سفرهای تنررو

SeSafarnamehCover

كتاب «سه سفرنامه» كه سال پیش در تهران چاپ شده از بسیار جهات فوق العاده جالب است. این سفرنامه ها وضع ایران و سرزمین های دور و بر آن را بین اواخر قرن دوازدهم میلادی (زمان سلطنت سلطان سنجر سلجوقی) تا اویل قرن شانزدهم (پایان دوره شاه اسماعیل صفوی و اوایل سلطنت شاه طهماسب) تعریف میکند.

اولین سفرنامه متعلق به رابى بنيامين اسپانيائى و در شرح سفر او به بيزانس، ايران و ماوراء ايران در قرن دوازدهم یعنی  يعنى زمان سلجوقيان است. توجه خاص او در این سفر به زندگی و وضع یهودیان در این سرزمین هاست اما مشاهدات دیگرش اقلا به همان درجه جالب هستند. او از قسطنطنیه یعنی روم شرقی  به بیزانس وارد میشود که دیگر صحنه دست اندازی های سلجوقیان شده است و قرار است بعد از مدتی کاملا تحت تصرف سلجوقیان، خان نشین های ترک آناتولی و بالاخره عثمانی قرار گیرد. رابی بنیامین طی سفری دور و دراز از اوضاع آناتولی، ایران و ماوراالنهر میگوید. او بعد از دیداری از مصر در سال 1173 به اسپانیا برمیگردد.

سفرنامه دوم متعلق به میکله ممبره ایتالیائی است که نامه ای از پادشاه ونیز به شاه طهماسب میاورد تا روابط ونیز با ایران صفوی را در مقابل عثمانی تقویت کنند. ممبره در سال 1539  با این سفر پنهانی  از طریق کریت و  «چشمه» وارد امپراتوری عثمانی میشود و از سامسون به کریمه و سپس گرجستان میرود و آنجا در قلعه لوری خود را به حاکم ایرانی آنجا معرفی میکند و از آنجا از طریق ایروان و نخجوان به تبریز میرود. ممبره در این سفر مشاهدات بسیار جالب و دقیقی در باره زندگی، عادات و رفتارمردم عادی، حکام، درباریان و پادشاه صفوی در تبریز میدهد. او بدنبال عهد نامه صلح بین عثمانی و حکومت ونیزکه باعث دلسردی شاه طهماسب مبشود به هند میرود و سپس از طریق هرمز به اروپا برمیگردد.

و بالاخره سومین سفرنامه متعلق به تنرروی پرتغالی است که تقریبا همزمان با ممبره، یعنی بین 1523-25 از طریق هرمز به ایران میاید و از لار، شیراز، اصفهان، کاشان، قم و سلطانیه به تبریز میرود و به حضور شاه اسماعیل میرسد. تنررو سپس با شاه به اردبیل میرود اما در همان سال شاه اسماعیل فوت میکند و تنررو از راه وان به حلب و شمال عراق میرود و از آنجا خود را به هرمز رسانیده و به اروپا برمیگردد.

شرحی که تنررو از مهمانی های شاه اسماعیل، حرکت اردو، شکار و شرابخواری های شاه و در ضمن سفاکی های او میدهد جالب توجه است. او مثلا در جائی میگوید که در اصفهان پنج هزار نفر را به علت سنی بودن «چون گوسفند سر بریده اند.» البته در اینجا باید کمی احتیاط کرد چرا که تنررو خود میگوید که این را در اصفهان از مردم شنیده و خود شاهدش نبوده است. از سوی دیگر سفرنامه تنررو از جهت تصویر هر چند مختصری که از هر شهر ایران در باره ترکیب قومی و زبانی مردم آن مناطق میدهد بسیار جالب است. او از لار تا کاشان و قم و میانه و تبریز، تنریرو هنگام تصویر جمعیت این مناطق از «ایرانیان» و «ترکمانان» سخن میگوید.

تارنمای «چشم انداز» در گذشته چند نمونه از سفرنامه میکله ممبره  (این لینک، این لینک و این لینک) را منتشر کرده بود. اینک شرح سفر تنررو:

سفرهای تنررو به خلیج فارس، ایران و بین النهرین

ترجمۀ
ویلیم فلور و حسن جوادی

فصل اول
در باره شهر هرمز در پادشاهی ایران

پیش از آن که شاه مانوئل
(Manuel)
پادشاهی هرمز را جزوء کشور خود کند، پادشاهان هرمز به شیخ اسماعیل یا صوفی (چنانچه اکنون خوانده می شود) خراج می دادند، و غیر از این مالیاتی نمی دادند. چون شاه مانوئل می خواست بداند که عایدات گمرک هرمز چقدر می باشد، برای آنجا مامورین پرتقالی تعیین نمود، این هنگامی بود که دیوگو لوپس ده سکیرا
(Diogo Lopes de Sequiera)
در هند [گوآ] حکومت می کرد.

با این همه پادشاه هرمز علیه پرتقالیان طغیان کرد، و فرمان داد که تمام عایدات گمرکی به صوفی داده شود، که تا آن زمان صوفی ادعای دریافت آنها و عایدات دیگر را داشته است. در ضمن شاه هرمز از شاه اسماعیل خواست تا از او را در برابر پرتقالیان حمایت نماید. این امر صوفی را خوش آمد و با لشکری به کمک آمد. با این همه هنگامی که این لشکر به ساحل خلیج رسید پادشاه هرمز فوت کرده و کسی دیگر که با پرتقالیان موافق بود بجای او نشانده شده بود. هنگامی که سران لشکر صوفی که به کمک پادشاه آمده بودند دیدند که آمدن آنان بی حاصل بود به غارت کاروانهایی که بسوی هرمز میرفتند پرداختند.

بدین ترتیب عایدات گمرک هرمز از دست شاه جدید در آمد، و او از نائب السطنه هند دوراته ده منیسیس
(Duarte de Meneses)
عذر خواست که نتوانسته است خراج پادشاه پرتقال را تامین کند. پرداخت این خراج اجباری بود. بخاطر رهانیدن هرمز از این مخمصه و لشکر صوفی، نائب السلطنه دستور داد که سفارتی به دربار صوفی فرستاده شود، و خصوصاً شخص خیلی محترمی بنام بالتازار په سوآ
(Balthasar Pessoa)
را بعنوان سفیر فرستاد، و سپس او شهر هرمز را ترک کرد. من اکنون به شرح شهر هرمز می پردازم.

شهر هرمز در جزیره ای به همین نام و در دهانه خلیج فارس واقع است، و از ساحل سه فرسخ فاصله دارد. پیرامون آن سه تا چهار فرسخ است. در جزیره کوهی است و در دامنۀ آن معدن نمکی است که نمک هندی خوانده می شود. در طرف دیگر کوه گوگرد یافت می شود که درون آن سفید و پاک و بیرونش سرخ می باشد. در فاصله سه فرسخی از شهر سه چشمۀ آب خوب هستند و دیگر چاهی در جزیره نیست، مگر برکه ای و یا گودالی با آبی شور. در جزیره نه درختی است و نه سبزه زاری. با این که هرمز تا این حد لم یزرع است مسلمانان در آنجا شهری بنا نهاده اند، و چون جزیره در ترعه ای واقع شده بندری بسیار خوب دارد. شهری که هرمز نام داده اند در خمیدگی یک شبه جزیره واقعست. یک طرف بندر در سمت شرقی و یک طرف دیگر آن در سمت غربی جزیره قرار دارد، و در این بندر کشتی هایی به ظرفیت چهار صد تن می توانند لنگر اندازند.

شهر هرمز مسطح است و بغیر از کاخ پادشاهی قلعه ای ندارد. ولی خانه های زیاد و خیلی زیبایی دارد که از سنگ و گچ ساخته شده اند، سه یا چهار طبقه هستند و پشت بام های آنها مسطح هستند. چون در تابستان هوا بسیار گرم است، خانه ها باد گیر دارند که به دود کش های سفید می مانند و از پشت بام ها بیرون زده اند. این بادگیرها در وسط خانه ساخته شده اند تا درتابستان باد از میان آنها جریان یابد، و در زمستان آنها را می بندند.
اهالی هرمز پیروی آئین محمدند و ایرانی و عرب هستند و عربی و فارسی حرف می زنند. اعراب سیه چرده اند و ایرانیان پوست سفیدتری دارند وخوب چهره اند. همه گی عشرت طلبند چه در طعام و چه در لذات جنسی، و رفتار آنان در مورد اخیر به حد هرزگی میرسد. اهالی سوارکاران بیمانندی هستندی و چوگان می بازند. بعلاوه آنها نوازندگان خوبی هستند چه از لحاظ خوانندگی و چه از جهت نوازندگی. آنها نه تنها استعداد زیادی در آواز خوانی دارند بلکه در نقالی و باز گویی تاریخ و دیگر هنرها ید طولا دارند.

مردان دربارۀ زنان بیحد غیرتی هستند، و حق هم دارند، زیرا که زنان خیلی زیبا و دلربا هستند. آنها بندرت خانه را تر ک می نمایند، و هنگامی که بیرون می روند تمام بدن خود را با پارچه ای به بزرگی لحافی می پوشانند، و فقط سوراخ هایی در آنست برای دیدن. هم زنان و مردان بیش از حد آرایش می کنند. درفصل زمستان قبای ابریشمی تو دوزی شده و رو پوشی سرخ از پارچه ظریف به تن می کنند. در تابستان تن پوش آنان به همین صورت است منتها از جنس کتان بسیار نازک، که هم پیراهن و هم شلوار دوخته اند. کفش آنها نوک تیز و از چرم و یا ابریشم می باشد. سرپوش آنان پارچه سفیدی است شبیه عمامه که دورش نواری سرخ پیچیده اند، و از وسط آن پارچه ای تا شده بصورت شاخی در آمده است. آنها نه تنها در آرایش و لباس افراط می کنند در حمل اسلحه نیز چنین هستند. مثلاً مردان قدّاره و خنجر و تیرو کمانی ترکی با خود دارند، و تیراندازان فوق العاده ای هستند. بعلاوه سپری نیز حمل می کنند که آنرا «کوفوس» می نامند. اینها از پارچه ابریشمین و پنبه درست شده و بحدی محکم است که هیچ تیری بر آن کارگر نیست. در زمان صلح نیز آنان این اسلحه ها را باخود دارند. در زمان جنگ زره آهنین و پولادین به تن می کنند و نیزه بر میدارند. چناننچه پیشتر گفتم موقعیت شهر هرمز بحدی خوب است که با وجود لم یزرع بودن در آنجا تجارزیاد و بسیار ثروتمند و صرّافان وجود دارند، و همچنین داد و ستدی گسترده بین سکنه و خارجیان از سرزمین های مختلف وجود دارد. بدین جهت امتعه زیاد و پربها از همه سو بدینجا می آید.

هرچند که این جزیره حاصلی ندارد آذوقه دراین شهر بهتر از تمام شهرهای دنیا است. مثلاً گندم، گوشت، کره، هرنوع گوشت شکار شبیه آنچه در اسپانیا یافت می شود، و بعلاوه تره بار، میوه های خشک و بسیاری از میوه جات که کاملاً با میوه های ما فرق دارد با کشتی بدینجا آورده می شود. حتی آب آشامیدنی و هیزم نیز از بیرون آورده می شود. با این که همه آذوقه از خارج آورده می شود غذا در بازارهای آن بسیار زیاد است و مسلمانان آنها را به نحو خوب و بسیار لذیذ درست می کنند. پس از برداشتن پشم گوسفند تمامی آنرا با پوست بریان می کنند، و بدانجهت گوشت آن بسیار لذید است.
همه چیز بوزن و قیمت معین بفروش میرسد مطابق قواعد معین. اگر کسی مقررات را رعایت نکند و یا کم فروشی نماید شدیداً مجازات می گردد. آنها خیلی مواظبند که عدالت در مورد همه کس رعایت گردد. پول رایج سکه مسلمانی است. سکه ها از طلا و نقره خالص و مس هستند. سکه های طلا اشرفی خوانده می شوند و ارزش آنها سیصد رایس
(Réis)
است ، سکه نقره «تنگه» خوانده می شود و ارزش آن سه ونتایس
(Vinteis)
می باشد ولی مسلمانان آنرا «لاری» می خوانند، زیرا که آن در شهری بنام لارضرب می شود. سکه های مسی «فلوس» خوانده می شود و ارزش آنها هفت سایتایس
(Ceitas)
است.

در هرمز امکان تفریح زیاد است، و برای سرگرمی کسانی که به تاریخ علاقمندند امکاناتی وجود دارد. در زیر چادر بزرگ در ساعات بخصوصی صبح و یا در بعد از ظهرپیرمردی مسلمان از کتابهای تاریخی قدیم چون اسکندرنامه و تواریخ مشهور دیگر می خواند . منظور این که جوانان از این داستانها پند گیرند.

این شهر پایتخت پادشاهی هرمز است و نام آن نیز بدین مناسبت است. این پادشاهی شهرها و دهات زیادی هم در ساحل عربستان و هم در ساحل ایران دارد ، که در بیشتر آنها نان، گوشت، ماهی و خرما به وفور یافت می شود. از این شهرها و دهات پادشاه هرمز به شیخ اسمعیل یا صوفی ( که او را در اینجا بدین نام می خوانند) خراج می دهد. پادشاهان هرمز همیشه در این شهر اقامت داشته اند، و نائب السلطنه ای داشته اند که وزیرخوانده می شود، و امور مملکت را اداره می کند. زیرا که پادشاهان خود به این کارقادر نبودند وفقط می توانستند به عیش و نوش بپردازند. اگر مثل شاهان دیگر می خواستند مستقل باشند و یا در امور کشوری دخالت کنند، آنها را کور می کردند و مستمری ای از در آمد پادشاهی به آنها می دادند. در عین حال اگر شاه پسری داشت بجای او می نشست و اگر پسری نبود یکی از خویشان نزدیک انتخاب می شد، ولی اگر او نیز می خواست در امور کشوری دخالت نماید به همان سرنوشت دچار می گشت. اگر پادشاه به امور کشور توجهی نداشت در عیش و عشرت زندگی می کرد و درباری بزرگ شامل اندورن و بیرونی در خدمت او بود ، و پول زیادی خرج می کرد. پادشاه سربازان پیاده و سواره زیادی داشت که از او محافظت می کردند. او مرغان شکاری زیادی داشت، و زندگی را بخوشی و راحتی می گذارنید. بیشتر اوقات او در جزیره قشم می گذرد، که در سه فرسخی هرمز قرار دارد با آب و درخت فراون ، و پادشاه مرغان شکاری مختلف را در آنجا نگاه می دارد.

