خراسان: سرنوشت ساز خلافت

گستره خلافت عباسیان شامل دولت های محلی آن حدودا در سال 892

عباس جوادی – انتقال قدرت از اُمویان به عباسیان که در سال 132 هجری و یا  750 میلادی با کمک ایرانیان و بخصوص جنبش ابو مسلم خراسانی انجام گرفت، در هر منطقه و ولایت خلافت اسلامی فرق می کرد. مثلا بخش بزرگی از ایران ساسانی یکصد سال بود که به تسخیر عرب ها در آمده و اعراب در آمده و «دهقانان» یعنی اشراف زمین دار و ماموران سابق ساسانی به اسلام گرویده بودند. اما ماوراءالنهر در این دوره یکصد ساله پیوسته ناآرام بود. چه مردم و چه پادشاهان و حکمرانان بومی و ایرانی زبان این منطقه هرگاه فرصتی می یافتند، یا خود در برابر عرب ها مقاومت می نمودند و یا دسته های مسلح قبایل ترک را برای دفاع از خود دعوت می کردند. در جریان زوال و نهایتا سرنگونی امویان، دوباره امید استقلال میان مردم بومی ایرانی زبان از جمله تاجران، «دهقانان» (زمینداران با نفوذ) و حکمرانان بومی منطقه قوت گرفت و همزمان، همه جریان های سیاسی، دینی و قومیِ ناراضی نیز فعال تر شدند.

در این دوره شاهد ده ها جریان و جنبش کوچک و بزرگ مخالفت با امویان در خراسان و ماوراءالنهرهستیم که بعدا مدتی در اوایل عباسیان نیز ادامه یافت.

این جنبش ها را نمی توان با قطعیت به این و یا آن مذهب، قوم و یا جریان مشخص سیاسی نسبت داد، اگرچه در هر کدام از این حرکات می توان این و یا آن  رگه  و انگیزه مخالفت با نظام اسلامی (چه اموی و چه تا مدتی در اوایل عباسی) را مشاهده نمود. مثلا بسیاری از اعراب ناراضی و ساکن خراسان و ماوراءالنهر بر ضد دستگاه حاکم عربی مبارزه می کردند و یا موبدان زرتشتی خراسان همراه با حاکمان عربی-ایرانی مسلمان برضد جریان هایی مانند «جنبش به آفریذ» که یک موبد شورشگر بود، عمل می نمودند که در سال 129 هجری گویا در نیشابورادعای پیامبری کرد، اما با خواهش موبدان سنتی زرتشتی از سوی ابومسلم سرکوب گردید.

پس از قتل ابومسلم این شورش ها افزایش یافت و برخی از این جنبش ها جنبه اعتراضی به قتل ابومسلم توسط خلیفه دوم عباسی منصور را نیز داشتند.

یکی از این جنبش ها بلافاصله پس از قتل ابومسلم از همان منطقه نیشابور شعله ور شد و رهبرش یک موبد دیگر زرتشتی به نام «سونپاد» و یا «سینباد» بود. او گروهی را دور خود جمع کرد و حتی به ری حمله ور شد و در آنجا از سوی لشکری که خلیفه فرستاده بود، مغلوب گردید و بعد به طبرستان (مازندران و گیلان کنونی) گریخت، اما از سوی اسپهبد طبرستان به قتل رسید. اطلاعات دقیقی در باره جنبش سونپاد دردست نیست اما بنا به اطلاعات جسته و گریخته و اغلب متضادی که در منابع مختلف موجود است، گویا سونپاد با ابومسلم رابطه داشته و پس از مرگ ابومسلم دست به شورش زده و ثانیا اگرچه اکثر طرفداران سونپاد هم مانند خود او زرتشتی بودند، اما برخی از مخالفین مسلمان و یا غیر زرتشتی دولت عباسی نیز به صفوف او پیوسته بودند[1].

