یعنی چه «ایران»؟

نقشه عثمانى از ايران در سال ١٧٢٩ اثر نقشه بردار معروف عثمانى ابراهيم متفرقه افندى از كتاب "تاريخ جهان نما" چاپ استانبول

نقشه عثمانى از ايران در سال ١٧٢٩ اثر نقشه بردار معروف عثمانى ابراهيم متفرقه افندى از كتاب «تاريخ جهان نما» چاپ استانبول

عباس جوادى – هر کس «ایران» خودش را دارد و دلپذیری مسئله هم در همین است.

ایران من ایرانی است که بعد از پنجاه و اندى  سال جدائی، از دیده برفت، ليك از دل نرود. همان که ۹۵ در صد پهناوری اش را، شیراز و اصقهان و کرمان و اهواز و کردستانش را ندیده ام. حتی از آذربایجان خودم و خودش هم چیز چندانی ندیده ام.

درست است. موضوع بر سر گذرنامه ای نیست که سی سال است اعتبار ندارد. بر سر حق رای اش نیست که نمیخواهم. بر سر بازنشسستگی و خانه پدری هم نیست که هیچکدامش را ندارم. بر سر بازگشت و پرسه زدن در کوچه هایش هم نیست که چندان امیدی نیست که عمر من به آن قد دهد. تازه، ماندن و زندگی دوباره در تبریز و تهرانش هم نیست، که نمی توانم – و اصلا نمی خواهم هم.

موضوع سیاست هم نیست. بدی و خوبی حکومتش هم نیست. موضوع شاه و خمینی اش هم نیست. اقتصادش هم نیست.

ایران من یک تصور، یک اندیشه، یک تجربه  است. احتمالا همان چیزی است که ۲۰۰ سال بعد از اسلام، دوباره آن را احیاء کرد: احتمالا بیشتر به کمک تاریخ و حافظه، به کمک  زبان و شعر – فرهنگ و سنت کشور بودن و ملت شدن، چیزی که از بین نرفت، با وجود اشغال ها، مهاجرت ها، ویرانگری ها و نداشتن نام و دولت، با وجود استبداد، فساد و عقب ماندگى اش از بین نرفت. و هر بار بلند شد. هر بار رنگارنگ تر، انعطاف پذیر تر، «بازاری» تر – هر بار با هنر ظریف تر شده زنده ماندن، انطباق و نجات دادن خود از مهلکه.

با همان طبیعت خشک و صحرائی که داشت و دارد. با فرش و چای و برنج و قورمه سبزی و چلوکباب. با بوی زعفران و گلاب.

و یقینا به یاری فردوسی و حافظ و نظامی و جامی که یکی شیعه بود و دیگران سنّی. و بعد از اسلام، دوباره به کمک شاه اسماعیل اصالتا کُرد و ترک و نیمه مسیحی و شیعۀ متعصب، و شاه عباسى كه به آنها قدرت و اعتماد به نفس بخشيد، و نادر شاهی که مردم از افشار بودنش می ترسیدند اما می پرستيدند چرا كه باز متحدشان كرد، و عباس میرزا و ستارخانی که همه ترک زبان بودند و بیرقدار ایران. و طاهره قره العین بابی و بهائی که اصرار داشت ثابت کند که آنان که  زنان را سرکوب میکنند دشمن نیستند، اما به سراشیبی کجراهه ای افتاده اند که برای همه تباهی به بار خواهد آورد.

ایران یعنی همین… یعنی همه اینها. یعنی هرچه و هر کس، هر زبان و قوم و طایفه، هر دین و مذهب، هر شاه و گدا، هر رند و زاهد، هر فرهیخته و خرافاتی، هر نیکوکار و قاتل، هر مستبد و مشروطه چی، هر انقلابی و ضد انقلابی، هر مومن و مرتد، هر انساندوست و فرقه گرا، هر ترک و فارس و کرد و لر و بلوچ و غیره، هر خوب و بد که در این محدوده  بوده و زندگی کرده که ما امروز و در تاریخ آن را ایران نامیده ایم، حتی در بعضی مراحل بی آنکه چنین نامی رسمیت داشته باشد، چیزی معجون همه این ها، حتی موزائیک نه، آش شله قلمکار همه آنها – نوعی حلیم، حلیمی که در این دو هزار سال گذشته مخلوط تر و سفت تر شده و اجزایش غیر قابل تفکیک تر – به شرط آنکه فتنه ای برنخیزد و بعد از دو هزارسال کسی در انگیختن نفرت و تفرقه و تحریک مردم به جاری کردن خون همدیگر موفق نشود.

فتنه… که آن هم دور از احتمال نیست، اگر این ایران، یعنی چیزی که مبتنی بر تجربه، تاریخ، اندیشه، زبان، فرهنگ، خواست و دلبستگی بوده و اینهمه سال دوام آورده، متزلزل شود و آهسته آهسته، به یاری جهل و تعصب و زور فرو ریزد، بخصوص با تَرک آن هنر انطباق و انعطاف پذیری همیشگی و تاریخی اش که رمز بقایش بوده… و این زوالِ ایران هم رخ نمی دهد الا به دست تعصب و خود بینی، با تقسیم و تفکیک و تفرقه بین دوست و دشمن، شیعه و سنی، مسلمان و کافر، مومن و مرتد، ترک و فارس: سراشیبی کجراهه ای که برای همه تباهی خواهد آورد.

این سراشیبی کجراهه هم صفحه ای از همان اندیشه و تجربه رنگارنگ ایران بود – و هنوز هم هست.

همین است که دلشوره من است.



دسته‌ها:دیدگاه

نظری دارید؟

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s