صد سال نخست اسلام در ماوراءالنهر

آمودریا و سیردریا (نقشه اصلی از ویکی پدیا)

عباس جوادی –

(در صحبت گذشته از اوضاع و احوال ماوراءالنهر، تحولات سیاسی و اجتماعی آن تا ظهور اسلام سخن گفته بودیم. در این صحبت می خواهیم از نخستین حمله های لشکریان عربی-اسلامی به خاورمیانه تا حاکمیت کامل اسلامی-عربی بر این منطقه سخن بگوییم).

اعراب در ماوراءالنهر

ده سال پس از نبرد نهاوند (۶۴۲ میلادی) و پیروزی بر ایران  ساسانی، اعراب به آمودریا رسیده بودند. مرکز خراسان، مرو، در سال ۶۵۱ سقوط کرده بود، اما تا تسخیر آن سوی آمودریا یعنی ماوراءالنهر دستکم پنجاه سال و تا تسخیر بخشی از دشت‌های اوراسیا یعنی قزاقستان و قرقیزستان کنونی در سال ۷۵۱،  حدودا یکصد سال مانده بود.

از دوجانب جنوب و شمال، آمودریا و سیردریا و در میان آن دو رودخانه، رود زرافشان و دیگر رودهای کوچکتر، ماوراءالنهر را برای کشاورزی پر برکت نموده و تجارت و به ویژه تجارت ابریشم میان چین و ایران مردم آن را تاجر، مرفه و هوشیار بار آورده بود.

ماوراءالنهر اگرچه به مراتب کوچکتر از ایران بود، اما از بسیاری جهات از ایران ساسانی فرق می‌کرد. جنگجویان و فرماندهان عرب مدت‌ها در مرو مستقر بودند و تنها برای غارت، غنیمت جنگی و گرفتن باج از آمودریا گذشته، به ماوراءالنهر حمله می‌کردند و سپس به خراسان باز می‌گشتند.

در ابتدا «این نخستین حمله ها، چیزی بیشتر از تهاجم‌های غارتگرانه در سطحی گسترده نبوده است…» (گیب ۱۵). حضور نظامی اعراب در خراسان اساسا محدود به پادگانی در مرو خراسان بود، اما حاکمان یعنی فرمانداران خلیفه هرسال لشکریانی برای هجوم و غارت نواحی شرقی ایران به این منطقه می‌فرستادند (کندی ۲۳۶-۲۳۷).

پیش از آمدن اعراب، ماوراءالنهر، با وجود پیوندهای تاریخی و فرهنگی-زبانی با ایران باستان، مستقیما تابع ایران و یا دولت معین دیگری نبود و اشراف و فرمانداران ایرانی تبار شهرهای گوناگون این سرزمین که طبق برخی روایت ها حتی خویش و تبار همدیگر بودند، اغلب مستقلا و حتی در رقابت با همدیگر عمل می‌کردند. ماوراءالنهر دولتی مرکزی و قدرتمند نداشت و طبیعتا ارتشی هم در میان نبود که از کلیت ماوراءالنهر دفاع کند.

اما به ویژه حضور جنگجویان تیرانداز، جسور و بی رحم ترک که اکثر آنها از سرزمین‌های شمال به ماوراءالنهر حمله می‌کردند و همچون دسته‌های مختلف و منفرد در ناحیه‌های گوناگون عمل می‌نمودند، از فرق‌های مهم میان ایران و ماوراءالنهر بود. اشراف و شخصیت‌های بانفوذ بومی که اکثرشان ایرانی تبار بودند نیز اغلب هنگامیکه در تنگنای حملات اعراب قرار می‌گرفتند، جنگجویان ترک را به دفاع از شهرها و موضع‌های خود دعوت می‌نمودند و طبیعی است که این اقدامات نگهبانی و جنگجویی ترک‌ها نیز بی پاداش نبود.

باسورث می‌نویسد که با در نظرگرفتن «پراکندگی سیاسی حاکمیت در ماوراءالنهر و وجود دولتشهر‌ها و شاهزاده نشین‌های کوچک در این منطقه (…)، به راحتی می‌توان تصور نمود که بسیاری از این جنگجویان حرفه‌ای ترک اغلب سربازان مزدوری بودند که از استپ‌ها آمده، در خدمت فرمانداران و اشراف محلی سُغد قرار گرفته بودند» (باسورث 2007 الف ۲۱۵).

طبیعتا عوامل چندی در میان خود اعراب مهاجم هم موجود بود که پیشرفت آنها را به آن سوی آمو دریا کُند تر می‌کرد. دوری هدف، «سیرشدن» و خستگی قبایل عرب که برای تهاجم به چهار سوی امپراتوری نوپای اسلامی اعزام می‌شدند و یا داوطلب این کار می‌گشتند، کشاکش وحتی گاه جنگ میان این قبایل مهاجم و همچنین کاهش شانس غنیمت‌های جنگی نیز احتمالا نقش قابل توجهی در تحولات خراسان و ماوراءالنهر داشته‌اند. بارتولد می‌نویسد «… شکی نیست که انگیزه اصلی فاتحین (عرب، -م.) آرزوی به دست آوردن غنیمت و شهرت بوده و دین برای آنان همان قدر کم اهمیت داشته که برای مدافعین (بومی) این سرزمین‌ها» (بارتولد ۱۸۳). در توضیحی دیگر، بارتولد آهستگی فتح ماوراءالنهر را به دو عامل مربوط می‌شمارد: «…اولا خود اعراب برای مدتی طولانی با غنایم جنگی و گرفتن باج و خراج (از کفار، -م.) راضی بودند و به همین جهت برنامه فتح کامل این سرزمین را هم نداشتند. ثانیا موانع طبیعی این سرزمین مانع از سرعت فتح آن می‌شد» (بارتولد ۱۸۲). اکثر مورخین نظر مشابهی دارند.

