انسان حیوانی است که پیوسته در جستجوی خوراک بوده است.
انسان همیشه به سمتی روانه شده که در آنجا یافتن خوراک و ساختن خانه آسان بوده است.
ظاهرا شهرت دلتا و سرزمین های اطراف رود نیل در دوران باستان هم معروف عام بوده است. انسان های وحشی از هر نقطه دنیا به اینجا آمده در سواحل این رودخانه سکنی گزیده اند. اما دسترسی به این سرزمین که محاط به دریا و از سوی دیگر صحراست، آسان نبود و فقط مردان و زنان مقاوم، به این کار موفق شده اند.
ما امروزه نمیدانیم آن ها چگونه انسان هائی بوده اند. برخی از آنها از قلب آفریقا آمده بودند. آنها موئی مجعد و لبانی ضخیم داشتند.
منشاء دیگران که بور بودند، صحرای عربستان و یا مناطق رودخانه های بزرگ میانرودان بود.
آنها برای تصاحب این زمین های خارق العاده با یکدیگر جنگیدند.
شروع به ساختن روستا ها نمودند اما همسایگانشان این روستا ها را ویران کردند. آنها هم با آجرهائی که از همسایگان مغلوب خود به دست آورده بودند، روستا های خود را ازنو ساختند.
به تدریج نوع جدیدی پا به عرصه نهاد. آنها به خودشان نام «رِمی» را دادند که به زبان ساده «انسان» معنی میداد، نامی که با آن میشد احساس غرور و افتخار کرد، کم و بیش شبیه نام «کشور خداوند» که بعد ها انسان ها به سرزمین آمریکا دادند.
تحلیل زبانشناختی معنا و پیگیری تحول جاینامها از نگاه درک روند تاریخی بسیار مهم است، اما تنها به شرطی که این کار را آدمی کاردان و بی غرض انجام دهد، نه آنکه از این راه برای اثبات این و آن عقیده سیاسی و یا قومی، ملی و یا مذهبی خود استفاده کند.
دیاکونوف به نکته جالبی اشاره میکند. او میگوید تا قرن نهم پ. م. یعنی حدوداً ۲۹۰۰ سال پیش، وقتی مادها و پارسهای ایرانی که از شمال کوچ کرده به فلات ایران کنونی می آمدند، در آثار ملل همسایه از جمله آشورها و اورارتوها به جاینامهای مادی-پارسی بر نمی خوریم. بعد از نیمه دوم قرن نهم پ. م. است که بتدریج میبینیم آشوریها از جاینامهای مادی و پارسی در همسایگی خود سخن میگویند (۱). این یعنی چه؟ یعنی اینکه قبایل ماد و یا پارس دیگر آمده و در سرزمین آذربایجان، کردستان، همدان و کرمانشاهان کنونی مستقر شدهاند، تا جائیکه نام آن محلها هم تغییر یافته و آشورها مثلاً از «پارثوا/پارسوا» یاد میکنند که همان «پارسوا» و یا سرزمین پارس است که در جنوب شرقی آشور قرار داشت. مینورسکی حتی نام دهکده کوچک «قلعه پاسوه» در نزدیکی سولدوز (نقده) در آذربایجان غربی را که احتمالاً باقیماندهای از نام باستانی «پارثوا» و یا «پارس» است، اولین نشانهٔ آبادیهای ایرانی در فلات ایران شمرده است (۲).
همیشه باید در متن تاریخ و حال فکر کرد و روند تحول را در آن مسیر تحلیل نمود و در نتیجهگیری محتاط بود. در رابطه با جاینامها هم همین طور.
گذشته این سرزمین چه بوده؟ کدام اقوام، ملتها و زبانها در کجا حاکم بوده؟ کوچ و اسکان اقوام از بیرون و یا به خارج به ما چه چیزی را نشان میدهد؟
وقتی از دوران باستان سخن میرود، در درجه نخست سومر، مصر، آشور، بابل یا عیلام به ذهن ما می آید. اینها تمدن های نخستینی بودند که غالبا در منطقه «بین النهرین» (به فارسی: میانرودان، یعنی بین دو رود دجله و فرات) در عراق و سوریه کنونی و فراتر از آن، در به اصطلاح «هلال حاصلخیز» شامل بخش هائی از مصر، سوریه، اسرائیل، لبنان، ترکیه و ایران کنونی پیدا شدند. آنها شش، هفت هزار سال پیش نخستین تمدن های بشری و نخستین آزمایش های تاسیس دولت تنها بودند. این «دوره باستان» که میگوییم، یک مرحله متاخر یا پایانی هم دارد. این مرحله حدودا 2600 سال پیش شروع میشود و با شکست امپراتوری پهناور ایران هخامنشی به دست اسکندر مقدونی (حدودا 2300 سال پیش) و به نظر برخی تاریخ نگاران با تاسیس امپراتوری بزرگ روم (کمی پیش از میلاد مسیح) یا حتی با متلاشی شدن این امپراتوری (حدودا 1600 سال پیش) به پایان میرسد.
در جانب غرب، در امتداد سواحل دریای سیاه، دولتشهر های یونانی زبان (مثلا در کریمه کنونی و شمال غربی دریای سیاه) وضعیت خود را مستحکم میکردند و گسترش میدادند. مردم کوچ نشین دشت های «پونتیک» (از دشت های شمال دریای خزر تا دشت های شمال دریای سیاه) غالبا از قبایل «اسکیت» یا «سکا» بودند. در این سرزمین ها گسترش دولتشهرهای یونانی اغلب بدون تجاوز و غصب زمین بود. اهالی این دولتشهرها با قبایل کوچ نشین دشت ها به نوعی توافق رسیده بودند. آنها فعالیت تجارتی خود را به گونه ای توسعه میدادند که به سود هر دو طرف یونانی ها و کوچ نشین ها باشد. این روند چند سده ادامه داشت، اما دیرتر، هم جوامع کوچ نشین به تدریج دچار تحول شدند و هم دولتشهرهای یونانی در جانب تنگه بوسفور و تراکیای ترکیه کنونی متحدان جدیدی یافتند که توان مقاومت آنان را در برابر نیروی کوچ نشینان بیشتر کرد. اما در آن دوره هنوز با دولتی واحد و متحد به نام «یونان» روبرو نیستیم.
در اوایل این دوره، ایرانی زبانان روش تهاجمی تری در پیش گرفته بودند. به یاد بیاوریم: در حول و حوش سال 600 پ.م. حدود هزار سال بود که قبایل ایرانی زبان مادی و پارسی از دشت های جنوب روسیه کنونی به فلات ایران مهاجرت کرده بودند. آنها به تدریج یکجانشین شده و دولت های خود را تشکیل داده بودند. این، آغاز شکل گیری «ایران» بود.
(گزیده ای از خاطرات پیر پونافیدین، کنسول روسیه تزاری در ایران اواخر قاجار یعنی حدود 120/130 سال پیش، ترجمۀ عباس جوادی. برای مقایسه با ایران امروز شاید جالب باشد. باز نشر از سال 2015. همه این رشته ترجمه ها از کتاب کنسول سابق روسیه در این لینک)
زندگی اجتماعی
زندگی اجتماعی ایرانیان عصرهای پیش هر طور بوده، امروز هم (صد سال پیش، -م.) همانگونهاست. مثل این است که عادات و سنن در طول صدها سال لخته بسته، تغییراتی رخ داده اما این تغییرات فقط در ظاهر و سطح ماندهاست.
قرآن کوچکترین جزییات زندگی مسلمانان را تعریف و تعیین میکند و مسلمانان بر این باورند که نه تنها روح و جوهر اصلی قرآن، بلکه حتی هیچ کلمه آن به هیچ صورت تغییر و تعدیل پذیر نیست. این هم نشان میدهد که چرا آنچه که در ایران قرنهای هفدهم و هجدهم مایه شگفتی سیاحان خارجی شده بود، همچنان امروز هم پابرجا است.
ما از نبودن قانون شگفتزده میشویم. خودسری بهجای قانون نشستهاست. ما از رشوه خواری و فساد فراگیر شگفت زده میشویم، از مجازاتهای وحشیانه و غیره شگفتزده میشویم. فکر میکنید من دستکم در این ده سال اخیر چند بار در میدانهای شهرهای بزرگ ایران جسدهای سربریده، بله! جسدهای بدون سر انسانها را دیدهام، کلههای انسانها را که بر دروازههای شهرها آویزان بودند، و یا مردانی را که در بازارها از گوشهایشان به دیوار میخکوب شده بودند، و یا جلادی را که بزهکاری را با خود کشیده میبرد، در حالیکه در کلاهش هم دست قطع شده او را حمل میکرد.
فراموش نمیکنم روزی همسرم هیجان زده به اتاق کارم آمد و گفت که روز بعد قرار است قاتلی را در میدان نزدیک خانه ما در مشهد دو شقه کنند. زنم التماس میکرد کاری بکنم که شکل اعدام با قساوت کمتری همراه باشد. آزادی او ناممکن بود، چرا که میگفتند سیزده نفر را به قتل رساندهاست. البته من هیچ صلاحیتی نداشتم که به کار حاکم کل خراسان مداخله کنم. اما فکر کردم بهعنوان یک انسان که میتوانم کوششی بکنم. پیش او رفتم. او برادر شاه وقت بود. ابتدا از تصمیمش شدیدا دفاع کرد. بعد گفت این آدم تنها به یک جنایت بسنده نکرده، و گرنه حکم قتلش میتوانست کمدردتر باشد. از طرف دیگر، به گفته او، این درس خوبی برای آن طبقه اجتماعی خواهد بود که گوش شنوایی به قانون ندارد. بالاخره هیچکدام از حرفهای من در او اثری نکرد. اما آخرین استدلالی که کردم، موثر شد و آن این بود که گفتم این کار، کشورهای اروپایی را خواهد شوراند و آنها صدای اعتراضشان را بلند خواهند کرد. این سخن برای او مهمتر ا استدلالهای انساندوستانه بود. بالاخره قبول کرد که مجرم مزبور با شلیک یک توپ اعدام شود که آن وقتها سریعترین نوع اعدام بهشمار میرفت.
اما قاتل شوربخت واقعا شوربخت بود، چونکه کوشش من باز هم نتیجه چندانی نداد. در ساعت اعدام، قاتل را آوردند و طبق عادت، او را در یک بلندی قرار دادند، طوری که شکمش درست در مقابل دهانه لوله توپ بود. او هم در حالیکه رویش به لوله توپ بود، با چشمانی باز ناظرهمه کارهای مقدماتی اعدام خودش بود. البته چنین مرگی فوری و احتمالا بیدرد است. در یک لحظه بدن شما به دهها تکه تقسیم میشود و هر تکهاش به جایی پرتاب میگردد. ما در گذشته هم که اعدام به وسیله توپ شده بود، چندین بار شاهد پایین افتادن تکههای بدن اعدامیان شده بودیم. حتی یک بار کم مانده بود یکی از آن تکهها روی سرِ ما هم بیافتد. از تصادف روزگار آن روز ظاهرا دست و پای این جانی را محکم نبسته بودند. تا او دید که جلاد دستش را دراز کرد که فتیله توپ را روشن کند، خودش را هراسناک به یک طرف محوطه اعدام پرتاب کرد، طوری که فقط نیمه بازویش کنده شد. جلاد هم که احتمالا دیگر تنبلیاش شده بود توپ را دوباره پُـرکند، رفته قاتل را به زمین پرت کرد و سرش را از تنش جدا کرد.
نخستین کوچ های انسان ها از آفریقا 50-60 هزار سال پیش
آنچه که میخوانید، نخستین صفحه های کتاب «از آتروپاتن باستان تا آذربایجان و کردستان» است که در سال 1403 از طرف انتشارات مروارید (تهران) به چاپ رسید.
تاریخ نوشتاری یا «مکتوب» آذربایجان و کردستان تقریبا 3000 سال پیش آغاز میشود، درست ترش: حدود 850 سال پیش از میلاد، با ذکر نام ماد ها و پارسی ها در سنگ نوشته های آشور… بدون شک قدمت خود این سرزمین ها بیشتر است و به میلیون ها سال قبل از آن برمیگردد. اما در اینجا سخن ما از پیشا تاریخ نیست، از تاریخ است، آن هم تاریخ نوشتاری اقوام پیشا ایرانی و سپس ایرانی و همسایگان آنان، یعنی آثار تاریخی و در درجه اول مکتوبی که به حضور اقوام پیشا ایرانی و ایرانی (مادها، پارسی ها، سکا ها و دیر تر پارتی ها و دیگران) اشاره داشته اند.
مرزهای سیاسی کنونی نباید ما را به اشتباه بیندازد. هر منطقه و قوم باستان تاریخ نوشتاری دیگری دارد. اما هیچکدام از آنها کهن تر از هشت هزار سال نیست. مثلا تاریخ مکتوب عیلامیان در جنوب غربی ایران به بیش از 5000 سال پیش و تاریخ همسایگان آشوری، بابلی و سومری آن در عراق کنونی تا به 7500 سال میرسد.
نقشه ای از ایران که در دوره عثمانی ها تهیه شده و متعلق به ابراهیم متفرقه افندی از اويل قرن هجدهم است
هر کس «ایران» خودش را دارد و دلپذیری مسئله هم در این است.
ایران من ایرانی است که بعد از شصت سال جدائی، از دیده رفته، ولی از دل نمیرود. همان که ۹۵ در صد پهناوری اش را، شیراز و اصقهان و کرمان و اهواز و کردستانش را ندیده ام. حتی از آذربایجان خودم و خودش هم چیز چندانی ندیده ام.
درست است. موضوع بر سر گذرنامه ای نیست که چهل سال است اعتبار ندارد. بر سر حق رای اش نیست که نمیخواهم. بر سر بازنشستگی و خانه پدری هم نیست که هیچکدامش را ندارم. بر سر بازگشت و پرسه زدن در کوچه های خیالش هم نیست که چندان امیدی نیست که عمر من به آن قد دهد. تازه ماندن و زندگی دوباره در تبریز و تهرانش هم نیست که نمیتوانم – و اصلا نمیخواهم هم.
موضوع سیاست هم نیست. بدی و خوبی حکومتش هم نیست. موضوع شاه و خمینی اش هم نیست. اقتصادش هم نیست.
ایران من یک تصور، یک اندیشه، یک تجربه است. احتمالا همان چیزی است که ۲۰۰ سال بعد از اسلام دوباره آن را احیاء کرد: احتمالا بیشتر به کمک تاریخ و حافظه، به کمک زبان و شعر – فرهنگ و سنت کشور بودن و ملت شدن. چیزی که از بین نرفت. با وجود اشغال ها، مهاجرت ها، ویرانگری ها و نداشتن نام و دولت، با وجود استبداد، فساد و عقب ماندگی اش از بین نرفت. و هر بار بلند شد. هر بار رنگارنگ تر، انعطاف پذیر تر، «بازاری» تر – با هنر ظریف تر زنده ماندن، انطباق و نجات دادن خود از مهلکه.
با همان طبیعت خشک و صحرائی که داشت و دارد. با فرش و چای و برنج و قورمه سبزی و چلوکباب. با بوی زعفران و گلاب.
و یقینا به یاری فردوسی و حافظ و نظامی و جامی که یکی احتمالا شیعه بود و دیگران سنّی. و بعد از اسلام، دوباره به کمک شاه اسماعیل اصالتا کُرد و ترک و نیمه مسیحی و شیعهٔ متعصب، و شاه عباسی که به آنها قدرت و اعتماد به نفس بخشید، و نادر شاهی که مردم از افشار بودنش میترسیدند، اما میپرستیدند چرا که باز متحدشان کرد، و عباس میرزا و ستارخانی که همه ترک زبان بودند و بیرقدار ایران. و طاهره قره العین بابی و بهائی که اصرار داشت ثابت کند که آنان که زنان را سرکوب میکنند، دشمن نیستند، اما به سراشیبی کجراهه ای افتاده اند که برای همه تباهی خواهد آورد.
