باز همان سوال

چرا خراسان و ماوراءالنهر سردمدار تحول زبان از پهلوی به فارسی معاصر شد؟

مانند همان سوالی که در فصل های پیش در باره علل نقش ویژه خراسان و ماوراءالنهر در قیام های ضد امویان و بعد از آن پرسیده بودیم، در اینجا هم می توان همان سوال را پرسید. طبعا این سوال نیز جواب مشخص و کوتاه ندارد و تنها می توان بر پایه داده های مشخص، محتاطانه برخی احتمال ها را مطرح کرد. 

بیشک پشتیبانی فعالانه امیران سامانی، عاملی کلیدی در احیای زبان فارسی بود. اما پشتیبانی آنان و ادبا، دانشمندان و شعرای ماوراءالنهر از تدوین و تکوین فارسی معاصر به قیمت انصراف و دوری از فرهنگ و زبان عربی و یا اسلام نبود. بر عکس. رنسانس یا «نوزایش» فرهنگی و ادبی ایران در ماوراءالنهر و خراسان آشکارا هویتی اسلامی داشت. انتشار کتاب های متعدد مذهبی از جمله ترجمه های فارسی آثار کلاسیک اسلامی از عربی، نشانه روشنی است مبنی بر اینکه این جنبش احیای فرهنگی به بهای بی توجهی به اسلام یا پس راندن فرهنگ و زبان عربی انجام نمی گرفت. قبول آمیزش واژگان و حتی، در برخی موارد، تلفظ و ترکیب های دستوری عربی با فارسی و ساده تر کردن صرف و نحو فارسی، خطوط اصلی پیدایش و تکوین فارسی معاصر را تشکیل می داد. این کار بی شک با گذشته حضور علمای اسلامی عرب و ایرانی در ماوراءالنهر و خراسان و همچنین قبول اسلام و خط عربی ساده تر و عملی تر شده بود. به عنوان نمونه می توان در کنار امام ابوحنیفه و امام بخاری، از قُثَم بن عباس پسر عموی پیامبر اسلام و از اصحاب نزدیک حضرت علی و سعید بن عثمان فرزند خلیفه سوم اسلام نام برد. قثم در زمان معاویه به عنوان فرمانده عرب در فتح بخارا و سمرقند شرکت کرد و بعدا در سمرقند ماند و در همانجا درگذشت. سعید بن عثمان نیز یکی از فرماندهان عرب در جنگ های سمرقند و بخارا بود و از طرف معاویه به حکومت خراسان منصوب شد. 

شاهد دیگر چگونگی این روند، شکل گیری و رشد انفجاری شعر فارسی معاصر و از جمله رباعی و مثنوی بود که تحت تاثیر وزن و قافیه شعر عربی قرار داشت و هنر شعر هر دو زبان را به صورت ماهرانه و شیوایی در شعر فارسی معاصر به کار می بست. به قول فرای «نمونه های اندکی که از شعر پهلوی باقی مانده نشان دهنده آن است که این شعر اصولا مبتنی بر تعداد تکیه (در هر مصراع، -م.) بوده و به هرحال شبیه شعر کلاسیک فارسی معاصر نبوده که مانند شعر عربی مبتنی بر مجموع تعداد و طول هجاها است» (1). بسیاری از این عوامل در خراسان و ماوراءالنهر نسبت به مرکز و غرب ایران، حضور و نقش پررنگ تر و فعال تری داشتند. در این رابطه جالب است که بدانیم در حالی که در غرب ایران، دبیران حکومت های این ولایات هنوز نفوذ مهمی در سطح جامعه داشتند، در شرق یعنی خراسان و ماوراءالنهر حتی امیران و حکومت های آنها نمی توانستند خلاف رای روحانیون بانفوذ دینی عمل کنند.

