ایروان، نخجوان، تبریز – سال ۱۶۹۴

آنچه میخوانید ترجمه فارسی دو فصل نخست از سیاحتنامه جووانی گمیلی کاریری ایتالیائی به ایران دراواخر قرن هفدهم (سال های 1690) است. این سفرنامه از نظر درک ایران در این مرحله تاریخی مهم است. سیاح تاجر ایتالیائی از عثمانی به ایروان، از آنجا به تبریز و سپس در سال    1694 به اصفهان سفر کرد و در آنجا از جمله شاهد مراسم تاجگذاری سلطان حسین صفوی شد. او به دنبال ایران به هندوستان هم سفر نمود. در اروپا سفرنامه گمیلی شهرت بسیاری در اوایل قرن هجدهم یافت.

ترجمه ای که می بینید هنوز در مرحله ویراستاری است. سفرنامه گمیلی بعد از تکمیل ترجمه و ویراستاری از سوی استادان حسن جوادی و ویلم فلور به چاپ خواهد رسید. خوانندگان گرامی دقت کنند که این ترجمه طرح نخستین است و هنوز باید ویراستاری شود. (نشر نخست این مقدمه در «چشم انداز» سال 2015.)

جالب ترین چیزهایی که مولف در ایران در سال ۱۶۹۴ دیده است

ورود به ایران و ادامه سفر تا ایراون و شرح این شهر

هنگامی که شما به چیزهایی میرسید که مدت ها در پی آنها بودید، رنجی را که در این میان برده اید فراموش می کنید، و این انگیزه ای می شود برای بدست آوردن تجارب نو. این احساسی بود که من هنگام ورود به ایران حس کردم. شادی من چنان زیاد بود که دشواری های سفر و رنج را ه را احساس نمی کردم، چون وارد کشوری می شدم که مردمش کمتر فریبکار هستند. تصمیم گرفتم به قاطرچیان که نمی خواستند به سفر ادامه دهند، دستور حرکت بدهم. اندکی پیش تر به من هشدار داده بودند که حاضر یراق باشم، زیرا که سربازان مرزی ترک عادت داشتند از آنجا رد بشوند. پس از طی ده میل ما به دسته ای از کُردها رسیدیم که زیر چادرهایی که به سرعت می زدند نشسته بودند. چادرآنها عبارت از یک تیرمرکزی خیمه فرورفته در زمین بود که روی آن چرخی قرار داشت و آن را چوب های منحنی چندی نگاه می داشت. آنها از ما نیم پیاستر برای هر اسب می خواستند تا اجازه عبور دهند. در ایران رسم نیست که بارها را باز بکنند، بلکه هرکس مطابق شانس اش انعامی می دهد تا بگذرد.

اسبان ما مدتی استراحت کرده بودند و ما در راهی دراز و سنگلاخ به سفر خود ادامه دادیم تا به تالن رسییم که اولین ده در ایران بود. اینجا پس از طی بیست و هشت میل رحل اقامت انداختیم. بیشتر اهالی این ده ارامنه مسیحی بودند و کلیسای زیبایی داشتند که مانند کلیسای دیگری در آن نزدیکی در حال ویرانی بود، ولی هنوز محراب بزرگ آن را با تصاویری از حواریون مسیح می شد دید. ما همان طورکه در تمام نواحی ارمنی نشین عثمانی کرده بودیم، در اینجا نیز در خانه یک مسیحی اقامت کردیم. یک کشیش یا ورتابت ارمنی که فوق العاده جاهل و بی ادب بود به دیدن ما آمد، و چون دید که یکی از اسبان مریض است آبی را که اسب می خواست بخورد تقدیس کرده و با حرکاتی بسیار خرافی و با اخم و تخم زیاد سوزنی را سه بار در آب فرو برده و بارها علامت صلیب کشید. از معدنی که تا اینجا یک روزه راه است سنگ نمک در می آورند و بر پشت گاوهایی که زین بر آنها نهاده اند، به این ده می آورند.

من در این ده گل بسیار کمیاب و جالبی یافتم که کرت های اینجا را زینت می داد و بعید نیست یک شاهزاده ایتالیایی خریدار آن به قیمت زیادی شود. ساقه آن حدود پنج اینچ است وبر سر آن شش گل است که سه تای آن بصورت کلاهی راست ایستاده و سه تای دیگر برنگ بنفش مثلث وار خمیده اند گل کوچک و سیاهی در وسط قرار دارد  و سه تای دیگر با رنگی روشن تر از بنفش دور همه قرار گرفته اند.

ما پنجشنبه 27 مه سحرگاه حرکت کردیم و پس از طی 24 میل در نه ساعت عصر همان روز به اوچ کلیسا رسیدیم که ارمنیان آن را اوچمیادزین می خوانند یعنی “فرزند یگانه” که اسم معمولی آن است. مطابق تواریخ ارمنی این کلیسا سیصد سال پس از میلاد مسیح بنا شده است. بعلاوه در روایات ارمنی آمده است که هنگام بنای آن چون ارتفاع دیوارها باندازه قد یک مرد میرسید، شب هنگام شیطان آمده آنها را خراب می کرد تا این که سرور ما یک شب ظاهر گشته و از این کار شیطان جلوگیری کرد و بدین ترتیب کلیسا ساخته شد. کلیسا وقف ژرژ مقدس است که برایش احترام خاصی قائل اند. کلیسا به شکل صلیبی ساخته شده با گنبدی در وسط آن و در زیر آن سنگی است که می گویند سرور ما برویش خود را به ژرژ مقدس ظاهر ساخت. از سه در می توان وارد کلیسا شد و کف آن با فرش های زیبا پوشانده شده است. سه محراب دارد و بزرگترین آن که نشیمن گاه سر اسقف می باشد، چهار پله دارد و در کنارش انجیلی قرار دارد. محراب طرف راست شش پله و محراب طرف چپ سه پله دارد و هردو نشیمن گاهی برای سر اسقف دارند. برج چهار گوش کلیسا چند ناقوس دارد و همه جا علامت صلیب دیده می شود که در عثمانی به هیچ وجه مجاز نیست.

ادامه خواندن

بچه بازی در شرق

این مقاله حدود هشت سال پیش در باره «بچه بازی در شرق» نوشته شده بود. مطمئن نیستم که این وضع در افغانستان یا کشور های منطقه ما در این میان چقدر تغییر یافته است.

عباس جوادی – مجله «فارین پالیسی» چاپ آمریکا در یکی از شماره های اخیر خود مقاله ای نسبتا مفصل و تحقیقی در باره  رواج فاجعه بچه بازی در افغانستان (1) منتشر کرده است. به نوشته گزارشگر کریس ماند لاک که در ضمن از منابع دیگری (2) نیز استفاده کرده،ایت این پدیده اجتماعی اگر چه در اسلام منع شده، اما در سنت و تاریخ افغانستان چیزی است که «همه از آن آگاه هستند، اما کسی در این باره صحبت نمیکند.» مردان مسن تری که صاحب قدرت سیاسی یا رئیس قبیله ای هستند و پول و نفوذ دارند، با خرید پسر بچگان نابالغ و گاه دزدیدن آنها از خانواده هایشان این کودکان را پیش خود نگه میدارند و از آنان سوء استفاده جنسی میکنند. به گفته خبرنگار «فارین پالیسی» طبق ظن رایج فرهنگی در میان بخشی از مردان افغانستان «زنها برای کارِِ خانه و تولید فرزند و پسر بچه ها برای خوشگذرانی مناسب ترند.» گزارش هاى ديگر از بلخ و روایاتی که من از دوستان روزنامه نگار افغانی شنیده ام،  حکایت از آن دارند که فاجعه بچه بازی محدود به یکی دو منطقه و یا قوم افغانستان نمیشود و بُعدی وسیعتر و خطرناک تر را در بر میگیرد اگرچه درجه رواج آن ظاهرا در هر منطقه فرق میکند.

«کریس ماند لاک» مینویسد پدیده بچه بازی سنتی تاریخی در افغانستان دارد اما  بعد از سقوط طالبان که مخالف بچه بازی بودند و آنرا غیر اسلامی میدانستند، این پدیده  بطور افسار گسیخته ای رشد یافته و به زندگی و سلامتی جسمی و روحی صد ها هزار مرد افغان و خانواده های آنان آسیب جدی رسانده است. به نظر این گزارشگر، یک دلیل رشد اخیر بچه بازی در این کشور، بی قانونی و عدم حضور فعال یک دولت واحد و قدرتمند در افغانستان است. در گزارش قید میشود که این مسئله بیشتر در روستاها و شهر های کوچک دیده میشود و در شهر های بزرگتر کمتر مشاهده شده است.

اما به همان ترتیب که بچه بازی به مناطق و اقوام معینی در افغانستان محدود نمیشود، تنها مخصوص افغانستان هم نیست. این پدیده بیمارگونه و غم انگیز مانند بسیاری از بیماری های اجتماعی مشرق زمین معمولا در ملاء عام مورد بحث قرار نمیگیرد.  حتی در دوران معاصر یعنی صد سال گذشته هم در کشور های منطقه تحقیقات و ادبیات فوق العاده کمی در این مورد به رشته تحریر در آمده است.

اگر چه پژوهشگران غربی از جمله ویلم فلور تحقیقات مفصلی در این مورد دارند، در خود ایران کتاب «شاهد بازی در ادبیات فارسی» اثر  سیروس شمیسا (تهران 1381) (3) شاید جزو مهمترین آثارجسورانه و معدودی باشد که در این زمینه نوشته شده است. اما در این کتاب تعبیر  «شاهد بازی» که ظاهرا بصورت پرده ساتری برای «بچه بازی» در ادبیات عرفانی در آمده، با روابط بین مرد ها و لواط مخلوط شده است اگرچه در تاریخ مرز بین این دو همیشه روشن نبوده است. آنچه که نگرش اصولی در این کتاب را حتی مخدوش تر میکند اینست که از ابتدای کتاب فرض غلط نویسنده بر آن گذاشته شده است که در ایران باستان و بین اعراب پیش از اسلام بچه بازی و لواط موجود نبوده و این پدیده از طریق  یونانی ها (به صورت «عشق افلاتونی» و «زیبا پرستی») و تُرک ها (بصورت رابطه جنسی مرد با مرد و یا پسر بچه ها) به ایران منتقل شده است. این ادعا با اسناد تاریخی که پژوهشگران غربی داده اند همخوان نیست.

ادبیات زرتشتی رابطه جنسی مرد با مرد را محکوم میکندو آنرا «سرچشمه آلودگی» و «روح اهریمنی» میشناسد. اما به قول فلور، هرودوت مینویسد که «آنها (یعنی ایرانیان ) وقتی با لذات (زندگی) آشنا میشوند  به سرعت از آن تمتع میجویند که نمونه بارزش لواط است که آنها از یونانیان آموخته اند» اگرچه پلوتارک مینویسد هرودوت در این مورد اشتباه میکند، چونکه «وقتی جوانان ایرانی به سواحل یونان رسیدند، تقریبا همه آنها اخته شده بودند» (4) و براینت در کتاب «سیروس» (کورش) مینویسد که داریوش سوم معشوق زیبائی بنام باگواس داشت که بعد ها معشوق اسکندر کبیر شد (5). 

با اینهمه از دوره قبل از اسلام دلایل و شواهد کمتری مبنی بر شیوع بچه بازی در جوامع ما وجود دارد، در حالیکه برعکس بعد از اسلام این مثال ها در آثار و کتابهای تاریخ و ادبیات بمراتب بیشترند. اما بنظر میرسد علت اصلی این امر کمبود آثار مکتوب ادبی و تاریخی ازدوره قبل از اسلام است و به دین و یا قوم بخصوصی مربوط نیست.  از طرف ديگر انگشت اتهام را بسوى ديگران نشانه رفتن و «ابتدا آنها شروع كردند» گفتن، بنظر ميرسد بجاى تشخيص واقع بينانه بيمارى، آوردن عذرى بد تر از گناه و تطهير اين جرم اجتماعى است، در حالی که ظاهرا این پدیده، تاریخی بسیار قدیمی تر از تاریخ مکتوب دارد و جغرافیای به مراتب وسیع تری از فقط خاورمیانه و آسیای صغیر را در بر میگیرد.

Ghabus-NamehFA

در دوره بعد از اسلام در این مورد نمونه ها و شواهد مختلفی از قرن چهارم و پنجم هجرى (دهم و یازدهم میلادی)  به بعد در ادبيات سرتاسر منطقه مشاهده ميشود. روایاتی که از مامون، فرزند هارون الرشيد گرفته تا سلطان محمود غزنوی و شاه اسماعیل صفوی و سلاطین عثمانی در تاریخ ثبت شده اند و در عین حال بعضی آثار شعرا و متفکران مختلف از مولانا جلال الدین بلخی گرفته تا سعدی و حافظ،  دلایل بی تردید رواج بچه بازی در طی صد ها سال گذشته هستند که از غزنه تا ری، بغداد و قسطنطنیه، ظاهرا نه فقط بین حکام و اشراف، بلکه در سطح جامعه به چیزی شبیه یک «زیر فرهنگ» تبدیل شده بود.

KabusnamehTR

یک نمونه گویا نویسنده معروف عثمانی «مرجیمک احمد» از قرن پانزدهم میلادی است که به دستور سلطان مراد دوم عثمانی کتاب «قابوس نامه» اثر نویسنده معروف ایرانی امیر عنصرالمعالی کیکاووس بن اسکندر بن قابوس بن وُشمگیر بن زیار  (قرن یازدهم میلادی) را برای سلاطین و اشراف عثمانی از فارسی به ترکی ترجمه و منتشر کرده است. این کتاب که نصیحت نامه «قابوس دوم» به پسرش «گیلانشاه» می باشد، حاوی نصایح فوق العاده جالبی در باره طرز رفتار و زندگی، خوراک و پوشاک، دینداری، گفتار و ادب، حکومت، غلامداری و غیره است. اما بخصوص یک باب این کتاب در اصل ارزشمند نشان میدهد که بچه بازی در سرتاسر خلافت امویان و عباسیان و جوامع ایران و عثمانی پانصد  تا هزار سال پیش به قدری بصورت «امری عادی» در آمده بود که حتی به نصیحت نامه ها هم وارد میشده، تا جائیکه ورای نکات جالب اجتماعی مثلا این اثر، احتوای چنین «نصایحی» مانع دستور سلاطین در باره تحریر، ترجمه و توزیع آن نمیشده است. در باب پانزدم «قابوس نامه» («اندر تمتّع کردن») گفته میشود: «از غلامان و زنان، میلِ خویش به یک جنس مدار تا از هر دو گونه بهره‌ور باشی» و در عین حال «در تابستان میل به غلامان کن و در زمستان میل به زنان.»

درست است که پدیده بچه بازی و سوء استفاده جنسی از کودکان نابالغ احتمالا اینجا و آنجا و در مقاطع مختلف تاریخ  بسیاری نقاط دنیا رایج بوده و طوریکه تحلیل گران میگویند علاوه بر فرهنگ اجتماعی، محدوديت در مناسبات زن و مرد بخاطر قواعد مذهبى و با فقر و نظام برده داری و در عین حال هرج و مرج سیاسی و اجتماعی در جامعه مربوط بوده است. اما ظاهرا مرض بچه بازی بیش از همه در مشرق زمین دوام آورده و ریشه دوانده، تا جائیکه امروز گزارش های رسانه های خبری و حقوق بشری از آن حکایت و شکایت میکنند. از این جهت است که در مشرق زمينِ ما هيچ كس نميتواند خود را از اين مسئوليت و ننگ تاريخى و اجتماعى معصوم و مبرّاجلوه دهد.

من از گزارش های مشابهی در باره وضع کنونی پدیده بچه بازی در آسیای مرکزی، قفقاز، پاکستان، ایران، ترکیه و یا کشور های عربی  مطلع نیستم. ظاهرا بر خلاف افغانستان، وجود دولت هائی کم و بیش فعال در اکثر این کشور ها و وجود قوانینی که بچه بازی را منع میکنند و جدی گرفته شدن این قوانین باعث شده است که آن «زیر فرهنگ تاریخی» در بسیاری از کشور های منطقه تا درجه ای که در هر کشور فرق میکند، مهار شود. اما با در نظر گرفتن گذشته نه چندان درخشانی که در منطقه در این مورد مشاهده میشود، باید سوال کرد که هم دولت ها و هم خود جوامع و مردم تک تک این کشور ها بجای سکوت در این مورد، برای روشنگری و پیشگیری از این بلای اجتماعی کدام تدابیر جدی و عملی را در پیش گرفته اند و میگیرند.

—————————————-

(1) Bacha-Bazi, An Afghan Tragedy, by Chris Mondlock, Foreign Policy

(2) Afghanistan Sees Rise in ‘Dancing Boys’ Exploitation, by Ernesto Londono, in: Washington Post

(3) سیروس شمیسا، شاهدبازی در ادبیات فارسی، تهران 1381

(4) Herodotus, Histories, I, 135, quoted in: Floor, Willem: A Social History of Sexual Relations in Iran

(5) Briant, From Cyrus, pp 269-270, quoted in Floor, Willem, same

در ضمن بخوانید: عباس جوادی:برده داری در ایران.

ادامه خواندن

دورانت: تمدن ایران باستان و شرق مسلمان

The Story of Civilization

 

پیشگفتار

آنچه میخوانید دو بخش کوچک از کتاب مفصل، یازده جلدی و ناتمام تاریخنویس معروف آمریکائی ویل دورانت با عنوان «تاریخ تمدن» (تیتر اصلی: داستان تمدن) است. این سلسله کتاب های دورانت و همسرش آریل دورانت تاریخ تمدن بشریت را از ابتدای آن (تمدن خاورزمین) تا قرن هجدهم (عصر ناپلئون)  بررسی میکند.

کتاب‌های یازده جلدی تاریخ تمدن او عبارتند از :1- مشرق زمین، گاهواره تمدن؛ 2- یونان باستان؛ 3- قیصرو مسیح 4- عصر ایمان 5- رِِنسانس؛ 6- اصلاح دین؛ 7- آغاز عصرخرد؛ 8- عصر لویی؛ 9- عصر ولتر؛ 10- روسو و انقلاب و 11 – عصر ناپلئون.

مولف در جلد نخست بدنبال بحث اصول و اهداف این بررسی و معیار های آموزش تمدن («شهریگری»)، این جلد را که مجموعا تمدن های نخستین بشریت را شرح میدهد، به سه بخش بزرگ تقسیم میکند: الف:  خاورنزدیک، عبارت از  سومر، مصر، بابل، آسور، آمیزه اقوام، یهودیه و ایران، ب: هند و همسایگان آن، و همچنین ج: خاور دور شامل چین و ژاپن.

دورانت باور داشت که تاریخ را به سختی میتوان به تاریخ سیاسی، نظامی، فرهنگی، اقتصادی و غیره تقسیم کرد بلکه مجموعه آن هاست که تاریخ تمدن کل بشریت و تک تک کشورر ها و اقوام را با صداقت و عینیت منعکس میکند. او همراه با همسرش برای نوشتن هر جلد از «تاریخ تمدن» جهان به آن کشور ها سفر کرده، خود به بررسی می پرداخت.

ویل دورانت 90 ساله بود که دست از کار کشید ؛ در حالی که هنوز شوق ادامه تدوین تاریخ را داشت، می گفت «دل هنوزآرزومند است، اما تن دیگر نمی‌کشد.»

جلدهای یازده گانه‌ی تاریخ تمدن، همواره از پرفروش‌ترین کتاب‌های جهان بوده و هنوز هم این گونه است. جلد دهم کتاب «تاریخ تمدن»، روسو و انقلاب، در سال 1968 جایزه ادبی «پولیتزر» را دریافت کرد. در حوزه فروش کتاب های انگلیسی، «تاریخ تمدن» دورانت هنوز هم یکی از پرفروش ترین آثار دنیا به شمار میرود.

نُه مقاله با عنوان «دورانت: ایران باستان» در تارنمای «چشم انداز» منتشر شد. این همان فصل «ایران» است که دورانت در بررسی تمدن های خاورزمین در باره ایران باستان نوشته است. آنچه که بدنبال «ایران باستان» خواهید خواند فصل «چالش اسلام» از جلد هفتم («آغاز عصر خرد»)  در «تاریخ تمدن»  است.

اولین اصل انگلیسی این اثر در سال های (۱۹۳۵-۱۹۷۵) بتدریج و جلد به جلد در نیویورک به چاپ رسید. آنچه که در اینجا تقدیم میشود مجموعه نوشته های ویل و آریل دورانت در باره تمدن ایران باستان و دوره دولت های عثمانی و صفوی در سده های شانزدهم و هفدهم است که شاخص ترین تمدن های شرق مسلمان درآن دوره بودند. بیشک برای درک بهتر سطح پیشرقت تمدن ایران باستان، حدود 2500 سال پیش، و یا دوره عثمانی و صفوی، 500 تا 350 سال پیش، چاره ای نیست جزبررسی و مقایسه  تمدن های همزمان که در بدنه اصلی کتاب های ویل و آریل دورانت مورد بحث مفصل قرار گرفته است. طبیعتا این مقایسه زمانی بار میدهد که نه برپایه رقایت، کشاکش و «چشم و همچشمی» بلکه با این درک کلی عجین باشد که همه و هرکدام از این تمدن ها، با همه فراز و نشیب های خود، مجموعا دست آورد بشریت است. زوج دورانت از همین زاویه است که داستان طولانی تاریخ تمدن بشری را تعریف میکند.

ترجمه‌ی فارسی مجموعه‌ «تاریخ تمدن» ویل دورانت در سال‌های 1337 تا 1359، در 27 جلد توسط انتشارات فرانکلین سابق و اقبال در ایران به چاپ رسید. این کتاب ها را 20 مترجم به فارسی برگرداندند. پس از آن که مؤسسه انتشارات و آموزش انقلاب اسلامی به جای مؤسسه فرانکلین بنیان‌گذاری شد، 27 جلد کتاب تاریخ ویل دورانت، در یک مجموعه‌ی فشرده‌ی یازده جلدی انتشار یافت. مترجمان اصلی تاریخ تمدن ویل دورانت عبارتند از: احمد بطحایی، احمد آرام، ‌علی پاشایی، امیر حسین آریان‌پور، فتح الله مجتبایی، هوشنگ پیر نظر، حمید عنایت، پرویز داریوش، علی اصغر سروش، ابوطالب صارمی، ابوالقاسم پاینده، ابوالقاسم طاهری، صفدر تقی‌زاده، ‌فریدون بدره‌ای، سهیل آذری، پرویز مرزبان، اسماعیل دولتشاهی، عبدالحسین شریفیان، ‌ضیاءالدین طباطبایی، علی اصغر بهران بیگی.

آنچه که در این اثر یازده جلدی مربوط به تمدن ایران و شرق مسلمان کنونی میشود، عبارت است از یک بخش «ایران» (ایران باستان تا حمله اسکندر و سقوط هحامنشیان) از جلد نخست و فصل «چالش اسلام» (شرح تمدن عثمانی و ایران صفوی در عصر بیداری اروپا) از جلد هفتم.

فصل «ایران» (جلد نخست) این اثر حدود ۴۰ صفحه و فصل «چالش اسلام» (جلد هفتم) حدود ۲۰ صفحه از کل این اثر را تشکیل میدهد. فصل نخست به اوضاع سیاسی، نظامی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی ایران از دوره مادها تا لشکرکشی اسکندر مقدونی و شکست هخامنشیان می پردازد و فصل «چالش اسلام» دو دولت مقتدر جهان اسلام یعنی عثمانی و صفویه را در قرن شانزدهم و هفدهم بررسی میکند – همان دوره ای که دیگر در اروپا خرد و علم بر دین و کلیسا پیروز شده بود. از همان دوره ها (و یا چند قرن پیش از آن) است) که شرق مسلمان در قافله تمدن بشریت پیوسته در جا زده و عقب افتاده است.

این دو فصل کتاب «تاریخ تمدن»  بر اساس ترجمه فارسی از سوی عباس جوادی با اصل انگلیسی مقایسه، باز نگری، تصحیح و در برخی موارد اندکی از نو ترجمه شده است.

بنظر میرسد حجم بسیار بزرگ این سلسله کتاب ها، شمار زیاد مترجمین و احتمالا شتاب در تمام کردن کار ترجمه که بطور کلی بسیار خوب انجام گرفته، اینجا و آنجا منتج به برخی نارسائی ها و حتی اشتباهات جدی شده است. در برخی موارد نام مناطق و یا اشخاص به اشتباه چیز دیگری آمده، در موارد دیگر بعضی واژه ها و حتی توضیحات از قلم افتاده و یا طوری ترجمه شده است که با اصل انگلیسی چندان متناسب نیست. در فرصتی دیگر میتوان به این کاستی ها اشاره کرد. اما نیت اصلی از این اقدام که نتیجه اش را ملاحظه میکنید، تقدیم ترجمه ای دقیق تر به خوانندگان است و گر نه حق اصلی ترجمه و انتشار طبیعتا همچنان با مترجمین و ناشران اصلی اثر به فارسی باقی است. همچنین امیدوارم انتشار این فصل در تارنمای «چشم انداز» به توزیع بیشتر اقلا بخش «ایران» این اثر چندین جلدی و آشنائی ایرانیان بیشتری با فراز و نشیب تاریخ باستانی خود کمک کوچکی بکند.

بازنويسى ترجمه، تصحيح و گاه ترجمه دوباره اين اثر ويل دورانت آگاهى شخص بنده را كه تخصصى درباره دوره باستان تمدن بشری و زبان های آن ندارم و فقط يك خواننده علاقمند هستم، افزايش داد و به من كمك نمود تا ديد فراخترى از دوره پيش از اسلام و مقایسه شرق مسلمان با غرب مسیحی در دوره اصلاحات و خردگرائی بدست بياورم. اميدوارم اين رشته مقالات به خوانندگان هم در همين زمينه يارى كند و از سوى ديگر افراط و يا تفريطى را كه برخى در باره اين مرحله تاريخ ايران دارند كمى كاهش بخشيده آنها را به زمين رنگارنگ و گوناگون واقعيت هائى بياورد كه اغلب نميخواهيم و يا نميتوانيم ببينيم.
ژانویه 2016،
عباس جوادی

تیتر اصل انگلیسی کتاب:
Will Durant: The Story of Civilization

ایران

۱ – فراز و فرود مادها

منشأ مادها – شاھان ایشان – پیمان خون ساردیس – انقراض دولت ماد

مادھا، كه نقشی کلیدی در برانداختن دولت آشور داشتند، کی بودند؟ پی بردن به ریشه مادها، بدون شك، بسیار دشوار است. تاریخ كتابی است كه بایستی از وسط شروع به خواندن کرد. نخستین اشاره به آنها در كتیبه ای است كه گزارش حملۀ شلمنصر سوم به سرزمینی موسوم به «پارسوا» در كوه های كردستان، (سال 837 ق م) بر آن ثبت شده است. از اخبار چنان بر میآید كه در این ناحیه بیست و ھفت امیر و شاه، بر بیست و ھفت ولایت كم جمعیت، حكومت میكرده اند. مردم این ولایت ھا را «آمادای»، «مادای» و یا «ماد» ها مینامیده اند. مادھا ھند و اروپایی به شمار میروند و احتمالا ھزار سال قبل از میلاد از كناره ھای دریای خزر به آسیای باختری آمده اند. در زند اوستا، كتاب مقدس پارسیان، یادی از این زادگاه قدیمی میشود و آن، مانند بھشتی تصویر میگردد. سرزمینی كه آدمی جوانی خود را در آن گذرانده، مانند خود ایام جوانی، زیباست، به شرط اینكه شخص ناچار نباشد دوباره در آن زندگی كند. چنین به نظر میرسد كه مادھا، ضمن كوچ ھای خود از بخارا و سمرقند گذشته، رفته رفته رو به جنوب سرازیر شده و بالاخره به ايران رسیده اند (1). آنها در این موطن جدید خویش مس، آھن، سرب، سیم و زر، سنگ مرمر، و سنگھای گرانبھا بدست آوردند (2) و چون قومی ساده و نیرومند بودند به كشاورزی پربرکتی در دشتھا و دامنۀ تپه ھای سرزمین های خود پرداختند.

نخستین شاه مادها، دیاكو، در اكباتان (همدان کنونی) که معنی « محل تلاقی چند راه» میدهد، در درۀ زیبایی که به شکرانۀ بلندی های پربرف اش حاصلخیزبود، نخستین پایتخت این دولت را بنا نھاد و آن را با كاخی شاھانه، كه بر شھر مسلط بود و نزدیك  به دو كیلومتر مربع وسعت داشت، آراست. بنا بر روایتی تائید نشده ازهرودوت، دیاكو بخاطر شهرت عدالتخواهی اش به قدرت رسید اما زمانی که به قدرت دلخواهش رسید، به استبداد و خودكامگی پرداخت. یكی از فرمان ھای وی آن بود كه «ھیچ كس به حضور شاه بار داده نشود، و مردم تنھا به وسیلة پیام آورانی مطالب خود را به عرض او برسانند. دیگر آنكه كسی در حضور شاه حق خندیدن یا بر زمین تف کردن را ندارد. او با مقرر داشتن این تشریفات برای شخص خود … میخواست در نگاه آنان كه او را ندیده بودند غیر از آنگونه که بود جلوه کند» (3 ). مردم ساده و قانع ماد، با پیشوایی این شاه نیرومند شدند و به کمک عادات و محیط زندگی خویش که متاثر از شرایط جنگ و تحمل سختی ھا بود، نیرومند گشتند. آن ها صاحب چنان قدرتی شدند که حتی دولت آشور را تھدید میكرد. دولت آشور بارھا بر سرزمین ماد حمله كرده، ھر بار که پنداشته بود ماد ها چنان شكست خورده اند که دیگر یارای پایداری در برابر آشور را ندارند دیده بود که ماد ها از مبارزه برای آزادی خسته نمیشوند. بزرگترین پادشاه ماد، هوخشتره، با ویران كردن شھر نینوا، به كشمكش با آشور پایان بخشید. لشکریان او با الهام از این پیروزی به آسیای باختری تاخته و به دروازه ھای ساردیس رسیدند و تنها بخاطر كسوفی که رخ داد، از آنجا باز گشتند. پیشوایان دو طرف كه این پیشامد را هشداری آسمانی پنداشتند، با یكدیگر پیمان صلح بستند و این پیمان را با نوشیدن خون یکدیگر مستحکم نمودند (4 ). ھووخشتره سال بعد از این حادثه از دنیا رفت. او در زمان حکومتش، ماد را ازایالتی تابع قدرتی دیگر، به صورت امپراتوری بزرگی درآورده بود كه آشور، ماد و پارس را شامل میشد. در عرض یک نسل پس از مرگ او، امپراتوری ماد نیز به پایان رسید.

دولت ماد فرصتی پیدا نكرد كه بتواند در بنای تمدن سھم قابل توجهی داشته باشد. تنھا كاری كه این دولت كرد آن بود كه راه را برای فرھنگ و تمدن پارس باز و ھموار ساخت. پارسی ھا زبان آریایی ماد ها و الفبای سی و شش حرفی آنها را گرفتند و ھمین مادھا باعث شدند كه پارسی ھا، به جای لوح گِلی، كاغذ پوستی و قلم برای نوشتن به كار بردند (5 ) و به استفاده از ستونھای فراوان در معماری رو آوردند. پارسی ها چیز های دیگری هم از ماد ها به ارث بردند و آن عبارت بود از: قانون اخلاقی پرداختن به کشاورزی در هنگام صلح و تهور و بی باکی در زمان جنگ، و نیز مذھب زرتشتی، اعتقاد به اھورمزدا و اھریمن و همچنین خانواده پدرشاھی، چند همسری و بالاخره بدنه قوانین بعدی که بدنبال اتحاد ماد ها و پارس ها آن قدر شبیه قوانین دولت متحد جدید بود که درآیۀ معروف كتاب دانیال (6) از«… قوانین ماد ها و پارسیان كه منسوخ نمیشود» سخن میرود. اما از ادبیات و ھنر ماد ها حتی یک سنگ و یا حرف هم باقی نمانده است.

انقراض دولت ماد بسیار سریعتر از تشكیل آن صورت گرفت. ایشتوویگو، كه به جای پدر خود ھووخشتره به تخت سلطنت نشست، یك بار دیگر این حقیقت را اثبات كرد كه حكومت سلطنتی چیزی جز قمار نیست و در وراثت سلطنت، ھوشمندی مفرط و جنون، متحدان نزدیك به شمار میروند. ایشتوویگو به راحتی بر تخت سلطنتی كه به میراث برده بود نشست و به عیش و نوش و لذت بردن از آنچه نصیب وی شده بود پرداخت. مردم نیز، به تقلید از او، از پیروی دستورھای اخلاقی خشك و روش زندگی ساده و سختی كه داشتند دست برداشته رفته رفته آنھا را فراموش كردند. آنچنان ثروت ناگھانی به چنگ آنان افتاده بود كه فرصت بھره برداری عاقلانه از آن را نیافتند. مردم طبقات بالای اجتماع بندۀ مُد و زندگی تجملی شده بودند. مردانشان شلوارھای قلابدوزی شده می پوشیدند و زنان خود را با غازه و جواھر می آراستند. حتی زین و برگ اسبان را نیز با طلا مزین میکردند (7). قوم ساده ای كه پیش از آن از راه چوپانی زندگی میكرد و خوشحال بود که مردم اش بر ارابه ھای زمختی با چرخ های ناھموار بریده شده از تنۀ درختان سوار میشوند (8)، اكنون كارش آن شده بود كه بر ارابه ھای گرانبھا سوار شوند و از مجلس جشنی به مجلسی دیگر بروند. پادشاهان گذشته  به دادگستردن خود میبالیدند ولی ایشتوویگو كه روزی نسبت به (یکی از فرماندهانش بنام، -م) ھارپاگ خشمناك شده بود، دستور داد از تن بی سر و دست فرزند او خوراكی فراھم آوردند و پدر را مجبور کنند كه گوشت تن فرزندش را بخورد (9). ھارپاگ نیزفرمان را اجرا كرد و گفت ھر چه شاه امر فرماید مایۀ شادی او میشود. ولی او كینه را دردل خود نگاه داشت و بعدھا به كمك كوروش برخاست تا ایشتوویگو را خلع كند. كوروش جوان، فرماندارى درخشان از ولایت انشان (شامل فارس، خوزستان و بختیاری امروز، -م) كه زیر فرمان مادها بود، علیه شاه زن رفتار و ستمگر اكباتان قیام كرد. خود مادھا از پیروزی کوروش بر این مرد خودكامه شاد شدند، به شاھی کوروش خشنودی نمودند و تقریباً ھیچ كس با او از در مخالفت در نیامد. تنھا یك جنگ كافی بود تا فرمان راندن ماد بر پارس پایان یابد و پارس فرمان روای ماد گشته خود را برای فرمانروائی تمام دنیای خاورمیانه آماده سازد.

 

۲ – پادشاهان بزرگ

کوروش افسانه ها – سیاست های روشن بينانه او – کمبوجیه – داریوش بزرگ – لشکرکشی به یونان

كوروش یكی از حاکمان مادرزاد بود كه گوئی برای فرمانروائى آفریده شده اند و، به گفته امرسن، مورد تقدیر همه قرار میگیرند. او در منش و اداره امور، شخصیتی شاهانه داشت، از مدیریت خردمندانه و همچنین توانِ پیروزی های کلان برخوردار بود، نسبت به مغلوبین بزرگوارانه رفتار مینمود و مورد ستایش دشمنانش بود. مایه شگفتى نیست كه یونانیان درباره وی داستانهای بیشمار نوشته و او را تا زمان اسکندر بزرگترین پهلوان جهان شمرده اند. مایه تأسف آن است كه از نوشته های هرودوت و گزنوفون نمیتوانیم اوصاف و شمایل وى را طورى ترسیم كنیم كه قابل اعتماد باشد. مورخ نخست، كوروش را با بسیاری داستانهای خیالی درهم آمیخته (10) و تاریخنگار دوم بررسی خود موسوم به «كوروپدیا» (= كوروش شناسی) را همچون رساله ای در فنون جنگ نوشته و ضمن آن خطابه اى در تربیت و فلسفه آورده است. گزنوفون چندین بار در نوشته خود كوروش را با سقراط اشتباه كرده و سرگذشت آن دو را با هم آمیخته است. اگر این داستانهای فرحبخش را كنار بگذاریم، از كوروش جز شبح فریبنده اى باقى نمیماند. آنچه به یقین میتوان گفت این است كه كوروش زیبا و خوش اندام بوده، چه ایرانیان تا آخرین روزهای دوره هنر باستانی خویش به وی همچون نمونه زیبایی اندام مینگریسته اند (11). او مؤسس سلسله هخامنشی یا سلسله «شاهان بزرگ» است، كه در نامدارترین دوره تاریخ ایران بر آن سرزمین سلطنت كرده اند. كوروش سربازان مادی و پارسی را چنان منظم ساخت كه به صورت قشون شكست ناپذیری درآمدند. او بر ساردیس (در آناتولی غربی، -م) و بابل مسلط شد و فرمانروایی اقوام سامی را بر باختر آسیا چنان پایان داد كه تا هزار سال پس از آن، دیگر نتوانستند دولت و حكومتی بسازند. کوروش تمام سرزمین هائی را كه قبل از او در تحت تسلط آشور، بابل، لیدیا و آسیای صغیر بود ضمیمه ایران ساخت و از مجموع آنها یك دولت شاهنشانی و امپراتوری ایجاد كرد كه بزرگترین سازمان سیاسی قبل از دولت روم قدیم، و یكی از خوش اداره ترین دولتهای همه دوره های تاریخی به شمار میرود.

آن اندازه كه از روایت ها برمیآید، كوروش از كشورگشایانی بوده است كه بیش از هر كشورگشای دیگر او را دوست میداشته اند. او پایه های سلطنت خود را بر بخشندگی و نیكو منشی قرار داده بود. دشمنان کوروش از نرمش و گذشت او آگاه بودند و به همین جهت در جنگ با كوروش مانند كسانی نبودند كه قدرت جنگندگیشان ناشی از این حس باشد که یا باید بكشند یا خود كشته شوند. پیش از این – بنا به روایت هرودوت – میدانیم كه چگونه کوروش كرزوس (شاه ساردیس، -م) را از سوختن در هیزم های افروخته شده در جنگ ساردیس رهانید، بزرگش داشت و او را از رایزنان خود ساخت؛ نیز شاهد بخشندگی و نیكی عالیجنابانه او با یهودیان بودیم. یكی از اركان سیاست و حكومت کوروش آن بود كه او برای ملل و اقوام مختلفی كه اجزای امپراتوری او را تشكیل میدادند، به آزادی عقیده دینی و عبادت معتقد بود؛ این خود میرساند كه بر اصل اول حكومت كردن بر مردم آگاهی داشت و میدانست كه دین از دولت نیرومندتر است. به همین جهت است كه وی هرگز شهرها را غارت نمیكرد و معابد را ویران نمیساخت، بلكه نسبت به خدایان ملل مغلوب، احترام بسيارى نشان میداد و به نگهداری معابد آنان کمک مینمود. حتی مردم بابل، كه در برابر او سخت ایستادگی كرده بودند، در آن هنگام كه احترام وی را نسبت به معابد و خدایان خویش دیدند، بگرمی برگرد او جمع شدند و مقدم او را پذیرفتند. کوروش در مسیر پادشاهی بی همتایش، هر وقت سرزمینی را میگشود، با كمال تقوا، قربانیهائی به خدایان محل تقدیم میكرد.

کوروش مانند ناپلئون، همه ادیان را قبول داشت و میان آنها فرقی نمیگذاشت؛ و با مرحمتی بیش از ناپلئون به تكریم همه خدایان میپرداخت . وی از لحاظ دیگری نیز به ناپلئون شبیه بود، چه مانند وی، قربانی بلندپروازی فراوان خویش شد. هنگامی كه از گشودن همه سرزمین های خاور نزدیك آسوده شد، درصدد بر آمد كه ماد و پارس را از هجوم بدوى هاى آسیای میانه خلاص كند؛ و چنان به نظر میرسد كه در این حمله های خود، تاكنار رود سیحون در شمال، و تا هندوستان درخاور پیش رفته باشد. در همین گیرودارها، و در آن زمان كه به منتهای عظمت خود رسیده بود، در جنگ با قبیله ماساگت، كه از قبایل گمنام ساكن سواحل جنوبی دریای خزر بود، كشته شد. كوروش نیز، مانند اسكندر، امپراتوری بزرگی را دسترس کرد، ولی عُمرش فرصت سازمان دادن به این امپرانوری را نداد.

نقص بزرگی كه بر خُلق و خوی كوروش لكه ای باقی گذاشته، آن بود كه گاهی بیحساب قساوت و بیرحمی داشته است. این بیرحمی به پسر نیمه دیوانه او، كمبوجيه به ارث رسید، بی آنكه از كرَم و بزرگواری پدر چیزی به او رسیده باشد. کمبوجیه پادشاهی خویش را با كشتن برادر و رقیب خویش به نام بردیا (به یونانی: سمردیس، -م)، آغاز كرد. آنگاه، بخاطر طمع ثروت فراوان، به مصر هجوم برد و حدود امپراتوری ایران را تا رود نیل گسترش بخشید. در این كار كامیاب شد، ولی ظاهرا سلامت عقل خویش را با این كار از دست داد. در راه رسیدن به شهر ممفیس با دشواری فراوان روبه رو نشد، ولی قشونی عبارت از پنجاه هزار لشکریان ایران كه برای تسخیر واحه عمون فرستاده بود، همه در بیابان تلف شدند. همچنین قشونی كه برای گرفتن قرطاجه (كارتاژ، م) فرستاده بود دچار شكست شد چرا كه ناویان ناوگان ایران، كه همه از مردم فنیقیه بودند، از حمله كردن به آن مستعمره فنیقی سرباز زدند. كمبوجیه كه چنین دید از جا در رفت و فرزانگی و گذشت پدر را فراموش كرد. دین همه مصریان را ریشخند نمود و با خنجر خویش گاو مقدسی را كه مصریان با نام «آپیس» میپرستیدند از پای درآورد. به این كار نیز بس نكرد، بلكه بی اعتنا به نفرین هائی که نبش قبور از نگاه مردم بهمراه داشت مومیا های برخی شاهان را از گورهایشان بیرون كشید و معابد را با پلیدی آلود و فرمان داد تا بتهایی را كه در آنها بود بسوزانند. گمان وی آن بود كه با چنین كارها مردم مصر از بند خرافات و اوهام رهایی خواهند یافت. آنگاه دچار حمله بیماری شد – كه شاید آن بیماری نوبه های غش بوده است – و با این ترتیب برای مصریان شكی نماند كه این بیماری كیفری است كه خدایان به او داده اند. از آن پس دیگر هیچ مصری ئی در راستی و درستی دین خویش شك نداشت. كمبوجیه، با رفتاری که گوئی میخواهد زشتی های حكومت پادشاهی را هر چه بیشتر فاش سازد، همان كاری را كرد كه ناپلئون بر اثر حمله های دل درد سخت خویش انجام میداد، به این معنی كه کمبوجیه خواهر و همسر خود ركسانه را كُشت و پسر خود پركساسپس را با تیر زد و هلاک نمود، دوازده نفر از بزرگان ایرانی را زنده به گور كرد، و به كشتن كرزوس  فرمان داد و پس از آن پشیمان شد، و چون فهمید كه حكم او را اجرا نكرده اند خوشحال شد، ولی كسانی را كه از اجرای آن سر باز زده بودند كیفر داد (12). در آن هنگام كه به ایران باز می گشت خبر یافت كه غاصبی بر تاج و تخت دست یافته و در همه جا مردم، با افروختن آتش انقلاب، از این مدعی جدید تخت و تاج حمایت میكنند. از این لحظه است که نام كمبوجیه در تاریخ ناپدید میشود. بنا به بعضی از روایات، چون این خبر به كمبوجيه رسید، او خودكشی كرد (13).

