اسکندر در سوگ داریوش، اسکندر نامۀ نظامی، احتمالاً هرات، 1028/1618، موزۀ هنری والترز، بالتیمور، ایالات متحده آمریکا
اسکندر در کمتر از ده سال از صحراهای مصر تا شرق ایران و سپس از دشت های آسیای مرکزی تا دریای عرب را در نوردید. پلوتارک، فیلسوف و تاریخ نگار یونان (46-119 م.) مینویسد که اسکنر در عین حال که شدیداً تحت تاثیر فرماندهی و جنگاوری پدرش فیلیپ قرار داشت، میخواست نام او در تاریخ نه تنها همچون ادامه دهندۀ فتوحات فیلیپ، بلکه فراتر از آن، به عنوان فاتح آسیا نیز ثبت شود.[1] از این جهت او مدت ها پیش از شروع حمله به مواضع ایران، با فرستادگان داریوش سوم، آخرین پادشاه هخامنشی، و همچنین ساتراپ های ناراضی ایرانی دیدار و گفتگو می نمود و از آنان جویای شخصیت و عادات داریوش، روحیه لشکر ایران و راه های آناتولی به ایران میگردید. داریوش سوم نیز به نوبۀ خود کوشش میکرد که یونانیان را هرچه بیشتر به طرف ایرانیان نزدیک کند تا جبهۀ مقدونیان تضعیف شود. لیکن در سبقت بر سر یونانیان، مقدونیان به دلایلی که در این کوتاه نمی گنجد، موفق تر از ایرانیان بودند.
اسکندر داریوش سوم را در دو نبرد (333 پ.م. در شمال سوریه و 331 پ.م. در سواحل رود دجله) شکست داد. او تخت جمشید را ویران کرد و پس از تسخیر اکباتان، رو به سوی شرق ایران گذاشت. پس از نبرد نخست، شکست و فرار داریوش سوم، پادشاه هخامنشی، به اسکندر پیشنهاد کرد که یک رشته اختیارات بخش های غربی آناتولی به اختیار او یعنی اسکندر داده شود، اما حاکمیت هخامنشی همچنان کاملا در دست ایران باقی بماند. اسکندر این پیشنهاد تقسیم قدرت را قبول نکرد. او هنوز سودای فتح تمامی امپراتوری هخامنشی را در سر داشت.
اسکندر با فاصلۀ دو سال در دو نبرد مختلف ایران را شکست داد. نخستین پیروزی او در ایسوس (کلیکیای باستان، حدودا مرسین، آدانای کنونی در ترکیه) بود. پس از این پیروزی، او دو راه برای دسترسی به هدف نهایی خود یعنی فتح تمامی امپراتوری هخامنشی داشت. راه نخست: او می بایست از سواحل مدیترانه به طرف جنوب، فنیقیه، فلسطین و در نهایت مصر میرفت که تحت حاکمیت هخامنشی بود، تا اینکه ابتدا آن سرزمین را فتح کند و بعد برگشته و به سرزمین اصلی یعنی فلات ایران حمله نماید. راه دوم آن بود که، برعکس، مستقیما ایران را هدف قرار دهد. در آن صورت فرض بر آن بود که سرزمین های تحت تسلط ایران در سواحل دریای مدیترانه ساده تر تسلیم پادشاه مقدونی خواهند شد.
( فصلی از کتاب «از آتروپاتن باستان تا آذربایجان و کردستان» نوشته عباس جوادی، نشر مروارید، تهران 1403)
شاید ولادیمیر مینورسکی، شرق شناس معروف روسی (1877-1966) از اولین کسانی است که ریشههای مردم شناختی کردها را از نگاه تاریخی و تا حدی زبان شناسی در میان گذاشت و در چاپ نخست «دائره المعارف اسلامی» از سال 1927 زیر عنوان «کردها: مردم شناسی، جامعه شناسی و ریشه شناسی تباری» نوشت که کردهای معاصر، به عنوان یکی از گروههای قومی ماد باستان، چنان آمیزهای (از «تیپ»های تباری خاورمیانه) هستند که «هرگونه کوشش جهت یافتن تعریفی عمومی برای تیپ کُردی تاحد زیادی خیالبافی خواهد بود.[1]
در سال 1961 یکی از شاگردان معروف مینورسکی بنام دی. ان. مک کنزی که جزو سرشناس ترین پژوهشگران فارسی میانه (پهلوی) و زبان کردی شمرده میشود، مقالهای با عنوان «ریشههای زبان کردی» نوشت. او در این نوشته اظهار تعجب کرد که چرا باوجود آنکه استاد مینورسکی به بسیاری ادعاهای مبالغه آمیز و مبهم در باره «ریشه کردها» جواب داده است، هنوز «موضع کردهای معاصر به تاریخ از یک انگیزه بسیار ساده سرچشمه میگیرد و آن هم نیاز به اجداد قهرمان است و از آنجا که دوره امپراتوری مادها هنوز به اصطلاح صاحبی ندارد، کردهای معاصر پنهان نمیکنند که میخواهند مادهای باستان را در این نقش ببینند.»[2]
دانیل پاتس در اثر خویش به نام «کوچ نشینی در ایران» مینویسد که کوششهای ارتباط واژگانی بین نام کنونی «کُرد» با ذکر نام قوم «کوردین» (کوردئوس، گوردیوس، کوردوئنی) از سوی مورخین اسکندر مقدونی یا «کاردوچوی» در آثار گزنفون و یا اقوام «کاردو/کوردو» در منابع باستانی آسوری و ارمنی، به صورت قطعی از سوی مورخین و زبان شناسانی مانند هارتمان، نولدکه و مینورسکی رد شده است.[3]
به نظر مک کنزی، تلاشهای ربط دادن کُردهای معاصر به کلدانیان، اورارتوئیان و یا اقوام کوتی و کاردوئی در ماد کوچک و با آتروپاتن «به طور ذاتی غیر ممکن» هستند. مک کنزی میگوید «تنها اشاره روشن به کردها از طرف نویسندگان کلاسیک دوره باستان از سوی پولیبیوس، لیوی و استرابو انجام گرفته است که نامهای «کورتی» و «کورتوای» را ذکر کردهاند. دو مورخ نخستین، به این نامها فقط به عنوان واحدهای فلاخن انداز در لشکرهای ماد و آسیای کوچک اشاره میکنند، در حالی که استرابو از «کورتیها» در کنار اقوام دیگری مانند کادوسیها، اماردیها و تاپیریها نام میبرد که همچون «اشرار کوچ نشین» در کوهستانهای زاگرس میزیستند.[4]
مینورسکی بر آن است که منظور استرابو و یا پولیبیوس و لیوی از «کورتی»ها، نه گروه معینی با مشخصات قومی و زبانی، بلکه تعبیری عمومی به معنی «کوچ نشینان» و عشایر ایرانی بوده است.[5] این به دوره سلوکیان و اشکانیان مربوط است.
اما نام «کُرد» به شکل «کورد» (جمع: «کورتن/کورتان) چهار بار در «کارنامک اردشیر بابکان» ذکر میشود که اثری از قرن ششم میلادی به فارسی میانه است و موضوع آن مربوط به برسرکار آمدن اردشیر ساسانی در قرن سوم میلادی میشود. در آنجا جنگهای اردشیر با «کوردگان» ماد شرح داده میشود که چوپانی و گله داری میکردند. همچنین طبری در روایتی که از «خداینامک»، اثری به فارسی میانه، آورده، شرح میدهد که اردوان، پادشاه اشکانی، چگونه اردشیر را تحقیر کرده، گفته است که او «در میان چادرهای کُردها بزرگ شده است.» به نظر پاتس[6] روشن است که در اینجا نیز «منظور از لفظ کُرد نه نام واقعی یک قوم، بلکه عنوانی تحقیر آمیز به معنی چوپان و کوچ نشین بوده است.»
بدون شک بخشی از «ترکیب تباری» و ژنتیک اکثر کردها به دوران ماد بر می گردد، لیکن تنها ریشه کردهای معاصر نیست که قسما به مادها میرسد. آنها به همان درجه نوادگان مادهای گذشته و آمیزه ای با اقوام و تبارهای دیگر فلات ایران و شرق آناتولی-شمال عراق هستند که آذربایجانیان و مردم همدان، گیلان، استان مرکزی، اصفهان و حتی فارس و عیلام حاملین این ترکیب قومی و تباری به شمار می آیند.
مک کنزی بر آن است که «امروزه با رشد ناسیونالیسم کردی، این نام {یعنی «کُرد»} چنان بکار برده میشود که گویا شامل همه ملل و اقوام ساکن بین ترکها و اعراب در غرب و ایرانیان خود ایران در شرق میشود. این تعبیر در میان مردم ایرانی (به غیر از کردها) شامل لرها و قبایل گورانی هم گردانیده میشود.»[7]
در مجموع، اتفاق نظر اکثر دانشمندان بر آن است که تا اواخر عهد باستان و دوره ساسانیان و حتی چند قرن پس از اسلام، لفظ «کُرد» معنای عمومی «کوچ نشین» و عشایر را داشته و همه عشایر کوچ نشین ایرانی که عرب و ترک نبودند، چنین نامیده شدهاند. مینورسکی (همانجا) میگوید که نویسندگان عرب و ایرانی قرن دهم میلادی (چهارم هجری) لفظ «کُرد» را حتی به معنائی وسیع تر به کار گرفته، به «همه عشایر ایرانی غرب ایران از جمله چادرنشینان فارس» اطلاق نمودهاند. «ان لمبتون مینویسد که استخری جمع «اکراد» را در باره همه کوچ نشینان و عشایری به کار برده است که نه عرب بودند و نه ترک، درست همانند ابن حوقل که از «کرد» هائی سخن میگوید که گلههای شتر و گوسفند داشتند و ساکن صحراهای شرق ایران و یا لرستان بودند.»[8] پاتس از دهها نویسنده و مورخ عرب و ایرانی مانند طبری، یعقوبی، بلاذری و ابن الفقیه همدانی نام میبرد که از «کردهای» هرات، همدان، فارس و خوزستان و حتی طبرستان خبر دادهاند.[9] به نقل از پاتس (همانجا) استخری در قرن دهم م. فهرست سی و سه قبیله کوچ نشین را آورده ، اما در باره کردها نوشته است که «تعداد آنان بیشتر از آنست که بتوان شمرد و از سوی دیگر، آنان {کردها} به سرتاسر ایران پخش شده اند.» پاتس به نقل از مینورسکی این نقل قول از حمزه اصفهانی را از سال 961 م. می آورد که می گوید «ایرانیان دیلمیان را «کردهای طبرستان» و حتی اعراب را «کرد های سورستان» (آسورستان) می نامند.»[10]
با این ترتیب تا قرن ها پس از اسلام آنچه که در آثار شرقی و یا غربی «کرد» نامیده شده، هرگونه اقوام و قبایل کوچ نشین ایرانی (و نه ترک و یا عرب) بوده و محدود به عشایر کرد معاصر نبوده است. تعبیر «کرد» به معنای زبانی و قومی معاصر بسیار جدیدتر است و به دوره پس از سده دهم-یازدهم میلادی مربوط میشود.
از این نگاه، نام «کرد» تا حد زیادی به تعابیر «تات» و «تاجیک» نیز شبیه است که تا قرنها پس از اسلام به همه ایرانیان یکجا نشینی گفته میشد که عرب و ترک نبودند. تعابیر تات و تاجیک نیز در دورهای جدید تر و به هرحال چند قرن پس از اسلام معنای قومی و زبانی کنونی را به خود گرفتهاند.
زبانی ایرانی
ظاهرا در میان این همه اختلاط قومی و عدم امکان ریشه یابی مشخص قومی برای کردهای معاصر در دوران باستان، بهترین راه، باز مراجعه به زبان کردی و بررسی آن از نگاه زبانشناسی تاریخی و مقایسهای است.
دیاکونوف مینویسد: «همه می دانند که تقریبا هیچ یک از اقوام خاور نزدیک و دیگر نواحی، اکنون به زبانی که اسلاف بلافصل آنان چندین هزار سال پیش بدان متکلم بودند، سخن نمیگویند. در مصر زبان باستان مصری جای خود را به قبطی و سپس به یونانی و سرانجام به عربی داد، حال آنکه ساکنان آن سامان نه نابود گشتند و نه از میهن خویش رانده شدند و بلاتغییر باقی ماندند. هم چنین در عراق نیز زبانهای سومری و هُری به ترتیب جای خود را به آشوری – بابلی (اکدی) و آرامی و عربی سپردند. در آسیای میانه زبانهای ایرانی خوارزمی و سغدی و باکتریایی و پارتی به السنه ترکی ازبکان و قره قلپاقیان و ترکمنان تبدیل شد. تعویض متشابهی در زبانهای سرزمین ماد نیز صورت وقوع یافت. ولی تعویض زبان به هیچ وجه به معنی طرد ساکنان اصلی این سرزمینها نبوده است و بدین سبب اقوام کنونی – با اینکه زمانی به زبانهای دیگری سخن میگفتند – بطور کلی اخلاف مستقیم ساکنان باستانی این کشورها میباشند، ساکنانی که میراث فرهنگی و تاریخی و نژادی را که به اقوام کنونی رسیده، ایجاد کردهاند.»[11]
به گواه دیاکونوف، پیش از کوچ مادها به فلات ایران کنونی و از جمله آتروپاتن و یا «ماد کوچک» متشکل از همدان، کرمانشاه، آذربایجان و کردستان، دهها قبیله بومی در این مناطق میزیستهاند. سرزمین مادها محدود به مناطق کنونی کردنشین نبود، بلکه از ری و طبرستان تا اصفهان و همدان و از آذربایجان و کردستان و شرق آناتولی و شمال عراق تا گیلان را دربرمیگرفت. حتی در «ماد کوچک» یعنی آتروپاتن بعدی نیز دهها قبیله و قوم میزیستند.
مادها که سه هزار سال پیش به فلات ایران کنونی و از جمله آتروپاتن بعدی آمدند، از نظر قومی با دهها قبیله بومی این مناطق در آمیختند و زبانشان در مناطق مادنشین مجموعا مادی (یعنی گونه غربی و شمال غربی زبانهای ایرانی) شد.
اقوام بومی پیشا ایرانی در منطقه آذربایجان، گیلان، کردستان و کرمانشاه، همدان و شمال عراق کنونی عبارت بودند از کوتیان (در آذربایجان و کردستان کنونی)، لولوبیان (کردستان، آذربایجان و شمال عراق کنونی)، تا حدی هُریان و اورارتوئیان (پراکنده و از جمله در مناطق حواشی غربی آتروپاتن بعدی)، کاسیان (لرستان کنونی) و قبایل گیل، کادوسی و کاسپی (میان کوههای البرز و دریای خزر یعنی استان اردبیل و گیلان کنونی). از هیچکدام از این اقوام اثری نوشتاری بجا نمانده است. استنادهائی که در منابع ثانوی (مثلا آشوری، بابلی و یا یونانی) به این قبایل شده، دلیل کافی به دست نمیدهند تا زبانشناسان و باستانشناسان در باره قومیت و زبان آنها نظری قطعی و روشن ابراز نمایند. در اوایل هزاره یکم میلادی یعنی حدودا دو هزار سال پیش، منابع تاریخی دیگر اشارهای به این اقوام نمیکردند. ظاهرا در مدت هزار سال پیش از میلاد این قبایل با مادها و دیگر قبایل منطقه (از جمله اورارتو و آشور) آمیزش یافته و زبان جدید مادی را پذیرفتهاند.
همین زبان مادی و یا اگر دقیق تر بگوییم: لهجه های شفاهی زبان مادی است که در دوره پس از هخامنشیان تبدیل به شاخه های مختلف فارسی میانه در آتروپاتن میشود و امروزه زبانهای گیلکی، تاتی (از جمله تاتی جنوبی، آذری باستان)، تالشی، کردی، زازاکی و گورانی مشتقات معاصر آن زبان مادی باستان هستند که با دیگر زبانها و لهجههای ایرانی و بخصوص فارسی آمیزش یافتهاند.
برخلاف برخی ادعاها، کردی به تنهائی باقیمانده زبان باستان مادی نیست. تصور چنین چیزی دور از جدیت علمی است.
زبان کردی (شامل لهجههای گوناگون شمالی، جنوبی و مرکزی آن) همانند تاتی (از جمله تاتی جنوبی و آذری باستان، تالشی، گیلکی، زازاکی، گورانی و بلوچی) یکی از زبانهای شمال غربی گروه زبانهای ایرانی است. برخی دیگر از زبانشناسان، کردی را همانند فارسی و لری جزو گروه جنوبی زبانهای ایرانی میشمارند. این بحث خارج از موضوع این مقاله است.[12]
گرنوت ویندفور، متخصص برجستۀ زبانهای ایرانی، در بارۀ اینکه همۀ زبانهای معاصر ایرانی مشتقات زبانهای باستانی پارسی باستان و مادی و دیر تر پارتی (اشکانی) هستند، میگوید: «عموماً حتی میتوان بدون ارائه دلیلی از دوران پیشا مدرن به راحتی حدس زد که زبانهای معاصر {ایرانی} ادامه زبانهای محلی و منطقهای هستند. برای نمونه، میتوان گفت که زبانهای ایرانی معاصر آذربایجان و ایران مرکزی که در ماد آتروپاتن و ماد بزرگ تکلم میشدند، لهجههای مادی هستند، اگر چه نمونههای موجود مادی باستان از واژههای دخیل در پارسی باستان ماخوذ میباشند.»[13]
در برخی منابع کُردی ادعا میشود که اگرچه کُردی جزو زبانهای ایرانی است، اما جایگاه ویژه و مشخصات مخصوص خود را در درون این خانواده دارد. مک کنزی اما پس از بررسی بسیاری از شاخه های زبانهای ایرانی درمقاله معروفش بنام «ریشههای زبان کردی» مینویسد: «وظیفه نخست من باید تعریف زبان کردی از طریق تعیین مشخصاتی باشد که آن را از دیگر لهجههای ایرانی متمایز میکند. متاسفانه باید در ابتدای این بحث اعتراف کنم که نتایجی که به آن رسیدهام، عموما منفی هستند، زیرا تقریبا در برابر هر مشخصه ویژه زبان کُردی، یک مشخصه مشابه در دستکم یک لهجه دیگر ایرانی وجود دارد.»[14] آنگاه او در ادامه این مقاله به تحلیل و مقایسه خصوصیات دستوری و صرفی (مورفولوژیک) کردی با دیگر زبانهای ایرانی میپردازد، تا با نمونههای مختلف نظر خود را ثابت کند که کردی نیز مانند دیگر شاخههای خانواده زبانهای ایرانی، یکی از این زبانهاست – مانند بلوچی و یا لُری، تاتی – آذری و یا گیلکی. بنظر مک کنزی و ویندفور کُردی از نزدیک ترین زبانهای ایرانی به فارسی است و حتی تحت تاثیر زبان پارتی بوده است که می دانیم ریشه اش در شرق دریای خزر بوده و در زمان اشکانیان (فارسی میانه) تقریبا همه گونههای زبانهای ایرانی از جمله فارسی، کردی، تاتی، زازاکی و بلوچی و گورانی را تحت تاثیر خود قرار داده است.[15]
[1] V. Minorsky: “Kurds,” Anthropology, Sociology and Ethnography; in: The Encyclopaedia of Islam, vol. V, Leiden 1927,1150
[2] MacKenzie, D. N.: The Origins of Kurdish, in: Transactions of the Philological Society, 1961, 69
[3] Potts, D. T.: Nomadism in Iran, from Antiquity to the Modern Era, Oxford University Press, 2014, 111-112
[4] MacKenize: Ibid
[5] Potts: Ibid, p. 121
[6] Potts: Ibid
[7] MacKenize, ibid
[8] Potts, ibid, 160
[9] Potts: Ibid, pp. 160-165
[10] Potts, ibid, 164
[11] دیاکونوف، ایگور: تاریخ ماد، ترجمه کریم کشاورز، تهران 1345، ص. 93
[12] Windfuhr, G.: Dialectology and Topics, in: Windfuhr.: The Iranian Languages, Routledge (UK,) 2009, pp. 5-42
مقدمۀ عباس جوادی: بسیار خوشحالم که کتاب «ترک ها چگونه مسلمان شدند؟» سال گذشته از طرف موسسه انتشاراتی «آیدین» (تبریز) چاپ شد. در عین حال بسیار شاد و سپاسگزارم که دکتر پیتر گلدن از دانشگاه راتگرز آمریکا که یکی از برجسته ترین تورکولوگ ها یا ترک شناسان جهان است و با ده ها کتاب و رساله، آخرین تحولات تاریخی و زبانشناسی این حوزه را تدوین و تالیف نموده، قبول کرده است که بخش بزرگی از رسالۀ معروف او در باره «پیدایش و شکل گیری ترک ها در اوراسیای سده های میانه» (اصل انگلیسی در این لینک) به عنوان دیباچه ای بر این کتاب ترجمه و منتشر شود.
دیباچۀ پروفسور پیتر ب. گلدن به کتاب «ترک ها چگونه مسلمان شدند؟»
ترجمه عباس جوادی
از نگاه تاریخی، مردمان ترک در منطقه ای نشو و نما یافته و شکل گرفته اند که همسایگان چینی آنها آن را «سرزمین غیر قابل سکونت انسان های بدوی»[1] نامیده بودند – با طبیعتی از نظر فیزیکی بیگانه و مردمانی از نظر زبان و فرهنگ دیگرگونه برای ساکنان دنیای یکجا نشینان. اقتصادی که مردمان نخستین ترک در آن به سر میبردند، عبارت از انواع گوناگون زندگی دشت نشینی و دامداری در حاشیه سرزمین های از جهت محیط زیست مناسب تر بود. عادات خورد و خوراک و رسوم اجتماعی کوچ نشینان، همسایگان آنان را شوکه میکرد و سلحشوری این ترکان کوچ نشین آنان را دچار هراس مینمود.
قومیت موضوعی «داغ» است. جامعه شناسان و تاریخ نگاران (اغلب از نقطۀ نظری اروپا مرکز) مطالب بسیاری در این باره نوشته اند. به ما گفته شده که گروه های قومی باید نام مشترکی داشته باشند، همراه با افسانه ای در باره ریشه های مشترک، خاطرات تاریخی مشترک (شامل جشن ها و مراسم مربوطه)، فرهنگی مشترک (شامل زبان، عادات و رسوم و دین)، سرزمین و موطنی مشترک یا دستکم خاطره ای از وطنی مشترک (که اغلب مورد بحث و جدل با همسایگان آنان میشود) و در نهایت نوعی احساس همبستگی معنوی. به ما گفته میشد که اینها همه جزو شرایط «قوم» نامیده شدن یک گروه از انسان ها هستند. در نخستین دیدگاه های اروپائی مربوط به تشکیل و تاسیس ملت ها، معیار های نامبرده، از نظر شکل گیری و تعریف یک قوم، عواملی «اولیه» و به اصطلاح «بیولوژیک» به شمار میرفتند، یعنی مثلا همه اعضای یک گروه موسوم به «قوم» می بایستی نیاکان مشترکی داشته باشند. این اندیشه ها در میان متفکران دولت-ملت های اروپای سده های هجدهم و نوزدهم و همچنین دیگر سرزمین ها[2] ریشه دوانده بود. مدتی بعد تاریخ نگاران و جامعه شناسان دیدند که هم در مورد تاسیس دولت-ملت های مدرن و هم در رابطه با کم و کیف ریشه های قومی انسان ها در دوران گذشته بحث و گفتگو بسیار است و این موضوع به آن سادگی ها نیست. آنگاه گفته شد که ملت ها «محصول ذهنیت»[3] گروه های روشنفکر بومی با اهداف سیاسی (این گروه ها همیشه خطرناک بوده اند) و یا نتیجۀ تخیلات حکومت ها هستند (این حتی به مراتب خطرناک تر و حتی مهلک است). لازم بود برخی گروه های مردم آموزش میدیدند تا بدانند که به کدام گروه قومی تعلق دارند.
اما مردم چادرنشین دشت ها به آن سادگی ها در اینگونه قالب ها نمی گنجیدند. حتی در دولت های مشخص و موجود هم به سختی و به طور استثنا میشد آنها را معین و تعریف نمود. آنها در سرزمین های پهناوری به صورت پراکنده میزیستند و از مکانی به مکان دیگری کوچ میکردند. بعضاً به گروه هائی از آنان که در نوعی اتحادیه های قبیله ای جمع می آمدند، نام مشخصی داده میشد. این نام معمولاً نام طایفه یا قوم حاکم بر آن اتحادیه بود. اما این اتحادیه ها دیرتر به هم میخوردند و دوباره (اغلب کم و بیش با همان گروه ها) تحت نام جدیدی گرد هم می آمدند. بنا به یک محاسبه اخیر، در عرض هزارۀ اول میلادی منابع چینی در اوراسیای مرکزی حدود 59 گروه مشخص مردم را شمرده اند که از میان آنها تنها در بارۀ زبان 18 گروه برخی اطلاعات معینی داده میشود و از این 18 زبان هم تنها میتوان سه زبان را کم و بیش تشخیص داد.[4]
جامعۀ قبایل کوچ نشین پیوسته در حال تغییر و تحول بود. نام های سیاسی پیدا میشدند و نا پدید میگشتند. درخت ها یا «شجره» نامه های خانوادگی که از نظر گروه هائی که جمعیت خود را بر خویشاوندی خونی مبتنی کرده بودند، اهمیت زیادی داشتند. این شجره نامه ها متناسب با نیاز های سیاسی تغییر داده میشدند. روابط خویشاوندی را میشد ایجاد کرد و به اصطلاح «اصلاح» نمود.[5] گذشته و افسانه های مشترک تاریخی هم وجود داشتند، اما آنها به ندرت نوشته شده بودند. این به دلیل بی نیازی به خط و املا و یا زبان های ادبی و کتبی نبود. با اینهمه ما امروزه چندان چیزی در دست نداریم که مستقیما از خود این قبیله های کوچ نشین باقی مانده باشد. اکثر آنچه که در باره این قبایل باقی مانده، متعلق به همسایگان یکجا نشین آنان است که از این کوچ نشین ها خوششان نمی آمد. همسایگان یکجا نشین از این قبایل هراس داشتند و از سوی دیگر گاه سوء تفاهم هم پیش می آمد و آنچه را که از آنها میدیدند، طور دیگری میفهمیدند.
امپراتوری های قدرتمند و یکجانشین میخواستند این قبایل را تحت کنترل خود در آورند و وقتی که به این کار موفق نمیشدند، کوشش به ایجاد مناطق حائل در سرزمین های قبایل مینمودند و یا سعی میکردند با غصب سرزمین های آنان به برخی اهداف استراتژیک یا مستعمره کردن آنان نائل شوند. آنها از هر فرصتی استفاده میکردند تا این قبایل را به گروهبندی هائی تقسیم کنند که برایشان قابل درک باشد و به آنها امکان دهد که از این گروه بندی ها برای اهداف امپراتوری های خود استفاده کنند. این یک بازی بسیار قدیمی است که امپراتوری ها هزاران سال در سرزمین های همسایه خود که ساکنان کوچ نشین داشتند، اجرا نموده اند. دولت های معاصرِ پسا شوروی مانند ازبکستان، قرقیزستان، قزاقستان، ترکمنستان و تاجیکستان همگی محصول مداخلات و دستکاری های روسیۀ تزاری و شوروی سابق هستند.
ترکان اوراسیا اصالتاً چه کسانی بودند و چگونه در سده های میانه (حدود 450 تا 1450 م.) نشو و نما نمودند؟ در ابتدا آنها با نامی مشترک یا افسانۀ واحدی دایر بر شکل پیدایش خود پا به عرصه وجود نگذاشتند و نه همۀ آنها در ابتدا به زبان های ترکیک سخن میگفتند. در واقع همۀ جمعیت های کوچ نشین که تحت حاکمیت ترکان یا در جمعیتی با اکثریت ترک زبانان بودند، از اقوام مختلف تشکیل شده بودند و به چندین زبان سخن میگفتند. آنها مجموعه هایی از گروه های گوناگون بودند که به یک خاندان یا قبیلۀ قدرتمند پیوسته و نام، ایدئولوژی و سنت های سیاسی آن را پذیرفته بودند. آنها با عنوان کردن اینکه صاحب نیاکان مشترکی هستند، به روابط سیاسی خود صورتی بیولوژیک و نَسَبی هم بخشیده بودند. با این ترتیب در دشت های سده های میانه تعلق به یک «گروه مردم» بیشتر از آنکه موضوعی بیولوژیک و نسَبی باشد، جنبه ای سیاسی داشت، اگرچه زبان مشترکی که این مناسبات را بیان میکرد، زبان قوم یا گروه حاکم و یا صاحب اکثریت بود.
به نظر میرسد ریشۀ جغرافیایی زبان های ترکیک، جنوب سیبری و مغولستان کنونی بوده است. از نظر زمانی، این مقارن با اوایل هزاره یکم میلادی، یعنی حدود دو هزار سال پیش است. بعد ها در اثر فشار چین و اختلافات داخلی قبایل، موج چند صد سالۀ کوچ های قبایل به سوی غرب، جنوب و حتی شرق شروع شد. برای برخی از آن قبایل که در مغولستان مانده بودند، خاطرات رودخانه های «اُرخون» و «سلنگه» از نظر مذهبی و سیاسی اهمیت بسیاری داشت. آنها این منطقۀ مغولستان را مکانی مقدس و سرزمین نیاکان خود میشمردند، در حالیکه برای کسانیکه از این سرزمین ها کوچ می بستند، اینگونه باور ها به تدریج رنگ می باخت.
و اما قبل از این کوچ ها، در دشت های پهناور مغولستان و جنوب سیبری، نخستین اقوام ترک زبان در تماس با گویشوران زبان های ایرانی شرقی، اورالی و سیبریائی باستان بودند. چند قرن پیش از آن، در خودِ فلات ایران، امپراتوری پهناور هخامنشی مغلوب اسکندر مقدونی و فرماندهان «سلوکی» او شده بود و حتی آنها نیز از سوی یک دولت نوین و ایرانی به نام اشکانیان و سپس ساسانیان جایگزین شده بودند.
بنا به یک نظریه، ترکی شاخه غربی یک خانوادۀ «زبان های آلتایی» به شمار میرود که مغولی و تونقوزی در منچوری (شمال شرقی چین) شاخه های شرقی آن است. اما برخی دانشمندان دیگر شباهت های میان این زبان ها مثلا ترکی و مغولی را نتیجۀ همسایگی و همگرایی آنها میدانند. موضوع شباهت یا خویشاوندی این زبانها در یکی دو قرن اخیر از حالت اساساً علمی به موضوعی سیاسی تبدیل شده است، زیرا امروزه زبان، یکی از مشخصات مهم شناسایی یک قوم را تشکیل میدهد، در حالیکه در گذشته زبان لزوما جزو شاخصه های اصلی تعریف اقوام نبود. تذکر دیگری که باید داد، آن است که دو-سه هزار سال پیش مردمی که خود را ترک بنامد، هنوز در عرصۀ تاریخ عرض اندام نکرده بود. تنها در اواسط قرن ششم میلادی (حدود 550 م.) است که به طور رسمی از ترک ها و زبان ترکی سخن میرود. از این جهت بهتر است در اینجا از لهجه های نخستین زبان های «ترکیک» و نیاکان ترکیک زبانان بعدی سخن گفت.
نخستین اطلاعاتی که دانش امروزی در باره مردمان ترک دارد، مربوط به اتحادیۀ بزرگ قبیله ای به نام «هسیونگ نو» در مغولستان کنونی است که حدود 200 سال پیش از میلاد ایجاد شد، مدتی باعث درد سر برای چین گردید و حدود 350 سال بعد متلاشی گشت. ما نمیدانیم که مردمان هسیونگ نو به چه زبان یا زبان هایی سخن میگفتند. اما این را میدانیم که حاکمان هسیونگ نو بر سرزمینی وسیع و چندین قبیلۀ گوناگون حکم میراندند که برخی از آنان در دوره های بعدی به روشنی ترکیک زبان بودند.
نام چینی هسیونگ نو شکل تغییر یافتۀ نام «هون» است. آنها نیز اتحادیه ای شامل قبایل گوناگون بودند. هون هایی که در حدود سال 350 م. در منطقۀ رود وُلگا پیدا شدند، به نوعی خویش و تبار هون هایی بودند که در همسایگی چین میزیستند. قبایلی که در همین دوره ها با نام های مشابه در منابع ایرانی (خیون)، هندی و یونانی-رومی با آن روبرو میشویم و همچنین یافته های باستان شناسی موجود شاید دلیل کافی برای این خویشاوندی نباشند، اما این احتمال را تقویت میکنند. هسیونگ نو در چند مرحله به تدریج متلاشی شد. به دنبال هر مرحله، موج جدیدی از قبایل (از جمله ترک زبان ها) به سوی غرب مهاجرت کرد. در واقع تمامی تاریخ ترکان، شرح سرگذشت مهاجرت آنان به سوی غرب بوده است.
پس از سال 375 هون ها از رود ولگا گذشتند. بعضی از آنها به امپراتوری روم شتافتند، دیگران ماندند و اتحادیه قبیله ای جدیدی به وجود آوردند که چند قومی و چند زبانه بود. زبان این هون های اروپایی تا امروز معمائی حل ناشده باقی مانده است. در سال 453، حدود ده سال پس از مرگ آتیلا، رئیس این اتحادیه، چند گروه مردمان ترک زبان وارد دشت های پونتیک (اوکراین و مولداوی تا بلغارستان و رومانی) شدند. آنها .«اُغور» ها نامیده میشوند. (اغورها Oğur با اغوزها Oğuz که از اقوام ترک زبان جنوب غرب آسیای مرکزی بودند و بعد ها به ایران و آناتولی مهاجرت کردند، فرق دارند.) اغورها به گونه ای باستانی از زبان های ترکیک سخن میگفتند که از به اصطلاح «ترکی مشترکی» که نوع قدیمی تر زبان های ترکیک در ماوراء النهر و دیرتر ایران و آناتولی است، فرق میکرد. در میان اغورها دسته ای از مردم نیز حضور داشت که «بلغار» نامیده میشد. گروهی از آنان مدتی بعد (اواخر قرن هفتم م.) به بالکان آمدند، در اینجا بر گروه هایی از قبایل اسلاو (که آنها هم تازه به این منطقه رسیده بودند،)حاکم شدند، به مسیحیت گرویدند و تبدیل به یکی از عناصری گشتند که در طول چند قرن بعد مردم کنونی بلغار را به وجود آوردند. اغورهای دیگر به مناطق مرکزی ولگا رفتند، در اوایل قرن دهم میلادی مسلمان شدند، با ترک زبانان و اورالی زبانان در آمیختند، تا قرن چهاردهم دچار تحول زبانی شدند، از اغوری-بلغاری به ترکی مشترک آن دوره تمایل کردند و تاتارهای کنونی حوزۀ ولگا را به وجود آوردند. بخش دیگری از اغور ها هم وجود داشت که مدت های طولانی به هیچ دینی نگرویدند، زبان اصلی خود را حفظ کردند، با فن-اورالی زبانان ولگا در آمیختند و «چوواش» های کنونی را تشکیل دادند. آنها تنها باقی ماندگان زبان اغوری هستند. اوغورها هرگز خود را «ترک» ننامیده اند.
متون سنگ نوشته های اُرخونی از قرن هشتم میلادی در بارۀ ریشه های ترکان چیزی نمیگویند جز اینکه پس از آفرینش زمین و انسان «بومین» و «ایشتمی» قاآن (یا «خان بزرگ») انسان ها شدند و امپراتوری ترکان را برقرار نمودند. در قرن هفتم میلادی سالنامه های چینی «ژو-شو»، «سوی-شو» و «بِی-شی» که همزمان با نخستین دولت ترک (552 تا 630 در شرق و 552 تا 659 در غرب) در چین همسایه تالیف شده اند، در بارۀ ریشه های قومی ترکان افسانه های جالبی نقل میکنند که شاید از خود ترک ها و یا منابع نزدیک به آنها گرفته شده است. در این سالنامه ها گفته میشود که «تورک ها» یا ترک ها شاخۀ مستقلی از اتحادیۀ هسیونگ نو بودند که قبلاً در نزدیکی «دریای خاوری» (احتمالاً در سین کیانگ یا مغولستان و یا ایالت گان-سوی چین) میزیستند. در این افسانه گفته میشود که نیای مادری ترکان گویا گرگ ماده ای بوده که از سوی یک انسان آبستن شده، در غاری واقع در کوهی در ترکستان شرقی (سین کیانگ) ده پسر به دنیا آورده و یکی از این فرزندان به نام آشینا (به چینی آ-شین-ها) رهبر گروه شده و برای اشاره به ریشۀ نیاکان خود، سر گرگی را بر فراز درفش خود نصب نموده بود. در ادامۀ این افسانه گفته میشود که چندین نسل بعد، آنها غار را ترک نموده و به منطقۀ آلتای میروند و در منطقه ای از مغولستان که تحت حکومت رو-ران (یا ژو-ژان) قرار داشته، به آهنگری مشغول میشوند.
در سالنامۀ چینی دیگری به نام «ژو-شو» محل تولد نیای ترکان در شمال هسیونگ نو ذکر میشود. بنا بر این منبع، آشینا گویا نوۀ پدر بزرگی بوده که یک ماده گرگ او را به دنیا آورده و پدر او این فرزند خود را «آشینا» نامیده است. آشینا زمانیکه در یک مسابقۀ پرش از دیگران سبقت میگیرد، به عنوان رئیس آن طایفه انتخاب میشود. نوۀ او «بومین» نام داشته که نخستین خاقان اولین دولت ترک و شخصیتی واقعی و تاریخی است. این افسانه ها به گونه ای روشن به ریشه مختلط ترک ها اشاره دارند.
روایت دیگری که کمتر افسانه ای است، «سوی-شو» نام دارد که میگوید ترک ها «اختلاطی از مردم بدوی هو» در قبیله ای به نام آشینا در ایالت گان-سو بودند.
دقیقاً نمیدانیم که ترک ها برای نخستین بار در چه تاریخی در مرزهای چین پیدا شدند. این شاید بعد از سال 265 م. یعنی در دورۀ مهاجرت های بزرگ از هسیونگ نو و قبایل تابع آن از سیبری جنوبی و سرزمین های همجوار بوده است. در جریان نا آرامی های مرزی سال 439 م. قبیلۀ آشینا با 500 خانوار به سین کیانگ در چین کنونی و سپس در 460 م. به آلتای جنوبی (تحت حاکمیت رو-ران ها) کوچ کرده و در آنجا به کار آهنگری پرداخته اند.
مناسبات آشینا با ترک ها چندان روشن نیست. آیا آشینا در ابتدا یکی از طایفه های ترک زبان بودند که بعد ها به رهبری انتخاب شدند یا گروه جداگانه ای بودند؟ در این دوره تعبیر «هو» معنای ایرانی یا ایرانی زبان میداد. اصطلاح «اختلاطی از مردمان بدوی هو» که در روایت «سوی-شو» آمده، احتمال دارد بدین معنا باشد که آشینا ها اختلاطی از ایرانی زبانان و ترک زبانان و شاید با سهم اندکی از تُخاری زبانان آن دوره ها بودند.
ربط داشتن این ریشه ها با دو ایالت چینی ترکستان شرقی (سین کیانگ) و گان-سو که در آن دوره ها دارای جمعیت ایرانیان شرقی و تخاری زبانان بودند، اهمیت دارد. واژۀ آشینا احتمالا ایرانی شرقی و شاید هم خُتنی-سکایی است (آشسینا/آششینا به معنی «آبی، کبود، آسمانی»، مقایسه کنید با سُغدی: اَخشانه و پارسی باستان: اخشئینکه و اوستایی: اخشاینا) و یا تُخاری: آشنا به معنی آبی، کبود و آسمانی. این واژه ها با «کـوک تورک» به معنی «ترک آبی، آسمانی» یا «آسمانی ها و تورک ها» که در سنگ نوشته های ترکی ارخون مشاهده میشود، همخوانی دارند (کول تگین E,3، بیلگه قاغان E, 4).[6] بنا به منابع چینی واژۀ «تورک» در آن دوره ها «کلاه خود» معنی میداده است. اما در زبان های ترکی نشانه ای از چنین معنایی برای لفظ «تورک» وجود ندارد. شاید هم ریشۀ این کلمه تخاری بوده باشد (تورَکه به معنی درب، دریچه) اما از این تفسیر نیز نمیتوان مطمئن بود. در ترکی قدیم واژگان ایرانی و تخاری بسیاری موجود است. اینکه این وام واژه ها در دورۀ قدیمی تری در اثر اختلاط ایرانی زبانان و تخاری زبانان با نخستین پیدایش ترک زبانان ایجاد شده یا اینکه بعد ها وارد زبان ترکی شده، پرسش دیگری است که ما قادر به پاسخ آن نیستیم. اما ما میتوانیم علاوه کنیم که عملاً همۀ نخستین حاکمان ترک که در بارۀ آنها کم و بیش اطلاعاتی داریم، نام های غیر ترکی (مانند بومین و ایشتمی) داشتند. بنا براین میتوانیم این را بگوئیم که همۀ کسانی که منسوبیت ترکی داشتند، از زمانی که وارد صحنۀ تاریخ شدند، از نظر قومی مختلط بودند. سنگ نوشته بوقوت (سال 582 م.) که نخستین یادوارۀ رسمی ترک ها به شمار میرود، به زبان سغدی نوشته شده است که زبان مشترک جادۀ ابریشم بود. بخش دیگر این یادواره به زبان براهمی است.[7]
دولت ترک با استفاده از بحران های موجود در سرزمین های آوار و چین در سال 552 م. تاسیس گردید. ترک ها با مغلوب کردن قبایل کوچ نشین اوراسیا حیطۀ حکمرانی خود را به سرعت گسترش بخشیدند. آنها سرزمین های پهناوری از دریای سیاه تا منچوری و مردمانی گوناگون از ترک و مغول و ایرانی و اقوام دیگر را تحت حاکمیت خود درآوردند. از نظر سیاسی همۀ آنها ترک شدند. ترک ها در عین حال بخش بزرگی از جادۀ ابریشم را تصرف کردند، تا جایی که تا اواخر سال های 560 م. آنها به پایتخت امپراتوری روم، قسطنطنیه (استانبول کنونی)، ابریشم چینی میفروختند و نقش متحد سیاسی را با رومیان ایفا مینمودند (در این دوره روم و ایران ساسانی در حال کشاکش و جنگ های فرسایشی بودند). در این موقعیت، دولت ترک با ملاحظات اداری به دو بخش شرقی و غربی تقسیم شد. بخش شرقی دولت ترک که همسایۀ بلاواسطۀ چین بود و مرکز آن در مغولستان قرار داشت، در سال 630 به تصرف چین در آمد. در سال 659 ترکان بخش غربی نیز نتوانستند در مقابل نیروهای چینی که تا دریاچۀ آرال و حتی دریای خزر پیش آمده بودند، مقاومت کنند. در سال 682 ترک های شرقی خیزش دیگری کرده و دولت خود را دوباره برقرار نمودند، اما این دولت در اثر اختلافات داخلی و قبیله ای در سالهای 742/743 فروپاشید و اویغور های ترک (744-840) جایگزین قاآن های پیشین شرقی شدند. ترک های غربی نیز بین خود جنگ و گریز داشتند و مدتی همراه با ایرانیان ماوراءالنهر و خراسان تاریخی بر ضد حملات اعراب از جنوب و شرق جنگیدند، اما بالاخره در سال 766 میلادی دولت آنها نیز از هم پاشید و با پیروزی اعراب و ایرانیان نومسلمان، ترک ها به صورت پراکنده وارد جهان اسلام شدند.
[1] R. I. Meserve: ‘The Inhospitable Land of the Barbarian’, Journal of Asian History, 16/1 (1982), pp. 51-8.
[2] A. D. Smith, The Ethnic Origins of Nations (Oxford, 1986); J. Hutchinson and A. D. Smith: Ethnicity, Oxford, Oxford University Press 1996
S. Jones: The Archaeology of Ethnicity. Constructing Identities in the Past and Present, London and New York, 1997
[3]خوانندگان علاقمند به مشاهده همه منابع مورد استفاده استاد گلدن میتوانند به اصل انگلیسی آن مراجعه کنند که در اینترنت هم قابل دسترسی است. عنوان انگلیسی مقاله حاضر این است:
Peter B. Golden: ‘The Shaping of the Turks in Medieval Eurasia,’ Turks and Iranians: Interactions in Language and History. The Gunnar Jarring Program at the Swedish Collegium for Advanced Study, ed. É. Á Csató, Lars Johanson, András Róna-Tas and Bo Utas (Wiesbaden: Harrassowitz Verlag, 2016): pp. 1-11.
[4] D. Sinor: Reflections on the History and Historiography of the Nomad Empires of Central Eurasia”, Acta Orientalia Academiae Scientiarum Hungaricae, 58/1, 2005, p. 5.
[5] A. M. Khazanov: Nomads and the Outside World, transl. J. Crookenden, Cambridge 1983, pp. 118-152.
[6] T. Tekin: Orhon Yazıtları, Ankara 1988, s. 8
[7] T. Moriyasu, A. Ochir (eds.): Provisional Report of Researches on Historical Sites and Inscriptions in Mongolia from 1996 to 1998, Osaka, 1999, pp. 123-124. … ادامه خواندن
(این نوشته فصلی از کتاب من با عنوان «تاریخ اختلاط ایرانیان و ترکان» است که در سال 1403 از سوی انتشارات «آیدین» در تبریز به چاپ رسید.)
به غیر از جنگ بزرگ چالدران، یکی دیگر از جلوه های چشمگیر همگرائی و آمیختگی تاریخی ایرانیان و ترکان، تداوم هویت و اندیشه ایران و ایرانیت در دوره حکومت پادشاهان ترک زبان است. این احساس تعلق به سرزمین های تاریخی و مردمان ایرانی در دوره پیش از اسلام که در افسانه های ایرانی و آثار کتبی و شفاهی اساطیری و زرتشتی ایرانی و دیرتر، به ویژه در دوره ساسانیان با اندیشه «ایرانشهر» و «ایرانزمین» شکلی مشخص تر گرفته بود، پس از اسلام، در دوره حکومت های ایرانی- منطقه ای مانند سامانیان، صفاریان و آل بویه احیاء گردید و در آثار ادبی موثری مانند «شاهنامه» فردوسی از نگاه اساطیری-تاریخی در ذهن ایرانیان رسوخ نمود و ماندگار شد. بسیار مهم و جالب است که با روی کار آمدن سلسله های اصالتا ترک تبار و ترک زبان غزنویان و سلجوقیان، آن احساس تعلق به هویت ایرانی نیز احیاء گردید و تا پایان سلسله قاجار و آغاز دودمان پهلوی یعنی مجموعا به مدت هزار سال ادامه یافت. (معمولا دوره پهلوی خود تبلور منسجم و سازمان یافته هویت ایرانی شمرده میشود، اما این دوره خارج از دایره بحث کتاب حاضر است).
در این مدت هزارساله که غزنویان و سلجوقیان و دیگر حکومت های ترکی زبان ایلخانان، تیموریان، آق قویونلو، قرا قویونلو. صفوی، افشار و قاجار بر سرکار بودند، سلاطین این دودمان ها، خوب یا بد، به نمایندگی از ایران و ایرانیان عمل میکردند، خود را «شاه» و «شاهنشاه ایران» می نامیدند، و از ونیز ایتالیا تا استانبول عثمانی، پادشاهان و حکومت های خارجی آنان را «پادشاه ایران» خطاب مینمودند. موضوع اصلی فصل حاضر ادامه و احیای این هویت در دوره هزار ساله مزبور خواهد بود که به «هزاره شاهان ترک زبان در ایران» معروف شده است.
پیش از اسلام
برخی از منابع با تاکید بر اینکه اندیشه مدرن هویت ملی و سیاسی محصول طرز فکر و تحولات سیاسی اروپا در قرون هجدهم و نوزدهم است، تداوم اندیشه هویت ملی و قومی ایرانیان از دوره باستان به دوره بعد از اسلام را مورد تردید و انتقاد قرار میدهند. در فصل گذشته هنگام تحلیل اوایل صفویان و بخصوص جنگ چالدران به این موضوع اشاره شده بود که «ملی گرائی» (که ضمنا ترجمه چندان بجائی از واژه «ناسیونالیسم» زبان های اروپائی نیست) به صورتی که ما امروزه میشناسیم، پانصد سال پیش در ایران و خاورمیانه موجود نبود و این اندیشه چند قرن پس از آن از غرب به خاورمیانه نفوذ کرده است. اما اگر مثلا تمدن های باستانی چین، ایران و یونان-روم را در نظر بگیریم، می بینیم که دو، سه هزار سال پیش در هریک از این سرزمین ها و در مرحله های تاریخی گوناگون، مردمان آن (هر کدام متناسب با شرایط تاریخی و سیاسی خود و به درجات مختلف) احساس تعلق جمعی و مشترکی به سرزمین خود یافته بودند که غالبا با شاخص های دیگر اجتماعی و فرهنگی مانند شاه ( شاهنشاه، امپراتور،) زبان و آئین همراه بوده است.
مجموعا باید گفت که نشانه های مختلفی مانند ذکر نام یک سرزمین (ایران، ایرانزمین، ایرانشهر، ملک عجم) پادشاه، شخصیت و مقام دیگری از آن سرزمین و یا فردی منسوب به آن (شاه ایران، ملوک عجم، عجم)، منسوبیت به آن سرزمین (ایرانی، پارسی/فارسی، عجم)، زبان، عادات و سنن و دیگر خصوصیات آن سرزمین (فارسی، فرسی، الفرس) و یا ذکر وابستگی و هویت گروهی مردم به آن (ایرانیت، العجمیه) را میتوان به عنوان نشانه و شاهد موجودیت آن حس وابستگی و هویت به حساب آورد.
در رابطه با ایران هخامنشی، شمرده شدن سرزمین های ایرانی در «سنگ نوشته های داریوش یکم و خشایارشا در قرون پنجم و ششم پ.م. نشان میدهد که حتی در آن دوره نیز ایرانیان خود را متعلق به ملت ایرانی «آریا» میدانستند.»[1] نام «آریا» در اوستا نیز ذکر شده است. بنظر مایکل ویتسل از دانشگاه هاروارد «واژه «آریا» یعنی نامی که ایرانیان خود را می نامیدند، «ارباب» یا «فرد آزاد» معنی می داد و به آن معنای نژاد و نسب که در قرون نوزدهم و بیستم به آن داده شد، نبود.»[2] اما 700-800 سال بعد مثلا سنگ نوشته «کعبه زرتشت» متعلق به شاپور اول ساسانی از قرن چهارم میلادی که به سه زبان پارسی میانه، پارتی و یونانی نوشته شده، موضوع هویت ملی و سرزمینی ایرانی را به صورت روشن تری مطرح میکند. این سنگ نوشته با عبارات زیر شروع میشود: «من مزدیسن، بَغ (ایزد، خدا) شاپور، شاهنشاه ایران و انیران (خارج از ایران) که چهر (نژاد) از ایزدان، پور مزدیسن، بغ اردشیر شاهنشاه ایران که چهر از ایزدان پورِ پور (نوه) بغ بابک شاه (است) خداوندگار ایرانشهرم و (این) شهرها (کشورها) را دارم: پارس، پَهلَو، خوزستان، مشان، آسورستان، اربایستان، آتورپاتکان، ارمنستان…»[3]
روشن است که این هویت، شاخص ها و نشانه های مدرن و کنونی هویت سیاسی و ملی مانند مرز ها، کارت شناسائی/ گذرنامه و یا تدوین قوانین و ساختار دولت های معاصر را نداشت. همچنین روشن است که هویت ملی، سیاسی، اجتماعی و فرهنگی پدیده ای فوق العاده پیچیده و پیوسته در حال تحول در طول تاریخ بوده است. در بعضی موارد هویت ملی و سیاسی ملت ها و دولت ها ادامه یافته، بسته به تحولات سیاسی و اجتماعی تحکیم یا تضعیف شده و یا کاملا از بین رفته است.
به دنبال حملات لشکریان اسلامی و فروپاشی دولت ساسانی، «اهل قلم» ایرانی مدتی نزدیک به دو قرن در حالت بهت و به قول شاهرخ مسکوب «کرختی»[4] به سر بردند، اما بزودی بازسازی فرهنگ ایرانی در شرایط جدید اسلامی را آغاز کردند. به تدریج نوعی تحول یافته از فرهنگ و تمدن ایرانی در شرایط حکمرانی خلفای راشدین و سپس امویان به وجود آمد. نظام اداری دولتداری (از جمله تقسیم سرزمین ها به ایالات و ولایات) یادآور نظام اداری ساسانی بود. با وجود آنکه تا اواخر امویان حاکمان ایالات عرب بودند و از طرف خلیفه در دمشق برای مدت معینی اعزام میشدند، کارهای اداری، از جمله جمع آوری مالیات و دفترداری را «دهقانان» یعنی ایرانیان با سواد و مجرب انجام میدادند که زبان و فرهنگ عربی را به سرعت آموخته و خود را با شرایط جدید منطبق کرده بودند.
اما ادامه دولتداری و از سرگیری فرهنگ، سنت ها و تمدن ایرانی از قرن نهم به بعد باعث ایجاد هویت قومی و سیاسی ایرانی نشده، بلکه این هویت را که حتی در دوره پیش از اسلام نیز وجود داشته، زنده کرده و تحکیم نموده است. یکی از مهم ترین اسناد و نشانه های موجودیت این هویت ایرانی در میان مردم ایرانی زبان این دوره، نقل قولی هست که از افشین استروشنی در کتاب «تاریخ طبری» و همچنین تاریخ «الکامل» ابن الاثیر ذکر شده است. افشین (درگذشت 841 م.) ایرانی زبان و از استروشن (در تاجیکستان کنونی) بود که به عنوان یکی از فرماندهان خلیفه عباسی، معتصم، در جنگ های لشکریان اسلامی خلیفه بر ضد شورشیان شرکت میکرد. هم او بود که به فرمان معتصم جنبش بابک خرمدین در آذربایجان را سرکوب کرده، خود بابک را دستگیر و به دستگاه خلیفه تسلیم کرد. بابک نیز به دست عمال خلیفه به قتل رسید. اما خلیفه این بار نسبت به خود افشین مشکوک شد که اولا مسلمان به اصطلاح «کاملی» نیست، از جمله اینکه ختنه نشده و کتاب های فارسی مانند کلیله و دمنه میخواند و در ضمن پنهانی از شورش مازیار، دیگر فرمانده شورشی در مازندران حمایت میکند. این بار خود افشین را دست و پا بسته پیش خلیفه می آورند. به اصطلاح «دادگاهی» تشکیل میشود و هر کس از روسای حکومت و افراد ذی دخل با هدف محکوم نمودن افشین، او را سوال پیچ میکند. خود معتصم هم در مراسم سوال و جواب حضور داشته است. در این دادگاه، افشین با اتهامات گوناگون از طرف هفت، هشت نفر بمباران میشود. ضمن آن سوال های مخاصمین و جواب های هیجان زده افشین یک سوال و جواب از نظر موضوع بحث ما یعنی تاریخچه هویت ایرانی و خودشناسی ایرانیان جالب است که به روشنی نشان میدهد هویت ایرانی در اوایل اسلام و حتی در سرزمین های مجاور فلات ایران (آسیای میانه) نیز در میان مردم وجود داشت. افشین رو به یکی از متهم کنند گان خود میکند که قبلا رابطه خوبی با افشین داشته، و می پرسد: «مگر نبود که ترا به پیش خویش می پذیرفتم و راز خویش را با تو میگفتم و از عجم بودن و رغبتم به آن و به مردمش با تو سخن میکردم؟» که آن فرد هم تائید میکند و میگوید «چرا.»[5]
من برای اطمینان بیشتر به اصل عربی طبری نگاه کردم. آنجا برای آنچه که در فارسی «عجم بودن» (به معنی ایرانی بودن یا «ایرانیت») «العجمیه» گفته شده که بنظرم ترجمه دقیق ترش باید «ایرانیت» باشد که از نظر موضوع هویت ملی و ایرانی حتی کمی قوی تر و پررنگ تر از «عجم بودن» جلوه میکند.
در شرایط شوک سیاسی، مذهبی و اجتماعی که حاکمیت اسلامی در ایران به وجود آورده بود، احیای تدریجی فرهنگ و زبان ایرانی فارسی یکی از مهم ترین راه ها برای حفظ و تحکیم هویت ملی و ایرانی در مقابل حاکمیت مطلق زبان و فرهنگ خارجی یعنی عربی بود. بر پایه زبان فارسی میانه (پهلوی) در دوره ساسانی، زبان فارسی نیز با آمیختگی با عربی و همچنین لهجه های محلی ایرانی، ساده تر و روان تر شد و در تاریخ زبان ایرانیان دوره «فارسی نو» یا «دری» آغاز گردید که بزودی با تالیف آثار جدید ادبی و تاریخی و همچنین ترجمه آثار مذهبی به فارسی نو، مرحله احیای هویت فرهنگی ایرانی را تسریع نمود. از قرن نهم و بخصوص دهم به بعد، فارسی به عنوان زبان ادبی ایرانیان در عین حال بعد از عربی تبدیل به مهم ترین زبان دنیای اسلام گردید. در همین دوره بود که رودکی، دقیقی، فردوسی، بیهقی و ده ها مورخ، شاعر، فیلسوف، وزیر و دبیر ایرانی دیگر «عجم را بدین پارسی زنده کردند.»
بنظر بسیاری مورخین، کوله بار تجربه در دولتداری ساسانی، آگاهی بر گذشته تاریخی و فرهنگی، احیای زبان فارسی در شرایط جدید سیاسی و کوشش خستگی ناپذیر اهل قلم ایرانی کلید اساسی در تداوم هویت ملی و فرهنگی ایرانیان در دوره اسلامی بود. برای مقایسه، سوریه و مصر به دنبال حمله فتح لشکریان اسلام، زبان و فرهنگ بومی و تاریخی خود را رها کرده و به تدریج عربی زبان شدند. اما در ایران، از دوره خلفای عباسی به بعد، «نوزایش» فرهنگی ایرانیان با حمایت دودمان های منطقه ای ایرانی (طاهریان، صفاریان و سامانیان) که رسما امیران عباسی بودند و عملا به درجه فزاینده ای مستقل عمل میکردند، هویت ایرانی ادامه یافت. این تداوم هویت ایرانی حتی در دوره حکومت سلاطین ترک غزنوی و سلجوقی و متعاقبین همزبان آنها برای چند قرن دیگر تداوم داشت.
معمولا میگویند بعد از فروپاشی دولت های ایرانی سامانیان، آل بویه و دولت های کوچکتر دیگر و برسر کار آمدن غزنویان (اساسا در شرق ایران) و سپس سلجوقیان در سرتاسر ایران کنونی بعلاوه آناتولی، عراق و شام، در تاریخ ایران دوره هزار ساله سلاطین ترک زبان شروع شد که تا پایان قاجاریان و آغاز دود مان پهلوی ادامه یافت. البته دوره کوتاه کریم خان زند (1751-1779) استثنائی کوچک، اما همراه با آرامش نسبی بود. ولی طوری که میگویند، استثنا ها قاعده ها را ساقط نمیکنند.
منظور از فصلی که میخوانید این است که بدانیم در این هزار سال موضوع هویت ایرانی و احساس تعلق به ایران و مردم، تاریخ و فرهنگ آن در میان شاهان، وزیران، حکمرانان محلی و منطقه ای، در میان اهل قلم و شمشیر، در مقامات دولتی و مدارک رسمی مانند فرمان ها و عهدنامه ها، در آثار نوشتاری تاریخی، سیاسی یا ادبی و همچنین نظر پادشاهان و نمایندگان دولت های خارجی در این مورد چگونه بوده است.
نه تنها فردوسی – هویت ایرانی در روزگار غزنویان
احیاء و شکوفائی ادبیات فارسی نو از اواخر قرن نُهم م. شروع شد و در عرض صد سال با تکمیل «شاهنامه» به نقطه اوج خود رسید. یک ویژگی مضمونی ادبیات فارسی این دوره صد ساله، جنبه اساطیری-ایرانی آن و تاکید بر فرهنگ و تمدن ایران باستان بود.
