نخستین کوچ های انسان ها از آفریقا 50-60 هزار سال پیش
آنچه که میخوانید، نخستین صفحه های کتاب «از آتروپاتن باستان تا آذربایجان و کردستان» است که در سال 1403 از طرف انتشارات مروارید (تهران) به چاپ رسید.
تاریخ نوشتاری یا «مکتوب» آذربایجان و کردستان تقریبا 3000 سال پیش آغاز میشود، درست ترش: حدود 850 سال پیش از میلاد، با ذکر نام ماد ها و پارسی ها در سنگ نوشته های آشور… بدون شک قدمت خود این سرزمین ها بیشتر است و به میلیون ها سال قبل از آن برمیگردد. اما در اینجا سخن ما از پیشا تاریخ نیست، از تاریخ است، آن هم تاریخ نوشتاری اقوام پیشا ایرانی و سپس ایرانی و همسایگان آنان، یعنی آثار تاریخی و در درجه اول مکتوبی که به حضور اقوام پیشا ایرانی و ایرانی (مادها، پارسی ها، سکا ها و دیر تر پارتی ها و دیگران) اشاره داشته اند.
مرزهای سیاسی کنونی نباید ما را به اشتباه بیندازد. هر منطقه و قوم باستان تاریخ نوشتاری دیگری دارد. اما هیچکدام از آنها کهن تر از هشت هزار سال نیست. مثلا تاریخ مکتوب عیلامیان در جنوب غربی ایران به بیش از 5000 سال پیش و تاریخ همسایگان آشوری، بابلی و سومری آن در عراق کنونی تا به 7500 سال میرسد.
پهنه امپراتوری هخامنشی (500 پ.م.) با بخشی از شاهراه اصلی آن (ویکی پدیا)
امپراتوری آشور همه مردمان و اقوام زیردست حود را تحت یک حاکمیت مطلقا مرکزی قرار داده و حتی بعضی از آنان را به سرزمین های دیگر کوچانیده بود. بر خلاف آشور، جانشینان مادی و هخامنشی آنان در امپراتوری ایران نه تنها گوناگونی و تعدد قومی و فرهنگی اقوام متبوع خود را می پذیرفتند، بلکه این گوناگونی را تقویت هم میکردند[1]. اقشار حاکم و نخبگان محلی سرزمین های فتح شده حق آن را داشتند که بر سر کار بمانند. نظام اداری آنان بر سر جای خود باقی میماند، به عادات و سُنن و خدایان آنان احترام گذاشته میشد. هنگامی که کورش یهودیان را از تبعید بابل آزاد نموده و آنان را به موطن خود باز پس فرستاد، یهودیان را در بازسازی معبد خود در اورشلیم حمایت نمود. زبان و خط هر قوم نیز مورد احترام بود. اغلب سنگ نوشته های سلطنتی چند زبانه بودند. اما زبان مشترک اداری، آرامی بود. در نتیجه، عموما در زندگی روزمره مردمان مختلفی که تحت حاکمیت ایرانیان میزیستند، فرق چندانی ایجاد نشده بود.
در قرن پنجم پ.م. یعنی 2500 سال پیش امپراتوری هخامنشی ایران تخمینا 20 استان داشت که «ساتراپی» نامیده میشدند. حاکمان این ساتراپی ها «ساتراپ» به معنی حاکم و استاندار و در واقع شاه آن سرزمین نام داشتند. واژه ساتراپ یا «شَهرَب» به معنای «نگهبان شهر و سرزمین» ریشه در پارسی باستان دارد. معمولا این ساتراپ را «شاهنشاه» یعنی پادشاه امپراتوری هخامنشی از بین بزرگان و اشراف ایرانی انتخاب میکرد. معاش و پاداش های ساتراپ ها از حساب درآمد املاک سلطنتی همان استان پرداخت میشد که به این ساتراپ اختصاص یافته بود. اما ساتراپ خود، مالک این املاک نبود. هر ساتراپ به پشتیبانی و حمایت قشر حاکم و اشراف استان خود متکی بود. مهم ترین وظیفه ساتراپ آن بود که در استان خود آرامش، امنیت و رفاه مردم آن استان را تامین نماید و به طور منظم هر سال به مرکز یعنی تخت جمشید یا «پرسپولیس» خراج یا باج مقرری خود را بپردازد. مورخ یونان باستان هرودوت فهرست دقیقی از انواع مالیات سالانه ساتراپی های مختلف دوره داریوش بزرگ را به دست میدهد. مثلا مصریان علاوه بر 700 تالنت نقره در سال، مقدار معینی غلات جهت مصرف ایرانیان مقیم مصر هم می پرداختند. بابل علاوه بر نقره، سالانه 500 نوجوان عقیم را نیز تحویل می داد و هندیان که پر جمعیت ترین گروه را تشکیل میدادند، مالیات خود را به صورت گَردِ طلا می پرداختند. مجموعه خراج سالانه ای که به تخت جمشید پرداخت میشد، برابر با 380 هزار کیلوگرم نقره. بدون شک این مالیات سالانه برای تامین مالی حفظ و بقای امپراتوری لازم بود. اما پرداخت چنین …
وقتی از دوران باستان سخن میرود، در درجه نخست سومر، مصر، آشور، بابل یا عیلام به ذهن ما می آید. اینها تمدن های نخستینی بودند که غالبا در منطقه «بین النهرین» (به فارسی: میانرودان، یعنی بین دو رود دجله و فرات) در عراق و سوریه کنونی و فراتر از آن، در به اصطلاح «هلال حاصلخیز» شامل بخش هائی از مصر، سوریه، اسرائیل، لبنان، ترکیه و ایران کنونی پیدا شدند. آنها شش، هفت هزار سال پیش نخستین تمدن های بشری و نخستین آزمایش های تاسیس دولت تنها بودند. این «دوره باستان» که میگوییم، یک مرحله متاخر یا پایانی هم دارد. این مرحله حدودا 2600 سال پیش شروع میشود و با شکست امپراتوری پهناور ایران هخامنشی به دست اسکندر مقدونی (حدودا 2300 سال پیش) و به نظر برخی تاریخ نگاران با تاسیس امپراتوری بزرگ روم (کمی پیش از میلاد مسیح) یا حتی با متلاشی شدن این امپراتوری (حدودا 1600 سال پیش) به پایان میرسد.
در جانب غرب، در امتداد سواحل دریای سیاه، دولتشهر های یونانی زبان (مثلا در کریمه کنونی و شمال غربی دریای سیاه) وضعیت خود را مستحکم میکردند و گسترش میدادند. مردم کوچ نشین دشت های «پونتیک» (از دشت های شمال دریای خزر تا دشت های شمال دریای سیاه) غالبا از قبایل «اسکیت» یا «سکا» بودند. در این سرزمین ها گسترش دولتشهرهای یونانی اغلب بدون تجاوز و غصب زمین بود. اهالی این دولتشهرها با قبایل کوچ نشین دشت ها به نوعی توافق رسیده بودند. آنها فعالیت تجارتی خود را به گونه ای توسعه میدادند که به سود هر دو طرف یونانی ها و کوچ نشین ها باشد. این روند چند سده ادامه داشت، اما دیرتر، هم جوامع کوچ نشین به تدریج دچار تحول شدند و هم دولتشهرهای یونانی در جانب تنگه بوسفور و تراکیای ترکیه کنونی متحدان جدیدی یافتند که توان مقاومت آنان را در برابر نیروی کوچ نشینان بیشتر کرد. اما در آن دوره هنوز با دولتی واحد و متحد به نام «یونان» روبرو نیستیم.
در اوایل این دوره، ایرانی زبانان روش تهاجمی تری در پیش گرفته بودند. به یاد بیاوریم: در حول و حوش سال 600 پ.م. حدود هزار سال بود که قبایل ایرانی زبان مادی و پارسی از دشت های جنوب روسیه کنونی به فلات ایران مهاجرت کرده بودند. آنها به تدریج یکجانشین شده و دولت های خود را تشکیل داده بودند. این، آغاز شکل گیری «ایران» بود.
اخیرا هر وقت فرصتی پیدا کنم، برای «فراغ خاطر» به سراغ مجله های جلد شده «سیاحت دور دنیا» (به فرانسه، چاپ پاریس، سال های 1880) می روم. در نوشته قبل شرح سفر خانم ژان دیولافوا را که همراه با همسرش مارسل به شیراز و دیگر مناطق فارس رفته بودند، همراه با عکس های فوق العاده جالبی که همیشه سفرنامه های این مجله را همراهی می کنند، منتشر کردم. به راستی اگر آدم فرانسه هم نفهمد و نداند که در متن چه نوشته شده، فقط تماشای عکس ها هم می تواند دلیلی کافی و وافی برای تماشای این مجله شود. اصلا لازم هم نیست که در باره ایران دویست سیصد سال پیش باشد، فیلیپین، آمازون، تبت، جنوب آفریقا، خود آلمان و ایتالیا در یکی دو قرن پیش چطور بود؟ می توان تصور کرد که 150 سال پیش که نه تلویریونی بود و نه اینترنتی، اینگونه شرح مسافرت ها به سرزمین های عجایب دوردست و گزارش از جوامع و مردمانی ناآشنا با زبان ها، دین و مذهب و عادات و رسوم غیر عاذی برای اروپائیان چقدر جالب و جاذب بوده است. من مطمئن هستم که بخصوص بعد از منظم تر شدن سفرهای دریائی از اروپا و دریای سیاه به روسیه و قفقاز (گرجستان، ارمنستان) و همچنین گشایش خط آهن روسیه تا آسیای مرکزی در قرن نوزدهم اشتیاق به سفر به ایران ودیگر کشور های آسیایی بیشتر شده و به همین درجه تعداد سفرنامه ها هم افزایش یافته است.
مارسل، همسر خانم دیولافوا که مهندس راه سازی و در عین حال علاقمند به باستان شناسی خاور زمین بوده، در اواخر قرن نوزدهم یک پیشنهاد حکومت فرانسه را با اشتیاق قبول می کند که به ایران رفته و آثار و کتیبه های تاریخی ساسانی را بررسی کند و نتایج پژوهش خود را منتشر نماید. ژان دیولافوا نیز همسرش را در این سفر همراهی میکند، اما او تصمیم می گیرد شرح این سفر را بنویسد و درباره مردم، شهر ها، راه ها و ساختمان ها، عادات و رسوم محلی گزارش دهد و مخصوصا عکس های خوب بگیرد تا تصور و تجسمی حتی الامکان نزدیک به واقعیت در اذهان مردم اروپا به وجود بیاید.
مارسل و ژان دیولافوا به خاطر اکتشافات و حفاری های خود در فارس و عیلام باستان (کلده و شوش) شهرت جهانی یافته اند. مارسل دیولافوا (1844-1920) در سال 1885 به کمک همسرش ژان در قصر های پادشاهی داریوش یکم (بزرگ) و اردشیر یکم هخامنشی کاوش و حفاری نموده و مجموعه بزرگی از آثار باستانی را کشف نموده اند که امروزه در «موزه لوور» پاریس نگهداری می شود. مارسل دیولافوا دو اثر مهم از خود بجا گذاشته است: «هنر ایران باستان» (در پنج جلد، 1890-1892) و «محوطه باستانی شوش» (1890-1892) که به زبان های مختلف و از جمله در سال های 1330 خورشیدی به فارسی ترجمه و چندین بار چاپ شده اند. ژان دیولافوی (1851-1916) که همسرش را در مسافرت های علمی و اکتشافی خود به ایران و دیگر کشورهای آسیایی همراهی کرده، سفرنامه خود حاوی عکس هایی بی مانند از مردم و شهرهای ایران را در سال های 1880 منتشر نموده است. «سفرنامه» مادام دیولافوا در سال های 1330 خورشیدی به فارسی ترجمه و بار ها چاپ شده است.
بسیاری از کسانی که تا حدی با دنیای کتاب و مجلات آشنایی دارند، فکر می کنند که عکس بالا متعلق به فاطمه برغانی قزوینی معروف به طاهره قره العین (احتمالا 1230-1268 قمری) شاعر، خطیب، عارف و شورشگر مذهبی و اجتماعی دوره قاجاراست. اما این تصور نادرست است. این تصویر از سلسله کتاب هایی فرانسوی به نام «سیاحت دور دنیا» (1) چاپ 1884 پاریس برگرفته شده و متعلق به سفرنامه «مادام ژان دیولافوا» می باشد که در سال های 1881 و 1882 همراه با همسرش مارسل چند بار به ایران و از جمله به استان فارس و شهر شیراز سفر نموده بود. سفرنامه های مزبور به صورت کتاب های مجلد در اواخر قرن نوزدهم در پاریس به چاپ رسیده اند. سفرنامه فارس در دوبخش به چاپ رسیده و در کنار شرح سفر، شامل نقاشی های دقیق و زیبای قلم سیاه نیز هست. تکنیک این نقاشی آن بوده که خانم دیولافوا خود در ضمن سفر به فارس عکس های مربوط به این سفر را با یک دستگاه عکس برداری (دقت: در سال 1881 یا 1882) گرفته و با خود به پاریس آورده است. در پاریس چند تن از استادان نقاشی و چاپ گراور بر اساس این عکس ها و مشورت با خانم دیولافوا این نقاشی ها را انجام داده و برای چاپ آماده نموده اند. همه این نقاشی ها به صورت حیرت انگیزی ریزکارانه و موشکافانه هستند. زیر عکس فوق این توضیح نوشته شده است: «یک دختربچه بابی – طرح آدرین ماری بر پایه عکاسی خانم دیولافوا.»
ظاهرا عکس فوق تصویر یک دختر جوان ناشناس بابی در شیراز است و نه طاهره قره العین. منطقی هم نمی بود که چنین ادعایی مطرح می شد، زیرا هنگام عکس برداری و به تصویر کشیدن این عکس (در سال های 1880) از اعدام طاهره قره العین (1852 م.) تقریبا سی سال گذشته بود.اما آنچه که این سفرنامه و تصویر نشان می دهد در ضمن آن است که در سال های 1880 م. در شیراز خانواده های بابی هنوز موجود بوده اند.
یک انگیزه این سوء تفاهم که عکس فوق منسوب به طاهره قره العین دانسته شده است شاید این باشد که در همان صفحه ای که عکس مزبور چاپ شده، خانم دیولافوا در باره جنبش باب و طاهره قره العین هم اطلاعات داده، اما ادعا نکرده و ننوشته است که این، عکس قره العین است، برعکس، در توضیح عکس نوشته شده که این تصویر «یک دختر بچه بابی» (ظاهرا ناشناس، احتمالا از شیراز) است (به متن فرانسوی صفحه 115 کتاب نامبرده در بالا دقت کنید).
در زیر عکس های دیگری از این سفرنامه مادام دیولافوا تقدیم خواهد شد. اما ابتدا چکیده ای در باره خود طاهره قره العین که عکس فوق به غلط به او نسبت داده شده است.
زبان های ایرانی باستان که تا 2500 س.پ. {سال پیش} به کار می رفتند، به دو گروه تقسیم می شوند. گروه نخست عبارت از زبان اوستائی آثار زرتشتی و زبان پارسی باستان دوره هخامنشیان است که از هر دو آثار نوشتاری وجود دارد. گروه دوم شامل زبان مادها (مادی) و زبان سکا ها (سکائی) می شود که از شمال خزر در روسیه جنوبی تا اوکراین به صورت قبایل غالبا کوچ نشین می زیستند. از این گروه دوم، چه ماد ها و چه سکاها، آثار نوشتاری باقی نمانده و یا وجود نداشته است. تنها واژه ها و نام هائی در آثار ثانوی پارسی باستان و اوستائی و همچنین زبان های دیگر، بخصوص یونانی، به یادگار مانده که برپایه بررسی و مقایسه آنان با یکدیگر، مورخین به این نتیجه قطعی رسیده اند که اولا این واژگان و نام ها بایستی به مادی و سکائی تعلق داشته باشند و ثانیا اینکه آنها از نظر زبان شناسی «شاخ و برگ یک درخت هستند.»
از میان این زبان ها تنها پارسی باستان است که پس از هخامنشیان تا ظهور اسلام به صورت «فارسی میانه» و بعد از اسلام به صورت فارسی معاصر یا «دری» ادامه یافته است، تحولی که به گفته زبان شناسان تاریخی به طور قابل اثباتی نشان دهنده روند تاریخی یک زبان اساسا واحد است.[1] این در حالی است که زبان اوستائی با همه لهجه های تاریخی خود از میان رفته و تنها متون کتبی آن باقی مانده است. از سوی دیگر زبان ماد ها در زبان پارسی مستحیل شده و خود از بین رفته است. زبان سکائی نیز از بین رفته و احتمالا زبان های بعدی سُغدی (یغنابی کنونی در تاجیکستان) و آلانی (اوسِتی کنونی در شمال قفقاز) از باقیمانده های تحول یافته برخی شاخه های زبان و دقیق تر بگوئیم، زبان ها یا لهجه های باستانی سکائی هستند.
فصلی از کتاب جدید «سرگذشت ژن ها، مردمان و زبان ها» (برای مطالعه و دانلود رایگان این کتاب، روی تصویر آن کلیک کنید)
به نظر بسیاری دانشمندان ژنتیک، میان تحول ژن ها و زبان ها همخوانی ها و شباهت های مهمی وجود دارد.[1]
درهر دو مورد، تغییر ابتدا در یک فرد انجام میگیرد و آنگاه به تمامی یک جمعیت منتقل میشود. در ژنتیک، این تغییر «جهش» (موتاسیون) نامیده میشود که ممکن است در نسل یا بسیاری نسل های بعدیِ جمعیت مزبور ادامه یافته و حتی شاید جایگزین میراث باقیمانده از نیاکان آن جمعیت شود.
جهش های ژنتیکی به ندرت اتفاق می افتد و یگانه راه انتقال آن از والدین به فرزند است، در حالیکه تغییرات در زبان انسان ها به مراتب بیشتر صورت میگیرد و امکان دارد به راحتی به افرادی هم منتقل شود که با یکدیگر رابطه خویشاوندی ندارند. در نتیجه، زبان ها سریع تر از ژن ها تغییر می یابند. در عمل، اگر یک واژه 1000 سال دوام بیاورد، یک ژن میتواند میلیون ها سال دوام بیاورد. با وجود این تفاوت ها، دو دلیل وجود دارد که نشان میدهد چرا همخوانی و شباهت در تحول های این دو سیستم وجود دارد.
اما ابتدا یک توضیح لازم است. اولاً آنگونه که قبلاً هم اشاره شد، ژن ها نمیتوانند تعیین کنند که زبان مادری یا زبان نخست شما چه بوده یا چه خواهد بود. هر کودک میتواند از دورۀ نوزادی، هر زبان دنیا را بیاموزد. این، وابسته به والدین و محیط اجتماعی هر کودک است. زبان نخستی که یک کودک می آموزد، بستگی به زمان و مکان تولّد او دارد. هیچ دلیل بیولوژیک و ژنتیکی وجود ندارد که یک کودک چینی تبار که در آلمان و در محیط خانوادگی و اجتماعی آلمانی زبان به دنیا آمده و بزرگ میشود، نتواند به اندازه یک کودک آلمانی تبار در همان محیط اجتماعی، زبان آلمانی را بیاموزد. ثانیاً همۀ زبان های معاصر و مدرن دنیا، صرفنظر از اینکه چند گویشور دارند یا متعلق به کدام خانواده زبان ها هستند و در کدام منطقۀ دنیا به کار میروند، صاحب نظام ساختاری منسجمی هستند. زبانی که در گوشه ای از دنیا، درشرایط ابتدایی اقتصادی و از سوی تعداد به نسبت کمتری از مردم به کار برده میشود، از زبان یک گروه مردم مرفه تر و پر جمعیت تر دنیا فقیرتر و عقب مانده تر نیست.
( فصلی از کتاب «از آتروپاتن باستان تا آذربایجان و کردستان» نوشته عباس جوادی، نشر مروارید، تهران 1403)
شاید ولادیمیر مینورسکی، شرق شناس معروف روسی (1877-1966) از اولین کسانی است که ریشههای مردم شناختی کردها را از نگاه تاریخی و تا حدی زبان شناسی در میان گذاشت و در چاپ نخست «دائره المعارف اسلامی» از سال 1927 زیر عنوان «کردها: مردم شناسی، جامعه شناسی و ریشه شناسی تباری» نوشت که کردهای معاصر، به عنوان یکی از گروههای قومی ماد باستان، چنان آمیزهای (از «تیپ»های تباری خاورمیانه) هستند که «هرگونه کوشش جهت یافتن تعریفی عمومی برای تیپ کُردی تاحد زیادی خیالبافی خواهد بود.[1]
در سال 1961 یکی از شاگردان معروف مینورسکی بنام دی. ان. مک کنزی که جزو سرشناس ترین پژوهشگران فارسی میانه (پهلوی) و زبان کردی شمرده میشود، مقالهای با عنوان «ریشههای زبان کردی» نوشت. او در این نوشته اظهار تعجب کرد که چرا باوجود آنکه استاد مینورسکی به بسیاری ادعاهای مبالغه آمیز و مبهم در باره «ریشه کردها» جواب داده است، هنوز «موضع کردهای معاصر به تاریخ از یک انگیزه بسیار ساده سرچشمه میگیرد و آن هم نیاز به اجداد قهرمان است و از آنجا که دوره امپراتوری مادها هنوز به اصطلاح صاحبی ندارد، کردهای معاصر پنهان نمیکنند که میخواهند مادهای باستان را در این نقش ببینند.»[2]
دانیل پاتس در اثر خویش به نام «کوچ نشینی در ایران» مینویسد که کوششهای ارتباط واژگانی بین نام کنونی «کُرد» با ذکر نام قوم «کوردین» (کوردئوس، گوردیوس، کوردوئنی) از سوی مورخین اسکندر مقدونی یا «کاردوچوی» در آثار گزنفون و یا اقوام «کاردو/کوردو» در منابع باستانی آسوری و ارمنی، به صورت قطعی از سوی مورخین و زبان شناسانی مانند هارتمان، نولدکه و مینورسکی رد شده است.[3]
به نظر مک کنزی، تلاشهای ربط دادن کُردهای معاصر به کلدانیان، اورارتوئیان و یا اقوام کوتی و کاردوئی در ماد کوچک و با آتروپاتن «به طور ذاتی غیر ممکن» هستند. مک کنزی میگوید «تنها اشاره روشن به کردها از طرف نویسندگان کلاسیک دوره باستان از سوی پولیبیوس، لیوی و استرابو انجام گرفته است که نامهای «کورتی» و «کورتوای» را ذکر کردهاند. دو مورخ نخستین، به این نامها فقط به عنوان واحدهای فلاخن انداز در لشکرهای ماد و آسیای کوچک اشاره میکنند، در حالی که استرابو از «کورتیها» در کنار اقوام دیگری مانند کادوسیها، اماردیها و تاپیریها نام میبرد که همچون «اشرار کوچ نشین» در کوهستانهای زاگرس میزیستند.[4]
مینورسکی بر آن است که منظور استرابو و یا پولیبیوس و لیوی از «کورتی»ها، نه گروه معینی با مشخصات قومی و زبانی، بلکه تعبیری عمومی به معنی «کوچ نشینان» و عشایر ایرانی بوده است.[5] این به دوره سلوکیان و اشکانیان مربوط است.
اما نام «کُرد» به شکل «کورد» (جمع: «کورتن/کورتان) چهار بار در «کارنامک اردشیر بابکان» ذکر میشود که اثری از قرن ششم میلادی به فارسی میانه است و موضوع آن مربوط به برسرکار آمدن اردشیر ساسانی در قرن سوم میلادی میشود. در آنجا جنگهای اردشیر با «کوردگان» ماد شرح داده میشود که چوپانی و گله داری میکردند. همچنین طبری در روایتی که از «خداینامک»، اثری به فارسی میانه، آورده، شرح میدهد که اردوان، پادشاه اشکانی، چگونه اردشیر را تحقیر کرده، گفته است که او «در میان چادرهای کُردها بزرگ شده است.» به نظر پاتس[6] روشن است که در اینجا نیز «منظور از لفظ کُرد نه نام واقعی یک قوم، بلکه عنوانی تحقیر آمیز به معنی چوپان و کوچ نشین بوده است.»
بدون شک بخشی از «ترکیب تباری» و ژنتیک اکثر کردها به دوران ماد بر می گردد، لیکن تنها ریشه کردهای معاصر نیست که قسما به مادها میرسد. آنها به همان درجه نوادگان مادهای گذشته و آمیزه ای با اقوام و تبارهای دیگر فلات ایران و شرق آناتولی-شمال عراق هستند که آذربایجانیان و مردم همدان، گیلان، استان مرکزی، اصفهان و حتی فارس و عیلام حاملین این ترکیب قومی و تباری به شمار می آیند.
مک کنزی بر آن است که «امروزه با رشد ناسیونالیسم کردی، این نام {یعنی «کُرد»} چنان بکار برده میشود که گویا شامل همه ملل و اقوام ساکن بین ترکها و اعراب در غرب و ایرانیان خود ایران در شرق میشود. این تعبیر در میان مردم ایرانی (به غیر از کردها) شامل لرها و قبایل گورانی هم گردانیده میشود.»[7]
در مجموع، اتفاق نظر اکثر دانشمندان بر آن است که تا اواخر عهد باستان و دوره ساسانیان و حتی چند قرن پس از اسلام، لفظ «کُرد» معنای عمومی «کوچ نشین» و عشایر را داشته و همه عشایر کوچ نشین ایرانی که عرب و ترک نبودند، چنین نامیده شدهاند. مینورسکی (همانجا) میگوید که نویسندگان عرب و ایرانی قرن دهم میلادی (چهارم هجری) لفظ «کُرد» را حتی به معنائی وسیع تر به کار گرفته، به «همه عشایر ایرانی غرب ایران از جمله چادرنشینان فارس» اطلاق نمودهاند. «ان لمبتون مینویسد که استخری جمع «اکراد» را در باره همه کوچ نشینان و عشایری به کار برده است که نه عرب بودند و نه ترک، درست همانند ابن حوقل که از «کرد» هائی سخن میگوید که گلههای شتر و گوسفند داشتند و ساکن صحراهای شرق ایران و یا لرستان بودند.»[8] پاتس از دهها نویسنده و مورخ عرب و ایرانی مانند طبری، یعقوبی، بلاذری و ابن الفقیه همدانی نام میبرد که از «کردهای» هرات، همدان، فارس و خوزستان و حتی طبرستان خبر دادهاند.[9] به نقل از پاتس (همانجا) استخری در قرن دهم م. فهرست سی و سه قبیله کوچ نشین را آورده ، اما در باره کردها نوشته است که «تعداد آنان بیشتر از آنست که بتوان شمرد و از سوی دیگر، آنان {کردها} به سرتاسر ایران پخش شده اند.» پاتس به نقل از مینورسکی این نقل قول از حمزه اصفهانی را از سال 961 م. می آورد که می گوید «ایرانیان دیلمیان را «کردهای طبرستان» و حتی اعراب را «کرد های سورستان» (آسورستان) می نامند.»[10]
با این ترتیب تا قرن ها پس از اسلام آنچه که در آثار شرقی و یا غربی «کرد» نامیده شده، هرگونه اقوام و قبایل کوچ نشین ایرانی (و نه ترک و یا عرب) بوده و محدود به عشایر کرد معاصر نبوده است. تعبیر «کرد» به معنای زبانی و قومی معاصر بسیار جدیدتر است و به دوره پس از سده دهم-یازدهم میلادی مربوط میشود.
از این نگاه، نام «کرد» تا حد زیادی به تعابیر «تات» و «تاجیک» نیز شبیه است که تا قرنها پس از اسلام به همه ایرانیان یکجا نشینی گفته میشد که عرب و ترک نبودند. تعابیر تات و تاجیک نیز در دورهای جدید تر و به هرحال چند قرن پس از اسلام معنای قومی و زبانی کنونی را به خود گرفتهاند.
زبانی ایرانی
ظاهرا در میان این همه اختلاط قومی و عدم امکان ریشه یابی مشخص قومی برای کردهای معاصر در دوران باستان، بهترین راه، باز مراجعه به زبان کردی و بررسی آن از نگاه زبانشناسی تاریخی و مقایسهای است.
دیاکونوف مینویسد: «همه می دانند که تقریبا هیچ یک از اقوام خاور نزدیک و دیگر نواحی، اکنون به زبانی که اسلاف بلافصل آنان چندین هزار سال پیش بدان متکلم بودند، سخن نمیگویند. در مصر زبان باستان مصری جای خود را به قبطی و سپس به یونانی و سرانجام به عربی داد، حال آنکه ساکنان آن سامان نه نابود گشتند و نه از میهن خویش رانده شدند و بلاتغییر باقی ماندند. هم چنین در عراق نیز زبانهای سومری و هُری به ترتیب جای خود را به آشوری – بابلی (اکدی) و آرامی و عربی سپردند. در آسیای میانه زبانهای ایرانی خوارزمی و سغدی و باکتریایی و پارتی به السنه ترکی ازبکان و قره قلپاقیان و ترکمنان تبدیل شد. تعویض متشابهی در زبانهای سرزمین ماد نیز صورت وقوع یافت. ولی تعویض زبان به هیچ وجه به معنی طرد ساکنان اصلی این سرزمینها نبوده است و بدین سبب اقوام کنونی – با اینکه زمانی به زبانهای دیگری سخن میگفتند – بطور کلی اخلاف مستقیم ساکنان باستانی این کشورها میباشند، ساکنانی که میراث فرهنگی و تاریخی و نژادی را که به اقوام کنونی رسیده، ایجاد کردهاند.»[11]
به گواه دیاکونوف، پیش از کوچ مادها به فلات ایران کنونی و از جمله آتروپاتن و یا «ماد کوچک» متشکل از همدان، کرمانشاه، آذربایجان و کردستان، دهها قبیله بومی در این مناطق میزیستهاند. سرزمین مادها محدود به مناطق کنونی کردنشین نبود، بلکه از ری و طبرستان تا اصفهان و همدان و از آذربایجان و کردستان و شرق آناتولی و شمال عراق تا گیلان را دربرمیگرفت. حتی در «ماد کوچک» یعنی آتروپاتن بعدی نیز دهها قبیله و قوم میزیستند.
مادها که سه هزار سال پیش به فلات ایران کنونی و از جمله آتروپاتن بعدی آمدند، از نظر قومی با دهها قبیله بومی این مناطق در آمیختند و زبانشان در مناطق مادنشین مجموعا مادی (یعنی گونه غربی و شمال غربی زبانهای ایرانی) شد.
اقوام بومی پیشا ایرانی در منطقه آذربایجان، گیلان، کردستان و کرمانشاه، همدان و شمال عراق کنونی عبارت بودند از کوتیان (در آذربایجان و کردستان کنونی)، لولوبیان (کردستان، آذربایجان و شمال عراق کنونی)، تا حدی هُریان و اورارتوئیان (پراکنده و از جمله در مناطق حواشی غربی آتروپاتن بعدی)، کاسیان (لرستان کنونی) و قبایل گیل، کادوسی و کاسپی (میان کوههای البرز و دریای خزر یعنی استان اردبیل و گیلان کنونی). از هیچکدام از این اقوام اثری نوشتاری بجا نمانده است. استنادهائی که در منابع ثانوی (مثلا آشوری، بابلی و یا یونانی) به این قبایل شده، دلیل کافی به دست نمیدهند تا زبانشناسان و باستانشناسان در باره قومیت و زبان آنها نظری قطعی و روشن ابراز نمایند. در اوایل هزاره یکم میلادی یعنی حدودا دو هزار سال پیش، منابع تاریخی دیگر اشارهای به این اقوام نمیکردند. ظاهرا در مدت هزار سال پیش از میلاد این قبایل با مادها و دیگر قبایل منطقه (از جمله اورارتو و آشور) آمیزش یافته و زبان جدید مادی را پذیرفتهاند.
همین زبان مادی و یا اگر دقیق تر بگوییم: لهجه های شفاهی زبان مادی است که در دوره پس از هخامنشیان تبدیل به شاخه های مختلف فارسی میانه در آتروپاتن میشود و امروزه زبانهای گیلکی، تاتی (از جمله تاتی جنوبی، آذری باستان)، تالشی، کردی، زازاکی و گورانی مشتقات معاصر آن زبان مادی باستان هستند که با دیگر زبانها و لهجههای ایرانی و بخصوص فارسی آمیزش یافتهاند.
برخلاف برخی ادعاها، کردی به تنهائی باقیمانده زبان باستان مادی نیست. تصور چنین چیزی دور از جدیت علمی است.
زبان کردی (شامل لهجههای گوناگون شمالی، جنوبی و مرکزی آن) همانند تاتی (از جمله تاتی جنوبی و آذری باستان، تالشی، گیلکی، زازاکی، گورانی و بلوچی) یکی از زبانهای شمال غربی گروه زبانهای ایرانی است. برخی دیگر از زبانشناسان، کردی را همانند فارسی و لری جزو گروه جنوبی زبانهای ایرانی میشمارند. این بحث خارج از موضوع این مقاله است.[12]
گرنوت ویندفور، متخصص برجستۀ زبانهای ایرانی، در بارۀ اینکه همۀ زبانهای معاصر ایرانی مشتقات زبانهای باستانی پارسی باستان و مادی و دیر تر پارتی (اشکانی) هستند، میگوید: «عموماً حتی میتوان بدون ارائه دلیلی از دوران پیشا مدرن به راحتی حدس زد که زبانهای معاصر {ایرانی} ادامه زبانهای محلی و منطقهای هستند. برای نمونه، میتوان گفت که زبانهای ایرانی معاصر آذربایجان و ایران مرکزی که در ماد آتروپاتن و ماد بزرگ تکلم میشدند، لهجههای مادی هستند، اگر چه نمونههای موجود مادی باستان از واژههای دخیل در پارسی باستان ماخوذ میباشند.»[13]
در برخی منابع کُردی ادعا میشود که اگرچه کُردی جزو زبانهای ایرانی است، اما جایگاه ویژه و مشخصات مخصوص خود را در درون این خانواده دارد. مک کنزی اما پس از بررسی بسیاری از شاخه های زبانهای ایرانی درمقاله معروفش بنام «ریشههای زبان کردی» مینویسد: «وظیفه نخست من باید تعریف زبان کردی از طریق تعیین مشخصاتی باشد که آن را از دیگر لهجههای ایرانی متمایز میکند. متاسفانه باید در ابتدای این بحث اعتراف کنم که نتایجی که به آن رسیدهام، عموما منفی هستند، زیرا تقریبا در برابر هر مشخصه ویژه زبان کُردی، یک مشخصه مشابه در دستکم یک لهجه دیگر ایرانی وجود دارد.»[14] آنگاه او در ادامه این مقاله به تحلیل و مقایسه خصوصیات دستوری و صرفی (مورفولوژیک) کردی با دیگر زبانهای ایرانی میپردازد، تا با نمونههای مختلف نظر خود را ثابت کند که کردی نیز مانند دیگر شاخههای خانواده زبانهای ایرانی، یکی از این زبانهاست – مانند بلوچی و یا لُری، تاتی – آذری و یا گیلکی. بنظر مک کنزی و ویندفور کُردی از نزدیک ترین زبانهای ایرانی به فارسی است و حتی تحت تاثیر زبان پارتی بوده است که می دانیم ریشه اش در شرق دریای خزر بوده و در زمان اشکانیان (فارسی میانه) تقریبا همه گونههای زبانهای ایرانی از جمله فارسی، کردی، تاتی، زازاکی و بلوچی و گورانی را تحت تاثیر خود قرار داده است.[15]
[1] V. Minorsky: “Kurds,” Anthropology, Sociology and Ethnography; in: The Encyclopaedia of Islam, vol. V, Leiden 1927,1150
[2] MacKenzie, D. N.: The Origins of Kurdish, in: Transactions of the Philological Society, 1961, 69
[3] Potts, D. T.: Nomadism in Iran, from Antiquity to the Modern Era, Oxford University Press, 2014, 111-112
[4] MacKenize: Ibid
[5] Potts: Ibid, p. 121
[6] Potts: Ibid
[7] MacKenize, ibid
[8] Potts, ibid, 160
[9] Potts: Ibid, pp. 160-165
[10] Potts, ibid, 164
[11] دیاکونوف، ایگور: تاریخ ماد، ترجمه کریم کشاورز، تهران 1345، ص. 93
[12] Windfuhr, G.: Dialectology and Topics, in: Windfuhr.: The Iranian Languages, Routledge (UK,) 2009, pp. 5-42
«دولت داری ملی» جمهوری آذربایجان یا «آذربایجان قفقاز» بسیار جوان است، تاریخی طولانی ندارد و هنوز به آن صورت منسجم نشده است. اما در چند سال گذشته نشانه هایی دیده میشود که از روند انسجام نسبی دولتداری ملی در این کشور خبر میدهند.
سرزمین جمهوری آذربایجان از دوره هخامنشیان و ساسانیان به بعد جزو دولت های ایرانی یا ولایات و خان نشین های تابع خلافت اسلامی و باز دولت های ایرانی بود، پس از جنگ های ایران و روس در اوایل قرن نوزدهم به صورت خان نشین های مختلف وابسته به روسیه در آمد، در جریان تاسیس اتحاد شوروی برای دو سال جمهوری مستقل شد، از سال 1920 به بعد به یکی از جمهوری های شوروی تبدیل گشت و بالاخره در 1991 در جریان فروپاشی شوروی استقلال دولتی خود را به دست آورد. بنا بر این اگر از آن دو سال اوایل قرن بیستم صرفنظر کنیم، استقلال سیاسی و دولتی جمهوری آذربایجان بیش از 35 سال نیست. در این مدت نیز آذربایجان قفقاز مواجه با جدایی منطقه قره باغ شده بود که البته چند سال پیش وحدت سیاسی و داخلی آذربایجان قفقاز برقرار شد و قراباغ دوباره و این بار کاملا جزو اراضی آذربایجان گردید. تقسیمات ارضی زمان شوروی و نزاع های ممتد با جدایی طلبی ارمنی، نظامی اقتدارگرا و متمرکز بر حکومت مطلق یک نفر یعنی رئیس جمهوری، کنترل قدرت و ثروت از سوی «کلان» ها یا گروه های منطقه ای و غیررسمی قوم و خویش با یکدیگر، همچنین فساد اداری و مالی، عدم تفکیک روشن قوای سه گانه اجرائیه، قانونگزاری و قضائیه جزو مشکلات اصلی دولتداری ملی و مدرن در آذربایجان قفقاز به شمار می آید. اما بنظر میرسد برخی تحولات سال های اخیر بخصوص پیروزی نظامی باکو در بازگردانیدن منطقه قره باغ به چارچوب سیاسی-اداری و نظامی کشور و همچنین برخی تغییرات اخیر در سپردن وظایف از طرف مقامات بلند به افراد با تمایل بیشتری به شایسته سالاری، نشانه های آغاز انسجام نسبی دولتداری ملی در جمهوری آذربایجان هستند.
و اما وضع جمهوری آذربایجان از نظر آنچه که «دولت-ملت» یا «دولتداری ملی» مدرن نامیده میشود چیست؟ اولا پیش خود سوال کنیم که معیارهای «دولتداری ملی» در این یا آن کشور و سرزمین کدام است؟
کمی تاریخ
اصولا نمیتوان همه کشور های جهان را صرفنظر از ویژگی های تاریخی، اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی و حتی جغرافیایی آنان به صورت یکسان در یک قالب درک کنونی و اروپایی ما از مفهوم «دولت-ملت» گنجانید و بر پایه آن قضاوت نمود. این اندیشه در قرن های 13 و 14 در انگلستان، فرانسه، اسپانیا و هلند و دیرتر در سوئد و ایالات متحده و تا حدی در روسیه ایحاد شد. در این سرزمین ها «دولت های قومی» به تدریج تحت تاثیر چند تحول بنیادین تغییر یافتند، تا این که این دولت ها به تدریج و با ویژگی های خود به دولت-ملت های مدرن تبدیل شدند. بدون شک این تغییرات در همه این سرزمین ها همزمان نبود و آهنگ یکسانی نداشت. اما به طور عموم نمودارهای این تحول عبارت بود از هماهنگی اقتصادی و سرتاسری، مرکزی شدن و یکپارچگی سرزمینی، تامین حقوق قانونی بیشتر و برابر به گروه های هرچه بیشتر جامعه (زنان، اقوام…) و رشد نظام آموزشی الزامی و سرتاسری.[1] در این روند است که اندیشه و تعبیر «شهروند» بجای عضو این یا آن گروه قومی یا مذهبی پا گرفته و به تدریج رواج یافته است. این طور فکر کنیم که در گذشته در صورت رخ دادن جنگ، فقط مردان یک قبیله مشخص یا شهر و ولایت (مانند اکثر دولتهشر های یونان باستان) به مدت کوتاهی در آن جنگ شرکت کرده و بعد به زندگی عادی خود بر میگشتند. اما ملت های فراگیر و مدرن مثلا در دو جنگ جهانی قرن بیستم توانسته اند تمام سربازان وظیفه، حرفه ای و حتی بخش بزرگی از شهروندان خود را، چه مرد و چه زن، از این یا آن قوم و مذهب، چه با این یا آن زبان مادری ، بسیج کنند.
وضع اوایل قرن نوزدهم در اروپا از منظر آلمان، اتریش-مجارستان، روسیه و بالاخره عثمانی از نمونه های بالا فرق میکرد. در این موارد ظاهرا وابستگی و احساس تعلق به دودمان قدرتمند حاکم و فرهنگ و تاریخ مشترک یا نزدیک به یکدیگر (و در نمونه عثمانی وفاداری به پادشاه عثمانی و نزدیکی مذهبی به قبایل کُرد و عرب) نقش مهمی ایفا مینمود، حتی گاه بدون آنکه عوامل دیگری که به آن اشاره شد (از قبیل فراگیر شدن دولت و برابری حقوق برای همه) در عمل چندان پیاده شود. شاید هم به همین دلیل در دولتداری مدرن ملی نمونه هایی مانند روسیه و عثمانی نارسایی های جدی در این رابطه به وجود آمده است.
در آذربایجان قفقاز
سرزمین آذربایجان قفقاز قرن های طولانی بخشی از ایران و تا استقلال کوتاه مدت خود (1918-1920) حدود صد سال مجموعه ای از خان نشین های مسلمان و ترکی زبان روسیه تزاری بود و بعد از این دوره کوتاه برای مدتی حدود 70 سال در مجموعه جمهوری های شوروی قرار داشت. بنظر من این گسستگی و عدم توالی تاریخی و سرزمینی از گذشته، در شرایط استقلال کنونی، حافظه تاریخی، سیاسی و فرهنگی آذربایجان قفقار را متزلزل کرده است. توالی و یکپارچگی سرزمینی که زمینه فرهنگی و سیاسی مهمی برای دولتداری ملی و مدرن است، خود شناسی و هویت ملی یک ملت را مستقیما تحت تاثیر قرار میدهد. وَرای این نارسایی جدی، مهمترین کمبودی ها در موضوع دولتداری مدرن و ملی جمهوری آذربایجان، به گمان من، عبارت هستند از: (1) نفوذ و قدرت گروه های غیر رسمی منطقه ای و یا، با نامی که در شوروی سابق رایج است، «کلان ها».[2] این گروه ها به صورتی غیررسمی و پشت پرده، اما موثر تلاش میکنند از منابع مالی و اقتصادی کشور حد اکثر بهره را به دست بیاورند و به سیاست کشور سمت و سو بدهند. در جمهوری آذربایجان مهم ترین و نافذترین آنها گروه های نخجوانی ها و «یِرآذ ها» (آذربایجانی های ارمنستان) هستند؛ (2) فساد مالی و اداری، آن هم به صورت ساختاری و هِرَمی؛ و (3) حاکمیت غیر دمکراتیک و اقتدار گرا یا «اُتوریتر» و حتی موروثی (حکومت تقریبا مطلقه حیدر و الهام علی یف) حتی به قیمت بی اعتنایی به قوانین خود این جمهوری از قبیل آزادی های سیاسی، آزادی انتخابات و رسانه ها، برابری افراد در مقابل قانون، تفکیک سه قوه مجریه، قضاییه و مقننه.
اجازه بدهید هر یک از این سه مورد را کمی بشکافم.
در فارسی رایج کنونی ترجمه رسا و قانع کننده ای از واژه «کلان» نداریم. معمولا این واژه انگلیسی اصل به صورت قبیله، گروه و دودمان ترجمه شده است. اما «قبیله» تعبیری پیشا مدرن است، مثلا در باره گروه های قبیله ای در دوره سلجوقیان. «کلان» در کاربرد امروزی بیشتر مربوط به جوامع سنتی و غیر مدرن میشود و به گروهی غیر رسمی و اصولا از یک منطقه جغرافیایی اطلاق میشود که اعضای آن معمولا خویش و تبار یکدیگر هستند و در امور اجتماعی و اقتصادی به اصطلاح «هوای همدیگر را دارند» و به یکدیگر کمک میکنند – مثلا گروه کولابی ها در تاجیکستان، نخجوانی ها در آذربایجان قفقاز و قره باغی ها در ارمنستان. این گروه های غیر رسمی در طی زمان و همراه با تحولات سیاسی فراز و فرود داشته اند. آذربایجان قفقاز از دوره حیدر علی یف تا کنون عملا تحت حاکمیت گروه نخجوانی ها بوده که هنوز هم ادامه دارد. پدر (در گذشته) و پسر علی یف، دو چهره اصلی و با نفوذ گروه نخجوانی ها شمرده میشوند. این گروه با ریاست جمهوری آن دو عملا تاسیس شده و پایدار مانده است، تا جایی که گروه نخجوانی ها پس از انتخاب حیدر علی یف به ریاست جمهوری (1993) تقریبا همه امور مالی و اداری کشور را تحت کنترل خود در آورده است. اعضای گروه، بخصوص اعضایی که مقامی بالاتر و ثروتی بیشتر دارند، میتوانند (معمولا در مقابل پول یا کمکی متقابل) کسی را به وظیفه ای منصوب کنند یا زمینه «بیزینس» خوبی (مانند نمایندگی یا واردات اموال تجاری) برای افراد تهیه نمایند، یا مثلا در مرافعه ای حقوقی باعث باختن طرف مقابل کسی شوند و غیره. دومین گروه با نفوذ جمهوری آذربایجان «یِر آذ» ها نام دارد که نام آذربایجانی هایی است که اصالتا از ارمنستان می آیند. منسوبیت به این یا آن گروه منطقه ای هنوز در آذربایجان قفقاز بسیار مهم است. حتی بعضی منابع آذری باکو نوشته اند که بعضی ها تا هزار دلار به ماموران ثبت احوال رشوه میدهند تا محل تولد کسی به غلط نخجوان نوشته شود تا کار های رسمی و تجاری او به راحتی حل شوند.[3]
رشوه گرفتن و رشوه دادن سال هاست که به یکی از راه های گذران و حل و فصل کارها در جمهوری آذربایجان تبدیل شده است. طبق اطلاعات من، در سال های اخیر با بعضی اقدامات حکومت آقای الهام علی یف، دامنه وسیع این فساد مالی و اداری تا حدی کاهش یافته، مثلا برای گرفتن تاییدیه برای برخی اسناد رسمی و اداری، سیستم اینترنتی به وجود آمده که دیگر مردم جهت اینگونه کار ها لازم نیست به کسی در اداره ای مراجعه کنند تا مجبور شوند برای یک امضا و مُهر به او رشوه بدهند. همچنین ظاهرا دامنه بیمه دولتی بهداشت عمومی (پزشکان و بیمارستان ها) با کارت بیمه دولتی، در عمل، دادن و گرفتن رشوه به پزشکان و ماموران بخش بهداشت عمومی (حتی دربان بیمارستان) را تا حد زیادی ساقط کرده است. اما صرفنظر از اینگونه نمونه های جداگانه، گفته میشود فساد مالی و رشوه خوری در کُلیت خود همچنان در زندگی اجتماعی مردم جمهوری آذربایجان حضوری چشمگیر و سنگین دارد. من نظام رشوه گیری در جمهوری آذربایجان را ساختاری و هرمی می نامم. زیرا مثلا از صد دلاری که فلان کس میگیرد، مقدار معین و کوچکی به رشوه گیرنده میرسد. بعد او بقیه رشوه را به فرد بالاتر از خود میدهد و آن فرد هم به همان ترتیب بقیه پول را به بالا تر از خود منتقل میکند. من نمیدانم این نردبان هِرَم شکل رشوه خواری در نهایت به کجا منتهی میشود. ضمنا مردم در آذربایجان قفقاز رشوه را به طور پوشیده و حتی طنز آمیز «حُرمت»، «شیرینلیک» (شیرینی) و «چاق چوق» هم می نامند و معمولا آن را چیزی حیرت انگیز نمی شمارند!
جمهوری آذربایجان دولتی سکولار دارد، یعنی امور دین و دولت از یکدیگر جدا هستند. هر کس مذهب و ایمان خود را داراست و دولت در این کار دخالت نمیکند. در مقایسه با مردان، زنان به خاطر زن بودن خود از هیچ حق و امتیازی محروم نمیشوند. هیچ دین و مذهبی دین و مذهب رسمی جمهوری آذربایجان نیست و تعلق به این یا آن مذهب نیز شرط وزیر و وکیل شدن به حساب نمی آید. بخصوص بعد از پیروزی در جبهه قره باغ (2020-2022) و تامین وحدت سرزمینی کشور، روحیه ارتش و مردم جمهوری آذربایجان بالا رفته و حس تعلق به یک ملت واحد که یکی از ستون های اصلی «دولت-ملت» مدرن به شمار می آید، تقویت شده است. در مناطق جنوبی جمهوری آذربایجان که موطن اصلی اقلیت تالش و تات زبان شمرده میشود نیز شور و شوق ملی افزایش یافته و مردم این مناطق نیز صرفنظر از زبان و عادات و رسوم خاص خود، کشته شدگان جنگ قره باغ را جزو «شهیدان» خود حساب میکنند و یاد آنها را گرامی میدارند. همه اینها نشانه های تقویت روحیه ملی و همبستگی در جمهوری آذربایجان هستند. همچنین بنظر میرسد، در دهه های اخیر، همراه با افزایش درآمد نفت و گاز و مدرنیزه شدن نسبی کشور، بین گروه های قومی مردم (از جمله ترکی زبان ها، کُرد ها، تات ها، تالش ها و قفقازی های شمال) روند همگرایی و اختلاط قومی، اقتصادی و فرهنگی سرعت معینی یافته است. با وجود همه این تحولات امیدبخش، آنچه که مانع اصلی در راه یک دولتداری ملی و به راستی مدرن را تشکیل میدهد، متاسفانه در اساس خود از بین نرفته است. نفوذ و مداخلات غیر رسمی گروه های صاحب نفوذ، تداوم چشمگیر فساد مالی، عدم برابری شهروندان در برابر قانون، اصولا پایه ای مذهبی یا زبانی و قومی ندارد، بلکه در درجه اول از انگیزه های سیاسی و اقتصادی ناشی میشود. شخص و یا گروهی که پول و نفوذ سیاسی و مالی دارد، میتواند به کمک اشخاص و گروه های نزدیک به دستگاه حاکمیت، حق دیگران را زایل کرده، به اهداف سیاسی، اقتصادی و حقوقی خود نایل شود. هنوز میتوان به کمک پول و روابط غیر رسمی، وظیفه و مدرک گرفت. آزادی های سیاسی از جمله انتخابات پارلمان، آزادی احزاب و رسانه ها، پاسخگویی مسئولان به مردم، تفکیک واقعی قوای سه گانه بدون فشار و مداخلات حکومت و مخصوصا رئیس جمهوری و وزیران، اهدافی هستند که میتوانند در صورت اجرایی و عملی شدن، دولتداری ملی و واقعا مدرن جمهوری آذربایجان را تقویت بخشند. البته این، کار یکی دو سال نیست. اما تحقق این اهداف در کشور نسبتا کوچکی مانند جمهوری آذربایجان چندان هم غیر عملی یا دور دست هم به نظر نمیرسد – به شرط آنکه حاکمیت موجود مانع آن نشود.
[1]Anthony D. Smith: The Ethnic Origins of Nations, New York, 1986, p. 138
[2] Clan, clans
[3] Bahodir Sidikov: New or Traditional? Clans, Regional Groupings and State in Post-Soviet Azerbaijan, Berliner Ost-Europa Info, Freie Universität Berlin, 2004, PDF
(پایه صحبتی در برنامه «پرگار» بی بی سی فارسی با آقای علیرضا اردبیلی، مجری برنامه آقای داریوش کریمی، مارس 2025، در این لینک)
آنچه که میخوانید، فصلی از کتاب «از آتروپاتن باستان تا آذربایجان و کردستان» است که در سال 1403 از طرف انتشارات مروارید (تهران) به چاپ رسید.
در این فصل میخواهیم بطور خلاصه، تا اندازه ای که برای دانش امروزی زبان شناسی تاریخی روشن است، به سرگذشت زبان مادی در دوره باستان و تغییر و تحول آن به صورت زبانها و لهجه های بعدی یعنی پهلوی (دوره ایرانی میانه) و معاصر (ایرانی نو) اشاره کنیم. در این رهگذر، تاکید اصلی ما روی زبانهای سرزمین تاریخی «آتروپاتن» یعنی آذربایجان و کردستان ایران خواهد بود که هسته اصلی و مشترک «آتروپاتن» را تشکیل می داد.
برای درک چهارچوب تاریخی و زبان شناختی موضوع، باید ابتدا مقدمه ای در باره تعبیر «زبانهای ایرانی» و جایگاه زبان و لهجه های مادی در دوره پارسی باستان، میانه و مشتقات آن در دوره فارسی معاصر را یادآوری نمود.
زبان های موجود ایران
در ایران کنونی، زبانهای گوناگونی از خانواده های مختلف زبانی تکلم میشود، از آن جمله:
– هند و اروپائی: در زیر گروه «هند و ایرانی»: فارسی، تاتی، تالشی، کردی، زازا، گورانی، گیلکی، لری، بلوچی، و در یک زیر گروه دیگر زبانهای هند و اروپائی: ارمنی – سامی: عربی، عبری، آسوری/آشوری – آلتائی: ترکی آذرى، ترکمنی، خلجی – و دراویدی: براهوئی.
دو تعبیر «زبانهای ایران» و زبانهای ایرانی» هر کدام معنای دیگری دارد و نباید آنها را عوضی گرفت. منظور از تعبیر «زبانهای ایران» یا «زبانهای کنونی ایران» همه زبانهائی است که در چهارچوب سیاسی ایران کنونی تکلم میشوند – صرفنظر از نزدیکی و یا دوری ساختاری آن زبانها به یکدیگر و اینکه کدام زبان به کدام خانواده زبانها تعلق دارد، مانند فارسی، ترکی، عربی، آسوری و غیره… اما منظور از تعبیر «زبان های ایرانی» همه زبان هائی هست که به خانواده زبان های ایرانی (و نه آلتائی یا سامی و دراویدی) تعلق دارند، چه زبان هائی که در داخل ایران به کار میروند و چه در خارج از ایران، چه در گذشته و چه در حال حاضر، مانند پهلوی، فارسی، کردی، بلوچی، پشتو، سکائی، سغدی یا تاجیکی و اوستی.
در فهرست بالا نام چهار خانواده زبانهای دنیا را برده ایم که در ایران تکلم میشوند. اما روشن است که از نظر ساختاری، دستوری و تاریخی، فارسی، ترکی و عربی وابسته به خانواده های گوناگون زبانی هستند. در اینجا تضادی در بین نیست، همچنانکه کُردی یکی از زبانهای ترکیه کنونی است، اما جزو خانواده زبانهای آلتائی (ترکیک) نیست، بلکه مانند فارسی زبانی هند و ایرانی در خانواده بزرگتر زبان های هند و اروپائی است. و اما از نظر زبان شناختی، زبان فارسی متعلق به خانواده «زبانهای ایرانی» است، ترکی یک عضو «زبانهای آلتائی» و عربی جزو «زبانهای سامی»، اگرچه بین این سه زبان و ادبیات آنها در طی 1400 سال گذشته داد و ستد های بسیار زیاد، مستمر و نزدیک واژگانی، دستوری و حتی آوائی صورت گرفته که خود منتج به روندهای استحاله ای و آمیزشی زبانی بین فارسی، عربی و ترکی شده است.
خانواده «زبان های ایرانی»
«زبانهای ایرانی» نام شاخه غربی گروه «زبانهای هند و ایرانی» است که خود بخشی از خانواده زبانهای هند و اروپائی است. زبان هندی متعلق به شاخه شرقی زبانهای هند و ایرانی است.
زبانهای ایرانی را میتوان از نگاه سلسله مراتب تاریخی، موقعیت جغرافیائی یا ویژگی های زبان شناختی این زبانها تعریف و طبقه بندی نمود.
از نظرتاریخی، زبانهای ایرانی را به سه مرحله باستان، میانه و معاصر تقسیم میکنند. دوره های تقریبی کاربرد این زبانها عبارتند از: باستان (تا پایان هخامنشیان و مدتی بعد از آن)، میانه: (از سقوط هخامنشیان تا اسلام و مدتی بعد از آن)، و معاصر: (از اسلام تا کنون).
زبان های ایرانی عبارتند از پارسی باستان، اوستائی، مادی و سکائی.
پارسی باستان و اوستائی دو شاخه متمایز زبانهای باستانی ایران هستند که تا مدتی پس از پایان دوره هخامنشیان در جنوب و جنوب غربی ایران و احتمالا بعضی سرزمین های مرکزی فلات ایران مورد استفاده بودند. اوستائی که اصولا ویژه آثار مذهبی زرتشتی بوده، حتی قبل از دوره فارسی معاصر جنبه کاربردی خود را از دست داده بود، اما پارسی باستان به صورت پارسی میانه و سپس پارسی معاصر (فارسی) ادامه یافته است. چندین اثر نوشتاری به اوستائی و پارسی باستان، آثار بیشتری به پارسی میانه (پهلوی) و طبعا آثار به مراتب فراوانی به فارسی معاصر وجود دارند. فارسی تنها زبان ایرانی است که درهر سه دوره باستان، میانه و معاصر بطور مستند و نوشتاری موجود بوده است. هیچ زبان دبگر ایرانی این ویژگی را ندارد. ریشه فارسی در پارسی باستان است که زبان امپراتوری هخامنشی بوده وپس از هخامنشیان به صورت پارسی میانه (پارسی پهلوی) تحول یافته و بالاخره پس از اسلام به شکل فارسی معاصر در آمده است.
دو زبان مادی و سکائی اثری از خود بجا نگذاشته اند و اطلاعات ما در باره آنها تنها مبتنی بر تحلیل نام ها و واژگان جداگانه ای است که در آثار دیگر (اصولا در آثار پارسی باستان و اوستائی) پیش آمده اند و به این زبانها نسبت داده میشوند. این گونه زبان ها «اُنوماستیک» خوانده میشوند. ویندفور مینویسد: «حتی بدون داشتن نشانه هائی از دوره پیشا مدرن {باستان} نیز میتوان قبول کرد که زبان های معاصر {ایرانی} ادامه زبان های محلی و گمگشته گذشته هستند. مثلا زبان های معاصر آذربایجان و مناطق مرکزی ایران {مانند تاتی، کردی، گیلکی} که محل کاربردشان ماد آتروپاتن و یا ماد بزرگ بود، «لهجه های» مادی هستند، اگرچه ما زبان باستان مادی را اصولا به کمک نشانه های مادی موجود در پارسی باستان می شناسیم.»[1]
زبان مادی اگرچه امروزه به صورتی که در دوره باستان مورد استفاده بوده، از بین رفته، اما منشاء و ریشۀ گروهی از زبانهای ایرانی میانه (پهلوی پارسیک، اشکانی و مادی) و زبانهای معاصر ایرانی (تاتی و یا همان پهلوی «آذری»، تالشی، گیلکی، کردی، زازا، گورانی، سمنانی و غیره) را تشکیل میدهد. زبان باستان سکائی نیز مانند مادی از بین رفته و تنها برپایه تحلیل های انوماستیک تعریف شده است. طبق این تحلیل ها گفته میشود که زبان های ایرانی میانه خُتَنی، سُغدی، بلخی و خوارزمی (در آسیای میانه) و سَرمَتی و اُسِتی (در قفقاز) احتمالا باقیمانده های زبان های شرقی و غربی سکائی بودند. امروزه هنوز باقیمانده هائی از این زبان ها در آسیای میانه و قفقاز تکلم میشوند.
از زبان پارسی میانه (پهلوی) آثار نوشتاری اندکی باقی مانده است. زبان مادی در دوره ایرانی میانه با پهلوی اشکانی و پارسی میانه تلفیق و آمیزش یافته، در حالی که زبانها و لهجه های محلی یعنی شفاهی پهلوی در ماد به موجودیت خود ادامه داده اند. اما از این زبانها و لهجه های محلی مادی در این دوره میانه (مانند تاتی-آذری و یا کردی) به جز نشانه هائی پراکنده در درون نوشته های معاصر فارسی («فهلویات») آثار نوشتاری منسجم و مستقلی باقی نمانده است.
بعد از اسلام در آثار نوشتاری فارسی معاصر و معیار بصورت پراکنده با اشعار و متون نثری روبرو میشویم که «فهلویات» نامیده میشوند و نشان از زبانها و لهجه های محلی و شفاهی مادی دارند ( گونه های مختلف آذری/تاتی، تالشی، گیلکی و کردی). تمایز و طبقه بندی دستوری، واژگانی و آوائی فهلویات هنوز بصورت کامل انجام نگرفته است. آثار نوشتاری به زبانها و لهجه های کنونی اصالتا مادی (مانند کُردی، تاتی، تالشی، گیلکی) تنها در چند سده اخیر انجام گرفته است. اولین اثر نوشتاری کُردی از سده های شانزدهم و هفدهم میلادی است و تنها در قرن بیستم است که آثار نوشتاری به زبانهای تالشی و گیلکی معاصر نوشته شده است.
برخی دیگر از زبانهای ایرانی در اثر فشار و گسترش زبانهای دیگر از بین رفته اند (مانند بخش بزرگی از تاتی-آذری یا خوارزمی ایرانی در مقابل ترکی و یا زبانهای شرقی ایرانی در مقابل گسترش فارسی نو، ترکی و چینی).
در زیر جدولی از زبانهای ایرانی در مراحل سه گانه تاریخی آنان یعنی دوره های باستان، میانه و معاصرداده میشود. توضیح اینکه در کتاب «زبانهای ایرانی» تالیف و تحریر گرنوت ویندفور[2] گونه های جنوبی زبان تاتی همراه با تالشی جزو یک گروه واحد بنام «تاتی» رده بندی شده و «آذری» یعنی مجموعه لهجه های شفاهی مادی مردم آذربایجان که امروزه بجز چند روستای پراکنده بطور گسترده از بین رفته و جایش را به ترکی آذری سپرده، با زبان تاتی که در مناطق بیشتری در فلات مرکزی ایران تکلم میشود، هم معنا به شمار می آید (لهجه تاتی قفقاز که آن هم زبانی ایرانی است، متعلق به گروهی دیگر است). چند منبع دیگر اصلی و دانشگاهی[3] نیز گونه های میانه ایرانی در آذربایجان (از جمله زبان فهلویات) را گونه باستانی زبان تاتی محسوب میکنند که عضو دسته شمال غربی زبانهای ایرانی است. طبق همین طبقه بندی خود این دسته به دو بخش شرقی (تالشی، تاتی) و گروه غربی (زازا، گورانی، کردی) تقسیم میشود. از سوی دیگر برخی از دانشمندان، زبان کردی (کرمانجی، سورانی) را بیشتر از زبانهای شمال غربی، همانند فارسی متعلق به گروه جنوب غربی زبانهای ایرانی میشمارند.[4]
ایرانی باستان
جنوب غربی: پارسی باستان مرکزی: اوستائی شمال غربی: مادی (انوماستیک) شمال شرقی: سکائی (انوماستیک)
ایرانی میانه
ایرانی میانه غربی جنوب غربی: پارسی میانه (یا پارسی پهلوی) شمال غربی: اشکانی (پارتی یا پهلوی اشکانی-مادی)
ایرانی میانه شرقی بلخی (باکتریائی) سُغدی خوارزمی خُتنی و تومُشگی سکائی و سَرماتی میانه
ایرانی معاصر
ایرانی غربی
ایرانی شمال غربی، دسته نخست
گروه زاگرس علیا وفلات مرکزی
-زازاکی، دیمیلی
-کردی
= کردی شمالی (کرمانجی)
=کردی مرکزی (سورانی)
=کردی جنوبی و جنوب غربی
-گورانی
-گروه اورومان (هاورامان)، حوزه کرمانشاه
-بجلانی، حوزه موصل (عراق)
ایرانی شمال غربی، دسته دوم
گروه تاتییا آذری
-گروه تاتی شمالی
– هرزنی، امروزه در گلین قیه، میان مرند و جلفا
– لهجه های دیزمار: اساسا روستای کرینگان و حسنو، اهر
گروه تالشی
-تالشی شمالی، آستارا و سواحل جمهوری آذربایجان
-تالشی مرکزی: اسالم هشتپر و سواحل خزر در شمال غرب ایران
– تالشی جنوبی: شاندرمن، ماسال، ماسوله
لهجه های خلخال،آذربایجان شرقی
– شاهرود طارم: شال، کلور، لرد
– خورش رستم
– کئجل
لهجه های طارمی
– لهجه های طارم علیا، زنجان: هزارود، سیاوند
– لهجه های رودبار، گیلان
لهجه های خوئین وزنجان
تاتی جنوبی
– لهجه های رامند قزوین، تاکستان
– لهجه اشتهاردی، کرج
لهجه های شمال وشمال شرق قزوین
– منطقه کوهپایه
– رودبار الموت
– لهجه های الموت
لهجه های الویر و ویدر، نزدیکی ساوه
لهجه های وفس، نزدیکی اراک
لهجه های دره سفیدرود، رودبار(گذار به زبانهای خزر)
ایرانی جنوب غربی
فارسی و گونه های آن
-فارسی -فارسی تاتی و یا تاتی قفقاز (جنوب شرقی قفقاز) -فارسی خراسانی -گونه های دو سوی مرز ایران و افغانستان -گونه های افغانی (شامل دری و کابلی) -تاجیکی
گروه های فارسی زاگرس جنوبی و فارس
-لهجه های فارس -شوشتری و دزفولی -گونه های لُری -سیوندی -دوانی
گروه های دورتر ازفارسی، لارستان و خلیج فارس
گروه خلیج
-بندری -مینابی -بشکردی -کُمزاری (دو سوی تنکه هرمز)
لهجه های خوری با مشخصات کُردی در حوزه کویر
لهجه های بلوچی
لهجه های حوزه دریای خزر
-گالشی (گویش دامداران کوهستانی البرز) -گیلکی –طالقانی، تنکابنی -مازندرانی (سابقا طبری) -گرگانی (در قرن شانزدهم از بین رفته)
حوزه سمنان
-سنگسری، جزیره زبانی -سمنانی، جزیره زبانی -سُرخه ئی و لاسگردی و افتری، جزیره زبانی
ایرانی شرقی
گونه های پشتو
-پشتو -پشتوی وانتسی، در جنوب شرقی
حوزه پامیر
-پامیری شمالی
-یزغلامی و ونجی -گروه شُغنانی-روشانی شامل شغنانی و بجووی، بروازی، روشانی، خوفی، برتنگی، روشوروی در منظقه پامیر تاجیکستان، افغانستان و پاکستان – سریکُلی در ایالت شینجان -اویغور چین
گروه ایشقاشمی
-ایشقاشمی مرکزی
گونه های وَخی
-وخی (جزیره زبانی) -یدغا و مونجی
ایرانی جنوب شرقی
-پراچی -اورموری
ایرانی شمالی
-یغنابی، شمال غربی تاجیکستان -اوسِتی، قفقاز مرکزی
[1] Gernot Windfuhr.: Dialectology and Topics, in: Windfuhr. (ed.): The Iranian Languages, Routledge (UK,) 2009, pp. 5-42
[2] Gernot Windfuhr.: Ibid
[3] از جمله استیلو، 1981. جدول پایانی این نوشته با استفاده از دو منبع زیر تالیف شده است که امروزه جزو آثار اصلی و مرجع ایران شناسی (ویندفور) و تات شناسی (استیلو) شمرده میشوند: Windfuhr: Ibid Stilo, D. L.: The Tati Language Group in the Sociolinguistic Context of Northwestern Iran and Transcaucasia, Iranian Studies, vol. 14, 1981
[4] MacKenzie, D.: The Origins of Kurdish, 1961, in: Transactions of Philological Society, pp. 68-69; see also: McCarus, E. N.: Kurdish, in: Windfuhr, G.: The Iranian Languages, Routledge (UK,) 2009, pp. 587-590
(ادامه مطلب در خود کتاب. برای اطبت خود نشذ مروارید یا لاعات بیشتر، از جمله خرید کتاب چاپی یا دریافت آن به صورت پی دی اف یا به پرتال «طاقچه» مراجعه فرمائید. برای اطلاعات بیشتر روی این لینک کلیک کنید.)
شرح جناب کاوه بیات در مجله «جهان کتاب» در باره سه کتاب اخیر عباس جوادی: «ترکان ایران و ایران ترکان»، «از آتروپاتن باستان تا آذربایجان و کردستان»، و «تاریخ اختلاط ایرانیان و ترکان»
متن یادداشت افتتاحی عباس جوادی در نشست «پژوهشکده اسناد، سازمان اسناد و کتابخانه ملی ایران» دوشنبه، 10 دی ماه 1403، جهت نقد و بررسی سه کتاب اخیر او که در ایران به چاپ رسیده است. سخنرانان: احسان هوشمند، پژوهشگر حوزه اقوام ایرانی؛ سید مهدی حسینی تقی آباد، عضو هیئت علمی دانشگاه تهران؛ دبیر نشست: مصطفی نوری، پژوهشگر تاریخ معاصر سازمان اسناد و کتابخانه ملی ایران.
به همه شرکت کنندگان محترم این نشست عرض سلام و ادب دارم. از «پژوهشکده اسناد، سازمان اسناد و کتابخانه ملی ایران» و بخصوص دکتر مصطفی نوری، پژوهشگر این مرکز، بخاطر برگزاری این نشست و همچنین شرکت کنندگان این صحبت، استاد احسان هوشمند و دکتر سید مهدی حسینی، بسیار سپاسگزارم. امیدوارم این نشست بتواند در چارچوب وقتی که داریم، به بررسی و درک بهتر جوانب ناروشن این سه نوشته و اساسا موضوعات مرتبطِ مطرح شده در تاریخ ایران و منطقه کمک کند.
در ابتدا این را عرض کنم که تصادف جالب و برای من نیکبختانه ای است که این سه کتاب در یک نشست مورد بحث قرار میگیرند، چونکه در ذهن من هم، در این هر سه کتاب و چند کتاب دیگری که در اروپا چاپ شده و نیز بسیاری از مقالاتی که در وب سایت شخصی من «چشم انداز» منتشر شده، یک خط قرمز واحد و مشترک وجود دارد که بستر تاریخی و اجتماعی همه این نوشته ها را تعریف و معین میکند. این خط قرمزو مشترک، از نظر زمانی حدودا در سال های 650 میلادی با شکست ساسانیان و حمله اعراب و گسترش اسلام در خاورمیانه، ایران و آسیای مرکزی و مدتی بعد در آناتولی یا ترکیه کنونی شروع میشود. پایان این دوره به یک معنا سقوط خلافت عباسی به دست سلجوقیان در قرن سیزدهم و حدودا 250 سال بعد است. اما من پایان واقعی آن دوره را زمان احیای دولتداری ایرانی یعنی صفویان در ایران و در آناتولی سقوط قسطنطنیه یا استانبول بعدی به عنوان مرکزدولتداری مسیحی در هیئت روم شرقی یا بیزانس حدود سال 1500 قرار میدهم. یعنی تاسیس دو دولت اصلی و نسبتا قدرتمند خاورمیانه به عنوان دولت های تا حد زیادی «ملی» که تا چهار-پنج قرن بعد نقش اصلی را در این منطقه ایفا نمودند. البته من آگاه هستم که این دوره و مرحله های کوچک تر آن را نمیتوان بدون اشاره ای به گذشته آن مرحله ها درست درک و تحلیل نمود.
و اما در این دوره ی تقریبا 900 ساله از ظهور اسلام تا تاسیس دولت های صفوی و عثمانی، حاکمیت سیاسی در ایران ساسانی ابتدا به خلافت اسلامی و به تدریج به دست حاکمان منطقه ای ایرانی گذشت. در حالیکه خلفای اموی و دیرتر عباسی در شام و سپس بغداد حاکم سرتاسر سرزمین های اسلامی بودند، در مناطق مختلف، امیران و حتی سلاطین بومی بر سر کار آمدند که ظاهرا تابع خلیفه بودند، اما به تدریج حتی به خلیفه مالیات هم نمی پراختند. حاکمان جدید تجربه دولتداری نداشتند. از این جهت نظام اداری ساسانی مبنی بر تقسیم اداری اکشور به ایالت ها و ولایت ها ادامه یافت.
باز شدن مرزهای ایران و مهاجرت ها و گاه حملات اقوام عربی از غرب و اقوام ترک از دشت های شرقی و شمالی به ایران، تغییر دین ایرانیان به اسلام، مسلمان شدن تدریجی ترکان دشت ها به کمک ایرانیان، اسلام آوردن و عربی زبان شدن بخش بزرگی از خاورمیانه به جز ایران که فارسی زبان باقی ماند، جزو برخی از این تحولات اجتماعی بودند. ناآرامی و در عین حال همگرائی و اختلاط های قومی، زبانی، فرهنگی و سیاسی تاثیر عمیق خود را بر بافت اجتماعی، اقتصادی جوامع ایران و مابقی خاورمیانه گذاشت. گسترش نفوذ و سپس حاکمیت ترکان سلجوقی به سرزمین های روم شرقی و بالاخره تاسیس امپراتوری عثمانی در جوار دولت صفوی ایران چهره ی جدید و کلی منطقه را ترسیم نمود.
این بستر عمومی سیاسی و اجتماعی عبارت از همان خط قرمز و مشترکی است که در هر سه این کتاب به چشم میخورد و آنها را تا حدی مشابه به هم ساخته است. بنظرم بازگو نمودن این سلسله مراتب تاریخی به زبانی ساده، مخصوصا به جوانانی که از این موضوعات تاریخی اطلاعات جسته و گریخته و اغلب ناقصی دارند و یا اصولا علاقه چندانی به آن حس نمیکنند، به هر حال مفید و لازم است. البته این اطلاعات را در اکثر کتاب ها ونوشته های تاریخی و اجتماعی که با وسواس و دقت لازم علمی نوشته شده اند، میتوان یافت. لیکن بسیاری از این قبیل نوشته ها به زبان های اروپائی هستند و غالبا به فارسی ترجمه نشده اند.
ورای این به اصطلاح «بستر عمومی» تحولات، من سعی کرده ام در هرکدام از این کتاب ها یکی دو جنبه معین و مهم این تحولات را شرح دهم و تا حد امکان بر پایه آثار علمی معاصر تحلیل کنم، تا خوانندگان در مورد تاریخ گذشتگان و همسایه های ما گرفتار تخیلات و گمانه زنی های بی دلیل و یا روایات و ادعاهای بی پایه نشوند.
مثلا آخرین کتاب من «تاریخ اختلاط ایرانیان و ترکان» (که امیدوارم آخرین کتاب من هم نباشد) مربوط به زوایا، گذشته های دور و نزدیک اختلاط قومی، یعنی ژنتیک، سیاسی، فرهنگی و زبانی ایرانیان با قبایل ترک زبانی است که به دنبال گسترش اسلام وارد جلگه ایران شدند و با مردمان بومی این سرزمین ها اختلاط یافتند. این تاریخ حتی به صد ها سال قبل از اسلام برمیگردد، یعنی به دوره ای همزمان با ساسانیان و قبل از آن در ایران، اما این تماس ها و همگرائی نه در ایران، بلکه در دشت های مغولستان کنونی جریان داشت که سرزمین مشترک ایرانی زبانان شرقی (سکا ها) بود. همچنین ظاهرا کمتر کسی از تاریخدوستان جوان ما درباره ی اتفاق عمل نظامی ایران ساسانی و نخستین دولت ترک در سال های 550 میلادی و تقسیم حاکمیت آسیای مرکزی بین این دو اطلاعات چندانی دارد. موضوع ادامه و حتی تحکیم هویت ایرانی در دوره های حاکمیت سلجوقیان، ایلخانان مغول و قبایل ترکمن نیزفصل دیگری از این کتاب است، در حالیکه هنوز بعضی ها تصور میکنند که تعبیر ایران و خود شناسی ملی ایرانی با رضا شاه شروع شده و محصول اندیشه غربی دولت-ملت است.من در عین حال فکر میکنم که در این کتاب فصل مربوط به ژنتیک و داده های آخرین تحلیل های باستانشناسی ژنتیک در باره منطقه ما از جمله نزدیکی بارز ژنتیک بین مثلا ایرانیان و ترکان ترکیه یا ترکمن ها (مثلا در مقایسه با قزاق ها و قرقیزهای آسیای میانه) بسیار جالب است. همچنین من در آنجا تا حدی به این موضوع پرداخته ام که تا این 40-50 سال !!!!!! اخیر حتی بسیاری تاریخ نگاران، عامل زبان و جغرافیای کنونی یعنی مرزبندی های قرون بیستم و بیست و یکم را جزو معیار های اصلی قومیت یک گروه انسان ها میشمردند، در حالیکه چنین نیست. اینکه کسی امروزه ترک ترکیه است، دلیل نیست که لزوما با فیلسوف یونانی 2500 سال پیش هراکلیت که اهل شهر «میلِت» در ترکیه کنونی بود، هم تبار باشد و یا هر که امروزه انگلیسی زبان است، لزوما از تبار آنگلو ساکسون نیست. زیرا در طول ده ها هزار سال گذشته و از جمله هزاره های نزدیک به ما اختلاط های ژنتیک، زبانی، فرهنگی و اجتماعی بخصوص بین اقوام همسایه آنقدر زیاد بوده که امروزه تمایز و مرزبندی بین آنها عملا و معمولا غیر ممکن است. در طول این قرن ها گروه های مختلف مردم با دیگران اختلاط یافته اند و قیافه و زبان و مذهب آنها نیز کم یا زیاد تغییر یافته است. در این مورد مثالی که در ده بیست سال گذشته رواج یافته، بسیار جالب است. تعداد پدربزرگان و مادر بزرگان خود و پدربزرگان و مادربزرگان آنها را تا بیست یا چهل نسل گذشته حساب کنید. اگر فقط 20 نسل یعنی حدودا پانصد سال عقب بروید، خواهید دید که فقط شما مانند هر شخص دیگر ممکن است دارای یک میلیون و در صورت 40 نسل عقب رفتن، حدود یک تریلیون (دو به توان چهل) نفر نیای مستقیم (البته با احتساب مدت زمان طی شده و مرگ اکثریت در چند نسل و امکان همپوشی نیاکان) هستید. البته همه انسان ها، آنگونه که اکثریت دانشمندان تاریخ، باستان شناسی و ژنتیک قبول دارند، اصالتا از آفریقا آمده اند. بنا براین ما همه در اصل ریشه ای مشترک داریم. اما طبعا این اشتراک در ریشه و نسب بین مردمان سرزمین های همسایه اصولا بیشتراست (مگر اینکه گروه مورد بررسی به تازگی به منطقه مورد نظر کوچ کرده باشد). این چیزی است که آزمایش های «دی ان ای» نیز آن را تائید می کنند. از این جهت نیز هیچ جای شگفتی نیست که امروزه مثلا ترکیب تباری و ژنتیک مردمان ساکن ترکیه، عراق، قفقاز جنوبی و ایران به یکدیگر بسیار نزدیک است، صرفنظر از اینکه زبان، مذهب و عادات و رسوم کنونی آنان چیست.
کتاب «ازآتروپاتن باستان تا آذربایجان و کردستان» هم یک نمونه مشخص این گونه روابط تاریخی بین دو گروه مردم همسایه در دوره پیش از اسلام یعنی آتروپاتن باستان شامل آذربایجان و کردستان کنونی از سوئی و ارمنستان از سوی دیگر است. تصور اینکه مردم آذربایجان، کردستان و ارمنستان صرفا بخاطر تمایزهای زبانی، مذهبی و سیاسی کنونی خود و یا مرزبندی های سیاسی بین خود به همان درجه از یکدیگر دور و متمایزهستند، خالی از نگرش علمی و مدرن است. بخصوص دوره اشکانیان (247 پ.م. تا 224 م.) یعنی حدود 500 سال از تاریخ این منطقه، شاید مهم ترین مرحله اختلاط سیاسی، تباری ، زبانی و فرهنگی مردم ایرانی (به ویژه اهل آتروپاتن یعنی آذربایجان و کردستان) و ارمنستان همسایه است، اما این جوانب اختلاط تاریخی نامبرده، متاسفانه هنوز چندان پژوهش نشده است.
در نهایت کتاب «ترکان ایران و ایران ترکان» یک بازنگری به تاریخ سیاسی و به اصطلاح «دودمانی» به دوره 900 ساله نامبرده به دنبال استقرار حاکمیت عربی و نفوذ اسلام در این منطقه گسترده از آسیای میانه و ایران تا آناتولی و خاورمیانه است. توجه خاص این کتاب به پیدایش عنصر ترک در صحنه تاریخ ایرانیان، مناسبات آنان با ایران و ایرانیان از نظر نظامی، سیاسی و اجتماعی-فرهنگی است و با دقت خاصی به این موضوع می پردازد که چگونه ترک های دشت های بی در و پیکر اورآسیا، به دنبال ورود به جهان اسلام از راه آسیای مرکزی و خراسان، با مردم بومی سرزمین های ایرانی و بعد ها آناتولی، عراق، شرق قفقاز و شمال سوریه و حتی مصر به صورت تنگاتنگ و از هر جهت: سیاسی، اجتماعی، مذهبی و فرهنگی در «دیگ همجوش» این مناطق از جمله، ایران و ترکیه بعدی پایه های ملت های نوین منطقه را به وجود آوردند که امروزه، با همه کامیابی ها و ناکامی هایش، شاهد آن هستیم. دو سه موضوع دیگر مورد توجه خاص این کتاب عبارت هستند از: نقش ایرانیان در جذب ترکان به عالم اسلام، احیا و شکوفائی زبان فارسی، تحول، تکامل و استانداردشدن زبان های مختلف ترکی که امروزه در اورآسیا، ایران و ترکیه به زبان های متمایزی تبدیل شده اند، شکوفائی علم و دانش در مرحله معینی از این دوره و پس از مدتی غالب شدن نگرش و طرز فکر ضد علمی به ویژه پس از ابو حامد محمد غزالی، و همچنین بررسی نقادانه و امیدوارم منصفانه (مثلا در باره فارابی و ابن سینا) مبنی بر اینکه صرفا محل کنونی تولد یا زبان تالیف اثری دلیل اصالتا عرب یا ترک بودن و دیگر مشخصات به اصطلاح «قومی» دانشمندان و بزرگان علم و ادب تاریخ مشترک ما نیست، صرفنظر از اینکه اینگونه مباحثات غیرجدی و غیر علمی، به سود کسی نیست و تنها شکاف بین گروه های مردم منطقه را عمیق تر میکند.
در پایان میتوانم بگویم که هیچکدام از این کتاب ها با هدف ترویج و تبلیغ این یا آن اندیشه و طرز فکر سیاسی و اجتماعی نوشته نشده اند. اما امید من آن است که این نوشته ها از طریق بالابردن سطح آگاهی واقع بینانه و علمی مردم و بخصوص جوانان در باره مسائل مربوط به هویت، تاریخ، زبان، مذهب و فرهنگ های منطقه وسیع ما، به زندگی آرام، مسالمت آمیز و همسو با پیشرفت همه مردمان ایران و همسایگان دور و نردیک آن یاری رساند، حتی اگر این، کمکی ناچیزباشد.
متشکرم.
(فایل صوتی سخنرانی دبیر نشست و سخنرانان درکانال «تلگرام» مرکز. فایل تصویری نشست بعد از تهیه توسط این مرکز در همان کانال پخش خواهد شد. متن خبر نشست آماده شده از طرف «سازمان اسناد و کتابخانه ملی ایران» در این لینک.)
فکر کنم از نظر حقوقی دیگر میتوانم کتاب «ریگ آمو» را که سه سال پیش در لندن منتشر شده بود، به صورت «پی دی اف» و رایگان در اختیار عموم بگذارم. مقدمه کتاب را برای آشنایی علاقمندان در اینجا میگذارم. این کم و بیش همان کتاب «ترکان ایران و ایران ترکان» است که در سال ۱۴۰۱ با دیباچه دکتر ویلم فلور و ویراست کارشناسانه علیرضا بهشتی و تغییراتی جزئی (اما بسیار مهم و مفید از جمله نقشه های تاریخی جدید) از طرف «نشر روزنه» در تهران منتشر شد. لینک دانلود کامل کتاب را در پایان مقدمه زیر خواهید یافت. امیدوارم برای علاقمندان تاریخ ایران جالب باشد.
*****
بوی جوی مولیان آید همی
یاد یار مهربان آید همی
ریگ آموی و درشتی های او
زیر پایم پرنیان آید همی
ابوعبدالله رودکی
تقدیم به خاطره استاد ریچارد ن. فرای (1920-2014)
To the memory of Professor Richard N. Frye (1920-2014)
مقدمه نویسنده
تاریخ نگاران در بررسی گذشته سرزمین ها و اقوام مختلف، برخی دوره های تاریخی را «سرنوشت ساز» می نامند، چرا که از نگاه آنان تحولات پر فراز و نشیب این دوره ها بر سرنوشت بعدی این سرزمین ها و اقوام، مُهری پایدار زده اند. همه این تحولات لزوما خوب یا بد، افتخار آمیز و یا ننگ آور نیستند، بلکه اغلب مخلوط و معجونی از رویدادها و نقاط عطفی هستند که در دوره های خاصی با حدّت و شدت چشمگیری بروز کرده و در مجموع در ذهن قشر علاقمند به این موضوع، تاریخ آن سرزمین و یا قوم را می سازند.
اگر آغاز تاریخ مکتوب سرزمین ایران را با تاسیس دولت ماد در سال 678 پ. م. و یا امپراتوری هخامنشی در 459 پ. م. یعنی تقریبا 2600 سال پیش قبول کنیم، دوره ششصد ساله از فتح ایران ساسانی توسط اعراب (تقریبا 650 م.) تا حمله مغول و پایان خلافت عباسیان (تقریبا 1250 م.) را باید مطمئنا یکی از آن دوره های سرنوشت ساز تاریخ نه تنها ایران، بلکه دنیای اسلام به شمار آورد.
بگذارید برای خوانندگانی که درباره تسلسل حوادث مهم تاریخی این دوره اطمینان کامل ندارند، رئوس مهم آن را یادآوری کنیم. در واقع برای درک درستی از این دوره، یک آگاهی کلی از خطوط اصلی تحول تاریخی تمام این منطقه در چشم اندازی طولانی تر از این ششصد سال لازم است. از این جهت در پایان کتاب گاهشماری فشرده از مهم ترین تحولات منطقه داده ایم و به خوانندگان این کتاب توصیه میکنیم که هم برای درک درست تر این دوره و هم اصولا دریافت آگاهی کلی درباره بستر حوادث تاریخی منطقه، این سیر تحولات را از نظر دور ندارند.
در همین دوره بود که اکثریت مردم ایران در شرق تا ماوراءالنهر و آسیای میانه و در غرب تا عراق، سوریه، شرق قفقاز، آناتولی شرقی و مرکزی اولا مسلمان شدند و ثانیا همگی تحت حاکمیت یک دولت ابتدا عربی (اموی، عباسی) و سپس ترکی-ایرانی (سلجوقی) در آمدند. در همین دوره بود که اکثریت ایرانی زبانان اعم از خود ایران و ماوراءالنهر در یک دولت واحد با زبانی مشترک جمع آمدند. این «زبان مشترک»، همان فارسی معاصر «دری» بود که بر پایه زبان فارسی میانه (پهلوی)، همراه با آمیزش با گویش های دیگر ایرانی و با تاثیر واژگان و دستور زبان عربی و قبول خط عربی، غنی تر و در عین حال ساده تر شد و در کنار عربی، تبدیل به زبان فرهنگی همه مسلمانان از کاشغر و هند تا بغداد و شام گردید.
این همان دوره بود که خلافت اسلامی به یاری جنبش های ولایات شرقی ایران و به خصوص خراسان، از امویان به دست عباسیان افتاد. عباسیان برخلاف پیش کسوتان خود که اساسا نمایندگان جامعه و قبایل عربی بودند،[1] به یاری فرماندهان، وزیران و بوروکرات های ایرانی، دولتداری خلافت را به روی غیر اعراب مسلمان نیز باز کرده، سبک مدیریت امپراتوری ساسانی را در پیش گرفتند و از این طریق، اسلام، به تعبیری، به دین و فرهنگی جهانی تبدیل گردید.[2]
در نهایت در همین دوره بود که اقوام ترک آسیای میانه که تا ظهور اسلام غالبا در حال زندگی چادرنشینی در دشت های میان ایران و چین به سر میبردند، به وطن های نو و اسلامی خود سرازیر گشتند و به تدریج حاکمیت اصالتا ترکی خود را در سرزمین های ایرانی، با دولتداری، زبان و فرهنگی اساسا ایرانی و بر پایه مشترکات دینی عربی-اسلامی بنا نهادند.
پستی و بلندی های سیاسی، نظامی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی در این دوره بیشمار بودند. لیکن شکی نیست که پس از گذشت تقریبا هزار سال از آن دوره، اگر یک یا چندی از تحولات این ششصد سال رخ نمی داد و یا مسیر دیگری می پیمود، مردم سراسر منطقه امروز آسیای مرکزی و غربی و همچنین خاورمیانه از بسیاری جهات در محیط و شرایط دیگری به سر می بردند.
در اوایل اسلام، منطقه بزرگ خراسان و ماوراءالنهر نقشی نه تنها موثر، بلکه تعیین کننده در روند این تحولات داشت، زیرا نخستین قیام های جدی بر ضد امویان و به نفع عباسیان از این ولایات در شرق ایران آغاز شده، سپس به عراق و شام سرایت کرد، تا اینکه خلافت اموی مستقیما تحت فرماندهی ابومسلم خراسانی سرکوب گردید و خلافت به عباسیان رسید. پس از آن، شرق ایران و ماوراءالنهر مدت ها در نزد خلفای بغداد و به خصوص مامون که مدتی حاکم خراسان و خود از مادری ایرانی بود، مقام خاصی داشت، به ویژه از این جهت که مامون در دوره خلافت برادرش امین که می خواست او را از جانشینی خود محروم کند، با کمک و تلاش مستقیم طاهر بن حسین، فرمانده خراسانی و بنیانگذار دودمان ایرانی طاهریان، به خلافت رسید.
نکته نهایی در اهمیت نقش خراسان و به خصوص ماوراءالنهر موقعیت جغرافیایی این منطقه به عنوان دروازه ورود قبایل متعدد و انبوه سواران مسلح ترک از دشت های میان چین و ایران باستان به دنیای اسلام بود که ابتدا خراسان بزرگ و مابقی ایران و سپس عراق، شام و حجاز و مدتی بعد روم شرقی را گرفته، آن را تبدیل به ترکیه کنونی نمودند.
جالب این است که ایرانیان در حکومت های ترکان غزنوی، قراخانی، سلجوقی و خوارزمشاهی، زمام امور را در ابعاد علمی، ادبی و فرهنگی و نیز از جنبه بوروکراسی دولتی عینا مانند حکومت خلفای عباسی در دست داشتند. در طول این چند صد سال که تا صفویان ادامه یافت، سلاطین و امرای ترک زبان اساسا سلطنت مرکزی و حاکمیت ایالات و فرماندهی لشکر را در دست خود نگه داشته، حکومت می نمودند، در حالی که هم این قشر سلاطین، حاکمان و امیران و هم قبیله های ترک زبان که اصالتا از آسیای مرکزی به این وطن های جدید خود آمده بودند، به تدریج، اما به طور مستمر، از نگاه تیره و تبار و همچنین عادات و فرهنگ در آمیزش مدام با مردم بومی فلات ایران، روم شرقی و خاورمیانه قرار گرفتند و چند نسل بعد به بخش لاینفکی از مردم بومی تبدیل شدند.
این، زمینه ساز دو دولت جدید بعدی منطقه یعنی صفویان و عثمانی بود. برخی از دانشمندان، این مرحله را دوره دولتداری و «سنت ترکی-ایرانی» نامیده اند.[3] منطقه خراسان و ماوراءالنهر از این جهت هم نقشی اساسی در تاریخ ایران، ترکیه و کلا عالم اسلام بازی کرده است.
آنچه که در اینجا آورده می شود، شرح ششصد سال نخست ماوراءالنهر پس از فتح ایران ساسانی توسط لشکریان مسلمان عرب است. اما به دلیل همه عواملی که ذکر شد و در سرتاسر این نوشته خواهد آمد، تاریخ ماوراءالنهر، چه پیش و چه به خصوص پس از اسلام، با تاریخ خراسان، مابقی ایران و جهان اسلام در هم تنیده است. آنچه که مورخین «ایران تاریخی»، «ایران شرقی»، «خراسان تاریخی» یا به گفته مورخین فرانسوی «ایران بیرونی»[4] خوانده اند، دستکم از هزار سال پیش از اسلام، از نظر فرهنگ و زبان، ایرانی، یعنی ایرانی شرقی بود.[5] در عین حال، این منطقه حائل میان ایران باستان و فرهنگ های چین و هند، آثار فرهنگی، اجتماعی و مناسبات با این همسایگان و فرهنگ ها را نیز در خود به همراه داشت و هنوز هم دارد. از این جهت اگرچه عنوان این کتاب «ایرانیان و ترکان ماوراءالنهر» است، اما خواهیم دید که تاریخ ماوراءالنهر را تا اسلام و بعد از آن، از نگاه فرهنگی-زبانی و سیاسی-اجتماعی نمیتوان جدا از تاریخ ایران و دنیای اسلام بررسی نمود.
چنانکه خواهیم دید، اداره دولتی و تحولات اقتصاد، زبان و فرهنگ این سرزمین در دوره مورد نظر این کتاب نیز چه در دوره های خلافت اموی و عباسی، و چه سلسله های بعدی ایرانی و ترک مشترک بوده است.
ممکن است بسیاری ازما از فراز و نشیب این دوره تاریخی بی خبر باشیم و حتی اغلب شاید ندانیم که منظور از «ماوراءالنهر» دقیقا کدام سرزمین ها در کدام یک از کشورهای کنونی دنیا هست.
این کتاب در درجه نخست برای کسانی نوشته شده که تخصصی در تاریخ ندارند، حتی با توالی تحولات مهم تاریخی در این دوره چندان آشنا نیستند، اما به تاریخ علاقمند هستند و مایلند بسیاری از جزئیات و تحولات مهم سیاسی این دوره را بدانند. از این جهت این کتاب اولا کوتاه تر از آن است که ممکن است برخی خوانندگان انتظارش را داشته باشند. ثانیا در جریان شرح و تحلیل های تاریخی، گاه نیاز به بازگشت و یادآوری دوباره برخی اتفاقات پیش خواهد آمد. از سوی دیگر، به خاطر پیچیدگی و چند لایه بودن بعضی موضوعات، پرداختن به همه جوانب این تحولات (از جمله نقش و اهمیت دودمان های طاهریان و خوارزمشاهیان) و یا روند دقیق ترک زبان شدن برخی مناطق خراسان باستان و ماوراءالنهر (مانند ازبکستان و ترکمنستان کنونی) و یا زندگی اجتماعی، اداره دولتی، تجارت، هنر و معماری این دوره میسر نبود. لذا نویسنده از بابت اینگونه موارد و کمبود ها از خوانندگان پوزش می طلبد.
لازم به تذکر است که نویسنده، برخلاف برخی منابع و دانشمندان غربی، فرقی میان «آسیای میانه»[6] و «آسیای مرکزی»[7] نمی گذارد و هر دو را به یک معنا به کار می برد. کاربرد این دو تعبیر در هر کشور فرق داشته و دچار تحول شده است. از نگاه تاریخی هر دوی این تعبیرها به سرزمینهای اقوام گوناگون میان تمدن های چین باستان، ایران و بیزانس اطلاق شده است. اما برخی نویسندگان میان بخش شرقی این سرزمینها یعنی مناطق مرزی و فرامرزی چین و روسیه مانند کاشغر، تولا، مغولستان و تبت از یک سو و بخش غربی آن یعنی قزاقستان، قرقیزستان، ازبکستان، تاجیکستان و ترکمنستان کنونی فرق گذاشته، بخش شرقی را «آسیای داخلی» و بخش غربی را «آسیای مرکزی» نامیدهاند. مدتی است که برخی نویسندگان برجسته این حوزه مانند دنیس ساینور[8] تعبیر عمومی تر و از نگاه آنان درست تر «اوراسیای مرکزی» را پیشنهاد کردهاند. در تاریخ ایران و عموما دنیای اسلام چنین تفکیکی نبوده و همه را معمولا «آسیای مرکزی» (عربی: آسیا الوسطی، ترکی: اورتا آسیا) نامیدهاند، اگرچه در برخی نوشته های جدیدتر فارسی، عربی و ترکی نیز، برای تاسی از تفکیک مزبور، تعبیر های آسیای میانه، «آسیا الداخلیه» و «ایچ آسیا» صرفا برای بخش های شرقی این سرزمینها به کار می رود، در حالیکه «آسیای مرکزی» تنها پنج کشور سابق شوروی قزاقستان، قرقیزستان، ازبکستان، ترکمنستان و تاجیکستان را دربر میگیرد.
اخیرا هر وقت فرصتی پیدا کنم، برای «فراغ خاطر» به سراغ مجله های جلد شده «سیاحت دور دنیا» (به فرانسه، چاپ پاریس، سال های 1880) می روم. در نوشته قبل (در این لینک) شرح سفر خانم ژان دیولافوا را که همراه با همسرش مارسل به شیراز و دیگر مناطق فارس رفته بودند، همراه با عکس های فوق العاده جالبی که همیشه سفرنامه های این مجله را همراهی می کنند، منتشر کردم. به راستی اگر آدم فرانسه هم نفهمد و نداند که در متن چه نوشته شده، فقط تماشای عکس ها هم می تواند دلیلی کافی و وافی برای تماشای این مجله شود. اصلا لازم هم نیست که در باره ایران دویست سیصد سال پیش باشد، فیلیپین، آمازون، تبت، جنوب آفریقا، خود آلمان و ایتالیا در یکی دو قرن پیش چطور بود؟ می توان تصور کرد که 150 سال پیش که نه تلویریونی بود و نه اینترنتی، اینگونه شرح مسافرت ها به سرزمین های عجایب دوردست و گزارش از جوامع و مردمانی ناآشنا با زبان ها، دین و مذهب و عادات و رسوم غیر عاذی برای اروپائیان چقدر جالب و جاذب بوده است. من مطمئن هستم که بخصوص بعد از منظم تر شدن سفرهای دریائی از اروپا و دریای سیاه به روسیه و قفقاز (گرجستان، ارمنستان) و همچنین گشایش خط آهن روسیه تا آسیای مرکزی در قرن نوزدهم اشتیاق به سفر به ایران ودیگر کشور های آسیایی بیشتر شده و به همین درجه تعداد سفرنامه ها هم افزایش یافته است.
مارسل، همسر خانم دیولافوا که مهندس راه سازی و در عین حال علاقمند به باستان شناسی خاور زمین بوده، در اواخر قرن نوزدهم یک پیشنهاد حکومت فرانسه را با اشتیاق قبول می کند که به ایران رفته و آثار و کتیبه های تاریخی ساسانی را بررسی کند و نتایج پژوهش خود را منتشر نماید. ژان دیولافوا نیز همسرش را در این سفر همراهی میکند، اما او تصمیم می گیرد شرح این سفر را بنویسد و درباره مردم، شهر ها، راه ها و ساختمان ها، عادات و رسوم محلی گزارش دهد و مخصوصا عکس های خوب بگیرد تا تصور و تجسمی حتی الامکان نزدیک به واقعیت در اذهان مردم اروپا به وجود بیاید.
مارسل و ژان دیولافوا به خاطر اکتشافات و حفاری های خود در فارس و عیلام باستان (کلده و شوش) شهرت جهانی یافته اند. مارسل دیولافوا (1844-1920) در سال 1885 به کمک همسرش ژان در قصر های پادشاهی داریوش یکم (بزرگ) و اردشیر یکم هخامنشی کاوش و حفاری نموده و مجموعه بزرگی از آثار باستانی را کشف نموده اند که امروزه در «موزه لوور» پاریس نگهداری می شود. مارسل دیولافوا دو اثر مهم از خود بجا گذاشته است: «هنر ایران باستان» (در پنج جلد، 1890-1892) و «محوطه باستانی شوش» (1890-1892) که به زبان های مختلف و از جمله در سال های 1330 خورشیدی به فارسی ترجمه و چندین بار چاپ شده اند. ژان دیولافوی (1851-1916) که همسرش را در مسافرت های علمی و اکتشافی خود به ایران و دیگر کشورهای آسیایی همراهی کرده، سفرنامه خود حاوی عکس هایی بی مانند از مردم و شهرهای ایران را در سال های 1880 منتشر نموده است. «سفرنامه» مادام دیولافوا در سال های 1330 خورشیدی به فارسی ترجمه و بار ها چاپ شده است.
در این میان چندی از رسانه ها خانم دیولافوا را در رابطه با کاوش آثار هخامنشی شوش متهم نموده اند که گویا در جریان این کاوش ها به برخی آثار سنگی کاخ آپادانای شوش لطمه زده است. این ادعا ها دست کم برای نگارنده ثابت نشده است. اما این ادعا ها اگر هم به شهرت این زن و شوهر کاوشگر فرانسوی سایه ای افکنده باشد، بی شک نتوانسته است اهمیت کشف آن آثار تاریخی و ارزش سفرنامه و عکس های جالب این سفرنامه را خدشه دار کند.
نوشته قبل اشاره ای بود با چند عکس جالب از سفر مادام دیولافوا به شیراز و دیگر مناطق استان فارس. نوشته کنونی در باره آغاز سفر خانم و آقای دیولافوا از راه تفلیس (گرجستان) و ایروان (ارمنستان)، نخجوان و جلفا به ایران، یعنی آذربایجان (مرند، تبریز، میانه و زنجان) خواهد بود. سفر آنها از آنجا به تهران و بعد به شیراز و شوش ادامه یافته است.
باید در نظر داشت که سال های 1881-82 حدودا 50-60 سال بعد از دو جنگ ایران و روس و عقد قرار دادهای گلستان و ترکمنچای بود که برای ایران به صورت فلاکت باری با الحاق سرزمین های شمال ارس (از جمله نخجوان، ارمنستان، آستارا، اردوباد، تالش، شیروان، قراباغ و گنجه) به روسیه تمام شد. ارمنستان دیگر نه تابع ایران، بلکه وابسته به روسیه تزاری شده بود. با این وجود مادام دیولافوا می نویسد که ارمنستان از بسیاری جهات هنوز شبیه ایران بود.
دهقانان روس و تاتار (مسلمانان ترک تبار، -م.)
یک جوان ارمنی
پُل ایروان
کلیسای جامع اچمیادزین (در ارمنستان، -م.)
مسجد قدیمی ایروان
خرابه های مسجدی در نخجوان
خرابه های مسجد جمعه و مناره آن در نخجوان
گنبد عتبا (عتبات؟ -م.) نخجوان
نقشه سیاسی و جغرافیایی چاپ شده در سفرنامه خانم دیولافوا
درویش و گدای پیر در مرند
اصولا احساسی که به خواننده این سفرنامه دست می دهد این است که بخصوص بعد از ورود به ایران از مرز جلفا، وضع پریشان و آشفته ای از نظر اجتماعی در این مناطق حکمفرماست. امنیت وجود ندارد. خانم دیولافوا چندین بار به حمله های مخرب و مهلک گروه های اشرار کُرد (می نویسد «از جمله سال پیش» یعنی 1880، -م.) اشاره می کند که باعث خرابی و قحطی بسیار در این مناطق شده است. از طرف دیگر فقر و عقب ماندگی در همه جا حکمفرماست و مردم عادی عمیقا مذهبی هستند. او از جمله از «مجتهد تبریز» سخن می گوید که عمامه ای آبی رنگ بر سر داشت، اما نامش را ذکر نمی کند و علاوه می کند که هنگام دیدار آنها از تبریز این مجتهد فوت کرده بود و همه بازار و دکان ها بسته بودند.
مجتهد تبریز و دستیاران او
زنان ایرانی در مرند
خرابه های یک کاروانسرا
درویشی اشعار حماسی می خواند
در اینجا مادام دیولافوا می نویسد درویشی به لهجه محلی ترکی اشعار حماسی رستم می خواند. باید در نظرگرفت که شاهنامه خوانی در آذربایجان (هم به فارسی و هم به ترکی) سنتی قددیمی بود و احتمالا در اینجا هم موضوع بر سر شاهنامه خوانی است. اما در این سفرنامه در ضمن می خوانیم که خواندن این گونه اشعار ( به صورت شفاهی) بیشتر برای مردم روستاهاست و مردم شهری به آن رغبت چندانی نشان نمی دهند. این هم شاید اشاره ای به فرق محبوبیت ادبیات و شعر شفاهی (اکثرا ترکی) در روستا ها و اهمیت و اعتبار آثار کتبی (اصولا به فارسی) در شهرها باشد. چند نکته جالب دیگر در این سفرنامه این است که (طوری که از نقشه چاپ شده هم بر می آید) برای مادام دیولافوا ایران و آذربایجان از جلفا به بعد شروع می شود و آذربایجان، نه شمال رود ارس بلکه جنوب آن یعنی آذربایجان ایران است. ثانیا از جلفا به بعد وقتی در باره مرند، تبریز، میانه، زنجان و غیره صحبت می کند، برای مردم همیشه از تعبیر «ایرانی» استفاده می کند (نام آذری یا آذربایجانی ذکر نمی شود).
وقتی در تابستان سال ۹۲۰ هجری (۱۵۱۴ میلادی) ۴۰ هزار نفر از قزل باشان لشکر ایران به رهبری شاه اسماعیل اول صفوی در دشت چالدران (چالدیران) واقع در شمال استان آذربایجان غربی با ۱۰۰ هزار نفر از سربازان عثمانی به فرماندهی سلطان سلیم یکم روبروی هم قرار گرفتند، حتما نمیدانستند که این جنگ و خونریزی آنها قرار است برای صد ها سال بعد مُهر خود را بر سرنوشت ایران و ترکیه و حتی قفقاز و عراق کنونی بزند. علت شکست فاجعه بار ایران میتواند اساسا همان هائی باشد که در کتاب های تاریخ میخوانیم: تعداد سربازان عثمانی از دو برابر ارتش ایران هم بیشتر بود، بخشی از ارتش ایران در خراسان مشغول مقاومت در برابر یورش شیبک خان اوزبک بود و از طرف دیگر اردوی عثمانی دارای چند فقره توپخانه و تفنگ های انفرادی بود که از اروپا خریده بود، در حالیکه سربازان ایرانی با تیر و کمان، شمشیر و نیزه جنگ میکردند.
در نتیجه شکست ایران، شمال غربی ایران یعنی آذربایجان غربی، کردستان و همدان از ایران جدا شد و به دست عثمانی افتاد. اکثر این مناطق مدت ها در دست عثمانی بود. ۷۰ سال بعد بود که شاه عباس اول توانست اکثر آذربایجان غربی و همدان و بخشی از مناطق کردستان را از عثمانی ها پس بگیرد که بعدا دوباره دست بدست گشت تا اینکه جنگ دو همسایه و مرزهای مشترک با «عهد نامه قصر شیرین» حل و فصل شد. بغداد چند سال بعد از چالدران به دست عثمانی افتاد و تا جنگ اول در ترکیب این دولت ماند. به دنبال جنگ چالدران اردوی عثمانی حتی پایتخت صفویان یعنی شهر تبریز را هم اشغال کرد، اما به دلیل کمبود آذوقه و مقاومت مردم ناچار به ترک آن گردید. و لیکن اهمیت تاریخی این جنگ و شکست ایران فقط دراین نبود که ایران در یکی از صدها جنگ خود با همسایگان شکست بزرگی خورده بود.
دو عامل اصلی شکست
چیزی که اهمیت بیشتری دارد اکثرا در کتاب های تاریخ مورد توجه قرار نمیگیرد: شاه اسماعیل و فرماندهان و سربازانش اعتقاد چندانی به اسلحه های مدرن، برنامه ریزی جنگ و استراتژی و تاکتیک نداشتند. برای قزلباشان که عبارت از قبایل مختلف و اساسا ترکمن بودند و به طرفداری از شیعه اثناء عشری و طیق عادت طریقت صفویه کلاه های سرخ بر سر می گذاشتند، اولین پادشاه صفوی نه فقط سرکرده و شاه آنان، بلکه «مرشد کامل»، «نائب امام زمان» و شاید حتی بیشتر از آن، شخصیتی مقدس با الوهیتی فراانسانی بود که در مبارزه با «کافران سنّی» و دیگر کفار شکست ناپذیر و روئین تن بود. از این جهت آنان به پیروزی قطعی خویش بر لشکر عثمانی اعتقاد و اعتماد مطلق داشتند. خود شاه اسماعیل هم به این تصورات باور مطلق داشت و با رفتار و اشعار خود هم به آن دامن میزد. اعتقاد سربازان ایرانی به شکست ناپذیری «ظل الله» اسماعیل صفوی تا درجه ای بود که حتی یکی از سرداران شاه اسماعیل به نام دورموش خان از قبیله شاملو پیش از نبرد چالدران به شاه پیشنهاد کرد که بگذارد سلطان سلیم با راحتی خاطر به آرایش نظامی خود بپردازد تا به او ثابت شود که صرفنظر از نوع سلاح، تعلیم ارتش و نظام و با وجود کمبود نسبی سرباز، شاه ایران بر هر نیروئی برتر غالب خواهد آمد زیرا رسالتی که از سوی امام غائب و حضرت علی گرفته، او را شکست ناپذیر کرده است. و شاه اسماعیل هم این پیشنهاد را پذیرفت.
