ریگ آمو: ماوراءالنهر در اوایل اسلام

عباس جوادی – ریگ آمو: ماوراءالنهر در اوایل اسلام، بخش یکم: پیش از اسلام
Abbas Djavadi – The Pebbles of the Oxus: Central Asia in Early Islamic Centuries, Part 1: Before Islam

بوی جوی مولیان آید همی / یاد یار مهربان آید همی
ریگ آمو و درشتی های او / زیر پایم پرنیان آید همی
— ابو عبدالله رودکی

ماوراءالنهر پیش از اسلام

۱۵۰۰ سال پیش، مدتی مانده به پیدایش اسلام و سپس گسترش آن به خاورمیانه، ایران و ماوراءالنهر، مردمی که میان آمودریا و سیردریا می زیستند، دولتی متشکل و واحد نداشتند. از خوارزم تا بخارا، از سمرقند، تا چاچ (تاشکند) و پنجه کنت و بلخ، هر شهری برای خودش پادشاهی بومی و درباری کوچک داشت و هر پادشاهی در شهرهای کوچک تر دور و بر شاهزاده ها و حاکمان تابع خود را صاحب بود. آنها با همدیگر رابطه نزدیک داشتند، اما همزمان، رقیب و گاه دشمن یکدیگر نیز بودند.

زبان اکثر مردم سُغدی، خوارزمی باستان و دیگر زبان ها ولهجه های ایرانی شرقی بود که در طرف بلخ و پامیر و افغانستان کنونی رایج بود. برخی نیز ترک زبان بودند.

توضیح اینکه منظور از «زبان های ایرانی شرقی» فارسی ایران کنونی نیست. امروزه فارسی تنها یکی از ده ها زبان و لهجه خانواده زبان های ایرانی، اما بزرگ ترین آنان و تنها زبان ایرانی است که از دوران باستان تا کنون در تحولی تاریخی دوام پیدا کرده است. زبان های ایرانی به چندین گروه و زیرگروه تقسیم می شوند. زبان های تاریخی و کنونی «ایرانی شرقی» عبارتند از پارتی، سُغدی، خوارزمی، پامیری، پشتو و اشقاشمی (ویندفور، زبان های ایرانی، 14).

اکثر مردم ماوراءالنهر نه مسلمان، بلکه پیرو آیین‌ زرتشت بودند. بخشی از آنان بودایی بود. بعضی ها هم مسیحی نسطوری، یهودی و یا پیرو آیین های مزدک و مانی بودند. ترک های ماوراءالنهر اکثرا مانند همقومان خود در دشت های اوراسیا (اروپا-آسیا) پیرو آیین شمن و یا شامان باوری (تِنگری/تانری باوری) بودند. بخش کوچک تری از آنان پیرو باورهای دیگری مانند آیین بودا و غیره شده بود.

قرن‌ها بود که در مناسبات قبایل صحرا گرد با ایرانیان و چینی‌ها تجارت، رفت و آمد، ازدواج، مبادلات فرهنگی و زبانی، کوچ و مهاجرت و دست اندازی‌ها و تهاجم‌های مرزی چیزی عادی بود.

هنوز از اعراب و اسلام خبری نبود. هنوز کوچ و سکونت اصلی قبایل ترک به ماوراءالنهر، خراسان، آذربایجان و مابقی ایران و آناتولی شروع نشده بود.

زمینه

آنچه که در این نوشته درباره تاریخ ماوراءالنهر گفته خواهد شد، اساسا مربوط به دویست تا سیصد سال نخست اسلام (یعنی حدودا 650 تا 950 م.) و اوضاع و احوال این سرزمین و مردم آن است.

از اسلام تا کنون تحولات حتی بیشتری در این سرزمین ها، مردم آن، زندگی اجتماعی، سیاسی، دینی و فرهنگی آنان رخ داده، تا جایی که از دید امروز، اوضاعِ حتی همان دوره آغازین اسلام نیز برای اکثریت ما مانند افسانه و یا خواب و خیال است.

