سایت عباس جوادی Abbas Djavadi's Website

خاطرات دبیرستان فردوسی تبریز

Ferdowsi High School Tabriz

عباس جوادی – 17-18ساله که بودم کله ام دیگر از نظر سیاسی داغ کرده بود. زمان شاه بود، سال های 1340. به دبیرستان فردوسی تبریز میرفتم. بحث های سیاسی و فلسفی مد روز بود. مرتب و با حرص و جوش بحث میکردیم – گویا همه و هرکدام ما 17-18 ساله ها خیلی از سیاست، اوضاع بین المللی، جامعه شناسی، اقتصاد، فلسفه و تاریخ جهان خبر داریم!

در کلاس ما و کلاس های دیگر همه رقم آدم پیدا میشد، از توده ای و جبهه ای گرفته تا نیروی سومی، اسلامی و یا طرفداران کسروی. شاه پرست هم بود. بعد ها درک کردم که این گروه بچه ها واقعا نه میدانستند توده ای و جبهه ای یعنی چه و نه میفهمیدند که اگر در این طرز فکر خود پافشاری کنند در اوضاع آن سال ها و بعدا چه عواقبی برای آنها خواهد داشت. وقتی خانواده ها و بزرگ تر ها کمی گوششان را میکشیدند آنها فکر میکردند که نگرانی از «منافع شخصی» و خانوادگی چیزی حقیر و شرم آور است چونکه «حقیقت» و «منافع بشریت» مهم تر از منافع شخصی است.

این بچه ها اغلب در عین حال روشنفکرمنش، رمانتیک و شعر دوست هم بودند. من هم جزو این دسته بودم. اما بنظرم ما بیشتر تحت تاثیرخانواده ها و دوستان خود و یا مد روشنفکری روز بودیم و با یک احساس تمیز و بدون توقعی میخواستیم مثل اکثریت نباشیم بلکه اهرم تغییر شویم و «جامعه و دنیا را عوض کنیم.». اما همه ما ها را اگر جمع میزدی بنظرم بیشتر از 20-25 در صد سیکل دوم دبیرستان نمیشدیم. اکثریت بزرگ بچه ها کاری به این کار ها نداشتند اما با همه رفیق و دوست بودند.

اکثریت بسیاربزرگ بچه های کلاس ما و کلاس های دیگر اهل تبریز و دورویر آن بودند. یک چند نفر هم فارسی زبان و کرد و آسوری و ارمنی و بهائی هم میشناختم که یا در کلاس ما بودند یا در کلاس های دیگر. اما هیچ مشکل و اختلافی بین ما ها نبود. فقط یادم هست که بچه های بهائی احتمالا بخاطر پیش داوری هائی که آن وقت ها هم در مورد این آئین بود زیاد با دیگران قاطی نمیشدند. ما در کلاس یعنی وقتی معلم بطور رسمی درس میداد و سوال و جواب میکرد فارسی حرف میزدیم اما در خود کلاس و بیرون ازآن بین خودمان و یا حتی بیرون از کلاس با معلم ها ترکی حرف میزدیم.

ما ها صرف نظر از طرز فکر خود، همگی خودمان را «متعهد» و «مسئول» حس میکردیم و تا حد زیادی هم فکر میکردیم از اکثریت که علاقه ای به این موضوعات نداشتند یک سر و گردن بالاترو بهتریم در حالیکه اکثریت مردم «حقیقت» را نمی فهمند و باید آنها را «روشن» کرد.

وابسته به طرز فکر خود، دغدغه ها، موضوعات بحث و مطالبی که میخواندیم فرق میکرد. از نویسنده ها و شعرا مثلا آل احمد، شاملو و فروغ فرخزاد را میخواندیم و از قدیمی تر ها صادق هدایت، کسروی، دهخدا و نیما را. از ادبیات خارجی مخصوصا نویسنده های روسی، فرانسوی و تا حدی انگلیسی رایج تر بودند از قبیل تولستوی، داستویفسکی، گورکی، بالزاک، هوگو، سارتر، کاموو یا شاعر ترکیه ناظم حکمت . ادبیات ترکی آذری هم مد بود مخصوصا آنچه که مربوط به مرحله «روشنگری» ادبیات آذربایحان یعنی مثلا آخوند زاده، محمد قلی زاده، صابر و بعد تر معجز و شهریار میشد. اکثر آثار این نویسندگان چاپ شده بود و آزاد بود. بعضی ها را هم که عملا آزاد نبود میتوانستیم بدست بیاوریم، حالا یا از طریق دوستان و کتاب های قدیمی در خانه آشنایان و یا از کتابفروش هائی که به شما اعتماد داشتند.