سردار عرب ربیع بن زیاد الحارثی که هم در دوره خلفای راشدین و هم امویان در فتوحات اعراب شرکت کرده بود، پس از فتح پر کشتار سیستان، در زمان خلافت عمر حاکم خراسان گردید و به تهاجم‌های ظاهرا برنامه ریزی شده تری برای تحکیم قدرت عربی-اسلامی در خراسان و گسترش آن به ماوراءالنهر شروع نمود. ربیع به طور همزمان سیاست منظم تری برای افزایش تعداد اعراب در خراسان را در پیش گرفت و از جمله به منظور کنترل بهتر خراسان، «پنجاه هزار جنگجوی عرب را همراه با خانواده هایشان از بصره و کوفه آورده در خراسان مستقر نمود. این اسکان مطابق با روش معمول وقت میان اعراب انجام گرفت و این عده در پنج شهری که پادگان‌های نظامی اعراب در آنجا مستقر شده بود، اسکان یافتند. این اقدام هدفی دوگانه داشت: تضمین فتوحات به دست آمده و تامین نیروی انسانی برای گسترش بیشتر فتوحات» (گیب ۱۷).

به نظر کِندی «بعید نیست که تعداد اعرابی که به مرو و دیگر شهرهای کوچک خراسان آن دوره کوچ کردند، بیشتر از تعداد اعرابی بوده باشد که به کل ایران آمده بودند. آنها تشنه ثروت و آکنده از حرص و ولع بودند. هسته اصلی لشکریان اسلام را هم که قرار بود به ماوراءالنهر حمله ور شوند، همین اعراب تشکیل می‌دادند» (کندی ۲۳۷).

مقاومت پادشاهان محلی کوچک و بزرگ، فرمانداران و شخصیت‌های ایرانی تبار ماوراءالنهر و حملات قبایل ترک چندین سال اعراب را از تسلط کامل بر این منطقه محروم نمود، تا اینکه سیاست‌های خلفای عرب، به ویژه بعد ها با روی کار آمدن عباسیان به جای اُمویان، نرم تر و فراگیر تر شد و از جمله پس از کشاکش‌های بسیار، نومسلمانان به تدریج از پرداخت جزیه و خراج و خطر اسیرگرفته شدن معاف شدند.

جنگ‌های داخلی میان قبایل عرب، شورش‌های ضد خلافت امویان و خودسری‌هایی برخی حاکمین عرب در خراسان و ماوراءالنهر، در اوایل سال‌های ۷۰۰م در سرتاسر امپراتوری عرب مشاهده می‌شد. شاید هم اساسا به همین دلیل پیشروی لشکریان اموی در ماوراءالنهر راکد ماند. در این شرایط مناسب برای سرپیچی از حاکمین عرب، ملوک محلی ماوراءالنهر مانند طرخون سمرقند و حاکمان بومی شهرهای دیگر مانند بخارا و خوارزم مستقل تر و بی پرواتر از گذشته گشتند و حتی به امید کمک و مداخله چین در مقابل دست اندازی امویان، سفیرانی به پکن فرستادند. اما اگرچه چین تلویحا برای خود حق حاکمیتی بر آسیای مرکزی قائل بود، این کوشش‌های پادشاهان محلی ماوراءالنهر نتیجه‌ای ندادند.

قتیبه، «قائد الاسلام»

با اعزام قتیبه بن مسلم الباهانی به عنوان حاکم و یا ولایتدار جدید «خراسان و مشرق»، آن حالت رکود در گسترش حاکمیت اسلامی-عربی موقتا دگرگون گشت. قتیبه ده سال، میان سال‌های ۷۰۵م تا ۷۱۵م بر این مناطق شرقی خلافت حکم راند. در این مدت، حاکمیت عربی در بخش بزرگی از ماوراءالنهر مستقر شد. اما این گسترش حاکمیت با تبلیغات دینی حاصل نشد، بلکه با خونریزی و قساوت بی مانندی به دست آمد که مردم این سرزمین از هیچ حاکم عرب دیگری به خود ندیده بود.

قتیبه «پیکند»، شهر تجار در نزدیکی بخارا (اوزبکستان کنونی) و خود بخارا را در سال‌های ۷۰۶-۷۰۹م تصرف نموده، آن را غارت نمود و مردمش را اسیر گرفت. در جریان تسخیر پیکند تمام محافظین و مدافعین شهر را به قتل رسانید و نزدیک به همه زنان و کودکان را اسیر گرفت. او سمرقند را چهار سال در محاصره نگهداشت و وقتی وارد شهر شد، سی و نه هزار نفر را اسیر گرفت (استار ۱۱۰). یکی از فرماندهان او همه سربازان بومیان  مغلوب را به صلیب کشید و فرمانده دیگرش همه جنگجویان طرف مغلوب را لخت و عریان کرده به مرگ رها نمود (فرای 2015، ۹۵). یکی از ولایتداران عرب در خراسان وضع کلی آن سال‌ها و رفتار لشکریان عرب را چننین خلاصه نمود که «تنها با شمشیر و شلاق» می‌توان بر این سرزمین حکومت کرد (بارتولد به نقل از طبری ۱۸۸).