بیشک لازم نیست همه، مورخ و تاریخنویس و یا زبانشناس باشند. اما طبیعی است که نمی توان بدون دانشی پایه ای و حداقل از گذشته، وضع امروز را به درستی درک کرد.

سرزمین

«ماوراءالنهر» نامی است عربی، به معنی «آنسوی رودخانه». نام فارسی ماوراءالنهر «فرارود» است. به زبان های اروپایی و تحت تاثیر لاتین و یونانی به این سرزمین «ترانس اوکسیانا» و یا «ترانس اوکسانیا» می گویند، یعنی آن سوی رود «اوکسوس» که نام اروپایی آمودریاست. نام آمو دریا به عربی «جیحون» است. نام رودخانه شمالی تر و شرقی تر این منطقه سیردریا و به عربی «سیحون» است.

وقتی «آنسوی رودخانه» می گوییم، حتما از جانب غرب آمودریا، یعنی از زاویه ایران به این سرزمین نگاه می کنیم. طبیعتا یونانیان، رومیان و دیرتر اعراب هم که از غرب و از طریق ایران به ماوراءالنهر آمدند و با آن آشنا شدند، از زاویه غرب، از نگاه ایران به این سرزمین نگریسته، آن را ماوراءالنهر نامیده اند.

امروزه در میان دو رود آمودریا و سیر دریا کشورهای اوزبکستان، تاجیکستان و بخش کوچکی از قرقیزستان و ترکمنستان قرار دارند. اما در عمل وقتی «ماوراءالنهر» گفته می شود، آنچه که در ایران و دنیای غربی و اسلامی می فهمند، محدود به این کشور ها نیست، بلکه به جز ازبکستان و تاجیکستان، سرزمین های آنسوی سیردریا مانند قزاقستان، قرقیزستان، منطقه کاشغر چین و جنوب روسیه نیز در نظر گرفته می شود. در عمل همه این سرزمین ها شامل تعبیر «ماوراءالنهر» می شود.

در طول این نوشته ها، خوانندگان بهتر است دو چیز را همیشه در نظر بگیرند: یکم نقشه جغرافیایی این منطقه و دوم سلسله مراتب و یا سالشمار تاریخی را، تا اینکه در درک تحولات شخص ها، محل ها و یا زمان ها را در ذهن خود پس و پیش نکنیم و موضوع را راحت تر بفهمیم.

«ماوراءالنهر» را می‌توان به چهار ناحیه تقسیم کرد: بلخ در جنوب، سرزمین سُغد شامل دو شهر بزرگ سمرقند و بخارا در مرکز، خوارزم در شمال-غرب و تاشکند (چاچ و یا شاش قدیم) در شمال-شرق ازبکستان کنونی و در مرز دشت‌های اوراسیا، همانجا که پس از آن سرزمین‌های قبایل ترک شروع می‌شده است.

بلخ قدیم کم و بیش با سرزمین های باستانی باختر (باکتریای دوره اسکندر و سلوکیان) و همچنین سرزمین کوشانیان و هپتالیان همپوشی دارد. روابط این منطقه در جنوب کوه های هندوکش بیشتر با هند و ایران، و در شمال کوه های هندوکش با سُغد و دشت های آنسوی سیردریا بوده است. بلخ (از جمله بلخ قدیم، هرات و بامیان افغانستان) در گذشته مرکز پیروان آیین بودایی و مقر معابد تاریخی آنها نیز بوده است. به نظر فرای میان فرهنگ و زبان بلخی و یا باکتریایی باستان و سُغد شباهت بسیاری بوده است (فرای 2015، 47).

شاید مهم ترین و یا موثرترین ناحیه ماوراءالنهر سُغد بوده (فرای، همانجا، 279) که شهرهای اصلی آن، سمرقند و بخارا، مراکز تجارت و فرهنگ این منطقه به شمار می رفته است. سرچشمه اصلی رفاه و پیشرفت مردم سُغد از تجارت در «راه ابریشم»، بخصوص تجارت با چین و ایران و خرید و فروش با دیگر سرزمین های جهان بوده است.