آن غاصب مدعی بود كه همان اسمردیس (بردیا، -م) برادر شاه است كه با معجزه ای از خشم برادرش كمبوجیه و كشته شدن رهایی یافته است. ولی حقیقت امر این است كه وی یكی از روحانیان متعصب و از پیروان دین مجوسی قدیم بود كه میخواستند آیین زردشتی را كه دین رسمی دولت ایران بود، از میان بردارند. پس از آن، شورش دیگری در سرزمین ایران برپا شد كه در نتیجه آن مرد غاصب از تخت سلطنت فرو كشیده شد. كسانی كه در این شورش دست داشتند هفت نفر از بزرگان كشور بودند. پس از آن از میان خود یكی را، به نام داریوش پسر هیشتاسپ، به سلطنت برگزیدند. پادشاهی بزرگترین شاهنشاهان پارس با همین خونریزی آغاز شد.

در كشورهای خاور زمین، پیوسته وراثت تاج و تخت با فتنه و آشوب در كاخ سلطنتی همراه بود، چه هر یك از بازماندگان شاه درگذشته میكوشید كه خود زمام سلطنت را به دست گیرد؛ در عین حال، در مستعمره ها نیز انقلاباتی رخ میداد، زیرا كه مردم این نواحی فرصت اختلافات داخلی را غنیمت شمرده درصدد بازیافتن آزادی از دست رفته خود برمیآمدند. غصب شدن تاج و تخت سلطنت و كشته شدن بردیای غاصب، دو فرصت گرانبهائی بود كه ولایتهای تابع شاهنشاهی ایران در برابر خود داشتند. به همین جهت فرمانداران مصر و لیدیا طغیان كردند و همزمان شوش، بابل، ماد، آشور و ارمنستان و بسیاری از ولایات دیگر سر به شورش برداشتند. ولی داریوش همه را به جای خود نشانید و در این كار منتهای شدت و قساوت را به كار برد. از جمله، چون پس از محاصره طولانی بر شهر بابل دست یافت، فرمان داد كه سه هزار نفر از بزرگان آن را به دار بیاویزند تا مایه عبرت و فرمانبرداری دیگران شود. داریوش با یك سلسله جنگهای سریع توانست ولایاتی را كه شورش كرده بودند، یكی پس از دیگری، آرام كند. چون دریافت كه این شاهنشاهی وسیع هر وقت دچار بحرانی شود بزودی از هم پاشیده خواهد شد، زره جنگ را از تن بیرون كرد، و به صورت یكی از مدبرترین و فرزانه ترین فرمانروایان تاریخ درآمد و سازمان اداری كشور را به صورتی درآورد كه تا سقوط امپراتوری روم پیوسته به عنوان نمونه عالی از آن پیروی میكردند. با نظم و سامانی كه داریوش مقرر داشته بود، آسیای باختری به چنان نعمت و آرامش خاطری رسید كه تا آن زمان، در این ناحیه پرآشوب، كسی چنان آسایشی را به خاطر نداشت.

آرزوی داریوش آن بود كه پس از آن با صلح و صفا بر آنچه در اختیار دارد فرمان براند، ولی سنت و مقدر چنان است كه در امپراتوری ها هرگز آتش جنگ مدت درازی فرو ننشیند. دلیل این مطلب آن است كه سرزمین های تسخیر شده باید مكرر در مكرر از نو مسخر شود، و پیروزمندان، در ملت خود، هنر جنگیدن و در لشکر و میدان جنگ به سر بردن را زنده نگاه دارند. چه هر آن ممكن است زمانه نقشی تازه برآورد و امپراتوری تازه ای در برابر امپراتوری موجود قیام كند. در چنین اوضاع و احوال، اگر جنگی خود به خود پیش نیاید، ناچار باید آن را بیافرینند. به همین جهت بر نسل های متوالی واجب است كه به دشواری های جنگ و خونریزی خو كنند. و از راه تمرین و تجربه دریابند كه چگونه از كف دادن جان و مال در راه نگاهداری میهن را آسان شمارند.

شاید تا حدی همین دلیل بود كه داریوش را بر آن داشت كه از تنگه بوسفور و رود دانوب بگذرد، در جنوب روسیه تا رود ولگا پیش براند و به تأدیب سكاهایی كه پیوسته در اطراف شاهنشاهی وی تاخت و تاز میكردند بپردازد، یا اینكه بار دیگر از افغانستان و ده ها سلسله جبال عبور كند و به دره رود سند برسد و صحنه های پهناوری را با جمعیت فراوان و مال بیشمار، به شاهنشاهی خویش بیفزاید. ولی برای حمله داریوش به یونان، باید در جستجوی دلیلی قویتر از این باشیم. هرودوت میخواهد به ما بقبولاند كه علت حمله و اقدام به كاری چنین بی نتیجه و زیانبخش وی آن بود كه یكی از زنان او به نام آتوسا در بستر او را فریفت و به این كار واداشت (14). ولی بهتر آن است كه چنان باور داشته باشیم كه شاهنشاه ایران از آن نگران بود كه ممكن است از میان دولتشهرهای یونان و مستعمرات آن، یك امپراتوری فراهم شود، یا میان آنها پیمانی بسته شود و تسلط ایران را بر باختر آسیا به خطر اندازد. در آن هنگام كه ایالت یونیا (تعبیر قدیم یونان، عبارت از آناتولی غربی با مرکزیت ازمیر کنونی، م) سر به شورش برداشت، و از اسپارت (در آناتولی غربی کنونی، م) و آتن به آن كمك رسید، داریوش به ناچار دست به كار جنگ شد. همه داستان گذشتن وی از دریای اژه (بین ترکیه و یونان کنونی، م)، شكست لشکر او در جلگه ماراتون و بازگشت نومیدانه وی به ایران را همه میدانند. و اما او وقتی که بار دیگر خود را آماده حمله به یونان میكرد و میخواست ضربه دیگری به آن وارد كند، ناگهان دچار بیماری و ناتوانی گشت و دیده از این جهان فرو بست.

————————————-

۳- روش زندگی و صناعت ایرانیان

امپراتوری – ملت – زبان – دهقانان – شاهراه های شاهنشاهی – بازرگانی و امور مالی

امپراتوری ایران، كه در زمان داریوش به منتها درجه وسعت خود رسیده بود، شامل بیست ایالت یا خشثرپاون (به یونانی،= ساترا پ نشین) میشد و مصر، فلسطین، سوریه، فنیقیه، لیدیا، فریگیا، ایونیا، كاپادوكیا، كیلیكیا، ارمنستان، آشور، قفقاز، بابل، ماد، پارس، آنچه امروز به نام افغانستان و بلوچستان معروف است، باختر رود سند در هندوستان، سغدیانا، باكتریا، جایگاه ماساگت ها، و قبایل دیگری از آسیای میانه جزو این امپراطوری بزرگ بود. تا آن زمان هرگز دولتی به این بزرگی و پهناوری كه در زیر فرمان یك نفر باشد، در تاریخ پیدا نشده بود.

ایران تاریخی که در غرب آن را «پارس» (پرشيا) مینامند و در دوره باستان بر چهل میلیون ساكنان این نواحی حكومت میكرد، در ابتدا منطقه كوچكی در سواحل خلیج فارس بود و اكنون نیز آن را «فارس» مینامند (15). سرزمین اصلی این منطقه «پارس» محل بیابان های بی حاصل و كوه های فراوان بود، رودخانه های چندانی نداشت و در معرض گرمای سوزان (الف و 16) و سرمای كشنده بود و به همین جهت بود كه درآمد زمین، به تنهایی، كفاف زندگی دو میلیون ساكنان آن را نمی کرد (17) و دولت ناچار بود كسری درآمد را از راه بازرگانی و كشورگشایی تأمین كند. مردم كوه نشین اصلی ایران، مانند مادها، از نژاد هند و اروپایی بود که احتمالا از جنوب روسیه به این نواحی آمده بودند. از زبان ودین قدیم ایشان آشكار میشود كه آنها با آن گروه از آریائیان كه از افغانستان گذشته و طبقه حاكمه را در سرزمین هند تشكیل داده بودند نسبت نزدیكی داشته اند. داریوش اول خود را در «نقش رستم» چنین معرفی كرده است: «پارسی، پسر پارسی، آریایی از تبار آریایی». زردشتیان، وطن نخستین خود را به نام «آیریانا-وئجه» یعنی وطن آریایی ها نامیده اند. استرابو (مورخ یونان باستان، -م) كلمه «آریانا» را بکار برده كه تقریباً با آنچه امروز «ایران» (18) مینامیم، تفاوتی ندارد (ب).

به نظر میرسد كه در دوره های باستان، ایرانیان زیباترین ملت خاور نزدیك به شمار میرفته اند. تصاویری كه در آثار تاریخی برجای مانده، ایرانیان را چون مردمی راست قامت و نیرومند نشان میدهد كه در اثر زندگی در نقاط كوهستانی، سختی و صلابت داشته اند، ولی ثروت فراوان سبب ظرافت آنان نیز شده است. در سیمای ایشان آثار تقارنی خوش آیند دیده میشده و آنان مانند یونانیان بینی كشیده داشته اند و در اندام و هیئت ایشان آثار نجابت مشهود بوده است. غالب ایشان لباسهایی مانند لباسهای مردم ماد بر تن میكردند. بعدها خود را به زیورآلات مادی نیز می آراستند. جز دو دست، بازگذاشتن قسمت های بدن را خلاف ادب میشمردند و به همین جهت سر تا پای ایشان با سربند یا كلاه، یا پاپوش پوشیده بود. شلواری سه پارچه، پیراهنی كتانی و دو لباس رو می پوشیدند، كه آستین آنها دستها را می پوشانید و كمربندی بر میان خود می بستند. سبب این گونه لباس پوشیدن آن بود كه از گزند گرمای شدید تابستان و سرمای جانكاه زمستان در امان بمانند. امتیاز پادشاه در آن بود كه شلوار قلابدوزی شده با نقش و نگار سرخ میپوشید، و دكمه های كفش وی به رنگ زعفرانی بود. اختلاف لباس زنان با مردان تنها در آن بود كه گریبان پیراهنشان شكافی داشت. مردان موی چهره را نمیستردند و گیسوان را بلند فرو می هشتند. بعدها به جای آن گیسوان عاریه رواج پیدا كرد (19). چون در دوران شاهنشاهی ثروت مردم زیاد شد، زن و مرد به زیبایی ظاهر خود پرداختند. جهت آراستن صورت، غازه و روغن به كار میبردند و برای آنكه درشتی چشم و درخشندگی آن را نشان دهند، سرمه های گوناگون استعمال میكردند. به این ترتیب، در میان آنان طبقه خاصی به نام «آرایشگران» پیدا شد كه یونانیان آنان را «كوسمتای» مینامیدند که در هنر آرایش كارشناس بودند و كارشان تزیین ثروتمندان بود. پارسیان در ساختن مواد معطر مهارت فراوان داشتند و پیشینیان حتی معتقد بودند كه گردها و عطرهای آرایش را نخستین بار همین مردم اختراع كرده بودند. شاه همیشه با جعبه ای از مواد معطر برای جنگ بیرون میرفت و خواه پیروز میشد و یا شكست میخورد، پس از هر كارزار با روغن های خوشبو خود رامعطر میساخت (20).

در اثنای تاریخ دراز ایران، زبان های گوناگونی در این سرزمین بکار برده شده است. فارسی باستان زبان دربار و بزرگان قوم در زمان داریوش اول به شمار میرفت. این زبان با زبان سانسكریت چنان پیوند نزدیكی دارد كه آن دو زبان بنظر میرسد روزگاری دو لهجه قدیمی تر یک زبان بوده اند و با زبان انگلیسی خویشاوند نزدیک هستند («ج» و 21).

از درون فارسی باستان دو شاخه زند (زبان زند اوستا) و پهلوی بیرون آمد و از همین شاخه است كه زبان فارسی كنونی برخاسته است (22). هنگامی كه ایرانیان به كار خط نویسی پرداختند، برای نوشتن سنگ نبشته های خود خط میخی بابل و برای تحریر اسناد خود الفبای هجایی آرامی را به كار بردند (23). آنها هجاهای سنگین و دشوار بابلی را آسان تر كردند و شمار علامات الفبایی را از سیصد به سی و شش رسانیدند. این علامات، رفته رفته، از صورت مقاطع هجایی بیرون آمد و شكل حروف الفبای میخی را به خود گرفت (24). ولی باید دانست كه خط نویسی را ایرانیان سرگرمی زنانه میپنداشتند، و كمتر دربند آن بودند كه از عشق ورزی، جنگاوری و شكار دست بردارند، به كار نویسندگی اشتغال ورزند و اثری ادبی ایجاد كنند.

یک ایرانی عادی معمولا بیسواد و به این بیسوادی خرسند بود و تمام كوشش خود را در كار كشت زمین مصروف میداشت. كتاب مقدس «اوستا» كشاورزی را ستوده و آن را مهمترین و والاترین كار بشری دانسته است كه خدای بزرگ اهورمزدا از آن بیش از كارهای دیگر خشنود میشود. قسمتی از اراضی ملك مردم بود که خود به كشاورزی در آن میپرداختند. گاهی این خرده مالكان جمعیت های تعاونی كشاورزی متشكل از چند خانوار تشكیل میدادند و به صورت دسته جمعی به كاشتن زمین های وسیع میپرداختند (25). قسمت دیگری از اراضی متعلق به اشراف و زمینداران بزرگ بود كه دهقانان در برابر قستی از درآمد زمین، به كشت و زرع در آنها مشغول بودند. در قسمتی از زمین نیز برده های بیگانه كشاورزی میكردند. خود ایرانیان هرگز برده نبودند. برای شخم كردن زمین، گاو آهن چوبی به كار میبردند كه به آن نوك آهنی بسته بودند و با گاو كشیده میشد. آب را از نقاط كوهستانی به وسیله قنات به زمینهای خود میآوردند. محصول عمده كشاورزی، كه مهمترین ماده غذایی نیز محسوب میشد، گندم و جو بود، ولی مردم گوشت فراوان نیز میخوردند و شراب زیاد مینوشیدند. كوروش به سربازان خود شراب میداد (26). مباحثه های جدی درامور سیاسی زمان مستی در مجامع ایرانی ها صورت میگرفت («د» و 27) اگرچه بامداد روز بعد، در نقشه های طرح شده تجدید نظر میكردند. یكی از نوشابه های ایرانیان قدیم مشروبی بود به نام «هومه» كه آن را به عنوان نذر و یا قربانی پسندیده به خدایان تقدیم میكردند و چنان گمان داشتند كه هر كس از آن بنوشد، به جای شعله ور شدن آتش خشم و انگیختگی، تقوا و عدالت در او بیدار میشود (28).

صناعت در ایران رواج و رونقی نداشت؛ ایرانیان به آن خشنود بودند كه اقوام خاور نزدیك به حرفه ها و صناعات دستی بپردازند و ساخته های دست خود را، همراه باج و خراج، برای ایشان بفرستند. آن ها در مقایسه با کار های صنعتی، در امور حمل ونقل مبتکر تر بودند. مهندسان ایرانی به فرمان داریوش اول، شاهراه هایی ساختند كه پایتخت ها را به یكدیگر مربوط میكرد. درازی یكی از این راه ها، كه از شوش تا ساردیس (در غرب آناتولی، -م) امتداد داشت، هزار و پانصد میل (دو هزار و چهارصد كیلومتر، -م) بود، طول راهها را دقیقا با «پرسنگ» (فرسخ، -م) (هر پرسنگ برابر با 3.4 میل) اندازه میگرفتند و به گفته هرودوت، «در پایان هر چهار پرسنگ یک منزلگاه شاهی و مهمانخانه های با شكوه وجود داشت و راه ها همه از جاهای امن و آباد میگذشت» (29). در هر منزل اسب های تازه نفس آماده بود تا برید (چاپار) بی معطلی به راه خود ادامه دهد. به همین جهت بود كه برید شاهی فاصله شوش تا ساردیس را در همان زمانی میپیمود كه اكنون اتومبیل ها میپیمایند، یعنی در مدتی كمتر از یك هفته – در صورتی كه مسافران عادی آن زمان این فاصله را در نود روزه میپیمودند. از رود های بزرگ با كرجی عبور میكردند، ولی مهندسان ایرانی توانایی آن را داشتند كه درموقع نیاز بر رودخانه فرات و یا حتی برتنگه داردانل پل های عظیمی بزنند که حتی صدها فیل غول آسا میتوانستند با ایمنی از روی آنها عبور كنند. در آن زمان راه دیگری نیز بود كه از كوه های افغانستان میگذشت و ایران را به هندوستان میپیوست. همه این راهها سبب آن شده بود كه شهر شوش انبار میانراه ثروت عظیم خاور زمین باشد. این ثروت، در آن زمان دور نیز، به اندازه ای فراوان بود كه عقل بسختی آن را باور میكند. منظور اصلی از ساختمان این راه ها آن بود كه برای هدف های جنگی و دولتی به كار رود و تسلط حكومت مركزی و جریان اداری كارها را تسهیل كند، ولی این راه ها همزمان سبب آن شد كه كار بازرگانی و حمل و نقل كالاها نیز آسان شود و عادات و افكار از ناحیه ای به ناحیه دیگر انتقال یابد. در ضمن، خرافات متداول میان مردم، كه گریزی از آنها در زندگی روزانه نیست، از همین راه، بین اقوام مختلف مبادله میشد. از جمله باید گفت كه اندیشه فرشتگان و شیاطین به وسیله همین راه ها از افسانه های ایرانی به افسانه های یهودی و مسیحی راه یافت.

دریانوردی در میان ایرانیان به آن درجه نرسید كه حمل و نقل خشكی به دست این مردم ترقی پیدا كرده بود. ایرانیان ناوگان مخصوص به خود نداشتند، بلكه ناوگان فنیقی را یا به اجاره میگرفتند و یا به یاری مصادره، از آن برای اهداف جنگی خویش استفاده میكردند. داریوش اول ترعه بزرگی میان دریای سرخ و رود نیل حفر كرد تا از این راه خلیج فارس را با دریای مدیترانه وصل کند. ولی سهل انگاری جانشینان وی سبب شد كه این بنای عظیم دستخوش حرکت شن و ریگ شود و راه ارتباط قطع گردد. خشیارشا به قسمتی از نیروهای دریایی خود فرمان داد كه برگرد افریقا گردش كنند، ولی این ناوگان، پس از عبور از برابر «ستون های هركول» (در تنگه جبل الطارق، -م) (30) و دور زدن قسمتی از آفریقا بی نتیجه بازگشتند. كارهای بازرگانی بیشتر در دست مردم غیرایرانی مانند بابلیان، فنیقیان و یهودیان بود، چه ایرانی ها بازرگانی را كار پستی میشمردند (31) و بازار را كانون دروغ و فریب میدانستند. طبقات ثروتمند به این می بالیدند كه میتوانند بیشتر نیازمندی های خود را خود مستقیماً از مزرعه و یا دکان به خانه بیاورند، بی آنكه انگشتان خود را به پلیدی خرید و فروش آلوده كنند. در ابتدای کار، مزد، وام و سود سرمایه را با كالا میپرداختند و بیشتر چهارپایان و دانه بار به این منظور به كار میرفت. بعدها از لیدیا سكه های پول به ایران آمد، و داریوش سكه «دریك» («ه» و 32) را با سیم و زر ضرب كرد و نقش خود را بر آن گذاشت. نسبت «دریك» طلا به «دریك» نقره مثل نسبت ، 13.5 به 1 بود. این، خود، آغاز پیدا شدن نسبتی است كه هم اكنون میان واحد نقره و واحد طلا در سكه های زمان حاضر نیز وجود دارد (33).

——————————

زیرنویس ها:

(الف) استرابو میگوید در شوش هنگام تابستان هوا آن قدر داغ میشد که مار ها و مارمولک ها نمیتوانستند با سرعت لازم حرکت کنند بدون آنکه حرارت آفتاب آنها را هلاک کند (16).
(ب) معمولاگفته میشود این تعبیر («آرین، آریان») با نام منطقه «آران» در سواحل رود ارس نیز مربوط است.
(ج) بعضی نمونه های نزدیکی واژگانی فارسی باستان، سانسکریت، یونانی، لاتین، آلمانی و انگلیسی (21)

LangCompare
(د) استرابو مینویسد: «آنها اغلب مشورت های خود را هنگام شراب نوشی میکنند و از نگاه آنها تصمیم هائی که در هنگام شراب نوشی گرفته میشود از آنچه که هنگام بیداری بحث میکنند پایدار تر هستند» (27).
(ه) نام «دریک» ربطی به نام داریوش ندارد بلکه از واژه پارسی «زریک» به معنی «یک تکه طلا» می آید. دریک طلا ارزشی برابر با 500 دلار داشت. یک «تالنت» ایرانی برابر با سه هزار دریک طلا بود (32).

——————————

۴ – آزمایشي در دولتداری

شاه – اشراف – سپاه – قانون – كیفری وحشیانه – پایتخت ھا – ایالات (ساتراپ نشینھا) – ھنر بزرگ مدیریت

زندگی ایران بیشتر از مسائل اقتصادی به سیاست و جنگ بستگی داشت و ثروت آن سرزمین بر پایه قدرت بود، نه بر پایه صناعت. به همین جهت پایه های دستگاه دولتی متزلزل بود و دولت به جزیره كوچكی مینمود كه در وسط دریای وسیعی باشد وبر آن دریا حكومت كند اگرچه این حكومت بنا و بنیادی طبیعی نداشته باشد. سازمان شاهنشاهی، كه بر این مجموعه تسلط داشت، از نیرومندترین سازمانها و تقریباً منحصر به فرد بود. بر رأس این سازمان شخص شاه قرار داشت که «خشاثرا» به معنی «جنگاور» (الف) قرار داشت. چون شاهان دیگری در زیر فرمان او بودند، پادشاه ایران به نام «شاه شاهان» یا «شاهنشاه» خوانده میشد و جهان قدیم به این لقب اعتراضی نداشت. تنها یونانیان شاهنشاه ایران را «باسیلئوس»، یعنی «شاه»، میخواندند (34). قدرت مطلقه در دست شاه بود و سخنی كه از دهان وی بیرون میآمد كافی بود كه هر كس را، بدون محاكمه و توضیح، به كشتن دهد – و این راه و رسمی است كه بعضی از دیكتاتورهای زمان حاضر نیز در پیش گرفته اند.

شاه گاهی نیز به مادر یا زن سوگلی خویش این حق فرمان قتل صادر كردن را تفویض میكرد (35). حتی از میان اعیان مملكت، كسی را جرئت آن بود كه از شاه خرده گیری یا وی را سرزنش كند. افكار عمومی، در نتیجه ترس و تقیه، هیچگونه تأثیری در رفتار شاه نداشت. هرگاه شاه فرزند كسی را، در برابر چشم وی، با تیر میزد، پدر ناچار در برابر شاه سر فرود میآورد و مهارت او را در تیراندازی ستایش میكرد. كسانی كه به امر شاه تنشان در زیر ضربه های تازیانه سیاه میشد، ازمرحمت شاهنشاه سپاسگزاری میكردند كه از یاد آنان غافل نمانده است. اگر همه شاهان ایرانی روح نشاط و فعالیت كوروش و داریوش اول را داشتند، میتوانستند هم حكومت كنند و هم پادشاهی. ولی شاهانی که پس از آن دو آمدند، بیشتر كارهای حكومت را به اعیان و اشراف زیردست خود و یا به خواجگان حرمسرا وا گذار میکردند و خود به عشقبازی و باختن نرد و شكار میپرداختند (37). كاخ سلطنتی پر از خواجه سرایانی بود كه از زنان حرم پاسبانی میكردند و شاهزادگان را تعلیم میدادند. آنها در آغاز هر دوره سلطنت جدید، دسیسه های فراوانی برمی انگیختند («ب» و 38). شاه حق داشت كه از میان پسران خود هركدام را بخواهد به جانشینی برگزیند، ولی غالب اوقات مسئله جانشینی با آدمكشی و انقلاب همراه بود.

اما این قدرت شاهنشاهی عملا به وسیله نیروی اعیان و اشراف مملكت، كه درواقع واسطه میان دربار و مردم بودند، محدود میشد. عادت بر این جاری شده بود كه شش خانوادهای كه با داریوش اول انقلاب كردند و بردیای غاصب را از میان برداشتند، امتیازات خاصی داشته باشند و در امور مهم كشور رأی آنان خواسته شود. بسیاری از بزرگان در كاخ شاهی حاضر میشدند و مجلسی تشكیل میدادند كه شاه غالباً به نظر مشورتی آنان اهمیت فراوان میداد. املاك اختصاصی بسیاری از ثروتمندان و بزرگان را شاه به ایشان بخشیده بود و آنان در مقابل، هرگاه شاه فرمان بسیج میداد، مرد جنگی و ساز برگ فراهم میآوردند. این اشراف در املاك خود تسلط بیحد و حساب داشتند و مالیات میگرفتند و قانون میگذاشتند و دستگاه قضایی دراختیارشان بود و برای خود نیروهای مسلح نگاه میداشتند (40).

ارتش پایه اساسی قدرت شاه و حكومت شاهنشاهی به شمار میرفت، چه دستگاه شاهنشاهی تا زمانی سرپا میماند كه قدرت آدمكشی خود را محفوظ نگاه دارد. تمام كسانی كه مزاج سالم داشتند، و سنشان میان پانزده و پنجاه سال بود، ناچار بودند در هنگام جنگ به خدمت سربازی در آیند. یك بار چنان اتفاق افتاد كه پدر سه فرزند درخواست كرد كه یكی از آنان را از خدمت سربازی معاف دارند. شاه در مقابل این درخواست فرمان داد تا هر سه پسر او را كشتند. پدر دیگری چهار پسر خود را به میدان جنگ فرستاد و از خشایارشا تقاضا كرد كه پسر پنجم او را برای رسیدگی به كارهای كشاورزی نزد او بازگذارند. شاه فرمان داد تا آن پسر را دو پاره كردند. و هر پاره را در یك طرف راهی كه قشون از آن میگذشت آویختند. سپاهیان، در میان بانگ موزیك نظامی و فریاد تحسین مردمی كه سنشان از خدمت سربازی گذشته بود، به میدان جنگ رهسپار میشدند.

در راس سپاه گارد سلطنتی قرار داشت كه از دو هزار سواره و دو هزار پیاده تشكیل میشد. آنها همه از اشراف و بزرگان بودند و كارشان پاسبانی شخص شاه بود. سپاه ثابت و فعال منحصراً از افراد پارسی و مادی تشكیل میشد كه به صورت دسته های ثابت در مراكز مهم استراتژیک كشور مستقر میشدند تا مایه آسایش مردم و برقراری امنیت باشند. ولی نیروی جنگی كامل مركب از دسته هایی بود كه از تمام اقوام تابع شاهنشاهی بسیج میشدند، هر كدام به زبان خاص خود تكلم میكردند، و با راه و رسم جنگاوری و سلاح مخصوص خویش به جنگ میپرداختند. همان گونه كه سربازان از اقوام گوناگون بودند، سلاح ها و ساز و برگ جنگ نیز اشكال مختلف داشت و در میان آنها تیر و كمان، شمشیر، زوبین، خنجر، سرنیزه، فلاخن، كارد، سپر، كلاهخود، زره چرمی و زره آهنی دیده می شد. اسب و فیل، هر دو را در جنگ به كار میبردند. با ارتش، جارچیان، منشی ها، خواجه سرایان، زنان روسپی و معشوقه ها نیز به راه میافتادند، و همراه آنان ارابه هایی حركت میكرد كه چرخهای آنها را با داسهای بزرگ مسلح كرده بودند. این گونه لشكرهای جرار، كه شمار جنگاوران یكی از آنها در حمله خشیارشا به یک میلیون و 800 هزار نفر میرسید، هرگز یك وحدت كامل نداشتند و به همین جهت، هنگامی که نخستین علامات شكست آشكار میشد، به صورت گروه پریشان و بیسامانی در میآمدند. پیروزی چنین لشكری ناشی از فزونی شمار سربازان آن بر سربازان دشمن و هم ضمنا این بود كه آنها میتوانستند به آسانی جای كشتگان را در صف های جنگ پركنند. ولی هرگاه با سپاه منظمی روبه رو میشدند كه افراد آن به یك زبان سخن میگفتند و در تحت سازمان یكسان و منظمی میجنگیدند، ناچار شكست میخوردند. رمزشكست خوردن ایرانیان در جنگهای ماراتون و پلاته هم همین بود.

در چنین دولتی حق و قانون منحصر به اراده شاه و قدرت قشون بود؛ هیچ حقی در برابر این حق محترم شمرده نمیشد و هیچ سابقه و سنتی، بدون اتكا برحكم شاه، ارزشی نداشت. ایرانی ها به آن فخر میكردند كه قوانین ایشان تغییرناپذیر است، و وعده یا فرمان شاه به هیچ وجه نباید نقض شود. تصمیمات و احكام شاه، در نظر آن مردم، همچون وحی و الهامی بود كه از جانب اهورمزدا به شخص شاه نازل میشود. به این ترتیب، قانون مملكت عنوان مشیت الهی را داشت و سرپیچی از آن سرپیچی از فرمان و خواست الهی به شمار میرفت. قوه عالیه قضایی در اختیار شخص شاه بود، ولی شاه غالباً عمل قضاوت را به یكی از دانشمندان سالخورده واگذار میكرد. پس از آن، دادگاه عالی بود، كه از هفت قاضی تشكیل میشد. پایین تر از آن، دادگاه های محلی بود كه در سراسر كشور وجود داشت. قوانین را كاهنان وضع میكردند و تا مدت درازی، كار رسیدگی به دعاوی نیز در اختیار ایشان بود. ولی، در زمان های متأخرتر، مردان و حتی زنانی جز از طبقه كاهنان به این گونه كارها رسیدگی میكردند. در دعاوی، جز آنها كه اهمیت فراوان داشت، غالباً ضمانت را می پذیرفتند و در محاكمات از راه و رسم منظم خاصی پیروی میكردند. محاكم، همانگونه كه برای كیفر و جرایم نقدی حكم صادر میكردند، پاداش نیز میدادند و در هنگام رسیدگی به گناه متهم، كارهای نیك و خدمات او را نیز به حساب میآوردند. برای آنكه كار محاكمات قضایی به درازا نكشد، برای هر نوع مدافعه مدت معینی مقرر بود كه باید در ظرف آن مدت حكم صادر شود؛ نیز به طرفین دعوی پیشنهاد سازش از طریق داوری میكردند، تا نزاعی كه میان ایشان است به وسیله داور، و به صورت مسالمت آمیز، حل و فصل شود. چون رفته رفته سوابق قضایی زیاد شد و قوانین طول و تفصیل پیدا كرد، گروه خاصی به نام «سخنگویان قانون» پیدا شدند، كه مردم در كارهای قضایی با آنان مشورت میكردند و برای پیش بردن دعاوی خویش از ایشان كمك میگرفتند (43). در محاكمات، سوگنددادن و واگذاشتن متهم به روش بازجوئی سنگین نیز مرسوم بود (44). برای جلوگیری از رشوه و پاك نگاه داشتن دستگاه قضایی از آن، دادن و گرفتن رشوه را از جنایت های بزرگ می شمردند و مجازات دهنده و گیرنده رشوه، هر دو، اعدام بود. كمبوجیه فرمان داد تا زنده زنده پوست یك قاضی فاسدی را كندند و بر جای نشستن قاضی در محكمه گستردند. آنگاه فرزند همان قاضی را بر مسند قضا نشانید تا پیوسته داستان پدر را به خاطر داشته باشد و از راه راست منحرف نشود (45).

بزه های کوچک را با پنج تا دویست ضربه شلاق کیفر میدادند. هر کس سگ چوپانی را مسموم میكرد، دویست ضربه شلاق مجازات داشت و هر كس دیگری را به خطا میكشت، مجازاتش نود ضربه تازیانه بود (46). برای تأمین حقوق قضات غالباً به جای شلاق زدن جریمه نقدی گرفته میشد وهر ضربه شلاق را با مبلغی معادل شش روپیه مبادله میكردند (47). گناه های بزرگتر را با داغ كردن، ناقص كردن عضو، دست و پا بریدن، چشم كندن، یا به زندان افكندن و كشتن مجازات میكردند. قانون، كشتن اشخاص را در برابر بزه كوچك، حتی بر شخص شاه، ممنوع كرده بود، ولی خیانت به وطن، هتك ناموس، لواط، كشتن، استمناء، سوزاندن یا دفن كردن مردگان، تجاوز به حرمت كاخ شاهی، نزدیك شدن با كنیزكان شاه یا نشستن بر تخت وی، یا بی ادبی به خاندان سلطنتی (48)، كیفر مرگ داشت. در این گونه حالات، گناهكار را ناچار میكردند كه زهر بنوشد یا او را به چهار میخ میكشیدند و یا به دار میآویختند (در حین دار كشیدن، معمولا سر مجرم به طرف پایین بود)، سنگسارش میكردند و یا، جز سر، تمام بدن او را در خاك میكردند، یا سرش را میان دو سنگ بزرگ میكوفتند، یا به خاکستر داغ می انداختند و یا به مجازاتی به نام «دو کرجی» محکوم مینمودند كه عقل نمیتواند آن را باور كند (الف). بعضی از این مجازات های وحشیانه را تركانی كه بعدها بر سرزمین ایران مسلط شدند به
میراث بردند و خود، به عنوان میراث، برای تمام بشریت بر جای گذاشتند (49).

با این قوانین و این سپاه بود که شاه، از چند پایتخت خود، ایالات (ساتراپ نشینهای) بیست گانه كشور را اداره میكرد: پایتخت اصلی در پازارگاد بود و گاهی شاهنشاه در پرسپولیس (= تخت جمشید) اقامت میكرد؛ پایتخت تابستانی عبارت ازهمگتانه (اکباتان، -م) و معمولا شهر شوش، پایتخت عیلام قدیم بود – در همین شهر است كه تاریخ تمام خاورزمین باستانی جمع میشود و آغاز و انجام آن به یكدیگر پیوستگی پیدا میكند. یكی از امتیازات شوش این بود كه رسیدن به آن دشوار بود، ولی دور بودن آن از سایر پایتخت های شاهنشاهی، خود نقصی برای این شهر بود. اسكندر برای تسخیر این شهر ناچار شد بیش از سه هزار كیلومتر راهپیمایی كند، ولی برای فرونشاندن شورش لیدیا یا مصر سربازان او دوهزار و چهارصد كیلومتر را زیر پا گذاشتند. چون در آخر كار راههای بزرگ كاروانرو ساخته شد، یونانیان و رومیان به آسانی توانستند لشكرهای خود را بر سر آسیای باختری بریزند. در مقابل، باختر آسیا نیز، با معتقدات دینیخود، یونان و روم را تسخیر كرد. ایران به استان ها و یا ایالات تقسیم شده بود، تا به این ترتیب کار اداره كردن و مالیات گرفتن آسانتر باشد. درهر استان شخصی («ساتراپ») از طرف شاهنشاه حكومت میكرد. این ساتراپ ها را شاه به این مقام منصوب میکرد. ساتراپ ها گاه شاهزاده هایی بودند که شاه به این مقام تعیین میکرد اما آنها معمولا از امرای محلی بودند که باز آنها را شاه انتخاب میكرد و آنها تا زمانی که شاه از آنها راضی بود، بر سر کار باقی میماندند. داریوش، برای آنكه بیشتر ساتراپها را در قبضه خود داشته باشد و برای آنكه ساتراپ و فرمانده سپاه، هر دو، را در زیر فرمان بگیرد و خاطرش از جانب آنان آسوده باشد، فرد معتمدی از جانب خود به هر استان گسیل میداشت. وظیفه این شخص آن بود كه وی را از رفتار آن هر دو آگاه سازد. او برای دوراندیشی بیشتر، دستگاه خبرگزاری محرمانه ای به نام «چشم و گوش شاه» تشكیل داده بود كه به صورت ناگهانی به ایالات سركشی میكردند و دفاتر و امور اداری و مالی را مورد بازرسی قرار میدادند. گاهی ساتراپ ها، بدون محاكمه، معزول میشدند. گاهی، بدون سر و صدا، خدمتگزاران خود ساتراپ به فرمان شاه، به او زهر میخوراندند و كارش را میساختند. در زیر دست ساتراپ و معتمد خصوصی شاه، گروه فراوانی منشیان بودند كه از امور مملكتی آنچه را که مستقیماً به اعمال نیروی نظامی نیازمند نبود، انجام میدادند. این منشیان و مأموران اداری با تغییر ساتراپ و حتی با تغییر شاه به كار خود ادامه میدادند، چه شاه فانی، ولی كاغذبازی دولتی جاودانی بوده است .

حقوق كارمندان اداری ساتراپ نشینها را نه خزانه شاهنشاهی بلکه مردم همان ایالتی پرداخت میکرد كه در تحت اداره آنان بود. این حقوق بسیار گزاف بود تا جائیکه حتی ساتراپها كاخ ها، حرمسراها و شكارگاه های وسیعی كه ایرانیان «فردوس» مینامیدند، برای خود فراهم كنند. هر ایالت موظف بود سالانه مبلغ ثابتی، نقدی یا جنسی، به عنوان مالیات برای شاه بفرستد. هندوستان 4680 تالنت میفرستاد، آشور و بابل 1000 تالنت، مصر 700 تالنت، چهار ایالت آسیای صغیر1760 تالنت، و غیره. این مبالغ روی هم رفته سالانه 14560 تالنت میشد، كه ارزش کنونی اش حدود 160 تا 218 میلیون دلار در سال میشود. علاوه بر این، هر ایالت ناچار بود كالای مورد نیاز شاه را تهیه و تسلیم كند. مثلا مصر دانه باری را كه برای خوراك سالانه یکصد و بیست هزار نفر لازم بود میفرستاد. اهالی ماد 200 هزار گوسفند تقدیم میكردند. ارمنیان یکصد و بیست هزار كره اسب و بابلیان پانصد غلام اخته كرده میفرستادند. جز اینها، منابع دیگری نیز بود كه خزانه مركزی از آنها نیز اموال فراوان تحصیل میكرد. برای اینكه اندازه آن ثروت هنگفت معلوم شود، همین اندازه كافی است كه بدانیم در آن هنگام كه اسكندر بر خزانه های سلطنتی در پایتخت های ایران دست یافت، مبلغ عظیمی برابر با 180 هزار تالنت یافت که امروزه در حدود دو میلیارد و 700 میلیون دلار(51) میشود، درحالی كه داریوش سوم هنگام فرار از مقابل اسكندر 8000 تالنت را نیز با خود برده بود.

با وجود آنكه دستگاه اداری امپراتوری ایران خرج فراوان داشت، باید گفت كه این دستگاه شایسته ترین تجربه در سازمان حكومت امپراتوری است كه خاورمیانه، پیش از پیدا شدن امپراتوری روم، شاهد آن بوده است. این امپراتوری اخیر یعنی روم نیز سهم بزرگی از انتظام سیاسی و اداری شاهنشاهی قدیم ایران را به میراث برد. اگر چه شاهان اخیر بیرحمی و تجمل پرستی فراوان داشتند و در بعضی از قوانین آن زمان وحشیتی دیده میشود و بار مالیات بر دوش مردم بسیار سنگینی میكرده، باید گفت در برابر همه این معایب، از بركت دستگاه حكومت، نظم و امنیتی موجود بود كه در سایه آن، با وجود مالیات های سنگین، مردم ایالتها ثروتمند میشدند. در ایالت ها چنان آزادیی وجود داشت كه در ایالت های وابسته به روشنترین و پیشرفته ترین امپراتوریها نظیر آن دیده نمیشود: مردم هر ناحیه زبان و قوانین، عادات و اخلاق و دین و سكه رایج مخصوص به خود داشتند، و پاره ای اوقات سلسله های محلی بر آنان حكومت میكردند. بعضی از ملت هایی كه مانند بابل، فنیقیه و فلسطین، خراجگزار ایران بودند، از این وضع كمال خرسندی را داشتند، و چنان میپنداشتند كه اگر كار به دست سرداران و تحصیلداران بومی باشد، بیش از ایرانیان بیرحمی و بهره كشی خواهند كرد. دولت امپراتوری ایران در زمان داریوش اول، از لحاظ سازمان سیاسی، به سرحد كمال رسیده بود. تنها امپراتوری روم در زمان ترایانوس، هادریانوس، و آنتونین هاست كه میتواند همپایه امپراتوری ایران به شمار رود.

————————————
یادداشت ها:
(االف) اثر این واژه «خشثره» را امروزه میتوان در نام فارسی «شاه» مشاهده کرد. ریشه این کلمه را در عین حال میتوان در «ساتراپ» ها و یا «استان» ها و یا عنوان ماموران ایالتی ایران یافت. همچنین در هندوستان نیز در طبقه و یا «کاست» جنگاور «خشاثریا» باز یافت.
(«ب» و 38) هر سال پانصد پسر اخته شده از بابل به دربار شاه ایران آورده میشد تا حرم شاهنشاه را پاسداری کنند (39).
(ج) پلوتارک (مورخ یونان باستان، -م) از سربازی به نام مهرداد نوشته است که هنگام مستی گفته بود که در واقع او، و نه پادشاه، در نیرد کوناکسا (یک جنگ داخلی بین کورش کوچک و اردشیر دوم هخامنشی، -م) کورش کوچک را به قتل رسانید و به همین سبب اردشیر دوم دستور این کیفر را برای مهرداد صادر کرد: مهرداد در دو کرجی نشانده و به شکل زیر کشته شود. مهرداد روی یک کرجی طوری درازکرده شود که سر، دستان و پا های او بیرون باشد و بدنش در داخل آن کرجی. سپس کرجی دوم کرجی نخست را ار بالا بپوشاند طوری که بدن مهرداد در داخل این دو کرجی و سر، دستان و پاهایش در داخل آن باشد. سپس به او خوراک داده شود و اگر از خوردن پرهیز کرد چشمانش سوراخ کرده شود. سپس به دهان و سر و صورتش معجونی از شیر و عسل مالیده شود و آفتاب مستقيما به صورتش بتابد  تا اینکه مگس ها و حشرات بر آن جمع شوند و او را یارای خاریدن پوست و دفع حشرات نباشد.آنگاه که او مانند هرکسی همان کاری را کرد که هرکسی که خوراک میخورد میکند، حشرات و کثافات در داخل دو کرجی در تمام بدنش وارد شوند تا اینکه پیکرش کاملا بگندد و پوسیده شود تا اینکه زمانی که کرجی بالائی را برداشتند جسدی پوسیده و گندیده مملو از حشرات و نجاست مشاهده شود. و مهرداد بعد از هفده روز درد و آزار بالاخره مُرد (50). (منظور ویل دورانت در اینجا با اشاره به ترکان آسیای میانه احتمالا شکنجه افراد دست و پا بسته زير آفتاب سوزان با هدف ایجاد انسان های «مانقورد» یعنی کاملا بی هویت و مطیع است، م.)»

