با در نظر گرفتن گذشته تاریخی، چقدر امکان دارد ایران بخصوص در شرایط کنونی یعنی تقریبا 47 سال حکومت جمهوری اسلامی و سیاست های تُند آن در مقابل غرب و پافشاری بر برنامه هسته ای، انزوای بین المللی و نشیب روزافزون اقتصادی و سیاسی، تجزیه شود؟
این پرسش بسیار مهم است، سوالی است که هم در محافل دانشگاهی و هم در میان سیاستمداران و فعالان اپوزیسیون مطرح است. اگر بخواهیم بر اساس گذشته تاریخی، ساختار اجتماعی و شرایط کنونی جمهوری اسلامی بررسی کنیم، چند عامل را باید در نظر گرفت:
۱. تجربه تاریخی ایران
ایران طی قرنها با وجود تنوع زبانی، قومی و مذهبی، یکپارچگی سرزمینی خود را حفظ کرده است. حتی در دوران ضعف حکومت مرکزی (مثلاً ایلخانان مغول، دوره ملوک الطوایفی ترکمان ها، پس از سقوط صفویه یا در جنگ با روسیه در دوره قاجار) تجزیه کامل رخ نداد و بیشتر نواحی دوباره زیر پرچم مرکزی ایران جمع آمدند (1).
در قرن ۲۰ نیز تحت تاثیر جنگ جهانی اول و دوم و در شرایط اشغال خارجی یا ضعف دولت مرکزی، برخی جریان های تجزیه طلبانه شکل گرفتند (آذربایجان، گیلان، کردستان، خوزستان، بلوچستان)، لیکن این حرکت ها در جریان تثبیت حکومت پهلوی و سپس جمهوری اسلامی به سرعت سرکوب شدند.
اما بقای وحدت ملی و تمامیت ارضی تنها نتیجه تلاش حکومت های مرکزی ایران نبود. درست است که اینگونه حرکات تجزیه طلبانه اغلب در سرزمین های مرزی مشاهده شده است. با اینهمه، صرفنظر از قاطبه مردم ایران، در خود این سرزمین های «حاشیه» نیز مردم محلی غالباً یا بر علیه جریانات تجزیه طلبانه برخاسته اند و یا در شرایط جنگ و فشار راه احتیاط، سکوت و سازش را در پیش گرفته اند. در هیچکدام از این جریان ها که اغلب به کمک نیروهای خارجی مسلح و اشغالگر (روسیه، عثمانی، انگلیس) و گروه های محدودی از طرفداران ایرانی آنان همراه بوده، قاطبه مردم محلی آزادانه و به طور وسیع شرکت نکرده اند.
استثنا ها همیشه وجود دارند. وقتی دولتی از نظر سیاسی، اقتصادی و اجتماعی در حال رشد و شکوفایی قرار دارد، اصولا دولت واغلب افراد آن ملت به «ملی گرایی» یا ناسیونالیسم تمایل می یابد و به تدریج خود را «برتر» از دیگران می پندارد. این میتواند در حالات اندکی جلوه ای افراطی داشته باشد (ترکیه آتاترک، ایران رضا شاه، مصر عبدالناصر). اما این «ملی گرایی» اغلب عکس العملی تدافعی (و نه تهاجمی) در مقابل نیروهای برتر و حاکم (انگلیس، روسیه) بود و به بالابردن روحیه ملی و اعتماد به خود مردم کمک مینمود. آتاترک و رضاشاه (و تا اندازه ای عبدالناصر) در این کوشش خود فرصت تاریخی زیادی نداشتند، اما مجموعاً موفق به حساب می آیند.
برعکس، دولت ها و ملت هایی که به هر دلیلی (افراط گرایی ایدئولوژیک یا مذهبی، فساد مالی، فقر و عقب ماندگی، سیاست های نابخردانه، انزوای بین المللی، ستیزه جویی با همسایگان و دولت های قدرتمند و آزاد) در سراشیب سقوط و فقر می افتند، احتمال بیشتری وجود دارد که با خطر تجزیه طلبی روبرو شوند. این خطر بخصوص زمانی جدی تر و فوری تر میشود که همسایگان دور یا نزدیک یک کشور از نظر قومی (زبان، مذهب، فرهنگ، تاریخ) مشترکاتی واقعی یا مفروض با اهالی آن سوی مرز مشترک داشته باشند. در آن صورت اقلیت های این دولت ها در مقابل تبلیغات و تحریک های خارجی همسایه (بخصوص اگر این دولت های همسایه موفق تر و مرفه تر باشند) بسیار تاثیر پذیر تر خواهند بود. از این زاویه میتوان تصور کرد که مثلاً ترکمنستان، افغانستان یا پاکستان احتمالاً جاذبه چندانی برای ایرانیان هم مرز ندارند، در حالی که تحت تاثیر تبلیغات ترکیه یا کشورهای عربی خلیج فارس قرار گرفتن ایرانیان هم مرز این همسایه ها بخصوص در شرایط افزایش بحران کنونی ایران آنچنان دور از احتمال نیست.
۲. شرایط جمهوری اسلامی
سیاستهای تبعیضآمیز و تمرکزگرا: جمهوری اسلامی با تبعیض زبانی، فرهنگی و اقتصادی در قبال اقوام (کرد، بلوچ، عرب، ترکمن، آذری) نارضایتی ایجاد کرده است. بخشی از این تبعیض ها در دوره پهلوی هم وجود داشت. اما در آن دوره اینگونه تبعیض ها با طرح لزوم «وحدت و انسجام ملی و سیاسی» ورای فرق های قومی و فرهنگی توجیه میشد. اما در دوره جمهوری اسلامی اینگونه تبعیض ها بیشتر رنگ مذهبی (شیعه و سنّی) گرفته اند.
سرکوب شدید و امنیتیسازی: هرگونه حرکت تجزیهطلبانه یا حتی مطالبه فرهنگی به شدت سرکوب میشود. این سرکوب مانع بالفعل شدن تمایلات جداییطلبانه میشود. اما در شرایط بدترشدن روزافزون رفاه و آزادی ها و مشکلات عدیده ای مانند فساد، بیکاری، گرانی و کمبود آب و برق، حکومت کمترمیتواند به نتیجه دادن این سرکوب ها اطمینان داشته باشد.
ایرانگرایی اجتماعی: با وجود نا رضایتی از حکومت، بخش بزرگی از جامعه ایران و مردم استان های مرزی هویت تاریخی و ملی ایرانی را حفظ کرده و طرفدار حفظ تمامیت ارضی است.
۳. عوامل خارجی
قدرتهای منطقهای و جهانی ممکن است در صورت تضعیف حکومت مرکزی، از گرایشهای تجزیهطلبانه حمایت کنند (مانند عراق، سوریه یا یوگسلاوی سابق).
با این حال، ایران به دلیل موقعیت ژئوپولیتیک، اهمیت انرژی، و خطر بیثباتی منطقهای، کمتر احتمال تجزیه خواهد داشت؛ قدرتهای بزرگ معمولاً ثبات در ایران را ترجیح میدهند.
۴. شرایط کنونی
جمهوری اسلامی در بحرانهای متعدد (مشروعیت سیاسی، فساد، اقتصاد، شکاف با جامعه) قرار دارد. این ضعفها میتواند در آینده زمینه را برای بیثباتی داخلی فراهم کند.
با این حال، نبود سازمانیافتگی و انسجام در میان گروههای اپوزیسیون، و مخالفت بخش بزرگی از ایرانیان با فروپاشی تمامیت ارضی، احتمال تجزیه را در کوتاهمدت بسیار کم میکند.
✅ جمعبندی: ایران با وجود بحرانهای شدید در جمهوری اسلامی و بخصوص با وجود ادامه تحریم های بین المللی (فعال شدن «مکانیسم ماشه»)، در کوتاهمدت احتمال تجزیه کمی دارد – هم به دلیل هویت تاریخی مشترک، هم سرکوب شدید حکومت، و هم حساسیت منطقهای و بینالمللی. اما اگرسیاست کنونی حکومت ایران ادامه یابد و این حکومت رسماً یا عملاً فروبپاشد و خلأ قدرت به وجود بیاید و این خلأ قدرت طول بکشد، در میان مدت و بهویژه با دخالت خارجی، احتمال بروز جنبشهای جداییطلب در مناطق مرزی (کردستان، بلوچستان، خوزستان و شاید آذربایجان) افزایش پیدا میکند.
(1) ن. عباس جوادی: «تاریخ اختلاط ایرانیان و ترکان» و در آنجا فصل «تداوم هویت ایرانی»، در این لینک).
در این نوشته می خواهیم نشان دهیم که ریشه ی جاینام «آذربایجان» از کجا می آید، از نگاه تاریخی کهن ترین نشانه های کاربرد این نام کجا، به چه زبان و در کدام دوره ها هستند، و در طول تاریخ، املا و تلفظ این نام چگونه تحول یافته، تا اینکه به صورت کنونی خود درآمده است.
سه نکته مهم
طبیعی است که نام شهر و کشوری هرچه کهن تر باشد، آموزش ریشه ها و اصل آن هم مشکل تر است، چرا که در دوره طولانی گذشته ممکن است این نام تغییر یافته، و یا آن شهر و روستا کلا از بین رفته، و یا اصلا کسی در باره آن چیزی ننوشته، وضع سیاسی، مردم شناختی و یا زبان آن شهر و کشور دچار تحول گشته و یا به جز زبان، املا و الفبای مورد استفاده برای درج آن جاینام نیز تغییر یافته باشد. برای ریشه یابی یک جاینام کهن چاره ای نیست جز اینکه تاریخ آن شهر، کشور و منطقه را بدانیم و در هر مرحله تاریخی این نام را در همه منابع قابل دسترس، چه بومی و چه خارجی، ثبت کنیم، تا به قدیمی ترین کاربردهای این نام برسیم.
ریشه جاینام «آذربایجان» به حدودا 2300 سال پیش بر می گردد. این نام پس از سقوط هخامنشیان به دست لشکر مقدونی-یونانی اسکندر رایج شده است، این را باید از نگاه تاریخی دانست. پیش از این دوره نه نام آذربایجان و نه شکل های باستانی آن وجود نداشت. اما با اینهمه قدمت، ریشه یابی نام «آذربایجان» مشکل چندان بزرگی نیست، چرا که در این باره منابع نوشتاری و تاریخی زیادی به زبانهای گوناگون موجود هستند که تحول و روند دگرگونی این جاینام را نشان می دهند.
نکته دوم این است که اگر بررسی خود را بر تحول تاریخی آن جاینام مبتنی نکنیم و تنها برپایه ی تجزیه وتحلیل اجزای نام کنونی این یا آن شهر، آن هم با تکیه بر زبان کنونی خود و خط و املای آن کوشش به یک به اصطلاح «تحلیل اشتقاقی» از آن نام نماییم، بدون شک به طور فاحشی دچار اشتباه خواهیم شد. این طریق کار، اگر چه آسان است و هر کسی از عهده آن بر می آید، اما بررسی علمی نیست، بلکه یک گمانه زنی و حتی اغلب خیالبافی است که ممکن است وابسته به تصور و یا آرزوی هرکس، نتیجه دیگری بدهد، بی آنکه دلیل و شاهدی به این گمانه زنی ها ارائه گردد. مثلا اگر بخواهیم در مورد نام «آذربایجان» بدون در نظرداشت نام های این منطقه در مراحل مختلف تاریخ و به زبانهای گوناگون، این نام را به طور مصنوعی به اجزایی مانند آذر-بای-جان تقسیم کنیم و به دنبال شباهت ظاهری بین این اجزای واژگانی و این یا آن واژه در زبان کنونی خود برویم، هم خودمان و هم دیگران را گمراه خواهیم کرد. دیر تر خواهیم دید که این جاینام شکل تاریخی جاینام هائی است که در طول بیش از 2300 سال در مرحله های مختلف تاریخ به فارسی، یونانی، ارمنی، سریانی و دیگر زبانها رایج شده و در آثار مختلف ثبت گردیده است.
و بالاخره نکته سوم هم این است که بررسی ما باید دانش موجود و نتیجه گیری های دانشمندان معتبر دنیا را که در حوزه های مربوطه یعنی تاریخ، زبانشناسی و جغرافیای ایران و خاورمیانه باستان متخصص هستند، در نظر گیرد و مجموعا با یافته های آنان همخوان باشد، مگر اینکه کسی بخواهد با ارایه دلایل و شواهد کافی علمی، دانش آکادمیک کنونی را تکمیل کند و یا حتی آن را به چالش بکشد.
ریشه های نام آذربایجان
در دوران باستان، یعنی مثلا سه هزار سال پیش، سرزمینی به نام «آذربایجان» وجود نداشت. دولت ماد که آذربایجان و کردستان را در بر میگرفت و مرکزش اکباتان یعنی همدان کنونی بود، حدود 2700 سال پیش تاسیس یافت و بعد به سوی غرب و شرق، یعنی آشور و بابل از سویی و عیلام و اصفهان و طبرستان از سوی دیگر گسترش یافت. حدودا 150 سال بعد هخامنشیان بر سر قدرت آمدند و امپراتوری را حتی بزرگ تر هم کردند. اما نه در دوره ماد و نه بعدا در زمان هخامنشیان، آن گوشه شمال غربی ایران امروز هنوز نام آذربایجان را نداشت. این سرزمین بخشی از یک ایالت و یا استان و به اصطلاح آن دورهها «ساتراپی» بزرگ و مهم به نام ماد بود.
امپراتوریهای ماد و هخامنشی از نگاه اداری به ایالتها و یا «ساتراپی»ها تقسیم شده بودند. هر ساتراپی یک «ساتراپ» و یا حاکم و پادشاه محلی داشت که همه کاره و در واقع «مالک» آن ایالت به شمار میرفت، اما در عین حال تابع و خراج پرداز شاه شاهان و یا شاهنشاه ایران هم بود. طبعا شاهنشاه میتوانست این ساتراپها را عزل کند و به جای آنها کس دیگری را بگذارد. گاه حتی میان آنان اختلاف و جنگ هم رخ میداد.
در آثار مربوط به تاریخ باستان، نام همه ساتراپهای محلی ماد و یا هخامنشی ذکر نشده است، اما نام بعضیها که نقشی فراتر از محل حکومت خود داشتند، به ما معلوم است. مثلا از منابع و مورخین یونانی می دانیم که در آخرین سالهای دولت هخامنشی، ایالت ماد ساتراپ و یا پادشاهی محلی به نام آترپات، آتورپات و یا آذرباذ داشته که یونانیها او را «آتروپاتس» و یا «آتروپات» مینامیدند.
این نام «آترپات» از کجا میآید؟
طوری که ایران شناس معروف آلمانی تئودور نولدکه در مقاله «آتروپاتن» (1880) مینویسد، «آترپات» که حتی به صورت «آترپاته» در اوستا هم آمده،[1] در ایران باستان نامی رایج بوده است. این نام معنی «نگهبان آتش و یا حفظ شده از سوی آتش» میدهد و ترکیبی است از واژه «آتر» (آدور، آذور، آذر یعنی آتش) و پسوند -پات/-باد به معنی نگهبان و یا حفظ شده از سوی کسی و یا چیزی. این نام بعدها در دوره اشکانیان و ساسانیان صورت «آذرباذ» («آذرباد») به معنی «نگهبان آتش» و یا «شخص حفظ شده از سوی آتش» را به خود گرفته است.
کعبه زرتشت در مجموعه ی باستانی نقش رستم در نزدیکی تخت جمشید
آتروپات، ساتراپ ماد در اواخر هخامنشیان، که خود مادی بوده و از اشراف قدرتمند این سرزمین به شمار میرفته، حدودا بین سالهای 370 و 321 پیش از میلاد زیسته است. آتروپات هنگام حمله اسکندر مقدونی به ایران هخامنشی، ابتدا در کنار داریوش سوم و بر ضد اسکندر جنگیده، اما پس از مشاهده زوال هخامنشیان، جزو فرماندهان اسکندر در آمده و پس از پیروزی اسکندر، حکومت خود را در این سرزمین حفظ کرده است. داستان ادامه ساتراپی آتروپات دراز است و روایتهای مختلفی در این مورد هست. خلاصه اش این است که آتروپات در زمان داریوش سوم ساتراپ تمام سرزمین وسیع ساتراپی ماد بود که شامل آذربایجان، همدان، اصفهان و ری و غیره میشد. اسکندر بخاطر وفاداری و خدمات آتروپات، او را در ساتراپی ماد تایید و یا به اصطلاح «ابقا» میکند. اما پس از مرگ اسکندر، میان فرماندهان یونانی و مقدونی او رقابت و کشاکش برسر تقسیم امپراتوری راه میافتد و چون شمال شرق ایران یعنی آذربایجان و کردستان کنونی برخلاف اکباتان (همدان) مورد توجه چندان آن فرماندهان نبوده، کسی با ادامه سلطنت آتروپات در آن کوشه شمال غربی ماد مخالفت نمیکند.
سلطنت و خودمختاری آتروپاتیان در آذربایجان چندان زیاد ادامه نمییابد. مدتی بعد آنها با اشکانیان ایران و اشکانیان ارمنستان آمیزش پیدا میکنند و جای خود را به حکمرانان دیگر می سپارند. اما حتی پس از سقوط این سلسله و حاکمیت دودمان اشکانیان نیز نام سردار ماد ایرانی، آترپات و یا آتروپات، به صورتهای مختلف آن (آدوربادگان، آذوربادگان، آذرباذگان، آذربایگان) روی این سرزمین باقی میماند.
ترجمه بند نخست سنگنوشته شاپور یکم بر دیوار کعبه زرتشت: من مزدیسن، بغ شاپور، شاهنشاه ایران و انیران که چهر (نژاد) از ایزدان، پور مزدیسن، بغ اردشیر شاهنشاه ایران که چهر از ایزدان پورِ پور (نوه) بغ بابک شاه[است]. خداوندگار ایران شهرم و[این] شهرها (کشورها) را دارم: پارس، پارت، خوزستان، میشان، آسورستان، اربایستان، آتورپاتکان، ارمنستان…
«آدوربادگان» در حرف نما، آوانما و ترجمه انگلیسی بند نخست سنگنوشته شاپور یکم از «نقش رستم»، آوانما: فیلیپ هویسه، ترجمه انگلیسی: جیک نیبل، Parthian Sources Online
با این ترتیب پس از مرگ اسکندر مورخین و جغرافیاشناسان یونانی از دو ماد سخن میگویند: یکم: ماد بزرگ (و یا فقط «ماد») و دوم: «ماد کوچک»، «ماد آتروپات» (آن بخش از سرزمین ماد که تحت حاکمیت آتروپات است) و یا صرفا «آتروپاتن» به معنی «سرزمین تحت سلطنت آتروپات،» مرکب از نام آتروپات و پسوند یونانی-لاتین اِن/-اُن به معنی مکان و سرزمین. در نتیجه «آتروپاتن» نامی است که یونانیان و رومیان به این سرزمین دادهاند و معنی مکان و سرزمین مربوط و یا متعلق به آتروپات را میدهد.
این توضیح نام «آتروپاتن» و «آتروپاتکان» و توصیف حدود جغرافیائی آن در تاریخ برای اولین بار توسط مورخ یونانی استرابو (متولد سال 63 پیش از میلاد) در کتاب معروفش بنام «جغرافیا» داده شده که حدود «آتروپاتن» یا «ماد کوچک» را چنین تعریف کرده است:
«ماد به دو بخش تقسیم میشود که یکی از آنها ماد بزرگ است و پایتختش اکباتان {همدان} است که شهری بزرگ و مقر پادشاهی ماد است. این کاخ هنوز هم مورد استفاده پارتیها {اشکانیان} است {…} بخش دیگر که بخشی از ماد بزرگ است، آتروپاتن است که نامش را از راهبرش آتروپات گرفته است که این مملکت را از حاکمیت مقدونیان باز نگهداشت. هنگامیکه او پادشاه {ماد آتروپاتن} شد، استقلال این مملکت را برپا نمود وجانشینان او همچنان تا به امروز {به حکومت} ادامه میدهند و در زمانهای گوناگون با {خانوادههای} پادشاهان ارمنستان، سوریه {آشور} و پارتی {اشکانی} وصلت نمودهاند. {…} آتروپاتن با ارمنستان درغرب و ماد بزرگ در شرق هم مرز است و در شمال با هر دو و در جنوب با دریای گرگان و سرزمین مردم ماد {بزرگ} هممرز است. {…} ارمنیان و پارتیها همسایگان قدرتمند آتروپاتنیها هستند که آنان {آتروپاتنیان} را پیوسته غارت کنند، اما ایستادگی نمایند چنانکه سیمباس {پسر بارداس} را از دست ارمنیان باز پس گرفتند و رومیان آنها را {ارمنیان را} شکست دادند و آنها {ارمنیان} هم دوستان سزار {روم} شدند و آنها همزمان پارتیان را نیز خرسند نگهدارند.»[2]
در قرن نوزدهم، ایران شناس سرشناس، جیمز دارمستتر فرانسوی و جغرافیاشناس جهان باستان، هاینریش کیپرت آلمانی، نوشتند که بدون شک نام آذربایجان با واژه آذر/آتور به معنی آتش رابطه دارد و احتمالا منظور از آن «سرزمین آتش» بوده است. آنها با این استدلال چنین نظر دادند که شاید هم نامگذاری آتروپاتن مربوط به دوره پیش از حکومت ساتراپ ماد یعنی آتروپات بوده است. لیکن نولدکه و اکثر ایران شناسان دیگر گفتهاند که اولا تعریف و ریشه شناسی استرابو، مورخ یونانی، جای شکی در ریشه این جاینام و ارتباط آن با ساتراپ ماد باقی نمیگذارد و ثانیا در هیچ اثر تاریخی دیده نمیشود که پیش از مرگ اسکندر نام مشخص و مشابه دیگری برای این سرزمین مطرح شده باشد.[3]
بعد از اسکندر نام این سرزمین چگونه تحول یافته؟
در سنگ نوشته معروف بیستون در نزدیکی کرمانشاه، داریوش یکم هخامنشی (520 پ. م.) هنگام برشمردن سرزمینهای تحت حاکمیت خود، در کنار پارس، عیلام، آشور و غیره کلا از ماد («مادا/ماتا») نام میبرد و به سرزمین جداگانه و کوچکتری در شمال غرب آن که آذربایجان و کردستان کنونی باشد، اشارهای نمیکند.
پس از شکست ایران از اسکندر، مدتی طولانی چندان اثری به فارسی، چه فارسی باستان و چه فارسی میانه نوشته نمیشود . تنها تا اندازهای در دوره اشکانیان و تا حد به مراتب بیشتری در دوره ساسانیان با آثار فارسی روبرو میشویم که اطلاعاتی در مورد جغرافیای ایران آن دوره به دست میدهد.
مثلا شاپور یکم ساسانی (حدودا 260 م.) در سنگ نوشتهٔ معروفش در «کعبهٔ زرتشت» در نزدیکی تخت جمشید، منطقه کنونی آذربایجان را «آدوربادگان» مینامد. این سنگ نوشته به سه زبان فارسی میانه، پارتی و یونانی نوشته شده است. در دو اثر دیگر فارسی میانه، «کارنامه اردشیر بابکان»[4] و«شهرستانهای ایرانشهر»[5] هم همین نام «آدوربادگان» به کار برده میشود. این آثار مربوط به سالهای 250 میلادی یعنی دوره ساسانیان هستند.
مینورسکی شکل «آتارپاتاکان/آترپاتکان» در فارسی میانه و «آذرباذگان» اوایل فارسی معاصر را جزو کاربردهای قدیمی فارسی این نام میشمارد.[6] در همین دورهٔ ساسانیان و اوایل اسلام به صورتهای جدید تر این نام یعنی «آذوربادگان/آذرباذگان» و در نهایت «آذربایگان» نیز بر میخوریم و همین نام آذربایگان است که پس از اسلام و رسوخ زبان عربی صورت «آذربَیجان» و «آذربایجان» را به خود میگیرد، چرا که در تلفظ معیار عربی «گ» نیست و اغلب با «ج» جایگزین میشود. در زبان عربی معاصر هنوز همان شکل «آذربیجان» رایج است.
در این تحول تاریخی و زبانشناختی نام آتارپاتکان، آترپاتکان، آذرباذگان و آذربادگان تا آذربایگان، آذربَیجان و آذربایجان که تقریبا یکهزار سال طول میکشد، چند نکته از نگاه آواشناسی و آوانویسی و همچنین یکی دو دگرگشت آواشناختی بیش از همه مهم و جالب است.
اولا باید در نظر گرفت که در نوشتار متون فارسی میانه (به خط پهلوی که نوع اصلاح شدهای از خط آرامی است) تشخیص آواها بسیارمشکل است. یک دلیل این وضع در آن است که چه خود خط پهلوی و چه «خط مادر» آرامی مانند خط عربی و فارسی کنونی ما، ابجد بنیاد است و واکهها یعنی مصوتها را اصولا منعکس نمیکند. این هم طبیعتا دانشمندان و زبانشناسان را ناچار میکند برپایه دانستهها و مقایسههای خود تا حدی گمانه زنی بکنند و راه استنتاج را در پیش بگیرند. ثانیا مانند برخی زبانهای دیگر، بعضی آواها و حروف مانند د-ت و یا ب-پ جابجایی پذیر هستند و مثلا همه گونههای آدور/آتور/آثور/آذور و یا آدر/آذر/آتر/آثر محتمل و درست هستند و احتمالا در دورهها و یا نقاط مختلف کشور رایج بوده و بعد دچار تحول شدهاند.
ویس و رامین، 1349، ص 527، قرن پنجم ق.
از سوی دیگر به نوشتهٔ مک کنزی، نویسنده «فرهنگ فشرده زبان پهلوی»، به خصوص در گونه زبانهای ایرانی غربی (آذربایجان، کردستان) آواهای واکدار (باصدای) انسدادی ب-د-گ وهمچنین همخوان انسدادی-سایشی ج که میان یک واکه (مصوت) و یک همخوان (صامت) قرار دارند، پیوسته به صورت سایشی و-ذ-غ-ژ تلفظ میشوند. با این ترتیب در نمونه نام «آدربادگان»، «د» نخست و دوم که هردو به دنبال «آ» میآید، «ذ» (مانند «ذیس» یعنی «این» انگلیسی تلفظی میان «د» و «ز») صدا میدهد.[7] از این جهت تبدیل آوای «د» به «ذ» در شکل باستانی «آدوربادگان» به «آذوربادگان/آذربادگان» چیزی روشن و قابل توضیح است. احتمالا تبدیل تدریجی آوای دوم «د» در «آذربادگان» به «ی» (که آن هم نوعی آوای سایشی است) یعنی «آذربایگان» نیزباید طبق همین قاعده قابل توضیح باشد.
م. اشترک در مدخل «آذربایجان» نخستین چاپ «دانشنامه اسلام» مینویسد: «هیچ شکی نیست که در قرن سوم م. تلفظ دقیق این نام آذُرباذگان بوده، اما در قرن چهارم م. آوای دوم «ذ» در سریانی (آرامی میانه) و همچنین یونانی بیزانسی به «ی» تبدیل شده، به صورت «آذُربایگان» در آمده و بعدها از سوی جغرافی دانان عرب به شکل آذربایجان و آذربَیجان نوشته شده است.[8]
در اولین منابع تاریخی دوره اسلامی مانند «المسالک والممالک» ابن خرداذبه (قرن سوم ق.) نام آذربایجان به همین صورت «آذربیجان» با «ذ» و حتی «ک» (بجای ج) یعنی به صورت «آذربادکان» نوشته شده است.[9] در «مسالک و ممالک» اصطخری (قرن چهارم ق.) هر دو شکل «آذربیجان» و «آذربایگان» به کار برده شده است.[10] فردوسی در چند جای شاهنامه (قرن چهارم-پنجم ق.) به طور حماسی از «آذرابادگان» سخن میگوید.[11] تقریبا به صورت همزمان در منظومه «ویس و رامین» فخرالدین اسعد گرگانی (قرن پنجم ق.) با هردو شکل «آذربادگان» و «آذربایگان» روبرو می شویم.[12] اما عموما پس از قرن چهارم و پنجم هجری (یازدهم و دوازدهم میلادی) شکل «آذربایجان» جا میافتد، اگرچه گهگاه و بخصوص در متون ادبی هنوز هم با تعابیر آذرابادگان و آذربایگان نیز روبرو میشویم.
اکثر آثار عربی نخستین قرنهای پس از اسلام مانند «الکامل» ابن الاثیر، «التنبیه و الاشراف» مسعودی و یا «مسالک و ممالک» ابن حوقل شکل «اذربیجان» را به کار بردهاند که هنوز هم املای معیار عربی معاصر برای نام «آذربایجان» است.
اولین کتاب فرهنگ ترکی یعنی «دیوان لغات الترک» اثر محمود کاشغری از قرن پنجم ق. نیز لفظ «آذربادکان» و «آذرابادکان» را به کار برده است.
کاشغری: «ارض آذربادکان» در دیوان لغات الترک، (کتابخانه ملی آثار خطی، موقوفات علی امیری، استانبول) کره زمین با تمرکز روی خاورزمین
همچنین به موازات تلفظ و املای فارسی میانه مشاهده میکنیم که منابع یونانی و کلا اروپایی نیز که در گذشته اساسا از تعبیرهای «ماد کوچک» و «آتروپاتن» استفاده میکردند، در دوره ساسانیان و اوایل اسلام این سرزمین را «آذربیگانون» مینامند که همان «آذربیگان» و «آذربایگان» فارسی پیش از اسلام بعلاوه پسوند یونانی-لاتین اُن/اِن به معنی سرزمین و مکان است. این هم احتمالا اثر تحول نام آذربایجان در خود فارسی است که بعدا به صورتهای گوناگون وارد زبانهای دیگر از جمله یونانی میشود. یک مثال بارز «جنگهای ایران» نوشته مورخ یونانی پروکوپیوس (سالهای 500 م.) است که در شرح جنگهای ایران ساسانی و یونان آذربایجان را «آدربیگانُن» نامیده است.[13]
امروزه در حالی که اکثر زبانهای خارجی از جمله انگلیسی، فرانسه و روسی شکل «آذربایجان» را قبول کرده، تلفظ و املای آن را با قواعد املائی و آواشناختی خود سازگار نموده اند، برخی از زبانهای قدیمی که در دوره اسکندر و پس از او نیز این نام را به مناسبتی در ادبیات خود به کار بردهاند، هنوز در شکل کنونی خود برای نامگذاری آذربایجان آثاری از نام باستانی آن را نگهداری کردهاند، مانند «آدرباداگان» به ارمنی معاصر و یا «آدربیگانیا» که تا مدتی پیش شکل رسمی و رایج این نام در زبان یونانی بود.