قبل از فردوسی نیز برخی از شاعران این دوره شروع به شاهنامه نویسی کرده بودند. اولین کوشش ها در این راه از طرف مسعودی مَروزی (حدود سال 912 م.) و ابومنصور (960 م.) انجام گرفت که مصادف با پایان سلسله سامانیان ایرانی و آغاز سلطنت غزنویان ترک زبان بود. از شاهنامه مسعودی مروزی تنها چند بیت و از شاهنامه ابومنصوری (که بنا به روایات، بر اساس ترجمه منثور چهار موبد زرتشتی از یک شاهنامه بوده) فقط مقدمه فارسی آن باقی مانده است. دقیقی تا مرگ نا بهنگام خود در سال 976 م. هزار بیت شاهنامه خود را سرود که بعدا مورد استفاده فردوسی قرار گرفت. اما بالاخره در دوره غزنویان و شاهنامه فردوسی (درگذشت 1019 یا 1025 م.) است که «درک ایرانی از تاریخ جهان، چه از نظر تاریخ اساطیری و چه تاریخی واقعی ایرانی (اشکانی و ساسانی) با بالاترین فصاحت ممکن زبان فارسی سروده شده و نام «ایران» و تعبیر های مربوط به آن 720 بار و واژه «ایرانیان» 350 بار ذکر شده است.»[6] بنا به شمارش احمد اشرف، علاوه بر تالیفات شاهنامه، ده ها نویسنده، شاعر، حکیم، مورخ، دانشمند، وزیر و دبیر مانند ابن مقفع، دینوری، طبری، حمزه اصفهانی، ابن مسکویه، ثعالبی، مسعودی، مقدسی، بلعمی، گردیزی، حکیم میسمی و ابوریحان بیرونی در آثار خویش صدها بار (تنها طبری در «تاریخ» مفصل خود 292 بار) نام ایران و ایرانی را ذکر کرده اند.[7] بدون شک همه این بزرگان علم و ادب در دوره غرنویان و در سرزمین های تحت تسلط آنان نزیسته اند، اگرچه مثلا بیرونی که بیشتر عمر خود را در خدمت سلاطین غزنوی گذرانید، در کتاب معروف خود «آثار الباقیه» دانش اساطیری و در عین حال تاریخی اقوام، سرزمین ها و عادات و سنن، تقویم و روزهای مخصوص ایرانی، زرتشتی، رومی، سریانی، یهودی، مسیحی و اسلامی را شرح میدهد. در این اثر معروف، بیرونی صد ها بار از ایران، ایرانیان و زبان فارسی (الفُرس، الفارسیه، فارس، ایران شهر، اهل ایرانشهر، فروردین، نوروز، مهرگان، روز انیران) و آئین های گذشته و پیامبران و پادشاهان آنان مانند زردشت و کورش به تفصیل سخن گفته است. لازم به توضیح است که مشروحات دقیق و بی مانند بیرونی صرفا محدود به اساطیر و افسانه های این اقوام و ملل نیست، بلکه روزگار خود بیرونی از جمله عهد سامانیان و ترکان را نیز در بر میگیرد.[8]
غزنویان در آغاز غلامان نظامی و سپس فرماندهان دستگاه سامانی بودند. آنها سال های مهم شکل گیری شخصیت سیاسی خود را در محیط پربار درگاه دولت ایرانی سامانیان گذرانده بودند. در همین دوره بود که اهل قلم ایرانی سعی کردند حکمرانان غزنوی را به ساسانیان ربط دهند. مثلا به گفته جوزجانی، پدر سلطان محمود غزنوی یعنی سبکتکین از طرف پدری جزو نوادگان دختر آخرین پادشاه ساسانی، یزدگرد سوم بود.[9] بعد از تسلط اعراب بر ایران، ادعاهای مشابهی هم مطرح شد که گویا امام چهارم شیعیان نوه مادری یزدگرد سوم بوده است. به همین ترتیب، برخی تذکره نویسان و مورخان ایرانی کوشش کردند که برای توجیه حاکمیت پادشاهان مزبور اصل و نسب آنان را به قبایل پرنفوذ عرب ربط دهند. در رابطه با همین ادعاها نیز نام ایران بار ها به عنوان کشوری معاصر در آثار تاریخی، ادبی و مذهبی ذکر شده است. در دوره بعد از تسلط اعراب بر ایران تمایل به منسوب شمردن حاکمان ایرانی یه قبایل پرنفوذ عرب رواج یافت. همچنین در دوره حاکمیت سلاطین ترکمن نیز مورخین ایرانی تلاش میکردند سلاطین آق قویونلو یا قراقویونلو را به تبار جمشید متصل کنند.
مثلا فرخی سیستانی (درگذشت سال 1030) در دیوان خود 30 بار نام «ایران» را ذکر میکند و سلطان محمود را «شاه ایران» (و توران) مینامد و همچنین تعابیر «ایرانزمین» و «ایرانشهر» را به کار میبرد. عنصری (درگذشت 1040) و منوچهری (درگذشت 1041) از «ایران»، «توران»، «کشور ایران»، «زمین ایرانشهر» و «خسرو ایران» سخن میگویند و اسعدی گرگانی در «ویس و رامینِ» خود 25 بار نام «ایران» را می بَرد.[10]
در دوره سلطان محمود زبان کتبی کلیه مدارک رسمی دربار به دستور اولین وزیر سلطان محمود، ابوالعباس اسفراینی، از عربی به فارسی تبدیل شد. اگرچه وزیر بعدی، احمد میمندی زبان رسمی دربار را دوباره به عربی برگرداند، اما سنت فارسی نویسی مدارک رسمی و دولتی از آن دوره به بعد در همه دربارهای سلاطین ترکی و مغول-ایلخانی در ایران و همچنین آسیای مرکزی، بخش مسلمان هندوستان و آناتولی باقی ماند. در ایران دوره صفویان و بعد از آنها نیز موقعیت برتر زبان و ادبیات فارسی به همان صورت ادامه یافت. همزمان، فتوحات سلطان محمود در هند نیز تاثیر و نفوذ زبان فارسی را به این نیم قاره گسترش بخشید.
ابوالفضل بیهقی تاریخ نگار برجسته ایرانی که در کتاب معروف تاریخ خود دوره سلطنت محمود و پسرش مسعود را به صورتی دقیق و در عین حال با زبانی شیوا و غنی به تصویر کشیده، در باره پایان دوره غزنویان و شکست های سلطان مسعود به دست لشکریان نوخاسته سلجوقی و بر تخت نشستن طغرل بیک سلجوقی در نیشابور مینویسد:
«… هرکس که میخواست، استاخی (گستاخی،م.) میکرد و با طغرل سخن میگفت و وی بر تخت خداوند سلطان نشسته بود در پیشگاه صُفّه (ایوان، م.)، قاضی صاعد را بر پای خواست و به زیر تخت بالشی نهادند و بنشست، قاضی گفت: زندگانی خداوند دراز باد، این تختِ سلطان مسعود است که بر آن نشسته ای و در غیب چنین چیزهاست و نتوان دانست که دیگر چه باشد، هشیار باش و از ایزد – عزّ ذکره – بترس و داد ده و سخنِ ستم رسیدگان و درماندگان بشنو و یله مکن (رها مکن، م.) که این لشکر ستم کنند که بیدادی (ستمی، م.) شوم باشد و من حق تو را بدین آمدن بگزاردم (…) طغرل گفت رنج قاضی نخواهم به آمدن بیش ازین، که آنچه باید به پیغام گفته می آید و پذیرفتم که بدانچه گفتی کار کنم، و ما مردمان نو و غریبیم و رسم های تازیکان (ایرانیان مسلمان و غیر ترک، م.) ندانیم، قاضی به پیغام نصیحت ها از من نگیرد (دریغ ندارد، م.). گفت: چنین کنم.»[11]
این در سال 1037 بود.
حاکمیت بر خراسان چند بار بین غزنویان و سلجوقیان دست به دست شد. بالاخره با شکست و عقب نشینی غزنویان به هند، سلجوقیان بر خراسان و بقیه سرزمین های ایرانی و سپس عراق و دیر تر آناتولی حاکم گشتند. روایت بیهقی از فتح خراسان توسط سلجوقیان نیز نشان میدهد که غزنویان با سابقه نسبتا طولانی تر مهاجرت به ایران و حاکمیت بر آن، با ایران و ایرانیان و فرهنگ و دولتداری آنان آشنا تر و مانوس تر از سلجوقیان بودند.
اما بزودی همان سنت دیرین برتری زبان، فرهنگ و دولتداری ایرانی به صورتی دیگر در دوره سلجوقیان نیز ادامه یافت.
پیچ و خم دوره سلجوقی
از نگاه موضوع هویت ایرانی و ذکر نشانه های آن مانند نام «ایران» در ایران دوره سلجوقی رکودی نسبی دیده میشود. سلجوقیان ایران تا اواخر قرن دوازدهم و شاخه روم (آناتولی) آنان تا صد سال بعد از آن (همراه با کاهش تدریجی قدرت و نفوذ) حکومت کردند. تمرکز این بحث روی دوره سلجوقیان ایران (یا «سلجوقیان کبیر») خواهد بود.
برخلاف دوره غزنویان، در روزگار سلجوقیان آثار به نسبت کمتری در باره قدرت و شکوه ایران باستان و اساطیر آن نوشته شد، اگر چه در این دوره به خاطر گسترش سریع حاکمیت سلاطین سلجوقی در ایران، آسیای مرکزی، آناتولی، عراق، شام و حتی فلسطین ، زبان و ادبیات فارسی از نظر نفوذ و اعتبار بعد از عربی تبدیل به مهم ترین زبان دنیای اسلام گردید. به نظر نگارنده این تناقض چندان جای شگفتی ندارد و میتوان آن را به چند عامل مربوط دانست.
یکم: آنگونه که قبلا هم گفته شد، غزنویان و سلجوقیان هر دو اصالتا از آسیای مرکزی به ایران آمده بودند. اما گذشته و روند مهاجرت و شکل به دست گرفتن قدرت آنان در ایران از یکدیگر فرق های اساسی داشت. اولین بنیانگذاران غزنویان، آلب تکین (آلپ تگین) و سبکتکین، از غلامان دربار سامانی بودند که در بازار بردگان خریداری شده بودند. آلپ تکین بخاطر مهارت در امور جنگی فرمانده سامانیان در خراسان شده بود. سبکتکین جوان نیز که احتمالا از قبایل ترکان شرقی بود، به دنبال حمله یک قبیله ترک رقیب به اسارت گرفته شده و در یک بازار بردگان برای سامانیان خریداری شده بود. در دوران خدمت در لشکر سامانی سبکتکین داماد آلپ تکین شده بود. آنها همراه با هزاران غلام دیگر در مدرسه مخصوص امیران سامانی تحصیل و آموزش نظامی دیده بودند. بین نخستین لشکرکشی های سامانیان به دشت های آسیای میانه برای «غزوات» اسلامی و اسیر گرفتن قبایل ترک آن دیار (اواخر قرن نهم) و نخستین تصرف قدرت توسط غزنویان در غزنی افغانستان (975) تقرییا صد سال فاصله بود. در این مدت آنها زبان، فرهنگ و دولتداری ایرانیان را در دربار سامانی فراگرفته بودند. اما سلجوقیان که ابتدا به صورت دسته بزرگی از اشرار از ماوراءالنهر به خراسان حمله میکردند، طوری که از خود رئیس قبیله، طغرل بیک شنیدیم، با ایرانیانی که به کشورشان آمده بودند، آشنائی و الفت چندانی نداشتند. از این جهت آنان احتمالا (بخصوص در ابتدا نیازی برای تشویق اهل قلم بومی در راه ترویج هویت ایرانی نمی دیدند.
دوم: در حالیکه سرزمین های غزنویان اساسا عبارت از ایران و بخش هائی از هندوستان بود، سلجوقیان در مدت کوتاهی بر آناتولی، عراق و حتی شام حاکم شدند. فتح نیشابور توسط سلجوقیان در سال 1037 بود . در کمتر از 40 سال بعد آنها ابتدا بغداد را تصرف کرده، خلیفه عباسی را تابع خود نمودند و سپس در شهر مانزیکرت (ملازگرد) در شرق آناتولی نخستین ضربه پیروزمندانه خود را بر امپراتوری روم شرقی وارد آوردند. این سرعت و گسترش در فتوحات، سلجوقیان را از حالت دولتی اساسا ایرانی درآورده، آنان را به بزرگترین دولت اسلامی شامل سرزمین های ایران، آناتولی و خاورمیانه تبدیل نمود. این نیز به سختی میتواند عامل تشویق کننده ای برای ترویج تنها یک هویت سیاسی یا قومی مشخصی باشد.
دو عامل دیگر هم میتواند موثر بوده باشد. اولا نباید فراموش کرد که سلجوقیان بلافاصله پس از فتح هر ایالت و ولایت، آن را مانند یک غرامت جنگی بین افراد ممتاز طایفه خود و حتی پسران صغیر خانواده تقسیم میکردند. این ولایات معمولا نصیب طایفه و دسته ای میشد که در آن فتح نقش مهم تری داشت. این تصمیم هم با رضایت خان بزرگ (مثلا طغرل، برادرش چاغری، آلپ ارسلان و دیگران) انجام میگرفت. حتی خان های بزرگ تر میتوانستند بعدا بخاطر «تغییر سیاست» یا نیاز به پول و خراج این تصمیم را تغییر دهند و حاکم دیگری را به همان محل بفرستند. حاکمان سلجوقی اصولا طبق یک سنت قدیم ترکی و مغولی با فتح یک سرزمین، آن را مانند ملک و زمین شخصی و خانوادگی خود به حساب می آوردند. این سنت، البته نه به این درجه و تا این حد، در دودمان های قدیمی ایرانی، عربی و غربی هم بود، مثلا حکومت ایالت های پر درآمد به نزدیکان درجه اول پادشاه یا خلیفه داده میشد. اما بنظر میرسد مبالغه در این مورد مانند سپردن حکومت یک ولایت به یک شاهزاده ده ساله و فرستادن او (همراه با «اتابک» شاهزاده) به این محل میتواند در ذهن این حکومت های محلی و دبیران و تاریخ نگاران آنان احساس جمعی «ایرانیت» را که گستره ای پهناور از حاکمیت سیاسی و وابستگی گروهی را در بر میگیرد، کم رنگ تر کرده باشد.
نکته نهائی که بنظر نگارنده میتواند در تضعیف نسبی احساس و ذکر موضوع «ایرانیت» در منابع دوره سلجوقی نقشی داشته باشد، حاکم شدن اندیشه خواجه ابوعلی نظام الملک طوسی (توسی) در باره دولت و حکومت داری و اصول متشرعانه امام حامد غزالی (در حوزه فلسفی و مذهبی) در دوره اوج قدرت سلجوقیان است. نظام الملک (1018/19-1092 م.) از معروف ترین وزیران تاریخ ایران است که به مدت بیست و نُه سال وزارت دو سلطان بزرگ سلجوقی، آلپ ارسلان و پسرش ملک شاه را برعهده داشت و در عمل گرداننده اصلی کارهای دولت در اوج قدرت و گسترش این سلسله از آمو دریا تا قفقاز جنوبی، آناتولی مرکزی، عراق و شامات بود. نظریه دولت داری نظام الملک بر دو ستون اصلی استوار بود: اطاعت بی چون و چرا از سلطان سلجوقی و پیروی مطلق از مذهب اهل تسنن، به خصوص شاخه حنفی و یا شافعی آن. نظام الملک، امام ابو حامد غزالی (1058-1111) را در سال 1091 م. مسئول تدریس در مدرسه نظامیه بغداد نمود. غزالی جزو پیروان مکتب کلامی «اشعری» بود. این مکتب که در ابتدا راهی «میانه» بین خِرَدگرایی معتزله دوره خلیفه مامون و خِرَدستیزی شریعت گرایان اهل حدیث شمرده می شد و در عراق و خراسان نفوذ بسیاری داشت، بعد ها آشکارا به اهل حدیث نزدیک شد و برضد خِرَد گرایی برخاست. در پی فعالیت های غزالی در مدرسه های «نظامیه» بغداد و نیشابور مکتب کلامی و متشرعانه اشعری به اقصی نقاط عالم اسلام گسترش یافت و به مکتب اکثریت اهل سنت تبدیل گردید. غزالی احتمالا مهم ترین فقیه و متفکر اسلامی است که ضدیت با خِرَدگرایی علمی را درمیان مسلمانان به صورتی پایدار رواج داد. پایه اصلی اندیشه های نظام الملک و غزالی مطلق بودن شرط پیروی از شریعت و سلطان بود. بنظر میرسد در چنین جهان بینی احساس تعلق به یک سرزمین و یا قوم نمی توانست رنگ نبازد.
سلسله های ترک زبان غزنویان و سلجوقیان که اصالتا از آسیای مرکزی به ایران مهاجرت کرده و با مردم آن آمیخته بودند، هویتی اساسا نظامی داشتند و توجه اصلی آنها متوجه فتح سرزمین های بیشتر بود. اما اهل قلم ایرانی که دستگاه دولتی را اداره میکرد، طبق سنت همیشگی و بخاطر بی تجربگی سلسله های نامبرده در دولتداری، به غیر از دستگاه نظامی، اکثر نهادهای اداری دولت و قشر روحانیان را به دست خود گرفت و از آن طریق نفوذ و حاکمیت فرهنگ ایرانی را ادامه داد. در دوره حکومت های منطقه ای ایرانی مانند طاهریان، صفاریان، سامانیان و دیرتر آل بویه، «اهل قلم» و «اهل شمشیر» نقش و کارکردی مشترک به عنوان دو ستون اصلی دولت داشتند. اما در دوره سلسله های ترک زبان که بیش از یکی دو قرن از مهاجرتشان به ایران نگذشته بود، این اتحاد قلم و شمشیر تا حدی شکاف برداشت . این همان زمانی است که در تاریخ نگاری ایرانی با تمایز و گاه حتی رقابت گروه های «ترک و تاجیک» روبرو میشویم. این تمایز و رقابت تا اواخردوره صفویان ادامه یافت، اما بتدریج تا دوره نادرشاه تقریبا از بین رفت. احتمالا در این دوره، همگرائی و آمیختگی «ترک و تاجیک» در جامعه ایرانی به اندازه ای تحکیم یافته است که در آثار دوره های بعد چنین تمایزی، اگر هم احساس شود، نشانه رقابت و رویاروئی چندانی نبوده است.
هویت ایرانی در عهد سلجوقی
بیان و نشانه های هویت ایرانی در دوره سلجوقیان را میتوان (مانند دوره های دیگر تاریخ ایران) در چند حوزه بررسی کرد: اولا اشاره مستقیم به نام «ایران» یا نام های مترادف، مرتبط و هم معنا مانند ایرانیان، ایرانشهر، ایرانزمین، ملک عجم، پارس، فرس، پارسی و غیره. این اشاره ها میتوانند به دوره باستانی یعنی پیشا اسلامی یا دوره بعد از اسلام باشند. در عین حال این نشانه ها میتوانند «ایران» را به عنوان تعبیر و مفهومی کلی و غیر مشخص در نظر بگیرند و یا به عنوان نام یک سرزمین و واحد جغرافیائی و سیاسی مشخص و کنونی (نه لزوما با دولت معین و مشخص خود) به کار برده شوند. در نهایت شاخص های تاریخی و فرهنگی مانند اساطیر، آداب و سنن و جشن های ملی میتوانند به عنوان «نشانه» و شاهد وجود و ذکر هویت ملی ایرانی در آثار دوره های مختلف در نظر گرفته شوند.
در تاریخ نگاری دوره سلجوقی به جز مواردی مانند «تاریخ سلسله سلجوقی» اثر بُنداری اصفهانی (درگذشت 1100) و «سیرت جلال الدین منکبورنی» نوشته شهاب الدین نَسوی (درگذشت 1253) اشاره چندانی به تعبیر «ایران» به عنوان واحد سیاسی و جغرافیائی نمیشود. این نیز طبیعی است، زیرا در دوره سلجوقیان گستره دولت سلجوقی به مراتب وسیع تر از سرزمین های ایرانی بود و سلاطین یا وزیران و دبیران دستگاه سلجوقی دلیلی نداشتند که تمامی دولت خود را تنها «ایران» بنامند.
در شعر فارسی این دوره، حماسه سرائی دوره سامانیان و غزنویان رنگ می بازد و جای آن را آمیزه ای از اساطیر و داستان های ایرانی و اسلامی میگیرد. به گفته احمد اشرف «این تحول را میتوان به نوعی پیش درآمد مشخصات هویت ایرانی در آثار دوره پسامغولی و صفوی به شمار آورد.»[12]
با اینهمه، از شاعران این دوره امیر معزی (درگذشت 1147) سلاطین سلجوقی را «شاه» ایران (و گاه «شاه ایران و توران») و حافظ و مدافع این سرزمین می نامد. چند مثال:
در مدح سلطان سنجر:
سایه یزدان و خورشید همه سلجوقیان – ناصر دین خسرو مشرق که نامش سنجر است
شهریاری کز خطاب و ناز او نازد همی – هر کجا در کشور ایران خطیب و منبر است
(…)
آن که شاهان را به ایرانشهر سر بر نام اوست — وان که خاقان را به توران نامهٔ او بر سراست
بی امر تو در ایران بر ما که دهد فرمان — بی رای تو در توران بر سر که نهد افسر
(…)
آدینه و صبح و عید قربان — فرخنده گشاد هر سه یزدان
بر ناصر دین و تاج ملت — شاه عجم و پناه ایران[13]
نظامی گنجوی (درگذشت 1209) در «هفت پیکر» خود، ایران را به عنوان سرزمینی تاریخی و سیاسی چنین ستایش میکند:
همه عالم تن است و ایران دل — نیست گوینده زاین قیاس خجل
چونکه ایران دل زمین باشد — دل ز تن به بود یقین باشد
و یا خاقانی شیروانی (درگذشت 1190) بیش از بیست بار نام ایران را میبرد، از جمله:
چون غلام توست خاقانی، تو نیز
جز غلام خسرو ایران مشو
در اشعار انوری (درگذشت 1189) و سنائی (درگذشت 1131؟) میتوان به چندین کاربرد نام «ایران» برخورد. از آن میان در برخی از این اشعار مانند شکایت نامه انوری در باره دست اندازی های ترکان اغوز به خراسان نام «ایران» نه تنها با اشاره به گذشته و اساطیر، بلکه به عنوان سرزمین موجود در آن دوره به کار رفته است:
به سمرقند اگر بگذری ای باد سحر نامهٔ اهل خراسان به برِ خاقان بر ….. کارها بسته بود بیشک در وقت و کنون وقت آن است که رانَد سوی ایران لشکر
برخی شاعران دیگربه طور غیر مستقیم از ایران سخن میگویند. مثلا سعدی (درگذشت 1291 یا 1292) با اشاره به چهره های افسانه ای شعر و ادبیات فارسی مانند رستم و اسفندیار به سلاطین نصیحت میکند که از میراث بزرگان گذشته پند گیرند. اما تعداد دیگری مانند سیف فرغانی (درگذشت اوایل قرن چهاردهم) گاه به بدگوئی در باره ایران نیز می پردازند. فرغانی تا آنجا پیش میرود که میگوید «آب و خاک ایران برای طهارت و ادای نماز مسلمانان مساعد نیست، زیرا پادشاهان ساسانی آن را نجس کرده اند.»[14]
نزد آن کاز حدَث نفس طهارت کردست – خاک آن ملک کلوخی زپی استنجاست
نزد عاشق گِل این خاک نمازی نبود – که نجس کردۀ پرویز و قباد و کسراست [15]
البته بعضی ها با اشاره به آثار دیگر متصوفین این دوره، این شعر را به معنی بی توجهی و حتی بیزاری صوفیان از ثروت و مکنت شاهانی مانند قباد و کسرا تفسیر کرده اند ونه توهین به آب و خاکی بخصوص، یعنی ایران. فرغانی شاعری صوفی، ایرانی و زاده منطقه فرغانه در آسیای مرکزی بود. او به دنبال حمله مغول ابتدا به تبریز و از آنجا به آق سرای آناتولی گریخت که آخرین سلجوقیان روم هنوز در آنجا حکومت میکردند. ظاهرا شعر نامبرده فرغانی به نوعی نقطه اوج تقابل و تعارض بین اندیشه هویت و وابستگی سرزمینی و فرهنگی به ایران و، در مقابل و حتی در دشمنی با آن، برتری دادن به طهارت و نماز برای مسلمانان است. اما این طرز تفکر اگرچه رگه هائی از آن بعد ها هم ادامه یافت و هنوز هم وجود دارد، هرگز نتوانست به اندیشه غالب ایرانیان یا ترکان ایران و آناتولی تبدیل شود.
در بسیاری آثار ادبی و سیاسی این دوره مانند «قابوس نامه» عنصرالمعالی میتوان با ده ها اشاره به آداب و رسوم و طرز فکر و زندگی ایرانیان روبرو شد. در همین اثر تنها در چند مورد به تعبیر «عجم» بر میخوریم. نظام الملک نیز در اثر معروف خود با عنوان «سیاست نامه» با کاربرد تعبیر «تازیکان» از ایرانیان بحث میکند و در عین حال به ده ها مورد از زندگی سیاسی و فرهنگی و همچنین میراث و حافظه جمعی ایرانیان اشاره می نماید. دو اثر فارسی این دوره (هر دو در اوایل قرن دوازدهم م.) که شهرت به مراتب کمتری از شاهنامه فردوسی دارند، هر کدام بیش از صد بار نام «ایران» باستان را می برند و از داستان ها و افسانه های پارسی میگویند. یکی از این آثار «کوش نامه» اثر ایرانشاه ابن ابوالخیر است که ظاهرا منابع متفاوتی از فردوسی را به کار برده است. اثر دوم «بهمن نامه» نام دارد که یک مثنوی حماسی شامل بیش از 9000 بیت و مربوط به دوره پادشاهان کیانی است. این اثر به محمد بن ملکشاه سلجوقی اهدا شده، اما در باره نام نویسنده این اثر اطلاعات دقیقی موجود نیست. همچنین «تاریخ طبرستان» تالیف ابن اسفندیار (درگذشت 1217) ده ها بار نام «ایران» و «تازیک» (به معنای «ایرانی») را به کار برده است.
آنگونه که گفته شد، ذکر هویت ایرانی نه تنها با کاربرد مستقیم نام «ایران» بلکه همچنین با در نظر گرفتن یک مجموعه یا کلیّتی شامل اشاره به جنبه های اساطیری، قومی، فرهنگی و سرزمینی ایرانیان ممکن است. در همین رابطه قبلا به «گلستان» و «بوستان» سعدی، «قابوس نامه» عنصر المعالی و «سیاست نامه» نظام الملک طوسی اشاره شده بود. در این آثار اگرچه ذکر مستقیم نام «ایران» به معنی واحد سیاسی و سرزمینی موجود در آن دوره به سختی مشاهده میشود، اما همه آثار مزبور سرشار از جنبه های گوناگون و رنگارنگ میراث تاریخی و فرهنگی ایران و ایرانیان است.
شاید به همین جهت است که درست در دوره سلجوقیان، زبان فارسی (و نه عربی) به ویژه در زمینه های معینی مانند شعر و ادبیات تصوفی (مثلا عطار نیشابوری، مولانا جلال الدین بلخی / رومی) به اوج شیوائی و محبوبیت خود در تمامی کشورهای اسلامی قرون میانه رسید. در همین دوره بود که فارسی تبدیل به زبان مشترک و نوشتاری دربار و دیوان در امپراتوری های عثمانی، آسیای مرکزی و دولت گورکانی هند گردید و شاعران و حتی خود سلاطین این سرزمین ها را به نوشتن شعر به فارسی برانگیخت.
دوره ایلخانی و تیموری
با همه خون و خاک دهشتناکی که حمله های مغول از سال 1200 به بعد تقریبا برای پنجاه، شصت سال از خود به جا گذاشت، برخی تاثیرات کوتاه مدت و میان مدت آن بر تک تک سرزمین های منطقه اوراسیا، از جمله ایران، غیر منتظره جلوه میکرد. به چندی از این تاثیرات سیاسی و اجتماعی در فصل «مغول ها می آیند» این کتاب اشاره شده بود. در موضوع هویت ایرانی نیز پیامد های ناخواسته حمله مغول چشمگیر بودند. قبل از همه، هلاکو خان، نوه چنگیز، در سال 1258 در پی حمله به بغداد آخرین خلیفه عباسی و خانواده او را به قتل رسانید و رسما به خلافت عباسی که پانصد سال نماد امپراتوری بزرگ اسلامی بود، پایان بخشید. با این اقدام سرزمین هائی که در سه قاره آسیا، آفریقا و حتی بخشی از اروپا تحت یک خلافت اسلامی و عربی قرار داشتند، به حال خود رها شدند و هر کدام متناسب با گذشته تاریخی و شرایط موجود خود به راه دیگری گام گذاشتند.
علاوه بر فروپاشی دستگاه خلافت، بدون تردید این نیز نقش مهمی داشت که حکمرانان جدید ایلخانی مسلمان نبودند. آنها اصالتا شمن باور و بودائی به شمار میرفتند. بالاخره در سال 1295 یعنی نزدیک به صد سال پس از حمله مغول به ایران، نوه بزرگ هلاکو، غازان که خان بزرگ سرزمین های ایرانی شده بود، به اسلام گروید و همه مغول های مقیم ایران را به قبول اسلام فراخواند. تا آن وقت غازان در آیین بودائی تربیت یافته بود و شاید هم به همین جهت گفته میشود که او مدارامنشی بودائی را با اصول اسلام درآمیخت و از جمله به دستور او یک معبد بودائی درنزدیکی قوچان کنونی ساخته شد. با این همه بعد از گروش غازان به اسلام به دستور او کلیسا ها، آتشکده ها و دیگر معابد اقلیت های دینی را تخریب کردند.
در زمان حملات مغول، در سرزمین های ایرانی، برخلاف دوره اوج سلجوقیان، حکومت و نظام واحد سیاسی، مالیاتی، تجاری و نظامی موجود نبود. هر منطقه و ولایت زیر حکومت یک شاهزاده یا اتابک سلجوقی، این یا آن ایل و قبیله (اغلب ترک یا گاه ایرانی) بود که با یکدیگر پیوسته در حال کشمکش، جنگ و صلح بودند. طبعا چنین شرایطی برای طرح موضوع هویت ایرانی از طرف وزیران، دبیران، مستوفیان و دیگر اهل قلم ایرانی چندان مناسب نبود. در بهترین حالت آنها می توانستند با حسرت گذشته هائی را خاطرنشان کنند که نیروئی فراگیرتر و منسجم تر از قدرت های زودگذر و کوچک محلی زمام امور را در دست داشت. از این جهت بسیاری از تاریخ نگاران گردآمدن همه سرزمین های ایرانی در یک بدنه سیاسی واحد تحت حکومت وارثان ایلخانی مغول در ایران را چنین ارزیابی میکنند که پس از فروپاشی امپراتوری ساسانیان، سرزمین های فلات ایران برای نخستین بار همه باز در یک ترکیب مشترک سیاسی متحد شدند.[16] در این شرایط، اهل قلم، تاریخ نگاری سیاسی ایران را به گونه ای مشخص به عنوان «ایران» و «ایران زمین» از سر گرفتند. منظور از ذکر این نام ها دیگر نه تنها ارجاع به تاریخ پیشا اسلام، بلکه اشاره به همان دوره تالیف تواریخ و تذکره های عهد ایلخانی بود.
لمبتون در کتاب معروف خود با عنوان «تداوم و تحول در تاریخ میانه ایران» در مقایسه سلجوقیان و متعاقبین مغول-ایلخانی آنان می نویسد که در ارزیابی اوضاع اجتماعی این دو دوره و اینکه آیا همان نظام پیش ادامه یافته یا اینکه کاملا از طرف ایلخانان متحول شده، نباید به افراط یا تفریط رو بیاوریم. «(سلجوقیان) نظام جدیدی پی ریزی نکردند، ولی تشکیلات امپراتوری موجود را به مفهوم وسیع آن بنا نهادند. مغولان، برعکس، موازنه موجود را درهم ریختند و نظام تازه ای در انداختند. لیکن به محض اینکه رابطه آنها با قراقوروم (یعنی مراکز امپراتوری مغول، -م.) قطع شد و به اسلام روی آوردند، الگوهای کهن که جامعه را در روزگار سلجوقیان به هم بافته بود، بار دیگر ظاهر گشت. شاید این امر اجتناب ناپذیر بود، چون هنگامیکه ایلخانان به صورت یک سلسله ایرانی درآمدند و بالاجبار از حدود و ثغور جا افتاده و مشخص سرزمین ایران به دفاع پرداختند، در چارچوب همان قیودی قرار گرفتند که سلجوقیان و سلسله های نخستین ایرانی قرار گرفته بودند.»[17]
تاریخ نگاران دوره ایلخانی نیز در همین معنا به احیا و بازگوئی موقعیت ایران در تاریخ جهانی آن روزگار کوشیدند. به همین جهت است که «جامع التواریخ» خواجه رشید الدین فضل الله همدانی (درگذشت 1328) غالبا به عنوان نخستین تاریخ جامع جهان شمرده میشود که در دوره ایلخانان مغول حاکم بر ایران نوشته شده است. از سوی دیگر، این اثر دوجلدی احتمالا پاسخگوی نیاز های حکمرانان ایلخانی مغول برای آشنائی با جهان (ازجمله هند و «فرنگ») و ادیان آنان به حساب می آمد.
خواجه رشیدالدین در اثر نامبرده خود و همچنین «تاریخ مبارک غازانی» و «سوانح الافکار» ده ها بار از «ایران» به عنوان سرزمین و حکومتی موجود نام می برد و آن را احتمالا برای اولین بار«کشور ایران» نیز می نامد.[18] او مرزهای ایران آن دوره را «در شرق از آمو تا رود جهلم در شمال هندوستان و در غرب از بیزانس (روم) تا مصر» میخوانَد.[19] در صفحات دیگر آثار رشیدالدین میتوان به تعابیر «اهالی ایرانزمین» و «خلایق ایرانزمین»، «ممالک ایرانزمین»، «خان ایرانزمین» و «ملوک ایرانزمین» نیز برخورد. خواجه رشیدالدین نیز مانند دیگر تاریخ نگاران و جغرافی دانان عصر خود، هنگام برشمردن مشخص پادشاهی های مهم عصر خود، از ایران، توران، فرنگ، مصر، مراکش (مغرب،) بیزانس (روم،) هند و چین نام می بَرد.
دیگر آثار تاریخی مانند «تاریخ» ابوسلیمان بناکتی (درگذشت 1330،) «مجمع الانساب شبانکاره ای» (1333،) «دستور الکاتب» محمد نخجوانی (درگذشت 1336،) «تاریخ گزیده» حمدالله مستوفی (درگذشت 1349) و «مطلع السعدین» عبدالرزاق سمرقندی (درگذشت 1371) نیز بارها از ایران و تعابیر مرتبط با آن سخن میگویند. مثلا سمرقندی در شرح جنگ سلطان اُلجایتو با دشمنانش می نویسد «اگر خواست خداوند نمی بود، از پادشاهی ایران چیزی جز نام با قی نمی ماند.» او در جائی دیگر مرزهای دولت سلطان ابوسعید ابوالخیر را «از سیحون تا فرات» نامیده و علاوه میکند که «ایرانشهر عبارت از شهرهائی است که بین این دو مرز قرار گرفته اند.» در این دوره که شامل عصر تیموری نیز میشود، آثار تاریخی و جغرافیائی دیگری نیز از ایران به عنوان یکی از کشورهای مهم منطقه نام برده اند، از جمله: «زبده التواریخ» و «جغرافیا» نوشته حافظ ابرو (درگذشت 1417،) «جامع التواریخ حَسنی» اثر تاج الدین حسن یزدی، (درگذشت 1453) و «روضه الصفا» از میرخواند (درگذشت 1497.) در مجموع میتوان گفت که در 42 مورد نام ایران و تعابیر مرتبط با آن در آثار نامبرده این دوره ذکر شده است.[20]
همچنین باید علاوه نمود که در اسناد باقیمانده از مکاتبات بین پادشاهان ایران و سلاطین کشورهای همسایه از دوره تیموری تا صفوی، طبق شمارش احمد اشرف 19 بار به تعبیرهای ایران، ایرانزمین، کشور ایران، شاهنشاه ایران، احوال ایران، ملوک (پادشاهان) ایران، ممالک (ایالات) ایران، شهریار دیار عجم، سپهسالار ایران، و «ایران و توران» برمیخوریم. در فصل های مربوط به سلسله های بعدی قراقویونلو و آق قویونلوی کتاب حاضر نیز دیدیم که بسیاری از سلاطین مزبور (از جمله جهانشاه قراقریونلو، اوزون حسن آق قویونلو و طبعا شاه اسماعیل صفوی) به عنوان «پادشاه ایران» تاجگذاری کرده و در فرمان ها و نامه های بین آنها و سلاطین عثمانی و پادشاهان اروپائی، «پادشاه ایران» نامیده شده اند.
اما به نظر احمد اشرف اهمیت تاریخ و جغرافیا نگاری دوره ایلخانی و تیموری به احیاء و کاربرد فراوان مفاهیم «ایران» و «ایرانزمین» محدود نیست، بلکه این آثار در عین حال وثیقه ای جهت نشان دادن تداوم اندیشه ایران از دوران باستان تا عهد ایلخانی و تیموری به شمار میروند. از نظر شرح و تحلیل تداوم اندیشه ایران و ایرانیت از دوره باستان تا اوایل دوره صفوی دو اثر «نظام التواریخ» ناصرالدین بیضاوی (درگذشت 1316) و «تاریخ گزیده» حمدالله مستوفی (درگذشت 1349) نقش بزرگی ایفاء نموده اند. بیضاوی در مقدمه اثر فارسی خود مینویسد: «و این کتاب را از تاریخ های معتبر فراهم آوردم و نظام التواریخ نام کردم، چه در آن سلسله حُکام و ملوک ایران زمین که طول آن از فرات است تا به جیحون، بلکه از دیار عرب تا حدود خجند، چنانکه یاد کرده اند از زمان آدم الی یومنا هذا…(تا به امروز،-م.)»[21] بیضاوی سپس تاریخ جهان از ابتدا تا به آن دوره را به چهار «قسم» تقسیم میکند: قسم اول: در بیان شرح حال انبیا (…) قسم دویم: اندر تعداد ملوک فرس و شرح احوال ایشان با ضحاک علوانی و و افراسیاب تورانی و اسکندر یونانی و اسطحن رومی (…)، قسم سیم: در شرح حال خلفا و ائمه اسلام (…) و قسم چهارم: اندر اخبار سلاطین عظام و ملوک کرام که در ایام خلفای بنی عباس به استقلال و استبداد در ممالک ایران پادشاهی کرده اند (…)»[22] البته در اینجا موضوع بر سر علمی و مدلل بودن یا نبودن این نظریه تقسیم تاریخ جهان به چهار دوره یا درستی تشخیص مرزهای گذشته ایران نیست، بلکه نشان دادن آن است که تداوم اندیشه ایران و ایرانیت از پیش از اسلام تا دوره تالیف این اثر یعنی اوایل قرن چهاردهم بین اهل علم و قلم ایرانی رواج داشته و تازه از دوره صفوی شروع نشده است. «تاریخ گزیده» حمدالله مستوفی و تواریخ بعدی که در دوره صفوی نوشته شده اند، هر کدام به نوعی تحت تاثیر این نگرش تداوم تاریخی بوده اند.
صفویان و هویت مشخص تر ایرانی
صفویان با همه تند روی های مذهبی و سیاسی خود، چهره مشخص تری به هویت ایرانی بخشیدند. ایران وحدت سیاسی خود را باز یافت و رسمیت مذهب شیعه، اگرچه به غیر شیعیان غالبا به زور قبولانده شد، هویت مذهبی جدیدی به ایران بخشید. برآمدن صفویان با قدرت یافتن دولت های عثمانی در غرب، گورکانی در هند و ازبکی در آسیای مرکزی همزمان بود. مردم آنها غالبا سنی مذهب بودند. از این جهت مذهب شیعه، ایران صفوی را از دیگر کشورهای اسلامی متمایز میکرد. این، هویتی قومی-مذهبی بود، یعنی نه فقط ایرانی، بلکه ایرانی و شیعه. روزگار صفویان ضمنا همزمان بود با ادامه گسترش نفوذ و محبوبیت زبان و بخصوص شعر فارسی در کشورهای اسلامی که از قرن نوزدهم به بعد مردم کشورهای اروپائی را نیز تحت تاثیر خود قرار داد.
در دوره صفویان اقدامات مهمی در جهت تلفیق آداب و سنن مذهبی و قومی-ملی مانند مراسم عاشورا و برگزاری جشن ملی نوروز انجام گرفت. پادشاهان صفوی لقب ایرانی «شاهنشاه» داشتند، اما آنها در ضمن خود را «کلب» یعنی «سگ آستان علی» نیز می نامیدند. (چنانکه در فصل های گذشته هم دیدیم، پادشاهان آق قویونلو و قراقویونلو نیز مانند شاهان صفوی تاج برسر گذاشته، خود را «پادشاه ایران» می نامیدند و سلاطین خارجی از جمله سلطان بایزید دوم عثمانی نیز در مکتوبات خود آنان را «پادشاه ایران از نسل جمشید و فریدون» خطاب میکردند.[23]) بخصوص در دوره صفویه باور به این حدیث از پیامبر اسلام که گفته باشد «خدای را دو گروه گزین اند از جمله خلق او، از عرب قریش و از عجم پارس»[24] ترویج گردید. همچنین روایات مربوط به وصلت شهربانو از دختران یزدگرد ساسانی با امام چهارم شیعیان، علی بن حسین معروف به زین العابدین، رواجی بیش از پیش یافت. این روایات قبل از صفویه نیز موجود بوده و حتی در «قابوس نامه» عنصرالمعالی کیکاوس زیاری (درگذشت 1087) نیز ذکر شده،[25] اما به نظر میرسد که با رسمیت یافتن شیعه به عنوان مذهب رسمی دولت صفوی، این قبیل روایات نیز رسوخ بیشتری در باورهای مذهبی ایرانیان پیدا کرده اند تا همگونی ایرانیت و تشیع تحکیم گردد.
در دوره صفوی روش تاریخ نگاری دوره ایلخانی و تیموری با تاکید بر هویت ایرانی همچنان ادامه یافت.
غیاث الدین خواندمیر (درگذشت 1524) که نخستین تاریخ نگار معروف دوره صفوی شمرده میشود، آخرین مورخ مشهور دوره تیموری و فرزند مورخ معروف همان دوره، میر محمد میرخواند بود. سه جلد تاریخ او با عنوان «حبیب السیَر» از نظر کاربرد نام «ایران» و تعابیر مرتبط با آن جالب است: 28 بار در رابطه با ایران باستان، تنها 12 بار در دوره اسلامی تا عصر ایلخانی و تیموری و 69 بار در جلد سوم شامل تاریخ دوره ایلخانان و تیموریان، یعنی بیشترین تاکید روی هویت ایرانی در دوره ایلخانی-تیموری بوده است. در دوره صفوی همین سطح بالای هویت ایرانی در تاریخ نگاری ادامه یافت. دیگر آثار مهم تاریخ نگاری این دوره مانند «عالم آرای شاه اسماعیل» و «عالم آرای شاه طهماسب» نیز بارها و بارها نام ایران و تعبیر های مرتبط با آن را به کار گرفته اند.
نکته جالب دیگر که از نظر همگرائی و آمیختگی تاریخی ایرانیان و ترکان اهمیت دارد، تالیف چند کتاب تاریخ توسط برخی از اعضای ایلات قزلباش ترکمن به زبان فارسی و اشتغال آنان در کار های اداری و دبیری دیوان پادشاهان صفوی است. از آن جمله است «احسن التواریخ» حسن بیک روملو (درگذشت 1577) از لشکر «قورچی ها» یعنی نظامیان سلطنتی شاه طهماسب اول و مدتی بعد «عالم آرای عباسی» نوشته اسکندر بیک ترکمان معروف به «مُنشی» (درگذشت 1629) از دبیران ارشد دستگاه شاه عباس کبیر.
چرا این نکته اهمیت ویژه ای دارد؟
اکثریت بزرگ ترک ها تا دوره غزنویان و سلجوقیان کوچ نشین بودند، در دشت های آسیای میانه می زیستند و اساسا یا با جنگ و امور نظامی و یا با دامداری امرار معاش میکردند. در پنجاه سال پایانی دولت سامانیان در خراسان و ماوراءالنهر (950 تا 1000) ترک ها در عین حال که به ولایات هم مرز ایرانی دست اندازی میکردند، به تدریج و از راه های مختلف مانند مهاجرت طایفه ها و قبایل یا به غلامی گرفته شدن آنان در حمله های همسایگان مسلمان (ایرانی و عرب) وارد دنیای اسلام شدند. ترک ها یکی دو قرن قبل از آن هم به صورت صلح آمیز و از طریق تجارت و وصلت در ماوراءالنهر، فرغانه و خوارزم و همچنین «دهستان» یعنی صحرای قراقوم کنونی مسکون شده بودند. اما تعداد آنان کم و تاثیر آنان بر زندگی اجتماعی و سیاسی ایرانیان ناچیز به شمار میرفت. بعد از فروپاشی ساسانیان و قبول اسلام، سامانیان در شرق ایران قدرت گرفتند. با زوال تدریجی سامانیان، ترک ها به تدریج در لشکریان سامانی، دیگر امیران ایرانی مانند آل بویه و حتی لشکر خلیفه عباسی در بغداد قدرت روزافزونی کسب کردند و با غزنویان، حکومت محلی خراسان و سرزمین های وسیع تر همسایه را به دست خود گرفتند. تاسیس دولت غزنوی نخستین حاکمیت مهم و دولتی ترک ها در سرزمین های ایرانی بود. بزودی سلجوقیان از طریقی دیگر، با راه جنگ با غزنویان قدرت حکومتی خود را ابتدا در خراسان و سپس تمامی ایران و فراتر از آن گسترش بخشیدند.
ترک ها اساسا دو شاخه بودند: (الف) ترک هائی که خاستگاه غلامی داشتند و مهارت اصلی آنها در جنگ و امور نظامی بود و (ب) قبیله ها و طایفه هائی که اصولا در جستجوی مراتع مناسب برای گوسفندان خود و امرار معاش بهتر به ایران مهاجرت میکردند. بخشی از مردم این قبایل دامداری و تا حدی تجارت میکردند و بخش دیگر که عبارت از جوانان نیرومند و جنگجو بودند، همراه با غلامان سابق به لشکریان خان ها و سلاطین می پیوستند.
با وجود سلطنت غزنویان و سلجوقیانِ اصالتا ترک زبان که مجموعا حدود 250 سال طول کشید، اداره دولت، تجارت، کار علمی و هنری، نویسندگی، دبیری، ساختن راه و خانه، بافتن پارچه و تولید کفش و اسلحه غالبا در دست ایرانیان بومی باقی ماند. حضور و فعالیت ترک ها در این زمینه ها بسیار محدود بود، زیرا این حوزه ها با زندگی و گذشته کوچ نشینی سازگار نبودند (و نیستند). برای این کار لازم است که جامعه یا فرد و خانواده مزبور یکجا نشین و ترجیحا شهرنشین باشد. حتی کشاورزی هم اصولا با کوچ نشینی سازگار نیست. یکجا نشینی شرط اولیه تمدن است. با ادامه زندگی چادرنشینی، حکمفرمائی بر مردمی یکجا نشین و اداره کردن حکومت آن نیز غیر ممکن است. به همین جهت وقتی نخستین نسل های غزنویان و سلجوقیان به حکومت و سلطنت رسیدند، دیگر عملا با قبیله خود نمی زیستند، بلکه در شهرهای بزرگ تر همراه با دیگر قشرهای جامعه به سر میبردند و کودکانشان، یعنی نسل های بعدی سلاطین و حاکمان محلی، اغلب نه در قبیله خود و در دشت های دوردست، بلکه مانند کودکان و نوجوانان اهل قلم ایرانی و بومی (وزیران، دبیران و مستوفی ها) در شهرها آموزش می دیدند و برای رهبری آینده کشور آماده میشدند. نمونه سبکتکین، پسر و جانشین او محمود غزنوی و پسر و جانشین محمود یعنی مسعود غزنوی، نشان دهنده رشد متوازن شهری شدن و تحصیل «علم و ادب» است که برای اهل قلم الزامی بود. اگر از سبکتکین که در قرقیزستان کنونی از طرف یک قبیله مخاصم ترک اسیر گرفته شده و در بازار بردگان چاچ (تاشکند کنونی) به فروش رسیده بود، صرفنظر کنیم، پسر او محمود در غزنی افغانستان به دنیا آمد و به عنوان فرزند و جانشین خان یعنی سبکتکین، فنون جنگاوری و تا حد امکان در نزد ادیبان دربار، علم و ادب فرا گرفت (محمود علاقه وافری به جمع آوری دانشمندان و شاعران مشهور دوره مانند بیهقی، بیرونی و فردوسی در دربار خود داشت). فرزند و جانشین محمود یعنی مسعود نیز با وجود مهارت نظامی و جنگاوری، سهم بیشتری از فن دولتداری و تحصیل علم و ادب یافت، اما بیشتر کار و وقت خود را با لشکرکشی و جنگ سپری نمود. نمونه دیگر و مشخص تری را میتوان در شخصیت ملکشاه سلجوقی (حدود پنجاه سال بعد) دید. ملکشاه پسر آلب ارسلان و بعد از طغرل بیک، سومین سلطان سلجوقی بود. امپراتوری سلجوقی گسترده ترین حد جغرافیائی و اوج قدرت خود را در دوره ملکشاه به خود دید. ملکشاه در عین اینکه مشغول حفظ و گسترش دولت بود، اداره دولت را به معروف ترین وزیر تاریخ ایران و جهان اسلام یعنی خواجه نظام الملک سپرده بود. نظام الملک که در ابتدا وزیر سلطان آلب ارسلان بود، بعد از درگذشت سلطان، از هنگامیکه ملکشاه فقط نُه ساله بود، در کنار ادامه وزارت و اداره دولت، وظیفه تعلیم و تربیت ملکشاه را نیز بر عهده گرفت. او همچنین دانشمندان معروف آن روزگار مانند عمر خیام نیشابوری را در گِرد و اطراف دربار سلجوقی در اصفهان جمع نمود.
آنچه که در دوره 250 ساله غزنویان و سلجوقیان می بینیم، این است که سلطان ها (که نخستین نسل های آنان اصالتا از آسیای میانه و در درجه اول ترک زبان بودند) اساسا درگیر لشکرکشی و امور نظامی بودند، در حالیکه کار اداره دولت را به افراد با تجربه، برجسته و کاردان ایرانی می سپردند.
اما ترکیب گروهی و قومی اعضای اقشار اهل قلم (وزیران، دبیران، مستوفی ها) که در زیر حاکمیت سلطان و در کنار «اهل شمشیر» مملکت را اداره میکردند، از چه قرار بود؟
تا دوره صفوی تنها تعداد محدودی از اصالتا مهاجران آسیای میانه را میتوان مشاهده کرد که در شاخه های دولتداری یا علم و ادب شاخص و فعال باشند. بدون شک، یک دلیل اساسی این امر آن است که مهاجرت ترک ها به ایران و آناتولی، (الف) گذاری پر پیچ و خم و اغلب طولانی از یک زندگی چادرنشینی به زندگی شهر نشینی بود و در عین حال این روند (ب) نه تحولی یکباره و 50-60 ساله، بلکه عبارت از صدها حرکت پس و پیش ایلاتی همراه با صدها اختلاط، اتحاد، دشمنی، جنگ و صلح، قهر و آشتی در عرض دستکم پانصد سال بود. نمی توان نادیده گرفت که از اوایل قرن یازدهم (سال های 1000 م.) تا اوایل قرن شانزدهم (اواسط 1500) یعنی تقریبا برای پنج سده، مهاجرت اقوام و طایفه های ترک از آسیای میانه به طرف ایران و از آنجا در سمت آناتولی، عراق و شام (و در بعضی موارد برعکس) ادامه داشته است. تنها بعد از چند قرن است که به تدریج شاهد چهره های برجسته ترک زبان در زمینه های مختلف اهل قلم میشویم.
البته قبل از دوره صفوی هم دانشمندان و شاعران ترک زبان مانند الغ بیک (درگذشت 1449) و عماد الدین نسیمی (درگذشت 1417) وجود داشتند. اما تعداد آنها محدود بود و از طرف دیگر تقریبا همه آنها از درون زندگی شهرنشینی برخاسته بودند و محصول اختلاط و آمیختگی ایرانیان و ترکان محسوب میشدند.[26]
حسن بیک از ایل روملو و نوه سردار معروف ایل روملو و حاکم قزوین در دوره شاه اسماعیل، امیر سلطان روملو بود. حسن بیک که در دوره شاه طهماسب اول جزو قورچی ها یعنی گارد ویژه سلطنتی بود، در دوره جوانی خود همراه با دیگر فرزندان طبقات حاکم تحصیلات معمول و لازم برای ایرانیان جهت کسب مقام اداری و دولتی را از سر گذرانید و در حوزه های منطق، کلام و خطاطی تبحر یافت. یکی دیگر از مورخین معروف ترکمن در دوره صفوی، اسکندر بیک روملو یا ترکمان (معروف به «منشی») نام داشت که از دبیران خصوصی شاه عباس و نویسنده «عالم آرای عباسی» بود. دو جلد باقی مانده از «احسن التواریخ» حسن بیک دوره اسلام تا شاه طهماسب را به قلم می آورد که اطلاعات دست اولی در باره حکومت های تیموری و ازبک در شرق و دوره پیش از صفویان، از جمله پادشاهان آق قویونلو و سلاطین عثمانی به دست میدهد.
اسکندر بیک نیز از دبیران معروف دستگاه شاه عباس بود و از شاهدان شخصی بسیاری تحولات به شمار میرفت. «عالم آرای عباسی» اسکندر بیک به عنوان مهم ترین اثر در باره دوره شاه عباس کبیر به حساب می آید. هر دو دبیر ترکمن عالم آرای خود را با زبانی روان و شیرین به قلم آورده اند که در عین حال از نظر بررسی تاثیر واژگان و حتی قواعد دستوری ترکی و مغولی بر فارسی آن دوره جالب است.
از این جهت است که دبیری و تاریخ نگاری حسن بیک روملو و اسکندر بیک ترکمان منشی اهمیت دارد. همزمان با افزایش یکجا نشینی و پسرفت کوچ نشینی که یک جنبه آن نیز زندگی مشترک در شهرها و اختلاط اقوام صرفنظر از زبان و مذهب افراد است، تعداد ترک زبانانی که نه تنها به امور نظامی، بلکه به همه رشته های زندگی سیاسی، اجتماعی، تجاری، علمی و فرهنگی روی می آوردند نیز به تدریج فزونی یافت. این در عین حال نشانه تعمیق و تحکیم اختلاط و آمیختگی ایرانی و ترک در جامعه ایرانی بود. تحول و تداوم این جریان و ثمرات آن را می توان پانصد سال بعد در نمونه اندیشمندان و روشنفکران برجسته ای چون دکتر محمود افشار (یزدی) و فرزند او ایرج افشار مشاهده کرد.[27] این روند هنوز و بخصوص با رشد و افزایش مهاجرت در داخل ایران و خارج از آن و همچنین پیشرفت سرسام آور تکنولوژی و راه های مدرن مسافرت سرعتی گرفته است که تا چند دهه پیش قابل تصور نمی بود.
البته این روند قبل از صفویان و احتمالا از همان آغاز ورود ترکان به جامعه ایرانی و مسلمان در قرون نهم و دهم میلادی شروع شد. در مقابل، بدون شک، جامعه ایرانی حتی بعد از صفویان نیز شاهد اهمیت فراوان نقش سیاسی و اجتماعی قبایل و ایلات کوچ نشین بوده است. اما بعد از انقلاب مشروطه و بخصوص تاسیس دولت مرکزی و سراسری پهلوی با ارگان های واحد سیاسی، نظامی، اداری، دادگستری و آموزشی، ایران نیز مانند بسیاری کشورهای دنیا وارد جریانی شد که به نظر بازگشت ناپذیر می نماید، حتی اگر تاسیس جمهوری اسلامی و تحولات بنیادین و شریعت مدار پنجاه سال گذشته پرسش ها و نگرانی های بسیاری در ذهن مردم ایجاد کرده باشد.
آنچه که در باره دو دبیر و تاریخ نگار ترک زبان روزگار صفویان گفته شد، حاشیه ای بود بر موضوع هویت ایرانی و تاکید بر آن در عهد صفویان. بعد از این حاشیه یا مقدمه، اجازه بدهید این فصل را با نمونه های دیگری ادامه داده، به پایان برسانیم.
از میان دیگر مورخین صفوی که همگی به طور فراوان نام «ایران» و تعبیر های مرتبط آن را ذکر کرده اند، میتوان از «روضه الجنان» ابن کربلائی (درگذشت 1589)، «احیاء الملوک» ملکشاه حسین سیستانی (درگذشت 1619)، «تذکره میخانه» ملا عبدالنبی فخرالزمان (درگذشت 1619)، «خُلد برین» واله اصفهانی (درگذشت 1648) و «دستور شهریاران» نصیری (درگذشت 1698) نام برد.
در همین رابطه اشاره به محمد مفید بافقی (درگذشت 1679) و اثر او موسوم به «جام مفیدی» نیز جالب است. در این اثر، او بارها نام «ایران» و تعبیر «عجم» را به کار می برد، از هند، توران و روم به عنوان همسایگان ایران سخن میگوید و از ایرانیانی تعریف میکند که به خارج از کشور رفته و بعد بخاطر دلتنگی و «حُب الوطن» خواهان بازگشت به ایران هستند. بافقی نیز مانند مستوفی از «ایران»، «ایرانزمین» و «ایرانشهر» نام می بَرد و از چهره های اساطیری ایران میگوید که گویا پایه گذار بسیاری از شهرها و استان های بزرگ ایران مانند آذربایجان، فارس، عراق و یزد بودند و در پایان به نام جزیره های ایرانی خلیج فارس و بحر عمان اشاره میکند.
بنا به شمارش احمد اشرف، در هر اثر نامبرده در دوره صفوی، به حساب میانگین 62 بار نام ایران و تعبیرهای مرتبط با آن به کار برده شده است.[28] در ضمن ظاهرا از تعبیر «حُب الوطن» نیز برای نخستین بار در دوره صفوی استفاده شده است. به نظر شفیعی کدکنی حدیث مربوط به «حُب الوطن من الایمان» به معنی «وطندوستی از ایمان است» نیز احتمالا باید ساخت ایرانیان باشد، زیرا در آن دوره ایرانیان با گذشته تاریخی خود دغدغه بیشتری نسبت به سرزمین ایران داشتند تا اعراب اساسا بادیه نشین که هویت قبیله ای آنان قوی تر از تعلق به سرزمینی عربی بود.[29]
در مجموع میتوان گفت که «ایرانیان در طول تاریخ دراز مدت پیشا مدرن خود، فراتر از احساس تعلق خانوادگی، محلی و منطقه ای، یک هویت نسبتا منسجم فرهنگی و تاریخی نیز به وجود آورده اند که از سرزمین های گوناگون ایرانی ریشه گرفته است.»[30]
زیرنویس ها:
[1] Gherado Gnoli: Iranian Identity, ii. Pre-Islamic Period, in: EIr online, viewed on 17.01.2023
[2] Michael Witzel (2001): Autochthonous Aryans?” The evidence from Old Indian and Iranian texts,” Electronic Journal of Vedic Studies, 7/3, 2001, pp. 13-14
[3] منابع آنلاین به زبان پارتی، با حرف نگاری لاتین و ترجمه انگلیسی در این لینک:
[5] تاریخ طبری، جلد 13، ترجمه ابوالقاسم پاینده، چاپ ششم، تهران، 1380، صفحه 5927
[6] َAhmad Ashraf: Iranian Identity iii, Medieval Islamic Period; in: EIr, viewed on 18.01.2023
[7] Idem
[8] ابوریحان بیرونی: آثار الباقیه، ترجمه اکبر دانا سرشت، تهران 1386؛ در ضمن ن. اصل عربی الاثار الباقیه، با تصحیح و حواشی ادوارد ساخاو:
ابوریحان بیرونی: آثار الباقیه، ترجمه اکبر دانا سرشت، تهران 1386؛ در ضمن ن. اصل عربی الاثار الباقیه:
Alberuni: Chronologie orientalischer Völker, Hrsg.: Eduard Sachau, Harrassowitz, Leipzig 1923, S. 215-233
[9] C. E. Bosworth: “The Heritage of Rulership in Early Islamic Iran and the Search for Dynastic Connections with the Past,” in: Bosworth: The Medieval History of Iran, Afghanistan and Central Asia, London 1977, p. 61
پژوهش نامبرده باسورث بسیار با ارزش است و نشان میدهد که ادعای منسوبیت خانوادگی و قومی با پادشاهان ایران باستان و همچنین قبایل برنفوذ عرب چه نقش مهمی در پذیرش عمومی سلاطین ایرانی از طرف مردم داشته است. تصدیق این نظر را میتوان در بسیاری نمونه های دیگر مثلا ارتباط دادن سلطان خلیل آق قویونلو با خسرو جمشید و شاه اسماعیل اول با امامان شیعه یافت.
[10] در جمع آوری و تحلیل اطلاعات فصل کنونی از مقاله مفصل احمد اشرف در فرهنگ «ایرانیکا» (مذکور در بالا) استفاده بسیاری شده است. مدیون و سپاسگزار ایشان هستم.
[11] ابوالفضل بیهقی: تاریخ بیهقی، ج. دوم، انتشارات هیرمند، تهران 1376، ص. 836-837
[12] Ashraf: Idem.
