سایت عباس جوادی Abbas Djavadi's Website

زبان آذربایجان در دورۀ رضا شاه

دورهٔ رضا شاه از هر نگاه دورهٔ فروکش التهاب ها بود…

و دورهٔ نظم و آرامش، مرکزیت و «ملت شوی»، البته همه اش به صورت نسبی، در مقایسه با پیش از رضا شاه.

بیست-سی سال پس ازناآرامی های انقلابی، کشاکش های سیاسی، محلی و عشایری، دورهٔ رضاشاه پهلوی سرآغاز فصل جدید و تا آن دوره تجربه نشده ای در تاریخ ملت ایران بود. با وجود همهٔ کاستی ها، تاخیر ها و کارشکنی ها، با وجود باقیمانده های قدرتمند خرافات، فساد، عقب ماندگی، فقر و پراکندگی در سازماندهی سیاسی و اجتماعی، رسیدن به این مرحلهٔ تاریخی نه یک تصادف بود و نه در یک شخص یعنی رضا شاه خلاصه میشد.

دنیا و بخصوص اروپا که ایرانیان سرنوشتشان را تا حد زیادی با آن قطب نما معین میکردند، راه را کم وبیش نشان داده بود. احتمالا بلاغت ایرانیان همچون یک ملت در آن بود که با وجود ضعف های بی شمارخود، در ضمن به شکرانۀ وضع بحرانی داخل روسیه و ضعیف شدن بریتانیا در اثر جنگ، خودشان را جمع و جور کردند و پراکنده نشدند. آنها به هر دلیل و بهانه ای، با همهٔ گناهان و ثواب هایشان، آنچه را که می توانستند از زندگی گذشتهٔ خود به قرن بیستم منتقل کردند و تا حدی به تعمیر و نظم و ترتیب خانهٔ خود پرداختند تا مانند برخی ملت های دیگر آنچنان هم از قافله پس نمانند.

در سال ۱۹۲۵ که رضا شاه بر سر کار آمد، ایران، انقلاب مشروطه را با همهٔ فراز و نشیب هایش پشت سر گذاشته بود.

پیش از ۱۹۲۵ جنگ نخست جهانی در گرفته بود. در جریان این جنگ، ایران از سوی نیروهای روسیه، عثمانی و بریتانیا اشغال شده بود. به دنبال جنگ، دو امپراتوری روسیه تزاری و عثمانی متلاشی شده بود و آثار آن مانند ناآرامی، کمبود مواد غذائی و پسرفت در تجارت منطقه ای و بین المللی شدید تر شده بود. در ترکیه پان ترکیسم و کوشش های «اتحاد بین ترک های ترکیه، ایران و قفقاز» صورت فعال به خود گرفته بود و در شمال ارس حکومتی ناسیونالیستی و پان ترکیستی در باکو تشکیل شده بود. نقشه های پنهانی تقسیم ایران بین بریتانیا و روسیه برملا شده بود و بالاخره در شمال ارس و کلا روسیه، موج انقلابی و کمونیستی بلند شده بود که چه در قفقاز و چه در ایران نفوذ پیداکرده بود، اگرچه بسیاری از هواداران این جریان نو و چپ از کم و کیف و عواقب آن خبر چندانی نداشتند. این ها چالش هائی جدی برای آرامش و پیشرفت اجتماعی و سیاسی ایران بودند.

اما پس از ۱۹۲۵ کلا در دنیا و ضمنا در منطقۀ ما یک مرحلۀ آرامش نسبی برقرار شد. احتمالا به دلیل اوضاع پسا جنگی، نقشه های پنهانی تقسیم ایران بین بریتانیا و روسیه به نتیجه نرسید. حتی در روسیۀ تزاری بلشویک ها بر سرکار آمدند و نیروهایشان را از ایران بیرون کشیدند. حکومت ناسیونالیستی «مساوات» در باکو برچیده شد و یک جمهوری شوروی آذربایجان در آنجا تاسیس گردید. روس ها از عثمانی هم رفتند. یکی دو سال بعد روی خرابه های دولت عثمانی، یک جمهوری رو به غرب ترکیه تحت رهبری مصطفی کمال آتاترک نشست که رویاهای پان ترکیستی و پان اسلامیستی دهه های پیش از خود را به بایگانی گذاشته بود. اما بریتانیا نیز با وجود پیروزی در جنگ، ضعیف شده بود و به ثبات در ایران و ترکیه نیاز داشت. از نظر بین المللی و منطقه ای، اوضاع برای آرامش و ثبات داخلی ایران و منطقه هم ضروری و هم مناسب شده بود.

