از اسلام تا سلجوقیان

یک نسخهٔ نایاب از منظومهٔ هفت‌پیکر نظامی گنجوی، متعلق به موزه پرگامون، آلمان

اواخر ساسانیان و اوایل حمله اعراب کدام زبان‌ها در ایران به کار می‌رفت؟

این را کسی به بهترین شکل توضیح می‌دهد که خودش در همان دوره می‌زیست و در این زمینه حرفه‌ای بود. روزبه پوردادویه معروف به ابن مقفع، متفکر، نویسنده و مترجم بزرگ ایرانی قرن دوم هجری (هشتم میلادی) و از چهره‌های برجسته نثر عربی است که آثار مهمی مانند کلیله و دمنه را از پهلوی یعنی فارسی میانه به عربی ترجمه کرده است. ابن ندیم در کتاب «الفهرست» خود به نقل از ابن مقفع می‌گوید: «اما فهلوی منسوب است به فهله که نام نهاده شده است بر پنج شهر: اصفهان و ری و همدان و ماه نهاوند و آذربایجان، و دری لغت شهرهای مداین است و درباریان پادشاه بدان زبان سخن می‌گفتند و منسوب است به مردم دربار و لغت اهل خراسان و مشرق و لغت مردم بلخ بر آن زبان غالب است. اما فارسی کلامی است که موبدان و علما و مانند ایشان بدان سخن گویند و آن زبان مردم اهل فارس باشد. اما خوزی زبانی است که ملوک و اشراف در خلوت و مواضع لعب و لذت با ندیمان و حاشیت خود گفت‌وگو کنند. اما سریانی آن است که مردم سواد بدان سخن رانند» (۱).

یعنی وقتی لشکرعربی اسلام ایران را فتح کرد، مردم آذربایجان پهلوی سخن می‌گفتند، درست مانند مردم اصفهان و همدان و دماوند. روشن است که بین لهجه تبریز و همدان و اصفهان فرق بوده، احتمالاً هم فرق‌های بزرگی بوده است. از بررسی‌های میدانی و طولانی زبانشناسان برجسته‌ای مانند استیلو (۲) هم معلوم می‌شود که هنوز هم مثلاً از شمال آذربایجان تا زنجان و گیلان بین تاتی این روستا و آن روستا که پنجاه کیلومتر دور تر است فرق‌های قابل توجهی وجود دارد. حتی در گیلان کسی که پائین کوه زندگی می‌کند زبان خود را گیلکی و دیگری که بالاتر زندگی می‌کند گالشی می‌نامد. این فرق‌ها هنوز هم موجودند و می‌شود تصور کرد که ۱۵۰۰ سال پیش بیشتر هم بوده‌اند.

به گفته ابن مقفع «زبان دولت و دیوان» دری و یا پارسی بود که میدانیم در زمان ساسانیان تا حد زیادی رایج شده و حتی مثلاً یکی دو زبان رایج ایرانی شرقی مانند سُغدی و خوارزمی را کنار زده بود. اشکانی هم ظاهراً با مادی و پارسی مخلوط و درنتیجه مستحیل شده بود. در این بین میدانیم که پارسی با آن «زبان دری» و دولتی و دیوانی که روزبه پورداودیه گفته یکی شده است، خوزی طبیعتاً ازبین رفته و سریانی هم که اگرچه کاملاً ازبین نرفته اما بخصوص در ایران بسیار کاهش یافته است.

از آن وقت تا کنون چیز بزرگی که عوض شده اضافه شدن دو زبان جدید به جمع زبان‌های ایران است.

وقتی ایران به تصرف اعراب در آمد، دو زبان غیر ایرانی (یعنی خارج از گروه زبان‌های هند و اروپایی) که تا آن موقع کم و بیش در مناطق حاشیه و یا بیرون ایران بودند مانند دو سیل پر قدرت و مستمر در سرزمین سابق ساسانیان جاری گشتند:

یکم: عربی از جنوب و غرب، یعنی بصره و تیسفون، یعنی میانرودان (بین‌النهرین) و دوم: ترکی از فرارود (ماورالنهر)، سُغد، خوارزم و خراسان.