شورشگر دیگر «اسحاق تُرک» نام داشت که چون قبلا با سفارش ابومسلم برای اشاعه اسلام به میان قبایل ترک در دشت های آسیای میانه رفته بود، به او لقب «ترک» داده بودند[2]. اسحاق از ماوراءالنهر برخاست و جنبش او از آن جهت به جریان سونپاد شبیه بود که گویا او در تبلیغات خود بر شخصیت و رسالت ابومسلم به عنوان «مهدی موعود» تاکید می نمود که از سوی زرتشت آمده بود تا دین باستانی ایرانیان را احیاء نماید. به نظر فرای[3] شاید بتوان اندیشه های اسحاق ترک را التقاطی از باورهای مشترک زرتشتی و شیعه افراطی مانند ظهور یک منجی غایب شمرد. همچنین، اعتقاد به «تناسخ» و یا انتقال روح انسان به موجودات دیگر نیز در منابع اسلامی به اسحاق ترک نسبت داده شده است. باید در نظر داشت که نسبت دادن باور به تناسخ در آن دوره اسلام تبدیل به وسیله ای برای تکفیر و ملحد شمردن انسان ها شده بود. جنبش اسحاق ترک دو سال پس از قتل ابومسلم سرکوب شد، اما طرفداران او چند سال مخفیانه فعالیت می کردند. اصولا پس از مرگ ابومسلم برخی گروه های کوچک و بزرگ با انگیزه های سیاسی و یا دینی مختلف و حتی متضاد باهم، خود را طرفدار او معرفی می کردند. اما تنها موضوع اشتراک نظر آنها این بود که باور داشتند که ابومسلم روزی از غیبت بازگشته ظهور خواهد نمود. یکی از این جریان ها هم معروف به «جنبش استاذ سیس» شد. او هم ظاهرا از طرفداران به آفریذ بود. از افکار سیاسی و مذهبی این جریان هم اطلاعات موثقی در دست نیست. فقط گفته می شود که گویا استاذ سیس هم می خواست انتقام خون ابومسلم را بگیرد. بالاخره این جنبش هم در سال های 767-68 سرکوب گردید.

یکی دیگر از مهم ترین این جنبش ها عبارت از قیام «سپید جامگان» به رهبری هاشم بن حکیم ملقب به «ابن مُقنّع» (یعنی «نقاب پوش») ازاهالی بلخ بود. هواداران این جنبش غالبا از ماوراءالنهر و مخصوصا سُغد بودند. ابن مقنع از سپاهیان ابومسلم بود که که بعد از قتل او قیام نسبتا بزرگی در ماوراءالنهر و بخصوص بخارا و سمرقند برپا کرد و به قول نرشخی حتی «دعوی نبوت» نمود[4]، اما در سال 780 سرکوب گردید.

و اما طولانی ترین و آخرین جنبش مهم ضد خلافت اسلامی این دوره که اتفاقا نه مانند جنبش های دیگر در شرق ایران، بلکه در آذربایجان اتفاق افتاد، جنبش بابک خرمدین بود که احتمالا در سال 816 آغاز یافت و اقلا بیست سال طول کشید تا در دوره خلافت معتصم عباسی سرکوب گردید. مورخین اسلامی در باره این جنبش بیشتر از جریانات دیگر مخالف خلافت نوشته اند، اما کم و کیف این جنبش نیز مانند دیگر حرکات سیاسی و یا دینی آن دوره نا روشن است و در این موضوع نیز افسانه و گمان با تاریخ واقعی در آمیخته است. به نظر فرای گمانه زنی های مبنی بر اینکه جنبش بابک زرتشتی و یا نوع بخصوصی از زرتشتی و یا مزدکی با ماهیتی سوسیالیستی بوده را «به سختی می توان پذیرفت»[5].

ماهیت و انگیزه اصلی و واقعی شورشیان در این جریان های فرقه ای که تقریبا در سرتاسر دوره امویان و صد سال نخست عباسیان در خراسان و ماوراءالنهر (و به مراتب کمتر در مابقی ایران و خاورمیانه) بروز نمود، اکثرا معلوم نبود. احتمالا انگیزه های غیر اسلامی و یا  ضدعربی و دیگر تمایلات فرقه ای و محلی نیز با این قبیل جنبش ها مخلوط شده بودند. آنچه که در همه این جریانات مشترکا و به صورت آشکار به نظر می رسید، مخالفت با دستگاه خلافت اموی و سپس عباسی و التقاط اندیشه های دینی و سیاسی مانند ادعای پیامبری و یا ظهور امام غایب بود.

اما با تحکیم سیاسی و اقتصادی دولت عباسیان که بخصوص با خلافت هارون الرشید (786-809) آغاز شد، اوضاع  مجموع  امپراتوری اسلامی و از آن جمله ماوراءالنهر دیگر تغییر یافته بود.  نیروی ترک ها به عنوان یک دولت ایلی اما سازمان یافته و مسلح از بین رفته بود. چینی ها هم که در جنگ تالاس شکست خورده بودند، دیگرنقطه امیدی برای حاکمان و دهقانان منطقه نبودند. از سوی دیگر هرگونه شورش و سرکشی از سوی امویان و بعد ها عباسیان با سرکوب شدید و محرومیت از امتیازهای اجتماعی نظیر آنچه که در اشتغال و تجارت مطرح بود، روبرو می شد. «رفته رفته ایرانیان (ماوراءالنهر، -م) بیشتر و بیشتر می فهمیدند که تنها راه پیشرفت، همکاری با فاتحان عرب  است و این هم بدون شک روند پذیرش اسلام را بخصوص درمیان دهقانان زمین دار تسهیل می نمود، هرچند این پذیرش اسلام غالبا دلایل سیاسی داشت»[6].  مناسب ترین راهی که باقی مانده بود «مصالحه با دودمان جدید عباسی و اطاعت از آنان بود»[7].

