چرا خراسان و ماوراءالنهر؟

عباس جوادی – چرا خراسان و ماوراءالنهردر سال 750 میلادی مرکز مقاومت و سپس انقلاب بر ضد حاکمیت امویان شد؟ به جز جنبش بابک خرمدین در آذربایجان اکثر جنبش های ضد خلافت از شرق بپاخاسته بودند. بدون شک دوری خراسان از مرکز خلافت اموی یعنی دمشق و کلا شام نقش مهمی در پیشگامی خراسان داشت. اما اهمیت خراسان به ابومسلم و سرنگونی امویان و برسرکار آوردن عباسیان محدود نمی شود.

چند سال پس از قتل ابومسلم خراسانی، خلیفه منصور در سال 762 با کمک خراسانیان و بخصوص خانواده برمکیان بلخ پایتخت جدید دولت نو بنیاد عباسی یعنی بغداد را در نزدیکی پایتخت سابق ساسانیان یعنی تیسفون بنیاد نهاد. مدت کوتاهی بعد فرماندهان و سیاستمداران ایرانی و عمدتا از خراسان و ماوراءالنهردر به قدرت رسیدن خلفای معروف و موفق عباسی یعنی هارون الرشید و مامون و اداره دولت و لشکر خلافت عباسی نقشی کلیدی ایفاء کردند. در این دوره که از نظر شکوفایی علم و فلسفه به «دوره طلایی اسلام» معروف شده است، چه از نظر تعداد و چه به جهت وزن و اهمیت جهانی شخصیت ها و کتب علمی، فلسفی و دینی، مورخین، دانشمندان و فیلسوفان ایران و بویژه خراسان و ماوراءالنهرسهم برجسته ای داشتند. همچنین می دانیم که نخستین دولت های ایرانی طاهریان و سامانیان که به تدریج پرچم استقلال از بغداد را برافراشتند، از خراسان و ماوراءاالنهر برخاسته بودند. در نهایت درخراسان و ماوراءالنهر و در عین حال سیستان و مناطق مرکزی ایران بود که فارسی میانه و یا پهلوی دوره ساسانیان، با تشویق و ترغیب دولت های بومی صفاری، طاهری و سامانی و بعد آل بویه ساده تر شده، با عربی مخلوط و غنی تر گشته و تبدیل به زبان فارسی معاصر گردید.

بدون شک نمی توان همه این تحولات را به حساب دوری خراسان و ماوراءالنهر از دمشق یعنی مرکزسیاسی-نظامی و اداری خلافت گذاشت. بودند سرزمین هایی که از دمشق بسیار دورتربودند، اما چنین کارنامه ای نداشتند.

مورخین متعددی در این باره نظرات متفاوتی ابراز داشته و در کنار عامل طول مسافت و سختی کنترل این سرزمین ها از سوی مرکز خلافت، عوامل محتمل و مهم دیگری را نیز برشمرده اند که مطمئنا هر یک از آنها در مراحل مختلف تاریخی به درجات گوناگون در ایجاد نقش برجسته خراسان و ماوراءالنهردر تاریخ این سرزمین تاثیر گذار بوده است.

آیا از این جهت میان سرزمین های شرقی و غربی ایران فرقی موجود بود؟ یک فرق اساسی به طرز رفتار اعراب با مردمان این مناطق بعد از فتح آنجا و غلبه بر آنان بوده است. بیرحمی های قتیبه را همه مورخین اسلامی یادآورشده و تکرار کرده اند. اما از همان نخستین حمله های اعراب به خراسان و ماوراءالنهر حتی تا قبل از قتیبه نیز تاریخ فتوحات اعراب در شرق اصولا شرح قتل و غارت مردم، قبول صلح در مقابل خراج و «مال الصلح» سنگین و اسیر گرفتن آنان بوده و این روند با فرستادن هر حاکم جدید از سوی خلیفه و حکمرانان او از نو تکرار شده است. برای نمونه  فصل «فتح های خراسان» در «فتوح البلدان»[1] اثر احمد بن یحیی بلاذری که عبارت از شرح فتوحات اعراب در مرو، نیشابور، طوس و سرخس تا بلخ، هرات و ترمذ تا بخارا و خوارزم و سمرقند است، چیزی جز توصیف جنگ و گریز، غارت، قتل، جزیه و بستن پیمان صلح به شرط پرداخت پول هنگفت واختلافات بر سر تقسیم غنیمت و خراج  نیست.

بعلاوه اگر نظرمورخین اسلامی را مبنای قضاوت قرار دهیم، باید بگوئیم که ظاهرا چه در قزوین و اصفهان، چه ری و همدان و آذربایجان، درجه خشونتی که اعراب در دوره امویان برای استقرار حاکمیت خود اعمال کرده اند، به پای آنچه که درباره خراسان و بخصوص ماوراءالنهر روایت شده، نمی رسد. از این جهت به نظر می رسد که مردم خراسان و ماوراءالنهر در آن دوره اصولا باید نسبت به مهاجمین عرب نرمش ناپذیرتر از دیگر ایرانیان بوده باشند. یک احتمال دیگر هم شاید آن باشد که وقتی اعراب ده سال پس از سرنگون کردن ساسانیان و فتح غرب و مرکز ایران و سیستان و بالاخره خراسان نهایتا به مرزهای ماوراءالنهر یعنی رود آمو یا جیحون رسیدند، دیگر در جلب ایرانیان به اسلام چندان ذینفع نبودند، بلکه در درجه اول دغدغه کسب غنیمت و غارت و تصاحب مال و ثروت را داشتند[2]. از سوی دیگر به هر میزان که قبول اسلام در میان ایرانیان افزایش می یافت و به هر مقدار که اعراب با مردم نو مسلمان و بومی ایرانی آمیزش می نمودند، در آمد اعراب نیز از بابت جهاد و غنیمت کاهش می یافت و اختلافات و مناقشات جدید تری را باعث می شد. البته کم و بیش مشابه همین تحولاتی که در شرق بود، درسرزمین های غربی و مرکزی ایران نیز مشاهده شده است، اما شدت و حدّت این دو به دلیل عوامل مختلف سیاسی، اجتماعی و حتی مذهبی متفاوت بوده است.

