تنش ترک و ایرانی در عهد صفوی

تنش «ترک و تاجیک»

در فصل های قبل هم دیدیم که پس از حمله اعراب و شکست ساسانیان، ایرانیان بومی نام «عجم» (به معنی «غیر عرب»)گرفته بودند و پس از فتوحات غزنویان و سلجوقیان برای تمایز بین ترک زبانان و ایرانیان بومی به بومیان ایرانی زبان اعم از قومیت و منطقه آنان «تات» یا «تاجیک» میگفتند. به نظر رویمر در اوایل صفویان دو بخش جامعه ایرانی از یکدیگر متمایز بود: ترک ها و ایرانیان. «آنها نه تنها از نظر زبان و عادات و سنن، بلکه در عین حال از نگاه خاستگاه و فرهنگ نیز با یکدیگر فرق داشتند. در حالیکه بخش ترکی این جامعه را اعضای ایلات ترک زبان و غالبا دامدار یا جنگجو تشکیل میداد، ایرانیان عبارت از دهقانان و کشاورزان سنتی و جا افتاده و طبقات شهرنشین بازرگان و صنعتگر بودند.  این دو گروه اجتماعی در شخصیت شاه اسماعیل اختلاط یافته و درآمیخته بود.»[1] نمیتوان حدس زد که تمایل درونی شاه اسماعیل به کدام طرف بوده و آیا او اصولا چنین احساسی داشته است یا نه. اما با اطمینان میتوان گفت که تفسیرهای ملی و قومی یا زبانی در تمایز ترکان و ایرانیان بومی در این دوره (و به درجه بیشتری بعد از آن) با واقعیت های تاریخی آن دوره مغایر هستند. پیش از همه چیز، این نوع نگرش های «ملی گرایانه» و ناسیونالیستی پدیده مدرنی است که در سده های نوزدهم و بیستم از اروپا به خاورمیانه آمده است. در آن دوره رقابت ترکان و ایرانیان در داخل دولت صفوی نه به خاطر ترک زبان یا فارسی زبان بودن یا اصالت نژادی و قومی و یا تاریخ مهاجرت آنان به سرزمین ایران، بلکه اساسا منعکس کننده اختلاف بین وارثان یک پیروزی بود. در یک طرف جنگجویان ترک نقش کلیدی و نظامی خود را در بر سرکار آوردن حکومت صفوی در نظر داشتند. در طرف دیگر اشراف و دولت داران ایرانی قرار داشتند که احتمالا در کنار احساس «صاحبخانه بودن»، مدعی مدیریت موفقیت آمیز سرزمین تاریخی خود بودند. این در حقیقت ادامه همان «تقسیم کار و وظایفی» بود که پس از سقوط سامانیان و آل بویه ایرانی در دوره های ترکان، و حتی ایلخانان مغول مشاهده میکنیم، همان سنت جدید دولت داری که در فصل های گذشته این کتاب نیز با عنوان «دولتداری ترکی-ایرانی» به بحث گذاشته شد. در آن دوره ها نیز صرفنظر از اینکه پادشاه کیست و اکثریت سپاهیان او که ضامن بقای دولت بودند، به کدام گروه قومی تعلق داشتند، وزیران، دبیران و بوروکرات های دولت و تجارت و همچنین اکثر اهل قلم و دین از ایرانیان عبارت بودند، در حالیکه ترکان غالبا «اهل شمشیر» به حساب می آمدند. اسماعیل نیز مانند شاهان پیش ازخود چاره دیگری نداشت جز اینکه برای اداره دولت به سراغ همان بوروکرات های ایرانی برود که در دوره های قبل نیز نسل به نسل دست اندر کار امور دولتی بودند، زیرا  «نامزدهای شایسته دیگری برای اجرای این وظیفه ها موجود نبود و بدون شک این نامزدهای احتمالی اگر هم وجود داشتند، منسوبیت ترکی یا ترکمنی نداشتند.»[2] 