ایران یعنی همین… یعنی همه اینها. یعنی هرچه و هر کس، هر زبان و قوم و طایفه، هر دین و مذهب، هر شاه و گدا، هر رند و زاهد، هر فرهیخته و خرافاتی، هر نیکوکار و قاتل، هر مستبد و مشروطه چی، هر انقلابی و ضد انقلابی، هر مومن و مرتد، هر انسان دوست و فرقه گرا، هر ترک و فارس و کرد و لر و بلوچ و غیره، هر خوب و بد که در این محدوده بوده و زندگی کرده که ما امروز و در تاریخ آن را ایران نامیده ایم، حتی در بعضی مراحل بی آنکه چنین نامی رسمیت داشته باشد، چیزی معجون همه این ها، حتی موزائیک نه، آش شله قلمکار همه آنها – نوعی حلیم، حلیمی که در این دو هزار سال گذشته مخلوط تر و سفت تر شده و اجزائش غیر قابل تفکیک تر – به شرط آنکه فتنه ای نخیزد و بعد از هزارسال کسی در انگیختن نفرت و تفرقه و تحریک مردم به جاری کردن خون همدیگر موفق نشود.
و به شرط آنکه به فکر خود باشیم و با این و آن به این و آن بهانه در نیفتیم.
که آن هم دور از احتمال نیست، اگر چیزی که مبتنی بر تجربه، تاریخ، اندیشه، زبان، فرهنگ، خواست و دلبستگی بوده و اینهمه سال دوام آورده، متزلزل شود و آهسته آهسته، به یاری جهل و زور، تعصب، جهالت و خرافات فرو ریزد و بخصوص با ترک آن هنر انطباق و انعطاف پذیری همیشگی و تاریخی ایران که پیوسته راز بقایش بوده. که آن هم نمیتواند رخ دهد الا به دست تعصب و خود بینی، دشمن تراشی و همسایه ستیزی، دنیا ستیزی، با تقسیم و تفکیک و تفرقه بین دوست و دشمن، مسلمان و کافر، شیعه و سنی، مومن و مرتد، ترک و فارس: سراشیبی کجراهه ای که برای همه تباهی خواهد آورد.
این سراشیبی کجراهه هم صفحه ای از همان اندیشه و تجربه ایران بود – و هنوز هم هست.
(اصل این نوشته در کتاب «ایران و آذربایجان در بستر تاریخ و زبان»، لندن، 1395چاپ شده و هنوز از طریق آمازون قابل خرید است. نسخه پی دی اف و به طور جزئی باز نگری شده این کتاب از طریق تارنمای «چشم انداز» به طور رایگان در اختیار عموم قرار گرفته است..)
پهنه امپراتوری هخامنشی (500 پ.م.) با بخشی از شاهراه اصلی آن (ویکی پدیا)
امپراتوری آشور همه مردمان و اقوام زیردست حود را تحت یک حاکمیت مطلقا مرکزی قرار داده و حتی بعضی از آنان را به سرزمین های دیگر کوچانیده بود. بر خلاف آشور، جانشینان مادی و هخامنشی آنان در امپراتوری ایران نه تنها گوناگونی و تعدد قومی و فرهنگی اقوام متبوع خود را می پذیرفتند، بلکه این گوناگونی را تقویت هم میکردند[1]. اقشار حاکم و نخبگان محلی سرزمین های فتح شده حق آن را داشتند که بر سر کار بمانند. نظام اداری آنان بر سر جای خود باقی میماند، به عادات و سُنن و خدایان آنان احترام گذاشته میشد. هنگامی که کورش یهودیان را از تبعید بابل آزاد نموده و آنان را به موطن خود باز پس فرستاد، یهودیان را در بازسازی معبد خود در اورشلیم حمایت نمود. زبان و خط هر قوم نیز مورد احترام بود. اغلب سنگ نوشته های سلطنتی چند زبانه بودند. اما زبان مشترک اداری، آرامی بود. در نتیجه، عموما در زندگی روزمره مردمان مختلفی که تحت حاکمیت ایرانیان میزیستند، فرق چندانی ایجاد نشده بود.
در قرن پنجم پ.م. یعنی 2500 سال پیش امپراتوری هخامنشی ایران تخمینا 20 استان داشت که «ساتراپی» نامیده میشدند. حاکمان این ساتراپی ها «ساتراپ» به معنی حاکم و استاندار و در واقع شاه آن سرزمین نام داشتند. واژه ساتراپ یا «شَهرَب» به معنای «نگهبان شهر و سرزمین» ریشه در پارسی باستان دارد. معمولا این ساتراپ را «شاهنشاه» یعنی پادشاه امپراتوری هخامنشی از بین بزرگان و اشراف ایرانی انتخاب میکرد. معاش و پاداش های ساتراپ ها از حساب درآمد املاک سلطنتی همان استان پرداخت میشد که به این ساتراپ اختصاص یافته بود. اما ساتراپ خود، مالک این املاک نبود. هر ساتراپ به پشتیبانی و حمایت قشر حاکم و اشراف استان خود متکی بود. مهم ترین وظیفه ساتراپ آن بود که در استان خود آرامش، امنیت و رفاه مردم آن استان را تامین نماید و به طور منظم هر سال به مرکز یعنی تخت جمشید یا «پرسپولیس» خراج یا باج مقرری خود را بپردازد. مورخ یونان باستان هرودوت فهرست دقیقی از انواع مالیات سالانه ساتراپی های مختلف دوره داریوش بزرگ را به دست میدهد. مثلا مصریان علاوه بر 700 تالنت نقره در سال، مقدار معینی غلات جهت مصرف ایرانیان مقیم مصر هم می پرداختند. بابل علاوه بر نقره، سالانه 500 نوجوان عقیم را نیز تحویل می داد و هندیان که پر جمعیت ترین گروه را تشکیل میدادند، مالیات خود را به صورت گَردِ طلا می پرداختند. مجموعه خراج سالانه ای که به تخت جمشید پرداخت میشد، برابر با 380 هزار کیلوگرم نقره. بدون شک این مالیات سالانه برای تامین مالی حفظ و بقای امپراتوری لازم بود. اما پرداخت چنین …
این ترجمه، به اصطلاح «چاپ دوم» و کمی تصحیح شده خلاصه خاطرات کنسول پادشاهی روسیه در ایران حدود ۱۳۰ سال پیش، پیر پونافیدین است که قبلا در تارنمای «چشم انداز» با عنوان «صد سال پیش در سرزمین شیر و خورشید» منتشر شده بود.
عباس جوادی، آوریل ۲۰۲۶
در نوشته ای که می خوانید، میخواهم کتابی را به شما معرفی میکنم بهنام «زندگی در شرق مسلمان»؛ نویسنده این کتاب «پیر پونافیدن» است که آن را به روسی نوشته و همسرش «اِما کوشران پونافیدن» نیز آن را به انگلیسی برگردانده است. ترجمه انگلیسی کتاب در سال ۱۹۱۱ یعنی کمی بیش از صد و بیست سال پیش چاپ شده و حاوی خاطرات نویسنده از ۳۶ سال کار و زندگی بهعنوان کنسول پادشاهی روسیه در ایران و عثمانی، و سفرهای او به مناطق مختلف ایران، «عربستان ترکی» (حجاز، بغداد و بصره و مناطق کردی عراق که در آن دوره جزو عثمانی بود) و «هندوستان» میشود.
کتاب پونافیدن اوضاع و احوال اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم را شرح میدهد که این در ایران با اواخر قاجار و کمی قبل از انقلاب مشروطه همزمان است.
کتاب بیشتر مربوط به زندگی، آداب و رسوم، فرهنگ و جوانب مختلف زندگی مانند رسوم و باورهای دینی، غذا و پخت و پز، بهداشت، وضع زنان، نظام عدلیه و طرز کار قوه قضائیه، مجازات و خونبها، شیعه و سنی و وهابیها، سیاحتنامه مکه و مدینه، زیارت عتبات شیعه در عراق، عزاداری در ایران، عیدهای ملی و دینی، رشوه و فساد، مهماننوازی، ورزش، تفریحات و یا استعمال فراگیر حشیش و تریاک میشود که خواندن هر کدام فوقالعاده جالب است.
بخش ایران عنوان «در سرزمین شیر و خورشید» را دارد. اما در بخشهای دیگر نیز اشارههایی به موضوعهای مرتبط با ایران وجود دارد، از جمله وضع زنان ایران در چهارچوب شریعت و عُرف و همچنین وضع کلی کُردها که در آن دوره از نظر تابعیت دولتی در دو کشور ترکیه عثمانی و ایران زندگی میکردند. این اثر در ضمن حاوی عکسهای بسیار جالبی است که نویسنده خود و همسرش از ایران، عثمانی و هندوستان گرفته اند.
تا جایی که اطلاع دارم، این کتاب به فارسی ترجمه نشده است که در آن صورت واقعا مایه تاسف است.
«قربانش بروم شیخ حسین آقای قره باغی از کوچه که می گذرد، چشم هایش را می بندد تا زنان نامحرم را نبیند…» (مجله «ملانصرالدین»، بی تاریخ)
نوشته: ویلمفلور
ترجمهوتلخیص: عباسجوادی
نوشته زیر نخستین بخش از چکیده رساله ای است به قلم ایرانشناس معروف هلندی ویلم فلور در باره نقش اجتماعی و سیاسی سید ها در ایران دوره قاجارطبق منابع اروپائی که در سال 2016 در مجله «مطالعات ایرانی» با این مشخصات منتشر شده است:
Willem Floor: Seyyeds in Qajar Iran According to European Sources; in: Studia Iranica, 45/2, 2016
چکیده فارسی این بررسی در چهار بخش به خوانندگان «چشم انداز» تقدیم می شود: (1) یعنی چه «سیّد»؟ راه تشخیص سید ها، (2) سید های دروغین، تعداد آنها (3) احترام همراه با ترس، و (4) اشتغال سید ها و منبع درآمد آنان.
این رساله 129 زیرنویس دارد که در هر کدام به یک و یا چند منبع اشاره شده است. در این ترجمه ما این همه آن زیرنویس ها و منابع را ذکر نکردیم تا از طول کلام و حالت دانشگاهی گرفتن این نوشته پیشگیری کنیم، اگرچه در موارد اندکی که ممکن است سوال برانگیز باشد، منبع اطلاعات مورد استفاده را داده ایم. اگر خوانندگان ترجمه فارسی رساله در موارد بخصوصی خواهان دریافت اطلاعات بیشتری در مورد منابع این بررسی بودند، خواهش می کنیم به متن اصلی انگلیسی رساله مراجعه کنند و یا پرسش خود را در بخش دیدگاه های این سلسله گفتار ها مطرح نمایند تا مترجم، منبع مورد نیاز را به صورت پاسخ در همانجا قید کند.
همه کاریکاتور ها از مجله فکاهی-انتقادی «ملا نصرالدین» است که در سال های 1906 تا 1913 به زبان ترکی آذری در تفلیس (گرجستان کنونی) چاپ می شد. این مجله که ادبیات مشروطه ایران را نیز تحت تاثیر خود قرار داده بود، بعد ها مدتی نیز در تبریز و سپس باکو چاپ شد و چند سال پس از تاسیس حکومت شوروی تعطیل گردید.
یعنی چه «سیّد»؟
«سید» یک عنوان موروثی است و به اعضای طبقه ای گفته می شود که خود را نوادگان و اولاد پیغمبر اسلام می شمارند. سید ها («سادات») قشری از انسان های معمولا متدین و صاحب احترام و نفوذ هستند. مقامی که در زندگی اجتماعی در طول صد ها سال گذشته به سید ها داده شده، به حدیثی به نام «ثقّلین» (حدیث دو گنج) از احادیث پیامبر اسلام باز می گردد که می گوید: «من در میان شما دو امانت نفیس و گرانبها می گذارم، یکی کتاب خدا، قران، و دیگری عترتم، اهل بیت را. تا وقتی که از این دو تمسک جوئید، هرگز گمراه نخواهید شد و این دو یادگار من هیچ گاه از یکدیگر جدا نمی شوند.»
صرفنظر از اینکه حدیث نامبرده تا چه اندازه صحیح و یا موثق است، کلا مسلمانان و به ویژه اهل تشیع نه تنها به سیدها مقام بخصوصی قائل هستند، بلکه آنها را مورد احترام و تکریم قرار می دهند و بسیاری از سید ها نیز از این راه درآمد و گذران زندگی خود را تامین می نمایند.
اینکه شخص مدعی سیادت چه نوع سیدی هست، بسته به نام زنی است که ازعلی ابن ابیطالب، پسرعموی پیغمبرو خلیفه چهارم، اجداد مادری و یا پدری آن شخص را به دنیا آورده است. پیامبر اسلام دختری به نام فاطمه داشت که همسر علی شد و از او دو پسر به نام حسن و حسین به دنیا آورد. در میان شیعیان، معمولا کسانی که خود را از تبارفاطمه یعنی از فرزندان حسن و یا حسین می شمارند، سید های «حقیقی» به حساب می آیند. نتیجتا برخی از آنها سادات «حسنی» و دیگران «حسینی» نامیده می شوند. به هر دوی این گروه ها مجموعا «بنی فاطمه» گفته می شود. برعکس، کسی که تبار خود را از علی، اما نه از فاطمه بلکه از دیگر زنان علی می شمارد، «سید حقیقی» به حساب نمی آید. این اشخاص را گاه «سید علوی» نامیده اند.
«کارخانه سیدسازی گنجه»: مردی با تعویض عمامه سفید یک دهاتی با یک عمامه سیاه او را تبدیل به «سید» می کند، کاریکاتور از مجله «ملانصرالدین» ش. 31، سوم نوامبر ۱۹۰۶
نوشته: ویلمفلور
ترجمهوتلخیص: عباسجوادی
نوشته زیر دومین بخش از چکیده رساله ای است به قلم ایرانشناس معروف هلندی-آمریکائی ویلم فلور در باره نقش اجتماعی و سیاسی سید ها در ایران دوره قاجار که در سال 2016 در مجله «مطالعات ایرانی» با این مشخصات منتشر شده است:
Willem Floor: Seyyeds in Qajar Iran According to European Sources; in: Studia Iranica, 45/2, 2016
چکیده فارسی این بررسی در چهار بخش به خوانندگان تارنمای «چشم انداز» تقدیم می شود: (1) یعنی چه «سیّد»؟ راه تشخیص سید ها، (2) سید های دروغین، تعداد آنها (3) احترام همراه با ترس، و (4) اشتغال سید ها و منبع درآمد آنان.
همه کاریکاتور ها از مجله فکاهی-انتقادی «ملا نصرالدین» است که در سال های 1906 تا 1913 به زبان ترکی آذری در تفلیس (گرجستان کنونی) چاپ می شد. این مجله که ادبیات مشروطه ایران را نیز تحت تاثیر خود قرار داده بود، بعد ها مدتی نیز در تبریز و سپس باکو چاپ شد و چند سال پس از تاسیس حکومت شوروی تعطیل گردید.
سیدهای دروغین
آن نظارت نسبی که دولت های ایران می خواستند در دوره صفویان و قاجاریان در مورد ادعاهای ساختگی سیادت برقرار شود، در عمل چندان رعایت نشد، تا جائی که خیلی ها که هیچ ربطی به تبار پیامبر اسلام نداشتند، مدعی شدند که «سید اولاد پیغمبر» هستند. یک نمونه بارز ادعاهای بی دلیل سیادت این بود که گویا پادشاهان سلسله صفویان از تبار پیغمبر هستند. پیش از بنیانگذار سلسله صفوی یعنی شاه اسماعیل یکم هیچکدام از سران آل صفی که همه صوفیان سنی مذهب بودند و از جمله خود شیخ صفی الدین اردبیلی ادعای سید بودن نکرده بودند. اما پس از آنکه شاه اسماعیل در سال 1501 در تبریز بر تخت سلطنت نشست و نظام جدید صفوی برقرار گردید، خود شاه اسماعیل و جانشینان او، تبار صفویان را به پیغمبر اسلام ربط دادند و مورخین صفوی، به تبعیت از سیاست حاکم، روایت های «تاریخی» لازم برای اثبات این ادعا را تهیه نمودند.