این، برای خراسان و ماوراءالنهر که دیگر به بخشی از امپراتوری اسلامی تبدیل شده بود، آغاز دوران آرامش و پیشرفت نسبی به شمار می رفت.

البته باید در اینجا در کاربرد تعبیرهای «آرامش» و «پیشرفت» جانب احتیاط  را در پیش گرفت. بی شک در مقایسه با دوره بعدی عباسیان، زندگی مردم خراسان و بخصوص ماوراءالنهر در دوره خلفای راشدین و امویان بسیار سخت تر گذشته بود. بیرحمی های قتیبه را همه مورخین اسلامی نوشته و تکرار کرده اند. اما از همان نخستین حمله های اعراب به ماوراءالنهر تا دوره قتیبه نیز تاریخ «فتوحات» اعراب اصولا در درجه اول شرح غارت و قتل مردم، قبول صلح با خراج و «مال الصلح» سنگین و اسیر گرفتن آنان بود و این روند با اعزام هر حاکم جدید از سوی خلیفه و مامورین او از نو تکرار می شد. مثلا فصل «فتح های خراسان» در «فتوح البلدان»[8] اثر احمد بن یحیی بلاذری که عبارت از شرح فتوحات اعراب در مرو و نیشابور و طوس و سرخس تا بلخ، هرات و ترمذ تا بخارا و خوارزم و سمرقند است، چیزی جز توصیف جنگ و گریز، غارت، قتل، جزیه و بستن پیمان صلح به شرط پرداخت پول واختلافات بر سر تقسیم غنیمت و خراج  نیست. میان نمایندگان قبیله های مختلف اعراب نیزدر باره انتصاب به حکومت خراسان و ماوراءالنهر رقابت و کشمکش بود و چه بسا برای رسیدن به این هدف «هدیه» های گرانبهایی با دستگاه خلافت رد و بدل می شد. همین قبیله های رقیب و گاه دشمن همدیگر وقتی به شرق ایران می آمدند، رقابت ها و دشمنی های میان خود را نیز با خود به همراه می آوردند که این هم هر از گاهی باعث نزاع های خونین میان آنها می گشت و مردم بومی هم به این مناقشات کشانیده می شدند.

از این جهت فتوحات اعراب در غرب و مرکز ایران با آنچه که دیرتر در شرق یعنی خراسان و ماوراءالنهر اتفاق افتاده بود، فرق می کرد. بلاذری می نویسد که اشراف اصفهان و «اهل قزوین از جزیه دادن اکراه داشتند و اسلام آوردند»[9]. اینگونه روایات در رابطه با دیگر شهر های مرکزی و غربی ایران نیز موجود هستند.

در مجموع به نظر می رسد از آنجا که در ایران نظام دولتی و ارتش مرکزی ساسانیان از بین رفته بود، هر کس و هر ولایت به حال خود رها شده بود و به طور جداگانه با اعراب مذاکره و در نهایت به نوعی صلح می نمود، در حالیکه در ماوراءالنهر ملوک و پادشاهان محلی برای شهر ها و ولایات خود تصمیم گیری می نمودند و شاید هم از این جهت مقاومت بیشتری از خود نشان می دادند.

بدون شک نمونه هایی که در تاریخ های اسلامی فتوحات اعراب و از آن جمله تاریخ طبری و فتوح البلدان بلاذری روایت شده اند، برای تعمیم دادن به سرتاسر ایران و یا ماوراءالنهر کافی نیستند. از سوی دیگر طبعا باید به روایات و تاریخ نگاری این مورخین که خود همه مسلمان بودند، با دیده احتیاط نگریست، بخصوص برای آنکه از این دوره چندان اثری باقی نمانده که تصویر دیگری از فتوحات عرب به دست بدهد. اما اگر مورخین اسلامی را ملاک قضاوت خود قرار دهیم، باید بگوئیم که ظاهرا چه در قزوین و اصفهان، چه ری و همدان و آذربایجان، درجه خشونتی که اعراب برای تامین حاکمیت و تحکیم قدرت خود اعمال کرده اند، به هیچ صورت به پای آنچه که در بخش هایی از خراسان و بخصوص ماوراءالنهر روایت شده، نمی رسد. از این جهت به نظر می رسد که مردم خراسان و ماوراءالنهر در آن دوره اصولا باید نسبت به مهاحمین عرب خشمگین تر و نرمش ناپذیرتر از دیگر ایرانیان بوده باشند. یک دلیل احتمالی این امر هم ظاهرا در آن است که وقتی اعراب ده سال پس از سرنگون کردن ساسانیان و فتح غرب و مرکز ایران و سیستان و بالاخره خراسان نهایتا به سرحدات ماوراءالنهر یعنی رود آمو (جیحون) رسیده اند، دیگر در جلب ایرانیان به اسلام چندان ذینفع نبودند، بلکه در درجه اول به فکر کسب غنیمت و غارت و تصاحب مال و ثروت بودند، در حالیکه هر قدر قبول اسلام در میان ایرانیان بیشتر می شد و همچنین هر قدر اعراب با مردم نو مسلمان و بومی ایرانی آمیزش می کردند، در آمد اعراب از بابت جهاد، غنیمت و جزیه کاهش می یافت و این هم باعث اختلافات و مناقشات جدید تری می گشت.

