سایت عباس جوادی Abbas Djavadi's Website

ایروان، نخجوان، تبریز – سال ۱۶۹۴

جووانی گمیلی کاریری

جووانی گمیلی کاریری

آنچه میخوانید ترجمه فارسی دو فصل نخست از سیاحتنامه جووانی گمیلی کاریری ایتالیائی به ایران دراواخر قرن هفدهم (سال های 1690) است. این سفرنامه از نظر درک ایران در این مرحله تاریخی بسیار مهم است. سیاح تاجر ایتالیائی از عثمانی به ایروان، از آنجا به تبریزو سپس در سال    1694 به اصفهان سفر کرد و در آنجا از جمله شاهد مراسم تاجگذاری سلطان حسین صفوی شد. او بدنبال ایران به هندوستان هم سفر نمود. در اروپا سفرنامه گمیلی شهرت بسیاری در اوایل قرن هجدهم یافت.

ترجمه ای که می بینید هنوز در مرحله ویراستاری است. سفرنامه گمیلی بعد از تکمیل ترجمه و ویراستاری از سوی استادان حسن جوادی و ویلم فلور به چاپ خواهد رسید. خوانندگان گرامی دقت کنند که این ترجمه طرح نخستین است و هنوز باید ویراستاری شود.

جالب ترین چیزهایی که مولف در ایران در سال ۱۶۹۴ دیده است

ورود به ایران و ادامه سفر تا ایراون و شرح این شهر

هنگامی که شما به چیزهایی میرسید که مدت ها در پی آنها بودید رنجی را که در این میان برده اید فراموش می کنید، و این انگیزه ای می شود برای بدست آوردن تجارب نو. این احساسی بود که من هنگام ورود به ایران حس کردم. شادی من چنان زیاد بود که دشواری های سفر و رنج را ه را احساس نمی کردم. چون وارد کشوری می شدم که مردمش کمتر فریبکار هستند تصمیم گرفتم به قاطرچیان که نمی خواستند به سفر ادامه دهند، و اندکی پیشتر به من هشدار داده بودند که حاضر یراق باشم دستور حرکت بدهم زیرا که سربازان مرزی ترک عادت داشتند از آنجا رد بشوند. پس از طی ده میل ما به دسته ای از کردها رسیدیم که زیر چادرهایی که به سرعت می زدند نشسته بودند. چادرآنها عبارت از یک تیرمرکزی خیمه فرورفته در زمین بود که روی آن چرخی قرار داشت و آن را چوبهای منحنی چندی نگاه می داشت. آنها از ما نیم پیاستر برای هر اسب می خواستند تا اجازه عبور دهند. در ایران رسم نیست که بارها را باز بکنند بلکه هرکس مطابق شانس اش انعامی می دهد تا بگذرد.

اسبان ما مدتی استراحت کرده بودند و ما در راهی دراز و سنگلاخ به سفر خود ادامه دادیم تا به تالن رسییم که اولین ده در ایران بود. اینجا پس از طی بیست و هشت میل رحل اقامت انداختیم . بیشتر اهالی این ده ارامنه مسیحی بودند و کلیسای زیبایی داشتند که مثل کلیسای دیگری در آن نزدیکی در حال ویرانی بود، ولی هنوز محراب بزرگ آن را با تصاویری از حواریون مسیح می شد دید. ما همان طورکه در تمام نواحی ارمنه نشین عثمانی کرده بودیم در اینجا نیز در خانه یک مسیحی اقامت کردیم. یک کشیش یا ورتابت ارمنی که فوق العاده جاهل و بی ادب بود به دیدن ما آمد، و چون دید که یکی از اسبان مریض است آبی را که اسب می خواست بخورد تقدیس کرده و با حرکاتی بسیار خرافی و با اخم و تخم زیاد سوزنی را سه بار در آب فرو برده و بارها علامت صلیب کشید. از معدنی که تا اینجا یک روزه راه است سنگ نمک می کنند و بر پشت گاوهایی که زین بر آنها نهاده اند به این ده می آورند.

من در این ده گل بسیار نادر و جالبی یافتم که کرت های اینجا را زینت می داد و بعید نیست یک شاهزاده ایتالیایی خریدار آن به قیمت زیادی شود. ساقه آن حدود پنج اینچ است وبر سر آن شش گل است که سه تای آن بصورت کلاهی راست ایستاده و سه تای دیگر برنگ بنفش مثلث وار خمیده اند گل کوچک و سیاهی در وسط قرار دارد  و سه تای دیگر با رنگی روشن تر از بنفش دور همه قرار گرفته اند.

ما پنجشنبه 27 مه سحرگاه حرکت کردیم و پس از طی 24 میل در نه ساعت عصر همان روز به اوچ کلیسا رسیدیم که ارمنیان آن را اوچمیادزین می خوانند یعنی «فرزند یگانه» که اسم معمولی آنست. مطابق تواریخ ارمنی این کلیسا سیصد سال پس از میلاد مسیح بنا شده است. بعلاوه در روایات ارمنی آمده است که هنگام بنای آن چون ارتفاع دیوارها باندازه قد یک مرد میرسید شب هنگام شیطان آمده آنها را خراب می کرد تا این که سرور ما یک شب ظاهر گشته و از این کار شیطان جلوگیری کرد و بدین ترتیب کلیسا ساخته شد. کلیسا وقف ژرژ مقدس است که برایش احترام خاصی قائل اند. بنا بصورت صلیبی ساخته شده با گنبدی در وسط آن و در زیر آن سنگی است که می گویند سرور ما برویش خود را به ژرژ مقدس ظاهر ساخت. از سه در می توان وارد کلیسا شد و کف آن با فرشهای زیبا پوشانده شده است. سه محراب دارد و بزرگترین آن که نشمین گاه سر اسقف می باشد چهار پله دارد و در کنارش انجیلی قرار دارد. محراب طرف راست شش پله و محراب طرف چپ سه له دارد و هردو نشیمن گاهی برای سر اسقف دارند. برج چهار گوش کلیسا چند ناقوس دارد و همه علامت صلیب دیده می شود که در عثمانی بهیچ وجه مجاز نیست.

صومعه در کنار کلیساست و در آن اسقف و راهبان زندگی می کنند و در وسط آن باغ زیبایی قرار دارد. آپارتمان سر اسقف مشرف است به حیاط اول با فواره ای در آن و از طریق حیاط دوم که اطرافش رواق هایی دارد می شود بدان رسید. حیاط دوم فقط بعنوان کاروانسرایی برای زائران بکار میرود زیرا که راهبان از راه حیاط و دری بزرگتر به حجره های خود و کلیسا میروند. این حیاط سوم دیوارهای بلند گلی دارد و پر از مو و درختان دیگر.

سراسقف مقام بسیار شامخی بین ارامنه دارد، و او آن قدر از خود راضی است و چنان حقی به خود می دهد که چندی پیش جسارت را بحدی رسانید که پاپ لئون را از مسیحیت طرد و اخراج ساخت زیرا که او رای شورای کالسدون را دایر بر محکوم ساختن ارتداد یونانیان و ارامنه تصویب کرده بود.

صومعۀ و کلیسای دوم وقف کایان مقدس هستند و هر دو در فاصله شلیک تفنگی از کلیسای اول قرار دارند. کلیسای دوم به احترام شاهزاده خانمی ساخته شده است که همراه چهل دختر از ایتالیا به زیارت ژرژ آمده بود. می گویند چون او نخواست به همسری یک پادشاده ارمنی در آید شاه دستور داد که شاهزاده خانم را در سیه چالی پر از مار اندازند. چون او بمدت چهارده سال بی آن که صدمه ای ببیند در سیاه چال ماند این شاه ظالم دستور داد او را با چهل دختر همراهش بکشند. این داستانیست که ارامنه دوست دارند.