با این ترتیب میتوانیم به گفته «دون ژوان ایرانی» یعنی اُلغ بیک بیات برگردیم. آیا پس از تاسیس سلسله صفویان تقریبا همه حاکمان شهرها و ولایات ایران به قزلباشان ترک منسوب بودند؟ بلی، بخصوص در اوایل پادشاهی اسماعیل چنین بود و این، احتمالا با در نظر گرفتن نقشی که آنها در تاسیس دولت صفوی ایفاء کرده بودند و حوزه های وظایفی که می توانستند فعالیت کنند، در سال های نخست اسماعیل امری بدیهی به نظر میرسید. اما این روند به تدریج تغییر یافت. در حالیکه ایرانیان همچنان مقام های مهم اداری و حتی نظامی-اداری دولت و امور مذهبی  را بر عهده میگرفتند، وظایف مسئولان ترک زبان غالبا در حوزه نظامی باقی مانده بود، اما ترک های بیشتری به تدریج به حوزه های کشاورزی، تجارت و امور مذهبی رو آورده بودند. در عین حال مقام های بلند مدیریتی مانند «وکیل» که عملا معاون و نماینده تام الاختیار پادشاه محسوب میشد و هر دو وظیفه اداری «وزیر اعظم» و فرماندهی کل قوا یعنی «امیرالامرا» را در بر میگرفت، بعد از حسین بیک شاملو که سرپرست نوجوانی شاه اسماعیل بود، اغلب به ایرانیان داده میشد.

در کنار نظامیان و جنگجویان ترک و خانواده های آنان که اصولا در شهر ها مسکون میشدند، هزاران نفر از هم قومان چادرنشین آنان که مشغول دامداری بودند، به ایران آمدند و به تدریج یکجا نشین شدند. با این ترتیب آمیزه قومی شهر ها و ولایات ایران به نسبت قبل مختلط تر گردید. اما در صفحات بعد خواهیم دید که اهمیت نقش قبایل در سطح جامعه ایرانی، با وجود افزایش تدریجی اختلاط و آمیزش قومی و فرهنگی، تا اوایل دوره رضا شاه پهلوی همچنان چشمگیر بود، در حالیکه در ترکیه و بخصوص در نیمه غربی آن، یکجا نشین شدن قبایل به مراتب سریع تر از ایران به پیش میرفت.

از زمان شاه طهماسب اول و بخصوص شاه عباس بزرگ تامین تعادل و اختلاط منسوبیت قومی مسئولان کشوری و لشکری دوره صفوی بیشتر و برنامه ریزی شده تر گردید. بنظر میرسد که برای پادشاهان صفوی، انگیزه اصلی سیاست هائی که منتج به افزایش آمیزش و همگرائی قومی میشد، نه همین هدف مشخص و تعریف شده سیاسی، بلکه روند طبیعی زندگی اجتماعی و دغدغه حاکمان در رابطه با کاهش تشنجات داخلی بود. مثلا شاه طهماسب و شاه عباس با تجربه شخصی و فوق العاده منفی خود از خودسری های امیران قزلباش نسبت به پادشاهان و بین یکدیگر، اختیارات آنان را محدودتر کردند، امیران را به نقاط مختلف و مجزا از هم اعزام نمودند، یا اینکه امیران و فرماندهان غیر ترک را به فرماندهی قشون های قبایل قزلباش منصوب نمودند. دو اقدام دیگر این دو پادشاه هم شایان دقت است. آنها کوشش کردند برای جلوگیری از فشار امیران قبایل بر شاه و دستگاه اداری دولت و جهت کاهش اختلافات داخلی و کشمکش آنان، در مقابل قبایل مزبور «قبیله» جدیدی به نام «شاهسون» (به معنی شاهدوست) دستچین و «ساخته» شود که صرفا نسبت به پادشاه وفادار باشد و نه به روابط و عادات و سنن ایلاتی و طایفه ای. در اقدامی دیگر، شاه عباس در سال 1592-93 دستور داد که ایلات قزلباش و دیگر قبایل ساکن آذربایجان که در خدمت لشکر ایران هستند، دفاتر ثبت نام خود را نشان دهند و آنان که قادر به این کار نشوند، جریمه گردند. جنگجویان قبایل معاش خود را از حکومت میگرفتند و شاه عباس میخواست با این راه  از بزرگ نمائی تعداد جنگجویان قبایل برای اخذ درآمد بیشتر پیشگیری کند.[3] اما شاید مهم تر از این اقدام آن بود که شاه عباس با نیت تاسیس یک گروه جایگزین در مقابل قزلباش ها فرمان داد چند هزار غلام قفقازی (گرجی، ارمنی و چرکسی) که ورای روابط و وفاداری های ایلاتی قزلباشان هستند، در سپاه، اداره دولت و حتی به عنوان «قورچی» یا گارد ویژه سلطنتی به کار گرفته شوند.[4] اینکه اینگونه تدابیر تا چه حد اثر گذار بود، بحث دیگری است که در محدوده این کتاب نمی گنجد. اما میدانیم که در ترکیه نیز سلاطین عثمانی جهت محدود کردن مداخلات و خود کامگی ایلات مسلح دست به اقدامات مشابهی زدند. آنها مثلا از طریق تاسیس دسته های محافظ «یئنی چری» از میان اسیران کشورهای همسایه سعی نمودند دسته های مسلح حرفه ای و عاری از تعلقات و وفاداری های قومی و قبیله ای به وجود بیاورند. حتی در عثمانی نیز یئنی چری ها پس از مدتی قدرت بیش از حدی کسب نمودند و سلاطین عثمانی با تاسیس سپاه جدیدی مطلقا و صرفا تابع سلطان (ونه وزیر اعظم یا علمای مذهبی) کوشش به حل این مشکل نمودند.[5]