اما تأثیر این دو زبان به همان مناطق حاشیه‌ای محدود نماند. بعد از چند قرن، در زمان سلجوقیان، خط، واژگان و اصطلاحات عربی، فارسی معاصر را چه در سطح کتبی و چه حتی شفاهی از بغداد تا ولایت سغد در آسیای میانه فراگرفته بود. از سوی دیگر ترکی در دربارهای خلفای عرب عملاً تبدیل به زبان نخست لشکریان شده و از دوره غزنویان و سلجوقیان به بعد حتی تبدیل به زبان پادشاهان و شاهزادگان ایران هم گشته بود.

در رابطه با آذربایجان، آنچه که مقدسی می‌گوید که هنگام فتح ایران، آذربایجان «هفتاد زبان» داشته، البته مبالغه است. این شاید در مورد شمال قفقاز صدق می‌کرد، یعنی جائی که احتمالاً بخاطر کوهستانی بودنش دارای زبان‌های رنگارنگی بوده و هنوز هم هست. اما در خود آذربایجان اکثر مردم که ایرانی بودند، فارسی و لهجه‌ای محلی از فارسی صحبت می‌کردند که از نگاه مقدسی «نامانوس» و یا «نتراشیده» («منغلق») بود که مسعودی آن را «الاذریه» می‌نامد. ولیکن بنظر باسورث «در شمال ارس تا مدت‌ها زبان دیگری رایج بود که ابن حوقل آن را «الرانیه» نامیده که احتمالاً (آن هم) زبانی ایرانی بوده است» (۳). در شمال غرب آذربایجان طبیعتاً ارمنی و «در غرب این ولایت، یعنی حوالی دریاچه ارومیه کُردی احتمالاً زبانی رایج بود چرا که به زودی در زمان سلسله روادیان به زبانی با اهمیت تبدیل شد» (همانجا).

یعنی زبان فارسی بعد از اسلام وارد مرحله «فارسی معاصر» شد؟

این تحولات با اختلاف دو سه قرن فرق همپوشی داشتند و گرنه نمی‌توان گفت سقوط هخامنشی و یا ساسانی آغاز مرحله فارسی معاصر شد.

زبان فارسی تحول خود را از پارسی باستان تا پارسی میانه و یا پهلوی و از پهلوی تا فارسی معاصر پیموده است. قبلاً هم گفتیم که پایان دوره پارسی باستان و آغاز مرحله پارسی میانه کم و بیش با سقوط هخامنشیان و آمدن اسکندر همزمان بوده و پایان دوره فارسی میانه و یا پهلوی و آغاز مرحله فارسی معاصر هم تقریباً با فتح ایران از سوی اعراب همزمان است. «تقریباً همزمان» یعنی دو سه قرن بعد. این نیست که اسکندر حمله کرد و یا اعراب حمله کردند و زبان فارسی هر بار یک قدم متحول شد و پیشرفت کرد. شاید هم برعکس. هر دو مرحله دو سه قرن بعد از این دو مداخله خارجی شروع شده و جالب است که تا آغاز این دو مرحله، نسبت به دوره پیشین تولید ادبی و علمی چندانی نداریم.

بعد از حمله اسکندر و سقوط هخامنشی، زبان یونانی زبان دولت و دیوان می‌شود. از نگاه زبان فارسی، این یک دوره برهوت است که حتی تا دوره ساسانیان طول می‌کشد، یعنی تا دویست سیصد سال بعد. تولیدات اصلی به زبان پهلوی را در دوره ساسانیان می‌بینیم. روند گذار از پهلوی به فارسی معاصر را پیش چشم خود مجسم کنید. آغاز فتح ایران از سوی اعراب سال‌های ۶۳۰ میلادی بود و اگر از اولین کوشش‌های شعر سرائی فارسی هم صرفنظر کرده ادبیات معاصر را با رودکی شروع کنیم، این باز می‌شود دویست سیصد سال بعد از اعراب. در آن دو سه قرن که به قول مرحوم شاهرخ مسکوب «دوره کرختی زبان فارسی» (۴) بود هم چیزی تولید نشد. فقط موبدان زرتشتی چیزهائی را از دوره پهلوی و پارسی باستان بقلم آوردند، آن هم به پهلوی، آن هم اغلب از خارج از ایران.