مشکل دیگر در آن بود که امویان خود را هم به عنوان عرب و هم به عنوان قبیله ای که به آن تعلق داشتند، از دیگران و بخصوص «اعاجم» یعنی عجم ها (تعبیری که معمولا در مورد ایرانیان به کار برده می شد)، به مراتب بالاتر می شمردند و به «موالی» یعنی نو مسلمانانی که عرب نبودند، با دیده انسان های درجه دوم ، یعنی طبقه ای میان اعراب و بردگان می نگریستند.

شاید به خاطر این و تحولات مشابه است که خراسان و ماوراءالنهر تبدیل به مرکز مبارزه با خلافت امویان در جهان اسلام گشت. آنگونه که در بخش های گذشته دیدیم، جنبش و نیروی مسلح اصلی که دودمان امویان را هم از راه تبلیغات و هم از طریق درگیری های نظامی سرنگون نمود و عباسیان را بر سر کار آورد، تحت رهبری ابومسلم خراسانی قرار داشت.

در مقابل، عباسیان در مقایسه با پیشینیان خود یعنی امویان نسبت به کسانی که عرب نبودند و بخصوص نسبت به ایرانیان تعامل و تساهل بیشتری داشتند. این سیاست در دوره خلافت هارون الرشید و پسرش مامون مستحکم تر شد.

جاحظ بصری، مورخ عرب از سده های دوم و سوم هجری، دولت امویان را «عربی» و لشکر آنان را «شامی» و در مقابل، عباسیان را «دولتهم عجمیه خراسانیه» (دولتی ایرانی و خراسانی) می­نامد[10]. به نظر بارتولد فرق اصلی عباسیان با امویان در خط مشی سیاسی آنان بود. «امویان در درجه نخست و بیش از هر چیز دیگر نمایندگان مردم عرب بودند، درحالیکه عباسیان می خواستند دولتی بنا کنند که هردو ایالت آن که اهالی یکی عبارت از عرب ها و دیگری عبارت از ایرانیان بود، حقوق برابر داشته باشند»[11].

از نگاه سازمان دولتی و مالی، خلیفه های عباسی نظام اداری ساسانیان  را مُدل دلخواه و ایده آلی برای خود می دانستد. جاحظ درهمین دوره در رساله خود موسوم به «مناقب التُرک» نوشته بود «اهل چین در صناعت، یونانیان در حکمت و آداب، آل ساسان در دولتداری و ترک ها در جنگ برتر از دیگرانند»[12].   نمونه های اداره دولتی ساسانی را به عنوان مثال می توان در رابطه با تقسیمات اداری دولت عباسیان مشاهده کرد. احتمالا با همین انگیزه بود که از همان دوره خلیفه دوم عباسی، منصور، مقام و منصب وزارت در دستگاه عباسیان رایج گردید و در عمل بسیاری از اعضای خانواده ایرانی برمکیان بلخی که خود را از نوادگان دولتمردان نیمه افسانه ای «بزرگمهر» از دوره ساسانیان می شمردند، به مقام وزارت و دیگر مشاغل مهم اداری منصوب شدند. مهم ترین شاخه دولت اسلامی یعنی «دیوان الخراج» که مسئول جمع آوری مالیات و خراج (مالیات براملاک) بود مدت ها تحت مدیریت برمکیان قرار داشت، تا اینکه خلیفه هارون الرشید شروع به تصفیه و حتی سرکوب برمکیان نمود. برمکیان در دستگاه خلافت عباسی نقش مهمی در جنبش تالیف و ترجمه آثار فارسی و یونانی به عربی ایفاء کردند.