آنگونه که در فصل های گذشته آوردیم، تعداد اعرابی که به خراسان و ماوراءالنهر کوچ کرده و در این سرزمین ها ساکن شدند، نسبت به دیگر سرزمین های ایرانی بیشتر بود. آنان عمدتا در مراکزی مانند مرو، نیشابور، بلخ و بخارا می زیستند. بخشی از این اعراب مهاجر به کارهای دینی، تجارت و یا کشاورزی می پرداختند و عده قابل توجهی از آنان نیز در صفوف لشکریان خلافت و یا دسته های مسلح خودسر فعالیت می کردند. اینگونه گذران زندگی اعراب مهاجرمی توانست همزمان به نفع و یا ضرردستگاه خلافت تمام شود. گاهی در عراق و یا خراسان میان قبایل و طوایف مختلف عرب در انتصاب برای حکومت خراسان و ماوراءالنهر و یا کسب مقام ها و مشاغلی مانند «عامل» یا همان مامور اجرایی و جمع آوری مالیات رقابت و کشمکش به وجود می آمد و حتی برای رسیدن به این هدف «هدیه» های گرانبهایی با دستگاه خلافت رد و بدل می شد. همین قبیله های رقیب و گاه دشمن یکدیگر وقتی به شرق ایران می آمدند، رقابت ها و دشمنی های خود را نیز به همراه می آوردند و یا در خود خراسان و ماوراءالنهر اینگونه اختلافات میان آنان شعله ور می شد که این هم گاه باعث نزاع های خونین میان آنها می گشت و مردم بومی به این مناقشات کشیده می شدند. نتیجه این وضع آن بود که در دستگاه امویان و سپس عباسیان، خراسان و ماوراءالنهر به عنوان ولایات ناآرام و شورشگر شهرت یافته بود.

برخی مورخین نوشته اند که در امپراتوری ساسانی، سازماندهی دولتی و دینی شرق و غرب کشور از یکدیگر فرق داشت. در غرب و مرکز، یعنی مثلا ولایاتی مانند اکباتان (همدان کنونی)، پارس، اصفهان، ری (تهران کنونی)  و آذربایجان حاکمیت و سازمان دولتی و همچنین قدرت و نفوذ موبدان زرتشتی که مستقیما دولت ساسانی را حمایت می نمودند، آشکارا از ولایات شرقی امپراتوری مانند سیستان، خراسان و بخصوص ماوراءالنهر محکم تر و منسجم تربود و به همین جهت تسلیم ولایات غربی به اعراب سریع تر از مثلا خراسان و ماوراءالنهر انجام گرفت که در کنار حضور کمرنگ تر دولت و ارتش مرکزی، صاحب سنت و نفوذ چشمگیر ادیان و آیین های دیگری مانند دین مسیحیت و آیین بودا بودند[3]. می دانیم که شهرهای مهم مرزی مانند مرو، هرات، خوارزم و یا سمرقند و بخارا در کنار پیروی از مزد یسنا، تبدیل به مراکز آیین بودا و شاخه نسطوری مسیحیت در دولت ساسانی هم شده بودند و نسبت به تکثر ادیان از مناطق غربی ایران تساهل و تعامل بیشتری داشتند.  بنظر فرای این موضوع احتمالا دلیل اساسی این امر بوده که بعد از فتح ایران، اکثر شورش های ضد عربی و یا احتمالا ضد اسلامی نه در غرب، بلکه در شرق دولت مغلوب ساسانی رخ داده است[4].

احتمالا عامل دیگری نیز که در این زمینه موثر بوده، موقعیت جغرافیایی شرق ایران و همجواری مراکز آن مانند مرو، نیشابور، هرات، سمرقند، بخارا و خوارزم با صحراها و کویرهای آسیای مرکزی بوده که سازماندهی دولتی و نظارت از مرکزی قدرتمند را مشکل تر از غرب ایران نموده است.

تفاوت دبگر و مهم میان شرق و غرب ایران باستان بعد از فتوحات اسلام که در میان مدت موجب برجسته شدن نقش خراسان و ماوراءالنهر در این دوران گردیده، حضور قبایل ترک در مرزهای شمالی و شرقی خراسان و ماوراءالنهر بوده است. عاملی که در ابتدا با دست اندازی و کوچ این قبایل به ماوراءالنهر و خراسان  آغازیافته بود، به تدریج با فتوحات و تاسیس حکومت های ترکی غزنویان و سلجوقیان به سوی غرب و حتی تا مرکز خلافت در عراق پیش رفته و گسترش پیدا کرد.

نیروهای ایلاتی و جنگجوی ترک در دشت های آسیای میانه و داخل ماوراءالنهر نیروی بازدارنده مهمی در مقابل توسعه اعراب و اسلام در صد سال نخست به «آن سوی نهر» یعنی ماوراءالنهر و خود خراسان بودند. در این باره در فصل های آینده بیشتر خواهیم گفت. هنگامیکه این نیروی مسلح ترک ها که در گذشته همراه با بومیان ایرانی ماوراءالنهر در مقابل اعراب می ایستاد، خود در قرن نهم و دهم اسلام آورد، تبدیل به «بازوی مسلح» اسلام گردید، بازویی که دودمان هایی مانند سامانیان و مشخصا خلفای عباسی به خوبی آن را به کار گرفتند، هرچند خود در نهایت قربانی آن شدند.