فصل دوم
چگونه سفیرهرمز را ترک گفت؟

سفیر بالتازارپاسوآ از شهر هرمز حرکت کرد و همراه او خادم صوفی بنام عبدالخلیفه بود. منشی سفارت ویچنته کره آ
(Vicente Correa)
مترجم هیات آنتونیو ده نورونیا
(Antonio de Noronha)
یهودی ای بود که بدرخواست خود در شهر نامبرده به آئین عیسی در آمده بود. معاون سفیر ژآوه ده گوویا
(João de Gouvea)
بود و درخدمتش پانزده پرتقالی سواره بودند، که در میان آنان گاسپار میلهیورو
(Gaspar Milhiero)
وکشیش فرانسیکو کلیادو
(Francisco Callado)
و دیگر خادمان بودند. هنگامی که متوجه شدم که سفیر خود را برای سفر مهیا می کند تصمیم گرفتم که او را همراهی کنم تا بتوانم به آرزوی خود برای دیدن دنیا برسم و همچنین احساس می کردم که لازمست این شهر را ترک گویم زیرا از مردی که سابقاً با او مشاجراتی داشتم می ترسیدم، و او ثروتمند تر از آن بود بگذارد کسانی که از او می ترسیدند در جوارش به آرامش بسر برند.

بدین ترتیب بود که روز یکشنبه اول سپتامبر[1523] ساعت ده از هرمز در کشتی پادشاهی شراع کشیدیم و راهی ساحل شدیم در حالی که صدای شیپورهای زیاد بدرقه راه ما بود. در جایی که بندل نامیده می شد (یعنی در زبان ما بندر) ودهی از کلبه های حصیری داشت پیاده شدیم. مردمان فقیری در اینجا زندگی می کنند و برای تجار هرمزمحصول خرما برداشت می کنند که در اینجا خوب عمل می آید.سفارت برای چند روز درنگ کرد تا چهارپایان برای افراد سفارت و شتر برای حمل لباس و دیگر ضروریات لازم برای سفر برسند. بدین ترتیب ما این محل را ترک و سفر خویش را آغاز نمودیم و در کنار ساحل به مسافت پنج یا شش فرسخ در نواحی خالی از سکنه بطرف شمالغرب راه پیمودیم. بالاخره در آخر روز به تعدادی چشمه رسیدیم. در آنجا خانه ای نبود و فقط چند نخل خرما بودند. مسلمانانی که همراه بودند گفتند که فاصله بندل و این محل پنج فرسخ است. از آنجا حرکت کرده و پس از سه روز راه پیمایی به همین صورت به جایی رسیدیم که «قبرستان» خوانده می شد. در اینجا درختان نخلی بودند با چشمه ای از آب شیرین ، و در نزدیکی آن خانه بزرگ خشتی با گنبد و چهار درگاه که در میان آن آب انباری قرارداشت. این گونه ساختمان را در فارسی کاروانسرا می نامند که به معنی جای آسودن کاروانها و مسافران است. اینها را مسلمانان متمکن و قدرتمند می سازند تا رحمت ایزدی شامل حالشان گردد، چنانچه در میان ما ثروتمندان بیمارستان می سازند. در این گونه بنا ها مسافران و کاروانیان می توانند استراحت نمایند.

در این نواحی در فصل تابستان به سبب شدت گرما درها را نمی بندند. گرما گاهی چنان زیاد می شود که مردم از شدت گرما هلاک می شوند، و من این را بچشم خود دیدم. این ده نزدیک ساحل واقع و در قلمروی هرمز است. باز براه ادامه دادیم و خلیج فارس را ترک کرده به مدت دو روز از ناحیه ای لم یزرع و دره هایی خشک گذشتیم تا این که به نخلستانی با آب انبار آب شیرین رسیدیم که بسیار خوشحالمان کرد. بالاخره ما به شهری رسیدیم که لار خوانده می شود و در آن سوی مرز پادشاهی هرمز واقعست و جزوء قلمروی ایران است.

فصل سوم
دربارۀ شهر لار

شهر لار که بیشتر از هرمز به طرف غرب می باشد ، جزوء پادشاهی ایرانست وبا کوه ها احاطه شده است. حصار لار از سنگ و گچ ساخته شده و در بسیاری از قسمت های آن کاشی های اسلامی گذاشته اند که فوق العاده زیبا هستند. شهر خانه های زیبای زیادی دارد با دیوارهای قاب بندی شده به سبک فرانسوی و خشت، و کوچه های زیاد. جمعیت آن باید در حدود چهار هزار نفر باشد که بیشتر مسلمان و پوست سفیدند و آنها را لاری می خوانند.در زمستان اهالی خفتان های پنبه ای تو دوزی شده و در تابستان لباس هایی از پارچه های معمولی می پوشند. شلوارهای آنها دراز و کفش هایشان نوک برگشته دارد. هم روی و هم کف کفش ها از پارچه های پنبه ای درست شده اند و خیلی با داوام هستند.

در این شهر کمان های ترکی بسیار اعلایی می سازند که زه آنها بسیار کشیده می شود، و چون خیلی کفیت عالی دارند خواهان زیاد دارند به شهرهای زیاد دیگر نیز می فروشند. می گویند «کمان لار» چنان که ما می گوییم » کلاه خود میلانی.» سرپوش مردان عبارت است از عمامه ای ازپارچه پنبه ای و کلاهی ابریشمی، و بعضی از آنها تاج «صوفی» به سر دارند (1).

غذای اصلی این ناحیه خرما و بعلاوه جو می باشد، و از جو که فراونست نانی ضخیم می پزند که شبیه «پن کیک» ماست. اینجا گندم هم دارند ولی زیاد نیست. گوشت مصرفی آنها از گوشت بز است و گور خرانی که با تیرو کمان در کوهها شکار می کنند، و در آن مهارت زیادی دارند. اهالی لار چه در زمان جنگ و چه در صلح تیر و کمان با خود دارند.

قلمروی پادشاه لار خیلی وسیع است، و در خارج شهر با فاصله بسیار کم از حصار املاکی هستند با خانه های زیبا که باغات میوه مانند اسپانیا و نخلستان دارند. در این شهر یهودیان ایرانی زندگی می کنند که فقیرند و اصلاً از این نواحی می باشند. در اینجا سکه هایی ضرب می شود که «لاری» می خوانند و ارزشش سه و ینتا یس
(Vinteis)
می باشد. در این سرزمین چاوادارن زیادی هستند، که هریک از آنان هفت یا چهارده و یا بیست و قاطر دارد. تعداد هفت چهارپا یک «قطار» خوانده می شوند، که به معنی یک رشته چهار پا می آید، و می گویند که فلانی چارواداریست با یک قطار یا دو قطار. آنها در سرتاسر ایران کار می کنند و بین شهرهای مختلف امتعه را بصورتی قابل اعتماد و خوب حمل و نقل می کنند، زیرا که شجاع و جسورند و راهزنان جرات حمله به آنها را ندارند. هنگام سفر چارواداران همیشه با تیر و کمان، سپر پولادین و شمشیر دراز و تیز بخوبی مسلحند.

اهالی این نواحی بر این باورند که تیمور بزرگ که زمانی پادشاه ایران بود از این شهر بوده است و در اصل چارواداری می کرده است، و من این را بارها از مردم اینجا شنیده ام. بالاخره از چارواداری به شاهی ایران میرسد و مطیع سلطان بزرگ ترک می شود. نه تنها بخاطر سفاکی های ، بلکه بطور کلی خاطره تیمور در این نواحی هنوز خیلی زنده است. ولی بعضی از تاریخ نگاران اروپایی که دربارۀ زندگی او نوشته اند می گویند تیمور در اول شبانی می کرد ، ولی مردم این نواحی این گفته را قبول ندارند. من خودم عقیده مردم محلی را ترجیح می دهم زیرا که اطلاع آنها دست اولست و بعلاوه چاروادران این نواحی مردانی شجاع و قوی هستند و همیشه آماده مواجه با هرگونه مشگلی. در این دیار بیابانی گذشتن از چارواداری به راهزنی گام کوچکی است ولی برای یک شبان این کار مشکل تر است. تیمور سرداری بزرگ ولی بیش از حّد سفاک بود و بدین جهت است کسانی که او را دیدند او را از هر لحاظ با هانیبال، سردار کارتاژ، مقایسه می کنند. هرچند که تیمور در تمام امور بخت با او یاری میکرد فقط کسی کتابی در حق او ننوشت. کسی که از چارواداری به مقام شاه بزرگی میرسد باید که بر موانع زیادی فایق آید و باید شخصی بسیار مکّار وحیله گر باشد، و در ضمن شجاعت فوق العاده ای داشته باشد، و از مشاورت مشاورانی خوب بهره مند گردد. با این همه ما درباره زندگی تیمور جز معلوماتی مبهم چیزی نداریم.
این پادشاهی لار از لحاظ زمین بیشتر قابل زراعت نیست، و کوههای زیاد با پرتگاه ها و دره های پر صخره و سنگستانی دارد، و زمین های بایر در آن زیاد است. با این همه در میان آنها دره هایی است که نخلستان و آب دارند و آب انبار که در آن آب باران جمع می شود. در اینجا گله های اسب پرورش می دهند که وسیله عمدۀ معاش آنهاست. اسبان را از لار به هرمز و از آنجا به هند می برند. در تابستان این نواحی بسیار گرم است ولی نه باندازه هرمز. باران به ندرت در اینجا می بارد ولی تابستان و زمستان هوا مثل اروپاست. در حوالی شهر در دامنه کوهی کوچک حیوانی را پرورش می دهند که باندازه آهویست که کاملاً رشد کرده است. در معده آن سنگ هایی تولید می شود که «پاد زهر» (2) خوانده می شود و مردم آنجا بدان فوق العاده ارزش می دهند وطالب آن هستند زیرا که می گویند علیه زهر کارگر است. این سنگ در معده این حیوان بخاطر علفی است که فقط در این نواحی میروید تولید می شود. این سنگ برنگ سبز تیره و باندازه انگشت کوچک یک مرد است و من در استعمال آن شرکت داشتم.

سفیر و همراهان او در یکی از محلات شهر اقامت گزیدند، ولی باید گفت که پادشاه این ناحیه رفتاری دوستانه نداشت. تنی چند از تجار مسلمان که در شهر هرمز تجارت دارند ازخوردنی های محلی به سفیر هدیه دادند. ما چند روزی در اینجا اقامت داشتیم و بخاطر تغییر آب و هوا تقریباً همه مریض شدیم و خون قی کردیم. هنگامی که اندکی بهتر شدیم سفیر مقدمات سفر را دید و برای همراهان هریک اسبی خرید و ما دوباره براه افتادیم.

فصل چهارم
چگونگی سفر از لار و دربارۀ ترکمانان

ما شهر لار را ترک کرده متوجه شمالغرب شدیم، و سه روز تمام از نواحی لم یزرع و پر پیچ و خم گذشتیم. در عرض این سه روز چیزی قابل ذکر ندیدم. شب را در دره ای کنار رودی گذراندیم. این ناحیه ای بود کاملا بدون سکنه و ترس ما از شیرها زیاد بود، و بدین جهت شب ها ما دایماً مراقب بودیم و لگام اسب های خود را در دست داشتیم. چاروادرانی که در لار اجیر کرده بودیم قاطران را در میان دایره ای نگاه داشتند و اطراف آن آتش روشن کردند. آنها می گفتند که بسیار می ترسند چون در این ناحیه شیران زیادند و شب ها چارپایان کاروان را می کشند. با این همه در تمام شب ما هیچ حیوان وحشی ندیدیم شاید بخاطر این که آتش روشن کرده بودیم و یا این که نگهبانی می کردیم.این رودخانه از شرق به غرب جریان دارد و بالاخره به خلیج فارس می ریزد.

روز دیگر ما به سفر خود در این ناحیه ادامه دادیم، و پس از گذشتن از کوهی به ناحیه مسکونی رسیدیم که دهکده های زیاد و تعداد زیادی برزگرداشت. در این حوالی قلاع و استحکامات سنگی و آب انبارهایی برای آب باران بودند. این بناها برای حفاظت مردم این ناحیه از رهزانان بودند و به محض این که راهزنان را می بینند به آنها پناه می برند. این راهزنان ترکمانان هستند و از زادگاه صوفی می آیند و تمام سال را در هوای آزاد زیر چادر زندگی می کنند. چادرهای گرد آنها یا پارچه سفید و یا از نمد ساخته شده اند. زندگی آنان از پرورش اغنام و اسبان می گذرد، و مردمانی سفید پوست با موهایی سرخند. جامۀ های آنها از پارچه های پنبه ای تودوزی شده است و لباس رویی وخیلی مزّین آنها تا مرفق میرسد. در زمستان این لباسها آستری از پوست برّه و روباه دارند. زنان ترکمانان زیبا هستند، و با هنرمندی زیاد فرشهای ابریشمی می بافند. آنها همیشه در این مجموعه های چادری زندگی می کنند و هر مجموعه عبارت از پانصد تا ششصد چادر است، وگاهی هم کمتر. آنها سوار اسبان و مادیان های زیبایی می شوند که خود پرورش داده اند، و همیشه مجهز به تیرو کمان، قداره یا شمشیر با سپر های پودلادی می باشند. آنها از نیزه استفاده نمی کنند مگر در جنگ های بزرگ.چه در زمستان و چه در تابستان همیشه آنها در حرکتند، زیرا اگر در یک ناحیه برف ببارد به ناحیه ای دیگرکه آب و هوا بهتراست میروند.در سرتاسر قلمروی صوفی به این نوع افراد برخوردیم. آنها مطابق قوانین صوفی ، که «رفوی» (3) خوانده می شود، زندگی می کنند. مطابق این قوانین علی بیشتر از محمد مورد احترام است. آنها تاجی سرخ برسر دارند و ترکی حرف می زنند، و آنها «قزلباش» خوانده می شوند که در زبان آنان به معنی «سرخ سران» می باشد. بنظر من این مردم نه پیروی دین مسلمانی هستند و نه پیروی کافری و یا چیزی دیگر.

پس از ان که من از سرزمین فرمانروای لار گذشتیم و براه خود بسوی شمال غرب ادامه دادیم. راه ما از میان دو سلسله جبال و دشتی وسیع میان آن دو می گذشت. یکی از این سلسله ها که زیاد هم بلند نیست در محازی خلیج فارس در جنوب ادامه می یابد و روی آن پوشیده از جنگل های سرو است. دیگری بسوی شمال میرود و تدریجاً گسترش می یابد. فاصله بین دو رشته هشت و بعضاً شش فرسخ است. مسافرت در طول این دره شش روز طول می کشد، و آنرا «خشک دره» (4) می نامند که در زبان آنها به معنی «دره خشک و یا زرد» می آید. ولی ما آنجا را در عرض پنج روز پیمودیم و بالاخره در یکی از مجموعه های چادرها توقف و استراحت کردیم و هرچه می خواستیم آنجا فراهم بود. شکار و حیوانات وحشی از همه نوع در این نواحی پیدا می شود، مثلاً شیرو پلنگ، و از پلنگ هم بیشتر از شیر می ترسند. همچنین گرگ و خرس که خسارات زیادی به این چادرها وارد می سازند زیرا که همیشه در آنها را می بندند و چادرها نزدیک هم هستند و میانشان تقریباً فاصله ای نیست. میان اردوگاه آغلی است که شبها حیوانات را در آن نگاه می دارند. بیرون اردوگاه سگهای شبانی با قلاده ای بر گردن پاسداری می کنند.