این هم عجیب است و هم جالب، یعنی ارزش بررسی عمیقتر دارد. اگر بدون دقت زیاد هم نگاه کنید دلیلش زیاد پیچیده نیست. مملکت تحت حاکمیتی غیر خودی و غیر بومی است. زبان ملی زبان دولت نیست. یک زبان خارجی و ناآشنا یعنی عربی حاکم است که حتی زبان مقدس دینی هم هست. در هر دو مورد ایرانیان مثل اینکه دو سه قرن صبر می‌کنند و باصطلاح انرژی جمع می‌کنند تا دوباره دست بکار زبان شوند.

بعد از اسلام در خراسان رودکی و فردوسی را داشتیم. پس در آذربایجان چه؟

اولین دولت‌های ایرانی بعد از اسلام یعنی صفاریان و سامانیان در خراسان، سیستان و بلوچستان تاسیس یافتند. اینها حکومت‌های بزرگ اما تابع خلیفه بودند، تابع، اقلاً بصورت صوری. خطبه بنام خلیفه بغداد می‌خواندند و باج می‌پرداختند. آذربایجان و کردستان و همدان کمی فرق داشت. این ولایات برعکس خراسان و سیستان به مراکز خلافت نزدیک تر بودند اما جالب است که آخرین جنبش ضد خلافت هم در آذربایجان تحت رهبری بابک خرمدین انجام می‌گیرد که طبیعتاً سرکوب می‌شود. این هم تقریباً دویست سال پس از اسلام بود.

رودکی دویست سال و فردوسی سیصد سال پس از اسلام است. این در شرق ایران است. در شمال غرب، یعنی در آذربایجان و اران ما به اصطلاح از «اولین‌ها پس از اسلام» قطران تبریزی را داریم. این همان قطرانی است که برای خودش شاعر خوبی بوده اما ناصر خسرو قبادیانی، شاعر مشکل پسند و دری زبان شرق ایران در سیاحتنامه اش در باره این شاعر پهلوی زبان که ظاهراً زبان نو و «معاصر» فارسی را به اندازه ناصر خسرو و دقیقی نمی‌دانست، می‌گوید «در تبریز، قطران نام شاعری را دیدم. شعر نیک می‌گفت، اما زبان فارسی نیکو نمی‌دانست. پیش من آمد دیوان منجیک و دیوان دقیقی بیاورد و پیش من بخواند و هر معنی که مشکل بود از من پرسید، با او بگفتم و شرح آن بنوشت و اشعار خود بر من خواند» (۵).

بعد از درگذشت قطران، مهستی گنجوی را داریم. «مه-سَتی» که بنا به یک روایت به معنای «ماه بانو» است که آن وقت‌ها گویا در ایران نام رایجی برای بانوان بوده است. مهستی کمی پس از خیام است. مانند خیام هم رباعی سراست و هم آزاد اندیش. بعد از مهستی، نظامی گنجوی و خاقانی شیروانی را داریم؛ و طبیعتاً شمس تبریزی را داریم که مولانا جلال الدین «پیر» خود می‌شمارد. شمس در باره زبان فارسی می‌گوید: «زبان پارسی را چه شده است؟ بدین لطیفی و خوبی، که آن معانی و لطافت که در زبان پارسی آمده است در تازی نیامده است» (۶).

می‌گویند مهستی بعد از خیام نامدارترین و مهمترین شاعر رباعی سرای فارسی است. نظامی و خاقانی هم که گل‌های سرسبد ادبیات فارسی ایران و نماینده‌های اصلی «مکتب آذربایجان» در ادبیات فارسی هستند.

اما همین نمونه قطران هم که گفتیم، به ما خاطر نشان می‌کند که در آذربایجان، کردستان، گیلان، طبرستان و اصفهان، در کنار زبان معاصر و «استاندارد» فارسی، گویش‌های گوناگون پهلوی هم بوده، به غیر از آن در فارس و خوزستان و خراسان در کنار فارسی معاصر، گویش‌های ایرانی جنوبی و جنوب غربی و شرقی هم بوده، پیشگامان زبان‌های بلوچی (احتمالا از غرب) و پشتو و شغنی و ایشقاشمی (از شرق ایران) و لهجه‌های دیگری هم بوده، اما در کنار همه اینها و ورای آنها زبان معاصر فارسی هم بوده که از رودکی و فردوسی در شرق گرفته تا مهستی و نظامی در غرب به آن گویش و معیار قلمفرسائی می‌کردند و بعد با حافظ و سعدی و دیگران آن را ادامه دادند. اما طبیعی است که زبان‌ها و لهجه‌های محلی در دولت و لشکر و دیوان و یا کار کتاب‌نویسی بکار نمی‌رفت و اگر بکار می‌رفت، تنها در سطح شخصی و خصوصی بود.

مقدسی در قرن دهم یعنی در زمان فردوسی در «احسن التقاسیم» خود، ایران را به هشت «اقلیم» تقسیم می‌کند و آذربایجان، ارمنستان و آران (اران در قفقاز) را «اقلیم» چهارم («رحاب») خوانده است («اقلیم» به معنای ولایت و یا منطقه اداری). او آنجا می‌گوید «لسان اقلیم چهارم العجمیه (ایرانی) است» که «قسمتی از آن فرسی (فارسی) و قسمتی منغلق (نامانوس، پیچیده، نتراشیده) است، اما همه آنها فرسی نامیده می‌شوند. لسان آنان خوشایند نیست. لسان ارمنیه ارمنی و لسان الران (اران) الرانیه (آلبانیائی قفقاز) است. فرسی آنان قابل فهم و به خراسانی (فارسی دری) نزدیک است» (۷).

از همین سده‌ها به بعد است که در آثار شعرا و نویسندگان که تقریباً همگی به فارسی و یا عربی (زبان دین و علم) می‌نوشتند، اینجا و آنجا، جسته و گریخته، برخی شاعران و نویسندگان، بیتی، شعری هم به زبان و لهجه محلی خود می‌نوشتند. از آن به بعد نام اینگونه آثار و نام زبان آنها که از فارسی معیار و معاصر فرق می‌کرد و اغلب برای مردم مناطق دیگر سخت فهم بود «فهلوی» ماند که معرّب تعبیر «پهلوی» است. به این ادبیات حاشیه «فهلویات» گفتند که ظاهراً مخصوص سرزمین‌های ماد باستان یعنی آذربایجان (و کردستان کنونی)، همدان، قزوین، ری، اصفهان، نهاوند و گاه حتی گیلان و لرستان است.

۱۴۰۰ سال پیش زبان آذربایجانیان چه بود؟

از اسلام تا اولین شکوفه‌های دوباره زبان و فرهنگ ایرانی، درست مانند شرق و جنوب ایران، در شمال غرب هم دویست سیصد سال برهوت است. تقریباً هیچ چیز تولید نمی‌شود. بعد، ابتدا در شرق رودکی و بعد، حدوداً صد و پنجاه سال پس از رودکی، در طرف غرب قطران را داریم، باز دویست سال پس از فردوسی، نظامی و خاقانی را داریم و تقریباً همزمان با خیام، مهستی را داریم.

پیش از همه چیز این نام‌های بزرگ نشان می‌دهند که با وجود استیلای اعراب و زبان عربی، زبان فارسی معاصر نه فقط در خراسان بلکه به همان درجه و شور و شوق در اران و آذربایجان هم یک «بازگشت بزرگ» و تاریخی از خود نشان می‌دهد، آن هم در سرزمینی که میدانیم مانند خراسان و یا فارس مرکز گویش معیار فارسی دری و یا معاصر نیست، بلکه بین مردم عادی هنوز لهجه‌های گوناگون شفاهی پهلوی و یا باصطلاح «فهلوی» دوره اسلامی تکلم می‌شود.