اگر دولت ترک های غربی و سپس چینی ها در ماوراءالنهر و دشت های آسیای میانه شکست نمی خوردند و یا اگر ترک ها در پی این شکست ها به اسلام نمی گرویدند، خراسان و ماوراءالنهر چه نقشی در عالم اسلام می داشت؟

آیا می توان حدس زد که شاید مهارت هایی مانند دولتداری و حتی دانش و فنون درست به خاطر همین عواملی که برشمردیم، در سطح محلی و «دولتشهری»، مثلا در بلخ و مرو، بخارا و خوارزم، بهتر و شکوفاتر از نظام منسجم و مرکزی نجد ایران رشد کرده بود؟ سوال مرتبط دیگر این است که اگر سازماندهی سیاسی، اجتماعی خراسان و ماوراءالنهر نه براساس واحد های پراکنده و مستقل دولتشهری، بلکه برپایه انسجام دولتی مرکزی و سراسری مانند نجد ایران ساسانی می بود و دین زرتشتی در این سرزمین ها نیز مانند نجد ایران ساسانی، در کنار دولتی مقتدر پایه دوم و اصلی دولتداری را تشکیل می داد، تاثیر بعدی آن از جهت نقش خراسان و ماوراءالنهر در دوره اعراب و اسلام چگونه می شد؟

مباحث تاریخی را نمی توان بر پایه اگرها و مگرها و اینکه «چه می شد، اگر فلان طور نمی شد؟» پیش برد. چنین بحث هایی اگرچه می توانند در میان عامه هیجان انگیز باشند، ولی به هرحال از علم تاریخ و واقع گرایی دور خواهند بود. با اینحال بحث های مبتنی بر اینگونه فرضیات می تواند برای افراد جذابیت خاصی داشته باشد، هرچند توجیه آنها آسان نباشد. ولی با همه اینها شاید بتوان گفت که کوشش برای یافتن پاسخ های احتمالی به این سوال ها بتواند به روشن تر شدن دلایل اهمیت خراسان و ماوراءالنهر در چند قرن نخست اسلام یاری رساند.

ابن خلدون، المقدمه، در باره عجم ها (ایرانیان) ص 543

ابن خلدون و نقش «عصبیّت»

سوال دیگری که می توان در باره درخشش ویژه خراسان و ماوراءالنهر در دوره عباسیان پرسید، مربوط به چگونگی و چرایی شکوفایی علمی، فلسفی، هنری و نظام اداری ایرانیان به طور اعم و مردم خراسان و ماوراءالنهر به طور اخص در این دوره است. این موضوع دقیقا تحلیل نشده، ولی ما می دانیم که فرماندهان برجسته ای مانند ابومسلم خراسانی، افشین استروشنی، مازیارطبرستانی، یعقوب لیث صفاری، طاهر بن حسین از سلسله طاهریان و یا امیر اسماعیل سامانی و همچنین وزیران کاردانی چون یحیی برمکی از سرزمین های ایرانی دولت عباسی و بخصوص از خراسان و ماوراءالنهربرخاسته اند. بسیاری از مورخین این پدیده را به تداوم سنت و تجربه نظامی و دولتداری ساسانیان ربط داده اند. اما در حوزه های علم و دانش، علوم دینی، فلسفه، تاریخ و جغرافیا و هنر چه؟ کدام شرایط باعث درخشیدن ایرانیان و به ویژه دانشمندان و فیلسوفان خراسان و ماوراءالنهردر این زمینه ها شد؟

چه عواملی باعث شد که بعد ها ابن خلدون، فیلسوف بزرگ تاریخ اسلام، در قرن چهاردهم میلادی در شمال آفریقا چنین بنویسد:

«واقعیتی شگفت انگیز است که، به استثنای چند نمونه، اکثر دانشمندان ملت اسلام، چه در علوم دینی و چه درعلوم عقلی، عجم (ایرانی[5]، -م) بودند. (…) همه این دانش ها حائز ملکه (ذهنی، -م) بودند و نیاز بود که آموخته شوند و آنها در زمره صنایع (فنون، -م) به شمار می رفتند و ما پیشتر گفتیم که در فنون، این شهرنشینان هستند که ممارست می کنند و عرب از همه مردم دورتر از فنون است. پس علوم هم (در زمره، -م) فنون شهرنشینان به شمار می رفت و عرب از آنها و بازار رایج آنها دور بود و در آن دوران مردم شهرنشین عبارت از عجم ها (ایرانیان، -م) و یا کسانی نظیر آنان بودند، مانند موالی و اهالی شهرهای بزرگی که در آن روزگار در تمدن و کیفیات آن مانند صنایع و پیشه ها از عجم ها (ایرانیان، -م) تبعیت می کردند، زیرا عجم ها (ایرانیان، -م) به دلیل تمدن راسخی که از آغاز تشکیل دولت فارس داشتند، بر این امور استوارتر و تواناتر بودند. از آنجمله اند پایه گذاران دستور زبان سیبویه و بعد از او الفارسی و الزجاج که همگی به لحاظ تبار، ایرانی بودند. آنها درمحیط زبان عربی بزرگ شدند و آن را (زبان عربی، -م) از طریق بالندگی خود و آمیزش با اعراب آموختند. آنان قواعدی را (برای دستور زبان عربی، -م) تعریف کردند و آن را برای نسل های بعدی به صورت علم درآوردند. اکثر علمای حدیث که سنت پیامبر را برای مسلمانان حفظ نمودند نیز از ایرانیان و یا از لحاظ زبان و مهد تربیت ایرانی بودند. همچنین، آنگونه که بخوبی می دانیم، همه فقیهان بزرگ و علمای علم کلام و مفسران از ایرانیان بودند و تنها ایرانیان به حفظ و تدوین آن برخاستند و از این رو مصداق گفتار پیامبر (ص) پدید آمد که فرمود: «اگر علم بر گردن آسمان در آویزد، اهل فارس (ایرانیان، -م) آن را به دست آورند.» (…) و اما علوم عقلی نیز در اسلام پدید نیامد مگر پس از عصری که دانشمندان و مولفان ایرانی برآمدند و کلیه این دانش ها به منزله صناعتی مستقر گردید و بالنتیجه به ایرانیان اختصاص یافت و اعراب از آن دوری جستند و از ممارست در آنها منصرف شدند و تنها ایرانیان مُعرّب (با اعراب آمیخته، -م) این علوم را ترویج دادند، همچنانکه در فنون دیگر نیز چنین کردند، آنگونه که در آغاز گفته شد. و این وضع همچنان در میان عجم ها (ایرانیان، -م) و شهرهای آنان ادامه داشت تا روزگاری که ایرانیان و بلاد ایرانی عراق، خراسان و ماوراءالنهر تمدن (شهرنشینی، -م) خود را حفظ می نمودند. ولی همینکه بلاد مزبور رو به ویرانی گذاشتند و تمدن که از اسرار الهی در پدید آمدن دانش و صنایع است نیز از این بلاد رخت بربست، علم نیز عجم ها را ترک نمود»[6].