[13] از صفحات گوناگون دیوان امیرالشعرا معزی، به سعی و اهتمام عباس اقبال، تهران 1318 شمسی
[14]Ashraf: Idem, also:
دیوان سیف فرغانی، چاپ دوم، تهران 1341، ص. 31
[15] حدَث به معنی ادرار، بول؛ استنجاه به معنی پاک کردن مدفوع با کلوخ
[16] R.Amitai-Preiss: Ghazan Khan, Mahmud; in: EIr, viewed on 12.09.2022
[17] آن لامبتن: تداوم و تحول در تاریخ میانه ایران، تهران 1372، ص. 375
[18] Ahmad Ashraf: Idem
[19] Idem
[20] در این فصل نقل قول های بی ماخذ از همین مدخل دانشنامه ایرانیکا نوشته احمد اشرف هستند که بخاطر پرهیز از تکرار، ذکر نشده اند.
[21] قاضی ناصرالدین بیضاوی: نظام التواریخ، تهران 1382، ص 3
[22] همانجا.
[23] ن. فصل های این کتاب با عنوان «میاندوره ترکمنی»، «پیش از شاه اسماعیل»
[24] علی اکبر دهخدا: امثال و حکم، ج. 3، چ. 6، تهران 1363، ص. 1358-1357
[25] عنصرالمعالی کیکاوس: قابوس نامه، چاپ تهران 1335، ص. 116-117
[26] ضمنا ن. به نیم فصل «ترک ها در عصر زرین دانش» در: عباس جوادی: ترکان ایران و ایران ترکان، تهران، 1400، نشر روزنه، ص. 104-107.
[27] ن. عباس جوادی: دو افشار یزدی، محمود و ایرج افشار، در: تارنمای «چشم انداز»، 13.05.2018
*نقشه ای از ایران که در دوره عثمانی ها تهیه شده و متعلق به ابراهیم متفرقه افندی از اويل قرن هجدهم است. ابراهیم متفرقه (1674 ـ 1745م) ادیب، محقق و سیاستمدار دورۀ عثمانی است. او در 1674م در ترانسیلوانی در خانوادهای که اصالتاً مجار بودند به دنیا آمد. او نخستین کسی است که چاپخانهای با حروف سربی عربی در استانبول دایر کرد. متفرقه در این چاپخانه چندین کتاب تاریخی از جمله «جهان نما» اثر کاتب چلبی را به چاپ رساند. از جمله نقشه های چاپ شده توسط ابراهیم متفرقه نقشه ای با نام «ممالك ایران» است كه پهنۀ گسترده ای از ایران دورۀ صفویه را نشان میدهد. هر ولایت ایران در این نقشه با تعبیر «مملکت» و ایران «ممالک ایران» نامیده شده که برای آن دوره چیزی عادی بود جالب اینکه به آناتولی هم در این نقشه نام «ممالک آناطولی» و شرقى ترين بخش آسياى ميانه هم “ممالك تركستان” ناميده شده است.
بعد از سه و نیم سال کورس و مطالعه و نوشتن و پرس و جو و تصحیح و بازنویسی، این کتاب به صورت دیجیتالی (پی دی اف) منتشر شد. متن کامل کتاب را میتوانید به طور رایگان با یک کلیک روی تصویر بالا دانلود کنید. دانلود، آزاد و رایگان است به شرط اینکه به فروش نرسد و به طور چاپی یا کاغذی منتشر نشود. حق انتشار چاپی محفوظ است. موسسه های انتشاراتی که با وجود نشر دیجیتالی کتاب مایل به چاپ کاغذی آن هستند، میتوانند با من از طریق جی میل تماس بگیرند.
Djavadi.Abbas@gmail.com
مقدمه کتاب:
خوانندگان گرامی،
آنچه که در صفحات بعد خواهید خواند، نتیجۀ مطالعات سه ساله، انتخاب، ترجمه و نقل به مضمون ده ها کتاب و رسالۀ اصلی، جدید و معتبر دانشگاهی در حوزۀ «باستان شناسی ژنتیک»[1] است. یعنی در واقع من نه نویسندۀ اصلی این کتاب، بلکه بازگو کنندۀ آن آثار و نوشته ها هستم. عنوان و مشخصات تقریباً همۀ منابع استفاده شده را در زیر نویس های همین کتاب ذکر کرده ام. منابع اصلی مورد استفادۀ من در این کتاب عبارتند از:
«تاریخ و جغرافیای ژن های انسان»[2] (1994) نوشتۀ ژنتیک شناس معروف بین المللی، استاد و مدیر سابق پژوهشکده های باستان شناسی ژنتیک در ایتالیا، کمبریج (بریتانیا) و استانفورد (آمریکا)، پروفسور لوئیجی کاوالی-اسفورزا . کتاب مزبور مانند یک آنسیکلوپدی مدرن علم ژنتیک، باستان شناسی، زبان شناسی و تاریخ نوشته شده است. در این کتاب، اثر نامبردۀ کاوالی-اسفورزا به صورت
مشخص شده است. کتاب دوم استاد کاوالی-اسفورزا با عنوان «ژن ها، مردمان و زبان ها»[3] (2001) است . این کتاب که کاوالی-اسفورزا با همکاری ده ها پژوهشگر و کارشناس باستان شناسی، ژنتیک و زبانشناسی به قلم آورده است، به صورت زیر نشان داده شده است:
Cavalli-Sforza: Genes, Peoples
در این دو اثر، چکیدۀ ده ها سال پژوهش این دانشمند و ده ها پژوهشگر دیگر دانشگاه های مختلف و معروف را می بینیم که، به نوعی، تاریخ صد هزار سال گذشتۀ انسان است. کاوالی-اسفورزا جزو نخستین کسانی است که کوشش میکند به این پرسش ها پاسخ های علمی پیدا کند: ژن های «انسانِ از نظر آناتومی مدرن کنونی» (یعنی با وزن مغز و بیولوژی کنونی) تا چه اندازه گویا و راوی انسان های اولیه است؟ انسان ها در طول تاریخ، کدام تحول ژنتیکی را پیموده اند و در نسل های آینده کدام تحول ژنتیکی انسان ها محتمل است؟
کاوالی-اسفورزا جزو سرشناس ترین دانشمندانی است که با استفاده از دانش، تجربه و تکنولوژی ژنتیک، مهاجرت های انسان ها در طول دوران پیشاتاریخ را پیگیری نموده است. او با این روش سعی کرده نشان دهد که گروه های انسان ها ابتدا در داخل آفریقا و سپس در طول مهاجرت آنان به همۀ مناطق جهان در کدام دوره ها به کجا کوچ کرده، مسکون شده، به مناطق دیگری کوچ کرده، با دیگر گروه ها اختلاط یافته و یا از بین رفته اند. در نهایت این سوال یکی از نکات دقت کاوالی-اسفوورزا را تشکیل میدهد: رابطۀ تحول ژن ها و زبان انسان ها چیست؟ این دو اثر در واقع چکیده پژوهش های علمی در حوزه های ژنتیک، مردم شناسی، پیشا تاریخ، و زبان شناسی تاریخی و مقایسه ای تا سال 2000 میلادی شمرده میشود.
کتاب جدید تری که 20-30 سال پس از درگذشت کاوالی-اسفورزا و به یک معنا «به روز رسانی» آثار او شناخته میشود، عنوان «سفر ژن های ما – سرگذشت ما و نیاکانمان» (2020) را دارد. نویسندۀ این اثر پروفسور یوهانس کراوزه، از استادان معروف جهان در حوزۀ باستان شناسی ژنتیک و مدیر «مرکز مردم شناسی ژنتیک» در «انستیتوی ماکس پلانک» لایپزیگ (آلمان)[4] است. دوست و همکار کراوزه، توماس تراپه این کتاب را از دیدگاه روزنامه نگاری و روان و همه فهم بودن این موضوع پیچیده و علمی، بازنگری نموده است. کتاب مزبور به آلمانی تالیف شده و به چند زبان از جمله به انگلیسی ترجمه شده است. کراوزه در این کتاب نشان میدهد که انسان اولیه، به دنبال راه رفتن روی دو پای خود، از موطن اصلی خویش، آفریقا، به تمام جهان مهاجرت کرده است. او همچنین بر آن است که مهاجرت هایی که امروزه هم در دنیا شاهدش هستیم، موتور تحول و تکامل انسان ها هستند و گذشته ای حدود 40 تا 100 هزار ساله دارند.کراوزه به این پرسش پاسخ می جوید که آیا ژن های ما انسان های دنیای کنونی، سرگذشت همنوعان ما در دنیای پیشا تاریخ، یعنی ده ها هزار سال پیش را نشان نمیدهند؟ کدام گروه ها در جریان مهاجرت های خود به «بیرون از آفریقا» به کدام مسیر ها رفته اند، با کدام گروه ها آمیزش یافته یا در افتاده اند؟ تغییر تدریجی رنگ پوست انسان ها را چگونه میتوان از روی تابلوی ژنتیکی این مهاجرت ها و تغییرات ژنتیکی آنان توضیح داد؟ تحول اینهمه زبان های رنگارنگ که امروزه به گوش ما میخورد، چه ارتباطی با آن گروه های انسان های پیشا تاریخ و مهاجرت های آنان دارد؟ زبان آن گروه ها چه بوده و چه شده که بعضی از زبان ها به یکدیگر نزدیک تر و دیگران به درجات مختلفی دور از یکدیگرند. و در عین حال سؤالی که حدود 200 سال است دانشمندان را به خود مشغول کرده است: از نظر باستان شناسی ژنتیک، تاریخ و چگونگی تشکیل خانواده های زبانی مانند «زبان های هند و اروپایی» و رابطۀ آنان با مهاجرت ها و تابلوی ژنتیکی گویشوران این زبان ها از چه قرار است؟
منبع اصلی دیگری که من برای جمع آوری این نوشته استفاده کرده ام، اثری جدید تر از کتاب کراوزه، این بار نوشتۀ دانشمند فرانسوی-اسپانیایی ژنتیک و بیولوژی، لوئیس کنتانا-مورسی با عنوان «سفری طولانی و پر ماجرا» (2024)[5] است که تحول انسان در صد هزار سال گذشته را شرح میدهد. این کتاب نیز به چند زبان از جمله انگلیسی، فرانسه و آلمانی ترجمه شده است.
به غیر از این چهار منبع اصلی، کتابی که بخصوص در زمینۀ تاریخ جوامع بشری و دلایل گوناگون بودن این جوامع از آن بسیار بهره برده ام، اثری با عنوان «اسلحه، میکرب و پولاد»[6] نوشتۀ «جَرِد دایموند» آمریکائی از دانشگاه کالیفرنیا در لُس آنجلس است.
در نهایت از یک رپرتاژ علمی «تلویزیون دوم آلمان»[7] بسیار استفاده نموده ام که اساساً بر مصاحبه هایی با یوهانس کراوزه و همچنین دیرینه شناس معروف آلمان، پروفسور هِرمان پارتسینگر از «میراث فرهنگی پروسیا» در برلین مبتنی است.
*****
امروزه در دنیای علوم و به ویژه زیست شناسی (بیولوژی)، باستان شناسی و ژنتیک و همچنین زبان شناسی تاریخی، کسی نیست که اندیشۀ تحول طبیعی انسانِ چند میلیون سال پیش در آفریقا را به طور جدی و علمی به چالش بکشد. به دنبال چارلز داروین (1809-1882) و نظریۀ او در بارۀ تکامل انسان، یافته ها و دستاوردهای علمی پنجاه سال اخیر آنقدر سریع و عمیق بودند که با دانش یکی دو قرن پیش انسان در بارۀ تاریخ تکامل انسان قابل مقایسه نیستند. کاوالی اسفورزا میگوید هر کدام از رشته های علمی مربوط به تاریخ تکامل انسان (مانند ژنتیک، تاریخ، باستان شناسی، زبان شناسی، مردم شناسی) بخشی از این پژوهش کلان علمی را انجام میدهد که در نهایت به یکدیگر پیوند یافته و یکجا، سرگذشت و چکیدۀ صد هزار سال پیش همۀ انسان ها را بیان خواهد نمود. حوزه های دیگر علمی مانند اقتصاد، جامعه شناسی، فرهنگ شناسی تاریخی، محیط زیست شناسی و هواشناسی تاریخی نیز سهم خود را در این پویش بزرگی که در دهه های آینده ادامه خواهد یافت، به جا خواهند آورد.
هر کدام از این شاخه های علمی تعابیر تخصصی خود را دارند که میتواند برای کتابدوستان غیر متخصص و حتی پژوهشگران شاخه های دیگر علوم چندان دقیق و روشن نباشد. اکثر مردم علاقمند، این قبیل واژگان و تعبیرهای تخصصی را درک نمیکنند، ولی این دلیل نادانی آنان نیست. تصور کنید که شما نمونه خون خود را برای آزمایش به یک لابراتوار میدهید. نتیجه آزمایش گزارشی دو یا سه صفحه ای است با ده ها تعبیر و علامت اختصار از واژگان حوزه های پزشکی، بیولوژی و شیمی. در اینجا معمولاًپزشک شما این کار را میکند و آن علامات اختصار را به زبانی ساده و قابل فهم به شما توضیح میدهد.
در هر حوزۀ دانش، مراعات کامل دقت تشخیص، واژگان تخصصی آن شاخۀ علم را لازم میدارد. اگر زیست شناس و متخصص ژنتیک از «توالی ژنتیکی» و «هاپلو گروه ها» سخن میگوید، باستان شناس تاریخی طبعا کوشش میکند که معنای این گونه تعابیر را بفهمد. اما اکثر مردمانی که به موضوع تحول و تکامل انسان علاقمندند، میخواهند بدون خسته و دلسرد کردن خود، با خلاصه قابل فهمی از مجموعه آخرین یافته های علمی موجود در سطح جهانی آن حوزه علمی آشنا شوند.
آنچه که در این سلسله گفتار خواهید خواند، کوششی در این سمت برای خوانندگان فارسی است، آن هم کوششی نه از طرف یک متخصص ژنتیک یا زیست شناسی و باستان شناسی، بلکه از سوی یک ایرانی نویسنده، مترجم و دانش آموختۀ زبان شناسی. در این رهگذر هدف اصلی آن است که ما چکیدۀ آخرین دانش «ژنتیک جمعیتی»[8] انسان تا سال 2025 میلادی را کمی بهتر درک کنیم و بفهمیم که جنبه های اساسی تاریخ تکامل انسان در این صد هزار سال گذشته حدوداً چه و چگونه بوده است.
در پایان کتاب تعریف برخی تعبیر های پایۀ بیولوژی و ژنتیک را خواهید یافت که در این نوشته استفاده شده است. اغلب این تعاریف نقل به مضمون از صفحه های اینترنتی «انستیتوی ملی بهداشت» ایالات متحده آمریکا است.
National Institute of Health, NIH (USA)
فهرست منابعِ مورد استفاده را در زیرنویس ها خواهید یافت.
به نظر بسیاری دانشمندان ژنتیک، میان تحول ژن ها و زبان ها همخوانی ها و شباهت های مهمی وجود دارد.[1] در هر دو مورد، تغییر ابتدا در یک فرد انجام میگیرد و آنگاه به تمامی یک جمعیت منتقل میشود. در ژنتیک، این تغییر «جهش» (موتاسیون) نامیده میشود که ممکن است در نسل یا بسیاری نسل های بعدیِ جمعیت مزبور ادامه یافته و حتی شاید جایگزین میراث باقیمانده از نیاکان آن جمعیت شود.
جهش های ژنتیکی به ندرت اتفاق می افتد و یگانه راه انتقال آن از والدین به فرزند است، در حالیکه تغییرات در زبان انسان ها به مراتب بیشتر صورت میگیرد و امکان دارد به راحتی به افرادی هم منتقل شود که با یکدیگر رابطه خویشاوندی ندارند. در نتیجه، زبان ها سریع تر از ژن ها تغییر می یابند. در عمل، اگر یک واژه 1000 سال دوام بیاورد، یک ژن میتواند میلیون ها سال دوام بیاورد. با وجود این تفاوت ها، دو دلیل وجود دارد که نشان میدهد چرا همخوانی و شباهت در تحول های این دو سیستم وجود دارد و مهم است.
اما ابتدا یک توضیح لازم است. اولاً آنگونه که قبلا هم اشاره شد، ژن ها نمیتوانند تعیین کنند که زبان مادری یا زبان نخست شما چه بوده یا چه خواهد بود. هر کودک میتواند از دورۀ نوزادی هر زبان دنیا را بیاموزد. این، وابسته به والدین و محیط اجتماعی هر کودک است. زبان نخستی که یک کودک می آموزد، بستگی به زمان و مکان تولّد او دارد. هیچ دلیل بیولوژیک و ژنتیکی وجود ندارد که یک کودک چینی تبار که در آلمان و در محیط خانوادگی و اجتماعی آلمانی زبان به دنیا آمده و بزرگ میشود، نتواند به اندازه یک کودک آلمانی تبار در همان محیط اجتماعی، زبان آلمانی را بیاموزد. ثانیاً همه زبان های معاصر و مدرن دنیا، صرفنظر از اینکه چند گویشور دارند یا متعلق به کدام خانواده زبان ها هستند و در کدام منطقه دنیا به کار میروند، صاحب نظام ساختاری منسجمی هستند. زبانی که در گوشه ای از دنیا، درشرایط ابتدایی اقتصادی و از سوی تعداد به نسبت کمتری از مردم به کار برده میشود، از زبان یک گروه مردم مرفه تر و پر جمعیت تر دنیا فقیرتر و عقب مانده تر نیست.
معمولاً زبان ها هستند که به ژن ها تاثیر میکنند، نه برعکس، زیرا اختلاف در زبان باعث کاهش آمیزش بین گویشوران دو زبان مختلف میشود و در نتیجه احتمال «داد و ستد» جنسی و ژنتیکی بین زن و مرد کاهش می یابد.… ادامه خواندن
چند آزمایش «توالی یابی کلّ ژنوم» که در مورد مردمان آسیای غربی انجام شده، نتیجه های نسبتاً شگفت انگیزی داده اند. این آزمایش ها با تکنیک «تحلیل مؤلفه های اصلی[1]» انجام یافته که از میان هزاران ویژگی و مؤلفه یک ژنوم (مثلا از آسیای غربی) مهم ترین آنها را انتخاب نموده، آنان را با مهم ترین مؤلفه های یک ژنوم از منطقه ای دیگر (مثلا آسیای شرقی) مقایسه میکند. با این طریق تفاوت ها و شباهت های اصلی این ژنوم ها معلوم میشوند. جمعیت های آسیای غربی (مثلا ایرانیان) از نظر ژنتیکی شباهت های بسیاری با جمعیت های همسایه خود (مثلا مردم ترکیه) دارند. این را قبلاً هم میدانستیم. چند «تحلیل مؤلفه های اصلی» ژنوم مردمان آسیای غربی که تا کنون انجام شده، نشان داده اند که بین جمعیت ها و مردمان متمایز این منطقه مرزبندی های سیاسی کنونی مرزبندی های ژنتیکی نیستند و بین جمعیت های این منطقه خط و مرز مشخصی که آنها را از از نظر ژنتیکی از یکدیگر جدا کند، وجود ندارد. چندین تست مقایسه ای اخیر نشان میدهند که یکم: جمعیت های کنونی ایران و ترکیه از نظر ژنتیکی به یکدیگر شبیه تر هستند تا به جمعیت های شبه جزیره عربستان، و دوم: این دو جمعیت یعنی مردمان ایران و ترکیه به یکدیگرشباهت های ژنتیکی بیشتری دارند تا با جمعیت های سامی زبان (مثلا عربی زبان ها و عبری زبان ها).
اینها مشاهدات جالبی هستند. برای بررسی این نتیجه ها احتمالا در نظرگرفتن تحولات تاریخی هم مهم است. یک توضیح ممکن در بارۀ این نتیجه گیری چنین است که بگوئیم مردم ایران گویشور زبان فارسی هستند، فارسی یکی از اعضای خانواده زبان های هند و اروپایی است و تاریخ پیدایش این زبان ها به هشت تا نُه هزار سال پیش برمیگردد.[2] اما توضیح دیگری هم هست که میتواند منطقی تر جلوه کند و آن توضیح این است: دستکم هزار سال است که شاهد اختلاط زبانی و فرهنگی میان مردمان مختلف این منطقه (از جمله گویشوران کُردی و ترکی، عربی و ترکی، ترکی و فارسی، فارسی و عربی) هستیم. مرزهای سیاسی که تا کنون چندین بار تغییر یافته، نتوانسته اند مانع این اختلاط ها شوند. آیا این تحول به معنای اختلاط بیشتر بیولوژیکی و ژنتیکی هم هست؟ آیا این اختلاط و نزدیکتر شدن بیولوژیکی را میتوان در ژنوم های این مردمان نیز مشاهده کرد؟ برای پاسخ دادن به این پرسش طبعاً باید تست های ژنتیکی انجام داد و نتایج چنین تست ها را با لحاظ کردن جوانب مردم شناختی و تاریخی تحلیل نمود. لیکن ما هنوز شاهد تحلیل های ژنومیکی گویشوران کُردی، ترکی و عربی معاصر در مناطق مرزی آنها نیستیم. بعید نیست که هر اندازه درک ما از تحول گوناگونی ژنتیکی مردمان آسیای غربی دقیق تر شود، توضیحات جدیدتر و دقیق تری در باره اینگونه پرسش ها نیز تالیف شوند.
صرفنظر از اینگونه کمبودها، میتوان به چند روند اصلی در کلّیت آسیای غربی اشاره نمود. قبلاً هم گفته بودیم که سطح و ترکیب محلی (روستا و بخش) در آسیای غربی چندان تحت تاثیر مرزهای سیاسی نیست. همچنین اشاره ای شده بود به اینکه چگونه در روستاها و بخش های آسیای غربی خویشاوندی های پدری سطح بالایی از همگِنی را در داخل روستاها و بخش ها حفظ میکنند. این وضع در عین حال منجر به جدایی آشکار در تنوع کروموزوم Y (ایگرگ، یا به اصطلاح «کروموزوم جنسیتی مرد») بین روستاهای همسایه میشود. در نتیجه در سطح منطقه آسیای غربی و داخل هر گروه قومی شاهد سطح بالایی از تنوع هستیم، در حالیکه آمیزش خویشاوندی از آنچه که در میان جمعیت های اروپای غربی و آسیای شرقی می بینیم، بالاتر است.[3]
به خاطر بیاوریم: کروموزومها در هسته سلولها قرار دارند. انسانها 22 جفت کروموزوم شمارهگذاری شده (اتوزوم) و یک جفت کروموزوم جنسیتی («ایکس وای» در مردان و «ایکس ایکس» در زنان) دارند که در مجموع ۴۶ کروموزوم میشود. هر جفت شامل دو کروموزوم است که یکی از هر والد میآید، به این معنی که فرزندان نیمی از کروموزومهای خود را از مادر و نیمی دیگر را از پدر خود به ارث میبرند. زمانی که هسته در طول تقسیم سلولی حل میشود، میتوان کروموزومها را از طریق میکروسکوپ مشاهده کرد.
تنوع ژنتیکی جمعیت یهودی که به خوبی بررسی شده، نشاندهنده این روند است. به طور خلاصه میتوان گفت که ژنوم های مردم یهودی منطقه با دیگر گروه های آسیای غربی و به ویژه گروه «دروزها» همخوانی دارد. اما در داخل جمعیت یهودی ساختاری ژنتیکی هم وجود دارد که به روشنی نشاندهنده منشاء جغرافیایی افراد این گروه است (مانند اشکنازی، سفاردی یا حبشی). مثلاً بنا بر یک بررسی اخیر در باره ژنوم های معاصر یهودیان اشکنازی، برخی عنصر های ژنتیکی این گروه در ژنوم های مردم شرق آناتولی هم مشاهده شده است. تفسیر این یافته ها قطعی نیست، اما به نظر میرسد که در شکل گیری تنوع ژنتیکی این منطقه، جنبه های مذهبی، قومی، زبانی و سیاسی نقش مهمی دارند.»[4]
نیاکان مردمان کنونی آسیای غربی
تا کنون بحث های مربوط به ژنتیک مردمان باستانی آسیای غربی اساساً مبتنی بر آثار باستان شناختی و تاریخی بود. در چند سال اخیر، نشر نخستین داده های جدید در باره ژنوم های مردمان باستانی آسیای غربی زمینه بحث های علمی جالبی در این زمینه شد. این داده های جدید برپایه توالی یابی کلّ ژنوم های صدها نفر از عهد باستان مناطق مختلف آسیای غربی به دست آمد. از آن جمله هستند مناطقی مانند ترکیه، ایران، اردن، اسرائیل و همچنین قفقاز و همچنین آسیای مرکزی. این نمونه های بازمانده از انسان ها مربوط به اکثر دوره های باستان از پارینه سنگی تا نوسنگی و برُنز میشود.
یک نتیجۀ غیر منتظرۀ این تجزیه و تحلیل ها این بود که نخستین کشاورزان ایران و آناتولی (بخش بزرگ ترکیه کنونی) و منطقه اسرائیل/اردن ( لِوانت) از نظر ژنتیکی، هم در آن دوره یعنی 10 هزار سال پیش و هم امروزه با اهالی کنونی این مناطق فرق داشته اند. یعنی گروه هایی که ده هزار سال پیش در ترکیه، ایران، اسرائیل و اردن میزیستند، از نظر ژنتیکی با گروه های معاصر ساکن این مناطق یکی نیستند.[5] این یافته، برعکس تصور قبلی پژوهشگران است که میگفتند مردمان آسیای غربی نتیجه گسترش یک جمعیت واحد از دوره نوسنگی است. با تجزیه و تحلیل های جدید میتوان بهاین نتیجه رسید که ظاهراً در دوره نوسنگی و آغاز یکجا نشینی و کشاورزی، هلال حاصلخیز سرزمینی شامل چندین جمعیت متمایز کشاورز بود که در همگرایی و اختلاط با یکدیگر در شکل گیری حوض ژنتیکی کنونی مردمان آسیای مرکزی و هلال حاصلخیز سهم داشته اند.
این جمعیت های آغازین کشاورز تاثیر خود را بر تنوع ژنتیکیی باقیمانده اوراسیا نیز گذاشته اند. طبق همین یافته های جدید، دانشمندان اکنون بر آنند که کشاورزی از طریق مهاجرت همین کشاورزانِ نحستین آسیای غربی به اروپا رسوخ کرده، تا جائیکه امروزه سهم اصلی ژنوم اروپائیان دوران معاصر به همان کشاورزان نخستین آسیای غربی (8000 سال پیش) و همچنین مهاجرت قبایل اوراسیا (5000 سال پیش) به اروپا مربوط میشود.
در فصل های گذشته به نقش مهم آسیای غربی (اساساً ایران، ترکیه و خاورمیانه) در جریان مهاجرت انسان ها به بیرون از آفریقا و 50-60 هزار سال بعد نقش این منطقه به عنوان گهواره آغاز و رشد کشاورزی، دامداری و دیر تر شهر سازی، خط و دولت داری اشاره شد. از این جهت چندان شگفت انگیز نیست که این منطقه در اغلب تمدن های بزرگ اوراسیایی نقشی کلیدی داشته و در چند هزاره گذشته بر تحولات قبیله ای، قومی، مذهبی و هویت های ملی تاثیر چشمگیری گذاشته است.
در رابطه با ژنتیک مردمان دوران باستان و تحول تاریخی-ژنتیک آنان کوشش پاسخ دادن به برخی سوال ها میتواند جالب باشد، اگر چه این کار ممکن است در بعضی حالات شبیه یک گمانه زنی باشد تا یک تشخیص علمی و قطعی.
چند سال پیش (2016) دو پژوهشگر دانشگاه بوفالو (ایالات متحده) سعی کردند پژوهش های جدید دانشگاهی در رابطه با پرسش های زیر در باره ژنتیک مردمان آسیای غربی را با در نظر گرفتن آخرین یافته ها از ژنوم های باستانی مردمان این منطقه جمع بندی و تحلیل نمایند[1]: آیا میتوان کم و بیش معین کرد که نیاکان باستانی یعنی ده هزار سال پیش مردمان کنونی ایران، ترکیه و خاورمیانه چه کسانی بودند؟ مردمان دوران باستان این منطقه آسیا چه تاثیری به شکل گیری ژنتیک دیگر مردمان اوراسیایی گذاشته اند؟ نخستین کشاورزان در دوره هلال حاصلخیز چه کسانی بودند؟ و همچنین: تاثیر ژنتیک نئاندرتال ها بر نیاکان انسان های آسیای غربی چه بود؟
آنچه که بر اساس یافته های باستانشناختی به یقین میدانیم این است که «انسان نما»های مختلف و نئاندرتال ها پیش از تکامل انسان هوشمند نیز دستکم از 1.5 میلیون سال پیش، از آفریقا به مناطق مختلف آسیای غربی مهاجرت کرده اند. اما اطلاعات ما در باره تاریخ دقیق این مهاجرت و نوع این انسان نما ها و نئاندرتال ها دقیق نیست. به احتمال قوی بین این انسان نما ها و انسان های مدرنی که به تدریج به آسیای غربی مهاجرت کرده اند، آمیزش هایی رخ داده است. از این نقطه نظر، دانشمندان بیولوژی و ژنتیک در یافته های ژنومیک این انسان های دوره «گذار» پیگیر این پرسش ها بوده اند. از این بررسی ها مشخص شده است که انسان های کنونی این منطقه در نتیجه اختلاط های 60 هزار سال پیش، میانگینی عبارت از 1-4 در صد ژن انسان های نئاندرتال را دارا هستند.
بدون شک یکی از دست آوردهای بسیار مهم انسان های این منطقه، گذار از دوره صد هزار ساله «شکارچی-گرد آورنده» به مرحله یکجانشینی و شروع کشاورزی و دامپروری است. در صفحات گذشته دیدیم که این تحول ابتدا ده هزار سال پیش در منطقه هلال حاصلخیز آسیای غربی رخ داده است. کشفیات شگفت انگیز نخستین شهرهای تاریخ از جمله چاتال هویوک و گوبکلی تپه (در ترکیه کنونی)، آتلیت یام (اسرائیل کنونی)، علی کُش (ایلام در ایران کنونی) و اِریحا (کرانه غربی) زمینه بحث های بسیار جالب علمی را در باره گذار انسان به زندگی یکجا نشینی دامن زده است. پژوهش های گذشته بیشتر بر عوامل اقتصادی و مردم شناختی متمرکز بود. اما پژوهش های بعدی، زمینه را برای آشنایی با اطلاعات بیشتری آماده کرد. مثلا با بررسی خرابه های آبادی گوبکلی تپه معلوم شد که شاید باور های فوق طبیعی و «مذهبی» مردم آن دوره هم یکی از عوامل مشوّق جمع آمدن آنان در یک آبادی بوده است. اما صرفنظر از این جزئیات، مردمانی که در آسیای غربی جمع آمده بودند، پس از دستکم 100 هزار سال زندگی در مرحله «شکار و گرد آوری غذا» ، شروع به کشاورزی نمودند، به سرعت به تعداد جمعیت خود افزودند و سازماندهی جوامع آنان رفته رفته پیچیده تر شد. این گذار و تکامل فرهنگی به سراسر جهان رسوخ کرد و مُهر خود را بر ژنوم مردمان مختلف آسیای غربی باقی گذاشت.
نخستین دهکده کشاورزی جهان تخمیناً 12 هزار سال پیش ساخته شد. از آن دوره تاکنون تاریخ آسیای غربی پُر از جنگ ها، مهاجرت ها، تجارت، روابط و یا تفرقه های مذهبی و قومی و همچنین روابط خانوادگی بین خاندان های بزرگ بوده است. پژوهش های ژنتیک بسیار کمی انجام شده که نشان دهند چگونه روابط میان جمعیت های چند دهکده کشاورزی، مردمان آسیای غربی را تبدیل به جمعیت های شهرهای بزرگ و پیچیده پنج تا چهار هزار سال پیش یعنی عصر برُنز و سپس عصر آهن نموده است. همچنین از هیتیت های هند و اروپایی زبان تا لشکریان اسکندر، تاثیر ژنتیک تهاجم قبایل و اقوام دیگر به این شهر ها هنوز در پرده ابهام باقی مانده است. در عین حال تاثیر ژنتیک دو هزار سال تحولات اجتماعی و سیاسی امپراتوری های ایرانی، عربی، رومی و بیزانس (روم شرقی) و دیرتر امپراتوری اسلامی-ترکی عثمانی بر آسیای غربی نیز تا حد زیادی ناروشن است. با اینهمه میتوان گفت که در رابطه با آسیای غربی، تاریخ های گوناگون ژنتیک مردمان این منطقه پرسش های فوق العاده جالبی را به پیش می آورند که آخرین پژوهش های اخیر شروع به پاسخگویی آن نموده اند.
یک جنبه جدید در پژوهش ژنوم ها
تا همین چند سال پیش اطلاعات ژنتیک به ما کمک نموده بود تا مسیر مهاجرت های افراد زنده یا نیاکان آنها را بر پایه تجزیه و تحلیل ژن های آنها مشخص کنیم. با تست های «دی ان ای» که مبتنی بر تحول زمانی و منطقه ای چند ژن معین مبتنی بودند، متوجه میشدیم که نیاکان ما از کجا بودند. اما این تجزیه و تحلیل ها محدودیت هایی داشت و فراگیر نبود. امروزه با پیشرفت های بیشتر تکنولوژی میتوان کلّیت ژنوم یک انسان را مشاهده و تحلیل نمود. در زبان تخصصی ژنتیک به این تجزیه و تحلیل پیشرفته «توالی یابی کلّ ژنوم»[2] گفته میشود.
به خاطر بیاوریم: «توالی» یعنی تسلسل، ترتیب و پشت سرهم آمدن و چیده شدن چیزی، مثلا ژن ها در هسته تقریبا هر سلول انسان. «ژنوم» به مجموعه ژن های هر ارگانیسم (مثلا انسان، دیگر جانداران و حتی گیاهان) گفته میشود. در هسته تقریبا هر سلول انسان یک «کُپی» یا نسخه کامل از این مجموعه ژن ها قرار دارد.
از این طریق جدید که حاصل پیشرفت بزرگی در تکنولوژی علم بیولوژی محسوب میشود، نه تنها چینش چند ژن معین، بلکه ترتیب تمامی ژن های ژنوم یک انسان معین میشود. با این نوع جدید تجزیه و تحلیل میتوان نه تنها یکی دو، بلکه چندین نیای مختلف یک ژنوم را یکجا و در زمان واحد تحلیل و بررسی نمود. همچنین در صورت دسترس نمودن چند هزار نمونه از چند صد فرد زنده و نیاکان مفروض هر گروه مردم میتوان تحول و تغییر ژنتیک آن افراد و جمعیت های گذشته آنان را در طول تاریخ و در عین حال از نظر جغرافیای زیست آنان با سرعت و دقتی بیش از پیش معین نمود. مثلا میتوان در پیگیری گذشتگان ژنوم یک انسان یا جمعیت تا 700 هزار سال پیش به عقب رفت[3] و گام به گام کشف کرد که تا آن تاریخ گذشته چند صد هزار ساله، نیاکان این شخص و آن جمعیت در چه زمانی و در کجا میزیستند.
تست «توالی یابی کلّ ژنوم» امروزه به صورت فزاینده ای جهت تشخیص، درمان یا پیشگویی بیماری ها و اختلالات جسمانی و روانی ارثی و حتی «ویراستاری ژنتیک» در حوزه پزشکی به کار گرفته میشود. بعضی اشخاص هم به صورت خصوصی و به خاطر کنجکاوی در مورد سلامتی خود و کودکانشان از این تست ها استفاده میکنند تا از احتمال برخی بیماری های ارثی که شاید از ژنوم برخی نیاکان آنان معلوم شود، پیشگیری نمایند. بعضی دانشمندان ژنتیک اظهار امیدواری کرده اند که در آینده ای نه چندان دور (به شرط ادامه پیشرفت های تکنولوژی ژنتیک و در نتیجه ارزان تر شدن اینگونه تست ها) هر کس صاحب «کارت ژنومیک» خود شود تا روند تشخیص و معالجه افراد هم سریع تر و موثرتر گردد.
این روش انقلابی و جدیدِ کار چند مزیّت دیگر هم دارد. یکم سرعت تست هاست که فوق العاده افزایش یافته و دوم اینکه با این تکنولوژی جدید میتوان به طور همزمان چندین نیای شخص صاحب ژنوم از دوره های مختلف گذشته را معین نمود. با این ترتیب هر یک ژنوم مورد تحلیل تبدیل به موزائیکی میشود که هر تکّه آن از نیای دیگری حکایت میکند. به کمک همین تکنولوژی تکامل یافته است که دانشمندان در سال های اخیر صدها ژنوم انسان های باستان از دوره ها و سرزمین های مختلف را توالی یابی کرده اند. مثلا میتوان تشخیص داد که کدام جزء ژنوم یک فرد بومی آسیای غربی از نیاکان نئاندرتال 50 هزار سال پیش به آن شخص به ارث رسیده و باز از همان ژنوم دریافت که کدام جزء ژنوم آسیای شرقی، یک یا دوهزار سال پیش به ژنوم همان شخص اضافه شده که احتمالا میتواند اثر باقیمانده ای از مهاجرت های تُرکیک زبانان به آسیای غربی باشد.[4]
این تحول و پیشرفت سریع تکنولوژیک چالش های معینی را هم با خود همراه داشته است. یک چالش عبارت از این است: طبعاً ژنوم های انسان ها و مردمان معاصر محصول مهاجرت ها و اختلاط های بیشمار مردمان و جمعیت های گذشته و باستانی است. اما اغلب این جمعیت ها و ژنوم های آنان از بین رفته اند و دیگر قابل دسترسی نیستند. مثلاً اروپایی های کنونی لزوماً نوادگان اروپاییان 10 هزار سال پیش نیستند، بلکه محصول اختلاط های ژنتیک جمعیت های گوناگون باستانی هستند، اما ژنوم های همه آنان در دسترس نیست.
در مجموع میتوان گفت که در مقایسه با تجزیه و تحلیل «توالی یابی کلّ ژنوم» اروپاییان که در سال های گذشته پیشرفت بسیاری داشته، اینگونه تحلیل ها در باره مردمان آسیای غربی بسیار اندک است. با اینهمه، همین تعداد کم تجزیه و تحلیل ها عجالتا نشان میدهند که چینش و توالی ژنوم مردمان آسیای غربی بیش از همه به توالی جمعیت های جنوب اروپا (از جمله جنوب ایتالیا) شبیه است. این شباهت نسبی بیشتر در رابطه با اعراب، ترک ها و یهودیان صدق میکند و ژنوم ایرانیان از این جهت شباهت کمتری به ژنوم جمعیت های جنوب اروپا دارد. به نظر میرسد این شباهتِ نسبتاً زیاد یا کم میتواند مربوط به نزدیکی و دوری محل زندگی مردمان نامبرده هم باشد.
چالش های دیگری هم هست. مثلا تحلیل هایی که تا کنون از مزدمان آسیای غربی انجام یافته نشان میدهند که در این مورد تاثیر ژنتیک گروه های قومی، مذهبی و فامیلی-قبیله ای بیشتر از مورد جمعیت های اروپایی است. به همین جهت جای تعجب نیست که در آسیای غربی تعداد به اصطلاح «آنکلاوها» یا «جزیره های ژنتیک» در داخل جمعیت های متفاوت بیشتر از اروپا است. یک نمونه این قبیل «جزیره های ژنتیک» چندی پیش در گروهی از بادیه نشینان قَطَر گزارش شده است. نکته دوم این است که تصویر ژنتیک جمعیت های آسیای مرکزی (از جمله ترکیک زبان ها و مغول ها) به قدر لازم مشخص نشده است. مثلا ما از ترکمنستان، افغانستان و همچنین جمهوری آذربایجان هیچ تصویری شامل توالی کلّ ژنتیک نداریم. بدون شک میتوان گفت که این جمعیت ها که همجوار مستقیم آسیای غربی هستند، به احتمال زیاد مشترکات ژنتیک بسیاری با مردمان آسیای غربی دارند. نکته سوم مربوط به اصل «انزوا از طریق فاصله جغرافیایی» میشود، یعنی وقتی جمعیتی به دلیل دوری جغرافیایی و یا دلایل سیاسی و فرهنگی روابط خود را با جمعیت های دیگر (از جمله همسایه های خود) منجمد میکند، اختلاط ژنتیک این جمعیت ها هم راکد میشود. اما در اینجا هم چالش ها و پرسش هایی حل نشده وجود دارند. مثلا معلوم شده است که ژنتیک مردم چین در دوره «نوسنگی» (10 هزار سال پیش) شبیه تصویر ژنتیک جمعیت «هان» در چین معاصر است. اما طبق برخی پژوهش ها، از نظر تصویر ژنومیک، جمعیت های «دوره نوسنگی» آسیای غربی شباهت چندانی با ژنوم مردمان کنونی این منطقه ندارد. توضیح این معما هنوز روشن نیست. اما عجالتا میتوان نتیجه گرفت که تصویر ژنتیک یک جمعیت و مردم مشخص لزوماً نباید شبیه تصویر ژنتیک آن جمعیت در عهد باستان باشد، کما اینکه، به خاطر ده ها مهاجرت و اختلاط در عرض 10 هزار سال اخیر، تصویر ژنتیک کنونی جمعیت آناتولی یا ایران یا خاورمیانه، لزوما شباهتی با تصویر جمعیت های همان منطقه ها در عهد باستان ندارد.
(ادامه بحث «ژنتیک مردمان آسیای غربی» در مقاله بعدی)
[1] Taskent, Recep and Gokcumen, Omer, “The multiple histories of Western Asia: Perspectives from ancient, and modern genomes” (2016). Human Biology Open Access Pre-Prints. 113. http://digitalcommons.wayne.edu/humbiol_preprints/113
منطقه «هلال حاصلخیز» تقریباً 9500 سال پیش (ویکی پدیا)
ده هزار سال پیش هلال حاصلخیز و سرزمین های همجوار آن نخستین مناطقی در جهان بودند که انسان ها یکجا نشین شدند و به کشاورزی و دامپروری پرداختند. تکرار کنیم: «هلال حاصلخیز» به مجموعه هلال شکل سرزمین های جنوب غربی آسیا گفته میشود که شامل شرق دریای مدیترانه، جنوب شرقی و غربی آناتولی، غرب ایران، بین النهرین (میانرودان) و برخی سرزمین های همجوار آن است .امروزه این سرزمین ها، پس از ده هزار سال، بخش هایی از کشورهایی با نام های سیاسی، اقوام، زبان ها و مذاهب مختلفی هستند.
تمامی پژوهش های باستانشناسی به این نتیجه رسیده اند که بعد از ده ها هزار سال دوره «شکار و گرد آوری غذا»، نخستین نشانه های کشاورزی و دامپروری در نقاط مختلف هلال حاصلخیز پیدا شده و به گونه ای فزاینده گسترش یافته است. نه تنها کشاورزی و دامپروری. مدتی بعد، باز در سرزمین های گوناگون همین منطقه، شاهد آغاز نخستین نوشتار ها، بنای نخستین شهر ها و سپس تاسیس نخستین امپراتوری ها شده ایم – یعنی آغاز آنچه که «تمدن بشری» می نامیم.
اما چرا ده ها هزار سال پس از خروج از آفریقا و زندگی در شرایط مهاجرت مدام و زندگی در شرایط «شکار و گرد آوری غذا»، انسان ها توانستند برای نخستین بار در این منطقه و نه مناطق دیگر جهان موفق به این تحول بزرگ تاریخی شوند؟ چرا هلال حاصلخیز و جمعیت های آن که تازه و به تدریج طرز زندگی شکار و گرد آوری خوراک را ترک کرده و یکجا نشین میشدند، پیشتاز این تحول بزرگ تاریخی بشر شدند و نه جمعیت هایی که پس از آفریقا به مناطق دیگر مهاجرت کرده بودند؟ آیا چیزی در ترکیب ژنتیک و بیولوژیک جمعیت های ده هزار سال پیش در این منطقه وجود داشت که آنان را از نظر به اصطلاح «نژادی» برتر، دانا تر و ماهر تر میکرد؟
به نظر جَرِد دایموند، استاد جغرافیا و جامعه شناسی تاریخی از دانشگاه لُس آنجلس چنین نظریه های «نژادی» حتی به صورت غیر جدی هم مطرح نشده اند.[1] همه این تحولات در سایه جمعیت نسبتا زیاد برای شرایط آن دوره، آب و هوای ملایم «مدیترانه ای»، همچنین موجودیت و فراوانی گیاهان و حیواناتی بود که برای گسترش کشاورزی، دامپروری و افزایش جمعیت لازم بودند و امکان اهلی کردن و پرورش آنان و ایجاد تدریجی و روزافزون مازاد آنها موجود و در دسترس بود. بررسی باستانشناختی و جامعه شناختی نخستین شهرک ها مانند «چاتال هویوک» و «گوبکلی تپه» در جنوب شرقی آناتولی تصاویر جالبی از گذار انسان های این منطقه از دوره «شکار و گردآوری غذا» به زندگی یکجانشینی و آغاز کشاورزی و دامپروری به دست میدهد. این شرایط در بسیاری از دیگر مناطق جهان وجود نداشت. گسترش کشاورزی و دامپروری (و وابسته به آن، یکجانشینی) در سرتاسر جهان چند هزار سال طول کشید. در خود سرزمین های هلال حاصلخیز تاسیس نخستین دولت ها و پیدایش خط و الفبا یکی دو هزار سال بعد اتفاق افتاد. نخستین دولت و نخستین لوحه های سومری چند هزار سال بعد از آغاز یکجا نشینی و کشاورزی بود. تا آن وقت نه قوم و سرزمین مشخصی وجود داشت که از دیگران تمایز داده شود و نه مذهب و زبان منسجم و معینی. [2]
تاریخ و روند آغاز و رشد کشاورزی در هلال حاصلخیز به مراتب بهتر و دقیق تر از دیگر مناطق جهان مورد پژوهش علمی قرار گرفته است. مشخصات ژنتیک و باستان شناختی اغلب گیاهان و حیواناتِ پیشا پرورش در «هلال حاصلخیز» و روند تکاملی آنان به گونه وسیع و دقیقی یافته و ثبت شده است. دایموند مینویسد که بنا به بررسی های جدید، در چین، آمریکای مرکزی و جنوب غربی استرالیا هم برخی شرایط مشابه با هلال حاصلخیز موجود بوده و مدتی پس از هلال حاصلخیز در این گوشه های جهان هم کشاورزی و پرورش حیوانات خانگی آغاز شده و توسعه یافته است. اما مثلا گیاهان و حیوانات خانگی در نمونه چین با تاخیر زمانی پیدا شدند. آنها محدود تر بودند و وفوری مانند هلال حاصلخیز نداشتند. دایموند در باره پیشگامی تاریخی هلال حاصلخیز در این «انقلاب تمدنی» در جهان از چند عامل مهم سخن می راند.[3] عامل نخست آب و هوای معتدل و «مدیترانه ای» هلال حاصلخیز با زمستان های مرطوب و طولانی و تابستان های خشک بوده که برای بقا، پرورش و رشد گیاهان و حیوانات شرایط مساعدی ایجاد نموده است. از طرف دیگر یافته های باستانشناختی و ژنتیک نشان میدهند که حتی پیش از بهره برداری و پرورش گیاهان و حیوانات نیز تعداد فراوانی از این گیاهان و حیوانات وحشی که بعداً خانگی شدند، در هلال حاصلخیز موجود بود و جمعیت های پیشین شکارچی و گرد آورنده نیز از آن استفاده مینمودند. از جمله، انواع غلّات مثلا گندم و جوی وحشی هلال حاصلخیز کم و بیش شبیه گندم و جوی کنونی بود که بعد ها پرورش داده شد و پرثمر تر گردید. همچنین، برتریِ بسیاری از گیاهانِ در ابتدا وحشی هلال حاصلخیز در آن بود که این گیاهان خود و یا یکدیگر را متقابلا گرده افشانی میکردند و از این طریق محصولات «میانه» یا «دورگه» (هیبرید) جدیدی ایجاد میشد و از این راه محصول بهتر، مرغوب تر و از نظر مقدار بیشتر تولید میگردید. یکی از این گیاهان ارزشمند «هیبرید»، گندم وحشی و جو برای تولید نان بود. امکان انبار کردن غلاّت برای مابقی سال و وفور و تولید مثل بالای حیوانات خانگی مانند گاو، بز، گوسفند و خوک نیز مردم بومی بیشتری را که هنوز شکارچی و گردآورنده مانده بودند، تشویق کرده است که یکجا نشین شوند و کشاورزی و دامپروری را پیشه کنند.
البته آب و هوای «مدیترانه ای» در دیگر مناطق دریای مدیترانه و همچنین شیلی و استرالیا هم وجود دارد. اما آب و هوای هلال حاصلخیز در شرق مدیترانه وسیع تر و متنوع تر از مناطق مشابه دیگر است. در عین حال، یک برتری دیگر هلال حاصلخیز این بوده که در فاصله های کوتاه جغرافیایی، تنوع بیولوژیک چشمگیری از «نیا محصولات زراعی» و پستانداران بزرگ وجود داشته که قابل پیوند زدن، پرورش و اهلی کردن بودند. این را در مورد مناطق دیگر صاحب آب و هوای مدیترانه ای در کالیفرنیا، جنوب غربی استرالیا، شیلی و جنوب آفریقا نمیتوان گفت. همچنین هلال حاصلخیز موطن اهلی شدن چهار نوع از پنج پستاندار اصلی خانگی جهان یعنی بز، گوسفند، گاو و خوک بوده است. (نوع پنجم یعنی سگ احتمالا 40 تا 20 هزار سال پیش نخستین پستاندار اهلی شده توسط انسان های پیشا تاریخ است. اهلی شدن اسب دیر تر، حدود چهار هزار سال پیش در دشت های اوراسیا به وقوع پیوسته است.) همچنین جالب است بدانیم که چهار پستاندار خانگی نامبرده هنوز جزو مهم ترین پستانداران خانگی در جهان هستند و آنها احتمالا به جهت اختلافات کوچک جغرافیایی و ارتفاعات مختلف زمین در نقاط گوناگونی از هلال حاصلخیز اهلی شده و پرورش یافته اند: گوسفند در سرزمین های مرکزی، بز در ارتفاعات بالاتر مانند کوهستان های زاگرس و یا در لِوانت (جنوب غربی هلال)، خوک در سرزمین های شمال مرکزی و گاو در بخش غربی هلال حاصلخیز. با اینهمه، اگرچه احتمالا موطن اصلی این چهار پستاندار نسبتا از یکدیگر متمایز بوده، اما به خاطر نزدیکی نسبی این سرزمین های هلال حاصلخیز، این حیوانات خانگی بزودی در سرتاسر سرزمین های هلال پراکنده شده اند.
به گفته دایموند که سالیان دراز دانشگاهی و پژوهشی خود را صرف مقایسه تحول و تکامل جوامع مختلف جهان نموده، در هیچ موردی دیده نشده که علل پیشتاز بودن منطقه هلال حاصلخیز در کشاورزی و دامپروری در تاریخ بشریت به نوعی مربوط به «برتری بیولوژیک» و یا به اصطلاح «نژادی» جمعیت های گوناگون ساکن این منطقه در ده هزار سال گذشته بوده باشد. او میگوید «من هیچ کس را نمی شناسم که به طور جدی پیشتاز بودن هلال حاصلخیز در تولید خوراک در تاریخ را به نوعی به مشخصات ویژه بیولوژیک مردم ساکن این منطقه ارتباط داده باشد.»[4]
(ادامه دارد. این فصلی از طرح کتاب جدیدی با عنوان «سرگدشت ژن ها، جمعیت ها و زبان ها» است)
[1] Diamond: Guns, Germs and Steel, pp. 136-138
[2] در باره شکل گیری نخستین اقوام و دولت ها در منطقه هلال حاصلخیز به «پیوست» پایانی این کتاب مراجعه کنید.
منظور از «پراکندن»[1] پخش و گسترش ژن ها و زبان ها یا عناصری از آنها است (مانند واژگان، تلفظ و قواعد دستوری زبان ها). در بحث های این کتاب، تعبیر «پراکندن»، «پراکندگی» و «پخش شدن»، مفهومی مغایر و برعکس تمرکز، انزوا و رکود است. برای نمونه، پس از کشف آمریکا در قرن پانزدهم، ژنوم اروپائیان هند و اروپایی زبان به تدریج در سراسر قاره آمریکا برتری یافت و زبان های هند و اروپایی انگلیسی، اسپانیولی، پرتغالی و فرانسه رایج و جایگزین زبان بومی های سابق آمریکا شد. این یک نمونه پراکندگی، گسترش و پخش بود. بر عکس، در نمونه ای کوچکتر، تا قرن بیستم میلادی، جمعیت های کوهستان های دور افتاده قفقاز شمالی به صورتی منزوی می زیستند. در نتیجه، ژنوم آنها تغییر زیادی نمی یافت و اختلاط ژنتیک آنان با همسایگان گرجی، آذری، ارمنی یا روس خود، کم بود. آنها دارای زبان های مخصوص و باستانی خود نیز بودند که تماس و اختلاط چندانی با زبان های مردم همسایه نداشتند. این را هم در ژنتیک و زبانشناسی میتوان «تمرکز» یا «گردآمدن در یک جا»[2] ترجمه کرد که میتواند باعث تنهایی یا انزوای ژنتیک یا زبانشناختی یک گروه مردم شود.
تا اینجا صحبت ما در این کتاب در باره تکامل انسان، تاریخ، مهاجرت ها، ژن ها، اختلاط های مستمر ژنتیک بین انسان ها و زبان های آنان بود. در سرگذشتی که به طور خلاصه در رابطه با این موضوعات مرور کردیم، به نکته ای کم توجه کردیم – آن هم فرهنگ جمعیت های بشری و تک تک انسان هاست. فرهنگ را به صدها گونه تعریف کرده اند. در اینجا بدون وارد شدن به آن بحث ها، فرهنگ را مجموعه عادات و رسوم، دانش و تکنولوژی هایی قبول میکنیم که نقشی اساسی در تکامل زندگی و رفتار انسان ها در گذشته ایفا نموده و هنوز ایفا میکند.[3] فرهنگ و عادات و رسوم هم میتواند مانند ژن ها و زبان ها از شخصی به شخص دیگر و یا از جمعیتی به جمعیت دیگر منتقل شود.
فرهنگ و زبان را هر کس ابتدا از خانواده و بخصوص مادر خود می آموزد، سپس از محیط دور و بر و دیر تر از دوستان، آشنایان، مدرسه و دانشگاه، یا کتاب ها و موسسه های آموزشی، رسانه ها یا حتی محیط کار و زندگی خود… لازم نیست شما خودتان بعد از مدتی استاد دانشگاه، نویسنده و یا متخصص تکنولوژی یا پزشکی شوید. هر کس میتواند در هر سطح اجتماعی و حرفه ای، به نوعی به تجربه، دانش، فرهنگ و عادات و رسوم محیط کوچک یا وسیع خود تاثیر کند و آن را در چارچوب و امکانات خود حفظ یا تکمیل نماید. ممکن است این آموخته ها به صورت شفاهی یا کتبی به دیگران هم منتقل شوند و برای نسل های آینده نیز قابل دسترسی شوند. در چند دهه اخیر این «انتقال فرهنگ» از راه پلاتفرم های دیجیتالی هم رایج شده و در حال پیشرفتی بسیار سریع است. هر آنچه که اشخاص، گروه ها و موسسه ها می آموزند و آن را به نوعی ثبت میکنند، احتمالا به نسل های دیگر هم منتقل میشود و به جزئی از فرهنگ آن گروه و موسسه و شاید انسان های دور و نزدیک تبدیل میگردد. این ذخیره یا میراث فرهنگی تنها وسیله ای است که دانش و فرهنگ بشری را محدود به یک شخص و یک نسل نمیکند، بلکه آن را برای نسل های بعدی نیز به میراث میگذارد.
زبان وسیله اصلی و اساسی این انتقال فرهنگی است و آن را تاثیرگذار میکند. از این جهت میتوان گفت که زبان یک ستون مهم فرهنگ بشری است. زبان به انسان این توانائی را میدهد که خود را با محیط دور و بر خود انطباق دهد و در مدت زمان کوتاهی بر آن حاکم شود. با کمک زبان است که انسان توانسته است نسبت به دیگر جانداران در موقعیتی بالاتر و توانمند تر قرار گیرد و صاحب دانش گسترده و پیچیده کنونی گردد.
پدیده ای فرهنگی و بیولوژیک
بدون شک زبان پدیده ای فرهنگی است، اما این پدیده پایه و بنیادی بیولوژیک و فیزیولوژیک هم دارد. دیگر جانداران نیز میتوانند به صورتی ابتدایی و محدود، به کمک تولید صداها و حرکات مخصوص، منظور خود را بیان کنند، چیزی را بیاموزند و حتی به ذخیره محدود تجربه های خود بیافزایند. اما همچنانکه در زیر فصل «آتش، آتش» دیدیم، در میان همه جانداران، تنها انسان است که از نظر فیزیولوژیک (مثلا داشتن «استخوان لامی») و همچنین حجم و توانایی مغز و ترکیب ژنتیک خود قادر است هر زبانی را از محیط خود بیاموزد و این پدیده فرهنگی را به کمک محیط و زندگی اجتماعی خود پیوسته تکامل بخشد.
با وجود اینکه زبان پدیده ای فرهنگی است، اما این، پدیده ای است که ریشه اش در آناتومی و فیزیولوژی انسان قرار دارد. در ابتدا آموزش زبان توسط انسان احتمالا روندی تکاملی بوده و به صورتی تدریجی و آهسته پدید آمده و تکامل یافته است. احتمالا «انسان ماهر» (هومو هابیلیس) از دو میلیون سال پیش گونه ای از این به اصطلاح «زبان» اولیه را به وجود آورده که بعد ها توسط انسان هوشمند به مرحله بالاتری از تکامل کیفی رسیده است.
شباهت های چندی بین تکامل ژن ها و زبان ها وجود دارد که ما غالبا به آن توجه نمیکنیم. مثلا جمعیتی را در نظر بگیرید که هزاران سال در جزیره ای دوردست و منزوی از مابقی مردمان و همسایگان خود زندگی کرده است. بدون شک ترکیب ژنتیک این جمعیت منزوی با ژنوم انسان های دیگر اختلاط کمتری یافته و بنا براین نسبت به ژنوم جمعیت هایی که تماس و اختلاط بیشتری با همسایگان خود داشته اند، یکرنگ تر است. به همین ترتیب زبان این گونه جمعیت های منزوی هم به جهت کمبود تماس با زبان های دیگر دچار تغییرات کمتری شده است. همراه با ترکیب ژنتیک این جمعیت ها، زبان آنان نیز عملا دچار رکود نسبی میشود و به سختی تغییر می یابد.
صرفنظر از جمعیت های جزایر اندونزی و استرونزی، مثال نزدیک تر به ما جزیره ایسلند در شمال اروپا است که آب و هوای سرد و قطبی دارد. ایسلند در قرن نُهم میلادی یعنی 1200 سال پیش توسط نروژی ها مسکون شد. اکثر مردم ایسلند در کناره های حاشیه ای این جزیره زندگی میکنند. زبان معاصر ایسلندی شباهت بسیاری به زبان «نوردیک» کهن دارد که نیای زبان های اسکاندیناوی به شمار می آید و جزو شاخه ژرمنی خانواده زبان های هند و اروپایی است. امروزه یک ایسلندی زبان مدرن میتواند تا حد زیادی زبان کهن نوردیک را بفهمد. علت آن این است که بعد از قرن یازدهم این زبان دچار رکود قابل توجهی شد. مهاجرت نروژی ها و دیگران به ایسلند عملا متوقف گردید. حتی در داخل ایسلند نیز که جمعیتی حدود 400 هزار نفر دارد، تماس کمی بین مردم بومی با یکدیگر وجود داشت. همزمان با راکد ماندن تحول زبان، نادر بودن مهاجرت به ایسلند باعث کمبود جهش (موتاسیون) در ژنوم مردم بومی گردید.
نمونه دیگر انزوای ژنتیک و زبانی، جزیره ایتالیایی ساردنیا در دریای مدیترانه است. علاوه بر عامل جزیره بودن، عوامل جغرافیایی دیگری نیز باعث انزوای ژنتیک و زبانی ساردنیا بوده اند. تمرکز جمعیت ساردنیا اساسا در مناطق ساحلی بوده است. در گذشته، کوهستان های مرکزی ساردنیا مانع مهمی برای اختلاط زبانی و ژنتیک رومیان ایتالیا و حتی بین مردمان داخل این جزیره بوده است. در نتیجه امروزه در لهجه ساردنیایی زبان ایتالیایی هنوز میتوان برخی از آثار زبان لاتین باستان را مشاهده نمود.