این عجیب و جالب نیست؟ زبان فقه، شریعت، علم، حتی زبان خود حکمرانان جدید همه عربی است. فرماندهان عرب فرمان از خلیفه می‌گیرند و با طایفه هایشان میایند و در اکثر مناطق ایران مستقر می‌شوند. فقها و روحانیون هم از پشت سر آنها. در شمال رود ارس، شهر «بردعه» یکی از مراکز اعراب در این منطقه می‌شود. بقول مینورسکی این همان «پرتو باستانی» دوره ماد در شیروان و یا «ارّان» در کنار رودخانه ترتر است که در عصر اسلامی نامش «بردعه» می‌شود (۸).

زبان مردم عادی در آذربایجان لهجه‌های محلی ایرانی است، از تالشی در شرق و آذری در مرکز گرفته تا کردی در غرب. احتمالاً در شمال ارس هم این زبان‌ها هستند. زبان آلبانیایی (و یا طوری که در دوره اسلامی می‌گفتند «ارانی») هم هست که در این باره اطلاعاتمان بسیار محدود است. ارمنی هم هست. احتمالاً آرامی هم هست. اما در این بلبشوی سیاسی و فرهنگی و زبانی که چلو چشممان هست، فارسی ادبی و معاصر که تازه پا گرفته، در میان اهل ادب و فرهنگ ما چه در آذربایجان یعنی جنوب ارس و چه در شمال یعنی جمهوری کنونی آذربایجان آنقدر قدرتمند است که تنها «پنج گنج» و یا «خمسه» نظامی شامل مخزن الاسرار، لیلی و مجنون، خسرو و شیرین، هفت پیکر و اسکندرنامه از حدوداً ۲۰ هزار بیت عبارت است، آن هم نه اشعاری تصادفی و سرهم بندی شده. هم از نظر معنا و هم زیباشناسی و هم از نگاه زبان سلیس و ادبی فارسی، نظامی استاد و راهنمای نسل‌های بعد ادیبان و شعرای ما شده است.

این درست زمانی است که غزنویان در خراسان هستند، ترک‌ها در خوارزم تبدیل به اکثریت شده‌اند و پای قبایل ترک سلجوقی، دیگر به فرارود یعنی سمرقند و بخارا رسیده است تا از آنجا نیشابور را بگیرند و به دیگر نقاط ایران مسلمان و حتی بیزانس مسیحی پخش شوند. در ایران یا امرای عرب مستقیماً حکومت می‌کنند و یا با کمک قبایل و طوایف قدرتمند محلی مانند آل بویه در عراق عجم و یا دیلمیان در گیلان و حتی شیروان.

بعد یک چیز بسیار طبیعی هم این است که همه این امرا و فقهای عرب که به سرزمین‌های ایرانی میایند با مردم بومی جوش می‌خورند و بتدریج بومی و محلی و ایرانی می‌شوند، یعنی درست چیزی که بزودی قبایل و امرای ترک زبان هم در مقیاسی بمراتب وسیع تر انجام خواهند داد.

این مرحله، بخاطر طبیعت سیال و در حال تغییرش، دوره خودنمائی، رقابت و جنگ بین طایفه‌ها و قبایل کوچک و بزرگ محلی و سلسله هائی است که هرکدام می‌خواهد در اتحاد با این و آن قدرت بزرگتر و یا کوچکتر بالا بیاید و وضع خودش را محکم تر کند. اینها هم همین اقدام‌ها را می‌کنند. مثلاً در آذربایجان و قفقاز شدادیان گاه با بیزانس و ارامنه ضد سلجوقیان متحد می‌شوند و گاه وقتی در مقابل سلجوقیان ضعیف شدند، به نمایندگی از سلجوقیان به بیزانس حمله می‌کنند تا آنها را به اسلام بگردانند و در مقابل، بعنوان پاداش، حکومت این یا آن ولایت را از سلجوقیان بگیرند. طاهریان و صفاریان و سامانیان، حتی خود غزنویان ترک نمونه‌های بزرگتر این کوشش‌ها در شرق یعنی خراسان و سیستان هستند.