در خوارزم تا اوایل اسلام یک تمدن باستانی ایرانی شرقی حاکم بود. در آنجا خوارزمشاهان آفریغی حکم می راندند. زبان مردم یعنی خوارزمی باستان یکی از شاخه های ایرانی شرقی بود. این موضوع را از «کتاب الاثار الباقیه» اثر مورخ خوارزمی، ابو ریحان بیرونی درک می کنیم که یکهزار سال پیش نوشته شده است. روابط تجاری مردم خوارزم اساسا با مردم جنوب روسیه کنونی و حوزه رود ولگا و عموما قبایل ترک در دشت های اوراسیایی بود.

کوچ ها و آمیزش های قومی

اگر ماوراءالنهر را گسترده تر از آنچه هست، در نظر بگیریم و از بخش غربی کوه‌های آلتای تا شمال دریای خزر و حتی شمال دریای سیاه و شرق اروپا بیاییم، این منطقه در مجموع گهواره بسیاری از اقوام، زبان‌ها و تمدن‌های اوراسیایی  یعنی (از شرق به غرب) مغولی، ترکی، هندی-ایرانی و اروپایی محسوب می‌شود.  به این شیار پهن و طولانی جغرافیایی «استپ‌ها و یا دشت‌های اوراسیا» نام نهاده‌اند.

این منطقه تا یکهزار سال پیش، صحنه کوچ‌های لاینقطع و پر فراز و نشیب اقوام گوناگون از هند و اروپایی زبانان، سکاها، هون‌ها، هپتالیان، ترک‌ها و بالاخره مغول‌ها بوده است. این اقوام کوچک و بزرگ با همه مشترکات و تفاوت‌های بین خود و دیگران، ضمن کوچ‌ها، داد و ستدها، وصلت‌ها و تهاجم‌های خونین به همدیگر، همدیگر را از بین برده‌اند، با همدیگر آمیزش یافته‌اند، مکان زیست و کوچ و حتی نام خود را عوض کرده‌اند، کوچکتر و یا بزرگتر شده‌اند، یا در اقوام و ملل دیگر مستحیل گشته و یا نام و مُهر هویتی خود را بر اکثریت محیط خود زده اند.

طبیعتا همه این کوچ‌ها یکباره و همزمان انجام نگرفتند.

نخستین امواج کوچ‌های قومی حدودا ۴۰۰۰ تا ۴۵۰۰ سال پیش از همین استپ‌ها به سوی آناتولی (ترکیه کنونی)، قفقاز و شمال غربی ایران شروع شد. در جریان این کوچ‌ها اقوام گوناگونی از جمله هند واروپایی زبان (احتمالا هیتیت‌ها، ماننایی‌ها و اورارتویی‌ها) به آناتولی، قفقاز و ایران شمال غربی کوچیده، در این مناطق ساکن شدند. موج دوم با کوچ هندی تباران به قاره هند و ایرانی تباران مادی و پارسی به فلات ایران ادامه یافت (آنتونی، ۳۶۱-۳۸۰، ویندفور ۵-۹). به مجموعه این گروه اقوام هندی و ایرانی، گروه «آریایی» می گویند. گروه زبان های هند و ایرانی زیر مجموعه ای از گروه بزرگتر زبان های هند و اروپایی هست.

اما این کوچ‌ها که در نهایت با یکجا نشین‌شدن اقوام ذیدخل در هند، ایران، قفقاز و آناتولی پایان یافت، از کوچ‌های بعدی فرق می‌کرد. کوچ‌های بعدی بر اثر فشار دولت‌ها و یا اقوام دیگر رخ می‌داد و اقوام کوچنده گویی دقیقا نمی‌دانستند کجا می‌خواهند و یا می‌توانند بروند و ساکن شوند، کدام منطقه شرایط طبیعی و سیاسی برای مسکون شدن دارد، در کجا با کدام اقوام دیگر که پیش از آنها ساکن آن منطقه شده‌اند، روبرو خواهند گشت و نتیجه این رقابت و کشاکش و یا نزدیکی و آمیزش چه خواهد بود.