مورخین عرب فتح پیکند را نه همچون فاجعه‌ای انسانی، بلکه به عنوان منبع غارت و کسب ثروت به ثبت رسانیده‌اند. یک اسیر پیکندی کوشش کرد با پرداخت پنج هزار پارچه ابریشم چینی به قیمت یک میلیون درهم، آزادی خود را باز خرید کند. اعراب در یک معبد بودایی («بتخانه») مجسمه‌ای نقره‌ای به وزن چهار هزار درهم و غنایم دیگری از قبیل دو مروارید یافتند که هرکدام «به اندازه تخم کبوتر» بود. قتیبه مرواریدها را به عنوان تحفه به رئیس خود حجاج بن یوسف والی حجاز و عراق فرستاد. بخش بزرگی از غنیمت نقره نیز ذوب شده به صورت سکه در آمد،  تا به صورت پاداش میان جنگجویان عرب تقسیم شود (کندی به نقل از طبری، ۱۵۹). بعد از این تهاجم، پیکند دیگر هرگز به خود نیامد.

قتیبه در راه گسترش خلافت اموی، هم از قساوت کارگرفت و هم از دشمنی و کشاکش میان پادشاهان محلی زیرکانه به سود خود استفاده کرد، تا جایی که مثلا در سال ۷۰۵م فرمانروا و یا «چَغان خدای» یک ناحیه چَغانیان (سرخان دریا و ترمذ در اوزبکستان و تاجیکستان و افغانستان کنونی) از چغان خدای دیگری به قتیبه شکایت می‌برد و قتیبه اختلاف دو فرمانروای محلی را در نهایت به نفع خود حل می‌نمود. در نمونه‌ای دیگر، قتیبه در سال ۷۱۲م برای حمایت از خوارزمشاه در مقابل برادرش «خُره زاذ» و «دهقان‌ها» یعنی اشراف روستایی و ایرانی تبار محل به خوارزم حمله کرد. در همان سال، قتیبه به سمرقند هجوم برد و در این تهاجم بخاراییان و خوارزمیان به وی کمک نمودند، تا جایی که «اَخشید» (پادشاه) سغد به نام غورَک به قتیبه معترض شده، گفت که این فرمانده عرب «تنها با کمک برادران و همقومان ماوراءالنهری او به دشمن است که در حال کسب پیروزی است» (بارتولد ۱۸۵).

خلفای عرب و نایبان آنان در ایران

وقتی اعراب ایران ساسانی را شکست داده، دولت خود را گسترش بخشیدند، از نگاه اداری امپراتوری عربی-اسلامی را کم و بیش به سبک امپراتوری ساسانیان به ایالات بزرگ و این ایالات را به ولایت های کوچک تر تقسیم نمودند. هر ایالت و ولایت حاکم خود را داشت که در دوره ساسانیان شاه و در دوره اسلامی والی، حاکم، ولایتدار و یا امیر نامیده می شد که در واقع نایب خلیفه در ایالت وولایت خود بود. امروزه دیگر پادشاهان و امیران محلی دیگر نیستند. در فارسی به مقامی شبیه حاکم و والی دوره خلافت اسلامی، «استاندار» و «فرماندار» می گوییم.

پیش از اسلام در ماوراءالنهر شاهان محلی هر ولایت عنوان مخصوص خود را داشتند. اکثر مردم بومی ایران بود و بنا بر این، آن عنوان ها هم به زبان و یا لهجه محلی ایرانی آن محل و منطقه بود. مثلا شاه سمرقند به سُغدی «اِخشید»، شاه بخارا «بخار-خُداه» (به سُغدی «بوکار کودات»)، شاه استروشن (اُشروسنه)  «افشین»، شاه چغانیان (ترمذ و سرخان دریا در اوزبکستان و تاجیکستان کنونی) «چغان خدای» و یا شاه خوارزم ««خوارزمشاه» و «خوارزم خداه» نامیده می شد. (در میان قبایل ترک رئیس قبیله واتحادیه بزرگ تر قبایل، قاغان، قاآن، خان و در نزد ترک های غربی و اُغوز اکثرا «بیگ» خوانده می شد.)

در دوره امویان و عباسیان از هرکس که درآمدی داشت، مالیات اخذ می شد، چه مسلمان و چه غیر مسلمان. غیرمسلمانان ناچار بودند به جز مالیات معمولی یک مالیات اضافی نیز به خاطر «مسلمان نبودنشان» بپردازند. این مالیات اضافی را «جزیه» می نامیدند.

«خراج» را همه حاکمین عرب به دارالخلافه یعنی دربارامویان در دمشق و دیرتر به دارالخلافه عباسیان در بغداد می فرستادند. خراج به معنی «مالیات املاک غیرمنقول» مانند خانه، باغ، روستا، حتی یک ولایت و ایالت و گاه کلا «مالیت بر درآمد» بود.

اداره ایالت های بزرگ مانند خراسان، عراق، جبال، شام و غیره در ابتدا فقط به حاکمیت فرمانداران و یا والی های عرب داده می شد. خلیفه عرب مالک و صاحب تمام امپراتوری و حاکم هر ایالت و ولایت مالک و صاحب آن ایالت و ولایت شمرده می شد. در آمد اصلی دولت عربی-اسلامی از منبع مالیات و جزیه و خراج (از حاکمان مسلمان و به مبلغ بیشترغیر مسلمان) بود. در آمد دیگر «باج» (ضربیه، جزیه) نامیده می شد که عبارت از پول و  یا اموال ذیقیمتی بود که غیرمسلمین به مسلمانان پرداخت می کردند تا حاکمین و کلا مسلمانان به آنان حمله نکنند.