فصل پنچم
دربارۀ اصل و قوانین و عادات صوفی

صوفی پسر شیخی بود که میان مسلمانان احترام زیادی داشت، و او بر شهری بنام اردبیل فرمانراوا بود. مادرش دختر امیر بزرگ دیگری بود. هنگامی که حامله بود از منجمان، که در آن کشور تعداد زیادی از آنها خیلی معروفند و جادوگری هم می دانند ، درباره ستارۀ پسر مشورت خواست، و آنها پیش بینی کردند که این طفل پادشاهی پرقدرت ولی بسیار سفّاک خواهد شد. برای این که او را نکشند یکی از منجمان بزرگ بنام دورمیش خان (5) در هشت یا ده ساله گی او را دزدید و پیش خود برد، و بعدها صوفی این شخص را یکی از امیران بزرگ خود ساخت. دورمیش خان او را به ارمنستان برد که در آن وقت خراجگزار پدر مادر صوفی بود و او فرمانروای تبریز بود. این منجم او را به یک کشیش ارمنی سپرد که در جزیره ای میان دریاچه ای در این کشور زندگی می کرد، و ساکنان این جزیره راهبان ارمنی بودند، و در آنجا دیری بود و راهبان آن فوق العاده با تقوا بودند، و در میان تمام اهالی کشور احترام زیادی داشتند. من شنیده ام که آنها بنام عیسی مسیح معجزات زیادی کرده اند. صوفی در میان راهبان بزرگ شد و در راه و روش آنان پرورش یافت.

بالاخره منجم بر گشت و او را به خانه پادشاه گیلان برد که عمّ این پسربود. از اینجا بود که صوفی با سورانی چند خروج کرد و شهرها و قصباتی که سر راه او بودند تصرف کرد. هرچه بعنوان غنیمت و تاراج می گرفت با کمال سخاوت میان پیروانش پخش میکرد، و بدین سبب بسیاری از ترکمانان طرفدار او گشتند. او مردم را به طریقت خود دعوت کرد و ادعای پیغمبری نمود و گفت که از خویشان علی می باشد. به گفتۀ او پادشاهان این سرزمین ها در پیروی از آئین محمد و علی غفلت می کردند، و بزودی او آئینی آورد که در آن یازده تن از خانواده خود را بعنوان پیغمبر معرفی می کرد و با خود او دوازده تن می شدند. او کلاه تاج را اختراع کرد که کلاهی است بزرگ و سرخ و بصورت طوماری بلند است و دوازده چاک دارد، و آنرا بر سر نهاد بدین ترتیب تمام پیروانش این کلاه را بر سر می گذارند و کتابی دارند که در آن آئین او نوشته شده است.

او به تمام ولایات و ایالات ایران سفیرانی فرستاد، و تمام کسانی که سر بر فرمان او نهادند خادم و خراجگزار او گشتند و تابع قوانین و فرمانین او شدند. کسانی از آئین او سرپیچیدند صوفی به آنها حمله کرد و تمام سرزمین شان را با خاک یکسان ساخت و آنها را شدیدا مجازات کرد. صوفی مساجد آنها را خراب کرد و مناره های آنها ویران ساخت و آنها را طویله اسبان سپاه خود ساخت. چون شاه شیراز که فرمانراویی پرقدرت بود تاج صوفی را بر سر ننهاد، صوفی بدو حمله کرد ه او را بهمراه بسیاری از مسلمانان هلاک ساخت. صوفی این شهر را پس از ویران ساختن زیر فرمان خود در آورد.

فصل ششم
دربارۀ شهر شیراز و چگونه سفیر بدانجا فرود آمد

پس از گذشتن از کوهها ما به شیراز رسیدیم که شهریست در پادشاهی صوفی. پیش از رسیدن بدانجا پنجاه سوار که بدستور حاکم شهر به استقبال آمده بودند به ما رسیدند. تمام آنها از رجال کشور بودند و بطرزی بسیار خوب لباس پوشیده و بر اسبان عالی سوار بودند. بیشتر آنان پرهای گرانبها با نگین های طلایی و جواهرنشان بر عمامه خود داشتند.این پرها از پرندگانی که پرهای زیبا دارند گرفته و از هند می آورند و در ایران هم یافت می شود، و ارزش هریک از آنان کمتر از پانصد یا ششصد کروزادوس
(Cruzados)
می باشد. چنانچه ما در وصف کسانی که بطرز مجلل و شکوهمندی لباس پوشیده اند می گوئیم «با پنجاه مهمیز طلایی»، در اینجا می گویند» با پنجاه پر.»
این سوراران ما را تا مهمانسرایی که درحومۀ شهر واقع بود همراهی کردند، که بنایی است بزرگ و مزین با باغی بزرگ پر از درختان میوه زیاد که بیشتر آنها در اسپانیا هم یافت می شود. در اینجا سفیر و تمام همراهانش مریض شدند و سه یا چهار نفر فوت کردند. ما چند روزی در این شهر ماندیم تا این که سفیر بهبود یافت و این در نتیجۀ مداوای پزشکان مسلمان بود . در این کشورتعدادی از پزشکان حاذق هستند و همچنین ادویه و داروها و نحوه درمان پزشکی خوب شبیه آنچه در اسپانیا یافت می شود وجود دارند.
شیراز شهر بزرگی است و پایتخت کشور است، و در پای کوه هایی است که بطرف غرب ادامه دارند. شهر بسیار قدیمی است و حصاری سنگی دارد که بسیارجای آن فرو ریخته است. در این شهر پرجمعیت خانه های با شکوه زیاد است که پنجره های شیشه ای دارند زیرا که در زمستان هوا بسیار سرد است. مردم مسلمان کشور ایران به شهر شیراز اهمیت زیادی می دهند، و می گویند که در مقام مقایسه با شیراز و تجارت بسیار پررونق آن قاهره دهی بیش نیست. اهالی شیراز ترکمانان و ایرانیان (6) هستند. آنها خوش قامتند با پوستی سفید و موی سرخ . آنها از این لحاظ متفاوتند که ترکها ترکی و فارس ها فارسی حرف می زنند. زبان اخیر شیرین تر و بهتر است.

همه لباس هایی از ماهوت می پوشند که در زمستان آستری ضخیم و تودوزی و از پوست های گرانبها دارند. البته کسانی که امکان مالی دارند زیرا که این پوست ها در این کشور بسیار گرانند. بیشتر مردم آستر هایی از پوست گوسفند و یا روباه دارند. شلوار آنان دراز، جوراب آنان ساقه بلند و کف کفش شان میخهای زیادی دارد. روپوش آنان از پارچه های صقرالابی و از پارچه هایی به رنگ بنفش و آبی می باشد که در این نواحی بسیار گرانند.

گندم، گوشت، کره، جو، برنج،زعفران وتمام محصولاتی که در این ناحیه بعمل می آید بحد وفور وجود دارد. باغات زیاد در اینجاست که علاوه بر تره بار، سیب، گلابی،هلو، به و انگورالیکنته (7) بعمل می آید و بعلاوه گل های سرخ صد برگ وجود دارد که از آن مقدار زیادی گلاب می گیرند. میوه ها را خشک کرده و برای فروش به هرمز می فرستند. همچنین برای فروش اسبان زیادی پرورش داده به هند می فرستند. در اینجا وارد باغی شدم متعلق به پادشاه سابق که پیرامون آن در حدود دو فرسخ بود و در آن چیزهای شگفت آوری دیدم. اولاً بناهای زیبایی که از مرمر و سنگ های دیگر بودند با پنجره هایی از شیشه های عالی و گج کاری و کاشی های اعلا که در این ناحیه تولید می شود، در ثانی جنگل های کوچک مختلف شبیه آنکه در اسپانیا یافت می شود و از میان آنها راه هایی می گذرد و در کنار آنها ردیفی از درختان سرو نزدیک هم کاشته شده بودند. درختان سرو در دو طرف خیابان چنان سر به آسمان کشیده اند که هنگام ظهر مثل شب است، و چنان شبی که فکر می کردم راه خود را نخواهم یافت. در گذشته در فصل شکوفه بقدری گل سرخ از آن باغ می چیدند که هر روزه وزن آنها می توانست به داوزده هزار
(َArrateis)
برسد. در وسعت باغ استخریست و درمیانش بنایی واقع شده که فرمانروای سابق این سرزمین برای تفریح خود ساخته بود. هنگامی که صوفی به این شهر آمد برای عیش و نوش و شرابخواری به این بنا رفت، که در میان آنان بهترین وسیله خوش گذرانی حساب می شود. همراه او تنی چند از نجبای مسلمان و سرداران بودند که در قایق هایی به آن خانه رفتند و شراب و غذا خوردند.سپس صوفی به همراهانش دستور داد که وارد آب شده در آنجا باهم بجنگند، و در نتیجه این کار عده ای غرق شدند. این باعث خنده و انبساط خاطر صوفی گردید.

حاکم شهر بنا بر عادات و مرسوم این کشور میهمانی بزرگی برای سفیر ترتیب داد، که درباره اش صحبت خواهم کرد زیراکه خیلی عجیب و غریب بود. بلافاصله بعد از صبحانه ای خوشمزه آنها شروع به نوشیدن شراب می کنند و تا نیمه شب و حتی تا برآمدن آفتاب این کار ادامه دارد، این در صورتی است که میزبان پیش از آنان از مستی نقش زمین نشده باشد. آنها از شرابخواری دست نمی کشند تا این که مست شوند، و بدین جهت است که ساقی دایماً دور می گردد و پیمانه ها را پر می کند. در این مجالس ساغر های زیبا از نقره و طلا ساخته اند مرصع به فیروزه و یاقوت. در این میهمانی ها همیشه آلات مختلف موسیقی و خوانندگان زن و مرد هستند که چنگ و انواع آلات خوش آهنگ موسیقی را می نوازند. بین مدعوین هدیه های زیادی مبادله می شود، و در مقابل هر هدیه هدیه ای گرانبها تر داده می شود و مراسم مفصلی دارند. به محض ورود میهمان به خانه میزبان پیش پای او پارچه ابریشمین و یا پارچه گرانبهای دیگر می گسترند، و از در خانه تا جایی که قرارست بنشیند با تعارفات زیاد او را از روی این پا اندازها می برند. در تمام این مدت نوکر میزبان از میهمان استقبال می کند بی آن که پای نوکر به پا انداز برخورد. به محض این که اثرات باده ظاهر شود و سرها گرم شود، آنها بلند شده بهم تعارف می کنند، و هر یک از آنان جامی پر در دست داشته و بلافاصله آنرا خالی می کند. هنگامی که تقریباً مست گشتند میزبان دستور می دهد که هدایا را بیاورند، مثلاً قباهای ابریشمین، پارچه های زردوزی شده با حاشیه هایی از پوست سمور، و یا شمشیرهای زرین و مرصع به فیروزه. بالاخره میزبان لباس مهمان درآورده و لباس هدیه خود را بدو می پوشاند و شمشیری گرانبها بر کمر او می بندد. بالاخره مقدارزیادی از انواع خوراکهای لذیذ آورده می شوند و پس از صرف غذا مهمانی به پایان میرسد. این رجال آنچنان از خود راضی و متکبرند که این گونه مجالس را لازمه حفظ حیثیت و آبروی خود می دانند، و در میهمانی دادن باهم رقابت می کنند. دراینجا من باید بگویم که میزبان ما حاکم شهر از این که سفیر و پرتقالیان دیگر شراب را با آب مخلوط کردند خیلی متعجب شد.

فصل هفتم
چگونه سفیر شیراز را برای رفتن به دربار صوفی ترک گفت و در راه چه دید؟

ما از شهر بیرون آمدیم و بسوی شمالغرب راندیم. راه از میان کوه ها و درطول سلسله جبالی مرتفع که در طرف چپ ما قرار داشت و مسلمانان کوه اسکندر می نامند می گذشت. در طول راه چیزی قابل عرض نبود، غیر از این که در آخر هر روز درخانه ای بزرگ فرود می آمدیم، و آنها را چنانکه قبلاً ذکر شد کاروانسرا می نامند. در بعضی از آنها مسلمانانی بودند که هرچه مورد نیاز بود، از قبیل جو، کاه، کشمش، پنیر، و یک خوردنی که از عسل، بادام، و میوه مغزدار درست می کنند و در اسپانیا آنرا «تورائو» (9) می خوانند ، بما می فروختند. بعضی از این کاروانسراها ساکنانی داشتند و بطور مجانی بما غذا دادند و ما در مقابل آن پول اقامت خوبی دادیم. غذایی که بلافاصله پس از رسیدن بما می دادند اول نان و عسل و سپس گوشت بود که مطابق درجه هرکس کیفیت آن فرق می کرد.

از شیراز تا اصفهان ششصد فرسخ است که ما آنرا دربیش از بیست روز طی کردیم. در طول راه جاهایی بود که بیم حمله راهزانان میرفت و بدین جهت هم سفیر به کاروان بزرگی از چاروادران مسلمان پیوسته بود. بعلاوه چون ما ده یا دوازده تفنگچی پرتقالی هم همراه داشتیم راهزانان جرات حمله نداشتند. بدین ترتیب ما بدون دردسری وارد شهر اصفهان پایتخت پادشاهی صوفی شدیم.

فصل هشتم
دربارۀ شهر اصفهان پایتخت پادشاهی

این شهربا حصاری از خشت بطرز فرانسوی محصور شده است، و در دشتی در شمالغرب واقع است و جمعیت زیادی دارد. ساکنان آن مسلمانند از فرقه محمد و علی [یعنی سنی و شیعه]. پوست آنان مانند شیرازیان سفید است. حومۀ اصفهان وسیع و خاک آن بسیار حاصلخیز است. بعلاوه در آنجا چهارپایان زیادی پرورش می دهند، و گاو های نری دارند که زمین را با آنها شخم می کنند.

ساکنان شهر قانونی دارند که مباین با آئین صوفی است و «سنی» خوانده می شود وهمان قانون ترک بزرگ است. هنگامی که صوفی به فرمانروای این سرزمین دستورداد که کلاه سرخی که در زبان خودشان «تاج» می نامند بسر نهند او امتناع کرد، و صوفی با لشکر بزرگ به شهر و حومۀ آن حمله کرد. او در این شهر فجایع زیادی مرتکب شد. اهالی را چون گوسفندانی دست و پا بسته روی زمین ردیف کردند و او شخصاً با دو شمشیر و یا با دو قداره در دست چپ و راست آنها شاپ شاپ سر می برید، و گاهی پا و گاهی دست آنها را نیز می برید. اینها را در اصفهان که چند روز در آنجا استراحت کردیم بما گفتند. ما در خانه هایی اقامت داشتیم که مشرف به میدانی بزرگ بودند، و در آنجاپشته ای خاکی بزرگی بود از استخوانهای نیم سوخته انسان. زیرا پس از ارتکاب این فجایع او دستور داده بود که بیش از پنج هزار مسلمان را بسوزانند. من این استخوانها و خاکستر مخلوط با خاک را به چشم خود دیدم. بدین ترتیب او خود را فرمانروای این سرزمین کرد و تمام مسلمانان بدو احترام می گذارند.