معماری کلیسای دوم که کمی کوچکتر است شبیه کلیسای اول است. این کلیسا فقط یک محراب دارد و در زیر آن بقایای یک مرتد ارمنی مدفون است که ارامنه او را قدیسی می دانند. بیرون بزرگترین سه دروازه دو قبر قرار دارند، یکی بطرف راست و دیگری بطرف چپ. در مورد محل اقامت باید بگویم که صومعه محقریست با باغ و حجره هایی برای چند نفر راهب که از تعدادی روستاییان مواظبت می کنند که در جهل مطلق و تنبلی فوق العاد بسر می برند.

صومعه سوم در فاصله یک میل و نیم از دوتای دیگر قرار دارد و خیلی کوچک بوده وبه ریریم مقدس وقف شده است. کلیسای آن فقط یک محراب دارد و از طریق سه در می شود بدان رسید. این صومعه نیز مثل دو صومعه دیگر زمین و تاکستان خوبی دارد. ارامنه ای که از ایران برای زیارت اوچ میازدین و عبادت در آن و گرفتن دعای خیر از سر اسقف می آیند معمولاً سه روز در اینجا میمانند.

دشت ایروان بسیار حاصلخیز است و تاکستان زیاد و درختان میوه و غله و برنج و سبزیجات زیادی دارد، و این بخاطر آنست که زارعین خوب زمین را شخم می زنند. آنها از آب رود ارس که از وسط دشت می گذرد و چند نهر دیگر استفاده می کنند. آنها زمین را با آلتی بزرگ چوبی صاف می کنند که یک مرد آنرا با طناب کشیده و دیگری دسته آنرا نگه می دارد. زمانی که در ایران کشت را می دروند در ترکیه زمان کاشتن است.

از اینجا تا کوه آرارات فقط هشت میل راه است ، و در روایت است که کشتی نوح در آنجاست. رود ارس از پای این کوه جاریست. در کنار آرارات کوه کوچکتری است که ما بعداً درباره اش صحبت خواهیم کرد.

من شب را در صومعه بزرگ گذراندم و صبح برای دیدن اجرای مراسم مذهبی رفتم که توسط هفتاد راهب انجام می شد. آنها در وسط کلیسا در دو صف ایستاده بودند. بعداً ما براه افتادیم و پس از طی ده میل و گذشتن از چند ده سه ساعت بعد به ایراون رسیدیم. تنها یک کاروانسرا در حومۀ شهر بود و من در آنجا اطاقی اجاره کردم، زیرا که من نمی خواستم مزاحم پدران یسوعی شوم که نحوه زندگی آنها با زندگی ایتالیائیان خیلی تفاوت دارد.

ایروان شهریست که بر ویرانه شهر دیگری به همین نام بنا گشته است. ایروان در چهل درجه وسی دقیقه عرض و شصت و سه درجه و پانزده دقیقه طول جغرافی بر روی تخته سنگی کنار رود زنگی بنا شده است و از هر طرف بسوی دشت گسترده است. پیرامون شهر یک میل است و خندقی عمیق در اطراف آن و دو ردیف دیوار با برجهای نگهبانی گلی دارد که هم از باران و هم از توپ آسیب پذیرند. شهر سه دروازه آهنی دارد و استحکامات آن عبارت است از توپخانه کوچکی که اهمیتی ندارد. بازار آن زیاد بزرگ نیست، و قصر خان یا حاکم مشرف بر رودخانه میباشد و زیبایی آن در حد زیبایی یک ساختمان گلی است.

بعلت کمی سنگ در ایران ساختمانها را مجبورند به این طریق بسازند، و در عین حال دوام گلی که در ساختن خانه ها و دیوارهای شهر بکار می برند زیاد نیست. آجرهایی که زیر آفتاب پخته اند به ضخامت سه بند انگشت و درازی هفت یا هشت کف دست و عرضی متناسب با آن می باشند و و در گل کاه می ریزند تا آجرها هنگام خشکیدن نشکنند، و آنها را بصورت تل هایی سه یا چهار پایی می گذارند. ثروتمندان بر روی دیوارهای خارجی بنا را با مخلوطی از گچ و سنگ سماق و صمغ می پوشانند که سیمگون به نظر میرسد. تمام خانه ها به یک شکل و ترتیب بنا شده اند. در وسط هر خانه اطاقی است باندازه سی پا ی مربع و در وسط آن حوض کوچکی است پر آب و اطراف آن را فرش انداخته اند. از یک طرف وارد اطاق کوچکی می شوید که در تابستان در آن نشسته و خنک می شوند. از آینجا وارد اطاق بزرگ تری می شوید که با فرشهای زیادی مفروش شده است و بالش ها وتشک های عالی دور تا دور آن گذاشته اند. از دو سوی این تالار وارد دو اطاق شبیه هم می شوید که به هم دیگر را دارند. در خانه های ثروتمندان چهار تا از این تالارها وجود دارد که در معرض چهار باد اصلی هستند، و هر تالار دو اطاق شبیه بهم در کنار دارد، و در وسط تمام اینها یک تالار بزرگ قرار دارد. همه این خانه ها دو قسمت ( بیرونی و اندرونی ) دارند، و کمتر خانه ایعبارت از سه واحد  یا آپارتمان وجود دارد. خانه ها با سفال های مربعی مخصوصی ساخته شده از خاک و کاه و آهکی که بمدت هفت یا هشت روز خوب کوبیده شده است پوشانده شده اند. بعضاً هم از آجرهای پخته در آتش ساخته شده اند، و هنگام بارش برف دقت می کنند که برف روبی نمایند و صدمه ای به بام خانه نرسد.

دیوارهای داخل خانه ها با تصاویر گلها و پرندگان و دیگر چیزها بطرز خاصی آراسته شدند. ایرانیان دوست دارند که درها را باز بگذارند و پنجره ها شبکه های چوبی و حتی سنگی با شیشه های رنگی دارند تا زنها بی آن که دیده شوند بیرون را بنگرند. درها از چوب چنار و خوب ساخته شده اند. در هر اطاق یک جای بخاری کوچک قرار دارد، و ایرانیان بعلت گرانی هیزم و اجتناب از دود جای بخاری را بزرگ نمی سازنند ، و بدین جهت اگر آتشی درست کنند در بیرون درست می کنند. هنگام خواب روی فرش تشک و لحافی انداخته و می خوابند. در تابستان درپشت بام یا حیاط با زنهای خود می خوابند، و بدین جهت به مؤذنین دستور می دهند برای دادن اذان به مناره نروند زیرا که در ایران بسیار شرم آور است اگر زنی بی حجاب دیده شود.

روز شنبه بیست و نهم ماه مه به ضرابخانه رفتم که سکه های نقره و مسی می زنند، و تنها در ایام تاج گذاری شاه سکه های طلا می زنند و شاه آنها را میان مردم پخش می کند و یا به درباریان خود می دهد. ایرانیان سکه را بطریق زیر می زنند. اول در گودالی آتشی از هیزم و برروی آن از ذغال درست می کنند و فلز را در ظرفی ذوب کرده در قالب ریخته بصورت شمش در می آورند. شمش هایی را که به شکل ورقه در آمده اند بعضی کارگران آنها بریده، بعضی اطراف آنها را صاف کرده، بعضی آنها را وزن کرده و برخی دیگر آنها را با پتک هموار می سازند، و بالاخره با قدرت دست سکه را ضرب می کنند.