در غرب و شمال غرب، مقیاس این تشبث‌های سیاسی محلی کوچکتر است. در آذربایجان و اران (یعنی شمال رود ارس) در این دوره گذار از حکومت مستقیم خلافت تا رسیدن سلجوقیان یعنی حاکمیت جدید ترکی، اگر از اقدام‌های ناموفق خوارزمشاهان و دیلمیان صرفنظر کنیم، سه سلسله محلی و نسبتاً کوتاه عمر حکومت می‌کنند: روّادیان در آذربایجان (با مرکزیت تبریز و مراغه)، شدّادیان در اران بین دو رود کورا و ارس و همچنین ارمنستان شرقی، و شیروانشاهان در شیروان یعنی ولایت شرقی قفقاز جنوبی و به عبارت دیگر منطقه باکوی امروز.

گفته می‌شود از میان این سلسله‌ها روادیان از اعراب یمن بودند اما در ایران، ایرانی و حتی کُردی می‌شوند. شدادیان ظاهراً خودشان اصلاً کُرد بودند. شیروانشاهان را میدانیم که پیش از اسلام، ایرانی بودند و زمان ساسانیان وظیفه «مرزبانی» این منطقه را به دوش گرفته بودند، بعد از اسلام یعنی از دوره عباسیان ظاهراً جای اینها را طایفه کسی بنام یزید بن مزید گرفته که به همین خاطر به این نسل پادشاهان شیروان «شیروانشاهان یزیدی» گفته‌اند. در نیمه‌های قرن یازدهم یعنی حوالی ۱۰۵۰ تا ۱۰۷۰ طغرل بیگ سلجوقی و برادرزاده اش آلپ ارصلان همه این حکومت‌های محلی را سرنگون می‌کنند و خودشان حکومت ترکی و سلجوقی خود را از خراسان گرفته تا آذربایجان گسترش می‌دهند و بعد هجوم هایشان را به درون بیزانس یعنی آناتولی ادامه می‌دهند.

حالا منظور از ذکر اینهمه اصلیت و قومیت حکومت‌های روایان و شدادیان و شیروانشاهان این است که درک کنیم در این ۴۰۰ سال مرحله گذر از خلافت اسلامی به حکومت سلجوقیان ترک، وضع زبان و فرهنگ آذربایجان، اران و کردستان و حتی ارمنستان چگونه بود. در این مرحله، حکومت‌های محلی، یا ایرانی (از جمله کردی) بودند و یا اگر هم در ابتدا عرب بودند، از طریق وصلت و آمیزش با مردم محلی ایرانی شدند. حتی نام‌های حکومتداران و سلاطین عرب تبار، ایرانی بود (مانند منوچهر ابن یزید و شاه فریبرز). در عمل هم می‌بینیم که همه آنها زبان و ادبیات و فرهنگ ایرانی را تا جایی که می‌توانستند تقویت و تشویق کردند. هم آنها هستند که از قطران تا نظامی و خاقانی شعرا و نویسندگان را پشتیبانی کرده‌اند تا اینکه در شمال غرب ایران هم، مانند خراسان و فارس، بقول مینورسکی شاهد یک «میان پرده کوتاه ولی بسیار مهم ایرانی بین حاکمیت عربی و ترکی» شویم (۹).

وقتی سلجوقیان در ایران و یا حتی آناتولی یعنی ترکیه بعدی مستقر شدند، زبان و فرهنگ فارسی و ایرانی رونق یافت. فارسی حتی زبان رسمی بود. نه فقط در ایران، بلکه در چند سده نخست در آناتولی هم زبان ادبی دولت و دیوان فارسی بود و شعرا و نویسندگان به فارسی می‌نوشتند. نمونه بزرگ و بارزش هم خود مولانا جلال الدین بلخی بود که بعداً بخاطر زندگی طولانی مدت اش در قونیه در شرق ترکیه کنونی، لقب «رومی» را گرفت.

