ابن خلدون و نقش «عصبیّت»

عباس جوادی – در ادامه بحث پیشین در باره درخشش ویژه خراسان و ماوراءالنهر در دوره عباسیان (مقاله پیشین این سلسله گفتار) سوال دیگری که می توان در باره درخشش ویژه خراسان و ماوراءالنهر در دوره عباسیان پرسید، مربوط به چگونگی و چرایی شکوفایی علمی، فلسفی، هنری و نظام اداری ایرانیان به طور اعم و مردم خراسان و ماوراءالنهر به طور اخص در این دوره است. این موضوع دقیقا تحلیل نشده، ولی ما می دانیم که فرماندهان برجسته ای مانند ابومسلم خراسانی، افشین استروشنی، مازیارطبرستانی، یعقوب لیث صفاری، طاهر بن حسین از سلسله طاهریان و یا امیر اسماعیل سامانی و همچنین وزیران کاردانی چون یحیی برمکی از سرزمین های ایرانی دولت عباسی و بخصوص از خراسان و ماوراءالنهربرخاسته اند. بسیاری از مورخین این پدیده را به تداوم سنت و تجربه نظامی و دولتداری ساسانیان ربط داده اند. اما در حوزه های علم و دانش، علوم دینی، فلسفه، تاریخ و جغرافیا و هنر چه؟ کدام شرایط باعث درخشیدن ایرانیان و به ویژه دانشمندان و فیلسوفان خراسان و ماوراءالنهردر این زمینه ها شد؟

چه عواملی باعث شد که بعد ها ابن خلدون، فیلسوف بزرگ تاریخ اسلام، در قرن چهاردهم میلادی در شمال آفریقا چنین بنویسد:

«واقعیتی شگفت انگیز است که، به استثنای چند نمونه، اکثر دانشمندان ملت اسلام، چه در علوم دینی و چه درعلوم عقلی، عجم (ایرانی[1]، -م) بودند. (…) همه این دانش ها حائز ملکه (ذهنی، -م) بودند و نیاز بود که آموخته شوند و آنها در زمره صنایع (فنون، -م) به شمار می رفتند و ما پیشتر گفتیم که در فنون، این شهرنشینان هستند که ممارست می کنند و عرب از همه مردم دورتر از فنون است. پس علوم هم (در زمره، -م) فنون شهرنشینان به شمار می رفت و عرب از آنها و بازار رایج آنها دور بود و در آن دوران مردم شهرنشین عبارت از عجم ها (ایرانیان، -م) و یا کسانی نظیر آنان بودند، مانند موالی و اهالی شهرهای بزرگی که در آن روزگار در تمدن و کیفیات آن مانند صنایع و پیشه ها از عجم ها (ایرانیان، -م) تبعیت می کردند، زیرا عجم ها (ایرانیان، -م) به دلیل تمدن راسخی که از آغاز تشکیل دولت فارس داشتند، بر این امور استوارتر و تواناتر بودند. از آنجمله اند پایه گذاران دستور زبان سیبویه و بعد از او الفارسی و الزجاج که همگی به لحاظ تبار، ایرانی بودند. آنها درمحیط زبان عربی بزرگ شدند و آن را (زبان عربی، -م) از طریق بالندگی خود و آمیزش با اعراب آموختند. آنان قواعدی را (برای دستور زبان عربی، -م) تعریف کردند و آن را برای نسل های بعدی به صورت علم درآوردند. اکثر علمای حدیث که سنت پیامبر را برای مسلمانان حفظ نمودند نیز از ایرانیان و یا از لحاظ زبان و مهد تربیت ایرانی بودند. همچنین، آنگونه که بخوبی می دانیم، همه فقیهان بزرگ و علمای علم کلام و مفسران از ایرانیان بودند و تنها ایرانیان به حفظ و تدوین آن برخاستند و از این رو مصداق گفتار پیامبر (ص) پدید آمد که فرمود: «اگر علم بر گردن آسمان در آویزد، اهل فارس (ایرانیان، -م) آن را به دست آورند.» (…) و اما علوم عقلی نیز در اسلام پدید نیامد مگر پس از عصری که دانشمندان و مولفان ایرانی برآمدند و کلیه این دانش ها به منزله صناعتی مستقر گردید و بالنتیجه به ایرانیان اختصاص یافت و اعراب از آن دوری جستند و از ممارست در آنها منصرف شدند و تنها ایرانیان مُعرّب (با اعراب آمیخته، -م) این علوم را ترویج دادند، همچنانکه در فنون دیگر نیز چنین کردند، آنگونه که در آغاز گفته شد. و این وضع همچنان در میان عجم ها (ایرانیان، -م) و شهرهای آنان ادامه داشت تا روزگاری که ایرانیان و بلاد ایرانی عراق، خراسان و ماوراءالنهر تمدن (شهرنشینی، -م) خود را حفظ می نمودند. ولی همینکه بلاد مزبور رو به ویرانی گذاشتند و تمدن که از اسرار الهی در پدید آمدن دانش و صنایع است نیز از این بلاد رخت بربست، علم نیز عجم ها را ترک نمود»[2].