از طرف دیگر عواملی مانند محیط دور و بر زندگی انسان ها وجود دارند که میتوانند بر شکل و مشخصات ظاهری آنان تاثیر کنند. ما تصور میکنیم که با نگاه اول و ملاحظه رنگ تیره یا قد و قواره و یا شکل صورت و چشم انسان ها میتوانیم به اصطلاح «نژاد» آنها را تشحیص دهیم. دانشمندان بیولوژی و ژنتیک اطمینان دارند که این مشخصات ظاهری و بیولوژیک انسان ها نتیجه تاثیرات خارجی مانند نور آفتاب یا خورد و خوراک آنان در طول صد ها و هزاران سال است. البته کودکان انسان های تیره پوست معمولا تیره پوست میشوند یا قد متوسط مردم آسیای شرقی و جنوب شرقی معمولا کوتاه تر از مردم شمال اروپاست. بدون شک این مشخصات ظاهری و فیزیولوژیک انسان ها ناشی از «دی ان ای» آنهاست. اما این مشخصات ظاهری و فیزیولوژیک اکتسابی هستند و ممکن است در اثر مهاجرت یا اختلاط های جدید، در چند قرن به تدریج تغییر یابند. یک نمونه این تغییر، مشاهده برخی از مراکز جامعه شناسی کشور های مختلف است که نشان میدهد قد متوسط انسان های آسیایی در اثر بهبود کیفیت تغذیه در عرض چند قرن نسبتا افزایش یافته است. به هر حال، رنگ تیره پوست یک شخص یا قد و قواره و شکل چشمان و بینی او اگرچه ناشی از ترکیب ژنوم اوست و او را مثلا از یک سوئدی بومی متمایز میکند، اما (1) این گونه مشخصات فیزیکی و ظاهری نتیجه تاثیر محیط بیرون از جمله آب و هوا و تغذیه انسان هاست و (2) اینگونه مشخصات ظاهری دلیل برتر یا کهتر بودن یک شخص در مقایسه با یک شخص دیگر نیست، زیرا برخلاف ادعاهای برخی پژوهشگران قرن نوزدهم، هوشیار بودن یا نبودن، پویشگر بودن یا نبودن، میل به علم و تجربه یا غوطه خوردن در باورهای گذشته و خرافات ربطی به ترکیب «دی ان ای» اشخاص ندارد و میتواند در هرگونه طبقه بندی های به اصطلاح «قومی» و «نژادی» دیده شود، همچنانکه این مشخصات اکتسابی و حتی «ضریب هوشی» یا «بهره هوشی» (آی کیو)[4] انسان ها میتواند وابسته به شرایط اجتماعی، اقتصادی، تحصیل و خانواده انسان ها در محیط های مختلف فرق داشته باشد.
ضریب هوشی – «آی کیو»
در قرن گذشته، روانشناس و بیولووژیست بریتانیایی «سیریل برت» بدون ارائه کردن دلیلی علمی کوشش کرد با طرح تئوری هایی مبنی بر «وراثت ضریب هوشی» ثابت کند که هوش و ذکاوت به طور موروثی از والدین به کودکان آنها منتقل میشود. در اوایل قرن بیستم، روانشناس فرانسوی «آلفرد بینه» جزو نخستین کسانی بود که با ماموریتی از طرف حکومت خود اقدام به ـ«تست هوش» بین کودکان نمود تا راه های کمک به دانش آموزان «عقب مانده از نظر هوش و ذکاوت» را معین نماید. در نهایت 40-50 سال پیش با کوشش روانشناسان و بیولوژیست های آمریکایی بود که معلوم شد بدون احتساب عوامل فرهنگی و جایگاه اجتماعی و اقتصادی اشخاص، تست و تعیین ضریب هوشی آنان کامل و قابل اعتماد نیست. به نظر آنان، البته بخش نه چندان بزرگی از هوش و ذکاوت انسان ها احتمالا دلایل بیولوژیک دارد، اما دو سوم عوامل برانگیزنده و مشوق هوش و ذکاوت در انسان ها عبارت از انتقال زمینه های فرهنگی از والدین، خانواده، مدرسه و دانشگاه، شرایط خانوادگی و اقتصادی آنها و همچنین عواملی مانند ویژگی های زندگی شخصی است که تا کنون دقیقا تشخیص داده نشده است. در یکی از جدید ترین تلاش ها برای اثبات نظریه وراثت «ضریب هوشی»، روانشناس آمریکایی آرتور جِنسن مدعی شد که پائین بودن ضریب هوشی آمریکاییان آفریقایی تبار نسبت به آمریکاییان «سفید» دلایل ژنتیک دارد. اما تست هایی که در میان کودکان سیاه پوست آمریکا و انگلستان انجام شده، این نظریه را قبول نمی کند.
نقش ضریب هوشی در طبقه بندی اجتماعی نیز از آن موضوعات مباحثه انگیز است. بعضی پژوهشگران بدون دلیل محکمی ادعا کرده اند که فرق در ضریب هوشی انسان ها باعث تفاوت بین طبقات پائین و بالای جامعه میشود. یعنی، به گفته آنان، اشخاصی که ضریب بالائی در تست هوش داشته باشند، در عمل به تدریج وارد طبقات بالا با درآمد بهتر میشوند و کسانی که ضریب هوشی آنان پائین است، عملا از این مسابقه اجتماعی عقب میمانند. اما بسیاری پژوهش های جدید به این نتیجه رسیده اند که فرق میان افراد منسوب به طبقات بالا و پائین جامعه اساسا دلایل اجتماعی و فرهنگی و نه ژنتیک دارند.
با اینهمه، امروزه در ایالات متحده هنوز پیشداوری های زیادی در مورد «ضریب هوشی پائین» آمریکایی های آفریقا تبار وجود دارد. ظاهرا بسیاری از آمریکایی ها هنوز تصور میکنند که دلیل این امر ژنتیک است و نه مشکلات اجتماعی که در دراز مدت آمریکایی های سیاه پوست را تحت تاثیرات منفی قرار داده است. آنها فکر میکنند که رفع نمودن این مشکلات اجتماعی احتمالا در مدت زمانی نسبتا طولانی میسر خواهد شد. در این میان برخی رسانه ها گزارش دادند که طبق یک بررسی و مقایسه، میانگین ضریب هوشی ژاپنی ها 11 درجه بالاتر از میانگین ضریب هوشی «سفید پوستان» آمریکا است. این تقریبا همان فرق بین ضریب هوشی آمریکائیان سفید پوست و سیاه پوست است. برخی در تفسیر این ارقام گفته اند که دلیل عقب بودن نسبی ضریب هوشی آمریکائیان سفید پوست از ژاپنی ها احتمالا «بد بودن دبیرستان های آمریکاست»!
شاید در اینگونه موارد، بررسی و مقایسه تحول ژنتیک و اجتماعی یک دوقلوی همزاد از یک تخمک، یکی همراه با خانواده حقیقی خود (مثلا یک نوزاد سیاهپوست آمریکایی) و دیگری به عنوان فرزند خوانده در نزد خانواده ای بیگانه (مثلا یک خانواده سفید پوست آمریکایی) میتواند ما را به نتیجه درست تری در باره انتقال ژنتیک یا اجتماعی رهنمون شود. این نوع بررسی ها نادر و در عین حال پرخرج هستند. نتیجه ای که تاکنون از این نوع بررسی های چند ساله گرفته شده آن است که فرزند خوانده سیاهپوست در تحول و تکامل اجتماعی و فرهنگی خود فرق چندانی با کودک سفید پوست و همسال خود در همان خانواده ندارد.
«ازدواج خویشاوندی»[5]
نکته دیگری که ناشی از عادات و رسوم برخی جمعیت ها میشود، آمیزش یا «ازدواج خویشاوندی» اشخاص با نزدیکان خونی است که میتواند باعث اختلال های ژنتیک و معایب جسمی و روحی در نوزادان شود. درجه نزدیکی خانوادگی هر چه بیشتر باشد، خطر اینگونه اختلال ها و معایب جسمی و روحی افزایش می یابد و بر عکس. هر چه نیاکان زن و مردی که آمیزش میکنند، از نظر ژنتیک از یکدیگر دور باشند، خطر تولد نوزادان بیمار و معیوب کمتر است.
اگر کودک از هردو والدین خود ژن سالم گرفته باشد، احتمال اختلاط ژنتیکی در او بسیار کم خواهد بود، مگر اینکه در نسل های قبلی تر خود یکی از نیاکان پدری یا مادری او دارای ژنی اختلال یافته بوده باشد که تصادفا یعد از چند نسل به این کودک منتقل شده باشد. از این جهت است که در بعضی جمعیت ها[6] نیاکان هر دو پارتنر را تا هفت نسل می شمارند تا مطمئن شوند که ازدواج خویشاوندی صورت نمیگیرد. اگر کودک از یک والد خود ژنی اختلال یافته گرفته باشد، احتمال انتقال آن ژن به کودک 25% و اگر از هردوی والدین خود ژن اختلال یافته ای گرفته باشد، احتمال انتقال آن ژن به کودک 50% خواهد بود. اما اگر چنین هم نشود، دور از احتمال نیست که این ژن اختلال یافته چند نسل بعد در نوادگان او پیدا شود.
ازدواج های خویشاوندی توجیه های چندی مانند آشنایی بیشتر زن و مرد با یکدیگر، سهولت رفع اختلافات در داخل خانواده و حفظ ثروت در درون خانواده دارد. این نوع ازدواج ها طبق آمار و بررسی های علمی، بیش از همه در آسیای غربی (به خصوص عربستان، پاکستان، افغانستان، عراق، ایران، ترکیه، و همچنین شمال آفریقا) دیده میشود. رایج ترین ازدواج های خویشاوندی بین عمو زاده ها، خاله زاده ها، دایی زاده ها و عمه زاده های درجه یک (مثلا دختر عمو با پسر عمو) یا درجه دو (مثلا دختر خاله بزرگ با پسر خاله بزرگ) است. در برخی کشور ها، به ویژه در کشورهای غربی، این نوع ازدواج ها «ناپسند» شمرده میشوند. برخی جمعیت ها در غرب این نوع ازدواج را از نظر قانونی منع کرده اند، در حالیکه مثلا در کشور های آسیای غربی و آفریقای شمالی کوشش هایی دیده میشود که این نوع ازدواج ها از نظر مذهبی و «عادات و سنن» توجیه شود.
(بخشی از طرح کتابی جدید در باره ژن ها، جمعیت ها و زبان ها – ادامه دارد)
[1] Diffusion
[2] Dispersal, spreading
[3]Cavalli-Sforza: Genes, Peoples, p. 173
[4] IQ, Intelligence Quotient
[5]. Hamamy: Consanguineous marriages, NIH (USA)
[6] نویسنده این را شخصا از تاتارهای روسیه و کریمه شنیده است.… ادامه خواندن
درخت فاصله ژنتیک جمعیت های آسیای غربی (کاوالی اسفورزا 1994)
در اینجا منظور از «آسیای غربی» ایران، افغانستان، قفقاز، ترکیه، خاورمیانه و شبه جزیره عربستان است.
قدیمی ترین باقیمانده های انسان هوشمند یا مدرن[1] که متعلق به حدود 100 هزار سال پیش است، به غیر از آفریقا که خاستگاه اصلی انسان است، در خاور میانه یافت شده اند. این هم یکی از دلایلی است که نشان میدهد پس از دوران طولانی پیدایش و تکامل انسان هوشمند در آفریقا، خاورمیانه و کلا آسیا احتمالا از نخستین اهداف کوچ و پراکندن او به دیگر نقاط جهان بوده است.
در دو تصویر برگرفته از کتاب کاوالی-اسفورزا (1994) «درخت ژنتیک» و «ماتریس» 18 جمعیت آسیای غربی (با میانگین 53 تا 58 ژن) را می بینید. پیش از پرداختن به جزئیات این بررسی باید تاکید کرد که این ماتریس و «درخت» ژنتیک به زبان مردم ارتباط مستقیمی ندارد، بلکه فقط ترکیب و فاصله ژنتیک این جمعیت ها یعنی نزدیکی یا دوری نسبی آنها از یکدیگر را نشان میدهد. در ضمن روشن است که زبان یا لهجه انسان اکتسابی است، یعنی از محیط خانواده و جامعه کسب میشود و به ترکیب ژنتیک آدمی ربط مستقیمی ندارد. اما این نیز روشن است که مثلا در یک محیط جغرافیائی «نسل اندر نسل» عربی زبان (دست کم 500 سال اقامت) به سختی میتوان با ترکیب ژنتیک انسان هائی روبرو شد که مشخصات مردم بومی (دست کم 500 سال) ازبکستان یا تایلند را داشته باشند. بنا براین اگر جمعیت میعنی که زبانی مشترک دارد بعد از مدت نسبتا درازی با یکدیگر زندگی کند، «دی ان ای» افراد آن جمعیت به یکدیگر شبیه تر میشود، اما این شباهت نسبی در عین حال با هر آمیزش و اختلاط ژنتیک افراد آن جمعیت با فردی از جمعیت های دور و نزدیک دیگر درهم می آمیزد و به اصطلاح «رقیق تر میشود»[2].
نکته دیگری که نباید فراموش کرد این است که حتی در داخل یک تابلوی ژنتیک نسبتا مشابه یک جمعیت معین (مثلا ایران یا ترکیه) نیز مشخصات و ترکیب ژنتیک جداگانه انسان های آن گروه متفاوت هستند و آن «همگِنی» و شباهت گروهی چیزی نسبی و به طور مدام تغییر یابنده است، چرا که هر بار با هر آمیزش جدید یک زن و یک مرد و اختلاط جدید ژن های آنها در فرزندی جدید ترکیب جدیدی ایجاد میشود که گرچه احتمالا بی شباهت به آن تصویر مشترک نیست، اما بعد از گذشت چند نسل میتواند کاملا با مشخصات صد سال پیش از آن فرق کند.
چند توضیح دیگر: نمونه های مردم ترکیه و اردن از خود این کشور ها گرفته شده است. یعنی در داخل این کشورها تمایزی به اصطلاح «قومی» (از نظر زبان، مذهب، منطقه یا عادات و رسوم) بین آن انسان ها گذاشته نشده است. نمونه های ایرانی ها نیز از ایران است، به جز کُردها و مردم سواحل خزر که به علت نزدیکی (با فرق های کوچک) جداگانه (همراه با کردهای عراق یا با گروه «سوانی» از گرجستان) گروهبندی و مقایسه شده اند.
«درخت ژنتیک» (تصویر یک) نشان دهنده فاصله ژنتیک 18 گروه مردمان آسیای غربی (تعداد متوسط ژن ها 53.7 با خطاپذیری 5.1 است. در چند دهه گذشته اندازه گیری های مختلفی از گروه های مردم کشور های مختلف انجام گرفته است. اندازه گیری گروه پژوهشگران تحت نظر کاوالی-اسفورزا که در اینجا نقل میشود، یکی از آن اندازه گیری های معتبر است.
درخت فاصله ژنتیک جمعیت های آسیای غربی (کاوالی اسفورزا 1994)
در پائینِ تصویر، گروه کوچکی عبارت از اعراب شبه جزیره عربی شامل بادیه نشین، سعودی و یمنی را می بینیم که از دیگر گروه ها متمایز است. گروه بزرگ بالاتر تصویر شامل همه 15 جمعیت باقیمانده است. گروه کوچک پائین جز کویتی ها تمامی اعراب جنوب شبه جزیره را در بر میگیرد. از نظر ژنتیک لازم بود سعودی ها و یمنی ها تا حدی به صورت متمایز طبقه بندی شوند. بادیه نشین ها را هم میتوان گروهی جداگانه به حساب آورد. آنها چادرنشینان دامدار هستند، در اکثر سرزمین های عربی حضور دارند و ده درصد جمعیت این سرزمین ها را تشکیل میدهند. از طرف دیگر آن گونه که در صفحات گذشته ذکر شد، در گذشته بادیه نشینان عرب در فتوحات اسلامی آفریقا شرکت کردند. از این جهت به دلیل مهاجرت و اختلاط، بادیه نشینان در این جدول به صورت متمایز آورده شده اند. کویتی ها همراه با بقیه در گروه بزرگتر به طور جداگانه آورده شده اند. سرزمین آنها در گذشته بخشی از تمدن باستانی سومر بود. احتمالا به همین جهت کویتی ها از نظر ژنتیک یادآور آن جمعیت های باستانی بین النهرین هستند و از اعراب دیگر فرق میکنند.
جمعیت یهودیان که مانند آسوریان و اعراب از گروه های باستانی منطقه لِوانت هستند، در این بررسی لحاظ نشده اند. اما چندین تحلیل از سال های 2000 م. نشان میدهند که 70 در صد کروموزوم های «وای» (پدری) گروه های مختلف یهودیان اسرائیلی (از جمله اشکنازی و سفاردی) و 82 در صد همان نوع کروموزوم های فلسطینیان عرب متعلق به حوض مشترکی از کروموزوم ها هستند.[3]
از پائین تصویر به بالا برویم. چهار گروه در شیار شمالی آسیای غربی دیده میشود، شامل قفقازی های شمال، ارامنه، پاتان-پشتون و هزاره-تاجیکی.
تاجیک ها به یک زبان گروه ایرانی خانواده هند و اروپایی صحبت میکنند. گمان میرود که نیاکان آنها کشاورزان یکجا نشینی در دوره نئولیتیک آسیای مرکزی بودند که به شمال و شرق کوچ کرده اند. اغلب تاجیک ها در آسیای مرکزی زندگی میکنند. اما تعداد آنها در افغانستان حتی بیشتر از آسیای مرکزی است.
هزاره ها که اصالتا از افغانستان مرکزی هستند، به خاطر تنش های قومی و مذهبی به مناطق دیگر هم پخش شده اند. بعضی منابع هزاره ها را که تاجیکی زبان هستند، با «کوشانیان» مرتبط میدانند که دو هزار سال پیش به عنوان بخشی از قبایل «یوه چی» از آسیای میانه به افغانستان و پاکستان کنونی مهاجرت کردند و چند قرن در اینجا حکومت نمودند. برخی پژوهش ها نیز به این نتیجه رسیده اند که ترکیب ژنتیک هزاره ها اختلاطی بین آسیای شمال شرقی (اویغور، قزاق، قرقیز، مغول) و آسیای مرکزی (ازبک، ترکمن، تاجیک) است[4].
ارامنه در قفقاز، شمال ایران و بسیاری کشور های دیگر زندگی میکنند. آنها تا قرن بیستم در دولت عثمانی هم پرشمار بودند، اما در اثر قتل عامی در سال 1915که ترکیه کنونی آن را انکار میکند، حدود 95% آنان در دولت عثمانی هلاک یا از سرزمین خود رانده شدند.
زبان هند و اروپایی پاتان ها «پشتو» یا «پوختو» نامیده میشود. آنها از افغانستان هستند. بخش قابل توجهی از آنان هم در پاکستان زندگی میکند. به نظر میرسد مهاجرت پاتان ها به پاکستان در سده های سیزدهم تا شانزدهم میلادی رخ داده است. زبان آنها به عنوان سکایی یا اسکیتی شرقی طبقه بندی شده است. گمان میرود این زبان با هجوم قبایل استپ های آسیای مرکزی در این مناطق جا افتاده است.
سوانی زبان ها گروهی در گرجستان هستند و از نظر ژنتیک با مردم سواحل خزر نزدیکی دارند.
گروه جمعیت های سواحل دریای خزر در شمال ایران زندگی میکنند.
کُرد ها اساسا از غرب ایران هستند. آنها در سرزمین های میان ترکیه، ایران و عراق و برخی کشورهای دیگر مانند شمال سوریه زندگی میکنند. زبان آنها شاخه متمایزی از زبان های ایرانی (هند و اروپائی) است. برخی از گروه های کُردی زبان هنوز کوچ نشین یا نیمه کوچ نشین هستند و ساختار های کوچ نشینی را حفظ میکنند. آنها از نظر ژنتیک به عراقی ها نزدیک هستند.
عراقی ها (به جز کُرد های عراق) مشخصات متمایز عراقی خود را دارند.
در اینجا منظور از «ترک ها» نه گروه های ترکی زبان آسیای مرکزی مانند ترکمنستان و ازبکستان، بلکه ترکی زبان های خود جمهوری ترکیه است. گروه های ترکیک زبان آسیای مرکزی (زبک، قزاق و دیگر ترکی زبانان و آلتائی زبانان) در تحلیل و مقایسه دیگری بررسی شده است. در آن تحلیل دوم می بینیم که از نظر ترکیب و تصویر ژنتیک، ترک زبان های ترکیه به ترک زبان های آسیای مرکزی دورتر و به ایرانیان نزدیک تر هستند.
البته برای تشخیص این فرق ها چندان نیازی به تحلیل های ژنتیک نیست. ظاهر غالب انسان های ترکیک زبان آسیای مرکزی و ترکیه به قدر کافی گویای این فرق هاست. در این مورد در کتاب نامبرده کاوالی/اسفورزا چنین گفته میشود: «ترکیه که سابقا آسیای صغیر یا آناتولی نامیده میشد، تاریخی بسیار طولانی و پیچیده دارد … (تقریبا هزار سال پیش به دنبال حملات ترک های سلجوقی از طریق ایران به آناتولی، م.) زبان ترکی به جمعیتی که اساسا هند و اروپائی زبان بود، قبولانده شد. تا آن دوره زبان رسمی امپراتوری بیزانس یونانی بود. از نظر ژنتیک، عموما بین مردم ترکیه و کشورهای همسایه آن فرق های کوچک ژنتیک هست. احتمالا در آن دوره تعداد مهاجمان ترک کم بود و به این جهت مشخصات ژنتیک آنان در ترکیب مردم بومی آناتولی رنگ باخته است. تعبیر ‘ترک ها’ یک تعریف سیاسی است، و گرنه آنها بدون شک از نظر ژنتیک مختلط هستند و اگر داده های بیشتری از وضع ژنتیک آنان دسترس میشد، جای آن میبود که تحلیل های بیشتری در این زمینه انجام گیرد.»[4]
تحلیل های فوق نشان میدهند که از نظر ژنتیک در آسیای غربی، مردم ترکیه و ایران جزو نزدیک ترین گروه های ژنتیک به یکدیگر هستند. ایران شناس معروف آمریکایی ویندفور نیز مانند کاوالی-اسفورزا و همکارانش بر آن است که دلیل اصلی این امر احتمالا کمی تعداد و تاثیر فرهنگی قبایل ترک هزار سال پیش در ایران و آناتولی بوده است که با وجود حاکم نمودن زبان ترکی در آناتولی و بخش های معینی در ایران و قفقاز، نتوانسته اند تصویر غالب ژنتیک مردم بومی را دگرگون کنند. به گمان ویندفور شباهت نزدیک ژنتیک میان مردم ایران و ترکیه میتواند ضمنا نشاندهنده ادامه اختلاط های ژنتیک دوران پیشا ترکی منطقه، میان ایران، آناتولی و لوانت (مناطق ساحلی مدیترانه از ترکیه تا مصر) نیز باشد.[5]
تصویر دو: ماتریس فاصله ژنتیکی جمعیت های آسیای غربی (کاوالی/اسفورزا)
در ماتریس (تصویر دو) درجه عددی فاصله های ژنتیکی طبق کاوالی-اسفورزا داده شده است. این تصویر ها برای مقایسه جمعیت «الف» با «ب» مناسب است و نه مقایسه یک جمعیت با تمامی جمعیت های دیگر. برای این کار باید رقم یک جمعیت را در خط افقی با رقم جمعیت مقایسه شونده در خط عمودی یک جمعیت مقایسه نمود و بر عکس. این ماتریس نشان دهنده نزدیکی (ارقام کوچک تا 10) یا دوری ژنتیک (بخصوص بالاتر از 100) است. هر قدر فاصله ژنتیک یک جمعیت با دیگر جمعیت ها کمتر باشد، شباهت ژنتیک آن جمعیت با جمعیت مورد مقایسه بیشتر است – و برعکس.
به نظر میرسد ایرانیان از نظر ژنتیک از هیچکدام از جمعیت های دیگر فاصله چندان دور ژنتیکی ندارند. فاصله ژنتیک آنها با هیچ جمعیتی بالاتر از 100 نیست. نزدیک ترین جمعیت به ایرانیان، جمعیت های مردم سواحل خزر (2)، کُرد و ترکیه (هر دو 4) و «دروز»، اردن و لبنان (هر سه 5) است. بالاترین رقم فاصله ژنتیک ایرانیان از دیگر جمعیت های آسیای غربی حتی به 100 واحد نمی رسد. این در عین حال میتواند نشانه اختلاط رنگارنگ ایرانیان از نظر ژنتیک شمرده شود. شاید این هم یک نتیجه وسعت و طول دوره های امپراتوری های ایرانی باشد.
یک بررسی اخیر هیئت علمی دانشگاه کلن آلمان در باره ترکیب ژنتیک ایرانیان نیز بسیار جالب است. این بررسی که در همکاری با دانشمندان ایرانی، ژنوم های بیش از هزار ایرانی از یازده گروه قومی ایران را تحلیل و با ژنوم های موجود باستانی مقایسه کرده، به این نتیجه رسیده است که «ایرانیان از نظر ژنتیک مشابه همسایگان خود هستند و در عین حال بین خود تصویر مرکبی دارند که نشاندهنده یک گوناگونی چشمگیر و همراه با تداوم دراز مدت تاریخی است. یعنی بین خود ایرانیان از یک سو تفاوت های بسیار (مانند اختلاط های گوناگون و همچنین قبول زبان های مختلف) وجود دارد و از سوی دیگر نزدیکی و خویشاوندی مستمر تاریخی میان آنان مشاهده میشود».[6] کاوالی-اسفورزا در بخشی از نتیجه گیری کتاب خود با عنوان «ژن ها، مردمان و زبان ها» میگوید «یکی از تحولات مهم ژنتیک که امروزه به چشم میخورد، نتیجه مهاجرت مردمان گوناگون است که باعث افزایش اختلاط گروه های مردم میشود. اگر این روند، آنگونه که احتمال میرود، ادامه یابد، اختلاف های ژنتیک بین گروه های مردم کاهش خواهد یافت. اما گوناگونی کلی میان مردم جهان تغییر نخواهد یافت. در عین حال اختلاف بین افراد در داخل هر گروه جداگانه مردم افزایش خواهد یافت. به این ترتیب دلایل کمتری برای نژاد پرستی وجود خواهد داشت و این، چیز خوبی است».[7]
[1] Homo sapiens sapiens
[2] Dilution
[3] A. Nebel et al.: High-resolution Y haplotypes of Israeli and Palestinian Arabs reveal geographic 11substructure and substantial overlap with haplotypes of Jews. https://pubmed.ncbi.nlm.nih.gov/11153918/
[4] Guanglin He, et al: A comprehensive exploration of the genetic legacy and forensic features of Afghanistan and Pakistan Mongolian descent-Hazara, PubMed, NHL (USA), 2019, https://pubmed.ncbi.nlm.nih.gov/31257046/
[5] Cavalli-Sforza et al: History and Geography of Human Genes, p. 243
[6] Windfuhr: ‘IRAN vii. NON-IRANIAN LANGUAGES (1) Overview;’ EIr online, viewed on 20.02.2023
[7] Zohreh Mehrjoo, Michael Nothnagel (et al): Distinct genetic variation and heterogeneity of the Iranian population, PLOS Genetics, 2019, viewed on 14.04.2023
[8] Cavalli-Sforza: Genes, Peoples and Languages, p. 286
عواقب نژادپرستی وحشت آور و وخیم است. عملا همه مذهب ها و نظام های اخلاقی مدرن، نژادپرستی را مورد انتقاد قرار میدهند. با اینهمه پرسیده میشود: آیا میتوان این اندیشه را قاطعانه رد کرد که برخی «نژاد» ها «برتر» از دیگران هستند و آیا میتوان بین «نژاد» های گوناگون فرق های از نظر اجتماعی مهم و موروثی را مشاهده کرد؟ بین گروه های مردم مشخصات معین و قابل مشاهده ای وجود دارند که تا درجه معینی مربوط به ژن های آنان میشود. از آن جمله است رنگ پوست، شکل و رنگ چشم، نوع و رنگ مو، ریخت چهره یا قواره بدن. آیا این گونه مشخصات و یا خصوصیات مشابه فیزیکی دیگر، دلیل کافی علمی برای موجودیت نژادپرستی به دست میدهند؟ و آیا فرق های دیگری وجود دارند که میتوانند نژاد پرستی را حق بجانب جلوه دهند؟
ابتدا باید طبیعت این فرق ها بین انسان ها را تعریف کرد که میخواهیم بررسی کنیم. با این ترتیب میتوانیم درک کنیم که منظور ما از «نژاد» چیست، کدام گروه های انسان ها را میخواهیم مطالعه نماییم و فرق های مورد نظر، از نگاه علمی چه چیز را نشان میدهند؟
فرق های بیولوژیک و فرهنگی
اولا باید در نظر گرفت که اکثر مردم فرق چندانی میان ویژگی ها و مشخصات موروثی بیولوژیک (زیست شناختی) مانند رنگ پوست از سویی و، از سوی دیگر، فرق های فرهنگی مانند عادات و رسوم خانوادگی نمی گذارند. اغلب مشکل است که تشخیص داد کدام مشخصات، فرهنگی یا بیولوژیک هستند. گاهی یک تفاوت ظاهری، دلیلی بیولوژیک دارد که در آن صورت آن را تفاوتی ژنتیک می نامیم، یعنی این مشخصات مربوط به «دی ان ای» انسان میشود. گاهی دیگر این فرق ها مربوط به رفتار یک خانواده یا جمعیت میشود، چیزی که مردم از خانواده و محیط خود کسب میکنند و آن را به اصطلاح «از خود می نمایند.» به این مشخصات که ریشه های فرهنگی دارند، «اکتسابی» میگویند. گاهی نیز هر دو گروه این عوامل بیولوژیک و فرهنگی به طور مشترک در شکل گیری این فرق ها موثر هستند. خصوصیات ژنتیک انسان بسیار پایدار هستند و معمولا هزاران سال بدون تغییر مهمی باقی میمانند، مگر اینکه موضوع بر سر یک مهاجرت بزرگ به سرزمینی نا آشنا و دوردست باشد (به نمونه آفریقایی تباران آمریکا و تغییر بسیار تدریجی «دی ان ای» آنها مراجعه کنید که در پیش به آن اشاره شد.) در مقابل، ویژگی ها و مشخصات فرهنگی یک جمعیت ممکن است به سرعت تغییر یابند.
همان طور که گفته شد، میان افراد متعلق به جمعیت های گوناگون فرق های آشکار و نمودار مانند رنگ پوست وجود دارد. مردم معمولا بر اساس همین فرق های ظاهری و فیزیکی، انسان ها را در گروه بندی ها و به اصطلاح «نژاد» های گوناگون تقسیم میکنند. این تقسیم بندی «نژادی» بحق می بود اگر از نظر علمی ثابت میشد که این فرق های ژنتیک باعث برتری یک گروه انسان ها بر گروهی دیگر میشود. بنظر میرسد این معیار در قضاوت نهایی بر سر موجودیت و اهمیت «نژاد» ها از همه معیارهای دیگر علمی تر و قابل قبول تر است. بعضی ها در این زمینه کوچکترین فرق های فرهنگی سطحی بین انسان ها را نیز معیار تقسیم انسان ها به نژاد های گوناگون میشمارند. البته این، راه ساده تری است، زیرا آزمایش و اثبات ربط داشتن این یا آن خصوصیت و ویژگی انسان ها با دستگاه ژنتیک انسان بسیار مشکل تر است و دانش فراگیر پزشکی، بیولوژیک، زبانشناختی، تاریخی و آزمایشگاهی طلب میکند. اما به راستی درست بنظر نمیرسد که کسی نسبت به شخص دیگری اظهار تمسخر یا برتری نماید، بخاطر اینکه آن شخص «غیر خودی» با صدای بلند صحبت میکند، با سر و صدا غذا میخورد، یا لهجه و تلفظی غیر استاندارد و حتی غلط دارد. این نوع عدم تعامل با دیگران در برخی کشور ها و بین بعضی طبقات اجتماعی نسبتا رایج است. اما برطرف کردن و اصلاح این نوع پیشداوری های خود برتربینانه از طریق کنترل، آموزش و تربیت اجتماعی بسیار ساده تر از مقابله با نژادپرستی واقعی است.
فرق های پنهان، فرق های آشکار
آنچه که در گذشته و حال در بسیاری کشورها دقت مردم عادی را نسبت به اشخاص به اصطلاح «غیر خودی» جلب کرده و میکند، جنبه هایی ظاهری مانند رنگ پوست و مو، قد و قواره، شکل چشم، پوشش و یا طرز سخن گفتن آنان در کوچه و بازار است. بسیاری انسان ها با یک نگاه کوتاه سعی میکنند حدس بزنند که «فرد غیر خودی» از کدام قوم و ملت است و به او عنوان کدام «نژاد» و «قوم» را میتوان داد. اگر شما اختلاط های گذشته نیاکان این افراد «غریبه» را در نظر نگیرید، میتوانید شابلون های رایج خود را به کار انداحته و نسبتا به راحتی گمانه زنی کنید که فلان «غریبه» احتمالا اروپایی، آفریقایی یا آسیایی/چینی است. البته این شابلون ها در هر کشور و فرهنگی فرق میکند. در آمریکا یعنی ایالات متحده، «آسیایی» به تیپ انسان هایی مانند چینی و ژاپنی گفته میشود، در حالیکه مثلا ما ایرانیان از نگاه آمریکاییان از تیپ یا «نژاد قفقازی» هستیم. در ایران عناوینی مانند سیاه پوست، زرد پوست، سفید پوست هنوز هم رایج است، در حالیکه حتی اگر تنها رنگ پوست را هم معیار قرار دهیم، بین این طبقه بندی ها هزاران رنگ وسط و مختلط وجود دارد که نتیجه اختلاط های میلیون ها انسان است. اختلاط انسان ها بخصوص در دو سه هزار سال گذشته پیوسته و روز افزون بوده و به همین جهت ساختار ژنتیک و فرهنگی آن ها، صرفنظر از تبار آنان، مختلط تر از قبل هم شده است.
ما به این شابلون ها عادت کرده ایم. هر کدام از این شابلون ها در قاره ای از کره زمین تصویر غالب مردم آن قاره را تشکیل میدهد. سیاهپوستان در آفریقا، چینی ها و ژاپنی ها در آسیا، سفید پوستان ها در اروپا … اما این را هم میدانیم که مثلا در آمریکا اگرچه هنوز به اصطلاح سفید پوست های اروپایی تبار اکثریت نسبی جمعیت کل را تشکیل میدهند، اما آفریقایی تبار ها و چینی تبار ها هم اقلیت چندان کوچکی نیستند.
هر بار که ما با چنین تصویری روبرو شده، این و آن شخص را بر پایه رنگ پوست و دیگر خصوصیات فیزیکی آنان در قالب و شابلونی «نژادی» میگذاریم، در ذهن ما این توهم تقویت میشود که بله، این شابلون ها هرکدام نشان دهنده یک نژاد جداگانه «پاک و خالص» است. بدین ترتیب وجود گروه هایی از انسان ها موسوم به «نژاد» را در ذهن خود امری «ثابت شده» به حساب می آوریم. اما واقعیت علمی تا اندازه ای با این تصورات قالبی قاطبه مردم فرق دارد. بله، برخی از این خصوصیات فیزیکی انسان ها که فورا به چشم میخورند، ریشه ژنتیک هم دارند. اما این را هم میدانیم که مثلا رنگ پوست و بزرگی و کوچکی بدن گروه های انسان ها در عین حال (و احتمالا در درجه اول) تاثیر کمی یا زیادی نور آفتاب و تغذیه انسان ها در طول هزاران سال است. برای نمونه بسیاری از ما نمیدانیم که 8000 سال پیش اغلب اروپاییان پوستی تیره داشتند و رنگ پوست اکثر آنها (بخصوص در قسمت های شمالی این قاره) در عرض همین چند هزار سال سفید و روشن شده است. ضمنا این تغییر رنگ پوست اصولا وابسته به تاثیر شدید یا ضعیف نور آفتاب است. هر چه نور آفتاب شدیدتر باشد، رنگدانه (پیگمِنت) پوست انسان نیز به تدریج (طی چند هزار سال) به تیرگی میل میکند تا از نفوذ سرطان زای اشعه ماورء بنفش پیشگیری شود.[1] با اینهمه برخی از این خصوصیات ممکن است موروثی یعنی ژنتیک هم باشند (که البته آن هم بعید نیست که در طول تاریخ به تدریج تغییر یابد).
دانشمندان امروزه یقین دارند که خصوصیات ژنتیک و فرهنگی که در بالا ذکر شد و مجموعه آنها که بطور عمومی، غیر علمی و غیر دقیق در زبان مردم «نژاد» نامیده میشود، در اواخر مهاجرت انسان ها از آفریقا به مناطق دیگر دنیا به وجود آمده اند. این انسان ها در طول ده ها هزار سال پس از مهاجرت بزرگ خود، با شرایط مختلف آب و هوا، تغذیه، حفاظت و ایمنی خود مانند گرمای شدید و سرمای فوق العاده، سیل، آتش فشان و بیماری های واگیر روبرو شده اند.
مواجه شدن با آب و هوا یا شکل تغذیه ای متفاوت از پیش که انسان ها در جریان مهاجرت خود با آن روبرو شده اند، آنها را به مطابقت با این شرایط جدید بیولوژیک و همچنین فرهنگی وادار کرده و این، طی سالیان دراز، خصوصیات ژنتیک و در عین حال فرهنگی و اجتماعی آنان را متحول نموده است. میتوان گفت که نظام ژنتیک (و در عین حال فرهنگی) هر گروه جمعیت انسان ها، که شرطاً آن را «قوم» مینامیم، مطابق با منطقه سکونت آن گروه «مهندسی شده» و با مهاجرت ها و اختلاط های جدید بتدریج تغییر یافته است. این نظام ژنتیک و خصوصیات فرهنگی مدت های طولانی به گونه ای کم و بیش استوار و تیپیک برای آن گروه قومی بدون تغییرات مهم و بزرگی دوام می آورد، مگر اینکه اتفاق بزرگ و مهمی مانند مهاجرتی بزرگ و جدید یا حمله از بیرون و اختلاط وسیع ژنتیک با قومی جدید رخ دهد تا آن نظام ژنتیک و فرهنگی به تدریج تغییر یابد. پیش تر هم گفته شد که در این قبیل موارد، اصولا تحول ژنتیک بسیار کُند و آهسته، ولی تحولات فرهنگی (مانند زبان، عادات و رسوم) بسیار سریع تر رخ میدهد.
نیم جزیره عربی سرزمینی خشک است. مردم آن اصولا در مناطق ساحلی شرق و جنوب غربی جمع شده اند. در جنوب «دریای مُرده» و شمال نیم جزیره عربی سرزمینی هست به نام «اِدوم» که امروزه میان اسرائیل و اردن تقسیم شده است. جمعیت «اِدوم» در عهد باستان ابتدا علیه پادشاهی اسرائیل جنگیدند و دیر تر به پادشاهی «یهودا» مهاجرت کردند. پس از قرن پنجم پ.م. نحستین اشاره های تاریخی به قوم «نَبَطی ها» پیدا شده که در این منطقه مسکون شده بودند. نبطی ها تکنیک های جدیدی جهت نگهداری آب در صحرا اختراع نمودند و این دست آورد به آنان امکان داده در صحرای جنوبی دست به بنای شهرها و معبد ها بزنند. نبطی ها درآمد خود را به تجارت عود میان عربستان و خاورمیانه مدیون بودند، زیرا سرزمین نبطی ها در مسیر کاروان ها بین این دو منطقه قرار داشت.
ساکنان سواحل شرقی عربستان عبارت از دو گروه بزرگ بودند:
یکم: منطقه ای موسوم به «دیلموم» در سواحل خلیج فارس که از سومر تا جزیره بحرین ادامه داشت. این ناحیه از نظر حمل و نقل کالاهای تجاری از «مَجان» (یا مَجَن، توضیح در پائین) یا از حوزه رود سند به سومر و دیرتر به اکد در بین النهرین مورد استفاده بود. عمده این کالا ها عبارت بودند از چوب، مس و سنگ جهت حکاکی و کنده کاری.
دوم: «ماجان» که نام منطقه ای بود در نیم جزیره عربی، هم مرز با «امارات متحده عربی – ابوذبی» کنونی (در سواحل خلیج فارس و طرف عربی تنگه هرمز) و همچنین عمان کنونی.
در هر دو منطقه ساحلی شرق نیم جزیره، فعالیت تجاری حد الامکان تا نواحی دور از ساحل هم پیش میرفت. سبک معماری از جمله قبرهای عربی و ایرانی ماجان در طرف عربی و همچنین مکران (در طرف ایران) حاکی از تماس های باستان میان ایران و عربستان است.
در سواحل جنوب غربی عربستان «مُرّ» (یا مُر مکّی) و عود خوشبو تولید میشد. در دوره پادشاهی سلیمان، مردم با اسرائیل، از راه بحر احمر (دریای سرخ) و یا در امتداد سواحل عربی از طریق راه های کاروان رو که به شهر باستانی «پِترا» (در سوریه کنونی) منتهی میشد، تجارت میکردند. یک راه دیگر کاروان رو از صحرا میگذشت و از دیلموم رد میشد. از نظر گذشته اقوام عربی نام بعضی از آنها مانند «سَبا» ها و «مَعین ها» را میدانیم. سباها اتحادیه ای قبیله ای در یمن کنونی بودند و «مَعین ها» در شمال سرزمین سباها می زیستند. این دو منطقه در نزدیکی دیگر راه های کاروان رو بود که برای تجارت با حبشه استفاده میشد. تجارت اعراب در دوره امپراتوری روم رشد نمود و در دوره اسلام نیز فعال بود. وقتی که پرتغالی ها در اواخر سده پانزدهم آفریقا را با کشتی های خود دور زدند، نوشتند که شاهد شکوفائی تجارت اعراب از خلیج فارس تا چین شده اند.
گسترش حاکمیت اعراب
شهر مکه که محل تولد پیامبر اسلام بود، تبدیل به مرکز دین و جهان اسلام شد. مکه در عین حال مرکز تجارت بین عربستان و خاورمیانه بود. در دوره زندگی حضرت محمد و خلیفه های متعاقب او تمامی عربستان، سوریه، ایران, عراق و مصر در دوره کوتاهی فتح شد. در کمتر از 80 سال آفریقای شمالی و بخشی از اسپانیا نیز به دست مسلمانان افتاد.
پس از تسخیر آفریقای شمالی از طرف اعراب، موج بعدی تهاجم از سوی «بنو هلال» یا هلالیان انجام گردید. آنها بادیه نشینانی عرب بودند که اصالتا در نزدیکی مکه زندگی کوچ رو داشتند و در قرن پنجم ق. به شمال آفریقا مهاجرت کردند. بادیه نشینان، یک دهم جمعیت اعراب در خود عربستان و خاورمیانه را تشکیل میدهند. هلالیان به زندگی بادیه نشینی و دام پروری دلبستگی شدیدی دارند و هنوز هم بخش مهمی از آنان همچنان این طرز زندگی را ترجیح میدهد. تهاجم هلالیان باعث شد که «بربریان» بومی آفریقای شمالی از موطن خود رانده شوند. بسیاری از آنها یا به اسارت درآمدند و یا به مناطق مرکزی صحرای آفریقا کوچ نمودند و قبایل عرب جایگزین آنان گشتند. این جابجایی ژنتیک و زبانی، در عین حال به خاطر افزایش سریع و بی رویه دام پروری (بخصوص شتر، اسب و گوسفند) باعث خشک شدن هرچه بیشتر زمین و کاهش چراگاه ها در شمال آفریقا گردید.
حاکمیت اعراب نظام پخش و تقسیم جمعیت ها را در آسیای غربی متحول ساخت. بسیاری از شهرهایی که مرفه و پررونق بودند، متروک شدند و برعکس، شهرهای جدیدی ساخته شد. مدتی بعد، حاکمیت اعراب با تهاجم قبایل ترک از آسیای مرکزی به پایان رسید. ترک ها که به کمک ایرانیان مسلمان شده بودند، در دوره سلجوقیان ترک در قرن یازدهم امپراتوری بزرگی در ایران و دیگر سرزمین های خلافت اسلامی به وجود آوردند، بغداد را به دست خود گرفتند و سپس بر آناتولی و دیگر سرزمین های روم شرقی حاکم گشتند. بغداد در قرن سیزدهم دوباره، اما این بار از طرف گروه دیگری از قبایل کوچ نشین آسیای مرکزی یعنی مغول ها تسخیر و غارت شد. حاکمیت عربی در بسیاری از سرزمین های اعراب به دست امپراتوری عثمانی افتاد. عثمان (درگذشت در سال 1320 م.) یکی از امیران ترک در آناتولی بود. ترک های عثمانی پس از تصرف تمامی آناتولی و بالاخره استانبول کنونی (1453 م.) در یکی دو قرن بعدی بالکان، سوریه، مصر، بین النهرین، لیبی، تونس، الجزایر و بخش بزرگ خودِ عربستان را تسخیر نمودند. این تصرفات ترکی در آسیای غربی و حتی ایران و آناتولی تاثیر مهمی بر ترکیب ژنتیک مردمان محلی نگذاشت، اگرچه باعث تغییر زبان مردم در آناتولی و قسمت هایی از سرزمین های دیگر شد. فروپاشی امپراتوری عثمانی در قرن نوزدهم م. شروع شد و با جنگ جهانی اول در اوایل قرن گذشته به سقوط امپراتوری عثمانی و تاسیس جمهوری ترکیه در سال 1923 م. منجر گردید.
در کنار ایلام که شاخه جنوب شرقی هلال حاصلخیز بود و با بین النهرین روابط نزدیکی داشت، شمال غربی ایران نیز در انقلاب کشاورزی دوران نوسنگی شرکت کرد. پیش از2000 پ.م.یعنی حدود 4000 سال پیش، ایران از سوی برخیقبایل دامدار آسیای مرکزی از جمله ماد ها مورد تهاجم قرار گرفت. نام مادها برای نخستین بار در اسناد آسوری قرن هشتم پ.م. ذکر شده است. به روایت این اسناد، ماد ها همراه با دیگر اقوام ایرانی در مناطق مرکزی زاگرس مسکون شدند. آنها قلعه محکمی به نام اکباتانا (همدان کنونی) ساخته و آن را پایتخت خود قرار دادند. اکباتانا بین سده های هشتم تا ششم پ.م. مسکون گردید. مادها همراه با بابلیان امپراتوری آشور را سرنگون کردند. مدتی بعد دودمان هخامنشی پارس (در جنوب ماد و شرق ایلام) نیرو گرفت و قدرتمند شد. پادشاه پارس، کورش بزرگ، آخرین پادشاه ماد را شکست داد و امپراتوری پهناوری را ایجاد نمود که از آسور وسیع تر بود و از آناتولی تا رود سند را در بر میگرفت. داریوش، یکی از جانشینان کورش، شبکه ای از راه های سرتاسری با کیفیت بالا در امپراتوری تاسیس کرد که ایستگاه های منظمی داشت. این ایستگاه ها در عین حال نقش مراکز اداری را ایفا می نمودند. شاهراه اصلی عبارت از دو شاخه بود که یکی از پاسارگاد (پایتخت امپراتوری) و دیگری از اکباتانا (هگمتانا، همدان، یکی دیگر از پایتخت های هخامنشی) شروع میشد. این دو «راه شاهی» در شوش به یکدیگر می پیوستند و سپس از طریق بین النهرین (عراق کنونی) به شهر ساردیس[1]، یکی از مراکز آناتولی میرفتند. این راه شاهی حدود 2700 کیلومتر درازا و 111 ایستگاه داشت که در آنجا چاپار ها عوض میشدند و با اسب های تازه نفس راه را ادامه میدادند.
در ایران باستان کشاورزی اهمیت زیادی داشت. تکنیک های آبیاری ایرانی و بخصوص «قنات» به آناتولی، آسیای مرکزی و دیگر سرزمین ها گسترش یافت. قنات ها شبکه چاه هایی بودند که در زیر زمین به یکدیگر متصل بودند. با استفاده از نیروی جاذبه زمین، ابتدا از چاهی در بلندی تا چند چاه متصل به هم در سطوح پایین تر، آب را به زمین وسیعی پخش مینمود. در این دوره برنج و نیشکر احتمالا از هند و هلو و زردآلو از چین به ایران آورده شد.
امپراتوری هخامنشی دو قرن پا بر جا بود، تا اینکه اسکندر مقدونی در اواخر 13 سال سلطنت خود، آن را سرنگون نمود. این در اواخر قرن چهارم پ.م. بود. اسکندر کوشید تمدن یونانی را به آسیای غربی بیاورد، اما او نظام و تقسیمات اداری ایرانی را تغییر نداد. جانشینان او در امپراتوری پهناور هخامنشی برخی از فرماندهان برجسته لشکر او بودند که امپراتوری را بین خود تقسیم کردند. فرماندهی که پادشاه ایران و سرزمین های همجوار آن شد، «سلوکوس» نام داشت و به همین دلیل سلسله او را «سلوکیان» مینامند. سلوکیان سعی کردند در منطقه حکومت خود به رواج فرهنگ یونانی ادامه دهند. اما حکومت ایرانیان به خود ایرانیان بازگشت.
پس از سلوکیان، سلسله اشکانیان یا پارتی ها (240 پ.م. تا 224 م.) و سپس ساسانیان (225-621 م.) بر سر کار آمدند. احتمالا نخستین حاکمان محلی اشکانی از قبایل کوچ نشین آسیای مرکزی بودند. اما امپراتوری اشکانی سیاست های اسکندر را با جدیت ادامه داد. شاهان اشکانی کشاورزی، یکجا نشین شدن و «شهری شَوی» اهالی را تقویت کردند و کانال های جدید آبیاری احداث نمودند. به دنبال اشکانیان، دودمان ساسانیان بر سر کار آمدند. آنان نیز سیاست تحکیم شبکه های آبیاری و گسترش شهرها را ادامه دادند. جمعیت شهرهای مغلوب در جنگ و لشکریانی که شکست خورده و پراکنده شده بودند، وادار به مسکون شدن گشتند. در نتیجه، جمعیت شهرهای بزرگ و کوچک بسیار افزایش یافت، تا حدی که افزایش جمعیت تا مدت ها به آن درجه نرسید. سازماندهی اداری دولت برپایه «شهر ها» (دیرتر «خوره ها» به معنی استان یا ساتراپی های دوره هخامنشی) تنظیم شده بود، اما قدرت دولت مرکزی در دوره ساسانیان بیش از گذشته شد. جنگ های بی پایان و فرسایشی ایران ساسانی با روم شرقی (بیزانس) در غرب امپراتوری از جمله آناتولی و عراق کنونی، باعث تضعیف فزاینده هر دو دولت گردید. مالیات های سنگین، خودسری و بی نظمی در لشکریان و اداره کشور پیوسته افزایش یافت و باعث نارضایتی و بی تفاوتی مردم و هرج و مرج اجتماعی گردید. احتمالا این عوامل نقش مهمی در فروپاشی دولت ساسانی (و نیز پانصد سال بعد بیزانس) و فتوحات نسبتا آسان اعراب در ایران و آسیای مرکزی داشته اند.
(در ادامه: نیم جزیره عرب)
[1] ساردیس مرکز پادشاهی لیدیا در جنوب غربی َآناتولی بود. این شهر در زمان هخامنشیان به عنوان مرکز ساتراپی لیدیا به امپراتوری ایران الحاق شد و بعد از حمله اسکندر، جزو شهر های مهم بیزانس بود.… ادامه خواندن
نقشه پادشاهی های اسرائیل و یهودا، 830 پ.م. (ویکی پدیا)
تعریف، حدود و حتی نامگذاری قاره ها، سرزمین ها و مناطق جغرافیایی ممکن است از نظر دانشمندان و متخصصین فرق کند. در این نوشته منظور نویسنده از تعبیر «لوانت» همه کشور ها و سرزمین های همجوار با دریای مدیترانه از ترکیه تا مصر است.
عصر آهن (3200-2550 س.پ.) به مرحله ای از تاریخ گفته میشود که آهن به صورتی گسترده در ساخت ابزار و سلاح ها جایگزین برُنز گردید، و گرنه انسان در دوره هیتیت ها هم مقدار کمی آهن تولید کرده و از آن استفاده نموده است.
به دنبال هرج و مرج و ویرانی ناشی از حملات «مردمان دریا» و سقوط دولت هیتیت (3200 س.پ.) جمعیت هاو دولت ها ی جدیدی در سواحل مدیترانه و سرزمین های همجوار آن تشکیل یافت (یکی از آن ها هم عبارت از فیلیسطینی ها بود).
آرامی ها. آرامی ها مردمانی دامدار و دشت نشین در مناطق مرکزی سوریه بودند. استفاده از شتر میان آنان رواج یافته بود و این، باعث شد که آرامی ها در کار تجارت در راه های دشت ها و صحراها فعال و ورزیده شوند. آرامی ها در ضمن از نخستین جمعیت هایی بودند که خط و املای فنیقی ها را به کار گرفتند.
کنعانیان. آنان در منطقه کنعان در نزدیکی کوه کرمل در سواحل دریای مدیترانه میزیستند و فرهنگ اجداد خود، فنیقی ها را ادامه میدادند. فنیقی ها و دیرتر کنعانیان تا سده دهم پ.م. نفوذ و حضور خود را به اغلب سواحل دریا گسترش دادند و خطی الفبایی ایجاد کردند که پایه و زمینه همه الفباهای اروپایی شد. فنیقیان تاجران ماهری بودند که در بسیاری مناطق ساحلی مدیترانه از جمله شمال آفریقا، غرب سیسیل، ساردینیا، کورسیکا، اسپانیا و آن سوی جبل الطارق مراکز تجارتی تاسیس نمودند. برخی از این مراکز مانند «کارتاژ» در نزدیکی تونس صاحب اهمیت زیاد تجاری و حتی سیاسی شدند.
اسرائیلیان.[1] اسرائیلیان خیلی زود در منطقه لوانت مسکن گزیدند. آنان یکی از قبایل سامی زبان و احتمالا از تبار آرامی ها یا شاید کنعانیان بودند. روایت انجیل در رابطه با قدیمی ترین مسکن اسرائیلیان این است که آنان در رابطه با پیامبر ابراهیم از شهر «اور» (از دولتشهر های سومر، در جنوب عراق کنونی) هجرت کرده و در امتداد رود فرات، رو به سوی شمال، راه کنعان را در پیش گرفتند. عشایر عبری زبان احتمالا در قرن چهاردهم پ.م. در اسرائیل کنونی مسکن گزیدند. آنجا، در مقابل فشار همسایگان مخاصم مانند فیلیسطینی ها، از قبیله های عبری زبان دعوت شد که همه تحت رهبری پادشاه «شائول» (1020 پ.م.) متحد شوند. بنا به روایات، آنان نیز چنین کردند و بر دشمنان چیره گشتند. دیر تر پادشاهی عبری زبانان به دو بخش شمالی (اسرائیل) و جنوبی (یهودا) تقسیم گردید. اما بعدها هر دوی این پادشاهی ها به تصرف حاکمان بیگانه درآمد: اسرائیل در سال 722 پ.م. به دست آسوریان افتاد و ساکنان این سرزمین تبعید شدند. بخش جنوبی یعنی یهودا نیز تحت حاکمیت بابلیان درآمد که اورشلیم را تسخیر نمودند و یهودیان را به اسارت گرفته و به بابل راندند. آخرین مهاجرت بزرگ یهودیان در سال 70 میلادی بود که تیتوس، سردار امپراتوری روم (که بعدها خود امپراتور روم شد)، اورشلیم را تسخیر نمود و معبد آن شهر را ویران کرد.
اورارتویی ها. اورارتویی ها از سرزمین های شمال غربی ترکیه کنونی بودند. شاید نام اورارتو با نام کوه «آرارات» در شرق ترکیه بی ارتباط نباشد. اورارتویی ها از نظر تباری به «هورّی ها» نردیک بودند ، از همان منطقه می آمدند و زبانشان شبیه زبان آنان بود. منشاء زبان اورارتویی نیز مانند زبان «هورّی» نامعلوم است. اورارتویی ها در شمال آسور یک پادشاهی تاسیس کرده بودند که از نظر فرهنگی و تاحدی سیاسی تحت نفوذ آسوریان بود. در اواخر قرن هشتم پ.م. پادشاهی اورارتو با تاخت و تاز کیمریان روبرو شد که قبیله کوچ نشینی از قفقاز بودند. آنها استقلال خود را از دست دادند و در مقابل، ارمنی ها که هند و اروپایی زبان بودند، حاکم منطقه شدند. شاید هم نام «آرمن/ارمن» بر اساس یک اشتباه تلفظی و املایی یونانیان در نام «آرامی ها» به وجود آمده است. ارامنه خود را «هایک» می نامند. ارامنه در تاریخ خود بارها با اشغال و ویرانگری از سوی بسیاری لشکریان مادی، پارسی، یونانی، رومی، بیزانسی، صلیبی، عرب، ترکمن و ترک روبرو گشتند.[2]
آسوریان. آسوریان یا آشوریان نام خود را از شهر «آسور» در شمال عراق کنونی گرفته اند که از 2400 پ.م. نامی شناخته شده است. زبان آنها از خانواده زبان های سامی و شبیه آکادی بوده که در جنوب عراق کنونی کاربرد داشته، اما از آکادی متفاوت بوده است. آسوریان با آناتولی مرکزی روابط تجاری داشتند.
آسوریان دولتی را تاسیس نمودند که کم و بیش بر تمامی منطقه هلال حاصلخیز حاکم شده بود. البته این حکومت نیز فراز و نشیب داشت، اما به هر حال تا سال 605 پ.م. پا برجا بود. آسوریان خط میخی به کار میبردند. بسیاری از نوشته های آنان حفظ شده است. امروزه این اسناد به ما امکان میدهند که تاریخ آسوریان را تا اندازه زیادی بیاموزیم.
خط میخی برای نخستین بار در سال 3000 پ.م. توسط سومریان به کار گرفته شد. آنها پیش از کاربرد خط میخی، با هیروگلیف های مصری مینوشتند. آکادیان، سومرها، کاسی ها، ایلامیان، ایرانیان، میتانی ها، هورّی ها، هیتیت ها و مردمان تحت حاکمیت آنان مانند بابلیان و آشوریان از خط میخی استفاده میکردند. زبان آرامی ها مدت کوتاهی بعد با الفبای فنیقی نوشته شد و جایگزین زبان آسوری گردید. آرامی به تدریج زبان رایج همه منطقه شد. این زبان هنوز هم مورد استفاده گروه هایی از مردم منطقه است. مثلا در شمال عراق مردمانی میان موصل و اربیل که در فاصله نه چندان دوری از پایتخت آسور باستان، نینوا، زندگی میکنند و خود را «آسوری» یا «آشوری» می نامند، به این زبان سخن میگویند. آن ها مسیحی مذهب هستند و احتمالا خود را از تبار آشوریان باستان می شمارند.
(در ادامه: ایران)
[1] Cavalli-Sforza, et al: History and Geography, p. 217
عصر برنز (5300-3200 س.پ.) یکی از مراحل تاریخ پیشرفت بشری است که در آن انسان ها به فلزکاری و ساخت ابزارها پرداختند. برنز از گداختن مس و قلع به وجود می آید. از این جهت گداختن آهن که برای ذوب، درجه حرارت بالاتری نیاز دارد، هزار سال بعد آغاز شده است. به آن دوره هم «عصر آهن» (3200-2500 س.پ.) گفته میشود.
سومرها. برنز در مرحله های نخست عصر برنز در بین النهرین (میانرودان، میان رودهای دجله و فرات) کمیاب بود. اما در کاوش های شوش تعدادی تبر برنزی کشف شده است. هر چه عصر برنز پیشرفت میکرد، تعداد بیشتری از دولتشهرها تاسیس میشدند. شاهان این دولتشهرها شاید انتخاب میشدند. آن ها با قدرت و حاکمیتِ پیشوایان معبد ها در حال رقابت بودند. اور، نیپور و «لاگاش» جزو آن دولتشهرهای سومری بودند که از خود تمایل معینی به گسترش قدرت نشان میدادند. این احتمالا 5000 س.پ. بود، یعنی حدودا زمان تاسیس نخستین سلسله در مصر باستان در 5100 س.پ. در این دوره طبقات و اقشار اجتماعی به تدریج شکل می گرفتند. خانواده های اشرافی حاکم، صاحب زمین هایی بودند که از طرف گماشته های آنان اداره میشد. وضع این گماشتگان کمی از بردگان بهتر بود. نظام قدیمی کنتزل مشترک زمین از طرف اعضای گروه های خویشاوند هنوز موجود بود، اما در حال زوال قرار داشت. پادشاهان اغلب تقلا میکردند مالکیت زمین های معابد و روحانیان را از دست آن ها بگیرند و معمولا هم موفق میشدند.