ابن خلدون بر آن بود که تمدن، صناعت و کتابت، علوم و فنون کار شهرنشینان است و مردم صحراگرد و بادیه نشین از قبیل اعراب از عهده این کار بر نمی آیند. در مقابل، غلبه بر دولت‌های بزرگ به قصد پادشاهی بر آنها و سپس پاسداری از سرزمین های بزرگ و فرمان راندن بر آنها تنها کار قبایل دلیل صحرانشین و بیابانگرد است که به نیروی عصبیت به آن دست می یازند، چرا که «هدف عصبیت، چنانکه معلوم شد، غلبه و تسلط برای رسیدن به پادشاهی است»[7]. به نظر ابن خلدون، در این رهگذر کوچ نشینان نسبت به شهرنشینان جسورتر و دلاورتر و همزمان نسبت به آنان به خیر و نیکی نزدیک تر هستند. آنها برعکس شهرنشینان راحت طلب نیستند و از کوچ نمودن و به خطر انداختن آنچه که دارند نمی هراسند، زیرا با حداقل امکانات طبیعی زندگی می کنند و انتظارات زیادی ندارند، در حالی که  شهریان فاقد این خصوصیات هستند، اما در کار اداره دولت، داد و ستد، آبادانی و عمران، علوم و فنون تبحر دارند. از این دو، به نظر ابن خلدون، زندگی قبیله ای و چادرنشینی در تاریخ بشری بر زندگی شهری مقدم بوده و شهر نشینی هم ابتدا از چادرنشینی شروع شده، اما این دو یعنی زندگی چادرنشینی و شهرنشینی مکمل یکدیگرند و با زوال زندگی شهری، تمدن نیز از بین می رود. به عبارت دیگر همین «عصبیّت» و یا تعصب و به نوعی همبستگی قومی یک گروه حاکم است که می تواند آن گروه را به شرط فراهم بودن شرایط معینی به سوی تاسیس حکومتی قدرتمند رهنمون سازد و حتی زمینه یک ایدئولوژی مذهبی را به وجود بیاورد، در حالیکه ضعف این «عصبیت» با تاثیر پذیری ازعوامل گوناگون دیگر منجر به زوال اجتناب ناپذیر آن دولت و قدرت گرفتن دودمان و دولت دیگری می گردد که دارای «عصبیّت» قوی تری است.

بسیاری از مورخین سرشناس جهان  ابن خلدون را از مهم ترین متفکران فلسفه تاریخ دانسته اند. از جمله آرنولد توین بی انگلیسی «المقدمه» ابن خلدون را که نقل قول های فوق نیز از آن است، «در میان کلیه آثار همه صاحبنظران این حوزه در سرتاسر تاریخ و جهان بیشک بزرگ ترین اثر فلسفه تاریخ در نوع خود» توصیف نموده است[8].

ابن خلدون در همین اثر خود استدلال می کند که دولت ها هم مانند انسان ها «عمر طبیعی» دارند و در نهایت رو به انقراض نهاده و جای خود را به دولت های دیگر با «عصبیتی» بیشتر واگذار می کنند. در همین بستر و نگرش فلسفی و جامعه شناختی است که ظهور اسلام، انقراض دولت ساسانی به دست اعراب مسلمان و بعد ها امویان به دست عباسیان و نهایتا زوال عباسیان به دست ترک ها، ایرانیان آل بویه و سپس ترکان سلجوقی و نهایتا به دنبال آن، سقوط کامل عباسیان توسط مغول ها در «تاریخ ابن خلدون» تبیین و تشریح می شود.

ابن خلدون بر پایه این تفکر همه اقوام و دول دوران مورد بحث را به دو گروه بزرگ تر تقسیم می نمود: یکم، آنان که صحرا گرد، بادیه نشین، دلیر و جنگاور بودند و «عصبیت» قومی و یا مذهبی کافی برای حکمرانی و فرمانروایی داشتند و دوم، یکجانشینان شهری که در اداره دولت، داد و  ستد، آبادانی و علوم و فنون گوناگون مهارت داشتند، اما فاقد تعصب، دلاوری و جنگاوری بودند و از فرمانروایان صاحب «عصبیت» و قدرت پیروی می کردند. ابن خلدون اعراب را نمونه گروه اول و ایرانیان را نمونه گروه دوم می نامد، اگر چه بنا به همین نظریه، موقعیت هر گروه وابسته به تحول شرایط اجتماعی و سیاسی تغییر پذیر بوده است. از دیدگاه ابن خلدون، ساسانیان و رومیان پیش از اسلام و اعراب و ترکان پس از اسلام مصداق بارزاین فراز و فرود دردولت های مزبور بود. البته این نظریه موقعیت و تحول قدرت اجتماعی و سیاسی اقوام و ملل گوناگون جهان اسلام را در اوایل اسلام در بر می گیرد، در حالیکه اوضاع همین اقوام و ملل هفتصد سال پس از اوایل اسلام  در دوره معاصر ابن خلدون و بخصوص دوران کنونی کلا دچار تحولات ماهوی و به گفته ابن خلدون «اختلاط انساب» یعنی آمیزش تبارها و شهر نشین شدن اکثریت آن اقوام مورد بحث بوده است.