«حالا فرض کنیم من همه این ملخ ها را از بین بردم. پس این ملخ های عمامه به سر را چه کنم؟» (مجله «ملا نصرالدین» 12 مه 1917)
نوشته: ویلمفلور
ترجمهوتلخیص: عباسجوادی
نوشته زیر سومین بخش از چکیده رساله ای است به قلم ایرانشناس معروف هلندی-آمریکائی ویلم فلور در باره نقش اجتماعی و سیاسی سید ها در ایران دوره قاجارطبق منابع اروپائی که در سال 2016 در مجله «مطالعات ایرانی» با این مشخصات منتشر شده است:
Willem Floor: Seyyeds in Qajar Iran According to European Sources; in: Studia Iranica, 45/2, 2016
چکیده فارسی این بررسی در چهار بخش به خوانندگان تارنمای «چشم انداز» تقدیم می شود: (1) یعنی چه «سیّد»؟ راه تشخیص سید ها، (2) سید های دروغین، تعداد آنها (3) احترام همراه با ترس، و (4) اشتغال سید ها و منبع درآمد آنان.
همه کاریکاتور ها از مجله فکاهی-انتقادی «ملا نصرالدین» است که در سال های 1906 تا 1931 به زبان ترکی آذری در تفلیس (گرجستان کنونی) چاپ می شد. این مجله که ادبیات مشروطه ایران را نیز تحت تاثیر خود قرار داده بود، بعد ها مدتی نیز در تبریز و سپس باکو چاپ شد و چند سال پس از تاسیس حکومت شوروی تعطیل گردید.
ترس از سید ها
احترام بیش از حد اغلب ترس هم ایجاد می کند. هیوم-گریفیث در سال 1909 می نوشت «ایرانیان که سیدها را همچون شخصیت های مذهبی در نظر می گیرند، از هرگونه مخالفت با سید ها و رنجاندن آنها هراس دارند» (18). بریکتو (همانجا) می نویسد که روستائیان خوششان نمی آید که در روستای آنها سید ها هم زندگی کنند. این هم شگفت انگیز نیست. چه کسی می خواهد برای محصول کار و زحمتش «شریک مفت» داشته باشد؟ در عین حال آنها فکر می کنند که به هرحال هم احوال خوب و هم احوال بد یک سید در روستای آنها می تواند برای دنیا و یا آخرت آنها عواقب ناخوشایندی داشته باشد.
سیدها در میان ترکمن های ایل یوموت مقام ویژه ای داشتند. هنگامی که یک بار راهزن های یوموت با تصور یغمای ایل «گوکلان» گوسفندهائی را دزدیده بودند، کاشف به عمل آمد که آن گوسفند ها متعلق به سید محل بوده است که ترکمن ها «خواجه» می نامند. بعد از این جریان هم «خواجه سید» محل به سراغ ترکمن های یوموت آمده خواستار برگرداندن گوسفندهایش گشت و ترکمن ها ی وحشتزده با هزار «توبه، توبه» و طلب بخشایش، گوسفند های سید را پس دادند (ییت، همانجا.)
اخیرا هر وقت فرصتی پیدا کنم، برای «فراغ خاطر» به سراغ مجله های جلد شده «سیاحت دور دنیا» (به فرانسه، چاپ پاریس، سال های 1880) می روم. در نوشته قبل شرح سفر خانم ژان دیولافوا را که همراه با همسرش مارسل به شیراز و دیگر مناطق فارس رفته بودند، همراه با عکس های فوق العاده جالبی که همیشه سفرنامه های این مجله را همراهی می کنند، منتشر کردم. به راستی اگر آدم فرانسه هم نفهمد و نداند که در متن چه نوشته شده، فقط تماشای عکس ها هم می تواند دلیلی کافی و وافی برای تماشای این مجله شود. اصلا لازم هم نیست که در باره ایران دویست سیصد سال پیش باشد، فیلیپین، آمازون، تبت، جنوب آفریقا، خود آلمان و ایتالیا در یکی دو قرن پیش چطور بود؟ می توان تصور کرد که 150 سال پیش که نه تلویریونی بود و نه اینترنتی، اینگونه شرح مسافرت ها به سرزمین های عجایب دوردست و گزارش از جوامع و مردمانی ناآشنا با زبان ها، دین و مذهب و عادات و رسوم غیر عاذی برای اروپائیان چقدر جالب و جاذب بوده است. من مطمئن هستم که بخصوص بعد از منظم تر شدن سفرهای دریائی از اروپا و دریای سیاه به روسیه و قفقاز (گرجستان، ارمنستان) و همچنین گشایش خط آهن روسیه تا آسیای مرکزی در قرن نوزدهم اشتیاق به سفر به ایران ودیگر کشور های آسیایی بیشتر شده و به همین درجه تعداد سفرنامه ها هم افزایش یافته است.
مارسل، همسر خانم دیولافوا که مهندس راه سازی و در عین حال علاقمند به باستان شناسی خاور زمین بوده، در اواخر قرن نوزدهم یک پیشنهاد حکومت فرانسه را با اشتیاق قبول می کند که به ایران رفته و آثار و کتیبه های تاریخی ساسانی را بررسی کند و نتایج پژوهش خود را منتشر نماید. ژان دیولافوا نیز همسرش را در این سفر همراهی میکند، اما او تصمیم می گیرد شرح این سفر را بنویسد و درباره مردم، شهر ها، راه ها و ساختمان ها، عادات و رسوم محلی گزارش دهد و مخصوصا عکس های خوب بگیرد تا تصور و تجسمی حتی الامکان نزدیک به واقعیت در اذهان مردم اروپا به وجود بیاید.
مارسل و ژان دیولافوا به خاطر اکتشافات و حفاری های خود در فارس و عیلام باستان (کلده و شوش) شهرت جهانی یافته اند. مارسل دیولافوا (1844-1920) در سال 1885 به کمک همسرش ژان در قصر های پادشاهی داریوش یکم (بزرگ) و اردشیر یکم هخامنشی کاوش و حفاری نموده و مجموعه بزرگی از آثار باستانی را کشف نموده اند که امروزه در «موزه لوور» پاریس نگهداری می شود. مارسل دیولافوا دو اثر مهم از خود بجا گذاشته است: «هنر ایران باستان» (در پنج جلد، 1890-1892) و «محوطه باستانی شوش» (1890-1892) که به زبان های مختلف و از جمله در سال های 1330 خورشیدی به فارسی ترجمه و چندین بار چاپ شده اند. ژان دیولافوی (1851-1916) که همسرش را در مسافرت های علمی و اکتشافی خود به ایران و دیگر کشورهای آسیایی همراهی کرده، سفرنامه خود حاوی عکس هایی بی مانند از مردم و شهرهای ایران را در سال های 1880 منتشر نموده است. «سفرنامه» مادام دیولافوا در سال های 1330 خورشیدی به فارسی ترجمه و بار ها چاپ شده است.
بسیاری از کسانی که تا حدی با دنیای کتاب و مجلات آشنایی دارند، فکر می کنند که عکس بالا متعلق به فاطمه برغانی قزوینی معروف به طاهره قره العین (احتمالا 1230-1268 قمری) شاعر، خطیب، عارف و شورشگر مذهبی و اجتماعی دوره قاجاراست. اما این تصور نادرست است. این تصویر از سلسله کتاب هایی فرانسوی به نام «سیاحت دور دنیا» (1) چاپ 1884 پاریس برگرفته شده و متعلق به سفرنامه «مادام ژان دیولافوا» می باشد که در سال های 1881 و 1882 همراه با همسرش مارسل چند بار به ایران و از جمله به استان فارس و شهر شیراز سفر نموده بود. سفرنامه های مزبور به صورت کتاب های مجلد در اواخر قرن نوزدهم در پاریس به چاپ رسیده اند. سفرنامه فارس در دوبخش به چاپ رسیده و در کنار شرح سفر، شامل نقاشی های دقیق و زیبای قلم سیاه نیز هست. تکنیک این نقاشی آن بوده که خانم دیولافوا خود در ضمن سفر به فارس عکس های مربوط به این سفر را با یک دستگاه عکس برداری (دقت: در سال 1881 یا 1882) گرفته و با خود به پاریس آورده است. در پاریس چند تن از استادان نقاشی و چاپ گراور بر اساس این عکس ها و مشورت با خانم دیولافوا این نقاشی ها را انجام داده و برای چاپ آماده نموده اند. همه این نقاشی ها به صورت حیرت انگیزی ریزکارانه و موشکافانه هستند. زیر عکس فوق این توضیح نوشته شده است: «یک دختربچه بابی – طرح آدرین ماری بر پایه عکاسی خانم دیولافوا.»
ظاهرا عکس فوق تصویر یک دختر جوان ناشناس بابی در شیراز است و نه طاهره قره العین. منطقی هم نمی بود که چنین ادعایی مطرح می شد، زیرا هنگام عکس برداری و به تصویر کشیدن این عکس (در سال های 1880) از اعدام طاهره قره العین (1852 م.) تقریبا سی سال گذشته بود.اما آنچه که این سفرنامه و تصویر نشان می دهد در ضمن آن است که در سال های 1880 م. در شیراز خانواده های بابی هنوز موجود بوده اند.
یک انگیزه این سوء تفاهم که عکس فوق منسوب به طاهره قره العین دانسته شده است شاید این باشد که در همان صفحه ای که عکس مزبور چاپ شده، خانم دیولافوا در باره جنبش باب و طاهره قره العین هم اطلاعات داده، اما ادعا نکرده و ننوشته است که این، عکس قره العین است، برعکس، در توضیح عکس نوشته شده که این تصویر «یک دختر بچه بابی» (ظاهرا ناشناس، احتمالا از شیراز) است (به متن فرانسوی صفحه 115 کتاب نامبرده در بالا دقت کنید).
در زیر عکس های دیگری از این سفرنامه مادام دیولافوا تقدیم خواهد شد. اما ابتدا چکیده ای در باره خود طاهره قره العین که عکس فوق به غلط به او نسبت داده شده است.
این متن، بخش اصلی سخنان و نظرات من در بحث چند سال پیش درمیز گرد «پرگار» بی بی سی فارسی در باره موضوع تمامیت ارضی در روند مبارزه گروه های سیاسی و مردم ایران برای تغییر رژیم مطلقه ولایت فقیه است. ویدئوی کامل این بحث را میتوان در بالا تماشا کرد. این متن ابتدا در صفحه فیس بوکی «برگار» بی بی سی منتشر شده است.
***********
این یک بحث سیاسی است. بنا بر این اجازه بدهید قبل از هر چیز دیگر بگویم که من فعال سیاسی یا مدنی یا حقوق بشری و غیره نیستم و به هیچ گروه و حزب و قوم و ایدئولوژی وابستگی ندارم. من هر چه با عقل مختصر و مطالعات و تجربیات محدود خود آموخته ام و می دانم، آن را میگویم و می نویسم.
«منشور همبستگی»
همزمان با جنبش اعتراضی و تاریخی «زن، زندگی، آزادی» افراد و گروه هائی در خارج از کشور با امید اینکه سقوط جمهوری اسلامی نزدیک است، فعال تر شدند و بیانیه ها و منشور هائی در لزوم اتحاد مخالفین و مبارزه مشترک علیه رژیم اسلامی منتشر کردند. یکی از این اسناد که بنظرم بیشتر از دیگر بیانیه ها مورد بحث و مدتی بعد انتقاد قرار گرفت، «منشور همبستگی» معروف به «منشور مهسا» بود که شاهزاده رضا پهلوی و چند تن دیگر از طیف های مختلف ایرانیان آن را امضا کردند. آقای عبدالله مهتدی رئیس حزب کومله کردستان ایران هم جزو اولین امضاء کنندگان این منشور بود. منشور نامبرده حاوی خواست های فوق العاده مهم و بنیادین بود که از آن جمله میتوان از حکومتی دمکراتیک مبتنی بر اعلامیه جهانی حقوق بشر، جدائی دین و دولت، برابری حقوق همه شهروندان در مقابل قانون صرفنظر از قومیت، مذهب و زبان آنها، مبارزه با فساد و فقر، استقلال دادگستری و روابط عادی با همه دولت های جهان نام برد. ولی آن منشور احتمالا به دلیل اشتباهات و کمبود های مهمی که در متن آن وجود داشت و در ضمن در نتیجه اختلافات داخلی بین این افراد به جائی نرسید و برخی از آنان از حمایت منشور کنار رفتند، تا جائی که کار منشور متوقف شد.
امروزه بحث های مربوط به منشور همبستگی و بیانیه های مشابه در باره راه های گذر از جمهوری اسلامی و چند و چون دوره بعد از آن طبعا نسبت به پائیز گذشته که جنبش اعتراضی در اوج خود بود، تا حد زیادی فروکش کرده، اگرچه بنظر من این مکث موقتی است، زیرا آن دسته از مشکلات مردم که باعث شعله ور شدن اعتراضات شد، نه اینکه حل نشده، بلکه روز به روز بر فقر، بیکاری، گرانی، فساد، زور گوئی و محدودیت آزادی های زندگی مردم افزوده میشود.
به مناسبت درگذشت یکی از بزرگ ترین تاریخ پژوهان ترکیه، استاد ایلبر اورتایلی که من در رابطه با تاریخ و فرهنگ ترکیه و ترکان بسیار و بیشتر ازبسیار از او آموخته ام. باز نشر از 17 ژوئن 2015
چشم انداز-آنچه میخوانید فصل از کتاب جدید پروفسور ایلبر اورتایلی، معروف ترین استاد تاریخ در ترکیه، استاد سابق دانشگاههای آنکارا، وین، برلین، پرینستون، پاریس، کمبریج و آکسفورد با تیتر « تاریخ ترکان» است. این کتاب در سال ۲۰۱۵ در استانبول به چاپ رسیده است. ساختار این کتاب بصورت سوال هائی چیده شده است که استاد اورتایلی به آنها جواب میدهد. «چشم انداز» فقط بخش مربوط به ایران باستان (تا اسلام) و رابطه آن با نخستین دولتهای ترک را ترجمه و در اختیار خوانندگان قرار میدهد. با تشکر از استاد اورتایلی و «انتشارات تیماش» در استانبول که به انتشار این ترجمه اجازه دادند (ترجمه عباس جوادی)
غزنویان و قراخانیان اولین دولتهای مسلمان ترک بودند. می دانیم که قبل از غزنویان هم در خراسان و ماوراالنهر (فرارود) دولت ساسانیان نفوذ و قدرت بسیاری داشت. در باره روابط ایران با ترکها و اسلام چه میتوان گفت؟
ایلبر اورتایلی-برای درک پدیده ترکی و ترکها در این دوره، درک تمدن ایران و ساسانیان نقشی اساسی دارد. ایران همسایه ترکیه امروز و عثمانی دیروز است. ایران، در عین حال دنیائی است که دولت سلجوقی آناتولی از نگاه دولتی و اداری «واسال» و یا «تحت الحمایه» آن بوده است، چونکه در ایران هم «سلجوقیان بزرگ» حکمرانی میکردند. ایران حتی قبل از اسلام هم با ترک تباران و زبان آنها تماس مستقیمی داشت. از این جهت درک دوره ساسانی اهمیت دارد. آنچه که میبینیم این است که تمدن ترکی در کنار تمدن ساسانی شاخ و برگ یافته است. تمدن ایرانی از نظر تمدن ترکی چیزی نیست که با دو سه جمله گفت و از آن گذشت. همان اهمیتی که یونان باستان برای تمدن کنونی غرب دارد، ایران هم برای ما همان نقش را بازی میکند. زبان فارسی به زبان ترکی ما، از واژگان گرفته تا مکالمه روزمره مان تاثیر گذاشته است. حتی بعضی کلمات مانند «دانیشمان» (بمعنی مشاور، -م) که بظاهر ترکی اصیل مینمایند، از افعال فارسی (در این مورد دانش/دانستن) می آیند.
تمدن ایرانی در زمینه جغرافیائی هم تاریخ گستردهای دارد. در مراحل تاریخی قبل از ما یعنی ترکها، آناتولی غربی یعنی «ایونیا» در فارسی نام «یونان» داشت. به اینجا «استان یونان» گفته میشد (به ترکی: «یونانستان»- م). ایران در آناتولی غربی دارای ساتراپها (استانها) و ولایتهای خود بود. مثلا شهر و ولایت امروزی «موغلا» (“کاریا” و یا “قاریا”ی قدیم) یک ساتراپ ایران بود. قرنهای ششم و هفتم قبل از میلاد دورهای است که در یونان، بین النهرین (میانرودان)، سوریه و مصر تاثیر ایران به چشم میخورد.
