سایت عباس جوادی Abbas Djavadi's Website

اتابکی: ناسیونالیسم ایرانی و آذربایجان

تورج اتابکی

تورج اتابکی

تورج اتابکی – تاريخ‌نگاري قرن بيستم درباره مناسبات متقابل دولت/ملت و ناسيوناليسم، تا حد زيادي تحت تاثير يك ديدگاه اروپا محوري درباره زبان و قوميت بوده است. ديدگاهي كه در آن «قوميت و زبان به نحوي فزاينده به محور تعيين كننده و حتي به تنها معيار يك مليت (Nationhood) بالقوه تبديل مي‌شود.»[1] و يا به گونه‌اي كه كارل‌رنر مدعي شد: «به محض آن كه ميزاني از دگرگوني‌هاي اروپايي حاصل شود، جوامع زباني و فرهنگي كه در طول قرون و اعصار در سكوت و خاموشي دوره بلوغ و پختگي خود را طي كرده‌اند، از يك موجوديت انفعالي به صورت يك ملت شكوفا مي‌شوند. آنها به وجود خود به مثابه نيرويي برخوردار از يك تقدير تاريخي آگاه مي‌شوند، خواستار كنترل دولت در مقام عالي‌ترين ابزار قدرت موجود شده و در جهت تعيين سرنوشت سياسي خود گام مي‌نهند. روز تولد انديشه سياسي ملت و سال تولد اين آگاهي جديد 1789 است؛ سالِ انقلاب كبير فرانسه.» [2]

با اين حال و به رغم تمامي اين تفاصيل آنچه در اين ميان به دست فراموشي سپرده شده آن است كه ساخت يك موجوديت قلمرواي مرزبندي شده (bounded territorial entity) يا آنچه كه معمولا از آن به عنوان ساخت دولت/ملت ياد مي‌شود غالباً بر حضور و وجود عواملي غير از قوميت و مليت نيز استوار بوده است؛ تصور جمعي، وفاداري سياسي، بازسازي و تعبير مجدد تاريخ، ابداع سنت ضروري تاريخي براي توجيه و انسجام لازم دولت مدرن نوپا نيز معمولا به عوامل مهم و موثري در گردآوردن گروه‌هاي گوناگون جمعيتي و تقويت و حتي تشكيل شعور جمعي آنها از لحاظ هويتي و همبستگي سياسي تبديل مي‌شود. در برخي از موارد، صِرف كاربرد اسامي كهن و تاريخي و همچنين سنت براي ميدان دادن به يك اجتماع كلي از لحاظ مشروعيت سياسي كفايت مي‌كند. در نتيجه بازتاب اجتماعي برخي از اصطلاحات جغرافيايي، به عامل مهمي در ترسيم مجدد مرزهاي جغرافيايي دولت‌هاي جديد بدل مي‌گردد.

تا جايي كه به موضوع ايران مربوط مي‌شود معمولا چنين مي‌گويند كه ناسيوناليسم ايراني به صورت يك ايدئولوژي دولتي در عصر رضاشاه پا به عرصه وجود نهاد؛ ايدئولوژي‌اي مبتني بر يك ناسيوناليسم زباني و حاصل از نوآوري پيروزمندانه وي در ايجاد يك دولت/ ملت مدرن در ايران. مع‌هذا آنچه در اين ميان معمولا ناديده مي‌ماند آن است كه ناسيوناليسم ايراني در تحولات سياسي و بحرانِ ناشي از ناكامي‌هاي بعد از انقلاب مشروطه در آغاز قرن ريشه داشت. در اين دوره بود كه ايران‌گرايي به تدريج به صورت يك گفتمان دفاعي براي ايجاد و ساخت يك موجوديت محدود قلمرويي، يك «ايران خالص» در برابر ـ انيران ـ شكل گرفت. حاصل آن كه به تدريج نوعي احساس بيگانه ستيزي در ميان روشنفكران كشور شكل گرفت كه به تشكيل ناسيوناليسم تدافعي ايراني منجر شد. اين نكته نيز شايان تذكر است كه برخلاف آنچه مي‌توان تصور كرد، بسياري از عناصر مهم در ساخت و پرداخت موجوديت قلمرويي و محدود ايراني از تبار اقليت‌هاي قومي غير فارسي زبان بودند و در رأس آنها نيز آذربايجاني‌ها و نه گروه‌هاي رسمي فارسي زبان.

هدف از اين بررسي ارائه نگاه جديدي است به ريشه‌ها و مباني پيچيده شكل‌گيري ناسيوناليسم ايراني. در اين بررسي از اقدامات مختلف اين گروه‌ها در مقام دفاع از هويت واقعي يا متصورشان در برابر ايدئولوژي الحاق گرايانه پان تركيسم شمه‌اي ارائه خواهد شد.

سرآغاز جنگ اول جهاني

براي بسياري از ايرانيان «استبداد صغير»، دوره سيزده ماهه‌اي كه در پي كودتاي محمدعلي شاه بر ضد مشروطه آغاز شد، مهمترين دوره تاريخ انقلاب مشروطيت را تشكيل مي‌دهد. در اين دوره در حالي كه تقريبا كل كشور مقهور استبداد شده بود تنها آذربايجان بود كه پرچم مقاومت را برافراشت. دولت محمدعلي شاه سعي كرد با اعزام قشون و محاصره اقتصادي تبريز اين مقاومت را در هم بشكند. ولي تلاش‌ آنها به جايي نرسيد و هنگامي كه با پيشروي ديگر نيروهاي مشروطه‌خواه از گيلان و اصفهان محمدعلي شاه به كناره‌گيري وادار و مشروطه اعاده شد، مشروطه‌خواهان آذربايجان در مجلس دوم جايگاه سياسي خاصي يافتند؛ كل توجه عمومي كشور بدان‌ها معطوف بود. به تدريج اين باور در ميان ايرانيان شكل گرفت كه اگر چه انقلاب مشروطه در تهران پا گرفت، ولي در تبريز بود كه قوام يافت و بدون آذربايجان نيز شانس دوام و استمرار نداشت. علاوه بر اين آذربايجان به عنوان مهمترين كانونِ هر گونه حركت بعدي در جهت ترقي و پيشرفت سياسي نيز مقام ويژه‌اي را احراز كرد. آگاهي مشروطه‌خواهان آذربايجاني بدين نقش و مقام، آنها را با احساس رسالت و مسئوليت خاصي در جهت حفظ تماميت ارضي ايران عجين كرد؛ رسالت و مسئوليتي كه تا به امروز نيز به قدرت خود باقي است.

هنگامي كه جنگ اول جهاني شروع شد، آشوب و اغتشاش كل ايران را فراگرفت. تا پيش از اين دگرگوني، دولت‌هاي پي در پي و مستعجل ايران هيچ يك از توانايي و اقتدار لازم جهت حل و فصل مسائل مبتلابه و اصلاحات معوق كشور برخوردار نبوده و شروع جنگ جهاني نيز كه با افزايش فشار و مداخله قدرت‌هاي خارجي توأم شد اين فرايند را تشديد كرد. از همان مراحل نخست، يعني از اكتبر 1910 كه دولت بريتانيا در مورد وخامت اوضاع امنيتي راه تجارتي جنوب اتمام حجتي به مقامات تهران تسليم كرد، روس‌ها نيز در مقام تأسي، دامنه مداخلات خود را توسعه داده و در حالي كه از همان روزهاي مشروطه ايالات شمالي را تحت اشغال نظامي داشتند، در نوامبر 1916 نيز اصلاحات مالي مورگان شوستر را بهانه كرده، آنها نيز اتمام حجتي را تسليم كردند. تحولات حاصل از اين واقعه كه به استقرار گسترده‌تر نيروهاي نظامي روس و سركوب آزادي‌خواهان ايراني به ويژه در آذربايجان انجاميد، عملا به تبديل قسمت‌هاي شمالي كشور به نوعي مستعمره نيمه مستقل روسيه منجر شد.[3] با اين حال مجلس دوم كه از حمايت مردمي نيز برخوردار بود و به ويژه شيخ محمد خياباني كه در زمره نمايندگان آذربايجان قرار داشت در مقام مقابله با اولتياتوم برآمد ولي سعي و تلاشش به جايي نرسيد.[4]