شاید نمی توان نظریه فوق الذکر ابن خلدون را در مورد تغییر و تحولات همه دول و اقوام در پانصد-ششصد سال نحست اسلام صادق و معتبر دانست. ولی گذشته از افکار ابن خلدون، به شهادت اکثریت قریب به اتفاق دانشمندان تاریخ تمدن از جمله ویل دورانت[9] و نیز با رجوع به عقل سلیم می توانیم اینگونه بگوییم که رشد و شکوفایی علم، ادبیات، صنعت، فلسفه، هنر و سیاست مانند دولتداری و نظایر آن تنها می توانست در جوامع یکجا نشین و شهری آن دوران دنیای اسلام یعنی ایران سابق شامل ایران تاریخی، مصر و روم شرقی (بیزانس) شکوفا شود و نه در جوامع صحراگرد و چادرنشین عربستان و یا آسیای مرکزی. البته در این نیز شکی نیست که وضع یاد شده به تدریج با گسترش شهرنشینی بین اعراب و سپس ترک ها و تبعا اسلام آوردن ترکان و ورود آنان به سرزمین های مسلمان در قرن های نهم و دهم دچار تحولات متفاوت و جدیدی شد.

اگر پنجاه و یا صد دانشمند، فیلسوف، پزشک، وزیر، فقیه، مورخ، مترجم و یا هنرمند سرشناس دوره پانصد ساله عباسیان را در نظر بگیریم و شرح حال مختصر آنان را بخوانیم، خواهیم دید که نام تقریبا همه آنان عربی است. اما نباید اشتباه کرد. به راستی هم در تایید مشاهدات ابن خلدون، اکثریت این دانشمندان نه عرب، بلکه از سرزمین های ایران و ماوراءالنهربودند. با اینهمه، در میان آنان تعداد مشاهیری که اصالتا از روم شرقی و یا بیزانس، مصر و بخش اموی و مسلمان جنوب اسپانیا که پس از فتوحات اسلام آورده بودند و حتی خود اعراب نیز قابل چشم پوشی نیست. همچنین جالب است که از میان ایرانیان نیز کسانی که یا مستقیما و یا اصالتا از خراسان و ماوراءالنهر بودند، گروه نسبتا بزرگ تری را تشکیل می دادند[10]. با اینهمه، در میان آنان تعداد مشاهیری که اصالتا از روم شرقی و یا بیزانس، مصر، خود اعراب و بخش اموی و مسلمان اسپانیا که در قرن هشتم تحت تصرف اعراب در آمده بود نیز قابل چشم پوشی نیست.

می شود فهمید که چرا ایرانیان بزرگترین گروه دانشمندان و فیلسوفان، ادبا، وزیران و دبیران و حتی علمای دینی جهان اسلام تا دوره زوال سلجوقیان و حتی بعد از آن را تشکیل می دادند.  به قول ریچارد فرای «ایرانیان اولین کسانی بودند که به اندیشه «عرب یعنی اسلام» پایان نهاده و اسلام را به فرهنگ و دینی به راستی جهانی تبدیل نمودند»[11]. جای شک نیست که کوله بار فرهنگی و تاریخی ایرانیان و رومیان با گذشته دولتداری این دو امپراتوری باعث تاثیرگذاری چشمگیر آنان بر محیط فرهنگی و علمی امپراتوری جدید اسلامی شده است. همچنین به احتمال قوی قرار داشتن خراسان و ماوراءالنهر در حاشیه شرقی ایران ساسانی و تاثیر مستقیم و درازمدت ادیان و فرهنگ های همسایه مانند آیین بودایی از هندوستان و چین و ادیان زرتشتی، مسیحیت، یهودیت و مانویت از نجد ایران و خاورمیانه نیزنقش مهمی در فراوانی دانشمندان وبوروکرات های دولتی از این منطقه این دوره داشته است.

این دوره شکوفایی علم و صنعت در دنیای اسلام که بعد ها سیاحان و مورخین غربی به آن نام «دوره طلایی اسلام» را دادند، در دوره دودمان عباسیان اتفاق افتاد و مستقیما با حمایت شخصی خلفای عباسی و به ویژه هارون الرشید و فرزندش مامون عملی شد. حتی می توان گفت که  قبل از هارون الرشید، احتمالا منصور خلیفه دوم  عباسی با کمک خانواده برمکیان بلخ و دیگر نخبگان ایرانی پایتخت دولت اسلامی را از دمشق ابتدا به کوفه و سپس به بغداد منتقل کرد و این شهر را برای دستکم دو-سه قرن تبدیل به مرکز سیاسی، تجاری، علمی و هنری جهان نمود. پیش تر نیز گفتیم که چگونه عباسیان با کمک ایرانیان و بخصوص ایرانیان خراسان، امویان را برکنار کرده و خود بر سر کار آمدند. انتقال پایتخت به بغداد و ساختن شهری موافق با نیازهای پایتخت یک امپراتوری با سازماندهی اداری و مالی طبق نمونه ساسانیان، روابط نزدیک شخصی میان منصور، هارون الرشید و مامون با خانواده ها، دولتمردان و فرماندهان ایرانی و بخصوص خراسانی که باعث شده بود حتی مورخین معروف عرب مانند جاحظ بصری دودمان عباسیان را «عجمیه خراسانیه»[12] نامیده اند. در این شرایط و با در نظرگرفتن اینهمه عوامل تاثیر گذار، نقش برجسته ایرانیان و بخصوص خراسانیان در تاریخ پانصد ساله عباسیان (750-1258) نباید مایه شگفتی شود. (نقش ترکان آسیای میانه که بتدریج ماوراءالنهر و مابقی دولت اسلامی این دوره را از طریق نفوذ و قدرت جنگی تحت حاکمیت خود درآوردند، بسیار مهم اما اساسا نظامی و حاکمیتی بود و نه علمی، اداری و یا فرهنگی. در این مورد در فصل های بعدی بیشتر سخن خواهیم گفت.)

طی پانصد سال حکمرانی عباسیان و نیز حکومت طاهریان، صفاریان، سامانیان، غزنویان و سلجوقیان وحتی مغول، سرزمین های خراسان و ماوراءالنهر مانند منبع تمام نشدنی نخبگان در همه زمینه های علمی، دینی، فلسفی و دولتداری بود که تا قرن سیزدهم میلادی نیاز تمام این دولت ها را برآورده نموده است. در این دوره طولانی هیچ امیر، سلطان و یا شاهی صرفنظر از سلیقه سیاسی یا مذهبی و تعلقات قومی و قبیله ای خود نخواسته و یا شاید نتوانسته که از این ثروت معنوی و توانایی رجال سیاسی و و دانشمندان خراسان و ماوراءالنهر چشم پوشی کند.