ابن خلدون بر آن بود که تمدن، صناعت و کتابت، علوم و فنون کار شهرنشینان است و مردم صحراگرد و بادیه نشین از قبیل اعراب از عهده این کار بر نمی آیند. در مقابل، غلبه بر دولت‌های بزرگ به قصد پادشاهی بر آنها و سپس پاسداری از سرزمین های بزرگ و فرمان راندن بر آنها تنها کار قبایل دلیل صحرانشین و بیابانگرد است که به نیروی عصبیت به آن دست می یازند، چرا که «هدف عصبیت، چنانکه معلوم شد، غلبه و تسلط برای رسیدن به پادشاهی است»[3]. به نظر ابن خلدون، در این رهگذر کوچ نشینان نسبت به شهرنشینان جسورتر و دلاورتر و همزمان نسبت به آنان به خیر و نیکی نزدیک تر هستند. آنها برعکس شهرنشینان راحت طلب نیستند و از کوچ نمودن و به خطر انداختن آنچه که دارند نمی هراسند، زیرا با حداقل امکانات طبیعی زندگی می کنند و انتظارات زیادی ندارند، در حالی که  شهریان فاقد این خصوصیات هستند، اما در کار اداره دولت، داد و ستد، آبادانی و عمران، علوم و فنون تبحر دارند. از این دو، به نظر ابن خلدون، زندگی قبیله ای و چادرنشینی در تاریخ بشری بر زندگی شهری مقدم بوده و شهر نشینی هم ابتدا از چادرنشینی شروع شده، اما این دو یعنی زندگی چادرنشینی و شهرنشینی مکمل یکدیگرند و با زوال زندگی شهری، تمدن نیز از بین می رود. به عبارت دیگر همین «عصبیّت» و یا تعصب و به نوعی همبستگی قومی یک گروه حاکم است که می تواند آن گروه را به شرط فراهم بودن شرایط معینی به سوی تاسیس حکومتی قدرتمند رهنمون سازد و حتی زمینه یک ایدئولوژی مذهبی را به وجود بیاورد، در حالیکه ضعف این «عصبیت» با تاثیر پذیری ازعوامل گوناگون دیگر منجر به زوال اجتناب ناپذیر آن دولت و قدرت گرفتن دودمان و دولت دیگری می گردد که دارای «عصبیّت» قوی تری است.

بسیاری از مورخین سرشناس جهان  ابن خلدون را از مهم ترین متفکران فلسفه تاریخ دانسته اند. از جمله آرنولد توین بی انگلیسی «المقدمه» ابن خلدون را که نقل قول های فوق نیز از آن است، «در میان کلیه آثار همه صاحبنظران این حوزه در سرتاسر تاریخ و جهان بیشک بزرگ ترین اثر فلسفه تاریخ در نوع خود» توصیف نموده است[4].

ابن خلدون در همین اثر خود استدلال می کند که دولت ها هم مانند انسان ها «عمر طبیعی» دارند و در نهایت رو به انقراض نهاده و جای خود را به دولت های دیگر با «عصبیتی» بیشتر واگذار می کنند. در همین بستر و نگرش فلسفی و جامعه شناختی است که ظهور اسلام، انقراض دولت ساسانی به دست اعراب مسلمان و بعد ها امویان به دست عباسیان و نهایتا زوال عباسیان به دست ترک ها، ایرانیان آل بویه و سپس ترکان سلجوقی و نهایتا به دنبال آن، سقوط کامل عباسیان توسط مغول ها در «تاریخ ابن خلدون» تبیین و تشریح می شود.