روز یکشنبه بر روی پلی که سه طاق بسیار خوب دارد هوا خوری می کردم. از آنجا می شد خانه های کوچک تفریح خان را دید که با درختان زیادی احاطه شده بودند. در آمد سالانه او از حکومت دویست هزار اکو است که حدود ۶۳۰۰۰ تومان می باشد. رودی که این خانه ها در کنار آن قرار دارند از دریاچه ای بنام گیگاگونی در هشتاد میلی ایروان می آید و و در سه فرسخی همین بطرف جنوب به رود ارس میریزد.

روز دوشنبه دوم ژوئن به دیدن حومۀ شهر رفتم که تقریباً بیست برابر خود شهر است. ناحیه ایست روستایی با باغات و مزراع، و اکثراً اهالی آن ناحیه را تجار و کارگران  ارمنی تشکیل می دهند. بازاری زیبا و میدانی کنار حصار شهر قرار دارد. متاسفانه تعداد بیشماری خانه های مخروبه وجودارد که نتیجه جنگ های پی در پی ایران و عثمانی هستند و شهر و حومۀ آن را بدین صورت اسفناک در آورده است. پیرامون شهر حدود ده میل است، و تقریباً تمام آن با حصاری از آجرهای گلی محصور است. کوههای اطراف شهر بحدی نزدیکند که احتمال حمله (دشمن) از آنها بسیار است. در ضمن اینجا شراب بسیار خوب و میوه جات اعلی به فور بدست می آید و درختان تبریزی و بید بخوبی بعمل می آیند.

از توقات تا تبریز تقریباً تمام اهالی مسیحی هستند که از تولید ابریشم و صنایع دیگر زندگی می کنند، و بدین جهت است که کاروان ها دایماً از ایالت ایراون با ابریشم و مصنوعات ایرانی دیگر می آیند. با این که در گمرگ بارهای کاروانها اصلا باز نمی شود و بازرگانان هرچه می خواهند با خود می آورند و فقط مبلغ کمی به راهداران می دهند، معذلک منافعی که از این کاروانها عاید شاه می شود باور کردنی نیست.

روز سه شنبه اول ژوئن همراه تنی چند به دیدن کلیسای کی کرت رفتم. ما پس از هشت ساعت راه پیمای بدانجا رسیدیم و صومعه ای ارمنی دیدیم که از صخره ای در کوه کنده شده بود. ستونهایی که کلیسا بر روی آنها قرار داشت از خود صخره بودند. می گویند نیزه ای که پهلوی سرور ما را درید در اینجاست و توسط ماتیوی مقدس بدینجا آورده شده است. در نزدیکی کلیسا یک دریاچه و پنج صومعۀ ارمنی دیگر وجود دارد.

در همان روز اول ورود به ایراون من برای رفتن به تبریز اسبانی اجاره کردم و برای هر اسبی ده عباسی می دادم. چون می دانستم راهها پر خطر است منتظر شدم تا همراهانی بیابم. چون کسان دیگری پیدا نشدند روز چهارشنبه همراه یک گرجی براه افتادم. در حالی که این گرجی آماده سفر می شد من دنبال اسبان فرستادم ولی چاروادار مسلمان بوعده خود وفا نکرده و تظاهر به مریضی کرد. از دست دادن این موقعیت برای من دلسردی بزرگی بود زیرا که کاروان بعدی از ارضروم بعلت خطر راهزنان در میان راه مانده بود.

روز پنجشنبه من با با راهبان ژزویت شام خوردم. روز جمعه چون شنیدم که گروه کوچکی از گرجیان عازم نخجوان هست تصمیم گرفتم با آنها سفر کنم زیرا که خطر برای مسافرین در ایران باندازه خطر در ترکیه نیست. من دو اسب به همان قیمت اجاره کرده و خود را آماده حرکت کردم.

پیش از به پایان بردن این فصل من می خواهم بگویم که در تمام مدت اقامت خود در ایروان هر روز صبح قلۀ کوه آرارات را به وضوح می دیدم، اما عصرها بعلت بخاری که در اثر تابش آفتاب از کوه بالا میرفت و و هوا از تبخیر آبهای دشت سنگین شده و پر ابر می شد و باران می آمد و رعد و برق میزد، نمی شد کوه را بخوبی دید. باید اضافه کنم که این کوه از کوههای قققاز و توروس بلندتر است. هرچند که قلۀ کوه که همیشه پر از برف است و به اولین ناحیه هوا میرسد و بسیار سرد است باید داستان باور نکردنی یک هلندی را که در سال 1670 از این کوه بالا رفته تا یک راهب مریض را معالجه کند مورد مداقه قرار داد. می گوید هفت روز و هر روز پانزده میل کوهنوردی کرده و شبها در عزلتگاه راهبان که در هر پنج میلی راه قرار داشتند استراحت می کرد. هنگامی که به پنج میلی ناحیه هوا که ابرهای برف و باران زا تشکیل می میدهد رسیده فکر می کرده که از سرما خواهد مرد. پس از رسیدن به ناحیه هوایی نسبتاً ملایم به عزلتگاه راهب رسیده و از او شنیده که در مدت بیست سالی که در آنجا بوده هرگز نه احساس گرما، سرما و یا باد کرده است و نه باریدن بارانی را دیده است. این راهب می خواست به او بقبولاند که کشتی نوح تماماً در آن کوه است و این نوع درجه حرارت مانع پوسیدن آن شده است. این افسانه مرد هلندی سبب شده که مردم باور کنند که بهشت برین در اینجاست. با این همه من و کسانی که کوه آرارات را دیده اند همه دیده ایم که به محض رسیدن غروب آفتاب دور قلۀ کوه را همیشه مه می گیرد. ارامنه کوه آرارات را مسوسر یعنی کوه ارک نوح و ایرانیان اَگری می خوانند، و حقیقت این که چند عزلتگاه در پائین کوه وجود دارد و در آنها راهبان مسیحی زندگی می کنند و از سرمای شدید رنج می برند چون در این کوه چیزی نیست که بشود سوزاند.

فصل سوم
ادامه سفر به تبریز، شرح شهر نخجوان و تبریز

برای این که فرصت دوم را نیز از دست ندهم من اسبابهای خود را بار اسب خدمتکارم کرده با عجله همراه پدر دو مینک حدود چهار ساعت پس از غروب براه افتادم زیرا که پدر دالماس به محل اقامت خود رفته بود و پدر مارتین در ایروان مانده بود. ما عجله داشتیم تا به مرد گرجی و آنهایی که پیش از ما به راه افتاده بودند برسیم. حدود ساعت یک پس از نیمه شب باران و رعد و برق کوه آرارات شروع شد، و اندکی بعد ما به رودخانه عمیقی رسیدیم که گاوریسینی خوانده می شود و می بایست از گداری رد بشویم. ما اندیشیدیم که بهتر است منتظر روز باشیم. بدین جهت ما فقط هیجده میل پیمودیم و در دهکده ای به همین نام ماندیم که پر از کرد بود. کاروانسرا بقدری کوچک بود که فرد ترک که همراه ما بود مجبور شد در هوای آزاد بخوابد.