اما طوری که گفتیم، دور از واقعیت و انصاف خواهد بود اگر این شکوفایی علوم و فنون را به ایران تاریخی یا خراسان و ماوراءالنهر محدود کنیم و نقش عوامل دیگری را که ذکر کردیم، نادیده بگیریم . احتمالا بدون وجود دولت بزرگ عباسیان و خلفایی مانند مامون که شخصا علاقمند به ترویج علوم و فنون بود و همچنین بدون پول و ثروتی که در بغداد جمع می شد و بخشی از آن برای اینگونه اهداف صرف می گردید، و یا بدون گردهم آمدن فعالانه نخبگان ایرانی، رومی، عرب، آفریقایی و اسپانیایی، شکوفایی علوم و فنون به آن صورت که در دوره ها و سرزمین های گوناگون جهان اسلام مشاهده شد، پدید نمی آمد. همچنین اگر جریان فلسفی و مذهبی «معتزله» نمی بود که برای مدتی نزدیک به یک قرن شرایط نسبتا مساعدی برای پژوهش های خِردگرایانه فراهم نمود (اگرچه این جریان بعدها به افراط و سرکوب دگراندیشان انجامید)، در آن صورت شاید در تاریخ اسلام شاهد چنین مرحله ای به نام «دوره طلایی» نمی بودیم.

دو تفسیر بحث برانگیز

اگر پنجاه و یا صد دانشمند، فیلسوف، پزشک، وزیر، فقیه، مورخ، مترجم و یا هنرمند سرشناس پانصد سال نخست اسلام را در نظر بگیریم و شرح حال مختصر آنان را بخوانیم، خواهیم دید که نام تقریبا همه آنان عربی و یا «مُعرّب» یعنی عربی شده نام های ایرانی، رومی و عبری است. اما نباید اشتباه کرد. به راستی هم در تایید مشاهدات ابن خلدون، اکثر این دانشمندان نه عرب، بلکه «عجم» یعنی غیرعرب و حتی از سرزمین های ایران سابق ساسانی بودند. همچنین جالب است که از میان ایرانیان نیز کسانی که یا مستقیما و یا اصالتا از خراسان و ماوراءالنهر بودند، گروه نسبتا بزرگ تری را تشکیل می دادند[13]. با اینهمه، در میان آنان تعداد مشاهیری که اصالتا از روم شرقی و یا بیزانس، مصر، خود اعراب و بخش اموی و مسلمان اسپانیا که در قرن هشتم تحت تصرف اعراب در آمده بود نیز قابل چشم پوشی نیست.

شاید می توان فهمید که چرا ایرانیان بزرگترین گروه دانشمندان و فیلسوفان، ادبا، وزیران و دبیران و حتی علمای دینی جهان اسلام تا دوره زوال سلجوقیان و مدتی بعد از آن را تشکیل می دادند.  به قول ریچارد فرای «ایرانیان اولین کسانی بودند که به اندیشه «عرب یعنی اسلام» پایان نهاده و اسلام را به فرهنگ و دینی به راستی جهانی تبدیل نمودند»[14]. جای شک نیست که کوله بار فرهنگی و تاریخی ایرانیان و رومیان با گذشته دولتداری این دو امپراتوری باعث تاثیرگذاری چشمگیر آنان بر محیط فرهنگی و علمی امپراتوری جدید اسلامی شده است. همچنین به احتمال قوی قرار داشتن خراسان و ماوراءالنهر در حاشیه شرقی ایران ساسانی و تاثیر مستقیم و درازمدت ادیان و فرهنگ های همسایه مانند آیین بودایی از هندوستان و چین و ادیان زرتشتی، مسیحیت، یهودیت و مانویت از نجد ایران و خاورمیانه نیزنقش مهمی در فراوانی دانشمندان وبوروکرات های دولتی از این منطقه این دوره داشته است.

این دوره شکوفایی علم و صنعت در دنیای اسلام که بعد ها برخی سیاحان و مورخین غربی قرن نوزدهم میلادی به آن نام «دوره طلایی اسلام» را دادند، در دوره دودمان عباسیان اتفاق افتاد و مستقیما با حمایت شخصی خلفای عباسی و به ویژه هارون الرشید و فرزندش مامون عملی شد. حتی می توان گفت که  قبل از هارون الرشید، احتمالا منصور خلیفه دوم  عباسی با کمک خانواده برمکیان بلخ و دیگر نخبگان ایرانی پایتخت دولت اسلامی را از دمشق ابتدا به کوفه و سپس به بغداد منتقل کرد و این شهر را برای دستکم دو-سه قرن تبدیل به مرکز سیاسی، تجاری، علمی و هنری جهان نمود. پیش تر نیز گفتیم که چگونه عباسیان با کمک ایرانیان و بخصوص ایرانیان خراسان، امویان را برکنار کرده و خود بر سر کار آمدند. به این عوامل باید انتقال پایتخت از دمشق به بغداد در ایران باستان و ساختن شهری موافق با نیازهای پایتخت یک امپراتوری با سازماندهی اداری و مالی طبق نمونه ساسانیان را نیز افزود. روابط نزدیک شخصی و خانوادگی میان منصور، هارون الرشید و مامون با خانواده ها، دولتمردان و فرماندهان ایرانی و بخصوص خراسانی و عوامل دیگری مانند جریان معتدل تر فکری و مذهبی یعنی معتزله و در نهایت اگر گسترش امپراتوری و افزایش ثروت و قدرت آن را نیزبه تمام عوامل نامبرده علاوه کنیم، نمی توان شگفت زده شد که حتی مورخین معروف عرب مانند جاحظ بصری دودمان عباسیان را «عجمیه خراسانیه»[15]  نامیده اند. در این شرایط و با در نظرگرفتن اینهمه عوامل تاثیر گذار، نقش برجسته ایرانیان و بخصوص خراسانیان در تاریخ پانصد ساله عباسیان (750-1258) امری بدیهی جلوه می کند.