آرامش نسبی و صلح پیوسته بطور متناوب در تاریخ ایران مشاهده شده بود. اما در این دورۀ کوتاه ۱۶ ساله شاهد یک ویژگی هستیم: مرکز گرائی و انسجام ملی و دولتی که شاخص های مهم آن را میتوان به این ترتیب شمرد: تمامیت ارضی، ارتش واحد و متمرکز، نظام آموزشی سرتاسری و متمرکز، تقسیم بندی نوین اداری، دستگاه متمرکز و واحد دادگستری برپایۀ حقوق مدنی و نه شرعی، تفکیک قابل توجه امور دین و دولت، و بالاخره یک زبان مشترک ملی بعنوان عنصری که همهٔ ملت را به هم وصل میکند و از طریق شفاهی و کتبی زمینه ای مشترک برای ازتباط بین آحاد این ملت را ممکن می سازد. جان گرفتن واقعی رسانه ها، مطبوعات، حتی رادیو، صنعت چاپ و تاسیس مدارس ابتدائی، متوسطه و عالی یعنی دانشگاه ها اگر چه چند دهه پیش شروع شده بود، اما با عهد پهلوی منظم تر شد و مرتبا تقویت یافت.

بعضی ها این مرحله را آغاز تاسیس یک «دولت-ملت» ایران به معنای مدرن کلمه می شمارند. شاید در مفهوم مدرن و متناسب با تعاریفی که در اروپای قرن نوزدهم در رابطه با ملت و دولت انجام شده، این درست باشد، اگر چه بسیاری ها میگویند مردم ایران از هنگامی که خود را بعنوان «ملت» شناختند و خود را «ما» و دیگران را «آنها» نامیدند، ملت شدند، یعنی حتی از زمان هخامنشیان و یا ساسانیان، دستکم از زمان شاه اسماعیل صفوی.

اغلب وقتی در جامعه ای حالت اجتماعی پر التهاب، مثلا جنگ و انقلاب پایان می یابد و یک نوع ثبات و آرامش سیاسی و اجتماعی پدید می آید، رفتار اجتماعی و سیاسی مردم محافظه کار تر میشود، چرا که خاطرۀ جنگ و آشوب و ضعف حکومت هنوز زنده است و مردم عادی نمی خواهند به آن دوره برگردند. البته حکومتی هم که به دنبال چنین اوضاع پرآشوب می آید برای پایان دادن به ناآرامی و تامین آرامش و اجرای قانون های جدید، نیازمند آن میشود که بیش از حکومت های قبلی دست به اقدامات خود سرانه و حتی زوربزند، که البته این هم زمینه را برای سوء استفاده و محدودیت های اجتماعی و سیاسی مساعدتر میکند، اما این بحث جداگانه ای است.

در ایران هم متناسب با وضع سیاسی جدید در دورۀ رضا شاه، شاهد یک رشته پدیده های نوین در وضع زبان و تحصیل، رسانه ها و انتشارات هستیم که انعکاس آن را درنظام قضائی و امنیتی و ارتش و غیره نیز می بینیم. متناسبا یک رشته پدیده های جدید هم در آذربایجان، کردستان و یا دیگر مناطقی که زبان مادری و یا نخست اکثر مردم محلی فارسی نیست، به چشم میخورد.

پادشاهی رضا شاه که در سال ۱۳۰۴(۱۹۲۵) برسرکار آمد، حدودا ۱۶ سال طول کشید. او در جریان حنگ دوم جهانی، پس از اشغال ایران از سوی بریتانیا و اتحاد شوروی در سال ۱۹۴۱ مجبور به استعفا و ترک ایران گردید.