«آذربیگانون»، «آذربیگان» با پسوند یونانی -اُن به معنی سرزمین: بریده ای از کتاب «جنگ های ایران» اثر پروکوپیوس، ۵۰۰-۵۶۵
زیرنویس ها
[1] Nöldeke, Th.: Atropatene, ZDMG 34, 1880, pp. 692f
[2] Strabo: Geography, 1, 13, 11
[3] Shottky, M.: Media Atropatene und Gross-Armenien in hellenistischer Zeit, Bonn, 1989, pp. 4-5
[4] Kassock, Z. J. V.: Karnamag i Ardashir i Papagan, A Pahlavi Student’s 2013 Guide, Fredericksburg, VA, US, 2013, p. 28
[5] شهرستانهای ایرانشهر، با آوانویسی، ترجمه فارسی و یادداشتها از تورج دریایی، تهران 1388، ص 34-35
[6] Minorsky, V.: «Adharbaydjan», in: Encyclopaedia of Islam, New Edition, Volume 1, pp. 188-190, 1960, viewed online on 23.01.2016
[7] MacKenzie, D. N.: A Concise Pahlavi Dictionary, London, 1971, p. xv
[8] Streck, M. : Adharbaidjan, in: Encyclopaedia of Islam, First Edition (1913-1936), viewed online 23. January 2017
[9] عبدالله ابن خرداذبه (احتمالا م. 300 ه.): المسالک و الممالک، چاپ لیدن، 1889، ص 119
[10] اصطخری، ا. ا.: مسالک و ممالک، به کوشش ایرج افشار، تهران 1340، ص 155-161 زریاب خویی: همانجا
[11] برای نمونه: پادشاهی کسری نوشین روان چهل و هشت سال بود: نخستین خراسان ازو یاد کرد — دل نامداران بدو شاد کرد دگر بهره زان بد قم و اصفهان — نهاد بزرگان و جای مهان وزین بهره بود آذرابادگان — که بخشش نهادند آزادگان
[12] گرگانی، ف. ا.: ویس و رامین، با تصحیح م. تودووا و آ. گواخاریا، تهران 1337 ص. 527
[13] Procopius: History of Wars, Vol. I and II: The Persian War, p. 47
پنجاه، شصت سال مانده به تاجگذاری شاه اسماعیل در تبریز و تاسیس سلسله صفوی (1501)، آذربایجان تحت حاکمیت جهانشاه قراقویونلو بود که متصرفات خود در ایران را گسترش داده بود، اما در رقابتی سرسختانه با اوزون حسن آق قویونلو قرار داشت. نیروی آق قویونلو در وسط، مانند یک حائل بین ایران و دولت نوپا و در حال گسترش عثمانی واقع شده بود. تخت گاه قراقویونلو ها تبریز و مرکز آق قویونلوها «آمِد» (دیاربکر کنونی) بود، در حالیکه عثمانی ها به تازگی (1453) با فتح پایتخت روم شرقی، قسطنطنیه (استانبول کنونی)، آن را مرکز و پایتخت خود قرار داده بودند.
در این مدت اتفاقات مهم، سریع و گاه غیر منتظره ای رخ داد که زمینه و شرایط تاسیس سلسله صفوی و در عین حال تحکیم دولت عثمانی را مهیا نمود. طریقت صفویه که حدود صد و پنجاه سال پیش از آن ایجاد شده بود، بخصوص در زادگاه بنیانگذارش شیخ صفی یعنی اردبیل و همچنین دیگر ولایات آذربایجان بسیار با نفوذ بود. قدرت نظامی و سیاسی در اختیار قراقویونلوها بود، اما آنها نمی توانستند مانع گسترش نفوذ صفویان شوند که در کنار تبلیغات شیعه دوازده امامی و غالی و بسیج پیروان سرسپرده خود، به گونه فزاینده ای در پی کسب قدرت بودند. به نظر می رسد در سلسله مراتب شیوخ و مرشدان صفوی، شیخ جنید نخستین کسی بود که از نظر مذهبی به شیعه غالی میل نموده و به بسیج فعال طرفداران خود در سرزمین های قراقویونلو (آذربایجان و اَران/آران یعنی تقریبا جمهوری آذربایجان کنونی)، آق قویونلو (بین قراقویونلو و عثمانی) و عثمانی پرداخته است.
اگر چه بخصوص بعد از شاه اسماعیل مورخین صفوی ادعای شیعه بودن و حتی سیادت شیخ صفی و نوادگان او را مطرح نمودند، احتمالا سلسله شیوخ صفوی تا زمان جنید شیعه نبوده یا دستکم از سادات شمرده نشده و چندان به امور سیاسی مداخله نکرده بودند.
پس از مرگ پدر جنید، عموی او جعفر (و نه طوری که سنت طریقت ها بود، خود جنید) در اردبیل شیخ و مرشد طریقت شد. در آن دوره جنید غالبا دور از اردبیل و مشغول سفرهای تبلیغاتی خود در اران، آذربایجان و آناتولی به سر می برد، در حالیکه شیخ جعفر که مورد حمایت جهانشاه قراقویونلو و داماد او بود، از فعالیت های جنید ناراضی می نمود و از تحریک حکام قراقویونلو بر ضد تبلیغات جنید سر باز نمی زد. برخی مورخین گفته اند که شیخ جعفر احتمالا مخالف تمایلات شیعی و سیاسی جنید بوده است.
در این میان شیخ جنید که در پی گسترش نفوذ سیاسی خود بود، به آمِد (دیاربکر کنونی) تخت گاه اوزون حسن، رقیب سرسخت جهانشاه قراقویونلو، رفت و سه سال در آنجا مانده و مشغول تبلیغات شد. او درنهایت با خواهر سلطان اوزون حسن آق قویونلو ازدواج نمود. اوزون حسن نیز برای تحکیم قدرت خود در مقابل دولت عثمانی، با دِسپینا خاتون دختر پادشاه مسیحی و یونانی زبان دولت ترابوزان وصلت کرد. ضمنا او به عنوان «پادشاه ایران» از روابط جدید خانوادگی خود با دربار ترابوزان استفاده کرده و با اعزام نمایندگانی به پادشاهی های اروپائی از قبیل ونیز، مجارستان و لهستان، خواستار اتحاد عمل علیه دولت عثمانی شد.[1] (قبل از اوزون حسن، رقیب قراقویونلوی او جهانشاه نیز با عنوان پادشاه ایران در تبریز حکمرانی میکرد. در همین دوره دولت های عثمانی و همچنین اروپائی مانند ونیز و لهستان نیز به نوبه خود سلاطین قراقویونلو و آق قویونلو را به عنوان «پادشاه ایران» شناخته و با آنها مکاتبه نموده اند). [2]
ترابوزان جزو آخرین باقیمانده های امپراتوری روم شرقی به شمار می رفت که هنوز به تصرف ترک ها در نیامده بود. هم سلطان عثمانی و هم اوزون حسن خواهان تصرف ترابوزان بودند. شیخ جنید نیز ظاهرا چنین سودائی در سر می پروراند، اما از طرفی یارای رقابت با عثمانی را نداشت و از طرف دیگر تعرض به ترابوزان روابط خانوادگی و سیاسی او را با اوزون حسن آق قویونلو به خطر می انداخت.
جنید فعالیت های سیاسی و تبلیغاتی خود را با سفرهای چند ساله اش در منطقه افزایش داد. دسته های مسلح او موسوم به قزلباشان که از میان قبایل ترکمن انتخاب شده بودند، جهت حمله و غارت روانه ارمنستان و گرجستان و سرزمین های چِرکِس های همسایه در شمال قفقاز می شدند و همزمان در میان قبایل تحت حاکمیت عثمانی ها، قراقویونلو ها و آق قویونلو ها مردم را بر ضد حاکمان خود تحریک می نمودند. اینگونه حملات و دست اندازی ها باعث ایجاد نزاع با شیروانشاهان در شمال ارس گردید. شیروانشاهان اصالتا عبارت از خاندانی بنام «یزیدیان» وابسته به قبیله عربی «شیبان» بودند که پس ازفتح ایران از سوی اعراب به شمال ارس آمدند و در مدت کوتاهی ایرانی و بعد ها ترک زبان شدند[3]. در جریان این منازعات نظامی، جنید در شیروان به قتل رسید. فرزند شیخ جنید، حیدر، که پس از کشته شدن پدر توسط نیروهای شیروانشاهان، شیخ و مرشد صفویه شد، راه سیاسی و مذهبی جنید را ادامه داد. ضمنا او نیز با دختر اوزون حسن و دسپینا خاتون یعنی عالم شاه بگوم مارتا وصلت نمود. اسماعیل که چهل سال بعد دودمان صفویان را بنیانگذاری کرد، محصول این وصلت بود. با این ترتیب مادر شاه اسماعیل، مرشد و شیخ صفویه اصالتا از اشراف مسیحی و یونانی زبان ترابوزان بود.
از این منظر هم که بنگریم، بحث هائی که هنوز هم گهگاه در باره روایات مربوط به سیادت خاندان صفوی و یا تبار و «نژاد ترکی» آنان مطرح می شود، دور از جدیت علمی جلوه میکنند. مثلا نیای شاه اسماعیل یعنی شیخ صفی اردبیلی از خاندان «پیروز الکُردی السِنجانی»[4] از شمال عراق بود. نوه شیخ صفی یعنی شیخ صدرالدین از مادری گیلانی بود. مادر شاه اسماعیل دختر اوزون حسن ترکمن و آق قویونلو بود که مادری یونانی زبان و مسیحی از شاهزادگان ترابوزان داشت . بنا بر این شاه اسماعیل علاوه بر اصالتی ایرانی یک «رگ» یونانی و یک «رگ» ترکی هم داشت. با این همه اختلاط، آن هم فقط در هشت-ُنُه نسل، حتی اگر چند نسل قبل از پیروز شاه کردی سنجانی یا نیاکان مادری اثری از سیادت هم بوده باشد، آیا چیزی از سیادت خاندان صفوی یا وابستگی آنان به این و آن «نژاد» و تبار با قی میماند؟ اینگونه بحث ها جدی نیستند و به نظر میرسد اصولا تحت تاثیر تعصب یا نا آگاهی های تاریخی مطرح میشوند، در حالیکه موضوع اصلی که باید در نظر گرفته شود، نقش شیخ صفی یا جنید و حیدر یا اسماعیل و یا هشتاد سال بعد شاه عباس اول (او هم از یک مادر مازندرانی!) در تاریخ سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی ایران و این منطقه است.
مورخین در مورد وصلت هائی که در رابطه با اوزون حسن، شیخ جنید یا شیخ حیدر دیدیم، از مصلحت و دوراندیشی سیاسی سخن میگویند. بی شک ازدواج های سیاسی و مصلحتی برای تقویت نیروی خودی سیاسی در برابر رقیبان، امری عادی در منطقه و جهان به شمار میرفت. قومیت، زبان یا مذهب مانعی در این راه نبود. این در جبهه عثمانی ها نیز امری طبیعی بود. مادران اکثر سلاطین و شاهزادگان عثمانی اصالتا مسیحی (رومی، یونانی، روس، لهستانی، ونیزی و غیره) بودند. در حالی که آق قویونلوهای مسلمان و ترک اغوز برای حفظ و گسترش متصرفات خود علیه عثمانی های هم قوم و هم مذهب خود می جنگیدند، سلاطین عثمانی، قبایل مسلمان و ترک اغوز را که به طرفداری از صفویه برخاسته و به ایران مهاجرت میکردند، قلع و قمع مینمودند.
نکته جالب در اینجا آن است که عناصر دولتی و نظامی تشکیل دهنده این دو دولت در آن برهه معین تاریخی یعنی ترک های اغوز با وجود مشترکات بسیار نزدیک قومی، زبانی و حتی مذهبی بین خود، با دو ملت بومی (ایران و روم) و دولت خودی (یعنی صفوی وعثمانی) در آمیخته و در هر سو بنیانگذار دو دولت بزرگ و متمایز ایران و ترکیه شده اند. در طرف شرق، ایرانیان با وجود همه فراز و نشیب ها با ترکان امتزاج یافتند و تبدیل به یک ملت صاحب و مدافع سرسخت یک دولت (ایران صفوی) شدند و در سوی غرب، هم تباران و هم زبانان همان ترکان با وجود همه فراز و نشیب های ویژه خود به تدریج با مردم بومی و غالبا رومی، آناتولیائی و مسیحی آناتولی امتزاج یافتند و صاحب و مدافع سرسخت دولت جدیدی دیگر (ترکیه عثمانی) گشتند. در فصل مربوط به صفویان این موضوع کمی بیشتر تحلیل خواهد شد.
البته فقط ازدواج های سیاسی باعث تقویت نیروی اوزون حسن آق قویونلو یا مدتی بعد قزلباش های شاه اسماعیل صفوی نشد. بدون تردید مهارت، برنامه ریزی و نیروی نظامی، سیاست گذاری و حتی تصادفات غیر منتظره در تحولات بعدی سهم به مراتب بزرگ تری داشته اند.
تا سال 1467 جهانشاه قراقویونلو نزدیک به سی سال با قدرت و مهارت بر آذربایجان و آران حکم راند و در این مدت حاکمیت خود را بر بسیاری نقاط ایران از جمله ری و فارس گسترش بخشید. حدود بیست سال بعد شیخ حیدر در یکی دیگر از آنچه که برخی مورخین ادامه «ماجراجوئی» های سیاسی و مذهبی نامیده اند، قزلباشانِ طرفدار خود را وارد تهاجمی علیه ترکمن های دیگر در آذربایجان نمود که در نتیجه شکست سختی خورده، خود نیز از پا درآمد. بعد از مرگ شیخ جنید و شیخ حیدر احتمالا دیگر کسی انتظار نداشت که سیزده سال بعد پسر چهارده ساله شیخ حیدر یعنی اسماعیل قبایل قزلباش ترکمن را با همان باورها و سرسختی های پدر و جد خود متحد کرده و در سال 1501 سلسله صفویان را تاسیس خواهد نمود. شاید به دنبال مرگ جهانشاه آخرین تصادف غیر منتظره ای که راه اسماعیل را هموار کرد، مرگ پدر بزرگ مادری او، اوزون حسن آق قویونلو بود. بعد از او، درست مانند پایان حکومت قراقویونلو ها، حکومت آق قویونلو ها هم به تدریج از هم پاشید و صحنه قدرت حکومتی منطقه در سرزمین های ایرانی آماده تصرف صفویان گردید.
در سال 1467 اوزون حسن آق قویونلو در دو نبرد بزرگ رقیب قراقویونلوی خود را شکست داد و وارد تبریز، تخت گاه قراقویونلوها شد. مانند بسیاری حکومت های ایلاتی دیگر، حکومت قراقویونلوها با شکست و مرگ رئیس قبیله و حکومت، یعنی جهانشاه، متلاشی و در نتیجه کشاکش رقیبان خویشاوند بر سر سلطنت و ریاست ایل، از هم پاشید. اوزون حسن با فتح آذربایجان پایتخت خود را از آمِد (دیاربکر) به تبریز منتقل کرد وعنوان «پادشاه ایران» را به خود گرفت، چیزی که قبل از اوزون حسن رقیب قراقویونلوی او جهانشاه نیز انجام داده بود. سی و چند سال بعد نیز اسماعیل، فرزند حیدر، با نام شاه اسماعیل اول صفوی با همان عنوان «پادشاه ایران» در تبریز تاج بر سرگذاشت.
از سوی دیگر قتل پدر اسماعیل یعنی شیخ حیدر به فاصله نسبتا کوتاهی پس از قتل جد او شیخ جنید توسط شیروانشاه در شمال ارس که عامل آق قویونلو بود، فرزندان و طرفداران شیعه و علوی شیخ حیدر را در راه کسب قدرت جری تر نمود.
باقیمانده های حکومت آق قویونلو که از افزایش نفوذ سیاسی و مذهبی صفویان به هراس افتاده بودند، سه فرزند شیخ حیدر، سلطان علی که پس از مرگ حیدر مرشد جدید صفویه و رهبر این جنبش شده بود، ابراهیم و اسماعیل هفت ساله را در اردبیل به اسارت گرفته و در استخر فارس محبوس نمودند. در کشاکش و رقابت خونین بین وارثان حکومت آق قویونلو، سه فرزند شیخ حیدر ابتدا از زندان آزاد شدند. سلطان علی در جریان این کشمکش ها کشته شد. ابراهیم و اسماعیل پنهانی به اردبیل و سپس لاهیجان گریختند. پنج سال بعد اسماعیل در سن دوازده سالگی به عنوان شیخ و مرشد آینده طریقت صفویه تحت حمایت و تعلیم مذهبی، فرهنگی و نظامی فعالین و صوفیان قزلباش قرار گرفت.
دوره جدید تبلیغات و بسیج مذهبی و نظامی شروع شده بود. همگی دو سال بعد، اسماعیل، به دنبال بسیج پیروان سرسپرده خود از میان قبایل ترکمن آناتولی، عراق و سوریه، در تبریز تاج بر سر نهاد، خود را «پادشاه ایران» اعلام کرد و شیعه دوازده امامی را مذهب رسمی ایران اعلام نمود.
از این تاریخ تا سیزده سال بعد (920ق/1514م) دوره اصلی و تعیین کننده ای برای صفویان به شمار می رفت تا حکمرانی بر اکثر ولایات ایرانی را به دست آورند، باقیمانده نیروهای آق قویونلو و قراقویونلوو همچنین قبایل ترک زبان و نیروهای مسلح آنان را به طرف خود جذب کنند تا توان رویاروئی با دولت نوپای عثمانی را به دست آورند. نبرد چالدران ( آذربایجان غربی) در شمالی ترین ولایت مرزی میان ایران و ترکیه کنونی نقطه اوج این رویاروئی بود.
[1] Malgorzata Dabrowska: Uzun Hasan’s Project of Alliance with the Polish King (1474), pp. 171-185
[2] Roemer: Ibid., 339; Fragner: Shah Ismail’s Farmans and Seneds, pp. 38-39
مثلا ن. دو نامه سلطان سلیم عثمانی به سلطان الوند آق قویونلو که در آن سلطان سلیم، الوند را «شهنشاه ایران» می نامد (عبدالحسین نوائی: اسناد و مکاتبات تاریخی ایران، تهران 2536، صص. 700-707).
[3] شیروانشاهان پس از اسلام بر بخش مسلمان شمال ارس حاکم شدند و با فراز و نشیب معینی تا تاسیس سلسله صفویان در حکومت شیروان و اران (جمهوری آذربایجان کنونی) بودند. آنها بزودی نام های ایرانی گرفتند و فرهنگ و ادب ایرانی را ترویج نمودند. نظامی گنجوی و خاقانی شروانی برجسته ترین شاعران این دوره بودند. شیروانشاهان از قرن نهم تا اوایل قرن شانزدهم گاه به صورت مستقل و گاه به عنوان عامل حکومت های بزرگ تر منطقه مانند ایلخانان و آق قویونلوها حکمرانی نمودند.
خاستگاه اصلی زبان های هند و ایرانی سه تا چهارهزار سال پیش
عباس جوادی – مورخ اتریشی گئورگ هوسینگ در سال 1909 نوشته بود: «ریشه درختی که شاخه های گوناگون ایرانیان از آن برآمده و رشد کرده، در آغاز در خاک فلات ایران نبود.» (1) به عبارت دیگر، به اصطلاح «اورهایمات» (2) و یا موطن اصلی ایرانیان اولیه، همین فلاتی نبود که امروزه به عنوان «ایران» می شناسیم.
پس کجا بود؟
اکثر مورخین زبان شناسی و مردم شناسی در بررسی موطن اصلی ایرانیان باستان دو راه را در پیش گرفته اند: (الف) بر پایه آثار و یافته های تاریخی، تشخیص سرزمین هایی که نخستین آثار زبان پارسی باستان و اوستایی در آن یافت شده و (ب) بررسی نخستین آثار تاریخی که به اقوام ایرانی اشاره می کنند.
ما در این نوشته بر روی همین دو موضوع اصلی این بحث یعنی ریشه یابی زبان و اقوام ایرانی تاکید خواهیم کرد. ضمن این بحث و به کمک آخرین پژوهش های دانشگاهی جهان در رشته های زبان شناسی و مردم شناسی تاریخی، باستان شناسی، ایران شناسی و هند و ایرانی شناسی مقایسه ای، کوشش خواهیم کرد به این پرسش ها پاسخ دهیم که:
آیا ایرانی زبانان و هندی زبانان باستان به راستی در ابتدا در سرزمینی گسترده، اما مشترک زندگی می کردند و زبان های آنان به یکدیگر بسیار نزدیک بود، تا اینکه این دو شاخه از یکدیگر جدا شده و هرکدام در سمت دیگری مهاجرت کردند؟ این سرزمین حدودا در کجا قرار داشت؟
اگر درستی این نظریه را قبول کنیم، این بدان معنا است که هر دو گروه هندی زبانان و ایرانی زبانان باستان از آن موطن اصلی و نخستین خود به سرزمین های کنونی هند و ایران مهاجرت کرده و در این سرزمین ها مسکون شده اند. در آن صورت در باره نظریه های دایر بر رد تئوری مهاجرت و تاکید بر موطن اصلی و نخستین بودن هندوستان و ایران کنونی برای آریایی زبانان چه می توان گفت که به ویژه در ایران و هندوستان صد سال اخیر رواج یافته اند؟
در طول تاریخ باستان چه رابطه ای بین دو عامل زبان و قومیت وجود داشته و این رابطه چگونه تحول یافته است؟ از نظر منطقی باید قبول کرد که اگر ریشه پیدایش زبان های ایرانی و هندی و جغرافیای پیدایش این زبان های باستانی را پیدا کنیم، خواهیم توانست سرزمین های اصلی و آغازین ایرانی زبانان و هندی زبامان آغازین را نیز معین نماییم.
از نظر علمی و تاریخ زبان شناسی یقینا می دانیم که زبان های کنونی فارسی و هندی، با وجود تغییرات بنیادینی که از سر گذرانده اند، ادامه ارگانیک یا «ژنتیک» زبان های باستانی هندی یعنی سانسکریت و ایرانی یعنی پارسی باستان و اوستایی هستند. به یک معنا، این را می توان در مورد دیگر زبان ها و لهجه های هندی و ایرانی مانند کُردی، پشتو و بلوچی نیز ادعا نمود. می توان پرسید: آیا هر شخص یا گروه فارسی زبان یا کردی و پشتو زبان کنونی متعلق به نژادی مفروض به نام آریایی است که سه تا چهار هزار سال پیش در دشت های آسیای مرکزی می زیسته و دو یا سه هزار سال پیش، از آن سرزمین ها به هندوستان و ایران مهاجرت کرده؟ آیا خود همان اقوام ایرانی زبان و هندی زبان باستان همه یا هرکدام لزوما از یک تبار یعنی به اصطلاح «نژاد» آریایی بوده اند که با وجود همه تحولات و تغییرات بعدی قومیت و زبان ایرانی یا هندی خود را محافظه کرده اند، یا اینکه آن اقوام خود محصول اختلاط های قومی قدیمی تری بودند که در طول تاریخ زبان مشترکی را در پیش گرفته اند؟ به عبارت دیگر آیا امروزه هرکسی که زبان اصلی یا نخست او یکی از زبان ها یا لهجه های هندی و ایرانی است، لزوما از «نژاد» هند و ایرانی یا آریایی است، یا اینکه خیر، تحول، گسترش یا پسرفت زبان ها لزوما و مستقیما وابسته به تحول، مهاجرت و اختلاط اقوام نیست و اتفاقا در نتیجه همین مهاجرت ها و اختلاط ها، هر گروه از انسان ها، صرف نظر از ترکیب قومی و تباری خود، وابسته به تحولات و شرایط فرهنگی و اجتماعی محیط خود، زبان و لهجه ای را در پیش می گرفته اند که شاید هیچ و یا چندان با گذشته وصلت ها و آمیزش تباری آنها ارتباطی ندارد؟
تقریبا همه آثار و نشانه های تاریخی تایید می کنند که در فلات ایران، عیلامیان (ایلامیان) نخستین اقوامی بودند که تقریبا 2000 سال پیش از ماد ها و پارسی ها تمدن خود را در جنوب و غرب ایران کنونی ایجاد کرده و حتی دولت قدرتمندی ساخته بودند که بعدا در دولت داری ماد و هخامنشی مستحیل شد. بدون شک در دوره عیلام سخنی از زبان و اقوام ایرانی و آریایی نمی توانست در میان باشد. پس روند تاریخی «ایرانی شدن ایران» به طور خلاصه چگونه بود؟
می دانیم که زبانهای هند و ایرانی که «زبانهای آریایی» هم نامیده می شوند، خود، شاخه ای از خانواده بزرگ تر زبان های هند و اروپایی هستند. در دو، سه قرن اخیر دانشمندان بسیاری کوشیده اند با پژوهش تاریخ و جغرافیای باستان، پیدایش و تحول زبان های هند و اروپایی را توضیح دهند. همزمان، این گونه پژوهش ها توضیح پیدایش و گسترش زبان های هند و ایرانی نیز محسوب می شود. بعضی پژوهشگران نیز به طور متمرکز در مورد زبان ها و لهجه های باستان هندی و ایرانی پژوهش کرده و نتیجه مطالعات خود را منتشر نموده اند.
زبان های هند و اروپایی (از تارنمای دانشگاه اُتاوا، کانادا)
آریایی زبان ها
احتمالا زبانهای هند و اروپایی حدود 5000 سال پیش از میلاد مسیح یعنی 7000 سال پیش به تدریج به وجود آمده و سپس به شاخه های غربی و شرقی تقسیم شده اند. زبان های هند و ایرانی یا آریایی، شرقی ترین شاخه خانواده زبانهای هند و اروپایی هستند.
بیش از 200 سال است که دانشمندان حوزه های مرتبط دانشگاهی در پی یافتن پاسخ به این پرسش هستند: خاستگاه اصلی و اولیه زبان های هند و اروپایی و وابسته به آن خاستگاه زبان های آریایی کجا بود؟
مایکل ویتسل از دانشگاه هاروارد جواب این سوال را تا حدی آسان کرده و می گوید که موطن اصلی هر زبان عبارت از موطن اصلی نگارنده نخستین و مهم ترین کتاب به آن زبان است. ویتسل که خود پژوهشگر زبان های ودیک سانسکریت هند، پارسی باستان و اوستایی است، می نویسد که در مورد زبان های هند و ایرانی نیز باید به متون مذهبی و افسانه ای موسوم به ریگ وداهای سانسکریت هندی و متون اوستایی روی آورد که احتمالا در سرزمین های اجدادی آریاییان به وجود آمده اند. (3)
وداهایی که به زبان سانسکریت نوشته شده اند، کهن ترین آثاری هستند که از آریاییان باستان باقی مانده اند. این آثار احتمالا مربوط به 1700 تا 600 سال قبل از میلاد هستند که تا به امروز سینه به سینه منتقل شده و دیرتر به صورت کتبی درآمده اند. مجموعه کهن ترین آثاری که «اوستا» نامیده می شوند نیز کم و بیش دارای قدمتی نزدیک به وداهای سانسکریت هستند. از نگاه جغرافیایی، خاستگاه اصلی وداها حوزه پنجاب و شمال هندوستان و خاستگاه نخستین متون اوستایی، شرق ایران باستان از جمله خراسان تاریخی شامل افغانستان و همچنین ماوراءالنهر شمرده می شود. از نظر جغرافیایی و زبانی-فرهنگی، این دو منطقه و فرهنگ در مسیر تاریخ در تداخل و یا دست کم همسایگی و همگرایی تنگاتنگ با یکدیگر بودند (و تا حد زیادی هنوز هم هستند).
در ابتدا دو زبان ودیک سانسکریت و پارسی باستان/اوستایی بسیار به یکدیگر نزدیک و متقابلا برای گویشوران هر دو قابل فهم بوده اند. این نیز نظریه اشتراک اولیه زبان های هند و ایرانی و احتمالا مشترک بودن سرزمین آنها و در نتیجه احتمال صحت نظریه مهاجرت نهایی آریایی زبانها از این سرزمین (احتمالا از شمال) به هندوستان و ایران را تقویت کرده است.
اما، به نظر ویتسل، قبل از بررسی متون ودیک سانسکریت و اوستایی، ابتدا باید نظری به شرق رشته کوه های اورال در سیبری غربی (روسیه و قزاقستان) افکند. (4) آیا می توان رد پای هند و ایرانیان یعنی آریاییان را حتی تخمینا هزار سال قبل از نخستین آثار ودیک و اوستایی، در غرب سیبری، شرق کوه های اورال و دشت های روسیه و قزاقستان یافت؟
آریاییان اورال؟
در سال های 1980 باستان شناسان روسیه در دشت های سیبری غربی به کشفیاتی دست یافتند که احتمالا نخستین نشانه های فرهنگ مادی و شاید هم باورهای مذهبی آریاییان نخستین هستند: باقیمانده های 30 آبادی در نزدیکی رودهای «ایشیم» و «تُبُل». این یافته ها بخشی از فرهنگ بومی «سینتاشتا» محسوب می شوند که خود ادامه فرهنگ «آندرونوو» هستند. چهار هزار سال پیش مجموعه این فرهنگ های بومی اوراسیا از شرق کوه های اورال و دشت های شمال غربی قزاقستان تا حوزه رود «یئنی سئی» مغولستان و روسیه و کوه های تین شان و پامیر در چین و تاجیکستان دامن گسترده بود. دوره تاریخی این فرهنگ های بومی استپ های اوراسیا، در میانه های «عصر برنز» یعنی حدودا بین 2200 تا 1800 سال پیش از میلاد گمانه زنی می شود.