طی پانصد سال حکومت عباسیان و نیز دودمان های طاهریان، صفاریان، سامانیان، غزنویان و سلجوقیان وحتی مغول، سرزمین های خراسان و ماوراءالنهر مانند منبع تمام نشدنی نخبگان در همه زمینه های علمی، دینی، فلسفی و دولتداری بود که تا قرن سیزدهم میلادی نیاز تمام این دولت ها را برآورده نموده است. در این دوره طولانی هیچ امیر، سلطان و یا شاهی صرفنظر از هرگونه سلیقه سیاسی یا مذهبی و تعلقات قومی و قبیله ای خود نخواسته و یا شاید نتوانسته که از این ثروت معنوی و توانایی رجال سیاسی و و دانشمندان خراسان و ماوراءالنهر چشم پوشی کند.

اما طوری که شرح آن رفت، دور از واقعیت و انصاف خواهد بود اگر این شکوفایی علوم و فنون را به ایران تاریخی یا خراسان و ماوراءالنهر محدود کنیم و نقش عوامل دیگری را که ذکر کردیم، نادیده بگیریم . احتمالا بدون وجود دولت بزرگ عباسیان و خلفایی مانند مامون که شخصا علاقمند به ترویج علوم و فنون بود و همچنین بدون پول و ثروتی که در بغداد جمع می شد و بخشی از آن برای اینگونه اهداف صرف می گردید، و یا بدون گردهم آمدن فعالانه نخبگان ایرانی، رومی، عرب، آفریقایی و اسپانیایی، شکوفایی علوم و فنون به آن صورت که در دوره ها و سرزمین های گوناگون جهان اسلام مشاهده شد، پدید نمی آمد. همچنین اگر جریان فلسفی و مذهبی «معتزله» نمی بود که برای مدتی حدود یک قرن شرایط نسبتا مساعدی برای پژوهش های عقل مدار و خِردگرایانه فراهم نمود (اگرچه این جریان بعدها به افراط و سرکوب دگراندیشان انجامید)، در آن صورت شاید در تاریخ اسلام شاهد چنین مرحله ای به نام «دوره طلایی» نمی بودیم.

در کنارمبالغه در مقام خراسان و ماوراءالنهر و اغراق در نقش ایرانیان در «دوران طلایی اسلام»، نگرش دومی نیز وجود دارد که بطور شگفت انگیزی به واقعیات تاریخی بی توجه است. در دهه های اخیر و بخصوص در آسیای مرکزی و برخی منابع جدید غربی[16] آثاری منتشر شده اند که اکثریت بزرگ مشاهیر ایرانی دوره شکوفایی علمی مانند خوارزمی، ابن سینا و بیرونی را به صِرف اینکه محل تولد آنان خراسان تاریخی یا ماوراءالنهر بوده، از مجموعه وسیع تر اسلامی و حتی تمدن ایرانی جدا کرده، آنان را محصول «تمدن آسیای مرکزی» معرفی می کنند.

و لیکن منظور از «تمدن آسیای مرکزی» کدام تمدن و فرهنگ است؟

شکی نیست که خراسان و حتی «خراسان تاریخی» که شامل افغانستان نیز می شود، از نظر تاریخی بخشی از تمدن و فرهنگ ایرانی بوده است. تا اوایل اسلام، در مناطق مرزی «حاشیه» از جمله ماوراءالنهر، با وجود برتری آشکار فرهنگ و تمدن ایرانی، نفوذ تاریخی تمدن و فرهنگ هندی و چینی نیز دیده می شود.  بعد از ظهور اسلام دو عنصر جدید عربی و ترکی نیز در بستر فرهنگ اسلامی به تمدن و فرهنگ ایرانی مردم منطقه اضافه شده است.

پس اگر فرهنگ اساسا چادرنشینی اقوام دشت های شمال تا پیش از اسلام را در نظر نگیریم، «تمدن و فرهنگ آسیای مرکزی» کدام است که گویا سرآمدانی مانند خوارزمی، ابن سینا و بیرونی را به وجود آورده است؟ آنچه که زمینه رشد و شکوفایی علوم و فنون، ادبیات و هنر را مهیا می کند، ، طوری که دیدیم، در درجه اول سرزمین و دشت و دمن نیست، بلکه شهرنشینی و تمدن است.

علاوه بر این، در منابع مزبورحتی چنان وانمود می گردد که در جبهه نظامی هم مدتی پس از تسخیر آسیای مرکزی توسط اعراب، «باد مشرق زمین بر فراز بغداد وزیدن گرفت»[17] و گویا «ابومسلم با لشکر اساسا تُرک آسیای مرکزی خود عباسیان را بر سرکارآورد، همان لشکری که تبدیل به ستون فقرات قدرت نظامی خلافت شد»[18].

این نیز با واقعیات تاریخی همخوان نیست.

در فصل های گذشته دیدیم و در بخش دوم این کتاب با تفصیلات بیشتری خواهیم دید که مدت کوتاهی بعد از سقوط امویان و بر سرکارآمدن عباسیان به دست ابومسلم خراسانی و لشکر خراسانی او، تعداد ترکانی که اکثرا از میان اسیران و یا داوطلبان قبایل دشت های شمال به عنوان جنگجو و بعدا حتی فرمانده نظامی به صفوف لشکریان طاهریان و سامانیان و سپس لشکر خلفای عباسی پیوستند، بیشتر و بیشتر شد. اما در دوره فروپاشی امویان یعنی سال 750 میلادی قبول اسلام از سوی ترکان و موج نفوذ آنان از دشت های شمال به ماوراءالنهر و خراسان هنوز در مراحل نخستین خود بود. هیچ روایت تاریخی وجود ندارد که نشان دهد لشکر ابومسلم «اساسا از ترک های آسیای میانه عبارت بود.» برعکس، طوری که در فصل های گذشته دیدیم، بنا به منابع موجود تاریخی، این لشکردر اوایل اکثرا از اعراب مهاجر خراسان عبارت بود، اما به تدریج تعداد ایرانیان نومسلمان در آن افزایش می یافت[19].