در این شهر چیزی بما گفتند که باعث تعجب زیاد گردید ولی اهالی از آن تعجب نمی کردند. موضوع اینست. مسلمانی در خانه اش چاهی دارد که آبش بسیار گوارا ست، هنگامی که ملخ می آید و محصول را می خورد، سطلی از آب این چاه پر می کنند و آنرا از سه پایه ای در هرمزرعه می آویزند. اندکی نمی گذرد که دسته ای از پرندگان به بزرگی سار به مزارع فرود می آید و تمام ملخ ها را می کشند و چیزی از آنها را باقی نمی گذارند. پرندگان پس از کشتن ملخ ها بلافاصله از آنجا میروند.

من این مرغان را دیده ام و در این نواحی اهمیت زیادی می دهند و کسی آنها را نمی کشد زیرا کشتن آنها را گناه می دانند. می گویند که دراین کار چیزی غیرعادی وجود ندارد. باید بگویم که من واقعۀ خوردن ملخ را خودم ندیده ام ولی این نوع پرنده را دیده ام.

فصل نهم
روش شکاری صوفی

ما در این شهر چندین روز اقامت داشتیم تا از خستگی سفر در آییم. سپس بسوی شمال به قصد اقامتگاه صوفی حرکت کردیم. روز اول به خانه های بزرگ و زیبایی رسیدیم که در آن مسلمان پیری زندگی می کرد، و این خانه ها و پیرمرد فقط برای نگاهداری از چهار یوز رام و تربیت شده برای شکار بودند. صوفی بدانها اهمیت زیادی می دهد و بدستور اوست که آنها را نگه می دارند. روز دوم در دشتی وسیع به برج تقربیاً بلندی رسیدیم که از کله ها و شاخ های گوزن ساخته بودند، و از مسلمانی که همراه ما بود شنیدیم که این برج را بدستور صوفی هنگامی که تمام اردوی او به قصد شکار در این ناحیه بود ساخته اند. صوفی علاقه بیحدی به شکار دارد که به ترتیب زیر انجام می گیرد. به محض این که به ناحیه ای می رسد که درآن کوهی است به اردوی خود دستور می دهد تا آن کوه را در سه ردیف دیراه وار احاطه کنند. بدین ترتیب که درباریان در ردیف اول، سپس لشکریان ودر ردیف سوم زنان باشند. آنها به تدریج دایره ها را تنگ تر می کنند و حیوان وحشی نمی تواند از کوه بالا رود. صوفی این نوع شکار را فقط در ناحیه ای ترتیب میدهد که در آن کوهی با سراشیبی زیاد باشد. به محض این که کوه را احاطه کردند صوفی و همراهان بهر حیوانی که می رسند آنرا می کشند. اولا با تیر و کمان و سپس با شمشیر. هنگامی که از کشتن سیر شدند لشکریان جای آنها را گرفته و حیوانات وحشی ای که هنوز مانده اند می کشند. اگر در میان حیوانات شیر یا پلنگی بود هیچ کس بجز صوفی اجازه کشتن آنرا ندارد. برای این کار او از اسب پیاده شده سوار قاطری می شود چون قاطر کمتر از اسب از شیر می ترسد، و بدین ترتیب شیر را می کشد. کشتار حیوانات سه تا چهار روز بطول می انجامد، و او به یادگار شکار در آن محل دستور می دهد تا از کله حیوانات کشته شده و از گل برجی بسازند ، و ما طی سفر خود شماری از این برج ها را مشاهده کردیم.

فصل دهم
دربارۀ شهر کاشان

کاشان بفاصله سی فرسخی اصفهان در پای سلسله کوههایی که از شرق به غرب کشیده شده قرار دارد. حصاری بطرز حصار فرانسوی و از خشت آنرا در بر می گیرد، و اهالی آن همه مسلمان ایرانی و یا ترکمان می باشند. اکثریت آنان تجار و پیشه وران و خصوصاً نساجان هستند. در اینجا ابریشم، ساتین، پارچه های زربفت به مقدار زیاد بافته می شود، و تجارت در این شهر روج زیاد دارد. کاشان که اهالی آن حدود چهار یا پنج هزار نفر است بازگانان ثروتمند زیادی دارد. حومۀ شهر خصوصاً از نظر مواد غذایی زیاد حاصلی ندارد، زیرا که زمین آن بیشتر شن است. فقط در حاشیۀ شهر مزارع گندم و جو وجود دارد. مانند اسپانیا در آنجا باغات خوب میوه است، و چون در اینجا بندرت باران می بارد آب این مزارع بواسطۀ نایژه های چوبین از کوهستان آورده می شود. سفیر و پرتقالیان در حومۀ شهر برای چند روز استراحت کردند. در این محلات که اکنون مسکون نیستند خانه های بزرگی وجود دارد که صاحبان آنها سالهاست در گذشته اند. در این نواحی قبور ولوحه های یاد بود آنها هنوز به چشم میرسد ولی کسی نمی داند که آنان چه کسانی بودند.

در اینجا اقامت ما از چند روز به چند ماه کشید زیرا که ما منتظر رسیدن بهار بودیم تا به سفر خود به دربار صوفی ادامه دهیم. زیرا که این ناحیه هم از ناحیه پیشین و هم به شهری که میرفتیم هوای معتدل تری داشت. پس از زمستانی سخت در اینجا براه افتادیم. اگر بطرز اریب بسوی شرق بروید بفاصله سه روزه شهر دیگریست بنام
(Hies)
هیس. در اینجا نیز پارچه های ابریشمی زیادی بافته می شود که از پارچه کاشان جلوه بیشتری دارند زیرا که می گویند آب و هوای اینجا بهتر است. پس از ترک کاشان راه ما بسوی شمال شرق از میان نواحی شنزار و خشک می گذشت تا این که به شهری بنام قم رسیدیم.

فصل یازدهم
دربارۀ شهر قم

شهر قم در دشتی قرار دارد و حصار خشتی و سنگی دارد، و تعداد اهالی حدود دو هزار می باشد. موقعیت آن بطرف شرق و جنوب شرق ، ومیوه و غذا در آن بسیار فراوان است. در آنجا احشام مختلف و از آن جمله شتر و شترانی که یال سیاه دارند پرورش می دهند. اهالی ترکمن و ایرانیان هستند، و همه از آئین علی و محمد پیروی می کنند. نزدیک شهر رودخانه ای با آب فراون وجود دارد، و نزدیک آن کارونسرایی بسیار زیبا واقسعت که ما چند روزی در آن رخت اقامت افکندیم. سپس ما حرکت کرده بعد از سه روز بالاخره به شهر ساوه رسیدیم.

فصل دوازدهم
) (11) درباره شهری بنام ساوه تقریباً در مرز فارس

شهر ساوه شهریست بسیار بزرگ و قدمت آن از ساختمانهایش پیداست. بنظر میرسد که آنرا کفار یونانی بنا کرده اند. با این که خرابه های زیادی در شهر وجود دارد و حصار آن را ویران ساخته اند، هنوز ساختمانهای بزرگ و خوب در آن دیده می شود. بام بیشتر خانه های مسلمانان مسطح است، و اهالی شهربه ندرت به بازرگانی و زراعت می پردازند، زیرا که شهر در ناحیه ای کم حاصل واقعست و در آنجا جز حیوانات وحشی خصوصاً گوزن و آهو پیدا نمی شود. از شاخ گوزن کمان ترکی می سازند که اغلب مسلمانان با خود دارند، و بیشتر مردم این شهر هنر کمان سازی را می دانند. بطرف غرب این شهر بیابان وسیعی است که تا رود فرات و بابل که مسلمانان آنرا بغداد می نامند ادامه دارد. از این شهرحرکت کرده از ناحیه ای با دهاتی چند گذشتیم که اهالی آنها ایرانیان و ترک زبانان هستند و بالاخره به شهری رسیدیم بنام میانه.

فصل سیزدهم
دربارۀ شهر میانه و سلطانیه

میانه شهریست واقع بطرف غرب کوههایی که ذکر آنها گذشت،. ساختمانهای آن با دیوارهای خشتی چارچوبی بطرز فرانسوی. اهالی سفید پوست، مسلمان و ترکمن و ایرانیانند. آنها از بازرگانی، دام داری و کشاورزی زندگی می کنند. بطرف شرق زمینهای وسیع کشاورزی و دامداری گسترده است. در زمستان این ناحیه بسیارسرد می شود و برف زیادی می بارد. مانند اسپانیا در اینجا نیز باغات زیاد میوه وجود دارد . شهر در قلمروی صوفی واقسعت. ما شب را در اینجا سپری ساخته و صبحگاه دوباره حرکت کردیم، و پس از سه روز به شهری بنام سلطانیه رسیدیم، که حصارو خانه های خوب زیادی دارد. بما گفتند که در قدیم این شهری یونانی بوده است و از لحاظ سبک معماری خانه ها هم این را نشان می دهد. اهالی این شهر مسلمانان ایرنیان و ترکمانانند. شهر نزدیک کوهی واقعست و حدود سه هزار نفر سکنه دارد.
تجارت این شهر رونق دارد و سوداگران زیادی در اینجا رحل اقامت افکنده اند. بما گفتند که صوفی پس از شکست بزرگی که از دست ترک بزرگ یافت به اینجا گریخت، و در اینجا به بازسازی لشکر خود پرداخت. این ناحیه خیلی حاصلخیزست و محصولات زیاد دارد، و همچنین دام داری و باغات میوه مانند اسپانیا زیاد است. ما شهر را بطرف شمال ترک گفتیم و طی دو روز از ناحیه ای گذشتیم که ساکنان آن مردم سلطانیه بودند، و به شهری رسیدیم به نام انگاو
(Angão)
که حومه وسیعی دارد (12).

فصل چهاردهم
دربارۀ شهر انگاو

انگاو شهریست بسیار قدیم که در جاهای مختلف آن ابنیۀ مخروبه زیاد و بسیار قدیم بچشم میرسد. شهر در دشتی بطرف شمال شرق واقعست و ساکنان آن مسلمانان فارس زبان و ترکمانانند، و تعداد تجارآن کم است. بیشتر اهالی از کشاورزی و دام داری تامین معیشت می کنند. این نواحی بسیار حاصلخیز است و درنواحی اطراف دهات زیادی وجود دارند. زمین را با گاو نر شخم می کنند. ما در اینجا بمدت دو روز توقف کردیم و در طی این مدت امیری باسم قاسم بایندر که مثل ما در آنجا توقف کرده بود سفیر را مورد تفقد زیاد قرار داد.از مردم شنیدیم که او از خاندان سلطنتی [آق قویونلو] ودارای احترام زیاد است، و قسمتی بزرگ ازپادشاهی ایران که صوفی فتح کرده بود، حق موروثی او بود. قاسم بایندر با دربار کوچک خود و سوارانی چند در این ناحیه سکنی گزیده بود، و سگان و پرندگان شکاری زیادی داشت زیرا که سخت دلبستۀ شکار بود. او مردی با سخاوت و شریف بود، وطبق عادات و رسوم این مردم با تمام تشریفات، که وصفی از آن پیشتر گذشت، به احترام ما ضیافت بزرگی ترتیب داد.

روز دیگر ما براه افتادیم در حالی که این امیر ما را بدرقه می کرد. تاجایی که راه ما از کنار رودخانه ای می گذشت او همراه ما بود و باز های خود را رها میکرد که پرندگان را شکار کنند، و بدین ترتیب بیش از یک فرسخ با ما آمد. پیش از این که ما را ترک گوید او از سفیر و سایر پرتقالیان خواست که فرود آیند و در آنجا و در هوای آزاد دوباره ضیافتی مفصلی ترتیب داد که برای آن آذوقه و وسایل لازم آورده بود. پس از آن او با ادب زیاد ما را ترک گفت و بخانه خود رفت. بیش از تمام کسانی که تاکنون دیده بودیم این امیر بما احترام و محبت نشان داد . ما تمام روز و پاسی از شب را در راه بودیم تا بالاخره به کاروانسرایی رسیدیم و در آنجا استراحت کردیم. روز دیگر بطرف شمالغرب به راه خود ادامه دادیم و تمام روز در نواحی کوهستانی راه پیمودیم. برای خوابیدن کاروانسرایی یافتیم که در جوار ده کوچکی بود بنام ترکمن دل که ساکنانش ترکمانان بودند. در آنجا ما از پلی آویزان بر روی رودی وسیع گذشتیم، و از سرزمینی با دهات معمور رد شدیم و شب بعد برای خوابیدن به جایی رسیدیم که دو کاروانسرای زیبا داشت با اطاق های مجهز ومحفوظ و پنجره هایی که بتازگی شیشه کرده بودند. شنیدیم که اینها را بدستور همسر صوفی ساخته بودند و بتازگی کار بنای آنها انجام یافته بود. جمعیت این نواحی زیادست و در دهات و اردوگاه های زیاد کشاورزان مسلمان و ترکمانان زندگی می کنند. این نواحی بسیار سرد است و همه جا برف بود که مشکلات زیادی برای ما ایجاد کرد. با این که همراه ما راهنمایان محلی بودند چارپایان با بارهای شان مرتب میفتادند. بخاطر سرمای بیحد و برف زیاد در این نواحی اغلب می شود که سوار روی اسب خود یخ میبندد و چسبیده به زین خود میمیرد و اسبش اورا بدین وضع به یکی از دهات میرساند. این داستان را در اینجا بما گفتند. بمدت یک روز ما باز بسوی شمالغرب راندیم، و شب را در کاروانسرایی گذراندیم که در آن سوی کوهستان بود که آنرا پشت سر گذاشته و از راهی تنگ و سنگی از گذشتیم. بما گفتند که این راه را با کلنگ و تیشه از کوه بریده بودند. پس از ترک این محل باز بسوی شمالغرب رفتیم و از ناحیه ای پرجمعیت که مزارع و دهات زیادی داشت گذشتیم و به مهم ترین و ثروتمند ترین و بزرگترین شهر در تمام قلمروی صوفی رسیدیم که تبریز نامیده می شود و من درباره آن خلاصه وار شرحی خواهم داد.