آن روزها شعر خواندن و شعر گفتن خیلی رایج بود. به قول فروغ به هرکس سلام میگفتید از جیبش یک دفترچه «منتخب اشعار»ش را در آورده به شما نشان میداد. ما ها احتمالا بخاطر فشار سیاسی و سانسور، بیشتر به سمبولیزم (مانند «شب» و «روز» بعنوان اوضاع بد و یا خوب اجتماعی) و عشق رمانتیک و یک جانبه علاقه داشتیم.

آن سال ها صمد بهرنگی تازه تازه معروف شده بود. من صمد و بهروز دهقانی را چند بار در کتابفروشی شمس در خیابان پهلوی سابق (خمینی کنونی) دیده بودم.

خدا رحمتش کند پدرم هم اهل کتاب و ادبیات بود. در دانشگاه ادبیات و فلسفه خوانده بود و به من عربی درس میداد و شعر های حافظ، سعدی، فردوسی و خاقانی را میخواند و معنایش را توضیح میداد. ما در خانه کتابهای زیاد تاریخى هم داشتیم.

پدرم محض چاشنی گهگاهی در باره مسائل سیاسی هم حرف میزد و وقتی میدید کسی خارح از فامیل در مجلس نیست با احتیاط شاه را به باد انتقاد و تمسخر میگرفت اما اصلا اهل آن نبود که پیش فردی غیر خودی حرف سیاسی بزند و خود و خانواده اش را زیر کوچکترین شک و شبهه ای بیاندازد.

من هم که تشنه بحث سیاسی و اجتماعی و فلسفی بودم در خانه وقتی دیگر کسی برای بحث نبود به پدرم رو میاوردم. مبدانستم هزار بار بیشتر از من میداند اما خودم را خیلی «مدرن» تر و «اجتماعی تر» حساب میکردم. اما وقتی او از طول این نوع بحث ها خسته میشد و در عین حال چون از عواقب «سیاسی» شدن من میترسید برای دلسرد کردن من میگفت «از این بحث ها هیچ چیز عاید آدم نمیشود. حالا تو برو به بقالی سر کوچه و برای خریدن نیم کیلو ماست عوض دادن پول از این بحث ها بکن. مگر بقال این را قبول میکند؟ آدم برای زندگی پول و تحصیل لازم دازد.» مرتب به من میگفت «بو سوُز لردن چوُرک چیخماز» یعنی از این حرف ها نان در نمی آید.

من بعد از گرفتن دیپلم دبیرستان برای ادامه تحصیل به اروپا رفتم. میدانم که ده ها و صد ها هزار نفر از فارغ التحصیلان دبیرستان فردوسی که واقعا یکی از بهترین دبیرستان های تبریز بود و هنوز هم هست، در ایران و خارج از کشور صاحب شغل و تخصص مهم و قابل توجهی شدند و هم برای خانواده های خود و هم برای ملت ومملکت مثمر ثمر قرار گرفتند اغلب آنها از همان اکثریتی بودند و هستند که ما در ایام جوانی تصور میکردیم از آنها دانا تریم و آنها به «روشنگری» ما نیاز دارند. از گروه ما دانش آموزان و بعدا دانشجویان «متعهد» هم بسیاری ها صاحب کار و حرفه و تخصص خوبی شدند. اما عده کمی سیاست را پیشه کردند و «فول تایم» مشغول فعالیت سیاسی بودند که از این عده بعضی ها بعدا به کار و زندگی عادی پرداختند اما عده ای دیگر حیف شدند یعنی به زندان افتادند و یا بخاطر عقیده هایشان کشته شدند.

یاد همه شان بخیر. هم آنهائی که رفتند و هم آنهائی که ماندند. هم آنهائی که به اهداف خود در زندگی رسیدند و هم کسانی که بعدا فکر کردند که میتوانستند موفق تر از این باشند. یاد دبیرستان فردوسی و مدیران و آموزگاران سابقش هم بخیر. حتما حالا هم دانش آموزان و معلمین بسیار خوبی دارد. شاید هم یکی خاطرات دبیرستان را از این سال های جاری بنویسد.

Advertisements

برچسب‌ها: ,

پاسخی بگذارید

Please log in using one of these methods to post your comment:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s