از سوی دیگر تردیدی نیست و جای بحثی جدی وجود ندارد که اولا خراسان و حتی ماوراءالنهر بخشی از فرهنگ، تاریخ و تمدن ایرانی بود و همچنان هست و این دو سرزمین تاریخی را نمی توان با تکیه بر یک تعریف صرفا جغرافیایی و نه تاریخی-فرهنگی از تاریخ و تمدن ایران جدا وانمود کرد. ثانیا اکثریت قریب به اتفاق دانشمندان و دولتمردان برجسته خراسان و ماوراءالنهر ایرانی الاصل و محصول فرهنگ و تمدن ایرانی بودند که دیگر رنگ اسلامی هم گرفته بود. در این مورد نه تنها مورخین و منابع اسلامی و عرب مانند ابن خلدون، بلکه همه مورخین اتفاق نظر دارند.

از یک جهت این موضوع ما را باز به نظریه معروف ابن خلدون راجع به تمدن و نقش شهرنشینی در مقابل «عصبیت» یعنی حس تعصب قومی و دینی چادرنشینان و نقش آن در تاسیس و حفظ دولت ها بر می گرداند. در آن دوره هر دو فرهنگ عربی و ترکی به تازگی از زندگی چادرنشینی برخاسته و به شهرنشینی رو آورده بودند: فرهنگ عربی و بخصوص اعراب مدیترانه و شهرهایی مانند کوفه و بصره با تکیه بر اسلام و زبان قران یعنی عربی تحرکی بیشتر داشت و فرهنگ ترکی با تاخیر و تکیه اصلی بر نیرو و مهارت جنگجویی و نظامی ترکان. از این نظر روند چند سده بعدی و نقش فزاینده عنصر عربی و ترکی در زمینه های حکمرانی، نظامی و به تدریج علمی و فرهنگی نباید جای شگفتی چندانی داشته باشد.

به طور خلاصه می توان گفت که  در سرتاسر این دوره پانصد ساله پدیده واحد و منسجمی به نام شکوفایی علم و هنر در تمام دنیای اسلام  و تحت یک حکومت معین موجود نبود. بنظر می رسد که گاه در بغداد و با حمایت خلفا، گاه در قاهره و بخارا و گاه در کوفه و یا شام و اسپانیا، با پشتیبانی معنوی و یا مالی این یا آن حکومت و امیر، در این و یا آن حوزه علمی، هنری و یا فلسفی، کارپژوهش و تالیف و یا ترجمه رواج یافته  و دیرتر بخاطر تغییر حاکم و حکومت، رواج و زوال این و یا آن طرز فکر فلسفی و مذهبی، و یا اراده فلان امیر، دوره مزبور فروکش کرده است.  این را می توان به روشنی در مثال های سامانیان و متعاقبین آنان دید که در فصل های آینده شرح خواهیم داد.

و اما قبل از اینکه در تسلسل دولت های خراسان و ماوراءالنهر به دودمان تاثیر گذار سامانیان بپردازیم، می خواهیم برای ختم بحث دوره شکوفایی علمی، این دوره را در چهارچوب گسترده تر آن در جهان اسلام مختصرا توضیح دهیم تا روشن گردد که دوره مزبورخاص خراسان و ماوراءالنهر یا حتی بغداد نبود.


زیرنویس ها:

[1] بلاذری 561-578

[2] گیب 15

[3] بارتولد 1928، 180

[4] فرای 1975، 74

[5] چنانکه خواهیم دید، در آثار  ابن خلدون و دیگر مورخین و دانشمندان اسلامی سده های بعد از اسلام، تعبیر «عجم» یعنی غیر عرب، اکثرا به معنی «ایرانی» به کار رفته است. در ترجمه های اروپایی این آثار نیز لفظ «عجم» با ملاحظه جملات پیش و پسی که در آنها به کار رفته «ایرانی» معنی می دهد، مانند «دولت عجمی ساسانیان» (ابن خلدون) و «دولت عجمی و خراسانی» عباسیان (جاحظ) و از سوی مترجمین هم به همین ترتیب ترجمه و یا داخل پرانتز آورده شده است. بعلاوه نویسندگان عربی زبان نیزهنگام بحث از ایران قبل از اسلام نام های «فرس» و «فارس»  را برای سرزمین ایران و به عنوان صفت ایرانی و فارسی به کار می بردند، ن. تواریخ طبری و ابن الاثیر در باره دوره پیشا اسلامی.

[6]  ابن خلدون، مقدمه، اصل عربی 543-545؛ ترجمه انگلیسی روزنتال 311-315 و در عین حال ترجمه فارسی 330-332. متنی که در اینجا مشاهده می کنید با در نظر گرفتن اصل عربی و هر دو ترجمه فارسی و انگلیسی اثر آورده شده و در متن نهایی نیز برخی تغییرات جزیی داده شده است.

[7] ابن خلدون، مقدمه، ج. اول، 269

[8] توین بی 372

[9] دورانت 1-4

[10] در این باره می توانید به فهرستی از معروف ترین دانشمندان، فیلسوفان و مترجمین جهان اسلام میان سال های 650 تا 1250 که در پایان همین کتاب درج شده، مراجعه کنید.

[11] فرای 1975، مقدمه xii

[12] جاحظ، البیان 366

[13] در این باره می توانید به فهرستی از معروف ترین دانشمندان، فیلسوفان و مترجمین جهان اسلام میان سال های 650 تا 1250 که در پایان همین کتاب درج شده، مراجعه کنید.

[14] فرای 1975، مقدمه xii

[15] جاحظ، البیان 366

[16] به عنوان نمونه ن. «روشنگری گمگشته – دوران طلایی آسیای مرکزی از فتوحات عرب تا تیمور لنگ» (2015)  نوشته فردریک استار

[17] استار، همانجا، ص 126

[18] همانجا، 127

[19] ن. فصل «انقلاب عباسی و خراسان» در کتاب حاضر

(ادامه دارد)


 

مقاله قبلی: ابومسلم و انقلاب عباسی در این لینک

منابع اصلی در این لینک


 



دسته‌ها:ماوراءالنهر و اسلام, رنگارنگ