روز ششم که یکشنبه بود ما سحرگاه همراه راهنمایی از محل از گذار مزبور گذشتیم. وسعت گدار حدود دو تیر رس تفنگ بود و عبور از آن برای کسی که آنجا را نمی شناخت خالی از خطر نبود. سپس از دشتی گذشتیم که قسمتی از آن مزارع گندم و غلاتت دیگر بود که در این کشور بیش از یک سال نمی شود در انبارها نگاهداشت و آنها را با آب رودخانه های اطراف مشروب می کردند. آن روز ما سی میل را در یازده ساعت پیمودیم و به دهکده ای بنام سَتَرَک منزل کردیم و در آنجا از ترس دهاتیان که در دزدی از مسافران ید طولی دارند شب را نخوابیده و مواظب اسبان خود بودیم.

روز دوشنبه پس از طی پانزده میل در دره ای که بعلت وجود راهزانان خالی از خطر نبود از گدار رودی خیلی عمیق گذشتیم، و مواجه با راهدارنی شدیم که از پدر دومینیک و من پول زیادی می خواستند. خواسته آنها طوری بود که من مجبور شدم طپانچه خود را در آورم تا از دست آنها خلاص شویم. ولی آنها دست از لگام اسب پدر دومینیک را گرفته نمی خواستند بگذراند او برود. او از من طپانچه دوم را خواست تا راهداران را بترساند. آنها چون مقاوت او را دیدند از رفتار خشونت آمیز خود دست کشیده و به گرفتن یک عباسی از هریک ما قانع شدند.

پس از آنجا ما از رودی دیگر رد شدیم که کشتزاران زیادی را مشروب می ساخت. دو میل از آنجا رودخانه آرپاچی یا آرپا سو قرار دارد و جریان آب آن بحدی سریع است که به سه شاخه تقسیم می شود و ما فکر کردیم که در گذشتن از آن غرق خواهیم شد. جلوی چشم ما رودخانه اسبی را که یک زن ارمنی و و بر کفلش پسرش قرار داشت برد ، ولی زن اصلا نترسید ، یک سوار ترک همراه یکی دیگر که بر اسبی دیگر سوار بودند نترسیدند. در ایران رسم است که سه و گاهی چهار نفر سوار یک اسب می شوند. هنگامی که این رود بعلت آب شدن برفها طغیان می کند باید از جایی پائین تر گذشت. ما راه خود را از دشت هایی که کشت نمی شدند ادامه دادیم. پس از یازده ساعت و پیمودن سی میل در نزدیکی کارونسرایی در قرابا (قراباغ؟) خوابیدیم.

این کارونسرا ساختمانی چهار گوش دارد و یکی از کاروانسراهای بزرگ و زیبایی است که من دیده ام ، و چشمه آبی دارد آبش فوق العاده خوب و فراون است. این چشمه از زیر صخره ای در می آید و به گفتۀ ارامنه توسط سام پسر نوح کنده شده است. به گفته تاورنیه اگر در گودالی بکنند پس از هشت تا ده ماه تبدیل به نوعی از سنگ می شود، و می گوید که کاروانسرا از این نوع سنگ بنا شده است. این افسانه ایست که من نه از مسلمانان و نه ارامنه و نه اهالی محل چیزی در این باره نمی دانستند.

روز سه شنبه پس از پیمودن پانزده میل به نخجوان رسیدیم. در اینجا پدر دومینیک از ما جدا شد و به صومعۀ آرابانار رفت که محل ماموریتش بود و از راهدارن هم خیلی می ترسید زیرا که همه دزدند. بدین ترتیب من مقابل اخاذی و زورگویی های راهداران تنها ماندم. آنها بیست عباسی برای اسب من می خواستند در حالی که از ارمنیان فقط دو یاسه عباسی می گرفتند. من بزحمت توانستم با دادن نه عباسی از چنگ آنها خلاص شوم. این نوع زورگویی بیشتر برای اروپائیان است و آنها هم  برای خلاص شدن از شر آنها به خواسته آنها تن می دهند. راهداران خیلی گستاخ و بی چشم و رو هستند. از لحاظ داشتن این نوع راهداران نخجوان در ایران و ارضروم در عثمانی بدترین جاهاست.

بنا به گفتۀ بعضی نخجوان قدیم ترین شهر دنیاست که نوح پس از در آمدن از کشتی در آن اقامت گزید. این شاید بخاطر اینست که شهر فقط سی میل با کوه آرارات فاصله دارد. بعضی ها نیز می گویند که خود نوح هم در این شهر مدفونست و ریشۀ کلمه نخچوان را دلیل می آورند. زیرا که در زبان ارمنی «نک» به معنی «کشتی» و «جوان» به معنی «قرارگاه» است. گذشته از اینها از خرابه هایی که اکنون در اینجا ست معلومست که نخچوان شهریست بسیار قدیمی، و آنها نشان می دهند که شهر بعلت جنگ ها چه کشیده است و خصوصاً از دست مراد وحشی که تمام شهر را با خاک یکسان کرد و حتی یک مسجد هم از مساجد زیبایی که شیعیان ساخته بودند برجای نگذاشت زیرا که ترکان آنها را نجس می دانند. بدین جهت هم لشکریان ایران مساجد عثمانی را همین طور ویران می کنند و این مطلبی است مذهبی که بعدا به آن خواهیم پرداخت.

در نخچوان امروزی فقط یک خیابان خیلی دراز و مستقیم هست، و بازاری زیبا و چهار کارونسرای بزرگ و راحت برای کاروان هایی که باید در انها توقف کنند. حومۀ شهر کوچک است و خانه ها شبیه غار هستند. نزدیک نخچوان یک بنای آجری هشت گوش بزرگی به بلندی هفتاد وجب است به منتهی به مخروطی سر تیز می شود. از دری بزرگ وارد می شوید و با پلکانی پیچاپیچ برای رسیدن به دو برج بالا می روید که در دو طرف ساختمان بالا می روید. این دو برج با مخروطی که در میانست ارتباطی ندارند. می گویند اینجا را تیمور لنگ هنگامی که می خواست ایران را فتح کند ساخت. این شهر و ایالت توسط خانی اداره می شوند.

وقتی که خود را مواجه با رفتار خشونت آمیز راهداران دیدم که با هزار تهدید می خواستند پولی بگیرند اندیشیدم که هرچه زودتر خود را از دست آنان رهایی بخشم. بدین جهت تصمیم گرفتم با یک فرستادۀ ایرانی که هدایانی برای شاه به اصفهان می برد همراه شوم، و دو اسب به قیمت بیست عباسی برای خودم و نوکرم کرایه کردم. ساعت سه پس از نیمه شب براه افتاده و به وعده گاهی که فرستاده قرار بود بیاید رفتم. وعده ما در دو میلی نخچوان در کنار پل زیبایی با دوازده طاق بر رودی بود که به رود ارس میریخت. در اینجا فرستاده را دیدیم ، و بعداً از دشت زیبایی گذشتیم که کانال های زیادی برای آبیاری از آن می گذشت. جالب این که تمام آب ها و خود رود ارس گل آلود و پر از لای بودند.

پس از نه ساعت و پیمودن بیست و هفت میل روز چهارشنبه به جلفا رسیدیم و در قایقی از ارس گذشتیم. از وقتی که شاه عباس اول تمام ساکنان آن را به جلفای جدید ، ایالت گیلان و جاهای دیگر فرستاد تا آنها را از خطر حمله دایم عثمانیان نجات دهد این شهر خالی از سکنه شده است. آنچه مانده نشان می دهد که این، شهر مهمی نبوده است و کل آن عبارت است از یک مشت خانه های گلی و غار های زیر زمینی. دو کاروانسرا که خواجه نظر ارمنی در دو سوی دروازه شهر بنا کرده ویران شده اند. با این همه چون در فاصله یک میلی، زمین حاصلخیز است هنوز عده ای از ارامنه در آنجا زندگی می کنند.