ایران تمدنی باستانی است که نوشتارش به ثبت رسیده است. ایرانیان خود را به تاریخ شناساندهاند. مثلا دگرگونی در جغرافیای بشری در تاریخ ایران بطور حیرت انگیزی کم است. برای مقایسه میبینیم که زبان قبطی مصر باستان محدود به گروه کوچکی از مردم و تنها در کلیساهای آن منطقه رایج بوده و یا از هند باستان هم از نظر زبان فقط چیز کمی باقی مانده است. اما ایران اینطور نیست. امروزه روشنفکر ایرانی زبان ساسانیان یعنی پهلوی را میداند. اساطیر و داستانهای آن دوران هنوز زندهاند. افسانههای ایلیاد و اودیسه یونان باستان این قدر امکان بقا در میان مردم مدرن نداشتهاند. در ایران حتی کسانی که خواندن و نوشتن نمیدانند هم داستانهای «شاهنامه» را به زبان میآورند.
اتنوژنز ایرانی چگونه تحول یافته و به «هویت ایرانی» معاصر تبدیل شده است؟ (همین حالت تحول یافته نیز در حال تغییر و تحول مدام است.)
به این روند تحول گروه های مختلف انسان ها که در نتیجه و نهایت هر مرحله از آن، گونه و شکلی از قوم (در دنیای معاصر موسوم به «ملت») به وجود آمده، به زبان علمی «اِتنوژنز» (به فارسی: قوم زایی، شکل گیری قوم و ملت) گفته میشود.
اتنوژنز ایرانی (شکلگیری و تحول هویت قومی–فرهنگی ایرانیان) همانند اتنوژنز اقوام و ملت های دیگر، طولانی مدت و پیچیده است. قوم زایی هر گروه و تبدیل آن به گروهی فراگیر تر ویژگی ها و رنگ های ویژه خود را دارد (تاکید بر زبان، جغرافیا، فرهنگ، باور ها، خود شناسی تاریخی).
شکل گیری هویت یا قوم زایی ایرانیان فرایندی چندلایه، تدریجی و تاریخی است که در طول چند هزار سال و تحت تأثیر مهاجرتها، تعاملات فرهنگی، زبان، سیاست و دین شکل گرفته است. در ادامه، این تحول را مرحلهبهمرحله مرور میکنیم.
چرا ایران تا قبل از انقلاب اسلامی ۱۹۷۹ هیچ درگیری و ضدیتی با اسرائیل نداشت، اما بعد از انقلاب هر سال میلیون ها و مجموعا میلیارد ها دلار از بودجه کشور را صرف حمایت از گروه های مسلح و نیابتی منطقه جهت «نابودی» اسرائیل نمود؟
سوال بسیار خوبی است. اگر به جنگ کنونی آمریکا و اسرائیل با ایران نگاه کنیم که ابعاد وحشت انگیزی به خود گرفته، درک درست این زمینه تاریخی که مربوط به 47 سال پیش میشود اهمیت کلیدی دارد.
عدم وجود درگیری و ضدیت آشکار بین ایران و اسرائیل قبل از انقلاب اسلامی ۱۹۷۹ به ترکیبی از عوامل ژئوپلیتیکی، استراتژیک و ایدئولوژیک مربوط میشد :
۱. منافع ژئوپلیتیکی مشترک
هم ایران (در زمان شاه) و هم اسرائیل ، کشورهای غیرعرب خاورمیانه بودند.
ایران و اسرائیل هیچگاه همسایه نبودند (و نیستند). هیچ ضدیت سرزمینی، اقتصادی و اجتماعی بین آنان وجود نداشت (و ندارد).
هر دوی آنها از سوی ناسیونالیسم عربی ، به ویژه مصرِِ ناصر و بعدها سوریه و عراقِ بعثی، که به دنبال سلطه منطقهای و به شدت ضد اسرائیلی بودند، احساس خطر میکردند.
این «اتحاد پیرامونی» (اسرائیل، ایران، ترکیه، حبشه در زمانهای مختلف) توسط ایالات متحده به عنوان وزنه تعادلی در خاورمیانه در برابر رژیمهای ملیگرای عرب و متحد شوروی تشویق میشد.
یک تجربه مثبت تاریخی هم در رشد مناسبات معاصر دو کشور بی تاثیر نبود. 2500 سال پیش کورش هخامنشی با فتح بابل، یهودیان اسیر در آن سرزمین را آزاد کرده و با کمک به بازسازی شهر باستانی اورشلیم آنان را رهسپار سرزمین های نیاکان خود نموده بود.
چه زمانی در کدام کشور ها و دوره ها مردم اغلب و همه جا در باره سیاست بحث میکنند؟
اینکه مردم در زندگی روزمره چقدر و کجا درباره سیاست بحث میکنند، بستگی به شرایط سیاسی، اقتصادی، فرهنگی و تاریخی کشورها دارد. معمولاً چند وضعیت اصلی وجود دارد:
۱. دورههای بحران و گذار
کشورهایی که در بحران سیاسی یا اقتصادی هستند (مثل تورم بالا، فساد گسترده، جنگ، یا اعتراضات مردمی) معمولاً شاهد آن هستند که مردم در کوچه و بازار، تاکسی، دانشگاه، حتی در خانوادهها مدام درباره سیاست حرف میزنند.
نمونه: ایران در دورههای پرتنش (انتخابات ۸۸ یا اعتراضات ۱۴۰۱ یا قتل عام در دو هفته همین دی ماه گذشته)، ترکیه در کودتا یا انتخابات حساس، کشورهای عربی در جریان بهار عربی.
۲. نظامهای بسته و سرکوبگر
در کشورهایی با آزادی بیان محدود، مردم گرچه به شدت به سیاست فکر میکنند، اما در فضای عمومی محتاطاند و بیشتر در جمعهای خصوصی (خانه، بین دوستان مطمئن) سیاست بحث میشود.
وقتی در تابستان سال ۹۲۰ هجری (۱۵۱۴ میلادی) ۴۰ هزار نفر از قزل باشان لشکر ایران به رهبری شاه اسماعیل اول صفوی در دشت چالدران واقع در شمال استان آذربایجان غربی با ۱۰۰ هزار نفر از سربازان عثمانی به فرماندهی سلطان سلیم یکم روبروی هم قرار گرفتند، حتما نمیدانستند که این جنگ و خونریزی آنها قرار است برای صد ها سال بعد مُهر خود را بر سرنوشت ایران و ترکیه و حتی قفقاز و عراق کنونی بزند. علت شکست فاجعه بار ایران میتواند اساسا همان هائی باشد که در کتاب های تاریخ میخوانیم: تعداد سربازان عثمانی از دو برابر ارتش ایران هم بیشتر بود، بخشی از ارتش ایران در خراسان مشغول مقاومت در برابر یورش شیبک خان اوزبک بود و از طرف دیگر اردوی عثمانی دارای چندین فقره توپخانه و تفنگ های انفرادی بود که از اروپا خریده بود، در حالیکه سربازان ایرانی با تیر و کمان، شمشیر و نیزه جنگ میکردند.
در نتیجه شکست ایران، آذربایجان غربی، کردستان و همدان از ایران جدا شد و به دست عثمانی افتاد. اکثر این مناطق مدت ها در دست عثمانی بود. پایتخت صفویان تبریز نیز مدت ها تحت اشغال عثمانیان بود. اما عثمانی ها به علت کمبود آذوقه و مقاومت مردم ناچار به ترک آن گردیدند. طبق بعضی روایات، شاه اسماعیل به اردبیل گریخته بود. ۷۰ سال بعد بود که شاه عباس اول توانست اکثر آذربایجان غربی و همدان و بخشی از مناطق کردستان را از عثمانی ها پس بگیرد که بعدا دوباره دست بدست گشت تا اینکه جنگ دو همسایه و مرزهای مشترک با «عهد نامه قصر شیرین» حل و فصل شد. بغداد چند سال بعد از چالدران به دست عثمانی افتاد و تا جنگ اول در ترکیب این دولت ماند. و لیکن اهمیت تاریخی این جنگ و شکست ایران فقط دراین نبود که ایران در یکی از صدها جنگ خود با همسایگان شکست بزرگی خورده بود.
البته این سوال یک فرض تاریخی غیر واقعی ‘(counterfactual history)‘ است و پاسخ قطعی ندارد، اما میشود با توجه به شرایط ایرانِ حدود ۱۳۰۰ شمسی (دههٔ ۱۹۲۰ میلادی) اما میشود با توجه به شرایط ایرانِ حدود ۱۳۰۰ شمسی (دههٔ ۱۹۲۰ میلادی) در رابطه با تاسیس یک نظام جمهوری یا پادشاهی اسلامی بدون پیدایش میان دورۀ رضا شاه و سپس محمد رضا شاه، سناریوهای نسبتا معقولی ترسیم کرد.
«زندگی در شرق مسلمان» ‘(Life in the Moslem East)’ نوشته پیر پونافیدین، منبعی بسیار غنی است که فراتر از یک ترجمۀ خلاصه شده، ظرفیتهای زیادی برای پژوهش و بازنمایی بصری دارد (ارقام داخل پرانتز های شکسته، شماره صفحات متن چکیده خاطرات مربوط به ایران هستند). برای متن کامل منتخب خاطرات پونافیدین از 130 سال پیش ایران روی تصویرکلیک کنید. (دلیل فرق میان 120 و 130 سال در اختلاف بین نخستین نشر و تاریخ کنونی است.)
متنی که پیش از این نوشته در تارنمای «چشم انداز» آمد و لینک آن را در بالا می بینید، در واقع «ترجمۀ انتخابی و آزاد» و تلخیصی از کتاب اصلی است [۸]. برای گسترش آن میتوانید به موارد زیر توجه کنید:
در دوره حکومت یکساله «فرقه دمکرات آذربایجان» (۱۳۲۴-۲۵)، تدریس و آموزش زبان مادری در میان موضوعهایی بود که از نگاه سیاسی و تبلیغاتی اهمیتی درجه اول پیدا کرد.
هسته مرکزی تبلیغات فرقه دمکرات در تبریز و حزب کمونیست آذربایجان در باکو این بود: «دو سوی آذربایجان دو تکه یک بدن هستند که به زور از همدیگر جدا شدهاند و باید یکی شوند. زبان مادری ما یکیاست. ایران، شما را از زبان مادریتان محروم کردهاست. ارتش شوروی و فرقه دمکرات آمده تا دو آذربایجان را متحد کند و زبان مادری شما را به شما بازگرداند.»
اما صرفنظر از آنهمه تبلیغات، از ۲۱ آذر ۱۳۲۴ تا ۲۱ آذر ۱۳۲۵، یعنی در این یک سال حاکمیت فرقه دمکرات وضع واقعی زبان و ادبیات، چه فارسی و چه ترکی آذری، چگونه بود؟ نیت اساسی چه بود؟ شعارها و واقعیات چگونه بود؟
در این هفتاد و چندمین سالگرد تاسیس حکومت فرقه، به بررسی این موضوع میپردازیم.
زمینه سیاسی
پیش از همه چیز جا دارد یادآوری کنیم که در آذربایجان شوروی زبان ترکی آذری را مصرانه و موکدا «آذربایجانی» و نه «ترکی» و یا «ترکی آذری» مینامیدند تا زمینه تبلیغاتی به جریانهای پان ترکیستی داده نشود (و این سنت هنوز هم در آذربایجان قفقاز ادامه دارد).
موضوع زبان مادری و برجسته کردن سیاسی و تبلیغاتی آن، اصولا ابتکار فرقه دمکرات آذربایجان و یا رهبر آن سید جعفر پیشهوری نبود، بلکه چند ماه پیش از تاسیس فرقه و حکومت آن، در فرمانی مورخ ششم ژوییه ۱۹۴۵ با امضای شخص استالین، ازمسکو به رییس حزب کمونیست آذربایجان شوروی یعنی میر جعفر باقروف ابلاغ شده بود (۱). در فرمان مزبور استالین شخصا باقروف را مسئول اجرای این نقشه کرده بود. حتی موضوع تنها به آذربایجان و زبان «آذربایجانی» هم محدود نمیشد.
به مناسبت سالگرد 21 آذر 1324، مقاله ای که حدود ده سال پیش بعد از 8-9 ماه پژوهش نوشته و در همین جا منتشر کرده بودم، باز نشر میشود. «آمدن آفتاب دلیل آفتاب» زمانی رخ داد که در سال های 1989-92 رژیم شوروی فروپاشید و اسناد تا آن زمان «فوق العاده محرمانه» حزب کمونیست شوروی برای مدت کوتاهی در دسترس عموم قرار گرفت…رژیم یک ساله پیشه وری به دنبال اشغال آذربایجان از طرف ارتش سرخ و با کمک فعلی، سیاسی و مادی حکومت شوروی آمده بود و با رفتن ارتش شرخ از ایران فروریخت… اما هنوز هستند کسان و گروه هائی که نمیدانند و نمیخواهند بدانند…
— عباس جوادی، 18 آذر 1404
آیاتاسیسحکومتفرقهدموکراتدر۲۱آذر۱۳۲۴چیزی «خودجوش» ونتیجه «خواست» و «مبارزه» مردمآذربایجانبودویااینکهاینحکومتتوسطشورویطرحریزیوسازماندهیشدوباتکیهبرارتششورویکهشمالایرانرادرشرایطجنگجهانیدوماشغالکردهبودتاسیسیافتویکسالبعدبهدنبالتخلیهایرانازسویارتششوروی،حکومتفرقهنیزسقوطکرد؟
سرزمین های کنونی آذربایجان و کردستان 3000 س. پ. (دیاکونوف، تاریخ ماد)
گفتیم هنگامیکه مادها 3000 س.پ. به غرب ایران از جمله به آذربایجان و کردستان کنونی آمدند، اقوام مختلفی در این سرزمینها زندگی میکردند. بخش بزرگی از این اقوام مانند خود مادها و پارسیها هنوز کوچنشین بودند. اما پس از مدتی اکثر این اقوام بهتدریج یکجانشین شدند و به کشاورزی یا تجارت و شهرنشینی پرداختند.
در نمونۀ دولت محلی و نسبتاً قدرتمند ماننا (قرون دهم تا هفتم پ.م.) که پیش از دولت مادها در جنوب و غرب دریاچۀ ارومیه تأسیس یافته بود، میتوان جوانهها و رشد تدریجی مؤسسۀ دولت را در آذربایجان و کردستان باستان مشاهده کرد.
در جامعۀ ماننا که به گفتۀ دیاکونوف در دورۀ پادشاه «ایرانزو» اکثر سرزمین آتروپاتن بعدی را دربرمیگرفت، دو پدیده نمایان بود: یکم: رشد کشاورزی و دامداری و دوم: رواج بردهداری. اما هنوز حاکمیت، اساساً در دست چند خاندان مقتدر قرار داشت، یعنی نظامی «اُلیگارشیک» حاکم بود که آن هم به حاکمیتهای کوچک افراد در طایفهها و روستاها استوار بود و همین وضع مانع متحد شدن اکثریت مردم میشد. به عبارت دیگر، بهجای یک دولت واحد، حاکمان کل به حکام کوچکتر و آنها هم به حکام کوچکتر از خود حکم میراندند.
مانناییها ظاهراً اختلاطی از گروههای هوریان و کاسیها بودند، اما مشخصات زبانی آنها روشن نیست، اگرچه برخی منابع زبان آنان را نزدیک به اورارتویی نامیدهاند که زبانی مرده است و با خانوادههای زبانی موجود ارتباطی ندارد.
آیا میتوان زبان و لهجههای مادی 2300 سال پیش ماد آتروپاتن را پی گرفت، تا بهتدریج به زبانهای کنونی شمال غرب و غرب ایران رسید؟ این پرسش را میتوان سادهتر هم مطرح کرد: 2300 سال پیش مردمی که در آذربایجان و کردستان کنونی میزیستند، به چه زبانی صحبت میکردند؟ پاسخ دادن به این پرسش کاری دشوار و در بعضی موارد حتی ناممکن است. اما بگذارید یکی دو نکته را قبلاً روشن کنیم.