اینکه موضوع «تنش ترک و تاجیک» یا ترک و ایرانی در ایران صفوی جنبه قومی و زبانی نداشت و اساسا اختلاف بر سر «تقسیم شیرینی پیروزی» یعنی تاسیس دولت صفوی و گسترش آن بر تمامی ایران بود، در عرض سیزده سال پس  از تاجگذاری شاه اسماعیل، فتح سرزمین های ایرانی و در نهایت به صورت انکار پذیری در نبرد بزرگ چالدران نمایان شده بود. در این نقطه اوج رویاروئی نظامی دو همسایه، احتمالا موضوع شیعه و سنی تاثیر معینی بر احساسات هر دو طرف گذاشته بود. اما در اینجا موضوع نه بر سر ترک و ایرانی در داخل دولت صفوی، بلکه دو دولت همسایه ایران و عثمانی بود. به هر تقدیر این موضوع بخصوص با افراط گری های شاه اسماعیل و پیروان او به صورت وسیله ای در دست هر دو طرف جهت تبلیغ و بسیج سیاسی درآورده شده بود.  

درس های چالدران

وقتی در تابستان سال 920 هجری (1514 میلادی) 40 هزار نفر از قزلباشان شاه اسماعیل اول صفوی در دشت چالدران (چالدیران) واقع در شمال استان آذربایجان غربی با 100 هزار نفر از سربازان عثمانی به فرماندهی سلطان سلیم یکم روبروی هم قرار گرفتند،[6] حتما نمیدانستند که این جنگ و خونریزی آنها قرار است برای صد ها سال بعد مُهر خود را بر سرنوشت ایران و ترکیه و حتی قفقاز و عراق کنونی بزند.

علت شکست فاجعه بار ایران میتواند اساسا همان هائی باشد که در بسیاری از کتاب های تاریخ میخوانیم: تعداد سربازان عثمانی از دو برابر لشکر ایرانیان هم بیشتر بود، بخشی از لشکریان ایران در خراسان مشغول مقاومت در برابر یورش شیبک خان اُزبک بود و از طرف دیگر اردوی عثمانی چندین فقره توپخانه و تفنگ های انفرادی داشت که از اروپا خریده بود، در حالیکه سربازان ایرانی با تیر و کمان، شمشیر و نیزه جنگ میکردند.

در نتیجه شکست ایران، بخش هایی از آذربایجان، کردستان، همدان و بغداد از ایران جدا شد و به دست عثمانی افتاد. اکثر این مناطق مدت ها در دست عثمانی ماند. 70 سال بعد شاه عباس اول توانست تبریز، اکثر آذربایجان غربی، همدان و بخشی از مناطق کردستان را از عثمانی ها پس بگیرد. بعضی از این سرزمین ها بعدا دوباره دست بدست گشت، تا اینکه مرزهای مشترک با «عهد نامه قصر شیرین» (1639) حل و فصل گردید. بغداد تقریبا 500 سال یعنی تا جنگ اول جهانی در ترکیب دولت عثمانی باقی ماند.