از مشخصات اصلی سیاست های سلطنت رضا شاه، طوری که در پیش گفتیم، سازماندهی اجتماعی و سیاسی جامعه در همه سطوح از دستگاه امنیتی-نظامی، قضائی، اداری و تحصیلی بود. قانون ها هم مطابق با این نوآوری ها تغییر یافتند. یک نکتۀ دیگر این است که ملاحظه کاری رژیم جدید نسبت به قواعد دینی و مذهبی و نظریات و احکام روحانیون به مراتب کمتر از دوره قاجار بود. در مجموع میتوان گفت که با وجود همۀ کاستی ها، تمایل به قبول و اجرای قوانین مدنی نوع اروپائی از جمله تحصیل و انتشارات و ارتش و دادگاه و غیره بسیار قوی تر از دورۀ قاجار و به اهداف مشروطه خواهان بسیار نزدیک بود و بسیاری از اهداف دولت در این سمت هم عملی شدند. در همین چهارچوب است که ایران صاحب یک نظام واحد قضائی، تحصیلی، اداری و نظامی و امنیتی گشت و جلوی خودسری و شورش های محلی و عشایری مختلف گرفته شد.

باید این را هم در نظر گرفت که مشکلات و نگرانی های دولت در این دوره و بویژه در چند سال نخست آن هنوز ازبین نرفته بود. هنوز دو سه نگرانی اصلی یعنی سوء استفاده های خارجی از جریان های کمونیستی و یا پان ترکیستی داخلی و یا شورش های محلی که گاه حتی با عنوان کردن حقوق و آزادی های مدنی و اجتماعی مطرح میشد، قادر بودند دولت جدید را بطور جدی ضعیف کنند.

در این شرایط بود که رسانه های رنگارنگ و تا حد زیاد سیاسی سال های مشروطه و حتی جنگ نخست جهانی، در دورۀ رضا شاه آرام تر و محافظه کار تر شد. در شعر و ادبیات، نوآوری کم فروغ تر شد و توجه به ادبیات کلاسیک و بالاتر از همه زبان فارسی قدرتمندتر از پیش گردید.

آذربایجان مانند همیشه در این دوره هم صاحب شخصیت های مهمی بود که از سیاست گرفته تا فرهنگ، ادبیات و زبان در زمینه های گوناگون و در سطح کل ایران جزو سرآمدان و نخبگان ملی بشمار میرفتند که هر کدام به نوعی، در روند اجتماعی، سیاسی و فرهنگی جامعه موثر بودند. از نگاه سیاسی آنها اگرچه دارای نظریات مختلفی بودند و در حوزه های گوناگونی نام و نفوذ داشتند، اما اکثر آنها در سمت گیری کلی خود به نفع تحکیم دولتداری نوین ایرانی، تمدن اجتماعی غربی با حفظ و تقویت فرهنگ ایرانی و زبان فارسی متفق القول بودند.

شاید بتوان سید حسن تقی زاده را نمونۀ شاخص روشنفکر تجددخواه ایرانی و آذربایجانی این دوره نامید. او که در سال های مشروطه خواهی، مرام اصلی گروه خود یعنی حزب دمکرات ایران را «انفکاک کامل قوۀ سیاسی از قوۀ روحانی، ایجاد نظام اجباری، تعلیم اجباری مجانی، ترجیح مالیات مستقیم بر غیرمستقیم، تقسیم املاک میان رعایا، آزادی تجمع و تحزب و برابری در مقابل قانون صرف‌نظر از نژاد و قومیت و مذهب…» (۱) نامیده بود، دوازده سال بعد، در ژانویۀ سال ۱۹۲۰ در مجلۀ «کاوه» چاپ برلین می نوشت: «امروز چیزی که به حد اعلا برای ایران لازم است و همۀ وطن‌دوستان ایران با تمام قوا باید در راه آن بکوشند، سه چیز است (…): نخست قبول و ترویج تمدن اروپا بلاشرط و قید و تسلیم مطلق شدن به اروپا و اخذ آداب و عادات و رسوم و ترتیب و علوم و صنایع و زندگی و کل اوضاع فرنگستان بدون هیچ استثنا (جز از زبان) و کنار گذاشتن هر نوع خودپسندی و ایرادات بی‌معنی که از معنی غلط وطن‌پرستی ناشی می‌شود و آن را وطن‌پرستی کاذب توان خواند. دوم اهتمام بلیغ در حفظ زبان و ادبیات فارسی و ترقی و توسعه و تعمیم آن، سوم نشر علوم فرنگ و اقبال عمومی به تأسیس مدارس… این است عقیده نگارنده این سطور در خط خدمت به ایران و همچنین برای آنان که به واسطه تجارت علمی و سیاسی زیاد با نویسنده هم‌عقیده‌اند که ایران باید ظاهراً و باطناً و جسماً و روحاً فرنگی‌مآب شود و بس» (۲).