شیخ محمد خیابانی

شیخ محمد خیابانی

در پي شروع جنگ اول جهاني، نخستين واكنش رسمي ايران كه طي صدور فرماني در اول نوامبر 1914 ابراز شد، اعلان بي‌طرفي كامل بود؛ ولي اين كه در عين چيرگي و استقرار نيروهاي نظامي خارجي در نقاط مختلف كشور ـ و به ويژه بخش‌هاي شمالي آن ـ بي‌طرفي چه معنايي داشت، پرسشي بود كه پاسخ آن تنها در مراحل بعد روشن شد. هنگامي كه مستوفي الممالك نخست‌وزير وقت ايران از مقامات روسيه خواست كه نيروهاي خود را از ايران فراخوانند، زيرا حضور آنها در آنجا بهانه‌اي به دست ترك‌ها خوهد داد كه به ايران حمله كنند، سفير دولت روسيه اين پرسش را مطرح كرد كه چه تضميني وجود دارد كه در پي عقب‌نشيني نيروهاي روسيه، ترك‌ها [قواي] خود را نياورند؟[5]
در نتيجه آذربايجان به يكي از ناوردگاه‌هاي عمده جنگ تبديل شد. هر يك از قدرت‌هاي متحارب روس و انگليس و عثماني در ادامه سياست‌هاي نظامي خود درصدد بهره‌برداري از رقابت‌هاي موجود ميان اقوام و مذاهب گوناگون منطقه برآمدند. از جمله به كردها، آشوري‌ها، ارمني‌ها و حتي مسلمان‌هاي آذربايجاني وعده‌هايي مبني بر تشكيل دولت‌هاي عليحده براي آنها داده شد و بدين‌ ترتيب زمينه يكي از خونين‌ترين رويارويي‌ها معاصر در ميان اين طيف متنوع از گروه‌هاي قومي و مذهبي فراهم آمد.

اندك زماني پس از شروع جنگ، دولت عثماني به تحريك و تشويق انورپاشا و ديگر همراهانش، به نفع آلمان و بر ضد روس و انگليس وارد جنگ شد. انور پاشا كه در آن دوره وزارت جنگ عثماني را برعهده داشت بر اين باور بود كه تنها شانس عثماني‌ها براي حفظ امپراتوري و حتي توسعه قلمرواش در جهت حوزه روسيه، ائتلاف نظامي با آلمان است. وي همچنين مقامات ديني عثماني را بر آن داشت كه طي صدور فتاوي جهاد، مسلمان‌هاي هند، ايران، قفقاز و آسياي ميانه را بر ضد حاكميت روس و انگليس برانگيزند. از نظر انور پاشا روس‌ها نه فقط كافر، بلكه نيروهاي اشغالگري بودند كه سرزمين‌ها جنوبي قفقاز را كه بخشي از ميهن ترك و اسلامي محسوب مي‌شدند، تصرف كرده بودند. انور پاشا بعد از يك رشته مذاكرات محرمانه با مقامات آلماني كه در 2 اوت 1914به انعقاد معاهده‌اي منجر شد، در اكتبر همان سال با صدور فرمان حمله ناوهاي عثماني به بنادر روسيه در درياي سياه رسماً وارد جنگ شد. علاوه بر اين گروهي از نيروهاي نظامي نيز در امتداد مرزهاي قفقاز در مقابل نيروهاي روسيه وارد جنگ شدند.

هدف نهايي عثماني‌ها چيرگي بر حوزه نفتي باكو و همچنين قسمت‌هاي شمالي ايران جهت راه‌يابي به آسياي ميانه و افغانستان بود؛ در صورت تحقق اين اهداف نه فقط موقعيت بريتانيا در هند متزلزل مي‌شد، بلكه امپراتوري عثماني مي‌توانست به «مرزهاي طبيعي» خود نيز دست يابد: «نبايد فراموش كنيم كه دليل ورود ما به جنگ فقط حفظ كشور از مخاطراتي كه آن را تهديد مي‌كند، نيست. خير، ما هدف ملموس‌تري را پيش روي داريم: تحقق آرماني كه به محض از ميان رفتن دشمن مسكوي، امپراتوري ما را به مرزهاي طبيعي‌اش رهنمون سازد، [مرزهايي] كه تمام ملل خويش ما را در برگرفته و متحد سازد.»[6]

ولي نخستين تلاش نظامي عثماني‌ها براي پيشروي به سمت قفقاز در زمستان 1914 ـ 1915 در دو نبرد ارزروم و ساري قميش، در هم شكست و عثماني‌ها تلفات سنگيني بر جاي گذاشتند. در بخش‌هاي جنوبي جبهه جنگ، عثماني‌ها كه در نوامبر 1914 مراغه را گرفته بودند، در ادامه پيشروي‌هاي خود به سمت تبريز حركت كرده و با آن كه تبريز را نيز بدون يك زد و خورد جدي تصرف كردند ولي بعد از تجديد قواي روسيه و پيشروي مجدد آنها در مارس 1915 مجددا تبريز را از دست دادند. [7]
شكست سهمگين عثماني‌ها در نبردهاي قفقاز نقطه عطفي در اين عرصه به شمار مي‌رفت؛ در خلال سال‌هاي بعد جنگ، عثماني‌ها ديگر نتوانستند در اين جبهه به عمليات چشمگيري دست بزنند و تنها پس از انقلاب 1917 روسيه بود كه بار ديگر عثماني‌ها در جبهه‌هاي قفقاز و ايران فعال شدند.

پان ترکیسم و واكنش ايران در قبال آن

اگر چه براي عثماني‌ها مدت زماني طول كشيد تا رؤيايِ استقرار در مناطق شمال و جنوب رود ارس را تحقق بخشند، ولي تحركات پان تركيستي از مدت‌ها پيش، و يا به عبارت دقيق‌تر از همان سال 1908 كه ترك‌‌هاي جوان در استانبول به قدرت رسيدند، در باكو بازتاب يافته بود؛ در اين سال بود كه با كودتاي كميته اتحاد و ترقي ضمن پايان دادن به استبداد سلطان عبدالحميد، گرايشات ترك‌گرايانه را در دل امپراتوري جانشين انديشه غالبِ اتحاد اسلام نمودند.

روزنامه " آذربايجان جزو لاينفک ايران " بمثابه ی " نخستين نشريه ايرانيان مقيم قفقاز " 1 به روز يکشنبه 27 ربيع الاخر 1336 هجری قمری مطابق 28 ژانويه 1918

روزنامه  «آذربايجان جزو لاينفک ايران» چاپ باکو از 1336 هجری قمری برابر با  1918 میلادی

از لحاظ پيشگامان طرح انديشه پان تركيسم نيز بسياري از نام‌آوران اين عرصه از ميان اقوام ترك تبار امپراتوري روسيه برخاسته بودند كه خود نيز تحت تأثير پان اسلاويسم بودند كه در قرن نوزدهم در روسيه شكل گرفته بود. در سال 1904 يوسف آقچوراوغلو يكي از تاتارهاي روسيه كه بعدها به نام يوسف آقچورا شهرت يافت رساله‌اي تحت عنوان اوچ طرز سياست [سه طرز سياست] منتشر ساخت كه به تدريج اهميتي در مقام مانيفست پان تركيسم يافت.