و لیکن اهمیت تاریخی جنگ چالدران و شکست ایران فقط دراین نبود که ایران در یکی از ده ها جنگ خود با همسایگان شکست بزرگی خورده بود. صرف نظر از مبالغه هائی که مورخین ایرانی و عثمانی در باره تعداد لشکریان یا تلفات دو طرف روایت کرده اند، دو دلیل مهم برای شکست سنگین ایران در این نبرد تاریخی وجود دارد که در کتاب های سنتی تاریخ چندان مورد تاکید قرار نمی گیرد.

اولا شاه اسماعیل و فرماندهان او اعتقاد چندانی به اسلحه های مدرن، برنامه ریزی جنگ و استراتژی و تاکتیک آن نداشتند. برای قزلباشان که عبارت از افراد قبایل مختلف و غالبا ترکمن بودند و به طرفداری از شاه اسماعیل صفوی و بر ضد سلطان سلیم عثمانی برخاسته بودند، اسماعیل نه فقط سرکرده و پادشاه آنان، بلکه «مرشد کامل»، «نائب امام زمان» و شخصیتی مقدس با الوهیتی فرا انسانی و از این جهت در مبارزه با «کافران سنّی» شکست ناپذیر و روئین تن بود. خود شاه اسماعیل هم به این خیالات باور کرده بود و با رفتار و اشعار خود به آن دامن میزد. اعتقاد سربازان قزلباش ایران به شکست ناپذیری «ظل الله» اسماعیل صفوی تا درجه ای بود که حتی یکی از سرداران شاه اسماعیل به نام دورموش خان از قبیله شاملو پیش از نبرد چالدران به شاه پیشنهاد کرد که بگذارد سلطان سلیم با راحتی خاطر به آرایش نظامی خود بپردازد، تا به او ثابت شود که صرفنظر از نوع سلاح، تعلیم ارتش و نظام و با وجود کمبود نسبی سرباز، شاه ایران بر هر نیروئی برتر غالب خواهد آمد، زیرا رسالتی که شاه اسماعیل از سوی امام غائب و حضرت علی گرفته، او را شکست ناپذیر کرده است. و شاه اسماعیل هم این پیشنهاد را پذیرفت.

عامل مهم دیگر این بود که نیروهای لشکریان ایران عبارت از مردان قبایل ترکمن بودند که نه تعلیم نظامی دیده بودند و نه به آن عادت و اعتقادی داشتند. آنها فقط به تبعیت از خان های قبیله های خود که مرید شاه اسماعیل بودند، تیر و کمان گرفته و به جنگ میرفتند. آنها اگر چه کار آزموده به حساب می آمدند، اما بیشتر از تکیه به قدرت و فنون نظام و جنگ، باور داشتند که «مرشد کامل» آنها را به هر تقدیر به پیروزی رهنمون خواهد شد و آنان در بد ترین حالت، یعنی مرگ، «جنت مکان» خواهند گردید.  در مقابل، اردوی عثمانی که آن هم تا میتوانست از بخش های دیگر قبایل ترکمن استفاده میکرد، عملیات اصلی نظامی را بر عهده «یِنی چری» ها گذاشته بود. آنها «نو دین» هائی بودند که عثمانی از بالکان و قفقاز به اردوی خود جلب کرده، بعد از قبول اسلام از تعلیم ویژه وحرفه ای نظامی گذرانیده و مستقیما تابع سلطانشان کرده بود. برخلاف افراد قبیله های ترکمن که در طرف ایران میجنگیدند، یِنی چری ها نه تابع رؤسای قبایل، بلکه فرمانبر سلطان بودند، اما دغدغه چندانی در باره  کمک دست غیب و اولوهیت سلطان نداشتند.

میگویند خود شاه اسماعیل در چالدران جانفشانی بسیاری کرد و فرماندهان و سربازانش هم مردانگی و از جان گذشتگی زیادی نشان دادند و سرسختانه جنگیدند. اما نشد. روایت است که گویا به جز 85 نفر تمام سربازان و فرماندهان ایران کشته شدند. تلفات عثمانی های پیروزمند 40 هزار نفر بود.