از نگاه علمی، فلسفی و دینی نیز در دوره خلافت هارون الرشید و بخصوص مامون، جریان فکری «معتزله» نفوذ زیادی پیدا کرد. برخلاف فقیهان  سنتی و «اهل حدیث» که رعایت مطلق حدیث های صحیح و معتبر پیامبر و صحابه را برای پیروی از اسلام لازم و حتی برای همه جوانب زندگی مسلمانان کافی می دانستند، طرفداران «معتزله» به عقل و خرَد انسانی برتری می­دادند و حتی بر آن بودند که در صورت تعارض میان حدیث و خرَد، باید جانب خرَد را گرفت. از این جهت تا پایان دوره خلافت معتصم و حتی واثق (847) جریان فکری معتزله بر دستگاه خلافت حاکم بود و حتی ابعاد تندی مانند بازجویی خای خشونت آمیز و حبس مخالفین جزیان معتزله را به خود گرفته بود.

عباسیان و حکومت های محلی وابسته به آنان پژوهش های آزاد علمی و فلسفی و همچنین ترجمه آثار یونانی، سریانی، پارسی میانه و سانسکریت به عربی را تشویق می نمودند. این هم یکی از دلایلی بود که به دوره خلافت هارون الرشید تا صد و پنجاه تا دویست سال بعد نام «دوره طلایی اسلام» داده شده است. خود مامون که چهره شاخص جنبش تشویق و ترغیب شکوفایی علمی و فلسفی در تاریخ اسلام به شمار می رود، شخصا به ترجمه ­های عربی از آثار مهم تمدن های کلاسیک نظارت می­نمود. اما پس از مامون و جانشینان او معتصم و واثق، خلیفه­ های عباسی به مخالفت با جریان معتزله و حمایت قاطع از محافظه کاری مذهبی و سنتی برخاستند. با این حال شکوفایی ادبیات، دانش و فلسفه، با وجود اختلافات سیاسی و مذهبی مختلف در سرتاسر امپراتوری، حدودا یکصد سال دیگر نیز ادامه یافت. از این جهت شاید بتوان «دوره طلایی» و یا «عصر زرین» اسلام را یک دوره دویست ساله از سال 800 تا 1000 و شاید کمی بیشتر دانست.

در این دوره دویست ساله شکوفایی تمدن، درکنار بغداد که پایتخت امپراتوری بود، بخصوص خراسان و ماوراءالنهرمقام ویژه ای یافت. این ولایت ها در دوره مزبور تبدیل به مراکز مهم علم، صنعت، هنر، شعر و ادبیات، ریاضیات، نجوم و فلسفه شدند. این، همان دوره محمد خوارزمی، ابو نصر محمد فارابى، ابوالفضل بلعمی، ابوعبدالله رودکی، ابوعلی سینا، ابوریحان بیرونی و ده­ ها دانشمند، شاعر، فیلسوف، فقیه و حکیم دیگر است. در درخشندگی این دوره ماوراءالنهر و خراسان، دودمان های ایرانی نیمه مستقل و یا عملا مستقلی مانند طاهریان و سامانیان نقشی اساسی ایفاء کرده اند.

با انزوای جریان معتزله و دست بالاگرفتن تدریجی فقیهان مطلق­گرای «اهل کلام، حدیث  و سنت» مانند امام غزالی، رونق دانش و فلسفه در خراسان و ماوراءالنهر نیز به تدریج رو به افول گذاشت و این طرز تفکرحاکم گردید که همه پاسخ ­ها به همه پرسش­های گذشته، حال و آینده در قران کریم و احادیث صحیح پیامبر اسلام و اصحاب او داده شده است و باید برای درک آن به فقها و عالمان دینی مراجعه کرد  و گر نه به علم و دانش عالمانی مانند ابن سینا، رازی، بیرونی و فلاسفه و دانشمندان یونان و چین و هند و روم نیازچندانی نیست. «دوره طلایی اسلام» در نهایت با اوج گرفتن انتقاد و حتی تکفیر و در نتیجه مهاجرت و سرگردانی دانشمندان و فیلسوفانی  مانند ابن سینا و ابوریحان بیرونی در قرن یازدهم به پایان رسید.

در باره این دوره در بخش­های آینده بیشتر سخن خواهیم گفت. اما فعلا به خصوصیات دوره عباسیان و تاثیر آن بر خراسان و ماوراءالنهر برگردیم.

استقلال تدریجی از اعراب

دوره عباسیان، مرحله کاهش نقش دولت مرکزی در اداره ولایات امپراتوری بود. شرایط عینی نیز خلفای بغداد را ناچار می کرد که اِعمال سیاست اداری از مرکز را به نفع ولایت ها و اقوام غیر عرب نرم تر کنند. چاره دیگری هم نبود. در بغداد نشسته، اداره کردن تونس در آفریقا و یا ماوراءالنهر در آنسوی خراسان آسان نبود و پس از مدتی خلیفه­ های پرقدرت نیز نمی­توانستند در مقابل سرکشی و خودمختاری حاکمان و سلاطین محلی بخصوص در ولایات دوردست اقدام موثری بکنند.