اَکدیان [1]. شهرسازی اکدی ها شبیه سومریان بود. پایتخت اکدیان به نام «اکد» در نزدیکی بابل قرار داشت، اما محل دقیق آن معلوم نیست. «سارگون» اکدی از شهر «کیش» شهر اوروک را در سال 2350 پ.م. فتح نمود و حاکمیت خود را به بخش هایی از سوریه، آناتولی، ایران و دره سند گسترش بخشید. امپراتوری اکدیان چندان طول نکشید و در نتیجه حملات قبایل شمالی، شرقی و غربی از هم پاشید. بدین ترتیب سومین سلسله پادشاهان شهر سومری «اور» بر سرزمین شاهان اکدی حاکم شدند و حتی آن را گسترش دادند. در سال 2000 پ.م. ایلامیان که تا 2300 پ.م. خود تحت سلطه اکدیان در آمده بودند، بر سومریان چیره شدند. سومریان شهرهای «لارسا» و «ایسین» دوباره قدرت منطقه را به دست خود گرفتند، تا اینکه «حمورابی» دودمان جدیدی را تاسیس نمود (1800 پ.م.) و بابل را پایتخت خود ساخت. دویست سال بعد «کاسی ها» که قومی احتمالا از شمال یا کوهستان زاگرس بودند، قدرت را در بابل به دست گرفتند. این بار نوبت بازگشت حکومت ایلامیان همراه با آسوریان (آشوریان) بود (1200 پ.م.) که قومی از شمال شرقی بین النهرین بودند.
هیتیت ها. هیتیت ها قومی هند و اروپایی زبان بودند. اسنادی که از قرن بیستم پ.م. یا کمی بعد از آن باقی مانده اند، نشان میدهند که هیتیت ها در آناتولی مرکزی مسکون بودند. پایتخت آن ها «هاتـوشا» (خاتوشا) در ترکیه کنونی بود که امروزه «بوغاز کؤی» نامیده میشود. آن ها به حاکمیت دودمان حمورابی در بابل پایان دادند، با مصری ها برسر تجارت در خاورمیانه جنگیدند و با هورّی ها نیز درافتادند که احتمالا از شمال آمده بودند. هورّی ها زبانی غیر سامی و غیر هند و اروپایی داشتند. شاید هم ریشه زبان هورّی از زبان اورارتویی بود. بین 1500 تا 1350 پ.م. قبیله ای هند و اروپایی زبان به نام «میتانی ها» هورّی ها را شکست داد و برای مدت کوتاهی پادشاهی خود را در شمال بین النهرین تاسیس نمود.
مردمان دریا. تعبیر «مردمان دریا» به گروهی از قبایل دریانورد مهاجم از جزایر مدیترانه گفته میشود که پادشاهی مصر و دیگر حکومت های شرق مدیترانه را در اواخر عصر برُنز (1200 پ.م.) ساقط کردند. در اثر خرابی هایی که «مردمان دریا» به بار آوردند، بسیاری از آثار تاریخی مربوط به این دوره از بین رفتند. اما مصری ها که در برابر حملات این قبایل مهاجم مقاومت موفقیت آمیزی نشان دادند، نام برخی از این قبایل را در هیروگلیف های خود ذکر کردند، از قبیل لیکیایی های آناتولی، سیسیلی ها و «پِلِسِت» ها که در انجیل با نام «فیلیسطین» ذکر شده اند . نام جغرافیایی «فلسطین» هم از این ریشه است و به بیش از سه هزار سال پیش برمیگردد.
(ادامه دارد. در بخش بعد: عصر آهن در منطقه «لِوانت»)
مناطق کاوش های باستانی در خاورمیانه (Cavalli-Sforza, et al: 1994)
در چندین نقطه آسیای غربی باقیمانده های چند نوع انسان تبارهای اولیه و انسان معاصر کشف شده است. حتی در برخی غار ها استخوان های دو یا سه نوع مختلف انسان های اولیه یافت شده است. به عنوان یک نمونه میتوان به کوه «کرمل» در اسرائیل اشاره کرد. این یافته ها مربوط به دوره های مختلف هستند. اما باقیمانده های انسان معاصر عموما مربوط به 100 هزار س.پ. میشوند. مدتی طولانی تصور عمومی این بود که انسان در خاورمیانه پیدا شده و تکامل یافته است. احتمالا این تصورات تحت تاثیر انجیل بود که منشاء جغرافیایی آن خاورمیانه است. پس از انقلاب تکنولوژی قرن 20 و 21 و بخصوص 60-70 سال اخیر که به کمک تحلیل های «دی ان ای» تحولات ژنتیک هزاران سال پیش را روشن تر ساخت، آن تصورات دگرگون شد و نظریه علمی تکامل، پیدایش و گسترش انسان از آفریقا برتری یافت. به هرحال نظر به اینکه خاورمیانه احتمالا یکی از راه های اصلی مهاجرت انسان از آفریقا به بیرون بوده، این منطقه نقش مهمی در تکامل انسان معاصر ایفا نموده است.
تقریبا در آغاز دوره نوسنگی یعنی ده هزار سال پیش یکجا نشینی و کشاورزی در خاورمیانه و آناتولی، آسیای شرقی و آمریکای مرکزی آغاز شد و به دیگر مناطق جهان گسترش یافت. نقش «هلال حاصلخیز»، شرق و غرب آناتولی و مناطق غربی ایران در این رابطه بیشتر از آسیای شرقی و آمریکای مرکزی بررسی شده است. «هلال حاصلخیز»[1] به منطقه ای از خاورمیانه گفته میشود که کشاورزی برای نخستین بار از آنجا شروع شده است. طبق کاوش های باستانشناسی حدود احتمالی هلال حاصلخیز و سرزمین های همجوار آن را میتوان چنین تعریف کرد: شاخ غربی هلال حاصلخیز شامل منطقه های باستانی «اِریحا» (جنوب اسرائیل کنونی) و «بِیضا» (اردن کنونی) میشود. در شمال سوریه «اوغاریت» یا «راس شَمره» و «تل مَریبط» واقع است. «چای ئونو» در جنوب شرقی ترکیه کنونی محل پرورش گوسفند و تولید غله بوده است. شاخ شرقی هلال تا شرق رود دجله و خلیج فارس ادامه یافته است. در شمال عراق (جنوب کوه های زاگرس در کردستان کنونی) منطقه «شانه در» محل پرورش گوسفند و بُز بوده است (ضمنا در غار «شانه در» استخوان های انسان نئاندرتال نیز یافت شده است.[2] ده ها نمونه دیگر از دوره های پارینه سنگی و نوسنگی از مناطق مختلف ایران، عراق، کردستان و جمهوری آذربایجان کنونی کشف شده اند[3]). از «شانه در» به سوی جنوب، قلعه «چَرمو» (اقلیم کردستان کنونی) احتمالا محل پرورش خوک و جنوبی تر از آن «علی کُش» (استان ایلام ایران) احتمالا محل پرورش گوسفند و بُز بوده است. شوش باستانی، مرکز فرهنگ ایلامی، در جنوب غربی ایران قرار دارد. بدون شک فرهنگ و زبان ایلامی مانند دیگر فرهنگ ها و زبان های باستانی خاورمیانه تحت تاثیر زیاد سومر بوده است. ایلامی ها احتمالا از نظر سیاسی تحت تاثیر سومر قرار داشتند، اما از نظر زبان به درجه معینی مستقل بودند. زبان ایلامی شاخه ای از خانواده زبان های دراویدی بود.[4]
مناطق و جمعیت های حاورمیانه و هلال حاصلخیز (Cavalli-Sforza, et al: History and Geography, 1994)
ده هزار سال پیش در خاورمیانه، همزمان با آغاز کشاورزی،گروه های مختلف مردم این سرزمین به اهلی کردن و پرورش حیوانات، کشت غلات، حبوبات، سبزی و میوه و بهبود روش ها و تکنیک های کشاورزی و دامداری پرداختند. همزمان، تکنیک ساختمان خانه ها و آبادی ها به تدریج پیشرفت نمود. جالب است که به طور تقریبا همزمان، مشابه همین تحولات در شرق آسیا (چین کنونی) و آمریکای مرکزی هم مشاهده شد، در حالیکه خاورمیانه از این مناطق بسیار دورتر از آن بود که مناطق نامبرده تحت تاثیر خاورمیانه قرار گرفته باشند.
در نتیجه پیشرفت و بهبود کشاورزی و دامداری، جمعیت مردم افزایش غیر منتظره ای در آناتولی و «هلال حاصلخیز» یافت. در این نوشته منظور از تعبیر «هلال حاصلخیز» منطقه ای از جنوب اسرائیل تا شمال سوریه، از جنوب غربی ایران (ایلام و خوزستان بعدی) تا کوه های زاگرس و شمال غربی ایران (آذربایجان، شمال عراق، کردستان کنونی و قفقاز جنوبی) و از شرق آناتولی تا جنوب شرقی، جنوب و جنوب غربی ترکیه (منطقه دریای «اِژه») است. برخی از نقاطی را که کشاورزی و دامداری در این منطقه رشد قابل ملاحظه ای نشان داده، میتوان در نقشه بالا مشاهده نمود. یک نمونه برجسته این آبادی های اولیه محلی به نام «چاتال هویوک» در ترکیه کنونی است که از سوی باستانشناسان به عنوان نخستین شهر تاریخ شمرده میشود. با این ترتیب تا 6000 س.پ. راه برای تاسیس و تکامل شهرهای بیشتر و سازمان یافته تر باز شد. نمونه بارز این تحول مهم شهر سومری «اوروک» است. هزار سال بعد، حدود 5000 س.پ.، نخستین آثار کتبی به سومری به وجود آمده اند. با این تحول انقلابی، نوشتار به عنصری گریز ناپذیر در تاریخ تمدن تبدیل گشت که به تدریج در طول چند هزاره بعد به صورت الفباهای مختلف کنونی درآمد. این تحول، پیشرفتی شگرف در ثبت اندیشه و دانش بشری به شمار می آید. معمولا دوره های پیش از نوشتار را «پیشا تاریخ» و بعد از آن، یعنی از 5000 س.پ. تاکنون را «تاریخ» می نامند.
ریشه زبان سومری معلوم نیست. تا کنون زبانشناسان توانسته اند معنای فقط چند واژه سومری را تا حدودی معین کنند. اوروک تنها شهر سومری نبود. سومری ها با سوریه و جنوب غربی ایران (ایلام و خوزستان بعدی) رابطه داشتند و تجارت میکردند. شهر باستانی شوش مرکز فرهنگ ایلامی بود.
در پایان این بخش باید توضیخ داد که نام های جغرافیایی پیشا تاریخ و عهد باستان اصولا نام هایی هستند که در آثار نوشتاری باستان (مثلا سنگ نوشته ها) ذکر شده اند (مانند ایلام، اریحا) در غیر این صورت نام نزدیک ترین محل یا آبادی که منطقه باستان شناسی در آن واقع شده، به عنوان نام آن منطقه کاوش ذکر میشود و این نام ممکن است نه ملهم از نام اصلی باستانی و به همان زبان باستان، بلکه به زبان معاصر منطقه و کشوری باشد که منطقه مزبور امروزه در آنجا قرر دارد، مانند علی کُش، چای ئونو).
آسیای غربی در دوره نوسنگی با برخی از نخستین آبادی ها (8000 س.پ.)
در این بخش که در واقع نوعی «پیوست مضمونی» به کتاب حاضر است، کوشش میکنم نگاهی نزدیک تر به منطقه «آسیا» و اگر دقیق تر بگوییم، «آسیای غربی» (ازجمله ایران کنونی) داشته باشم و توجه خوانندگان را به نقش این منطقه در طول تقریبا صد هزار سال گذشته از دیدگاه ژنتیک، زبان ها، تاریخ، جغرافیا و مهاجرت ها جلب کنم.
به چند دلیل آسیا از نظر جغرافیایی و تاریخی در مرکز جهان قرار دارد: رابطه مستقیم زمینی با اروپا، ارتباط با آفریقا از طریق کانال سوئز و باب مندب در شرق و جبل طارق در غرب، و نزدیکی با آمریکا از تنگه «برینگ». رابطه آسیا با اروپا آنقدر نزدیک و عملا تفکیک ناپذیر است که حتی بسیاری از دانشمندان از تعبیر «اوراسیا» استفاده میکنند. زمان احتمالی ورود انسان معاصر به هر قاره را میتوان حدس زد، اما متاسفانه چندان معلوم نیست که آنها در داخل هر قاره، مثلا آسیا یا اروپا، از کدام مسیرها در این سرزمین ها پخش شده اند. به هر صورت حدس قوی بر آن است که مهاجرت اصلی و آغازین انسان معاصر از آفریقا به بقیه دنیا ابتدا و در درجه اول از طریق آسیا بوده، بخصوص بخاطر شرایط مساعد، معتدل و احتمالا گرم آب و هوا، تعداد جمعیت مهاجر در آسیا به سرعت افزایش یافته و آنها از طریق خاورمیانه و آناتولی به مابقی آسیا و جهان پراکنده شده اند.
گمانه زنی دوم آن است که انسان ها در ابتدا اصولا در امتداد آب (دریا ها، اقیانوس ها) در دنیا پخش شده و دیرتر به داخل سرزمین های نو رفته اند.
بعد از اینکه چند هزار سال از نخستین امواج مهاجرت انسان ها گذشته، بخصوص پس از آغاز دوره یکجا نشینی و کشاورزی (حدود ده هزار سال پیش) میتوان بر پایه نشانه های باستان شناسی مربوط به کشت و پرورش غلات، اهلی کردن حیوانات، ساختن خانه و تکامل تکنیک های ساخت خانه و پخت و پز، گمانه زنی های قابل اعتماد تری در باره مسیر پخش شدن انسان ها در دنیا مطرح نمود.
آسیا بزرگترین و در عین حال، از نظر ترکیب ژنتیک، اقتصادی، جغرافیایی واجتماعی پیچیده ترین قاره دنیاست. آسیا در عین حال پرجمعیت ترین قاره دنیاست. بلند ترین کوه های دنیا در این قاره قرار دارند. این کوه ها و در عین حال دشت های پهناور، صحرا های خشک و سوزان و دریاچه های بزرگ مناطق مختلف آسیا را از نظر ژنتیک، زبان و تاریخ از یکدیگر جدا کرده است. از این جهت برخی دانشمندان در بررسی این قاره، آن را به هفت منطقه بزرگ تقسیم نموده و هر کدام از آنها را جداگانه بررسی می نمایند، زیرا در طول ده ها هزار سال بعد از «مهاجرت بزرگ» از آفریقا، هر یک از این مناطق آسیا تحولی مخصوص به خود داشته است. این مناطق آسیایی عبارتند از: آسیای غربی، آسیای جنوبی، آسیای شمالی، آسیای میانه، آسیای مرکزی، آسیای شرقی و آسیای جنوب شرقی.
در صفحات بعدی این نوشته، دقت اصلی ما به بخش «آسیای غربی» خواهد بود. از نظر جغرافیایی منطقه «آسیای غربی» دربرگیرنده سرزمین هایی میشود که امروزه، پس از گذشت هزاران سال، شامل تقسیم بندی های سیاسی خاورمیانه معاصر (شبه جزیره عربستان، اسرائیل، اردن، سوریه، لبنان، عراق) و همچنین آناتولی (بخش بزرگ ترکیه کنونی)، ایران، قفقاز جنوبی (ارمنستان، جمهوری آذربایجان، گرجستان) میشود.
ادامه این کتاب به صورت فصل های جداگانه، ابتدا در سایت «چشم انداز» به خوانندگان عرضه خواهد شد تا، در پایان، مجموعه این نوشته به صورت چاپی و «پی دی اف» منتشر گردد.
گهواره و گسترش هند و اروپایی زبان های نخستین از هشت هزار سال قبل به بعد (کراوزه 2024)
دنیای امروز حدود هشت میلیارد نفر جمعیت دارد. آنها به پنج تا هفت هزار زبان جداگانه سخن میگویند. بسیاری از این زبان ها و بخصوص زبان های هند و اروپایی که مجموع گویشوران آن حدود 3.5 میلیارد نفر است، از طرف زبانشناسان مورد بررسی های دقیق قرار گرفته است. آنها به تاریخ مکتوب و نوشته ها و نمونه های باقیمانده از دوران قدیم تکیه نموده و کوشش کرده اند از این راه ریشه های واژگان و دستور این زبان ها را یافته و با یکدیگر مقایسه نمایند. توانایی سخن گفتن و به این صورتِ تکامل یافته با دیگران رابطه برقرار کردن، مخصوص انسان هاست و به دستگاه ژنتیک او وابسته است، اگرچه ژن های باقیمانده از هیچ کس نمی تواند معین کند که این یا آن شخص هزار سال یا ده هزار سال پیش به چه زبانی صحبت میکرد. به عبارت دیگر، «استخوان هایی که تحلیل میکنیم، نمی توانند زبان باز کنند و حرف بزنند، تا هنگام تحلیل بفهمیم که صاحب این استخوان به چه زبانی سخن میگفت».[1] با اینهمه، پیشرفت های علم ژنتیک که در سال های گذشته شاهدش بودیم، به کمک ما میرسند، تا جایی که امروزه دقیقا میتوان گفت که اکثر زبان های کنونی اروپا و آسیا در کدام دوره و کدام مناطق پخش شده اند. این کار اساسا از طریق رهگیری ژنوم هایی انجام میگیرد که میتوانیم به کمک تست های فراوان از مردمانی بگیریم که میتوانیم بر پایه دانش تاریخی حدس بزنیم که هزار یا دو هزار سال پیش بومی های این یا آن منطقه اروپا، آناتولی، قفقاز و یا ایران بودند. این تست ها هرچه بیشتر انجام یابند، نتایج آن هم قابل اطمینان تر خواهد بود.
این تحلیل ها نشان میدهند که زبان های هند و اروپایی که بزرگترین خانواه زبان های دنیاست، 8000 سال پیش توسط نخستین کشاورزهای آناتولی (ترکیه کنونی) و همچنین 5000 سال پیش با مهاجرت نخستین هند و اروپایی زبانان از منطقه ای شامل شرق ترکیه، شمال غرب ایران (آذربایجان)، ارمنستان و جمهوری آذربایجان کنونی از سویی به هند، و از سوی دیگر به اروپا گسترش یافته است.[2] البته اگر از زمان مهاجرت انسان های معاصر از آفریقا به دیگر نقاط دنیا یعنی دستکم از 50-60 هزار سال پیش تا کنون حساب کنیم، 8000 یا 5000 سال پیش چندان دور جلوه نمیکند.
پس، تا هشت هزار یا ده هزار سال پیش چه؟ مثلا در ایران، آناتولی یا خاورمیانه و اروپا گروه های مردمی که تا پنجاه هزار سال پیش از آن از آفریقا آمده بودند، به چه زبان هایی صحبت میکردند؟ این را نمیدانیم. اما این را میدانیم که بنا بر تحلیل های ژنتیک از مردمان بومی اقیانوسیه و گینه نو و همچنین بومیان «آب اوریژین» استرالیا این گروه های مردم حدود 40 هزار سال پیش، از آفریقا به این مناطق آمده بودند. نتیجه گیری نسبتا منطقی این یافته ژنتیک میتواند آن باشد که آن گروه های مردم اقیانوسیه و استرالیا به نوعی اولیه و محدود از زبان های بومی خود سخن میگفتند. زبان های خویسان ها که در خود آفریقا بودند نیز دستکم به همان اندازه قدیمی است. خویسان زبان ها احتمالا از نخستین گروه هایی بودند که از طریق عربستان به آسیا رفتند. در باره مناطق دیگر دنیا و پخش گروه های انسان ها در آنجا نیز تنها برخی اطلاعات عمومی داریم. احتمالا با کشفیات و بررسی های نو بعید نیست اطلاعات جدیدی در این مورد به دست آوریم. در مجموع این را میدانیم که به خاطر دوره های متناوب یخبندان مهاجرت های بزرگ به اروپا کمی دیرتر، یعنی حدود 40 هزار سال پیش بوده، اگرچه استخوان های اندک انسان های قدیمی تر از آن نیز در یونان و خاورمیانه (اسرائیل) یافت شده اند که هنوز دلیل کافی بر مهاجرتی گسترده به شمار نمی آیند.
ضمنا، این را هم باید در نظر گرفت: همه انسان ها، چه در داخل و چه در خارج از آفریقا، تا دوره نوسنگی و انقلاب کشاورزی صد ها هزار سال به صورت «شکارچی و گرد آورنده» زندگی میکردند، مطابق شرایط این طرز زندگی در گروه های نسبتا کوچک میزیستند و از نقطه ای به نقطه دیگر کوچ مینمودند. بعد از مدتی این طرز زندگی با طرز زندگی دامداری تلفیق یافت و گروه های دامدار درعین حال که کوچ میکردند، به شکار و جمع آوری هم می پرداختند. در فصل نخست این کتاب در باره اهمیت آتش و شکار هم گفته شده بود که احتمالا نخستین شکل های بیان و ارتباط زبانی بین انسان ها به صورت شفاهی، بین گروه های نسبتا کوچکی از شکارچیان و گردآورندگان در اطراف اجاق های آتش در «عصر سنگ» اتفاق افتاده و از 3.4 میلیون سال پیش تا چند هزار سال پیش ادامه داشته است. بنا بر این میتوان تصور کرد که انسان ها در سراسر جهان در گروه های بزرگ و کوچک خود جمع شده و هر کدام سیستمی ابتدایی با کم و بیش واژگان، قواعد دستوری و نظام آوایی جهت مبادله اطلاعات و بیان اندیشه های خود به وجود آورده اند. در چنین شرایطی گمانه زنی در مورد یک زبان به صورتی که ما امروزه از این کلمه درک میکنیم، چندان منطقی و بجا جلوه نمیکند. احتمالا ده ها هزار سال طول کشیده تا گروه های مختلف همسایه و دور در عین حال که با یکدیگر جنگ و صلح میکردند، نزدیک تر یا دورتر میشدند، با هم می آمیختند یا می جنگیدند. آنها احتمالا در همین روند ها بود که به تدریج در طول چند هزار سال شکل های ابتدایی زبان ها و گویش هایی را به وجود آورده اند. همین شکل های ابتدایی زبانی و فرهنگی بوده که میرفت تا در تحولات تاریخی بعد، همزمان با فراز و نشیب تاریخ و تمدن ده هزار سال گذشته، شکل های نوین و معاصر زبان های مختلف را به خود گیرد.
و اما به موضوع پیدایش و گسترس زمان و مکان احتمالی زبان های هند و اروپایی برگردیم.
هند و ایرانی تا اروپایی
از ایسلند تا پرتغال، از یونان تا روسیه، شما هر زبانی که میشنوید، به استثنای دو سه نمونه نسبتا کوچک (مانند باسکی، مجاری، فنلاندی و استونیایی) و همچنین کلّ قاره های آمریکا و استرالیا متعلق به خانواده زبان های هند و اروپایی است. مهم نیست که زبان و لهجه رسمی و کتبی این کشور های معاصر از برخی لهجه های مردم همان کشور ها فرق میکند یا نه. گاه شاید زبان اصلی شما انگلیسی یا فرانسه است، اما لهجه های محلی این زبان ها (که اکثرا نوشته هم نمیشود) گاه برای خود گویشوران این زبان ها به سختی قابل فهم است.
این خانواده زبانی یک شاخه بزرگ آسیایی هم دارد که عبارت است از هندی و ایرانی، در شمال: ارمنی، تاتی و تالشی، در شمال غربی: اوسِتی و در شرق: بخش های کُردی … یعنی اگر درتاریخ مدتی طولانی به عقب برویم، اصولا و منطقا باید به ریشه یا اصل زبان یا زبان ها ولهجه های نیا هند و اروپایی برسیم، یعنی ریشه ای که همه شاخه های دور و نزدیک «درخت» هند و اروپایی از آن جدا شده اند. البته این، نظریه ای تئوریک است و ما هرگز نخواهیم دانست که در عمل، این زبان نیا هند و اروپایی چه واژگان و تلفظی داشته است. انسان هایی که درگذشته اند و حتی غالبا استخوان هایشان هم تبدیل به گرد وخا ک شده، بدون شک نمی توانند سر بلند کرده و حرف بزنند. از این جهت زبانشناسان تاریخی به ناچار به قدیمی ترین آثار نوشتاری هند و اروپایی مراجعه میکنند و این قبیل متن ها را تحلیل می نمایند. اما وقتی که این گونه آثار کتبی ثبت شده، مثلا هزار سال پیش، مدت ها از پیدایش زبان های هندواروپایی گذشته بود. بنا بر این، بسیاری نظریه ها در باره پیدایش و گسترش زبان های هند و اروپایی هنوز در سطح تئوریک باقی مانده اند. با اینهمه، برخی از این تئوری ها، هنگامیکه آنها را در بستر تحولات تاریخی و ژنتیک گویشوران زبان های هند و اروپایی بررسی میکنیم، منطقی تر از دیگران بنظر میرسند.
در باره این که زبان های هند و اروپایی در کدام دوره و چگونه در اروپا پا گرفته و گسترش یافته اند، دو تئوری اصلی موجود است. در چندین دهه گذشته طرفداران این یا آن تئوری به بحث و استدلال بین خود ادامه داده اند. بنا بر تئوری نخست، این زبان ها به دنبال انقلاب نوسنگی یا کشاورزی (8000 سال پیش) در اروپا پخش شده اند. طبق تئوری دوم، ریشه پیدایش و گسترش زبان های هند و اروپایی مربوط به مهاجرت های بزرگ قبایل گویشور همین زبانها 5000 سال پیش از استپ ها یا دشت های اوراسیا (آسیای مرکزی، روسیه، اوکرائین) به اروپا، ایران و هندوستان بوده است. این که این دو مهاجرت بزرگ در هشت و سپس پنج هزار سال پیش اتفاق افتاده، در چند دهه اخیر با تحلیل های مدرن ژنتیک اثبات شده و جای تردیدی باقی نگذاشته است.
پیش از این تحلیل های ژنتیک، بخصوص در دنیای آکادمیک آلمانی قرن پیش، بسیاری از زبانشناسان رغبت زیادی داشتند که اصل زبان های اروپایی (از جمله ژرمنی/آلمانی) را نه ارمغانی «صادراتی» از استپ های شرق، بلکه محصول خود اروپا بشمارند. «آنها بیشتر با دغدغه های سیاسی و «ملی» تئوری نخست را ترجیح میدادند و میگفتند زبان های اروپایی نیز مانند فرهنگ کشاورزی که پس از آغاز یکجا نشینی انسان ها در آناتولی آغاز یافته، دست آورد عمومی انسان هاست و نه «ره آورد» مهاجران آناتولیایی و اوراسیایی به اروپا.
در واقع، پایه این نظریه که زبان های اروپایی محصول خود انسان های اروپاست و ربطی به شرق، آناتولی و ایران یا هند ندارد، زمانی متزلزل و غیر قابل دفاع شد که در قرن نوزدهم بیشتر زبانشناسان اروپایی به دنبال بررسی های مقایسه ای خود، به این نتیجه رسیدند که سانسکریت (زبان کلاسیک هندی)، لاتین و یونانی از یک ریشه اصلی هستند. مدتی بعد با کشفیات جدید در باره زبان های پارسی و اوستایی، اندیشه خانواده زبان های هند و اروپایی شکل مشخص تری به خودگرفت، تا جایی که درخت زبان های هند و اروپایی که زبانشناس آلمانی «آگوست شلایخر» در نیمه قرن نوزدهم تهیه کرد، کم و بیش همان بود که امروزه در بسیاری منابع زبانشناسی می بینیم.
هلال حاصلخیز و انقلاب کشاورزی، 7500 س.پ.، ویکی پدیا
نکته دیگری نیز که بسیار جالب است اینکه به گفته یوهانس کراوزه، مشخصات ژنتیک آن انسان های باستان که از طریق قفقاز از جنوب به شمال مهاجرت کرده اند، با مشخصات ژنتیک کشاورزان پیشا تاریخی که در شمال غرب ایران کنونی زندگی میکردند، همخوان است. از این جهت احتمالا میتوان نتیجه گیری کرد که گونه های باستانی بسیاری از زبانهای هند و اروپائی ابتدا در سرزمین های شمال غربی ایران کنونی، جنوب قفقاز و شرق آناتولی رشد و نمو کرده و دیرتر، در طول مهاجرت به شمال کوه های قفقاز و از آنجا به اوراسیا شکل گرفته اند.
کراوزه که خود عضو هیئت علمی تهیه کننده گزارش نامبرده بود، یک سال بعد از انتشار این گزارش، کتاب معروف خود با عنوان «سفر ژن های ما» (2019) را نوشت.او در این کتاب میگوید: «امروزه ما به طور قطع میدانیم که هم 8000 سال پیش و هم 5000 سال پیش دو مهاجرت کلان (به سوی غرب) رخ داده است.»[4] او در زیر فصل مخصوصی در کتاب نامبرده با عنوان «ریشه در ایران» مینویسد: «گسترش کشاورزی از شرق هلال حاصلخیز ضمنا دوره ایرانی نوسنگی نیز نامیده میشود، زیرا اگرچه این دو روند همزمان جریان یافتند، لیکن مستقل از یکدیگر بودند. در آن دوره (8000 سال پیش) مردم از سرزمین های ایران (کنونی) رو به سوی شرق نهادند و تا شمال هندوستان پیش رفتند و (همچنین) از طریق قفقاز به شمال رفتند. 8000 سال پیش مردمان دوره نوسنگی ایران تبدیل به نیاکان مردمانی از قبیل پاکستان، افغانستان و شمال هندوستان و همچنین نیاکان مردم فرهنگ گورچالی یا یامنا شدند.»[5]
پنج سال بعد از انتشار پژوهش فوق، هیئت علمی دیگری باز از طرف انستیتوی «ماکس پلانک آلمان» با مدیریت پُل هگرتی، متخصص زبان شناسی و روند تکاملی انسان ها، و شرکت چندین دانشمند برجسته زبان شناسی و ژنتیک از جمله خود یوهانس کراوزه همین موضوع تاریخ و سرزمین های پیدایش و گسترش زبان های هند و اروپائی را بررسی نموده و در سال 2023 (1402 خورشیدی) نتایج این پژوهش را منتشر کردند.[6] پژوهش جدید تر مزبور با لحاظ کردن جنبه های بیشتر زبان شناختی از جمله مقایسه تاریخی و تحلیلی واژگان پایه در 109 زبان معاصر هند و اروپائی و 52 زبان باستانی هند و اروپائی به نتیجه ای رسید که بررسی پیشین همین موسسه را تکمیل و دقیق تر کرده است.
بنا بر آخرین پژوهش نامبرده، زمان پیدایش نخستین خانواده زبان های هند و اروپائی حدود 8100 سال پیش در پایانه شرقی هلال حاصل خیز یعنی شمال غربی ایران، جنوب قفقاز و شرق آناتولی بوده است. احتمالا از این منطقه است که زمینه پیدایش زبان های آناتولیائی (مانند هیتیتی) و ارمنی آماده شده است. بخشی از نیا هند و اروپائی زبانان مستقیما از طریق آناتولی به غرب مهاجرت کرده اند (یونانی، آلبانیائی)، اما گروه بزرگ تری از قفقاز به شمال رفته و از آنجا حدود 5000 سال پیش همراه با گروه هائی از فرهنگ گور چالی (یامنا) به دشت های پونتیک در اروپای شرقی رفته و از آنجا به تدریج به همه اروپا پخش شده اند. همزمان، شاخه کوچکی (تُخاری) از شمال به آسیای میانه کوچ کرده است. مدتی بعد گروه باز نسبتا کوچکی خود را تا 3500 سال پیش به اوراسیا رسانده است. به نظر میرسد این، همان گروه هند و ایرانیان از جمله نیا هندی زبانان، ماد ها، پارسی ها و پارتی هاست که حدود هزار سال بعد به جنوب (هند و ایران کنونی) مهاجرت میکنند.
بنا به این گزارش، اولین انشعاب و انسجام مهم زبانهای هند و اروپائی (بالتیک/اسلاوی، ژرمنی، سِلتی یا کِلتی، ایتالیک) مقارن با 7000 سال پیش رخ داده است. زبان های هند و ایرانی بعد از 3500 سال پیش به جنوب و جنوب غربی آسیا یعنی هندوستان و ایران گسترش یافته اند. این هم مشخصا تائید دیگری است بر نطریه های مهاجرت مادها و پارسی ها بین 3500 تا 3000 سال پیش به هندوستان و ایران کنونی که در دیگر آثار این نویسنده شرح داده شده است.
(ادامه دارد. فصلی از طرح کتاب جدید «سرگذشت ژن ها، جمعیت ها و زبان ها)
[1] Krause, S. 138
[2] Ibid.
[3] Chuan-Chao Wang, et al: The genetic prehistory of the Greater Caucasus, 2018
[4] Krause: Ibid, S. 140
[5] Krause: Ibid, p. 148-149
[6] Paul Heggarty, et al: Language trees with sampled ancestors support a hybrid model for the origin of Indo-European languages, in: Science, vol. 381, n. 6656, 2023..… ادامه خواندن
در صفحات گذشته به موضوع تقسیم بندی انسان ها و همچنین جانوران و گیاهان به گروه ها و زیرگروه های مختلف اشاره شده بود. زبانشناسان، زبان های مختلف جهان را نیز به گروه ها و زیر گروه های گوناگون تقسیم میکنند، از جمله خانواده زبان های هند و اروپایی (شامل زیر گروه های هند و ایرانی، رُمانس، اسلاوی، سلتی و غیره)، خانواده زبان های سامی (از جمله عربی، عبری، آسوری) یا خانواده زبان های آلتایی (مانند ترکی، مغولی و تونقوزی) و ده ها گروه بزرگ و کوچک زبان های دیگر. این را هم دیدیم که در دنیا پنج تا هفت هزار زبان جداگانه وجود دارد که بسیاری از ما حتی نام اکثر آنها را نشنیده ایم.
«خانواده زبان ها» به گروه هایی از زبان ها گفته میشود که میتوان با شواهد و نشانه های زبانشناختی (واژگان، ساختار دستوری) حدس زد که ریشه و پیشینه مشترکی دارند و از یک یا چند زبان قدیمی برآمده اند. برخی دانشمندان حتی این خانواده های زبان ها را نیز بین خود تقسیم کرده و بر پایه نزدیکی بیشتر این خانواده ها به اصطلاح «بزرگ خانواده های زبانی»[1] را تعریف کرده اند. مثلا بنا به بعضی زبانشناسان، خانواده های زبانی هند و اروپایی، آفرو آسیایی، آلتایی و اورالی
به جهت نزدیکی ریشه ای به یکدیگر از یک «سوپر خانواده» زبانی برآمده اند که آنها نامش را گروه زبان های «نوستراتیک»[2] گذاشته اند. بنا بر این نظریه، اگر به زبان های منطقه ما یعنی آسیای غربی شامل ایرانی، عربی، عبری، ترکی، یا ارمنی و آسوری دیدگاه کنیم، همه این زبان ها از یک ریشه منشعب شده اند که احتمالا به چند ده هزار سال بعد از مهاجرت بزرگ انسان ها از آفریقا و یا به احتمال قوی تر به 10-12 هزار سال پیش یعنی آغاز دوره نوسنگی و گسترش کشاورزی در آناتولی، غرب ایران و «هلال حاصلخیز» بر میگردد. زبان های دورتر مانند چینی-تبتی یا گروه های زبان های جنوب شرق آسیا، اقیانوسیه و گینه نو که شامل هزاران زبان کوچک و بزرگ میشوند، «سوپرخانواده» های دیگر زبان ها را تشکیل میدهند.
بحث طرفداران این نظریه های علمی مختلف و گاه متناقض با یکدیگر هنوز پایان نیافته است. اساس اینگونه نظریه ها، گذاشتن پیدایش زبان ها در یک بستر یا چارچوب مناسب تحول ژنتیک این جوامع و تحول تاریخی است. در اینجاست که می بینیم بین پیدایش و تحول ژنتیک گروه های انسان ها و زبان های آنان نزدیکی، تشابه و همگونی های معینی وجود دارد. پایه فکری این نزدیکی و همگونی این است: هزاران سال پیش، یک گروه بزرگ و مختلط انسان ها در جریان مهاجرت خود، قبل از اینکه به شاخه های جداگانه ای تقسیم شده و هرکدام به سویی برود، در یک منطقه وسیع مانند آناتولی جمع میشود. این موضوع در بسیاری از تحلیل های اخیر ژنتیک از ژنوم انسان های پیشا تاریخ تا حد زیادی مشخص شده است. بنظر میرسد در حوزه منطقه ما این نوع مراکز تجمع انسان های اولیه عبارت بوده اند از: نقاط مختلف خاورمیانه، آناتولی، نقاط مختلف ایران و جنوب هندوستان.[3] آن ها احتمالا بین یکدیگر می آمیزند یا به هر حال به نوعی «زبان مشترک» یا دستکم «نزدیک» سخن میگویند. بدون شک، این یک زبان منسجم و منظم با نوشتار و دستور ثبت شده ای نیست.
بنظر دانشمندان ژنتیک و زبانشناسی تاریخی، احتمالا این دو عنصر یعنی ریشه و منطقه مشترک سکونت و آمیزش همراه با اشتراک یا نزدیکی میان زبان های نخستین این گروه ها باعث ایجاد شباهت و همخوانی ژنتیک و زبانشناختی بین گروه ها و زبان هایی شده است که در ادامه مهاجرت های خود هزاران سال بعد، از بطن این جوامع اولیه در مناطقی مانند هندوستان، ایران، قفقاز یا خاورمیانه تحول یافته اند.
اگر این نظریه های علمی (صرفنظر از جزئیات) در کلّیت و سمت گیری اصلی خود در خور دقّت باشند، میتوان نزدیکی زبان هایی مانند ایرانی، اسلاوی، رُمانس، ژرمنی یا ارمنی را (به شرط تحقیقات بیشتر زبانشناختی و تاریخی)، به خاطر نردیکی جغرافیایی گویشوران این زبان ها نسبتاً به راحتی درک نمود. در اینگونه بررسی ها البته عنصر همسایگی و نزدیکی جغرافیایی (مثلا سرزمین های اروپا و آسیای غربی و جنوبی) به عنوان عامل تشویق کنند نقش بزرگی ایفا میکند، در حالیکه دوری جغرافیایی، مانند ایران و آناتولی از چین و اقیانوسیّه، آشکارا عاملی بازدارنده به شمار میرود.
اما مانند همه تحولات بزرگ اجتماعی، اینگونه مهاجرت ها و اختلاط های ژنتیک و زبانی هم استثنا ها و گسست های خود را دارند. مثلا چگونه شده که ژنوم اکثریت مردم ایالات متحده یا استرالیا شبیه ژنوم اروپایی های غربی و زبان آن ها انگلیسی است و نه ژنوم های پیش از مهاجرت اروپائیان به این مناطق؟ و یا چگونه شده که هزار سال پیش قبایل و طایفه های ترک زبان بعد از اختلاطی چند صد ساله در ایران وارد ترکیه کنونی شدند و زبان و دین این سرزمین را ترکی و اسلام نمودند، در حالیکه ژنوم کنونی اکثر آنان تنها نشانه ای جزئی از ژنوم اصلی آسیای میانه دارد که خاستگاه اصلی ترک های هزار سال پیش شمرده میشود؟ دلیل این گسست ها را فقط میتوان در تاریخ مهاجرت ها و آمیزش های مختلف و رنگارنگ جستجو کرد. در فصل بعد به چند نمونه اشاره خواهد شد. اما فعلا کافی است گفته شود که قانون مطلقی که شامل همه سرزمین ها و همه جمعیت ها باشد وجود ندارد و هر نمونه ژنتیک و زبانشناختی بر پایه گذشته تاریخی، اجتماعی و فرهنگی خود دارای ویژگی های خود است.
[1] Superfamilies, macrofamilies
[2] Nostratic
[3] Cavalli-Sforza: Genes, Peoples, and Languages, p. 156
«دولت داری ملی» جمهوری آذربایجان یا «آذربایجان قفقاز» بسیار جوان است، تاریخی طولانی ندارد و هنوز به آن صورت منسجم نشده است. اما در چند سال گذشته نشانه هایی دیده میشود که از روند انسجام نسبی دولتداری ملی در این کشور خبر میدهند.
سرزمین جمهوری آذربایجان از دوره هخامنشیان و ساسانیان به بعد جزو دولت های ایرانی یا ولایات و خان نشین های تابع خلافت اسلامی و باز دولت های ایرانی بود، پس از جنگ های ایران و روس در اوایل قرن نوزدهم به صورت خان نشین های مختلف وابسته به روسیه در آمد، در جریان تاسیس اتحاد شوروی برای دو سال جمهوری مستقل شد، از سال 1920 به بعد به یکی از جمهوری های شوروی تبدیل گشت و بالاخره در 1991 در جریان فروپاشی شوروی استقلال دولتی خود را به دست آورد. بنا بر این اگر از آن دو سال اوایل قرن بیستم صرفنظر کنیم، استقلال سیاسی و دولتی جمهوری آذربایجان بیش از 35 سال نیست. در این مدت نیز آذربایجان قفقاز مواجه با جدایی منطقه قره باغ شده بود که البته چند سال پیش وحدت سیاسی و داخلی آذربایجان قفقاز برقرار شد و قراباغ دوباره و این بار کاملا جزو اراضی آذربایجان گردید. تقسیمات ارضی زمان شوروی و نزاع های ممتد با جدایی طلبی ارمنی، نظامی اقتدارگرا و متمرکز بر حکومت مطلق یک نفر یعنی رئیس جمهوری، کنترل قدرت و ثروت از سوی «کلان» ها یا گروه های منطقه ای و غیررسمی قوم و خویش با یکدیگر، همچنین فساد اداری و مالی، عدم تفکیک روشن قوای سه گانه اجرائیه، قانونگزاری و قضائیه جزو مشکلات اصلی دولتداری ملی و مدرن در آذربایجان قفقاز به شمار می آید. اما بنظر میرسد برخی تحولات سال های اخیر بخصوص پیروزی نظامی باکو در بازگردانیدن منطقه قره باغ به چارچوب سیاسی-اداری و نظامی کشور و همچنین برخی تغییرات اخیر در سپردن وظایف از طرف مقامات بلند به افراد با تمایل بیشتری به شایسته سالاری، نشانه های آغاز انسجام نسبی دولتداری ملی در جمهوری آذربایجان هستند.
و اما وضع جمهوری آذربایجان از نظر آنچه که «دولت-ملت» یا «دولتداری ملی» مدرن نامیده میشود چیست؟ اولا پیش خود سوال کنیم که معیارهای «دولتداری ملی» در این یا آن کشور و سرزمین کدام است؟
کمی تاریخ
اصولا نمیتوان همه کشور های جهان را صرفنظر از ویژگی های تاریخی، اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی و حتی جغرافیایی آنان به صورت یکسان در یک قالب درک کنونی و اروپایی ما از مفهوم «دولت-ملت» گنجانید و بر پایه آن قضاوت نمود. این اندیشه در قرن های 13 و 14 در انگلستان، فرانسه، اسپانیا و هلند و دیرتر در سوئد و ایالات متحده و تا حدی در روسیه ایحاد شد. در این سرزمین ها «دولت های قومی» به تدریج تحت تاثیر چند تحول بنیادین تغییر یافتند، تا این که این دولت ها به تدریج و با ویژگی های خود به دولت-ملت های مدرن تبدیل شدند. بدون شک این تغییرات در همه این سرزمین ها همزمان نبود و آهنگ یکسانی نداشت. اما به طور عموم نمودارهای این تحول عبارت بود از هماهنگی اقتصادی و سرتاسری، مرکزی شدن و یکپارچگی سرزمینی، تامین حقوق قانونی بیشتر و برابر به گروه های هرچه بیشتر جامعه (زنان، اقوام…) و رشد نظام آموزشی الزامی و سرتاسری.[1] در این روند است که اندیشه و تعبیر «شهروند» بجای عضو این یا آن گروه قومی یا مذهبی پا گرفته و به تدریج رواج یافته است. این طور فکر کنیم که در گذشته در صورت رخ دادن جنگ، فقط مردان یک قبیله مشخص یا شهر و ولایت (مانند اکثر دولتهشر های یونان باستان) به مدت کوتاهی در آن جنگ شرکت کرده و بعد به زندگی عادی خود بر میگشتند. اما ملت های فراگیر و مدرن مثلا در دو جنگ جهانی قرن بیستم توانسته اند تمام سربازان وظیفه، حرفه ای و حتی بخش بزرگی از شهروندان خود را، چه مرد و چه زن، از این یا آن قوم و مذهب، چه با این یا آن زبان مادری ، بسیج کنند.
وضع اوایل قرن نوزدهم در اروپا از منظر آلمان، اتریش-مجارستان، روسیه و بالاخره عثمانی از نمونه های بالا فرق میکرد. در این موارد ظاهرا وابستگی و احساس تعلق به دودمان قدرتمند حاکم و فرهنگ و تاریخ مشترک یا نزدیک به یکدیگر (و در نمونه عثمانی وفاداری به پادشاه عثمانی و نزدیکی مذهبی به قبایل کُرد و عرب) نقش مهمی ایفا مینمود، حتی گاه بدون آنکه عوامل دیگری که به آن اشاره شد (از قبیل فراگیر شدن دولت و برابری حقوق برای همه) در عمل چندان پیاده شود. شاید هم به همین دلیل در دولتداری مدرن ملی نمونه هایی مانند روسیه و عثمانی نارسایی های جدی در این رابطه به وجود آمده است.
در آذربایجان قفقاز
سرزمین آذربایجان قفقاز قرن های طولانی بخشی از ایران و تا استقلال کوتاه مدت خود (1918-1920) حدود صد سال مجموعه ای از خان نشین های مسلمان و ترکی زبان روسیه تزاری بود و بعد از این دوره کوتاه برای مدتی حدود 70 سال در مجموعه جمهوری های شوروی قرار داشت. بنظر من این گسستگی و عدم توالی تاریخی و سرزمینی از گذشته، در شرایط استقلال کنونی، حافظه تاریخی، سیاسی و فرهنگی آذربایجان قفقار را متزلزل کرده است. توالی و یکپارچگی سرزمینی که زمینه فرهنگی و سیاسی مهمی برای دولتداری ملی و مدرن است، خود شناسی و هویت ملی یک ملت را مستقیما تحت تاثیر قرار میدهد. وَرای این نارسایی جدی، مهمترین کمبودی ها در موضوع دولتداری مدرن و ملی جمهوری آذربایجان، به گمان من، عبارت هستند از: (1) نفوذ و قدرت گروه های غیر رسمی منطقه ای و یا، با نامی که در شوروی سابق رایج است، «کلان ها».[2] این گروه ها به صورتی غیررسمی و پشت پرده، اما موثر تلاش میکنند از منابع مالی و اقتصادی کشور حد اکثر بهره را به دست بیاورند و به سیاست کشور سمت و سو بدهند. در جمهوری آذربایجان مهم ترین و نافذترین آنها گروه های نخجوانی ها و «یِرآذ ها» (آذربایجانی های ارمنستان) هستند؛ (2) فساد مالی و اداری، آن هم به صورت ساختاری و هِرَمی؛ و (3) حاکمیت غیر دمکراتیک و اقتدار گرا یا «اُتوریتر» و حتی موروثی (حکومت تقریبا مطلقه حیدر و الهام علی یف) حتی به قیمت بی اعتنایی به قوانین خود این جمهوری از قبیل آزادی های سیاسی، آزادی انتخابات و رسانه ها، برابری افراد در مقابل قانون، تفکیک سه قوه مجریه، قضاییه و مقننه.
اجازه بدهید هر یک از این سه مورد را کمی بشکافم.
در فارسی رایج کنونی ترجمه رسا و قانع کننده ای از واژه «کلان» نداریم. معمولا این واژه انگلیسی اصل به صورت قبیله، گروه و دودمان ترجمه شده است. اما «قبیله» تعبیری پیشا مدرن است، مثلا در باره گروه های قبیله ای در دوره سلجوقیان. «کلان» در کاربرد امروزی بیشتر مربوط به جوامع سنتی و غیر مدرن میشود و به گروهی غیر رسمی و اصولا از یک منطقه جغرافیایی اطلاق میشود که اعضای آن معمولا خویش و تبار یکدیگر هستند و در امور اجتماعی و اقتصادی به اصطلاح «هوای همدیگر را دارند» و به یکدیگر کمک میکنند – مثلا گروه کولابی ها در تاجیکستان، نخجوانی ها در آذربایجان قفقاز و قره باغی ها در ارمنستان. این گروه های غیر رسمی در طی زمان و همراه با تحولات سیاسی فراز و فرود داشته اند. آذربایجان قفقاز از دوره حیدر علی یف تا کنون عملا تحت حاکمیت گروه نخجوانی ها بوده که هنوز هم ادامه دارد. پدر (در گذشته) و پسر علی یف، دو چهره اصلی و با نفوذ گروه نخجوانی ها شمرده میشوند. این گروه با ریاست جمهوری آن دو عملا تاسیس شده و پایدار مانده است، تا جایی که گروه نخجوانی ها پس از انتخاب حیدر علی یف به ریاست جمهوری (1993) تقریبا همه امور مالی و اداری کشور را تحت کنترل خود در آورده است. اعضای گروه، بخصوص اعضایی که مقامی بالاتر و ثروتی بیشتر دارند، میتوانند (معمولا در مقابل پول یا کمکی متقابل) کسی را به وظیفه ای منصوب کنند یا زمینه «بیزینس» خوبی (مانند نمایندگی یا واردات اموال تجاری) برای افراد تهیه نمایند، یا مثلا در مرافعه ای حقوقی باعث باختن طرف مقابل کسی شوند و غیره. دومین گروه با نفوذ جمهوری آذربایجان «یِر آذ» ها نام دارد که نام آذربایجانی هایی است که اصالتا از ارمنستان می آیند. منسوبیت به این یا آن گروه منطقه ای هنوز در آذربایجان قفقاز بسیار مهم است. حتی بعضی منابع آذری باکو نوشته اند که بعضی ها تا هزار دلار به ماموران ثبت احوال رشوه میدهند تا محل تولد کسی به غلط نخجوان نوشته شود تا کار های رسمی و تجاری او به راحتی حل شوند.[3]
رشوه گرفتن و رشوه دادن سال هاست که به یکی از راه های گذران و حل و فصل کارها در جمهوری آذربایجان تبدیل شده است. طبق اطلاعات من، در سال های اخیر با بعضی اقدامات حکومت آقای الهام علی یف، دامنه وسیع این فساد مالی و اداری تا حدی کاهش یافته، مثلا برای گرفتن تاییدیه برای برخی اسناد رسمی و اداری، سیستم اینترنتی به وجود آمده که دیگر مردم جهت اینگونه کار ها لازم نیست به کسی در اداره ای مراجعه کنند تا مجبور شوند برای یک امضا و مُهر به او رشوه بدهند. همچنین ظاهرا دامنه بیمه دولتی بهداشت عمومی (پزشکان و بیمارستان ها) با کارت بیمه دولتی، در عمل، دادن و گرفتن رشوه به پزشکان و ماموران بخش بهداشت عمومی (حتی دربان بیمارستان) را تا حد زیادی ساقط کرده است. اما صرفنظر از اینگونه نمونه های جداگانه، گفته میشود فساد مالی و رشوه خوری در کُلیت خود همچنان در زندگی اجتماعی مردم جمهوری آذربایجان حضوری چشمگیر و سنگین دارد. من نظام رشوه گیری در جمهوری آذربایجان را ساختاری و هرمی می نامم. زیرا مثلا از صد دلاری که فلان کس میگیرد، مقدار معین و کوچکی به رشوه گیرنده میرسد. بعد او بقیه رشوه را به فرد بالاتر از خود میدهد و آن فرد هم به همان ترتیب بقیه پول را به بالا تر از خود منتقل میکند. من نمیدانم این نردبان هِرَم شکل رشوه خواری در نهایت به کجا منتهی میشود. ضمنا مردم در آذربایجان قفقاز رشوه را به طور پوشیده و حتی طنز آمیز «حُرمت»، «شیرینلیک» (شیرینی) و «چاق چوق» هم می نامند و معمولا آن را چیزی حیرت انگیز نمی شمارند!
جمهوری آذربایجان دولتی سکولار دارد، یعنی امور دین و دولت از یکدیگر جدا هستند. هر کس مذهب و ایمان خود را داراست و دولت در این کار دخالت نمیکند. در مقایسه با مردان، زنان به خاطر زن بودن خود از هیچ حق و امتیازی محروم نمیشوند. هیچ دین و مذهبی دین و مذهب رسمی جمهوری آذربایجان نیست و تعلق به این یا آن مذهب نیز شرط وزیر و وکیل شدن به حساب نمی آید. بخصوص بعد از پیروزی در جبهه قره باغ (2020-2022) و تامین وحدت سرزمینی کشور، روحیه ارتش و مردم جمهوری آذربایجان بالا رفته و حس تعلق به یک ملت واحد که یکی از ستون های اصلی «دولت-ملت» مدرن به شمار می آید، تقویت شده است. در مناطق جنوبی جمهوری آذربایجان که موطن اصلی اقلیت تالش و تات زبان شمرده میشود نیز شور و شوق ملی افزایش یافته و مردم این مناطق نیز صرفنظر از زبان و عادات و رسوم خاص خود، کشته شدگان جنگ قره باغ را جزو «شهیدان» خود حساب میکنند و یاد آنها را گرامی میدارند. همه اینها نشانه های تقویت روحیه ملی و همبستگی در جمهوری آذربایجان هستند. همچنین بنظر میرسد، در دهه های اخیر، همراه با افزایش درآمد نفت و گاز و مدرنیزه شدن نسبی کشور، بین گروه های قومی مردم (از جمله ترکی زبان ها، کُرد ها، تات ها، تالش ها و قفقازی های شمال) روند همگرایی و اختلاط قومی، اقتصادی و فرهنگی سرعت معینی یافته است. با وجود همه این تحولات امیدبخش، آنچه که مانع اصلی در راه یک دولتداری ملی و به راستی مدرن را تشکیل میدهد، متاسفانه در اساس خود از بین نرفته است. نفوذ و مداخلات غیر رسمی گروه های صاحب نفوذ، تداوم چشمگیر فساد مالی، عدم برابری شهروندان در برابر قانون، اصولا پایه ای مذهبی یا زبانی و قومی ندارد، بلکه در درجه اول از انگیزه های سیاسی و اقتصادی ناشی میشود. شخص و یا گروهی که پول و نفوذ سیاسی و مالی دارد، میتواند به کمک اشخاص و گروه های نزدیک به دستگاه حاکمیت، حق دیگران را زایل کرده، به اهداف سیاسی، اقتصادی و حقوقی خود نایل شود. هنوز میتوان به کمک پول و روابط غیر رسمی، وظیفه و مدرک گرفت. آزادی های سیاسی از جمله انتخابات پارلمان، آزادی احزاب و رسانه ها، پاسخگویی مسئولان به مردم، تفکیک واقعی قوای سه گانه بدون فشار و مداخلات حکومت و مخصوصا رئیس جمهوری و وزیران، اهدافی هستند که میتوانند در صورت اجرایی و عملی شدن، دولتداری ملی و واقعا مدرن جمهوری آذربایجان را تقویت بخشند. البته این، کار یکی دو سال نیست. اما تحقق این اهداف در کشور نسبتا کوچکی مانند جمهوری آذربایجان چندان هم غیر عملی یا دور دست هم به نظر نمیرسد – به شرط آنکه حاکمیت موجود مانع آن نشود.
[1]Anthony D. Smith: The Ethnic Origins of Nations, New York, 1986, p. 138
[2] Clan, clans
[3] Bahodir Sidikov: New or Traditional? Clans, Regional Groupings and State in Post-Soviet Azerbaijan, Berliner Ost-Europa Info, Freie Universität Berlin, 2004, PDF
(پایه صحبتی در برنامه «پرگار» بی بی سی فارسی با آقای علیرضا اردبیلی، مجری برنامه آقای داریوش کریمی، مارس 2025، در این لینک)
بله، به نظر بسیاری دانشمندان ژنتیک، میان تحول ژن ها و زبان ها همخوانی ها و شباهت های مهمی وجود دارد.[1] در هر دو مورد، تغییر ابتدا در یک فرد انجام میگیرد و آنگاه به تمامی یک جمعیت منتقل میشود. در ژنتیک، این تغییر «جهش» (موتاسیون) نامیده میشود که ممکن است در نسل یا بسیاری نسل های بعدی جمعیت مزبور افزایش یافته و حتی شاید جایگزین میراث باقیمانده از نیاکان آن جمعیت شود.
جهش های ژنتیک به ندرت اتفاق می افتد و یگانه راه انتقال آن از والدین به فرزند است، در حالیکه تغییرات زبانشناختی به مراتب بیشتر صورت میگیرد و امکان دارد به راحتی به افرادی هم منتقل شود که با یکدیگر رابطه خویشاوندی ندارند. در نتیجه، زبان ها سریع تر از ژن ها تغییر می یابند. در عمل، اگر یک واژه 1000 سال دوام بیاورد، یک ژن میتواند میلیونها، حتی میلیارد ها سال دوام بیاورد. با وجود این تفاوت ها، دو دلیل وجود دارد که نشان میدهد چرا همخوانی و شباهت در تحول های این دو سیستم مهم است.
اما ابتدا یک توضیح لازم است. اولا آنگونه که قبلا هم اشاره شد، ژن ها نمیتوانند تعیین کنند که زبان مادری یا زبان نخست شما چه بوده یا چه خواهد بود. هر کودک میتواند از دوره نوزادی هر زبان دنیا را بیاموزد. این، وابسته به والدین و محیط اجتماعی هر کودک است. زبان نخستی که یک کودک می آموزد، بستگی به زمان و مکان تولد او دارد. هیچ دلیل بیولوژیک و ژنتیک وجود ندارد که یک کودک چینی تبار که در آلمان و در محیط خانوادگی و اجتماعی آلمانی زبان به دنیا آمده و بزرگ میشود، نتواند به اندازه یک کودک آلمانی تبار در همان محیط اجتماعی، زبان آلمانی را بیاموزد. ثانیا همه زبان های معاصر و مدرن دنیا، صرفنظر از اینکه چند گویشور دارند، متعلق به کدام خانواده زبان ها هستند و در کدام منطقه دنیا به کار میروند، صاحب نظام ساختاری منسجمی هستند. زبانی که در گوشه ای از دنیا، درشرایط ابتدایی اقتصادی و از سوی تعداد به نسبت کمتری از مردم به کار برده میشود، از زبان یک گروه مردم مرفه تر و پر جمعیت تر دنیا فقیرتر و عقب مانده تر نیست. معمولا زبان ها هستند که به ژن ها تاثیر میکنند، نه برعکس، زیرا اختلاف در زبان باعث کاهش آمیزش بین گویشوران دو زبان مختلف میشود و در نتیجه احتمال «داد و ستد» ژنتیک بین دو نفر کاهش می یابد.
تحول زبانشناختی نوع ویژه ای از تحول فرهنگی است. چگونه ممکن است که این دو سیستم کاملا متفاوت یعنی زبان و ژن ها، راه های مشابهی در تحول خود داشته باشند؟ جواب این پرسش ساده است: افراد دو جمعیت نزدیک به هم به احتمال زیاد به تدریج با یکدیگررابطه خواهند داشت و شاید حتی آمیزش خواهند کرد. این، باعث اختلاط ژن ها (طی مدتی بسیارطولانی) و زبان ها (طی مدتی بسیار کوتاه تر) خواهد شد. این دو تغییر در طول زمان، شباهت و همگونی ژنتیک و زبانشناختی به وجود خواهند آورد. بر عکس، دو جمعیت جدا و دور افتاده از هم، معمولا از نظر ژنتیک و زبان متفاوت هستند. انزوا ممکن است دلایل جغرافیایی، محیط زیستی یا اجتماعی داشته باشد. در آن صورت احتمال آمیزش بین زنان و مردان این دو جمعیت کم خواهد بود و این، به تدریج باعث تحول جداگانه این دو جمعیت و تفاوت های متقابل ژنتیک بین آنان خواهد شد. روند مشابهی نیز در رابطه با زبان این دو جمعیت دیده خواهد شد و در نهایت شاهد دور افتادن این دو زبان از یکدیگر خواهیم گردید. از این جهت اصولا میتوان تصور کرد که میان تحول ژنتیک و زبانشناختی نوعی همخوانی و موازنه وجود دارد.
با اینهمه، ممکن است بین تحول ژنتیک و زبانشناختی یک جمعیت به دلایل گوناگونی گسست ایجاد شود و آنها هر کدام به راه مختلفی بروند. مثلا در اروپا، در میان ده ها زبان و لهجه هند و اروپایی اسلاوی، ژرمنی و رومی، زبان مجاری هم وجود دارد که متعلق به گروه زبان های اورالی است. زبان های خویشاوند مجاری در شمال شرقی اروپا و غرب سیبری به کار میروند. اما امروزه بیش از 90 درصد کُد ژنتیک مجارها شبیه دیگر مردمان اروپا یعنی جمعیت های هند و اروپایی زبان است. چرا در مرکز اروپا این گسست پیش آمده است؟
در قرن نُهم م. قبیله های مجاری زبان موطن خود در روسیه کنونی را ترک نموده و سرزمین کنونی مجارستان را اشغال نمودند. در آن دوره همین سرزمین تحت تصرف قبایل آوار بود که آنها نیز از اورآسیا به اروپا حمله کرده بودند. در نتیجه تهاجم مجارها، یک پادشاهی مجار در این سرزمین تاسیس گردید. این حکومت، زبان مجاری خود را به مردم بومی که گویشور لهجه های گوناگون رومی بودند، تحمیل نمود. تعداد مجارهای فاتح زیاد بود، اما مجموع آنان با کمتر از حدود 30 درصد کل جمعیت، اکثریت مردم را تشکیل نمیداد. از این جهت، تاثیر ژنتیک مهاجمان بر مردم محلی چندان قابل توجه نبود. به این اختلاط ژنتیک گروه های مردم باید اختلاط آنها با گروه های مردمان همسایه را نیز علاوه نمود. همه این ژن ها مجموعا ژنوم میانگین و اروپایی کنونی مجارها را تشکیل میدهد. امروزه فقط 10 در صد کُد ژنتیک مردم مجارستان را میتوان به مهاجمان 1200 سال پیش نسبت داد.