با شکست سنگین شاه اسماعیل افسانه شکست ناپذیری «مرشد کامل» نقش بر آب گشت. طرفداران جان بر کف او دچار سرخوردگی شدند ، صفوف شاه صفوی متزلزل شد و در حالیکه قدرت مطلق شاه ضعیف تر شده بود، وزنه و نفوذ رؤسای قبایل و همچنین سران قزلباش و رقابت و دشمنی و در عین حال  خودسری های آنان افزایش یافت. عملا ده ها و صد ها نفر از سران قبایل و قزلباش ها قدرت «مرشد کامل» شاه اسماعیل را میان خود تقسیم کرده بودند و پیوسته در حال رقابت و جنگ با یکدیگر بودند. خود شاه اسماعیل دچار افسردگی، گوشه گیری و میخوارگی گشت و دیگر شخصا هیچ وقت در هیچ نبردی شرکت ننمود. او در بازی قدرت بین حاکمان قزلباش از محور و نقطه ثقل قدرت و صلاحیت به یکی از ده ها مرکز قدرت تبدیل شده بود.

شوخی تاریخ

با وجود شکست جدی ایران، خود جنگ چالدران به راستی یک شوخی تمام عیار تاریخ بود. در هر دو سوی مرز قبایل همزبان و هم قوم ترک، در این سو با بیرق تشیع صفوی و در آن سو با پرچم تسنن عثمانی به دفاع از سرزمین هائی بر خاسته بودند که بعد ها قرار بود بطور رسمی تری بعنوان «ایران» و «عثمانی» در کنار هم به یک زندگی دراز مدت و پر فراز و نشیب بپردازند.  آنها زبان یکدیگر را میدانستند، عادات و سنن آنان مشترک بود، هر دو به فارسی و ترکی به یکدیگر نامه می نوشتند، و ورای جزئیات مذهبی، در اصول کلی دین اسلام اختلاف چندانی نداشتند. اما اینهمه نقاط و جوانب مشترک و حتی همسایگی و خویشاوندی در هر دوسوی مرز، نتوانست مانع رویاروئی خونین آنان در راه دو اندیشه، دو باور یا آرمان متمایز شود: «ما دوستان» در این سو و «آن دشمنان» در آن سوی مرز.

این عامل تمایزگذار چه بود؟ دولت یا ملت که در آن دوره هنوز چندان به فکر اندیشمندان اروپائی «رنسانس» هم نرسیده بود؟ حافظه و هویت تاریخی؟ تمدن و فرهنگ باستانی؟ همان که رشیدالدین در «جامع التواریخ» دوره ایلخانی خود (اوایل 1300) آن را «ایران» و «ایران زمین» خواند و صد و پنجاه سال بعد اوزون حسن آق قویونلو، پدر بزرگ مادری شاه اسماعیل، با نام «پادشاه ایران» در تبریز بر تخت نشست؟ یا مذهب؟ شیعه بر ضد سنی؟ در آن صورت چگونه است که خصومت بایزید سنی و هم مذهب او اوزون حسن احتمالا به همان اندازه دو آتشه بود که سی سال بعد خصومت اسماعیل شیعه و سلیم سنی؟ یا آنچه که امروزه تعصب، خرافات مذهبی و پیروی کورکورانه متناسب با عادات و سنن مذهبی و قبیله ای خوانده میشود؟ احتمالا هر کدام از این عوامل در موقعیت های گوناگون و به اندازه و شدتی که تشخیص آن امروزه برای ما مشکل است، در سرنوشت نبرد تاریخی چالدران اثر گذار بوده است.

از نظر موضوع اصلی کتاب حاضر یعنی تاریخ همگرائی ایرانیان و ترکان، یک جنبه دیگر جنگ چالدران نیز جالب توجه است. قبایل کوچ نشین ترک در شرق و جنوب آناتولی بر سر دوراهی ایران یا عثمانی، ایران را انتخاب نمودند، اگرچه خود تجربه چندانی با زندگی در محیط اجتماعی، سیاسی و فرهنگی ایران نداشتند. تقریبا همه آن قبایل از آناتولی بودند. تقریبا همه چادر نشین بودند. اما نه تنها امیران و جنگجویان جوان تر آنان، بلکه خود قبایل چادرنشین ترک نیز همراه با زن و بچه و حدالامکان احشام و چادرهای خود به ایران مهاجرت نمودند. آنان حتی بعد از چند سال در جنگ خونین چالدران در مقابل همقومان و همزبانان سابق خود که با همان شور و شوق از عثمانی دفاع میکردند، ایستادند و بسیاری از آنان کشته شد.