————————————-

۵ – زرتشت

ظهور پیامبر – دین ایران پیش از زرتشت – كتاب مقدس پارسی ها – اهورمزدا – ارواح پاك و ارواح پلید – مبارزه میان آنها برای تسلط بر جهان

بنا بر داستانهای ایرانی، چندین قرن قبل از میلاد مسیح، پیامبری در «آیریانا وئجو» (ایران – وئجه، -م)، یعنی «وطن آریایی ها»، پیداشد. مردم او این پیامبر را زاراتوسترا (زرتشت، زردشت، -م) مینامیدند.  ولی یونانیان کم حوصله، چون از تلفظ املای این نام پیامبر«بدوی ها» عاجز بودند، نام وی را به صورت زور- آسترس تلفظ میكردند. اندیشه او آسمانی بود. از دیدگاه او فرشته نگاهبان وی به درون گیاه «هومه» رفت و با شیره ای كه از آن گرفته بود، به تن موبدی كه قربانی مقدس میكرد درآمد. در همین زمان شعاعی از جلال آسمانی به سینه دختری فرود آمد كه نسَب عالی و شریفی داشت. آن موبد با آن دختر همبستر شد، و دو زندانی تنهای ایشان، یعنی فرشته و شعاع، درهم آمیختند و از آن میان زرتشت به وجود آمد (53). در همان روز كه زرتشت متولد شد به صدای بلند خندید. ارواح پلیدی كه برگرد هر موجود زنده ای جمع میشوند هراسناک و پریشان شدند و ازنزد وی گریختند (54). چون سخت دوستدار حكمت و عدالت بود، خود را از اجتماع مردم بیرون كشید، در تنهایی كوهستان زندگی میكرد و خوراكش پنیر و میوه های زمین بود. شیطان خواست تا وی را بفریبد، ولی كامیاب نشد. سینه اش را به ضرب خنجر دریدند و اندرون وی را با سرب گداخته پركردند، ولی زرتشت لب به شكایت نگشود و از ایمان به اهورامزدا، پروردگار نور وخدای بزرگ، دست بر نداشت. اهورامزدا بر وی ظاهر شد و كتاب اوستا، یا «كتاب معرفت و دانش»، را در كف وی گذاشت و به او فرمان داد كه آن را برای مردم بخواند و پند دهد. مدت درازی همه او را ریشخند میكردند و آزارش میدادند، تا اینكه شاهزاده ای ایرانی، به نام ویشتاسپ یاهیشتاسپ، سخنان وی را شنید، فریفته آنها شد و وعده كرد كه دین تازه را میان مردم پراكنده سازد. به این ترتیب بود كه دین زرتشتى  در جهان پیدا شد. زرتشت خود مدت درازی زیست، تا اینكه برقی از آسمان بر او زد و آن پیغمبر به آسمان صعود كرد (55).

نمیتوان گفت كه چه اندازه از این داستان راست است؛ ممكن است یوشعی همانند یوشع بنی اسرائیل وی را كشف كرده باشد. یونانیان معتقد بودند كه وی شخصیتی تاریخی است و زمان وی را 5500 سال قبل از زمان خود میدانستند (56). بروسوس بابلی زمان وی را نزدیكتر و تاریخ 2000 ق م میداند (57). اما آن دسته از مورخان جدید كه به وجود او عقیده دارند تاریخ حیات وی را میان قرن های دهم و ششم قبل از میلاد میدانند (اگر ویشتاسب که دعوت او را قبول کرد همان پدر داریوش باشد، در آن صورت این نظریه بعدی محتمل ترین است) (58). در آن هنگام كه زرتشت در میان اجداد پارسی ها و ماد ها ظهور كرد، دریافت كه مردم او جانوران (59)، نیاکان حود (60)، زمین، خاک و آفتاب را میپرستند – چیزی که با دین هندوان عصر ودایی اشتراك فراوانی داشت. بزرگترین خدایان در این آئین پیش از زرتشتى، میترا خداوند خورشید، آناهیتا الهه زمین و حاصلخیزی و هومه گاو خدایی بود كه مرده و دوباره زنده شده و خون خود را، همچون نوشابه ای كه حیات جاودانی میآورد، به فرزندان آدم بخشیده بود. پرستش این خدا در نزد ایرانیان باستان چنان بود كه آنان هنگام آئین های خود شیره مستی آور «هومه» را مینوشیدند و آن گیاهی بود كه بر دامنه كوه های آنان میرویید (61). زرتشت را این خدایان ابتدایی و شعایر میخوارگی ناخوش آمد و بر ضد مغان یا مجوسان یعنی كاهنانی كه به این خدایان نماز میگزاردند و برای آنها قربانی میكردند، قیام كرد و با شجاعتی كه از شجاعت معاصران وی – عاموس و اشعیا – كمتر نبود، اعلان كرد كه در جهان جز خدای یگانه، یعنی اهورامزدا، پروردگار آسمان و روشنی، خدای دیگری نیست و خدایان دیگر مظهر وی و پرتوی از صفات او هستند. شاید داریوش اول كه مذهب زرتشت را پذیرفت، چنین باور یافت كه این دین میتواند الهامبخش ملت و مایه تقویت بنیان حكومت وی باشد. به همین جهت، از همان زمان كه داریوش به تخت سلطنت نشست، به جنگ با كاهنان مجوس و برانداختن آداب پرستش قدیم پرداخت و دین زرتشتى را دین رسمی دولتی قرار داد.

كتاب مقدس دین زرتشتى مجموعه ای است از كتاب  هائی (کتاب=نسک به فارسی باستان، -م)  كه یاران و مریدان پیغمبر گفته ها و دعاهای وی را در آن جمع آوری كرده بودند و پیروان متأخر وی به آن نام «اوستا» داده اند. بخاطر اشتباه یک دانشمند در دنیای غرب این کتاب ها را «زند- اوستا» مینامند. آنکتیل دوپرون، حوالی 1771 م، پیشوند «زند» را به نام این کتاب اضافه کرد در حالیکه این تعبیر را ایرانیان صرفا به ترجمه و تفسیر ویژه ای از «اوستا» داده اند. ریشه نام «اوستا» نا روشن است. شاید هم این واژه مانند «ودا» از ریشه آریایی «وید» به معنی «دانستن» است (62). آنچه که برای خواننده معاصرغیر ایرانی مایه وحشت میشود این است كه به وی گفته شود مجلدات بزرگی از «اوستا» كه بر جای مانده – اگر چه از «كتاب مقدس» ما (انجیل، -م) كوچكتر است – خود جزء بسیار كوچكی است از آنچه خداوند او به پیامبر خود زردشت وحی فرستاده بود. روایات ایرانی خبر از «اوستائی» وسیع شامل دوازده کتاب موسوم به «نسک ها» میدهد. بنا به همین منابع این کتاب ها بخشی از اثری وسیعتر هستند. یکی از این نسک ها هنوز موجود است و «وندیداد» نامیده میشود. مابقی نسک ها فقط بصورت قطعات متونی مانند «دینکارت» (ويا دينكرد)  و «بوندهيش» باقی مانده اند. مورخان عرب از 12000 نوشته بر روی چرم گاو سخن گفته اند. بنا به روایتی مقدس، دو نسخه از این نوشته ها را خود شاهزاده ویشتاسب تحریر کرده است. نسخه ای دیگر هنگامی که اسکندر به تخت جمشید آتش زد، از بین رفته و نسخه بعدی را بنا به روایات ایرانی، یونانیان پیروزمند با خود به یونان برده و همه مضمون علمی آن را به یونانیان شرح داده اند. در سده سوم میلادی، وولگسوس پنجم که یکی از شاهان پارتی سلسله اشکانی بود ، دستور داد همه قطعات مکتوب و شفاهی اوستا که بین زرتشتیان رایج بود، جمع آوری شود. این مجموعه کتاب های مقدس زرتشتی در قرن چهارم تکمیل شده پایه رسمیت یافتن آئین زرتشتی در ایران شد اما در سده هفتم در اثر فتوحات اسلامی دچار خطر جدید نابودی شد (63).

قطعات موجود اوستا را شاید بتوان به پنج بخش تقسیم کرد:

یکم: یَسنَه ( و یا یَسَن) شامل چهل و پنج فصل («هات»، -م) از نیایش های موبدان زرتشتی و بیست و هقت قصل (هات 28 تا 54) که «گات ها» نامیده میشوند و شامل سخنان و پند های پیامبر اهورامزدا هستند.

دوم: ویسپِرَد عبارت از بیست و چهار فصل دیگر نیایش،

سوم: وِندیداد شامل احکام دینی و قضائی زرتشتیاتیان که امروزه هم قواعد پارسیان زرتشتی را تشکیل میدهند.

چهارم: یَشت ها یعنی سرودهای پرستش و ستایش خدایان و فرشتگان که عبارت از بیست و یک سرود با مضمونی افسانه ای – تاریخی است و پایان هستی جهان را پیش بینی میکند، و بالاخره

پنجم: خرده اوستا یعنی اوستای کوچک که عبارت از سرود هایی برای موقعیت های گوناگون زندگی هستند.

آنچه از كتاب كهن اوستا بر جای مانده، درنظر بیگانگان و كوته فكران، همچون معجون پریشانی از دعاها، سرودها، افسا نه ها، آئین های دینی و قوانین اخلاقی جلوه گر میشود كه در جاهای مختلف آن زبانی زیبا، ارزش هایی اخلاقی، ایمانی راسخ و تقوایی شعرگونه به آن رونق خاصی بخشیده و نماینده اخلاص بدون شایبه و بلندی اخلاقی و تقوایی است كه به صورتی غنایی جلوه گر میشود. مانند كتاب «عهد قدیم» مسیحیان، تألیف آن شكل التقاطی دارد و گزیده ها را در آن جمع كرده اند. کسی كه به مطالعه آن بپردازد، در خلال آن، خدایان و حتی گاهی كلمات و جمله های كتاب هندی «ریگ – ودا» را مییابد، به حدی كه بعضی از دانشمندان هندی چنان عقیده دارند كه «اوستا» وحی اهورمزدا نیست، بلكه از كتب وداها اقتباس شده است (65). در جاهای دیگری از «اوستا» فقراتی دیده میشود كه ریشه بابلی دارد، مانند فقرات مربوط به آفرینش جهان در شش مرحله (آسمانها، آبها، زمین، گیاهان، جانوران، انسان)، پیدا شدن همه افراد آدمی از یك پدر و یك مادر، آفرینش بهشتی بر روی زمین (66)، خشمگین شدن آفریدگار بر آفریده های خود و عزم كردن وی بر آنكه توفانی بر آنان مسلط سازد (67) تا جز گروه اندكی، همه را نابود سازد. ولی عناصر خالص ایرانی كتاب به اندازه ای فراوان است كه مجموع آن رنگ كلا ایرانی پیدا میكند. فكر اساسی در آن ثنویت عالم (دوگانگی آفریدگار و اهریمن، خوب و بد، سیاه و سفید، روشنائی و تاریکی، -م) است و اینكه در جهان مدت دوازده هزار سال میان اهورامزدا و شیطان، به نام اهریمن، مبارزه درگیر بوده است: بزرگترین فضیلت ها پاكی ودرستی است كه به آدمی زندگی جاودانی میبخشد. مردگان را نباید، مانند یونانیان و هندیان «هرزه»، به گور كنند یا بسوزانند، بلكه باید آنها را به حال خود گذارند تا طعمه سگان و پرندگان شكاری شوند.

خدای زرتشت، در ابتدای كار، همان «گردون همه آسمانها» بود. اهورامزدا «سقف جامد آسمان را به جای لباس بر خود پوشیده… و پیكر او روشنی و جلال اعلاست، و ماه و خورشید دو چشم اوست (68).» در زمانهای متأخر كه دین از دست پیغمبران خارج شد و در اختیار سیاستمداران قرار گرفت، خدای بزرگ به صورت شاه عظیم الجثه ای تصویر گردید كه عظمت هولناكی دارد. اهورامزدا را كه آفریننده و حاکم جهان بود، گروهی مقدسات پایین تر از وی در كارِگرداندن جهان دستیاری میكردند كه درابتدا آنها را به صورت اشكال و نیروهای طبیعی مانند آب و آتش و خورشید و ماه و باد و باران تصور میكردند. بزرگترین كاری كه به دست زرتشت انجام گرفت آن بود كه خدای خود را به صورتی معرفی میكرد كه برتر از همه این چیزهاست – همانند آنچه در كتاب ایوب است :

از تو میپرسم، ای اهورا، براستی مرا از آن آگاه فرما. كیست نگهدارنده این زمین در پایین و سپهر (در بالا) كه به سوی نشیب فرود نیاید؟ كیست آفریننده آب و گیاه؟ كیست كه به باد و ابر تندروی آموخت؟ كیست، ای اهورامزدا، ای آفریننده منش پاك (69)؟

مقصود از این «منش پاك» عقل انسانی نیست، بلكه منظور حكمت الهی است، كه تقریباً با «لوگوس» یا آفریدگار فرقی ندارد، و اهورمزدا آن را وسیله آفرینش كاینات قرار میدهد. (دارمشتتر بر آن است که «منش پاک» تعبیر شبه عارفانه ای از «ذهن (لوگوس) خداوندی» در اندیشه فیلون اسکندریه (فیلسوف یهودی هلنی در سده نخست میلادی، -م) در باره «کلام الهی» است. از این جهت دارمشترتر تاریخ یسنه را مربوط به قرن نخست ق م میشمارد (70).

زرتشت برای اهورامزدا هفت جلوه یا هفت صفت بر میشمارد كه عبارتند است از: نور، منش پاك، راستی، قدرت، تقوا، خیر، فنا ناپذیری. ولی پیروان وی، چون به شرك و پرستیدن خدایان متعدد عادت داشتند، به این صفات رنگ اشخاص دادند و آنها را «امشا سپندان» و یا قدیسان جاودانی نام نهادند و چنان معتقد شدند كه این امشاسپندان در زیر نظر اهورامزدا جهان را میآفرینند و بر آن تسلط دارند. به این ترتیب بود كه یكتاپرستی عالی مؤسس این دین، در میان مردم، به صورت شرك درآمد. این همان كاری است كه بعد ها در دین مسیحی نیز صورت گرفت. علاوه بر ارواح مقدس امشاسپندان، پارسیان نیز به فرشتگان معتقد بودند و چنان میپنداشتند كه هر كس، از زن و مرد و خرد و كلان، فرشته نگاهبان خاصی برای خود دارد. دینداران چنان باور داشتند كه در كنار این فرشتگان و قدیسان جاودانی كه آدمی را در آراستن خود به فضایل و رهبری دستگیری میكنند، هفت دیو (شیطان) یا روح پلید نیز در فضا در پروازند و پیوسته بر آنند كه انسان را به گناه ورزیدن و جنایت كردن وادارند و همیشه با اهورامزدا و مظاهر حق و نیكی در حال جنگ به سر میبرند. سر دسته این شیاطین انگرهمئینیوه، یا اهریمن فرمانروای تاریكی و حاكم بر عالم سفلا و نخستین نمونه شیطان پر كاری است كه ظاهراً یهودیان آن را از پارسیان اقتباس كرده و همچون میراثی به جهان مسیحیت انتقال داده اند. برای آوردن مثالی برای پركاری اهریمن، باید گفت كه در زندگی، آفریننده مارها و حشرات موذی و ملخ و مورچه و زمستان و تاریكی و جنایت و گناه و لواط و حیض و آفات دیگر را همین شیطان میدانسته اند. همین ابداعات شیطان سبب خراب شدن بهشتی شد كه اهورامزدا، در آغاز آفرینش جهان، پدر و مادر نوع بشر را در آن منزل داده بود (71). چنان به نظر میرسد كه زرتشت به این ارواح پلید همچون خدایان باطل می نگریسته و در واقع آنها را جسد خرافی نیروهای مجردی میدانسته كه سد راه پیشرفت آدمی میشوند. ولی پیروان وی آسانتر آن دیدند كه این نیروها را به صورت موجودات زنده تصور كنند. و به اندازه ای در شخصیت دادن به آنها مبالغه كردند كه پس از مدتی، شمارشیاطین و دیوها در دین ایرانیان به چندین میلیون بالغ شد (72).

آنچه زرتشت آورده بود، در آغاز كار، به اندیشه یكتاپرستی بسیار نزدیك بود. حتی در آن زمان كه اهریمن و ارواح وارد این دین شد، به اندازه ای كه دین مسیحی با شیاطین و فرشتگان خود از توحید حكایت می كند، آیین زرتشت نیز نماینده توحید بود. در دین مسیحی ابتدایی، همان گونه كه تعصب و خشكی عبرانی و فلسفه یونان قابل ملاحظه است، تأثیر ثنویت و تقابل خیر و شر و اهورامزدا و اهریمن ایرانی نیز جلب توجه میكند. شاید اندیشه دین زرتشتى  درباره خدای جهان چنان بوده است كه خاطر كسانی مانند ماثیو آرنولد (شار و منقد انگلیسی سده نوزدهم، -») را كه روح نقادی داشته و به جزئیات امور توجه میكرده اند، خرسند میساخته است. اهورامزدا در واقع نماد مجموع قوایی است كه در جهان برای برپاداشتن حق و عدالت در كارند و اخلاق فاضله جز از راه همكاری با این قوای خیر فراهم نمیشود. از این گذشته، ثنویت راهی میگشوده كه تناقضات و انحرافات از طریق حق را، كه هرگز فكر یكتاپرستی نمیتوانسته است مفسر آن باشد، به صورتی توجیه كنند. اینكه فقهای دین زرتشتى، مانند رازوران هند و فیلسوفان مدرسی اروپا، گاهی در این اصرار میورزیدند (73) كه شر، در واقع و نفس الامر، وجود حقیقی ندارد و مجازی بیش نیست، در حقیقت برای آن بود كه دینی بسازند كه با نقشه ای كه مردم متوسط الحال پیش خود رسم میكنند و انتظار دارند پایان صحنه جهان به صورت اخلاقی باشد، سازگار درآید. به مردم چنان وعده میدادند كه صحنه پایانی زندگی در این عالم – برای آدم عادل و درستكار – با سعادت خاتمه پیدا میكند: پس از چهار دوره سه هزار ساله، كه در آنها غلبه گاهی با اهورامزداست و گاهی با اهریمن، در پایان كار، نیروی بدی شكست میخورد و از جهان بر میافتد، حق در همه جا پیروز میشود، و دیگر هرگز شر و فساد وجود نخواهد داشت. در آن زمان، نیكوكاران در بهشت به اهورامزدا میپیوندند و و پلیدان در تاریكی بیرون بهشت فرو میروند و خوراكشان جاودانه جز زهری مهلكی نخواهد بود (74).

———————————–

۶ – آئین و اخلاق زرتشتی

آدمی میدان جنگ خیر و شر است – آتش جاودانی – جهنم و اعراف و بهشت – آئین مهر پرستی –
مغان – پارسیان

چون پیروان دین زرتشت جهان را به صورت میدان مبارزه میان خیر و شر تصور میكردند، با این طرز تصور خویش، در دنیای باور های مردم خود محركی نیرومند و مافوق طبیعت ایجاد کردند تا اشخاص به كار نیك تشویق شوند و در عمل هم پایبند نیکوکاری باشند. آنها نفس بشری ر ا نیز، مانند صحنه جهان، نبردگاه ارواح پاك با ارواح پلید میدانستند. به این ترتیب، هر كس در نظر ایشان سربازی بود كه خواه نا خواه و با هر كار كه به آن برمیخواست یا از آن خودداری میکرد، در صف اهورامزدا و یا اهریمن میجنگید. با این فرض كه انسان برای رسیدن به اخلاقِ نیك محتاج به تكیه گاهی فوق طبیعی است، باید گفت كه جنبه اخلاقی دین زرتشت عالی تر و شگفت انگیز تر از جنبه دینی و الهی آن است. این طرز تصور به زندگی روزانه آدمی شرافت و مفهومی میبخشد – چیزی كه دید قرون وسطائی نسبت به انسان، كه او را چون كرم ناتوانی تصور میكرد، و یا دیدگاه معاصر كه انسان راچیزی مانند دستگاهی اتوماتیک تصور میكند، چندان نمیتوانند به آن نائل شود. طبق تعلیمات زرتشت، انسان، مانند پیاده صحنه شطرنج نیست كه درجنگی جهانگیر تماشاگری بی اراده باشد، بلكه انسان آزادی اراده دارد، چه اهورامزدا چنان خواسته است كه انسانها شخصیت های مستقلی باشند تا با فكر و اندیشه خود كار كنند و با كمال آزادی یا در طریق روشنائی و یا در طریق دروغ گام نهند. در حالیکه اهریمن، خود، دروغ مجسم و جانداراست و هر دروغگو و فریبكار، بنده و خدمتگزار وی به شمار میرود .

از این طرز تصور كلی، قانون اخلاقیِ مفصل و در عین حال ساده ای به وجود آمد. این طرز فکر بر این قاعده طلایی تكیه داشت كه: «تنها كسی نیکوکارست كه آنچه را بر خود روا نمیدارد، بر دیگران نیز روا ندارد» (* 75). اوستا میگوید انسان سه وظیفه دارد: «یكی اینكه دشمن خود را دوست كند؛ دیگر اینكه آدم پلید را پاكیزه سازد؛ و سوم آنكه نادان را دانا گرداند» (76). بزرگترین فضیلت تقواست و بلافاصله پس از آن، شرف و درستی در كردار و گفتار است. در میان ایرانیان رباخواری رایج نبوده ولی آنها باز پس دادن وام را امری واجب و حتی مقدس میشمردند (77). در آئین اوستا (مانند شریعت یهود) بدترین همه گناهان كفر و الحاد بود. از روی تنبیه های سختی كه درباره ملحدان اجرا می شد میتوان حدس زد كه شك در دین درمیان ایرانیان وجود داشته است. كسانی را كه از دین باز میگشتند بدون درنگ اعدام مینمودند (78). بخشندگی و مهربانی كه پروردگار همه را به آن فرمان داده بود، عملا شامل حال كفار، یعنی بیگانگان، نمی شد، چه آنان گروه کم ارزشتری از مردم تصور می شدند كه اهورامزدا تنها محبت سرزمین خودشان را به دلشان انداخته بود تا از هجوم و حمله بر ایران زمین غافل بمانند. به گفته هرودوت، ایرانیان «خود را از هر جهت بهتر و والاتر از همه مردم روی زمین میدانستند» و چنان باور داشتند كه ملتهای دیگر به آن اندازه به كمال نزدیكترند كه مرز و بوم ایشان از لحاظ جغرافیایی به سرزمین ایران نزدیكتر باشد و «بدترین مردم كسانی هستند كه نسبت به دیگران از ایران دورترند» (79) . این سخنان نغمه هایی را به خاطر میآورد كه این روزها نیز به گوش میخورد و تقریباً همه ملتها چنین تصوری دارند.

چون دینداری و تقوا بزرگترین فضیلت بود، نخستین وظیفه آدمی در زندگی آن بود كه خدا را بپرستد، پاکی پیشه کند،  قربانی دهد و نماز بگزارد. در ایرانِ زرتشتی روا نبود كه معبد بسازند یا بت بتراشند، بلكه قربانگاههای مقدسی را در قله تپه ها، کاخ ها و یا مرکز شهر ها برپا میکردند و برای ادای احترام به اهورامزدا و یا مقدسات پائین تر از وی، بر بالای آنها آتش میافروختند. خود آتش نیز به عنوان خدایی پرستش میشد و آن را به نام «اتر» مینامیدند و عقیده داشتند كه خدای آتش فرزند خدای روشنایی است. آتشدان مركز اجتماع خانواده بود. آنها سعی داشتند كه آتش خانوادگی هیچگاه خاموش نشود و این كار یكی از واجبات دین به شمار میرفت. آتش خاموشی ناپذیرآسمان، یعنی خورشید را به عنوان مظهر تجسد یافته اهورامزدا یا میترا پرستش میكردند. این درست مثل كاری بود كه اخناتون (یکی از فراعنه مصر باستان، -م) در مصر كرد و پرستش خورشید را رواج داد. در كتاب مقدس زرتشتیان چنین آمده است كه: «خورشید بامدادی باید كه تا نیمروز ستایش شود، خورشید نیمروز را باید كه تا هنگام پسین ستایش كنند و خورشید پسین تا شامگاه ستایش شود… و آنان كه به بزرگداشت خورشید بر نخیزند، كارهای نیكشان در آن روز به حساب نخواهد آمد (80)». برای خورشید و آتش و اهورامزدا، چیزهای گوناگون، از قبیل گل و نان و میوه و مواد خوشبو و گاو و گوسفند و شتر و اسب و خر و گوزن، و در زمانهای قدیمتر، مانند ملتهای دیگر، آدمیزاد را قربانی میكردند (81). تنها بوی قربانیها مخصوص خدایان بود. گوشت آنها نصیب موبدان و پرستش کاران می شد؛ چه، بنا به گفته موبدان، خدایان جز روح قربانی به چیزی احتیاج ندارند (82). عادت قدیم آریایی، كه عبارت از تقدیم كردن شیره مستی آور «هومه» به خدایان بود، پس از ظهور دین زرتشتی نیز تا مدت درازی باقی ماند، گر چه خود زرتشت این عادت را ناخوش داشت و نامی از آن در اوستا نیامده است. موبدان مقداری از این شراب را می چشیدند و بازمانده آن را میان مؤمنان كه برای ادای نماز جمع شده بودند، تقسیم میكردند (83). در آن هنگام كه فقر مانع آن بود كه مردم چنین قربانیهای اشتها آوری به خدایان پیشكش كنند، از راه دعا و نماز به خدایان تقرب میجستند. اهورامزدا نیز، مانند یهوه، حمد و ثنا را دوست داشت و آن را می پذیرفت. به همین جهت، برای بندگان مؤمن فهرست باشكوهی از صفات و نیكی های خود فراهم كرد كه تلاوت آنها به عنوان دعا مورد كمال علاقه ایرانیان بود (84). هیچ ایرانی پارسا كه با تقوا و راستکاری زندگی كرده بود، از روبه رو شدن با مرگ باكی نداشت. این مطلب، خود، یكی از رازهای نهفته دین و دینداری است. چنان عقیده داشتند كه «اِست ویهاد»، خدای مرگ، هركسی را درهرجا كه باشد خواهد یافت. وی همچون جوینده مطمئنی است كه هیچ انسانی فانی نمیتواند از چنگ او بگریزد، حتی كسانی كه مانند افراسیاب تُرك به زیر زمین پناه برده بودند، از او درامان نماندند؛ وی برای خود قصری آهنین در زیرزمین به بلندی هزار قامت آدمی ساخته و صدها ستون در آن به كار داشته بود. در آن قصر، ماه و خورشید و ستارگانی ساخته بود كه بر بالای آن میگشتند و مانند روز آن را روشن نگاه میداشتند. افراسیاب در آنجا هر چه میخواست میكرد و زندگی را به خوشی میگذرانید. اما او نیز با آن همه قدرت و جادوی خود نتوانست كه از دست «است-ویهاد» بگریزد و جان به سلامت برد… نیز كسی كه این زمین گرد و پهناور را حفر کند، كه كرانه های آن بسیار دور است، و مانند ضحاك در خاور و باختر عالم در جستجوی زندگی ابدی تلاش كند، هرگز نتیجه ای به دست نخواهد آورد: وی، با همه قوت و قدرتی كه داشت، نتوانست از چنگ «است-ویهاد» فرار کند. «است-ویهاد» غافلگیر و پنهانی به دیدار همه كس میآید و از هیچ كس مدح و ثنا نمیپذیرد، گول نمیخورد و به هیچ كس ابقا نمیكند و جان همه را میستاند (85).

و چون اساس دین بر آن است كه با وعده و وعید همراه باشد و بیم و امید هر دو موثر باشد، یک ایرانی نمیتوانست از مرگ نهراسد مگر آنکه همچون سربازی پایدار در صف طرفداران اهورامزدا جنگیده باشد. در ماورای مرگ، كه ترسناك ترین معما به شمار میرفت، دوزخ، اعراف و بهشت وجود داشت. همه ارواح ناچار بودند كه پس از مرگ از پلی بگذرند كه پلید و پاكیزه را ازیكدیگر جدا میكرد: ارواح پاكیزه در آن طرف پل به «سرزمین سرود» فرود میآمدند و «دوشیزه زیبا و نیرومندی با سینه و پستان برآمده» به آنان خوشآمد میگفت، و در آن جایگاه جاودانه با اهورامزدا در نعمت و خوشبختی به سر میبردند. ولی ارواح پلید نمیتوانستند از این پل بگذرند بلکه در گودالهای دوزخ سرازیر میشدند. هر چه آنان بیشتر گناه ورزیده بودند، گودال دوزخی آنان ژرفتر بود (86). این دوزخ تنها عنوان جهان سفلا را نداشت كه بنا بر غالب ادیان باستانی تر، همه مردگان، از خوب و بد، بدون تفاوت به آن فرو میرفتند. نه، دوزخ در آئین زرتشت گودال تاریك و ترسناكی بود كه ارواح گناهكار تا ابد در آن شكنجه میدیدند (87). اگر نیكی های كسی بر بدی های او میچربید، آن اندازه شكنجه میدید كه از گناهان پاك شود و اگر گناه فراوان و كار نیك كم داشت، دوازده هزار سال عذاب میدید و پس از آن به آسمان بالا میرفت (88). بنا به عقیده زرتشتیان، پایان جهان نزدیك است و ظهور زرتشت آغاز دوره پایانی سه هزارساله جهان است پس از آنكه، درفاصله های زمانی مختلف، سه پیغمبر از تبار زرتشت ظهور کردند و تعلیمات او را در سراسر جهان منتشر ساختند، روز بازپسین فرا میرسد. دوره حکمرانی اهورامزدا سر میرسد و اهریمن و تمام نیروهای بدی وی از میان میرود. در آن هنگام ارواح پاكیزه زندگی تازه ای را، در جهانی كه خالی از شر، تاریكی، درد و رنج است، آغاز میكنند. «مردگان برمیخیزند و جان به تن های مرده و نفس به سینه ها باز میگردد… سراسر عالم مادی از پیری و مرگ، تباهی و انقراض رهایی مییابد و برای همیشه چنین میماند». در اینجا نیز، مانند «کتاب مردگان» مصری به تهدید روز وحشتناک رستاخیز و حساب و کتاب برمیخوریم. به نظر میرسد كه این اندیشه روز محشر، در آن زمان كه ایرانیان بر فلسطین تسلط پیدا كردند، به یهودیان انتقال پیدا كرده باشد. این خود وسیله بسیار مؤثری بود كه كودكان را میترسانید تا پیوسته در فرمان پدر و مادر خویش باشند. از آنجا که یكی از هدفهای دین است كه وظیفه دشوار اطاعت خردسالان از سالخوردگان را آسانتر سازد. به همین جهت، باید قبول كنیم كه موبدان دین زرتشتی در وضع قواعد و اصول دین خود مهارت فراوان نشان داده اند. به طور كلی، باید گفت كه دین زرتشتی دینی عالی بود كه نسبت به سایر دین های معاصر، با خود كمتر جنبه جنگ طلبی و خونخواری و یا بت پرستی و خرافه جویی داشت، و به همین جهت روا نبود كه به این زودی از جهان برافتد.

در زمان داریوش اول، این دین نماینده معنوی ملتی بود كه در اوج عزت و اقتدار خویش به سرمی برد. ولی مردم، بیش از آنكه دوستدار منطق باشند، به شعر عشق میورزند و اگر اساطیر و افسانه هایی در كار نباشد، ملتها از میان میروند. به همین جهت بود كه میترا (مهر، -م) و آناهیتا (ناهید، -م) ، خدای خورشید و ماه و خدای رویش و حاصلخیزی و تناسل و روابط جنسی نیز برای خود پرستندگانی داشتند و در كنار اهورامزدا خدای رسمی باقی ماندند. اسامی آنها در زمان اردشیر دوم دوباره در نوشته های سلطنتی پیدا شد. از آن به بعد نام میترا روز به روز بزرگتر و نیرومندتر میشد و نام اهورامزدا رو به زوال میرفت. در سده های نخست میلادی پرستش میترا، خدای جوان و زیبا، كه برگرد صورت او هاله ای از نور تصویر میشد و نماینده یكی بودن اصل قدیمی آن با خورشید به شمار میرفت، در سراسر امپراتوری روم رواج یافت. انتشار همین آیین مهرپرستی بود كه سبب برپا داشتن کریسمس (عید میلاد مسیح، -م) در میان مسیحیان گردید (**). اگر زرتشت فناپذیر میبود، در آن هنگام كه مجسمه های آناهیتا و یا آفرودیت ایرانی را، چند قرن پس ازوفات خود، در بسیاری از شهرهای شاهنشاهی ایران میدید، بسیار شرمنده میشد (91). نیز بدون شك بر وی سخت ناگوار میبود كه ببیند بسیاری از كتابهائی که او آورده بود از سوی مغان و بزرگان دین به صورت طلسم هایی برای شفای بیماران و اسباب غیبگویی و جادو درآورده شده اند (92). پس از مرگ زرتشت، دستگاه كهن مذهبی «مردان خردمند» یا مغان و موبدان همان گونه بر وی و تعلیماتش مسلط شدند و با وی همان كاری كردند كه روحانیان همه مذاهب، در پایان كار، با زندیقان و گردنكشان میكنند و آنان را در تعلیمات و اصول دین خود جذب و حل میكنند. در این مورد هم آنها  ابتدا زرتشت را وارد سلسله مغان كردند و پس از آن وی را به دست فراموشی سپردند (93). آن مغان با زهد و تحمل سختی و بس كردن به یك زن و پیروی از صدها آداب و شعایر مقدس و خودداری از خوردن گوشت و قناعت كردن به لباسهای ساده و دور از خودنمایی چنان شدند كه حتی در نظر بیگانگان و از جمله یونانیان، به حكمت اشتهار پیدا كردند و تأثیر كلام و نفوذ نامحدودی نسبت به هموطنان خود به دست آوردند. شاهان ایرانی شاگرد ایشان بودند و تا با آنان مشورت نمیكردند به كارهای مهم بر نمیخاستند. مغان به چند طبقه قسمت میشدند. طبقات بالا «مردان خردمند» بودند و طبقات پایین تر به كارهای غیبگویی، جادوگری و ستاره بینی و تعبیر خواب میپرداختند (94). كلمه انگلیسی
«Magic»
كه به معنی جادوگری است، از نام آنان مشتق شده است. عناصر زرتشتی دین پارسی-ایرانی سال به سال رو به زوال بود. گرچه در زمان سلسله ساسانیان (651 -226 میلادی) این دین از نو رونقی پیدا كرد، ظهور اسلام و حمله تركان به ایران بكلی آن را از میان برد. اكنون آیین زرتشتی جز در میان گروه اندكی در ایران و نزدیك  به نودهزار پارسیان هندوستان، در جای دیگر دیده نمیشود. این مردم باقیمانده، با كمال اخلاص، كتابهای مقدس خود را حفظ میكنند و به مطالعه و تحقیق در آنها میپردازند. آتش و آب و خاك و باد را به عنوان چیزهای مقدس ستایش میكنند و برای آنكه مردگانشان، با دفن شدن در زمین یا سوخته شدن در هوا، سبب پلیدشدن خاك و هوا نشوند، آنها را در «برج های خاموشان» به اختیار مرغان شكاری میگذارند. این زرتشتیان اخلاق عالی و سجایای نیكو دارند و خود گواه زنده ای هستند بر اینكه دین زرتشتی چه تأثیر بزرگی در تكامل تمدن نوع بشر داشته است.

————————————–

۷ – آداب و اخلاق ایرانیان

خشونت و بزرگواری – قانون پاكیزگی – گناهان جسمانی – دوشیزگان و مردان عزب – ازدواج – زنان – كودكان – اندیشه ایرانیان در باره تعلیم و تربیت

آنچه مایه شگفتی میشود این است كه مردم ماد و پارس، با وجود دینی كه داشتند، تا چه حد بیرحم بودند. بزرگترین شاه ایشان، داریوش اول، در كتیبه بیستون چنین میگوید: «فرورتیش دستگیر شد. او را نزد من آوردند. گوش ها و بینی و زبان او را بریدم و چشم های او را درآوردم. او را در دربارم به غل و زنجیر كردند تا همه مردم او را ببینند. بعد او را به اكباتان بردم و به دار آویختم… و اهورامزدا یاری خود را به من عطا كرد. به اراده اهورامزدا قشون من بر قشون شورشگر پیروز شد و چیترتخم (سیترانکاخارا، نام سرداری شورشگر از سرزمین سارگات، -م) را گرفته نزد من آوردند. من گوش ها و بینی او را بریدم و چشم های او را بركندم. او را در دربار من در غل و زنجیر داشتند و تمام مردم او را دیدند بعد به امر من او را مصلوب كردند» (95). داستان هایی كه پلوتارك (مورخ یونان باستان، -م) در سرگذشت اردشیر دوم و حوادث اعدامی كه به فرمان وی صورت گرفته، نقل میكند، نمونه های خونینی از اخلاق شاهان ایران را در دوره اخیر آنان نشان میدهد. بر كسانی كه خیانت میورزیدند هیچ گونه رحمت و شفقتی روا نمیداشتند: اینگونه اشخاص، و پیشوایان ایشان را به دار میآویختند. پیروانشان را چون بنده میفروختند، شهرهاشان را چپاول میكردند، پسرانشان را اخته میساختند، و دخترانشان را به حرم ها میفروختند (96). ولی عدالت و حق مقتضی آن نیست كه در باره یك ملت، تنها از اعمال و رفتار شاهان آن قضاوت شود؛ فضیلت چیزی نیست كه مانند اخبار تاریخی روایت شود، و نیكان و پاكان، مانند ملت های خوشبخت، تاریخی ندارند. حتی شاهان نیز، در پاره ای از موارد، از خود اخلاق نیك نشان میدادند، تا جائیکه یونانیان ملحد نیز بزرگواری این شاهان را اعتراف میکردند. آنان چون پیمانی میبستند به آن پایدار میماندند و به این میبالیدند كه هرگز وعده ای را كه داده اند نمیشكنند (97). آنچه از تاریخ ایرانیان باید با ستایش و تحسین ذكر شود این است كه به ندرت اتفاق میافتاد كه فردی ایرانی برای جنگ با ایرانیان به مزدوری گرفته شود؛ در صورتی كه هر كس میتوانست یونانیان را برای جنگ علیه خود يونانيان اجیر كند ( 98*).

برخلاف آنچه از خواندن تاریخ آمیخته به خون و آهن به نظر میرسد، باید گفت كه اخلاق و رفتارایرانیان نرم تر از آن بوده است. آنها در گفتارشان آزاد و صریح، گشاده دست، خونگرم و مهمان نواز بودند (99). در رعایت آداب معاشرت، آنها تقریباً به اندازه چینی ها حساسیت داشتند. چون دو فرد هم مقام به هم میرسیدند، لب همدیگر را میبوسیدند؛ و اگر كسی به شخصی بلند مرتبه تر از خود برمیخورد، پشت دو تا میكرد و به او احترام میگذاشت. در مقابل اشخاص كوچكتر گونه خود را برای بوسیدن پیش میآوردند؛ برای مردم متعارف، تواضع مختصری كافی بود (100). چیز خوردن در كنار راه را سخت ناپسند میشمردند؛ بینی گرفتن وآب دهان انداختن درمقابل دیگران را بد میدانستند (101). تا زمان خشایارشا، درخوردن و نوشیدن سادگی بسیار داشتند، و جز یك بار در روز خوراك نمیخوردند و جز آب خالص چیز دیگری نمینوشیدند (102). پاكیزگی را، پس از زندگی، بزرگترین نعمت میدانستند و چنان میپنداشتند كه انجام دادن كار نیكو با دست ناپاك ارزشی ندارد چرا که «اگرچه چیزی کوچک قادر به پاک کردن پلیدی انسان نیست،» («میکرب ها»؟) «اما فرشتگان نیز در آن صورت به پیکر او حلول نکنند» (103). كسانی را كه سبب پراكنده شدن بیماری های واگیر میشدند سخت كیفر میدادند. در جشن ها، همه مردم با لباسهای پاك سفیدی حاضر میشدند (104). در شریعت اوستا، مانند دو شریعت برهمایی و موسوی، آداب و رسوم بسیاری در مورد تطهیر و جلوگیری از پلیدی موجود بود. در كتاب مقدس زرتشت، فصل های طولانی هست كه همه از قواعد مخصوص شستشو و پاكی جسم و جان بحث میكند (105). در این كتاب آمده است كه چیدن ناخن و مو، نفس دادن از دهان، همه، پلیدی است و هر ایرانی فرزانه بایداز آنها پرهیز كند، مگر اینكه قبلا آنها را پاك كرده باشد (106).

كیفر گناهان جسمانی در شریعت زرتشت، مانند شریعت یهودی، بسیار سخت بود. استمنا را با شلاق زدن مجازات میكردند؛ كیفر لواط و زنا آن بود كه زن یا مردی را كه مرتكب چنین گونه اعمال میشدند «بكشند، زیرا آنها بیشتر از مار خزنده و گرگ زوزه كش مستحق كشتن هستند» (107). اما از آنچه در اینجا از نوشته های هرودوت نقل میكنیم معلوم میشود كه، طبق معمول، میان گفتار و كردار تفاوت بوده است. گفته هرودوت چنین است: «ایرانیان ربودن زنان را به وسیله زور و قدرت، كار ناپاكان و بدان میدانند؛ ولی پس از ربوده شدن زنی، در فكر انتقام بودن، كار احمقان است و آنان را از یاد بردن كار فرزانگان؛ چه واضح است كه اگر خود زنان به این كار مایل نباشند، هرگز كسی نمیتواند آنان را برباید» (108). و در جای دیگر میگوید «ایرانیان بچه بازی را از یونانیان آموخته اند» (109)؛ اگر چه نمیشود همیشه به گفته این راوی بزرگ تاریخ اعتماد كرد، از درجه سرزنشهائی كه «اوستا» درباره عمل لواط میكند، میتوان تا حدی گفته هرودوت را درک کرد. اوستا در چند جا تكرار میكند كه این کار قابل آمرزش نیست و «هیچ چیز آن را پاك نمیكند» (110).

البته شریعت زرتشت چنان نبود كه بی زوج ماندن دوشیزگان و پسران را تشویق کند، ولی تعدد زوجات و اختیار كردن همخوابگان (صیغه، -م) مجاز شمرده میشد. در جامعه ای كه اساس آن بر سپاهیگری و نیروی نظامی قرار دارد، احتیاج به آن هست كه هر چه ممكن است تعداد فرزندان زیادتر شود. اوستا چنین میگوید: «مردی كه زن دارد از آن كه ندارد بسیار برتر است، و مردی كه خانواده ای را سرپرستی میكند از آن كه ندارد بسیار برتر است، و مردی كه پسران فراوان دارد از آن كه ندارد بسیار برتر است، و آنکه ثروت دارد از آنکه ندارد بسیار برتر است» (111). اینها همه معیار هائی هست كه تا حد زیادی مقام اجتماعی افراد متعارف ملت های مختلف را تعیین میكنند. بنا به این معیار ها، خانواده مقدس ترین سازمان اجتماعی به شمار میرود. زرتشت از اهورامزدا پرسیده بود: «ای آفریننده مقدس جهان جسمانی، دومین جائی که زمین در آن احساس خوشی میکند کجاست؟» پس اهورامزدا گفته بود: «… جائی كه مردی مومن بر آن خانه ای بسازد كه در آن موبدی باشد و دارای گاو و گوسفند و زن و فرزند و اهل بسیار باشد، و پس از آن، گاو و گوسفند رشد کند، زن رشد کند، کودک رشد کند و هر نعمت زندگی رشد کند» (112). حیوانات و مخصوصاً سگ، جزء جدائی ناپذیر خانواده به شمار میرفت، همان گونه كه در قسمت آخر ده فرمان موسی نیز چنین بود. اگر جانوری آبستن بود و جایی نداشت، بر نزدیكترین خانواده واجب بود كه از آن پرستاری كند (113). اگر كسی خوراك فاسد یا بسیار داغ به سگی میخورانید، به او كیفر سخت میدادند؛ هر كس «ماده سگی را، كه سه سگ با او نزدیكی كرده بود، میزد» با هزار و چهارصد تازیانه مجازات میشد (114). گاو نر را، به واسطه نیروی بارور كردن فراوانی كه داشت، احترام میكردند، و برای ماده گاو دعاها و قربانیهای خاص داشتند (115.

چو ن فرزندان به سن رشد میرسیدند، والدین اسباب كار زناشویی ایشان را فراهم میساختند. دامنه انتخاب همسر وسیع بود، زیرا ازدواج میان خواهر و برادر، پدر و دختر، و مادر و پسر نیز روایت شده است (116). صیغه معمولا کار ثروتمندان بود. اعیان و اشراف هر گز بدون همراه بردن دسته ای از این زنان به جنگ نمیرفتند (117). شمار كنیزان حرم شاهی را، در دوره های متأخر شاهنشاهی، میان 329 و 360 گفته اند، چه در آن زمان عادت بر این جاری شده بود كه جز در مورد زنان بسیار زیبا، هیچ زنی از زنان حرم دوبار همخوابه شاهنشاه نمیشد (118).

در ایرانِ زرتشتی ، زنان، همان گونه كه عادت پیشینیان بود، منزلتی عالی داشتند: با كمال آزادی، و با روی گشاده، در میان مردم آمد و شد میكردند؛ صاحب ملك و زمین میشدند و در آن تصرفات مالكانه داشتند و میتوانستند مانند اغلب زنان روزگار حاضر، به نام شوهر، یا به وكالت از طرف وی، به كارهای مربوط به او رسیدگی كنند. پس از داریوش، مقام زن، مخصوصاً در میان طبقه ثروتمندان تنزل پیدا كرد. زنان فقیر، چون برای كار كردن ناچار از آمد و شد در میان مردم بودند، آزادی خود را حفظ كردند، ولی، در مورد زنان دیگر، گوشه نشینی زمان حیض، كه برایشان واجب بود، رفته رفته ادامه پیدا كرد و سراسر زندگی اجتماعی ایشان را فرا گرفت، و این امر، خود، مبنای «پرده پوشی» (حجاب، -م) در میان مسلمانان به شمار میرود. زنان طبقات بالای اجتماع جرئت آن را نداشتند كه جز درتخت روان روپوشدار از خانه بیرون بیایند. هرگز به آنان اجازه داده نمیشد كه آشكارا بامردان آمیزش كنند. زنان شوهردار حق نداشتند هیچ مردی را، ولو پدر یا برادرشان باشد، ببینند. در نقش هایی كه از ایران باستان برجای مانده، هیچ صورت زن دیده نمیشود و نامی از ایشان به نظر نمیرسد. كنیزكان صیغه، آزادی بیشتری داشتند، چه لازم بود از مهمانان خواجۀ خود پذیرایی كنند. زنان حرم شاهی، حتی در دوره های اخیر (امپرتوری هخامنشی، -م) نیز در دربار تسلط فراوان داشتند و در توطئه چینی با خواجه سرایان، و در طرح ریزی شیوه های خشونت با شاهان رقابت میكردند (119**).

فرزند داشتن نیز، مانند ازدواج، از موجبات بزرگی و آبرومندی بود. پسران برای پدران خود سود اقتصادی داشتند و در جنگها به كار شاهنشاه میخوردند. ولی دختران طرف توجه نبودند، چه به خانه ای، جز خانواده خود، میرفتند و كسانی، جز پدرانشان، از ایشان بهره مند میشدند. از گفته های ایرانیان قدیم در این باره یكی این است كه: «پدران از خدا آرزوی فرزند دختر نمیکنند و فرشتگاه دختران را از نعمت هایی كه خدا به آدمی بخشیده به شمار نمیآورند» (120). پادشاه هر سال برای پدرانی كه پسران متعدد داشتند هدایایی میفرستاد – تو گویی بهای خون آن فرزندان را که ممکن بود در جنگ کشته شوند، از پیش میپرداخت (121). زنان شوهردار یا دوشیزگانی را كه از راه زنا باردار میشدند و در صدد سقط جنین بر نمیآمدند، ممكن بود ببخشند؛ چه، بچه انداختن در نظر ایشان بدترین گناه بود و مجازات اعدام داشت (122). یكی از تفسیرهای زرتشتی قدیم به نام «بندهشن»، وسایل جلوگیری از باردار شدن ذكر شده، ولی مردم را از توسل به آنها برحذر داشته است. از جمله مطالبی كه در آن كتاب آمده یكی هم این است: «درباره توالد و تناسل در كتاب مقدس چنین آمده است كه چون زن از حیض پاك شود، تا ده شبانه روز آماده آن است كه، چون با مردی نزدیكی كند، باردار شود» (123).

فرزندان تا سن پنج سالگی تحت ولایت و سرپرستی مادر، و از پنج تا هفت سالگی تحت سرپرستی پدر بودند و در سن هفت سالگی به مدرسه داخل میشدند. آموزش و تعلیم غالباً منحصر به پسران اعیان و ثروتمندان بود و این كار معمولا به دست موبدان صورت میگرفت. یكی از اصول رایج آن بود كه محل مدرسه نزدیك بازار نباشد تا دروغ، دشنام و تزویری كه در آنجا رایج است مایه تباهی كودكان نشود (124). كتابهای درسی عبارت از اوستا و شرح های آن بود. مواد درسی شامل مسائل دینی، پزشکی و حقوق میشد. درس را از راه سپردن به حافظه فرا میگرفتند و بندهای طویل را با آواز بلند میخواندند (125). پسران طبقات پایین اجتماع دردسر درس خواندن نداشتند و تنها سه چیز را میآموختند: اسب سواری، تیراندازی و راستگویی (126). مییافتو برای بعضی از فرزندان اشراف تعلیمات عالی تا سن بیست یا بیست و چهار سالگی ادامه می یافت. بعضی از آنها تعلیمات مخصوصی میدیدند تا برای فرمانداری استانها و تصدی مشاغل دولتی آماده شوند. ولی آنچه برای همه مشترك بود فرا گرفتن فنون جنگ بود. زندگی دانشجویان در مدارس عالی بسیار دشوار بود، شاگردان صبح زود بیدار میشدند، مسافت زیادی را میدویدند، بر اسبان سركش سوار میشدند و بسرعت میتاختنند. از كارهای دیگر این مدارس، شنا، شكار جانوران، دنبال كردن دزدان، كشاورزی و درختكاری و پیمودن مسافت های دراز در گرمای شدید تابستان یا سرمای جانگزای زمستان بود. آنان را چنان پرورش میدادند كه بتوانند تغییرات و سختی های اقلیم را بخوبی تحمل كنند، با خوراك ابتدائی و ساده بسازند و، بی آنكه لباس و سلاحشان تر شود، از رودخانه ها بگذرند (127). این گونه تعلیمات طوری بوده است كه گویا میتوانست در لحظاتی كه فردریش نیچه تنوع و رخشندگی فرهنگ و تمدن یونان قدیم را فراموش كند، اسباب سرور خاطر او را فراهم آورد.

—————————————-

زیرنویس ها:

(*)  .هنگامیکه ایرانیان در «گرانیکوس» با اسکندر میجنگیدند، تقریبا همه «سربازان ایران» مزدوران یونانی بودند در نبرد «ایسوس» مرکز جبهه ایران عبارت از 30 هزار مزدور یونانی بود (98).

(**) استاتیرا برای (همسرش، -م) اردشیر دوم پیوسته یک نمونه عالی ملکه بود. اما مادر اردشیر، پریسا (و یا پریزاد، -م) از روی حسد به استاتیرا زهر داد و اردشیر را راضی کرد که با دختر خود آتوسا ازدواج کند. او همچنین با اردشیر بر سر مرگ و زندگی یکی از خواجگان حرم تاس بازی نمود و چون برنده شد، دستور داد آن خواجه را زنده زنده پوست بکنند. وقتی که اردشیر دستور اعدام یک سرباز کاریائی (کاریا، منطقه ساحلی دریای اژه در ترکیه کنونی، -م) را داد، پریسا دستور اردشیر را چنین تغییر داد که آن سرباز را برای ده روز به قفسه ای ببندند، چشمانش را درآورند و به گوش هایش سُرب گداخته بریزند تا بمیرد (119).

——————————————-

۸ – علم و هنر

پزشكی – خرده هنرها – مقبره های كوروش و داریوش – كاخ های تخت جمشید (پرسپولیس) – نقش دیواری تیراندازان – ارزیابی هنر ایرانی

چنان به نظر میرسد كه ایرانیان، جز هنر زندگی، هیچ هنری به فرزندان خود نمی آموخته اند. ادبیات در نظر ایشان همچون تجملی بود كه به آن كمتر نیازمند بودند و علوم را همچون كالاهایی میدانستند كه وارد كردن آنها از بابل امكان پذیر بود. گرچه تمایلی به شعر و افسانه های خیالی داشتند، این كار را بر عهده مزدوران و طبقات پست اجتماع میگذاشتند و لذت سخن گفتن و نكته پردازی و لطیفه گویی در گفت و شنید را برتر از لذت خاموشی و تنهایی و مطالعه و خواندن كتاب میشمردند. شعر را، بیش از آنكه از روی نوشته بخوانند، از راه آوازخوانی میشنیدند. با درگذشت خنیاگران، شعر نیز از میان رفت.

پزشكی در ابتدا وظیفه موبدان بود. آنان چنین می پنداشتند كه شیطان 999 99 بیماری آفریده و هر یك از آنها را باید به وسیله مخلوطی از سِحر و جادو و مراعات قواعد بهداشت درمان كنند. در معالجه بیماران، توجه به ادعیه و اوراد بیش از توجه به دارو بود، به این اعتبار كه اگر تعویذ و ورد سودی نداشته باشد، بی زیان است و مریض را نمیكشد در حالیکه درباره داروها نمیتوان چنین گفت (128). باوجود این، در آن هنگام كه ثروت ایران زیاد شد، فن پزشكی غیر دینی رواج پیدا كرد. چنان بود كه در زمان اردشیر دوم، سازمان منظمی برای پزشكان و جراحان پیدا شد. مزد آنان را قانون، مطابق مقام اجتماعی بیماران، تعیین میكرد – این كاری بود كه قانون حمورابی نیز پیش از آن كرده بود (129). روحانیان را میبایستی برایگان معالجه كنند؛ درست همانگونه كه در میان ما هنوز معمول است که پزشكان تازه كار حرفه خود را با معالجه مهاجران و انسان های فقیربرای یکی دو سال آغاز میكردند، در میان ایرانیان نیزهر پزشكی، در آغاز كار خود، ناچار بود حرفه خود را ابتدا در بدن کافران و خارجیان آزمایش كند. این، خود، فرمان «پروردگار نور» بود:

ای مقدس دادار گیتی جسمانی، آن كه مزداپرست است (مزدیَسنا، -م) و میخواهد هنر پزشكی را بیاموزد، آیا نخست در پرستشکاران اهورامزدا آزمایش كند یا در دیوپرستان (دیویَسنا، -م)؟ پس اهورامزدا گفت: پیش از مزداپرستان در دیوپرستان آزمایش كند. نخست یك دیوپرست را جراحی كند؛ اگر او بمیرد، دیوپرست دوم را جراحی كند؛ اگر او هم بمیرد، دیوپرست سوم را جراحی كند؛ اگر او هم بمیرد، او (كه میخواهد پزشك بشود، -م) تا ابد ناقابل (برای كار پزشكی، -م) است. (در آن صورت، -م) او را هرگز نگذارید که یک مزدا پرست را معالجه کند… اما اگر او یك دیوپرست را جراحی كند، و او (بیمار، م) بهبودی یابد، و او دیوپرست دوم را جراحی كند، و او (بیمار، -م) بهبودی یابد، و او دیوپرست سوم را جراحی كند، و او (بیمار، -م) بهبودی یابد، پس او آزموده است تا ابد. پس او به خواهش خود میتواند مزداپرستان را معالجه کند و جراحی کند» (130).

چون ایرانیان تمام همت خود رامتوجه برپا ساختن كاخ شاهنشاهی خویش كرده بودند، دیگر وقت و نیروی ایشان برای كاری جز جنگ و كشتار، كفایت نمیكرد. به همین جهت، در مورد هنر، مانند رومیان، قسمت عمده توجه آنها به چیزی بود كه از خارج ایران زمین وارد میشد. البته ذوق زیباپسندی داشتند، ولی ساختن چیزهای زیبا را برعهده هنرمندان بیگانه، یا بیگانگان هنرمندی كه در داخل خاك ایشان به سر میبردند، میگذاشتند و پولی را كه برای مزد دادن به این هنرمندان لازم بود از كشورهای تابع خود فراهم میكردند. خانه های زیبا و باغ های خرم و عالی داشتند كه گاهی به صورت شكارگاه و محل نگاهداری مجموعه های گوناگون جانوران در میآمد. در خانه های خود اثاثیه گرانبها جمع آوری می كردند، از قبیل میزهایی كه روپوش طلا و نقره داشت، یا با این دو فلز گرانبها منبت كاری شده بود؛ و تخت هایی كه روپوش های عالی آنها را از كشورهای دیگر وارد میكردند؛ و فرشهای نرمی كه همه گونه رنگهای زمین و آسمان بر آنها دیده میشد و كف اتاقهای خود را با آن مفروش میكردند (131). در جام های زرین شراب مینوشیدند و میزها و تاقچه های اتاق را با گلدان های ساخت بیگانگان می آراستند (* و 132). آواز خواندن و رقصیدن را دوست داشتند و از نواختن چنگ و نی و طبل و دف لذت میبردند. گوهرهای گرانبها در نزد ایشان فراوان بود و با آنها از تاج و گوشواره گرفته تا دستبند و كفش های مرصع میساختند. مردان نیز به زیورآلات علاقمند بودند و گوش و گردن و بازوهای خود را با آنها می آراستند. مروارید و یاقوت و زمرد و لاجورد را از خارج وارد میكردند، ولی فیروزه را از كانهای ایران به دست میآوردند؛ از همین سنگ گرانبها بود كه ثروتمندان مُهرهای خود را تهیه میكردند. سنگ های گرانبها را به صورت های عجیب و غریب میتراشیدند و، به گمان خود، آنها را به صورت دیوان و شیاطین معروف درمیآوردند. شاه بر تخت زرینی می نشست كه آسمانه طلایی بر بالای آن بود و پایه های زرین داشت (133).

تنها در هنر معماری بود كه ایرانیان شیوه خاصی برای خود داشتند. در روزگار كوروش، داریوش اول، و خشایارشای اول، گورها و كاخ هایی ساخته اند كه باستانشناسان مقدار كمی از آنها را از خاك بیرون آورده اند؛ پس از این نیز دو مورخ خستگی ناپذیر – یعنی بیل و كلنگ – چیزهایی را برای ما كشف خواهند كرد كه مایه افزایش حس قدرشناسی ما نسبت به هنر ایرانی خواهد بود (** و 134). اسكندر، برخلاف آنچه که در تخت جمشید كرد، با بزرگواری خاصی قبر كوروش را در پازارگاد برای ما باقی گذاشت. راه كاروانرو اكنون از كنار صحن مسطح وبرهنه ای میگذرد كه روزگاری كاخ كوروش و پسر دیوانه اش بر آن سر به فلك كشیده بود. از آن كاخ ها، جز چند ستون شكسته كه اینجا و آنجا پراكنده شده، یا سر در و سرپنجره ای كه نقش برجسته كوروش بر آنها دیده میشود، چیزی بر جای نمانده است. در نزدیكی این صحن، بر دشت مجاور آن، مقبره كوروش دیده میشود، كه اثر گذشت بیست و چهار قرن زمان بر آن مشهود است؛ این مقبرۀ سنگی ساده كه شكل و حالت یونانی دارد، با ارتفاعی نزدیك به یازده متر، بر روی سكویی از سنگ قرار گرفته است؛ شك نیست كه این اثر تاریخی بلندتر از آنچه اكنون مینماید بوده و پایه ای متناسب با بزرگی خود داشته است. گور كوروش امروز برهنه و دورافتاده و بی پیرایه به نظر میرسد و هیئت آن آدمی را به یاد زیبایی گذشته این ساختمان میاندازد كه از آن تقریباً هیچ اثری بر جای نمانده است. سنگ های شكسته و فرو ریخته تنها ما را به این فكر میاندازد كه اجسام بی جان، در مقابل دست اندازی های روزگار، بسیار بیش از آدمیزاد ایستادگی به خرج میدهند. از این بنا، چون مقدار زیادی به طرف جنوب پیش برویم، در نزدیكی تخت جمشید، به «نقش رستم» میرسیم كه در آنجا قبر داریوش اول، همچون معبدی هندی، در دل كوه كنده شده و دهانه آن به صورتی است كه چون شخص آن را می بیند، به جای دهانه مقبره، مدخل كاخی در نظر وی مجسم میشود. در كنار در كه زیاد بلند نیست، چهار ستون باریك با سنگ تراشیده شده؛ بر بالای در، نقش برجسته اشخاصی دیده میشود كه مردم كشورهای تابع ایران را نمایش میدهند؛ چنان است كه گویی بر روی بامی ایستاده و شاهنشاه را، كه مشغول پرستش اهورامزدا و ماه است، بر تختی برداشته اند. فكری كه در ساختن این نقش برجسته به كار رفته و همچنین طریقه اجرای آن، از سادگی و ظرافت حكایت میكند.

بناهای باستانی دیگر ایرانی كه از آسیب جنگها، چپاول ها، دزدی ها و اثر مخرب آب و هوا در ظرف مدت دو هزار سال رسته وبرجای مانده، خرابه های كاخ های سلطنتی است. نخستین شاهان ایرانی در اكباتان برای خود اقامتگاهی با چوب ارز و سرو، پوشیده شده از صفحات فلزی، ساخته بودند كه تا زمان (مورخ یونانی دوره هلنیسم، -م) پولیبیوس (حوالی 150 ق م) برپا بود، و اكنون هیچ نشانه ای از آنها برجای نمانده است. باشكوهترین آثار ایران باستان، كه در این اواخر بتدریج از زیر خاك رازدار و ممسك بیرون آمده، پلكان های سنگی و صفه ها و ستون های تخت جمشید است. در این نقطه، داریوش كبیر، و شاهانی كه پس از وی آمدند، كاخ هایی بنا نهادند تا بدین وسیله، مدتی را كه پس از آن نامشان فراموش میشد درازتر كنند. این پلكان های بزرگ و باشكوهی كه شخص را از زمین هموار به بالای پشته ای كه كاخ ها بر آن ساخته شده میرساند، در سراسر تاریخ معماری جهان، هیچ نظیری ندارد. به احتمال قوی، ایرانیان این شكل ساختن پله را از پلكان های مخصوص برج ها یا «زیگوراتها»ی بین النهرین اقتباس كرده بودند، ولی پلكان های تخت جمشید منحصر به خود آن است؛ به این معنی كه به اندازه ای وسیع و بالارفتن از آنها آنقدرآسان است كه ده سوار میتوانند پهلو به پهلو از آنها بالا روند (*** و 135). این پله ها همچون مدخل باشكوهی است و ما را به صفه میرساند كه میان شش تا پانزده متر از سطح زمین بلندتر است؛ آن صفه در حدود پانصد متر طول و سیصد متر عرض دارد و كاخ های شاهی را بر روی آن ساخته بودند (****).  در آنجا كه پله ها از دو طرف به یكدیگر میرسد، دروازه سنگی بزرگی دیده میشود كه در دو طرف آن، دو مجسمه گاو بالدار با سر آدمی نصب شده و زشت ترین آثار باز مانده هنر آشوری را نمایش میدهد. در طرف راست این دروازه، شاهكار بناهای ایرانی قرار دارد كه به نام «كاخ چهل منار» خوانده میشود (نام سابق و محلی تخت جمشید و یا پرسپولیس، -م) و آن تالار بزرگی بوده است كه به زمان خشایارشای اول ساخته شده و با اتاق های متصل به آن، مساحتی در حدود 9000 متر مربع را فرا میگرفته است. اگر برای وسعت بنا اهمیتی قائل باشیم، باید گفت كه این كاخ از معبد پهناور كرنك (مصر باستان، -م) و از هر كلیسای اروپایی، جز كلیسای میلان، بزرگتر بوده است (138). برای رسیدن به این تالار بزرگ از پله های دیگری میگذریم كه در دو طرف آن، برای زینت، دیوارهای سنگی كوتاهی قرار دارد و بر آنها نقش های برجسته بسیار عالی دیده میشود كه بهترین نقش های برجسته ای است كه تا كنون در ایران به دست آمده است (139). از هفتاد و دو ستونی كه در كاخ خشایارشا برپا بوده، اكنون در میان ویرانه ها، هنوز سیزده تای آنها پا برجاست و مانند تنه درختان خرما در میان واحه ای خشك، وحشت آور به نظر میرسد. این ستون های شكسته از آن دسته از كارهای بشری به شمار میرود كه تقریباً به سرحد كمال رسیده است و از نظایر خود در مصر قدیم و یونان بلندتر است و ارتفاع غیر متعارفی برابر با نوزده متر دارد. تنه این ستون ها چهل و هشت ترك ناودانی دارد، و پایه آنها به صورت كاسه زنگی است كه برگهای وارونه آنها را پوشانیده است. سرستون ها غالباً شكل گلهای پیچیده «ایونی» (یونانی شرقی و باستان، -م) را دارد و بر بالای آن دو پارچه سنگ، كه به صورت سرو گردن دو گاو نر تراشیده شده، پشت به پشت واقع است كه فَرَسب های سقف (اعضای افقی معماری روی ستون و در ها، -م) بر روی آنها قرار میگرفته است. شك نیست كه فرسب های سقف چوبی بوده است، زیرا این ستونهای ظریف و شكننده، كه از یكدیگر فاصله زیاد دارند، هرگز تحمل بار بسیار سنگین تخته سنگ های بزرگ پیشانی را نداشته اند. دور درها و پنجره ها را با سنگ سیاه صیقلی ساخته بودند كه مانند چوب آبنوس درخشندگی داشت. دیوارها آجری بود ولی، با سفال های لعابدار خوشرنگ درخشان، روی آنها را با نقش گلها و جانوران پوشانده بودند. جنس ستون ها و مجردی ها و پله ها از سنگ آهكی سفید زیبا یا مرمر كبود و سخت است. پشت «چهل منار»، و در طرف خاور آن، «تالار صد ستون» قرار داشته است. از این تالار، جز یك ستون و از باقیمانده ای از حدود خارجی آن را نشان میدهد، چیزی بر جای نمانده است. شاید این دو كاخ زیباترین بناهایی باشد كه در جهان باستان و جدید به دست آدمیزاد ساخته شده است.

اردشیر اول و اردشیر دوم در شوش كاخ هایی ساختند كه از آنها جز آثار شالوده چیزی بر جای نیست. بنای آن كاخ ها با آجر بود و روی آنها را با زیباترین سفال لعابدار پوشانده بودند. در ضمن كاوش های شوش، «نقش دیواری تیراندازان» به دست آمده، كه به احتمال قوی صورت «جاودانان»، یعنی جانداران و پاسبانان ویژه شاهنشاه را نمایش میدهد. ضمن تماشای این نقش، چنان به نظر میرسد كه این تیراندازان با شكوه، بیش از آنكه قصد جنگ داشته باشند، خود را آراسته اند تا در جشنی درباری شركت كنند. آنها جامه هایی بر تن دارند كه با رنگ درخشان خود توجه را جلب میكند؛ پیچ و خم موهای سر و رویشان مایه شگفتی میشود؛ با غرور و نیرومندی خاصی نیزه های خود را كه نشانه منصب رسمی ایشان است، به دست گرفته اند. نقاشی و پیكرتراشی، در شوش و سایرپایتخت های ایران هنر های وابسته به معماری بوده خدمتگزار آن بوده اند. به همین جهت، بیشتر مجسمه ها كار دست هنرمندانی بود كه برای همین كار، آنان را از آشور، بابل و یونان به ایران آورده بودند (140).

در خصوص هنر ایرانی چیزی را میتوان گفت كه شاید برای هر هنر دیگر نیز چنان بوده است و آن اینكه عناصر آن از خارج به عاریه گرفته شده بود. شكل خارجی قبر كوروش از لیدیا گرفته شده؛ ستون های باریك نظیر ستون های آشوری است كه آنها را تكمیل كرده اند؛ ردیف بندی ستون ها و نقش- برجسته ها، خود، گواهی میدهد كه از تالارهای ستوندار مصر و نقوش آن الهام گرفته شده؛ سرستونهای به شكل جانوران همچون مرضی است كه از نینوا و بابل به پارس سرایت كرده بود. ولی آنچه مایه امتیاز هنر ایرانی است و آن را قائم به ذات و مستقل و مشخص از معماری های دیگر ساخته، همان جمع شدن این عناصر مختلف در یک هماهنگی با یكدیگر بوده است؛ سلیقه اشرافی ایرانی به ستونهای هولناك و توده های سنگین بین النهرین رقت و لطافتی بخشیده و از تركیب آنها، درخشندگی، رونق و تناسب و هماهنگی تخت جمشید را به وجود آورده است. وصف این تالارها و كاخ ها كه به گوش یونانیان میرسید اسباب حیرت و تعجب آن مردم میشد؛ سیاحان پركار و سیاستمداران وفادار یونانی، از هنرهای ایران و تجملات آن سرزمین، برای همشهریان خودخبرهایی میبردند كه مایه تحریك احساساتشان میشد و آنان را به رقابت با ایران برمیانگیخت. به این ترتیب بود كه یونانیان، هرچه زودتر، سرستونهای دو طرفی و مجسمه سر و گردن جانوران را، كه در كاخ های پرسپولیس بر روی ستون های بلند و باریك قرار داشت، تغییر شكل دادند و سرستونهای صاف و بی پیرایه ستونهای ایونی خود را ساختند. آنگاه با كاستن از بلندی ستونها، بر استحكام آنها افزودند و آنها را به صورتی درآوردند كه تحمل فرسب های سنگی یا چوبیی را كه بر روی آنها میگذاشتند داشته باشد. حق این است كه بگوییم برای رسیدن از تخت جمشید به آتن، از لحاظ معماری، یك گام بیشتر فاصله نبود. تمام سرزمین های خاور نزدیك، كه در شرف خواب مرگ آلود هزار ساله بودند، خود را آماده آن میكردند كه میراث باستانی خویش را به پای یونان بریزند.

——————————–

زیرنویس ها:

(*) یکی از این گلدان ها که در نمایشگاه بین المللی هنر ایران در لندن (سال 1931) به نمایش گذاشته شد دارای نوشته ای حکاکی شده است که نشان میدهد متعلق به اردشیر دوم بوده است (132).

(**) یک هیئت اکتشافی انستیتوی خاورشناسی دانشگاه شیکاگو در حال حاضر (هنگام تالیف کتاب) تحت سرپرستی دکتر جیمز برستد مضغول حفریات در تخت جمشید است. در ژانویه 1931 این هیئت مجسمه هائی را ازخاک بیرون آورد که تعدادش برابر با کل مجسمه های ایرانی است که تا کنون یافت شده اند (134).

(***) به گفته فرگوسون این پله ها «عالی ترین نمونه پرواز و خزیده پلکان به بالا در تمام جهان هستند» (135).

(****) زیر این صفه سیستمی پیچیده عبارت از چاه های زهکشی یافت شده که قطر هرکدام بیش از یک و نیم متر بوده و اغلب از وسط تخته سنگ ها گذشته اند (137).

———————————-

۹ – انحطاط

چگونه ملتی میمیرد – خشایارشا – فصل آدمكشی – اردشیردوم – كوروش كوچك – داریوش (یا دارای) کوچک – علل سیاسی، نظامی و اخلاقی انحطاط – ایران به دست اسكندر و پیشروی او در هندوستان

آن شاهنشاهی كه داریوش اول تأسیس كرده بود یك قرن بیشتر نپایید. استخوان بندی مادی و معنوی ایران با شكست های ماراتون،  سالامیس و پلاته (هر سه در یونان کنونی، -م) در هم شكست؛ شاهنشاهان كار جنگ را كنار گذاشته، در شهوات غوطه ور شده بودند، و ملت به سراشیب فساد و بی علاقگی به كشور افتاده بود. انقراض شاهنشاهی ایران در واقع نمونه ای بود كه بعدها سقوط امپراطوری روم مطابق آن صورت گرفت: در هر دو مورد، انحطاط و زوال اخلاقی ملت با قساوت شاهنشاهان و امپراتوران و غفلت آنان از احوال مردم توأم بود. با ایرانیان همان شد كه پیش از ایشان با مادیان شده بود، چه، پس از گذشتن دو سه نسل از زندگی آمیخته به سختی، به خوشگذرانی مطلق پرداختند. كار طبقه اشراف آن بود كه شكم خود را با خوراك های لذیذ پر كند؛ كسانی كه پیشتر در شبانه روز بیش از یك بار غذا نمیخوردند – و این آیینی در زندگی ایشان بود – اینك به تفسیر پرداخته، گفتند مقصود از یك بار غذا، خوراكی است كه از ظهر تا شام ادامه پیدا كند؛ خانه ها و انبارها پر از خوراك های لذید شد؛ غالباً گوشت بریان حیوان ذبح شده را یكپارچه و درست نزد مهمانان خود برخوان می نهادند؛ شكم ها را از گوشت های چرب جانوران كمیاب پر میكردند (140-1)؛ در ابن كار خوردنی ها و مخلفات و شیرینی های گوناگون، تفنن فراوان به خرج میدادند. خانه ثروتمندان پر از خدمتگزاران تباه شده و تباهكار بود، و میخوارگی و مستی میان همه طبقات اجتماع رواج داشت (140-2). به طور خلاصه باید گفت كه: كوروش و داریوش ایران را تأسیس كردند، خشایارشا آن را به میراث برد، و جانشینان وی آن را نابود ساختند .

خشایارشای اول، از لحاظ ظاهر، پادشاهی به تمام معنا بود؛ قامت بلند و تن نیرومند داشت و بنا به مشیت شاهانه، زیباترین فرد شاهنشاهی خود بود(141). ولی جهان هنوز مرد زیبائی به خود ندیده است كه گول نخورده باشد؛ همان گونه كه مرد مغرور به نیروی خودی را كه اسیر سرپنجه زنی نشده باشد كمتر میتوان یافت. خشایارشا معشوقه های فراوان داشت و بدترین نمونه فسق و فجور برای رعایای خود بود. شكست وی، در سالامیس، شكستی بود كه از اوضاع و احوال نتیجه میشد، چه آنچه از اسباب بزرگی داشت تنها این بود كه بزرگنمایی خود را دوست داشت، و چنان نبود كه هنگام رو كردن سختی و ضرورت، بتواند مانند پادشاهان حقیقی به كار برخیزد. پس از بیست سال كه در دسیسه های شهوانی گذراند و در كار ملكداری اهمال و غفلت ورزید، یكی از نزدیكان وی به نام ارتبان یا اردوان او را كشت و جسد او را با شكوه و جلال شاهانه به خاك سپردند.

تنها آنچه در دربار روم زمان تیبریوس صورت گرفته با كشتارها و خونریزی های وحشت آوری كه در دربار ایران قدیم اتفاق افتاده، قابل مقایسه است. قاتل خشایارشا را، اردشیر اول، كه پس از پادشاهی درازی خشایارشای دوم به جای او نشست، كشت. وی را، پس از چند هفته، نابرادریش سغدیان كشت، كه خود، شش ماه پس از آن، به دست داریوش دوم برادران و خواهران وی، فتنه ای را فرو نشاند. به جای داریوش دوم، پسرش اردشیر دوم به سلطنت نشست كه ناچار شد، در جنگ كوناكسا، با برادرش كوروش كوچك، كه مدعی پادشاهی بود، سخت بجنگد. این اردشیر مدت درازی سلطنت كرد و پسر خود داریوش را كه قصد او كرده بود كشت و آنگاه كه دریافت پسر دیگرش اوخوس نیز قصد جان او دارد، از غصه دق كرد. اوخوس، پس از بیست سال پادشاهی، به دست سردارش باگواس مسموم شد؛ این سردار خونریز پسری از وی را، به نام ارشك، به تخت نشانید و، برای اثبات حسن نیت خود نسبت به وی، برادر او را كشت؛ چندی بعد، ارشك و فرزندان خرد وی را نیز به دیار عدم فرستاد و دوست مطیع و مخنث خود كودومانوس را به سلطنت رسانید؛ این شخص هشت سال سلطنت كرد و لقب داریوش سوم به خود داد؛ هموست كه در جنگ با اسكندر، هنگامی كه سرزمین و پادشاهی او در حال احتضار بود، كشته شد. در هیچ دولتی، حتی در دولت های دموكراسی امروز، كسی را سراغ نداریم كه در فرماندهی از این شخص بی كفایت تر بوده باشد.

طبیعت دستگاه های امپراتوری و شاهنشاهی چنان است كه هرچه زودتر مضمحل شود، چه نیرویی كه در مؤسسان آن بوده دیگر در كسانی كه آن را به میراث برده اند وجود ندارد؛ و این درست هنگامی است كه ملت های سر كوفته نیروهای خود را تجدید كرده و درصدد آنند كه آزادی از دست رفته را بازیابند. نیز این طبیعی نیست كه ملت هایی كه از حیث زبان و دین و اخلاق و سنن با یكدیگر اختلاف دارند، مدت درازی به یكدیگر پیوسته بمانند و صورت وحدت خود را حفظ كنند. چنین وحدتی بنیان و شالوده ای ندارد كه بتواند مانع از بین رفتن آن باشد؛ ناچار باید هرچند یك بار، با به كار بردن نیرو، این پیوستگی و وحدت ساختگی را حفظ كنند. ایرانیان، در دوره دویست ساله شاهنشاهی خود، كاری نكردند كه از تباین و اختلاف میان ملت های زیر فرمان خود بكاهد، یا از تأثیر بد نیروهای گریز از مركزی كه سبب از هم پاشیده شدن شاهنشاهی بود جلوگیرد؛ به این قانع بودند كه بر جمعی از ملت ها حكومت كنند و هرگز در صدد آن بر نیامدند كه از آنها دولت حقیقی واحدی به وجود آورند. به این جهت، نگاهداری وحدت شاهنشاهی ایران هخامنشی سال به سال دشوارتر می شد؛ هر چه از سختی شاهنشاهان می كاست، بر طمع فرمانداران محلی می افزود و جرئتشان بیشتر میشد و كسانی را كه از طرف شاه، برای اشتراك در حكومت، به ولایات فرستاده شده بودند یا با ترساندن بنده و مطیع خود میساختند و یا با سیم و زر میفریفتند. آنگاه این فرمانداران به میل خود به هر جا میخواستند لشكر میكشیدند و مال فراوان به دست میآوردند و گاهگاه بر ضد شاه قیام میكردند. شورش ها و جنگ های متوالی سبب از نفس افتادن ایرانی شد که دیگر کوچکتر گشته بود. مردان محتاط و ترسو بر جای مانده بودند و هنگامیکه آنها برای رویاروئی با اسکندر فراخوانده شدند کسی قادر به این نبرد نبود. به این ترتیب روح زندگی و نشاط در قشون شاهنشاهی فسرده بود؛ و در تمرین دادن به قشون و بهبود بخشیدن به افزار جنگی ایشان پیشرفتی نشده بود. سرداران سپاه از تازه های فنون جنگی آگاهی نداشتند. چون آتش جنگ افروخته شد، این سرداران بزرگترین خبط ها ر ا مرتكب شدند و سپاه غیر متجانس ایران كه بیشتر افراد آن تیرانداز بودند، هدف خوبی برای نیزه های بلند مقدونیان و دسته های زرهدار به هم پیوسته آن شدند (142). اسكندر نیز به لهو و لعب می پرداخت، ولی این پس از آن بود كه پیروز شد؛ اما فرماندهان ارتش ایران كنیزكان خود را همراه آورده بودند و كمتر كسی در میان ایشان یافت میشد كه به جان و دل آماده جنگ باشد. تنها سربازان واقعی در قشون ایران مزدوران یونانی بودند.

از همان روز كه خشایارشا در سالامیس شكست خورد، معلوم بود كه روزی یونانیان دولت ایران را به مبارزه خواهند كشید. یك طرف راه بزرگ بازرگانیی كه باختر آسیا را به مدیترانه می پیوست در تصرف ایرانیان بود و طرف دیگر آن را یونانیان در اختیار داشتند. آنچه از قدیم در طبع آدمی بوده، و وی را به طمع كسب مال میانداخته، خود سبب آن بوده است كه روزی چنین جنگی بین یونان و ایران درگیر شود. به محض اینكه یونانیان كسی چون اسكندر را پیدا كردند كه بتوانند در زیر پرچم او متحد شوند، به این كار برخاستند.

اسكندر، بی مقاومتی، از هلسپونت (تنگه داردانل در دریای مرمره بین یونان و ترکیه کنونی، -م) گذشت، لشکر او از نگاه آسیاییان ناچیز بود: 30 هزار پیاده و پنج هزار سواره (الف). لشکرایران که عبارت از 40 هزار نفر بود كوشید تا اسكندر را در کنار رود گرانیكوس متوقف سازد؛ در این نبرد، یونانیان 115 نفر، و ایرانیان 20  هزار نفركشته دادند (144). اسكندر تا مدت یك سال رو به جنوب و خاور پیش میآمد و بعضی شهرها را میگرفت، و پاره ای دیگر در برابر وی سر تسلیم فرود میآوردند. در این اثنا، داریوش سوم لشکری 600 هزار نفری از سربازان و ماجراجویان برای خود فراهم ساخته بود. او برای عبور كردن چنین سپاهی از پلی كه با كشتیها بر روی فرات بسته بودند، پنچ روز وقت صرف نمود؛ دستگاه سلطنت را ششصد استر و سیصد شتر حمل میكرد (145). چون دو لشكر در ایسوس (جنوب شرق ترکیه کنونی، مرز سوریه کنونی، -م) به یكدیگر برخوردند، با اسكندر بیش از 30 هزار مرد جنگی نبود. اما داریوش، با همه تیره بختی و نادانی که ممکن اسن سرنوشت آدمی را دچار آن کند،، میدانی را برای جنگ برگزیده بود كه جز معدودی از سپاه بیشمار وی نمیتوانستند به كارزار برخیزند و باقی سربازان بیكار ماندند. چون آتش جنگ فرو نشست، معلوم شد كه یونانیان 450 كشته داده اند و از ایرانیان 110 هزار نفر كشته شده كه بیشتر آنان در بلبشوی فرار به قتل رسیده بودند. اسكندر سخت در پی فراریان افتاد و به قولی، بر پلی كه از اجساد سربازان ایران ساخته شده بود، از رودی گذشت (146). داریوش زن، مادر، دو دختر، ارابه و چادر مجلل خود را به جا گذاشت و ننگ فرار را تحمل كرد. اسكندر با بانوان ایرانی چنان بزرگوارانه رفتار كرد كه مورخان یونانی درشگفتی مانده اند؛ او به این بس كرد كه یكی از دختران داریوش را به زنی بگیرد. اگر به گفته كوینتوس كورتیوس (مورخ یونانی، احتمالا سده یکم م، -م) باور داشته باشیم، باید بگوییم كه مادر داریوش به قدری اسكندر را دوست داشت كه چون از مرگ او با خبر شد آن اندازه چیز نخورد تا مرد (147).

پس از آن، فاتح جوان مقدونی، برای آنكه سلطه و نظارت خود را بر سراسر آسیای باختری مستقر كند، با فراغ خاطری كه متهورانه می نمود آرام گرفت؛ نمیخواست پیش از آنكه پیروزیهای خود را سروسامانی بدهد و خط ارتباطی مطمئنی برای خویش فراهم سازد، از جائی كه به آن رسیده بود پیشتر برود. مردم بابل، مانند اهالی اورشلیم، به شكل دسته جمعی، برای خوشامد گفتن به اسكندر، از شهر خود بیرون آمدند و شهر را، با هر چه طلا داشتند، به وی تقدیم كردند. اسكندر با خوشرویی پیشكشی های ایشان را پذیرفت و دستور داد معابد ایشان را، كه خشایارشا از روی بی تدبیری خراب كرده بود، تعمیر كنند؛ این خود، مایه خوشحالی و خرسندی مردم شد. داریوش به وی پیغام فرستاد و پیشنهاد صلح كرد و وعده داد كه اگر مادر و زن و دو دخترش را به وی بازگرداند، ده هزار تالنت طلا به اسكندر بدهد (ب)،  یكی از دخترهای خود را به او تزویج كند و تسلط وی را بر تمام نواحی واقع درمغرب فرات به رسمیت بشناسد؛ درمقابل، چیزی از اسكندر نمیخواهد، جز این كه از جنگ دست بازدارد و با او دوست باشد. پارمنیون، فرمانده دوم ارتش یونان، با شنیدن این پیشنهادها گفت كه «اگر من به جای اسكندر بودم با كمال خرسندی این پیشنهادهای عالی را می پذیرفتم و با كمال شرافتمندی خود را از تصادف شكست مصیبت باری كه ممكن است پیش بیاید دور نگاه میداشتم». اسكندر كه این سخن را شنید، گفت: «اگر من هم پارمنیون بودم چنین میكردم ». ولی، چون وی پارمنیون نبود واسكندر بود، در جواب داریوش گفت كه پیشنهادهای او معنی ندارد، چه وی، یعنی اسكندر، فعلا آنچه را که داریوش به او پیشنهاد می كند در تصرف دارد و هر آن بخواهد میتواند دختر شاهنشاه ایران را به همسری خویش انتخاب كند. داریوش چون دانست كه امیدی به بسته شدن صلح با چنین مرد زبان آورو بی ملاحظه ای نیست، با كمال بی میلی، به گرد آوردن سپاهی پر شمار تر از سپاه نخستین برخاست.

تا آن زمان اسكندر بر صور مسلط شده و مصر را به املاك خویش افزوده بود؛ پس از آن او بازمتوجه امپراتوری بزرگ ایران شد و رسیدن به شهرهای دور آن را وجهه همت خویش قرار داد. لشكریان وی، بیست روز پس از بیرون آمدن از بابل، به شهر شوش رسیدند و اسكندر، بی مقاومتی، بر آن مستولی شد. سپس بسرعت به جانب تخت جمشید به راه افتاد تا اینکه نگهبانان خزانه شاهنشاهی فرصت غارت آن را نداشته باشند. در اینجا اسكندر كاری كرد كه در زندگی پر از كارهای باشكوه وی لكه ننگی بر جای گذاشت؛ و آن اینكه، طبق روایات، برای فرو نشاندن آتش هوس یكی از معشوقه های خود به نام تائیس (ج)، و با وجود نظر مخالف پارمنیون، به كاخ های پرسپولیس آتش زد و به سپاهیان خود پروانه غارت  شهر را داد. پس از آنكه دل لشكریان خود را با اموال غارتی و عطایای خود به دست آورد، رو به شمال به راه افتاد تا برای آخرین بار با داریوش رو به رو شود .

داریوش از ولایات پارس، و بویژه ولایات خاوری، قشونی به شمار یك میلیون نفر فراهم آورده بود (148)، كه مركب بود از: پارسیان، مادیان، بابلیان، سوریان، ارمنیان، كاپادوكیاییان، باكتریاییان، سغدیان ، آراخوسیاییان، سكاها، و هندوان. افراد این قشون دیگر تنها به تیر و كمان مسلح نبودند، بلكه زوبین و نیزه و زره نیز داشتند و بر اسب و فیل سوار بودند و به چرخ های ارابه هاشان داس هایی بسته شده بود تا دشمنان را مانند گندم مزرعه درو كند. آسیای پیر، با این نیروی عظیم، آخرین تلاش خود را میكرد كه در مقابل اروپای جوان از هستی خویش دفاع كند. اسكندر با هفت هزار سوار و 40 هزارپیاده در گوگمل (نزدیکی اربیل امروز در کردستان، -م) با این مخلوط ناهمرنگ بی نظام برخورد و نبرد درگرفت. اسکندر با برتری سلاح، شجاعت  و فرماندهی صحیح خویش، توانست در ظرف  یك روز شیرازه سپاه داریوش را از هم بگسلد. داریوش بار دیگر در صدد گریختن از میدان جنگ برآمد، ولی فرماندهان وی این فرار دوم را ناخوش دانستند و وی را ناگهانی، درسراپرده اش كشتند. اسكند ر، از كشندگان شاه ایران هر كه را به دست آورد، كشت و نعش داریوش را با احترام به پرسپولیس فرستاد تا مانند دیگرشاهان هخامنشی به خاك سپرده شود و این خود بیشتر سبب شد كه ایرانیان نیكخویی و جوانمردی او را بپسندند و زیر پرچمش گرد آیند. اسكندر كارهای ایران را به سامان رسانید و آن را یكی از استان های دولت مقدونیه ساخت. آنگاه پادگان نیرومندی برای نگاهداری آن بر جای گذاشت و به جانب هند رهسپار شد.

————————-

زیرنویس ها:

(الف) تیتوس یوسفوس، مورخ رومی-یهودی سده یکم میگوید: «همه آنان که در آسیا بودند باور داشتند که مقدونیان بخاطر ازدحام لشکریان ایران با آنها به جنگ بر نخواهند خاست» (143).
(ب) این رقم احتمالا برابر با 60 میلیون دلار با ارزش کنونی است.
(ج) پلوتارک، کوینتیوس کورتیوس و دیودوروس با این روایت موافق اند اما با اینهمه باید نسبت به این داستان تردید معینی هم داشت.
(د) شهری در حدود صد کیلومتری آربلا که نام خود را به این نبرد داده است.

———————————–

منابع:
1. Huart, C.: Ancient Persian and Iranian Civilization. New York,
1927, , 25-6
2. Maspero, G.: The Passing of the Empires. London, 1900, 452
3. Herodotus: Histories, tr. by Cary. London, 1901 I, 99
4. Ibid., i, 74
5. Rawlinson, G., ed.: Herodotus. 4v, London, 1862, 370
6. Daniel, vi, 8
7· Rawlinson, ibid, 316-7
8. Huart, ibid, 27
9. Herodotus, ibid, I, 119
10. Encyc. Brit., xvii, 571
11. Rawlinson, iii, 389
12. Maspero, 66B-7I
13. Rawlinson, iii, 398
14. Herodotus, III, 134
15. Sykes, Sir P., Persia, 6
16. XV, iii, 10
17. The population estimates are those of Rawlinson, iii, 422, 241
l8. Strabo, XV, ii, B; Rawlinson, ii, 306; iii, 164; Maspero, 452
19. Dhalla, M. N., Zoroastrian Civilization, 211, 222, 259; Rawlinson, iii, 202-4; Kohler, Carl, History of Costume,75-6
20. Rawlinson, iii, 211, 243
21. Adapted from Rawlinson, iii, 250-1
22. Huart, 22
23. Schneider, i, 350
24. Mason, W. A., 264
25. Dhalla, 141-2
26. Herodotus, I, 126
27. Strabo, XV, iii, 20; Herodotus, I, 133
2B. Dhalla, IB7-B
29. Herodotus, V, 52
30. Cambridge Ancient History, CAH, iv, 200
31. Dhalla, 218
32. Ibid., 1440 257; Müller, Max, India: What Can It Teach Us?, 19
33. Rawlinson, iii, 427
34. CAH, iv, 185-6
35. Rawlinson, iii, 245
36. Ibid., 171-2
37. Ibid., 228; Plutarch, Life of Artazerxes, cbs. 5-17
38. Rawlinson, iii, 221
39. Dhalla, 237
40. Ibid., 89
41. Rawlinson, iii, 241
42. Herodotus, VII, 39. But perhaps Herodotus had been listening to old wives› tales
43· Dhalla, 95-9
44. Ibid., 106
45. Herodotus, V, 2S
46. Darmesteter, J., The Zend-Avesta, i, p. lxxxiiif
47. Ibid
48. Huart, 78; Darmesteter, !xxxvii; Rawlinson, iii, 246
49. Ibid.; Sumner, Folkways, 236
50. Plutarch, Artazerxes, in Lives, iii, 464
51. Rawlinson, iii, 4Z7; HerodotuS, III, 95
52. —
53. Maspero, 572f
54. Vendidad, XIX, vi, 45
55. Darmesteter, i, xxxvii; Encyc. Brit.,xxiii, 987
56. Dawson, M. M., Ethical Religion of Zoroaster, xiv
57. Rawlinson, ii, 323
58. Edouard Meyer dates Zarathustra about 1000 B.C.; so also Duncker and Hummel (Encyc. Brit., xxiii, 987; Dawson, xv); A. V. W. Jackson places him about 660-583 B.C. (Sarton, 61)
59. Briffault, iii, 191
60. Dhalla, 72
61. Schneider, i, 333; CAR, iv, 1I0f; Rawlinson, ii, 323
62. Encyc. Brit., xxiii, 942-3; Rawlinson, ii, 3ZZ; Dhalla, 38f
63. Ibid., 40-2; Encyc. Brit., xxiii, 942-3; Maspero, Passing, 575-6; Huan, xviii; CAH, iv, 207
64. Encyc. Brit., I.e.
65. Darmesteter, xxvii, Gour, Sir Hari Singh, Spirit of Buddhism
66. Vend. II, 4, z9, 41
67. Ibid., 22-43
68. Darmesteter, lxiii-iv
69. Yasna, xliv, 4
70. Darmesteter, lv, lxv
71. Dawson, 5zf
72. Encyc. Brit., xxiii, 988
73. Dawson, 46
74. Maspero, Passing, 583-4; Schneider, i, 336; Rawlinson, ii, 340
75. Dawson, 125
76. Shayast-la-Shayast, XX, 6, in Dawson,131
77. Vend. IV, I
78. Ibid., XVI, iii, 18
79. Herdotous, I, 134
80. Shayast-Ia-Shayast, VII, 6, 7, I, in Dawson, 36-7
81. Westermarck, Morals, ii, 434; Herodotus, VII, 114; Rawlinson, iii, 350n
82. Strabo, XV, iii, 13; Maspero, 592-4
83· Reinach (1930), 73; Rawlinson, ii, 338
84. The “Ormuzd” Vast, in Darmesteter, ii, 21
85. Nask VIII, 58-73, in Darmesteter, i, 380-1
86. Vend., XIX, v, 27-34; Vast zz; Yasna LI, 15; Maspero, 590
87. Yasna XLV, 7
88. Dawson, 246-7
89. Ibid., 256f
90. Ibid., 250-3
91. CAH, iv, 211
92. Cf., e.g., Darmesteter, i, pp. lxxii-iii
93. CAH, iv, 209
9+ Dhalla, 201, %18; Maspero, 595
95. Harper, Literature, 181
96. Dhalla, 250-1
97. HerodotuS, IX, 109; Rawlinson, iii, 170
98. Ibid., iii, 518, 524
99. Ibid., 170• 100. Strabo, XV, iii, 20, 101, Dhalla, 2ZI
10Z. Herodotus, I, 80; Xenophon, CyrDpaedia, I, ii, 8; VIII, viii, 9; Strabo, XV, iii, 18; Rawlinson, iii, Z 36
103. Dhalla, 155; Dawson, 36-7
104. Dhalla, 119, 190-1
105. E.g., Vend. IX
106. Darmesteter, i, p. lxxviii
107. Vend. VIII, 61-5
108. 1,4
109. I, 135
110. Vend. VIII, v, 3z; vi, z7
111. Strabo, XV, iii, 17; Vend. IV, iii, 47
112. Ibid., iii, I
113. XV, ii, 20f
114. XX, i, 4; XV, iv, 50-1
115. XXI, i, I
116. Maspero, 588. These cases were apparently confined to the Magi
117. Herodotus, VII, 83; IX, 76; Rawlinson, iii, 138
118. Esther, ii, 14; Rawlinson, iii, 119
119. Dhalla, 74-6, 219; Rawlinson, iii, 222, 237
119-1. Plutarch, Artaxerxes, Lives, iii, 463-6
120. Dhalla, 70-1
121. Herodotus, I, 139; Dhalla, 119
122. Vend. XV, 9-11; XVI, 1-2
123. Bundahis, XVI, I, I, in Dawson, 156
124. Venkateswara, 177; Dhalla, 225
125. Ibid., 83-5; Dawson, 151
126. Herodotus, I, 136
127. Strabo, XV, iii, 18
128. Darmesteter, i, p. Ixxx
129. Vend. VII, vii, 41f
130. Ibid., 36-40
131. Rawlinson, iii, 135
132. N. Y. Times, Jan. 6, 1931
133. Dhalla, 176, 195, 256; Rawlinson, iii,234
134. N. Y. Times, Jan. 23, 1933
135· Dhalla, 153-4
136. Rawlinson, iii, 178
137. N. Y. Times, July 28, 1931
138. Fergusson, History of Architecture, i, 198-9; Rawlinson, iii, 198.
139. Breasted in N. Y. Times, March 9, 1931
140-1. Dhalla, 100-1
140-2. Rawlinson, iii, 2440 400
141. Maspero, 715
142. Aman, Anabasis of Alexander, I, IS
143. Josephus, Antiquities, XI, viii, 3
144. Arrian, I, 16
145. Quintus Curtius, III, 17
146. Arrian, II, II, 13; Plutarch, Life of Alexander, ch. 20
147. Quintus Cunius, X, 17; CAH, vi, 369
148. Plutarch, Alexander, ch. 31; Arrian, III,8

——————————-

پایان بخش «ایران» («پرشیا») از جلد یکم در کتاب یازده جلدی «تاریخ تمدن» (داستان تمدن) اثر ویل  دورانت

——————————-

چالش اسلام ۱۵۶۶-۱۶۴۸

۱ – ترکان عثمانی

هنگام كشمكش های سیاسی و مذهبی در درون دنیای مسیحیت، جمعی از متفكران از مشاهده بیطرفی ظاهری خداوند در رویاروئی میان مسیحیان و مسلمانان احساس تشویش میکردند. اگر چه مسلمانان از اسپانیا طرد شده بودند، «دارالاسلام» (دنیای اسلام) هنوز پهناور بود و شامل اندونزی و شمال هندوستان نیز میشد. در حقیقت، این زمان، عصر درخشان سلطنت سلسه مسلمان مغول (و یا گورکانیان، تیموریان، -م) در دهلی بود (١۵٢۶-١٧٠٧). جهان اسلام شامل افغانستان، قسمت اعظم آسیای میانه و سراسر ایران بود، یعنی كشوری كه در این دوره، هنر آن به كمال خود رسید. در غرب ایران، امپراتوری عثمانی قرار داشت كه از حیث وسعت فقط اسپانیا با آن رقابت میكرد. تركان عثمانی همه سواحل دریای سیاه را در اختیار داشتند، بردهانه های رود های دانوب، دنیپر، و دنیستر مسلط بودند و به خان های تاتار که متفقین خودشان بودند، كمك میكردند كه كریمه و دهانه رود دون را تحت نظارت خود داشته باشند. همچنین ارمنستان، آسیای صغیر(آناتولی، -م)، سوریه، عربستان و همه خاورمیانه جزو امپراتوری عثمانی بود. در اینجا مشهورترین شهرهای قدیم و قرون وسطی قرار داشتند – مانند بابل، نینوا، بغداد، دمشق، انطاكیه (آنتاکیا، -م)، طرسوس، اسمیرنا (ازمیر، -م)، نیقیه (ایزنیک، -م)، مكه  و اورشلیم، یعنی جائی كه مسیحیان با اجازه مسلمانان در آرامگاه مسیح به عبادت میپرداختند. در مدیترانه خاوری جزیره های بزرگ قبرس، رودوس، و كرت جزو متصرفات عثمانی بودند. قسمت اعظم جمعیت شمال آفریقا از دریای سرخ تا اقیانوس اطلس را مسلمانان تشكیل میدادند: مصر به وسیله پاشاهائی كه از طرف سلاطین عثمانی منصوب میگشتند، اداره میشد. طرابلس، تونس، الجزایر، و مراكش تحت تسلط سلسله های محلی مسلمان بودند كه درجه اطاعت آنان از تركان عثمانی با دوری و نزدیكی آنان از قسطنطنیه تناسب معكوس داشت.  این دوره عصر فرمانروایی سلسله سعدیون (١۵۵٠١۶۶٨) در مراكش بود و مراكش، پایتخت آن، مركز تجارت و هنر به شمار می رفت. در اروپا متصرفات عثمانی مشتمل بود بر نواحی میان تنگه بوسفور تا یونان (معمولا آتن و اسپارت)، بالكان، مجارستان تا صد و شصت كیلومتری وین، از طریق دالماسی تا دروازه های ونیز، از بوسنی و آلبانی تا نزدیكی آدریاتیك و قلمرو پاپ. در آنجا، در وین محصور، اختلاف عمده، میان پروتستان ها و كاتولیك ها نبود، بلكه بین میان مسیحیان و مسلمانان بود. در درون آن خط محاصره مسلمانان، فرقه های مختلف مسیحی میزیستند .

اسلام هر اندازه هم که به طرف غرب گسترش می یافت، باز شرقی بود. قسطنطنطیه (استانبول کنونی، -م) به منزله دریچه ای به سوی اروپا به شمار میآمد، اما ریشه های امپراتوری عثمانی به اندازه ای با آسیا پیوستگی داشتند كه تركان مغرور حاضر به تقلید از غرب نبودند. در بعضی از كشورهای اسلامی گرمای بیابان یا مناطق حارَه باعث بیحالی افراد می شد. سرزمین های غیر مسكون، مردم را از امور بازرگانی بر كنار میداشتند و افراد نمیتوانستند مانند ساكنان اروپای باختری حریصانه به كار و كوشش بپردازند. مسلمانان بیشتر به آرامش رغبت داشتند و به آسانی قانع میشدند. كارهای دستی تغییر ناپذیر مسلمانان ظریف و زیبا، ولی مستلزم وقت و سلیقه بودند و مردم نمیتوانستند به مقدار زیاد از آنها تهیه كنند. كاروان ها آرام طی طریق میكردند، اما نمیتوانستند با كشتی های پرتغالی، اسپانیایی، انگلیسی و هلندی كه از راه های سرتاسر آبی به هندوستان میرفتند، رقابت كنند. با وجود این، بعضی از بندرهای مدیترانه، مانند ازمیر، در نتیجه تبادل كالا میان كشتی و كاروان ترقی كردند. اسلام مردم را در جنگ به شجاعتی آمیخته به امید تحریض میكرد، ولی در روزگار صلح آنان را به اعتقاد به جبر وا میداشت. مردم با سماع درویشان و رویاهای صوفیانه آرام میشدند و اگر چه اسلام در آغاز علم را تشویق كرده بود، در این هنگام فیلسوفان را مرعوب میساخت و آنان را به مباحثات فضل فرو شانه بیهوده قرون وسطایی ترغیب مینمود. «علما»، یعنی روحانیونى که طبق موازين  قرآن قانون مینوشتند،  كودكان را در روحیه ای آمیخته با ایمانی متشرعانه تربیت میکردند و مواظب بودند كه در این عصر دلیل و برهان، کسی سرش را بلند نکند. در اینجا بود كه در كشمكش میان مذهب و فلسفه، مذهب به طور قاطعی پیروز شد.

گذشته از اینها، همین دین، یعنی اسلام، در سرزمین هایی كه تركان عثمانی از مسیحیان گرفتند، به سهولت پیش رفت. در قسطنطنیه، انطاكیه، اورشلیم، و اسكندریه كلیسای مسیحی شرقی هنوز از خود دارای بطرك (پاتریارک، -م) بود، اما تعداد مسیحیان بسرعت كاهش مییافت. در آسیای صغیر ارمنی ها و در مصر قبطی ها در آیین عیسوی باقی ماندند، اما به طور كلی در آسیا، افریقا، و شبه جزیره بالكان، توده های مردم به اسلام گرویده بودند. احتمالا این تغییر مذهب دارای انگیزه های عملی بود: اگر مردم همچنان مسیحی میماندند، از مناصب رسمی محروم میشدند، در ازای خدمت نظام وظیفه مالیات عمده ای (جزیه، -م) میپرداختند و از هر ده كودك یكی را میبایستی به دولت بسپارند تا (پس از قبول اسلام، -م) به عنوان «ینی چری»  برای خدمت در ارتش یا ادارات تربیت شود.

از طرف دیگر، مسیحیان مقیم كشورهای اسلامی از آزادی مذهبیی برخوردار بودند كه هیچ فرمانروای مسیحی حاضر نمیشد چنین آزادی را به مسلمانان مقیم كشورهای مسیحی اعطا كند. مثلا در ازمیر مسلمانان پانزده مسجد، مسیحیان هفت كلیسا، و یهودیان هفت كنیسه داشتند (1). در تركیه و بالكان كلیسای ارتدوكس یونانی در مقابل هرگونه دست اندازی به مراسم مذهبی شان از طرف نمایندگان دولت عثمانی حراست میشد (2). به عقیده پپیس (ساموئل پیپس، وقایع نویس انگلیسی قرن هفدهم، -م) ، قسمت اعظم مجارستان از آن لحاظ تسلیم تركان شد كه تحت تسلط عثمانی از آزادی مذهبی بیشتری برخوردار بود تا امپراتوران كاتولیك (3). این موضوع مسلما درباره فرقه های «ضاله» مسیحی صدق میكرد. سر تامس آرنولد مینویسد: «كالوِنی های مجارستان و ترانسیلوانی و پیروان اونیتاریانیسم كشور اخیر ترجیح میدادند كه از تركان اطاعت كنند، ولی به دست خانواده متعصب هابسبورگ نیفتند» و «پروتستان های سیلزی مشتاقانه به تركیه عثمانی مینگریستند و با طیب خاطر حاضر بودند كه آزادی مذهبی را به بهای اطاعت از مسلمانان خریداری كنند (4).» داوری استاد مسلم مسیحی درباره تاریخ یونان (منظور نویسنده توماس آرنولد، خاورشناس بریتانیائی است، -م) جدید بیشتر قابل توجه تر است :

بسیاری از یونانی های با استعداد و دارای اصول اخلاقی به اندازه ای به برتری مسلمانان واقف بودند كه هرگاه به عنوان فرزندان ملل خراجگزار به خدمت سلطان درنمی آمدند، باز آئین اسلام را به میل و رغبت می پذیرفتند. در این گونه تغییر مذهب ها احتمالا برتری اخلاقی جامعه عثمانی… به اندازه احساسات شخصی افراد تاثیر داشته است (5).

ارزیابی این «برتری اخلاقی» تركان عثمانی قرن هفدهم دشوار است. تاورنیه (ژان باپتیست تاورنیه، تاجر و سیاح فرانسوی قرن هفدهم، -م) كه بین سالهای
١۶٣١-١۶٣٣ و ۱۶۳۸-١۶۴٣در كشورهای اسلامی مسافرت و تجارت كرد، مینویسد: «تركیه پر از دزدانی است كه دسته دسته به دور هم گرد میآیند و در راه ها در كمین بازرگانان مینشینند.» تركان عثمانی به نیكوكاری بی سر و صدا مشهور بودند، اما همان دینی که در زمان صلح كه جلو تند روی های غیر اجتماعی آنان را میگرفت، احساساتشان را در جنگ علیه كفار بشدت برمی انگیخت. آنها اسیران مسیحی را به صورت برده در میآوردند و به مسیحیانی كه در مجاورت مرزهای تركیه میزیستند حمله میكردند و آنان را به اسارت میبردند. با وجود این، تركان بمراتب كمتر از مسیحیانی كه جهت گرفتن برده به آفریقای سیاه حمله میكردند به دادوستد برده میپرداختند و ظلم و شقاوت كمتری مرتكب میشدند. ظاهرا در كشورهای اسلامی زیاده روی های فرساینده جنسی بمراتب بیشتر از كشورهای مسیحی رواج داشت و تاثیرات آن مضرتر بود، حال آنكه معمولا از حد معمول تعدد زوجات فراتر نمیرفت. جامعه تركیه تقریبا به تمامی مردانه بود و از آنجا كه معاشرت زن و مرد خارج از خانه مجاز نبود، مسلمانان به همجنس بازی  میپرداختند – چه نوع افلاتونی و چه فیزیکی آن. روابط جنسی زنان با یكدیگر (لسبیانیسم) در  «زنانه» ها («اندرون»، مکان های مخصوص زنان) رواج داشت (8).

در میان اقلیتی بزرگ، فعالیتی فرهنگی، و لو محدود، دیده میشد. تعداد باسوادان در متصرفات اروپایی تركیه در قرن هفدهم شاید بیش از كشورهای مسیحی بود. با ملاحظه فهرست كتبی كه «حاجی خلیفه» (کاتب چلبی، دانشمند عثمانی قرن هفدهم، -م) از بیست وپنج هزار كتاب به زبان های عربی، تركی، و فارسی تهیه كرد (١۶۴٧) میتوان به وفور ادبیات پی برد. در زمینه الهیات، فقه، علم پزشكی، معانی بیان، تراجم احوال، و تاریخ صدها كتاب وجود داشتند (9). در میان تاریخنویسان «احمدبن محمد» مهمتر از همه است. ما او را بیشتر با نام «المقری» میشناسیم و این اسم ماخوذ از دهكده ای در الجزایر است كه زادگاه او بوده است. كتاب او در مورد سلسله های اسلامی اسپانیا غالبا مورد استفاده ما قرار گرفته است. قسمت اعظم كتاب او عبارت است از استنساخ یا خلاصه ای از روایات قبلی. با وجود این، کتاب نامبرده اثر قابل توجهی در این عصر است، و نه تنها سیاستها و جنگها را شرح میدهد، بلكه از اخلاق، قانون، زن، موسیقی، ادب، و پزشكی سخن میگوید و با جزئیات جالب و قصه هایی كه بدانها جنبه انسانی میدهد به صورت اثری زنده در میآید.

تقریبا هر تُرك باسوادی شعر میگفت، و (همچنانكه در ژاپن مرسوم است) فرمانروایان با شوق و ذوق در مسابقات شركت میكردند. محمد ابن سلیمان، كه بیشتر به «فضولی» معروف است، شعرهای غنایی زیبایی سروده است. اگر چه ترجمه انگلیسی بدی از اشعار او به عمل آمده، اما با اینهمه میتوان به معانی آنها پی برد و از آن جمله آموخت که زنان بغداد تا زمانی كه شوهر نكرده اند نرم و گرم و محجوبند. محمود عبدالباقی (درگذشته ١۶٠٠) بزرگترین شاعر غنایی عثمانی پس از آنكه مدتی خواننده محبوب دربار سلطان سلیمان قانونی بود، پس از مرگ ازبابش، سی و چهار سال به آوازخوانی ادامه داد. نفعی ارضرومی (درگذشته ١۶٣۵) هجو نامه های نیشداری نوشت كه یكی از آنها ممكن است به گوش خداوند رسیده باشد، زیرا هنگامی كه سلطان مراد چهارم آن را میخواند، صاعقه ای به پای او خورد. از این رو دیوان او را درهم درید و خود او را از قسطنطنیه بیرون كرد. پس از چندی دوباره به دربار احضار شد، اما بایرام پاشای وزیر، كه از یكی از هجو نامه های دیگر او رنجیده  بود، فرمان داد سرش را از تن قطع کنند (10).

با اینهمه، هنر عثمانی شاهكارهایی به وجود میآورد. مسجد سلطان احمد اول در سال ١۶١٠ با شش مناره، گنبدهای بسیار، ستون های عظیم رگه دار، طاق های موزائیكی، خطاطی های استادانه و تزیینات درخشان ساخته شد. پنج سال بعد، احمد مسجد جامع زیبای «ینی والده جامع سی» را وقف زن محبوب خود كرد. در این دوره دو مسجد عالی در دمشق ساخته شدند و«سنان»، معمار بی نظیری كه طرح مسجد سلیمان (سلیمانیه، -م) را ریخته بود، مسجدی در آدریانوپل (ادیرنه کنونی، به نام «سلیمیه»، -م) برای سلطان سلیم دوم ساخت كه به عقیده جمعی از همه مساجد قسطنطنیه زیباتر است.

در ساختن كاشی های هنرمندانه هیچ تمدنی از تمدن اسلامی فراتر نرفته است، مانند كاشی های مسجد سلطان احمد اول یا كاشی های زیباتری كه زینت بخش آرامگاه سلطان سلیم دوم نزدیك مسجد ایاصوفیه است. در این کاشی ها دسته گل های سفید و آبی در زمینه ای سبزو آبی  با شاخ و برگ های سرخ دیده میشوند. گل های واقعی زیباتر از آنها نیستند و ممكن است به برتری آنها حسد ببرند. در این دوره ازنیق (ایزنیک، نیقیه، -م) به سبب كاشی های پرجلای خود شهرت داشت. در همین شهر بود كه کنستانتین در سیزده قرن پیش بر مجمعی تاریخی كه مسیحیت را تثبیت كرد ریاست داشت – از این كاشی ها نمونه های بارزی در موزه متروپلیتن نیویورك میتوان دید.

مینیاتور در تركیه تقلیدی از آثار ایرانی بود كه در این نوشته آنها را مورد بررسی قرار خواهیم داد. خوشنویسی به اندازه ای رواج داشت كه قبل از سال ١٧٢٨ هیچ كتابی در تركیه چاپ نشد. میگویند كه یك سطر خط میرعماد (خطاط معروف ایرانی سده 16-17، -م) در دوره حیات او به یك سكه طلا به فروش میرفت (11). در بافندگی نیز تركان از ایرانیان پیروی میكردند، اما از هیچ قوم دیگری عقب نبودند. قالیچه های تركیه بافت ظریف، طراحی پیچیده و رنگ امیزی قالیچه های ایرانی را نداشتند، اما در تاریخ هنر صاحب مقامی ارجمند هستند. حتی در قرن پانزدهم قالیچه های تركیه در غرب شهرت یافته بودند، زیرا آنها را در نقاشی های «مانتنیا» و بعدها در آثار «پینتوریكیو»، «پاریس بوردونه» و «هولباین» میتوان دید. بسیاری از قصرهای سلسله «تودور» (در بریتانیا، -م) با قالیچه های تركی مفروش شده بودند. حتی كرامول دلیر(اولیور کرامول، سیاستمدار و فرمانده بریتانیا از سده هفدهم، -م) نیز بیست و دو تخته از آنها داشت (12) و  در فرشینه های گوبلن، كه زندگی لویی چهاردهم را مجسم میكند، نیز میتوان این قالیچه های ترکی را مشاهده نمود. غرب یاد میگرفت كه شرق، هم هنر و هم اسلحه دارد.

٢ – نبرد لپانتو

اما فرمانروایان غرب بایستی مواظب اسلحه تركان میبودند، زیرا سلاطین عثمانی اعلام كرده بودند كه قصد دارند همه اروپا را زیر سلطه مسلمانان در آورند. افراد و ثروت قلمرو وسیع آنان بزرگترین ومجهزترین ارتش را در اروپا در اختیار آنان میگذاشت. تعداد «ینی چریها» به تنهایی بیش از پنجاه هزار نفر بود. شاید هم نیکبختی غرب و مسیحیت در وسعت امپراطوری عثمانی نهفته بود، زیرا مسافت های طولانی مانع از آنمیشد كه منابع پراكنده  دولت عثمانی در یك جا گرد آیند. سلاطین عثمانی اگر چه بیش از هر سلسله مسیحی بر سر كار ماندند (١٢٨٨-١٩٢٢)، اما بتدریج رو به زوال نهادند. آنها اوقات خود رادر حرمسرا میگذراندند و زمام امور را به دست وزیرانی موقتی رها میكردند كه مقام ناپایدارشان آنان را بدین فكر میانداخت كه برای دوره بركناری خویش ثروتی بیندوزند.

سلطان سلیم دوم كه در سال ١۵۶۶ پس از سلطان سلیمان قانونی بر تخت نشست، مردی بی كفایت بود و تنها كار مفیدی كه انجام داد این بود كه امور اداری و سیاسی را به دست «محمد صوقللی» وزیر توانای خود سپرد. حملات تركان به امپراتوری مقدس روم متوقف شد. امپراطور «ماكسیمیلیان دوم»، با پرداخت سالیانه سی هزار دوكات، صلح را خریداری كرد و صوقللی توجه خود را به شكار نزدیكتری معطوف داشت. عربستان كه استقلال مذهبی خود را حفظ كرده بود، در این هنگام (١۵٧٠) به تصرف «باب عالی» (دربار عثمانی، -م) درآمد.از آنجا كه متصرفات ونیز در دریای اژه هنوز مانع تجارت و كشتی های عثمانی بودند، «لالا مصطفی» با شصت هزار سرباز به تصرف قبرس گسیل شد. پاپ پیوس پنجم فراموش نكرده بود كه در سال ١۵۶۶ چند فروند از كشتی های تركان، آنكونا، بندر و قلعه متعلق به پاپ و واقع در ساحل آدریاتیك، را تهدید كرده بودند. فیلیپ دوم میدانست كه مسلمانان اسپانیا كه از ظلم و ستم او به جان آمده بودند، از سلطان عثمانی استمداد كرده اند (١۵۶٩) و نماینده آنان بخوبی پذیرفته شده است. اوضاع دیپلماتیك روشن بود. امپراتور حاضر به جنگ علیه تركیه نبود، زیرا عهدنامه صلحی با سلطان بسته بود و نمیتوانست آن را با سرفرازی و اطمینان خاطر نقض كند. فرانسه با هر نقشه ای كه قدرت و اعتبار اسپانیا را بالا میبرد مخالف بود و خود را دوستدار تركان معرفی میكرد تا از كمك آنانعلیه امپراتور استفاده كند. انگلستان بیم داشت كه مبادا اتحاد با فیلیپ آن كشور را، در صورت پیروزی، تحت تسلط اسپانیای كاتولیك در آورد و نیز نگران بود كه مبادا اسپانیا، در نتیجه پیروزی، بر آدریاتیك مسلط شود و به قدرت انحصاری ونیز در آن دریا خاتمه دهد . پاپ پیوس مدت یك سال زحمت كشید تا این تردیدها را از میان برداشت. وی مجبور بود قبول كند كه عواید كلیسا مورد استفاده ونیز و اسپانیا قرار گیرد. سرانجام (٢٠ مه ١۵٧١) هر سه دولت اتحادیه مقدسی تشكیل دادند و آماده جنگ شدند.

طی این مذاكرات، حمله تركان به قبرس با تلفات سنگینی برای هر دوطرف ادامه پیدا كرده بود. نیكوزیا، پس از یك محاصره چهل و پنج روزه، سقوط كرد و بیست هزار تن از اهالی آن به قتل رسیدند. فاماگوستا تقریبا یك سال مقاومت كرد و هنگامی كه تسلیم شد (۶ اوت ١۵٧١ ) تركان، مدافع قهرمان شهر، براگادینو، را زنده زنده پوست كندند و پوستش را با كاه انباشتند و آن را به عنوان غنیمت جنگ ماركانتونیو به قسطنطنیه فرستادند.

اتحادیه مقدس، كه بدین گونه نیرو گرفته بود، قوای خود را گرد آورد. ساووا، فلورانس، پارما، لوكا، فرارا، اوربینو، و جنووا (دشمن دیرین ونیز) كشتی و سرباز فرستادند. در ناپل، «دون خوان» اتریشی پرچم دریا سالاری را با تشریفات موقری از دست «كاردینال دو گرانول» دریافت داشت. در ١۶ سپتامبر، پس از آنكه یسوعیان و كاپوسن هائی كه به آن قوم پیوسته بودند،  مراسم آئین قربانی مقدس را برای ملوانان و سربازان به جا آوردند، ناوگان از مسینا حركت كرد، از جنوب ایتالیا و تنگه اوترانتو گذشت و به سوی جزیره كورفو پیش رفت. در اینجا بود كه خبر قتل عام ها و شقاوت هایی كه تركان پس از سقوط قبرس مرتكب شده بودند رسید. این گونه اخبارعطش انتقام ملوانان را برانگیخت. همچنانكه دون خوان فرمان پیشرفت داد، فریاد «پیروزی!! پیروزی! زنده باد عیسی مسیح!» از ملوانان برخاست.

در ٧ اكتبر ١۵٧١، ناوگان از طریق خلیج پاتراس به سوی خلیج كورنت حركت كرد. در آنجا، در سواحل بندر لپانتو، نیروی دریایی ترك با ٢٢٢ كشتی شراعی، ۶٠ كشتی كوچكتر، ٧۵٠ توپ،  ٣۴ هزار سرباز، ١٣ هزار ملوان و ۴١ هزار پاروزن انتظار میكشید. مسیحیان ٢٠٧ كشتی شراعی، شش كشتی شراعی بزرگتر ونیزی با توپ های سنگین، ٣٠ كشتی كوچكتر، ١٨٠٠ توپ، ٣٠ هزار سرباز، ١٢ هزار ملوان  و ۴٣ هزار پاروزن در اختیار داشتند (13). ناوگان مسیحیان پرچمی داشت كه تصویر مسیح مصلوب بر آن نقش شده بود. تركان پرچم سلطان را، كه كلمه «الله» بر روی آن گلدوزی شده بود، در دست داشتند. جناح راست مسیحیان در برابر حمله تركان منهزم شد، اما جناح چپ تحت فرمان ونیزی ها مقاومت شدید خود را به صورت حمله با انضباطی در آورد و توپخانه كشتی های بزرگ ونیزی هزاران تن از تركان را هلاك كرد. دون خوان به كشتی پرچمدار دستور داد كه یكراست به كشتی علی پاشا، دریاسالار عثمانی، حمله برد. هنگامی كه این دو به هم رسیدند، سیصد تن از سربازان كار آزموده دون خوان وارد كشتی ترك شدند. یك راهب كاپوسن، در حالی كه صلیبی در دست گرفته بود، پیشاپیش سریازان مسیحی آنها را به حمله رهنمون شد. سرنوشت جنگ  هنگامی تعیین شد كه كشتی ترك به تصرف در آمد و سر بریده علی را بر روی چوب پرچم خود او گذاشتند (14). روحیه تركان خراب شد، و چهل فروند از كشتی های آنان رو به گریز نهادند. ١١٧ فروند به تصرف مسیحیان در آمدند، و پنجاه كشتی دیگر غرق یا طعمه حریق شدند. بیش از ٨٠٠٠ تن از تركان در جنگ هلاك شدند، ١٠ هزار نفر به اسارت افتادند و اكثر آنان به عنوان برده بین فاتحان تقسیم شدند. در حدود ١٢ هزار برده مسیحی كه در كشتی های تركان پارو میزدند رهائی یافتند. مسیحیان ١٢ كشتی و  ٧۵٠٠ نفر شامل اعضای قدیمی ترین و برجسته ترین خانواده های ایتالیا را از دست دادند. بدون تردید این جنگ بزرگترین نبرد دریایی دوران جدید بود. سروانتس، كه در میان ٧۵٠٠ تن زخمی مسیحی دیده میشد، گفت كه این جنگ «مهمترین واقعه اعصار گذشته و حال است و شاید در آینده نظیر آن دیده نشود (15 و «الف»)».

اگر فرسودگی پاروزنان، خرابی كشتی های فاتحان و به وجود آمدن توفانی سهمگین مانع از تعقیب تركان نشده بود، آن جنگ را میتوانستیم قاطع ترین نبرد در تاریخ جدید بدانیم. میان مسیحیان بر سر توزیع غنائم و انتساب افتخارات جنگی اختلاف افتاد. از آنجا كه اسپانیا نیمی از كشتی ها را فراهم كرده و نیمی از هزینه را پرداخته بود و ونیز یك سوم و پاپ یك ششم را، غنائم جنگی به همین نسبت تقسیم شدند. اسیران ترك نیز به همین ترتیب میان فاتحان بخش گردیدند. فیلیپ دوم ٣۶٠٠ اسیر پای در زنجیر دریافت داشت و از سهم پاپ ١٧۴ اسیر به عنوان پاداش به دون خوان داده شدند (16). بعضی از رهبران مسیحی مایل بودند كه اسیران مسیحی را كه از كشتی های تركان آزاد كرده بودند به عنوان برده برای خود نگاه دارند، اما پاپ پیوس پنجم مانع این كار شد (17).

هنگامی كه خبر پیروزی پخش شد، سرتاسر اروپای مسیحی به جشن و سرور پرداخت. ونیز را با تاج گل و هنرمندی خود آراستند. وقتی كه مردم در كوچه ها به هم میرسیدند، یكدیگر را در آغوش میگرفتند. تیسین، تینتورتو، و ورونزه تصویرهای عظیمی از آن نبرد كشیدند، و سباستیانو ونیرو، سردار ونیزی ها، چندین روز و شب مورد احترام و تجلیل قرار گرفت و سرانجام به عنوان دوج برگزیده شد. روحانیان و اشخاص غیر مذهبی رم كه از هنگام حركت ناوگان از مسینا اوقات خود را در اضطراب و دعا خوانی گذرانده بودند، فریاد شادی بر آوردند و خدا را سپاس گفتند. پاپ پیوس پنجم، موجد پیروزی، با ادای این جمله انجیل تقریبا حالت تقدیس به دون خوان داد: «شخصی از جانب خدا فرستاده شد كه اسمش یحیی بود» (سوره یحیی، الف، 6). مراسم قداس برپا داشتند، آتشبازی كردند و توپ انداختند. پاپ از فاتحان خواست كه ناوگان دیگری فراهم آورند. وی از فرمانروایان اروپا تقاضا كرد كه از این فرصت استفاده كنند و در جنگ مقدس به منظور طرد تركان از اروپا و فلسطین شركت جویند. همچنین از شاه ایران و شیخ فرمانروای عربستان  سعید خواست كه در حمله به تركان با مسیحیان همكاری كنند (18). اما فرانسه كه به اسپانیا حسد میبرد، چندی پس از نبرد لپانتو، به سلطان پیشنهاد كرد كه علیه فیلیپ دوم (19 و «الف») با آن كشور متحد شود. خبر این پیشنهاد، به انضمام عوامل دیگر، باعث شد كه فیلیپ دوم از هر اقدام دیگری علیه تركیه عثمانی منصرف شود. وی گرفتار مناقشات با انگلستان و اوضاع آشفته ای بود كه آلوا در هلند به وجود میآورد. گذشته از این، او خشمگین بود از اینكه ونیز میخواهد انحصار تجارت در دریای آدریاتیك را در دست داشته باشد و بیم داشت كه مبادا پیروزی دیگری بر تركان باعث تجدید قدرت ونیز شود و آن را به صورت رقیب اسپانیا در آورد. پاپ پیوس پنجم، كه از پیروزی و شكست فرسوده شده بود، در اول مه ١۵٧٢ درگذشت، و اتحادیه مقدس با مرگ او مضمحل شد .

———————————

یادداشت:

الف: در سال 1536 فرانسه صاحب نخستین «کاپیتولاسیون» های ترک ها شد که در سال 1569 تمدید گردید. در اینجا موضوع بر سر تسلیم نبود بلکه اینها عهدنامه هائی بودند که تیتر هر فصل آن («کاپیتولا») تبدیل به نام خود عهدنامه شده بود و اساسا قبول میکرد که اتباع فرانسه در سرزمین های ترکی تابع قوانین فرانسه هستند و طبق آن قوانین در دادگاه پاسخگو خواهند بود («قضاوت خارج از اراضی»). ترکیه کاپیتولاسیون های مشابهی با انگلستان (1580) و ولایات متحده (1613) امضاء کرد.

۳ – انحطاط سلاطین عثمانی

دراین ضمن، تركان، با جدیتی كه باعث وحشت غرب شد، ناوگان دیگری به عظمت ناوگان سابق كه تقریبا نابود شده بود، فراهم آوردند. ظرف هشت ماه بعد از ناوگان عثمانی مركب از ١۵٠ كشتی در دریاها منتظر كشتی های مسیحیان بود كه به سبب وضع آشفته خود جرئت نداشتند از لنگرگاه ها بیرون بروند. ونیز كه از طرف همه دول به ادامه جنگ تشويق میشد، چون از هیچ یك كمكی دریافت نمیداشت، با «باب عالی» صلح كرد (٧ مارس ١۵٧٣) و نه تنها قبرس را به آن دولت داد، بلكه غرامتی به سلطان پرداخت كه معادل بهای فتح آن جزیره بود. صوقللی در سال ١۵٧٣ با كمال اطمینان به ونیز پیشنهاد كرد كه اگر با تركیه در جنگی علیه اسپانیا متفق شود، دولت عثمانی به ونیز كمك خواهد كرد كه ناپل را به تصرف در آورد و از دست رفتن قبرس را به نحو احسن جبران كند. (از اینجاست كه میتوانیم دریابیم دولت عثمانی به هیچ وجه ضعیف نشده بود.) ونیز این پیشنهاد را رد كرد و اظهار داشت كه قبول آن باعث تسلط تركان بر ایتالیا و كشورهای مسیحی خواهد شد. در اكتبر، دون خوان، با تصرف تونس، برای اسپانیا افتخار جدیدی كسب كرد. اما ظرف یك سال تركان عثمانی با ٢۵٠ كشتی آن شهر را دوباره متصرف شدند و اسپانیائی هایی را كه بتازگی در آنجا اقامت گزیده بودند از دم شمشیر گذراندند . سپس برای تكمیل پیروزی به سواحل سیسیل حمله بردند. سلطان سلیم دوم در ١۵٧۴ درگذشت، ولی صوقللی همچنان كارها را اداره كرد و جنگ را ادامه داد.

تاریخنویسان آغاز انحطاط قدرت عثمانی را در دوره سلطنت مراد سوم (١۵٧۴-١۵٩۵) میدانند كه فیلسوفان را دوست میداشت – و این برای فیلسوفان مسئله ای شده است. اما این سلطان، زنان را نیز دوست میداشت و صدوسه فرزند از زنانی نه به این تعداد به وجود آورد. «بافو»، زن محبوبش، كه كنیزی ونیزی بود و او را مسحور زیبائی های خود ساخته بود، در امور كشور مداخله میكرد و برای هر اعمال نفوذ خود از اين و آن رشوه میگرفت. قدرت صوقللی رو به ضعف نهاد و هنگامی كه پیشنهاد كرد رصدخانه ای در استانبول ساخته شود، حس مخالفت عوام به جوش آمد و او در سال ١۵٧٩، احتمالا به اشاره مراد، به قتل رسید. هرج ومرج ادامه یافت، ارزش پول پایین آمد، ینی چری ها كه پول بی ارزش دریافت داشته بودند شورش كردند، رشوه خواری باعث فساد ادارات شد و حتی یكی از پاشاها ادعا كرد كه به سلطان نیز رشوه داده است. مراد به عیش و نوش پرداخت و در اثر فسق و فجور درگذشت.

«بافو» بر روحیه فرزندش محمد سوم تقریبا به همان اندازه مسلط بود كه سلطان سابق را دست نشانده خود كرده بود. محمد سوم سلطنت خود را، طبق سنت، با كشتن نوزده تن از برادرانش آغاز كرد تا مردم را به آرامش وا دارد. اما كثرت فرزندان مراد این مسئله را دشوار میساخت. زیرا بسیاری از پسرانش هنوز به طور تهديدآميزى زنده بودند. فساد و هرج ومرج بیشتر اشاعه یافت. جنگ با اتریش و ایران پیروزیهای تركیه را خنثی كرد. سلطان احمد اول كه با قدرت شاه عباس اول صفوی (شاه عباس بزرگ) در ایران مواجه شده  بود، تصمیم گرفت كه نیروی عثمانی را در جبهه شرق گرد آورد. ازاین رو برای آزاد كردن نيروى خود در غرب به ماموران خود دستور داد كه در «سیتواتوروك» (در مجارستان كنونى، -م) عهدنامه صلحی با اتریش منعقد سازند (١۶٠۶). این خود نخستین عهدنامه ای بود كه تركان مغرور حاضر شدند در خارج از قسطنطنیه ببندند. اتریش مبلغ ٢٠٠ هزار دوكات به سلطان داد، اما از پرداخت خراج معاف شد. در این هنگام ترانسیلوانی به میل خود فرمان سلطان را گردن نهاد. ایران نیز با تركیه صلح كرد (١۶١١) و حاضر شد مقدار یك میلیون پوند ابریشم به عنوان غرامت جنگ به سلطان عثمانی بپردازد. روی هم رفته این دوره همراه با موفقیت و میانه روی بود، جز اینكه ینی چری ها پیوسته شورش میكردند. احمد مردی پرهیزكار و با حسن نیت بود. وی با آنكه كوشید از برادركشی سلاطین جلوگیری كند، در این راه توفیق نیافت.

عثمان دوم در صدد بر آمد كه ینی چری ها را تحت انضباط در آورد و در دستگاه آنان  اصلاحاتی انجام دهد، اما این عده اعتراض كردند، او را به قتل رساندند و برادرش مصطفی را، كه مردی احمق بود، بر تخت نشاندند. ولی مصطفی به اندازه كافی عقل داشت و استعفا كرد و سلطنت را به برادرزاده دوازده ساله خود مراد چهارم سپرد. ینی چری ها وزیران اعظم را انتخاب میكردند و هر گاه میخواستند كه تغییری به وجودآورند، آنان را میكشتند. این عده به قصر سلطنتی حمله بردند و زن سلطان «کوسم سلطان» را مجبور كردند كه برای ارضای آنان قفل های خزانه  را بگشاید. در سال ١۶٣١، آنان دوباره ظاهر شدند، سلطان جوان را تا اندرون تعقیب كردند و خواستار اعدام هفده تن از اعضای دولت شدند. یكی از آنها به نام «حافظ» حاضر شد كه خود را قربانی كند، آنان نیز او را قطعه قطعه كردند. سلطان مراد كه هنوز هم از انجام کاری عاجز یود، به طرز بیهوده ای آنان را تهدید كرد و گفت: « انشااالله شما مردان خون آشام كه از خدا نمیترسید و از پیغمبر خجالت نمیكشید، به عذاب وحشتناكی دچار خواهید شد (20)». اما چون منتظر فرصت بود، عده ای از سربازان وفادار را به دور خود گرد آورد و رهبران شورشی را یكی پس از دیگری از میان برداشت. از كوشش هایی كه بعدا به منظور شورش به عمل آمد با خشونت وحشیانه ای جلوگیری شد. حتی خود سلطان گاه گاه مانند پطركبیر در اجرای حكم اعدام شورشگران شركت میجست. وی همه برادران خود را، به استثنای یكی كه به عقیده او بی آزار و احمق بود، كشت و چون از اعمال قدرت سلطنتی لذت میبرد، دستور داد هر كس را كه تنباكو و تریاك استعمال كند یا قهوه و شراب بنوشد به قتل برسانند. میگویند روی هم رفته صدهزار نفر در دوره سلطنت او كشته شدند و این عده غیر از كسانی هستند كه در جنگ جان (21) سپردند. تا مدت كوتاهی نظم اجتماعی بر قرار شد، و ارتشا از ادارات رخت بر بست . مراد، كه در این هنگام خود را حقا مصون میدانست علیه ایرانیان وارد جنگ شد،  پیشنهاد یكی از جنگجویان ایرانی را جهت نبرد تن به تن پذیرفت، او را كشت، بغداد را به تصرف در آورد (١۶٣٨) وعهدنامه پیروزمندانه ای منعقد كرد . هنگامی كه به قسطنطنیه بازگشت، مردم از او با شادی فراوان استقبال كردند. سال بعد، در نتیجه بیماری نقرس كه از میگساری بسیار ناشی شده بود، در گذشت. وی در این هنگام بیست و هشت سال بیش نداشت.

پس از او، انحطاط تركیه عثمانی بار دیگر ادامه یافت. جانشین او، ابراهیم اول (۱۶۴۰-۴۸)، بر اثر حماقت و یا تظاهر به حماقت، از تیغ بیداد برادر جان سلامت به در برده بود. در دوره سلطنت او كار هرج و مرج و فساد دوباره بالا گرفت. وی با ونیز به جنگ پرداخت و لشكری علیه كرِت فرستاد. ونیزی ها تنگه داردانل را مسدود كردند. اهالی قسطنطنیه گرفتار قحط و غلا شدند. رهبران ارتش سر به شورش برداشتند و سلطان را خفه كردند. ممالك مسیحی غرب، با توجه به سر گذشت ماجرای پاسداران امپراتور در روم قدیم، به این نتیجه رسیدند كه از قدرت تركان نباید بیمی داشته باشند. ظرف سی و پنج سال بعد، تركان دوباره خود را به دروازه های وین رساندند .

————————–

یادداشت:

الف: مدت ها پیش، در دوم سپتامبر سال 31 پیش از میلاد، کم و بیش صد مایل دریائی از آنجا بسوی شمال غرب، در نزدیکی «آکتیوم» در خلیج «آرتا»ی کنونی، اوکتاویوس با400 کشتی جنگی خود به اربابان دنیای باستان مدیترانه آنتونیوس و کلئوپاترا و 500 ملوان آنها حمله ای پیروزمندانه کرده بود. (نبرد آکتیوم با این ترتیب آغاز حکمرانی امپراتوری روم بر دریای مدیترانه بود، -م).

————————————-

۴- شاه عباس بزرگ

(١۶٢٩-١۵٨٨)

از نیکبختی كشورهای مسیحی غرب آن است كه از سال ١۵٧٧ تا ۱۶۳۸ هنگامی كه نخست فرانسه و سپس آلمان گرفتار جنگهای مذهبی بودند، تركان عثمانی كه میتوانستند مرزهای غربی خود را به وین برسانند، توجه خود را به جنگ با ایران معطوف كردند. در اینجا نیز از مذهب برای ارضای حس قدرت طلبی استفاده شد. تركان عثمانی، كه پیرو آئین تسنن بودند، ایرانیان را، كه از مذهب تشییع تبعیت میكردند، بدعتگذار میدانستند در حاليكه ايرانيان همه خلفا را ازعلی ابن ابیطالب به بعد غاصب میشمردند. علت واقعی جنگ البته بیشتر دنیوی بود تا مذهبی، یعنی علاقه اقلیت به حكمفرمایی به منظور كسب زمین، منابع، و مالیات. تركان بر اثر یك سلسله جنگ مداوم تا حدود فرات، قفقاز، و دریای خزر پیش رفتند وتبریز، پایتخت جدید ایران و بغداد، پایتخت قدیم خلفا را به تصرف در آوردند. پدرو تیشیرا (سیاح پرتغالی سده هفدهم، -م)  مینویسد كه بغداد در حدود سال ١۶١۵ شهر معتبری بود كه اعراب، تركان و كلیمیان در بیست هزار خانه آجری آن و در میان رفت و آمد زیاد گاوان، شتران، اسبان، خران، و قاطران باری، میزیستند. مردان لباس پاكیزه در برداشتند و بر طبق گفته همان شخص «بسیاری از زنان زیبا بودند و تقریبا همه آنان چشمان گیرا داشتند و از میان نقاب هایشان خیره خیره مینگریستند» (22). یكی از ماموران رسمی مختص حفاظت از خارجیان بود.

ایران، در شرق بغداد و فرات، مجموعه ای از ایالات غیر متحد  بود كه حدود آنها در شمال باختری به قفقاز و دریای خزر، در شمال خاوری به تركستان، در شرق به افغانستان، در جنوب به اقیانوس هند، و از جنوب خاوری به خلیج فارس میرسید. این نواحی پراكنده به شخصی نیازمند بودند كه آنها را تحت لوای واحدی در آورد.

شاه عباس بزرگ پنجمین پادشاه از سلسله صفوی بود كه بنیانگذار آن شاه اسماعیل اول بود. او در سال ١۵٠٢ در تبریز تاجگذاری كرد. طی سلطنت طولانی شاه طهماسب اول (۱۵۲۴-۷۶)، دومین پادشاه این سلسله، كشور جدید ایران از حملات تركان عثمانی آسیب بسیار دید. پس از مرگ او، آن ها به ایران حمله بردند و ایالات عراق، لرستان، و خوزستان را به تصرف در آوردند. در این ضمن، اوزبكان از ماورای جیحون فرود آمدند، هرات، مشهد، و نیشابور را تصرف كردند و ایالات خاوری ایران را به باد غارت دادند. عباس هنگامی  در سن سی سالگی بر تخت دولتی نشست كه پایتخت نداشت (١۵٨٧). او با تركان عثمانی صلح كرد، و برای مقابله با دشمن ضعیف تر (یعنی اوزبکان، -م) به سوی خاور شتافت. پس از چند سال جنگ، هرات را تسخیر كرد و ازبكان را از ایران بیرون راند. وی در این هنگام آماده  دفع تركان عثمانی بود، اما ارتش او بر اثر تلفات تقلیل یافته و در نتیجه حسادت های طایفه ها گرفتار هرج و مرج شده بود و به آخرین وسیله های جنگی مجهز نبود.

مقارن این احوال (١۵٩٨)، دو انگلیسی ماجراجو، یكی به نام سر آنتونی شرلی و دیگری برادر كوچكترش به نام رابرت، جهت ماموریتی تجاری وارد ایران شدند. این دو نفر هدیه های گرانبها، تجربه های نظامی، و یك ریخته گر ماهر توپ را با خود آورده بودند. شاه عباس با كمك آنان به ارتش خود سر و سامانی بخشید، آن را با تفنگ و شمشیر مجهز ساخت، و ظرف مدت كوتاهی پانصد عراده توپ تهیه كرد. وی این نیروی جدید را علیه تركان عثمانی به كار برد، آنان را از تبریز بیرون راند (١۶٠٣) و ایروان، شیروان، و قارص را دوباره به دست آورد. تركان لشكر نیرومندی مركب از صد هزار سرباز به جنگ او فرستادند، ولی شاه عباس با شصت هزار نفر آنان را شكست داد(١۶٠۵). آذربایجان، كردستان، موصل و بغداد دوباره جزو متصرفات ایران شدند و تسلط شاه عباس از فرات تا سند برقرار گشت.

حتی پیش از این نبردهای طاقت فرسا، شاه عباس شروع به ساختن پایتختی كرده بود (1598) تا، به سبب دوری، كمتر از تبریز در معرض حمله مهاجمان واقع شود و بر اثر خاطرات بیگانگان و قدوم اهل سنت كمتر مورد اهانت قرار گرفته باشد. اصفهان دو هزار سال قدمت داشت (البته نه تحت همین اسم) و دارای هشتاد هزار نفر جمعیت بود. در حدود پنج كیلومتری این شهر قدیمی، مهندسان شاه عباس میدانی راست گوشه به نام «میدان شاه» به طول ۵١٠ و عرض ١۶۵ متر ایجاد كردند و در اطراف آن درخت كاشتند. آنها در هر دو سو گردشگاه هایی ساختند كه از باران و آفتاب در امان بودند. در قسمت جنوبی، مسجد شاه، و در مشرق، مسجد شیخ لطف االله و یك قصر سلطنتی بر پا شد. بقیه محیط میدان به دكان، كاروانسرا، و مدرسه اختصاص یافت. در غرب میدان، خیابانی به عرض دویست پا به نام چهار باغ ساختند، در اطراف آن باغ هایی احداث نمودند، و حوض ها و چشمه هایی بر آن افزودند.  در هر دوسوی این خیابان قصرهای وزیران قرار داشتند. زاینده رود، كه دارای سه پل بود، از میان شهر میگذشت. یكی از پل ها به نام «االله وردی خان» ساختمان زیبایی به طول ٣۵۵ متر بود كه راه سنگفرش شده وسیعی داشت و در هر دو سوی آن طاق هایی برای پیاده روها ساخته شده بودند. شهر جدید با جوی ها، مخزن ها، فواره ها، و آبشارها آبیاری و خنك میشد. همه این طرح نمونه ای عالی از شهرسازی در آن عصر بود كه با هر طرح دیگری در سایر كشورها برابری میكرد.

شاردن (سیاح فرانسوی قرن هفدهم، -م) هنگامی كه در سال 1673 به اصفهان رفت، از دیدن آن شهر بزرگ و مراكز اداری، تجاری، صنعت، و هنر این شهر كه هزار و پانصد دهكده در پیرامون آن بودند و جمعیتی در حدود سیصد هزار نفر داشت، به شگفتی افتاد. شهر و حومه آن دارای ١۶٢ مسجد، ۴٨ مدرسه، ٢٧٣ گرمابه  و ١٨٠٠ كاروانسرا بود. تاورنیه (ژان باپتیست تاورنیه، سیاح دیگر فرانسوی همان دوره، -م) كه در سال 1664 از اصفهان دیدار كرد، آن را به اندازه پاریس وسیع نامید، اما جمعیت آن را یك دهم آن شهر تخمین زد، زیرا هر خانواده ای از خود خانه و باغی داشت و به اندازه ای درخت در آنجا دیده میشد كه شهر به صورت جنگل در آمده بود. البته این تصویر دلپذیری است، اما تاورنیه مینویسد: «در برابر هر دری، تغاری است كه خانواده ها نجاست و آشغال خود را در آن میریزند و كشاورزان هر روز میآیند و آنها را جهت كود دادن به مزارع خود میبرند… همچنین سوراخ های كوچكی در دیوارهای خانه ها در كوچه ها میبینند كه ایرانیان خجالت نمیكشند از اینكه جلو چشم همه در برابر آنها چمباتمه بزنند و در آنها ادرار كنند (25).»

شاه عباس كه میدانست كشورهای اروپایی از او سپاسگزارند كه تركان عثمانی را در مشرق سرگرم ساخته است، سر آنتونی شرلی و دیگران را به كشورهای مسیحی فرستاد تا با آنها روابط سیاسی برقرار کنند و راهی برای صدور ابریشم ایران، بدون واسطه عثمانی، باز کنند. هنگامی كه سفیران اروپایی به اصفهان آمدند، وی آنان را در قصرها جا داد و به آنان آزادی مذهبی كامل عطا كرد. شاه عباس پنج هزار نفر ارمنی را كه در نبردهای خود با تركان به اسارت گرفته بود به صورت برده در نیاورد، بلكه به آنان اجازه داد كه در جلفا، در نزدیكی اصفهان، مركزی برای خود بسازند و بدین ترتیب از فعالیت تجاری و مهارت آنان استفاده كرد. ارامنه در آنجا كلیسای خود را بر پا كردند و آن را با آمیزه ای از تمثال های مسیحی و تزیینات اسلامی آراستند. گاهی شاه عباس به این فكر میافتاد كه همه مذاهب را به صورت واحدی در آورد و «صلح را در آسمان و زمین برقرار سازد (26).» اما در حالت هائی واقع بینانه تر، شاه عباس از تعصب شیعیان به نفع تقویت روحیه ملی استفاده میكرد. وی ملت خود را تشویق میكرد كه مشهد را به منزله مكه اسلام ایرانی بدانند و به زیارت آن بروند و خود او مسافت ١٢٨٠ كیلومتری میان اصفهان و مشهد را پیاده پیمود تا اخلاص و هدایای خود را عرضه كند .

اصفهان، چهلستون

بهمین جهت آن معماری که در دوره شاه عباس عظمت و ظرافت به اصفهان بخشید، همانند کلیسای قرون وسطا، جنبه ای مذهبی دارد. شاه عباس نیز همانند اولیای كلیسا در مغرب، پشیزهای مستمندان را به صورت مساجدی در میآورد كه عظمت، زیبایی و صفای آنها به منزله افتخار همه و متعلق به همه بود. جالب ترین ساختمان پایتخت جدید «مسجد شاه» بود كه شاه عباس آن را بین سالهای 1611-29 بنا نهاد. میدان شاه نماد شکوه و جلال این معماری است. چنین به نظر میرسد كه همه آن میدان به مدخل وسیع آن منتهی میشود. توجه شخص نخست به مناره های پهلو و كنگره های پیش آمده آنها معطوف میشود و از این مناره هاست كه موذن، وحدت خداوند را اعلام میكند. سپس توجه ما با دیدن كاشی های درخشانی كه مدخل را مزین میكنند و همچنین با خطوطی كه در اطراف آنها نوشته شده و حاكی از تقدیم این مكان مقدس از طرف شاه عباس به خداوند هستند، جلب میشود. در ایران حتی خود الفبا، هنری به شمار میرود. در داخل، طاق مقرنسی دیده میشود كه با گل های سفید مزین شده است. سپس به محوطه داخلی كه در فضای باز است و بعد به طاق های دیگری در داخل مسجد و زیر گنبد بزرگ میرسیم. باید دوباره بیرون برویم تا به مشاهده گنبد و خط كوفی با شكوه و شكل برجسته و زیبایی آن بپردازیم كه رویش را با كاشی های لعابدار آبی و سبز به نقش های آرابسك (سبک عربی، -م) روی زمینه نیلگون پوشانده اند. با وجود گذشت روزگار، این مسجد «حتی امروزه یكی از زیباترین ساختمان های جهان است» (27).

مسجد شیخ لطف االله كه شاه عباس آن را به افتخار پدر زن موقر خود ساخت (1603-18) ساخت، دارای هیبتی كمتر اما ظرافتی بیشتر است. مدخل آن زیبا و محرابش از كاشی ظریف است، اما بیش از همه، داخل آن دارای زیبایی شگفت انگیزی است و شامل نقوش آرابسك، اشكال هندسی، و چنبره هایی با طرح كامل و یك شكل است. در اینجا هنر انتزاعی را می بینیم، ولی با منطق و سبك و ساختی كه هرج و مرج مبهوت كنندها ی به عقل عرضه نمیكند، بلكه نظمی قابل فهم و آرامشی عقلانی را میرساند.

در قسمت شرقی میدان، شاه عباس تخت رو بازی زیر طاق بزرگی، یعنی «عالی قاپو»، ساخت. در اینجا بود كه بزرگان را به حضور میپذیرفت و یا مسابقات اسب دوانی یا چوگان بازی را تماشا میكرد (الف). در پشت این دروازه باغ های سلطنتی قرار داشتند و شامل قصرهایی بودند كه شاه از آنها جهت مقاصد مختلف استفاده میكرد. یكی از آنها به نام چهلستون كه از گذشت روزگار آسیب بسیار دید، هنوز پابرجاست و آن عبارت است از اطاق بارعام و محل جلوس بر تخت است كه دارای بیست ستون از جنس چنار است که روی آنها را آیینه كاری كرده اند و تالار درازی نیز دارد كه مزین به تصویرهایی از وقایع زندگی شاه است. درهای قصر از چوب جلا یافته ساخته شده بودند و روی آنها را با مناظری از باغ ها و چنبره های گل آراسته بودند. دو لنگه از این درها به موزه متروپولیتن نیویورك برده شده اند. گچبری ها طلایی و رنگی سقف اطاق بارعام هنوز باقی هستند. در اینجا نیز هنر انتزاعی از لحاظ منطق و طرح به كمال رسیده است .

شاه عباس از قصرهای بسیار و از لشکرگاه خود امور قلمرو وسیع خویش را اداره میكرد. او نیز مانند اكثر فرمانروایان بزرگ به هر مرحله از زندگی اتباعش علاقمند بود، این پادشاه راهها و پل هایی ساخت، و فرسنگ ها راه را با سنگ مفروش كرد. همچنین صنایع دستی، تجارت خارجی، و استخراج معادن را تشویق نمود. گذشته از این، او شهرهای آسیب دیده مانند مشهد، قزوین، تبریز و همدان را تعمیر كرد، سدهایی ساخت، آبیاری را تسهیل كرد، و آب آشامیدنی به شهرها آورد. تاورنیه مینویسد: «این پادشاه غالبا جامه مبدل میپوشید، مانند افراد عادی، به بهانه خرید و فروش، در اطراف اصفهان میگشت، و مواظب بود كه كدامیك از بازرگانان گرانفروشی میكند. روزی دو نفر گرانفروش یافت و دستور داد كه آنها را زنده به گور كنند (28).» به سبب وجود نقص در نظارت و پلیس، مقصود از شدت مجازات جلوگیری از تمرد طبیعی افراد بود و این قبیل اقدامات، راه های شرقی برای استقرار قانون به شمار میرفت. شاید چون شاه عباس مدتهای مدیدی از عمر خود را در جنگ گذرانده بود، این بیرحمی در وجودش تشدید یافته بود و برای ترساندن افراد یا انتقام گرفتن از آنها از آن راه ها استفاده میكرد. وی حتی یكی از فرزندانش را كشت و دستور داد چشم دیگری را درآورند. با وجود این، همین پادشاه شعر میگفت، جهت امور خیریه پول میپرداخت و صنایع مختلف را تشویق میكرد.

مرگ او (1629) به دوره عظمت هنر و فرمانروایی سلسله صفوی پایان داد، اما نظم و ترتیبی كه بر اثر كوشش های هماهنگ او به وجود آمده بود تقریبا یك قرن دیگر دوام یافت. سلسله صفوی، با وجود داشتن عده ای پادشاه بی كفایت، توانست تا دوره انقراض خود و تسلط افغان ها در (1722-30) پایدار بماند. هنر دوره صفوی حتی در آن دوره انحطاط سیاسی جزو محصولات مهذب ذوق و مهارت بشر به شمار میرفت.

۵ – ایران در دوره صفوی

(١٧٢٢-١۵٧۶)

اجازه بدهید دوره سلسله صفوی را از مرگ شاه طهماسب اول (1576) تا پایان آن (1722) یكجا مورد مطالعه قرار دهیم، زیرا این، نوعی تكامل فرهنگی است كه با تاریخ اروپا تناسب ندارد. چند تن از جهانگردان غربی شرح های جالبی درباره ایران این دوره نوشته اند: پدرو تیشیرا كه در سال ١۶٠٠ در این كشور بود، كشیش كیوسینسكی كه بین سالهای ١٧٠٢ و ١٧٢٢ در اصفهان میزیست و كتابی تحت عنوان «تاریخ انقلاب ایران» نگاشت كه شامل همه دوره صفوی بود، ژان تاورنیه كه مسافرت های خود را به تركیه، ایران، هندوستان، و خاور دور دبین سال های 1631 تا 1668 شرح داد و ژان شاردن كه سرگذشت اقامت خود را در ایران از سال 1664 تا 1677 در ده جلد نوشت. وی اگر چه نزدیك خلیج فارس گرفتار باد سام شد ، اما به ایران دل باخت. او اصفهان را در تابستان بهتر از پاریس یافت و چنان «زیبایی دل انگیزی در هوای ایران» دید كه چنین نوشت: «خودم نه میتوانم آن را از یاد ببرم و نه از تعریف آن برای دیگران خودداری كنم». به عقیده او، آسمان روشن ایران در هنر این كشور تاثیر كرده و جلا و رنگ درخشانی به آن بخشیده و خوشبختانه در روح و جسم ایرانیان نیزاثر داشته است (30)  و در ضمن «الف»). وی معتقد بود كه ایرانیان از اختلاط خود با مردم گرجستان و قفقاز سود برده اند، و میگفت كه گرجی ها و قفقازی ها، دلیرترین و زیباترین افراد جهانند، اما به زیبایی اسبان ایرانی نیستند (31).

این بهشت حاصلخیز و اقامتگاه خلفای جواهرنشان و شعرای شیرین سخن، بر اثر حملات مغولان، تجزیه قدرت دولت، و خراب شدن راه های آبی كه به منزله شریان های حیاتی هستند و همچنین بر اثر تغییر راه های تجاری رو به ویرانی نهاده بود و كشف راه تماما آبی از اروپای باختری به هندوستان و چین، ایران را از لحاظ اقتصادی از فعالیت باز داشته بود. اما بعضی امور تجاری از طریق رودخانه ها تا خلیج فارس انجام میگرفتند. در سال ١۵١۵ پرتغالی ها هرمز، بندر عمده خلیج، را به تصرف درآوردند و مدت یك قرن آن را در دست داشتند. اما در سال ١۶٢٢ ارتش شاه عباس كبیر، به كمك كشتی های كمپانی انگلیسی هند شرقی، پرتغالی ها را از هرمز بیرون راند . سپس شاه عباس بندر دیگری در آن حوالی به نام بندرعباس ساخت و دادوستدی كه در آنجا انجام میگرفت باعث رونق هنر و تجمل دوره سلطنت او شد. كاروان ها هنوز از طریق ایران از غرب به شرق میرفتند و ضمن راه ثروتی نیز در شهرها باقی میگذاشتند. (ب).

بیشتر صنایع كشور هنوز در مرحله كارهای دستی، یعنی قرون وسطایی، طاقت فرسا، هنرمندانه، و كُند بودند. بنابر گفته شاردن، ایرانیان روش مخصوصی برای تصفیه دود داشتند، به این ترتیب كه دود را از میان آب میگذراندند (قلیان، -م) و بدین وسیله آن را «از تمام مواد روغنی و ناخالص تنباكو تصفیه میكردند (33)». كشیدن قلیان به صورت یكی از نیازمندی های ایرانیان درآمد و «آنها حاضر بودند غذا نخورند، ولی قلیان بكشند» (34). شاه عباس یك نمونه استثنایی بود. وی این عادت را دوست نداشت و روزی كوشید درباریان را با نیرنگی از این كار باز دارد. بدین معنی كه مقداری سرگین به جای تنباكو در سر قلیان آنان ریخت و اظهار داشت كه آن ماده محصول گرانبهایی است كه والی همدان به وی تقدیم كرده است. درباریان آن را كشیدند و در خوبی آن داد سخن دادند، حتی یكی از آنان گفت: «رایحه آن مثل بوی هزار گل است.» شاه عباس فریاد زد: «لعنت به آن دوایی كه از سرگین تمیز داده نمیشود » (35).

هر كس كه دارای لیاقت و ادب بود میتوانست در دربار شاه ترقی كند، زیرا اشرافیت موروثی نبود (36). لباس زن و مرد و همه طبقات اصولا یكسان و عبارت از جامه بلندی بود كه تا زانو میرسید، آستین های تنگی داشت، كمربندی معمولا از پارچه ابریشمی گلدار به دور آن می بستند، پیراهنی پنبه ای زیر آن میپوشیدند، شلوارهای خود را نزدیك قوزك پا بالا میزدند، و عمامه ای بر سر میگذاشتند. براساس نوشته تاورنیه، زنان «جامه گرانبهایی كه قدری با جامه مردان فرق داشت برتن میكردند و مثل مردان شلوار میپوشیدند» (37). زنان در اندرون میزیستند، بندرت از خانه بیرون میآمدند و ندرتا پیاده میرفتند. ایرانیان از لحاظ جنسیت بر سه نوع بودند. قسمت اعظم اشعار عاشقانه از طرف مردان به پسران خطاب میشد. تامس هربرت، از انگلیسی های مقیم دربار شاه عباس، پسرهای زیبایی میدید كه جامه زربفت در بر، عمامه پولكدار بر سر، و نعلین زیبا به پا داشتند، زلف مجعدشان روی شانه هایشان ریخته بود، چشمانشان خمار و گونه هایشان گلگون بود» (38). شاردن در این دوره شاهد تقلیل جمعیت ایران شده نوشت که این وضع دو علت دارد:

اولا، به سبب تمایل ناشایسته ایرانیان است كه آن گناه نفرت انگیز و مخالف طبیعت را در مورد هم زن و هم مرد مرتكب میشوند. ثانیا، به سبب آزادی مفرط (جنسی) مردم است. زنان در آنجا پیش از موقع آبستن میشوند، فقط مدت كوتاهی بارور هستند، و به محض آنكه سنشان از سی سال گذشت پیر و فرسوده شمرده میشوند. مردان نیز خیلی زود با زنان نزدیكی میكنند، در این كار راه افراط میپویند و اگر چه از چندین زن بهره میگیرند، به همان نسبت بچه دار نمیشوند. همچنین تعداد زیادی از زنان هستند كه خود را عقیم میكنند و داروهایی علیه آبستنی به كار میبرند، زیرا (هنگامی كه) سه یا چهار ماهه حامله اند، شوهرانشان به زنان دیگر میپردازند و شایسته نمیدانند با زنانی همبستر شوند كه آبستن كودكی چندماهه هستند» (39).

با وجود تعدد زوجات، زنان روسپی بسیار نیز دیده میشدند. اگر چه مذهب اسلام شرابخواری را نهی كرده است، عده زیادی میگساری میكردند. قهوه خانه های بسیاری نیز وجود داشتند. نام اروپایی این گیاه از كلمه عربی «قهوه» (40) گرفته شده است. به پاكیزگی بدن بیش از پاكیزگی گفتار اهمیت میدادند. گرمابه های فراوانی دیده میشدند كه گاهی آنها را هنرمندان آراسته بودند، اما بی حرمتی به مقدسات و وقاحت بسیار نیز به چشم میخورد (41). تاورنیه مینویسد كه ایرانیان «ریاكاران و چاپلوسان بزرگی هستند» و شاردن عقیده دارد كه این قوم بیش از اندازه متقلبند، اما میگوید كه «مهربانترین مردم روی زمینند، غیرمتعصب و مهمان نوازند، جالب ترین آداب و مودب ترین اخلاق و چرب ترین زبانها را دارند … و روی هم رفته متمدن ترین ملت مشرقند» (42). ایرانیان به موسیقی علاقه داشتند، و شاعرانشان معمولا اشعار خود را با آواز میخواندند.

با توجه به محبوبیت شاعران ایرانی در دربار گورکانیان غول در هند میتوان به برتری این اشعار پی برد، اما كسی نظیر فیتزجرالد پیدا نشد كه اشعارآن دوره را به یكی از زبان های اروپایی ترجمه كند. شنیده ایم كه عرفی شیرازی بزرگترین شاعر ایرانی در قرن شانزدهم بوده است. او خود را برتر از سعدی میدانست. اما كدام یك از ما هرگز سخنی درباره او شنیده است؟ یک شعر او که در باره دوستانش نوشته شده که برای آخرین دیدار با اوبه بستر مرگش شتافته اند، نشان میدهد که ظاهرا مردم اشعار او را بیشتر از خودش دوست داشتند:

تن او فتاده در این حال و دوستان فصیح
به دور بالش و بستر ستاده چون منبر
یكی به ریش كشد دست و كج كند گردن
كه روزگار وفا با كه كرد جان پدر
به جاه و مال فرومایه دل نباید بست
كجاست دولت جمشید و نام اسكندر
یكی بنرمی آواز و گفتگوی حزین
كند شروع و كشد آستین به دیده تر
كه جان من همه را این ره است و باید رفت
تمام راهروانیم و دهر راكب بر
یكی به چرب زبانی سخن طراز شود
که ای وفات تو تاریخ انقلاب خبر
فراهم آی و پریشان مدار دل زنهار
كه نظم و نثر تو من جمع میكنم یكسر
پس از نوشتن و تصحیح میكنم انشا
به مدعای تو دیباچه ای چو درج گهر
چنانچه هستی فهرست دانش وفرهنگ
چنانچه هستی مجموعه صفات و هنر
به نظم و نثر در آویزم و فرو ریزم
اگر چه حصر كمال تو نیست حد بشر
خدای عزوجل صحتم دهد بینی
كه این منافقكان را چه آورم بر سر (43)

رقیب عرفی در شعر صائب اصفهانی (تبریزی، -م) بود. او نیز بنا به رسم آن دوره به دهلی رفت، چنانكه هنرمندان فرانسوی و فلاندری در آن عصر به رم میرفتند. اما پس از دو سال به اصفهان بازگشت و ملك الشعرای دربار شاه عباس دوم صفوی شد. صائب تا اندازه ای فیلسوف بود و اشعار حكیمانه بسیار سروده است، مانند این ابیات :

گفتگوی كفر و دین آخر به یك جا میكشد
خواب یك خواب است اما مختلف تعبیرها
چاره ناخوشی وضع جهان بیخبری است
اوست بیدار كه در خواب گران است اینجا
موج از حقیقت گهر بحر غافل است
حادث چگونه درك نماید قدیم را
مرا به روز قیامت غمی كه هست این است
كه روی مردم عالم دوباره باید دید (44)

اگر نتوانیم موسیقی شعر فارسی را درك كنیم، لااقل میتوانیم از هنر دوره صفوی لذت ببریم، زیرا هنر به منزله زبانی است كه هر كس آن را میفهمد. مهارت، باریك بینی و سلیقه ای كه در ایران طی دو هزار سال به وجود آمده بود در این هنگام در معماری، سفالگری، تذهیب، خوشنویسی، كنده كاری روی چوب، فلزكاری، پارچه بافی، پرده بافی و قالیبافی كه نمونه هایی از آنها امروزه زینت بخش موزه های جهانند جلوه گر شد. چنانكه گفتیم، بهترین سبك معماری در دوره شاه عباس اول در اصفهان بوجود آمد. در این شهر بود كه شاه عباس دوم تالار اشرف را ساخت (١۶۴٢) و در اینجا بود كه شاه سلطان حسین، در روزگار زوال سلسله صفوی، مدرسه مادر شاه را بنیان نهاد كه به قول لرد كرزن «یكی از خرابه های مجلل ایران است» (45). اما در شهرهای دیگر نیز شاهكارهای معماری به وجود آمدند، مانند «مدرسه خان» در شیراز، بقعه خواجه ربیع در مشهد، محل مقدس «قدمگاه» در نیشابور كه اكنون ویران ولی دوستداشتنی است و مسجد كبود ایروان.

شاه عباس اول در اصفهان مدرسه ای برای پیشرفت نقاشی تاسیس كرد و در آنجا شاگردان، طبق برنامه، از روی مینیاتورهای مشهوری كه زیبایی طرح و ظرافت رسم آنها بر موضوعات و شكل هایشان برتری داشت تصویرهایی میكشیدند. در این هنگام، ظاهرا تحت نفوذ اروپاییان، نقاشانی كه كارشان كشیدن تصویرهای غیرمذهبی بود از سنت اسلامی منحرف شدند. بدین ترتیب كه مینیاتورهایی ساختند كه در آنها شكل بشری به عنوان موضوع اصلی به شمار میآمد. در اینجا نتیجه كار برخلاف نتیجه ای بود كه در ایتالیا دیده شد: در نقاشی های دوره رنسانس منظره نخست مورد توجه نبود، سپس به طور ضمنی در زمینه تابلو كشیده شد، بعد (شاید بر اثر انحطاط استقلال فرد در اصلاحات كاتولیكی) مقدم بر شكل ها به شمار آمد. اما در نقاشی های اسلامی شكل آدمی نخست مطرح نبود، سپس به طور ضمنی ظاهر شد و تنها در مراحل آخر (شاید به همان نسبت كه استقلال فرد با افزایش ثروت زیاد میشد) حائز اهمیت شد. چنانكه در قوشباز ی از اشراف سبز جامه را میبینیم كه پرنده ای روی مچ خود گرفته است در حالیکه زمینه كوچك این تصویر عبارت از گلهایی طلایی است. همچنین در اثر موسوم به «شاعری نشسته در باغ» (47) هر یك از جزئیات تصویر حاكی از ظرافت ایرانی است. یک نوآوری دیگر در نقاشی دیواری بود كه نمونه ای از آن را در چهلستون دیدیم. اما استادان بزرگ هنوز كوشش خود را بیشتر وقف تزیین قرآن یا كشیدن تصویر در آثار ادبی مانند شاهنامه فردوسی و گلستان سعدی میكردند، و مولانا حسن بغدادی نسخه ای از آنها را با آب طلا مصور كرده است.

در نقاشی این دوره دوم عصر صفوی، رضا عباسی، كه نام شاه را جهت سپاسگذاری از حمایت شاهانه به نام خود افزود، بالاتر از همه بود. شهرت او تا یك نسل حتی بیش از شهرت بهزاد بود. پس از او هنر راه انحطاط پیمود. حساسیت هنرمند و پاكیزگی و ظرافت طرح او به افراطی زنانه گرایید. در این ضمن، سبك ایرانی، كه تحت نفوذ سبك هندی قرار گرفته بود، در نقاشی مینیاتور در دربار گورکانیان مغول و حتی در معماری آن تاثیر كرد. به عقیده گروسه (رنه گروسه، مورخ و هنر شناس فرانسوی سده نوزدهم، -م) ، تاج محل «چیزی جز فصل تازه ای در هنر اصفهانی نبود» (48).

خوشنویسی هنوز هنری عمده در ایران به شمار میآید. شاه عباس میرعماد را به سبب نسخه نویسی های دقیق او از كتاب های قدیمی به همان اندازه دوست میداشت كه به رضا عباسی به سبب مینیاتورهایش احترام میگذاشت. كتاب ها هم از لحاظ شكل و هم از لحاظ محتوا مورد توجه بودند، كتابی كه خوب صحافی شده بود، مانند یك ظرف زیبا، به چشم و حس لامسه لذت میبخشید. هنرمندان پشت جلد کتاب ها را نظیر تابلوهای خود با كمال افتخار امضا میكردند، چنانكه جلد چرمی طلاكوبی متعلق به اوایل قرن هفدهم دارای این مضمون است: «اثر محمد صالح تبریزی» (49)، و یا جلدی كاغذی، كه با لاك نقاشی شده است، دارای امضای «علی رضا» و مورخ 1125 ق (1730 م) هر دو زیبا هستند (50).

در شهرهای ایران، كاشی های نقاشی شده ای كه روی گنبدها هم هستند بعد از خود گنبدها نظر انسان را به خود جلب میكنند و دوام آنها انسان را به یاد آن هنر سرامیك سازی میاندازد كه این دوام را به این درخشندگی افزوده است. تثبیت رنگ به وسیله لعاب دادن با آتش، هنری قدیمی در ایران بود. كاشی های لعابدار شوش متعلق به دوره هخامنشی ۴٠٠ سال پیش از میلاد در آن زمان در نوع خود آثاری مکمل بودند. از عیارهای طلا، نقره، مس و سایر فلزها برای ساختن رنگ های درخشانتر، مثلا سرخ یاقوتی و آبی فیروزه ای، استفاده میكردند. سپس كاشی ها را دوباره در كوره میگذاشتند تا گل و لعاب آنها محكم تر شوند و قرنها باقی بمانند. احتمال دارد كه ارامنه برای ساختن كاشی های كلیساهای خود در جلفا از سفالگران ایرانی استفاده كرده باشند. طرح آنها مانند طرح مینیاتورها ظریف است. كاشی های نقاشی شده در مجموعه كوركیان، كه منسوب به اصفهان و نیمه دوم قرن هفدهم هستند، از آنها زیباترند (51).

سفالگران اصفهان و كاشان و سایر شهرها ظروف لعابی مانند كاسه، گلدان، بشقاب، بطری، تنگ دسته دار و فنجان كه به رنگهای متنوع روی زمینه های مختلف لعاب خورده بود، میساختند. از كاشی برای پوشاندن دیوارهای مسجد و قصرها استفاده میكردند. شاه عباس ظروف چینی را از چین وارد كرد. سفالگران كوشیدند كه از آنها تقلید كنند، اما خاك درست و مهارت دقیق نداشتند. همچنین بر اثر تشویق این پادشاه بود كه صنعتگران اصفهان و شیراز سعی كردند از شیشه ونیزی تقلید كنند. فلزكاران در حكاكی و منبتكاری روی برنج مهارت داشتند. یك نمونه خوب آن كه در سال ١۵٧٩ ساخته شده عبارت از یك شمعدان ایرانی است كه در موزه متروپولیتن نیویورك مضبوط است. در موزه آرمیتاژ سن پترزبورگ غلاف شمشیری از طلا وجود دارد كه مرصع به قطعات زمرد خوش تراش و درشت است.

پارچه بافی صنعت و هنر عمده ای بود. طراحان، بافندگان و رنگرزان قسمت عمده ای از شهر اصفهان را به خود اختصاص داده بودند و شمار آنان به هزاران نفر میرسید. محصولات آنان قسمت اعظم صادرات ایران را تشكیل میداد و شهرت ایران در بافتن اطلس، مخمل، تافته، و پارچه های گلدوزی شده در اطراف و اكناف جهان بیشتر میشد. شاه عباس هنگامی كه میخواست هدیه مخصوصی به كسی بدهد، معمولا یكی از شاهكارهای بافندگی ایران را انتخاب میكرد. شاردن مینویسد: «تعداد جامه هایی كه وی بدین ترتیب میبخشد بیشمار است (52)». در موارد رسمی، شاه و درباریان جامه هایی ابریشمی و زری بر تن میكردند. در نظر شاردن هیچ درباری از این حیث به پایه دربار ایران نمیرسد. اوهمچنین مینویسد: «هنر رنگرزی در ایران ظاهرا بیش از اروپا پیشرفت كرده است و رنگهای ایرانی به مراتب یكدست تر و روشنتر و ثابت ترند (53)». نظیر مخملهای كاشان در هیچ جا بافته نمیشد. قطعاتی از آنها جزو اشیای پربهای موزه های بوستون، نیویورك، سان فرانسیسكو و واشینگتن هستند. در میان غنایمی كه پس از طرد تركان عثمانی از وین به دست مسیحیان افتاد (١۶٨٣) یك تخته قالی از مخمل ابریشمی زری (54) بود كه ظاهرا در اصفهان و در دوره شاه عباس بافته شده بود منسوجات ایرانی در زمینه طرح و بافت در پهنه قالی و قالیچه به حد اعلای خود رسیدند و در عصر شاه عباس این هنر در ایران به آخرین مرحله پرافتخار خود نایل شد.

از نگاه ایرانیان، قالی به اندازه لباس او حایز اهمیت بود. تامس هربرت در قرن هفدهم چنین نوشت: «ایرانیان در خانه خود اثاث زیادی جز قالی و مقداری اسباب مسی ندارند … آنان روی زمین غذا میخورند و مثل خیاطان چهار زانو مینشینند. هیچ فرد معمولی نیست كه قالی خوب یا بدی نداشته باشد، و سرتاسر خانه یا اطاق پوشیده از قالی است (55.» در این زمان رنگ قالی ها، سرخ تند یا سرخ شرابی بود، اما طرح قالی ها، برای حفظ تعادل با این افراط كاری، آرامش بخش بود، شاید تنها از آن لحاظ كه نقشی اساسی را با منطقی اقناع كننده نشان میدادند. این نقش ممكن بود هندسی باشد، و تغییراتی كه باعث زیبایی هندسه اقلیدسی میشدند بی پایان بودند. بیشتر اوقات طرح قالی ها مربوط به گلها بودند و محصولات مورد پسند باغ های ایرانی را به طرزی غنی ولی منظم در نظر ما مجسم میكردند، مانند گل هایی كه در گلدان قرار داشتند یا همین طور ریخته شده بودند، یا گل هایی كه فقط در عالم خیال وجود داشتند، و دنباله آنها دارای نقوش آرابسك زیبا و دنباله دار بود. گاهی نیز از روی خود باغ، طرح هایی میكشیدند. درخت ها، بوته ها، باغچه ها، و آب های جاری، همه را به صورت هندسی نشان میدادند. یا طرح قالی در اطراف ترنج بزرگی بود كه در هر گوشه آن آویزی به چشم میخورد، یا ممكن بود جانورانی را نشان دهد كه در شكار یا مشغول جست و خیز باشند .

آنگاه، چیزی که لازم بود، زحمت و شكیبائی بی پایان بود: نخ ها را به صورت تارهای عمودی روی دستگاه بافندگی میكشیدند، نخ های افقی پود را از میان آنها میگذراندند، و گره های كوچكی از پشم یا ابریشم رنگی در میان تارها میزدند و بدین ترتیب «خواب» و طرح قالی را به وجود میآوردند. در یك اینچ مربع (۶ ٢۵ سانتیمتر مربع) ممكن بود هزار و 200 گره، یا در قالیچه ای به مساحت هشت متر مربع، نود میلیون (56) گره باشد.

به نظر میرسد كه بافندگی قالی کاری به اندازه بردگی پر مشقت بوده، اما كارگر از دقت و ظرافت كار به خود میبالید، زیرا هرج و مرج مواد را به صورت هماهنگی و نظم و اجزا را به صورت كل درمیآورد. چنین قالی هائی را در چندین شهر در ایران، افغانستان و قفقاز می بافتند و قصرها، مساجد، و خانه ها را با آنها میآراستند، یا آنها را به عنوان هدایای گرانبها به پادشاهان مقتدر یا دوستان میدادند .

قالی ها و تذهیب كاری های ایرانی در قرون شانزدهم و هفدهم به صورت مشابهی تكامل یافتند. از لحاظ «ابر» و سایر طرح ها تحت نفوذ چین قرار گرفتند، و سپس به نوبه خود در آثار هنری تركی و هندی تاثیر كردند و در دوره صفوی به كمال رسیدند. تا سال ١٧٩٠ محصول قالی ایران براساس كمیت بود، و قالی ها را با كیفیتی نازلتر و كمیتی بیشتر برای عرضه به بازار، مخصوصا بازارهای اروپائی، میبافتند. با این وجود، در میان آنها نیز قالی هایی استثنائی دیده میشدند كه از لحاظ بافت، رنگ و طرح در هیچ یك از نقاط جهان نظیر نداشتند .

وضع ایران و اسلام در آخرین دوره اعتلای قدرت و هنر آنها چنین بود که شرحش رفت – تمدنی كاملا متفاوت با تمدن غرب و گاهگاه به طرزی موهن در دشمنی با آن. مسلمانان ما را كافر و مادی میدانستند، از اینكه تحت تسلط زنان بودیم و بیش از یك زن نمیگرفتیم به ما میخندیدند و گاهی سیل آسا برای ویران كردن دروازه های ما به حركت درمیآمدند. در ایامی كه اختلافی بزرگ میان مسلمانان و مسیحیان بود، طبیعتا آنها نمیبایستی از ما انتظار داشته باشند كه تمدن اسلامی را درك یا از هنر آن تمجید كنیم. امروزه تمدن ها هنوز با یكدیگر رقابت میكنند، اما به طور كلی باعث خونریزی نمیشوند، بلکه میتوانند متقابلا یكدیگر را تحت نفوذ قرار دهند. شرق صنایع و اسلحه ما را اقتباس میكند و به صورت غرب در میآید، غرب از ثروت و جنگ خسته میشود و طالب آرامش درون است. ما شاید بتوانیم به شرق كمك كنیم تا بر فقر و خرافات فایق آید و شرق شاید بتواند ما را به فروتنی در فلسفه و به ظرافت در هنر برساند. شرق غرب، و غرب شرق است، و این دو با یكدیگر تلاقی خواهند كرد .
—————————
یادداشت ها:
الف: مقایسه کنید با سیسرو، «در باره سرنوشت» که آنجا در باره «هوای تمیز آتن» میگوید که این هوا «به صمیمیت در اندیشه بلند» تاثیر میگذارد (در باره سرنوشت، 7).
ب: در اینجا دورانت توضیحاتی در باره شهر حلب میدهد که ارتباط آن با ایران روشن نیست و از این جهت از ترجمه حذف شده است (32).

—————————————-

منابع:

1. Tavernier, Six Voyages, ii, 7
2. Brockelmann, C., History of the Islamic Peoples, 316
3. Pepys, Diary, Nov. 9, 1663
4. Arnold, T., The Preacbing of Islam, in Toynbee, A., Study of History, VIII, 165
5. Finlay, G., History of Greece, V, 29, in Toynbee, ibid., 164
6. Tavernier, i, I
7. Michelet, Histoire de France, IV, 444
8. Brantome, Lives of Gallant Ladies, 13H Landau, R., Invitation to Morocco, 64
9. Gibb, E. j., Ottoman Literature, 3
10. Ibid., 236
11. Dimand, M. S., Guide to Exbibition of Islamic Miniature Painting, 4
12. Pope, A. U., Catalogue of a Loan Exbibition of Early Oriental Carpets, 93-5
13. Pastor, Popes, XVIII, 419
14. Voltaire, Essai sur les 1noeurs, ch. cxxxi, in Works, XIBb, 270
15. Preface to Part II of Don Quixote
16. Motley, Rise of the Dutch Republic, II, 338
17. Pastor, XVIII, 422
18. Ibid., 427
19. 436
20. Lane-Poole, S., Story of Turkey, u8
21. En. Br., XV, 969a
22. Teixeira, P., Travels, 62-6
23. Pope, A. U., Survey of Persian Art, II, 1406
24. Tavernier, Si.r: Voyages, iv, 5
25. Ibid
26. Michelet, Histoire de France, V, 130
27. En. Br., XII, 70S. The account follows the eloquent description in Arthur Upham Pope, Sl/r~’ey of Persian Art, II, 1185, and the notes of my visit to Isfahan in 1948
28. Tavernier, v, 2
29. Browne, E. G., Literary History of Persia, IV, I I I
30. Chardin, John, Travels in Persia, 134-6
31. Ibid., 183, 167
32. Teixeira, 114, 117
33. Chardin, 143
34. Ibid
35. 146
36. 279
37. Tavernier, v, 14
38. Arnold, Thomas, Painting in Islam, 89
39. Chardin, 120
40. Teixeira, 62
41. Chardin, 187; Tavernier, v, 14
42. Chard in, 191, 189
43. Browne, E. G., Literary History, IV, 247
44. Ibid., 287
45. En. Br., XII, 705b
46. Sir Bernard Eckstein Collection
47. Boston
48. Pope, Survey, I, 7n
49. Gulbenkian Collection. Pope, Survey, V,978
50. Boston
51. Pope, Survey, V, 549
52. Pope, A. U., Introduction to Persian Art, 162
53. Chardin, Travels, 273
54. New York
55. In Pope, Catalogue, 17
56. Pope, Introduction, 220

———————————-

پایان بخش «چالش اسلام» (۱۵۶۶-۱۶۴۸) از جلد هفتم در کتاب یازده جلدی «تاریخ تمدن» (داستان تمدن) اثر ویل  و آریل دورانت

ادامه خواندن

سلجوقیان: دولتی ترکی و ایرانی

عباس جوادی – پروفسور خلیل اینالجیک (اینالجیق)، برجسته ترین تاریخ شناس ترکیه میگوید « بعد از استیلای ایران توسط سلجوقیان، بوروکراسی ایرانی بود، سرباز و ارتش ترک بود. یعنی بعد از سال 1040 ایرانی ها  اداره سیاسی و نظامی را از دست دادند و بعد از آن سلسله های ترک در ایران بر سر کار آمدند اما آنها هم از مدیران و بوروکرات های ایرانی استفاده کردند (…) دوره سلجوقی از نظر فرهنگ و تمدن و همچنین درک و فهم امپرانوری، خصلتی ایرانی دارد .»

ابوالفضل بیهقی مورخ قرن یازدهم م. که قبل از طغرل دبیری دیوان سلطان مسعود غزنوی را میکرد، در «تاریخ بیهقی» در باره به تخت نشستن طغرل بیگ، اولین سلطان سلجوقی، در نیشابور مینویسد: طغرل بیگ پس از جلوس بر تخت سلطان مسعود غزنوی با افراد سرشناس شهر گفتگو نمود. او در جواب به توصیه های قاضی صاعد که مهم ترین شخصیت شهر بود، گفت: «ما مردمان نو و غریبیم. رسم های تازیکان (تاجیکان، غیر ترکان، -م) ندانیم. قاضی پیغام و نصیحت ها از من نگیرد (دریغ ندارد، -م)» (۱).

طبیعتا موضوع بر سر اوضاع تقريبا هزار سال پيش (١٠٣٨ م) در خراسان و ماوراالنهر است و البته نميتوان به آن روزها با عينك قرن بيست و يكم نگاه كرد. البته منظور طغرل بيگ اين نبود كه او «شهروند ايران» نبوده و بدون «پاسپورت و ويزاى ايرانى» سلطان خراسان شده است! در آن قرن (وحتی 400 سال قبل و 500 سال بعدش) چیزی بنام «ایران» طوری که ما امروز این کشور را میشناسیم نبود. ایران اساسا خاطره ای زنده  و فرهنگ و زبانی غنی بود.

ایران کنونی همانند افغانستان، بخشی از پاکستان، هندوستان، آسیای مرکزی، اکثر قفقاز و اكثر کشور های عربی کنونی جزو امپراتوری خلفای عباسی بود. اما طبیعتا خلیفه در تک تک ایالات و ولایات و مناطق این امپراتوری وسیع رتق و فتق امور نمیکرد و نمیتوانست بکند. او یا نماینده خود را با اختیاراتی که وابسته به آن شخص و منطقه و مناسبات متقابل بود به آنجا میفرستاد و یا (بخصوص بدنبال شروع روند ضعف خلافت) از میان اشخاص با نفوذ آنجا کسی را که از رقابت ها و جنگهای محلی منطقه پیروز بیرون می آمد بعنوان سلطان والی به رسمیت میشناخت. مناسبت خلیفه با این پادشاهان و سلاطین محلی برپایه پرداخت مالیات و باج و خراج و هدایا بود. سلطان منطقه ای و محلی هم به نوبه خود کسی را در ولایات و مناطق و شهر های زیر سلطه خود به رسمیت میشناخت و از او مالیات و باج و خراج میگرفت. پائین تر از خلیفه بغداد، مناسبات بین همه این سلطان های کوچک و بزرگ و والی ها به همین ترتیب بود و مرتبا، وابسته به قدرت و شخصیت طرفین و تعداد سربازان و کفایت و سیاست سلطان ها و امیران تغییر مییافت. بهمین جهت هم اغلب وقتى كسى قدرتی می یافت و یا وقتی پادشاهی ضعف و ناتوانی نشان میداد از پائین و بالا جنگ شروع میشد تا مهره ها دوباره چیده شوند و دوباره تعیین شود که کدام ایالت و ولایت و منطقه «مال» کیست و کی از کی و چقدر مالیات میگیرد و کی به کی چقدر باج و خراج میدهد.

این هم قبل از سلجوقیان، در دوره طاهریان، صفاریان، غزنویان و سامانیان چنین بود و هم بعد از آنها، حتی تا زمان صفویان و قاجاریان هم کم و بیش چنین ماند.

به قدرت رسیدن سلجوقیان در خراسان هم یکی از این صحنه های رقابت و مبارزه بر سر قدرت در ایران، افغانستان و ماوراالنهر کنونی بود. با تاجگذاری طغرل بیگ سلجوقی، او سلطان و حکمران خراسان شد اگرچه پادشاهان غزنوی که بر بخش اعظم ایران و آسیای مرکزی کنونی و هندوستان حکمرانی میکردند دست از مقاومت بر نداشتند. اما چند سال بعد سلجوقیان بطور کامل حاکم بلا منازع همه سرزمین هائی شدند که تحت کنترل غزنویان بود. حتی بیشتر: آنها از قفقاز، عراق عرب، سوريه و فلسطين تا بخشی از آناتولی و عربستان تقریبا هر آنچه را که خلافت اسلام گرفته بود هم تسخیر کردند و امپراتوری آنها بقدری وسیع شد که سلسله سلجوقیان به چند بخش ایران و آناتولی و غيره تقسیم شد. از این روست که در تاریخ از «سلجوقیان بزرگ» (ایران) و «سلجوقیان آناطولی» (و یا روم) سخن میگویند.

نوادگان همین قبایل ترک بودند که بتدریج با آمیزش با ده ها قوم و نژاد و قبیله محلی در ایران سلسله های صفوی و افشاریان و قاجاریان و در عثمانی یعنی ترکیه کنونی ابتدا حکومت های محلی («بیگ لیک» های آناتولی) و سپس سلسله عثمانی را ایجاد کردند و مُهر خود را بر ملیت و قومیت کنونی دو کشوری زدند که امروزه «ایران» و «ترکیه» مینامیم.

از نظر قومی غزنوی ها هم که از طرف سلجوقیان برکنار شدند ترک زبان بودند. بنیانگذار آنها سبک تکین یکی از فرماندهان ورزیده سامانیان بود. سامانیان جزو اولین سلسله های فارسی زبان بودند که بعد از حمله اعراب و تابع شدن ایران به خلافت اسلامی در خراسان و ماورا النهر بر سر کار آمده بودند.

در آن دهه ها قبایل ترک كه هنوز كاملا ودر مناطق ثابتى اسكان نيافته بودند بخاطر اختلافات داخلی، کمبود مراتع برای چرانیدن گله هایشان و بخصوص فشار از سوی دولت قبایل ترکی شرقی (در چین کنونی) و ایجاد خلاء بدنبال زوال سامانیان مرتبا در حال کوچ و مهاجرت بودند. این کوچ ها اغلب با مقاومت مردم و حکومت هائی روبرو میشد که حتی اگر آنها هم مانند غزنویان و بعدها خود سلجوقیان ترک تبار بودند اما حضور مهمانان ناخوانده را خطری جدی برای خود میدانستند. از طرفی هم ترک ها جنگندگان ماهر و جسوری بودند و کار اغلب به حمله، اشغال، گرفتن حكومت و در عين حال خشونت ، غارت و کشتار میکشید.

این دوره در عین حال با قبول تدریجی اسلام از طرف قبایل ترک همزمان است. حتی طوری که میدانیم ایرانیان در جلب ترک های کوچنده به اسلام نقش درجه اول داشتند چنانکه واژگان و ادبیات دینی اسلام نه از طریق عربی بلکه از راه فارسی وارد ترکی شده است. تعابیری چون «نماز»ّ «آبدست» و «اوروزا، اوروج» بجای «صلوه»، «وضو» تنها یکی دو دلیل این مدعاست.

از آن تاریخ است که ترک های مسلمان شده را اغلب «ترکمن» و یا «ترکمان» نامیدند (لفظ ترکمن و یا ترکمان را نباید با «ترکمن» معاصر یعنی ترکمن های ایران و یا جمهوری ترکمنستان عوضی انداخت. بعد از قبول اسلام از طرف قبایل ترک زبان به همه آنها «ترکمن» و یا «ترکمان» گفته میشد.) اغلب آنان در ساختار های قبیله ای زندگی میکردند. مردان آنها که اسب سواران و تیراندازان ماهری بودند به استخدام اردوهای مختلف در می آمدند و در صورت لزوم با تکیه بر حملات و نیروی نظامی خود دست به فتح و غارت مناطق و شهر های مختلف هم میزدند. بعد از مدتی آنها تبدیل به نیروئی شده بودند که هم سلاطین و امیران مختلف میبایست در محاسبات قدرت به حساب می آوردند و هم اینکه خود قبایل و عشایر ترک نیرو های خود را تشکیل داده حکومت های محلی کوچک و بزرگ ایجاد میکردند. آنها بزودى حتى بين خود شروع به مبارزه، رقابت و جنگ براى نفوذ و قدرت كردند – مبارزه اى كه در مقابل يك خانواده، طايفه، عشيره و قبيله هم ايست نميكرد.

حکومت قراخانیان در چین و مغولستان کنونی و غزنویان در ایران و ماوراالنهر جزو حکومت های بزرگ ترک ها در آن دوران بود. سلجوقیان با گسترش بی سابقه امپراتوری و دوام آوردن برای 180 سال بعد از تاجگذاری طغرل بیگ به این دسته امپراتوری های بزرگ ترک پيوستند.

تُرکی، ایرانی و اسلامی

با این پس منظر میتوان مدعی شد که در واقع طغرل بیگ در منطقه ماورا النهر و حتی خراسان چندان هم «تازه وارد» و«بیگانه» نبود. اما از نظری دیگر شاید طغرل بیگ حق هم داشت که میگفت «ما در اینجا (خراسان) بیگانه ایم.» سلجوقیان اصلا از منطقه دریاچه خوارزم (آرال کنونی) بودند که حاشیه دنیای اسلام و آخرین سرزمین شرقی ایران تاريخى بود. آنها تحت فشار و بعضا تشویق اقوام و حکومت های همسایه که غالبا آنها هم ترک بودند ابتدا به منطقه ای بین سمرقند و بخارا و سپس مرو، هرات و نیشابور آمده بودند.

سلجوقیان طایفه ای از اقوام پرجمعیت ترک های اوغوز بودند که در تواریخ عربی از آنها بنام «غزها» یاد میشود و بعد از قبول اسلام آنها را «ترکمن» و یا «ترکمان» هم نامیدند. در حالیکه بعضی از قبایل دیگر ترک از راه های دیگر و بخصوص شمال دریای خزر به غرب کوچ میکردند، اوغوز ها  با جنگ و گریز بین خود و دیگر طوایف و قبایل به سوی جنوب غربی یعنی افغانستان و خراسان کنونی رو می آوردند.

این، سرآغاز اولین موج اصلی کوچ بزرگ ترک های اوغوز به ایران و از آنجا به ترکیه کنونی بود. هرچه سلجوقیان جای خود را در ماوراالنهر و خراسان محکم کرده بیشتر بسوی غرب رو میآوردند و هرچه زمان از کوچ اولین نسل های اوغوز- ترکمن میگذشت، آنها بیشتر خصوصیات فرهنگی و اداری محلی میگرفتند: آنها در ایران «ایرانی» و در سرزمین های روم و بیزانس «رومی» (و دیر تر «عثمانی») میشدند.

از نظر زبان و فرهنگ، میتوان پرسید که در هر دوره زبان رایج ارتش، دیوان، محاکم، ادبیات، فقه و یا فلسفه چه بود ولی نه در این دوره و نه تا صد ها سال بعد یعنی تا اوایل قرن بیستم نمیتوان از زبانی «رسمی» صحبت کرد چرا که نه نظام اداری مشترکی بود، نه مطبوعاتی بود و نه آموزش و پرورشی مرکزی. خانواده و ایل و تبار سلاطین و فرماندهان و امرای ارتش البته بین خود ترکی حرف میزدند اما مکاتبات اداری و دولتی عموما به فارسی بود. در هر منطقه هر قومی به زبان و لهجه محلی خود صحبت میکرد. محاکم، شرعی یعنی بطور رسمی به عربی و از نظر شفاهی به زبان و یا لهجه محلی بود و در هر محل بنا به صلاحدید روحانیون محلی (که آنوقت اکثریت بزرگشان هنوز سنی بودند) برگزار میگردید. در مکاتب هم که از طرف ملا ها و آخوند ها اداره میشد قران و فقه و فلسفه به عربی و با توضیح به زبان محلی و بومی تدریس میشد. زبان شعر و ادب فارسی بود که با توضیح به زبان محلی تدریس میشد. یعنی زبان دربار و ارتش ترکی و زبان دیوان و فرهنگ و شعر فارسی بود و همچنين در امور دینی، فلسفی و علمی از عربی استفاده میشد.

برعکس قراخانیان چین، متعاقبین غزنوی و سلجوقی آنان در ایران خود اهل خواندن و نوشتن نبودند اما در سرزمین های ایرانی زبان و ادبیات فارسی را تشویق و ترغیب نمودند. آثار ترکی در ایران این دوره بسیار کم است چرا که بگفته تورکولوگ معروف ترکیه زینب قورخماز (قورخماز، ص 431) سلجوقیان چه در ایران و چه در آناتولی فارسی و عربی را بعنوان «زبان رسمی و دولتی» خود بکار برده اند.

در عین حال سلجوقیان ایران مانند چنگیز خان نبودند که «بیایند و بچاپند و بروند» .همانند غزنویان، سلجوقیان  هم آمده بودند که «بمانند و حکومت کنند» و هم بر خلاف غزنویان پرشمار بودند. آنها هم مانند غزنویان میدانستند که برای استقرار و حکومت در ایران راه دیگری جز مماشات و انطباق با مردم بومی و فرهنگ و شرایط محلی نیست. اما بنظر میرسد انطباق آنها با شرایط و محیط جدید بمراتب بیشتر و عمیق تر از فقط برآورد کردن نیاز حکمرانی بوده است. غزنویان و سلجوقیان در ادامه سنت های سامانیان دیوان کشور را به ایرانیان سپردند و در ترویج فرهنگ و ادب فارسی کوشش بسیار نمودند و حتى خيلى بيشتر: آنان به سرعت خودشان ايرانى شدند. وزرای کاردانی مانند نظام الملک طوسی، شعرائی مانند فردوسی، عمر خیام، نظامی و خاقانی، نویسندگان، فیلسوفان و مشاهیری مانند ابو ریحان بیرونی، امام فخر رازی و امام محمد غزالی در این دوره بود که برخاستند. ملکشاه سلجوقی، سومین سلطان سلجوقیان و پسر سلطان آلپ آرسلان که برادرزاده طغرل بود، خود به فارسی شعر میگفت.

واسیلی و. بارتولد، یکی از معروف‌ترین «تورکولوگ‌های» جهان، می‌گوید قبیله‌های «بدوی» در متصرفات خود فرهنگ، دولتداری و اغلب زبان ملت مغلوب را قبول کرده رواج داده‌اند. بنظر بارتولد استحاله و قبول زبان و فرهنگ دولت و ملت مغلوب، اغلب راه ادامه نفوذ و قدرت این سلسله‌های قبیله‌ای شده و راه و روش قبایل ترک هم در کشور هایی که فتح و بر آن‌ها حکومت کرده‌اند همین بوده است (بارتولد، ص ۱۰).

احتمالا تشبیهی دورخیزانه است اما بنظر میرسد سلجوقیان کم وبیش نقشی را در شرق بازی کردند که وایکینگ ها تقریبا همزمان با آنها در اروپا بازی کرده اند. اما در حالی که اوغوز هائی که حکومت سلجوقیان را تشکیل داده مسئول اداره مملکت شده بودند در آن راه میکوشیدند، موج های جدید اوغوز های تازه نفس که از آسیای مرکزی بسوی خراسان روان میشدند به هر سو و منطقه ايران روانه شده ساكن گشتند و نتيجتا باعث ويرانى آبادی ها و قتل و غارت بسيارى شدند. این ویرانگری بخصوص پس از مرگ ملک شاه آخرین سلطان قدرتمند «سلاجقه بزرگ» و تقسیم امپراتوری بین سلجوقیان ایالات مختلف دیده شد. بسياري از شهر ها و روستا هاي خراسان و بعضي نقاط دیگر ایران در این دوره بود که به دست سیل اوغوز های تازه نفس کوچنده و با وجود مخالفت و مقاومت «هم قومان» سلجوقی آنها كه در حكومت بودند با خاک یکسان شد. نیشابور، طوس و مرو جزو آن شهر ها بودند. سلطان سنجر، آخرین سلطان نیرومند سلاجقه خراسان را خود اوغوز ها اسیر و کور کردند. اما كوچ هاى وسيع ايلات و قبايل ترك به اقصى نقاط امپراتورى عباسى و بخصوص ايران و بيزانس (و تاحدى عراق و سوريه كنونى) مُهر خود را بر جمعيت و تركيب قومى اين مناطق زد. تركيب قومى و زبانى منطقه بى آن هم هيچوقت يكرنگ و ازلى نبود بلكه مدام در حال تغيير بود. با كوچ و اسكان ترك ها در ايران و بيزانس، نه تنها عنصر ترك هم به اين معجون هاى قومى اضافه شد بلكه اين عنصر در تشكل مليت دو ملت جديد و متمايز و غالبا متخاصم: ايران معاصر و دولت ترك عثمانى نقش كليدى بازى كرد.

با مرگ سنجر دودمان سلاجقه خراسان هم پایان یافت و زمینه برای ویرانگری های بزرگ مغول آماده شد.

اما صرف نظر از همه دهشت و خرابی ها، سلجوقیان به دنبال غزنویان دومین امپراتوری بزرگی را تاسیس کرده برای مدتی طولانی حفظ نمودند که عنصر، فرهنگ و زبان ترکی را «بومی» و ایرانی نمود تا جائیکه امروز بدون درک نقش اوغوز ها و زبان ترکی آنها (که امروزه ادامه اش را در ترکی ترکمنی و آذری و همچنین ترکی ترکیه می بینیم) درک و فهم تاریخ و فرهنگ ایران غیر ممکن است و، بهمان ترتیب، درک تاریخ و فرهنگ ترکی هم بدون فهم تاریخ، زبان و فرهنگ ایرانی و فارسی امکان ندارد.


منابع

بیهقی، ابوالفضل: تاریخ بیهقی، چاپ فیاض و غنی، تهران ۱۳۲۴، ص 837

Barthold, V. V.: Orta Asya Türk Tarihi, İstanbul 2015

Korkmaz, Zeynep: Anadolu’da Türkçe’nin Yazı Dili Oluşu ve İlk Öncüleri, in: Türk Dili Üzerine Araştırmalar, C.1, TDK Yay.:629, Ankara 1995, PDF
———————————

ادامه خواندن

تب منطقه پائین میرود؟

حدود سه هفته یا بیشتر است که پیشروی داعش در عراق و سوریه کم و بیش متوقف شده است. البته در اینجا سهم کمک های نظامی غربی ها به حکومت عراق و اقلیم کردستان عراق و در عین حال کمک به نیروهای معتدل تر مخالفین سوری بشار اسد کم نبوده است اگرچه بسیاری از گروه های کرُد ترجیح میدهند این توقف حملات داعش را اساسا به حساب پیشمرگه های کرد بنویسند.

آقای رضا ویسی که من شخصا به تحلیل های ایشان از اوضاع منطقه اهمیت و جدیت خاصی قائل هستم در صفحه فیس بوک خود در مورد وضع یکی دو هفته اخیر عراق میگویند: «به نظر می رسد نوعی توازن قوا در عراق برقرار شده است….هیچ طرفی قدرت پیروزی کامل ندارد ولی شکست هم نمی خورد .18 استان عراق بین سه قدرت رقیب تقسیم شده است.داعش عمده مناطق سنی نشین را تصرف کرده اما از تصرف مناطق شیعه نشین و کردنشین عاجز است…شیعیان بر مناطق جمعیتی خود که شامل ۹ استان جنوبی است مسلط هستند و البته بر بغداد اما نه قدرت بیرون راندن داعش از مناطق سنی نشین را دارند و نه سلطه و نفوذی بر مناطق کردنشین…کردها نیز که در مناطق کردنشین سیطره ای تقریبا کامل دارند در مناطق سنی نشین و شیعه نشین کمترین نفوذی ندارند.»

آیا میتوان از یک مرحله جدید «آرامش نسبی» صحبت کرد؟

اگر آن تئوری های توطئه مبنی بر تقسیم دوباره خاورمیانه موردی داشته، میتوان گفت که یک یا دو صحنه آن تقریبا به پایان خود نزدیک شده: عراق عملا به سه قسمت و سوریه به سه و یا چهار قسمت تقسیم شده. اگر چه هنوز هم همه  با همه در حال نزاع  و یا اقلا مبادله اتهامات واقعی و خیالی است و این نزاع گاه بصورت مسلحانه در میاید، اما شدت رویاروئی نظامی ظاهرا کمتر شده است.

حتی اگر این ارزیابی درست هم باشد، نتیجه «نقدی» که فعلا در دست داریم این است که تقریبا همه مردم، کشور ها و ملل منطقه در حال تشنج و خصومت با همدیگر هستند. روابط تجاری و برنامه های عمران و پیشرفت اقتصادی عملا پیش نمیروند و همه در یک هاله تعصب ملی، مذهبی و یا قومی فرورفته اند و نسبت به همسایگان خود با دیده دشمنی و یا حد اقل سوء ظن نگاه میکنند.

ترکیه از نظر داخلی دو محرک بحران دارد: موضوع اقلیت بزرگ کرد ها در کوتاه مدت و علویان این کشور در میان مدت. اگرچه رهبر پ ک ک عبدالله اوجالان ظاهرا طرفدار راه حل مسالمت آمیز حقوق اقلیت کرد در چارچوب یک ترکیه متحد و دمکراتیک است، ظاهرا رهبری نظامی پ ک ک که در شمال عراق مستقر است و احتمالا بعضی نیرو های خارجی مایل به برقراری صلح داخلی در ترکیه نیستند و میخواهند رویاروئی ترک و کرد در ترکیه ادامه یابد و بحران داخلی ترکیه تشدید شود. موضوع محاصره اخیر شهر مرزی کوبانی از سوی داعش و تردید آنکارا در رسانیدن کمک نظامی به پیشمرگه های متحد با پ ک ک در این شهر، زمینه تبلیغاتی وسیعی بر ضد ترکیه شد. بسیاری از گروه های کرد، چه عراقی و سوری و چه ترکی و ایرانی به این تبلیغات دامن زدند و در ایران هم ظاهرا با تسامح قابل توجه مقامات حکومتی، تظاهرات، تبلیغات و جو ضد ترکی پا گرفت و افزایش یافت.

در ایران همچنین بسیاری از گروه های کردی ظاهرا دل به «موج رایج کُردی» منطقه سپرده اند و کوشش میکنند بعنوان بخشی از یک نیروی واحد و قومی منطقه ای با برنامه ای هماهنگ شده و «فرامرزی کردی» عرض اندام کنند – بدون توجه به تعلقات و تمایز های ملی و مرزی.

خیالات و رویا ها بسیارند و ترس ها و کابوس ها هم  همچنین.

فکر میکنید با تقسیم عملی (اگر چه نه رسمی) عراق و سوریه، تشنج داخلی این دوکشور اگر هم به  این یا آن شکل ادامه یابد، به باقیمانده منطقه، علی الخصوص ترکیه و ایران صدمه بیشتری وارد نخواهد کرد؟

دقت: هنوز دفتر تقسیمات عراق و سوریه بسته نشده و این تقسیمات رسمی و نهائی نشده اند.

تکروی ها و مستبد خوئی ها، فشار ها و محدودیت ها، خرافات و تعصب، فرهنگ باور به شایعه و مبالغه، عدم تعامل و تسامح با دیگران، محروم کردن دیگران از حقی که برای خود قائل میشویم، خود برتر بینی، فقدان رفاه و آزادی ها و همچنین رشوه و فساد را هم که واگیر منطقه است به همه اینها اضافه کنید که همگی و هرکدام به سهم خود احتمال گشایش و حل عملگرایانه و واقع بینانه مشکلات را حتی دشوار تر هم میکند…

حتی در مورد  ایران و ترکیه اش هم که تا حال نسبتا از رویاروئی های مستقیم و خشونت هائی از نوع عراق و سوریه در امان مانده اند، تصور اینکه بلائی رسیده بود اما بخیر گذشت، ممکن است به شما احساس دلپذیری ببخشد، اما این احساس، بی شک زودهنگام و باورکردنش بسیار سخت است.

هنوز باید از این رودخانه آب ها (و میترسم خون های) بسیاری جاری شوند و خرابی های بیشتری بار بیاید تا مهره های گوناگون بر سر جای خود بنشینند.

در این میان حیف مردم این منطقه – چه عرب و چه کرد، چه ترک و چه ایرانی، چه سنی و چه شیعه و چه مسیحی.

حیف مردم بیگناهی که بی خانمان میشوند، ثبات و آرامش زندگیشان زیر و رو میشود، آواره و سرگردان میشوند.

حیف کودکان که از تحصیل و تغذیه و بهداشت لازم محروم میمانند.

و صرفنظر از اینکه در کوتاه مدت چقدر تهران و آنکار برد و باخت داشت و خواهد داشت و کرد ها و عراقی های سنی و یا طرفداران بشار اسد پیشروی و پسروی کردند – حیف سال ها و دهه هائی که همه این خاورمیانه  پدر مرده در داشتن یک زندگی آرام و صلحجویانه داخلی و منطقه ای از دست داده و میدهد…

و ما هنوز هم تمام گناهان کبیره و صغیره این را در دیگران جستجو میکنیم، در حالیکه هیچکداممان معصوم و بری از گناه نیستیم.

 

 

 

ادامه خواندن

ایران، «سخت ترين دشمن» داعش؟

 

Abu Muhammad al-Adnani

ماه مه گذشته، مباحثه بین دو گروه تروریستی القاعده و داعش (گروه «دولت اسلامی عراق و شام») که در سوریه گروه «النصره» آن را نمایندگی میکند، بالا گرفت. شیخ محمد العدنانی الشامی که عنوان «سخنگوی دولت اسلامی» را دارد طی یک سخنرانی که متن آن به عربی و انگلیسی در اینترنت پخش شد به نکات مورد اختلاف القاعده و داعش اشاره کرد. در این سخنرانی طولانی، العدنانی در ضمن در یک پاراگراف بطور مشخص به ایران و بقول خودش «رافضی های ایرانی» اشاره میکند که ظاهرا منظورش از این تعبیر شيعيان و على الخصوص حکومت جمهوری اسلامی ایران است. او در این اشاره به ایران میگوید ایران «سخت ترين دشمن دولت اسلامی» (یعنی داعش) است و داعش اگر چه در ابتدا میتوانست ایران را به «دریای خون تبدیل کند» با در نظر داشت «منافع القاعده و راه های تدارکاتی آن» از طریق ایران «خشم خود را فرو خورد.»  اینک آن بخش کوتاه از گفته های سخنگوی داعش به اصل عربی آن، به انگلیسی و ترجمه فارسی آن:

وظلّت الدولة الإسلاميّة تلتزم نصائح وتوجيهات شيوخ الجهاد ورموزه، ولذلك لم تضرب الدولة الإسلامية الروافض في إيرانَ منذ نشأتِها، وتركت الروافض آمِنين في إيران، وكبحَت جِماح جنودها المستشيطين غضباً، رغمَ قدرتها آنذاكَ على تحويل إيرانَ لِبُرَكٍ من الدماء، وكظمَت غيظَها كلّ هذه السنين تتحمّل التُّهَمَ بالعمالة لألَدِّ أعدائِها إيران لعدم استهدافها، تاركةً الروافض ينعمون فيها بالأمن امتثالاً لأمر القاعدة للحفاظ على مصالحها وخطوط إمدادها في إيران.

دولت اسلامی به نصایح و رهنمودهای زعمای جهاد (القاعده، -م) و نماد های آن وفادار ماند. بهمین جهت بود که دولت اسلامی از ابتدا رافضی های ایران را مورد حمله قرار نداد و روافض را در ایران به حال خود گذاشت و کوشش نمود که سربازان خود را که از خشم به جوش آمده بودند باز دارد، اگر چه (دولت اسلامی، -م) در آن موقع امکان آن را داشت که ایران را به دریای خون تبدیل کند و (دولت اسلامی، -م) در تمام آن سال های گذشته خشم خود را فرو خورد و اتهامات مبنی بر همدستي با ايران، اين سخت ترين دشمن اش و حمله نکردن به آن را تحمل کرد و به تبعیت از امر القاعده در جهت حفظ منافع خود و خطوط تدارکاتی اش در ایران ، رافضی ها را به حال خود گذاشت.

The Islamic State remained committed to the advices and guidance of the elders of Jihad and its symbols. It was for that reason that the Islamic State did not strike the Rafidah in Iran since its establishment, and it left the Rafidah safe in Iran, and tried to restrain its soldiers who were fuming with anger, despite its potential to transform Iran at that time into a pool of blood, and it repressed its rage all these past years bearing the charges of being collaborators with Iran, its bitterest enemy for not having targeted it, leaving alone the Rafidah to enjoy security in compliance with the command of Al-Qa’idah to protect its interests and supply lines in Iran.

بیشک تمام سخنرانی العدنانی در باره ایران نبود و او بیشتر به گذشته همکاری شان با القاعده و تحولات این مناسبات اشاره میکند و به کشور های دیگر منطقه نیز اشاره هائی دارد.

—————————————

منابع:

Tracking Terrorism

Pieter Van Ostaeyen

ادامه خواندن

تفکیک دنیای تُرک و ایران قابل تصور نیست

Ortayli

این مقاله پروفسور ایلبر اورتایلی، تاریخشناس و نویسنده سرشناس ترکیه در سال 2009 در روزنامه «ملیت» استانبول منتشر شد. تخصص استاد اورتایلی تاریخ و بویژه تاریخ عثمانی و منطقه است. او در دانشگاه های مهم ترکیه و غرب درس داده است. کتاب ها و مقالات بسیاری از آقای اورتایلی به ده ها زبان خارجی ترجمه شده و خود ایشان هم به زبانهای روسی، آلمانی، انگلیسی، فارسی و عربی مکالمه کرده و یا اثر میخوانند. آقای اورتایلی که تا چندی قبل رئیس کاخ موزه «توپ قاپی» هم بود این مقاله را در رابطه با یک نمایشگاه آثار تاریخی ایران در کاخ موزه «توپ قاپی» نوشته بود که ما در ترجمه این مقاله از اشاره هائی که به آن نمایشگاه شده بود انصراف کردیم.

ایلبر اورتایلی – برای فرهنگ تُرک، ایران یکی از مهمترین حوزه هاست. قبل از همه چیز، زبان ما مقدار معتنابهی لغات از فارسی گرفته است. حتی بعد از گسترش اسلام نیز، لغات عربی از طریق فارسی وارد ترکی شده اند و از این جهت در دین ما لغاتی هستند که منشاء ایرانی دارند مانند «رمضان، اوروچ، پیغمبر، نماز.»

هنر، اساطیر و عموما شعر فارسی تاثیر بسیار مهمی بر تشکل شعر، ادبیات و تصوف ترکی گذاشته است. البته این را هم باید گفت که لغات ترکی هم در زبان فارسی به همه زمینه های زندگی و حتی امور اداری و نظامی رسوخ کرده اند. دنیای ترک بدون ایران و ایران بدون دنیای ترک قابل تصور نیست.

درعصر های میانه در مناطقی که امروزه آسیای مرکزی و ماوراءالنهر مینامیم زبان «دری» یعنی فارسی ادبی نوشته و صحبت میشد. بیشک بهمین جهت امروز هم در آسیای مرکزی تاثیر زبان فارسی در فرهنگ ترکی بسیار زیاد است و این تاثیرات فرهنگی هنوز هم پابرجا هستد. آثاری که از دوره پیش از اسلام کشف شده اند نشان دهنده رابطه نزدیک این دو جامعه با همدیگرند.

معلوم است که حتی بسیاری از دانسته های ما در باره شامانیزم ترکی که تا همین اواخر آنرا تکرار میکردیم چندان درست و یا کامل نبوده اند. این موضوع را باید با ادیان کهن ایران مقایسه کنیم. روابط دینی ما به دوران پیش از اسلام هم برمیگردد.

ترک ها ادبیات ایران را هم مورد استقبال قرار داده بودند. بیشک نمونه های روشن تاثیر امپراتوری های قدیمی ایران را میتوان روشن تر از همه در تعابیر نظام اداری دولتمان مشاهده کرد. در مقابل میتوان دید که در ساختارنظامی ایران هم تعابیر ترکی هنوز رایج اند. قبل از همه باید گفت که نام «ایران» چیزی است که بیشتر بکمک ترک ها به این کشور داده شده است. این نام قبل از سلجوقیان («ایرانشهر») برای نامیدن مردم و قوم ایرانی به آن درجه رایج نبود.

ترک ها ادبیات ایران را هم قبول کرده اند

شاعری که ادبیات ترکی را بمدت قرن ها در دوران اسلامی تحت تاثیر قرار داده فردوسی است. اما این را هم میتوان با غرور گفت که بیشترین تفاسیر حافظ هم در زبان ترکی منتشر شده است تا جائیکه در قرن پانزدهم میلادی در بوسنی که به جامعه عثمانی پیوسته بود فعالیت ادبی تفسیر حافظ بقدری وسعت یافته بود که اثر «سودی بوسنوی» پنج قرن است که پرخواننده ترین تفسیر حافظ برای بهترین درک او را تشکیل میدهد. امروزه فرهنگ و زبان ایران در آسیای میانه در جمهوری تاجیکستان و بین تاجیک های پامیر که در بدخشان کوهی زندگی میکنند و همچنین در افغانستان و ایران حاکم است.

علاوه بر این در سمرقند، بخارا و حتی در جزیره بحرین و وادی «ایندوس» هندوستان جمعیت های فارسی زبان موجودند. طرفداران دین اصلی و تاریخی ایران یعنی دین زرتشت بغیر از اینکه در خود ایران و بخصوص شهر یزد و اطراف آن زندگی میکنند، در جنوب هندوستان هم اگرهم نه از نظر تعداد ولی یقینا از جهت اقتصادی و فرهنگی جماعت با نفوذی هستند. خانواده معروف اهل صنایع «تاتا» و رهبر معروف ارکستر «زوبین مهتا» جزو سرآمدان سرشناس زرتشتیان هندوستان هستند.

شکوه و جلال سازمان دولتی، دستگاه نظامی و معماری

میدانیم که در منطقه وسیع خاورمیانه، قبل و بلافاصله بعد از اسلام در منطقه ای که امروزه کشور عراق را تشکیل میدهد فارسی قدیم صحبت میشد و یکی از مراکز مهم ساسانیان هم همینجا بود. امروزه هم مهمترین گروه مردمی که نزدیکترین رابطه با زبان فارسی را داراست، ترک ها هستند.

یک فصل مشترک تاریخی ما با ایران دوره غزنویان و بخصوص سلجوقیان ایران است. دولت سلجوقی نمونه تمام عیار آمیزش و «سنتز» فرهنگ ایرانی و ترکی است. از تشکیلات دولتی گرفته تا سازماندهی کارهای عدلیه، ارتش و معماری میتوان این شکوه و عظمت را مشاهده کرد. حتی در دیوار های مسجد جامع اصفهان هم آثار این ابهت را میتوان براحتی دید.

آناتولی و روم منطقه ای هست که ترک ها از آسیای مرکزی آمده، از ایران گذشته و در قرن های 12 و 13 میلادی نظام و آثار خود را در این جغرافیا بنا کرده اند. هم در این دوره و هم بعد ها اجداد ما زبان فارسی و شعر ایرانی را پسندیده و بکمک متفکرینی مانند مولانا جلال الدین تصوف ایران و ماوراالنهر را قبول کرده اند.