عامل مهم دیگر این بود که نیروهای ارتش ایران تقریبا همگی عبارت از مردان قبایل ترکمن بودند که نه تعلیم نظامی دیده بودند و نه به آن عادت و اعتقادی داشتند. آنها فقط به تبعیت از خان های قبیله های خود که مرید شاه اسماعیل شده بودند، تیر و کمان گرفته به جنگ میرفتند. قزلباش ها هم که افراد برگزیده و زبده جنگنده از داخل همین قبیله ها بودند، بیشتر از تکیه به قدرت و فنون نظامی و تکنیک جنگ، باور داشتند که «مرشد کامل» آنها را به هر تقدیر به پیروزی رهنمون خواهد شد و در بد ترین حالت «جنت مکان» خواهند شد. در مقابل آنها، اردوی عثمانی قرار داشت که آن هم از بخش های دیگر قبایل ترکمن استفاده میکرد، اما رهبری ارتش و عملیات نظامی را بر عهده «یئنی چری» ها گذاشته بود. آنها «نو دین» هائی بودند که عثمانی از بالکان و یا قفقاز به اردوی خود جلب کرده، بعد از قبول اسلام از تعلیم ویژه وحرفه ای نظامی گذرانیده و مستقیما تابع سلطانشان کرده بود. برخلاف افراد قبیله های ترکمن که در طرف ایران می جنگیدند، یئنی چری ها نه تابع رؤسای قبایل، بلکه فرمانبر سلطان بودند. آنها اگر چه مطابق با باور های دینی جدیدشان میگفتند که در راه خدا و پیامبر اسلام میجنگند، اما چندان به کمک دست غیب و الوهیت سلطان فکر نمیکردند.
میگویند خود شاه اسماعیل در چالدران جانفشانی بسیاری کرد و فرماندهان و سربازانش هم که غالبا منسوب به قبایل ترکمن قزلباش بودند، مردانگی و از جان گذشتگی زیادی نشان دادند و سرسختانه جنگیدند. اما نشد. روایت است که به جز ۸۵ نفر تمام سربازان و فرماندهان ایران کشته شدند. تلفات عثمانی های پیروزمند به روایت دیگری ۴۰ هزار نفر بود. افسانه شکست ناپذیری «مرشد کامل» نقش بر آب گشت. طرفداران جان بر کف او دچار سرخوردگی شدند ، صفوف شاه صفوی متزلزل شد و در حالیکه قدرت مطلق شاه ضعیف تر شده بود، وزنه و نفوذ رؤسای قبایل و همچنین سران قزل باش و رقابت و دشمنی داخلی و در عین حال خودسری های آنان افزایش یافت. عملا ده ها و صد ها نفر از سران قبایل و قزل باش ها در جای قدرت «مرشد کامل» شاه اسماعیل صفوی نشستند. در عین حال آنها پیوسته در حال رقابت و جنگ با یکدیگر بودند. خود شاه اسماعیل دچار افسردگی، گوشه گیری و میخوارگی گشت و دیگر شخصا هیچ وقت در هیچ نبردی شرکت ننمود. او در بازی قدرت بین حاکمین رژیم صفوی از محور و نقطه ثقل قدرت به یکی از ده ها مرکز قدرت تبدیل شده بود.
شوخی تاریخ
با وجود شکست جدی ایران، این، به راستی یک شوخی تمام عیار تاریخ هم بود. در هر دو سوی مرز، قبایل همزبان و هم قوم ترکمن، در این سو با بیرق تشیع صفوی و در آن سو با پرچم تسنن عثمانی به دفاع از سرزمین هائی بر خاسته بودند که بعد ها قرار بود بطور رسمی تری بعنوان «ایران» و «عثمانی» در کنار هم به یک زندگی دراز مدت و پر فراز و نشیب بپردازند. اکثر آنان دو سه قرن پیش از آن از آسیای مرکزی به این مناطق کوچ کرده بودند. بعضی ها در جائی سکنی گزیده بودند. اما هنوز بسیاری از آنها از منطقه ای به منطقه ای کوچ میکردند. وفاداری متغیر رؤسای قبیله و یا انتخاب راه بر سر تشیع و یا تسنن هم در تعیین سمت کوچ آنها تاثیر زیادی داشت. هنوز مرز های قومی و مذهبی سیّال بود. اما در دوره جنگ و بعد از آن، انبوه مردمان بسیاری که شیعه و علوی آناتولی بودند به ایران کوچ کردند و برعکس، سنّی ها و بخصوص بسیاری از کُرد ها به آناتولی مهاجرت نمودند.
ایران نو را در واقع ترک زبان ها ایجاد کرده بودند و حراست مینمودند.
اولین شوخی بزرگ تاریخ که با جنگ چالدران شروع شد این بود که ۹۰۰ سال بعد از سقوط ساسانیان و حکمرانی خلفای عرب و سپس کوچ و سکنای قبایل ترکمن از خراسان و آسیای مرکزی و سپس حملات ویرانگر مغول و تیمور، این قبایل ترک زبان تحت هدایت شاه صفوی بودند که در مقابل همزبانان و هم قومان خود در آنسوی مرز که حالا نام «عثمانی» گرفته بودند با جانفشانی جنگیدند، کشته شدند و با وجود شکست، «ایران معاصر» و یا «ایران بعد از اعراب» را بنیانگذاری کردند و تا ۵۰۰ سال بعد، چه بدست شاه عباس و چه نادر شاه و عباس میرزا، از آن حراست نمودند. یعنی «ایران کنونی»، کم و بیش با مرز و بوم و سنت و تاریخ و مذهب و فرهنگ و سیاستی که امروزه می شناسیم، تا حد زیادی محصول دسترنج ترک زبانان و بخصوص آذربایجانیان بود – عاملی که در هویت ملی و خود شناسی ایرانی آذربایجانیان پیوسته نقشی اساسی بازی کرده و بعد ها در مبارزات آذربایجان در انقلاب مشروطه بار دیگر تبلور یافته است.
شوخی دیگر تاریخ این بود که تقریبا ۹۰۰ سال بعد از قبول اسلام، این اولین دولت قدرتمند و سرتاسری ایرانی بود که با هویتی ایرانی عرض اندام میکرد، اما اصل وجودی این دولت و «چسب»ی که آن را یکجا نگه میداشت، احتمالا بیشتر از این «ایرانیت» و «غیر عثمانی بودن» اندیشه تشیع بود (که بعد ها «ایرانیت» هم بطور بمراتب قوی تری به آن علاوه شد). این وضع در عین آنکه از یک سو تجانس و وحدت ملی، ایرانی و شیعه را در مقابل «بیگانگان» تقویت میکرد و به آن شکل و شمایلی مذهبی و سیاسی میداد، در عین حال ایرانیان غیر مسلمان و بخصوص غیر شیعه (مثلا کُرد ها و اقلیتی از ترکمن ها را که سنی باقی مانده بودند) از آن دور مینمود، وحدت ملی کشور را دچار مخاطره میکرد و در عین حال ایران شیعه را در جهان اسلام تبدیل به کشور «اقلیت مذهبی» مینمود و آن را از اکثریت بمراتب بزرگتر سنی جهان اسلام جدا میکرد.
این در حالی بود که اگرچه سلاطین عثمانی ادعای خلافت کل عالم اسلام را داشتند، اما حکومت خود را بر تقدس و الوهیت شخص سلطان استوار نمیکردند و در عین اینکه حکومت دنیوی خود را میکردند، کار دین را به شیخ الاسلام ها حواله مینمودند. این فرق، همراه با نزدیکی بیشتر عثمانی به غرب، دوری بیشتر و سریعتر آن از ساختار های قبیله ای و پذیرش و تحمل بیشتر آن نسبت به گروه های دینی و قومی امپراتوری، عثمانی را از نظر پیشرفت اجتماعی و سیاسی پیوسته از ایران جلو تر انداخت. در حالیکه سلسله صفوی ۲۰۰ سال پا بر جا ماند، عثمانی گسترش یافت و مجموعا ۶۰۰ سال دوام آورد.
اما صرفنظر از طول حکمرانی سلسله ها و باوجود ضعف و عقب ماندگی های نسبی ایران نسبت به عثمانی، در هر دو طرف مرزی که بنیادش در جنگ چالدران گذاشته شد، ایلات و عشایری که در هر دوطرف مرز، سلسله ها و خانواده های حاکم ایران و عثمانی را بوجود آورده بودند با مردم و اقوام محلی و فرهنگ و آداب و سنن و تاریخ آنان درآمیختند وهر کدام با همه ثواب ها و گناه هایشان حاکمیتی و ملتی متمایز را بوجود آوردند که ما امروزه از آنان بعنوان «ایران» و «عثمانی» (و بعد ها «ترکیه») نام میبریم.
احتمالا وضع کنونی ایران و ترکیه به نوعی یاد آور روند گذشته این دو سرزمین است – دو روند گوناگونی که ۵۰۰ سال پیش در دشت چالدران شروع شده بود…
(نشر نخست در عباس جوادی: «ایران و آذربایجان در بستر تاریخ و زبان»، چاپ لندن، سال 2016)
منابع
Bilge, Sadık M.: Osmanlı Devleti ve Kafkasya. İstanbul 2005
تاریخ اسلام، پژوهش دانشگاه کمبریج. ترجمه احمد آرام، تهران ۱۳۸۱
جوادی، حسن: ایران از دیده سیاحان اروپائی، تهران ۱۳۷۸
Said Amir Arjomand Said Amir: Religion, Political Action, and Legitimate
Domination in Shi’ite Iran. European Journal of Sociology, XX, 1991
منبع: آنسیکلوپدی تاریخ جهان، ج. 2، مسکو 1956، به نقل از ویکی پدیا
تاریخ هیچ کشور و ملتی را نمی توان جدا از تاریخ کشور ها و ملت های همسایه آن بررسی کرد و به نتیجه درستی رسید، مخصوصا اگر موضوع بر سر یک همسایه دیوار به دیوار باشد.
تا عصر برنز یعنی تا 3200 سال پیش در سرزمین های میان سه دریاچه ارومیه، وان (در ترکیه) و سِوان (در ارمنستان) اتحادیه های مختلف قومی حکم میراندند. نخستین حکومت های نسبتا منسجمی که در این سرزمین ها میشناسیم، میتان، هیتیت، ماننا و بالاخره اورارتو (890-560 پ.م.) نام دارند. زبان غالب این دولت ها هند و اروپائی (در میتان و هیتیت) و هورو-اورارتوئی (در ماننا و اورارتو) بود.
دولت اورارتو به دنبال فروپاشی هیتیت در آناتولی تاسیس یافت و پایتخت آن در ساحل شرقی دریاچه وان بود. اورارتو در قدرتمند ترین دوران خود تا ارمنستان کنونی، غرب و جنوب دریاچه ارومیه و شمال عراق کنونی تا دریاچه وان را در بر میگرفت. مردم اورارتو از چهار قبیله اصلی تشکیل شده بودند. اورارتوئی که زبان یکی از این قبیله ها بود، ارتباطی با زبانهای هند و اروپائی یا سامی نداشت و مانند زبانهای هوری، کوتی و لولوبی بعد از مدتی جزو زبانهای مُرده در آمد. از سال های 550 پیش از میلاد به بعد، اورارتو که در اثر حمله های آشور از غرب و جنوب و قبایل سکائی و کیمِری از دشت های شمال تضعیف شده بود، در حال فروپاشی قرار داشت. به نظر میرسد که مادها مدت کوتاهی قبل از انقراض کامل اورارتو، باقیمانده های این دولت را زیر تسلط خود در آورده و آن را به ساتراپی های ماد افزوده اند.
برخی از مورخین ارمنی ارمنستان را از نظر تاریخی ادامه دهنده دولت داری اورارتو میشمارند. ارامنه یکی از اقوام تشکیل دهنده اورارتو بودند. اما زبان اورارتوئی از نظر ساختاری ارتباطی با ارمنی ندارد. ارمنی مانند فارسی و یونانی زبانی هند و اروپائی است. بنظر میرسد گروه های نیا ارمنی چند هزار سال پیش از آن از دشت های اوراسیا در جنوب روسیه و یا «فریقیا» در غرب آناتولی به این مناطق آمده و به عنوان نیروی مهمی در دولت اورارتو با اقوام بومی آن آمیزش یافته اند. شبیه این سرگذشت را درمقاله های پیش در مورد ماد ها و مهاجرت آنان به فلات ایران نیز دیده بودیم.
مدتی بعد (2580 سال پیش) خود دولت ماد از طرف کورش دوم هخامنشی بر چیده شد. در جریان گسترش امپراتوری هخامنشیان در بین النهرین و آناتولی، سرزمین و اقوام تابع اورارتوی سابق نیز به عنوان ساتراپی سیزدهم جزو امپراتوری هخامنشی گردید. در همین دوره است که برای اولین بار در سنگ نوشته بیستون داریوش هخامنشی (نزدیک کرمانشاه) نام «آرمینا/ارمینا» یا «آرمینیا» (ارمنستان) به عنوان یکی از متصرفات هخامنشی ذکر شده است. احتمالا در دوره داریوش آرامی زبان کتبی و مشترک امپراتوری هخامنشی گردید و به قول گزنفون، آشنائی با زبان پارسی {باستان} نیز میان ارامنه افزایش یافت.[1] ظاهرا در این دوره ارامنه از اورارتوئیان که در منطقه کوه آرارات می زیستند و ولایت «آیرارات» را داشتند، متمایز بودند. ولی حتی در متن بابلی سنگ نوشته سه زبانه بیستون نام «آرمینا» به عنوان «اوراشتو» (اورارتو) ترجمه شده است. این نیز نشان میدهد که میتوان ارمنستان را به نوعی جانشین اورارتوی سابق به شمار آورد. مانند همه ساتراپی ها، ارمنستان نیز در چهارچوب دولت هخامنشی تحت حکومت محلی و موروثی خود بود. گزنفون در سال 401 پ.م. می نوشت که ارمنستان عبارت است از دو بخش شرقی و غربی در دو طرف رود «تله بوآس» {احتمالا فرات}.[2]
حاکمان یِرواندی[3] (به فارسی: اروندی) ابتدا ساتراپ پادشاهان مادی و هخامنشی بودند، اما پس از آنکه اسکندر مقدونی هخامنشیان را در سال 331 پ.م. شکست داد، به عنوان پادشاهان مستقل به حکومت ارمنستان ادامه دادند.
بعد از فروپاشی هخامنشیان، حکومت فرماندهان سلوکی معمولا دخالت چندان مستقیمی به حاکمان ارمنستان نمیکرد. پس از مرگ زود هنگام اسکندر، ظاهرا توجه اصلی جانشینان او، بیشتر از نقاط «دوردست» ارمنستان و آتروپاتن، به ماد بزرگ و بین النهرین بود.
در همین دوره پسا هخامنشی هست که نقش آتروپاتن برای ما نه تنها به عنوان یکی از مناطق هخامنشی سابق، بلکه سرزمینی برجسته میشود که بر خلاف دیگر ایالات ایرانی، تحت حاکمیت فرماندهان سلوکی اسکندر قرار نگرفت، بلکه بخصوص در 150 سال اول پس از شکست هخامنشیان «به حال خود رها شد» و تا حد زیادی خودمختار و عملا «مستقل» ماند.
2200 سال پیش، به دنبال آغاز فروریزی حکومت یونانی-باکتریائی (بلخ)، قدرت و نفوذ فرماندهان سلوکی در همه ولایات ایرانی رو به زوال گذاشت. به همان درجه که سلوکیان زوال می یافتند، اشکانیان که از شرق ایران برآمده و خواهان احیای «ایرانیت» باستان بودند، به جانب غرب، تا همدان و آتروپاتن پیش می آمدند. در نهایت همراه با دیگر ساتراپی های «سنتی» ایران، آتروپاتن نیز دیگر عملا به سبک پیشین، به هیئت یک ساتراپی عادی اشکانی (و سپس ساسانی) باز گشت. با برقراری دولت اشکانی و احیای حاکمیت ایران در اکثر ساتراپی ها و از جمله آتروپاتن، آن خلاء یا در واقع «بی صاحبی» سیاسی که در شرایط اشغال ایران از سوی قوای مقدونی-یونانی به وجود آمده بود، از بین رفت. احتمالا تاریخ آغاز «همجوشی» دوباره آتروپاتن با ایران اشکانی مقارن با 2150 سال پیش است که مهرداد یکم اشکانی همه ایالت های ایرانی را از دست فرماندهان مقدونی-یونانی در آورد. بعد از آن 150-200 سال آتروپاتن دیگر آن خودمختاری قبلی را نداشت و عینا مانند دیگر ایالت های حاشیه ایران شده بود. این وضع آتروپاتن در ارتباط تنگاتنگ با تحولات ارمنستان همسایه قرار داشت.
وضع ارمنستان به عنوان دولتی نسبتا جوانتر و طبعا به مراتب کوچکتر از ایران فرق میکرد. در حالی که باقیمانده جانشینان اسکندر در هر ایالت و ولایت سابق مقدونی-یونانی در آناتولی، سوریه و مصر در تلاش ادامه حکومت خود بودند، نیروی تازه نفسی از ایتالیا برخاسته بود که میرفت تا بخش اعظم آناتولی و سواحل مدیترانه را به دست خود بگیرد. این نیرو جمهوری و سپس امپراتوری روم بود. در آناتولی، فرماندهان سلوکی در نهایت تاب مقاومت در برابر امپراتوری نوخاسته روم را نیاوردند. شکست بزرگ آنتیوخوس سلوکی در برابر رومیان در ماگنسیای آناتولی (مانیسای کنونی ترکیه) 190 سال مانده به میلاد مسیح به نوعی سرنوشت ارمنستان را هم رقم زد. در شرایط برآمدن حاکمیت «ابر قدرت جدید غربی» یعنی روم در آناتولی، در ارمنستان پادشاهان آرتاشسی بر سر کار آمدند. آنها از دولت سلوکی دوری جسته و خود را تحت حمایت روم قرار دادند. این، کم و بیش زمانی بود که حاکمیت دولت اشکانی بر آتروپاتن نیز هر چه بیشتر تحکیم میشد.
در ارمنستان آرتاشس یکم پادشاهی مستقل ارمنستان را پایه گذاری کرد. اما مدتی بعد او شکست سختی از فرمانده سلوکی خورد. در اواخر قرن دوم پ.م. (120 پ.م.) پادشاه دیگر ارمنستان، آرتاوازد نیز شکست سختی از مهرداد دوم اشکانی ایران خورد. پادشاه اشکانی به دو شرط به مصالحه با ارمنستان رضایت داد: قبول تحت ولایت ایران ماندن ارمنستان و گروگان دادن برادر (یا به روایتی فرزند) آرتاوازد به نام تیگران.
تیگران چندین سال در تیسفون تحت نظارت دستگاه دولت اشکانی زیست و آموزش ایرانی دید. چند سال بعد مهرداد دوم تیگران را به ارمنستان پس فرستاد، به شرط آنکه ارمنستان در مورد «هفت دره مورد مباحثه» میان ارمنستان و ایران اعلام انصراف کند[4] و بپذیرد که ارمنستان همچنان زیر ولایت ایران خواهد ماند. به نظر خاور شناس آلمانی یوزف مارکوارت که از مورخین گوناگون یونانی و رومی نقل قول میکند، این هفت دره مدت ها مورد اختلاف ایران و ارمنستان بوده و احتمالا در خط مرزی آتروپاتن و ارمنستان قرار داشتند. تاریخ پس فرستاده شدن تیگران توسط پادشاه اشکانی، بنا به نوشته همین منابع «اواخر قرن دوم قبل از میلاد» است. اگر درستی این روایت را بپذیریم، به باور من میتوان دو نتیجه مهم از آن گرفت: یکم اینکه تا به همین تاریخ، یعنی حدود 200 سال پس از فروپاشی هخامنشیان و عملا خود مختاری آتروپاتن، موضوع مرز میان آتروپاتن و ارمنستان و تامین منافع آتروپاتن را نه پادشاه محلی یا ساتراپ آتروپاتن، بلکه شاهنشاه اشکانی ایران برنامه ریزی و اجرا میکند، با پادشاهی ارمنستان مذاکره کرده و به نتیجه میرسد. هنگامیکه موضوع بر سر منافع کل ایران از جمله حفاظت از مرزهای خارجی با ارمنستان مطرح است، این مسئله از حالت محلی درآمده و به صورت موضوعی ملی و ایرانی مطرح میشود، و دوم: این توافق در آتروپاتن یا ارمنستان موضوع بحث و اختلاف نظر نمیشود (تا جائی که میدانم، در این مورد هیچگونه روایت و خبر تاریخی موجود نیست). طرفین اصلی این مباحثه و توافق، ایران و ارمنستان هستند و ظاهرا این موضوع از نظر حاکمان محلی آتروپاتن نیز به همین صورت قبول میشود. از نظر «خود مختاری» آتروپاتن، این خود مختاری حد اکثر 200 سال پس از شکست هخامنشیان عملا و بدون اعتراض کسی عملا ملغی شمرده میشود.
و اما برگردیم به سرنوشت تیگران. تیگران احتمالا در سال 94 یا 95 پ.م. به ارمنستان باز گشت و به عنوان پادشاه دوم یا سوم آرتاشسی تاجگذاری نمود. او ابتدا به جنوب شرقی آناتولی حمله کرد و آن را به دولت خود علاوه نمود. به گفته مورخ یونانی استرابو، مردم این هر دو بخش ارمنستان به زبان مشترک ارمنی سخن میگفتند. زبان اسناد رسمی و مکاتبات، نوعی آرامی آمیخته با بسیاری واژگان فارسی بود. این سنت هخامنشی تا دو قرن پس از میلاد مسیح نیز ادامه داشت.[5]
تیگران سپس دختر پادشاه پونتوس در سواحل دریای سیاه را به همسری گرفت، آنگاه سرزمین «کاپادوکیا» در آناتولی مرکزی را فتح نمود و پادشاه این ولایت را که عامل رومیان بود، برکنار کرد. اما فرمانده رومی آناتولی نیروهای تیگران را شکست داده و پادشاه معزول را دوباره به مقام خود بازگردانید. سپس فرمانده رومی در کناره های فرات با یکی از نمایندگان مهرداد دوم، پادشاه اشکانی، ملاقات نمود. تیگران از این ملاقات دچار سوء ظن شده بود، اما همچنان به مهرداد دوم وفادار ماند (یکی از دختران تیگران بنام «آریازاته» از همسران مهرداد بود). اما هنگامیکه موقعیت مهرداد دوم در اواخر سلطنت او رو به زوال نهاد، تیگران به آتروپاتن حمله کرده و احتمالا «هفت دره» مورد مباحثه با ایران را اشغال نمود. او به زودی سرزمین های بیشتری از آتروپاتن و شمال بین النهرین را تصرف کرد و حتی تا دروازه های همدان پیش آمده و کاخ تابستانی پادشاهان اشکانی را به آتش کشید.[6] تیگران از فرصت تاریخی زوال قطعی فرماندهان سلوکی در سوریه کنونی نیز استفاده کرده و آنها را تابع امپراتوری جدید ارمنی خود نمود. شاهان کوچک و محلی تقریبا همه ولایات فتح شده به عنوان عامل پادشاه ارمنستان در مقام خود ابقا میشدند. در این دوره نسبتا کوتاه پهنای دولت ارمنی و عوامل تابع آن مدتی تا دریای مدیترانه می رسید. در این شرایط که تیگران خود را لایق عنوان «شاه شاهان» می شمرد، چندین سکه به نام او با همین عنوان ضرب شد. تیگران به آئین مزدا تمایل نشان میداد، به کورش و تشریفات دربار هخامنشی علاقه داشت و آن را با آداب و رسوم جدید تر اشکانی می آمیخت، اما در عین حال خود را درست مانند پادشاهان اشکانی بعد از مهرداد یکم، دوست دار یونان و فرهنگ آن می نامید.
بعد از سال 70 پ.م. تقریبا همه تحولات به ضرر تیگران بود. پادشاه پونتوس که متّفق تیگران بود، از رومیان شکست خورد و به ارمنستان پناه برد. رومیان سپس به ارمنستان حمله کردند و شهر نو ساخت «تیگراناکرت» را ویران نمودند. شاید آخرین ضربه به تیگران، شورش فرزند و جانشین او «تیگران جوان» بر ضد پدر بود. تیگران پیر از فرهاد سوم، پادشاه اشکانی درخواست کمک کرد و در مقابل گفت که حاضر است از شمال بین النهرین و «هفت دره» آتروپاتن عقب نشینی کند. اما پادشاه اشکانی نیز با رومیان در حال مذاکره بود و نمیتوانست جانب پادشاه ارمنستان را بگیرد. در نهایت تیگران به اردوگاه رومیان رفته، تسلیم شد و به ترک همه متصرفات خود که خارج از ارمنستان «سنتی» آن دوره بودند، رضایت داد. «شاهنشاه تیگران» سعی خود را کرد، اما ظاهرا نتوانست پیش بینی کند که امپراتوری بزرگ روم بزودی همه سرزمین های ساحلی مدیترانه را به تبعیت مستقیم قیصر روم در خواهد آورد. در آن دوره تاریخی منطقه، این قاعده کلی تائید خود را باز می یافت که، در شرایط عادی، کشور های کوچک و ضعیف علی الاصول یارای مقاومت در برابر امپراتوری های بزرگ و در حال گسترش را ندارند.
در اوایل سده نخست میلادی دودمان آرتاشسیان در نتیجه هرج و مرج میان گروه های حاکم ارمنی و تشدید رقابت ایران و روم از صحنه سیاسی ارمنستان ناپدید شد. بالاخره روم و ایران توافق کردند که پادشاهان ارمنستان باید هر بار با پیشنهاد یک طرف و رضایت طرف دوم انتخاب شوند، تا این امر باعث اختلاف ایران و روم نگردد. بعد از آن هفت شاهزاده اشکانی با رضایت رومیان و شش پادشاه با پیشنهاد رومیان و کسب رضایت ایرانیان به عنوان پادشاه ارمنستان تاج بر سر نهادند. بالاخره ایران و روم توافق نمودند که تیرداد یکم اشکانی (یکی از برادران بلاش یا وُلگش، آخرین شاهنشاه مهم اشکانی ایران) بر تخت سلطنت ارمنستان بنشیند و در آینده پادشاهان ارمنستان لزوما از شاهزادگان اشکانی باشند، اما هر بار به تائید روم برسند. این سر آغاز دودمان اشکانی ارمنستان بود که تا سال 428 میلادی، یعنی حتی پس از فروپاشی دودمان اشکانیان ایران و روی کار آمدن ساسانیان ادامه داشت. با این ترتیب دوره جدیدی از رقابت دو امپراتوری بزرگ شرق و غرب: ایران ساسانی در مقابل روم آغاز شده بود و ارمنستان به عنوان کشوری حائل در وسط این دو قرار داشت – با همه بحران ها، فشار ها و کجدار و مریز ها.
دوره تقریبا چهار صد ساله حکمرانی اشکانیان ارمنستان همراه با افزایش نفوذ سیاسی، اجتماعی و فرهنگی ایران در ارمنستان و همچنین قبول مسیحیت (تقریبا 1700 س.پ.) و صد سال بعد ابداع الفبا و زبان نوشتاری ارمنی بود. این موضوعات بسیار جالب متاسفانه خارج از موضوع اصلی مقاله حاضر است.
[1] M. L. Chaumont: Iran and Armenia, in: EIr online, viewed 10.07.2023.
[2] Ibid
[3] Orontid
[4] J. Markwart: Ērānšahr, pp. 109, 173
[5] Ibid
[6] چکیده ای از فتوحات تیگران بزرگ را که از سوی مورخین یونانی و رومی گزارش شده، میتوان در این مدخل دانشنامه «ایرانیکا» مطالعه نمود:
شهر قدیمی دربند و استحکامات و دژ اطراف آن از طرف یونسکو بعنوان بخشی از «میراث تاریخی بشریت» اعلام شده است. از هزاره نخست پیش از میلاد به بعد «دژ دربند» نقشی بزگ و استراتژیک در کنترل مرز بین شمال و جنوب قفقاز یعنی غرب دریای خزر بازی کرده و نام «دروازه قفقاز» را بخود گرفته است.
در دوران هخامنشیان این منطقه که هنوز شهر سازی چندانی در آن نشده بود، تحت حاکمیت ایران هخامنشی بود. بعد از لشکر کشی اسکندر مقدونی و ایجاد «ساتراپی» های جداگانه در دوره سلوکیان و بدنبال آنان در دوره اشکانیان، کم و بیش منطقه کنونی جمهوری آذربایجان «آلبانیای قفقاز» ( به فارسی: «اران» و یا «آران») نامیده شد. در کشاکش نظامی و سیاسی بین ساسانیان و بیزانس، قفقاز بین این دو تقسیم شد. آران تحت حاکمیت ایران قرار گرفت و مناطق غربی آن (ارمنستان و ایبری یعنی گرجستان کنونی) غالبا خراجگذار بیزانس شدند.
در دوره ساسانیان حاکمیت ایران بر منطقه آران و داغستان کنونی تحکیم یافت. دیوار های دوگانه این حصار در قرن پنجم میلادی از سوی خسرو انوشیروان ساسانی برای ممانعت از تاخت و تاز خزری های شمال قفقاز و دیگر قبایل چادرنشین ساخته شد. بخش قابل توجهی از شهر باستانی دربند بین این دو دیوار قرار دارد. این دیوار ها تا بیش از ۱۵ متر ارتفاع دارند که با تخته سنگ های بزرگ بنا شده اند.
معروف است که در زمان ساسانیان همین دژ و حصار مانع حمله ایستمی خان (یا ایشتمی خان) ترک از شمال قفقاز به ایران شده است.
چند سال پیش یونسکو نوشته بود که بخش بزرگ این دیوار ها در اثر گذشت زمان و بی توجهی و در عین حال دزدی سنگ های تاریخی که حدود ۱۵۰۰ سال پیش در ساختمان آن بکار رفته، در حال بدی قرار دارد.
اهمیت استراتژیک این دژ و حصار در آنست که در دامنه های کوه های تباساران (رشته کوه های قفقاز) قرار دارند و تنها نقطه نفوذی بین دریا و کوه ها را تشکیل میدهند. دژ و حصار دربند حدود ۱۵ قرن از سوی دولت های گوناگون جهت مقاصد دفاعی مورد استفاده قرار گرفته است. در آخرین سال های ساسانی که ایران با حملات بیزانس و بعد ها اعراب مواجه شده بود قبایل ترک ماوراالنهر و شمال قفقاز تحت فرماندهی «تون جبغو خان» هم از شرق و هم از غرب دریای خزر به ایران حمله میکردند. آنها در سال ۶۲۶ که خسرو پرویز با هراکلیوس بیزانس مشغول جنگ بود، توانستند دژ دربند را شکسته به قفقاز سرازیر شوند. در سال های بعد از اسلام دربند تحت حاکمیت خلافت اسلامی (امویان و عباسیان)، مغول، تیمور و شیروان خانان بود.
از دوره صفویان به بعد حاکمیت نسبی ایران بر دربند دوباره تامین گردید، اما بدنبال تضعیف ایران بعنوان قدرت منطقه ای و اغتشاشات و فساد داخلی، قدرت نو خاسته شمال یعنی روسیه که تا ۳۰۰-۴۰۰ سال پیش نقش چندانی در منطقه نداشت، بتدریج حاکمیت دربند و داغستان را بدست گرفت. این منطقه و شهر عملا در سال ۱۸۰۶ بدست روسیه افتاد و با قرارداد گلستان در سال ۱۸۱۳ حاکمیت روسیه بر دربند و داغستان رسما از طرف ایران پذیرفته شد.
(نشر نخست: کتاب «ایران و آذربایجان در بستر تاریخ و زبان»، چاپ لندن، سال 2016)
عباس جوادی (2005) – حداقل در همین منطقه خودمان چند امپراتوری داشتیم؟ هخامنشی، ساسانی، بیزانس، امویان، عباسیان، صفویه، عثمانی، روسیه… آیا در دوره نادرشاه، و قاجاریه هم ایران «امپراتوری» بود؟ کتاب های تاریخ را که بخوانیم معمولا تا زمان پهلوی (ویا حد اقل تا آخرین جنگ های ایران و روس و ایران و عثمانی و از دست رفتن ولایات قفقاز، بخشی از کردستان و عراق در غرب و ولایات مرو وهرات در شرق) از ایران به نام «امپراتوری ایران» نام میبرند – یعنی تا زمانی که در دوره قاجار ایران هم آن مناطق را از دست داد و هم خود صحنه رقابت و اعمال نفوذ امپراتوری های انگلیس و روس شد.
تعریف «امپراتوری» میتواند مختلف باشد و هر موردی با مورد دیگر فرق کند. مثلا معلوم نیست آیا میتوان به دولت های پهناور آتیلای هون و یا چنگیز خان مغول که مبتنی بر نظامی ایلاتی و تسخیرات موقتی و متکی بر یک فرد بود نام «امپراتوری» را داد یا نه زیرا اگرچه فتوحات آتیلا و چنگیز بسیار سریع و گسترده بودند اما فقط بر حمله و غارت متکی بودند که علتش هم هویت نظام ایلاتی و کوچنده بود که نظام ثابت و یکجا نشین نداشت و حتی اغلب دارای پایتخت ثابتی هم نبود. این حکومت ها در سرزمین ها ئی که فتح کرده بر آن حکمرانی میکردند چندان «بومی» نشدند و ادامه نیافتند بلکه بزودی پس از مرگ «خان» های کلیدی یعنی آتیلا و چنگیز و چند وارث آنان متلاشی گشتند. یعنی به نظر میرسد تداوم و بقای حداقل نسبی، یکجا نشین بودن اکثریت مردم یک سرزمین و داشتن معیار های حد اقل یک «دولت» عمل کننده، از شروط اولیه «امپراتوری» است.
هسته مرکزی و قومی دولت های غُز (اُغوز) و ترکمان ایران مانند سلجوقیان و آق قویونلو ها هم اساسا همان ترکیب ایلاتی را داشت. آن خان ها و سلطان ها هم در درجه نخست به قبایل و ایلات خود (سلجوقیان، بایندر) متکی بودند. اما اینجا فرق بزرگ با حکمرانی آتیلا در آن بود که سلجوقیان و یا دیگر سلسله ها تا صفویان به دولتداری و بوروکراسی بومی ایرانی تکیه میکردند. ثانیا آنها با وجود آنکه خود از زندگی کوچنده میامدند، با صنف بزرگ خواجگان و مدیران اداری، دولتی، فرهنگی و دینی بومی یعنی ایرانی می آمیختند تا جائیکه بعد از چند صد سال یعنی تا صفویان نخبگان و رهبران و حتی اکثریت توده این ایلات دیگر یکجا نشین، بومی و ایرانی شده بودند. احتمالا بدون این دو عامل یعنی یاری گرفتن از بوروکراسی محلی که در زمینه دولتداری تجربه امپراتوری جهانی داشت و ثانیا بدون آمیزش و بومی شدن خود این قبایل، سرنوشتی مانند آتیلا و یا چنگیز در انتظارشان می بود. در موارد دیگر هم این را میتوان دید. جوامع یونان و روم هزار سال پیش از آن، هجوم ها و مداخلات اغلب ویرانگر قبایل واندال، ویزی گوت و یا هون را با موفقیت در خود مستحیل کردند. اما این روند در اکثر اوراسیای روسیه کنونی که صاحب تجربه دولتداری نبوده اند دیده نمیشود.
سؤال دیگری که تاریخ نویسان در جستجوی جواب آن هستند این است که چه عواملی باعث پیدایش و بعدا سقوط امپراتوری ها شده است؟ چرا بعضی ها مانند ایران صفوی فقط ۲۰۰ سال و بعضی دیگر مانند ترکیه عثمانی ۶۰۰ سال پا بر جا بوده اند؟ چه عواملی باعث شده اند که همچون تصادفی جالب درست زمانی که سلسله صفوی دچار انحطاط و سقوط کامل شد، ستاره امپراتوری روسیه تزاری درخشیدن گرفت، تا حدی که نه فقط ایران صفوی و تا حد قابل توجهی ترکیه عثمانی را شکست داد، بلکه با امپراتوری بریتانیا هم شروع به رقابت نمود.
تاریخ شناس فرانسوی آگوست بیلی در تحلیل علل فروپاشی امپراتوری بیزانس یک دلیل اصلی را در نظام وراثت سلطنت می بیند که در صورت بر سرکار آمدن آدمی بی کفایت، خونخوار، فاسد و یا بی تدبیر باعث فروپاشی امپراتوری و یا تضعیف جدی آن میشد.این موضوع البته در تمام سلسله های ایرانی هم صادق بود.
بی شک این نکته مهمی است، اما نظام وراثتی در تقریبا همه امپراتوری های گذشته وجود داشته و نمیتواند تنها توضیح زوال آن نظام ها و یا کوتاهی عمرشان باشد.
سازمان دهی امور اجتماعی، سیاسی و اقتصادی مملکت هم بنظر میرسد عامل دیگری در حفظ وسلطنت موروثی یا متلاشی شدن کشور های بزرگ و امپراتوری ها بوده است. در ایران (و بسیاری از امپراتوری های دیگر) شکل مناسبات مرکز و مناطق (یا حاشیه) غالبا بر زور و گاه جنگ استوار بوده است. مناطق به مرکز مالیات و باج میسپردند و اگر نمی سپردند مرکز به آن مناطق لشکر کشی میکرد. از سوی دیگر مرکز، مناطق و رؤسای قبایل و اشراف آن منطقه را در کار های حکومت محلی آزاد میگذاشت. در هنگام جنگ، مناطق به مرکز سرباز و مالیات اضافی میدادند و وقتی خود مناطق مورد حمله قرار میگرفتند مرکزمسئول دفاع از آنها بود، اگرچه این کار را بیشتر نه بخاطر خود آنها بلکه ادامه باج گیری از آنها میکرد.
وضع جغرافیائی ایران، صحرا و غیر قابل کشت بودن دستکم نصف آن، طول راه ها و دوری آبادی ها از یکدیگر که از جمله باعث کم و دیر رشد کردن ارتباطات و خرید و فروش و در ضمن صنایع شده است، عامل دیگر فروپاشی سلسله های ایرانی بوده و در عین حال پراکندگی و نه انسجام ملی را تشویق کرده است.
خودکامگی پادشاه عامل دیگر و مهمی در سلسله های ایرانی بود. هیچ کس بدون رضایت شاه نمی توانست در نردبان ترقی اجتماعی، سیاسی و اقتصادی جامعه بالا رود. شاه هر لحظه میتوانست بدون هیچگونه دلیلی هر کسی را که خواست از کار برکنار کند، او را به زندان بیاندازد و یا حکم قتلش را بدهد. حکمرانان و والیان محلی هم که مطلقا هست و نیستشان وابسته به شاه بود در برابر زیر دستان خود نقش شاه های محلی را بازی میکردند و تمام این نظام باعث آشوب و بی حسابی در اجتماع، ترس از آینده، بی اعتنائی به قانون و خرید و فروش «عنایت» و «لطف» پادشاهان، والیان، وزیران، وکیلان، قضات و روحانیان میشد.
این بی بند و باری حکومت بخصوص با بر سر کار آمدن صفویان به شدت بدتر شد زیرا پادشاهان صفوی حکومت را با دین و مذهب هم معنا کردند و خود را نه فقط پادشاه بلکه سایه خدا و نایب امام زمان هم نامیدند، طوریکه کوچکترین مخالفت و اعتراض به آنها و حکومتشان «محاربه با خدا و ائمه اطهار» شناخته میشد و خون آدمی را حلال میکرد. در عین حال بنظر میرسد بنائی که در زمان صفویه با رسمی کردن تشیع به عنوان مذهب دولتی، به زور قبولاندن آن به مردم و محروم کردن غیر شیعه از بعضی مزایای کلیدی اجتماعی و سیاسی گذاشته شده، در عین حال که ایران را در مقابل هجوم های عثمانی و اُزبک های سنّی، متحد و مقاوم کرده، بخش های غیر مسلمان و غیر شیعه ایرانیان را از دولت دور کرده و باعث افتراق و شکنندگی وحدت ملی و دولتی گشته است. یک مثل ترکی هست که میگوید «تفنگ ایجاد اولدی، مردلیک پوزولدی» یعنی «از وقتی تفنگ ایجاد شد، مردانگی از رواج افتاد.» میگویند این مثل زمانی به زبان مردم افتاد که در جنگ چالدران نیروهای شاه اسماعیل که نه اسلحه گرم داشتند و (با تکیه بر اینکه پیر و مرشدشان شاه اسماعیل شکست ناپذیر است) نه به آن اعتقادی داشتند، با تفنگ ها و آتش توپ های اردوی عثمانی روبرو گشتند که سلطان سلیم از غرب گرفته بود و این هم به نوبه خود نقش مهمی در شکست ایران صفوی بازی کرد. البته قبل از «دوران تفنگ» هم به سختی میتوان از «مردانگی» در جبهه های جنگ سخن گفت. اما به هر حال بعد از شروع انقلاب صنعتی و اصلاحات در غرب و عقب افتادن شرق دیگر دوران فتوحات سنتی مبتنی بر شمشیر و اسب گذشته بود و دنیا میرفت تا دیگر نشانی از هیچکدام از آن امپراتوری های سنتی نماند. آخرین آنها امپراتوری عثمانی بود.
(نشر نخست: کتاب «ایران و آذربایجان در بستر تاریخ و زبان»، چاپ لندن، سال 2016)
در این نوشته می خواهیم نشان دهیم که ریشه ی جاینام «آذربایجان» از کجا می آید، از نگاه تاریخی کهن ترین نشانه های کاربرد این نام کجا، به چه زبان و در کدام دوره ها هستند، و در طول تاریخ، املا و تلفظ این نام چگونه تحول یافته، تا اینکه به صورت کنونی خود درآمده است.
سه نکته مهم
طبیعی است که نام شهر و کشوری هرچه کهن تر باشد، آموزش ریشه ها و اصل آن هم مشکل تر است، چرا که در دوره طولانی گذشته ممکن است این نام تغییر یافته، و یا آن شهر و روستا کلا از بین رفته، و یا اصلا کسی در باره آن چیزی ننوشته، وضع سیاسی، مردم شناختی و یا زبان آن شهر و کشور دچار تحول گشته و یا به جز زبان، املا و الفبای مورد استفاده برای درج آن جاینام نیز تغییر یافته باشد. برای ریشه یابی یک جاینام کهن چاره ای نیست جز اینکه تاریخ آن شهر، کشور و منطقه را بدانیم و در هر مرحله تاریخی این نام را در همه منابع قابل دسترس، چه بومی و چه خارجی، ثبت کنیم، تا به قدیمی ترین کاربردهای این نام برسیم.
ریشه جاینام «آذربایجان» به حدودا 2300 سال پیش بر می گردد. این نام پس از سقوط هخامنشیان به دست لشکر مقدونی-یونانی اسکندر رایج شده است، این را باید از نگاه تاریخی دانست. پیش از این دوره نه نام آذربایجان و نه شکل های باستانی آن وجود نداشت. اما با اینهمه قدمت، ریشه یابی نام «آذربایجان» مشکل چندان بزرگی نیست، چرا که در این باره منابع نوشتاری و تاریخی زیادی به زبانهای گوناگون موجود هستند که تحول و روند دگرگونی این جاینام را نشان می دهند.
نکته دوم این است که اگر بررسی خود را بر تحول تاریخی آن جاینام مبتنی نکنیم و تنها برپایه ی تجزیه وتحلیل اجزای نام کنونی این یا آن شهر، آن هم با تکیه بر زبان کنونی خود و خط و املای آن کوشش به یک به اصطلاح «تحلیل اشتقاقی» از آن نام نماییم، بدون شک به طور فاحشی دچار اشتباه خواهیم شد. این طریق کار، اگر چه آسان است و هر کسی از عهده آن بر می آید، اما بررسی علمی نیست، بلکه یک گمانه زنی و حتی اغلب خیالبافی است که ممکن است وابسته به تصور و یا آرزوی هرکس، نتیجه دیگری بدهد، بی آنکه دلیل و شاهدی به این گمانه زنی ها ارائه گردد. مثلا اگر بخواهیم در مورد نام «آذربایجان» بدون در نظرداشت نام های این منطقه در مراحل مختلف تاریخ و به زبانهای گوناگون، این نام را به طور مصنوعی به اجزایی مانند آذر-بای-جان تقسیم کنیم و به دنبال شباهت ظاهری بین این اجزای واژگانی و این یا آن واژه در زبان کنونی خود برویم، هم خودمان و هم دیگران را گمراه خواهیم کرد. دیر تر خواهیم دید که این جاینام شکل تاریخی جاینام هائی است که در طول بیش از 2300 سال در مرحله های مختلف تاریخ به فارسی، یونانی، ارمنی، سریانی و دیگر زبانها رایج شده و در آثار مختلف ثبت گردیده است.
و بالاخره نکته سوم هم این است که بررسی ما باید دانش موجود و نتیجه گیری های دانشمندان معتبر دنیا را که در حوزه های مربوطه یعنی تاریخ، زبانشناسی و جغرافیای ایران و خاورمیانه باستان متخصص هستند، در نظر گیرد و مجموعا با یافته های آنان همخوان باشد، مگر اینکه کسی بخواهد با ارایه دلایل و شواهد کافی علمی، دانش آکادمیک کنونی را تکمیل کند و یا حتی آن را به چالش بکشد.
ریشه های نام آذربایجان
در دوران باستان، یعنی مثلا سه هزار سال پیش، سرزمینی به نام «آذربایجان» وجود نداشت. دولت ماد که آذربایجان و کردستان را در بر میگرفت و مرکزش اکباتان یعنی همدان کنونی بود، حدود 2700 سال پیش تاسیس یافت و بعد به سوی غرب و شرق، یعنی آشور و بابل از سویی و عیلام و اصفهان و طبرستان از سوی دیگر گسترش یافت. حدودا 150 سال بعد هخامنشیان بر سر قدرت آمدند و امپراتوری را حتی بزرگ تر هم کردند. اما نه در دوره ماد و نه بعدا در زمان هخامنشیان، آن گوشه شمال غربی ایران امروز هنوز نام آذربایجان را نداشت. این سرزمین بخشی از یک ایالت و یا استان و به اصطلاح آن دورهها «ساتراپی» بزرگ و مهم به نام ماد بود.
امپراتوریهای ماد و هخامنشی از نگاه اداری به ایالتها و یا «ساتراپی»ها تقسیم شده بودند. هر ساتراپی یک «ساتراپ» و یا حاکم و پادشاه محلی داشت که همه کاره و در واقع «مالک» آن ایالت به شمار میرفت، اما در عین حال تابع و خراج پرداز شاه شاهان و یا شاهنشاه ایران هم بود. طبعا شاهنشاه میتوانست این ساتراپها را عزل کند و به جای آنها کس دیگری را بگذارد. گاه حتی میان آنان اختلاف و جنگ هم رخ میداد.
در آثار مربوط به تاریخ باستان، نام همه ساتراپهای محلی ماد و یا هخامنشی ذکر نشده است، اما نام بعضیها که نقشی فراتر از محل حکومت خود داشتند، به ما معلوم است. مثلا از منابع و مورخین یونانی می دانیم که در آخرین سالهای دولت هخامنشی، ایالت ماد ساتراپ و یا پادشاهی محلی به نام آترپات، آتورپات و یا آذرباذ داشته که یونانیها او را «آتروپاتس» و یا «آتروپات» مینامیدند.
این نام «آترپات» از کجا میآید؟
طوری که ایران شناس معروف آلمانی تئودور نولدکه در مقاله «آتروپاتن» (1880) مینویسد، «آترپات» که حتی به صورت «آترپاته» در اوستا هم آمده،[1] در ایران باستان نامی رایج بوده است. این نام معنی «نگهبان آتش و یا حفظ شده از سوی آتش» میدهد و ترکیبی است از واژه «آتر» (آدور، آذور، آذر یعنی آتش) و پسوند -پات/-باد به معنی نگهبان و یا حفظ شده از سوی کسی و یا چیزی. این نام بعدها در دوره اشکانیان و ساسانیان صورت «آذرباذ» («آذرباد») به معنی «نگهبان آتش» و یا «شخص حفظ شده از سوی آتش» را به خود گرفته است.
کعبه زرتشت در مجموعه ی باستانی نقش رستم در نزدیکی تخت جمشید
آتروپات، ساتراپ ماد در اواخر هخامنشیان، که خود مادی بوده و از اشراف قدرتمند این سرزمین به شمار میرفته، حدودا بین سالهای 370 و 321 پیش از میلاد زیسته است. آتروپات هنگام حمله اسکندر مقدونی به ایران هخامنشی، ابتدا در کنار داریوش سوم و بر ضد اسکندر جنگیده، اما پس از مشاهده زوال هخامنشیان، جزو فرماندهان اسکندر در آمده و پس از پیروزی اسکندر، حکومت خود را در این سرزمین حفظ کرده است. داستان ادامه ساتراپی آتروپات دراز است و روایتهای مختلفی در این مورد هست. خلاصه اش این است که آتروپات در زمان داریوش سوم ساتراپ تمام سرزمین وسیع ساتراپی ماد بود که شامل آذربایجان، همدان، اصفهان و ری و غیره میشد. اسکندر بخاطر وفاداری و خدمات آتروپات، او را در ساتراپی ماد تایید و یا به اصطلاح «ابقا» میکند. اما پس از مرگ اسکندر، میان فرماندهان یونانی و مقدونی او رقابت و کشاکش برسر تقسیم امپراتوری راه میافتد و چون شمال شرق ایران یعنی آذربایجان و کردستان کنونی برخلاف اکباتان (همدان) مورد توجه چندان آن فرماندهان نبوده، کسی با ادامه سلطنت آتروپات در آن کوشه شمال غربی ماد مخالفت نمیکند.
سلطنت و خودمختاری آتروپاتیان در آذربایجان چندان زیاد ادامه نمییابد. مدتی بعد آنها با اشکانیان ایران و اشکانیان ارمنستان آمیزش پیدا میکنند و جای خود را به حکمرانان دیگر می سپارند. اما حتی پس از سقوط این سلسله و حاکمیت دودمان اشکانیان نیز نام سردار ماد ایرانی، آترپات و یا آتروپات، به صورتهای مختلف آن (آدوربادگان، آذوربادگان، آذرباذگان، آذربایگان) روی این سرزمین باقی میماند.
ترجمه بند نخست سنگنوشته شاپور یکم بر دیوار کعبه زرتشت: من مزدیسن، بغ شاپور، شاهنشاه ایران و انیران که چهر (نژاد) از ایزدان، پور مزدیسن، بغ اردشیر شاهنشاه ایران که چهر از ایزدان پورِ پور (نوه) بغ بابک شاه[است]. خداوندگار ایران شهرم و[این] شهرها (کشورها) را دارم: پارس، پارت، خوزستان، میشان، آسورستان، اربایستان، آتورپاتکان، ارمنستان…
«آدوربادگان» در حرف نما، آوانما و ترجمه انگلیسی بند نخست سنگنوشته شاپور یکم از «نقش رستم»، آوانما: فیلیپ هویسه، ترجمه انگلیسی: جیک نیبل، Parthian Sources Online
با این ترتیب پس از مرگ اسکندر مورخین و جغرافیاشناسان یونانی از دو ماد سخن میگویند: یکم: ماد بزرگ (و یا فقط «ماد») و دوم: «ماد کوچک»، «ماد آتروپات» (آن بخش از سرزمین ماد که تحت حاکمیت آتروپات است) و یا صرفا «آتروپاتن» به معنی «سرزمین تحت سلطنت آتروپات،» مرکب از نام آتروپات و پسوند یونانی-لاتین اِن/-اُن به معنی مکان و سرزمین. در نتیجه «آتروپاتن» نامی است که یونانیان و رومیان به این سرزمین دادهاند و معنی مکان و سرزمین مربوط و یا متعلق به آتروپات را میدهد.
این توضیح نام «آتروپاتن» و «آتروپاتکان» و توصیف حدود جغرافیائی آن در تاریخ برای اولین بار توسط مورخ یونانی استرابو (متولد سال 63 پیش از میلاد) در کتاب معروفش بنام «جغرافیا» داده شده که حدود «آتروپاتن» یا «ماد کوچک» را چنین تعریف کرده است:
«ماد به دو بخش تقسیم میشود که یکی از آنها ماد بزرگ است و پایتختش اکباتان {همدان} است که شهری بزرگ و مقر پادشاهی ماد است. این کاخ هنوز هم مورد استفاده پارتیها {اشکانیان} است {…} بخش دیگر که بخشی از ماد بزرگ است، آتروپاتن است که نامش را از راهبرش آتروپات گرفته است که این مملکت را از حاکمیت مقدونیان باز نگهداشت. هنگامیکه او پادشاه {ماد آتروپاتن} شد، استقلال این مملکت را برپا نمود وجانشینان او همچنان تا به امروز {به حکومت} ادامه میدهند و در زمانهای گوناگون با {خانوادههای} پادشاهان ارمنستان، سوریه {آشور} و پارتی {اشکانی} وصلت نمودهاند. {…} آتروپاتن با ارمنستان درغرب و ماد بزرگ در شرق هم مرز است و در شمال با هر دو و در جنوب با دریای گرگان و سرزمین مردم ماد {بزرگ} هممرز است. {…} ارمنیان و پارتیها همسایگان قدرتمند آتروپاتنیها هستند که آنان {آتروپاتنیان} را پیوسته غارت کنند، اما ایستادگی نمایند چنانکه سیمباس {پسر بارداس} را از دست ارمنیان باز پس گرفتند و رومیان آنها را {ارمنیان را} شکست دادند و آنها {ارمنیان} هم دوستان سزار {روم} شدند و آنها همزمان پارتیان را نیز خرسند نگهدارند.»[2]
در قرن نوزدهم، ایران شناس سرشناس، جیمز دارمستتر فرانسوی و جغرافیاشناس جهان باستان، هاینریش کیپرت آلمانی، نوشتند که بدون شک نام آذربایجان با واژه آذر/آتور به معنی آتش رابطه دارد و احتمالا منظور از آن «سرزمین آتش» بوده است. آنها با این استدلال چنین نظر دادند که شاید هم نامگذاری آتروپاتن مربوط به دوره پیش از حکومت ساتراپ ماد یعنی آتروپات بوده است. لیکن نولدکه و اکثر ایران شناسان دیگر گفتهاند که اولا تعریف و ریشه شناسی استرابو، مورخ یونانی، جای شکی در ریشه این جاینام و ارتباط آن با ساتراپ ماد باقی نمیگذارد و ثانیا در هیچ اثر تاریخی دیده نمیشود که پیش از مرگ اسکندر نام مشخص و مشابه دیگری برای این سرزمین مطرح شده باشد.[3]
بعد از اسکندر نام این سرزمین چگونه تحول یافته؟
در سنگ نوشته معروف بیستون در نزدیکی کرمانشاه، داریوش یکم هخامنشی (520 پ. م.) هنگام برشمردن سرزمینهای تحت حاکمیت خود، در کنار پارس، عیلام، آشور و غیره کلا از ماد («مادا/ماتا») نام میبرد و به سرزمین جداگانه و کوچکتری در شمال غرب آن که آذربایجان و کردستان کنونی باشد، اشارهای نمیکند.
پس از شکست ایران از اسکندر، مدتی طولانی چندان اثری به فارسی، چه فارسی باستان و چه فارسی میانه نوشته نمیشود . تنها تا اندازهای در دوره اشکانیان و تا حد به مراتب بیشتری در دوره ساسانیان با آثار فارسی روبرو میشویم که اطلاعاتی در مورد جغرافیای ایران آن دوره به دست میدهد.
مثلا شاپور یکم ساسانی (حدودا 260 م.) در سنگ نوشتهٔ معروفش در «کعبهٔ زرتشت» در نزدیکی تخت جمشید، منطقه کنونی آذربایجان را «آدوربادگان» مینامد. این سنگ نوشته به سه زبان فارسی میانه، پارتی و یونانی نوشته شده است. در دو اثر دیگر فارسی میانه، «کارنامه اردشیر بابکان»[4] و«شهرستانهای ایرانشهر»[5] هم همین نام «آدوربادگان» به کار برده میشود. این آثار مربوط به سالهای 250 میلادی یعنی دوره ساسانیان هستند.
مینورسکی شکل «آتارپاتاکان/آترپاتکان» در فارسی میانه و «آذرباذگان» اوایل فارسی معاصر را جزو کاربردهای قدیمی فارسی این نام میشمارد.[6] در همین دورهٔ ساسانیان و اوایل اسلام به صورتهای جدید تر این نام یعنی «آذوربادگان/آذرباذگان» و در نهایت «آذربایگان» نیز بر میخوریم و همین نام آذربایگان است که پس از اسلام و رسوخ زبان عربی صورت «آذربَیجان» و «آذربایجان» را به خود میگیرد، چرا که در تلفظ معیار عربی «گ» نیست و اغلب با «ج» جایگزین میشود. در زبان عربی معاصر هنوز همان شکل «آذربیجان» رایج است.
در این تحول تاریخی و زبانشناختی نام آتارپاتکان، آترپاتکان، آذرباذگان و آذربادگان تا آذربایگان، آذربَیجان و آذربایجان که تقریبا یکهزار سال طول میکشد، چند نکته از نگاه آواشناسی و آوانویسی و همچنین یکی دو دگرگشت آواشناختی بیش از همه مهم و جالب است.
اولا باید در نظر گرفت که در نوشتار متون فارسی میانه (به خط پهلوی که نوع اصلاح شدهای از خط آرامی است) تشخیص آواها بسیارمشکل است. یک دلیل این وضع در آن است که چه خود خط پهلوی و چه «خط مادر» آرامی مانند خط عربی و فارسی کنونی ما، ابجد بنیاد است و واکهها یعنی مصوتها را اصولا منعکس نمیکند. این هم طبیعتا دانشمندان و زبانشناسان را ناچار میکند برپایه دانستهها و مقایسههای خود تا حدی گمانه زنی بکنند و راه استنتاج را در پیش بگیرند. ثانیا مانند برخی زبانهای دیگر، بعضی آواها و حروف مانند د-ت و یا ب-پ جابجایی پذیر هستند و مثلا همه گونههای آدور/آتور/آثور/آذور و یا آدر/آذر/آتر/آثر محتمل و درست هستند و احتمالا در دورهها و یا نقاط مختلف کشور رایج بوده و بعد دچار تحول شدهاند.
ویس و رامین، 1349، ص 527، قرن پنجم ق.
از سوی دیگر به نوشتهٔ مک کنزی، نویسنده «فرهنگ فشرده زبان پهلوی»، به خصوص در گونه زبانهای ایرانی غربی (آذربایجان، کردستان) آواهای واکدار (باصدای) انسدادی ب-د-گ وهمچنین همخوان انسدادی-سایشی ج که میان یک واکه (مصوت) و یک همخوان (صامت) قرار دارند، پیوسته به صورت سایشی و-ذ-غ-ژ تلفظ میشوند. با این ترتیب در نمونه نام «آدربادگان»، «د» نخست و دوم که هردو به دنبال «آ» میآید، «ذ» (مانند «ذیس» یعنی «این» انگلیسی تلفظی میان «د» و «ز») صدا میدهد.[7] از این جهت تبدیل آوای «د» به «ذ» در شکل باستانی «آدوربادگان» به «آذوربادگان/آذربادگان» چیزی روشن و قابل توضیح است. احتمالا تبدیل تدریجی آوای دوم «د» در «آذربادگان» به «ی» (که آن هم نوعی آوای سایشی است) یعنی «آذربایگان» نیزباید طبق همین قاعده قابل توضیح باشد.
م. اشترک در مدخل «آذربایجان» نخستین چاپ «دانشنامه اسلام» مینویسد: «هیچ شکی نیست که در قرن سوم م. تلفظ دقیق این نام آذُرباذگان بوده، اما در قرن چهارم م. آوای دوم «ذ» در سریانی (آرامی میانه) و همچنین یونانی بیزانسی به «ی» تبدیل شده، به صورت «آذُربایگان» در آمده و بعدها از سوی جغرافی دانان عرب به شکل آذربایجان و آذربَیجان نوشته شده است.[8]
در اولین منابع تاریخی دوره اسلامی مانند «المسالک والممالک» ابن خرداذبه (قرن سوم ق.) نام آذربایجان به همین صورت «آذربیجان» با «ذ» و حتی «ک» (بجای ج) یعنی به صورت «آذربادکان» نوشته شده است.[9] در «مسالک و ممالک» اصطخری (قرن چهارم ق.) هر دو شکل «آذربیجان» و «آذربایگان» به کار برده شده است.[10] فردوسی در چند جای شاهنامه (قرن چهارم-پنجم ق.) به طور حماسی از «آذرابادگان» سخن میگوید.[11] تقریبا به صورت همزمان در منظومه «ویس و رامین» فخرالدین اسعد گرگانی (قرن پنجم ق.) با هردو شکل «آذربادگان» و «آذربایگان» روبرو می شویم.[12] اما عموما پس از قرن چهارم و پنجم هجری (یازدهم و دوازدهم میلادی) شکل «آذربایجان» جا میافتد، اگرچه گهگاه و بخصوص در متون ادبی هنوز هم با تعابیر آذرابادگان و آذربایگان نیز روبرو میشویم.
اکثر آثار عربی نخستین قرنهای پس از اسلام مانند «الکامل» ابن الاثیر، «التنبیه و الاشراف» مسعودی و یا «مسالک و ممالک» ابن حوقل شکل «اذربیجان» را به کار بردهاند که هنوز هم املای معیار عربی معاصر برای نام «آذربایجان» است.
اولین کتاب فرهنگ ترکی یعنی «دیوان لغات الترک» اثر محمود کاشغری از قرن پنجم ق. نیز لفظ «آذربادکان» و «آذرابادکان» را به کار برده است.
کاشغری: «ارض آذربادکان» در دیوان لغات الترک، (کتابخانه ملی آثار خطی، موقوفات علی امیری، استانبول) کره زمین با تمرکز روی خاورزمین
همچنین به موازات تلفظ و املای فارسی میانه مشاهده میکنیم که منابع یونانی و کلا اروپایی نیز که در گذشته اساسا از تعبیرهای «ماد کوچک» و «آتروپاتن» استفاده میکردند، در دوره ساسانیان و اوایل اسلام این سرزمین را «آذربیگانون» مینامند که همان «آذربیگان» و «آذربایگان» فارسی پیش از اسلام بعلاوه پسوند یونانی-لاتین اُن/اِن به معنی سرزمین و مکان است. این هم احتمالا اثر تحول نام آذربایجان در خود فارسی است که بعدا به صورتهای گوناگون وارد زبانهای دیگر از جمله یونانی میشود. یک مثال بارز «جنگهای ایران» نوشته مورخ یونانی پروکوپیوس (سالهای 500 م.) است که در شرح جنگهای ایران ساسانی و یونان آذربایجان را «آدربیگانُن» نامیده است.[13]
امروزه در حالی که اکثر زبانهای خارجی از جمله انگلیسی، فرانسه و روسی شکل «آذربایجان» را قبول کرده، تلفظ و املای آن را با قواعد املائی و آواشناختی خود سازگار نموده اند، برخی از زبانهای قدیمی که در دوره اسکندر و پس از او نیز این نام را به مناسبتی در ادبیات خود به کار بردهاند، هنوز در شکل کنونی خود برای نامگذاری آذربایجان آثاری از نام باستانی آن را نگهداری کردهاند، مانند «آدرباداگان» به ارمنی معاصر و یا «آدربیگانیا» که تا مدتی پیش شکل رسمی و رایج این نام در زبان یونانی بود.
«آذربیگانون»، «آذربیگان» با پسوند یونانی -اُن به معنی سرزمین: بریده ای از کتاب «جنگ های ایران» اثر پروکوپیوس، ۵۰۰-۵۶۵
زیرنویس ها
[1] Nöldeke, Th.: Atropatene, ZDMG 34, 1880, pp. 692f
[2] Strabo: Geography, 1, 13, 11
[3] Shottky, M.: Media Atropatene und Gross-Armenien in hellenistischer Zeit, Bonn, 1989, pp. 4-5
[4] Kassock, Z. J. V.: Karnamag i Ardashir i Papagan, A Pahlavi Student’s 2013 Guide, Fredericksburg, VA, US, 2013, p. 28
[5] شهرستانهای ایرانشهر، با آوانویسی، ترجمه فارسی و یادداشتها از تورج دریایی، تهران 1388، ص 34-35
[6] Minorsky, V.: «Adharbaydjan», in: Encyclopaedia of Islam, New Edition, Volume 1, pp. 188-190, 1960, viewed online on 23.01.2016
[7] MacKenzie, D. N.: A Concise Pahlavi Dictionary, London, 1971, p. xv
[8] Streck, M. : Adharbaidjan, in: Encyclopaedia of Islam, First Edition (1913-1936), viewed online 23. January 2017
[9] عبدالله ابن خرداذبه (احتمالا م. 300 ه.): المسالک و الممالک، چاپ لیدن، 1889، ص 119
[10] اصطخری، ا. ا.: مسالک و ممالک، به کوشش ایرج افشار، تهران 1340، ص 155-161 زریاب خویی: همانجا
[11] برای نمونه: پادشاهی کسری نوشین روان چهل و هشت سال بود: نخستین خراسان ازو یاد کرد — دل نامداران بدو شاد کرد دگر بهره زان بد قم و اصفهان — نهاد بزرگان و جای مهان وزین بهره بود آذرابادگان — که بخشش نهادند آزادگان
[12] گرگانی، ف. ا.: ویس و رامین، با تصحیح م. تودووا و آ. گواخاریا، تهران 1337 ص. 527
[13] Procopius: History of Wars, Vol. I and II: The Persian War, p. 47
پشت جلد چاپ اول اصل عربی دیوان لغات الترک، استانبول 1333 هجری قمری
هزار سال پیش فرهنگ نویس ترک قراخانی محمود کاشغری مناسبات طولانی مدت ایرانیان و ترکان را با این ضرب المثل ترکی قدیمی خلاصه کرده بود: «تات سیز تورک بولماس، باش سیز بؤرک بولماس»، یعنی «ترک بدون تات نباشد ( نمیتواند وجود داشته باشد، م)، (همچنانکه، م) کلاه بدون سر نباشد»[1]. تعبیر «تات» که در اینجا بکار میرود مانند «تاجیک» و «دهقان» و «عجم» به معنی «ایرانی» یا اگر دقیق تر بگوئیم «ایرانی زبان» ( نه ترکی و نه عربی زبان) است.
معیار اصلی ما در اینجا و بحث های مشابه دیگر نه تبار و نژاد، بلکه اساسا زبان است که از نظر پی جوئی تاریخی اقوام و ملل، راهنمای به مراتب قابل اطمینان تری نسبت به معیارهای دیگر است. (این بحث را در جاهای دیگر و بطور مفصل کرده ایم). حتی کاشغری میان یک نفر تات که ترکی میداند و تاتی که ترکی نمیداند، فرق میگذارد و میگوید ترک ها به تاتی که ترکی نمیداند، «سوملیم» میگویند.[2] این خود نشان میدهد که در آن دوره (یعنی هزار سال پیش) در مناطقی که کاشغری با آن آشنا بوده (عموما کاشغر و خُتن و تقاطع مغولستان، قزاقستان و قیرقزستان کنونی که خاستگاه اصلی نخستین ترک ها شمرده می شود) بخش قابل توجهی از ایرانی زبانان، یعنی احتمالا سغدیان، خوارزمیان و خُتنی ها، ترکی هزار سال پیش این منطقه را هم میدانسته اند.
چیز دیگری که میتوان از ضرب المثل فوق استنباط کرد، نوعی وابستگی ترک ها به «تات» هاست[3] که بی شک، هم در آن دوره و هم بخصوص در دوره های بعدی، رابطه ای متقابل بوده است. در اینجا تنها به اشاره ای بسنده نمائیم که طبق آخرین بررسی های تاریخی، نخستین آشنائی های ترکی زبانان آسیای میانه و ایرانی زبانان شرقی یعنی سکا ها و تُخارها در همین منطقه و چند قرن پیش از هزاره نخست میلادی بوده است.[4] یعنی آن وابستگی و همگرائی ترک و ایرانی که در ضرب المثل نامبرده به زبان می آید، حتی در زمان کاشغری هم تاریخی به مراتب قدیمی تر داشته است. طبعا اینجا منظور از ترکی زبانان نه ترک های کنونی ترکیه یا آذربایجان، بلکه نخستین ترکی زبانان آسیای میانه حدود 2000 سال پیش است و به همین ترتیب منظور از ایرانی زبانان شرقی نه فارسی زبانان معاصر ایران و افغانستان و تاجیکستان، بلکه سکا ها و تخارهای دو تا دو و نیم هزاره قبل است که بدون شک یک ایرانی یا افغان معاصر، زبان آنها را نمی تواند بخوبی درک کند.
به احتمال قوی همگرائی مورد بحث، در همان دوره (حدودا زمان هخامنشیان در ایران) با آشنائی، همزیستی و مناسبات دو جانبه در دشت های آسیای میانه شروع شده و همراه با فراز و نشیب های بسیاری که در تاریخ تقریبا همه اقوام همسایه دیده میشود، تقویت یافته است. به این ترتیب می توان به راحتی تاریخ نخستین آشنائی و آغاز همسایگی و همگرائی ایرانیان و ترکان را حدود 2000 سال پیش و محل آن را آسیای میانه شمرد، سرزمین هائی در شمال غرب چین، مغولستان، قزاقستان و قرقیزستان کنونی.
این قبیل روابط قومی و فرهنگی در بسیاری موارد به صورت امتزاج و همگرائی قومی، فرهنگی و گاه حتی سیاسی در می آید. ما این روند را می توانیم در تاریخ اغلب ملل و اقوام جهان مشاهده کنیم. اما مانند همه روابط اجتماعی دیگر، اینگونه روابط قومی همیشه خالی از مراحل مکث، شک و حتی بحران نبودند و نیستند. تائید این مدعا را می توانیم امروزه در نمونه های فراوان مهاجرت های معاصر به کشورهای همسایه و حتی دوردست و تنش های اجتماعی و سیاسی ناشی از آن ببینیم.
این همان «فراز و نشیبی» هست که چند سطر بالا در باره روابط نخستین ترکان و ایرانیان بطور کوتاه گفتیم و گذشتیم. جالب است که در چند بند دیگر همان «دیوان» کاشغری نیز نمونه هائی از این مرحله مکث، شک و شکایت را می توانیم ببینیم. کاشغری از جمله در مقایسه «لغات» یعنی لهجه های ترکی آن دوره می نویسد: «فصیح ترین لهجه («افصح اللغات») متعلق به کسانی است که تنها یک زبان میدانند و با فارسی زبانان (یا: ایرانیان) اختلاط نمیکنند («و لم یختلط بالفارسی») و در سرزمین های دیگر ساکن نمی شوند. و کسی که به دو زبان سخن گوید و با مردم شهری اختلاط نماید، در الفاظ وی ابهام ایجاد شود.»[5] البته باید در نظر داشت که کاشغری «دیوان لغات الترک» را به عربی و احتمالا در بغداد نوشته و منظور از تالیف آن آشنائی اعراب با نظامیان ترک بوده که در دوره عباسیان از آسیای میانه آمده و در خدمت نظامی دستگاه خلافت یا حکومت های تابع آن مانند سامانیان قرار داشتند. جالب است این را هم بدانیم که به باور کاشغری «فصیح ترین» لهجه ترکی آن دوره، «ترکی خاقانی» یعنی ترکی دولت قراخانی بود که خود کاشغری نیز به نوعی با این دولت در ارتباط قرار داشت. او در عین حال در طبقه بندی «لغات» یا لهجه های ترکی آن دوره، ترکی را جدا از «ترکمانی اغوزی» و بسیاری از لهجه های دیگر ترکی می شمرد که با فارسی اختلاط یافته و واژگان و ترکیبات «اصیل» ترکی را از دست داده اند.
بسیاری از ایرانیان چندان آشنائی با محمود کاشغری و دیوان او ندارند. اما شکایتی مشابه و لیکن بسیار گسترده تر و عمیق تر از آنچه که در مورد کاشغری و موضوع «پاکیزگی» زبان ترکی دیدیم، نگرانی، شِکوه و حتی «الَم تاریخی» ظاهرا پایداری است که در ذهنیت بسیاری از ایرانیان جا افتاده و در درجه نخست متعلق به حکیم ابوالقاسم فردوسی است. سخن از شِکوه نامه معروف «پادشاهی یزدگرد» شاهنامه فردوسی در رابطه با شکست ساسانیان و فتح ایران از سوی اعراب و در کنار آن، نفوذ و گسترش ترکان در ایران تاریخی است که، از نگاه فردوسی، باعث اختلاط به اصطلاح «ایرانی اصیل» با ترک و تازی و پیدایش ابهام، بی بند و باری و زوال اجتماعی و سیاسی در ایران شده است:
قبل از آنکه کاشغری و فردوسی را عجولانه و تنها بر پایه این نقل قول های مختصر مقایسه کنیم، باید بگوئیم که همین بیت های فردوسی آشکارا نشان میدهند که درک ایرانی هزار سال پیش فردوسی از تعبیر «نژاد» فرسنگ ها از درک قرون نوزدهم و بیستم اروپائی «رِیس»[7] به معنی طبقات معین و منسجمی از انسان ها با ویژگی های بیولوژیک خاص (مثلا رنگ پوست یا شکل چشم) که ما آن را بدون مکث و تاملی به صورت «نژاد» ترجمه کرده ایم، فاصله دارد. هیچ گفته ای روشن تر از این ابیات فردوسی یافت نمی شود که نشان دهد در اینجا منظور فردوسی از «نژاد» نه رنگ پوست و شکل ظاهری، فیزیکی و بیولوژیک انسان ها، بلکه صفات و خصایل والای انسانیت و آزادگی آنهاست. این همان چیزی است که فردوسی را دل آزرده کرده است. از نگاه او، انسان های محیط اجتماعی خراسان و ایران آن روزگار شامل ایرانی و عرب و ترک اختلاط و امتزاج یافته و خصوصیات «اصلی» خود را گم کرده اند. در نتیجه این اختلاط آنها (به نظر فردوسی) نه خصوصیات ایرانیان را دارند و نه عادات و رسوم ترک ها و اعراب را. محصول این اختلاط معجونی است که هیچکدام از آن «نژاد» ها نیست، بلکه ستمگر، بی هنر، سنگدل، لاف زن و بی کردار است. یقینا اینها تعریف این یا آن «نژاد» طبق تعاریف اروپائی قرن نوزدهم و بیستم نیستند.
جالب است بخاطر بیاوریم که کاشغری (1005-1102 م.) و فردوسی (940-1019 م.) هر دو کم و بیش در یک دوره زیسته اند. زبان شناس و فرهنگ نویس ترک که شیفته زبان خود بود، چهارده سال قبل از درگذشت شاعر میهنی ایرانیان به دنیا آمده است. هردوی آنها پنج، شش قرن بعد از ظهور اسلام، فروپاشی ساسانیان، حکومت خلفای عرب و دیرتر موج مهاجرت و حکومت ترکان غزنوی و قراخانی درست در مرکز این تحولات توفانی قرار داشته اند: بغداد و خراسان. فردوسی (با وجود همه روایات متناقض بعدی) مورد حمایت یک سلطان اصالتا ترک، اما ترکی و فارسی زبان یعنی محمود غرنوی قرار داشت و محمود کاشغری فرهنگ سه جلدی لهجه های ترکی خود را برای آشنائی دستگاه خلافت عربی عباسی در بغداد و به زبان عربی آماده کرده بود.
به نظر گلدن «تصویری که کاشغری و دیگر دانشمندان مسلمان از ایرانیان یکجا نشین شده آسیای مرکزی ترسیم میکنند، جمعیتی است که در روند ترک (زبان، -م.) شدن قرار داشت، و احتمالا حتی در مرحله نهائی این روند بود.»[8] به نظر میرسد در اینجا انگیزه اصلی کاشغری نیز مانند فردوسی یک نگرانی مشابه حاکی از اختلاط و تضعیف فرهنگ و زبان «خودی» بوده و نه بد گوئی یا نفرت نسبت به فرهنگ و زبانی «غیر خودی».
اگر «دیوان» کاشغری و شاهنامه فردوسی را با دقت، خونسردی و انصاف بیشتری بخوانیم و هر دو را در چارچوب تاریخی و اجتماعی حوادث آن دوره مشخص بررسی کنیم، نمی توانیم نادیده بگیریم که دغدغه هر دوی آنان، نه دشمنی با زبان و فرهنگ اقوام یکدیگر، بلکه پاسداری از زبان و فرهنگ خودی بود.
اما احتمالا نه کاشغری و نه فردوسی، آنگونه که ما امروز میدانیم، هنوز دقیقا نمی دانستند که زبان و فرهنگ «ایران و ترکان وتازیان» حتی در زمان حیات آنان نیز آمیزه ای از اقوام و فرهنگ های صد ها سال قبل از خود بودند، که این آمیزه قرن ها بعد از آنها نیز مختلط تر خواهد شد و اجزای معجون «دهقان و ترک و تازی» دوره کاشغری و فردوسی دیگر قابل تفکیک و تجزیه نیست.
زیرنویس ها
[2] Ibid.: 361
[3] Peter B. Golden: Turks and Iranians, in Johanson, Lars and Bulut, Christiane: Turkic-Iranian Contact Areas, Harrassowitz, Wiesbaden 2006, p. 18
[4] در این باره منابع علمی و جدی معاصر فراوانند. از جمله ن. فهرست منابع در پایان این کتاب.
[5] کاشغری: دیوان لغات الترک (اصل عربی)، تالیف 466 هجری (قمری)، جلد اول، چاپ 1333 (ق.)، ص. 29
[6] فردوسی: شاهنامه، پادشاهی یزدگرد (کوتاه شده از طرف .م)
بسیاری از مورخین شرقی و از جمله ایرانی، ترکی و عربی میگویند تقسیم بندی غربی مراحل تاریخی از قبیل دوره باستان، قرون وسطا یا سده های میانه و معاصر که طبق تاریخ اروپا تعریف شده است، مناسب با تاریخ و تحولات شرق مسلمان نیست. این، تا حد زیادی درست است. مفهومی که «سده های میانه» در تاریخ نویسی غربی دارد، با آنچه که در همین قرن ها در خاورمیانه رخ داده قابل مقایسه نیست. با این حال، بیشک در هر حوزه علمی، روش تقسیم بندی، کار پژوهش و درک آن حوزه را روشن تر و راحت تر میکند. تقسیم بندی زمانی نیز کار نگاه به تاریخ را برای همه، چه در شرق و چه در غرب آسان تر و منظم تر میکند. هرکس از هر کشور و منطقه، متناسب به نگاه و سبک تحلیلی خود، میتواند تقسیم بندی دیگری از تاریخ داشته باشد. اما در عین حال که بین تحولات تاریخی کشور ها و مناطق مختلف فرق های بسیاری هست، شباهت ها هم کم نیستند. از این جهت شاید بتوان با اختلاف کم و بیشی، مراحل تاریخی را اقلا برای مناطق بزرگتری از جهان تعریف کرد.
در مباحث و مقالات تاریخی از دوره پیشا تاریخ (ما قبل تاریخ)، دوره باستان، سدههای میانه و یا دوره معاصر و مدرن سخن میرود.
اینها یعنی چه؟ هرکدام کی شروع شده و کی به پایان رسیده است؟
مراحل تاریخی را چگونه باید تقسیم بندی کرد؟ آیا میتوان این تقسیم بندی ها را که در اصل مبتنی بر تاریخ نویسی اروپائی است، در مورد تاریخ خاورمیانه و ایران هم در نظر گرفت؟
طوری که گفتیم، این گونه تقسیم بندی ها اولاً بستگی به کشور و منطقه مورد بحث دارد. مثلا تحولات بینالنهرین و یا ایران و آناتولی با یونان و روم و اروپا و یا از سوی دیگر چین و آفریقا یکی نیست. در بعضی مراحل تاریخی بخصوص بین مناطق همسایه یکسانی یا تشابه محتمل است، اما این هم ممکن و محتمل است که که مشخصات هر مرحله در هر منطقه فرق کند. ثانیاً هیچ مرحلهای در تاریخ و روز و ساعت دقیقی به پایان نمیرسد و مرحله بعدی هم سر ساعت معین و روز معین شروع نمیشود، بلکه این، جریانی غالباً تدریجی است. مثلاً دوران «معاصر» که میگویند، یکشبه آغاز نمیشود و حتی در تخمین و تشخیص افراد، در این تاریخها ممکن است یکی دو قرن فرق باشد. ثالثاً هر مورخ و دانشمند حوزههای دیگر مانند باستانشناسی و معماری و ادبیات و یا زبان و مردم شناسی ممکن است طبقهبندیهای خود را داشته باشد.
اما در نهایت بسیاری از این تقسیم بندیها به یکدیگر نزدیک اند؛ و یا اقلاً معیارهای آن زیاد هم از یکدیگر دور نیستند.
میتوانید بگوئید که این قبیل تقسیم بندیها نسبی و شخصی هستند و یا در هر منطقه جغرافیائی فرق میکنند. این، تا حدی درست است. اما مثل اکثر حوزههای دیگر علمی مانند تقسیم بندی کره زمین به قارهها، تقسیم زبانها به خانوادهها و گروههای زبانی، تقسیم مواد پایهای هستی مادی در یک جدول تناوبی عناصر شیمیائی، سادهتر و عملی تر است که بخاطر بررسی، تحلیل و یادگیری آسانتر و بهتر تاریخ، این علم هم به دورههای مختلف تقسیم شود، اگرچه افراد میتوانند در این مورد نطرهای مختلفی داشته باشند.
بررسی تحولات مربوط به زبانها هم مشمول همین قاعده است. به این جنبه، بعداً خواهیم پرداخت.
اما مشاهده شباهتها و اختلافات چندان مشکل نیست و این میتواند به ما در تقسیم بندی تاریخ کمک کند. مثلاً میدانیم که ویژگیها و حتی زمان شروع و پایان دوران باستان در یونان و چین، ایران و اروپای شمالی و یا آسیای میانه یکی نبوده است، اگرچه مثلاً دو حوزه فرهنگی و سیاسی یونان و ایران تا ظهور اسلام شباهتهای بیشتری با همدیگر داشتهاند تا مثلاً وضع این دو کشور در مقایسه با چین یا اروپا در همین دوره باستان.
در آن دسته از نوشتههای مجموعه حاضر که به موضوعات تاریخی اشاره میشود، ناچاریم برای درک بهتر موضوعات تاریخی، این تقسیم بندیهای مرحلهای تاریخی را در نظر داشته باشیم و کمی در این مورد دقیقتر بشویم.
مراحل پیشا تاریخ را در اینجا در نظر نمیگیریم، اگرچه این دوره ی بمراتب طولانیتر تاریخ هم از نظر بررسی تحولات بعد از شروع «تاریخ مکتوب» فوق العاده مهم است. اگر تاریخ مکتوب را طوری که اغلب دانشمندان میکنند، از شروع نوشتار یعنی از سومر و دولتهای مجاور بینالنهرین و مصر شروع کنیم (۲۲۵۰ قبل از میلاد)، دورههای تاریخ ایران این مشخصات کلی را دارا بودند:
الف. ایران باستان: از آغاز تاریخ مکتوب تا آخر ساسانیان: تأسیس پادشاهی (دولتهای) ایلام یا عیلام در مجاورت سومر، اکد و آشور. زبان و خط میخی ایلامی. کوچ تدریجی قبایل هند و ایرانی (آریائی) حدود ۱۵۰۰ ق م از آسیای میانه و شمال غربی و شرقی دریای خزر به فلات ایران و پیدایش اولین «ایرانیان» در رویاروئی و آمیزش با ایلامیان. تشکیل دولت مادها و سپس امپراتوری پهناور هخامنشیان. در دوره هخامنشیان زبان پارسی باستان با لهجههای گوناگون آن رایج بود و در کتیبه های سنگی این دوره خطی میخی مخصوص سلسله هخامنشیان بکار برده میشد اما زبان و خط عمومی و مشترک امپراتوری، آرامی بود. بعد از هخامنشیان شاهد کاربرد فارسی میانه (و یا پهلوی) هستیم. زبان مشترک هنوز آرامی بود، اما خط تبدیل به الفبای صامت-بنیاد آرامی با ویژگی های جدید خود شده بود. لشکرکشی اسکندر و تأسیس دولتهای سلوکیان و سپس اشکانیان. بعد از بر آمدن ساسانیان شاهد احیای امپراتوری ایران میشویم. تألیف آثار مختلف به زبان پهلوی، و بطورهمزمان، استنساخ متون پارسی باستان و بخصوص متون زرتشتی که در دوره هخامنشیان تحریر نشده بود نیز در این دوره بود. ایران باستان با شکست ساسانیان در مقابل اعراب
ب. قرون وسطا و یا سدههای میانه که با لشکرکشی اردوی اسلام، شکست ساسانیان، قبول اسلام و حاکمیت خلافت شروع میشود. دویست سال دوره «فترت» و بقول بعضی دانشمندان «کرختی و بهت زدگی» تا شرکت فعال ایرانیان در خلافت عباسی و احیای زبان و فرهنگ فارسی (فارسی معاصر و یا دری). تشکیل دولتهای نسبتاً کوچک (در مقایسه با ساسانیان) از جمله صفاریان، طاهریان، آل بویه، زیاریان و سامانیان و بالاخره آغاز سلطنت ترک زبانان غزنوی و سپس سلجوقی که همزمان با شروع کوچهای مستمر و چند صد ساله قبایل ترک به ایران و آناتولی (روم شرقی و یا بیزانس) و تغییر زبان آذربایجان و آناتولی و در ضمن تغییر دین در آناتولی انجام گرفت. خوارزمشاهیان، حمله مغولها و حاکمیت ایلخانان و تیموریان، سلطنتهای محلی چوپانیان و جلایریان و سربداران، قرا قویونلوها و آق قویونلوها که تقریباً همه اصالتا از کوچ نشینان ترک زبان آسیای میانه بودند، اما بتدریج در عرض پانصد سال در بدنه ایران و ایرانیان مستحیل شده به دولتداری ایرانی و حتی رواج زبان و فرهنگ ایرانی و فارسی پرداختند. بخش دیگری از همین قبایل ترک زبان سلجوقی، حکومتهای محلی آناتولی را ساختند که «عثمانیان» شاخهای از آنها بودند که بعد دیگران را مغلوب کرده و امپراتوری عثمانی را تأسیس نمودند.
ج. دوره معاصر از صفویه تا کنون. آغاز صفویان بعنوان دولت احیا شده ایرانی با ایدئولوژی دولتی و رسمی تشیع در مقابل عثمانی در غرب و اوزبکان در شرق و شمال شرقی. تحکیم صفویان به عنوان دولت ایرانی که قدرت را بتدریج مرکزی تر و از قبایل مختلف و نظام ملوک الطوایفی آزادتر میکرد. سقوط صفویان و برآمدن نادرشاه و تقویت دوباره ایران. بعد از دوره کوتاه زندیان شاهد به قدرت رسیدن قاجاریان میشویم. ضعف روزافزون ایران در مقابل دول استعماری روس و انگلیس. شکست در مقابل روسیه و ازدست دادن ولایتهای مختلف در قفقاز، آناتولی، آسیای میانه و شرق (خراسان و سیستان و بلوچستان) یعنی کم و بیش شکل گیری نقشه معاصر جغرافیائی ایران. آغاز بعضی اصلاحات و نوآوریها مثلاً در آموزش. انقلاب مشروطه و جریان آزادیخواهی و تجدد طلبی. سقوط قاجار و تأسیس سلسله پهلوی. شروع شکل گیری دولت – ملت معاصر بمعنی مدرن آن در شکل تمرکز و سرتاسری شدن ارتش، آموزش و پرورش، قوه قضائی، رشد چاپ و مطبوعات و سواد آموزی. اصلاحات اداری و فرهنگی.
توضیح نهائی اینکه برای برخی از مورخین احیای اندیشه دولتداری ایرانی با صفویان دلیل کافی برای شروع «دوران معاصر» در تاریخ ایران نیست. این مورخین که «معاصر» شدن را مشروط به آغاز روند صنعتی شدن، تجدد، زوال نظام ایلاتی و قومی، معاصر شدن و تمرکز دولتداری و دیگر مشخصه های «ملت» های مدرن میدانند، نه صفویان بلکه قرن بیستم و انقلاب مشروطه و به دنبال آن حکومت رضا شاه پهلوی را آغاز «دوره معاصر» در تاریخ ایران میشمارند که در عین حال مرحله گذار ایران به نظامی متمرکز با گسترش تدریجی تحصیل، ارتباطات، تجارت، ارتش، دولت و تجدد در اندیشه فرهنگی بود
از این نقطه نظر، سقوط پهلوی و تأسیس جمهوری اسلامی با آنچه که رژیم کنونی ایران آن را «حاکمیت اصول و روش حکومتی اسلامی» مینامد، آشکارا قطع روند و تحول طبیعی در تاریخ ایران و بازگشت تحمیلی آن به دوران قهقرائیِ پیشا معاصر و حتی عقب مانده تر از حکومت هائی مانند سامانیان و سلجوقیان هزار سال پیش به شمار میرود.
(یه روز شده مقاله ای از کتاب «آذربایجان و ایران در بستر تاریخ و زبان»، چاپ لندن، 2016)
ترکان ایران و ایران ترکان (ماوراءالنهر و خراسان از اسلام تا حمله مغول)، نوشته عباس جوادی، انتشارات روزنه، تهران 1401، 92 هزار تومان
همزیستی، همگرایی و امتزاج ایرانیزبانان و ترکزبانان به چند قرن پیش از میلاد در دشتهای آسیای مرکزی بر میگردد. بعد از اسلام و گشایش دروازههای ساسانی، مناسبات ایرانیان با ترکان، هم در سطح دولتهای اصالتاً ترک ایران و هم با مهاجرت قبایل ترک به ایران تشدید یافت. ترکانی که به ایران آمده بودند از نظر سیاسی، اجتماعی و فرهنگی با ایرانیان بومی درآمیختند و تبدیل به یکی از اجزاء مهم «دیگ همجوش» قومی ایران شدند که در نهایت به تأسیس دودمان صفوی و احیای «ایرانیت» ایران انجامید. این کتاب شرح سرگذشت همین تحولات از اسلام تا حمله مغول است.
تصویر صفحه اول اصل فارسی «تذکره الملوک»اثر میرزا سمیعا
یادداشت
امسال هرگز این قدر خوشحال نشده بودم که از یافتن و مطالعه «تذکره الملوک»، اثر میرزا سمیعا که مشتمل برساختار و تشکیلات ادارى دوره صفویه به همراه طبقات و مشاغل و مناصب آن زمان و حاوى اطلاعاتى درباره حکام و ولاه و سرحد داران و نیروى لشکرى است. این اثر حدود سال 1145 ق(300 سال پیش) یعنی اواخر صفویه به فارسی تالیف شده است. در زیر نمونه هائی از صفحات مختلف کتاب تقدیم میشود. مولف در آخر کتاب مخارج و مداخل حاکمان و ماموران حکومتی ایالت ها و ولایات مختلف ایران در عهد صفوی را میدهد که آن هم جالب است. از این بخش هم تصویر یکی دو صفحه را در زیر خواهید دید.
تقسیم بندی اداری و مالی مالیاتی ایران و مناصب مختلف، تعیین وظایف و مخارج و همچنین مداخل آنان و از جمله حاکمان و دیگر منصب داران از جمله قورباشی و مستوفی و غیره، همه و همه فوق العاده جالب است.
ولادمیر مینورسکى، استاد سابق ادبیات فارسی در دانشگاه لندن و کمبریج و صاحب تألیفات متعدد در تاریخ ایران و اسلام، این اثر بی مانند را از اصل فارسی به انگلیسی ترجمه کرده و در سال 1943 همراه با فاکسیمیل متن اصلی فارسی آن به چاپ داده است. من این ترجمه همراه با فاکسیمیل متن اصلی فارسی آن را بدست آوردم. این را برای استفاده در نوشته تاریخ همگرائی ایرانیان و ترکان (فصل بعد در باره دوره قبل و بعد از صفویان) و نقش قبایل ترک اغوز در تاسیس و ادامه حکومت صفویان لازم داشتم و حتما می خواستم از اصل آن استفاده کنم و نه فقط ترجمه انگلیسی آن. از این بابت بسیار خوشحالم. این اثر توسط مسعود رجب نیا به فارسی ترجمه و به کوشش محمد دبیرسیاقی در تهران چاپ شده است.
جغرافیای کنونی و سرزمین تقریبی تجمع اغوزها در سال 985
اواخر هزاره اول میلادی، یعنی هزار سال پیش…
حکومت سامانیان فروپاشیده، در ماوراءالنهر و آن سوی سیردریا حکومت قراخانیان جایگزین سامانیان شده و در ولایات شرقی ایران از جمله خراسان دولت غزنویان بر سر کار آمده بود. در این سرزمین ها هنوز تجمع قابل ملاحظه ای از قبایل «اغوز» که پس از قبول اسلام نام ترکمان یا ترکمن را گرفتند، به چشم نمی خورد. اما اختلاطی از دیگر قبایل ترک زبان در خراسان و ماوراء النهر حکومت را به دست گرفته بودند.
در طول صد سال پیش از آن، دولت های ترکان غربی متلاشی شده بودند. اغوزها در نتیجه فشار مهاجرت های ایلاتی، از مغولستان و دشت های شرقی و شمالی قزاقستان کنونی به سرزمین های حاشیه شمالی و غربی دولت های قراخانی و غزنوی رانده شده و در مناطق بین دریاچه آرال و خزر اتحادیه ایلاتی سست و ناپایداری را برای خود ایجاد کرده بودند.
در سال 985 م. سلجوق، خان طایفه ای از ایل اغوز موسوم به همین نام، از جمع ایل خود جدا شده، همراه با طایفه خود به «جَند» در سمت راست قسمت سفلای رود «سیردریا» کوچ کرد و در آنجا همراه با طایفه خود به اسلام گروید. فرزندان سلجوق در رقابت و کشاکش بین غزنویان و قراخانیان گاه طرف این و گاه طرف آن حکومت را گرفتند. تا سال های 1030 اغوزها زیر فشار هر دو طرف ناچار به ترک سرزمین های خود گشتند و این بار رو به خراسان گذاشتند، ولایتی حاصلخیز با مردمی یکجا نشین که به دنبال سقوط سامانیان تحت حکومت غزنویان درآمده بودند. آسان ترین کار ممکن برای سلجوقیان دست اندازی به آبادی ها و غارت به نظر می رسید – و طبعا دفع تهاجم سپاهیان ترک زبان غزنوی که خواهان دیدن این مهمانان جدید بر سر سفره خراسان نبودند. ادامه دست اندازی و غارت اغوزها، باعث گردید که سلطان مسعود غزنوی، جانشین پدرش محمود، در جنگ هائی حدودا ده ساله (1031-1040) سعی به سرکوب و عقب راندن اغوزها نماید. اما این جنگ ها در نهایت باعث شکست تاریخی مسعود غزنوی درسال 1040 در دندانقان (ازنواحی مرو در ترکمنستان کنونی) گردید و در نتیجه دولت بزرگ غزنوی به مرزهای افغانستان و هندوستان عقب نشینی نمود و سلطنت سلجوقیان تثبیت گردید. به دنبال پیروزی سلجوقیان که دو نوه سلجوق، طغرل و برادرش چاغری رهبری آنان را بر عهده داشتند، موج بزرگی از مهاجرت قبایل اغوز از آسیای مرکزی به سوی خراسان آغاز شد و همراه با گسترش فتوحات سلجوقی، این مهاجرت ها نیزادامه یافت. در سال 1055 سپاهیان سلجوقی دولت شیعه زیدی آل بویه را درهم کوبیدند و به نفوذ همه جانبه آنان بر دستگاه خلافت عباسی در بغداد پایان دادند. با این ترتیب سلجوقیان به عنوان «ناجیان دنیای تسنن» شهرت یافتند. در سال 1071 فرزند چاغری، سلطان آلپ (یا آلب) ارسلان در شرق آناتولی سپاهیان امپراتور بیزانس (روم شرقی) را شکست داد و با این پیروزی دروازه های آسیای صغیر را بر روی اغوز ها باز کرد.
خاندان سلجوق به راحتی خود را با فرهنگ و سنت اسلامی-ایرانی دولت داری در خاور میانه منطبق نمود. اما آنها در عین حال این سنت ترکی را نیز ادامه دادند که طبق آن هر خاندانی که حکومت را به دست آورد، حاکم تام الاختیار تمامی دولت در سرتاسر مملکت است[1] و نظر به اینکه حال سلجوقیان دولت را به دست خود گرفته بودند، همه شاهزادگان سلجوقی و نزدیکان آنان حق خود می دانستند که حاکمیت ایالات و ولایات تمامی امپراتوری سلجوقی را بین خود تقسیم کنند. حتی شاهزادگانی که به سن بلوغ نرسیده بودند، به همراه فرد معتمدی که «اتابک» نامیده میشد، به حکومت ایالات و ولایات فرستاده می شدند. در نتیجه، ایجاد کشمکش و جنگ بین خود شاهزادگان یا شاهزادگان و اتابکانی که خود را برتر از شاهزادگان می پنداشتند، امری طبیعی شده بود و این وضع ثبات و آرامش در دولت سلجوقی را با شدت و سرعتی روزافزون مختل میکرد. شاید هم یک دلیل سرعت شگفت انگیز فتوحات و افزایش وسعت امپراتوری، همین عامل تقسیم حکومت های ایالات و ولایات بین اعضای خاندان حاکم بوده باشد. احتمالا یک عامل مهم دیگر هم در گسترش سریع دولت سلجوقی، ادامه موج مهاجرت قبایل ترک از آسیای مرکزی به طرف ایران و دیگر سرزمین های خاورمیانه و آناتولی و دست اندازی های مستمر آنان بوده که حتی بعد از سلجوقیان نیز چندین قرن ادامه یافته است.
امپراتوری سلجوقی در اوج قدرت خود یعنی دوره حکومت ملکشاه فرزند و جانشین آلپ ارسلان (1073-1092) در بر گیرنده پهنه ای از آسیای میانه تا ایران، قفقاز، آناتولی ، خاورمیانه و حجاز بود. اما با در نظر گرفتن تقسیم پی در پی حکومت ایالات و ولایات، رقابت و جنگ بین شاهزادگان و امیران، و طبعا اطاعت ناپذیری و نیروی گریز از مرکز قبیله های اغوز که در این دوره وارد سرزمین های دولت سلجوقی شده بودند، دولت سلجوقی در مجموع تضعیف گردید و به تدریج به اجزاء ایالتی و ولایتی خود تقسیم شد.
از بسیاری جهات دولت سلجوقی همان راهی را در پیش گرفت که پیشینیان سامانی آن و وارث سامانیان یعنی غزنویان رفته بودند. اولا به همان صورت در دولت سلجوقی نیز شاهد یک قشر حاکم ایرانی یا ایرانی شده، لشکر و سپاهیان ترک (هم ایلاتی و هم غلامی) و یک بوروکراسی ایرانی (دبیران) مسلط به هر دو زبان عربی و فارسی هستیم. علاوه بر این در دولت سلجوقی جامعه «مختلطی» را میتوان یافت که پایه اش قبلا در آسیای مرکزی گذاشته شده بود. تشویق و تحکیم نفوذ مدارس دینی برای تقویت موسسه های اسلامی و بخصوص سنّی و رواج همه جانبه قشر «علمای اسلامی» (در درجه اول سنّی حنفی) که به عنوان یک قشر نیرومند شهری در رابطه مستقیم با مدارس دینی بودند، یکی از جنبه های مهم این جامعه «مختلط» بود.
این، روندی بود که در زمان قراخانیان و سامانیان آغاز شد و در همین روند بود که انبوه واژگان و اصطلاحات بسیاری از عربی وارد فارسی نو گردید. این روند درست همزمان با دوره نضج و شکل گیری فارسی معاصر بود.
مجموعه این سبک ترکی-ایرانی دولت داری و سازماندهی اجتماعی-مذهبی برای مدتی طولانی از آناتولی تا ایران و حتی بخش مسلمان هندوستان قابل مشاهده بود و به نظر نگارنده هنوز در دنیای معاصرِ همین سرزمین ها نیز می توان آثار آن را مشاهده نمود.
در آستانه حملات ویرانگر مغول مهم ترین حکومت آسیای مرکزی را خوارزمشاهیان تشکیل می دادند که مرکزشان در خوارزم (حوزه آموی سفلا) بود. این حکومت بر بخشی از ایران مسلط شده و حتی هوای تسلط بغداد را نیز داشت. خوارزمشاهیان این دوره دودمانی ترک تبار با خاستگاه غلامی و دست نشانده سلجوقیان بودند، اما آنها در جریان زوال سلجوقیان مستقل شده، اساسا به سپاهیان ترک قپچاق (یا قبچاق) از دشت های شمال تکیه می کردند. خوارزمیان که تا دو سه قرن پیش از آن از ایرانی زبانان شرقی عبارت بودند، در این دوره آمیزه ای از ترک و ایرانی شده بودند که مردم ایرانی الاصل شهری و کشاورز آن در همین دوره یعنی قرن یازدهم تا دوازدهم حد زیادی ترک زبان شده بود. اما زبان دولت، فارسی بود و نه زبان خوارزمی باستان که ریشه اش از زبان های ایرانی محسوب می شود.[2] خاندان حاکم «انوش تکینیان» اگرچه با قپچاق ها در آمیخته بودند، اما نمی توانستند این مردم اصالتا کوچ نشین را چندان کنترل کنند. دولت خوارزمشاهی پایه های محکمی نداشت و در سال 1220 به راحتی از طرف لشکریان مغول سرنگون گردید.
فتوحات مغول در اوایل تا اواسط قرن سیزدهم دنیای ترک زبانان را لرزاند و ساختارهای پیشین جوامع ترک زبان را از نو تعریف نمود. به دنبال فتوحات مغول امواج جدید مهاجرت اغوز ها و دیگر گروه های ترک زبان شدت بیشتری گرفت و تاثیر مهمی بر ترک زبان شدن تدریجی بخش بزرگی از مردم آناتولی و آذربایجان گذاشت. در آناتولی، جوامع باستانی ایرانی زبان و قفقازی زبان در مقیاس وسیعی استحاله یافتند.[3] در آسیای مرکزی، بعضی از شهر های بزرگ مانند بخارا و سمرقند همچنان ایرانی زبان ماندند، اما بقیه مناطق ماوراءالنهر تا حد زیادی ترک زبان یا دو زبانه شدند. در دولت های چنگیزی و ایلخانی واقع در غرب مغولستان، ترکی و اگر دقیق تر بگوئیم «ترکیک» یعنی مجموعه لهجه های مختلف ترکی تبدیل به زبان عامه مردم و به طور روزافزونی زبان حکومت ها گردید.[4] حکمرانان مغول ایلخانی که در ایران، عراق و آسیای صغیر جایگزین سلجوقیان گشتند، در اواخر قرن سیزدهم به اسلام گرویدند و همان سنت قدیمی دولت داری ترکی-ایرانی را ادامه دادند. علاوه بر این، امپراتوری مغول بعد از تسلط بر اوراسیا، این منطقه وسیع را تبدیل به پهنه تا حد زیاد آزاد تجارت، و همچنین سیر و سیاحت تاجران، معماران، نویسندگان، دانشمندان و متخصصین صنایع مختلف نمود. برای نمونه، یکی از ماموران مغول بنام «بولاد آقا» بعد از ختم ماموریتی اداری در چینِ دوره دودمان مغولی «یوان»[5] به ایران آمد. او منبع اصلی «جامع التواریخ» نوشته خواجه رشید الدین همدانی بود که به نظر گلدن [6] در واقع اثری بی نظیر در شرح «تاریخ جهان» از دیدگاه این مامور ایلخانی است.
امکان دارد تعبیر «اسلام عربی-ایرانی» درست مانند تعبیر «اسلام ایرانی-ترکی» که در صفحات بعدی این نوشته به آن خواهیم پرداخت، با شگفتی یا اعتراض بعضی ها روبرو گردد. این چیزی طبیعی است. میتوان گفت که اصول اعتقادی دین اسلام ثابت هستند و بسته به دوره تاریخی و یا محل جغرافیائی تغییر نمی کنند. این را احتمالا در باره مسیحیت یا بسیاری از ادیان دیگر نیز میتوان مطرح نمود. اما موضوع بحث ما اصول اعتقادی ادیان نیست، بلکه طرز بروز و جلوه افکار و عملکردهائی است که در دوره و سرزمینی معین از طرف انسان ها یا گروه های معینی از انسان ها به نام یا در چهارچوب آن اصول اعتقادی مشاهده می شوند. از این جهت در اینجا موضوع نه بر سر خود ادیان و مذاهب، بلکه چگونگی تبلور این اصول اعتقادی در زندگی انسان های عادی و موسسه هائی است که خود را مومن یا پاسدار آن باورها می شمارند.
در تاریخ ایران بعد از اسلام عموما خراسان و به ویژه شهر های بلخ، بخارا، سمرقند، مرو، نیشابور و توس در نخستین سده های گسترش و تحکیم اسلام نقش بزرگی داشته اند. مدت کوتاهی پس از فتح خراسان و گسترش فتوحات عربی-اسلامی به ماوراءالنهر تراکم اعراب به صورت طایفه ها و حتی قبایل از سرزمین های عراق و در درجه دوم حجاز در خراسان به مراتب بیشتر از دیگر نقاط ایران دوره خلافت اموی و عباسی شد. مورخین نوشته اند که قرارداشتن خراسان در مرزهای شرقی اسلام و جاذبه امکان فتوحات جدید در ماوراءالنهر برای جهاد و همچنین کسب ثروت و قدرت احتمالا از انگیزه های اصلی تجمع اعراب در خراسان و سپس ماوراءالنهر بوده است. به جز هزاران نفر از جنگجویان، فرماندهان و حاکمان عرب که معمولا همراه با خانواده ها و طایفه های خود به این مناطق شرقی ایران مهاجرت کرده و یکی دو نسل بعد با ایرانیان درآمیختند، صدها عرب سرشناس و از جمله خویشاوندان پیامبر اسلام و فرماندهان خلفای راشدین و بالاخره امام هشتم شیعیان دوازده امامی، علی بن موسی الرضا، به خراسان آمدند و در امور دینی و دولتی شروع به کار و زندگی نمودند.
در سه، چهار قرن نخست اسلام، صدها فقیه، مفسر قرآن و جمع آوری کننده احادیث از خراسان و ماوراءالنهر برخاسته بودند. برخی از آنان از اعراب مهاجر بودند، اما صد ها تن از ایرانی تباران بومی نیز در میان این فقیهان و دانشمندان دینی وجود داشت. معروف ترین آنان بی شک فقیه و متکلم بزرگ ابوحنیفه بود که بنیانگذار مذهب حنفی در تسنن به شمار میرود. صد سال بعد از ابوحنیفه، امام محمد بخاری و پس از او ابومنصور ماتریدی سمرقندی، دو تن دیگر از معروف ترین دانشمندان و فقیهان اسلامی ماوراءالنهر به شمار می رفتند که در دنیای اسلام تاثیری عمیق به جا گذاشتند. بخاری و ماتریدی از خانواده های قدیمی و زرتشتی بخارا و سمرقند بودند. بخاری به عنوان «محدث» یعنی «حدیث شناس» در جمع آوری احادیث و ماتریدی به عنوان فقیه در پافشاری بر «سنت نبی» و مخالفت با مکتب های «خِرَد گرا» مانند معتزله و یا دانشمندان دنیوی (سکولار) شهرت و محبوبیت به دست آوردند.
یک محصول مهم این چند قرن، تحول زبان فارسی آن دوره که عموما «فارسی میانه» یا پهلوی می نامیم، و تبدیل آن به فارسی نو یا معاصر بود. این در واقع زنده شدن زبان فارسی به صورت و ترکیبی نو پس از دو سه قرن سکوت به دنبال حملات اعراب بود. دانشمندان، نویسندگان، وزیران، دبیران و شاعران خراسان و ماوراءالنهر در تالیف و نشر این نخستین آثار فرهنگ و ادب فارسی پیشرو بودند. اما خلاقیت آنان در این مرحله جدید تکامل زبان فارسی در شرایط دوره جدید سیاسی یعنی حاکمیت اعراب و اسلام، به قیمت بازگشت آنان به دوره زبان پهلوی یا انصراف و دوری از فرهنگ و زبان عربی و یا اسلام نبود. برعکس، رنسانس یا «نوزایش» فرهنگی و ادبی ایران در ماوراءالنهر و خراسان هویتی اسلامی داشت. انتشار کتاب های متعدد مذهبی از جمله ترجمه های فارسی آثار کلاسیک اسلامی از عربی به فارسی نو، نشانه روشنی در تائید این مدعاست. قبول امتزاج واژگان و حتی در برخی موارد تلفظ و ترکیب های دستوری زبان عربی با فارسی و ساده تر کردن صرف و نحو فارسی و طبعا قبول الفبا و خط عربی برای نگارش فارسی (همراه با چهار حرف مخصوص فارسی یعنی پ، چ، ژ، گ) خطوط اصلی پیدایش و تکوین فارسی معاصر را تشکیل میداد. این کار بی شک با سابقه حضور علمای اسلامی عرب و ایرانی در ماوراءالنهر و خراسان و همچنین قبول اسلام و رواج خط عربی، ساده تر و عملی تر شده بود.
شاهد دیگر چگونگی این روند، شکل گیری و رشد چشمگیر شعر فارسی معاصر و از جمله رباعی و مثنوی بود که تحت تاثیر وزن و قافیه شعر عربی قرار داشت و به صورت ماهرانه و شیوایی تجلی هنر و غنای شعر در هر دو زبان بود. به قول فرای «نمونه های اندکی که از شعر پهلوی باقی مانده، نشان دهنده آن است که شعر پهلوی اصولا مبتنی بر تعداد تکیه (در هر مصراع، -م.) است و به هرحال شبیه شعر کلاسیک فارسی معاصر و یا شعر عربی نیست که مبتنی بر مجموع تعداد و طول هجا ها هستند».[1] به اندیشه فرای، موزون و خوش آهنگ بودن شعر فارسی (مانند شعر عربی) تا حد زیادی بخاطر آن است که می توان برخی مصوت ها مانند آ، او، ای را طولانی وطولانی تر تلفظ کرد و با آهنگ خواند تا هر مصراع برای خود طول زمان معینی داشته باشد و این طول زمان به طور ثابت در هر مصراع تکرار گردد و بدین ترتیب مجموعه شعر موزون و خوشایند صدا دهد، در حالیکه شعر پهلوی (طوری که فرای میگوید) مبتنی بر تعداد تکیه و هجا بود (و نه طول هجاها) که این هم برای موزون صدا دادن شعر کافی نبود.
احتمالا این هم تصادفی نیست که نخستین آثار فارسی معاصر مانند «شاهنامه ابومنصوری» (تالیف 346ق/957م.)، اشعار رودکی و دقیقی و نخستین ترجمه های آثار اسلامی و تاریخی از عربی به فارسی مانند تفسیر فارسی قرآن کریم یا ترجمه فارسی تاریخ طبری، غالبا به ادیبان و اندیشمندان ماوراءالنهر و خراسان تعلق دارند. مدارس خراسان و ماوراءالنهر و شهرهای عراق مانند کوفه و بصره محصلین و طلاب مختلطی اعم از ایرانی و عرب داشتند. در این مدارس دوزبانگی عربی-فارسی حاکم بود و هیچ شگفت انگیز نبود که در یک مدرسه، معلمی ایرانی در یک جلسه به جمع مختلطی از کودکان عرب به عربی و کودکان ایرانی به فارسی درس دهد.[2] همچنین جالب است که بدانیم عموما در میان ایرانیان و به ویژه دانشمندان، ادیبان و حاکمان خراسان و ماوراءالنهر رویارویی و جبهه بندی «ایرانی و زبان فارسی» در مقابل «عرب و زبان عربی» وجود نداشت و یا اگر هم بعضی ها چنین طرز نظری داشتند، ایرانیان و اعراب سرشناسی نیز یافت می شد که در مقابل اینگونه پیشداوری های قومی ایستادگی کنند. حتی در جریان ادبی «شعوبیه» که گروهی از ادیبان ایرانی تبار برخی از اعراب را به خاطر روش های تبعیض آمیزشان بر ضد ایرانیان و «عجم ها» مورد انتقاد قرار میدادند، ایرانیانی مانند ابوریحان بیرونی هم بودند که اعراب و زبان عربی را مورد حمایت خود قرار میدادند و همچنین اعرابی نیز بودند که حاضر نبودند به هویت عربی، اهمیت بیشتری از مسلمان بودن قائل شوند.
از این جهت، برخلاف تصوراتی که بیشتر بر احساسات سیاسی مبتنی هستند، آمیزش زبان پهلوی با عربی نه تنها باعث پسرفت فارسی نشد، بلکه احتمالا بدون این تحول، ادامه بقا و استمرار فارسی و حتی ارتقاء آن که به کمک «کاتالیزاتور» اسلام و زبان عربی ممکن شده بود، میسر نمیگشت. این را به سادگی می توان با تاثیرپذیری زبان های کنونی انگلیسی، فرانسه و آلمانی از دو زبان کلاسیک لاتین و یونانی مقایسه نمود. امروزه بدون این تاثیر پذیری، سخن گفتن از غنا و نفوذ بزرگ زبان های اصلی اروپایی به سختی قابل تصور می بود.
اختلاط دهقان و ترک و تازی
اختلاطی که به این ترتیب از ایرانیان بومی و توده اعراب مهاجر بر بستر فرهنگ و دولت داری ایرانی و اسلامی در خراسان و ماوراءالنهر ایجاد شده بود، نه تنها نقش تعیین کننده ای در انقلاب سال 750 م. و انتقال خلافت از امویان به عباسیان ایفاء نمود، بلکه اسلام را از دینی اساسا عربی درآورده و به آن چهره ای فراقومی و در درجه اول عربی-ایرانی بخشید. تعداد به مراتب بیشتری از «اعاجم» (عجم ها، غیر عرب های مسلمان شده) بخصوص از سرزمین های ایرانی وارد دستگاه حکومت و حتی «دارالخلافه» در بغداد گشتند.[3] از دیدگاه احسان یارشاطر، این، تبدیل نظام خلافت به « یک نوعِ اسلامی» امپراتوری ساسانیان شمرده میشد،[4] آن هم در شرایطی که با پیش رو بودن گسترش بیشتر این امپراتوری جدید به سوی شرق، آسیای مرکزی و دنیای ترک زبان میرفت تا بزودی به این مجموعه ملحق شود.
طاهریان ایرانی (821-873) در به خلافت رسیدن مامون بن هارون الرشید (813-833) نقشی اساسی داشتند و به همین جهت مامون حکومت خراسان و ماوراءالنهر را به آنان سپرده بود. طاهریان برای گسترش نفوذ خود و اشاعه اسلام به هجوم های خود به دشت های شرق و گرفتن اسیر از میان ترکان «بی دین» شروع نمودند. این لشکر کشی ها در پی فروپاشی هر دو خاقانات ایلاتی ترک یعنی تورگش و اویغور انجام میگرفت. قبایل ترک از نظر سیاسی-نظامی و معیشتی در وضع نامساعدی قرار داشتند و چندان مقاومت سختی هم در مقابل ورود به جهان اسلام نشان نمیدادند. حملات فوق موفقیت آمیز بودند، منبع مهمی برای درآمد حکومت های منطقه محسوب می شدند و تقریبا تا صد سال بعد یعنی تا مسلمان شدن اکثریت ترک ها در اواسط قرن دهم م. ادامه یافتند.
خلیفه مامون و برادر و جانشین او معتصم (833-842) لشکر ویژه ای بنام «غِلمان» (جمع غلام) به وجود آوردند که غالبا عبارت از غلامان ترک بود. مشابه این قبیل نیروهای ویژه نظامی و شخصی قبلا در میان سغدیان («چاکران»)، در ایران پیش از اسلام و همچنین در دوره روم شرقی (بیزانس) هم وجود داشت.
در دوره عباسیان از غلامان ترک برای دفع دشمنان داخلی و خارجی استفاده میشد. آنها اغلب جدا از مردم بومی زندگی میکردند و به اختلاط آنان با مردم اجازه داده نمیشد. خلیفه معتصم حتی شهر جداگانه سامره در شمال بغداد را جهت اقامت غلامان ترک بنا کرد، زیرا آنها بخصوص در بغداد بخاطر دست اندازی به جان و مال مردم مایه شکایت و برآشفتگی مردم بومی شده بودند. ازدواج ترکان اغلب با کنیزان ترک بود که به همین جهت خریداری میشدند.[5]
غلامان ترک از طریق هجوم به دشت ها به اسارت در می آمدند یا اینکه از گروه های ترک آسیای مرکزی و خاقانات خزر خریداری میشدند.
سامانیان (819-1005) که گفته میشود اصالتا از منطقه بلخ بودند، ابتدا حاکم شهرهای ماوراءالنهر و زیردست طاهریان بودند که حکومت خراسان و ماوراءالنهر را داشتند. اما به دنبال زوال طاهریان، سامانیان جایگزین آنان شدند. به خاطر موقعیت جغرافیائی ماوراءالنهر و همسایگی آن با دشت های آسیای مرکزی (شمال رود سیحون و خوارزم)، دولت سامانی بزودی به منبع اصلی جذب غلامان ترک تبدیل شد. سامانیان بطور همزمان مشوق اصلی تحول فارسی نو و «نوزایش» ادب فارسی شامل شعر، تاریخ نویسی، فلسفه و علوم بودند. رودکی که پدر شعر فارسی شمرده میشود، از شعرای دربار سامانی در بخارا بود. فردوسی شاعر و خالق «شاهنامه» که یکی از برجسته ترین آثار شعر و زبان فارسی است، در اواخر سامانیان شروع به کار کرد، اما آفرینش «شاهنامه» که عبارت از اساطیر شبه تاریخی پیدایش و شکوه ایران باستان است، در دوره سلطان محمود غزنوی تکمیل شد.
یکی از موضوعات اصلی «شاهنامه» نیز جدال ایران (سرزمین «ایر» ها یا نوادگان ایرج افسانه ای) و توران است که در اصل سرزمین «تور» ها یعنی نوادگان تورج افسانه ای (احتمالا ایرانیان کوچ نشین شرقی شامل سکا ها و خیون ها) است. اما فردوسی در «شاهنامه»، ترکان معاصر دوره خود را که هنوز سرزمین های ایرانی را مورد تاخت و تاز قرار میدادند، به عنوان تورانیان باستانی و نوادگان تورج معرفی نمود که با ایران و ایرانیان در نبرد هستند. سامانیان در عین حال مدارس ویژه ای برای تعلیم و تربیت نظامی غلامان ترک داشتند. آنها پس از پایان تعلیمات خود به خدمت دولت سامانی در می آمدند و یا با همین هدف روانه دستگاه خلافت در بغداد می شدند.
در چنین شرایطی بود که ترک ها به خوبی با زبان و فرهنگ فارسی و ایرانی آشنا شدند. به نظر گلدن «به احتمال قوی، فارسی یکی از زبان های اصلی تماس میان غلامان ترک و جامعه مسلمان بوده است.»[6] شاهد گویای این مدعا روایتی است از تاریخ طبری که برادر و جانشین بعدی خلیفه مامون، معتصم، چگونه به یکی از غلامان خود نام «آشیناس» را داده است. طبق این روایت، در یکی از جنگ ها بر ضد شورشیان خوارج، یکی از غلامان ترک برای دفاع از معتصم خود را در بین او و مهاجمین قرار داده و برای دفع خطر بر سر مهاجمین فریاد زده است: «آشیناس ما را!» (یعنی «آشناست ما را!»). با این ترتیب معتصم جان به سلامت برده و به آن غلام ترک نام «آشیناس» را داده است. صرفنظر از صحت و سقم این روایت، همین مثال نشان میدهد ترک هائی که در خدمت دستگاه خلافت بودند، با مردمان دیگر امپراتوری فارسی حرف می زدند.[7]
لشکرکشی های سامانیان به دشت های قبایل ترک باعث افزایش مداوم تعداد اسیران در دولت سامانی و عموما جهان اسلام میشد. میتوان پرسید که روند گرویدن آنان به اسلام چگونه بوده است. برخی مورخین برآنند که ترکان کوچ نشین در درجه اول نه از طریق لشکرکشی مسلمانان، بلکه تحت تاثیر تبلیغات مبلغین اسلامی (مخصوصا داعیان متصوف) و تاجران ایرانی به اسلام گرویده اند. بدون تردید این هم یکی از راه های گسترش اسلام در میان ترک های آسیای میانه بوده است. یک نمونه دیگر این روند، اسلام آوردن داوطلبانه و صلحجویانه ساتوق بوغراخان، خاقان دولت قراخانیان در کاشغر و بالاساغون است. در همین دوره هم هست که به قول مورخ عرب، ابن اثیر، «ترکهای دویست هزار چادر، اسلام آورند».[8] اما وقتی سخن از غلامان ترک می رود که در رویاروئی های نظامی اسیر افتاده و به سرزمین های ایرانی یا دستگاه خلافت در بغداد برده شدند، باید اصولا قبول نمود که آنها ابتدا به اسلام گرویده و سپس به جامعه اسلامی وارد شده اند. مورخ معاصر عرب، اسماعیل عثمان، می نویسد کسانی که اسلام نیاورده بودند، به کارهای رسمی از جمله خدمت در لشکر خلافت پذیرفته نمیشدند.[9] نتیجه اینکه ظاهرا ترک ها از راه های گوناگون به اسلام گرویده اند و به سختی میتوان راه و شکل اصلی این روند را برپایه منابع موجود معین نمود.[10] البته ترک ها اسلام را از ایرانیان شنیده و قبول کرده اند و به همین جهت مورخین به آن نام «اسلام ماوراءالنهری»، «ترکی» یا «اسلام ایرانی-ترکی» داده اند که تحت تاثیر باورها و آداب و رسوم ایرانی بود. برای نمونه، ترکی زبانان بجای کاربرد تعابیر مذهبی عربی (مانند الصلاة، الصوم و الرسول)، معادل های فارسی آن (نماز، روزه، پیغمبر) را به کار گرفتند. [11]
تا اواسط قرن دهم قدرت ترک ها در دربار سامانیان و همچنین در خود دستگاه خلافت آنقدر افزایش یافت که بزودی امیران سامانی و حتی خلفای عباسی بدون رضایت فرماندهان ترک نمی توانستند تصمیم مهمی بگیرند. در سال 961 غلامان ترک از دولت سامانی سرپیچی نموده و دولت مستقل خود را در غزنی افغانستان کنونی تاسیس نمودند. این آغازدولت غزنویان بود که بزودی شمال افغانستان کنونی و اکثر سرزمین های خراسان و حتی بخشی از هند را نیز تصرف نمود. مردمان دولت غزنوی با سلاطین و لشکریان ترک زبان و بوروکرات ها و دانشمندان ایرانی خود، ترکیب جالبی از سنت های اسلامی، ترکی و ایرانی بود.
مُدل های دولت داری سامانی و غزنوی که بر بستر فرهنگ اسلامی و سنی قرار داشتند، در شکل گیری، خط مشی و عملکرد دودمان بعدی مانند سلجوقیان نقش مهمی ایفاء کردند. غزنویان علاقمند بودند که به عنوان حامیان دانش و هنر شناخته شوند. مورخین، دانشمندان و شعرائی مانند بیهقی، بیرونی و فردوسی فقط چند تن از مشاهیری بودند که تحت حمایت سلاطین غزنوی، محمود و جانشین او مسعود، قرار گرفتند.
در مقابل، قراخانیان که مراکز اصلی آنها یعنی بخارا و کاشغر در آسیای مرکزی نیز بخش فعالی از فرهنگ ایرانی-اسلامی بودند، به صورت گهواره فرهنگی اسلامی، اما ترکی تحول یافت. این همان محیط و جوّی بود که نصیحت نامه «قوتادقو بیلیگ» (دانش سعادت بخش) از درون آن درآمد. سنت نصیحت نامه نویسی برای شاهزادگان، ریشه در آثار سیاسی ایرانی داشت، اما این بار این مهم را نویسنده ای ترک زبان و قراخانی، یوسف حاجب اوغلی، در کاشغر (ا مروزه در چین) بر عهده گرفته بود. بدون شک اثر دیگر دوره قراخانیان یعنی «دیوان لغات الترک» (دیوان لهجه های ترکی) که از طرف فرهنگ نویس درخشان دنیای ترکی قرون وسطی، محمود کاشغری، در بغداد و به زبان عربی نوشته شد، نسبت به «قوتادقو بیلیگ» اهمیت بیشتری داشت و دقت بیشتری را جلب نمود. بنظر میرسد هدف اصلی کاشغری از تالیف این اثر، آن هم به عربی و با مثال های بیشماربه ترکی وگاه فارسی، آشنا کردن بیشتر اعراب با اقوام، زبان ها و لهجه های جامعه ترکان در شرایطی بود که ترک ها از بغداد تا کاشغر تبدیل به حاکمان جدید سرزمین های اسلامی شده بودند. اما به قول بارتولد، عربی و به صورت فزاینده ای فارسی، همچنان به عنوان زبان های دولتی باقی مانده بودند. او مینویسد: «درهیچ جائی تبعیت مطلق ترکان از فرهنگ عربی-فارسی دیده نشده و هیچ موردی نبوده که ترک ها زبان خود را از دست داده باشند. با اینهمه، نفوذ فرهنگ عربی و فارسی بر ترکان چنان قدرتمند بود که زبان ترکی در هیچ جا نتوانست تبدیل به زبان دولت و فرهنگ شود.»[12]
همزمان با زوال تدریجی سامانیان آمیزه نسبت به قبل رنگارنگ تری از گروه های قومی، زبانی، مذهبی و فرهنگی وارد شهر ها شد. جامعه مختلط و رنگارنگی که بدین ترتیب به وجود آمده بود، تحت حکومت سرآمدان سلطنتی و نظامی ترک (اما ایرانی شده) و یک بوروکراسی برآمده از سنت وزیران و دبیران سابق ساسانی و «علمائی» بود که به هر دو زبان و فرهنگ عربی و فارسی مسلط بودند. همه سنت های ترکی، ایرانی و عربی در چهارچوب یک جهان بینی اسلامی این آمیزه فرهنگی را ایجاد کرده بود. از بسیاری جهات، این، ادامه همزیستی سغدیان و ترکان بود که اکنون به شکلی اسلامی درآمده بود. همین فرهنگ هم بود که به آسیای غربی و جنوبی (شامل ایران ، افغانستان و دیرتر ترکیه کنونی، م.) نیز گسترش یافت.[13]
(فصل بعدی: سلجوقیان، اغوزها و مغول ها: در این لینک)
خاقانات خزرها و اقوام دشت های شمال حدودا دویست سال بعد از اسلام
اویغورها در اوایل اسلام
شکی نیست که تاثیر سُغدیان ایرانی زبان بر ترک های نخستین به مراتب بیشتر از چین در همسایگی آنان بوده است. مثلا نظام های نوشتاری ترکی باستان که نمونه های آن در اقصی نقاط آسیای میانه یافت شده، احتمالا از سغدی یا دیگر الفباهای سامی متاثر بوده که از طریق خط آرامی-پهلوی ایرانیان یا دیگر الفبا های سامی وارد آسیای میانه شده بودند. اما نفوذ عناصر زبانی سغدی (از جمله واژگان) به ترکی در دوره خاقانات اویغورها (742-840) حتی بیشتر از دوره نخستین دولت ترک یعنی گوک تورک ها بود.
به یاد بیاوریم که دولت گوک تورک (تاسیس 552) به دنبال اختلافات قبیله ای در داخل خود به دو قسمت شرقی و غربی تقسیم شد (588). دولت ترکان شرقی (اساسا ولایت سین-کیانگ چین) در سال 630 و دولت ترکان غربی (اساسا مغولستان، قزاقستان و قرقیزستان کنونی) در سال 657 از چین شکست خورد. چند سال بعد (682) اقوام ترک های غربی دولت دوم خود بنام «تورگش» را تاسیس نمودند. این دولت ابتدا از چین و سپس در مقابل حملات اعراب در ماوراءالنهر و آسیای مرکزی (734-744) شکست خورد. در سال 745 اویغور ها که قومی ترک زبان وغالبا یکجا نشین بودند، آخرین خاقان دولت ترک تورگش را به قتل رسانیده و خود جایگزین این دولت گشتند. اما سرزمین های این دولت اصولا در شرق قرار داشت و «ترک های غربی» در ماوراءالنهر را دربر نمی گرفت. از آن به بعد اقوام ترک های غربی پراکنده گشتند. آنها تا سده های نهم تا یازدهم به اسلام گرویده و وارد جهان اسلام شدند.
دولت اویغور جانشین دولت دوم ترک (تورگش) در مغولستان شد. این همزمان با فتوحات اسلام در آسیای میانه بود. اما روابط سغدیان و اویغورها به پیش از اسلام باز می گشت. سغدیان مُبلغ مانویت در گرویدن «بوگو»، خاقان (به اویغوری « قاغان») اویغور به آئین مانوی نقشی مستقیم داشتند (762). در اسناد اویغوری، پیروان آئین مانی «نگاشک-لر» (شنوندگان) نامیده شده اند. در ادبیات مانوی سغدی نگاشک[1] معنی «شنونده» داشت، «شنونده» ای که به پیشرو و استاد دینی خود که سارت نامیده میشد[2]، گوش فرا میداد و از او پیروی مینمود. تعبیر«سارت» از لفظ «سارتا» در زبان سانسکریت می آید و معنی «تاجر» میدهد. سارت ها قشری از سغدیان بودند که در میان اویغور ها بیش از هر گروه دیگر آئین مانوی را تبلیغ می کردند. تعبیر اویغوری «دیندار-لر» (سغدی: دیند‘ر؛ فارسی: دیندار) به آن دسته از مومنان مانوی گفته میشد که در امتداد راه ابریشم ساکن شده و متون دینی خود را به زبان های گوناگون برمیگردانند.[3] تاثیر مستقیم ترسغدی بر اویغوری در آن بود که اویغوری الفبای خود را از انواع گوناگون الفبای سغدی گرفته بود که ریشه آن هم به الفبای آرامی بر میگشت. نکته جالب دیگر اینکه همین الفبای اویغوری از آنها به مغول ها و از مغول ها به منچوها در شمال چین انتقال یافت. یک رشته لغات و اصطلاحات هم مستقیما از سغدی (و برخی از راه ترکی) به اویغوری وارد شده، مانند «اَژون» به معنی زندگی، هستی (سغدی: ‘زون) که بعد ها در محیط اسلامی شکل «دنیا» را به خود گرفته است.[4] بسیاری واژه ها نیز از سانسکریت و به واسطه سغدی وارد ترکی شده است. در حوزه زندگی شهری نیز می توان به نمونه واژه «کند» (سغدی: کنذ) به معنی شهر اشاره کرد [5].
همه دولت های ایلاتی ترکی که بعد ها در این منطقه بر سر کار آمدند، از متخصصین و کارشناسان شهرهای جوامع یکجانشین دور و نزدیک استفاده نمودند. از آن جمله بودند افراد و گروه هائی که در حوزه های فرهنگ و تجارت، اداره دولت و جمع آوری مالیات کار میکردند و همچنین مترجمین و دانشمندان که برای مردمان کوچ نشین اهمیت بسیاری داشتند. هم سغدیان و هم بعد ها دیگر ایرانیان در دولت های ترک تباری که در ماوراءالنهر و خاورمیانه برسر کار آمدند، نقش بسیار مهمی در اداره دولت، تجارت و امور علمی و فرهنگی بر عهده داشتند. در سرزمین های ایرانی قشر بزرگی با تجربه و سنت دبیران و وزیران، دانشمندان و ادیبان دوره ساسانی باقی مانده بود که بخصوص از دوره عباسیان به بعد تا دوره غزنویان و سلجوقیان با موفقیتی چشمگیر به کار خود ادامه می دادند. این سنت به همان ترتیب به دولت های ترکی در شبه قاره هند هم منتقل گردید.
دولت اویغور در اواسط قرن نهم از طرف چین و اقوام رقیب ترک تضعیف و سرانجام سرنگون گردید. در نتیجه انبوهی از اویغورها به مناطقی از ایالت کان-سو و سین کیانگ درشمال غرب چین (ختن، تورفان، ارومچی، کاشغر) که تا ان دوره غالبا موطن سکاها و تخاری زبانان بود، مهاجرت کردند. از همین دوره به بعد بود که زبان نخست اغلب مردم این سرزمین ها ترکی (دقیق ترش: ترکیک) شد [6].
در حالیکه سغدیان در شکل دادن به فرهنگ اویغوری نقش مهمی ایفا میکردند، موطن اصلی سغدیان یعنی سمرقند، بخارا، چاچ (تاشکند کنونی) و استروشَنه (استرَوشن در تاجیکستان کنونی) با حملات و فتوحات نیروی جدیدی از خراسان روبرو شد: اسلام. این دین جدید می رفت تا تمامی چهره و خمیره آسیای مرکزی را متحول کند.
در پی فروپاشی دولت پهناور ساسانی در سال 651 اعراب به آن سوی خراسان رو آوردند. در سال های 670 و 680 حمله های اعراب فزونی یافت. در نتیجه، حاکمان محلی ماوراءالنهر ناچار به عهد قراردادهای تسلیم یا صلح با اعراب همراه با پرداخت خراج شدند. فتح کامل سرزمین های آن سوی جیحون (آمودریا) مدتی بخاطر اختلافات خونین قبیله ای در داخل خلافت امویان به تاخیر افتاد. در سال 705 فشار لشکریان اسلام بر ماوراءالنهر از سر گرفته شد. شاهزادگان و دهقانان بلخی، سغدی و خوارزمی مدت ها کوشش کردند تا با کمک نیروی مسلح ترک های غربی در برابر حملات اعراب ایستادگی نمایند، اما این تلاش ها نتیجه چندانی نداد. در سال 737 اعراب نیروی خاقان ترک های غربی (تورگش) را در هم کوبیدند. خاقان ترک «سولو» به ولایتی شمالی در قزاقستان کنونی گریخت و در آنجا از سوی یکی از فرماندهانش به قتل رسید. با این ترتیب دولت دوم ترک های غربی منقرض شد[7]. پیروزی نهائی لشکریان اسلام در ماوراءالنهر در سال 751 در نبردی میان نیروهای مسلمانان شامل اعراب و ایرانیان نومسلمان در یک سو و لشکریان چینی و بخشی از اقوام ترک در سوی دیگر به وقوع پیوست. صحنه این رویاروئی نهائی در ولایت «ایلی» در قزاقستان کنونی و در سواحل رود «تالاس» («طراز» در منابع اسلامی) بود. در میانه نبرد، ترک هائی که در طرف چینی ها می جنگیدند و غالبا از قبیله قارلوق بودند، یک شبه موضع خود را عوض کرده و به لشکریان مسلمان پیوستند. این حادثه احتمالا سرنوشت آن نبرد را به نفع مسلمانان تغییر داد. در نتیجه پیروزی مسلمانان در جنگ تالاس، ماوراءالنهر و به تدریج سرزمین های کنونی ازبکستان، تاجیکستان، قزاقستان، قرقیزستان و همچنین ولایت سین کیانگ چین به عالم اسلام پیوستند و مردم این سرزمین ها به تدریج مسلمان شدند. مشابه همین تحولات پس از پیروزی اعراب در نبرد با خزرها و برخی از دیگر اقوام شمال قفقاز نیز رخ داد.
خزرها
در پی فروپاشی دولت تورگش، یکی از خاقان نشین های تابع این دولت در غرب ماوراءالنهر (از رود ولگا گرفته تا شمال دریای خزر و استپ های قفقاز و شمال دریای سیاه) به نام خزرها (حدود 650-965) به صورت مستقل درآمد. تماس دولت خزر با جهان اسلام اساسا از طریق خوارزم و ایران بود. این دولت نیز مانند اغلب دولت های ایلاتی و نیمه ایلاتی دارای جمعیتی مختلط با زبان های گوناگون بود. در میان آنها از جمله گروه های ترک زبان (ترک های اوغور در غرب اوراسیا)، ایرانی زبانان (بخصوص از اقوام آلان و آس)، فین-اوقوری زبانان، اسلاویک زبانان، قفقازی های باستان و جمعیت های پراکنده یهودیان و ایرانیان بودند که در رشته های مختلف اقتصادی و تجاری کار میکردند. این خاقانات برای مدتی تبدیل به مهمترین نیروی منطقه مزبور گردید. در اواخر قرن هشتم و اوایل قرن نهم گروه هائی از حاکمان و نخبگان خزر به دین یهودی گرویدند. بعد از مدتی یهودیت در بین دیگر اعضای جامعه خزر گسترش یافت. اسلام و مسیحیت نیز در شهر های خزر رواج داشت. حضور تعداد قابل توجهی از گروه های آلان-آس و همچنین روابط نزدیک تجاری با خوارزم همسایه و جهان اسلام از مسیر ولگا-دریای خزر، زمینه را برای افزایش تاثیر ایرانیان بر دولت خزر فراهم نمود. این را به ویژه میتوان در نام های اشخاص دید. از جمله نام یکی از فرماندهان خزر در سال 737 «هَزار طَرخان» بود. نکته مهم دیگر اینکه حاکمان خزر در دوره اعتلای این دودمان، بر عکس اغلب خان نشین های دیگر، لشکری نسبتا حرفه ای داشتند و به سربازان خود حقوق می پرداختند. نام این لشکر یا ارتش نیز در زبان آنها «اُرس» (عربی: الاُرسه) بود. به احتمال قوی ریشه این نام، طوری که در منابع قدیم آمده، «آئورسی» یا «آئورشا» ست. سربازان این لشکر از میان مهاجران خوارزمی مسلمان تشکیل می شدند که به سرزمین خزر آمده بودند. حتی وزیران خان های خزر نیز غالبا از میان این جماعت انتخاب می شد.
تا اواخر قرن هشتم و اوایل قرن نهم میلادی ماوراءالنهر ایرانی زبان (یعنی ترکمنستان، ازبکستان و تاجیکستان کنونی) بخشی از جهان اسلام شده بود. در جریان این روند چند تحول مهم رخ داد. در دوره ساسانیان، پارسی میانه (پهلوی) در بین سغدیان و دیگر ایرانی زبانان منطقه ریشه دوانده بود. در این دو قرن و دو قرن بعدی تحول زبان فارسی به مرحله شکوفائی و باروری یعنی «فارسی نو» یا معاصر رسید و به زبان ادبیاتی غنی و فراگیر در جهان اسلام تبدیل گردید، زبانی که از کاشغر چین و سواحل رود سِند تا قفقاز و عراق و آناتولی زبان مشترک و کتبی انبوه بزرگی از مردم صرفنظر از تعلقات قومی و زبانی آنان شمرده می شد. در این دوره است که شاهد شکوفایی ادبیات فارسی معاصر با چهره هایی نظیر رودکی، دقیقی و البته فردوسی، ناصر خسرو و دانشمندانی چون ابوعلی سینا و ابو ریحان بیرونی می شویم.
چهار تحول جالب و مهم دیگر در رابطه با تحول زبان در سرزمین های ایرانی زبان را نباید ناگفته گذاشت. یکم: توسعه و تحکیم پارسی نو یعنی اساسا فارسی کتبی و ادبی کنونی بجای لهجه های محلی پهلوی در نجد ایران، دوم: پسرفت و بتدریج از کاربرد روزمره ناپدید شدن زبان های ایرانی شرقی (بلخی باستان، خوارزمی و سغدی) و جایگزین شدن فارسی نو بجای این زبان ها، سوم: همزمان با کوچ قبایل ترک زبان و حاکمیت دولت های ترک تبار،تغییر تدریجی زبان نخست اکثر مردم ماوراءالنهر از فارسی (در مرو)، خوارزمی و سغدی (در خوارزم، بخارا، سمرقند و چاچ یعنی تاشکند در ازبکستان و ترکمنستان کنونی) به ترکی، یا اگر دقیق تر بگوئیم «ترکیک» عمومی، زیرا لهجه های مختلف این «ترکی عمومی» هنوز شکل و ساختاری نسبتا روشن و نهائی نگرفته بودند. نکته مهم چهارم نیز اینکه بخشی از مردم سغدی زبان ماوراءالنهر در تاجیکستان و جنوب ازبکستان کنونی (سمرقند و بخارا) در عین همسایگی و همگرائی با ترکی زبانان جدید که چند قرن بعد نام «ازبک» گرفتند، ترکی زبان نشدند، اما به تدریج فارسی زبان شدند، در حالیکه زبان پیشین آنان یعنی سغدی به تدریج از دایره کاربرد روزانه و طبعا کتبی و ادبی خارج میشد.
در رابطه با همین تحولات است که نام قومی «تاجیک» و نام زبان «تاجیکی» یا «فارسی تاجیکی» رایج شده است. در اوایل اسلام، ایرانیان بومی ماوراءالنهر (سغد، خوارزم و تاشکند و همچنین فرغانه که ترکان در آنجا نفوذی داشتند) به دیگر ایرانیانی که مسلمان شده بودند، به جای «مسلمان»، گاه «عرب» هم می گفتند. طبری درباره قطع موقتی «جزیه» (مالیات اضافی که از غیر مسلمانان اخذ می شد) از نو مسلمانان ایرانی می نویسد که «دهقانان (اشراف زمیندار ایرانی، -م.) بخارا پیش اشرس، (حاکم خراسان، -م.) آمدند و گفتند: خراج از که میگیری که همه کسان (بومیان ایرانی، -م) عرب (به معنی مسلمان، -م.) شده اند؟»[8] علت شکایت دهقانان ایرانی آن بود که با متوقف کردن اخذ جزیه، مقدار کل مالیاتی که دهقانان مسئول جمع آوری و تحویل آن به اعراب بودند، کم می شد و دهقانان در نزد اعراب مسئول و پاسخگوی این کمبود بودند.
این در دوره امویان و زمانی اتفاق افتاد که هنوز اکثریت مردم ماوراءالنهر مسلمان نشده بودند. برپایه روایت طبری دهقانان یعنی اشراف زمیندار سغدی که هنوز مسلمان نبودند، ایرانیان نومسلمان سغدی را «عرب» (یعنی مسلمان) خوانده اند و به تدریج اکثر مردم بومی و مسلمان ماوراءالنهر «عرب» و با تعبیر فارسی اش «تازیک» نامیده شده اند.
واژه «تازیک» (دیرتر: تاجیک) به احتمال قوی مانند نام های «پارسیک» (پارس+ی+ک)، «آسوریک» در «درخت آسوریک» به معنی «درخت آسوری/آشوری» (عنوان یک داستان کوتاه منظوم به زبان پارتی، نوشته شده با خط پهلوی کتابی)، و یا رازیک (اهل شهر ری، مربوط به ری) یک ترکیب دستوری فارسی میانه/پهلوی و احتمالا پارتی است. ترکیب «تازی+ک» به معنی مربوط/منتسب به تازی/عرب بوده است. به نظر بارتولد[9]، فرای[10] و گلدن[11] ریشه واژه «تازی» از نامواژه «طَی» و یا «طائی» می آید که نام قبیله ای بزرگ و معروف از اعراب است.
واژه «عرب» در متون کلاسیک یونانی مانند آثار مورخینی نظیراسترابو موجود است. اما ساسانیان با اعراب نخست از طریق قبیله عربی طی و یا طائی آشنا شدند. به این جهت ایرانیان دوره ساسانی تا مدت ها به اعراب «تازیک» می گفتند. منشاء اصلی قبیله معروف و با نفوذ طی/طائی یمن است. بعدها ایرانیان دوره ساسانی تدریجا به همه اعراب «عرب» گفتند، اما لفظ «تازی» نیز به معنی «عرب» در کاربرد فارسی باقی ماند. بدین ترتیب نام «تازیک» و یا «تاژیک» و دیرتر «تاجیک» در ماوراءالنهر به همه فارسی زبانان مسلمان گفته شد که بومی ماوراءالنهر هستند، اما عرب و یا ترک زبان نیستند. ظاهرا ابتدا تعابیر «تازیک» و «تاژیک» رایج بوده، اما از قرن سیزدهم به بعد تعبیر «تاجیک» رواج بیشتری یافته و از قرن هفدهم «تعبیری معمولی» یا رایج[12] شده است.
فصل بعدی: از ایران و ترکان و از تازیان، در این لینک
[1] ngwš’k
[2] Sartlar, Sortlar
[3] Clauson: Etymological Dictionary, p. 846
[4] Ibid., pp. 765-766
[5] Ibid., p. 728
[6] Bregel: Turco-Mongol Influences, p. 56
[7] همزمان، اعراب در همان سال دولت ایلاتی خزرها را در سواحل رود وُلگا مغلوب نموده و خاقان خزر را به اسارت گرفتند.
[8] تاریخ طبری،ترجمه ابوالقاسم پاینده، جلد نهم، چاپ اول، تهران 1353، ص 4093-4094
تقریبا پنج هزار سال پیش، جامعه مشترک گویشوران زبان های آغازین هند و اروپایی که احتمالا دردشت های اوراسیای غربی می زیستند، به دلایل ناروشنی پراکنده شد و گروه های مختلف این جامعه به سرزمین های مجاور پخش شدند. گروهی از آنان که از «اجداد زبانی» تُخارها[1] بود، تا اواخر هزاره سوم به کاشغر در شمال غربی چین رسیده بود. این نخستین تماس چینی ها با مردمان غرب بود.
گروه دومی که احتمالا نیاکان هیتیت ها در آناتولی و ماننائی ها در شمال غرب ایران و شمال عراق و سوریه بودند، به این مناطق آمدند و با مردم بومی این سرزمین ها درآمیختند.
گروه سومی که عبارت از هند و ایرانیان یا آریایی ها بود، رو به سوی ماوراءالنهر، افغانستان و شمال پاکستان نهاد. «واژه «آریا» یعنی نامی که این گروه خود را می نامید، «ارباب» یا «فرد آزاد» معنی می داد و به آن معنای نژاد و نسب که در قرون نوزدهم و بیستم به آن داده شد، نبود.»[2] احتمالا در اوایل هزاره دوم پ.م. این گروه هند و ایرانی زبان که غالبا مشغول دامداری بود، به دو زیر گروه زبانی هندی و ایرانی تقسیم شد و هر کدام از آنها به سمت دیگری مهاجرت کرد: هندی زبانان به سوی آسیای جنوبی یا هندوستان امروز رفتند و ایرانی زبانان به طرف ایران. هندی زبانان احتمالا حدود سال 1500 پ.م. از طریق افغانستان وارد آسیای جنوبی شدند، با مردمان بومی تمدن دره سند و «دراویدی» در جنوب شبه قاره هند روبرو گشتند و با آنها درآمیختند. گروه دیگر یعنی ایرانی زبانان اساسا عبارت از مادها و پارسی ها احتمالا حدود سال های 1500 تا 1000 پ.م. وارد آسیای مرکزی و سپس فلاتی شدند که هنوز هم نام آنان را در خود دارد: «ایران» یا به زبان پارسی باستان «آریانام خشتره» و به زبان پهلوی دوره ساسانیان: «ایرانشهر». در آن دوره یعنی سه و نیم تا سه هزار سال پیش در فلات ایران گروه های پراکنده مردمانی بومی می زیستند که درباره آنها اطلاعات چندان روشنی در دست نیست.
گروه های دیگری از هند و ایرانی زبانان در جریان مهاجرت خود به سیبری، مغولستان و شمال غربی چین در همین سرزمین ها (از جمله تورفان، خُتن، کاشغر، ارومچی، واحه های قراقستان کنونی[3]) و حوزه آلتای مسکون شدند و تا سده دوم یا سوم پ.م. تبدیل به اکثریت مردم چادر نشین در برخی از این سرزمین ها گشتند. در جریان همین کوچ ها، چادرنشینان و دام پروران ایرانی زبان که ایرانیان فلات ایران آنان را «سکا» و یونانیان «اسکیت» می نامیدند، با مردم اورالی زبان یعنی اجداد زبانی فین ها و مجارهای معاصر و بعد ها با گروه های مردمانی روبرو شدند که به زبان های ترکی و مغولی آغازین سخن می گفتند. این، نخستین دوره همسایگی، تماس، آمیزش و تاثیر متقابل زبانی و فرهنگی میان ایرانی زبانان و ترکی زبانان بود. زمان این نخستین تماس ها چند قرن پیش از میلاد تا اوایل هزاره نخست میلادی بود و محل آن در جنوب روسیه، شمال غربی چین، مغولستان و قزاقستان کنونی قرار داشت.[4] آنچه که بعد ها «ترکستان» (آسیای مرکزی) و ترکستان شرقی (از تورفان و خُتن تا کاشغر) نامیده شد، قبل از ظهور تدریجی ترکان در اوایل هزاره اول میلادی، اساسا مسکن ایرانی زبانان سکا بود. در اواسط قرن چهارم م. یعنی زمانی که در ایران حدود صد سال از تاسیس امپراتوری ساسانیان می گذشت، هنوز بسیاری از ساکنین دشت های آن سوی مرزهای شرقی و شمالی ایرانشهر ایرانیان شرقی بودند که زبان و لهجه های خاص خود را داشتند. بنظر برخی از دانشمندان هیچ بعید نیست که منظور اصلی از سرزمین اساطیری «توران» باستان و «تورانیان» همین سرزمین های اوراسیای غربی و ایرانیان شرقی آن یعنی سکاها و شابد هم تخار ها بوده باشد. این ایرانیان شرقی «در مجاورت مناطقی از دشت ها که مردمان ترکی زبان در آن به سر می بردند، جوامع کشاورز و شهرنشین ایرانی زبان تشکیل یافته و بین این جوامع ایرانی زبان و ترکی زبان روابط نزدیکی ایجاد شده بود.»[5]
دویست سال قبل از میلاد تا سال های 200 میلادی یعنی حدود چهارصد سال دوره تلاطم های چند لایه ای در سرزمین های پهناور در تقاطع شمال غرب چین، جنوب روسیه، مغولستان و قزاقستان کنونی بود که تاثیرات مهم و پایداری بر تحولات تمامی منطقه بجا گذاشت. سرتاسر شمال این منطقه پوشیده از جنگل های سرد و برف آلود سیبری جنوبی بود (هنوز هم چنین است)، در شرق و جنوب شرقی آن مغولستان و چین قرار داشت، مغولستانی شامل دشت ها و صحراهای بی انتها و بی صاحب با قبایل و طوایفی که نام بسیاری از آنها برای ما نا آشناست، و چینی که نگران دست اندازی ها و آشوب های قبایل کوچ نشین مرزی و فرامرزی بود. این قبایل نه فقط در خارج از مرزهای چین بلکه حتی در ولایات مرزی کان-سو و سین-کیانگ نیز فعال بودند. در غرب و جنوب غربی این سرزمین دشت ها و صحرا های بی انتهای قزاقستان کنونی قرار داشتند و پس از آن سرزمین های ماوراءالنهر یعنی ازبکستان، تاجیکستان و سپس ترکمنستان کنونی شروع می شدند. این سرزمین ها هم مرز فلات ایران هخامنشی سابق بودند که یکی دو قرن از شکست آن در مقابل اسکندر مقدونی و لشکر یونانی او در 333 پ.م. می گذشت و پادشاهان سلوکی و سپس دولتی مقدونی-بلخی مدتی (256-100 پ.م.) جانشین آن شده بود.
هسیونگ-نو و نخستین دولت های ترک
دودمان های چینی «چین» و «هان» (221 پ.م.-220 م.) کم و بیش با دولت اشکانیان در ایران همزمان بودند. آنها جهت متحد کردن دولت های پراکنده و کوچک چین و تحکیم حاکمیت بر سرزمین های نو تسخیر شده در مقابل دست اندازی های قبایل کوچ نشین مرزی، سیاستی تهاجمی در پیش گرفتند. یکی از اقدامات آنها کشیدن دیوار های بلندی در مرز با همسایگان کوچ نشین شمالی و غربی خود بود. بعدها این دیوار ها به صورت «دیوار بزرگ چین» در آمد و شهرتی جهانی یافت.
در این دوره در مجاورت هسته اصلی و نسبتا کوچک دولت «چین» و دیرتر «هان» چندین اتحادیه خرد و کلان قومی با مردمی کوچ نشین یا دام پرور ایجاد شده بود که معروف ترین و بزرگ ترین آنان «هسیونگ-نو» نام داشت.
در اوایل قرن دوم پ.م. هسیونگ-نو اکثریت اوراسیای شرقی یعنی از منچوری در شرق تا دریاچه آرال در غرب و از مغولستان داخلی در چین تا دریاچه بایکال در شمال را در یک اتحادیه پهناور ایلاتی متحد کرده بود. ترکیب قومی و زبانی هسیونگ-نو روشن نیست. بنظر میرسد اغلب اقوام چادرنشین آسیای میانه، صرفنظر از قومیت و زبان آنها، مشترکات بسیاری داشتند. آنگونه که در اثر چینی «درباره نمک و آهن» («ین-تی یه لون») از سال 81 پ.م. نوشته شده، مردم هسیونگ-نو خانه دائمی ندارند، در ظاهرفرق زن و مرد آنها معلوم نمی شود، آنها خود را با پوست حیوانات می پوشانند، «گوشت خام میخورند و خون می نوشند. آنها کوچ میکنند تا مال مبادله کنند و توقف میکنند تا دام هایشان را بچرانند.»[6] در باره قومیت یا زبان حاکم در سرزمین هسیونگ-نو نیز توافقی میان منابع علمی معاصر وجود ندارد. حتی نام برخی رهبران این اتحادیه مانند «مائو-تو» یا «تو-مان» که به اشکال مختلف در منابع چینی درج گردیده، امکان گمانه زنی در این مورد را نمی دهد. استنتاج عمومی آن است که احتمالا نیاکان همه اقوام بعدی منطقه از قبیل چینی، مغولی، ایرانی (همراه با تخار) و ترکی زبان در این اتحادیه حضور داشتند.
برخی منابع چینی نوشته اند که ترک های بعدی غالبا در اتحادیه هسیونگ-نو جمع آمده بودند. برخی دیگر به تقسیم بندی ظاهرا ساده گرایانه سه گانه ای اشاره میکنند که گویا تجمع اصلی نیاکان ترک زبانان در هسیونگ-نو، مغولی زبانان در اتحادیه ای بنام «دون-قو» (در شرق هسیونگ-نو) و ایرانی زبانان در یوه-چی (در جنوب غربی هسیونگ-نو) بوده است، در حالیکه اکثر منابع علمی معاصر که اساس نوشته حاضر را هم تشکیل می دهند، بر مختلط و سیال بودن قومی و زبانی این اتحادیه ها تاکید دارند.
منابع چینی آورده اند که ترک های غربی که ابتدا تحت رهبری طایفه ای به نام «آشینا» (تلفظ چینی: «آ-شین-ها») قرار داشتند [7] و در مجموعه هسیونگ-نو به سر میبردند، بعد از فروپاشی هسیونگ-نو رهبری قوم خود را بدست خود گرفتند و وارد چارچوب اتحادیه جدید «رو-ران» (یا ژو-ژان) شدند که جایگزین بخشی از هسیونگ نو در سرزمین مغولستان کنونی شده بود. اکثر دانشمندان معاصر تورکولوژی مانند پیتر گلدن، لارس یوهانسون و دنیس ساینور برآنند که «آشینا» و همچنین نام بسیاری از رهبران نخسین دولت ترک به نام گووک تورک از جمله «بومین» و برادرش «ایستمی» (یا «ایشتمی») ترکی نیستند.[8]
اتحادیه دیگری که پس از متلاشی شدن بخش شمال شرقی هسیونگ-نو تاسیس گردید، متشکل از اقوام «دون-قو» (یا «تون-گو ئه») بود که از نیاکان مغول های بعدی شمرده میشوند. آنها پس از فروپاشی و مهاجرت اقوام هسیونگ نو، از منچوری در شرق به سرزمین مغولستان کنونی مهاجرت کردند. این، گامی نخست در مغولی زبان شدن مغولستان بود. پس از هسیونگ-نو، مغولستان کنونی ابتدا تحت حاکمیت دولت گوک تورک (522-744) و سپس دولت اویغورها (744-840) قرار گرفت. پس از شکست این هر دو نخستین دولت ترک و افزایش مهاجرت های ایرانی زبانان و سپس ترکان، اقوام بیشتری از شرق از جمله منچوری وارد مغولستان کنونی شدند و در نتیجه مغولستان در سده های دهم و یازدهم م. غالبا مغولی زبان شد.
پس از فروپاشی هسیونگ نواغلب اقوام ایرانی و تخاری زبان به ماوراءالنهر و افغانستان مهاجرت کردند. در مغولستان، ترک ها پس از مدتی خود را از تبعیت اتحادیه «رو-ران» آزاد کرده و پس از فراز و نشیب بسیاری نخستین دولت خود را در سال 552 در همین سرزمین ها یعنی مغولستان و سین-کیانگ (کاشغر) تاسیس نمودند. لیکن این نخستین دولت ترک در سال 744 به دست اویغورهای ترک متلاشی شد و خود دولت اویغور نیز در نتیجه اختلافات داخلی و دست انداری های اقوام ترک (یا ترک شده) قرقیز[9] و قارلوق در سال 840 فروپاشید. هر دو دولت گوک تورک و اویغورها در اثر همسایگی و همنشینی با تاجران و مشاوران ایرانی، چینی و مغولی و مبلغین غالبا سغدی مانوی، تحت تاثیر این فرهنگ ها بودند. در این بین اکثر ترک های غربی و اویغورها که در دولت داری خود با شکست و ریزش نیروهای خود روبرو شده بودند، در مقابل نیروی جدید لشکریان اسلامی که از جنوب و غرب یعنی ماوراءالنهر و خراسان پیش می آمدند، تسلیم شدند. بخشی از آنان در پی شکست در جنگ و اسارت به تدریج به طور مسالمت آمیز به اسلام گرویده و غالبا به کمک ایرانیان نومسلمان وارد جهان اسلام شدند.
اکنون در در مرور این تحولات تاریخی کمی به عقب برگشته و سرگذشت ایرانی زبانان سکا و تخاری زبانان هند و اروپائی زبانی را که از دشت های شمال به ماوراءالنهر و افغانستان مهاجرت کردند، به طور خلاصه پی بگیریم.
در جنوب غربی هسیونگ-نو از جمله خُتن، تورفان و «مناطق غربی» چین یعنی ازسین-کیانگ شامل کاشغر و ارومچی گرفته تا بلخ و ماوراءالنهر یعنی سغد و چاچ (تاشکند کنونی)، قدرت اصلی در دست اتحادیه ایلاتی دیگری بنام یوه-چی بود. بنا به تذکره نویسان چین از همین دوره، سرزمین یوه چی ها «حدود 49 روز راه از «آن-هسی» (ایران اشکانی، م.) دور بود» و «مردم آن به زبان های مختلفی صحبت می کردند، لیکن آنان یک گروه مردم بودند و زبان یکدیگر را به روشنی می فهمیدند.»[10] اکثر منابع علمی معاصر بر آنند که سکا های ایرانی زبان و تخارهای هند و اروپائی زبان غالبا در اتحادیه یوه-چی بودند که پس از آغاز حملات چین و کوچ های اقوام، سرزمین های اصلی خود در جنوب غربی هسیونگ-نو را رها کرده به سوی چاچ (تاشکند)، ماوراءالنهر و خوارزم کوچ کرده، از آنجا به بلخ هجوم نموده و در آنجا دولت یونانی بلخ را سرنگون نموده اند.[11] دولت کوشانیان (30-375 م.) در ماوراءالنهر، افغانستان، شمال پاکستان و هند متشکل از وارثان همین «مهاجرین دشت های شمال» بود که طی مهاجرت های خود احتمالا از نظر قومی و زبانی مختلط تر شده اند. تاسیس دولت-شهرهای واحه هائی نظیر خوارزم، سمرقند، بخارا و چاچ (تاشکند) نیز با همین تحولات مرتبط شمرده می شود.
در تاریخ «هان-شو» (چین در دوره هان ها) گفته میشود که در اثر کوچ های یوه-چی «پادشاه «سای» (سکا ها، -م.) ناچار به مهاجرت به جنوب شد.» این منبع نام محلی را ذکر می کند که هنوز ناشناس باقی مانده است. همچنین در همان منبع میخوانیم: «سکا ها تقسیم و منشعب شدند و بارها حکومت های مختلفی را تاسیس نمودند.»[12] و بالاخره جغرافیا نویس یونانی استرابو که تقریبا در همین دوره (64/63 پ.م. تا 24 م.) زندگی کرده، در شرح شرق دریای خزر میگوید که در آنجا اسکیت ها (سکاها، -م.) و مردمان کوچ نشین زندگی میکنند. «از دریای کاسپی (خزر یا گرگان، -م.) به بعد اغلب اسکیت ها داهه (داهان، از نیاکان پارتیان، م.) نام دارند. آنان که بیشتر در جانب شرق زندگی می کنند، ماساگت یا سکا نامیده می شوند. نام عمومی بقیه اسکیت است. همه یا اکثر آنان کوچ نشین هستند. شناخته ترین اقوام، آنان هستند که باختر (بلخ، -م.) را از دست یونانیان گرفتند…»[13] در اینجا استرابو در کنار بعضی اقوام که نامشان برای ما آشنا نیست، تُخارها را نیز جزو اقوامی می شمارد که «از آن سوی رود سیحون» یا سیردریا آمده و در براندازی دولت یونانی بلخ سهم داشته اند. تاریخ نویسان چینی و یونانی نوشته اند که اقوام مختلف «یوه-ژی از جمله تخارها» حدود صد سال پس از میلاد دولت یونانی بلخ را سرنگون کرده اند. اطلاعات منابع چینی و یونانی که چند نمونه از آن در بالا ذکر شد، تصویر کلی تحولات سیاسی و قومی از یکی دو قرن پیش از میلاد تا یکی دو قرن پس از میلاد را که در اکثر منابع معتبر معاصر نیزمی توان خواند، تائید می کنند.
آنچه که امروزه بعد از دو هزار سال می توانیم در باره این گروه های قومی و زبانی مختلف با نام های چینی و برای ما ناآشنا در ذهن خود مجسم کنیم، تخمینا چنین است: در این دوره چینِ هان یا ایرانِ اشکانی با وجود کشمکش های معین داخلی و مشکلات روابط خارجی خود، به هر حال در مقایسه با قبایل چادرنشین، جامعه ای یکجا نشین و دولت و لشکری در مقایسه با قبایل چادرنشین منسجم داشتند، در حالی که «حکومت» های اتحادیه های کوچک و بزرگ ایلاتی میان این دو امپراتوری شکل و ترکیبی دائما متغیر و بقائی غیر قابل پیش بینی داشتند که وابسته به شرایط زندگی چادرنشینی و کشمکش های داخلی و عشیره ای آن قبیله ها می توانست به سرعت تغییر یابد و روابط و شرایط آن گروه ایلاتی را تغییر دهد. به همین ترتیب می توان درک کرد که چرا بین دولت چین و ایران، در دشت های وسیع میان کاشغر و خُتن تا ماوراءالنهر نه تنها یک حکومت و گروه معین و تا حدی منسجم به نام هسیونگ-نو یا یوه-چی، بلکه احتمالا ده ها خان و شاه کوچک و بزرگ مستقر بودند و میان همه آنان با یکدیگر و هرکدام آنان با دولت های منسجم تر و بزرگتر چین و ایران همیشه روابطی متغیر وجود داشته و تحت تاثیر این تحولات حکومت های ایلاتی مزبور گاه از بین رفته و گاه ترکیب داخلی و سیاسی آنان متحول شده است.
[1] زبانشناسان تاریخی در باره زبان نخستین تخارهای آسیای میانه وحدت نظر ندارند. اطلاعات موجود در باره این زبان از جمله نام های تخاری بسیار اندک است. بعضی ها تخاری را جزو زبان های ایرانی شمرده اند، اما بنظر میرسد امروزه اکثر منابع، تخاری باستان را از خانواده عمومی تر زبان های هند و اروپائی میشمارند.
[3] وقتی بعد از نام بعضی کشور های معاصر «تعبیر «کنونی» را اضافه میکنم، میخواهیم اشاره کنیم که در آن دوره واحدی سیاسی یعنی کشوری با این نام هنوز موجود نبوده و این کشور بعدا در نتیجه تحولات بخصوص دیگر با این نام ایجاد شده است. مثلا می دانیم که در آن دوره کشور هائی به نام ازبکستان، تاجیکستان یا ترکمنستان و یا قزاقستان، قرقیزستان و مغولستان به عنوان واحدی سیاسی و کشوری موجود نیود. موجود نبودند.
[7] به گفته پیتر گلدن واژه «آشینا» احتمالا ایرانی شرقی یا تخاری است. ن.:
Golden: Central Asia in World History, p. 37
[8] Sinor: Inner Asia, p. 290
[9] Golden: Ibid., p. 70
[10] Han-shu. China in Central Asia, An annotated translation by A. F. P. Hulsewe, Leiden, Brill 1979, p. 136
[11] در آغاز مهاجرت های بزرگ، گروه دیگر و کوچکتری از یوه-چی های ایرانی زبان احتمالا بجای ماوراءالنهر و بلخ، به کوهستان های شمال شرقی تبت کوچ نموده اند.8
منبع: آنسیکلوپدی تاریخ جهان، ج… 2، مسکو 1956، به نقل از ویکی پدیا
در بازگویی چکیده ای از تاریخ آتروپاتن مشکلات چندی وجود دارد که نمیتوان و نباید نادیده گرفت. مشکل یکم آن است که در این مورد منبع اصلی اطلاعات کنونی ما تنها چند مورخ یونانی است و برخی از آنان بر شنیده ها و روایات غیر دقیق و گاه متضاد دیگران تکیه می کنند. دوم: مدتی پس از مرگ اسکندر و تقسیم امپراتوری وی (و از جمله ماد و ماد کوچک یعنی آتروپاتن) بین فرماندهان سلوکی او، ظاهرا منابع یونانی هم به ادامه شرح تاریخ آتروپاتن یعنی گوشه شمال غربی ماد بزرگ اهمیت چندانی نشان نداده اند. تنها پس از قدرت گرفتن امپراتوری روم و عملیات آن بر ضد سرزمین های سلوکیان (از جمله آناتولی، ایران و قفقاز) روایات تاریخی در مورد آتروپاتن نیز افزایش یافته اند. بدین ترتیب اگرچه از جانشینان آتروپاتن نام و فعالیت چند نفر تا حدی روشن است، بسیاری از حاکمان آتروپاتن در تسلسل این دودمان مجهول باقی مانده اند، تا جایی که به یقین نمی توان گفت کدام شخص با کدام مشخصات و در چه تاریخی جانشین کدام شاه شده و آیا آنها از یک خانواده بوده اند، یا نه. طوری که می دانیم، مجهول بودن نام برخی پادشاهان در مورد سلسله اشکانیان پارتی نیز صادق است. حال با در نظر گرفتن روابط نزدیک و حتی خانوادگی اشکانیان با دودمان آتروپاتن و همچنین هر دو دودمان متوالی ارمنستان (اروندیان و اشکانیان ارمنی) تشخیص گاهشمار حکومت آتروپاتیان نیز هنوز کاملا روشن نیست. با اینهمه، سعی خواهیم کرد بر پایه همان اطلاعات کم و اغلب ناکامل، نظری به آغاز تا پایان دولت محلی و نیمه مستقل آتروپاتن بیندازیم که آذربایجان و بخش قابل توجهی از کردستان ایران را در بر گرفته بود.
گفتیم که پس از مرگ اسکندر در سال 323 پ.م. امپراتوری وسیع او در بابل بین فرماندهانش تقسیم شد. از ساتراپی های سابق هخامنشی در شمال غرب ایران، حکومت ساتراپ های محلی آتروپات (آتورپات) و دودمان او و همچنین ارمنستان (یرواند یا اروند دوم) و دودمان او که هر دو احتمالا قرابتی خانوادگی با هخامنشیان داشتند، (32) در حکومت خود ابقاء شدند. مابقی سرزمین ماد («ماد بزرگ») و دیگر متصرفات ایران هخامنشی نصیب یکی از فرماندهان اسکندر به نام سلوکوس گردید. سلوکوس نیز ساتراپی های ایران هخامنشی را بین فرماندهان مقدونی-یونانی خود تقسیم کرد. سلوکیان حدود 240 سال حکومت راندند، اما در نهایت حیطه قدرت آنان کاهش یافت، تا اینکه حدود شصت سال پیش از میلاد باقیمانده پادشاهی سلوکیان توسط نیروی تازه نفس روم شکست خورد و از بین رفت. امپراتوری روم به سرعت تبدیل به پهناور ترین و نیرومندترین قدرت جهانی گردید.
زوال سلوکیان از ایران شروع شده بود. اشکانی های پارتی که اصالتا از شرق ایران (خراسان و ترکمنستان کنونی) برخاسته و در لشکرکشی های خود، رو به سوی غرب ایران تاریخی گذاشته بودند، حاکمیت سلوکیان مقدونی-یونانی را در سرزمین های ایرانی درهم شکستند، تا به گفته گیرشمن به دوره رواج و پیشرفت اقتصادی و آمیزش ایران و یونان پایان دهند و ایران را به «ایرانیت» دوره هخامنشی بازگردانند. (33)
یک لحظه زنجیره تحولات تاریخی در شمال غرب ایران را از حمله اسکندر مقدونی به ایران هخامنشی (331 پ.م.) تا حدود 550 سال بعد یعنی تاسیس دودمان ساسانیان در نظر بگیریم. این دوره از نگاه تاریخ آتروپاتن مهم است، زیرا دولت محلی آتروپاتن در آغاز این دوره تاسیس شده، در دوره مهرداد یکم اشکانی در جریان فتح ماد از دست سلوکیان (152/147 پ.م.) استقلال محلی خود را از دست داده و به صورت بخشی از دولت اشکانی در آمد.
سرخط تحولات مهم این دوره چنین است:
زوال تدریجی جانشینان سلوکی اسکندر در ایران، تاسیس و تحکیم دولت اشکانیان (حدود 250 پ.م.)، کاهش نفوذ سلوکیان و افزایش نفوذ اشکانیان بر آتروپاتن، سقوط کامل سلوکیان در شرق آناتولی و خاورمیانه، عملا تبدیل آتروپاتن به ایالتی تابع ایران اشکانی (حدود 150 پ.م.)، اوج قدرت اشکانیان و برآمدن امپراتوری جدید روم در همسایگی ایران اشکانی (حدود 60 پ.م.)، زوال اشکانیان و بر آمدن دودمان جدید ساسانیان در سال 224 میلادی و در نهایت تبدیل رسمی آتروپاتن (به پهلوی: آتوربادگان/آدوربادگان و آذربایگان) به یک ساتراپی (مرزبانی) همانند دیگر ساتراپی های ساسانی.
به دنبال فروپاشی دولت هخامنشیان، کم و بیش همان حوادثی رخ داد که در پی فروپاشی امپراتوری های دیگر هم رخ داده است: رونق یافتن استقلال طلبی، بخصوص در سرزمین های حاشیه. آتروپاتن و ارمنستان دو نمونه بارز این روند بودند. خود اسکندر هرگز پا به آتروپاتن و ارمنستان نگذاشت. آتروپاتن به خاطر همکاری آتروپات با اسکندر تحت اشغال لشکریان مقدونی-یونانی در نیامد و در واقع «به حال خود رها شد»، اگرچه آتروپات و جانشینان او مراعات برتری دولت قدرتمند سلوکیان را می نمودند. به نظر برخی از مورخین معاصر علت اصلی این بی توجهی به شمال غربی ایران می تواند در آن بوده باشد که از نگاه اسکندر و سلوکیان، این منطقه از نظر «استراتژیک» در مقایسه با بین النهرین یا خراسان (که بر سر راه تجارت با چین بود)، اهمیت چندانی نداشت. در واقع این اهمیت سیاسی و استراتژیک بین النهرین یک ویژگی دنیای باستان بود. با انتقال قدرت و اهمیت از بین النهرین به روم و یونان، دنیای باستان و «پیش از میلاد» نیز به پایان می رسید و تاریخ به تدریج و با پیچ و خم بسیار وارد دنیای معاصر می شد.
از سوی دیگر برخی از فرماندهان سلوکی کوشش به فتح ارمنستان کردند، اما موفق نشدند، تا اینکه در آنجا نیز دودمان یرواندیان (اروندیان) که از دوره هخامنشیان ساتراپی ارمنستان را برعهده داشتند، در مقام خود ابقاء گردیدند.
شاهان آتروپاتن و ارمنستان هر دو خواهان استقلال بودند، اما به تمام معنا «مستقل» نبودند چرا که به عنوان دو دولت نسبتا کوچک و همسایه در میان قدرت های بزرگ و رقیب به یکدیگر (ابتدا هخامنشی و در پی آن اسکندر، سپس سلوکیان، اشکانیان و در نهایت رومیان و ساسانیان) ناچار به در پیش گرفتن آمیزه ای از مقاومت، گردنکشی و در عین حال مماشات و عقب نشینی و حتی خویشاوندی با یکدیگر شدند. همزمان، این دوره مملو از جزر و مد های متناوب سیاسی و نظامی میان خود این دو همسایه یعنی آتروپاتن و ارمنستان بود.
مورخ یونانی استرابو مینویسد که پس از چند سال آتروپات از فرمانبرداری سرکردگان یونانی سلوکی سرپیچی نموده، پادشاهی و سرزمین خود را مستقلا اداره نمود. (34) پادشاهان ارمنستان هم اگرچه در ابتدا ظاهرا اطاعت خود را نسبت به سلوکیان ابراز می داشتند، اما مدت کوتاهی بعد اروند دوم به گردنکشی فزاینده ای علیه حکمرانان سلوکی آغاز نمود و همچنین به حمایت شاهزادگان و اشراف محلی آناتولی بر علیه سلوکیان پرداخت.
این، آغاز زوال حاکمیت مرکزی سلوکیان بود. در این دوره، حکومت های محلی از بابل و اصفهان و پارس گرفته تا بلخ که تحت حکومت سلوکیان بودند، بیرق استقلال یا دست کم خودمختاری برافراشتند. این جنبش ها در نهایت پس از فراز و نشیبی بسیار به اضمحلال دولت یونانی سلوکیان و تاسیس دولت اشکانیان منجر شد که از شرق ایران آغاز شده، تا غرب یعنی آذربایجان و هگمتانه (همدان) گسترش یافت. تیسفون و همدان مهمترین پایتخت های اشکانیان بودند.
در حالی که در ایران دولت جدید اشکانیان پارتی به قدرت می رسید و وسعت می یافت، در روم، آناتولی و خاورمیانه، باقیمانده دولت سلوکیان جای خود را به دولت جدیدی می سپرد که می رفت تا پهناورترین و قدرتمندترین امپراتوری این دوره از تاریخ جهان شود: امپراتوری روم. در شرایط قدرت گرفتن امپراتوری های جدید، فرصت ها و امکانات حکومت های کوچک در سرزمین های حایل مانند آتروپاتن و ارمنستان برای کسب یا حفظ خودمختاری و استقلال، کاهش می یافت.
در دوره تزلزل و خلائی که میان زوال سلوکیان تا قدرت گرفتن اشکانیان (حدود 250-200 پ.م.) به وجود آمده بود، جانشینان آتروپات توانستند احتمالا تا اوایل قرن دوم پ.م. نفوذ خود را در مناطق همسایه این دولت نسبتا تحکیم کنند. این، مدت کوتاهی قبل از برآمدن آنتیوخوس سوم، آخرین پادشاه بزرگ سلوکی (241-187 پ.م.) بود که می خواست روند زوال دودمان سلوکیان را متوقف کند. او به دنبال سرکوب ساتراپ مقدونی ماد بزرگ به نام «مولون» رو به سوی آتروپاتن گذاشت تا یکی از جانشینان آتروپات را نیز که منابع یونانی او را «آرته بازان» نامیده اند، به اصطلاح «سر جای خود بنشاند.» اگر درستی گزارش های مورخین یونانی مانند پولیبیوس را قبول کنیم که آرته بازان را «حاکم آتروپاتن و ارمنستان» نامیده بود، در آن دوره آتروپاتنی ها بر سرزمین های شمال ارس مانند آلبانیای قفقاز و حتی منطقه زیست کادوسی ها و همچنین سکاها در دامنه های کوه های قفقاز و سواحل دریای خزر نیز حکمفرما شده بودند. اما آرته بازان که به گفته منابع یونانی در دوره حمله آنتیوخوس بسیار پیر شده بود، به پادشاه سلوکی تسلیم گشته و در مقابل، حکومت آتروپاتن را حفظ نمود. (35)
ظاهرا آنتیوخوس سلوکی باید از پیروزی های موقتی خود در پارس و آتروپاتن بسیار غرّه شده و فراموش کرده باشد که او به هر حال پادشاه دودمانی در حال زوال و شکست است، در حالی که در غرب، ایتالیا و یونان، امپراتوری جدیدی شکل گرفته که در حال توسعه در چهار سوی دریای مدیترانه است: امپراتوری روم (یا «رُم»).
شکست بزرگ آنتیوخوس در نبرد «ماگنسیا» یا مانیسای کنونی در آناتولی (190 پ.م.) راه را برای گسترش نفوذ روم در آناتولی و ارمنستان باز کرد. پس از شکست سلوکیان، پادشاهان آرتاشسی ارمنستان بر سر کار آمدند. آنها از دولت سلوکی جدا شده، تحت حمایت روم قرار گرفتند. حتی آرتاشس یکم ابتدا با تکیه بر لشکریان روم بسیاری از سرزمین های آتروپاتن را تصرف نمود. اما از طرف دیگر مهرداد یکم اشکانی، معروف به مهرداد بزرگ (171-139/38) نیز این شکست آنتیوخوس سلوکی را فرصت مناسبی شمرده و به دنبال تحکیم قدرت دولت اشکانی در بلخ، آتروپاتن را نیز کاملا تحت تسلط و حاکمیت اشکانیان در آورد و به اشغال ولایات آتروپاتن از سوی ارامنه پایان بخشید. در دوره مهرداد یکم، ارمنستان و ایبریا (غرب گرجستان کنونی) و احتمالا آلبانیای قفقاز یعنی جمهوری آذربایجان کنونی نیز تبدیل به اقمار دولت اشکانی ایران شدند.
انقراض حکمرانی سلوکیان در ایران از بلخ در شرق شروع شد و به تدریج تا همدان و آتروپاتن در شمال غربی ایران ادامه یافت. این احتمالا همزمان با پیشروی مهراد یکم به آتروپاتن به دنبال شکستی بود که رومیان در ماگنسیای آناتولی بر سلوکیان وارد آوردند (حدودا 190 تا 150 پ.م.). به هر تقدیر اگرچچه تاریخ دقیق تحکیم قدرت اشکانیان در آتروپاتن دقیقا معلوم نیست، اما احتمالا این تاریخ «پس از سال 148 پ.م.» بود. (36)
چنین به نظر می رسد که از این دوره به بعد هم با وجود تحکیم حاکمیت پارتی-اشکانی در شمال غربی ایران، دولت کوچک آتروپاتن هنوز از مقدار معینی خودمختاری برخوردار بوده است. از آن دوره به بعد حاکمان آتروپاتن با خانواده پادشاهی اشکانی اختلاط و وصلت بیشتری کرده اند. (37)
تا مدتی بعد منابع تاریخی اشاره ای به آتروپاتن نمی کنند. نخستین اشاره بعدی به آتروپاتن پس از مرگ مهرداد دوم اشکانی (88 یا 87 پ.م.) یعنی در دوره تیگران دوم، معروف به تیگران بزرگ، پادشاه کشور گشای ارمنستان است. از جمله استرابو و پلوتارک نوشته اند که در این دوره لشکریان ارمنی دوباره وارد آتروپاتن شده و اکثر ولایات آن را که پیش تر اشکانیان گرفته بودند، تصرف نمودند. (38)
گزارش های تاریخی این دوره در باره آتروپاتن کم و در عین حال نا روشن است. مثلا دقیقا معلوم نمی شود که آتروپاتن در کدام تاریخ و چگونه از تصرف شاهان آرتاشسی ارمنستان خارج شده است. اما در این اطلاعات جسته و گریخته از کسی به نام «مهرداد، شاه آتروپاتن و داماد تیگران، شاه ارمنستان»، نام برده شده است که با فرزند ارشد تیگران متحد شده و ابتدا بر ضد لشکریان رومی در آناتولی جنگیده و دیرتر به جای پدرش فرهاد سوم اشکانی بر تخت پادشاهی اشکانی نشسته است. در صورت صحت این روایت، باید فرض را بر آن گذاشت که این مهرداد، همان مهرداد سوم اشکانی بوده است. (39) در این میان روایاتی درباره پادشاهی کسانی با نام های داریوش، آرتاوازد و آریو بارزان به عنوان «شاهان ماد آتروپاتن» (یا فقط ماد) در منابع یونانی-رومی نوشته شده است. در این روایات تاریخی همچنین از قلعه ای به نام «فراته» (فراآت، فراته، فراسپه، مشتق از «فراآت» به معنی فرهاد) به عنوان مرکز یا پایتخت ماد آتروپاتن (احتمالا در جنوب دریاچه ارومیه) سخن رفته است.
مدتی بعد، در سال 65 پ.م. برخی منابع از حمله لشکریان روم به کسی به نام «داریوش، شاه ماد» (به گفته برخی منابع بعدی «شاه آتروپاتن») سخن گفته اند. مورخین یونانی و رومی توجه بیشتری به حمله رومیان (سال 36 پ.م.) تحت فرماندهی «مارکوس آنتونیوس» به دولت اشکانی نموده اند. در این حمله، رومیان مورد پشتیبانی آرتاوازد دوم، شاه ارمنستان، بودند. طبق همین منابع، در این نبرد «شاه آتروپاتن، آرتاوزد» هم که تصادفا همنام شاه ارمنستان بوده، طرفدار اشکانیان بوده و در نتیجه رومیان از اشکانیان شکست خورده و از آتروپاتن عقب نشینی نموده اند.
پس از شکست و عقب نشینی رومیان، دوره ای از رقابت های آشکار و پنهان، نزدیکی و خصومت، اتحاد و رویارویی های متغیر و نسبتا کوچک بین حاکمان اشکانی، آتروپاتن، ارمنستان و روم روایت شده و از پادشاهان آتروپاتن با نام های آرتاوازد، فرزند او آریون بارزان دوم و فرزند او آرتاوازد دوم سخن رفته است. معلوم نیست که آیا می توان همه حاکمان آتروپاتن را از دودمان آتروپات به شمار بیاوریم یا نه، زیرا سلسله دودمانی و نام و نسب شاهان آتروپاتن دقیقا معلوم نیست. اما اگر همه شاهان محلی آتروپاتن را از فرزندان و نوادگان آتروپات، ساتراپ ماد کوچک در دوره هخامنشیان و اسکندر بشماریم (که این، البته یک فرض است و نه یقین)، باید بگوییم که با کشته شدن آرتاوازد دوم، آخرین شاه آتروپاتن، حدود 20 سال پیش از میلاد، دودمان آتروپات که در اواخر هخامنشیان در آتروپاتن بر سر کار آمده بود، پس از حدود 330 سال کاملا منحل شده و شاهزادگان اشکانی به جای آنها شروع به حکومت بر آتروپاتن نموده اند.
در دوره ساسانیان، آتروپاتن با نام پهلوی آتورپاتکان/آذوربادگان (و دیر تر آذربایگان) به عنوان یک ساتراپی یا «مرزبانی» ساسانی در آمد که به نام دولت شاهنشاه ساسانی از طرف یک «مرزبان» یا ساتراپ اداره می شد. شاپور یکم ساسانی در سنگ نوشته کعبه زرتشت «آتورپاتکان» را در کنار پارت، پارس، ارمنستان، آسورستان و دیگر سرزمین های دور و نزدیک، جزو شهر های «ایرانشهر» شمرده است.
نقشه روسی آتروپاتن، آلبانیا و ارمنستان از این منبع به نقل از ویکی پدیا: “Всемирная история. Том 2. (1956 год)
مرزهای آتروپاتن
آتروپاتن به غیر از موانع طبیعی مانند رود ارس در شمال، رشته کوه های زاگرس در غرب و رشته کوه های البرز در شرق، مرزهای دقیق و ثابتی نداشت. حتی این موانع طبیعی نیز می توانست با تاثیر عوامل نظامی و سیاسی تغییر یابد. مرزهای حکومت های آتروپاتن وابسته به ضعف خود این حکومت ها و طبعا دولت های مجاور (سلوکیان، ارمنستان، اشکانیان و روم) متغیر بود، اما بنظر می رسد که تا برچیده شدن کامل خودمختاری آتروپاتن و تبدیل آن به یک ساتراپی «معمولی» اشکانی و سپس ساسانی، آذربایجان و کردستان ایران پیوسته شامل آتروپاتن بوده اند.
به احتمال قوی گسترش نسبی آتروپاتن از اواخر هخامنشیان و بخصوص دوره حکومت آتروپات تا اوایل قرن دوم پ.م. ادامه داشته و به دنبال تسلیم آرته بازان که از جانشینان آتروپات بود، شروع به پسرفت نموده است. تا جایی که در این دوره زوال، برای نمونه، دریاچه ارومیه دیگر کاملا تحت کنترل آتروپاتن نبوده، بلکه در «مرز میان آتروپاتن و ارمنستان» قرار داشته است. (40) همچنین به نظر می رسد در این دوره مناطق شمال رود ارس و سواحل جنوب شرقی دریای خزر یعنی گیلان کنونی نیز از کنترل دولت آتروپاتن خارج شده بود، در حالی که آتروپاتن همچنان تنها آذربایجان و بخش مهمی از کردستان ایران را شامل می شد.
اصولا دو سوی آتروپاتن در شرق و غرب با رشته کوه های زاگرس در غرب و البرز در شرق محاط شده بود. صرفنظر از برخی دوره های گسترش نظامی و سیاسی، رود ارس خط مرزی شمال آتروپاتن محسوب می شد. اما در جنوب تعیین خط مرزی روشنی برای دولت های آتروپاتن بسیار مشکل است. با این همه، بسیاری از دانشمندان و مورخان و از جمله کرول و شوتکی برآنند که می توان رود قزل اوزن کنونی یا سفیدرود را که سرچشمه اش در کوه های زاگرس (کوه چهل چشمه دیواندره در استان کردستان ایران) است، به عنوان مرز جنوبی آتروپاتن قبول نمود.(41) اشتفان کرول، ایران شناس دوره باستان که حتی اقدام به کشیدن نقشه متغیر آتروپاتن کرده است، حدود و مرزهای «اصلی» آتروپاتن را چنین توصیف کرده است: «در اصل، ماد آتروپاتن بخش شمالی ماد بزرگ بود. مرزهای آتروپاتن در شمال توسط رود ارس از ارمنستان جدا می شد و در شرق تا رشته کوه هایی که به موازات دریای خزر سر بلند کرده اند، ادامه داشت. در غرب، دریاچه ارومیه («ماتیان لیمنه» عهد باستان) و کوه های کردستان کنونی و در جنوب احتمالا رود «آماردوس» (سفید رود، -م.) مرزهای آتروپاتن را تشکیل می دادند.» (42)
دیاکونوف نواحی ماد آتروپاتن را چنین تقسیم بندی کرده است: (43)
از رود ارس تا کوه های آورین داغ و قره داغ، ناحیه شهرهای کنونی قتور، خوی و مرند که تا سقوط اورارتو و آشور به دست مادها جزو اورارتو بود.
دره رود قره سو (شعبه جنوبی ارس) که در منابع قدیمی اطلاعاتی در این مورد نیست.
ناحیه دریاچه ارومیه و رودهایی که به آن دریاچه می ریزند (شامل کرانه غربی، جنوبی و شرقی دریاچه ارومیه) که پیش از ماد ها جزو اورارتو، ماننا و یا مستقل بود و بعد تحت تسلط مادها در آمد. کرانه جنوبی قبل از ماد ها مرکز اقتصادی دولت ماننا و بعدا مرکز اقتصادی دولت ماد و سپس ماد آتروپاتن بود. کرانه شرقی وابسته به دولت ماننا و کرانه شمال شرقی و حوضه رود آجی چای و شهر تبریز ظاهرا مستقل بود و بعدا همه جزو دولت ماد شدند.
دره رود قزل اوزن (سفیدرود) و حوضه های این رود مارپیچی شامل میانه و زنجان تا استان گیلان.
بخش علیای رود زاب کوچک، آن سوی رشته کوه های افقی شامل ایالت «زاموآ» یا «لولو»ی پیش از ماد ها، یعنی ناحیه شهر های کنونی میاندوآب، بانه، سلیمانیه، زهاب و سنندج.
بخش علیای رود دیاله و شاخه ها و شعبه های کوچک آن در مثلث شهرهای کنونی سلیمانیه، زهاب و سنندج که از قرن نهم پ.م. به بعد احتمالا به خاطر مهاجرت یکی از اقوام پارسی زبان «پارسوا» نامیده می شد.
بخش وسطای مسیر رود دیاله (نزدیک شهر کنونی خانقین).
دره های بخش علیای رود کرخه (بعد از این جنوبی ترین ناحیه آتروپاتن، «ماد سفلی» شروع می شود که اولین ناحیه آن شهر همدان است.
لازم به توضیح است که آنچه که در اینجا بر اساس نوشته ها و محاسبات دانشمندان غربی به عنوان مرزهای آتروپاتن تاریخی آمده، مبتنی بر مساحت «اصلی» این سرزمین در اکثر دوران حکومت آتروپاتن است و نه دوره های پیشروی ها یا عقب نشینی های موقتی، غیر متعارف و گذرا در سرزمین های آنسوی رود ارس یا رشته کوه های البرز.
زیرنویس ها:
(32) Schotky: Media Atropatene und Gross-Armenien, S. 233
در کتاب «ریگ آمو» تحولات فاصله زمانی سال های 650 تا 1250 م. یعنی از اسلام تا حمله مغول را بررسی کردیم. یک مشخصه مهم این دوره در آن بود که پس از سامانیان، سلاطین و امیران اصالتا ترک (دیرتر مغول و ایلخانی) حکومت و امور نظامی را در اختیار داشتند، اما اداره دولت، وزارت، و امور فرهنگی و دینی اصولا در اختیار نخبگان ایرانی بود. دوره مزبور حتی تا قرن شانزدهم یعنی تاسیس دولت صفویان ادامه داشت. این دوره در عین حال مرحله طولانی کوچ های قبایل ترک زبان و در درجه اول اُغوز به ایران، آناتولی و خاورمیانه و امتزاج آنان با مردم بومی این سرزمین ها بود. در همین دوره بود که نوآمدگان مهاجر ترک و عرب با ایرانیان بومی در آمیختند و ایرانی شدند. یک ویژگی قبایل ترک در آن بود که آنها که اصالتا از آسیای مرکزی می آمدند، در منطقه بخصوصی متمرکز نمی شدند، بلکه به اقصی ولایات ایران (و سپس به آناتولی) می رفتند و اکثرا پس از مدتی یکجا نشین می شدند.
در طول این دوره، ایرانیان و ترکان نه جدا از یکدیگر، بلکه در همگرایی و آمیزش به سر بردند، تا اینکه در اواخر این دوره با تاسیس دودمان صفوی «ملت» جدیدی بر پایه های ایران و «ایرانیت» باستان با حکومت، مذهب و زبان مختص خود به وجود آمد که از ملل همسایه متمایز بود. در آناتولی هم با تاسیس دولت عثمانی تحولات مشابهی رخ داد.
روند فزاینده گذار از چادر نشینی به یکجانشینی قبایل ترک زبان، امتزاج و انسجام ملی و دولتی را که پس از سقوط ساسانیان گسیخته بود، تسریع کرد. در این دوره شاهان و امیران اصالتا ترک که چند نسل پیش از آن به سرزمین های ایرانی آمده بودند، با مردم بومی در آمیخته و ایرانی شدند. در عین حال اکثریت قبایل و طایفه های ترک زبان نیز به تدریج و با سرعتی آهسته تربه صورت بخشی از ترکیب طبیعی و اصلی این ملت جدید در آمدند. قبایل بزرگی مانند افشارها و قاجاریان تنها گوشه ای از این روند اجتماعی بودند. همزمان با یکجا نشین شدن قبایل ترک زبان، آمیزش آنان با جامعه و فرهنگ ایرانی نیز تقویت می یافت. بخشی از آنان که در خراسان و بلوچستان، خوزستان، یزد و اصفهان سرزمین های جدیدی را وطن خود ساخته بودند، فارسی زبان شدند. همزمان، در این روند، ایرانی زبانان آسیای مرکزی و بخش های قابل توجهی از «ایران سنتی» نیز ترک زبان شدند. دو نمونه شاخص این روند، ترک زبان شدن ترکمنستان کنونی، خوارزم، سُغد و برخی صفحات شمالی افغانستان کنونی در شرق و آذربایجان (و طبعا آناتولی) در غرب بود.
اما سرگذشت همگرایی و آمیزش ایرانی و ترک به این دوره محدود نمی شود. بر عکس، این چند قرن در واقع مرحله تکمیل روندی پرپیچ و خم بود که بیش از هزار سال قبل از آن یعنی تقریبا همزمان با میلاد مسیح، در دشت های شمال غربی چین، مغولستان و قزاقستان کنونی میان اقوام ایرانی زبان شرقی (عمدتا سکا ها و تخار زبان ها) و نخستین ترکان چادرنشین آغاز شده بود.
این مرحله کم و بیش مصادف است با دوره ای که امپراتوری بزرگ هخامنشی از لشکریان اسکندر مقدونی شکست خورده بود و میراث آن ابتدا میان سرکردگان اسکندر تقسیم می شد، تا بالاخره یک امپراتوری جدید ایرانی یعنی اشکانیان سهم بزرگی از این میراث را صاحب شوند. صحنه جغرافیایی این نخستین تماس ها و همگرایی های ایرانیان و ترکان در شمال شرقی امپراتوری هخامنشی، ورای مرز های ایران، در دشت های آسیای میانه و به اصطلاح «اوراسیای غربی» بود.
سرزمین سکاها در شمال ایران دوره اشکانیان، قرن اول میلادی، منبع: ویکی پدیا
زبان و نه «نژاد»
هنگام بررسی تاریخ اقوام ایرانی زبان و ترک زبان منطقه اوراسیای غربی و مناسیات آنان با یکدیگر معیار ما اصولا نه قومیت و ظاهر فیزیکی یا به اصطلاح «نژادی» این اقوام، بلکه زبان آنان است (تا حدی که امروزه برای ما قابل تشخیص است). علت اصلی تکیه بر عامل زبان (و نه قومیت و تبار) آن است که تقریبا همه اقوام، طوایف و خانواده های این منطقه چه پیش و چه پس از اسلام، چه در زمان صلح و چه در دوره های جنگ آنقدر با یکدیگر درآمیخته اند که تشخیص و تفکیک قومی، ژنتیک و اصل و نسب آنان غالبا ناممکن است.
امروزه در ازبکستان و تاجیکستان تمایز میان ازبک و تاجیک اغلب نه بر اساس ظاهر و قیافه افراد، بلکه در درجه اول مبتنی بر زبان نخست یا اصلی هر فرد و خانواده و خود باوری آنها است. به دلایل مختلف، این فرق های ظاهری در میان مردم ایران و ترکیه کنونی بیش از آسیای مرکزی زایل شده است. در ایران، تمایز میان ترک زبان و فارسی زبان با معیار زبان نخست و شاید لهجه انجام می گیرد و نه ظاهر فیزیکی یا حتی مذهب آنان. در ترکیه ظاهر فیزیکی و مشخصات ژنتیک اکثریت بزرگ مردم به سختی یاد آور مردم ترک زبان قزاقستان و قرقیزستان است. در واقع از نظر این مشخصات، اکثریت بزرگ مردم ترکیه و ایران بسیار نزدیک و شبیه به یکدیگر هستند، در حالی که شاخص های متمایز کننده هرکدام، در درجه اول عبارت از زبان و همچنین باور های فرهنگی، مذهبی و سیاسی آنان است.
سه، چهار هزار سال پیش یعنی زمانی که ایرانیان شرقی چادرنشین (اجداد سکاها و تُخارها) و اجداد ترک های بعدی در اتحادیه قبیله ای «هسیونگ-نو» و هون ها در شمال غربی چین و مغولستان امروزی (مثلا در کاشغر و خُتن) در همسایگی یکدیگر و در داخل طایفه های خود می زیستند، احتمالا ویژگی های ظاهری و فیزیکی آنان نسبت به یکدیگر متمایز و متفاوت تر بود. به جرات می توان این احتمال را در مورد همه اقوام همسایه در نخستین دوره های کوچ ها و همسایگی آنان نیز مطرح کرد.
اما این وضع، دیر یا زود، با گسترش مهاجرت ها، رویارویی های قومی و قبیله ای و بالاخره اختلاط اقوام همسایه به تدریج تغییر یافت. همچنانکه در نمونه کاربرد زبان آرامی در امپراتوری ایران، زبان لاتین در اروپای قرون وسطا و فارسی در اکثر خاورمیانه و هند در قرون وسطا می توان ملاحظه نمود، «دست کم از اواخر دوران نوسنگی (یعنی از دوازده هزار سال پیش به بعد، -م.) زبان و «نژاد» رابطه ناچیزی با یکدیگر داشتند.»[1] اگر این روند را در مورد روابط ایرانیان شرقی و ترک های دشت های آسیای میانه در نظر بگیریم، می بینیم که بعد از مدتی هر شخص یا گروه انسان ها که به یکی از زبان ها یا لهجه های ایرانی یا ترکی صحبت می کرد، لزوما قیافه و ظاهر فیزیکی مخصوص به خود یعنی «قیافه و ظاهر ایرانی» یا ترکی نداشت و به عبارت دیگر شخص ایرانی زبان لزوما ایرانی تبار یا ترک زبان حتما ترک تبار نبود.
با گذشت زمان و اختلاط بیشتر انسان ها، این «بی ربطی» زبان و نژاد افزایش یافته است، تا جایی که امروزه هر فارسی زبان، ترکی زبان، عربی زبان یا روسی و انگلیسی زبان لزوما حامل مشخصات ژنتیک قبایل دو، سه هزار سال پیش این اقوام نیست. پژوهش های ژنتیک مدرن نیز اگرچه هنوز برای صدور حکمی قطعی کفایت نمی کنند، اما تقریبا همگی نشان می دهند که صرف نظر از مرزهای سیاسی کنونی و اشتراک یا اختلاف زبان یا مذهب ملل و اقوام مختلف جهان، ترکیب «دی ان ای» آنان بسیار مختلط است و ربط چندانی به زبان آنان ندارد. به دنبال چند هزار سال اختلاط و آمیزش اقوام، نمی توان گفت که هر کسی که متکلم فلان زبان باشد، لزوما باید فلان مشخصات فیزیکی و به اصطلاح «نژادی» را هم داشته باشد. از سوی دیگر امروزه می دانیم که تعبیر «نژاد» به معنی تقسیم و طبقه بندی مشخص و منسجم انسان ها بر پایه ظاهر فیزیکی و ژنتیک آنان پایه ای علمی ندارد.
اکنون باید کمی حوصله کرد تا سلسله مراتب تاریخی و صحنه های جغرافیایی این نخستین تماس های ایرانیان و ترکان را، تا حدی که دانش امروزی ما امکان می دهد، در ذهن خود تجسم نماییم.
پیشا تاریخ ایرانیان شرقی، پیش درآمد ترکان
گمان می رود که حدود 2500 تا 3000 سال پ.م. یعنی تقریبا پنج هزار سال قبل، جامعه مشترک گویشوران زبان های آغازین هند و اروپایی که احتمالا دراستپ های اوراسیا از شمال چین و مغولستان کنونی تا شرق اروپا می زیستند، به دلایل ناروشنی که هنوز مورد بحث مورخین است، پراکنده شد و گروه های مختلف این جامعه به سرزمین های مجاور پخش شدند. گروهی از آنان که از «اجداد زبانی» تُخارها بود، تا اواخر هزاره سوم به کاشغر یا سین کیانگ (سینجان) چین رسیده بود. این نخستین تماس چینی ها با مردمان غرب بود. گروه دیگری که عبارت از هند و ایرانیان یا آریایی ها بود نیز رو به سوی شرق نهاد و به طرف سیبری، مغولستان، کاشغر و شمال پاکستان رفت. «واژه «آریا» یعنی نامی که این گروه خود را می نامید، «ارباب» یا «فرد آزاد» معنی می داد و به آن معنای نژاد و نسب که در قرون نوزدهم و بیستم به آن داده شد، نبود.»[2] احتمالا در اوایل هزاره دوم پ.م. این گروه هند و ایرانی زبان که غالبا مشغول دامداری بود، به دو زیر گروه زبانی هندی و ایرانی تقسیم شد و هر کدام از آنها به سمت دیگری مهاجرت کرد: هندی زبانان به آسیای جنوبی یا هندوستان امروز رفتند و ایرانی زبانان به ایران.[3] هندی زبانان احتمالا حدود سال 1500 پ.م. از طریق افغانستان وارد آسیای جنوبی شدند، با مردمان بومی تمدن دره سند و «دراویدی» در جنوب شبه قاره هند روبرو گشتند و با آنها درآمیختند. گروه دیگر یعنی ایرانی زبانان احتمالا حدود سال های 1500 تا 1000 پ.م. وارد آسیای مرکزی و سپس فلاتی شدند که هنوز هم نام آنان را در خود دارد: «ایران» یا به زبان پارسی باستان «آریانام خشتره» و به زبان پهلوی دوره ساسانیان: «ایرانشهر». در آن دوره یعنی سه و نیم تا سه هزار سال پیش در فلات ایران کنونی نیز گروه های پراکنده مردمانی بومی می زیستند که درباره آنها اطلاعات چندان روشنی در دست نیست.
گروه های دیگری از هند و ایرانی زبانان در جریان مهاجرت خود به سیبری و مغولستان در همین سرزمین ها مسکون شدند و به تایید اکثر باستان شناسان، میان سده های هشتم تا سوم یا دوم پ.م. تبدیل به اکثریت مردم چادر نشین دشت های اوراسیا در مغولستان قزاقستان، روسیه و اوکراین کنونی گشتند. در جریان همین کوچ ها، کوچ نشینان ایرانی زبان که ایرانیان فلات ایران آنان را «سکا» و یونانیان «اسکیت» می نامیدند، به مردم اورالی زبان یعنی اجداد زبانی فین ها و مجارهای معاصر برخوردند و در این تماس ها «بده بستان» های بسیاری در زمینه زبان گفتاری میان آنان انجام گرفت. در نهایت این اقوام چادرنشین ایرانی زبان در مغولستان و سیبری با گروه های مردمانی روبرو شدند که به زبان های ترکی و مغولی آغازین سخن می گفتند. این، نخستین دوره همسایگی، تماس، آمیزش و تاثیر متقابل زبانی و فرهنگی میان ایرانی زبانان و ترک زبانان بود. زمان این نخستین تماس ها یکی دو قرن پیش از میلاد تا چند قرن نخست میلادی بود و محل آن در منطقه وسیعی در روسیه جنوبی، سیبری، مغولستان و قزاقستان کنونی قرار داشت.
به گفته گلدن «تا میانه های قرن چهارم میلادی، ایرانی زبانان اکثریت مردم دشت های اوراسیای مرکزی و آسیای میانه را تشکیل می دادند. در مجاورت مناطقی از دشت ها که مردمان ترک زبان در آن به سر می بردند، جوامع کشاورز و شهرنشین ایرانی زبان تشکیل شده بود و بین این جوامع ایرانی زبان و ترک زبان روابط نزدیکی ایجاد شده بود.»[4]
یکی از این مناطق هم مغولستان بود. بسیاری از ایرانیان این نکته را نمی دانند که آنچه که بعد ها در آسیای میانه «ترکستان» و ترکستان شرقی (خُتن، اورومچی، کاشغر، مجموعا سین کیانگ) نامیده شد، قبل از ظهور ترکان، اساسا مسکن ایرانی زبانان شرقی (سکاها) و تخارها بود. مردم مغولی زبان ابتدا در شرق مغولستان کنونی از جمله منچوری می زیستند و چند قرن بعد به سرزمین های اصلی مغولستان کنونی مهاجرت کردند. چندان شکی نیست که کوچ نشینان ایرانی یعنی سکاها و همچنین تخارها در این دوره وارد مغولستان و سیبری جنوبی شده و در اینجا با قبایل ترک زبان تماس برقرار نموده اند. به احتمال قوی ایرانیان شرقی با موج مهاجرت هند و ایرانیان از غرب به شرق تا به آلتای و مغولستان رسیده بودند، در حالیکه موطن باستانی مردمان ترک زبان به احتمال بسیار قوی در سرزمین های همجواری قرار داشت که تا منطقه بایکال ادامه داشت.[5] اما 300-400 سال پیش از میلاد در اثر فشار چین و کشمکش های داخلی، ابتدا اتحادیه های قبیله ای هسیونگ-نو و یوه-چی و سپس هون ها در مغولستان و سرزمین های مجاور جایگزین ایرانی زبان ها شدند و سپس ترک ها از درون این اختلافات و کشمکش ها به عنوان قوم و زبان غالب برآمدند. آنها حتی در سال 552 م. اولین دولت ترکی «گوک تورک» را در این سرزمین ها تاسیس نمودند که در نزدیکی و اتفاق عمل سیاسی و نظامی با ساسانیان ایران، دولت محلی هپتالیان را که آن هم پدیده همین تحولات قومی در آسیای مرکزی بود، شکست دادند.
میراث سکاها در منطقه چه بود؟ سکاها و خویشاوندان پیشین و پسین آنان یعنی کیمریان و سرمتیان که حدود هزار سال پیش از میلاد ازمنطقه آلتای در آسیای میانه و مغولستان تا ایران، قفقاز، کریمه، آناتولی، بلغارستان و مجارستان حضوری چشمگیر و گاه حاکم داشتند، با ایرانیان مادی و هخامنشی، آشوریان، یونانیان و مقدونیان جنگیدند و بالاخره در ترکیب جمعیتی همه این اقوام و ملل مستحیل گشتند. زبان سکایان جزو گروه ایرانی شمال شرقی شمرده می شود. بدون شک لهجه های مختلفی از زبان سکایی موجود بوده که امروزه از بین رفته و در جریان گسترش زبان های ترکیک و اسلاویک در قرون وسطا در این زبان ها مستحیل شده اند. در گذشته دست کم دو لهجه شرقی و غربی خُتنی و سَرمَتی از گروه زبان های سکایی موجود بوده اند. سُغدی و اوسِتی باقیمانده زبان سکایی شمرده می شوند. برخی جاینام های کنونی مانند سیستان و سغد با نام سکا مرتبط هستند.
از یکی دو قرن مانده به میلاد مسیح تا چند قرن نخست میلادی در دشت های اوراسیا ابتدا مجموعه جدیدی از اقوام مختلف با نام عمومی «هون ها» جای سکاها را گرفتند. به دنبال هون ها و از درون آنها بود که ترک ها به عنوان یک گروه قومی-زبانی جدید برخاسته و نفوذ سیاسی و زبانی خود را بر بخش آسیایی دشت های اوراسیا تحکیم نمودند.
این در نیمه نخست هزاره اول میلادی بود.
حیطه جغرافیائی امپراتوری گوک تورک
گسترش لهجه های عمومی ترکی یا اگر دقیق تر بگوییم «ترکیک» در اکثر سرزمین های اوراسیای غربی آن دوره حتی قبل از انسجام کامل و کتبی ترکی عمومی، موضوع جالب توجهی است که از نظر «بی ربط» بودن مستقیم «نژاد» و زبان می تواند گره گشای بسیاری سوال های تا کنون بی جواب باشد. سوال اصلی این است: همه آن اقوامی مانند سکا، تخار، کوشان، آوار، هپتالی و اقوام خرد و کلان دیگری که در اتحادیه های قبیله ای هسیونگ-نو، یوه-چی، هسین-پی و هون بودند و نام بسیاری از آنها را امروزه نمی دانیم، چه شدند؟ زبان ها و لهجه های آنان چه بود و چه شد؟
در اینجا شاهد یک دگرگشت عمومی زبان اقوام و طوایف دشت ها از ایرانی شرقی و دیگر زبان های ایرانی و همچنین آلتایی و اورالی به لهجه های بزرگ تر ترکیک مانند اویغوری، اغوزی و قبچاقی هستیم. زبان مردم متحول شده و تغییر یافته است، بدون آنکه گروه های مشخصی از این اقوام در مجموع و به صورت همگانی به قتل برسد و یا از سرزمین خود کاملا رانده شود. با وجود رویارویی های قومی، حمله، اشغال، خونریزی و غصب زمین و مال این یا آن گروه مردم، به سختی می توان در تاریخ این دوره اشاره هایی مبنی بر نسل کشی یک قوم مشخص را پیدا کرد. تنها توضیح و توجیه منطقی و ممکن که از مشاهده این وضع به میان می آید، آن است که مردم، با همه فراز و نشیب های سیاسی، در نهایت با یکدیگر آمیزش یافته اند، از نظر ژنتیک در یک «دیگ» جغرافیایی و قومی جوش خورده اند، اما زبان ها و لهجه های آنها وابسته به اوضاع سیاسی و اجتماعی-فرهنگی به این یا آن زبان و لهجه تبدیل شده است. ایرانی و ترک، ترک و مغول، مغول و چینی، ترک و عرب، عرب و ایرانی اختلاط یافته و زبان آنها بدون توجه به «اصالت قومی» انسان ها، ترکی، فارسی، یا عربی و چینی شده است. به نظر می رسد این روند بخصوص در جوامع قبیله ای و چادر نشین به دلایلی که در این مختصر نمی گنجد، چشمگیر تر بوده است. اما در جوامع یکجا نشین نیز مشاهده این گونه روند های زبانی فراوان است. به عنوان مثال، در عرض چند قرن بعد از مهاجرت و حاکمیت ترک ها در آناتولی یعنی ترکیه کنونی در قرن یازدهم م.، به تدریج اختلاط ترک های مهاجر با اقوام مختلف پیشا ترکی و پیشا اسلامی روم شرقی یا بیزانس به وجود آمد و با در نظر گرفتن شرایط سیاسی حاکم، زبان ترکی و دین اسلام بر این جامعه اصالتا غیر ترک و غیر مسلمان حاکم گردید، چیزی که امروزه در ترکیه کنونی شاهد آن هستیم.
به نظر می رسد بررسی های ژنتیک مدرن نیز این نتیجه گیری کلی را تایید می کنند که امروزه هر کس که زبان نخست او فارسی یا ترکی باشد، لزوما از نظر ژنتیک یا به اصطلاح «اصالت قومی» ایرانی یا ترک تبار نیست و اصولا چیزی به نام «مشخصات تباری» یا اصل و نسب ایرانی و ترکی، یا انگلیسی و آلمانی و غیره وجود ندارد. مثلا درباره مشخصات ژنتیک ترک های آغازین و قرون وسطا، بررسی مشترک دو دانشمند ژنتیک چینی تبار از دانشگاه تورنتوی کانادا بسیار جالب است. در نتیجه گیری این پژوهش گفته می شود آثار تاریخی چینی و همچنین بررسی های مدرن دی ان ای نشان می دهند که «مردمان ترکیک دوره های آغازین و قرون وسطا محصول آمیزش اقوام ناهمگون بودند. ترک شدن اوراسیای مرکزی و غربی نه نتیجه مهاجرت های یک جمعیت همگون، بلکه محصول گسترش یافتن زبان (ترکیک، م.) بوده است.» [6]
بررسی دیگری نیز که چند سال پیش منتشر شد، جالب است. سه پژوهشگر «مرکز مطالعات ژنومیک و تندرستی جهانی» در مریلند آمریکا ژنوتیپ های نزدیک به شش هزار نفر از 282 دسته نمونه از 23 منطقه جهان وابسته به 30 خانواده بزرگ زبانی دنیا را از نظر اصل و نسب و خودباوری قومی-زبانی این افراد تحلیل نمودند. این بررسی نتیجه گرفته است که «اصل و نسب انسان ها با زبان آنان مرتبط است و همچنین نشان می دهد که نژاد، شاخص عینی ژنومیک نیست. (…) اکثریت بسیار بزرگ اشخاص (97,3 درصد) صرفنظر از اتیکت های خودباوری قومی-زبانی خود، دارای اصل و نسب مختلطی بودند و حتی اجداد 96,8 درصد این افراد، هم مختلط و هم گوناگون بود. ارقام بدست آمده نشان می دهند که اصل و نسب همه در قاره ها، گروه های قومی-زبانی، نژادها، اقوام و تک تک انسان ها ناهمگون است.»[7]
چگونگی گسترش اسلام به ماوراءالنهر و ورود ترک ها به دنیای اسلام را در کتاب «ریگ آمو» توضیح داده ایم و در اینجا نیاری به تکرار آن نیست. از قرن یازدهم به بعد ترکها از دشت های آسیای میانه به ماوراءالنهر و از آنجا به خراسان و مابقی جهان اسلام راه یافتند. این گروه های ترک زبان که اکثرا از قبیله اُغوز بودند، از دیگر خویشاوندان هم زبان خود که در شمال غرب چین یا جنوب روسیه مانده، یا به سوی بالکان و اروپا مهاجرت کرده بودند، دو فرق بزرگ داشتند: آنها اولا مسلمان شده بودند و ثانیا از لحاظ قومی و به جهت زبان و فرهنگ با ایرانیان بومی و فرهنگ جدید ایرانی-اسلامی در آمیخته بودند. «ترک ها علاوه بر خصوصیت های قومی و زبانی خویش، از نظر اجتماعی و فرهنگی نیز نسبت به همسایگان بومی خود متمایز بودند: از بین النهرین و آناتولی تا هندوستان و آسیای مرکزی، آنها اصولا نماینده بخش نظامی و پادشاهی جامعه محسوب می شدند».[8]
محمود کاشغری، لغتنامه نویس مشهور ترک قراخانی در قرن یازدهم در اثر معروف خود موسوم به «دیوان لغات الترک» («فرهنگ زبان های ترکی») همسایگی و همگرایی ایرانی زبانان و ترک زبانان را با این ضرب المثل ترکی بیان کرده است: «باش سیز بؤرک بولماس، تات سیز تورک بولماس» یعنی «کلاه بدون سر نباشد و ترک بدون تات نباشد.» تعبیر «تات» که مانند «تاجیک» در این دوره رواج یافته، معنای «غیر ترک» و ایرانی را می دهد. این ضرب المثل آشکارا درجه نزدیکی و حتی وابستگی متقابل ترک و تات و همچنین ترک و تاجیک را به نمایش می گذارد و در عین حال نشان از آن دارد که حتی در آن دوره یعنی حدود هزار سال پیش بسیاری از ترک زبان ها فارسی سخن می گفته اند و برعکس، کم نبودند فارسی زبانانی که ترکی می دانستند. این همگرایی زبانی و فرهنگی تا آنجا پیش رفته بود که کاشغری با لحنی گلایه آمیز می نویسد ترک هایی که با ایرانیان شهرنشین آمیزش نیافته اند، زبان ترکی سلیسی دارند، در حالی که ترکانی که دوزبانه اند و با ایرانیان شهر نشین آمیزش می کنند «لغزش معینی در سخن راندن دارند.» کاشغری سپس نمونه های واژگانی مختلفی از اختلاط سغدی ایرانی با لهجه های ترکی آسیای میانه می دهد و در ادامه، در مورد اغوزها که بزرگ ترین گروه ترک زبانی بودند که به ایران و ترکیه مهاجرت کردند، می نویسد که آنان در بسیاری موارد به جای کاربرد واژگان ترکی از لغات فارسی استفاده می کنند. اغوزها که «با ایرانیان اختلاط یافته اند، بسیاری واژه های ترکی را فراموش کرده و به جای آن واژگان فارسی به کار می برند.»[9]
ترک و تاجیک و دولتداری ترکی-ایرانی
به نظر ایران شناس آلمانی بِرت فراگنر، تعبیر «ترک و تاجیک» (و به موازات آن «ترک و تات») از این دوره به بعد رواج یافته، ولی منظور از این تعبیر دو گروه قومی فوق با ویژگی های فرهنگی و اجتماعی متمایز خود نبود. یعنی منظور آن نبود که در یک طرف جامعه، «ایرانیان» بومی، یکجا نشین، کشاورز یا شهری و در طرف دیگر نیروی قبیله ای و نظامی ترکان وجود داشت که از یکدیگر جدا و متمایز بودند. به گفته فراگنر منظور از تعبیر «ترک و تاجیک» مجموع جامعه و همه اتباع دولت بود.[10] فراگنر می نویسد که حتی عامل زبان هم که یک وجه تمایز گروهی محسوب می شد، وجه تمایزی مشروط و محدود بود. ترک های تحصیل کرده و متعلق به طبقه بالای جامعه آن دوره ترجیح میدادند زبان فارسی را به کار برند که دارای اعتبار بسیاری بود.[11] به این ترتیب تعبیر «ترک و تاجیک» بیش از آنکه جهت تمایز گروه بندی های قومی و زبانی جوامع ماوراءالنهر و ایران به کار رود، بار معنایی اجتماعی-فرهنگی داشت.
از این نظر غزنویان و بخصوص سلجوقیان را می بایست نخستین اسلاف نظامی و پادشاهی این طبقه «ترک و تاجیک» به حساب آورد که بدون ایجاد تغییرات اساسی در ساختار حکومتی، مذهبی و فرهنگی جامعه، به جای اربابان سابق خود یعنی سامانیان نشستند. این ارزیابی را به نوعی می توان در مورد قراخانیان و نسل سوم و چهارم خوارزمشاهیان نیز به عمل آورد که آنها هم اصالتا ترک و از آسیای مرکزی بودند، اما پس از یکی دو نسل به ایرانیان بومی تبدیل شدند.