حوالی میلاد مسیح، یعنی دو هزار سال پیش، اتحادیه بزرگ و چند قومی هون‌ها (به چینی «هسیونگ-نو» و دیر تر «خیون»ها) که در شمال چین و جنوب روسیه کنونی می‌زیستند، زیر ضربات سخت چینی‌ها متلاشی شد. قبایل هون رو به سوی غرب، روسیه و اروپا گذاشتند. زیر فشار همین کوچ هون‌ها، اقوام احتمالا هند و ایرانی یوه-چی، سکاها (اسکیت‌ها) و تُخارها که در همان منطقه می‌زیستند، در دوره‌های متفاوت سرزمین‌های خود را تخلیه کردند و به سوی غرب، اروپای شرقی و بخشی نیز به آسیای میانه، ماوراءالنهر، خراسان و آسیای جنوبی (پاکستان و سیستان) کوچ نمودند.

هپتالیان و بخشی از آلان‌ها نیز که به نظر غالب دانشمندان، شامل ایرانیان صحراگرد شرقی و شاید هم بخشی از سکاها بودند، زیر فشار هون‌ها به آسیای میانه، افغانستان و پاکستان کنونی کوچیدند (گیب ۳). خزرهای شمال دریای خزر نیز احتمالا بخشی از هون‌ها بودند و به گمان برخی از دانشمندان، بخشی از اجداد ترکان و مغول‌های کنونی را نیز می‌توان در میان هون‌ها و خزرها جستجو کرد (رو ۵۰-۸۲).

مردم، فرهنگ‌ها و زبان‌های ماوراءالنهر در اوایل اسلام محصول چنین آمیزش‌های طولانی مدت قومی و فرهنگی بودند و آنها به سهم خود به اقوام همسایه در شمال و جنوب، شرق و غرب تاثیر مشابهی گذاشته اند.

تاریخ دور

اگر کتیبه بیستون داریوش، پادشاه هخامنشی، را اساس بگیریم، سُغد، خوارزم، بلخ، پارت، اسکودرا (سرزمین سکاها) و قندهارا پیش از میلاد و در دوره هخامنشیان جزو سرزمین های امپراتوری هخامنشی بود. البته درجه و جزئیات این وابستگی به دولت هخامنشی را نمی دانیم.

حتی ۶۰۰-۷۰۰ سال بعد شاپور یکم ساسانی در سنگ نوشته «کعبه زرتشت» بخش‌های جداگانه ماوراءالنهر مانند کوشان شهر، سُغد و «چاچستان» (تاشکند کنونی؟) و «توران» را جزو سرزمین‌های ایرانشهر می‌شمارد. فرای می گوید «این سرزمین ها تحت کنترل ساسانیان نبودند، بلکه از سوی پادشاهان محلی اداره می شدند و برخی از آنان که در افغانستان کنونی جاگرفته اند شاید خراج پرداز پادشاهان ساسانی بوده اند» (فرای، همانجا، 279). به نظر بارتولد «پس از فروپاشی امپراتوری کوشان‌ها (چهارصد سال پیش از اسلام، -م.)، هیچ حاکم و نایب السلطنه پادشاهی بیگانه بر ماوراءالنهر حکمرانی نکرده و با وجود برخی اطلاعات، احتمال ندارد که حاکمی منتسب از سوی ساسانیان اصولا بر این منطقه حکم رانده باشد (بارتولد 183).

البته نباید فراموش کرد که مرزها و حاکمیت سیاسی در مناطق مرزی دولت‌های گذشته اغلب موضوعی پرفراز و نشیب و متغیر بوده است.

به هر حال درست است که پس از هخامنشیان و به طور مشخص از زمان ساسانیان به بعد، احتمالا به خاطر ویژگی‌های جغرافیایی و فرهنگی خود و همچنین رواج تجارت راه ابریشم به چین، ماوراءالنهر با وجود رشته‌های مشترک فرهنگی و زبانی با خود ایران هیچگاه تحت حاکمیت دولت‌های مرکزی ایران نبوده، بلکه منطقه‌ای با «دولتشهر»های نیمه مستقل و مرفه مانند بخارا و سمرقند بوده که هرکدام شاه و حکمران خود را داشت. حاکمان این دولتشهر‌ها بنا به روایات چینی در اصل با همدیگر خویش و تبار بودند. آنها «اتحادیه» غیر مستحکمی را تشکیل می‌دادند، اما تابع، خراج پرداز و یا «گماشته» یک حاکم و پادشاه بزرگ نبودند.