ویتسل برای بررسی ریشه های نخستین زبان های هند و ایرانی و سرزمینی که خاستگاه اصلی این زبان ها بوده، تماس های نزدیک زبان های هند و ایرانی (و بعد ها ایرانی آغازین) با زبان های اورالی در شرق کوه های اورال و سیبری غربی (روسیه و قزاقستان) را پیگیری کرده است. او از جمله به نزدیکی واژه هایی مانند درخت بید، توس، صنوبر، بلوط، برف و همچنین گرگ، سگ آبی (بیور) و ماهی سالمون در این زبان ها اشاره کرده که در مورد همه آنها «موطن معتدلی هند و اروپایی با زمستان های سرد در منطقه ای از اروپای شرقی تا آسیای میانه در نظر گرفته می شود، یعنی سرزمین هایی که دست کم تا حدی با درختان (احتمالا درختان کنار رودخانه؟) پوشیده شده بودند.» (5) اینگونه بررسی های مقایسه ای زبان شناسی و همچنین محیط و شرایط مادی زندگی اجتماعی از جمله اهلی کردن و استفاده از اسب، قربانی کردن اسب ها، تیراندازی با کمان و همچنین باقیمانده های کالسکه های ابتدایی که هند و ایرانیان استپ های اوراسیا به عنوان نخستین کاربران آن شناخته می شوند، به ما در یافتن جغرافیا و دوره تاریخی پیدایش این زبان ها و مناسبات میان آنها کمک می کند.
دانشمندان روس نیز به دنبال کشفیات پنجاه سال پیش در سیبری غربی، احتمالا با هیجانی ناشی از کشف های مزبور به این نتیجه رسیدند که «تمام جمعیت حوزه اورال و قزاقستان در دوره متاخر عصر برنز عبارت از «ایرانیان شرقی» بود. (6) در اینجا منظور از «ایرانیان شرقی» احتمالا اقوام و قبایلی مانند اجداد سکاها، تُخارها و دیگر ایرانی زبانان شرقی است که حضور پرشمار آنان دست کم در شمال غربی چین، مغولستان کنونی و مناطق همجوار آسیای میانه قبل از سررسیدن هون ها مورد تایید اکثر دانشمندان است. ویتسل با اشاره به یافته های خود و باستان شناسانی مانند جیمز مالوری و دیوید آنتونی می نویسد که نه تنها عناصر و شواهد زبان شناسی بلکه شواهد فرهنگی و اجتماعی نیز می توانند نشان دهنده رابطه میان گروه های هند و ایرانی در سیبری عصر برنز و هند و ایرانیان آسیای میانه باشند. او از جمله به کشف گورخانه های نامبرده در سیبری غربی اشاره می کند که در آن، سر شخصی مدفون قطع و با سر یک اسب جایگزین گشته است. به نظر ویتسل، این، یادآور یک ریگ ودای هندی باستان است که در آن «ایندرا» سر «داذیاک» افسانه ای را قطع و به جای آن سر بریده شده اسبی را نشانده است. (7)
اما شاید کشف تنها 30 آبادی عصر برنز در سیبری غربی، حتی به فرض حضور پُر رنگ ایرانی زبانان باستان در آن، نشانه کثرت این جمعیت ایرانی زبان شرقی در سرتاسر این دشت ها نباشد. به نظر ویتسل شاید نمی توان با قطعیت گفت که اکثر جمعیت هند و اروپایی زبان استپ های اوراسیا در آن دوره ایرانی زبان بودند، اما هیچ بعید نیست که هند و ایرانیان سیبری غربی و دشت های شمال غرب قزاقستان بخش معین یا حتی قابل توجهی از مردم هند واروپایی زبان این دوره در این منطقه را تشکیل می دادند.
آریانا ویج
با وجود کشفیات مربوط به سیبری غربی، ویتسل می گوید کند و کاو اصلی را احتمالا باید درباره سرزمین افسانه ای «آریانا ویج» یا ایران ویج (اوستایی: آریانا وئیجه) انجام داد که هند و ایرانیان یا «آریاییان» آن را سرزمین اجدادی خویش می شمردند.
به نظر دیوید مک کنزی این تعبیر برای اولین بار در «یَشت ها» (نیایش های زرتشتی) به کار رفته و در آنجا آمده که زرتشت در این سرزمین «آوازه یافت و برای آناهیتا و دیگر ایزدان قربانی داد.» (8) در چندین اثر اوستایی و بخصوص «وندیداد» تعریف و توصیف سرزمین آریانا ویج داده شده است. در واقع در آثار اوستایی می توان اطلاعات جالبی در باره بعضی از سرزمین ها و شهر های آریاییان را یافت. اما ظاهرا «آریانا ویج»، هم به عنوان خاستگاه زرتشت و هم به خاطر توصیف های اغلب مبالغه آمیزی که در این آثار از این سرزمین شده، مورد توجه بیشتر دانشمندان و حتی مردم عادی قرار گرفته است.
بنا به همین آثار اوستایی «آریانا ویج» در کجا قرار داشته است؟ در اوستا توضیح روشنی در این مورد داده نمی شود. از این جهت دانشمندان هر کدام بر پایه دانش و بررسی خود به نتیجه گیری های مختلفی رسیده اند. از منابعی که در رابطه با سرزمین های آریاییان باستان بیش از همه مورد استفاده قرار گرفته، متن متاخری از «وندیداد» مربوط به دوره ساسانیان است.
باید تذکر داد که در این زمینه حتی بین متون متقدم و متاخر اوستا نیز قرق هایی وجود دارد. مثلا در متون قدیمی تر اوستا نام سرزمین ها و شهرهایی برده می شود که احتمالا اکثر آنان در شرق ایران باستان (افغانستان کنونی) قرار داشته اند. این تخمین ها بر پایه تشابه تحلیلی و مقایسه ای نام های باستان و اساطیری با نام های تاریخی و کنونی شهر ها و تحلیل توصیف اوستایی آنان با شرایط جغرافیایی و اقلیمی این مناطق انجام می گیرد. موقعیت جغرافیایی تعداد زیادی از نام ها نیز روشن نیستند. اما از سرزمین های غربی و شمالی ایران مانند ماد، پارس، آذربایجان و حتی واحه های آسیای مرکزی نامی برده نمی شود (تنها یک بار نام «خواریزم» در یکی از یشت ها برده می شود.) (9) این در حالی است که مثلا نام آذربایجان در متون اوستایی دوره ساسانیان قید شده است. برخی از دانشمندان این فرق ها را با شکست امپراتوری هخامنشی به دست اسکندر مقدونی و تبدیل شمال و غرب ایران به نقطه ثقل سیاسی در دوره اشکانیان و ساسانیان شرح داده اند. شاید هم به همین دلیل تا زمانی که اساسا متون پارسی باستان و اوستایی به زبان های اروپایی ترجمه شده بود، گمانه زنی اکثر دانشمندان بر آن بود که در متون اوستایی احتمالا شرق ایران باستان به عنوان موقعیت جغرافیایی آریانا ویج و خاستگاه اصلی زرتشت و دین او در نظر گرفته شده بود. اما از قرن بیستم به بعد با افزایش تدریجی ترجمه منابع پهلوی دوره ساسانیان به زبان های اروپایی، در بین گروه جدیدی از دانشمندان این تمایل تقویت یافت که شاید هم سرزمین های ماد و بخصوص ری و آذربایجان خاستگاه اصلی آریاییان و خود زرتشت بوده است. اما اکثر دانشمندان هنوز این نظریه را قبول ندارند و برپایه مجموعه اطلاعات زبانشناسی و تاریخی، بر سرزمین های شرقی و شمالی ایران باستان به عنوان خاستگاه اصلی آریاییان و زرتشت تاکید می نمایند.
در نتیجه در باره خاستگاه زرتشت، دین او و سرزمین آریاییان، تحلیل های دانشمندان، مختلف و گاه با یکدیگر متضاد است. اغلب ولایات و شهرهای آریاییان که امروزه میتوان بر پایه متون باستانی متقدم و متاخر اوستایی بررسی کرد، در خراسان باستان و افغانستان و بخشی از آنان که در متون متاخر ذکر شده اند، در پارس و ماد قرار داشته اند. اما اگر بخواهیم برپایه همین متون خاستگاه اصلی زرتشت و احتمالا آریاییان را مشخص کنیم، تنها راه آن پی جویی موقعیت جغرافیایی آریانا ویج خواهد بود، چرا که این سرزمین نه تنها مقدس و بهشت گونه، بلکه در عین حال خاستگاه زرتشت به شمار می رفت. اما جالب است که اوستا در این مورد نه تنها چیز مشخصی نمی گوید، بلکه حتی بنظر میرسد که قصدا و یا از فرط قدوسیت این سرزمین، سعی به پنهان نگهداشتن موقعیت جغرافیایی آن میکند. در آغاز وندیداد (1.1) گفته می شود: «اگر اهورا مزدا سرزمین هایی کمتر خوشایند (از آریانا ویج، -م.) برای ساکنین این سرزمین ها نیافریده بود، همه آفریده شدگان به آریانا ویج روی می آوردند.» (10) بنا بر این متون اوستایی نیز در کند و کاو خاستگاه زرتشت و نخستین آریاییان کمک چندانی به ما نمی کنند، بخصوص اینکه وندیداد در ادامه همان توصیف آریانا ویج می گوید که در آنجا هر سال «ده ماه زمستان است و دو ماه تابستان و آن دو ماه نیز برای آب، خاک و گیاهان (بسیار) سرد است.» (11) طبعا نمی توان تنها از این توصیف نتیجه ای به نفع خاستگاه اصلی بودن کوهستان های شرقی اورال گرفت. اما بدون شک ولایات و شهرهای خراسان و افغانستان نیز ده ماه زمستان و دو ماه تابستان بسیار سرد ندارند.
بدین ترتیب ما باز به همان معادله چند مجهولی باز میگردیم که قبلا در مقابل آن قرار داشتیم.
اوستا موقعیت جغرافیایی آریانا ویج را روشن نمی کند.
آریا و آریایی
ریشه واژه «آریا» از پارسی باستان/اوستایی و هندی باستان است. هند و ایرانی زبانان باستان خود را به خاطر زبانی که تکلم می کردند، «آریا» و کسانی را که به زبان دیگری گفتگو می نمودند، «اَن-آریانا» (یعنی غیر آریایی) می نامیدند. «پادشاه ایران داریوش (519 پ.م.) نخستین کسی بود که به زبان آریایی نوشت. همچنین، متنی به زبان ودیک متاخر، دوره زبان ودیک را مرحله ای می شمارد که در آن، زبان آریایی (سانسکریت ودیک) به کار برده می شد.» (12)
اشکال معاصر واژه «آریا» امروزه در نام هایی مانند ایران، آرین، ایر/ایرُن (در زبان اُستی قفقاز) و نام اروپایی آلن/آلان دیده می شود.
دانشمندان برجسته مردم شناسی و زبان شناسی هند و ایرانی برآن هستند که در اینجا واژه «آریا» در درجه اول مشخصه ای زبانی و نه «نژادی» بوده است. در این باره در بخش های بعدی این نوشته اطلاعات بیشتری خواهیم داد.
به نظر رودیگر اشمیت، تاریخ زبان، دین و فرهنگ آریایی ها یعنی هند و ایرانیان نشان می دهد که آنها در ابتدا مردم واحدی را تشکیل می دادند که در سرزمینی مشترک می زیستند. اما احتمالا در هزاره دوم پ. م. هندی زبان ها (وِدیک سانسکریت و دیگر زبان های باستان هند و آریایی) و ایرانی زبانان راه های خود را از یکدیگر جدا نموده و هر کدام به سمت دیگری مهاجرت کرده اند: هندیان به شبه قاره هندوستان و ایرانیان به ماوراءالنهر و ایران تاریخی.(13) زبان های آنها هم که در ابتدا به یکدیگر بسیار نزدیک بودند، به تدریج مشخصات ویژه خود را یافته اند.
طبق تحلیل و محاسبات ویتسل نخستین آثار زبان های ودیک هند و پارسی باستان/اوستایی مربوط به خراسان باستان/آسیای مرکزی و پنجاب/هند سال های 1200-1000 پیش از میلاد است.با این ترتیب احتمالا دوره جدایی زبان های باستان هندی و ایرانی اواخر هزاره دوم پ. م. یعنی حدود 3000 سال پیش بوده است. در این دوره بود که زبان ها و لهجه های ایرانی و هندی از زبان مفروض و مشترک «هند و ایرانی» یا آریایی جدا شده و با وجود فرق های محلی و لهجه ای، ویژگی های خود را به عنوان زبان های هندی و ایرانی یافته اند.
آنچه که در اینجا در نظر گرفته می شود، زبان مفروض و هنوز مشترک هند و ایرانی (یا «پروتو آریایی») در نیمه های هزاره دوم پیش از میلاد (سده های 13 تا 15 پ.م.) در سراسر بخش شرقی دریای خزر تا چین است. در آن دوره هنوز از تفکیک و جدایی زبان های آغازین ایرانی و هندی خبری نبود.
قبول چنین موطنی اصلی و مشترک برای نخستین گویشوران و اقوام زبان های هندی و ایرانی چیزی است که اغلب پژوهشگران بر سر آن عموما توافق نظر دارند. رودیگر اشمیت این نظر کلی مورخین و زبان شناسان تاریخی را چنین خلاصه کرده است: «اکثر دانشمندان، تقریبا منطقه آسیای میانه یعنی دشت های ایران شرقی در سُغد، خوارزم و بلخ باستان و سرزمین های همجوار شمالی آن (میان وُلگای سفلی و قزاقستان) را به عنوان موطن اصلی آریایی های نخستین و کوچ نشین می شمارند.» (14) این موطن مفروض اصلی برای زبان های هند و ایرانی (آریایی) که خود زیر شاخه ای از خانواده زبان های هند و اروپایی است، تقریبا با سرتاسر شرق دریای خزر شامل بخش بزرگی از قزاقستان، همه ترکمنستان، ازبکستان و تاجیکستان، همه شمال افغانستان تا منطقه آلتای و شمال غربی چین مطابق است.
این بدان معناست که گهواره نخستین آثار زبان های باستان ایرانی فلات ایران کنونی نبود، بلکه استپ های اوراسیا از شمال و شرق خزر تا شمال غربی هند و شمال غربی چین بود. از این سرزمین ها بود که اقوام هندی و ایرانی باستان که در ابتدا همه یک زبان مشترک یا به یکدیگر بسیار نزدیک داشتند جدا شده، گروه هندی به هندوستان و گروه ایرانی به فلات ایران کنونی مهاجرت کرده اند.
آیا اگر صحت این بررسی و نظریه را قبول کنیم، می توانیم منطقا این نتیجه را هم بگیریم که فلات ایران کنونی حدود 3000 سال پیش هنوز مسکن و موطن نخستین آریاییان/ایرانیان نشده بود و اقوام ایرانی بعد ها به فلات ایران کوچ کرده اند؟ یعنی آیا اقوام ایرانی اصالتا از فلات ایران برنخاسته اند، بلکه پس از مهاجرت به فلات ایران نام خود را (اِران، آریان، آریا) به این سرزمین داده اند؟
این حادثه عجیبی نیست که قومی نام خود را به سرزمین دوردستی بدهد، در حالی که موطن اصلی آن، سرزمین دیگری بوده است. در دوره کوچ های کلان و حمله های گسترده اقوام به سرزمین های دیگر شاهد نمونه های زیادی از این قبیل بوده ایم. آنگِل ها و ساکسون ها که اقوام ژرمنی در شمال آلمان و سرزمین های همجوار آن بودند، در قرن پنجم میلادی به بریتانیای کنونی مهاجرت کردند، مهاجرتی که چندان هم صلح آمیز نبود. نام کنونی «انگلستان» از همین قوم ژرمنی آنگل ها سرچشمه می گیرد. زبان انگلیسی زبانی از گروه زبان های ژرمنی است و نه مانند برتون و آیریش از گروه زبان های سِلتی (یا کلتی) که پیش از مهاجرت آنگل ها و ساکسون ها زبان های بومی بریتانیای کنونی بودند. اقوام ترک نیز که سرزمین اصلی آنان ابتدا جنوب روسیه بود، با کوچ های خود ابتدا به مغولستان و آسیای میانه و پس از قرن یازدهم به تدریج در ایران و آناتولی نفوذ کردند و نام خود را به روم شرقی یا بیزانس دادند که امروزه «ترکیه» خوانده می شود.
برخی از دانشمندان بر پایه نشانه های اندکی که از تجزیه و تحلیل تعدادی نام ها دریافته اند، احتمال داده اند که در بابلِ دوره کاسی ها (حدود 1500 سال پیش از میلاد) شاید گروه های کوچکی از هند و ایرانی زبانان پیدا شده اند. از آن جمله اند برخی نام ها در آثار خط میخی بابلی میانه که گفته می شود شاید ایرانی بوده باشند. اما نخستین آثار جدی نوشتاری مبنی بر حضور اقوام ایرانی در غرب ایران کنونی مربوط به سنگ نوشته آشوری شلمنصر سوم، پادشاه آشور، از سال 835 پ.م. می شود که به ماد حمله کرد و هدایای بیست و هفت پادشاه «پارسوا» را قبول نمود. (15)
به نظر می رسد میان نخستین آثار زبان های هند و ایرانی از جمله ریگ وداهای سانسکریت هندی و آثار اوستایی (1200-1000 پ.م.) و نخستین آثاری که حضور «جدی» اقوام ایرانی (در درجه اول ماد ها و پارسی ها) در غرب ایران را نشان می دهد (سنگ نوشته شلمنصر سوم در 835 پ.م.) دست کم 200-400 سال فرق هست.
آیا این دوره، دوره مهاجرت و اقوام ایرانی زبان ماد و پارس از شرق به غرب ایران نبوده است؟ آیا این اقوام ایرانی اصالتا از دشت های اوراسیا و شرق ایران باستان بودند، اما در ظرف این دو تا چهار قرن به فلات ایران آمدند تا اینکه به غرب رسیدند و دقت حکمرانان آشور و بابل را جلب کردند؟ یا اینکه انبوه اصلی اقوام ایرانی ماد و پارسی نه از طریق خراسان و فلات ایران، بلکه از قفقاز وارد شمال غربی و غرب ایران کنونی شده اند؟
در یکی دو سده اخیر بخصوص در ایران و هندوستان نظریه دیگری رواج یافته که بنظر می رسد در درجه نخست بر انگیزه های سیاسی مبتنی است و آن اینکه آریایی ها یعنی هندیان و ایرانیان باستان از سرزمین دیگری به ایران و هند مهاجرت نکرده، بلکه هزاران سال قبل از آن بومی همین سرزمین ها بوده اند.
Georg Hüsing: Die iranische Überlieferung und das aryshe System, Leipzig, 1909, S. 89
Urheimat
Michael Witzel: “The Home of the Aryans,” in Anusantatyai: Festschrift für Johanna Narten zum 70. Geburtstag, edited by A. Hintze und E. Tichy. Münchener Studien zur Sprachwissenschaft, Beiheft 19. Dettelbach, J. H. Röll Verlag, 2000, S. 283
Ibid.
Michael Witzel: Autochthonous Aryans?” The evidence from Old Indian and Iranian texts,” Electronic Journal of Vedic Studies, 7/3, 2001, p. 56
Ludmila Koryakova and Andrej V. Epimakhov: The Urals and Western Siberia in the Bronze and Iron Ages, Cambridge University Press, 2007, p. 150
Michael Wintzel: “The Home of Aryans,” ibid.
David N. MacKenzie: “Eran-Wez,’ in Encyclopaedia Iranica (EIr) online, retrieved on 30.8.2021
Michael Witsel: Home of Aryans, 13
MacKenzie: Eran-Wez, ibid.
Ibid.
Ibid.
Rüdiger Schmitt: “Aryans,” Encyclopaedia Iranica, online edition, retrieved on 8. August 2021,Ibid.
Rüdiger Schmitt: ibid.
D. T. Potts: Nomadism in Iran. From Antiquity to the Modern Era. Oxford University Press, 20014,p. 60. َ
عباس جوادی – همانگونه که در غرب، استرابوی یونانی (63پ م-23م) را پدر جغرافیاشناسی معاصر غربی-اروپایی می شمارند، در شرق مسلمان نیز ابن خردادبه ایرانی (ابوالقاسم عبیدالله بن خردادبه و یا «ابن خرداذبه»، 211 تا 300ق و یا 826 تا 912م) بخصوص با کتاب خود «المسالک و الممالک» (راه ها و سرزمین ها) پدر جغرافیاشناسی شرقی و اسلامی شناخته می شود (1). این کتاب که اصلش به عربی است و چند بار به فارسی نیز ترجمه شده، نخستین کتاب جغرافیای جهان به صورت معاصر و مبسوط است که در جهان اسلام به رشته تحریر در آمده است. اکثر کتاب های بعدی جغرافیا در جهان اسلام تحت تاثیر مستقیم و یا غیر مستقیم این اثر ابن خردادبه بوده اند. تاریخ تالیف این کتاب میان ۲۳۴-۲۳۰ق (۸۴۴-۸۴۸م) یعنی حدودا یکهزار و دویست سال پیش تخمین زده می شود. چند کتاب بعدی جغرافیا نیز که دیرتر از سوی جغرافیاشناسان دیگر ایرانی و یا عرب مانند استخری، ابن حوقل، مسعودی و یا ابن فقیه همدانی و یاقوت حموی نوشته شده اند، عنوان و یا حتی محتوایی مشابه اثر ابن خردادبه داشته اند. خود ابن خردادبه نیز در تالیف این کتاب جغرافیا احتمالا تحت تاثیر «جغرافیا» اثر بطلیموس (پتولمی یونانی-رومی) قرار گرفته است (2).
ابن خردادبه که فرزند یک فرمانده ایرانی لشکر عباسیان بوده، هم دانشمند، جغرافیاشناس، مترجم و موسیقی پرداز و هم در عین حال مدتی «مدیر البرید والاخبار» یعنی «رییس پُست و اخبار» ایالت ماد قدیم بود که اعراب، بخشی از آن را «جبال» می نامیدند. ابن خردادبه در همین وظیفه مدتی در خدمت دربار عباسی قرار داشت. او بخاطر پدربزرگش «خرداذبه» که اصلا زرتشتی بود، لقب «ابن خردادبه» و یا «ابن خرداذبه» را گرفته بود. (در زبان پهلوی و کلا فارسی میانه، آوای «د» و یا «ت» که پس از یک مصوت و یا حرف باصدا مانند «آ» بیاید، به صورت ذال یعنی آوایی میان «د» و «ز» تلفظ می شود و به همین حهت با «ذ» نوشته می شود، مانند «آذر» که ریشه اش «آدور/آتور/آدر/آتر به معنی آتش است.)
اثر «المسالک والممالک» از این نگاه هم جالب توجه و مهم است که ابن خردادبه آموزه های باستانی ایران و سنت تقسیمات جغرافیایی و سیاسی دوران ساسانی را در این اثر حفظ کرده و ادامه داده است. افزون بر این، نویسنده به خاطر اشتغال در وظایف رسمی و از جمله پُست و جمع آوری مالیات، اطلاعات دقیقی در باره راه ها و امور خراج و مالیات ایالات و ولایات گوناگون خلافت و از جمله منطقه «جبال» داشته است.
در این نوشته، ما به طور خلاصه کوشش خواهیم کرد ببینیم که در این اولین کتاب وسیع جغرافیا در جهان اسلام، ایران، آذربایجان و عموما شمال ماد سابق (که در ضمن شامل ارمنستان، اران، گیلان و ری و طبرستان می شد) از نگاه نام، حدود جغرافیایی و راه هایش چگونه ذکر و توصیف شده است.
خوانندگان این نوشته باید در نظر بگیرند که هنگام تالیف این کتاب تقریبا دویست سال از فروپاشی امپراتوری ساسانی به دست اردوی عربی اسلام گذشته بود. از نگاه سیاسی و حاکمیت دولتی، رسما واحدی کشوری و دولتی به نام «ایران» و یا «ایرانشهر» دوره ساسانی دیگر موجود نبود و تقسیمات جدید خلافت اسلامی (ابتدا اموی و سپس عباسی) جاری گشته بود، اگرچه، طوری که در متن کتاب هم بلافاصله می توان ملاحظه نمود، هنوز مفهوم ایران تاریخی با همه سنت ها و معیارهای فرهنگی و سیاسی اش به صورتی چشمگیر ادامه می یافت.
در این بررسی، «نسخه لیدن» (هلند) اصل عربی کتاب «المسالک والممالک» از سال1889م (3) و ترجمه فارسی سعید خاکرند (تهران 1371) (4) پایه قرار گرفته و نسخه فارسی پیوسته و به دقت با اصل عربی مقایسه شده است. نسخه لیدن اثری علمی و مقایسه ای است که نسخه اصلی آکسفورد این کتاب را اساس قرار داده و آن را با نسخه دیر تر و دوم وین که تکمیل نسخه نخست به دست خود ابن خردادبه است، نیز تطبیق داده و تکمیل کرده است. در عین حال، در پاورقی های مفصل نسخه لیدن، لغات و تعابیر متفاوت از نسخه های دیگر اصل عربی نیز قید می شوند. در مقاله حاضر که می خوانید، نقل قول های مستقیم از «المسالک والممالک» به خوانندگان تقدیم خواهد شد، اما برای پرهیز از طول کلام، آن پاورقی ها مورد توجه قرار نخواهند گرفت.
نکته دیگری که نباید خواننده را دچار سردرگمی نماید، املای «معرّب» یعنی عربی شده جاینام های فارسی مانند کیلان به جای گیلان، جُرجان به جای گرگان، اصبهان به جای اصفهان، و یا اذربَیجان (5) به جای آذربایگان/آذربایجان است. در عین حال چیزی طبیعی است که کاربرد برخی جاینام ها کاملا از میان رفته و یا شکل کاملا متفاوتی به خود گرفته اند. از این جهت نویسنده این مقاله کوشش نموده است که با استفاده از ترجمه فارسی واژه نامه مشروح و بی همتای «معجم البلدان» اثر مورخ معروف دیگر عالم اسلام، یاقوت حموی (رومی و یا بغدادی)، به خوانندگان گرامی این نوشته تقدیم کند (6). توضیحات یاقوت حموی (متولد 1179م در استانبول کنونی) در زیرنویس ها و به صورت (-ی) داده شده است. توضیحات دیگری که در داخل پرانتز داده شده، از نویسنده این مقاله است.
با این ترتیب، این مقاله که می خواهد نام و حدود آذربایجان و عموما شمال غربی ایران را طوری که در نخستین آثار اسلامی ثبت شده، شرح دهد، به دو سرچشمه اولیه، اصلی و مهم تکیه خواهد نمود: یکم: به المسالک والممالک ابن خردادبه برای توضیح چهارچوب، نام و موضع جغرافیایی شهر ها و روستا ها و همچنین راه های این منطقه، و دوم: به «معجم البلدان» یاقوت حموی برای توضیح مختصری در باره خود این شهر ها و روستاها.
«نقشه ولایات خلافت عباسی (از کتاب پرسی سایکس: تاریخ ایران، لندن 1915)
توضیحات بیشتر جاینام ها که با استفاده از «معجم البلدان» تقدیم خواهد شد، در صورت کوتاه بودن در داخل پرانتز و گرنه به صورت پاورقی خواهند بود. توضیحات مزبور در اصل «معجم البلدان» گاه مفصل هستند. بنا بر این نویسنده این مقاله علی الاصول از ابتدای هرکدام از این توضیحات مفصل، اصل آن را گرفته، بدون جرح و تعدیل، از یاقوت حموی نقل خواهد نمود. از آنجا که «معجم البلدان» خود به صورت یک فرهنگ واژگان یعنی با نظام الفبایی تنظیم شده، فصل و صفحه مورد استفاده ذکر نخواهد گردید، چرا که با وجود حجم بزرگ این اثر، یافتن جاینام ها کار آسانی است. توضیحات داخل پرانتز و یا در پاورقی که نشانه (-ی) را داشته باشند، از معجم البلدان و گرنه از خود نویسنده این مقاله است.
«دل ایرانشهر»
ابن خردادبه کتاب خود را با شرح کُروی بودن زمین شروع کرده، می گوید که زمین «دو نیمه» شمالی و جنوبی دارد و هر رُبع این دو نیمه صاحب «هفت اقلیم» است. او سپس «قبله مردم هر شهر» را به ترتیب ذکر می کند و بعد با مرکز قراردادن سرزمین «سواد» یعنی «مرکز عراق» (رُستاق های عراق و سرزمین های آن سامان، -ی) که به گفته او «ملوک الفُرس (پادشاهان ایران) آن را دل ایرانشهر یعنی قلب عراق می نامیدند،» به شرح تقسیمات جغرافیایی خود و راه های شمال، جنوب، شرق و غرب جغرافیا می پردازد و حتی ترجمه و توضیح عربی برخی واژگان فارسی مانند «کوره» (استان و یا کوچکتر از آن، -ی) و «طسوج» (ناحیه، -ی) را نیز می دهد.
این خردادبه ص 5
پس قبله مردم ارمینیه (ارمنستان) و آذربیجان (آذربایجان) و بغداد و واسط (میان بصره و کوفه، -ی) و کوفه و مدائن و حلوان و دینور و نهاوند و همدان و اصبهان (اصفهان) و ری و طبرستان و تمام خراسان و سرزمین خزر (7) و کشمیر هند به سوی دیواری که درب کعبه بر آن قرار گرفته، می باشد. آن دیوار از قطب شمال در سمت چپ تا میانه شرق است. و اما قبله مردم تبت و سرزمین ترکان و چین و منصوره (شهری در سرزمین هند، -ی) در میانه مشرق به دلیل نزدیکی قبله آنها (به حجرالاسود) هشت بخش دارد. و اما قبله اهل یمن به سوی رکن یمانی است و رویشان هنگام ادای نماز در مقابل مردم ارمینیه است. و اما قبله مردم مغرب و آفریقا و مصر و شام و جزیره در وسط مغرب قرار دارد و نمازشان به سمت رکن شامی است و رویشان به هنگام نماز در مقابل نمازگزاران منصوره است.
(منطقه) سواد
از سواد (رُستاق های عراق و سرزمین های آن سامان، -ی) آغاز می کنم که پادشاهان فارسی (ایرانی) آن را دل ایرانشهر و یا قلب عراق نامیده اند. سواد دوازده کوره دارد و هر کوره و یا استان دارای شصت طسوج (تسوج، تسویه) است. ترجمه استان، احازه و ترجمه طسوج، ناحیه است. کوره استان شاذفیروز که حلوان باشد، دارای پنج طسوج است: طسوج فیروز قباذ، طسوج جبل، طسوج تامرا، طسوج اربل (8)، و طسوج خانقین…
در ادامه، ابن خردادبه تک تک کوره ها (استان ها و یا ولایات کوچک تر، -ی) و طسوج ها یعنی ناحیه های شرق و غرب و شمال و جنوب سواد و مناطقی را نامبر می کند که از رودخانه های فرات، دجله و دُجیل (یکی از شاخه های دجله در نزدیکی بغداد) آبیاری می شوند. در این میان نام های جالبی از استان ها و ناحیه ها به چشم می خورند که یا هنوز پابرجا هستند و یا تغییر یافته اند. (توضیح: در بسیاری از این جاینام ها حروف و آواهای «ذ» با «د»، «ک» با «گ» و «ج» با «گ» و حتی «س» با «ش» جاگزینی پذیر است). چند نمونه از این جاینام ها:
پس از شرح مبلغ وصول مالیات از نواحی و ایالات سواد، ابن خردادبه ابتدا اساطیر مربوط به آغاز تاریخ و یا به گفته خودش «اول زمان»، پادشاهان آن دوران، سرزمین ها و القاب آنان را بازگو می کند.