یک نمونه مشخص این روند آن بود که تعیین حاکمان عرب به ولایت ها از سوی خلیفه در بسیاری ولایت ها مانند خراسان و یا مصربه کنار گذاشته شد. خلفا پذیرفتند که به جای انتصاب موقتی حاکمان عرب برای چند سال و سپس تغییر آنها، افراد با نفوذ و قدرتمند بومی و محلی حاکم ولایت ها شوند و حتی این افراد حکومت خود را به صورت موروثی مستحکم کنند، یعنی حکومت، مانند خود خلافت دولت مرکزی، از پدر به پسر بگذرد و اگر این حاکمان محلی خواستند، فرزندان و نزدیکان خود را نیز به حکومت های محلی سرزمین خود منصوب کنند.

اما در ظاهر، پادشاهان محلی همچنان نماینده خلیفه در ولایت خود بودند. از این جهت آنان خطبه به نام «امیرالمومنین» یعنی خلیفه می­ خواندند و هر سال بخشی از مالیات و خراج جمع آوری شده خود را همراه با هدایای دیگر برای خلیفه می­فرستادند.

برای ایران و ماوراءالنهر، تاسیس و قدرت گرفتن حکومت­ های محلی و در عمل مستقل از خلافت، احتمالا مهم­ترین فرق دوره امویان و عباسیان است.

چند فرق بارز و مهم دیگر نیز میان امویان و عباسیان وجود داشت.

با برآمدن عباسیان، نقشی که طایفه­ های عرب مستقیما در امور سیاسی خراسان و ماوراءالنهرداشتند، از میان رفت. این بدان معنا نیست که اعراب به موطن خود در عراق، شام و یا حجاز بازگشتند. اما صرفا عرب بودن، دیگر امتیاز چندانی نبود. پس از عباسیان و درست­ترش پس از مسلمان شدن اکثریت مردم خراسان و ماوراءالنهر، تفکیک و تمایز مردم، دیگر برپایه عرب و عجم (ایرانی) نبود، بلکه اساسا میان مسلمان و غیر مسلمان بود. زبان نیز تبدیل به وجه تمایز مردم شد: ابتدا میان عرب و عجم (ایرانی) و دیرتر میان ایرانی و ترک[13]. موضوعی که این روند را تقویت می کرد این بود که اعرابی که به خراسان و ماوراءالنهر آمده بودند، اکثرا نه اعراب چادرنشین، بلکه اعراب یکجا نشین بخصوص از بصره و کوفه بودند که مشکل چندانی با زندگی شهری نداشتند. آنها به تدریج با زنان بومی این منطقه ازدواج کردند و با ایرانیان آمیزش یافتند. چند نسل بعد، نوادگان آنها همه ایرانی شده­ بودند.

می دانیم که در دوره امویان و بخصوص در عراق تعبیر «مولی» (جمع: «موالی») به معنی غیر عربی که تازه مسلمان شده و ارباب عرب داشت، رایج بود. اینها اصولا بردگانی بودند که در جنگ و یا به مناسبت دیگری اسیر افتاده و یا خریداری شده و پس از اسلام آوردن، آزاد گردیده و همچنان به «ارباب» عرب خود وفادار مانده بودند. مثلا زید بن حارث جزو موالی پیامبر اسلام بود که خود پیامبر آزادش کرده بود. به همین ترتیب جد ابوحنیفه نعمان بن ثابت فقیه معروف و بنیانگذار شاخه حنفی تسنن و احتمالا ابومسلم خراسانی نیز از «موالی» بودند. بعد از اسلام آوردن اکثریت مردم غیر مسلمان سرزمین های فتح شده و کاهش اسیر گرفتن غیر مسلمانان که با دوره عباسیان همزمان است، دلیلی برای ادامه مقوله ای به نام «مولی» و «موالی» نماند.

نکته دیگر این است که در دوره عباسیان، برای اولین بار پس از هخامنشیان، همه ایرانی زبانان از آذربایجان و همدان و فارس گرفته تا هرات و کابل و سمرقند در یک دولت سیاسی واحد یعنی خلافت اسلامی عباسی گرد آمدند در حالیکه در دوره ساسانیان با وجود نزدیکی فرهنگی و زبانی، چنین وحدت سیاسی میان ایران و ماوراءالنهر وجود نداشت. در نتیجه تاثیر متقابل ایرانیان به همدیگر فزونی یافت، اما آنچه که باعث پیوند همه مردم بود، در درجه نخست نه ایرانی بودن، بلکه اسلام بود که به همه آنها یک هویت مشترک می بخشید.