نمونه دوم فتح رُم، پایتخت امپراتوری پهناور و قدرتمند روم در سده های چهارم و پنجم م. توسط قبایل بدوی است. بخش قابل توجهی از آنها عبارت از قبایل ژرمن و کوچ نشینان استپ ها بودند که زیر فشار هون ها به روم حمله میکردند. اما قبایل بدوی با وجود سرنگون کردن نظام امپراتوری روم نتوانستند زبان رومی یا لاتین امپراتوری را با زبان های خود جایگزین کنند. شاید یک دلیل مهم پایداری زبان (یا زبان های) رومی، تعداد به مراتب بزرگتر جمعیت روم و همچنین برتری اجتماعی-اقتصادی آنان نسبت به مهاجمان چادرنشین بود که به حفظ هویت فرهنگی آنان در مقابل مهاجمان یاری می نمود.
سقوط روم، در نقاط دوردست تر از ایتالیا و اسپانیای کنونی، باعث جابجایی زبانی هم شد. مثلا در انگلستان، سپاهیان آنگلو-ساکسون که قبایلی ژرمنی از شمال آلمان و اسکاندیناوی بودند و به عنوان جنگجویان مزدور در لشکر روم خدمت میکردند، در قرن ششم م. حکومت را به دست خود گرفتند و زبان خود را در انگلستان رایج نمودند، همان زبانی که امروزه پس از قرن ها تحول، نام «انگلیسی» را به خود گرفته است.
یک جابجایی مهم زبانی دیگر در ترکیه کنونی در اواخر قرن یازدهم م. شروع شد، یعنی زمانی که قبایل ترک که اصالتا از آسیای مرکزی می آمدند، پس از ایران به امپراتوری روم شرقی یا بیزانس حمله نمودند و بر این باقیمانده امپراتوری روم که حاکمیتش به آناتولی و بالکان محدود شده بود، حاکم شدند. در نهایت، آنها در سال 1453 قسطنطنیه را فتح نمودند که بعدها نام «استانبول» را به خود گرفت. در طی چند قرن به تدریج ترکی جایگزین زبان یونانی شد که زبان حکومت، کلیسا و اکثریت روم شرقی بود. این جایگزینی از آن جهت نیز جالب و مهم بود که ترکی برخلاف یونانی متعلق به گروه زبان های هند و اروپایی نیست، بلکه جزو زبان های آلتایی به شمار میرود. «در این مورد هم تاثیر ژنتیک این تهاجم بر ژنوم اکثریت مردم بومی قابل توجه نبود. تعداد جنگجویان ترک زیاد نبود. آنها حتی گاه همراه با طایفه های خود سفر میکردند. با اینهمه، در مقایسه با مردم بومی، تعداد مهاجمان و حتی خانواده های آنان از مردم بومی که صاحب تمدنی قدیم و رشد اقتصادی بودند، کمتر بود.»[2] با وجود این، مردم بومی به تدریج و طی چند قرن مطیع ترک ها گشتند و این مهاجمان زبان خود یعنی ترکی و دین خود یعنی اسلام را به مردمان غالبا رومی و مسیحی ترکیه حاکم نمودند.
نمونه های تغییر کامل زبان یک جمعیت محدود به اروپا نیست. 4000-5000 سال پیش مهاجرت بزرگ نیا هند و ایرانی زبانان از آسیای مرکزی و دشت های اوراسیا به هند، افغانستان، پاکستان و ایران کنونی، زبان های بومی این سرزمین ها را که بخصوص در جنوب ایران، پاکستان و هندوستان کنونی متعلق به گروه زبان های دراویدی بود، پس رانده و با زبان های هند و اروپایی/هند و ایرانی خویش یعنی اساسا پارسی باستان و سانسکریت جایگزین نمود.[3]
چند نمونه دیگر: آنگونه که در مورد آمریکا می بینیم، جایگزینی کامل یک زبان با زبانی دیگر زمانی راحت تر انجام میگیرد که این روند زیر فشاری سازمان یافته از سوی نیروهای نوآمده صورت پذیرد. در غیر این صورت احتمال دارد زبان یک گروه (معمولا گروهی کوچک یا دور افتاده مثلا بالای کوه ها یا در مناطق دوردست) برای چند هزار سال بدون تغییر باقی بماند، حتی اگرژن های مردم همسایه کاملا تغییر پیدا کنند. چند نمونه این نوع تحول، باسک ها، لاپ ها و اسکیموها هستند. باسک ها که در کوهستان های «پیرِنه» میان فرانسه و اسپانیا زندگی میکنند، زبان اصلی خود را که احتمالا از دوران پیش از هند و اروپایی شدن زبان های اروپا یعنی دستکم از 5000 س.پ. باقی مانده، حفظ کرده اند. اما به دلیل اختلاط چند هزار ساله ژنتیک، میان ژنوم باسک ها و جمعیت های فرانسه و اسپانیا تفاوت چندانی نیست.
در مقابل، مثلا در تانزانیا (شرق آفریقا) که غالبا بانتو زبان است، نمونه دو جمعیت را داریم که خویسان زبان بودند و هنوز خویسان زبان مانده اند، بدون آنکه ژن هایشان هم با ژن های اغلب بانتو زبانان منطبق شود. بانتوزبان ها احتمالا 2000 سال پیش به تانزانیا آمدند. طبق محاسبه برخی دانشمندان، جمعیتی که در وسط دیگر جمعیت ها با ژنومی متفاوت و به صورت منزوی مانده باشد، در هر نسل پنج درصد ژنوم اصلی آن جمعیت تغییر می یابد، طوری که بعد از 1000 سال (40-50 نسل) 87 درصد و بعد از 2000 سال 98 درصد ژن های اصلی آن جمعیت تغییر می یابد.[4]
خلاصه کنیم: تغییر کامل یا «دگرگشت» زبان یک جمعیت تنها عاملی نیست که تحول همخوان و موازی ژنتیکی و زبانشناختی آن جمعیت را مختل میکند. تغییر ژنتیکی جمعیتی کوچک ناشی از آمیزش و انتقال ژن های جدید از سوی جمعیت های همسایه نیز یک امکان دیگر به هم خوردن همخوانی ژنتیک و زبانشناختی است. بدون شک در این بررسی ها مراجعه به تاریخ جهت توضیح تحولات دیگر نیز میتواند به ما کمک کند. این نیز قابل توجه است که با وجود احتمال های جایگزینی ژنتیک و زبانشناختی، در «جنگل مدرن» آمیزش ها و تغییرات ژنتیک و زبانشناختی، تکنولوژی های مدرن قادر هستند امکان رهگیری هر دو تحول جداگانه ژنتیک و زبانشناختی را به ما عرضه کنند. اما این را هم باید در نظر داشت که با تحولات سریع مهاجرت ها و آمیزش ها در دنیای مدرن کنونی، توان پیشگیری از روند ناپدید شدن برخی زبان ها، مخصوصا زبان های کوچک با تعداد محدودی از گویشوران، بسیار دشوارتر خواهد شد.
[1] Cavalli-Sforza: Genes, Peoples; p. 143-144
[2] Ibid, p. 152
[3] عباس جوادی: آتروپاتن باستان، ص. 44-48
[4] Cavalli-Sforza: Gene, Peoples; p. 153-154
(فصل دیگری از طرح کتاب جدید «سرگذشت ژن ها، جمعیت ها و زبان ها» – ادامه دارد.)
روی کره زمین خانواده ژنتیک فوق العاده بزرگی عبارت از هشت میلیارد نفر زندگی میکند. حدود 99.09 در صد «دی ان ای» آن ها عینا مشابه یکدیگر است. آنهمه فرق های بیولوژیک و ژنتیکِ انسان ها که در دور و بر خود و یا رسانه ها می بینیم (از جمله رنگ پوست، چشم، شکل و ظاهر آنان) ناشی از تاثیر تنها 0.09 درصد از مجموعه ژن های انسان ها است. همین ژن ها هستند که تنوع و گوناگونی هر یک از هشت میلیارد نفر را ایجاد میکنند. تنوع و گوناگونی ژنتیک میان انسان های کره زمین آن قدر زیاد است که هر کدام از آن ها از نظر بیولوژیک و ظاهر فیزیکی از دیگری فرق میکند (جز دوقلوهایی که از یک تخمک مشترک لقاح یافته باشند – که آن ها نیز صد در صد عین همدیگر نیستند).
جمعیت کل قاره آفریقا که بعد از آسیا بزرگترین قاره جهان به شمار میرود، 1.4 میلیارد نفر است و مساحت آن حدود 20 درصد مساحت زمینی کل دنیا محاسبه شده است. با اینهمه، تنوع و گوناگونی ژنتیک انسان های بومی آفریقا از بقیه دنیا بیشتر است. این، شاید برای مردم عادی چیزی شگفت انگیز باشد، زیرا اکثر مردم این قاره را یکرنگ و «سیاه» تصور میکنند و از رنگارنگی ژنتیک مردم آن با خبر نیستند. به هر حال آفریقا گهواره اصلی و اولیه همه ما انسان هاست. درست است که 50 تا 100 هزار سال قبل انسان های نخستین که از آفریقا به بقیه دنیا مهاجرت کردند، با کوچ ها و آمیزش های خود میلیاردها نوع ژنوم مخصوص هر فرد جداگانه را ایجاد نمودند. اما پیش از این مهاجرت بزرگ و حتی بعد از آن نیز انسان های آفریقا در داخل خودِ آفریقا نیز پراکنده شده و حد اکثر تنوع و گوناگونی ژنتیک را ایجاد نموده بودند. اصل «همخوانی در نزدیکی جغرافیایی و ژنتیک» در مورد مردم آفریقا هم صدق میکند. اما جالب است که تفاوت ژنوم های انسان های آفریقا از مابقی دنیا به مراتب بیشتر است. مثلا فرق های «دی ان ای» بومیان شرق و غرب آفریقا دو برابر فرق «دی ان ای» اروپایی ها و آسیایی های غربی (از جمله ایران، ترکیه و خاورمیانه) است. با این ترتیب تمامی انسان های دنیا از نظر ژنتیک بخشی از تنوع ژنتیک آفریقایی هستند – با دو استثنای انسان های اولیه «نئاندرتال» و «دنیسووا» که ابتدا در اروپا و اقیانوسیه پیدا شدند و بعد از چند هزار سال با انسان مدرن آفریقائی اختلاط یافته و در آن مستحیل گشتند. به همین جهت است که در «دی ان ای» بسیاری از ما احتمالا سهمی بسیار کوچک متعلق به نیاکان نئاندرتال و دنیسووا هم وجود دارد.
تعبیر «آفریقای سیاه» در دوره استعماری قرن های هجدهم و نوزدهم برای نامگذاری تمامی بخش جنوبی صحرای بزرگ آفریقا پیدا شد و در غرب رایج گردید. این، اساسا در رابطه با رنگ تیره پوست اغلب مردمان بومی این مناطق بود. امروزه کمتر کسی تعبیر کهنه شده «آفریقای سیاه» را به کار می برد، اما آثار اینگونه نامگذاری ها هنوز در بسیاری از جمعیت های دنیا به چشم میخورد. مثلا در سرشماری سال 2000 ایالات متحده، از شهروندان کشور در باره «نژاد»ی سوال شده بود که خود را متعلق به آن حس میکنند. در این سرشماری نیز به اصطلاح «نوادگان» 500 سال پیش بومیان جنوب آفریقا خود را «سیاه» نامیده بودند، در حالی که نه طبقه بندی کلی «سیاه» و نه طبقه بندی های دیگری مانند «سفید»، «اسپانیک» «آسیایی» و «قفقازی» هیچکدام دقیق نیستند و در داخل هرکدام از این طبقه بندی ها میلیون ها نوع و تیپ جداگانه را میتوان تشخیص داد. از جمله ایرانیان که از نظر جغرافیایی آسیایی هستند، در ایالات متحده «قفقازی» شمرده میشوند، «آسیایی» به مردم چین، ژاپن و آسیای جنوب شرقی تبار اطلاق میشود و تعبیر «اسپانیک» که در ابتدا اصولا برای لحاظ کردن مکزیکی تبار ها در نظر گرفته شده بود، امروزه به هر شهروند ایالات متحده گفته میشود که اصالتا اسپانیولی زبان بوده است. تعبیر «سفید» هم اصولا مخصوص اروپایی تبار هاست، در حالی که ظاهر فیزیکی یک سوئدی اروپایی تبار معمولا چندان مشابه یک پرتغالی اروپایی تبار نیست.
بدون شک تقسیم بندی انسان ها به تیپ ها و گونه های ظاهری مختلف از جمله با معیار رنگ پوست و شکل ظاهری سر و بدن، به خودی خود، کاری نژاد پرستانه نیست. شاید هم این، ضمنا تلاشی از سوی جمعیت ها و بعضی ها برای شامل کردن خود آن ها در گروه های معین اجتماعی است. ولی مخصوصا در نمونه تمایز گذاشتن بین انسان ها بر اساس رنگ پوست آن ها دیده میشود که این اقدام تا چه اندازه بی ثمر و گمراه کننده است. مثلا رنگ پوست یک ایرلندی تبار آشکارا از یک بومی جنوب ایتالیا روشن تر است. اما هر دوی آنان «سفید» شمرده میشوند. یا اینکه نمیتوان «بانتوها» را که یک گروه بومیان جنوب آفریقا هستند با «خویسان» ها که گروه دیگری از همین منطقه هستند و زبان و ظاهر فیزیکی دیگری نسبت به بانتوها دارند، صرفا به خاطر تیرگی رنگ پوستشان مجموعا «سیاه» نامید.
کسانی که در تابستان به کنار دریا میروند تا پوستشان تحت تاثیر نور خورشید برُنزه و تیره شود، میدانند که درجه روشنی یا تیرگی رنگ پوست، نسبی و تدریجی است. با اینهمه، برای بسیاری از مردم هنوز هم رنگ پوست وجه مشخصه اصلی جهت تمایز بین ظاهر فیزیکی اشخاص به شمار میرود؛ و گر نه، در رابطه با رئیس جمهور سابق ایالات متحده، باراک اُباما، بسیاری از ما فراموش نمیکرد که بله، رنگ پوست او تیره است، زیرا پدرش اصالتا از آفریقا بود، اما مادر او اصالت اسکاتلندی-ایرلندی داشت.
امروزه میدانیم که چندین ژن مختلف در معین شدن رنگ پوست انسان ها تاثیر گذار هستند. به همین ترتیب هزاران رنگ میانه بین سیاه و سفید به وجود آمده و در آینده نیز چنین خواهد بود. در عین حال، رنگ پوست، اولین و ساده ترین وسیله ای هست که بسیاری از ما با نگاه اول تلاش میکنیم منشاء جغرافیایی یک شخص را حدس بزنیم. طوری که دیدیم، تشخیص اینکه فلان شخص «از کجا می آید؟» صرفنظر از اینکه غالبا اهمیتی ندارد، اغلب درست هم نیست.
با اینهمه، میتوان در بعضی موارد درک کرد که چرا بعضی ها میخواهند در ابتدای روبرو شدن با کسی بدانند که او اهل کجاست و از کجا می آید. مثلا برای یک پزشک سرطان شناس بهتر است که بداند مریض آفریقایی او که ممکن است مشکلی با پروستات یا مالاریا داشته باشد، از شرق یا غرب آفریقاست، زیرا بعضی ژن ها در بعضی افراد برخی ناحیه های این مناطق آفریقا احتمال دچار شدن به سرطان پروستات یا مقاوم بودن در برابر واکسن مالاریا را تقویت میکند. در دهه های گذشته این قبیل اطلاعات تا اندازه ای اهمیت داشت. اما در دهه های آینده احتمالا دانش پزشکی، بیولوژی و ژنتیک آن قدر رشد خواهد کرد که پزشک هر بیمار جداگانه خواهد توانست ژنوم بیمار خود را تحلیل کند و تشخیص دقیق تری انجام دهد. در آن صورت، دیگر لازم نخواهد بود که بدانیم «نژاد»، قومیت یا ریشه ژنتیک کدام فرد چیست، بلکه هر فرد مشخص به عنوان یک «میکس دی ان ای» شخصی، جداگانه و مخصوص به خود در نظر گرفته خواهد شد. دانشمندان پزشکی و ژنتیک حدس میزنند که در ده سال آینده وقوع این روند بعید نیست، مخصوصا به این دلیل که این قبیل تحلیل ها به مراتب ارزان تر خواهند شد.
اما شکی نیست که با وجود پیشرفت شگرف علم و تکنولوژی، در آینده نیز اصرار مردم عادی بر تفکیک و تمایز گذاشتن بین هم نوعان خود بر پایه علایم و نشانه های ظاهری و فیزیکی انسان ها برای مدتی دیگر ادامه خواهد یافت.
(بخشی از طرح کتاب جدید «سرگذشت ژن ها، اقوام و زبان ها» – ادامه دارد.)
هیچ فردی در دنیا حامل ژن هایی نیست که با تکیه بر «دی ان ای» خود بتواند بگوید او متعلق به این یا آن گروه قومی و تباری، مثلا یهودی، ترک، کُرد، ارمنی و غیره است. هیچکدام از آن ادعا های منسوخ گذشته مبنی بر اینکه این یا آن ترکیب ژنتیک نشان دهنده تعلق قومی، زبانی یا مذهبی به این یا آن قوم مشخص است، پایه علمی ندارد. درست است که از اسپانیا و پرتغال تا کوه های اورال و از آنجا تا فلات ایران و خاورمیانه، از این تا فلان نقطه جهان مشاهده میکنیم که در این یا آن شخص معین تعدُد و به اصطلاح «فرِکانس» گروهی از ژن ها بیشتر از گروه های دیگر است و هر چه از نقطه ای دور شده و به منطقه دیگری میرویم، این تصویر به تدریج تغییر می یابد. بر همین پایه هم هست که دانشمندان ژنتیک میتوانند با تحلیل آب دهان و یا آزمایش موی شما تخمین بزنند که شما و نیاکانتان احتمالا از کدام منطقه دنیا می آیید یا دو هزار سال پیش نیاکان قدیمی تر شما از کجا بوده اند. «اما کوشش برای منسوب کردن این ترکیب های ژنتیک به این یا آن قوم و مرز سیاسی کنونی همان قدر بی ثمر است که شما بخواهید در یک رنگین کمان (یا «دایره رنگی»)، رنگ های مختلط و درهم آمیخته را بین قوطی های رنگی جداگانه ای تقسیم کنید. بله، در اینچنین دایره ها، درست مانند تصویر «دی ان ای» میتوان فاصله دو شخص جداگانه را محاسبه کرد و در مورد نزدیکی ژنتیک آن دو نفر گمانه زنی نمود، اما نمیتوان گروه های مشخص و متمایزی را از یکدیگر جدا کرد و یا همه این دایره رنگی را بین چند گروه (یا قوم و نژاد) تقسیم نمود.[1] به همین دلیل است که موسسه های جدی و علمی تشخیص «دی ان ای» فقط منطقه محتمل نیاکان شما را گمانه زنی میکنند و نه هویت قومی، تباری، «نژادی» یا زبانی و مذهبی شما و نیاکان شما را. هیچ بعید نیست که دو نفر ساکن دو شهر نزدیک به یکدیگر صاحب مشخصات مختلف تری باشند تا دو ساکن دو شهر در دو کشور مختلف همسایه. در اینجا فقط جزیره ها و مردمان بومی آنها را میتوان مستثنی نمود. احتمالا سرزمین های محاط با کوه های بلند یا آب های پهن و عمیق مانند جزیره ها کم و بیش دارای جمعیتی با شباهت نسبتا بیشتر ژنتیک هستند.
اصولا میتوان گفت هر منطقه ای که مانند اروپا یا آسیای غربی (از جمله ایران، افغانستان، قفقاز، خاورمیانه و ترکیه) در تاریخ خود صحنه مهاجرت، لشکر کشی و در نتیجه اختلاط قومی مستمر و طولانی مدتی شده باشد، جمعیت های آن صاحب ژنوم های نا همگون تری نسبت به جمعیت های سرزمین های «بسته» تر مانند جزیره هاست که ژنوم جمعیت های آنان نسبتا همگون تر است. با اینهمه، اصل تحول و تغییر «دی ان ای» انسان ها در همه دنیا بسیار تدریجی[2] و مانند تغییر رنگ ها در یک رنگین کمان عملا غیرقابل تفکیک است. معنای این تشخیص آزمایشگاهی آن است که مثلا رشته کوه های اورال یا قفقاز و یا تنگه بوسفور استانبول و دریای خزر از نظر «دی ان ای» جمعیت های این سو و آن سوی این پدیده های جغرافیایی گسست و تغییر چشمگیری ایجاد نمیکنند. حتی در آن سوی دریای پهناور مدیترانه نیز ژنوم انسان ها دچار دگرگونی ناگهانی و عمیقی نمیگردد. با تست های مدرن میتوان دید که تغییرات تدریجی «دی ان ای» انسان ها به گونه ای متناسب با خط سیر مهاجرت انسان های مدرن اولیه از آفریقا به مابقی دنیا انجام گرفته است. مردمان شمال آفریقا از نظر «دی ان ای» به اروپائیان و جمعیت های آسیای غربی (از جمله ایران، خاورمیانه، ترکیه، ارمنستان، گرجستان، جمهوری آذربایجان) نزدیک تر هستند، زیرا همین منطقه ها به دنبال مهاجرت بزرگ انسان ها از آفریقا نخستین هدف این مهاجرت بودند و بعد از آن هم همین مردمان با یکدیگر در آمیخته اند.[3] فاصله ژنتیک مردمان این منطقه ها از جمعیت های بومی حوزه اقیانوس آرام، نخستین اهالی شمال آمریکا و نخستین اهالی آمریکای جنوبی بیشتر است. آخرین هدف مهاجرت های انسان ها به آمریکای جنوبی بوده است. از شرق آفریقا تا «جزایر آتش» در جنوب آمریکای جنوبی جمعیت های بومی از نظر جغرافیایی هرچه به یکدیگر نزدیک تر باشند، از دیدگاه «دی ان ای» نیز به یکدیگر شبیه تر هستند. حتی اقلیت های قومی این مناطق نیز مشمول این قاعده عمومی هستند. مثلا اقلیت باسک ها در مرز فراسه و اسپانیا از نظر ژنتیک تفاوتی با فرانسوی ها و اسپانیائی ها ندارند – تنها زبان آنهاست که متفاوت است.
گروه های جمعیتی این مناطق در بعضی موارد (مانند یوگسلاوی سابق در سال های 1990) تحت تاثیر جریان های فرهنگی و سیاسی، خود را اساسا با زبان (حتی لهجه) یا مذهب و دین خود (اسلام، کاتولیک، ارتدکس) تعریف کردند که نتیجه اش خونریزی یا دستکم جدایی سیاسی بود، در حالیکه با وجود تفاوت های زبانی و مذهبی، از نظر ژنتیک فرق های چشمگیری بین آنها نبود و نیست. امروزه دیگر روشن شده است که دستکم از نظر ژنتیک هیچ دستاویزی برای گروه های سیاسی وجود ندارد که اختلافات قومی خود را به صورتی مبالغه آمیز برجسته کنند.
این دانش ژنتیک نیز یکی از خدمات پیشرفت های تکنولوژیک در حوزه ژنتیک و بیولوژی است که از 70 سال پیش به این سو شاهدش بوده ایم.
خلق؟ قوم؟ گذشته ها گذشته
تحول ژنتیک جمعیت های مختلف دنیا در چند هزاره گذشته به سمت دیگری رو آورده است. چند هزار سال است که ترکیب ژنتیک انسان های دنیا به تدریج به یکدیگر نزدیک تر و مشابه تر از پیش میشود. پیش از آن، هزاران سال بود که روند معکوسی موجود بود. انسان ها در سرزمین های مختلف جهان مسکون میشدند و با این ترتیب انشعاب ها، فرق ها و رنگارنگی ژنوم های داخل جمعیت های جهان یعنی تنوع داخلی در این جمعیت ها افزایش می یافت. لیکن مشاهده میکنیم که در چند هزاره پیش «شجره نامه» یا درخت خانوادگی انسان های جهان مشترکات بیش از پیشی ازخود نشان میدهد. از نظر ژنتیک انسان ها دوباره به یکدیگر شبیه تر میشوند. چرا؟
به نظر میرسد یک علت اصلی این روند افزایش دوامدار مهاجرت ها و در نتیجه آمیزش جمعیت های مختلف جهان بخصوص در چند هزاره گذشته است. امروزه در دنیا جایی نمانده که پای آدمان به اصطلاح «غیر خودی» به آن نرسیده،آمیزشی با مردمان بومی آن جمعیت نشده و بدین ترتیب انسان هایی حاصل این اختلاط های ژنتیک به وجود نیامده باشد. در ده هزار سال گذشته اختلاف ژنتیک بین انسان های اروپا و آسیای غربی (ایران، ترکیه، خاورمیانه) 50 درصد کاهش یافته است[4]. در سطح جهانی هم شاهد چنین روندی هستیم. با در نظرگرفتن احتمال بزرگ افزایش حتی بیشتر تحرک، رفت و آمد، مهاجرت و نقل مکان زندگی انسان ها، احتمالا روند مشابه تر شدن ژنتیک انسان های دنیا در آینده بیشتر از این نیز خواهد شد.
این، برای کسانی که حتما و هنوز میخواهند جمعیت ها و ملت های دنیا را بین گروه های متمایز (و غالبا مخاصم یکدیگر) تقسیم کنند و گروه خود را برتر از دیگران بشمارند، خبر خوبی نیست. اگر نزدیکی ژنتیک انسان های جهان همچنان به روند افزایشی خود ادامه دهد، صداقت مبالغه آمیز نسبت به مفاهیمی مانند «خلق» و «قوم» (از دیدگاه گروه های سیاسی چپ و راست به عنوان بخش های متمایزی از یک ملت مشترک) حتی مشکل تر از این خواهد شد.
[1] Krause, S. 241
[2] gradient
[3] Krause, S. 242
[4] Krause, S. 246
(بخشی از طرح کتاب جدید «سرگذشت ژن ها، اقوام و زبان ها» – ادامه دارد.)
بنا به تعریف دانشمندان ژنتیک و بیولوژی «نژاد به گروهی از انسان ها گفته میشود که بتوانیم آن ها را از دیدگاه بیولوژیک از دیگران تفکیک کنیم».[1] برای اینکه تشخیص ما راجع به «نژاد» نامیدن یک گروه از انسان ها علمی باشد، باید بتوانیم به قدر کافی داده های علمی از جمعیت مورد نظر خود و همچنین جمعیت های همسایه و نزدیک داشته باشیم تا آنها را با یکدیگر مقایسه نموده و به نتیجه ای کلی در باره شباهت ها و فرق های مهم و اساسی بیولوژیک آنها دست یابیم. هر چه تست ها و داده های آزمایشی ما بیشتر باشد، نتیجه های آزمایش ها نیز قابل اعتماد تر خواهد بود.
قبل از همه چیز باید مرزهای سیاسی موجود را به عنوان مرزهای ژنتیک نادیده گرفت. این موضوع بخصوص در رابطه با مرزهای سیاسی جدید یا نسبتا جدید صدق میکند، زیرا مرزبندی های سیاسی جدید تر احتمالا (اما نه لزوما) هنوز فرصت چندانی برای نزدیکی بیولوژیک در داخل آن جمعیت ایجاد نکرده اند، در حالیکه بعد از گذشت چند قرن از یک مرزبندی کم و بیش معین و ثابت سیاسی، میتوان انتظار داشت که آمیزش در داخل آن جمعیت از آمیزش با جمعیت های دیگر بیشتر بوده و با این ترتیب نزدیکی بیولوژیک آنها نیز در مقایسه با جمعیت های دورتر زیادتر خواهد بود.
در کنار مرزبندی های سیاسی، یک رشته مرزبندی های طبیعی مانند کوه های سربلند، دریا ها، حتی رودخانه های عمیق میتوانند مانع معینی در مقابل آمیزش و همخوانی بیولوژیک بین جمعیت ها شوند. جزیره ها و اقیانوس ها، بخصوص در دوره هایی که حمل و نقل مانند دوران مدرن پیشرفت نکرده بود، مانعی جدی در برابر آمیزش جمعیت های مختلف بود. اما امروزه کمتر مکان مسکونی روی کره زمین مانده که کسی قدم به آنجا نگذاشته باشد. کاوالی-اسفورزا مینویسد؛ با اینهمه، تست ها نشان میدهند که هیچ دور از احتمال نیست که جمعیت دو شهر یا روستای همسایه در مقایسه با یکدیگر از نظر ژنتیک به گونه مشهودی متمایز باشند. او چند نمونه از ایالات متحده و ایتالیا میدهد و میگوید که البته شما میتوانید از تعداد محدود و معینی از ساکنان یک روستا تست ژنتیک انجام دهید. اما تعداد ژن هایی که میتوانید از یک فرد آزمایش کنید سر به میلیارد ها میزند و شما هر چه بیشتر این ژن ها را آزمایش کنید، کمتر به تشابه ژنتیک و «دی ان ای» دو نفر جداگانه پی میبرید. البته اینجا تمام صحبت بر سر 99.09 در صد «دی ان ای» مشترک همه انسان های جهان با یکدیگر نیست، بلکه همه این فرق ها که هر فرد را در جهان از همه ساکنان دیگر کره زمین متمایز میکند، در آن 0.09 درصد باقی «دی ان ای» انسان هاست.[2]
از طرف دیگر، از دیدگاه علمی و آزمایشی، مجموعه ژن ها یعنی ژنوم انسان عبارت از اجزا یا قوطی های مجزا از یکدیگر نیست، بلکه مانند یک پالِت رنگی، بدون مرز و به اصطلاح «تو در تو»[3] می باشد. این نیز احتمالا ناشی از اختلاط های مداوم میلیارد ها انسان در طول تاریخ و در حال حاضر است که با هر یک آمیزش، باعث اختلاط جدید ژن های دو انسان و به وجود آمدن فرزند و ژنوم جدیدی میشود و به این ترتیب، اختلاط ها، هر بار در هر گوشه جهان ترکیب جدیدی را تولید میکنند که مخصوص به خود است و هرگز کاملا مشابه ژنوم هیچ شخص دیگری در دنیا نیست. نمیتوان گفت که از فلان جا به بعد اروپایی ها زندگی میکنند، آن طرف خط آسیایی ها هستند و غیره. اینها همه تو در تو هستند. البته کسی که در افغانستان یا ترکیه زندگی میکند به یک ایرانی و ارمنی و کُرد نزدیک تر است، تا کسی که زاده و بزرگ شده آسیای جنوب شرقی یا ژاپن است. در اینجا جغرافیا نقش بزرگی بر عهده دارد و البته موضوع مهاجرت ها هم که پیوسته وجود داشته و حتی بیشتر شده، باعث تشدید این اختلاط ها گشته است. یعنی با وجود اینهمه مهاجرت و اختلاط که در 70-80 هزار سال اخیر یعنی از مهاجرت های انسان ها از آفریقا به مابقی دنیا انجام گرفته، هنوز میتوان بین ظاهر فیزیکی انسان ها، مثلا رنگ پوست و شکل و شمایل چهره آنها فرق گذاشت. اما این تشخیص ها بسیار کلی است و نمیتوان انسان ها را در قالب ها و شابلون های جدا از یکدیگر در سه، چهار یا حتی صد گروه و «نژاد» تقسیم کرد.
واژه و مفهوم «نژاد»[4]، آنگونه که ما امروزه آن را می فهمیم، زمانی پیدا شد که اروپایی ها دنیا را کشف میکردند. در سده هجدهم میلادی، یعنی زمانی که علوم مدرن پی ریزی میشد، فیلسوف ها و پژوهشگران نیز جوامع جدیدی از انسان ها را کشف میکردند و هر کدام از آنها را به گروه ها و صفاتی منسوب مینمودند که گاه تحقیر آمیز هم بود: اروپایی ها (سفید)، آسیایی ها (زرد)، آمریکایی ها (سرخ)، آفریقایی ها (سیاه)… و متناسبا: پُرکار، گوشه گیر، صفراوی، خواب آلود… خود برتربینی نسبت به هر گروه «غیر خودی» در همین دوره شکلی جدید پیدا کرده و تبدیل به عاملی نویافته و به اصطلاح «علمی» برای تحکیم اندیشه نژادپرستی در عصر استعمار گردید. تنها در نیمه دوم قرن بیستم و بخصوص اوایل قرن حاضر و به کمک پیشرفت شگرف و تکنولوژیک علوم ژنتیک، بیولوژی، تاریخ و زبانشناسی بود که معلوم شد ظاهر فیزیکی انسان ها از یکدیگر متفاوت است، اما در داخل هر گروه هم هزاران شکل و ظاهر میانه وجود دارد و شابلون ها و «قوطی» های از یکدیگر جدا با مرزهای مشخصی نیست که هرکدام از آنها را «نژاد» نامید.
آیا تقسیم بندی انسان ها عموما نادرست است؟
حال که تقسیم بندی انسان ها بین «نژاد» ها را نادرست نامیدیم، میتوان پرسید آیا تقسیم بندی انسان ها بین گروه های مختلف کلا و عموما غلط است و نباید این کار را کرد؟ نه فقط در علم، بلکه حتی در زندگی روزمره هم وقتی با انواع و گونه های بسیاری از اشیاء، جانداران و گیاهان روبرو میشویم، سعی میکنیم برای نظم دادن به این درهم و برهمی، آنها را در گروه های مختلف تقسیم کنیم. منظور از تقسیم بندی همین است. با این کار میتوانیم به صورت آسان تر و با کلمه های کمتری تعداد بسیار کثیری از اشیاء، پدیده ها و موجودات را نامگذاری و تعریف کنیم، حتی اگر در نتیجه این تقسیم بندی نارسایی هایی هم پیدا شود. مثلا جانورشناسان و گیاه شناسان هزاران و حتی میلیون ها نوع موجودات را به گروه های مختلف مانند پستانداران، خزندگان و غیره تقسیم کرده اند و حتی هنوز این کار آنها پایان نیافته است. اگر این همه انواع مختلف با چنین تعداد کثیری وجود نداشت، نیازی هم به تقسیم بندی نمی ماند.
انسان ها تنها موجوداتی نیستند که اشیاء و جاندارانی را که با آنها روبرو میشوند، در گروه های مختلف تقسیم بندی میکنند. مثلا شمپانزه ها خوب میدانند که کدام گیاهان را میتوان خورد و کدام گیاهان زهرآلود هستند. آنها حتی این را به نوزادان خود می آموزند.
عواقب نژادپرستی وحشت آور و وخیم است. عملا همه مذهب ها و نظام های اخلاقی مدرن، نژادپرستی را مورد انتقاد قرار میدهند. با اینهمه پرسیده میشود: آیا میتوان این اندیشه را قاطعانه رد کرد که برخی «نژاد» ها «برتر» از دیگران هستند و آیا میتوان بین «نژاد» های گوناگون تفاوت های از نظر اجتماعی مهم و موروثی را مشاهده کرد؟ بین گروه های مردم، مشخصات معین و قابل مشاهده ای وجود دارند که تا درجه معینی مربوط به ژن های آنان میشود. از آن جمله است رنگ پوست، شکل و رنگ چشم، نوع و رنگ مو، ریخت چهره یا قواره بدن. آیا این گونه مشخصات و یا خصوصیات مشابه فیزیکی دیگر، دلیل کافی علمی برای موجودیت نژادپرستی به دست میدهند؟ و آیا فرق های دیگری وجود دارند که میتوانند نژاد پرستی را حق بجانب جلوه دهند؟
ابتدا باید طبیعت این فرق ها بین انسان ها را تعریف کرد که میخواهیم بررسی کنیم. با این ترتیب میتوانیم درک کنیم که منظور ما از «نژاد» چیست، کدام گروه های انسان ها را میخواهیم مطالعه نماییم و فرق های مورد نظر، از نگاه علمی چه چیز را نشان میدهند؟
فرق های بیولوژیک و فرهنگی
اولا باید در نظر گرفت که اکثر مردم فرق چندانی میان ویژگی ها و مشخصات موروثی بیولوژیک (زیست شناختی) مانند رنگ پوست از سویی و، از سوی دیگر، فرق های فرهنگی مانند عادات و رسوم خانوادگی نمی گذارند. اغلب مشکل است که تشخیص داد کدام مشخصات، فرهنگی یا بیولوژیک هستند. گاهی انگیزه یک فرق، عاملی بیولوژیک است که در آن صورت آن را عاملی ژنتیک می نامیم، یعنی این مشخصات مربوط به «دی ان ای» انسان میشود. گاهی دیگر این فرق ها مربوط به رفتار یک خانواده یا جمعیت میشود، چیزی که مردم از خانواده و محیط خود کسب میکنند و آن را به اصطلاح «از خود می نمایند.» به این مشخصات که ریشه های فرهنگی دارند، «اکتسابی» میگویند. گاهی نیز هر دو گروه این عوامل بیولوژیک و فرهنگی به طور مشترک در شکل گیری این فرق ها موثر هستند. خصوصیات ژنتیک انسان بسیار پایدار هستند و معمولا هزاران سال بدون تغییر مهمی باقی میمانند، مگر اینکه موضوع بر سر یک مهاجرت بزرگ به سرزمینی نا آشنا و دوردست باشد (به نمونه آفریقایی تباران آمریکا و تغییر بسیار تدریجی «دی ان ای» آنها مراجعه کنید که در پیش به آن اشاره شد.) در مقابل، ویژگی ها و مشخصات فرهنگی یک جمعیت مانند زبان و عادات و رسوم رایج ممکن است نسبتا به سرعت تغییر یابند.
همان طور که گفته شد، میان افراد متعلق به جمعیت های گوناگون فرق های آشکار و نمایان مانند رنگ پوست وجود دارد. مردم معمولا بر اساس همین فرق های ظاهری و فیزیکی، انسان ها را در گروه بندی ها و به اصطلاح «نژاد» های گوناگون تقسیم میکنند. این تقسیم بندی «نژادی» بحق می بود اگر از نظر علمی ثابت میشد که این فرق های ژنتیک باعث برتری یک گروه انسان ها بر گروهی دیگر میشود. بنظر میرسد این معیار علمی در قضاوت نهایی بر سر موجودیت و اهمیت «نژاد» ها از همه معیارهای دیگر علمی تر و قابل قبول تر است. بعضی ها در این زمینه کوچکترین فرق های فرهنگی سطحی بین انسان ها را نیز معیار تقسیم انسان ها به نژاد های گوناگون میشمارند. البته این، راه ساده تری است، زیرا آزمایش و اثبات ربط داشتن این یا آن خصوصیت و ویژگی انسان ها با دستگاه ژنتیک انسان بسیار مشکل تر است و دانش فراگیر پزشکی، بیولوژیک، زبانشناختی، تاریخی و آزمایشگاهی طلب میکند. اما به راستی درست بنظر نمیرسد که کسی نسبت به شخص دیگری اظهار تمسخر یا برتری نماید، بخاطر اینکه آن شخص «غیر خودی» با صدای بلند صحبت میکند، با سر و صدا غذا میخورد، و یا لهجه و تلفظی غیر استاندارد و حتی غلط دارد. این نوع عدم تعامل با دیگران در برخی کشور ها و بین بعضی طبقات اجتماعی نسبتا رایج است. اما برطرف کردن و اصلاح این نوع پیشداوری های خود برتربینانه از طریق کنترل، آموزش و تربیت اجتماعی بسیار ساده تر از مقابله با نژادپرستی واقعی است.
فرق های پنهان، فرق های آشکار
آنچه که در گذشته و حال در بسیاری کشورها دقت مردم عادی را نسبت به اشخاص به اصطلاح «غیر خودی» جلب کرده و میکند، جنبه هایی ظاهری مانند رنگ پوست و مو، قد و قواره، شکل چشم، پوشش و یا طرز سخن گفتن آنان در کوچه و بازار است. بسیاری انسان ها با یک نگاه کوتاه سعی میکنند حدس بزنند که «فرد غیر خودی» از کدام قوم و ملت است و به او عنوان کدام «نژاد» و «قوم» را میتوان داد. اگر شما اختلاط های گذشته نیاکان این افراد «غریبه» را در نظر نگیرید، میتوانید شابلون های رایج خود را به کار انداحته و نسبتا به راحتی گمانه زنی کنید که فلان «غریبه» احتمالا اروپایی، آفریقایی یا آسیایی/چینی است. البته این شابلون ها در هر کشور و فرهنگی فرق میکند. در آمریکا یعنی ایالات متحده، «آسیایی» به تیپ انسان هایی مانند چینی و ژاپنی گفته میشود، در حالیکه مثلا ما ایرانیان از نگاه آمریکاییان از تیپ یا «نژاد قفقازی» هستیم. در ایران عناوینی مانند سیاه پوست، زرد پوست، سفید پوست هنوز هم رایج است، در حالیکه حتی اگر تنها رنگ پوست را هم معیار قرار دهیم، بین این طبقه بندی ها هزاران رنگ وسط و مختلط وجود دارد که نتیجه اختلاط های میلیون ها انسان است. اختلاط انسان ها بخصوص در دو سه هزار سال گذشته پیوسته و دائمی است و به همین جهت سیستم های ژنتیک و فرهنگی انسان ها، صرفنظر از «نژاد» های آنان مانند یک .
ما به این شابلون ها عادت کرده ایم. هر کدام از این شابلون ها در قاره ای از کره زمین تصویر غالب مردم آن قاره را تشکیل میدهد. سیاهپوستان در آفریقا، چینی ها و ژاپنی ها در آسیا، سفید پوستان ها در اروپا … اما این را هم میدانیم که مثلا در آمریکا اگرچه هنوز به اصطلاح سفید پوست های اروپایی تبار اکثریت نسبی جمعیت کل را تشکیل میدهند، اما آفریقایی تبار ها و چینی تبار ها هم اقلیت چندان کوچکی نیستند.
هر بار که ما با چنین تصویری روبرو شده، این و آن شخص را بر پایه رنگ پوست و دیگر خصوصیات فیزیکی آنان در قالب و شابلونی «نژادی» میگذاریم، در ذهن ما این توهم تقویت میشود که بله، این شابلون ها هرکدام نشان دهنده یک نژاد جداگانه «پاک و خالص» است. بدین ترتیب وجود گروه هایی از انسان ها موسوم به «نژاد» را در ذهن خود امری «ثابت شده» به حساب می آوریم. اما واقعیت علمی تا اندازه ای با این تصورات قالبی قاطبه مردم فرق دارد. بله، برخی از این خصوصیات فیزیکی انسان ها که فورا به چشم میخورند، ریشه ژنتیک هم دارند. اما این را هم میدانیم که مثلا رنگ پوست و بزرگی و کوچکی بدن گروه های انسان ها در عین حال (و احتمالا در درجه اول) تاثیر کمی یا زیادی نور آفتاب و تغذیه انسان ها در طول هزاران سال است. برای نمونه بسیاری از ما نمیدانیم که 8000 سال پیش اغلب اروپاییان پوستی تیره داشتند و رنگ پوست اکثر آنها (بخصوص در قسمت های شمالی این قاره) در عرض همین چند هزار سال سفید و روشن شده است. ضمنا این تغییر رنگ پوست اصولا وابسته به تاثیر شدید یا ضعیف نور آفتاب است. هر چه نور آفتاب شدیدتر باشد، رنگدانه (پیگمِنت) پوست انسان نیز به تدریج (طی چند هزار سال) به تیرگی میل میکند تا از نفوذ سرطان زای اشعه ماورء بنفش پیشگیری شود.[1] با اینهمه برخی از این خصوصیات ممکن است موروثی یعنی ژنتیک هم باشند (که البته آن هم بعید نیست که در طول تاریخ به تدریج تغییر یابد).
دانشمندان امروزه یقین دارند که خصوصیات ژنتیک و فرهنگی که در بالا ذکر شد و مجموعه آنها که بطور عمومی، غیر علمی و غیر دقیق در زبان مردم «نژاد» نامیده میشود، در اواخر مهاجرت انسان ها از آفریقا به مناطق دیگر دنیا به وجود آمده اند. این انسان ها در طول ده ها هزار سال پس از مهاجرت بزرگ خود، با شرایط مختلف آب و هوا، تغذیه، حفاظت و ایمنی خود مانند گرمای شدید و سرمای فوق العاده، سیل، آتش فشان و بیماری های واگیر روبرو شده اند.
مواجه شدن با آب و هوا یا شکل تغذیه ای متفاوت از پیش که انسان ها در جریان مهاجرت خود با آن روبرو شده اند، آنها را به مطابقت با این شرایط جدید بیولوژیک و همچنین فرهنگی وادار کرده و این، طی سالیان دراز، خصوصیات ژنتیک و در عین حال فرهنگی و اجتماعی آنان را متحول نموده است. میتوان گفت که نظام ژنتیک (و در عین حال فرهنگی) هر گروه جمعیت انسان ها، که شرطاً آن را «قوم» مینامیم، مطابق با منطقه سکونت آن گروه «مهندسی شده» و با مهاجرت ها و اختلاط های جدید بتدریج تغییر یافته است. این نظام ژنتیک و خصوصیات فرهنگی مدت های طولانی به گونه ای کم و بیش استوار و تیپیک برای آن گروه قومی بدون تغییرات مهم و بزرگی دوام می آورد، مگر اینکه اتفاق بزرگ و مهمی مانند مهاجرتی بزرگ و جدید یا حمله از بیرون و اختلاط وسیع ژنتیک با قومی جدید رخ دهد تا آن نظام ژنتیک و فرهنگی به تدریج تغییر یابد. پیش تر هم گفته شد که در این قبیل موارد، اصولا تحول ژنتیک بسیار کُند و آهسته، ولی تحولات فرهنگی (مانند زبان، عادات و رسوم) بسیار سریع تر رخ میدهد.
(یخشی از طرح کتاب جدید «ژنتیک، اقوام و زبان ها» – ادامه دارد.)
تقریبا هر جمعیتی میتواند دلیل خوبی پیدا کند تا خود را، دستکم در حوزه معینی مانند ورزش، ادبیات یا پخت و پز، «برتر» از دیگران حس نماید. زندگی روزمره و معمولی هر شخص سرشار از عادات و رسوم فردی و فرهنگی-اجتماعی آن شخص است و این، صد ها فرصت ایجاد میکند تا آدمی این رشته عادات و رسوم خود را با عادات و رسوم ناآشنا و غالبا متفاوت دیگران مقایسه کند. شاید ما ریشه های این قبیل عادات و رسومِ برای ما «بیگانه» دیگران را ندانیم، اما بااینهمه بعید نیست که اینگونه عادات و رسوم در ما ترس یا حتی حس نفرت ایجاد کند. «طبیعت انسانی از تغییر خوشش نمی آید، حتی اگر آدمی از وضع موجود خویش هم راضی نباشد. بعید نیست که همین وابستگی به عادات و رسوم موجود خود و ترس از تغییر، حتی تغییری احتمالا مثبت، است که زمینه محافظه کاری را فراهم میکند که آن هم ممکن است به نژادپرستی بینجامد.»[1]
بدون تردید میان جمعیت ها و ملت های مختلف فرق وجود دارد، از جمله در زبان، مذهب، رنگ پوست، شکل و قواره بدن، طرز تهیه و طعم خوراک ها و ده ها و صد ها عادت و سنت دیگر که هرکس طی سال های متمادی از خانواده، محیط و جامعه خود آموخته است. ما طبعا تصور میکنیم که آموخته های ما درست و خوب و آموخته های دیگران ناآشنا و نادرست هستند. از دیدگاه اندیشمندان یونان باستان، هر کس که زبان یونانی نمیدانسته «بدوی» شمرده میشده است. چینی های باستان سرزمین خود را «مرکز جهان» میشمردند و داریوش هخامنشی به آریایی بودن خود افتخار مینمود.
طبعا کسی که از شرایط زندگی خود در سرزمین و میان جمعیت بومی خویش ناراضی است و به سرزمین دیگری مهاجرت میکند، بیشتر آمادگی دارد که سختی های شرایط جدید در سرزمین یا قاره نا آشنایی را بپذیرد. او حتی ممکن است قبول کند که باید زبان یا طرز زندگی نوی را بیاموزد. اما چنین شخصی معمولا ترجیح میدهد در پیله آشنا و راحت قبلی خود زندگی کند – دور از نگرانی و ترس از هر چیزی که برای او غریبه و ناآشناست.
بسیاری عوامل دیگر نیز میتوانند باعث تحریک نژادپرستی شوند. یکی از برانگیزنده های مهم نژادپرستی، فرافکنی یا نسبت دادن ناخشنودی های خویشتن به دیگران و مقصر شناختن آنان است. میدانیم که در جوامع مدرن «حس بیگانگی از خود» موضوع مهمی است که میتواند باعث نگرانی، دلهره و حتی نفرت و خشونت شود. اینگونه احساسات میتواند نتیجه مشکلات خانوادگی، فقر، بیکاری، بیعدالتی، حس نابرابری، حسادت و عجز باشد که ممکن است با مشاهده ثروت هنگفت در دست تعداد قلیلی از انسان ها به وجود بیاید. این عوامل نیز در دنیای کنونی ممکن است باعث نفرت و خشونت شوند و مجموعه این احساسات به کمک تبلیغات اغلب یکجانبه و دشمنی افکن سیاسی به جامه نژادپرستی پیچیده شود.
امروزه در بعضی کشور ها نژاد پرستی پررنگ تر شده و حتی جلوه ای سیاسی یافته است. در شرایط آرام، صلح و نظم در جامعه، نژادپرستی کمتر به چشم میخورد. اما امروزه ناآرامی و خشونت در رابطه با مهاجرت های بزرگ از کشورهای فقیر به کشورهای پیشرفته تر، در کنار مشکلات سیاسی و اقتصادی، بهانه و زمینه بروز نژادپرستی را هم تقویت میکند.
(یخشی از کتاب جدید «ژنتیک، اقوام و زبان ها»، ادامه دارد.)
در دنیا حدود 5000 تا 7000 زبان جداگانه وجود دارد. شمارش زبان ها توسط دانشمندان بستگی به این دارد که آنها کدام زبان ها را زبان، لهجه یا گویش حساب میکنند. این، البته به مقام و اهمیت سیاسی و اجتماعی این زبان ها و لهجه ها هم مربوط میشود. بعضی از این زبان ها چندین میلیارد نفر گویشور دارند و بعضی های دیگر فقط چند هزار نفر. زبان ها یا لهجه هایی که بیش از چند صد نفر گویشور ندارند، در معرض نابودی قرار دارند، همان گونه که تا حال هزاران زبان و لهجه در اثر اختلاط ها و استحاله های قومی، سیاسی و زبانشناختی از بین رفته اند.
لازم نیست شما زبانشناس باشید تا شباهت بین بسیاری لغات و تعابیر فارسی، کُردی، بلوچی و پشتو را تشخیص دهید. این زبان ها همه از گروه زبان های ایرانی هستند. بین انگلیسی و آلمانی، فرانسه و ایتالیایی، روسی و بلغاری هم همین شباهت ها وجود دارند. این گروه ها در عین حال همه شاخه های جداگانه زبان های اروپایی هستند که همراه با هندی و فارسی گروه بزرگتری از زبان های هند و اروپایی را تشکیل میدهند. در باره ترکی ترکیه، ترکی آذری، ترکمنی یا حتی قزاقی و قرغیزی هم همین طور است. زبان های عربی و عبری هم از لحاظ واژگان، ساختار و تلفظ به یکدیگر نزدیک هستند. البته ممکن است یک واژه در انگلیسی به یک معنا و واژه ای مشابه در آلمانی معنایی کم و بیش دیگر داشته باشد. اما به هر حال همه این قبیل نمونه ها به تحولات زبانشناختی مختلفی اشاره میکنند که نشان میدهند گویشوران پیشین این زبان ها در تاریخی دور یا نزدیک در سرزمینی مشترک یا در همسایگی یکدیگر زیسته و زبان یا لهجه آنان به یکدیگر تاثیر کرده است.
دانشمندان، گروه زبان هایی را که از نظر واژگان، دستور زبان و دستگاه آوایی به یکدیگر شبیه و نزدیک هستند «خانواده زبانی» مینامند. مثلا فارسی، کُردی، گیلکی، بلوچی و پشتو از «خانواده زبان های ایرانی» هستند. اگر از این هرم بالا برویم، می بینیم که خود زبان های ایرانی شاخه ای از گروه زبان های هند و ایرانی (شامل ایرانی و هندی) شمرده میشوند. زبان های هند و ایرانی نیز خود زیر شاخه ای از خانواده بزرگ زبان های هند و اروپایی هستند که گروه های مختلف زبان های رومی یا «رُمانس» (ایتالیایی، اسپانیولی، فرانسه، پرتقالی، رُمانیایی)، ژرمنی (آلمانی، انگلیسی، هلندی، سوئدی، فلاندری)، اسلاوی (از جمله روسی، بلغاری، چکی، اسلوواکیایی، صربی، کرواتیایی)، ارمنی، یونانی، آلبانیایی هم جزو این خانواده بزرگ زبانی هستند. به جز این زبان ها چندین گروه زبان ها مانند زبان های سامی (عربی، عبری، سریانی) و خانواده زبان های آلتایی (ترکی، مغولی و تونقوزی) به صورت خانواده های زبانی تعریف شده اند. علاوه بر این، هزاران زبان بسیار بزرگ تا بسیار کوچک دیگر مانند ماندارین (چینی)، براهویی و زبان گینه نو وجود دارند که چند میلیارد تا چند هزار نفر گویشور دارند.
در منطقه ما یعنی آسیای غربی، از جمله ایران، تقریبا همه زبان های ایرانی، زبان های ترکیک (ترکی آذری، ترکمنی)، سامی (عربی، عبری، آسوری)، دیگر زبان های هند و اروپایی (ارمنی) و براهویی (از زبان های دراویدی) به کار میرود. می بینیم که سه زبان فارسی، عربی و ترکی با وجود اشتراک بسیاری در واژگان خود، متعلق به گروه ها یا خانواده های زبانی مختلفی هستند . فارسی همانند هندی، کُردی، پشتو و ارمنی یکی از زبان های هند و اروپایی، عربی همراه با عبری و آسوری یکی از زبان های سامی و ترکی همراه با مغولی و تونقوزی یکی از زبان های آلتایی است. البته بین فارسی و عربی یا فارسی و ترکی هم واژگان مشترک و مشابه بسیاری وجود دارد. اما این سه زبان از سه خانواده های زبانی مختلف هستند، اگرچه در نتیجه همسایگی و تاریخ مشترک بین این گویشوران، زبان های آنان تاثیرات چشمگیری بر یکدیگر گذاشته اند.
یکی از نمونه های آشکار نزدیکی و شباهت واژگانی و ساختاری میان زبان های هند و اروپایی را میتوان در مقایسه بسیاری لغات پایه مانند برادر، براذر، برودر، فرِر (فارسی، انگلیسی، آلمانی، فرانسه) دید. فرق «فرر» فرانسه با «براذر» انگلیسی نمایان است و این را میتوان در متن تحولات تاریخی-زبانشناختی توضیح داد. در اینجا باید به تاریخ نفوذ زبان لاتینی از جنوب، فرانک های ژرمنی زبان و همچنین «گُل» های سِلتی زبان از شمال سرزمین کنونی فرانسه مراجعه کرد. «فرِر» احتمالا از تاثیرات لاتین بر زبان فرانسه است (ایتالیایی: فراتِللو). در هرکدام از این زبان ها هم میتوان فرق بین این یا آن واژه در این یا آن لهجه را مشاهده کرد، مانند فارسی (آب، اوو، آو) یا بین یک زبان و زبان بسیار نزدیک دیگر (چه در حال حاضر و چه در طول تاریخ) مانند سفید/اسپی/سپی/اسپیت (فارسی/کردی/پشتو/بلوچی).
اینگونه رهگیری های تاریخی در عین حال که مثلا مربوط به ریشه شناسی زبان فرانسه میشود، اشاره ای است به تاریخ، موقعیت جغرافیایی و مراحل مهاجرت و سکونت اقوام فرانک، لاتین و گُل در سرزمین کنونی فرانسه و شکل گیری ژنوم فرانسوی زبانان فرانسه در مقایسه با دیگر اقوام هند و اروپایی زبان. یعنی تحلیل دو جدول و یا «درخت» زبانشناختی و ژنتیک و مقایسه آنها میتواند از هر دو جهت، هم از نظر ژنتیک و هم زبانشناسی تاریخی، به درک گذشته و تاریخ و جغرافیای گویشوران این یا آن زبان کمک قابل توجهی بکند. از این جهت بعضی دانشمندان ژنتیک مانند کاوالی-اسفورزا[1] کوشش کرده اند به موازات طرح جدول یا «درخت» ژنتیک جمعیت های مختلف دنیا، خانواده های زبانی آنان را نیز نشان دهند و به مقایسه و تحلیل این دو جدول بپردازند. کاوالی-اسفورزا از جدول دوگانه خود (ژنتیک و زبانی) نتیجه میگیرد که زبان جمعیت هایی که همسایه هستند و نزدیک به یکدیگر زندگی میکنند، احتمالا و معمولا متعلق به خانواده زبانی مشترکی هستند. البته این، در مورد سرزمین هایی که صحنه مهاجرت های بزرگ و بسیار بوده اند ممکن است چندان صدق نکند.
آیا بین این دو جدول، شباهت های معینی وجود دارد؟ تحول زبان یک جمعیت و تحول ژنوم یا نظام ژنتیک انسان های آن جمعیت همزمان نیستند و در طول مدت یکسانی رخ نمیدهند. تغییرات زبانی بسیار سریعتر پدید می آیند. ممکن است تلفظ، واژگان و ساختار های دستوری و اصطلاحاتی که امروزه ما در زبان خود به کار میبریم، صد سال بعد کم یا زیاد تغییر یابد. اما تحول ژنتیک انسان ها بسیار بسیار آهسته تر است. اختلاط های ژنتیک به تدریج رخ میدهند و بدن انسان میتواند ژن های متحول شده را هزاران، حتی میلیون ها سال محافظت کند. در نتیجه امروزه یک یونانی زبان اصالتا اهل یونان احتمالا زبان یونانیِ عصر افلاتون و ارستو را چندان نمیفهمد. برای ما ایرانیان، زبان پهلوی دوره ساسانیان و البته پارسی باستان سنگ نوشته بیستون از دوره هخامنشیان غیر قابل فهم است. به نظر کاوالی-اسفورزا امروزه یک ساکن شهر رُم ایتالیا نمیتواند زبان یک رومی دو هزار سال پیش را بفهمد. معمولا بعد از گذشت پنج تا ده هزار سال توان تشخیص واژه های مشابه در گذشته و حالِ یک زبان به ده درصد یا کمتر از آن کاهش می یابد.[2]
در هر دو مورد تحول ژنتیک و زبانی، تغییری که در یک فرد به وجود می آید (مثلا اختلاط قومی یا تغییر زبانی) میتواند بعد از گذشت مدتی به زبان و ژنوم تمامی جمعیت آن فرد نیز نفوذ کند. در رابطه با ژن ها، این تغییر را «موتاسیون» یا «جهش» مینامند که تنها از طریق پدر و مادر به فرزند منتقل میشود و پس از نسل های بسیار افزایش می یابد و میتواند بخشی از ژنوم موروثی نیاکان آن فرد را تغییر دهد. بدن انسان، ژنوم تغییر یافته را به خوبی از تاثیرات خارجی محافظت میکند. جهش های ژنتیک به ندرت رخ میدهند، اما تاثیری مانا دارند، در حالیکه تغییرات زبانی از نظر تعداد به مراتب بیشتر هستند، ربطی به خویشاوندی افراد ندارند و ممکن است بین همه افراد یک جمعیت شایع شوند. یک کلمه به سختی میتواند هزار سال از نظر معنا و تلفظ به صورتی ثابت باقی بماند، اما یک ژن جدید قادر است یک میلیون و شاید یک میلیارد سال بدون تغییر به موجودیت خود ادامه دهد. با وجود این فرق ها، چند شباهت مهم هم بین نظام ژنتیک و زبانشناختی انسان ها و جمعیت ها وجود دارد.