در اين رساله كه براي نخستين‌بار از سوي محافل تبعيدي ترك در قاهره منتشر گرديد آقچورا از موانع تاريخي‌اي سخن به ميان آورد كه بر سر راه توسعه و پيشرفت عثماني گرايي و اتحاد اسلام قرار داشت و خواهان اتحاد اتراك و يا به عبارت مصطلح بعدي ترك چلوق ـ [ترك‌گرايي] ـ گرديد.[8] كه به نظر او تنها ايده‌اي بود كه مي‌توانست مبناي موجوديت «ترك ملتي» قرار گيرد. آقچورا اذعان داشت كه «نمي‌داند آيا اين انديشه در خارج از امپراتوري عثماني» به ويژه در «قفقازيه و شمالي ايران» هواداري دارد يا خير، ولي بر اين اميد است كه در آينده نزديك آراء وي درباره هويت ترك مقبول تمامي ترك‌ها ـ در هر جايي كه زندگي مي‌كردند ـ قرار گيرد.[9]

طولي نكشيد كه گروهي از احزاب سياسي و «سازمان‌هاي فرهنگي» عثماني اتحاد اتراك را به عنوان يك خط مشي سازماني پذيرفته و در سال 1908 در استانبول مجمعي تحت عنوان ترك دِرنِگي (انجمن تركي) تاسيس شد كه «مطالعه فعاليت‌ها و وضعيت گذشته و حالِ مردمي كه ترك خوانده مي‌شوند» را در صدر برنامه خود داشت.[10]

اين مجمع در بيانيه‌اي به تاريخ 25 دسامبر 1908 «ترويج تركي عثماني در ميان ملل خارجي» را وعده داد و خاطر نشان ساخت كه «در درجه اول ترك‌هاي كشورهاي بالكان، اطريش، روسيه، ايران، آفريقا، آسياي ميانه و چين با تركي عثماني آشنا شده …» سپس «زبان‌هاي [رايج در] آذربايجان، كاشمر، بخارا، خيوه و غيره به نحوي اصلاح خواهند شد كه براي ارتقاء بازرگاني عثماني مانند تركي عثماني شوند.»[11]

چندي بعد ترك درنگي جاي به ترك اجاقي [اجاق ترك] سپرد. در بيانيه‌ اين انجمن كه در سال 1912 تدوين شد «پيشبرد آموزش ملي و ارتقاء سطح علمي، اجتماعي و اقتصادي ترك‌ها كه درصدر ملل اسلام قرار دارند، و تلاش براي بهبود نژاد و زبان ترك» جايگاه ويژه‌اي داشت.[12]

در اين ميان گروهي از مسلمانان قفقاز كه در اين دوره در استانبول زندگي مي‌كردند، جلب تحركات پان تركيستي شدند؛ يأس و سرخوردگي از دشوراي‌هاي پيش آمده براي انقلاب مشروطيت ايران، به نتيجه نرسيدن انقلاب 1905 روسيه و همچنين بحران حاكم بر سوسيال دموكراسي اروپا از جمله عواملي بودند كه در اين دگرگوني موثر واقع شدند. گروهي از اين شخصيت‌ها كه به نهضت اصلاح‌طلبي ايران دل خوش داشته بودند از تحولات تبريز و تهران روي گردانده و رو به استانبول آوردند. استانبولِ ترك‌هاي جوان با تاكيد خاصي كه بر وحدت ملل و اقوام ترك داشت، مركز جديدي شد براي جذب و جلب نخبگان مسلمان روسيه. آنها كه اينك از موطن خويش نيز دور بودند ـ به مطالعه و بررسي تاريخ و فرهنگ قومي ـ و تبعات سياسي آن ـ تاكيد نهادند. ديدگاه‌ها و نتايجي كه افرادي چون علي حسين‌زاده، احمد آقايف و چندي بعد نيز محمدامين رسول‌زاده بدان رسيدند، با استقبال كميته اتحاد و ترقي روبرو شد و حتي تعدادي از اين روشنفكران قفقازي در دولت ترك‌هاي جوان صاحب منصب و شغل شده و هنگامي هم كه ترك يوردو ـ [وطن ترك] ـ مهمترين نشريه تبليغاتي پان ترك‌ها در عثماني استانبول شروع به انتشار كرد، اكثر آنها در زمره نويسندگان اصلي آن درآمدند. حتي در يكي از سرمقاله‌هاي تورك يوردو احمدآقايف عثماني‌ها را به خاطر آن كه از آذربايجاني‌هاي ايران به نام ايراني ياد مي‌كنند و نه ترك، مورد شماتت قرار داد.[13]

محمدامين رسول‌زاده نيز در رشته مقالاتي تحت عنوان «ايران توركلري» ـ ترك‌هاي ايران ـ به توصيف اقليت‌هاي ترك ايران و هويت ملي مشخص آنها پرداخت.[14]
در طول سال‌هاي جنگ اول جهاني فعاليت‌هاي پان تركيستي در باكو كه هنوز از لحاظ سياسي تحت حاكميت روسيه تزاري قرار داشت.

در مجموع به انتشار برخي نشريات ادواري محدود بود. نشرياتي چون يني فيوضات (فيوضات جديد) و شلاله كه در عين ابراز وفاداري كامل نسبت به نظام تزاري، وظيفه اصلي خود را بر پالايش زبان تركي رايج در قفقاز قرار دادند. در اينجا نيز همانند آنچه در محافل ملي‌گراي امپراتوري عثماني جريان داشت، زدودن اصطلاحات فارسي و عربي و جايگزين ساختن اصطلاحات خالص تركي به جاي آنها هدف قرار گرفت. در حالي كه هر از گاه در سرمقاله‌هاي عيسي‌ بي عاشور بيلي در نشريه شلاله از اقدامات محافل پان تركيستي عثماني خبرها و گزارش‌هايي منعكس مي‌شد، در مورد موضوع آذربايجان ايران در اين گونه نشريات مطلب درخور توجهي منتشر نمي‌شد. چنين به نظر مي‌آيد كه در اين مرحله توسعه روابط و پيوندها با ترك‌هاي عثماني، در مقايسه با بحث وحدت با آذربايجاني‌هاي ايران از اولويت بيشتري برخوردار است.[15]

با اين حال هنگامي كه در سال 1913 به مناسبت سيصدمين سال بنيان سلسله رومانوف در باكو اعلانِ عفو عمومي ‌شد و پاره‌اي از فعالين سياسي مانند محمدامين رسول‌زاده توانستند به ميهن خود بازگردند در اين عرصه نيز تغييراتي به وجود آمد. سيد حسن تقي‌زاده كه در سال 1910 در سر راه خود به اروپا رسول‌زاده را ملاقات كرده متوجه شده بود كه دوست ديرينه‌اش كه در مقام يكي از شخصيت‌هاي مبارز سوسيال دموكراسي نقش مهمي در انتشار روزنامه ايران نو ايفا كرده بود، اينك روي به جانب ترك‌گرايي آورده است.[16]

رسول‌زاده بعد از بازگشت به باكو روزنامه آچيق سوز [سخن فاش] را منتشر كرد. اين روزنامه كه نخستين شماره آن در اكتبر 1915 منتشر و تا مارس 1918 به انتشار ادامه داد، خود را يك «نشريه سياسي، اجتماعي و ادبي ترك» خواند و در آغاز خط مشي‌اي مطابق با مشي رسمي حاكميت تزاري داشت. روزنامه آچيق سوز تحولات ايران را نيز از نظر دور نداشت و در حمايت از دموكرات‌هاي ايراني مطالبي منتشر مي‌ساخت.[17] با اين حال پس از انقلاب روسيه، مشي آچيق سوز نيز دگرگون شد و با طرح شعار تركلاشما، اسلاملاشما و معاصر لاشما ـ [ترك شدن، اسلامي شدن و معاصر شدن] ـ به هواداري از ترك‌هاي عثماني برخاست.

در 18 كتبر 1917 مجمعي تحت عنوانِ ترك اجاقي نيز در باكو تأسيس شد. در ميان اهداف اين مجمع كه مدعي بود صرفا در عرصه فرهنگ فعاليت دارد خواست «آشنايي نسل جوانتر با ميراث تركي آنها و تقويت آگاهي تركي آنان از طريق تأسيس مدارس و سازماندهي سخنراني‌ها و انتشار كتب…» نيز ذكر شده بود.[18]

آچيق سوز نه فقط از تأسيس اين مجمع استقبال كرد بلكه در مورد فعاليت‌هاي آن از گردهمايي‌هاي مختلفش گرفته تا متن سخنراني‌هاي ايراد شده در اين جلسات گزارش‌هاي مفصلي منتشر ساخت. با آن كه بسياري از اين مقالات طولاني به بررسي جوانب مختلف تاريخ و فرهنگ اقوام مسلمان جنوب قفقاز اختصاص داشت، ولي در اين مرحله، در باكو تمايلي مبني بر تعميم نام آذربايجان به مناطق جنوب قفقاز مشاهده نمي‌شود در توصيف ساكنان اين حوزه معمولا از ترك ملتي (ملت ترك) يا قفقازيه مسلمان خلقي (خلق مسلمان قفقاز) ياد مي‌شد. حتي نخستين مجلس مؤسساني كه در 29 آوريل 1917 در باكو تشكيل شد خود را مجمع عمومي مسلمانان قفقاز خواند.

يكي از مهمترين عواقب تحولات سياسي در مسكو كه به اقتدار بلشويك‌ها در اكتبر 1917 منجر شد، پيش آمد يك خلاء قدرت در قفقاز بود. يك ماه بعد، تشكيلاتي موسوم به «كميسارياي ماوراء قفقاز» در تفليس تشكيل شد كه «حق ملل قفقاز در تعيين سرنوشت خويش» را اعلان كرد. در اين مرحله كاملا آشكار بود كه احزاب داشناك ارمني و منشويك گرجي درصدد آن مي‌باشند كه كل قفقاز را در يد اقتدار خود آورند. مساواتي‌هاي باكو كه اكثريت كرسي‌هاي مجلس مؤسسان باكو را در اختيار داشتند، متوجه شدند كه زمانِ يك اقدام سريع و قاطع فرا رسيده است. با توجه به فروپاشي نظام تزاري، اميد مساواتي‌ها به دولت عثماني بود كه در اين مرحله به عنوان يك قدرت بلامعارض در آستانه چيرگي نظامي بر قفقاز قرار داشت. هدف مساواتي‌ها در رويارويي با رقباي ارمني و گرجي، دستيابي به قلمرويي حتي‌الامكان وسيع و گسترده بود و به همين دليل «علاوه بر ايالات باكو و گنجه»، بخش‌هاي مسلمان نشين « … داغستان، شمال قفقاز، اينگيلوهاي مسلمانِ زاكاتالي، ساكنان ترك ايروان و قارص، و حتي مسلمان‌هاي گرجي زبان آجار در كرانه‌هاي جنوبي درياي سياه» را نيز مدعي شدند. [19] به علاوه از آنجايي كه اكثر تركي زبان‌ها در بخش‌هاي وسيعي از شمال غرب ايران مي‌زيستند آنها اميدوار بودند كه رهبران آذربايجاني‌هاي ايران را به طرح اتحاد با خودشان متقاعد سازند و به همين دليل در اكتبر 1917 فرستاده‌اي را به تبريز گسيل داشتند تا رجال و سياستمداران آنجا را به جدايي از ايران و تأسيس يك فدراسيون بزرگ با حوزه باكو جلب كند. ولي دموكرات‌هاي آذربايجاني زير بار اين پيشنهاد نرفتند.[20]

در پي بي‌حاصل ماندن اين سعي و تلاش مساواتي‌ها، آچيق سوز در سرمقاله‌اي مورخ ژانويه 1918 براي نخستين‌ بار و به نحوي صريح و بي‌پرده به موضوع آذربايجان ايران پرداخت. در اين مقاله مرزهاي تاريخي آذربايجان با گشاده دستي تمام از كوه‌هاي قفقاز در شمال تا كرمانشاه در جنوب، تفليس در غرب و درياي خزر در شرق توصيف گرديد. به عقيده آچيق سوز تقصير دو پاره شدن ملت آذربايجان به گردن توسعه‌طلبان روس و طبقه حاكمه ايران بود كه با سياست‌هايي كه اتخاذ كردند اين وضع را پيش آوردند. علاوه بر اين به عقيده نويسنده آچيق سوز «اين حق طبيعي مسلمان‌هاي جنوب قفقاز بود كه قلمرو خود را از آذربايجان بنامند» و آرزو كرده بود كه «يك روز برادرهايشان در جنوب بتوانند به آنها ملحق شوند.»[21]

جالب آن است كه بدانيم يكي از نخستين واكنش‌هايي كه در قبال اين دگرگوني‌ بروز كرد از جانب گروهي از دموكرات‌هاي ايراني بود كه در باكو زندگي مي‌كردند. از سال‌هاي نخست قرن، اقتصاد شكوفاي قفقاز گروه كثيري از ايرانيان را كه اكثرا آذربايجاني يا از ترك زبان‌هاي شمال ايران بودند بدان حوزه جلب كرده بود. اگر چه آنها به زبان مشابهي سخن مي‌گفتند ولي به سهولت جذب جامعه نمي‌شدند. در سراسر قفقاز از ايراني‌ها به لفظ همشهري ياد مي‌شد و آنها هويتي جدا و متفاوت از مسلمان‌هاي قفقاز داشتند.[22]

در ميان گروه‌هاي مختلفي كه در ميان جامعه ايرانيان باكو فعاليت داشت، شعبه محلي حزب دموكرات ايران نقش شاخص و فعالي داشت. كميته باكو حزب دموكرات ايران در سال 1914 تأسيس شده بود و گروهي از ايرانيان باكو و مناطق مجاور از اعضاي آن بودند. از آنجايي كه به عقيده اين گروه آراء بيان شده در آچيق سوز چيزي جز يك توطئه پان تركيستي براي مخدوش ساختن تماميت ارضي و حاكميت ايران نبود در مقام مقابله برآمده و در 10 فوريه 1918 انتشار نشريه‌اي را آغاز كردند به اسم آذربايجان جزء لاينفك ايران.[23] بعدها سلام الله جاويد كه خود از فعالين سياسي ايراني در باكو بود، در اين باره نوشت كه نشريه دو زبانه مزبور در مخالفت با طمع فرقه مساوات نسبت به آذربايجان، از سوي دموكرات‌ها منتشر شد.[24]
آذربايجان جزء لاينفك ايران علاوه بر هواخواهي از اصلاحات و دگرگوني سياسي در ايران، «ارائه گذشته پر افتخار كشور و تداوم تاريخي آن»[25] و همچنين «جلوگيري از هرگونه تلاشي در جهت خدشه‌دار ساختن آگاهي ملي ايرانيان» را نيز در زمره اهداف خويش برشمرد.[26] علاوه بر اين آذربايجان جزء لاينفك ايران بر اين نكته تاكيد داشت كه آذربايجان از تاريخ مشتركي با ديگر قسمت‌هاي ايران برخوردار است و بخشي از قلمرو ايران محسوب مي‌شود.

اين نشريه ضمن تمجيد و تكريم مدام از آذربايجان و «نقش اساسي آن در تاريخ ايران»، بارها به «قرون متمادي كه [در خلال آن] آذربايجان بر سراسر ايران حكمروايي داشته است» نيز اشاره دارد و در نوشته‌اي ديگر نيز با اشاره به موقعيت جغرافيايي آذربايجان در خط مقدم اين سرزمين، خاطر نشان ساخت كه «اين وظيفه آذربايجان» است كه در برابر بيگانگان خارجي بايستد و از «غرور ملي» و «تماميت ارضي» ايران دفاع كند.

اگر چه آذربايجان جزء لاينفك ايران هيچ‌گاه به صورتي صريح از اين «بيگانگان» نام نبرد مع‌هذا خاطرنشان ساخت كه «هدف آنها در همه حال زير سؤال بردن تماميت ارضي و حاكميت سياسي ايران بوده است.» تأكيد ديگر اين نشريه بر نقش شاخص آذربايجان در انقلاب مشروطه بود و به همين سبب نيز مقام والاي آن در مقام تنها حافظ موجوديت ايران به عنوان يك محدوده قلمرواي نكته مهم آن بود كه در يك جامعه چند قومي مانند ايران كه در آن فارسي زبان‌ها گروه قومي و صاحب عنوان را تشكيل مي‌دهند، يك اقليت آذربايجاني كه در خارج از ايران ولي در حوزه قلمرو زباني‌اش مي‌زيست، پيش از آن كه به ناسيوناليسم قومي خودش بپردازد، به ايجاد يك احساس ميهن‌پرستي ـ دولتمدارانه و ناسيوناليسم قلمرويي ميدان مي‌دهد.
و بدين ترتيب وفاداري سياسي و حس تعلق‌شان به يك هموندي سياسيِ ايجاد شده بر هر گونه اشكال ديگر وفاداري ـ بالاخص وفاداري قومي آنها ـ پيشي مي‌گيرد. به علاوه چنين به نظر مي‌آيد كه آنها از مفهوم «ملت تاريخي» يكي از مفاهيم رايج در قرن نوزدهم نيز متأثر بوده‌اند، بر اساس اين برداشت Staat volk (دولت ـ مردم) با دولت پيوند نزديكي داشت. به عقيده آن ايراني‌ها نيز مانند اتباع پراكنده يك روسيه بزرگ يا آلمان بزرگ، جماعتي را تشكيل مي‌دادند كه با يك دولت قلمرويي پيوند داشت. به همين جهت سعي داشتند كه از طريق «شكل دادن به يك ارتباط مهم و مستمر با يك گذشته پر بار كه مي‌توانست فاصله ميان منشاء ملت و موجوديت فعلي آن را پر كند» هويت قلمرويي/ايراني خود را در برابر تبليغات پان تركيستي حفظ كند.[27] براي آنها، همانگونه كه نيپردي نيز به درستي خاطر نشان شده است، ناسيوناليسم رمانتيك نيرويي فراهم آورد كه مبناي عمل سياسي آنها را تشكيل مي‌داد:

«هويت فرهنگي با ادعايش بر آنچه كه مي‌بايست باشد، نتايجي سياسي را طلب مي‌كرد: يك دولت مشترك [به مثابه] تنها عرصه و زمينه‌اي كه [ مردم] مي‌توانستند در آن رشد يابند؛ تنها نيرويي كه مي‌توانست آنها را محافظت كند و تنها امكان واقعي براي ادغام كردن افراد در يك ملت.»[28]

روزنامه آذربايجان جزء لاينفك ايران با در نظر داشتن يك چنين برنامه سياسي‌اي، آنچه را كه در شماره اول خود اعلان داشت، دنبال كرد و حتي پس از چيرگي بلشويك‌ها بر باكو در دوره حكمروايي «كمون باكو» به انتشار خود ادامه داد. ولي هنگامي كه در مارس 1918 مساواتي‌ها قدرت را به دست گرفتند از انتشار باز ماند. مساواتي‌ها كه در پنج ماه گذشته به تعطيل آچيق سوز وادار شده بودند نيز در سپتامبر 1918 به انتشار يك روزنامه جديد اقدام كردند؛ آنها نيز اين نشريه را آذربايجان نام نهادند. مساواتي‌ها با استفاده از همان اسمي كه دموكرات‌هاي ايراني بر نشريه خويش گزيده بودند، دلبستگي راسخ خود را براي استفاده از نامي كه قصد داشتند بر دولت مستقل خويش در آينده اطلاق كنند، نشان دادند.

بازگشت عثماني‌ها

در سال‌هاي بعد از جنگ اول جهاني نه فقط صحنه تحولات قفقاز، بلكه عرصه آناتولي نيز به نحوي اساسي دگرگون گشت. تندباد انقلاب طومار امپراتوري تزاري را در هم پيچيده بود و عثماني‌ها بر آن شدند كه تكه پاره‌هاي بر جاي مانده از امپراتوري خود را از نو مرتب كنند. اگر چه آنها در دور اول پيشروي خود در قلمرو ايران فرصت تبليغ و ترويج آراء پان تركيستي خويش را نيافتند ولي اينك با توجه به سقوط آن دشمن ديرين در پي انقلاب 1917، مي‌توانستند دور جديدي از اين مبارزه را آغاز كنند. همان گونه كه يكي از مأموران سياسي دولت بريتانيا خاطر نشان ساخت: «تركيه دست در دست تاتارهاي ماوراء قفقاز (باكو) نهاده و آنها نيز به حساب خود مدعي آذربايجان شده‌اند … شمال ايران براي تركيه به عنوان حلقه واسطي با تورانيان آسياي ميانه، اهميتي اساسي دارد.»[29]

در اواسط آوريل 1918 سپاهيان عثماني براي دومين بار بر آذربايجان يورش آوردند. يوسف ضياء[30] يكي از مسئولين محلي عمليات تشكيلات مخصوصه ـ سرويس مخفي عثماني‌ها ـ در ايران به عنوان مشاور سياسي سپاهيان عثماني در ايران منصوب شد و چندي بعد نيز تشكيلات مخصوصه يك هيئت ويژه پان تركيست را به تبريز گسيل كرد.[31] چاپ و انتشار نشريه‌اي به تركي، به نام آذر آبادگان كه ابزار اصلي قواي عثماني در تبليغ پان تركيسم بود يكي از مهمترين وظايف اين هيئت بود. سرپرستي اين نشريه به تقي رفعت، يكي از روشنفكران آذربايجان سپرده شد كه بعدها به دليل نقش مهمش از لحاظ نوآوري در ادب فارسي شهرت به سزايي يافت.
با اين حال به رغم تمامي اين تلاش‌ها، نيروهاي عثماني به نتايج درخور توجهي در آذربايجان دست نيافتند. اگر چه بخش وسيعي از آذربايجان براي چند ماه در اشغال نظامي آنها بود، هر گونه تلاش آنها براي پيشبرد پان تركيسم ناكام ماند. در اين دوره حضور عثماني‌ها به هيچ وجه با اقبال عمومي احزاب محلي روبرو نشد. آنها از بدو ورود به تبريز با دموكرات‌هاي محلي درگير شدند و با گذشت زمان اين مناسبات چنان تيره شد كه در نهايت به صدور فرمان بازداشت شيخ محمد خياباني ـ رهبر پر طرفدار دموكرات‌هاـ و نوبري و بادامچي دو تن از ديگر يارانش منجر شد. عثماني‌ها آن دو را به قارص تبعيد كردند.[32] اگر چه در مراحل بعد مقامات عثماني سعي كردند با طرح اتهاماتي مبني بر «همدستي خياباني با ارامنه بر ضد اردوي اسلام»[33] اين اقدام خود را توجيه كنند ولي اين حركت به شكل‌گيري يك احساس شديد ضد عثماني در ميان دموكرات‌هاي آذربايجان، منجر شد؛ دموكرات‌هايي كه در آستانه قبضه امور در كل آذربايجان قرار داشتند.

تابستان 1918 نقطه اوج اقتدار عثماني‌ها محسوب مي‌شد. براي آنها كه بخش‌هاي وسيعي از شمال غرب ايران را در اشغال داشتند، سوق قشون به قسمت‌هاي شمال رود ارس، هدف بعدي تلقي مي‌شد و با سقوط باكو در سپتامبر 1918 و استقرار عثماني‌ها در كناره غربي درياي خزر، چنين به نظر مي‌آمد كه ايده‌آل توران، بالاخره به مرحله تحقق نهايي نزديك شده است. ولي تحولات جاري در ديگر جبهه‌هاي جنگ و همچنين قحطي فزاينده در تركيه، عرصه را بر سران اتحاد و ترقي تنگ كرد. جنگ به مراحل پاياني خود نزديك مي‌شد.

در اين مرحله در حالي كه مصادره گسترده غله و احشام در مناطق تحت اشغال به نارضايي گسترده‌اي در ميان مردم دامن زده بود و عثماني‌ها و آلماني‌ها در 23 سپتامبر 1918 با انعقاد معاهده‌اي تعهد خود را به محترم شمردن تماميت ارضي ايران اعلان داشتند، شكست‌هاي پي در پي نيروهاي عثماني در جبهه‌ فلسطين و شام از يك سو و خروج بلغارستان از صف متحدان آلمان و عثماني از سوي ديگر، ادامه جنگ را غير ممكن ساخته و در 9 اكتبر حكومت كميته اتحاد و ترقي بر كنار و عزت پاشا كه هوادار متفقين بود زمام امور را در دست گرفت. انعقاد يك پيمان ترك مخاصمه نخستين نتيجه حاصل از اين دگرگوني بود.

با مراجعت شيخ محمدخياباني به تبريز، در 24 ژوئن 1920 دموكرات‌ها اداره امور را بر عهده گرفتند. در كشوري كه بيگانه ستيزي يكي از اركان عمده فرهنگ سياسي غالب به شمار مي‌رفت، كوتاه كردن دست مداخله بيگانگان، به يكي از اهداف اصلي نهضت خياباني بدل شد. با توجه به عملكرد پيشين عثماني‌ها در قبال خياباني و يارانش، مناسبات چنداني ميان آنها برقرار نبود. ولي در اين مرحله دغدغه خاطر اصلي دموكرات‌هاي آذربايجان آن بود كه با توجه به تحولات سياسي عمده‌اي كه در قفقاز جريان داشت، چه رويكردي را اتخاذ كنند.

در 27 مه 1918 هنگامي كه در مناطق شمالي رود ارس و شرق ماوراء قفقاز تشكيلاتي موسوم به جمهوري آذربايجان اعلان موجوديت كرد، اتخاذ يك چنين اسمي در ميان ايرانيان ـ به ويژه در ميان روشنفكران آذربايجاني ـ نگراني‌هايي را موجب شد. خياباني و همراهانش در اقدامي به منظور تاكيد بر جدايي از اين پديده، تصميم گرفتند كه نام ايالت آذربايجان را به «آزاديستان» تغيير دهند.[34] آنها در توجيه اين عمل به «نقش حماسي» آذربايجان در نهضت مشروطه در ايران اشاره داشتند كه به نظر آنها خود دليل موجهي بود براي اتخاذ نام آزاديستان.[35]

از ناسيوناليسم سرزميني تا ناسيوناليسم صاحب عنوان

سقوط مساواتي‌ها در سال 1920 كه تنها در پي همكاري نزديك بلشويك‌ها و پان تركيست‌هاي كميته اتحاد و ترقي ميسر شد، بسياري از روشنفكران آذربايجانيِ هوادار عثماني را مايوس و دلسرد ساخت. با اين حال و به رغم منفعت عمده اين دگرگوني كه نصيب بلشويك‌ها شد، عمال پا بر جا و باقيمانده اتحاد و ترقي كه در قفقاز بودند، هنوز هم سعي داشتند ـ اگر چه با روش‌هايي جديد ـ همان ايده‌ال پيشين را دنبال كنند. همان گونه كه يكي از افسران اطلاعاتي ارتش بريتانيا خاطرنشان ساخت: «از ياد نرفته است كه حكومت نگون بخت مساوات در باكو بيش از هر چيز ديگر در اثر همراهي عمال بي‌شمار اتحادچي‌هاي تركيه ساقط شد. رسوخ اتحادچي‌ها به صفوف حزب كمونيست ترك در باكو همچنان ادامه دارد. آنها كماكمان در صدد چيرگي كامل در طول زمان، و كسب كنترل گرجستان و آذربايجان هستند كه آنها را با طرح‌هايشان در آسياي ميانه مرتبط سازد … از اين رو برنامه اتحادچي‌ها آن است كه به ائتلاف خود با روس‌ها تا زماني كه اين امر به پيشبرد برنامه‌هايشان كمك مي‌كند … ادامه دهند.»[36]

با تحكيم اقتدار شوروي در قفقاز كه بالاخره با چيرگي بلشويك‌ها بر گرجستان در مارس 1921 حاصل شد، در عرصه تحولات ديپلماسي دولت نوپاي شوروي نيز دگرگوني‌هايي حاصل شد. در فوريه همان سال معاهده‌اي ميان ايران و شوروي منعقد شد و دولت شوروي كه مرزهايش را در جنوب به رود ارس رسانده بود، ضمن ممنوع ساختن ابراز هر گونه ادعاي ناسيوناليستي نسبت به قلمرو ايران، سياست نسبتاً معتدلي را در قبال ايران اتخاذ كرد.

سرانجام غم ‌انگيز نهضت خياباني و به دنبال آن سركوب نهضت‌هاي جنگل و خراسان، ضربه‌اي اساسي بر دموكرات‌هاي ايران بود. در حالي كه گروهي از آنها ـ كه اكثراً غير آذربايجاني بودند ـ هنوز مفتونِ انديشه اتحاد اسلام بودند كه در يك دوره از تحولات پيشين منطقه‌اي از سوي عثماني‌ها مطرح شده بود و گروهي ديگر از آنها نيز نسبت تحركات محلي‌اي كه از سوي برخي از رفقايشان دنبال مي‌شد بدبين شده بودند، زمينه براي شكل‌گيري يك گروه جديد از روشنفكران اصلاح‌طلب فراهم آمد كه مبناي فكري و رويكرد آنها نسبت به تحولات ايران بيشتر در انديشه‌هاي سياسي ـ اجتماعي اروپاي غربي ريشه داشت. طرز تلقي آنها از جامعه، يكي از مهمترين ويژگي‌هايي بود كه آنها را به رغم گوناگوني آراء و عقايدشان از نوع روشنفكران وطني پيشين متمايز مي‌ساخت. يك مدل اروپايي غربي از جامعه بر پيش فرضِ يك جامعه منسجم و مبتني بر مجموعه‌اي از طبقات اجتماعي استوار بود كه اصولا جز در حول مفاهيم مشخصي از دولت و ملت، بر حول محور ديگري نمي‌توانست سامان يابد. اين گروه بر اين باور بودند كه تنها يك دولت متمركز و قوي مي‌توانست ضمن حفظ تماميت ارضي ايران از عهده اصلاحات لازم در كشور برآيد. به همين ترتيب آنها بر اين باور بودند كه دولت سازي و مدرنيزاسيون ايران مستلزم يك دستي هر چه بيشتر فرهنگي و تجانس هر چه گسترده‌تر قومي است. تنها در صورت نيل به پيش شرط‌هاي مورد نظر آنها براي دولت/ملت، يعني «هنگامي كه تقريبا تمامي ساكنين يك [حوزه] دولتي با يك ايده ذهني از ملت، احساس همگني كند و آن ملت عملا يك دست باشد»[37] هست كه آنها واقعا مي‌توانستند به امكان حفظ تماميت ارضي ايران اميدوار باشند.

در اين ميان در جمهوري نو پاي تركيه، فعالين ترك اجاقي بر آن بودند كه در نظام بسته و خوددار مصطفي كمال پاشا موطني جديد بيابند. در 1923 مجله يني مجموعه از كنفرانسي گزارش داد كه در مجمع ترك اجاقي استانبول درباره آذربايجان برگزار شده بود. در اين كنفرانس روشني بيگ، يكي از پان تركيست‌هاي مشهور آن دوره، دولت ايران را به خاطر آنچه كه سياستي سركوبگرانه در قبال آذربايجاني‌هاي ايران توصيف مي‌كرد، به سختي مورد انتقاد و حمله قرار داد. وي از تمام آذربايجاني‌هاي ايران خواست كه با جمهوري تازه تاسيس تركيه از در اتحاد آيند.[38]
در ميان طيفي از جرايد و نشريات مختلف ايراني كه در مقام واكنش و پاسخگويي به اين ماجرا مجموعه مقالاتي را به افشاي پان تركيسم اختصاص داده و از اين منظر در شكل‌گيري انديشه نوپاي ناسيوناليسم صاحب عنوان در ايران نقش مهم ايفا كردند دو نشريه ايرانشهر ـ چاپ برلين ـ و آينده كه در تهران منتشر مي‌شد جايگاه ويژه‌اي داشتند.

در حالي كه ايرانشهر بيشتر به فراهم آوردن زمينه‌هاي يك درك و فهم تاريخي از اين مقوله اشتغال داشت آينده از شرايط لازم و ضروري جهت «يگانگي» و «ايراني» گرداني تمامي ايرانيان به صورت يك ملت واحد و يك پارچه سخن به ميان آورد.[39] آينده با طرح لزوم از ميان برداشتن ،«اختلافات محلي از حيث لباس، اخلاق و غيره»، خواهان نوعي «وحدت ملي» شد كه براساس فرهنگ يك دست، منسجم و مبتني بر مركزيت گروهي قومي صاحب عنوان استوار بود. بنا به گفته دكتر محمود افشار «… منظور از كامل كردن وحدت ملي اين است كه در تمام مملكت زبان فارسي عموميت يابد، اختلافات محلي از حيث لباس، اخلاق و غيره محو شود، و ملوك‌الطوايفي كاملا از ميان برود؛ كرد و لر و قشقايي و عرب و ترك و تركمن و غيره با هم فرقي نداشته، هر يك به لباسي ملبس و به زباني متكلم نباشند … به عقيده ما تا در ايران وحدت ملي از حيث زبان، اخلاق، لباس و غيره حاصل نشود هر لحظه براي استقلال سياسي و تماميت ارضي ما احتمال خطر مي‌باشد.»[40]
تاكيد اين گروه جديد از روشنفكران ايراني در ارتقاء منزلت زبان فارسي به مراتب بالاتر از زبان مشترك ايرانيان و پالايش آن از واژه‌هاي عاريت، به ويژه لغات تركي و عربي، زمينه را براي شكل‌گيري نوعي ناسيوناليسم زبان شناختي نيز مستعد كرد. اين گرايش بعدها به شكل‌گيري فرهنگستان زبان فارسي و واژه‌سازي‌هاي غريب و دور از ذهن آن ميدان داد. در اين ميان كارزار «پالايشي»، طبيعتاً از حوزه زبان هم تجاوز كرده، دامن‌گير تاريخ ايران نيز شد؛ بازنويسي تاريخ يك «ايران خالص»، مستلزم خلق و ابداع يك هويت دور و دراز تاريخي بود، يعني ايراني مبري از تمامي «عناصر بيگانه و غير متمدن» درون مرزهايش. ساخت و ساز يك چنين هويتي در نهايت به طرح تصاويري باسمه‌اي از غير ايرانيان مي‌انجاميد. ترك‌ها و عرب‌ها كه در پاره‌اي از مباحث ناسيوناليستي رايج از آنان به عنوان «خطر زرد و سياه» ياد مي‌شد[41] دقيقا در مقام همان «ديگر» لازمي جاي گرفتند كه براي ايجاد اين هويت جديد ايراني بدان نياز بود. به تدريج و با گذشت زمان پيشگامان طرح اين وجه جديد از ناسيوناليسم احياگر ايراني مكتبي را در تاريخ‌نگاري ايران بنيان نهادند كه بيش از هر چيز بر استمرار فرهنگ ايراني تاكيد داشت و بزرگنمايي ارزش‌هاي ما قبل اسلامي كشور.

اين گروه از ناسيوناليست‌هاي ايراني كه ايجاد يك دولت/ملت مدرن به شيوه‌اي اروپايي و تحت رهبري يك فرمانرواي مستبد را مد نظر داشتند يك ديوانسالاري كارآمد و جمعيتي يك دست و مطابق با حدود كاملا مشخص سرزميني را جستجو مي‌كردند كه بتواند تابع يك نظام مالياتي موثر واقع شده، به صورتي منظم خدمت سربازي كند، تحت يك مديريت دولتي قرار گيرد و در نهايت از اين طريق به «شهرونداني» مدرن تبديل شوند. هنگامي كه در سال‌هاي مياني دهه 1920 ميلادي/ 1300 شمسي رضا شاه به تخت پادشاهي نشست، وي با تمام وجود در راه اعمال اين خواسته‌ها وارد كار شد. در واقع طرح جامع ايجاد «يك ملت، يك كشور» از مدتي پيش حاضر و آماده بود.

نتيجه‌گيري
فروپاشي امپراتوري‌هاي روسيه و عثماني در مراحل نخست‌ قرن بيستم، مهمترين وقايعي بودند كه بر تاريخ خاورميانه تاثير نهادند. انديشه ايجاد يك سرزمين واحد براي ترك‌ها كه از سوي پان تركيست‌ها تبليغ مي‌شد، به يكي از اركان اصلي جهان‌بيني كميته اتحاد و ترقي و پاره‌اي از گروه‌هاي سياسي در حوزه‌هاي بر جاي مانده از امپراتوري عثماني تبديل شد.

در آستانه جنگ اول جهاني بار اصلي تبليغات و تحريكات پان تركيستي متوجه مردمان ترك زبان جنوب قفقاز، آذربايجان ايران و تركستان آسياي ميانه بود و هدف اصلي اين حركت نيز متقاعد ساختن آنها به جدايي از موجوديت سياسي بزرگتري كه بدان تعلق داشته و الحاق به يك موطن جديد تركي. و دقيقا طرح همين خواسته‌ها در ميان ايرانيان آذربايجاني بود كه باعث شد برخلاف تمامي مقاصد و انتظارات پان ترك‌ها گروهي از روشنفكران آذربايجاني به سرسخت‌ترين مدافعان تماميت ارضي و حاكميت ملي ايران بدل شوند.

اگر در اروپا «ناسيوناليسم رومانتيك بر آن شد تا با ارائه يك احساس جديد و فراگير از تعلق در مقام مقابله با ضايعات احتمالي مدرنيسم برآيد، يعني با شكل دادن به يك كل فراگير كه پيوندهاي اجتماعي، هويتي و معنايي جديد و برداشت تاريخي تازه‌اي از يك گذشته كهن تا آينده‌اي تابناك را به دنبال مي‌آورد»[42] در ايرانِ بعد از انقلاب مشروطه، ناسيوناليسم رومانتيك را گروهي از دموكرات‌هاي آذربايجاني در واكنش به سياست‌هاي الحاق گرايانه‌اي اتخاذ كردند كه تماميت ارضي ايران را در مخاطره قرار داده بود. از نظر آنها تامين تماميت ارضي نخستين گام در راه حاكميت قانون در جامعه و ايجاد يك دولت كارآمد مدرن بود كه بتواند هم از حقوق افراد دفاع كند و هم از حقوق عمومي. در يك چنين چارچوبي بود كه وفاداري سياسي آنان، ديگر پيوندهاي محتمل قومي و منطقه‌اي آنها را تحت‌الشعاع قرار داد. ناكامي دموكرات‌ها در عرصه تحولات سياسي ايران در سال‌هاي بعد از نهضت مشروطه و سرآغاز فرايند ايجاد يك دولت مدرن در ايران، راه را بر ظهور و غلبه ناسيوناليسم فرهنگيِ گروه قومي صاحب عنوان هموار ساخت. در حالي كه اتخاذ مجموعه‌اي از سياست‌هاي ادغام‌گرا تماميت جغرافيايي ايران را تامين كرد و اكثر ايرانيان را نيز از يك هويت ملي تعريف شده برخوردار ساخت، اين كه در اين فعل و انفعال ديگر خواسته‌هاي نهضت مشروطه مانند نهادينه شدن حاكميت قانون در جامعه به نحوي صريح و آشكار پايمال گشت، ايران را هنوز در جستجوي يك هويت سياسي معطل نگهداشته است.
————————————–