اولاً موردی ندارد که کسی که امروز در تبریز یا سنندج زندگی میکند یا پدر و مادرش زادۀ آذربایجان و کردستان کنونی هستند، خود را در این سؤال و بحث، طرف یا مخاطب حس کند. 2500 سال پیش نه آذربایجان وجود داشت و نه کردستان. دولتها، زبانها، مذاهب، اقوام و ملتهای کنونی هم نبود. البته همین سرزمینها و کوهها در آن دورهها هم وجود داشتند، اما نه مسیحیت وجود داشت و نه اسلام. کسی هم از آن مردمان (که تعدادشان احتمالاً فقط 20 در صد جمعیت کنونی این منطقه بود) اجداد و نیاکان مستقیم مردمان فعلی این سرزمین نبود. درست ترش این است که بگوییم در همان دوره هم همۀ آنها در این سرزمینهای پهناور، چه آن طرف و چه این طرف مرزهای متغیر کنونی، به نوعی خویشاوند یکدیگر بودند و بعدها هم این خویشاوندی با وجود همۀ فرقها و زیر و بمها ادامه یافت و عمیقتر شد.
زبان های ایرانی باستان که تا 2500 س.پ. {سال پیش} به کار می رفتند، به دو گروه تقسیم می شوند. گروه نخست عبارت از زبان اوستائی آثار زرتشتی و زبان پارسی باستان دوره هخامنشیان است که از هر دو آثار نوشتاری وجود دارد. گروه دوم شامل زبان مادها (مادی) و زبان سکا ها (سکائی) می شود که از شمال خزر در روسیه جنوبی تا اوکراین به صورت قبایل غالبا کوچ نشین می زیستند. از این گروه دوم، چه ماد ها و چه سکاها، آثار نوشتاری باقی نمانده و یا وجود نداشته است. تنها واژه ها و نام هائی در آثار ثانوی پارسی باستان و اوستائی و همچنین زبان های دیگر، بخصوص یونانی، به یادگار مانده که برپایه بررسی و مقایسه آنان با یکدیگر، مورخین به این نتیجه قطعی رسیده اند که اولا این واژگان و نام ها بایستی به مادی و سکائی تعلق داشته باشند و ثانیا اینکه آنها از نظر زبان شناسی «شاخ و برگ یک درخت هستند.»
از میان این زبان ها تنها پارسی باستان است که پس از هخامنشیان تا ظهور اسلام به صورت «فارسی میانه» و بعد از اسلام به صورت فارسی معاصر یا «دری» ادامه یافته است، تحولی که به گفته زبان شناسان تاریخی به طور قابل اثباتی نشان دهنده روند تاریخی یک زبان اساسا واحد است.[1] این در حالی است که زبان اوستائی با همه لهجه های تاریخی خود از میان رفته و تنها متون کتبی آن باقی مانده است. از سوی دیگر زبان ماد ها در زبان پارسی مستحیل شده و خود از بین رفته است. زبان سکائی نیز از بین رفته و احتمالا زبان های بعدی سُغدی (یغنابی کنونی در تاجیکستان) و آلانی (اوسِتی کنونی در شمال قفقاز) از باقیمانده های تحول یافته برخی شاخه های زبان و دقیق تر بگوئیم، زبان ها یا لهجه های باستانی سکائی هستند.
وقتی در تابستان سال ۹۲۰ هجری (۱۵۱۴ میلادی) ۴۰ هزار نفر از قزل باشان لشکر ایران به رهبری شاه اسماعیل اول صفوی در دشت چالدران واقع در شمال استان آذربایجان غربی با ۱۰۰ هزار نفر از سربازان عثمانی به فرماندهی سلطان سلیم یکم روبروی هم قرار گرفتند، حتما نمیدانستند که این جنگ و خونریزی آنها قرار است برای صد ها سال بعد مُهر خود را بر سرنوشت ایران و ترکیه و حتی قفقاز و عراق کنونی بزند. علت شکست فاجعه بار ایران میتواند اساسا همان هائی باشد که در کتاب های تاریخ میخوانیم: تعداد سربازان عثمانی از دو برابر ارتش ایران هم بیشتر بود، بخشی از ارتش ایران در خراسان مشغول مقاومت در برابر یورش شیبک خان اوزبک بود و از طرف دیگر اردوی عثمانی دارای چندین فقره توپخانه و تفنگ های انفرادی بود که از اروپا خریده بود، در حالیکه سربازان ایرانی با تیر و کمان، شمشیر و نیزه جنگ میکردند.
در نتیجه شکست ایران، آذربایجان غربی، کردستان و همدان از ایران جدا شد و به دست عثمانی افتاد. اکثر این مناطق مدت ها در دست عثمانی بود. پایتخت صفویان تبریز نیز مدت ها تحت اشغال عثمانیان بود. اما عثمانی ها به علت کمبود آذوقه و مقاومت مردم ناچار به ترک آن گردیدند. طبق بعضی روایات، شاه اسماعیل به اردبیل گریخته بود. ۷۰ سال بعد بود که شاه عباس اول توانست اکثر آذربایجان غربی و همدان و بخشی از مناطق کردستان را از عثمانی ها پس بگیرد که بعدا دوباره دست بدست گشت تا اینکه جنگ دو همسایه و مرزهای مشترک با «عهد نامه قصر شیرین» حل و فصل شد. بغداد چند سال بعد از چالدران به دست عثمانی افتاد و تا جنگ اول در ترکیب این دولت ماند. و لیکن اهمیت تاریخی این جنگ و شکست ایران فقط دراین نبود که ایران در یکی از صدها جنگ خود با همسایگان شکست بزرگی خورده بود
فصلی از کتاب جدید «سرگذشت ژن ها، مردمان و زبان ها» (برای مطالعه و دانلود رایگان این کتاب، روی تصویر آن کلیک کنید)
به نظر بسیاری دانشمندان ژنتیک، میان تحول ژن ها و زبان ها همخوانی ها و شباهت های مهمی وجود دارد.[1]
درهر دو مورد، تغییر ابتدا در یک فرد انجام میگیرد و آنگاه به تمامی یک جمعیت منتقل میشود. در ژنتیک، این تغییر «جهش» (موتاسیون) نامیده میشود که ممکن است در نسل یا بسیاری نسل های بعدیِ جمعیت مزبور ادامه یافته و حتی شاید جایگزین میراث باقیمانده از نیاکان آن جمعیت شود.
جهش های ژنتیکی به ندرت اتفاق می افتد و یگانه راه انتقال آن از والدین به فرزند است، در حالیکه تغییرات در زبان انسان ها به مراتب بیشتر صورت میگیرد و امکان دارد به راحتی به افرادی هم منتقل شود که با یکدیگر رابطه خویشاوندی ندارند. در نتیجه، زبان ها سریع تر از ژن ها تغییر می یابند. در عمل، اگر یک واژه 1000 سال دوام بیاورد، یک ژن میتواند میلیون ها سال دوام بیاورد. با وجود این تفاوت ها، دو دلیل وجود دارد که نشان میدهد چرا همخوانی و شباهت در تحول های این دو سیستم وجود دارد.
اما ابتدا یک توضیح لازم است. اولاً آنگونه که قبلاً هم اشاره شد، ژن ها نمیتوانند تعیین کنند که زبان مادری یا زبان نخست شما چه بوده یا چه خواهد بود. هر کودک میتواند از دورۀ نوزادی، هر زبان دنیا را بیاموزد. این، وابسته به والدین و محیط اجتماعی هر کودک است. زبان نخستی که یک کودک می آموزد، بستگی به زمان و مکان تولّد او دارد. هیچ دلیل بیولوژیک و ژنتیکی وجود ندارد که یک کودک چینی تبار که در آلمان و در محیط خانوادگی و اجتماعی آلمانی زبان به دنیا آمده و بزرگ میشود، نتواند به اندازه یک کودک آلمانی تبار در همان محیط اجتماعی، زبان آلمانی را بیاموزد. ثانیاً همۀ زبان های معاصر و مدرن دنیا، صرفنظر از اینکه چند گویشور دارند یا متعلق به کدام خانواده زبان ها هستند و در کدام منطقۀ دنیا به کار میروند، صاحب نظام ساختاری منسجمی هستند. زبانی که در گوشه ای از دنیا، درشرایط ابتدایی اقتصادی و از سوی تعداد به نسبت کمتری از مردم به کار برده میشود، از زبان یک گروه مردم مرفه تر و پر جمعیت تر دنیا فقیرتر و عقب مانده تر نیست.
بسیار خوشحالم که کتاب من با عنوان «ترکها چگونه مسلمان شدند؟» سال گذشته از سوی مؤسسهٔ «آیدین» (تبریز) منتشر شد. همچنین سپاسگزارم که پروفسور پیتر گلدن از دانشگاه راتگرز آمریکا — یکی از برجستهترین تورکولوگهای جهان که با دهها کتاب و رساله سهم بزرگی در پژوهشهای تاریخی و زبانشناسی این حوزه دارد — پذیرفت رسالهٔ معروف او دربارهٔ «شکلگیری ترک ها در اوراسیای سده های میانه»[1] همچون دیباچۀ این کتاب، ترجمه و منتشر شود.
آنچه در کتاب «ترک ها چگونه مسلمان شدند؟» چاپ شده، بخش بزرگی از این رساله بود. آنچه در اینجا می بینید، متن کامل رساله است.
منابع مورد استفاده در اصل انگلیسی تا اندازه ای کوتاه شده اند.
در اینجا دو سه صفحه از بخش پایانی رساله نامبرده را میخوانید
متون سنگ نوشته های اُرخونی از قرن هشتم میلادی در بارۀ ریشه های ترکان چیزی نمیگویند جز اینکه پس از آفرینش زمین و انسان «بومین» و «ایشتمی» قاآن (قاغان یا «خان بزرگ») انسان ها شدند و امپراتوری ترکان را برقرار نمودند. در قرن هفتم میلادی سالنامه های چینی «ژو-شو»، «سوی-شو» و «بِی-شی» که همزمان با نخستین دولت ترک (552 تا 630 در شرق و 552 تا 659 در غرب) در چین همسایه تالیف شده اند، در بارۀ ریشه های قومی ترکان افسانه های جالبی نقل میکنند که شاید از خود ترک ها و یا منابع نزدیک به آنها گرفته شده است. در این سالنامه ها گفته میشود که «تورک ها» یا ترک ها شاخۀ مستقلی از اتحادیۀ هسیونگ نو بودند که قبلاً در نزدیکی «دریای خاوری» (احتمالاً در سین کیانگ یا مغولستان و یا ایالت گان-سوی چین) میزیستند. در این افسانه گفته میشود که نیای مادری ترکان گویا گرگ ماده ای بوده که از سوی یک انسان آبستن شده، در غاری واقع در کوهی در ترکستان شرقی (سین کیانگ) ده پسر به دنیا آورده و یکی از این فرزندان به نام آشینا (به چینی آ-شین-ها) رهبر گروه شده و برای اشاره به ریشۀ نیاکان خود، سر گرگی را بر فراز درفش خود نصب نموده بود. در ادامۀ این افسانه گفته میشود که چندین نسل بعد، آنها غار را ترک نموده و به منطقۀ آلتای میروند و در منطقه ای از مغولستان که تحت حکومت رو-ران (یا ژو-ژان) قرار داشته، به آهنگری مشغول میشوند.
در سالنامۀ چینی دیگری به نام «ژو-شو» محل تولد نیای ترکان در شمال هسیونگ نو ذکر میشود. بنا بر این منبع، آشینا گویا نوۀ پدر بزرگی بوده که یک ماده گرگ او را به دنیا آورده و پدر او این فرزند خود را «آشینا» نامیده است. آشینا زمانیکه در یک مسابقۀ پرش از دیگران سبقت میگیرد، به عنوان رئیس آن طایفه انتخاب میشود. نوۀ او «بومین» نام داشته که نخستین خاقان اولین دولت ترک و شخصیتی واقعی و تاریخی است. این افسانه ها به گونه ای روشن به ریشه مختلط ترک ها اشاره دارند.
روایت دیگری که کمتر افسانه ای است، «سوی-شو» نام دارد که میگوید ترک ها «اختلاطی از مردم بدوی هو» در قبیله ای به نام آشینا در ایالت گان-سو بودند.
سفره که کوچک میشود، فقط نان کم نمیشود —
اعتماد، عزت و امید هم کم میشود.
رانت و رانت خواری یعنی چه؟
«رانت» و «رانتخواری» دو اصطلاح اقتصادی ـ سیاسی هستند که خیلی در بحثهای امروز ایران بهکار میروند، ولی اصلِ مفهوم، علمی و بینالمللی است.
رانت چیست؟
رانت یعنی «درآمد یا منفعتی که نه از کار، نه از تولید، نه از سرمایه گذاری قانونی و سود آن (مانند مستغلات، بازار سهام و غیره) بهدست میآید، بلکه از امتیاز ویژه ای بهوجود میآید، امتیازی که کسی ازفردی با نفوذ (سیاسی، مذهبی، مالی) با زد و بند یا رشوه میگیرد تا از امتیازی بهره مند شود که دیگران از آن محروم هستند و احتمالاً از آن خبر هم ندارند.
یعنی یک نفر یا یک گروه، به علت حق امتیازی که دیگران ندارند، سود میبرد.
مثال ساده:
اگر حق انحصاری واردات یک کالا به کشور به تنها یک شخص یا شرکت داده شده یاشد و دیگران این حق را نداشته باشند، این تفاوت سود او نسبت به بازار آزاد، رانت است.
رانتخواری چیست؟
«رانتخواری» یعنی تلاش فعالانه برای گرفتن/نگهداشتن این امتیازها.
یعنی بهجای اینکه با نوآوری، تولید، کار و رقابت، پول دربیاوریم، با نزدیک شدن به قدرت و گرفتن امتیازات خاص، درآمد ایجاد کنیم.
تفاوت با «فساد»؟
رانت همیشه دقیقاً «فساد» به معنای حقوقی نیست؛ رانت میتواند ظاهراً در قانون هم نوشته شود، یعنی قانون طوری نوشته شود که در نتیجه، رانت ظاهری قانونی داشته باشد.
رانت = منفعت ناعادلانه
فساد = نقض مستقیم قانون
ولی رانت فضای فساد را تقویت میکند چون هرجا امتیاز پنهان، آشکار و ویژه باشد، انگیزه برای رابطهسازی و معامله زیرمیزی ایجاد میشود.
شبکه بانکی بینالمللی: ایران: بسیار محدود، اما موجود ### کره شمالی: تقریبا صفر
سطح تکنولوژی مدنی (بین مردم و دولت) : ایران: پائین ### کره شمالی: بسیار پائین، تقریبا صفر
حجم بازار داخلی (جمعیت): ایران تقریبا ۸۶ میلیون ### کره شمالی: تقریبا ۲۵ میلیون
کره شمالی عملاً یک اقتصاد بستهٔ اقلیمی ـ قبیلهای نظامی است. ایران با همه مشکلات، هنوز: — صنعت خودرو دارد — پتروشیمی دارد — دانشگاههای نیمهقابل رقابت دارد — صادرات انرژی دارد — توریست خارجی (هرچند کم) دارد همچنین ایران میلیونها مهاجر ایرانی در جهان دارد که شبکه انتقال تکنولوژی و سرمایه انسانی میسازند نتیجهٔ دقیق: از نظر ساختار سیاسی-اقتصادی “Extractive” یا «استخراجی» بودن، تحریممحور بودن) می توان ایران و کره شمالی را از نظر “تیپولوژی” کنار هم گذاشت.
امّا از نظر اقتصاد واقعی: ایران در کلاس «اقتصادهای متوسطِ گرفتارِ تحریم و فساد» است؛ کره شمالی در کلاس «اقتصادهای فروبستهٔ خودکفا-اجباری» است. بهترین مقایسهٔ واقعی برای ایران: روسیهٔ تحریمشده یا ونزوئلا است، نه کره شمالی.
مقایسه اقتصاد روسیه و ایران:
این دو قابل مقایسهتر هستند، چون هر دو: نفت و گاز دارند، تحریم را تجربه کردهاند، نقش دولت در اقتصاد بسیار بزرگ است، اما تفاوتهای نظاممند هم، بسیار زیاد است. اما:
“GDP” اسمی و تقریبی و صادرات انرژی سالانه روسیه تقریبا پنج برابرایران است. بازار داخلی (جمعیت) روسیه (145 میلیون نفر) کم و بیش دو برابر ایران (86 میلیون نفر) است.
روسـیه «قدرت اقتصادی قارهای» است. ایران «اقتصاد متوسط منطقهای».
کوتاه و روشن: ایران به کُلاً یک صحرا تبدیل نخواهد شد (مثل صحرای بزرگ آفریقا). امّا قسمتهای وسیعی از ایران خشکتر و بیآبتر میشوند و این روند، همین الآن هم در جریان است.
چرا تبدیل کامل به صحرا تقریباً ناممکن است؟
۱) توپوگرافی ایران ناهموار و کوهستانی است دامنههای زاگرس و البرز، و نوارهای ارتفاعدار شمالغرب و غرب، همیشه حتی در دورههای تاریخی خشکتر هم، سبزتر از فلات مرکزی بودند.
۲) اثر دریای خزر و بادهای رطوبتی شمالی گیلان و مازندران امّا بهصورت سیستمیک “بیابان” نمیشود مگر در سناریوهای بسیار افراطی جهانی (بالای ۴ درجه گرمتر شدن جهان).
۳) آب و هوا در جاهای مختلف ایران، خیلی متفاوت است ایران یک “اقلیم” ندارد، دستکم ۸–۱۰ اقلیم داریم.
چه چیزی واقعاً دارد اتفاق میافتد؟ (خطر اصلی)
خطر اصلی «افزایش بیابانزایی» در فلات مرکزی، جنوب، و شرق ایران است:
دشتهای یزد–کرمان–سمنان–خراسان جنوبی
استان سیستان و بلوچستان
بخشهایی از خوزستان
و این روند را ۳ عامل تشدید میکند:
عوامل بیابان شوی و توضیحات مربوطه:
تغییر اقلیم جهانی: بارش کمتر، تبخیر بیشتر
:افت سفرههای آب زیرزمینی چاههای عمیق – برداشت بیش از توان اکولوژیک
:مدیریت غلط آب کشتهای آببر (پسته، چغندر، هندوانه) در مناطق خشک
یک جمله خلاصه آینده ایران در خطر “تشدید خشکی و ریزگرد و فرونشست” است، نه تبدیل سراسری به یک صحرا.
سه سناریوی علمی برای ایران تا سال ۲۰۵۰ و۲۱۰۰
بر اساس پیش بینی “IPCC” (پُنل بین حکومتی در باره تغییر آب و هوا)
۱) سناریوی خوشبینانه (جهان فقط +1.5°C گرمتر شود) فرض: کنترل سریع CO₂ + اصلاح کشاورزی در ایران
ایران ۲۰۵۰ افزایش دما: حدود +۱.۵ تا +۲ درجه بارش: ۵ تا ۱۰٪ کاهش میانگین آب زیرزمینی: کاهش، ولی قابل کنترل با سیاست درست گرد و غبار: افزایش ولی ناپایدار و قابل مدیریت (مثل موجهای فصلی) فرونشست: کم میشود ولی متوقف نمیشود
ایران ۲۱۰۰ فلات مرکزی خشکتر است امّا: شمال، غرب و کوهستانها هنوز بارندگی دارند ⇒ ایران “دو قطبی” میشود: یک هستهی نسبتاً سبز + یک فلات خشکشده
۲) سناریوی میانه (جهان +2 تا +2.8°C گرمتر) این محتملترین سناریویی است که خیلی از مدلها نشان میدهند اگر دنیا نصفه نیمه اقدام کند. ایران ۲۰۵۰ افزایش دما: +۲ تا +۲.۵ بارش: ۱۰ تا ۲۰٪ کاهش میانگین گرد و غبار: قابل توجه دشتهای کرمان، یزد، کاشان، سمنان ⇒ مهاجرت داخلی بخاطر دلایل معیشتی “(economic displacement)”
ایران ۲۱۰۰ ،کرمان–یزد–سمنان بهصورت قطعی خشکتر و بخشی حتی بیسکنه میشود ،خوزستان از ریزگرد و شوری شدید ضربه میخورد ولی آذربایجان، کردستان، زاگرس میانی، گیلان، مازندران ⇒ هنوز زیستپذیر هستند.
۳) سناریوی بدبینانه (جهان +4°C) این سناریو به معنای شکست کامل سیاست اقلیم جهانی است.
ایران ۲۰۵۰ ،زمینهای کشاورزی در فلات مرکزی → ورشکستگی کامل مهاجرت بزرگ داخلی شروع میشود.
ایران ۲۱۰۰ ،فلات مرکزی و جنوب شرق (سیستان) → غیرقابل زیست از نظر آب و گرد و غبار .فقط شمال و غرب و ارتفاعات غرب به شکل چشمگیر باقی میمانند ایران تبدیل به کشوری با “دو منطقه”: هلال غربی–شمالی قابل سکونت مرکز و جنوب شرق غیرقابل سکونت (نه “Sahara”، بلکه شبیه بیابانهای عربستان)
نتیجه نهایی .مسئله ایران “بیابان شدن کامل نیست” .مسئله “کاهش مساحت بخش زیستپذیر کشور” است. سرنوشت ایرانیها مستقیماٌ بستگی دارد به سرنوشت مدیریت آب و آب زیرزمینی.
این نوشته با استفاده از “ChatGPT (OpenAI)” تهیه شده است«چت جی پی تی» ممکن است اشتباه کند. میتوانید در هر موردی به منابع دیگر هم مراجعه کنید.
آنچه میخوانید ترجمه فارسی دو فصل نخست از سیاحتنامه جووانی گمیلی کاریری ایتالیائی به ایران دراواخر قرن هفدهم (سال های 1690) است. این سفرنامه از نظر درک ایران در این مرحله تاریخی مهم است. سیاح تاجر ایتالیائی از عثمانی به ایروان، از آنجا به تبریز و سپس در سال 1694 به اصفهان سفر کرد و در آنجا از جمله شاهد مراسم تاجگذاری سلطان حسین صفوی شد. او به دنبال ایران به هندوستان هم سفر نمود. در اروپا سفرنامه گمیلی شهرت بسیاری در اوایل قرن هجدهم یافت.
ترجمه ای که می بینید هنوز در مرحله ویراستاری است. سفرنامه گمیلی بعد از تکمیل ترجمه و ویراستاری از سوی استادان حسن جوادی و ویلم فلور به چاپ خواهد رسید. خوانندگان گرامی دقت کنند که این ترجمه طرح نخستین است و هنوز باید ویراستاری شود. (نشر نخست این مقدمه در «چشم انداز» سال 2015.)
جالب ترین چیزهایی که مولف در ایران در سال ۱۶۹۴ دیده است
ورود به ایران و ادامه سفر تا ایراون و شرح این شهر
هنگامی که شما به چیزهایی میرسید که مدت ها در پی آنها بودید، رنجی را که در این میان برده اید فراموش می کنید، و این انگیزه ای می شود برای بدست آوردن تجارب نو. این احساسی بود که من هنگام ورود به ایران حس کردم. شادی من چنان زیاد بود که دشواری های سفر و رنج را ه را احساس نمی کردم، چون وارد کشوری می شدم که مردمش کمتر فریبکار هستند. تصمیم گرفتم به قاطرچیان که نمی خواستند به سفر ادامه دهند، دستور حرکت بدهم. اندکی پیش تر به من هشدار داده بودند که حاضر یراق باشم، زیرا که سربازان مرزی ترک عادت داشتند از آنجا رد بشوند. پس از طی ده میل ما به دسته ای از کُردها رسیدیم که زیر چادرهایی که به سرعت می زدند نشسته بودند. چادرآنها عبارت از یک تیرمرکزی خیمه فرورفته در زمین بود که روی آن چرخی قرار داشت و آن را چوب های منحنی چندی نگاه می داشت. آنها از ما نیم پیاستر برای هر اسب می خواستند تا اجازه عبور دهند. در ایران رسم نیست که بارها را باز بکنند، بلکه هرکس مطابق شانس اش انعامی می دهد تا بگذرد.
اسبان ما مدتی استراحت کرده بودند و ما در راهی دراز و سنگلاخ به سفر خود ادامه دادیم تا به تالن رسییم که اولین ده در ایران بود. اینجا پس از طی بیست و هشت میل رحل اقامت انداختیم. بیشتر اهالی این ده ارامنه مسیحی بودند و کلیسای زیبایی داشتند که مانند کلیسای دیگری در آن نزدیکی در حال ویرانی بود، ولی هنوز محراب بزرگ آن را با تصاویری از حواریون مسیح می شد دید. ما همان طورکه در تمام نواحی ارمنی نشین عثمانی کرده بودیم، در اینجا نیز در خانه یک مسیحی اقامت کردیم. یک کشیش یا ورتابت ارمنی که فوق العاده جاهل و بی ادب بود به دیدن ما آمد، و چون دید که یکی از اسبان مریض است آبی را که اسب می خواست بخورد تقدیس کرده و با حرکاتی بسیار خرافی و با اخم و تخم زیاد سوزنی را سه بار در آب فرو برده و بارها علامت صلیب کشید. از معدنی که تا اینجا یک روزه راه است سنگ نمک در می آورند و بر پشت گاوهایی که زین بر آنها نهاده اند، به این ده می آورند.
من در این ده گل بسیار کمیاب و جالبی یافتم که کرت های اینجا را زینت می داد و بعید نیست یک شاهزاده ایتالیایی خریدار آن به قیمت زیادی شود. ساقه آن حدود پنج اینچ است وبر سر آن شش گل است که سه تای آن بصورت کلاهی راست ایستاده و سه تای دیگر برنگ بنفش مثلث وار خمیده اند گل کوچک و سیاهی در وسط قرار دارد و سه تای دیگر با رنگی روشن تر از بنفش دور همه قرار گرفته اند.
ما پنجشنبه 27 مه سحرگاه حرکت کردیم و پس از طی 24 میل در نه ساعت عصر همان روز به اوچ کلیسا رسیدیم که ارمنیان آن را اوچمیادزین می خوانند یعنی “فرزند یگانه” که اسم معمولی آن است. مطابق تواریخ ارمنی این کلیسا سیصد سال پس از میلاد مسیح بنا شده است. بعلاوه در روایات ارمنی آمده است که هنگام بنای آن چون ارتفاع دیوارها باندازه قد یک مرد میرسید، شب هنگام شیطان آمده آنها را خراب می کرد تا این که سرور ما یک شب ظاهر گشته و از این کار شیطان جلوگیری کرد و بدین ترتیب کلیسا ساخته شد. کلیسا وقف ژرژ مقدس است که برایش احترام خاصی قائل اند. کلیسا به شکل صلیبی ساخته شده با گنبدی در وسط آن و در زیر آن سنگی است که می گویند سرور ما برویش خود را به ژرژ مقدس ظاهر ساخت. از سه در می توان وارد کلیسا شد و کف آن با فرش های زیبا پوشانده شده است. سه محراب دارد و بزرگترین آن که نشیمن گاه سر اسقف می باشد، چهار پله دارد و در کنارش انجیلی قرار دارد. محراب طرف راست شش پله و محراب طرف چپ سه پله دارد و هردو نشیمن گاهی برای سر اسقف دارند. برج چهار گوش کلیسا چند ناقوس دارد و همه جا علامت صلیب دیده می شود که در عثمانی به هیچ وجه مجاز نیست.
چهار چهره در فهم تاریخ و دانش منطقه: پونافیدین، مینورسکی، پولاک، کاهون
در درک ما از تاریخ ایران و قفقاز، معمولاً «اتفاقات بزرگ» دیده میشود: جنگها، تجزیهها، انقلابها، مهاجرتها. اما بخش مهمی از آنچه ما امروز «دانش ایران و منطقه» مینامیم، در واقع حاصل کار کسانی است که شاید خودشان «اتفاق بزرگی» نبودند، اما دادهها، روایتها و «تصور»های این منطقه را شکل دادند. در اینجا چند نفر را یاد آوری میکنم – ابتدا از خارج، بعد از خود ایران. خواهیم دید که این اشخاص نامدار سه نقش متفاوت ـ و مکمل ـ داشتهاند. و به این ترتیب بود که «ایرانشناسی» یا دانش کنونی در بارۀ ایران و منطقه، «طبق معمول» و به رسم همۀ دانش های معاصر دیگر از غرب آمد، در ایران ریشه دواند و در ایران در دو یا سه موج یا «نسل» متمایزدر دو یا سه مرحلۀ اجتماعی و سیاسی مختلف، به سطح کنونی دانش ما در بارۀ ایران و منطقه رسید.
انتخاب این اشخاص در این نوشته بر اساس «تأثیر این اشخاص در نقطهی تغییر» است، نه بر اساس ارزش یا اهمیت «اندیشه ها و محصول پژوهشی» آنان.
نمیدانم آیا چیزی در این سلسله مراتب به حکومت رسیدن خاندان های خلافت، سلطنت و پادشاهی اعراب، عثمانی و ایرانی و حتی اروپایی جلب نظر شما را هم میکند یا نه.
ابتدا هارون الرشید از عباسیان: عبد الله المأمُون بن هارون الرَّشيد بن مُحمَّد المِهدي بن عبد الله المَنْصُور بن مُحمَّد بن علي بن عبد الله القُرَشيُّ…
سلطان محمد سوم عثمانی: فرزند سلطان مراد سوم، فرزند سلطان سلیم دوم، فرزند سلطان سلیمان اول، فرزند سلطان سلیم اول…
از صفویان ایران: شاه عباس یکم (بزرگ)، فرزند شاه محمد خدابنده، فرزند شاه تهماسب یکم، فرزند شاه اسماعیل یکم…
آنچه که مرا مدتی است به خود مشغول کرده، موضوع وراثت حکمرانی، از پدر به فرزند گذشتن حکومت صرفنظر از خوبی و بدی صفات و لیاقت های جانشینان نیست، جنگ ها و رقابت های حَرَم سلطنتی و دربار در باره جانشینی هم نیست. حق وراثت مخصوص فرزند ذکور (مَرد، حتی پسر بچه) بودنش و محروم بودن فرزندان دختر بودنش هم نیست.
چیزی که به همان درجه جلب توجه میکند، آن است که در تاریخ نویسی کلاسیک گذشته، بخصوص در شرق مسلمان و کمی کم رنگ تر در اروپا (تا یکی دو قرن اخیر) به ندرت در بارۀ مادران این وارثان حکومت صحبت میشود.
اروپای شرقی و شوروی پس از کمونیسم: حتی ۳۰ سال پس از ۱۹۸۹، مردم اروپای شرقی و شوروی اعتماد کمتری به دموکراسی و نوستالژی بیشتری برای «امنیت و نظم» دوران گذشته نشان می دادند.
در تجارت و زندگی روزمره: شبکههای غیررسمی (“بلات”) و عادات فساد باقیمانده از اقتصاد برنامهریزیشده و دولتی کمونیستی مدت ها ادامه یافت.
ایران (سناریوی آینده یا اصلاحات): اگر ایران از جمهوری اسلامی فاصله بگیرد، الگوهای مشابهی میتواند ادامه یابد:
احتیاط در گفتار (که تحت سرکوب آموخته شده است)، بیاعتمادی عمیق به نخبگان حاکم، شکاف بین آزادی خصوصی و همنوایی عمومی، و احتمالاً خستگی اخلاقی – شک و تردید نسبت به وعدههای مذهبی و سکولار.
آلمان شرقی: حتی دهها سال پس از اتحاد مجدد آلمان، الگوهای رأیگیری در شرق متفاوت است (بیشتر پوپولیستی یا اعتراضی). با این حال، نسلهای جوانتر که در یک سیستم آزاد بزرگ شدهاند، به تدریج با هنجارهای غربی همسو میشوند و نشان میدهند که تغییر ممکن است، اما کُند.
رئیسان احزاب کمونیستی آلمان شرقی و شوروی، برژنف و هونکر، اکتبر 1979
«فساد ساختاری» در رژیمهای بلوک شرق (یعنی نظامهای کمونیستی تحت نفوذ شوروی از دههٔ ۱۹۴۰ تا ۱۹۸۹) یکی از عوامل مهم فروپاشی آن نظامها بود.