حکم فرمانداری حاکمان ایالت ها را معمولا فقط خلیفه می داد. این حاکمان نیز هر سال «خراج» ایالت خود را به دارالخلیفه می پرداختند که معمولا به صورت پول، طلا، نقره و جواهراتی بود که هنگام «حملات جهادی» از مردم غیرمسلمان گرفته و یا از حاکمان پایین تر از خودشان جمع کرده بودند. اگر حاکم یک ولایت و یا حتی ایالت (و مردم آن) هنوز به اسلام نگرویده بودند، در آن صورت خراجی که می بایست می پرداختند، از خراج حاکم و ولایت مشابه مسلمان بیشتر بود. مثلا سمرقند و بخارا تقریبا به مدت یکصد سال بارها با هجوم و قتل و غارت از سوی لشکر عربی-اسلامی روبرو شدند و تا تسلیم و قبول اسلام که بعد از سال های 720 و بخصوص در دوره عباسیان رخ داد، یا با اعراب در حال جنگ بودند و یا مردم این دو شهر جزیه و فرماندارانش خراج اضافی می پرداختند.  خراج  سرزمین‌هایی مانند سمرقند که مدت ها بدون قبول اسلام پرداخت خراج را پذیرفته بودند و یا ارمنستان (در قفقاز) که بدون قبول اسلام تسخیرو یا تسلیم شده بودند، بیشتر از سرزمین‌ها و حکامی بود که مسلمان شده بودند.

در عین حال سهم قابل توجهی از بابت غنیمت های جنگی به دارالخلیفه تعلق می گرفت که این هم یکی از منابع مهم درآمد حکومت مرکزی خلیفه های اموی و عباسی بود. مثلا قتیبه بن مسلم (669-716)، فرمانده عرب و والی خراسان در جریان فتح و غارت شهر پیکند در نزدیکی بخارا، پول و جواهرات بسیار و از جمله «دو مروارید، هرکدام به اندازه یک تخم کبوتر» (کندی به نقل از طبری، ۱۵۹) غارت کرده، آنهارا به فرمانده خود حجاج فرستاد.

انتصاب حاکمان ایالت های کوچک تر مانند سُغد، بلخ و یا خوارزم  معمولا جزو اختیارات حاکمان ایالت هایی بود که آن ولایات کوچک تابعش بودند. مثلا حاکم خراسان که اصولاعرب بود، حق داشت فرماندار سغد و یا خوارزم را تعیین کند. اگرولایات مزبور هنوز از سوی مسلمانان فتح نشده بود، ابتدا این سرزمین ها و مردم آن با حمله و جنگ جهادی و یا «غزوه» مسلمانان روبرو می شد و در صورت انقیاد و یا تسلیم داوطلبانه شروع به پرداخت مالیات و خراج می نمود. معمولا حاکمین و یا شاهان محلی ولایات کوچک خراج ولایات خود را به حاکم بزرگ تر ایالت تابع خود می فرستادند. اگر حاکمان محلی به حاکم و یا والی ایالت بزرگ تر خود مالیات و خراج نمی پرداختند، بعد از مدتی کشاکش، میان حاکم ایالت و حاکم ولایت جنگ در می گرفت.

شکل دیگرپرداخت «خراج» و مالیات، ارسال اسیران جنگی (زن و یا مرد یعنی کنیز و یا غلام) بود که باز از حملات جهادی به  سرزمین های غیر مسلمانان به اسارت گرفته شده بودند. اکثر غلامان و کنیزان از آفریقا و یا قبایل ترک آسیای میانه و قبایل «خزر» در حوزه شمالی دریای خزربودند، اما میان آنان اسیرانی ایرانی و غیره نیز یافت می شد. مثلا باسورث به نقل از جغرافیانویس عرب، المقدسی می گوید که  «بخشی از خراج خراسان ارسال سالانه دوازده هزار اسیر بود (…) و دولت سامانیان (سده نُهم میلادی، -م.) از بابت هرغلام ترک که از آمو دریا گذشته، وارد خراسان می شد، میان 75 تا 100 دِرهم می گرفت و جوازعبور طلب می کرد» (باسورث 197).

720__UmHA

آرامگاه قتیبه بن مسلم در نزدیکی اندیجان، ازبکستان

اصولا خلیفه، هر ایالت را به اختیار یکی دو طایفه عرب می گذاشت. خود حاکم ها بخصوص در زمان امویان، عرب بودند. ایالت های بزرگ تر مانند خراسان و جزیره (ماد سابق) و یا فارس که در آمد بیشتری داشتند، به طایفه های بزرگ و با نفوذ سپرده می شد. ایالت های ایران ساسانی و ماوراءالنهر اساسا در اختیار طایفه های عرب عراق و  مخصوصا بصره و کوفه گذاشته می شد. جنگجویان طایفه های عرب اکثرا با زنان و فرزندان خود عازم این ایالت های «کفار» می شدند. در این حمله های «جهادی» اغلب میان طایفه های عربی و رئیسان و امیران این طایفه ها کشاکش و گاه جنگ بر سر مال و ثروت در می گرفت.

حاکم های ایالت های بزرگ همچون نمایندگان مستقیم خلیفه که «امیرالمومنین» نامیده می شد، عمل می کردند.

دوران حکومت محلی حاکم ها در ایالت های مختلف محدود و اکثرا میان پنج تا ده سال بود. خلیفه این حق را برای خود محفوظ نگه میداشت که حاکم ها و فرمانداران ایالت ها را طبق میل خود عوض کند. این هم گاه، وقتی حاکمی برکناری از مقامش را قبول نمی کرد، باعث درگیری می شد. حاکم ایالت برضد خلیفه شورش می کرد و خلیفه به دیگر فرماندهان لشکر خود دستور می داد افراد شورشگر را سرکوب کنند.

