سایت عباس جوادی Abbas Djavadi's Website

غلامحسین ساعدی و آذربایجان

غلامحسین ساعدی

غلامحسین ساعدی

حسن جوادی – غلامحسین ساعدی علاقه خاصی به زادگاه خود تبریز و به طور کلی به آذربایجان داشت. با وجود آنکه هرگز نتوانست اثری به زبان آذربایجانی منتشر سازد، به تاریخ، زبان، فرهنگ و مردم آذربایجان عشق میورزید. در تابستان 1985 چند ماه پیش از فوتش در پاریس ساعدی نامه ای به دوستان آذربایجانی اش نوشت و از آنها خواست که او را در نشر مجله ای به ترکی آذربایجانی یاری کنند. این نشریه که قرار بود با همکاری دوستانی که بعدا انجمن فرهنگی آذربایجانیان شهر استراسبورگ را بوجود آوردند، با مرگ نا بهمنگام ساعدی سر نگرفت.

خبر نگار بی بی سی در ماه اوت 1983 با ساعدی مصاحبه ای کرده راجع به تعداد نمایشنامه های او میپرسد:

ج – من معمولا هیچ چیز رو شماره نمیکنم. اگر شماره میکردم لابد حساب بانکی باز میکردم. بله، روهم رفته نمیدونم. نزدیک سی و خرده ای نمایشنامه نوشتم.
س – به زبان مادری خودتان، ترکی هم چیزی نوشتید؟
ج – نه، برای اینکه اونقدر توی سر من زدند.
س – متاسفم…
ج – نه، متاسف نباشید. آنقدر توی سر من زدند، بله، که مجبور شدم به فارسی بنویسم. ولی چرا، یک نمایشنامه ترکی نوشتم…
س – … که اجرا شده؟
ج – نه، نمایشنامه «گرگ ها» در «کتاب ماه» شماره 2 چاپ شد و مامورین سانسور ر (و) پخش از همان شماره تعطیل کردن…

(الفباء، شماره 7 چاپ پاریس)

ساعدی به سرتاسر ایران سفر کرده و اطلاعات عمیقی در باره وضع زندگی، آداب و رسوم مردم داشت. سه تک نگاری او از این تحقیقات و نتیجه مطالعات، تحقیقات و سفر های او بنام «اهل هوا»، «ایلخچی» و «خیاو و یا مشگین شهر» چاپ شده اند. در سال 1974 هنگامیکه ساواک برای چندمین بار دستگیر کرد او به مدت 11 ماه در زندان بود و شکنجه های فراوان دید.در ضمن این جریانات دو صندوق نوشته و تحقیقات او که اکثرا در باره مناطق ایران و از آن جمله آذربایجان بود از میان رفت.

من در آن زمان در نشر مجله الفباء با ساعدی همکاری میکردم و از جمله آثاری که توسط ساواک از میان رفت ترجمه ای بود که من از نمایشنامه نویسنده آلمانی هاینریش بُل بنام «آتش افروزان» کرده بودم و تنها نسخه آن پیش ساعدی بود. گفتنی است که نمایشنامه فئق العاده جالب «ماه عسل» را ساعدی شانزده بار عوض کرده و نسخه نهائی آن در کتابفروشی «آگاه» بود و همه نسخه ها از میان رفت و تنها نسخه ای که در انتشارات «آگاه» بود بعدا چاپ شد.

ساعدی از سفر های خود خاطرات جالبی داشت و با لحن شیرین و شوخ خود آنها را بازگو میکرد. مثلا میگفت در یکی از دهات دور افتاده جنوب پیرمردی آنقدر از اوضاع بی خبر بود که سالها بعد از مرگ رضا شاه به ساعدی گفته بود «سلام مرا به رضا شاه برسان!» در نواحی مرزی آذربایجان در کنار رود ارس جائی هست که این طرفش قره داغ نام دارد و آن طرفش قره باغ. طرف آذربایجان شمالی آباد بود و سر سبز و طرف جنوب خشک و ویران. ساعدی و دوستانش به دهی میرسند که اهالی اش به ییلاق رفته بودند و آدم غول پیکری بنام رحیم را هم برای پذیرائی از مهمانانی که ممکن بود به ده بیایند گذاشته بودند. رحیم اینها را مهمان میکند و بساط مشروب و کباب را هم فراهم میسازد. ساعدی میپرسد: «رحیم خان، چطور شده که آن طرف آن قدر سبز است و اینطرف چیزی نیست؟» میگوید: «آقا، چه بگویم. میدانید که آن طرف کچلی بود فهیم و دانا (منظورش لنین بود)… این کچله همه جا را خودش درست کرد ولی اجلش وفا نکرد که به این طرف هم بیاید. این است که اینجا به این صورت مانده است.»

(ادامه خوهد داشت)

Advertisements

برچسب‌ها:

دسته‌بندی شده در: مقالات حسن جوادی, سیاحتنامه ها و خاطرات

پاسخی بگذارید

Please log in using one of these methods to post your comment:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s