بهطور خلاصه میتوان گفت فساد در این کشورها فقط «رفتار فردی» نبود، بلکه در ساختار نظام سیاسی و اقتصادی آنها ریشه داشت. در ادامه، به چند بُعد اصلی آن اشاره میکنم:
۱. ریشههای ساختاری فساد
در نظامهای کمونیستی، دولت تقریباً مالک تمام منابع تولید و توزیع بود: کارخانهها، زمینها، بانکها، حتی فروشگاهها. این تمرکز کامل قدرت اقتصادی در دست حزب کمونیست باعث شد:
یررسی دیگری در رابطه با تغییرات رفتاری و اجتماعی مردم پس از تغییر رژیم.
این یکی از ظریفترین و جذابترین موضوع های مربوط به تغییر انسان ها در پی تغییر یک نظام سیاسی است: پس از فروپاشی یک نظام سیاسی و روی کار آمدن یک نظام دیگر، در طرز فکر و عمل افراد آن نظام چه چیزی باقی میماند؟
وقتی یک رژیم اقتدارگرا یا ایدئولوژیک (سیاست یا مذهب بخصوص) فرو میریزد، نهادها، موسسه ها، وزارت ها، وزیران و مسئولان جدید میتوانند به سرعت جایگزین شوند، صرفنظر از اینکه چقدر در حوزۀ جدید کار و مسئولیت خود دانش و تجربه دارند. اما در ذهن و عمل مردم، عادات ذهنی، ارزشها و واکنشهای اجتماعی آثار آن نظام کهنه برای دهها سال باقی میماند. اینها اغلب «میراث سیاسی-فرهنگی» نامیده میشوند.
پیشنهاد میکنم ابتدا مقدمۀ این بحث (نوشته پیش) را بخوامنید. این ادامۀ آن مقدمه در این باره است که چگونه تغییر رژیم سیاسی یک ملت واحد میتواند در عرض یکی دو نسل و یا دو سه دهه انسان های آن ملت را از نظر فرهنگی و اجتماعی تغییر دهد. یعنی:
تز اصلی: در طول زمان – معمولاً تنها در عرض یک یا دو نسل – نظامهای سیاسی نه تنها نهادهای یک کشور، بلکه ارزشها، نگرشها و رفتار شهروندان آن را نیز شکل میدهند. به عبارت دیگر، رژیمهای مختلف، افراد یکسانی را «از نو برنامهریزی» میکنند.
چگونه نظامها افراد را شکل میدهند؟ نظام های سیاسی از طریق چندین مکانیسم بر افراد تأثیر میگذارند:
چگونه تغییر نظام سیاسی یک ملت واحد ممکن است در طول چند نسل و طی چند دهه، انواع مختلفی از مردم آن ملت واحد را به وجود آورد. با بررسی چند نمونه کوشش خواهم کرد به این پرسش جواب های محتمل و منطقی بیابم. در این بررسی کوتاه به نمونه های کرۀ جنوبی و شمالی، سابقاً ویتنام شمالی و جنوبی، سابقاً آلمان شرقی و غربی اشاره خواهم کرد و در ضمن به این سؤال خواهم پرداخت که نزدیک به 50 سال حاکمیت جمهوری اسلامی در ایران در مقایسه با دورۀ پیش از انقلاب (یعنی قبل از 1979) چه تغییراتی در درآمد، رفاه، تحصیل، اشتغال، سلامتی، فساد مالی و اخلاقی، باورها، دینداری، اعتماد به حکومت، عادت ها، امیدبه آینده، زندگی روزمرّه، مناسبات خانوادگی و اجتماعی اغلب ایرانیان به وجود آورده است.
بیش از ده سال است که کتاب مشترک دارون عجم اُغلو و جیمز رابینسون با عنوان «چرا ملتها شکست میخورند: ریشههای قدرت، رفاه و فقر» (۲۰۱۲) به زبان های مختلف ترجمه شده و به یکی از پرفروش ترین کتاب های دنیا تبدیل گشته است. دارون اغلو (زادۀ 1967) اقتصاد دان ترکیه ای (ارمنی تبار) وآمریکایی است که در سال ۲۰۲۴ همراه با جیمز ای رابینسون و سایمون جانسون به جهت پژوهش های تطبیقی خود در زمینۀ شکوفایی دولتها و امپراتوریها و علل شکست و فروپاشی بعضی از آنها برندۀ جایزه نوبل در اقتصاد شدند. کتاب نامبرده تطبیقی یعنی مقایسه ای است، زیرا نمونه های گوناگون کشور ها و دولت های کنونی را با معیارهای مشخص و سنجش پذیر اقتصادی و سیاسی-اجتماعی با یکدیگر مقایسه کرده و سعی میکند بر پایۀ این مقایسه ها و تحلیل ها به نتیجه های کلی برسد.
فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی در سال های ۱۹۹۰- ۱۹۹۱ نقطۀ عطفی در سیاست، اقتصاد و جامعۀ جهانی بود. اما اگر این رویداد تاریخی هرگز رخ نمیداد، چه؟ در این کاوش خلاف واقع، مسیر احتمالی تاریخ جهان را در نظر میگیریم. فرض و پرسش «چه میشد، اگر…؟» این بار چنین است: اگر اتحاد شوروی پس از سال ۱۹۹۰ با همۀ مشکلات زنده میماند و به عنوان یک ابرقدرت سوسیالیستی نسبتا متحد وارد قرن بیست و یکم میگردید، چه میشد؟ چه اتفاقات متفاوتی در دنیا رخ میداد که در اثر فروپاشی شوروی در اوایل ۱۹۹۰ مشاهده کردیم و هنوز میکنیم؟
ادامه تنشهای جنگ سرد
اگر اتحاد جماهیر شوروی دست نخورده باقی میماند، رقابت جنگ سرد با ایالات متحده احتمالاً ادامه مییافت. مسابقه تسلیحاتی ممکن بود تشدید شود و هر دو کشور ذخایر سلاحهای هستهای و نیروهای متعارف خود را حفظ کنند – یا حتی افزایش دهند. مناطقی مانند اروپای شرقی، آسیای مرکزی و خاورمیانه همچنان میدان نبرد برای نفوذ باقی میماندند، رژیمهای تحت حمایت شوروی در قدرت میماندند و جنبشهای دموکراتیک جدید احتمالاً سرکوب میشدند.
۴۷ سال پیش اگر خمینی در انقلاب ایران حضور نداشت، چه میشد؟
این یک سناریوی جذّاب از بازی های ذهنی است که من به آن «تاریخ غیر واقعی» یا «تاریخ معکوس»[1] میگویم – مثلا این قبیل سناریو ها که امروز فقط خواب و خیال به نظر میرسد: اگر ۲۳ قرن پیش در نبردهای اسکندر مقدونی علیه ایران هخامنشی، نه اسکندر، بلکه ایرانیان پیروز میشدند، چه میشد؟ اگر در قرن هفتم میلادی، برعکس تاریخ واقعی، ایرانیان ساسانی بر اعراب مسلمان پیروز میشدند، اوضاع ایران و منطقه چگونه پیش میرفت؟ اگر در آخرین دهۀ قرن بیستم شوروی متلاشی نمیشد، چه میشد؟
با در نظر گرفتن گذشته تاریخی، چقدر امکان دارد ایران بخصوص در شرایط کنونی یعنی تقریبا 47 سال حکومت جمهوری اسلامی و سیاست های تُند آن در مقابل غرب و پافشاری بر برنامه هسته ای، انزوای بین المللی و نشیب روزافزون اقتصادی و سیاسی، تجزیه شود؟
این پرسش بسیار مهم است، سوالی است که هم در محافل دانشگاهی و هم در میان سیاستمداران و فعالان اپوزیسیون مطرح است. اگر بخواهیم بر اساس گذشته تاریخی، ساختار اجتماعی و شرایط کنونی جمهوری اسلامی بررسی کنیم، چند عامل را باید در نظر گرفت:
۱. تجربه تاریخی ایران
ایران طی قرنها با وجود تنوع زبانی، قومی و مذهبی، یکپارچگی سرزمینی خود را حفظ کرده است. حتی در دوران ضعف حکومت مرکزی (مثلاً ایلخانان مغول، دوره ملوک الطوایفی ترکمان ها، پس از سقوط صفویه یا در جنگ با روسیه در دوره قاجار) تجزیه کامل رخ نداد و بیشتر نواحی دوباره زیر پرچم مرکزی ایران جمع آمدند (1).
در قرن ۲۰ نیز تحت تاثیر جنگ جهانی اول و دوم و در شرایط اشغال خارجی یا ضعف دولت مرکزی، برخی جریان های تجزیه طلبانه شکل گرفتند (آذربایجان، گیلان، کردستان، خوزستان، بلوچستان)، لیکن این حرکت ها در جریان تثبیت حکومت پهلوی و سپس جمهوری اسلامی به سرعت سرکوب شدند.
اما بقای وحدت ملی و تمامیت ارضی تنها نتیجه تلاش حکومت های مرکزی ایران نبود. درست است که اینگونه حرکات تجزیه طلبانه اغلب در سرزمین های مرزی مشاهده شده است. با اینهمه، صرفنظر از قاطبه مردم ایران، در خود این سرزمین های «حاشیه» نیز مردم محلی غالباً یا بر علیه جریانات تجزیه طلبانه برخاسته اند و یا در شرایط جنگ و فشار راه احتیاط، سکوت و سازش را در پیش گرفته اند. در هیچکدام از این جریان ها که اغلب به کمک نیروهای خارجی مسلح و اشغالگر (روسیه، عثمانی، انگلیس) و گروه های محدودی از طرفداران ایرانی آنان همراه بوده، قاطبه مردم محلی آزادانه و به طور وسیع شرکت نکرده اند.
استثنا ها همیشه وجود دارند. وقتی دولتی از نظر سیاسی، اقتصادی و اجتماعی در حال رشد و شکوفایی قرار دارد، اصولا دولت واغلب افراد آن ملت به «ملی گرایی» یا ناسیونالیسم تمایل می یابد و به تدریج خود را «برتر» از دیگران می پندارد. این میتواند در حالات اندکی جلوه ای افراطی داشته باشد (ترکیه آتاترک، ایران رضا شاه، مصر عبدالناصر). اما این «ملی گرایی» اغلب عکس العملی تدافعی (و نه تهاجمی) در مقابل نیروهای برتر و حاکم (انگلیس، روسیه) بود و به بالابردن روحیه ملی و اعتماد به خود مردم کمک مینمود. آتاترک و رضاشاه (و تا اندازه ای عبدالناصر) در این کوشش خود فرصت تاریخی زیادی نداشتند، اما مجموعاً موفق به حساب می آیند.
برعکس، دولت ها و ملت هایی که به هر دلیلی (افراط گرایی ایدئولوژیک یا مذهبی، فساد مالی، فقر و عقب ماندگی، سیاست های نابخردانه، انزوای بین المللی، ستیزه جویی با همسایگان و دولت های قدرتمند و آزاد) در سراشیب سقوط و فقر می افتند، احتمال بیشتری وجود دارد که با خطر تجزیه طلبی روبرو شوند. این خطر بخصوص زمانی جدی تر و فوری تر میشود که همسایگان دور یا نزدیک یک کشور از نظر قومی (زبان، مذهب، فرهنگ، تاریخ) مشترکاتی واقعی یا مفروض با اهالی آن سوی مرز مشترک داشته باشند. در آن صورت اقلیت های این دولت ها در مقابل تبلیغات و تحریک های خارجی همسایه (بخصوص اگر این دولت های همسایه موفق تر و مرفه تر باشند) بسیار تاثیر پذیر تر خواهند بود. از این زاویه میتوان تصور کرد که مثلاً ترکمنستان، افغانستان یا پاکستان احتمالاً جاذبه چندانی برای ایرانیان هم مرز ندارند، در حالی که تحت تاثیر تبلیغات ترکیه یا کشورهای عربی خلیج فارس قرار گرفتن ایرانیان هم مرز این همسایه ها بخصوص در شرایط افزایش بحران کنونی ایران آنچنان دور از احتمال نیست.
۲. شرایط جمهوری اسلامی
سیاستهای تبعیضآمیز و تمرکزگرا: جمهوری اسلامی با تبعیض زبانی، فرهنگی و اقتصادی در قبال اقوام (کرد، بلوچ، عرب، ترکمن، آذری) نارضایتی ایجاد کرده است. بخشی از این تبعیض ها در دوره پهلوی هم وجود داشت. اما در آن دوره اینگونه تبعیض ها با طرح لزوم «وحدت و انسجام ملی و سیاسی» ورای فرق های قومی و فرهنگی توجیه میشد. اما در دوره جمهوری اسلامی اینگونه تبعیض ها بیشتر رنگ مذهبی (شیعه و سنّی) گرفته اند.
سرکوب شدید و امنیتیسازی: هرگونه حرکت تجزیهطلبانه یا حتی مطالبه فرهنگی به شدت سرکوب میشود. این سرکوب مانع بالفعل شدن تمایلات جداییطلبانه میشود. اما در شرایط بدترشدن روزافزون رفاه و آزادی ها و مشکلات عدیده ای مانند فساد، بیکاری، گرانی و کمبود آب و برق، حکومت کمترمیتواند به نتیجه دادن این سرکوب ها اطمینان داشته باشد.
ایرانگرایی اجتماعی: با وجود نا رضایتی از حکومت، بخش بزرگی از جامعه ایران و مردم استان های مرزی هویت تاریخی و ملی ایرانی را حفظ کرده و طرفدار حفظ تمامیت ارضی است.
۳. عوامل خارجی
قدرتهای منطقهای و جهانی ممکن است در صورت تضعیف حکومت مرکزی، از گرایشهای تجزیهطلبانه حمایت کنند (مانند عراق، سوریه یا یوگسلاوی سابق).
با این حال، ایران به دلیل موقعیت ژئوپولیتیک، اهمیت انرژی، و خطر بیثباتی منطقهای، کمتر احتمال تجزیه خواهد داشت؛ قدرتهای بزرگ معمولاً ثبات در ایران را ترجیح میدهند.
۴. شرایط کنونی
جمهوری اسلامی در بحرانهای متعدد (مشروعیت سیاسی، فساد، اقتصاد، شکاف با جامعه) قرار دارد. این ضعفها میتواند در آینده زمینه را برای بیثباتی داخلی فراهم کند.
با این حال، نبود سازمانیافتگی و انسجام در میان گروههای اپوزیسیون، و مخالفت بخش بزرگی از ایرانیان با فروپاشی تمامیت ارضی، احتمال تجزیه را در کوتاهمدت بسیار کم میکند.
✅ جمعبندی: ایران با وجود بحرانهای شدید در جمهوری اسلامی و بخصوص با وجود ادامه تحریم های بین المللی (فعال شدن «مکانیسم ماشه»)، در کوتاهمدت احتمال تجزیه کمی دارد – هم به دلیل هویت تاریخی مشترک، هم سرکوب شدید حکومت، و هم حساسیت منطقهای و بینالمللی. اما اگرسیاست کنونی حکومت ایران ادامه یابد و این حکومت رسماً یا عملاً فروبپاشد و خلأ قدرت به وجود بیاید و این خلأ قدرت طول بکشد، در میان مدت و بهویژه با دخالت خارجی، احتمال بروز جنبشهای جداییطلب در مناطق مرزی (کردستان، بلوچستان، خوزستان و شاید آذربایجان) افزایش پیدا میکند.
(1) ن. عباس جوادی: «تاریخ اختلاط ایرانیان و ترکان» و در آنجا فصل «تداوم هویت ایرانی»، در این لینک).
تعویق یا به تعبیری «تمدید تعلیق» فعالسازی مکانیسم ماشه (Snapback) برای بازگرداندن قطعنامهها و تحریمهای شورای امنیت سازمان ملل علیه ایران عمدتاً به دلایل سیاسی و حقوقی رد شد. چند نکته کلیدی در این زمینه وجود دارد:
ماهیت حقوقی مکانیسم ماشه در برجام (قطعنامه ۲۲۳۱ شورای امنیت):
این مکانیزم به اعضای برجام (ایران، آمریکا، روسیه، چین، فرانسه، بریتانیا، آلمان و اتحادیه اروپا) اجازه میدهد در صورت «نقض اساسی» تعهدات از سوی ایران، روندی را برای بازگرداندن همه تحریمهای شورای امنیت آغاز کنند.