نه، حاکمیت سلجوقیان ترک جلوی زبان و فرهنگ فارسی و ایرانی را نگرفت، بلکه بر عکس زبان فارسی زبانی رسمی شد و فرهنگ ایرانی بطور همه جانبه مورد تشویق قرار گرفت. اما طبیعتاً زبان دربار بین سلاطین و امرای ارتش ترکی بود. زبان قبایل ترک هم که کوچ کرده به آذربایجان و آناتولی آمده بودند، ترکی بود. این روند بود که زبان مردم آذربایجان و آناتولی را تبدیل به ترکی کرد. اما این، بحثی جداگانه است که در پرسش و پاسخ‌های آینده خواهیم کرد.

نظامی ترک بود؟

بی اساس بودن این ادعا آنقدر توضیح داده شده که طرح آن دیگر حالت کودکانه و غیر جدی گرفته است. اولاً از اران یعنی جمهوری آذربایجان کنونی گرفته تا آذربایجان، یعنی از گنجه و باکو گرفته تا تبریز و مراغه، محیط اجتماعی، زبانی و فرهنگی دویست سال قبل از نظامی را دیدیم. باید از تاریخ مطلقاً بی خبر بود تا چنین ادعاهائی کرد. ثانیاً بگذارید بصورت خلاصه به مهم ترین این ادعاها دانه‌دانه جواب بدهم.

یکم: باید به محیط زبانی و فرهنگی ایرانی، نمی‌گویم فارسی، می‌گویم به محیط زبانی و فرهنگی ایرانی در شمال و جنوب ارس دقت کنید. دوم: به اشعار آذری، «فهلوی» و محلی قطران و اشاره‌های تاریخی در کتاب‌های گوناگون نگاهی بکنید تا بتوانید زبان مردم و محیط زبانی و فرهنگی را حدس بزنید. سوم: اصلاً مادر نظامی به گفته خودش در یک بیت «چون مادر من رئیسه کُرد/مادر صفتانه پیش من مرد»، کُرد بوده، پدرش گویا «دهقان» یعنی ایرانی کشاورز از قم و یا کلاً عراق عجم بوده، اما چون زود فوت کرده، نظامی را مادرش بزرگ کرده است. چهارم: چنین ادعا می‌کنند که گویا خودنظامی می‌خواسته «لیلی و مجنون» را به ترکی بنویسد اما پادشاهان شدادی و یا شروانشاه نگذاشته‌اند. این ادعا دیگر هیچ جدی نیست. نظامی از کجا می‌توانست ترکی دانسته باشد؟ البته چرا، یکی از سه همسر نظامی که اتفاقاً هر سه زود فوت کرده‌اند، کنیزی قبچاق (قپچاق و یا قیپچاق) از قبایل ترک‌های شرقی بود که حاکم شهر مرزی دربند (موسوم به «الباب» در دوره اسلامی) بعنوان هدیه به نظامی فرستاده بود که اتفاقاً تنها فرزند نظامی هم گویا از اوست. در این بیت نظامی می‌گوید: «سبکرو چون بت قبچاق من بود/گمان افتاد خود کافاق من بود.» گویا نام آن کنیز آفاق بوده است. در ضمن همین نشانه آن است که قبل از ترکان سلجوقی، هم ترکان قپچاق، هم خزرها و هم قبایل ایرانی تبار آلان از شمال یعنی احتمالاً از دربند وارد اران می‌شده‌اند، در حالیکه در زمان ساسانیان مرزبانان آن ناحیه کوشش می‌کردند مانع نفوذ قبایل شمال شوند. پنجم: مدتی است که در ترکیه و جمهوری آذربایجان (و بعضی‌ها هم در ایران) یک بیت نقل می‌کنند که گویا متعلق به نظامی است که گفته «پدر بر پدر مر مرا ترک بود/به فرزانگی هر یکی گرگ بود.» همه نظامی شناسان حتی چند نفر در باکو گفته‌اند که این بیت در هیچ نسخه خطی نطامی موجود نیست و این بیت در همین ۴۰-۵۰ سال اخیر ورد زبان بعضی جریانات سیاسی و قومی شده است. از سوی دیگر این بیت اصلاً قافیه اش درست نیست، ترک/گرک هم قافیه نیستند و «گرگ» هم، برخلاف افسانه‌های ترکی، در ادبیات فارسی نه نشانه فرزانگی بلکه نماد درندگی است. یعنی نظامی اگر آن نظامی باشد که «پنج گنج» را نوشته، احتمال ندارد که مؤلف چنین بیت ناشیانه‌ای باشد.