تنها در دوره عباسیان بود که به خاطر نارضایی مردم و اوج مخالفت ها با دولت مرکزی خلیفه و حاکمین محلی، حاکم های بومی و محلی مانند طاهریان، صفاریان و سامانیان در خراسان و ماوراءالنهر مورد قبول خلیفه قرار گرفت. شاید دو دلیل دیگر برای قبول حاکمیت پادشاهان محلی و بومی از سوی خلفای عباسی این بود که اولا خود عباسیان با کمک مستقیم ایرانیان و مخصوصا طاهریان و سامانیان بر سر کار آمده بودند و ثانیا با گسترش امپراتوری اداره مرکزی مشکل‌تر شده بود. این پادشاهان و امیران که وابسته به دودمان‌های محلی مانند صفاریان، طاهریان، سامانیان، آل بویه و یا غزنویان و سلجوقیان بودند، در ظاهر خلیفه بغداد را نمایندگی می‌کردند، خطبه به نام او می خواندند، مالیات و خراج می پرداختند، اما هر قدر که قدرتشان در محل بیشتر می شد و هراندازه که دستگاه خلافت عربی در مجموع ضعیف تر می گشت، این نایبان محلی خلیفه نیز که دیگر خود را «شاه» و «سلطان» و «امیر» و «بیگ» می خواندند، استقلال عمل و سرکشی بیشتری از خود  نشان می دادند، تا جایی که مدتی در دوره غزنویان و بخصوص سلجوقیان، حاکمان محلی که بر امپراتوری های گسترده‌ای حکم می راندند، حتی دیگر خطبه به نام خلیفه نمی‌خواندند و خراج هم نمی‌پرداختند.

ترک ها

در اواخر سال ۷۱۲م که قتیبه حاکم خراسان و ماوراءالنهر بود، گروهی از قبایل ترک  با دعوت مردم بومی و سُغدی سمرقند این شهر را اشغال کردند تا به اعراب اجازه ورود به این مهم ترین شهر ماوراءالنهر را ندهند (خود مردم بومی سمرقند نیروی نظامی نداشتند). اما در سال ۷۱۳م قتیبه ترک‌ها را مجبور به ترک سمرقند نمود. ترک‌ها حتی نتوانستند از پیشروی اعراب به تاشکند کنونی و فرغانه پیشگیری کنند.

با وجود پیروزی‌های بزرگ قتیبه که همچون «قائد الاسلام» و «فاتح ماورالنهر» معروف شده بود و با وجود غنایم فراوانی که او از فتح و غارت این سرزمین ثروتمند نصیب اعراب نمود، خود قتیبه نتوانست بهره چندانی از این پیروزی ها و غنایم ببرد.

در سال ۷۱۵م قتیبه کوشش نمود تا شورشی بر ضد خلیفه اموی برپا کند، اما همه اطرافیانش شوریده، او را به قتل رسانیدند.

در این شرایط آیا مردم بومی ماوراءالنهر می توانستند چشم انتظار یاری ترک ها شوند؟

مدت کوتاهی پیش از بر سر کار آمدن قتیبه، گروهی از ترکان غربی دشت‌های اوراسیا، ترکان شرقی را نیز تابع خود کرده، دولت ترکی بزرگی به نام «تورگش» تاسیس نمودند. گفته می‌شود  «تورگش» در آغاز نام قبیله ای ترک زبان در مغولستان بود که بعد ها به سوی غرب کوچ کردند و تا مرزهای ماوراءالنهر و اوزبکستان کنونی رسیدند.

در این دوره آشوب و ناآرامی، مه-چوه، خاقان دولت «تورگش» در سال ۷۱۶م درگذشت و ترک‌های غربی باز از ترک‌های شرقی که زیر نفوذ چینی‌ها بودند، جدا شدند. برادر مو-چوه به نام «سولو»، خاقان جدید دولت «تورگش» شد که «بالاساقون» (در قرقیزستان کنونی) را پایتخت خود نمود. خاقانات «تورگش» تا سال‌های ۷۳۷-۷۳۸م پابرجا بود. سولو که در راس این دولت تقریبا بر تمام بخش غربی اوراسیا حکمرانی می‌کرد، درست مانند اعراب که ماوراءالنهر را «حدیقه الامیر المومنین» (باغ خلیفه اسلام) می‌نامیدند (بارتولد به نقل از طبری، ۱۸۷)، نمی‌توانست از ثروت و نعمات این منطقه بدون جنگ و مقاومت چشم پوشی نماید.

ماوراءالنهر، هم برای اعراب و هم برای ترک‌ها اهمیت داشت.

همزمان با ضعف نیروهای ترکی، در داخل دولت امویان نیز آشوب‌ها، زدوخورد میان قبایل مختلف عرب، شورش و سرپیچی‌ها از حکومتداران و همچنین تشنج میان اعراب و «عجم» های غیرعرب‌، یعنی اساسا ایرانیان ادامه داشت. این تشنج عرب و عجم هم اساسا به آن جهت بود که حکومتداران عرب غیر اعراب را حتی اگر به اسلام گرویده باشند، همتراز با خود نمی‌شمردند. دستگاه اداری و نظامی اساسا عبارت از اعراب بود و آنها مثلا نمی‌خواستند به راحتی بپذیرند که از مسلمین، حتی اگر نودین هم باشند، نباید جزیه و یا مالیات اضافی گرفت که از «کفار» و غیرمسلمین اخذ می‌شد.

در این دوره، ملوک و شاهزادگان بومی از جمله «توقشاده» شاه بخارا و غورک، پادشاه سمرقند و چندین شاهزاده بومی دیگر با به صورت بی نتیجه‌ای کوشش کردند که با اعزام سفیرانی به پکن، چینی‌ها را به مداخله بر ضد اعراب تشویق نمایند.

نقشه ولایات خلافت عباسی (از کتاب پرسی سایکس: تاریخ ایران، لندن 1915)

«تعرض بزرگ ضدعربی»

خاقان دولت تورگش، سولو، که مرکزش در «بالاساقون» (قرقیزستان کنونی) بود، در مقابل اعراب پیوسته از پادشاهان محلی و بومی ماوراءالنهر و دهقانان شورشگر ایرانی تبار ماوراءالنهردفاع می نمود و در عین حال مواضع خود را تحکیم می کرد، تا جایی که مردم بومی ماوراءالنهر به خاطر لطماتی که سولو به اعراب وارد آورده بود، به او لقب «ابومزاحم» داده بودند (بارتولد ۱۸۷). «ترک‌ها و عرب‌ها دشمن هم بودند و با همدیگر سر آشتی نداشتند، چرا که هردو می‌خواستند حاکم این سرزمین بالقوه ثروتمند شوند، در حالیکه پادشاهان محلی که معروف ترینشان غورَک سمرقند بود، میان این دو نیرو گیر کرده بودند و می‌خواستند در این میان استقلال و فرهنگ خود را حفظ کنند» (کندی ۱۷۷).

اسناد بی نظیری که در سال ۱۹۳۳ یعنی حدود یکصد سال پیش از کوه «مُغ» در پنجه کنت (تاجیکستان کنونی) از سوی یک چوپان یافت و توسط دانشمندان شوروی آن زمان رمزگشایی شد، اطلاعات ما را در باره این دوره ماوراءالنهر دقیق تر می‌کند.

کوه مُغ قلعه و پناهگاه آخرین شاه مستقل سُغد در پنجه کنت به نام «دیو اشتیچ» بود. «اسناد کوه مغ» که به زبان سُغدی و خط آرامی سُغدی تحریر شده‌اند، عبارت از مکاتبات سیاسی و اسناد اداری و حقوقی مانند سند‌های مالکیت هستند. ظاهرا این اسناد زمانی که در سال ۷۲۲م پنجه کنت از سوی عرب‌ها فتح شد، در کوه مُغ پنهان کرده شده‌بودند. به روایت طبری (گرنت و وسیر ۱۵۵) خود دیواشتیچ نیز که خود را «پادشاه سُغد» می‌نامید، هنگام حمله اعراب به قلعه کوه مُغ پناه برده، در آنجا به اسارت اعراب درآمده است. به نظر می‌رسد که دیواشتیچ در رقابت با غورک، شاه سمرقند، ادعای رهبری شاهان محلی سُغد را داشت و کوشش می‌نمود آنان را در ائتلافی بر ضد اعراب متحد کند.

از سوی دیگر کول-چور، یکی از فرماندهان قبایل ترک تورگش، درخواست دیواشتیچ برای دفاع از سغدیان در برابر اعراب را بی پاسخ گذاشت. با این ترتیب پنجه کنت در سال ۷۲۲م به تصرف اعراب درآمد.

با وجود تصرف پنجه کنت از سوی اعراب، تا سال  ۷۳۵م تنها سمرقند و دو ناحیه کوچک در وادی زرافشان به نام «کمرجه» و «دبوسیه» در دست اعراب بود. باقیمانده قلعه‌های ماوراءالنهر از جمله بخارا تحت کنترل پادشاهان و اشراف بومی و یا قبایل ترک و یا تحت حاکمیت مشترک آنان قرار داشت.

در این دوره روایات دقیق مورخین عرب و ایرانی از محاصره ناحیه «کمرجه» توسط ترک‌ها بسیار جالب است که ما در اینجا چکیده روایت طبری را نقل می‌کنیم (طبری ۴۰۵۸-۴۰۹۳).

اعراب در کمرجه تحت محاصره ترک‌ها بودند. شب هنگام که ترک‌ها موقتا حمله را متوقف کرده بودند، دو فرستاده به طور جداگانه پیش اعراب آمدند تا به آنها پیشنهاد تسلیم به ترک‌ها را کنند. فرد نخست کسی نبود جز یزدگرد سوم ساسانی که با امید بازیافتن پادشاهی اجدادش به ترکان پیوسته بود. «خسرو پسر یزدگرد با سی کس پیش آنها آمد و گفت: ای گروه عربان، چرا خودتان را به کشتن می‌دهید؟ من بودم که خاقان را آوردم که مملکتم را به من باز دهد و برای شما امان می‌گیرم.» اما عربان بدو ناسزا گفتند و او برفت» (طبری، ۴۱۰۱-۴۱۰۳). پیشنهاد دوم ترک‌ها را که قابل تامل تر بود، فردی از سُغدیان بومی به نام «بازغَری» آورد که همچون میانجی مورد اعتماد خاقان ترک آمده بود و دو ترک را هم به همراه خود داشت. او چندین عرب را نیز که در جنگ‌های پیشین به اسارت افتاده بودند، با خود آورده، پیامی از خاقان به آنها داد که می‌گفت به لشکر خاقان بپیوندند و از مبلغی که از فرماندهان عرب خود می‌گیرند، مقرری بیشتری از خاقان ترک بگیرند. اما امیر اعراب در آن ناحیه با رد این پیشنهاد گفت: «این کار سر نمی‌گیرد. چگونه عربان که گرگانند با ترکان توانند بود که گوسفندانند؟ میان ما و شما صلح نخواهد بود» (طبری همانجا).

با اینهمه، ترک‌های تورگش در همراهی با نیروهای بومی ماوراءالنهر چندین بار با اعراب روبرو شدند و مثلا در بخارا و سمرقند ضربه‌های سنگینی بر مسلمانان وارد آوردند.

سال ۷۳۷م از نگاه گسترش و تحکیم حاکمیت اعراب نقطه چرخش نهایی بود. این چرخش عوامل چندی داشت که برخی از آنها تصادفی و یا «طبیعی» به شمار می‌رفتند. برای نمونه، غورک پادشاه قدرتمند و کارکشته سمرقند با مرگ طبیعی درگذشت و حیطه حاکمیتش میان وارثین او تقسیم گردید. اتفاقا حاکم جدید عرب، اسد بن عبدالله، نیز مرکز ایالت خراسان را از مرو به بلخ منتقل کرده بود. احتمالا هدف اسد بن عبدالله از این کار دور ماندن از کشاکش‌های اعراب و یا تحقق گسترش حاکمیت اسلام به آنسوی آمودریا بود.