ابن خردادبه، المسالک، ص 18
پادشاهان جهان در آغاز زمان و سرزمین های آنان
افریذون (فریدون) زمین را میان سه فرزندش تقسیم کرد. پس سَلم را که همان شَلم است، حاکم مغرب نمود. پادشاهان روم و سغد از او هستند. و طوش را که همان طوج است بر مشرق حاکم گردانید که پادشاهان ترکستان و چین از فرزندان او هستند. و ایران را که همان ایرج باشد بر ایرانشهر که همان عراق است، حاکم گردانید که کسری ها و پادشاهان عراق از فرزندان او هستند. شاعرشان گوید:
و قسمنا ملکنا فی دهرنا قسمه اللحم علی ظهر الوصم
فجعلنا الشام واروم الی مغرب الشمس الی الغطریف السلم
و لطوج جعل الترک له و بلاد الصین یحویها ابن عم
و لایران جعلنا عنوه فارس الملک و فزنا بالنعم
القاب پادشاهان زمین
پادشاه عراق شاهانشاه (شاهنشاه) نام دارد که عامه مردم او را کسری می خوانند. نام پادشاه روم باسیل است که عامه مردم او را قیصر می نامند. پادشاهان تُرک و تبت و خزر، جز پادشاه خرلخ (قارلوق، شاخه ای از ترکان پشت رود سیحون، -ی) که جبغویه (یابغو) نام دارد، لقب خان دارند و پادشاه چین لقب بغبور دارد و آنان فرزندان افریذون (فریدون) هستند. پادشاه هند بلهرای کبیر یعنی شاه شاهان است. اینان از پادشاهان هند هستند: پادشاه جابه، پادشاه طافن و پادشاه بحرز و غابه و رهمی و پادشاه قامرون و پادشاه زابج به فتجب. پادشاه نوبه ملقب است به کابیل، و پادشاه حبشه به نجاشی، و پادشاه جزایر دریای شرقی به مهراج و پادشاه صقالب معروف است به قناز.
پادشاهانی که اردشیر آنان را شاه نامید
بزرگ کوشان شاه، کیلان (گیلان) شاه، بوذ اردشیران شاه یعنی موصل (رساننده)، مَیسان شاه، بزرگ ارمنیان شاه، آذرباذکان (آذربایجان) شاه، سجستان (سیستان) شاه، مروشاه، کرمان شاه، بدشوارکر شاه، یمان (یمن) شاه، تازیان شاه، کاذش شاه، برجان شاه، اموکان شاه، سلبیان شاه، مشکزدان شاه در خراسان، اللان (آلان) شاه موقان (9) براشکان شاه در آذربیجان، قفص شاه در کرمان، مُکران شاه در سند، توران شاه در ترک (ترکستان)، هندوان شاه، کابُلان شاه، شیربان (شیروان) شاه در آذربیجان، ریحان شاه از هند، قیقان شاه در سند)، بلاشجان شاه، داوران شاه در سرزمین های داور، نخشَبان شاه، قشمیران (کشمیران) شاه، بکردان شاه، کذافت شاه، و این بود نام شاهان.
به دنبال مقدمه فوق، ابن خردادبه بغداد را نقطه حرکت خود قرار داده پس از شرح راه ها، شهرها و سرزمین های زیر می پردازد:
همدان تا قزوین، اصفهان، خراسان و مشرق، راه شاش (تاشکند کنونی) و ترکستان، راه زامین تا فرغانه (در آسیای میانه)، مرو شاهجان تا طُخارستان (افغانستان و آسیای میانه با مرکزیت بلخ)، راه چغانیان (ویا صغانیان، امروزه سرخان دریا در ازبکستان)، واسط (میان بصره و کوفه، -ی)، اهواز و فارس، استان سابور (شاپور) و نوبندجان، استان و مرکز اصطخر (استخر، فارس)، روستاهای دارابجرد، استان و روستاهای ارجان، کُردها (کوچ نشینان) در فارس، شیراز تا کرمان و سجستان (سیستان)، سیرجان و نیشابور، از فهرج تا سند، سرزمین پهلویین، اصفهان تا ری، بغداد تا بصره، بصره تا عمان از راه ساحل و دریا، راه چین، هفت نژاد هند، بغداد تا مغرب، منطقه فرات، استان خابور، قنسرین، حمص تا دمشق، دمشق تا طبریه، کوه اردن، استان فلسطین، رمله تا فسطاط، استان های مصر، برقه تا مغرب، اقوام بربر، از بغداد تا موصل و رقه، موصل تا نصیبین، دیار ربیعه، آمِد (دیاربکر) تا رقه، سنجار و حزریه و حمص تا دمشق و بعلبک، کوفه تا دمشق، از حلب تا شام، باب سلامه تا خلیج قسطنطنیه (استانبول)، روم (آناتولی) و توصیف روم و جزایر و اسقف های آن.
در اینجا ابن خردادبه به راه های آذربایجان، ارّان (اران، الران، آذربایجان کنونی قفقاز، 10) و ارمنستان می پردازد و از آنجا راه تا «باب الابواب» یعنی دربند (داغستان کنونی، در ساحل غربی دریای خزر) را شرح می دهد. ما در اینجا این توضیحات را به صورت کامل به خوانندگان تقدیم می کنیم.
ابن خردادبه، المسالک، ص 118-119
خبر جَربی (رُبع شمال)
جَربی سرزمین شمال و رُبع مملکت است و نام اصبهبذ (سپهبد) شمال در زمان فارسی ها (ساسانیان) آذرباذکان اصبهبذ (سپهبد آذربایجان) بود و در این منطقه ارمینیه (ارمنستان، 11) و آذربیجان (آذربایجان) و ری و دماوند و شهر دماوند (موسوم به) شلنبه قرار دارد. بهرام جور (بهرام گور) گفت:
منم شیر شلنبه و منم ببر تلّه
و در همینجا طبرستان و رویان (شهری بزرگ در طبرستان، -ی) و امُل (آمل) و ساریه (ساری) و شالوس (چالوس) و لارز و شرّز و طمیس و دهستان و کلار و جیلان (گیلان، -ی) و بَدشوارجَر واقع هستند و نام پادشاه طبرستان و جیلان و بدشوارجر جیل جیلان (گیل گیلان، -ی) خراسان است. محمد بن عبدالملک چنین گفت:
قد خصب الفیل کعاداته — لجیل جیلان خراسان
والفیل لا تُحصَب اعضاوه — الَا لذی شان من الشان
و فی هذا السقع الببر والطیلسان — والخزر و لالان والصقائب و الابر
ابن خرداذبه، المسالک، ص 120-121
راه به سوی آذربیجان و ارمینیه (ارمنستان)
از راه خراسان از سن سُمیره می گذری، از سن سمیره تا دینور پانزده فرسخ (فرسنگ، برابر با تقریبا شش کیلومتر)، دو سکّه (منزل، منزلگاه)، و از دینور تا زنجان (12) بیست و نُه سکّه، سپس تا مراغه یازده منزل، و از آنجا تا میانج (میانه) دو منزل، و سپس تا اردبیل (13) یازده منزل و از اردبیل تا ورثان (14) که آخرین بخش آذربیجان است، یازده منزل راه است.
شهرها و رُستاق ها (روستاها) در کوره (استان) آذربیجان
مراغه و میانج (میانه) و اردبیل و ورثان و سِیسَر و بَرزه و سابُرخاست و تبریز (15) که در اختیار محمد بن روّاد ازدی است و مرند که تحت اداره ابن البعیث قرار دارد و خوی و کولسره و موقان (مغان) که در اختیار لشکله است و برزند و جَنزه (گنجه، 16) و شهر ابَرویز (پرویز، -ی) و جابروان و نَریز (در نزدیکی اردبیل، -ی) که در دست علی بن مُرِ است و اُرمیه (ارومیه، 17) ، شهر زرتشت و سلماس و شیز که در آن آتشکده اذَرجُشنَس (آذرگشنسب) قرار دارد که که مورد احترام عمیق زرتشیان است و اگر از آنها پادشاهی به قدرت رسید، پای پیاده از مدائن به زیارت آن (آتشکده) رود، و همچنین باجَروان و روستای سشلف و روستای سند بابا بذ و روستای اُرم (ارومیه، -ی) و بلوانکرج و روستای سراه (سراب) و دسکیاور و روستای ماینهرج.
راه از دینوَر (18) تا برزند
از دینور تا خبارجان هفت فرسخ، سپس تا تل وان شش فرسخ و تا سِیسَر (19) هفت فرسخ دیگر، از آنجا تا اندراب چهار فرسخ و از اندراب تا بیلقان پنج فرسخ و بعد تا برزه شش فرسخ و تا سابرحاست هشت فرسخ دیگر، از آن محل تا مراغه هفت فرسخ و تا داخرقان (دهخوارگان، آذرشهر کنونی؟) یازده فرسخ دیگر، سپس تا تبریز نُه فرسخ و از تبریز تا مرند ده فرسخ، سپس تا خان چهار فرسخ و از خان تا خوی شش فرسخ راه است.
از مراغه تا کورسره ده فرسخ و تا سراه (سراب) نیز ده فرسخ ، سپس تا نیر پنج فرسخ و تا اردبیل نیز پنج فرسخ، از اردبیل تا موقان (مغان) ده فرسخ و از اردبیل تا خشن هشت فرسخ مسافت باشد، سپس تا برزند شش فرسخ، و برزند مخروبه ای بود که افشین آن را بازسازی کرده به صورت شهری درآورد و در آنجا ساکن شد. از برزند تا سادراسب که اولین خندق افشین در آن قرار دارد دو فرسخ و تا زهرکش که دومین خندق (افشین) در آنجاست نیز دو فرسخ، از آنجا تا دوالرود که سومین خندق در آنجاست، دو فرسخ و از آنجا تا بذ یعنی شهر بابک یک فرسخ راه باشد. حسین بن ضحاک گفت:
لم یدع للبذ من ساکنه غیر امثال کامثال ارم
و راه از برزند تا صحرای بلاسجان و تا ورثان آخرین ولایت آذربیجان دوازده فرسخ است. و از مراغه تا جنزه (گنجه، -ی) شش فرسخ و تا موسی آباد پنج فرسخ دیگر، سپس تا برزه چهار فرسخ و از برزه تا جابروان هشت فرسخ، سپس تا نریز چهار فرسخ و تا اُرمیه چهارده فرسخ دیگر، از آن محل تا سلماس از طریق خشکی و دریاچه اُرمیه شش فرسخ راه باشد، و خراج آذربیجان دو میلیون درهم است.
راهی که محمد بن حمید پیمود
از راه خشکی هنگامی که اصحاب جموع را به آذربیجان هدایت کرد، از مراغه سوار شد تا برزه، سپس تا سِیسر و از آنجا تا شیز (احتمالا در جنوب دریاچه ارومیه) در چهار فرسخی دینور و سپس تا دینور.
راه تا ارمینیه
از ورثان تا برذعه (20) هشت منزل، سپس تا منصور ارمنستان چهار منزل و از برذعه تا تفلیس ده منزل و از برذعه تا باب الابواب پانزده منزل و از برذعه تا دبیل (مرز ارمنستان و اران، -ی) هفت منزل راه می باشد و از مرند تا وادی ده فرسخ و تا نشوی (نخجوان، -ی) نیز ده فرسخ، سپس تا دبیل بیست فرسخ باشد.
از ورثان تا درمان سه فرسخ، سپس تا بیلقان (در اران) نُه فرسخ، و از آنجا تا برذعه چهارده فرسخ و از برذعه تا بذ سی فرسخ است (…)
پاورقی ها:
Bosworth, C. Edmund: Ebn Ḵordadbeh, Abu’l-Qasem ʿObayd-Allah, in: Encyclopaedia Iranica, viewed on 26 August 2018
صالحی، نصرالله: ابن خردادبه و دل ایرانشهر، کتاب ماه تاریخ و جغرافیا فروردین 1378 شماره 18
Ibn Khordadhbih: Kitab al-Masalik wa’l-Mamalik, edited, introduced by: M. J. De Goeje, Brill, Leiden 1889
ابن خردادبه، عبیدالله بن عبدالله: مسالک و ممالک، ترجمه سعید خاکرند، با مقدمه آندره میکل، تهران 1371
آذربیجان (آذربایجان) (-ی): «حدود آن از مشرق به بردغه و از مغرب به ارزنجان و از شمال تا سرزمین دیلم و جبل و طرم ادامه می یابد، اقلیمی است وسیع و از شهر های معروف آن تبریز می باشد که امروزه قصبه (مرکز) آن به شمار می آید. در گذشته قصبه آن مراغه بود و از شهر های آن خوی، سلماس، اُرمیه، اردبیل، مرند و جز آنست. کشوری گرانمایه و مملکتی بزرگ است که بیشتر آن کوهستان است. دژهای بسیار و خوار بار فراوان و میوه های گوناگون دارد. من سرزمینی با اینهمه باغستان و چشمه سار و پرآب ندیده ام. راهپیمایی در بخش های آن نیازی به برداشتن آب ندارد، زیرا که هرجا برود، آب زیر پای او روان است. آبش سرد وگوارا و سالم است و مردمش زیبا و سرخ و سفید و نازک پوست هستند. زبانی دارند به نام آذری که کس جز ایشان نفهمد. مردم نرم خو، خوش معامله ولی کنسک (خسیس، بخیل) هستند. سرزمینی آشوب زده است و هیچ گاه از جنگ نیاسوده و از این رو بیشتر شهر ها و دیه هایش ویران است…»
یاقوت حموی بغدادی: معجم البلدان، ترجمه علینقی منزوی، تهران 1380
خزر (-ی): «سرزمین ترکان، درپس باب الابواب و یا دربند»
اربل (-ی): «دژی استوار (…) میان دو رود زاب، بیشتر مردم کردها هستند که عرب می شوند.»
موقان (مغان) (-ی): «ابن الکلبی گویدکه موقان و کیلان (گیلان) از طبرستان بوده، ولایتی است که دارای رستاق ها و چراگاه های زیادی است و ترکمن ها جهت دامداری آن را اشغال کرده اند.»
ارّان (اران) (-ی): «نام عجمی (فارسی) کشوری پهناور دارای شهرهایی بسیار چون جنزه است که توده مردمش گنجه خوانندو برذعه، شمخور، و بیلقان. میان آذربیجان و اران رودخانه ای است به نام الرس (ارس). هرچه در سوی غرب و شمال آن است از اران و هر چه در شرق آن است از آذربیجان است…»
ارمینیه (ارمنستان) (-ی): «نام سرزمینی بزرگ در شمال (…) گویند دو ارمینیه (ارمنستان) هست، بزرگ و کوچک. مرز آنها از برذعه تا باب البواب (دربند) و از سوی دیگر تا کشور روم و کوه قبق و سریر است…»
زنجان (-ی): «شهری بزرگ و مشهور از نواحی جبال که بر سر راه آذربیجان و در نزدیکی قزوین و ابهر است…»
اردبیل (-ی): از مشهور ترین شهرهای آذربایجان، و پیش از اسلام مرکز آن به شمار می آمد (…) شهری بسیار بزرگ و در خارج و داخل آن رودهای بسیاری جاری است.»
ورثان و یا ورتان (-ی): «در حدود آذربایجان در دوفرسخی رس و هفت فرسخی بیلقان»
تبریز (-ی): «از مشهورترین شهرهای آذربایجان است. شهری آباد، زیبا و دارای دیوارهای مستحکم از آجر و گچ و در وسط آن رودهایی جاری است و باغ ها بر آن جاری باشند.»
جنزه (-ی): «نام بزرگ ترین شهر در اران، واقع بین شروان و آذربیجان، عوام به آن گنجه گویند و فاصله اش تا برذعه شش فرسخ است.»
اُرمیه (ارومیه): (-ی) «نام شهری بزرگ و قدیمی در آذربایجان و فاصله اش تا دریاچه ارمیه سه یا چهار میل است و می پندارند که شهر زرتشت، پیامبر مجوس باشد. نیکو و دارای خیرات بسیار و خوش آب و هواست و فاصله اش تا تبریز سه روز راه و فاصله اش تا اربل هفت روز راه باشد.»
دینور (-ی): «از بخش های جبل و در نزدیکی قرمیسین (باختران) است و مسافت میان دینور و همدان بیست و اندی فرسخ و از دینور تا شهر زور چهار منزل است.»
سیسر (-ی): «شهری هم مرز همدان و میان همدان و آذربیجان»
برذعه (-ی): ««نام شهری در آذربیجانِ دور است. حمزه گوید بردعه معرّب بَرددار است و معنی آن نیز به فارسی جای بردگان باشد، زیرا که یکی از پادشاهان پارسی اسیرانی از پشت ارمینیه آورده و در آنجا نشیمن داده بود.»
نقشه روسی آتروپاتن، آلبانیا و ارمنستان از این منبع به نقل از ویکی پدیا: Всемирная история. Том 2. (1956 год)
در باره حدود و مرزهای تاریخی آذربایجان چه می توانید بگویید؟
در این مورد باید سه نکته مهم را در نظر بگیریم. یکم اینکه، طوری که گفتیم، این تاریخ به دستکم ۲۳۰۰ سال پیش بر میگردد. یعنی هر تشخیص و اظهار نظری در این مورد اولا به دانش تخصصی نیاز دارد و ثانیا با دهها «شاید» و «اما» همراه است، چرا که دانستههای ما در این مورد بسیار محدود است و می دانیم که بعد از اسکندر تا مدت کوتاهی پیش از میلاد، حتی منابع یونانی در باره آذربایجان امروزی چیزی ننوشتهاند و یا ما نمی دانیم. دوم اینکه به جز همین دوره ۲۰۰-۲۵۰ ساله «شبه استقلال» که پس از مرگ اسکندر آغاز شد و با استحکام دولت اشکانیان در این منطقه پایان یافت، آذربایجان به معنایی که امروزه درک میکنیم «مستقل» نبود، بلکه اساسا بخش و یا ساتراپی و ایالتی از دولتهای ماد، هخامنشی، اشکانیان، ساسانیان، خلافت اسلامی و سپس دولتهای ایرانی ترک، مغول، ترکمان، صفوی، افشار، زند، قاجار و دولتهای بعدی بود. البته هر ساتراپی، هر ایالت و حتی هر ولایت برای خودش حاکم و شاید پادشاه کوچکی داشت که در محل خود حکم مینمود، مالیات و خراج جمع میکرد و همه کاره آنجا بود. ولی در نهایت این حاکمان و پادشاهان محل تابع شاه شاهان بودند که آنها را در مقامشان تایید میکرد و یا حتی اگر توانش میرسید، آنها را عزل کرده کس دیگری را به جای آنها میگذاشت. از این جهت وقتی از خودمختاری نسبی آدورپاتکان و یا آتروپاتن پس از مرگ اسکندر صحبت میکنیم، اینجا موضوع بر سر استقلال یک کشور نیست. در نهایت نکته سوم این است که در گذشته، چه مرزهای ملی و چه مرزهای داخلی مانند امروز روشن و اقلا برای مدتی نسبتا طولانی قطعی نبود، مگر اینکه این مرزها عبارت از کوه و دریا و رودخانه و صحرا باشد. در غیر این صورت هرکس که قدرتی پیدا میکرد، کوشش مینمود حوزه حکمرانی خود را بزرگ تر نماید و به این جهت به این طرف و آن طرف حمله میکرد. آذربایجان در شمال با رود ارس، در شرق ابتدا با کوههای البرز و سپس دریای خزر و در غرب با کوههای زاگرس محاط است. جنوب آذربایجان چنین مرزی طبیعی وجود ندارد. اما هم کوههای دو طرف آذربایجان راههای عبور دارند و هم رود ارس آنچنان عمیق نیست.
و اما در مورد مرزهای آذربایجان در دوره آتروپات و جانشینان او که این سرزمین تا حد زیادی از سلطنت سلوکوس و دیگر فرماندهان اسکندر و جانشینان آنها در امان بود، باز باید به مورخ یونانی استرابو اشاره کرد که مینویسد: «آتروپاتن با ارمنستان درغرب و ماد بزرگ در شرق هممرز است و در شمال با هر دو و در جنوب با دریای گرگان (؟) و سرزمین مردم ماد (بزرگ) هممرز است. (…) ارمنیان و پارتیها همسایگان قدرتمند آتروپاتنیها هستند» (۱). این را استرابو حدودا ۲۵۰ سال پس از اسکندر نوشته است. اگر اطلاعات استرابو در تاریخ تالیف این اثر دقیق بوده باشد، باید قبول کرد که این «شبه استقلال» آتروپاتن دستکم ۲۵۰ سال طول کشیده و اشکانیان مدت کوتاهی پیش از میلاد مسیح حکومت این سرزمین را هم تحت کنترل خود درآوردهاند. در این مدت روابط آذربایجان با اشکانیان ایران و ارمنستان هم جالب است، اما در باره این موضوع پژوهش دقیقی نشده است.
با وجود تغییرات محدود و گذرای مرزی، علی الاصول رود ارس مرز شمالی آتروپاتن شمرده میشد. بنا به محاسبات اشتفان کرول، مورخ ماد و خاورمیانه باستان که حتی به کشیدن نقشه سیاسی و جغرافیائی ماد آتروپاتن کوشش کرده، مرزهای آتروپاتن ماد از این قرار بودهاند: «در شمال، رود ارس آتروپاتن را از ارمنستان جدا میکرد. در شرق گستره این سرزمین تا کوه هائی میرسید که در امتداد سواحل دریای خزر قرار گرفتهاند، و در غرب تا دریاچه ارومیه (ماتیان لیمن باستانی) و کوههای کردستان کنونی» (۲).
تعریف آذربایجان دورهٔ اسلامی از نگاه جغرافیای تاریخی را به بهترین صورت میتوان با تکیه بر اشترک در «دانشنامه بزرگ اسلامی» (۳) داد. طبق این تعریف، سرزمین آذربایجان در اوایل دوره اسلامی محاط بود در جنوب شرقی با «جبال» (ماد باستان)، در جنوب غربی با بخش شرقی ولایت «جزیره» (آشور و یا آسور باستان در عراق و سوریه کنونی)، در غرب با ارمنستان (بخشی از اورارتوی باستان)، در شمال با ولایت ارّان (آلبانیای باستان که یکی از سرزمینهای قفقاز باشد و امروز بخشی از آن عبارت از جمهوری آذربایجان است) و در شرق با سواحل دریای خزر، مغان و گیلان.
در اوایل دوره خلافت اسلامی، آذربایجان ولایت جداگانهای به شمار میرفت، اما حدود آن در مراحل گوناگون متغیر بود. رودخانهٔ ارس علی الاصول مرزی طبیعی بین آذربایجان و آلبانیای سابق قفقاز (اران) محسوب میشد، اگرچه دشت مغان بین بخشهای سفلای رودهای ارس و کورا تا ساحل غربی دریای خزر نیز از نظر اداری و مالیاتی بخشی از آذربایجان محسوب میشد (۴).
به دنبال شکست ایران در جنگهای ایران و روس در قرن نوزدهم، سرتاسر شمال ارس از نظر سیاسی و اداری تبدیل به ولایات روسیه تزاری شد. در اوایل قرن بیستم آذربایجان نام استان شمال غربی ایران بود که از شمال با قفقاز روسیه و در غرب با ترکیه همسایه بود که این، کم و بیش همان ولایت آذربیجان و یا آذربایجان در خلافت عباسی است.
شمال و جنوب ارس یک سرزمین بود؟
نه، دو سوی ارس، سرزمین واحدی نبودند، اگرچه اغلب روابط نزدیکی داشتند.
جنوب ارس آذربادکان، آذربایگان و یا آذربایجان بود که همان آتروپاتن یونانی است، شمال ارس آلبانیا و بعدها «اران» و شمالغرب ارس ارمنستان. بارتولد در «دانشنامه جهان اسلام» (۵) میگوید که آلبانیا در عهد باستان، در اصل به تمام منطقه شمال ارس از شهر دربند در شمال شرق تا تفلیس در غرب و رود ارس در جنوب و جنوب غرب قفقاز گفته میشد، در حالیکه مورخین دوره اسلامی تنها به سرزمینی نام «اران» را دادهاند که «از سواحل ارس تا سواحل کورا، یعنی بین دو رودخانه» را در برمی گرفت. اما می دانیم که در دورههای بعدی، در کنار سرزمین اران، از ولایات دربند و شیروان (با مرکزیت باکو) نیز نام برده میشود.
در حالیکه دربند به شهر و محال دربند در شمال شرقی قفقاز گفته شده و این محال از زمان ساسانیان «مرزبان» خود را داشته، شیروانشاهان (و یا شروانشاهان) نام حکمرانانی است که از اواسط دورهٔ عباسیان در شرق قفقاز حکمرانی کردهاند. گفته میشود در دورهٔ پیش از اسلام نیز شیروانشاهان جانشینان محلی پادشاه ایران بودند، اما به گفتهٔ بارتولد، شیروانشاهان دوره اسلامی در ابتدا عرب تبار بودند و در «محیط ایرانی آن دوره در شمال ارس ایرانی شدند» (۶). مسعودی به گفتهٔ بارتولد نوشته است که یکی از مرزبانان دربند مدتی همه سرزمینهای اران، شیروان و دربند را متحد کرد، ولی منبع دیگری این روایت را تائید نکرده است (۷).
در دورهٔ خلافت امویان و عباسیان، والیانی که از شام و بغداد به آذربایجان اعزام شدهاند، مسئولیت ادارهٔ اران و ارمنستان و جمعآوری مالیات از آن سرزمینها را نیز بردوش داشتهاند. به گفته باسورث (۸) گاه حتی ولایات موصل و «جزیره» نیز از نظر اداری با آذربایجان مرتبط بودند و این هم نشان میدهد که تقسیم بندیهای دو قرن نخست دوره اسلامی تا چه اندازه متغیر بودند.
در شرق، کوههای البرز، مرز طبیعی بین آذربایجان و گیلان و دیگر مناطق ساحلی خزر به شمار میرفت. در جنوب، سفید رود معمولاً مرز اداری با اقلیم «جبال» (ماد بزرگ سابق) محسوب میشد. مرز غربی چندان مشخص نبود. این مرز معمولاً از وسط دشت واقع در بین دریاچههای ارومیه و وان میگذشت و در بخش شمال غربی با کوههای زاگرس که از وسط کردستان میگذشت، معین میشد. در شمال غرب، ارمنستان اگرچه خراج پرداز خلافت بود، اما تا حدزیادی خود مختار به شمار میرفت. با اینهمه، آذربایجان، اران و ارمنستان در بسیاری مراحل دوره خلافت اسلامی، از نگاه اداری و مالیاتی، یک منطقه محسوب میشدند تا جائیکه جغرافی دان قرن دهم م. مقدسی آذربایجان، ارمنستان و اران را سه جزء «اقلیم چهارم» شمرده است. بنظر باسورث، این نیز نشان میدهد که تقسیم بندیهای اداری و مالیاتی دوره اسلامی ثابت نبودهاند (همانجا).
اما همانگونه که در نمونه آذربایجان و ارمنستان دیده میشود، تقسیم بندی اداری و مالیاتی دلیل کافی برای واحد بودن سیاسی مناطق نبوده است. در مجموع بنظر میرسد که جز در مراحلی کوتاه مدت، بخشهای مهمی از شمال ارس با آذربایجان یعنی سرزمین جنوب ارس متحد نبوده است. یکی از این دورههای کوتاه به گفته بارتولد مربوط به حکومت شدادیان (پیش از سلجوقیان) میشود که گنجه را پایتخت اران قرار دادند و اران را با آذربایجان ایران متحد کردند. با این ترتیب اران از داشتن حکمرانان خود محروم گردید. بارتولد میگوید: «پس از سلجوقیان، آذربایجان، شیروان و دربند بتدریج ترک زبان شدند و پس از دوره مغول جنوب این سرزمین (اران) نام ترکی قراباغ را گرفت. بعد از آن، نام اران دیگر تنها به معنای ادبی بکار برده شد» (۹).
می دانیم که در اکثریت دورههای صفویان، افشاریان و قاجاریان شمال ارس به خان نشینهای تابع ایران تقسیم شده بود که مانند دربند، باکو، قویا، گنجه، قراباغ و غیره هرکدام نام خود را داشتند یعنی از نگاه تقسیم بندیهای سیاسی و جغرافیائی، این مناطق شمال ارس جزو آذربایجان محسوب نمیشدند. بعد از الحاق این خان نشینها به روسیه تزاری در قرن نوزدهم، خان نشینهای شمال ارس رسماً بعنوان «ولایت»های روسیه تزاری (گوبرنیا) از حیطه دولتی و اداری ایران خارج شدند و دیگر حتی از نگاه پرداخت مالیات و باج نیز بعنوان بخشی از آذربایجان محسوب نمیشدند.
زیر نویس ها:
Strabo: Geography, 1, 13, 11
Kroll, S. E.: Map 90 Media Atropatene, Princeton University, 1994, PDF
Streck: ibid
Bosworth, C. E.: Azerbaijan, iv, Islamic History to 1941, in Encyclopaedia Iranica Online, retrieved in March 2017
Barthold, W.: «Arran», in: Encyclopaedia of Islam, First Edition (1913-1926), Consulted online on 23. January 2017
Barthold, ibid.