در اینجا عرض ارس زیاد نیست زیرا که از میان دو کوه می گذرد ، ولی بعلت پیوستن رودی که ما قبلا چهار بار از آن گذشتیم و سه میل از اینجا فاصله دارد عمق آن زیاد است. مردم محل بر این باورند که این همان رودی است که موسی آن را گیهون خوانده است و از بهشت زمینی می آید، و مانند فرات از همین کوه سرچشمه می گیرد. این دو رود از این کوه فاصله زیادی ندارد و یکی بطرف شرق و دیگری تقریباً بطرف غرب روانست. قایقی که ما با آن از ارس می گذشتیم هم بد ساخته شده بود و بصورت بدی هدایت می شد و تنها دو پارو داشت و همیشه جریان آب آنرا باندازه یک تیر پرتاب از مسیر مان دور تر می برد و ما مجبور بودیم از طنابهایی که به ساحل میرسیدند استفاده کرده مسیر خود را درست کنیم. برای هر اسبی نیم عباسی پرداخت می شود و در قبال آن راهداران نخچوان رسیدی می دهند و در غیر این صورت باید دو برابر پرداخت کنید. راهداران به اندازه کسانی که آنها را می فرستند پر رو و گستاختند. در ایام گذشته اینجا پلی سنگی وجود داشت که شاهان ایران آنرا ویران کردند. رود ارس ارمنستان را از ایالتی که ایرانیان آذربایجان می خوانند جدا می کند. ایرانیان اینجا را آذربایجان می خوانند زیرا که در جوار دریای خزر قرار دارد. گیلان در طرف شرق، عراق عجم و کردستان در میان، و ارس و ارمنستان بطرف غرب و در شمال داغستان واقعست، که سرزمینی است کوهستانی، منشعب از رشته جبال توروس، در مرز سرزمین روسها و قزاقان. پس از گذشتن از ارس ما چهارده میل در چهار ساعت پیمودیم و از سرزمینی گذشتیم پر از تپه و ماهور که همه مزروع بودند. ما شب را در کاروانسرای دارادوست در هوای آزاد گذراندیم زیرا که برای همه ما جا نبود.

روز پنج شنبه سه ساعت پیش از برآمدن آفتاب راه افتادیم و در دره ای بین دو کوه که پر از راهزن بود سفر کردیم. پس از گذشتن از سرزمین بیحاصلی بمدت چهار ساعت و پانزده میل به کاروانسرای آلاچی رسیدیم. ساختمانی آجری و چهار گوش نسبتاً بزرگ داشت با برجی در هر گوشه آن. از آنجا ما به راه خود ادامه دادیم و پس از بیست میل به ده مرند رسیدیم.
مردم اینجا می گویند که همسر نوح در اینجا مدفون است. مرند دهی است بزرگ زیرا که باغهای خوبی دارد، و در دشتی حاصلخیز واقعست که پهنای آن دو میل و درازایش سه میل است و دهات زیادی در آن واقعست. دراینجا کاروانسرای بزرگ و مشهوریست که در هر چهار گوشه آن برجی قرار دارد. چشمه ای در آنجا بود و آبش بهترین آبی بود که من پس از ترک ایتالیا خورده ام.

چهار میل پیش از مرند من ماجرایی با راهدارن داشتم که بیش از راهزنان مایه ترسند، زیرا که بعنوان اجرای وظیفه خود با کمال بیشرمی شما را لخت می سازند در حالیکه چماق های گره دار در دست دارند ( این چماق ها را در ایران نجیب زادگان و دیگران در دست دارند). راهداران با اروپائیان خیلی بد رفتاری می کنند و هرچه دلش می خواهد از آنها طلب می کنند بی آن که توجهی به کیفیت مال التجاره داشته باشند، و بی آن که بارها را باز کنند همان پولی را که برای امتعه گران بها می گیرند برای نازل ترین امتعه هم حساب می کنند. معمولا برای یک اسب باید پنج عباسی داد ولی اگر توانستند تمام کیسۀ پول مسافر بدبخت را می گیرند و تازه راضی هم نیستند.

روز جمعه صبح زود حرکت کردیم و پس از گذشتن از راهی کوهستانی به راهداران شاهشیت برخوردیم که از ما برای هر بسته یک عباسی گرفتند. پس از پیمودن ده میل در سه ساعت به کاروانسرای زیبای بنام جم غید رسیدیم که با آجرهای خوبی ساخته شده و چهار برج دارد و می تواند حدود صد نفر را در خود جای دهد. پس از گذشتن از سرزمینی شن زار و یکنواخت به صوفیان رسیدیم که بیشتر از یک شهر به جنگلی شبیه بود چون بین باغها و درختان زیادی محصور شده بود و خانه های آن دیده نمی شد. ما بمدت دو ساعت در آنجا توقف کرده و پس از هیجده میل راه پیمایی در شش ساعت به تبریز رسیدیم. در راه تپه ای را بمن نشان دادند که لشکر مراد چهارم به سال 1638 هنگام محاصره و آتش زدن به تبریز در آنجا اردو زده بود.
می گویند که شاه صفی از خبر این لشکر کشی به هیچ وجه نارحت نشده و گفت که اگر مراد بیش از این پیشروی کند باعث نابودی خود خواهد شد، و در عین حال تمام راههای آب را برگردانید . پیش بینی او درست در آمد زیرا که مراد با پیشروی خود با یک صد هزار لشکرش نصف لشکر را از دست داد و با خواری مجبور به بازگشت گردید. این کار شاه صفی را یکی از نمونه های نادر عزم او می دانند.

تبریز در ایالت آذربایجان در 38 درجه عرض و 60 درجه و 30 دقیقه طول جغرافیایی واقعست، و بعلت جنگ بین ترکان و ایرانیان از گذشته با عظمت این شهر فقط شبحی مانده است. شهر در منتهای دشتی بنا شده و از سه طرف مثل ارضروم با کوهها احاطه شده است و مانند ایروان هوایی متغیر دارد. پیرامون آن بعلت باغها و میدانهای زیاد آن سی میل می باشد. خانه ها بسیار زشت هستند ولی کاروانسراها و بازارهای آن بغایت زیبا می باشند. این بخاطر موقعیت خوب شهر است که تعداد بیشمار ی از بازرگانان تمام ممالک را جلب می کند که مال التجاره های فراوانی می آورند و از آن جمله است انواع ابریشم از ایالت گیلان و دیگر جاها. برای تولید ابریشم احتیاج به تعدادی زیادی کارگر است. یک پادری ژزویت فرانسوی در سفرنامه خود تبریز از لحاظ عظمت تبریز را شبیه رم می داند، ولی من باور نمی کنم که این شهر بیش از 250 هزار نفر سکنه داشته باشد ، زیرا که باغات و مزارع زیادی دارد و بسیاری از خانه ها خالی از سکنه اند

روز شنبه من به دیدن برج شنب غازان رفتم که بعضی ها بدون دلیل آنرا برج بابل فرض می کنند. برج از آجر ساخته شده و پیرامون آن را که من پیمودم دویست پا و پهنای آن چهل پا بود . ضخامت دیوارها یازده پا بود ولی دو جای آن در حال ویرانی بودند. پلکانی مارپیچ با زاویه ای 120 درجه ای منتهی به اطاقی در بالای برج می شود. بیرون ساختمان اعداد و نوشته ای دیده می شود، و در درون برج قبریست که ایرانیان می گویند قبر بانی آنست.