شخصیت اسد نیز بیشک نقش مهمی در بهبود وضع اعراب بازی کرد.  او مانند پیش کسوتش قتیبه در جنگ سرسخت و در روابط شخصی و دیپلماتیک انعطاف پذیر بود. اسد با اکثر ملوک و شاهزادگان بومی ماوراءالنهر روابط نزدیک داشت و بسیاری از شخصیت‌های مشهور ماوراءالنهر با دعوت و تشویق او به اسلام گرویده بودند. حتی روایت است که «برمک»، بنیانگذار دودمان معروف وزیران دربار عباسیان و همچنین «سامان خدا»، نیای دودمان سامانیان که در سده دهم م. بر اکثر خراسان و ماوراءالنهر حکم رانده‌اند، با دعوت اسد بن عبدالله به اسلام گرویده‌اند.

از سوی دیگر، درست در همین دوره ستاره بخت ترک‌ها نیز رو به افول گذاشت.

در زمستان سال ۷۳۷م خاقان ترک، سولو، اشتباه بزرگی کرده، شروع به غارت دهات بلخ نمود. او همچنین همه لشکرش را برای غارت و یغمای شهر‌ها و قصبه‌های بلخ پراکنده کرد. احتمالا نیروهای سولو در آن زمستان دچار کمبود آذوقه و دام شده بودند (کندی ۲۹۰).

درست در همین دوره، پادشاهان و اشراف بومی سغد و بلخ حمایت از اسد و مسلمانان را درپیش گرفتند.

اسد بن عبدالله در همان سال در ناحیه‌ای به نام «خارستان» در نزدیکی جوزجان (امروزه در افغانستان) با سی هزار جنگنده که جمع کرده بود، به خاقان ترک، سولو، حمله کرد، در حالیکه خاقان حیرت زده از این حمله غیر منتظره، برای دفاع از خود تنها چهار هزار جنگنده داشت.

جنگ خارستان نبرد بزرگی نبود، اما این نبرد به قدرت خاقان و امپراتوری تورگش نقطه پایانی تاریخی گذاشت.  سولو در حالی که شکست خورده و اعتبار و احترام خود را از دست داده بود، به دورترین اردوگاه خود در شرق یعنی وادی «ایلی» (در قزاقستان کنونی) عقب نشینی کرد و پس از مدت کوتاهی از سوی یکی از خویشان خود به نام کول-چور (به عربی: کول-صول) به قتل رسید. کول-چور خاقان جدید ترکان شد، اما او نتوانست در برابر فشار و نفوذ بزرگ چین در منطقه، قبایل ترک را متحد کرده، زیر رهبری خود نگه دارد. امپراتوری تورگش در سال ۷۳۹م فروپاشید.

با این ترتیب نیروی ترک‌ها همچون رقیب اصلی اعراب در ماوراءالنهر از میان رفت.

مدت کوتاهی بعد ترک ها را در هیئت غلامان، لشکریان،  نگهبانان خصوصی سلاطین عباسی و فرماندهان دولت های محلی مانند طاهریان، صفاریان و سامانیان خواهیم دید.

پس از نبرد «خارستان» و شکست  ترک‌های تورگش، ترک های قارلوق‌ که آنها نیز در دشت های اوراسیا می زیستند، باقیمانده قدرت تورگش ها را در استپ‌های آسیای میانه درهم شکستند و جای آنها را گرفتند.

درواقع قارلوق ها هم مانند تورگش ها اصلا از منطقه آلتای آسیای میانه بودند. اما زمانی که تورگش ها دیگر به سوی غرب و جنوب، یعنی نزدیکی دریاچه آرال و ماوراءالنهر کوچ کرده بودند، قارلوق ها نیز در نزدیکی دریاچه «بالقاش» در قزاقستان کنونی جمع شده بودند.

ترک های تورگش و قارلوق تنها دو قبیله از ده ها و صد ها قبیله ها و یا به ترکی «ایل» ها، «ایلات» ترک زبان دشت های آسیای میانه بودند. دلیل یادآوری این دو قبیله در این نوشته آن است که ابتدا تورگش ها و سپس قارلوق ها در سرنوشت ماوراءالنهر، خراسان و ایران آن دوره و بخصوص دودمان های سامانیان و سپس غزنویان نقش مهمی بازی کرده اند.

و اما به موضوع گسترش حاکمیت اعراب و اسلام در ماوراءالنهر برگردیم.

آخرین حاکم سلسله امویان در ماوراءالنهر کسی به نام نصر بن سیار بود.

او دریافته بود که سیاست برتر شمردن عرب بر عجم که از سوی امویان اجرا می‌شد، مانع گسترش و تحکیم حاکمیت اعراب و اسلام در مناطق غیر عربی می‌شود. یک نمونه بارز این تبعیض در آن بود که غیر مسلمانان حتی پس از گرویدن به اسلام نیز با بهانه‌های گوناگون مانند ختنه نکردن و یا عدم آشنایی با اصول اسلام و یا زبان عربی ناچار به پرداختن جزیه می‌شدند. به این جهت نصر بن سیار در یکی از نخستین خطبه‌های خود در مسجد مرو اعلام کرد که او برای نگهبانی و بهبود وضع و دارایی مسلمانان آمده است.

