از جنوب به شرق، از شرق به غرب

 

عباس جوادی – وقتی می گوییم فارسی معاصر در ماوراءالنهر و خراسان، مشخصا در دولت سامانیان و پایتخت آن بخارا نُضج گرفت، شاخ و برگ یافت و از آنجا به بقیه ایران گسترش پیدا کرد، دو چیز را نباید فراموش نمود. یکم اینکه اصل و منشاء این فارسی، جنوب و جنوب غربی ایران یعنی استان فارس بود و به همین جهت آن را «پارسی» (مُعرب آن: «فارسی») نامیده اند. فارس همان سرزمینی است که ابتدا هخامنشیان و پانصد سال بعد از آنها ساسانیان از آن برآمدند و این زبان را که زبان خودشان بود، به صورت گونه باستانی آن در دوره هخامنشیان (در نمونه سنگ نوشته بیستون) و گونه میانه یا پهلوی آن در دوره اشکانیان و ساسانیان (سنگ نوشته شاپور یکم بر کعبه زرتشت در فارس و آثار نوشتاری پهلوی) زبان رسمی و دولتی خود کردند و به اقصی نقاط امپراتوری ایران گسترش دادند. وسیله سیاسی گسترش جغرافیایی فارسی باستان و دیرتر میانه، امپراتوری بودن دولت های هخامنشی و ساسانی بود. این هم فقط در یک کشور پهناور و در یک دولت امپراتوری با شاخص های مشترک فرهنگی و سیاسی مانند زبان مشترک ممکن بود و گر نه در یک کشور کوچک با گستره نسبتا محدودی از زبان ملی آن، به این قبیل تحولات نیازی هم نمی بود. 

وقتی اعراب در قرن هفتم وارد ایران شدند، از سند و جیحون تا فرات یک دولت معین با زبانی تا حد زیاد مشترک و تعریف شده به نام «پهلوی» وجود داشت که یونانیان، بدون تفکیک پارسی باستان و میانه، آن را «پارسی» و اعراب «عجمی» و «فرسی» می نامیدند. 

در آن دوره خود ایرانیان زبان یا زبان های خود در سرزمین های ایرانی را چگونه تعریف می کردند؟ در دست ما شرح و تعریفی هست از صد سال بعد از فتوحات عرب، به نقل از روزبه پور دادویه معروف به ابن مقفع، متفکر، نویسنده و مترجم بزرگ ایرانی قرن دوم هجری (هشتم میلادی). ابن ندیم (قرن دهم) در کتاب «الفهرست» خود می نویسد: «عبدالله بن مقفع گوید: زبان های فارسی عبارت از پهلوی، دری، فارسی، خوزی و سریانی است. پهلوی منسوب است به پهله که نام پنج شهر است: اصفهان، ری، همدان، ماه نهاوند (ولایت نهاوند، -م.) و آذربایجان. و اما دری زبان شهرنشینان بود و درباریان با آن سخن می گفتند و منسوب به دربار پادشاهی است و از میان زبان های اهل خراسان و مشرق، زبان مردم بلخ در آن بیشتر است. اما فارسی زبان موبدان و علما و امثال آنان بود و مردم فارس با آن سخن می گفتند و خوزی زبانی بود که با آن شاهان و امیران در خلوت و هنگام بازی و خوشی با اطرافیان خود سخن می گفتند و سریانی زبانی همگانی، و نوشتن هم نوعی از زبان سریانی فارسی بود» (1).

ابن مقفع و ناقل سخنان او یعنی ابن ندیم در اینجا به عنوان گونه ها و یا لهجه های مختلف فارسی ایران از: پهلوی، دری، خود فارسی (زبان ولایت فارس و موبدان) و خوزی سخن می گویند و در عین حال  شکل ایرانی سریانی (آرامی نو، -م.) را زبان و احتمالا خط همگانی ایرانیان به حساب می آورند (2). می دانیم که پهلوی (نوع جدید و سامانی مخلوطی از پارتی و پارسی میانه)، دری (زبان درباری ساسانیان) و فارسی (پارسی میانه استان فارس) طی یک دوره آمیزش از تاسیس دولت ساسانیان به بعد، هم در کتابت (با خط آرامی پهلوی، با فرق های جزیی) و هم در گفتگو تلفیق یافته و بسیار مشابه بوده اند. می توان حدس زد که منظور ابن مقفع از «خوزی» بازمانده زبان باستانی «خوزی» با رنگ و تاثیر لغوی و احتمالا آوایی پهلوی بوده است. توضیح اینکه «خوزی» به تشخیص زبانشناسان، احتمالا لهجه متاخر زبان باستانی عیلامی بوده که نه با زبان فارسی و نه عربی ارتباطی داشته است» (3).

احتمال می رود که در قرن هفتم، اعراب با فتوحات خود و به کمک ایرانیان نو مسلمانی که لشکریان عرب را همراهی می کردند و در ضمن ایرانیانی که قبل از اعراب با ماوراءالنهر رابطه داشتند، این مجموعه گونه های زبان فارسی را که هنگام فتوحات عرب در ایران موجود بود، با خود به خراسان و ماوراءالنهر بردند. به همان ترتیب (و این دو، سه قرن بعد اتفاق افتاد) ترک ها، مشخصا غزنویان و سلجوقیان، این بار زبان منسجم تر، در داخل خود تلفیق یافته، با عربی آمیخته، غنی تر و ساده تر شده، صیقل دیده  و معاصر شده «فارسی نو» یعنی زبان دقیقی و رودکی و ناصر خسرو و بیهقی و فردوسی و نظامی را، با فتوحات خود، هم به هندوستان و هم به غرب ایران، عراق و آناتولی بردند و آن را به سطح دومین زبان دنیای اسلام ترفیع دادند. 

نامش هم رویش هست. «فارسی» زاده فارس و جنوب و غرب ایران است، اما فارسی فقط به استان فارس یا حتی نجد ایران محدود نمانده است. این، صرفا نتیجه گسترش نظامی یا سیاسی امپراتوری های هخامنشی، ساسانی و سلجوقی نبود. درست است. بدون امپراتوری به عنوان بستر گسترش زبان فارسی، امکان چنین تحولی مشکل می بود. به همان درجه که گسترش پارسی باستان و میانه مدیون امپراتوری و دولتداری ایرانی هخامنشی و ساسانی بود، فتوحات عربی و گسترش اسلام نیز زمینه تحول، غنی تر شدن و گسترش شکل جدید و معاصر فارسی یعنی فارسی نو گردید.

(ادامه دارد)

زیر نویس ها

(1) ابن ندیم، محمد بن اسحاق: «فهرست»، ترجمه رضا تجدد، تهران ۱۳۴۶، ص 22

(2) لفظ رایج عربی در متون کلاسیک و معاصر برای «زبان»، واژه «لغة» یا «لغت» است که بدون تمایز چندانی برای زبان، لهجه یا گویش معاصر اطلاق می شده است.

(3)  برتولد اشپولر (۱۳۶۴)، جلد ۱، ص ۴۳۹-۴۴۰

بخش قبلی: تولد فارسی نو

بخش بعدی: گذار از پهلوی به فارسی معاصر



دسته‌ها:رنگارنگ