چهار-پنج سال پیش از بر سر کار آمدن رضا شاه، جو حاکم بر نخبگان و سرآمدان ایران، چه آذربایجانی و چه غیر آذربایجانی، همین بود و اکثر آنها با وجود اختلافات دیگرسیاسی و سلیقه ای، در مورد این سمت گیری کلی توافق نظر داشتند. در اینجا کافی است به زندگی و  فعالیت کسانی مانند حسین کاظم زاده ایرانشهر، محمد علی تربیت، محمود غنی زاده، احمد کسروی، دکتر تقی ارانی، اسماعیل امیرخیزی، محمد علی جمال زاده، ایراهیم پور داود، علی اکبر دهخدا و یا ابراهیم پورداود اشاره نمود. همۀ آنها در مورد فرهنگ ایرانی و زبان فارسی نگرانی ها و اندیشه های مشابهی داشتند.

با این ترتیب «زمينه برای شكل‌گيری يك گروه جديد از روشنفكران اصلاح‌طلب فراهم آمد كه مبنای فكری و رويكرد آنها نسبت به تحولات ايران بيشتر در انديشه‌های سياسی ـ اجتماعی اروپای غربی ريشه داشت (…) اين گروه بر اين باور بودند كه تنها يك دولت متمركز و قوی مي‌توانست ضمن حفظ تماميت ارضی ايران از عهدۀ اصلاحات لازم در كشور برآيد. به همين ترتيب آنها بر اين باور بودند كه دولت سازی و مدرنيزاسيون ايران مستلزم يك دستی هر چه بيشتر فرهنگی و تجانس هر چه گسترده‌تر قومی است» (۳). در این رهگذر، در حالیکه تقی زاده در «کاوه» می نوشت و مجلۀ «ایرانشهر» و مشخصا خود حسین کاظم زاده ایرانشهر از ضرورت «ایرانی گردانی تمامی ایرانیان به صورت یک ملت واحدو یکپارچه» سخن میراند (۴)، دکتر محمود افشار در «آینده» می نوشت که «…منظور از کامل کردن وحدت ملی این است که در تمام مملکت زبان فارسی عمومیت یابد، اختلافات محلی از حیث لباس، اخلاق و غیره محو شود و ملوک الطوایفی کاملا از بین برود» (۵).

دانستن این نکته ها از آن جهت مهم است که درک کنیم سیاست هائی که از ۱۹۲۵ به بعد یعنی در دورۀ رضاشاه در رابطه با زبان، انتشارات و یا رسانه ها در پیش گرفته شد، از پیش از رضا شاه همچون برنامه ای ملی و همگانی مطرح شده و مورد توافق کلی اکثریت نخبگان جامعه و همۀ مناطق ایران بود.

(ادامه دارد)

منابع

(۱) به نقل از افتخاری روزبهانی، ع.: سیاست و روشنفکری؛ از افراط تا اعتدال/ گزارشی از زندگی سیاسی و فکری سید حسن تقی‌زاده، در تارنمای «تاریخ ایرانی، دوشنبه ۱۰ مهر ۱۳۹۱

(۲) بهنام، ج.: تقی زاده و مسئله تجدد، بنیاد مطالعات ایران، به نقل از روزبهانی، ع.: همانجا

(۳) اتابکی، ت.: ناسیونالیسم ایرانی و آذربایجان، در تارنمای «چشم انداز»، هشتم مارس 2016

(۴) اتابکی، ت.: همانجا

(۵) اتابکی، ت.: همانجا

برچسب‌ها: