وقتی در تابستان سال ۹۲۰ هجری (۱۵۱۴ میلادی) ۴۰ هزار نفر از قزل باشان لشکر ایران به رهبری شاه اسماعیل اول صفوی در دشت چالدران واقع در شمال استان آذربایجان غربی با ۱۰۰ هزار نفر از سربازان عثمانی به فرماندهی سلطان سلیم یکم روبروی هم قرار گرفتند، حتما نمیدانستند که این جنگ و خونریزی آنها قرار است برای صد ها سال بعد مُهر خود را بر سرنوشت ایران و ترکیه و حتی قفقاز و عراق کنونی بزند. علت شکست فاجعه بار ایران میتواند اساسا همان هائی باشد که در کتاب های تاریخ میخوانیم: تعداد سربازان عثمانی از دو برابر ارتش ایران هم بیشتر بود، بخشی از ارتش ایران در خراسان مشغول مقاومت در برابر یورش شیبک خان اوزبک بود و از طرف دیگر اردوی عثمانی دارای چندین فقره توپخانه و تفنگ های انفرادی بود که از اروپا خریده بود، در حالیکه سربازان ایرانی با تیر و کمان، شمشیر و نیزه جنگ میکردند.
در نتیجه شکست ایران، آذربایجان غربی، کردستان و همدان از ایران جدا شد و به دست عثمانی افتاد. اکثر این مناطق مدت ها در دست عثمانی بود. پایتخت صفویان تبریز نیز مدت ها تحت اشغال عثمانیان بود. اما عثمانی ها به علت کمبود آذوقه و مقاومت مردم ناچار به ترک آن گردیدند. طبق بعضی روایات، شاه اسماعیل به اردبیل گریخته بود. ۷۰ سال بعد بود که شاه عباس اول توانست اکثر آذربایجان غربی و همدان و بخشی از مناطق کردستان را از عثمانی ها پس بگیرد که بعدا دوباره دست بدست گشت تا اینکه جنگ دو همسایه و مرزهای مشترک با «عهد نامه قصر شیرین» حل و فصل شد. بغداد چند سال بعد از چالدران به دست عثمانی افتاد و تا جنگ اول در ترکیب این دولت ماند. و لیکن اهمیت تاریخی این جنگ و شکست ایران فقط دراین نبود که ایران در یکی از صدها جنگ خود با همسایگان شکست بزرگی خورده بود.
البته این سوال یک فرض تاریخی غیر واقعی ‘(counterfactual history)‘ است و پاسخ قطعی ندارد، اما میشود با توجه به شرایط ایرانِ حدود ۱۳۰۰ شمسی (دههٔ ۱۹۲۰ میلادی) اما میشود با توجه به شرایط ایرانِ حدود ۱۳۰۰ شمسی (دههٔ ۱۹۲۰ میلادی) در رابطه با تاسیس یک نظام جمهوری یا پادشاهی اسلامی بدون پیدایش میان دورۀ رضا شاه و سپس محمد رضا شاه، سناریوهای نسبتا معقولی ترسیم کرد.
«زندگی در شرق مسلمان» ‘(Life in the Moslem East)’ نوشته پیر پونافیدین، منبعی بسیار غنی است که فراتر از یک ترجمۀ خلاصه شده، ظرفیتهای زیادی برای پژوهش و بازنمایی بصری دارد (ارقام داخل پرانتز های شکسته، شماره صفحات متن چکیده خاطرات مربوط به ایران هستند). برای متن کامل منتخب خاطرات پونافیدین از 130 سال پیش ایران روی تصویرکلیک کنید. (دلیل فرق میان 120 و 130 سال در اختلاف بین نخستین نشر و تاریخ کنونی است.)
متنی که پیش از این نوشته در تارنمای «چشم انداز» آمد و لینک آن را در بالا می بینید، در واقع «ترجمۀ انتخابی و آزاد» و تلخیصی از کتاب اصلی است [۸]. برای گسترش آن میتوانید به موارد زیر توجه کنید:
اتنوژنز ایرانی چگونه تحول یافته و به «هویت ایرانی» معاصر تبدیل شده است؟ (همین حالت تحول یافته نیز در حال تغییر و تحول مدام است.)
به این روند تحول گروه های مختلف انسان ها که در نتیجه و نهایت هر مرحله از آن، گونه و شکلی از قوم (در دنیای معاصر موسوم به «ملت») به وجود آمده، به زبان علمی «اِتنوژنز» (به فارسی: قوم زایی، شکل گیری قوم و ملت) گفته میشود.
اتنوژنز ایرانی (شکلگیری و تحول هویت قومی–فرهنگی ایرانیان) همانند اتنوژنز اقوام و ملت های دیگر، طولانی مدت و پیچیده است. قوم زایی هر گروه و تبدیل آن به گروهی فراگیر تر ویژگی ها و رنگ های ویژه خود را دارد (تاکید بر زبان، جغرافیا، فرهنگ، باور ها، خود شناسی تاریخی).
شکل گیری هویت یا قوم زایی ایرانیان فرایندی چندلایه، تدریجی و تاریخی است که در طول چند هزار سال و تحت تأثیر مهاجرتها، تعاملات فرهنگی، زبان، سیاست و دین شکل گرفته است. در ادامه، این تحول را مرحلهبهمرحله مرور میکنیم.
در دوره حکومت یکساله «فرقه دمکرات آذربایجان» (۱۳۲۴-۲۵)، تدریس و آموزش زبان مادری در میان موضوعهایی بود که از نگاه سیاسی و تبلیغاتی اهمیتی درجه اول پیدا کرد.
هسته مرکزی تبلیغات فرقه دمکرات در تبریز و حزب کمونیست آذربایجان در باکو این بود: «دو سوی آذربایجان دو تکه یک بدن هستند که به زور از همدیگر جدا شدهاند و باید یکی شوند. زبان مادری ما یکیاست. ایران، شما را از زبان مادریتان محروم کردهاست. ارتش شوروی و فرقه دمکرات آمده تا دو آذربایجان را متحد کند و زبان مادری شما را به شما بازگرداند.»
اما صرفنظر از آنهمه تبلیغات، از ۲۱ آذر ۱۳۲۴ تا ۲۱ آذر ۱۳۲۵، یعنی در این یک سال حاکمیت فرقه دمکرات وضع واقعی زبان و ادبیات، چه فارسی و چه ترکی آذری، چگونه بود؟ نیت اساسی چه بود؟ شعارها و واقعیات چگونه بود؟
در این هفتاد و چندمین سالگرد تاسیس حکومت فرقه، به بررسی این موضوع میپردازیم.
به مناسبت سالگرد 21 آذر 1324، مقاله ای که حدود ده سال پیش بعد از 8-9 ماه پژوهش نوشته و در همین جا منتشر کرده بودم، باز نشر میشود. «آمدن آفتاب دلیل آفتاب» زمانی رخ داد که در سال های 1989-92 رژیم شوروی فروپاشید و اسناد تا آن زمان «فوق العاده محرمانه» حزب کمونیست شوروی برای مدت کوتاهی در دسترس عموم قرار گرفت…رژیم یک ساله پیشه وری به دنبال اشغال آذربایجان از طرف ارتش سرخ و با کمک فعلی، سیاسی و مادی حکومت شوروی آمده بود و با رفتن ارتش شرخ از ایران فروریخت… اما هنوز هستند کسان و گروه هائی که نمیدانند و نمیخواهند بدانند…
— عباس جوادی، 18 آذر 1404
آیاتاسیسحکومتفرقهدموکراتدر۲۱آذر۱۳۲۴چیزی «خودجوش» ونتیجه «خواست» و «مبارزه» مردمآذربایجانبودویااینکهاینحکومتتوسطشورویطرحریزیوسازماندهیشدوباتکیهبرارتششورویکهشمالایرانرادرشرایطجنگجهانیدوماشغالکردهبودتاسیسیافتویکسالبعدبهدنبالتخلیهایرانازسویارتششوروی،حکومتفرقهنیزسقوطکرد؟
سرزمین های کنونی آذربایجان و کردستان 3000 س. پ. (دیاکونوف، تاریخ ماد)
گفتیم هنگامیکه مادها 3000 س.پ. به غرب ایران از جمله به آذربایجان و کردستان کنونی آمدند، اقوام مختلفی در این سرزمینها زندگی میکردند. بخش بزرگی از این اقوام مانند خود مادها و پارسیها هنوز کوچنشین بودند. اما پس از مدتی اکثر این اقوام بهتدریج یکجانشین شدند و به کشاورزی یا تجارت و شهرنشینی پرداختند.
در نمونۀ دولت محلی و نسبتاً قدرتمند ماننا (قرون دهم تا هفتم پ.م.) که پیش از دولت مادها در جنوب و غرب دریاچۀ ارومیه تأسیس یافته بود، میتوان جوانهها و رشد تدریجی مؤسسۀ دولت را در آذربایجان و کردستان باستان مشاهده کرد.
در جامعۀ ماننا که به گفتۀ دیاکونوف در دورۀ پادشاه «ایرانزو» اکثر سرزمین آتروپاتن بعدی را دربرمیگرفت، دو پدیده نمایان بود: یکم: رشد کشاورزی و دامداری و دوم: رواج بردهداری. اما هنوز حاکمیت، اساساً در دست چند خاندان مقتدر قرار داشت، یعنی نظامی «اُلیگارشیک» حاکم بود که آن هم به حاکمیتهای کوچک افراد در طایفهها و روستاها استوار بود و همین وضع مانع متحد شدن اکثریت مردم میشد. به عبارت دیگر، بهجای یک دولت واحد، حاکمان کل به حکام کوچکتر و آنها هم به حکام کوچکتر از خود حکم میراندند.
مانناییها ظاهراً اختلاطی از گروههای هوریان و کاسیها بودند، اما مشخصات زبانی آنها روشن نیست، اگرچه برخی منابع زبان آنان را نزدیک به اورارتویی نامیدهاند که زبانی مرده است و با خانوادههای زبانی موجود ارتباطی ندارد.
آیا میتوان زبان و لهجههای مادی 2300 سال پیش ماد آتروپاتن را پی گرفت، تا بهتدریج به زبانهای کنونی شمال غرب و غرب ایران رسید؟ این پرسش را میتوان سادهتر هم مطرح کرد: 2300 سال پیش مردمی که در آذربایجان و کردستان کنونی میزیستند، به چه زبانی صحبت میکردند؟ پاسخ دادن به این پرسش کاری دشوار و در بعضی موارد حتی ناممکن است. اما بگذارید یکی دو نکته را قبلاً روشن کنیم.
اولاً موردی ندارد که کسی که امروز در تبریز یا سنندج زندگی میکند یا پدر و مادرش زادۀ آذربایجان و کردستان کنونی هستند، خود را در این سؤال و بحث، طرف یا مخاطب حس کند. 2500 سال پیش نه آذربایجان وجود داشت و نه کردستان. دولتها، زبانها، مذاهب، اقوام و ملتهای کنونی هم نبود. البته همین سرزمینها و کوهها در آن دورهها هم وجود داشتند، اما نه مسیحیت وجود داشت و نه اسلام. کسی هم از آن مردمان (که تعدادشان احتمالاً فقط 20 در صد جمعیت کنونی این منطقه بود) اجداد و نیاکان مستقیم مردمان فعلی این سرزمین نبود. درست ترش این است که بگوییم در همان دوره هم همۀ آنها در این سرزمینهای پهناور، چه آن طرف و چه این طرف مرزهای متغیر کنونی، به نوعی خویشاوند یکدیگر بودند و بعدها هم این خویشاوندی با وجود همۀ فرقها و زیر و بمها ادامه یافت و عمیقتر شد.
زبان های ایرانی باستان که تا 2500 س.پ. {سال پیش} به کار می رفتند، به دو گروه تقسیم می شوند. گروه نخست عبارت از زبان اوستائی آثار زرتشتی و زبان پارسی باستان دوره هخامنشیان است که از هر دو آثار نوشتاری وجود دارد. گروه دوم شامل زبان مادها (مادی) و زبان سکا ها (سکائی) می شود که از شمال خزر در روسیه جنوبی تا اوکراین به صورت قبایل غالبا کوچ نشین می زیستند. از این گروه دوم، چه ماد ها و چه سکاها، آثار نوشتاری باقی نمانده و یا وجود نداشته است. تنها واژه ها و نام هائی در آثار ثانوی پارسی باستان و اوستائی و همچنین زبان های دیگر، بخصوص یونانی، به یادگار مانده که برپایه بررسی و مقایسه آنان با یکدیگر، مورخین به این نتیجه قطعی رسیده اند که اولا این واژگان و نام ها بایستی به مادی و سکائی تعلق داشته باشند و ثانیا اینکه آنها از نظر زبان شناسی «شاخ و برگ یک درخت هستند.»
از میان این زبان ها تنها پارسی باستان است که پس از هخامنشیان تا ظهور اسلام به صورت «فارسی میانه» و بعد از اسلام به صورت فارسی معاصر یا «دری» ادامه یافته است، تحولی که به گفته زبان شناسان تاریخی به طور قابل اثباتی نشان دهنده روند تاریخی یک زبان اساسا واحد است.[1] این در حالی است که زبان اوستائی با همه لهجه های تاریخی خود از میان رفته و تنها متون کتبی آن باقی مانده است. از سوی دیگر زبان ماد ها در زبان پارسی مستحیل شده و خود از بین رفته است. زبان سکائی نیز از بین رفته و احتمالا زبان های بعدی سُغدی (یغنابی کنونی در تاجیکستان) و آلانی (اوسِتی کنونی در شمال قفقاز) از باقیمانده های تحول یافته برخی شاخه های زبان و دقیق تر بگوئیم، زبان ها یا لهجه های باستانی سکائی هستند.
وقتی در تابستان سال ۹۲۰ هجری (۱۵۱۴ میلادی) ۴۰ هزار نفر از قزل باشان لشکر ایران به رهبری شاه اسماعیل اول صفوی در دشت چالدران واقع در شمال استان آذربایجان غربی با ۱۰۰ هزار نفر از سربازان عثمانی به فرماندهی سلطان سلیم یکم روبروی هم قرار گرفتند، حتما نمیدانستند که این جنگ و خونریزی آنها قرار است برای صد ها سال بعد مُهر خود را بر سرنوشت ایران و ترکیه و حتی قفقاز و عراق کنونی بزند. علت شکست فاجعه بار ایران میتواند اساسا همان هائی باشد که در کتاب های تاریخ میخوانیم: تعداد سربازان عثمانی از دو برابر ارتش ایران هم بیشتر بود، بخشی از ارتش ایران در خراسان مشغول مقاومت در برابر یورش شیبک خان اوزبک بود و از طرف دیگر اردوی عثمانی دارای چندین فقره توپخانه و تفنگ های انفرادی بود که از اروپا خریده بود، در حالیکه سربازان ایرانی با تیر و کمان، شمشیر و نیزه جنگ میکردند.
در نتیجه شکست ایران، آذربایجان غربی، کردستان و همدان از ایران جدا شد و به دست عثمانی افتاد. اکثر این مناطق مدت ها در دست عثمانی بود. پایتخت صفویان تبریز نیز مدت ها تحت اشغال عثمانیان بود. اما عثمانی ها به علت کمبود آذوقه و مقاومت مردم ناچار به ترک آن گردیدند. طبق بعضی روایات، شاه اسماعیل به اردبیل گریخته بود. ۷۰ سال بعد بود که شاه عباس اول توانست اکثر آذربایجان غربی و همدان و بخشی از مناطق کردستان را از عثمانی ها پس بگیرد که بعدا دوباره دست بدست گشت تا اینکه جنگ دو همسایه و مرزهای مشترک با «عهد نامه قصر شیرین» حل و فصل شد. بغداد چند سال بعد از چالدران به دست عثمانی افتاد و تا جنگ اول در ترکیب این دولت ماند. و لیکن اهمیت تاریخی این جنگ و شکست ایران فقط دراین نبود که ایران در یکی از صدها جنگ خود با همسایگان شکست بزرگی خورده بود
فصلی از کتاب جدید «سرگذشت ژن ها، مردمان و زبان ها» (برای مطالعه و دانلود رایگان این کتاب، روی تصویر آن کلیک کنید)
به نظر بسیاری دانشمندان ژنتیک، میان تحول ژن ها و زبان ها همخوانی ها و شباهت های مهمی وجود دارد.[1]
درهر دو مورد، تغییر ابتدا در یک فرد انجام میگیرد و آنگاه به تمامی یک جمعیت منتقل میشود. در ژنتیک، این تغییر «جهش» (موتاسیون) نامیده میشود که ممکن است در نسل یا بسیاری نسل های بعدیِ جمعیت مزبور ادامه یافته و حتی شاید جایگزین میراث باقیمانده از نیاکان آن جمعیت شود.
جهش های ژنتیکی به ندرت اتفاق می افتد و یگانه راه انتقال آن از والدین به فرزند است، در حالیکه تغییرات در زبان انسان ها به مراتب بیشتر صورت میگیرد و امکان دارد به راحتی به افرادی هم منتقل شود که با یکدیگر رابطه خویشاوندی ندارند. در نتیجه، زبان ها سریع تر از ژن ها تغییر می یابند. در عمل، اگر یک واژه 1000 سال دوام بیاورد، یک ژن میتواند میلیون ها سال دوام بیاورد. با وجود این تفاوت ها، دو دلیل وجود دارد که نشان میدهد چرا همخوانی و شباهت در تحول های این دو سیستم وجود دارد.
اما ابتدا یک توضیح لازم است. اولاً آنگونه که قبلاً هم اشاره شد، ژن ها نمیتوانند تعیین کنند که زبان مادری یا زبان نخست شما چه بوده یا چه خواهد بود. هر کودک میتواند از دورۀ نوزادی، هر زبان دنیا را بیاموزد. این، وابسته به والدین و محیط اجتماعی هر کودک است. زبان نخستی که یک کودک می آموزد، بستگی به زمان و مکان تولّد او دارد. هیچ دلیل بیولوژیک و ژنتیکی وجود ندارد که یک کودک چینی تبار که در آلمان و در محیط خانوادگی و اجتماعی آلمانی زبان به دنیا آمده و بزرگ میشود، نتواند به اندازه یک کودک آلمانی تبار در همان محیط اجتماعی، زبان آلمانی را بیاموزد. ثانیاً همۀ زبان های معاصر و مدرن دنیا، صرفنظر از اینکه چند گویشور دارند یا متعلق به کدام خانواده زبان ها هستند و در کدام منطقۀ دنیا به کار میروند، صاحب نظام ساختاری منسجمی هستند. زبانی که در گوشه ای از دنیا، درشرایط ابتدایی اقتصادی و از سوی تعداد به نسبت کمتری از مردم به کار برده میشود، از زبان یک گروه مردم مرفه تر و پر جمعیت تر دنیا فقیرتر و عقب مانده تر نیست.
(گزیده ای از خاطرات پیر پونافیدین، کنسول روسیه تزاری در ایران اواخر قاجار یعنی حدود 120/130 سال پیش، ترجمۀ عباس جوادی. برای مقایسه با ایران امروز شاید جالب باشد. مجموعۀ این فصل ها در این لینک)
زندگی اجتماعی
زندگی اجتماعی ایرانیان عصرهای پیش هر طور بوده، امروز هم (صد سال پیش، -م.) همانگونهاست. مثل این است که عادات و سنن در طول صدها سال لخته بسته، تغییراتی رخ داده اما این تغییرات فقط در ظاهر و سطح ماندهاست.
قرآن کوچکترین جزییات زندگی مسلمانان را تعریف و تعیین میکند و مسلمانان بر این باورند که نه تنها روح و جوهر اصلی قرآن، بلکه حتی هیچ کلمه آن به هیچ صورت تغییر و تعدیل پذیر نیست. این هم نشان میدهد که چرا آنچه که در ایران قرنهای هفدهم و هجدهم مایه شگفتی سیاحان خارجی شده بود، همچنان امروز هم پابرجا است.
ما از نبودن قانون شگفتزده میشویم. خودسری بهجای قانون نشستهاست. ما از رشوه خواری و فساد فراگیر شگفت زده میشویم، از مجازاتهای وحشیانه و غیره شگفتزده میشویم. فکر میکنید من دستکم در این ده سال اخیر چند بار در میدانهای شهرهای بزرگ ایران جسدهای سربریده، بله! جسدهای بدون سر انسانها را دیدهام، کلههای انسانها را که بر دروازههای شهرها آویزان بودند، و یا مردانی را که در بازارها از گوشهایشان به دیوار میخکوب شده بودند، و یا جلادی را که بزهکاری را با خود کشیده میبرد، در حالیکه در کلاهش هم دست قطع شده او را حمل میکرد.
فراموش نمیکنم روزی همسرم هیجان زده به اتاق کارم آمد و گفت که روز بعد قرار است قاتلی را در میدان نزدیک خانه ما در مشهد دو شقه کنند. زنم التماس میکرد کاری بکنم که شکل اعدام با قساوت کمتری همراه باشد. آزادی او ناممکن بود، چرا که میگفتند سیزده نفر را به قتل رساندهاست. البته من هیچ صلاحیتی نداشتم که به کار حاکم کل خراسان مداخله کنم. اما فکر کردم بهعنوان یک انسان که میتوانم کوششی بکنم. پیش او رفتم. او برادر شاه وقت بود. ابتدا از تصمیمش شدیدا دفاع کرد. بعد گفت این آدم تنها به یک جنایت بسنده نکرده، و گرنه حکم قتلش میتوانست کمدردتر باشد. از طرف دیگر، به گفته او، این درس خوبی برای آن طبقه اجتماعی خواهد بود که گوش شنوایی به قانون ندارد. بالاخره هیچکدام از حرفهای من در او اثری نکرد. اما آخرین استدلالی که کردم، موثر شد و آن این بود که گفتم این کار، کشورهای اروپایی را خواهد شوراند و آنها صدای اعتراضشان را بلند خواهند کرد. این سخن برای او مهمتر از استدلالهای انساندوستانه بود. بالاخره قبول کرد که مجرم مزبور با شلیک یک توپ اعدام شود که آن وقتها سریعترین نوع اعدام بهشمار میرفت.
بسیار خوشحالم که کتاب من با عنوان «ترکها چگونه مسلمان شدند؟» سال گذشته از سوی مؤسسهٔ «آیدین» (تبریز) منتشر شد. همچنین سپاسگزارم که پروفسور پیتر گلدن از دانشگاه راتگرز آمریکا — یکی از برجستهترین تورکولوگهای جهان که با دهها کتاب و رساله سهم بزرگی در پژوهشهای تاریخی و زبانشناسی این حوزه دارد — پذیرفت رسالهٔ معروف او دربارهٔ «شکلگیری ترک ها در اوراسیای سده های میانه»[1] همچون دیباچۀ این کتاب، ترجمه و منتشر شود.
آنچه در کتاب «ترک ها چگونه مسلمان شدند؟» چاپ شده، بخش بزرگی از این رساله بود. آنچه در اینجا می بینید، متن کامل رساله است.
منابع مورد استفاده در اصل انگلیسی تا اندازه ای کوتاه شده اند.
در اینجا دو سه صفحه از بخش پایانی رساله نامبرده را میخوانید
متون سنگ نوشته های اُرخونی از قرن هشتم میلادی در بارۀ ریشه های ترکان چیزی نمیگویند جز اینکه پس از آفرینش زمین و انسان «بومین» و «ایشتمی» قاآن (قاغان یا «خان بزرگ») انسان ها شدند و امپراتوری ترکان را برقرار نمودند. در قرن هفتم میلادی سالنامه های چینی «ژو-شو»، «سوی-شو» و «بِی-شی» که همزمان با نخستین دولت ترک (552 تا 630 در شرق و 552 تا 659 در غرب) در چین همسایه تالیف شده اند، در بارۀ ریشه های قومی ترکان افسانه های جالبی نقل میکنند که شاید از خود ترک ها و یا منابع نزدیک به آنها گرفته شده است. در این سالنامه ها گفته میشود که «تورک ها» یا ترک ها شاخۀ مستقلی از اتحادیۀ هسیونگ نو بودند که قبلاً در نزدیکی «دریای خاوری» (احتمالاً در سین کیانگ یا مغولستان و یا ایالت گان-سوی چین) میزیستند. در این افسانه گفته میشود که نیای مادری ترکان گویا گرگ ماده ای بوده که از سوی یک انسان آبستن شده، در غاری واقع در کوهی در ترکستان شرقی (سین کیانگ) ده پسر به دنیا آورده و یکی از این فرزندان به نام آشینا (به چینی آ-شین-ها) رهبر گروه شده و برای اشاره به ریشۀ نیاکان خود، سر گرگی را بر فراز درفش خود نصب نموده بود. در ادامۀ این افسانه گفته میشود که چندین نسل بعد، آنها غار را ترک نموده و به منطقۀ آلتای میروند و در منطقه ای از مغولستان که تحت حکومت رو-ران (یا ژو-ژان) قرار داشته، به آهنگری مشغول میشوند.
در سالنامۀ چینی دیگری به نام «ژو-شو» محل تولد نیای ترکان در شمال هسیونگ نو ذکر میشود. بنا بر این منبع، آشینا گویا نوۀ پدر بزرگی بوده که یک ماده گرگ او را به دنیا آورده و پدر او این فرزند خود را «آشینا» نامیده است. آشینا زمانیکه در یک مسابقۀ پرش از دیگران سبقت میگیرد، به عنوان رئیس آن طایفه انتخاب میشود. نوۀ او «بومین» نام داشته که نخستین خاقان اولین دولت ترک و شخصیتی واقعی و تاریخی است. این افسانه ها به گونه ای روشن به ریشه مختلط ترک ها اشاره دارند.
روایت دیگری که کمتر افسانه ای است، «سوی-شو» نام دارد که میگوید ترک ها «اختلاطی از مردم بدوی هو» در قبیله ای به نام آشینا در ایالت گان-سو بودند.
سفره که کوچک میشود، فقط نان کم نمیشود —
اعتماد، عزت و امید هم کم میشود.
رانت و رانت خواری یعنی چه؟
«رانت» و «رانتخواری» دو اصطلاح اقتصادی ـ سیاسی هستند که خیلی در بحثهای امروز ایران بهکار میروند، ولی اصلِ مفهوم، علمی و بینالمللی است.
رانت چیست؟
رانت یعنی «درآمد یا منفعتی که نه از کار، نه از تولید، نه از سرمایه گذاری قانونی و سود آن (مانند مستغلات، بازار سهام و غیره) بهدست میآید، بلکه از امتیاز ویژه ای بهوجود میآید، امتیازی که کسی ازفردی با نفوذ (سیاسی، مذهبی، مالی) با زد و بند یا رشوه میگیرد تا از امتیازی بهره مند شود که دیگران از آن محروم هستند و احتمالاً از آن خبر هم ندارند.
یعنی یک نفر یا یک گروه، به علت حق امتیازی که دیگران ندارند، سود میبرد.
مثال ساده:
اگر حق انحصاری واردات یک کالا به کشور به تنها یک شخص یا شرکت داده شده یاشد و دیگران این حق را نداشته باشند، این تفاوت سود او نسبت به بازار آزاد، رانت است.
رانتخواری چیست؟
«رانتخواری» یعنی تلاش فعالانه برای گرفتن/نگهداشتن این امتیازها.
یعنی بهجای اینکه با نوآوری، تولید، کار و رقابت، پول دربیاوریم، با نزدیک شدن به قدرت و گرفتن امتیازات خاص، درآمد ایجاد کنیم.
تفاوت با «فساد»؟
رانت همیشه دقیقاً «فساد» به معنای حقوقی نیست؛ رانت میتواند ظاهراً در قانون هم نوشته شود، یعنی قانون طوری نوشته شود که در نتیجه، رانت ظاهری قانونی داشته باشد.
رانت = منفعت ناعادلانه
فساد = نقض مستقیم قانون
ولی رانت فضای فساد را تقویت میکند چون هرجا امتیاز پنهان، آشکار و ویژه باشد، انگیزه برای رابطهسازی و معامله زیرمیزی ایجاد میشود.
شبکه بانکی بینالمللی: ایران: بسیار محدود، اما موجود ### کره شمالی: تقریبا صفر
سطح تکنولوژی مدنی (بین مردم و دولت) : ایران: پائین ### کره شمالی: بسیار پائین، تقریبا صفر
حجم بازار داخلی (جمعیت): ایران تقریبا ۸۶ میلیون ### کره شمالی: تقریبا ۲۵ میلیون
کره شمالی عملاً یک اقتصاد بستهٔ اقلیمی ـ قبیلهای نظامی است. ایران با همه مشکلات، هنوز: — صنعت خودرو دارد — پتروشیمی دارد — دانشگاههای نیمهقابل رقابت دارد — صادرات انرژی دارد — توریست خارجی (هرچند کم) دارد همچنین ایران میلیونها مهاجر ایرانی در جهان دارد که شبکه انتقال تکنولوژی و سرمایه انسانی میسازند نتیجهٔ دقیق: از نظر ساختار سیاسی-اقتصادی “Extractive” یا «استخراجی» بودن، تحریممحور بودن) می توان ایران و کره شمالی را از نظر “تیپولوژی” کنار هم گذاشت.
امّا از نظر اقتصاد واقعی: ایران در کلاس «اقتصادهای متوسطِ گرفتارِ تحریم و فساد» است؛ کره شمالی در کلاس «اقتصادهای فروبستهٔ خودکفا-اجباری» است. بهترین مقایسهٔ واقعی برای ایران: روسیهٔ تحریمشده یا ونزوئلا است، نه کره شمالی.
مقایسه اقتصاد روسیه و ایران:
این دو قابل مقایسهتر هستند، چون هر دو: نفت و گاز دارند، تحریم را تجربه کردهاند، نقش دولت در اقتصاد بسیار بزرگ است، اما تفاوتهای نظاممند هم، بسیار زیاد است. اما:
“GDP” اسمی و تقریبی و صادرات انرژی سالانه روسیه تقریبا پنج برابرایران است. بازار داخلی (جمعیت) روسیه (145 میلیون نفر) کم و بیش دو برابر ایران (86 میلیون نفر) است.
روسـیه «قدرت اقتصادی قارهای» است. ایران «اقتصاد متوسط منطقهای».
کوتاه و روشن: ایران به کُلاً یک صحرا تبدیل نخواهد شد (مثل صحرای بزرگ آفریقا). امّا قسمتهای وسیعی از ایران خشکتر و بیآبتر میشوند و این روند، همین الآن هم در جریان است.
چرا تبدیل کامل به صحرا تقریباً ناممکن است؟
۱) توپوگرافی ایران ناهموار و کوهستانی است دامنههای زاگرس و البرز، و نوارهای ارتفاعدار شمالغرب و غرب، همیشه حتی در دورههای تاریخی خشکتر هم، سبزتر از فلات مرکزی بودند.
۲) اثر دریای خزر و بادهای رطوبتی شمالی گیلان و مازندران امّا بهصورت سیستمیک “بیابان” نمیشود مگر در سناریوهای بسیار افراطی جهانی (بالای ۴ درجه گرمتر شدن جهان).
۳) آب و هوا در جاهای مختلف ایران، خیلی متفاوت است ایران یک “اقلیم” ندارد، دستکم ۸–۱۰ اقلیم داریم.
چه چیزی واقعاً دارد اتفاق میافتد؟ (خطر اصلی)
خطر اصلی «افزایش بیابانزایی» در فلات مرکزی، جنوب، و شرق ایران است:
دشتهای یزد–کرمان–سمنان–خراسان جنوبی
استان سیستان و بلوچستان
بخشهایی از خوزستان
و این روند را ۳ عامل تشدید میکند:
عوامل بیابان شوی و توضیحات مربوطه:
تغییر اقلیم جهانی: بارش کمتر، تبخیر بیشتر
:افت سفرههای آب زیرزمینی چاههای عمیق – برداشت بیش از توان اکولوژیک
:مدیریت غلط آب کشتهای آببر (پسته، چغندر، هندوانه) در مناطق خشک
یک جمله خلاصه آینده ایران در خطر “تشدید خشکی و ریزگرد و فرونشست” است، نه تبدیل سراسری به یک صحرا.
سه سناریوی علمی برای ایران تا سال ۲۰۵۰ و۲۱۰۰
بر اساس پیش بینی “IPCC” (پُنل بین حکومتی در باره تغییر آب و هوا)
۱) سناریوی خوشبینانه (جهان فقط +1.5°C گرمتر شود) فرض: کنترل سریع CO₂ + اصلاح کشاورزی در ایران
ایران ۲۰۵۰ افزایش دما: حدود +۱.۵ تا +۲ درجه بارش: ۵ تا ۱۰٪ کاهش میانگین آب زیرزمینی: کاهش، ولی قابل کنترل با سیاست درست گرد و غبار: افزایش ولی ناپایدار و قابل مدیریت (مثل موجهای فصلی) فرونشست: کم میشود ولی متوقف نمیشود
ایران ۲۱۰۰ فلات مرکزی خشکتر است امّا: شمال، غرب و کوهستانها هنوز بارندگی دارند ⇒ ایران “دو قطبی” میشود: یک هستهی نسبتاً سبز + یک فلات خشکشده
۲) سناریوی میانه (جهان +2 تا +2.8°C گرمتر) این محتملترین سناریویی است که خیلی از مدلها نشان میدهند اگر دنیا نصفه نیمه اقدام کند. ایران ۲۰۵۰ افزایش دما: +۲ تا +۲.۵ بارش: ۱۰ تا ۲۰٪ کاهش میانگین گرد و غبار: قابل توجه دشتهای کرمان، یزد، کاشان، سمنان ⇒ مهاجرت داخلی بخاطر دلایل معیشتی “(economic displacement)”
ایران ۲۱۰۰ ،کرمان–یزد–سمنان بهصورت قطعی خشکتر و بخشی حتی بیسکنه میشود ،خوزستان از ریزگرد و شوری شدید ضربه میخورد ولی آذربایجان، کردستان، زاگرس میانی، گیلان، مازندران ⇒ هنوز زیستپذیر هستند.
۳) سناریوی بدبینانه (جهان +4°C) این سناریو به معنای شکست کامل سیاست اقلیم جهانی است.
ایران ۲۰۵۰ ،زمینهای کشاورزی در فلات مرکزی → ورشکستگی کامل مهاجرت بزرگ داخلی شروع میشود.
ایران ۲۱۰۰ ،فلات مرکزی و جنوب شرق (سیستان) → غیرقابل زیست از نظر آب و گرد و غبار .فقط شمال و غرب و ارتفاعات غرب به شکل چشمگیر باقی میمانند ایران تبدیل به کشوری با “دو منطقه”: هلال غربی–شمالی قابل سکونت مرکز و جنوب شرق غیرقابل سکونت (نه “Sahara”، بلکه شبیه بیابانهای عربستان)
نتیجه نهایی .مسئله ایران “بیابان شدن کامل نیست” .مسئله “کاهش مساحت بخش زیستپذیر کشور” است. سرنوشت ایرانیها مستقیماٌ بستگی دارد به سرنوشت مدیریت آب و آب زیرزمینی.
این نوشته با استفاده از “ChatGPT (OpenAI)” تهیه شده است«چت جی پی تی» ممکن است اشتباه کند. میتوانید در هر موردی به منابع دیگر هم مراجعه کنید.
آنچه میخوانید ترجمه فارسی دو فصل نخست از سیاحتنامه جووانی گمیلی کاریری ایتالیائی به ایران دراواخر قرن هفدهم (سال های 1690) است. این سفرنامه از نظر درک ایران در این مرحله تاریخی مهم است. سیاح تاجر ایتالیائی از عثمانی به ایروان، از آنجا به تبریز و سپس در سال 1694 به اصفهان سفر کرد و در آنجا از جمله شاهد مراسم تاجگذاری سلطان حسین صفوی شد. او به دنبال ایران به هندوستان هم سفر نمود. در اروپا سفرنامه گمیلی شهرت بسیاری در اوایل قرن هجدهم یافت.
ترجمه ای که می بینید هنوز در مرحله ویراستاری است. سفرنامه گمیلی بعد از تکمیل ترجمه و ویراستاری از سوی استادان حسن جوادی و ویلم فلور به چاپ خواهد رسید. خوانندگان گرامی دقت کنند که این ترجمه طرح نخستین است و هنوز باید ویراستاری شود. (نشر نخست این مقدمه در «چشم انداز» سال 2015.)
جالب ترین چیزهایی که مولف در ایران در سال ۱۶۹۴ دیده است
ورود به ایران و ادامه سفر تا ایراون و شرح این شهر
هنگامی که شما به چیزهایی میرسید که مدت ها در پی آنها بودید، رنجی را که در این میان برده اید فراموش می کنید، و این انگیزه ای می شود برای بدست آوردن تجارب نو. این احساسی بود که من هنگام ورود به ایران حس کردم. شادی من چنان زیاد بود که دشواری های سفر و رنج را ه را احساس نمی کردم، چون وارد کشوری می شدم که مردمش کمتر فریبکار هستند. تصمیم گرفتم به قاطرچیان که نمی خواستند به سفر ادامه دهند، دستور حرکت بدهم. اندکی پیش تر به من هشدار داده بودند که حاضر یراق باشم، زیرا که سربازان مرزی ترک عادت داشتند از آنجا رد بشوند. پس از طی ده میل ما به دسته ای از کُردها رسیدیم که زیر چادرهایی که به سرعت می زدند نشسته بودند. چادرآنها عبارت از یک تیرمرکزی خیمه فرورفته در زمین بود که روی آن چرخی قرار داشت و آن را چوب های منحنی چندی نگاه می داشت. آنها از ما نیم پیاستر برای هر اسب می خواستند تا اجازه عبور دهند. در ایران رسم نیست که بارها را باز بکنند، بلکه هرکس مطابق شانس اش انعامی می دهد تا بگذرد.
اسبان ما مدتی استراحت کرده بودند و ما در راهی دراز و سنگلاخ به سفر خود ادامه دادیم تا به تالن رسییم که اولین ده در ایران بود. اینجا پس از طی بیست و هشت میل رحل اقامت انداختیم. بیشتر اهالی این ده ارامنه مسیحی بودند و کلیسای زیبایی داشتند که مانند کلیسای دیگری در آن نزدیکی در حال ویرانی بود، ولی هنوز محراب بزرگ آن را با تصاویری از حواریون مسیح می شد دید. ما همان طورکه در تمام نواحی ارمنی نشین عثمانی کرده بودیم، در اینجا نیز در خانه یک مسیحی اقامت کردیم. یک کشیش یا ورتابت ارمنی که فوق العاده جاهل و بی ادب بود به دیدن ما آمد، و چون دید که یکی از اسبان مریض است آبی را که اسب می خواست بخورد تقدیس کرده و با حرکاتی بسیار خرافی و با اخم و تخم زیاد سوزنی را سه بار در آب فرو برده و بارها علامت صلیب کشید. از معدنی که تا اینجا یک روزه راه است سنگ نمک در می آورند و بر پشت گاوهایی که زین بر آنها نهاده اند، به این ده می آورند.
من در این ده گل بسیار کمیاب و جالبی یافتم که کرت های اینجا را زینت می داد و بعید نیست یک شاهزاده ایتالیایی خریدار آن به قیمت زیادی شود. ساقه آن حدود پنج اینچ است وبر سر آن شش گل است که سه تای آن بصورت کلاهی راست ایستاده و سه تای دیگر برنگ بنفش مثلث وار خمیده اند گل کوچک و سیاهی در وسط قرار دارد و سه تای دیگر با رنگی روشن تر از بنفش دور همه قرار گرفته اند.
ما پنجشنبه 27 مه سحرگاه حرکت کردیم و پس از طی 24 میل در نه ساعت عصر همان روز به اوچ کلیسا رسیدیم که ارمنیان آن را اوچمیادزین می خوانند یعنی “فرزند یگانه” که اسم معمولی آن است. مطابق تواریخ ارمنی این کلیسا سیصد سال پس از میلاد مسیح بنا شده است. بعلاوه در روایات ارمنی آمده است که هنگام بنای آن چون ارتفاع دیوارها باندازه قد یک مرد میرسید، شب هنگام شیطان آمده آنها را خراب می کرد تا این که سرور ما یک شب ظاهر گشته و از این کار شیطان جلوگیری کرد و بدین ترتیب کلیسا ساخته شد. کلیسا وقف ژرژ مقدس است که برایش احترام خاصی قائل اند. کلیسا به شکل صلیبی ساخته شده با گنبدی در وسط آن و در زیر آن سنگی است که می گویند سرور ما برویش خود را به ژرژ مقدس ظاهر ساخت. از سه در می توان وارد کلیسا شد و کف آن با فرش های زیبا پوشانده شده است. سه محراب دارد و بزرگترین آن که نشیمن گاه سر اسقف می باشد، چهار پله دارد و در کنارش انجیلی قرار دارد. محراب طرف راست شش پله و محراب طرف چپ سه پله دارد و هردو نشیمن گاهی برای سر اسقف دارند. برج چهار گوش کلیسا چند ناقوس دارد و همه جا علامت صلیب دیده می شود که در عثمانی به هیچ وجه مجاز نیست.
چهار چهره در فهم تاریخ و دانش منطقه: پونافیدین، مینورسکی، پولاک، کاهون
در درک ما از تاریخ ایران و قفقاز، معمولاً «اتفاقات بزرگ» دیده میشود: جنگها، تجزیهها، انقلابها، مهاجرتها. اما بخش مهمی از آنچه ما امروز «دانش ایران و منطقه» مینامیم، در واقع حاصل کار کسانی است که شاید خودشان «اتفاق بزرگی» نبودند، اما دادهها، روایتها و «تصور»های این منطقه را شکل دادند. در اینجا چند نفر را یاد آوری میکنم – ابتدا از خارج، بعد از خود ایران. خواهیم دید که این اشخاص نامدار سه نقش متفاوت ـ و مکمل ـ داشتهاند. و به این ترتیب بود که «ایرانشناسی» یا دانش کنونی در بارۀ ایران و منطقه، «طبق معمول» و به رسم همۀ دانش های معاصر دیگر از غرب آمد، در ایران ریشه دواند و در ایران در دو یا سه موج یا «نسل» متمایزدر دو یا سه مرحلۀ اجتماعی و سیاسی مختلف، به سطح کنونی دانش ما در بارۀ ایران و منطقه رسید.
انتخاب این اشخاص در این نوشته بر اساس «تأثیر این اشخاص در نقطهی تغییر» است، نه بر اساس ارزش یا اهمیت «اندیشه ها و محصول پژوهشی» آنان.
نمیدانم آیا چیزی در این سلسله مراتب به حکومت رسیدن خاندان های خلافت، سلطنت و پادشاهی اعراب، عثمانی و ایرانی و حتی اروپایی جلب نظر شما را هم میکند یا نه.
ابتدا هارون الرشید از عباسیان: عبد الله المأمُون بن هارون الرَّشيد بن مُحمَّد المِهدي بن عبد الله المَنْصُور بن مُحمَّد بن علي بن عبد الله القُرَشيُّ…
سلطان محمد سوم عثمانی: فرزند سلطان مراد سوم، فرزند سلطان سلیم دوم، فرزند سلطان سلیمان اول، فرزند سلطان سلیم اول…
از صفویان ایران: شاه عباس یکم (بزرگ)، فرزند شاه محمد خدابنده، فرزند شاه تهماسب یکم، فرزند شاه اسماعیل یکم…
آنچه که مرا مدتی است به خود مشغول کرده، موضوع وراثت حکمرانی، از پدر به فرزند گذشتن حکومت صرفنظر از خوبی و بدی صفات و لیاقت های جانشینان نیست، جنگ ها و رقابت های حَرَم سلطنتی و دربار در باره جانشینی هم نیست. حق وراثت مخصوص فرزند ذکور (مَرد، حتی پسر بچه) بودنش و محروم بودن فرزندان دختر بودنش هم نیست.
چیزی که به همان درجه جلب توجه میکند، آن است که در تاریخ نویسی کلاسیک گذشته، بخصوص در شرق مسلمان و کمی کم رنگ تر در اروپا (تا یکی دو قرن اخیر) به ندرت در بارۀ مادران این وارثان حکومت صحبت میشود.
آیا آنها فقط فرزند پدرشان بودند، مادری نداشتند؟
مادران آنان چه کسانی بودند، از کجا، از چه خانواده ای، به کدام دین و مذهب منسوب بودند، به چه زبانی صحبت میکردند؟
مادر مامون، خلیفه عباسی، مراجل بادغیسی از افغانستان کنونی بود؛ مادر سلطان سلیم دوم و همسر عقدی سلطان سلیمان یکم، روزا یا روکسیلانای احتمالاً روس از لهستان کنونی بود که بعد ها عنوان «خرّم سلطان» را گرفت.
مادر شاه اسماعیل صفوی، مارتا، دختر دسپینا خاتون، دختر پادشاه یونانی زبان و مسیحی ترابوزان (پیش از تصرف این منطقه به دست ترک ها) بود. دسپینا هم همسر اوزون حسن آق قویونلو بود.
مادران اکثر سلاطین عثمانی پس از فتح استانبول در سال 1453 ریشه های ژنتیکی اروپای شرقی و قفقاز داشتند و تنها بعد از وصلت با پادشاهان عثمانی مسلمان و ترک زبان شدند… یعنی فرزندان آنان و پادشاهان و سلاطین بعدی هم همه از نظر قومی و فرهنگی مختلط بودند.
بنا بر این خود این مردان نامدار هم محصول اختلاطی قومی، مذهبی، فرهنگی و ژنتیکی بودند.
این اختلاط در باره مردم عادی و ساده، در باره من و شما هم صدق میکند.ما تا چند نسل گذشته، مادرِ مادربزرگ های بزرگمان را میشناسیم؟
موضوع اساساً بر سر خاندان حکومتی هم نیست. فقط در بارۀ پادشاهان، خاندان های اعیان و اشراف و «ریشه دار» هم نیست. در باره مردم عادی هم تا 50-60 سال اخیر در مدارک رسمی و تاریخ ها (و اکثر شجره نامه های شخصی) اصولاً فقط نام پدر نوشته میشد، صرفنظر از اینکه فرزند مورد بحث دختر است یا پسر…
با این ترتیب در اثر این «یکجانبه نگری مردانه» اختلاط های دوامدار ژنتیکی، فرهنگی و زبانی در همۀ سطوح جامعه از نظر دور میگردید. گویی چنین اختلاط ها موجود نبوده و نیست.
آیا میتوان گفت که انسانها (نه فقط دودمانهای سلطنتی) از نظر بیولوژیکی و ژنتیکی بسیار آمیختهتر از آن هستند که پیشتر تصور میشد؟ تا کنون مثلاً فکر میکردند همهٔ سلاطین عثمانی از نسل عثمان هستند، و بنابراین ترکاند، اما توجهی نمیکردند که همسرانشان اغلب از اروپای شرقی یا قفقاز بودند و در اصل مسیحی بودند.
این وضع در دهه های اخیر حتی در کشورهای شرق مسلمان رو به تغییر و اصلاح گذاشته است. امروزه میتوان (و باید) گفت که انسانها و دودمانهای سلطنتی از نظر ژنتیکی و قومی بسیار درهمآمیختهترند از آنچه تاریخنگاران قدیمی یا روایتهای ملیگرایانه نشان میدهند.
۱. واقعیت بیولوژیکی در برابر افسانهٔ دودمانی
در گذشته، مفهوم «نَسَب» بیشتر سیاسی و نمادین بود، نه بیولوژیکی. وقتی میگفتند «پسر فلان سلطان»، منظورشان این بود که او به دودمان آن پادشاه تعلق دارد و از نظر مشروعیت سیاسی جانشین اوست. اصل و نسب مادری اهمیتی نداشت، هرچند از نظر ژنتیکی نیمی از میراث ژنتیکی از مادر میآید.
این باعث میشد مردم دودمانها را «خالص» تصور کنند:
«سلاطین عثمانی = ترک»
«صفویان = ایرانی»
«هابسبورگها = آلمانی یا اتریشی» در حالیکه از نظر ژنتیکی چنین نبود.
۲. سلاطین عثمانی به عنوان نمونهٔ آمیختگی و اختلاط
از قرن پانزدهم به بعد تقریباً تمام مادران سلاطین عثمانی از قفقاز، یونان، آلبانی، صربستان، روسیهٔ جنوبی (اوکراین امروزی) یا گرجستان بودند. آنها اغلب:
در اصل مسیحی بودند،
به عنوان کنیز یا همسر وارد حرم می شدند،
و بعدها به عنوان والده سلطان (مادر سلطان) نفوذ فراوانی می یافتند.
از نظر بیولوژیکی این یعنی:
هیچ سلطان عثمانی پس از قرن پانزدهم از نظر قومی دیگر «کاملاً ترک» نبود.
آنها آمیزهای بودند از ترکهای آناتولی، مردمان بالکان، قفقازیها، یونانیها، اسلاوها و گرجیها – نمونهای روشن از آمیختگی نخبگان در امپراتوریهای چندقومیتی.
چنین پدیدهای در سایر دودمانهای سلطنتی جهان نیز دیده میشود (مثلاً در خانوادههای سلطنتی اروپا که پیوسته با ازدواجهای سیاسی درهم آمیختند).
۳. یافتههای ژنتیکی و تاریخ نوین
امروزه میدانیم:
جوامع امپراتوری که با تجارت، جنگ یا دیپلماسی در تماس بودند، بیشترین تنوع ژنتیکی را دارند.
بررسی «دی ان ای» باستانی از گورها در ایران، آناتولی و اروپا نشان میدهد که مرزهای قومی و زبانی گذشته بسیار سیالتر از تصورات امروزی بوده است.
نظریهٔ «نژادهای خالص» محصول قرن نوزدهم و بیستم است و با واقعیت تاریخی یا بیولوژیکی همخوانی ندارد.
نتیجه:
دودمانهای سلطنتی از نظر سیاسی شاید «خالص» معرفی میشدند، اما از نظر بیولوژیکی تقریباً هیچگاه چنین نبودند. انسانها، بهویژه نخبگان امپراتوری، چه در ایران و چه در عثمانی، همواره چندقومیتی و چندفرهنگی بودهاند.
ایران نیز با تاریخ امپراتوری های وسیع خود مشمول این آمیختگی های بیولوژیکی، قومی و فرهنگی بوده است. همچنین، مثلاً سلاطین عثمانی در واقع در خود تاریخ مشترک ترکیه، بالکان، قفقاز و اروپای شرقی را حمل میکردند. در اینجا دو نمودار را میبینیم که نشان دهندۀ ریشه های مختلط مادران پادشاهان صفوی ایران و سلطان های عثمانی است. (این نمودار ها را «چت جی پی تی» برپایه داده های تاریخی ذکر شده در پایین تهیه کرده است.):
این مدلها تقریبی و نمادیناند، نه دادهٔ واقعی «دی ان ای»، و بر پایهٔ خاستگاه جغرافیایی مادران/همسران بنا شدهاند.
الف) نخبگان صفوی (نمونهٔ فرضی):
ایرانی (فارس، آذری، کرد): ۴۵٪
ترکمان / ترک: ۲۵٪
قفقازی (گرجی، ارمنی، چرکسی): ۲۰٪
یونانی–بیزانسی / بالکانی: ۵٪
سایر گروهها (عرب و محلی): ۵٪
ب) سلاطین عثمانی پس از قرن ۱۵ (نمونهٔ فرضی):
ترکهای آناتولی و محلی (مسکن گزیده در آناتولی تا سال ۱۵۰۰): ۴۰٪
اروپای شرقی و شوروی پس از کمونیسم: حتی ۳۰ سال پس از ۱۹۸۹، مردم اروپای شرقی و شوروی اعتماد کمتری به دموکراسی و نوستالژی بیشتری برای «امنیت و نظم» دوران گذشته نشان می دادند.
در تجارت و زندگی روزمره: شبکههای غیررسمی (“بلات”) و عادات فساد باقیمانده از اقتصاد برنامهریزیشده و دولتی کمونیستی مدت ها ادامه یافت.
ایران (سناریوی آینده یا اصلاحات): اگر ایران از جمهوری اسلامی فاصله بگیرد، الگوهای مشابهی میتواند ادامه یابد:
احتیاط در گفتار (که تحت سرکوب آموخته شده است)، بیاعتمادی عمیق به نخبگان حاکم، شکاف بین آزادی خصوصی و همنوایی عمومی، و احتمالاً خستگی اخلاقی – شک و تردید نسبت به وعدههای مذهبی و سکولار.
آلمان شرقی: حتی دهها سال پس از اتحاد مجدد آلمان، الگوهای رأیگیری در شرق متفاوت است (بیشتر پوپولیستی یا اعتراضی). با این حال، نسلهای جوانتر که در یک سیستم آزاد بزرگ شدهاند، به تدریج با هنجارهای غربی همسو میشوند و نشان میدهند که تغییر ممکن است، اما کُند.
۴ . چرا برخی جوامع سریعتر بهبود مییابند؟
توانایی یک جامعه برای «بهبود» فرهنگ سیاسی قدیمی خود به موارد زیر بستگی دارد:
عامل: اصلاحات در آموزش و پرورش:
اثر: تفکر و درک انتقادی را جایگزین ایدئولوژی میکند.
عامل: رسانه های آزاد و مشورت عمومی:
اثر: به مردم کمک میکند که ممشترکاً گذشتۀ خود را تحلیل کنند.
عامل: ثبات اقتصادی:
اثر: حسرت برای «نظم» فرمایشی گذشته را کاهش میدهد.
عامل: تغییر نسلی:
اثر: نسل های جوان بدون ترس و دلهره بزرگ میشوند.
عامل: کمیسیون های عدالت و حقیقت یابی:
اثر: پاک کاری نمادین زخم های گذشته و اخلاقی.
برای مثال، آلمان سرمایهگذاری زیادی روی پروژۀ Vergangenheitsbewältigung («کنار آمدن با گذشته») انجام داد، در حالی که روسیه از آن اجتناب کرد – که این هم در روسیه منجر به احیای الگوهای اقتدارگرا شد.
۵. خلاصه: نظامهای سیاسی سریعتر از آنچه اکثر مردم تصور میکنند، مردم را شکل میدهند – اما مردم نیز بیشتر از آنچه که انتظار میرود، تحت تاثیر نظام های سیاسی قرار میگیرند. این تاثیر ها حتی پس از فروپاشی و تغییر نظام های سیاسی مدتی در عادات و افکار مردم دوام می آورد. شما میتوانید یک ایدئولوژی را در عرض یک روز از دولت حذف کنید، اما دههها – حتی نسلها – طول میکشد تا آن را از عادات، ترسها و امیدهای مردم پاک کنید.
در اینجا میتوان به طور خلاصه نمونۀ تجربه های کُره، آلمان و ایران را مقایسه نمود تا ببینیم هر سیستم چه ویژگیهای طرز فکری را از خود به جا گذاشته و کدام یک از آنها هنوز امروز قابل مشاهده است؟
ویتنام هم یک مثال عالی دیگر از چگونگی شکلگیری مردم توسط سیستمهای سیاسی است و چه اتفاقی میافتد وقتی دو سیستم مختلف تحت یک رژیم دوباره متحد میشوند.
ویتنام پس از اتحاد مجدد (۱۹۷۵ تا امروز)
۱. پیشینه: دو ویتنام قبل از ۱۹۷۵
جنبه: نظام
ویتنام شمالی (DRV): کمونیستی، تک حزبی، تحت نفوذ شوروی و چین.
ویتنام جنوبی: لیبرالیسم غربی، فردگرایی، فرهنگ مصرفی.
جنبه: زندگی فرهنگی
ویتنام شمالی: دیسیپلین و نظم، ایدئولوژی، ساده گرایی.
ویتنام جنوبی: جهان شهری (کاسموپولیت)، غرب گرا، فرهنگ عامه (پاپ).
نتیجه
ویتنام شمالی: ریاضت اقتصادی و دسته جمعی دورۀ جنگ.
ویتنام جنوبی: شفافیت بیشتر، اما بیثباتی سیاسی.
خلاصه اینکه تا پایان جنگ (۱۹۷۵)، ویتنام شمالی و جنوبی از نظر روانشناختی و اجتماعی از هم متمایز بودند – درست مانند آلمان شرقی و غربی.
۲. پس از اتحاد مجدد ویتنام (۱۹۷۵ تا اواسط دهه ۱۹۸۰): تحکیم کمونیسم
پس از پیروزی ویتنام شمالی، این کشور از نظر سیاسی، نظامی و ایدئولوژیکی، ویتنام جنوبی را جذب کرد.
نام پایتخت ویتنام جنوبی، سایگون به شهر هوشی مین تبدیل شد.
مقامات، بازرگانان و افسران ویتنام جنوبی به اردوگاههای «بازآموزی» فرستاده شدند اموالشان مصادره شد و خودشان تحت نظارت قرار گرفتند.
شرکت های خصوصی ممنوع و کشاورزی اشتراکی برقرار شد.
میلیونها نفر فرار کردند. آنها را «مردم قایقسوار» می نامیدند.
عواقب:
نظام سیاسی شمال فقط بر جنوب حکومت نمیکرد، بلکه سعی داشت جامعۀ جنوب را مطابق تصویر خود بازسازی کند. این دوره (تقریباً ۱۹۷۵-۱۹۸۶) سختیهای اقتصادی، بازار سیاه و شکاف عمیق روانی را به همراه داشت:
جنوبیها نسبت به رژیم بدبینتر و از روی عادت اهل معامله بودند.
شمالیها که با وفاداری ایدئولوژیک تربیت شده بودند، جنوبیها را «آلوده به سرمایهداری» میشمردند.
۳. نقطه عطف: اصلاحات (۱۹۸۶-۱۹۹۰) حزب کمونیست ویتنام
در اواسط دهه ۱۹۸۰، این نظام سیاسی از نظر اقتصادی در حال فروپاشی بود. در سال ۱۹۸۶، حزب کمونیست جریان «نوسازی» را آغاز کرد – یک رشته اصلاحات عملگرایانه که موارد زیر را امکانپذیر میکرد:
شرکت های خصوصی
سرمایه گذاری خارجی
اشتراکی زدایی در کشاورزی
گشایش تدریجی اقتصادی
این جریان شبیه اصلاحات چین بود: سوسیالیسم از نظر سیاسی، سرمایهداری از نظر اقتصادی.
نتیجه:
روحیه کارآفرینی قدیمی جنوب به سرعت دوباره ظهور کرد. شهر هوشی مین به موتور اقتصادی کشور تبدیل شد – دوباره -که این هم نشان میدهد عادات اجتماعی بعید نیست از سرکوب سیاسی جان سالم به در میبرند.
باورهای دینی پس از دهه ۱۹۹۰ در سراسر کشور احیا شد.
حوزه: نگرش به سیاست:
منطقه شمال: وفاداری، سکوت شکاک،
منطقه جنوب: بدبین و محتاط هستند.
مجموعاً از نظر سیاست محتاط هستند و از کنشگری اجتناب میکنند.
حوزه: فرهنگ اقتصادی:
منطقه شمال: دولت محور،
منطقه جنوب: بازار محور.
مجموعاً ترکیبی از سرمایهداری تحت حکومت کمونیستی.
۵. آنچه اتحاد مجدد ایجاد کرد:
ویتنام امروز رسماً متحد است، اما از نظر ذهنی از نظر منطقهای متمایز است: ویتنام شمالی تمایل به تسلط بر دولت، بوروکراسی و ایدئولوژی دارد. ویتنام جنوبی تجارت، بازرگانی و نوآوری را هدایت میکند. این تا حدی الگوی آلمان شرقی-غربی را تکرار میکند: طرف پیروز سیاسی (شمال) سیستم خود را تحمیل کرد، طرف پویای اقتصادی (جنوب) در نهایت با موفقیت، ملت را تغییر شکل داد.
۶. درسهای کلیدی از ویتنام
اتحاد تحمیلی شکافهای ذهنی را از بین نمیبرد. پیروزی شمال دههها نارضایتی و بیاعتمادی در جنوب ایجاد کرد. عملگرایی اقتصادی میتواند بر ایدئولوژی غلبه کند. اصلاحات، فرهنگ اقتدارگرا را سریعتر از آزادسازی سیاسی نرم کرد. فرهنگ انعطافپذیر است. پویایی جنوب به صورت زیرزمینی زنده ماند و با کاهش محدودیتها دوباره پدیدار شد. مشروعیت رژیم از ایدئولوژی به عملکرد تغییر میکند. حزب کمونیست ویتنام اکنون مشروعیت خود را بر رشد اقتصادی بنا میکند، نه سوسیالیسم.
*********
سلسله نوشته های فوق در رابطه با تغییر نظام های سیاسی و اتباع این نظام ها (نمونه های آلمان، ویتنام، کُره و ایران) با استفاده از
ChatGPT (OpenAI) تهیه شده است. «چت جی پی تی» ممکن است اشتباه کند. میتوانید در هر موردی به منابع دیگر هم مراجعه کنید.
رئیسان احزاب کمونیستی آلمان شرقی و شوروی، برژنف و هونکر، اکتبر 1979
«فساد ساختاری» در رژیمهای بلوک شرق (یعنی نظامهای کمونیستی تحت نفوذ شوروی از دههٔ ۱۹۴۰ تا ۱۹۸۹) یکی از عوامل مهم فروپاشی آن نظامها بود.
بهطور خلاصه میتوان گفت فساد در این کشورها فقط «رفتار فردی» نبود، بلکه در ساختار نظام سیاسی و اقتصادی آنها ریشه داشت. در ادامه، به چند بُعد اصلی آن اشاره میکنم:
۱. ریشههای ساختاری فساد
در نظامهای کمونیستی، دولت تقریباً مالک تمام منابع تولید و توزیع بود: کارخانهها، زمینها، بانکها، حتی فروشگاهها. این تمرکز کامل قدرت اقتصادی در دست حزب کمونیست باعث شد:
رقابت آزاد و شفافیت از بین برود؛
وفاداری حزبی جای شایستگی را بگیرد؛
تصمیمگیریها در پشت درهای بسته انجام شود.
در نتیجه، هر مقام حزبی میتوانست با نفوذ خود، منابع یا کالاهای کمیاب را به خویشاوندان و نزدیکانش اختصاص دهد — نوعی رانت سیستماتیک.
۲. فساد اداری و اقتصادی
در بیشتر کشورهای بلوک شرق (مانند لهستان، چکسلواکی، آلمان شرقی، مجارستان و شوروی)، کمبود کالاهای مصرفی فراگیر بود. مردم برای بهدست آوردن کالاهای ساده مانند گوشت، تلویزیون یا خودرو مجبور بودند به شبکههای غیررسمی («بلات» در شوروی) متوسل شوند — یعنی روابط شخصی، رشوه یا مبادلهٔ نفوذ.
بنابراین، فساد در سطح جامعه نیز به یک «شیوهٔ بقا» تبدیل شد.
۳. فساد سیاسی و حزبی
در رأس هرم، حزب کمونیست بهعنوان تنها نیروی سیاسی، خود را «مصون از نظارت» میدانست. هیچ نهاد مستقل قضایی یا رسانهای وجود نداشت که بتواند تخلفات مقامات را بررسی کند. در نتیجه:
وفاداران حزبی مناصب کلیدی را میان خود تقسیم میکردند.
امتیازات خاص (خانه، خودرو، کالاهای وارداتی) برای نخبگان حزبی محفوظ بود.
مردم عادی با نارضایتی شاهد شکاف طبقاتی در «جامعهٔ مساواتطلب» بودند.
۴. نقش فساد در فروپاشی
در دهههای ۱۹۸۰، فساد و ناکارآمدی اداری بهقدری گسترده شد که حتی بخشی از نخبگان حزبی نیز از درون به نظام بیاعتماد شدند. نمونهها:
در شوروی، گزارشهای دورهٔ گورباچف (پرسترویکا) نشان میداد که حتی رهبران جمهوریها در فساد مالی و قاچاق کالا شریکاند.
در رومانی، خانوادهٔ چائوشسکو نمونهٔ کلاسیک «فساد موروثی» بود.
در لهستان و آلمان شرقی، نارضایتی از امتیازات نخبگان به جنبشهای اعتراضی و نهایتاً سقوط نظام انجامید.
۵. بعد از فروپاشی
پس از ۱۹۹۱، بسیاری از همان شبکههای فاسد حزبی، با تغییر لباس به سرمایهداران یا سیاستمداران جدید تبدیل شدند. در روسیه و برخی کشورهای دیگر، الیگارشیهای کنونی تا حد زیادی از همان ساختارهای فاسد قدیمی ریشه گرفتند.
(با استفاده از دو پلاتفرم هوش مصنوعی، «کوپیلوت» مایکروسافت و «چت جی پی تی»)
یررسی دیگری در رابطه با تغییرات رفتاری و اجتماعی مردم پس از تغییر رژیم.
این یکی از ظریفترین و جذابترین موضوع های مربوط به تغییر انسان ها در پی تغییر یک نظام سیاسی است: پس از فروپاشی یک نظام سیاسی و روی کار آمدن یک نظام دیگر، در طرز فکر و عمل افراد آن نظام چه چیزی باقی میماند؟
وقتی یک رژیم اقتدارگرا یا ایدئولوژیک (سیاست یا مذهب بخصوص) فرو میریزد، نهادها، موسسه ها، وزارت ها، وزیران و مسئولان جدید میتوانند به سرعت جایگزین شوند، صرفنظر از اینکه چقدر در حوزۀ جدید کار و مسئولیت خود دانش و تجربه دارند. اما در ذهن و عمل مردم، عادات ذهنی، ارزشها و واکنشهای اجتماعی آثار آن نظام کهنه برای دهها سال باقی میماند. اینها اغلب «میراث سیاسی-فرهنگی» نامیده میشوند.
۱. سه لایه تغییر
لایۀ تغییر: نهادها (قوانین، احزاب، رسانهها)
سرعت تغییر: ماه ها و شاید چند سال
مثال: پس از سال ۱۹۹۰، آلمان شرقی در کوتاه ترین فرصت قوانین آلمان غربی را پذیرفت. آلمان غربی در این کار به نهادهای آلمان شرقی یاری فوری و عملی نمود. اما پباده شدن این تغییرات در نهاد ها (ذهن و رفتار مسئولان نهاد ها، کمی بیشتر طول کشید، اما عملی شد.
لایۀ تغییر: اقتصاد و ساختارهای اجتماعی
سرعت تغییر: چند سال یا یکی دو دهه
مثال: گذار از اقتصاد برنامهریزیشده به اقتصاد بازار در سراسر اروپای شرقی.
لایۀ تغییر: طرز فکر و فرهنگ
سرعت تغییر: یک تا سه نسل
مثال: بیاعتمادی، انفعال یا نگرشهای اقتدارگرایانه مدتها پس از آن باقی ماند.
۲. ویژگیهای معمول که همچنان پابرجا میمانند:
ویژگی پابرجا: بی اعتمادی به هر حکومت و نظام.
ریشه در نظام کهنه: حکومت دروغ گفت، جاسوسی کرد و اشخاص ناراضی را مجازات نمود.
ریشه در نظام کهنه: تضاد مبان پشتیبانی از حکومت در ظاهر و مخالفت در محیط خصوصی.
در نظام نو این ویژگی چگونه ظهور میکند؟ مردم اطاعت میکنند، اما به ایدئولوژی (مذهب سیاسی) حاکم باور ندارند.
ویژگی پابرجا: وابستگی به حکومت.
ریشه در نظام کهنه: حکومت همۀ کار، اشتغال و امنیت مردم را تامین میکرد.
در نظام نو این ویژگی چگونه ظهور میکند؟ این انتظار که حکومت باید همه مشکلات و مسئله ها را حل کند.
ویژگی پابرجا: ابتکار ضعیف.
ریشه در نظام کهنه: نوآوری مجازات میشد، اطاعت پاداش میگرفت.
در نظام نو این ویژگی چگونه ظهور میکند؟ پرهیز از ریسک. ترس از به چشم آمدن و جلب دقت دیگران.
این موارد در کشورهای پساکمونیستی پس از سال ۱۹۸۹، جوامع پسااسلامیِ در حال گذار (مانند جنبشهای اصلاح طلبی ایران پس از سال ۲۰۰۰) و کشورهای پسافاشیستی پس از سال ۱۹۴۵ مشاهده شد.
بخش سوم از سلسله تغییر انسان ها در پی تغییر نظام سیاسی
جنبه
ایدئولوژی: دورۀ پهلوی: ملی گرایی سکولار، مدرنیته، تمایل به غرب
جمهوری اسلامی: حاکمیت مذهبی، ضدغربی، هویت مذهبی
آموزش و پرورش، رسانه ها:
دورۀ پهلوی: تشویق مدرنیته، مشارکت زنان و ارج تاریخ ایران
جمهوری اسلامی: دروس مذهبی، تطبیق حجاب، ارزش های مذهبی و ضد غربی
رفتار احتماعی:
دورۀ پهلوی: رشد طبقۀ متوسط شهری، فرهنگ مصرفی
جمهوری اسلامی: سیاست زدگی مذهب، اخلاق دوگانه (تدین در ظاهر، «آن کار دیگر» در زندگی خصوصی
ارزشها و طرز فکر:
دورۀ پهلوی: آرزوی «مدرن و جهانی» بودن
جمهوری اسلامی: ستیزه جویی و سوءظن نسبت به غرب، افتخار به اصالت مذهبی و درون گرایی، همچنین بدبینی عمومی.
تغییر در 47 سال: دو قطب فرهنگی در درون یک ملت: دورۀ پهلوی: سکولار/مدرن، خوشبینی نسبی به آینده همراه با بی اعتمادی نسبی به دولت، در مقابل جمهوری اسلامی:: مذهبی/محافظهکار؛ بیاعتمادی به مراتب بیشتر به دولت؛ بدبینی و یاس نسبت به آینده، زندگی روزمرۀ سیاسیشده.
خلاصه: نظام اسلامی ایران شخصیت اجتماعی ملت را تغییر داد – از تمایل و توجه به بیرون از ایران و کوشش مدرن شدن در دوره پهلوی به قطبی شدن ایدئولوژیک و نگاه به تمایل و توجه به درون در جمهوری اسلامی – در حالی که ملت همچنان همان ریشههای ملی و فرهنگی را حفظ میکرد.
الگوی عمیقتر: نظامهای سیاسی مانند «مهندسان فرهنگی» عمل میکنند. آنها:
روایتهای رسمی در مورد حقیقت و اخلاق خلق میکنند،
تعریف میکنند که چه نوع شخصی «خوب» یا «بد» است، و
از طریق دههها تکرار، این ارزشها را به واکنشهای اجتماعی در سطح مردم تبدیل میکنند.
بنابراین: دموکراسیها تمایل دارند شهروندانی را پرورش دهند که برای آزادی، مسئولیتپذیری و تنوع ارزش قائلند، در حالی که رژیمهای اقتدارگرا تمایل دارند شهروندانی را پرورش دهند که برای اطاعت، وفاداری و احتیاط/ترس ارزش قائلند.
برگشتپذیری: اثرات تغییر نظام تا حدودی برگشتپذیر هستند. وقتی یک سیستم تغییر میکند (برای مثال، پس از سقوط کمونیسم در اروپای شرقی)، مردم میتوانند خود رابه شرایط جدید وفق دهند – اما عادات موروثی مانند بیاعتمادی، انفعال یا ترس از اقتدار میتواند دههها طول بکشد.
در نوشتۀ بعد در این سلسله: آلمان شرقی (کمونیستی) و آلمان غربی (ّاقتصاد آزاد بازار)
پیشنهاد میکنم ابتدا مقدمۀ این بحث (نوشته پیش) را بخوامنید. این ادامۀ آن مقدمه در این باره است که چگونه تغییر رژیم سیاسی یک ملت واحد میتواند در عرض یکی دو نسل و یا دو سه دهه انسان های آن ملت را از نظر فرهنگی و اجتماعی تغییر دهد. یعنی:
تز اصلی: در طول زمان – معمولاً تنها در عرض یک یا دو نسل – نظامهای سیاسی نه تنها نهادهای یک کشور، بلکه ارزشها، نگرشها و رفتار شهروندان آن را نیز شکل میدهند. به عبارت دیگر، رژیمهای مختلف، افراد یکسانی را «از نو برنامهریزی» میکنند.
چگونه نظامها افراد را شکل میدهند؟ نظام های سیاسی از طریق چندین مکانیسم بر افراد تأثیر میگذارند:
آموزش و پرورش: کرۀ شمالی: مدارس، ایدئولوژی رسمی، تاریخ و جهانبینی نظام حاکم را آموزش میدهند. به دانشآموزان اسطورهشناسی انقلابیِ «کیم جونگ اون» آموزش داده میشود؛ در کُرۀ جنوبی، شهروندی دموکراتیک و ارزشهای بازار.
کنترل رسانهها و اطلاعات: تبلیغات دولتی یا آزادی مطبوعات بر آنچه مردم به عنوان حقیقت یا هنجار میبینند، تأثیر میگذارد. ایران پس از سال ۱۹۷۹ رسانههای سکولار و غربی را سانسور کرد؛ دوران پهلوی قبل از انقلاب، نوسازی و ملیگرایی را ترویج میکرد.
پاداش و تنبیه: نظامها رفتار اطاعت کا انه و وفادارانه را پاداش میدهند و مخالفت یا انتقاد را مجازات میکنند. آنها معین میکنند که مردم به چه چیز میتوانند جرأت فکر کردن یا گفتن داشته باشند. در دیکتاتوریها، اطاعت پیشگی حاکم اطاعت از نظام و دستکم «صدا در نیاوردن» امنیت میآورد. . است و تفکر انتقادی و مستقل خطر به همراه دارد.
نهادها و قواعد روزمره: بوروکراسیها، سیستمهای حقوقی و بازارها بر اعتماد، همکاری و ابتکار عمل مردم تأثیر میگذارد. کُره ای های جنوبی یاد گرفته اند که به بازارها و شایستهسالاری اعتماد کنند؛ کره ای های شمالیتامین بقای خود را از طریق سلسله مراتب، اطاعت، هم آوازی و وفاداری آموخته اند.
حافظه جمعی و هویت: دولتها تاریخ را از نو مینویسند تا پرسش «ما که هستیم؟» را از نو تعریف کنند. جمهوری اسلامی ایران هویت ملی را حول محور اسلام شیعی بازتعریف کرد و نه برپایۀ ملی گرایی سکولار قبل از جمهوری اسلامی.
کرۀ شمالی: اقتصاد دستوری (فرمایشی، برنامه ریزی شده). کرۀ جنوبی: اقتصاد بازار آزاد (سرمایه داری)، صادرات محور.
ارزشهای آموختهشده:
کرۀ شمالی: اطاعت، جانفشانی، ملیگرایی تحت هدایت یک رهبر. کرۀ جنوبی: موفقیت فردی، نوآوری، رقابت.
نتیجه پس از ۷۰ سال:
کرۀ شمالی: شهروندان به دولت متکی هستند؛ از اقتدار میترسند؛ تفکر انتقادی محدودی دارند. کرۀجنوبی: شهروندان برای استقلال فکری ارزش قائلند؛ نظر خود را بیان میکنند؛ مشارکت مدنی بالایی دارند.
ویژگیهای روانشناختی:
کرۀ شمالی: همنوایی و پشتیبانی رهبر و دولت، طرز فکر بقا و «خود را از آب بیرون کشیدن». کرۀ جنوبی: ابتکار عمل، پنهان نکردن عقیده، اعتماد به شایستگی.
خلاصه: قومیت کُرهای یکسان – دو «نوع» کاملاً متفاوت انسان ها از نظر فرهنگی و ذهنی تنها پس از چند نسل.
در بخش آینده: مطالعۀ موردی: ایران پیش و پس از انقلاب اسلامی
چگونه تغییر نظام سیاسی یک ملت واحد ممکن است در طول چند نسل و طی چند دهه، انواع مختلفی از مردم آن ملت واحد را به وجود آورد. با بررسی چند نمونه کوشش خواهم کرد به این پرسش جواب های محتمل و منطقی بیابم. در این بررسی کوتاه به نمونه های کرۀ جنوبی و شمالی، سابقاً ویتنام شمالی و جنوبی، سابقاً آلمان شرقی و غربی اشاره خواهم کرد و در ضمن به این سؤال خواهم پرداخت که نزدیک به 50 سال حاکمیت جمهوری اسلامی در ایران در مقایسه با دورۀ پیش از انقلاب (یعنی قبل از 1979) چه تغییراتی در درآمد، رفاه، تحصیل، اشتغال، سلامتی، فساد مالی و اخلاقی، باورها، دینداری، اعتماد به حکومت، عادت ها، امیدبه آینده، زندگی روزمرّه، مناسبات خانوادگی و اجتماعی اغلب ایرانیان به وجود آورده است.
در اینجا مخصوصاً برای دادن مثال های مشخص و قابل لمس (به ویژه از نمونۀ ایران) به کمک شما نیاز دارم. در عرض چند روز آینده کوشش خواهم کرد طرح اصلی این نوشته (از جمله شامل نمونه های آلمان، کُره، ویتنام) را با شما در میان بگذارم و این نوشته را به تدریج با نمونه ها و نظر هایی که شما میفرستید، تکمیل کنم. نمونه ها و نظر های خود را میتوانید یا در «فیس بوک» زیر همین پُست بگذارید یا در «چشم انداز» به عنوان کامنت زیر همین نوشته مطرح کنید. امیدوارم کلّ مقاله («کلّ»که میگویم، نوشته ای چندان طولانی نخواهد بود. فوقش 400-500 کلمه).
ابتدا خودم یک مطلب مقدماتی را مطرح کنم.
این موضوع از نقطۀ نظر من فوق العاده جالب و در عین جال پیچیده است. قبل از همه چیز به سختی میتوان مثلاً از نمونۀ آلمان شرقی که تا 1990 تابع شوروی و جزو بلوک شرق بود و در پی فروپاشی شوروی با آلمان غربی متحد شد، نتیجه های حتی الامکان کلّی گرفت و آن نتیجه ها را در نمونۀ ویتنام یا ایران و کُره هم جستجو نمود. بدون شک میتوان این کار را کرد. اما در این کوشش هر چه کلّی تر باشیم، از وضع مشخص و ملموس آن کشور و ملت دورتر خواهیم شد و غیره. اینها را هنگام دادن نمونه های مشخص بهتر خواهیم دید. ولی، با اینهمه، به نظرم بعضی شاخص ها مثلاً «امید به آینده»، دادن و گرفتن رشوه در تحصیل یا پروژه های دولتی در هر یک از این کشور ها که هر کدام به نوعی ماجرای تغییر نظام سیاسی را از سر گذرانده است، فرق میکند. به همین ترتیب وضع کرۀ شمالی کمونیستی با ایران اسلامی البته فرق میکند، اما در بارۀ هر دو میتوانیم به راحتی بگوئیم که در روند تحصیل، تعیین رشتۀ دانشگاهی، استخدام و درآمد ناشی از آن، در هر دو مورد ایران و کُره شمالی، درجۀ وابستگی به رژیم و سپاه پاسداران (ایران) و نظام استبدادی و کمونیستی (کرۀ شمالی) تعیین کننده است و نه لزوماً دانش، شایستگی ها و مدارک افراد.
امیدوارم بتوانیم در نهایت یک تصورِ تاحدی واقع بینانه در بارۀ تاثیر تغییر نظام سیاسی در فرهنگ و دیگر ابعاد اجتماعی انسان ها در نتیجۀ تغییر نظام سیاسی آنها را به دست بدهیم.
بیش از ده سال است که کتاب مشترک دارون عجم اُغلو و جیمز رابینسون با عنوان «چرا ملتها شکست میخورند: ریشههای قدرت، رفاه و فقر» (۲۰۱۲) به زبان های مختلف ترجمه شده و به یکی از پرفروش ترین کتاب های دنیا تبدیل گشته است. دارون اغلو (زادۀ 1967) اقتصاد دان ترکیه ای (ارمنی تبار) وآمریکایی است که در سال ۲۰۲۴ همراه با جیمز ای رابینسون و سایمون جانسون به جهت پژوهش های تطبیقی خود در زمینۀ شکوفایی دولتها و امپراتوریها و علل شکست و فروپاشی بعضی از آنها برندۀ جایزه نوبل در اقتصاد شدند. کتاب نامبرده تطبیقی یعنی مقایسه ای است، زیرا نمونه های گوناگون کشور ها و دولت های کنونی را با معیارهای مشخص و سنجش پذیر اقتصادی و سیاسی-اجتماعی با یکدیگر مقایسه کرده و سعی میکند بر پایۀ این مقایسه ها و تحلیل ها به نتیجه های کلی برسد.
در آغار ببینیم چکیدۀ این کتاب دو دانشمند نامبرده چیست. تز اصلی آنان این است که دلیل اصلی ثروتمند، پیشرفته و دمکراتیک بودن برخی از ملتها و فقیر و عقب ماندن برخی دیگر در نهادهای آنها نهفته است – نهاد های دولتی، اقتصادی و اجتماعی آنان که قوانین، قواعد و ساختارهای زندگی اقتصادی و سیاسی آنان را شکل میدهند. عجم اوغلو و رابینسون این نهاد ها را به دو گروه تقسیم میکنند: فراگیر و استخراجی.
inclusive, extractive
نهادهای فراگیر (در برگیرنده)، مشارکت، نوآوری و رشد اقتصادی را تشویق میکنند. برعکس، نهادهای استخراجی (گیرنده، برداشت کننده، قبض کننده)، قدرت و ثروت را در دست عدهای معدود متمرکز میکنند و از رفاه گستردهتر جلوگیری مینمایند.
مفاهیم کلیدی: نهادهای فراگیر از حقوق مالکیت محافظت میکنند. فرصتهای برابر فراهم میکنند. سرمایهگذاری و نوآوری را تشویق میکنند و درجهای از کثرتگرایی و پاسخگویی سیاسی را حفظ مینمایند. مثال: بریتانیا پس از «انقلاب شکوهمند» ۱۶۸۸ که قدرت سلطنت را محدود و پارلمان را تقویت کرد.
نهادهای استخراجی، نخبگان را قادر میسازند تا ثروت را از دیگران استخراج کنند، بگیرند و از آنِ خود کنند. آنها نوآوری و رقابت را سرکوب میکنند. این قبیل دولت ها و موسسه ها توسط سیستمهای سیاسی اقتدارگرا که مانع اصلاحات میشوند، حفظ میشوند. مثال: آمریکای لاتین دورۀ استعماری یا کرۀ شمالی امروزی.
قدرت سیاسی و اقتصاد: این قبیل نظام های استخراجی در درون خود، نهادهای سیاسی و اقتصادی یکدیگر را تقویت میکنند. وقتی قدرت از نظر سیاسی متمرکز است، نخبگان آنگونه قوانین اقتصادی را طراحی میکنند که به نفع خودشان باشد – یک چرخۀ معیوب. لیکن اگر قدرت توزیع شده و فراگیر و پاسخگو باشد، نهادهای فراگیر ظهور میکنند – یک چرخۀ مطلوب.
مقاطع حساس مانند شوکهای تاریخی بزرگ (جنگها، انقلابها، اکتشافات) میتوانند سیستمهای موجود را مختل کنند. جوامعی که ساختارهای کثرتگراتر دارند، بهتر میتوانند از این فرصتها برای اصلاح به سمت فراگیری و شمول استفاده کنند. نمونههای تاریخی و معاصر: انگلستان در یک سو و اسپانیا از سوی دیگر، هر دو در دوران استعمار: سیاست فراگیرتر انگلستان منجر به نوآوری و سرمایهداری شد، در حالی که امپراتوری استخراجی اسپانیا منجر به رکود گردید. کرۀ شمالی در مقابل کرۀ جنوبی: فرهنگ و جغرافیای یکسان، اما نهادهای به شدت متفاوت. ایالات متحده: کشوری که بر پایههای نسبتاً فراگیر بنا شده است، اگرچه دائماً در معرض خطر تصرف بالقوه توسط نخبگان است. کشورهای جنوب صحرای آفریقا و آمریکای لاتین: بسیاری از کشورهای پسااستعماری سیستمهای استخراجی را از حکومت استعماری به ارث بردهاند.
پیام اصلی: شکست اقتصادی به دلیل جغرافیا، فرهنگ یا جهل یا حتی شانس محض نیست، بلکه به دلیل انتخابهای سیاسی ساخته دست بشر است که نهادهای استخراجی و استثماری را حفظ میکند. برای دستیابی به رفاه، یک جامعه باید نهادهای سیاسی فراگیری را ایجاد و محافظت کند، نهاد هایی که قدرت را به طور گسترده توزیع کنند و پاسخگویی را تضمین نمایند.
در یک جمله ملتها زمانی شکست میخورند که قدرت سیاسی و اقتصادی در دست عدهای معدود متمرکز باشد که از آن قدرت برای ثروتمند شدن خود به قیمت جامعه استفاده میکنند.
آیا این موضوع در مورد ایران امروز نیز صدق میکند؟
بله – کاملاً. نظام سیاسی و اقتصادی ایران ویژگیهای استخراجی زیادی دارد: تمرکز سیاسی: قدرت واقعی در دست یک شخص، رهبر انقلاب و حلقه کوچکی از نخبگان روحانی، نظامی (به ویژه سپاه پاسداران) و امنیتی است. پاسخگویی محدود: انتخابات وجود دارد، اما نامزدها فیلتر میشوند و تصمیمات اصلی از نهادهای منتخب عبور میکنند. استخراج اقتصادی: سپاه پاسداران و بنیادهای مرتبط با آن بر بخشهای بزرگی از اقتصاد تسلط دارند – که اغلب از رقابت و نظارت محافظت میشوند. سرکوب نوآوری: محدودیتها بر آزادی بیان، مشارکت سیاسی و آزادی دانشگاهی یا کارآفرینی، خلاقیت و کارایی را محدود میکند.
اینها نمونهای از یک دولت استخراجی است، جایی که نخبگان حاکم از کنترل بر زندگی سیاسی و اقتصادی برای حفظ قدرت و ثروت خود استفاده میکنند – که این هم اغلب به قیمت رفاه گستردهتر مردم تمام میشود.
مقایسه و پیشبینی: مانند سایر رژیمهای استخراجی، ایران دورههایی از رشد محدود دارد که معمولاً ناشی از درآمدهای نفتی یا سیاستهای کوتاهمدت است. اما رشد پایدار و رفاه گسترده بدون اصلاحات سیاسی – به معنای فراگیری و شمول بیشتر، شفافیت و مشارکت شهروندان – بعید است. بر پایۀ این تحلیل احتمالاً میتوان پیشبینی کرد که نظام کنونی ایران اگر فراگیر تر نشود، همچنان دچار رکود، نابرابری و بی ثباتی خواهد بود. این نیز در شرایط بحرانی میتواند موجودیت ایران را با چالش های جدی روبرو نماید.
(با استفاده از دو پلاتفرم هوش مصنوعی، «کوپیلوت» مایکروسافت و «چت جی پی تی»)
فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی در سال های ۱۹۹۰- ۱۹۹۱ نقطۀ عطفی در سیاست، اقتصاد و جامعۀ جهانی بود. اما اگر این رویداد تاریخی هرگز رخ نمیداد، چه؟ در این کاوش خلاف واقع، مسیر احتمالی تاریخ جهان را در نظر میگیریم. فرض و پرسش «چه میشد، اگر…؟» این بار چنین است: اگر اتحاد شوروی پس از سال ۱۹۹۰ با همۀ مشکلات زنده میماند و به عنوان یک ابرقدرت سوسیالیستی نسبتا متحد وارد قرن بیست و یکم میگردید، چه میشد؟ چه اتفاقات متفاوتی در دنیا رخ میداد که در اثر فروپاشی شوروی در اوایل ۱۹۹۰ مشاهده کردیم و هنوز میکنیم؟
ادامه تنشهای جنگ سرد
اگر اتحاد جماهیر شوروی دست نخورده باقی میماند، رقابت جنگ سرد با ایالات متحده احتمالاً ادامه مییافت. مسابقه تسلیحاتی ممکن بود تشدید شود و هر دو کشور ذخایر سلاحهای هستهای و نیروهای متعارف خود را حفظ کنند – یا حتی افزایش دهند. مناطقی مانند اروپای شرقی، آسیای مرکزی و خاورمیانه همچنان میدان نبرد برای نفوذ باقی میماندند، رژیمهای تحت حمایت شوروی در قدرت میماندند و جنبشهای دموکراتیک جدید احتمالاً سرکوب میشدند.
رکود اقتصادی و اصلاحات
اقتصاد شوروی در اواخر دهه ۱۹۹۱ از رکود، ناکارآمدی و کمبودهای مزمن رنج میبرد. در این جدول زمانی جایگزین، رهبری – شاید تحت رهبری میخائیل گورباچف یا جانشین او – با فشار فزایندهای برای اصلاحات مواجه میشد. دولت ممکن بود ابتکاراتی مانند پرسترویکا (بازسازی) و گلاسنوست (گشایش) را گسترش دهد، اگرچه این اصلاحات میتوانست با احتیاطی بیشتر یا با کنترلهای سختگیرانهتر اجرا شود. نتیجه ممکن بود گذار مختلط یا کُند به یک اقتصاد نیمه بازار، مشابه آنچه در چین دیده شد، باشد.
تأثیر بر اروپای شرقی
بدون فروپاشی شوروی، کشورهای اقماری مانند لهستان، آلمان شرقی، چکسلواکی و مجارستان احتمالاً برای مدت طولانیتری در بلوک شرق باقی میماندند. دیوار برلین ممکن بود سالها پس از ۱۹۸۹ پابرجا بماند و اتحاد مجدد آلمان میتوانست به تأخیر بیفتد یا به طور بالقوه از آن جلوگیری شود. جنبشهای مخالف، با سرکوب شدید روبرو میشدند و ادغام اروپای غربی با کشور های شرقی این قاره ممکن بود با احتیاط بیشتری پیش برود. توسعۀ دمکراسی (مثلاً در اروپای شرقی) و پیشرفت نسبی اقتصادی (در خود روسیه و اقمار آن) و کشور های مختلف (اتحادیۀ اروپا) و همچنین افزابش مهاجرت، تبادل فراملی نیروی کار، کالا و تکنولوژی احتمالاً به درجۀ کنونی رشد نمیکرد.
چشمانداز سیاسی جهانی
ایالات متحده با یک دشمن قدرتمند و متحد روبرو میشد و از ظهور “دورۀ تک قطبی” مبتنی بر سلطه آمریکا که در دهه ۱۹۹۰ دیده شد، جلوگیری میکرد. سازمانهای بینالمللی مانند سازمان ملل متحد، ناتو و اتحادیه اروپا در سایه رقابت ابرقدرتها به فعالیت خود ادامه میدادند. درگیریهای نیابتی در آفریقا، آسیا و آمریکای لاتین ممکن بود ادامه یابند و درگیریهای محلی و شکافهای ایدئولوژیک را طولانیتر کنند.
تحولات فناوری و فرهنگی
رقابت مداوم بین دو ابرقدرت میتوانست پیشرفتهای فناوری بیشتری را در اکتشافات فضایی، فناوری نظامی و محاسبات ایجاد کند. همزمان، بعید نیست که در سطح کشور های گوناگون آزادی بیان محدود تر و سانسور قوب تر میبود و این عوامل ممکن است تبادل فرهنگی، همکاری علمی و گسترش جهانی رسانهها و فناوریهای اطلاعاتی را کُند میکرد.
پیامدهای امروزی
اتحاد شوروی احتمالاً بازیگر مهمی در جهان چندقطبی باقی میماند و وزنۀ ایالات متحده، اتحادیه اروپا و چین را متعادل تر میکرد. جهان ممکن است کمتر جهانی شده بود، با مرزهای ایدئولوژیک سختگیرانهتر و ادغام اقتصادی کمتر. بازارهای انرژی، تجارت جهانی مربوط به انرژی و دیپلماسی بینالمللی همگی منعکس کننده نفوذ چشمگیر یک اتحاد شوروی نسبتاً قدرتمند و یکپارچه میبود.
نتیجهگیری
اگرچه نمیتوان با قطعیت گفت که اگر اتحادشوروی فرو نمی پاشید، دقیقاً چه اتفاقی میافتاد، اما این سناریوی خلاف واقع، جهانی را نشان میداد که با رقابت مداوم میان قدرت های بزرگ، روند دموکراتیزاسیون در اروپای شرقی کُندتر میشد و مسیر متفاوت و احتمالاً ضعیف تری برای ادغام جهانی و پیشرفت فناوری به وجود می آمد. به هر حال ادامۀ میراث اتحاد شوروی میتوانست به شکلگیری قرن بیست و یکم با شیوههایی دیگر غیرقابل پیشبینی سبب گردد.
۴۷ سال پیش اگر خمینی در انقلاب ایران حضور نداشت، چه میشد؟
این یک سناریوی جذّاب از بازی های ذهنی است که من به آن «تاریخ غیر واقعی» یا «تاریخ معکوس»[1] میگویم – مثلا این قبیل سناریو ها که امروز فقط خواب و خیال به نظر میرسد: اگر ۲۳ قرن پیش در نبردهای اسکندر مقدونی علیه ایران هخامنشی، نه اسکندر، بلکه ایرانیان پیروز میشدند، چه میشد؟ اگر در قرن هفتم میلادی، برعکس تاریخ واقعی، ایرانیان ساسانی بر اعراب مسلمان پیروز میشدند، اوضاع ایران و منطقه چگونه پیش میرفت؟ اگر در آخرین دهۀ قرن بیستم شوروی متلاشی نمیشد، چه میشد؟
یادم هست در کتابی گفته بودم که این گونه تمرین های ذهنی سرگرم کننده هستند، اما به تاریخ، آنطور که واقعاً رخ داده، ربطی ندارند. با اینهمه، بنظرم جدی گرفتن و بررسی پرسش هایی مانند «چه میشد، اگر فلان طور نه، بهمان طور میشد؟» میتواند در کنار سرگرم کننده بودن، به ما نکاتی نادانسته را در بارۀ وضع کنونی هم یاد دهد و چشمان ما را کمی باز کند. مثلاً:
اگر در سال ۱۹۷۹ کسی با نام و نفوذ آیت الله خمینی در رهبری انقلاب اسلامی حضور نداشت، مسیر ایران به کدام سو میرفت؟ بله، این مسیر میتوانست بسیار متفاوت باشد. بگذارید کمی روی نتیجه های احتمالی این سناریو تامل کنیم.
در آن صورت، وابسته به اینکه چه کسی خلأ رهبری انقلاب ایران را پر میکرد، چند سناریوی کلی و احتمالی به چشم میخورد[2]:
۱. نوعی از انقلاب اسلامی بدون خمینی هم ممکن بود اتفاق بیفتد. در اواخر دهه ۱۹۷۰، ایران در بحران بود: مدرنیزاسیون سریع، سرکوب سیاسی دستگاه امنیتی شاه، نابرابریهای اقتصادی و بیگانگی طبقات سنتی حاکم نسبت به نیازها و حقوق فزایندۀ مردم – همۀ اینها تنشهای انفجاری ایجاد کرده بود. روحانیون دیگری مانند آیتالله شریعتمداری، آیتالله منتظری یا حتی مهدی بازرگان (با گرایش سکولار-اسلامی) میتوانستند به چهرههای شاخص تبدیل شوند. آیا شاه در آن صورت لزوماً رفتنی بود؟ این هم معلوم نیست. جواب این سوال نیز تا حد زبادی مربوط میشد به ترکیب کسانی که این خلا را پر میکردند. میدانیم که آیت الله شریعتمداری، اکثر سران جبهۀ ملی و مذهبی های سکولار با اندیشۀ «سلطنت بدون حکومت» مخالفتی جدی نداشتند. بدون دکترین مطلقگرایانه ولایت فقیه خمینی، یک جمهوری اسلامی به احتمال نسبتاً قوی «معتدل تر» میبود، اگر چه «مجاهدین» و گروه های چپ احتمالاً کوشش میکردند آن را افراطی تر کنند. اما به هر حال نظام جایگزین سلطنت ممکن بود کمتر «مذهب گرا» (تئوکراتیک) و بیشتر کثرتگرا باشد – شاید شبیه ترکیه در اوایل حکومت «حزب عدالت و توسعه» یا مصر کنونی. روحانیون میتوانستند به جای حاکمان مطلق، مقامات نمادین باشند. لیکن آنچه میتوان بدون تردید زیادی گمانه زنی کرد این است که به هر حال، نظام جایگزین سلطنت پهلوی، نظامی دمکراتیک و آزاد مانند کشورهای اروپای غربی که امروزه شاهدش هستیم، نمی بود.
۲. انقلاب سکولار-چپ یا ملیگرا. اگر جناح ملاها نمیتوانست مسلط شود، گروههای چپگرا مانند حزب توده، گروههای اسلامی-سوسیالیستی مانند مجاهدین خلق یا چهرههای ملیگرا (مانند کریم سنجابی از جبهه ملی) میتوانستند رهبری را به دست بگیرند. ایران ممکن بود به یک جمهوری سکولار با سیاستهای شبه سوسیالیستی یا ملیگرایانه مخلوط با تمایلات مذهبی تبدیل شود. در آن صورت ایران احتمالاً به اتحاد شوروی نزدیکتر میشد یا به یک کشور «غیرمتعهد» شبیه مصر ناصر تبدیل میگردید. این احتمال به معنای نفوذ مذهبی بسیار ضعیفتر بر سیاستهای دولتی، اما احتمالاً بیثباتی سیاسی بیشتر به دلیل اختلافات جناحی می بود.
۳. احتمال سوم این میبود: شاه قدرت را برای مدت طولانیتری حفظ میکند. بدون کاریزما و تاکتیک های «همه با هم» خمینی، مخالفان ممکن بود پراکنده بمانند. شاه میتوانست مدت بیشتری دوام بیاورد – شاید با اجرای اصلاحات، کاهش سرکوب و اجازه دادن به مخالفان محدود. با این حال، با توجه به مقیاس ناآرامیها در سالهای ۱۹۷۸-۱۹۷۹، فروپاشی سلطنت احتمالاً فقط مسئله زمان بود، مگر اینکه شاه حکومت خود را به طور کامل از نو می ساخت.
۴. پیامدهای منطقهای و جهانی عدم حضور و رهبری خمینی به معنای عدم وجود جمهوری اسلامی به شکلی که ما میشناسیم است: روابط ایالات متحده و ایران: ایران ممکن بود به سرسختترین دشمن منطقهای آمریکا تبدیل نشود. بحران گروگانگیری، ضد آمریکایی بودن و لفاظیهای «شیطان بزرگ» احتمالاً وجود نمیداشت. جنگ عراق: بدون ایدئولوژی اسلامی خمینی، صدام حسین ممکن بود از سوی یک مدل انقلابی شیعه در همسایگی خود احساس خطر نکند. جنگ ایران و عراق (۱۹۸۰-۱۹۸۸) میتوانست رخ ندهد یا بسیار متفاوت به نظر برسد. اسلامگرایی در سراسرجهان: موفقیت خمینی الهامبخش جنبشهای افراطی اسلامگرا در سراسر خاورمیانه (حزبالله، حماس، اسلام سیاسی در ترکیه و غیره) بود. بدون او، ظهور جهانی اسلام سیاسی ضعیفتر میبود و ملیگرایی سکولار ممکن بود در منطقه قویتر شود. برنامه هستهای: جاهطلبیهای هستهای ایران ممکن بود آشکار تر ادامه یابد، احتمالاً با حمایت ایالات متحده، زیرا در زمان شاه برنامههایی برای انرژی هستهای وجود داشت.
خلاصه: بدون خمینی هم ممکن بود انقلاب رخ دهد – اما احتمالاً کمتر تئوکراتیک، بیشتر کثرتگرا یا ناسیونالیست-سوسیالیستی. در آن صورت خاورمیانه بسیار متفاوت به نظر میرسید: تأکید کمتر بر اسلام سیاسی، احتمالاً هیچ جنگ ایران و عراق وجود نمی داشت، و ایران ممکن بود به غرب نزدیکتر بماند یا مانند مصر تحت حکومت ناصر، مسیر ناسیونالیستی و شبه سوسیالیستی «جهان سومی» را در پیش بگیرد.
در نوشته های آینده به «چه میشد اگر فلان طور نمیشد؟» های دیگر خواهیم پرداخت.
[1] Counterfact
[2] با استفاده از پلاتفرم های هوش مصنوعی، بخصوص «کو پیلوت» و «چت جی پی تی»
با در نظر گرفتن گذشته تاریخی، چقدر امکان دارد ایران بخصوص در شرایط کنونی یعنی تقریبا 47 سال حکومت جمهوری اسلامی و سیاست های تُند آن در مقابل غرب و پافشاری بر برنامه هسته ای، انزوای بین المللی و نشیب روزافزون اقتصادی و سیاسی، تجزیه شود؟
این پرسش بسیار مهم است، سوالی است که هم در محافل دانشگاهی و هم در میان سیاستمداران و فعالان اپوزیسیون مطرح است. اگر بخواهیم بر اساس گذشته تاریخی، ساختار اجتماعی و شرایط کنونی جمهوری اسلامی بررسی کنیم، چند عامل را باید در نظر گرفت:
۱. تجربه تاریخی ایران
ایران طی قرنها با وجود تنوع زبانی، قومی و مذهبی، یکپارچگی سرزمینی خود را حفظ کرده است. حتی در دوران ضعف حکومت مرکزی (مثلاً ایلخانان مغول، دوره ملوک الطوایفی ترکمان ها، پس از سقوط صفویه یا در جنگ با روسیه در دوره قاجار) تجزیه کامل رخ نداد و بیشتر نواحی دوباره زیر پرچم مرکزی ایران جمع آمدند (1).
در قرن ۲۰ نیز تحت تاثیر جنگ جهانی اول و دوم و در شرایط اشغال خارجی یا ضعف دولت مرکزی، برخی جریان های تجزیه طلبانه شکل گرفتند (آذربایجان، گیلان، کردستان، خوزستان، بلوچستان)، لیکن این حرکت ها در جریان تثبیت حکومت پهلوی و سپس جمهوری اسلامی به سرعت سرکوب شدند.
اما بقای وحدت ملی و تمامیت ارضی تنها نتیجه تلاش حکومت های مرکزی ایران نبود. درست است که اینگونه حرکات تجزیه طلبانه اغلب در سرزمین های مرزی مشاهده شده است. با اینهمه، صرفنظر از قاطبه مردم ایران، در خود این سرزمین های «حاشیه» نیز مردم محلی غالباً یا بر علیه جریانات تجزیه طلبانه برخاسته اند و یا در شرایط جنگ و فشار راه احتیاط، سکوت و سازش را در پیش گرفته اند. در هیچکدام از این جریان ها که اغلب به کمک نیروهای خارجی مسلح و اشغالگر (روسیه، عثمانی، انگلیس) و گروه های محدودی از طرفداران ایرانی آنان همراه بوده، قاطبه مردم محلی آزادانه و به طور وسیع شرکت نکرده اند.
استثنا ها همیشه وجود دارند. وقتی دولتی از نظر سیاسی، اقتصادی و اجتماعی در حال رشد و شکوفایی قرار دارد، اصولا دولت واغلب افراد آن ملت به «ملی گرایی» یا ناسیونالیسم تمایل می یابد و به تدریج خود را «برتر» از دیگران می پندارد. این میتواند در حالات اندکی جلوه ای افراطی داشته باشد (ترکیه آتاترک، ایران رضا شاه، مصر عبدالناصر). اما این «ملی گرایی» اغلب عکس العملی تدافعی (و نه تهاجمی) در مقابل نیروهای برتر و حاکم (انگلیس، روسیه) بود و به بالابردن روحیه ملی و اعتماد به خود مردم کمک مینمود. آتاترک و رضاشاه (و تا اندازه ای عبدالناصر) در این کوشش خود فرصت تاریخی زیادی نداشتند، اما مجموعاً موفق به حساب می آیند.
برعکس، دولت ها و ملت هایی که به هر دلیلی (افراط گرایی ایدئولوژیک یا مذهبی، فساد مالی، فقر و عقب ماندگی، سیاست های نابخردانه، انزوای بین المللی، ستیزه جویی با همسایگان و دولت های قدرتمند و آزاد) در سراشیب سقوط و فقر می افتند، احتمال بیشتری وجود دارد که با خطر تجزیه طلبی روبرو شوند. این خطر بخصوص زمانی جدی تر و فوری تر میشود که همسایگان دور یا نزدیک یک کشور از نظر قومی (زبان، مذهب، فرهنگ، تاریخ) مشترکاتی واقعی یا مفروض با اهالی آن سوی مرز مشترک داشته باشند. در آن صورت اقلیت های این دولت ها در مقابل تبلیغات و تحریک های خارجی همسایه (بخصوص اگر این دولت های همسایه موفق تر و مرفه تر باشند) بسیار تاثیر پذیر تر خواهند بود. از این زاویه میتوان تصور کرد که مثلاً ترکمنستان، افغانستان یا پاکستان احتمالاً جاذبه چندانی برای ایرانیان هم مرز ندارند، در حالی که تحت تاثیر تبلیغات ترکیه یا کشورهای عربی خلیج فارس قرار گرفتن ایرانیان هم مرز این همسایه ها بخصوص در شرایط افزایش بحران کنونی ایران آنچنان دور از احتمال نیست.
۲. شرایط جمهوری اسلامی
سیاستهای تبعیضآمیز و تمرکزگرا: جمهوری اسلامی با تبعیض زبانی، فرهنگی و اقتصادی در قبال اقوام (کرد، بلوچ، عرب، ترکمن، آذری) نارضایتی ایجاد کرده است. بخشی از این تبعیض ها در دوره پهلوی هم وجود داشت. اما در آن دوره اینگونه تبعیض ها با طرح لزوم «وحدت و انسجام ملی و سیاسی» ورای فرق های قومی و فرهنگی توجیه میشد. اما در دوره جمهوری اسلامی اینگونه تبعیض ها بیشتر رنگ مذهبی (شیعه و سنّی) گرفته اند.
سرکوب شدید و امنیتیسازی: هرگونه حرکت تجزیهطلبانه یا حتی مطالبه فرهنگی به شدت سرکوب میشود. این سرکوب مانع بالفعل شدن تمایلات جداییطلبانه میشود. اما در شرایط بدترشدن روزافزون رفاه و آزادی ها و مشکلات عدیده ای مانند فساد، بیکاری، گرانی و کمبود آب و برق، حکومت کمترمیتواند به نتیجه دادن این سرکوب ها اطمینان داشته باشد.
ایرانگرایی اجتماعی: با وجود نا رضایتی از حکومت، بخش بزرگی از جامعه ایران و مردم استان های مرزی هویت تاریخی و ملی ایرانی را حفظ کرده و طرفدار حفظ تمامیت ارضی است.
۳. عوامل خارجی
قدرتهای منطقهای و جهانی ممکن است در صورت تضعیف حکومت مرکزی، از گرایشهای تجزیهطلبانه حمایت کنند (مانند عراق، سوریه یا یوگسلاوی سابق).
با این حال، ایران به دلیل موقعیت ژئوپولیتیک، اهمیت انرژی، و خطر بیثباتی منطقهای، کمتر احتمال تجزیه خواهد داشت؛ قدرتهای بزرگ معمولاً ثبات در ایران را ترجیح میدهند.
۴. شرایط کنونی
جمهوری اسلامی در بحرانهای متعدد (مشروعیت سیاسی، فساد، اقتصاد، شکاف با جامعه) قرار دارد. این ضعفها میتواند در آینده زمینه را برای بیثباتی داخلی فراهم کند.
با این حال، نبود سازمانیافتگی و انسجام در میان گروههای اپوزیسیون، و مخالفت بخش بزرگی از ایرانیان با فروپاشی تمامیت ارضی، احتمال تجزیه را در کوتاهمدت بسیار کم میکند.
✅ جمعبندی: ایران با وجود بحرانهای شدید در جمهوری اسلامی و بخصوص با وجود ادامه تحریم های بین المللی (فعال شدن «مکانیسم ماشه»)، در کوتاهمدت احتمال تجزیه کمی دارد – هم به دلیل هویت تاریخی مشترک، هم سرکوب شدید حکومت، و هم حساسیت منطقهای و بینالمللی. اما اگرسیاست کنونی حکومت ایران ادامه یابد و این حکومت رسماً یا عملاً فروبپاشد و خلأ قدرت به وجود بیاید و این خلأ قدرت طول بکشد، در میان مدت و بهویژه با دخالت خارجی، احتمال بروز جنبشهای جداییطلب در مناطق مرزی (کردستان، بلوچستان، خوزستان و شاید آذربایجان) افزایش پیدا میکند.
(1) ن. عباس جوادی: «تاریخ اختلاط ایرانیان و ترکان» و در آنجا فصل «تداوم هویت ایرانی»، در این لینک).
تعویق یا به تعبیری «تمدید تعلیق» فعالسازی مکانیسم ماشه (Snapback) برای بازگرداندن قطعنامهها و تحریمهای شورای امنیت سازمان ملل علیه ایران عمدتاً به دلایل سیاسی و حقوقی رد شد. چند نکته کلیدی در این زمینه وجود دارد:
ماهیت حقوقی مکانیسم ماشه در برجام (قطعنامه ۲۲۳۱ شورای امنیت):
این مکانیزم به اعضای برجام (ایران، آمریکا، روسیه، چین، فرانسه، بریتانیا، آلمان و اتحادیه اروپا) اجازه میدهد در صورت «نقض اساسی» تعهدات از سوی ایران، روندی را برای بازگرداندن همه تحریمهای شورای امنیت آغاز کنند.
این فرایند زمانبندی مشخص و سختگیرانه ای دارد (۳۰ روزه) و عملاً امکان تعویق یا تمدید آن به صورت رسمی پیشبینی نشده است.
اختلاف نظر بر سر «حق استفاده» آمریکا از مکانیسم ماشه:
پس از خروج آمریکا از برجام در سال ۲۰۱۸، اکثر اعضای شورای امنیت (از جمله متحدان اروپایی واشنگتن) استدلال کردند که آمریکا دیگر «عضو مشارکتکننده در برجام» نیست و بنابراین حق فعالسازی این مکانیسم را ندارد.
پیشنهادهایی برای «تعویق یا مذاکره» مطرح شد، اما مخالفت چین، روسیه و حتی کشورهای اروپایی با تفسیر آمریکا، هرگونه انعطاف رسمی را رد کرد.
دلایل سیاسی برای رد تعویق:
اروپا میخواست فشار بر ایران حفظ شود ولی همزمان نمیخواست به طور کامل کنار آمریکا قرار گیرد. بنابراین گزینه تعویق (که نوعی پذیرش روند آمریکا بود) را نپذیرفت.
چین و روسیه نیز با هر نوع انعطاف یا پذیرش «تفسیر آمریکایی» مخالف بودند، زیرا آن را سابقهای خطرناک برای دور زدن توافقات بینالمللی میدانستند.
نتیجه:
از نظر حقوقی: سازوکار ماشه انعطافپذیر نیست و چیزی به نام «تعویق» در متن برجام و قطعنامه ۲۲۳۱ تعریف نشده.
از نظر سیاسی: اکثریت شورای امنیت نمیخواستند اقدام آمریکا مشروعیت پیدا کند.
بنابراین پیشنهاد تعویق یا تمدید رد شد و پرونده در مسیر بنبست سیاسی باقی ماند.
عواقب بازگشت تحریم ها علیه ایران چه میتواند باشد؟
بازگشت تحریمهای شورای امنیت سازمان ملل علیه ایران (در قالب فعال شدن «مکانیسم ماشه») اگر به طور کامل و عملی اتفاق بیفتد، چندین پیامد جدی در حوزههای مختلف خواهد داشت:
۱. حقوقی و دیپلماتیک
انزوای بینالمللی ایران: تحریمهای شورای امنیت الزامآور هستند و همه کشورها باید آنها را اجرا کنند؛ بنابراین روابط رسمی و دیپلماتیک ایران محدودتر خواهد شد.
پایان رسمی برجام: بازگشت تحریمها به معنای فروپاشی کامل توافق هستهای ۲۰۱۵ است.
افزایش مشروعیت اقدامات آمریکا و اسرائیل: در فضای بینالمللی، ایران بیشتر به عنوان «ناقض تعهدات» معرفی میشود.
۲. اقتصادی
بازگشت تحریم تسلیحاتی، مالی و بانکی: ایران دوباره با قطع دسترسی رسمی به سیستم بانکی بینالمللی و سرمایهگذاری خارجی روبهرو خواهد شد.
تشدید فشار بر صادرات نفت و گاز: مشتریان بالقوه آسیایی و اروپایی مجبور به کاهش یا قطع خرید میشوند.
ضربه به سرمایهگذاری و تجارت غیرنفتی: حتی کشورهای متمایل به همکاری (مثل چین و روسیه) هم در چارچوب رسمی سازمان ملل با محدودیتهای حقوقی و بیمهای مواجه میشوند.
افزایش تورم و فشار بر معیشت داخلی: کمبود منابع ارزی و تضعیف ریال شدت میگیرد.
۳. امنیتی و نظامی
محدودیت در خرید و فروش تسلیحات پیشرفته: بازگشت تحریمها یعنی ایران رسماً نمیتواند به بازارهای جهانی سلاح دسترسی داشته باشد.
افزایش خطر درگیریهای منطقهای: اسرائیل و آمریکا ممکن است تحریمها را مقدمهای برای فشار بیشتر یا حتی اقدامات نظامی هدفمند قرار دهند.
۴. سیاسی و داخلی
افزایش فشار اجتماعی بر حکومت: تحریمها فشار اقتصادی را به مردم منتقل میکنند و نارضایتی عمومی میتواند بیشتر شود.
تقویت جناحهای تندرو در داخل: حکومت احتمالاً تحریمها را به عنوان «ظلم غرب» تبلیغ کرده و فضای سیاسی را امنیتیتر خواهد کرد.
امکان تغییر محاسبات راهبردی ایران: بسته به شدت بحران، تهران ممکن است یا به سمت انعطاف و مذاکره جدید حرکت کند، یا بیشتر به سمت رویارویی و همکاری عمیقتر با روسیه و چین برود.
🔹 به طور خلاصه: بازگشت تحریمهای سازمان ملل علیه ایران، از تحریمهای یکجانبه آمریکا سنگینتر و پرهزینهتر است، چون مشروعیت جهانی دارد و همه کشورها را ملزم میکند.
چرا ایران تا قبل از انقلاب اسلامی ۱۹۷۹ هیچ درگیری با اسرائیل نداشت؟
سوال بسیار خوبی است. عدم وجود درگیری آشکار بین ایران و اسرائیل قبل از انقلاب اسلامی ۱۹۷۹ به ترکیبی از عوامل ژئوپلیتیکی، استراتژیک و ایدئولوژیک مربوط میشد :
۱. منافع ژئوپلیتیکی مشترک
هم ایران (در زمان شاه) و هم اسرائیل ، کشورهای غیرعرب خاورمیانه بودند.
ایران و اسرائیل هیچگاه همسایه نبودند (و نیستند). هیچ ضدیت سرزمینی، اقتصادی و اجتماعی بین آنان وجود نداشت (و ندارد).
هر دوی آنها از سوی ناسیونالیسم عربی ، به ویژه مصرِِ ناصر و بعدها سوریه و عراقِ بعثی، که به دنبال سلطه منطقهای و به شدت ضد اسرائیلی بودند، احساس خطر میکردند.
این «اتحاد پیرامونی» (اسرائیل، ایران، ترکیه، حبشه در زمانهای مختلف) توسط ایالات متحده به عنوان وزنه تعادلی در خاورمیانه در برابر رژیمهای ملیگرای عرب و متحد شوروی تشویق میشد.
یک تجربه مثبت تاریخی هم در رشد مناسبات معاصر دو کشور بی تاثیر نبود. 2500 سال پیش کورش هخامنشی با فتح بابل، یهودیان اسیر در آن سرزمین را آزاد کرده و با کمک به بازسازی شهر باستانی اورشلیم آنان را رهسپار سرزمین های نیاکان خود نموده بود.
۲. روابط ایران با غرب
در زمان حکومت محمدرضا شاه پهلوی، ایران از متحدان نزدیک ایالات متحده و بریتانیا (عموما غرب) بود که آنها نیز از اسرائیل حمایت میکردند.
اسرائیل به یک شریک آرام اما مهم در همکاریهای اطلاعاتی، کشاورزی و نظامی تبدیل شد، زیرا این امر با استراتژی منطقهای واشنگتن و خود ایران و اسرئیل مطابقت داشت.
با اینهمه، ایران رسماً اسرائیل را به رسمیت نشناخت (برای جلوگیری از آزرده خاطر کردن اعراب و مسلمانان)، اما روابط غیررسمی خود را حفظ کرد : دیپلماتهای اسرائیلی تحت عناوین دیگری در تهران فعالیت میکردند و پروازهای مرتب شرکت هواپیمایی «ال عال» به ایران برقرار بود.
۳. همکاری اقتصادی و استراتژیک
صادرات نفت: ایران، به ویژه پس از تحریمهای کشورهای عربی، یکی از تأمینکنندگان اصلی نفت اسرائیل بود.
روابط نظامی و اطلاعاتی: ایران و اسرائیل در پروژههایی مانند توسعه تسلیحات و تبادل اطلاعات، به ویژه علیه گروههای ملیگرای عرب و شبهنظامیان فلسطینی، همکاری داشتند.
کشاورزی و فناوری: اسرائیل دانش فنی آبیاری و کشاورزی را در اختیار ایران قرار داد که شاه آن را تحسین میکرد.
۴. فقدان تضاد ایدئولوژیک
پیش از سال ۱۹۷۹، ایران یک پادشاهی سکولار بود و هیچ خصومت مذهبی با یهودیان یا اسرائیل نداشت.
شاه حتی به یهودیان اجازه حیات فرهنگی و اجتماعی در داخل ایران را داد و یهودیان ایرانی عموماً در رفاه بودند.
در حالی که ایران، به عنوان کشوری با اکثریت مسلمان، رسماً موضعی محتاطانه در قبال اسرائیل اتخاذ میکرد (تا از خشمگین کردن همسایگان عرب خود جلوگیری کند)، خود رژیم، اسرائیل را دشمن وجودی خود نمیدانست .
۵. چه چیزی در سال ۱۹۷۹ تغییر کرد
انقلاب اسلامی، ایدئولوژی ایران را متحول کرد.
ضدیت با اسرائیل و صهیونیسم به بخش مرکزی هویت جمهوری اسلامی تبدیل شد و با مبارزه گستردهتر آیتالله خمینی علیه «امپریالیسم» و «استکبار» گره خورد.
حمایت از گروههای فلسطینی، هم به یک وظیفه مذهبی-ایدئولوژیک و هم به راهی برای کسب مشروعیت در جهان اسلام تبدیل شد.
بزودی (مخصوصا بعد از جنگ ایران و عراق) فشار و حمله های جاسوسی و نظامی آشکار و پنهان حکومت اسلامی ایران (اغلب به دست شبه نظامیان فلسطینی) علیه اسرائیل (بمب گذاری، ترور، گروگان گیری، پرتاب موشک) تحت عنوان اینکه اسرائیل «باید از صحنه روزگار پاک شود» همراه با دشمنی با غرب و نزدیکی به شوروی و چین تبدیل به سیاست اصلی و «علت وجودی» جمهوری اسلامی گردید، سیاستی که رفاه اقتصادی و اجتماعی ایرانیان را نیز به فراموشی سپرد.
اسرائیل، که زمانی شریکی آرام بود، به عنوان «شیطان کوچک» (در کنار ایالات متحده به عنوان «شیطان بزرگ») تعریف مجدد شد.
✅ خلاصه اینکه: ایران تا سال ۱۹۷۹ هیچ درگیری با اسرائیل نداشت زیرا هر دو کشور از نظر استراتژیک علیه قدرتهای ملیگرای عرب متحد بودند، از حمایت مشترک ایالات متحده برخوردار بودند و در تجارت، نفت و امنیت همکاری عملگرایانهای داشتند. این گسست تنها پس از آن رخ داد که انقلاب، سلطنت سکولار شاه را با یک جمهوری اسلامی مبتنی بر ایدئولوژی مذهبی و ضد اسرائیلی جایگزین کرد.
چه میزان از این همکاری در آن زمان برای عموم مردم ایران قابل مشاهده بود، یا بیشتر در پشت صحنه انجام میشد؟
نگاهی به همکاری ایران و اسرائیل قبل از سال ۱۹۷۹
۱. بیشتر پشت صحنه
حکومت شاه از به رسمیت شناختن رسمی اسرائیل اجتناب کرد تا کشورهای عرب و مسلمان را از خود نراند.
در نتیجه، همکاری اغلب مخفیانه انجام میشد:
دیپلماتهای اسرائیلی در تهران تحت عنوان «هیئت تجاری» فعالیت میکردند.
همکاریهای اطلاعاتی و نظامی بسیار محرمانه بودند.
صادرات نفت به اسرائیل علنی نشد.
۲. کمی آگاهی عمومی
با وجود این پنهانکاری، ایرانیان تحصیلکرده و نخبگان سیاسی تا حد زیادی از این روابط مطلع بودند.
شرکت هواپیمایی ال عال اسرائیل آشکارا به تهران پرواز داشت.
کارشناسان کشاورزی اسرائیلی در ایران کار میکردند، و گاهی حتی در پروژههای روستایی نیز حضورشان مشهود بود.
یهودیان ایرانی با اسرائیل پیوندهای فرهنگی و اجتماعی داشتند، از جمله گردشگری و مهاجرت، که چندان پنهان نبود.
۳. مخالفت داخلی
گروههای چپگرا، هواداران ملیگرایان عرب و اسلامگرایان در ایران از نزدیکی شاه به اسرائیل انتقاد میکردند.
برای آنها، این مدرکی بود که شاه «دست نشانده غرب» و همدست در «سرکوب فلسطینیان» است.
اما رژیم شاه به طور مؤثر مخالفتها را سرکوب میکرد، به این ترتیب این انتقادات هرگز سیاست رسمی را شکل ندادند.
✅ نکته آخر: رابطه ایران و اسرائیل قبل از سال ۱۹۷۹ عملگرایانه، سودمند برای هر دو طرف و گسترده بود. شاید ایرانیان عادی گوشههایی از آن را دیده باشند (پروازهای ال عال، کارشناسان اسرائیلی، گزارشهای رسانهها)، اما عمق کامل همکاریهای امنیتی و اقتصادی عمداً از کانون توجه پنهان نگه داشته میشد.
چقدر غم انگیز است که به قول فروغ فرخزاد «آن روز ها رفتند…»
(به نقل از اینترنت، نویسنده نامعلوم)
این عکس در سال ۱۳۰۷ در زمان رضاشاه گرفته شده است در آن زمان با تصویب مجلس وقت قرار شد اعزام محصل برای تحصیل به اروپا انجام شود و این عکس اولین اعزام دانشجویان در آن دوره می باشد ، در این عکس چند تا نخست وزیر بعد و قبل از انقلاب هستند ، رهبران جبهه ملی و سران حزب توده هم هستند ، فارغ از سیاست در این عکس پدر جراحی نوین ،پدر طب کودکان، پدر تئاتر مدرن ایران هستند، صاحبان صنایع، موسسین کارخانجات و… می باشند و جوانان این عکس نهاد های مدنی ،حزب سیاسی، انجمن های صنفی، نهاد های اقتصادی، نهادهای فرهنگی ایجاد کردند، در این عکس تازه جوانانی هستند که قصه ایران قرن بیستم تقریبا با آنها آغاز شد.
در این عکس افرادی مانند مهندس حبیب نفیسی، دکتر یحیی عدل (پدر جراحی نوین و بیهوشی )،مهندس مهدی بازرگان (دو دوره رییس دانشکده فنی و اولین نخست وزیر بعد از انقلاب)، دکتر کریم سنجابی دبیر کل جبهه ملی)، مهندس جعفر شریف امامی (نخست وزیر دوره پهلوی دوم)، مهندس احمدعلی ابتهاج ( بنیانگذار سیمان تهران)، دکتر رضا رادمنش (دبیر اول حزب توده)، عبدالحسین نوشین (پدر تئاتر نوین ایران)، دکتر مهدی آذر (بنیانگذار طب داخلی ایران)، رضا اقصی (بنیانگذار دایره المعارف کودکان)….
همچنین مهندس ریاضی (رئیس دانشکده فنی، رئیس مجلس شورای ملی در پیش از انقلاب)، دکتر علی اکبر سیاسی (روانشناس و رئیس دانشگاه تهران و چند بار وزیر در قبل از انقلاب)، دکتر اسداله آل بویه ( شاگرد الی کارتان، روزنامه نگار، ریاضیدان وادیب) ،مهندس محمد افضلی پور( بنیانگذار دانشگاه شهید باهنر کرمان)…. دکتر محمدعلی ملکی ( از پیشکسوتان مبارزه با مالاریا)، دکتر رضا اقصی (پدر هندسه ایران)، مهندس غلامعلی فریور(فارغ از فعالیتهای سیاسی از بنیانگذاران کانون مهندسین)، ایران)…. نقطه شروع افراد این عکس از دانشگاه می باشد، این عکس وزن بالایی دارد و تاثیرافراد این عکس در دهه های ۳۰.، ۴۰ و۵۰ زیاد است.
نقشه ای از ایران که در دوره عثمانی ها تهیه شده و متعلق به ابراهیم متفرقه افندی از اويل قرن هجدهم است
«ایران عزیز»… «ای ایران، ای مرز پرگُهر…»
این را بعد از اینهمه سال چه کسانی میگویند که قبلاً نمی گفتند؟ بد نیست به این موضوع دقت کرد.
46 سال پیش، بعد از انقلاب ، ابتدا زمزمه شد که حاکمان جدید میخواهند برگزاری عید نوروز را منع کنند، زیرا به گفتۀ آنها، نوروز، اسلامی نیست. خُب، البته نیست، نمیتواند هم اسلامی باشد، چونکه خیلی قدیمی تر از اسلام است و به تاریخ پیشا اسلام ایرانیان برمیگردد. آقایانی که کمی دور از تقیّه های سیاسی تا حدّی جرأت فاش کردن برخی باور های درونی خود را پیدا کرده بودند، بعد از انقلاب شروع کردند به تحقیر آشکار عید نوروز. گفتند عید های اسلام عید فطر است و «قربان» و غیره… حتی گفتند «ما گاو و خر نیستیم که به خاطر نوروز و موسم سبزه و چمن جشن بگیریم…» نامهای ایرانی اشخاص و ماه های سال را مسخره کردند و زمان جنگ عراق گفتند این که مردم در جنگ علیه تجاوز صدام آنهمه فداکاری کردند اساساً به خاطر ایران نبود، به خاطر اسلام بود و گرنه ایران چیزی جز قطعه ای خاک و زمین نیست.
سال ها پیش رئیس جمهوری وقت، محمود احمدی نژاد گفته بود «هرگز ملت ایران قومیت ایرانی را بر اسلامیت خود ترجیح نداده است.» بسیاری مسئولان دیگر هم چه قبل و چه پس از جناب احمدی نژاد بار ها و بارها تکرار کرده بودند که مفهوم «وطن» و «ایران» اهمیت و معنایی ندارد، آنچه که مهم است، ایرانی اسلامی است؛ ایران قبل از اسلام وحشی، بی سواد، عقب مانده و آتش پرست بود و تنها با اسلامیت است که ایران، ایران شده است…
اشارۀ کوچکی به تاریخ ضرر ندارد.
پانصد سال پیش، شاه اسماعیل صفوی در جنگ چالدران با عثمانیان، به ایران و ایرانی هویّتی شیعه بخشید. شاه اسماعیل تشیع را که تا آن وقت مذهب اقلیت ایرانیان بود، غالباً به زور شمشیر، مذهب رسمی و دولتی همۀ ایران اعلام کرد. او با وجود شکست سنگین چالدران، ایران را در آن برهۀ زمانی تا حد زیادی از تجاوز و تجزیۀ خارجی (بخصوص عثمانیان در غرب و اُزبکان در شرق) حفظ نمود. از آن دوره به بعد در رابطه با هویّت، وحدت و همبستگی ایرانی که اساساً به تاریخ، فرهنگ و زبان ایران و ایرانیان متکی بوده و هست، عنصر دین و مشخّصاً مذهب، یعنی تشیع نیز علاوه گردید.
شاه اسماعیل و پادشاهانی که پس از او و سلسله صفوی آمدند نیز وابستگی و تعهد خود نسبت به همین هویت وملیت ایرانی را ادامه دادند. اما شاه اسماعیل از این جهت نخستین پادشاه ایران نبود. قبل از او نیز، بدون استثنا، همۀ پادشاهان ایرانی پس از اسلام، از طاهریان، صفاریان و سامانیان گرفته تا خوارزمشاهیان، سلجوقیان، حتی و بخصوص ایلخانان و سپس سلسله های ترکمان قراقویونلو و آق قویونلو خود را پادشاهان ایران میدانستند و متناسباً حکومت میکردند.
از این هم بیشتر و قدیمی تر. اندیشۀ ایران و هویت ایرانی به پیش از اسلام برمیگردد. (تداوم موجودیت و تقویت این هویت ایرانی بخصوص در هزار سال پیش از انقلاب مشروطه و رضا شاه را من کوشش کرده ام در کتاب و فصلی جداگانه به قلم بیاورم، ن. «تاریخ اختلاط ایرانیان و ترکان» و در آنجا فصل «تداوم هویت ایرانی»، در این لینک).
این اندیشۀ ایران و هویت مشترک ایرانی در اصل در زمان هخامنشیان پاگرفت، در زمان ساسانیان شکل روشن تری یافت و در زمان شاه اسماعیل عنصر مذهبی تشیع هم به آن اضافه شد که تا کنون به صورت های مختلف ادامه داشته است.
با آغاز دورۀ مُدرنیته در جریان انقلاب مشروطه و بعد رضا شاه که همراه با تمرکز و سازماندهی دولت داری سراسری، قانون گزاری، دادگستری، قوای لشکری و انتظامی، تعلیم و تربیت و رشد تدریجی انتشارات و رسانه ها بود، اندیشۀ هویت ایرانی و میهن دوستی به شیوۀ مدرن به مسیر تکوین و تدوین وارد شد. این چهرۀ مدرن هویت و خود شناسی ملی ایرانی دو یا سه ویژگی داشت. هدف نهایی این نوع «مدرنیزاسیون شرقی» (که به غیر از ایران در ترکیه و مصر نیز میتوان شاهد آن بود)، با وجود ملاحظات و مانعه های مذهبی، اجتماعی و تاریخی، نیل تدریجی به تامین نسبی برابری همۀ شهروندان ایران در مقابل قوانین نسبت به قبل عادلانه تر جدید و سرتاسری (ملی به معنای مدرن) بود – فارغ از تعلقات دینی و مذهبی، فارغ از جنسیت مرد و زن و فارغ از تعلقات قومی و زبانی.
درست است، در این زمینۀ فوق العادۀ پراهمیت اجتماعی یعنی تامین برابری حقوق همه در مقابل قانون، ما چند قرن از اروپا عقب افتاده بودیم. با قدرت گرفتن صفویان در ایران، مردم غیر شیعه (مخصوصاً اهل تسنن) ابتدا به صورت قتل و غارت و سپس انزوا و تحقیر مورد پیگرد، تبعیض و تحقیر قرار گرفتند، تا اینکه شیعه تبدیل به مذهب رسمی اکثریت نسبتاً بزرگ ایرانیان شد. این نیز درست است که مسلمان بودن و در عین حال شیعه بودن، در دولت داری ایرانی، چه صفوی و چه بعد از آن، به یکی از شاخص های مهم هویت ایرانی تبدیل گردیده بود. بسیاری از این نوع تبعیض ها، حتی با وجود روشنگری ها و اصلاحات ترقی خواهانۀ انقلاب مشروطه و سلسلۀ پهلوی که محتاطانه سعی به تامین برابری نسبی حقوق همۀ شهروندان می نمودند، همچنان پا برجا مانده بود. اما 46 سال پیش با پیروزی اسلامگرایی افراطی در ایران، این روند تدریجی اصلاحات نه تنها متوقف شد، بلکه عقب تر هم رفت.
در دورۀ جمهوری اسلامی تبعیض ها بین شهروندان، هم در متن قوانین و هم عملکرد مسئولان و ماموران دولتی شدید تر هم شد و رنگ مذهبی آن افزایش یافت. امروزه در قرن بیست و یکم هنوز هم یک ایرانی غیر مسلمان و حتی غیر شیعه نمی تواند رئیس جمهور یا وزیر و وکیل یا حتی استاندار و رئیس دادگستری شود، مگر اینکه دولت با هدف آرام کردن احساسات گروه های مردم، یک فرد غیر شیعه را به وظیفه ای جنبی و تشریفاتی منصوب نماید.
این در حالی است که تقریباً همزمان با سرکار آمدن صفویان در ایران، در اروپا فصل کاملاً جدیدی از پیشرفت تکنیکی و علمی شروع میشد که بالاخره منجر به انقلاب صنعتی، کشفیات و اختراعات جدید، جدایی دین و دولت و اولویت علم بر ایمان گردید که آرتور آربری آن را رویارویی «عقل و وحی» نامیده است – یک رویارویی که هزار سال پیش درجهان اسلام با شکست عقل، نقش مهمی در عقب ماندن شرق مسلمان از کاروان پیشرفت و تمدن ایفا نمود و در ایران، به دنبال کوشش های مشروطه و پهلوی ها، 46 سال پیش بخاطر یک کجروی فلاکت بار تاریخی، ایرانیان را حتی به عقب تر از دوران مشروطه و رضا شاه پرت نمود.
فروپاشی اتحادیه قبیله ای هسیونگ-نو در میانه های قرن دوم م. سرآغاز مهاجرت پی در پی اقوام مختلف از مغولستان کنونی تا خاورمیانه و اروپا گردید و امواج این مهاجرت ها ترکیب سیاسی، فرهنگی و قومی این مناطق پهناور را متحول نمود. تا اواسط قرن چهارم شاهد آن هستیم که این قبایل «هون» (یا «هیون»، به پارسی میانه «خیون» و به سغدی «خون»[1]) باعث ایجاد ناآرامی در مرزهای ایران ساسانی و شمال غربی هند می شوند.
هویت قومی-زبانی هون ها یا خیون ها ناروشن باقی مانده است. هیچ هم بعید نیست که آنها اتحادیه یا مجموعه ای مرکب از ایرانیان کوچ نشین سرزمین های شرقی و مجموعه ای از گویشوران آلتائی (عمدتا پروتو ترکیک و پروتو مغولی) بودند. ریچارد فرای خیون های آن سوی مرزهای ساسانیان را «یکی از آخرین اقوام کوچ نشین ایرانی زبان می شمارد که با گویشوران زبان های آلتائی اختلاط یافته و به خیون معروف شده بودند».[2]
به همین صورت تعلقات قومی و زبانی دودمان هپتالیان که جانشین کوشانیان بودند و در اواسط قرن پنجم بر خیون ها چیره شدند نیز معلوم نیست. میدانیم که همه اقوامی که تحت حکومت هپتالیان به سر می بردند، بدون تمایز قومی و فرهنگی به عنوان «هپتالیان» شمرده شده اند. به هر حال اقوامی که در سرزمین هپتالیان می زیستند، لهجه ایرانی بلخی یا «باکتریائی» را زبان کتبی خود قرار داده بودند. به نظر میرسد اکثر آنان اختلاطی از ایرانی زبانان کوچ نشین شرقی (سکا ها) و تخارها (به قول رُبرت گوبل «هون های ایرانی»)[3] با اقوام دیگر کوچ نشین از جمله ترک ها بودند که به ماوراءالنهر و افغانستان کنونی مهاجرت کرده بودند.
و اما گروه های دیگر و بزرگ تر «هون» ها به سوی غرب تاختند. آنها تا سال های 370 از رودخانه «وُلگا» در قلب روسیه گذشتند و رئیس آنان آتیلا (مرگ در سال 453) با فتوحات خود به صورت بحث انگیزی وارد تاریخ و افسانه های اروپا گشت.[4]
قبایلی که به ماوراءالنهر و افغانستان رفتند، جایگزین کوچ نشینان ایرانی شدند و یا آنان را در خود مستحیل نمودند. «توران» که بعد ها به عنوان موطن کوچ نشینان ترک زبان دشت ها شمرده شد، در دوران پیش از آن، سرزمین دامداران ایرانی زبان استپ ها یعنی سکاها و خیون ها بود.
در این منطقه چندین دولت-شهر ایرانی به وجود آمده بود. مثلا خوارزم با مردمی که گویشور زبان مخصوص شمال شرقی ایرانی بودند، در ازبکستان کنونی قرار داشت. در همسایگی خوارزم زبان سغدی رایج بود که رواج به مراتب بیشتری پیدا کرده و به غیر از شهرهای سمرقند، بخارا و چاچ (تاشکند کنونی) در امتداد راه ابریشم تا شمال چین تکلم میشد. در جنوب شرقی آنان تخارستان قرار داشت. در آنجا زبان بلخی باستان (باکتریائی) و دیگر لهجه های ایرانی مرتبط با امپراتوری کوشان رواج داشت.[5] هر کدام از این دولت-شهر ها تحت حاکمیت یک شاه یا شاهزاده محلی خود بود. آنها عنوان مختص خود را دارا بودند، مانند خوارزمشاه، اخشید و افشین. روابط سیاسی و تجاری میان این دولت-شهر ها و قبایل کوچ نشین ترک در دشت ها و همچنین «آس» ها (یا «آز» ها)[6] و دیگر قبایل ایرانی سرزمین های مجاور و قبایل غربی تر سواحل دریای سیاه، تعمیق می یافت.
پس از فروپاشی اتحادیه ایلاتی رو-ران در مغولستان کنونی، اولین دولت ترک بنام گوک تورک در سال 552 م. در همان سرزمین ها تاسیس یافت. ریشه های این دولت ایلاتی نیز با مردم ایرانی و تخاری زبان ارتباط داشت. خاندان آشینا ها که تا آن دوره بر ترک ها حکم می راندند، پیش از آمدن به منطقه آلتای، در میان سکاهای ایرانی زبان و تخاری های سین-کیانگ در شمال غربی چین به سر می بردند. در دو سنگ نوشته «بوقوت» از سال های 580 که نخستین سنگ نوشته رسمی دولت ترک به شمار میرود، نام این خاندان «آشیناهای تورکوت» (یا تورقوت به معنی ترک ها) خوانده میشود. گفته میشود که خود نام «آشینا» (به معنی «آبی» یا «اعیان و اشراف») از زبان سکائی خُتن است. معلوم نیست آشینا ها ایرانی، تخاری یا ترک بوده اند، اما شکی نیست که عوامل اجتماعی و فرهنگی غیر ترکی تاثیر مهمی بر آشیناها داشته اند. نام نخستین خاقان های ترک (بومین، ایشتمی، موقان، تاسپار، نیوار/نوار ترکی نبود. سه صفحه سنگ نوشته های بوقوت به زبان سغدی و یک صفحه این دو سنگ نوشته به زبانی هنوز رمزگشائی نشده است که احتمال می رود زبان نیا مغولی (پروتو مغولی) باشد. عناوین و القاب خاقانات ترک که از پیش کسوتان هسیونگ-نو و رو-ران برگرفته شده بود، از منابع گوناگون سرچشمه می گرفت، مانند «قاتون/خاتون» (سغدی: خو-تن) به معنی همسر خاقان/قاغان؛ بِگ/بِیگ/بیک به معنی رئیس خاندان یا قبیله (ایرانی: *بَگ، بَغ؛ سغدی: بغی).[7] بعضی لغات هم ریشه تخاری یا هندی داشتند.
اینکه نطفه حاکمیت مطلق خاقان در روی زمین با مشیت خداوند/آسمان (تنگری/تانری) بسته شده، اساس حکمرانی خاقان بود. این اندیشه با باورهای ایرانی مبنی بر «فرّ ایزدی» بی ارتباط نبود. نخستین جمله لوحه جنوبی سنگ نوشته «کول تیگین» یا «کول تگین» (از کتیبه های اُرخون، قرن هشتم م.) چنین است: «(من) بیلگه خاقان ترک، همانند خداوند/آسمان از خداوند/آسمان زاده شد(م).» و همچنین: «من با خواست خداوند/آسمان و از آنجا که خود دارای نیکبختی الهی بودم، خاقان شدم.»[8] (کول تیگین برادر کوچک بیلگه قاغان چهارمین خاقان دولت دوم ترک بود).
بگذارید در اینجا نگاه کوتاهی به سنگ نوشته های دوره نخستین دولت های ترک در آسیای میانه داشته باشیم.
در سال 552 نخستین دولت ترک (گوک تورک) در مغولستان تاسیس یافت، اما این دولت که اتحادیه ای مرکب از قبایل غالبا ترک زبان بود، بعد از سی سال تحت فشار چین و اختلافات داخلی در سال 581 به دو قسمت شرقی و غربی تقسیم گردید. دومین خاقانات ترک (682-744) موسوم به تورگش نیز که در قزاقستان و قرقیزستان تاسیس یافته و سپس به صفحاتی از ماوراءالنهر و حتی افغانستان گسترش یافته بود، در مقابل لشکریان اسلام و فشار قبایل ترک اویغور و قارلوق متلاشی شد. این دولت های نخستین ترک مجموعا حدود 200 سال بر سر قدرت بودند. از این دوره ده ها سنگ نوشته بر جا مانده است. اکثر آنها در دو، سه قرن اخیر در مغولستان و برخی دیگر در قزاقستان و قرقیزستان کنونی کشف شده اند. اغلب این سنگ نوشته ها رمزگشائی شده اند. متن این سنگ نوشته ها به زبان و خط سغدی، ترکی قدیم، چینی، براهمی و احتمالا مغولی قدیم است.
سنگ نوشته های ترکی این دوره نخستین آثار نوشتاری زبان ترکی به شمار می روند. در عین حال بررسی همین لوحه های سنگی نیز نشان دهنده آن است که آغاز آشنائی، همسایگی و همگرائی ترک ها و ایرانی زبانان شرقی (سکاها، تخارها و متعاقبین خُتنی، سغدی، خوارزمی و بلخی آنان) به چند قرن پیش از اسلام در سرزمین های آسیای میانه بر میگردد.
وقتی که از سنگ نوشته های ترکی قدیم سخن می رود، منظور لوحه هائی حکاکی شده متعلق به سده های هفتم و هشتم میلادی هستند که از قرن نوزدهم به بعد در نزدیکی رود اُرخون در مغولستان کشف شده اند. جالب توجه است که نخستین سنگ نوشته رسمی دوره حکومت گوک تورک عبارت از دو لوحه سنگی «بوگوت» به زبان سغدی است که احتمالا مربوط به سال های 580 یعنی بیست، سی سال پس از تاسیس دولت گوک تورک می شود.[9] هر دو سطح عمودی یکی از این لوحه ها به زبان و خط سغدی است. از دو سطح لوحه دوم، یک سطح سغدی، اما سطح دیگر به خط سغدی و زبانی است که هنوز رمز گشائی نشده و احتمال داده می شود که نیامغولی باشد. از دوره نخستین دولت ترک یعنی گوک تورک تاکنون سنگ نوشته ای به زبان ترکی کشف نشده است. نخستین سنگ نوشته های ترکی قدیم که تا کنون کشف و رمز گشائی شده اند، مربوط به دومین خاقانات ترک یعنی دولت تورگش (682-744) است.[10] معروف ترین این لوحه ها عبارتند از (1) سنگ نوشته منسوب به «بیلگه قاغان»، پسر دوم «ایلتریش»، بنیانگذار سلسله خاقانات دوم ترک و خاقان چهارم این سلسله؛ (2) سنگ نوشته برادر بیلگه خاقان، «کول تگین» از فرماندهان برجسته این دولت؛ و (3) سنگ نوشته «تونیوقوق»، پدر زن بیلگه خاقان و مشاور نزدیک او. زبان این سنگ نوشته ها ترکی قدیم و چینی است.
به ویژه تاجران سغدی و خوارزمی و جامعه های سغدیان در واحه هائی که از مغولستان داخلی تا کریمه در امتداد راه ابریشم قرار داشتند، نقش مهمی در دولت ترک ایفا میکردند. آنها نوعی «اتحادیه تجاری» میان یکدیگر ایجاد کرده بودند که حتی دارای نیروی نظامی-نگهبانی خود بود. خدمتکاران آنها به زبان سغدی «چ-کر» (فارسی: چاکر، چینی: چه-چیه) خوانده میشد. دولت ترک در گسترش خود به سوی غرب ابتدا با دولت ساسانی ایران دست به اتفاق نظامی زده و سپس دولت محلی هپتالیان (در ماوراءالنهر، افغانستان و پاکستان کنونی) را در سال های 563-565 درهم شکست. به عنوان نماد این اتحاد عمل نظامی میان ایران و دولت ترک، خسرو انوشیروان با یکی از دختران خاقان ترک ایستمی ازدواج نمود که به گفته مسعودی، فرزند و جانشین انوشیروان یعنی هرمزد چهارم محصول همین ازدواج بود.[11] گسترش فتوحات ترکان باعث ورود موج دیگری از ترکیک زبانان به این منطقه از ماوراءالنهر شد.
با این تدابیر نظامی، ترک ها قدرت خود را در شمال آمو دریا یعنی جیحون مستحکم نمودند، در حالیکه جنوب آمودریا تحت کنترل ساسانیان درآمد. اما این اتحاد ایرانیان و ترکان به سبب رقابت های تجاری و سیاسی عمر کوتاهی داشت. پس از بی نتیجه ماندن چند سفر فرستادگان ترک ها به ایران، دولت ترک نخستین هیئت خود را به قسطنطنیه، پایتخت بیزانس یعنی بزرگ ترین رقیب ایران ساسانی در آن دوره اعزام نمود. روابط دولت ترک با سه امپراتوری بزرگ آن دوره یعنی ایران، بیزانس و چین اصولا به دست سغدیان ساکن دولت ترک به پیش برده میشد. رهبری نخستین هیئت ترکی به قسطنطنیه به عهده «مانیاح» (یا مانیاکس) سغدی گذاشته شده بود. او نامه ای به «خط سکائی» تقدیم امپراتور بیزانس نمود که احتمالا به زبان سغدی بود. بیزانسی ها که میخواستند از ترک ها در مقابله با ایرانیان استفاده کنند، شرکای موثری برای ترک ها از آب در نیامدند. ترک ها نیز که در آن دوره در میان خود درگیر اختلافات شدید و خونینی بودند، در سال 589 در هرات شکست سنگینی از ایرانیان خوردند.[12]
منابع بیزانس، مانیاح را به عنوان «مشاور نزدیک خاقان ترک» معرفی کرده اند. در مقابل، منابع چینی که اغلب دل خوشی از قبایل کوچ نشین فرامرزی شمال نداشتند، ترک ها را «ساده لوح، بدون قابلیت دوراندیشی» و درک سیاست تفرقه افکنی بین دیگران توصیف نموده اند. آنها «بسیاری از سغدیان» دولت ترک را در این مورد استثنا شمرده و نوشته اند که سغدیان «زیرک، مکار و مجرب هستند، به ترک ها درس می دهند و آنها را راهنمائی میکنند.»[13] سغدیان تجربه امپراتوری های هخامنشی و اسکندر مقدونی را داشتند. فرزندان خانواده های پر نفوذ سغدی با فرزندان خان های ترک ازدواج کردند. همچنین، آنگونه که دیدیم، تاجران و نخبگان سیاسی سغدی نقش میانجی در مناسبات رسمی ترک ها با امپراتوری های ملل یکجا نشین همسایه را بازی می کردند. فعالیت های تجاری سغدیان در خارج از ماوراءالنهر بخصوص بعد از فتوحات اسکندر گسترش یافت. یعنی هنگامی که دولت گوک تورک تشکیل شد، سغدیان دارای تجارب غنی در تجارت و سیاحت در سرزمین های همسایه شده بودند. به هر تقدیر تاجران سغدی می توانستند از فتوحات ترک ها برای توسعه تجارت خود به خوبی استفاده کنند. از این جهت می توان گفت که سغدیان نیازمند قدرت نظامی ترک ها بودند و مثلا می توانستند از آن طریق چین را به باز کردن بیشتر مرزهای خود به کالا های ماوراءالنهر وادار کنند. از طرف دیگر ترک ها هم به تجربه، دانش و مهارت های اقتصادی و اداری سغدیان احتیاج داشتند.
سغدیان در عین حال مانند دیگر مردمان تجارت پیشه، در صنایع دستی و همچنین کشاورزی و دامپروری نیز زبردست و موفق بودند. منابع چینی از جمله از پرورش بهترین انواع اسب توسط سغدیان نوشته اند. به نظر فرای، سغدیان همزمان با مهارت فوق العاده خود در تجارت (و شاید هم درست به همین خاطر) نوعی «سکولاریسم تجاری ایجاد کرده بودند که مشخصه آن تعامل بیشتر نسبت به ادیان مختلف و عموما خارجیان بود،»[14] چیزی که در ایران ساسانی همسایه به آن درجه دیده نمی شد. اصولا باورهای دینی در دنیای سغدیان و ترک ها عبارت از گلچینی از ادیان و باور های مختلف بود. نمونه دیگر این تجربه، خوارزم همسایه بود که با حوزه رود ولگا تجارت فعالی برقرار کرده بود. «در نتیجه، این ایرانیان دولت-شهر های نامبرده در عین حال در سرتاسر اوراسیا ناقل و حامل فرهنگ[15] شده بودند و زبان سغدی که با الفباهای گوناگون سامی (مخصوصا آسوری) نوشته میشد، زبان مشترک[16] راه ابریشم آسیای مرکزی شده بود.»[17] به واسطه همین سغدیان بود که ادیان مختلف از شرق دریای مدیترانه (مسیحیت، آئین مانوی) یا هند (آئین بودا) به آسیای مرکزی رسوخ نمود. بخصوص در تورفان (در سین-کیانگ چین) متون بسیاری به زبان سغدی و در رابطه با این ادیان یافت شده است. تاثیرات دین و فرهنگ زرتشتی از ایران نیز قابل توجه است. بدین جهت جای شگفتی نیست که بسیاری از تعابیر و اندیشه های مربوط به این ادیان از طریق زبان سغدی وارد زبان ترکی باستان شده اند، مانند: ترکیک «اوچماق» به معنی بهشت (سغدی: اوشتماخ)؛ ترکیک «تامو، تاموق» به معنی جهنم (سغدی: تامق)؛ و ترکیک «یِک» به معنی شیطان (هندی: یَککه). به نظر طلعت تکین و آنه ماری گابن بعید نیست که اندیشه «خداوند زمان» مندرج در سنگ نوشته ترکی «کول تیگین» متاثر از اندیشه تقدیر گرایانه «زروانیستی» منشعب از مزد یسنا بوده باشد که زمان را منبع همه چیز در دنیا می شمارد و در دوره ساسانیان مذهبی رایج میان ایرانیان شده بود.[18]
شکی نیست که تاثیر سُغدیان بر ترک های نخستین به مراتب بیشتر از چین در همسایگی آنان بوده است. مثلا نظام های نوشتاری ترکی باستان که نمونه های آن در اقصی نقاط آسیای میانه یافت شده، احتمالا از سغدی یا دیگر الفباهای سامی متاثر بوده که از طریق خط آرامی-پهلوی ایرانیان یا دیگر الفبا های سامی وارد آسیای میانه شده بودند. اما نفوذ عناصر زبانی سغدی (از جمله واژگان) به ترکی در دوره خاقانات اویغورها (742-840) حتی بیشتر از دوره نخستین دولت ترک یعنی گوک تورک ها بود.
به یاد بیاوریم که دولت گوک تورک (تاسیس 552) به دنبال اختلافات قبیله ای در داخل خود به دو قسمت شرقی و غربی تقسیم شد (588). دولت ترکان شرقی (اساسا ایالت سین-کیانگ چین) در سال 630 و دولت ترکان غربی (اساسا مغولستان، قزاقستان و قرقیزستان کنونی) در سال 657 از چین شکست خورد. چند سال بعد (682) اقوام ترک های غربی دولت دوم خود بنام «تورگش» را تاسیس نمودند. این دولت ابتدا از چین و سپس در مقابل حملات اعراب در ماوراءالنهر و آسیای مرکزی (734-744) شکست خورد. در سال 745 اویغور ها که قومی ترک زبان بوده و غالبا یکجا نشین شده بودند، آخرین خاقان دولت ترک تورگش را به قتل رسانیده و خود جایگزین این دولت گشتند. اما سرزمین های این دولت اصولا در شرق قرار داشت و «ترک های غربی» در ماوراءالنهر را دربر نمی گرفت. از آن به بعد اقوام ترک های غربی پراکنده گشتند. آنها تا سده های نهم تا یازدهم به اسلام گرویده و وارد جهان اسلام شدند.
دولت اویغور جانشین دولت دوم ترک (تورگش) در مغولستان شد. این همزمان با فتوحات اسلام در آسیای میانه بود. اما روابط سغدیان و اویغورها به پیش از اسلام باز می گشت. سغدیان مُبلغ مانویت در گرویدن «بوگو»، خاقان (به اویغوری «قاغان») اویغور به آئین مانوی نقشی مستقیم داشتند (762). در اسناد اویغوری، پیروان آئین مانی «نگاشک-لر» (شنوندگان) نامیده شده اند. در ادبیات مانوی سغدی نگاشک[19] معنی «شنونده» داشت، «شنونده» ای که به پیشرو و استاد دینی خود که سارت نامیده میشد[20]، گوش فرا میداد و از او پیروی مینمود. تعبیر «سارت» از لفظ «سارتا» در زبان سانسکریت می آید و معنی «تاجر» میدهد. سارت ها قشری از سغدیان بودند که در میان اویغور ها بیش از هر گروه دیگر آئین مانوی را تبلیغ می کردند. تعبیر اویغوری «دیندار-لر» (سغدی: دیند‘ر؛ فارسی: دیندار) به آن دسته از مومنان مانوی گفته میشد که در امتداد راه ابریشم ساکن شده و متون دینی خود را به زبان های گوناگون ترجمه میکردند.[21] تاثیر مستقیم تر سغدی بر اویغوری در آن بود که اویغوری، مانند ترکی دوره گوک تورک، الفبای خود را از انواع گوناگون الفبای سغدی گرفته بود که ریشه آن هم به الفبای آرامی بر میگشت. نکته جالب دیگر اینکه همین الفبای اویغوری از آنها به مغول ها و از مغول ها به منچوها در شمال چین انتقال یافت. یک رشته لغات و اصطلاحات هم مستقیما از سغدی (و برخی از راه ترکی) به اویغوری وارد شده است، مانند «اَژون» به معنی زندگی، هستی (سغدی: ‘زون) که بعد ها در محیط اسلامی شکل «دنیا» را به خود گرفته است.[22] بسیاری واژه ها نیز از سانسکریت و به واسطه سغدی وارد ترکی شده است. در حوزه زندگی شهری نیز می توان به نمونه واژه «کند» (سغدی: کنذ) به معنی شهر اشاره کرد.[23]
همه دولت های ایلاتی ترکی که بعد ها در این منطقه بر سر کار آمدند، از متخصصین و کارشناسان شهرهای جوامع یکجانشین دور و نزدیک استفاده نمودند. از آن جمله بودند افراد و گروه هائی که در حوزه های فرهنگ و تجارت، اداره دولت و جمع آوری مالیات کار میکردند و همچنین مترجمان و دانشمندان که برای مردمان کوچ نشین اهمیت بسیاری داشتند. هم سغدیان و هم بعد ها دیگر ایرانیان در دولت های ترک تباری که در ماوراءالنهر و خاورمیانه برسر کار آمدند، نقش بسیار مهمی در اداره دولت، تجارت و امور علمی و فرهنگی بر عهده داشتند. در سرزمین های ایرانی قشر بزرگی با تجربه و سنت دبیران و وزیران، دانشمندان و ادیبان دوره ساسانی باقی مانده بود که بخصوص از دوره عباسیان به بعد تا دوره غزنویان و سلجوقیان با موفقیتی چشمگیر به کار خود ادامه می دادند. این سنت به همان ترتیب به دولت های ترکی در شبه قاره هند هم منتقل گردید.
دولت اویغور در اواسط قرن نهم از طرف چین و اقوام رقیب ترک تضعیف و سرانجام سرنگون گردید. در نتیجه انبوهی از اویغورها به مناطقی از ایالت کان-سو و سین کیانگ در شمال غرب چین (ختن، تورفان، ارومچی، کاشغر) که تا ان دوره غالبا موطن سکاها و تخاری زبانان بود، مهاجرت کردند. از همین دوره به بعد بود که زبان نخست اغلب مردم این سرزمین ها لهجه های مختلف ترکی شد.[24]
در حالیکه سغدیان در شکل دادن به فرهنگ اویغوری نقش مهمی ایفا میکردند، موطن اصلی سغدیان یعنی سمرقند، بخارا، چاچ (تاشکند کنونی) و استروشَنه (استرَوشن در تاجیکستان کنونی) با حملات و فتوحات نیروی جدیدی از خراسان روبرو شد: اسلام. این دین جدید می رفت تا تمامی چهره و خمیره آسیای مرکزی را متحول کند.
در پی فروپاشی دولت پهناور ساسانی در سال 651 اعراب به آن سوی خراسان رو آوردند. در سال های 670 و 680 حمله های اعراب فزونی یافت. در نتیجه، حاکمان محلی ماوراءالنهر ناچار به عهد قراردادهای تسلیم یا صلح با اعراب همراه با پرداخت خراج شدند. فتح کامل سرزمین های آن سوی جیحون (آمودریا) مدتی بخاطر اختلافات خونین قبیله ای در داخل خلافت امویان به تاخیر افتاد. در سال 705 فشار لشکریان اسلام بر ماوراءالنهر از سر گرفته شد. شاهزادگان و دهقانان بلخی، سغدی و خوارزمی مدت ها کوشش کردند تا به کمک نیروی مسلح ترک های غربی در برابر حملات اعراب ایستادگی نمایند، اما این تلاش ها نتیجه چندانی نداد. در سال 737 اعراب نیروی خاقان ترک های غربی (تورگش) را در هم کوبیدند. خاقان ترک «سولو» به ولایتی شمالی در قزاقستان کنونی گریخت و در آنجا از سوی یکی از فرماندهان خود به قتل رسید. با این ترتیب دولت دوم ترک های غربی منقرض شد.[25] پیروزی نهائی لشکریان اسلام در ماوراءالنهر در سال 751 در نبردی میان نیروهای مسلمانان شامل اعراب و ایرانیان نومسلمان در یک سو و لشکریان چینی و بخشی از اقوام ترک در سوی دیگر به وقوع پیوست. صحنه این رویاروئی نهائی در ولایت «ایلی» در قزاقستان یا قرقیزستان کنونی و در سواحل رود «تالاس» («طراز» در منابع اسلامی) بود. در میانه نبرد، ترک هائی که در طرف چینی ها می جنگیدند و غالبا از قبیله قارلوق بودند، یک شبه موضع خود را عوض کرده و به لشکریان مسلمان پیوستند. این حادثه احتمالا سرنوشت آن نبرد را به نفع مسلمانان تغییر داد. در نتیجه پیروزی مسلمانان در جنگ تالاس، ماوراءالنهر و به تدریج سرزمین های کنونی ازبکستان، تاجیکستان، قزاقستان، قرقیزستان و همچنین ولایت سین کیانگ چین به عالم اسلام پیوستند و مردم این سرزمین ها به تدریج مسلمان شدند. مشابه همین تحولات پس از پیروزی اعراب در نبرد با خزرها و برخی از دیگر اقوام شمال قفقاز نیز رخ داد.
در پی فروپاشی دولت تورگش، یکی از خاقان نشین های تابع این دولت در غرب ماوراءالنهر (از رود ولگا گرفته تا شمال دریای خزر و استپ های قفقاز و شمال دریای سیاه) به نام خزرها (حدود 650-965) به صورت مستقل درآمد. تماس دولت خزر با جهان اسلام اساسا از طریق خوارزم و ایران بود. این دولت نیز مانند اغلب دولت های ایلاتی دارای جمعیتی مختلط با زبان های گوناگون بود. در میان آنها از جمله گروه های ترک زبان (ترک های اُغور[26] در غرب اوراسیا)، ایرانی زبانان (بخصوص از اقوام آلان و آس یا آز)، فین-اُقوری زبانان، اسلاویک زبانان، قفقازی های باستان و جمعیت های پراکنده یهودیان و ایرانیان بودند که در رشته های مختلف اقتصادی و تجاری کار میکردند. این خاقانات برای مدتی تبدیل به مهمترین نیروی منطقه مزبور گردید. در اواخر قرن هشتم و اوایل قرن نهم گروه هائی از حاکمان و نخبگان خزر به دین یهودی گرویدند.[27] بعد از مدتی یهودیت در بین دیگر اعضای جامعه خزر گسترش یافت. اسلام و مسیحیت نیز در شهر های خزر رواج داشت. حضور تعداد قابل توجهی از گروه های آلان-آس و همچنین روابط نزدیک تجاری با خوارزم همسایه و جهان اسلام از مسیر ولگا-دریای خزر، زمینه را برای افزایش تاثیر ایرانیان بر دولت خزر فراهم نمود. این را به ویژه میتوان در نام های اشخاص دید. از جمله نام یکی از فرماندهان خزر در سال 737 «هَزار طَرخان» بود. نکته مهم دیگر اینکه حاکمان خزر در دوره اعتلای این دودمان، بر عکس اغلب خان نشین های دیگر، لشکری نسبتا حرفه ای داشتند و به سربازان خود حقوق می پرداختند. نام این لشکر نیز در زبان آنها «اُرس» (عربی: الاُرسه) بود. به احتمال قوی ریشه این نام، طوری که در منابع قدیم آمده، «آئورسی» یا «آئورشا» ست. سربازان این لشکر از میان مهاجران مسلمان خوارزمی تشکیل می شدند که به سرزمین خزر آمده بودند. حتی وزیران خان های خزر نیز غالبا از میان این جماعت انتخاب می شد.
تا اواخر قرن هشتم و اوایل قرن نهم میلادی ماوراءالنهر ایرانی زبان (یعنی ترکمنستان، ازبکستان و تاجیکستان کنونی) بخشی از جهان اسلام شده بود. در جریان این روند چند تحول مهم رخ داد. در دوره ساسانیان، پارسی میانه (پهلوی) در بین سغدیان و دیگر ایرانی زبانان منطقه ریشه دوانده بود. در این دو قرن و دو قرن بعدی تحول زبان فارسی به مرحله شکوفائی و باروری یعنی «فارسی نو» یا معاصر رسید و به زبان ادبیاتی غنی و فراگیر در جهان اسلام تبدیل گردید، زبانی که از کاشغر چین و سواحل رود سِند تا قفقاز و عراق و آناتولی زبان مشترک و کتبی انبوه بزرگی از مردم صرفنظر از تعلقات قومی و زبانی آنان شمرده می شد. در این دوره است که شاهد شکوفایی ادبیات فارسی معاصر با چهره هائی نظیر رودکی، دقیقی و البته فردوسی، ناصر خسرو و دانشمندانی چون ابوعلی سینا و ابو ریحان بیرونی می شویم.
چهار تحول جالب و مهم دیگر در رابطه با تحول زبان در سرزمین های ایرانی زبان را نباید ناگفته گذاشت. یکم: توسعه و تحکیم فارسی نو یعنی اساسا فارسی کتبی و ادبی کنونی بجای لهجه های محلی پهلوی در نجد ایران، دوم: پسرفت و بتدریج از کاربرد روزمره ناپدید شدن زبان های ایرانی شرقی (بلخی باستان، خوارزمی و سغدی) و جایگزین شدن فارسی نو بجای این زبان ها، سوم: همزمان با کوچ قبایل ترک زبان و حاکمیت دولت های ترک تبار، تغییر تدریجی زبان نخست اکثر مردم ماوراءالنهر از فارسی (در مرو)، خوارزمی و سغدی (در خوارزم، بخارا، سمرقند و چاچ یعنی تاشکند در ازبکستان و ترکمنستان کنونی) به ترکی، یا اگر دقیق تر بگوئیم «ترکیک» عمومی، زیرا لهجه های مختلف این «ترکی عمومی» هنوز شکل و ساختاری نسبتا روشن و نهائی نگرفته بودند. نکته مهم چهارم نیز اینکه بخشی از مردم سغدی زبان ماوراءالنهر در تاجیکستان و جنوب ازبکستان کنونی (سمرقند و بخارا) در عین همسایگی و همگرائی با ترکی زبانان جدید که چند قرن بعد نام «ازبک» گرفتند، ترکی زبان نشدند، اما به تدریج فارسی زبان شدند، در حالیکه زبان پیشین آنان یعنی سغدی به تدریج از دایره کاربرد روزانه و طبعا کتبی و ادبی خارج میشد.
در رابطه با همین تحولات است که نام قومی «تاجیک» و نام زبان «تاجیکی» یا «فارسی تاجیکی» رایج شده است. در اوایل اسلام، ایرانیان بومی ماوراءالنهر (سغد، خوارزم و تاشکند و همچنین فرغانه که ترکان در آنجا نفوذ داشتند) به دیگر ایرانیانی که مسلمان شده بودند، به جای «مسلمان»، گاه «عرب» هم می گفتند. طبری درباره قطع موقتی «جزیه» (مالیات اضافی که از غیر مسلمانان اخذ می شد) از نو مسلمانان ایرانی می نویسد که «دهقانان (اشراف زمین-دار ایرانی، -م.) بخارا پیش اشرس (حاکم خراسان، -م.) آمدند و گفتند: خراج از که میگیری که همه کسان (بومیان ایرانی، -م.) عرب (به معنی مسلمان، -م.) شده اند؟»[28] علت شکایت دهقانان ایرانی آن بود که با متوقف کردن اخذ جزیه، مقدار کل مالیاتی که دهقانان مسئول جمع آوری و تحویل آن به اعراب بودند، کم می شد و دهقانان در نزد اعراب مسئول و پاسخگوی این کمبود بودند.
این در دوره امویان و زمانی اتفاق افتاد که هنوز اکثریت مردم ماوراءالنهر مسلمان نشده بودند. برپایه روایت طبری دهقانان یعنی اشراف زمیندار سغدی که هنوز مسلمان نبودند، ایرانیان نومسلمان سغدی را «عرب» (یعنی مسلمان) خوانده اند و به تدریج اکثر مردم بومی و مسلمان ماوراءالنهر «عرب» و با تعبیر فارسی اش «تازیک» نامیده شده اند.
واژه «تازیک» (دیرتر: تاجیک) به احتمال قوی مانند نام های «پارسیک» (پارس+ی+ک)، «آسوریک» (در «درخت آسوریک») به معنی «درخت آسوری/آشوری»[29]، و یا رازیک (اهل شهر ری، مربوط به ری) یک ترکیب دستوری فارسی میانه/پهلوی و احتمالا پارتی است. ترکیب «تازی+ک» به معنی مربوط/منتسب به تازی/عرب بوده است. به نظر بارتولد[30]، فرای[31] و گلدن[32] ریشه واژه «تازی» از نامواژه «طَی» و یا «طائی» می آید که نام قبیله ای بزرگ و معروف از اعراب بوده است . واژه «عرب» در متون کلاسیک یونانی مانند آثار مورخینی نظیر استرابو موجود است. اما ساسانیان با اعراب نخست از طریق قبیله عربی طی و یا طائی آشنا شدند. به این جهت ایرانیان دوره ساسانی تا مدت ها به اعراب «تازیک» می گفتند. منشاء اصلی قبیله معروف و با نفوذ طی/طائی یمن است. بعدها ایرانیان دوره ساسانی تدریجا به همه اعراب «عرب» گفتند، اما لفظ «تازی» نیز به معنی «عرب» در کاربرد فارسی باقی ماند. بدین ترتیب نام «تازیک» و یا «تاژیک» و دیرتر «تاجیک» در ماوراءالنهر به همه فارسی زبانان مسلمان گفته شد که بومی ماوراءالنهر هستند، اما عرب و یا ترک زبان نیستند. ظاهرا ابتدا تعابیر «تازیک» و «تاژیک» رایج بوده، اما از قرن سیزدهم به بعد تعبیر «تاجیک» رواج بیشتری یافته و از قرن هفدهم «تعبیری معمولی» یا رایج [33]شده است.
[1] xwn
[2] Frye: Heritage of Central Asia, pp. 169-171
[3] Göbl, Robert: Dokumente zur Geschichte der iranischen Hunnen in Baktrien und Indien, Wiesbaden 1967
[4] یک منبع خوب برای مطالعه هون ها اثر زیر از منخن-هلفن است:
دوراهی های پیش روی ایران امروز از نظر محمود سریع القلم، استاد اقتصاد در دانشگاه شهید بهشتی… «یا این راه، یا آن راه.. راه سومی نیست. کمی از این، کمی از آن هم نمیشود…» انتخاب نظام چیست؟
وقت به سرعت میگذرد.
رشد اقتصادی کشور یا ایجاد عدالت در خاورمیانه
توسعۀ اقتصادی یا حفظ تقابل با آمریکا
پیشرفت علم و فن آوری یا حفظ فاصله از غرب
روابط عادی با همۀ قدرت های بزرگ یا تداوم نرخ تورم دورقمی
کسب رضایت مردم از شاخص های زندگی خوب یا حفظ سطح هزینه های امنیتی منطقه
امنیت ملی مبتنی بر ثروت اقتصادی یا امنیت ملی مبتنی بر برنامۀ هسته ای
تامین سرمایۀ خارجی جهت بازسازی عمرانی کشور یا تامین امنیت از طریق حضور امنیتی در خاورمیانه
دسترسی به بازارهای کالا، سرمایه و خدمات و فن آوری یا گِره زدن کشور به تنش های منطقه ای
آیندۀ کیفی سرزمین و مردم ایران در دراز مدت یا موفقیت های کوتاه مدت امنیتی در منطقه
تولید ثروت برای حفظ فرهنگ، اقتصاد و تمدن ایران یا فروش انرژی های فُسیلی برای حفظ وضع موجود
تقریبا پنج هزار سال پیش، جامعه مشترک گویشوران زبان های آغازین هند و اروپایی که احتمالا در سرزمین های غربی دشت های اوراسیا (از رود «سیردریا» در آسیای میانه تا رود دانوب در اروپا) می زیستند، به دلایل ناروشنی پراکنده شد و گروه های مختلف این جامعه به سرزمین های مجاور پخش شدند. گروهی از آنان که از «اجداد زبانی» تُخارها[1] بود، تا اواخر هزاره سوم به کاشغر در شمال غربی چین رسیده بود. این نخستین تماس چینی ها با مردمان سرزمین های غربی بود.
گروه دومی که احتمالا نیاکان هیتیت ها در آناتولی و ماننائی ها در شمال غرب ایران و شمال عراق و سوریه بودند، به این مناطق آمدند و با مردم بومی این سرزمین ها درآمیختند.
گروه سومی که عبارت از هند و ایرانیان یا آریائی ها بود، رو به سوی ماوراءالنهر، افغانستان و شمال پاکستان نهاد. «واژه «آریا» یعنی نامی که این گروه خود را می نامید، «ارباب» یا «فرد آزاد» معنی می داد و به آن معنای نژاد و نسب نبود که در قرون نوزدهم و بیستم به آن داده شد.»[2] احتمالا در اوایل هزاره دوم پ.م. این گروه هند و ایرانی زبان که غالبا مشغول دامداری بود، به دو زیر گروه زبانی هندی و ایرانی تقسیم شد و هر کدام از آنها به سمت دیگری مهاجرت کرد: هندی زبانان به سوی آسیای جنوبی یا هندوستان امروز رفتند و ایرانی زبانان به طرف ایران.
هندی زبانان احتمالا حدود سال 1500 پ.م. از طریق افغانستان وارد آسیای جنوبی شدند، با مردمان بومی تمدن دره سند و «دراویدی» زبان در جنوب شبه قاره هند روبرو گشتند و با آنها درآمیختند. گروه دیگر یعنی ایرانی زبانان اساسا عبارت از مادها و پارسی ها بودند که احتمالا حدود سال های 1500 تا 1000 پ. م. وارد آسیای مرکزی و سپس فلاتی شدند که هنوز هم نام آنان را در خود دارد: «ایران» یا به زبان پارسی باستان «آریانام خشتره» و به زبان پهلوی دوره ساسانیان: «ایرانشهر». در آن دوره یعنی سه و نیم تا سه هزار سال پیش در فلات ایران گروه های پراکنده مردمانی بومی می زیستند که درباره آنها اطلاعات چندانی در دست نیست. تنها چیزی که در باره این دوره «پیشا ایرانی» میدانیم، مربوط به تمدن باستانی عیلام (ایلام) در خوزستان و لرستان کنونی و سنگ نوشته های بین النهرین (بخصوص آشور) میشود که در باره دیگر اقوام غربی ایران از جمله آذربایجان و کردستان اطلاعات جسته و گریخته ای میدهند. همین منابع هم هستند که برای اولین بار در تاریخ از اقوام ماد و پارس در همسایگی شرقی تمدن های بین النهرین سخن گفته اند.
گروه های دیگری از هند و ایرانی زبانان در جریان مهاجرت خود به سیبری، مغولستان و شمال غربی چین در همین سرزمین ها (از جمله تورفان، خُتن، کاشغر، ارومچی، واحه های قزاقستان کنونی) [3] و حوزه آلتای مسکون شدند و تا سده دوم یا سوم پ.م. تبدیل به گروه بزرگی از مردم این سرزمین ها گشتند. در جریان همین کوچ ها، چادرنشینان و دام پروران ایرانی زبان که ایرانیان فلات ایران آنان را «سکا» و یونانیان «اسکیت» می نامیدند، با مردم اورالی زبان یعنی اجداد زبانی فین ها و مجارهای معاصر و بعد ها با گروه های مردمانی روبرو شدند که به زبان های ترکی و مغولی آغازین سخن می گفتند.
این، نخستین دوره همسایگی، تماس، آمیزش و تاثیر متقابل زبانی و فرهنگی میان ایرانی زبانان و ترکی زبانان بود. زمان این نخستین تماس ها چند قرن پیش از میلاد تا اوایل هزاره نخست میلادی بود و محل آن در جنوب روسیه، شمال غربی چین، مغولستان و قزاقستان کنونی قرار داشت.[4] آنچه که بعد ها «ترکستان» (آسیای مرکزی) و ترکستان شرقی (از تورفان و خُتن تا کاشغر) نامیده شد، قبل از ظهور تدریجی ترکان در اوایل هزاره اول میلادی، اساسا مسکن ایرانی زبانان یعنی در درجه اول سکاها بود. در اواسط قرن چهارم م. یعنی زمانی که در ایران حدود صد سال از تاسیس امپراتوری ساسانیان می گذشت، هنوز بسیاری از ساکنین دشت های آن سوی مرزهای شرقی و شمالی ایرانشهر ایرانیان شرقی بودند که زبان و لهجه های خاص خود را داشتند. «در مجاورت مناطقی از دشت ها که مردمان ترکی زبان در آن به سر می بردند، جوامع کشاورز و شهرنشین ایرانی زبان تشکیل یافته و بین این جوامع ایرانی زبان و ترکی زبان روابط نزدیکی ایجاد شده بود.»[5]
دویست سال قبل از میلاد تا سال های 200 میلادی یعنی حدود چهارصد سال، دوره تلاطم های چند لایه ای در سرزمین های پهناور در تقاطع شمال غرب چین، جنوب روسیه، مغولستان و قزاقستان کنونی بود که تاثیرات مهم و پایداری بر تحولات تمامی منطقه بجا گذاشت. سرتاسر شمال این منطقه پوشیده از جنگل های سرد و برف آلود سیبری جنوبی بود (هنوز هم چنین است)، در شرق و جنوب شرقی آن مغولستان و چین قرار داشت، مغولستانی شامل دشت ها و صحرا های بی انتها و بی صاحب با قبایل و طوایفی که نام بسیاری از آنها برای ما نا آشناست، و چینی که نگران دست اندازی ها و آشوب های قبایل کوچ نشین مرزی و فرامرزی بود. این قبایل نه فقط در خارج از مرزهای چین، بلکه حتی در ولایات مرزی کان-سو و سین-کیانگ نیز فعال بودند. در غرب و جنوب غربی این سرزمین، دشت ها و صحرا های بی انتهای قزاقستان کنونی قرار داشتند و پس از آن سرزمین های ماوراءالنهر یعنی ازبکستان، تاجیکستان و سپس ترکمنستان کنونی شروع می شدند. این سرزمین ها هم مرز فلات ایران هخامنشی سابق بودند که یکی دو قرن از شکست آن در مقابل اسکندر مقدونی و لشکر یونانی او (333 پ.م.) می گذشت و پادشاهان سلوکی و سپس دولتی مقدونی-بلخی مدتی (256-100 پ.م.) جانشین آن شده بود.
دودمان های چینی «چین» و «هان» (221 پ.م.-220 م.) کم و بیش با دولت اشکانیان در ایران همزمان بودند. آنها جهت متحد کردن دولت های پراکنده و کوچک چین و تحکیم حاکمیت بر سرزمین های نو تسخیر شده در مقابل دست اندازی های قبایل کوچ نشین مرزی، سیاستی تهاجمی در پیش گرفتند. یکی از اقدامات آنها کشیدن دیوار های بلندی در مرز با همسایگان کوچ نشین شمالی و غربی خود بود. بعدها این دیوار ها به صورت «دیوار بزرگ چین» در آمد و شهرتی جهانی یافت.
در این دوره در مجاورت هسته اصلی دولت «چین» و دیرتر «هان» چندین اتحادیه خرد و کلان قومی با مردمی کوچ نشین یا دام پرور ایجاد شده بود که معروف ترین و بزرگ ترین آنان «هسیونگ-نو» نام داشت.
در اوایل قرن دوم پ.م. هسیونگ-نو اکثریت اوراسیای شرقی یعنی از منچوری در شرق تا دریاچه آرال در غرب و از مغولستان داخلی چین تا دریاچه بایکال در شمال را در یک اتحادیه پهناور ایلاتی متحد کرده بود. ترکیب قومی و زبانی هسیونگ-نو روشن نیست. به نظر میرسد اغلب اقوام چادرنشین آسیای میانه، صرفنظر از قومیت و زبان آنها، مشترکات بسیاری داشتند. آنگونه که در اثر چینی «درباره نمک و آهن» («ین-تی یه لون») از سال 81 پ.م. نوشته شده، مردم هسیونگ-نو خانه دائمی ندارند، در ظاهر، فرق زن و مرد آنها معلوم نمی شود، آنها خود را با پوست حیوانات می پوشانند، «گوشت خام میخورند و خون می نوشند. آنها کوچ میکنند تا مال مبادله کنند و توقف میکنند تا دام های خود را بچرانند.» [6]در باره قومیت یا زبان حاکم در سرزمین هسیونگ-نو نیز توافقی میان منابع علمی معاصر وجود ندارد. حتی نام برخی رهبران این اتحادیه مانند «مائو-تو» یا «تو-مان» که به اشکال مختلف در منابع چینی درج گردیده، امکان گمانه زنی در این مورد را نمی دهد. اما استنتاج عمومی آن است که احتمالا نیاکان همه اقوام بعدی منطقه از قبیل چینی، مغولی، ایرانی شرقی (همراه با تخار) و ترکی زبان، در این اتحادیه حضور داشتند.
برخی منابع چینی نوشته اند که ترک های بعدی غالبا در اتحادیه هسیونگ-نو جمع آمده بودند. برخی دیگر به تقسیم بندی ظاهرا ساده گرایانه سه گانه ای اشاره میکنند که گویا تجمع اصلی نیاکان ترک زبانان در هسیونگ-نو، مغولی زبانان در اتحادیه ای بنام «دون-قو» (در شرق هسیونگ-نو) و ایرانی زبانان شرقی در یوه-چی (در جنوب غربی هسیونگ-نو) بوده است، در حالیکه اکثر منابع علمی معاصر که اساس نوشته حاضر را هم تشکیل می دهند، بر مختلط و سیال بودن قومی و زبانی این اتحادیه ها تاکید دارند.
منابع چینی آورده اند که ترک های غربی که ابتدا تحت رهبری طایفه ای به نام «آشینا» قرار داشتند[7] و در مجموعه هسیونگ-نو به سر میبردند، بعد از فروپاشی هسیونگ-نو رهبری قوم خود را بدست خود گرفته و وارد اتحادیه جدید «رو-ران» (یا ژو-ژان) شدند که جایگزین بخشی از هسیونگ نو در سرزمین مغولستان کنونی شده بود. اکثر دانشمندان معاصر تورکولوژی مانند پیتر گلدن، لارس یوهانسون و دنیس ساینور برآنند که «آشینا» و همچنین نام بسیاری از رهبران نخسین دولت ترک به نام گوک تورک از جمله «بومین» و برادرش «ایستمی» (یا «ایشتمی») ترکی نیستند.[8]
اتحادیه دیگری که پس از متلاشی شدن بخش شمال شرقی هسیونگ-نو تاسیس گردید، متشکل از اقوام «دون-قو» (یا «تون-گو ئه») بود که از نیاکان مغول های بعدی شمرده میشوند. آنها پس از فروپاشی و مهاجرت اقوام هسیونگ نو، از منچوری در شرق به سرزمین مغولستان کنونی مهاجرت کردند. این، گامی نخست در مغولی زبان شدن مغولستان بود. پس از هسیونگ-نو، مغولستان کنونی ابتدا تحت حاکمیت دولت گوک تورک (522-744) و سپس دولت اویغورها (744-840) قرار گرفت. پس از شکست این هر دو نخستین دولت ترک و افزایش مهاجرت های ایرانی زبانان و سپس ترکان، اقوام بیشتری از شرق (منچوری و مغولستان داخلی) وارد مغولستان کنونی شدند و در نتیجه مغولستان در سده های دهم و یازدهم م. غالبا مغولی زبان شد.
پس از فروپاشی هسیونگ نو اغلب اقوام ایرانی شرقی (سکا) و تخاری زبان به ماوراءالنهر و افغانستان مهاجرت کردند. در مغولستان، ترک ها پس از مدتی خود را از تبعیت اتحادیه «رو-ران» آزاد کرده و پس از فراز و نشیب بسیاری نخستین دولت خود را در سال 552 در همین سرزمین ها یعنی مغولستان و سین-کیانگ (کاشغر) تاسیس نمودند. لیکن این نخستین دولت ترک در سال 744 به دست اویغورهای ترک متلاشی شد و خود دولت اویغور نیز در نتیجه اختلافات داخلی و دست انداری های اقوام ترک (یا ترک شده) قرقیز[9] و قارلوق در سال 840 فرو پاشید. هر دو دولت گوک تورک و اویغورها در اثر همسایگی و همنشینی با تاجران و مشاوران ایرانی، چینی و مغولی و مبلغین غالبا سغدی مانوی، تحت تاثیر این فرهنگ ها بودند. در این بین اکثر ترک های غربی و اویغورها که در دولت داری خود با شکست و ریزش نیروهای خود روبرو شده بودند، در مقابل نیروی جدید لشکریان اسلامی که از جنوب و غرب یعنی ماوراءالنهر و خراسان پیش می آمدند، تسلیم شدند. بخشی از آنان در پی شکست در جنگ و اسارت به تدریج به طور مسالمت آمیز به اسلام گرویده و غالبا به کمک ایرانیان نومسلمان وارد جهان اسلام شدند.
اکنون در مرور این تحولات تاریخی کمی به عقب برگشته و سرگذشت ایرانی زبانان سکا و تخاری زبانان هند و اروپائی را که از دشت های شمال به ماوراءالنهر و افغانستان مهاجرت کرده بودند، به طور خلاصه پی بگیریم.
در جنوب غربی هسیونگ-نو از جمله خُتن، تورفان و دیگر مناطق غربی چین یعنی از سین-کیانگ شامل کاشغر و ارومچی گرفته تا بلخ و ماوراءالنهر یعنی سغد و چاچ (تاشکند کنونی)، قدرت اصلی در دست اتحادیه ایلاتی دیگری بنام یوه-چی بود. بنا به تذکره نویسان چین از همین دوره، سرزمین یوه چی ها «حدود 49 روز راه از «آن-هسی» (ایران اشکانی، م.) دور بود» و «مردم آن به زبان های مختلفی صحبت می کردند، لیکن آنان یک گروه مردم بودند و زبان یکدیگر را به روشنی می فهمیدند.»[10] اکثر منابع علمی معاصر بر آنند که سکا های ایرانی زبان و تخارهای هند و اروپائی زبان غالبا در اتحادیه یوه-چی بودند که پس از آغاز حملات چین و کوچ های اقوام، سرزمین های اصلی خود در جنوب غربی هسیونگ-نو را رها کرده، به سوی چاچ (تاشکند)، ماوراءالنهر و خوارزم کوچ کردند. آنها سپس از ماوراءالنهر و خوارزم به بلخ هجوم نموده و در آنجا دولت یونانی بلخ را سرنگون نمودند.[11] دولت کوشانیان (30-375 م.) در ماوراءالنهر، افغانستان، شمال پاکستان و هند متشکل از وارثان همین «مهاجرین دشت های شمال» بود که طی مهاجرت های خود احتمالا از نظر قومی و زبانی مختلط تر شده اند. تاسیس دولت-شهرهای واحه هائی نظیر خوارزم، سمرقند، بخارا و چاچ (تاشکند) نیز با همین تحولات مرتبط شمرده می شود.
در تاریخ «هان-شو» (چین در دوره هان ها) گفته میشود که در اثر کوچ های یوه-چی «پادشاه «سای» (سکا ها، -م.) ناچار به مهاجرت به جنوب شد.» این منبع نام محلی را ذکر می کند که هنوز ناشناس باقی مانده است. همچنین در همان منبع میخوانیم: «سکا ها تقسیم و منشعب شدند و بارها حکومت های مختلفی را تاسیس نمودند.»[12] و بالاخره جغرافیا نویس یونانی استرابو که تقریبا در همین دوره (64/63 پ.م. تا 24 م.) زندگی کرده، در شرح شرق دریای خزر میگوید که در آنجا اسکیت ها (سکاها، -م.) و مردمان کوچ نشین زندگی میکنند. «از دریای کاسپی (خزر یا گرگان، -م.) به بعد اغلب اسکیت ها داهه (داهان، از نیاکان پارتیان، م.) نام دارند. آنان که بیشتر در جانب شرق زندگی می کنند، ماساگت یا سکا نامیده می شوند. نام عمومی بقیه اسکیت است. همه یا اکثر آنان کوچ نشین هستند. شناخته ترین اقوام، آنان هستند که باختر (بلخ، -م.) را از دست یونانیان گرفتند…»[13] در اینجا استرابو در کنار بعضی اقوام که نامشان برای ما آشنا نیست، تُخارها را نیز جزو اقوامی می شمارد که «از آن سوی رود سیحون» یا سیردریا آمده و در براندازی دولت یونانی بلخ سهم داشته اند. تاریخ نویسان چینی و یونانی نوشته اند که اقوام مختلف «یوه-چی از جمله تخارها» حدود صد سال پس از میلاد دولت یونانی بلخ را سرنگون کرده اند. اطلاعات منابع چینی و یونانی که چند نمونه از آن در بالا ذکر شد، تصویر کلی تحولات سیاسی و قومی از یکی دو قرن پیش از میلاد تا یکی دو قرن پس از میلاد را که در اکثر منابع معتبر معاصر نیز می توان خواند، تائید می کنند.
آنچه که امروزه بعد از دو هزار سال می توانیم در باره این گروه های قومی و زبانی با نام های چینی و برای ما ناآشنا در ذهن خود مجسم کنیم، به طور تخمینی چنین است: در این دوره چینِ هان و ایرانِ اشکانی با وجود کشمکش های معین داخلی و مشکلات روابط خارجی خود، به هر حال در مقایسه با قبایل چادرنشین، جامعه ای یکجا نشین و دولت و لشکری منسجم داشتند. اما «حکومت» های اتحادیه های کوچک و بزرگ ایلاتی که در میان این دو امپراتوری قرار داشتند، شکل و ترکیبی دائما متغیر و بقائی غیر قابل پیش بینی داشتند که وابسته به شرایط زندگی چادرنشینی و کشمکش های داخلی آن قبیله ها می توانست به سرعت تغییر یابد و روابط و شرایط آن گروه ایلاتی را تغییر دهد. به همین ترتیب می توان درک کرد که چرا بین دولت چین و ایران، در دشت های وسیع میان کاشغر و خُتن تا ماوراءالنهر نه تنها یک حکومت و گروه معین و تا حدی منسجم به نام هسیونگ-نو یا یوه-چی، بلکه احتمالا ده ها خان و شاه کوچک و بزرگ مستقر بودند و میان همه آنان با یکدیگر و هر کدام آنان با دولت های منسجم تر و بزرگتر چین و ایران همیشه روابطی متغیر وجود داشته و تحت تاثیر این تحولات حکومت های ایلاتی مزبور گاه از بین رفته و گاه ترکیب داخلی و سیاسی آنان متحول شده است.
[1] زبانشناسان تاریخی در باره زبان نخستین تخارهای آسیای میانه وحدت نظر ندارند. اطلاعات موجود در باره این زبان از جمله نام های تخاری بسیار اندک است. بعضی ها تخاری را جزو زبان های ایرانی شمرده اند، اما به نظر میرسد امروزه اکثر منابع، تخاری باستان را از خانواده عمومی تر زبان های هند و اروپائی میشمارند.
[2] Michael Witzel: Autochthonous Aryans?” The evidence from Old Indian and Iranian texts,” Electronic Journal of Vedic Studies, 7/3, 2001, p. 13-14
[3] وقتی بعد از نام بعضی کشور های معاصر «تعبیر «کنونی» را اضافه میکنم، میخواهیم اشاره کنیم که در آن دوره واحدی سیاسی یعنی کشوری با این نام هنوز موجود نبوده و این کشور بعدا در نتیجه تحولات بخصوص دیگر با این نام ایجاد شده است. مثلا می دانیم که در آن دوره کشور هائی به نام ازبکستان، تاجیکستان یا ترکمنستان و یا قزاقستان، قرقیزستان و مغولستان به عنوان واحدی سیاسی و کشوری موجود نبودند.
[4] Golden: Turks and Iranians, p. 18
[5] Idem
[6] Quoted in: Golden: Introduction, p. 60
[7] به گفته پیتر گلدن واژه «آشینا» احتمالا ایرانی شرقی (سکائی) یا تخاری است. ن.:
Golden: Central Asia in World History, p. 37
[8] Sinor: Inner Asia, p. 290
[9] Golden: Idem, p. 70
[10] Han-shu. China in Central Asia, An annotated translation by A. F. P. Hulsewe, Leiden, Brill 1979, p. 136
[11] در آغاز مهاجرت های بزرگ، گروه دیگر و کوچکتری از یوه-چی های ایرانی زبان احتمالا بجای ماوراءالنهر و بلخ، به کوهستان های شمال شرقی تبت کوچ نموده اند.
در یک رشته نوشته ها به بازنشر فصل های کتاب «تاریخ اختلاط ایرانیان و ترکان» خواهیم پرداخت که دو سال پیش توسط شرکت انتتشاراتی «آیدین» در تبریز منتشر شد.
این کتاب، تاریخ طولانی آشنائی و همگرائی و بالاخره اختلاط ایرانیان و ترکان را بررسی میکند. بیش از هزار سال است که ایرانی زبانان و ترک زبانان[1] از آسیای مرکزی در مرزهای چین گرفته تا آناتولی و عراق در کنار یکدیگر و با همدیگر زندگی میکنند. هر قرن و دوره تاریخی که گذشته، امتزاج و اختلاط تباری، زبانی، فرهنگی و اقتصادی آنان بیشتر شده است. آشنائی علمی با تاریخ همسایگی و امتزاج ایرانیان و ترکان، هم سطح دانش ما را در این مورد بالا می برد و هم به سود زندگی آرام، پر تفاهم و سودمند برای همه جوامع این منطقه است.
در اینجا منظور از تعبیر «ایرانیان» تنها شهروندان ایران یا افغانستان و تاجیکستان کنونی نیست، بلکه همه مردمان در همه سرزمین هائی است که در طول تاریخ به گونه و شاخه ای از خانواده بزرگ زبان ها و لهجه های ایرانی سخن میگفتند. به همین ترتیب منظور از تعبیر «ترکان» همه مردمان همه سرزمین هائی است که در طول تاریخ به گونه و شاخه ای از زبان ها و لهجه های ترکی سخن میگفتند. در علم زبان شناسی به گروه نخست، زبان ها و لهجه های «ایرانیک» و به گروه دوم، زبان ها و لهجه های ترکیک میگویند.
مناسبات، بده بستان و امتزاج پرفراز و نشیب ایرانیان و ترکان دستکم هزار سال پیشینه دارد – از فروپاشی سامانیان در اوایل هزاره دوم میلادی، تاسیس دولت های غزنویان، قراخانیان، خوارزمشاهیان ترک و سلجوقیان. این را دقیقا میدانیم. اما شاید آغاز این آشنائی و همگرائی حتی هزار سال پیش تر، یعنی مجموعا حدود دو هزار سال قبل در دشت های آسیای میانه و بخصوص مغولستان کنونی بوده است.
چرا مغولستان کنونی؟ زیرا سرزمینی که امروزه مغولستان نامیده میشود، تا اوایل هزاره اول میلادی یعنی دو هزار سال پیش هنوز «مغولستان» یا مغولی زبان نشده بود. این سرزمین، همراه با ایالت های سین کیانگ و گانگ سو در چین کنونی، موطن اقوام و قبایل مختلفی مانند سکاها، تُخارها، اجداد ترک ها و اجداد مغول ها بود که هم بین خود رقابت و کشمکش داشتند و هم همسایگی و معاشرت میکردند. این اقوام غالبا کوچ نشین بودند، در چادر ها میزیستند، دامپروری میکردند، و وابسته به وضع هوا از محلی به محل دیگر مهاجرت میکردند. در کنار دامپروری، آنها با همسایه های یکجا نشین خود به تجارت می پرداختند، پنیر و پشم میفروختند و کفش، لباس و نان میخریدند و بخصوص در دوره های خشکسالی و قحطی، جوانان تیرانداز و اسب سوارشان به سرزمین های مردمان یکجا نشین همسایه حمله ور میشدند.
در این جوامع قبیله ای «دولت» یا حکومت به معنای امروزی وجود نداشت. آنها به صورت طایفه ها و قبیله های متمایز اما مرتبط با یکدیگر در به اصطلاح «اتحادیه» های ایلاتی یا قبیله ای (همچنین موسوم به خان نشین با خاقانات) زندگی میکردند. در درون این اتحادیه ها، قبیله ای که پرجمعیت تر از دیگران بود و رئیس پر قدرتی داشت، همه آن اتحادیه را رهبری میکرد، تا اینکه بعد از مدتی بر اثر کشمکش داخلی یا مرگ رئیس قبیله، تقسیم قدرت از نو شروع می شد و حدود حکمرانی تغییر پیدا میکرد.
دو سه قرن قبل از میلاد مسیح تا یکی دو قرن بعد از آن، اوضاع دشت های آسیای میانه در شمال غربی چین چنین بود.
در باره این اتحادیه ها و قبایل داخل آنها که دو هزار سال پیش می زیستند و از نظر قومی و فرهنگی پیوسته در حال تغییر و تحول بودند، اطلاعات دقیقی موجود نیست. از طرف دیگر اغلب این منابع به زبان چینی و برخی سکائی (از زبان های ایرانی شرقی در دشت های آسیای میانه در قرون وسطا) هستند که مدت ها برای پژوهشگران معاصر ناآشنا باقی مانده بودند، تا اینکه بعضی از آنها در همین صد سال اخیر رمز گشائی و به زبان های اروپائی ترجمه شدند. همین منابع نام های مختلفی به این اتحادیه ها و قبایل درون آنها داده اند. از میان این نام ها مثلا میتوان به قبایل سکا (یا اسکیت) و تُخار و اتحادیه های موسوم به «هسیونگ-نو»، «روان-رو» و «هون» اشاره کرد.
برپایه اطلاعات منابع موجود، در باره حضور گسترده قبایل سکا و تُخار در منطقه وسیعی از تورپان (تورفان بعدی) و کاشغر (در چین کنونی) تا دشت های مغولستان در یکی دو قرن قبل و بعد از میلاد مسیح نمی توان تردید نمود. سکاها گویشوران یکی از زبان های ایرانی شرقی بودند و تُخارها نیز اگر ایرانی زبان نبودند، به هر حال می توان آنان را هند و اروپائی زبان شمرد. در باره اینکه این ایرانی زبانان شرقی و کوچ نشین در کدام دوره و چگونه به این مناطق آسیای میانه آمده اند، بخصوص در چهل، پنجاه سال اخیر پژوهش های با ارزش و علمی بسیاری انجام گرفته که این نوشته جای بحث آن نیست. کافی است که بدانیم این گروه ها احتمالا چند هزار سال پیش از آن به دنبال پراکنده شدن گروه بسیار بزرگ تری به نام اقوام مختلف هند و اروپائی زبان (که هند و ایرانی زبانان تنها یک زیر گروه آنان بودند) راه خاور زمین را در پیش گرفته اند. گروه های دیگر هند و اروپائی زبانان به غرب، شمال یا جنوب رفته اند. اکثریت بزرگ زبان های اروپائی و در ضمن ایرانی، ارمنی، هندی و روسی وابسته به همین خانواده زبان های هند و اروپائی هستند.
در عین حال، طبق منابع چینی، احتمالا اجداد قبایل ترک و مغول بعدی نیز همراه با سکاها و تخارها در اتحایه قبیله ای هسیونگ-نو می زیستند. این اتحادیه، دشت های مغولستان و سرزمین های همسایه آن در چین، جنوب روسیه، قزاقستان و قرقیزستان کنونی را در بر میگرفت. اگرچه منابع قدیم چینی به روشنی از حضور ترک ها یا مغول ها در این منطقه سخن نمیگویند و اگرچه در این مورد منابع نوشتاری ترکی یا مغولی قدیم نیز موجود نیست، اما این احتمال هیچ هم بعید نیست. به هر تقدیر میدانیم که ترک ها و مغول های بعدی از درون همین اتحادیه ها و در اثر فشارهای چین و همچنین پیشروی یا عقب نشینی قبایل دیگر پا به عرصه تاریخ گذاشته اند. ترک ها در این اتحادیه بزرگ زیر چتر اتحادیه کوچکتری به نام «آشینا» می زیستند. برپایه تحلیل نام و تاریخ اتحادیه آشینا (تلفظ چینی: «آ-شین-ها») یعنی آخرین اتحادیه ای که ترک ها قبل از شورش و استقلال خود در قرن ششم م. در آن می زیستند، میتوان تاریخ نخستین تماس ها، همسایگی و همگرائی ترک ها و ایرانیان (اگر دقیق تر بگوئیم: ترکیک زبانان و ایرانیک زبانان شرقی) را در اوایل هزاره یکم میلادی یا حتی یکی دو قرن پیش از آن حدس زد.[2] با این ترتیب میتوان عجالتا نتیجه گرفت که نخستین تماس ها بین ایرانیان و ترک ها در دشت های آسیای میانه (مخصوصا مغواستان کنونی و کاشغر چین) انجام گرفته است. در آن دوره در ایران، هخامنشیان و پس از آنان لشکریان و فرماندهان «سلوکی» اسکندر مقدونی و سپس اشکانیان برسر کار بودند. ترک ها هم هنوز همراه با ایرانیان شرقی در اثر فشار چین و دیگر قبایل کوچ نشین از شمال و شرق، به طرف جنوب و جنوب غرب یعنی ماوراءالنهر و ایران مهاجرت نکرده بودند، یا اینکه این کوچ های بزرگ که بعد ها، در اوایل هزاره یکم میلادی به «کوچ هون ها» معروف شد، تازه تازه شروع شده بود.
عینا مانند نمونه ایرانیان شرقی، در باره خاستگاه اصلی ترک ها قبل از مهاجرتشان به دشت های مغولستان نیز اطلاعات دقیقی نداریم. اما گمانه زنی رایج کنونی دانشمندان مبنی بر آن است که اجداد اصلی ترک ها احتمالا از سرددشت ها یا «توندرا» های جنوب سیبری به مغولستان کوچ کرده اند. این کتاب جای آن بحث ها هم نیست. شاید عجالتا کافی است بدانیم که هم سکا ها و تخارها و هم ترک های نخستین اصالتا برخاسته از خود مغولستان نبودند، بلکه در نتیجه کوچ نشینی و مهاجرت به آنجا آمدند و در نتیجه کوچ ها و مهاجرت های بعدی به سرزمین های دیگر رفتند و با اقوام دیگر در آمیختند.
تقریبا پانصد سال بعد، در قرن ششم میلادی و بخصوص پس از تاسیس نخستین دولت ترک موسوم به «گوک تورک» در سال 552 م.[3] منابع قدیم چینی و یونانی بیزانس از قبایل ترک در آن سوی مرزهای شمال غربی چین یعنی مغولستان و جنوب روسیه کنونی سخن میگویند.[4]
این دوره در ایران، افغانستان و ماوراءالنهر مقارن با دوره ساسانیان است، یعنی زمانی که از دوره مادها، هخامنشیان، سلوکیان و اشکانیان بیش از هزار سال میگذشت. در این مدت اتحادیه های قبیله ای گذشته به هم خورده و اتحادیه های کوچک و بزرگ جدید مانند کوشانیان، هون ها و هپتالیان به وجود آمده بودند. سکا ها و تخارها نیز با نام های جدید ناچار به مهاجرت به غرب و یا ماوراءالنهر، افغانستان، سیستان («سکا-ستان») و پاکستان کنونی شده بودند. ترک ها از درون اختلاط قومی «هون ها» بیرون آمده و به تدریج مقام خود را به عنوان نیروئی پراکنده، اما جنگاور در منطقه تحکیم مینمودند.
حکمرانی ساسانیان ایران تا شمال چین و مغولستان کنونی نمی رسید، اما در آن دوره، سُغدیان ایرانی زبان که احتمالا از وارثان سکا ها بوده و در تجارت با چین مهارت یافته بودند، از سمرقند و بخارا آمده، از این مناطق گذشته و در امتداد «جاده ابریشم» کالاهای خود را به چین می بردند. سواران قبایل ترک کار نگهبانی قافله های تجارتی سغدیان را برعهده داشتند. بعضی از آنها نیز برای دیگر چادر نشینان کالاهای تولیدی شهرنشینان سمرقند و بخارا را می خریدند. نخستین شهرهای دشت های شمال مانند «بالاساغون» (در قرقیزستان کنونی) بر سر راه «جاده ابریشم» تاسیس شده که جمعیت آن ابتدا ترکیبی از ترک ها و سغدیان بوده است. بزودی این مردمان با یکدیگر در آمیختند و غالبا ترک زبان شدند، با مشخصات ظاهری و فرهنگ، مذهب و زبانی متاثر از یکدیگر…
تاسیس نخستین دولت ترک تاریخ به نام گوک تورک (552 م.) مربوط به همین دوره است. ریشه های این دولت ایلاتی نیز با اقوام ایرانی و دیگر گروه های غیر ترک مرتبط بوده است. قشر رهبری کننده آنان، آشینا، قبلا منسوب به سرزمین های تُخاری و سکانشین کاشغر، خُتن و تورفان در شمال غربی چین بودند که بعد ها نام «ترکستان شرقی» و سین کیانگ چین به خود گرفت. همین دولت گوک تورک بود که مدتی پس از تاسیس خود، در همدستی با خسرو انوشیروان ساسانی حکومت هپتالیان در آسیای مرکزی را شکست داد و متصرفات این پیروزی را با ایران ساسانی تقسیم کرد: بلخ و هرات به ایران، سمرقند و بخارا به ترکان رسید. سغدیان در مناسبات این دولت ترک با ایران، بیزانس (روم شرقی) و چین نقش میانجی، فرستاده و مترجم را ایفا میکردند. در عین حال ترکی به عنوان زبان شفاهی مردم به تدریج رخنه بیشتری میان ایرانی زبانان ماوراءالنهر پیدا میکرد.
دولت گوک تورک در نتیجه اختلافات داخلی و حمله های چین و لشکریان اسلام شکست خورد و جای آن را دولت ایلاتی اویغور با مرکزیت کاشغر گرفت[5]. روابط این دولت با سغدیان حتی بهتر از دوره گوک تورک بود. پس از سقوط حکومت نامبرده، اویغورها به کاشغر، خُتن و تورفان کوچ کردند که اکثر مردم آن تخاریان و سکایان بودند. باز همه این مردمان با یکدیگر جوش خوردند و زبان غالب این منطقه ترکی شد. پس از فروپاشی دولت داری ترکی، در سرزمین های میان رود ولگا و حوزه پونتیک دریای سیاه دولت خزرها تاسیس یافت. مهم ترین نقاط رابطه این دولت با جهان اسلام عبارت از ایران و خوارزم بود.
این تحولات در بخش نخست کتاب حاضر («تا اسلام») با تفصیلات بیشتری شرح داده شده است.
بخش دوم کتاب («از اسلام تا صفویان»)، آنگونه که از نامش پیداست، از نظر زمانی به تحولات بعد از اسلام اختصاص یافته است. اما هنگام مطالعه کتاب که بر بستر سلسله مراتب رویدادهای تاریخی تنظیم شده است نیز میتوان به راحتی مشاهده کرد که سیر تاریخ، در مراحلی منقطع و بی ربط با یکدیگر جریان نمی یابد. هر مرحله در بطن خود حامل عناصر و خصوصیات، انسان ها، فرهنگ ها و مناسبات مرحله گذشته خود است و همزمان، عناصر، خصوصیات، انسان ها و فرهنگ های آینده بعدی را در خود می پروراند. از این نگاه است که میگویند تاریخ، همانند خود «زمان»، آینده و گذشته قطعی ندارد. بررسی تاریخ را پیوسته باید از نقطه ای شرطی آغاز کرد، اگر چه همان نقطه نیز گذشته ای داشته، و این بررسی را باید در نقطه ای شرطی پایان داد، اگر چه آن نقطه نیز آغاز و پایان خود را داشته است.
بدین ترتیب آنچه که بعد از اسلام در رابطه با موضوع اصلی این کتاب یعنی همگرائی و اختلاط ایرانیان و ترکان اتفاق افتاد، به گونه ای ادامه تحولات پیش از اسلام به صورتی دیگر و سرعتی بیشتر بود.
به گفته یوهانسون، «همه دولت های ایلاتی ترکیک که بعدا بر سر کار آمدند، متخصصان خود را از سرزمین های مردم یکجا نشین به کار گرفتند. ابتدا سغدیان و دیرتر دیگر ایرانیان در دولت های ترکیک آسیای مرکزی و شرق نزدیک وظایف اداری و دولتی بر عهده گرفتند.»[6] همه سلسله های بزرگ ترک زبان مانند غزنویان، سلجوقیان، ترکمانان آق قویونلو و قراقویونلو و دیگران طی چندین قرن همزیستی، همگرائی و اختلاط سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و زبانی با جهان ایرانی، دولت ها و ملت های معاصری را به وجود آوردند که امروزه، در کنار ایران، کشور های ترکیه، جمهوری آذربایجان، افغانستان، ترکمنستان، تاجیکستان و ازبکستان چند نمونه بارز این روند پر پیچ و خم تاریخی را تشکیل میدهند.
در این روند، فرهنگ ها، سنن و زبان های ایرانی، ترکی و طبعا عربی (عمدتا از طریق اسلام) فرهنگ مختلط و جدیدی را ایجاد کردند. حتی قرن ها بعد هر کدام از اجزا و اعضای این پدیده، با وجود پیمودن راه های مستقل و ملی خود در سده های اخیر، چنان درهم تنیده اند که امروزه نه تنها زبان و طرز فکر، عادات و سنن آنان، بلکه حتی فرهنگ پخت و پز و درک این ملت ها از اخلاق و روابط خانوادگی نیز به سختی قابل تفکیک از یکدیگرهستند – کم و بیش شبیه آنچه که امروزه در اروپا میان فرهنگ ها و زبان های انگلیسی، آلمانی و فرانسه در بستر زبان و فرهنگ یونانی-لاتین می بینیم. این همان اختلاط «ایران و ترکان و تازیان» است که فردوسیِ دلواپس از کمرنگ شدن صفات باستانی ایرانی را به نوشتن «شِکوه نامه» معروف «پادشاهی یزدگرد» در شاهنامه وادار کرده است.
بله، «ایران و ترکان و تازیان» اینگونه در هم تنیده و با همه فراز و نشیب های راه، ملت ها و کشورهای نوین معاصر را به وجود آورده اند. شاعر میهنی ایران در آن اثر خود از اختلاط ایرانیان، ترکان و اعراب که در دوره فردوسی (قرون دهم-یازدهم م.) در اوج خود بود، اظهار نگرانی کرده است که این آمیزش باعث به هم خوردن فرهنگ و تمدن ایرانیان میشود. به همین ترتیب، فرهنگ نویس معروف ترک، محمود کاشغری که تقریبا همزمان فردوسی بود، در شکایتی مشابه، از اختلاط ترکان چادرنشین با ایرانیان شهری و مختلط شدن زبان به اصطلاح «پاک» و سره آنان با زبان فارسی شکایت کرده است. البته به نظر نگارنده هر دوی این نگرانی ها، نه نشانه خصومت نسبت به قوم و فرهنگ طرف مقابل، بلکه ناشی از حس پاسداری نسبت به فرهنگ خودی بوده است. شاید نه فردوسی و نه کاشغری می دانستند که ایرانیان و ترکان آن دوره نیز خود محصول آمیزشی هزار ساله در گذشته دورتر بوده اند و در آن دوره نیز این آمیزش، بخصوص با در نظر گرفتن بحران های سیاسی و نظامی جامعه «روال قابل انتظار» خود را طی میکرد. (در نیم فصل جداگانه ای از این کتاب به این بخش شاهنامه هم پرداخته شده است.)
کتاب حاضر تنها برخی از جوانب مهم این روند طولانی را در بستر تاریخی و سیاسی تحولات منطقه بررسی میکند. موضوع مهمی که دقت مرا در این بررسی به خود جلب میکند، پیدایش، مناسبات، تاثیر متقابل و تغییرات زبان های گروه های مختلف مردم و دیگر جنبه های فرهنگی در طول تاریخ منطقه وسیعی از آسیای میانه تا ایران و آناتولی تاریخی خواهد بود. به باور من، بررسی تحول زبان های ایرانیک و ترکیک و تاثیر آنها به یکدیگر میتواند روشن تر از روش های دیگر نشان دهنده چند و چون همگرائی و اختلاط تاریخی ایرانیان و ترکان باشد.
از نظر سلسله مراتب تاریخی، مرحله بعد از اسلام این بررسی را در میانه های دوره صفویان و مدتی پس از فتح قسطنطنیه یا استانبول کنونی از سوی عثمانیان به پایان خواهیم رساند.
در پایان کتاب سه پیوست خواهیم داشت. یکم: موضوع تداوم هویت ایرانی بخصوص از ساسانیان تا سلسله های ایرانی بعد از اسلام و هزاره ای که با حکمرانی ترکان غزنوی و سلجوقی آغاز و با دوره صفویان وارد مرحله روشن تر و مشخص تر معاصر شد. دوم: بحث بیشتر و دقیق تری در رابطه با تاثیرات متقابل زبان های فارسی (ایرانی) و ترکی (ترکیک) در طول تاریخ، و سوم: در باره اختلاط ژنتیک ایرانیان و ترکان در طول تاریخ.
آنگونه که خواهیم دید، تاریخ آشنائی، معاشرت، همگرائی و در نهایت اختلاط تدریجی ایرانیان و ترکان 1000 تا 2000 سال سابقه دارد. اوج این مناسبات، بعد از اسلام، بعد از دوره سامانیان، یعنی حدود هزار سال پیش شروع شد. در این مدت طولانی، ایرانیان و ترکانی که اصالتا از آسیای میانه آمده بودند، به مرور زمان از نظر اداره دولت، امور اجتماعی و فرهنگی، زبان و آداب و رسوم چنان با یکدیگر در آمیختند که بعد از حدود پنج قرن، یعنی احتمالا از صفویان به بعد دیگر تمایز «ترک و تاجیک» (طوری که پیش تر در برخی آثار تاریخی و ادبی دیده میشد) به تدریج از بین رفت و محدود به زبان نخست یا مادری فارسی زبانان و ترکی زبانان گردید. در همین پیوست سوم خواهیم دید که اختلاط ایرانیان و ترکان از نظر ترکیب ژنتیک و «دی ان ای» نیز همه این مردمان را مشابه یکدیگر کرده است، تا جائی که شاید برخی تحولات سیاسی آنان را به در پیش گرفتن راه های سیاسی جداگانه ای وادار کند، اما حتی در آن صورت نیز تاثیرات متقابل و عمیق آنان بر یکدیگر بازگشت ناپذیر باقی خواهد ماند.
در پایان این پیشگفتار لازم میدانم سپاسگزاری خود را از دو مورخ، ترک شناس و زبانشناس برجسته، پیتر ب. گُلدن (دانشگاه راتگرز آمریکا) و لارس یوهانسون (دانشگاه های ماینتس آلمان و اوپسالای سوئد) ابراز کنم. بخصوص سه اثر این دانشمندان به من در تالیف کتاب حاضر کمک فراوانی نموده اند. عنوان و مشخصات این سه اثر را در زیرنویس[7] همین صفحه ذکر کرده ام. بخصوص از پروفسور گلدن و موسسه انتشاراتی «هاراسوویتس» (ویسبادن آلمان) متشکرم. من از آنها خواهش کردم و آنها بدون چشمداشتی به من اجازه دادند که مقاله مفصل گلدن در کتاب یوهانسون/بولوت با عنوان «ترک ها و ایرانیان، یک نگاه تاریخی» را به فارسی ترجمه و منتشر کنم. اما من بعدا به این نتیجه رسیدم که شاید بهتر است به جای ترجمه کامل و دقیق مطالب آن کتاب که میتوانست برای متخصصین حوزه بسیار مفید باشد، از نکات اصلی آن استفاده کنم و موضوع را آنگونه که خود (با لحاظ کردن آثار دیگر) درک کرده ام، بازگو نمایم، تا قشر وسیعتری از خوانندگان غیر متخصص مورد خطاب قرار گیرند.
در همین پیشگفتار بجاست مفاهیم ایرانیک/ایرانی و ترکیک/ترکی را از یکدیگر تمیز دهیم. هدف اصلی از این تفکیک تشخیص میان زبانهای ترکیک (ترکی ترکیه، ترکی آذری، ازبکی، ترکمنی، قزاقی و غیره) و زبانهای ایرانیک (فارسی، سُغدی، بلخی، پامیری، کُردی، پشتو، بلوچی، بدخشی و غیره) است، تا معلوم باشد که زبانهای ایرانیک (ایرانی) با فارسی یکی نیستند، همچنان که ترکیک (ترکی ترکیه، آذری، ترکمنی، ازبکی، قزاقی، قیرقزی و غیره) فقط شامل ترکی کنونی آذربایجان و ترکیه نیست، بلکه خانوادۀ بزرگی از زبان های اصالتا ترکی را در بر میگیرد. این نکته ای است که گاه باعث آشوب ذهنی و حتی سوء استفاده های سیاسی میشود. طبعاً وقتی از قبایل یا دودمانهای ایرانیک یا ترکیک نا م می بریم، منظورمان مردمان یا خاندان هائی هست که به شاخه های مختلف این دو زبان سخن میگفتند. البته در ادامۀ کتاب و پس از جا افتادن این تمایز سعی شده است جهت سادگی مطالعه، همان تعابیر آشنای «ایرانی» و «ترکی» به کار رود.
عباس جوادی
بهار 1402/2023
[1] نگارنده، هر دو تعبیر «ترک زبان» یا «ترکی زبان» را به یک معنا، آن هم به معنای همه انسان هائی به کار می برد که در گذشته به یکی از زبان ها یا لهجه های ترکیک سخن میگفتند یا امروزه سخن میگویند. در واقع تعبیر دقیق تر این معنا «ترکیک زبان» می بود که چند صفحه بعد توضیح داده خواهد شد.
[2] Golden: Introduction, pp. 117-124
[3] Golden: Ibid, p. 116
[4] مدتی بعد سنگ نوشته های مربوط به دولت دوم ترک ها در قرن هشتم م. مستقیما از ترک ها و دولت ترکی نام برده اند.
[5] یکی از مشخصات حکومت های قبیله ای این بود که این حکومت ها پایتخت ثابت و معینی نداشتند. خان یا خاقان پیوسته برای تاخت و تاز سوار بر اسب در سفر بود و مانند دیگر مردمان کوچ نشین در چادر می خوابید. مرکز حکومت همان جائی بود که خاقان در آنجا چادر میزد. خاقان های نخستین دولت ترک نیز مدتی در بالاساغون مستقر بودند.
وسعت کشورها و تعداد جمعیت ها تا چه اندازه به سطح رفاه اقتصادی و آزادی/دمکراسی در این سرزمین ها کمک میکند یا مانع آن میشود؟
تاریخ نگاران تحول و تغییرات مرزهای سیاسی را در درجۀ اول در ارتباط با جنگ ها بررسی میکنند. این، در اغلب موارد درست است. اگر به تاریخ سیاسی دنیا و کشورهای مشخص بنگریم، بررسی جنگ ها و اینکه در کدام جنگ به چه دلیلی کدام طرف پیروز و کدام طرف مغلوب شده است، از نظر درک چگونگی تغییر مرزها نقشی بسیار مهم ایفا میکند. غالباً ممکن است جنگ های کوچک باعث تغییرات کوچ در مرزهای موجود شوند و، برعکس، جنگ های بزرگ تر تغییرات بزرگ مرزی ایجاد کنند.
اقتصاددانان در بررسی اقتصاد کشورهای مختلف معمولاً به مرزهای سیاسی اهمیت چندانی نمیدهند.
یک راه اندیشیدن در بارۀ وسعت سرزمینی کشورها (و متناسباً تعداد جمعیت آنها) بررسی جوانب مثبت و مفید وسعت کشورها در یک کفّۀ ترازو و چالش های مختلف ناشی از فرق ها و تنش های فرهنگی، مذهبی، زبانی، اقتصادی یا طبیعی در کفّۀ دیگر ترازو است.
با در نظر گرفتن همۀ سودها و زیان ها شاید بتوان گفت اگر کشوری بزرگ تر باشد، جمعیتش هم احتمالا بیشتر است و در نتیجه درآمد بیشتری عاید دولتش میگردد و (در کنار سطح نسبتاً بالاتر رفاه) قدرت دفاعی آن هم احتمالاً بیشتر از دولت های کوچکتر است. اما بدون شک ادارۀ یک کشور و دولت بزرگ پیچیده تر از ادارۀ یک دولت کوچکتر است. با اینهمه، بعضی مخارج حوزه های معین در کشورهای بزرگ به طور نسبی از کشور های کوچک کمتر است. مثلاً اگر خرج سرانۀ هر شهروند یک کشور را معیار قرار دهیم، احتمالاً در بعضی حوزه های مهم مانند تندرستی و بهداشت، دفاع، نظام پولی و قضایی و نمایندگی ها در خارج از کشور مخارج این حوزه ها چه برای دولت و چه تک تک افراد، با تعداد جمعیت (و احتمالاً وسعت کشورها) رابطۀ معکوس دارد. یعنی تعداد جمعیت هر چه بیشتر باشد، مخارج دولت برای این بخش ها فرق زیادی نمیکند یا حتی کمتر میشود، زیرا تعداد افرادی که از طریق پرداختن مالیات برای این بخش ها پول میپردازند، بیشتر میشود. «این بدان معناست که مخارج کشورهای کوچکتر متناسباً بیشتر است، حتی اگر این حکومت ها اقداماتی جدی در جهت افزایش کارآیی دستگاه حکومتی انجام دهند.»[1] نکتۀ دوم این است که کشوری که کوچک است، بیشتر میتواند در خطر تجاوز کشوری بزرگتر و قوی تر قرار گیرد و در آن صورت ناچار است با دولت های دیگر وارد اتفاق عمل و پیمان های همکاری سیاسی، دفاعی یا تجاری شود. در چنین شرایطی میتوان انتظار داشت که کشورهای بزرگتر در شرایط بحرانی به دفاع از کشور کوچکتر یاری خواهند نمود، اما این نیز، هم بستگی به حجم و مدت نیازهای دفاعی و اقتصادی دارد، هم به مجموعۀ اوضاع سیاسی در دوره های مختلف و هم اینکه کشور کوچکتر همیشه تحت تاثیر اوضاع و تحولات داخلی دیگر کشورهای عضو این پیمان ها خواهد بود.
با احتساب همۀ احتمالات، سودها، ریسک ها و زیان ها میتوان گفت اگر کشوری بزرگ تر باشد، جمعیتش هم احتمالا بیشتر است و در نتیجه درآمد بیشتری عاید دولتش میگردد و احتمال خودکفایی و رفاه آن افزایش می یابد.
میتوان پرسید که چنین بحثی که بیشتر علمی و تحلیلی است، اصولاً به چه دردی میخورد و ثانیاً در مورد مشخص ایران کدام مشکل مردم را مطرح و به توضیح آن کمک میکند.
صرفنظر از اینکه داشتن کشوری بزرگ تر بهتر است یا کوچکتر، واقعیت های سیاسی و تاریخی چنان بوده و شده و امروزه هم کم و بیش به همان صورت ادامه دارد که بعضی کشور ها بزرگ و مرفه، آزاد و دمکراتیک هستند و بعضی کشور های بزرگ چنین نیستند. بعضی کشور ها هم هستند که هم کوچک و هم بسیار مرفه، آزاد و دمکراتیک هستند. اما بعضی کشورهای دیگر کوچک گویا در حاشیه و پَرت از دنیای تمدن، آزادی، رفاه و صلح زندگی میکنند. بعد یک رشته کشورهای متوسط داریم که آنها هم هرکدام ویژگی های خود را دارند. هرکدام از این کشور ها، چه بزرگ و چه کوچک، وابسته به اینکه در کجا قرار دارند و در تاریخ خود چه کرده اند و امروزه از نظر تمدن، رفاه، آزادی، عدالت در مقابل قانون های دمکراتیک یا تکنولوژی و تجارت و روابط بین المللی خود تا کجا پیشرفت (یا پسرفت) کرده اند ده ها و صد ها نمونه در سطح جهانی را مانند یک نمایشگاه عرضه میکنند. تازه این وضع مشخص هر کشور که امروزه مشاهده میکنیم، خود در حال تحول و تغییر دائمی است، اگر چه این تحول گاه سریع و عمیق و گاه آهسته و آرام جلوه میکند.
ایران، ایران پنجاه سال پیش نیست. در گذشته ایران را با ترکیه مقایسه میکردیم. امروز فکر میکنیم ایران چقدر به افغانستان شبیه شده یا کمی امیدوار میشویم که ایران هنوز کمی از افغانستان فاصله دارد. در گروه کشور های متوسط منطقۀ ما، افغانستان و ترکیه و عربستان هم همان کشور های پنجاه سال پیش نیستند. روسیه و چین هرکدام کشور پهناوری هست، اما آنها را به سختی میتوان در ردۀ کشورهای پیشرفته، مرفّه و دمکراتیک مانند آلمان و فرانسه یا کشورهای بزرگی مانند بریتانیا یا ایالات متحده گذاشت – عیناً مانند اثر انگشت هر فرد که مخصوص به خود آن شخص است و یا «دی ان ای» شما که در عین اینکه شبیه اشخاص دیگر است، اما ویژگی های خود را هم دارد. نتیجه اینکه هر کشور، چه کوچک و چه بزرگ، چه در خاورمیانه و اروپا یا اقیانوسیه، تاریخ، زبان (یا زبان ها) و فرهنگ (های) خود را دارد که نمونه ای مخصوص به خود است، شاید شباهت هایی با کشور های همسایه اش هم دارد. اما بعید است که عیناً همانند یک کشور دیگری باشد.
با این ترتیب، بله، میتوان به طور عام گفت کشور بزرگتری بودن از نظر رفاه و امنیت ملّی احتمالاً بهتر از کشور یا کشورهای کوچک بودن است. ولی این هم مانند آن مَثَل مقایسۀ سیب و پرتقال است که در عمل به درد کسی نمیخورد، زیرا هر کدام از این کشور ها، چه کوچک و چه بزرگ، صاحب گذشتۀ مخصوص خودش است – با تاریخ، فرهنگ و طبیعتی که آن را بالاخره به امروز و به شکل کنونی رسانده است. استتثنا ها هم هستند. دو آلمان سابقاً غربی و شرقی پس از سقوط کمونیسم در پی یک انقلاب دمکراتیک دوباره متحد شدند (1990)، در حالی که چکسلواکی در سال 1992 در پی یک همه پرسی آزاد تقسیم شد، زیراکثریت اسلواک ها به نفع استقلال سرزمین خود رای دادند. اینها و مخصوصاً جنبۀ دمکراتیک و آزاد داشتن این دو تحول نمونه های استثنایی بودند، در حالیکه در روسیه، پس از انقلاب کمونیستی (1917) و فروپاشی شوروی (1990) کشور های نو استقلال شوروی سابق (مانند گرجستان و اوکراین) تحت فشار و حتی تجاوز مسکو اجازه نداشتند استقلال خود را اعلان یا حفظ کنند.
در آفریقا مرزهای سیاسی این یا آن منطقه ده ها بار در نتیجۀ جنگ های خونین قبیله ای، قومی، مذهبی و حتی خونریزی بین باندهای مختلف تغییر یافته است. آخرین نمونۀ این تلاطم های غم انگیز، سودان است که صحنۀ فاجعه بار ترین قتل عام ها، گرسنگی و آوارگی صد ها هزار پیر و جوان و زن و مرد و کودک بیگناه شده است، در حالیکه، دستکم در دنیای اسلام، برخلاف غزه و لبنان، کسی چندان به فکر سودان نیست. نمونه هایی مانند سودان هم بیش از آنکه قاعده باشند، استثنا هستند. به نظر میرسد در بخش هایی از آفریقا ، از نظر دولت داری و مرزبندی های سیاسی، به قول تُرک ها «هنوز باید آب های زیادی از زیر این پل بگذرد تا از خس و خاشاک تمیز شده، به صورت صاف و تمیز در آید». خود غزه و لبنان (همراه با سوریه، عراق) تا قرن بیستم بخشی از امپراتوری های روم، روم شرقی (بیزانس)، خلافت های اسلامی اموی و عباسی و بالاخره عثمانی و بریتانیا بود و مرزبندی های سیاسی کنونی را نداشت. در سال 1916، به دنبال شکست دولت عثمانی، دو دولت بریتانیا و فرانسه مرزهای کنونی خاورمیانه را معین کردند و آنها را «تا برقراری استقلال» این دولت های جدید «تحت الحمایۀ» انگلیس و فرانسه قرار دادند.[2] تا مدت ها کسی ظاهراً جسارت مخالفت با این مرزها را نداشت. بعد از جنگ جهانی دوم، نزاع اعراب و اسرائیل (ابتدا مصر و اسرائیل، دیر تر اسرائیل و گروه های فلسطینی) شروع شد و به امروز کشید.
اتفاقا سودان کنونی هم که بخش های مهمی از آن دو هزار سال تحت حاکمیت امپراتوری مصر باستان، حتی مدت کوتاهی ایران هخامنشی، روم، روم شرقی، عثمانی و انگلیس بود، دو هزار سال بعد، در سال 2011 به دو بخش سودان شمالی و جنوبی تقسیم شد. شاید هم زمان جدایی شمال و جنوب سودان، دین و مذهب در اصل یکی از بهانه ها شد، زیرا بعد از فتح مصر از سوی لشکریان عرب در قرن هفتم میلادی، قبایل عرب در امتداد رود نیل در مصر و شمال سودان شمالی ساکن شدند، با مردم محلی در آمیختند و آنها را عربی زبان و مسلمان نمودند، اما جنوب سودان که مردم آن اساساً مسیحی مذهب بود، تا حد زیادی از این موج دور ماند. شاید هم این، دلیل و بهانه ای برای احساسات بر انگیختۀ مردم دو طرف گردید. شاید هم دو هزار سال تحت الحمایه ماندن، مرز روشنی نداشتن و فاقد نام، سنّت و هویت فرهنگی یا ملیِ مشترک بودن، آن «احساسات شمال و جنوب» را به جوش آورد.
پس ایران؟ آیا میشود از این تجربه ها درس گرفت؟ بله، میتوان چند درس گرفت. اما باز باید احتیاط نمود و سیب و پرتقال را تفکیک کرد. البته ایران «بلاد شام» ( تعبیر تاریخی برای سوریه لبنان، اسرائیل کنونی) یا سودان نیست. اما ایران کنونی هم ایران هخامنشی و ساسانی نیست. تاریخ پر از استثنا ها و حوادث غیر منتظره است.
[1] Alesina:Ibid.
[2] Abbas Djavadi: Never Mind Sykes-Picot, Imagine the Middle East without Modern Turkey, RFE/RL website, May 2016
من با ساجده میرزا در سال 1996 آشنا شدم. ما در آن زمان در پی افتتاح دفتر «رادیوی آزادی» (بخش تاجیکی رادیوی اروپای آزاد – رادیوی آزادی) در شهر دوشنبه بودیم و کسی را لازم داشتیم که روزنامه نگار و در عین حال مدیری لایق، مطلع، با فرهنگ و مورد احترام عموم باشد. تاجیکستان در آن دوره، سال های بسیار سختی را از سر میگذراند. جنگ داخلی جریان داشت – با تمام عواقبی که یک نزاع داخلی میتوانست داشته باشد، با کشتار های متقابل، جنگ سالاری، بی بند و باری، بی قانونی… مردم به ندرت از خانه های خود بیرون می آمدند.
همزمان، در مسکو دور مذاکرات صلح بین حکومت و مخالفین مسلح اسلامی شروع شده بود و ساجده همراه با خبرنگار زنده یاد اسکندر ختلانی از نشست ها و گفتگوهای دوطرف برای رادیوی آزادی که من مدیرش بودم، گزارش آماده میکرد. جسارت، بیطرفی، صمیمیت و منصف بودن ساجده در گزارش هایش در آن شرایط بحرانی ستایش برانگیز بود. من به تدریج اطمینان یافتم که دفتر ما در دوشنبه تحت رهبری او موفق خواهد بود.
با این هدف ما در مسکو ملاقات کردیم و عازم دوشنبه شدیم. در مورد افتتاح دفتر «رادیوی آزادی» ملاقات هایی را با مقامات رسمی انجام دادیم. آنها با افتتاح دفتر «رادیوی آزادی» مخالف نبودند، اما با در نظر گرفتن وضع آشفته امنیتی، مخصوصا به دنبال ترور محی الدین عالم پور، خبرنگار «بی بی سی» تاجیکی، وزارت خارجه تاجیکستان فعالیت ساجده میرزا را در کشور «خطر غیر قابل توجیه» توصیف نمود
با اینهمه، ساجده پس از یک سال به تاجیکستان برگشت و وظیفه مدیریت دفتر «رادیوی آزادی» را بر دوش گرفت. او بهترین رهبر برای دفتر ما بود، فعالیت خبرنگاران را به خوبی تنظیم میکرد و کار های سنگین تر را بیشتر خود به عهده میگرفت، از داغ ترین نقاط جنگ برای «رادیوی آزادی» گزارش میداد، با مقامات هر دو طرف حکومت و مخالفین اسلام گرا صحبت های رادیویی انجام میداد و به مناطقی سفر میکرد که رفتن به آنجا ریسک جدی کشته شدن را به همراه داشت.
با در نظر گرفتن توانمندی های اثبات شده ساجده، او در سال 1998 جهت کار در مرکز «رادیوی آزادی» در پراگ، به جمهوری چک دعوت شد و در طول 23 سال به مقام مدیریت بخش های تاجیکی و ازبکی «رادیوی آزادی» رسید.
رُمان «فرشته در دوزخ» را ساجده میرزا بعد از بازنشسته شدن از«رادیوی آزادی» نوشت. بعد از بازنشستگی، ساجده به آمریکا رفت و در آنجا مقیم شد. من به راستی و از صمیم قلب بسیار افسوس خوردم که چنین استعداد بزرگی در زمینه روزنامه نگاری، مدیریت و فرهنگِ تاجیکستان بازنشسته شده و از کار فعال در این زمینه ها کنار گرفته است.
تا اینکه رمان در تاجیکستان منتشر شد و ولوله ای به پا کرد.
من فکر میکردم ساجده را بعد از بیست سال همکاری در «رادیوی آزادی» به قدر کافی خوب شناخته ام. درست هم فکر میکردم، اما من فقط جنبه روزنامه نگاری و مدیریت او را شناخته بودم.
رمان را خواندم و شگفت زده شدم – از سرنوشت قهرمانان رمان، از آنهمه تصویر های زیبا، از آن زبان روان و دلنشین، از پیچیدگی سوژه رمان و پایان غیر منتظره آن. در طول خواندن رمان، گاهی فکر میکردم شاید بهتر می بود او روزنامه نگاری را زودتر ترک میکرد و بیشتر رمان و داستان مینوشت. اما شاید بدون تجربه و معلوماتی که در طول سال های کار در رادیو به دست آورد، نوشته هایش به این درجه دلنشین نمی بود. شاید.
به دنبال «فرشته در دوزخ»، رمان دوم ساجده با عنوان «شبی که ماه ارغوانی شد» و داستان «قصه قفس» او را به عنوان نویسنده ای به کمال رسیده و پخته معرفی کرد و در صف نویسندگان بنام تاجیک قرار داد.
من افتخار میکنم که با ساجده میرزا بیش از بیست سال همکار بودم. افتخار میکنم با داستان های ساجده که از جمله اول تا به آخر خواننده را رها نمیکنند. اطمینان دارم که ساجده میرزا خواننده هایش را با رمان بعدی خود «نجوا در گوش باد» باز شگفت زده خواهد کرد.
عباس جوادی،
زمستان 20025
برای دریافت رُمان «فرشته در دوزخ» به فارسی ایران با «انتشارات آزادنامگان» تماس بگیرید.
آخرین بخش از پرسش و پاسخ با سایت هوش مصنوعی «چت جی پی تی»
شما گفتید:
برخی ناظران و حتی مسئولان حکومت ایران دور از احتمال نمیدانند که اسرائیل برای بار دوم به اهداف و رهبران نظامی، امنیتی و حتی سیاسی ایران حمله کند. چه عواقبی را میتوان پس از چنین حمله دوم اسرائیل پیشبینی کرد؟
ChatGPT گفت:
پاسخ کوتاه: دور دوم حملات اسرائیل در داخل ایران احتمالاً باعث تلافی سریع گروه های نیابتی و اختلال محدود منطقهای خواهد شد، اما – بر اساس تجربه ژوئن ۲۰۲۵ – به طور خودکار به جنگ تمام عیار منجر نمیشود. در اینجا نحوه وقوع آن آورده شده است.
چه اتفاقی میافتد وقتی (سناریوها و جدول زمانی)
۰-۷۲ ساعت
پاسخ نیابتی و موشکی/پهپاد. انتظار میرود سپاه پاسداران به سرعت از طریق موشکها/پهپادهای حزبالله، شبهنظامیان عراقی و احتمالاً یمن، به علاوه یک رگبار محدود از خود ایران – مشابه ۱۳-۱۴ ژوئن که ایران دهها موشک بالستیک شلیک کرد که اکثر آنها رهگیری شدند – پاسخ دهد. (منبع: موسسه مطالعات جنگ سایبری و خرابکاری)
حملات به زیرساختها و اهداف نرم اسرائیل در خارج از کشور؛ اسرائیل به اقدامات مخفیانه در داخل ایران (خرابکاری/انفجار) ادامه میدهد.(الجزیره).
بازارها جهش میکنند، سپس دوباره ارزیابی میکنند. قیمت نفت به دلیل ریسک افزایش مییابد؛ معاملهگران احتمال بسته شدن تنگه هرمز و حق بیمه را دوباره قیمتگذاری میکنند. در ماه ژوئن، قیمتها برای مدت کوتاهی افزایش یافت و تحلیلگران آشکارا در مورد سناریوهای ۱۰۰ دلاری بحث کردند. (رویترز)
۱-۴ هفته
تشدید مدیریتشده، نه جنگ تمامعیار. حملات ژوئن رهبری نظامی/هستهای ایران را تضعیف کرد؛ گزینههای تهران محدود است. البته به نفع انتقامجویی است که نشان از عزم راسخ دارد، اما حکومت ایران از جنگی که بعید است در آن پیروز شود، جلوگیری میکند. کشورهای خلیج فارس برای کاهش تنش فشار میآورند. (رویترز)
تنگه هرمز و کشتیرانی: تهدیدها و آزار و اذیتها محتمل است، اما بسته شدن کامل هنوز بعید است (به ایران نیز آسیب میرساند). در ماه ژوئن/ژوئیه، دادههای جریان و حمل و نقل نفت، انعطافپذیری و تنها یک نوسان قیمت ها را نشان دادند. (شورای امور جهانی خاورمیانه، یورونیوز، (CSIS)
ریسک زیرساختهای انرژی: اسرائیل دفعه قبل از زیرساختهای صادراتی ایران اجتناب کرد. اگر اهداف به پالایشگاهها/بنادر گسترش یابد، تأثیر بازار افزایش مییابد و چین به طور نامتناسبی از کاهش عرضه ایران آسیب میبیند.
(OSW Ośrodek Studiów Wschodnich)
جبهههای لبنان/سوریه: حزبالله ممکن است آتش را تشدید کند اما از تعهد الزامآور به جنگ کامل خودداری میکند، مگر اینکه تلفات غیرنظامیان یا چهرههای برجسته ایرانی دوباره مورد اصابت قرار گیرند. (استنتاج بر اساس الگوهای ژوئن.)
1-6 ماه
سیاست داخلی ایران: یک حمله مهم دیگر میتواند هاله سپاه پاسداران را بیشتر تضعیف کند و به اختلافات داخلی نخبگان دامن بزند – یا برعکس، تندروها و سرکوبها را تقویت کند. برخی از صداهای اصلاحطلب در حال حاضر از کاهش غنیسازی برای کاهش فشار صحبت میکنند. حمله دوم میتواند این بحث را تقویت کند یا آن را از بین ببرد، بسته به انسجام رژیم. (گاردین، تایمز)
مسیر هستهای: دو مسیر محتمل: (الف) تقویت هستهای تحت کنترل سپاه پاسداران، یا (ب) یک مکث تاکتیکی برای لغو تحریمها در صورت تشدید فشار اقتصادی. تحلیلگران در ماه ژوئن، پس از حملات، هر دو احتمال را مطرح کردند.
(بروکینگز)
واکنش بینالمللی: تحریمهای بیشتر بر شبکهها و افراد سپاه پاسداران در کشورهای متحد؛ آخرین اقدام استرالیا این روند را برجسته میکند. (گاردین)
بزرگترین عوامل نوسان. تعیین هدف: اگر اسرائیل دوباره به فرماندهان/دانشمندان ارشد یا گرههای فرماندهی حمله کند (همانطور که در ماه ژوئن گزارش شد)، انتظار تلافی شدیدتر اما همچنان محدود را داشته باشید. گسترش به تأسیسات صادرات نفت، خطرات جهانی را افزایش میدهد. (آسوشیتدپرس)
OSW Ośrodek Studiów Wschodnich
تلفات غیرنظامیان در هر دو طرف: تلفات بالا میتواند به سرعت دامنه درگیری را گسترش دهد. (خطر عمومی، مطابق با پویایی ژوئن.) (رویترز)
وضعیت ایالات متحده و شورای همکاری خلیج فارس: حمایت قابل توجه دفاع هوایی ایالات متحده (مانند ماه ژوئن) و میانجیگری شورای همکاری خلیج فارس تمایل به مهار تشدید تنش دارند. (موسسه مطالعات جنگ)
نکته آخر
یک “حمله دوم” احتمالاً تلافی کوتاه و شدید و افزایش ریسک موقت را به همراه خواهد داشت – با این حال مهار هنوز گزینه اصلی است. سناریوی نامتعارفی که واقعاً منطقه را تغییر شکل میدهد، سناریویی است که در آن زیرساختهای صادراتی ایران یا ترافیک تنگه هرمز مورد اصابت قرار گرفته یا مسدود شود؛ در صورت عدم وجود چنین سناریویی، بازارها و بازیگران منطقهای ظرفیت شگفتانگیزی برای جذب ضربات اسرائیل و ایران و در عین حال جلوگیری از جنگ کامل نشان دادهاند. (شورای امور جهانی خاورمیانه )، ( CSIS)
مطالعه بیشتر در مورد حملات و تأثیرات ژوئن ۲۰۲۵
(رویترز)
حملات اسرائیل، رهبری ایران را به گوشهای رانده است
(۱۳ ژوئن ۲۰۲۵)
(خبرگزاری آسوشیتدپرس)
اسرائیل به سایتهای هستهای ایران حمله میکند و ژنرالهای ارشد را میکُشد. …
۱۳ ژوئن ۲۰۲۵ – رویترز)
حمله اسرائیل همه نگاهها را به هرمز و نفت ۱۰۰ دلاری معطوف کرد
۱۳ ژوئن ۲۰۲۵
(OSW Ośrodek Studiów Wschodnich)
حملات اسرائیل به ایران – تأثیر بر بازارهای نفت و گاز
۱۶ ژوئن ۲۰۲۵
(موسسه مطالعات جنگ)
حملات اسرائیل به ایران، ۱۳ ژوئن ۲۰۲۵، ساعت ۲ بعد از ظهر به وقت شرق آمریکا
(بروکینگز)
اسرائیل به ایران حمله میکند. بعد چه اتفاقی میافتد؟
۱۶ ژوئن ۲۰۲۵
CSIS
منازعه ایران: چهار درس آموخته شده برای بازار نفت
(شورای خاورمیانه در امور جهانی)
تأثیر اقتصادی جنگ اسرائیل و ایران بر خلیج فارس
(یورونیوز)
بحران اسرائیل و ایران: تنگه هرمز چقدر برای نفت حیاتی است
…
شما گفتید:
در آن صورت واکنش مردم ایران به حمله دوم اسرائیل چه خواهد بود؟ در مبارزه علیه نظام جمهوری اسلامی جسورتر خواهند شد یا از آن قاطعانه تر دفاع خواهند کرد؟
ChatGPT گفت:
سوال بسیار خوبی است – زیرا اینجا جایی است که ژئوپلیتیک با روانشناسی اجتماعی تلاقی میکند. واکنش مردم ایران یکسان نخواهد بود.
اثر تجمع دور پرچم ملی (کوتاهمدت، دستاوردی برای رژیم). ابتدا ناسیونالیسم شروع میشود. حمله خارجی تقریباً همیشه باعث واکنش دفاعی میشود، حتی در میان کسانی که از رژیم متنفرند. بسیاری این حمله را توهینی به حاکمیت ایران، نه فقط جمهوری اسلامی، تفسیر میکنند. انتظار پیروزیهای تبلیغاتی کوتاهمدت رژیم را داشته باشید: رسانههای دولتی اسرائیل را به عنوان “دشمن وجودی” معرفی میکنند و مخالفان را به تبانی با صهیونیستها و غرب متهم میکنند. سابقه تاریخی: پس از حمله عراق در سال ۱۹۸۰، حتی گروههای ضد روحانیت نیز در ابتدا به تلاشهای جنگی پیوستند. در حملات ژوئن ۲۰۲۵، گفتمان آنلاین در داخل ایران افزایش احساسات ضد اسرائیلی را حتی در میان اصلاحطلبان نشان داد – اگرچه پس از حدود ۱۰ تا ۱۴ روز فروکش کرد. ۲. سرخوردگیِ میانمدت از رژیم هنگامی که درد اقتصادی، ناامنی و ناتوانی رژیم در بازدارندگی یا دفاع آغاز میشود، همبستگی ملی از بین میرود. اگر حمله دوم بدون ایجاد جنگ تمام عیار، چهرههای کلیدی سپاه پاسداران را از بین ببرد یا به داراییهای حیاتی ضربه بزند، میتواند این تصور را تقویت کند که رژیم آسیبپذیر و بیکفایت است. رصد رسانههای اجتماعی پس از حملات ژوئن، میمهایی را نشان داد که سپاه پاسداران را به خاطر «پنهان شدن در پناهگاهها» مسخره میکردند و میپرسیدند که چرا ایرانیان عادی رنج میبرند، در حالی که نخبگان فرار میکنند. نتیجه احتمالی: نارضایتیها قویتر میشوند، به خصوص اگر تورم یا کمبود سوخت پس از تشدید اوضاع ایجاد شود. ۳. شکاف نسلی. ایرانیان جوان و معترض (نسل مهسا) کمتر احتمال دارد که به طور دائم از رژیم حمایت کنند. آنها هم حکومت دینی و هم نظامیگری را به عنوان مدلهای شکست خورده میبینند. برای آنها، حمله اسرائیل ممکن است به عنوان جنگی بین دو قدرتی تلقی شود که به هر دوی آنها بیاعتماد هستند، نه یک آرمان میهنپرستانه. محافظهکاران مسنتر یا کهنه سربازان جنگ، حتی اگر از فساد متنفر باشند، بیشتر به دفاع از «میهن» روی میآورند.
شما گفتید:
آیا این حمله در کوتاه مدت و میان مدت رژیم را جسورتر میکند یا ضعیف تر؟
ChatGPT گفت:
در کوتاهمدت: بله، رژیم از یک جهش ملیگرایانه سود میبرد – حمله دوم تقریباً مطمئناً اعتراضات بزرگ را برای چند هفته یا چند ماه به تأخیر میاندازد. بلندمدت: اگر این حملات، چهرهها یا سیستمهای کلیدی سپاه پاسداران را فلج کند و ایران نتواند به طور مؤثر پاسخ دهد، هاله کنترل رژیم از بین میرود. این امر، همراه با تحریمها و فشار اقتصادی، میتواند مشروعیتزدایی را به ویژه در میان طبقه متوسط شهری تسریع کند. متغیر حیاتی: تلفات غیرنظامیان. اگر تلفات بالا باشد، حتی ایرانیان ضد رژیم نیز ممکن است علیه اسرائیل سختگیری کنند و مخالفتهای داخلی را به تعویق بیندازند.
نتیجه، در اصل: ابتدا مشتی خشمگین در هوا، سپس جوششی طولانی و آرام به خاطر ناتوانی رژیم در محافظت از ملت.
آیا یک نشست گروههای اصلی اپوزیسیون مستقر در اروپا (مانند نشست پراگ که به آن اشاره شد) اجماع سریع برای جایگزینی جمهوری اسلامی را به تأخیر نمیاندازد یا حتی از بین نمیبرد؟
ChatGPT گفت:
سوال خوبی است – این یک معضل واقعی برای جنبشهای اپوزیسیون است که سعی میکنند در خارج از کشورهماهنگ شوند، در حالی که وضعیت داخل ایران همچنان بیثبات است. در اینجا یک تحلیل ساختاری آمده است: چرا جلسات اپوزیسیون مستقر در اروپا ممکن است مانع از اجماع سریع اپوزیسون شود؟ این جلسات اغلب عمق شکافهای ایدئولوژیک – سلطنتطلبان، جمهوریخواهان، چپگرایان، طرفداران خودمختاری قومی، لیبرالهای سکولار خارج از کشور – را به جای حل آنها آشکار میکند. هر جناح برای به رسمیت شناخته شدن تلاش میکند و هیچ کس نمیخواهد مطیع به نظر برسد. این امر وحدت را به تأخیر میاندازد. در آن صورت ممکن است برداشت نفوذ خارجی از طرف نظام موجود تبلیغ شود. وقتی این گردهماییها در پایتختهای اروپایی (پراگ، مونیخ، بروکسل) برگزار میشود، تبلیغات رژیم به راحتی آنها را به عنوان کودتاهای مهندسی شده توسط غرب ترسیم میکند و مشروعیت آنها را در داخل ایران کاهش میدهد. بسیاری از ایرانیان به هر چیزی که از خارج تحمیل شده به نظر برسد، بیاعتماد هستند. این نیز ممکن است عدم تطابق با پویاییهای داخل ایران را به وجود بیاورد.
مردم ایران روزانه با سرکوب و مشکلات اقتصادی روبرو هستند و ممکن است احساس کنند که این اجلاسهای خارج از کشور با واقعیتهای میدانی ارتباطی ندارند. در همین حال، تغییر رژیم – اگر اتفاق بیفتد – احتمالاً آشفته و سریع خواهد بود و زمان کمی برای کمیتههای خارج از کشور باقی خواهد گذاشت تا بر رویدادها تأثیر بگذارند. مشکل اجماع در مقابل سرعت تهیه یک پلاتفرم مشترک بین جناحهای مشکوک به یکدیگر (مثلاً طرفدار سلطنت در مقابل ضد سلطنت) یک فرآیند کند است. تا زمانی که اجماعی حاصل شود، وضعیت داخل ایران ممکن است توسط بازیگران میدانی (رهبران خیابانی، واحدهای نظامی فراری) تعیین شده باشد.
اما چرا این جلسات هنوز میتوانند مفید باشند؟ نشان دادن آمادگی بینالمللی یک بلوک قابل مشاهده و متحد در خارج از کشور میتواند به قدرتهای غربی اطمینان دهد که جایگزین معتبری برای هرج و مرج وجود دارد و حمایت دیپلماتیک و اقتصادی را در هنگام سقوط رژیم تشویق میکند. ایجاد یک طرح انتقالی حتی اگر کاملاً الزامآور نباشد، این گردهماییها میتوانند چارچوبهایی را برای یک شورای انتقالی، برنامههای تثبیت اقتصادی و اصلاحات بخش امنیتی تدوین کنند – کارهایی که انجام آنها در تهران در شرایط فعلی دشوار است. شبکهسازی برای منابع تأمین مالی، پوشش رسانهای و لابیگری به شبکهسازی در خارج از کشور بستگی دارد. جلسات مستقر در اروپا اغلب جایی هستند که این خطوط لوله منابع حیاتی شکل میگیرند.
شما گفتید:
آیا این امر شتاب اجماع سریع را از بین میبرد؟
ChatGPT گفت:
اجماع = یک رهبر واحد باشد، بله، این جلسات این را تقریباً غیرممکن میکند. هر گروهی از کنار گذاشته شدن میترسد. اما اگر اجماع = یک چارچوب حداقلی برای گذار (مثلاً انتخابات آزاد ظرف فلان تعداد ماه) باشد، دشوار، اما قابل دستیابی است، مشروط بر اینکه غرورها کنترل شوند و هیچ کس اصراری بر تعیین قبلی نوع رژیم نداشته باشد.
خلاصه کلام، جلسات مستقر در اروپا شمشیرهای دولبه هستند: اگر برای مشروعیت و برنامه ریزی باشد از نظر بینالمللی ضروری هستند، اما خطرناکند زیرا جناحگرایی را تقویت میکنند و روایتهای رژیم از هماهنگی خارجی را تغذیه میکنند. یک اجماع سریع در داخل ایران به احتمال زیاد از هماهنگی عملگرایانه بین شبکههای اعتراضی داخلی و جداشدگان از رژیم ناشی میشود، نه از کنفرانسهای خارجی – مگر اینکه آن جلسات خود را به یک نقشه راه انعطافپذیر و غیرایدئولوژیک محدود کنند تا مذاکرات تقسیم قدرت.
ChatGPT گفت:
آیا میخواهید جلسه پراگ را با تلاش برای منشور برلین ۲۰۲۳ و همگرایی مونیخ ۲۰۲۵ مقایسه کنم تا نشان دهم که چگونه این پویاییها در واقعیت نقش داشتهاند؟ این نشان میدهد که چرا برخی از تلاشها شکست خوردند و برخی دیگر موفقیت نسبی داشتند.
شما گفتید: بله، لطفا.
در اینجا مقایسهای ظریف از جلسات به سبک پراگ، همگرایی مونیخ ۲۰۲۵ و گردهماییهای برلین ارائه شده است که نشان میدهد چگونه اجلاسهای مستقر در اروپا میتوانند هم به مسیر مخالفان برای رسیدن به اجماع سریع برای جایگزینی جمهوری اسلامی کمک کنند و هم مانع آن شوند.
کنفرانس برلین: وقتی تلاشهای وحدت نتیجه معکوس داد. کنفرانس برلین ۲۰۰۰ – که آشکارا درباره آینده پس از انتخابات ایران بود – در حالی که اغلب به عنوان یک داستان هشداردهنده مطرح میشد، با هرج و مرج به پایان رسید: اعتراض فعالان تبعیدی در داخل محل برگزاری، این کنفرانس را مختل کرد. صحنههای دراماتیک شامل افرادی بود که لباسهایشان را درآوردند و با اصلاحطلبان مخالفت کردند که به طور شفاهی در ایران پخش شد (ویکیپدیا). عواقب آن مجازاتکننده بود: حداقل ده نفر از شرکتکنندگان پس از بازگشت به ایران دستگیر شدند و با احکام سنگینی با اتهاماتی مانند «توهین به رژیم» روبرو شدند.
درس ویکیپدیا: اختلافات آشکار و نمایشهای اغراقآمیز در کنفرانسهای تبعیدی میتواند اعتبار را تضعیف کند و صداهای مشروع را در معرض خطر قرار دهد.
همگرایی مونیخ (۱۶ فوریه ۲۰۲۵): گامی به سوی وحدت عملگرایانه اجلاس همگرایی مونیخ رویکردی منظمتر و استراتژیکتر را نشان داد: این اجلاس طیف گستردهای از جناحهای مخالف – از جمله سلطنتطلبان، جمهوریخواهان، لیبرالها، طرفداران کُرد و گروههای جوانان – را گرد هم آورد که همگی بر سر دوازده اصل مشترک (تمامیت ارضی، سکولاریسم، گذار دموکراتیک و غیره) به توافق رسیدند (ویکی پدیا). رضا پهلوی به عنوان رهبر انتقالی، نه به عنوان پادشاه آینده، انتخاب شد و تأکید کرد که تصمیمات نهایی (جمهوری در مقابل سلطنت مشروطه) باید توسط خود ایرانیان گرفته شود. ناظران ویکیپدیا از این اقدام تمجید کردند.
من دیروز (24 اوت، 2 شهریور) این دو سؤال را از سایت هوش مصنوعی «چت جی پی تی» پرسیدم. پرسش و پاسخ را در اینجا میگذارم:
شما گفتید:
ولیعهد رضا پهلوی به عنوان رهبر ایران در دوره گذر از جمهوری اسلامی چقدر قابل اعتماد است؟
ChatGPT گفت:
در اینجا نگاهی دقیق به امکانات رهبری ولیعهد رضا پهلوی در ایران پس از جمهوری اسلامی، با در نظر گرفتن توانایی ها و محدودیتهای قابل توجه او، میاندازیم.
نقاط قوت و فرصتها
به رسمیت شناختن نمادین و وجهه بینالمللی پهلوی در میان ایرانیانِ تبعیدی و برخی محافل بینالمللی از جایگاه ویژهای برخوردار است. او فعالانه خواستار گذار دموکراتیک شده و پس از فروپاشی رژیم، یک نقشه راه ۱۰۰ روزه پیشنهاد داده است.هافپست، روزنامه تایمز هند، ویکیپدیا جلسات مخالفان مانند اجلاس همگرایی مونیخ در فوریه 2025 حتی او را به عنوان یک رهبر موقت بالقوه معرفی کرد.ویکیپدیا.
چشمانداز برای گذار او همواره خود را به عنوان یک چهرۀ گذار، نه یک پادشاه، معرفی میکند و از مسیر انتخاباتی به سوی دموکراسی سکولار از طریق همهپرسی حمایت میکند.هافپست، ویکیپدیاا، یبیسی.
حمایت و برنامههای خارج از کشور پهلوی از حمایت جوامع سلطنتطلب و بخشی از اپوزیسیون خارج از کشور برخوردار است. «پروژه رفاه ایران»(IPP) که در سال ۲۰۲۵ آغاز شد، استراتژیهای اقتصادی و حکومتی را برای ایران آینده ترسیم میکند.ویکیپدیا.
نوستالژی و حسرت نسبت به ایران پیش از انقلاب ۱۳۵۷ برخی از ایرانیان او را با مدرنیتۀ سکولار ایران پیش از انقلاب مرتبط میدانند. یک ایرانی-بریتانیایی در شبکه «الجزیره» اظهار داشت که او «نماد ایران پیش از جمهوری اسلامی» است.الجزیره.
حمایت مردمی سؤال برانگیز در حالی که برخی نظرسنجیها نشان دهندهی برداشت نسبتاً مطلوبی است (مثلاً ۴۴٪)، تنها بخش کوچکی او را به عنوان یک رهبر مناسب انتقالی میبینند یا از احیای سلطنت حمایت میکنند (به ترتیب ۲۸٪ و ۱۸٪).https://debuglies.comکارشناسان خاطرنشان میکنند که بسیاری از ایرانیان در بحبوحۀ سرکوب دولتی، بر بقای فوری خود تمرکز میکنند، نه گزینههای رهبری.فایننشال تایمز.
جنجال بر سر حمایت از اسرائیل همسویی علنی او با اسرائیل، به ویژه در جریان حملات نظامی، واکنشهای منفی قابل توجهی را به دنبال داشت. منتقدان معتقدند که این امر اعتبار او را در داخل ایران، جایی که احساسات ملیگرایانه افزایش یافته بود، تضعیف کرد.الجزیره، فایننشال تایمز.
چندپارگی اپوزیسیون اپوزیسیون داخلی ایران متنوع است – از جمله گروههای فمینیستی، قومی و اصلاحطلب – که اغلب به هر دو مدل سلطنت و رهبری در تبعید بیاعتماد هستند.https://debuglies.comاوراسیا ریویوکالیبر.آز.
قدرت رژیم استبدادی دستگاه امنیتی ایران دست نخورده باقی مانده است. فرار نخبگان از نهادهایی مانند سپاه پاسداران حداقل است و رژیم به طور مؤثر مخالفان را سرکوب میکند.فایننشال تایمز، اوراسیا ریویو.
خلاصه: شاهزاده رضا پهلوی چقدر قابل اعتماد است؟
مزایا
معایب
نمادی شناختهشده در میان اپوزیسیون تبعیدی و برخی از ایرانیان.
فاقد شبکهها و زیرساختهای داخلی است.
طرفدار گذار دموکراتیک است، نه قدرت انحصاری
مشروعیتی محدود، به ویژه در میان ایرانیان جوانتر و اصلاحطلب
یک طرح گذار مشخص (طرح ۱۰۰ روزه) را تدوین کرده است.
به عنوان همسو با قدرتهای خارجی دیده میشود؛ مسائل مربوط به اعتبار
از نوستالژی دوران سکولار پیش از ۱۹۷۹ میگوید.
اختلافات عمیق میان گروههای مخالف و تردید های میان نسلی
خلاصه کلام: رضا پهلوی در میان ایرانیان خارج از کشور و برخی از بخشهای داخل ایران از نفوذی نمادین برخوردار است – اما او در حال حاضر فاقد جایگاه نهادی، مشروعیت گسترده و ظرفیت بسیج داخلی لازم برای جایگزینی مستقل برای جمهوری اسلامی است. تأثیر بالقوۀ او ممکن است بیشتر به عنوان یک چهره مؤثر در یک جنبش دموکراتیک غیرمتمرکز، چند قومیتی و به رهبری جوانان باشد تا به عنوان یک پادشاه یا رهبر مسلط.
شما گفتید:
آیا ولیعهد رضا پهلوی تنها آلترناتیو فعلی و عملی برای رژیم اسلامی ایران است؟ آیا این یک امتیاز برای اوست؟
ChatGPT گفت:
نه، رضا پهلوی تنها جایگزین رژیم اسلامی ایران نیست، و این تصور که او ممکن است چنین باشد، هم یک مزیت و هم یک چالش برای اوست. بیایید آن را بررسی کنیم:
✅چرا ممکن است به نظر برسد که او تنها جایگزین است
حضور پررنگ بینالمللی: در میان چهرههای اپوزیسیون تبعیدی، پهلوی شناختهشدهترین نام است. رسانهها و برخی از سیاستگذاران غربی اغلب او را به عنوان «چهرۀ جایگزین»، بهویژه در مواقع بحرانی، برجسته میکنند.
نقش تاریخی نمادین: او به عنوان پسر آخرین شاه، نمایانگر یک نقطه عطف روشن قبل و بعد در تاریخ ایران است (قبل از ۱۹۷۹ در مقابل بعد از ۱۹۷۹).
برَندسازی سازمانی: ابتکاراتی مانند پروژه شکوفایی ایران و طرح گذار ۱۰۰ روزه او ، ایده آمادگی را تقویت میکنند.
❌چرا او تنها جایگزین نیست
اپوزیسیون چندپاره:
فعالان داخلی (مثلاً رهبران حقوق زنان از اعتراضات زنان، زندگی، آزادی)
سلطنت را رد میکنند و طرفدار دموکراسی سکولار هستند.
گروههای اقلیت قومی (کردها، بلوچها، آذریها) برای تمرکززدایی یا فدرالیسم تلاش میکنند – و اغلب نسبت به یک چهره سلطنتطلب بدبین هستند.
جناحهای چپگرا و ملیگرا رهبران و ایدئولوژیهای خاص خود را دارند.
بدون دستور از داخل ایران: پهلوی خود اذعان میکند که هیچ پایگاه سازمانی در داخل کشور ندارد و بر همهپرسی برای تعیین حکومت اصرار دارد.
مدلهای جایگزین:
یک شورای وحدت موقت (شبیه به مدل پراگ در دوران گذار چکسلواکی) اغلب به عنوان مسیر واقعبینانهتر پیشنهاد میشود.
✅آیا برداشت کنونی از ولیعهد برای او یک مزیت است؟
بله، تا حدودی:
او را در گفتمان بینالمللی مرتبط و محوری نگه میدارد.
این به او قدرت چانهزنی برای ایفای نقش رهبری انتقالی در صورت فروپاشی ناگهانی رژیم را میدهد.
حمایت مالی و سیاسی بخشهایی از جامعهی یهودیان خارج از کشور و اندیشکدههای غربی را جذب میکند.
❌اما این همچنین یک شمشیر دولبه است
انتظارات غیرواقعی ایجاد میکند – مردم از او انتظار دارند راهحلهایی ارائه دهد که عملاً بدون شبکههای داخلی نمیتواند آنها را اجرا کند.
سوءظن را در میان سایر گروههای مخالف که او را در تلاش برای انحصار آینده میدانند، افزایش میدهد .
این خطر را به همراه دارد که جوانان ایرانی را که خواهان یک انقلاب افقی و بدون رهبر هستند ، نه احیای حکومت سلسلهای، از خود بیگانه کند.
خلاصه کلام: جایگاه رضا پهلوی به عنوان «تنها آلترناتیو» به او اعتبار میبخشد، اما این واقعیت ندارد و ممکن است با برجسته کردن فقدان ائتلافسازی فراگیر او در داخل ایران، نتیجهی معکوس داشته باشد. بقای این آلترناتیو به این بستگی دارد که آیا او میتواند از یک چهرهی نمادینِ تنها به یک بازیگرِ تیمی در یک جنبش دموکراتیکِ گسترده تبدیل شود یا خیر .
ChatGPT میتواند اشتباه کند. اطلاعات مهم را بررسی کنید.
ایرانیان خود را صاحب تمدنی باستانی و گذشته ای پر افتخار میدانند. حق هم دارند.
12-10 هزار سال پیش زمانیکه انسان ها در خاورمیانه و «هلال حاصلخیز» برای اولین بار یکجا نشین شدند، نخستین شهر های خود را ساختند و به تدریج نخستین نوشتار و ثبت گفتار و دانسته های خود و همچنین نخستین دولت های تاریخ شکل گرفت، بخش هایی از ایران کنونی (از جمله ایلام و شمال غربی ایران) جزو این «نخستین ها» بود. مدتی بعد نخستین تمدن ها و دولت های سومر، ایلام، مصر، فنیقی ها، هیتیت، آشور، اسرائیلیان، اَکَدی ها، بابل و «مردمان دریا» تقریباً 3700 سال بر منطقۀ سواحل مدیترانه، مصر، آناتولی، مصر و غرب ایران حاکم بودند.
بعد از 37 قرن، «مرغ اقبال به سوی اقوام دیگر شتافت: ایرانیان و یونانیان.»[1]
در دورانی که مادها و متعاقبین هخامنشی آنان مشغول ساختن نخستین و بزرگ ترین امپراتوری های ایرانی خود بودند، یونانیان زبان و فرهنگ خود را در شهرها و آبادی های ساحلی مدیترانه و دریای سیاه گسترش میدادند. جالب است که تا دورۀ اسکندر مقدونی و لشکرکشی های او به چهار گوشۀ اوراسیا 300 سال پیش از میلاد، یونانیان دارای امپراتوری قابل توجه و دولتی وسیع نبودند. اما آنها با تاسیس بیش از هزار دولتشهر مختلف یونانی زبان که حتی گاه با یکدیگر در حال رقابت و جنگ هم بودند، ترجیح میدادند به جای یک امپراتوری پهناور، به تاسیس شبکۀ گسترده ای از «کُلُنی» های یونانی در ترکیب دولتشهر ها (از جمله آتن، اسپارتا، ازمیر، ترابوزان) بپردازند. افلاتون و ارسطو، فیلسوفان معروف یونان باستان، بر آن بودند که بهترین شکل حکومت آن است که مردم شخصاً یکدیگر را بشناسند. آنها حتی ارقام جمعیتی دقیقی از قبیل «5040 خانوار» را به عنوان «تعداد بهینۀ» یک جمعیت عنوان کرده بودند. در این دولتشهر ها یونانیان مَرد و آزاد (نه زن و نه برده) حق داشتند حاکم خود را انتخاب کنند. میگویند شاید بتوان دو دلیل برای تاسیس دولتشهرهای یونانی (به جای یک دولت یونانی فراگیر) شمرد. اولاً طبیعت کوهستانی سرزمین و وجود هزاران جزیرۀ خُرد و کلان که باعث کمی تماس بین مردم میشد و ثانیاً مخالفت اشراف با نفوذ دولتشهر ها با تبعیت از یک حکومت و حاکم ناآشنا و مستبد مرکزی.
کم و بیش در همین دوره ها بود که ابتدا ماد ها و سپس هخامنشیان کشورگشایی منطقه ای خود را به درجه ای رساندند که تا آن دوره دیده نشده بود. امپراتوری هخامنشی در دورۀ کورش کبیر و داریوش یکم تا 5.5 میلیون کیلومتر مربع یعنی به اندازه ای پهناور شده بود که 300 سال بعد از آن، امپراتوری بزرگ روم نیز از نظر وسعت سرزمینی به پای سرزمین های هخامنشی نمیرسید.
اما صرفاً پهناوری سرزمین، اگر دوامدار نباشد و به صورت بهینه مدیریت نشود، به چه دردی میخورد؟ ویل دورانت، نویسندۀ معروف «تاریخ تمدن»، در رابطه با انحطاط و انقراض هخامنشیان زیر عنوان «چگونه یک ملت میمیرد» چند عامل مهم را زمینه ساز انحطاط و بالاخره انقراض شاهنشاهی عظیم هخامنشی می نامد: سپری شدن دوران تاسیس و رهبری امپراتوری و رسیدن قدرت به وارثان و نوادگان مؤسسین آن صرفنظر از اینکه این وارثان، بی عرضه یا حتی دیوانه بودند؛ جنگ و خونریزی میان مدّعیان وراثت؛ خوشگذرانی و فساد مالی و اخلاقی؛ بی توجهی مطلق به نیازها و خواست های مردمِ تابع امپراتوری؛ و بالاخره صلاحیت های مطلق، بی چون و چرا و سبُعانۀ پادشاه و پاسخگو نبودنش به هیچ فرد و مقام دولت و ملت.[1] نتیجه گیری منطقی تاریخ نگارانی مانند دورانت این است که اصل موروثی بودن پادشاهی و حاکمیت، «اُم الفساد» و ریشۀ همۀ کجروی ها، استبداد، انحطاط و بالاخره سقوط امپراتوری ها و پادشاهی های گذشته بوده و یا دستکم در این روند سقوط، نقش مهمی ایفا نموده است.
به نظر دورانت، سه قرن بعد، امپراتوری پهناور روم نیز به همین ترتیب دچار انحطاط شد و بالاخره در اثر حمله های قبایل ژرمن و هون متلاشی گردید. شاید بتوان به همان ترتیب شکست سلسلۀ بزرگ ساسانیان و پیروزی اعراب مسلمان بر ایران در قرن هفتم میلادی را نیز از این زاویه بررسی نمود.
از این جهت میتوان گفت که در اواخر دوران باستان ایران و یونان، یکی از آسیا و دیگری از اروپا، از نظر دولتداری دو راه مختلف و حتی متضاد با یکدیگر را در پیش گرفته اند: در یک سو گسترش سرزمینی همراه با استبداد پادشاهی و در سوی دیگرمحدود نگهداشتن حاکمیت سرزمینی و جمعیتی و آزادی انتخاب رهبر – راه آسیایی و راه اروپایی.
اما به یاد بیاوریم. این نیز نوعی مقایسه و یکسان پنداری سیب و پرتقال است. از آن حوادث تاریخی دو هزار سال گذشته و دنیا به همان حال باقی نمانده است. به این موضوع و اهمیت آن در شرایط معاصر باز خواهیم گشت، تا ببینیم که در دنیای معاصر و شرایط «جمهوریت» بدون یک پادشاه خودکامه نیز، رؤسای جمهور و حتی حاکمان انتخاب نشده یا تنها یک بار انتخاب شدۀ مذهبی یا سنّتی میتوانند با راه های حیله، فساد، فریب و فشار تا آخر عمر بر سر قدرت بمانند و حتی با تغییر قانون توسط «پارلمان» های گوش به فرمان خود همان قدرت مطلقۀ خود را به فرزند خود بسپارند.
مدت کوتاهی بعد همان اسکندر مقدونی-یونانی با شکست دادن هخامنشیان، امپراتوری خود را به وسعتی نزدیک به متصرفات کورش و داریوش تاسیس کرد. این امپراتوری به دنبال مرگ زودهنگام اسکندر چندان زیاد نپایید. اما این بار اروپاییان با مرکزیت روم امپراتوری پهناور جدید خود را تاسیس نمودند که از جنوب تا شمال اروپا و از آفریقا تا ایران و آسیای مرکزی را در بر میگرفت. با این ترتیب آن تئوری آسیا در مقابل اروپا (ایران و یونان) عملاً اعتبار خود را از دست داد.
اما این بار «مرغ اقبال» از نظر تمدن جهانی به سوی غرب یعنی اروپا شتافت – به سوی قارّه ای که سر منشاء «عصر نو»، اکتشافات، اختراعات، صنعت چاپ، کشف آمریکا، انقلاب صنعتی، انقلاب فرانسه، جدایی تدریجی دین و دولت بود، در حالی که در شرق مسلمان، به همّت کسانی مانند امام ابوحامد غزالی، یک بار و برای مدتی بسیار طولانی، ایمان و وحی بر عقل و علم پیروز شده بود.[3]
از نظر کشورگشایی هم باروت و عقل بر تیر و شمشیر چیره شده بود. به دنبال دو سه قرن جنگ های تلخ استعماری و حتی نژادپرستی، معیار ها و تعاریف بسیاری تصورات سنّتی سیاسی و کشورداری و حتی رسیدن به قدرت و ثروت تغییر یافت. امپراتوری ها و ارزش هایی مانند وسعت سرزمینی، تعداد جمعیت، نظام جمهوری یا پادشاهی متحول شد. نه هر پادشاهی لزوماً همراه با دیکتاتوری چپاولگرانۀ یکی دو شخص و موروثی بودن حاکمیت بود و نه هر «استقلال» و جمهوری نشانۀ آزادی انتخاب و رفاه بیشتر. نمونه های متضادی مانند جمهوری کرۀ شمالی و پادشاهی نروژ نشان میدهند که چگونه طرز تفکر های سنّتی ما نیاز به یک «گردگیری» اساسی دارند.