فصل پانزدهم
دروصف شهر بزرگ و مهم تبریز که در انتهای پادشاهی ایران و در ایالتی واقع است که بزبان فارسی الدبه می نامند

تبریز شهریست بسیار بزرگ که بطرف غرب واقعست بین دو رشته کوه که یکی بطرف شمال ودیگری بسوی جنوب ادامه می یابد. شهر در دشتی قرار دارد با حصاری کوچک ، ولی خانه های باشکوه زیادی دارد که از گل، گچ و سنگ به سبک فرانسوی ساخته شده اند، و چند طبقه بوده و طاق دار می باشند،. تعداد پنجره در آنها کم است زیرا که در اینجا هوا خیلی سرد است و اغلب حفاظی بر روی آنهاست. این حفاظ یا سایه بانها چهارچوبهایی رنگارنگ و شیشه هایی خیلی گران قیمت دارند. خانه ها در میان باغهای بزرگ ومیوه دار واقعند و در آنها اکثراً ساختمانهای بزرگ دیگری هم قراردارند. فاصله بین خانه ها زیاد نیست، در ضمن دروازه هایی برای رفت و آمد وجود دارد، و بدین ترتیب بیشتر از یک دیوار ایمنی وجود دارد. شهر مساجد زیاد دارد که مناره های بسیار بلند و سنگی آنها هنرمندانه حجاری شده و واقعًاً تحسین انگیز اند. بازارهای دراز و مسقف در تبریز هستند که درآنها فروشندگان کالای خود را عرضه می دارند ، و در این شهر تجارت رواج زیادی دارد. در این بازار ها ده دوازده کاروانسرا ی بزرگ و پرشکوه که هریک باندازه دهی است واقعند، که در آنها بازرگانان هم اقامت کرده و هم امتعۀ خود را نگه می دارند. اینها فقط یک دروازه برای ورود دارند، و زنجیری سنگین از دو طرف بسته شده است که مانع ورود سواران می شود.
گذشته از این کاروانسراها که اقامتگاه تجار است تعداد زیادی کاروانسراهای دیگری برای چارواداران و چهارپایان آنها وجود دارد. در تبریز کوچه های زیادی هستند که پیشه وران از هر صنفی بکار های پر درآمد خود مشغولند . یک طرف شهر با دیواری احاطه گشته است ه پشت آن باغهای میوه وسیعی گسترده است و عمارات صوفی در آنجا قراردارند. این قصرها از مرمر سفید و مرمر های رنگی و ظریف دیگر این منطقه بطرزی فوق العاده زیبا و هنرمندانه بنا شده اند، پنجره های شیشه دار زیاد دارند که همه بنحو زیبایی آراسته اند. در اطراف این دیوار در فواصل معین درختان سپیدار بسیار بلند قرار دارند. در جاهای مختلف محوطه قصرها دریاچه های بزرگ مصنوعی وجود داردند که بطرز هنرمندانه ساخته شده اند و در آنها قو و مرغان آبی دیگر بازی می کنند.

در این شهر فارسى زبانان و عده ای از ترکمانان زندگی می کنند، که همه سفید پوست و قیافه و شکلی زیبا دارند. آنها بظاهر خود زیاد اهمیت می دهند ولباس های آنها از ابریشم (ساتین) که تودوزی هم شده اند. قبای آنان با پارچه سرخ رنگ و کمربند های زرین و ابریشمین آراسته است و آستر های بسیار مرغوبی دارد، که کیفیتش در این کشوربسیار اعلاست و از این روست که تجار از روسیه ، و همچنین از روم و ونیز برای خرید آن می آیند. در این شهر حمام های زیادی وجود دارند که با خرج زیاد و بطرزی زیبا ساخته شده اند. مردم در تابستان و زمستان به حمام میروند و بدین جهت هم بسیار تمیز و آراسته بنظر میرسند. زنان بسیار زیبایند و به لباس و ظاهر خود خیلی اهمیت می دهند. زنان متشخص بندرت از خانه بیرون می روند، ولی اگر رفتند فقط سوار بر اسب و آن هم بهترین اسبهای خود را سوار می شوند. آنها مانند مردان سوار اسب می شوند.آستین لباس آنها بسیار تنگ و نقش دوزی شده است و بالا تنۀ لباس نیز آراسته ونقش دوزی شده است. لباس آنان تا مچ پایشان میرسد، و از بالا تا کمربند شکافی بر روی سینۀ آنان هست، و حتی پیراهن آنان نیز به همین شکل ساخته شده است. زنان زیر شلواری ابریشمی دارند که بر بالای آن زر و مروارید دوزی شده است. زنان جورابهایی به رنگ سرقلاتی یا قرمز که تا زانو میرسد بپا می کنند، و کفش های نازک ابریشمی و چرمی بپای دارند. برروی این لباسها نیز قبایی چون رب دو شامبر می پوشند با آستین هایی تنگ و بلند و آویزان، و آستر این لباس از قاقم و سمور و یا پارچه است. سر پوش زنان از پارچه پلیسه دار و تابیده است که منتهی به روی پوشی می شود. زنان صوفی و همچنین زنان رجال و تجار ثروتمند بدین ترتیب لباس می پوشند.ولی لباس عوام نازک، رنگین و توردوزی شده است و قبایی دارند از پارچه های بافته بطرز پارچه های لندنی و یا اقمشه دیگر که آستر آنها یا از پوست روباه و یا از پوست برّه می باشد. زیرا که بدون چنین لباسی نمی توان در این منطقه زندگی کرد چون هوا مانند اسپانیا بسیار سرد است.

برای صوفی تجارت ابریشم خام با اهمیت ترین و پر استفاده ترین تجارتها می باشد، و ابریشم خام از تمام نقاط پادشاهی صوفی بدین شهر میرسد، و از اینجاست که به روم و کشورهای مسلمان و مسیحی دیگر حمل می شود. هرنوع آذوقه و غذا که بخواهید در این شهر پیدا می شود، یعنی گندم، جو و برنج، انواع مختلف گوشت با قیمت هایی بسیار نازل. فقط هیزم و ذغال گران است زیرا که از جاهای دوری می آورند. یک بار شتر از آنها به قیمت شش و یا هفت شاهی بفروش میرسد. شاهی سکه ایست سیمین که گاهی ارزش آن یک توس تائو
(Tostão)
است.

در اینجا دو دسته مسیحی هستند و تعداد آنها در این کشور قابل ملاحظه است. یک دسته فرنگ
(Frangues)
نامیده می شود و عادات و آئین آنها عیناً مثل ماست، و اکثریت آنان کشاورزان و صنعتگران هستند. دسته دیگر ارمنیان می باشند که بیشتر آنان تجار ثروتمندی بوده و دیگران شراب می سازند و مخفیانه به مسلمانان می فروشند. آنها چند کلیسا و عبادتگاه کوچک دارند که در آنها مراسم عشاء ربانی را برگذار می کنند. اجرای مراسم مذهبی آنها بطرز کلیسای اصلی مسیحیان ولی بصورتی بسیار بد صورت می گیرد.

از میان شهر رودی با آبی بسیار گوارا جریان دارد و تمام جمعیت آنرا مصرف کرده و می آشامند. آب را توسط کانال های زیرزمینی به تمام کوچه ها می آورند، و در هرکوچه در جاهایی معین دهانه هایی با درب هایی سنگی است که موقع نیاز از آنجا آب می کشند. در زمستان آب کانالها گرم است، ولی اندکی از بیرون آوردن آن نمی گذرد که یخ می بندد. در تابستان هوای این نواحی بحدی گرم است که مردم در زیر زمین خانه هایی بخصوص یخ نگه می دارند و آنرا می فروشند. همچنین گیاهان دارویی را همه جا می فروشند. برای دولتمردان و ثروتمندان از کوهستانها برف می آورند، و در انبار های خاص نگه می دارند، و آنرا در آبی که می آشامند می ریزند.

در خانۀ پر جلال یکی از ثروتمندان که از باغات میوه احاطه شده است و مانند آنرا نیز در اسپانیا می توان یافت، ما را به گرمی پذیرفتند و ما چند روز از خستگی راه آسودیم. حاکم شهر دستور داد که تمام ما یحتاج ما از جمله کاه و جو برای اسبان را بما دهند. پس از چند روز ما برای رفتن به دربار و اردوی صوفی حاضر شدیم.

فصل شانزدهم
در رفتن بسوی اردوی صوفی

ما شهر تبریز را ترک گفته و بسوی شرق راندیم و در طی روزهای زیاد مسافت کمی را پیمودیم زیرا که همیشه مسلمانی بنام عبدالخلیفه حرکت ما را به تعویق می انداخت. این مرد یکی از خادمین صوفی بود و از این جهت احترام زیادی داشت، و از هرمز همراه و تحت حمایت ما بود. ما مسافتی قریب پنجاه فرسخ راه پیمودیم و همیشه از نواحیی می گذشتیم که در آنجا به ترکمانان و آلاس های زیاد (13) بر خوردیم. ما اغلب در چادرهایی که داشتیم در هوای آزاد اطراق می کردیم و گاهی در کاروانسراها می ماندیم. مسیر ما از چمن زارهای پرتپه می گذشت که در تابستان علف زیاد دارد و فاقد درختزار بود به جز شماری از درختان میوه و غیره که مردم دردهات کاشته بودند. غذا را فقط با پشکل شتر و اسب می پزند، و در بسیار از نواحی آتش را از خاکی که از بعضی معادن ، که ازآنها تعدادی در اینجاها وجود دارد و از آنها ماده ای بنام
(Natafe)
بیرون می آید، درست می کنند. نفت برای معالجه بعضی از امراض هم بکار میرود. بالاخره هنگامی که ما بفاصله یک روزه از اردوی صوفی رسیدیم، حاکم اردو پیش سفیر آمده و اطلاع داد که ما باید در کنار رودخانه چادر بزنیم. بدین جهت ما چادرهایی که همراه داشتیم برپا ساختیم، و در عرض ده یا داوزده روزی که در آنجا بودیم مرتباً تعداد زیادی از مسلمانان سوار بر اسب با اسباب و اموال و زنان خود از جلوی ما می گذشتند. پس از سپری گشتن این ایام از ما دعوت شد که به سفر خود ادامه دهیم، و نصف روز از حرکت نگذشته بود که تعداد زیادی از رجال مسلمان با ساغر های سیمین پراز شراب و صندوق های بزرگ شیرینی وسیب به استقبال آمده بما خوش آمد گفتند. در هر منزلی که توقف می کردند ساغر های شراب دور می گشت، و ما را نیز به خوردن دعوت می کردند. البته ما هم همراهی می کردیم ولی نه بدرجۀ اشتیاق و از خود بی خود شدن آنها. بدین ترتیب ما تمام روز را باده گساری کردیم تا به اردو رسیدیم و در جایی که ا تعیین شده بود چادرها را برپا نمودیم. سفیر در حال استراحت بود که پیشکار صوفی رسید، و آنها او را در زبان خود «وکیل» می خوانند و مقداری غذا بعنوان هدیه آورد، که شامل گوشت گوسفند کباب گشته در کره در سینی ای چینی بزرگ بر روی توده ای از برنج بطرزی بسیار لذید با ادویه های مختلف تهیه شده بود، و کاسه ای بزرگ از گندم با سرپوشی گنبدوار و طلایی نیز همراه بود. بعلاوه او دو تنگ پر از شراب خوب که دهانه های تنگ آنها با سرب مهر شده بودند همراه آورده بود. او بما خوش آمد گفت و از ما خواست که بخوبی استراحت کنیم . او افزود که صوفی نسبت بما نظر خوبی دارد و مورد الطاف بیحد او قرارخواهیم داشت زیرا که پرتقالیان هنگامی که او به پادشاهی ایران رسیده است به هند آمده اند. گفتۀ او درست بود زیرا که آلفونسو د آلبوکرکه درست همزمان با بقدرت رسیدن صوفی هرمز را تسخیر کرده و آنرا خراجگزار پرتقالیان ساخت. چون پادشاه هرمز قبلاً خراجگزار صوفی بود و از دست او تاج قزلباشی گرفته بود، نائب السلطنه آلبوکرکه را وادار بفرستادن سفیری به صوفی ساخت، و بدین ترتیب فرناو گومز ده لموس دا تروفا
(Fernão Gomes de Lemos da Trofa)
و چند تن از پرتقالیان روانه دربار صوفی شدند. صوفی او را با احترام زیاد پذیرفت زیرا که می خواست قدرت زیاد خود از آمدن سفیر پرتقال به حکمرانان مسلمان که تحت فرمان خود آورده بود نشان دهد. صوفی به درباریان خود گفت که نه تنها حکمرانان مسلمانان شرق مطیع او گشته بودند بلکه فرنگان نیز که از منتهای الیه غرب جهان به او سفیر و هدایا فرستاده بودند.

بدین جهت فرناو گومز ده لموس مذکور بصورت بسیار دوستانه ای پذیرفته شد و توانست تمام مسائلی را که بخاطر آنها سفر کرده بود حل نماید. بعلاوه صوفی مقدار معتنابهی سنگهای قیمتی زیبا باو هدیه کرد، که دربارۀ آنها مورخین مقیم هند شرح کشافی نوشته اند.

فصل هفدهم
دربارۀ بار عامی که صوفی داد

ما در این اردوگاه چند روز ماندیم ولی سفیر فرصتی نیافت که با صوفی یا حکامش صحبت کند، زیرا که آنها مشغول تدارک بار عامی بزرگ بودند ، که صوفی می خواست بدهد و تمام اشراف و عوام کشور بدان دعوت شده بودند. به این بار عام سه پادشاه آمدند، یعنی پادشاهان گیلان، شیروان و مازندران. بعلاوه دو سفیر از پادشاهی گرجی ها آمدند که اهالی آن مسیحی هستند و کشورشان در سرحد شمالی کشور صوفی قرار دارد. من آنها و همچنین فرمانراویان مهم دیگر مسلمان که همراهان زیادی داشتند دیدم.

این مراسم را در زبان خود «نوروز» می خوانند که به معنی روز اول سالست. برای این مراسم صوفی مقدار زیادی خواربار و آذوقه و بهترین شراب ها را تهیه دیده بود. همچنین لباسهای ابریشمی و زردوزی مزین به فیروزه و یاقوت، شمشیر های زرین، اسبانی با یراق های سیمین و زین هایی پوشیده از سمور و قاقم و پوست های گرانبهای دیگر حاضر ساخته بود. تمام اینها می بایست میان امراء و بزرگان بنا به درجه و خدمت آنان تقسیم گردد. صبح همان روز چادرهای جدید و بسیار بزرگ و پرشکوه برای صوفی بنا کردند، که یکی از آنها بیش از حد بزرگ و پر جلال بود، و میشد آنرا با تالار بارعام پادشاه اسپانیا مقایسه کرد. آن خرگاه گرد بود با ستونی بلند در میان آن به ضخامت بالای ران یکمرد که با رنگ های طلایی و آبی رنگ شده بود و روی آن با رنگهای روغنی عالی نقاشی شده بود. داخل خرگاه آستری از ساتین رنگین داشت با روبانهای زیاد، و روی زمین فرش های گرانبها گسترده بودند با مخده های ابریشمین.دیوارهای خرگاه عمودی بودند و بدانجهت فضای بیشتری داشت و برای تمام پادشاهان و بزرگان که به ترتیب مراتب نشسته بودند جای بود و صوفی با فاصله ای جلوی آنها نشسته بود. جلوی در خرگاه سایه بان آراسته و مزینی بود مفروش با فرشها ی زیاد که بزرگی آن بحدی بود که می توان گفت مثل بارگاه بیرونی و تالار انتظار صوفی بود و در آن غذا هم داده میشد. کف خرگاه که پوشیده از فرش بود سفره های ابریشمی گسترده بودند و برروی آنها صراحی های سیمین پر از شراب و پیاله کوچک سیمین برای نوشیدن گذاشته بودند. برای صوفی ساغرهای زرین و سیمین مرصع به فیروزه و یاقوت و پیاله هایی همراه آنها گذاشته بودند. مراسم پذیرایی بدین ترتیب بود، که صوفی از سفیر پرتقال و شماری از پرتقالیان که من هم جزوء آنان بودم، خواست که پیش سفره او بفاصله دو قدم بنشینیم. در تمام خوردن غذا چشم صوفی بر سفیر بود، و بسیار اوقات دستور میداد که از بهترین اغذیه بما بدهند. در دو سوی خرگاه سفره ها ردیف شده بودند که پهنای هریک آنها دو ذرع میشد. غذا بیشتر گوشت گوسفند و برنجی بود که رنگ های مختلفی داشت مثل سیاه، سفید، زرد و رنگهای زیاد دیگر. بعلاوه شیرینیجات و خاگینه ونان گندم که مسطح بود. آنچه نبود مرغ بود که در این کشور زیاد بدان توجه نمی شود و کمتر آنرا می خورند. این پذیرایی تقریباً تمام روز دوام داشت، و تمام پادشاهان و امرا به نوبت برای صوفی شراب ریختند. پسرشانزده ساله صوفی که در آنجا بود در شراب خوردن پدر را همراهی کرد و در این مراسم شرکت داشت. تمام مراسم با صدای موسیقی از چنگ، نی، سنج و آلات بسیار دیگر که میان ما مرسوم نیست، ولی همه خوش آهنگ بودند و بخوبی با آهنگ های زیبایی که اجرا می شد هم آهنگی داشتند. بدین ترتیب بود که روز بپایان رسید.