سپس من به آت میدانی رفتم که میدان بزرگی است و به علت داد و ستد زیاد پر از تجار و پیشه وران است. در آنجا معمولاً اسبان زیبایی را می توان به ارزانی خرید، و من اسبی به نود عباسی خریدم که در ایتالیا نمی شد با سیصد عباسی خرید. بازار چرم ساغری نیز زیاد گرم است ، و به ندرت کسی را می یابید که چکمه ها و یا کفش هایش از چرم ساغری نباشد. چرم ساغری را از پوست اسب، خر و قاطر می سازند ولی فقط از قسمت کفل حیوان.

من همچنین مسجد حسن پاشا را که عثمانیان ساخته اند دیدم که در ساختن آن از وقت و هزینه کوتاهی نکرده ند. رونمای آجری مسجد با هنرمندی ساخته شده بسیار زیباست و و با نقوش متعدد برجسته گل و گیاه و میوه از مرمر به شیوۀ ایتالیایی تزئین شده است.در گاه مسجد از مرمری یک پارچه است شبیه درگاه مسجد عثمانلو ، و از اینجا وارد راهروی سرپوشیده و یا حیاط چهار گوشی می شوید ، و سپس از زیر سقف ساده ای می گذرید که سه طاق دارد و در هر سوی مسجد قرار دارد و از انتهای آن از دو در کوچک وارد مسجد می شوید. در دو سوی مسجد دو مناره آجری با همین نوع نقش و نگار قرار دارد، و سر مناره ها در حال ویرانیست. گنبد مسجد با مرمر سفید و نقش و نگار های طلایی و لاجورد و نقش های دیگر آراسته است. طرح نقش ها گاهی گل و بوته و گاهی نقش های عجیبی هستند. محرابی که اشخاص زیادی هم در آنجا نبودند در یک سوی مسجد قرار داشت . مسجد چهار در دارد که هر یک به حیاطی منتهی می شود.

گنبد مسجد از هر طرف بر روی سه طاق قرار دارد که مجموعاً دوازده طاق می شوند. طاق های طرف شرق و غرب بیک اندازه و دو تای دیگر بلند ترند. در زیر گنبد چهار ایوان جداگانه دیده می شود. در دو سوی محراب دو میز شفاف مرمرین قرار دارند، و در طرف چپ محراب منبریست پانزده پله. کف مسجد با پلاس و حصیرهای زشتی انداخته اند زیرا که ایرانیان از این مسجد نفرت دارند زیرا که با عبادت کردن پیروان عمر در آن نا پاک گشته است. در پشت مسجد بطرف مسجد باغ زیبا یی است پر از انواع درختان.

نزدیکی همین مسجد بنای دیگریست که رونمای آن به همین صورت تزیئن یافته است ولی در حال ویرانیست و «محل آب» (غسال خانه) خوانده می شود زیرا که ایرانیان مردگان را در آنجا می شویند. در همان میدان کلیسایی متعلق به مسیحیان وجود دارد که تقریباً ویرانست و می گویند هلن مقدس تکه ای از چوب صلیب را آنجا فرستاده است. در انتهای میدان قصر بزرگی است که ترکان هنگامی که بر تبریز مسلط بودند ساخته اند. هر شب صدای نقاره ها از یکی ایوان های آن شنیده می شود.

هنگام نیمروز آن روز نائب خان با پانصد سوار و بعلاوه هزار و پانصد سوار دیگر که به استقبالش رفته بودند وارد میدان شد. پیش ازگفتگو در باره او من باید شرحی از مامور پیش از او بدهم که اخیراً فوت کرده است. این شخص دوست بزرگی برای ارامنه و فرانسویان کاپوسین به شمار میرفت، و همیشه در مراسم عمومی می خواست آنها را در کنار خود داشته باشد و این کار برای روحانیون ایرانی بس ناخوش آیند بود. اسم این شخص سلطان بیجان بیگ پسر رستم خان بزرگ معروف به سپهسالار بود. فرمانده ایرانیان که ترکان را از تبریز بیرون راند. رستم مشهور پدر بزرگ و مرحوم سلطان بیجان خان عموی او بود. خانواده او همیشه مورد توجه شاه بوده است زیرا که خانواده او از دودمان شاهان قدیم گرجستان می باشد. در زمان وزارت اعتماد الوله که دشمن او بود بیجان از نظر شاه افتاد زیرا که اعتماد الدوله شاه را متقاعد ساخت که او ابله و میخواره ای بیش نیست. بیجان مجبور به استعفاء از حکومت شماخی گشته و با بیست و پنج نفر خدمه به تبریز آمده و چون یک فرد عادی به زندگی خود ادامه داد. تنها خوشی او نوشیدن بهترین شرابهای کشورش بود. برادرزاده او رستم خان که سردار سپاه و دیوان بیگی است یعنی رئیس تمام قضاة، چنان مورد لطف پادشاه بود که روزی شاه از او خواست هر تمنایی که دارد بخواهد. او متواضعانه از مراحم ملوکانه تشکر کرده گفت که تقاضایی ندارد. چون شاه اصرار کرد و اوگفت : «چون اعلیحضرت دستور می دهند من فقط می خواهم متواضعانه خواهش کنم که اعلیحضرت همان افتخاری را که خانواده ما در زمان پدر بزرگ من رستم بزرگ داشت دوباره قرار سازد.» شاه از او پرسید آیا از خویشان او کسی هست که مورد الطاف ملوکانه قرار گیرد؟ رستم جواب داد که عموی او سلطان بیجان بیگ می تواند این شخص باشد. شاه پرسید که او کجا زندگی می کند؟ رستم گفت که او در تبریز زندگی کرده و از مراحم گذشته شاه نان می خورد.

شاه گفت:»این سلطان بیگ دیوانه؟»

رستم جواب داد:»او چنان که دشمنان ما می گویند دیوانه نیست. اگر اعلیحضرت لطف کرده او را احضار فرمائید خواهید دید که این گفته ها چقدر دور از حقیقت است.»

شاه گفت: «او را احضار کنید.»

رستم گفت:» اعلیحضرتا، ما بارها از او خواسته ایم ولی نیامده است. او نخواهد آمد مگر به دستور مؤکد اعلیحضرت.»

شاه گفت: «خوب. من پسر خانی را می فرستم تا او را بیاورد.»

رستم پاسخ داد: «اعلیحضرتا او بحد کافی مال ندارد که به فرستاده همایونی بعنوان هدیه بدهد. همین قدر کافیست که قاصدی با دستخط خود برایش بفرستید.»

اندکی بعد ، در ماه مارس 1692، سه قاصد با فرمان شاه به بسراغ یجان فرستاده شد. وقتی که قاصدان رسیدند او شراب می خورد، و فرمان شاه را بر سرش گذاشته به سلامتی شاه جامی نوشید و بعد از آن از شرابخواری دست کشید.