و بالاخره نکته ششم: حالا گیرم که نظامی ترکی هم می‌دانست. اگر می‌دانست، چه خوب که می‌دانست. مگر نکته مهم تر این نیست که در نهایت همه اشعار خود را به فارسی، آن هم به فارسی معاصر و ادبی، آن هم به فارسی سلیس و شیرین و بی همتائی نوشته و آثارش نمونه‌های برجسته ادبیات ایران شده‌اند؟ حالا اگر اصلیت و یا زبان پدری نظامی به فرض ترکی می‌شد، مگر چه فرقی می‌کرد؟ اجداد عبید زاکانی هم عرب بودند که به ولایت قزوین آمده، ساکن آنجا شده اند. اصلاً فرض کنید مادر حافظ هندی بوده و پدر فردوسی روس. میخواهید این احتمالات در نگاه ما به حافظ و فردوسی چه تغییری بدهد؟ مهم این است که ما امروز یک دیوان حافظ و یک شاهنامه فردوسی داریم که هر دو به فارسی است و بی آنها و بدون هزاران شاعر و متفکر و دانشمند روس و فرانسوی و ایرانی و ترک و عرب و چینی و غیره، زندگی همه ما و حتی همه انسان‌ها فقیرتر و محقر تر می‌شد. مهم این است، نه اینکه نژاد و تبار و قومیت و زبان پدری و مادری فلان شاعر و متفکر و دانشمند در اصل چه بوده است. اینها احساسات خودفریبانه‌ای بیش نیست.

منابع

(۱) ابن ندیم، محمد بن اسحاق: «فهرست»، ترجمه رضا تجدد، تهران ۱۳۴۶، ص ۱۵

(2) Stilo, D. L. : The Tati Language Group in the Sociolinguistic Context of Northwestern Iran and Transcaucasia, Iranian Studies, vol. 14, 1981

(3) Bosworth, C. E. : Azerbaijan iv. Islamic History to 1941, in: Encyclopaedia Iranica Online as retrieved in March 2017

(۴) مسکوب، شاهرخ: ملیت و زبان، پاریس مهرماه ۱۳۶۸

(۵) ناصر خسرو، سفرنامه، بخش ۱۲، تبریز، در: گنجور آنلاین، دسترس شده در ۱۲ ژانویه ۲۰۱۶

(۶) مقالات شمس تبریزی. به تصحیح محمدعلی موحد، انتشارات خوارزمی، تهران ۱۳۶۹ خورشیدی

(۷) المقدسی، شمس‌الدین ابوعبدالله محمدبن احمد، احسن التقاسیم فی معرفه الاقالیم، ترجمه دکتر علینقی وزیری، جلد ۱، چاپ اول، انتشارات مؤلفان و مترجمان ایران، ۱۳۶۱، ص ۳۷۷

(8) Minorsky, Vladimir: «Arran», in: Encyclopaedia of Islam, First Edition (1913-1936), Consulted online on 23 January 2016

(9) Minorsky, Vladimir: Studies in Caucasian History, London 1953



دسته‌ها:رنگارنگ, زبان آذربایجان در گذر زمان