ابن خلدون بر پایه این تفکر همه اقوام و دول دوران مورد بحث را به دو گروه بزرگ تر تقسیم می نمود: یکم، آنان که صحرا گرد، بادیه نشین، دلیر و جنگاور بودند و «عصبیت» قومی و یا مذهبی کافی برای حکمرانی و فرمانروایی داشتند و دوم، یکجانشینان شهری که در اداره دولت، داد و  ستد، آبادانی و علوم و فنون گوناگون مهارت داشتند، اما فاقد تعصب، دلاوری و جنگاوری بودند و از فرمانروایان صاحب «عصبیت» و قدرت پیروی می کردند. ابن خلدون اعراب را نمونه گروه اول و ایرانیان را نمونه گروه دوم می نامد، اگر چه بنا به همین نظریه، موقعیت هر گروه وابسته به تحول شرایط اجتماعی و سیاسی تغییر پذیر بوده است. از دیدگاه ابن خلدون، ساسانیان و رومیان پیش از اسلام و اعراب و ترکان پس از اسلام مصداق بارزاین فراز و فرود دردولت های مزبور بود. البته این نظریه موقعیت و تحول قدرت اجتماعی و سیاسی اقوام و ملل گوناگون جهان اسلام را در اوایل اسلام در بر می گیرد، در حالیکه اوضاع همین اقوام و ملل هفتصد سال پس از اوایل اسلام  در دوره معاصر ابن خلدون و بخصوص دوران کنونی کلا دچار تحولات ماهوی و به گفته ابن خلدون «اختلاط انساب» یعنی آمیزش تبارها و شهر نشین شدن اکثریت آن اقوام مورد بحث بوده است.

گذشته از این نظریه ابن خلدون، به شهادت اکثریت قریب به اتفاق دانشمندان تاریخ تمدن از جمله ویل دورانت[5] و نیز با رجوع به عقل سلیم می توانیم اینگونه بگوییم که رشد و شکوفایی علم، ادبیات، صنعت، فلسفه، هنر و سیاست مانند دولتداری و نظایر آن تنها می توانست در جوامع یکجا نشین و شهری آن دوران دنیای اسلام یعنی ایران سابق شامل ایران تاریخی، مصر و روم شرقی (بیزانس) شکوفا شود و نه در جوامع صحراگرد و چادرنشین عربستان و یا آسیای مرکزی. البته در این نیز شکی نیست که وضع یاد شده به تدریج با گسترش شهرنشینی بین اعراب و سپس ترک ها و تبعا اسلام آوردن ترکان و ورود آنان به سرزمین های مسلمان در قرن های نهم و دهم دچار تحولات متفاوت و جدیدی شد.

اگر پنجاه و یا صد دانشمند، فیلسوف، پزشک، وزیر، فقیه، مورخ، مترجم و یا هنرمند سرشناس ششصد سال نخست اسلام را در نظر بگیریم و شرح حال مختصر آنان را بخوانیم، خواهیم دید که نام همه آنان عربی و یا «مُعرّب» یعنی عربی شده نام های ایرانی، رومی، آرامی و غیره است. اما نباید اشتباه کرد. به راستی هم در تایید مشاهدات ابن خلدون، اکثر این دانشمندان نه عرب، بلکه «عجم» یعنی غیرعرب و حتی از سرزمین های ایران سابق ساسانی بودند. همچنین جالب است که از میان ایرانیان نیز کسانی که یا مستقیما و یا اصالتا از خراسان و ماوراءالنهر بودند، گروه نسبتا بزرگ تری را تشکیل می دادند[6]. با اینهمه، در میان آنان تعداد مشاهیری که اصالتا از روم شرقی و یا بیزانس، مصر، خود اعراب و بخش اموی و مسلمان اسپانیا که در قرن هشتم تحت تصرف اعراب در آمده بود نیز قابل چشم پوشی نیست.

می شود فهمید که چرا ایرانیان بزرگترین گروه دانشمندان و فیلسوفان، ادبا، وزیران و دبیران و حتی علمای دینی جهان اسلام تا دوره زوال سلجوقیان و حتی بعد از آن را تشکیل می دادند.  به قول ریچارد فرای «ایرانیان اولین کسانی بودند که به اندیشه «عرب یعنی اسلام» پایان نهاده و اسلام را به فرهنگ و دینی به راستی جهانی تبدیل نمودند»[7]. جای شک نیست که کوله بار فرهنگی و تاریخی ایرانیان و رومیان با گذشته دولتداری این دو امپراتوری باعث تاثیرگذاری چشمگیر آنان بر محیط فرهنگی و علمی امپراتوری جدید اسلامی شده است. همچنین به احتمال قوی قرار داشتن خراسان و ماوراءالنهر در حاشیه شرقی ایران ساسانی و تاثیر مستقیم و درازمدت ادیان و فرهنگ های همسایه مانند آیین بودایی از هندوستان و چین و ادیان زرتشتی، مسیحیت، یهودیت و مانویت از نجد ایران و خاورمیانه نیزنقش مهمی در فراوانی دانشمندان وبوروکرات های دولتی از این منطقه این دوره داشته است.

این دوره شکوفایی علم و صنعت در دنیای اسلام که بعد ها سیاحان و مورخین غربی به آن نام «دوره طلایی اسلام» را دادند، در دوره دودمان عباسیان اتفاق افتاد و مستقیما با حمایت شخصی خلفای عباسی و به ویژه هارون الرشید و فرزندش مامون عملی شد. حتی می توان گفت که  قبل از هارون الرشید، احتمالا منصور خلیفه دوم  عباسی با کمک خانواده برمکیان بلخ و دیگر نخبگان ایرانی پایتخت دولت اسلامی را از دمشق ابتدا به کوفه و سپس به بغداد منتقل کرد و این شهر را برای دستکم دو-سه قرن تبدیل به مرکز سیاسی، تجاری، علمی و هنری جهان نمود. پیش تر نیز گفتیم که چگونه عباسیان با کمک ایرانیان و بخصوص ایرانیان خراسان، امویان را برکنار کرده و خود بر سر کار آمدند. به این عوامل باید انتقال پایتخت از دمشق به بغداد در ایران باستان و ساختن شهری موافق با نیازهای پایتخت یک امپراتوری با سازماندهی اداری و مالی طبق نمونه ساسانیان و همچنین روابط نزدیک شخصی و خانوادگی میان منصور، هارون الرشید و مامون با خانواده ها، دولتمردان و فرماندهان ایرانی و بخصوص خراسانی و همچنین عوامل دیگری مانند جریان معتدل تر فکری و مذهبی یعنی معتزله و در نهایت گسترش امپراتوری و افزایش ثروت و قدرت آن را علاوه کنیم، نمی توان شگفت زده شد که حتی مورخین معروف عرب مانند جاحظ بصری دودمان عباسیان را «عجمیه خراسانیه»[8] نامیده اند. در این شرایط و با در نظرگرفتن اینهمه عوامل تاثیر گذار، نقش برجسته ایرانیان و بخصوص خراسانیان در تاریخ ششصد ساله عباسیان (750-1258) نباید مایه شگفتی شود. (نقش ترکان آسیای میانه که بتدریج ماوراءالنهر و مابقی دولت اسلامی این دوره را از طریق نفوذ و قدرت جنگی تحت حاکمیت خود درآوردند، بسیار مهم اما اساسا نظامی و حاکمیتی بود و نه علمی، اداری و یا فرهنگی. در این مورد در فصل های بعدی بیشتر سخن خواهیم گفت.)

طی ششصد سال حکمرانی عباسیان و نیز حکومت طاهریان، صفاریان، سامانیان، غزنویان و سلجوقیان وحتی مغول، سرزمین های خراسان و ماوراءالنهر مانند یک منبع تمام نشدنی نخبگان در همه زمینه های علمی، دینی، فلسفی و دولتداری بود که تا قرن سیزدهم میلادی نیاز تمام این دولت ها را برآورده نموده است. در این دوره طولانی هیچ امیر، سلطان و یا شاهی صرفنظر از سلیقه سیاسی یا مذهبی و تعلقات قومی و قبیله ای خود نخواسته و یا شاید نتوانسته که از این ثروت معنوی و توانایی رجال سیاسی و و دانشمندان خراسان و ماوراءالنهر چشم پوشی کند.

اما طوری که شرح آن رفت، دور از واقعیت و انصاف خواهد بود اگر این شکوفایی علوم و فنون را به ایران تاریخی یا خراسان و ماوراءالنهر محدود کنیم و نقش عوامل دیگری را که ذکر کردیم، نادیده بگیریم . احتمالا بدون وجود دولت بزرگ عباسیان و خلفایی مانند مامون که شخصا علاقمند به ترویج علوم و فنون بود و همچنین بدون پول و ثروتی که در بغداد جمع می شد و بخشی از آن برای اینگونه اهداف صرف می گردید، و یا بدون گردهم آمدن فعالانه نخبگان ایرانی، رومی، عرب، آفریقایی و اسپانیایی، شکوفایی علوم و فنون به آن صورت که در دوره ها و سرزمین های گوناگون جهان اسلام مشاهده شد، پدید نمی آمد. همچنین اگر جریان فلسفی و مذهبی «معتزله» نمی بود که برای مدتی نزدیک به یک قرن شرایط نسبتا مساعدی برای پژوهش های خِردگرایانه فراهم نمود (اگرچه این جریان بعدها به افراط و سرکوب دگراندیشان انجامید)، در آن صورت شاید در تاریخ اسلام شاهد چنین مرحله ای به نام «دوره طلایی» نمی بودیم.

موضوع «دوره طلایی اسلام» را در دو فصل بعدی این کتاب بیشتر مورد بحث قرار خواهیم داد. اما به طور خلاصه می توان گفت که عوامل  کوچک و بزرگی در دوره های معینی از حکومت عباسیان و حتی بعد از زوال قدرت خلفا و فروپاشی این دودمان، هر کدام تحت شرایط سیاسی و اجتماعی خاص خود، در عرصه جغرافیایی وسیعی، گاهی در بغداد و بخارا و گاه در قاهره و قرطبه در اسپانیا بروز کرده و باعث رواج علوم و فنون شده و بعد باز بخاطر دلایل خاص خود از بین رفته است.

این بحث را پس از تاملی بر سلسله سامانیان که شاید تاثیر گذار ترین دودمان خراسان و ماوراءالنهر در دوره مورد بحث بودند، پی خواهیم گرفت.

(ادامه دارد)


زیرنویس ها:

[1] چنانکه خواهیم دید، در آثار  ابن خلدون و دیگر مورخین و دانشمندان اسلامی سده های بعد از اسلام، تعبیر «عجم» یعنی غیر عرب، اکثرا به معنی «ایرانی» به کار رفته است. در ترجمه های اروپایی این آثار نیز لفظ «عجم» با ملاحظه جملات پیش و پسی که در آنها به کار رفته «ایرانی» معنی می دهد، مانند «دولت عجمی ساسانیان» (ابن خلدون) و «دولت عجمی و خراسانی» عباسیان (جاحظ) و از سوی مترجمین هم به همین ترتیب ترجمه و یا داخل پرانتز آورده شده است. بعلاوه نویسندگان عربی زبان نیزهنگام بحث از ایران قبل از اسلام نام های «فرس» و «فارس»  را برای سرزمین ایران و به عنوان صفت ایرانی و فارسی به کار می بردند، ن. تواریخ طبری و ابن الاثیر در باره دوره پیشا اسلامی.

[2]  ابن خلدون، مقدمه، اصل عربی 543-545؛ ترجمه انگلیسی روزنتال 311-315 و در عین حال ترجمه فارسی 330-332. متنی که در اینجا مشاهده می کنید با در نظر گرفتن اصل عربی و هر دو ترجمه فارسی و انگلیسی اثر آورده شده و در متن نهایی نیز برخی تغییرات جزیی داده شده است.

[3] ابن خلدون، مقدمه، ج. اول، 269

[4] توین بی 372

[5] دورانت 1-4

[6] در این باره می توانید به فهرستی از معروف ترین دانشمندان، فیلسوفان و مترجمین جهان اسلام میان سال های 650 تا 1250 که در پایان همین کتاب درج شده، مراجعه کنید.

[7] فرای 1975، مقدمه xii

[8] جاحظ، البیان 366

——————————————–

در بخش آینده: «دوران طلایی اسلام»، خراسان و ماوراءالنهر

بخش قبلی: چرا خراسان و ماوراءالنهر؟ در این لینک

منابع اصلی در این لینک



دسته‌ها:ماوراءالنهر و اسلام, رنگارنگ