رضا شاه و آتاترک: یک دولت، یک زبان

رضا شاه و آتاترک، 1934

بعد از جنگ نخست جهانی هم رضا شاه و هم آتاترک در کشور های نو تاسیس خود سیاست «یک دولت، یک زبان» را در پیش گرفتند…

کاملا، و این روندی بود که در بسیاری کشور های دیگر مانند مصر هم مشاهده میشد که میخواستند استقلال و دولت متجدد و معاصر خود را تحکیم بخشند. ثانیا این سیاست بعد از رضا شاه و آتاترک هم از سوی جانشینان آنها ادامه یافت.

بنظر ميرسد در این رهگذر انگيزه اصلى هر دو حكومت آتاترك و رضا شاه تحكيم دولتى مركزى و ملى و نگرانى از خطر انشعاب و تفرقه مملكت بوده است. این در حالیست كه هر دو رژيم پس از جنگ جهانى اول خود را با خطر نظام خانخانى و ادامه مداخله خارجى مواجه ديده، ميخواستند بنياد «دولت – ملت» هاى معاصر خود رابگذارند. آنها با تمام نيرو و به هر قيمتى كه شده، از قوه نظامى و تعليم و تربيت گرفته تا قوه قضائيه و اقتصاد و سياست خارجى، کوشش کرده اند در کوتاه ترین مدت به این هدف خود برسند و یکی از وسایل رسیدن به این هدف در نظر آنها داشتن «زبانی واحد برای ملتی واحد» بوده است. ظاهرا زبان اقلیت ها از قبیل کُردی در ترکیه و یا ترکی و کُردی و غیره در ایران قربانی این اولویت استراتژیک دو رژیم شده اند.

بعد از جنگ اول جهانی امپراتوری عثمانی به بخش بسیار کوچکی از سرزمین های خود محدود شده و حتی حاکمیت بر همین سرزمین هم از سوی بریتانیا، فرانسه، ایتالیا و روسیه از سوئی و یونانی ها و ارمنی ها از سوی دیگربا خطر جدی مواجه بود تا جائیکه اگر مبارزه در راه استقلال ملی و برقراری جمهوری برهبری آتاترک نمیبود احتمالا امروزه چیزی بنام ترکیه طوری که ما آنرا میشناسیم هم نبود. ملل بالكان، شمال آفريقا، خاورميانه و كريمه، با جدائى از عثمانى يا به كمك دولتهاى بزرگ غالب در جنگ اول مستقل شده و يا تحت قيموميت آن كشور ها در آمده بودند.اعتماد بنفس مردم امپراتوری گذشته از بین رفته و خطر تسلیم و شکست کامل وجود داشت. در این شرایط بود که آتاترک با تهییج مردم و تزریق اعتماد بنفس و غرور ملی به آنها توانست اکثریت را با وجود دربار ناتوان عثمانى در استانبول در راه مبارزه بر ضد اشغال خارجی و در پیش گرفتن راه استقلال وپیشرفت دنیوی بسیج کرده به پایه گذاری جمهوری ترکیه در سال ۱۹۲۳ رهنمون شود.

وقتى تقريبا همزمان با تاسيس جمهورى تركيه، رضا شاه در تهران تاجگذارى ميكرد،ایران دوره پر تلاطمى را پشت سر گذاشته بود. سلسله قاجار مستاصل، مفلس و ناكارآمد شده، اندیشه اصلاحات که از دوره ناصری شروع شده بود با ناکامی های انقلاب مشروطه در عمل دچار وقفه گشته بود. اگرچه شرکت جمهور مردم در زندگی سیاسی از دوران انقلاب کمتر بود اما ایده های اساسی انقلاب یعنی قانون مداری، اصلاحات و ایجاد یک حکومت مرکزی و قدرتمند همچنان باقی بود. از سوى ديگرایران سال ها بود تحت فشار و تاثير مستقيم دو قدرت استعمارى منطقه، بريتانيا و روسيه، قرار گرفته بود. حتى عثمانى كه در غرب دچار شکست های سهمگینی شده بود بطور بی نتیجه ای تلاش میکرد با دست اندازی در آذربایجان ایران، قفقاز و آسیای مرکزی سرنوشت خود را تغییر دهد. در این شرایط اجماع نخبگان و سرآمدان جامعه ایران، بطور مشابه با آخرین سال های عثمانی، بر سر کار آمدن یک حکومت مرکزی و مقتدر با ریاست کسی با مشتی آهنین بود تا یکپارچگی مملکت را تامین کند و اصلاحاتی را كه طلب زمانه بود اجرا نماید.

تکیه گاه اساسی چنین دولتی بناچار ارتشی متمرکز بعنوان قوی ترین موسسه کشور، در هم کوبیدن ساختار های عشایری وملوک الطوایفی، ایجاد یک نظام تحصیلی و بالاخره سیستم قضائی مرکزی و واحد بود. آنچه که قرار بود همه اینها را به همدیگر «بچسباند» و مانع از جدائی و تفرقه آنان شود «زبانی مشترک» بود که در این دو کشور که مردمانشان زبان های گوناگون محلی داشتند به حاکمیت جبری یک زبان و منع تدریس و تحصیل به زبانی غیر از زبان رسمی منجر شد.