نصرظاهرا به طور دانسته روی «مسلمانان» صرفنظر از تبار و نژاد و قوم و قبیله تاکید می‌کرد و نه «اعراب.» نصر همچنین با وجود اعتراض های خلیفه، حکم قتل «مرتد» ها، یعنی از اسلام روی گردانیدن نومسلمانان که به دین سابق خود بر می گشتند، را عملا ساقط نمود و در عمل تعامل بیشتری نسبت به پیروان ادیان دیگر و از جمله بلخیان بودایی و یا ترک های شمن باور نشان داده شد. در همین دوره بود که سمرقند، بخارا و بلخ که به خاطر جنگ های داخلی و جنگ اعراب با بومیان سال ها جز خرابی و ویرانی چیزی به خود ندیده بودند، دوباره آباد تر و مرفه تر گشتند. در ضمن در همین سال های «آشتی اعراب حاکم با بومیان تابع» بود که دودمان معروف برمکیان بلخ که تا پیدایش اسلام مسئول حراست و مدیریت معبد های بزرگ بودایی در این شهر بودند، به تدریج به مقام مدیریت و وزارت بزرگ ترین امپراتوری دنیا، یعنی خلافت عباسیان در بغداد رسیدند.

این موضع نصر به توسعه سریع اسلام در میان غیر مسلمین و از آن جمله زرتشتیان، و بوداییان بومی و یا ترک‌های شمن باور سرعت بخشید.

اما حکومت نصر مصادف با اوج شورش مخالفین عباسی علیه خلفای اموی بود که بالاخره به سقوط آنان و آغاز خلافت عباسیان انجامید. عباسیان گروه دیگری از طایفه های عرب بودند که فرزندان عباس بن عبدالمطلب، عموی پیامبر اسلام، شمرده می شدند.

در آشوب های سیاسی گذر از رژیم امویان به عباسیان، نصر در خراسان نتوانست پشتیبانی آخرین خلیفه اموی در دمشق را بگیرد. در مقابل، شخصیت دیگری که از سوی عباسیان برای تبلیغ شورش بر ضد امویان به خراسان فرستاده شد و پس از مدت کوتاهی که عباسیان بر سرکار آمدند، او نیز ولایتدار نظام جدید عباسی در خراسان و ماوراءالنهر شد.

نام او ابومسلم خراسانی بود.

آخرین تلاش چین

در سال ۷۵۰م، در جریان این بحبوحه سیاسی در مرکز خلافت، حاکمیت اعراب در آن سوی آمو دریا کم و بیش تکمیل شده بود. اما چینی ها در این سال ها آخرین تلاش خود را برای کسب قدرت و نفوذ در ماوراءالنهر انجام دادند.

میان سال‌های ۷۴۷-۷۴۹م شاه تُخارستان (حوزه بلخ) برای دفع اشرار در ناحیه گِلگِت (امروزه در پاکستان) که مزاحم تاجران سُغدی می شدند، خواستار کمک از چینی‌ها شد. یکی از حاکمان چینی محل با نیروهای خود گروه اشرار را سرکوب کرد. آنگاه پادشاه فرغانه از همان حاکم درخواست کرد که در اختلاف خود با شاه چاچ (تاشکند) همسایه به او کمک کند. در نهایت چینی‌ها چاچ را اشغال کردند. شاه چاچ به ابومسلم پناه برده، خواهان کمک مسلمانان شد.

در سال ۷۵۱ در آن سوی سیر دریا یعنی قرقیزستان و استپ‌های قزاقستان، در سواحل رود تالاس («تاراز» پیشین) نبرد سرنوشت سازی میان اعراب و چینی‌های دودمان «تانگ» صورت گرفت. در واقع در طرف مسلمانان تعداد اعراب چشمگیر نبود و آنها اساسا فقط فرماندهی جنگ را بر عهده داشتند. تعداد بیشتری از جبهه مسلمانان عبارت از مردم نومسلمان و شاید هم غیر مسلمان بومی ماوراءالنهر، تبتی‌های متحد با مسلمانان و قبایل ترک بود که همچون زرخرید آماده جنگ با چینیان شده بودند. در طرف چین هم به جز فرماندهان چینی و کره‌ای، بسیاری از سربازان زرخرید‌های منطقه و به ویژه ترک‌های «قارلوق» بودند. آنها همان ترک های قارلوق بودند که دولت ترک های تورگش را شکست داده بودند.

در ادامه این نبرد، قبایل ترک «قارلوق» که تا آن موقع در جانب چین می‌جنگیدند، موضع خود را عوض کرده، از اعراب مسلمان پشتیبانی نمودند. به نظر بسیاری تاریخنویسان، تغییر موضع قارلوق‌ها که بیش از نصف لشکریان چین را تشکیل می‌دادند، عامل نهایی پیروزی مسلمانان در نبردی شد که نقطه عطفی در گسترش اسلام در این منطقه حاشیه‌ای عالم اسلام به شمار می‌رود. با این آخرین فتوحات اسلامی در آسیای مرکزی، حاکمیت اعراب و گسترش اسلام در قزاقستان، قرقیزستان، بخشی از چین و روسیه کنونی نیز حاصل گردید.

نبرد تالاس در عین حال پایان مداخلات چین در آسیای مرکزی و ماوراءالنهر بود.

اما مهم ترین پیروزی نظامی ابومسلم بیشک این بود که او به دعوت بغداد به عراق و شام رفته شخصا به عملیات سرکوب و برکناری رژیم امویان فرماندهی کرد. پس از این نقش تعیین کننده در برسرکار آوردن عباسیان، ابومسلم همچون حاکم جدید خراسان و ماوراء النهر جای نصر را گرفت.

با خلافت عباسیان فصل کاملا نوی در سرنوشت ایران و از آن جمله خراسان و همچنین ماوراءالنهر آغاز شد.

(در بخش بعدی این گفتار، در باره «دوران طلایی ماوراءالنهر» سخن خواهیم گفت.)

منابع اصلی در این لینک



دسته‌ها:اوایل اسلام, رنگارنگ

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s