در این تحولات بنیادین، ایران و ایرانیان کجا قرار داشتند؟
(ادامه دارد)
[1] هندریک وان لون: انسان باستان، ترجمه و تصحیح عباس جوادی، پی دی اف (2020)، ص. 124
[2] ویل دورانت: تمدن ایران باستان و شرق مسلمان، به کوشش عباس جوادی، پی دی اف (2022)
[3] آرتور آربری: عقل و وحی، ترجمۀ فارسی از حسن جوادی، ص. 68
در بخش گذشتۀ صحبت در بارۀ مرزهای سیاسی و تاثیر آن و همچنین تاثیر تعداد جمعیت یک کشور بر رفاه و پیشرفت مردم آن کشور گفتیم که مرزهای سیاسی کارِ دست آدمیزاد و نتیجۀ تحولات سیاسی-اقتصادی است. برخلاف مرزهای طبیعی-جغرافیایی مانند صحراها، کوه ها، جزیره ها و دریاها که اصولاً نتیجۀ تحولات طبیعی است و تغییرات آن بسیار طول میکشد، مرزهای سیاسی میتوانند در اثر جنگ، بحران های جدّی و سیاست های رهبران و دولت ها در مدت زمان نسبتاً کوتاهی تغییر یابند.
برای دنیای «بیزینس» و داد و ستد، وسعت یک کشور و تعداد جمعیت آن اولویتی درجه اول نیست. بدون شک امکان خرید و فروش تولیدات مختلف در بازار کشور های بزرگ تر و پرجمعیت تر بیشتر است و این، میتواند برای «بیزینس» انسان ها و شرکت ها جالب باشد. اما شرط آن این است که شخص، شرکت و کشور مزبور، چه بزرگ و چه کوچک، چه پرجمعیت و چه نسبتاً کم جمعیت، از نظر سیاسی و اقتصادی آرام، تا حد قابل اعتمادی آزاد و تابع قوانین و قواعد رقابت آزاد و قانونمند باشد، بازار در انحصار دولت یا چند شخص و خانواده از طبقۀ حاکم نباشد که به دلخواه خود «قواعد» بازی را هروقت و هراندازه که خواستند، عوض کنند. این نوع جوّ و محیط سیاسی و اقتصادی میتواند، کم یا زیاد، به نفع همۀ طرف ها باشد. برای بیزینس و بازار آزاد مهم آن است که کار به پیش رود، تولید و فروش افزایش یابد و چرخۀ پول ادامه پیدا کند، صرفنظر از اینکه کشورِ پارتنر و تعداد جمعیت آن کم یا زیاد است. قانونمند و قابل پیش بینی بودن اوضاع و احوال سیاسی و اقتصادی و، وابسته به آن، نظام و دولت حاکم جزو شرایط اصلی روابط «معمولی» و «متمدن» سیاسی و اقتصادی در داخل هر کشور و بین آن کشور و کشور های خارجی است.
اما متاسفانه روابط سیاسی و اقتصادی «معمولی» و «متمدن» که به آن اشاره شد، همیشه انگیزۀ اصلی و دغدغۀ عمدۀ هر دولت نبوده و نیست. 1400 سال پیش هجوم قبایل کوچ نشین ژرمن و هون به امپراتوری روم و سرنگون نمودن آن یا 700 سال پیش حملات ویرانگر مغول و لشکریان مزدور آنان به اوراسیا و از جمله ایران با مقصد یغما، قدرت و ثروت بود و خاصیتی «معمولی» و «متمدن» نداشت. عُمر این یغماگران و به اصطلاح «امپراتوری» های قبیله ای چندان طول نکشید. مهاجمان در ترکیب جمعیت های مغلوب استحاله یافتند و هر بار یک رشته کشور ها و دولت های جدید ایجاد شد.
شاید همیشه جنگ بر سر «لحاف ملّا» یعنی قبضه نمودن، حفظ و توسعۀ ثروت و قدرت بوده، اما مدتی بعد دولت ها انگیزه ها یا بهانه های دیگری یافته اند تا با یکدیگر گلاویز شوند. 500 سال پیش عثمانی و صفوی وارد جنگ خونین و تاریخسازی در چالدران (آذربایجان غربی) شدند. شیعه و سُنّی تشنۀ خون یکدیگر شده بودند، در حالیکه جنگندگان اصلی هر دو طرف را قبایل ترک ایران و آناتولی تشکیل میدادند. صد سال بعد، در اروپا جنگ خونین سی ساله ای (1618 تا 1648) در گرفت که در ماهیت خود بدون شک باز بر سر قدرت و ثروت بود، اما لوای منازعۀ خونینی میان کاتولیک ها و پروتستان های مسیحی را بر دوش داشت که هشت میلیون نفر قربانی آن شد. سه قرن بعد، در کنار مذهب، عامل و بهانۀ جدیدی برای کشت و کشتار، تصفیۀ قومی و تصاحب سرزمین های نو پیدا شد: تبار و به اصطلاح «نژاد» (تعبیری که بعنوان طبقه بندی انسان ها هیچ پایۀ علمی ندارد) و در رابطه با آن، ظاهر فیزیکی، زبان و تاریخ قوم یهودیان بهانۀ آغاز جنگ دوم جهانی از سوی آدولف هیتلر شد که هدف اصلی آن گسترش قدرت آلمان و «نژاد» و فرهنگ به اصطلاح «برتر» ژرمنی بود. در این جنگ نیز شش میلیون نفر به قتل رسیدند. عوامل برانگیزندۀ این جنگ های خونین غالبا گسترش قدرت و ثروت بود که گاه در لباس مذهب وگاه با بوق و کُرنای «نژاد برتر» و اختلافات سیاسی، ایدئولوژیک و فرهنگی متبلور میشد – هر بار وابسته به اینکه جامعۀ کشور مورد بحث و طرف های مقابل در مورد کدام نکات بخصوصی حساس و شاکی است تا تبلیغات و تحریکات سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و مذهبی آن دولت بر آن جنبه متمرکز شود. در جنگ ایران و عثمانی موضوع تبلیغاتی اصلی بر سر شیعه و سنّی بود و طرف ها با استفاده از احساسات مذهبی مردمی که غالباً از تشیع و تسنّن اطلاعات چندانی نداشتند وارد جنگی شدند که به نفع هیچکدام از دو طرف نبود. جنگ سی سالۀ اروپا که کاتولیک ها و پروتستان ها را به جان هم انداخت، تا اندازه ای باعث تصفیه های مذهبی در داخل کشور ها شد و در نهایت، چون اروپا خاورمیانه نبود، امروزه نوادگان آن ملت های اروپایی تقریباً بدون مشکلاتی جدی در کنار هم زندگی میکنند. شاید مهم ترین پس ماندۀ آن جنگ و نفرت، منازعات مسلحانه بین کاتولیک ها و پروتستان های ایرلند شمالی بود که در اواخر قرن گذشته پایان یافت. همین امسال (2025) در ترکیه نیز گروه کُردی «پ ک ک» پس از 40 سال نزاع مسلحانه و مرگ هزاران تن کُرد و ترک، بر سر خلع سلاح و یک راه حل سیاسی با حکومت آنکارا به تفاهم رسید.
هیچکدام از این نمونه ها مانند مَثَل سیب و پرتقال که در بالا آوردیم، عین هم نبود. هرکدام از آنها ویژگی خود را داشت. اما در اغلب این نمونه ها میتوان یک خط مشترک و قرمز را مشاهده کرد. بله، بعید نیست جنگ به متلاشی شدن کامل، کاهش یا اینکه، برعکس، گسترش جغرافیایی و ارضی کشور ها بینجامد. بله، ممکن است فراز یا نشیب کشور ها حتی بدون جنگ با کشوری بیگانه، همسایۀ دور یا نزدیک انجام پذیرد – مثلا با نفاق و کشاکش های داخلی بی وقفه یا نارضایتی شدید و مستمرّ مردم از حکومت (از جمله به خاطر گرانی، بیکاری، فساد، بی آبی، بی برقی، اختناق، سرکوب مخالفت و آزادی های پایه، و در مقابل، خرج بودجه های کلان برای تسلیحات جهت حفظ حکومت و بسته بودن راه های اصلاح و تغییرات صلح آمیز). نظام های دیکتاتوری و خودکامه، ایدئولوژیک، سکولار یا مذهبی (که این طبقه خود را نماینده و سایه خدا میدانند و هر گونه مخالفت با آن را به جرم کُفر و الحاد سرکوب میکنند)، رهبران و نظام هایی که حتی اگر موروثی هم نباشند، به مسند خودساختۀ خود می چسبند و رها نمی کنند، مناسب ترین شرایط از هم پاشیدن یک کشور، نظام و ملت را دارا هستند.
من این موضوع را مدت هابود که در یک گوشۀ ذهنم گذاشته بودم که اگر فرصت شد،کمی رویش کار کنم. شاید نقطۀ حرکت من این بود که همیشه معتقد بودم (و هنوز هم هستم) که اگر ایران به هر دلیلی تجزیه شود، یعنی اگر با کمی زبان ادبی و دیپلماتیک بگویم، اگر وحدت ارضی و سیاسی-اداری ایران به هم بخورد و بعد از تحولاتی (که به نظر من نمیتواند برای همۀ طرف های دخیل خونین و فلاکت بار نباشد)، در عمل با چه وضعیتی روبرو خواهیم شد؟ آیا مثلاً استان مرکزی و تهران، یا خراسان و آذربایجان و کردستان، یا لرستان، فارس و بلوچستان آزادتر ، مرفه تر، دمکراتیک تر و امن تر خواهند شد و با همسایه های دور و نزدیک خود بهتر و صلحجویانه تر و متمدن تر زندگی خواهند کرد تا آنچه که امروز شاهدش هستیم؟ یا اینکه احتمال رسیدن به این اهداف مشکل و پیچیدۀ سیاسی، اداری، اقتصادی و فرهنگی در قالب و چارچوب یک ایران متحد و یکپارچه، همچنان آسان نخواهد بود، اما به هر حال آسان تر، عملی تر، در واقع «ارزان تر» و «مقرون به صرفه تر» خواهد بود؟
من در مورد مشخص ایران و خطرِ بنظر من مُهلک تجزیۀ ایران تحلیلی واقع بینانه، علمی و با احتساب عوامل مهم و موجود فعلی و احتمالات گوناگون ندیده ام. اکثر مطالبی که در این زمینه در رابطه با ایران خوانده و یا شنیده ام احساسی، شعاری و در درجۀ اول با محکوم نمودن یا پشتیبانی قاطع این یا آن طرف بوده است. اما به عنوان پژوهش و تحلیل های عمومی و کلّی علمی (یعنی در سطح بین المللی، البته با آوردن برخی نمونه های مشخص بدون نتیجه گیری و توصیه ای مشخص برای یک کشور مشخص) چندین وچند بررسی و پژوهش معتبر بین المللی و دانشگاهی خوانده ام که دو نمونه اش را در زیر معرفی میکنم (هر دو به انگلیسی، یکی نشر دانشگاه هاروارد و دیگری یک بررسی از دانشگاه سانتا کروز کالیفرنیا).[1] اینها هیچکدام به مورد مشخص ایران با وضع سیاسی و اقتصادی کنونی و زمینۀ تاریخی و فرهنگی این سرزمین اشارۀ مشخصی نکرده اند، اما به برخی عوامل مهم و کلّی در تعیین درجۀ اهمیت وسعت کشورها و تعداد جمعیت آنها اشاره کرده اند که بد نیست این عوامل را به طور خلاصه در اینجا مرور کنیم.
هيچوقت از دوباره خوانى ويل دورانت: تاريخ تمدن، وحتى زير نويس ها و توضيحاتش و باز خوانى و برگشتن و مقدمه اش را راخواندن خسته نميشوم. امروز گفتم نگاه كنم ببينم در مقدمه بخش اول: ميراث شرقى ما در مورد معيار هاى تمدن چه ميگويد، كدام عوامل شاخص تمدن بشريت مجموعا و گروه هاى بشرى، جوامع، اقوام و ملل است؟ اكتشافات و اختراعات، سازمان يابى اجتماعى و اقتصادى، تجارب حكومت، ظهور دين وپيشرفت آن در سمت هاى گوناگون، تحول اخلاق و رفتارانسان ها بصورت منفرد و جوامع، شاهكار هاى ادبيات، پيدايش و گسترش دانش، ثبت انديشه، تحول خط و الفبا، پيدايش و عمق يابى فلسفه، اختلاط فلسفه، دين و علم، دستاوردهاى هنر و معمارى و در نهايت دسترسى به راحتى، زيباشناسى و احترام انسان ها به قانون و حقوق همديگر…
خُب، بى اختيار، حالا فكركنيم كه ما در اين فراز و نشيب اقلا ده هزار ساله كجا بوديم و كجا هستيم و رو به كجا ميرويم…
مثلاً:
“تمدن را ميتوان، به شكل كلي آن، عبارت از نظمي اجتماعي دانست كه در نتیجة وجود آن، خلاقیت فرھنگي امكان پذير ميشود و جریان پیدا ميكند. در تمدن چهار ركن و عنصر اساسي را ميتوان تشخیص داد كه عبارتند از: پیش بینی و ذخيره در امور اقتصادي، سازمان سیاسي، سنن اخلاقي، و كوشش در راه معرفت و بسط ھنر. ظهور تمدن ھنگامي امكانپذیر است كه ھرج و مرج و ناامني پایان پذیرفته باشد، چه فقط ھنگام از بین رفتن ترس است كه كنجكاوي و احتیاج به ابداع و اختراع به كار ميافتد و انسان خود را تسلیم غریزه هاى خود ميكند كه او را به شكل طبیعي به راه كسب علم و معرفت و تهيه وسایل بهبود زندگي سوق ميدھد.”
شاید این فقط تجربۀ شخصی من است و از تجربۀ خیلی های دیگر فرق میکند. احساس من این است که بخصوص بالای 70 سالگی آدم بی خیال تر میشود، محتاط تر میشود؛ نه تنها به برنامه ریزی های دراز مدت، حتی به نقشه های میان مدت هم تمایل چندانی نشان نمیدهد. بی تفاوت تر میشود. حرفش را میزند، نظرش را میدهد، اما اصراری در جرّ و بحث و اثبات نظر خود ندارد. فلان کس فلان کار را کرده یا بهمان حرف را زده؟ باشد. به ما چه ربطی دارد؟ بگو مگو و جرّ و بحث و دعوای لفظی چه نتیجه ای دارد، مخصوصاً زمانی که وقت و فرصت تو رفته رفته تنگ تر و کمتر میشود؟ از کجا میدانی فردا چه اتفاقی می افتد؟ نه در دنیا، یا در این منطقۀ ما، نه، با خود تو چه اتفاقی می افتد؟ پیگیری خبرهای سیاسی و غیره هم کم کم رنگ و اهمیت خود را می بازد. به تدریج، اما به صورتی مستمرّ. بعضی موارد استثنایی و پرانتز ها هنوز باقی میمانند، مثلاً در مورد خود من، دلسوزی و نگرانی از بابت وطنم، ایران، که چهل و شش سال است ندیده امش، اما دوستش دارم و نمیخواهم مُصّرانه از پیشرفت قافلۀ کشور ها و ملت های معمولی دنیا عقب نگهداشته شود و با زور و جهل و تعصب و خرافات ستیزه جویانۀ حاکمانش همچنان اسیر جهان تباه و تخیلی هزار سال پیشِ بماند. حیف این ملت و کشور نیست که با همه در افتد و مایۀ مباهاتش نه آب و نان و برق و آزادی و رفاه برای مردم خود، بلکه موشک و پهباد برای جنگ با این و آن باشد؟
به گفتۀ خاقانی «ما بارگهِ دادیم، این رفت ستم بر ما…»
این موضوع بماند به چند یادداشت بعد.
من بعد از ده سال تحصیل و دانشگاه و بعد 34 سال کار در بخش ها و مسئولیت های مختلف «رادیو اروپای آزاد/رادیوی آزادی»، در سال 2019 بازنشسته شدم.
من البته قبل از بازنشستگی ام هم بخاطر تحصیل و علاقۀ شخصی ام به موضوعات زبان، تاریخ و روابط قومی و اجتماعی، در همین حوزه ها ده ها مقاله و چند کتاب نوشته بودم. اما باید بگویم که بازنشستگی فرصت بی نظیری برای من شد که متمرکز تر از پیش (باز در حول و حوش همان موضوعات) مطلب بنویسم. تقریباً همۀ این مقاله ها و بررسی ها در تارنمای شخصی من «چشم انداز» منتشر شد و همچنان، هم برای مطالعه و هم دانلود رایگان در دسترس عموم است – به استثنای یکی دو کتابی که اخیراً منتشر شده اند و من هنوز از نظر حقوقی مُکلّف هستم که سه سال برای انتشار نسخۀ مجانی «پی دی اف» آن صبر کنم. آخرین کتابچۀ من عنوان «سرگذشت ژن ها، مردمان و زبان ها» را دارد که هنوز از طرف موسسه ای به صورت کاغذی چاپ نشده، اما، با اینهمه، من نسخۀ «پی دی اف» آن را در «چشم انداز» گذاشته ام.
یک سال پیش به خودم میگفتم این کتابچۀ ژنتیک دیگر آخرین کوشش من برای نوشتن یک کتاب است. بعد از این اگر هم دستم به قلم (در واقع «لَپ تاپ») رفت، فقط مقاله و یادداشت های شخصی خواهم نوشت. سنّم بالارفته، وقت کافی دارم، اما حوصلۀ کافی برای رعایت یک سلسله مطالب و نوشته های پشت سرهم و مرتبط با یکدیگر (آن هم غالباً موضوعات بررسی و تحلیل) را ندارم تا در نهایت به صورت کتابی منسجم درآید. از طرف دیگر آن شور و شوقی که وقتی جوانتر بودم، داشتم و تاثیر اینگونه نوشته ها بر خوانندگان علاقمند را در ذهن خود به طور غیر متعارف و غیر واقعی بزرگ میکردم، دیگر همزمان با رشد سنّ خودم و مشاهده تحولات جدید (بخصوص در فضای مجازی) بنظرم خیلی متعادل تر و واقع بینانه تر شده است.
با این ترتیب رسیدیم به «فُرمَت» جدیدی که این بندۀ حقیر و سراپا تقصیر پس از هفتاد و چند سال برای نوشتن و نشر مطالب مورد توجه خود، با شما در میان خواهد گذاشت: امیدوارم کوتاه تر، در چند پاراگراف، به زبانی ساده تر، بدون منبع و مأخذ و شمارۀ دقیق صفحه و سال و نام انتشارات – کمی به اقتباس از شبکه های اجتماعی، اما (تقریباً) با همان شور و شوقِ در میان گذاشتن مطالب مورد علاقۀ خود با شما خوانندگان عزیز – البته اگر مایل باشید.
اسکندر در سوگ داریوش، اسکندر نامۀ نظامی، احتمالاً هرات، 1028/1618، موزۀ هنری والترز، بالتیمور، ایالات متحده آمریکا
اسکندر در کمتر از ده سال از صحراهای مصر تا شرق ایران و سپس از دشت های آسیای مرکزی تا دریای عرب را در نوردید. پلوتارک، فیلسوف و تاریخ نگار یونان (46-119 م.) مینویسد که اسکنر در عین حال که شدیداً تحت تاثیر فرماندهی و جنگاوری پدرش فیلیپ قرار داشت، میخواست نام او در تاریخ نه تنها همچون ادامه دهندۀ فتوحات فیلیپ، بلکه فراتر از آن، به عنوان فاتح آسیا نیز ثبت شود.[1] از این جهت او مدت ها پیش از شروع حمله به مواضع ایران، با فرستادگان داریوش سوم، آخرین پادشاه هخامنشی، و همچنین ساتراپ های ناراضی ایرانی دیدار و گفتگو می نمود و از آنان جویای شخصیت و عادات داریوش، روحیه لشکر ایران و راه های آناتولی به ایران میگردید. داریوش سوم نیز به نوبۀ خود کوشش میکرد که یونانیان را هرچه بیشتر به طرف ایرانیان نزدیک کند تا جبهۀ مقدونیان تضعیف شود. لیکن در سبقت بر سر یونانیان، مقدونیان به دلایلی که در این کوتاه نمی گنجد، موفق تر از ایرانیان بودند.
اسکندر داریوش سوم را در دو نبرد (333 پ.م. در شمال سوریه و 331 پ.م. در سواحل رود دجله) شکست داد. او تخت جمشید را ویران کرد و پس از تسخیر اکباتان، رو به سوی شرق ایران گذاشت. پس از نبرد نخست، شکست و فرار داریوش سوم، پادشاه هخامنشی، به اسکندر پیشنهاد کرد که یک رشته اختیارات بخش های غربی آناتولی به اختیار او یعنی اسکندر داده شود، اما حاکمیت هخامنشی همچنان کاملا در دست ایران باقی بماند. اسکندر این پیشنهاد تقسیم قدرت را قبول نکرد. او هنوز سودای فتح تمامی امپراتوری هخامنشی را در سر داشت.
اسکندر با فاصلۀ دو سال در دو نبرد مختلف ایران را شکست داد. نخستین پیروزی او در ایسوس (کلیکیای باستان، حدودا مرسین، آدانای کنونی در ترکیه) بود. پس از این پیروزی، او دو راه برای دسترسی به هدف نهایی خود یعنی فتح تمامی امپراتوری هخامنشی داشت. راه نخست: او می بایست از سواحل مدیترانه به طرف جنوب، فنیقیه، فلسطین و در نهایت مصر میرفت که تحت حاکمیت هخامنشی بود، تا اینکه ابتدا آن سرزمین را فتح کند و بعد برگشته و به سرزمین اصلی یعنی فلات ایران حمله نماید. راه دوم آن بود که، برعکس، مستقیما ایران را هدف قرار دهد. در آن صورت فرض بر آن بود که سرزمین های تحت تسلط ایران در سواحل دریای مدیترانه ساده تر تسلیم پادشاه مقدونی خواهند شد.
( فصلی از کتاب «از آتروپاتن باستان تا آذربایجان و کردستان» نوشته عباس جوادی، نشر مروارید، تهران 1403)
شاید ولادیمیر مینورسکی، شرق شناس معروف روسی (1877-1966) از اولین کسانی است که ریشههای مردم شناختی کردها را از نگاه تاریخی و تا حدی زبان شناسی در میان گذاشت و در چاپ نخست «دائره المعارف اسلامی» از سال 1927 زیر عنوان «کردها: مردم شناسی، جامعه شناسی و ریشه شناسی تباری» نوشت که کردهای معاصر، به عنوان یکی از گروههای قومی ماد باستان، چنان آمیزهای (از «تیپ»های تباری خاورمیانه) هستند که «هرگونه کوشش جهت یافتن تعریفی عمومی برای تیپ کُردی تاحد زیادی خیالبافی خواهد بود.[1]
در سال 1961 یکی از شاگردان معروف مینورسکی بنام دی. ان. مک کنزی که جزو سرشناس ترین پژوهشگران فارسی میانه (پهلوی) و زبان کردی شمرده میشود، مقالهای با عنوان «ریشههای زبان کردی» نوشت. او در این نوشته اظهار تعجب کرد که چرا باوجود آنکه استاد مینورسکی به بسیاری ادعاهای مبالغه آمیز و مبهم در باره «ریشه کردها» جواب داده است، هنوز «موضع کردهای معاصر به تاریخ از یک انگیزه بسیار ساده سرچشمه میگیرد و آن هم نیاز به اجداد قهرمان است و از آنجا که دوره امپراتوری مادها هنوز به اصطلاح صاحبی ندارد، کردهای معاصر پنهان نمیکنند که میخواهند مادهای باستان را در این نقش ببینند.»[2]
دانیل پاتس در اثر خویش به نام «کوچ نشینی در ایران» مینویسد که کوششهای ارتباط واژگانی بین نام کنونی «کُرد» با ذکر نام قوم «کوردین» (کوردئوس، گوردیوس، کوردوئنی) از سوی مورخین اسکندر مقدونی یا «کاردوچوی» در آثار گزنفون و یا اقوام «کاردو/کوردو» در منابع باستانی آسوری و ارمنی، به صورت قطعی از سوی مورخین و زبان شناسانی مانند هارتمان، نولدکه و مینورسکی رد شده است.[3]
به نظر مک کنزی، تلاشهای ربط دادن کُردهای معاصر به کلدانیان، اورارتوئیان و یا اقوام کوتی و کاردوئی در ماد کوچک و با آتروپاتن «به طور ذاتی غیر ممکن» هستند. مک کنزی میگوید «تنها اشاره روشن به کردها از طرف نویسندگان کلاسیک دوره باستان از سوی پولیبیوس، لیوی و استرابو انجام گرفته است که نامهای «کورتی» و «کورتوای» را ذکر کردهاند. دو مورخ نخستین، به این نامها فقط به عنوان واحدهای فلاخن انداز در لشکرهای ماد و آسیای کوچک اشاره میکنند، در حالی که استرابو از «کورتیها» در کنار اقوام دیگری مانند کادوسیها، اماردیها و تاپیریها نام میبرد که همچون «اشرار کوچ نشین» در کوهستانهای زاگرس میزیستند.[4]
مینورسکی بر آن است که منظور استرابو و یا پولیبیوس و لیوی از «کورتی»ها، نه گروه معینی با مشخصات قومی و زبانی، بلکه تعبیری عمومی به معنی «کوچ نشینان» و عشایر ایرانی بوده است.[5] این به دوره سلوکیان و اشکانیان مربوط است.
اما نام «کُرد» به شکل «کورد» (جمع: «کورتن/کورتان) چهار بار در «کارنامک اردشیر بابکان» ذکر میشود که اثری از قرن ششم میلادی به فارسی میانه است و موضوع آن مربوط به برسرکار آمدن اردشیر ساسانی در قرن سوم میلادی میشود. در آنجا جنگهای اردشیر با «کوردگان» ماد شرح داده میشود که چوپانی و گله داری میکردند. همچنین طبری در روایتی که از «خداینامک»، اثری به فارسی میانه، آورده، شرح میدهد که اردوان، پادشاه اشکانی، چگونه اردشیر را تحقیر کرده، گفته است که او «در میان چادرهای کُردها بزرگ شده است.» به نظر پاتس[6] روشن است که در اینجا نیز «منظور از لفظ کُرد نه نام واقعی یک قوم، بلکه عنوانی تحقیر آمیز به معنی چوپان و کوچ نشین بوده است.»
بدون شک بخشی از «ترکیب تباری» و ژنتیک اکثر کردها به دوران ماد بر می گردد، لیکن تنها ریشه کردهای معاصر نیست که قسما به مادها میرسد. آنها به همان درجه نوادگان مادهای گذشته و آمیزه ای با اقوام و تبارهای دیگر فلات ایران و شرق آناتولی-شمال عراق هستند که آذربایجانیان و مردم همدان، گیلان، استان مرکزی، اصفهان و حتی فارس و عیلام حاملین این ترکیب قومی و تباری به شمار می آیند.
مک کنزی بر آن است که «امروزه با رشد ناسیونالیسم کردی، این نام {یعنی «کُرد»} چنان بکار برده میشود که گویا شامل همه ملل و اقوام ساکن بین ترکها و اعراب در غرب و ایرانیان خود ایران در شرق میشود. این تعبیر در میان مردم ایرانی (به غیر از کردها) شامل لرها و قبایل گورانی هم گردانیده میشود.»[7]
در مجموع، اتفاق نظر اکثر دانشمندان بر آن است که تا اواخر عهد باستان و دوره ساسانیان و حتی چند قرن پس از اسلام، لفظ «کُرد» معنای عمومی «کوچ نشین» و عشایر را داشته و همه عشایر کوچ نشین ایرانی که عرب و ترک نبودند، چنین نامیده شدهاند. مینورسکی (همانجا) میگوید که نویسندگان عرب و ایرانی قرن دهم میلادی (چهارم هجری) لفظ «کُرد» را حتی به معنائی وسیع تر به کار گرفته، به «همه عشایر ایرانی غرب ایران از جمله چادرنشینان فارس» اطلاق نمودهاند. «ان لمبتون مینویسد که استخری جمع «اکراد» را در باره همه کوچ نشینان و عشایری به کار برده است که نه عرب بودند و نه ترک، درست همانند ابن حوقل که از «کرد» هائی سخن میگوید که گلههای شتر و گوسفند داشتند و ساکن صحراهای شرق ایران و یا لرستان بودند.»[8] پاتس از دهها نویسنده و مورخ عرب و ایرانی مانند طبری، یعقوبی، بلاذری و ابن الفقیه همدانی نام میبرد که از «کردهای» هرات، همدان، فارس و خوزستان و حتی طبرستان خبر دادهاند.[9] به نقل از پاتس (همانجا) استخری در قرن دهم م. فهرست سی و سه قبیله کوچ نشین را آورده ، اما در باره کردها نوشته است که «تعداد آنان بیشتر از آنست که بتوان شمرد و از سوی دیگر، آنان {کردها} به سرتاسر ایران پخش شده اند.» پاتس به نقل از مینورسکی این نقل قول از حمزه اصفهانی را از سال 961 م. می آورد که می گوید «ایرانیان دیلمیان را «کردهای طبرستان» و حتی اعراب را «کرد های سورستان» (آسورستان) می نامند.»[10]
با این ترتیب تا قرن ها پس از اسلام آنچه که در آثار شرقی و یا غربی «کرد» نامیده شده، هرگونه اقوام و قبایل کوچ نشین ایرانی (و نه ترک و یا عرب) بوده و محدود به عشایر کرد معاصر نبوده است. تعبیر «کرد» به معنای زبانی و قومی معاصر بسیار جدیدتر است و به دوره پس از سده دهم-یازدهم میلادی مربوط میشود.
از این نگاه، نام «کرد» تا حد زیادی به تعابیر «تات» و «تاجیک» نیز شبیه است که تا قرنها پس از اسلام به همه ایرانیان یکجا نشینی گفته میشد که عرب و ترک نبودند. تعابیر تات و تاجیک نیز در دورهای جدید تر و به هرحال چند قرن پس از اسلام معنای قومی و زبانی کنونی را به خود گرفتهاند.
زبانی ایرانی
ظاهرا در میان این همه اختلاط قومی و عدم امکان ریشه یابی مشخص قومی برای کردهای معاصر در دوران باستان، بهترین راه، باز مراجعه به زبان کردی و بررسی آن از نگاه زبانشناسی تاریخی و مقایسهای است.
دیاکونوف مینویسد: «همه می دانند که تقریبا هیچ یک از اقوام خاور نزدیک و دیگر نواحی، اکنون به زبانی که اسلاف بلافصل آنان چندین هزار سال پیش بدان متکلم بودند، سخن نمیگویند. در مصر زبان باستان مصری جای خود را به قبطی و سپس به یونانی و سرانجام به عربی داد، حال آنکه ساکنان آن سامان نه نابود گشتند و نه از میهن خویش رانده شدند و بلاتغییر باقی ماندند. هم چنین در عراق نیز زبانهای سومری و هُری به ترتیب جای خود را به آشوری – بابلی (اکدی) و آرامی و عربی سپردند. در آسیای میانه زبانهای ایرانی خوارزمی و سغدی و باکتریایی و پارتی به السنه ترکی ازبکان و قره قلپاقیان و ترکمنان تبدیل شد. تعویض متشابهی در زبانهای سرزمین ماد نیز صورت وقوع یافت. ولی تعویض زبان به هیچ وجه به معنی طرد ساکنان اصلی این سرزمینها نبوده است و بدین سبب اقوام کنونی – با اینکه زمانی به زبانهای دیگری سخن میگفتند – بطور کلی اخلاف مستقیم ساکنان باستانی این کشورها میباشند، ساکنانی که میراث فرهنگی و تاریخی و نژادی را که به اقوام کنونی رسیده، ایجاد کردهاند.»[11]
به گواه دیاکونوف، پیش از کوچ مادها به فلات ایران کنونی و از جمله آتروپاتن و یا «ماد کوچک» متشکل از همدان، کرمانشاه، آذربایجان و کردستان، دهها قبیله بومی در این مناطق میزیستهاند. سرزمین مادها محدود به مناطق کنونی کردنشین نبود، بلکه از ری و طبرستان تا اصفهان و همدان و از آذربایجان و کردستان و شرق آناتولی و شمال عراق تا گیلان را دربرمیگرفت. حتی در «ماد کوچک» یعنی آتروپاتن بعدی نیز دهها قبیله و قوم میزیستند.
مادها که سه هزار سال پیش به فلات ایران کنونی و از جمله آتروپاتن بعدی آمدند، از نظر قومی با دهها قبیله بومی این مناطق در آمیختند و زبانشان در مناطق مادنشین مجموعا مادی (یعنی گونه غربی و شمال غربی زبانهای ایرانی) شد.
اقوام بومی پیشا ایرانی در منطقه آذربایجان، گیلان، کردستان و کرمانشاه، همدان و شمال عراق کنونی عبارت بودند از کوتیان (در آذربایجان و کردستان کنونی)، لولوبیان (کردستان، آذربایجان و شمال عراق کنونی)، تا حدی هُریان و اورارتوئیان (پراکنده و از جمله در مناطق حواشی غربی آتروپاتن بعدی)، کاسیان (لرستان کنونی) و قبایل گیل، کادوسی و کاسپی (میان کوههای البرز و دریای خزر یعنی استان اردبیل و گیلان کنونی). از هیچکدام از این اقوام اثری نوشتاری بجا نمانده است. استنادهائی که در منابع ثانوی (مثلا آشوری، بابلی و یا یونانی) به این قبایل شده، دلیل کافی به دست نمیدهند تا زبانشناسان و باستانشناسان در باره قومیت و زبان آنها نظری قطعی و روشن ابراز نمایند. در اوایل هزاره یکم میلادی یعنی حدودا دو هزار سال پیش، منابع تاریخی دیگر اشارهای به این اقوام نمیکردند. ظاهرا در مدت هزار سال پیش از میلاد این قبایل با مادها و دیگر قبایل منطقه (از جمله اورارتو و آشور) آمیزش یافته و زبان جدید مادی را پذیرفتهاند.
همین زبان مادی و یا اگر دقیق تر بگوییم: لهجه های شفاهی زبان مادی است که در دوره پس از هخامنشیان تبدیل به شاخه های مختلف فارسی میانه در آتروپاتن میشود و امروزه زبانهای گیلکی، تاتی (از جمله تاتی جنوبی، آذری باستان)، تالشی، کردی، زازاکی و گورانی مشتقات معاصر آن زبان مادی باستان هستند که با دیگر زبانها و لهجههای ایرانی و بخصوص فارسی آمیزش یافتهاند.
برخلاف برخی ادعاها، کردی به تنهائی باقیمانده زبان باستان مادی نیست. تصور چنین چیزی دور از جدیت علمی است.
زبان کردی (شامل لهجههای گوناگون شمالی، جنوبی و مرکزی آن) همانند تاتی (از جمله تاتی جنوبی و آذری باستان، تالشی، گیلکی، زازاکی، گورانی و بلوچی) یکی از زبانهای شمال غربی گروه زبانهای ایرانی است. برخی دیگر از زبانشناسان، کردی را همانند فارسی و لری جزو گروه جنوبی زبانهای ایرانی میشمارند. این بحث خارج از موضوع این مقاله است.[12]
گرنوت ویندفور، متخصص برجستۀ زبانهای ایرانی، در بارۀ اینکه همۀ زبانهای معاصر ایرانی مشتقات زبانهای باستانی پارسی باستان و مادی و دیر تر پارتی (اشکانی) هستند، میگوید: «عموماً حتی میتوان بدون ارائه دلیلی از دوران پیشا مدرن به راحتی حدس زد که زبانهای معاصر {ایرانی} ادامه زبانهای محلی و منطقهای هستند. برای نمونه، میتوان گفت که زبانهای ایرانی معاصر آذربایجان و ایران مرکزی که در ماد آتروپاتن و ماد بزرگ تکلم میشدند، لهجههای مادی هستند، اگر چه نمونههای موجود مادی باستان از واژههای دخیل در پارسی باستان ماخوذ میباشند.»[13]
در برخی منابع کُردی ادعا میشود که اگرچه کُردی جزو زبانهای ایرانی است، اما جایگاه ویژه و مشخصات مخصوص خود را در درون این خانواده دارد. مک کنزی اما پس از بررسی بسیاری از شاخه های زبانهای ایرانی درمقاله معروفش بنام «ریشههای زبان کردی» مینویسد: «وظیفه نخست من باید تعریف زبان کردی از طریق تعیین مشخصاتی باشد که آن را از دیگر لهجههای ایرانی متمایز میکند. متاسفانه باید در ابتدای این بحث اعتراف کنم که نتایجی که به آن رسیدهام، عموما منفی هستند، زیرا تقریبا در برابر هر مشخصه ویژه زبان کُردی، یک مشخصه مشابه در دستکم یک لهجه دیگر ایرانی وجود دارد.»[14] آنگاه او در ادامه این مقاله به تحلیل و مقایسه خصوصیات دستوری و صرفی (مورفولوژیک) کردی با دیگر زبانهای ایرانی میپردازد، تا با نمونههای مختلف نظر خود را ثابت کند که کردی نیز مانند دیگر شاخههای خانواده زبانهای ایرانی، یکی از این زبانهاست – مانند بلوچی و یا لُری، تاتی – آذری و یا گیلکی. بنظر مک کنزی و ویندفور کُردی از نزدیک ترین زبانهای ایرانی به فارسی است و حتی تحت تاثیر زبان پارتی بوده است که می دانیم ریشه اش در شرق دریای خزر بوده و در زمان اشکانیان (فارسی میانه) تقریبا همه گونههای زبانهای ایرانی از جمله فارسی، کردی، تاتی، زازاکی و بلوچی و گورانی را تحت تاثیر خود قرار داده است.[15]
[1] V. Minorsky: “Kurds,” Anthropology, Sociology and Ethnography; in: The Encyclopaedia of Islam, vol. V, Leiden 1927,1150
[2] MacKenzie, D. N.: The Origins of Kurdish, in: Transactions of the Philological Society, 1961, 69
[3] Potts, D. T.: Nomadism in Iran, from Antiquity to the Modern Era, Oxford University Press, 2014, 111-112
[4] MacKenize: Ibid
[5] Potts: Ibid, p. 121
[6] Potts: Ibid
[7] MacKenize, ibid
[8] Potts, ibid, 160
[9] Potts: Ibid, pp. 160-165
[10] Potts, ibid, 164
[11] دیاکونوف، ایگور: تاریخ ماد، ترجمه کریم کشاورز، تهران 1345، ص. 93
[12] Windfuhr, G.: Dialectology and Topics, in: Windfuhr.: The Iranian Languages, Routledge (UK,) 2009, pp. 5-42