چرا؟

قبایل ترک زبان قزلباش در سرزمین های آناتولی نیز غالبا یکجا نشین نشده بودند، بلکه در حال دامداری و پیوسته آماده مهاجرت از محلی به محل دیگر بودند. جوانان جنگجوی آنان با هر اشاره رئیس قبیله خود آماده شرکت در «غزوات» یعنی حمله، «جهاد» و تصرف سرزمین های «کفار» برای گسترش اسلام در مناطق مرزی و همچنین جنگ یا همدستی با دوست و دشمن بخاطر ثروت و غنیمت بودند. از این نظر وضع آنها با همقومانشان در سرزمین های مرکزی تر و غربی آناتولی فرق چندانی نمیکرد. اما تا سال 1500 صرفنظر از تمایلات مذهبی، شکاف های سیاسی و اجتماعی مردم ترک زبان که چند قرن پیش به این سرزمین ها مهاجرت کرده بودند روشن تر شده بود.

موقعیت کلی آناتولی بین سال های 1450-1550 و مناسبات قبایل ایراندوست قزلباش با دولت عثمانی را هم در نظر گرفت. در این مدت حکومت سلجوقیان آناتولی از بین رفته بود. تیمورلنگ هم با وجود پیروزی بر سلطان عثمانی، آناتولی را ترک کرده بود. اما پادشاهی نسبتا کوچک عثمانی که در غرب آناتولی و مخصوصا شهر های بورسا و اِدیرنه متمرکز بود، پس از رفتن تیمور از صحنه، در حال گسترش قدرت و حاکمیت خود در آناتولی قرار داشت. در سال 1453 سلطان محمد فاتح عثمانی قسطنطنیه (استانبولی فعلی) را به متصرفات خود افزود. عثمانیان با سرعت بلندی حاکمیت خود را در سمت غرب یعنی بالکان و یونان و همچنین شرق، یعنی قسمت های مرکزی و شرقی-جنوبی آناتولی، نزدیک به ایران و سوریه کنونی، گسترش میدادند. این گسترش به تدریج به تسلیم، شکست و بالاخره استحاله  امیرنشین های کوچک تری مانند تکلو ها (آنطالیه) و همچنین قرامان ها (قونیه، آلانیه) و ذوالقدر ها (سیواس، ملاطیه، مرعش و دیگر مناطق مرزی سوریه کنونی) انجامید. شکست اوزون حسن آق قویونلو از عثمانیان و عقب نشینی او از تخت گاه پیشین خود آمِد (دیاربکر) به تبریز و تاجگذاری او در همین مرحله بود. بعد از ضربه ای که حمله تیمور به رشد و گسترش دولت عثمانی زد، سلطان سلیم عثمانی تصمیم گرفته بود که راه پدر بزرگ خود سلطان محمد فاتح را ادامه دهد. برای سلیم و نخستین جانشینان او که در درجه اول متوجه گسترش به اروپا بودند، ناآرامی و جدائی طلبی در جبهه شرق و جنوب یعنی دولت های ایرانی و مملوک، قابل تحمل نبود. از طرف دیگر همزمان با گسترش سرزمین های عثمانی و افزایش قدرت و ثروت «دولت علیه» آن، چادرنشینی و دامداری سنتی ترکی در غرب آناتولی به شدت کاسته بود. دولت عثمانی اسکان و شهری شدن قبایل را مورد حمایت خود قرار میداد و در حال مرکزی کردن اداره دولت بود. بدون شک، چه شهرنشین شدن و چه اسکان قبایل ترک در روستا های جدید به افزایش قدرت و در آمد حکومت از طریق جمع آوری بیشتر مالیات کمک میکرد و همچنین احتمال سرکشی و شورش آنان را کاهش میداد. قبایل و طایفه های شورشگر و دیگراندیش که به دلایل گوناگون از جمله رد پرداخت مالیات در مقابل دولت آرام نمی گرفتند، به مناطق «اوج» (یعنی حاشیه) و هم سر حد با مردم مسیحی همسایه مانند کشورهای بالکان فرستاده میشدند.