نتیجه دیگری که در کنار کسب هویت مشترک اسلامی ناشی از دولت واحد اسلامی در دوره عباسیان عاید ایرانیان گردید و برای آنان اهمیت فوق العاده ای داشت، این بود که زبان پارسی (به عربی: فارسی) معاصر در ایران و ماوراءالنهر گسترش یافت. این زبان «فارسی معاصر» که «فارسی دری» و یا تنها «دری» (یعنی «درباری») هم نامیده می شد، نه کاملا فارسی باستان سرزمین پارس بود و نه فارسی میانه یعنی زبان مشترک و کتبی دوره ساسانیان که خود آمیزه ای از پارسی جنوب و مادی غرب و پارتی شرق ایران بود. عناصر، واژگان و اصطلاحات سُغدی ماوراءالنهر و دیگر لهجه های ایرانی به آمیزه پیشا اسلامی فارسی میانه علاوه شد، با واژگان و اصطلاحات عربی غنی تر و ساده تر گشت و زبان معاصر فارسی ایرانیان به وجود آمد.

طاهریان

دودمان های سامانیان، طاهریان و صفاریان در شرق و آل ­بویه در باقیمانده سرزمین های ایرانی، چند نمونه ازحکومت های محلی بودند که در قرن نهم و دهم بر سر کار آمدند. فتوحات عباسیان به طرف غرب باعث شد که در آفریقا نیز از این حکومت های محلی ایجاد شود. این دودمان ها در آغازِ روند زوال تدریجی خلافت عباسیان و در عین حال زیر چتر آنان برسرکار آمدند و سپس در عمل استقلال بیشتری یافتند.

در اینجا از شرح آل بویه که حدودا صد و بیست سال (932-1055) بر سرزمین­ های مرکزی و غربی ایران حکمرانی نمودند و بعد ها با کسب قدرت درعراق و بغداد، حتی خلیفه را عملا از بعضی صلاحیت ها و اختیارات دولتی و به همان نسبت مصالح و منافع دنیوی محروم نمودند و یا دودمان­ های کوچک و کم اهمیت تر شمال غرب ایران عجالتا صرفنظر می کنیم. سه دودمان دیگر یعنی طاهریان، صفاریان و سامانیان در این نوشته برای ما مهم تر هستند، چرا که خاستگاه و حیطه اصلی حاکمیت آنها خراسان، ماوراءالنهر و سیستان است. در میان این سه دودمان نیز از نگاه مدت حکومت، حیطه حکمرانی و اهمیت نقشی که ایفاء کرده ­اند، باید تمایز قایل شد. همچنین مقدمتا باید مدت و دوره حکمرانی هر یک از این سه دودمان را نیز که به تفکیک موارد، طاهریان 821-873، صفاریان 861-1003 و سامانیان  875-1005 می باشد، در نظر گرفت.

سامانیان از حکومت شهر های کوچک و بزرگ ماوراءالنهر شروع کردند و دیرتر بر اثر زوال دولت طاهریان، به حکومت خراسان و ماوراءالنهر رسیدند. در مقابل، طاهریان با خدماتی که بنیانگذارشان، طاهر بن حسین، به خلیفه عباسی مامون کرده بود، به اصطلاح «از بالا» صاحب مقام های ارشد در حکومت خراسان شدند، اما در مقایسه با سامانیان، مدت کمتری حکومت نمودند. از سوی دیگر یعقوب لیث صفاری چهل سال پس از طاهریان با شورشی در موطن خود، سیستان، چند حکومت محلی را از دست طاهریان در آورده، حاکمیت خود را برای مدتی حتی تا خود عراق گسترش داد. اما حکومت صفاریان دیری نپائید. جانشینان یعقوب لیث ابتدا از فرماندهان خلیفه و سپس از غزنویان شکست خورده، حکومت را از دست دادند.

چگونگی پیشرفت طاهریان و سامانیان کم و بیش مانند پیروزی و درخشیدن ابومسلم خراسانی بود که 70-80 سال پیش از آن رهبری نهضت ضد اموی در خراسان و سپس در خود عراق را به عهده گرفته و در عزل آخرین خلیفه اموی و قدرت گرفتن عباسیان نقشی کلیدی ایفاء کرده بود.

این بار هم طاهر بن حسین که تبارش از دهقانان با نفوذ خراسان و خود او از سرداران مامون، فرزند خلیفه هارون الرشید و حاکم خراسان بود، نقش یاری رساننده به مامون را برعهده گرفت تا وی را به مقام خلافت بنشاند.

در دوره زمامداری هارون الرشید، خراسان بخاطر اهمیت اش مدتی حکومت ایالتی و اقامتگاه خاص ولیعهد خلیفه بود تا او در این ایالت ضمن آموزش های لازم برای وظیفه اصلی خلافت آماده شود. از این جهت مامون که مادرش کنیزی ایرانی از بادغیس (در افغانستان کنونی) بود، سال ­ها به عنوان یکی از ولیعهدهای هارون الرشید، مقیم مرو و حاکم خراسان بود.