احتمالا این هم تصادفی نبود که   نخستین آثار فارسی معاصر مانند «شاهنامه ابومنصوری»، اشعار رودکی و دقیقی و نخستین ترجمه های آثار اسلامی و تاریخی از عربی به فارسی مانند تفسیر فارسی قرآن کریم یا ترجمه تاریخ طبری، غالبا به ادیبان و اندیشمندان ماوراءالنهر و خراسان متعلق هستند. در مدارس خراسان و ماوراءالنهر و شهرهای عراق مانند کوفه و بصره که جمعیت مخلوطی از ایرانی و عرب  داشتند، دوزبانگی عربی-فارسی حاکم بود و هیچ شگفت انگیز نبود که در یک مدرسه، معلمی ایرانی در یک جلسه به جمع مخلوطی از کودکان عرب به عربی و به کودکان ایرانی به فارسی درس بدهد (2). همچنین جالب است که بدانیم عموما در میان ایرانیان و به ویژه دانشمندان و ادیبان و حاکمان خراسان و ماوراءالنهر رویارویی و جبهه بندی «ایرانی و فارسی» در مقابل «عرب و عربی» موجود نبود و یا اگر هم بعضی ها چنین احساساتی داشتند، هم ایرانیان و هم اعراب سرشناسی نیز یافت می شد که در مقابل اینگونه پیشداوریهای قومی ایستادگی کنند. حتی در جریان ادبی «شعوبیه» که گروهی از ادیبان ایرانی تبار، برخی از اعراب را به خاطر روش های تبعیض آمیزشان بر ضد ایرانیان و «عجمان» مورد انتقاد قرار می دادند، ایرانیانی هم وجود داشتند که اعراب را مورد حمایت خود قرار می دادند و برعکس، اعرابی نیز وجود داشتند که مانند قتیبه بن مسلم حاضر نبودند که به عرب بودن اهمیت بیشتری از مسلمان بودن بدهند. 

برای مثال در دوره زوال خلافت عباسی، رشد دولت های ملی در سراسر امپراتوری اسلامی و پسرفت تدریجی اعتبار اعراب و زبان عربی در ماوراءالنهر و خراسان (سده های یازدهم و دوازدهم میلادی) که موج فارسی نویسی و کاربرد واژه های باستانی و زرتشتی رواج بیشتری یافته بود، ابوریحان بیرونی و مفسر و زبانشناس معروف خوارزمی، محمود زمخشری (وفات 538 ق./1144 م.) مخالفان کاربرد واژگان و زبان عربی را به باد انتقاد می گرفتند. آنچه که بیرونی در کتاب «داروشناسی در پزشکی» خود در مورد آثار خود که اکثرا به عربی نوشته شده، میگوید، فوق العاده جالب و روشنی بخش آن دوره است. بیرونی این کتاب را که حاوی بیش از 4500 نام گیاه، حیوان و ماده معدنی برای تولید داروهای مختلف است، احتمالا در نیمه اول قرن یازدهم نوشته است. او در این کتاب از جمله به موضوع تالیف کتب علمی به زبان عربی نیز اشاره کرده و توضیح میدهد که چرا خود او که زبان مادری اش خوارزمی ایرانی است، ترجیح می دهد که آثار خود را  نه به خوارزمی و نه به فارسی، بلکه به عربی بنویسد. او احتمالا با اشاره به دوره طلایی دانش در زمان هارون و مامون عباسی می خواهد بگوید که عربی به زبان جهانی علوم تبدیل شده، در حالی که فارسی هنوز تا آن مرحله بسیار فاصله دارد و زبان محلی و مادری او یعنی ایرانی خوارزمی هم خارج از بحث جدی درباره کاربرد آن برای تالیف آثار علمی است: 

«علوم را از همه سرزمین های جهان به زبان عرب ها نقل کرده اند، آنها خود را آراسته اند، دلپسند شده اند و زیبایی های زبانی آنها در شریان ها و وریدها دویده است، هرچند که هر ملتی گویش خود را زیبا می پندارد، به آن خو گرفته و به هنگام نیاز همراه معاشران و امثال خود آن را به کا می برد.  من این را با خود قیاس می کنم: اگر علمی به آن زبان [خوارزمی] که مطلوب طبع من است، جاودانه شود، چنان بیگانه نماید که شتر بر ناودان و زرافه در آبراهه. پس به زبان های عربی و فارسی پرداختم. در هریک از آنها تازه واردم. به زحمت آنها را آموختم، اما نزد من دشنام دادن به عربی خوش تر از ستایش به زبان فارسی است. درستی سخنانم را کسی در می یابد که یک کتاب علمی نقل شده به فارسی را بررسی کند. همین که زرق و برقش ناپدید شد، معنایش در سایه قرار می گیرد، سیمایش تار می شود و استفاده از آن از بین می رود، زیرا این گویش فقط برای داستان های خسروانی و قصه های شب مناسب است» (3).