Barthold, ibid
Bosworth, C. E.: Azerbaijan, iv, Islamic History to 1941, in Encyclopaedia Iranica Online, retrieved in March 2017
دو فرزند آمدش زان ماه پیکر — چو مامک خوب و چون بابک دلاور
دو خسرو نامشان خورشید و جمشید — جهان در فرّ هر دو بسته امید
زمین خاوران دادش به خورشید — زمین باختر دادش به جمشید
یکی را سُغد و خوارزم و چغان داد — یکی را شام و مصر و قیروان داد
جهان در دست ویس دلستان بود — و لیکن خاصش آذربایگان بود
همیدون کشور ارّان و ارمن — سراسر بُد بدست آن سمن تن
به شاهی سالیان باهم بماندند — به نیکی کام دل یکسر براندند
(ویس و رامین)
هنگام جستجوی نام های تاریخی آذربایجان، در منظومه عشقی «ویس و رامین» اثر فخرالدین اسعد گرگانی (تاریخ تالیف حدودا 1040-1050 میلادی) به جاینام های «آذربایگان» و «آذربادگان» برخوردم که در دو نسخه خطی جداگانه این اثر قید شده است. این نمونه هم در کنار دیگر نمونه ها، تاریخ تحول نام کنونی آذربایجان از آتورپاتکان/آدوربادگان دوران پس از مرگ اسکندر و سلطنت محلی آترپات/آذرباد در گوشه شمال غربی ماد تا آذوربادگان/آذورباذگان، آذربَیگان/آذربایگان و معرب این نام ها یعنی آذربَیجان/آذربایجان کنونی را نشان می دهد. نام خاص «آذرباد» (آترپات و آتروپات/آذورباذ باستان) و جاینام «آذربایگان» و «آذربادگان» در چندین جای «ویس و رامین» می آید. من برای نمونه در اینجا تنها دو صفحه این منظومه را برای توجه خوانندگان گرامی تقدیم می نمایم.
ویس و رامین، 1349، ص 527
تالیف داستان «ویس و رامین» اثر فخرالدین اسعد گرگانی حدودا به یکهزار سال پیش یعنی آغازسلطنت طغرل بیگ سلجوقی باز می گردد. اصل داستان، به گفته اکثر پژوهشگران و منابع ثانی قدیم مانند «مجمل التواریخ» مربوط به دوره شاپور یکم ساسانی (حدود 250 میلادی) است. حمدالله مستوفی و شاعر جغتایی علیشیر نوایی نیز از این اثر گرگانی یاد می کنند. ظاهرا گرگانی نسخه ای از متن پهلوی این داستان را داشته است. اما نه تنها آن متن پهلوی، بلکه اصل نسخه خطی منظومه گرگانی نیز از بین رفته است. آنچه در دسترس است، چندین نسخه خطی مربوط به چند قرن پس از گرگانی است. در بازیابی متن اصلی منظومه گرگانی طبیعتا این نسخه های خطی کمک بسیاری می نمایند. آنچه که کمک بیشتری به پژوهشگران می کند این است که حدودا پنجاه سال پس از گرگانی، منظومه او به زبان گرجی ترجمه و منتشر شده است که ظاهرا به اصل منظومه گرگانی نزدیک تر از هر نسخه دیگری است. نسخه های خطی فارسی طبیعتا با همدیگر اختلافاتی دارند. در سال 1349 چاپ جدیدی از ویس و رامین با تصحیح و یادداشت های دو ایرانشناس گرجی، آکادمیک ها ماگالی تودووا و آلکساندر گواخاریا و با همکاری فرهنگستان علوم اتحاد شوروی، گرجستان شوروی و تاجیکستان شوروی چاپ شد. آنها همه نسخه های پیشین فارسی «ویس و رامین» (از جمله نسخه های کلکته و پاریس) را که از سوی دانشمندان ایرانی مانند مجتبی مینوی تصحیح شده بودند با ترجمه باستانی گرجی آن که چنانکه گفتیم مدت کوتاهی پس از نشر نسخه اصلی گرگانی انجام گرفته، مقایسه کرده، نشر کاملا جدیدی از این منظومه سده های میانه (که اصل آن احتمالا به پهلوی بوده) بدست دادند. این نشر جدید مقایسه ای و علمی «ویس و رامین» در سال 1349 با کوشش استاد پرویز ناتل خانلری و از سوی «بنیاد فرهنگ ایران» در 2000 نسخه به چاپ رسید.
از«مقدمه شاهنامه ابومنصوری» (۳۴۶ ق.، ۹۵۷ م.، دوره سامانیان) – توضیحات داخل کمانک و یا پرانتز از «چشم انداز» است.
«.. اكنون یاد كنیم از كار شاهان و داستان ایشان از آغاز كار، آغاز داستان، هر كجا آرامگاه مردمان بود به چهار سوی جهان از كران تا كران این زمین را ببخشیدند و به هفت بهر (بخش) كردند و هر بهری را یكی كشور خواندند نخستین را ارزه خواندند، دوم را شبه خواندند سوم را فرددفش خواندند چهارم را ویدرفش خواندند پنجم را ووربرست خواندند ششم را وورجرست خواندند هفتم را كه میان جهانست خنرسبامیخواندند و خنرس بامی اینست كه ما بدو اندریم و شاهان او را ایرانشهر خواندندی و گوشه را امست خوانند و آن چین و ماچین است و هندوستان و بربر روم و خزر وروس و سقلاب و سمندر و برطاس و آنكه بیرون ازوست سكه خواندند و آفتاب برآمدن را باختر (شرق، برعکس معنای امروز) خواندند و فرو شدن را خاور(غرب، برعکس معنای امروز) خواندند و شام و یمن را مازندران خواندند و عراق و كوهستان را شورستان خواندند و ایران شهر از رود آمویست تا رود مصر و این كشورهای دیگر پیرامون اویند و ازین هفت كشور ایران شهر بزرگوارتر است به هر هنری و آنكه از سوی باخترست چینیان دارند و آنكه از سوی راست اوست هندوان دارند و آنكه از سوی چپ اوست تركان دارند و دیگر خزریان دارند و آنكه از راستر (راست تر، مستقیم تر) بربریان دارند و از چپ روم خاوریان و مازندرانیان دارند و مصر گویند از مازندرانست و این دیگر همه ایران زمین است از بهرآنكه ایران بیشتر اینست كه یاد كردیم…»
علی بن حسین مسعودی (حدود ۲۸۳ ق. / ۸۹۶ میلادی–۳۴۶ ق. /۹۵۷ میلادی): التنبیه و الإشراف، چاپ قاهره، ۱۳۷۵، ص. ۶۷.
فالفرس أمة حد بلادھا الجبال من الماھات وغیرھا وآذربیجان الى ما يلي بلاد أرمینیة وأرّان والبیلقان الى دربند وھو الباب والأبواب والری وطبرستان والمسقط والشابران وجرجان وابرشھر، وھي نیسابور، وھراة ومرو وغیر ذلك من بلاد خراسان وسجستان وكرمان وفارس والأھواز، وما اتصل بذلك من أرض الأعاجم. في ھذا الوقت وكل ھذه البلاد كانت مملكة واحدة ملكھا ملك واحد ولسانھا واحد، الا انھم كانوا يتباينون في شيء يسیر من اللغات وذلك أن اللغة انما تكون واحدة بأن تكون حروفھا التي تكتب واحدة وتألیف حروفھا تألیف واحد، وان اختلفت بعد ذلك في سائر الأشیاء الأخر كالفھلوية والدرية والآذرية وغیرھا من لغات الفرس.
ترجمه:
پارسیان (ایرانیان) امّتی هستند که حدود سرزمین آنها کوههای ماهات و جز آن و آذربایجان تا سرزمین ارمنیه و ارّان، و بیلقان را تا دربند – و آن بابالأبواب است – و ری و طبرستان و مسقط و شابران و جرجان و ابرشهر – و آن نیشابور است – و هرات و مرو و غیر آن از سرزمین خراسان و سجستان و کرمان و اهواز و آنچه از سرزمینهای اعاجم (عجم ها، غیر عرب، ایرانیان) که در این زمان متصل به آن بود را در برمیگیرد، و همهی این سرزمینها مملکت واحدی بودند و پادشاه واحدی داشتند و زبان واحدی داشتند، جز اینکه در مورد زبان با هم فرق داشتند، و آن اینکه زبان واحد است به سبب اینکه حروفش واحد است و نگارش حروف آن نگارشی واحد است، هر چند، گذشته از این، زبانهای مزبور در سایر چیزهای دیگر با هم اختلاف دارند، مانند: فَهلوی و دَری و آذری که (همه) از زبان های پارسی هستند.
عباس جوادی – در حماسه کوتاه «یادگار زریران» که متن پارسی میانه آن در دسترس است، طبق شمارش من، هفده بار نام «ایران» و چهار بار نام «ایرانشهر» ذکر شده است. در این موارد، نام «ایران»، هم به معنای سرزمین و کشور و هم به معنای جمع «ایر» (یعنی ایرها، ایر-ان و یا ایرانیان، یعنی مردم سرزمین ایران) آمده است. از سوی دیگر می دانیم که «شهر» در پهلوی معنای «سرزمین» و «کشور» را داشت. از این جهت تعبیر «ایرانشهر» را نیز میتوان همچون «سرزمین (و یا کشور) ایرانیان» فهمید.
«یادگار زریران» و یا «آیادگار زریران» افسانهای است کوتاه و حماسی، احتمالا از سده ششم میلادی، به عبارت دیگر یکصد سال پیش از اسلام که تنها متن پهلوی (پارسی میانه) آن در قرن چهاردهم م. توسط موبدان زرتشتی در هندوستان به رشته تحریر در آمده است (1). به نظر بویس و مک کنزی متن پهلوی این حماسه نشانه های زبان پارتی (پارسی میانه عصر اشکانیان) را در بردارد که می تواند دلیلی بر آن باشد که اصل داستان پیش از ساسانیان به صورت شفاهی پارتی (احتمالا در خراسان و کلا شرق ایران باستان) میان مردم رواج داشته و با این ترتیب چند قرن قدیمی تر از گویش پهلوی آن بوده است (همانجا).
بعضی دانشمندان، ازجمله خانم دکتر ژاله آموزگار، گفتهاند که احتمالا اصل این داستان به زبان پارتی (از زبان های ایرانی میانه) بوده است، چرا که در متن پهلوی نشانههای چندی از واژگان پارتی نیز به چشم میخورد. متن این داستان نسبتا کوتاه چندین بار از سوی دانشمندان گوناگون از جمله محمدتقی بهار، یحیی ماهیار نوابی و خانم آموزگار به فارسی معاصر ترجمه شده است. به نظر احمد تفضلی مطالب این اثر ابتدا از متنی اوستایی گرفته شده است که امروز اصل آن در دسترس نیست، اما بخشهایی از آن در ضمن سرگذشت زرتشت در کتاب هفتم «دینکرد» آمده است (2).
«یادگار زریران» شرح قهرمانی و از جان گذشتن زریر برادر گشتاسپ شاه در دفاع از سرزمین ایران و آیین زرتشتی است.
موضوع داستان که اساسا بخشی از اساطیر ایرانی است، مربوط به دوره زندگی پیامبر زرتشت میشود. این دورهای است تقریبا برابر با ۲۵۰۰ تا ۳۵۰۰ سال پیش، یعنی زمانی که در تاریخ و پیشا تاریخ ایرانی، تاریخ و افسانه در میآمیزند.
طبق روایات ایرانی (طبری، مسعودی، دقیقی، فردوسی و دیگران) در زمان پیامبری زرتشت، گُشتاسپ فرزند لهراسپ پادشاه ایرانشهر بود و در بلخ حکمرانی مینمود. در آن هنگام زرتشت برای دعوت گشتاسپ به مزدیسنا (آیین زرتشتی) از آذربایجان (و یا ری) به پیش گشتاسپ رفت. گشتاسپ دعوت زرتشت به آیین نو زرتشتی را پذیرفت و آتشکدهها برپا نمود. اما پادشاه خیونهای همسایه، ارجاسپ از گشتاسپ خواست که یا از آیین نو دست کشد و یا اینکه آماده جنگ با او باشد. در جنگ بین آن دو که گویا میان سمنان و گرگان رخ داد، گشتاسپ پیروز شد، اما برادر او، زریر، که قهرمان اصلی داستان است، به قتل رسید. در این داستان حماسی، به غیر از زریر که کشته میشود، سه تن دیگر در دفاع از ایرانشهر و آیین جدید زرتشتی قهرمانی نشان میدهند: فرزند خردسال زریر به نام بستور که قاتل پدرش را در جریان نبرد به قتل میرساند، فرزند گشتاسپ به نام اسفندیار، قهرمان نامدار اساطیر ایرانی، و همچنین فرزند وزیر گشتاسپ و داماد زرتشت، جاماسب، به نام گرامی.
ظاهرا در مورد نقش گشتاسپ دو روایت گوناگون در میان ایرانیان وجود داشته است. برعکس روایت «یادگار زریران» که با اوستا و روایت موبدان همخوانی دارد، شاهنامه فردوسی گشتاسپ را پادشاهی خودکامه جلوه میدهد که در نهایت به فرزندش اسفندیار رشک میبرد و رستم پهلوان را به جنگ با اسفندیار میفرستد که در نتیجه اسفندیار به دست رستم کشته میشود.
در حاشیه این را هم بگوییم که برخی از منابع به خاطر شباهت نامی میان نامهای «خیون» و «هون»، خیونان را همان هونهای تاریخی آسیای میانه تعبیر نمودهاند. بنا به روایاتی، بخشی ازهمین هونها ریشه اصلی اقوام بعدی ترک زبان آسیای میانه بودهاند. برخی نیز گفتهاند که اگر این نظریه کاملا هم درست نباشد، شاید خیونها شاخهای از هونها بودهاند که گاه با نام «هونهای سفید» و یا هپتالیتها نیز شهرت یافتهاند که میان سالهای ۴۵۰ تا ۶۵۰ میلادی از بلخ و سُغد تا افغانستان و جنوب هندوستان کنونی نفوذ داشتند. این نظریه نیز کمی ضد و نقیض می تابد، چرا که عرض اندام خیونها در تاریخ منطقه حدود سالهای ۵۰۰ میلادی است، در حالیکه ظهور پیامبر زرتشت پانصد تا یکهزار سال پیش از آن گمانه زنی می شود. به نظر میرسد در «یادگار زریران» نیز افسانه و تاریخ مخلوط شدهاست و این، بخصوص در مورد دورههای گذر تدریجی از اساطیر و افسانههای شفاهی به تاریخ مستند چیزی رایج است.
شاید هم تاحدی به خاطر شباهت نامی خیونها و هون هاست که پس از اسلام (مثلا در شاهنامه فردوسی) داستان نبرد میان گشتاسپ و ارجاسب همچون «نبرد ایران و توران» تصویر شده است. اما ارتباط سرزمین اساطیری «توران» با ترکهای بعدی از سوی بسیاری از دانشمندان معاصر از جمله ایگور دیاکونوف و آنه ماری فون گابن رد شده است. به نظر آنها «توران در ابتدا نام یکی از قبایل ایرانی بود که در اوستا ذکر شده است، اما در شعر فردوسی و بطور کلی در سنت بعدی ایرانی، تعبیر توران به سرزمین هائی اطلاق شده است که مردمش ترکی سخن میگویند» (3).
در چند سطر زیر نمونهای از «یادگار زریران» را تقدیم میکنیم که صحنه دراماتیک کشته شدن زریر، برادر گشتاسپ شاه، به دست «بیدرفش جادو»، فرمانده سپاه خیونها، و آمادگی پسر خردسال او، بستور، برای مبارزه با دشمن را تصویر مینماید (4). توضیحات داخل کمانک (پرانتز) از مترجم فارسی معاصر، یحیی ماهیار نوابی، و توضیحات ستاره دار داخل کمانک از نویسنده این مقاله است.
(…)
۷۶. پس گشتاسپ شاه از کوه سر نگاه کند و گوید که: من پندارم که کشته شد زریر ایران سپاهبدمان چه اکنون نیاید (آوای) پرش کمانان و بانک نیو (*دلاور) مردان.
۷۷. بِیک (ولی) از شما ایرانیان کیست که شود و زریران کین خواهد؟ تا که او را همای – دُخت من – به زنی دهم که اندر همه شهر (کشور) ایران، زن از او خوب چهر تر (یا نژاده تر) نیست.
۷۸. و مان و کده (خان و مان) زریر و سپاهبدی ایران بدو ده.
۷۹. هیچ ایرانی آزاد پاسخ ندهد، مگر آن پسر زریر کودک هفت ساله (که) همانا فراز به پای ایستد و گوید که: مرا اسپ زین سازید تا من شوم و رزم ایرا(نیا)ن بینم. و اسپور گشتاسپان بینم، آن تهم (*دلیر) سپاهبد نیو، زریر، پدرم را، اگر زنده یا مرده، چنان (که) هست پیش شما بُغان (*شاهان، رهبران) گویم.
۸۰. پس گشتاسپ شاه گوید که: تو مَشو، چه تو برنایی (*جوانی) و رزمان پهریز (=دفاع) ندانی و انگشت به تیر نه خوسته است (=رنج تیراندازی نکشیده است= عادت نکرده است)
۸۱. م(بادا) خیو(نا)ن رسند و تو را اوژنند (=کُشند) چنانکه زریر، ایران سپاهبد (را) هم اوژدند (=کشتند)پس خیو(نا)ن دو نام بَرند که ما اوژدیم (=کُشتیم) زریر ایران سپاهبد (را) و ما زدیم (=کُشتیم) بستور پسر او (را).
۸۲. پس بستور پنهان به آخورسردار (=میرآخور) گوید که: گشتاسپ فرمان داد که آن اسپ که چون زریر کودک بود، برنشست به بستور ده.
۸۳. و آخور سردار اسپ زین فرماید و بستور برنشیند و اسپ فراز هِلَد (*رود، خیزد) و دشمن برنشیند و اسپ فراز هِلَد و دشمن اوژند تا به آن جای رسد که مُرده نیو پدر بیند.
(…)
۹۰. پس گوید جاماسپ بیتخش (*سر وزیر گشتاسپ) که: هل این ریدک (*پسرک) را چه او بر بخت است، دشمن اوژند (*کُشد).
۹۱. و پس گشتاسپ شاه اسپ زین فرماید کردن و بستورش برنشیند.
۹۲. (و) از کنتیر (=تیردان) تیریش دهد و آفرینش کند (دعایش کند) گوید که: … از من شوی، پیروز آوری، به هر رزم و پارزم (*رزم متقابل) تو پیروز بُوی، پارنج (*حق القدم) نام آوری جاویدان، سر دشمن مرده آوری.
۹۳. و اکنون باره (*اسپ، توسن) و درفش، این سپاه ایران هِلَم (*میسپارم، وا میگذارم) که تو فرمان دهی، نام آور بُوی تا به روز جاوید.
۹۴. پس بستور اسپ فراز هِلَد ودشمن اوژند (*کُشد) و کارزار آنگون نیو (*دلاورانه) کند چنانکه زریر ایران سپاهبد کرد.
پانویس ها:
(1) Boyce, M.: Ayadegar i Zareran, in Iranica online, viewed on Sep 12, 2018
(2) تفضلی، احمد : تاریخ ادبیات ایران پیش از اسلام، به کوشش ژاله آموزگار، تهران، انتشارات سخن، ۱۳۷۶، ص ۲۶۸
(3) Diakonoff, Ivan: The Paths of History, Cambridge, 1999, s. 100
(4) ترجمه فارسی معاصر «یادگار زریران» که در این نوشته تقدیم میشود، از متن ترجمه یحیی ماهیار نواب است.
ایران باستان، ایران ۲۶۰۰ سال پیش، ایران ماد و هخامنشی و اشکانی و ساسانی نه تنها از نگاه زبان، بلکه از نظر قومیت و تبار نیز بیشتر از امروز ایرانی، یعنی هند و اروپایی، یعنی هند وایرانی، یعنی آریایی بود، چرا که همه قوم های ماد و پارس و سپس پارتی از نگاه زبان و تبار خویشاوند نزدیک بودند. طبیعتا ایران آن روزها هم مخلوط بود. آن اقوام باستان ماد و پارس و پارتی نیز با پیش کسوتان بومی و غیرایرانی این سرزمین پیش از همه با عیلامیانِ خوزستان و لرستان و فارس، با کاسیان و لولوبیان و همه اقوام رنگارنگ ریز و درشت بومی و نیز کم یا بیش با مردم متصرفات و همسایگان آشور و اورارتو و بابل و سکا ها آمیخته بودند، اگرچه زبان مشترک خود یعنی فارسی را نیز به تدریج ایجاد و تحکیم می نمودند. اما ایران پس از اسلام به تدریج با علاوه شدن دو عنصر زبانی و قومی ترک و عرب به مردم فلات ایران مخلوط تر شد. عنصر ایرانی از نگاه تبار سهم برتر خود را حفظ نمود، اما مخلوط تر شد و با عناصر جدید عربی و ترکی رنگین تر گردید. و لیکن دین و مذهب و در برخی نقاط حتی زبان تغییر یافت و فارسی با نفوذ عربی و کمی هم ترکی «منطقه ای تر»، ساده تر و غنی تر گردید.
پس از چند هزار سال اختلاط و آمیزش همه با همه، در آغاز پارس و ماد و پارتی، بعدها آشوری و یونانی و ارمنی، بعد تر عرب و ترک و مغول و دیگران، امروز نتیجه همین است که ما در ایران و یا ترکیه و یا قفقاز و آسیای میانه و عراق و سوریه می بینیم: ملت هایی از نگاه تبار و نژاد آمیخته که شکل و درجه آمیختگی شان، بی توجه به مرزهای سیاسی، به تدریج فرق می کند و گاه این و گاه آن ویژگی ژنتیک آن بیشتر و یا کمتر میشود. در عین حال ما شاهد زبان ها، ادیان و مذهب های مختلف هستیم که آن هم مرز سیاسی نمی شناسد.
امروز پس از گذشت چند هزار سال، آیا اکثریت مردم این کشور ها نماینده آن نژاد های هزاران سال قبل هستند؟
مثلا نگاهی به سوریه بکنید که گفته می شود غالبا مردمش عرب هستند. جغرافیای پیدایش اصلی اعراب شبه جزیره عربستان است. آیا مردم دمشق و یا بغداد از نگاه اصلیت و تبار و حتی قیافه و ظاهر فیزیکی از شبه جزیره عربستان هستند؟
آیا بعد از اینهمه اختلاط و آمیزش، کوچ و جنگ و فراز و نشیب، همه مردم ایران کنونی هند و ایرانی و یا آریایی هستند؟
همه بر آنند که منشاء اصلی ترک ها در جنوب سیبری، مغولستان و قرقیزستان کنونی بوده است. آیا شما شباهتی بین ترک های ترکیه کنونی با مردم مغولستان و قرقیزستان می بینید؟
که البته اگر شباهت هایی نیز ببینید، مهم نیست. خون کسی رنگین تر و یا کمرنگ تر از دیگری نیست.
اما منظور این است که ما، همه ما و همه دیگران، هرکدام و گروه گروه، نتیجه هزاران و ده هزاران اختلاط و آمیزش فردی، خانوادگی و گروهی در طول هزاران و ده هزاران سال هستیم. آزمایش های دی ان ای و ژنو گرافیک ایران و قفقاز و ترکیه و عراق و پاکستان و افغانستان و ترکمنستان هم این را نشان می دهد. اکثریت مردم این کشور ها جدول ژنتیک کاملا مخلوطی دارند. در این مورد در چند مقاله دیگرتوضیحات دقیق تری داده ام (۱).
ایران امروز
امروزه مفهوم «ایران»، صرفنظر از اينكه اين نام از كجا آمده، ورای نژاد و تبار و قومیت و منشاء تاریخی شهروندان آن است و محدود به دهقان ماد و پارسی و پارتی باستان نمی شود. بله، ریشه نام «ایران» از «ایر» و «آریا» و «آریان» باستان و «اِران» و «ایر-ان» و ایرانشهر پارسی میانه است. این چیزی طبیعی است و ده ها کشور نام کنونی خود را از این یا آن قوم باستانی خود گرفته و به تمام سرزمین و تمام اقوام و ملت کنونی خود تعمیم داده اند که آمیزه قومی و تباری چند هزار سال گذشته هستند.
ریشه «یونان» امروز از نام ایالت «ایونیا» در غرب ترکیه کنونی است. ما ایرانیان این کشور را یونان می نامیم، زیرا «ایونیا» اولین قوم و ایالت یونان امروز بود که ایرانیان هخامنشی در غرب ترکیه کنونی دیده و این نام را به همه اقوام و سرزمین های یونان تعمیم داده اند، در حالیکه اروپاییان، یونان را به تبعیت از لاتین های باستان «گریس» و «گرک» و خود یونانیان «هلادا» و «هلاس» می نامند. اما امروزه نام «یونان» از نگاه مرزهای سیاسی اصلا شامل آن منطقه «ایونیا» در سواحل دریای اژه نمی شود که جزو جمهوری ترکیه است. ایونیا و اسپارتا دولتشهرهای یونان باستان و کلاسیک تنها از نگاه فرهنگی و تاریخی است که شامل آن یونان باستان هستند، اما نام یونان هنوز یونان است.
همچنین: ریشه «انگلستان» از قوم ژرمن «آنگل» های آلمان شمالی و دانمارک است. «آلمان ها» قومی ژرمن در اروپای مرکزی بودند که امروز ما به تبعیت از فرانسوی ها به همه آلمان تعمیم داده ایم، درحالیکه رومی ها براساس اقوام ژرمن که در شمال روم با آنها مواجه بودند، امروزه همه کشور را «گرمانیا» و «جرمنی» می نامند. خود آلمانی ها به کشور خود «دویچلاند» (یعنی سرزمین «دویچ» ها) می گویند که از آلمانی باستان به معنی «مردمی، محلی» می آید. فرانک ها تنها یک قوم اروپای غربی بودند، اما نام آنها امروزه شامل همه شهروندهای فرانسه می شود. «ترکیه» نیز تنها کشور ترک تبارها نیست، بلکه کشور کسانی است که زبانشان ترکی است، کشور همه شهروند های ترکیه است، چه ترک و چه کرد و چه دیگران.
به همین ترتیب ایران امروز نیز به مراتب بیشتر و فراگیر تر از تنها آریائی های سه هزار سال پیش است. تازه امروزه پس از دو سه هزار سال، نه آن آنگل ها و ژرمن ها و فرانک ها و رومیان به همان صورت و هیئت قومی و زبانی که بودند، باقی مانده اند، نه آریایی ها و نه اعراب و نه ترک ها. زبان ها تحکیم و تثبیت شده و یا تغییر یافته و یا کلا از بین رفته اند، ادیان و مذاهب نیز یا مانده و یا تغییر یافته اند، و اقوام و گروه های مردم این قوم و آن قوم، این شهر و آن شهر، این استان و آن استان، بخصوص از قرن بیستم به اینسو آمیزش یافته اند.
پرشیا و ایران
از این جهت ایران با بریتانیا، آلمان و یا فرانسه فرق چندانی نمی کند. با این فرق که تاریخ و سنت دولتداری و ملت شوی ایران مانند یونان و چین و مصر کمی دیرین تر از بسیاری کشور های دیگر است. در دنیای بیرون، ابتدا آشوریان و اورارتوییان ۲۷۰۰ سال پیش ایرانیان را بیشتر با مادها و کمی هم با پارسی ها شناختند و همه آنها را «ماته آ» و «مدیا» و گاه «پارثوا» نامیدند (۲). دیرتر، هنگامی که هخامنشیان پارسی، ماد و پارس و پارتی را در یک امپراتوری گسترده متحد کردند، یونانیان و به تبعیت آنان دیگر غربیان همه ایران را با تمام اقوام و ایالاتش «پرسه آ» و «پرشیا» و همه ایرانیان را «پارسی ها» خواندند و تا قرن بیستم همین گونه ماند.
وقتی یونانیان و رومیان این تعبیر«پرسا» و یا «پرسیا» را به کار می بردند، منظورشان هم ماد بود و هم پارس و هم پارت، یعنی اشکانی. وقتی درام نویس یونان باستان «آیسخولوس» اثر «پِرسس ها» («ایرانیان») (۳) را می نوشت، منظورش فقط مردم استان فارس کنونی نبود. در جنگ های ایران و یونان، ماد و پارس و پارتی همه ایرانی بودند که به یونان حمله کرده بودند و از نگاه یونانیان، فرقی بین آنها نبود. وقتی «پلوتارک» یونانی در نمایشنامه «زندگی تمیستوکلس» می نوشت که فرمانده آتنی تمیستوکلس می خواست ابتدا زبان «پارسی» (به یونانی: «پرسیکی گلوسا») را بیاموزد تا وضع یونان را دقیق تربه پادشاه ایران توضیح دهد (۴)، منظورش لهجه ایرانی و محلی تخت جمشید ۲۶۰۰ سال پیش نبود، فارسی ایرانی و مشترکی بود که ماد و پارس و پارتی نیز می فهمیدند، اما «پارسی» نام گرفته بود چرا که اساس آن زبان مشترک پارسی که به تدریج شکل می گرفت، بر استاندارد گونه جنوبی و جنوب غربی ایرانی یعنی «پارسی» بنیاد شده بود و همان گونه تا به امروز با آمیزش با لهجه های دیگر ایرانی تکامل یافته است.
خود ایرانیان و دیگر ملل خاورزمین ایران را ابتدا «پارس» و «پارثوا»/«پارسا» و بعد ها بیشتر «اریان»، «اِران»/«ایران» و «ایرانشهر» (کشور ایران/ایرانیان) نامیده اند، چه در زمان اشکانیان و ساسانیان، چه پس از اسلام و هنگامی که حتی ایران حاکمیت سیاسی خود را به خلافت اسلامی باخته و موجودیتی رسمی و اداری نداشت و چه از دوره مغول ها و بخصوص صفویان به بعد. تنها در نیمه نخست قرن بیستم، درزمان سلطنت رضا شاه دولت ایران از کشورهای خارجی خواست که دیگر در اسناد رسمی و مکاتبات دیپلماتیک به جای «پرشیا» نام رسمی «ایران» را به کار برند. و همین طور هم شد. اما نام و صفت «پرشیا» و «پرشبن» هنوز در بسیاری تعابیر زبان های غربی از جمله برای زبان فارسی و یا تعابیری مانند «فرش ایرانی» (پرشین کارپت) و غیره به کار برده می شود.
امروزه تنها ناشی ازبی اطلاعی و یا با انگیزه مغرضانه سیاسی است اگر تصور شود که وقتی گفته میشود «پرسیا»/«پرشیا» و یا «پرس»، منظور فقط سرزمین فارسی زبانان و یا استان امروزه فارس و یا تنها مردم فارسی زبان ایران است. نخیر، نیست. منظور، همه ایران و همه ایرانیان هستند.
در همه این موارد منظور از «ایران» و «پرشیا» همان سرزمینی است که ما «ایران» می نامیم و درک می کنیم، همان است که غربی ها تا صد سال پیش «پرشیا» می نامیدند و درک می کردند. مثل خیلی کشور ها، در مورد «ایران» و«پرشیا» هم نام یک قوم یک سرزمین تعمیم یافته و نام تمام آن سرزمین و تمام اقوام و گروه های آن مردم شده است.