در سال های اخیر، برخی از مورخین، این نوع حکومت ها را متعلق به یک سُنّت یا آئین دولتداری ترکی-ایرانی بر بستر فرهنگ اسلامی خوانده اند[12] که از قرن یازدهم میلادی شروع شده و دست کم تا قرن شانزدهم در ماوراءالنهر، ایران، هند، عراق و آناتولی به شکل سلسله های مختلف حکمرانی کرده اند.
اولا این حکومت ها «ترکی» بودند، چرا که چندین نسل نخست از پادشاهان، شاهزادگان حاکم و امیران لشکر آنان هنوز اصالتا ترک و از آسیای میانه محسوب می شدند، اگرچه بعد از سپری شدن چند نسل، آنها کاملا ایرانی (در هند هندی و در آناتولی ترک عثمانی) شدند و به جز زبان ترکی که آن هم با فارسی و عربی آمیخته بود، چندان اثری از قومیت و فرهنگ قدیمی آسیای میانه در آنها باقی نمانده بود. ثانیا این حکومت ها ایرانی بودند، چرا که وزیران و دیگر مسئولان حکومت عبارت از ایرانیانی بود که تمدن و فرهنگ و همچنین زبان و ادبیات ایرانی را با حمایت مستقیم سلاطین و شاهزادگان ترک زبان خود تشویق و ترویج می کردند. ثالثا این آئین دولتداری بر بستر فرهنگ اسلامی قرار داشت، چرا که علمای دینی همراه با مسئولان دولتی و اداری مشغول رتق و فتق امور اجتماعی و مذهبی جامعه بودند و مهم ترین و بالاترین مرجع مُدوّن آنها در این رهگذر اصول شریعت اسلام طبق حکم و صلاحدید روحانیون بود. در ضمن زبان دربار و خانواده های سلطنتی ترکی، زبان بوروکراسی و علم و ادب فارسی، زبان روحانیون و محاکم عربی و فارسی بود و مردم ایالات و ولایات، زبان ها و لهجه های شفاهی خود را نیز حفظ مینمودند[13].
در دوره مغول ها
در سال 1206 م. تموچین رئیس یکی از قبایل مغولستان کنونی که بعد ها لقب چنگیز خان گرفت، با پیروزی بر قبایل دیگر مغول و نیز قبایل همجوار، امپراتوری وسیعی را بنا نهاد که بقای آن فقط متکی به یورش های بی رحمانه، برق آسا و پیاپی بود. دوازده سال بعد ماوراءالنهر و سه سال بعد از آن خراسان و بقیه ایران تحت تسلط مغول ها و لشکر چند قومی آنان قرار گرفته بود. در عرض هفتاد، هشتاد سال چنگیز و نوادگان او بر سرزمینی از ایران، کره، چین، منچوری، تا اوکراین و روسیه کنونی حکمفرما شدند. چنگیز امپراتوری وسیع خود را بین فرزندانش تقسیم کرد. هر کدام از آنها حکمران مطلق یک «اولوس» (به معنی دولت، ملت) یعنی یک بخش امپراتوری شد که در اختیار یک «ایلخان» قرار داشت. ایلخانان از میان فرزندان و نوادگان چنگیز انتخاب می شدند. ماوراءالنهر جزو اولوس «جغتای» یا «چاغاتای»، یکی از فرزندان چنگیز و خراسان و ایران جزو اولوس هلاکو، یکی از نوادگان چنگیز بود.
لشکرکشی به ماوراءالنهر و خراسان در عین حال جنبه ای انتقام جویانه به خود گرفت و از این جهت با بی رحمی و خونریزی ویژه ای انجام یافت، زیرا قبل از این حمله ها، سلطان محمد خوارزمشاه دو بار هیئت تجاری و نمایندگی مغول به دربار خوارزمشاهیان را با تحقیر فراوان و به دست نیروهای قبچاق خود به قتل رسانیده بود. از این جهت چنگیز دست سپاهیان خود را در ماوراءالنهر و خراسان کاملا آزاد گذاشت. آنها در سال های 1218-1219 م. ابتدا سمرقند، بخارا، اورگنج، بلخ و سپس مرو و نیشابور را با خاک یکسان کرده، زن و کودک، پیر و جوان، تقریبا همه را به قتل رساندند و سپس پیشروی خود را به ری، اصفهان و بغداد ادامه دادند. لشکر سلطان محمد خوارزمشاه به سرعت مضمحل گردید و زندگی خود سلطان با مقاومتی بی نتیجه و در نهایت گریز و سپس مرگ در یک جزیره دریای خزر به پایان رسید.
حملات ویرانگر مغول جوامع و تمدن شهری آسیای مرکزی و غربی را با خاک یکسان کرد. اما دو، سه قرن پرآشوب مغول نتوانست از ادامه سنت و دولتداری ترکی-ایرانی که پیش از مغول و برپایه فرهنگ و سنت دولتداری ایرانی به وجود آمده بود، جلوگیری نماید. علت آن احتمالا این بود که مغول ها سنت، تجربه و تمدن قابل قبولی نداشتند که جایگزین تمدن و فرهنگ ایرانی و آئین دولتداری ترکی-ایرانی سامانیان، غزنویان، سلجوقیان و خوارزمشاهیان شود. با وجود شدت حملات مغول و فلاکت های ناشی از آن، مغول ها تا صد سال بعد یعنی دوره تیمور لنگ، برای ادامه سلطه خود در سرزمین های بیگانه ای که تصرف نموده بودند، ناچار به قبول تمدن و فرهنگ ملل مغلوب و نهایتا مراجعه به دانش و تجربه دولتمردان و دانشمندان زیر دست خود شدند. تکرار چنین روندی تایید همان تجربه تاریخی است که بارتولد هم به صراحت آن را مطرح نموده است: «استحاله و قبول زبان و فرهنگ دولت و ملت مغلوب، اغلب راه ادامه نفوذ و قدرت سلسلههای قبیلهای را هموار نموده است».[14] ایرانیان این تجربه را ابتدا با اعراب و سپس ترکها داشتند. حمله مغول تجربه سوم ایرانیان در مدت ششصد سال بین 650 تا 1250 م. بود.
به نظر کنفیلد بسیاری از دانشمندان، صنعتگران، هنرمندان و موسیقی دانان برجسته ای که در مقابل قشون متجاوز مغول و بعد تیمور به نقاط امن تر و آرام تری مانند هند پناه برده بودند، به پروراندن این «فرهنگ والا» که متکی بر علم و ادب ایرانی بود، ادامه دادند.[15] در نوشته های پیش در رابطه با زندگی مولانا جلال الدین بلخی گفته بودیم که چگونه پدرش همراه با جلال الدین و همه خاندان خود در سال 1218 م. یعنی دو سال پیش از حمله مغول از طریق مکه و شام به قونیه در آناتولی پناه بردند.
علت دیگر ادامه رشد نسبی علم و ادب علیرغم هجوم بی رحمانه و صاعقه وار مغول، ثبات و امنیت نسبی بود که در سرزمین های آسیای مرکزی و غربی فراهم شده بود. پس از ویرانی همه جانبه و سرکوب هر نوع مخالفت، راه ها امن تر شد و رفت و آمد دانشمندان، نویسندگان، صنعتگران و همچنین پخش و انتشار افکار و آثار نوشتاری آسان تر گردید. بدین ترتیب در سرزمین های اشغال شده، ضمن تحکیم موقعیت حاکمان، تا اندازه ای رضایت خاطر مردم بومی نیز تامین می شد. البته این را به سختی می توان در باره ماوراءالنهر و خراسان بلافاصله پس از تسخیر انتقام جویانه این سرزمین ها ادعا نمود که احتمالا خونین تر از سرزمین های دیگر جریان یافته بود.
حکمرانان مغول که شمن باور بودند، طبعا نسبت به هیچ دین و مذهبی تعصب نداشتند و از هر روشی که به تحکیم و گسترش حکمرانی مغول ها کمک کند، استقبال میکردند. در باره تعامل و تسامح خان های مغول نسبت به ادیان و مذاهب اتباع تحت سلطه خود بسیار نوشته شده، اما به نظر میرسد «شرط این تعامل، در وهله اول آن بود که روحانیون ادیان مختلف برای تندرستی و نیکبختی خان های مغول دعا کنند، یعنی در واقع حکمرانان مغول نسبت به اعتقادات اقوام و ملل مختلف زیر دست خود سیاستی واقع بینانه و منفعت گرایانه داشتند».[16] شاید به دلیل همین «واقع بینی»، حاکمان مغول شخصیت های کاردان و متخصص بومی در علوم و فنون، علم و ادب، فرهنگ و هنر سرزمینهای تحت تسلط خود را مورد حمایت قرار میدادند. چهره های برجسته حکومتی، علمی و حتی فلسفی-عرفانی مانند خواجه نصیرالدین طوسی که پس از فتح قلعه الموت به دست مغول ها مستقیما به خدمت هلاکو در آمد و یا مولانا جلال الدین بلخی که در مقابل فتوحات هلاکو خاموشی اختیار نمود، فقط دو نمونه از این قشر دانشمندان و متفکران بودند. شاید نوعی «طنز تاریخ» جلوه کند، اما راست است که در دوره ایلخانان، ادبیات فارسی، نقاشی مینیاتور، سبک های نوین معماری و تالیف کتاب تشویق و ترویج شد و در دوره تیموریان شعر ترکی جغتایی که امروزه شکل معاصر آن اُزبکی خوانده می شود، رشد نمود.
اگر نظریه آئین دولتداری ترکی-ایرانی را قبول نمائیم، باید بگوئیم که گونه ای از آن را می توان حتی در قرن شانزدهم در دولت عثمانی، دولت صفوی ایران، دولت گورکانیان هند و حکومت شیبانیان ازبک در ماوراءالنهر نیز مشاهده نمود. به هر حال بالاخره در اثر کشف راه های دریایی و سلاح های گرم و آتش زا توسط اروپائیان، سرزمین های مشمول این «آئین دولتداری» از جمله ماوراءالنهر و ایران اهمیت اقتصادی و تجارتی خود را از دست دادند و نیروی اسب سواران مجهز به تیر و شمشیر که قرن ها بر شرق مسلمان حکمرانی کرده بود، مقهور غرب گردید.
[1] Michael Witzel (2001): Autochthonous Aryans?” The evidence from Old Indian and Iranian texts,” Electronic Journal of Vedic Studies, 7/3, 2001, p. 3
در اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم برخی از زبان شناسان اروپایی با انگیزه های سیاسی و نژاد پرستانه سعی کردند همه گویشوران زبان های هند و اروپایی را آریایی و از به اصطلاح «نژاد سفید» جلوه دهند.
[2] Golden: Central Asia in World History, p. 21, quoting Russian scientists Kuz’mina, Rastorgueva, and Edel’man
[3] Ibid.
[4] Golden: Turks and Iranians, p. 18
[5] Ibid.
[6] Joo-Yup Lee and Shuntu Kuang (2017): A Comparative Analysis of Chinese Historical Sources and Y-DNA Studies with Regard to the Early and Medieval Turkic People. Online edition, Brill, Leiden
[7] Baker, J.L., Rotimi, C.N. & Shriner, D. Human ancestry correlates with language and reveals that race is not an objective genomic classifier. Sci Rep 7, 1572 (2017)
[8] Fragner: Persephonie, S. 19-20
[9] Kaşhğari/Dankoff: Compendium, I, p. 115
[10] Ibid., S. 20
[11] Ibid.
[12] Canfield: Turko-Persia, pp. 1-24
[13] Johanson: Historical, cultural and linguistic aspects of Turkic-Iranian contiguity, in: Johnson, L. and Bulut, Ch.: Turkic-Iranian Contact Areas, pp. 1-3
[14] Barthold, V. V.: Orta Asya Türk Tarihi, İstanbul 2015, s. 10
[15] Canfield: Ibid., p. 15
[16] Golden: Central Asia in World History, pp. 85-86
کتاب «ریگ آمو – ایرانیان و ترکان ماوراءالنهر از اسلام تا حمله مغول» به قلم عباس جوادی (263 ص) از سوی «نشر مهری» منتشر شد. جزئیات پخش و فروش این کتاب را از تارنمای «نشر مهری» (این لینک) می توان به دست آورد. در زیر ابتدا فهرست مطالب کتاب و سپس پیشگفتاری را خواهید دید که دوست دانشمند من، مورخ، پژوهشگر، نویسنده و مترجم معروف تاریخ و ادبیات ایران ویلم فلور برای این کتاب نوشته است.
پیشگفتار ویلم فلور
موضوع مورد توجه اصلی این کتاب، دوره تعیین کننده میان شکست ایران ساسانی در سال 650 م. و سقوط پایتخت خلافت عباسی یعنی بغداد در سال 1258 است. مولف کتاب به درستی این دوره را «بنیادین» یا «کلیدی» می نامد، زیرا تحولاتی که در این دوره رخ داد، تاثیری دراز مدت بر زبان، دین و دولت داری در سرتاسر این منطقه از ماوراءالنهر تا «لوانت» در سواحل دریای مدیترانه به جای گذاشت. یک دلیل این مدعا در آن است که سقوط امپراتوری ساسانی نه فقط تغییر حاکمان، بلکه پایان یک دوره تاریخی به معنای واقعی کلمه بود. پیروزی اعراب بر ایران ساسانی تنها یک تغییر ساده رژیم به شمار نمی رفت، بلکه در نتیجه آن، وضع سیاسی، دینی، قومی، زبانی، فرهنگی و کشاورزی این سرزمین ها متحول شد. به طور خلاصه، فتوحات عرب نقطه عطفی بود که از نظر تحولات سده های بعدِ ماوراءالنهر، ایران و اسلام پیامد های گسترده و دراز مدتی در این زمینه ها داشت. جالب اینکه خاستگاه اصلی عوامل و نیروهایی که باعث اینهمه تغییرات گردیدند، نه چندان مرکز امپراتوری ساسانی، بلکه بخصوص خراسان بزرگ یعنی ماوراءالنهر، شمال شرقی ایران و شمال غربی افغانستان بود.
عباس جوادی با هدف آشنا نمودن خواننده کتاب با عناصر اصلی مورد بحث این اثر، ابتدا به توضیح و تعریف جغرافیا، زبان ها و مردمان امپراتوری ایران در پایان دوره ساسانیان می پردازد، تا خوانندگان با چهارچوب تحولات بعد از سال 650 آشنا شوند. در اینجا به ولایات و مردم شهری و یکجانشین ماوراءالنهر (سُغد، خوارزم و بلخ) توجه ویژه ای شده است، زیرا در شمال این سرزمین ها دشت هایی قرار داشتند که از آنجا نخست قبایل «ایرانیک» (ایرانی) و بعدها قبایل «تُرکیک» (ترک) به سوی جنوب سرازیر شدند. در واقع خراسان بزرگ برای مدت قابل توجهی تحت فشار تهاجم چینی ها و ترکان قرار داشت. خطر نفوذ چینی ها پس از شکست آنان در نبرد تالاس در سال 751 پایان یافت.
مولف کتاب به شرح فتوحات عرب بخصوص در خراسان بزرگ می پردازد که سرگذشت مفصل آن را می دانیم. او سپس مقاومت حاکمان ایرانیک بومی این سرزمین و متفقین «تورگش» آنان را توصیف می کند. ورود ترکیک زبانان به سرزمین های ایرانی ماوراءالنهر تصادفا و یک شبه انجام نپذیرفت. این، روندی طولانی، پر پیچ و تاب و همراه با اختلاط نژادی و قومی بود. در واقع در قرن ششم که ترکان شمال در این منطقه به قدرت رسیدند، سغدیان ایرانیک با آنها درآمیختند. زبان های ترکیک در آن دوره دیگر بر آسیای مرکزی حاکم شده بودند. این هم نشان می دهد که چرا فدراسیون تورگش که باقیمانده ای از ترکان غربی بود، به طور فزاینده ای قیام های حاکمان ایرانیک خراسان بزرگ بر ضد اشغالگران عرب اموی را حمایت می نمود. سرکوب بیرحمانه این مقاومت از سوی امویان به پیروزی عباسیان انجامید که مورد پشتیبانی سپاهیان ایرانیک خراسانی بودند. بدین ترتیب در سال 750 عباسیان با فتح خلافت، جایگزین امویان شدند و پایتخت را از دمشق به بغداد منتقل نمودند. قبول نظام دولت داری، علوم و فرهنگ ایرانی از طرف عباسیان و همچنین ترجمه آثار یونانی، پهلوی و سانسکریت سرآغاز دوران طلایی دانش در اسلام گردید. عباسیان در رفتار خود با حاکمان بومی ایرانیک، تعامل و تساهل بیشتری از خود نشان دادند. حاکمان بومی و بخصوص سامانیان به جمع آوری غلامان از میان قبایل ترکیک پرداختند و این غلامان نیز به نوبه خود برای خدمت نظامی وارد صفوف سپاهیان خلیفه شدند. هر دوی این تحولات یعنی برقراری حکومت عباسیان و آمدن ترکان باعث تسریع قبول اسلام شد که اسلامی ماوراءالنهری و تحت تاثیر باورها و آداب و رسوم ایرانی بود. برای نمونه، ترکیک زبانان بجای کاربرد تعابیر مذهبی عربی (مانند الصلاة، الصوم و الرسول)، معادل های فارسی آن (نماز، روزه، پیغمبر) را به کار گرفتند.
تا سال 900 حاکمیت عباسیان بر سرزمین های ایرانی تضعیف شد و بدین ترتیب حاکمان مستقل بومی و ایرانی (طاهریان، سامانیان، آل بویه و غیره) بر سر کار آمدند. پس از سال 1000 دودمان های ترکیک جایگزین سلسله های ایرانیک شدند و این وضع منتج به تحولات بزرگ زبانی، فرهنگی و سیاسی گردید. غزنویان و قراخانیان که از هر نظر نخستین سلسله های ایرانی-ترکیک بودند، فرهنگ و زبان فارسی و همچنین ترکیک را تشویق نمودند. این، دوره شکوفایی زبان، شعر و ادبیات دری یا فارسی معاصر بود.
اما عباس جوادی به شرح این تحولات بسنده نمی کند، بلکه موضوعات مختلفی را که در رابطه با این تحولات و اهمیت و معنای آنان مطرح شده اند به بحث می گذارد. مثلا دوره شکوفایی علم و ادب در زمان خلافت مامون و جانشینان او را چگونه باید نامید: دوره طلایی اعراب یا دوره طلایی زبان عربی؟ در اینجا موضوع بر سر آن است که اگرچه اکثر دانشمندان برجسته اسلامی اصالتا ایرانی (و غالبا از خراسان بزرگ) بودند و اغلب آثار خود را به عربی نوشته اند، اما این آثار در نهایت به نوعی منتج به پایان حاکمیت اعراب شده است. بعد ها شاهد چند دانشمند ترکیک هم می شویم که شاید هم محصول اختلاط قدیمی خانواده های تورگش و سغدی بودند. برخی از آنها آثاری به ترکیک نوشته اند. مولف این کتاب به نقش این گروه از دانشمندان ترکیک بی توجهی نمی کند، اما در عین حال به نقاط ضعف نویسندگان معاصری هم اشاره می نماید که در باره نقش این گروه از دانشمندان ترکیک مبالغه می کنند. نویسنده کتاب حاضر همچنین از این تشخیص خود می گوید که از سال 800 تا 1000 حاکمان دنیوی و بوروکرات ها رشته امور سرزمین های ایرانی را در دست خود داشتند، اما از سال 1000 به بعد غالبا علمای مذهبی نقش رهبری افکار عمومی جامعه را بر عهده گرفتند و این تحولات، پیامدهایی جدی برای جامعه، فرهنگ و علم در ایران به دنبال داشت.
عباس جوادی کتاب حاضر را به سبکی ساده نوشته است تا خوانندگان غیرحرفه ای نیز با این موضوع آشنا شوند که دین، فرهنگ، زبان و آداب و رسوم ایرانیان بعد از سال 650 چرا و چگونه تغییر یافت و به صورتی درآمد که امروزه شاهد آن هستیم. اما او در این رهگذر موضوعات جدی مورد بحث کتاب را به سطحی ابتدایی تقلیل نمی دهد. در پایان کتاب حاضر فهرستی از منابع اصلی مورد استفاده مولف آورده شده است که می تواند برای کسانی که به تفصیلات بیشتر علمی علاقمند هستند، مفید باشد. اما با تالیف و نشر این اثر جالب، علاقمندان می توانند حتی بدون مطالعه همه آن آثار علمی و گاه پیچیده به چند و چون تحولات این دوره مهم تاریخی پی ببرند. یقین دارم که کتاب حاضر خوانندگان خود را به آموزش بیشتر این و دیگر موضوعات مهم تاریخی تشویق خواهد نمود.
ویلم فلور بلکه در نتیجه آن، وضع سیاسی، دینی، قومی، زبانی، فرهنگی و کشاورزی این سرزمین ها متحول شد. به طور خلاصه، فتوحات عرب نقطه عطفی بود که از نظر تحولات سده های بعدِ ماوراءالنهر، ایران و اسلام پیامد های گسترده و دراز مدتی در این زمینه ها داشت. جالب اینکه خاستگاه اصلی عوامل و نیروهایی که باعث اینهمه تغییرات گردیدند، نه چندان مرکز امپراتوری ساسانی، بلکه بخصوص خراسان بزرگ یعنی ماوراءالنهر، شمال شرقی ایران و شمال غربی افغانستان بود.
عباس جوادی با هدف آشنا نمودن خواننده کتاب با عناصر اصلی مورد بحث این اثر، ابتدا به توضیح و تعریف جغرافیا، زبان ها و مردمان امپراتوری ایران در پایان دوره ساسانیان می پردازد، تا خوانندگان با چهارچوب تحولات بعد از سال 650 آشنا شوند. در اینجا به ولایات و مردم شهری و یکجانشین ماوراءالنهر (سُغد، خوارزم و بلخ) توجه ویژه ای شده است، زیرا در شمال این سرزمین ها دشت هایی قرار داشتند که از آنجا نخست قبایل «ایرانیک» (ایرانی) و بعدها قبایل «تُرکیک» (ترک) به سوی جنوب سرازیر شدند. در واقع خراسان بزرگ برای مدت قابل توجهی تحت فشار تهاجم چینی ها و ترکان قرار داشت. خطر نفوذ چینی ها پس از شکست آنان در نبرد تالاس در سال 751 پایان یافت.
مولف کتاب به شرح فتوحات عرب بخصوص در خراسان بزرگ می پردازد که سرگذشت مفصل آن را می دانیم. او سپس مقاومت حاکمان ایرانیک بومی این سرزمین و متفقین «تورگش» آنان را توصیف می کند. ورود ترکیک زبانان به سرزمین های ایرانی ماوراءالنهر تصادفا و یک شبه انجام نپذیرفت. این، روندی طولانی، پر پیچ و تاب و همراه با اختلاط نژادی و قومی بود. در واقع در قرن ششم که ترکان شمال در این منطقه به قدرت رسیدند، سغدیان ایرانیک با آنها درآمیختند. زبان های ترکیک در آن دوره دیگر بر آسیای مرکزی حاکم شده بودند. این هم نشان می دهد که چرا فدراسیون تورگش که باقیمانده ای از ترکان غربی بود، به طور فزاینده ای قیام های حاکمان ایرانیک خراسان بزرگ بر ضد اشغالگران عرب اموی را حمایت می نمود. سرکوب بیرحمانه این مقاومت از سوی امویان به پیروزی عباسیان انجامید که مورد پشتیبانی سپاهیان ایرانیک خراسانی بودند. بدین ترتیب در سال 750 عباسیان با فتح خلافت، جایگزین امویان شدند و پایتخت را از دمشق به بغداد منتقل نمودند. قبول نظام دولت داری، علوم و فرهنگ ایرانی از طرف عباسیان و همچنین ترجمه آثار یونانی، پهلوی و سانسکریت سرآغاز دوران طلایی دانش در اسلام گردید. عباسیان در رفتار خود با حاکمان بومی ایرانیک، تعامل و تساهل بیشتری از خود نشان دادند. حاکمان بومی و بخصوص سامانیان به جمع آوری غلامان از میان قبایل ترکیک پرداختند و این غلامان نیز به نوبه خود برای خدمت نظامی وارد صفوف سپاهیان خلیفه شدند. هر دوی این تحولات یعنی برقراری حکومت عباسیان و آمدن ترکان باعث تسریع قبول اسلام شد که اسلامی ماوراءالنهری و تحت تاثیر باورها و آداب و رسوم ایرانی بود. برای نمونه، ترکیک زبانان بجای کاربرد تعابیر مذهبی عربی (مانند الصلاة، الصوم و الرسول)، معادل های فارسی آن (نماز، روزه، پیغمبر) را به کار گرفتند.
تا سال 900 حاکمیت عباسیان بر سرزمین های ایرانی تضعیف شد و بدین ترتیب حاکمان مستقل بومی و ایرانی (طاهریان، سامانیان، آل بویه و غیره) بر سر کار آمدند. پس از سال 1000 دودمان های ترکیک جایگزین سلسله های ایرانیک شدند و این وضع منتج به تحولات بزرگ زبانی، فرهنگی و سیاسی گردید. غزنویان و قراخانیان که از هر نظر نخستین سلسله های ایرانی-ترکیک بودند، فرهنگ و زبان فارسی و همچنین ترکیک را تشویق نمودند. این، دوره شکوفایی زبان، شعر و ادبیات دری یا فارسی معاصر بود.
اما عباس جوادی به شرح این تحولات بسنده نمی کند، بلکه موضوعات مختلفی را که در رابطه با این تحولات و اهمیت و معنای آنان مطرح شده اند به بحث می گذارد. مثلا دوره شکوفایی علم و ادب در زمان خلافت مامون و جانشینان او را چگونه باید نامید: دوره طلایی اعراب یا دوره طلایی زبان عربی؟ در اینجا موضوع بر سر آن است که اگرچه اکثر دانشمندان برجسته اسلامی اصالتا ایرانی (و غالبا از خراسان بزرگ) بودند و اغلب آثار خود را به عربی نوشته اند، اما این آثار در نهایت به نوعی منتج به پایان حاکمیت اعراب شده است. بعد ها شاهد چند دانشمند ترکیک هم می شویم که شاید هم محصول اختلاط قدیمی خانواده های تورگش و سغدی بودند. برخی از آنها آثاری به ترکیک نوشته اند. مولف این کتاب به نقش این گروه از دانشمندان ترکیک بی توجهی نمی کند، اما در عین حال به نقاط ضعف نویسندگان معاصری هم اشاره می نماید که در باره نقش این گروه از دانشمندان ترکیک مبالغه می کنند. نویسنده کتاب حاضر همچنین از این تشخیص خود می گوید که از سال 800 تا 1000 حاکمان دنیوی و بوروکرات ها رشته امور سرزمین های ایرانی را در دست خود داشتند، اما از سال 1000 به بعد غالبا علمای مذهبی نقش رهبری افکار عمومی جامعه را بر عهده گرفتند و این تحولات، پیامدهایی جدی برای جامعه، فرهنگ و علم در ایران به دنبال داشت.
عباس جوادی کتاب حاضر را به سبکی ساده نوشته است تا خوانندگان غیرحرفه ای نیز با این موضوع آشنا شوند که دین، فرهنگ، زبان و آداب و رسوم ایرانیان بعد از سال 650 چرا و چگونه تغییر یافت و به صورتی درآمد که امروزه شاهد آن هستیم. اما او در این رهگذر موضوعات جدی مورد بحث کتاب را به سطحی ابتدایی تقلیل نمی دهد. در پایان کتاب حاضر فهرستی از منابع اصلی مورد استفاده مولف آورده شده است که می تواند برای کسانی که به تفصیلات بیشتر علمی علاقمند هستند، مفید باشد. اما با تالیف و نشر این اثر جالب، علاقمندان می توانند حتی بدون مطالعه همه آن آثار علمی و گاه پیچیده به چند و چون تحولات این دوره مهم تاریخی پی ببرند. یقین دارم که کتاب حاضر خوانندگان خود را به آموزش بیشتر این و دیگر موضوعات مهم تاریخی تشویق خواهد نمود.
ویلم فلور
کتاب «ریگ آمو – ایرانیان و ترکان ماوراءالنهر از اسلام تا حمله مغول» را می توانیداز این لینکاز انتشاراتمهری خریداری کنید.
(بخش نُهم رشته گفتار «ایرانیان و ترکان ماوراءالنهر در اوایل اسلام»)
سال های 800 تا 1000 میلادی…
روش اسلام آوردن ترکان صحرانشین از آنچه که میان ایرانیان و ترکان یکجا نشین ماوراءالنهر دیدیم، فرق می کند. برخلاف ماوراءالنهر، قبول اسلام از سوی ترکان چادرنشین در درحه اول نه از راه حمله، غارت، مالیات و جزیه، بلکه به صورت گروهی و یا با تبلیغ و تشویق تاجران، صوفیان و دیگر مسلمانان (مخصوصا از ماوراءالنهر و ایران) بوده، اگر چه شمشیر نیز به این روند کمک کمی نکرده است. در این رهگذر، انگیزه تجارت، تامین شرایط و حقوق برابر برای همه مسلمانان و فعالیت مدرسههای دینی نقش مهمی داشتند. بیشک جنگها و لشکرکشی ها به ترکان شمنباور دشت ها مانند یک جنگ اعراب در اواخر امویان و دو جنگ ایرانیان سامانی در قرن نُهم میلادی نیز بی تاثیر نبودند. اما هم دشتهای وسیع با جمعیتی پراکنده و چادرنشین کامیابی اینگونه حملهها را محدود کرده و هم تعداد و شدت اینگونه رویاروییهای خونین و مسلحانه در مقایسه با ماوراءالنهر به مراتب کمتر بوده است.
اسلامی که در ابتدا چه در ماوراءالنهر و چه در دشتهای آسیا قبایل کوچنشین ترک را جلب نمود و از راه های گوناگون مورد قبول آنان قرار گرفت، به اصطلاح «اسلامی ایرانی» و به ویژه اسلام ایرانی ماوراءالنهر بود که خود را با شرایط مخصوص ترک ها همخوان کرده بود. اگر به طور شرطی طبقه بندی این «اسلام ایرانی» به دو شاخه «رسمی» (کتابی، فقهی، شریعتی) و اسلام «مردمی» (تصوفی، آمیخته با باورهای پیشا اسلامی) بجا باشد، به راحتی میتوان گفت که اسلام رسمی ایرانی ماوراءالنهر که تبدیل به اسلام رسمی ترکان نیز شد، اسلام سنی پیرو مکتب حنفی بود که در ابتدا گروهی از مکتب شافعی هم در آن وجود داشتند تا که دیرتر آن ها هم تحت تاثیر پیروان حنفیه قرار گرفتند. از سوی دیگر «اسلام مردمی» ماوراءالنهرو ترکان این دیار و دشت های شمال، اسلامی تصوفی و متاثر از عادات و آیین های طبیعی و شمنی ترکان و حتی دیگر آیین های رایج میان مردم عادی این سرزمین (و نه فقیهان و علما) بود.
در همین جا بد نیست ذکر کنیم که ترک ها که از آن دوره (یعنی حدودا قرن دهم) تادستکم پانصد سال بعد مرتبا در حال کوچ و حکمرانی بر مردم ایران و خاورمیانه و دیرتر ترکیه کنونی بودند، اساسا هم «اسلام رسمی» و هم «اسلام مردمی» خود را که در آسیای میانه قبول کرده بودند، با خود به این سرزمین ها منتقل نموده اند، تا جایی که امروز هم می بینیم که یکم: مذهب غالب رسمی در ترکیه کنونی مکتب حنفی است و دوم: در زمینه «اسلام مردمی» با وجود گذشت تقریبا هزار سال از کوچ های ترک ها به آناتولی، هنوز هم شاهد رگه های شمن باوری، تصوف، «غلات»، و «دیگراندیشی» مذهبی (در تفاوت با مذهب رسمی سنی حنفی) از جمله به صورت نوع خاصی از «طریقت علوی» در ترکیه کنونی هستیم.
ایرانیان ماوراءالنهر و خراسان تا دوره زوال امویان و برآمدن عباسیان، یعنی تا سال 750 دیگر مسلمان شده بودند. حتی بیشتر: نویسنده هر شش کتاب احادیث پیامبر که از سوی اهل تسنن مورد قبول هستند، ایرانی بودند: محمد بن اسماعیل بخارى، مسلم بن حجاج قُشَیرى نیشابورى، محمد بن یزید بن ماجه قزوینى، ابوداوود سجستانى، محمد بن عیسى ترمذى و احمد بن شعیب نسائى. ایرانیان خراسان و ماوراءالنهر با فقیهان و محدثان برجستهای مانند ابوحنیفه، امام بخاری، ماتریدی سمرقندی و امام غزالی و همچنین علمای دیگر و مدارس متعدد اسلامی خود که نفوذ بزرگ و سرتاسری در جهان اسلام یافته بودند، خود را از لحاظ دینی هیچ هم از اعراب کمتر و عقب تر نمی شمردند. همچنین، کسانی که یکی دو قرن پس از اسلام آوردن ایرانیان خراسان و ماوراءالنهر با اکثریت بزرگ ترک ها در تماس مستقیم بودند، با آنها می جنگیدند، تجارت و یا همسایگی و خویشاوندی می کردند و یا آنها را به اسلام جلب می نمودند، نه عرب ها بلکه ایرانیان بودند.
این روند حدودا 200 سال یعنی از سال 800 تا دستکم سال 1000 طول کشیده است.
در این دوره ترکها، چه یکجا نشین شدگان ماوراءالنهر و چه چادرنشینان دشت های اوراسیا بیشتر از اعراب، تحت تاثیر تجار و صوفیان نو مسلمان ایرانی قرار گرفته، از آن طریق اسلام را آموخته اند. یکی از نشانه های روشن این تاثیر، واژگان دینی اسلامی است که ترک ها از فارسی و نه عربی گرفته و هنوز هم در گونه های مختلف ترکی مانند ازبکی، قرقیزی، ترکی آذری و ترکیه بکار می برند. از آن جمله اند لغاتی مانند «پیغمبر» (بجای «الرسول» و یا «النبی» عربی)، «نماز» (بجای «الصلوه» عربی)، «آبدست» بجای «الوضو» ی عربی)، «اوروج» (شکل تغییر یافته «روزه» بجای «الصوم» عربی)، «فرشته» (بجای «الملک» عربی) و غیره. یک سند تاریخی که نشان میدهد ترکان اسلام را از طریق ایرانیان قبول کرده اند، اثر نیمه افسانه ای بنام «تذکره ساتوق بغرا خان» حکمران دولت قراخانیان (994-1040) در آسیای مرکزی است که نخستین دولت ترک مسلمان شمرده می شود. این اثر که احتمالا در قرن یازدهم نوشته شده، شرحی است بر اینکه ساتوق بغرا خان چگونه با تعلیمات سلسله ایرانی سامانیان اسلام را پذیرفته است [1]
موضوع مذهب (در درجه اول تسنن حاکم و تشیع پنهان و آشکار در نخستین سده ها) و از سوی دیگر شکل گیری و گسترش زبان و ادبیات معاصر فارسی در دوره سامانیان را در فصل های جداگانه ای به صورت کمی مفصل تر بحث خواهیم نمود. اما در اینجا بطور خلاصه اشاره کنیم که منظور از «اسلام ایرانی» و یا ترکی که در بالا به آن اشاره شد، به هیچ صورت چیزی جدا و متمایز از اسلام سنتی که امروز می بینیم، نبود و نیست. کاربرد تعابیردینی فارسی مانند «نماز» و «روزه» به جای عربی که به آن اشاره کردیم، ظاهر قضیه است و گرنه در اصول و حتی بسیاری موارد فروع دین و سنت از جمله خود نماز و روزه و یا اعتقادات و قواعد اصولی، فرقی میان آن «اسلام ایرانی» ماوراءالنهر و خراسان و یا آنچه که «اسلام ترکی» خوانده می شود و به اصطلاح «اسلام اعراب» نبود و نیست. این مدعا البته اساسا در مورد اسلام تدوین شده، کتابی، فقهی و باصطلاح شهری و یا رسمی صحت دارد، وگرنه «اسلام مردمی» و روستایی، اسلام چادر نشینان که بر مدرسه و کتاب و علوم و مستندات دینی متکی نباشد، می تواند وابسته به هرقوم و سرزمین و در هر دوره و تاریخ فرق کند و تغییر یابد.
و اما به اسلام آوردن ترک ها برگردیم. بدون شک تَرک زندگی پراکنده چادرنشینی و کوچ مدام و روی آوردن به تجارت، کشاورزی و شاید هم مهم تر از همه جنگاوری و جلب هم تباران هنوز «کافر» و مشرک خود به اسلام، انگیزه مهمی برای اسلام آوردن ترک ها بوده است. این کار، هم از نگاه افزودن قدرت و ثروت و هم بخاطر قبول، احترام و مقامی که با این نوع فعالیت های «جهادی» میان مسلمانان بدست می آوردند، هم پرفایده و هم مقبول بود. در بحث گذشته دیدیم که چگونه شهرهای مرزی میان ماوراءالنهر-خوارزم و آنسوی رود سیحون تبدیل به بازارهای بردگان و مراکز تعلیم و تربیت ترکان نومسلمان برای «سفرهای جهادی» به دشت ها شده بود. لشکرکشی های سامانیان در سال های 840 و 893 به دشت های آسیای مرکزی اساسا برعلیه همین قبیله های ترک بود که پس از فروپاشی دولت ترک آسیای میانه در سال 741 پراکنده شده بودند. نکته جالب توجه دیگر هم این است که در این جنگ ها که در تاریخ ها همچون فتوحات بزرگ برای گسترش اسلام قید شده اند، اکثر لشکریان و فرماندهان سامانیان، خود عبارت از ترکان نو مسلمانی بودند که در خدمت لشکر سامانیان می جنگیدند و ترکان «مشرک» را اسیر میگرفتند.
یک پیکره خیالی آلپ تگین در ترکیه کنونی
نمونه آلپ تکین، «حاجب سالار» و یا سپهسالار ترک سامانیان در خراسان بسیار جالب است. آلپ تکین ابتدا فردی عادی از اهالی کوچ نشین دشت ها بود که به اسارت در آمده، در بازار بردگان بخارا به سامانیان فروخته شد و بخاطر مهارت و بی باکی در جنگ بزودی فرمانده نگهبانان دربار سامانی و سپهسالار خراسان این دودمان گردید. مدتی بعد عمال سامانیان در بازار بردگان چاچ (تاشکند) غلام دیگری بنام سبک تکین را که اصلش ظاهرا ترک قارلوق از تالاس قرقیزستان بود، خریداری کردند که دیرتر او نیز بخاطر مهارت جنگی به مقام فرماندهی رسید و دختر آلپ تکین را به زنی گرفت. در دوره زوال سامانیان ابتدا آلپ تکین و سپس دامادش سبکتکین قدرت دولتی را در شهر غزنه (افغانستان) بدست خود گرفته، دولت غزنویان را بنا نهادند. سلطان محمود غزنوی که خراسان و بخش های بزرگی از شرق و مرکز ایران را ازحاکمیت سامانیان و آل بویه در آورد، فرزند سبک تکین و نوه آلپ تکین بود [2].
این حوادث نیز در سده های نهم و دهم اتفاق افتاد.
در قرن نهم یعنی در اوج دولت سامانیان انبوه بزرگی از ترکان از طریق ماوراءالنهر وارد دنیای اسلام شده به خدمت دربار خلفای عباسی و یا امیران ایرانی آنان و از جمله طاهریان و سامانیان درآمدند. این باعث تحول بزرگی در دربار عباسی گردید. خلیفه های عباسی از اتکاء به نگهبانان خراسانی و یا باقیمانده جنگاوران عرب دست کشیده، اساسا متکی به دسته های غلامان نظامی شدند که (…) اکثریت بزرگشان ترکان آسیای مرکزی بودند» [3].
اما بیشک همه ترکان آسیای مرکزی به اسارت نیافتاده و یا تنها در نتیجه غلامی، اسلام نیاورده بودند. می دانیم که سلجوقیان قبیله اغوز حتی قبل از آنکه حکومت دنیای اسلام را از غزنویان و قراخانیان بگیرند، خود ابتدا در آسیای میانه و سپس در خراسان و بخصوص قفقاز و آناتولی تاخت و تاز کرده، از این طریق به یک نیروی مهم نظامی تبدیل شده بودند. همچنین، قومیت حکمرانان ترک قراخانی که در آسیای میانه و دیر تر سمرقند و بخارا حکومت را بدست گرفتند، چندان روشن نیست، اما گمان قوی بر آن است که آنان از خانها و اقشار بالای قبیله قارلوق ها بودند که در شرایط رواج اسلام، خود داوطلبانه مسلمان شدند [4] از سوی دیگر نمونه ترک های اویغور در کاشغر و ولایات بالاساغون و خُتن را داریم که در واحه های صحراهای آسیای میانه از تجارت راه ابریشم ثروت اندوختند، با سغدیان آمیختند و آنان را ترک زبان کردند. ابن فقیه همدانی، مورخ-سیاح ایرانی قرن دهم در «کتاب البلدان» خود «تُغز غُزها» (تُغوز اُغوز، نُه اغوزها) را که به اویغورهای معاصر نسبت داده می شوند، بخاطر نقش رهبری کننده آنان در متحد کردن طایفه های ترک در شمال غرب چین و بخصوص نقش آنان در فرهنگ دوستی، «اعرابِ ترک ها» نامیده است [5].
احتمالا تاسیس و فعالیت مدارس اسلامی نیز که در جوامع آسیای میانه چیزی جدید بوده و به زندگی فرهنگی آنان تکانی جدی داده است، همراه با نمودارهای تمدن شهری، جاذبه اسلام در میان ترکان را تقویت کرده است. اما از نگاه بارتولد، برای ترکان، «برتری اسلام نسبت به دیگر ادیان در میان اقوام متمدن ساکن این منطقه، هم فرهنگ معنوی و هم تمدن مادی را در بر می گرفت. چادر نشینان پیوسته نیازمند محصولات کشور های متمدن و به ویژه پارچه و لباس بودند» [6]. کوچ نشینان ترک هنگامیکه با تولیدات مسلمانان یکجا نشین و عموما با طرز زندگی آنان روبرو میشدند، در موقعیت ضعیف تری قرار می گرفتند، چرا که در آن صورت نه تنها با دین اسلام بلکه با فرهنگ اسلامی نیز آشنا می شدند. اما «شامل شدن به فرهنگ اسلامی برای چادرنشینان فقط به شرط مسلمان شدن آنان امکان پذیر بود» [7].
شریعت و تصوف
هنگامیکه از تاثیر «اسلام ایرانی» بر ترکان سخن میگوئیم، طبیعتا منظورمان تشیع به عنوان مذهب اکثر مردم ایران کنونی نیست. در آغاز گسترش اسلام، مذهب ها، طریقت ها و مکتب های خُرد و کلان اسلامی بسیاری در خراسان، ماوراءالنهر و سرتاسر جهان اسلام موجود بود که برخی از آنها مانند «خوارج» از سوی علمای معروف «فرقه های ضاله» شمرده می شدند و برخی دیگر مانند اسماعیلیه و علویه اگرچه رسما منع نشده بودند، اما فعالیت پنهانی داشتند. با اینهمه اختلافات مذهبی مانند آنچه که مدتی بعد میان شیعه و سنی شاهدش شدیم، هنوز به آن درجه حاد نشده بود و مذاهب و طریقت های مختلف به تدریج شکل کنونی خود را می گرفتند. این اختلافات با رویارویی های اموی-عباسی، سرکوب خوارج، مخالفت با جریان های معتزله پس از خلیفه مامون و در خراسان و ماوراءالنهر با دست بالا گرفتن فقهای سنتی بر درباریان سامانی که حامی دانشمندان خردگرا همچون ابن سینا و بیرونی بودند، رفته رفته شدید تر می شد. خود خلفای عباسی نیز که رسما «امیرالمومنین» شمرده می شدند، با دوری تدریجی و روزافزون از جریان هایی مانند معتزله و شیعه، هرچه بیشتر با علمایی مانند ابوحنیفه و امام بخاری هم آوا می گشتند که دیرتر همچون «اهل سنت و جماعت» شهرت یافتند.
قدرت گیری آل بویه ایرانی و شیعه در ولایات مرکزی و غربی ایران و عراق نیز که در ری، شیراز و بغداد حاکمیت را عملا بدست خود گرفته، حتی دستگاه خلافت عباسیان را به مقامی صوری تبدیل کرده بودند، باعث نارضایتی و مخالفت هم خلفای عباسی و هم سامانیان و فقیهان «اهل سنت» شده بود. به گفته فرای، در این دوره اکثر مردم مسلمان خراسان و ماوراءالنهر «اهل سنت» و بخصوص حنفی و برخی شافعی بودند، خود امیران سامانی حنفی بودند و بخارا (احتمالا تحت تاثیر ابو حنیفه و امام بخاری) یکی از مراکز مذهب تسنن به شمار می رفت [8]. کاهن هم بر آن است که در این دوره به جز سواحل دریای خزر و شهر قم، اکثر مردم سرزمین های ایرانی و عراق و حتی سرزمین های تحت حکومت دولت شیعی آل بویه نیز اهل سنت بودند [9].
فقیهان بخصوص در اواخر دولت سامانی آنقدر قدرت پیدا کرده بودند که با امیران سامانی و فرماندهان آنان کوس برابری می زدند. البته میان امیران و کارداران دولت و فقیهان نزدیکی و همکاری وجود داشت، اما امیران بدون رضایت فقیهان و متشرعین نمیتوانستند تصمیمی مهم و جدی بگیرند. فقیهان نیز تا اواخر سامانیان از آنها پشتیبانی کردند، اما در اواخر این دودمان طرف دشمنان سامانیان را گرفتند. در عین حال قشری از ملایان و خطیبان روحانی نیز وجود داشت که حقوق بگیر دولت بودند. مردم به این خطیبان دولتی اعتماد نداشتند، بلکه پیرو فقیهان و متشرعین با نفوذ و مستقل بودند. بخصوص در اواخر سامانیان که حسادت و رقابت، هم بین خانواده سامانیان و هم میان فرماندهان آنان فزونی یافته بود، «مردم در مقابل ظلم و جور حکومت، فقیهان را حامیان خود تصور میکردند» [10].
پایان حکومت سامانیان از این نگاه نیز آموزنده است. در سال 999 قراخانیان ترک که از کاشغر و بالاساغون در آسیای میانه آمده بودند، به بخارا، پایتخت دولت سامانیان حمله نمودند. حکومت سامانی به خطیبان و ملایان حقوق بگیر خود دستور داد تا مردم را به مبارزه برضد قراخانیان و دفاع از دولت سامانی دعوت کنند. اما مردم بخارا به این دعوت خطیبان حکومتی بی اعتنایی کرده، از فقیهان غیر دولتی کسب تکلیف نمودند. «آنان نیز بدون توجه به خدمات دولت سامانی به اسلام و نمایندگان آن، نه به نفع دودمان سامانیان، بلکه به سود دشمنان آن (…) عمل کردند» و حکم دادند که «مسلمانان نباید خود را برای نعمت های دنیوی به کشتن بدهند» [11]. مصلحت فقیهان به مردم این بود که «قراخانیان هم درست مانند خود آنان مسلمانان خوبی هستند و دلیلی وجود ندارد که برای دفاع از سامانیان بی اعتبار، برعلیه قراخانیان برخاست [12].
نقش فرماندهان ترک دربار سامانی در این بحبوحه هم جالب است. آنان نیز مانند مردم عادی ماوراءالنهر نه از اربابان سامانی خود که دیگر بازیچه دست خود آنها شده بودند، بلکه از فقیهان سنتی و سنی بخارا پشتیبانی نمودند که عملا سرنوشت سیاسی ماوراءالنهر را تعیین می کردند.
به این ترتیب مردم بخارا با تاثیر فقیهان خود دولت در حال زوال خود را در مقابل حمله قراخانیان همسایه اما هم مذهب خود تنها گذاشتند و حکومت سامانیان به رغم برخی تلاش های بی نتیجه دیگر بزودی متلاشی شد.
آلپ تکین، سپهسالار تُرک خراسان که پیش از فروپاشی کامل دولت سامانی به غزنه رفته بود، در آنجا امارت غزنویان را برپا کرد، فرماندهان اکثرا ترک و گاه ایرانی دربار و لشکر سامانیان تسلیم قراخانیان شدند، به سرزمین های خود بازگشتند و یا به دسته های نظامی همسایه مانند غزنویان و سلجوقیان پیوستند، در حالیکه قراخانیان برای مدت دیگری (تا برتری یافتن کامل سلجوقیان) به حکومت خود در آسیای میانه و ماوراءالنهر ادامه دادند.
از نگاه مذهبی، برای حدودا 200 سال، کسانی که ترک های دشت ها را به اسلام جلب می کردند و یا حامی و کارفرمای ترکان یکجانشین ماوراءالنهر بودند، سامانیان و کلا سغدیان و خراسانیان یعنی ایرانیان حنفی مذهب بودند و طبیعتا ترک ها نیز پس از اسلام آوردن، همان طریقت «اهل سنت و جماعت» را که از ایرانیان دیده بودند، ادامه می دادند.
در آثار دوره عباسیان در باره شکل قبول اسلام از سوی ترک ها و مذهبی که آنان می پذیرفتند، اطلاعات دقیقی نیست. اما براحتی می توان قبول نمود که ورود ترکان به دنیای مسلمانان بدون قبول دین اسلام بعید بود. از سوی دیگر جای شکی نیست که ترک ها نیز به صورتی طبیعی مذهب سنی سغدیان و خراسانیانی را که آنها را به عالم اسلام جلب می نمودند، قبول کرده و ادامه داده اند. اینکه این مذهب «اهل سنت» در عین حال مورد پشتیبانی خلفای بغداد هم بود، بیشک زندگی و کار ترک ها را چه در ماوراءالنهر و خراسان و چه در بغداد راحت تر کرده است.
این مذهب که در نمونه فقیهان بخارا نیز دیدیم و به آموزش های «امام اعظم» ابو حنیفه و امام بخاری متکی است، محسنات دیگری هم برای ترک های نومسلمان داشت. این، طریقتی پنهانی، ناراضی، منتقد و یا پیکار جو نبود. این، مذهب «رسمی» یعنی مورد قبول و حتی حمایت دولت (هم خلافت عباسی و هم سامانیان) بود. در عین حال قبول اسلام و شناخته شدن همچون مسلمان چیز پیچیده و سختی نبود و اکثرا با بیان «کلمه شهادت» و یا ادای نماز مورد قبول جماعت مسلمان قرار میگرفت. همچنین، ترک ها از این طریق میتوانستند با ادامه سنت و مهارت جنگاوری خود، پس از پذیرش اسلام یا در خود دنیای اسلام در نقش سرباز و فرمانده و یا همچون «غازیان جهاد» به دشت های شمال و شرق خود و یا، دیر تر، به سرزمینهای نو در غرب، قفقاز و روم شرقی (آناتولی) حمله ور شده، هم به دین خدمت کنند و هم از قدرتی نویافته و نعمت های دنیوی آن برخوردار شوند.
اما، همچنانکه پیش تر هم گفتیم، گسترش اسلام تنها به کمک شمشیر نبوده، بلکه بخصوص در دشت های آسیای میانه به کمک تجار و در درجه اول صوفیان مسلمان انجام گرفته است. در شرح حال صوفیان معروف اغلب گفته می شود که چگونه آنان «کفار» را به اسلام دعوت و جلب نموده اند. در آسیای میانه، صوفیان به دشت های قبایل چادرنشین ترک زبان رفته، آنها را به اسلام جلب نموده اند. این فعالیت ها صد ها سال طول کشیده و به نظر بارتولد در این زمینه، «صوفیان به مراتب کامیاب تر از فقیهان و روحانیان مکتبی بوده اند»[13].
صوفیان مبلغ اسلام در آسیای میانه نخست عبارت از ایرانیان بودند. دیرتر صوفیان نومسلمان ترک نیز به این فعالیت ها شروع کرده اند. دین پژوه ترک ترکیه احمد یاشار اُجاق مینویسد «متصوفین ترک که در حلقه های تصوف ایرانی تربیت یافته بودند نیز در این رهگذر تاثیر مهمی گذاشتند. صوفی معروف آسیای میانه احمد یَسَوی (وفات در سال 1167؟) که دانشمند ترک فواد کوپرولو در اوایل قرن بیستم به دنیای علم معرفی کرد، یکی از معروف ترین چهره های این گروه از متصوفین ترک بود» [14]. احمد یسوی در شهر ترکستان (نام سابقش: یسی) که در قزاقستان کنونی قرار دارد، به دنیا آمد و اولین دروس تصوف را از صوفی بزرگ، یوسف همدانی (وفات: 1140) گرفت. همدانی که به میان ایلات کوچنده ترک در دشت های آسیای مرکزی میرفت، تفسیر ایرانی مکتب تصوف اسلام را بدون ایجاد تناقضی با عادات و سنن فرهنگی آنان و با استفاده از قالب های اساطیری که بر فرهنگ این ترکان حاکم بود، به آنان عرضه می نمود. یکی دیگر از مبلغینی که نامش در تاریخ ها ذکر شده، ابوالحسن کلماتی از نیشابور بود که در زمان امیر عبدالملک سامانی به دشت های آسیای میانه (احتمالا در سرزمین قراخانیان) رفته، به تبلیغ اسلام پرداخته است. فرای می گوید «در جلب ترکان مشرک به اسلام، نقش درویشان و مبلغین از لشکرکشی های سامانیان به دشت ها مهم تر بود» [15].
دست اندازی های ترک های «مشرک» از آسیای میانه به ماوراءالنهر و خراسان تا قبول اسلام از سوی اکثریت ترک ها یعنی اواخر قرن دهم (حدودا سال 1000) ادامه داشت. در مقابل این دست اندازی ها «غازی» های زیادی که میخواستند در مقابل ترکان «کافر» از اسلام و مسلمانان دفاع کنند، از چهار گوشه سرزمین های شرقی ایران به ماوراءالنهر و «ثغور اسلام» یعنی مرزهای سامانیان با دشت های شمال و شرق سرازیر میشدند. اما وقتی در اواخر دوره سامانیان اکثر ترکان دشت ها دیگر مسلمان شده بودند، به حضور این «غازیان» و جنگجویان در آسیای میانه نیازی نمانده بود. در این دوره بود که هدف «غازیان» برای «جهاد» و گسترش اسلام و مرزهای آن از شرق به غرب، به قفقاز و آسیای صغیر یعنی ترکیه کنونی متوجه شد که مردمانش تا آن زمان اساسا مسیحی مذهب بودند. ابن مسکویه مینویسد که در سال 353 هجری (964م) تعدادی برابر با پنج هزار جنگجو و غازی از خراسان به سرزمین آل بویه در مرکز و غرب ایران آمدند و دو سال بعد بیست هزار نفر از آنان باز از خراسان آمده، اجازه خواستند که از سرزمین آل بویه گذشته، به سوی روم شرقی (آناتولی) بروند تا با رومیان بجنگند. «بیشک ترکان بسیاری در میان این جنگجویان یغماگر نیز بودهاند که پیشگامان حرکت بزرگ ترک ها به سوی آناتولی در سده های بعدی بودند»[16].
پس از آنکه در اوایل هزاره دوم میلادی دوران سامانیان در خراسان و ماوراءالنهر به سر رسید، معلوم شد که جانشینان ترک آن ها یعنی غزنویان و قراخانیان اساسا زمینه ساز «میان پرده» بسیار مهمتری در سرنوشت منطقه و جهان اسلام بودهاند. این بار نقش اصلی را میبایست ترکان اغوز از قبیله سلجوق بازی کنند که چند صد سال میان جنوب و غرب کوه های آلتای و دریای خزر سرگردان و در حال کوچ بودند.
در سال 1040 سلجوقیان ابتدا نیشابور و مدت کوتاهی بعد ری، شیراز و بغداد را تصرف کردند. آنها دولت ایرانی و شیعه مذهب آل بویه را چه در سرزمینهای ایران مرکزی و غربی و چه در ناف خلافت، یعنی بغداد کنار زدند و خلیفه را درست مانند آل بویه تبدیل به بازیچه خود نمودند. در حوزه دین و مذهب، سلجوقیان به تبعیت از حامیان گذشته و سنی مذهب ایرانی، خراسانی و ماوراءالنهری خود، نه تنها اسلام سنی و حنفی را رواج دادند، بلکه سی سال پس از فتح خراسان، با اولین فتوحات خود در سرزمین های مسیحی وارد آناتولی یعنی ترکیه کنونی شدند.
این نیز سرآغاز تبدیل امپراتوری مسیحی مذهب و یونانی زبان «روم شرقی» و یا «بیزانس» به دولت مسلمان، سنی مذهب و ترک زبان عثمانی شد که حدودا 600 سال دوام آورد و آخرین و بزرگ ترین امپراتوری اسلامی بود.
گستره خلافت عباسیان شامل دولت های محلی آن حدودا در سال 892
نحوه انتقال قدرت از اُمویان به عباسیان که در سال 132 ق. و یا 750 م. با کمک ایرانیان و به خصوص جنبش ابومسلم خراسانی انجام گرفت، در هر منطقه و ولایت خلافت اسلامی فرق می کرد. مثلا بخش بزرگی از ایران ساسانی یکصد سال بود که به تسخیر اسلام و اعراب در آمده و «دهقانان» یعنی اشراف زمین دار و ماموران سابق ساسانی به اسلام گرویده بودند. اما ماوراءالنهر در این دوره یکصد و چند ساله پیوسته ناآرام بود. چه مردم و چه پادشاهان و حکمرانان بومی و ایرانی زبان این منطقه هرگاه فرصتی می یافتند، یا خود در برابر اعراب مقاومت می نمودند و یا دسته های مسلح قبایل ترک را برای دفاع از خود دعوت می کردند. در جریان زوال و نهایتا سرنگونی امویان، دوباره امید استقلال میان مردم بومی ایرانی زبان از جمله حکمرانان بومی، تاجران و «دهقانان» منطقه قوت گرفت و همزمان، همه جریان های سیاسی، دینی و قومیِ ناراضی نیز فعال تر شدند.
در این دوره شاهد ده ها جریان و جنبش کوچک و بزرگ مخالفت با امویان در خراسان و ماوراءالنهر هستیم که بعدا مدتی در اوایل عباسیان نیز ادامه یافت.
این جنبش ها را نمی توان با قطعیت به این یا آن مذهب، قوم و یا جریان مشخص سیاسی نسبت داد، اگرچه در هر کدام از این حرکات می توان این و یا آن رگه و انگیزه مخالفت با نظام اسلامی را مشاهده نمود. مثلا بسیاری از اعراب ناراضی و ساکن خراسان و ماوراءالنهر بر ضد دستگاه حاکم عربی مبارزه می کردند و یا موبدان زرتشتی خراسان همراه با حاکمان عربی-ایرانی مسلمان بر ضد جریان هایی مانند «جنبش به آفریذ» که یک موبد شورشگر بود عمل می نمودند که گویا در نیشابور ادعای پیامبری کرد، اما با خواهش موبدان سنتی زرتشتی از سوی ابومسلم سرکوب گردید. سرگذشت کوتاه به آفریذ را در بخش گذشته شرح داده بودیم.
پس از قتل ابومسلم این شورش ها افزایش یافت و برخی از این جنبش ها جنبه اعتراضی به قتل ابومسلم توسط خلیفه دوم عباسی منصور را نیز در بر داشتند.
یکی از این جنبش ها بلافاصله پس از قتل ابومسلم در همان منطقه نیشابور شعله ور شد و رهبرش یک موبد دیگر زرتشتی به نام «سونپاد» و یا «سینباد» بود. او گروهی را دور خود جمع کرد و حتی به ری حمله ور شد و در آنجا از سوی لشکری که خلیفه فرستاده بود، مغلوب گردید و بعد به طبرستان (مازندران و گیلان کنونی) گریخت، اما از سوی اسپهبد طبرستان به قتل رسید. اطلاعات دقیقی درباره جنبش سونپاد در دست نیست، اما بنا به اطلاعات جسته و گریخته و اغلب متضادی که در منابع مختلف موجود است، سونپاد با ابومسلم رابطه داشته و پس از مرگ ابومسلم، دست به شورش زده است. از سوی دیگراگرچه اکثر طرفداران سونپاد هم مانند خود او زرتشتی بودند، اما برخی از مخالفین مسلمان و یا غیر زرتشتی دولت عباسی نیز به صفوف او پیوسته بودند[1].
شورشگر دیگر «اسحاق تُرک» نام داشت که چون قبلا با سفارش ابومسلم برای اشاعه اسلام به میان قبایل ترک در دشت های آسیای میانه رفته بود، به او لقب «ترک» داده بودند[2]. اسحاق از ماوراءالنهر برخاست و جنبش او از آن جهت به جریان سونپاد شبیه بود که گویا او در تبلیغات خود بر شخصیت و رسالت ابومسلم به عنوان «مهدی موعود» تاکید می نمود که از سوی زرتشت آمده بود تا دین باستانی ایرانیان را احیاء نماید. به نظر فرای[3] شاید بتوان اندیشه های اسحاق ترک را التقاطی از باورهای مشترک زرتشتی و شیعه افراطی مانند ظهور یک منجی غایب شمرد. همچنین، اعتقاد به «تناسخ» و یا انتقال روح انسان به موجودات دیگر نیز در منابع اسلامی به اسحاق ترک نسبت داده شده است. باید در نظر داشت که نسبت دادن باور به تناسخ در آن دوره اسلام تبدیل به وسیله ای برای تکفیر و ملحد شمردن انسان ها شده بود. جنبش اسحاق ترک دو سال پس از قتل ابومسلم سرکوب شد، اما طرفداران او چند سال مخفیانه فعالیت می کردند. اصولا پس از مرگ ابومسلم برخی گروه های کوچک و بزرگ با انگیزه های سیاسی و یا دینی مختلف و حتی متضاد باهم، خود را طرفدار او معرفی می کردند. اما تنها موضوع اشتراک نظر آنها این بود که باور داشتند که ابومسلم روزی از غیبت بازگشته، ظهور خواهد نمود. یکی از این جریان ها هم به «جنبش استاذ سیس» شهرت یافت. او هم ظاهرا از طرفداران به آفریذ بود. از افکار سیاسی و مذهبی این جریان هم اطلاعات موثقی در دست نیست. فقط گفته می شود که گویا استاذ سیس هم می خواست انتقام خون ابومسلم را بگیرد. بالاخره این جنبش هم در سال های 767-768 م. سرکوب گردید.
یکی دیگر از مهم ترین این جنبش ها عبارت از قیام «سپید جامگان» به رهبری هاشم بن حکیم ملقب به «ابن مُقنّع» (یعنی «نقاب پوش») از اهالی بلخ بود. هواداران این جنبش غالبا از ماوراءالنهر و مخصوصا سُغد بودند. ابن مقنع از سپاهیان ابومسلم بود که که بعد از قتل او از عباسیان رویگردان شد و قیام نسبتا بزرگی در ماوراءالنهر و بخصوص بخارا و سمرقند برپا کرد و به قول نرشخی حتی «دعوی نبوت»نمود. به گفته ابن خلدون، مقنع که به تناسخ باور داشت، مدعی بود که خداوند ابتدا در جسم ابومسلم و بعد از ابومسلم در جسم خود او یعنی مقنع حلول کرد[4]. مورخین اسلامی نوشته اند که مقنع بعد از کشته شدن هزاران نفر از طرفدارانش در سال 137 ق. همراه با خانواده اش خودکشی کرد و سرِ بریده اش به خلیفه عباسی مهدی فرستاده شد.
طولانی ترین و آخرین جنبش مهم ضد خلافت اسلامی این دوره که اتفاقا نه مانند جنبش های دیگر در شرق ایران، بلکه در آذربایجان اتفاق افتاد، جنبش بابک خرمدین بود که احتمالا در سال 816 م. آغاز یافت و اقلا بیست سال طول کشید تا در دوره خلافت معتصم عباسی سرکوب گردید. مورخین اسلامی در باره این جنبش بیشتر از جریانات دیگر مخالف خلافت نوشته اند، اما کم و کیف این جنبش نیز مانند دیگر حرکات سیاسی و یا دینی آن دوره نا روشن است. در این موضوع نیز افسانه و گمان با تاریخ واقعی در آمیخته است. به نظر فرای از جمله گمانه زنی هایی مبنی بر اینکه جنبش بابک ماهیتی زرتشتی و یا نوع بخصوصی از آیین مزدک با ماهیتی سوسیالیستی داشته را «به سختی می توان پذیرفت»[5].
ماهیت و انگیزه اصلی و واقعی شورشیان در این جریان های فرقه ای که تقریبا در سراسر دوره امویان و صد سال نخست عباسیان در خراسان و ماوراءالنهر (و به مراتب کمتر در مابقی ایران و خاورمیانه) بروز نمود، دقیقا معلوم نیست. از سوی دیگر نمی توان این واقعیت را نیز از نظر دور داشت که تقریبا همه منابع و مورخین اسلامی علی الاصول مخالف این جریانات شورشی بودند و نمی توان از آنها انتظار رعایت کامل انصاف در شرح این شورش ها را داشت. با اینهمه، احتمالا انگیزه های غیر اسلامی و یا ضدعربی و دیگر تمایلات فرقه ای و محلی نیز با این قبیل جنبش ها مخلوط شده بودند. به هر حال، آنچه که در همه این جریانات مشترکا و به صورت آشکار به نظر می رسید، مخالفت با دستگاه خلافت اموی و سپس عباسی و التقاط اندیشه های مذهبی و سیاسی با اهداف سیاسی بود.
اما با سرکوب شورش های جدی و تحکیم سیاسی و اقتصادی دولت عباسیان که بخصوص با خلافت هارون الرشید (786-809 م.) آغاز شد، اوضاع مجموع امپراتوری اسلامی و از آن جمله ماوراءالنهر تغییر یافت. از نقطه نظر خراسان و ماوراءالنهر باید گفت که نیروی ترک ها به عنوان یک دولت ایلی، اما سازمان یافته و مسلح از بین رفته بود. چینی ها هم که در جنگ تالاس شکست خورده بودند، دیگر نقطه امیدی برای حاکمان و دهقانان ماوراءالنهر نبودند. از سوی دیگر هرگونه شورش و سرکشی از سوی امویان و بعد ها عباسیان با سرکوب شدید و محرومیت از امتیازهای اجتماعی نظیر آنچه که برای اشتغال و تجارت لازم بود، روبرو می شد. «رفته رفته ایرانیان (ماوراءالنهر، -م) بیشتر و بیشتر می فهمیدند که تنها راه پیشرفت، همکاری با فاتحان عرب است و این هم بدون شک روند پذیرش اسلام را بخصوص در میان دهقانان زمین دار تسهیل می نمود، هرچند پذیرش اسلام غالبا دلایل سیاسی هم داشت. مناسب ترین راهی که باقی مانده بود «مصالحه با دودمان جدید عباسی و اطاعت از آنان بود»[6].
این برای خراسان و ماوراءالنهر که دیگر به بخشی از امپراتوری اسلامی تبدیل شده بود، آغاز دوران آرامش و پیشرفت نسبی به شمار می رفت. البته باید در اینجا در کاربرد تعبیرهای «آرامش» و «پیشرفت» جانب احتیاط را در پیش گرفت.
مشکل دیگر در آن بود که امویان خود را هم به عنوان عرب و هم به عنوان قبایلی که به آن تعلق داشتند، از دیگران و بخصوص «اعاجم» یعنی عجم ها (تعبیری که در سرزمین های شرقی امپراتوری اصولا در مورد ایرانیان به کار برده می شد)، به مراتب بالاتر می شمردند و به «موالی» یعنی نو مسلمانانی که عرب نبودند، با دیده انسان های درجه دوم ، یعنی طبقه ای میان اعراب و بردگان می نگریستند.
ظاهرا به خاطر این و تحولات مشابه است که خراسان و ماوراءالنهر تبدیل به مرکز مبارزه با خلافت امویان در جهان اسلام گشت. آنگونه که در بخش های گذشته دیدیم، جنبش و نیروی مسلح اصلی که دودمان امویان را، هم از راه تبلیغات و هم از طریق درگیری های نظامی سرنگون نمود و عباسیان را بر سر کار آورد، تحت رهبری ابومسلم خراسانی قرار داشت.
در مقابل، عباسیان در مقایسه با پیشینیان خود یعنی امویان نسبت به کسانی که عرب نبودند و بخصوص نسبت به ایرانیان تعامل و تساهل بیشتری داشتند. این سیاست در دوره خلافت هارون الرشید و پسرش مامون مستحکم تر شد.
جاحظ بصری، مورخ عرب از سده های دوم و سوم قمری، دولت امویان را «عربی» و لشکر آنان را «شامی» و در مقابل، عباسیان را «دولتهم عجمیه خراسانیه» (دولتی ایرانی و خراسانی) می نامد[7]. به نظر بارتولد فرق اصلی عباسیان با امویان در خط مشی سیاسی آنان بود. «امویان در درجه نخست و بیش از هر چیز دیگر نمایندگان مردم عرب بودند، درحالیکه عباسیان می خواستند دولتی بنا کنند که هر دو ایالت آن که اهالی یکی عبارت از اعراب و دیگری عبارت از ایرانیان بود، حقوق برابر داشته باشند»[8].
از نگاه سازمان دولتی و مالی، خلیفه های عباسی نظام اداری ساسانیان را مُدل دلخواه و ایده آلی برای خود می دانستند. جاحظ در همین دوره در رساله خود موسوم به «مناقب التُرک» نوشته بود «اهل چین در صناعت، یونانیان در حکمت و آداب، آل ساسان در دولت داری و ترک ها در جنگ برتر از دیگرانند»[9]. نمونه های اداره دولتی ساسانی را به عنوان مثال می توان در رابطه با تقسیمات اداری دولت عباسیان مشاهده کرد. احتمالا با همین انگیزه بود که از همان دوره خلیفه دوم عباسی، منصور، مقام و منصب وزارت در دستگاه عباسیان رایج گردید و در عمل بسیاری از اعضای خانواده ایرانی برمکیان بلخی که خود را از نوادگان دولتمردان نیمه افسانه ای «بزرگمهر» از دوره ساسانیان می شمردند، به مقام وزارت و دیگر مشاغل مهم اداری منصوب شدند. مهم ترین و پردرآمد ترین شاخه دولت اسلامی یعنی «دیوان الخراج» که مسئول جمع آوری مالیات و خراج (مالیات بر املاک) بود، مدت ها تحت مدیریت برمکیان قرار داشت، تا اینکه خلیفه هارون الرشید شروع به تصفیه و حتی سرکوب برمکیان نمود. ضمنا برمکیان در دستگاه خلافت عباسی نقش مهمی در جنبش تالیف و ترجمه آثار فارسی و یونانی به عربی نیز داشتند.
از نگاه علمی، فلسفی و دینی نیز در دوره خلافت هارون الرشید و بخصوص مامون، جریان فکری «معتزله» نفوذ زیادی پیدا کرد. برخلاف فقیهان سنتی و «اهل حدیث» که رعایت مطلق حدیث های صحیح و معتبر پیامبر و صحابه را برای پیروی از اسلام لازم و حتی برای همه جوانب زندگی مسلمانان کافی می دانستند، طرفداران «معتزله» به عقل و خرَد انسانی برتری می دادند و حتی بر آن بودند که در صورت تعارض میان حدیث و خرَد، باید جانب خرَد را گرفت. از این جهت تا پایان دوره خلافت معتصم و حتی واثق (847 م.) جریان فکری معتزله بر دستگاه خلافت حاکم بود و حتی ابعاد تندی مانند بازجویی های خشونت آمیز و حبس و شکنجه مخالفین جریان معتزله را به خود گرفته بود.
عباسیان و حکومت های ایالتی وابسته به آنان پژوهش های آزاد علمی و فلسفی و همچنین ترجمه آثار یونانی، سریانی، پارسی میانه و سانسکریت به عربی را تشویق می نمودند. این هم یکی از دلایلی بود که به دوره خلافت هارون الرشید تا صدوپنجاه تا دویست سال بعد نام «دوره طلایی دانش دراسلام» داده شده است. خود مامون که چهره شاخص جنبش تشویق و ترغیب شکوفایی علمی و فلسفی در تاریخ اسلام به شمار می رود، شخصا به ترجمه های عربی از آثار مهم تمدن های کلاسیک نظارت می نمود. اما پس از مامون و جانشینان او معتصم و واثق، خلیفه های عباسی به مخالفت با جریان معتزله و حمایت قاطع از محافظه کاری مذهبی و سنتی برخاستند. با این حال شکوفایی ادبیات، دانش و فلسفه، با وجود اختلافات سیاسی و مذهبی مختلف در سراسر امپراتوری، حدود یکصد سال دیگر نیز ادامه یافت. از این جهت شاید بتوان «دوره طلایی» و یا «عصر زرین» دانش در اسلام را یک دوره دویست-سیصد ساله از سال 800 تا 1100 م. دانست.
در این دوره شکوفایی تمدن، در کنار بغداد که پایتخت امپراتوری بود، بخصوص خراسان و ماوراءالنهر مقام ویژه ای یافت. این ولایات خلافت در دوره مزبور تبدیل به مراکز مهم علم، صنعت، هنر، شعر و ادبیات، ریاضیات، نجوم و فلسفه شدند. این، همان دوره محمد خوارزمی، ابو نصر محمد فارابي، ابوالفضل بلعمی، ابوعبدالله رودکی، ابوعلی سینا، ابوریحان بیرونی و ده ها دانشمند، شاعر، فیلسوف، فقیه و حکیم دیگر است. در درخشندگی این دوره ماوراءالنهر و خراسان، دودمان های ایرانی نیمه مستقل و یا عملا مستقلی مانند طاهریان، صفاریان و سامانیان و بعد ها آل بویه نقشی اساسی ایفاء کرده اند.
با انزوای جریان معتزله و دست بالا گرفتن تدریجی فقیهان مطلق گرای اهل کلام، حدیث و سنت مانند امام غزالی، رونق دانش و فلسفه در خراسان و ماوراءالنهر نیز به تدریج رو به افول گذاشت و این طرز تفکر حاکم گردید که همه پاسخ ها به همه پرسش های گذشته، حال و آینده در قرآن کریم و احادیث صحیح پیامبر اسلام و اصحاب او داده شده است و باید برای درک آن به فقها و عالمان دینی مراجعه کرد وگرنه به علم و دانش عالمانی مانند ابن سینا، رازی، بیرونی و فلاسفه و دانشمندان یونان و چین و هند و روم نیاز چندانی نیست. «دوره طلایی اسلام» در نهایت با اوج گرفتن انتقاد و حتی تکفیر و در نتیجه مهاجرت و سرگردانی دانشمندان و فیلسوفانی مانند ابن سینا و ابوریحان بیرونی در قرن یازدهم به پایان رسید.
در فصل بعد در این مورد کمی بیشتر سخن خواهیم گفت. اما فعلا به خصوصیات دوره عباسیان و تاثیر آن بر خراسان و ماوراءالنهر برگردیم.
استقلال تدریجی از اعراب
دوره عباسیان، مرحله کاهش نقش دولت مرکزی در اداره ولایات امپراتوری بود. شرایط عینی نیز خلفای بغداد را ناچار می کرد که اِعمال سیاست اداری از مرکز را به نفع ولایت ها و اقوام غیر عرب نرم تر کنند. چاره دیگری هم نبود. در بغداد نشسته، اداره کردن تونس در آفریقا و یا ماوراءالنهر در آنسوی خراسان آسان نبود و پس از مدتی خلیفه های پرقدرت نیز نمی توانستند در مقابل سرکشی و خودمختاری حاکمان و سلاطین محلی بخصوص در ولایات دور دست اقدام موثری بکنند.
یک نمونه مشخص این روند آن بود که تعیین حاکمان عرب به ولایت ها از سوی خلیفه در بسیاری ولایت ها مانند خراسان و یا مصر به کنار گذاشته شد. خلفا پذیرفتند که به جای انتصاب موقتی حاکمان عرب برای چند سال و سپس تغییر آنها، افراد با نفوذ و قدرتمند بومی و محلی حاکم ولایت ها شوند و حتی این افراد حکومت خود را به صورت موروثی مستحکم کنند، یعنی حکومت، مانند خود خلافت دولت مرکزی، از پدر به پسر بگذرد و اگر این حاکمان محلی خواستند، فرزندان و نزدیکان خود را نیز به حکومت های محلی سرزمین خود منصوب کنند.
اما در ظاهر، پادشاهان محلی همچنان نماینده خلیفه در ولایت خود بودند. از این جهت آنان خطبه به نام «امیرالمومنین» یعنی خلیفه می خواندند و انتظار می رفت که آنان هر سال بخشی از مالیات و خراج جمع آوری شده خود را همراه با هدایای دیگر برای خلیفه بفرستند.
برای ایران و ماوراءالنهر، تاسیس و قدرت گرفتن حکومت های محلی و در عمل مستقل از خلافت، احتمالا مهم ترین فرق دوره امویان و عباسیان است.
چند فرق بارز و مهم دیگر نیز میان امویان و عباسیان وجود داشت.
با برآمدن عباسیان، نقشی که طایفه های عرب مستقیما در امور سیاسی خراسان و ماوراءالنهر داشتند، از میان رفت. این بدان معنا نیست که اعراب به موطن خود در عراق، شام و یا حجاز بازگشتند. اما صرفا عرب بودن، دیگر امتیاز چندانی نبود. پس از عباسیان و درست ترش پس از مسلمان شدن اکثریت مردم خراسان و ماوراءالنهر، تفکیک و تمایز مردم، دیگر برپایه عرب و عجم (ایرانی) نبود، بلکه اساسا میان مسلمان و غیر مسلمان بود. زبان نیز تبدیل به وجه تمایز مردم شد: ابتدا میان عرب و عجم (ایرانی) و دیرتر میان ایرانی و ترک[10]. موضوعی که این روند را تقویت می کرد این بود که اعرابی که به خراسان و ماوراءالنهر آمده بودند، اکثرا نه اعراب چادرنشین، بلکه اعراب یکجا نشین بخصوص از بصره و کوفه بودند که مشکل چندانی با زندگی شهری نداشتند. آنها به تدریج با زنان بومی این منطقه ازدواج کردند و با ایرانیان آمیزش یافتند. چند نسل بعد، نوادگان آنها همه ایرانی شده بودند.
می دانیم که در دوره امویان و بخصوص در عراق تعبیر «مولی» (جمع: «موالی») به معنی غیر عربی که تازه مسلمان شده و ارباب عرب داشت، رایج بود. اینها اصولا بردگانی بودند که در جنگ و یا به مناسبت دیگری اسیر افتاده یا خریداری شده و پس از اسلام آوردن، آزاد گردیده و همچنان به «ارباب» عرب خود وفادار مانده بودند. مثلا زید بن حارث جزو موالی پیامبر اسلام بود که خود پیامبر آزادش کرده بود. به همین ترتیب جد ابوحنیفه نعمان بن ثابت فقیه معروف و بنیانگذار شاخه حنفی تسنن و همچنین احتمالا ابومسلم خراسانی نیز از «موالی» بودند. بعد از اسلام آوردن اکثریت مردم غیر مسلمان سرزمین های فتح شده و کاهش اسیر گرفتن غیر مسلمانان که با دوره عباسیان همزمان است، دلیلی برای ادامه مقوله ای به نام «مولی» و «موالی» نماند.
نکته دیگر این است که در دوره عباسیان، برای اولین بار پس از هخامنشیان، همه ایرانی زبانان از آذربایجان و همدان و فارس گرفته تا هرات و کابل و سمرقند در یک دولت سیاسی واحد یعنی خلافت اسلامی عباسی گرد آمدند در حالیکه در دوره ساسانیان با وجود نزدیکی فرهنگی و زبانی، چنین وحدت سیاسی میان ایران و ماوراءالنهر وجود نداشت. در نتیجه روابط و تاثیر متقابل ایرانیان به همدیگر فزونی یافت، اما آنچه که باعث پیوند همه مردم بود، در درجه نخست نه ایرانی بودن، بلکه اسلام بود که به همه آنها یک هویت مشترک می بخشید.
نتیجه دیگری که در کنار کسب هویت مشترک مذهبی ناشی از دولت واحد اسلامی در دوره عباسیان عاید ایرانیان گردید و برای آنان اهمیت فوق العاده ای داشت، این بود که زبان پارسی (به عربی: فارسی) معاصر همزمان در ماوراءالنهر و سپس ایران گسترش یافت. این زبان «فارسی معاصر» که «فارسی دری» و یا تنها «دری» (یعنی «درباری») هم نامیده می شد، نه کاملا فارسی باستان سرزمین پارس بود و نه فارسی میانه یعنی زبان مشترک و کتبی دوره ساسانیان که خود آمیزه ای از پارسی جنوب و مادی غرب و پارتی شرق ایران بود. عناصر، واژگان و اصطلاحات سُغدی ماوراءالنهر و دیگر لهجه های ایرانی به آمیزه پیشا اسلامی فارسی میانه علاوه شد، با واژگان و اصطلاحات عربی غنی تر و ساده تر گشت و زبان معاصر فارسی ایرانیان به وجود آمد.
طاهریان
دودمان های طاهریان و صفاریان و سامانیان در شرق و آل بویه در باقیمانده سرزمین های ایرانی، چند نمونه از حکومت های محلی بودند که در قرن نهم و دهم بر سر کار آمدند. فتوحات عباسیان به طرف غرب باعث شد که در آفریقا نیز از این حکومت های محلی ایجاد شود. این دودمان ها در آغازِ روند زوال تدریجی خلافت عباسیان و در عین حال زیر چتر آنان بر سرکار آمدند و سپس در عمل استقلال بیشتری یافتند.
در اینجا از شرح آل بویه که حدود صد و بیست سال (932-1055 م.) بر سرزمین های مرکزی و غربی ایران حکمرانی نمودند و بعد ها با کسب قدرت در عراق و بغداد، حتی خلیفه را عملا از بعضی صلاحیت ها و اختیارات دولتی و به همان نسبت مصالح و منافع دنیوی محروم نمودند و یا دودمان های کوچک و کم اهمیت تر شمال غرب ایران عجالتا صرفنظر می کنیم. سه دودمان دیگر یعنی طاهریان، صفاریان و سامانیان در این نوشته برای ما مهم تر هستند، چرا که خاستگاه و حیطه اصلی حاکمیت آنها خراسان، ماوراءالنهر و سیستان است. در میان این سه دودمان نیز از نگاه مدت حکومت، حیطه حکمرانی و اهمیت نقشی که ایفاء کرده اند، باید تمایز قائل شد. همچنین مقدمتا باید مدت و دوره حکمرانی هر یک از این سه دودمان را نیز که به تفکیک موارد، طاهریان 821-873 م.، صفاریان 861-1003 م. و سامانیان 875-1005 م. می باشد، در نظر گرفت.
در ابتدا، طاهریان با خدماتی که بنیانگذار آن، طاهر بن حسین، به خلیفه عباسی مامون کرده بود، به اصطلاح «از بالا» صاحب مقام های ارشد در حکومت خراسان شدند و در عین حال لا تشویق مامون، زمینه حکونت های محلی آل سامان را در ماوراءالنهر فراهم آوردند. از سوی دیگر یعقوب لیث صفاری چهل سال پس از طاهریان با شورشی در وطن خود، سیستان، چند حکومت محلی را از دست طاهریان در آورده، حاکمیت خود را برای مدتی حتی تا خود عراق گسترش داد. اما حکومت صفاریان دیری نپائید. جانشینان یعقوب لیث ابتدا از فرماندهان خلیفه و سپس از امیر اسماعیل سامانی شکست خورده، حکومت را از دست دادند. سامانیان، به نوبه خود، در زمان طاهریان از حکومت شهر های کوچک و بزرگ ماوراءالنهر شروع کردند و دیرتر بر اثر زوال دولت طاهریان، به حکومت خراسان و ماوراءالنهر رسیدند.
چگونگی پیشرفت طاهریان و سامانیان کم و بیش مانند پیروزی و درخشیدن ابومسلم خراسانی بود که 70-80 سال پیش از آن، رهبری نهضت ضد اموی در خراسان و سپس در خود عراق را به عهده گرفته و در عزل آخرین خلیفه اموی و قدرت گرفتن عباسیان نقشی کلیدی ایفاء کرده بود.
این بار هم طاهر بن حسین که تبارش از دهقانان با نفوذ خراسان و خود او از سرداران مأمون، فرزند خلیفه هارون الرشید و حاکم خراسان بود، نقش یاری رساننده به مامون را برعهده گرفت تا وی را به مقام خلافت بنشاند.
در دوره زمامداری هارون الرشید، خراسان بخاطر اهمیت اش مدتی حکومت ایالتی و اقامتگاه خاص ولیعهد خلیفه بود، تا او در این ایالت ضمن آموزش های لازم برای وظیفه اصلی خلافت آماده شود. از این جهت مامون که مادرش کنیزی ایرانی از بادغیس (در افغانستان کنونی) بود، سال ها به عنوان یکی از ولیعهدهای هارون الرشید، مقیم مرو و حاکم خراسان بود.
هارون الرشید، وصیت کرده بود که پس از مرگش، امین، فرزند دیگر او خلیفه شود و مامون ابتدا حاکم تام الاختیار خراسان بماند، اما بعدا او نیز خلیفه شود. اما پس از مرگ هارون الرشید، امین خواست برادرش مامون را از حق جانشینی بعدی پدر محروم کرده، فرزند خود را ولیعهد اعلان کند. با این ترتیب جنگ میان دو برادر در گرفت و به جنگ داخلی در خلافت عباسی منجر شد. طاهر بن حسین به کمک نیروهای خراسانی خود، امین و طرفداران شامی او را شکست داد و امین را نیز به قتل رسانید. با این ترتیب مامون بر تخت خلافت نشست.
طاهر بن حسین تا مدت ها از سردمداران دستگاه خلافت مامون در بغداد باقی ماند، اما بنا بر بعضی روایات، بخاطر نارضایتی مامون از قتل برادرش توسط طاهر بن حسین روابط آن دو به سردی گرایید، تا اینکه بالاخره طاهر بن حسین با عنوان حاکم خراسان به مرو رفت و پس از مدتی درگذشت. با اینهمه چهار نسل از طاهریان بر خراسان حکومت کردند.
برخی از تاریخ نگاران، همین موروثی شدن حاکمیت یک ایالت زیر چتر امپراتوری عباسی را دلیل استقلال طلبی و «رجعت سیاسی مردم ایران» دویست سال پس از سقوط امپراتوری ساسانی دانسته اند. مثلا اشپولر می نویسد که با تاسیس دولت طاهریان «عملا در خاک ایران نخستین سلسله سلاطین ایرانی تشکیل یافت: یعنی رجعت سیاسی ملت ایران شروع شد»[11]. دلایل دیگری که در این خصوص آورده می شود، نبودن نام خلیفه در برخی سکه های دوره حکومت طاهر بن حسین در خراسان و ضمنا این است که به نقل از برخی منابع تاریخی، طاهر بن حسین مدتی پس از بازگشت به خراسان، در خطبه های خود نامی از خلیفه نبرده است. اما مورخین دیگر مانند باسورث و فرای با این نظریه که طاهریان آغازگر «احیای دولتداری ایرانی» در درون خلافت عربی بودهاند، موافق نیستند. از نگاه آنان موروثی بودن حکومت های محلی و ایالتی مانند خراسان بیشک پدیده ای جدید بود. اما در آن دوره نیز بسیاری از خانواده های پرنفوذ و قدرتمند سعی می کردند اختیارات و مقام های بالایی را که داشتند به نسل های بعدی در خانواده خود منتقل نمایند و این محدود به ایرانیان نبوده است. از جمله فرای شهر قم را مثال می آورد که در آن دوره، یک طایفه عرب به صورت موروثی امور آبرسانی شهر را در دست داشته است[12].
به نظر میرسد اکثر سردمداران طاهری با اعراب و فرهنگ و زبان عربی آمیخته شده بودند. آنها مسلمانان پایبندی بودند که تبعیض های قومی مانند عرب و ایرانی برای آنها خلاف اصول اسلام بود. بدون شک طاهریان امیرانی نجیب زاده و تحصیل کرده بودند که از علم و فرهنگ پشتیبانی نموده و احتمالا در زندگی خود نیز داستان های اساطیری دوره ساسانیان را با اشتیاق می شنیده و بازگو می نمودند. اما آنها از جمله طاهر بن حسین به عربی و آن هم عربی فصیح سخن می گفتند و می نوشتند. طاهریان احتمالا «فرزندان راستین اسلام» شده بودند که «آمیزش جامعه عربی و ایرانی را در یک جامعه اسلامی در نظر داشتند»[13]، فرهنگی فراقومی و فرامذهبی که به گفته فرای دیرتربه بوته فراموشی سپرده شد.
چرا خراسان و ماوراءالنهر؟
چرا خراسان و ماوراءالنهر در سال 750 میلادی مرکز مقاومت و سپس انقلاب بر ضد حاکمیت امویان شد؟ به جز جنبش بابک خرمدین در آذربایجان اکثر جنبش های ضد خلافت از شرق بپا خاستند. بدون شک دوری خراسان از مرکز خلافت اموی یعنی دمشق و کلا شام نقش مهمی در پیشگامی خراسان داشت. اما اهمیت خراسان به ابومسلم و سرنگونی امویان و بر سر کار آوردن عباسیان محدود نمی شد.
چند سال پس از قتل ابومسلم خراسانی، خلیفه منصور در سال 762 م. با کمک خراسانیان و بخصوص خانواده برمکیان بلخ پایتخت جدید دولت نوبنیاد عباسی یعنی بغداد را در نزدیکی پایتخت سابق ساسانیان یعنی تیسفون بنیاد نهاد. مدت کوتاهی بعد فرماندهان و سیاستمداران ایرانی که غالبا از خراسان و ماوراءالنهر بودند، در به قدرت رسیدن خلفای معروف و موفق عباسی یعنی هارون الرشید و مامون و اداره دولت و لشکر خلافت عباسی نقشی کلیدی ایفاء کردند. در این دوره که از نظر شکوفایی علم و فلسفه به «دوره طلایی اسلام»[14] معروف شده است، چه از نظر تعداد و چه به جهت وزن و اهمیت جهانی، شخصیت ها و کتب علمی، فلسفی مورخین، دانشمندان و فیلسوفان ایران و بویژه خراسان و ماوراءالنهر سهم برجسته ای داشتند. همچنین می دانیم که نخستین دولت های ایرانی طاهریان و سامانیان که به تدریج پرچم استقلال از بغداد را برافراشتند، از خراسان و ماوراءالنهر برخاسته بودند. در نهایت در خراسان و ماوراءالنهر و در عین حال سیستان و مناطق مرکزی ایران بود که فارسی میانه و یا پهلوی دوره ساسانیان، با تشویق و ترغیب دولت های بومی طاهری، صفاری و سامانی و بعد آل بویه ساده تر شده، با عربی مخلوط و غنی تر گشته و تبدیل به زبان فارسی معاصر گردید.
بدون شک نمی توان همه این تحولات را به حساب دوری خراسان و ماوراءالنهر از دمشق یعنی مرکزسیاسی-نظامی و اداری خلافت گذاشت. بودند سرزمین هایی که از دمشق بسیار دورتر بودند، اما چنین کارنامه ای نداشتند.
مورخین متعددی در این باره نظرات متفاوتی ابراز داشته و در کنار عامل طول مسافت و سختی کنترل این سرزمین ها از سوی مرکز خلافت، عوامل محتمل و مهم دیگری را نیز برشمرده اند که مطمئنا هر یک از آنها در مراحل مختلف تاریخی به درجات گوناگون در ایجاد نقش برجسته خراسان و ماوراءالنهر در تاریخ این سرزمین تاثیر گذار بوده است.
آیا از این جهت میان سرزمین های شرقی و غربی ایران فرقی موجود بود؟ یک فرق اساسی به طرز رفتار اعراب با مردمان این مناطق بعد از فتح آنجا و غلبه بر آنان بوده است. بی رحمی های قتیبه را همه مورخین اسلامی یادآورشده و تکرار کرده اند. اما از همان نخستین حمله های اعراب به خراسان و ماوراءالنهر یعنی حتی تا قبل از قتیبه نیز تاریخ فتوحات اعراب در شرق اصولا شرح قتل و غارت مردم، قبول صلح در مقابل خراج و «مال الصلح» سنگین و اسیر گرفتن آنان بوده و این روند با فرستادن هر حاکم جدید از سوی خلیفه و حکمرانان او از نو تکرار شده است. برای نمونه فصل «فتح های خراسان» در «فتوح البلدان»[15] اثر احمد یحیی بلاذری که عبارت از شرح فتوحات اعراب در مرو، نیشابور، طوس و سرخس تا بلخ، هرات و ترمذ تا بخارا و خوارزم و سمرقند است، چیزی جز توصیف جنگ و گریز، غارت، قتل، جزیه و بستن پیمان صلح به شرط پرداخت پول هنگفت و اختلافات بر سر تقسیم غنیمت و خراج نیست.
بعلاوه اگر نظر مورخین اسلامی را مبنای قضاوت قرار دهیم، باید بگوییم که ظاهرا چه در قزوین و اصفهان، چه ری و همدان و آذربایجان، درجه خشونتی که اعراب در دوره امویان برای استقرار حاکمیت خود اعمال کرده اند، به پای آنچه که درباره خراسان و بخصوص ماوراءالنهر روایت شده، نمی رسد. از این جهت به نظر می رسد که مردم خراسان و ماوراءالنهر در آن دوره اصولا باید نسبت به مهاجمین عرب نرمش ناپذیرتر از دیگر ایرانیان بوده باشند. یک احتمال دیگر هم شاید آن باشد که وقتی اعراب ده سال پس از سرنگون کردن ساسانیان و فتح غرب و مرکز ایران و سیستان و بالاخره خراسان نهایتا به مرزهای ماوراءالنهر یعنی رود آمو یا جیحون رسیدند، دیگر در جلب ایرانیان به اسلام چندان ذینفع نبودند، بلکه در درجه اول دغدغه کسب غنیمت و غارت و تصاحب مال و ثروت را داشتند[16]. از سوی دیگر به هر میزان که قبول اسلام در میان ایرانیان افزایش می یافت و به هر مقدار که اعراب با مردم نو مسلمان و بومی ایرانی اختلاط می یافتند، درآمد اعراب نیز از بابت جهاد و غنیمت کاهش پیدا میکرد و اختلافات و مناقشات جدید تری را باعث می شد. البته کم و بیش مشابه همین تحولاتی که در شرق بود، در سرزمین های غربی و مرکزی ایران نیز مشاهده شده است، اما شدت و حدّت این دو به دلیل عوامل مختلف سیاسی، اجتماعی و حتی مذهبی متفاوت بوده است.
آنگونه که در فصل های گذشته آوردیم، تعداد اعرابی که به خراسان و ماوراءالنهر کوچ کرده و در این سرزمین ها ساکن شدند، نسبت به دیگر سرزمین های ایرانی بیشتر بود. آنان عمدتا در مراکزی مانند مرو، نیشابور، بلخ و بخارا می زیستند. بخشی از این اعراب مهاجر به کارهای دینی، تجارت و یا کشاورزی می پرداختند و عده قابل توجهی از آنان نیز در صفوف لشکریان خلافت و یا دسته های مسلح خودسر فعالیت می کردند. اینگونه گذران زندگی اعراب مهاجرمی توانست همزمان به نفع و یا ضرردستگاه خلافت تمام شود. گاهی در عراق یا خراسان میان قبایل و طوایف مختلف عرب در انتصاب برای حکومت خراسان و ماوراءالنهر و یا کسب مقام ها و مشاغلی مانند «عامل» یا همان مامور اجرایی و جمع آوری مالیات، رقابت و کشمکش به وجود می آمد و حتی برای رسیدن به این هدف «هدیه» های گرانبهایی به دستگاه خلافت داده می شد. همین قبیله های رقیب و گاه دشمن یکدیگر وقتی به شرق ایران می آمدند، رقابت ها و دشمنی های خود را نیز به همراه می آوردند یا در خود خراسان و ماوراءالنهر اینگونه اختلافات میان آنان شعله ور می شد که این هم باعث نزاع های خونین میان آنها می گشت و مردم بومی به این مناقشات کشیده می شدند. نتیجه این وضع آن بود که در دستگاه امویان و سپس عباسیان، خراسان و ماوراءالنهر به عنوان ولایات ناآرام و شورشگر شهرت یافته بود.
برخی مورخین نوشته اند که در امپراتوری ساسانی، سازماندهی دولتی و دینی شرق و غرب کشور از یکدیگر فرق داشت. در غرب و مرکز، یعنی مثلا ولایاتی مانند همدان کنونی، پارس، اصفهان، ری (تهران کنونی) و آذربایجان حاکمیت و سازمان دولتی و همچنین قدرت و نفوذ موبدان زرتشتی که مستقیما دولت ساسانی را حمایت می نمودند، آشکارا از ولایات شرقی امپراتوری مانند سیستان، خراسان و بخصوص ماوراءالنهر محکم تر و منسجم تر بود و به همین جهت تسلیم ولایات غربی به اعراب سریع تر از مثلا خراسان و ماوراءالنهر انجام گرفت که در کنار حضور کمرنگ تر دولت و ارتش مرکزی، صاحب سنت و نفوذ چشمگیر ادیان و آیین های دیگری مانند دین مسیحیت و آیین بودا بودند[17]. می دانیم که شهرهای مهم مرزی مانند مرو، هرات، خوارزم و یا سمرقند و بخارا در کنار پیروی از مزدیسنا، تبدیل به مراکز آیین بودا و شاخه نسطوری مسیحیت در دولت ساسانی هم شده بودند و نسبت به تکثر ادیان از مناطق غربی ایران تساهل و تعامل بیشتری داشتند. بنظر فرای این موضوع شاید دلیل اساسی این امر بوده که بعد از فتح ایران، اکثر شورش های ضد عربی و یا احتمالا ضد اسلامی نه در غرب، بلکه در شرق دولت مغلوب ساسانی رخ داده است[18].
عامل دیگری نیز که در این زمینه موثر بوده، موقعیت جغرافیایی شرق ایران و همجواری مراکز با صحراها و کویرهای آسیای مرکزی بوده که سازماندهی دولتی و نظارت از مرکزی قدرتمند را مشکل تر از غرب ایران نموده است.
تفاوت دیگر و مهم میان شرق و غرب ایران باستان بعد از فتوحات اسلام که احتمالا موجب برجسته شدن نقش خراسان و ماوراءالنهر در این دوره گردیده، حضور قبایل ترک در مرزهای شمالی و شرقی خراسان و ماوراءالنهر بوده است. عاملی که در ابتدا با دست اندازی و کوچ این قبایل به ماوراءالنهر و خراسان آغاز یافته بود، به تدریج با فتوحات و تاسیس حکومت های ترکی غزنویان و سلجوقیان به سوی غرب و حتی تا مرکز خلافت در عراق پیش رفته و گسترش پیدا کرد.
نیروهای ایلاتی و جنگجوی ترک در دشت های آسیای میانه و داخل ماوراءالنهر نیروی بازدارنده مهمی در مقابل توسعه اعراب و اسلام در صد سال نخست به «آن سوی نهر» یعنی ماوراءالنهر و خود خراسان بودند. دسته های مسلح ترک ها که در گذشته همراه با بومیان ایرانی ماوراءالنهر در مقابل اعراب می ایستاد، خود در قرن نهم و دهم اسلام آورد و تبدیل به «بازوی مسلح» اسلام گردید، بازویی که دودمان هایی مانند سامانیان و مشخصا خلفای عباسی به خوبی آن را به کار گرفتند، هرچند خود در نهایت قربانی آن شدند.
اگر دولت ترک های غربی و سپس چینی ها در ماوراءالنهر و دشت های آسیای میانه شکست نمی خوردند و یا اگر ترک ها در پی این شکست ها به اسلام نمی گرویدند، خراسان و ماوراءالنهر چه نقشی در عالم اسلام می داشت؟
آیا می توان حدس زد که شاید مهارت هایی مانند دولتداری و حتی دانش و فنون، درست به خاطر همین عواملی که برشمردیم، در سطح محلی و «دولتشهری»، مثلا در بلخ و مرو، بخارا و خوارزم، بهتر و شکوفاتر از نظام منسجم و مرکزی نجد ایران رشد کرده بود؟ سوال مرتبط دیگر این است که اگر سازماندهی سیاسی و اجتماعی خراسان و ماوراءالنهر نه بر اساس واحد های پراکنده و مستقل دولتشهری، بلکه بر پایه انسجام دولتی مرکزی و سراسری مانند نجد ایران ساسانی می بود و دین زرتشتی در این سرزمین ها نیز مانند نجد ایران ساسانی، در کنار دولتی مقتدر پایه دوم و اصلی دولتداری را تشکیل می داد، تاثیر بعدی آن از جهت نقش خراسان و ماوراءالنهر در دوره اعراب و اسلام چگونه می بود؟
مباحث تاریخی را نمی توان بر پایه اگرها و مگرها و اینکه «چه می شد، اگر فلان طور نمی شد؟» پیش برد. چنین بحث هایی اگرچه می توانند در میان عامه هیجان انگیز باشند، ولی به هر حال از علم تاریخ و واقع گرایی به دور خواهند بود. بحث های مبتنی بر اینگونه فرضیات می تواند برای افراد جذابیت خاصی داشته باشد، هرچند توجیه آنها آسان نیست. با اینهمه، کوشش برای یافتن پاسخ های احتمالی به این سوال ها شاید بتواند به روشن تر شدن دلایل اهمیت خراسان و ماوراءالنهر در چند قرن نخست اسلام یاری رساند.
ابن خلدون و نقش «عصبیّت»
سوال دیگری که میتوان درباره درخشش ویژه خراسان و ماوراءالنهر در دوره عباسیان پرسید، مربوط به چگونگی و چرایی شکوفایی علمی، فلسفی، هنری و نظام اداری ایرانیان به طور اعم و مردم خراسان و ماوراءالنهر به طور اخص در این دوره است. این موضوع دقیقا تحلیل نشده، ولی ما می دانیم که فرماندهان برجسته ای مانند ابومسلم خراسانی، افشین استروشنی، مازیارطبرستانی، یعقوب لیث صفاری، طاهر بن حسین از سلسله طاهریان و یا امیر اسماعیل سامانی و همچنین وزیران کاردانی چون یحیی برمکی از سرزمین های ایرانی دولت عباسی و بخصوص از خراسان و ماوراءالنهر برخاسته اند. بسیاری از مورخین این پدیده را به تداوم سنت و تجربه نظامی و دولت داری ساسانیان ربط داده اند. اما در حوزه های علم و دانش، علوم دینی، فلسفه، تاریخ و جغرافیا و هنر چه؟ کدام شرایط باعث درخشیدن ایرانیان و به ویژه دانشمندان و فیلسوفان خراسان و ماوراءالنهر در این زمینه ها شد؟
چه عواملی باعث شد که پانصد سال بعد، ابن خلدون، فیلسوف بزرگ تاریخ اسلام، در قرن چهاردهم میلادی در شمال آفریقا چنین بنویسد:
«واقعیتی شگفت انگیز است که، به استثنای چند نمونه، اکثر دانشمندان ملت اسلام، چه در علوم دینی و چه در علوم عقلی، عجم (ایرانی[19]، -م.) بودند. (…) همه این دانش ها حائز ملکه (ذهنی، -م) بودند و نیاز بود که آموخته شوند و آنها در زمره صنایع (فنون، -م) به شمار می رفتند و ما پیشتر گفتیم که در فنون، این شهرنشینان هستند که ممارست می کنند و عرب از همه مردم دورتر از فنون است. پس علوم هم (در زمره، -م.) فنون شهرنشینان به شمار می رفت و عرب از آنها و بازار رایج آنها دور بود و در آن دوران مردم شهرنشین عبارت از عجم ها و یا کسانی نظیر آنان بودند، مانند موالی و اهالی شهرهای بزرگی که در آن روزگار در تمدن و کیفیات آن مانند صنایع و پیشه ها از عجم ها تبعیت می کردند، زیرا عجم ها به دلیل تمدن راسخی که از آغاز تشکیل دولت فارس داشتند، بر این امور استوارتر و تواناتر بودند. از آن جمله اند پایه گذاران دستور زبان سیبویه و بعد از او الفارسی و الزجاج که همگی به لحاظ تبار، ایرانی بودند. آنها در محیط زبان عربی بزرگ شدند و آن را (زبان عربی، -م.) از طریق بالندگی خود و آمیزش با اعراب آموختند. آنان قواعدی را (برای دستور زبان عربی، -م.) تعریف کردند و آن را برای نسل های بعدی به صورت علم درآوردند. اکثر علمای حدیث که سنت پیامبر را برای مسلمانان حفظ نمودند نیز از ایرانیان و یا از لحاظ زبان و مهد تربیت ایرانی بودند. همچنین، آنگونه که بخوبی میدانیم، همه فقیهان بزرگ و علمای علم کلام و مفسران از ایرانیان بودند و تنها ایرانیان به حفظ و تدوین آن برخاستند و از این رو مصداق گفتار پیامبر (ص) پدید آمد که فرمود: «اگر علم بر گردن آسمان در آویزد، اهل فارس (ایرانیان، -م.) آن را به دست آورند. (…) و اما علوم عقلی نیز در اسلام پدید نیامد مگر پس از عصری که دانشمندان و مولفان ایرانی برآمدند و کلیه این دانش ها به منزله صناعتی مستقر گردید و بالنتیجه به ایرانیان اختصاص یافت و اعراب از آن دوری جستند و از ممارست در آنها منصرف شدند و تنها ایرانیان مُعرّب (با اعراب آمیخته، -م.) این علوم را ترویج دادند، همچنانکه در فنون دیگر نیز چنین کردند، آنگونه که در آغاز گفته شد. و این وضع همچنان در میان عجم ها و شهرهای آنان ادامه داشت تا روزگاری که ایرانیان و بلاد ایرانی عراق، خراسان و ماوراءالنهر تمدن (شهرنشینی، -م.) خود را حفظ می نمودند. ولی همینکه بلاد مزبور رو به ویرانی گذاشتند و تمدن که از اسرار الهی در پدید آمدن دانش و صنایع است نیز از این بلاد رخت بربست، علم نیز عجم ها را ترک نمود»[20].
ابن خلدون بر آن بود که تمدن، صناعت و کتابت، علوم و فنون کار شهرنشینان است و مردم صحراگرد و بادیه نشین از قبیل اعراب از عهده این کار بر نمی آیند. در مقابل، غلبه بر دولتهای بزرگ به قصد پادشاهی بر آنها و سپس پاسداری از سرزمین های بزرگ و فرمان راندن بر آنها تنها کار قبایل دلیل صحرانشین و بیابانگرد است که به نیروی «عصبیت» (به معنی تعصب و غیرت) به آن دست می یازند، چرا که «هدف عصبیت، چنانکه معلوم شد، غلبه و تسلط برای رسیدن به پادشاهی است»[21]. به نظر ابن خلدون، در این رهگذر کوچ نشینان نسبت به شهرنشینان جسورتر و دلاورتر و همزمان نسبت به آنان به خیر و نیکی نزدیک تر هستند. آنها برعکس شهرنشینان راحت طلب نیستند و از کوچ نمودن و به خطر انداختن آنچه که دارند نمی هراسند، زیرا با حداقل امکانات طبیعی زندگی می کنند و انتظارات زیادی هم ندارند، در حالی که شهریان فاقد این خصوصیات هستند، اما در کار اداره دولت، داد و ستد، آبادانی و عمران، علوم و فنون تبحر دارند. به نظر ابن خلدون، زندگی قبیله ای و چادرنشینی در تاریخ بشری بر زندگی شهری مقدم بوده و شهرنشینی هم ابتدا از چادر نشینی شروع شده، اما این دو یعنی زندگی چادر نشینی و شهرنشینی مکمل یکدیگرند و با زوال زندگی شهری، تمدن نیز از بین می رود. به عبارت دیگر همین «عصبیّت» و یا تعصب و به نوعی همبستگی قومی یک گروه حاکم است که می تواند آن گروه را به شرط فراهم بودن «شرایط معینی» به سوی تاسیس حکومتی قدرتمند رهنمون شود و حتی زمینه یک ایدئولوژی مذهبی را به وجود بیاورد، در حالیکه ضعف این «عصبیت» با تاثیرپذیری از عوامل گوناگون دیگر منجر به زوال اجتناب ناپذیر آن دولت و قدرت گرفتن دودمان و دولت دیگری می گردد که دارای «عصبیّت» قوی تری است.
بسیاری از مورخین سرشناس جهان ابن خلدون را از مهم ترین متفکران فلسفه تاریخ دانسته اند. از جمله آرنولد توین بی انگلیسی «مقدمه» ابن خلدون را که نقل قول های فوق نیز از آن است، «در میان کلیه آثار همه صاحبنظران این حوزه در سرتاسر تاریخ و جهان بیشک بزرگ ترین اثر فلسفه تاریخ در نوع خود» توصیف نموده است[22].
ابن خلدون در همین اثر خود استدلال می کند که دولت ها هم مانند انسان ها «عمر طبیعی» دارند و در نهایت رو به انقراض نهاده و جای خود را به دولت های دیگر با «عصبیتی» بیشتر واگذار می کنند. در همین بستر و نگرش فلسفی و جامعه شناختی است که ظهور اسلام، انقراض دولت ساسانی به دست اعراب مسلمان و بعد ها امویان به دست عباسیان و نهایتا زوال عباسیان به دست ترک ها، ایرانیان آل بویه و سپس ترکان سلجوقی و نهایتا به دنبال آن، سقوط کامل عباسیان توسط مغول ها در «تاریخ ابن خلدون» تبیین و تشریح می شود.