در ترکیه عثمانی پیوسته میتوان تاثیر فرهنگی ایران را مشاهده کرد. کتابخانه های ما پر از کتابهای ایران هستند. هنرمندان ما با هنرمندان تبریز و اصفهان آشنا شدند و زبان و شعر ما ادبیات ایران را با اعتنای تمام محافظت کرد. قرن های 18 و 19 میلادی دو قرنی هستند که در ترکیه ادبیات ایران بیشتر و بهتر از همه دوره های دیگر بررسی شده و جا افتاده است. بخصوص خانقاه های مولوی از نظر آموزش، گسترش و اشاعه فرهنگ و ادبیات ایران نقش بزرگی داشته اند.(…) (ترجمه: عباس جوادی)

—————————-

در ضمن بخوانید:

خلیل ایناجیک: تاثیر فرهنگ ایران بر امپراتوری عثمانی

ایلبر اورتایلی: فرهنگ خمير مایه پایداری ایران است

ایلبر اورتایلی: «البته من ملی گرای فرهنگی هستم»

عباس جوادی: سلجوقیان: دولتی ترکی و ایرانی

عباس جوادی: لشکر و دولت در دوره آق قویونلو

ادامه خواندن

راستی «کردستان» که میگویند کجاست؟

KM4عباس جوادى – توافق اصولى كه بين حکومت ترکیه و حزب کارگران کردستان (پ. ک. ک.) حاصل شده، هم همه را به آینده ترکیه و منطقه کمی و بطور مشروط امیدوار کرده و هم بحث «خوب، اگر کاسه ای زیر نیم کاسه بود، چی؟» را دامن زده. اگر در نهایت کُرد ها جدا شوند، چی؟ من خودم را مستثنی نمیکنم. برای همه ما آسان است که در مهمانی ها و یا در اینترنت و فیس بوک از جدائی و تجزیه ترکیه، ایران، عراق و سوریه صحبت کنیم، چه موافق و چه مخالف آن. بهایش را که ما، بخصوص کسانی که خارج از کشور نشسته اند، نمیپردازیم. اما یک نگاهی بکنید به نقشه های تولیدی گروه های کُرد، از ایران و ترکیه تا عراق و سوریه، تا ببینید «کردستانی» که اکثر آنها در نظر دارند کجاست. آذربایجان غربی و کردستان ایران که هیچ! بخش هائی از کرمانشاه و همدان و زنجان را هم اضافه كنيد…با این ترتیب ایران گویا دیگر مرزی با ترکیه نخواهد داشت. در ترکیه هم در بخش شرقی این کشور فقط کمی سواحل دریای سیاه میماند. در عراق کرکوک بجای خود. بخش مهمی از شمال و غرب عراق، و شیار هائی از شمال سوریه. اسم اینها هم هست: کردستان مرکزی، کردستان شرقی (بخش ایران)، شمالی (بخش ترکیه)، جنوبی (بخش عراق) و غربی (بخش سوریه). از هر چمن گلی.از خير نخجوان آذربایجان و ارمنستان هم نمیگذرند.

خواستن و نقشه درست کردن که کاری ندارد. مالیات هم نمیخواهد. یکی دو تا از نقشه های قدیمی را هم شاهد میگیرید كه ظاهر حرفهايتان يك كمى هم “علمى” باشد. مثلا به چند نقشه کردستان که مثل اینکه دیگر برای همه بدیهی شده است توجه کنید:

KM3KM1
اینها میدانید یعنی چه؟ این طرف و یا آن طرف شدن این همه سرزمین نه، حتی دو سه روستا معنایش مداخله ارتش های کشور های ذیدخل و رقابت و کشاکش و زد و خورد بین مردم آن مناطق است. کشور ها و ارتش ها بجای خود، جنگ کُرد و آذربایجانی، ارمنی و کُرد، تُرک و ارمنی، کُرد و تُرک را هم که پیش بینی نکرده اید، بله؟ متوجه هستید با چه آتشی بازی میکنید؟

حالا حتما آب دهان دیگران هم که چشم به این یا آن منطقه یکی از این کشور ها دوخته اند سرازیر شده است.

گروه های ارمنی هم مدعی بخش اعظم همین «کردستان بزرگ» هستند. نقشه های آنها را هم نگاه کنید این را بخوبی متوجه میشوید. آذربایجانی های ناسیونالیست و جدائی خواه ما هم یک سری نقشه درست کرده اند که البته به درجه کُرد ها و ارمنی ها «دقیق» نیست و «ظاهر علمی» ندارد اما کمتر از آنها هم پر مدعا نیست:
AZM1
خدا عاقبت همه مردمی را که در این مناطق زندگی میکنند خیر کند و به کسانی که در اطاق هایشان نشسته نقشه سازی میکنند کمی بصیرت و عقل سلیم بدهد.

ادامه خواندن

طلاق معنوی بعضی از آذربایجانی ها از ایران

عباس جوادی — آنروز در یکی از بحث های مربوط به جنبش مخالفت با رژیم جمهوری اسلامی، بعضی از جوانان آذربایجانی چنین بیانات و تعبیر هائی را بکار میبردند: “ما به مسائل داخلی کشور همسایه مان ایران مداخله نمیکنیم.” یکی دیگر از ایران بعنوان “فارسستان” نام میبرد و دیگری از “کشوری که خود را ایران مینامد” صحبت میکرد.

شما احساس نگرانی نمیکنید؟ در یک کشور هفتاد و چند میلیونی هر نوع فکر و نظری ممکن است وجود داشته باشد. اگر بیست سال پیش از من میپرسیدید، میگفتم این ها را نمیتوان جدی گرفت. دوستی قوم گرا میگفت شما نمیدانید که اوضاع و روحیه آذربایجانیها در این ده سا ل چقدر عوض شده و بقول خودش به آرمان آذربایجان گرائی نزدیک تر شده است. “ما از این اصولگرایان و آن اصلاح طلبان جز سرکوب و در بهترین حالت بی اعتنائی به خواستهای ملی و قومی آذربایحان ندیده ایم و حالا خیلی ها میگویند پس هر کس براه خودش برود.”

آن روز هم دوستی از تبریز که برای گردش به اروپا آمده میگفت «در ایران ما آذربایجانی ها نفوذ زیادی داریم و .ازاقتصاد گرفته تا رشته های تخصصی دانشگاهی در همه چیز قدرتمندیم. اما هنوز هم به ما با دیده تحقیر نگاه میکنند.» این دوست قدیمی که به کار تدریس مشغول است میگوید «احساسات جدائی طلبی هنوز بین جوانان خیلی ضعیف است اما در این ده سال گذشته رشد زیادی کرده است.»

طلاق حق طبیعی هر زوجی است حتی اگر ازدواج سالهای سال طول کشیده باشد. ممکن است بعد از مدتی کدورت و دشمنی، یک طرف حس کند که بهتر است به زندگی مشترک پایان داده شود. حرف یک دوست سالمند آلمانی را فراموش نمیکنم که میگفت طلاق از نظر برنامه ریزی اقتصادی و مالی بیخردانه ترین اقدام است زیرا هردو طرف را فقیر تر میکند. اما همه میدانیم که بعضی وقت ها آدمی کنترل احساسات و حساب و کتاب را از دست میدهد و میخواهد به چیزی که همان روز و همان ساعت زجرش میدهد بهر قیمتی که شده پایان دهد.

از طرف دیگر نه در دنیا و نه تاریخ، مرزها هیچوقت ثابت نمانده اند. بعضی از جدائی های ملی و جغرافیائی مسالمت آمیز و برادرانه، اما اکثریت بزرگشان خونین و ویرانگر بوده اند. حد اقل من در جهان سوم و كشورهائى كه هم عقب مانده و هم متعصب هستند،جدائى مسالمت آميز و برادرانه اى سراغ ندارم.

شاید عامل اصلی که این احساسات گریز از مرکز را تحریک کرده و میکند آن احساس انکار و تبعیضی است که بعضى ها از پهلوى گرفته تا جمهورى اسلامى  نسبت به تحصيل و پرورش زبان و فرهنگ ترکی آذری حس كرده اند و ميكنند. هنوز با وجود چندين میلیون آذربایجانی ایران در این کشور تحصیل و تدریس زبان مادری ممنوع است و در سرتاسر کشور حتی یک کلاس و کورس جدی زبان مادری ترکی آذری موجود نیست.

20-30 سال پیش موج اعتراض به این وضع و اقلا احساس تبعیض به این درجه قوی و قابل رویت نبود. امروز اوضاع دنیا عوض شده. شاید عوامل دیگر، قوت گرفتن ترکیه همسایه بعنوان کشوری ترک زبان و در عین حال استقلال جمهوری آذر بایجان در شمال است. در ضمن شرایط بین المللی از نظر اهمیت روزافزون حقوق شهروندی و سهولت و سرعت ارتباطات است که به روحیه ملی گرائی قومی در بین آذربایجانیان ایران قوت میبخشد.

آیا مسئولان سیاسی مملکت از حکومت گرفته تا مخالفین و میانه رو ها و اهل علم و قلم و سخن این وضع را نمی بینند که در فکر چاره اندیشی نیستند قبل از آنکه کار از کار بگذرد؟ در حالیکه یک بمب ساعتی با نیروی مخرب نامعلوم ولی فزاینده ای بکار افتاده چندان کسی بخود زحمت نمیدهد که در این باره کاری کند و قدمی در راه حمایت از یکی از ابتدائی ترین حقوق شهروندی یعنی آموزش زبان مادری مردم آذربایجان بردارد. آیا مشکل کردهای ترکیه و 30 سال جنگ داخلی در این کشور همسایه و یا نمونه کردستان عراق کسی را در ایران به تشویش نسبت به وضع خودمان نمیاندازد؟

————————-

کامنت ها از فیس بوک:

دوست یکم:

 حؤرمتلی آقای جوادی، این اصطلاح «قومگرا» که شما به کرات در نوشته هایتان به جای ترکیبی مثل

(Ethnic rights activist)

استفاده می کنید هم ماهیت برچسب-زنانه دارد هم برای یک بحث جدی و سیاسی نامأنوس است.

عباس جوادی:

با سلام و احترام. منظور واقعا بر چسب نبود. “قوم گرا” مترادف

ethnic nationalist

است که شاید بتوان «ملی گرای قومی» هم نامید. ترک زبان های آذربایجان که «ملت» جدائی از ایران نیستند. «ملت» به همه و کلیت شهروندان ایران میگوئیم، چه ترک و فارس و کرد، چه شیعه و سنی و چه مسلمان و بهائی و غیره. اما بنظرم برای کسانی که فقط در راه منافع یک گروه مشخص مثلا ترک زبان های آذربایجان و یا فارسی زبانان ایران تلاش میکنند صرفا «ملی گرا» و یا «ناسيوناليست» نميشود گفت چونکه گروه های اتنيكى هرکدام به تنهائی «ملت» نیستند (و یا هنوز “ملت” نشده اند و خيلى ها ملت هاى جدا هم نخواهند شد چونكه وضع كلى صرفنظر از دارفور و اسكاتلند ظاهرا بيشتر بسوى آميزش قومى و ملى است و نه جدائى.)

دوست دوم:

تلاش برای جای دادن تمام مبارزات ترک‌ها در قالب ناسیونالیسم، تلاشی از نوع تقلیل‌گرایی است. استفاده از لفظ (دراینجا: مارک) “قومگرایی” به جای ملی‌گرایی غیر فارسی هم از سوی انکار کنندگان وجود تبعیض و با هدف شانتاژ و وارونه جلوه دادن واقعیات صورت می‌گیرد. برای همین به نظر من استفاده از این ترمینولوژی تطابق چندانی با محتوای تفکرات آقای جوادی ندارد.

ولی من یک سوال از آقای جوادی دارم:
برای “ملی‌گرایی فارسی” هم از اصطلاح “قوم‌گرایی” استفاده می‌کنید؟

عباس جوادی:
نه، در آن مورد بنظرم ما یک ناسیونالیسم ایرانی داریم که تمام و تمامیت ایران را در نظر دارد و این فقط محدود به فارس ها نیست. یکی هم آریا پرستی است که میل به نژاد پرستی دارد و موضوعی جداست. «فارس» چیزی است که غیر فارس ها به فارس ها میگویند و معیارش زبان است و نه نژاد و قومیت. بنظرم تعبیر «فارس» از این جهت درست است اگر چه آریا گرایان از آن خوششان نمیاید. بهمین ترتیب «ترک» (که ما خودمان «تورک» میگوئیم) مشخصه و وجه تمایز زبانی ما نسبت به فارس و کُرد و غیره است و گرنه مشخصه ای نژادی و یا قومی نیست. من تا جائی که توانسته ام سعی کرده ام بگویم که «نژاد» و قومیت همه ما مخلوط است و بخصوص در این هزار سال گذشته تقریبا همه با همه (بخصوص ما آذربایجانیان با فارسی زبانها و دیگران) آمیزش یافته ایم و ما فرقی ماهوی با قومیت و نژاد فارس ها نداریم. وجه تمایز ما در زبان است و نه در نژاد.

دوست دوم:
درست است. دو مقوله “ترک” و “فارس” هر دو مقولاتی فرهنگی-هویتی هستند نه نژادی. ولی من دقیقا جواب سوالم را نگرفتم.
تا جایی که من سراغ دارم، ملی‌گرایی ایرانی‌ که وجود و حقوق ملی تمام ملیّت‌ها، جوامع و فرهنگهای موجود در ایران را به رسمیت بشناسد، به صورت جریانی وجود ندارد. چیزی هم که باشد، تک و توک است.
نوع غالب ملی‌گرایی ایرانی، چیزی جز “ملی‌گرایی فارسی” نیست. تفاوت ملی‌گرایی ترکی و ملی‌گرایی فارسی در این است که این اعتقادی به تمامیت ارضی ایران ندارد، ولی تمامیت ارضی برای آن یکی خط قرمز است. این می‌خواهد فقط برای خودش تصمیم می‌گیرد، ولی آن خود را قیِّم جغرافیای ایران می‌داند. در واقع ملی‌گرایی فارسی تحت نام و عنوان “ملی‌گرایی ایرانی” قایم شده است.
منطقی نیست که “ملی‌گرایی فارسی تحت عنوان ایران” را “ملی‌گرایی” ولی “ملی‌گرایی ترکی” را “قوم‌گرایی” بنامیم.

عباس جوادی:
بحث جالبيست، متشكرم. بنظر من بر عكس، ملى گرائى ايرانى بمعناى “دلبستگى به ميهن مشترك ايران” جنبه غالب بين اكثريت بزرگ ايرانيان و بخصوص آذربايجانيان است و اين فقط در تاريخ اينطور نبود. بگذریم از شاه اسماعيل صفوى كه بانى ايران معاصر بود . اما ازعباس ميرزا و دكتر مصدق كه نوه او بود و ستار خان و خيابانى تا مهندس بازرگان و صمد بهرنگى و غلامحسين ساعدى همه ميهن پرست ايرانى بودند نه «قوم گراى فارسى». نژاد پرستى آريائى هم بود بخصوص در پايان مشروطه و زمان رضاشاه كه اتفاقا متفكرين اصلى اش آذربايجانى بودند ولى آن جریان بیشتر براى حفظ و تحكيم وحدت ملى در مقابل بیگانگان بود و با آن نگرانى بوجود آمده بود و بخاطر همین افراط گرى هائى هم داشت مانند همان پان تركيسم ترکیه در زمان مبارزه ملى تحت رهبرى آتاترك كه حتی شدید تر از آریاگرائی دوره رضا شاه بود اما بعد ها هر دوی این جریان ها هم در ایران و هم در ترکیه تعديل يافت.

دوست سوم:
اقای جوادی عزیز، با این مقاله باز با مهارت به نکته ای بسیار مهم اشاره کرده اید. پیام نهایی  شما در پاراگراف آخر مرا به اندیشه واداشت. به یاد سخن یکی از دوستانی که قبلاً در وزارت خارجه بودند و اکنون در خارج از کشور بعد از بازنشستگی به تدریس مشغولند، افتادم که افزودند از دوره قبل ریاست جمهوری احمدی نژاد دو دیدگاه در رآس سیاستگذاری کلان کشور حاکم است. گروهی که اصلاً اعتقادی به قومیتهای ساکن در ایران ندارند و آنها را به فکر تمامیت خواهی محض نادیده گرفته و حتی کنشها و واکنشهای انجام گرفته را مد نظر ندارند و گروهی که واقعیات را درک کرده و در عصر ارتباطات به همان چیزی که شما به عنوان بشکه باروت اشاره کرده اید، توجه نموده و باورشان بر این است که باید راه چاره ای قبل از مرگ سهراب شود. به گفته ایشان، گویا در برنامه های بعد از احمدی نژاد بیشتر کاندیداهای ریاست جمهوری این موضوع را مد نظر قرار داده و حتی کار به جایی رسیده است که برنامه های تدوینی برای فدرالیته کردن ایران در رئوس کارشان است. حتی نمونه بارز این را در رقابتهای انتخاباتی سال 88 در اظهارت محس رضایی مشاهده کردیم. امیدارم کار به جای باریک نکشیده و قبل از بروز هر مصیبتی اندیشه خردمندانه ای صورت پذیرد.

دوست دوم:

در ترکیه نوع فراگیر و غالبی از ترکیه‌گرایی (به معنای تمایل به حفظ تمامیت ترکیه و اراده و تلاش برای پیشرفت کشور) در میان اکثر نخبگان و سیاسیون این کشور وجود دارد. این ترکیه‌گرایی را به معنای سیاسی نمی‌توان ملی‌گرایی نامید. البته این حس امروزه در این کشور به شکل عمومی و پایدار در آمده و در توده‌ها نیز غالب است (به استثنای بعضی مناطق کوچک). از سوی دیگر در این کشور یک حزب ناسیونالیستی -آنهم در بسیاری از موارد با رویکرد افراطی و ترک‌گرایانه- وجود دارد. این حزب نمایندگی ناسیونالیسم سیاسی در ترکیه را بر عهده دارد.
در ایران هم به شکل سنتی در تاریخ معاصر، نخبگان و سیاستمداران نوعی از ایران‌گرایی را داشته‌اند. انقلاب مشروطیت را می‌توان تبلور این حس ایران‌گرایی دانست. ولی نه ستارخان، نه خیابانی و نه متاخرین، ملی‌گرا شناخته نمی‌شوند. البته در ایران هیچگاه حس ایران‌گرایی عمومی (توده‌ای) به صورت پایدار وجود نداشته است. آنچه بوده به صورت دوره‌ای و تحت تاثیر پوپولیسم و ایدئولوژی‌های زودگذر بوده است.
امروزه به جز چند حزب و تشکل کوچک ملی‌گرا (=فارس‌گرا)، هیچ حزب و جریان متحد و بزرگ نمایندگی ملی‌گرایی سیاسی در ایران را بر عهده ندارد. ولی ملی‌گرایی فارسی به شدت در میان نخبگان و سیاستمداران رخنه کرده است. اکثر نخبگان و نویسندگان و سیاستمداران ایران محور، این ملی‌گرایی را تا حد شوونیسم پرورش داده‌اند. به عنوان مثال جنبش دانشجویی ایران به عنوان منتقد و مخالف حاکمیت (آنهم دموکرات تر از بقیه منتقدین و مخالفین) در گذر زمان عملا به جنبش دانشجویی فارس تبدیل شده است. به همین دلیل شاهد مشارکت بسیار کم دانشجویان غیرفارس در این جنبش هستیم.
اگر حس عمومی ایران‌گرایی را ملی گرایی خطاب نکنیم و نگاهی سیاسی‌تر به ملی‌گرایی داشته باشیم، عملا ملی‌گرایی ایرانی همان ملی‌گرایی فارسی است.

این رویکرد در مورد آذربایجان هم صدق می‌کند. یک حس عمومی آذربایجان‌گرایی وجود دارد و یک ملی‌گرایی ترکی. ملی‌گرایان ترکی، تنها بخشی از کنش‌گران جنبش آذربایجان‌مرکز هستند.

عباس جوادی:
بخدا هنوز هم نفهميدم – خوب يا بد، قوى و يا ضعيف – اين “ملى گرائى فارسى” يعنى چه؟ “فارس” كه ملت نيست. “ملت” ملت ايران است شامل همه ما. يك گروه فارسى زبان است، يك گروه تركى زبان. اگر ميخواهيم حتما اينها را تفكيك كنيم بگذاريد بگوئیم “قوم” تركى زبان و فارسى زبان و كسى را كه فقط مدافع يك گروه باشد بناميم “قوم گرا”. ولى “ملى گراى” فارس و ترك واقعا هيچ معنائى نميدهد.

دوست دوم:
هر کس نگاه مخصوص به خود را در تعریف از مفهوم “ملت” دارد. در این مورد بحث را صلاح نمی‌دانم. ولی خلاصه اینکه بر اساس تعریف مورد قبول شما، بسیاری از این ملی‌گرایان ایرانی را باید در زمره‌ی قوم‌گرایان فارسی قرار داد.

ادامه خواندن

یکی دو درس از پیام اوجالان

عباس جوادی – بنظرم بايد ايرانبان، چه فارس و چه ترك و چه دیگران، با متن كامل پيام تاريخى رهبر کرد های ترکیه عبدالله اوجالان و نكات جداگانه آن دقيقا آشنا شوند و با آن زمينه به فكر ايران باشند. توافقی که بین حکومت ترکیه و کرد های این کشور شده و پیام اوجالان منعکس کننده آنست، شروع یک مرحله تاریخی کاملا نو برای ترکیه و منطقه – از جمله ایران – بشمار میرود.

نکات اصلی این پیام را بنظرم میتوان باین صورت خلاصه کرد: بعد از سی سال مبارزه مسلحانه علیه دولت و ارتش ترکیه، پ. کا. کا. که حزبی کُردی و بنظر بسیاری از ترک ها تجزیه طلب است دست از مبارزه مسلحانه میکشد و تمامیت ارضی جمهوری ترکیه را قبول میکند. طبق توافقی با حکومت آنکارا، قانون اساسی جدیدی تصویب میشود که حقوق برابرهمه شهروندان و گروه های اجتماعی از جمله اقلیت ها، اقوام و پیروان مذاهب و ادیان مختلف را در کشوری واحد و متحد اما همراه با حقوق برابر و نظام اداره محلی و غیر مرکزی تامین میکند.

آقای اوجالان در سال 1999 از طرف نیرو های ویژه ترکیه دستگیر شده به ترکیه آوذرده شد و در دادگاهی به حبس ابد محکوم گردید. از آن سال تا کنون اوجالان در زندانی ویژه و انفرادی در جزیره ایمرالی ترکیه بسر میبرد. مذاکرات غیر مستقیم و یا مستقیم دولت ترکیه با او در همین زندان صورت گرفته و میگیرد.

البته ایران ترکیه نیست و بعضی ها باز خواهند گفت که این «قیاس مع الفارق» است.من هم فكر ميكنم بين دو مسئله فارس – ترك در ايران و ترك – كرد در تركيه فرق های زیادی هست اما با وجود همه این فرق ها احتمالا راه حل منطقی و مسالمت آمیزمسئله اقوام و اقلیت ها برای ایران هم ظاهرا چیزی شبیه این اقدام مشترک حکومت ترکیه و پ. کا. کا. خواهد بود.

یک فرق بزرگ حاكميت دراز مدت یعنی هزار ساله (از سلجوقیان به بعد) و حد اقل 500 ساله (از صفوی به بعد) ترک زبان ها در ایران است. برخلاف وضع ترک ها در ایران که پیوسته در حاکمیت مرکزی کشوربودند، در ترکیه و عثمانی کرد ها برای 1000 سال چندان شرکتی در حاکمیت مرکزی نداشتند اگرچه اداره ولابات محلی اصولا بخودشان سپرده میشد و مسئله زبان هم بخاطر نبودن یک نظام مرکزی آموزش و پرورش و یا مطبوعات اصولا مطرح نبود. اما در قرن بیستم ترك ها و کرد ها مشترکا انقلاب ملی و ضد استخماری برهبری آتاترک را انجام دادند ولی بعدا با دست خالی به خانه هایشان برگشتند و حتی با سرکوب خواست های قومی و انکار هویت شان روبرو گشتند. در ایران وضع ترک زبان ها کاملا متفاوت بوده و مثلا آنها با انکار هویت روبرو نبودند اگر چه در زمان رضا شاه و پهلوی دوم توهین و تحقیرقومی و زبانی وجود داشت و تحصیل بزبان مادری منع شده بود (و هنوز هم ممکن نیست). بنظرم يك فرق بزرگ ديگر هم هست و آن اينكه از نظر تاريخى همزيستى ترك ها و فارس ها در يك جغرافيا خيلى از تاريخ همزيستى ترك ها و كرد ها بيشتر است در عین حال تشيع ترك ها و فارس ها را در ايران بهمديگر «ميچسباند» و تسنن ترك ها و كرد ها را در تركيه.

با وجود همه این ها، یخاطر شرایط داخلی ایران و منطقه اگرحکومت های ایران در زمانی نه چندان دورراهی شبیه توافق ترک ها و کرد های ترکیه را در پیش نگیرند شاید دیگر حفظ نظام و برابری کشوری و ارضی – ملی ایران میسر نشود. در اینجا هم لزوم تامین حقوق اولیه مردم و بخصوص حق تحصیل بزبان مادری مطرح است که نقش کلیدی بازی میکند، هم فشار عمومی بر رژیم ایران از داخل بخاطر سیاست های استبدادی و هم اوضاع منطقه.

این وضع را بخصوص باید در رابطه با مسئله کرد ها مطالعه کرد. بنظر میرسد در عراق کرد ها به این نتیجه گیری نزدیک ترمیشوند که مناسبات آنها با حکومت شیعه بنیاد بغداد به جائی نخواهد رسید. این هم میتواند یک مشوق پشتیبانی ضمنی حکومت اقلیم کردستان عراق از توافق حکومت ترکیه و پ. کا. کا بوده باشد. چونکه آنها نمیخواهند و نمیتوانند در جنوب با اعراب و در شمال با ترک ها در حال نزاع باشند. عامل دوم که تقویت کننده شانس توافق ترک ها و کرد هاست موضع چپ و مارکسیستی پ. کا. کا. و شخص اوجالان است. آنها نمیخواهند کاملا خود را به موج ناسیونالیسم افراطی که در بعضی مناطق خاور میانه و دنیا «مُد شده» بسپارند بلکه ترجیح میدهند به اهداف ملی و قومی خود نه از طریق مبارزه مسلحانه بر ضد اقوام دیگر هم وطن و یا همسایه، بلکه از طریق دمکراسی برای همه و پیشرفت اقتصادی اجتماعی برسند بدون اینکه مرز ها را بهم بزنند.

شاید این آزمایش «بگیرد.» اگر بگیرد، برای ترکیه – هم ترک ها و هم کرد های ترکیه  و برای صلح و آرامش بجای خصومت و دشمنی و جنگ های داخلی و منطقه ای خوب و خیر خواهد بود.

اما اگر نگرفت؟

شخصا بنظر من از نقطه نظر ایران: چه برنامه ترکیه بگیرد و چه نگیرد ایران ناچار است برنامه ای شبیه ترک ها و کرد ها را در داخل ایران پیاده کند و گر نه تمامیت ارضی و بقای کشوری – ملی ایران با خطر جدی روبرو خواهد شد.

و اما از نقطه نظر ترکیه: اگر این نقشه «بگیرد» ترکیه در مجموع یمراتب قوی تر از گذشته خواهد شد و هم ترک ها و هم کرد ها از این موج دمکراسی و رشد رفاه و پیشرفت اقتصادی بهره مند خواهد شد. اما اگر «نگرفت» ترکیه به وضع گذشته اش یعنی انکار و سرکوب بزرگترین اقلیت قومی خود بر خواهد گشت و این – بخصوص در شرایط کنونی – به جدائی کرد ها (که شرایط این جدائی برای آنها امروزه بسیار مناسب است) و بهم خوردن تمامیت ارضی ترکیه منجر خواهد شد.

—————————-

در ضمن بخوانید:

فرق میان قوم گرائی کُردی و تُرکی آذری

—————————-

22 مارس  2013 در 20:25
از فیس بوک:

دوست یکم:
نوشته «فرق ميان قوم گرائي كردي و تركي آذري» به نظر من به لحاظ مفهومي مساله دار است.
اولا به مليت گرائي تركي كه بين انقلاب مشروطيت-حكومت ملي آزربايجان در ميان تركان شمال غرب ايران ظهور كرده و نهايتا به تشكيل حاكميت اتحاد به رهبري جمشيدخان افشار اورومي-تقي رفعت و با حمايت عثماني منجر شده است، اصلا اشاره اي نشده است.
در اين نوشته مفاهيمي كه بينشان فرقهاي ماهوي وجود دارند، يعني آزري و آزربايجاني و تركي و … با بي دقتي بكار رفته اند.
تركي هويتي قومي و به نظر ما اكنون ملي در ايران است. اين همان است كه تركان خود را تاريخا آنگونه مي شناسند و تعريف مي كنند
آزربايجاني هويتي ملي ايجاد شده در دوره استالين در شوروي است و هم عرض هويت ملي مولدون ايجاد شده توسط آن رژيم است و بخشي از يك ايدئولوژي استعماري به نام آزربايجانيسم و يا آزربايجانگرائي استالينستي است، عينا مانند ايدئولوژي مولدونيسم. در ايران همچو هويت قومي و يا ملي ايجاد نشده است. اين هويت صرفا در دوره حكومت ملي توسط سران كمونيست اين تشكل به ايران وارد شده و در ميان توده ترك – به جز عده اي فعال سياسي اكثرا كمونيست- هرگز به عنوان هويتي ملي قبول نشده است.
آزري، هويتي قومي استعماري است كه از سوي ديگران و در راس آنها دولت ايران و روشنفكران تركيه به بخشي از تركهاي ايران اسناد داده مي شود و از سوي برخي از تركهاي ايرانگرا و يا پان ايرانيست نيز بكار مي رود؛ اما مانند آزربايجاني هرگز هويت ملي توده اي در ميان تركان ايران نبوده است.

عباس جوادی:
ميفهمم كه در نگاه ما فرق هاى بنيادين هست بعبارت ديگر «رنگ عينك» هاى ما فرق ميكند. اما من «آذرى» را نه بعنوان قوم و نژاد بلكه مشخصه منطقه اى و جغرافيائى ميدانم نه ملت و قوم و غيره. از تعابير تركى آذرى و يا تركى آذربايجانى هم براى معين كردن گونه زبان تركى استفاده میکنم مانند ترکی ترکیه، ترکی آذربایجان، ترکی خراسان و غیره و لا غير. ميفهمم كه شما همه و هر كس را كه تركى زبان اول و يا مادريش باشد از قوم، ملت و يا نژاد ترك ميپنداريد صرفنظر از مرزها و شهروندی افراد و صرفنظر از تاريخ مشترک و آميزش هاى قومى و غيره در حاليكه من دو معيار اصلى دارم: «ملت» بعنوان مجموعه كل شهروندان صرفنظر از زبان و قوميت و نژاد و مذهب و شامل فارس و ترك و عرب و مسلمان و بهائى و غيره كه البته بين همديگر بايد صاحب حقوق برابر در مقابل قانونى بى تبعيض باشند و ثانیا زبان که فرق من ترک زبان آذربایجانی و دوست فارسی زبان شیرازی ام هست اما دلیل خصومت ما نیست بلکه فقط ملت و ملیت ایرانی ما را رنگین تر و جالب تر میکند.

دوست دوم:
جناب عباس جوادی،
مقاله مفیدی بود ولی چند نکته غیردقیق وجود داره توی مقاله تون:
-اوجالان رهبر کردهای ترکیه نیست. اوجالان رهبر پ کا کاست. حزب ب د پ که به نوعی شاخه سیاسی پ کا کا محسوب میشه دو الی سه میلیون رای از مجموع حداقل هفت هشت میلیون رای کردها رو توی انتخابات مجلس ترکیه به دست آورد و پیش بینی هم نمیشه خیلی بتونه رایشون افزایش بده. بنابراین اطلاق عنوان رهبر کردها به اوجالان چندان دقیق نیست.
-تشکیل جمهوری ترکیه تنها به دست ترکها و کردها نبوده. لازها، چرکزها و تمام اقوام ترکیه در تشکیل جمهوری ترکیه نقش داشتند.
-نوشتید ترکها در ایران با انکار هویتی مواجه نبوده اند که تثبیتی کاملا نادرسته. در ترکیه به کردها ترکهای کوهستان گفته میشد ولی در ایران ایدئولوژی رسمی ترکها رو آذری، آذری زبان، فارسهایی که زبانشون بعدا به ترکی تغییر پیدا کرده و .. معرفی میکنه. در ترکیه حتی حزب حرکت ملی هم هویت کردها رو به رسمیت میشناسه. جالبه خود کردها به خودشون کرمانج و به زبانشون کرمانجی میکن ولی به دلایل کاملا سیاسی نام ملی خودشون رو کرد و نام زبانشون رو کردی جا انداختن. من حتی ندیدم جایی که به زازاها که زبان کاملا متفاوتی با کردی دارند به طوری که تفاهم بین کردها و زازاها بسیار سخت و حتی غیرممکنه گفته بشه شما کرد نیستید و هویت شما با اونها متفاوته و … . بنابراین ترکها در ایران با انکار سیستماتیک هویتی مواجه اند که بسیار نرمتر و هوشمندانه تر از انکار هویت کردی در ترکیه کار میکنه.

عباس جوادی:
باعرض سلام: متشكرم، از توضيحاتتان بهره مند شدم.
درباره اوجالان بعنوان “رهبر كرد هاى تركيه” خيلى فكر و بحث كردم بعد نوشتم. شايد يك سال قبل اين را نمينوشتم چون بين اكثريت بزرگ كرد هاى تركيه تا اين درجه محبوب و بلا منازع بودنش را نميدانستم. البته كه نه همه كرد ها او را رهبر خود ميدانند. اما اكثريت بسيار بزرگيا او را رهبر ميداند يا اعتراضى نميكند.
فكر كنم اصل كار را در تشكيل جمهورى تركيه تركها و كردها كرده اند. اينها بزرگترين ها بودند. ارمنى ها هم كه ديگر نبودند. لاز ها و چركز ها اولا از نظر تعداد كم بودند و ثانيا تا حد زيادى استحاله شده بودند و حالا ديگر واقعا اثبات موجوديت قوميشان كار آسانى نيست.
تصور ميكنم وضع كرد هاى تركيه و ما آذربايجانى هاى ترك زمين تا آسمان فرق دارد. “انكار سيستماتيك” كه ميفرمائيد در هر دو كشور فقط در قرن بيستم بود نه قبل از آن چونكه قبل از آن چنين مسائلى مثل زبان رسمى و تحصيل و قوه قضائىه مركزى و يا رسانه ها باين صورت اصلا مطرح نبود. البته در دوره جمهورى آنها و پهلوى اول ما وضع ما مشابه تر بود ولى ما حداقل ٥٠٠ سال بر ايران حكمرانى كرده ايم، كرد ها اين موقعيت را نداشته اند.
در تاریخ 500 سال اخیر بیشتر از همه ملی گرائی ایرانی داشتیم اما در قرن بیستم (نه قبل از آن) تا حدی نژاد پرستى آريائى هم بود بخصوص در پايان مشروطه و زمان رضاشاه كه اتفاقا متفكرين اصلى اش آذربايجانى بودند. ولى آن جریان بیشتر براى حفظ و تحكيم وحدت ملى در مقابل بیگانگان بود و با آن نگرانى بوجود آمده بود و بخاطر همین افراط گرى هائى هم داشت مانند همان پان تركيسم ترکیه در زمان مبارزه ملى تحت رهبرى آتاترك كه حتی شدید تر از آریاگرائی دوره رضا شاه بود اما بعد ها هر دوی این جریان ها هم در ایران و هم در ترکیه تعديل يافت.
نه، من فكر كنم در اين ٩٠ و يا صد سال وضع ما بمراتب از كردهاى تركيه بهتر بود. اما حالا سال هاست كه تركيه دمكراتيك تر ميشود و ايران بيشتر به قهقرا ميرود.

 

ادامه خواندن

کردستان مستقل؟ انشالله گربه است!

بیماری جدی رئیس جمهوری عراق، جلال طالبانی، که خود رهبر یکی از دو گروه بزرگ کردستان عراق است، احتمال شدت گرفتن رقابت بین گروه «اتحادیه میهنی» آقای طالبانی و  گروه بزرگتر کردستان عراق، «حزب دمکرات کردستان» به رهبری مسعود بارزانی را بیشتر کرده است. اما کاش این تمام مسئله بود. تشدید اختلافات عمیق بین حکومت مرکزی عراق برهبری نوری المالکی از سوئی و کُرد ها و اعراب سنى از سوی دیگر، جنگ داخلی در سوریه و ناروشنی روشی که کُرد های سوریه در پیش خواهند گرفت و همچنین افزایش فعالیت های «حزب کارگران کردستان» ترکیه نشان میدهد که تمام منطقه بسوی یک بحران جدی بین و در داخل همه این کشور ها در باره موضوع حاکمیت ملی، مرزها، تقسیم قدرت سیاسی در حرکت است که در آن «مسئله کُرد ها» نقش کلیدی بازی خواهد کرد.

زیاد خوشحال نشوید که این موضوع ها به ما ایرانیان ربطی ندارد. یک حلقه مهم این «مسئله کُرد ها» هم ایران و کُرد های ایران است. مشکل اساسی در اینست: استقلال طلبی چهار منطقه کُرد نشین عراق، ترکیه، سوریه و ایران، جدائی آنها از کشور های متبوع خود و اتحادشان در یک «کردستان بزرگ» میتواند ثبات و مرزهای موجود تمام منطقه را بهم بزند و این کشور ها را وارد یک مرحله خونین و مخّرب جنگ های داخلی، قومی و منطقه ای کند. اخیرا حزب دمکرات کردستان ایران و حزب کومله در پی بحث هائی که پس از انتشار توافقنامه این دو حزب در گرفت توضیحی رسمی منتشر کرده و گفته اند که منظور آنها نه جدائی از ایران بلکه «تامین حقوق ملت کُرد در ایرانی فدرال و دمکراتیک» است.

حالا که این دو حزب این را میگویند، حتما همین طور است. ولی شما خودتان کلاهتان را قاضی کنید و از خودتان چند سؤال کنید: مثلا از خودتان بپرسید که منظور این دو حزب از«ملت کُرد» که در توافقنامه میگویند چیست؟ چیزی جز مجموعه کُرد های همه کشور های منطقه یعنی عراق و ترکیه و ایران و سوریه است؟ در آن صورت اگر دو رهبر مهم این ملت واحد کُرد یعنی آقای بارزانی با آن قدرت و دم و دستگاهش و یا آقای اوجالان با آن همه پیشمرگه اش کردستان ایران را هم به سمت و سوئی هدایت کنند که این ملت واحد صاحب دولت واحدی هم بشود، این دو حزب ما چه خواهند کرد؟ دوم: بپرسید منظورشان از «کردستان» چیست؟ آیا چیزی جز مجموعه واحدی از کردستان چهار کشور نامبرده است یا اینکه فقط کردستان ایران را در نظر دارند؟ در آن صورت چرا کردستان ایران «کردستان شرقی»، کردستان ترکیه «کردستان شمالی»، کردستان عراق «کردستان جنوبی» و منطقه کُرد نشین سوریه «کردستان غربی» خوانده میشود؟

سوم: بپرسید دقیقا منظورشان از «فدرالیسم» که برای ایران میخواهند چیست؟ همان است که آقایان بارزانی و طالبانی در کردستان عراق بدست آورده اند طوریکه کردستان عراق تقریبا فرقی با کشوری مستقل ندارد که صاحب ارتش، زبان رسمی، پرچم و گمرک خودش است و از بغداد فقط طلب دارد بدون آنکه نسبت به عراق مسئولیتی هم داشته باشد؟ بنده که اینها را عرض میکنم در واقع مخلص روحیه قوی کردستان دوستی ئی هستم که تقریبا در همه دوستان کُرد (چه کُردهای عراق و ترکیه و چه هموطنان کُرد خودمان) دیده ام. دوم اینکه این دوستان، حداقل آنها که من میدانم و میشناسم، مثل بعضی ها اهل توهین و بد و بیراه نسبت به کشور و ملت متبوع خود نیستند. اکثرا بدون سر و صدا دلبسته یک کردستان واحد هستند. یعنی اصلا کردستان را با وجود مرز ها جدا از همدیگر حس نمیکنند. فکر میکنم آنها اگر هم مستقیما و فورا بزبان نیاورند اما بسیاری از آنها در آرزوی چنین کشور واحد کردستان هستند. این هم چه عیبی دارد؟ مگر آمال و آرزوی همه ما خوشبختی و رفاه و پیشرفت همه نیست؟ و مگر قرار نیست هر فرد و ملتی آزادانه شکل زندگی اش را خود معین
کند؟ اگر کُرد ها در همچو کشورمتحدی خوشبخت خواهند شد، چه چیزی بهتر از اینست؟

تجزیه کشور های موجود وجدائی کُرد ها و یا دیگران برای تاسیس کشور های نوین چه مانعی دارد؟ ولیکن حالا که این موضوع مسئله داخلی فقط یک کشور نیست و آثار این تغییرات تمام منطقه و اقوام و ملل خاورمیانه اعم از کُرد و عرب و ترک و ایرانی و غیره را تحت تاثیر قرار خواهد داد، باید همگی بپرسیم که این تاثیرات محتمل کدامند؟ هرکس حق دارد تصویری صلح آمیز و سرشار از آزادی و خوشبختی و پیشرفت از این خاورمیانه جدید با 72 ملت و كشور ریز و درشت جدید و تک قومی را برای ما ترسیم کند. بنده شخصا از آزادی و خوشبختی و پیشرفتش مطمئن نیستم، اما با این تحولاتی که چندین سال است مشاهده میکنم، قویا حدس میزنم که اوضاع منطقه مجموعا به سوی آن 72 کشور جدید حرکت میکند، 72 کشوری که تا کار تاسیس و تثبیت آنها تمام شود صد سال خون جاری خواهد شد و خرابی به بار خواهد آمد و این، نه به خیر تک تک این ملت ها و اقوام (از جمله هموطنان کُرد ما) و نه بنفع کلیت این کشور ها و منطقه است. کافی است به نقشه کردستان در بسیاری از سایت های کُردی و از جمله همین سایتی که توافقنامه دو حزب را چاپ کرده نگاه کنید که از حالا، یعنی هنوز خبری نشده، نصف استان آذربایجان غربی را جزو کردستان ایران به حساب میاورند.

بنابراین سؤال چهارم هم میتواند این باشد که منظور از «کردستان ایران» دقیقا کجا هاست؟ دوستی از ارومیه راست میگفت: اگر 30-40 سال پیش کشور های منطقه راه آزادی، عدالت و همکاری را در پیش میگرفتند، امروز خاورمیانه میتوانست یک منطقه پیشرفته و آزادی باشد که همه کشور های آن با همدیگر روابط واقعا خوب و پرفایده انسانی، تجاری، اقتصادی، سیاسی، علمی واجتماعی دارند: منطقه ای تا حد امکان شبیه اروپا که در آن نیازی به زورگوئی و قاچاق و خصومت قومی و ملی و تجزیه و جنگ داخلی نباشد.

————————————
در ضمن بخوانید: بی بی سی: آینده کردستان عراق: استقلال یا فدرالیزم (تحلیلی است جالب که موضوع استقلال کردستان را فقط در چهارچوب عراق مطرح میکند نه با در نظر گرفتن احتمال تجزیه همه منطقه های چهارگانه و وحدت آنها در یک کردستان متحد)

ادامه خواندن