پانویس ها
(۱) مثلا: جوادی، عباس: ترک ها، نژاد یا زبان؟، در ایران و آذربایجان، لندن ۲۰۱۶، ص. ۱۵۸-۱۶۵
(۲) دیاکونوف، ایگور. م. تاریخ ماد، ترجمه فارسی، تهران ۱۳۴۵، ص ۹۰
(3) Aeschylus: Persians, translated by Lembke, J. and Herington, J. C., Oxford University Press, 1991
(4) Plutarch: The Life of Themistocles, 5-29: «Themistocles replied, that a man’s discourse was like to a rich Persian carpet, the beautiful figures and patterns of which can only be shown by spreading and extending it out; when it is contracted and folded up, they are obscure and lost; and, therefore, he desired time. The king being pleased with the comparison, and bidding him take what time he would, he desired a year; in which time, having learnt the Persian language sufficiently, he spoke with the king by himself without the help of an interpreter…»
منظور از این نوشته و نقشه های تاریخی، دادن یک تصور و تصویر عمومی و مختصر درباره تاریخ حدودا ۴۵۰۰ سال گذشته ایران و خاورمیانه است. اغلب مشاهده میشود که مطالعات و بحث های تاریخی در مورد مراحل و حوادث جدگانه تاریخ ایران و منطقه، بطور انتزاعی و بدون توجه به محیط کلان تر و چشم انداز فراختر کل تاریخ منطقه و جهان انجام میگیرد و گاه به همین جهت به کجراهه میرود. امید است که این کوشش، با وجود همه کمبودی هائی که حتما دارد، کمک کند که افراد غیر متخصص و کم آشنا با تاریخ، «وقتی از درخت صحبت میکنند، جنگل را از نظر دور ندارند».
نقشه های این اطلس مختصراز«اطلس تاریخی جهان»، بخش ایران (در این لینک) ساخته موسسه «تایم مپس» گرفته شده، تنها در نقشه دوره «قراقویونلو ها» عنوان و سرزمین حاکمیت «آق قویونلو ها» هم به نقشه علاوه شده است. در تالیف متن از همان منبع و منابع دیگراستفاده شده است.
این اطلس اینترنتی کاملترین اطلس تاریخی موجود در فضای مجازی است. استفاده از این نقشه ها در سایت «چشم انداز» مطابق با شرایطی است که در سایت «تایم مپس اطلس» درج شده اند.
موسسه بریتانیائی «تایم مپس» ۷۰ سال است که انتشارات و نرم افزار برای تدریس تاریخ تولید میکند.
ایران تا ۲۵۰۰ قبل از میلاد
ایران تا ۲۵۰۰ قبل از میلاد
۲۵۰۰ سال قبل از میلاد (یعنی ۴۵۰۰ سال پیش) در بخش اعظم ایران جوامع گوناگون مشغول کشاورزی و دامداری بودند. در باره تیره و زبان آنها اطلاع مشخصی در دست نیست. در نتیجه طبیعت ناهمگون کشور، مردم این سرزمین در واحد های کوچک اجتماعی به سر میبردند. تنها استثناء جنوب غرب ایران بود که تحت تاثیر تمدن سومری بین النهرین (میانرودان) قرار گرفته بود. در همین جاست که پادشاهی ایلام (عیلام) با مرکزیت شوش و انشان ایجاد میشود. ایلام بخشی از تمدن های بین النهرین (از جمله شامل شومر/سومر، آشور/آسور، اکد و بابل) است که اولین شهرنشینی و تمدن های دنیا بشمار میروند.
ایران ۲۵۰۰ تا ۱۵۰۰ قبل از میلاد
ایران ۲۵۰۰ تا ۱۵۰۰ قبل از میلاد
در طول این هزار سال تغییرات بزرگی در منطقه رخ داد. در جنوب غرب منطقه، پادشاهی قدرتمند ایلام بوجود آمد. این پادشاهی تحت تاثیر هنر، معماری، و الفباهای بین النهرین قرار گرفت و در جنگ های گوناگون بین پادشاهی های بین النهرین نقش مهمی بازی کرد. بعضا ایلام تحت حاکمیت دولت های بین النهرین مانند امپراتوری اکد («آکاد») و شهر «اور» قرار گرفت و بعضا خود ایلام بر پادشاهی های بین النهرین حکومت راند. در این دوره، شوش، پایتخت ایلام، یکی از مهمترین شهر های خاور میانه بود.
اهالی جلگه ایران در این مدت چندان تحت تاثیر این تحولات نبودند و بیشتر به شکل جوامع کوچک روستائی زندگی مینمودند. در شمال، جمعیت های هند و اروپائی استپ ها زندگی میکردند که ظاهرا از شمال، احتمالا آسیای میانه و قفقاز آمده بودند. این ظاهرا اولین کوچ انسان های هند و اروپائی (ایرانی) به جلگه ایران بود. شاخه دیگری از آنان از گردنه های سلسله کوه ها گذشته به سوی هندوستان رفتند و جمعیت های آریائی آن منطقه را تشکیل دادند.
ایران ۱۵۰۰ تا ۱۰۰۰ قبل از میلاد
ایران ۱۵۰۰ تا ۱۰۰۰ قبل از میلاد
در شمال و شمال غرب ایران کنونی، قبیله های هند و ایرانی (آریائی) که به زبانی هند و اروپائی سخن میگفتند و میتوان آنرا همچون ریشه فارسی کنونی ایران در نظر گرفت، از استپ های غرب آسیای میانه به این منطقه مهاجرت کردند و بتدریج در کوهستان های غربی و دشت های مرکزی ایران مقیم شدند. از این تاریخ به بعد است که بخش بزرگی از جمعیت فلات ایران کنونی، هند و اروپائی و یا آریائی میشود. مهمترین گروه این نورسیدگان، قومی بنام ماد ها بود که بزودی تبدیل به رقیب دولت آشور (آسور) در غرب شدند. گروه دیگر را تاریخ همچون پارس ها میشناسد. آنها در این دوره احتمالا رو بسوی غرب میاوردند و فشار بر مناطق ایلام را افزایش میدادند. در مقابل این فشار ها، پادشاهی ایلام احتمالا به خان نشین های کوچک تقسیم شده است.
ایران ۱۰۰۰ تا ۵۰۰ قبل از میلاد
ایران ۱۰۰۰ تا ۵۰۰ قبل از میلاد
در این چند قرن گذشته گروه های هند و اروپائی همچنان به گستره ایران پخش شدند. بخشی از آنان بنام ماد ها تبدیل به گروه حاکم شدند و در قرن هفتم قبل از میلاد نقش مهمی در شکست دادن امپراتوری آشور بازی نمودند و سپس امپراتوری وسیعی بنباد کردند که تا آسیای صغیر گسترده بود. در این بین، گروه دیگری موسوم به پارس ها رو بسوی غرب و جنوب غرب منطقه آوردند. پادشاهان پارس دست نشاندگان پادشاهان ماد شدند تا اینکه کورش (سیروس) دوم (حکومتش حدودا ۵۶۰-۵۳۰ قبل از میلاد بود) از تابعیت مادها سرپیچی کرد و به سرعت قدرت را بدست خود گرفت. کورش سپس با مغلوب نمودن امپراتوری بابل در غرب ، آسیای میانه در شمال شرق و هندوستان در شرق امپراتوری پارس را توسعه داد. با این ترتیب ایران تبدیل به بزرگترین امپراتوری شد که دنیا تا آن تاریخ دیده بود.
در حالیکه ایران با فتوحات کورش وارد صحنه بین المللی شده بود، در داخل کشور نوعی انقلاب شهری در جریان بود و در چهار گوشه مملکت شهر های مختلفی ایجاد میشد. یک علت این روند هم آن بود که در نتیجه فتوحات، ثروت عظیمی وارد مملکت میشد. اما در عین حال در نتیجه گسترش تمدن آریائی بسوی شرق یعنی هندوستان، ایران دیگر نه در حاشیه، بلکه در مرکز دنیای متمدن قرار گرفت و باج و درآمد مناطق گوناگون به کشور سرازیر شد و تجارت رشد بسیاری نمود و شرق و غرب بهمدیگر وصل شد. ظهور آئین زرتشت که دین جدید یکتاپرستی بود و احتمالا با تاثیر متقابل شرق و غرب وارد صحنه شده بود، نیز به این روند تاثیر و قدرت جدیدی بخشید.
ایران ۵۰۰ تا ۲۰۰ قبل از میلاد
ایران ۵۰۰ تا ۲۰۰ قبل از میلاد
ایران، در سال های ۳۲۰ قبل از میلاد، همانند بقیه خاورمیانه تحت تصرف اسکندر کبیر در آمد. او شهر های جدیدی به سبک یونانی بنیاد نهاد که ساکنینشان هم یونانی بودند. پادشاهان سلوکی که جانشینان اسکندر بودند نیز نمونه حکومت اسکندر را ادامه داده با استفاده از یونانی زبانان همین شهر ها حکومت کردند. اما فرهنگ یونانی در کشور ریشه ندوانده بود و سیاست های یونانی سلوکی ها اشراف زمیندار بومی را ناراضی نموده بود.
توجه اصلی پادشاهان سلوکی به مبارزه با همسایگان غربی شان در حوزه دریای مدیترانه معطوف بود. در نتیجه همین اوضاع، در شرق، پادشاهی های مستقلی ایجاد شد. در امتداد سرحدات شمالی، قبایل دشت ها خطری دائمی بشمار میرفتند. یکی از همین قبایل بنام اشکانیان (پارت ها) بودند که از سال ۲۵۰ قبل از میلاد به بعد دولتی مستقل تشکیل دادند. یک دولت مستقل دیگر پادشاهی «باختر» (بلخ) در آسیای میانه بود که یک فرمانده یونانی بنام «دیودوتوس» آن را با اعلام استقلال از سلوکیان اعلام کرد. تاسیس دولت باختر برای سلوکیان شکست بزرگی محسوب میشد چرا که منطقه بلخ با زمین های وسیع و بارور خود به «سرزمین هزار شهر» معروف شده بود.
ایران ۲۰۰ تا ۳۰ قبل از میلاد
ایران ۲۰۰ تا ۳۰ قبل از میلاد
قبیله اشکانیان (پارت ها)، حدودا در سال ۲۵۰ قبل از میلاد پادشاهی خود را در شمال شرقی ایران تاسیس کرده بودند. آنها بتدریج همه ایالاتی را که در شرق سوریه تحت حاکمیت سلوکی ها بودند به تصرف خویش در آوردند. ایران دوباره مرکز یک امپراتوری وسیع شد. در این راه، سیاست های یونانی اشکانیان به آنها کمک میکرد و شهرهای یونانی زبان مراکز تمدن یونانی بودند. در امتداد مرزهای شمالی، قبایل صحراگرد همچنان خطری جدی بشمار میرفتند و اقلا یک پادشاه اشکانی در جنگ با آنها کشته شده بود. اما در مجموع، اشکانیان در دفاع از سرزمین های خود موفق بودند. خود اشکانیان که ریشه در آسیای مرکزی و طرز زندگی قبیله ای دشت ها و صحرا ها داشتند اولین نیروی سواره نظام تاریخ جهان را بوجود آوردند که مجهز به سلاح های سنگین زمان خود بود. شاید هم بهمین خاطر، سمت هجوم های قبایل بسوی شرق، یعنی هندوستان تغییر مسیر داد و در همین چارچوب بود که حکومت هندی – یونانی بلخ بدست سکا ها (اسکیت ها) افتاد.
نیروی سواره نظام اشکانیان در نبرد «کارهه» (سال ۵۳ قبل از میلاد ) ضربه سنگینی به ارتش روم وارد کرد که جزو بزرگترین شکست های این امپراتوری بشمار میرود. این ارتش سواره نظام که زیر نظارت اشراف ایرانی بود و بخاطر همین نفوذ و در ضمن ثروت این اشراف و نفوذشان در روستاهای ایران، لشکر فوق در دربار اشکانی صاحب مقام رفیعی بود. اما تمایل پایان ناپذیر این طبقه اعیان و اشراف به رقابت ها و دشمنی های بین خود، باعث تضعیف و زوال آنها شد.
ایران ۳۰ قبل از میلاد تا ۲۰۰ بعد از میلاد
ایران ۳۰ قبل از میلاد تا ۲۰۰ بعد از میلاد
این دو قرن دوره افزایش فشار بر فرهنگ یونانی شهر ها بود که بدون این فشار هم بیشتر محدود به قشر بالای جامعه بود. همزمان، طبقات حاکم امپراتوری اشکانی در این مدت فرهنگ بومی ایرانی را رواج دادند. تاثیر و قدرت اشراف اشکانی را در این هم میشود مشاهده کرد که بین خانواده های اشراف رقابت و کشاکش در حال افزایش بود و خانواده های قدرتمند بین خود در مسئله حکمرانی بر پادشاهان ضعیف رقابت میکردند. عدم ثبات که نظام اشکانی را بصورت جدی تهدید میکرد، در نهایت آن را به پرتگاه زوال کشانید. در عرض چند سال، سلسله پادشاهان اشکانی جای خود را به ساسانیان داد که رژیم جدیدی متشکل از اشراف ایرانی بودند.
ایران ۲۰۰ تا ۵۰۰ میلادی
ایران ۲۰۰ تا ۵۰۰ میلادی
همانند بقیه امپراتوری اشکانی، ایران هم در سال ۲۲۴ میلادی زیر حاکمیت ساسانیان رفت. نظام ساسانی در مقایسه با اشکانیان قادر به برقراری حکومت متمرکزتری در مملکت شد. خانواده های سرشناس و اشراف ایرانی نفوذ خود را حفظ کردند اما این نفوذ تا حدی تقلیل یافت. طبقه حاکم یعنی خانواده سلطنتی، دربار، اشراف ایرانی و دیوان همه پایبند آئین زرتشتی بودند که دین رسمی امپراتوری بود اگر چه بخش قابل توجهی از جمعیت احتمالا تا قرن چهارم مسیحی بود. از آن تاریخ به بعد که مسیحیت دین رسمی امپراتوری روم یعنی دشمن اصلی ساسانیان شد، مسیحیت هم در ایران با فشار و محدودیت جدی روبرو گشت اگرچه هنوز همچنان بعنوان یکی از ادیان اصلی جمعیت ایرانی باقی ماند. آئین مانوی نیز یکی از ادیان محبوب کشور بود اگرچه تحت پیگرد قرار داشت. در بسیاری از شهر های ایرانی جامعه های یهودی نیز وجود داشتند. مجموعا، از نظر فرهنگی، دوره ساسانی مرحله شکوفائی هنر و معماری ایرانی بود. هم سال های پادشاهی کورش و داریوش و هم تاثیر عناصر فرهنگی یونان در این شکوفائی تاثیر داشتند.
ایران تا ۷۵۰ میلادی
ایران تا ۷۵۰ میلادی
در سال های ۶۳۰ میلادی، هنگام هجوم قوای عرب ، ایران مرکز امپراتوری وسیع ساسانی بود. ده سال بعد، یعنی تا سال های ۶۴۰، ایران کاملا تحت کنترل اعراب قرار گرفته بود. آخرین امپراتور ساسانی در سال ۶۵۳ وقتی در شمال ایران از دست نیروهای عرب در حال فرار بود، کشته شد.
مهاجران عرب که به کشور های دیگر حمله میکردند، معمولا در آنجا تبدیل به نیروی ویژه و حاکم نظامی میشدند. اما در ایران، اکثر اعراب وارد زندگی معمولی اجتماعی شدند و بخشی از آنان به زندگی روستائی شروع کردند و با مردم بومی آمیختند.
خلفای اموی که تا سال ۶۶۱ بر سر قدرت ماندند، در سوریه دوردست زندگی میکردند و به ایران همچون منبع مالیات نگاه میکردند. آنها از نظام آبیاری در کشاورزی ایران مراقبت نکردند و با این ترتیب بسیاری از زمین های کشاورزی خشک و تبدیل به زمین بایر شد. امویان در عین حال قادر نشدند در داخل ایران صلح و ثبات را تامین کنند. وضع اکثر کشاورزان و تجار رو به خرابی نهاد.
مذهب شیعه بین مسلمانان کشور تبدیل به بیرق نارضایتی از رژیم اموی گردید. این مذهب بخصوص در ایالات شرقی خلافت موثر بود. در سال ۷۴۷، مالیات های سنگین و سرکوب موج اعتراضات در شمال ایران منتج به قیام گسترده ای تحت رهبری ابو مسلم خراسانی شد. این قیام در مدت کوتاهی فراگیر شد و توانست نیروهای اموی را که برای سرکوب جنبش فرستاده شده بود شکست دهد. رژیم اموی به پایان خونین خود رسیده بود. جای این سلسله را خلفای عباسی گرفتند.
ایران ۷۵۰ تا ۹۷۹ میلادی
ایران ۷۵۰ تا ۹۷۹ میلادی
پس از آنکه امویان از خلافت ساقط شده و عباسیان بر جای آنان نشستند، حاکمین جدید، بغداد را به شهر زیبائی تبدیل کرده پایتخت را از شام به بغداد منتقل نمودند. با این ترتیب مرکز قدرت خلافت به شرق امپراتوری انتقال یافت.
اما در اوایل قرن نهم ایالات شرقی خلافت عملا از نظارت بغداد خارج شدند. طاهریان که در شرق ایران حاکمین قدرتمندی بودند از سال ۸۲۱ به بعد عملا با استقلال عمل حکومت میکردند. آنگاه در سال ۸۷۳ یک فرمانده شورشگر، بخش بزرگی از ایران را تصرف کرده دولت صفاریان را تاسیس نمود. تقریبا بطور همزمان، امیری در ماوراالنهر (فرارود) دولت سامانیان را تاسیس کرد. در سال ۸۹۸ سامانیان صفاریان را شکست داده و بر بخش اعظم ایران و ماوراالنهر چیره شدند و عملا از خلافت در بغداد مستقل شدند.
اکنون پایتخت سامانیان یعنی بخارا بعنوان مرکز فرهنگ اسلامی و جلب دانشمندان با بغداد رقابت میکرد. ما در این مرحله علی الخصوص شاهد آمیزش ادبیات و هنر عربی و فارسی و ایجاد یک آمیزه فرهنگی جدید هستیم که بیان خود را در زبان نو فارسی و عربی می یابد.
در سال های ۹۳۰ گروهی بنام آل بویه در شمال غرب ایران قدرت خود را به صورت یک امپراتوری گسترش داد، اگرچه هنوز ظاهرا نسبت به خلفای بغداد وفادار بود. آنان نیز مانند سامانیان پایتخت خود یعنی شیراز را به یکی از مراکز مهم فرهنگ اسلامی تبدیل نمودند.
ایران ۹۷۹ تا ۱۲۱۵ میلادی
ایران ۹۷۹ تا ۱۲۱۵ میلادی
در سال ۹۹۲ دولت سامانیان در شمال ایران منقرض شد. جای این دولت را حکومت های کوتاه عمر ترکی گرفتند که معروف ترین آنها را محمود غزنوی تاسیس کرد. در این مدت دولت غزنوی مرکز اشاعه دین اسلام و فرهنگ ایران به هندوستان بود.
از سال ۱۰۴۰ به بعد ایران و بخش اعظم خاورمیانه زیر تسلط حاکمیت ترک های سلجوقی قرار گرفت. دولت آنها هنگامی بسر رسید که آخرین سلطان سلجوقی در سال ۱۱۵۳ بدست افراد قبایل دیگر ترک از آسیای میانه کشته شد. بدنبال این تحولات ایران وارد مرحله خانخانی شده بین سلاطین کوچک محلی تقسیم گشت. یکی از آنها، خوارزم شاه، قدرت را در ماورالنهر از آن خود کرد. خوارزمشاه برای آنکه دستش در فتوحات باز باشد، تابعیت از امپراتور قراختای در آسیای میانه را پذیرفت اما در عین حال تمام ایران و مناطق دور و بر آن را تحت تسلط خود درآورد. لشکر های خوارزمشاه که اکثرا از آسیای میانه استخدام شده بودند فرماندهان بیرحمی داشتند که هرجا که ظاهر میشدند به قتل و غارت میپرداختند.
ایران ۱۲۱۵ تا ۱۴۵۳ میلادی
ایران ۱۲۱۵ تا ۱۴۵۳ میلادی
امپراتوری خوارزمشاه در سال های ۱۲۲۰ و ۱۲۳۰ از مغول ها تحت رهبری چنگیز خان شکست خورد. در دوره فتوحات مغول، شهرهای ماورالنهر مانند سمرقند و بخارا که روزگاری در حال رشد و شکوفائی بودند با خاک یکسان و مردم این شهر ها قتل عام شدند. اما این شهر ها بزودی باز اعمار و احیا شده به وسعت و شکوفائی گذشته بازگشتند و این، قبل از همه به صلح و آرامشی و بدنبال آن تجارت فعالی وابسته بود که حاکمیت مغول به آسیای میانه آورد.
ایران در دوره حاکمیت مغول همچون ایالت اشغال شده ای بود که محکوم به پرداخت مالیات های سنگین بود. اوضاع کشور بعد از سال ۱۳۳۵ که کشاکش های منطقه ای افزایش یافت و جنگ داخلی شروع شد، وخیم تر هم شد. آنگاه، در اواخر قرن چهاردهم، فاتح دیگری از آسیای میانه، تیمور لنگ، ایران و سرزمین های ماورا آن را فتح نمود. امپراتوری گسترده تیمور بلافاصله پس از مرگ او رو به زوال گذاشت اما وارثین او برای مدتی طولانی تر در شرق ایران حاکمیت خود را ادامه دادند. در دوره حکومت طولانی یکی از پسران تیمور بنام شاهرخ ۱۴۰۵-۴۷)، هرات، پایتخت دولت تیموری شاهرخ، به مرکز تمدن اسلامی-ایرانی تبدیل شد.
ایران ۱۴۵۳ تا ۱۶۴۸ میلادی
ایران ۱۴۵۳ تا ۱۶۴۸ میلادی
بعد از ۱۴۶۷ ایران بدست گروهی ترک از آسیای مرکزی بنام «آق قویونلوها» (صاحبان گوسفندان سفید) افتاد در حالیکه گروه دیگری بنام قراقویونلوها (صاحبان گوسففندان سیاه) در منطقه کوچکتری در شمال غرب و بخشی از آناطولی حکومت کردند. اما بعد جنبش و سلسله ای بنام صفویه، ایران را تحت تصرف خود درآورد. بین سال های ۱۵۰۱-۱۵۲۴ صفوی ها تحت رهبری شاه اسماعیل ابتدا آذربایجان و سپس تمام ایران را در عرض فقط چند سال متصرف شدند.
پادشاهان صفوی با سرکوب طرفداران تند رو تر خود و تاسیس حکومت هائی کار آمد، قدرت خود را تحکیم بخشیدند. در دوره صفویان، ایران شاهد ثبات سیاسی و پیشرفت اقتصادی شد. شاه عباس اول (۱۵۸۸-۱۶۲۹) و جانشینان او ارتشی ثابت و قوی متشکل از سرباز- غلامان ایجاد کردند. صفویان کوشش میکردند که ارتش طبق نمونه های اروپائی تعلیم ببیند و مسلح شود. آنها دیوان یعنی اداره دولتی را بصورت موثر تری در آوردند و کشاورزی، تجارت و صناعت را تقویت نمودند. این دوره، از نظر ادبیات، هنر و بخصوص معماری همراه با دست آوردهای مهمی برای ایران بود.
یران تا ۱۷۸۹ میلادی
ایران تا ۱۷۸۹ میلادی
تا این دوره، قدرت و نفوذ روحانیت شیعه بیشتر و بیشتر شد. روحانیون از تقبل مناصب و مقامات دولتی اجتناب میکردند چرا که این را در تناقض با زندگی روحانی و مذهبی میدیدند. اما با این وجود، در دوره صفویان، روحانیون بطور روز افزونی در مقام هائی نظیر قاضی و دیگر منصب های اداری و درباری کار میکردند. آنها از قدرت و نفوذ خود در راه تقویت موقعیت خود در بین مردم استفاده کردند و هر چه نفوذ و قدرت علمای شیعه بیشتر شد، قدرت و نفوذ صوفیان و تندروها کمتر شد.
در نهایت یک والی دولت صفوی در افغانستان بنام محمود شورش کرده به پایتخت صفویان یعنی اصفهان حمله نمود و پادشاه را به قتل رسانید (۱۷۲۲). اما یک فرمانده صفوی بنام نادر در فرصت کوتاهی محمود را بیرون راند و خود عملا حاکم قدرتمند کشور شد. بعد از چندین پیروزی دیگر نظامی، نادر در سال ۱۷۳۶ تاج بر سر گذاشت و با این ترتیب سلسه . افشاریان را آغاز نمود. او به فاصله کوتاهی پس از تاجگذاری به هندوستان حمله کرد و خزانه و جواهرات امپراتور گورکانی (مغول هندوستان) در دهلی را تصاحب نمود. اما بنظر میرسد او بعد ها دچار اختلال حواس شده و در نهایت به قتل رسید (۱۷۴۷).
بعد از مرگ نادر، ایران به سرعت دچار آشوب گشت. با غلبه کریم خان زند بر رقیبان، آرامش نسبی به ایران بازگشت (۱۷۵۰-۱۷۴۷) اما پس از مرگ او مملکت دوباره دچار هرج و مرج شد.
ایران تا ۱۸۳۷ میلادی
ایران تا ۱۸۳۷ میلادی
آشوب ناشی از مرگ کریم خان زند زمانی به پایان رسید که آغا محمد خان قاجار در سال ۱۷۹۶ بر رقیبان خود غلبه کرده پادشاه جدید اعلام شد. برادرزاده او فتحعلی شاه، سال بعد بر جای عمويش نشست و این، سر آغاز یک دوره رکود اقتصادی و جدائی یک رشته از ایالات و ولایات ایران بود.
ایران تا ۱۸۷۱ میلادی
ایران تا ۱۸۷۱ میلادی
یدر این دوره پادشاهان ایران استقلال سیاسی کشور را حفظ کردند اما کشور را به دائره نفوذ بریتانیا کشاندند. صنایع تولیدی در مقابل محصولات وارداتی ارزان رو به زوال نهاد و صادرات اصلی کشور عبارت از محصولاتی نظیر برنج، توتون و تریاک شد. در این دوره ناصرالدین شاه که بر تخت نشسته، بود کوشش میکرد مشکلات مالی مملکت را با اعطا و در واقع فروش امتیازات تجاری به شرکت های خارجی حل کند. این هم باعث نارضایتی مردم و روحانیون شد و مهمتر از همه اینکه چندان مشکلی را حل نکرد چرا که مبالغ حاصل از این ناحیه عاید خرج سفر های اروپای شاه و درباریان میشد.
ایران تا ۱۹۱۴ میلادی
ایران تا ۱۹۱۴ میلادی
در آخرین دهه های قرن نوزدهم نفوذ اروپائیان و بخصوص بریتانیا در ایران بیشتر شد و با کشف نفت در سال ۱۹۰۱ تشدید هم یافت. این نفوذ، هم رشد اقتصادی و هم انتقاد روزافزون از حکومت ها را بدنبال داشت.
جامعه تجار ایرانی نگران امتیازات تجاری بود که به شرکت های خارجی داده شده بود. این امتیازات گذران آنها را تهدید میکرد و متحدین سنتی آنان یعنی روحانیون شیعه نگران تاثیرات غرب بر جامعه و فرهنگ اسلامی بودند. آنها میتوانستند مردم را در مخالفت با حکومت ها بسیج کنند و به حرکت در آورند و هیچ حکومتی نمیتوانست نسبت به این مخالفت فی القوه و یا گاه فی الفعل بی تفاوت باشد. بخصوص مانند آنچه که در سال های ۱۸۷۰ و ۱۹۸۰ اتفاق افتاد، وقتی شرایط تجارت خارجی باعث رشد تورم و محدودیت های اقتصادی در داخل کشور میشد، وضع وخیم تر میگشت. بدین خاطر حکومت در سال ۱۹۰۶ مجلس موسسان را تاسیس نمود که یک سال بعد بخاطر نقد حکومت لغو گردید ولی سال بعد دوباره افتتاح شد. اما وقتی مجلس قوانینی را تصویب کرد که امتیازات بریتانیا و روسیه را محدود میکرد، قوای روس مداخله کردند. در طی چند سال بعد، روسیه عملا حاکم ایران بود.
ایران تا ۱۹۶۰ میلادی
ایران تا ۱۹۶۰ میلادی
همزمان با آغاز جنگ جهانی اول، ایران صحنه رقابت و کشاکش بین روس ها و بریتانیائی ها با ترک های عثمانی و آلمانی ها شد. در پایان جنگ بریتانیا تنها قدرت بانفوذ اروپائی در ایران بود. در سال ۱۹۲۱ یک افسر ارتش بنام رضا خان دست به کودتا زد، یک حکومت دیکتاتوری راه انداخت و در سال ۱۹۲۵ بعنوان پادشاه جدید تاجگذاری نمود. ایران تحت رهبری رضاشاه از تعلیم و تربیت تا عدلیه، همه زمینه های زندگی اجتماعی را مدرنیزه کرد و کار دین و دولت را از همدیگر جدا نمود . حقوق زنان به تصویب رسید و بمنظور تاکید بر روند مدرن شدن، «ایران» در سال ۱۹۳۵ نام رسمی کشور شد. در اواخر دهه ۱۹۳۰ رضاخان با نیت ایجاد تعادل در مقابل نفوذ حاکم بریتانیا و شوروی، بطور روز افزونی به آلمان هیتلری نزدیک شد. بهمین جهت در جریان جنگ جهانی دوم، ایران از سوی قوای بریتانیا و شوروی اشغال شد و رضا شاه در سال ۱۹۴۱ وادار شد که به نفع پسر جوانش محمد رضا از سلطنت استعفا دهد.
در سال ۱۹۶۰ نخست وزیر محمد مصدق تمام منافع شرکت های خارجی در صنعت نفت را که بیشتر از همه مربوط به بریتانیا میشد ملی اعلام کرد. بریتانیائی ها بدنبال این اقدام حکومت، ایران را زیر تحریم اقتصادی و تجاری قرار داده، وضع اقتصادی کشور را متزلزل نمودند. خصومت بین شاه و مصدق افزایش یافت و هنگامیکه شاه از ایران فرار کرد، این بحران به اوج خود رسید. آنگاه مصدق از طریق یک کودتای اداره اطلاعات آمریکا (سیا) برکنار گردید و شاه به ایران بازگشت. در سال ۱۹۵۴ یک قرارداد جدید نفتی امضاء شد و بدنبال این قرارداد تولید نفت بطور چشمگیری افزایش یافت. شاه کنترل شخصی خود بر سیاست ایران را برقرار کرد و یک سیاست خارجی مناسب با دنیای غرب در پیش گرفت.