ابن خلدون بر پایه این تفکر همه اقوام و دولت های دوران مورد بحث را به دو گروه بزرگ تر تقسیم می نمود: یکم، آنان که صحرا گرد، بادیه نشین، دلیر و جنگاور بودند و «عصبیت» قومی و یا مذهبی کافی برای حکمرانی و فرمانروایی داشتند و دوم، یکجا نشینان شهری که در اداره دولت، داد و ستد، آبادانی و علوم و فنون گوناگون مهارت داشتند، اما فاقد تعصب، دلاوری و جنگاوری بودند و از فرمانروایان صاحب «عصبیت» و قدرت پیروی می کردند. ابن خلدون اعراب را نمونه گروه اول و ایرانیان را نمونه گروه دوم می نامد، اگر چه بنا به همین نظریه، موقعیت هر گروه وابسته به تحول شرایط اجتماعی و سیاسی تغییر پذیر بوده است. از دیدگاه ابن خلدون، ساسانیان و رومیان پیش از اسلام و اعراب و ترکان پس از اسلام مصداق بارز این فراز و فرود در دولت های مزبور بود. البته این نظریه موقعیت و تحول قدرت اجتماعی و سیاسی اقوام و ملل گوناگون جهان اسلام را در اوایل اسلام در بر میگیرد، در حالی که اوضاع همین اقوام و ملل هفتصد سال پس از اوایل اسلام در دوره ابن خلدون و بخصوص دوران کنونی کلا دچار تحولات ماهوی و به گفته ابن خلدون «اختلاط انساب» یعنی آمیزش تبارها و شهر نشین شدن اکثریت آن اقوام مورد بحث بوده است.
گذشته از این نظریه ابن خلدون، اکثردانشمندان تاریخ تمدن از جمله ویل دورانت[23] گفته اند که رشد و شکوفایی علم، ادبیات، صنعت، فلسفه، هنر و سیاست مانند دولتداری و نظایر آن تنها می توانست در جوامع یکجانشین و شهری آن دوران دنیای اسلام یعنی ایران سابق شامل ایران تاریخی، مصر و روم شرقی (بیزانس) شکوفا شود و نه در جوامع صحراگرد و چادر نشین عربستان و یا آسیای مرکزی. البته در این نیز شکی نیست که وضع یاد شده به تدریج با گسترش شهرنشینی بین اعراب و سپس ترک ها و تبعا اسلام آوردن ترکان و ورود آنان به سرزمین های مسلمان در قرن های نهم و دهم دچار تحولات متفاوت و جدیدی شد.
زیرنویس ها:
[1] Frye: The Golden Age of Persia, p. 128
[2] Barthold: Turkestan, p. 199
[3] Frye: Ibid., p. 129
[4] نرشخی: تاریخ بخارا، ص. 81، همچنین: ابن خلدون، مقدمه (فارسی)، ص. 378
[5]Frye: The Golden Age of Persia, p. 130
[6] Bolshakov, O. G.: Central Asia under the Early Abbasids, in M. S. Asimov and C. E. Bosworth (eds.): History of Civilisations of Central Asia, Vol. 4, Part 2, UNESCO 1998
[7] جاحظ: البیان، ص. 366
[8] Barthold: Turkestan, p. 197
[9] جاحظ: مناقب، ص. 67. در برخی منابع نام این رساله «مناقب الاتراک» هم آمده است.
[10] Frye: The Golden Age of Persia, p. 221
[11] اشپولر: تاریخ ایران در قرون نخستین اسلام،ج دوم، ص. 102
[12] Frye: The Golden Age of Persia, p. 193
[13] Frye: Ibid.
[14] درباره تعابیر «دوران طلایی اسلام» و «دوران طلایی دانش در اسلام» در فصل جداگانه ای بحث خواهیم کرد.
[15] بلاذری: فتوح البلدان، ص. 561-578
[16] Gibb: Arab Conquests in Central Asia, p. 15
[17] Barthold: Turkestan, p. 180
[18] Frye: The Golden Age of Persia, 74
[19] چنانکه خواهیم دید، در آثار ابن خلدون و دیگر مورخین و دانشمندان اسلامی سده های بعد از اسلام، تعبیر «عجم» یعنی غیر عرب، اکثرا به معنی «ایرانی» به کار رفته است. در ترجمه های اروپایی این آثار نیز لفظ «عجم» با ملاحظه جملات پیش و پسی که در آنها به کار رفته «ایرانی» معنی می دهد، مانند «دولت عجمی ساسانیان» (ابن خلدون) و «دولت عجمی و خراسانی» عباسیان (جاحظ). لفظ «عجم» از سوی مترجمین هم به همین ترتیب ترجمه و یا داخل پرانتز آورده شده است. بعلاوه نویسندگان عربی زبان نیز هنگام بحث از ایران قبل از اسلام نام های «فرس» و «فارس» را برای سرزمین ایران و به عنوان صفت ایرانی و فارسی به کار می بردند، ن. :تاریخ طبری و ابن الاثیر درباره دوره پیشا اسلامی.
[20] ابن خلدون: مقدمه، اصل عربی 543-545؛ ترجمه انگلیسی روزنتال 311-315 و در عین حال ترجمه فارسی 330-332. متنی که در اینجا مشاهده می کنید، با در نظر گرفتن اصل عربی و هر دو ترجمه فارسی و انگلیسی اثر آورده شده و در متن نهایی نیز برخی تغییرات جزیی داده شده است.
[21] همانجا
[22] Toynbee: The Study of History, p. 372
[23] Durant: The Story of Civilisations, vol. 1, pp. 1-4
عباس جوادی – نام و تعبیر «تاجیک» به معنی نام بخش مهمی از مردم ماوراءالنهر که فارسی زبان هستند، در اوایل اسلام در ماوراءالنهر متداول شده است. اما ریشه نام «تاجیک» به احتمال قوی از «تازیک» و قبل از آن «تاژیک» فارسی میانه و یا پهلوی می آید که در دوره ساسانیان رایج بود.
در اوایل دوره ساسانیان، ایرانیان تا مدت ها همه اعراب را تازیک و یا تاژیک می نامیدند، اما پس از قرن دوم میلادی کاربرد لفظ «عرب» که معنی کلی تری داشت، میان ایرانیان نیز رایج شد. پس از اسلام، در ماوراءالنهر، ابتدا خود ایرانیان و سپس ترکان که هنوز مسلمان نشده بودند، به فارسی زبانان بومی ماوراءالنهر که مسلمان شده بودند، «تازیک» (به معنی مسلمان و یا عرب) می گفتند. این نام در نزد ترکان اساسا شامل فارسی زبانان ماوراءالنهر می شد، در حالیکه پهلوی زبانان که هنوز به فارسی دوره ساسانیان سخن می گفتند و تعدادشان هرروز کمتر می شد، «پارسیگ» نامیده می شدند.
در دوره ساسانیان «فارسی میانه» و یا «پهلوی» که آمیزه ای از پارسی باستان، مادی، پارتی شمال شرق ایران و لهجه های محلی دیگر ایرانی بود، جای پارسی باستان را گرفته بود. با ورود اسلام به جامعه ایرانی، فارسی میانه که در دوره ساسانیان رواج یافته بود، با سُغدی، خوارزمی، بلخی (از زبان های ایرانی شرقی خراسان و ماوراءالنهر) و دیگر زبان های ایرانی درآمیخت و ضمن اختلاط با واژگان، دستور زبان و تا حدی تلفظ عربی تبدیل به زبان غنی تر و ساده تر «فارسی معاصر» و یا «دری» گردید که بزودی در کنار عربی، زبان فرهنگ و ادب در سرتاسر دنیای اسلام شد. در این دوره در ماوراءالنهرفارسی معاصر به تدریج جایگزین زبان های ایرانی شرقی مانند سغدی شد و به تمام ایران گسترش یافت.
از تاژیک و تازیک به تاجیک
در اوایل اسلام، ایرانیان بومی ماوراءالنهر (سغد، خوارزم و تاشکند و همچنین فرغانه که ترکان در آنجا نفوذی داشتند) به دیگر ایرانیانی که مسلمان شده بودند، به جای «مسلمان»، گاه «عرب» هم می گفتند. طبری در باره قطع موقتی «جزیه» (مالیات اضافی که از غیرمسلمانان اخذ می شد) از نومسلمانان ایرانی می نویسد که «دهقانان (اشراف زمیندار ایرانی، -م) بخارا پیش اشرس (حاکم خراسان، -م) آمدند و گفتند: خراج از که می گیری که همه کسان (بومیان ایرانی، -م) عرب (به معنی مسلمان، -م) شده اند؟»[1]. علت شکایت دهقانان ایرانی از قطع جزیه آن بود که با قطع آن مقدار جمع آوری شده کل مالیاتی که دهقانان مسئول جمع آوری و تحویل آن به اعراب بودند، کم می شد و دهقانان در نزد اعراب مسئول و پاسخگوی این کمبود بودند.
این در دوره امویان و زمانی اتفاق افتاده که هنوز اکثریت مردم ماوراءالنهر مسلمان نشده بودند. اگر جزئیات روایت طبری از شکایت دهقانان ایرانی تبار ماوراءالنهر به حاکم عرب خراسان را بپذیریم، باید قبول کنیم که دهقانان یعنی اشراف زمیندار سغدی که مسلمان نبودند، ایرانیان نومسلمان سغدی را «عرب» (یعنی مسلمان) خوانده اند و به تدریج اکثر مردم بومی و مسلمان ماوراءالنهر «عرب» و با تعبیر فارسی اش «تازیک» نامیده شده اند.
به همین ترتیب ترکانی که از دشت های شمال آمده بودند و مسلمان شدنشان حدودا یکی دو قرن پس از ایرانیان ماوراءالنهر بوده، ایرانیان مسلمان شده را «تازیک» یعنی «عرب» می نامیدند. ابوالفضل بیهقی مورخ قرن یازدهم میلادی در «تاریخ بیهقی» در باره به تخت نشستن طُغرل بیگ، اولین سلطان سلجوقی، در نیشابور (1040 م.) مینویسد: طغرل پس از شکست سلطان مسعود غزنوی، آخرین پادشاه غزنوی، و جلوس بر تخت سلطنت، با افراد سرشناس شهر گفتگو نمود. او در جواب به توصیه های قاضی صاعد که مهم ترین شخصیت شهر بود، گفت: «ما مردمان نو و غریبیم. رسم های تازیکان (تاجیکان، غیرترکان، -م) ندانیم. قاضی پیغام و نصیحت ها از من باز نگیرد»[2] (دریغ ندارد، -م).
واژه «تازیک» (دیرتر: تاجیک) به احتمال قوی مانند نام های «پارسیگ» (پارس+ی+گ)، «آسوریک» در «درخت آسوریک» به معنی «درخت آسوری/آشوری» (عنوان یک داستان کوتاه منظوم به زبان پارتی، نوشته شده با خط پهلوی کتابی)، و یا رازیک (اهل شهر ری، مربوط به ری) یک ترکیب دستوری فارسی میانه/پهلوی و احتمالا پارتی است. ترکیب «تازی+ک» به معنی مربوط/منتسب به تازی/عرب بوده است. به نظربارتولد[3]، فرای[4] و گولدن[5] ریشه واژه «تازی» از نامواژه «طَی» و یا «طائی» می آید که نام قبیله ای بزرگ و معروف از اعراب است.
واژه «عرب» در متون کلاسیک یونانی مانند آثار مورخینی نظیراسترابو موجود است. اما ساسانیان با اعراب نخست از طریق قبیله عربی طی و یا طائی آشنا شدند. به این جهت ایرانیان دوره ساسانی تا مدت ها به اعراب «تازیک» می گفتند. منشاء اصلی قبیله معروف و با نفوذ طی/طائی یمن است. اما طائی ها در قرن دوم و سوم میلادی به شمال شبه جزیره عربستان (جبال شَمَر) کوچ کردند و در اکثر مناطق عربی خاورمیانه پخش شدند. پس از آن ایرانیان دوره ساسانی نیز تدریجا به همه اعراب «عرب» گفتند، اما لفظ «تازی» نیز به معنی «عرب» در کاربرد فارسی باقی ماند.
در اینکه نام «تازیک» در دوره ساسانی برای نامگذاری کلی اعراب رایج بوده، شکی نیست. این را در آثار باقیمانده به زبان فارسی میانه (پهلوی) از قبیل «کارنامه اردشیر بابکان»، «شهرستان های ایرانشهر»، «یادگار جاماسبی»، «دینکرد» و «زند وهمن یسن» می توان مشاهده کرد.
برخی مورخین مانند شِدِر[6] و سوندرمان[7] با اشاره به متون اسناد سغدی یافت شده از کوه مُغ[8] در استروشن (تاجیکستان کنونی) و یک سند مانَوی از پادشاهی کوچک «قره خواجه» و یا «قوچو»[9] در ایالت سینجان (کاشغر) چین به این نتیجه رسیده اند که تلفظ و آوانگاری دقیق واژه های t’jyg’nyy (ت-جیق-نی) و t’āžīgāne (ت-اژیگانه) که در این اسناد آمده اند، نشاندهنده آوای «ج» و «ژ» (و نه «ز») است. این اسناد مربوط به سده های هشتم تا دهم میلادی هستند و با خط و الفبای آرامی سغدی و مانوی نوشته شده اند. ماوراءالنهر در همین دوره به تسلط مسلمانان در آمد. بر پایه استدلال این مورخین و زبانشناسان می توان گفت که در همان اوایل اسلام در کنار تلفظ و املای «تازیک»، شکل «تاژیک» هم وجود داشته و در برخی موارد شکل «تاجیک» و حتی شکل «تاچیک» هم به کار برده شده است.
با این ترتیب نام «تازیک» و یا «تاژیک» و دیرتر «تاجیک» در ماوراءالنهر به همه فارسی زبانان مسلمان گفته شد که بومی ماوراءالنهر هستند، اما عرب و یا ترک زبان نیستند. ظاهرا ابتدا تعابیر «تازیک» و «تاژیک» رایج بوده، اما از قرن سیزدهم به بعد تعبیر «تاجیک» رواج بیشتری یافته و از قرن هفدهم «تعبیری معمولی»[10] شده است.
اکثر پژوهشگران، از جمله کسانی که در این نوشته از آثارشان نقل قول شده است، ارتباط اصلی واژه کنونی «تاجیک» با «تازی» (درفارسی معاصر) و «تازیک» (درفارسی میانه) و تعمیم های بعدی آن را قبول دارند.
لشکریان اسلام که در قرن هفتم و هشتم به ماوراءالنهر حمله می کردند، در ابتدا اکثرا عرب، گروهی از آنان نیز ایرانی نومسلمان («موالی») و یا اسیران جنگی بودند. اما دویست سال بعد در دوره طاهریان و سامانیان اکثر لشکریان اسلام را خود ایرانیان تشکیل می دادند و جنگجویان عرب سهم کمتری در این جنگ ها داشتند[11]. از سوی دیگرفارسی معاصر درست در همین دوره یعنی سده های هشتم تا دهم در آغاز در ماوراءالنهر و خراسان شکل گرفته و سپس به مابقی ایران گسترش یافته است. رواج این نام همزمان با تحول فارسی معاصر (به جای فارسی میانه و یا پهلوی) است که اساسا از ایران ساسانی به ماوراءالنهر نفوذ کرده، در این سرزمین قوام یافته و سپس به خود ایران بازگشته و در آنجا گسترش یافته است[12]. در این شرایط می توان تصور کرد که تعبیر «تازیک» و سپس «تاجیک» از طریق زبان فارسی معاصر و مشترک، آثار نوشتاری و همچنین دودمان های ترک رواج یافته است که در سده های بعد در خراسان و ایران و دیرتر در دولت عثمانی حکومت کرده اند[13].
اصولا لفظ و نام «تاجیک» در حوالی چند قرن قبل و بعد از اسلام هم به لحاظ املا و یا تلفظ و هم از لحاظ تعمیم آن به گروه های زبانی، دینی، قومی و ملیتی چندین بار تغییر یافته است. این چیزی غیر عادی نیست، بلکه در مورد نام برخی زبان ها و اقوام دیگر مانند «کُرد» و «تات» نیز دیده می شود. درست مانند نمونه های دیگر، در مورد نام «تاجیک» شاهد برخی نمونه های بی قاعده هم هستیم. مثلا در برخی از آخرین آثار فارسی میانه با تعبیر «تاجیک» (و نه «تازیک») روبرو می شویم. در نصیحت نامه «قوتادغو بیلیگ» (به ترکی قراخانی از قرن یازدهم) املای «تَژیک» و «تَجیک» را می بینیم و در سنگنوشته های ترکی اورخون و آثار به جا مانده چینی باستان و تبتی املاهای گوناگون این نام را می یابیم. حتی بعد از قرن چهاردهم (مثلا در دوره تیموریان) در برخی آثار کماکان «تاژیک» نوشته شده و یا در زبان ارمنی لفظ «تاچیک» از دوره سلجوقیان به بعد معنی «ترک» داده است[14].
نظریه های دیگر
گمانه زنی ها و تفسیرهای گوناگون دیگری نیز در باره ریشه نام «تاجیک» مطرح شده و تقریبا همگی از سوی مورخین و زبان شناسان غربی رد شده اند. از آن جمله است احتمال ربط تاریخی نام «تاجیک» با «تات» و یا فعل «تاختن» و یا صفت «تازه». همین منابع همچنین تفسیرهای برخی دانشمندان معاصر تاجیک مانند صدرالدین عینی و باباجان غفوروف مبنی بر رد ربط نام «تاجیک» با ریشه «تازیک» و ارتباط آن با کلمه فارسی «تاج» را از نگاه دستور زبان فارسی «دور از احتمال» و «غیر قابل دفاع» می شمارند[15]. به نظر این دانشمندان غربی، ترکیب هایی مانند «تاجدار» و یا «تاجور» منطقی هستند و در فارسی هم وجود دارند، اما ترکیبی مانند تاج+ی به معنی «مرتبط با تاج» وجود ندارد و علاوه بر این پسوند -ک هرگز در پی ترکیبی غیرعادی مانند «تاجی» معنایی منطقی نمی دهد[16]. با اینهمه، جان پری در «آنسیکلوپدی ایرانیکا» نوشته است که هرچند نظریه ربط ریشه نام «تاجیک» به واژه «تاج» قابل استدلال نیست، اما این نظریه از نگاه تقویت خودآگاهی ملی تاجیکان در حوزه زبان و فرهنگ بخصوص در دوره اتحاد شوروی نقش خود را ایفاء نموده است[17].
بدون شک نام «تاجیک» امروزه پس از گذشت بیش از هزار سال از آغاز کاربرد آن، صرف نظر از دین، قومیت و زبان مادری، به همه شهروندان جمهوری تاجیکستان شامل می شود. با وجود فراز و نشیب های تاریخ، همسایگی، وصلت، تجارت و مذهب باعث نزدیکی و آمیزش چند صد ساله همه مردم این منطقه در زمینه های قومی و فرهنگی شده است. در ماوراءالنهر آمیزش قومی، مذهبی، محلی و فرهنگی آنچنان عمیق، چند لایه و فراگیر بوده است که تعابیری مانند تاجیک و یا ترک مشخصه ای اساسا زبانی، آن هم تنها یکی از مشخصات هویتی مردم این سرزمین ها هستند.
زیرنویس ها
[1] تاریخ طبری،ترجمه ابوالقاسم پاینده، جلد نهم، چاپ اول، تهران 1353، ص 4093-4094
[2] بیهقی، ابوالفضل: تاریخ بیهقی (فارسی)، جلد دوم، تهران 1376، ص 837
[3] بارتولد، واسیلی: تاجیکان (روسی)، 1925، ص 98
[4] فرای، ریچارد ن.: عصر زرین ایران (انگلیسی)، 1975، ص 25
[5] گولدن، پیتر ب. (انگلیسی): مقدمه ای بر تاریخ اقوام ترک، 1992، ص 191
[6] شدر 1-32
[7] سوندرمان 163-171
[8] ن. بخش «صد سال نخست اسلام» در همین تارنما، زیر بخش «تعرض بزرگ ضدعربی»
[9] قراخواجه و یا قوچو واحه ای در کناره شمالی صحرای تکله مکان است که در جاده ابریشم به چین قرار داشت و سکنه آن عبارت از چینی ها، ایرانیان مانوی، سغدی ها و ترک ها بودند. این شهر در قرن چهاردهم در اثر جنگ های پی در پی ویران و متروک شد.
[10] پری، ایرانیکا، دیده شده در ژانویه 2020 و همچنین سوندرمان، همانجا
[11] بارتولد، آسیای مرکزی 212
[12] پری 1996، 279-305
[13] سوندرمان، همانجا
[14] پری، ایرانیکا، همانجا
[15] در قرن نوزدهم مورخ آلمانی یوهان یوستی نظر مشابهی داده بود، اما آن هم از سوی دانشمندان معاصرتر رد شده است.
عباس جوادی – در سال 193 ق (809 م) هارون الرشید، پنجمین خلیفه عباسی، که متولد شهر قدیمی ری در نزدیکی تهران کنونی بود و برای سرکوب برخی شورش های ضد حکومتی از عراق به خراسان آمده بود، در توس در شمال غربی مشهد کنونی درگذشت. در این دوره، مامون، یکی از فرزندان او، حاکم خراسان و امین، فرزند دیگرش، حاکم عراق و شام بود. پس از مرگ هارون، برخلاف وصیتی که او برای جلوگیری از اختلاف فرزندانش در باره جانشینی خود کرده بود، میان امین که طبق این وصیت خلیفه شد و مامون که حاکم شرق و خراسان بود و می بایست پس از مدتی خلیفه شود، اختلاف افتاد و کار به جنگ کشید. امین می خواست بجای برادرش مامون فرزندش را به جانشینی خود منصوب کند. در جنگ بین دو برادر، ایرانیان و بخصوص رجال سیاسی و نظامی خراسان چون فضل بن سهل سرخسی یا طاهر بن حسین فعالانه در جبهه مامون و به نفع وی جنگیدند که حاکم خراسان بود و محل استقرارش در مرو قرار داشت، در حالیکه امین اساسا از سوی قبایل عرب و نظامیان شام حمایت می شد.
مورخین در این مورد معمولا به نسب مادری مامون که اصالتا ایرانی و از بادغیس افغانستان بود اشاره می کنند و در مقابل اصلیت عربی و عباسی مادر امین را یادآور می شوند تا موضوع نزدیکی مامون به ایرانیان و امین به اعراب بیشتر قابل درک باشد. اما با ملاحظه نقش و نفوذ ایرانیان و بخصوص خراسانیان در نزد همه خلفای عباسی، بنظر نمی رسد نیازی به اشاره به این و یا اقامت دراز مدت هارون الرشید در خراسان و نزدیکی او و مامون با خانواده های ایرانی وجود داشته باشد.
بقعه هارونیه مشهد
فاتح جنگ داخلی میان دو فرزند هارون، مامون بود که بدنبال تسخیر بغداد از سوی طاهر بن حسین در سال 197 ق (813 م)، در مرو بر تخت خلافت نشست. دو، سه سال بعد مامون به عنوان خلیفه جدید نامه ای به امام هشتم شیعیان علی بن موسی الرضا نوشت که در مدینه در میان شیعیان خود به سر می برد. مامون امام رضا را با عزت و احترام فراوان به خراسان که حالا دیگر مرکزخلافت شده بود، دعوت نمود. امام رضا در سال 201 ق (816 م) همراه با ملازمان خود به سوی مرو حرکت کرد و از راه بصره، اهواز و فارس ابتدا به نیشابور و سپس به مرو آمد[1].
بنا به برخی منابع شیعه، مامون ابتدا خواست که به نفع امام رضا از خلافت کنار برود، اما امام با این پیشنهاد موافقت نکرد و بالاخره قبول نمود که ولیعهد خلیفه گردد. طبری و منابع دیگر می نویسند که عنوان «رضا» از سوی مامون به امام علی بن الموسی داده شده و این نام اشاره ای به قیام ضد امویان در دوره ابومسلم و دعوت به رضایت همه مسلمانان با امامی از آل محمد است. «در این سال (201 ق، -م) مامون، علی بن موسی رضی الله عنه را ولیعهد مسلمانان کرد و خلیفه از پی خویشتن، و او را رضای آل محمد نامید، صلی الله علیه و سلم، و سپاه خویش را بگفت تا پوشش سیاه بگذارند و پوشش سبز به تن کنند»[2]. می دانیم که سیاه پوشی از دوره قیام ضد اموی ابومسلم به سنت عباسیان تبدیل شده بود. اما ترجیح رنگ سبز برای پوشش و بیرق اسلام که مامون در حمایت از شیعیان به آن امر کرده، ظاهرا تا آن موقع در میان شیعیان رایج نبوده و از آن به بعد به عنوان نماد آشتی عباسیان و شیعیان رواج یافته است[3].
در این دوره روابط مامون و امام رضا یعنی ولیعهد او نزدیک تر و مستحکم تر گشته و در منابع آمده است که خلیفه هر روز با امام ملاقات و گفتگو داشته و نظر او را بخصوص در امور دینی جویا می شده، چرا که امام به اظهار نظر در مورد مسایل سیاسی و اداری تمایل چندانی نشان نمی داده است. اما تعیین ولیعهدی امام رضا و مقررات جدید مامون از جمله پوشش سبز در بغداد با مخالفت مردم روبرو شد و بسیاری آن را دسیسه فضل بن سهل ایرانی، فرمانده کل و وزیرمامون و به احتمالی کار ایرانیان و شیعیان دانستند. برخی از آنان از بیعت با مامون که هنوز در مرو بود سرپیچی کردند و برخی دیگر گفتند به شرطی در بیعت با مامون باقی می مانند که ولیعهد دیگری انتخاب شود.
فضل بن سهل سعی می کرد خلیفه به فکر رفتن به بغداد نیفتد و پایتخت عباسیان در مرو و خراسان بماند. اکثر منابع برآنند که فضل بن سهل و برادرش حسن که بجای طاهر بن حسین حاکم بغداد شده بود و طبق برخی روایات با مردم این شهر بدرفتاری می کرد، مامون را بازیچه دست خود ساخته بودند و حتی اینکه اندیشه ولیعهدی امام رضا نیز گویا نقشه ای ازخاندان سهل بوده، تا در نهایت «خلافت از دست آل عباس در آمده به دست آل علی برسد»[4]. برخی منابع ایرانی نوشته اند که مخالفت اهل بغداد و به ویژه عباسیان با سیاست های پیش گفته مامون می تواند به ایرانی الاصل و نومسلمان بودن خاندان سهل نیز مربوط باشد. عبدالحسین زرین کوب به نقل از تاریخ گزیده حمدالله مستوفی می نویسد که فضل روزی «با یکی از ارکان دولت مامون گفت سعی من در این دولت از ابومسلم بیشتر است. او گفت ابومسلم دولت از قبیله به قبیله رسانید و تو از برادر به برادر رسانیدی. گفت اگر عمر باشد از قبیله به قبیله رسانم»[5].
البته بنظر نمی رسد این برداشت ها آنچنان بی مبنا باشند. حتی قبل از جنگ دو برادر یعنی امین و مامون، یک نگرانی پدر آنان هارون الرشید از این خطر بود که رشد شورش های ضد خلافت در خراسان و ماوراءالنهر می تواند باعث جدایی خراسان و عراق شود. در عمل هم با بالا گرفتن نقش ایرانیان خراسان، نوعی کشمکش عراقیان و خراسانیان و یا اعراب و ایرانیان به وجود آمده بود، تا حدی که در ذهن عباسیان بغداد، خراسان هم معنی با فضل بن سهل و بخصوص برادرش حسن شده بود که به عنوان حاکم بغداد به مردم زورگویی می کرد و این تصور ایجاد شده بود که ایرانیان زرتشتی برای به دست گرفتن حاکمیت دولت اسلامی و عربی دست به کار شده اند. عباسیان بغداد با این ذهنیت خود مامون را نیز که مادرش ایرانی الاصل بود و از سوی ایرانیان «شوهر خواهر ما» خوانده می شد، همانند ایرانیان نومسلمان می شمردند. «بزودی شاعران دربار امین، مامون و وزیر او فضل بن سهل را که تا سال 190 ق (806 م) زرتشتی بود، مخالف اعراب و نتیجتا اسلام نامیدند»[6]. جالب آنکه یکی از همین شاعران مامون را به عنوان «ادامه دهنده کار خسروان ایرانی و دین آنان» توصیف نموده است[7].
در این دوران اوضاع دولت عباسی در نتیجه جنگ امین و مامون از یک طرف و شورش های علویان و خوارج و نیز جریان های طرفدار امویان و ضد عباسیان درخراسان، سیستان و شمال آفریقا از طرف دیگر آشفته شده بود. احتمالا مامون انتظار داشت که در پی انتخاب امام رضا به عنوان ولیعهد، آرامش بیشتری میان خراسان و عراق حاصل شود. اما این محاسبات درست از آب در نیامد. در پی تصمیمات مامون در مورد ولیعهدی امام رضا و در شرایط غیبت او به عنوان خلیفه در بغداد، شورش های جدید و خونینی ازعراق، حجاز و یمن برخاست.
خلیفه مامون در مقابل انتخابی بزرگ و حساس قرار گرفته بود: ماندن در مرو، استحکام دولتداری عربی-اسلامی در ایران و نظاره گر فروپاشی بخش غربی امپراتوری بودن و یا رفتن به بغداد و دادن برخی امتیازات و قبول خواست های اصلی مخالفین و شورشیان بخاطر آرامش و نتیجتا حفظ تمامیت دولت عباسی.
در این مدت فضل بن سهل کوشش می نمود مامون را از اخبار مربوط به آشوب ها و شورش های مکرر در عراق و شام دور و بیخبر نگه دارد تا خلیفه به بغداد باز نگردد. اما امام رضا به مامون یادآوری می نمود که برای آرام کردن مردم به بغداد بازگردد[8].
در این ایام بود که مامون همراه با بزرگان لشکر و دولت خود به تدریج از مرو به سوی غرب یعنی عراق روانه شد. در طی این مدت چند نظامی در سرخس خراسان به اقامتگاه فضل بن سهل حمله کرده و او را به قتل رسانیدند. مامون غیابا دستور دستگیری و اعدام قاتلان را داد. آنان مدعی بودند که فرمان قتل را قبل از حرکت از خود خلیفه گرفته اند. چند ماه بعد زمانی که کاروان مامون به توس در نزدیکی مشهد کنونی رسید، امام رضا بیمار شد و در سال 202 یا 203 ق ( 817 یا 819 م) درگذشت. مامون هیئتی از نزدیکان شیعه امام از جمله عموی او را مامور کرد تا علت فوت امام را معلوم نمایند و اطمینان حاصل شود که فوت امام امری طبیعی بود یا خیر؟ همچنین به دستور مامون، پیکر امام رضا در مجاورت آرامگاه پدر خود، هارون الرشید در نقوان (معروف به هارونیه) مشهد به خاک سپرده شد. روایت است که گویا مامون با سر برهنه در مراسم عزاداری شرکت کرده و سه روز بر سرمزار او سوگواری نمود.
حرم امام رضا در مشهد
با اینهمه، اکثر منابع شیعه، مامون را در مسموم نمودن امام رضا مقصر دانسته اند. در واقع کشته شدن فضل بن سهل و با فاصله کوتاهی فوت مشکوک امام رضا در شرایط بحرانی آن دوره و طی عزیمت خلیفه مامون از مرو به بغداد، راه دیگری جز مظنون شدن به مامون باقی نمی گذارد. اما به گفته مادلونگ، «این بدان معنی نیست که سوگواری مامون بخاطر درگذشت امام رضا که بنظر می رسد مورد احترام و محبت عمیق خلیفه بوده، از صمیمیت بدور بوده باشد.» احتمالا مامون نسبت به امام رضا احترام و ارادت صمیمانه ای داشته، اما وقتی به این نتیجه رسیده که موضوع بر سر مصالح دولت و خلافت است، آنچه را که بنظرش درست رسیده، انجام داده است. «همچنانکه در موقعیت های دیگر حکومتداری مامون می بینیم، در این مورد هم بنظر می رسد که محاسبات خونسردانه سیاسی به احساسات و آرمان های مامون غلبه نموده اند[9].
—————————————
زیرنویس ها:
[1] مادلونگ، مدخل «علی الرضا» در ایرانیکا، مراجعه در تاریخ 08.06.2020
[2] طبری، ج. 13، ص 5659. مشابه همین روایت در تواریخ دیگر نیز آمده، مثلا ن. تاریخ ابن خلدون، ج. دوم، ص 450
[3] مادلونگ، همانجا
[4] زرین کوب: دوقرن سکوت 188
[5] زرین کوب، همانجا
[6] ر. پ. متحده در: تاریخ کمبریج ایران 72
[7] ر. پ. متحده، همانجا
[8] مادلونگ، همانجا
[9] مادلونگ، همانجا
در فصل بعد: مامون در بغداد، تاسیس بیت الحکمه و آغاز دوره شکوفایی علوم و فنون در جهان اسلام
یک کتابخانه عمومی در بغداد قرن 13، کتابخانه ملی فرانسه
هنگامی که مامون در سال 819 م. پس از جنگی خونین با برادرش امین از مرو به بغداد بازگشت و بر تخت خلافت نشست، چندان کسی از نزدیکان و بزرگان دولتی برادرش امین و یا پدر و اجدادش هارون، مهدی و منصور در دربار خلیفه نمانده بود و او می بایستی برای بیشتر مقام های مهم دولتی اشخاص جدیدی پیدا کند. این اشخاص جدید اکثرا از سرآمدان ایرانی و یا نُجبای عراقی بودند که رابطه معنوی چندانی با خاطرات و فرهنگ بادیه نشینی در شبه جزیره عربستان نداشتند. اما آنها با پیشینیان عرب خود دو وجه مشترک داشتند: اولا آنها دین زرتشتی اجداد خود را ترک کرده، مسلمان شده و برای خود نام های عربی و اسلامی انتخاب نموده بودند و ثانیا زبان عربی را با شیوایی و عُمقی شگفت انگیز آموخته و با فرهنگ عربی نیز در سطحی عالی آشنا شده بودند. در این کار ایرانیان آنقدر پیش رفته بودند که حتی ششصد سال بعد مورخ و فیلسوف عرب، ابن خلدون در کتاب «المقدمه» خود نوشت که «به جز چند استثنا، اکثر علما چه در حوزه دینی و چه در زمینه علوم عقلی، عجم (یعنی غیر عرب و اکثرا ایرانی، -م.) هستند»[1]. در امور دولتداری، وزارت، دبیری که مسئول ارتباطات و نامه نگاری های رسمی و قراردادها و ثبت اسناد بود، دیوان تشریفات دستگاه خلیفه، دیوان خراج یعنی جمع آوری مالیات و دیوان بَرید یعنی پُست و راه ها نیز وضع مشابهی حاکم بود. ساختار اصلی این بوروکراسی دولتی از ایران ساسانی گرفته شده بود و نخبگان ایرانی به خوبی با آن آشنا بودند.
این قشر بزرگ نخبگان چهره جدیدی به دولت اسلامی عباسی و دستگاه خلافت آنان بخشید که با تصویر کلی دودمان امویان کاملا فرق داشت. خلفا همچنان عرب بودند و «امیرالمومنین» نامیده می شدند. اما برخلاف دوران گذشته، در مراتب پایین تر از خلیفه، عجم به شرط پذیرش دین اسلام و تسلط بر زبان و فرهنگ عربی، پست تر از عرب نبود و حتی بر عکس، چنانکه در فصل گذشته دیدیم، در میان اعراب چنین نگرانی عمیقی به وجود آمده بود که ایرانیان و بخصوص خراسانیان ارکان دولت عباسی را قبضه کرده اند.
البته سرآغاز این بوروکراسی جدید زودتر از مامون، همزمان با سقوط امویان و بر سر کار آمدن عباسیان بود و شاید دلیل اصلی آن هم این بود که عباسیان حکومت خود را بیش از همه مدیون ایرانیان و بخصوص خراسانیان بودند. اما خلافت مأمون و آمدن او به بغداد به این «ایرانی» و جهانی شدن دولت عربی و اسلامی تکان بزرگی داد.
شاید هم یک فرق مهم دولتداری نوع جدید و «ایرانی» دستگاه عباسیان با گذشته، در تلفیق شایستگی، ثروت و قدرت با علم، هنر و ادب بود[2].
در گذشته ثروت اصولا محصول قدرت بود، چیزی که در درجه اول به تیر و شمشیر تکیه می کرد. مهارت، اهمیت درجه اولی نداشت و لزوما به قدرت و ثروت منتهی نمی شد. اما به هر حال علم و ادب عنصر جدیدی بود که به جامعه اسلامی علاوه شده بود. شرایط و الزامات پیدایش و شکوفا شدن علوم و فنون از جمله تمدن شهری، سنت فرهنگی و نوشتاری و همچنین آرامش و رفاه نسبی اجتماعی را در فصل های گذشته تا حدی بررسی کردیم. اما باید روی تعبیر و معنای «ادب»، طوری که پس از عباسیان در فرهنگ اسلامی جا افتاد، کمی تامل کرد.
به تدریج مسئولیت اداره دیوان یعنی بوروکراسی دولتی به تبعیت از نظام ساسانی به فرد مقتدر و دانایی به نام «وزیر» سپرده شد. اگرچه اندیشه تاسیس منصب وزارت در دوره امویان پیدا شد، اما این مقام در عمل در دوره خلافت منصور و هارون الرشید و وزارت خالد و یحیی برمکی بلخی و سپس با خلافت مامون و وزیر او فضل بن سهل سرخسی جا افتاد و تثبیت شد. بعد از مامون، این بوروکراسی به صورت اداره ها و یا دیوان های جداگانه مانند خراج (مالیات) و برید (مرسولات و پست) و جُند (لشکر) و «کُتّاب» (به معنی دبیران) تحت نظارت وزیر اعظم تقسیم شد. البته وزیر در نهایت زیر دست خلیفه و مجری فرامین او بود، اما بعد از خلیفه هیچ کس به اندازه وزیر قدرت نداشت، گرچه این مناسبات هم پیوسته تابع شخصیت خلیفه و وزیر و شرایط زمانه بود. این سنت دولتداری بعد از خلیفه متوکل در سال 861 م. با برتری فرماندهان نظامی ترک در دارالخلافه عباسی به نفع نظامیان تغییر یافت، اما در دوره دودمان های سامانیان، غزنویان و سلجوقیان با چهره هایی مانند جیهانی، بلعمی، بیهقی، نظام الملک و نصیرالدین طوسی تا مدت ها همچنان ادامه داشت.
در حالیکه خلیفه ها، پادشاهان و امیران می آمدند و می رفتند، کار اداره دولت از طریق وزیرانِ اکثرا ایرانی که کاردان و سیاستمدار و اغلب دانشمند، ادیب و مورخ هم بودند و در حیطه قدرت خود علوم و فنون را تشویق و حمایت می نمودند، ادامه می یافت.
دبیران نیز که زیر دست وزیران کار می کردند، مُلزم بودند زبان عربی و فارسی را به خوبی و شیوایی بدانند. آنها می بایست سطح اطلاعات مطلوبی از فقه و کلام، تاریخ، جغرافیا و راه ها، نجوم، ریاضیات و محاسبات مالی می داشتند و همچنین صاحب معلومات عمومی در حوزه های گوناگون فنی چون گردش آفتاب و ماه و طول روز و شب و نیز محاسبات مربوط به اندازه گیری مسافت ها و اوزان می بودند و همه این خصوصیات را با رفتار و مَنشی نجیبانه می آمیختند[3]. این طبقه دبیران نیز که در دولت عباسیان و متعاقبا در دولت های طاهریان، سامانیان و آل بویه تا غزنویان و سلجوقیان بوروکراسی دولتی را تشکیل میدادند، به نوبه خود علم و ادب را در حد توانایی خویش ترغیب و تشویق نموده و دانشمندان و ادیبان را حمایت می کردند.
بیت الحکمه بغداد
از ابتدای دودمان عباسیان یعنی سال 750 م. تا دو سه قرن بعد اکثر خلفای عباسی به درجات مختلفی حامی علم و ادب و یا شاخه های معینی از آن بودند. اما در صد سال نخست عباسیان، مخصوصا خلیفه مامون (786-833 م.) شخصا نقش خاصی در حمایت موثر و فعال از شکوفایی همه جانبه علوم و فنون در این مرحله از تاریخ اسلام ایفاء نمود، دوره ای که مانند آن دیگر تکرار نشد، و یا نتوانست تکرار شود. نزدیکان خلیفه و دیگر بزرگان دولت مانند حاکمان بغداد که از دودمان ایرانی طاهریان بودند و دیگر شخصیت های غیرنظامی و ثروتمند نیز به پیروی از خلیفه، اهل دانش و قلم را تحت حمایت شخصی خود می گرفتند.
برخی از مورخین، این دوره شکوفایی علوم و فنون در دنیای اسلام را «دوره طلایی اسلام» نامیده و تاسیس کتابخانه ای بنام « بیت الحکمه» یا خانه حکمت و دانش در بغداد در زمان خلافت هارون الرشید یا مامون را سرآغاز این دوره شمرده اند.
درباره تعبیر «دوره طلایی اسلام» مورخین و پژوهشگران نظرات مختلفی دارند. عموما مورخین معاصر ترجیح می دهند که از به کار بردن عنوان «دوران طلایی» برای ادیان پرهیز کنند، چرا که معیار موفقیت های برجسته در حوزه های مختلف که می تواند پایه اطلاق تعبیر «دوران طلایی» گردد، اصولا درباره یک کشور یا شهر و یا یک دودمان تاریخی صدق می کند. اما ارزیابی «طلایی» بودن یک دین، آن هم در گستره هزارو چندین ساله آن منطقی به نظر نمی رسد. با این همه نمی توان نادیده گرفت که تقریبا همه حوزه های فلسفه و علم در مرحله معینی از تاریخ دودمان عباسیان شکوفایی و رشد خارق العاده ای در سطح جهانی داشته است. به همین جهت در کتب جدیدتر تاریخ، مرحله معینی از دوران حکومت عباسیان نه به عنوان «دوره طلایی» دین اسلام، بلکه دوره ای در نظر گرفته می شود که به دلایل خاص خود صحنه شکوفایی بی نظیر فعالیت های علمی و فلسفی گردید و حتی تا درجه معینی به رونق تجارت، معماری و هنر انجامید. غالبا گفته می شود که این مرحله در نیمه های قرن هشتم میلادی با سرکار آمدن سلسله عباسیان آغاز شده و بخصوص در دوره خلیفه مامون به اوج خود رسید. اما درباره پایان این مرحله اختلاف نظر هست. در حالی که برخی می گویند این دوره در نتیجه حملات مغول به بغداد و سرنگونی عباسیان در سال 1258 م. به پایان رسید، دیگران برآنند که زوال این شکوفایی علمی در تاریخ اسلام یکی دو قرن پیش از حمله مغول شروع شده بود. نگارنده ترجیح داده است که به پیروی از برخی پژوهشگران و تاریخ نگاران از جمله پروفسور جمیل (جیم) الخلیلی[4]، استاد فیزیک از بریتانیا، از تعبیر «دوره طلایی دانش» در عالم اسلام استفاده نماید.
یکی از مراکز این نهضت و شکوفایی علمی در بغدادِ دوران عباسیان، و مهم ترین آنان، کتابخانه یا موسسه «بیت الحکمه» بود.
بیت الحکمه که محصول اندیشه های هارون الرشید و سپس حمایت فرزندش مامون بود، احتمالا در سال های 825-826 م. گشایش یافت. ولی تاریخ واقعی تاسیس این مرکز و نحوه و ابعاد فعالیت آن مورد اختلاف مورخین است. بعضی ها بر این باورند که بیت الحکمه ابتدا مرکز ترجمه متون و کتب یونانی و پهلوی به عربی و در عین حال مرکز تحصیل، پژوهش و کلا حیات علمی بغداد بوده است. اما دیگر مورخین از آن تنها به عنوان کتابخانه ای یاد می کنند که احتمالا از خانواده برمکیان باقی مانده و اساسا مرکز کتاب های پهلوی و ترجمه آنها به عربی بوده است. به نظر آنها ترجمه های یونانی به عربی دیرتر و به طور جداگانه و طی سفارشات رسمی، اما بطور خصوصی و نه در بیت الحکمه انجام می گرفته است[5]. برای ما تعیین محل اینگونه فعالیت ها اهمیت چندانی ندارد. مهم این است که نهایتا چه در بیت الحکمه و چه در خانه ها و کتابخانه های شخصی افراد با نفوذ و متمول بغداد، حدود نود تا صد ترجمه آثار اصلی یونانی و پهلوی به عربی انجام گرفته و همچنین در این دوره دانشمندان بسیاری به بغداد جذب شده و تحت حمایت خلیفه و دیگر بزرگان دولت به تحقیق و تالیف آثار خود پرداخته اند.
بنابراین ما در اینجا ابتدا این دو موضوع را بحث خواهیم نمود. یکم: اهمیت جمع آوری کتاب های مهم و کمیاب و ترجمه آثار مهم کلاسیک مخصوصا از یونانی به عربی، و دوم: جذب دانشمندان از چهار گوشه جهان اسلام به بغداد و حمایت از آنها در راه پژوهش و تالیف آثار جدید علمی.
اولین اقدام مهم مامون جمع آوری و ترجمه آثار کلاسیک یونانی و همچنین ایرانی و هندی بود. البته در زمان پدر مامون یعنی هارون و جد او یعنی منصور ترجمه آثار پهلوی و تا حدی سانسکریت مورد توجه بیشتری بود. به عبارت دیگر ترجمه آثار تمدن های باستان به عربی از قبل از مامون شروع شد. حتی برخی مکتوبات اداری و حسابداری ساسانی در دوره امویان از پهلوی به عربی ترجمه شده بود. بعد ها در دوره هارون الرشید نیز برخی از آثار پهلوی و سانسکریت به ویژه در زمینه های اساطیر، نجوم و پزشکی به عربی ترجمه شد. به عنوان نمونه می توان از روزبه پور دادویه معروف به ابن مقفع، نویسنده و مترجم معروف ایرانی، نام برد که کتاب «کلیله و دمنه» را در همان دوره خلیفه منصور از پهلوی به عربی ترجمه کرد. اصل این آثار احتمالا به زبان سانسکریت بوده که بعدا به پهلوی نوشته شده است. اما متن پهلوی «کلیله و دمنه» پس از فتوحات عرب مانند بسیاری از آثار دیگر پهلوی از بین رفت. بنا بر این امروزه اگر ترجمه عربی «کلیله و دمنه» نمی بود، ما اساسا از وجود چنین اثری به زبان پهلوی بی خبر می بودیم. بدین جهت می توان گفت که ترجمه های عربی از پهلوی و سانسکریت باعث «نجات» آن آثار شده اند، تا ما در دوران معاصر از آنها باخبر باشیم.
موج ترجمه آثار کلاسیک یونانی به عربی جهش دیگری به این نهضت داد. خلفای عباسی این دوره بر این باور بودند که دولتداری ایرانیان بسیار پیشرفته است، اما در علم و فلسفه کسی به پای یونانیان نمی رسد. در این باره ما در گذشته این نقل قول را از مورخ و متفکر معروف عرب الجاحظ آورده بودیم که نوشته بود: «اهل چین در صناعت، یونانیان در حکمت و آداب، آل ساسان در دولتمداری و ترک ها در جنگ برتر از دیگرانند»[6]. از این جهت خلیفه هفتم عباسی مامون به ترجمه های مستقیم آثار کلاسیک از زبان یونانی و سریانی به عربی اهمیت ویژه ای می داد. منظور از «سریانی» گونه شمال شرقی زبان باستان آرامی است. بین قرن های دوم و هفتم میلادی آثار بسیاری بخصوص مربوط به کلیسای شرقی نسطوری به این زبان نوشته شده و زبان آسوری کنونی باقیمانده آن است. علت اینکه برخی آثار کلاسیک یونانی از ترجمه سریانی آنان به عربی ترجمه شده نیز احتمالا آن است که در زمان هارون الرشید و مامون اصل یونانی برخی آثار کلاسیک یونانی دیگر از بین رفته و از آنها تنها ترجمه های سریانی باقی مانده بود. احتمال دیگر آن است که در آن دوره در دولت عباسی مترجمینی که از سریانی به عربی ترجمه کنند بیشتر و مترجمین یونانی-عربی کمتر یافت می شدند. در این مورد هم درست مانند نمونه «کلیله و دمنه» اگر این آثار از سریانی به عربی ترجمه نمی شدند، امروزه حتی در دنیای غرب کسی از موجودیت این آثار کلاسیک یونانی اطلاعی نمی داشت. همچنین از آنجایی که مترجمین عربی آثار کلاسیک یونانی غالبا از مسیحیان نسطوری بودند، تسلط آنان به سریانی و انتخاب متون سریانی آثار یونانی برای آنان امری بدیهی بود.
در قرون دوازدهم و سیزدهم که طلایه داران جنبش فرهنگی رنسانس در اروپا تشنه رجعت و بازخوانی و بهره گیری از آثار کلاسیک یونانی بودند، دریافتند که برخی از این آثار کاملا از بین رفته اند و از آنها تنها ترجمه های عربی باقی مانده است. از این جهت مترجمین اروپایی مخصوصا در ایتالیا و اسپانیا آثار گم شده یونانی و همچنین آثار جدید تر علمی شرقیان مسلمان مانند خوارزمی و ابن سینا را از عربی به لاتین ترجمه کردند تا در دوران بیداری و اصلاحات اروپا مطالعه، بررسی و تدریس شوند. بسیاری از مورخین معاصر این موضوع را که ترجمه عربی برخی از آثار کلاسیک باعث «نجات» آنان از مفقود شدن گردیده، یکی از خدمات بزرگ شکوفایی و دوران طلایی دانش در عهد عباسیان می دانند. به نظر آنها این ترجمه ها باعث شده اند که تاریخ تحول تمدن اروپایی از پایان دوران باستان در قرن ششم تا اوایل رنسانس در قرن پانزدهم به خاطر وقفه یک هزار ساله «قرون وسطی» از بین نرود[7].
در تاریخ تمدن اروپایی «قرون وسطی» به دوره ای نزدیک به یک هزار سال گفته می شود که با فروپاشی امپراتوری روم در قرن ششم میلادی شروع شده و با آغاز رنسانس اروپا در قرن پانزدهم به پایان رسیده است. تا گذشته ای نه چندان دور، بسیاری از مورخین غربی قرون وسطی را دوران تاریکی و «وقفه» در پیشرفت دانش و فرهنگ اروپایی می شمردند. با رواج یافتن بحث مربوط به دوران طلایی دانش در اسلام، برخی مورخین به این نتیجه رسیده اند که این دوره عالم اسلام، نقش «پل» میان تمدن باستان و رنسانس بازی کرده است.
خلیفه مامون در طی «نهضت ترجمه آثار کلاسیک» با صرف مبالغی هنگفت و پرداخت حقوق های گزاف، گروه بزرگی از نویسندگان و مترجمین را در بغداد گرد هم آورده بود. او حتی نمایندگان مخصوص خود را به قسطنطنیه و اسکندریه فرستاد تا کتاب های کمیاب یونانی را به هر بهایی که شده از این کتابخانه های معروف قرون وسطی خریداری کرده و به بغداد بیاورند. ده ها اثر، چندین بار و هر بار با تصحیحات، حواشی و توضیحات جدیدی از سوی افراد مختلف از یونانی به عربی ترجمه شد.
بنظر می رسد خلفای عباسی که در پی یک جنگ داخلی جایگزین امویان شده بودند، میخواستند با رفتاری دوراندیشانه نقش حامیان چند فرهنگی علم و آموزش را ایفا نمایند. یکی از اقداماتی که آنها به همین منظور انجام دادند، برپا کردن همین نهضت ترجمه بود که در طول آن تقریبا همه آثار غیر ادبی، غیر تاریخی و غیر مذهبی یونانی با برنامه ریزی مشخصی به عربی برگردانده شد.
از گروه بزرگی که در بغداد مشغول جمع آوری و ترجمه آثار علمی و کلاسیک در دوره مامون و جانشین او معتصم بودند، می توان از بزرگانی مانند برادران «بنوموسی» و ابوزید حُنین بن اسحاق نام برد. آنها نه تنها مترجمینی زبردست، بلکه از دانشمندان معروف عصر خود بودند که آثار علمی فراوانی تالیف نمودند.
برادران «بنوموسی» یعنی «فرزندان موسی» با نام های محمد، احمد و حسن بن موسی شاکر که اهل مرو و ایرانی تبار بودند، تحت حمایت شخصی مامون، حاکم وقت خراسان و خلیفه بعدی قرار داشتند که در دوران حکومت خراسان نبوغ علمی آنان را تشخیص داده و هر سه را با خود به بغداد آورد. آنها که پهلوی می دانستند و یونانی را نیز آموخته بودند، بسیاری از آثار کلاسیک فلسفی و علمی آن دوره را به عربی ترجمه نمودند. هر سه برادر که از این طریق صاحب ثروت و نفوذ بسیاری شده بودند، خود تعداد زیادی مترجم را با دستمزد های بالا استخدام کرده و به کار ترجمه آثار مهم کلاسیک گماشته بودند. اما شهرت اصلی «فرزندان موسی» بخاطر پژوهش و تالیف آثار معروفی در آن زمان درباره هندسه و اختراع دستگاه های مکانیکی جدید از جمله در حوزه کشاورزی و آبیاری بود. احتمالا معروف ترین اثر بنو موسی «کتاب الحیَل» یعنی کتاب مصور ترفندها و اختراعات مهندسی آنها بود. برادران بنوموسی در ضمن جزو نخستین ریاضی دانانی بودند که سنت و راه ریاضی دانان کلاسیک یونانی را ادامه داده و آن را تکمیل نمودند. یکی از شاگردان جوان بنو موسی، حُنین بن اسحاق نام داشت که به روایتی، به تدریج مسئولیت کل کارهای ترجمه در بیت الحکمه را بر عهده گرفت.
حُنین بن اسحاق اصالتا از اعراب مسیحی و نسطوری مذهب نزدیک بغداد بود که در کنار یونانی، پهلوی یا فارسی میانه و سریانی یعنی آرامی میانه را به خوبی آموخته و بخصوص با ترجمه آثار کلاسیک پزشکی از جمله کتب پزشک یونانی جالینوس شهرت یافته بود. علاوه بر این، حُنین بسیاری از متون کلاسیک یونانی را از زبان یونانی و یا از ترجمه های سریانی و آرامی قدیم آنان به عربی ترجمه کرد. حُنین در عین حال پزشک مخصوص خلیفه متوکل و مولف تقریبا یکصد کتاب علمی از جمله ده جلد در باره چشم پزشکی بود.
دوره متاخر«نهضت ترجمه» که برخلاف دوره متقدم آن به جای ترجمه آثار پهلوی و سانسکریت مستقیما بر ترجمه آثار کلاسیک یونانی متمرکز شده بود، از سال 750 م. تا اواخر قرن دهم یعنی حدود دویست سال و حتی کمی بیشتر ادامه یافت. در این دوره به روایتی نَوَد کتاب و به روایتی دیگر «تقریبا همه کتب غیر ادبی، غیر تاریخی و غیر مذهبی یونانی که در مناطق شرقی بیزانس و خاورمیانه در دسترس بودند»[8] به عربی ترجمه و همراه با تفسیر و حواشی لازم منتشر شدند. جلیل الخلیلی می نویسد: «دیگر نیازی به ترجمه دانش کلاسیک یونان باقی نمانده بود. پژوهش های جدیدی به زبان عربی منتشر شده بود که به سطح دانش بشری در این رشته ها ارتقاء بیشتری بخشیده بودند. مثلا نوشته بطلمیوس با نام مَجسطی (درباره ریاضیات و ستاره شناسی، -م) دیگر کتاب روزآمدی محسوب نمی شد»[9].
یکی از بزرگان دوره طلایی دانش در جهان اسلام که شاید بتوان گفت دانشمندان کلاسیک یونان را پشت سر نهاده بود، محمد بن موسی خوارزمی بود که به قول الخلیلی «بزرگترین دانشمند عالم اسلام» محسوب می شود. خوارزمی در بغداد و در محیط بیت الحکمه فعالیت می کرد. او جزو دانشمندانی بود که زیاد در کار ترجمه متون نبودند، بلکه راسا به کار های علمی می پرداختند و از چهار گوشه امپراتوری عباسی به بغداد جذب شده و مورد حمایت دستگاه خلافت قرار گرفته بودند. فهرست مشخصی در دست نیست که نشان دهد کدام دانشمند در کدام مرحله و از سوی کدام خلیفه عباسی و یا وزیر و دبیر دستگاه خلافت به بغداد دعوت شده است. ولی به نظر می رسد که دعوت دانشمندان به بغداد، یکی دو قرن بعد از فروکش کردن «نهضت ترجمه» نیز تا حدی ادامه یافته و به موازات زوال خلافت عباسی در قرون یازدهم و دوازدهم، اساسا دودمان های تابعه مانند سامانیان و آل بویه به حمایت از دانشمندان، ادیبان، نویسندگان و شاعران پرداخته اند.
در اینجا کافی است تنها به چند تن از مشهورترین دانشمندان آن دوره که مورد حمایت دستگاه خلافت قرار گرفته و تا چندین قرن بعد زبانزد محافل علمی و دانشگاهی اروپا بودند، اشاره نماییم:
محمد بن موسی خوارزمی (780-850 م.) حکیم و ریاضی دان معروف از خوارزم که در جبر تبحر داشت و کتاب های ریاضیات او از عربی به لاتین ترجمه و صد ها سال در اروپا تدریس می شد. کلمه «الگوریتم» از نام وی یعنی «خوارزمی» و نام اروپایی علم جبر یعنی «الجبرا» از کتاب خوارزمی به نام «الجبر» گرفته شده است. تحت تاثیر خوارزمی، عددنویسی رومی رایج در اروپا به عددنویسی کنونی هندی-عربی تغییر یافت.
یعقوب بن اسحاق کِندی (800-873 م.) اصالتا از جنوب عربستان، فیلسوف برجسته اسلامی، ریاضیدان، منجم و مترجم عرب است که حدود 270 کتاب و رساله در باره ده ها زمینه نوشته و بسیاری از آنان از بین رفته است.
ابوعلی حسن بن هیثَم (905-1040 م.) که یکی از مبرز ترین ریاضی دانان عرب و بنا به بسیاری دایره المعارف ها از برجسته ترین فیزیکدانان جهان بود.
برخی دیگر از دانشمندان مشهور این دوره نیز در بعضی مراحل زندگی خود گذری به بغداد داشته اند و یا چندین سال در آنجا زندگی کرده و به شهر های دیگر و مهم آن دوره مانند دمشق، قاهره، ری، بلخ و بخارا سفر کرده اند. اما در باره حمایت آنان از سوی حاکمان عباسی و یا اصولا روابط آنان با دستگاه خلافت اطلاعات روشنی در دست نیست. مثلا نمونه محمد فارابی (870-950 م.) از فاراب و یا پاریاب قزاقستان یا افغانستان کنونی را داریم که در غرب معروف به «معلم ثانی» پس از ارسطو شده است. گویا فارابی در همین دوره مدتی در بغداد نیز زندگی کرده، اما ظاهرا رابطه ای با دستگاه خلافت نداشته است.
نمونه دیگر محمد زکریا رازی (854-925 م.) از شهر ری است که سرشناس ترین پزشک و داروشناس دنیای اسلام شمرده می شود و در کنار ابن سینا (970-1037 م.) که تقریبا شصت سال بعد از او به دنیا آمد، از بزرگان تاریخ پزشکی جهان نامیده شده است. رازی با برتر شمردن خِرد بر ایمان کورکورانه، در عین حال اندیشه های فلسفی بحث برانگیزی در باره عقل و وحی، آغاز هستی و خیر و ضرر ادیان و پیامبران در زندگی مردم داشت. رازی که تحت حمایت حاکمان محلی ری و سامانیان قرار داشت، مدتی نیز در بغداد زندگی و کار کرد. او با دعوت خلفای عباسی به تاسیس و کار بیمارستان های مختلف بغداد کمک کرد، اما بخش اصلی کار و زندگی رازی در ری بود. بعید نیست که بعضی مواضع نفی آمیز و خِردگرایانه ای که در مورد ادیان، کتب آسمانی و پیامبران به رازی نسبت داده می شود، در کوتاه بودن اقامت وی در بغداد موثر واقع شده است.
همچنین لازم است به خاندان معروف ایرانی الاصل نوبختی نیز اشاره نمود که در سال های خلافت منصور و چند جانشین او به عنوان منجم دربار کار و فعالیت می کردند. بنیانگذار این خاندان که در منابع «نوبخت فارسی مجوسی منجم» خوانده می شود، به دعوت منصور اسلام آورد و نام «ابوسهل نوبخت» را گرفت. او با پیشگویی خلافت منصور و تعیین زمان مناسب برای بنای شهر بغداد شهرت و مکنت یافت و در دوره هارون الرشید برخی آثار پهلوی را نیز به عربی ترجمه نمود. فرزندان ابوسهل نیز با فعالیت خود در علم نجوم، سیاست و تحقیقات فقه شیعه شهرت یافتند. معروف ترین آنها حسن بن موسی نوبختی مولف «فرق الشیعه» است که از نخستین آثار منسجم در باره فرقه های شیعه به شمار می رود[10].
در اینجا ما به آثار مهم تاریخی، جغرافیایی، ادبی و دینی که در دوره طلایی دانش در اسلام تالیف شده اند و نویسندگان این کتاب ها اشاره ای نمی کنیم، زیرا اصل توجه ما در این مباحث به علوم عقلی است.
قرن نهم و دهم میلادی (800 تا 1000 م.) دوره اصلی شکوفایی علم و ادب در دنیای اسلام بود. در کنار بیت الحکمه، ده ها کتابخانه شخصی دیگر در بغداد تاسیس شده بود که متعلق به افراد بانفوذ و متمول شهر بودند. در این مراکز نه تنها علمای عرب، بلکه دانشمندان و مترجمین برجسته ایرانی، مسیحی و یهودی نیز گرد هم آمده و مشغول بحث، پژوهش، تالیف و ترجمه بودند. جالب توجه است که این نهضت بزرگ ترجمه و تالیف صرفا به علت علاقه خلفا و وزیران نبود. گویی این نهضت از نخبگان دولت عباسی در بغداد گرفته تا افراد با نفوذ و متمول و حاکمان ولایات و فرماندهان نظامی، همه را در برگرفته بود. «نهضت ترجمه، فراسوی همه مرز های دینی، فرقه ای، قومی، قبیله ای و زبانی بود. در میان حامیان این نهضت هر کسی را یافتن ممکن بود: عرب و غیر عرب، مسلمان و غیر مسلمان، سنی و شیعه، سپهسالار و افراد غیرنظامی، تاجر و زمیندار»[11].
چرایی و چگونگی پیدایش چنین محیط مساعد برای شکوفایی علم و ادب در دنیای اسلام هنوز بقدر کافی مورد بحث و تحلیل قرار نگرفته است. اما بدون شک اگر دولت امویان باقی مانده بود، اگر علاقه شخصی و تشویق معنوی و مالی خلفای عباسی و امیران محلی وجود نمی داشت و اگر امپراتوری گسترده عباسیان دولت واحدی با یک ایدئولوژی و زبان مشترک یعنی اسلام و عربی نمی بود، به سختی می توانستیم بگوییم که در شرایط 1200 سال پیش اصولا چنین شکوفایی علمی می توانست پیش بیاید و برای بیش از 200 سال دوام بیاورد.
همچنین در پیروی از بغداد و با حمایت حکومت های ولایات اسلامی در بخارا، بلخ، کوفه، قاهره و قرطبه در اسپانیا کتابخانه های دیگری نیز تاسیس یافت. کتابخانه معروف امیران سامانی در بخارا که ابن سینا و ابوریحانی بیرونی نیز مدتی در آن مشغول پژوهش و تالیف آثار خود بودند، در همین دوره و با حمایت مستقیم امیران و وزیران سامانی فعال بود. از این جهت می توان گفت که اگرچه بغداد به عنوان پایتخت دولت عباسی جاذبه بیشتری نسبت به دیگر مراکز علمی و فرهنگی عالم اسلام در این دوره داشت، اما شکوفایی علم و ادب منحصر به بیت الحکمه و یا بغداد نبود.
از اواخر قرن نُهم میلادی به بعد دو تحول مهم در مرکز خلافت رخ داد. اولا حکومت های محلی و از جمله سامانیان و آل بویه در ایران قدرت و استقلال بیشتری در برابر خلافت و دولت مرکزی عباسیان بدست آوردند و بدین ترتیب نفوذ سیاسی و در نتیجه توان مالی خلفا کاهش یافت. همچنین نظامیان و فرماندهان ترک که از آسیای میانه برای حفاظت از دستگاه خلافت آورده شده بودند، بزودی آنچنان قدرت یافتند که خلفا در دست آنان بازیچه ای بیش نبودند، تا جایی که چند خلیفه بدست آنان به قتل رسید.
ثانیا همزمان با خلافت متوکل که در سال 861 م. به دست گروهی از نظامیان ترک دربار به قتل رسید، اصولا جهت گیری مذهبی و سیاسی دستگاه خلافت به سرکوب جریان فلسفی و دینی خِرَدگرایانه معتزله و همچنین مقابله با علویان و دیگر مذاهب و فرقه های غیر سنتی متمایل شد. فشار بر اقلیت های دینی مانند مسیحیان و یهودیان شدت گرفت. به موازات این تحولات، تشویق و ترغیب دانشمندان و نیز پژوهش های علمی یا فلسفه های غیر الهی و به همین ترتیب ترجمه آثار کلاسیک یونانی رو به زوال گذاشت، در حالیکه فقه و تاریخ نگاری اسلامی و شعر و ادبیات عربی تا مدتی همچنان مورد حمایت بود. قدرت و ثروت خلفا و دولت و انسجام نسبی آن رو به زوال گذاشت. مرزبندی ها و اختلافات مذهبی و فرقه ای متبلور تر شد. تمایل به سنت گرایی و اتکاء مطلق به احکام دینی و احادیث و نیز درون گرایی متصوفانه و پرهیز از شک، پرسش و پژوهش خِرَدگرایانه دست بالا را گرفت.
در نتیجه این روند، خلیفه های عباسی در برابراقتدار آل بویه ایرانی و سپس سلجوقیان ترک بیش از پیش به صورت حکمرانان نمایشی در آمدند و عاقبت دودمان عباسیان در سال 1258 م. در نتیجه حمله هلاکوخان مغول کاملا منقرض شد.
برخی مورخین بر آنند که دوره شکوفایی علم و ادب با حمله ویرانگر هلاکو خان مغول به بغداد و تخریب این شهر و از جمله بیت الحکمه رسما پایان یافته است. شاید گذاشتن چنین نقطه پایان تاریخی از نگاه تاریخ نگاری جالب باشد. اما واقعیت این است که دوران طلایی دانش در عالم اسلام یکی دو قرن قبل از حمله مغول و همزمان با آغاز زوال قدرت خلفای عباسی رو به افول گذاشته بود.
فقط ایرانیان؟
در بررسی دوره طلایی دانش در اسلام چند نگرش اشتباه آمیز وجود دارد. بعضی ها کوشش می کنند که در این دوره نقش ایرانیان را بیش از حد برجسته نمایند و مقام اقوام و زبان و فرهنگ های دیگر را در سایه قرار دهند. دیگران همین تلاش را با عنوان کردن «دوران طلایی دانش عربی» در مورد اعراب و زبان عربی انجام می دهند و گروه سوم تا حد امکان نقش «تمدن آسیای میانه» و مشخصا ترک ها را برجسته می کنند. بنظر میرسد که انگیزه اصلی این نگرش ها نه علمی و تاریخی، بلکه دغدغه های قومی و ملی است، چیزی که هزار سال پیش در جوامع اسلامی اهمیت چندانی نداشت و تنها در یکی دو قرن اخیر است که در کشورهای معاصر اسلامی رواج یافته است.
اما واقعیت چیست؟
اگر صد یا دویست دانشمند، فیلسوف، پزشک، وزیر، فقیه، مورخ، مترجم و یا هنرمند سرشناس ششصد سال نخست اسلام را در نظر بگیریم و شرح حال مختصر آنان را بخوانیم، خواهیم دید که نام اکثر آنان عربی و یا مُعرّب یعنی عربی شدهِ نام های ایرانی، رومی، عبری، ترکی یا اروپایی است. اما نباید اشتباه کرد. به راستی هم، در تایید مشاهدات ابن خلدون، اکثر این دانشمندان نه عرب، بلکه «عجم» یعنی غیرعرب و مشخصا ایرانی، یعنی از سرزمین های ایران سابق ساسانی و ایرانی زبان بودند. همچنین جالب است که از میان ایرانیان نیز کسانی که یا مستقیما و یا اصالتا از خراسان و ماوراءالنهر بودند، گروه نسبتا بزرگ تری از دانشمندان و نخبگان این دوره را تشکیل می دادند.
شاید می توان درک کرد که چرا ایرانیان بزرگترین گروه دانشمندان و فیلسوفان، ادبا، وزیران و دبیران و حتی علمای دینی جهان اسلام تا دوره زوال سلجوقیان و مدتی بعد از آن را تشکیل می دادند. به قول ریچارد فرای «ایرانیان اولین کسانی بودند که به اندیشه «عرب یعنی اسلام» پایان نهاده و اسلام را به فرهنگ و دینی به راستی جهانی تبدیل نمودند»[12]. جای شک نیست که کوله بار فرهنگی و تاریخی ایرانیان و رومیان با گذشته دولتداری این دو امپراتوری باعث تاثیرگذاری چشمگیر آنان بر محیط فرهنگی و علمی امپراتوری جدید اسلامی شده است. همچنین به احتمال قوی قرار داشتن خراسان و ماوراءالنهر در حاشیه شرقی ایران ساسانی و تاثیر مستقیم و درازمدت ادیان و فرهنگ های همسایه مانند آیین بودایی از هندوستان و چین و ادیان زرتشتی، مسیحیت، یهودیت و مانویت از نجد ایران و خاورمیانه نیزنقش مهمی در فراوانی دانشمندان وبوروکرات های دولتی از این منطقه این دوره داشته است.
اما طوری که شرح آن رفت، دور از واقعیت و انصاف خواهد بود اگر این شکوفایی علوم و فنون را به ایران تاریخی یا خراسان و ماوراءالنهر محدود کنیم و نقش عوامل دیگری را که ذکر کردیم، نادیده بگیریم. احتمالا بدون وجود دولت بزرگ عباسیان و خلفایی مانند مامون که شخصا علاقمند به ترویج علوم و فنون بود و همچنین بدون پول و ثروتی که در بغداد جمع می شد و بخشی از آن برای اینگونه اهداف صرف می گردید، و یا بدون گردهم آمدن فعالانه نخبگان ایرانی، رومی، عرب، ترک، آفریقایی و اسپانیایی، شکوفایی علوم و فنون به آن صورت که در دوره ها و سرزمین های گوناگون جهان اسلام مشاهده شد، پدید نمی آمد. همچنین اگر جریان فلسفی و مذهبی «معتزله» نمی بود که برای مدتی حدود یک قرن شرایط نسبتا مساعدی برای پژوهش های عقل مدار و خِردگرایانه فراهم نمود (اگرچه این جریان بعدها به افراط و سرکوب دگراندیشان انجامید)، در آن صورت شاید در تاریخ اسلام شاهد چنین مرحله ای به نام «دوره طلایی» نمی بودیم.
علوم عربی یا به زبان عربی؟
و اما در کنار مبالغه در مقام خراسان و ماوراءالنهر و اغراق در نقش ایرانیان در دوران طلایی دانش در اسلام، نگرش دومی نیز وجود دارد که صرفا به خاطر آنکه تقریبا همه آثار علمی، فلسفی و تاریخی این دوره به زبان عربی نوشته شده، خود این دوره و دانشمندان و آثار آن را به فرهنگ عربی و کلا «اعراب» نسبت می دهند و این واقعیت را ناگفته می گذارند که اکثریت بزرگ آثار علمی، فلسفی و تاریخی این دوره به زبان عربی بود، اما در تایید و ادامه گفته های ابن خلدون، اکثریت آن مولفین و دانشمندان نه عرب، بلکه «عجم» یعنی اصولا ایرانی به معنی انسان های متعلق به فرهنگ، تمدن و زبان های ایرانی بودند.
در سرتاسر این دوره، از بخارا در شرق تا شمال آفریقا، عربی زبان مشترک علم، ادب، دین، تالیف و ترجمه بشمار می رفت. از این جهت در برخی از منابع اسلامی و اروپایی، از این دوره به عنوان دوره شکوفایی «علم و ادب عرب» و یا «شکوفایی علم عربی» نیز سخن گفته اند. اما بخصوص در چند دهه اخیر بسیاری از مورخین و نویسندگان دانشگاهی در اشاره به این دوره بجای «علم عربی» از آثار علمی «به زبان عربی» سخن می گویند[13]. مثلا الخلیلی می نویسد که اکثر آثار و ترجمه های این دوره به عربی بودند، اما نویسندگان آنان غالبا عرب نبودند و علاوه می کند که منظور او از تعبیر «علوم عربی» که در کتاب خود نیز به کار برده، این است که این آثار به زبان عربی و نه لزوما «توسط اعراب» نوشته شده اند[14]. این درست مانند آن است که تا قرن نوزدهم میلادی تقریبا همه آثار علمی، فلسفی و دینی اروپایی به زبان لاتین بودند.
تمدن آسیای مرکزی
در کنارمبالغه در مقام خراسان و ماوراءالنهر و اغراق در نقش ایرانیان در دوران طلایی دانش دراسلام، نگرش دیگری نیز وجود دارد که به واقعیات تاریخی توجه چندانی نمی کند. در دهه های اخیر و بخصوص در ترکیه، آسیای مرکزی و برخی منابع جدید غربی[15] آثاری منتشر شده اند که اکثریت بزرگ مشاهیر ایرانی دوره شکوفایی علمی مانند خوارزمی، ابن سینا و بیرونی را به صِرف اینکه محل تولد آنان خراسان تاریخی یا ماوراءالنهر بوده، از مجموعه وسیع تر اسلامی و حتی تمدن ایرانی جدا کرده، آنان را محصول «تمدن آسیای مرکزی» معرفی می کنند.
و لیکن منظور از «تمدن آسیای مرکزی» چیست؟
شکی نیست که خراسان و حتی «خراسان تاریخی» که شامل افغانستان نیز می شود، از نظر تاریخی بخشی از تمدن و فرهنگ ایرانی بود. تا اوایل اسلام، در مناطق مرزی «حاشیه» در شرق ایران تاریخی یعنی آسیای مرکزی و ماوراءالنهر، همزمان با برتری آشکار فرهنگ و تمدن ایرانی، نفوذ تاریخی تمدن و فرهنگ هندی و چینی نیز دیده می شد. آیا منظور از تعبیر «تمدن آسیای مرکزی» همین آمیزه فرهنگی ایرانی، چینی و هندی است؟
مقارن با سال های 500 م. و تاسیس نخستین دولت قبیله ای ترک به نام «گوک تورک»، قبایل ترک دشت های آسیای مرکزی نیز وارد عرصه تاریخ این منطقه شده بودند. در زندگی منطقه، آنان اساسا نقشی نظامی داشتند و از این راه به زندگی سیاسی همسایگان خود در آسیای مرکزی تاثیر می گذاشتند. اما زندگی اجتماعی اغلب آنان تا چند قرن بعد هنوزاساسا مبتنی برچادرنشینی بود که آنگونه که قبلا هم دیدیم، قاعدتا برای تولید پدیده های «شهریّت» یعنی تمدن مانند کتابت، دولتداری، علوم و فنون یا ادبیات و هنر مناسب نیست. چند قرن بعد است که این قبیل پدیده های یکجانشینی را به تدریج به صورت روزافزونی درمیان ترک ها نیز می توان مشاهده کرد. پس اگر عامل ترک ها را نیز در نظرنگیریم، «تمدن و فرهنگ آسیای مرکزی» کدام است که گویا سرآمدانی مانند خوارزمی، ابن سینا و بیرونی را به وجود آورده است؟
در کتاب تحقیقی جدید و کلا بسیار جالبی به قلم فردریک استار که در سال 2015 در آمریکا به چاپ رسید، گفته می شود که مدتی پس از تسخیر آسیای مرکزی توسط اعراب، «باد مشرق زمین بر فراز بغداد وزیدن گرفت»[16] و «ابومسلم با لشکر اساسا تُرک آسیای مرکزی خود عباسیان را بر سرکار آورد، همان لشکری که تبدیل به ستون فقرات قدرت نظامی خلافت شد»[17]. این گفته ها با واقعیات تاریخی همخوان به نظر نمی رسند.
دیدیم که مدت کوتاهی بعد از سقوط امویان و بر سر کار آمدن عباسیان به دست ابومسلم خراسانی و لشکر خراسانی او، تعداد ترکانی که اکثرا از میان اسیران و یا داوطلبان قبایل دشت های شمال به عنوان جنگجو و بعد حتی فرمانده نظامی به صفوف لشکریان طاهریان و سامانیان و سپس لشکر خلفای عباسی پیوستند، بیشتر و بیشتر شد. اما در دوره فروپاشی امویان یعنی سال 750 م. قبول اسلام از سوی ترکان و موج نفوذ آنان از دشت های شمال به ماوراءالنهر و خراسان هنوز در مراحل نخستین خود بود. هیچ روایت تاریخی وجود ندارد که نشان دهد لشکر ابومسلم «اساسا از ترک های آسیای میانه عبارت بود.» برعکس، طوری که در فصل های گذشته دیدیم، بنا به منابع موجود تاریخی، این لشکر در اوایل اکثرا از اعراب مهاجر خراسان عبارت بود، اما به تدریج تعداد ایرانیان نومسلمان در آن افزایش می یافت[18].
اکثریت بزرگ قبایل ترک تا قرن نهم و دهم یکجا نشین و مسلمان نبودند. گذار ترک ها به یکجا نشینی، تمدن شهری و از آن جمله پژوهش وتحصیل دانش و فلسفه و تالیف آثار علمی و فنی دیرتر انجام گرفت و در نتیجه آهسته تر و کمتر ثمره داد، اما همزمان با رشد یکجانشینی، به تدریج افزایش یافت. از این جهت، طوری که از نوشته های ابن خلدون و جاحظ نیز می توان دریافت، در ششصد سال نخست پس از اسلام، مهارت و شهرت ترک ها اساسا نه در زمینه دانش و فلسفه، بلکه فتوحات نظامی و حفظ دولتداری بود، مزیتی که ابن خلدون متاثر از حس «عصبیت» اقوام چادرنشین می شمارد. اتفاقا بد نیست از این فرصت استفاده کرده و به مقام و سهم ترک ها در «دوره طلایی دانش» در اسلام اشاره ای بکنیم. در این مورد هم باید جانب واقعیت و انصاف را گرفت و از احساسات قومی یا ملی دوری جست.
ترک ها در دوره طلایی دانش
پس از قرن نُهم میلادی به تدریج شاهد چند دانشمند ترک تبار می شویم که معروف ترین آنان عبدالحمید بن ترک، ریاضیدان برجسته قرن نُهم میلادی و معاصر ابوعبدالله محمد خوارزمی است. چندین اثر ریاضی به ابن ترک نسبت داده می شود که اکثر آنان به جز رساله ای درباره حل هندسی معادلات درجه دوم که ظاهرا بخشی از کتاب بزرگ تری در باره جبر بوده، از بین رفته اند. اطلاعاتی که در منابع تاریخی درباره زندگی ابن ترک داده می شود بسیار کم و مبهم است. اگرچه نام و نسب محلی وی در برخی منابع «جیلی» و «ختلی» نیز ذکر شده و برخی مولفین از این کُنیه ها نتیجه های محتمل دیگری مانند گیلانی بودن او نیز گرفته اند، اما به نظر می رسد که ذکر لقب «ترک» در پایان سلسله نسب هایی که به او نسبت داده شده، حکایت از ریشه ترکی او دارد.
در عین حال در اواخر قرن نُهم تا اواسط قرن دهم میلادی از پدر و پسری منجم به نام ابوالقاسم و ابوالحسن اَماجور (یا «ماجور») تُرکی نیز روایت شده است که اهل هرات افغانستان کنونی و اصالتا از منطقه فرغانه (میان سه کشور ازبکستان، تاجیکستان و قرقیزستان کنونی) بودند. درباره زندگی آنها نیز اطلاعات دقیقی موجود نیست، ولی منابع[19] آورده اند که آنان میان سال های 272 تا 321 ق. (قرن دهم میلادی) ابتدا مدتی در شیراز و سپس مدت طولانی تری در بغداد سیارات و خسوف و کسوف و خورشید را رصد کرده و چندین کتاب درباره نتایج بررسی های خود نوشته اند.
احتمالا ابن ترک و پدر و پسر اماجور از نخستین دانشمندان ترک بودند که به فعالیت علمی به معنای علوم «عقلی» پرداخته اند.
طوری که در فصل بعد نیز خواهیم دید، نخستین آثار «نقلی» ترکی، نصیحت نامه «قوتادقو بیلیگ» اثر یوسف خاص حاجب اوغلی و «دیوان لغات الترک» محمود کاشغری نیز صد سال بعد، یعنی در قرن یازدهم بعد از سقوط سامانیان و در دوره دودمان قراخانیان نوشته شده اند.
جالب است که هم کاشغری و هم پدر و پسر اماجور و همچنین به روایتی ابن ترک نیز چند سال در بغداد به سر برده اند، تا جایی که می توان حدس زد که آنها هم احتمالا به درجه ای و برای مدتی که دقیقا معلوم نیست، مشمول مراحل پایانی برنامه جذب دانشمندان به بغداد از سوی دستگاه خلافت بوده اند.
با این ترتیب می توان نتیجه گرفت که ظهور دانشمندان و متفکرین ترک در «دوره طلایی دانش» در اسلام، به دلایلی که ذکر شد، دیر تر از دیگران و تعداد آنان در ابتدا محدود بود[20]. اما برخی مورخین ترک برای بزرگ نمایی نقش ترک ها در دوره مزبور دست به افراط و مبالغه در آثار خود می زنند.
مثلا در یکی از این منابع چنان وانمود می شود که (با وجود تاکید ابن خلدون بر نقش بزرگ ایرانیان در علوم و حوزه تفکر قرون وسطی، -م) «وقتی که منشاء جغرافیایی این دانشمندان و متفکرین را در نظر میگیریم، به صراحت می بینیم که خود ایران نیز تا اندازه ای عقب می ماند و گهواره اصلی این دانشمندان، آسیای مرکزی و در مقیاس وسیع ترش ترکستان است»[21]. این نقل قول از مقاله ای با عنوان «مقام ترکان در علوم و تفکر قرون وسطی» نوشته آیدین ساییلی استاد سابق دانشگاه های ترکیه است. مرحوم ساییلی برای اثبات این نگرش خود، سه دانشمند سرشناس این دوره محمد خوارزمی، ابوریحان بیرونی و ابوعلی سینا را از نگاه تباری «ترک» می نامد، چیزی که بر پایه هیچ اثر تاریخی قابل توجیه نیست . به جز برخی آثار معاصر ترکی، هیچ اثر جدی و علمی، ایرانی بودن فرهنگ و زبان این سه دانشمند ماوراءالنهری را مورد تردید قرار نداده است.
بنظر می رسد جنبه سیاسی و احساساتی مقاله مزبور پروفسور ساییلی، به مستدل و علمی بودن آن سایه افکنده است. صرفنظر از خوارزمی، بیرونی و ابن سینا که در مورد اصالت ایرانی آنان هیچ منبع و مورخی جدی اظهار شکی نکرده، ساییلی درباره قومیت محمد فارابی نیز بدون ذکر نا روشنی های مطلقی که درباره زندگی این دانشمند وجود دارد، تنها با تکیه بر یکی از دو تفسیر اصلی تاریخی که بیش از سیصد سال پس از فوت فارابی نوشته شده اند، او را «به یقین ترک» می نامد. او می نویسد: «فارابی ها، بیرونی ها، فرغانی ها، خوارزمی ها، ابن سینا ها، آلپ اَر تونقار ها، آلپ ارسلان ها (…) مانند برلیان هایی هستند که تاریخ ترکی را می آرایند»[22].
دیمیتری گوتاس، مورخ یونانی-آمریکایی که زندگی نامه فارابی را با مراجعه به اکثر منابع تاریخی و به طریق مقایسه ای و تحلیلی بررسی کرده، می نویسد که منابع حاوی اطلاعات مربوط به زندگی فارابی را می توان به دو مرحله تقسیم کرد: منابعی که از دوره زندگی فارابی تا قرن دوازدهم میلادی یعنی حدودا سیصد سال بعد نوشته شده اند و منابعی که از قرن دوازدهم به بعد تالیف شده اند. منابع گروه اول از جمله آثار ابن ندیم، مسعودی و ابن حوقل که قابل اطمینان تر هستند، اطلاعات دقیق و روشنی در باره زندگی او نمی دهند، در حالیکه منابع دیر تر یعنی سه قرن بعد از فوت فارابی اصولا با گمانه زنی مخلوط شده اند. این منابع نیز صرفنظر از تخیلاتی که در تاریخ بیهقی ذکر شده، اصولا عبارت از دو منبع هستند که همه زندگی نامه های بعدی بر پایه همین دو منبع نوشته شده اند: «عیون» تالیف ابی اُصیبعه از شام که ادعا می کند پدر فارابی فارِسی (ایرانی) بوده و ابن حَلکان از عراق که فارابی را ترک تبار نامیده است. به نظر گوتاس این اطلاعات و دیگر تفصیلات و شاخ و برگ هایی مانند نام و نسب فارابی که چند قرن بعد پیدا شده، محصول خیالبافی است و ربطی به واقعیات ندارد. منابع تاریخی حتی در مورد محل تولد فارابی یا ریشه های جغرافیایی او نیز اختلاف دارند. در این مورد برخی مانند «حدود العالم» و ابن حوقل از فاراب (به فارسی قدیم «پاراب») در کرانه رود سیحون یا سیردریا (امروزه تقریبا اُترار در قزاقستان کنونی) و برخی دیگر مانند ابن ندیم از «فاریاب» خراسان («من الفاریاب من ارض خراسان») در میان مرورود و بلخ نام برده اند[23].
به طور خلاصه میتوان گفت که در طی دویست، سیصد سالی که «دوره طلایی دانش در اسلام» نامیده می شود، خلافت عباسی، دولتمداران و دانشمندان و فیلسوفان ایرانی و در عین حال عربی، رومی و اقوام دیگر همه و هرکدام به نوعی و در دوره ای در رواج علم و ادب در دنیای اسلام نقش برازنده ای داشتند. اما این فراز علمی و فرهنگی پس از مدتی به دلایل گوناگون از جمله سیاسی، مذهبی، اجتماعی و اقتصادی رو به زوال گذاشت. نه آن «نام» فراز علمی محصول دسترنج تنها یک قوم یا مذهب و فرهنگ بود و نه این «ننگ» نشیب بعدی دانش را می توان گناه تنها یک قوم، مذهب یا حادثه نظامی و سیاسی، حتی تنها ویرانگری مغول نامید.
دوره طلایی دانش در اسلام پدیده واحد و منسجمی در تمام دنیای اسلام و تحت یک حکومت معین نبود. بنظر می رسد که برای مدتی بیش از دو قرن در بغداد و با حمایت خلفا، و سپس گاه در قاهره و بخارا و گاه در دمشق و اسپانیا، با پشتیبانی معنوی و یا مالی این یا آن حکومت و امیر، در این و یا آن حوزه علمی، هنری و یا فلسفی، کار پژوهش و تالیف و یا ترجمه رواج یافته و دیرتر به خاطر تغییر حاکم و حکومت، رواج و زوال این و یا آن طرز فکر فلسفی و مذهبی، و یا اراده فلان امیر، دوره شکوفایی مزبور فروکش کرده است. دوره طلایی دانش در اسلام مدت ها قبل از حمله هلاکو و با خاک یکسان شدن بغداد و «بیت الحکمه» آن زوال یافته بود. این را می توان به روشنی در مثال دوره های سامانیان و سلسله های متعاقب آنان دید که در فصل آینده شرح خواهیم داد.
زیرنویس ها:
[1] در این مورد به فصل «چرا خراسان و ماوراءالنهر؟» کتاب حاضر مراجعه کنید.
[2] Kennedy: Baghdad, pp. 243-245
[3] Bosworth and Clauson, quoting Ibn Qutayba Dinawari: Al-Xwarazmi and the Peoples of Central Asia, pp. 98-99
[4] Jamil (Jim) al-Khalili: Das Haus der Weisheit, Frankfurt 2016
[5] Gutas: Greek Thought, Arabic Culture, pp. 58-60
[6] جاحظ: مناقب، ص. 66
[7] الخلیلی، همانجا، ص. 18
[8] Gutas: Ibid., p. 1
[9] Al-Khalili: Ibid., p. 97
[10] Anthony, Sean W.: Nawbakhti Family, in Iranica online, viewed on 12.06.2020
[11] Gutas: Ibid., p. 5
[12] Frye: The Golden Age of Persia, Introduction, p. vii
[13] از اواخر این دوره یعنی قرن دهم و مخصوصا یازدهم میلادی به بعد شاهد تجدید حیات زبان و ادبیات نوشتاری فارسی هستیم که با پشت سر گذاشتن مرحله زبان پهلوی و یا فارسی میانه، وارد دوره «فارسی دری معاصر» می شود. از این دوره به بعد تالیف آثار علمی و فلسفی به زبان فارسی از سر گرفته می شود. این موضوع را در فصل جداگانه ای بحث خواهیم کرد.
[14] Al-Khalili: Ibid., p. 25
[15] به عنوان نمونه ن. «روشنگری گمگشته – دوران طلایی آسیای مرکزی از فتوحات عرب تا تیمور لنگ» نوشته فردریک استار (با عنوان اصلی زیر) که اصل انگلیسی آن این نوشته نیز مورد استفاده قرار گرفته است. کتاب فردریک استار اخیرا به فارسی هم ترجمه شده است:
Starr, S. Frederick (2015): Lost Enlightenment. Central Asia’s Golden Age from the Arab Conquest to Tamerlane, Princeton University Press
[16] Starr: Ibid., p. 126
[17] Ibid., p. 127
[18] ن. فصل «انقلاب عباسی و خراسان» همین کتاب
[19] Pingree, D.: Banu Amajur, in Iranica online, viewed on 04.06.2020
[20] در حوزه علوم «عقلی»، باید از دانشمند برجسته دیگر ترک، محمد طارق اُلغ بیک فرزند شاهرخ از پادشاهان تیموری ایران و نوه تیمور لنگ نیز نام برد، اگر چه او مربوط به دویست سال بعد از دوره مورد نظر ما یعنی سده های چهاردهم و پانزدهم می شود. شاهرخ و فرزندش الغ بیک که در سال 795 ق. (1393 م.) در سلطانیه زنجان به دنیا آمده بود، گوئیا هم و غم خود را وقف ترمیم نسبی ویرانگری هایی کرده بودند که پدر و پدر بزرگشان تیمور در عالم اسلام به بارآورده بود. شاهرخ و الغ بیک هر دو در آبادانی متصرفات خود و رواج علم و ادب کوشا بودند. الغ بیک حکومت ماوراءالنهر را داشت و پادشاهی ریاضی دان و اخترشناسی برجسته بود که یکی از دهانه های سطح کره ماه به نامش ثبت گردیده است. او مولف کتاب «زیج الغ بیک» است که از دقیق ترین تقویم های اسلامی به شمار می رود.
[21] Sayılı, Aydın: Ortaçağ Bilim ve Tefekküründe Türklerin Yeri, PDF, viewed on 04.06.2020
ضمنا ن. فصل «چرا خراسان و ماوراءالنهر؟» در همین کتاب.
[22]Sayılı: Aynı eser
[23] Gutas, Dimitri: Farabi, Biography, in Iranica online, viewed on 04.05.2020
ترجمه لاتین «القانون فی الطب» اثر ابن سینا، چاپ روم 1593
آنچه که تاکنون درباره سامانیان گفتیم، اصولا سلسله مراتب دودمانی یعنی حکومت امیران مختلف سامانی بود که بعد از مدتی که در ماوراءالنهر و سپس تمام خراسان و حتی برخی ولایات دیگر ایرانی حاکم گردیدند، به تحکیم قدرت خود پرداختند و بالاخره در اثر اختلافات خانوادگی و قدرت یافتن نظامیان ترک دچار زوال شده و از سوی یک دولت ترک به نام «قره خانیان» که در دشت های شمال اقتدار یافته بود، سرنگون شدند. اما آنچه که در برگ های مختلف کتاب های تاریخ درباره سامانیان باقی مانده، بیشتر از هر جنبه دیگر، اصول دولتداری، شکوفایی علم و ادب و تحول تاریخی زبان فارسی از مرحله فارسی میانه و یا پهلوی به فارسی معاصر دری است. درباره اصول دولتداری سامانیان در فصل گذشته مختصرا بحث کردیم. و اما درباره دو موضوع دیگر:
در زمان امیر نصر بن احمد معروف به نصر دوم و با حمایت فعال و مستقیم او، دولت سامانیان و کلا خراسان و ماوراءالنهر شاهد یک رواج علمی و ادبی بی مانندی گردید. این همان نصری است که گفتیم در هشت سالگی به دنبال مرگ پدرش امیر احمد بن اسماعیل، جانشین پدر شد و با کمک وزیر برجسته و کاردانی همچون ابوعبدالله جیهانی و سپس ابوالفضل بلعمی بیست و نُه سال حکومت کرد، اما با اتهام تمایل به فرقه اسماعیلیه از توطئه قتلی که نظامیان درگاه برای او چیده بودند، به کمک فرزند و جانشین خود نوح دوم نجات یافت و به دنبال آن سرکوب و فشار علیه اسماعیلیان و دیگر فرقه های اقلیت شدت یافت. این تحولات خراسان و ماوراءالنهر که پس از اواسط قرن دهم میلادی رخ داد، حدود صد سال پس از خلافت متوکل در بغداد یعنی آغاز پیگرد و فشار بر اقلیت های غیرمسلمان و مسلمان غیر سنتی و در پی آن تحولات در مرکز خلافت عباسی بود.
شاید بتوان نقش و تاثیر نصر دوم در رواج علم و ادب در خراسان و ماوراءالنهر را در مقیاسی کوچکتر و کوتاه مدت تر، اما ماهیتی کم و بیش مشابه به نقش مامون یکصد سال پیش از آن در بغداد شمرد. بدون شک محیط و شرایط مالی و عقیدتی-سیاسی و طول این دو دوره رواج علم و ادب، یکی در بغداد امپراتوری عباسی و دیگری صد سال بعد در دربار منطقه ای سامانیان در بخارا، یکسان نبودند. اما نتیجه دوران شکوفایی علم و ادب در بخارا که بعد از بیست و نُه سال امارت نصر و حتی تا پنجاه، شصت سال بعد از آن، یعنی تقریبا در تمام قرن دهم میلادی، ادامه داشت، به نسبت آن محیط و شرایط چشمگیر بود. باید در نظر گرفت که مدتی که این دوره رواج علم و ادب در عهد سامانیان طول کشیده، کمتر از صد سال بود و اتفاقا این دوره درست همزمان با زوال روزافزون امیران سامانی در برابر نظامیان ترک از سویی و فقهای سنتی از سوی دیگر و همزمان با آن پسرفت سرمایه و درآمد دولت و ثبات و ترقی اجتماعی بود که در نهایت در پایان هزاره یکم میلادی منتج به سقوط سامانیان و برآمدن قره خانیان در ماوراءالنهر و غزنویان در خراسان شد.
گفتیم که بخصوص با در نظر گرفتن سن کم نصر و اختلافات خانوادگی در دودمان سامانیان در زمان شروع امارت او، وزیران امیر نقشی اساسی در همه چیز بازی کرده اند، چه در رتق و فتق امور سیاسی و خوابانیدن شورش های داخلی و خانوادگی و چه در تشویق و ترغیب علم و ادب و یا ترویج تجارت.
ابوعبدالله جیهانی نه تنها وزیری کاردان، بلکه دانشمند و جغرافیاشناس مشهوری بود که آثار بعدی مسلمانان در باره جغرافیای مشرق زمین، چین و روسیه را تحت تاثیر خود قرار داد. جیهانی سیاحان، تجار و فرستادگان به شرق و شمال دولت سامانی را به دربار دعوت کرده و با آنان درباره این سرزمین ها و مردم آنان بحث می نمود. از نوشته های دیگر مورخین از جمله «الفهرست» ابن ندیم پیداست که جیهانی مولف کتاب مفصلی در باره جغرافیا و آثار دیگری نیز بوده است که از بین رفته، ولی به طور پراکنده در آثار دیگران مورد استفاده قرار گرفته اند. در پی اتهاماتی که در دربار بر ضد جیهانی مبنی بر طرفداری از عقاید شیعیان و حتی مانویان پخش گردید، امیر سامانی که خود متهم به نزدیکی به شیعه اسماعیلی شده بود، جیهانی را برکنار کرده و ابوالفضل بلعمی را به جای او وزیر خود منصوب نمود. بلعمی نیز همانند جیهانی با کاردانی و دانشی که داشت، به اداره دولت و ترغیب و تشویق دانشمندان و ادیبان پرداخت. در این دوره، بخصوص در شرایط زوال قدرت و نفوذ خلفای عباسی، بخارا به یکی از مراکز علم و ادب در دنیای اسلام تبدیل گردید.
قبلا هم به این موضوع اشاره ای شده بود. در دوره سامانیان و بخصوص از زمان نصر دوم به بعد انبوهی از آثار مذهبی تالیف یا از عربی به فارسی ترجمه شد. شاید هم یک انگیزه فراوانی آثار دینی در این دوره واکنشی در برابر افزایش فعالیت های تبلیغاتی فرقه های غیر سنتی از جمله خوارج و شیعیان و بخصوص اسماعیلیان در خراسان و ماوراءالنهر بود. امیران اسماعیلی به استثنای نصر دوم که گویا در ابتدا خود تمایلات اسماعیلی داشته، همه پیروان سرسخت مذهب حنفی بودند. ظاهرا اکثریت مردم هم به مذاهب حنفی و تا حدی شافعی متمایل بود. اسماعیلیان تا حکومت نصر تبلیغات وسیعی می کردند، اما در دوره نصر دوم اسماعیلیان سرکوب گردیدند و دیگر فرقه های شیعه علوی اصولا از فعالیت علنی دوری جستند[144].
خراسان و ماوراءالنهر در آن دوره یکی از مراکز تالیف و ترجمه آثار مذهبی، فلسفی و علمی بود. به نظر می رسد اکثر آثاری که در دوره سامانیان تالیف یا ترجمه شده اند، ماهیت مذهبی یا ادبی و تاریخی دارند.
در میان انبوه اعرابی که پس از فتح ایران به خراسان و ماوراءالنهر کوچ کرده و در این سرزمین ها سکونت گزیدند، تعداد زیادی واعظ، متکلم، فقیه، محدث، قاری و معلم قرآن و احادیث و یا کسانی بودند که خود را جزو «سادات» یعنی منسوبین به آل پیامبر اسلام می شمردند. گروه نسبتا بزرگی از ایرانیان بومی نیز چه در خود خراسان و ماوراءالنهر و چه در سرزمین های دیگر در علوم دینی تبحر و شهرت یافتند. بسیاری از فقیهان، متکلمین و محدثین چند قرن نخست اسلام یا راسا و یا اصالتا از خراسان و ماوراءالنهر بوده و یا در این سرزمین ها زیسته اند. مشاهیری نظیر امام ابوحنیفه، امام محمد بخاری، امام احمد بن حَنبَل و امام غزالی تنها چند تن از معروف ترین علمای اسلامی این دسته هستند. اما در این فصل موضوع بحث ما نه علوم و آثار مذهبی، بلکه علوم «عقلی» مانند ریاضیات، طب، کیمیا و داروسازی، نجوم و «فلسفه غیر دینی» است، اگرچه بخصوص در فلسفه و تاریخنگاری تفکیک نگرش عقلی و دینی آسان نیست.
علمای اسلامی، آثار خود را طبعا به عربی می نوشتند. اما ده ها شاعر نیز تحت حمایت دربار، هم به عربی و هم به فارسی معاصر که تازه جا می افتاد و جایگزین سُغدی ماوراءالنهر و پهلوی ایران می شد، شعر می سرودند. فهرست اسامی و آثار این شاعران که در تذکره هایی مانند «یتیمه الدهر» ابو منصور ثعالبی قید شده، بسیار جالب است و می تواند زمینه بررسی های مقایسه ای مهمی در تحلیل زبانشناختی عربی و فارسی هزار سال پیش ماوراءالنهر گردد. ابوعلی بلعمی، فرزند وزیر ابوالفضل بلعمی که خود بعدا به مقام وزارت رسید، به دستور امیر سامانی معروف ترین اثر طبری بنام «تاریخ پیامبران و پادشاهان» را که به تازگی به عربی تالیف شده بود، با شرح و اضافات خود به فارسی ترجمه نمود. صرفنظر از اهمیت تاریخی این اثر و معرفی آن به ایرانیان به زبان فارسی، این ترجمه به گفته محمد تقی بهار[145] احتمالا پس از مقدمه شاهنامه ابومنصوری، قدیمی ترین نثر فارسی دری معاصر است که از بین نرفته است. در اینجا ما به عنوان مثال تنها سرآغاز ترجمه فارسی تاریخ طبری توسط ابوعلی بلعمی را که به «تاریخ بلعمی» نیز معروف شده، نقل می کنیم: «سپاس و آفرین مر خدای کامران و کامکار و آفرینندهٔ زمین و آسمان را آنکش نه همتا و نه انباز و نه دستور و نه زن و نه فرزند، همیشه بود و همیشه باشد و بر هستی او نشان آفرینش پیداست، آسمان و زمین و شب و روز و آنچه بدو اندرست.» همچنین در دوره امارت امیر منصور گروهی از علمای دینی تفسیر طبری از قرآن را از عربی به فارسی ترجمه کردند.
خود شاهنامه ابومنصوری در همان دوره به دستور حاکم طوس ابومنصور محمد از سوی چهار موبد به نثر تالیف شد، اما بدنه اصلی این شاهنامه که بعدا زمینه «شاهنامه فردوسی» را تشکیل داد، از بین رفت و از آن تنها مقدمه ای عبارت از پانزده صفحه باقی مانده است. شاعر معروف دربار سامانی ابوعبدالله رودکی که پدر شعر معاصر فارسی شناخته می شود نیز به گفته برخی منابع مانند شیخ بهایی، فقیه و عارف عهد صفوی، کلیله و دمنه را در دوازده هزار بیت به نظم فارسی در آورده ، اما این ترجمه نیز بجز برخی ابیات از بین رفته است.
رودکی (۹۴۰-۸۵۸ م) که در ناحیه «رودک» میان پنجکنت در تاجیکستان کنونی و سمرقند در ازبکستان امروزی به دنیا آمد، نقش بزرگی در بنیانگذاری شعر و ادبیات فارسی معاصر ایفا نمود. از آثار منظوم او که شامل صدها هزار بیت قصیده، غزل و رباعی می شد، تنها چیزی بیش از هزار بیت باقی مانده است[146]. به نظر فرای، رودکی در «تغییر خط فارسی از پهلوی به الفبای عربی دخالت داشته است»[147]. او معروف ترین شاعر و موسیقیدان عهد سامانیان بود.
پیش از سامانیان، دودمان کوتاه عمر طاهریان نیز ممانعتی در احیای زبان و ادبیات فارسی بعد از دویست سال حاکمیت کامل زبان و ادب عربی نشان ندادند. دودمان صفاریان که اصالتا از سیستان بودند و مدتی پیش از سامانیان بر سر کار آمدند نیز شعر و ادب فارسی معاصر را تشویق و ترغیب نمودند. اما دوره سامانیان مرحله شکوفایی زبان و ادب فارسی معاصر و پشتیبانی فعال دستگاه حکومت از این روند تاریخی شمرده می شود. رودکی در شکوفایی زبان معاصر فارسی بدون شک نقشی کلیدی ایفا نموده است. درباره مقام و تحول زبان فارسی معاصر در فصل های آینده بحث خواهیم کرد.
در کنار رودکی، دقیقی طوسی (۹۳۵-۹۷۷ م) از شعرای برجسته دربار سامانی به شمار می رود. نوح دوم، پسر امیر منصور دقیقی را به دربار آورد و از او خواست که شاهنامه ابومنصوری را که به نثر تالیف شده بود، به نظم درآورد. دقیقی تقریبا هزار بیت از شاهنامه را به شعر درآورد، اما پیش از آنکه این کار را به انجام برساند، فوت نمود. طوری که دیدیم، در آن دوره یعنی قرن دهم میلادی بسیاری از شعرا و ادیبان ایرانی می خواستند تاریخ پیشا اسلامی و اساطیری ایران را قبل از آنکه به دنبال حاکمیت اعراب کاملا از بین برود، چه به صورت شعر و یا نثر به رشته تحریر درآورد.
حکیم ابوالقاسم فردوسی طوسی (۹۴۰-۱۰۲۰ م) در اواخر دودمان سامانیان شروع به ادامه کار دقیقی نمود و در دوره سلطان محمود غزنوی این رسالت تاریخی را چه از نگاه پاسداری زبان فارسی و چه از نظر حفظ مضمون اساطیری تاریخ ایران پیش از اسلام، احتمالا در عرض سی سال به بهترین وجه ممکن به اتمام رسانید. از این نظر فردوسی نه تنها بانی ادبیات نوین ایران، بلکه در ضمن «تا اندازه ای نجات بخش ادب پارسی میانه نیز به شمار می آید»[148].
در فصل پیش که «دوره طلایی دانش» در اسلام را مختصرا مرور کردیم، از جمله از محمد بن موسی خوارزمی و ابونصر محمد بن فارابی نیز به عنوان دو تن از بزرگترین علمای ریاضی دان و فیلسوف عالم اسلام سخن گفتیم که در دنیای علم و فلسفه غرب نیز شهرت بسیاری یافتند و آثار آنها هشت، نُه قرن پیش در اروپا به زبان لاتین ترجمه شد. اما آنها درست مانند بسیاری از علمای دیگر تنها اصالتا از خراسان و ماوراءالنهر بودند و گرنه اصولا در عراق و شام تحصیل نموده و آثار خود را به وجود آوردند. این تا حدی شبیه وضع صد سال اخیر است که بسیاری دانشمندان ایرانی، ترک و یا عرب از سوی موسسات و دانشگاه های کشورهای پیشرفته غربی جذب می شوند و در این سرزمین ها به کار و فعالیت می پردازند و یا نسل های بعدی آنها موفقیت های چشمگیر علمی به دست می آورند.
در این گروه باید نام دانشمند برجسته دیگری به نام ابوالوفا محمد بوزجانی، ریاضیدان و اخترشناس معروف قرن دهم میلادی را نیز آورد که در بوزجان (بوژگان قدیم) در مرز خراسان و افغانستان زاده شد و بخش اعظم زندگی و کارش در بغداد بود. بوزجانی نوآوری های بسیاری در مثلثات و حساب آورد و از جمله برای اولین بار در عالم اسلام استفاده از اعداد منفی را جهت محاسبات تجارتی مدون نمود. بوزجانی چندین تفسیر بر آثار پیشینیان ایرانی و یونانی خود همچون اقلیدس، بطلمیوس و خوارزمی نوشت. او همچنین با ابوریحان بیرونی در رصد همزمان گرفتگی ماه در خوارزم و بغداد همکاری نمود.
در جرگه دانشمندان معروفی که به عنوان کاتب یا دبیر در دربار سامانیان کار می کردند، خوارزمی دیگری بنام محمد بن احمد خوارزمی و یا بلخی نیز حضور داشت که مولف دایره المعارف معروف «مفاتیح العلوم» است و قبلا بطور مختصر در این باره توضیح داده ایم.
از میان ده ها و شاید صد ها فیلسوف و دانشمند معروف دیگری که در بخارا مورد حمایت امیران سامانی قرار گرفته بودند و امروزه کمتر کسی آنان را می شناسد، باید اقلا نام چند تن از آنان را یاد کرد. فیلسوف و فقیه ایرانی از نیشابور ابوالحسن عامری که متخصص تفکر یونانی بود، مانند فارابی کوشش می کرد سازگاری فلسفه را با اسلام سنتی و تصوف ثابت کند. او بر آن بود که اسلام برتر از ادیان دیگر است و فرقه های مختلف اسلام نیز مشترکات بسیاری دارند. ابومنصور عبدالملک ثعالبی نیشابوری که تاریخ دان، زبانشناس و فقیهی اصالتا عرب زبان بود، «جاحظ نیشابور» لقب گرفته بود و به برتری اعراب و زبان عربی باور داشت. ظاهرا اختر شناسان ترک هراتی، پدر و پسر اماجور نیز مدتی در بخارا مورد حمایت سامانیان قرار گرفته بودند. پزشکان معروف ایرانی مانند ربیع بن احمد اخوینی بخاری، حکیم میسری و ابوسهل مسیحی نیز از جمله نخبگان جامعه سامانی خراسان و ماوراءالنهر بودند. کتاب «هدایه المتعلمین فی الطب» اخوینی بخاری از نخستین آثار پزشکی بود که به فارسی دری نوشته شده است.