حتی در قرن سیزدهم  (1279)، زمانی که مارکو پولو از آناتولی میگذشت، آن را بخاطر جمعیت زیاد و روستائی-شهری ترک آن «ترکمانیا» نامیده بود. صد سال بعد که سیاح عرب ابن فضل الله عمری از آناتولی رد میشد، هنوز «در منطقه دنیزلی (جنوب غربی ترکیه) 200 هزار، در ولایت قسطمونی (سواحل دریای سیاه) 100 هزار و  در کوتاهیه (غرب ترکیه) 30 هزار چادر ترکمن ها را مشاهده کرده بود.»[7]. اما در قرن پانزدهم و بخصوص پس از سلطان محمد فاتح، جمعیت کوچ نشین غرب آناتولی کاهش یافت. بخش بزرگی از آنان به کشاورزی، تجارت، صناعت و امور دینی می پرداختند. ثبت نام های ترکی روستا های جدید ذر غرب ترکیه پس از قرن پانزدهم قابل توجه است. در سال 1432 تجار ونیزی از شهر بورسا ادویه جات خریده به ایتالیا می بردند و تاجران ابریشم پارچه های پشمی خود را که در بورسا بافته شده بود، به ایران می بردند. جمعیت بورسا در آن دوره 50 هزار نفر و جمعیت استانبول پس از فتح این شهر توسط فاتح 400 تا 500 هزار نفر بود.[8]

شاید تفاوت در سرعت پیشرفت یکجا نشینی قبایل، چه ترک زبان و چه ایرانی زبان، در کنار ده ها عامل دیگر سیاسی، طبیعی، تاریخی، اقتصادی، مذهبی و فرهنگی به دو تکامل و تحول دوشادوش، اما به روشنی متمایز دو دولت همسایه و معاصر ایران و ترکیه انجامیده است.

900 سال بعد از سقوط ساسانیان و حکمرانی خلفای عرب و سپس کوچ و سکنای قبایل ترکمن از آسیای مرکزی و دیرتر حمله ویرانگر مغول، این قبایل ترک زبان تحت هدایت شاه صفوی بودند که در مقابل همزبانان و هم قومان خود در آنسوی مرز که اکنون نام «عثمانی»  به خود گرفته بود، با جانفشانی جنگیدند، کشته شدند و با وجود شکست یزرگ چالدران، «ایران معاصر» و یا «ایران بعد از اعراب» را بنیانگذاری کردند و از آن حراست نمودند. در دو طرف مرزی که بنیادش در جنگ چالدران گذاشته شد، ایلات و عشایری که در هر دوطرف مرز سلسله ها و خانواده های حاکم ایران و عثمانی را بوجود آورده بودند با مردم و اقوام محلی و فرهنگ و آداب و سنن و تاریخ آنان درآمیختند وهر کدام با همه ثواب ها و گناه هایشان حاکمیتی و ملتی متمایز را بوجود آوردند که ما امروزه از آنان بعنوان «ایران» و «عثمانی» (و بعد ها «ترکیه») نام می بریم.

(ادامه دارد)


[1] Roemer: The Safavid Period, in CHIr, vol. 6, p. 227-229

[2] Ibid.

[3]  Floor: A fiscal history of Iran, p. 223

[4] Babaie, et al (ed.): Slaves of the Shah, p. 6ff

[5] این اقدام دولت عثمانی نیز همراه با مشکلات جدیدی بود. از جمله این دسته ها که «سکبان» و «ساریجا» نامیده میشدند، در صورت عدم دریافت منظم معاش خود دست به تاراج روستا ها میزدند. ن. خلیل اینالجیق، اثر زیر:

İnalcık: Devlet-i Aliyye, c. 1, s. 4-5

[6] این ارقام نیروهای دو طرف اصولا برگرفته از منابع ایرانی یا ترکی هستند که چندان قابل استناد بنظر نمیرسند.

[7] İnalcık: Aynı, s.6

[8] İnalcık: Aynı, s. 110-127



دسته‌ها:همگرائی ایرانیان و ترکان, رنگارنگ