يادداشت‌ها

[1] . Hobsbawm, E.J., Nation and Nationalism Since 1780, Program, Myth, Reality, Cambridge, Cambridge University Press, 1990, p.102
[2] .Renner, K., Staat und Nation, P. 89, quoted by Hobsbawm, E.J., Ibid., p.101
3 . براي آگاهي بيشتر بنگريد به احمد كسروي، تاريخ هيجده ساله آذربايجان، جلد 1، چ 9، تهران: اميركبير، 1357، صص 235-240
[4] . Ramazani, R., The Foreign Policy of Iran, University Press of Virginia, 1966, pp.103-108
[5] . Ramazani, R., op.cit, p.115
[6] . Zenkovsky, S. A., Pan-Turkism and Islam in Russia, Cambridge – Massachusetts, Harvard University Press, 1960. p.127-128
[7] . Orbay, R, «Hatiralar» Yakinn Tarihimiz, cilt I, Istanbul, 1963, pp.
[8] . Akcuro – Iu, Y., (ed.) Turk Yili, 1928, Istanbul, Yeni Metba’a, 1928, p. 396.
[9] .Akcuro- Iu, Y., U.c Terz-I Siy-set, Cairo, Metba’a-I Qadr, 1909, pp. 11-12
[10] . Lewis, B., The Emergence of Modem Turkey, London, Oxford University Press, 1962, p. 343
[11] . Arai, M., Turkish Nationalism in the Young Turk Era, Leiden, Brill, 1992, p.20
[12] . Ibid., p.344
[13] . Turk Yurdu, no. II/6
[14] . Turk Yurdu, no. I/4, II/2, II/6, III/2
[15] . See for example: shalal , 17 January 1914
16 . تقي زاده، سيد حسن.، «محمدامين رسول زاده»، سخن سال 6، 1334، صص 342-344
17 . براي مثال بنگريد به آچيق سوز، 20 اوت 1917
18 . آچيق سوز، 18 اكتبر 1917. عبدالله شايق، برادر كوچكتر يوسف ضياء نيز يكي از بنيانگذاران ترك اجاقي بود.
[19] . Zenkovsky, S.A., op.cit., p.262
[20] . Fo 371/4358, 1918
21 . آچيق سوز، 17 ژانويه 1918
22 . براي مطالعه بيشتر درباره اين پديده بنگريد به:
Thomas Hylland Eriksen, Ethnicity and Nationalism: Anthropological Perspective, London, Pluto Press, 1993, 9-10
23 . محمدخان تربيت يكي از بنيانگذاران شعبه حزب دموكرات در باكو بود و براي مدتي مديريت مدرسه اتحاد ايرانيان باكو را نيز برعهده داشت. ميرزا محمودخان پرورش، ميرزا عبدالله عبدالله زاده، شيخ باقر شيرازي، اژدر علي زاده، حسين خياط، حسين محمودزاده، ميرحسين مرتضوي، ميرزا علي قلي (از عشق آباد كه بعدها مديريت روزنامه آذربايجان جز لاينفك ايران را برعهده گرفت)، ميرجعفر جوادزاده پيشه وري، حاجي معلم، جعفرزاده خلخالي، ميرزا آقا ولي زاده، سيف الله ابراهيم زاده، علي اكبر اسكويي (بنيانگذار يكي از اصناف كارگري ايرانيان) از ديگر اعضاي اين گروه بودند.
پرورش به دليل فعاليت‌هاي سياسي‌اش مجبور شد كه در سال 1916 باكو را به صورت غيرقانوني به مقصد ايران ترك كند. پس از انقلاب فوريه 1917، حزب دموكرات از نو فعاليت‌هاي علني خود را آغاز كرد.
سلام‌الله جاويد، ايران سوسيال دموكرات (عدالت) فرقه سي حقينده خاطره لريم، تهران: بي‌نا، 1359، صص 9-10
پاره‌اي از ديگر مجامع و سازمان‌هاي ايراني در باكو عبارت بودند از حزب استقلال ايران (هوادار مقامات تهران)، صندوق تعاون مدرسه اتحاد ايرانيان بادكوبه، جمعيت معارف ايران (يكي از موسسات تابعه حزب عدالت)، اجتماعيون انقلابيون. (جاويد، پيشين، ص 11، 13، 17 و 19)
ايرانيان دو مدرسه در باكو داشتند ـ يكي اتحاد در خود شهر و ديگري تمدن در محله صابونچي ـ كه هر دو در خلال درگيري‌هاي ميان مساواتي‌ها و كمون باكو، مانند ديگر موسسات ايراني آسيب فراوان ديدند. (جاويد، پيشين، صص 14-15)
24 . همان، ص 10
25 . براي آگاهي از منشا بازسازي تاريخ پيش از اسلام ايران در طرح و بحث‌هاي ناسيوناليستي بنگريد به:
Tavakdoli – Targhi, M., «Contested Memories: Narrative Structure and Allegorical Meaning of Iran’s Pre-Islamic History», Iranian Studies, vol. 29, no. 1-2, 1996, pp.149- 175
26 . آذربايجان جزء لاينفك ايران، شماره‌هاي 3 و 2؛ 2 و 6 فوريه 1918
[27] . Gershoni, I., «Imagining and Re-imimagining the Past: The Use of History by Egyptian Nationalist Writers, 1919-1945», History & Memory, Vol. 4, No. 2, Fall/Winter 1992, p.7.
[28] . Nipperdey, T. «In Search of Identity: Romantic Nationalism, its Intellectual, Political and Social Background», in: Eade, J.C. (Ed.) Romantic Nationalism in Europe, Australian National University, 1983, p.11
[29] . FO 371/4358, 1918
30 .يوسف ضياء طالب‌زاده در سال 1877 در بورچالي گرجستان متولد شد. پدرش از روحانيون عالي‌رتبه قفقاز بود و هنگامي كه كودكي بيش نبود، مادرش او و برادرش عبدالله ـ (عبدالله شايق بعدي)ـ را براي تحصيل به مشهد برد. آموزگار وي ضياء نامي از علماي ناراضي آناتولي بود و يوسف نيز نام خود را از وي گرفت.
يوسف ضياء بعد از تحصيلات اوليه در مشهد به كربلا رفت و پس از اتمام تحصيل، در 1899 به باكو رفت و در تشكيلات حاج زين‌العابدين تقي‌اف استخدام شد. وي بنا به سفارش تقي‌اف كتاب كشف‌الحقايق را به تركي ترجمه كرد و سه نسخه از اين كتاب نيز به شاه ايران، امير افغانستان و سلطان عثماني تقديم شد. وي در 1907 راهي استانبول شد و به كميته اتحاد و ترقي پيوست. در سال 1912 در جنگ‌هاي بالكان شركت كرد و لقب پاشا يافت.
وي در طول جنگ اول جهاني به عنوان يكي از عوامل تشكيلات مخصوصه در آذربايجان فعال بود و پس از چيرگي بلشويك‌ها بر باكو، مدتي را نيز به همكاري با آنها گذراند و سفري نيز به نخجوان داشت. سپس در آسياي ميانه به انور پاشا پيوست و به معاونت وي رسيد. يوسف ضياء بعد از مرگ انور پاشا در حالي كه قصد داشت از آمو دريا گذشته و خود را به افغانستان برساند، غرق شد و از ميان رفت.
[31] . FO 371/4358, 1918
32 . سيد احمد كسروي، تاريخ هيجده ساله آذربايجان، جلد 2
33 . همان
34 . همان، ص 872
35 . علي آذري، قيام شيخ محمدخياباني در تبريز، تهران: صفي‌عليشاه، 1354، ص 299
[36] . FO 371/6342, 1921
[37] . Linz, J. J. and Stepan, A., Problems of Democratic Transition and Consolidation, Southem Europe, South America, and Post – Communist Europe, John Hopkins University Press, London, 1996, p.
[38] . Turk, Ocaginda Konfirans», Yeni Mecmu’a, no. 81, 2 August 1923, pp. 317-318
39 . براي مثـال بنگريد به آينده شماره‌هاي 1 و 8، تير 1304 و فـروردين 1305 و ايرانشهر، شماره 2
40 . دكتر محمود افشار «آغاز نامه»، آينده، سال اول، شماره 1، تير 1304، ص 5
41 . آينده، شماره 24، 1306
[42] . Nipperdey, T., op.cit., p.15.

برچسب‌ها: , ,

دسته‌بندی شده در: منابع آزاد, رنگارنگ

پاسخی بگذارید

Please log in using one of these methods to post your comment:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s