هارون الرشید، وصیت کرده بود که پس از مرگش، امین، فرزند دیگر او خلیفه شود و مامون ابتدا حاکم تام الاختیارخراسان بماند، اما بعدا او نیزخلیفه شود. اما پس از مرگ هارون الرشید، امین خواست برادرش مامون را از حق جانشینی بعدی پدر محروم کرده، فرزند خود را ولیعهد اعلان کند. با این ترتیب جنگ میان دو برادر درگرفت و به جنگ داخلی در خلافت عباسی منجر شد. طاهر بن حسین به کمک نیروهای ایرانی خود، امین و طرفداران عراقی او را شکست داد و امین را نیز به قتل رسانید. با این ترتیب مامون بر تخت خلافت نشست. طاهر بن حسین تا مدت ها از سردمداران دستگاه خلافت مامون در بغداد باقی ماند، اما بنا بر بعضی روایت ها، بخاطر نارضایتی مامون از قتل برادرش توسط  طاهر بن حسین روابط آن دو به سردی گرایید، تا اینکه بالاخره طاهر بن حسین با عنوان حاکم خراسان به مرو رفت و پس از مدتی درگذشت. با اینهمه چهار نسل از طاهریان بر خراسان حکومت کردند.

برخی از تاریخنگاران همین موروثی شدن حاکمیت یک ایالت زیر چتر امپراتوری عباسی را دلیل استقلال طلبی و «رجعت سیاسی مردم ایران» دویست سال پس از سقوط امپراتوری ساسانی دانسته ­­اند. مثلا اشپولرمی نویسد که با تاسیس دولت طاهریان «عملا در خاک ایران نخستین سلسله سلاطین ایرانی تشکیل یافت: یعنی رجعت سیاسی ملت ایران شروع شد»[14] دلایل دیگری که در این خصوص آورده می ­شود، نبودن نام خلیفه در برخی سکه ­های زمان حکومت طاهر بن حسین در خراسان و ضمنا این است که به نقل از برخی منابع تاریخی، طاهر بن حسین مدتی پس از بازگشت به خراسان، در خطبه های خود نامی از خلیفه نبرده است. اما مورخین دیگر مانند باسورث[15] و فرای[16] با این نظریه که طاهریان آغازگر «احیای دولتداری ایرانی» در درون خلافت عربی بوده­اند، موافق نیستند. از نگاه آنان موروثی بودن حکومت­ های محلی و ایالتی مانند خراسان بیشک پدیده­ای جدید بود. اما در آن دوره نیز بسیاری از خانواده ­های پرنفوذ و قدرتمند سعی می ­کردند اختیارات و مقام های بالایی را که داشتند به نسل های بعدی درخانواده خود منتقل نمایند و این محدود به ایرانیان نبوده است. از جمله فرای شهر قم را مثال می آورد که در آن دوره یک طایفه عرب به صورت موروثی امور آبرسانی شهر را در دست داشته است[17].

به نظر می­رسد اکثر سردمداران طاهری با اعراب و فرهنگ و زبان عربی آمیخته شده بودند. آنها مسلمانان پایبندی بودند که تبعیض های قومی مانند عرب و ایرانی برای آنها خلاف اصول اسلام بود. بدون شک طاهریان امیرانی نجیب زاده و تحصیل کرده بودند که ازعلم و فرهنگ پشتیبانی نموده و احتمالا در زندگی خود نیز داستان­ های اساطیری دوره ساسانیان را با اشتیاق می شنیده و بازگو می نمودند. اما آنها از جمله طاهر بن حسین به عربی و آن هم عربی فصیح سخن می گفتند و می نوشتند. طاهریان احتمالا «فرزندان راستین اسلام» شده بودند که «آمیزش جامعه عربی و ایرانی را در یک جامعه اسلامی در نظر داشتند»[18]، فرهنگی فراقومی و فرامذهبی که به گفته فرای دیرتر به بوته فراموشی سپرده شد.

more-e1497357658356

————————

[1] فرای 1975، 128

[2] بارتولد 1928، 199

[3] فرای، همانحا 129

[4] نرشخی، 81

[5] فرای 1975، 130

[6] فرای 1988، 276

[7] بولشاکوف 39

[8] بلاذری 561-578

[9] بلاذری451

[10] جاحظ، البیان 366

[11] بارتولد 1928، 197

[12] جاحظ، مناقب 67. در برخی منابع نام این رساله «مناقب الاتراک» هم آمده است.

[13] فرای 1995، 221

[14] اشپولر، ج دوم، 102

[15] باسورث، 2008، 90

[16] فرای 1975، 193

[17] فرای، همانجا

[18] فرای، همانجا

(ادامه دارد)

منابع اصلی در این لینک



دسته‌ها:ماوراءالنهر و اسلام, ترک ها و اسلام