حکیم میسری نیز مولف یک «دانشنامه علم پزشکی» به فارسی دری در باره گیاهان طبی، بیماری ها و درمان آنها است که منظوم یعنی به شعر است و میان سال های ۳۶۷ تا ۳۷۰ ق (۹۷۷-۹۸۰ م) یعنی حدود یک هزار سال پیش نوشته شده است. میسری در مقدمه این دانشنامه می گوید که او در ابتدا در انتخاب زبان عربی و یا فارسی برای نوشتن این دانشنامه پزشکی دو دل بود، اما چون ایرانیان فارسی زبان هستند و کتاب را بهتر درک خواهند کرد، او نیز این دانشنامه را به فارسی دری نوشته است:
بگویم تازی ار نه پارسی نغز
ز هر در، من بگویم مایه و مغز
و پس گفتم زمین ماست ایران
که بیش از مردمانش پارسی دان
وگر تازی کنم نیکو نباشد
که هر کس را ازو نیرو نباشد
دری گویمش تا هر کس بداند
و هر کس بر زبانش بر براند
پزشک دیگر و معروف ایرانی دربار سامانیان ابوسهل مسیحی جرجانی (گرگانی) نام دارد. او نه تنها پزشک، بلکه در عین حال فیلسوف، منجم و ریاضی دان نیز بود. ابوسهل معاصر ابن سینا و بنابر بعضی روایات استاد او بود. به هر حال، در سال های پایانی هزاره یکم میلادی که اوضاع دولت سامانیان دیگر از دست امیران سامانی خارج شده بود و همچنین پس از آتش سوزی در کتابخانه معروف امیران سامانی و همچنین مرگ پدر ابن سینا در سال ۹۹۷ م، ابو سهل و ابن سینا که از حمایت دربار سامانی مایوس و محروم شده بودند، چاره را در پناه بردن به دربار خوارزم دیدند. ابن سینا در نهایت این سفر به خوارزم رسید، اما ابوسهل در اثر توفان شن که در کویر بین بخارا و خوارزم در گرفت، به هلاکت رسید.
علی الاصول می بایستی گفتار این فصل را با سرنوشت دو دانشمند طراز اول جهانی می بستیم: ابوعلی سینا و ابوریحان بیرونی. اگر قرار باشد در قرون وسطی یعنی هزار سال پیش در کل جهان نام ده یا بیست دانشمند برجسته را ذکر کرد که به روند پیشرفت دانش بشری در قرن های بعد تاثیری پایدار از خود به جا گذاشته اند، این دو شخصیت علمی از گوشه شرقی و دور افتاده دنیای اسلام یعنی بخارا و خوارزم یقینا جزو آن گروه دانشمندان خواهند بود. شاید این یک شوخی تلخ تاریخی بود که دوره جوانی و سپس پختگی و باردهی آنان درست با هنگامه ای از ده ها تحول بحرانی و فرساینده سیاسی، اقتصادی، فرهنگی، فلسفی و دینی در سراسر دنیای اسلام مصادف شده بود. این تنها در زوال دوران سامانیان خلاصه نمی شد که مدت بسیار کوتاهی بعد کاملا فرو پاشید. این حتی تنها به دلیل آغاز کوچ ها و تاخت و تازهای قومی و قبیله ای، آشوب اجتماعی یا تنزل اقتصادی و حتی ضعف و ناتوانی نظام خلافت عباسی نیز نبود. همه این عوامل دست به دست هم داده بودند و علاوه بر همه این کشمکش ها، روند خزنده دیگری نیز در حال تکوین بود که می رفت تا سرنوشت جهان اسلام را تا قرن ها بعد تعیین کند. در مباحث و مناقشاتی میان فلاسفه اهل دانش و پژوهش و فقهای اهل وحی و حدیث، میان شک و یقین، میان خِرد گرایی و ایمان مطلق، به تدریج گروه دوم بر گروه نخست چیره می شد. به دنبال یک دوره دویست ساله ترجمه آثار پهلوی و یونانی، در پی بر آمدن ده ها دانشمند برجسته علم و فلسفه، سرنوشت ابن سینا و بیرونی در واقع نماد عقب نشینی عقل و چیرگی وحی بر عالم اسلام شده بود.
می توان پرسید که برتری یافتن یک جریان مذهبی و فلسفی چگونه توانست در شکل گیری فرهنگی و ذهنی یا تحول اجتماعی مردم چنین تاثیر فراگیری داشته باشد؟
در فصل های بعد خواهیم دید که میان قرن های نُهم و دهم میلادی یعنی از سال های ۸۰۰ تا ۱۰۰۰ از سویی و سال های ۱۰۰۰ به بعد، از سوی دیگر، تغییراتی ماهوی در جامعه اسلامی ایران و ماوراءالنهر به وقوع پیوست. تا اوایل هزاره دوم میلادی حکومت و مجریان آن یعنی خلفا، امیران و حتی وزیران و بوروکرات های محلی قدرت و نفوذ اصلی را در شهر ها دارا بودند. از سال های ۱۰۰۰ به بعد مکاتب مذهبی به تدریج شکل تعریف شده و متمایز خود را یافتند و روحانیون از طریق مساجد و حوزه های دینی، به جای عُمال حکومت، صاحب نفوذ اصلی میان مردم گشتند، تا جایی که حاکمان دولتی و اداری دیگر به سختی می توانستند خلاف خواست روحانیت تصمیمی بگیرند.
زیرنویس ها:
144 فرای، تاریخ کمبریج ایران، ص 127
145 بهار، محمد تقی (1384): سبک شناسی، جلد دوم، ص 120
146 دیوان رودکی سمرقندی (1376)، بر اساس نسخه سعید نفیسی و و. براگینسکی، چاپ دوم، ص 34
ابوریحان بیرونی (973-1048 م.) و ابوعلی سینا (980-1037 م.) در اواخر هزاره یکم میلادی دوره جوانی خود را می گذراندند. بیرونی در «بیرون» یعنی حومه پایتخت محلی خوارزم، شهر کاث متولد شده و ابن سینا، هفت سال بعد از بیرونی، در نزدیکی بخارا، پایتخت دولت سامانی به دنیا آمده بود. اما آنها تنها دوره بسیار کوتاهی از فعالیت علمی خود را در این شهر ها گذراندند. دیری نپایید که آشوب ها و تلاطم های پی در پی سیاسی و اجتماعی آنان را مجبور به مهاجرت از شهری به شهری نمود.
هنگامی که در سال 995 م. بیرونی بیست و دو سال داشت، میان گروه حاکم خوارزمشاهیان ایرانی، آفریغیان کاث در شرق جیحون و گروه مامونیان از شهر گورگنج در غرب جیحون جنگ داخلی در گرفت. پیروزی با مامونیان بود. بیرونی دیگر نمیتوانست در موطن اصلی خود کاث بماند. پشتیبان دوران کودکی او یعنی خوارزمشاهیان آفریغی نیز سرنگون شده بودند.
بیرونی تا سن شانزده سالگی کتاب «جغرافیا» اثر جیهانی وزیر امیران سامانی را فرا گرفت و به تنهایی شروع به اندازه گیری طول و عرض جغرافیایی شهر کاث با استفاده از محاسبه حداکثر ارتفاع خورشید نمود. او بعد ها همین سنجش را در مورد شهر های دیگر مانند ری و دهلی نیز انجام داد. بیرونی همچنین مُدلی از کره زمین را با مشخصات طبیعی روی آن ساخت که مدت کوتاهی بعد در جریان جنگ داخلی خوارزمیان و انتقال قدرت به مرکز جدید خوارزم یعنی گورگنج تخریب گردید.
ابن سینا در سن شانزده سالگی شروع به طبابت نمود و از طبیبان دیگری که در بخارا و سمرقند بودند، پیشی گرفت. او دو سال بعد یعنی در سن هجده سالگی از طرف نزدیکان امیر برای معالجه یک بیماری وخیم نوح بن منصور به «درگاه» یعنی دربار سامانی دعوت شد و بیماری امیر سامانی را با موفقیت معالجه نمود. در مقابل، نوح بن منصور اجازه داد که ابن سینا در کتابخانه وسیع و مشهور دربار سامانی به تحقیقات و تالیفات خود ادامه دهد.
بیرونی پس از سرنگونی دولت آفریغیان کاث که حامی او بودند، به دربار سامانیان در بخارا رفت. این همزمان با کار ابن سینا در دربار سامانی بود. اما اقامت بیرونی و ابن سینا در بخارا و حمایت سامانیان از آن دو فرصتی کوتاه مدت و گذرا بود، زیرا به زودی دولت سامانی بخارا نیز سرنگون شد و ترکان قراخانی جای آنان را گرفتند.
در سال های پایانی سامانیان یعنی بین 995 تا 999 م. این دو دانشمند برجسته، هنوز در سنین جوانی خود به سر می بردند.
پس از فروپاشی کامل سامانیان و جایگزین شدن قراخانیان بجای آنان، بیرونی و ابن سینا بخارا را ترک کرده، بیرونی به گرگان در خراسان و ابن سینا به گورگنج در خوارزم و از آنجا هم هر کدام به راهی دیگر رفتند.
این هم بی شباهت به مهاجرت های سیاسی دنیای کنونی نبود. در زمان اولین دربدری های این دو دانشمند، بیرونی 25 ساله و ابن سینا 19 ساله بود.
با اغتشاشات سیاسی و اجتماعی یاد شده، سرگردانی دانشمندان نیز شروع شده بود. ولی این هنوز آغاز تلاطمات روزگار بود.
با وجود جوانی و همه مشکلات دربدری به لحاظ تحولات و بحران های سیاسی و نظامی، این دو جوان در مدتی نه چندان طولانی در زمره آن دسته از دانشمندان نابغه قرار گرفته بودند که با آثار خود شهرت بزرگ و پایداری در سرزمین های اسلامی و سپس در سطح جهانی یافتند. کتاب های آنان از قرن دوازدهم میلادی به بعد در اروپا به لاتین و سپس زبان های دیگر ترجمه و تدریس شد.
بیرونی پس از متلاشی شدن دودمان سامانیان ادامه کار و زندگی در بخارای قراخانیان را صلاح ندانسته، به دربار قابوس بن وُشمگیر دیلمی از آل زیار در گرگان رفت و در همان جا، در سن 27 سالگی (حدود سال 1000 م.) اولین اثر بزرگ خود به نام «آثار الباقیه عن القرون الخالیه» یعنی «آثار باقیمانده از سده های گذشته» را نوشت که پژوهش تطبیقی بی مانندی در باره تمدن ها، فرهنگ ها، تقویم ها، تاریخ، سنن و مذاهب ملل گوناگون باستانی است. این اثر که دو قرن بعد تحت عنوان «گاهشمار آثار ملل کهن» یا «کرونولوژی» به زبان لاتین و دیگر زبان های اروپایی ترجمه و منتشر شد، هنوز هم مورد مراجعه دانشمندان تاریخ و مردم شناسی است. آنگونه که خود بیرونی در «آثار الباقیه» نوشته، او تا آن سال دستکم هفت کتاب دیگر تالیف نموده بود که متاسفانه نسخه هیچ کدام از آنها باقی نمانده است، در حالی که امروزه 12 نسخه اصلی از «آثار الباقیه» در موزه ها و کتابخانه های معتبر دنیا موجود است.
پس از گرگان، بیرونی به گورگنج در خوارزم رفت. خوارزمشاهیان ایرانی جدید یعنی مامونیان گورگنج تصمیم گرفته بودند که مانند خلیفه مامون عباسی دانشمندان و ادیبان اطراف و اکناف و حتی نقاط دوردست را به خوارزم جذب کرده آنان را تحت حمایت فعال خود قرار دهند. از این جهت آنها نخبگان علمی را به خوارزم دعوت می کردند. ظاهرا در این مرحله، بیرونی نیز آماده آشتی با حاکمان جدید خوارزم شده بود. او حدود هفت سال در دربار مامونیان به کار پرداخت. روایت است که سلطان محمود که از غزنه در افغانستان قدرت سیل آسای خود را به سراسر خراسان گسترش میداد، قبل از تصرف گورگنج در رابطه با جمع آمدن اکثر سرآمدان علم و ادب خراسان و ماوراءالنهر در این شهر نسبت به خوارزمشاه مامونی حسادت ورزیده، با لحنی تهدید آمیز به او نوشت که بهترین دانشمندان دربار خود را به دربار غزنوی در غزنه در افغانستان بفرستد. بدین ترتیب بیرونی همراه با چند دانشمند دیگر به غزنه رفت و بیشتر عمر خود را به عنوان منجم و ستاره شناس سلاطین غزنوی گذرانید.
سلطان محمود ظاهرا دانشمندان و شعرا را بیشتر برای کسب وجهه برای دربار خود جذب می نمود. در دوران سلطنت محمود، بیرونی همراه با سلطان غزنوی به هندوستان رفت، اما بیشتر وقت در حالیکه لشکریان سلطان مشغول غارت و اسیر گرفتن مردم در هند بودند، بیرونی عادات و زندگی مردم، زبان هندی و ادیان این سرزمین را بررسی می کرد. نتیجه این سفر و بررسی ها کتاب «تحقیق ماللهند» است که هنوزمنبع مهمی برای بررسی تاریخ مردم و فرهنگ هندِ هزار سال پیش شمرده می شود. او سپس کتابی به نام «التفهیم» درباره ریاضیات و نجوم تالیف نمود که اصل آن به هر دو زبان عربی و فارسی موجود است، اما معلوم نیست که ابتدا کدام یک از آنها را نوشته یا ترجمه کرده است. به هر تقدیر «التفهیم» مانند «دانشنامه علایی» ابن سینا و «دانشنامه پزشکی» حکیم میسری که هم دوره آنها بود، از نخستین کتاب های علمی به زبان فارسی معاصر شمرده می شود.[1] بیرونی در دوره سلطنت فرزند محمود یعنی مسعود غزنوی نیز آثار مهمی از جمله کتابی با عنوان «قانون المسعودی» با مضمون نجوم و علوم نوشت. اصولا بیرونی مانند ابن سینا جزو آن دسته از حکیمان و فیلسوفان معروف این دوره از تاریخ شناخته می شود که تقریبا در همه رشته های علمی و فلسفی کتاب و رساله نوشته، کشفیات جدیدی کرده و حتی دستگاه های جدیدی اختراع نموده و از آن طریق نیز به تکامل این علوم کمک ارزنده ای کردهاند.
بیرونی بیش از صد کتاب و رساله و ده اثر ناتمام نوشت، اما تنها 22 اثر از آنها تا امروز باقی مانده است. تقریبا نیمی از آثار بیرونی درباره ریاضیات و نجوم و بقیه در مورد حوزه های گوناگونی نظیر طب، دارو شناسی، تاریخ، لغت شناسی و مردم شناسی است.
احتمالا آخرین کتاب بیرونی عبارت از «الصیدنه فی الطب» است که حدود 170 صفحه حجم دارد و شرح مفصل و دقیقی است از حدود یک هزار دارو با منشاء گیاهی، حیوانی ومعدنی، همراه با نام آنها در زبان های اقوام مختلف خاورزمین. خوشبختانه این اثر کاملا از بین نرفته و از اصل عربی آن در تمام دنیا یک نسخه موجود است که در کتابخانه «جامع بورسا» در ترکیه نگهداری می شود. اصل عربی این کتاب و حتی ترجمه های قدیمی آن به فارسی از نظر کیفیت کاغذ و امکان قرائت دقیق تمام متن در وضع چندان مناسبی نیستند.
بیرونی در عین حال چندین اثر را از سانسکریت و فارسی به عربی ترجمه کرده، اما به قول خود ترجیح داده است که به جای زبان مادری خود یعنی ایرانی خوارزمی و یا فارسی معاصر، همچنان که در آن دوره رایج بود، آثار خود را به عربی بنویسد.[2]
برخلاف بیرونی که در اثر فشار محمود غزنوی از دربار خوارزمشاه مامونی به دربار سلطان محمود در غزنه رفت، ابن سینا و همکار پزشک و دانشمند او ابوسهل عیسی مسیحی احتمالا با ترس از حمله قریب الوقوع سلطان محمود، مخفیانه از گورگنج به گرگان گریختند. دوست او ابوسهل در اثر طوفانی در شن زار میان گورگنج و گرگان درگذشت. ابن سینا پس از عبور و توقف در پنج شهر و روستا به گرگان رسید که امیر آن ولایت قابوس وُشمگیر را می شناخت. اما قابوس پیش از رسیدن ابن سینا زندانی شده و در زندان در گذشته بود و ابن سینا ناچار شد باز از شهری به شهر دیگر عزیمت نماید.[3]
شهرها و ولایاتی که ابن سینا در این مرحله جدید «آوارگی شهرها» در آنها اقامت نمود، عبارت بودند از ری، قزوین، همدان و اصفهان. در هر کدام از این شهر ها «شیخ الرئیس» به طبابت می پرداخت، کار دیوانی مانند وزارت و دبیری می کرد، اما بیشتر از هر کار دیگر می خواند و می نوشت. احتمالا آرام ترین دوره ای که ابن سینا توانسته است با فراغت خاطر به زندگی و فعالیت علمی خود بپردازد، زمانی بوده که از دربار آل بویه در همدان به دربار علاءالدوله کاکویه در اصفهان رفت و تا آخر عمر خود یعنی چهارده سال دیگر در آنجا به سر برد، تا اینکه هنگام سفری دیگر به همدان در آنجا درگذشت. تالیف آثاری مانند «شفا» به عربی و «دانشنامه علایی» به فارسی که به علاءالدوله تقدیم شده است نیز در همین دوره بوده است.
گفته می شود مجموع آثار ابن سینا بیش از 400 جلد بوده است که از آنها 240 کتاب و رساله به عربی و برخی به فارسی موجود است و بقیه از بین رفتهاند. مشهورترین اثر ابن سینا در علوم، کتاب «قانون فی الطب» نام دارد که یکی از معروف ترین آثار در تاریخ پزشکی جهان و اساسا حاوی اطلاعات عملی و درمانی درباره بیماری های گوناگون، تغذیه، محیط زیست، اصول معالجه و داروهای لازم است. این کتاب یک و نیم قرن پس از تالیف آن در ایتالیا به لاتین ترجمه شد و برای چندین قرن در کنار آثار خوارزمی، فارابی، زکریا رازی و بیرونی از آثار اصلی مرجع در تحصیلات عالی در اروپا بود، تا اینکه در قرن هفدهم اصول پزشکی مدرن در اروپا پایه ریزی شد. در کشورهای شرق مسلمان کتاب «القانون» حتی تا اوایل دوران معاصر یعنی تقریبا 150-200 سال پیش تدریس میشد.
اما اندیشه ها و آثار فلسفی ابن سینا نیز که بخشی از آن در کتاب «شفا» به قلم آورده شده است، به همان درجه شاخص و مهم هستند. اصولا مورخین و دانشمندان معاصر بر آنند که مکتب فلسفی ابن سینا که تکامل اندیشه های الکِندی و فارابی شمرده می شود، دستکم به اندازه مکتب علمی و از جمله پزشکی او دارای اهمیتی بزرگ و تاثیری پایدار بوده است. فلسفه ابن سینا کوششی برای یافتن مبانی قابل قبولی برای آشتی دادن علم و عقل با وحی و ایمان است. این جهان بینی فلسفی ابن سینا نقش مهمی در شکل گیری تعالیم و فلسفه مذهبی قرون وسطای اروپایی و به ویژه اندیشه های فیلسوف متصوف و کاتولیک ایتالیایی قرن سیزدهم میلادی توماس آکویناس داشته است که باورهای مسیحی را با اصول منطق گرایانه ارسطو تلفیق کرد. طرز فکر آکویناس تا اواسط قرن بیستم عملا طرز فکر فلسفی کلیسای واتیکان محسوب می شد. لیکن در شرق مسلمان مدت زیادی طول نکشید تا اندیشه همزیستی دین و دانش به عقب نشینی و سازشکاری خِرَدگرایان و دانشمندان در مقابل فقها و اندیشمندان طرفدار ایمان بی چون و چرا منجر گردد.
آیا این تنها عامل عقب ماندگی شرق مسلمان از قافله دانش و تکنولوژی معاصربود؟ بعید به نظر می رسد که فقط یک عامل، آن هم عاملی ذهنی، ریشه اصلی عقب ماندگی یک جامعه در طول چندین قرن شود، اگرچه این هم بدون تردید عاملی موثر در تنزل دانش پژوهی در جوامع مسلمان بوده است.
غلبه سنت گرایی بر خِرَدگرایی
در سه قرن نخست اسلام، صدها فقیه، مفسر قرآن و جمع آوری کننده احادیث از مرو، بلخ، بخارا و سمرقند برخاسته بودند. برخی از آنان از اعراب مهاجر بودند، اما صد ها تن از ایرانی تباران بومی نیز در میان این فقیهان وجود داشت. معروف ترین آنان بی شک فقیه و متکلم بزرگ، ابوحنیفه معروف به «امام اعظم» است که تقریبا هشتاد سال پس از هجرت به دنیا آمد و گفته می شود که اصالتا از کابل بوده و به عنوان غلام به اعراب کوفه فروخته شده بود. ابوحنیفه بنیانگذار مذهب حنفی در تسنن است. وی به «رای» یعنی قضاوت شخصی اهمیت بسیاری میداد و به همین جهت تا حد معینی «منطق گرا» و «معتدل» شمرده می شد. اما به نظر میرسد منطق گرایی ابوحنیفه تنها در چارچوب قرآن و احادیث پیامبر اسلام بود. از ابوحنیفه روایت است که گفته است: «برای استنباط احکام، نخست به کتاب خدای تعالی مراجعه میکنم، اگر نتوانستم از کتاب خدا و سنت پیامبر(ص) حکمی استنباط کنم، از گفتههای صحابه بهره گرفته و بقیه را رها مینمایم و به قول دیگری عمل نمیکنم».[4] یکصد سال بعد از ابوحنیفه، امام محمد بخاری و پس از او ابومنصور ماتریدی سمرقندی، دو تن دیگر از معروف ترین دانشمندان و فقیهان اسلامی ماوراءالنهر به شمار می رفتند که در دنیای اسلام تاثیری عمیق به جا گذاشتند. بخاری و ماتریدی از خانواده های قدیمی و زرتشتی بخارا و سمرقند بودند. بخاری به عنوان «محدث» یعنی «حدیث شناس» در جمع آوری احادیث و ماتریدی به عنوان فقیه در پافشاری بر «سنت نبی» و مخالفت با مکتب های «خرد گرا» مانند معتزله و یا دانشمندان دنیوی (سکولار) شهرت و محبوبیت به دست آوردند. آنها به عنوان فقیه و متکلم، ضمن مخالفت شدید با جریان های خارج از سنت مانند معتزله و یا اسماعیلیه، بر آن بودند که باید به جای علم و فلسفه دنیوی تنها و «بدون شک و سوال» به متن قرآن و احادیث تکیه کرد.[5]
در منابع احکام اسلامی سخنی که از پیامبر اسلام و همچنین امامان (در مذهب شیعه) نقل شود، «حدیث» نامیده می شود. تعداد قابل توجهی از مسلمانان در زندگی اجتماعی و حتی شخصی، خود را موظف به رعایت این سخنان و یا طرز رفتار می شمارند. اما از آنجایی که این احادیث مدت ها پس از بعثت پیغمبر و زندگی امامان جمع آوری شدهاند، در درستی و یا لزوم پیروی از آنان در زندگی کنونی اختلاف نظر وجود دارد.
امام ابوحنیفه بعد از متن صریح قرآن، تنها به درستی شمار معینی از احادیث نبوی باور داشت، در حالیکه پیرو او، امام بخاری در مدت سفرهای خود به حجاز و شام، به روایت خود وی بیش از هفتاد هزار حدیث را که در مدتی نزدیک به دویست سال سینه به سینه نقل شده و درستی آنان نا روشن بود، جمع آوری کرده، نزدیک به 7400 حدیث را به عنوان «صحیح» منتشر نموده بود.[6] این موضوع مورد بحث محدثان دیگر قرار گرفت. آنها نیز هر کدام چند هزار حدیث درباره افکار و اعمال پیامبر جمع کرده بودند و صحت و سقم نتایج کار هر محدث موضوع بحث داغ میان علمای آن دوره بود. اما چه هفت حدیث و چه هفت هزار، نتیجه کار بین اکثر روحانیون و فقیهان این بود که نه حاکمان و نه دانشمندان و فیلسوفان، بلکه تنها کتاب آسمانی و احادیث معتبر می توانند اعمال شخصی و اجتماعی انسان ها را تنظیم و معین کنند.[7] این خلاصه طرز فکری بود که در سالهای پایانی سامانیان یعنی حدود یک هزار پیش، در پایتخت سامانیان بخارا حاکم شده بود.
ضدیت میان خردگرایان و سنت گرایان رفته رفته شدیدتر گشته، در نهایت به صحنه سیاست و دربار سامانی هم کشیده شد.
از نظر سنت گرایان محافظه کار، کار بدانجا کشیده بود که بیرونی نیاز به قبله و رو نمودن به کعبه را در هنگام ادای نماز مورد شک قرار میداد[8] و ابن سینا در کتاب خود «قانون در طب» به جای رد و تکفیر نوشیدن شراب، جنبه های خوب و بد آن را توضیح میداد و حتی نوشیدن مقداری «شراب خالص» را در برخی موارد (مثلا پس از صرف غذا) برای سلامتی توصیه می نمود.[9] از نگاه سنت گرایان، این دیگر «الحاد» و «ارتداد» شمرده می شد.
شاید هم مهاجرت و دربدر شدن ابن سینا از بخارا و بیرونی از خوارزم در بحبوحه زوال سامانیان، آغاز نمادین شکست خردگرایی و پیروزی سنت گرایان مذهبی بود.
دو، سه قرن پس از خلافت هارون الرشید و آغاز «دوره طلایی دانش» در دنیای اسلام، این دوره با غلبه سنت گرایان و روحانیونِ بانفوذ بر اهل خرد و دانش غیر مذهبی (سکولار) پایان یافت.
یکی از فعال ترین و بانفوذترین روحانیون سنت گرا که پرچم مبارزه با فلسفه و دانش معاصر را برافراشت، فقیه و متفکر بزرگ، امام ابو حامد غزالی از طوس خراسان بود. غزالی در زمان سلجوقیان در مدرسه «نظامیه» بغداد که از سوی وزیر معروف و ایرانی سلجوقیان، نظام الملک، تاسیس یافته بود، مشهورترین و بانفوذترین شخصیت مذهبی به شمار می رفت که هر سال ده ها روحانی را تربیت کرده و به ولایت های مختلف می فرستاد. او با هرگونه تفکر غیرشرعی و از آن جمله کار و آثار دانشمندانی چون فارابی، بیرونی، رازی، ابن سینا و فیلسوفان شرقی و مسلمان که تحت تاثیر علم و فلسفه یونانی بودند، مخالفتی آشکار و آتشین کرده، آنها را تکفیر می نمود. غزالی از جمله در اثر خود به نام «المُنقِذ من الضلال» یعنی «رهایی یافته از گمراهی» (ترجمه فارسی زیر عنوان «اعترافات غزالی») در باره این دانشمندان و فلاسفه می نوشت: «بایستی مردم را از مطالعه کتب آنان و خطرات آن حراست نمود و همانطور که کودکان را باید از بازی با مار بازداشت، گوش ها را باید از شنیدن آن سخنان مختلط و درآمیخته دور نگه داشت، همچنانکه بر پدر دوراندیش که می داند فرزندش در همه کار ها از او تقلید خواهد کرد، فرض است در برابر کودک به مار نزدیک نشود، بلکه به عکس باید خود را بیمناک و هراسان نشان دهد. بر دانشمند حقیقت بین نیز فرض است که با آن کتاب ها چنین رفتار نماید».[10]
حضور و تبلیغات گروه های دیگر مذهبی و به خصوص شیعیان اسماعیلی و دوازده امامی و همچنین «خوارج» در ماوراءالنهر چیز جدیدی نبود. اما در اواخر سامانیان فعالیت آنها بیشتر و شدیدتر گشت، تا جایی که حاکمان برخی شهر ها مانند نیشابور و دست اندرکارانِ دربار بخارا مانند دبیر دیوان، فرمانده ترک به نام «آیتاش» و احتمالا خود امیر نصر دوم به سوی افکار شیعه اسماعیلیه تمایل یافته بود.[11]
همین وضع، در شرایط کشمکش های خانوادگی میان خود سامانیان و نالایقی آخرین امیران سامانی از سویی و افزایش روزافزون قدرت سپاهیان ترک از سوی دیگر، باعث شورش اکثر روحانیون با نفوذ سنی و حمایت فرماندهان و سربازان تُرک حکومت و دربار از شورشیان شد. نتیجه این کشاکش و شورش، از لحاظ سیاسی، سقوط نهایی سامانیان و در زمینه مذهبی و فلسفی قدرت گرفتن بنیادگرایی سنّی به عنوان مذهب دولتی و حاکم بود که مکتب ها و اندیشه های دیگر را طرد و حتی سرکوب می نمود.
دولت سامانی در حال فروپاشی قرار داشت. نه مردم ایرانی زبان بومی و نه ترکهای منطقه از آن پشتیبانی می کردند و نه حتی فرماندهان ترک دربار بخارا.
(ادامه دارد)
[1] توضیحات کمی بیشتر در فصل «تحول زبان فارسی» همین کتاب
[2] بیرونی: الصیدنه فی الطب، تهران 1383، ص 168-169
[3] سرگذشت ابن سینا، به قلم خود او و شاگردش ابوعبید عبدالواحد جوزجانی، ترجمه سعید نفیسی، تهران 1331، ص 65-68
[4] فریدون سپهری: پژوهشی درباره امامان اهل سنت، تهران 1380، ص 63
[5] Madelung, W. (1990): “al-Māturīdī”, in EIs, Second Edition, pp. 846-847
[6] Robson, J.: al-Bukhari, in EIs, 2. Edition, vol. 1, Brill, Leiden 1960, pp. 1296-97
[7] Starr, pp. 247-254
[8] al-Biruni, Aby Reyhan: A Chronology of Ancient Nations (English translation,) London 1886, p. 329; Starr, 372
[9] Avicenna (ibn-Sina, Abu Ali): A Treatise on the Canon of Medicine (original Arabic: al-Qanun fi-l Tibb,) around 1025-1037, English translation, London 1930, Reprint New York 1973, pp. 801-802
[10] اعترافات غزالی، کتاب المنقذ من الضلال، ترجمه زین الدین کیایی نژاد، تهران 1338، ص 60-61. در مورد غزالی در فصل «دین و دولت در عهد سلجوقی» کتاب حاضر اطلاعات بیشتری داده شده است.
[11] Negmatov, Nugman N.: The Samanid State, in Asimov, M. S. and Bosworth, C. E. (eds.) (1998): History of Civilizations of Central Asia, Vol. IV, UN Publishing; Starr, p. 244
زبان فارسی که امروزه در ایران، افغانستان و تاجیکستان با لهجه هایی اندک متفاوت به عنوان زبان گفتار و نوشتار به کار میرود، فارسی «نو»، معاصر یا «دری» نامیده می شود. فارسی کنونی، به عنوان زبانی کتبی، ادبی و یا رسمی، دارای گذشته ای حدودا 1200 ساله است. اما یقینا این را میدانیم که قدمت زبان فارسی، همراه با گونه های قدیمی تر این زبان، باید حداقل دو برابر آن باشد. این را به استناد سکه ها و سنگ نوشته های باستانی هخامنشی، پارتی و ساسانی می دانیم که از دوره اشکانیان، ساسانیان و اوایل اسلام به پارسی باستان و پهلوی بدست آمده اند. نوشته های فارسیِ این آثار البته نه به خط عربی، بلکه به خط و الفباهای قدیمی تری مانند میخی (پارسی باستان) و پهلوی، پارتی یا سغدی مبتنی بر آرامی (پارسی میانه) هستند که برای ایرانیان یا افغان ها و تاجیکان معاصر غیر قابل فهم است، زیرا هم الفبا و املا و هم واژگان، دستور زبان و هم تلفظ این زبان ها از دوره هخامنشیان تاکنون تغییرات بنیادینی کرده است.مشابه این تحول و سرگذشت تاریخی را می توان در مورد دیگر زبان های باستانی مانند چینی، یونانی، عبری و ارمنی نیز مشاهده کرد.
اولین دانشمندی که از نگاه علمی، تسلسل «اُرگانیک» زبان فارسی را در این دو، سه هزار سال ثابت و مُدوّن کرد، ایران شناس بزرگ فرانسوی، جیمز دارمستتر است که با اثر معروف خود به نام «مطالعات ایرانی» (1) در سال 1883 ثابت کرد که فارسی معاصر، ادامه فارسی سده های میانه یا قرون وسطی است که عموما «پارسی میانه» یا «پهلوی» نامیده می شود و آن هم ادامه پارسی باستان دوره کوروش و داریوش هخامنشی است، درست مانند زبان فرانسه و ایتالیایی که ادامه و شکل مدرن زبان لاتین هستند. هم او بود که «اوستا» را به انگلیسی ترجمه کرد و فرق های میان دو زبان باستانی ایرانی یعنی پارسی باستان دوره هخامنشیان و پارسی اوستایی را از نگاه علمی ثابت نمود.
برای درک تحول زبان پس از گسترش اسلام در ایران و برآمدن فارسی معاصر از درون زبان پهلوی در دوره اسلامی، نمی توان یکی دو نکته دیگر را ناگفته گذاشت. اولا فارسی یک شاخه از خانواده بزرگ تر «زبان های ایرانی»، آن هم شاخه ای از گروه بزرگ تر «زبان های هند و ایرانی» و این گروه خود شاخه ای از خانواده بزرگ «زبان های هند و اروپایی» است. در طبقه بندی های زبان شناختی علمی، گروه زبان های ایرانی شامل زبان هایی مانند فارسی، پشتو، بلوچی، کردی، لُری، سُغدی یا زبان های قدیمی و از بین رفته ای مانند مادی، خوارزمی، بلخی، آذری و غیره می شود. اما به گفته ویندفور، از میان همه زبان ها و لهجه های کنونی ایرانی، تنها فارسی است که از دوره باستان تا دوره میانه و معاصر، موجودیتی مستمر و قابل اثبات داشته است. نکته بعدی این است که عموما زبان ها را باید در دو بُعد مکانی و زمانی یعنی در مناطق گوناگون (گونه استاندارد، لهجه ها و گویش ها) و دوره های گوناگون (تکامل، تحول، امتزاج یا اضمحلال در گذر زمان) سنجید و بررسی کرد و در عین حال در این بررسی، اشکال مختلف کاربرد آن (شفاهی، کتبی، رسمی-اداری، ادبی، علمی، تجاری، مذهبی) را نیز در نظر داشت.
بر پایه این قبیل یافته های علمی، تحول زبان فارسی به سه مرحله تاریخی تقسیم می شود: (یکم) فارسی باستان که خود دو گونه پارسی باستان و اوستایی دارد، آغازش طبعا معلوم نیست و پایانش تقریبا همزمان با حملات اسکندر مقدونی و پایان دولت هخامنشیان (۳۳۰ م.) است؛ (دوم) فارسی میانه یا «پهلوی» که تقریبا از دوره اسکندر و سلوکیان و اشکانیان تا پایان ساسانیان در قرن هفتم میلادی ادامه داشته، و (سوم) فارسی معاصر یا «دری» که همزمان با تصرف ایران از سوی اعراب، قبول اسلام و نفوذ همه جانبه زبان، فرهنگ و حتی خط عربی در قرن هفتم شروع می شود.
این مقدمه کمی طولانی شد، اما بدون در نظر گرفتن این زمینه تاریخی، درک چگونگی برآمدن فارسی معاصر از درون فارسی میانه پس از قبول اسلام و آمیزش فارسی با عربی، امکان پذیر نیست. درباره موضوع مورد بحث بسیار نوشته شده که اصولا باید ما را از تکرار مکررات بی نیاز می نمود. اما نظر به اینکه موضوع این کتاب شش قرن نخست اسلام در ماوراءالنهر و خراسان است و از طرف دیگر آغاز نُضج و رواج فارسی معاصر در سده های نهم تا دوازدهم در ماوراءالنهر و خراسان بوده و از آنجا به بقیه ایران و حتی هند و آناتولی گسترش یافته، نمی توان از ذکر اشاره هایی کلی به این تحول مهم فرهنگی چشم پوشی نمود. با وجود این، سعی خواهیم کرد توجه اصلی خود را به ماوراءالنهر و همچنین جنبه های ناشناخته تر این تحول تاریخی معطوف کنیم.
ققنوس زبان فارسی
قبل از اسلام، یعنی در دوره ساسانیان، ایرانیان درمحاوره، به فارسی میانه یا پهلوی گفتگو می کردند و در هر شهر و ولایت از لهجه ها و گویش های مختلف محلی و منطقه ای خود استفاده می نمودند. این لهجه ها و گویش ها فرق های زیادی با یکدیگر داشتند که حتی باعث می شد که مردم نقاط دورتر در فهمیدن سخن یکدیگر دچار مشکل شوند. علت اصلی آن هم این بود که نظام استاندارد یا «معیار» زبان کتبی پهلوی منسجم نبود و توان خواندن و نوشتن آن هم محدود به قشر بسیار کوچکی از مردم بود که اصولا عبارت از دو قشر بودند: دبیران و دهقانان برای نوشتن متون و نامه های رسمی، اداری و تجاری و روحانیون جهت ثبت متون دینی.
تا دو قرن بعد از شکست امپراتوری ساسانی و حاکمیت اعراب بر ایران، چیزی به فارسی نوشته نشد. مورخین معاصر ایرانی این دویست سال را «دو قرن سکوت» و اصطلاحا دوره «کرختی» نامیده اند (3).
بعد از اسلام، در ایران، دو قشر مردم بودند که می توانستند بخوانند وبنویسند: موبدان زرتشتی و دبیران. موبدان یا مسلمان شده، یا کار دیگری یافته بودند. برخی از آنان (مخصوصا در سیستان و خراسان) به هندوستان و چین پناه برده بودند. اکثر آثار کتبی پهلوی که بعد از ظهور اسلام نوشته شده اند، کار همین موبدان و نویسندگان زرتشتی بود، و گر نه ما امروزه از اغلب این آثار بی خبر مانده بودیم.
قشر دوم یعنی دبیران و منشی ها و به تعبیر محیط جدید اسلامی عربی «کاتبان» دیوان و دستگاه دولتی و همچنین دهقانان که در دوره ساسانیان کار های دنیوی (سکولار) خواندن و نوشتن بر عهده آنها بود، اکثرا به اسلام گرویده و تحت شرایط جدید اسلامی به همان کار خود ادامه می دادند. در این مدت عربی ایرانیان هم رشد و تقویت یافته بود. حتی معروف است که ایرانیان جزو نخستین شاعران عرب و مولفین دستور زبان عربی بودند. اما در این موضوع نباید مبالغه کرد، چرا که خود اعراب نیز اگرچه در ابتدا چندان سنت نویسندگی نداشتند، اما بزودی در این زمینه ها مجرب شدند و حتی آنگونه که ابن ندیم در «فهرست» خود نوشته، ظاهرا مولف نخستین کتاب در باره زبان فارسی معاصر، کسی به نام ابوالقاسم بن جراح بوده که اصالت عربی داشته است (4). همچنین در میان ادبا و شعرای دربار سامانیان در بخارا، بسیاری اشخاص اصالتا ایرانی یا عرب بودند که به هر دو زبان فارسی و عربی می نوشته اند.
اصولا دوره سلسله های طاهریان، صفاریان و سامانیان از لحاظ فرهنگ و زبان، دوره امتزاج عربی و فارسی بود.
از اوایل قرن نهم به بعد یک جریان جدید ادبی و فرهنگی در جهت احیای زبان فارسی شروع شد. اما این، احیای زبان پهلوی نبود، بلکه آمیزه ای از جوهر اصلی فارسی میانه با عربی بود. محیط اجتماعی زبان ایرانیان نیز تغییر یافته بود. در شرایط اولویت زبان و فرهنگ عربی، بازگشت به زبان پهلوی بدون تغییر اساسی آن عملی و چاره ساز نبود.
مرکز این جریان احیای فارسی، ماوراءالنهر و مخصوصا دربار سامانیان در بخارا بود.
فارسی، همچنانکه از نامش نیز بر می آید، در اصل از فارس یعنی از جنوب-غربی ایران برخاسته بود، با زبان مادی غرب و شمال و پارتی شرق ایران آمیخته و تبدیل به «پارسی میانه» دوره ساسانیان شده و سپس در ماوراءالنهر و خراسان با عربی آمیخته و تبدیل به «فارسی نو» می شد و می رفت تا به همه ایران و حتی بسیاری از سرزمین های اسلامی گسترش یابد.
از بسیاری جهت می توان درک کرد که چرا نقطه آغاز آمیزش فارسی میانه با عربی و همچنین ساده تر و غنی تر شدن آن و در نتیجه برآمدن فارسی معاصر و نو، نه در فارس یا آذربایجان و اصفهان، بلکه در ماوراءالنهر و خراسان اتفاق افتاد. بیشک پشتیبانی فعالانه امیران سامانی از احیای زبان فارسی عاملی کلیدی در احیای زبان فارسی بود. اما پشتیبانی آنان و ادبا، دانشمندان و شعرای ماوراءالنهر از فارسی اصلاح شده و معاصر به قیمت انصراف و دوری از فرهنگ و زبان عربی نبود. آنها راه حل را در همزیستی، آمیزش و غنای واژگان و سبک و ساده تر کردن دستور زبان و صرف و نحو فارسی یافته بودند. نخستین آثار فارسی معاصر مانند «مقدمه شاهنامه ابومنصوری»، اشعار رودکی و دقیقی و نخستین ترجمه های آثار اسلامی و تاریخی از عربی به فارسی مانند تفسیر فارسی قرآن کریم یا ترجمه تاریخ طبری، غالبا به ادیبان و اندیشمندان شرق ایران و بخصوص ماوراءالنهر و خراسان متعلق هستند.
نمی توان به یقین گفت. اما شاید اگر در آن برهه تاریخی، زبان پهلوی بی توجه به حضور فراگیر زبان و فرهنگ عربی و اسلامی به راه خود ادامه می داد و غنی تر و در عین حال ساده تر نمی شد، امروزه تصور وجود زبان مشترک، کتبی، غنی و استاندارد فارسی معاصر به صورت کنونی آن بسیار مشکل می بود.
شاید این هم در کنار گذشتهِ غنی تمدن و فرهنگ ایرانی، دلیل دیگری بود که برخلاف سرزمین های خاورمیانه و شمال آفریقا که بعد از فتوحات عرب، زبان اکثریت مردم آن عربی شد، ایران تنها کشوری بود که با وجود حاکمیت سیاسی، مذهبی و فرهنگی عربی-اسلامی، زبان ملی و مشترک خود یعنی فارسی را نه اینکه از دست نداد، بلکه آن را غنی تر و شیوا تر کرده، به صورت زبان مدرن و معاصر کنونی در آورده، از کاشغر و هند تا عراق و آناتولی به سرزمین های وسیع تری گسترش داد.
از این جهت، برخلاف تصوراتی که بیشتر بر احساسات سیاسی مبتنی هستند، آمیزش زبان پهلوی با عربی نه تنها باعث پسرفت فارسی نشد، بلکه احتمالا بدون این تحول، ادامه بقا و استمرار فارسی و حتی غنی تر و بین المللی شدن آن که به کمک «کاتالیزاتور» اسلام و زبان عربی ممکن شده، میسر نمی گشت. این را به سادگی می توان با تاثیرپذیری زبان های کنونی انگلیسی، فرانسه و آلمانی از دو زبان کلاسیک لاتین و یونانی مقایسه نمود. امروزه بدون این تاثیر پذیری سخن گفتن از غنا و نفوذ بزرگ این و دیگر زبان های اروپایی قابل تصور نیست.
در ادامه این صحبت، به چند جنبه دیگر تحول زبانی فارسی در نخستین سده های اسلام خواهیم پرداخت، از جمله: خصوصیات عملی مرحله گذار از زبان پهلوی و لهجه های محلی آن (مثلا پهلوی آذری) به فارسی معاصر از چه قرار بود؟ وقتی در خراسان و ماوراءالنهر فارسی معاصر جایگزین زبان محلی سغدی و خوارزمی باستان و زبان کتبی و رسمی تر پهلوی میشد، وضع زبان کتبی و شفاهی پهلوی مثلا در آذربایجان چگونه بود؟ در این مورد به سفرنامه ناصرخسرو قبادیانی مروزی و ملاقات او در تبریز با قطران تبریزی اشاره خواهیم کرد.
(ادامه دارد)
زیرنویس ها:
(1) James Darmesteter: Etudes iraniennes, Paris 1883
(2) Frye, Golden Age of Persia, pp. 179-180
(3) ن. عبدالحسین زرین کوب: دو قرن سکوت، تهران 1326؛ و شاهرخ مسکوب: ملیت و زبان، پاریس 1368، ص. 15
عباس جوادی – گفتیم که از نظر تاریخی، مرحله پارسی باستان تا آخر هخامنشیان و مرحله زبان پهلوی تا آخر ساسانیان ادامه داشت و مرحله فارسی معاصر تقریبا دویست سال پس از حمله اعراب و قبول اسلام در ایران، شروع شد. اما پیدایش، گسترش یا زوال زبان ها یا خط و الفبا مانند دستگاهی نیست که با دکمه ای روشن و با دکمه دیگری خاموش شود. مراحل سه گانه ای که برشمردیم، در دوره های طولانی مدت و حدودا دویست، سیصد ساله با یکدیگر همپوشی داشتند. این بدان معنی است که پارسی باستان حتی پس از متلاشی شدن هخامنشیان، احتمالا تا اوایل هزاره یکم میلادی بین مردم رایج بوده و به تدریج با تغییراتی در واژگان و دستور زبان، جای خود را به پارسی و پارتی میانه یا پهلوی سپرده است. به همین ترتیب، پهلوی نیز حتی پس از تسلط اعراب بر ایران حداقل برای دو، سه قرن در میان مردم رونق داشته و به تدریج مهجور گردیده است. در عین حال دستکم دو، سه قرن طول کشیده، تا مردم در چهار گوشه سرزمین های ایرانی زبان، به خواندن و نوشتن فارسی معاصر عادت کنند.
گاهی فراموش می شود که در این مورد نه تنها واژگان و دستور زبان، بلکه خط و الفبای آن هم تغییر یافته و از پهلوی آرامی به فارسی عربی تبدیل شده است. طبعا فقدان کلی سواد عامه مردم و قلت نسبی آثار باقی مانده از گذشته، کار تغییر و تبدیل زبان را آسان تر کرده است.
موضوع دیگری که آن هم اغلب فراموش می شود، تمایز میان زبان گفتاری و نوشتاری در روند تحول زبان است. در نمونه گذار از پهلوی به فارسی نو نیز، در قرن های نهم تا دوازدهم و بعد از آن، نخستین کتاب های فارسی نو با خط و الفبای جدید و اصلاح شده عربی مانند ترجمه تاریخ طبری و آثار شعرا و نویسندگان معروف و بزرگی مانند رودکی، بیهقی، به ویژه فردوسی و دیگر بزرگان ادب ایران بدون تردید تاثیر بسیاری بر شکل گیری، انسجام، غنا و شیوایی زبان فارسی نو گذاشته اند، اما این تاثیر اساسا در حد زبان کتبی باقی مانده و به زبان ها و لهجه های شفاهی که مردم بین خود صحبت می کردند، اثری به مراتب کمتر داشته و در مدت طولانی تری تاثیر کرده است.
به نظر میرسد که این تاثیر احتمالا بر روی محصلین و طلبه های مدرسه ها و مکتب خانه های سنتی بیشتر از اکثر عامه مردمی بوده که نصیبی از درس و مکتب نداشته و از تحولات زبان رسمی سرزمین خود به سختی و به طور غیر مستقیم مطلع می شدند. بنابراین می توان تصور نمود که اگر امروزه که تحصیل غالبا همگانی و سراسری است، بطور مثال اگر تصمیم بر تغییر یا اصلاحاتی در واژگان یا املای زبان باشد، تاثیر آن احتمالا در یکی دو نسل یعنی پنجاه، شصت سال بعد عاید میشود و به اصطلاح «جا می افتد»، در حالی که این تاثیر در شرایط هزار سال پیش و فقدان نظام اجتماعی و تحصیلی منسجم و سراسری، احتمالا به مراتب ضعیف تر و آهسته تر بوده است.
نتیجه گیری کلی آنکه در رابطه با زبان کتبی، جا افتادن فارسی معاصر کتبی به جای پهلوی نسبتا آسان تر و سریع تر انجام یافته، چرا که آثار بجا مانده به زبان نوشتاری پهلوی در دوره قبل از اسلام ناچیز بودند. بعد از اسلام تعداد و حجم آثار نوشتاری به فارسی معاصر و با خط و الفبای اصلاح شده عربی افزایش بیشتری یافت، اما نوشتن به فارسی معاصر، آن هم با انبوهی از واژگان و تعابیر عربی و به خط و الفبای عربی، که مناسب ترین محل پیدایش و نُضج آن خراسان و ماوراءالنهر بود، مدت زمانی نزدیک به دو، سه قرن لازم داشت تا به ولایات مرکزی، غربی و شمال غربی ایران برسد و جا بیفتد.
از نظر زبان شفاهی و محلی، این تحول بسیار آهسته تر و پیچیده تر از تحول زبان کتبی بود. به خاطر ناآگاهی عامه از خواندن و نوشتن و فقدان نظام تحصیلی واحد و سرتاسری، بخصوص در ولایات دورافتاده، روستایی و کوهستانی، ده ها و صدها لهجه و گویش محلی به مدت به مراتب طولانی تری، حتی تا هزار سال بعد یعنی تا قرن بیستم همچنان به صورت قدیمی رایج و متداول بود. می توان تصور کرد که مردم فلان روستای دوردست و حتی شهر خراسان یا مازندران بدون اطلاع چندانی از اسناد و کتاب های رسمی یا دینی و ادبی، به زندگی همیشگی خود ادامه می دادند و از نظر زبان هم همان زبان شفاهی یعنی گویش محلی پهلوی-پارتی خود را این بار با مخلوط کردن برخی واژگان و تعابیر عربی به کار می بستند. نمونه بارز دوام زبان و لهجه های شفاهی قدیم را می توان به طور مشخص در مجموعه ای با عنوان «تاتی و هرزنی، دو لهجه از زبان باستان آذربایجان» اثرعبدالعلی کارنگ دید که مقارن سالهای 1340 خورشیدی منتشر شده است. پس از اسلام و قبل از ترکی شدن تدریجی زبان مردم آذربایجان در نتیجه کوچ های قبایل ترک، زبان شفاهی مردم آذربایجان هم لهجه های مختلف و محلی پهلوی بود که احتمالا در هر شهر و روستا ویژگی های دیگری داشت. مجموعه لهجه های شفاهی و محلی پهلوی در آذربایجان را «آذری» یا «پهلوی آذری» نامیده اند. البته این لهجه های پهلوی شفاهی بودند و نه کتبی و رسمی، اگرچه بعضی نویسندگان و شاعران بعد ها این لهجه ها را به صورت یکی دو فصل یا شعر در آثار خود ثبت نموده اند. کتاب کارنگ مجموعه ای از واژگان و تلفظ لهجه های شفاهی آذری یا فهلوی/پهلوی قدیم مردم هرزن و کرینگان در آذربایجان شرقی است که از نظر تاریخ تحول زبان های ایرانی غربی بسیار مهم و جالب است.[1]
اما در مورد تحول زبان کتبی از پهلوی به فارسی معاصر، یک مثال مشخص و جالب را می توان در «سفرنامه ناصر خسرو قبادیانی مروزی»، شاعر و متفکر برجسته خراسانی قرن یازدهم میلادی خواند. ناصر خسرو می نویسد: «… و در تبریز قطران نام شاعری را دیدم. شعری نیکو می گفت، اما زبان فارسی نیکو نمیدانست. پیش من آمده، دیوان منجیک (منجیک مَروَزی، شاعر هزل سرای خراسان و هم دوره ناصر خسرو، -م.) و دیوان دقیقی (از شاعران دوره سامانیان، -م.) بیاورد و پیش من بخواند و هر معنی که او را مشکل بود، از من بپرسید. با او بگفتم و شرح آن بنوشت و اشعار خود بر من بخواند».[2]
این قطعه از سفرنامه ناصرخسرو تصویر جالبی از وضع زبان و لهجه های منطقه ای و محلی مردم آن دوره را نشان میدهد. بعضی ها سعی کرده اند این روایت ناصر خسرو را چنین تعبیر کنند که بنا بر این شاید زبان نخست و یا مادری قطران تبریزی فارسی نبوده است. بدون تردید این تفسیر و تعبیر اشتباه و نشان دهنده آگاهی ناقص از اوضاع اجتماعی هزار سال پیش سرزمین های ایرانی است، چرا که اولا خود قطران می گوید که اصل او «دهقان» بوده که صرفا به طبقه اشراف زمیندار و ایرانی در دوره ساسانیان اطلاق می شد:
یکی دهقان بُدم، شاها شدم شاعر ز نادانی مرا از شاعری کردن تو گرداندی به دهقانی
و میگوید که او «درِ شعر دری» را برای اولین بار به روی شاعران (احتمالا شاعران آذربایجان) گشوده است، ادعایی که احتمالا درست هم هست:
گر مرا در شعر گویانِ جهان رشک آمدی من درِ شعر دری بر شاعران نگشادمی
ثانیا باید دوره و محیط ناصرخسرو قبادیانی در مرو خراسان و دو هزار کیلومتر دورتر، قطران در تبریز آذربایجان را از لحاظ پیدایش و جا افتادن زبان فارسی نو در خراسان در نظر گرفت. هر دو شاعر در قرن یازدهم میلادی زیسته اند. هر دو شاعر پارسی گو بودند، اما معلوم است که ناصر خسرو در سرودن شعر و تسلط بر اصول، ادبیات و زبان آن دوره خراسان و ماوراءالنهر یعنی فارسی معاصر مجرب تر از قطران بود که زبان مادری اش در تبریز لهجه تبریزی پهلوی آذری بود. این هم طبیعی است. به همین ترتیب حتما شاعر و نویسنده ای هم که در گیلان یا همدان زندگی می کرد، روان تر از همه، زبان پهلوی با گویش محلی خود را می دانست تا فارسی معاصر را که آهسته آهسته از خراسان و ماوراءالنهربه دیگر سرزمین های ایرانی گسترش می یافت.
ناصر خسرو در پایان دودمان سامانیان در قبادیان در نزدیکی بلخ به دنیا آمد و تحصیلات همه جانبه ای در علوم دینی و دنیوی زمان خود کسب نمود . او از خانواده ای مرفه و دهقان بود و مدتی به کار دیوانی اشتغال داشت تا اینکه به گفته خودش در اثر خوابی روحانی، تحولی در دنیای افکار او به وجود آمد و همزمان با سفری طولانی به مصر و مکه که تالیف سفرنامه معروف او را به دنبال داشت، تحت تاثیر فاطمیان مصر به مذهب اسماعیلیه گروید و مُبلغ آنان گردید.
دوره زندگی هر دو شاعر، ناصر خسرو و قطران، مصادف با برآمدن سلجوقیان در خراسان و پیروزی آنان بر غزنویان و همچنین آغاز هجوم ها و کوچ های قبایل ترک اغوز از خراسان به غرب ایران و سپس آناتولی بود. ناصر خسرو مدتی در مرو در دیوان طغرل بیک، بنیانگذار سلسله سلجوقیان یا برادر او «چاغری بیک» که بعد از فتح خراسان به حکومت این سرزمین رسیده بود، کار می کرد. مدت کوتاهی بعد، با شکست نهایی غزنویان، حملات سلجوقیان به سراسر ایران و بخصوص آذربایجان و آناتولی و کوچ های بزرگ قبایل ترک اغوز به سوی روم و سکنی گزیدن آنان در این سرزمین ها شروع گردید. در دیوان قطران نیز به «تازش غُزان» (جمع «اغوز») اشاره می شود.
در دوره زندگی قطران، دودمانی به نام «روادیان» به مدتی نزدیک به هفتاد سال بر آذربایجان و اران یعنی شمال ارس حاکم بود که در شرایط زوال خلافت عباسی تشکیل گردیده بود. روادیان که اصالتا از نوادگان حاکمان و مهاجرین عرب بودند، بخصوص در شمال ارس به تدریج کُرد زبان شده بودند. این دودمان در اثر هجوم سلجوقیان در سال 1071 م. سرنگون گردیده و سلجوقیان جای آنها را گرفتند. قطران اشعار بسیاری در وصف وهسودان بن مملان، حاکم روادی تبریز سروده است. اشعار قطران همه به فارسی دری جدید است. بدیع الزمان فروزانفر در مقدمه دیوان قطران نوشته است که او «نخستین سخن سرای آذربایجانی است که به روش شعرای خراسان قصائدی نیکو و بلند سروده و اگرچه به گفته ناصر خسرو فارسی نیکو نمیدانسته و ناچار از راه تعلم روش گویندگان خراسان را به دست آورده (…) و هر چند در اساس انتظام معانی و ابیات، پیرو شعرای مشرق ایران است، در طرز قصائد تصرفاتی کرده و خود را در عداد مبدعان عالم نظم آورده است».[3]
«روش گویندگان خراسان» یعنی فارسی دری و معاصر طی دویست و پنجاه سال بعد در تبریز و همدان، شیراز و ری رایج و فراگیر شد و به تدریج و با زحمت اهل قلم و کتاب به زبان مشترک و سراسری ایران تبدیل گردید. بعد از قطران، فارسی نو در آذربایجان با شاعره فارسی سرای آذربایجان مَهسَتی گنجوی و سپس نظامی و خاقانی به اوج خود رسید. این درست در بحبوحه حملات و کوچ های سلجوقیان و اقوام اغوز بود.
(ادامه دارد)
زیرنویس ها:
(1) عبدالعلی کارنگ: تاتی و هرزنی، دو لهجه از زبان باستان آذربایجان، تبریز 1333
(2) سفرنامه ناصرخسرو قبادیانی، تهران 1335، ص 6
(3) دیوان قطران تبریزی، تهران 1362، ص سه و چهار مقدمه
کمی باید به عقب برگردیم تا تحول زبان های ماوراءالنهر را از پیش تا بعد از اسلام به طور مختصر به یاد بیاوریم.
طوری که گذشت، یکی دو قرن مانده به دوره ساسانیان، زبان شمال ایران یعنی ماد (پَهله یا فَهله) و خراسان، زبان پارتی با ویژگی های ایرانی میانه و لهجه های مختلف آن بود، در حالی که در «پارس» یا فارس و احتمالا سیستان، خوزستان و لرستان، پارسی میانه و لهجه های گوناگون شفاهی آن رایج بود. از لحاظ زبان کتبی، پارتی و پارسی هر دو با خط و الفبای آرامی و برخی علامت های ویژه پارتی و پارسی نوشته میشد. در عین حال روند امتزاج پارتی و پارسی از همان اواخر اشکانیان آغاز شده بود. در دوره اشکانیان و رسمیت زبان پارتی، واژگان بسیاری از پارتی وارد پارسی میانه فارس گردید. در دوره ساسانیان این امتزاج افزایش یافت و به صورت زبان پهلوی یا پارسی ( به اصطلاح «پارسی ساسانی») به مدت بیش از چهار قرن از خراسان و ماد تا فارس و خوزستان و سیستان زبان رسمی امپراتوری گردید، اگرچه لهجه های محلی هنوز باقی بودند. در نوشتار از خط و الفبای آرامی همراه با برخی حروف مخصوص جهت انعکاس آواهای مخصوص پهلوی (پارتی یا پارسی) و همچنین واژه های قراردادی «هُزوارش»[1] استفاده می شد که ظاهری پهلوی داشتند و با الفبای آرامی نوشته، اما طور دیگری خوانده می شدند.
در بلخ یا باکتریای باستان، یونانی به عنوان زبان باقیمانده از دوره اسکندر و سلوکیان، کماکان زبان کتبی به شمار می رفت، اما در محاوره مردم، لهجه های مختلف ایرانی رواج یافته بود.
در آسیای مرکزی زبان های محلی همچنان رایج بود، در حالی که پهلوی یا «فارسی ساسانی» به تدریج توسط بازرگانان و دبیران، نفوذ روزافزونی در این منطقه پیدا کرده بود. به دنبال فتح بلخ توسط ساسانیان در سال 558 م.، فارسی زبان رسمی سرزمین های میان بلخ، جنوب کوه های حصار و آمو دریا گردیده بود. در سرزمین های شمال کوه های حصار و خوارزم، تجارت بازرگانان با ترکهای دشت های شمال و چین باعث نفوذ سغدی و در عین حال فارسی و الفبا و خط این دو زبان در مناطق مزبور شده بود.
ریچارد فرای بر آن است که به جای نام بردن از تنها یک زبان به عنوان زبان «رسمی» یک دولت یا منطقه در یک دوره معین، بهتر است زبان های مختلف مورد استفاده در ابعاد گوناگون و در مناطق مختلف را بررسی نموده و بر شمرد[2]. او سطوح مختلف کاربرد زبان را چنین شماره بندی کرده بود: (1) زبان رسمی کتبی، (2) زبان رسمی شفاهی، (3) زبان مذهبی، (4) لهجه ها، و (5) زبان تجارت.
طبق بررسی فرای، پیش از فتوحات اعراب، وضع زبان در سطوح مختلف در آسیای مرکزی چنین بود:
بخارا و سمرقند: 1. سغدی، 2. سغدی، 3. اوستایی در نزد زرتشتیان و سریانی در نزد مسیحیان و پارتی در نزد مانویان.
بلخ: 1. فارسی، 2. فارسی، 3. اوستایی در نزد زرتشتیان و سانسکریت یا پراکریت در نزد بوداییان، 4. لهجه های بلخی، و 5. فارسی.
خوارزم: 1. خوارزمی، 2. خوارزمی، 3. اوستایی در نزد زرتشتیان و سریانی در نزد مسیحیان، 4. لهجه های خوارزمی، و 5. خوارزمی و سغدی.
تیسفون در نزدیکی بغداد کنونی که پایتخت اشکانیان بود، در دوره ساسانیان نیز به عنوان پایتخت ساسانی باقی ماند و با این ترتیب شمال ایران یعنی ماد و خراسان و زبان آن، در مقایسه با فارس دارای اهمیت بیشتری در دربار و دیوان ساسانیان گشت. همین فارسی مخلوط با عناصر پارتی بود که زبان رسمی ساسانیان شد و به آن عنوان «فارسی دری» یعنی فارسی درگاه یا دربار داده شد تا بین این زبان و «فارسی» میانه ولایت فارس تمایزی باشد.
در اوایل حاکمیت اعراب در ایران، دبیران دیوان و موبدان زرتشتی برای مدتی بیش از نیم قرن اسناد رسمی و متون خود را مانند گذشته به خط پهلوی می نوشتند، اما در دوره خلافت عبدالملک اموی، زبان عربی جایگزین پهلوی به عنوان زبان رسمی کتبی گردید، اگرچه دبیران خراسان مدت دیگری نیز در تنظیم اسناد به کاربرد پهلوی ادامه میدادند.
به تدریج عربی در ایران به عنوان زبان ادبی و رسمی کتبی جا افتاد و استفاده از زبان پهلوی به زرتشتیان محدود شد، اما زبان شفاهی اصلی ایرانیان، لهجه فارسی دری ساسانی بود. این همان زبانی بود که اعراب توسط آن با ایرانیانی که عربی نمیدانستند، سخن می گفتند.
هنگامی که اعراب از آمو دریا گذشته، وارد آسیای مرکزی شدند، زبان اکثر لشکریان اسلام فارسی دری بود و نه عربی، زیرا بسیاری از سربازان نه عرب، بلکه موالی، یعنی غلامان غیر عرب («عجم») اعراب بودند که به اسلام گرویده بودند[3]. اما زبان رسمی کتبی عربی بود. تا تقریبا دو قرن بعد از آن، اثری به فارسی و طبعا لهجه ها و زبان های محلی ایرانی نوشته نشد. کاربرد زبان های بلخی، سغدی و خوارزمی به سرعت کاهش یافت. برای مدتی طولانی، دانش زبان عربی محدود به اعراب ایران و موالی آنان بود.
مردم عادی در ایران و ماوراءالنهر عربی نمیدانستند. این درست شبیه وضع زبان در اروپای اوایل قرون وسطی بود که ساکنان شمال کوه های آلپ، زبان کلیسای اروپای جنوبی یعنی لاتین را نمیدانستند و نمی توانستند به این زبان بخوانند و بنویسند. بعد از قرن سوم هجری یعنی حدودا از سال های 800 میلادی به بعد بود که دولت داری اسلامی از حالت محدود بودن به اعراب و زبان عربی بیرون آمده، دچار تحول شد. به نظر نگارنده این تحول سه دلیل اصلی داشت: (یکم) تبلیغات وسیع داعیان مذاهب و طریقت های مختلف اسلامی در میان مردم عادی، (دوم) نقش ایرانیان در شکل گیری و دولت داری خلفای عباسی تا قرن یازدهم، و (سوم) نقش «عجم ها» یعنی در درجه اول ایرانیان به عنوان طبقه پرنفوذی از دانشمندان و نخبگان علمی، فرهنگی و مذهبی[4].
با این ترتیب، همزمان با گسترش اسلام در بین عموم مردم و افزایش اعتبار ایرانیان و فارسی زبانان، زبان فارسی معاصر نیز در خراسان و ماوراءالنهر گسترش یافت. در چنین شرایطی تمایل اکثر نخبگان ایرانی به قبول الفبا و خط عربی و آمیزش فارسی با زبان عربی چیز شگفتی آوری نبود. این روند در شرق ایران، یعنی در خراسان و ماوراءالنهر رخ داد و نه در جنوب و ولایت فارس که هنوز باورهای زرتشتی و زبان و خط پهلوی در آن نفوذ قابل توجهی داشت. این در حالی بود که در شرق و مخصوصا در ماوراءالنهر، اسلام تا حدی دیرتر، اما با سرعت بیشتری گسترش یافت و نخبگان ایرانی به سرعت خواندن و نوشتن به عربی را در سطح بالایی آموختند و حتی به تالیف آثار ارزشمند و مهم علمی و مذهبی آغاز نمودند. فرهنگ اسلامی علاوه بر اینکه ابتدا در خراسان و ماوراءالنهر انسجام لازم را یافت، بلکه فارسی معاصر دری نیز که دو ویژگی مهم آن عبارت از خط عربی و آمیزش با واژگان عربی بود، به جای غرب، در شرق شکل گرفته و سپس جا افتاد و به دیگر مناطق ایران گسترش یافت.
حتی در جریان زوال خلافت عباسی نیز، عربی زبان رسمی و کتبی سامانیان و دیگرحکومت های تابع آن بود. با این همه، شاعران و نویسندگان و مترجمین شروع به نوشتن آثار فارسی زبان نمودند. تا اواخر دودمان سامانیان، زبان شفاهی فارسی در شهر های مهم ماوراءالنهر جایگزین زبان ها و لهجه های محلی شده بود. در این دوره است که شاهد شکوفایی ادبیات فارسی معاصر و دری با چهره هایی نظیر رودکی، دقیقی و البته فردوسی می شویم.
بعد از سامانیان، در دوره حکومت ترکان قراخانی در ماوراءالنهر، فارسی به عنوان زبان رسمی و کتبی دولت، جایگزین عربی گردید و فارسی شفاهی به رواج خود در شهر های بزرگ ادامه داد. در روستاها به تدریج ترکی جایگزین لهجه های ایرانی شد، زیرا قبایل ترک زبان در دشت های آسیای مرکزی ساکن می شدند. در این دوره، ترکی قراخانی که بعدها زمینه ساز زبان های جغتایی و اُزبکی گردید، به خصوص در کاشغر و بالاساغون در آسیای میانه رونق یافت و برخی آثار ترکی مانند «قوتادقو بیلیگ» (راهنمای سعادت) به ترکی و با الفبای عربی تالیف شد. اما در تمام این دوره تا زمان تیموریان و حتی بعد از آن، نفوذ زبان فارسی و فرهنگ ایرانی در ماوراءالنهر فراگیر بود، هرچند بعد از مدتی، اکثریت مردم ترک زبان و ایرانی زبان ماوراءالنهر یعنی ازبکستان، تاجیکستان و ترکمنستان کنونی با یکدیگر در آمیخته و زبان غالب آنان در ازبکستان و ترکمنستان کنونی به تدریج ترکی شد، در حالی که زبان مردم مناطق غالبا کوهستانی یعنی تاجیکستان کنونی، فارسی باقی ماند که امروزه «فارسی تاجیکی» نیز خوانده می شود.
نفوذ زبان ترکی به ماوراءالنهر
طوری که قبلا گفته شد، نخستین آثار نوشتاری ترکی عبارت از سنگنوشته های اُرخون و ینی سئی در مغولستان متعلق به قرن هشتم میلادی هستند. نخستین کتاب های ترکی مانند نصیحت نامه «قوتادقو بیلیگ» مربوط به قرن یازدهم از دولت قراخانیان در قرقیزستان و کاشغر-سینجان در چین کنونی هستند. اصولا از همین مناطق آن سوی رود سیحون در دشت های آسیای میانه است که لهجه های مختلف زبان ترکی همزمان با کوچهای قبایل ترک وارد ماوراءالنهر شده است.
پیگیری مراحل تحول تاریخی زبان های معاصر ترکی بسیار مشکل و پیچیده است. علت اصلی این پیچیدگی کوچهای مستمری بودند که قبایل ترک دستکم از قرن ششم به بعد به مدت حدود هزار سال به سوی غرب و جنوب سرزمین های اصلی زیست خود داشتهاند. از این رو تا قرن شانزدهم هر لهجه «زبان عام» ترکی تاثیرات مشخصی از دیگر لهجه و زبان های همسایه گرفته است. جالب است که با وجود سپری شدن تقریبا هزار سال، بسیاری ویژگیهای واج شناسی و صرف ونحو این لهجههای مختلف ترکی هنوز مشابه یکدیگرهستند. حتی میان ویژگیهای ساختاری زبان ترکی باستان شرقی که 1500 سال پیش در سنگنوشته های ارخون به کار رفته و ترکی ترکیه کنونی شباهت های شگفت انگیزی وجود دارد[5].
اما بخاطر زندگی اساسا چادرنشینی اکثر ترکها تا تقریبا هزار سال پیش و همچنین کوچهای متمادی آنان، در تحول و تدوین زبانهای استاندارد و ملی کنونی ترکی مانند ازبکی، ترکمنی، تاتاری، ترکی ترکیه، ترکی آذری و غیره تاخیر ایجاد شده است. احتمالا به همین دلیل شباهت میان مثلا ترکی ترکیه و ازبکی یا ترکمنی معاصر خیلی بیشتر از شباهت میان فارسی معاصر و سُغدی، پشتو یا کرُدی است. «قوام و انسجام تدریجی زبان ها یا لهجه های ترکی از قرن سیزدهم یعنی ترک زبان شدن گسترده ترکستان و تاتارستان به بعد آغاز شد که در نتیجه از زبان های قبلی ایرانی این سرزمین ها تنها تاجیکی معاصر باقی ماند.»[6]
امروزه زبانهای اصلی ترکی که در ماوراءالنهر به کار برده میشوند عبارت از ازبکی و ترکمنی است. اما نظر به اینکه تحول این زبان ها به دوره بعد از قرن سیزدهم میلادی مربوط میشود، از بحث این موضوع در این کتاب پرهیز میکنیم.
زیرنویس ها:
[1] هُزوارش یا اُزوارش تعبیری پهلوی است که از مصدر «اُزواریدن» می آید و به معنی شرح، بیان و توضیح است. هزوارش عبارت از ایدئوگرام یا علامت و نشانه ای بوده به صورت یک کلمه ٔپهلوی با الفبای آرامی که هنگام خواندن به جای آن، یک کلمه ٔ ایرانی می نشاندند. در دوره رواج پارتی و پارسی میانه و بعدها در پهلوی دوره ساسانی و همچنین زبان های آسیای مرکزی و بلخ نیز هزوارش های گوناگونی به کار برده می شد.
[2] نگارنده لازم می داند توجه خوانندگان را به بررسی مخصوصی از سوی ریچارد فرای با عنوان «تاریخ زبان فارسی در مشرق زمین (آسیای مرکزی)» جلب نماید که تا جائی که می دانیم، متاسفانه هنوز چاپ نشده و تنها در تارنمای شخصی وی درج گشته است. منبع اصلی این قسمت از کتاب حاضر، بررسی نامبرده ریچارد فرای و همچنین «تاریخ زبان فارسی» اثر پرویز ناتل خانلری است.
[3] Frye: ibid.
[4] ن. بحث مربوط به ابن خلدون در فصل «خراسان سرنوشت ساز» این کتاب.
[5] Lars Johanson, The History of Turkic, in Johanson and Csato: The Turkic Languages, 1998, pp. 81-82
بنیانگذار دودمان سامانیان «سامان خُدات» (خداه، خدا) به روایتی حاکم روستای سامان در نزدیکی بلخ و از دهقانان یعنی زمینداران بانفوذ بومی و ایرانی تبار بود. او از تبار بهرام چوبین از سرداران شورشگر ساسانی محسوب می شد که در سال 591 م. به قبایل ترک پناه برده بود[1].
سامان خدات از همان ابتدای تسخیر ایران توسط اعراب، اسلام را پذیرفت و مورد حمایت اسد بن عبدالله قرار گرفت که در سال های 720 م. حاکم امویان در خراسان بود. سامان به احترام حاکم عرب، نام فرزندش را «اسد» گذاشت. مدتی بعد که قیام عباسیان علیه امویان آغاز شد، اسد از آغاز این قیام از عباسیان حمایت نمود و چهار فرزند او در زمان خلافت مامون همراه با طاهر بن حسین سرسلسله طاهریان در سرکوب شورشگران محلی و رقیب اصلی مامون یعنی برادرش، خلیفه ششم، امین شرکت کردند. در چند فصل گذشته گفتیم که لشکریان طاهر نیروهای طرفدار خلیفه امین را شکست داده و حتی خود او را به قتل رساندند و در نتیجه مامون به عنوان خلیفه هفتم عباسی بر مسند قدرت نشست.
مامون پس از پیروزی بر برادر خود مدتی در مرو باقی ماند و به عنوان پاداش خدمات طاهر، او را فرمانده ارشد و حاکم کل عراق منصوب نمود. طاهریان درست مانند سامانیان از ابتدای جنبش عباسیان از آنان پشتیبانی کردند و ابتدا در صفوف ابومسلم و سپس به نفع مامون و علیه برادر او امین پیروزمندانه جنگیدند. در همان دوره که مامون با کوشش های طاهر بن حسین خلیفه شده بود و هنوز در مرو به سر می برد، هر چهار فرزند اسد سامانی با حکم مامون و پشتیبانی طاهر به حکومت چهار شهر ماوراءالنهر یعنی سمرقند، فرغانه، چاچ یعنی تاشکند و هرات منصوب شدند. آنها بنیان گذاران سلسله ایرانی سامانیان بودند.
این در سال 819 م. و در دوره حکومت طاهریان در خراسان و ماوراءالنهر بود.
از این چهار برادر و فرزندان آنها تنها نصر بن احمد، حاکم فرغانه و برادر او اسماعیل و فرزندان او در حاکمیت شهرهای ماوراءالنهر مانده وحتی قدرت خود را به دیگر شهرهای ماوراءالنهر و سپس خراسان گسترش دادند.
با درگذشت طاهر بن حسین و زوال حکومت طاهریان در خراسان، نصر بن احمد (نصر یکم) سامانی عملا تبدیل به تنها حاکم ماوراءالنهر شد و خلیفه عباسی معتمد نیز در سال 875 م. او را در این مقام تایید نمود. اما برای برادران سامانی، این هنوز تنها حکومت بر ماوراءالنهر بود. آنچه که هنوز ناروشن بود، نتیجه رقابت بین دو برادر سامانی، نصر و اسماعیل بود. با در نظر گرفتن پیروزی اسماعیل بر عمر و لیث صفاری در خراسان و فتوحات بعدی و گسترش حیطه حاکمیت این دودمان، احتمالا باید نه نصر، بلکه برادر او اسماعیل بن احمد را بنیانگذار واقعی سامانیان نامید. امیر اسماعیل پس از اوج اختلاف با برادرش نصر و شکست دادن او در یک جنگ، با ادامه حاکمیت برادر مخالفتی نکرد، تا جایی که نصر تا زمان مرگش در سال 892 م. رسما حاکم ماوراءالنهر باقی ماند. این شکل احترام به «برادر شکست خورده» نیز در واقع اعتبار و محبوبیت اسماعیل را دو چندان نمود.
در شرایط ضعف طاهریان، دولت منطقه ای صفاریان از سیستان و مناطق جنوبی به خراسان نیز دست یافته و حکومت این سرزمین در نیشابور را از دست عوامل طاهریان گرفته بود، اما از سوی خلافت عباسی پیوسته مورد سوءظن و تهدید قرار داشت. در این لحظه حساس امیر اسماعیل به لشکریان عمرو لیث صفاری که پس از برادرش یعقوب لیث حکومت نیشابور را بدست خود گرفته بود، هجوم برد. با شکست و کشته شدن عمرو لیث، سامانیان به تنها دودمان حاکم بر سرتاسر خراسان و ماوراءالنهر تبدیل شدند (احتمالا در سال 287 ق. یا 900 م.) و از سوی خلیفه نیز در این مقام تایید گردیدند.
در دوره سامانیان اکثر مردم ماوراءالنهر به دین اسلام گرویدند. همانند نجد ایران، در ماوراءالنهر نیز ابتدا مردم شهرها اسلام آوردند، اما مسلمان شدن مردم روستاها، بخصوص در مناطق کوهستانی و دوردست بیشتر طول کشید. در این مناطق، باورها و عادات و رسوم ملی و محلی در بین مردم بیشتر دوام آورد و به تدریج با عادات و رسوم اسلامی مخلوط گردید.
بدون شک دلاوری و پیروزی امیراسماعیل و خاندان او در جنگ علیه صفاریان نقش بزرگی در استقرار دودمان سامانیان بازی کرده بود. اما شرایط خارجی یعنی زوال طاهریان، ضعف هر دو قدرت منطقه ای و مرکزی صفاریان و دستگاه خلافت، شرایط کلی را برای رشد و نمو یک دودمان جدید، یعنی سامانیان آماده نموده بود. این دودمان می بایستی آنچه را عملی کند که حاکمین طاهری و صفاری از عهده آن بر نیامده بودند: استقلال عملی از خلافت عباسی، ثبات و تجارت و قطع دست اندازی های قبایل ترک از دشت های شمال و شرق.
امیر اسماعیل دو بار در سال های 893 و 903 م. به تالاس (عربی: طراز در قرقیزستان و قزاقستان کنونی) حمله برد تا مرزهای شمالی را در مقابل دست اندازی های قبایل ترک مصون نماید. این لشکرکشی ها باعث گسترش حیطه حاکمیت سامانیان به آن سوی سیردریا، پذیرش بیشتر اسلام از سوی ترکان چادر نشین و ایجاد آرامش نسبی در مرزهای دولت اسلامی با قبایل کوچ نشین گردید.
لشکرکشی های نامبرده به دشت های شمال مدتی پیش از سامانیان یعنی در زمان حکومت طاهریان شروع شده بود و امیران محلی سامانی نیز در آن شرکت می کردند. هدف این لشکر کشی ها تحکیم مرزهای شمال و شرق از هجوم ترکان و در عین حال گرفتن اسیر از آنان بود که به تدریج تبدیل به منبع مهم درآمد حکومت گردید. در لشکرکشی های امیر اسماعیل سامانی ده ها هزار اسیر مرد و زن به دست سامانیان افتاد که به ماوراءالنهر آورده شدند. مثلا در لشکر کشی سال 893 م. «ده هزار نفر کشته و پانزده هزار نفر اسیر گرفته شد»[2]. آنها دیرتر یا به فروش می رسیدند یا به عنوان غلامان جنگی و سرباز به خدمت دولت سامانی در می آمدند و یا برای دستگاه خلافت در بغداد فرستاده می شدند.
بخش قابل توجهی از ثروت سامانیان نیز از همین هجوم ها و فروش بردگان ترک حاصل می گردید. صرفنظر از لشکرکشی های امیران سامانی، گروه های جداگانه و حتی دسته های مسلح و نومسلمان ترک نیز برای اسیر گرفتن دیگر ترک های کوچ نشین به دشت ها هجوم می بردند و این اسیران را برای فروش به ماوراءالنهر می آوردند. برای ورود به سرحدات دولت سامانی از بابت هر اسیر باجی برابر با هفتاد تا یکصد درهم و همچنین «حق جواز» گرفته می شد[3]. مقدسی نوشته است که «سامانیان باج گیری از بابت فروش اسیران را به دست خود گرفته بودند و خراسان سالانه از بابت عبور 12000 برده از آمودریا درآمد به دست می آورد»[4]. اما بعد از مدتی خود ترک ها به صورت قبیله ای یعنی هر قبیله به دنبال رئیس خود و به صورت داوطلبانه به اسلام گرویدند.
بخش بزرگی از ترک های واحه های شمال سیردریا (سیحون) و از جمله کاشغر که اساسا وابسته به دو گروه قبیله ای اُغوز و قراخانی (و یا قارلوق) و طایفه های مربوط به آنان بودند، در نیمه دوم قرن دهم بدون جنگ و خونریزی و اصولا داوطلبانه مسلمان شدند. همچنین در نتیجه لشکرکشی های تالاس راه دراویش ایرانی که غالبا تمایلات صوفی داشتند به دشت های آسیای میانه باز شد.
دربار سامانیان در بخارا مدرسه ویژه ای برای غلامان ترک تاسیس کرده بود که آنها را به عنوان سرباز و فرمانده نظامی تربیت می نمود. عده ای از این افراد کارآزموده در دستگاه حاکم ماوراءالنهر و خراسان می ماندند و تعداد بیشتری از آنان برای خدمت در دربار و لشکر عباسیان به بغداد اعزام می شدند. وزیر معروف سلاطین سلجوقی، نظام الملک طوسی، این سیستم آموزش نظامی و اداری سامانیان را در اثر معروف خود «سیاست نامه» شرح داده و آن را به عنوان نمونه ای که می تواند سرمشق قرار گیرد، مدح نموده است. مدتی پیش از آن، برادر مامون و خلیفه بعدی معتصم که به لشکریان ویژه ترک آسیای میانه اعتماد و اتکای زیادی داشت، شهر سامره در شمال بغداد را تاسیس نمود که برای مدتی تبدیل به پایتخت جدید امپراتوری و مرکز نظامیان ترک شد.
در قرن دهم ترک هایی که از دشت های شمال می آمدند، ابتدا اسلام می آوردند و پس از مدتی به دستگاه خلافت در بغداد اعزام می شدند و یا به دیگر نقاط امپراتوری می رفتند. مورخ معاصر عرب، اسماعیل عثمان، می نویسد کسانی که اسلام نیاورده بودند، به کارهای رسمی از جمله خدمت در لشکر اسلامی پذیرفته نمی شدند[5].
شرح موضوع مهم حضور ترکان در بغداد و سامره و مسائل مربوط به نقش آنان در دربار خلفای عباسی از چارچوب این کتاب خارج است.
می توان قبول کرد که تا آخر قرن دهم یعنی سال های 1000 م. اکثریت بزرگان ترک ها، چه آنها که به عنوان غلام و کنیز به سرزمین های اسلامی آمده بودند و چه آن عده که هنوز در دشت ها زندگی چادرنشینی را ادامه می دادند، مسلمان شده بودند. به هر حال پس از قرن دهم خبر و یا روایتی درباره مقاومت جدی ترکان یا ایرانیان در برابر قبول اسلام نمی بینیم. احتمالا آخرین مقاومت در برابر حاکمیت اعراب جنبش بابک خرم دین در اواخر قرن نهم در آذربایجان بود که در دوره خلافت معتصم در هم شکسته شد. رهبری این عملیات با سردار معروف لشکر خلافت، افشین هارون از استروشن در تاجیکستان کنونی بود که بعد از سرکوب قیام بابک، خود با اتهام همکاری با شورش مازیار در مازندران، ختنه نبودن و تمایل به دین زرتشتی از طرف دستگاه خلافت به قتل رسید[6].
در نتیجه لشکرکشی های امیر اسماعیل به دشت های شمال و در پی آن کوچ ترکان به ماوراءالنهر و خراسان و قبول اسلام از طرف آنان، دست اندازی های ترک ها تا اواسط قرن دهم قطع گردید و مرزهای شمال و شرق دولت سامانی نسبتا با ثبات شد. در شهرها نیز آرامش و امنیت نسبی برقرار بود. بطور همزمان استخراج و فروش نقره و مس و همچنین صدور محصولات کشاورزی و پارچه رونق یافت و این همه به بهبود رفاه مردم کمک نمود. سکه های طلا و نقره ضرب دولت سامانی که در اروپا یافت شده اند، خبر از تجارتی زنده در خراسان و ماوراءالنهر آن دوره می دهند. به طور کلی می توان گفت که «در طی نیمه اول سده چهارم هجری برابر با سده دهم میلادی قلمرو سامانی از اوضاع اقتصادی نسبتا پررونقی برخوردار بود»[7]، اما در نیمه دوم همان قرن، یعنی پس از سال 950 م. طبقه دهقان رو به زوال گذاشت و «نه تنها ظهور ترکان از طریق نظام غلامان دربار، بلکه زوال مناطق روستایی نیز موجب فقر و بینوایی دهقانان گردید»[8] و بیکاری و تنگدستی در شهر ها افزایش یافت.
امیر اسماعیل سامانی مدتی طبرستان، ری و حتی قزوین را هم به قلمرو خود افزود، اما سیستان و باقیمانده ایالت جبال (ماد سابق) خارج از حیطه حاکمیت او ماند. اسماعیل اگرچه رسما نماینده خلیفه عباسی در خراسان و ماوراءالنهر بود و عملا سلطان و پادشاه سرزمین خود به شمار می رفت، اما هرگز خود را بالاتر از «امیر» نمی دانست. در نظام اداری عباسیان «امیر» در واقع نایب السلطنه خلیفه عباسی بود. اسماعیل که «پیوسته خلیفه را طاعت نمودی»[9]، طبق روش رایج میان امیران سامانی، هدایایی به خلیفه می فرستاد، اما او از پرداخت منظم مالیات و خراج به بغداد خودداری می نمود[10]. به هر حال به نظر می رسد روابط اسماعیل و دیگر امیران سامانی با خلفای عباسی با احترام و ملاحظات خاصی همراه بوده است. هدایای امیران عبارت از زر و سیم و یا بردگان ترک بوده، اما پرداخت منظم خراج در کار نبوده است. به همین صورت در سکه های سامانی بر یک روی سکه نام خلیفه و بر روی دیگرش نام امیر سامانی حک می شد و در نمازهای جمعه خطبه به نام خلیفه و امیر، هر دو خوانده می شد.
اکثر تاریخ نگاران امیر اسماعیل را با احترام و تحسین یاد کرده اند. در این میان ظاهرا آنچه مورخین را بیش از همه تحت تاثیر مثبت قرار داده، بیشتر از فرماندهی و سیاستمداری امیر اسماعیل، رفتار نیک او با مردم و حس عدالت خواهی وی نسبت به دوست و دشمن بوده است. مثلا منابع تاریخی می نویسند که پس از دوبار لشکرکشی به دشت های شمال برعلیه ترکان مسلح چادرنشین، در سمرقند و بخارا نیازی به نگهبانی از شهر و خانه ها نبوده و هر کس در آرامش و صلح زندگی می کرده، در حالی که مثلا در اواخر دودمان سامانیان، وضع امنیتی ماوراءالنهر کاملا آشفته شده بود. نمونه دیگر سنگ های ترازو هاست که روی آنها نام امیر اسماعیل حک شده بود و این نشان می دهد که عاملان دولت وزن واقعی این سنگ ها را کنترل می نمودند تا سوء استفاده ای از سوی فروشندگان انجام نگیرد.
جانشین اسماعیل، احمد، سیستان را که هنوز تحت حاکمیت صفاریان باقی مانده بود، فتح کرد، اما در طبرستان گروهی از شیعیان زیدی قیام کردند و احمد بن اسماعیل پیش از آنکه کار زیادی از دستش برآید، به دست گروهی از غلامانش کشته شد. برخی منابع نوشته اند که علت قتل احمد آن بوده که او «بیش از حد» به برخی «علما» گوش فرا می داده و همچنین گویا امر کرده بوده که فرمان ها و تصمیمات دولت، بر عکس دوران پدرش، امیر اسماعیل، نه به فارسی، بلکه به عربی نوشته شوند[11]. منظور دقیق از این گمانه زنی ها روشن نیست. اما می دانیم که مدتی بعد فرزند و جانشین او، نصر، که متهم به طرفداری از شیعه اسماعیلیه شده بود، با کوشش فرزند خود از شورش علمای سنتی سُنی و توطئه نظامیان ترک دربار برای قتل او جان به در برده است.
فرزند امیر احمد سامانی یعنی نصر بن احمد (نصر دوم) هنگامی که جانشین پدر شد، هشت سال بیشتر نداشت. همین صغیر بودن نصر دوم باعث تشدید کشمکش ها و دشمنی های خانوادگی سامانیان، جناح بندی های داخلی و حتی شورش عمو و برادرانش علیه او شد. با اینهمه، نصر در مدت کوتاهی موفق به کنترل بحران های داخلی به نفع خود شده و وفاداری درباریان ناراضی و شورشی را به دست آورد و قدرت خود را تحکیم نمود. نصر دوم حتی توانست ری و طبرستان را فتح کند، اگرچه حفظ این ولایات برای او آسان نبود.
نصر دوم بی شک موفقیت خود در حل بحران های داخلی دربار را مدیون دو وزیر دانشمند و کاردان خود، ابوعبدالله جیهانی و ابوالفضل بلعمی بود. نصر بیست و نُه سال حکومت کرد. منابع گوناگون نوشته اند که نصر در دوره حکومت خود، مُبلغین شیعه اسماعیلی را در ماوراءالنهر مورد حمایت قرار داده و حتی، بنا به برخی منابع، گویا خود او پیرو اسماعیلیه شده بود. ظاهرا همین موضوع به صورت دلیل یا بهانه ای درآمده بود که علمای دینی سنتی و مکتبی بخارا از در انتقاد و مخالفت با نصر در آیند و فرماندهان و سربازان دربار که اکثرا ترک و سنی بودند، بخصوص در اواخر حکومت او این موضوع را بهانه قرار داده و به فکر شورش و برکنار کردن او باشند. اما طبق همین منابع تاریخی، نوح، پسر نصر، از یکی از توطئه هایی که علیه پدرش چیده شده بود، با خبر شده و در ضیافتی که برای طراحی آن توطئه برگزار شده بود، رهبر توطئه گران را کشته و با بقیه شورشگران به توافقی رسید. طبق این توافق قرار شد نصر از مقام خود کناره گیری کند و فرزندش نوح بر جای پدر بنشیند و در مقابل، فرماندهان لشکر در تصفیه فیزیکی اسماعیلی ها آزادی کامل داشته باشند. این حادثه که در سال 943 م. روی داد، زمینه قتل عام اسماعیلی ها را در خراسان و ماوراءالنهر فراهم نمود. از آن وقت به بعد نفوذ شیعه های اسماعیلی در خراسان و ماوراءالنهر به چند ولایت دوردست و کوهستانی (بخصوص بدخشان) محدود شد.
اما نوح یکم پس از نُه سال حکومت در سال 954 م. درگذشت. جانشین او عبدالملک بازیچه ای شد دردست نظامیان و فرماندهان دربار و بخصوص آلپ تکین که بالاخره امیر را ناچار کرد که حکومت خراسان را به او بدهد. پس از مرگ عبدالملک در سال 961 م. نظامیان ترک میان خود شروع به رقابت و کشمکش بر سر قدرت نمودند. حاکم خراسان آلپ تکین مسابقه قدرت را باخت و از نیشابور به غزنی (غزنه و یا همان غزنین تاریخی در افغانستان کنونی) رفت تا در آنجا حکومتی را برقرار کند که بعد ها «غزنویان» نام گرفت.
در دوره حکومت نوح دوم معروف به نوح بن منصور دولت سامانی هنوز قدرت خود را بر اکثر نواحی و ولایات ماوراءالنهر اِعمال می کرد. در همین دوره بود که ابن سینا امیر نوح بن منصور را که بیمار شده بود، معالجه کرد و امیر به او اجازه داد که در کتابخانه بزرگ دربار در بخارا تحقیق کرده و تالیفات خود را ادامه دهد. دانشمند «بحرالعلوم» دیگر این منطقه، ابوریحان بیرونی نیر به دنبال اغتشاشاتی که در موطن او خوارزم رخ داد، مدتی در همین کتابخانه امیران سامانی کار و فعالیت کرده و سپس به دانشمندان دربار غزنویان پیوست. همچنین در این دوره بود که محمد بن احمد خوارزمی یا بلخی ادیب بزرگ و مولف نخستین دایره المعارف دنیای اسلام به نام «مفاتیح العلوم»، این اثر معروف خود را که در آن همه علوم آن دوره و ریزه کاری ها و حتی راه و رسم مدیریت اداری و حسابداری دولت را معرفی کرده و شرح می دهد، به عنوان «کاتب» و یا دبیر امیر نوح دوم و در کتابخانه معروف سامانیان به قلم آورده است. (این خوارزمی از ریاضی دان و فیلسوف معروف ایرانی به نام محمد بن موسی خوارزمی که تعبیر ریاضی «الگوریتم» هم از نام اوست و بیش از صد سال قبل از محمد بن احمد زیسته و در بغداد درگذشته، فرق می کند.)
امیرانی که در آخرین دهه های دودمان سامانیان بر سر کار آمدند، فاقد قدرت و نفوذ بودند و هر کدام مدت کوتاهی بر سر کار ماندند. اما جالب است که در همین مدت دو موضوع در کانون توجه این آخرین امیران سامانی باقی مانده بود: اولا حمایت از علم، ادب، موسیقی و هنر و ثانیا رقابت با حکومت آل بویه در مناطق مرکزی و غربی ایران. اگرچه بخش های بزرگی از مردم سرزمین های مرکزی و غربی ایران در آن دوره سنی بودند، ولی می دانیم که آل بویه شیعه زیدی بودند و از آنجایی که سامانیان نیز مانند اکثر روحانیون و مردم ماوراءالنهر و خراسان اهل سنت بوده و از مکاتب حنفی و یا شافعی پیروی می نمودند، کشمکش میان سامانیان و آل بویه، علاوه بر جنبه سیاسی، ماهیتی مذهبی هم داشت.
پس از مرگ نوح یکم در اواسط قرن دهم (954 م.) امیران سامانی، هم به فرماندهان نظامی ترک و سنی دربار و هم به علما و فقها که اکثرا سنی و حنفی بودند، وابسته تر و مطیع تر گشتند. علت این امر احتمالا ضعف روزافزون امیران و نیاز به حفظ دودمان و حاکمیت خود بود. همزمان با این روند می بینیم که آخرین امیران سامانی تمایل زیادی به تعارض و تقابل با هرگونه «بدعت» یا مکتب و جریان فکری غیر متعارف و فرقه مذهبی داشتند که مغایر با اکثریت مذهبی مردم و علمای دینی منطقه یعنی تسنن بود. شاید هم از این جهت آنان ترجمه فارسی و انتشار بسیاری از آثار مهم اسلامی را که به عربی نوشته شده بودند، ترتیب دادند، تا «خواص جامعه» بهتر بتوانند در مقابل فرقه های دیگر، از اسلام سنتی دفاع کنند. اما در عمل این تلاش ها نتوانستند از سقوط اجتناب ناپذیر سامانیان جلوگیری نمایند.
در واقع در سال 999 م. که پایان دولت سامانی به شمار می رود، نه تنها کرمان و طبرستان و گرگان که با حکم خلیفه به حکومت سامانیان سپرده شده بود، عملا از کنترل آنها خارج شده و به تصرف عضدالدوله از آل بویه افتاده بود، بلکه زور امیران سامانی حتی به والیان محلی خوارزم، چاچ و فرغانه نیز نمی رسید و آنها عمدتا در بخارا و تا حدی هم در سمرقند اعتباری داشتند که آن هم محدود بود.
قدرت و دولتداری سامانیان
پیش تر گفتیم که نصر اول و به دنبال او امیر اسماعیل از سوی خلیفه به عنوان حاکمان خراسان و ماوراءالنهر تعیین شده بودند. این گونه احکام البته تنها اعتبار یک حاکم را می افزود و گرنه وسعت قلمرو و ثبات حاکمیت هر امیری وابسته به قدرت شمشیر، مهارت در فرماندهی و وفا داری لشکریان او بود. در عین حال معمولا روند اوضاع چنان بود که در صورت قدرت گرفتن این و یا آن حاکم وفادار، خلیفه حکومت چند ایالت و ولایت همجوار دیگر را نیز به آن حاکم می سپرد. مثلا خلیفه در مقطع زمانی معینی حکومت اصفهان و یا سیستان را نیز به امیران سامانی داد. آنها اگر چه با یک لشکر کشی مدتی ظاهرا بر این ایالات دورتر هم حاکم شدند، اما نتوانستند به صورت واقعی و مستمر بر این سرزمین ها حکومت کنند.
در اینجا به نظر می رسد برای جلوگیری از سوء تفاهم خوانندگان توضیح کوتاهی ضروری باشد. امیر اسماعیل سامانی در منابع تاریخی نایب خلیفه، حاکم و یا والی خراسان و ماوراءالنهر و در عین حال، طوری که امیران سامانی خود را می نامیدند، «امیر» نامیده می شد، در حالیکه وی عملا پادشاه خراسان و ماوراءالنهر بود. همه این عناوین در مورد خراسان و ماوراءالنهر که در اکثر دوره عباسیان بخشی از خراسان شمرده می شد، یک معنا داشت. همین اطلاق در مورد حاکمان ایالات دیگر هم صادق بود. حاکمان یا والیان و در واقع شاهان محلی ایالت ها را خلیفه (امیرالمومنین) به این وظیفه منصوب یا از آن عزل می کرد. همچنین نظام فرماندهی و فرمانبری، اخذ مالیات و خراج یا سرباز گیری نیز متناسب با همین هِرَم از بالا به پایین سازماندهی شده بود. بعد از آغاز زوال خلافت عباسی، آن دسته از حاکمان و والیان محلی قدرتمند مانند سلطان محمود غزنوی و ملکشاه سلجوقی که به سرزمینی وسیع حکم می راندند، خود را به تدریج «سلطان» و «شاه» نامیدند.
همچنین گفتیم که برخلاف ایران ساسانی، ماوراءالنهر از نگاه تاریخی به دلایل مختلف همیشه متشکل از حکمرانان و شاهزادگان محلی در شهرهای مهم این سرزمین از جمله سمرقند، بخارا، چاچ (تاشکند) و یا کمی دورتر، بلخ و خوارزم بود. البته نوعی تقسیمات اداری مبتنی بر حکومت ایالت ها و ولایت ها همیشه در تاریخ همه این سرزمین ها وجود داشت و این وضع پس از اسلام نیز ادامه یافت. اما در دوره ساسانیان و یا حتی پیش تر از آنان در ماوراءالنهر اصولا دولتی مرکزی و حتی ایالتی که از نگاه سیاسی و نظامی کم و بیش بر سرتاسر منطقه حاکم باشد و مثلا از مردم همه ولایات مالیات بگیرد، در بین نبود. از این جهت مهم است که ببینیم آیا در دوره سامانیان از نگاه مرکزیت اداره دولتی تغییرات مهمی رخ داده بود، یا نه. جواب کوتاه به این پرسش این است که امیران سامانی کوشش هایی در این جهت انجام دادند، اما، هم گذشته ماوراءالنهر و هم اوضاع کلی سیاسی پس از سقوط ساسانیان و تسلط اعراب، شرایط ایجاد و تقویت دولتداری متمرکز در ماوراءالنهر و خراسان را دشوارتر کرده بود.
امیر اسماعیل ابتدا تلاش نمود که در محدوده ماوراءالنهر یعنی ازبکستان، تاجیکستان و خوارزم کنونی حاکمیت پادشاهان و شاهزادگان کوچک را لغو کند و همه را تابع دولت خود در بخارا نماید. اما در قرن دهم که حتی خلیفه عباسی نیز عملا در کنترل حاکمان محلی مناطق دورتر از بغداد دچار مشکلات می شد، تحکیم قدرت دولت در ماوراءالنهر کار آسانی نبود. با اینهمه، امیر اسماعیل مثلا یک حاکم سامانی را شهر کاث در شرق آمودریا منصوب نمود، اگرچه در غرب آمودریا (گورگنج)، پادشاه محلی، حاکمیت امیر اسماعیل را پذیرفت و همچون خراج گذار او در منصب خود باقی ماند. به نظر می رسد پادشاهی محلی استرَوشنه (اشروسنه قدیمی یا استرَوشَن در تاجیکستان کنونی) نیز در همین مدت (حدودا 893 م.) برچیده شده و این سرزمین رسما تحت حاکمیت سامانیان درآمد. اما در عمل خوارزم بخاطر دوری و انزوای جغرافیایی از سُغد، همچنان استقلال سیاسی خود را حفظ نمود.
سازماندهی داخلی دولت سامانی شبیه دولت مرکزی عباسیان طرح ریزی شده بود. به گفته فرای[12] حیطه قلمرو دولت سامانی اساسا از دو بخش اصلی ماوراءالنهر و خراسان تشکیل یافته بود. در بعضی دوره ها، خلیفه، حکومت بعضی ولایات و ایالات همسایه را نیز به امیر سامانی داد. اما عملا تصرف و حفظ این حکومت ها مثلا در طبرستان و یا ری و اصفهان مشکل و شکننده بود.
خراسان در واقع تحت حاکمیت فرمانده لشکر و یا حاکم سامانی خراسان با مرکزیت مرو و دیرتر نیشابور قرار داشت. دو شهر دیگر خراسان عبارت از بلخ و هرات بود. در ابتدا امیر سامانی حکومت خراسان را به یکی از خویشان خود می داد. اما بعدا با قدرت گرفتن غلامان و فرماندهان ترک در دولت سامانی، امیر سامانی مجبور شد حکومت خراسان را به این فرماندهان بدهد. در این صورت نیز مقابله با خودسری و سرکشی این فرماندهان مشکل بود. اگر امیر نفوذ و قدرت کافی داشت، حکمش نه تنها در بخارا و سمرقند، بلکه حتی در خراسان نیز اجرا می شد. اما اگر امیر ضعیف بود، در نزد حاکمان زیر دست خود اعتبار چندانی نداشت و بدین ترتیب جمع آوری مالیات و یا سرباز در دوره های ضروری با دشواری هایی روبرو می شد.
در دوره سامانیان پایتخت این دولت پیوسته بخارا بود، اما وزن سیاسی و بخصوص نظامی خراسان مستقیما بر سرنوشت دولت تاثیر می گذاشت.
با اینهمه به نظر می رسد ماوراءالنهر با پذیرش دین اسلام و جا افتادن نظام دولت داری جدید (خلافت اسلامی، امارت سامانیان و حاکمان محلی) یعنی میان سال های 700 تا 850 م. از سرزمینی منقسم میان حکمرانان کوچک به یکی از ولایات خلافت عباسیان تحت حاکمیت سامانیان و دولت های بعدی تبدیل شد. در ضمن تا دوره سامانیان هر یک از شهرهای ماوراءالنهر پادشاهی و هر پادشاهی عنوانی داشت، ولی در زمان سامانیان این قبیل عناوین از قبیل نام های سغدی شاهزادگان و حاکمان شهرهای مختلف مانند خدات، اخشید و افشین در جهت کوششی برای تحکیم یک دولت مرکزی و متحد برچیده شدند. با این همه، احتمالا به خاطر سنت نظام دولتشهری در تاریخ ماوراءالنهر، روابط امیران سامانی با حاکمان و سران محلی ولایات منطقه بیشتر بر پایه وصلت و مصالحه بود و نه رویاروئی، جنگ و حذف طرف مقابل.
از نظر تمرکز در اداره دولت، قدرت سامانیان بخصوص در اواخر این دودمان در عمل متمرکز بر بخارا و سمرقند شده بود. برای نمونه «سامانیان صاحب اختیار رسمی خوارزم بودند، اما در عمل ندرتا در آن سرزمین مداخله می کردند»[13].
مانند اکثر ولایات دیگر ایران در عهد عباسیان، در ماوراءالنهر نیز تبعیت حاکم یک ولایت کوچک از امیر ویا حاکم ایالت بزرگ (مثلا تبعیت حاکم خوارزم از امیر سامانی در بخارا) دو پایه اصلی داشت: اولا جمع آوری و ارسال مالیات و ثانیا تامین سرباز و جنگجو. البته میزان تمرکز و سازماندهی اداری دولت و لشکر به قدرت و نفوذ و نیز اعتبار امیر و یا پادشاه هم وابسته بود. مثلا در حالی که امیر اسماعیل توانسته بود حکومت خوارزم و حتی طبرستان را تابع خود کند، ولی امیران جانشین او در این راه دچار مشکلاتی جدی بودند.
در پایتخت یعنی بخارا حکومت سامانی دو شاخه اصلی داشت: یکم «درگاه» و یا همان دربار که امیر سامانی در راس آن قرار داشت و سپاه زیر دستش و تحت فرمانش بود و دوم: «دیوان» به معنی دیوان وزیران یعنی بوروکراسی دولتی که ریاست آن را «وزیر» (به معنی وزیر اعظم) عهده دار بود. وزیر، دست راست امیر به حساب می آمد و بعضا از جمله در غیاب امیر حتی می توانست به سپاه هم فرماندهی نماید. دربار یعنی امیر و خانواده وی تحت نگهبانی و حفاظت «حاجب» و به اصطلاح گارد نظامی مخصوص او بود که اکثرا عبارت از غلامان سابق ترک بودند. کارهای جاری و غیر نظامی خانواده امیر نیز تحت مسئولیت مقامی به نام «وکیل» بود. به عبارت دیگر دیوان یعنی بوروکراسی دولتی و رئیس آن یعنی وزیر در برابر دو بخش جداگانه درگاه یعنی حاجب و وکیل نوعی «توازن» برقرار می کرد. ولی این مناسبات وابسته به خصوصیت های افراد مسئول و تاثیر و روابط آنها با همدیگر بود و در دوره های گوناگون، فراز و نشیب زیادی داشت.
تا سال های 950-960 م. نقش دیوان بخاطر وزیران قدرتمند و دانشمندی از خانواده های جیهانی و بلعمی چشمگیر و حتی تعیین کننده بود. به گفته نرشخی، مولف «تاریخ بخارا»، دیوان سامانیان در دوره این وزیران ده دیوان یا وزارتخانه داشت که مهم ترین آنان عبارت بودند از دیوان وزیر (به اصطلاح امروزی: صدارت و یا نخست وزیری)، دیوان مستوفی (خزانه داری)، دیوان صاحب شُرط (نگهبانان دربار)، دیوان صاحب موید و یا بَرید (مراسلات و پُست)، محتسب (پلیس و انتظامات)، مشرِف (تشریفات)، اوقاف (عطیه های دینی) و قضا (دادگستری)[14]. این ادارات همه امور زندگی مردم را به جز امور دینی که کاملا در دست روحانیون و خارج از تاثیر حکومت و نظامیان بود، تنظیم می نمود.
در دولت سامانیان نیز همانند دوره ساسانیان «اهل قلم» به سه گروه تقسیم می شدند. یکم: کاتب ها و یا دبیران که در دیوان های مختلف کار اداری و رسمی می کردند. این گروه که در زمان ساسانیان بسیار با نفوذ بود، در دوره اعراب با قبول اسلام همچنان به کار خود ادامه داد و از جمله مسئول دفترداری و جمع آوری مالیات، مکاتبات و اسناد بود. دوم: علما و یا روحانیون دینی که در دوره ساسانیان عبارت از موبدان زرتشتی بودند و بعد از پادشاه، دومین طبقه با نفوذ محسوب می شدند. این طبقه بعد از تسلط اعراب، کار و نفوذ خود را از دست داد و ناچار به مهاجرت، گوشه نشینی و یا قبول اسلام گردید و به زودی جای خود را به قشر روحانیون اسلامی داد که تعدادشان روزافزون بود. آنها در ابتدا اکثرا عبارت از اعراب مهاجر بودند، اما بزودی و بخصوص در خراسان و ماوراءالنهر و در میان موالی ایرانی عراق، قشر بزرگ و با نفوذی از ایرانیان نومسلمان به خیل فقیهان، محدثان، مفسرین و واعظان اسلامی پیوست. و سوم: اُدبا یعنی ادیبان، دانشمندان، شاعران و نویسندگان. فرای می نویسد در ابتدا یک وزیر یا دبیر ممکن بود صفات و مشخصات دو یا حتی هر سه گروه نامبرده از «اهل قلم» را در خود جمع کند. اما در خراسان و ماوراءالنهر، این سه گروه به تدریج از همدیگر دور شدند و بخصوص میان دبیران و فقها جدایی و گاه حتی اختلاف افتاد[15]. مدتی بعد، در نیمه دوم قرن دهم میلادی، درست مانند آنچه که در دربار خلافت عباسی در بغداد رخ داد، در پایتخت و دربارسامانی نیز قدرت «حاجب» یعنی گارد غلامان و فرماندهان بالا گرفت و همین تحولات در دستگاه حاکم خراسان نیز اتفاق افتاد. نتیجه این وضع، رقابت و کشمکش بر سر قدرت بود و از آنجا که در هر دو مورد ماوراءالنهر و خراسان، نظامیان تازه به دوران رسیده ترک اکثریت را در دست داشتند، رقابت و جنگ قدرت اساسا میان گروه های ترک بود. با این ترتیب، در اواخر این دودمان، امیران سامانی که نه قدرت و نفوذ اجداد خود را داشتند و نه در داخل خانواده خود صاحب آرامش و صلح بودند، قدرت را به نفع فرماندهان نظامی ترک از دست دادند.