در ایران روشنفکرانی از قبیل حسن تقی زاده، احمد کسروی ، حسین کاظم زاده ایرانشهر و محمود افشار «سرآمدان» جامعه در توضیح جنبه فرهنگی – سیاسی این هدف بودند. دکتر محمود افشار مینوشت: «… منظور از كامل كردن وحدت ملي اين است كه در تمام مملكت زبان فارسي عموميت يابد، اختلافات محلي از حيث لباس، اخلاق و غيره محو شود، و ملوك‌الطوايفي كاملا از ميان برود؛ كرد و لر و قشقايي و عرب و ترك و تركمن و غيره با هم فرقي نداشته، هر يك به لباسي ملبس و به زباني متكلم نباشند … به عقيده ما تا در ايران وحدت ملي از حيث زبان، اخلاق، لباس و غيره حاصل نشود هر لحظه براي استقلال سياسي و تماميت ارضي ما احتمال خطر مي‌باشد.»

جالب است که در هر دو کشور کوشش ایجاد دولت – ملت مدرن و متمرکز در عین حال همراه با زیاده روی های عجیب و غریبی در مورد تاریخ، هویت، قومیت و یا زبان و فرهنگ دو ملت ترک و ایران بود که گاه حتی آهنگی نژاد پرستانه داشت اما اکنون بسیاری از جوانب آن بعد از گذشت ۷۰-۸۰ سال در هر دو کشور یا به دست فراموشی سپرده شده و یا تعدیل گشته است.

برای مثال در مورد ترکیه میتوان شعار «یک ترک برابر با یک دنیاست» («بیر تورک دنیایا بدلدیر!») و یا «تز تاریخ ترکی» را یادآورشد که میگوید فرهنگ و مدنیت اروپا در اصل از طرف قبایلی پدید آمده است که از آسیای مرکزی به اروپا رفته اند. نمونه دیگر باصطلاح «تئوری آفتاب زبان» بود که مدعی بود ترکی کهن ترین زبان «اصلی» و اولیه بشریت است و ریشه بسیاری از کلمات زبانهای دنیا ترکی است.

در ایران جریانی تبلیغاتی و مبالغه آمیز در رابطه با تاریخ و فرهنگ ایران قبل از اسلام، «برتری قوم آریائی» و در تاریخ نگاری «پست و کم ارزش» نشان دادن اقوام و قبایلی مانند اعراب و ترکان و زبان و فرهنگ آنها مشخصات بارز این تمایلات افراطی بوده اند.

هم در ترکیه و هم در ایران معاصر بعضی ها با اشاره به این زیاده روی ها و با اساس قرار دادن معیار های کنونی قرن بیست و یکم تلاش دارند حد اقل دوره نخستین جمهوری ترکیه و یا پادشاهی رضاشاه را بعنوان «نظامی نژادپرستانه» قلمداد کنند. این در حالیست که دولت عثمانی مرکب از طیف های گوناگون اقوام و ادیان بوده که حتی بیشتر از ایران سنت تسامح و تساهل را در آن تقویت کرده است. از سوی دیگر در ایران نیروی اساسی که بخصوص از صفویه به بعد و حتی در زمان مشروطه ایران نوین را احیا و حراست کرده و حتی اکثر نخبگانی که در زمان انقلاب مشروطه و بعد از آن نظریه فرهنگی و زبانی برای ایجاد و تقویت دولت ملی و متمرکز را مطرح و دفاع نموده اند ترک زبان و آذربایجانی بودند. از این جهت «نژادپرست» نامیدن آتاترک و یا رضا شاه دور از واقعیت تاریخی و جدیت است چرا که نژاد پرستی نه در ترکیه، نه در ایران و نه در کل خاور میانه تاریخ و سنتی بعنوان نظامی سیاسی و اجتماعی نداشته است اگرچه بعضی تمایلات اشخاص و یا موسسه های علیحده احتمالا میتوانند رنگ و بوئی نژادپرستانه داشته باشند.

بسيارى از پژوهشگران (۱) سیاست هائی از قبیل «تز تاریخ ترکی» و یا غلو در نقش ایران باستان و «فرهنگ و مدنیت آریائی» را با کوشش های نوعی «ناسیونالیسم تدافعی» برخاسته از نگرانی از حفظ حاکمیت ملی توضیح میدهند که گفته میشود امروزه بعد از گذشت ۸۰-۹۰ سال در کشور های نو استقلال آسیای مرکزی و یا قفقاز هم مشاهده میشود.

اگر با خونسردی فکر کنیم و گذشته را با خط کش قرن بیست و یکم نسنجیم، میتوانیم ممنوعیت کاربرد رسمی ترکی و دیگر زبان های اقلیت های ایران بعد از رضا شاه و یا ممنوعیت کُردی و زبان های دیگر اقلیت های ترکیه بعد از اعلان جمهوری در سال ۱۹۲۳ را درک کنیم. اما دیگر بنظر میرسد که حالا در قرن بیست و یکم زمان این گونه ممنوعیت ها گذشته و هم ترکیه و هم ایران اتفاقا بخاطر حفط آن وحدت و برابری که ۸۰-۹۰ سال پیش مایۀ نگرانی اصلی آنها بود، امروزه نیاز دارند در مورد محدودیت های تحصیل زبان های محلی ملت های خود آمادۀ تجدید نظرهائی باشند.

روندهای اخیر مبنی بر قبول اصولی تحصیل و تدریس کردی در مدارس ترکیه نشان میدهند که این کار با اراده سیاسی دولت عملی است. شرایط ایران برای شروع چنین روند مشابهی اگر بهتر از ترکیه نباشد بد تر نیست.

منابع

(1) Atabaki, T. and Zurcher, E.: Men of Order: Authoritarian Modernization Under Ataturk and Reza Shah, New York 2004
————————————-



دسته‌ها:رنگارنگ

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: