مقام ایرانیان، اعراب و ترکان در دوره طلایی دانش

عباس جوادی – در فصل های گذشته این سلسله گفتار گفتیم که براستی هم اکثر دانشمندان پانصد سال نخست اسلام و بخصوص دویست سال (800-1000 م) دوره طلایی دانش در اسلام نه عرب، بلکه «عجم» یعنی غیرعرب و بخش مهمی از آنان از سرزمین های ایران سابق ساسانی بودند. همچنین جالب است که از میان ایرانیان نیز کسانی که یا مستقیما و یا اصالتا از خراسان و ماوراءالنهر بودند، گروه نسبتا بزرگ تری را تشکیل می دادند[1]. با اینهمه، در میان آنان تعداد مشاهیری که اصالتا از روم شرقی و یا بیزانس، مصر، خود اسپانیا که در قرن هشتم تحت تصرف اعراب در آمده بود نیز قابل چشم پوشی نیست.

شاید می توان درک کرد که چرا ایرانیان بزرگترین گروه دانشمندان و فیلسوفان، ادبا، وزیران و دبیران و حتی علمای دینی جهان اسلام تا دوره زوال سلجوقیان و مدتی بعد از آن را تشکیل می دادند.  به قول ریچارد فرای «ایرانیان اولین کسانی بودند که به اندیشه «عرب یعنی اسلام» پایان نهاده و اسلام را به فرهنگ و دینی به راستی جهانی تبدیل نمودند»[2]. جای شک نیست که کوله بار فرهنگی و تاریخی ایرانیان و رومیان با گذشته دولتداری این دو امپراتوری باعث تاثیرگذاری چشمگیر آنان بر محیط فرهنگی و علمی امپراتوری جدید اسلامی شده است. همچنین به احتمال قوی قرار داشتن خراسان و ماوراءالنهر در حاشیه شرقی ایران ساسانی و تاثیر مستقیم و درازمدت ادیان و فرهنگ های همسایه مانند آیین بودایی از هندوستان و چین و ادیان زرتشتی، مسیحیت، یهودیت و مانویت از نجد ایران و خاورمیانه  نیز نقش مهمی در فراوانی دانشمندان وبوروکرات های دولتی از این منطقه این دوره داشته است.

این دوره شکوفایی علم و صنعت در دنیای اسلام که بعد ها برخی سیاحان و مورخین غربی قرن نوزدهم میلادی به آن نام «دوره طلایی اسلام» را دادند، در دوره دودمان عباسیان اتفاق افتاد و مستقیما با حمایت شخصی خلفای عباسی و به ویژه هارون الرشید و فرزندش مامون عملی شد. حتی می توان گفت که  قبل از هارون الرشید، احتمالا منصور خلیفه دوم  عباسی با کمک خانواده برمکیان بلخ و دیگر نخبگان ایرانی پایتخت دولت اسلامی را از دمشق ابتدا به کوفه و سپس به بغداد منتقل کرد و این شهر را برای دستکم دو سه قرن تبدیل به مرکز سیاسی، تجاری، علمی و هنری جهان نمود. پیش تر نیز گفتیم که چگونه عباسیان با کمک ایرانیان و بخصوص ایرانیان خراسان، امویان را برکنار کرده و خود بر سر کار آمدند. به این عوامل باید انتقال پایتخت از دمشق به بغداد در نزدیکی پایتخت ایران باستان و ساختن شهری موافق با نیازهای پایتخت یک امپراتوری با سازماندهی اداری و مالی طبق نمونه ساسانیان را نیز افزود. روابط نزدیک شخصی و خانوادگی میان منصور، هارون الرشید و مامون با خانواده ها، دولتمردان و فرماندهان ایرانی و بخصوص خراسانی و عوامل دیگری مانند جریان معتدل تر فکری و مذهبی معتزله را هم باید به این مجموعه عوامل اضافه نمود. در نهایت اگر گسترش امپراتوری و افزایش ثروت و قدرت آن را نیز در نظر بگیریم، نمی توان شگفت زده شد که حتی مورخین معروف عرب مانند جاحظ بصری دودمان عباسیان را «عجمیه خراسانیه»[3]  نامیده اند. در این شرایط و با در نظر گرفتن اینهمه عوامل تاثیر گذار، نقش برجسته ایرانیان و بخصوص خراسانیان در تاریخ پانصد ساله عباسیان (750-1258 م) امری بدیهی جلوه می کند.

طی پانصد سال حکومت عباسیان و نیز دودمان های طاهریان، صفاریان، سامانیان، غزنویان و سلجوقیان و حتی مغول، سرزمین های خراسان و ماوراءالنهر مانند منبع تمام نشدنی نخبگان در همه زمینه های علمی، دینی، فلسفی و دولتداری بود که تا قرن سیزدهم میلادی نیاز تمام این دولت ها را برآورده نموده است. در این دوره طولانی هیچ امیر، سلطان و یا شاهی صرفنظر از هرگونه سلیقه سیاسی یا مذهبی و تعلقات قومی و قبیله ای خود نخواسته و یا شاید نتوانسته که از این ثروت معنوی و توانایی رجال سیاسی و و دانشمندان خراسان و ماوراءالنهر چشم پوشی کند.

فقط ایرانیان؟

اما طوری که شرح آن رفت، دور از واقعیت و انصاف خواهد بود اگر این شکوفایی علوم و فنون را اساسا به ایران یا به ایران تاریخی یا خراسان و ماوراءالنهر محدود کنیم و نقش عوامل و اقوام، فرهنگ ها و سرزمین های دیگری را که ذکر کردیم، نادیده بگیریم . احتمالا بدون وجود دولت بزرگ عباسیان و خلفایی مانند مامون که شخصا علاقمند به ترویج علوم و فنون بود و همچنین بدون پول و ثروتی که در بغداد جمع می شد و بخشی از آن برای اینگونه اهداف صرف می گردید، و یا بدون گردهم آمدن فعالانه نخبگان ایرانی، رومی، عرب، آفریقایی و اسپانیایی، شکوفایی علوم و فنون به آن صورت که در دوره ها و سرزمین های گوناگون جهان اسلام مشاهده شد، پدید نمی آمد. همچنین اگر جریان فلسفی و مذهبی «معتزله» نمی بود که برای مدتی نزدیک به یک قرن شرایط نسبتا مساعدی برای پژوهش های عقل مدار و خِردگرایانه فراهم نمود (اگرچه این جریان بعدها به افراط و سرکوب دگراندیشان انجامید)، در آن صورت شاید در تاریخ اسلام شاهد چنین مرحله ای به نام «دوره طلایی دانش» نمی بودیم.

به زبان عربی

و اما در کنار مبالغه در مقام خراسان و ماوراءالنهر و اغراق در نقش ایرانیان در «دوران طلایی دانش در اسلام»، نگرش دومی نیز وجود دارد که صرفا به خاطر آنکه تقریبا همه آثار علمی، فلسفی و تاریخی این دوره به زبان عربی نوشته شده، خود این دوره و دانشمندان و آثار آن را به فرهنگ و کلا «اعراب» نسبت می دهند و این واقعیت را ناگفته می گذارند که آثار تولید شده در این دوره به عربی بودند، اما در تایید و ادامه گفته های ابن خلدون، فیلسوف و مورخ معرف عرب از قرن چهاردهم، اکثریت آن دانشمندان نه عرب، بلکه «عجم» یعنی اصولا ایرانی به معنی انسان های متعلق به فرهنگ، تمدن و زبان های ایرانی بودند. این موضوع اکثرا در سطح غیردانشگاهی، گاه عالمانه و گاه از روی بی توجهی و نا آگاهی مسکوت گذاشته شده است.

در سرتاسر این دوره، از بخارا در شرق تا شمال آفریقا، عربی زبان مشترک علم، ادب، دین، تالیف و ترجمه بشمار می رفت. از این جهت در برخی از منابع اروپایی از این دوره به عنوان دوره شکوفایی «علم و ادب عرب» و یا «شکوفایی علم عربی» نیز سخن گفته اند، اگر چه بطوری که دیدیم، اکثر دانشمندان، نویسندگان و مترجمین این دوره خود عرب نبودند، اما به عربی می نوشتند. در دوران معاصر برخی از مورخین در اشاره به این دوران بجای «علم عربی» از آثار علمی «به زبان عربی» سخن می گویند[4]. مثلا الخلیلی می نویسد که اکثر آثار و ترجمه های این دوره به عربی بودند، اما نویسندگان آنان غالبا عرب نبودند و علاوه می کند که منظور او از تعبیر «علوم عربی» که در کتاب خود نیز به کار برده، این است که این آثار به زبان عربی و نه لزوما «توسط اعراب» نوشته شده اند[5]. این درست مانند آن است که تا قرن نوزدهم میلادی تقریبا همه آثار علمی، فلسفی و دینی اروپایی به زبان لاتین بودند.

در باره دو موضوع بالا در فصل های گذشته به قدر کافی توضیح داده ایم. و اما نکته ای که به ندرت بحث شده است:

ترک ها در دوره طلایی دانش

و اما در کنار مبالغه در مقام و نقش ایرانیان و اعراب در «دوران طلایی دانش در اسلام»، نگرش سومی نیز وجود دارد که  واقعیات و بستر حوادث تاریخی را در نظر نمی گیرد. در دهه های اخیر و بخصوص در ترکیه، آسیای مرکزی و برخی منابع جدید غربی[6] آثاری منتشر شده اند که اکثریت بزرگ مشاهیر ایرانی دوره شکوفایی علمی مانند خوارزمی، ابن سینا و بیرونی را به صِرف اینکه محل تولد آنان خراسان تاریخی یا ماوراءالنهر بوده، از بستر وسیع تر اسلامی و ایرانی جدا کرده، آنان را محصول «تمدن آسیای مرکزی» معرفی می کنند.

و لیکن منظور از «تمدن آسیای مرکزی» کدام تمدن و فرهنگ است؟

شکی نیست که خراسان و حتی «خراسان تاریخی» که شامل افغانستان نیز می شود، از نظر تاریخی بخشی از تمدن و فرهنگ ایرانی بوده است. تا اوایل اسلام، در مناطق مرزی «حاشیه» از جمله ماوراءالنهر، با وجود برتری آشکار فرهنگ و تمدن ایرانی، نفوذ تاریخی تمدن و فرهنگ هندی و چینی نیز دیده می شود.  بعد از ظهور اسلام دو عنصر جدید عربی و ترکی نیز در بستر فرهنگ اسلامی به تمدن و فرهنگ ایرانی مردم منطقه اضافه شده است.

پس اگر فرهنگ اساسا چادرنشینی اقوام دشت های شمال تا پیش از اسلام را در نظر نگیریم، «تمدن و فرهنگ آسیای مرکزی» کدام است که گویا سرآمدانی مانند خوارزمی، ابن سینا و بیرونی را به وجود آورده است؟ آنچه که زمینه رشد و شکوفایی علوم و فنون، ادبیات و هنر را مهیا می کند، ، طوری که دیدیم، در درجه اول سرزمین و دشت و دمن نیست، بلکه شهرنشینی و تمدن است. فرهنگ و تمدن تاریخی خراسان و ماوراءالنهر به تائید همه مورخین معتبر جهان، بخش لاینفکی از فرهنگ و تمدن ایرانی بود.

اتفاقا بد نیست از این فرصت استفاده کرده و به مقام و سهم ترک ها در «دوره طلایی دانش» در اسلام اشاره ای بکنیم. در این مورد هم باید جانب واقعیت و انصاف را گرفت و از احساسات قومی یا مذهبی دوری جست.

بدون شک اکثر دانشمندان و مترجمین این دوره، ایرانی، رومی، یهودی و عرب از متصرفات دو دولت سابق ایران ساسانی و روم شرقی بودند. می دانیم که بخصوص در آغاز این دوره، ترک ها که اکثریت قریب به اتفاقشان چادر نشین و ساکن دشت های آسیای مرکزی بودند، به جهت طرز زندگی خود نمی توانستند پزشکان، مورخین، ریاضی دانان،  فیلسوفان، اخترشناسان یا مترجمین سرشناسی داشته باشند. اما نباید دچار مبالغه از سویی و انکارگرایی از سوی دیگر شد. پس  واقعیت چیست؟

پس از قرن نُهم میلادی به تدریج شاهد چند دانشمند ترک تبار می شویم که معروف ترین آنان عبدالحمید بن ترک، ریاضی دان برجسته قرن نُهم میلادی و معاصر ابوعبدالله محمد خوارزمی است. چندین اثر ریاضی به ابن ترک نسبت داده می شود که اکثرآنان به جز رساله ای در باره حل هندسی معادلات درجه دوم که ظاهرا بخشی از کتاب بزرگ تری در باره جبر بوده، از بین رفته اند. اطلاعاتی که در منابع تاریخی در باره زندگی ابن ترک داده می شود بسیار کم و مبهم است. اگرچه نام و نسب محلی  وی در برخی منابع «جیلی» و «ختلی» نیز ذکر شده و برخی مورخین از این کُنیه ها نتیجه های محتمل دیگری مانند گیلانی بودن او نیز کرده اند، اما به نظر می رسد که ذکر لقب «ترک» در پایان سلسله نسب هایی که به او نسبت داده شده، دستکم حکایت از ریشه ترکی او دارد.

در عین حال در اواخر قرن نُهم تا اواسط قرن دهم میلادی از پدر و پسری منجم به نام ابوالقاسم و ابوالحسن اَماجور (یا «ماجور») تُرکی نیز روایت شده است که اهل هرات افغانستان کنونی و اصالتا از منطقه فرغانه (میان سه کشور ازبکستان، تاجیکستان و قرقیزستان کنونی) بودند. درباره زندگی آنها اطلاعات دقیقی موجود نیست، ولی منابع[7] آورده اند که آنان میان سال های 272 تا 321 ق (قرن دهم میلادی) ابتدا مدتی در شیراز و سپس مدت طولانی تری در بغداد سیارات و خسوف و کسوف و خورشید را رصد کرده و چندین کتاب در باره نتایج رصد های خود نوشته اند.

احتمالا ابن ترک و پدر و پسر اماجور از نخستین دانشمندان ترک بودند که به فعالیت علمی به معنای علوم «عقلی» پرداخته اند.

طوری که در فصل بعد نیز خواهیم دید، نخستین آثار «نقلی» ترکی، نصیحت نامه «قوتادقو بیلیگ» اثر یوسف خاص حاجب اوغلی و «دیوان لغات الترک» محمود کاشغری نیز صد سال بعد یعنی در قرن یازدهم بعد از سقوط سامانیان و در دوره دودمان قراخانیان نوشته شده اند.

جالب است که هم کاشغری و هم پدر و پسر اماجور و همچنین به روایتی ابن ترک نیز چند سال در بغداد به سر برده اند، تا جایی که می توان حدس زد که آنها هم احتمالا به درجه ای و برای مدتی که دقیقا معلوم نیست، مشمول مراحل پایانی برنامه جذب دانشمندان به بغداد از سوی دستگاه خلافت بوده اند.

با این ترتیب می توان نتیجه گرفت که ظهور دانشمندان و متفکرین ترک در «دوره طلایی دانش» در اسلام، به دلایلی که ذکر شد، دیر تر از دیگران و تعداد آنان محدود بود[8]. اما برخی مورخین ترک برای بزرگ نمایی نقش ترک ها در دوره مزبور دست به افراط و مبالغه در آثار خود می زنند.

مثلا در یکی از این منابع چنان وانمود می شود که (با وجود تاکید ابن خلدون بر نقش بزرگ ایرانیان در علوم و حوزه تفکر قرون وسطی[9]، -م) «وقتی که منشاء جغرافیایی این دانشمندان و متفکرین را در نظر می گیریم، به صراحت می بینیم که خود ایران نیز تا اندازه ای عقب می ماند و گهواره اصلی این دانشمندان، آسیای مرکزی و در مقیاس وسیع ترش ترکستان است.» . این نقل قول از مقاله ای با عنوان «مقام ترکان در علوم و تفکر قرون وسطی» نوشته آیدین ساییلی استاد سابق دانشگاه های ترکیه است. مرحوم ساییلی برای اثبات این نگرش خود، سه دانشمند سرشناس این دوره محمد خوارزمی، ابوریحان بیرونی و ابوعلی سینا را از نگاه تباری «ترک» می نامد، چیزی که بر پایه هیچ اثر تاریخی قابل توجیه نیست . به جز برخی آثار معاصر ترکی هیچ اثر جدی و علمی، ایرانی بودن فرهنگ و زبان این سه دانشمند ماوراءالنهری را مورد تردید قرار نداده است.

بنظر می رسد جنبه سیاسی و احساساتی مقاله مزبور پروفسور ساییلی، به مستدل و علمی بودن آن سایه افکنده است. صرفنظر از خوارزمی، بیرونی و ابن سینا که در مورد اصالت ایرانی آنان هیچ منبع و مورخی جدی اظهار شکی نکرده، ساییلی در باره قومیت ابونصر محمد فارابی نیزبدون ذکر ناروشنی های مطلقی که در باره زندگی این دانشمند وجود دارد، تنها با تکیه بر یکی از دو تفسیر اصلی تاریخی که بیش از سیصد سال پس از فوت فارابی نوشته شده اند، او را به یقین ترک می نامد. او می نویسد: «فارابی ها، بیرونی ها، فرغانی ها، خوارزمی ها، ابن سینا ها، آلپ اَر تونقار ها، آلپ ارصلان ها (…) همانند برلیان هایی هستند که تاریخ ترکی را می آرایند.»[10]

دیمیتری گوتاس، مورخ یونانی-آمریکائی که زندگینامه فارابی را با مراجعه به اکثر منابع تاریخی و به طریق مقایسه ای و تحلیلی بررسی کرده، می نویسد که منابع حاوی اطلاعات مربوط به زندگی فارابی را می توان به دو مرحله تقسیم کرد: منابعی که از دوره زندگی فارابی تا قرن دوازدهم میلادی یعنی حدودا سیصد سال بعد نوشته شده اند و منابعی که از قرن دوازدهم به بعد یعنی سیصد سال پس از فوت فارابی تالیف شده اند. منابع گروه اول از جمله آثار ابن ندیم، مسعودی و ابن حوقل که قابل اطمینان تر هستند، اطلاعات دقیق و روشنی در باره زندگی او نمی دهند، در حالیکه منابع دیر تر یعنی سه قرن بعد از فوت فارابی اصولا با گمانه زنی و تخیلات مخلوط شده اند. این منابع نیز صرفنظر از تخیلاتی که در تاریخ بیهقی ذکر شده،  اصولا عبارت از دو منبع هستند که همه زندگینامه های بعدی برپایه همین دو منبع نوشته شده اند: «عیون» تالیف ابی اُصیبعه از شام که ادعا می کند پدر فارابی فارِسی (ایرانی) بوده و ابن حَلکان از عراق که فارابی را ترک تبار نامیده است. به نظر گوتاس این اطلاعات و دیگر تفصیلات و شاخ و برگ هایی مانند نام و نسب فارابی که چند قرن بعد پیدا شده، محصول خیالبافی است و ربطی به واقعیات ندارد. منابع تاریخی حتی در مورد محل تولد فارابی یا ریشه های جغرافیایی او نیز اختلاف دارند. در این مورد برخی مانند «حدود العالم» و ابن حوقل از فاراب (به فارسی قدیم «پاراب») در کرانه رود سیحون یا سیردریا (امروزه تقریبا اُترار در قزاقستان کنونی) و برخی دیگر مانند ابن ندیم از «فاریاب» خراسان («من الفاریاب من ارض خراسان») در میان مرورود و بلخ نام برده اند[11].

نمونه ای دیگر: در کتاب تحقیقی جدید و کلا بسیار جالبی به قلم فردریک استار که مدتی پیش در آمریکا به چاپ رسید،  گفته می شود که در جبهه نظامی هم مدتی پس از تسخیر آسیای مرکزی توسط اعراب، «باد مشرق زمین بر فراز بغداد وزیدن گرفت»[12] و «ابومسلم با لشکر اساسا تُرک آسیای مرکزی خود عباسیان را بر سرکار آورد، همان لشکری که تبدیل به ستون فقرات قدرت نظامی خلافت شد»[13]. آیا این گفته با واقعیات تاریخی همخوان است؟

در فصل های گذشته دیدیم و در بخش دوم این کتاب با تفصیلات بیشتری خواهیم دید که مدت کوتاهی بعد از سقوط امویان و برسر کار آمدن عباسیان به دست ابومسلم خراسانی و لشکر خراسانی او، تعداد ترکانی که اکثرا از میان اسیران و یا داوطلبان قبایل دشت های شمال به عنوان جنگجو و بعدا حتی فرمانده نظامی به صفوف لشکریان طاهریان و سامانیان و سپس لشکر خلفای عباسی پیوستند، بیشتر و بیشتر شد. اما در دوره فروپاشی امویان یعنی سال 750 میلادی قبول اسلام از سوی ترکان و موج نفوذ آنان از دشت های شمال به ماوراءالنهر و خراسان هنوز در مراحل نخستین خود بود. هیچ روایت تاریخی وجود ندارد که نشان دهد لشکر ابومسلم «اساسا از ترک های آسیای میانه عبارت بود.» برعکس، طوری که در فصل های گذشته دیدیم، بنا به منابع موجود تاریخی، این لشکر در اوایل اکثرا از اعراب مهاجر خراسان عبارت بود، اما به تدریج تعداد ایرانیان نومسلمان در آن افزایش می یافت[14].

تردیدی نیست و جای بحثی جدی وجود ندارد که اولا خراسان و حتی ماوراءالنهر بخشی از فرهنگ، تاریخ و تمدن ایرانی بود و همچنان هست و این دو سرزمین تاریخی را نمی توان با تکیه بر معیارهای تاریخی-فرهنگی و حتی جغرافیایی از تاریخ و تمدن ایران جدا وانمود کرد. ثانیا اکثریت قریب به اتفاق دانشمندان و دولتمردان برجسته خراسان و ماوراءالنهر ایرانی الاصل و محصول فرهنگ و تمدن ایرانی بودند که دیگر رنگ اسلامی هم گرفته بود. در این مورد نه تنها مورخین و منابع اسلامی و عرب مانند ابن خلدون، بلکه همه مورخین اتفاق نظر دارند.

از یک جهت این موضوع ما را باز به نظریه معروف ابن خلدون راجع به تمدن و نقش شهرنشینی در مقابل «عصبیت» یعنی حس تعصب قومی و دینی چادرنشینان و نقش آن در تاسیس و حفظ دولت ها بر می گرداند که در فصل های پیش به آن اشاره کردیم. در آن دوره هر دو فرهنگ عربی و ترکی به تازگی از زندگی چادرنشینی برخاسته و به شهرنشینی رو آورده بودند: فرهنگ عربی و بخصوص اعراب مدیترانه و شهرهایی مانند کوفه و بصره با تکیه بر اسلام و زبان قرآن یعنی عربی، تحرکی بیشتر داشت و فرهنگ ترکی با تاخیر و تکیه اصلی بر نیرو و مهارت جنگجویی و نظامی ترکان. از این نظر روند چند سده بعدی و نقش فزاینده عنصر عربی و ترکی در زمینه های حکمرانی، نظامی و به تدریج علمی و فرهنگی نباید جای شگفتی چندانی داشته باشد.

به طور خلاصه می توان گفت که  در طی این دویست سیصد سالی که «دوره طلایی دانش در اسلام» نامیده می شود،   پدیده واحد و منسجمی به نام شکوفایی علم و هنر در تمام دنیای اسلام  و تحت یک حکومت معین موجود نبود. بنظر می رسد که برای مدتی بیش از دو قرن در بغداد و با حمایت خلفا، و سپس گاه در قاهره و بخارا و گاه در دمشق و اسپانیا، با پشتیبانی معنوی و یا مالی این یا آن حکومت و امیر، در این و یا آن حوزه علمی، هنری و یا فلسفی، کار پژوهش و تالیف و یا ترجمه رواج یافته  و دیرتر بخاطر تغییر حاکم و حکومت، رواج و زوال این و یا آن طرز فکر فلسفی و مذهبی، و یا اراده فلان امیر، دوره شکوفایی مزبور فروکش کرده است.  این را می توان به روشنی در مثال های سامانیان و سلسله های متعاقب آنان دید که در فصل آینده شرح خواهیم داد.

زیرنویس ها:

———————————————————————————————————————————–

[1] در این باره می توانید به فهرستی از معروف ترین دانشمندان، فیلسوفان و مترجمین جهان اسلام میان سال های 650 تا 1250 که در پایان همین کتاب درج شده، مراجعه کنید.

[2] فرای 1975، مقدمه xii

[3] جاحظ، البیان 366

[4] از اواخر این دوره یعنی قرن دهم و مخصوصا یازدهم میلادی به بعد شاهد تجدید حیات زبان و ادبیات نوشتاری فارسی هستیم که با پشت سر گذاشتن مرحله زبان پهلوی و یا فارسی میانه، وارد دوره «فارسی دری معاصر» می شود. این موضوع مهم را در فصل جداگانه ای  بحث خواهیم کرد.

[5] الخلیلی، در بیت الحکمه 25

[6] به عنوان نمونه ن. استار: روشنگری گمگشته (به انگلیسی) (2015)، و همچنین: آیدین ساییلی: مقام ترک ها در تفکر علمی قرون وسطی (به ترکی)، آنکارا 1985

[7] د. پینگری، ایرانیکا، مدخل «بنو اماجور»،  مراجعه در تاریخ 20.03.2020

[8] در حوزه علوم «عقلی»، باید از دانشمند برجسته دیگر ترک، محمد طارق اُلغ بیگ فرزند شاهرخ از پادشاهان تیموری ایران و نوه تیمور لنگ نیز نام برد، اگر جه او مربوط به دویست سال بعد از دوره مورد نظر ما یعنی سده های چهاردهم و پانزدهم می شود. شاهرخ و فرزندش الغ بیگ که در سال 795 ق (1393 م) در سلطانیه زنجان به دنیا آمده بود، گوئیا هم و غم خود را وقف ترمیم نسبی ویرانگری هایی کرده بودند که پدر و پدر بزرگشان تیمور در عالم اسلام به بارآورده بود. شاهرخ و الغ بیگ هر دو درآبادانی متصرفات خود و رواج علم و ادب کوشا بودند. الغ بیگ حکومت ماوراءالنهر را داشت و پادشاهی ریاضی دان و اخترشناسی برجسته بود که یکی از دهانه های سطح کره ماه به نامش ثبت گردیده است. او مولف کتاب «زیج الغ بیگ» است که از دقیق ترین تقویم های اسلامی به شمار می رود.

[9] ن. فصل «چرا خراسان و ماوراءالنهر؟» در همین کتاب

[10] ساییلی، همانجا، ص 179

[11] ن. دیمیتری گوتاس در مدخل «فارابی، زندگینامه» در ایرانیکا، مراجعه در 14.06.2020.

[12] استار، همانجا، ص 126

[13] همانجا، 127

[14] ن. فصل «انقلاب عباسی و خراسان» همین کتاب

مقاله بعدی: سامانیان و دوره شکوفایی

منابع اصلی در این لینک



دسته‌ها:ماوراءالنهر و اسلام