در بحبوحه همه این کشمکش های سیاسی، اتحاد ها و افتراق های گروهی و خانوادگی سامانیان و همچنین اِعمال نفوذ و رقابت سرسختانه گروه های نظامی ترک با همدیگر، قراخانیان ترک که در شمال و شرق ماوراءالنهر یعنی در کاشغر و بالاساغون به اسلام گرویده و حکومتی قبیله ای تشکیل داده بودند، از ضعف و بی ثباتی دولت سامانیان استفاده کرده و در سال 995 م. وارد بخارا شدند و دولت سامانی را برکنار نمودند.
طبق روایت تاریخ نگاران، انتقال قدرت از سامانیان به قراخانیان به تدریج انجام گرفت و چند سال ادامه یافت، بدون آنکه این انتقال قدرت همراه با جنگ و خونریزی جدی باشد. مردم سغد اگرچه هنوز نسبت به دودمان و امیران سامانی و خدمات آنان حس احترام داشتند، اما حاضر نشدند از آنان در مقابل قراخانیان دفاع کنند. نصر ایلک، خاقان (قاغان و یا قاآن) قراخانی که مسلمان شده بود، حتی خطاب به مردم پیام داد که او همچون «دوست و همکیش» سغدیان به بخارا آمده و دولت را به دست گرفته است. امیر سامانی عبدالملک که از بخارا گریخته بود، کوششی نشان داد تا مردم را بر ضد قراخانیان بشوراند، اما با بی تفاوتی مردم روبرو شد. حتی علمای با نفوذ و سنی بخارا به مردم توصیه کردند که «قراخانیان نیز مسلمانان مومن و اهل سنت هستند و انشالله لایق حکومت می باشند»[16]. در واقع به نظر می رسد که قراخانیان نیز چندان در تصرف قدرت سامانیان جدی نبودند و یا به آن باور نمی کردند، چرا که ده سال بعد آخرین «امیر» بی قدرت سامانی، اسماعیل دوم، مجددا تلاش نمود تا به یاری ترک های اغوز تخت و دربار از دست رفته خود را به دست آورد. اما با وجود برخی کوشش های این طوایف ترک، امیر سامانی موفق نشد و قدرت رسما به دست قراخانیان ترک افتاد.
اگر از حکومت های محلی چهار فرزند اسد در چهار شهر ماوراءالنهر صرفنظر کنیم، می توان آغاز دودمان سامانیان را در سال 875 م. یعنی تاریخ آغاز حکمرانی نصر بن احمد در نظر گرفت. در واقع حکومت اصلی و یا دوره اوج قدرت سامانیان یک قرن طول کشید. یکصد سال پس از حکومت نصر و اسماعیل و به ویژه نصر بن احمد و یا نصر دوم که دوران شکوفایی فرهنگی و سیاسی این دودمان را تحقق بخشید، نوادگان آنان دچار اختلافات خانوادگی، کشمکش از داخل، فشار از سوی نظامیان و بخصوص غلامان ترک خود و تصرف قدرت از سوی دودمان های نوخاسته ترک یعنی قراخانیان و غزنویان شده و به حاکمان «صوری» مبدل گشتند که این حاکمیت ظاهری هم در سال 1005 م. رسما از میان رفت.
پایان حکمرانی سامانیان همزمان بود با پایان حاکمیت و اکثریت قومی و فرهنگی دستکم دو هزار ساله ایرانی تباران بر ماوراءالنهر و آغاز حاکمیت ترکان از طیف ها و طایفه های گوناگون، روندی که تاثیرش تنها به ترک زبان شدن و یا حاکمیت ترکان بر آسیای مرکزی محدود نمی شد.
بدین ترتیب در آسیای میانه، ماوراءالنهر، ایران و خاورمیانه و دیرتر روم شرقی (بیزانس و یا ترکیه کنونی) تحولاتی بنیادین آغاز گردیده بود که می رفت تا همه چیز را در این مناطق دستخوش تغییر نماید و به آنچه که با ظهور و گسترش اسلام متحول شده بود، شکل و محتوای جدیدی بدهد: حکومت داران و لشکریانی با اصالت ترکی که در حال آمیزش با مردم، فرهنگ و دولت داری ایرانی در بستری مشترک و اسلامی بودند.
آرامگاه رودکی در پنجکنت، تاجیکستان
رواج علم و ادب
آنچه که تاکنون درباره سامانیان گفتیم، اصولا سلسله مراتب دودمانی یعنی حکومت امیران مختلف سامانی بود که بعد از مدتی که در ماوراءالنهر و سپس تمام خراسان و حتی برخی ولایات دیگر ایرانی حاکم گردیدند، به تحکیم قدرت خود پرداختند و بالاخره در اثر اختلافات خانوادگی و قدرت یافتن نظامیان ترک دچار زوال شده و از سوی «قراخانیان» که در دشت های شمال اقتدار یافته بود، سرنگون شدند. اما آنچه که در برگ های مختلف کتاب های تاریخ درباره سامانیان باقی مانده، بیشتر از هر جنبه دیگر، اصول دولتداری، شکوفایی علم و ادب و تحول تاریخی زبان فارسی از مرحله فارسی میانه و یا پهلوی به فارسی معاصر دری است. درباره اصول دولتداری سامانیان مختصرا بحث کردیم. و اما درباره دو موضوع دیگر:
در زمان امیر نصر بن احمد معروف به نصر دوم و با حمایت فعال و مستقیم او، دولت سامانیان و کلا خراسان و ماوراءالنهر شاهد یک رواج علمی و ادبی بی مانندی گردید. این همان نصری است که گفتیم در هشت سالگی به دنبال مرگ پدرش امیر احمد بن اسماعیل، جانشین پدر شد و با کمک وزیران برجسته و کاردانی همچون ابوعبدالله جیهانی و سپس ابوالفضل بلعمی بیست و نُه سال حکومت کرد، اما با اتهام تمایل به فرقه اسماعیلیه از توطئه قتلی که نظامیان درگاه برای او چیده بودند، به کمک فرزند و جانشین خود نوح دوم نجات یافت و به دنبال آن سرکوب و فشار علیه اسماعیلیان و دیگر فرقه های اقلیت شدت یافت. این تحولات خراسان و ماوراءالنهر که پس از اواسط قرن دهم میلادی رخ داد، حدود صد سال پس از خلافت متوکل در بغداد یعنی آغاز پیگرد و فشار بر اقلیت های غیرمسلمان و مسلمان غیر سنتی و در پی آن تحولات در مرکز خلافت عباسی بود.
شاید بتوان گفت که نقش و تاثیر نصر دوم در رواج علم و ادب در خراسان و ماوراءالنهر، نمونه کوچکتر و کوتاه مدت تر، اما مشابه نقش مامون یکصد سال پیش از آن در بغداد بود. بدون شک محیط و شرایط مالی و عقیدتی-سیاسی و طول این دو دوره رواج علم و ادب، یکی در بغداد امپراتوری عباسی و دیگری صد سال بعد در دربار منطقه ای سامانیان در بخارا، یکسان نبودند. اما نتیجه دوران شکوفایی علم و ادب در بخارا که بعد از بیست و نُه سال امارت نصر و حتی تا پنجاه، شصت سال بعد از آن، یعنی تقریبا در تمام قرن دهم میلادی، ادامه داشت، به نسبت آن محیط و شرایط چشمگیر بود. باید در نظر گرفت که مدتی که این دوره رواج علم و ادب در عهد سامانیان طول کشیده، کمتر از صد سال بود و اتفاقا این دوره درست همزمان با زوال روزافزون امیران سامانی در برابر نظامیان ترک از سویی و رشد قدرت و نفوذ فقهای سنتی از سوی دیگر و همزمان با آن، پسرفت سرمایه و درآمد دولت و ثبات و ترقی اجتماعی بود که در نهایت در پایان هزاره یکم میلادی منتج به سقوط سامانیان و برآمدن قراخانیان در ماوراءالنهر و غزنویان در خراسان شد.
گفتیم که بخصوص با در نظر گرفتن سن کم نصر و اختلافات خانوادگی در دودمان سامانیان در زمان شروع امارت او، وزیران امیر نقشی اساسی در همه چیز بازی کرده اند، چه در رتق و فتق امور سیاسی و خوابانیدن شورش های داخلی و خانوادگی و چه در تشویق و ترغیب علم و ادب و یا ترویج تجارت.
ابوعبدالله جیهانی نه تنها وزیری کاردان، بلکه دانشمند و جغرافیاشناس مشهوری بود که آثار بعدی مسلمانان در باره جغرافیای مشرق زمین، چین و روسیه را تحت تاثیر خود قرار داد. جیهانی سیاحان، تجار و فرستادگان به شرق و شمال دولت سامانی را به دربار دعوت کرده و با آنان درباره این سرزمین ها و مردم آنان بحث می نمود. از نوشته های دیگر مورخین از جمله «الفهرست» ابن ندیم پیداست که جیهانی مولف کتاب مفصلی در باره جغرافیا و آثار دیگری نیز بوده است که از بین رفته، ولی به طور پراکنده در آثار دیگران مورد استفاده قرار گرفته است. در پی اتهاماتی که در دربار بر ضد جیهانی مبنی بر طرفداری او از عقاید شیعیان و حتی مانویان پخش گردید، امیر سامانی که خود متهم به نزدیکی به شیعه اسماعیلی شده بود، جیهانی را برکنار کرده و ابوالفضل بلعمی را به جای او وزیر خود منصوب نمود. بلعمی نیز همانند جیهانی با کاردانی و دانشی که داشت، به اداره دولت و ترغیب و تشویق دانشمندان و ادیبان پرداخت. در این دوره، بخصوص در شرایط زوال قدرت و نفوذ خلفای عباسی، بخارا به یکی از مراکز علم و ادب در دنیای اسلام تبدیل گردید.
قبلا هم به این موضوع اشاره ای شده بود. در دوره سامانیان و بخصوص از زمان نصر دوم به بعد انبوهی از آثار مذهبی تالیف یا از عربی به فارسی ترجمه شد. شاید هم یک انگیزه فراوانی آثار دینی در این دوره واکنشی در برابر افزایش فعالیت های تبلیغاتی فرقه های غیر سنتی از جمله خوارج و شیعیان و بخصوص اسماعیلیان در خراسان و ماوراءالنهر بود. امیران سامانی به استثنای نصر دوم که گویا در ابتدا خود تمایلات اسماعیلی داشته، همه پیروان سرسخت مذهب حنفی بودند. اکثریت مردم و نظامیان ترک هم به مذاهب حنفی و تا حدی شافعی متمایل بودند. اسماعیلیان تا حکومت نصر تبلیغات وسیعی می کردند، اما در دوره نصر دوم سرکوب گردیدند و دیگر فرقه های شیعه علوی اصولا از فعالیت علنی دوری جستند[17].
خراسان و ماوراءالنهر در آن دوره یکی از مراکز تالیف و ترجمه آثار مذهبی، فلسفی و علمی بود. اکثر آثاری که در دوره سامانیان تالیف یا ترجمه شده اند، ماهیت مذهبی یا ادبی و تاریخی دارند.
در میان انبوه اعرابی که پس از فتح ایران به خراسان و ماوراءالنهر کوچ کرده و در این سرزمین ها سکونت گزیدند، تعداد زیادی واعظ، متکلم، فقیه، محدث، قاری و معلم قرآن و احادیث و یا کسانی بودند که خود را جزو «سادات» یعنی منسوبین به آل پیامبر اسلام می شمردند. گروه نسبتا بزرگی از ایرانیان بومی نیز چه در خود خراسان و ماوراءالنهر و چه در سرزمین های دیگر در علوم دینی تبحر و شهرت یافتند. بسیاری از فقیهان، متکلمین و محدثین چند قرن نخست اسلام یا راسا و یا اصالتا از خراسان و ماوراءالنهر بوده و یا در این سرزمین ها زیسته اند. مشاهیری نظیر امام ابوحنیفه، امام محمد بخاری، امام احمد بن حَنبَل و امام غزالی تنها چند تن از معروف ترین علمای اسلامی این دسته هستند. اما در این فصل موضوع بحث ما نه علوم و آثار مذهبی، بلکه علوم «عقلی» مانند ریاضیات، طب، کیمیا و داروسازی، نجوم و «فلسفه غیر دینی» است، اگرچه بخصوص در فلسفه و تاریخنگاری تفکیک نگرش عقلی و دینی آسان نیست.
علمای اسلامی، آثار خود را طبعا به عربی می نوشتند. اما ده ها شاعر نیز تحت حمایت دربار، هم به عربی و هم به فارسی معاصر که تازه جا می افتاد و جایگزین سُغدی ماوراءالنهر و پهلوی ایران می شد، شعر می سرودند. فهرست اسامی و آثار این شاعران که در تذکره هایی مانند «یتیمه الدهر» ابو منصور ثعالبی قید شده، بسیار جالب است و می تواند زمینه بررسی های مقایسه ای مهمی در تحلیل زبانشناختی زبان های عربی و فارسی هزار سال پیش ماوراءالنهر گردد. ابوعلی بلعمی، فرزند وزیر ابوالفضل بلعمی که خود بعدا به مقام وزارت رسید، به دستور امیر سامانی معروف ترین اثر طبری بنام «تاریخ پیامبران و پادشاهان» را که به تازگی به عربی تالیف شده بود، با شرح و اضافات خود به فارسی ترجمه نمود. صرفنظر از اهمیت تاریخی این اثر و معرفی آن به ایرانیان به زبان فارسی، این ترجمه به گفته محمد تقی بهار[18] احتمالا پس از مقدمه شاهنامه ابومنصوری، قدیمی ترین نثر فارسی دری معاصر است که از بین نرفته است. در اینجا ما به عنوان مثال تنها سرآغاز ترجمه فارسی تاریخ طبری توسط ابوعلی بلعمی را که به «تاریخ بلعمی» نیز معروف شده، نقل می کنیم: «سپاس و آفرین مر خدای کامران و کامکار و آفرینندهٔ زمین و آسمان را آنکش نه همتا و نه انباز و نه دستور و نه زن و نه فرزند، همیشه بود و همیشه باشد و بر هستی او نشان آفرینش پیداست، آسمان و زمین و شب و روز و آنچه بدو اندرست.» همچنین در دوره امارت امیر منصور گروهی از علمای دینی تفسیر طبری از قرآن را از عربی به فارسی ترجمه کردند.
خود شاهنامه ابومنصوری در همان دوره به دستور حاکم طوس ابومنصور محمد از سوی چهار موبد به نثر تالیف شد، اما بدنه اصلی این شاهنامه که بعدا زمینه «شاهنامه فردوسی» را تشکیل داد، از بین رفت و از آن تنها مقدمه ای عبارت از پانزده صفحه باقی مانده است. شاعر معروف دربار سامانی ابوعبدالله رودکی که پدر شعر معاصر فارسی شناخته می شود نیز به گفته برخی منابع مانند شیخ بهایی، فقیه و عارف عهد صفوی، کلیله و دمنه را در دوازده هزار بیت به نظم فارسی در آورد، اما این ترجمه نیز بجز برخی ابیات از بین رفته است.
رودکی (940-858 م.) که در ناحیه «رودک» میان پنجکنت در تاجیکستان کنونی و سمرقند در ازبکستان امروزی به دنیا آمد، نقش بزرگی در بنیانگذاری شعر و ادبیات فارسی معاصر ایفا نمود. از آثار منظوم او که شامل صدها هزار بیت قصیده، غزل و رباعی می شد، تنها چیزی بیش از هزار بیت باقی مانده است[19]. به نظر فرای، رودکی در «تغییر خط فارسی از پهلوی به الفبای عربی دخالت داشته است»[20]. او معروف ترین شاعر و موسیقیدان عهد سامانیان بود.
پیش از سامانیان، دودمان کوتاه عمر طاهریان نیز ممانعتی در احیای زبان و ادبیات فارسی بعد از دویست سال حاکمیت کامل زبان و ادب عربی نشان ندادند. سلسله صفاریان که اصالتا از سیستان بودند و مدتی پیش از سامانیان بر سر کار آمدند نیز شعر و ادب فارسی معاصر را تشویق و ترغیب نمودند. اما دوره سامانیان مرحله شکوفایی زبان و ادب فارسی معاصر و پشتیبانی فعال دستگاه حکومت از این روند تاریخی شمرده می شود. رودکی در شکوفایی زبان معاصر فارسی بدون شک نقشی کلیدی ایفا نموده است. درباره مقام و تحول زبان فارسی معاصر در فصل آینده بحث خواهیم کرد.
در کنار رودکی، دقیقی طوسی (935-977 م.) از شعرای برجسته دربار سامانی بود. نوح دوم، پسر امیر منصور، دقیقی را به دربار آورد و از او خواست که شاهنامه ابومنصوری را که به نثر تالیف شده بود، به نظم درآورد. دقیقی تقریبا هزار بیت از شاهنامه را به شعر درآورد، اما پیش از آنکه این کار را به انجام برساند، فوت نمود. طوری که دیدیم، در آن دوره یعنی قرن دهم میلادی بسیاری از شعرا و ادیبان ایرانی می خواستند تاریخ پیشا اسلامی و اساطیری ایران را قبل از آنکه به دنبال حاکمیت اعراب کاملا از بین برود، چه به صورت شعر و یا نثر به رشته تحریر درآورد.
حکیم ابوالقاسم فردوسی طوسی (940-1020 م.) در اواخر دودمان سامانیان شروع به ادامه کار دقیقی نمود و در دوره سلطان محمود غزنوی این رسالت تاریخی را چه از نگاه پاسداری زبان فارسی و چه از نظر حفظ مضمون اساطیری تاریخ ایران پیش از اسلام، احتمالا در عرض سی سال به بهترین وجه ممکن به اتمام رسانید. از این نظر فردوسی نه تنها بانی ادبیات نوین ایران، بلکه در ضمن «تا اندازه ای نجات بخش ادب پارسی میانه نیز به شمار می آید»[21].
در فصل پیش که «دوره طلایی دانش» در اسلام را مختصرا مرور کردیم، از جمله از محمد بن موسی خوارزمی و ابونصر محمد بن فارابی نیز به عنوان دو تن از بزرگترین علمای ریاضی دان و فیلسوف عالم اسلام سخن گفتیم که در دنیای علم و فلسفه غرب نیز شهرت بسیاری یافتند و آثار آنها هشت، نُه قرن پیش در اروپا به زبان لاتین ترجمه شد. اما آنها درست مانند بسیاری از علمای دیگر تنها اصالتا از خراسان و ماوراءالنهر بودند و گرنه اصولا در عراق و شام تحصیل نموده و آثار خود را به وجود آوردند. این تا حدی شبیه وضع صد سال اخیر است که بسیاری دانشمندان ایرانی، ترک یا عرب از سوی موسسات و دانشگاه های کشورهای پیشرفته غربی جذب می شوند و در این سرزمین ها به کار و فعالیت می پردازند و یا نسل های بعدی آنها موفقیت های چشمگیر علمی به دست می آورند.
در این گروه باید نام دانشمند برجسته دیگری به نام ابوالوفا محمد بوزجانی، ریاضیدان و اخترشناس معروف قرن دهم میلادی را نیز آورد که در بوزجان (بوژگان قدیم) در مرز خراسان و افغانستان زاده شد و بخش اعظم زندگی و کارش در بغداد بود. بوزجانی نوآوری های بسیاری در مثلثات و حساب آورد و از جمله برای اولین بار استفاده از اعداد منفی را جهت محاسبات تجارتی مدون نمود. بوزجانی چندین تفسیر بر آثار پیشینیان ایرانی و یونانی خود همچون اقلیدس، بطلمیوس و خوارزمی نوشت. او همچنین با ابوریحان بیرونی در رصد همزمان گرفتگی ماه در خوارزم و بغداد همکاری نمود.
در جرگه دانشمندان معروفی که به عنوان کاتب یا دبیر در دربار سامانیان کار می کردند، خوارزمی دیگری بنام محمد بن احمد خوارزمی و یا بلخی نیز حضور داشت که مولف دایره المعارف معروف «مفاتیح العلوم» است که قبلا بطور مختصر در این باره توضیح داده ایم.
از میان ده ها و شاید صد ها فیلسوف و دانشمند معروف دیگری که در بخارا مورد حمایت امیران سامانی قرار گرفته بودند و امروزه کمتر کسی آنان را می شناسد، باید اقلا نام چند تن از آنان را یاد کرد. فیلسوف و فقیه ایرانی از نیشابور ابوالحسن عامری که متخصص تفکر یونانی بود، مانند فارابی کوشش می کرد سازگاری فلسفه را با اسلام سنتی و تصوف ثابت کند. او بر آن بود که اسلام برتر از ادیان دیگر است و فرقه های مختلف اسلام نیز مشترکات بسیاری دارند. ابومنصور عبدالملک ثعالبی نیشابوری که تاریخدان، زبانشناس و فقیهی اصالتا عرب زبان بود، «جاحظ نیشابور» لقب گرفته بود و به برتری اعراب و زبان عربی باور داشت. ظاهرا اختر شناسان ترک هراتی، پدر و پسر اماجور نیز مدتی در بخارا مورد حمایت سامانیان قرار گرفته بودند. پزشکان معروف ایرانی مانند ربیع بن احمد اخوینی بخاری، حکیم میسری و ابوسهل مسیحی نیز از جمله نخبگان جامعه سامانی خراسان و ماوراءالنهر بودند. کتاب «هدایه المتعلمین فی الطب» اخوینی بخاری از نخستین آثار پزشکی بود که به فارسی دری نوشته شده است.
حکیم میسری نیز مولف یک دانشنامه پزشکی به فارسی دری در باره گیاهان طبی، بیماری ها و درمان آنها است که منظوم یعنی به شعر است و میان سال های 367 تا 370 م. ق. (977-980 م.) یعنی حدود یک هزار سال پیش نوشته شده است. میسری در مقدمه این دانشنامه می گوید که او در ابتدا در انتخاب زبان عربی و یا فارسی برای نوشتن این دانشنامه پزشکی دو دل بود، اما چون ایرانیان فارسی زبان هستند و کتاب را بهتر درک خواهند کرد، او نیز این دانشنامه را به فارسی دری نوشته است:
بگویم تازی ار نه پارسی نغز
ز هر در، من بگویم مایه و مغز
و پس گفتم زمین ماست ایران
که بیش از مردمانش پارسی دان
وگر تازی کنم نیکو نباشد
که هر کس را ازو نیرو نباشد
دری گویمش تا هر کس بداند
و هر کس بر زبانش بر براند
پزشک دیگر و معروف ایرانی دربار خوارزمشاهیان مامونی، ابوسهل مسیحی جرجانی (گرگانی) نام دارد. او که پیرو دین مسیحی بود و پس از مدتی کار در بغداد در دربار خوارزمشاهیان مامونی در گرگانج به سر می برد، نه تنها پزشک، بلکه در عین حال فیلسوف، منجم و ریاضیدان بزرگی نیز بود. مهم ترین اثر او کتاب بزرگ «المائه فی الطب» نام دارد و طبق بعضی روایات احتمالا مورد استفاده ابن سینا در تالیف کتاب «القانون الطب» قرار گرفته است. ابوسهل معاصر ابن سینا و بنابر بعضی روایات استاد او بود.
علی الاصول می بایستی گفتار حاضر درباره «رواج علم و ادب در دوره سامانیان» را با سرنوشت دو دانشمند طراز اول جهانی می بستیم: ابوعلی سینا و ابوریحان بیرونی. اگر قرار باشد در قرون وسطی یعنی هزار سال پیش در کل جهان نام ده یا بیست دانشمند برجسته را ذکر کرد که به روند پیشرفت دانش بشری در قرن های بعد تاثیری پایدار از خود به جا گذاشته اند، این دو شخصیت علمی از گوشه شرقی و دور افتاده دنیای اسلام یعنی بخارا و خوارزم یقینا جزو آن گروه دانشمندان خواهند بود. شاید این یک شوخی تلخ تاریخی بود که دوره جوانی و سپس پختگی و باردهی آنان درست با هنگامه ای از ده ها تحول بحرانی و فرساینده سیاسی، اقتصادی، فرهنگی، فلسفی و دینی در سراسر دنیای اسلام مصادف شده بود. این تنها در زوال دوران سامانیان خلاصه نمیشد که مدت بسیار کوتاهی بعد کاملا فرو پاشید. این حتی تنها به دلیل آغاز کوچ ها و تاخت و تازهای قومی و قبیله ای، آشوب اجتماعی یا تنزل اقتصادی و حتی ضعف و ناتوانی نظام خلافت عباسی نیز نبود. همه این عوامل دست به دست هم داده بودند و علاوه بر همه این کشمکش ها، روند خزنده دیگری نیز در حال تکوین بود که می رفت تا سرنوشت جهان اسلام را تا قرن ها بعد تعیین کند. در مباحث و مناقشاتی میان فلاسفه اهل دانش و پژوهش و فقهای اهل وحی و حدیث، میان شک و یقین، میان خِرد گرایی و ایمان مطلق، به تدریج گروه دوم بر گروه نخست چیره می شد. به دنبال یک دوره دویست ساله ترجمه آثار پهلوی و یونانی، در پی بر آمدن ده ها دانشمند برجسته علم و فلسفه، سرنوشت ابن سینا و بیرونی در واقع نماد عقب نشینی عقل و چیرگی وحی بر عالم اسلام شده بود.
می توان پرسید که برتری یافتن یک جریان مذهبی و فلسفی چگونه توانست در شکل گیری فرهنگی و ذهنی یا تحول اجتماعی مردم چنین تاثیر فراگیری داشته باشد؟
در فصل های بعد خواهیم دید که میان قرن های نُهم و دهم میلادی یعنی از سال های 800 تا 1000 م. از سویی و سال های 1000 م. به بعد، از سوی دیگر، تغییراتی ماهوی در جامعه اسلامی ایران و ماوراءالنهر به وقوع پیوست. تا اوایل هزاره دوم میلادی حکومت و مجریان آن یعنی خلفا، امیران و حتی وزیران و بوروکرات های محلی قدرت و نفوذ اصلی را در شهر ها دارا بودند. از سال های 1000 م. به بعد مکاتب مذهبی به تدریج شکل تعریف شده، مدون و متمایز خود را یافتند و روحانیون از طریق مساجد و حوزه های دینی، به جای عُمال حکومت، صاحب نفوذ اصلی میان مردم گشتند، تا جایی که حاکمان دولتی و اداری دیگر به سختی می توانستند خلاف خواست روحانیت تصمیمی بگیرند.
(ادامه دارد)
زیرنویس ها:
[1] Barthold: Turkestan, p. 209
نام های خدات، خداه و یا خدا به معنی رئیس، صاحب و یا رهبر، امروزه در برخی واژه های فارسی معاصر مانند «کدخدا» هنوز مورد استفاده است.
[2] Barthold: Ibid., p. 224
[3] Bosworth: The Turks in the Islamic Lands, p. 197
[4] Maqdasi, quoted by Bosworth: Ibid.,
[5] Osman: Mu’tasim and the Turks, in Bosworth: The Turks in the Early Islamic World, p. 268
[6] ابن الاثیر: الکامل، ج. نهم، ص. 3998-4021
[7] فرای: سامانیان، در: تاریخ ایران کمبریج، ص. 129
[8] همانجا
[9] نرشخی: تاریخ بخارا، ص. 109
[10] گردیزی: زین الاخبار، ص. 323-325
[11] فرای: سامانیان، در: تاریخ ایران کمبریج، ص. 141
[12] Frye: The Golden Age of Persia, Introduction, p. 203
[13] باسورث: تاریخ سیاسی و دودمانی ایران، در: تاریخ ایران کمبریج، ج. پنجم، ص. 16
[14] نرشخی، تاریخ بخارا، ص. 31
[15] Frye: The Golden Age of Persia, p. 202
[16] Golden: Karakhanids and Early Islam, p. 360
[17] فرای: سامانیان، در: تاریخ ایران کمبریج، ص 127
[18] بهار، محمدتقی (1384): سبک شناسی، جلد دوم، ص 120
[19] دیوان رودکی سمرقندی (1376)، بر اساس نسخه سعید نفیسی و و. براگینسکی، چاپ دوم، ص 34
[20] فرای: سامانیان، در: تاریخ ایران کمبریج، ص 127
ده سال پس از نبرد نهاوند در سال 642 م. و پیروزی بر ایران ساسانی، اعراب به آمودریا رسیده بودند. مرکز خراسان، مرو، در سال 651 م. سقوط کرده بود، اما تا تسخیر آن سوی آمودریا یعنی ماوراءالنهر دستکم پنجاه سال و تا تسخیر بخشی از دشتهای اوراسیا یعنی قزاقستان و قرقیزستان کنونی در سال 751 م. حدود یکصد سال به طول انجامید.
از دو طرف به سمت جنوب و شمال، آمودریا و سیردریا و در میان آن دو رودخانه، رود زرافشان و دیگر رودهای کوچکتر، ماوراءالنهر را برای کشاورزی حاصلخیز نموده و تجارت به ویژه ابریشم میان چین و ایران مردم آن را تاجرانی مرفه و هوشیار بار آورده بود.
ماوراءالنهر اگرچه به مراتب کوچکتر از ایران بود، اما از بسیاری جهات از ایران ساسانی فرق میکرد. جنگجویان و فرماندهان عرب مدتها در مرو مستقر بودند و تنها برای غارت، غنیمت جنگی و گرفتن باج و خراج از آمودریا گذشته، به ماوراءالنهر حمله میکردند و سپس به خراسان باز میگشتند.
در ابتدا «این نخستین حمله ها، چیزی بیشتر از هجومهای غارتگرانه در سطحی گسترده نبوده است»[1]. «حضور نظامی اعراب در خراسان اساسا محدود به پادگانی در مرو خراسان بود، اما حاکمان یعنی فرمانداران خلیفه هرسال لشکریانی برای هجوم و غارت نواحی شرقی ایران به این منطقه میفرستادند»[2].
پیش از آمدن اعراب، ماوراءالنهر، با وجود پیوندهای تاریخی و فرهنگی-زبانی با ایران باستان، مستقیما تابع ایران و یا دولت معین دیگری نبود. اشراف و فرمانداران ایرانی تبار شهرهای گوناگون این سرزمین که طبق برخی روایت ها حتی خویش و تبار همدیگر بودند، اغلب مستقل و حتی در رقابت با همدیگر عمل میکردند. ماوراءالنهر دولتی مرکزی و قدرتمند نداشت و طبیعتا ارتشی هم در میان نبود که از کلیت ماوراءالنهر دفاع کند.
اما به ویژه حضور جنگجویان تیرانداز، جسور و بی رحم ترک که از سرزمینهای شمالی ماوراءالنهر آمده بودند و همچون دستههای مختلف و منفرد در ناحیههای گوناگون عمل مینمودند، از فرقهای مهم میان ایران و ماوراءالنهر بود. اشراف و شخصیتهای بومی ایرانی نیز اغلب هنگامی که در تنگنای حملات اعراب قرار میگرفتند، جنگجویان ترک را به دفاع از شهرها و موضعهای خود دعوت مینمودند و طبیعی است که این اقدامات نگهبانی و جنگجویی ترکها نیز بی پاداش نبود.
باسورث مینویسد که با در نظر گرفتن «پراکندگی سیاسی حاکمیت در ماوراءالنهر و وجود دولتشهرها و شاهزاده نشینهای کوچک در این منطقه (…) به راحتی میتوان تصور نمود که بسیاری از این جنگجویان حرفهای ترک سربازان مزدوری بودند که از دشتها آمده، در خدمت فرمانداران و اشراف محلی سُغد قرار گرفته بودند»[3].
البته عوامل چندی در میان خود اعراب مهاجم هم بود که پیشرفت آنها را به آن سوی آمو دریا کُند تر میکرد. دوری هدف، «سیر شدن» و خستگی قبایل عرب که برای تهاجم به چهار سوی حکومت نوپای اسلامی اعزام میشدند و یا داوطلب این کار میگشتند، کشمکش و گاه جنگ میان این قبایل مهاجم حتی با یکدیگر و همچنین کاهش شانس غنیمتهای جنگی نیز نقش قابل توجهی در تحولات خراسان و ماوراءالنهر داشتهاند. بارتولد مینویسد «… شکی نیست که انگیزه اصلی فاتحین (عرب، -م) آرزوی به دست آوردن غنیمت و شهرت بوده و دین برای اعراب همان قدر کم اهمیت داشته که برای مدافعین (بومی) این سرزمینها»[4]. در توضیحی دیگر، بارتولد برای توضیح طولانی شدن فتح ماوراءالنهر دو عامل دیگر را نیز بر می شمرَد: «…اولا خود اعراب برای مدتی طولانی با غنایم جنگی و گرفتن باج و خراج (از کفار، -م.) راضی بودند و به همین جهت برنامه فتح کامل این سرزمین را هم نداشتند. ثانیا موانع طبیعی این سرزمین مانع از سرعت فتح آن میشد»[5]. اکثر مورخین نظر مشابهی دارند.
سردار عرب ربیع بن زیاد الحارثی که هم در دوره خلفای راشدین و هم امویان در فتوحات اعراب شرکت کرده بود، پس از فتح پر کشتار سیستان، در زمان خلافت عمر حاکم خراسان گردید و به تهاجمهای ظاهرا برنامه ریزی شده تری برای تحکیم قدرت عربی-اسلامی در خراسان و گسترش آن به ماوراءالنهر شروع نمود. ربیع به طور همزمان سیاست منظم تری برای افزایش تعداد اعراب در خراسان را در پیش گرفت و از جمله به منظور کنترل بهتر خراسان، «پنجاه هزار جنگجوی عرب را همراه با خانواده هایشان از بصره و کوفه آورده، در خراسان مستقر نمود. این اسکان مطابق با روش معمول وقت میان اعراب انجام گرفت و آن این بود که این عده در شهرهایی که پادگانهای نظامی اعراب در آنجا مستقر شده بود، اسکان یافتند. این روش هدفی دوگانه داشت: تضمین فتوحات به دست آمده و تامین نیروی انسانی برای گسترش بیشتر فتوحات»[6].
به نظر کِندی «بعید نیست که تعداد اعرابی که به مرو و دیگر شهرهای کوچک خراسان کوچانده شدند، بیشتر از تعداد اعرابی باشد که به کل ایران آمدند. آنها تشنه ثروت و آکنده از حرص و ولع بودند. هسته اصلی لشکریان اسلام را هم که قرار بود به ماوراءالنهر حمله ور شوند، همین اعراب تشکیل میدادند»[7].
مقاومت پادشاهان محلی کوچک و بزرگ، حاکمان و شخصیتهای ایرانی تبار ماوراءالنهر و حملات قبایل ترک چندین سال اعراب را از تسلط کامل بر این منطقه محروم نمود، تا اینکه سیاستهای خلفای عرب، به ویژه بعد ها با روی کار آمدن عباسیان به جای اُمویان، نرم تر و فراگیر تر شد.
جنگهای داخلی میان قبایل عرب، شورشهای ضد خلافت امویان و خودسریهای برخی حاکمان عرب، در اوایل سالهای 700 م. در سرتاسر امپراتوری عرب و از جمله خراسان و ماوراءالنهر مشاهده میشد. شاید هم اساسا به همین دلیل پیشروی لشکریان اموی در ماوراءالنهر به کُندی گرایید. در این شرایط که برای سرپیچی از حاکمان عرب مناسب بود، ملوک محلی ماوراءالنهر مانند طرخون سمرقند و حاکمان بومی شهرهای دیگر مانند بخارا و خوارزم مستقل تر و بی پرواتر از گذشته شده و حتی به امید کمک و مداخله چین در مقابل دست اندازی امویان، سفیرانی به پکن فرستادند. اما چین با وجود آنکه تلویحا برای خود حق حاکمیتی بر آسیای مرکزی قائل بود، این کوششهای پادشاهان محلی ماوراءالنهر را بی جواب گذاشت.
قتیبه، «قائد الاسلام»
با اعزام قتیبه بن مسلم الباهانی به عنوان حاکم و یا ولایت دار جدید «خراسان و مشرق»، آن آهستگی در گسترش حاکمیت اسلامی-عربی موقتا دگرگون گشت. قتیبه ده سال، میان سالهای 705 م. تا 715 م. بر این مناطق حکم راند. در این مدت، حاکمیت عربی در بخش بزرگی از ماوراءالنهر مستقر گشت. اما این گسترش حاکمیت با تبلیغات دینی حاصل نشد.
قتیبه شهر«پیکند»، که مرکز تجار و در نزدیکی بخارا (ازبکستان کنونی) بود و نیز خود بخارا را در سالهای 706-709 م. تصرف نموده، غارت نمود و مردم این شهر ها را اسیر گرفت. او در جریان تسخیر پیکند تمام محافظین و مدافعین شهر را به قتل رسانید و نزدیک به همه زنان و کودکان را اسیر گرفت. قتیبه، سمرقند را چهار سال در محاصره نگهداشت و وقتی وارد شهر شد، سی و نه هزار نفر را اسیر کرد[8]. یکی از فرماندهان قتیبه در یک جنگ همه سربازان سغدی مغلوب را به دار کشید و فرمانده دیگرش همه جنگجویان طرف مغلوب را برهنه کرده و به حال مرگ رها نمود[9]. یکی از حاکمان عرب در خراسان بنام جراح بن عبدالله وضع کلی آن دوره (سالهای 720 م.) و رفتار لشکریان عرب را چنین خلاصه نمود که «تنها با شمشیر و تازیانه» میتوان بر این سرزمین حکومت کرد[10].
مورخین عرب فتح پیکند را نه همچون فاجعهای انسانی، بلکه به عنوان منبع غارت و کسب ثروت به ثبت رسانیدهاند. یک اسیر پیکندی کوشش کرد با پرداخت «پنج هزار (احتمالا «ذرع»، معادل 104 سانتی متر، -م.) پارچه ابریشم چینی به قیمت یک میلیون درهم»، آزادی خود را بخرد. اعراب در یک «بتخانه» (معبد بودایی) مجسمهای نقرهای به وزن چهار هزار درهم و غنایم دیگری از قبیل دو مروارید یافتند که هر کدام «به اندازه تخم کبوتر» بود. قتیبه مرواریدها را به عنوان تحفه به رئیس خود حجاج بن یوسف حاکم حجاز و عراق فرستاد. بخش بزرگی از غنیمت نقره نیز ذوب شده به صورت سکه در آمد، تا به صورت پاداش میان جنگجویان عرب تقسیم شود[11]. بعد از این تهاجم، پیکند دیگر هرگز به خود نیامد.
قتیبه در راه گسترش خلافت اموی، هم از قساوت کار گرفت و هم از دشمنی و کشمکش میان پادشاهان محلی زیرکانه به سود خود استفاده کرد، تا جایی که مثلا در سال 705 م. فرمانروا و یا «چَغان خدای» یک ناحیه چَغانیان (سرخان دریا و ترمذ در ازبکستان و تاجیکستان و افغانستان کنونی) از چغان خدای دیگری به قتیبه شکایت میبُرد و قتیبه اختلاف دو فرمانروای محلی را در نهایت به نفع خود حل مینمود. در نمونهای دیگر، قتیبه در سال 712 م. برای حمایت از خوارزمشاه در مقابل برادرش «خُره زاذ» و «دهقانها» یعنی اشراف روستایی و ایرانی تبار محل به خوارزم حمله کرد. در همان سال، قتیبه به سمرقند هجوم برد و در این تهاجم بخاراییان و خوارزمیان را وادار به کمک به این عملیات نمود، تا جایی که «اَخشید» (پادشاه) سغد به نام غورَک به قتیبه معترض شده، به او نوشت که چرا همقومان اسیر او یعنی بخاراییها و خوارزمیان را با خود برای تسخیر سمرقند آورده است: «به کمک برادرانم و اهل خاندانم از مردم عجم (ایرانی، م.) با من جنگ میکنی، اعراب را سوی من بفرست»[12].
خلفای عرب و نایبان آنان
وقتی اعراب ایران ساسانی را شکست داده، دولت خود را گسترش دادند، از نگاه اداری امپراتوری عربی-اسلامی را کم و بیش به سبک امپراتوری ساسانیان به ایالات بزرگ و این ایالات را به ولایات کوچک تر تقسیم نمودند. هر ایالت و ولایت حاکم خود را داشت که در دوره ساسانیان، شاه و در دوره اسلامی والی، حاکم، ولایت دار و یا امیر نامیده می شد که در واقع نایب و نماینده خلیفه در آن ایالت بود.
پیش از اسلام در ماوراءالنهر شاهان و شاهزادگان محلی هر ولایت عنوان مخصوص خود را داشتند. اکثر مردم بومی، ایرانی بودند و بنا بر این، عنوان ها به زبان و یا لهجه محلی ایرانی آن محل و منطقه بود. مثلا شاه سمرقند به سُغدی «طرخون» و یا در مقامی بالاتر«اِخشید» (به معنی شاه شاهان، همچنین لقب شاه شاهان فرغانه) ، شاه بخارا «بخار-خُداه» (به سُغدی «بوکار کودات»)، شاه استرَوشن (اُشروسنه) «افشین»، شاه چغانیان (ترمذ و سرخان دریا در ازبکستان و تاجیکستان کنونی) «چغان خدای» و یا شاه خوارزم ««خوارزمشاه» و «خوارزم خداه» و شاه شهر ِکش «بندون» نامیده می شد. (در میان قبایل ترک دشت های شمال، رئیس قبیله و اتحادیه بزرگتر قبایل، خاقان، قاآن، خان و در نزد ترک های غربی و اُغوز اکثرا «بیک» یا «بیگ» خوانده می شد.
در دوره امویان و عباسیان از هرکس اعم از مسلمان و غیر مسلمان که درآمدی داشت، مالیات اخذ می شد. در منابع و اسناد تاریخی تعابیر مالیات، خراج، ضربیه و باج در موارد و شرایط مختلف به معنا های مختلفی به کار رفته، اما منظور از همه آنها درآمدی بود که از مردم مسلمان یا غیرمسلمان اخذ شده و به بیت المال مسلمین ارسال می گردید. اصولا «خراج» از صاحبان زمین و کاروانسرایان، کشاورزان، و حاکمان ایالات و ولایات گرفته می شد. «دهقانان» یعنی زمینداران متمول ایرانی و بومی مانند دوره ساسانیان مسئول محاسبه و جمع آوری مالیات از کشاورزان بودند. «ذمیان» یعنی غیر مسلمانانی که مانند مسیحیان و یهودیان «اهل کتاب» بودند، بنا بر حکم قرآن ناچار به پرداخت مالیاتی اضافی با نام «جزیه» یا مالیات سرانه بودند که مقدارش وابسته به استطاعت اشخاص و قضاوت نمایندگان شرع و حکومت بود[13]. زمینداران ذمی، هم مالیات معمولی و هم جزیه می پرداختند. از صنعتگران، پیشه وران و دیگر ذمیان شهرها نیز جزیه اخذ می گردید. علی الاصول کسی که اسلام می آورد، دیگر نمی بایست «جزیه» بپردازد. اما در ماوراءالنهر و خراسان تا اواخر خلافت امویان اکثر حاکمان عرب که از طرف «دارالخلافه» یعنی دستگاه خلافت به این ولایات فرستاده می شدند، حتی پس از اسلام آوردن اشخاص، نمی خواستند از اخذ مالیات اضافی «جزیه» صرفنظر کنند. بخش اعظم مالیات جمع آوری شده در ایالات و ولایات هر سال از طرف حاکمان به دارالخلافه فرستاده می شد. اما مقدار آن وابسته به شرایط سیاسی و قدرت و ضعف خلفا و حاکمان فرق می کرد. در دوران نخستین حکومت های بومی و ایرانی امیران طاهری، صفاری و سامانی که رسما حاکم و نماینده خلیفه عرب بودند، عملا خراج و مالیات چندانی به دستگاه خلافت فرستاده نمیشد.
اداره ایالت های بزرگ مانند خراسان، عراق، جبال، شام و غیره در ابتدا فقط به حاکمان و یا والی های عرب داده می شد. خلیفه، مالک و صاحب تمام امپراتوری و حاکم هر ایالت و ولایت، مالک و صاحب آن ایالت و ولایت شمرده می شد. درآمد اصلی دولت عربی-اسلامی از منبع خراج، جزیه و به طور کلی مالیات های دیگر از حاکمان مسلمان و به میزان بیشتر، از غیر مسلمانان بود.
حکم امارت ایالت ها را معمولا فقط خلیفه می داد. این حاکمان نیز هر سال «خراج» ایالت خود را به دارالخلافه می پرداختند که معمولا به صورت پول، طلا، نقره و جواهراتی بود که هنگام «جهاد» از مردم غیرمسلمان گرفته و یا از حاکمان پایین تر از خودشان جمع آوری کرده بودند. اگر حاکم یک ولایت و یا حتی ایالت (و مردم آن) هنوز به اسلام نگرویده بودند، در آن صورت خراجی که می بایست می پرداختند، از خراج حاکم و ولایت مشابه مسلمان بیشتر بود. مثلا مردم سمرقند و بخارا تقریبا به مدت یکصد سال بارها با هجوم و قتل و غارت از سوی لشکر عربی-اسلامی روبرو شدند و تا تسلیم و قبول اسلام که بعد از سال های ۷۲۰ و بخصوص در دوره عباسیان رخ داد، یا با اعراب در حال جنگ بودند و یا اگر صلح و آتش بس برقرار بود، مردم این دو شهر جزیه و خراج اضافی می پرداختند. خراج سرزمینهایی مانند سمرقند که مدت ها بدون قبول اسلام پرداخت خراج را پذیرفته بودند و یا ارمنستان (در قفقاز) که بدون قبول اسلام تسخیرو یا تسلیم شده بودند، بیشتر از سرزمینهای مشابه و حکامی بود که مسلمان شده بودند.
اصولا هنگامی که شهر یا ولایتی غیر مسلمان در محاصره مسلمانان قرار می گرفت، مردم آن شهر یا ولایت در مقابل سه گزینه قرار می گرفتند: یکم: قبول اسلام، دوم: پرداخت جزیه و مالیات و یا سوم: جنگ که در آن صورت «اهل آن شهر را به دم تیغ می سپردند یا به بردگی می بردند»[14].
سهم قابل توجهی از بابت غنیمت های جنگی به دارالخلافه تعلق می گرفت که این هم یکی از منابع مهم درآمد حکومت مرکزی خلیفه های اموی و عباسی بود که نمونه آن در فتح پیکند توسط قتیبه آورده شد.
انتصاب حاکمان سرزمین های کوچک تر مانند سُغد، بلخ و یا خوارزم معمولا جزو اختیارات حاکمان ایالت هایی بود که آن ولایات کوچک تابع آن بودند. مثلا حاکم خراسان که اصولا عرب بود، حق داشت حاکم سغد و یا خوارزم را تعیین کند. اگر ولایات مزبور هنوز از سوی مسلمانان فتح نشده بود، ابتدا این سرزمین ها و مردم آن با حمله و جهاد مسلمانان روبرو می شدند و در صورت انقیاد و یا تسلیم داوطلبانه شروع به پرداخت مالیات و خراج می نمودند. معمولا حاکمان و یا شاهان محلی ولایات کوچک خراج ولایات خود را به حاکم بزرگ تر ایالت تابع خود می فرستادند. اگر حاکمان محلی به حاکم و یا والی ایالت بزرگ تر خود مالیات و خراج نمی پرداختند، بعد از مدتی کشمکش، میان حاکم ایالت و حاکم ولایت جنگ در می گرفت.
شکل دیگر پرداخت «خراج» و مالیات، ارسال اسیران جنگی (زن و یا مرد یعنی کنیز و یا غلام) بود که در جریان جهاد با سرزمین های غیر مسلمانان به اسارت گرفته شده بودند. اکثر غلامان و کنیزان از قبایل ترک آسیای میانه و قبایل «خزر» در حوزه شمالی دریای خزر بودند، اما میان آنان اسیران ایرانی نیز یافت می شد. مثلا باسورث به نقل از جغرافیا نویس عرب، المقدسی می گوید که «بخشی از خراج خراسان ارسال سالانه دوازده هزار اسیر بود (…) و دولت سامانیان (سده نُهم میلادی، -م.) از بابت هر غلام ترک که از آمو دریا گذشته، وارد خراسان می شد، بین 75 تا 100 دِرهم برای جواز عبور طلب می کرد و می گرفت»[15].
اصولا خلیفه، هر ایالت را به اختیار یکی دو طایفه عرب می گذاشت. خود حاکم ها در زمان امویان، عرب بودند. ایالت های بزرگ تر مانند خراسان و جبال (ماد سابق) و یا فارس که در آمد بیشتری داشتند، به طایفه های بزرگ و با نفوذ واگذار می شدند. ایالت های ایران ساسانی و ماوراءالنهر اساسا در اختیار طایفه های عرب عراق و مخصوصا بصره و کوفه گذاشته می شد. جنگجویان طایفه های عرب اکثرا با زنان و فرزندان خود عازم این ایالت های «کفار» می شدند. در این میان اغلب میان طایفه های عرب و رئیسان و امیران این طایفه ها کشمکش و گاه جنگ بر سر غنیمت و ثروت در می گرفت. حاکمان ایالت های بزرگ همچون نمایندگان مستقیم خلیفه که «امیرالمومنین» نامیده می شد، عمل می کردند.
در ابتدا اعراب در محله های جداگانه و مخصوص خود زندگی می کردند، اما به تدریج یا به عراق بازگشتند و یا ماندند و با مردم ایرانی بومی امتزاج یافتند.
دوران حکومت محلی حاکمان در ایالت های مختلف محدود و اکثرا میان پنج تا ده سال بود. خلیفه این حق را برای خود محفوظ نگه می داشت که حاکمان و فرمانداران ایالت ها را طبق میل خود عوض کند. گاهی حاکمی برکناری خود از مقامش را قبول نمی کرد و این باعث درگیری می شد. حاکم ایالت برضد خلیفه شورش می کرد و خلیفه به حاکمان دیگر و یا فرماندهان لشکر خود دستور می داد تا حاکم شورشگر را سرکوب کنند.
برعکس خلفای اموی که آماج مخالفت مردم نسبت به آنها و حاکمان منتخب آنان اوج گرفته بود، خلفای عباسی، حکومت محلی امیران و حاکمان بومی مانند طاهریان و سامانیان را قبول کردند. شاید یک دلیل برای قبول حاکمیت پادشاهان محلی و بومی از سوی خلفای عباسی این بود که خود عباسیان با کمک مستقیم ایرانیان و مخصوصا طاهریان و سامانیان بر سر کار آمده بودند. ثانیا با گسترش خلافت، اداره آن مشکلتر شده بود. پادشاهان و امیران که وابسته به دودمانهای محلی مانند صفاریان، طاهریان، سامانیان، آل بویه و یا دیرتر غزنویان و سلجوقیان بودند، در ظاهر خلیفه بغداد را نمایندگی میکردند، خطبه به نام او می خواندند و مالیات و خراج می پرداختند، اما هر قدر که قدرتشان در محل بیشتر می شد و هر اندازه که دستگاه خلافت در مجموع ضعیف تر می گشت، این نایبان خلیفه نیز که دیگر خود را «امیر» و «بیک» و بالاخره «سلطان» می خواندند، استقلال عمل و سرکشی بیشتری از خود نشان می دادند، تا جایی که مدتی در دوره غزنویان و بخصوص سلجوقیان، حاکمان محلی که بر دولت های گستردهای حکم می راندند، حتی دیگر خطبه به نام خلیفه نیزنمیخواندند و خراج هم نمیپرداختند.
ترک ها
در اواخر سال 712 م. که قتیبه حاکم خراسان و ماوراءالنهر بود، گروهی از قبایل ترک با دعوت مردم بومی و سُغدی سمرقند این شهر را اشغال کردند تا به اعراب اجازه ورود به این مهم ترین شهر ماوراءالنهر را ندهند (خود مردم بومی سمرقند نیروی نظامی نداشتند). اما در یک سال بعد قتیبه ترکها را مجبور به ترک سمرقند نمود. ترکها حتی نتوانستند از پیشروی اعراب به تاشکند و فرغانه جلوگیری نمایند.
با وجود پیروزیهای بزرگ قتیبه که به عنوان «قائد الاسلام» و «فاتح ماورالنهر» معروف شده بود، خود قتیبه نتوانست بهره چندانی از این پیروزی ها و غنایم ببرد.
در سال 715 م. قتیبه کوشش نمود تا شورشی بر ضد خلیفه اموی برپا کند، اما خلیفه حکم قتلش را داد و همه اطرافیانش شوریده، او را به قتل رسانیدند.
در این شرایط آیا مردم بومی ماوراءالنهر می توانستند چشم انتظار یاری ترک ها باشند؟
مدت کوتاهی پیش از بر سر کار آمدن قتیبه، گروهی از ترکان غربی دشتهای اوراسیا، ترکان شرقی را نیز تابع خود کرده، در سال 682 م. دولت ترکی بزرگی به نام «تورگش» یا «تورکش» تاسیس نموده بودند. گفته میشود «تورگش» در آغاز نام قبیله ای ترک زبان در مغولستان بود که بعد ها به سوی غرب کوچ کردند و تا مرزهای ماوراءالنهر و ازبکستان کنونی رسیدند.
مو-چوه، خاقان دولت «تورگش» در سال 716 م. درگذشت. برادر مو-چوه به نام «سولو»، خاقان جدید دولت «تورگش» شد و «بالاساغون» (در قرقیزستان کنونی) را پایتخت خود قرار داد. آشوب و ناآرامی میان قبایل ترک از سرگرفته شد و ترکان شرقی شمال غرب چین از جمله اویغورها و قارلوق ها از دولت تورگش جدا شدند. این در حالی بود که لشکریان اسلام در ماوراءالنهرپایداری می نمودند و فشار خود را بر ترک های غربی تورگش در دشت های شمال و شرق افزایش می دادند. خاقانات «تورگش» هر چه بیشتر در محدوده جغرافیایی میان سرزمین های ترک های شرقی شمال غربی چین و مسلمانان ماوراءالنهر «گیر کرده بود». از سال 734 م. به بعد در اثر شورش ترکان اویغور و قارلوق از شمال و شرق و فشار مسلمانان از جنوب، حکومت تورگش رو به ضعف و زوال گذاشت. در چنین تنگنای سیاسی و نظامی، سولو در راس این حکومت، درست مانند اعراب که ماوراءالنهر را «حدیقه الامیر المومنین» (باغ خلیفه اسلام) مینامیدند[16]، نمیتوانست بدون جنگ و مقاومت در مقابل اعراب، از ثروت و نعمات این منطقه چشم پوشی نماید.
ماوراءالنهر، هم برای اعراب و هم برای ترکهای دولت تورگش اهمیت داشت.
همزمان با ضعف نیروهای ترکی، در داخل دولت امویان نیز آشوبها، زدوخورد میان قبایل مختلف عرب، شورش و سرپیچیها از حکومت داران و همچنین تشنج میان عرب و «عجم»، یعنی اساسا اعراب و ایرانیان ادامه داشت. این تشنج به آن جهت بود که حکومت داران عرب، غیر اعراب را حتی اگر به اسلام گرویده بودند، همتراز با خود نمی دانستند. دستگاه اداری و نظامی اساسا عبارت از اعراب بود و آنها مثلا نمیخواستند به راحتی بپذیرند که از مسلمانان، حتی اگر نومسلمان هم باشند، نباید جزیه و یا مالیات اضافی سرانه گرفت.
در این دوره، ملوک و شاهزادگان بومی، از جمله «طغشاده» شاه بخارا و غورک، پادشاه سمرقند و چندین شاهزاده بومی دیگر به صورت بی نتیجهای کوشش کردند که چینیها را به مداخله بر ضد اعراب تشویق نمایند.
تعرض بزرگ ضد عربی
خاقان دولت تورگش، سولو، که مرکزش در بالاساغون بود، در مقابل اعراب پیوسته از پادشاهان محلی و بومی ماوراءالنهر و دهقانان شورشگر ایرانی تبار ماوراءالنهر دفاع می نمود و در عین حال مواضع خود را تحکیم می کرد، تا جایی که در ماوراءالنهر، به خاطر لطماتی که سولو به اعراب وارد آورده بود، به او لقب «ابومزاحم» داده بودند[17]. «ترکها و اعراب دشمن هم بودند و با همدیگر سر آشتی نداشتند، چرا که هردو میخواستند حاکم این سرزمین ثروتمند شوند، در حالی که پادشاهان محلی که معروف ترینشان غورَک سمرقند بود، میان این دو نیرو گیر کرده بودند و میخواستند در این میان، استقلال و فرهنگ خود را حفظ کنند»[18].
اسناد بی نظیری که قرن ها بعد، در سال 1933 از کوه «مُغ» در پنجکنت (تاجیکستان کنونی) از سوی یک چوپان یافته و توسط دانشمندان شوروی آن زمان رمزگشایی شد، اطلاعات ما را درباره این دوره ماوراءالنهر دقیق تر میکند[19].
کوه مُغ قلعه و پناهگاه آخرین شاه مستقل سُغد در پنجه کنت به نام «دیواشتیج» بود. «اسناد کوه مغ» که به زبان سُغدی و خط آرامی سُغدی تحریر شدهاند، عبارت از مکاتبات سیاسی و اسناد اداری و حقوقی از جمله سندهای مالکیت هستند. ظاهرا این اسناد را زمانی که در سال 722 م. پنجکنت از سوی اعراب فتح شد، در کوه مُغ پنهان کرده بودند. به روایت طبری[20] دیواشتیج نیز که خود را «پادشاه سُغد» مینامید، هنگام حمله اعراب به قلعه کوه مُغ پناه برده، در آنجا به اسارت اعراب درآمده است. به نظر میرسد که دیواشتیج در رقابت با غورک، شاه سمرقند، ادعای رهبری شاهان محلی سُغد را داشت و کوشش مینمود آنان را در ائتلافی بر ضد اعراب متحد کند.
از سوی دیگر کول-چور، یکی از فرماندهان قبایل ترک تورگش، درخواست دیواشتیج برای دفاع از سغدیان در برابر اعراب را بی پاسخ گذاشت. با این ترتیب پنجه کنت در سال 722 م. به تصرف اعراب درآمد.
با وجود تصرف پنجه کنت از سوی اعراب، تا سال 735 م. تنها سمرقند و دو ناحیه کوچک در وادی زرافشان به نام «کمرجه» و «دبوسیه» در دست اعراب بود. باقیمانده «قلعهها» یعنی شهرهای ماوراءالنهر از جمله بخارا تحت کنترل پادشاهان و اشراف بومی و یا قبایل ترک و یا تحت حاکمیت مشترک آنان قرار داشت.
در این دوره روایات دقیق مورخین عرب و ایرانی از محاصره ناحیه «کمرجه» توسط ترکها بسیار جالب است. ما در اینجا چکیده روایت طبری را نقل میکنیم:
«اعراب در کمرجه تحت محاصره ترکها بودند. شب هنگام که ترکها موقتا حمله را متوقف کرده بودند، دو فرستاده به طور جداگانه پیش اعراب آمدند تا به آنها پیشنهاد تسلیم به ترکها را کنند. فرد نخست کسی نبود جز یزدگرد سوم ساسانی که با امید بازیافتن پادشاهی اجدادش به ترکان پیوسته بود. «خسرو پسر یزدگرد با سی کس پیش آنها آمد و گفت: ای گروه عربان، چرا خودتان را به کشتن میدهید؟ من بودم که خاقان را آوردم که مملکتم را به من باز دهد و برای شما امان میگیرم. اما عربان بدو ناسزا گفتند و او برفت»[21]. پیشنهاد دوم ترکها را که قابل تامل تر بود، فردی از سُغدیان بومی به نام «بازغَری» آورد که به عنوان میانجی مورد اعتماد خاقان ترک آمده بود و دو ترک را هم به همراه خود داشت. او چندین عرب را نیز که در جنگهای پیشین به اسارت افتاده بودند، با خود آورده، پیامی از خاقان به آنها داد که میگفت به لشکر خاقان بپیوندند و از مبلغی که از فرماندهان عرب خود میگیرند، مقرری بیشتری از خاقان ترک بگیرند. اما امیر اعراب در آن ناحیه با رد این پیشنهاد گفت: «این کار سر نمیگیرد. چگونه عربان که گرگانند، با ترکان توانند بود که گوسفندانند؟ میان ما و شما صلح نخواهد بود»[22].
با اینهمه، ترکهای تورگش در همراهی با نیروهای بومی ماوراءالنهر چندین بار با اعراب روبرو شدند و مثلا در بخارا و سمرقند ضربههای سنگینی بر مسلمانان وارد آوردند.
در سال 730 م. موضع اعراب همچنان ضعیف و شکننده بود. در آن سال حاکم جدیدی به نام جُنید بن عبدالرحمن به امارت خراسان منصوب شد. طبری در چندین صفحه نبردهای خطرناک و حساسی را که جنید در نقطه های گوناگون منطقه از بخارا و سمرقند تا چاچ (تاشکند) و فرغانه با ترکان و متحدین سغدی آنان داشت، تصویر کرده است. برداشت عمومی از این نبردها آن است که خاقان ترک، سولو، تمام قدرت نیروهای ترک را بسیج کرده بود، تا اعراب را به عقب براند. غورک، حاکم سغدی سمرقند و بسیاری از ایرانیان بومی نیز اگرچه خود در اغلب رویارویی ها حضور نداشتند، اما در پشتیبانی از ترک ها در مقابل اعراب فعال بودند. اکثر جنگجویان مسلمان عبارت از اعراب چندین قبیله مختلف عراق بودند. اما در جبهه آنان در عین حال بردگانی نیز حضور داشتند که «سیاهی لشکر» را تشکیل می دادند و احتمالا ایرانی بودند. نخستین نبردهای مسلمانان در این منطقه با هزیمت و کشتار صدها نفر از هر دو طرف و بخصوص مسلمانان و شکسته شدن روحیه اعراب همراه بوده، تا جایی که جنید این نبردها را «راه جهنم» توصیف کرده و آماده قبول شکست شده است. با این همه معلوم است که دودلی و نگرانی، جبهه ایرانیان و ترکان را نیز آسوده نگذاشته است. اما پس از گذشتن از پستی و بلندی های بسیار، وضع مسلمانان به تدریج رو به بهبود گذاشت. جنید در حالی که عده کثیری از همرزمان عرب خود را از دست داده بود، سعی کرد گروه جدیدی از رزمندگان را با روحیه ای بلند جهت سرکوب ترک ها بسیج کند.
طبری می نویسد: «گوید: همین که صبح شد، به یکدیگر حمله بردند و گروهی از مسلمانان هزیمت شدند (شکست خوردند، -م) و جمع عقب رفتند. جنید گفت: ای مردم، این، راه جهنم است که باز آمدند. جنید یکی را گفت که ندا داد هر برده ای که نبرد کند، آزاد است و بردگان نبردی سخت کردند که کسان از آن شگفتی کردند»[23]. مسلمانان پیشرفت کردند و حتی بخارا را هم فتح نمودند. اما ترک ها با وجود شکستی که متحمل شده بودند، پایداری کرده و مناطق روستایی را در دست خود نگه داشتند، تا جایی که سمرقند و بخارا تا مدت ها در محاصره ترک ها بود.
این هنوز آغاز پیروزی های مسلمانان بود.
طبعا این تغییر اوضاع به نفع اعراب تنها به دلیل ثبات این و یا آن حاکم و فرمانده نبود.
بالاخره خلیفه هشام برای یکسره کردن وضع ماوراءالنهر بیست هزار جنگجوی عرب را از بصره و کوفه به سمرقند فرستاد تا به مسلمانان در رویارویی با ترکان و ایرانیان بومی یاری رسانند.
سال 737 م. از نگاه گسترش و تحکیم حاکمیت اعراب نقطه چرخش نهایی بود. حاکم جدیدی به نام اسد بن عبدالله که خلیفه اموی به خراسان و ماوراءالنهر فرستاده بود، سیاست دوستی و نزدیکی با ایرانیان بومی حاکم در پیش گرفت و به جلب بسیاری از آنان به اسلام و دولت عربی موفق شد. حتی روایت است که «برمک»، بنیانگذار دودمان معروف وزیران دربار عباسیان و همچنین «سامان خدا»، نیای دودمان سامانیان که در سده دهم میلادی بر اکثر خراسان و ماوراءالنهر حکم راندهاند، با دعوت اسد بن عبدالله به اسلام گرویدهاند.
از سوی دیگر، درست در همین دوره ستاره بخت ترکها نیز رو به افول گذاشت.
در زمستان سال 737 م. خاقان ترک، سولو، اشتباه بزرگی کرده، شروع به غارت دهات بلخ نمود. او همچنین همه لشکرش را برای غارت و چپاول شهرها و قصبههای بلخ پراکنده کرد. احتمالا نیروهای سولو در آن زمستان دچار کمبود آذوقه و دام شده بودند[24].
درست در همین دوره، پادشاهان و اشراف بومی سغد و بلخ حمایت از اسد و مسلمانان را در پیش گرفتند.
اسد بن عبدالله در همان سال (738 م.) در ناحیهای به نام «خارستان» در نزدیکی جوزجان (در افغانستان کنونی) با سی هزار جنگجو که جمع کرده بود، به خاقان ترک، سولو، حمله کرد، و خاقان در حالیکه از این حمله غیرمنتظره غافلگیر شده بود، برای دفاع از خود تنها چهار هزار جنگجو داشت.
جنگ خارستان نبرد بزرگی نبود، اما این نبرد به قدرت خاقان و دولت تورگش نقطه پایانی تاریخی گذاشت. سولو در حالی که شکست خورده و اعتبار و احترام خود را از دست داده بود، به دورترین اردوگاه خود در شرق یعنی وادی «ایلی» (در قزاقستان کنونی) عقب نشینی کرد و پس از مدت کوتاهی از سوی یکی از خویشان خود به نام کول-چور (به عربی: کول-صول) به قتل رسید. کول-چور خاقان جدید ترکان شد، اما او نتوانست در برابر فشار و نفوذ بزرگ چین در منطقه، قبایل ترک را متحد کرده، زیر رهبری خود نگه دارد. دولت تورگش در سال 739 م. م فروپاشید.
با این ترتیب نیروی ترکها که رقیب اصلی اعراب در ماوراءالنهر بود، از میان رفت.
مدت کوتاهی بعد ترک ها را در هیئت غلامان، لشکریان، نگهبانان خصوصی سلاطین عباسی و فرماندهان دولت های محلی مانند طاهریان، صفاریان و سامانیان خواهیم دید.
پس از نبرد «خارستان» و شکست ترکهای تورگش، ترک های قارلوق که آنها نیز در دشت های اوراسیا می زیستند، باقیمانده قدرت تورگش ها را در استپهای آسیای میانه درهم شکستند و جای آنها را گرفتند.
در واقع قارلوق ها هم مانند تورگش ها اصالتا از منطقه آلتای آسیای میانه بودند. اما زمانی که تورگش ها دیگر به سوی غرب و جنوب، یعنی نزدیکی دریاچه آرال و ماوراءالنهر کوچ کرده بودند، قارلوق ها نیز در نزدیکی دریاچه «بالقاش» در قزاقستان کنونی جمع شده بودند.
ترک های تورگش و قارلوق از ده ها قبیله و یا به ترکی «ایل» و «ایلات» ترک زبان دشت های آسیای میانه بودند. دلیل یادآوری این دو قبیله در این نوشته آن است که ابتدا تورگش ها و سپس قارلوق ها در سرنوشت ماوراءالنهر، خراسان و ایران آن دوره و بخصوص دودمان سامانیان و سپس قراخانیان و غزنویان نقش مهمی بازی کرده اند.
برمیگردیم به موضوع گسترش حاکمیت اعراب و اسلام در ماوراءالنهر.
آغاز موفقیت اسلام
آخرین حاکم سلسله امویان در ماوراءالنهر فردی به نام نصر بن سیار بود. او دریافته بود که سیاست برتر شمردن عرب بر عجم که از سوی امویان اجرا میشد، مانع گسترش و تحکیم حاکمیت اعراب و اسلام در مناطق غیر عربی میشود. یک نمونه بارز آن بود که غیر مسلمانان حتی پس از گرویدن به اسلام نیز با بهانههای گوناگون مانند ختنه نکردن و یا عدم آشنایی با اصول اسلام و یا زبان عربی باز هم مسلمان شناخته نشده و ناچار به پرداختن جزیه میشدند. به این جهت نصر بن سیار در یکی از نخستین خطبههای خود در مسجد مرو اعلام کرد که او برای نگهبانی و بهبود وضع و دارایی «همه مسلمانان» آمده است.
نصر ظاهرا به طور دانسته روی «مسلمانان» صرف نظر از تبار و نژاد و قوم و قبیله تاکید میکرد و نه «اعراب». او همچنین با وجود اعتراض های خلیفه، حکم قتل «مرتد» ها، یعنی نو مسلمانانی که بعدا از اسلام روی گردانیده به دین سابق خود برمی گشتند، را عملا ساقط نمود و در عمل تسامح بیشتری نسبت به پیروان ادیان دیگر و از جمله بلخیان بودایی و یا ترک های شمن باور نشان داد. در همین دوره بود که سمرقند، بخارا و بلخ که به خاطر جنگ های داخلی و جنگ اعراب با بومیان سال ها جز خرابی و ویرانی چیزی به خود ندیده بودند، دوباره آبادتر و مرفه تر گشتند. در ضمن در همین سال های آشتی اعراب حاکم با بومیان تابع آنها بود که خانواده معروف برمکیان بلخ که تا پیدایش اسلام مسئول حراست و اداره معبد های بزرگ بودایی در این شهر بودند، به اسلام گرویدند و به تدریج به مقام مدیریت و وزارت در بزرگ ترین امپراتوری دنیا یعنی خلافت عباسیان در بغداد رسیدند.
این گونه موضع گیری های نصر به توسعه اسلام در میان غیر مسلمانان و از آن جمله زرتشتیان و بوداییان بومی و ترکهای شمن باور سرعت بخشید.
اما حکومت نصر مصادف با اوج شورش مخالفین عباسی علیه خلفای اموی بود که بالاخره به سقوط آنان و آغاز خلافت عباسیان انجامید. عباسیان گروه دیگری از طایفه های عرب بودند که تبارشان به عباس بن عبدالمطلب، عموی پیامبر اسلام میرسید.
در آشوب های سیاسی گذر از رژیم امویان به عباسیان، نصر در خراسان نتوانست پشتیبانی آخرین خلیفه اموی در دمشق را بهدست بیاورد. در مقابل، شخصیت دیگری که یک ایرانی نومسلمان به نام ابومسلم خراسانی بود، از سوی عباسیان برای تبلیغ شورش بر ضد امویان به خراسان فرستاده شد. او فعالیت تبلیغاتی وسیع و موفقی در خراسان نمود و اکثر گروه های مذهبی و سیاسی ایران و اعراب مهاجر منطقه را بر ضد امویان و به نفع عباسیان بسیج کرد. ابومسلم ابتدا حاکم اموی خراسان را برطرف کرده و خود حاکم خراسان شد و در نهایت فرماندهان و سپاهیان خود را به عراق و شام فرستاد و به عملیات وسیع سقوط امویان و بر سر کار آمدن عباسیان فرماندهی نمود. پس از آنکه عباسیان بر سرکار آمدند و پایتخت خلافت را از دمشق به کوفه و سپس بغداد منتقل نمودند، ابومسلم نیز حاکم نظام جدید عباسی در خراسان و ماوراءالنهر باقی ماند، اما مدتی بعد، پس از پیروزی عباسیان، در جریان توطئه ای که به دستور خلیفه دوم عباسی منصور چیده شده بود، به قتل رسید.
در سال 750 م.، در جریان این بحبوحه سیاسی میان امویان و عباسیان، اسلام در آن سوی آمو دریا کم و بیش تحکیم یافته بود. اما چینی ها در این سال ها آخرین تلاش خود را برای کسب قدرت و نفوذ در ماوراءالنهر به عمل آوردند.
میان سالهای 747-749 م. شاه تخارستان (شمال افغانستان کنونی) برای دفع اشرار در ناحیه گِلگِت (در پاکستان کنونی) که مزاحم تاجران سُغدی می شدند، خواستار کمک از چینیها شد. یکی از حاکمان چینی منطقه با نیروهای خود گروه اشرار را سرکوب کرد. آنگاه پادشاه فرغانه هم از همان حاکم درخواست کرد که در اختلاف خود با شاه چاچ (تاشکند کنونی) به او کمک کند. در نهایت چینیها چاچ را اشغال کردند. شاه چاچ به ابومسلم پناه برده، خواهان کمک مسلمانان شد.
آخرین تلاش چین
در سال 751 م. در آن سوی سیر دریا، در سواحل رود تالاس («تاراز» و یا «طراز» پیشین در قزاقستان و قرقیزستان کنونی)[25] نبرد سرنوشت سازی میان مسلمانان و چینیهای دودمان «تانگ» در گرفت. در واقع در طرف مسلمانان تعداد اعراب چشمگیر نبود و آنها اساسا فقط فرماندهی جنگ در صحنه نبرد را بر عهده داشتند. تعداد بیشتری از لشکر اسلام عبارت از مردم تازه مسلمان شده و شاید هم غیر مسلمان ماوراءالنهر، تبتیهای متحد با مسلمانان و عده ای از قبایل ترک بودند. در طرف چینی ها هم به جز فرماندهان و برخی سربازان که از چین و کره بودند، بسیاری از جنگجویان از ترکهای «قارلوق» بودند. احتمالا آنها ازهمان قارلوق هایی بودند که قبلا دولت ترک های تورگش را شکست داده و حالا به قبیله حاکم میان ترکان آسیای میانه تبدیل شده بودند[26]. در ادامه این نبرد، قبایل ترک «قارلوق» که تا آن موقع در جبهه چینی ها میجنگیدند، موضع خود را عوض کرده، از اعراب مسلمان پشتیبانی نمودند. مورخین در باره علل تغییر ناگهانی موضع ترک ها در میانه جنگ نظرهای گوناگونی داده اند. اما اکثر آنان متفق القول هستند که به هر تقدیر تغییر موضع ترک های قارلوق که بیش از نصف لشکریان چین را تشکیل میدادند، عامل نهایی پیروزی مسلمانان در نبردی شد که نقطه عطفی در گسترش اسلام در این منطقه حاشیهای عالم اسلام به شمار میرود. با این آخرین فتوحات اسلامی در آسیای مرکزی، حاکمیت اعراب و گسترش اسلام در قزاقستان، قرقیزستان، بخشی از چین و روسیه کنونی نیز حاصل گردید.
نبرد تالاس در عین حال پایان مداخلات چین در آسیای مرکزی و ماوراءالنهر بود.
با خلافت عباسیان فصل کاملا نوی در سرنوشت ایران و از آن جمله خراسان و همچنین ماوراءالنهر آغاز شد.
زیرنویس ها:
[1] Gibb: Arab Conquests in Central Asia, p. 15
[2] Kennedy: Great Arab Conquests, pp. 236-237
[3] Bosworth: Turks in the Islamic Lands, p. 215
[4] Barthold: Turkestan, p. 183
[5] Ibid., p. 182
[6] Ibid.
[7] Kennedy: Great Arab Conquests, p. 237
[8] Starr: Lost Enlightenment, p. 110
[9] Frye: Heritage of Persia, p. 95
[10] طبری: تاریخ طبری، ص. 3961
[11] طبری: تاریخ طبری، ص. 3812
[12] همانجا، ص. 3857-3858
[13] «جزیه» (به زبان پهلوی «گزیت») پیش از اسلام در ایران ساسانی نیز رایج بود و از طبقات فرودست مردم اخذ می گردید.
[14] زرین کوب، عبدالحسین: فتح ایران به دست اعراب و پی آمد آن، در: تاریخ ایران کمبریج، ج. چهارم (فارسی)، ص. 43
[15] Bosworth: Turks in Islamic Lands, p. 197
[16] طبری: تاریخ طبری، ص. 4021
[17] Barthold: Turkestan, p. 187
[18] Kennedy, Great Arab Conquests, p. 277
[19] Grenet, Frantz and De la Vaissiere, Etienne (2002): The Last Days of Panjikent, in Silk Road Art and Archaeology, vol. 8
[20] طبری: تاریخ طبری، ص. 4058-4093
[21] طبری: تاریخ طبری، 4101-4103
[22] همانجا
[23] طبری: تاریخ طبری، ص. 4124
[24] Kennedy: Great Arab Conquests, p. 290
[25] رودخانه تارازو یا تالاس (عربی: طراز) در قزاقستان و قرقیزستان کنونی جاری است. شهر تالاس امروزه در قرقیزستان قرار دارد. محل دقیق «جنگ های طراز» معلوم نیست، اگرچه احتمال داده می شود همان شهر تالاس کنونی در قرقیزستان و یا حوالی آن باشد.
[26] Golden: Introduction, p. 198
منابع چینی و برخی منابع غربی نوشته اند که اکثر ترک های قارلوق که در طرف چینی ها میجنگیدند و سپس با تغییر ناگهانی موضع خود در وسط جنگ، سرنوشت نبرد تالاس را به نفع مسلمانان تعیین کردند، از سوی چینی ها اجیر شده بودند، اما در وسط کارزار به دلایل نامعلومی تغییر جبهه دادند.
عباس جوادی – آنچه که به تدریج تقدیم خواهد شد، مقدمه و فصل های کتاب «ریگ آمو، ایرانیان و ترکان ماوراءالنهر» است. این کتاب در جریان آخرین کارهای ویراستاری است. مجموعه کتاب بزودی پس از آخرین بازبینی ها به صورت چاپ کاغذی و هم چنین در فرمت دیجیتالی در اختیار علاقمندان قرار خواهد گرفت.
فصل های کتاب «ریگ آمو» در تارنمای «چشم انداز» نیز به طور جداگانه منتشر خواهند شد. در زیر به تدریج همه فصل های مربوطه را خواهید دید. هر فصل بعد از پایان کار تحریری، قبل از آنکه تمام کتاب منتشر شود، در اختیار خوانندگان قرار خواهد گرفت. برای خواندن هر فصل روی عنوان آن «کلیک» کنید. اگر سوالی یا نظری داشتید لطفا از طریق «تماس با چشم انداز» به اطلاع نگارنده برسانید.
**********
بوی جوی مولیان آید همی
یاد یار مهربان آید همی
ریگ آموی و درشتی های او
زیر پایم پرنیان آید همی
ابوعبدالله رودکی
**********
تقدیم به خاطره استاد ریچارد ن. فرای (1920-2014)
In memory of Professor Richard N. Frye (1920-2014)
**********
درآمد
تاریخ نگاران در بررسی گذشته سرزمین ها و اقوام مختلف، برخی دوره های تاریخی را «سرنوشت ساز» می نامند، چرا که، از نگاه آنان، تحولات رنگارنگ و پر فراز و نشیب این دوره ها بر سرنوشت بعدی این سرزمین ها و اقوام، مُهری پایدار زده اند. همه این تحولات لزوما خوب یا بد، افتخار آمیز و یا ننگ آور نیستند، بلکه اغلب مخلوط و معجونی از رویدادها و نقاط عطفی هستند که در دوره های خاصی با حدت و شدت چشمگیری بروز کرده و در مجموع در ذهن قشر علاقمند به موضوع، تاریخ آن سرزمین و یا قوم را میسازند.
ششصد سال
اگر آغاز تاریخ مکتوب سرزمین ایران را با تاسیس دولت ماد در سال ۶۷۸ پ. م. و یا امپراتوری هخامنشی در ۴۵۹ پ. م. یعنی تقریبا ۲۷۰۰ سال پیش قبول کنیم، دوره ششصد ساله از فتح ایران ساسانی توسط اعراب (تقریبا ۶۵۰ م.) تا حمله مغول و پایان خلافت عباسیان (تقریبا ۱۲۵۰ م.) را باید مطمئنا یکی از آن دوره های سرنوشت ساز تاریخ نه تنها ایران، بلکه دنیای اسلام به شمار آورد.
بگذارید برای خوانندگانی که درباره تسلسل حوادث مهم تاریخی این دوره اطمینان کامل ندارند، رئوس مهم آن را یادآوری کنیم. در واقع برای درک درستی از این دوره، یک آگاهی کلی از خطوط اصلی تحول تاریخی تمام این منطقه در چشم اندازی طولانی تر از این ششصد سال لازم است. از این جهت در پایان کتاب گاهشماری نسبتا وسیع، اما بسیار فشرده از مهم ترین تحولات منطقه داده ایم و به خوانندگان این کتاب توصیه میکنیم که هم برای درک درست تر این دوره و هم اصولا دریافت آگاهی کلی درباره بستر حوادث تاریخی منطقه، این سیر تحولات را از نظر دور ندارند.
در همین دوره بود که اکثریت مردم ایران در شرق تا ماوراءالنهر و آسیای میانه و در غرب تا عراق، سوریه، شرق قفقاز، آناتولی شرقی و مرکزی اولا مسلمان شدند و ثانیا همگی تحت حاکمیت یک دولت ابتدا عربی (اموی، عباسی) و سپس ترکی-ایرانی (سلجوقی) در آمدند. در همین دوره بود که اکثریت ایرانی زبانان اعم از خود ایران و ماوراءالنهر در یک دولت واحد با زبانی مشترک جمع آمدند. این «زبان مشترک»، همان فارسی معاصر «دری» بود که بر پایه زبان فارسی میانه (پهلوی)، همراه با آمیزش با گویش های دیگر ایرانی و با تاثیر واژگان و دستور زبان عربی غنی تر و در عین حال ساده تر شد و در کنار عربی، زبان فرهنگی همه مسلمانان از کاشغر و هند تا بغداد و شام گردید.
این همان دوره بود که خلافت اسلامی به یاری جنبش های ولایات شرقی ایران و بخصوص خراسان، از امویان به دست عباسیان افتاد. عباسیان برخلاف پیشکسوتان خود که اساسا نمایندگان جامعه و قبایل عربی بودند[1]، به یاری فرماندهان، وزیران و بوروکرات های ایرانی، دولتداری خلافت را به روی غیر اعراب مسلمان نیز باز کرده، سبک مدیریت امپراتوری ساسانی را در پیش گرفتند و از این طریق، اسلام، به تعبیری، به دین و فرهنگی بین المللی تبدیل گردید[2].
در نهایت در همین دوره بود که اقوام ترک آسیای میانه که تا ظهور اسلام در حال زندگی چادرنشینی در دشت های میان ایران و چین به سر میبردند، به وطن های نو و اسلامی شده خود سرازیر گشتند و به تدریج حاکمیت اصالتا ترکی خود را در سرزمین های ایرانی، با دولتداری، زبان و فرهنگی اساسا ایرانی و بر پایه مشترکات دینی عربی-اسلامی بنا نهادند.
پستی و بلندی های سیاسی، نظامی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی در این دوره بیشمار بودند. لیکن شکی نیست که پس از گذشت تقریبا هزار سال از آن دوره، اگر یک یا چندی از تحولات این ششصد سال رخ نمی داد و یا مسیر دیگری می پیمود، مردم سراسر منطقه امروز آسیای مرکزی و غربی و همچنین خاورمیانه از بسیاری جهات در محیط و شرایط دیگری به سر می برد.
در اوایل اسلام، منطقه بزرگ خراسان و ماوراءالنهر نقشی نه تنها موثر، بلکه تعیین کننده در روند این تحولات داشت، زیرا نخستین قیام های جدی بر ضد امویان و به نفع عباسیان از این ولایات در شرق ایران آغاز شده، سپس به عراق و شام سرایت کرد، تا اینکه خلافت اموی مستقیما تحت فرماندهی ابومسلم خراسانی سرکوب گردید و خلافت به عباسیان رسید. پس از آن، شرق ایران و ماوراءالنهر مدت ها در نزد خلفای بغداد و بخصوص مامون که مدتی حاکم خراسان و خود از مادری ایرانی بود، مقام خاصی داشت، به ویژه از این جهت که مامون در دوره خلافت برادرش امین که می خواست او را از جانشینی خود محروم کند، با کمک و تلاش مستقیم طاهر بن حسین، فرمانده خراسانی و بنیانگذار دودمان ایرانی طاهریان، به خلافت رسید.
نکته نهایی در اهمیت نقش خراسان و بخصوص ماوراءالنهر موقعیت جغرافیایی این منطقه به عنوان دروازه ورود قبایل متعدد و انبوه سواران مسلح ترک از دشت های میان چین و ایران باستان به دنیای اسلام بود که ابتدا خراسان بزرگ و مابقی ایران و سپس عراق، شام و حجاز و مدتی بعد روم شرقی را گرفته، آن را تبدیل به ترکیه کنونی نمودند.
جالب این است که ایرانیان در حکومت های ترکان غزنوی، قراخانی، سلجوقی و خوارزمشاهی، زمام امور را در ابعاد علمی، ادبی و فرهنگی و نیز از جنبه بوروکراسی دولتی عینا مانند حکومت خلفای عباسی در دست داشتند. در طول این چند صد سال که تا صفویان ادامه یافت، سلاطین و امرای ترک اساسا سلطنت مرکزی و حاکمیت ایالات و فرماندهی لشکر را در دست خود نگه داشته، حکومت می نمودند، در حالی که هم این قشر سلاطین، حاکمان و امیران و هم قبیله های ترک زبان که اصالتا از آسیای مرکزی بوده و به این وطن های جدید خود آمده بودند، به تدریج، اما به طور مستمر، از نگاه تیره و تبار و همچنین عادات و فرهنگ در آمیزش مدام با مردم بومی فلات ایران، روم شرقی و خاورمیانه به سر می بردند و چند نسل بعد به بخش لاینفکی از مردم بومی تبدیل شدند.
این، زمینه ساز دو دولت جدید بعدی منطقه یعنی صفویان و عثمانی بود. برخی از دانشمندان، این مرحله را دوره دولتداری و «سنت ترکی-ایرانی» نامیده اند[3]. منطقه خراسان و ماوراءالنهر از این جهت هم نقشی اساسی در تاریخ ایران، ترکیه و کلا عالم اسلام بازی کرده است.
آنچه که در اینجا آورده می شود، شرح ششصد سال نخست ماوراءالنهر پس از فتح ایران ساسانی توسط لشکریان مسلمان عرب است. اما به دلیل همه عواملی که ذکر شد و در سرتاسر این نوشته خواهد آمد، تاریخ ماوراءالنهر، چه پیش و چه بخصوص پس از اسلام، با تاریخ خراسان، مابقی ایران و جهان اسلام در هم تنیده است. آنچه که مورخین «ایران تاریخی»، «ایران شرقی»، «خراسان تاریخی» یا به گفته مورخین فرانسوی «ایران بیرونی»[4] خوانده اند، دستکم از هزار سال پیش از اسلام، از نظر فرهنگ و زبان ایرانی، یعنی ایرانی شرقی بود[5]. اگر چه این منطقه حائل میان ایران باستان و فرهنگ های چین و هند، آثار فرهنگی، اجتماعی و مناسبات با این همسایگان و فرهنگ ها را نیز در خود به همراه داشت. از این جهت اگرچه عنوان این کتاب «ایرانیان و ترکان ماوراءالنهر» است، اما خواهیم دید که تاریخ ماوراءالنهر را تا اسلام و بعد از آن، از نگاه فرهنگی-زبانی و سیاسی-اجتماعی نمی توان جدا از تاریخ ایران و دنیای اسلام بررسی نمود.
چنانکه خواهیم دید، اداره دولتی و تحولات اقتصاد، زبان و فرهنگ این سرزمین در دوره مورد نظر این کتاب نیز چه در دوره های خلافت اموی و عباسی، و چه سلسله های بعدی ایرانی و ترک، به جز دوره حداکثر صد ساله و بی ثبات قراخانیان مشترک بوده است.
ممکن است بسیاری ازما از فراز و نشیب این دوره تاریخی بی خبر باشیم و حتی اغلب شاید ندانیم که منظور از «ماوراءالنهر» دقیقا کدام سرزمین ها در کدام یک از کشورهای کنونی دنیا هست.
این کتاب در درجه نخست برای کسانی نوشته شده که تخصصی در تاریخ ندارند، حتی با توالی تحولات مهم تاریخی در این دوره چندان آشنا نیستند، اما به تاریخ علاقمند هستند و مایلند بسیاری از جزئیات و تحولات مهم سیاسی این دوره را بدانند. از این جهت این کتاب اولا کوتاه تر از آن است که ممکن است برخی خوانندگان انتظارش را داشته باشند. ثانیا در جریان شرح و تحلیل های تاریخی، گاه نیاز به بازگشت و یادآوری دوباره برخی اتفاقات پیش خواهد آمد. از سوی دیگر، به خاطر پیچیدگی و چند لایه بودن بعضی موضوعات، پرداختن به همه جوانب این تحولات (از جمله نقش و اهمیت دودمان های طاهریان و خوارزمشاهیان) و یا روند دقیق ترک زبان شدن برخی مناطق خراسان باستان و ماوراءالنهر (مانند ازبکستان و ترکمنستان کنونی) و یا زندگی اجتماعی، اداره دولتی، تجارت، هنر و معماری این دوره میسر نبوده است. لذا نویسنده از بابت اینگونه موارد و کمبود ها از خوانندگان پوزش می طلبد.
نویسنده، برخلاف برخی منابع و دانشمندان غربی، فرقی میان «آسیای میانه»[6] و «آسیای مرکزی»[7] نمی گذارد و هر دو را به یک معنا به کار می برد. کاربرد این دو تعبیر در هر کشور فرق داشته و دچار تحول شده است. از نگاه تاریخی هر دوی این تعبیرها به سرزمینهای اقوام گوناگون میان تمدن های چین باستان، ایران و بیزانس اطلاق شده است. اما برخی نویسندگان میان بخش شرقی این سرزمینها یعنی مناطق مرزی و فرامرزی چین و روسیه مانند کاشغر، تولا، مغولستان و تبت از یک سو و بخش غربی آن یعنی قزاقستان، قرقیزستان، ازبکستان، تاجیکستان و ترکمنستان کنونی فرق گذاشته، بخش شرقی را «آسیای داخلی» و بخش غربی را «آسیای مرکزی» نامیدهاند. مدتی است که برخی نویسندگان برجسته این حوزه مانند دنیس ساینور[8] تعبیر عمومی تر و از نگاه آنان درست تر «اوراسیای مرکزی» را پیشنهاد کردهاند. در تاریخ ایران و عموما دنیای اسلام چنین تفکیکی نبوده و همه را معمولا «آسیای مرکزی» (عربی: آسیا الوسطی، ترکی: اورتا آسیا) نامیدهاند، اگرچه در برخی نوشته های جدیدتر فارسی، عربی و ترکی نیز، برای تاسی از تفکیک مزبور، تعبیر های آسیای میانه، «آسیا الداخلیه» و «ایچ آسیا» صرفا برای بخش های شرقی این سرزمینها به کار می رود، در حالیکه «آسیای مرکزی» تنها پنج کشور سابق شوروی قزاقستان، قرقیزستان، ازبکستان، ترکمنستان و تاجیکستان را دربر میگیرد.
در این کتاب همه تاریخها میلادی است، مگر اینکه تقویم هجری قمری (ق.) به طور مشخص ذکر شود. تاریخ های داده شده برای کتاب های منبع فارسی و معاصر چاپ ایران در آخر این کتاب طبعا خورشیدی است.
علامات اختصار:
پ.م. پیش از میلاد
ج. جلد
ق. قمری
م. میلادی، مولف، مترجم (بسته به جای استفاده)
ن. نگاه کنید به
(…) اختصار از طرف مولف یا مترجم (در هر دو مورد: عباس جوادی)
1500-1000 پ. م. مهاجرت اقوام هند و ایرانی (آریایی) از آسیای میانه و جنوب روسیه به نیم قاره هندوستان (هندی ها) و فلات ایران (ماد ها و پارسی ها).
1000-1200 پ. م. تاریخ احتمالی تولد پیامبر زرتشت (بنابر بعضی روایات).
800 پ. م. قدرت گرفتن ماد ها.
745-626 پ. م. اوج قدرت دولت آشور (آسور) از خلیج فارس تا مصر و آسیای صغیر.
626-539 پ. م. تسلط بابل نو (کلدانیان) بر هلال حاصلخیز و فلسطین.
678-549 پ. م. امپراتوری ماد
550-330 پ. م. شکست مادها و آمیزش آنها با هخامنشیان. امپراتوری هخامنشیان از آسیای صغیر تا هندوستان.
356-323 پ. م. اسکندر مقدونی هخامنشیان را شکست میدهد. تسلط اسکندر از مقدونیه تا ایران و هندوستان.
312 پ. م. – 64 م. حاکمیت سلوکیان (جانشینان اسکندر) بر سرزمین وسیعی میان فرات و رود سِند.
150-64 پ.م. برافتادن سلوکیان و به قدرت رسیدن اشکانیان پارتی از آسیای مرکزی و خراسان.
78-250 تسلط کوشانیان با مرکزیت پیشاور بر ماوراءالنهر، افغانستان و شمال غربی هندوستان.
224-651ساسانیان اشکانیان را شکست می دهند و بر یک امپراتوری از فرات تا سِند حکمرانی می کنند.
450–500حملات اقوام خیون و هپتالی («حیاطله») از آسیای مرکزی، حکمرانی هپتالیان (450–565) بر مناطق میان کاشغر و ایران و همچنین سُغد و پنجاب.
531 تولد متفکر معروف مروزی پیش از اسلام، بزرگمهر، وزیر دانشمند خسرو انوشیروان.
500-600 در دشت های شمالی آسیای مرکزی زبان های ترکی جایگزین زبان های ایرانی اکثریت مردم می شود.
552 تاسیس نخستین دولت ترک (خاقانات گوک تورک) در آسیای میانه (منطقه آلتای میان چین، مغولستان، قزاقستان و قرقیزستان کنونی). سنگ نوشته های ترکی. تشدید اختلافات داخلی و تقسیم این دولت به دو قسمت شرقی و غربی.
565 ائتلاف ساسانیان و خاقانات ترک بر ضد هپتالیان. شکست دولت هپتالیان، تسلط ساسانیان بر جنوب و غرب سرزمین هپتالیان و حکمرانی ترکان بر شمال آن. نفوذ تدریجی ترکان به سرزمین ساسانیان.
622 ظهور اسلام. هجرت پیامبر اسلام و آغاز تقویم هجری.
632–661حکومت «خلفای راشدین» (ابوبکر، عمر، عثمان، علی). امپراتوری در حال گسترشِ اسلامی از سوریه تا رود آمو در شرق و در غرب تا خلیج سِرت در شمال لیبی.
633-654 شکست ایران ساسانی از اعراب مسلمان. پیشروی اعراب در ایران. فتح ایران در ده سال
630 در شمال ماوراءالنهر، شکست دو دولت شرقی و غربی ترک به دست چین.
652 به بعد: نخستین حمله های اعراب و مسلمانان از خراسان به ماوراءالنهر و آسیای مرکزی. نخستین آشنایی مردم بومی و ایرانی ماوراءالنهر و ترکان دشت های شمال با اعراب.
660–750خلافت امویان بر سرزمینی از رودخانه سِند تا اقیانوس اطلس.
682 تاسیس دومین دولت ترک (تورگش) در قرقیزستان کنونی.
699 زبان کتبی سرزمین های شرقی (ایرانی) امپراتوری اسلامی از پهلوی به عربی تغییر می یابد.
711-713تسلط مسلمانان بر ماوراءالنهر (سُغد و خوارزم، فرغانه و چاچ) و سِند (هندوستان و پاکستان کنونی).
734-744 شکست دومین دولت ترک (تورگش).
748-749 قیام به آفرید و شکست آن در خراسان.
750 اوج قیام عباسیان به رهبری ابومسلم خراسانی در خراسان.
750-850تحکیم اسلام در ماوراءالنهر.
750-1258خلافت عباسیان. انتخاب بغداد به عنوان پایتخت در 672. آغاز زوال قدرت سیاسی خلفای عباسی از قرن نهم به بعد و تبدیل تدریجی آنان به حکام صوری و نمادین تحت نفوذ ایرانیان و ترکان.
751 شکست چین و متحدین آن در مقابل لشکریان اسلام احتمالا به دلیل تغییر جبهه ترکهای قارلوق در میانه جنگ. خروج چین از «سیاست بزرگ» ماوراءالنهر و آسیای مرکزی. افزوده شدن دو عامل جدید اعراب و ترکها به سیاست ماوراءالنهر.
755–837قتل ابومسلم به دستور خلیفه عباسی. شورش های ضد حکومتی در سرزمین های ایرانی (سنباد، استاد سیس، اسحاق «ترک»، المقنع، بابک خرمدین).
699 تولد ابوحنیفه نعمان بن ثابت معروف به امام حنیفه، به روایتی اصالتا از کابل اما متولد کوفه، فقیه و متکلم نامدار اسلامی و بنیانگذار مذهب حنفی از مذاهب چهارگانه تسنن.
780 تولد ابوعبدالله محمد خوارزمی، از بزرگترین ریاضی دانان جهان.
800-1000تولد مورخین و جغرافیا نویسان بزرگ ایرانی مانند ابوالقاسم عبدالله بن خردادبه، محمد بن جریر طبری، ابواسحاق ابراهیم بن استخری.
800–1100دوران طلایی دانش در اسلام با مرکزیت بغداد، بخارا، قاهره و قرطبه اسپانیا. افزایش تولید کاغذ در جهان اسلام و مخصوصا بغداد به کمک صنعتگران چینی و آسیای میانه. جنبش ترجمه آثار کلاسیک از پهلوی و بخصوص یونانی به عربی. برآمدن مشاهیر دیگری چون خوارزمی، فارابی، بیرونی، ابن سینا.
810 تولد امام محمد بخاری، جمع آوری کننده معروف احادیث پیامبر و صحابه او.
819-873آغاز حکومت های منطقه ای ظاهرا تابع خلافت عباسی اما عملا مستقل در سراسر امپراتوری اسلامی. حکومت طاهریان در خراسان (نخستین حکومت در عمل مستقل و موروثی ایرانیان بعد از تسلط اعراب).
819-1004 (در واقع 875-998) حکومت سامانیان در ماوراءالنهر و خراسان.
833 به بعد غلامان ترک به عنوان نظامی و فرمانده به خدمت سامانیان و خلفای عباسی در می آیند و تبدیل به قدرت تعیین کننده می شوند.
850 به بعد دوره احیای زبان فارسی و «بازگشت» آن به صورت فارسی دری معاصر در نتیجه آمیزش فارسی میانه (پهلوی) با عربی و غنی تر و ساده تر شدن آن. تالیف نخستین آثار ادبی و تاریخی به فارسی معاصر.
854/865 تولد (احتمالی) محمد بن زکریا رازی، پزشک و فیلسوف معروف جهانی.
861 خلیفه عباسی المتوکل به دست غلامان ترک خود به قتل می رسد. خلافت عملا تحت کنترل نظامیان ترک در می آید.
861-910حکومت صفاریان در خراسان و سیستان.
864-928حکومت شیعیان زیدی در ولایات ایرانی ساحل خزر.
870 تولد متفکر و فیلسوف معروف جهانی ابو نصر فارابی.
900-1000تحکیم اسلام در میان ترکان. دوران معروف به «قرن تشیع» با آل بویه زیدی در ایران و فاطمیان در مصر.
حدود 934 تولد ابوالقاسم فردوسی، سراینده «شاهنامه».
945-1055حکومت آل بویه در فارس ، کرمان و عراق.
حدود 950 سلجوقیان ترک و قبایل ترک اُغوز به ماوراءالنهر و خوارزم کوچ می کنند و اسلام می آورند.
973 تولد ابوریحان بیرونی، منجم، مورخ و حکیم معروف جهانی.
980تولد ابوعلی سینا، پزشک و فیلسوف معروف جهانی.
986 آغاز لشکرکشی های محمود غزنوی به هند.
993-1004 سقوط سامانیان. حکومت محمود غزنوی در خراسان جایگزین سامانیان می شود.
998-1186غزنویان بر سرزمینی میان غرب ایران تا هندوستان حکم می رانند.
999–1140قراخانیان ترک در ماوراءالنهر و آسیای مرکزی جایگزین سامانیان می شوند.
1000 به بعد تالیف نخستین آثار کتبی ترکی در آسیای میانه (دوره قراخانیان).
1000-1218 سلجوقیان از خوارزم وارد ماوراءالنهر و خراسان می شوند و به سوی جنوب و مخصوصا غرب گسترش می یابند.
1004 تولد ناصر خسرو قبادیانی، شاعر و مبلغ معروف اسماعیلی.
1008 تولد نظام الملک، وزیر کاردان و دانشمند سلاطین سلجوقی.
1010 تکمیل «شاهنامه» توسط فردوسی
1048 تولد عُمر خیام نیشابوری، ریاضیدان، ستاره شناس، فیلسوف، متفکر و شاعر معروف جهانی.
1058 تولد ابوحامد محمد طوسی معروف به امام غزالی، فقیه و متفکر معروف اسلامی.
1120 تولد خاقانی شروانی، قصیده سرای بزرگ ایران
1141 تولد شاعر و داستان سرای بزرگ ایران نظامی گنجوی.
1145 تولد شاعر معروف متصوف فریدالدین عطار.
1180 ترجمه «قانون طب» اثر ابن سینا به زبان لاتین.
1040–1118سرزمین میان رود آمو تا شام تحت حکومت سلجوقیان است.
1040 به بعد کوچ قبایل ترکمن (یا ترکمان) به آذربایجان، روم شرقی (آناتولی) و ولایت جزیره (شمال عراق) و اسکان آنان همراه با تصاحب زمین و ثروت ساکنان قبلی. کوچ بیشتر ترکمن ها از شرق به غرب در نتیجه موفقیت کوچ های نخست.
1071 نخستین پیروزی مهم ترکان سلجوقی (آلب ارسلان) در شهر مانزیکرت (ملازگیرت) آناتولی بر امپراتوری روم شرقی. گسترش خان نشین های ترکی (بیک لیک ها) در آناتولی.
1118 دولت سلجوقی میان خان نشین های مستقل تقسیم می شود. دودمان های مختلف سلجوقی در روم آناتولی (1077–1307) و خراسان (1097–1157) حکمرانی می کنند. سوریه و عراق نیز تحت حکومت های محلی قرار دارند که برخی از آنها سلجوقی هستند.
1210 تولد سعدی شیرازی، ملقب به «استاد سخن» در شعر و نثر فارسی.
1140–1231برآمدن خوارزمشاهیان که میان 1119 تا1220 اکثر ایران و ماوراءالنهر را تحت حکومت خود دارند.
1148 حکومت غوریان در سیستان و خراسان. آنان برخی از متصرفات شرقی غزنویان را تصاحب می کنند.
1153 قبایل اغوز حکمرانان سلجوقی را در خراسان شکست می دهند. تشدید کوچ ها و دست اندازی قبایل ترک اغوز در ایران و آناتولی.
1161–1181پنجاب مرکز غزنویان است.
1186-1206 غوریان غزنویان را شکست می دهند و دهلی را در سال 1193 تصرف میکنند. آخرین حاکم غوری در سال 1206 به قتل میرسد.
1141-1200 قراختائیان سلجوقیان را شکست داده و بر ماوراءالنهر حاکم می شوند.
1201 تولد منجم و فیلسوف معروف خواجه نصیر الدین طوسی.
1206–1526غلامان سابق ترک در دهلی به سلطنت می رسند و بر اکثر شبه قاره هند حکومت می کنند.
1207 تاریخ احتمالی تولد مولانا جلالالدین بلخی (رومی).
1218–1334 حمله های ویرانگر و حاکمیت مغول از چین تا سواحل دریای مدیترانه. امپراتوری مغول بعد از چنگیز خان میان ایلخانان مختلف تقسیم می شود که به عنوان حکام محلی حکومت می کنند.
1240 قیام بکتاشیان در آناتولی تحت رهبری بابا اسحاق که به خلیفه چهارم علی بن ابیطالب مقام الوهیت می دهد. گسترش ادبیات ترکی و مردمی علوی در آناتولی.
1256–1335 ایلخانان مغول اسلام می آورند و در ایران و عراق حکومت می کنند. جغتایی های مغول تا 1336 در ماوراءالنهر حکومت میکنند.
1258 حمله و تخریب بغداد به دست مغول ها، قتل خلیفه و سقوط کامل خلافت عباسی.
1288–1326 یکی از حاکمان محلی (بیک های) ترک آناتولی به نام عثمان بیک دودمان عثمانی را پایه گذاری میکند و گسترش میدهد.
حدود 1300 پیشرفت صنعت چاپ از طریق قالب های حکاکی شده در آسیای مرکزی و ماوراءالنهر.
1315 یا 1316 تولد خواجه حافظ شیرازی، شاعر معروف جهانی، ملقب به «استاد غزل» فارسی.
1318 تولد متصوف معروف برهان الدین نقشبند بخاری، بنیانگذار طریقت «نقشبندیه».
1337–1381 قیام ضد ایلخانی، حکومت سربداران شیعه در غرب خراسان.
دهه 1350 طاعون سیاه حدود نصف جمعیت کل ایران و قفقاز را هلاک میکند.
1370تیمور («لنگ») از ماوراءالنهر حملات خود را آغاز میکند و از رود سند تا فرات را تصرف می نماید. تصرف و غارت دهلی توسط تیمور در 1398.
1402 تیمور ضمن حمله به ترکیه عثمانی، سلطان بایزید را اسیر می گیرد.
1414 تولد شاعر بزرگ خراسان نورالدین جامی.
1417 منجم و دانشمند معروف ترک الغ بیک مدرسه خود را در سمرقند افتتاح میکند.
1441 تولد شاعر معروف ترک ازبک علیشیر هِرَوی معروف به «نوایی» که در انسجام و غنای ترکی ازبکی نقش بزرگی ایفا کرد.
1450 تولد نقاش و هنرمند معروف کمال الدین بهزاد.
1453 عثمانی ها کنستانتینوپل (قسطنطنیه یا استانبول) کنونی را تصرف می کنند. پایان امپراتوری یونانی و مسیحی بیزانس (روم شرقی) و تکمیل حاکمیت ترکان مسلمان بر آسیای صغیر (ترکیه کنونی).
1483تولد محمد فصولی بغدادی، معروف به مهم ترین شاعر ترکی گوی آذربایجان.
1491–1736برآمدن صفویان در ایران. اتحاد بسیاری از قبایل ترک آناتولی با شاه اسماعیل و حاکمیت بر ایران.
1501 تاسیس دولت صفوی. شیعه دوازده امامی مذهب رسمی ایران اعلام میشود.
1500–1599حکمرانی ترکهای ازبک شیبانی بر ماوراءالنهر.
1500–1922 امپراتوری عثمانی در مرحله اوج خود (قرن هفدهم) بر سرزمین گسترده ای از عربستان، بین النهرین و ترکیه کنونی تا اروپا و شمال آفریقا حکمرانی میکند.
سرنوشت اولاما خان (اولامه خان)، یکی از سران ایل «تکه لو» ی ترکمن در زمان کشاکش صفوی و عثمانی بسیار آموزنده و عبرت آمیز است. طایفه اولاما خان هنگام کوچ و اسکان ایلات و قبایل ترکمن از آسیای میانه به سوی غرب، در آناتولی شرقی سکونت گزیده بود. عثمانی به اولاما خان و قبیله اش مقدار معینی زمین داده بود و در مقابل اولاما خان با عنوان «سپاهی» یکی از فرماندهان اردوی عثمانی در شرق آناتولی بود و هر وقت لازم می آمد، با افراد قوم و قبیله اش در صفوف اردوی عثمانی و در مقابل لشکریان کشور همسایه یعنی ایران صفوی می جنگید. زمانیکه این زمین ها به دلایلی که نمیدانیم از دست اولاما خان گرفته شد، او به قیام معروف «شاه قلی» بر ضد عثمانی پیوست، اما به دلیل شکست به ایران پناه برد. شاه اسماعیل صفوی از اولاما خان استقبال نموده او را به مقام والی و یا فرماندار آذربایجان منتصب نمود. اما اولاما خان در زمان شاه طهماسب صفوی باز شورش کرد و و همراه با ایل و تبارش به عثمانی پناه برد. این بار سلطان سلیمان قانونی در استانبول از اولاما خان استقبال کرده او را با عنوان «اولاما پاشا» والی ولایت کُردنشین بیتلیس در جنوب شرق ترکیه کنونی تعیین کرد. این همان اولاما خان است که بیست سال بعد در زمان سلطان سلیمان قانونی در صدر قشون های عثمانی که آذربایجان و تبریز را اشغال کردند، وارد تبریز شد.