این فرایند زمانبندی مشخص و سختگیرانه ای دارد (۳۰ روزه) و عملاً امکان تعویق یا تمدید آن به صورت رسمی پیشبینی نشده است.
اختلاف نظر بر سر «حق استفاده» آمریکا از مکانیسم ماشه:
پس از خروج آمریکا از برجام در سال ۲۰۱۸، اکثر اعضای شورای امنیت (از جمله متحدان اروپایی واشنگتن) استدلال کردند که آمریکا دیگر «عضو مشارکتکننده در برجام» نیست و بنابراین حق فعالسازی این مکانیسم را ندارد.
پیشنهادهایی برای «تعویق یا مذاکره» مطرح شد، اما مخالفت چین، روسیه و حتی کشورهای اروپایی با تفسیر آمریکا، هرگونه انعطاف رسمی را رد کرد.
دلایل سیاسی برای رد تعویق:
اروپا میخواست فشار بر ایران حفظ شود ولی همزمان نمیخواست به طور کامل کنار آمریکا قرار گیرد. بنابراین گزینه تعویق (که نوعی پذیرش روند آمریکا بود) را نپذیرفت.
چین و روسیه نیز با هر نوع انعطاف یا پذیرش «تفسیر آمریکایی» مخالف بودند، زیرا آن را سابقهای خطرناک برای دور زدن توافقات بینالمللی میدانستند.
نتیجه:
از نظر حقوقی: سازوکار ماشه انعطافپذیر نیست و چیزی به نام «تعویق» در متن برجام و قطعنامه ۲۲۳۱ تعریف نشده.
از نظر سیاسی: اکثریت شورای امنیت نمیخواستند اقدام آمریکا مشروعیت پیدا کند.
بنابراین پیشنهاد تعویق یا تمدید رد شد و پرونده در مسیر بنبست سیاسی باقی ماند.
عواقب بازگشت تحریم ها علیه ایران چه میتواند باشد؟
بازگشت تحریمهای شورای امنیت سازمان ملل علیه ایران (در قالب فعال شدن «مکانیسم ماشه») اگر به طور کامل و عملی اتفاق بیفتد، چندین پیامد جدی در حوزههای مختلف خواهد داشت:
۱. حقوقی و دیپلماتیک
انزوای بینالمللی ایران: تحریمهای شورای امنیت الزامآور هستند و همه کشورها باید آنها را اجرا کنند؛ بنابراین روابط رسمی و دیپلماتیک ایران محدودتر خواهد شد.
پایان رسمی برجام: بازگشت تحریمها به معنای فروپاشی کامل توافق هستهای ۲۰۱۵ است.
افزایش مشروعیت اقدامات آمریکا و اسرائیل: در فضای بینالمللی، ایران بیشتر به عنوان «ناقض تعهدات» معرفی میشود.
۲. اقتصادی
بازگشت تحریم تسلیحاتی، مالی و بانکی: ایران دوباره با قطع دسترسی رسمی به سیستم بانکی بینالمللی و سرمایهگذاری خارجی روبهرو خواهد شد.
تشدید فشار بر صادرات نفت و گاز: مشتریان بالقوه آسیایی و اروپایی مجبور به کاهش یا قطع خرید میشوند.
ضربه به سرمایهگذاری و تجارت غیرنفتی: حتی کشورهای متمایل به همکاری (مثل چین و روسیه) هم در چارچوب رسمی سازمان ملل با محدودیتهای حقوقی و بیمهای مواجه میشوند.
افزایش تورم و فشار بر معیشت داخلی: کمبود منابع ارزی و تضعیف ریال شدت میگیرد.
۳. امنیتی و نظامی
محدودیت در خرید و فروش تسلیحات پیشرفته: بازگشت تحریمها یعنی ایران رسماً نمیتواند به بازارهای جهانی سلاح دسترسی داشته باشد.
افزایش خطر درگیریهای منطقهای: اسرائیل و آمریکا ممکن است تحریمها را مقدمهای برای فشار بیشتر یا حتی اقدامات نظامی هدفمند قرار دهند.
۴. سیاسی و داخلی
افزایش فشار اجتماعی بر حکومت: تحریمها فشار اقتصادی را به مردم منتقل میکنند و نارضایتی عمومی میتواند بیشتر شود.
تقویت جناحهای تندرو در داخل: حکومت احتمالاً تحریمها را به عنوان «ظلم غرب» تبلیغ کرده و فضای سیاسی را امنیتیتر خواهد کرد.
امکان تغییر محاسبات راهبردی ایران: بسته به شدت بحران، تهران ممکن است یا به سمت انعطاف و مذاکره جدید حرکت کند، یا بیشتر به سمت رویارویی و همکاری عمیقتر با روسیه و چین برود.
🔹 به طور خلاصه: بازگشت تحریمهای سازمان ملل علیه ایران، از تحریمهای یکجانبه آمریکا سنگینتر و پرهزینهتر است، چون مشروعیت جهانی دارد و همه کشورها را ملزم میکند.
چقدر غم انگیز است که به قول فروغ فرخزاد «آن روز ها رفتند…»
(به نقل از اینترنت، نویسنده نامعلوم)
این عکس در سال ۱۳۰۷ در زمان رضاشاه گرفته شده است در آن زمان با تصویب مجلس وقت قرار شد اعزام محصل برای تحصیل به اروپا انجام شود و این عکس اولین اعزام دانشجویان در آن دوره می باشد ، در این عکس چند تا نخست وزیر بعد و قبل از انقلاب هستند ، رهبران جبهه ملی و سران حزب توده هم هستند ، فارغ از سیاست در این عکس پدر جراحی نوین ،پدر طب کودکان، پدر تئاتر مدرن ایران هستند، صاحبان صنایع، موسسین کارخانجات و… می باشند و جوانان این عکس نهاد های مدنی ،حزب سیاسی، انجمن های صنفی، نهاد های اقتصادی، نهادهای فرهنگی ایجاد کردند، در این عکس تازه جوانانی هستند که قصه ایران قرن بیستم تقریبا با آنها آغاز شد.
در این عکس افرادی مانند مهندس حبیب نفیسی، دکتر یحیی عدل (پدر جراحی نوین و بیهوشی )،مهندس مهدی بازرگان (دو دوره رییس دانشکده فنی و اولین نخست وزیر بعد از انقلاب)، دکتر کریم سنجابی دبیر کل جبهه ملی)، مهندس جعفر شریف امامی (نخست وزیر دوره پهلوی دوم)، مهندس احمدعلی ابتهاج ( بنیانگذار سیمان تهران)، دکتر رضا رادمنش (دبیر اول حزب توده)، عبدالحسین نوشین (پدر تئاتر نوین ایران)، دکتر مهدی آذر (بنیانگذار طب داخلی ایران)، رضا اقصی (بنیانگذار دایره المعارف کودکان)….
همچنین مهندس ریاضی (رئیس دانشکده فنی، رئیس مجلس شورای ملی در پیش از انقلاب)، دکتر علی اکبر سیاسی (روانشناس و رئیس دانشگاه تهران و چند بار وزیر در قبل از انقلاب)، دکتر اسداله آل بویه ( شاگرد الی کارتان، روزنامه نگار، ریاضیدان وادیب) ،مهندس محمد افضلی پور( بنیانگذار دانشگاه شهید باهنر کرمان)…. دکتر محمدعلی ملکی ( از پیشکسوتان مبارزه با مالاریا)، دکتر رضا اقصی (پدر هندسه ایران)، مهندس غلامعلی فریور(فارغ از فعالیتهای سیاسی از بنیانگذاران کانون مهندسین)، ایران)…. نقطه شروع افراد این عکس از دانشگاه می باشد، این عکس وزن بالایی دارد و تاثیرافراد این عکس در دهه های ۳۰.، ۴۰ و۵۰ زیاد است.
نقشه ای از ایران که در دوره عثمانی ها تهیه شده و متعلق به ابراهیم متفرقه افندی از اويل قرن هجدهم است
«ایران عزیز»… «ای ایران، ای مرز پرگُهر…»
این را بعد از اینهمه سال چه کسانی میگویند که قبلاً نمی گفتند؟ بد نیست به این موضوع دقت کرد.
46 سال پیش، بعد از انقلاب ، ابتدا زمزمه شد که حاکمان جدید میخواهند برگزاری عید نوروز را منع کنند، زیرا به گفتۀ آنها، نوروز، اسلامی نیست. خُب، البته نیست، نمیتواند هم اسلامی باشد، چونکه خیلی قدیمی تر از اسلام است و به تاریخ پیشا اسلام ایرانیان برمیگردد. آقایانی که کمی دور از تقیّه های سیاسی تا حدّی جرأت فاش کردن برخی باور های درونی خود را پیدا کرده بودند، بعد از انقلاب شروع کردند به تحقیر آشکار عید نوروز. گفتند عید های اسلام عید فطر است و «قربان» و غیره… حتی گفتند «ما گاو و خر نیستیم که به خاطر نوروز و موسم سبزه و چمن جشن بگیریم…» نامهای ایرانی اشخاص و ماه های سال را مسخره کردند و زمان جنگ عراق گفتند این که مردم در جنگ علیه تجاوز صدام آنهمه فداکاری کردند اساساً به خاطر ایران نبود، به خاطر اسلام بود و گرنه ایران چیزی جز قطعه ای خاک و زمین نیست.
سال ها پیش رئیس جمهوری وقت، محمود احمدی نژاد گفته بود «هرگز ملت ایران قومیت ایرانی را بر اسلامیت خود ترجیح نداده است.» بسیاری مسئولان دیگر هم چه قبل و چه پس از جناب احمدی نژاد بار ها و بارها تکرار کرده بودند که مفهوم «وطن» و «ایران» اهمیت و معنایی ندارد، آنچه که مهم است، ایرانی اسلامی است؛ ایران قبل از اسلام وحشی، بی سواد، عقب مانده و آتش پرست بود و تنها با اسلامیت است که ایران، ایران شده است…
اشارۀ کوچکی به تاریخ ضرر ندارد.
پانصد سال پیش، شاه اسماعیل صفوی در جنگ چالدران با عثمانیان، به ایران و ایرانی هویّتی شیعه بخشید. شاه اسماعیل تشیع را که تا آن وقت مذهب اقلیت ایرانیان بود، غالباً به زور شمشیر، مذهب رسمی و دولتی همۀ ایران اعلام کرد. او با وجود شکست سنگین چالدران، ایران را در آن برهۀ زمانی تا حد زیادی از تجاوز و تجزیۀ خارجی (بخصوص عثمانیان در غرب و اُزبکان در شرق) حفظ نمود. از آن دوره به بعد در رابطه با هویّت، وحدت و همبستگی ایرانی که اساساً به تاریخ، فرهنگ و زبان ایران و ایرانیان متکی بوده و هست، عنصر دین و مشخّصاً مذهب، یعنی تشیع نیز علاوه گردید.
شاه اسماعیل و پادشاهانی که پس از او و سلسله صفوی آمدند نیز وابستگی و تعهد خود نسبت به همین هویت وملیت ایرانی را ادامه دادند. اما شاه اسماعیل از این جهت نخستین پادشاه ایران نبود. قبل از او نیز، بدون استثنا، همۀ پادشاهان ایرانی پس از اسلام، از طاهریان، صفاریان و سامانیان گرفته تا خوارزمشاهیان، سلجوقیان، حتی و بخصوص ایلخانان و سپس سلسله های ترکمان قراقویونلو و آق قویونلو خود را پادشاهان ایران میدانستند و متناسباً حکومت میکردند.
از این هم بیشتر و قدیمی تر. اندیشۀ ایران و هویت ایرانی به پیش از اسلام برمیگردد. (تداوم موجودیت و تقویت این هویت ایرانی بخصوص در هزار سال پیش از انقلاب مشروطه و رضا شاه را من کوشش کرده ام در کتاب و فصلی جداگانه به قلم بیاورم، ن. «تاریخ اختلاط ایرانیان و ترکان» و در آنجا فصل «تداوم هویت ایرانی»، در این لینک).
این اندیشۀ ایران و هویت مشترک ایرانی در اصل در زمان هخامنشیان پاگرفت، در زمان ساسانیان شکل روشن تری یافت و در زمان شاه اسماعیل عنصر مذهبی تشیع هم به آن اضافه شد که تا کنون به صورت های مختلف ادامه داشته است.
با آغاز دورۀ مُدرنیته در جریان انقلاب مشروطه و بعد رضا شاه که همراه با تمرکز و سازماندهی دولت داری سراسری، قانون گزاری، دادگستری، قوای لشکری و انتظامی، تعلیم و تربیت و رشد تدریجی انتشارات و رسانه ها بود، اندیشۀ هویت ایرانی و میهن دوستی به شیوۀ مدرن به مسیر تکوین و تدوین وارد شد. این چهرۀ مدرن هویت و خود شناسی ملی ایرانی دو یا سه ویژگی داشت. هدف نهایی این نوع «مدرنیزاسیون شرقی» (که به غیر از ایران در ترکیه و مصر نیز میتوان شاهد آن بود)، با وجود ملاحظات و مانعه های مذهبی، اجتماعی و تاریخی، نیل تدریجی به تامین نسبی برابری همۀ شهروندان ایران در مقابل قوانین نسبت به قبل عادلانه تر جدید و سرتاسری (ملی به معنای مدرن) بود – فارغ از تعلقات دینی و مذهبی، فارغ از جنسیت مرد و زن و فارغ از تعلقات قومی و زبانی.
درست است، در این زمینۀ فوق العادۀ پراهمیت اجتماعی یعنی تامین برابری حقوق همه در مقابل قانون، ما چند قرن از اروپا عقب افتاده بودیم. با قدرت گرفتن صفویان در ایران، مردم غیر شیعه (مخصوصاً اهل تسنن) ابتدا به صورت قتل و غارت و سپس انزوا و تحقیر مورد پیگرد، تبعیض و تحقیر قرار گرفتند، تا اینکه شیعه تبدیل به مذهب رسمی اکثریت نسبتاً بزرگ ایرانیان شد. این نیز درست است که مسلمان بودن و در عین حال شیعه بودن، در دولت داری ایرانی، چه صفوی و چه بعد از آن، به یکی از شاخص های مهم هویت ایرانی تبدیل گردیده بود. بسیاری از این نوع تبعیض ها، حتی با وجود روشنگری ها و اصلاحات ترقی خواهانۀ انقلاب مشروطه و سلسلۀ پهلوی که محتاطانه سعی به تامین برابری نسبی حقوق همۀ شهروندان می نمودند، همچنان پا برجا مانده بود. اما 46 سال پیش با پیروزی اسلامگرایی افراطی در ایران، این روند تدریجی اصلاحات نه تنها متوقف شد، بلکه عقب تر هم رفت.
در دورۀ جمهوری اسلامی تبعیض ها بین شهروندان، هم در متن قوانین و هم عملکرد مسئولان و ماموران دولتی شدید تر هم شد و رنگ مذهبی آن افزایش یافت. امروزه در قرن بیست و یکم هنوز هم یک ایرانی غیر مسلمان و حتی غیر شیعه نمی تواند رئیس جمهور یا وزیر و وکیل یا حتی استاندار و رئیس دادگستری شود، مگر اینکه دولت با هدف آرام کردن احساسات گروه های مردم، یک فرد غیر شیعه را به وظیفه ای جنبی و تشریفاتی منصوب نماید.
این در حالی است که تقریباً همزمان با سرکار آمدن صفویان در ایران، در اروپا فصل کاملاً جدیدی از پیشرفت تکنیکی و علمی شروع میشد که بالاخره منجر به انقلاب صنعتی، کشفیات و اختراعات جدید، جدایی دین و دولت و اولویت علم بر ایمان گردید که آرتور آربری آن را رویارویی «عقل و وحی» نامیده است – یک رویارویی که هزار سال پیش درجهان اسلام با شکست عقل، نقش مهمی در عقب ماندن شرق مسلمان از کاروان پیشرفت و تمدن ایفا نمود و در ایران، به دنبال کوشش های مشروطه و پهلوی ها، 46 سال پیش بخاطر یک کجروی فلاکت بار تاریخی، ایرانیان را حتی به عقب تر از دوران مشروطه و رضا شاه پرت نمود.