روزبعد مامورین صوفی بنا بدستور او مشغول توزیع خلعت ها و هدایای دیگر بودند که نشانه ای از مرحمت او تلقی می شد. برای سفیر قبایی زردوزی و بالاپوشی که بطریق آنها دوخته شده بود، و برای پرتقالیان همراه فقط قباهایی از ساتین رنگین دادند. در همان روز صوفی فرمان داد که دو ستون بلند بفاصله ای از خرگاه او برپا شود، و بر سر هریک از آنها چوبی نازک ولی سخت محکم کرده بودند و بر روی آن سیبی زرین باندازه پرتقالی معمولی گذاشته بودند. در کنارهر یک از این دو ستون سایه بانی از ابریشمی گرانبها برپا کرده بودند. صوفی و پادشاهان مذکور و امرا زیر آن نشسته و با تیر وکمان سیبها را نشانه گرفتند، ولی فقط تنی چند توانستند آنها را بزنند، و بدین ترتیب قسمتی از روز گذشت. اندکی بعد تعداد زیادی از رجال مسلمان که بصورت با شکوهی لباس پوشیده بودند، با کلاه های پردار سوار بر اسب پیش آمدند، و در یک سوی اردوگاه صف کشیدند. هریک از آنها به نوبت بسوی ستون تاختند و هنگام نزدیک شدن تیری به سیب انداختند و بعضی که خیلی مهارت کار بودند آنرا انداختند. کسی که سیبی را می انداخت فوراً از اسب پیاده شده سیب را می گرفت و جلوی صوفی تعظیم غرایی می کرد. بعد از آن جام بزرگی از شراب بدو می دادند تا سر کشد. در ضمن بلافاصله ستون را با طنابی خم می کردند و دوباره سیبی روی آن می گذاشتند. هر سیبی بوزن سی کروزادوس
(Cruzados)
بود، و دو صندق پر از این سیب پیش صوفی دیده می شد. در این روز تمام آنها بطریقی که گفته شد به برنده گان رسید.
روز بعد صوفی دستور داد تا هدایای نایب السلطنه دوراته ده منیسس
(Duarte de Meneses)
و پادشاه هرمز را پیش او آورند. هدایای پادشاه هرمز شامل بارهای زیاد از پارچه های بنگالی، ظروف پر از زنجبیل جهت نگهداری [غذا] و قطعه عنبری که باندازه سر یک مرد بود، و چند انگشتری با نگین های یاقوت و الماس و یک ظرف چینی لعاب دار باندازه یک چرخ. از جمله هدایای نایب السلطنه جامی سیمین و طلاکاری شده، آفتابه لگن، نمکدان، دو جام بزرگ شراب ، و زینی با رکاب، و چکمه های سواری، زره سینه و اسلحه هایی چند که بصورت زیبایی با نقش های زرین آراسته بودند بعلاوه دو مخده ابریشمی برای نشستن، پرده ای برای تختخوابی ابریشمی که به طرز پرتقالی درست شده بود، و زره ای کامل برای بالا تنه که پر از نقش های زیبا بود. هنگامی که تمام این هدایا جمع شد، صوفی از خرگاه در آمد و بر روی مسندی که آورده بودند نشست. سفیر نیز بدانجا رفت ، و هدایا را توسط دو مسلمان یک به یک بدو نشان دادند. معذلک صوفی علاقه ای نشان نداده جز به زره که من به تن داشتم و اسلحه که حمل می کردم حتی به آنها نگاه هم نکرد. او دستور داد که زره و اسلحه ها را به او نشان دهند و برای اینکه نشان دهد از دیدنشان لذت زیادی برده است از من خواست تا در آنجا بمانم و با من شروع به صحبت کرد. او یکی از دستکش های آهنی از دست من کشید و بدست خود کرد، و فوراً یکی از مقربین خود را صدا کرده دستور داد که زره را برتن کند، و به اوگفت: » بدین ترتیب تو با من به این سفر خواهی آمد.» سپس دستور که آن ظرف چینی لعابدار را آورده و پر از شراب سازند و همه می بایست از آن بنوشند. رسمی است قدیم در میان شاهان ایران کسی که بیش از دیگران شراب خورد و دیرتر از همه مست شود احترام زیادی می یابد. بدین ترتیب ظرف چینی را پر کردند و مقدار زیادی شراب در آن بود. اول صوفی جرعه هایی کوچکی از آن نوشید و در این ضمن رجالی که دور او بودند شوخی کرده و لطیفه می گفتند. صوفی پس از نوشیدن ظرف چینی را به پادشاهان و فرمانراویانی که دور اونشسته بود داد و به نظر من که نزدیک او بودم و کاملا او را می شنیدم ، شروع به گفتن لطیفه کرد. هنگامی که مجلس شراب بپایان رسید صوفی به همراه مسلمانان و رجالی که از مقربان او بودند بر اسب نشسته با بازها و سگان شکاری خود، دور از راهی که به اردو منتهی می شد، بسوی دشت تاخت.

در طی مدتی که ما در اردوگاه بودیم دسته های زیادی از مردان و زنان مسلمان با شادی و موسیقی بدانجا می آمدند . به محض رسیدن آنها به صوفی آگاهی می دادند و او شخصا در حالی که شمشیری بر کمر داشت جلوی خرگاه خویش می آمد و برای این که میهمان نوازی و احترام خود را نشان دهد بلافاصله جلوی آنها جام شرابی سر می کشید. آنها نیز پیش پای او گاویی را قربانی می کردند و داد می زدند که از این به بعد هیچ حادثه ناخوش آیندی در زندگی صوفی پیش نخواهد آمد. کسانی که اسبان نر یا مادیان و یا دخترکان زیبایی داشتند بدو هدیه می کردند، و بعد از این مراسم آنها خوشحال و راضی به خانمان خود بر می گشتند.

در طی اقامت خود دراردو من بارها این مراسم را دیدم. بما گفتند که در این اردو بیش از سی هزار اسب و بیست هزار چادر بودند ، و بعلاوه همیشه از امرای بزرگ سه تا چهار نفر در آنجا اقامت داشتند و خرگاه آنها تقریباً به بزرگی خرگاه صوفی بود. بهمراه این امیران نوازندگانی با شیپور، دف، طبل های کوچک و بزرگ بودند که بمدت یک ساعت سحرگاه و هنگام غروب آنها را می نواختند. زنان آنان در خیمه هایی جداگانه منزل داشتند که به همان بزرگی و درست پشت خیمه های آنان بود. هنگامی که اردوگاه چادرها برپا می شود تمام زنان اردو پشت جایی که زنان اقامت دارند جمع می شوند. آنها با لباسهای بسیار زیبا و سوار بر بهترین اسبان همسران خود با زین و یراق های گرانبها بدانجا می آیند و مثل مردان اسب می رانند. لباس آنها زیاد با مردان فرقی ندارد فقط توری ابریشمی بر سر دارند و زلف های بافته شان از پشت سر پیدا ست و آنها صورت خود را آرایش می کنند. جلوی زین آنها بالشی حریری قرار دارد و برروی آن بعنوان احترام خم می شوند. مردان نیز بهترین لباس های خود را برتن دارند که عبارت است از قبایی ابریشمی و بالاپوشی از مخمل و ابریشم صقلابی رنگ و پارچه سرخ رنگ. کسانی که از عهده خرید لباس ابریشمی نمی آیند قبایی تو دوزی شده از پارچه ای آبی رنگ و سفید با بالا پوشی با آستری آبی به سبک لندنی به تن دارند، و جورابهای بلندشان را روی شلوار آبی رنگشان می کشند، وکفش های محکم چرمی با کف میخ کوبی شده بر پای دارند. در پاشنه کفش ها بندی آهنین بود که از آن نوکی به اندازه یک اینچ بیرون می آمد و بعنوان مهمیزی بکار میرفت. آنها کمربندی چرمی نازک و بافته شده و آهن کوب بر کمر دارند که از آن شمشیر خود را می آویزند. شمشیر آنها بدرازی چهار وجب است با یک لبه تیز با دسته ای حکاکی شده و از پولاد بسیار خوب. آنها سر و روی خود را از ته می تراشند و فقط سبیل بر پشت لب دارند، و هنگامی که موی آنها سفید می شود می گذارند تا ریششان بلند شود. اسبان آنها بزرگ و پرزورند، و یراق آنها مرکب از زین و بندرکاب و شکم بندی به بزرگی پای سوار بودند. رکاب اسبان از آهن و شبیه رکاب چهارپایان است که در ایام قدیم بود، ولی با این همه اکثراً از آهن است. یراق اسب بیشتر مرکب است از بندهای چرمی با نقش هایی روی آنها که در آنها کم بکار رفته است و سربند ها نیز مانند پاردم نازک است . سینه بند که اغلب آبی رنگ است لا دوزی شده و با روغن جلا داده اند، و روی پاردم کفل اسب بکلی با پارچه ای ابریشمی یا زردوزی شده پوشیده است و حاشیه ای از نخ های تابیده و رنگارنگ دارد. در زمان صلح اغلب مردان تیر و کمان دارند و در جنگ زره ای تنگ بافته برتن کرده و از نوک آهنی و سرخ و سبز زوبینی که دارند و مثل سر نیزه است پرچمی کوچک رنگارنگ آویزان است.

اردو بحدی بزرگ است که اگر در دشتی صاف برپا شود، که بندرت اتفاق میفتد، گاهی پرندگان در اثر فریاد مسلمانان میان چادر ها میفتند و مردم آنها را می گیرند. بفاصله نیم فرسخ یا بیشتر از این اردو همیشه یک اردوی دیگری با چادرهای زیبا است که در آن سوداگران زیادی اقامت دارند، و اقمشه و متاع زیادی دارند از قبیل لباس های ابریشمی با آسترهای گرانبها ، یراق ها و زین ها با تمام مخلفات، و گندم، جو، گوشت، کره ، میوه جات و برنج. آشپزهایی که در اردو هستند غذا های لذیذ بسیاری تهیه می کنند و می فروشند. این اردو را «اردو بازار» می خوانند یعنی اردوی سوداگران. همیشه تعدادی زیادی از مسلمانان در آنجا هستند و شبیه بازاری بزرگ است، و هرچه مورد نیاز اردوی صوفی می باشد از این اردو بازار تهیه می شود.

فصل هیجدهم
دربارۀ دریای کاسپین که ایرانیان آنرا دریای گیلان می خوانند

پس از این که هر چمنزاری توسط اسبان و شتران کاروانان و اردو چرا می شد ، هرچند روز از محل اردو را تغییر می دادند تا از چمنزارهای کنار آن که در این ناحیه زیاد و خوب هستند استفاده کنند. بالاخره ما به سلسلۀ جبالی رسیدیم که بسوی شرق ادامه می یافت و مجاور دریای کاسپین که ایرانیان آنرا دریای گیلان می خوانند بود. آب این دریا بسیار تلخ است و پیرامون آن یک صد فرسخ و عرضش پانزده تا بیست فرسخ است. در آن ماهی فلس دار بوفور یافت می شود، و از آن بیشتر ماهی های بدون فلس است که شبیه ماهی کاساو (14) و ماهی های شبیه آن. تمام این ماهی ها را در بازار می فروشند که خیلی پر گوشت و خوشمزه هستند. بین قصبات و دهات زیاد اطراف این دریا کشتی ها و قایق در آمد و شد هستند.آبریزگاهی در این دریا می باشد که مصّب چند رودخانه است، و اغلب طوفان های سختی می شود بی آن که بارانی باشد.

پس از چند روز که اردو از پای کوهستان حرکت کرد، و پس از چند توقف ما به شهری پرجمعیت و مهم بنام اردبیل رسیدیم که در گذشته فرمانروای آن شیخ حیدر پدر صوفی بود. زمین های اطراف شهر بسیار حاصلخیز است و هر نوع محصولی که بخواهی در آنجا عمل می آید.

فصل نوزدهم
چگونه صوفی با اردوی خویش به شهری در پادشاهی خود رسید که اردویل خوانده می شود

اردویل شهریست بزرگ که در فاصلۀ ده دوازده روزی تبریز و اندکی بسوی شمال واقسعت. در آن خانه های باشکوه از گچ وگل که بطرز فرانسوی ساخته شده اند و مسلمان فارس زبان آنجا ساکنند که بیشتر سوداگرند زیرا که در ناحیه واقع در سرحد دو یا سه پادشاهی قرار دارند و تجارت ابریشم و متاع های دیگر می کنند. این ناحیه باندازه تبریز سرد نیست، و محصولات آن زیاد است از قبیل گندم، جو و میوه جاتی که در اسپانیا هم یافت می شود. در اینجا مسجدیست که از نظر مسلمانان خیلی مهم است چون در آن پدر صوفی مدفونست. در دشت و تپه های اطراف شهر اردوی صوفی چند روز اطراق کرد.
یک روز هنگام ظهرخدمتکار مسلمان صوفی که از هرمز همراه ما بود بدیدن سفیر آمد و گفت که بهتر است بزودی خود را آماده سفر سازیم و علیق به اسبان دهیم، زیرا که مصلحت است که هرچه زودتر اردو را ترک نمائیم. از شنیدن این سخن سفیر هراسان شد زیرا شایعه ای بود که صوفی در آستانه مرگ است. اگر او میمرد مسلماَ هرچه داشتیم به تاراج می رفت. این مرد ما را در شک و نگرانی گذاشت ، و چون از پیش هم سوء ظن داشتیم و بخاطر هشدار او سفیر و پرتقالیان تصمیم گرفتند که خیمه برکنند وحرکت کنند . ما در کاروانسرایی خالی در مجاورت اردو پناه گرفتیم و مصمم شدیم با چند تفنگی که داشتیم از خود دفاع کنیم، ولی بالاخره بدین نتیجه رسیدیم که این کاروانسرا ایمن نیست زیرا که بزرگ بود و درو پیکری نداشت. بالاخره خود را بخطر انداخته و روانه تبریز شدیم.

پس از آن بی آن که استراحتی کنیم سه روز و شب راه پیمودیم و فقط برای چریدن اسبها توقف کردیم. در آخر این مدت اسبها نیز نمی توانستند طاقت بیاورند. بالاخره با کوشش زیاد به تبریز رسیدیم و در همان خانه قبلی اقامت گزیدیم. سه چهار روز پس از رسیدن ما خبر رسید که صوفی فوت کرده است و پسرش بجای او به پادشاهی رسیده است. این خبر توسط یکی از رجال صوفی آورده شده بود، و او سرکردۀ فوج بزرگی از سوران بود. امیر مزبور امر کرد که در تمام شهر جار زنند که همه باید به زندگی معمولی خود ادامه دهند تا شلوغی اتفاق نیفتد و کسانی که سر بفرمان ننهند بلافاصله کشته خواهند شد. او با تمام افراد فوجش که کاملاً مسلح بودند چندین روز در کوچه های شهر که تقریباً خالی از مردم بودند می گشتند. سفیر و ما پرتقالیان در آن خانه پناه گرفته بودیم و شبها اسلحه به دست و تفنگ های آماده کشیک می دادیم تا این که شهربحالت معمولی برگشت و دکانها باز شدند. عاقبت خبر رسید که شاه جدید که خود را طهماسب سلطان می خواند تصمیم گرفته بود تا با اردوی خود به محلی کوهستانی که علفزاران و آب خوبی داشت برود. پس از رسیدن بدانجا او از خزانه دار پدرش خواسته بود تا حساب پس دهد، و چون جواب های او مطابق میلش نبود دستور داده بود که او را با شکنجه های وحشیانه بکشند، و از دیگر رجال هرچه داشتند گرفته بود. منصب داران بزرگ دیگر را که گناهی داشتند با شمشیر شخصاً کشته است، و هنگامی ازاین بیرحمی ها سیر شد دستور داد که چند شیر و خرس حاضر سازند و آنها را نیز کشت. او این کارها را برای ترسانیدن مردم کرد چون در ممالک مسلمان فرمانروایان چنین رفتار می کنند. پس از چند روز سفیر تصمیم گرفت تا به اردوی شاه جدید رفته و پیغامی را که تا بحال به دادن آن نشده بود باو دهد. ولی من از سفیر اجازه گرفتم تا به سفر خود با دسته ای از مسیحیان ارمنی ادامه دهم ، و آنها گفته بودند که عازم اورشلیم هستند و مرا نیز که خیلی می خواستم آن شهر را زیارت کنم از من محافظت خواهند کرد. چون امکان دیدن کشورهای دیگر برای من بود من تبریز را ترک گفته و بسفر خود ادامه دادم.

فصل بیستم
چگونه من شهر تبریز را ترک گفتم و دربارۀ بعضی از حوادث سفر

من تبریز را بسوی غرب ترک کردم و بهمراهم هفت ارمنی مسیحی بودند. شش نفر آنها تاجرهایی کم مایه بودند و از ایالتی بنام نخجوان می آمدند. این ایالت ده دوازده فرسخ با تبریز فاصله دارد (15) و در قلمروی صوفی می باشد. روز اول سفر به کاروانسرایی رسیدیم و شب را در آن گذراندیم. روز بعد راه دو روز را یک روزه پیمودیم و به دهی بزرگ رسیدیم که در آن مسیحیان بودند یعنی فرنگانی که مذهب و رسوم ما را دارند و مانند ما مردمانی سفید پوست هستند. اهالی تمام ایالت مسیحی و عده کمی فارسی زبان بودند، و آنها از کشاورزی و پرورش دام زندگی می کنند. در زمستان این ناحیه بسیار سرد است، و کوههای زیادی هم در طرف شمال قرار دارد که می گویند کشتی نوح در آنجا قرار دارد. آنها کوه و کشتی را نشان دادند که هردو پوشیده از برف بودند، ومن جز برف چیزی ندیدم ولی همراهانم اصرار داشتند که اگر خوب نگاه کنم کشتی را خواهم دید. من چیزی ندیدم و چون چشمان من زیاد خوب نیستند نتوانستم چیزی ببینم. مسیحیان آن ده می گفتند که این حقیقت دارد و راهبان و کشیشان مسیحی از آن کوه بالا رفته و تکه های چوب و دیگر اشیا را بعنوان دلیل همراه آوردند، ولی کسان دیگر تا کنون نتوانسته اند از این کوه بالا روند زیرا که پاهایشان خسته شده و مجبور به برگشتن شدند. بعلاوه بمن گفتند که در این ناحیه پنج کلیسای بسیار بزرگ و قدیمی واقعست و بدانها معجزات زیادی نسبت می دهند، که یکی از آنها اینست. این کلیساها از چنان قدرت جادویی بهره مندند که هرقدر مردم در آنها جمع شود هرگز پر نمی شوند. یک بار صوفی برای امتحان این موضوع با تمام قشونش بیکی از کلیساها رفته بود. من این مطلب را امتحان نکردم و وسیله ای هم برای دانستن آن ندارم. اگر درست هم باشد معمای عجیبی نیست.

همچنین بمن گفتند چگونه معجون بالسان درست می شود که آنها مرّ می خوانند و بین آنها گران و ازرشمند است. ترتیب درست کردن آن چنین است: عده زیادی کشیش درفضای آزاد جمع شده عبادتگاهی می سازند و بر آن هفت تخته قالی می اندازند، و در آنجا ظرفی پراز گلهای بسیار می گذارند. پس از آنکه مدتی عبادت کردند قطعه ای از بالسان از قاهره درمصر آمده است در آن می اندازند، و به نیایش خود ادامه می دهند. و بالاخره با احترام زیاد یکی از استخوانهای بازوی گرگوری مقدس را در آن می اندازند، که ادعا می کنند از بقایای آن قدیس است. بلافاصله معجون به جوش می آید، و کفی را که بر روی آن جمع می گردد راهبان برداشته و میان خود تقسیم می کنند. آنچه از معجون مانده است آنان نگاه می دارند وبزرگ کشیشان مسئول حفظ آنست. این معجون مرّ برای اولین بار در زمان یکی از قدیسین بزرگ قدیم تهیه شد. باز اهالی دهکده بمن گفتند که صوفی نیز دستور داد که ترتیب ساختن را معجون را باو نشان بدهند زیرا که می خواست بداند آنچه شنیده است درست می باشد، و آخر سر هم قبول کرد که حق با آنهاست.

در این ناحیه تاکستانها و باغات میوه زیاد است که در آنها سیب عمل می آید، و مسیحیان آنرا به دربار صوفی و تمام قلمروی او میفروشند. شش نفر از ارمنیانی که با من آمده بودند اینجا ماندند، ولی من در معیّت یک ارمنی که مانده بود و از همه ثروتمند تر و مهم تر بود براه خود ادامه دادم. اسم او واکویا نوری زآیو
(Vacoianorizão) بود و او عازم شهر کوچکی بود که در آن زن و خانه اش بود. اسم این شهر واقع در ارمنستان پایین بتلیس است، و وجه تسمیۀ این ناحیه بدان جهت است از جایی که ما آمدیم ارمنستان بالا می باشد. ارمنستان بالا جزوء قلمروی صوفی است ، که با مسیحیان بخوبی رفتار می کند و به آنها اجازه داشتن کلیسا را می دهد که در آنها هرسال در جشن های مذهبی عشاء ربانی انجام می گیرد و همه در مراسم نان و شراب به سبک کلیسای قدیم اشتراک می کنند.
در یکی از این مراسم من به کلیسای آنان رفتم. در وسط کلیسا عبادتگاهی بود تصویری مذهبی در آن نبود، و بر روی میز تحریر کتابی بود که بر روی پوست نوشته شده بود. در برابر آن راهبی با مو و ریشی دراز ایستاده بود ، و صورتش بطرف عبادتگاه بود که کاملاً مخالف آئین ماست. او لباده ای از پارچه ای زبر برتن داشت. مردم بر روی زمین پای دیوار کلیسا نشسته بودند چنانچه عادت نشستن زنان است، و هرکس کاسه و بطریی از کدو ی پر از شراب و نان و چیزهای دیگر پیش خود و از آنها می خورد. هنگامی که در حین نیایش کشیش صدای خود را بلند کرد مردم با خواندن سرودی روحانی جواب دادند و در ضمن آنرا با دعای «پدر ما در آسمان» همراهی کردند. چون از مراسم دعای آنان چیزی نفهمیدم و برایم خسته کننده بود، بیرون رفتم و بقیه مراسم را ندیدم.
این کشیشان بغایت پرهیزکار پارسا هستند، و مجرّد می مانند. ولی باید گفت که بعضی از آنان ازدواج می کنند و زن وبچه دارند، اما اگر زن بمیرد کشیش دیگر ازدواج نمی کنند. در ایام روزه داری و پیش از کریسمس نه حیوانی ذبح شده و نه روغن و کره می خورند. غذای آنها در این زمان فقط نان و شلغم و سبزیجاتی است که در سرکه حفظ شده است، و شراب هم می خورند. من تمام اینها را خود دیدم.

فصل بیست و یکم
چگونه من این کشور را ترک کرده و به سفر ادامه دادم

من این کشور را بهمراهی تاجر اخیر الذکر ارمنی ترک گفتم. او ده دوازده قاطر با بارهای پر از امتعه مختلف داشت. ما بسوی غرب از منطقه ای از دره های عمیق و جنگل های بلوط پیش رفتیم که اهالی آن ارامنه، فرنگان و مسلمانانی که خود شان کرد می نامند و مردمی پوست سفیدند. اینها از پرورش دام زندگی می کنند، و بیشتر در حرکتند و اغلب در نواحی کوهستانی غیر مسکون اقامت می کنند، زیرا که نمی خواهند از کسی فرمان برند. پس از سه روز ما به دریاچه ای رسیدیم که آبی تلخ مزه داشت و درارمنستان پائین در میان کوهها و قلاع مرتفع قرار دارد. می گویند درازای این دریاچه هفت یا هشت فرسخ و پنای آن پنج تا شش فرسخ است. در میان آن دو جزیره کوچک است و تعلق به رهبان پارسای ارمنی دارند، که در صومعه های جداگانه زندگی می کنند و باغات میوه خوبی دارند شبیه آنچه در نواحی ما وجود دارد. راهبانی که در این دو جزیره زندگی می کنند مورد احترام زیاد مردم نواحی و نواحی قریب آن می باشند. بمن گفتند که آنها بارها در حضور مسلمانان معجزه کرده اند. یکی از آنان اخیراً یک ماهی کاملاً خشک را گرفته و در برابر تعداد زیادی از مسیحیان و کفار بنام نجات دهنده ما حضرت عیسی آنرا در آب فرو کرده و همه دیدند که چگونه این ماهی معجزه وار فوراً زنده و شروع به شنا کرد. اهالی این ناحیه مسیحیان ارمنی هستند، و در اینجا قلمروی صوفی به پایان میرسد و حکمرانی ترک بزرگ شروع می گردد. در ساحل این دریاچه شهری واقسعت بنام ارگیس
(Argiz).

فصل پنجاه و سه
دربارۀ شهری در بیابان بنام الرقّه

شهر الرقّه بفاصله سه روزه از فرات بسوی بغداد در بیابان واقعست، و اطراف آنرا دیواری فروریخته احاطه کرده است. اهالی آن اعراب مسلمان هستند از کشاورزی و خصوصاً از کشت لوبیا، جو ، حبوبات، خرما ، انگور، به و انار امرار معاش می کنند، و تمام اینها بخاطر چشمه ایست که از زمین درمی آید.، و با این آب مزارع اطراف را تا حدی که امکان دارد آبیاری می کنند. خرمای اینجا بسیار مرغوب است. این ناحیه جزوء قلمروی صوفی می باشد. مسلمانان اینجا از مالیات محلی بعنوان در آمد استفاده می کنند. آنها خود را سید می نامند و ادعا می کنند که از خاندان علی و محمد هستند. آنها ایرانیانی سفید پوست هستند و برسم ایرانی لباس می پوشند. ریش آنها دراز و موی سر شان بافته است. بخاطر مالیاتی که می گیرند مجبورند مخارج سه روزه هر کاروانی که در آنجا توقف می کند به پردازند. من در اینجا اقامت کردم و تمام مدت بر روی الیاف نخل دراز کشیدم زیرا که نمی توانستم از جایم بلند شوم. هر صبح برایم غذا آوردند که عبارت بود از شیر گرم شده، چند عدد خرما و نان پهن گندم. من بزودی دوباره تندرستی خود را بازیافتم. هنگامی که حال من و همچنین مسلمان همراهم خوب شد ما مشک های پر از آب خود را بر پشت انداخته براه افتادیم. بدین ترتیب بود که ما بعد از سه روز به شهری دیگر رسیدیم بنام خفتا
(Xefeta).

فصل پنجاه و چهارم
دربارۀ شهری در بیابان بنام خفتا

این شهر خفتا در فاصله دو روز سفر بطرف غرب رود فرات در بیابانی واقعست، و ساکنان اعراب مسلمان هستند که از کشت گندم، جو و حبوبات زندگی می کنند. اطراف آنرا دیواری فرا گرفته است شبیه شهر قبلی که شهر از دستبرد دزدان اعراب بدوی حفظ می کند. برای رسیدن به بغداد باید ازاین شهربیابانی بگذرید. در این شهر وفور مواد غذایی حتی بیشتر از شهر قبلی است و کیفیت آنها بسیار خوبست مخصوصاً خرمای آنجا. در اینجا نیز چاهی است که آبش از چاه شهر قبلی بیشتر است و برای آبیاری مزارع بکار میرود، ولی اطراف شهر بیشتر لم یزرع است. این نیز در قلمروی صوفی می باشد. در میان اهالی سید ها هستند که نجیب زاده محسوب می شوند، و لباس آنان مثل سید های شهر قبلی است. آنها فارسی و عربی صحبت می کنند و رفتاری شبیه روحانیون دارند. آنها نیز ملزمند که بمدت سه روز غذا و حبوبات به کاروانها بدهند. ما در اینجا بمدت سه یا چهار روز ماندیم و سپس بمدت دو روز و نیم در بیابان سفر کردیم در حالی که مشک های آبمان را بر شانه حمل می کردیم. بدین ترتیب بود که ما به شهری رسیدیم به نام مشهد علی یعنی مسجد علی.