سلطان بیجان بیک به محض رسیدن به اصفهان مستقیماً به آلا قاپی که بست گاه نیز خوانده می شود که تمام مجرمین و همچنین که به درگاه شاه خوانده شده اند ولی نمی داند جانشان در خطر است بدانجا پناه می برند. هنگامی که برادر زاده او شاه را آگاه ساخت که سلطان بیجان بیک آمده و در بست گاه بست نشسته است شاه دستور داد که او را از بست گاه بیرون آورده و خانه خوبی برایش مهیا سازند زیرا که می خواست او را ببیند. دو روز بعد سلطان بیجان شرفیاب شده و با ادب زیاد پذیرفته شد. وحتی شاه محبت خود را با خطاب کردن او با لفظ «بابا خوش آمدی » (پدر بزرگ) نشان داد .سپس شاه از او پرسید که آیا شراب می خورد؟ او جواب داد که در مدت اقامت در تبریز زیاد شراب می خورده است ولی پس از دریافت حکم ملوکانه فقط یک جام به سلامتی او خورده و دیگر یک قطره هم نخورده است. شاه دستور آوردن شراب را داده از او خواست که از جام زرین ملوکانه بخورد و از قلیان زرین شاهی قلیان بکشد. شاه می خواست منصب سپهسالاری را که قبلاً رستم بزرگ ، پدر سلطان بیجان بیک، داشت به او بدهد. ولی او بعلت کبر سن عذر خواسته خواهش کرد که شاه این منصب را به برادر زاده او رستم بدهد، وگفت که او با نیابت حکومت تبریز راضی خواهد بود. باید دانست که حکومت تبریز همیشه وابسته به منصب سپهسالاری است. شاه با این تقاضا موافقت کرد، و چند ماه بعد او به مقّر حکومت خود رفت. خان تبریز هرگز تمام عایدات خود را دریافت نمی کند زیرا خودش به آنجا نمی رود و فقط مبالغی از نواب خود دریافت می دارد. این داستان حقیقی سلطان بیجان بیک است او شاهزاده ای بود که به کاپوسین های فرانسوی محبت زیادی داشت. امید آن که این حاشیه مختصر باعث کدورت خاطر خواننده نخواهد بود.

در طی اقامت من در تبریز من با پدران کاپوسین زندگی کردم که کلیسایی خوب و صومعه ای دارند که میرزا ابراهیم وزیر برایشان ساخته بود. او و پسرش خیلی به علوم علاقه داشتند و می خواستند پدر گابریل دو شینون که در زمان سرپرست کاپوسین ها بود آنها را آموزش دهد. در روز یکشنبه 13 ماه هنگامی که از آت میدانی می گذشتم دیدم پاهای مردی را به چوبی که در اعیاد عمومی از آن برای تیر اندازی استفاده می کنند بسته و او را فلک می کردند. پس از آن به دسته ای از روحانیون ایرانی برخوردم که به سبک ترکان عمامه های نوک تیز با دستاری اطراف آن و پارچه سرخی پیچیده بر آن.

پس از شام سوار اسب شده و با برخی از دوستان به گردش در شهر رفتم. ما از چند پل که بر روی رود شینکای که از میان شهر می گذرد، و آب آن بغایت خوبست گذشتیم . گاهی این رودخانه چنان پر آب می شود که قسمت بزرگی از شهر را آب می گیرد. من مزراع گندم و باغات میوه زیادی دیدم که درمیان آنها خانه ها، چند قبر، و ساختمان هایی قرار داشتند که بعضی بصورتی گرد و بعضی به اشکال دیگر بودند ولی در بالای همه آنها هرمی بود. این ها با کاشی هایی لاجوردی و سیاه و نوشته ها و اشکال اسلیمی آراسته بودند. موقع بازگشت سواری دیدم که عمامه ای به سبک ترکان با پری در جلوی آن و دوشاخ مسی در دو سوی آن بر سر داشت. در وسط عمامه اش استوانه ای بود که من نمی توانم وصفش کنم و آنرا با ابریشم آبی و سرخ پوشانده بود. می گفتند که جارچی است ( و در این شهر چهار جارچی هستند) و آنها مثل رئیس پلیس در ایتالیا هستند و قیمت نان و دستورات حاکم و نائبش را اعلان می کنند.

چون من پولی نداشتم و ونمی توانستم به سفر خود ادامه داده و پول اسبی که خریده بودم بدهم، یک ارمنی کاتولیک بنام ملکی پیدا کردم که بمن هفتاد اکو قرض داد و قرار شد این مبلغ را در اصفهان بدو بدهم. این لطفی بود که در هیچ کشور مسیحی انتظار آن را نداشتم.

روز دوشنبه می خواستم قصر سلطنتی موسوم به «اسکیون اوی» را ببینم چون فکر می کردم که بنای باشکوهی است ولی خیلی متعجب شدم بنای اولی فقط سه اطاق داشت و یک راهروی دراز که به باغی منتهی میشد. آدم باید متوجه باشد و از روی سکوی مرمری سفید راه نرود زیرا بخاطر این که مرتضی علی از آن استفاده کرده و ایرانیان آن را مقدس می دارند، و اگر روی آن بروید شما را بفلک می بندند. اینجا دو باغ است پر از درختان بادام و انگور ملکی و زرد آلو که در تبریز فراونست و انواع مختلف گل سرخ. در یکی از این دو باغ کوشکی است که در تابستان در آن استراحت می کنند. با دادن انعامی به باغ می توانید به مسجد عثمانی بروید که زیباترین مسجد تبریز است. ولی تبریزی ها بدان توجه نکرده گذاشته اند خراب شود چون توسط سنیان یعنی پیروان عمر ساخته شده و آنرا ناپاک می دانند. بنا یی است چهار گوش که در روبنای آن دری است با هشت پله و دور آن با کاشی های آبی، سفید، سیاه و بنفش مزین شده است. در دو سوی آن دو مناره بلند قرار دارند که سر آنها شبیه عمامه بوده و به همان شکل رونمای مسجد تزئین شده اند. در درون مناره ها پله کان مارپیچی است، و پله های مناره دست چپ در اثرصاعقه نیم ویرانست. درون مسجد با نوشته هایی عربی بصورت اسلیمی بر روی کاشی های لاجوردی و طلایی منقش شده است. در مسجد از سنگ سفید ویک پارچه و شفافی است به پنهای بیست و چهار و طول دوازه قدم ، ولی مدخل خود در فقط چهار پا وسعت دارد.

قطر گنبد مسجد سی و چهار قدم بوده و درونش به همان صورت داخل مسجد تزئین شده است ، که می تواند مورد حسد هر نقاش چیره دستی باشد. گنبد بر روی دوازده ستون از داخل و شانزده ستون از خارج قرار دارد. ستونها خیلی بلندند و هریک شش پای مربع ضخامت دارند. بیرون مسجد کفش کن هایی قرار دارند که مسلمانان به عادت معمول کفش های خود را در آن ها می گذارند. اطراف ستونها ی مسجد محجریست با درهایی میان آن . سه جانب این محوطه بهم مربوطست و از جانب چهارم به طرف گنبدی کوچکتر و بمراتب زیباتر میروید که با طلا کاری تزئین شده است. کف مسجد از مرمری شفاف ، شبیه مرمر بیرون رونمای بنا، ساخته شده است و ستونها نیز از همان مرمر به ارتفاع هشت وجب پوشانیده شده اند. داخل گنبد به رنگ لاجورد است با گل و بوته هایی طلایی. کف گنبد دوم دو وجب پائین از گنبد دیگر است. رونمای گنبد بزرگ از آجر های سبز است با گلهای کوچک سفید، و گنبد دیگر از آجر های سیاه پوشانده شده با ستارگان سفید. این دو گنبد منظره زیبایی دارند. داخل مسجد درچپ منبریست شش پله از چوب گردو. در سمت راست منبر دیگریست از چوب گردو و با منبت کاری بیشتر. در دو سوی پلکان آن نرده کوچکی است که شیب آن چهارده درجه می باشد. در سمت جنوب دو سنگ سفید و شفاف قرار دارند که هنگام بر آمدن آفتاب برنگ سرخ در می آیند. ایرانیان می گویند این دو مرمر از نوعی مرمری هستند که در اثر رسوبات آب بوجود آمده اند، و در عرض مدت کمی ایجاد شده اند. این نوع مرمر پیش مردم این سرزمین بسیار مرغوب است و از آن سنگ قبر، جام و آلات دیگر می سازند، و در اصفهان بعنوان اشیایی کمیاب می فروشند. همه مرا مطمئن کردند که این سنگها در نتیجه بسته شدن آب تولید شده اند، و این برخلاف گفته تاورنیه دربارۀ کاروانسرایی است که من قبلا درباره اش صحبت کرده ام.