دو جمعیت که از نظر جغرافیایی از یکدیگر دور هستند و ارتباطی بین خود ندارند، احتمالا از نظر ژنتیک و همچنین زبان، ممکن است صاحب مشخصات متفاوتی باشند. دوری جغرافیایی، احتمال ازدواج بین دو جمعیت را کاهش میدهد و این، شرایط تحول ژنتیک مستقل و جداگانه این دو جمعیت را فراهم مینماید. به همین ترتیب، دوری و جدایی جغرافیایی، احتمال نزدیکی و تاثیر متقابل دو زبان این دو جمعیت را نیز کاهش میدهد. در نتیجه دو زبان مفروض طی گذشت سال ها از یکدیگر دور و بدون تاثیر گذاری و تاثیر پذیری میمانند. علت های دیگری هم هستند که نشان میدهند تحول دوگانه ژنتیک و زبانی یک جمعیت هر کدام راه خود را طی میکند و این دو، لزوما همپوشی کاملی با یکدیگر ندارند.
زبان یک جمعیت ممکن است در طول مدت زمانی نسبتا کوتاه، مثلا چند قرن، عوض شود، بدون آنکه ژنوم یا نظام ژنتیک آن جمعیت که از نیاکان هزاران سال پیش خود با اختلاط های گوناگون به اعضای آن جمعیت به ارث رسیده، تغییر چندانی بکند. مثلا در اروپا، زبان مجاری را می بینیم که مانند جزیره ای در وسط زبان های اروپایی اسلاوی، ژرمنی و رومی قرار دارد. اما مجاری متعلق به شاخه اورالی خانواده زبان های اورالی-اوگری است. دیگر زبان های این خانواده زبانی در شمال شرقی اروپا (فنلاندی) و غرب سیبری (استونیایی) هستند. زمینه تاریخی این گسستگی زبانی چنین است: در اواخر قرن نهم میلادی قبایل کوچ نشین مجار موطن پیشین خود در اوراسیا را ترک کرده و به سرزمین های مجارستان کنونی در اروپا حمله نمودند. قبل از آنها آوارهای هند و اروپایی زبان هم باز از اوراسیا به این سرزمین هجوم آورده، مسکون شده بودند. نتیجه حملات مجارها آن شد که یک سلطنت مجاری تاسیس یافت و زبان مجاری زبان رسمی گردید، در حالیکه زبان مردم این سرزمین، رومی (از خانواده هند و اروپایی) بود. میتوان گفت با سهمی برابر با تخمینا 30 درصد تعداد جمعیت فاتحان مجار نسبتا زیاد بود، اما اکثریت جمعیت این سرزمین را تشکیل نمیداد. از این جهت تاثیر ژنتیک تهاجم مجارها چندان چشمگیر نبود و به دنبال این تحول جمعیتی، تصویر ژنتیک مردم با اختلاط های بیشتر با همسایگان جدید حتی مختلط تر هم شد. امروزه میتوان گفت که سهم ژنتیک مهاجمان اورالی مجار در جمعیت کل مجارستان به سختی به ده در صد تصویر کلی ژنتیک مردم مجارستان میرسد.
نمونه دیگر، فتح رُم، پایتخت امپراتوری پهناور روم در قرن ششم میلادی به دست قبایل کوچ نشین ژرمن است که از شمال اروپا آمده بودند. در این نمونه نیز تعداد جمعیت مغلوب به مراتب بیشتر از مهاجمان بود. آنها از نظر اجتماعی و اقتصادی پیشرفته تر از مهاجمان بودند و بدین ترتیب زبان ژرمنی مهاجمان نتوانست چندان تاثیری بر زبان رومیان بگذارد. دو نمونه دیگر نیز جالب است. فرانک ها که جمعیتی ژرمنی زبان با تاثیری قوی بر تحولات سیاسی سرزمین فرانسه بودند، نتوانستند با زبان ژرمنی خود بر شکل گیری زبان فرانسه تاثیری بازدارنده بگذارند. این در حالی بود که آنگلو-ساکسون های ژرمنی که جنگجویان مزدور لشکر روم در بریتانیا بودند، پس از فروپاشی امپراتوری روم در قرن ششم امور دولتی را در بریتانیا به دست خود گرفتند و در نهایت زبان ژرمنی شده انگلیسی را به مردم این سرزمین قبولاندند که تا آن دوره غالبا به زبان های بومی و سِلتی خود سخن میگفتند.
تقریبا سه هزار سال قبل از آن، یعنی بین 3000 تا 4000 سال پیش، مهاجمان هند و ایرانی زبان از اوراسیا (شمال و شرق ایران و افغانستان کنونی) زبان های هند و ایرانی خود را به ایران، افغانستان، هندوستان و پاکستان کنونی آوردند و از جمله زبان های دراویدی مردم بومی بخشی از این سرزمین ها را پس راندند.
در قرن یازدهم یعنی تقریبا هزار سال پیش هم در ترکیه کنونی زبان مردم تغییر یافت. ترکیه کنونی تا آن دوره روم شرقی یا بیزانس نامیده میشد و زبان های اصلی آن یونانی شرقی، آرامی، ارمنی و زبان های ایرانی بود. قبایل کوچ نشین ترک که اصالتا از آسیای میانه بودند، از طریق ایران به بیزانس حمله ور شده و نهایتا در سال 1453 پایتخت بیزانس یعنی کنستانتینوپل (استانبول کنونی) را فتح نمودند و دولت عثمانی را تاسیس کردند. جایگزینی یونانی با ترکی به ویژه از این جهت قابل ملاحظه بود که ترکی که زبانی آلتایی است، برخلاف یونانی از خانواده زبان های هند و اروپایی نبود. در این نمونه نیز تاثیر ژنتیک ترک ها بر مردم بومی آناتولی که اکثریت جمعیت کل این سرزمین را تشکیل میدادند، چندان قابل توجه نبود. بعد از چند نسل مردمان بومی به تدریج دست از مقاومت در مقابل مهاجمان کشیده و از درِ سازش و اختلاط تدریجی در آمدند که یک نتیجه نهایی آن، ترکی شدن زبان اکثریت مردم و به اسلام گرویدن آنان بود. مشابه همین روند ، اما با ویژگی هایی دیگر، در آذربایجان و برخی سرزمین های دیگر منطقه رخ داد. میتوان به ده ها نمونه دیگر تغییر زبان یک جمعیت معین در نتیجه تحولات مهاجرتی، نظامی و آفات و تغییرات بزرگ طبیعی یا محیط زیستی اشاره کرد که در بعضی موارد، اما نه همیشه، باعث جایگزین شدن زبان اکثریت مردم آن سرزمین میشود، بدون آنکه جمعیت های تازه وارد با وجود اختلاط های تدریجی بتوانند طی چندین قرن تاثیر معین و نه چندان مهمی بر ژنوم مردم بومی بگذارند.
طبق محاسبات کاوالی-اسفورزا [3] اگر پنج در صد هر نسل در جمعیت بومی هر سرزمینی به طور منظم و پی در پی (یعنی چندین نسل) از حساب مهاجران، همسایگان و یا مهاجمان خود عبارت باشد، این جمعیت بعد از سه قرن میتواند تنها 70 در صد ژنوم اصلی و پیشا مهاجرتی نیاکان خود را حفط نماید. این محاسبه ای بر پایه مهاجرت آمریکایی های آفریقایی تبار به قاره آمریکاست که تاکنون 70 در صد ژنوم هایشان را حفظ کرده اند، اما 30 در صد ژنوم های آنان غالبا متعلق به سفید پوستان آمریکاست. با این حساب، در صد سهم ژنوم پیشین و اصلی آمریکایی های آفریقایی تبار بعد از هزار سال به سختی 10 در صد خواهد بود. البته نباید نا گفته گذاشت که به اصطلاح «ژنوم اصلی نیاکان» که میگوییم، هرگز، حتی چند هزار سال پیش، ژنومی یکرنگ، خالص و نشان دهنده جمعیت و به اصطلاح «نژاد» خاص و معینی نبوده، بلکه پیوسته، در اکثر موارد، حاصل اختلاط ژنتیک آن «نیاکان» چند هزار سال پیش با جمعیت های دیگر آن دوره های باستان بوده است. از این جهت تصور اینکه مثلا فلان «نژاد» و زبان در بهمان دوره «پاک و خالص» بوده، اما با مهاجرت ها و تحولات نظامی و اجتماعی با ژنوم و زبان دیگری جایگزین شده، دور از واقعیات علمی و تاریخی است، مگر اینکه موضوع بر سر جمعیتی کوچک در سرزمینی دور دست در جزیره ای منزوی یا در بلندی کوه های مرتفع و دست نارس باشد که از هزاران سال پیش تا کنون بین خود زیسته اند. میدانیم که این گونه جمعیت ها هم در تاریخ وجود داشته اند، اما غالبا، بخاطر دوری از مهاجرت ها و اختلاط ها، در نتیجه آمیزش های نزدیک خانوادگی (حتی با محارم) که در اینچنین جوامع منزوی پدیده ای اجتناب ناپذیر به شمار میرود، دچار نقص های ژنتیک شده و به تدریج مضمحل گشته اند.
در گفتار بعدی به موضوع خواهیم پرداخت و اینکه «آیا اصولا از نظر علمی چیزی به نام نژاد وجود دارد؟»
گفتیم که نوع انسان از ابتدا در حال حرکت و مهاجرت بوده و میدانیم که امروزه بعد از گذشت بیش از 200 هزار سال هنوز هم سرگذشت «انسان در مهاجرت» پایان نیافته است – هر چند در شرایطی دیگر.
در ابتدا، همه ما انسان ها تقریبا در غالب دوره موجودیت خود در روی زمین جمعیتی از شکارچیان و گرد آورندگان بوده ایم و بالاخره در این 10 هزار سال گذشته اکثرا به دامپروری و یا کشاورزی پرداخته ایم. در طول این مدت، طی حرکت ها و مهاجرت های انسان، مکان های جغرافیایی و طول مسافت هایی که انسان طی کرده، از نظر رهگیری تغیییرات ژنتیک و بیولوژیک انسان ها موضوعی جالب و مهم است. شکارچیان و گردآورندگان غالبا مسافت های طولانی پشت سر گذاشته اند. مسافت های مهاجرت دامپروران نیز با 500 تا 1000 کیلومتر فرق چندان زیادی با شکارچیان و گردآورندگان نداشته، اگرچه طول مسافتی که دامپروران پشت سر میگذاشتند، در طی سال ها محدود تر شده است.
جستجوی جفت، آمیزش و اگر با تعبیر رایج کنونی بگوییم «ازدواج» نیز یکی از انگیزه های اصلی مهاجرت بوده است. از نگاه ژنتیک، آنچه که مهاجرت را جالب و درخور مطالعه میکند، فرق هایی هست که میتوان در ویژگی های محل تولد پدر، مادر و فرزند آن دو مشاهده نمود. مسافت هایی که با مقصد ازدواج و تشکیل خانواده طی میشدند (و هنوز هم طی میشوند) معمولا چندان طولانی نبودند (و نیستند). امروزه هم اکثر ازدواج ها با افراد همان محله، روستا یا شهر و کشور و یا کمی از آن دورتر انجام میشود. در بررسی های ژنتیک، این نوع مهاجرت های «کوچک» بر نسبت «فاصله های ژنتیک و جغرافیایی» انسان ها تاثیر گذارهستند. معنای این تشخیص علمی آن است که در آمیزش ها فاصله جغرافیایی مرد و زن هر قدر کمتر باشد، ساختار ژنتیک آنان نیز به یکدیگر شبیه تر خواهد بود. برعکس، هر قدر فاصله جغرافیایی آنان دور تر باشد ساختار ژنتیک آنان متفاوت تر خواهد بود. این یکی از عوامل مهمی است که دانشمندان مهاجرت های گروه های مردم را تحلیل و محاسبه میکنند.
اما مهاجرت های بزرگ پدیده ای کاملا دیگر است. اینگونه مهاجرت ها نادر تر از مهاجرت های کوچک هستند، اما در تاریخ انسان ها تاثیری عمیق و بزرگ گذاشته اند. یکی از انواع مهاجرت های بزرگ، آگاهانه مسکون نمودن یک منطقه معین است که امروزه به آن «استعمار» یا «مستعمره سازی» میگوییم. چند نمونه این نوع مهاجرت های تاریخیِ کلان عبارت است از مستعمره سازی حوزه دریای مدیترانه توسط یونانیان و فنیقیان (288 س.پ.) و مستعمره سازی آمریکا، استرالیا و آفریقای جنوبی توسط اروپاییان (500 سال گذشته). در دوران پیشا تاریخ نیز از اینگونه مهاجرت های بزرگ اتفاق افتاده است. مثلا میتوان به انفجار جمعیت دنیا 8-10 هزار سال پیش بعد از آغاز یکجا نشینی و کشاورزی اشاره نمود که امواج گسترده مهاجرت ها را بر انگیخت. اگر جمعیت کل جهان از ابتدای مهاجرت از آفریقا تا 10 هزار سال پیش را بین یک تا 10 میلیون نفر فرض کنیم [1]، می بینیم که جمعیت کل جهان تا 10 هزار سال پیش چقدر آهسته رشده کرده و از 10 هزار سال پیش تا کنون (بیش از هشت میلیارد نفر) چه آهنگ رشد شگفت انگیزی داشته است.
اصولا چه در دوران پیشا تاریخ و چه در دوره های تاریخی ده هزار سال گذشته، افزایش جمعیت یک منطقه باعث اشباع جمعیتی آن منطقه شده و انسان ها را تشویق یا مجبور نموده تا از هر راه ممکن به سرزمین های جدید و غیر مسکون یا نسبتا مسکون رو بیاورند. اینگونه مهاجرت ها معمولا تاثیر مهمی بر «دی ان ای» و مُهر ژنتیک انسان های این مناطق گذاشته و در عین حال تصویر کلی ژنتیک جمعیت های مختلف جهان را مختلط تر و آمیخته تر نموده است. در نتیجه، بخصوص در رابطه با جمعیت های پر تحرک و مهاجر ممکن است دیده شود که نیاکان پیشین آنان چند هزار کیلومتر دور تر از موطن کنو نی آنان زیسته اند. از این جهت گفته میشود که مهاجرت یک «جمعیت فرزند» از داخل یک «جمعیت مادر» به سرزمینی دورتر (مثلا از اوراسیا به ایران و هندوستان یا از انگلستان به آمریکا) باعث گسستگی و اختلاط های ژنتیک جدید میشود، در حالیکه مهاجرت بین جمعیت های همسایه، نزدیکی و اختلاط و در نتیجه همسانی بیشتر ژنتیک جمعیت های مختلف را تشویق مینماید. با این ترتیب میتوان گفت که هر قدر دانشمندان، نقشه های جغرافیایی کاملتری از ترکیب ژنتیک انسان ها و تحول آن در طول تاریخ و از مناطق مختلف تهیه کنند، آگاهی ما از پیشا تاریخ و تاریخ جمعیت های جداگانه بشری درست تر و دقیق تر خواهد شد. البته در این رهگذر نیز دست آوردهای مدرن رشته های دیگر علمی مانند باستان شناسی به تکمیل دانش ما کمک خواهد نمود.
بگذارید در بخش بعدی این گفتار در باره رابطه ژن ها با تحول زبان انسان ها مکث کنیم.
نخستین کوچ های انسان ها از آفریقا 50-60 هزار سال پیش
امروزه مهاجرت، چه قانونی و چه غیر قانونی، چه شخصی و خانوادگی و چه گروهی، چه فرار، پناهجویی و یا مهاجرت رسمی برای کار یا تحصیل، چه به دلایل سیاسی یا اقتصادی، در کنار تغییرات آب و هوا و رشد ناموزون اقتصادی و آزادی های سیاسی، یکی از مهمترین معضل های اجتماعی و سیاسی در جهان است. اکثر دولت های دنیا، بخصوص کشورهای صنعتی، پیشرفته و دمکراتیک، با جوانب اقتصادی، سیاسی، امنیتی و اجتماعی این موضوع روبرو هستند. در کشور های اروپایی، آمریکا، کانادا و استرالیا که میانگین سنّ جمعیتشان بالا رفته و رشد جمعیت کارآمدشان کاهش یافته، از طرفی خواست استخدام افراد متخصص و با تجربه از خارج بیشتر شده و از طرف دیگر محبوبیت برخی جریانات افراطی که خواهان قطع و یا محدودیت حداکثری مهاجرت از خارج هستند، باعث افزایش نگرانی و ناآرامی در مورد رشد اقتصادی و رفاه و آزادی در این کشور ها گشته است. در این میان اغلب فراموش میشود که مهاجرت انسان به سرزمین های دیگر، از دستکم صد هزار سال قبل تاکنون، حتی از 40 تا 70 هزار سال پیش تا امروز، کلید و راهگشای جدی پیشرفت و رفاه انسان بوده است. در عین حال، به سختی میتوان شرایط جهانی از بیخ و بن متحول شده کنونی از جمله افزایش بی رویه جمعیت دنیا، گرمایش و کاهش انرژی لازم برای پیشرفت را با امکانات ابتدایی دوران پیشا تاریخ و جمعیت نسبتا ناچیز مردم در آن دوران مقایسه نمود.
حتی چند هزار سال قبل از آغاز مهاجرت بزرگ انسان هوشمند به خارج از آفریقا، نیاکان آفریقایی ما در داخل آفریقا در حال حرکت و مهاجرت از نقطه ای به نقطه دیگر بودند، درجستجوی زمینی بارورتر یا شکار دسته جمعی بهتر، یا گریز از گروه های رقیب همسایه… اما به هر حال آنچه که باستان شناسان و دانشمندان ژنتیک تا کنون یافته و با نشانه ها و دلایل خود به اثبات آن کوشیده اند، این است که حتی قبل از آنکه انسان هوشمند احتمالا 200-300 هزار سال قبل در آفریقا پا به عرصه وجود بگذارد، انسان تبار های کهن تر از او مانند انسان راست قامت و دیر تر نوادگان احتمالی او مانند نئاندرتال و دنیسووا دو میلیون سال پیش به آسیا و اروپا مهاجرت کرده اند.
انسان هوشمند کنونی یا «انسان از نظر آناتومی مدرن» (یعنی مثلا با قامتی کاملا راست و مغزی بزرگ تر از پیشینیان خود) پس از تکامل در آفریقا شروع به پخش شدن در داخل آفریقا نموده و حدود 100 هزار سال پیش به تدریج از طریق شمال شرق آفریقا وارد آسیا و اروپا گشته و ابتدا از طریق مناطق ساحلی در این دو قاره پراکنده شده است. اما این مهاجرت بسیار تدریجی بوده و با مشکلات بسیاری مانند روبرویی با انسان نما های پیش از انسان مدرن و دیرتر در اروپا سرمای سخت و تحمل ناپذیر آخرین مرحله عصر یخبندان (21 تا 18 هزار س.پ.) همراه بوده است.
البته قبل از آن هم انسان مدرن به دنبال تکامل خود در آفریقا در تلاش های «جستجوگرانه» خود به آسیا و اروپا رفته است. قدیمی ترین آثار ژنتیک مبنی بر مهاجرت های احتمالا منفرد انسان مدرن به خارج از آفریقا مربوط به 220 هزار س.پ. است. اما بنظر میرسد هنوز برای انسان مدرن وقت آن نرسیده بوده تا به طور وسیع در قاره های دیگر پخش شود. در آن دوره گونه های دیگر و قبلی تر انسان های اولیه مانند نئاندرتال و انسان زبردست و کلا «انسان راست قامت» («اِرِکتوس») در اروپا و آسیا حضور داشت. ظاهرا روبرو شدن انسان مدرن با پیشینیان اولیه نوع خود، گاه خشونت بار و گاه حتی همراه با نزدیکی و آمیزش جنسی بوده است. این را میتوان از سهم بسیار کوچک (حدود دو در صد) در نظام ژنتیک انسان امروزی نیز مشاهده نمود. میتوان گفت که حدود 100 هزار س.پ. مهاجرت انسان مدرن به بیرون از آفریقا – ابتدا به آسیا و اروپا – شروع شده، اما این مهاجرت تا 40 هزار س.پ. اکثر آسیا و اروپا را فرانگرفته است.
آسیا
نیاکان مستقیم ما انسان های معاصر، بین 100 تا 40 هزار سال پیش از موطن اصلی خود آفریقا به آسیا و اروپا مهاجرت کردند. قدیمی ترین استخوان های مربوط به انسان هوشمند در دو ولایت اسرائیل به نام ـ«اسخول» و «قفزه» یافت شده اند که متعلق به 90 و 130 هزار سال پیش هستند. در «جبل فایه» امارات متحده عربی نیز استخوان هایی یافت شده که مربوط به حدود 130 هزار سال پیش است. چندی پیش در «غار میسلیه» اسرائیل نیز استخوان های یک انسان هوشمند کشف شد که قدمتی برابر با 180 هزار سال دارد. البته همه این نمونه ها هنوز نمیتواند نشانه مهاجرت انبوه بزرگی از انسان های هوشمند از آفریقا به خاورمیانه باشد. اما به هر حال میتوان تصور کرد که مهاجرت به آسیا 200 تا 100 هزار سال پیش شروع شده و سپس شدت گرفته است. پژوهش اخیر دیگری نشان داد که گروهی از این انسان های هوشمند که ظاهرا ماجراجو هم بودند، مستقیما به جزیره سوماترا در غرب اندونزی رفته اند . این یافته ها هم مربوط به 60-70 هزار سال پیش است. در همین ارتباط یافته های دیگری هم وجود دارند که نشان میدهند گروه هائی از انسان ها در همین دوره به دنبال پسرفت یخبندان از همین مناطق جنوب شرق آسیا رو به شمال آسیا حرکت کرده اند. برخی پژوهش های جدید دیگر نشان دهنده حضور انسان هوشمند در شمال استرالیا در 65 هزار سال پیش هستند که احتمالا مربوط به نخستین امواج مهاجرت از آفریقاست که در مقابل امواج بعدی مهاجرت ناچیز به شمار می آیند.
حدود 45-55 هزار سال پیش به اصطلاح «امواج اصلی» مهاجرت از آفریقا به آسیا و اروپا شروع شده و این امواج کوچ در نهایت به مسکون شدن همه مناطق جهان منتج شده اند. آثار ژنتیک همه این مهاجرت ها که از استخوان های همه انسان های هوشمند این دوره اصلی مهاجرت بزرگ یافت شده، تقریبا در همه انسان های کنونی دنیا در غالب مناطق جهان مشاهده میشود. این نیز نشان میدهد که انسان های هوشمند با مهاجرت های بزرگ خود به سرتاسر جهان، همه انواع انسان های اولیه مانند نئاندرتال و دنیسووا را پس رانده و یا از طریق آمیزش، در خود مستحیل نموده اند. در همین دوره، یعنی مشخصا 40-45 هزار سال پیش بود که انسان هوشمند به اروپا قدم گذاشت و در اینجا ضمنا با آخرین بازمانده های انسان نئاندرتال آمیزش یافت. البته این آمیزش ها بسیار کم بودند.
با وجود اطلاعاتی که از نظر تحول ژنتیک مردمان آسیا تا سال 2024 در دست است، باید گفت که بررسی های ژنتیک در باره جمعیت های مختلف قاره آسیا کم و محدود است. این در حالی است که آسیا، مانند امروز، دارای فرهنگی رنگارنگ و غنی و شاید چند هزار زبان مختلف بود. از سوی دیگر آسیا قاره ای فوق العاده پهناور با مرزهای طبیعی و جغرافیایی بسیار و مشخصات متمایز فرهنگیِ آنچنان فراوانی است که باعث میشود نتوانیم تاریخ تحول ژنتیک جمعیت های آسیایی را به سادگی معین کنیم. از این جهت برخی دانشمندان بر آن هستند که در آسیا منطقه های متمایز و مختلفی وجود دارند و باید در بررسی های ژنتیک میان آن ها، مثلا بین جمعیت های آسیای جنوبی، جنوب شرقی یا آسیای شمال شرقی تمایز قائل شد. نیاکان اوراسیایی ها در جریان مهاجرت هایشان یک بار حدود 57 هزار سال پیش و بار دوم 42 هزار سال پیش از نیاکان جنوب شرقی آسیا جدا شده اند و با این ترتیب دو گروه اوراسیایی های غربی (شامل اروپا، ایران، آناتولی، خاورمیانه و هند) و اوراسیایی های شرقی (شامل چین، ژاپن، کره، تبت، مغولستان و آسیای میانه) به وجود آمده است. بعضی از دانشمندان از این بررسی نتیجه گرفته اند که احتمالا نیاکان اوراسیایی ها یک بار از موطن اصلی خود آفریقا به بیرون مهاجرت کرده، اما چند هزار سال پس از مهاجرت، به دو گروه غربی (شمالی) و شرقی (جنوبی) تقسیم شده اند.
اگرچه بررسی های کلی قاره آسیا از نظر تاریخی-ژنتیک چندان زیاد نیستند، اما میتوان بر پایه تحلیل هایی که تاکنون انجام شده، جمعیت های آسیایی را به گروه های بزرگ ژنتیک تقسیم بندی کرد. این تقسیم بندی ژنتیک، صرفنظر از برخی استثنا ها، متناسب با خانواده های زبانی موجود در آسیا هست. از آن جمله میتوان به گروه های هند و اروپایی، آلتایی و چینی-تبتی، استراسیایی، تای-کادایی و همونگ-میِنی اشاره نمود.
سوال دیگر این است که مسیر احتمالی این کوچ ها چه بوده است؟ در آسیا طبعا به جهت نزدیکی به آفریقا و نشانه های ژنتیک باقیمانده، در درجه اول سرزمین «لِوانت» یا «شام»، آناتولی و خاورمیانه را میتوان ذکر نمود. لوانت شامل سرزمین های شرقی دریای مدیترانه از ترکیه تا مصر است. این مهاجرت تا جنوب شرقی آسیا ادامه یافته است. احتمالا آب و هوای معتدل لوانت، بین النهرین، آناتولی و ایران نیز در جذب و جمع شدن مهاجران در این سرزمین ها بی تاثیر نبوده است. مثلا یک رساله علمی که اخیرا (2024) منتشر شده، با در نظرگرفتن شرایط جوّی دوره بعد از مهاجرت از آفریقا، نقش جلگه ایران را به عنوان یکی از گذرگاه ها و مراکز جمع آمدن («هاب») مهاجران نخستین بررسی کرده است.[1] به هر حال چنین به نظر میرسد که سه منطقه نامبرده در ابتدای مسیر این مهاجرت بزرگ از آفریقا قرار داشته اند.
بعضی از ژنتیک شناسان کوشش کرده اند بر پایه داده های موجود ژنتیک و زبانشناختی، گمانه زنی کنند که کلّا در آسیا مسیر های اصلی نخستین مهاجرت های انسان ها پس از تَرک آفریقا کدام منطقه ها بوده است. بنظر میرسد انسان های مدرن باید پس از رسیدن به آسیا پس از مدتی از اینجا به گونه ای وسیع پخش شده و به سمت های گوناگونی مهاجرت کرده باشند. کاوالی-اسفورزا از این مناطق سخن میگوید: «(1) منطقه ای در شمال غربی ایران، جنوب دریای خزر، در غرب منطقه ای نزدیک عراق و در شمال شرقی منطقه ترکمنستان؛ (2) آسیای جنوب شرقی؛ (3) منطقه حوزه دریای ژاپن شامل ژاپن، کُره، منچوری شمال شرقی چین؛ (4) شمال هندوستان و (5) آسیای مرکزی.[2]»
گهواره و گسترش هند و اروپایی زبان های نخستین از هشت هزار سال قبل به بعد (کراوزه 2023)
دانشمندان نامبرده (از جمله کراوزه 2023) به کمک تکنولوژیِ مدرن ده سال گذشته در این رابطه از منطقه ای شامل شمال غربی ایران، شرق آناتولی، قفقاز جنوبی و شمال عراق («خاستگاه») به عنوان گهواره نیای زبان های هند و اروپایی (8000 سال پیش) و چهار مهاجرت بزرگ از این خاستگاه سخن گفته اند:
(1-2) (8000 سال پیش) به طرف آناتولی (جا افتادن زبان های آناتولیایی مانند هیتیتی، همزمان: یونانی)،
(4) (احتمالا در همان دوره و از همان خاستگاه) به طرف جنوب ایران و از آنجا هندوستان، از آنجا رو به سوی شمال و الحاق به حوزه فرهنگ گورچالی یا «یامنا»،
(5-6) (احتمالا 5600 س.پ. از منطقه فرهنگ گورچالی یا «یامنا» در اوراسیا) مهاجرت در دو سمت مخالف: غرب (زبان های اروپایی) و شرق (در نهایت احتمالا 4-5 هزار س.پ.) به هندوستان و ایران (زبان های هند و ایرانی).
اشاره ای به منطقه های دیگر جهان نیز میتواند جالب باشد: از 53 هزار سال پیش به بعد امواج مهاجرت بیشتر شده و تعداد جمعیت انسان های مهاجر نیز افزایش یافته است. مثلا موج نخستین و اصلی مهاجرت در 53 هزار سال پیش به شمال استرالیا و هشت سال بعد به جنوب استرالیا رسیده است. باید این را هم در نظر گرفت که در آن دوره ها سطح دریاهای آزاد از سطح کنونی دریاها حدود 100 متر پایین تر بوده است.[3] احتمالا 40 هزار سال پیش انسان های نخستین از این مناطق جنوبی آسیا رو به شمال شرقی آسیا و در نهایت تنگه «برینگ» گذاشته اند (منتها الیه شرق سیبری) که آسیا را به قاره آمریکا وصل میکند. دانشمندان میگویند که انسان هوشمند اولین بار حدود 15 هزار سال پیش از تنگه برینگ گذشته، وارد آمریکا شده و از طریق سواحل غربی آمریکا و یا دالان های یخ نبسته به جنوب قاره آمریکا روانه شده است.
با وجود گسترش فراگیر انسان در همه قاره های دنیا، بعضی مناطق هم وجود دارند که تا هزاران سال بعد پای هیچ انسانی به آنجا نرسیده بود. مثلا جزایر هاوائی دو هزار سال پیش و زلاند نو هزار سال پیش مواجه با کوچ انسان ها شده است.
اروپا
هیچ قاره ای به اندازه، وسعت و دقتِ اروپا موضوع تحلیل های علمی از جمله تاریخی و ژنتیک قرار نگرفته است. طبق داده های باستان شناسی، نخستین انسان های مدرن از 42 تا 45 هزار سال پیش به بعد شروع به مهاجرت و سکونت در اروپا کرده اند. میتوان از نظر علمی مشاهده کرد که آن ها با نئاندرتال ها هم آمیزش نموده اند. در عین حال میدانیم که انسان های نخستینی که به اروپا آمده اند، در نظامِ ژنتیکِ انسانِ اروپایی کنونی رد پای مهمی از خود بجا نگذاشته اند. قدیمی ترین اثری که تا کنون از انسان مدرن اروپائی یافت شده مربوط به انسانی است که 37 تا 41 هزار سال پیش در رُمانی زیسته و یکی از اسلاف اصلی اش نئاندرتال بوده است.
اگر همه بررسی های ژنتیک در باره انسان های اروپایی را جمع بندی کنیم، میتوانیم در رابطه با ژنتیک جمعیت های اروپا، از چهار مرحله مهم تاریخی سخن بگوییم. در مرحله اول، 45 هزار سال پیش اروپا از سوی انسان هایی که از آفریقا (شاید هم از طریق خاورمیانه) می آمدند، مسکون گردید. مرحله دوم 21 تا 18 هزار سال پیش بود که اروپا بخاطر یخبندانِ غیر قابل تحمل این مرحله، تا حد زیادی از سکنه خالی شد. در این دوره کانال های هوای نسبتاً معتدل که در مناطق گرم تر در جنوب فرانسه و شمال اسپانیا وجود داشت و همچنین از حوزه دریای سیاه به شمال یخ بسته اروپا منتهی میشدند، راه های مناسبی برای «مردم شکار چی و گردآورنده» اروپا را تشکیل میدادند که در اغلب سرزمین های اروپا پخش شوند. مرحله سوم آغاز و گسترش کشاورزی و دامداری در جهان بود که 10 هزار سال پیش ابتدا در سرزمین های «هلال حاصلخیز» (شامل «لِوانت» یعنی سرزمین های ساحلی دریای مدیترانه از آناتولی تا مصر، غرب ایران، شمال عراق و سوریه تا دریای مدیترانه) شروع شد و تقریبا یک تا دو هزار سال بعد یعنی حدوداً هشت هزار سال پیش به کمک مهاجرت کشاورزان از آناتولی به اروپا، دراین قاره نیز پایه گرفت و رایج شد. این مرحله که مبتنی بر کشاورزی، دامداری و یکجانشینی بود، عموما دوره «دوره نوسنگی» یا «انقلاب کشاورزی» نامیده شده است. فرهنگ دهقانی مزبور بین هشت تا شش هزار سال پیش تمامی اروپا تا نیم جزیره ایبری، اسکاندیناوی و جزایر بریتانیا را فراگرفت. مرحله چهارم آخرین مهاجرت بزرگی بود که مُهری مانا بر تاریخ اروپا زد. این مهاجرت در پایان عصر نوسنگی و همزمان با عصر برُنز از سمت شرق به اروپا آمد. این مهاجر مربوط به جمعیت مردمان دامدار در دشت های میان دریای خزر و دریای سیاه بود که بخشی از فرهنگ پیشا تاریخ «گورچالی» یا «یامنا» در شمال و شرق دریای خزر شمرده میشود. این جمعیت ها احتمالا 4500 سال پیش به اروپا آمده و زبان های هند و اروپائی را از اوراسیا به اروپا آورده اند.
البته بحث ها در باره این موضوع هنوز به پایان نرسیده است. به هر حال تحلیل ژنتیک انسان های پیشا تاریخ در اروپا چنین نشان داده که جمعیت های کنونی اروپا محصول اختلاط سه عنصر اصلی ژنتیک هستند که هرکدام منشاء خاصِ برآمدنِ خود را داشته است: جمعیت شکارچی و گردآورنده اروپای غربی در دوره میان سنگی، جمعیت های دهقانی آناتولی در دوره میان سنگی و مهاجرت جمعیت های دشت های آسیای مرکزی در دوره فرهنگ گورچالی به اروپا. این سه عنصر ژنتیک در همه جمعیت های کنونی اروپا مشاهده میشوند، ولی امکان دارد نسبتِ موجودیت هر یک از این سه جزء در هر سرزمین اروپایی، وابسته به ویژگی های تاریخی اختلاط جمعیت های مورد بحث، فرق کند.[4
آمیزش میان آسیایی ها و آفریقایی ها تاثیر خود را بر ترکیب ژنتیک اروپایی ها گذاشته است. چندین رشته از ویژگی های ژنتیک اروپائی ها را میتوان یافت که بین دو جمعیت آسیایی و اروپایی مشترک هستند. آفریقا از راه های مختلف از جمله خاورمیانه هم روی مردم اروپا تاثیر ژنتیک گذاشته است. خاورمیانه، بدون آنکه نیازی به راه های دریایی باشد، هم از طریق آفریقا و هم آسیا به اروپا دسترسی داشته است. شاید هم خاورمیانه، نخستین منطقه ورود مهاجرت های اولیه انسان مدرن از آفریقا به اروپا بوده است که 40-45 هزار سال پیش شروع شد. 30 هزار سال بعد یعنی ده هزار سال پیش در دوره نوسنگی هم گروه های بزرگ انسان ها از خاورمیانه به اروپا مهاجرت کردند. این احتمال را هم نمیتوان رد کرد که انسان های مدرن از شمال غربی آسیا (قزاقستان، روسیه و اوکراین) نیز وارد اروپا شده اند.
انگیزه های مهاجرت
در پایان فصل مهاجرت ها میتوان به این پرسش هم اشاره کرد: کدام انگیزه های مهم باعث شدند انسان هوشمند ده ها هزار سال قبل، از آفریقا به نقاط مختلف دنیا مهاجرت کند؟ شاید بخشی از جواب این پرسش را بتوان در وضع کنونی دنیا و مهاجرت و دلایل فرار و پناهجوئی سالانه هزاران انسان از کشورهای خاورمیانه و آفریقا به اروپا جستجو کرد. معمولا عامل راحتی، انسان را تشویق میکند که تا حد امکان وضع کلی خود از جمله محل اقامت خود را تغییر ندهد. اما برخی شرایط و تحولات مانند آب و هوا، فشار و دشمنی از بیرون، قحطی، پیگرد از سوی گروه های خارجی و محروم شدن از مزایایی که انسان سابقا داشته و بعدا از آن محروم شده، میتوانند آدمی را به ترک دیار خود تشویق یا وادار کنند. البته در مورد انسان های مهاجر از آفریقا نمیتوان غیر قابل تحمل شدن عوامل مدرن کنونی مانند نیافتن کار مناسب، در آمد کم یا فشار سیاسی را عنوان نمود. اما اگر برای نیاکان مهاجر آفریقایی ما هوا یکباره داغ و سوزان شده یا یافتن آب آشامیدنی به مشکل بزرگی تبدیل گشته و تصور و شنیده های آنان دال بر آن بوده باشد که در مسافتی دور تر میتوان از آب و هوایی بهتر و صید شکاری آسانتر و غنی تر بهره مند شد، آنها می بایستی چه تصمیم دیگری جز مهاجرت میگرفتند؟ بعید نیست که عوامل دیگری مانند آفات طبیعی، رقابت و رویارویی با گروه های همسایه و دشمن نیز نقش معین و تعیین کننده ای در مهاجرت آنان داشته است. کشف و حکمرانی بر آتش و کاربرد سنگ ها با لبه تیز برای شکار و پخت و پز که در صفحات پیش به آن اشاره شد، قبل و همزمان با این مهاجرت بزرگ بود که تا مدت ها در دوران نوسنگی، عصر برنز و آهن ادامه یافت و تکمیل شد. استفاده از پوست حیوانات برای پوشیدن و گرم کردن خود در مقابل سرما و یا اختراع ابزاری برای شکار بهتر هم جزو این تحولات است که انسان های مهاجر ابتدا در آفریقا یافته و همزمان با مهاجرت خود آن را تکمیل کرده اند. کنجکاوی، نوآوری، جستجوگری و پیشرفت… این نیز جزو ویژگی ها و برتری های ذاتی انسان و ظاهرا خصوصیاتی هست که انسان هوشمند را به گونه متمایزی از دیگر جانداران جدا میکند.
در ادامه این سلسله گفتار ها، به شکل گیری خانواده زبان های هند و اروپایی و همچنین روابط زبان و نظام ژنتیک انسان ها، موضوع نژاد، و خودبرتربینی نژادی، قومی و زبانی و نتایج دیگری خواهیم پرداخت که از بررسی تاریخی و جغرافیائی ژن ها، جمعیت ها و موضوع زبان ها میتوان گرفت.
(ادامه دارد)
[1] Leonardo Valini, et al: The Persian plateau served as hub for Homo sapiens after the main out of Africa dispersal, PMC Pub Med Center, NIH (USA), 2024, https://pmc.ncbi.nlm.nih.gov/articles/PMC10963722/
لوئیجی کاوالی-اسفورزا، ژنتیک شناس معروف بین المللی، در مقدمه یکی از کتابهایش در باره نمایشنامه «کُپرنیک» اثر نویسنده سرشناس ایتالیائی «لئوپاردی» صحبت میکند. شخصیت های اصلی داستان عبارت هستند از: خورشید، «ساعت نخست روز» و کپرنیک.[1] در صحنه اول، خورشید به ساعت نخست شکایت میکند و میگوید که دیگر از گردش دور زمین خسته شده و باید از زمین خواست که پس از این او کمی از این بار را بر دوش بگیرد و خودش دور خورشید بچرخد. ساعت نخست با سراسیمگی و نگرانی میخواهد خورشید را از این نقشه اش باز دارد، زیرا فکر میکند اگر اوضاع عوض شود و به جای آنکه خورشید دور زمین بگردد، زمین دور خورشید بچرخد، همه نظام هستی به هم میخورد و سنگ روی سنگ باقی نمی ماند. اما خورشید از نظرش دست بردار نیست و میگوید اگر به فیلسوف های هوادار زمین گفته شود، آنها همه را قانع خواهند کرد که این تغییر کار درستی است، چرا که آنها قادرند هر چیز را که بخواهند، چه خوب و چه بد، به دیگران بقبولانند. صحنه دوم نمایشنامه نشان میدهد که خورشید به خواست خود عمل کرده و دیگر دور زمین نمی چرخد. کپرنیک که شدیدا از بر نیامدن خورشید دچار واهمه و نگرانی شده، همراه با ساعت نخست پیش خورشید میرود، تا ببینند او چه میگوید. خورشید میگوید زمین باید از ادعای خود مبنی بر اینکه مرکز کیهان است، دست بردارد و دور او بچرخد. کپرنیک میگوید حتی برای فیلسوف ها هم قانع کردن زمین به این تغییر بنیادین مشکل خواهد بود. زمین و ساکنان آن به این باور عادت کرده اند که آنها مرکز هستی و کیهان هستند و همین باور در آنان غرور و تکبُر یک امپراتور را به وجود آورده است. تغییری چنین سهمگین عواقبی به همان درجه سهمگین به بار خواهد آورد، چه فیزیکی و چه اجتماعی و فلسفی. تمام تصورات و پیش فرض ها در باره زندگی بشر زیر و رو خواهد شد. اما خورشید اصرار میکند و میگوید که بعد از این تغییر نیز زندگی به روال سابق ادامه خواهد یافت، همه پادشاهان و امیران همچنان به اهمیت و برتری خود باور خواهند داشت و قدرت آنان کوچکترین خللی نخواهد دید. کپرنیک ایرادهای دیگری نیز می گیرد و میگوید: در آن صورت ممکن است یک انقلاب کهکشانی صورت گیرد، ممکن است سیاره های دیگر نیز سر بلند کنند و مدعی شوند که آنها هم حق دارند مانند زمین خود را مرکز هستی بپندارند. حتی ممکن است ستارگان نیز دست به اعتراض بزنند. در نهایت ممکن است خورشید اهمیت خود را از دست بدهد و برای خود مدار دیگری را انتخاب کند. اما خورشید همچنان پافشاری میکند که دیگر میخواهد استراحت کند و از چرخیدن دور زمین دست بردارد. خورشید در پایان برای رفع واهمه کپرنیک از سوزانده شدن با اتهام کُفر و الحاد میگوید اگر او کتابی در این باره بنویسد و آن کتاب را به پاپ واتیکان تقدیم نماید، از چنین سرنوشت محتومی جان به در خواهد برد.
«غرور یک امپراتور» منحصر به کره زمین نبوده و نیست. بین انسان ها، گروه ها، رهبران و حکومت ها کم نیستند انسان ها یا حکومت ها و جمعیت هایی از انسان ها که هر کدام تصور میکنند که سرزمین، قوم، مذهب یا زبان آنها بهتر و برتر از دیگران است.
امپراتوری ها، قدرت ها، رهبران بزرگ و خانواده های با نفوذ می آیند و میروند. اما ساختار های قدرت اساسا تغییر چندانی نمی کند. امپراتوری هخامنشی، روم و چنگیز، هنگامی که عُمرشان به سر رسید، فرو پاشیدند. هر بار همه چیز به هم خورد، اما هر بار وارثان آن امپراتوری ها بزودی شکل و نظام جدیدی به خود گرفتند.
به دست آوردن قدرت سیاسی غالبا از طریق خشونت و زور میسر میشود، اما خشونت و زور لزوما جنبه فیزیکی ندارد، بلکه میتواند اشکال دیگری مانند عوامل اقتصادی، فرهنگی یا مذهبی هم داشته باشد. شرایط خارجی مساعد هم میتواند باعث ثبات یک جامعه گردد، اگر چه این ثبات شاید هم گذرا باشد.
غرور ملی بخصوص در دوران موفقیت یک ملت به جوش می آید. وقتی ملتی خود را قوی حس میکند، برایش آسان تر است که بگوید «ما بهتر از دیگران هستیم». اما قدرت ممکن است ریشه های مختلف و غیر عادی داشته باشد. تصمیم های عاقلانه و اقدامات سیاسی حساب شدۀ دو سه رهبر و یا چند گروه کوچک میتواند در شرایط معین تاریخی به تاسیس دولت هایی نسبتا پایدار بیانجامد. آسان نیست سیاستمدارانی را که با حس مسئولیت، قدرت خود را اعمال میکنند، با جانشینانی جایگزین نمود که به همان درجه حس مسئولیت دارند. در دوره های نیکبختی، پیشرفت و رفاه، مردم میتوانند خود را قانع کنند و بگویند که دست آوردهای آنان به خاطر صفات و کیفیت های عالی ملت، تبار و «نژاد» آنان است.
فیلسوف فرانسوی کلود لِوی-استراوس نژادپرستی را به صورتی چکیده چنین تعریف کرده بود: تصور اینکه یک نژاد (معمولا نژاد شخص با گروه نژادپرست) از نظر بیولوژیک، به خاطر ژن ها، کروموزوم ها و «دی ان ای» عالی از همه نژاد های دیگر برتر است.
در هر دوره مشخص و ویژه تاریخی بسیاری ملت ها میتوانند به صورت حاکم یا دستکم نافذ بر دیگر ملت ها درآیند، در حالی که قبل از آنها ملت های دیگر نیز در چنین موقعیتی بوده اند و یا در آینده خواهند بود. البته لازم نیست شما واقعا در همه چیز ملتی برتر و سرآمدتر از دیگران باشید، تا خودتان هم به آن باور کنید. حتی موفقیتی قابل توجه، اما محدود هم میتواند قدرت شما را به دیگران نشان دهد. اما آیا چنانکه بعضی ها میگویند، موفقیت و برتری بعضی ملت ها بر دیگران به دلیل بیولوژی، ژن ها و «دی ان ای» آنان است؟
از نظر فردی، خانوادگی و قومی هم اگر در نظر بگیریم، انسان ها غالبا به دنیای کوچکی که در آن زاده شده اند و به هر چه که در آن است، عشق میورزند، آن را بهتر و برتر از دیگر دنیاها می شمارند و نمیخواهند آن را ترک کنند.
به نظر میرسد که این، احساسی بسیار طبیعی است. پس سیل مهاجرت های سال های اخیر و در واقع قرن ها و هزاره های گذشته مردم کشورهای مختلف به سرزمین های مرفه تر و آزادتر با شرایط بهتر را چگونه میتوان فهمید؟ در عین حال: اگر امواج گسترده مهاجرانی که امرلوئیجی کاوالی-اسفورزا، ژنتیک شناس معروف بین المللی، در مقدمه یکی از کتابهایش در باره نمایشنامه «کُپرنیک» اثر نویسنده سرشناس ایتالیائی «لئوپاردی» صحبت میکند. شخصیت های اصلی داستان عبارت هستند از: خورشید، «ساعت نخست روز» و کپرنیک*. در صحنه اول، خورشید به ساعت نخست شکایت میکند و میگوید که دیگر از گردش دور زمین خسته شده و باید از زمین خواست که پس از این او کمی از این بار را بر دوش بگیرد و خودش دور خورشید بچرخد. ساعت نخست با سراسیمگی و نگرانی میخواهد خورشید را از این نقشه اش باز دارد، زیرا فکر میکند اگر اوضاع عوض شود و به جای آنکه خورشید دور زمین بگردد، زمین دور خورشید بچرخد، همه نظام هستی به هم میخورد و سنگ روی سنگ باقی نمی ماند. اما خورشید از نظرش دست بردار نیست و میگوید اگر به فیلسوف های هوادار زمین گفته شود، آنها همه را قانع خواهند کرد که این تغییر کار درستی است، چرا که آنها قادرند هر چیز را که بخواهند، چه خوب و چه بد، به دیگران بقبولانند. صحنه دوم نمایشنامه نشان میدهد که خورشید به خواست خود عمل کرده و دیگر دور زمین نمی چرخد. کپرنیک که شدیدا از بر نیامدن خورشید دچار واهمه و نگرانی شده، همراه با ساعت نخست پیش خورشید میرود، تا ببینند او چه میگوید. خورشید میگوید زمین باید از ادعای خود مبنی بر اینکه مرکز کیهان است، دست بردارد و دور زمین بچرخد. کپرنیک میگوید حتی برای فیلسوف ها هم قانع کردن زمین به این تغییر بنیادین مشکل خواهد بود. زمین و ساکنان آن به این باور عادت کرده اند که آنها مرکز هستی و کیهان هستند و همین باور در آنان غرور و تکبُر یک امپراتور را به وجود آورده است. تغییری چنین سهمگین عواقبی به همان درجه سهمگین به بار خواهد آورد، چه فیزیکی و چه اجتماعی و فلسفی. تمام تصورات و پیش فرض ها در باره زندگی بشر زیر و رو خواهد شد. اما خورشید اصرار میکند و میگوید که بعد از این تغییر نیز زندگی به روال سابق ادامه خواهد یافت، همه پادشاهان و امیران همچنان به اهمیت و برتری خود باور خواهند داشت و قدرت آنان کوچکترین خللی نخواهد دید. کپرنیک ایرادهای دیگری نیز می گیرد و میگوید: در آن صورت ممکن است یک انقلاب کهکشانی صورت گیرد، ممکن است سیاره های دیگر نیز سر بلند کنند و مدعی شوند که آنها هم حق دارند مانند زمین خود را مرکز هستی بپندارند. حتی ممکن است ستارگان نیز دست به اعتراض بزنند. در نهایت ممکن است خورشید اهمیت خود را از دست بدهد و برای خود مدار دیگری را انتخاب کند. اما خورشید همچنان پافشاری میکند که دیگر میخواهد استراحت کند و از چرخیدن دور زمین دست بردارد. خورشید در پایان برای رفع واهمه کپرنیک از سوزانده شدن با اتهام کُفر و الحاد میگوید اگر او کتابی در این باره بنویسد و آن کتاب را به پاپ واتیکان تقدیم نماید، از چنین سرنوشت محتومی جان به در خواهد برد.
«غرور امپراتور» منحصر به کره زمین نبوده و نیست. بین انسان ها، گروه ها، رهبران و حکومت ها کم نیستند انسان ها یا حکومت ها و جمعیت هایی از انسان ها که هر کدام تصور میکنند که سرزمین، قوم، مذهب یا زبان آنها بهتر و برتر از دیگران است.
امپراتوری ها، قدرت ها، رهبران بزرگ و خانواده های با نفوذ می آیند و میروند. اما ساختار های قدرت اساسا تغییر چندانی نمی کند. امپراتوری هخامنشی، روم و چنگیز، هنگامی که عُمرشان به سر رسید، فرو پاشیدند. هر بار همه چیز به هم خورد، اما هر بار وارثان آن امپراتوری ها بزودی شکل و نظام جدیدی به خود گرفتند.
به دست آوردن قدرت سیاسی غالبا از طریق خشونت و زور میسر میشود، اما خشونت و زور لزوما جنبه فیزیکی ندارد، بلکه میتواند اشکال دیگری مانند عوامل اقتصادی، فرهنگی یا مذهبی هم داشته باشد. شرایط خارجی مساعد هم میتواند باعث ثبات یک جامعه گردد، اگر چه این ثبات شاید هم گذرا باشد. (نیکلاس کپرنیکوس (1473-1543) ستاره شناس و ریاضی دان ایتالیایی بود که برای نخستین بار در عالم غرب نشان داد زمین مرکز کیهان نیست و خورشید دور زمین نمی چرخد، بلکه زمین دور خورشید می چرخد.)
غرور ملی بخصوص در دوران موفقیت یک ملت به جوش می آید. وقتی ملتی خود را قوی حس میکند، برایش آسان تر است که بگوید «ما بهتر از دیگران هستیم». اما قدرت ممکن است ریشه های مختلف و غیر عادی داشته باشد. تصمیم های عاقلانه و اقدامات سیاسی حساب شدۀ دو سه رهبر و یا چند گروه کوچک میتواند در شرایط معین تاریخی به تاسیس دولت هایی نسبتا پایدار بیانجامد. آسان نیست سیاستمدارانی را که با حس مسئولیت، قدرت خود را اعمال میکنند، با جانشینانی جایگزین نمود که به همان درجه حس مسئولیت دارند. در دوره های نیکبختی، پیشرفت و رفاه، مردم میتوانند خود را قانع کنند و بگویند که دست آوردهای آنان به خاطر صفات و کیفیت های عالی ملت، تبار و «نژاد» آنان است.
«خیال و توهم فناناپذیر بودن، همۀ درس های تاریخ را نادیده میگیرد. در دوره رفاه و پیشرفت نگاه انتقادی به خویشتن کمیاب میشود.»[1]
فیلسوف فرانسوی کلود لِوی-استراوس نژادپرستی را به صورتی چکیده چنین تعریف کرده بود: تصور اینکه یک نژاد (معمولا نژاد شخص با گروه نژادپرست) از نظر بیولوژیک، به خاطر ژن ها، کروموزوم ها و «دی ان ای» عالی از همه نژاد های دیگر برتر است.
در هر دوره مشخص و ویژه تاریخی بسیاری ملت ها میتوانند به صورت حاکم یا دستکم نافذ بر دیگر ملت ها درآیند، در حالی که قبل از آنها ملت های دیگر نیز در چنین موقعیتی بوده اند و یا در آینده خواهند بود. البته لازم نیست شما واقعا در همه چیز ملتی برتر و سرآمدتر از دیگران باشید، تا خودتان هم به آن باور کنید. حتی موفقیتی قابل توجه، اما محدود هم میتواند قدرت شما را به دیگران نشان دهد. اما آیا چنانکه بعضی ها میگویند، موفقیت و برتری بعضی ملت ها بر دیگران به دلیل بیولوژی، ژن ها و «دی ان ای» آنان است؟
از نظر فردی، خانوادگی و قومی هم اگر در نظر بگیریم، انسان ها غالبا به دنیای کوچکی که در آن زاده شده اند و به هر چه که در آن است، عشق میورزند، آن را بهتر و برتر از دیگر دنیاها می شمارند و نمیخواهند آن را ترک کنند.
به نظر میرسد که این، احساسی بسیار طبیعی است. پس سیل مهاجرت های سال های اخیر و در واقع قرن ها و هزاره های گذشته مردم کشورهای مختلف به سرزمین های مرفه تر و آزادتر با شرایط بهتر را چگونه میتوان فهمید؟ در عین حال: اگر امواج گسترده مهاجرانی که امروزه به دیگر کشور های مرفه تر و آزادتر می گریزند یا ترجیح میدهند که با خانواده های خود در آنجا زندگی کنند، در صورت دسترسی به یک زندگی بهتر در کشورهای خود نمی ماندند؟
کنتکنترل آتش در «عصر سنگ» تحول عظیمی در این دوره پیشا تاریخ بشریت ایجاد کرد. عصر سنگ (با تعبیر قدیم «عهد حَجَر»)که آغازش احتمالا چهار و نیم میلیون س.پ. بوده و تا چهار تا دو هزار س.پ. ادامه یافته، مرحله ای از تاریخ کره زمین است که نوع بشر در آن، از سنگ به عنوان ابزار (مثلا برای شکار) استفاده کرده است. با این ترتیب عصر سنگ خیلی پیش تر از مهاجرت انسان ها از آفریقا به سراسر دنیا بود. اصولا میتوان گفت که حکمرانی انسان بر آتش و کنترل آن، راه پیشرفت های شگرف بعدی تمدن بشری را هموار ساخته است.
سرزمین تانزانیا در شرق آفریقا را پیش چشم خود بیاوریم. چندین پژوهشگر از لندن آمده و در این سرزمین «گهواره تمدن بشری» را جستجو کرده اند تا ببینند که آدمی چگونه به موجودی تبدیل شده که امروز می بینیم. آغاز این «گهواره تمدن» به دوره هایی بسیار دور باز میگردد – از جمله به ژرف درّه «اُلدووای» در تانزانیا. بیش از یک صد سال است که باستان شناسان کشورهای مختلف در این درّه باقیمانده هایی از عصر سنگ را جستجو میکنند. در آنجا «ایگناسیو دِ لا تورا» با همکاران خود سرگرم کند و کاو از زیر خاک است. تاکنون چندین یافته از انسان های عصر سنگ از زیر خاک این دره بیرون آورده شده و نام «دره ی الدو» را زبانزد باستان شناسان کرده اند.
میان کهن ترین نوع «انسان تبارها» و «انسانِ از نظر آناتومی مدرن» کنونی حدود 600 هزار سال فاصله است. در این فاصله انواع مختلف «انسان تبارها» (مانند انسان زبردست و انسان راست قامت) و بالاخره نئاندرتال و دنیسووا به وجود آمده و چند صد هزار سال بعد، تا حدود 40 هزار سال قبل، از بین رفته اند. اکثر این انسان تبارها در آفریقا پا به عرصه وجود گذاشته و بعضی از آنها از آفریقا به دیگر نقاط جهان مهاجرت کرده اند. انسان مدرن کنونی (هوشمند) حدود 200-300 هزار سال پیش در آفریقا تکامل یافته و حدود 100 تا 50-60 هزار سال پیش به گونه روز افزونی از آفریقا به دیگر نقاط دنیا مهاجرت کرده است. وقتی که انسان مدرن در نتیجه تحول و جهش های ژنتیک از درون انواع پیشین انسان تبار ها به وجود آمد، بسیاری از انواع قدیمی تر انسان تبار ها ازبین رفته بود، اما برخی از آنها (مانند نئاندرتال) هنوز زنده بوده است. نئاندرتال ها حدود 40 هزار سال پیش از بین رفته اند و انسان مدرن کنونی تبدیل به تنها نوع باقیمانده انسان تبار های پیشا تاریخ به زیست و تکامل خود ادامه داده است. تحلیل های ژنتیک فسیل های انسان دنیسووا (جنوب سیبری) و حتی موجودیت آثاری ژنیتک از انسان تبار های نئاندرتال و دنیسووا (تا 3-4 درصد) در مجموعه ژن ها و دی ان ای ما انسان های کنونی جهان نشان میدهد که تا زوال کامل انواع دیگر انسان تبار ها، بین آنها و همچنین میان انسان مدرن کنونی و انسان تبار های دیگر که هنوز کاملا از بین نرفته بودند، همزیستی و حتی آمیزش جنسی نیز وجود داشته است.
نخستین یافته های ابزار انسان های عصر سنگ مربوط به دو و نیم میلیون سال پیش است. این ابزارها ابتدا به انسان «هومو هابیلیس» («هابیلی» یا انسان زبردست) که کمترین شباهت را به انسان های معاصر داشت، نسبت داده میشود. سپس ابزار های سنگی ساخته دست «انسان راست قامت» (هومو اِرِکتوس) مانند سرِ تیشه سنگی (یا «گوه» با تلفظ «گُ-وِ-ه») می آیند که این انسان های اولیه میتوانستند از آن برای احتیاجات زندگی روزمره خود استفاده نمایند. در این دره چندین نمونه از این قبیل ابزار سنگی یافت شده است. پروفسور دِ لا توره میگوید فرق بین ابزار انسان و حیوانات در آن است که انسان ابزار خود را می سازد، اما حیوانات از اشیاء طبیعی مانند سنگ و چوب آنگونه که وجود دارند، استفاده میکنند، بدون آنکه چیزی از آن درست کنند تا از آن به عنوان ابزار استفاده نمایند. از نمونه سر تیشه سنگی، روشن میشود که انسان اولیه این ابزار را با نیت و برنامه مشخصی برای استفاده خود تهیه کرده است. با این ابزار آنها قادر بودند استخوان را بشکنند، سوراخ کنند، ریشه گیاهان را در آورده و خُرد کنند و یا پوست حیوانات را بکَنند تا گوشت آنها را بخورند. انسان راست قامت به دلیل چانه و دندان های نه چندان قوی خود از عهده این کار بر نمی آمد.
حیوانات ویژگی ساختن ابزار را ندارند. تولید و ساخت ابزار، مخصوص انسان است.
سرِ تیشه سنگی یا «گوه» ابزار مکانیکی ساده ای است که یک طرف آن بزرگ و طرف دیگر باریک است و نوک تیز و بُرّائی دارد که میتوان با آن اجسام طبیعی مانند چوب را شکاف و آن را دو تکه کرد. این ابزار به عنوان نخستین جهش (موتاسیون) مهم در تکامل ابزار توسط انسان شمرده میشود. برخی دانشمندان ساختن «گوِه» را حتی مهم تر از ساخت ماشین بخاری یا کامپیوتر حساب میکنند. انسان اولیه به کمک نوک تیز این گونه «گوه ها» دسترسی سریع تر و راحت تری به گوشت حیوانات پیدا کرد و به این ترتیب جذب پروتئین توسط انسان های اولیه افزایش یافت. پروفسور «هرمان پارتسینگر» از «بنیاد میراث فرهنگی پروسیا» میگوید این تحول بزرگ در تغذیه انسان اولیه نه تنها باعث افزایش حجم و توان ماهیچه ها، بلکه، همزمان، زمینه ساز افزایش حجم و وزن تدریجی مغز انسان شد و این هم انسان را به کارها و مهارت های کاملا جدیدی سوق داد. در عرض یک میلیون سال بعد حجم مغز انسان از 640 به 900 سانتی متر مکعب رسید. همزمان، قدرت فکری انسان هم طبعا افزایش یافت. گام بعدی در تکامل انسان، کشف ونگهبانی آتش بود .