فصل پنجاه و پنجم
دربارۀ شهری واقع در بیابان در یک فرسخی فرات که در آن مرقد علی واقعست

مشهد علی شهریست در فاصله دو فرسخی فرات واقع در بیابان نرسیده به بغداد، و حصاری از آجر دارد با بنا ها و خانه های بسیار عالی. تعداد اهالی شاید در حدود دو هزار می باشد و اغلب آنها از تجار سیدانی هستند که من پیش از ازین وصف کردم. مسلمانان زیادی هم برای زیارت به اینجا می آیند همچنان که به زیارت خانۀ [کعبه ] در مکه می روند. در اینجا علی در مسجدی مدفونست که برای آنان جای بس مقدسی است. در این شهر کشاورز نیست، و در اطراف تا چشم کار می کند نه مزرعه ایست و نه آبی. آب را فقط با شتر از فرات می آورند. من در اینجا برای چند روزی در انتظار کاروانی ماندم که همراه آن تاجر ونیزی آقای آندره قرار بود بیاید. در اینجا ما چند روزی استراحت کردیم تا از خستگی راه پیمایی در بیابان که تقریباً سرتاسر آن را پیموده بودیم بدر آییم. چند روز بعد کاروان از چارپایان بما ملحق شد و ما بدین ترتیب این شهر را ترک گفتیم و بسوی جنوب غرب رفتیم و پس از هشت روز در بیابان به بصره رسیدیم. این کوتاه ترین راهی است که می توان گرفت یعنی هشت روز تا بصره و هشت روز دیگر تا شهر دمشق. تمام این سفر را نمی توان بر پشت شتر انجام داد بلکه باید پیاده رفت. مضاف بر این که هر کس باید مشک آب و غذای خود را با خود حمل کند، زیرا که سر راه آبی نیست. ما از بی آبی در زحمت بودیم زیرا آبی که از مشهد علی با خود برداشته بودیم بزودی تمام شد و آب دیگری در سر راه نبود. ولی بدویان با بیشتر چارپایان راه دیگری را پیش گرفتند که فکر می کردند در آن چاه های آب هست ولی چنین نبود.

فصل پنجاه و شش
چگونه بدستور حاکم هرمز کریستوآو مندونسا با نامه هایی به پادشاه ما،از هرمز از راه خلیج فارس و دجله به بصره رفته تا از آنجا از طریق بیابان به سفر خود ادامه دهم

مدت اقامت من در هرمز پنج یا شش سال شده بود که کریستوآو مندونسا
(Christovão de Mendonça)
کوتوال قلعه و حاکم پادشاهی هرمز شد. چون او می دانست که من تمام راه را از مصر آمده، بیابان را در نوردیده بودم، چند بار از من خواسته بود که آیا من حاضرم با نامه هایی به پادشاه خودمان از طریق خشکی به پرتقال بروم؟ وی اطمینان داشت که من به این سفر خواهم رفت و بمن وعده داد که مسلماً پادشاه بخوبی مرا پادداش خواهد داد. زیرا که نایب السطنه لوپو واز دوسامپا ئیو
(Lopo Vaz de Sampaio)
اصرار داشت کسی را برای رفتن به پرتقال از طریق خشکی پیدا کند، و این شخص در ضمن مسافرت از سرزمین ترک بزرگ اطلاع یابد که آیا ترکان نقشۀ حمله به هند را در سر می پرورانند یا نه؟ من دلایل خوبی داشتم که از رفتن عذر بخواهم زیرا که تمام سختی ها و خطرات سفر گذشته من پیش چشمم بود، اما حاکم بحدی اصرار کرد و از دوستان و کسانی که بمن نزدیک بودند خواست تا مرا متقاعد نمایند تا به این سفر مبادرت کنم. هنگامی که دیدم علیرغم امتناع من او باصرار خود ادامه می دهد و به سبب وعده های زیاد که در مکاتبات رسمی می داد، من گفتم که حاضر به مسافرت هستم. ولی باین شرط که او وسائل لازم سفر را در اختیار من گذاشته و نامه ای به پادشاه بصره بنویسد و از او بخواهد تا یک نفرراهنما و وسائلی را که خواهم خواست در اختیار من بگذارد. زیرا که دیدم تقریباً تابستان به پایان رسیده و کاروانها مدتیست که حرکت کرده بودند.

در اواخر سپتامبر 1528 هرمز را ترک گفتم زیرا که فراهم ساختن مقدمات سفر و منتظر شدن برای کشتی ای که ما را به بصره برساند بطول انجامیده بود. هنگامی که کشتی مذکورشراع برکشید ما از تنگه دریایی گذشتیم که جغرافیا نویسان خلیج فارسش می نامند، و این تنگه بین ایران و عربستان واقعست و طول آن دویست فرسخ است. عرض آن در پهن ترین قسمت بین دو ساحل بیست یا بیست و پنج فرسخ است، و در جاهای دیگر یازده فرسخ و یا کمتر است. هنگامی که از جزیره هرمز حرکت می کنید خلیج فارس بطرف شمالغرب تا مصبّ فرات ادامه می یابد. درمیان این خلیج جزایریست که ساکنان آن اعراب مسلمان هستند، و بغیر از خرما چیزی خوردنی در آنها پیدا نمی شود، و ساکنان آنها از صید مروارید گذران می کنند. مهم ترین این جزایر بحرین است که بزرگترین و ثروتمند ترین جزایر خلیج می باشد، و هر سال در آنجا مروارید صید می کنند. این مروارید ها بهترین و گرانبها ترین مروارید هایی هستند که در کشورهای شرقی و هند می توان یافت. این جزیره در سر خلیج مذکور بطرف ساحل عربستان و روبروی شهری بنام القطیف واقعست. تمام این نواحی متعلق به پادشاهی هرمز است.

فصل پنجاه و هفت
چگونگی صید مروارید در این خلیج

در تمام جزایری خلیج فارس در ماه های جون، جولای و اگوست ساکنان مسلمان آنها به صید مروارید اشتغال دارند. بمحض این که باد کاملا آرام می گیرد آنها از جایی نزدیک ساحل و در جایی که نشانی از صدف می یابند درعمق دوازده یا پانزده متری لنگر قایق را می اندازند. آنگاه طناب درازی را به زیر بغل یک مرد و سنگی به پای او می بندند تا بسرعت بیشتری به ته دریا رود. گیره ای بر بینی او می گذارند تا آب به سوراخ های بینی نرود. او سطلی در دست دارد و بمحض یافتن صدف آنرا پرده و طناب را تکان می دهد تا او را بسرعت ولی با احتیاط بیرون کشند. اغلب اتفاق می افتد که غواص را وقتی که بیرون می آید مرده است. صدف ها به بزرگی کف دست است، و بیرون آنها سیاه رنگ و داخلشان درخشنده و پر جلا است . صدف ها را روی پارچه های کتانی زیر آفتاب باز می کند و مروارید ها را در می آورند. در آن سال باد شمالغربی زودتر از معمول شروع به وزیدن کرد، چون این باد از جلوی ما می وزید وکشتی ما پر از کالا بود ما نتوانستیم حرکت کنیم. بدین جهت مدتی تلف کردیم و کشتی را در جهت مخالف باد بصورت زیگزاگ از این ساحل به آن ساحل پیش بردیم و در ساحل دیگر بانتظار باد موافق لنگر انداختیم. بدین ترتیب آنقدر تاخیر داشتیم که سفر ما چهل روز طول کشید تا این که به جزیره ای بنام خارگ نزدیک مصب رود فرات رسیدیم.

فصل پنجاه و هشت
دربارۀ شهری بنام خارک که بندریست

خارک شهریست کوچک که هم سطح دریاست و پیرامون آن یک فرسخ هم نمی شود. شهر در طرف ایران و در نزدیکی مصب فرات واقعست، و تعداد اهالی آن بسیار کم و همه مسلمانند . همه آنها راهنمایانی هستند که کشتی ها را از مصب رودخانه تا بصره می برند و بر می گردانند، و فاصله میان این دو حدود شصت و چهار فرسخ است. در داخل جزیره غارهایی هستند که پر از خرچنگ می باشند و اهالی از آنها برای تقویت قوه باه استفاده می کنند و برایشان ارزش زیادی قائلند.

در این جزیره ما راهنمایی گرفتیم که کشتی ما را تا رود خانه هدایت کرد. مصّب این رود بحدی بزرگ است که دو ساحل آن را نمی شد از کشتی دید. تنها پس از این که ما با باد موافق بمدت نیم روز در خلاف جهت رود رفتیم بتدریج دو طرف ساحل که پوشیده از نخلستان می باشد دیده شد ، ولی بالای رود قابل کشتی رانی نیست مگر در ایامی که رود طغیان می کند. هنگامی که طغیان آب فرو می نشیند خطر به گل نشستن کشتی وجود دارد . اگر در میان بستر رود نباشید، و باید تا طغیان دوباره آب صبر کنید تا کشتی شناور گردد. طغیان آب از دریا آب شیرین رود را پس می زند و بدین ترتیب آب رودخانه بالا می آید و کشتی های پر بار می توانند بسوی بصره حرکت کنند.
در نصف راه بر روی رود بودیم که من کشتی را ترک گفته به ساحل رفتم تا ببینم ما چقدر وقت در انتظار طغیان آب تلف کرده بودیم؟ سپس راه خود را از میان نخلستانها وآبادی ها ادامه دادم و در دهات اطراف مسیحیان، مسلمانان و یهودی های عرب زندگی می کنند. همان روز من به بصره رسیدم و دیدم که راه خشکی سریع تر از طریق رود مذکور است. این رود از شمالغرب بطرف جنوب شرق جریان دارد وبه دریایی می ریزد که قبلاً گفتم خلیج فارس نامیده می شود.

فصل پنجاه و نهم
در بیان شهر بصره که در نزدیک رود فرات و در سر خلیج فارس واقع است

بصره شهریست واقع در دو فرسخی غرب رود فرات، و از آنجا آبراهی است که از رود نامبرده به این شهر میرود و بنظر من ساخته دست انسان است. پهنا و عمق آن قابل ملاحظه بوده و بفاصله کمی از شهر به پایان می رسد. کشتی ها به این آبراه وارد شده و بار خود را پیاده کرده و بار گیری می نمایند، و این زماانی است که طغیان آب کشتی ها را به بالای رود می برد. شهر را دیوار فراگرفته است که از گل است ولی محکم و استوار می باشد. خانه های شهر به همین صورت از گل ساخته شده اند و بامهای مسطحی دارند. در این شهر تعداد زیادی عرب مسلمان هستند که از بادیه برای فروش امتعۀ خود می آیند. نواحی شهر بمسافت هشت یا ده فرسخ بطرف دریا و به پهنای چهار یا پنج فرسخ بسیار حاصل خیزاست، و بیرون این ناحیه لم یزرع و بیابان است، و در آن مسلمانان عرب و مسیحیان یعقوبی و دیگران که خود فرنگی می خوانند اقامت دارند. آنها همه سفید پوست و سیاه مویند. در این ناحیه که شرح دادم اهالی از پرورش نخل و چهارپایان کوچک وگاومیش امرار معاش می کنند. همه مزارع از آب رود مذکور از طریق کانال های آبی که ساخته اند مشروع می شوند.

هنگامی که من به شهر رسیدم و دیدم کاروانهایی که هر سال از اینجا به حلب و دمشق میروند مدتی پیش رفته اند، فوراً پیش پادشاه شهر رفتم. اوعربی مسلمان و پیری با تجربه زیاد بود که فقط چند سالی بود ازسفرهای تجاری با شتر بین دمشق و بصره دست کشیده بود. من نامه هایی را که از پادشاه هرمز و فرمانروای پرتقالی هرمز برایش داشتم دادم و در آنها سفارش مرا کرده خواسته بودند احتیاجات مرا بر آورده کند. مهم تر از هر چیز او می بایست راهنمای خوبی که راههای صحرا را بخوبی می شناخت در اختیار من می گذاشت. پس از دادن نامه ها مدتی گذشت و من جوابی دریافت نکردم. پس از چند روز او عقب من فرستاد و گفت که هرگز مردی چون من ندیده است. آیا واقعاً من حاضر بودم که خود را به مخاطره اندازم و همراه فقط یک راهنما از صحرا بگذرم؟ بعلاوه او نه کسی را می شناخت و نه کسی را پیدا کرده بود که به این کار تن دهد زیرا که همه از جانوران وحشی می ترسیدند، الخصوص از شیر و پلنگ. چون ما فقط دو نفر بودیم حیوانات وحشی مسلماً حمله کرده ما را می کشتند. کسی جز با کاروانی پر جمعیت نمی خواست این سفر را انجام دهد، و بدین جهت من می بایست از این سفر پر مهلکه بکلی صرف نظر کنم. با این حال من بدو گفتم مصمم به این سفر می باشم هرچه باداباد. پس از گذشت پانزده روز او دوباره مرا فراخواند و گفت مسلمانی را پیدا کرده است که حاضر است با من به سفر رود، ولی پادشاه بهیچ وجه ایمنی من را ضمانت نمی کند و من به مسئولیت خودم به این سفر میروم. اگر من واقعاً قصد سفر دارم می توانم با این راهنما و مواجب او قرار بگذارم. او بلافاصله این راهنما را که در چادرهای اعراب بادیه در بیابان خارج از شهر زندگی می کرد احضار کرد. هنگامی که راهنما آمد من با او به توافق رسیدم که به او هشتاد کروسادوس بدهم و یک شتر یک کوهانه برای او یکی دیگر برای خود بخرم. همچنین مشک های آب و نان خشک ، خرما و مویز ، و آرد برای جماّزه ها تهیه کنم. از این آرد خمیری سفت بشکل گلوله گرد درست کردند تا شتران از آن بخورند. شتر می تواند ده تا پانزده روز بدون آب سفر کند، و می تواند در شبانه روز بیست تا بیست و پنج فرسخ فقط با خوردن این گلوله های خمیری که اغلب هریک کمتر از یک چارک هستند سفر کند.

———————-

پانویس ها:

[1] تنریرو کلمۀ پرتقالی
(Carapução)
به معنی کلاه بزرگ بکار می برد و آنرا «تاج» معنی می کند

[2] تنررو بجای «پاد زهر» کلمۀ
(Bazar)
بکار می برد که معمولا
(Bezoar)
می نویسند و معلومست که از پاد زهر فارسی است

[3] مراد از «رفوی» البته «صفوی» است

[4] «Coscojarde»

[5] Dormiscão

[6]  تنررو وقتی که منظورش فارسی زبانان هستند کلمۀ
(persianos)
را بکار می برد و می گوید زبان آنها
(pèrsio)
یعنی فارسی می باشد

[7] Alicante
نام منطقه ای در اسپانیاست و تنررو انگور های شیراز را به انگورهای آنجا تشبیه می کند

[8] آراته یس مساوی است با 0.459 کیلو گرم

[9] (Torrão)
احتمالاً این خوردنی باید سوهان عسلی باشد

[10] Hies
اسم این محل معلوم نیست و شاید مراد آران و بیدگل باشد و یا ممکنست که مراد «فین» است و کاتب نسخه یا خود تنررو اشتباه کرده «فین» را «هیس» خوانده است

[11] مولف کلمه
(Pèrsia)
را بکار می برد که بنظر میرسد منظور ایالت فارس است

[12] بنظر میرسد که منظور از شهر انگاو همان زنجان باشد ولی مولف اشتباه کرده است. از طرف دیگرمیانه و سلطانیه نزدیک همدیگر نیستند برعکس زنجان و سلطانیه چنین هستند، در نتیجه به نظر میرسد که فصل سیزدهم باید مربوط به زنجان و سلطانیه باشد و فصل چهاردهم مربوط به شهر میانه

[13] آلاس
(Alas)
احتمالاً «الوس» باید باشد که کلمه ایست ترکی به معنی تیره یا دسته از یک ایل می باشد

[14] Cassava (Pseudotolithus Senegalensis)

[15] البته فاصله بین تبریز و نخجوان خیلی بیشتر است



دسته‌ها:مقالات حسن جوادی, رنگارنگ

برچسب‌ها:, ,

نظری دارید؟

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s