از شکست هخامنشیان تا ظهور لشکریان عرب در ماوراءالنهر چهار تحول مشخص سرنوشت بعدی این سرزمین (و افغانستان و حتی پاکستان کنونی) را رقم زده است. یکم تاسیس و حکومت گروهی از لشکریان اسکندر مقدونی در بلخ موسوم به «باکتریا» (همان باختر فارسی معاصر و یا تُخارستان) است. در این دوره (تا یکصد سال پس از میلاد) زبان مردم اساسا لهجه‌های ایرانی شرقی، اما فرهنگ و زبان مکتوب، یونانی بود. تحول دوم به دنبال زوال پادشاهی یونانی باکتریا در قرن دوم پ.م. بود که جای آن را پادشاهان «کوشان» (100-250 م.) با مرکزیت بلخ گرفتند. در این دوره شاهد رشد تجارت و به ویژه تجارت ابریشم با چین همسایه و گسترش آیین بودا در منطقه هستیم. مرحله سوم شامل حاکمیت قبایل هپتالیان (440-670 م.) است که خود آمیزه‌ای از قبایل کوچنده از دشت‌های شمال و مردم محلی بودند. در هر دو دوره کوشانیان و هپتالیان، این دولت‌ها سرزمین وسیعی از آسیای میانه تا هندوستان را تحت حاکمیت خود داشتند.

تحول چهارم تسلط اعراب و اسلام و به طور تقریبا همزمان نفوذ، کوچ و اسکان قبایل ترک از دشت‌های شمال اوراسیا به ماوراءالنهر وسپس ایران و خاورمیانه و حتی حاکمیت آنان در سرتاسر این منطقه است.

اقوام، ادیان و زبان های پیش از اسلام

امروزه می‌توانیم اوضاع اجتماعی، سیاسی و فرهنگی ماوراءالنهر را مدت کوتاهی پیش از حمله اعراب چنین پیش چشم خود تجسم نمائیم: از گرگان، نیشابور، مرو و بلخ (در نزدیکی مزارشریف کنونی در افغانستان) هرچه رو به سوی شمال و شرق می‌رفتیم، کنترل دولت ساسانی ضعیف تر و ترکیب قومی و زبانی مردم مخلوط تر می‌شد.

اکثر مردم این منطقه به لهجه ای از سه زیر شاخه زبان های ایرانی شرقی سخن می گفتند: یکم: خوارزمی باستان در شمال غرب ماوراءالنهر میان مرز ترکمنستان و ازبکستان کنونی، دوم: سُغدی (در سمرقند، بخارا، چاچ و یا تاشکند کنونی و چندین ناحیه دیگر)، و سوم: زبان باکتریایی (باختری) و دیگر زبان های ایرانی تُخارستان (گولدن 1992 الف، 189). اما به خاطر روابط نزدیک با ایرانیان و دولت ساسانی، فارسی میانه و یا «پهلوی» نیز در ماوراءالنهر جا افتاده بود.

زبان به اصطلاح «رسمی» و یا دولتی، یعنی زبان مکاتبات میان پادشاهی های محلی منطقه، دولت های مرکزی و ایالت ها و ولایت ها ابتدا پارتی و دیرتر فارسی میانه، در بلخ هم تا مدت ها یونانی بود، چرا که برخی از نیروهای اسکندر پس از شکست هخامنشیان برای حفظ مرزها از دست اندازی قبایل شمالی در این منطقه مستقر شده بودند (فرای، پی دی اف).

پیش از اسلام تعداد کمتر، اما فزاینده ای از مردم ماوراءالنهر هم ترک زبان بودند. اکثر ترک‌ها نه در میان دو رود، بلکه در آنسوی سیر دریا به صورت قبیله‌های کوچ نشین در دشت‌های پهناور میان مرزهای شمال غربی چین تا شمال دریای خزر، میان دو امپراتوری وسیع چین و ایران ساسانی می‌زیستند. بخش کوچکی از این قبایل در نواحی مرزی ایران مانند خوارزم و سُغذ (بخارا و سمرقند) و یا منطقه کاشغر چین یکجا نشین شده بودند.