در سوی دیگر خیابان و در مقابل این مسجد قصر شیخ الاسلام قرار دارد، که رونمای آن از آجرهایی به رنگ های مختلف بطرز زیبایی بنا شده است. در راه بازگشت از آنجا دو معبد هندو هستند که استاد و شاگرد نامیده می شوند ، و این دو معبد توسط کوچه ای از هم جدا می شوند. معبد دست چپ که در مدخل شهر واقعست کوچکتر است و شکلی چهار گوش دارد با سی پنجره در اطراف آن و گنبد گرد آن ویرانست. معبد دست راست شبیه آنست ولی خیلی بزرگتر. بین این دو معبد ، در سمت مقابل آت میدانی دو ستون بسیار بزرگ واقعست که به نظر میرسد که { گنبد معبد سوم } روی آنها قرار داشته است. این دو معبد از {کاخ شیخ الاسلام} بزرگترند و رونمای آنها به نحویی است که من قبلاً شرح دادم و از آجرهای خوب ساخته شده اند ، ولی بقدری کهنه اند که مدت زیادی نخواهند ماند. در فاصله دو تیر رس تفنگ رونمای زیبا و بزرگ مسجدی دیده می شود که در حال ویرانیست، و می توان با پریدن از روی مرمر مرتضی وارد آن شد. در مدخل آن باغ بزرگ و زیبایی است با انواع درختان و گلها، و در انتهای باغ عماراتی هستند موسوم به «آلوشان تقی» که مردم می کویند از روزگار کافران است. اندکی آن طرف تر میدانی است بزرگ برای اعیاد و جشن ها که اطرافش دیوار محکم و آجریست.

چون راهداران پولی از امیر نمی گیرند بخصوص به اروپائیان اجحاف کرده و هرچه دارند از آنها می گیرند، و من بنا بر راهنمایی پدران کاپوسین ( که نسبت به من محبت کرده و بمن جایی داده بودند) نه به راهداران و نه به ایرانیان اعتماد کردم. چنان که قبلاً گفتم این مامورین چنان پر طمع اند که کیسه بزرگی از پول نیز آنها را راضی نمی کند، و همه را بلا استثناء لخت می کنند. راست است که در تبریز که شهر است فقط پنج عباسی از من گرفتند. من بخاطر ایمنی بیشتر تصمیم گرفتم با عده ای از تاجران سفر کنم زیرا که آنها بدون در نظر گرفتن موانع حرکت نمی کنند.

روز پانزدهم ماه یک برادر ژزویت، یک کرملیت پا برهنه و یک برادر اگوستینی ، پس از این که چند روز در همین صومعه کاپوسین ها توقف کرده بودند، عازم ارز روم شدند. آنها سوار بر اسیانی بودند که در تبریز خریده بودند زیرا فقط هنگامی که کاروان ها حرکت می کنند می توان اسب اجاره کرد. قبلاً این پادران از راه بغداد رفته بودند ولی چون به کرمانشاه در مرز ایران و بفاصله چهار روزه از بغداد رسیدند، خان یا پاشای آنجا به آنها اجازه ادامه سفر را نداد. در نتیجه آنها مجبور به بازگشت به همدان و سپس به تبریز شدند تا از آنجا به حلب و یا طرابوزان و سپس به استانبول بروند. اما هنگام بازگشت راهداران لباس و پولشان را گرفتند و خصوصاً پادری اگوستینی پرتغالی هشتاد اسکودی گرفته و او و خدمتکارتش را زندانی کردند. با دو پادری فرانسوی نیز رفتار بهتری نداشتند.

ناگفته نماند که دراطراف تبریز معادن خوب نمک سفید هست. همین طور هم در داخل شهر منابع آب خوب و گورا هست ، که گاهی برای رسیدن بدانها باید پنجاه یا شصت پله پائین رفت. در تبریز و همچنین در ایروان ضرابخانه ای هست و در زمان اقامت من سکه های عباسی ضرب کردند. چون صومعۀ کاپوسین ها نزدیک آت میدانی است من هرروز غروب صدای نا خوش آیند طبل و سرنا را می شنیدم که نشانه ایست تا مردم دکان های خود را ببندند و نگهبانان در بازار به گشت در آیند. در همین هنگام ملایان نیز از سر بامها اذان می دهند تا مردم نماز بخوانند برخلاف ترکان عثمانی که از مناره اذان می دهند. قریب یک ساعت و نیم ازشب گذشته صدای وحشتناک کوفتن طبل بلند می شود تا مردم از خانه هایشان بیرون نروند، و اگر کسی بدون چراغ بیرون آید او را گرفته و زندانی می کنند. دو ساعت پیش از برآمدن آفتاب همین کوفتن طبل تکرار می شود و این بدان معنی است که گشت شبانه نگهبانان در بازار تمام شده و هرکس باید مراقب دکان خودش باشد.

روز چهارشنبه شانزده ماه، پدر ون دوم ، رئیس فرانسوی صومعه، صبح مرا به دیدن بازاری برد که میرزا صالح هنگامی که وزیر ایالت آذربایجان بود با صرف مبلغ گزاف آنرا ساخته است. بازار بزرگ است و از آجرهایی ساخته شده که زیر آفتاب خشک شده اند. نزدیک آن کاروانسرا و حمام و قهوه خانه ای بودند که توسط همان مرد ساخته شده بودند، و در آنجا گودالی بود به پهنای چهل، درازی شصت و عمق پنجاه پا که یخ را آنجا نگاه می دارند، و آن را از استخری می آورند که آب بزودی یخ می بندد. باز نزدیک بازار مدرسه است برای آموزش جوانان ایرانی و مسجدی درون آن.

سپس ما به دیدن مسجد، کاروانسرا و قهوه خانه و یخچالی رفتیم که میرزا ابراهیم مستوفی الممالک و برادر میرزا صادق ساخته بود. شما از دری بزرگ وارد مسجد می شود که رونما و گنبد آن از کاشی های زیبا و رنگارنگ ساخته و بطرز زیبایی آراسته است. جلوی مسجد باغیست کوچک وزیبا و در یک طرف آن مسجد کوچکی است با دو مناره که به همان سبک بطرز زیبایی ساخته شده اند. در طرف دیگر دیوانیست با دو مناره و چشمه آبی در جلوی آن که بنا را زیبا می سازد، و تمام اینها از کاشی هاری هستند. در فاصله کمی از آنجا مسجد کوچک دیگریست که فقط یک گنبد دارد و به همان صورت تزئین یافته است.

Advertisements

برچسب‌ها: , , , , , ,

دسته‌بندی شده در: مقالات حسن جوادی, رنگارنگ

پاسخی بگذارید

Please log in using one of these methods to post your comment:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s