ایران تا ۲۰۰۵ میلادی
ایران تا ۲۰۰۵ میلادی
حکومت شاه در اواخر سال های ۱۹۵۰ و دهه ۱۹۶۰ شروع به اصلاحات وسیعی در زمینه های اقتصادی و اجتماعی نمود که تقسیم اراضی مالکین، سپاه دانش و سپاه بهداشت جزو مهمترین اصلاحات مزبور بود. در این دوره، در حالیکه صنایع و تجارت پیشرفت میکرد، درآمد سرانه مردم نیز بطوری جهشی افزایش می یافت.
این سیاست ها باعث شدت گرفتن خصومت قشر های با نفوذ جامعه نسبت به حکومت شد. روحانیت شیعه نیز به این جریان پیوست و بتدریج در راس آن قرار گرفت.
همزمان با افزایش شدید قیمت نفت بعد از ۱۹۷۴، اقتصاد ایران رشدی جهشی کرد. اما مردم در شرایط فشار و سانسور، هر چه بیشتر به نارضایتی و اعتراض رو آوردند. در سال ۱۹۷۸ خشم و غضب بر علیه شاه کاملا بیرون زد. این تحولات به سرعت به انقلاب اسلامی (۱۹۷۹) منجر شد که در نتیجه شاه برکنار و سلطنت ملغی شده، روحانیت شیعه تحت رهبری آیت الله خمینی کنترل نهائی کشور را از آن خود کرد.
اختلافی دیرین در باره مرزهای ایران و عراق به جنگی بین این دو کشور (۱۹۸۰-۸۸) منجر شد که پایانش به نفع هیچکدام از دو همسایه نبود. تحت رهبری انقلابی و دینی، سرکوب بزودی به اندازه سرکوب زمان شاه رسید و از آن هم گذشت، اگرچه انتخابات کم و بیش آزاد مجلس مورد تحمل قرار میگرفت. این انتخابات درزمینه رقابت بین سیاستمداران محافظه کار و اصلاح طلب انجام میشد که همگی وفادار به نظام دینی جمهوری اسلامی و رهبریِ مطلق یک شخص با عنوان «ولی فقیه» بودند که بعد از آیت الله خمینی، یکی ازروحانیون نزدیک به او بنام سید علی خامنه ای به این مقام بلا منازع برگزیده شد.
آنچه که می آید چندین نقشه تاریخی جالب ایران و منطقه است که میتوانند به درک بهتر تحولات تاریخی کمک کنند. در اینجا فقط به ذکر منبع و یا تهیه کننده (کارتوگراف) و در صورت امکان به سال تهیه و محل نگهداری نقشه ها اکتفا خواهم کرد. برخی از نقشه ها از «ویکی پدیا» برداشته شده اند اگرچه تهیه کننده آنها «ویکی پدیا» نیست. در همه موارد به رعایت حق «کپی رایت» دقت شده است. قدمت بسیاری از نقشه ها اقلا 75 سال است و بدین جهت این دسته از نقشه ها شامل «کپی رایت» نمیشوند. بقیه نقشه ها یا مشمول «حوزه اجتماعی-عمومی» (پابلیک دومین) میشوند و بنا بر این از کپی رایت مستثنی هستند و یا تهیه کنندگان آنان این تولیدات خود را در اختیار عامه قرار داده اند (اگر روی اکثر نقشه ها کلیک کنید تصویر بزرگتری خواهید دید).
هلال حاصلخیز
هلال حاصلخیزشامل اولین تمدن های بشری و شهر نشینی در بین النهرین، لوانت و مصر باستان (تهیه کننده نقشه در این لینک)
——————————————————————————————-
شرق باستان: امپراتوری آکاد ها
امپراتوری آکاد (اکد) ها (خط منقطع سرخ) و دیگر مناطق هلال حاصلخیز، حدودا 2000 سال قبل از میلاد (پ.م.)، (تهیه کننده در این لینک)
——————————————————————————————-
امپراتوری عیلام
امپراتوری عیلام (ایلام)، حدودا 2700-539 پ.م. (تهیه کننده نقشه در این لینک)
——————————————————————————————-
امپراتوری آشور
امپراتوری آشوری (سبز تند: آشوری قدیم، سبز روشن: آشوری نو) بین قرون نهم و هفتم پ.م. (تهیه کننده نقشه در این لینک)
——————————————————————————————-
امپراتوری اورارتو
امپراتوری اورارتو در اوج قدرت خود، سال 743 پ.م.، (تهیه کننده نقشه در این لینک)
——————————————————————————————-
امپراتوری ماد
امپراتوری ماد ها، 728-550 پ.م. (زرد رنگ) همراه با نقشه امپراتوری های لیدی، کلدانی و مصر (تهیه کننده: ویلیام ر. شپرد از «اطلس تاریخی»، انگلیسی، سال 1923)
——————————————————————————————-
امپراتوری هخامنشی
امپراتوری هخامنشی، 550-330 پ. م. (تهیه کننده: ویلیام ر. شپرد از «اطلس تاریخی»، انگلیسی، سال 1923)
——————————————————————————————-
امپراتوری اسکندر مقدونی بعد از تسخیر ایران، 334-323 پ.م. (تهیه کننده جورج ویلیس بوتسفورد، «تاریخ دنیای باستان»، 1913)
——————————————————————————————-
تسخیرات اسکندر
تسخیرات اسکندر، نفشه ای از سال 1760 م.، انگلیسی، تهیه کننده دانویل، کارتوگراف پادشاه فرانسه (در این لینک) —————————————————————————————–
پادشاهی های جانشین اسکندر
پادشاهی هائی که جایگزین امپراتوری اسکندر شدند: پادشاهی سلوکیان (زرد)، پادشاهی پتولمی (آبی بنفش)، پادشاهی کاساندر (سبز)، پادشاهی لیسیماک (قهوه ای)، پادشاهی اپیروس (سرخ صورتی)، حدودا 300 پ.م. (تهیه کننده نقشه در این لینک)
——————————————————————————————-
دولت سلوکیان و و دیگر جانشینان اسکندر در ۳۰۱ پ. م. (ویلیام روبرت شپرد: اطلس تاریخی 1911)
———————————————-
امپراتوری اشکانیان
امپراتوری اشکانیان (پارت ها)، 250-226 پ.م. همراه با نقشه سکا ها (اسکیت ها) در سرتاسر شمال، سارماتی ها در شمال غربی، سغد و خوارزم در شمال و شرق، و قبایل ترک در شمال شرقی (تهیه کننده نقشه در این لینک)
——————————————————————————————-
امپراتوری ساسانی
امپراتوری ساسانی 226-650 (تهیه کننده در این لینک)
—————————————————————————-نقشه ولایات خلافت عباسی (از کتاب پرسی سایکس: تاریخ ایران، لندن 1915)
نقشه ولایات خلافت عباسی (از کتاب پرسی سایکس: تاریخ ایران، لندن 1915)
دوران خلافت اسلامی
دوران خلافت اسلامی 622-750: تسخیرات دوره پیامبر اسلام (قهوه ای تند، خرمائی)، دوره خلفای راشدین (آجری) و دوره امویان (قهوه ای روشن)
—————————————————————————————–
ایران حدودا 400 سال بعد از اسلام
ایران حدودا در سال 1000 (دوره خلافت عباسیان) شامل پادشاهی های محلی آل بویه، سامانیان ، سالاریان، شیروانشاهان، زیاریان، دیلمیان، صفاریان (تهیه کننده نقشه در این لینک)
نقشه معروف محمود کاشغری از قرن یازدهم، منبع ویکی پدیا
نقشه معروف محمود کاشغری از قرن یازدهم، منبع ویکی پدیا. محمود بن حسین بن محمد کاشغری (۱۰۲۸ م. در حوالی ساحل دریاچه ایسیک گول، بارسغان، قرقیزستان تا۱۱۰۲ م. اوپال در ۵۰ کیلومتری کاشغر) زبانشناس، محقق و گردآورنده کامل ترین فرهنگ لغت تُرکی، کتاب دیوان لغات الترک میباشد. نقشه فوق بخشی از همین لغتنامه است که در بغداد برای خلفای عباسی تهیه شده است.——–
————————————————————————-
امپراتوری سلجوقی
امپراتوری سلجوقی (1040-1194) در اوج قدرت خود در زمان ملک شاه، اصفهان پایتحت امپراتوری، جنگ دندانقان برای فتح خراسان و ایران و ملازکرت در روم برای گشایش بیزانس نشانه گذاری شده اند. بخش رومی بعدا عملا از سلجوقیان ایران مستقل شد. منطقه صورتی روشن در شمال شرق امیرنشین قراخانیان است که خراج گذار سلجوقیان بود (تهیه کننده نقشه در این لینک)
——————————————————————————————
قدرت گیری و گسترش امپراتوری مغول و تجزیه آن بین فرزندان چنگیز (1206-1294)، امپراتوری بزرگ مغول تحت چنگیز (سرخ)، خان نشین آلتین اوردا (زرد)، خان نشین چاغاتای (سبز تند)، خان نشین ایلخانان (سبز روشن) و خان نشین یووان (بنفش)، (تهیه کننده در این لینک)
—————————————————————————————–
مغول و تیموریان
امپراتوری مغول (1300) و امپراتوری متعاقب تیموریان (تند تر مایل به بنفش) (1405) نقشه ای از ویلیام ر. شپرد (1923) در اطلس جهان
—————————————————————————————–
نقشه ایران از 1579 چاپ آنتورپن (توضیحات به زبان لاتین که در آن دوره زبان علم و ادبیات در اروپا بود، مثلا «سینوس پرسیکوس» به معنی خلیج فارس)
نقشه ابراهیم متفرقه افندی از «ممالک ایران»، حدودا سال 1729 میلادی، استانبول
صفویان (1501-1722)، (تهیه کننده نقشه نخست: آبراهام اورتلیوس، ،1579 شهر آنتورپن، تهیه کننده نقشه دوم ابراهیم متفرقه، ، حدودا سال 1700 میلادی، استانبول)
—————————————————————————————–
شرح «ممالک ایران» از نقشه عثمانی ابراهیم متفرقه از ایران، حدود سال 1700 م (تصویر پیشین، گوشه پائین دست چپ)
———————————————————————————————————–
ایران سال 1721، اواخر صفوی
نقشه معروف ایران در اواخر صفویه (1721): پرساروم ایمپریوم (تهیه کننده نقشه: پیر مولار سانسون، پاریس 1721)
——————————————————————————————-
ایران در سال 1808، اوایل جنگ با روسیه
ایران در دوره قاجار (1785-1925)، اوایل جنگ ها با روسیه، نقشه کتابخانه پری کاستاندای دانشگاه تکزاس
——————————————————————————————
ایران در پی عهدنامه 1813 گلستان و 1828 عهدنامه ترکمنچای This image is a copy or a derivative work of caucasus_region_1994.jpg, from the map collection of the Perry-Castañeda Library (PCL) of the University of Texas at Austin. Office of the Geographer and Global Issues, Bureau of Intelligence and Research, US Department of State
ایران قاجار (1813-1828) بدنبال شکست های قرن نوزدهم از روسیه و از دست دادن قفقاز و مناطقی در شرق و غرب (تهیه کننده: دفتر اطلاعات و پژوهش وزارت خارجه آمریکا، 1994)
——————————————————————————————-
این اطلس کاملترین اطلس تاریخی موجود در فضای اینترنت است. در این مقاله «چشم انداز» ما فقط بخش ۵۵۰۰ ساله خاورمیانه را گرفته ایم. باز نشر این نقشه ها در ابنترنت به شرایطی وابسته است که می توانید در سایت ملاحظه کنید. موسسه بریتانیائی «تایم مپس» ۷۰ سال است که انتشارات و نرم افزار برای تدریس تاریخ تولید می کند.
3500 قبل از میلاد
تا سال 3500 قبل از میلاد
هزاران سال است در خاورمیانه و سواحل رودخانه های بین النهرین کشاورزی وجود دارد. اولین تمدن واقعی نوع بشر یعنی سومرها ظهور می کند.
سومرها در جوامع بزرگ چند هزار نفری، در شهر ها زندگی می کنند. آنها بعنوان یکی از دستاوردهایشان، فن نوشتن را ایجاد می کنند که بخش اعظم پیشرفت بشریت در دوران بعدی به همین کشف مدیون است.
تمدن دومی هم در حال ظهور است: تمدن مصر در جلگه رود نیل.
ایران: در جلگه ایران کنونی طوایف بومی زندگی می کنند که از آنها اطلاعی در دست نیست
عراق: اولین تمدن شهری تاریخ در بین النهرین پیدا می شود
*****
2500 قبل از میلاد
3500-2500 قبل از میلاد
در هزار سال قبل، تاثیر تمدن بین النهرین گسترش می یابد. حامل مهم این گسترش تجارتی است که از شهر های سومری سرچشمه میگیرد. شهر ها در دیگر مناطق خاورمیانه نیز پیدا میشوند و آسیای صغیر و ایران به دایره تمدن و شهری شدن کشیده میشوند.
اکنون دیگر دومین تمدن بزرگ دنیا یعنی مصر مستحکم شده است. این تمدن نمونه های بارز و نایاب معماری تاریخ یعنی اهرام مصر را بوجود میاورد.
ایران: موطن کشاورزان و قبایل کوچنده. در شمال ایران کنونی قبایل هند و اروپائی زندگی میکنند که بتدریج به جنوب، به جلگه های ایران کنونی کوچ خواهند کرد
*****
1500 قبل از میلاد
2500 تا 1500 قبل از میلاد
در هزار سال پیش در بین النهرین و مناطق دور و بر آن قیام ها و نزاع های گوناگون رخ داد. اقوام تمدن های باستان میخواهند دولت ها و امپراتوری های نوینی ایجاد کنند مانند امپراتوری های هیتیت ها، میتان ها و بابلی ها که تحت حاکمیت متکلمین زبان های هند و اروپائی از شمال و شرق هستند. همراه با مصر، این دولت ها قدرتمند ترین دول منطقه هستند.
این دولت های مرکزی صاحب یک زندگی پیشرفته تجاری، بوروکراسی و لشکر های مجهز به تکنولوژی زمان خود یعنی ارابه های جنگی هستند و مبارزه بین آنها مُهر خود را به تاریخ این دوره خاور میانه میزند.
ایران: موطن کشاورزان و قبایل، کوچ اقوام هند و اروپائی از شمال و شرق
*****
1000 قبل از میلاد
1500-1000 سال قبل از میلاد
در 500 سال گذشته تغییرات بزرگی خاورمیانه را به لرزه در آورد. دول بزرگ باستان: مصر، هیتیت، آسور و بابل همه از سوی متجاوزین خارجی منهدم شده اند. تحت تاثیر همین تغییرات، مللی مانند فنیقی ها و اسرائیلی ها بوجود میایند. دست آوردهای آنان تاثیرات پایداری بر تاریخ جهان میگذارد.
در این دوره چندین پیشرفت مهم در تمدن بشریت رخ میدهد. نخست، از آهن بطور وسیعتری استفاده میشود و این تحول احتمالا از آسیای صغیر شروع میشود. ثانیا، احتمالا باز در آسیای صغیر الفبا ایجاد میشود و از طریق تجار فنیقی در سرتاسر حوزه مدیترانه و خاورمیانه گسترش مییابد. سومین تحول بزرگ ظهور یکتاپرستی در میان اقوام اسرائیلی است. و در نهایت شتر تبدیل به حیوان اهلی شده به رشد تجارت در صحرای عربستان تکانی جدی میدهد.
ایران: موطن کشاورزان و قبایل کوچنده
*****
500 قبل از میلاد
1000 تا 500 سال قبل از میلاد
تاریخ این 500 سال خاورمیانه شرح حال امپراتوری هائی است که پشت سر همدیگر ظهور میکنند و ناپدید میشوند: آسور ها، سپس بابل، بعد ماد ها و بالاخره امپراتوری هخامنشی ایران، یعنی بزرگترین امپراتوری دنیای باستان که تمام منطقه و فراتر از آن را در بر میگیرد. لیدیائی ها، فریگ ها و یونانیانِ ایون در آسیای صغیر، فنیقی ها و یهودیان سوریه و لوانت (که در همین دوره به موطن اصلی خود بازگردانده میشوند)، مصری ها، بابلی های بین النهرین و ملل گوناگون ایرانی اکنون همه تحت یک رژیم هستند.
این فراز و فرود امپراتوری ها (و ضمنا سیاست آسور و بابل مبنی بر جایگزین کردن ملل مغلوب در گروه های پراکنده در سرتاسر اراضی خود) باعث قیام جماعات بسیاری در سطح وسیع میشود. یک نتیجه این تحولات زوال زبان های باستان و تبدیل آرامی به زبان مشترک منطقه است که بکمک الفبای آسانش تجارت و مناسبات بین المللی و منطقه ای را تشویق میکند.
در این میان، تمدن خاورمیانه که در سرزمین های اولیه اش سه هزار سال عمر دارد، پیشرفت های جدیدی بدست آورده است.
ایران: مرکز امپراتوری وسیع هخامنشی ایران
*****
200 قبل از میلاد
500 تا 200 سال قبل از میلاد
چند قرن اخیر شاهد لشکرکشی های پیروزمندانه (323-333 قبل از میلاد) اسکندر مقدونی به امپراتوری وسیع ایران (پارس) بوده است. لشکریان اسکندر اغلب عبارت از سربازان شهر-دولت های یونان بود.
همزمان با مرگ زودهنگام اسکندر، امپراتوری او بین فرماندهانش و بعضی شاهزادگان محلی تقسیم شد. همین حاکمین و نوادگان آنان پتولمی های مصر، سلوکی های سوریه، بین النهرین و ایران و سلاله های مختلف در آسیای صغیر صد ها شهر به سبک یونان ایجاد میکنند که در سرتاسر منطقه پیدامیشوند. طبقات حاکم منطقه هم از میان همین اقشار بیرون میاید. در این شهر ها سنت های فرهنگی یونان با عناصر باستانی تر آمیزش یافته تمدن حیرت انگیزی ایجاد میکنند که دانشمندان معاصر آن را «تمدن هلنیستی» نامیده اند. در همین دوره است که برخی از مهمترین آثار هنری و ادبی یونانی ایجاد میشود.
ایران: «کشور هزار شهر»
*****
30 قبل از میلاد
200 تا 30 سال قبل از میلاد
در دو سده گذشته خاورمیانه بین دو دولت بزرگ تقسیم میشود: در غرب: روم که اکنون شامل آسیای صغیر، سوریه و یهودیه، و مصر و در شرق: دولت اشکانی (پارتیا) که بر بین النهرین و ایران حکم میراند. این تقسیم سیاسی برای قرن های بعد تاریخ منطقه را معین خواهد کرد.
اما مرزبندی اجتماعی و فرهنگی چندان روشن نیست. تمدن یونانی آثار خود را بر بین النهرین و دیگر بخش های خاورمیانه بر جا گذاشته که با تمدن های حتی باستانی تر منطقه آمیزش یافته است. شهر های سبک یونان («هلنیستی») در هر دو دولت روم و اشکانی رشد میکنند و در هر دو امپراتوری هنر و معماری شدیدا تحت تاثیر تمدن یونانی است.
ایران: مرکز امپراتوری اشکانی ایران (پارتیا)
******
200 میلادی
30 سال قبل از میلاد تا 200 سال بعد از میلاد
در دو قرن گذشته خاورمیانه همچنان بین دو امپراتوری روم و اشکانی منقسم بود. آسیای صغیر، سوریه، یهودیه و مصر تحت حکومت امپراتوری روم و بین النهرین و ایران زیر سلطه امپراتوری اشکانیان بود. پادشاهی ارمنستان منطقه حائلی بین دو امپراتوری است که گاه بر سرش جنگ در میگیرد. امپراتوری روم در مجموع از نظر جنگ موفق تر است و دو لشکر کشی پیروزمندانه به مراکز دولت اشکانی میکند.
بخش کوچکی از خاور میانه یعنی یهودیه شاهد ظهور مسیحیت بعنوان یکی از ادیان مهم دنیا میشود. دیر تر، دو قیام بزرگ از سوی رومی ها سرکوب میشوند و یهودی ها از سرزمین های اجدادی خود رانده میشوند.
ایران: مرکز امپراتوری اشکانی ایران (پارتیا)
******
500 میلادی
200 تا 500 سال بعد از میلاد
خاورمیانه همچنان بین دو ابرقدرت تقسیم شده است. امپراتوری روم که حالا پایتختش قسطنطنیه است و مورخین نامش را امپراتوری روم شرقی نامیده اند، بر بخش های غربی منطقه یعنی آسیای صغیر، سوریه و مصر حاکم است درحالیکه در شرق امپراتوری ساسانی جای امپراتوری اشکانی را گرفته است. پادشاهان ایرانی امپراتوری ساسانی در رویاروئی با رقبای رومی، از پیش کسوتان خود یعنی اشکانیان فعالتر و موفق تر هستند.
ایران: مرکز امپراتوری ساسانی ایران
*****
500 تا 750 سال بعد از میلاد
در 250 سال پیش نقشه خاورمیانه کاملا عوض میشود. در قرن هفتم قبایل عرب تحت لوای یک دین جدید: اسلام، لشکر کشی ها و فتوحات پیوسته ای کردند: عراق، ایران، سوریه، فلسطین، مصر، آفریقای شمالی، اسپانیا، همه تحت تسلط لشکر اسلام درآمدند. لشکریان عرب تا آسیای مرکزی، غرب هندوستان و برای مدت کوتاهی فرانسه هم پیش رفتند.
امپراتوری ایران (پارس) در نتیجه این فتوحات از بین رفت و امپراتوری روم (بیزانس) مهمترین ایالات خود را از دست داد. بجای آنها، اعراب نظام خلافت را برقرار کردند («خلیفه» به معنای جانشین پیغمبر اسلام). حلافت تاکنون از شام (دمشق) در سوریه اداره میشد اما پایتخت امپراتوری جدید بزودی به بغداد منتقل شد.
ایران: یکی از ایالات امپراتوری عربی – اسلامی و مرکز مخالفت با خلافت امویان
*****
979 میلادی
750 تا 979 سال بعد از میلاد
مدت کوتاهی بعد از سال 750 شام (دمشق) بعنوان مرکز ثقل خلافت و جهان اسلامی جای خود را به بغداد سپرد. مدت کوتاهی بعد امپراتوری رو به زوال گذاشت. اسپانیا، آقریقای شمالی، مصر، سوریه، هندوستان غربی و بخش اعظم ایران از کنترل بغداد خارج شد. دیگر خلفای بغداد چندان قدرت سیاسی نداشتند و حتی خود عراق نیز تحت حاکمیت کامل آنها نبود. نقش آنها بیشتر و بیشتر نمادین و ظاهری میشد.
دنیای اسلام شاهد شکوفائی زندگی فرهنگی شد. دانشمندان دنیای اسلام با پیشرفت های تکنوولوژیک و علمی چین (کاغذ) و هندوستان (اعداد دودوئی) آشنا شده آن را به تفکر یونانی (فلسفه، طب و بسیاری علوم دیگر) افزودند و دانش خود را نیز به آن اضافه کردند (مثلا در جبر و نورشناسی) که این دانش غنی شده بعدا از سوی اروپائیان تحصیل و تکمیل گردید.
ایران: ایران از کنترل خلیفه خارج میشود.
*****
1215 میلادی
979 تا 1215 سال بعد از میلاد
دو قرن نخست این دوره شاهد صعود و سقوط سلجوقیان بود. سلجوقیان ترک های مسلمان آسیای میانه بودند که از سرزمین های پدری خود رو بسوی ایران، عراق، سوریه و آسیای صغیر گذاشتند و در اینجا اکثر سرزمین های امپراتوری بیزانس را از آنِ خود گردند.
اما امپراتوری سلجوقی بزودی متلاشی شده جایش را به سلاطین جدیدی داد که آنها هم تُرک تبار بودند. سلطنت روم پایدارترین این حکومت ها بود.
سلاطین ترک در مصر هم بر سر کار آمدند اگرچه سلجوقیان هرگز مصر را نگرفتند. این حکمرانان عبارت از ایوبیان بودند که سوریه و حتی بخش هائی از نیم جزیره عربستان را فتح کردند.
فتوحات سلجوقی و شرایط سختی که آنان بر زوار مسیحی – اروپائی به بیت المقدس گذاشتند زمینه لشکرکشی های مدام از اروپا به منطقه شد که نام «جنگ های صلیبی» را گرفتند. این مسیحیان سعی به تاسیس چند دولت در سوریه نمودند. صلیبیان با مقاومت سختی روبرو شده شکست خوردند. در این دوره اروپائی ها فقط باریکه کوچکی از از سواحل مدیترانه را در دست داشتند که بزودی آن را هم از دست دادند.
ایران: ایران اکنون تحت حاکمین ترک است.
*****
1453 میلادی
1215 تا 1453 سال بعد از میلاد
امپراتوری وسیع مغول بین فرزندان چنگیز خان تقسیم شد و خاورمیانه از آنِ شاخه ای معروف به ایلخانان شد. آنها اسلام را پذیرفتند اما زوال دولت شروع شد و چندین دولت منطقه ای ایجاد گردید.
در دهه 1340 طاعون سیاه منطقه را فراگرفت. در سال های 1340 فاتح دیگری از آسیای میانه، تیمور، اکثر خاورمیانه به استثنای بخش اعظم مصر و سوریه را که هنوز تحت حکومت مملوکیان بودند، فتح کرد.
پس از مرگ تیمور امپراتوری او به ایران محدود شد. عراق به دست گروه دیگری از آسیای مرکزی، یعنی قراقویونلو ها افتاد در حالیکه آق قویونلو ها قسمت های دیگری را از ایران و روم در دست خود داشتند.
در این میان آسیای میانه تحت تسلط امپراتوری عثمانی قرار گرفت. در سال 1453 عثمانی ها قسطنطنیه، پایتخت بیزانس را فتح کردند که نامش بعد ها به «استانبول» تغییر یافت.
ایران: ایران مرکز تمدن درخشان اسلامی شد.
*****
1648 میلادی
1453 تا 1648 سال بعد از میلاد
در این دو قرن اکثر خاورمیانه تحت تسلط دو امپراتوری عثمانی و صفوی بود. ارتش عثمانی ها از آسیای صغیر حرکت کرده سوریه را در 1516، مصر را در 1517، عربستان غربی (حجاز و یمن) را در سال های بعد و عراق را در 1534 فتح کردند. با این کار، عثمانی ها صلح، ثبات و پیشرفت معین اقتصادی را در این کشور ها بوجود آوردند. در شرق، دولت بزرگ دیگر خاورمیانه یعنی ایران صفوی حکمران بود. در دوره صفویان، ایران بویژه در معماری و دیگر زمینه های فرهنگی دستاورد های زیادی داشت.
ایران: ایران صفوی همچنان یکی از مراکز تمدن اسلامی است.
*****
1648 تا 1789 بعد از میلاد
در این قرن فرماندهان لشکر های مستقر در سوریه، مصر و عراق که علی الاصول به سلطان در قسطنطنیه پاسخگو هستند عملا بر ایالات خود حکم میرانند و دولت های مستقل خود را تشکیل داده اند. بیرون از آسیای صغیر حاکمیت عثمانی بیشتر ظاهری است تا واقعی. خوش شانسی عثمانی در آن است که ایران در این دوره ضعیف تر هم شده است. صفویان برکنار شده اند و دولت های بعدی ثباتی ندارند. این، در عین حال دوره استحکام قدرت روحانیون شیعه در ایران است.
در عربستان، امیرنشین های خلیج فارس تاسیس مییابند و اولین پادشاهی سعود تشکیل میشود. منافع اقتصادی غرب در منطقه بتدریج احساس میشود. این منافع بزودی بیشتر هم خواهند
شد.
ایران: زوال سلسله صفوی
*****
1837 میلادی
1789 تا 1837 میلادی
در اواخر قرن هجدهم و اوایل قرن نوزدهم زوال امپراتوری عثمانی بارز تر از همیشه شد. مصر و سوریه زیر تسلط حکومت های عاصی قرار گرفتند و عراق عملا مستقل شده بود. اما اشاره هائی مبنی بر تجدید قوا نیز مشاهده شد. عراق و سوریه باز به تسلط عثمانی در آمدند اما مصر همچنان عملا خارج از کنترل قسطنطنیه بود و غرب با حکومت مصر مثل دولتی مستقل رفتار میکرد.
ایران همچنان ضعیف تر و بی ثبات تر میشد.
امیرنشین های کوچک خلیج بتدریج قدرت دریائی بریتانیا را حس میکردند. در عربستان اولین پادشاهی از بین رفت و دولت دوم پادشاهی تاسیس یافت.
ایران: دوران تنزل اقتصادی و از دست رفتن برخی سرزمین ها.
*****
1871 میلادی
1837 تا 1871 میلادی
در حالیکه عثمانی سعی میکند حکومت مرکزی خود را تحکیم کند، مصر به دولت پادشاهی تبدیل میشود.
ایران ضعیف تر و نا آرام تر میشود اما استقلال خود را حفظ میکند اگرچه هرچه بیشتر تحت وابستگی اقتصادی بریتانیا قرار میگیرد. در واقع نفوذ اروپائیان و بویژه بریتانیا و فرانسه در تمام منطقه افزایش می یابد. گشایش کانال سوئز خاورمیانه را برای دول غربی تبدیل به منطقه استراتژیک کرده است. این کانال بغیر از اهمیت تجاری اش، به منافع نظامی غرب در آفریقای شرقی، هندوستان، آسیای جنوب شرقی و اقیانوس آرام هم کمک زیادی میکرد.
ایران: ایران به حوزه منافع بریتانیا کشیده میشود.
*****
1914 میلادی
از 1871 تا 1914
کانال سوئز بخاط اهمیت استراتژیک اش مایه نگرانی اصلی دول غربی هم میشود. بزرگترین قدرت جهانی یعنی بریتانیا بهتر از دیگران از منافع خود در منطقه دفاع میکند. مصر و امیرتشین های خلیج فارس و همچنین ایران و عراق (که هدف منافع روسیه هم هست) حافظ منافع بریتانیا هستند. منافع تجاری فرانسه بیش از همه در سوریه حفظ میشوند.