قبایل ترک پس از متلاشی شدن دولت ساسانیان و ظهور اسلام هرچه بیشتر به ماوراءالنهر، خراسان، بقیه ایران و خاورمیانه کوچ کردند. بخش دیگری از آنها هم از آسیای میانه به سوی غرب، یعنی اروپای شرقی مهاجرت کرد.

زبان ترکی آنها اگرچه مشخصات محلی و قبیله ای خود را داشت، اما هنوز مانند امروز صورت واحد و ملی نداشت که نام هایی مانند ازبکی و ترکمنی و یا قزاق و قرقیز و اویغور به خود بگیرد، بخصوص که هنوز ترک ها در حال کوچ بودند و زبانشان وابسته به کوچ ها و آمیزش با اقوام جدید در وطن های نویافته تغییر می یافت. خوارزم، سمرقند و بخارا هنوز ترک زبان نشده بود. حتی ترکیه کنونی هنوز اکثرا مسیحی مذهب و یونانی زبان بود (گولدن، همانجا، 210-212).

به گفته بارتولد اکثر مردم بومی ماوراءالنهر و به ویژه طبقه حاکم و اشراف مانند بقیه ایران زرتشتی بود. در اینجا نیز مانند خود ایران طبقات حاکم و اشراف زمیندار «دهقان» نامیده می‌شدند ، اما برخلاف خود ایران، در ماوراءالنهر تفکیک طبقاتی چندانی نبود (بارتولد 180). طبقه «دهقان» طیف گسترده تری از مردم و از جمله زمینداران محلی را دربرمی گرفت و حاکمیت، مانند مابقی ایران، نماد اتحاد پادشاهی مقتدر و روحانیت با نفوذ محسوب نمی‌شد.

به نظر فرای، تجارت با سرزمین های گوناگون، مردم زرتشتی سُغد را نسبت به همه ادیان تحمل پذیر کرده بود. آیین های زرتشت، بودا، مزدک، مانی و مسیحیت برای سُغدیان چیزی آشنا بود. بارتولد می‌نویسد که در ماوراءالنهر تعامل مذهبی به مراتب بیشتری از خود ایران موجود بود. اشخاصی که در ایران زرتشتی مورد پیگرد مذهبی قرار می‌گرفتند، در ماوراءالنهر پناه می‌یافتند و این تعامل مذهبی ظاهرا در مورد بودائیان و مسیحیان نسطوری نیز موجود بود (بارتولد 180).

مورخین عرب، ایرانی و همچنین مورخین غربی هنگام شرح اوضاع ماوراءالنهر در دوره کوتاه پیش از اسلام و اوایل اسلام از چهار نیروی اجتماعی و سیاسی سخن می گویند: یکم: ایرانی زبانان بومی یعنی خوارزمیان، سغدیان و بلخیان که اکثریت مردم ماوراءالنهر را تشکیل می دادند، دوم: ایرانیان، یعنی ایرانیان خود ایران ساسانی که با مردم بومی ماوراءالنهر مشترکات بسیار زبانی و فرهنگی داشتند و سپس همچون نو مسلمانان همراه با اعراب به ماوراءالنهر آمدند، سوم: ترک ها که بخشی از آنان دیگر در ماوراءالنهر مسکون شده، اما بخش بزرگترشان در دشت های شمال زندگی می کنند و از آنجا به ماوراءالنهر هجوم می نمودند و چهارم: عرب ها و لشکراسلامی آنان که از خراسان به ماوراءالنهر حمله می کردند.

(در بخش بعدی در باره حمله‌های اعراب، مقاومت مردم بومی و ترک‌ها در برابر آنان و بالاخره تسخیر ماوراءالنهر سخن خواهیم گفت.)


———————–

منابع اصلی در این لینک



دسته‌ها:اوایل اسلام, رنگارنگ

برچسب‌ها:, , , , , , , , ,

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s