این هم جالب است: قبل از انتصاب اولاما خان، والی بیتلیس شمس الدین خان از سران قبایل سنّی کُرد و وابسته به سلسله شرف خانیان حاکم بر منطقه بیتلیس بود که بعلت اختلافاتی با سلطان عثمان به سلطان برآشفته و با بخشی از ایل و تبارش به ایران رفته بود. شمس الدین خان در ایران مورد التفات و پاداش بسیارشاه طهماسب صفوی قرار گرفت و جزو فرماندهان نزدیک او شد. او در سال ۱۵۳۴ م. ازاین فرصت که سلطان عثمانی سرگرم جنگ در اروپا بود استفاده کرده وارد بیتلیس شد و آنجا را از دست عثمانی ها گرفت و به حیطه ایران اضافه نمود و خود حاکم آن شد، چیزی که انگیزه ای برای حمله سلطان سلیمان به ایران و اشغال تبریز و حتی بغداد گردید. اما فرزند شمس الدین یعنی شرف خان (پنجم) که در ایران متولد شده و در سنین جوانی به ولایت مناطق مختلف تعیین شده بود، در نهایت با عثمانی توافق کرده، به بیتلیس بازگشت. او نویسنده اولین تاریخ سلسله های کُرد بنام «شرف نامه» بود.
عنصر عشایر، ایلات وقبایل تا زمان رضا شاه پیوسته در تاریخ ایران و منطقه نقش مهمی بازی کرده است. قبل از برسرکار آمدن شاه اسماعیل هم ده ها هزار نفر از ایلات و قبایل ترکمن و کُرد مرتبا بین ایران، عثمانی و قفقاز در حرکت بودند. مثلا انبوهی از «قرا قویونلو» های ترکمن که از آسیای میانه به آناتولی رفته بودند، به آذربایجان برگشتند، تبریز را پایتخت خود کرده در آنجا حکومت نمودند و بعد از تصرف قدرت توسط شاه اسماعیل جزو ارتش صفوی درآمدند و بدنه اصلی اردوی ویژه و وفادار «قزلباش» را تشکیل دادند. (عثمانی هم متقابلا نیروی ویژه و وفادار «یئنی چری» را تشکیل داده بود.) شبیه همین تحولات قبیله ای، کوچ های آنان، زدوخورد ها، شورش و یا وفاداری های متغیر آنان را در خراسان، ولایات هرات و بلخ، خوزستان، لرستان، بلوچستان و غیره هم می بینیم. اما رفتار سیاسی و اجتماعی قبایل و عشایری که نه در حواشی بلکه در مناطق مرکزی تر ایران بودند هم فراز و نشیب بسیاری داشت.
امپراتوری بزرگ ایران قبل از اسلام هم با رقابت و جنگ در داخل و هم به کمک توافق، آمیزش و اشتراک عمل عیلامیان، پارس ها، ماد ها و پارت ها میسر بود. بعد از قبول اسلام، ایران برای چندین قرن متوالی تحت حاکمیت خلافت امویان و عباسیان قرار گرفت. در آن دوره، منطقه ها، ایلات و قبایل مختلف سرزمین ایران برای تثبیت حاکمیت محلی خود، هم بین همدیگر و هم با دیگر قدرت های محلی رقابت میکردند و در عین حال کوشش مینمودند با حاکمین اصلی در دمشق و بغداد رابطه خوبی داشته باشند که به نفع هر دو طرف باشد. بعضا هم رابطه حاکمین و حکومت های محلی با حکومت خلفا و نمایندگان محلی آنان به جنگ و گریز میکشید.
۵۰۰ سال پیش یعنی در قرن شانزدهم میلادی کسانی که سلسله صفوی را بر سر کار آوردند، اساسا قبایل ترکمن مانند شاملو، تکلو،ذوالقدر، استاجلو، وارساق، افشار، قاجار و دیگر قبایل بودند که نیروی رزمنده و نظامی صفوی و بدنه اصلی «قزلباشان» را تشکیل میدادند که با جنگجوئی ملهم از تشیع به عنوان مذهب رسمی دولت نوین ایران، باعث تثبیت صفویان در مقابل ترک های عثمانی در غرب و اوزبک ها در شرق و احیای دولت – ملت ایران شدند. اما این خدمت آن ها قیمتی هم داشت. همانند آنچه که در مورد «اولاما خان» دیدیم، زمانی که دولت مرکزی خواست یک رئیس قبیله و یا فرمانده نظامی مهم را برآورد نمیکرد و یا قدرت برآورد کردن آن را نداشت، وفاداری و صف آن شخص و همراه با او قبیله اش عوض میشد.
اگرچه صفویان اساسا با نیروی قبایل برسر کار آمدند و بر آن تکیه میکردند، اما به تدریج نیرو و نفوذ قبایل ضعیف تر شد و قدرت دولت مرکزی بخصوص در زمان شاه عباس بزرگ بیشتر شد. در زمان انحطاط صفویه و سپس دوره نادرشاه که خود از قبیله افشار بود، نفوذ قبایل سنّی ترکمن و افغان بیشتر شد. در دوره قاجاریه که خود اساسا از قبیله ترکمن قاجار و مقیم منطقه گرگان بودند، علاوه بر قبایل قاجار، نفوذ قبیله های افشار، بختیاری، کُرد، قشقائی، قرا گؤزلو، فارس و عرب زیاد بود اما دیگر قبایل ترکمن مانند تکه لو که پرشمار بودند، نفوذ کمتری داشتند. حاکمین قاجار هم بعد از مدتی سعی کردند نفوذ سران قبایل را کمتر کنند و فقط سران قاجار را به مقام های مهم حکومت های محلی منتصب نمایند. اما این کوشش نه چندان برای تقویت نظام مرکزی و کشور داری، بلکه بهره گیری از مقام و جمع کردن ثروت بود.
با این ترتیب عنصر ایلات و قبایل و شرکت و نفوذ آنان در اداره مملکت از سوئی سرحدات و وحدت کشور را حفظ و تحکیم میکرد، اما از سوی دیگر قدرت دولت مرکزی را تضعیف مینمود و آن را وابسته به اراده و سیاست قبیله ها و روسای آنان میکرد. ثبات و آرامش سیاسی کشور همیشه شکننده بود و از سوی دیگر غالبا بخاطر همین نقش مهم قبیله ها در فراز و فرود سلسله ها و پادشاهان مختلف، سخن گفتن از یک دولت مرکزی و کشور منسجم مشکل بود. پادشاه معمولا خان ها و روسای قبایل محلی را مسئول این منطقه ها میکرد (و اگر نمیکرد و یا آنها را کنار میگذاشت، با عصیان قبیله ها روبرو میشد و میبایستی آن ها را سرکوب مینمود). از سوی دیگر در این شرایط، دولت مرکزی مثلا در فلان منطقه فلان ولایت کردستان و یا آذربایجان که فلان خان در آنجا حکمرانی میکرد، نفوذ چندانی نداشت که برخلاف خواست آن خان کاری انجام دهد.
رابطه اصلی خان و رئیس ایل و قبیله با دولت مرکزی آن بود که دولت مرکزی خان را آزاد میگذاشت که در منطقه خود حکومت کند و از مردم خراج و مالیات بگیرد. در مقابل او بخش معینی از این در آمد خود را به عنوان «مالیات ایالتی و ولایتی» به دولت مرکزی میپرداخت و سالانه در فرصت های گوناگون مانند سال نو پیشکشی به پادشاه و دولتمداران مرکزمیفرستاد و در صورتی که لازم میشد، تعداد معینی از افراد مسلح خود را به لشکریان دولت مرکزی «قرض میداد».
با استقرار سلسله پهلوی و مرکزی شدن نظام اداری و ارتشی در کشور، بسیاری از سران ایلات، عشایر و قبایل که به نظام جدید گردن ننهادند، سرکوب شدند، اما تا مدتها شورش بعضی از آنها ادامه داشت. افسانه محبوبیت «اسماعیل خان سمیتقو» در کردستان و ترانه های لری و بختیاری مانند «دایه دایه وقت جنگه…» و «شلیل» که از آن طریق ایلات به گرفتن اسلحه برضد قوای حکومتی تشویق میگردیدند، از همین دوره رضاشاه باقی مانده اند. در همین دوره هم هست که نیروهای خارجی از جمله انگلیس و روس از ایلات که به ترک سلاح تن نمیدادند، استفاده سیاسی مینمودند.
گفته میشود در اواخر قاجاریه حدودا نصف جمعیت ایران در ساختار های قبیله ای زندگی میکردند. امروزه بخصوص با رشد شدید شهر نشینی و گسترش فرهنگ ملی و شهروندی و همچنین رشد بی سابقه ارتباطات و مهاجرت داخل کشور، وزنه عشایر و قبایل مختلف ایرانی و نفوذ آنان در جامعه بسیار کاهش یافته، اما در برخی مناطق کاملا از بین نرفته است.
آیا درسی هست که بتوان از گذشته آموخت؟
منابع
Akyol, Mustafa: İran Şahının Türkmen Ordusu, Milliyet 31.5.1998
Emecen: Feridun M.: Osmanlı Klasik Çağında Savaş, İstanbul 2014
1500 سال پیش، مدتی مانده به ظهور اسلام و سپس گسترش آن به خاورمیانه، ایران و ماوراءالنهر، مردمی که میان آمودریا و سیردریا می زیستند، دولتی متشکل و واحد نداشتند. از خوارزم تا بخارا، از سمرقند، تا چاچ (به عربی «شاش»، تاشکند کنونی) و بلخ، هر شهری برای خود پادشاهی بومی و درباری کوچک داشت و هر پادشاهی در شهرهای کوچک تر دور و بر شاهزاده ها و حاکمان تابع خود را صاحب بود. آنها با همدیگر رابطه نزدیک داشتند، اما، همزمان، رقیب و گاه دشمن یکدیگر نیز بودند.
زبان اکثر مردم سُغدی، خوارزمی باستان و دیگر زبان ها و لهجه های ایرانی شرقی بود. در طرف بلخ، پامیر و افغانستان کنونی نیز دیگر گویش های ایرانی شرقی رایج بود. اقلیتی نیز ترک زبان بودند. بسیاری از آنها احتمالا در دوره ساسانیان به ماوراءالنهر کوچ کرده بودند[1].
توضیح اینکه منظور از «زبان های ایرانی شرقی» فارسی ایران کنونی نیست. امروزه فارسی تنها یکی از ده ها زبان و لهجه خانواده زبان های ایرانی، اما بزرگ ترین آنان و تنها زبان ایرانی است که از دوران باستان تا کنون در تحولی تاریخی دوام یافته است.
زبان های ایرانی به چندین گروه و زیرگروه تقسیم می شوند. زبان های تاریخی و کنونی «ایرانی شرقی» عبارتند از: در گروه ایرانی شرقی باستان: اسکیتی، سکایی (بر اساس نام واژه ها)، در گروه ایرانی شرقی میانه: باختری و یا بلخی، سُغدی، خوارزمی،خُتنی و تُمشقی، اسکیتی میانه و سارماتی (برپایه نام واژه ها)، و در گروه ایرانی شرقی معاصر: پشتو (شامل شاخه های مختلف آن و وانِتسی) و پامیری (شامل یزغلامی و وَنجی، شُغنی-روشنی، اشکاشمی، وخی و یِدگه و همچنین مُنجی[2].
اکثر مردم ماوراءالنهر نه مسلمان، بلکه پیرو آیین زرتشت و یا بودا بودند. بعضی ها هم مسیحی نسطوری، یهودی و یا پیرو آیین های مزدک و مانی بودند. ترک های ماوراءالنهر اکثرا مانند هم قومان خود در دشت های اوراسیا (اروپا-آسیا) پیرو آیین شمن و یا شامان باوری (تِنگری/تانری باوری) بودند. بخش کوچک تری از آنان پیرو باورهای دیگری مانند آیین بودا و غیره شده بود.
قرنها بود که در مناسبات قبایل صحراگرد با ایرانیان و چینیها تجارت، رفت و آمد، ازدواج، مبادلات فرهنگی و زبانی، کوچ و مهاجرت، دست اندازی و تهاجمهای مرزی چیزی عادی بود.
هنوز از اعراب و اسلام خبری نبود. هنوز کوچ و سکونت اصلی قبایل ترک به ماوراءالنهر، خراسان، آذربایجان و مابقی ایران و آناتولی شروع نشده بود.
آنچه که در این نوشته درباره تاریخ ماوراءالنهر و خراسان گفته خواهد شد، اساسا مربوط به ششصد سال نخست اسلام یعنی حدودا سال های ۶۵۰ تا ۱۲۵۰ و اوضاع و احوال این سرزمین و مردم آن است.
سرزمین
«ماوراءالنهر» نامی است عربی، به معنی «آنسوی رودخانه». نام فارسی ماوراءالنهر «فرارود» و یا «فرارودان» است. به زبان های اروپایی و تحت تاثیر لاتین و یونانی به این سرزمین «ترانس اوکسیانا» و یا «ترانس اوکسانیا» می گویند، یعنی آن سوی رود «اوکسوس» که نام اروپایی آمودریا ست. نام آمو دریا به عربی «جیحون» است. نام رودخانه شمالی تر و شرقی تر این منطقه، سیردریا و به عربی «سیحون» است.
وقتی «آنسوی رودخانه» می گوییم، حتما از جانب غرب آمودریا، یعنی از زاویه ایران به این سرزمین نگاه می کنیم. طبیعتا یونانیان، رومیان و دیرتر اعراب هم که از غرب و از طریق ایران به ماوراءالنهر آمدند و با آن آشنا شدند، از زاویه غرب، از نگاه ایران به این سرزمین نگریسته، آن را ماوراءالنهر نامیده اند.
امروزه در میان دو رود آمودریا و سیردریا کشورهای ازبکستان، تاجیکستان و بخش کوچکی از ترکمنستان قرار دارند. اما در عمل وقتی «ماوراءالنهر» گفته می شود، آنچه که در ایران و دنیای غربی و اسلامی می فهمند، محدود به این کشور ها نیست، بلکه به جز ازبکستان، تاجیکستان و ترکمنستان، سرزمین های آنسوی سیردریا مانند قزاقستان، قرقیزستان، منطقه کاشغر چین و جنوب روسیه نیز در نظر گرفته می شود[3].
در طول این نوشته، خوانندگان بهتر است دو چیز را پیوسته در نظر بگیرند: یکم نقشه جغرافیایی این منطقه و دوم سلسله مراتب و یا سالشمار تاریخی را، تا اینکه در درک تحولات، شخص ها، محل ها و یا زمان ها را در ذهن خود پس و پیش نکنیم و موضوع را راحت تر بفهمیم.
ماوراءالنهر را میتوان به چهار ناحیه تقسیم کرد: بلخ در جنوب، سرزمین سُغد شامل دو شهر بزرگ سمرقند و بخارا در مرکز، خوارزم در شمال-غرب و چاچ (تاشکند) در شمال-شرق ازبکستان کنونی و در مرز دشتهای اوراسیا، همانجا که پس از آن دشت های قبایل چادرنشین شروع میشد که در دوران ظهور اسلام اکثرشان ترک زبان بودند و در مجموع «ترک» نامیده می شدند.
شهر باستانی بلخ (در افغانستان کنونی) در خراسان تاریخی و جنوب آمو دریا قرار دارد. یعنی در واقع بلخ را نمی توان جزو «ماوراءالنهر» به شمار آورد. اما در گذشته منطقه بلخ قدیم هر دو سوی رودخانه را در این منطقه فرا میگرفت و کم و بیش با سرزمین های باستانی باختر (باکتریای دوره اسکندر و سلوکیان یا «تُخارستان») و همچنین سرزمین کوشانیان و دیرترهپتالیان همپوشی داشت. روابط این منطقه در جنوب کوه های هندوکش بیشتر با هند و ایران و در شمال کوه های هندوکش با سُغد و دشت های آن سوی سیردریا بود. ولایت بلخ (از جمله بلخ قدیم، هرات و بامیان افغانستان) در گذشته مرکز دین زرتشتی و در دوره کوشانیان مرکز پیروان آیین بودایی و مقر معابد تاریخی آنها بود. به نظر فرای میان فرهنگ و زبان بلخی و یا باکتریایی باستان و سُغد شباهت بسیاری وجود داشت[4]. پس از فروپاشی امپراتوری هخامنشی، اسکندر مقدونی و بعد از مرگ اسکندر سرداران سلوکی وی بر سرزمین های ایرانی حاکم شدند. اما حکومت سلوکیان دیری نپایید. در بلخ و نواحی آن قومی به نام «کوشانیان» که از شمال به این منطقه مهاجرت کرده بودند، حکومتی تاسیس نمودند که «تنها تلاش مردم این سرزمین های آسیای مرکزی و افغانستان پیش از اسلام برای ایجاد یک دولت یکجا نشین و مرکزی به شمار می رود»[5]. کوشانیان مدتی بعد به دست هپتالیان (و به قولی «هون های آسیایی» و یا «هون های سفید») که آنان نیز احتمالا از شمال به این سرزمین ها مهاجرت کرده بودند، سرنگون شدند. اما دولت «گوک تورک» که در اواسط قرن ششم میلادی تاسیس یافته بود، در ائتلاف با ساسانیان ایران، هپتالیان را شکست داد و متصرفات هپتالیان و از جمله ماوراءالنهر میان ساسانیان و گوک تورک ها تقسیم شد. احتمالا حضور پراکنده ترک ها در ماوراءالنهر و برخی نقاط خراسان پیش از اسلام و همچنین برخی حکومت های ولایتی هپتالیان (عربی: هیاطله) که منابع اسلامی در اوایل فتوحات عرب به آن اشاره می کنند، نتیجه همین تحولات در قرن ششم بوده است. به هر تقدیر مدت کوتاهی پیش از اسلام، بلخ و ولایات مربوط به آن تحت حاکمیت شاهزادگان و خانواده های با نفوذ محلی بود که بودایی یا زرتشتی بودند. در فصل های آینده نقش برجسته بلخ و خانواده های سرشناس آن در دوره اسلامی و بخصوص خلافت عباسی را خواهیم دید.
و اما در آن سوی آمو دریا، شاید مهم ترین و یا موثرترین ناحیه ماوراءالنهر، سُغد بود[6] که شهرهای اصلی آن، سمرقند و بخارا، مراکز تجارت و فرهنگ این منطقه به شمار می رفت. بخش قابل توجهی از زمین های این منطقه، صحرا و یا کوهستان و برای کشاورزی و دامداری نامساعد بود و هنوز هم چنین است. از این جهت سرچشمه اصلی رفاه و پیشرفت مردم سُغد از تجارت در «راه ابریشم»، بخصوص تجارت با چین و ایران و خرید و فروش با دیگر سرزمین های دور و نزدیک از جمله حوزه رودخانه ولگا در روسیه جنوبی بود. پیش از تسلط مسلمانان بر سغد، این سرزمین نیز مانند بلخ حکومت واحدی نداشت، بلکه تحت حاکمیت دولتشهر های مختلفی مانند سمرقند، بخارا، اشروسنه (استروشن کنونی در تاجیکستان)، چاچ (تاشکند کنونی) و فرغانه بود.
در خوارزم که در واقع همچون واحه ای محصور با صحراهای خشک است، تا اوایل اسلام یک تمدن باستانی ایرانی شرقی حاکم بود. در آنجا «خوارزمشاهیان آفریغی» حکم می راندند. بخشی از منطقه خوارزم در آن سو و بخش دیگری در این سوی رود آمو قرار دارد. روابط تجاری مردم خوارزم اساسا با مردم جنوب روسیه کنونی و حوضه رود ولگا و قبایل ترک در دشت های اوراسیایی بود. زبان مردم یعنی خوارزمی باستان یکی از شاخه های ایرانی شرقی بود. این موضوع را می توان در «کتاب الآثار الباقیه» اثر دانشمند معروف خوارزمی، ابوریحان بیرونی خواند[7] که حدود هزار سال پیش نوشته شده است. اما در سده های نهم تا یازدهم میلادی در اثر کوچ، آمیزش و حاکمیت قبایل ترک آسیای میانه، زبان مردم به تدریج ترکی شد.
کوچ ها و آمیزش های قومی
اگر ماوراءالنهر را گسترده تر از آنچه هست، در نظر بگیریم و از بخش غربی کوههای آلتای تا شمال دریای خزر و حتی شمال دریای سیاه و شرق اروپا بیاییم، این منطقه در مجموع گهواره بسیاری از اقوام، زبانها و تمدنهای اوراسیایی یعنی (از شرق به غرب) مغولی، ترکی، هندی-ایرانی و اروپایی محسوب میشود. به این شیار پهن و طولانی جغرافیایی «استپها» و یا «دشتهای اوراسیا» نام نهادهاند.
این منطقه تا یک هزار سال پیش، صحنه کوچهای پیدرپی و پر فراز و نشیب اقوام گوناگون از هند و اروپایی زبانان، سکاها، هونها، کوشانیان، هپتالیان، ترکها و بالاخره مغولها بوده است. این اقوام و قبیله های کوچک و بزرگ با همه مشترکات و تفاوتهای میان خود، ضمن کوچها، داد و ستدها، وصلتها و تهاجمهای خونین، همدیگر را از بین بردهاند، با یکدیگر آمیزش یافتهاند، مکان زیست و کوچ و حتی نام خود را عوض کردهاند، کوچکتر و یا بزرگتر شدهاند، یا در اقوام و ملل دیگر و بزرگتر مستحیل گشته و یا نام و مُهر هویت خود را بر محیط خود زده اند.
طبعا همه این کوچها یکباره و همزمان انجام نگرفتند.
نخستین امواج کوچهای بزرگ قومی در این منطقه حدودا پنج تا چهار هزار سال پیش از میلاد از همین استپها به سوی آناتولی (ترکیه کنونی)، قفقاز و شمال غربی ایران شروع شد. در جریان این کوچها اقوام گوناگونی از جمله هند و اروپایی زبان (هیتیتها، مانناییها و اورارتوییها) به آناتولی، قفقاز و ایران شمال غربی کوچیده، در این مناطق ساکن شدند.
موج دوم با کوچ هندی تباران به قاره هند و ایرانی تباران مادی و پارسی به فلات ایران ادامه یافت. به مجموعه این گروه اقوام «هند و ایرانی» یا گروه «آریایی» می گویند. گروه زبان های هند و ایرانی زیر مجموعه ای از گروه بزرگتر زبان های هند و اروپایی است[8].
ماد ها و پارسی ها در فلات ایران ابتدا دولت بزرگ ماد (678 تا 549 پ. م.) و سپس بزرگترین امپراتوری جهان یعنی دولت هخامنشیان (550 تا 330 پ. م.) را تاسیس نمودند.
به دنبال سقوط هخامنشیان در قرن سوم پ.م. به دست اسکندر مقدونی و سلطنت سلوکیان یعنی جانشینان اسکندر مقدونی، حرکت های جدید قومی در شمال و شرق دریای خزر و خراسان به وقوع پیوست. طایفه ای از کوچ نشینان ایرانی به نام پارتی ها به رهبری کسی به نام «ارشک» یا «اَشک» که بعد ها به «اشک یکم» معروف شد، با تسخیر دشت های شمال شرق ایران و سپس خراسان، امپراتوری بزرگی به نام اشکانیان (248 پ. م.– 226 م.) را پایه گذاری نمود که ادامه دهنده دولتداری هخامنشیان و راهگشای دولت ساسانیان پارسی بود. بدنه قومی این دولت جدید را «داهان» (قوم «داه») تشکیل میدادند. آنها همانند ماساگت ها احتمالا جزو قبایل کوچ نشین سکا بودند که از سرزمینی میان دریای خزر و خوارزم برخاسته و با مردم خراسان درآمیخته بودند.
اما اشک و جانشینان او از آن قبایلی نبودند که هجوم و غارت کنند و بعد بگریزند. آنها یکجا نشینی را پیشه کردند، به ساختن شهرها پرداختند، سنت دولتداری و پادشاهی مقتدر ایرانی را که در دوره نه چندان دور دست هخامنشیان پایه گذاری شده بود، پی گرفتند و با وصلت با پارسیان زمینه را برای ساسانیان بعدی (226-651 م.) آماده نمودند
این در نجد ایران یعنی سرزمین هایی بود که بعد ها دولت ساسانی نام گرفت.
اما در تاجیکستان و افغانستان کنونی و مشخصا بلخ که در سرحدات حاکمیت مستقیم ایران قرار داشت، چندی از فرماندهان سلوکی یونانی-مقدونی حکم می راندند که پس از مرگ اسکندر متصرفات او را میان خود تقسیم کرده بودند. لیکن در نخستین دهه های پس از میلاد، گروه جدیدی از قبایل کوچ نشین که از شمال سر رسیده بودند، در بلخ به جای جانشینان اسکندر نشستند. این دولت، اتحادیه قبیله ای «کوشانیان» بود. این، احتمالا نام قبیله حاکم بر این اتحادیه بود.
در «دشت های شمال» کوچ های بزرگ اقوام و قبایل دشت های آسیای میانه هنوز پایان نیافته بود.
از هزار سال قبل از میلاد اقوام ایرانی زبان و کوچ نشین شرقی، به ترتیب کیمریان (سیمریان)، سکاها (اسکیت ها) از جمله ماساگت ها و آلان ها و بالاخره سَرمَتیان (سارماتیان) به عنوان «اتحادیه های» قبیله ای بر دشت های اوراسیا حاکم بودند. حوالی میلاد مسیح، یعنی تقریبا دو هزار سال پیش، اتحادیه بزرگ و چند قومی هونها که در شمال چین و جنوب روسیه کنونی میزیستند، زیر ضربات سخت چینیها متلاشی شد. قبایل مختلف هون رو به سوی غرب، روسیه و اروپا گذاشتند. زیر فشار همین کوچ هونها، علاوه بر باقیمانده سکاها و سرمتی ها، اقوام احتمالا هند و ایرانی یوه-چی، هپتالیان و تُخارها نیز سرزمینهای خود را در شرق آسیای مرکزی تخلیه کرده، برخی به سوی روسیه و اروپا و بخشی نیز به آسیای مرکزی، ماوراءالنهر، خراسان و آسیای جنوبی (پاکستان و سیستان) کوچ نمودند. پیدایش نام سرزمین «سیستان» (سکستان) نیز در رابطه با کوچ بخشی از سکا ها در این دوره به جنوب شرقی ایران بوده است. احتمالا شاخه هایی از هون ها که به طرف ماوراءالنهر، افغانستان و پاکستان امروز کوچ کردند، همان «خیون ها» «کیداریان» و «هپتالیان» (هفتالیان، هیاطله، افتالیان و یا «هون های سفید») بودند که از قرن چهارم میلادی به بعد به مناطق مرزی ساسانیان در ماوراءالنهر و شمال افغانستان حمله می کردند و مدتی پس از سال 350 م. ابتدا بر بلخ مسلط شدند، اما بعدا از شاپور دوم ساسانی شکست خورده و با لشکریان دولت ساسانیان و مردم بومی این مناطق آمیختند. مورخ و سکه شناس اتریشی روبرت گوبل همه این قبایل ایرانی تبار را در مجموع «هون های ایرانی» نامیده است [10]، اگرچه ارتباط آنان با هون های به اصطلاح «اصلی» فرضیه ای ثابت شده نیست.
باید در نظر گرفت که هون ها نیز مانند دیگر قبایل چادرنشین دشت ها، در واقع نه یک قبیله واحد و منسجم با مشخصات معین قومی، فرهنگی و زبانی، بلکه اتحادیه ای مرکب از اقوام مختلف احتمالا با قومیت ها و زبان های گوناگون بودند که تحت رهبری یک قبیله و معمولا یک رئیس قبیله قرار داشت که نام خود را به آن اتحادیه داده بود. تفکیک زمانی و قومی میان خیون ها، کیداریان، هپتالیان و دیگر اقوامی که نامشان در رابطه با این دوره در تاریخ ها ذکر می شود، بسیار مشکل است، زیرا ماهیت سیال و پیوسته متغیر زندگی قبیله ای این اقوام و فراز و نشیب روابط آنان با یکدیگر و اقوام یکجا نشین همسایه مانند چین و ایران، این کار را پیچیده می کند.
منابع تاریخی مربوط به مناطق مورد بحث ما، بعد از نیمه قرن ششم میلادی دیگر فقط از یکی دو قوم سخن میگویند: ترک ها و تا حدی هپتالیان.
به نظر می رسد در قرن ششم ترک ها اغلب اقوام دیگر منطقه را تحت تسلط سیاسی و قومی-زبانی خود در آورده بودند، تا جایی که در اکثر منابع تاریخی قبایل چادرنشین دشت های آسیای میانه، صرفنظر از قومیت و زبان آنها، مجموعا «ترک» و گروه های کوچکتری نیز «هپتالی» نامیده شده اند. شهرت ترک ها مخصوصا پس از تاسیس اولین دولت ترک در شمال-غرب چین و مغولستان به نام «گوک تورک» در سال 552 م. افزایش یافت.
در ایران، این، آخرین صد سال دولت ساسانیان پیش از فتوحات عرب بود.
خزرهای شمال دریای خزر نیز احتمالا بخشی از هونها و سپس بخشی از دولت ترک های غربی بودند که بعدا در اواخر قرن ششم درشمال دریای خزر دولت خود را تشکیل دادند. آنها نیز مجموعه ای از اقوام و طوایف با مشخصات قومی و فرهنگی مختلف بودند که از مجموعه بزرگ ترهون ها جدا شده، در شمال و دو طرف شرقی و عربی شمال دریای خزر مسکون شده بودند. دولت خزرها مدتی در تبانی با بیزانس به سرزمین های ایران ساسانی در قفقاز حمله می کرد. ظاهرا مجموعه اقوام خزر شمن باور یا به هرحال «مُشرک» بودند. پس از مدتی خاندان حاکم این دولت به جستجوی یک دین پرداختند و یهودیت را پذیرفتند. بعد از ظهور اسلام لشکریان مسلمان از شهر دربند در سواحل غربی دریای خزر گذشته و به مواضع خزرها حمله میکردند. بعضی از خزرها به اسارت اعراب درآمده و به عراق فرستاده شدند. گروهی دیگر مسلمان شدند، اما خاندان حاکم حکومت خزرها تا مدتی طولانی یهودی باقی ماند، تا اینکه در قرن دهم این دولت به هم خورد و اقوام و طوایف آن با دیگر قبایل محیط خود استحاله یافتند. به گمان برخی از دانشمندان، ترک های اصلی آسیای مرکزی (قبل از کوچ های نیمه اول هزاره یکم میلادی) و بسیاری از قبایل خزر احتمالا اجداد مشترکی در آسیای میانه داشته اند[11].
به گفته منابع تاریخی، هپتالیان نیز گروه طوایفی از ایرانیان صحراگرد شرقی و شاید هم بخشی از سکاهای سابق بودند که در سده های نخست هزاره یکم، زیر فشار هونها به آسیای مرکزی، افغانستان و پاکستان کنونی کوچیده بودند[12]. آنها در اوایل قرن پنجم در بلخ و کلا آسیای مرکزی قدرت یافتند، تا اینکه صد سال بعد یعنی دویست سال پیش از ظهور اسلام اتحادی مرکب از ساسانیان و دولت ترک های غربی آنها را شکست داد.
اصولا صد سال پیش از اسلام، دولت ساسانی در شرق ایران تاریخی مناسبات نزدیک، اما پر فراز و نشیبی با ترک ها از یک سو و هپتالیان از سوی دیگر داشت و حتی وصلت های زیادی بین خاندان های حاکم این اقوام گزارش شده است. مثلا پیروز ساسانی (459-483 م.) از هپتالیان شکست سنگینی خورد و فرزند او قباد چند سال به عنوان گروگان در دربار هپتالیان ماند، در حالی که یکی از دختران پیروز اسیر و کنیز حرمسرای حکمران هپتالی گردید.
با این زمینه تاریخی، اتحاد بعدی میان خسرو انوشیروان ساسانی و ایستمی خان، خاقان دولت «گوک تورک» علیه هپتالیان چیزی بود که هر دو طرف از آن استقبال نمودند. یک نشانه این اتحاد نظامی نیز، بنا به عادات آن دوره، ازدواج دختر ایستمی خان ترک به نام «فاقم» یا «قاقم» با خسرو انوشیروان ساسانی بود که به گفته مسعودی فرزند و جانشین انوشیروان یعنی هرمزد چهارم حاصل این ازدواج بود[13]. در نتیجه این اتحاد و شکست هپتالیان در سال های 563-565 م.، سرزمین های تحت تصرف آنان در آسیای مرکزی، افغانستان کنونی و هندوستان میان ترک ها و ایرانیان تقسیم شد. ترکان بر سمرقند، بخارا، تاشکند و فرغانه تسلط یافتند و ایرانیان مرو، بلخ و هرات را گرفتند. در پایان این مخاصمات، به روایتی سیردریا (سیحون) و به روایتی دیگر رودخانه مرغاب میان تاجیکستان و قرقیزستان کنونی، مرز دو کشور ایرانیان و ترکان شد[14].
باقیمانده های هپتالیان به طور پراکنده دارای حاکمیت های ولایتی خود بودند، اما با ظهور و توسعه اسلام در آسیای مرکزی، هپتالیان به عنوان حکومت از بین رفتند و از نگاه قومی، درست همانند کوشانیان پیش از خود، با دیگر اقوام آسیای مرکزی، افغانستان و هندوستان آن دوره امتزاج یافتند.
در میانههای هزاره نخست میلادی یعنی یکی دو قرن مانده به ظهور اسلام، اکثر قبایل کوچ نشین ایرانی شرقی آسیای مرکزی دیگر یکجا نشین شده و نام های نو گرفته بودند. باقیمانده های هپتالیان نیز که آنها هم چند قرن پیش از آن به افغانستان و پاکستان کنونی آمده بودند، در آن دوره اساسا یکجا نشین شده و با مردم بومی آمیخته بودند. پس از قرن های پنجم و ششم میلادی، یعنی 400-500 سال پس از میلاد مسیح، هنگامی که تاریخنویسان از کوچ نشینان دشت های پهناور آسیای میانه سخن می گویند، دیگر منظورشان نه هون ها و سکاها و غیره، بلکه تا حدی هپتالیان و بیش از همه و در درجه نخست «ترکها» بودند[15]. «مردم بومی سرتاسر آسیای مرکزی (ازبکستان، تاجیکستان و ترکمنستان کنونی، -م) چه یکجانشینان و چه کوچ نشینان، ایرانی بودند. ایرانیان جمعیت بومی این منطقه را تا میلاد مسیح تشکیل می دادند. تا قرن ششم (سال های 500، -م) اغلب مردم کمربند دشت ها ترک زبان شد و به زودی روندی مشابه در منطقه یکجانشینان منطقه نیز آغاز گردید»[16].
حدود بیست سال از پیروزی مشترک ایرانیان و ترکان بر هپتالیان گذشت. دولت «گوک تورک» در اثر جنگ داخلی بین قبایل ترک، به دو قسمت شرقی و غربی تقسیم شد. تقریبا صد سال بعد، مدت کوتاهی پس از ظهور اسلام، دولت ترک های غربی که قدرت خود را تا همسایگی ماوراءالنهر گسترش داده بود، در سال 657 م. از چین و تقریبا صد سال بعد (734-744 م.) باقیمانده های دولت ترکان غربی به نام «تورگش» یا «تورکش» در قرقیزستان و قزاقستان کنونی از لشکریان اسلام شکست خوردند. قبایل ترک در دشت ها پراکنده گشتند و کوچ های بزرگ آنان به سمت ماوراءالنهر و خراسان آغاز شد.
ادیان و زبان های پیش از اسلام
تا قرن بیستم اطلاعات ما در باره فرهنگ و زبان های باستان ئ قرون وسطای آسیای مرکزی و افغانستان کنونی در هاله ای از ابهام پنهان بود. تا آن دوره زبان شناسان به طور کلی میدانستند که زبان و فرهنگ های پیشا اسلامی این سرزمین های «ایران تاریخی» شاخه هایی از فرهنگ و زبان های ایرانی شرقی است. در قرن بیستم اطلاعات ما در باره زبان ها و فرهنگ های این سرزمین ها به کمک باستان شناسان شوروی و فرانسه بسیار وسیع تر و به کمک شواهد و آثاری که یافت شد، دقیق تر و مستند تر گشت. در نتیجه، ما امروزه در باره هر سه شاخه اصلی زبان مردم این سرزمین صاحب اطلاعات اصلی و پایه هستیم. این سه شاخه عبارت هستند از زبان سُغدی، زبان خوارزمی و زبان کوشانی باکتریایی. یافته های یاستان شناسی و پژوهش های علمی جدید مانند کشف و خواندن نامه های کوه مغ در اشروسنه تاجیکستان و رمزگشایی سکه های نویافته باکتریایی و کوشانی به بسیاری پرسش های دانشمندان این حوزه پاسخ هایی قانع کننده داد، اگرچه بدون شک در آینده می توان چشم انتظار یافته های جدید تکمیلی نیز بود. این کتاب جای ورود به جزئیات نامبرده نیست.
به طور کلی، اوضاع اجتماعی، سیاسی و فرهنگی ماوراءالنهر و شرق ایران مدت کوتاهی پیش از حمله اعراب را می توانیم چنین پیش چشم خود تجسم نماییم: از گرگان، نیشابور، مرو (ماری در ترکمنستان کنونی) و بلخ هرچه رو به سوی شمال و شرق میرفتیم، کنترل دولت ساسانی ضعیف تر و ترکیب قومی و زبانی مردم مخلوط تر میشد.
اکثر مردم این منطقه به لهجه ای از سه زیر شاخه زبان های ایرانی شرقی سخن می گفتند: یکم: خوارزمی باستان در شمال غرب ماوراءالنهر میان مرز ترکمنستان و ازبکستان کنونی، دوم: سُغدی (در سمرقند، بخارا، چاچ و یا تاشکند کنونی و چندین ناحیه دیگر و همچنین واحه های سغدی زبان در امتداد راه ابریشم)، و سوم: زبان باکتریایی (باختری، بلخی) و دیگر زبان های ایرانی تُخارستان[17]. در عین حال، به خاطر روابط نزدیک با ایرانیان و دولت ساسانی، فارسی میانه و یا «پهلوی» نیز در ماوراءالنهر جا افتاده بود.
زبان به اصطلاح «رسمی» و یا دولتی، یعنی زبان مکاتبات میان پادشاهان محلی منطقه، دولت های مرکزی و ایالت ها و ولایت ها ابتدا پارتی و دیرتر فارسی میانه، در بلخ هم تا مدت ها یونانی بود، چرا که برخی از نیروهای اسکندر پس از شکست هخامنشیان برای حفظ مرزها از دست اندازی قبایل شمالی در این منطقه مستقر شده بودند[18].
پیش از اسلام تعداد کمتر، اما فزاینده ای از مردم ماوراءالنهر هم ترک زبان بودند. اکثر ترکها نه در میان دو رود، بلکه در آنسوی سیر دریا به صورت قبیلههای کوچ نشین در دشتهای پهناور میان مرزهای شمال غربی چین تا شمال دریای خزر، میان دو امپراتوری وسیع چین و ایران ساسانی میزیستند. بخش کوچکی از این قبایل در نواحی مرزی ایران مانند خوارزم، چاچ و سُغذ (بخارا و سمرقند) و یا منطقه کاشغر چین یکجا نشین شده بودند.
قبایل ترک پس از متلاشی شدن دولت ساسانیان و ظهور اسلام و بخصوص پس از سقوط دولت های قبیله ای ترک در شمال غربی چین و جنوب روسیه، هرچه بیشتر به ماوراءالنهر، خراسان، بقیه ایران و خاورمیانه کوچ کردند. بخش دیگری از هم تباران آنها مانند بلغار های ولگا نیز از استپ های روسیه به سوی غرب، یعنی اروپای شرقی مهاجرت نمودند.
زبان ترکی قبایل ترک اگرچه مشخصات محلی و قبیله ای خود را داشت، اما هنوز مانند امروز صورت واحد و ملی نداشت که نام هایی مانند ازبکی و ترکمنی و یا قزاقی و قرقیزی و اویغوری به خود بگیرد، بخصوص که هنوز ترک ها در حال کوچ بودند و زبانشان وابسته به کوچ ها و امتزاج با اقوام جدید در وطن های نویافته تغییر می یافت. خوارزم، سمرقند و بخارا هنوز ترک زبان نشده بود. طبیعتا ترکیه کنونی نیز هنوز اکثرا مسیحی مذهب و یونانی زبان بود[19].
اکثر مردم بومی ماوراءالنهر و به ویژه طبقه حاکم و اشراف مانند بقیه ایران زرتشتی و برخی (بخصوص در دوره کوشانیان) بودایی بود. در اینجا نیز مانند خود ایران طبقات حاکم و اشراف زمیندار «دهقان» نامیده میشدند. اما برخلاف خود ایران، در ماوراءالنهر تفکیک طبقاتی چندانی نبود[20]. طبقه «دهقان» طیف گسترده تری از مردم و از جمله زمینداران محلی را دربرمی گرفت و حاکمیت، مانند مابقی ایران، نماد اتحاد پادشاهی مقتدر و روحانیتی با نفوذ محسوب نمیشد.
تجارت با سرزمین های گوناگون، مردم زرتشتی سُغد را نسبت به همه ادیان تحمل پذیر کرده بود. ادیان و آیین های زرتشت، بودا، مزدک، مانی و مسیحیت برای سُغدیان چیزی آشنا بودند. بارتولد مینویسد که در ماوراءالنهر تسامح مذهبی به مراتب بیشتری از خود ایران موجود بود. اشخاصی که در ایرانِ زرتشتی مورد پیگرد مذهبی قرار میگرفتند، در ماوراءالنهر پناه مییافتند و این تسامح مذهبی در مورد بوداییان و مسیحیان نسطوری نیز موجود بود[21].
مورخین عرب و ایرانی و همچنین مورخین غربی هنگام شرح اوضاع ماوراءالنهر مدت کوتاهی پیش از اسلام و اوایل اسلام از چهار نیروی اجتماعی و سیاسی سخن می گویند: یکم: ایرانی زبانان بومی یعنی خوارزمیان، سغدیان و بلخیان که اکثریت مردم ماوراءالنهر را تشکیل می دادند، دوم: ایرانیان، یعنی ایرانیان خود ایران ساسانی که با مردم بومی ماوراءالنهر مشترکات و روابط نزدیک داشتند و دیرتر همچون نو مسلمانان همراه با اعراب به ماوراءالنهر آمدند، سوم: ترک ها که بخشی از آنان دیگر در ماوراءالنهر مسکون شده، اما بخش بزرگترشان در دشت های شمال زندگی می کردند و از آنجا به ماوراءالنهر هجوم می نمودند و چهارم: عرب ها و لشکراسلامی آنان که از خراسان به ماوراءالنهر حمله می کردند.
زیرنویس ها:
[1] Frye and Sayılı: Turks before the Seljuqs, in Bosworth: Turks in Early Islam, p. 180
[2] Windfuhr: Iranian Languages, pp. 12-14
[3] به نظر زرین کوب (دو قرن سکوت، 139) حدود ماوراءالنهر«عبارت بود از تمام اراضی و بلادی که مسلمانان در شمال آموی به تصرف درآورده بودند» و «حدود شمال و شرق این بلاد در آنجا ختم می شد که دیگر اعراب بر آن تسلط نیافته بودند».
[4] Frye: Heritage of Persia, p. 47
[5] Frye: Pre-Islamic and early Islamic Cultures, in Canfield, Turko-Persia, p. 48
[6] Frye, ibid, p. 279
[7] بیرونی: آثار الباقیه، ص. 75
[8] Windfuhr: Dialectology and Topics, in Windfuhr: Iranian Languages, pp. 4-8
[9] Olbrycht: Arsacid Iran and the Nomads of Central Asia, p. 333
[10] Robert Göbl: Dokumente zur Geschichte der iranischen Hunnen in Baktrien und Indien, Wiesbaden 1967
[11] Roux, Jean-Paul (2000): Türklerin Tarihi, pp. 50-82
[12] P. 3 Gibb, H. A. R. (1923): The Arab Conquests in Central Asia,
[13] مسعودی، به نقل: رئیس نیا، رحیم: آذربایجان در سیر تاریخ ایران، تبریز، ج. دوم، چاپ دوم، 1370، ص 537
[14] رئیس نیا، همانجا
[15] Frye.: Pre-Islamic and early Islamic cultures in Central Asia, in Canfield, Turko-Persia, p. 38
[16] Bregel, Yuri: Turko-Mongol influences in Central Asia, in Canfield, Turko-Persia, p. 54
[17] Golden: Introduction, p. 198
[18] Frye: History of Iranian Languages in the East, PDF, viewed on 20 January 2020
آنگونه که در فصل های گذشته دیدیم، آشنایی ایرانیان با ترکان به دوره ساسانیان و روابط آنان با دولت «گوک تورک» در آسیای مرکزی برمیگردد[1]. اما مناسبات ایرانیان و ترکان در دوره پیش از اسلام به مراتب محدود تر از دوره اسلامی بود.
در عرض صد سال پس از تسلط اعراب بر ایران و رسیدن لشکریان اسلام به مرزهای ماوراءالنهر، دو دولت ترکی (گوک تورک و تورگش) که در آسیای میانه تاسیس شده بودند، در نتیجه مداخلات چین، اختلافات داخلی و قبیله ای ترکان و در نهایت لشکرکشی های مسلمانان در دوره ابومسلم خراسانی متلاشی شدند. در این شرایط روند قبول اسلام از سوی ترک ها و ورود آنان به دنیای اسلام از چند طریق، به صورت فشرده و دراز مدتی آغاز شد.
اولا با از بین رفتن مرزبانی های ساسانی در امتداد دشت های شمال، راه برای کوچ های قبایل و طایفه های چادر نشین و دست اندازی های مسلحانه جنگجویان آنان باز شده بود.
ثانیا لشکریان اسلام به خصوص در دوره سامانیان حملات منظمی به قبایل ساکن دشت های شمال کرده و هر سال هزاران نفر از ترکان چادرنشین را به عنوان اسیر به ماوراءالنهر و خراسان منتقل میکردند تا پس از قبول اسلام به عنوان غلام و کنیز در لشکرهای اسلامی یا خدمات خانگی به کار گرفته شوند. این عملیات که تخمینا دو قرن یعنی تا اواسط قرن دهم میلادی طول کشید، از نظر پیشگیری از دست اندازی های مرزی و همچنین به جهت گسترش اسلام در میان قبایل «مشرک» در جامعه اسلامی مورد استقبال بود و در عین حال از فروش این اسیران درآمد بسیاری به دست دولت سامانیان می رسید. بسیاری از این غلامان به تدریج مراتب تعلیم و تربیت نظامی را طی کرده و به مقامات بزرگی مانند فرمانده و امیر و سلطان رسیدند و در اکثر ولایات خلافت اسلامی تبدیل به نیروی نظامی تاثیر گذار و گاه تعیین کننده ای تبدیل گشتند.
ثالثا ورود ترکان قبایل مختلف و غالبا اغوزها به دنیای اسلام به تاسیس حکومت سلسله های قراخانیان، غزنویان، سلجوقیان و خوارزمشاهیان اصالتا ترک منتهی شد و آنها نیزبه طور مستقیم یا غیر مستقیم باعث نفوذ بیشتر عنصر ترکی در جوامع ماوراءالنهر، سرزمین های ایرانی و آناتولی گشتند. قراخانیان با استفاده از زوال سامانیان بدون جنگ و نزاع بزرگی آمده و بر ماوراءالنهر حاکم شدند و به دنبال آنان گروه هایی از طوایف ترک زبان مسلمان متعلق به قبایل مختلف از جمله اغوز و قارلوق وارد ماوراءالنهر و سرزمین های ایرانی شدند. از طرف دیگر برآمدن حکومت غزنویان و به دنبال آنان سلجوقیان نیز زمینه افزایش جمعیت و نفوذ ترکها در سرزمین های ایرانی را فراهم آورد، اگرچه هر دوی این حکومت ها به طور جدی و حتی به صورت درگیری های خونین نظامی تلاش کردند تا از کوچ های بی حساب و دست اندازی های طایفه های ترک و به خصوص اغورها در قرن یازدهم و دوازدهم جلوگیری کنند. این کار در دوره سلاطین قدرتمند سلجوقی تا حدی موفق آمیز هم بود. اما طوری که دیدیم، به دنبال آغاز زوال حکومت مرکزی سلجوقیان کنترل دست اندازی ها و کوچ ها عملا امکان ناپذیر شد و در نهایت حکومت سلجوقیان در اثر شورش های مسلحانه اغوز ها در سرزمین های ایرانی سرنگون گردید.
سلجوقیان، حاکمان اصالتا اغوز ایرانی
از میانه های قرن دهم به بعد اکثر ترکان دشت های آسیای میانه و به ویژه آنان که در همسایگی سرزمین های تاریخی ایران می زیستند، مسلمان شده بودند. در سمت شرق دریای خزر اکثر ترکان مسلمان متعلق به قوم اغوز بودند[2]. ترکهای قارلوق غالبا در مناطق خارج از سرزمین های ایرانی باقی مانده و قسمتی از آنان در ماوراءالنهر و مخصوصا در ازبکستان کنونی مسکون شده بودند. اما بیشتر ترکانی که از ماوراءالنهر و خوارزم وارد خراسان (از جمله ترکمنستان کنونی) و مابقی ایران و سرزمین روم می شدند، اغوزهای مسلمان بودند.
«اُغوز» (اوغوز، به عربی: غُز، Oğuz) نام یکی از بزرگترین قبایل ترک زبان است که تا حدود صد سال پس از ظهور اسلام، اکثریت مردم چادرنشین دشت های شمال و شمال شرق ماوراءالنهر و خراسان را تشکیل میدادند و در همسایگی جهان اسلام می زیستند. خاستگاه اصلی این قوم احتمالا شمال غربی چین، میان سرزمین های کنونی آلتای چین، روسیه، قزاقستان، قرقیزستان و مغولستان کنونی بود. نخستین اشاره ها به نام «اغوز» و گروه بندی های قبیله ای آنها مانند «اوچ اغوز» (سه اغوز) و «توقوز اغوز» (نُه اغوز) در سنگ نوشته های چینی، ترکی اُرخون و اویغوری قرن هشتم میلادی دیده می شود.
به نظر میرسد اغوزها و قپچاق ها تحت فشار دیگر اقوام ترک زبان شرقی از جمله قارلوق ها و اویغورها به تدریج به سرزمین های میان دریاچه آرال و دریای خزر رانده شده بودند[3]. در قرن های نهم و دهم موج جدیدی از فشار قبایل چادرنشین ترکهای شرقی بر اغوزها، آنها را بیش از پیش به کوچ به سوی سرزمین های اسلامی مجبور کرد. در میان نخستین اشاره ها به قبیله اغوز در منابع اسلامی می توان به «مفاتیح العلوم» ابوعبدالله خوارزمی (فوت 997 م.) و «الکامل» ابن الاثیر (قرن سیزدهم م.) اشاره کرد. ابن الاثیر میگوید «غُزان قومی هستند که در روزگار خلیفه المهدی (775-785، -م.) از دورترین سرزمین های مرزی ترکان به ماوراءالنهر آمدند»[4]. بعد از این کوچ بزرگ به همسایگی سرزمین های ایرانی، اغوزها بیش از دیگر قبایل ترک آسیای میانه با همسایگان یکجا نشین و ایرانی خود تماس و اختلاط داشتند و تحت تاثیر زبان و فرهنگ ایرانی قرار گرفتند. در این مرحله زبان ترکی اغوزها تا حد زیادی از ترکان شرقی کاشغر، اویغور و جمعیت اصلی دولت قراخانیان متمایز شده بود[5]. کاشغری در «دیوان لغات الترک» درباره لهجه ترکی اغوزها می نویسد «آنگاه که اغوزها با ایرانیان امتزاج یافتند، آنان (اغوزها، -م.) بسیاری لغات ترکی را فراموش کرده، به جای آن از واژگان فارسی استفاده نمودند»[6].
«سلجوق» نام «یابغو» یا خانِ خان های اُغوز ها بود که اهل قبیله خود را در طی این کوچ بزرگ رهبری نموده بود. خان ها و خاندان سلجوق مسئول تامین گذران روزمره طایفه و قبیله خود بودند. این کار اغلب با جنگ با قبایل همسایه، تاخت و تاز به شهر ها و ولایات دور و نزدیک میسر می شد. قبیله اغوز متشکل از تیره ها و طایفه های گوناگون مانند بیات، افشار، بایندیر، سالور (یا سالغور)، بیگدلی، و قِنق بودند که همگی به صورت یک اتحادیه قبیله ای با دیگر قبیله ها از جمله خَلَج ها در شمال و شرق خراسان و جنوب روسیه کنونی زندگی می کردند. احتمالا حملات اغوزها هرقدر وسیع تر می شد، تعداد بیشتری از این قبایل در آن شرکت می کردند و با یکدیگر و مردم مناطق همسایه امتزاج می یافتند. آنها در پی مراتع جدید برای گوسفندانشان و امکانات نو جهت دست اندازی و عملیات نظامی بودند. انگیزه دیگر کوچ های ترکان به سوی خراسان و مابقی دنیای اسلام افق امکاناتی بود که پس از قبول اسلام به روی آنان باز شده بود: گذران زندگی، حتی در صورت امکان ثروت و قدرت، شاید هم فرماندهی و سلطنت از راه نشان دادن مهارت و شجاعت خود به عنوان سرباز، نگهبان، فرمانده و حاکم.
با فتوحات عرب، انبوهی از ترکان قبایل مختلف از جمله قارلوق ها و اغوزها به ازبکستان کنونی و بسیاری اغوزها به ترکمنستان، افغانستان و شمال ایران کنونی کوچیدند. ترکهای نواحی شرقی کاشغر، قزاقستان و قرقیزستان کنونی غالبا در همان مناطق ماندند. اغوز ها که از دیگر قبایل ترک به ایرانیان و دنیای اسلام نزدیک تر بودند و اکثریت ترکهای مناطق مرزی را تشکیل میدادند، به صورت قبایل و طوایف مختلف و یا به عنوان غلام، کنیز، جنگجو و فرمانده وارد دنیای اسلام شدند. گروهی از آنان جنگاور بودند. گروه دیگری چراگاه های مناسب برای احشام خود و یا اشتغال به کشاورزی در داخل ایران و به خصوص خراسان، گرگان، حاشیه دریای خزر و همچنین آذربایجان، قفقاز و آناتولی یافتند و در این مناطق سکنی گزیدند. در نتیجه عوامل و تحولاتی که ذکر شد، زبان مردم صفحاتی از این مناطق تبدیل به ترکی گردید[7].
از قرن های دهم و یازدهم به بعد منابع اسلامی، ترکان اغوز و قپچاق را که مسلمان شده بودند «ترکمان» و «ترکمن» نامیدند. این تعابیر به موازات تعبیر «ترک» و به همان معنا به کار می رفت[8]. به نظر می رسد تعابیر «ترکمان» و «ترکمن» برای نخستین بار در سال 985 م. از طرف مقدسی در کتاب «احسن التقاسیم» به کار برده شده است[9]. درباره ریشه و پیدایش نام «ترکمان» و «ترکمن» که هر دو در آن دوره به یک معنا به کار برده شده اند، نظر واحد و مشترکی وجود ندارد. به نظر باسورث و کلاوسون «با در نظر گرفتن اینکه مردمی که چنین (ترکمان، -م.) نامیده شدند، در ارتباط نزدیک با ایرانیان بودند، احتمالا این توضیح ساده درست خواهد بود که تعبیر نامبرده عبارت از ترکیب نام «ترک» و پسوند فارسی «-مان» به معنی «مانند» است».[10] بارتولد قبلا در «دوازده درس درباره تاریخ ترکان آسیای مرکزی» (1927 م.) این نظریه را رد کرده و گفته بود که «ریشه شناسی ایرانی لفظ «ترکمن/ترکمان» و تفسیر لغوی و فارسی آن مبنی بر اینکه شاید اصل این نام «ترک-مانند» بوده که در دیوان لغات کاشغری هم آمده، طبعا قابل اعتماد نیست، اگر چه ظاهر معمولی ترکمنها از ظاهر معمولی ترکها فرق میکرد و به تیپ ایرانیان نزدیک تر بود. ولی قارلوقها بیشتر از اغوزها تحت تاثیر عنصر ایرانی قرار داشتند و حتی پیش از پذیرش اسلام نیز از دیگر اقوام ترک به فرهنگ اسلامی نزدیکتر بودند».[11] اما اگر تفسیر جدیدتر باسورث و کلاوسون مبنی بر ریشه شناسی ایرانی نام «ترکمان» درست باشد، احتمالا باید «ترکمان» شکل فارسی و «ترکمن» شکل ترکی این نام باشد، زیرا تا جایی که نگارنده می تواند قضاوت کند، در زبان های مختلف «ترکیک» مانند قرقیزی، ازبکی، تاتاری، ترکمنی، آذری و ترکی ترکیه، شکل «ترکمان» مشاهده نمیشود و تنها شکل «ترکمن» (Türkmen) رایج است.
پس از قبول اسلام از طرف اغلب ترکان، دیگر کسی برای اسیر گرفتن و فروش آنان به دشت های شمال و شرق نمیرفت. در ایران هم اکثر مردم به اسلام گرویده بود. اما هنوز ترکانی که به عنوان «غازی» شور جهاد و یا ثروت و قدرت در سر داشتند، از طریق آذربایجان و ارمنستان به آناتولی مسیحی می رفتند. برای نمونه، به گزارش ابن مسکویه، در سال 353 ق. (964 م.) پنج هزار و در سال 355 ق. (966 م.) تعدادی «پیرامون بیست هزار غازی خراسانی» که اکثرا عبارت از ترکان بودند، به ری در سرزمین آل بویه آمدند، پول هنگفت و اجازه خواستند که از سرزمین آل بویه گذشته، جهت «جهاد» به سوی روم (آناتولی) بروند.[12] آنها در ری نیز شروع به دست اندازی به مردم و غارت آنان زدند، اما حاکم بویهی رکن الدوله با وجود کمی تعداد لشکریان خود، بر آنان چیره گشت و «غازیان خراسانی» به سوی قزوین روانه شدند.
این تحولات در اواخر سامانیان، مدت کوتاهی پیش از قراخانیان و غزنویان و حدود هشتاد سال قبل از سلجوقیان بود.
از میانه های قرن یازدهم به بعد، سلجوقیان ترک اغوز بر غزنویان و قراخانیان غلبه یافتند. آنها با سرعتی شگفت انگیز حکومت خود را نه تنها در خراسان و دیگر سرزمین های ایرانی، بلکه در همه سرزمین های اسلامی به استثنای آفریقای شمالی گسترش بخشیدند. سلجوقیان می کوشیدند از کوچ های بی بند و بار ترک های اغوز از آسیای میانه پیشگیری کنند. اما خواهی نخواهی هر بار به دنبال فتوحات سلجوقیان تعداد بیشتری از طوایف ترک به سرزمین های سلجوقیان سرازیر می شدند.
باسورث می نویسد: «ترکها خود هنوز فنون و هنر اداره دستگاه دولت را کسب نکرده بودند، اما در اختیار داشتن اتوریته نهایی حاکمیت و قدرت نظامی، عملا به آنها امکان میداد که تقریبا همه خواست های خود را عملی کنند».[13] در سرزمین های ایرانی، سلطنت غزنویان، سلجوقیان، اتابکان سلجوقی و خوارزمشاهیان غالبا تحت مدیریت وزیران و مسئولان ایرانی بود. در آناتولی یعنی ترکیه کنونی، تا اواخر دوره سلجوقیان روم در اوایل قرن سیزدهم، فرهنگ، زبان و دولتداری ایرانی عنصر حاکم در حکومت های ولایتی سلجوقیان روم بود. اما با شکست سلجوقیان روم و برآمدن بیک لیک ها یا «ملوک طوایف» ترکی روم و سپس عثمانی ها به عنوان گروه غالب این ملوک، ترکها به تدریج دولتداری خود را تحکیم بخشیدند و به ترویج نوع جدیدی از زبان ترکی یعنی «ترکی رومی» (در تمایز با لهجه های دیگر مانند ترکی قزلباشی یعنی ایرانی، ترکی جغتایی آسیای مرکزی) شروع نمودند. در شام و بعد مصر «مملوکان» یا «ممالیک» که عبارت از غلامان و فرماندهان سابق ترک بودند، از نیمه های قرن سیزدهم تا سیصد سال بعد خلافت خود را مستقر کردند و خود به تدریج در جامعه و فرهنگ عربی اسلامی این سرزمین ها استحاله یافتند. دوره مملوکان با وجود آشوب ها و اختلافات داخلی، همراه با شکوفایی علم و ادب در این سرزمین ها بود.
در ایران و آناتولی، گروهی از اغوزها که در پی چراگاه های جدید برای گوسفندان خود بودند، هرجایی را که مناسب می یافتند، در همان جا می ماندند و شروع به زندگی چادرنشینی موسمی (تابستان و زمستان یا ییلاق و قشلاق) می نمودند. در برخی موارد نیز سلاطین غزنوی یا سلجوقی و حاکمان محل، مخصوصا در زیر فشار، مناطق معینی را به صورت اقطاع به قبایل و طوایف ترک میدادند که البته این هم، مشابه موارد دست اندازی، می توانست منتج به غصب مال و زمین از مردم بومی شود.
گروه دیگر عبارت از طایفه ها و دسته های مسلح اغوز بودند که به چهارگوشه خراسان و مابقی ایران و بعد ها آناتولی حمله کرده و به قتل و غارت می پرداختند. این نوع دست اندازی ها به خصوص پس از زوال قدرت مرکزی حکومت سلاطین بزرگ سلجوقی یعنی طغرل، آلب ارسلان و ملکشاه شدت گرفت که سعی می کردند مانع اینگونه دست اندازی ها و قتل و غارت ها شوند. در نهایت کار بدانجا کشید که در دوره سلطان سنجر، فرزند ملکشاه، دسته های اشرار اغوز در همدستی با دسته های قراختائیان، خوارزمشاهیان و حتی غوریان کوهستانی به جنگ های رودررو با لشکریان سلطان سنجر شروع کرده، آخرین سلطان قدرتمند سلجوقی را شکست دادند. این دوره آشوب و بی قانونی که مرکز آن در خراسان بود و به زودی به اقصی ولایات ایران سرایت کرده بود، باعث کشتار، غارت، تصاحب مال و زمین و خرابی شهرها و روستاها گردید.
در کتاب های تاریخ این اغتشاشات و شورش ها «فتنه غُز» نام گرفته است. در ادبیات و به خصوص شعر فارسی چندین اثر در شکایت از این دوره تاریک تاریخ ایران به قلم آورده شده است. قصیده یا استمداد اهل خراسان به قلم انوری ابیوردی شاعر قرن دوازدهم میلادی خطاب به خاقان سمرقند و پسرخوانده سنجر از معروف ترین این اشعار است. سه بیت از آن قصیده:
به سمرقند اگر بگذری ای باد سحر، نامهٔ اهل خراسان به بَرِ خاقان بَر. خبرت هست که از هرچه درو چیزی بود، در همه ایران، امروز نماندست اثر. خبرت هست کزین زیر و زِبَر شوم غُزان نیست یک پی ز خراسان که نشد زیر و زبَر.
اما دوران نسبتا آرام سلاطین قدرتمند سلجوقی به سر رسیده بود و اشرار خودسر بیش از پیش خود را در تجاوز به جان و مال مردم صاحب اختیار می شمردند.
گروه های دیگری از قبایل و طوایف اغوز نیز بودند که در «غزوات روم» شرکت می کردند. این هجوم ها به دنبال نخستین غلبه بزرگ آلب ارسلان سلجوقی در شهر ملازگرد یا مانازکرد در شرق آناتولی ادامه یافت و شدت گرفت تا اینکه دویست سال بعد با فتح پایتخت روم شرقی قسطنطنیه (استانبول کنونی) پایان یافت.
کوچ های قبایل ترک از آسیای میانه به ایران، آناتولی،عراق و شام تقریبا پانصد سال از قرن یازدهم تا شانزدهم ادامه داشت. شدت و کاهش این کوچ ها، شکل، سمت و طول مدت هر کدام از آنها متغیر و وابسته به اوضاع سیاسی و اجتماعی هر مرحله تاریخی بود. درباره این کوچ ها آمار و ارقام دقیقی در دست نیست. اما به نظر می رسد هر بار یک طایفه یا قبیله کوچک یا بزرگ عبارت از چند صد یا حتی یکی دو هزار نفر با سواران مسلح و زن و کودک و احشام خود در حال کوچ بودند. بسیاری مورخین مانند باسورث نوشته اند که «شمار ترکانی که در این ایام آمدند، چندان زیاد نبود، بلکه این جریان تا دوره تاخت و تاز های مغولان و پس از آن نیز همواره ادامه داشت».[14] کلود کاهن نسبت 1/10 را حدس زده است، یعنی برای هر ده بومی یک فرد کوچ نشین. او مینویسد: «منطقی به نظر نمیرسد که مثلاً تصور کنیم ده ها هزار و یا صدها هزار نفر در آن واحد کوچ کردهاند».[15]. به نظر مورخ ترک، فاروق سومر، «کوچ معکوس» قبایل ترک اغوز از عثمانی به ایران در قرن پانزدهم و شانزدهم باعث تاسیس دولت صفوی در ایران و تغییر زبان آذربایجان شده است[16].
مدتی پس از تاسیس دولت صفوی در ایران (1501 م.) و پایان جنگ های عثمانی و صفوی این کوچ ها آرام گرفتند و قبایل کوچ نشین ترک که صرف نظر از تعلقات قومی و قبیله ای به تشکیل این دو دولت کمک عملی بسیاری کرده بودند، با گرفتن مزایایی مانند حکومت ولایات کوچک و بزرگ یا اقطاع زمین، یکجا نشین شده و در ترکیب ملت های نوین ایران و عثمانی امتزاج یافتند.
شهرت منفی و مثبت ترکان
با این ترتیب در قرون یازدهم و دوازدهم در ماوراءالنهر، خراسان و مابقی ایران در میان مردم بومی ایرانی و همچنین در ادبیات فارسی شاهد «شهرت متضاد» و مباحثه انگیز «ترکان» به عنوان غارتگر، بیرحم و در عین حال جنگاور و شجاع و همچنین زیبا و دلربا می شویم. یک نمونه آن را می توان در این بیت سعدی شیرازی مشاهده کرد که دویست سال پس از آغاز کوچ های ترکان نوشته شده و هر دو جنبه این «شهرت متضاد» را در نظر دارد:
آن کیست کاندر رفتنش صبر از دل ما میبرد، ترک از خراسان آمدست، از پارس یغما میبرد.
بسیاری از اشاره های ادیبان و شعرای ایرانی به ترکان در این دوره و یکی دو قرن بعد مانند بیت بالا معنایی دوگانه یعنی تغزلی و در عین حال انتقادی و سیاسی دارند. این موضوع اگرچه قرن هاست که اهمیت عینی و روزمره خود را از دست داده و همه آن اقوام و طوایف چادرنشین ترک، امروزه در جامعه ایرانی (و جامعه ترکی ترکیه) استحاله یافته و به بخش لاینفکی از این ملل و جوامع تبدیل یافته اند، هنوز هر از گاهی موضوع بحث های داغ و اغلب سیاسی جانبگیرانه ای می شود که تعمیم آن به اوضاع و احوال کنونی غالبا گمراه کننده است.
هیچ حادثه تاریخی کاملا شبیه حادثه تاریخی دیگری نیست. اما در منظر وسیع تر تاریخی، ورود ترکان به جوامع اسلامی و بعدا روم شرقی یعنی ترکیه کنونی حادثه ای استثنایی نیست. از این نظر حرکات قومی و قبیله ای ترکان به مدت پانصد سال از قرن یازدهم تا شانزدهم از آسیای میانه تا ایران، آناتولی و اروپا هیچ هم بی شباهت به تجربه کوچ و هجوم هون ها و ژرمن ها به اروپا چند قرن پیش از ترکها و یا وایکینگ ها تقریبا همزمان با ترکها نیست. هر کدام و همه این تحولات تاریخی گویی به تبعیت از یک رشته قانونمندی های تاریخی و اجتماعی، با همه فراز و نشیب ها و تجربه های تلخ و شیرین خود، سهم خود را در امتزاج یکجانشین و کوچ نشین، دشت و شهر، چادر و خانه و در نتیجه تحول و تکامل عمومی تمدن بشری ایفاء نموده است.
جالب است که در همین دوره شهرت و اعتبار سلاطین ترک غزنوی و سلجوقی مانند سلطان مسعود غزنوی یا ملکشاه و سلطان سنجر سلجوقی بسیار مثبت بوده است. نام آنها در عین حال به عنوان حامیان حکومتی واحد و قدرتمند در ایران و فرهنگ و ادبیات فارسی در بسیاری از آثار این دوره ثبت شده است. «شهرت منفی» قبایل و دسته های مسلح ترک نیز بعد از سپری شدن دوره چادرنشینی و یکجا نشین شدن اکثر قبایل و همچنین امتزاج آنان با مردم بومی به فراموشی سپرده شد و تنها در آثار کتبی و ادبی مربوط به این دوره ها باقی ماند. «شهرت مثبت» همان قبایل ترک که خاستگاه اصلی و گذشته سلاطین غزنوی، قراخانی، سلجوقی و خوارزمشاهی بودند، شجاعت، جنگاوری، رهبری و به این طریق حفظ انسجام سیاسی و دولتی در دورانی طوفانی و پر مخاطره برای کشور ها و ملت هایی بود که پس از سپری شدن توفان مغول، ملت های نوین خود را ایجاد کردند.
زیرنویس ها:
[1] ن. فصل «ماوراءالنهر پیش از اسلام» در همین کتاب
[2] در سرزمین های شمال و غرب دریای خزر «خزر» ها می زیستند. خزرها مجموعه ای از اقوام مختلف با زبان های گوناگون بودند، اما ظاهرا قشر حاکم آنان از باقیمانده هون های مهاجر به این سرزمین ها بودند که شاید با ترکان آسیای میانه قرابت داشته اند. خزرها پس از متلاشی شدن خاقانات ترکهای غربی، خاقان نشین خود را تاسیس کردند که تا قرن دهم پابرجا بود. خزرها چه در دوره ساسانیان و چه بعد از ظهور اسلام از ناحیه قفقاز دستاندازی های زیادی به سرزمین های ایرانی می کردند. خاقان های خزر در قرن نهم یهودیت را پذیرفتند. در قرن هفتم و هشتم به دنبال حملات لشکریان عرب از دربند به مواضع خزرها، گروه هایی از آنان به اسارت اعراب درآمده و به دستگاه خلافت عباسیان در عراق پیوستند. لشکریان عرب چندین بار با خزرها درگیر شدند و در نهایت با آنان صلح نمودند. بخشی از خزرها مسلمان شد و برخی دیگر به یهودیت یا مسیحیت گرایش پیدا کردند. خاقانات خزرها در قرن دهم مضمحل شد. موضوع خزرها در این کتاب مورد توجه چندانی قرار نمی گیرد زیرا آنها بر تحولات ماوراءالنهر، خراسان و ایران تاثیر مهمی نداشتند.
[3] برای تفصیلات بیشتر درباره اغوزها ن. Golden: Introduction, pp. 205-210 [4] Golden, ibid, p. 206 [5] C. E. Bosworth and G. Clauson: Al-Xwarazmi on the Peoples of Central Asia, p. 3 [6] Kaşhğari/Dankoff: Compendium, I, p. 51 [7] باسورث، تاریخ ایران کمبریج، ج. پنجم، ص 194
[8] در دوران معاصر برخی منابع سعی می کنند میان تعابیر ترکمن و ترکمان حتی ترک تمایز قائل شوند. اما این کوشش ها مبتنی بر تقسیم بندی های سیاسی و فرهنگی معاصر است، در حالی که در آن دوره همه ترک زبانان «ترک» نامیده می شدند و میان ترکمان و ترکمن فرقی شناخته نمیشد.
[9] مقدسی: احسن التقاسیم، ترجمه علی نقی منزوی، ج 2، ص 395، 398 در توصیف قصبه «اسپیجاب» در آسیای مرکزی
[10] C. E. Bosworth and G. Clauson, ibid, pp. 3-4
[11] Barthold: 12 Vorlesungen, p. 77
[12] ن. مسکویه رازی، تجارب الامم، ترجمه علینقی منزوی، ج. 3، نسخه دیجیتالی «قائمیه»، ص 275-278؛ همچنین: عزالدین بن اثیر، تاریخ کامل، جلد 12، ترجمه حمیدرضا آژیر، تهران 1383، ص 5109-5111، و در عین حال: فرای، تاریخ ایران کمبریج، ج. چهارم، ص. 135
[13] Bosworth, Barbarian Incursions, p. 210
[14] Bosworth: Barbarian Incursions, ibid
[15] Cahen, Claude: Osmanlılardan Önce Anadolu, İstanbul 2002, p 99-111: Türkiye’nin Doğuşu [16] فاروق سومر: نقش ترکان آناطولی در تشکیل و توسعه دولت صفوی، تهران 1371. اصل ترکی با این مشخصات: Faruk Sümer: Safevi Devletinin Kuruluşu ve Gelişmesinde Anadolu Türklerinin Rolü, Ankara, 1976
(بخش ششم رشته گفتار «ایرانیان و ترکان ماوراءالنهر در اوایل اسلام»)
عباس جوادی – آیا ترکها در مدتی کوتاه، به گونهای مسالمت آمیز و حتی داوطلبانه و در اثر جاذبه امپراتوری عربی-اسلامی، تجارت و همسایگی با ایرانیان نومسلمان به اسلام گرویدهاند، یا اینکه مدتی طولانی در مقابل اعراب با تیر و کمان مقاومت کرده و در نهایت به زور تسلیم «شمشیر عرب» و دین او گشتهاند؟
گهگاه در آسیای مرکزی و حتی خود ترکیه کنونی شاهد اینگونه بحثهای احساساتی میشویم که بیشتر از محیطهای علمی و دانشگاهی، میان افراد و گروههایی درمیگیرد که دچار تعصب و یا بیخبری از تاریخ هستند.
باید حوادث تاریخی را پیوسته در زمان و مکان مشخص خود، پیش و پس آن و مقام آن در چارچوب طولانیتر و بزرگتر زمانی و مکانی بررسی کنیم و در درجه نخست به اصل آثار گذشته و منابع معتبر علمی مراجعه کنیم تا به درک و نتیجه درستتری برسیم.
طبیعی است که موضوع بر سر مردم ترکیه کنونی در دوره ظهور اسلام نیست، چرا که ترکیه کنونی 1400 سال پیش هنوز ترکیه نبود، بلکه بخشی از امپراتوری روم شرقی و یا «بیزانس» بهشمار میرفت که پایتختش «کنستانتینوپل» (به عربی: قسطنطنیه) و یا استانبول امروزی بود. مردم این سرزمین اکثرا مسیحی مذهب و زبان اکثریت آنان یونانی، آرامی و ارمنی بود. هنوز اکثریت بزرگ ترکها در آسیای مرکزی بودند، اگرچه تا حدی به ماوراءالنهر و تا حدی شمال دریای سیاه نیز نفوذ و کوچ کرده بودند. تا آغاز لشکرکشی های «جهادی» سلجوقیان ترک به این سرزمینها و مسلمان و ترک زبان شدن مردم آن دستکم 200-300 سال و تا سقوط کنتسانتینوپل و یا استانبول امروزی 600 سال مانده بود.
ما هنوز در سالهای 600 و 700 در ماوراءالنهر و آسیای میانه هستیم که در آن دوره مرکز اصلی زیست و تجمع ترکها بود.
برخی سرخطهای تاریخی این دوره را بهطور مختصر دوباره مرور کنیم:
در سال 642 ایران ساسانی از اعراب مسلمان شکست میخورد. اعراب در عرض ده سال تا سیستان و خراسان را تصرف میکنند. حدودا از 652 به بعد اعراب به ماوراءالنهر و حتی آنسوی «سیردریا» (رود سیحون) حمله میکنند. ایرانیان بومی ماوراءالنهر به کمک ترکهای دشتهای شمال کم و بیش صد سال در برابر اعراب مقاومت مینمایند. در این میان یک دولت ترکهای آسیای میانه که همزمان با حملات اعراب در قرقیزستان تشکیل شده بود، در سال 744 از اعراب شکست می خورد و در نتیجه اختلافات قبیلهای متلاشی میشود. ایرانیان بومی و غیر مسلمان منطقه که مقاومت در برابر اعراب را بی نتیجه می بینند، به اسلام میگروند. ترکها نیز که بیدولت مانده، امید مقاومت در برابر اعراب را از دست دادهبودند، پخش می شوند و هرچه بیشتر کوشش میکنند که به عنوان سرباز، جنگجو و غلام و برای چراندن گلههای خود، امرار معاش و یا صرفا دست اندازی وارد دولت اسلامی عباسیان (سامانیان، آل بویه، خلافت عباسی) شوند. این مرحله، همزمان، دوره کوچ و پذیرش اسلام از سوی ترکها و در عین حال تحولات مهم دینی، فرهنگی، سیاسی، قومی و زبانی در سرتاسر منطقه است، چیزی که دیرتر با غزنویان و بخصوص سلجوقیان شدت یافته، به دولت روم شرقی (ترکیه کنونی) نیز گسترش خواهد یافت. (برای مطالعه دقیق تر این دوره مهم نخستین سدههای اسلام در ماوراءالنهر به سلسله گفتار «ماوراءالنهر در اوایل اسلام» مراجعه کنید که در باره نقش اعراب، ایرانیان و ترکها در این دوره اطلاعات مفصلتری میدهد).
200 سال ایرانیان، 400 سال ترکها
به گفته بارتولد دویست سال پس از نخستین حمله های اعراب به ماوراءالنهر (یعنی حدودا در سال های 850 در اوج دولت سامانیان) می توان «مردم ماوراءالنهر را مسلمانان خوبی به شمار آورد که خود برای «جهاد» وارد جنگ با همسایگان تُرک خود می شدند» (بارتولد 218). مثلا در لشکرکشی به تالاس (در قرقیزستان کنونی) برای جنگ با چینیان و ترک های قارلوق، فرمانده مستقیم لشکر عربی یک عرب، اما فرمانده اصلی این عملیات ابومسلم یعنی یک ایرانی نومسلمان بود و اکثر سربازان نه عرب، بلکه ایرانیان و ترکان نومسلمان بودند. البته احتمالامانند اکثر موارد، در وهله نخست، مردمان یکجا نشین و بخصوص شهری، اهل لشکر و دیوان «مسلمانان خوب» شدهاند، در حالیکه روستائیان و مردم نقاط دوردست عجله چندانی در اسلامآوردن نداشتند.
دویست سالی که گفته میشود مسلمان شدن اکثر مردم ماوراءالنهر (و طبیعتا خراسان) طول کشیده، یقینا تخمینی است در رابطه با مردم یکجا نشین و مخصوصا شهری این منطقه که اکثرا ایرانی بودند. در رابطه با اقلیت ترکزبان و بومی شده ماوراءالنهر هم باید توضیح کوتاهی داد: این را میدانیم که از همان دوره فروپاشی ساسانیان و مرزبانیهای آنان و شاید حتی به درجه کمتری پیش از آن، گروههای علیحده ترک به طور محدودی هم که شده، به دلایل و اشکال گوناگون از دشتها وارد ماوراءالنهر و خراسان شده، مثلا به خدمت پادشاهان محلی و ایرانی ماوراءالنهر در سمرقند، بخارا، چاچ (تاشکند) و خوارزم درآمدهبودند. اما اقلا در یکصد سال نخست این مرحله که با مقاومت سرسخت ایرانیان و بخصوص ترکها در مقابل اعراب گذشته، میتوان به راحتی حدس زد که تعداد ترکهای یکجانشین شدهای که به اسلام گرویدهاند، ناچیز بوده، چرا که این دوره، دوره جنگ و گریز با اعراب و مسلمانان بود و حتی پادشاهان بومی ایرانی نیز هنوز در این دوره به مسلمان شدن رغبت چندانی نشان نداده اند، چه رسد به نگهبانان و قوای نظامی ترک آنان و یا دستههای مسلح ترک که از دشتها به شهرهای ماوراءالنهر حمله مینمودند و یا در همراهی با ایرانیان با اعراب میجنگیدند.
ایرانی تباران بومی ماوراءالنهر اگرچه در 60-70 سال نخست به یاری ترکها و گاه چین در مخالفت و حتی مبارزه مستمر با حاکمیت اعراب و مسلمانان بودند، اما بهتدریج به همان عافیت طلبی و انطباق به شرایط نو، یعنی رضایت دادن به حاکمیت عربی و دین نو رو آوردند که در خود ایران شاهدش بودیم. نمونه دو خانواده بزرگ منطقه یعنی برمکیان بلخ و سامانیان بلخ و سمرقند در پیروی از حاکمان عرب و حمایت از شورش علیه امویان و به نفع عباسیان نمونه روشن این دوراندیشی و رفتار «عملگرایانه» آنان است.
با این ترتیب در عرض این دویست سال (یعنی از 650 تا 850) اکثریت ایرانی تباران بومی ماوراءالنهر و احتمالا گروه کوچکتری از ترکهای یکحانشین و بومی شده این سرزمین به اسلام گرویدهاند.
اما قبایل ترک دشتهای شمال که اکثریت ترکها را تشکیل میدادند چه؟
اکثریت بزرگ نمونههایی که در فصلهای پیش از مورخین مسلمان مانند ابن حوقل، طبری و مقدسی در باره نقش ترکان کوچنشین دشتها و رویارویی مسلمانان با آنان دادیم، مربوط به دو قرن پس ازهمین دوره یعنی سدههای نهم و دهم (حدودا از سال 800 تا دستکم 1000) است. این هم نشان میدهد که روند مسلمان شدن اکثریت ترکها حتما تا قرن دهم و شاید هم یازدهم هنوز به آن درجه تکمیل و تحکیم نشدهبود.
نتیجه اینکه اگر نخستین حملههای اعراب به ماوراءالنهر (حدودا 650) را نقطه آغاز فرض کنیم، پذیرش اسلام از سوی ایرانیان ماوراءالنهر حدودا 200 سال و از سوی ترکان دشتهای شمال کم و بیش 400 سال طول کشیده است.
به جرات میتوان گفت که برخلاف شمنباوری و دیگر آیین های طبیعی، رعایت و گسترش ادیان معاصرتر مانند اسلام و مسیحیت با زندگی کوچنشینی چندان سازگار نیست و ابزار و سازماندهیهایی مانند عبادتگاه، ثبت اصول و ادبیات مکتوب و مراسم منظم دینی طلب میکند.
در رابطه با قبایل کوچنشین ترک روایتهای جالب و آموزندهای از سوی مورخین مسلمان و فرستادگان دستگاه خلافت عباسی به دشتهای اوراسیا نوشته شدهاست که مشکلات گسترش باور دینی در زندگی چادرنشینی دشتها را بهخوبی شرح میدهند.
یک نمونه این روند در آن بوده که طبق عادات قبیلهای و چادرنشینی که میان ترکها و دیگر قبایل اوراسیا رایج بوده، رئیس قبیله و یا طایفه هر تصمیمی که میگرفت، اهل قبیله با سنت اطاعت مطلق از رئیس قبیله (خان و یا خاقان) که تلفیقی از قدرت زمینی و آسمانی شمرده میشد، از او پیروی مینمودند. مثلا ابن فضلان مینویسد که در روزگار او (حدودا سالهای 921-922) حاکم بلغار های وُلگا به تقویت اسلام در ملک خود تمایل یافت و در سال 960 «اهل 200 هزار چادر ترک اسلام آورد». ابن اثیر نیز مینویسد که در ماه «صفر سال 435ق (1043م، -م) ده هزار چادر ترکهای کافر که به شهرهای مسلمانان در ناحیههای بالاساغون و کاشغر دستاندازی میکردند (…) به اسلام گرویدند» (گولدن 1992، 213). طبیعتا نمیتوان انتظار داشت که (اگر این ارقام را قبول کنیم) چندین ده هزار چادرنشین صرفا با تصمیم رئیس قبیله خود یکباره آیین خود را تغییر داده، به دین نو باور کنند و شرایط آن را بجا بیاورند. شاید این هم جزو عواملی است که باعث شده که اسلامی که بسیاری از ترکها در آسیای میانه پذیرفتند، تاثیرات باورهای پیشااسلامی و از جمله شمنباوری را نیز داشت، چیزی که آثارش هنوز هم کاملا از میان نرفته است.
غلامان و کنیزان
در قرنهای نهم و دهم شهرها و سرزمین های هممرز میان قبایل ترکدشتها و مردم مسلمان و اغلب ایرانی ماوراءالنهر تبدیل به مراکز جذب هرچه بیشتر ترکهای نومسلمان گشتند. اسپیجاب (عربی: اسفیجاب و یا اسبیجاب) که امروزه همان ناحیه «سَیرَم» در جنوب قزاقستان است)، «سوتکند» (در سواحل رود سیحون)، چاچ (تاشکند کنونی) و خوارزم از این قبیل مراکز بهشمار میرفت. اصولا این ناحیههای مرزی وضع ثابتی نداشتند. مردم و اهالی آن از سویی مخلوط بودند و از سوی دیگر برخی از ترکهای این نواحی مسلمان و برخی هنوز شمنباور بودند و یا به دلایل مختلف میان این دو باور در نوسان قرار داشتند. مثلا «حدودالعالم» که در سال 982 به فارسی نوشته شده و مولفش معلوم نیست، از سوتکند همچون «جای ترکان آشتی» نام میبرد که «بسیاری از قبایل آن مسلمان شدهاند» (حدود العالم، 118) و برخلاف دیگر ترکها سرجنگ با مسلمانان ندارند.
در عین حال میبینیم که اولا خود اعراب در این جبهه «جهاد» و گسترش اسلام حضور نداشتند و کسانی که ترکها را با حمله و اسارت به اسلام جلب مینمودند یا ایرانیان (بخصوص در زمان سامانیان) و یا حتی خود ترکانی بودند که به اسلام گرویده، همچون نومسلمانان «جهادی» به همقومان «کافر» خود حمله میکردند، آنها را به اسارت میگرفتند و میفروختند. به گفته گولدن (1992، 212) «در عمل، جهاد در آسیای میانه و همچنین آسیای جنوب شرقی و آفریقا بیش از آنکه کار مسلمانان بیگانه (مانند اعراب، م) باشد، اغلب عبارت از فعالیت مردم نومسلمان محلی در راه اهداف سیاسی خود بوده است» (همانجا). استخری (اصطخری) تصویر جالبی از این ناهمگونی میان از یک سو جنگجویان بیباک و نومسلمان ترک و از سوی دیگر حملهها و دستاندازیهای ترک های «کافر» دشتها ترسیم میکند. او مینویسد «از خوارزم تا ناحیت اسبیجاب تا سرحد فرغانه تا حدود ماوراءالنهر همه ترکستان است و مسلمانان را هیچ دارالحرب صعب تر از ترکستان نیست و خوارزم ثغر (مرز) اسلام است در پیش ترکستان و همه ماوراءالنهر ثغر است»، توصیفی که بیشک در مورد ترکهای غیرمسلمان آنسوی «ثغر اسلام» بیان شده است. اما استخری در چندین جای دیگر به مدح رزمندگان نومسلمان ترک که به خدمت لشکر اسلام درآمدهاند، میپردازد و مینویسد: «و با اینهمه هیچ کس پادشاهان خود را فرمان بردارتر و نیکوتر از ایشان (مردم چاچ و فرغانه، -م) نبوَد و به همه روزگار لشکر ترک بر دیگر گروه مقدم بودهاند. و خلفا همیشه لشکر ترک اختیار کردهاند، سبب آن کی (که، -م) در سرشت ایشان نهاده است از نیک خدمتی و فرمان برداری و مردانگی و وفاداری» (استخری، 229-230).
به موضوع این نوشته ربط مستقیمی ندارد، اما بیفایده نیست علاوه کنیم که این غلامان سابق بعد از مدت نه چندان کوتاهی اعتماد به نفس بیش از حدی یافتند و به تدریج بیشتر و شدیدتر برضد اربابان خود شوریده، قدرت دولتی را در دست خود متمرکز کردند.
برای مورخین این دوره، موضوع اسلام آوردن انبوه بزرگ ترکهایی که چه بهصورت غلام و کنیز و چه داوطلبانه در جریان کوچهای چند صد ساله خود وارد دولت اسلامی در ماوراءالنهر و خراسان، مابقی ایران و یا عراق شدند، بسیار جالب است. اما در باره جزئیات این روند اطلاعات چندان دقیقی در دست نیست. در مورد غلامان جنگی آنچه که میدانیم و در فصل گذشته این رساله ذکر گردید، این است که بیشک آنها دستکم با ادای کلمه تشهد ابراز قبول مسلمانی کرده و سپس وارد خدمت نظامی سامانیان و یا خلفای بغداد شدهاند. این را هم میدانیم که اکثر غلامان جنگی و یا کنیزان هنگام فروخته شدن و انتقال به ایران و یا عراق متاهل نبوده، بلکه در موطن جدید خود ازدواج میکردهاند. به گفته ابن حوقل و استخری، غلامان و کنیزان ترک «خوش اندامترین، زیبا ترین و گرانبهاترین بردگان دنیا» بودند و قیمت هر کدام «می توانست تا 150 و یا 200 هزار درهم بالا برود» (رو 182). اما جزئیات مسلمان شدن کنیزان ترک ناروشن است، اگرچه نمی توان احتمال داد که آنان بدون قبول اقلا لفظی اسلام وارد جامعه مسلمانان شده باشند. همچنین شاید با در نظر گرفتن موقعیت کلی زنان و بخصوص کنیزان در نظام خلافت اسلامی (بخصوص سه-چهار قرن پس از اسلام) این را میتوان گفت که احتمالا توان تاثیر آنها به فرزندانشان به اندازه شوهرانشان نبوده است. ازدواج با افراد از نگاه قومی و زبانی «غیرخودی» و شرایط اجتماعی دیگر نیزدر سطحی گسترده باعث آمیزشهای نوین قومی، فرهنگی و زبانی شده است. از این جهت بهنظر برخی مورخین تحولات عمیق در جامعه مسلمانان قرن نهم میلادی را باید با نقش ترکها مرتبط دانست» (رو 185).
در بخش بعدی: نه فقط با شمشیر، راه های غیر مستقیم قبول اسلام، و همچنین: تاثیر ایرانیان و متصوفین در قبول اسلام از سوی ترکها
(بخش هفتم رشته گفتار «ایرانیان و ترکان ماوراءالنهر در اوایل اسلام»)
«تنها با شمشیر و شلاق»؟
عباس جوادی – تقریبا هشتاد سال پس از ظهور اسلام، یکی از سرداران خلیفه اموی بنام قُتیبه بن مسلم حاکم خراسان و ماوراءالنهر شد. قتیبه که به «فاتح ماوراءالنهر» یعنی اساسا سمرقند، بخارا و خوارزم معروف شده، هنوز هم در آسیای مرکزی شخصیتی مباحثهانگیز است. آنچه که روشن است، این است که قتیبه حکمرانی قاطع و بیرحم بوده، در گسترش حاکمیت امویان و دین اسلام در «مشرق» امپراتوری نقش بزرگی بازی کرده، اما در عین حال به «بیرحمی» معروف شده و در نهایت خود نیز مورد غضب امویان قرار گرفته و به قتل رسیده است.
قتیبه از جمله «پیکند» (عربی: بیکند)، شهر تجار ثروتمند در نزدیکی بخارا (اوزبکستان کنونی) و خود بخارا را در سالهای 706-709 تصرف نموده، آن را غارت کرد و مردمش را اسیر گرفت. در جریان تسخیر پیکند «قتیبه فرمود لشکر را که بروید و بیکند را غارت کنید، و خون و مال ایشان مباح کردم… (و قتیبه) بازگشت، هر که در بیکند اهل حرب بود، همه را بکُشت و آنچه باقی مانده بود بَرده کرد، چنانکه اندر بیکند کسی نماند و بیکند خراب شد» (نرشخی 62). یکی از فرماندهان او همه سربازان مردم محلی را که مغلوب شدهبودند، به چارمیخ کشید و فرمانده دیگرش همه جنگجویان طرف مغلوب را لخت و عریان کرده به مرگ رها نمود (فرای 2015، 95). یکی از ولایتداران عرب در خراسان وضع کلی آن سالها و رفتار لشکریان عرب را چننین خلاصه نمود که «تنها با شمشیر و شلاق» میتوان بر این سرزمین حکومت کرد (بارتولد به نقل از طبری 188).
در بخارا فرماندهان قتیبه مردم را وادار کردند که نصف خانه های خود را به اعراب واگذار کنند، چیزی که پیشتر در مرو نیز انجام داده بودند (بارتولد به نقل از نرشخی و بلاذری، 185). به گفته ابوریحان بیرونی که خود از خوارزم بود، قتیبه «نویسندگان و هربدان (هیربدان، خادمان آتشکده) خوارزم را از دم شمشیر گذرانید و آنچه مکتوبات از کتاب و دفتر داشتند، همه را طعمه آتش کرد» (بیرونی 75). بارتولد در راستی این روایت بیرونی شک کرده است (بارتولد 1)، اما بسیاری از مورخین دیگر مسلمان نیز در باره قساوت حکام اموی و بهویژه قتیبه روایت ها نوشتهاند. قتیبه حتی از اختلافات داخلی و خانوادگی میان شاهان و شاهزادگان محلی ماوراءالنهر استفاده کرده و در نهایت همه را تابع و خراجپرداز اسلام مینمود.
در تصرف جامگرد (یکی از ولایات خوارزم) «عبدالرحمن (برادر قتیبه) با شاه جامگرد نبرد کرد و او را بکشت و چهار هزار اسیر پیش قتیبه آورد که آنها را بکشت. وقتی عبدالرحمن اسیران را بیاورد، قتیبه بگفت تا تخت وی را برون آوردند و میان کسان جای گرفت و بگفت تا هزار کس از اسیران را پیش روی او بکُشنند و هزار کس را طرف راست وی و هزار کس را طرف چپ وی و هزار کس را پشت سر وی. مهلب گوید: در آن روز شمشیر سران قوم را گرفتند و با آن گردن میزدند» (طبری 69).
پس از تسلیم گرفتن خوارزم است که قتیبه همراه با اسیران خوارزمی و بخارایی خود، با همان شیوهها سمرقند را تسخیر کرد، مردان و جوانانش را کُشت و یا اسیر گرفت، تا از آنجا رو به سوی چاچ نهد که امروزه تاشکند نام گرفته است. در جریان تسخیر سمرقند، آخرین شاه (به زبان سغدی «اخشید») این شهر بهنام غورَک (و یا «غوزک») شاید هم برای تحریک قتیبه که چرا همقومان اسیر او را با خود برای تسخیر سمرقند آورده است، به قتیبه پیام فرستاد که: «به کمک برادرانم و اهل خاندانم از مردم عجم (ایرانی) با من جنگ میکنی، عربان را سوی من بفرست» (طبری 71). غورک اگرچه در نهان کوشش به یافتن متحدین بیشتری از جمله شاهان محلی چاچ و فرغانه و ترکان جنگجو که در آن دوره دیگر در بسیاری ولایات ماوراءالنهر پراکنده بودند، نمود، اما به ناچار سمرقند را به قید بهایی سنگین تسلیم کرد. قتیبه «روز بعد با آنها بر سر یک هزار هزار (ملیون) و دویست هزار صلح کرد که هر ساله بدهند و آن سال سی هزار سر (اسیر) بدهند که کودک و پیر و علیل در آن میان نباشد و در آنجا مسجدی برای قتیبه بسازند که درآید و نماز کند…» (طبری 72).
طبری و چند تن دیگر از متقدمین تاریخنویسی اسلامی، در ادامه شرح فتح سمرقند ماجرای غارت و تخریب آتشکده و یا معبد های این شهر را به قلم میآورند و از جمله شرح میدهند که چگونه قتیبه در این شرایط «با سُغدیان بر سر یکصد هزار سر و آتشکدهها و زیور بتان صلح کرد… پس از آن (مردم) شهر را خالی کردند و مسجدی ساختند و منبری نهادند و قتیبه با چهار هزار کس که برگزیده بود، وارد شهر شد و به مسجد رفت و نماز کرد و سخن کرد» (همانجا). در اینجا منظور از «آتشکده» احتمالا همان معبد زرتشتی است. اما به جهت ذکر «بتان» (بتها، اصنام) برخی مورخین گفته اند که شاید در سمرقند معبدی بودایی با تندیسهای بودا نیز بوده که اعراب با عوضی گرفتن آتشکده زرتشتی و معبد بودایی، تندیسها را بُت شمرده، به تخریب و سوزانیدن آنها برخاستهاند. «بتان را پیش وی آوردند که زیور از آن برگرفتند و بتان را پیش وی (قتیبه) نهادند که چون فراهم آمد، همانند قصری بزرگ بود و گفت آن را بسوزانند. گوید: عجمان گفتند «در این میانه بتانی هست که هرکس آن را بسوزاند، هلاک میشود». قتیبه گفت: من آن را بدست خود میسوزانم». گوید: غوزک بیامد و مقابل قتیبه زانو زد و گفت: «ای امیر، سپاسداری تو بر من واجب است، معترض این بتان مشو». اما قتیبه آتش خواست و شعله ای برگرفت و برون شد و تکبیر گفت. آنگاه آتش بر بتان زد و کسان نیز آتش زدند که بیفروخت و از بقیه میخهای طلا و نقره که در بتان بود پنجاه هزار مثقال به دست آوردند» (همانجا 73). روایت است که با آن سیم و زر سکه زدند و بخشی از آن را به حجاج بن یوسف والی حجاز و عراق که فرمانده و حامی قتیبه بود، فرستادند و بقیه را میان سربازان و فرماندهان خود تقسیم نمودند.
این حوادث و تحولات در اوایل قرن هشتم یعنی سال های 710-720 بود، یعنی زمانی که از نخستین حملههای اعراب از مرو خراسان به ماوراءالنهر (سمرقند، بخارا و چاچ) درسالهای 650 تقریبا 60-70 سال میگذشت. اما فتح ماوراءالنهر و گسترش اسلام در این سرزمین به سادگی و سرعت ایران و از جمله خراسان نبود. مردم ماوراءالنهر که اساسا ایرانی تبار و زرتشتی و بخشی بودایی بودند هنوز مقاومت میکردند. ظاهرا لشکریان عرب نیز مدتها عجلهای در فتح کامل این منطقه نداشتند و به حملههای غارتگرانه و خراج و باج گرفتن از مردم بسنده میکردند و به مقر اصلی خود در خراسان، یعنی مرو باز میگشتند. «اولا خود اعراب برای مدتی طولانی با غنایم جنگی و گرفتن باج و خراج راضی بودند و به همین جهت برنامه فتح کامل این سرزمین را هم نداشتند. ثانیا موانع طبیعی این سرزمین مانع از سرعت فتح آن میشد» (بارتولد 182). قبول اسلام حتی از سوی خانواده های بزرگ و با نفوذ خراسان و ماوراءالنهر مانند برمکیان و سامانیان که قبلا فرماندهان ساسانی، دهقانان و یا اشراف مهم زمیندار و روحانیان زرتشتی و یا بودایی بودند، احتمالا تا سالهای نخست 700 عملی نشده بود. از سوی دیگر، هروقت میان اعراب نفاق و نزاع میافتاد و یا فرمانده و حاکمی نرمخو و متدینی به خراسان و ماوراءالنهر می آمد، مردم بومی از پرداخت خراج و جزیه و مالیات پرهیز میکردند، به عادات و آیینهای خود برمیگشتند، در برابر حملههای جدید اعراب و مسلمانان مقاومت بیشتری مینمودند و ترکها «شمنباوری خود را پی میگرفتند» (استار 113).
با وجود پیروزیهای بزرگ قتیبه که همچون «قائد الاسلام» و «فاتح ماورالنهر» معروف شده بود، خود قتیبه نتوانست بهره چندانی از آن پیروزی ها و غنایم ببرد. در سال 715 قتیبه کوشش نمود تا شورشی بر ضد خلیفه اموی برپا کند، اما خلیفه حکم قتلش را داد و همه اطرافیانش شوریده، او را به قتل رسانیدند.
اسلام ریشه میگیرد
پس از حوادث خونین بخارا، خوارزم و سمرقند که شرح داده شد نیز همین دایره جنگ و گریز، پیشرفت و عقب نشینی ادامه یافت. اما ستاره بخت امویان کلا و بخصوص قتیبه رو به افول گذاشته بود، اگرچه دیگر حاکمیت دینی و فرهنگی اسلام به هر طریقی که شده میان مردم جا افتاده بود.
ما در فصل های گذشته (مثلا نخستین کوششهای سیاسی) گفته بودیم که تا سال 750 یعنی برکناری امویان و قدرت گیری عباسیان چه تحولاتی سرنوشت منطقه و اقوام آن (ایرانیان، اعراب، ترکها) و روند مسلمان شدن مردم را رقم زد: در ابتدا موج بزرگی از مقاومت برضد اعراب و سپس چرخش اوضاع، مرگ غورک، شکستهای متوالی ترکها که از ایرانیان دفاع میکردند و شرکت بیشتر ایرانیان نومسلمان هم در موج ضداموی و طرفدار عباسی (ابومسلم خراسانی) و هم افزایش انطباق ایرانیان با شرایط نو، اسلام آوردن هرچه بیشتر و حتی غزات «جهادی» آنان بر ضد ترکهای دشتهای شمال در قزاقستان و قرقیزستان کنونی. این مرحله در نهایت با استقرار دولتهای محلی ایرانی در خطه امپراتوری عباسیان یعنی طاهریان، آل بویه و بخصوص سامانیان به اوج خود رسید که بیشتر از همه در ماوراءالنهر و خراسان موثر بودند.
در همین دوره گذار از امویان به عباسیان و شکل گیری حکومتهای بومی ایرانی بود که موج گرایش به اسلام شدتی روزافزون یافت و در نهایت، از نگاه گسترش اسلام، ایرانیان نومسلمان، هم در منطقه و هم در میان ترکهای کوچ نشین دشتها موفقیتهای بزرگی به دست آوردند که اعراب پیش از آنها از عهدهاش برنیامده بودند.
نکته دوم که مشاهده می کنیم آن است که در این صدسال قرن هشتم (700 تا 800) در ماوراءالنهر و خراسان هنوز تعداد ترکها در جمعیت بومی و محلی منطقه آنچنان زیاد نبود. آنها بیشتر گروههای مسلحی بودند که اصولا به صورت دسته جمعی فعالیت میکردند، اغلب در مقابل مزد بر ضد اعراب به یاری ایرانیان میشتافتند و یا از حکومتهای محلی آنان در سمرقند و بخارا و خوارزم نگهبانی مینمودند. حتی در نمونه محاصره و بالاخره تسخیر سمرقند از سوی قتیبه نیز می بینیم که ترک ها نیزدر دفاع سمرقند در برابر قتیبه شرکت داشتند و به اخشید غورک کمک مینمودند، اگرچه در نهایت از احتمال غلبه نا امید شده «(ترکان) به قتیبه گفتند: «امروز بازگرد و فردا با تو صلح میکنیم» (طبری 72). این در حالی است که تقریبا یکصد سال بعد که دولت سامانیان ایرانی تبار در ماوراءالنهر و خراسان تشکیل شده بود، نگهبانان و لشکریان و فرماندهان حتی دربار سامانیان در بخارا و سمرقند به طور فزایندهای عبارت از ترکان بودند، تا جایی که از حاکمیت سامانیان دویست سال نگذشته، همان نگهبانان و لشکریان قدرت دولتی را چه در خراسان (غزنویان) و چه در ماوراءالنهر (قراخانیان) به دست خود گرفتند.
نه تنها شمشیر
با این ترتیب در ماوراءالنهر نیز، تا اندازهای مانند ایران، گسترش اسلام در آغاز به صورت صلحجویانه، داوطلبانه و با تشویق مبلغین دینی نبوده، بلکه ابتدا مدتها جنگ و گریز و شورش و از سوی دیگر غارت و غنیمت و خراج ادامه داشته، اما در نهایت به اصطلاح «دین از پشت سر شمشیر آمده» یعنی جنگ راه سازش، تسلیم و بالاخره ایمان را باز کردهاست. ماوراءالنهر نیز ابتدا با جنگ تسخیر و تابع خلافت اسلامی شده و بعد مردم به تدریج به اسلام گرویده اند. اما پس از حمله و اشغال ایران و سپس ماوراءالنهر و برقراری حاکمیت اعراب که در این منطقه حدودا 80 تا صد سال (تا 750) طول کشیده، قبول اسلام از سوی مردم غیر مسلمان این سرزمینها، اصولا نه همیشه و نه تنها زیر تهدید مستقیم شمشیر عرب، بلکه علیالاصول از راه های غیر مستقیم بوده است.
یکی از این راههای غیرمستقیم «جزیه» و یا مالیات اضافی بود که از غیرمسلمانان میگرفتند.
در دوران حاکمیت اعراب، مالیات (با نامهای مشابهی مانند مالالصلح، خراج، باج، غنیمت) به طوری تنگاتنگ با دین اسلام مرتبط شده بود. مالیات، خراج و باج منبع اصلی درآمد دولت بود. نوعی مالیات مخصوص هم بود که «جزیه» نامیده میشد. این مالیات اضافی را اعراب در سرزمین های فتح شده از غیرمسلمین «اهل کتاب» میگرفتند. مثلا مسیحیان و یهودیان و درعمل همچنین زرتشتیان که «اهل کتاب» شمرده میشدند، تابع «جزیه» بودند. آنها بیشتر از مسلمانان مالیات میپرداختند، اما از پرداختن خمس و ذکات معاف بودند. مقدار جزیه وابسته به اراده و قرارحکومت بود. به همین ترتیب مقدار مالیات بر املاک غیر منقول مانند خانه و باغ و روستا و کاروانسرا هم برای غیر مسلمین بیشتر از مسلمانان بود. طبیعتا این هم یکی ازانگیزههای مسلمان شدن بسیاری از مردم میشد که نمیخواستند و یا نمیتوانستند مالیات و خراج بیشتری به حاکمان بپردازند.
تا اواخر امویان نه تنها از غیرمسلمانان، بلکه حتی از کسانی که به تازگی مسلمان شده بودند نیز جزیه گرفته می شد.
تنها در دوره خلیفه عمر ثانی (717-20) که مردی بسیار مومن بود، نه تنها تکلیف جزیه ازدوش نومسلمانان برداشته شد، بلکه حتی کسانی که تازه به اسلام گرویده بودند، از مجبوریت ختنه نیز معاف گشتند (بارتولد به نقل از طبری، 188). این باعث اعتراض اعراب گردید که درآمدشان کمتر شده بود. در دوره جانشین عمر ثانی یعنی یزید ثانی، حاکم جدیدی به خراسان اعزام شد که جزیه بر نومسلمانان را دوباره جاری کرد و شرایط آنان را سخت تر نمود.
روایتی از تاریخ طبری مربوط به سال728م (110 هجری) و دوره ولایتداری اَشرَس بن عبدالله در خراسان، رابطه جزیه و اسلام آوردن ماوراءالنهر را به شکل زندهای توضیح میدهد.
به قول طبری، در نتیجه برقراری دوباره جزیه «…آنها (مردم سغد) مقاومت کردند و هفت هزار کس از مردم سُغد کناره گرفتند و در هفت فرسخی سمرقند جای گرفتند». سغدیان و به ویژه دهقانان و تاجران ثروتمند مقاومت نمودند و موطن خود را ترک نموده، گریختند. شاهزاده فرغانه ابتدا به آنان در شهر «اسفره» پناه داد، اما دیری نگذشته بود که آنان را به اعراب لو داد. در نتیجه، فراریان سغدی که در شهر خجند غافلگیر شده بودند، ابتدا با پرداخت مبلغ هنگفتی به عنوان خراج، جان وآزادی خود را خریدند و آنگاه برخلاف عهدنامهای که بسته شده بود، به دست اعراب قتل عام گشتند (همانجا 189).
طبری مینویسد (کوتاه شده از سوی م):
«گوید: اشرس هنگام ولایتداری خراسان گفت: یکی را بجویید که متقی باشد و فاضل که او را سوی مردم ماوراءالنهر فرستم که آنها را به اسلام بخواند. ابوالصیداء صالح بن طریف وابسته بنی ضبه را بدو نشان داد، اما ابوالصیداء گفت: من در زبان فارسی مهارت ندارم. پس ربیع عمران تمیمی را بدو پیوستند.
(…) ابوالصیداء گفت: میروم، به شرط آنکه هر که اسلام بیارد، جزیه از او گرفته نشود (…)
اشرس گفت: چنین باشد (…)
گویند: پس ابوالصیداء مردم سمرقند و اطراف آن را به اسلام خواند به شرط آنکه جزیه از آنها برداشته شود، و کسان با شتاب به مسلمانی روی آوردند. غوزک (غورک، شاه سمرقند،-م.) به اشرس نوشت که خراج کاستی گرفته. اشرس به ابی العمر طه نوشت که خراج مایه قوت مسلمانان است، شنیدهام که مردم سُغد و امثال آنها از روی دلبستگی اسلام نیاوردهاند، بلکه برای فرار از جزیه به مسلمانی رو آوردهاند. بنگر که هر که ختنه کرده و فرایض را بپا داشته و اسلامش نکو شده و سورهای از قرآن را آموخته، خراج از او بردار (طبری، 225-26).
احتمالا اکثر غیرمسلمینی که برای پرهیز از پرداخت مالیات اضافی سغد را ترک کرده، به روستاهای دورتر گریخته بودند، یا کشته شدند و یا بعد از مشاهده استقرار خلافت به شهر و خانه خود برگشته، خود را به روند اوضاع تسلیم نموده اند.