در این شرایط دولت عثمانی کنترل خود را بر آناطولی، سوریه و عراق محکم تر میکند. قسطنطنیه برای ایجاد تعادل در مقابل قدرت بریتانیا و فرانسه، روابط خود را با آلمان بهبود می بخشد.
در شبه جزیره عربستان سومین پادشاهی عرض اندام میکند ویل این بار پا برجا میماند. دو روند دیگر که اوضاع خاورمیانه را در سالهای بعد تحت تاثیر خود قرار خواهند داد مهاجرت امواج بزرگ یهودیان به فلسطین از سال های 1880 به بعد و کشف نفت در عربستان در سال 1901 است.
ایران: افزایش ممتد نفوذ بریتانیا که با کشف نفت در 1901 حتی تقویت هم می یابد. این وضع هم باعث رشد اقتصادی میشود و هم نگرانی مردم منطقه در مورد امتیازات خارجی ها را بیشتر میکند.
*****
1960 میلادی
1914 تا 1960
دهه های بعد از 1914 برای خاورمیانه دوره تغییرات مهم بشمار میرود.
امپراتوری عثمانی در جنگ جهانی اول (1914-8) متحد آلمان شد و بعد از جنگ به کشور های ترکیه، لبنان، سوریه, عراق و عربستان سعودی تقسیم گردید. همه آنها بجز ترکیه و عربستان سعودی ابتدا تحت نظاریت بریتانیا و یا فرانسه بودند. عراق در سال 1933 دولتی مستقل شد.
بعد از جنگ دوم جهانی سوریه، لبنان، مصر و اردن مستقل شند. در 1940 بریتانیائی ها که زیر آتش هم فلسطینی ها و هم یهودی ها بودند فلسطین را ترک کردند. آنگاه جنگ شدیدی بین اعراب و یهودیان بوقوع پیوست و موجودیت اسرائیل تثبیت شد.
سیاست اکثر دول خاورمیانه اتوکراتیک و فرد- بنیاد و غالبا بی ثبات بود. انها در ضمن در جنگ سرد به نوعی شرکت داشتند: در حالیکه بعضی کشور ها مانند سوریه و مصر بشتر به شوروی تمایل نشان میدادند، دیگران از قبیل پادشاهی های شبه جزیره عربستان، ترکیه، ایران و عراق طرفدار غرب بودند . اسرائیل در مجموع سیاستی طرفدار غرب و نظام پارلمانی نوع غربی داشت. ثروت نفت برای بسیاری کشور های منطقه و بخصوص ملل حوزه خلیج فارس ثروت غیر منتظره اسی را با خود بهمراه آورد.
ایران: ایران کشوری بسیار ثروتمند شد.
*****
2005 میلادی
1960 تا 2005
دهه های پرتلاطمی در خاورمیانه مشاهده شد که در آن دو موضوع توجه این کشور ها را بیش از همه بخود جلب کرد: نفت و نزاع عرب و اسرائیل. از آنجائیکه این مسائل استراتژیک برای بقیه دنیا هم مهم هستند، خاورمیانه در این دوره افکار جامعه بین المللی را زیاد بخود مشغول کرد و باعث مداخله های بسیار شد.
نفت به کشور های نفت خیز خلیج فارس ثروت و مدرنیته آورد. نزاع اعراب و اسرائیل باعث دو جنگ بزرگ، نا آرامی های خونین در داخل کشور ها و مداخله مستقیم و یا غیر مستقیم کشور های منطقه شد.
عملا هر تغییر بزرگی که در منطقه رخ داده به نوعی به این دو مسئله مربوط بوده است. این عوامل تاثیرات صعود و سقوط صدام حسین در عراق و انقلاب اسلامی رد ایران را بیشتر کرد. اختلاف عرب و اسرائیل کار رهبران منطقه را که مواضع غربی را پشتیبانی میکنند مشکل تر کرد و باعث تقویت سازمان های تروریستی و ضد غربی گردید. ثروت نفتی ضمنا منجر به حمایت از تروریسم شده و گسترش دمکراسی در منطقه را مشکل تر کرده است. بغیر از اسرائیل، ترکیه تنها کشور منطقه است که نظام واقعی حکومت پارلمانی را قبول کرده است.
بغیر از این، در دهه های پایانی این دوره اتحاد شوروی فروپاشید و باعث ایجاد کشور های نو استقلال در منطقه و تعریف دوباره مرز این کشور ها گردید که هر کدام از آنها به تنهائی در محاسبات و مناسبات خاورمیانه موثر واقع شدند.
نقشه ابراهیم متفرقه افندی از «ممالک ایران»، حدودا سال 1729 میلادی، استانبول – برای بزرگ کردن نقشه رویش کلیک کنید
عباس جوادی- تصادف غریبی شد. چند روز بود در باره اصطلاح «ممالک محروسه» میخواندم. خوب، میدانم که در گذشته یعنی تا همین صد سال پیش «مملکت» معنی جا و محل و منطقه و شهر و ولایت هم داشت. در نقشه های عثمانی به کرّات نوشته اند «ممالک ایران» و یا «ممالک آناطولی» و یا در «عهدنامه گلستان» بین ایران و روسیه از «ممالک روسیه» و «ممالک ایران» صحبت میشود یعنی تمام ولایات و شهر ها و روستا ها و سرزمین هائی که تابع دولت روسیه و ایران هستند
«محروسه» هم به معنای ««حراست شده» یعنی مناطق و سرزمین هائی که مورد حراست یک دولت است که اسم مرکبش میشود «ممالک محروسه».
تعبیر «ممالک محروسه» بمعنای سرزمین هائی که تحت نظارت و مورد حراست یک دولت مرکزی و رسمی است و نه مجموعه ای از مملکت های جداگانه و مستقل از هم. این تعبیر چیزی است که در ایران، هند وعثمانی مرتبا و بخصوص در اسناد و نامه های رسمی بکار میرفته و حتی تا این صد سال پیش هم رایج بوده است. روزنامه «اختر» چاپ استانبول (سال 1881) بهای سالانه این روزنامه را در مناطق مختلف چنین مینوشته است: «استانبول و دیگر ممالک محروسه عثمانیه… » و سپس: «ممالک محروسه ایران»…
تعبیر «ممالک محروسه» ظاهرا از دوره مغول تا اواخر قرن نوزدهم میلادی از هند و آسیای میانه تا عثمانی برای این دولت ها بکار میرفته است.
حالا بعضی ها که کوچکترین اطلاعاتی در باره تاریخ ندارند به این تعبیر «ممالک محروسه ایران» گیر داده اند و در عین حال که خود چیزی نمیدانند در دیگران چنین تصوری ایجاد کرده اند که:
اولا این تعبیر «ممالک» مخصوص فقط ایران بوده و معنی آن هم این است که ایران همیشه از مملکت های مختلف مانند آذربایجان و خراسان و ری و طبرستان تشکیل یافته یعنی هیچوقت چیزی بنام ایران عملا وجود نداشته است!!
ثانیا: تعبیر «ممالک محروسه» یعنی اینکه این سرزمین ها با زور یکجا نگهداشته شده (که البته غالبا درست هم هست! اما آن موضوع به تعبیر «ممالک محروسه» هیچ ربطی ندارد!!)
و ثالثا اینکه تعبیر «ممالک محروسه ایران» هم صرفا مخصوص ایران در گذشته بوده یعنی یک ترکیب و اتحاد زورکی ممالک و کشور های در اصل مجزا و مستقل.
پس بر ما دانش آموزان عزیز واضح و مبرهن است که آذربایجان در گذشته بعنوان یکی از این ممالک مستقل و جدا از ایران بوده!!!
جلّ الخالق!!
یک عده هم بر اساس همین تعبیر های عجیب و غریب تصور میکنند فکر «ممالک محروسه» میتواند زمینه محتملی برای یک نظام فدرالی آینده در ایران شود در حالیکه «ممالک محروسه» چه در مورد ایران و چه عثمانی و دیگر کشور ها مربوط به دوره ای است که این کشور ها هنوز صاحب نظام مرکزی با تجارت، مالیات، تحصیل، دادگستری و یا ارتش مرکزی نبودند.
درست مشغول مطالعه این موضوع در تاریخ بودم تا چیزی در این مورد بنویسم – نه در مورد خود موضوع «ممالک محروسه» چونکه بنظرم در این مورد خیلی گفته شده و منابع خوبی هم موجود است (از جمله دو منبعی که در زیر آورده ام). منظور من این بود که بنویسم چرا کسانی که از اطلاعات اولیه تاریخ بیخبرند و نمیخواهند هم مطالعه کنند و باخبر شوند حتما میخواهند برپایه چیزی که خود به یقین نمیدانند و نخوانده و مطالعه نکرده و نپرسیده اند قضاوت کنند و چپ و راست نظر هم بدهند؟
درست در همین یکی دو روز بود که دیدم یک «دوست مجازی» در فیس بوک این لینک را از نشریه و یا سایت «آزوح» گذاشته با یک کامنتی از خودش با این متن:
آذوح: در اقدامی کم سابقه، که به خوبی از نیت و سیاست اصلی رژیم ایران خبر می دهد، رییس سازمان میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردشگری ایران در نامهای به مدیرکل یونسکو نسبت به سیاست پارسیزدایی کشور جمهوری آذربایجان اعتراض کرد!.
به گزارش آذوح، محمدعلی نجفی – معاون رییسجمهور – در نامهای به ایرنا بوکوا – مدیرکل یونسکو -، آورده است: «سیاست پارسیزدایی کشور آذربایجان چند سالی است که گریبان تاریخ ادبیات و مشاهیر به نام ایرانی را گرفته است و جدیدترین نمونهی آن هم حذف اشعار فارسی نظامی گنجوی از مقبرهی او در آذربایجان است.»
رییس سازمان میراث فرهنگی در ادامه ی نامه ی خویش با اظهار سخنانی مجعول و اشاره به آنچه که \”از بین بردن کاشیهای چندصد ساله به زبان پارسی مقبرهی نظامی\” نام نهاده است این عمل را اقدامی غیرقابل درک توصیف و تصریح کرده است: «این اقدام به مثابه رویکردی غیرفرهنگی و بدون توجه به تقارب فرهنگی است.»
آيا تغيير نام مناطق ترك نشين ممالك محروصه ، تركي زدايي نيست ؟! جلوگيري از تحصيل به زبان مادري، تركي زدايي نيست؟! ممانعت از نامگذاري فرزندان با نام هاي اصيل ،تركي زدايي نيست؟! حال من پانِ تجزيه طلبم يا تو؟!
اینجا بود که بنده باید اعتراف کنم کمی عنان از کفم رفت چونکه درست چیزی بود که میخواستم با خوانندگان «چشم انداز» در میان بگذارم. بنا براین اجازه میخواهم آن «گفتگو» را همین جا بدون تفاسیر اضافی و بدون ذکر نام آن «دوست مجازی» عیتا نقل کنم:
از فیس بوک
Abbas Djavadi:
آقا میبخشید ها، اولا «محروصه» نه «محروسه»… ثانیا این ممالک محروسه به تغییر جاینام های باستانی چه مربوط؟
در ضمن بنده آن را خواندم. مربوط به کندن کاشی های حاوی اشعار نظامی است که اصلشان همه فارسی هستند. جایش میخواهند ترجمه ترکی اش را بگذارند. این تعصب را فهمیدن خیلی مشکل است واقعا.
B:
شما ببخشيد بنده سواد فارسي ندارم
B:
هر چند ضعف حروف الفباي فارسي (عربي ) به سواد من ربطي ندارد
Abbas Djavadi:
خیلی عذر میخواهم. واقعا نیت توهین به کسی را نداشتم. معذرت. درست زمانی بود و هست که در حال خواندن و نوشتن یک مطلب درباره باصطلاح «ممالک محروسه» هستم و اینکه جقدر خیلی ها از روی تعصب و نادانی چپ و راست در این باره نظر میدهند بدون اینکه کوچکترین معلوماتی در این باره داشته باشند. این مسئله «ممالک» در همه جای مشرق زمین بود. آناتولی و روسیه هم همینطور. به قرارداد های ایران و روسیه و نقشه های عثمانی نگاه کنید. محروسه هم معنائی دارد که 800 سال مورد استفاده بود و تا همین 100 سال پیش بکار برده میشد. امیدوارم عرضم را درک میفرمائید.
B:
مرضي كه تو اين مملكت افتاده خيلي حادتر از اين است كه با يك اصطلاح (ممالك محروصه) مشكلي باشد
Abbas Djavadi:
منظور املای سین و صاد بطور مجرد نبود. منظور اینست که بنده مثلا بگویم هورمون «سوماناتران» باعث زخم معده فلان کس شده بدون اینکه پزشک متخصص باشم و اصلا بدانم که هورمون چیست، که هورمون «سوماتاتران» نداریم، یک هورمون «سوماتوتروپین» یعنی همان هورمون رشد هست که تا آخر سنین رشد مسئول رشد بدن انسان است و ربطی به زخم معده ندارد. آخر زور دارد اینها را شنیدن. صمیمی عرض میکنم وقتی آدم چیزی را نمیداند خوب در آن مورد صحبت نمیکند. بخدا به پیغمبر «ممالک محروسه» آن چیزی که شما فکر میکنید نیست حالا این را بهانه حمله به ایران نکنید اما اگر چیز دیگری هست که میدانید و مطالعه کرده اید بفرمائید. توصیه من اینست که اول دو سه تا منبع در این مورد مطالعه بفرمائید. امیدوارم منظورم روشن باشد. درست مثل اینست که بنده بلند شوم در باره فیزیک هسته ای صحبت کنم. آخر تاریخ هم علم است. این نیست که بدون مطالعه میشود چپ و راست نظر داد.
Abbas Djavadi:
مثلا این منبع جالب و صرفا علمی – اطلاعاتی است: باقر صدری نیا: پژوهشی در باب اصطلاح ممالک محروسه ایران، نشریه «ایران شناخت»، شماره 1، زمستان 1374
B
ولي شما نظر ميدهيد و مقالاتي مي نويسيد . به نظر شما تفكر من در مورد ممالك محروصه چيست؟
B:
جناب جوادي نه من با اين مقالات به جايي ميرسم نه شما. چون هيچ يك از اين مقالات منصفانه و بي طرف نيست . شما صفصته (اگر درست نوشته باشم) نفرمائيد من نه به تاريخ نوشته هاي ديگري و نه به مقالات معاصر اعتقاد دارم من به جايي كه زندگي ميكنم ازربايجان و تورك بودن ان ايمان دارم و اگر شما سر سوزني به حقوق بشر و قوانين مدني معتقد باشيد بايد احترام بگزاريد
Abbas Djavadi:
نه، سفسطه را غلط نوشته ايد، “بگزاريد” هم بايد “بگذاريد” ميبود. وقتى فارسى مينويسيد “تورك” نه “ترك”، آزربايجان” نه “آذربايجان” بايد نوشت. تركى مينوشتيد خوب كمى فرق ميكرد. ايرانى ها و اعراب و ترك ها هزار و چهار صد سال است اينها را اينطور مينويسند. حالا اينها كه چيزى نيست آدم ميخواند و ياد ميگيرد. نخواند و ياد نگيرد هم آسمان به زمين نميايد. اما در آن صورت است كه عرض ميكنم بهتر است چپ و راست در باره چيزى كه نميدانيد و اصلا نميخواهيد هم بدانيد نظر ندهيد. آن هم اختيار خودتان است مثل آن ميشود كه بنده بيخبر از علم طب بنشينم و درباره نقل و یا ترانسپلانتاسيون كليه نظر بدهم.
———————————
بحث در فیس بوک
T
این ترمین “ممالک محروسه قاجار” بوده نه «ممالک محروسه ایران»! بهتر است نادانی را همیشه در دیگران نبینیم.
M
اقاي دكتر علمي تر مي نوشتيد بهتر بود. اگر تحقيق مفصلي در اين خصوص داريد لطفا منتشر كنيد. بيش از نصف اين نوشته شما با يك مخاطب تو فيس بوك هست كه شماي دانا و متين را در مقابل بي سواد متعصب به تصوير كشيده!
Abbas Djavadi
من از آن دوستمان هم عذر خواستم. اصل مسئله من اصلا بر سر تاریخ کاربرد این تعبیر سیاسی نبود بلکه در باره سوء تفاهم و سوء استفاده ای بود که مبتنی بر فقدان معلومات و ثانیا پیشداوری هائی سیاسی است که بهر حال تغییر پذیر نیستند و احتیاجی به مطالعه ندارند.
E
(تورکجه یازمادیغیم اوچون دیلداشلاردان عؤذور ایستییرم)
تا جایی که بنده اطلاع دارم حکومتها منطقه اختیارات بسیار وسیعی در آن زمانها داشته اند که البته ناشی از دشواریهای موجود در ارتباطات بوده ولیکن نوع حکومت شباهت بسیار زیادی با حکومتهای خودگردان داشت. حال این موضوع چه در در واژه “ممالک محروسه” مورد توجه بوده باشد چه نه نوع حکومتها تفاوت بسیار زیادی با حکومت مرکزگرای موجود داشته.
Abbas Djavadi @T
من راستش دقیق نفهمیدم. این تعبیر «ممالک محروسه» یا بدون اضافه و یا بصورت «ممالک محروسه شاهی»، «ممالک محروسه همایونی» و غیره و در ضمن «ممالک محروسه ایران» بکار برده شده… البته صفوی و قاجار هم گفته شده چونکه همه هر سرزمینی را «ملک» شخصی سلسله حاکم میپنداشت. تیتر نقشه کاتب چلبی عثمانی از ایران صفوی (1620) از این نظر جالب است: «شاهان صفویانین مالک اولدوقلاری ایرانین رسم اجمالیسی دیر»…
T @Abbas Djavadi
منظور از “ممالک” همان مملکتهای آذربایجان، کرمان، خراسان و سیستان می باشد که تحت یک دولت مرکزی بر فرض قاجار بود. لفظ “ایران” در آنزمان به صورت امروزی معمول نبود. تصرفات محدوده جغرافیایی یک دولت را مشخص می کردند ولی این مملکتهای چهارگانه همواره در ترکیب دولت قاجار بودند. همچنانکه در زمان امپراتوری عثمانی ترکیه ای در کار نبود، در دولت قاجار هم ایرانی بصورت فعلی وجود نداشت که از آن به قول شما به عنوان “ممالک محروسه ایران” یاد نمایند. لفظ بکار برده شده “ایران” در مطالب جدید صرفا برای توضیح بیشتر می باشد. همچنانکه از قسطنطنیه به عنوان استانبول کنونی نام می برند. در زمان صفویان و قاجار هم اراضی تحت سلطه این دولتها به فراتر بیشتر از اراضی کنونی بود. بهتر است توضیحات را با اصل مسئله اشتباه نگیریم. این ایران از مسخره ترین کشورهای روی زمین است که تاریخش مثل الانش نیازی به مفتخر بودن ندارد. ولی به هر حال اخلاق حکم می کند که ازتحریف حقیقت دوری کنیم.
A
آقای دکتر عزیز از قدیم گفتن اونی که خواب رو میشه بیدار کرد ولی اونی که خودشو به خواب زده نه.
حالا داستان بعضی از هم زبانان و هموطنان عزیز ماست. آقای دکتر اگر امکان داشت بعد از پایان تحقیقتون مقاله ای در این زمینه بنویسید. حتما مفید خواهد بود.
این دو سند هم شاید کمک کند. یکی به ترکی عثمانی به نام
İran risalesi, . Münif Paşa, 1830.
منيف باشا محمد طاهر
و دیگری به فارسی به نام حقایق الخبار ناصری 1883
or 1884
که می بینید در همین صفحه 9 از ممالک محروسه ایران نام می برد. و برای آذربایجان و سایراز واژه امارات (به معنی ولایت ها. – فرمانفرمایی ها،سرداری ها. فرهنگ معین ) استفاده می کند.
البته اصل سایت هم پر است از کتابهای قدیمی.
حال نمی دانم چرا بعضی ها اصرار دارن بگن ایرانی نبوده یا “ممالک محروسه ایران” رو یاد نمی کردند. شاید این ها هم خوابند؟!
Abbas Djavadi
لفظ ایران به درجه امروز طبیعتا بکار برده نمیشد چون مناسبات و ارتباطات به این درجه نبودند. اما فرق بنیادین است بین نام ایران و مثلا ترکیه که جای عثمانی در عصر جدید آمده . ایران صفوی را عثمانی ایران میدانست و سیاحتنامه ها و نقشه ها هم این را نشان میدهند. یعنی چه «در دولت قاجار هم ایرانی بصورت فعلی وجود نداشت»؟ بعد از اسلام و در دوره خلافت اسلامی امویان و عباسیان ایران بعنوان دولت رسمی و سنتی یعنی آنچه که قبل از اسلام بود وجود نداشت اما ایده ایران بود، همان چیزی که سلجوقی و اتابکان به آن تکیه میکردند و سکه با شیر و خورشید میزدند و اجداد خود را بدست تاریخ نویسانشان به ایران باستان وصل میکردند. این «اندیشه ایران» اما بخصوص با شاه اسماعیل و صفویان بالاخره رسمیت یافت.
Abbas Djavadi
من واقعا – واقعا و نه برای جدل عرض میکنم – نفهمیدم یعنی چه که «در دولت قاجار هم ایران به معنای امروزی نبود». واقعا به این حرف باور دارید؟ قرارداد های گلستان و ترکمنچای را روسیه پس با کی بسته است؟ فصل سوم قرار داد گلستان: «اعلیحضرت قدر قدرت، پادشاه اعظم مالک بالاستقلال کل ممالک ایران به جهت ثبوت دوستی و وفاقی که به اعلیحضرت خورشید رتبت، امپراطور کل ممالک روسیه دارند به این صلحنامه به عوض خود و ولیعهدان عظام تخت شاهانه ایران ولایات قراباغ و گنجه که الآن موسوم به الیزابت پول است و الکای خوانین نشین شکی، شیروان، قوبٌه، دربند، بادکوبه و هر جا از ولایات طالش را با خاکی که الآن در تحت تصرف دولت روسیه است و تمامی داغستان، گرجستان، محال شوره گل، آچوق باش، کورنه، مینگرلی، آبخازی و تمامی الکا و اراضی که در میانه قفقازیه و سرحدات معینه الحاله بوده و نیز آنچه از اراضی دریای قفقازیه الی کنار دریای خزر متصل است مخصوص و متعلق به ممالک آمپیریه روسیه می داند.»
Abbas Djavadi
البته دولتی مرکزی و قدرتمند با یک ارتش و نظام تحصیلی و قضائی و مالیاتی و رسانه ای مرکزی و منظم نبود. هیچ جا نبود. در عثمانی هم نبود. ولی این چه ربطی دارد به این نتیجه گیری که «ایران بمعنای امروزی نبود»؟
S
پس از اسلام در عصر خلافت -از فتح عربی- اسلامی تا سقوط خلافت عباسی در بغداد- طبق سنت یونانی ها از ایران بیشتر با تعبیر “مملکه فرس: سرزمین پارسیان/ ایرانیان” یاد می شود. پس از برآمدن ایلخانان نام “ایران” احیا می شود:http://www.ensani.ir/fa/content/132647/default.aspx
قابل توجه بعضی از هموطنان که نخوانده و ندیده اصرار دارند که بگویند ایرانی نیستند و اصلا “ایران “ی وجود نداشته و ندارد. دستکم کمی به خود زحمت بدهید و حداقل یه سری به همین ویکی پدیای دم دستی بزنید. صفحه فارسی را هم قبول ندارید نخونید صفحه های ترکی، عربی و ….بخونید: http://az.wikipedia.org/wiki/B%C3%B6y%C3%BCk_%C4%B0ran
Böyük İran – Vikipediya
az.wikipedia.org
Antik İran və ya Böyük İran (Fars: ایران بزرگ İran-e Bozorg, və ya ایرانزمین Irā…
عباس جوادی – کاتب چلبی که نام اصلی اش مصطفی بن عبدالله (1609-1657) بود از نامی ترین نویسندگان و سیاحان و جغرافی دانان عثمانی است. او که همدوره اولیا چلبی، سیاح دیگر و معروف عثمانی است با اروپا آشنائی زیادی داشت و از طریق یک سیاح و عالم اروپائی ریاضیات و جغرافیا را فراگرفت. او بغیر از ترکی به زبان های فارسی، عربی و تا حدی لاتینی نیز آشنا بود. یکی از کتاب های معروف کاتب چلبی «جهان نما» نام دارد که در دو نوبت بصورت خطی منتشر شده که نام «جهان نمای اول» و «جهان نمای دوم» را بخود گرفته اند و حاوی اطلاعات جالب در باره کشور های مختلف و در عین حال نقشه های جغرافبائی فوق العاده جالبی هستند. نقشه ایران در این کتاب با نام های ولایات مختلف مانند خوزستان، خراسان، عراق عجم و آذربایجان و غیره فوق العاده جالب است. این نقشه احتمالا حوالی سال 1620 میلادی تهیه شده این است (برای تصویر بزرگتر روی نقشه کلیک کنید):
نقشه کاتب چلبی: «نقشه ایران که تحت مالکیت شاهان صفوی است»، 1620 م
کاتب چلبی: «شاهان صفویانین مالک اولدوقلاری ایرانین رسم اجمالیسی دیر»، حدود سال 1620 میلادی
نقشه دیگری از ایران که تقریبا در همین دوره توسط عثمانی ها تهیه شده متعلق به ابراهیم متفرقه افندی از اويل قرن هجدهم است. ابراهیم متفرقه (1674 ـ 1745م) ادیب، محقق و سیاستمدار دورۀ عثمانی است. او در 1674م در ترانسیلوانی در خانوادهای که اصالتاً مجار بودند به دنیا آمد. او نخستین کسی است که چاپخانهای با حروف سربی عربی در استانبول دایر کرد. متفرقه در این چاپخانه چندین کتاب تاریخی از جمله «جهان نما» اثر کاتب چلبی را به چاپ رساند. از جمله نقشه های چاپ شده توسط ابراهیم متفرقه نقشه ای با نام «ممالك ایران» است كه پهنۀ گسترده ای از ایران دورۀ صفویه را نشان میدهد. هر ولایت ایران در این نقشه با تعبیر «مملکت» و ایران «ممالک ایران» نامیده شده که برای آن دوره چیزی عادی بود جالب اینکه به آناتولی هم در این نقشه نام «ممالک آناطولی»داده شده است. (برای تصویر بزرگتر روی نقشه کلیک کنید).
«ممالک ایران»، نقشه ابراهیم متفرقه افندی از ایران، حدود سال 1729
نقشه ابراهیم متفرقه افندی از «ممالک ایران»، سال 1729 میلادی، استانبول
متن گوشه دست چپ پائین نقشه بالا (به ترکی عثمانی) مشتمل بر نام های ولایات ایران
(برای تصویر بزرگتر روی نقشه کلیک کنید)
متن نقشه عثمانی ابراهیم متفرقه از ایران، سال 1729 م
عباس جوادى – توافق اصولى كه بين حکومت ترکیه و حزب کارگران کردستان (پ. ک. ک.) حاصل شده، هم همه را به آینده ترکیه و منطقه کمی و بطور مشروط امیدوار کرده و هم بحث «خوب، اگر کاسه ای زیر نیم کاسه بود، چی؟» را دامن زده. اگر در نهایت کُرد ها جدا شوند، چی؟ من خودم را مستثنی نمیکنم. برای همه ما آسان است که در مهمانی ها و یا در اینترنت و فیس بوک از جدائی و تجزیه ترکیه، ایران، عراق و سوریه صحبت کنیم، چه موافق و چه مخالف آن. بهایش را که ما، بخصوص کسانی که خارج از کشور نشسته اند، نمیپردازیم. اما یک نگاهی بکنید به نقشه های تولیدی گروه های کُرد، از ایران و ترکیه تا عراق و سوریه، تا ببینید «کردستانی» که اکثر آنها در نظر دارند کجاست. آذربایجان غربی و کردستان ایران که هیچ! بخش هائی از کرمانشاه و همدان و زنجان را هم اضافه كنيد…با این ترتیب ایران گویا دیگر مرزی با ترکیه نخواهد داشت. در ترکیه هم در بخش شرقی این کشور فقط کمی سواحل دریای سیاه میماند. در عراق کرکوک بجای خود. بخش مهمی از شمال و غرب عراق، و شیار هائی از شمال سوریه. اسم اینها هم هست: کردستان مرکزی، کردستان شرقی (بخش ایران)، شمالی (بخش ترکیه)، جنوبی (بخش عراق) و غربی (بخش سوریه). از هر چمن گلی.از خير نخجوان آذربایجان و ارمنستان هم نمیگذرند.
خواستن و نقشه درست کردن که کاری ندارد. مالیات هم نمیخواهد. یکی دو تا از نقشه های قدیمی را هم شاهد میگیرید كه ظاهر حرفهايتان يك كمى هم “علمى” باشد. مثلا به چند نقشه کردستان که مثل اینکه دیگر برای همه بدیهی شده است توجه کنید:
اینها میدانید یعنی چه؟ این طرف و یا آن طرف شدن این همه سرزمین نه، حتی دو سه روستا معنایش مداخله ارتش های کشور های ذیدخل و رقابت و کشاکش و زد و خورد بین مردم آن مناطق است. کشور ها و ارتش ها بجای خود، جنگ کُرد و آذربایجانی، ارمنی و کُرد، تُرک و ارمنی، کُرد و تُرک را هم که پیش بینی نکرده اید، بله؟ متوجه هستید با چه آتشی بازی میکنید؟
حالا حتما آب دهان دیگران هم که چشم به این یا آن منطقه یکی از این کشور ها دوخته اند سرازیر شده است.
گروه های ارمنی هم مدعی بخش اعظم همین «کردستان بزرگ» هستند. نقشه های آنها را هم نگاه کنید این را بخوبی متوجه میشوید. آذربایجانی های ناسیونالیست و جدائی خواه ما هم یک سری نقشه درست کرده اند که البته به درجه کُرد ها و ارمنی ها «دقیق» نیست و «ظاهر علمی» ندارد اما کمتر از آنها هم پر مدعا نیست:
خدا عاقبت همه مردمی را که در این مناطق زندگی میکنند خیر کند و به کسانی که در اطاق هایشان نشسته نقشه سازی میکنند کمی بصیرت و عقل سلیم بدهد.
نقشه «جزیره العرب» از سال 1331 عربستان سعودی که در آن نام خلیج فارس از نظر سعودى ها هم هنوز «خلیج فارس» بود. از آن وقت تا کنون چه اتفاقی افتاد که سعودی ها میخواهند این نام را عوض کنند؟