جالب است که می بینیم در نیمه اول قرن یازدهم، یعنی در دوران فردوسی و تقریبا دویست سال بعد از رودکی، دانشمندی مانند بیرونی که خود خوارزمی زبان یعنی با وجود دوری نسبی به فارسی معاصر شده آن دوره ایرانی زبان است، تنها عربی را زبان رسا و کامل جهت بیان موضوعات علمی می شمارد. واقعیت هم این است که تا قرن یازدهم میلادی اکثر آثاری که به فارسی معاصر نوشته شد، عبارت از شعر و نثر تاریخی و دینی بود. اگر «دانشنامه پزشکی» حکیم میسری، «دانشنامه علایی» ابن سینا درباره ریاضیات و نجوم  و کتاب «التفهیم» خود بیرونی درباره همین موضوع ریاضیات و نجوم را که هر سه احتمالا بین سال های 1000 تا 1500 نوشته شده اند، جزو نخستین کتاب های علمی دوره اسلامی به زبان فارسی در نظر بگیریم، به راستی معلوم می شود که تا قرن یازدهم یعنی سال های 1000 میلادی آموزش و همچنین غنای زبان فارسی تا حد بیان رسا و دقیق علوم «مثبت» مانند ریاضیات، نجوم و پزشکی نرسیده بود و تا آن دوره اکثر اینگونه آثار به آثار همچنان مانند دوره خوارزمی و فارابی و رازی به عربی نوشته می شد. البته در این زمینه حمایت همه جانبه و از جمله مادی خلفای عباسی «دوره طلایی» و امکان وسیع تر پخش و فروش کتاب های عربی نسبت به فارسی را نیز نمی توان از نظر دور کرد. با این همه نمی توان این را هم ناگفته گذاشت که اتفاقا میسری، بیرونی و ابوعلی سینا در نوشتن نخستین کتاب های علمی به فارسی، نوآوری های بسیاری در زمینه یافتن، اختراع و کاربرد واژه های جدید فارسی به جای لغات مترادف عربی آنان کردند که البته در عمل همه آنان در کاربرد عمومی فارسی جا نیافتاد، مانند:  بُرینش به‌جای قطع، پذیرا به‌جای قابل (در فلسفه)، روان به‌جای نفس، سربه‌سر به‌جای مساوی، کرده به‌جای مفعول، کُنا به‌جای فاعل، گداخته به‌جای مایع، یا بی‌گسستگی به‌جای لاینقطع.

بگذریم از اینکه در قرن های بعد عربی در حوزه قابلیت زبان علمی بودن در همان سطح هزار سال پیش در جا زد و قدمی پیش تر نگذاشت و زبان فارسی هم بخاطر اوضاع کلی ایران و کلا مشرق زمین که اصولا بر علوم  نقلی و دینی و ادبی و فلسفی-تصوفی متمرکز شده بود، همراه با همه شرق مسلمان از قافله دانش و پژوهش تا قرن بیستم عقب ماند.

بحث نقش شرق ایران در پیدایش و گسترش فارسی معاصر را جمع بندی کنیم: نمی توان چیزی به یقین گفت، اما شاید اگر در آن برهه تاریخی، زبان پهلوی بی توجه به حضور فراگیر زبان و فرهنگ عربی و اسلامی به راه خود ادامه می داد و غنی تر و در عین حال ساده تر نمی شد، امروزه تصور وجود زبان مشترک، کتبی، غنی و استاندارد فارسی معاصر به صورت کنونی آن بسیار مشکل می بود. 

شاید این هم در کنار گذشتهِ غنی تمدن و فرهنگ ایرانی، دلیل دیگری بود که برخلاف سرزمین های خاورمیانه و شمال آفریقا که بعد از فتوحات عرب، زبان اکثریت مردم آن عربی شد، ایران تنها کشوری بود که با وجود حاکمیت سیاسی، مذهبی و فرهنگی عربی-اسلامی، زبان ملی و مشترک خود یعنی فارسی را نه اینکه از دست نداد، بلکه آن را غنی تر و شیوا تر کرده، به صورت زبان مدرن و معاصر کنونی در آورده، از کاشغر و هند تا عراق و آناتولی به سرزمین های وسیع تری گسترش داد. 

از این جهت، برخلاف تصوراتی که بیشتر بر احساسات سیاسی مبتنی هستند، آمیزش زبان پهلوی با عربی نه تنها باعث پسرفت فارسی نشد، بلکه احتمالا بدون این تحول، ادامه بقا و استمرار فارسی و حتی غنی تر و بین المللی شدن آن که به کمک «کاتالیزاتور» اسلام و زبان عربی ممکن شده، میسر نمی گشت. این را به سادگی می توان با تاثیرپذیری زبان های کنونی انگلیسی، فرانسه و آلمانی از دو زبان کلاسیک لاتین و یونانی مقایسه نمود. امروزه بدون این تاثیر پذیری سخن گفتن از غنا و نفوذ بزرگ این و دیگر زبان های اروپایی قابل تصور نیست.

(ادامه دارد)

(1) Frye, ibid, p. 172

 (2) Frye, ibid, p. 69

(3)  بیرونی، الصیدنه فی الطب (داروشناسی در پزشکی)، تهران 1383، ص 168-169



دسته‌ها:ماوراءالنهر و اسلام, رنگارنگ