آتش، آتش
احتمالا انسان راست قامت برای نخستین بار با آتشی آشنا شده است که در نتیجه رعد و برق، آتشفشان، یا برخورد تصادفی «مِتِه اوروئید» یا شهاب واره ها از فضا به محل زیست او ایجاد شده بود. این قبیل آتش سوزی ها و آتشفشان ها بدون شک خطر مرگباری برای انسان های اولیه بودند. اما انسان راست قامت احتمالا حدود یک میلیون سال پیش در موطن خود، آفریقا، بر ترس خود از آتش فائق آمده و ارزش بی نظیر آن را کشف نمود. او راه های استفاده و حفظ آتش را آموخت و احتمالا به عنوان نخستین گروه از انسان های اولیه، گوشت را روی آتش کباب کرده و خورد. او یاد گرفت که چگونه آتش را حفظ کند و از آن استفاده نماید. این «شعله مقدس» تاریکی شبانه را روشن میکرد. آتش، حشرات و حیوانات درّنده را که دشمن اصلی انسان های اولیه بودند در فاصله دورتری نگه میداشت. قدیمی ترین باقیمانده های اجاق های اردوگاه ها که در آنجا آتش برپا میشد و غذا صرف می گردید، مربوط به حدود 800 هزار سال پیش است. همه این یافته ها که مربوط به اجاق اردوگاه ها میشود، نشان میدهند که انسان راست قامت توانسته است قدرت آتش را مهار کند. پختن یا کباب کردن غذا و گوشت جنبه های دیگری برای سلامت بدن و تقویت مغز دارند. از این طریقِ هضم غذا، بدن انرژی کمتری صرف میکند و با این ترتیب انرژی صرفه جوئی شده در اختیار مغز قرار میگیرد. به این ترتیب حجم مغز انسان در طول هزاران سال به یک هزار سانتی متر مکعب رسید که نزدیک به حجم و بزرگی مغز انسان مدرن است.
اجاق اردوگاه ها یعنی جایی که افراد یک گروه از انسان ها در اطراف آتش جمع شده، خود را از حشرات و حیوانات درّنده حفظ میکردند، نقش بسیار مهم دیگری هم ایفا میکرد. به احتمال قوی در همین جاست که گروه جمع شده انسان ها با نخستین اشاره ها، حرکات دست و صورت و چشم، و صداهای گوناگون که هر کدام بیانگر یک معنا و حالت دیگر بوده و حتی احتمالا نخستین شکل های ابتدائی «زبان» با یکدیگر رابطه برقرار میکردند. به نظر پروفسور پارتسینگر «بدون شک میتوان قبول کرد که آتش و مشخصا اجاق اردوگاه ها مراکز گرد هم آئی، مبادله اطلاعات روزمره و احتمالا محل پیدایش اولین زبان ها بوده است.»[1] طبعا مدت زمان طولانی دیگری لازم بود تا انسان اولیه از حکمرانی بر آتش گامی جلو تر گذاشته و خود با تکنیک ایجاد آتش آشنا شود. احتمالا 40 هزار سال پیش بود که انسان های اولیه توانستند با کوفتن یا سائیدن برخی سنگ ها آتش تولید کنند. با این دست آورد بزرگ یعنی کشف و حکمرانی بر آتش است که نخستین انسان های راست قامت از آفریقا به نقاط مختلف آسیا و اروپا مهاجرت میکنند. مهاجرت انسان راست قامت به اروپا حدودا 600 هزار سال پیش بود. هوای اروپا در آن دوران چند درجه سانتی گراد بالاتر از امروز بود. شاید آنها در اینجا شکار های پر ثمری میکردند و طعمه های چرب و نرمی می یافتند. قدیمی ترین سلاحی که در دنیا یافت شده، نیزه های 300 هزار ساله، باریک و دراز «انسان هایدلبرگ» در «شونینگن» آلمان کنونی هستند. این نیزه ها با تکنیکی ساخته شده اند که هنوز هم در ساخت نیزه های المپیک به کار میرود. در عین حال از یافته های استخوان های فراوان اسب های وحشی در شونینگن چنین بر می آید که انسان های نخستین این مناطق به صورت گروهی به شکار میرفتند. در «انسان نئاندرتال» که به دنبال «انسان هایدلبرگ» پا به عرصه وجود گذاشته نیز خصوصیات مشابهی دیده میشود. از نظر ژنتیک بین نئاندرتال و انسان کنونی تنها 0.2 درصد فرق وجود دارد. قدیمی ترین باقیمانده های استخوان نئاندرتال مربوط به 130 هزار سال پیش است. اما نئاندرتال ها خیلی پیش تر از این پا به عرصه وجود نهاده اند.
50 تا 40 سال پیش باستان شناسانی که استخوان های نئاندرتال ها را بررسی میکردند، با یافتن یک استخوان مخصوص به نام «استخوان لامی» (به انگلیسی: هایوئید) دچار شگفتی شدند، زیرا انسان مدرن از نظر آناتومی به کمک همین استخوان که وسط گردن انسان قرار دارد و همچنین دو عامل دیگر یعنی توانایی ذهنی و نیز یک ژن مخصوص به نام «فوکس پ-2» (معروف به «ژن زبان») قادر به سخن گفتن و حرف زدن است. برخی جانداران دیگر و به ویژه پستانداران نیز غالبا ژن فوکس پ-2 دارند، اما این ژن در بدن انسان دو آمینو آسید دارد که جایگاه آن در ژنوم جانداران دیگر فرق میکند. در چند سال اخیر دانشمندان ضمن پژوهش خود دیده اند که نئاندرتال ها نیز این استخوان و به اصطلاح «ژن زبان» را داشته اند. آنها نیز به گونه ای «زبان» حرف میزدند، اما ما نمیدانیم که کدام زبان و به چه شکلی. ژن «فوکس پ-2» یا «ژن زبان»، انسان و احتمالا نئاندرتال را قادر به حرف زدن کرده است. این موضوع روشن است. اما این ژن نمیتواند معین کند انسان های آن دوره ها به کدام زبان سخن گفته اند. این استخوان و ژن فقط به انسان (و احتمالا نئاندرتال) توانائی حرف زدن داده است. هر کودک توانایی آموزش هر زبان نخست از خانواده یا محیط دور و بر خود را دارد، اما هر زبان بخصوص، ژن یا استخوان بخصوصی ندارد.[2]
باقیمانده های نئاندرتال ها در سال های اخیر به خوبی مورد بررسی قرار گرفته اند. ظاهرا بدن آنها تشابه زیادی با نظام ژنتیک انسان های مدرن (هومو ساپینس) داشت. آنها حتی قبل از انسان مدرن مُرده های خود را با مراسم خاصی به خاک می سپردند.
200-300 هزار سال پیش در حالیکه نئاندرتال ها در اکثر سرزمین های اروپا پخش می شدند، در آفریقا نوع جدید تری از انسان پا به عرصه وجود گذاشت: هومو ساپیِنس، انسان هوشمند، انسانِ از نظر آناتومی مدرن کنونی. این آخرین نوع انسان، ذهنی پیوسته جویا و پویا و نیرویی خستگی ناپذیر داشت که همیشه در جستجوی افق های جدید و کشف نشده بود. این انسان هوشمند حدود 100 هزار سال پیش به تدریج از موطن اصلی خود آفریقا بیرون آمد. این مهاجرت که امروز معروف به «بیرون از آفریقا»[3] شده، چند هزار سال بعد فزونی گرفت، تا جائی که معمولا گفته میشود بیشترین مهاجرت ها به بیرون از آفریقا بین 70 تا 40 هزار سال پیش بوده است.
در عرض چند ده هزار سال بعد انسان مدرن در همه سرزمین ها و قاره های جهان پخش میشود. انسان مدرن و مهاجر آمده بود که بماند.
نخستین کوچ های انسان ها از آفریقا 15-60 هزار سال پیش
نزدیک به همه دانشمندان باستان شناسی و ژنتیک بر آنند که اگر خیلی عقب برویم، خط تولید مثل نیاکان ما به حدود هفت میلیون سال پیش در آفریقا برمیگردد، یعنی زمانی که این خط از خط تولید مثل مشترک ما با نزدیک ترین خویشاوند ژنتیک ما یعنی شمپانزه ها جداشد. نتیجه آن شد که یک عده اشکال مختلف «انسان» یا «انسان نما» ها به وجود آمدند، مثلا «آردی پیتکوس» یا «استرالوپیتکوس» که فُسیل معروف به «لوسی» هم از آن گروه است. آنها بیش از سه میلیون سال قبل در آفریقا می زیستند و در مقایسه با انسان معاصر، به مراتب به شمپانزه ها شبیه تر بودند. خط ژنتیک «هومو اِرِکتوس» یا «انسان راست قامت» حدود 1.9 میلیون سال پیش به وجود آمد. این تحول، یعنی حرکت روی دو پا، انقلابی بزرگ در تحول انسان بود. این انسان های راست قامت در عرض چند صد هزار سال به سرتاسر آفریقا و سرزمین های وسیعی از اورآسیا پخش شدند. در واقع آنها نخستین نیاهای انسان بودند که آفریقا را ترک کردند. آنها در اورآسیا به تکامل و تحول خود ادامه دادند و نمونه هائی مانند به اصطلاح «انسان پکن» را به وجود آوردند، اما دیرتر از بین رفتند. برعکس، حدود 600 هزار سال پیش، از انسان های راست قامت خط های ژنتیک جدیدی به وجود آمدکه شامل انسان نما های «نئاندِرتال»، «دِنیسووان» و انسان مدرن کنونی میشد.
امروزه دیگر کسی تردیدی ندارد که این نخستین تحول یعنی جدائی نیاکان شمپانزه ها و انسان ها در آفریقا رخ داده است. اما تا مدت نه چندان درازی پیش گروهی از دانشمندان (که آنها هم قبول میکردند تحول مزبور ابتدا در آفریقا انجام یافته،) این پرسش را مطرح میکردند که آیا تحول بعدی از انسان راست قامت به انسان مدرن یا «هوشمند» کنونی تنها در آفریقا رخ داده، یا پس از مهاجرت انسان های راست قامت به اورآسیا، در خارج از آفریقا نیز به وقوع پیوسته است. تا سالهای 90 میلادی به اصطلاح «تئوری چند منطقه ای» در تکامل انسان بین بسیاری دانشمندان رایج بود که میگفتند نیاکان مردم مناطق مختلف دنیا ویژگی های همان مناطق متمایز را داشته اند، به عبارتی دیگر اروپائی ها از تبار نئاندرتال، آفریقائی ها از انسان های راست قامت آفریقا و آسیائی ها از انسان راست قامت آسیائی مانند «انسان پکن» می آیند. اما از 70-80 سال قبل به بعد، همزمان با پیشرفت تجزیه و تحلیل استخوان ها ی انسان های دوره پیشا تاریخ و بخصوص پیشرفت تحلیل تکنولوژی ژنتیک نظریه «مهاجرت از آفریقا» مورد قبول همه قرار گرفت. این نظریه بر آن است که انسان معاصر یا «هوشمند» در آفریقا از نوع انسان راست قامت تکامل یافته، به تمام دنیا مهاجرت کرده و دیگر گونه های انسان های نخستین را پس رانده است.
«این دو نظریه ده ها سال در مقابل یکدیگر قرار گرفته بود و دانشمندان هر دو نظریه در هر نشست و کنفرانس علمی برای اثبات موضع خود تلاش می نمودند. امروزه با پیشرفت های غیر منتظره دهه های اخیر و مشاهده تاثیر ژنتیک نئاندرتال ها بر مردم اروپا و دنیسووا ها بر مردم اقیانوسیه شاید بتوان گفت که هر دو نظریه منطقی جلوه میکنند و به عبارت دیگر چندان هم ناقض یکدیگر نیستند. اما درجه تاثیر پذیری و تاثیر گذاری میتواند در هر مورد مشخص فرق کند. 97 تا 98 در صد ژن های اروپائیان منشاء آفریقائی دارند و دو تا سه در صد «ژنوم» یا مجموعه ژن های آنها را میتوان منسوب به نئاندرتال ها حساب نمود، در حالیکه هفت درصد ژن های بومیان اصلی استرالیا و پاپوا-گینه نو منشاء نئاندرتال و دنیسووا و 97 درصد ژن های آنان منشاء آفریقائی دارند. در مقابل، تنها بخشی از ساکنان بومی آفریقای زیر صحرائی [1] وجود دارد که ژنوم نیاکان نخستین آنان ریشه ای خارج از آفریقا ندارند [2].
«قدیمی ترین فسیل های انسان هوشمند در حبشه یافت شده اند و مربوط به حدود 160 تا 200 هزار سال پیش هستند. اما تاکنون هیچ یافته باستان شناختی دیده نشده که نشان دهد ریشه خط ژنتیک نئاندرتال و دنیسووان در چه دوره ای از خط ژنتیک انسان مدرن جدا شده است. مدت ها گفته میشد که پایه اصلی تکامل انسان در شرق آفریقا بوده است، زیرا اکثر استخوان های انسان های نخست در این منطقه یافت شده اند. اما از سال 2017 به بعد دانشمندان به شواهدی دست یافتند که نشان میدهند تکامل انسان کنونی نه فقط در شرق آفریقا، بلکه در نقاط دیگر این قاره نیز به وقوع پیوسته است. مثلا در مراکش کاسه سر انسانی یافت شد که 300 هزار سال پیش زیسته است. با این ترتیب معلوم شد که آفریقای شرقی تنها منطقه تکامل اولیه انسان نبوده است. احتمالا مدتی طولانی لازم است تا بدانیم کدام مناطق آفریقا صحنه اصلی نخستین تکامل نوع بشر بوده است. شاید هم هرگز پاسخی به این پرسش یافت نخواهد شد. لیکن این را میتوانیم با اطمینان کامل بگوئیم که ریشه های ژنتیک همه ما انسان ها در آفریقا است».[3]
بدون شک جمعیت انسان هائی که در آفریقا به صورت انسان معاصر کنونی تکامل یافتند و به تدریج به همه نقاط جهان پخش شدند، با جمعیت هزار سال پیش و البته جمعیت کنونی جهان قابل مقایسه نیست. تصور کنید که مثلا ده هزار سال پیش (یعنی 30-40 هزار سال پس از مهاجرت انسان ها از آفریقا و پخش شدن آنها در سراسر دنیا) جمعیت انسان های کل کره زمین احتمالا تنها چهار میلیون نفر بوده است.[4] از طرف دیگر مهاجرت انسان های معاصر از آفریقا به دیگر سرزمین های جهان البته یکباره صورت نگرفته و هزاران سال طول کشیده است. تخمین های دانشمندان بر آن است که این مهاجرت ها احتمالا بین 50 هزار تا 110 هزار سال پیش انجام گرفته است. نخستین مهاجرت ها طبعا به مناطق نزدیک به شمال آفریقا و بخصوص شمال دریای سرخ بوده که از آنجا راه مهاجرت به آسیا در شرق (100-110 هزار سال پیش به مصر، سواحل دریای مدیترانه و آناتولی، 100-70 هزار سال پیش به ایران و هندوستان و 50 هزار سال پیش به استرالیا) و راه به اروپا در غرب (40 هزار سال پیش) باز شده است. مهاجرت به قاره آمریکا احتمالا حدود 15 هزار سال پیش آغاز شده است.
باید در نظر داشت که آخرین عصر یخبندان 21 تا 18 هزار سال پیش ادامه داشته و در طول این سه تا چهار هزار سال تمام اروپای شمالی زیر یخ و برف مدفون بوده است. در نتیجه در این مدت به مناطق شمالی کره زمین مهاجرت چندانی انجام نگرفته و گروه هائی از انسان های نخستین که به مناطق یخبندان (مثلا شمال اروپا) مهاجرت کرده بودند، اکثرا هلاک شده و یا به مناطق گرم تر جنوب (از جمله اسپانیا) پناه برده اند. به دنبال اعتدال یافتن تدریجی هوا، امواج مهاجرت به اروپا، آسیا و آمریکای شمالی به تدریج از سر گرفته شده و افزایش یافته است.
(ادامه دارد)
[1] Sub-Saharan Africa
[2] Johannes Krause : S. 45-47.
[3] Ibid.
[4] Colin McEvedy and Richard Jones, 1978, Atlas of World Population History, Facts on File, New York, 1978… ادامه خواندن
آنچه که میخوانید، فصلی از کتاب «از آتروپاتن باستان تا آذربایجان و کردستان» است که در سال 1403 از طرف انتشارات مروارید (تهران) به چاپ رسید.
در این فصل میخواهیم بطور خلاصه، تا اندازه ای که برای دانش امروزی زبان شناسی تاریخی روشن است، به سرگذشت زبان مادی در دوره باستان و تغییر و تحول آن به صورت زبانها و لهجه های بعدی یعنی پهلوی (دوره ایرانی میانه) و معاصر (ایرانی نو) اشاره کنیم. در این رهگذر، تاکید اصلی ما روی زبانهای سرزمین تاریخی «آتروپاتن» یعنی آذربایجان و کردستان ایران خواهد بود که هسته اصلی و مشترک «آتروپاتن» را تشکیل می داد.
برای درک چهارچوب تاریخی و زبان شناختی موضوع، باید ابتدا مقدمه ای در باره تعبیر «زبانهای ایرانی» و جایگاه زبان و لهجه های مادی در دوره پارسی باستان، میانه و مشتقات آن در دوره فارسی معاصر را یادآوری نمود.
زبان های موجود ایران
در ایران کنونی، زبانهای گوناگونی از خانواده های مختلف زبانی تکلم میشود، از آن جمله:
– هند و اروپائی: در زیر گروه «هند و ایرانی»: فارسی، تاتی، تالشی، کردی، زازا، گورانی، گیلکی، لری، بلوچی، و در یک زیر گروه دیگر زبانهای هند و اروپائی: ارمنی – سامی: عربی، عبری، آسوری/آشوری – آلتائی: ترکی آذرى، ترکمنی، خلجی – و دراویدی: براهوئی.
دو تعبیر «زبانهای ایران» و زبانهای ایرانی» هر کدام معنای دیگری دارد و نباید آنها را عوضی گرفت. منظور از تعبیر «زبانهای ایران» یا «زبانهای کنونی ایران» همه زبانهائی است که در چهارچوب سیاسی ایران کنونی تکلم میشوند – صرفنظر از نزدیکی و یا دوری ساختاری آن زبانها به یکدیگر و اینکه کدام زبان به کدام خانواده زبانها تعلق دارد، مانند فارسی، ترکی، عربی، آسوری و غیره… اما منظور از تعبیر «زبان های ایرانی» همه زبان هائی هست که به خانواده زبان های ایرانی (و نه آلتائی یا سامی و دراویدی) تعلق دارند، چه زبان هائی که در داخل ایران به کار میروند و چه در خارج از ایران، چه در گذشته و چه در حال حاضر، مانند پهلوی، فارسی، کردی، بلوچی، پشتو، سکائی، سغدی یا تاجیکی و اوستی.
در فهرست بالا نام چهار خانواده زبانهای دنیا را برده ایم که در ایران تکلم میشوند. اما روشن است که از نظر ساختاری، دستوری و تاریخی، فارسی، ترکی و عربی وابسته به خانواده های گوناگون زبانی هستند. در اینجا تضادی در بین نیست، همچنانکه کُردی یکی از زبانهای ترکیه کنونی است، اما جزو خانواده زبانهای آلتائی (ترکیک) نیست، بلکه مانند فارسی زبانی هند و ایرانی در خانواده بزرگتر زبان های هند و اروپائی است. و اما از نظر زبان شناختی، زبان فارسی متعلق به خانواده «زبانهای ایرانی» است، ترکی یک عضو «زبانهای آلتائی» و عربی جزو «زبانهای سامی»، اگرچه بین این سه زبان و ادبیات آنها در طی 1400 سال گذشته داد و ستد های بسیار زیاد، مستمر و نزدیک واژگانی، دستوری و حتی آوائی صورت گرفته که خود منتج به روندهای استحاله ای و آمیزشی زبانی بین فارسی، عربی و ترکی شده است.
خانواده «زبان های ایرانی»
«زبانهای ایرانی» نام شاخه غربی گروه «زبانهای هند و ایرانی» است که خود بخشی از خانواده زبانهای هند و اروپائی است. زبان هندی متعلق به شاخه شرقی زبانهای هند و ایرانی است.
زبانهای ایرانی را میتوان از نگاه سلسله مراتب تاریخی، موقعیت جغرافیائی یا ویژگی های زبان شناختی این زبانها تعریف و طبقه بندی نمود.
از نظرتاریخی، زبانهای ایرانی را به سه مرحله باستان، میانه و معاصر تقسیم میکنند. دوره های تقریبی کاربرد این زبانها عبارتند از: باستان (تا پایان هخامنشیان و مدتی بعد از آن)، میانه: (از سقوط هخامنشیان تا اسلام و مدتی بعد از آن)، و معاصر: (از اسلام تا کنون).
زبان های ایرانی عبارتند از پارسی باستان، اوستائی، مادی و سکائی.
پارسی باستان و اوستائی دو شاخه متمایز زبانهای باستانی ایران هستند که تا مدتی پس از پایان دوره هخامنشیان در جنوب و جنوب غربی ایران و احتمالا بعضی سرزمین های مرکزی فلات ایران مورد استفاده بودند. اوستائی که اصولا ویژه آثار مذهبی زرتشتی بوده، حتی قبل از دوره فارسی معاصر جنبه کاربردی خود را از دست داده بود، اما پارسی باستان به صورت پارسی میانه و سپس پارسی معاصر (فارسی) ادامه یافته است. چندین اثر نوشتاری به اوستائی و پارسی باستان، آثار بیشتری به پارسی میانه (پهلوی) و طبعا آثار به مراتب فراوانی به فارسی معاصر وجود دارند. فارسی تنها زبان ایرانی است که درهر سه دوره باستان، میانه و معاصر بطور مستند و نوشتاری موجود بوده است. هیچ زبان دبگر ایرانی این ویژگی را ندارد. ریشه فارسی در پارسی باستان است که زبان امپراتوری هخامنشی بوده وپس از هخامنشیان به صورت پارسی میانه (پارسی پهلوی) تحول یافته و بالاخره پس از اسلام به شکل فارسی معاصر در آمده است.
دو زبان مادی و سکائی اثری از خود بجا نگذاشته اند و اطلاعات ما در باره آنها تنها مبتنی بر تحلیل نام ها و واژگان جداگانه ای است که در آثار دیگر (اصولا در آثار پارسی باستان و اوستائی) پیش آمده اند و به این زبانها نسبت داده میشوند. این گونه زبان ها «اُنوماستیک» خوانده میشوند. ویندفور مینویسد: «حتی بدون داشتن نشانه هائی از دوره پیشا مدرن {باستان} نیز میتوان قبول کرد که زبان های معاصر {ایرانی} ادامه زبان های محلی و گمگشته گذشته هستند. مثلا زبان های معاصر آذربایجان و مناطق مرکزی ایران {مانند تاتی، کردی، گیلکی} که محل کاربردشان ماد آتروپاتن و یا ماد بزرگ بود، «لهجه های» مادی هستند، اگرچه ما زبان باستان مادی را اصولا به کمک نشانه های مادی موجود در پارسی باستان می شناسیم.»[1]
زبان مادی اگرچه امروزه به صورتی که در دوره باستان مورد استفاده بوده، از بین رفته، اما منشاء و ریشۀ گروهی از زبانهای ایرانی میانه (پهلوی پارسیک، اشکانی و مادی) و زبانهای معاصر ایرانی (تاتی و یا همان پهلوی «آذری»، تالشی، گیلکی، کردی، زازا، گورانی، سمنانی و غیره) را تشکیل میدهد. زبان باستان سکائی نیز مانند مادی از بین رفته و تنها برپایه تحلیل های انوماستیک تعریف شده است. طبق این تحلیل ها گفته میشود که زبان های ایرانی میانه خُتَنی، سُغدی، بلخی و خوارزمی (در آسیای میانه) و سَرمَتی و اُسِتی (در قفقاز) احتمالا باقیمانده های زبان های شرقی و غربی سکائی بودند. امروزه هنوز باقیمانده هائی از این زبان ها در آسیای میانه و قفقاز تکلم میشوند.
از زبان پارسی میانه (پهلوی) آثار نوشتاری اندکی باقی مانده است. زبان مادی در دوره ایرانی میانه با پهلوی اشکانی و پارسی میانه تلفیق و آمیزش یافته، در حالی که زبانها و لهجه های محلی یعنی شفاهی پهلوی در ماد به موجودیت خود ادامه داده اند. اما از این زبانها و لهجه های محلی مادی در این دوره میانه (مانند تاتی-آذری و یا کردی) به جز نشانه هائی پراکنده در درون نوشته های معاصر فارسی («فهلویات») آثار نوشتاری منسجم و مستقلی باقی نمانده است.
بعد از اسلام در آثار نوشتاری فارسی معاصر و معیار بصورت پراکنده با اشعار و متون نثری روبرو میشویم که «فهلویات» نامیده میشوند و نشان از زبانها و لهجه های محلی و شفاهی مادی دارند ( گونه های مختلف آذری/تاتی، تالشی، گیلکی و کردی). تمایز و طبقه بندی دستوری، واژگانی و آوائی فهلویات هنوز بصورت کامل انجام نگرفته است. آثار نوشتاری به زبانها و لهجه های کنونی اصالتا مادی (مانند کُردی، تاتی، تالشی، گیلکی) تنها در چند سده اخیر انجام گرفته است. اولین اثر نوشتاری کُردی از سده های شانزدهم و هفدهم میلادی است و تنها در قرن بیستم است که آثار نوشتاری به زبانهای تالشی و گیلکی معاصر نوشته شده است.
برخی دیگر از زبانهای ایرانی در اثر فشار و گسترش زبانهای دیگر از بین رفته اند (مانند بخش بزرگی از تاتی-آذری یا خوارزمی ایرانی در مقابل ترکی و یا زبانهای شرقی ایرانی در مقابل گسترش فارسی نو، ترکی و چینی).
در زیر جدولی از زبانهای ایرانی در مراحل سه گانه تاریخی آنان یعنی دوره های باستان، میانه و معاصرداده میشود. توضیح اینکه در کتاب «زبانهای ایرانی» تالیف و تحریر گرنوت ویندفور[2] گونه های جنوبی زبان تاتی همراه با تالشی جزو یک گروه واحد بنام «تاتی» رده بندی شده و «آذری» یعنی مجموعه لهجه های شفاهی مادی مردم آذربایجان که امروزه بجز چند روستای پراکنده بطور گسترده از بین رفته و جایش را به ترکی آذری سپرده، با زبان تاتی که در مناطق بیشتری در فلات مرکزی ایران تکلم میشود، هم معنا به شمار می آید (لهجه تاتی قفقاز که آن هم زبانی ایرانی است، متعلق به گروهی دیگر است). چند منبع دیگر اصلی و دانشگاهی[3] نیز گونه های میانه ایرانی در آذربایجان (از جمله زبان فهلویات) را گونه باستانی زبان تاتی محسوب میکنند که عضو دسته شمال غربی زبانهای ایرانی است. طبق همین طبقه بندی خود این دسته به دو بخش شرقی (تالشی، تاتی) و گروه غربی (زازا، گورانی، کردی) تقسیم میشود. از سوی دیگر برخی از دانشمندان، زبان کردی (کرمانجی، سورانی) را بیشتر از زبانهای شمال غربی، همانند فارسی متعلق به گروه جنوب غربی زبانهای ایرانی میشمارند.[4]
ایرانی باستان
جنوب غربی: پارسی باستان مرکزی: اوستائی شمال غربی: مادی (انوماستیک) شمال شرقی: سکائی (انوماستیک)
ایرانی میانه
ایرانی میانه غربی جنوب غربی: پارسی میانه (یا پارسی پهلوی) شمال غربی: اشکانی (پارتی یا پهلوی اشکانی-مادی)
ایرانی میانه شرقی بلخی (باکتریائی) سُغدی خوارزمی خُتنی و تومُشگی سکائی و سَرماتی میانه
ایرانی معاصر
ایرانی غربی
ایرانی شمال غربی، دسته نخست
گروه زاگرس علیا وفلات مرکزی
-زازاکی، دیمیلی
-کردی
= کردی شمالی (کرمانجی)
=کردی مرکزی (سورانی)
=کردی جنوبی و جنوب غربی
-گورانی
-گروه اورومان (هاورامان)، حوزه کرمانشاه
-بجلانی، حوزه موصل (عراق)
ایرانی شمال غربی، دسته دوم
گروه تاتییا آذری
-گروه تاتی شمالی
– هرزنی، امروزه در گلین قیه، میان مرند و جلفا
– لهجه های دیزمار: اساسا روستای کرینگان و حسنو، اهر
گروه تالشی
-تالشی شمالی، آستارا و سواحل جمهوری آذربایجان
-تالشی مرکزی: اسالم هشتپر و سواحل خزر در شمال غرب ایران
– تالشی جنوبی: شاندرمن، ماسال، ماسوله
لهجه های خلخال،آذربایجان شرقی
– شاهرود طارم: شال، کلور، لرد
– خورش رستم
– کئجل
لهجه های طارمی
– لهجه های طارم علیا، زنجان: هزارود، سیاوند
– لهجه های رودبار، گیلان
لهجه های خوئین وزنجان
تاتی جنوبی
– لهجه های رامند قزوین، تاکستان
– لهجه اشتهاردی، کرج
لهجه های شمال وشمال شرق قزوین
– منطقه کوهپایه
– رودبار الموت
– لهجه های الموت
لهجه های الویر و ویدر، نزدیکی ساوه
لهجه های وفس، نزدیکی اراک
لهجه های دره سفیدرود، رودبار(گذار به زبانهای خزر)
ایرانی جنوب غربی
فارسی و گونه های آن
-فارسی -فارسی تاتی و یا تاتی قفقاز (جنوب شرقی قفقاز) -فارسی خراسانی -گونه های دو سوی مرز ایران و افغانستان -گونه های افغانی (شامل دری و کابلی) -تاجیکی
گروه های فارسی زاگرس جنوبی و فارس
-لهجه های فارس -شوشتری و دزفولی -گونه های لُری -سیوندی -دوانی
گروه های دورتر ازفارسی، لارستان و خلیج فارس
گروه خلیج
-بندری -مینابی -بشکردی -کُمزاری (دو سوی تنکه هرمز)
لهجه های خوری با مشخصات کُردی در حوزه کویر
لهجه های بلوچی
لهجه های حوزه دریای خزر
-گالشی (گویش دامداران کوهستانی البرز) -گیلکی –طالقانی، تنکابنی -مازندرانی (سابقا طبری) -گرگانی (در قرن شانزدهم از بین رفته)
حوزه سمنان
-سنگسری، جزیره زبانی -سمنانی، جزیره زبانی -سُرخه ئی و لاسگردی و افتری، جزیره زبانی
ایرانی شرقی
گونه های پشتو
-پشتو -پشتوی وانتسی، در جنوب شرقی
حوزه پامیر
-پامیری شمالی
-یزغلامی و ونجی -گروه شُغنانی-روشانی شامل شغنانی و بجووی، بروازی، روشانی، خوفی، برتنگی، روشوروی در منظقه پامیر تاجیکستان، افغانستان و پاکستان – سریکُلی در ایالت شینجان -اویغور چین
گروه ایشقاشمی
-ایشقاشمی مرکزی
گونه های وَخی
-وخی (جزیره زبانی) -یدغا و مونجی
ایرانی جنوب شرقی
-پراچی -اورموری
ایرانی شمالی
-یغنابی، شمال غربی تاجیکستان -اوسِتی، قفقاز مرکزی
[1] Gernot Windfuhr.: Dialectology and Topics, in: Windfuhr. (ed.): The Iranian Languages, Routledge (UK,) 2009, pp. 5-42
[2] Gernot Windfuhr.: Ibid
[3] از جمله استیلو، 1981. جدول پایانی این نوشته با استفاده از دو منبع زیر تالیف شده است که امروزه جزو آثار اصلی و مرجع ایران شناسی (ویندفور) و تات شناسی (استیلو) شمرده میشوند: Windfuhr: Ibid Stilo, D. L.: The Tati Language Group in the Sociolinguistic Context of Northwestern Iran and Transcaucasia, Iranian Studies, vol. 14, 1981
[4] MacKenzie, D.: The Origins of Kurdish, 1961, in: Transactions of Philological Society, pp. 68-69; see also: McCarus, E. N.: Kurdish, in: Windfuhr, G.: The Iranian Languages, Routledge (UK,) 2009, pp. 587-590
(ادامه مطلب در خود کتاب. برای اطبت خود نشذ مروارید یا لاعات بیشتر، از جمله خرید کتاب چاپی یا دریافت آن به صورت پی دی اف یا به پرتال «طاقچه» مراجعه فرمائید. برای اطلاعات بیشتر روی این لینک کلیک کنید.)
نخستین کوچ های انسان ها از آفریقا 50-60 هزار سال پیش
آنچه که میخوانید، نخستین صفحه های کتاب «از آتروپاتن باستان تا آذربایجان و کردستان» است که در سال 1403 از طرف انتشارات مروارید (تهران) به چاپ رسید.
تاریخ نوشتاری یا «مکتوب» آذربایجان و کردستان تقریبا 3000 سال پیش آغاز میشود، درست ترش: حدود 850 سال پیش از میلاد، با ذکر نام ماد ها و پارسی ها در سنگ نوشته های آشور… بدون شک قدمت خود این سرزمین ها بیشتر است و به میلیون ها سال قبل از آن برمیگردد. اما در اینجا سخن ما از پیشا تاریخ نیست، از تاریخ است، آن هم تاریخ نوشتاری اقوام پیشا ایرانی و سپس ایرانی و همسایگان آنان، یعنی آثار تاریخی و در درجه اول مکتوبی که به حضور اقوام پیشا ایرانی و ایرانی (مادها، پارسی ها، سکا ها و دیر تر پارتی ها و دیگران) اشاره داشته اند.
مرزهای سیاسی کنونی نباید ما را به اشتباه بیندازد. هر منطقه و قوم باستان تاریخ نوشتاری دیگری دارد. اما هیچکدام از آنها کهن تر از هشت هزار سال نیست. مثلا تاریخ مکتوب عیلامیان در جنوب غربی ایران به بیش از 5000 سال پیش و تاریخ همسایگان آشوری، بابلی و سومری آن در عراق کنونی تا به 7500 سال میرسد.
در میان سرزمین هائی که در ایران کنونی جای گرفته اند، قوم، دولت و تمدن عیلام قدیمی تر از همه است. اما عیلام قوم و دولتی ایرانی نبود (اگرچه بعدا ضمن اختلاط با ماد ها و پارسیان، ایرانی شد). تا جائی که میدانیم، اقوام ایرانی حدود 3000-3500 سال پیش به ایران کنونی آمده اند.
آیا میتوان کم و بیش تخمین زد که پیش از ایرانیان کدام اقوام در منطقه آتروپاتن به سر می بردند، نخستین اقوام ایرانی کدام گروه ها بودند، در کدام مرحله، از کجاها و چگونه به این سرزمین ها آمدند و به این ترتیب آغازگر تاریخ ایران شدند؟
نمی توانیم تا آنجا که اطلاع داریم به عقب بر نگردیم. نه تنها آذربایجان و کردستان، بلکه همه ایران در جریان تاریخ دور و دراز کره زمین و نوع بشر چیزی جز درختی کوچک در گوشه ای از جنگلی بی انتها نبود. پس بگذارید ابتدا سرگذشت همه «جنگل» را به طور کوتاه مرور کنیم، تا جایگاه این منطقه و این دوره در موقعیت پیشا تاریخی منطقه روشن تر شود و بهتر درک کنیم که آن «قاب» تاریخی که اقوام پیشا ماد و سپس مادها و پارسی ها آمده و در آن جای گرفتند، کم و بیش چه بوده است.
*****
امروزه پس از پژوهش ها و کشفیات دانشمندان تاریخ، زبان شناسی، مردم شناسی، باستان شناسی، جامعه شناسی و ژنتیک در 200 سال گذشته، دیگر کسی به طور جدی شک نمی کند که تکامل و تحول تقریبا 200 هزار ساله انسان مدرن («هوشمند») در آفریقا رخ داده و اینکه این آخرین نوع انسان معاصر حدود 40 تا 60 هزار سال پیش به تدریج در عرض هزاران سال از آفریقا به تمام دنیا پراکنده شده است.[1]
یک نتیجه گیری مهم از این کشفیات علمی که در یکی دو قرن اخیر بار ها تائید شده، آن است که هیچ شکی نداشته باشیم. در دنیا هیچ شخص، طایفه، قوم و ملتی نیست که ریشه اصلی و نیاکان 60 هزار سال پیش او از آفریقا نباشد. هیچ قوم و ملتی (خارج از آفریقا) نیست که بتواند به دور از احساسات و تعصب به طور جدی ادعا کند که «جد اندر جد» و «از ازل» بومی کشور و سرزمین بخصوصی بوده است. در این مهاجرت ها هر کس و هر گروه انسان ها سرگذشت پر فراز و نشیب و مخصوص به خود را داشته است، درست مانند طایفه و خانواده بزرگی که روزگاری میرسد و هر فرد آن به نقطه ای از جهان پخش میشود.
در آفریقا تکامل و تحول انسان معاصر میلیون ها سال طول کشیده و مراحل تکاملی بسیاری را پشت سر گذاشته، تا این «آخرین مدل» انسان به صورت انسان کنونی در آمده است. انسان های مدرن در ابتدا در ترکیب گروه های نسبتا کوچک مرتبا در حال حرکت، جستجوی سرزمین های جدید، شکار و گرد آوری گوشت و دیگر مواد غذائی و محافظت خود از آفات طبیعی و حیوانات وحشی بودند. اما آنها به تدریج یکجا نشین شدند، برخی حیوانات را اهلی کردند و به کشاورزی و دامداری پرداختند. آنها با هزاران کوچ به پیش و پس و دور و نزدیک و هر بار همزمان با آمیزش و زاد و ولد با افراد نزدیک، آشنا و گاه دور و بیگانه، صاحب شباهت یا دوری ظاهری و فیزیکی، عادات و رسوم، فرهنگ و زبان و طرز زندگی اقتصادی و اجتماعی گشتند. احتمالا اینگونه بود که در نقاط مختلف گیتی اقوام و قبایل مختلف به وجود آمد. طبعا گروه مردمانی که مثلا در شمال ایران کنونی ایجاد شده بود با گروه جنوب عراق فرق میکرد، اگرچه آنها به یکدیگر شبیه تر از مثلا فلان گروه اندونزی و چین بودند. حتی این شباهت ها، نزدیکی ها و دوری ها هم در طول زمان با مهاجرت ها و وصلت های جدید تغییر می یافت. دوری یا نزدیکی جغرافیائی گروه ها و شرایط طبیعی و اقلیمی آنان در تحول بیولوژیک و همچنین اجتماعی هر کدام از آنان نقش مهمی داشت. به دنبال ترک آفریقا، ظاهر فیزیکی و رنگ پوست و همچنین طرز زندگی، باور ها و عادات و رسوم آنان در طول هزاران سال شکل دیگری به خود گرفت و آن «اشکال دیگر» نیز به تدریج، اما به طور پیوسته تغییر یافت. در حالی که در آفریقا گوناگونی ژنتیک انسان ها بسیار متنوع تر و پیچیده تر بود، با پراکنده شدن انسان ها در اقصی نقاط جهان و همچنین افزایش جمعیت و اختلاط آنان با یکدیگر (بخصوص گروه های همسایه و نزدیک)، ترکیب ژنتیک انسان ها ساده تر و با وجود ادامه اختلاف در ظاهر فیزیکی آنان، شباهت بیولوژیک آنها به یکدیگر بیشتر شد.[2] بخصوص با پیشرفت تکنولوژی، مدرنیزه شدن زندگی اجتماعی، افزایش جمعیت جهان و اختلاط بیشتر انسان ها، این روند پیچ در پیچ مهاجرت و آمیزش انسان ها احتمالا بیشتر هم خواهد شد.
در اینجا موضوع مورد بحث ما تاریخ باستان شمال غربی ایران و مناطق همسایه آن است. با در نظر گرفتن مرزهای سیاسی کنونی، دقت اصلی ما در این نوشته به آذربایجان و کردستان است، اگرچه در دوره باستان (دستکم تا پیش از هخامنشیان) این دو منطقه به عنوان واحد های سیاسی تعریف و شناخته نشده بودند. مرحله زمانی مورد بحث ما «تاریخ مکتوب» است، یعنی از زمان آغاز خط و نوشتار (حدود 7300 سال پیش در بین النهرین و مصر باستان). تعیین این سرآغاز برای هر منطقه جهان فرق میکند. گفتیم که در رابطه با منطقه مورد بحث ما، «تاریخ مکتوب» حد اکثر از 3000 سال پیش شروع میشود، یعنی با نخستین اشاره ها در سنگ نوشته های آشوری به اقوام مادی و پارسی و همچنین اقوام پیش از آنها.
اما قبل از ماد ها و پارسی ها، قبل از تمدن های بین النهرین، قبل از پیدایش و کاربرد خط و نوشتار چه؟
باستان شناسان و دانشمندان ژنتیک با پژوهش های خود به میلیون ها سال پیش میروند و مثلا مشخصات ژنتیک و شرایط زندگی انسان های نئاندرتال و نخستین گروه های انسان های شکارچی و گردآورنده در آفریقا، آسیا و اروپا را ثبت میکنند. در این زمینه پژوهش های چند دهه گذشته دانشمندان در سایه پیشرفت های تکنولوژیک به نتایج شگفت انگیزی رسیده است. بسیاری از معما ها و گره ها گشوده شده، اما پرسش ها و بحث های علمی در باره صد ها موضوع دیگر هنوز در جریان است. بگذارید چکیده کاملا کوتاهی را از آنچه که در باره منطقه مورد بحث ما میدانیم، تا جائی که از جدیدترین آثار علمی بر می آید، در چند پاراگراف خلاصه کنیم.
پس از «مهاجرت بزرگ» از آفریقا
گفتیم که حدود 60 هزار سال پیش گروه های مختلف «نوع بشر» یعنی انسان هوشمند پس از سپری کردن چند میلیون سال در آفریقا، به تدریج به آسیا و اروپا مهاجرت نموده و از آنجا در عرض چند هزار سال در همه مناطق قابل سکونت دنیا پراکنده شدند.
بد نیست ضمنا بدانیم که مسیر این مهاجرت ها اصولا (ولی نه همیشه) در امتداد دریاها و رودخانه ها بوده است. این هم جالب است که بنا به تخمین دانشمندان، ده هزار سال پیش (یا 8000 سال پ.م.) یعنی در مراحل نهائی عصر یخبندان، جمعیت کل انسان ها در کره زمین احتمالا بین پنج تا 10 میلیون نفر بوده است. این را میتوان با جمعیت کل جهان دو هزار سال قبل (200 تا 500 میلیون نفر) و جمعیت کنونی مردم دنیا (بیش از هشت میلیارد نفر) و همچنین جمعیت پیش بینی شده برای سال های 2050 (حدود ده میلیارد نفر) مقایسه کرد، تا شدت افزایش جمعیت جهانی و نتایج احتمالی آن را تخمین زد. دو عامل بزرگ و مهم در سیر تحولی جمعیت جهان اقلیم-آب و هوا و متناسب با تغییرات آن (و همچنین افزایش جمعیت و شرایط اقتصادی و سیاسی کشور ها) مهاجرت انسان ها از منطقه ای به منطقه دیگر جهان است که هنوز از داغ ترین موضوع های بین المللی است.
امروزه دانشمندان باستان شناسی و ژنتیک مدرن میتوانند با سرعت شگفت انگیزی تصویر ژنتیک و «دی ان ای» انسان های پنجاه هزار سال پیش را از منطقه الف دنیا معین کنند، آن را با دیگر نمونه ها از منطقه ب مقایسه نمایند، نزدیکی و دوری آنها را نسبت به یکدیگر تشخیص دهند، دوره تقریبی زندگی گویشوران این یا آن زبان را محاسبه نمایند، بر پایه مقایسه این نمونه ها سیر و نوسان های مهاجرت انسان ها را تعیین کنند و مناسبت های ژنتیک آنان با دیگر انسان های گذشته و حتی درجه نزدیکی یا دوری بیولوژیک آنها با انسان های کنونی، یعنی همه ما زندگان را با معیارهائی قابل اندازه گیری ثبت نمایند.
زبانها، چه زبانهای ساده و کوچک دوردست و چه زبانهای بزرگ و مدرن کنونی، در درون خود دستگاه های فوق العاده پیچیده و منظمی جهت برقراری ارتباط بین انسان ها هستند. به نظر میرسد که سخن گفتن به یک زبان، قابلیت ویژه انسان در عالم موجودات زنده است. توان آموزش یک زبان در نظام ژنتیک هر انسان نهفته است. اما آموزش این یا آن زبان معین به این یا آن مشخصات ژنتیک اشخاص ربطی ندارد. هر کودک میتواند صرفنظر از مشخصات فیزیکی و ژنتیک (یا بیولوژیک) خود هر زبانی را از خانواده و محیط اجتماعی خود بیاموزد.
با در نظر گرفتن همه این عوامل میتوان گفت که بله، در شرایط اختلاط های فزاینده و بخصوص با گذشت زمان، گویشور این یا آن زبان بودن، نشانه تعلق به این یا آن گروه قومی و ژنتیک نیست. اما بخصوص در دوران باستان و در رابطه با مردمان کوچ نشین، بررسی زبان یک گروه و تحلیل و پی گیری تحول آن میتواند همراه با بررسی آثار تاریخی، جامعه شناسی و ژنتیک تصویر کامل تری از سیر تکاملی گروه های مختلف مردم به دست بدهد.
ضمنا بررسی زبان گروه های مردم (از جمله تشخیص شاخه های خانواده های زبانی و لهجه های آنها) میتواند به ما کمک کند که بفهمیم این یا آن زبان اروپائی یا آسیائی در چه دوره ای و چگونه گسترش یافته و یا از بین رفته است. البته، به گفته یوهانس کراوزه، دانشمند سرشناس ژنتیک از آلمان، «مردگان نمی توانند صحبت کنند» و ما نمیتوانیم بگوئیم که صاحبان استخوان های چند هزار سال قبل به چه زبانی سخن میگفتند. «اما ما میتوانیم مثلا به کمک بررسی و پیگیری خانواده های زبانی بگوئیم که زبانهای اروپائی و آسیائی چگونه بین انسان ها گسترش یافته اند.»[3]
تا دوره نوسنگی
منظور از چند توضیح بالا کمک به یافتن جواب به پرسشی بود که قبلا مطرح کرده بودیم: وضع منطقه مورد بحث ما یعنی آذربایجان و کردستان کنونی قبل از مادها (یعنی قبل از سه هزار سال پیش) چه بود؟ جواب کلی میتواند این باشد که در این مورد اطلاعات چندان زیادی نداریم. اطلاعات محدود ما در باره سه-چهار قرن قبل از مادها شاید کمکی به ما بکند، اما اگر بخواهیم از آن هم عقب تر برویم و مثلا از وضع این منطقه در ده هزار سال قبل تصویری کلی به دست بیاوریم، کار ما به مراتب مشکل تر خواهد شد، زیرا در این مورد آثار نوشتاری موجود نیست و ما ناچار خواهیم بود به کمک باستان شناسی و یافته های جدید ژنتیک و زبان شناسی تاریخی مراجعه کنیم. مثلا در چند سال اخیر دانشمندان گفته اند که 8000 سال قبل، همزمان با رشد کشاورزی و یکجا نشینی در آناتولی، مردمان دوره نوسنگی شمال غربی ایران که به تدریج با کشاورزی و یکجا نشینی آشنا شده بودند از آن سرزمین ها یعنی آذربایجان و کردستان کنونی و همچنین شرق آناتولی به دو سمت مهاجرت کرده اند: از طریق قفقاز به شمال و از طریق مناطق جنوبی ایران به سوی پاکستان و هندوستان کنونی.[4] اما در باره زبان و فرهنگ آنان اطلاعی در دست نیست. به این دوره نام «پیشا تاریخ» داده اند، زیرا هیچگونه خط و املا در آن دوره ها موجود نبوده و آثاری نوشتاری از آن باقی نمانده است. نخستین آثار نوشتاری انسان مربوط به دوره سومر ها حدود 5400 سال پیش است.
50-60 هزار سال پیش زمانی که انسان هوشمند از آفریقا به آسیا و اروپا مهاجرت میکرد، هنوز دوره یخبندان روی کره زمین ادامه داشت. آخرین دوره عصر یخبندان حدود 115 هزار سال پیش شروع شد و تا یازده-دوازده هزار سال پیش ادامه یافت. این رقم 12 هزار سال پیش را بهتر است به خاطر بسپاریم. پایان نسبی دوره یخبندان، آغاز دوره «نوسنگی» و، همزمان با آن، رو آوردن انسان ها به کشاورزی در آناتولی و «هلال حاصلخیز» (از مصر، اسرائیل، سوریه و عراق تا غرب ایران) همه دوازده هزار سال پیش شروع شده است. حتی به نظر زبان شناسان تاریخی، آغاز شکل گیری زبانها و دوری و نزدیکی آنها به یکدیگر، یعنی به عبارتی شکل گیری خانواده های زبانی (مانند خانواده زبانهای هند و اروپائی) هم احتمالا یازده-دوازده هزار سال پیش رخ داده است.
بین 60 هزار سال پیش یعنی آغاز مهاجرت بزرگ انسان ها به خارج از آفریقا و دوازده هزار سال پیش یعنی آغاز کشاورزی و شکل گیری زبانها حدود پنجاه هزار سال فاصله هست. در این مدت احتمالا مهاجران آفریقائی بیشتر به سوی آسیای گرم و کمتر به اروپای سرد رفته اند، زیرا شمال اروپا زیر لایه های یخ قرار داشت و حتی اروپای مرکزی بیشتر اوقات سال به خاطر سرمای غیر قابل تحمل دوره یخبندان چندان قابل سکونت نبود. اما با گذشت زمان فاصله های اعتدال هوا طولانی تر میشد و انسان های بیشتری به اروپا مهاجرت میکردند. در این میان مردم بیشتری از شاخ آفریقا و شمال مصر به خاورمیانه، آناتولی، ایران و از آنجا به قفقاز و آسیای میانه و شرقی، چین، یا از طریق هندوستان به آسیای جنوب شرقی و استرالیا میرفتند – و یا اینکه راه اروپا را در پیش میگرفتند (مهاجرت بزرگ به آمریکا حدود 15 هزار سال پیش بود). احتمالا روحیه کنجکاوی، کاشف منشی و تا حدی هم «قاپیدن» سرزمین های مناسب انگیزه های مهمی برای این «مهاجران جهانی» به شمار میرفته است.
هرچه بوده، به هر حال 50 هزار سال از آغاز این مهاجرت عظیم گذشته و در عرض این پنجاه هزار سال، تعداد جمعیت کل آنان به 10 تا 50 میلیون نفر رسیده است.
تا 12000 سال پیش احتمالا همه جوامع بشری به صورت «شکارچی-گردآورنده» می زیستند. آنها با صید ماهی و حیوانات وحشی و مصرف گیاهان تغذیه مینمودند. مردم شناسان تاریخی گفته اند که گروه های انسان های اولیه از ابتدای تکامل انسان یعنی چند میلیون سال قبل از مهاجرت بزرگ از آفریقا و حتی هزاران سال بعد از این مهاجرت، به صورت جوامع شکارچی-گردآورنده زیسته اند. طبعا در این جوامع موسسه دولت و دیگر سازمان دهی های اجتماعی و اقتصادی وجود نداشته و احتمالا به تدریج، آن هم به صورت کاملا ابتدائی به وجود آمده و تکامل یافته است. طوری که گفته شد، احتمالا شکل گیری و انسجام نسبی اکثر لهجه های مختلف زبانها و خانواده های زبانها هم در پایان این دوره شروع شده است.
جوامع شکارچی-گردآورنده با کشاورزی آشنا نبودند. یک واحد این گونه جوامع معمولا عبارت از گروهی از خانواده های خویشاوند (تا حدود 100 نفر) بود که برای تغذیه خود از طریق شکار و جمع آوری مواد غذائی ناچار به پیمودن مسافت های نسبتا طولانی میشدند. اغلب این گروه ها کوچ نشین یا نیمه کوچ نشین بودند و در یک منطقه محدود و معین دوام نمی آوردند. تاثیر نزدیکی یا دوری این گروه ها بر مناسبات میان آنها، اختلاف و اختلاط گروه ها و تاثیر آن بر بافت ژنتیک افراد این گروه ها، مسیر جغرافیائی مهاجرت آنان و همچنین تحول زبانها و لهجه های آنها موضوعات فوق العاده جالبی هستند که همچنان مورد بررسی قرار دارند.
«انقلاب نوسنگی»
پنجاه هزار سال بعد از مهاجرت بزرگ از آفریقا، سرمای عصر یخبندان که آخرین مرحله آن 115 هزار سال پیش آغاز شده بود، به تدریج کاهش یافت. هوا در مجموع گرمتر و ملایم تر شد. این دوره که با پیدایش کشاورزی، یکجا نشین شدن تدریجی انسان ها و چند هزار سال بعد اختراع خط و الفبا و آغاز تاریخ مکتوب در بین النهرین همراه بود، «عصر نوسنگی» (نئولیتیک) خوانده میشود. عصر نوسنگی مرحله نهائی «عصر سنگی» بود که دوره تکامل فرهنگی و مهارت های فنی انسان های پیشا تاریخ است و با معیارهای زیر شناخته میشود: شکل های جدید کاربرد سنگ به عنوان ابزار، استفاده از گیاهان و حیوانات اهلی شده، سکونت دراز مدت در آبادی ها، تکامل نسبی مسکن نسبتا ماندگار متناسب با یکجا نشین شدن انسان ها، و پیدایش هنر سفالگری و بافندگی. با در نظر گرفتن این جوانب مهم تمدن تاریخی انسان، عصر نوسنگی را ضمنا «انقلاب نوسنگی» نیز نامیده اند.
آغاز عصر نوسنگی در هر منطقه جهان فرق داشته است. طبعا این فرق ها وابسته به وضع اقلیم و در عین حال انتقال پدیده های این مرحله مانند کِشت و تولید غلات و حبوبات به مناطق دیگر نیز بوده است. غالبا گفته میشود که عصر نوسنگی حدود 9-10 هزار سال پیش از میلاد یعنی 11-12 هزار سال قبل آغاز شده و با جایگزین شدن ابزار سنگ توسط برُنز (مخلوط قلع و مس) به عنوان ابزار و سلاح به پایان رسیده است. در ادامه، آغاز و سرانجام عصر برنز و جایگزین شدن آن با «عصر آهن» نیز در هر منطقه متفاوت بوده است. در غرب ایران که پس از قرن هشتم پ.م. ماد و آتروپاتن نیز شامل آن میشود، آغاز و پایان مراحل مختلف این دوره 10 هزار ساله (تا میلاد مسیح) غالبا چنین تعریف شده است.
11-12 هزار سال پیش: آغاز دوره نوسنگی یا نئولیتیک در هلال حاصلخیز و آناتولی (در ایران تقریبا هزار سال بعد).[5]
5300 سال پیش: آغاز عصر برنز که پس از دو هزار سال به پایان میرسد و کار برد آهن به جای برنز آغاز میشود.
3200 سال پیش: آغاز عصر آهن که حدود 2600 سال پیش (در ایران: دوره مادها) به پایان میرسد.
عصر آهن با فروپاشی دو تمدن بزرگ این عصر یعنی میسِنی های یونان و هیتیت های آناتولی و برآمدن ماد ها و هخامنشیان ایرانی به پایان رسید.
به گفته فرانک هول که دوره نوسنگی در آسیای غربی را بررسی کرده، همه مکان های کشف شده دوره نوسنگی در ایران در مناطقی قرار دارند که برای کشت دیمی (اساسا به کمک آب باران) مناسب بودند. آبادی های این دوره اندک و فاصله آنها از یکدیگر بسیار بود. مردم هنوز شکار و گرد آوری مواد غذائی دوران گذشته را کاملا ترک نکرده بودند. در این دوره هنوز فرقی در موقعیت اجتماعی و سیاسی افراد به وجود نیامده بود. اطلاعات کنونی ما در باره دوره نوسنگی غرب ایران اصولا مربوط به دامنه های دو سوی کوه های زاگرس مرکزی و دشت های متصل به آن در کردستان است. اماکن مهم دیگر از نظر یافته های ایرانی دوره نوسنگی عبارت هستند از حاج فیروز در جلگه سولدوز آذربایجان، تپه سراب در جلگه کرمانشاه و همچنین تپه گوران، علی کش و گنج دره در لرستان. بدون شک اگر کاوش های بیشتری در این زمینه انجام گیرد، دانش ما بخصوص در رابطه با اماکن نوسنگی جنوب و شمال شرقی ایران افزایش خواهد یافت. دشت های موجود در انتهای فلات بین النهرین، لرستان و خوزستان تا کنون اطلاعات بسیاری در رابطه با دوره نو سنگی در ایران را به دست داده اند. در آن بخش کردستان کنونی که از قرن بیستم به بعد در دولت عراق قرار گرفت و همچنین در مناطق کردنشین ترکیه کنونی کشفیات مهم دیگری از دوره عصر نوسنگی وجود دارد. در جنوب ایران که به نظر میرسد نقش مهمی در دوره نوسنگی داشته و همچنین در افغانستان پژوهش های چندانی انجام نیافته است.[6]
در اینگونه نوشته های تاریخی که به گذشته ای باستان مربوط میشود، بهتر است مخصوصا به کسانی که با تاریخ و سلسله مراتب آن آشنائی چندانی ندارند، یادآوری نمود که وقتی در اینجا مثلا از ایران، افغانستان، آذربایجان یا کردستان سخن میرود، منظور ایران، کردستان یا آذربایجان و افغانستان کنونی نیست، بلکه همان سرزمین هاست که در آن دوره ها چنین نامی نداشتند و ترکیب اجتماعی و فرهنگی و بدون شک زبان و باورهای آنان فرق میکرد، اما امروزه در اثر تحولات مشخص تاریخی، سیاسی و فرهنگی گذشته، این نام ها را گرفته اند. به همین دلیل است که بسیاری تاریخ نگاران که در رابطه با احتمال چنین سوء تفاهم ها حساسیت دارند، معمولا به دنبال نام های معاصر مانند کردستان یا آذربایجان، واژه «کنونی» یا «بعدی» را علاوه میکنند. از این جهت در اینگونه موارد خواننده تاریخ باید بتواند قضاوت کند که مثلا ده هزار سال پیش در مناطق مورد بحث ما نه فقط واحدی سیاسی یا گروه مردمی به نام ماد یا آذربایجان و کردستان و زبانهای کنونی فارسی، مادی، کردی، ترکی و عربی وجود نداشت، بلکه طوری که خواهیم دید، حتی به مهاجرت ماد ها و پارسی ها به این مناطق هفت-هشت هزار سال دیگر باقی مانده بود. انسان ها در تمام دنیا به صورت گروه های کوچک در مرحله «شکارچی-گردآورنده» می زیستند و آن وجوه تمایز ژنتیک، «قومی»، ملی، سیاسی و مذهبی که امروزه بلافاصله با تعابیری مانند کردستان و آذربایجان به فکر بعضی ها میرسد، وجود نداشت. از این جهت دور از دانش و خالی از جدیت است که کسی یا گروهی بعد از هزاران یا حتی چند صد سال، به خاطر دلبستگی به سرزمین یا گروهی که امروزه نامش این یا آن است، نسبت به دیگران احساس برتری و یا خود کم انگاری نماید.
تقسیم بندی آخرین جوامع پیشا تاریخ (سنگی، برنز، آهن) را به یاد بیاوریم. این جوامع از 12000 سال پیش به بعد هر قدر به کشاورزی رو می آوردند، از زندگی به صورت شکارچی-گردآورنده دور میگشتند. این روند نیز تدریجی بود. بعضی از آنها بخصوص در هلال حاصلخیز و آناتولی سریع تر و فشرده تر به تاسیس جامعه کشاورزی و حتی ساختن نخستین حکومت ها و وضع نخستین قانون ها (حمورابی بابل، 3800 سال پیش) موفق شدند. برخی دیگر مدت طولانی تری به صورت کوچ نشینی زیستند و آنگاه یکجا نشین شدند و حتی برای مدتی حکومت های هرچند نا استوار خود را بنا نهادند که زمینه ای برای تاسیس نظام های اجتماعی جدیدی گردید.
«فرهنگ» های منطقه ای
چگونه میتوان چند و چون مناسبات فرهنگی و اجتماعی جمعیت هائی را آموخت که در دوره پیشا تاریخ، پیش از ایجاد خط، الفبا و نخستین آثار نوشتاری می زیستند؟ در تاریخ هرچه عقب تر برویم، آموزش آن سخت تر میشود و مهم ترین دلیل این سختی آن است که در این مورد آثار نوشتاری وجود ندارند. این کار را میتوان تا اندازه ای در «فرهنگ» ها یا آنگونه که در برخی منابع فارسی ترجمه کرده اند، «تمدن» های پیشا تاریخی دوره های آهن، برنز و نوسنگی جستجو نمود. این مجموعه ها دولت، قبیله، اتحادیه و غیره نبودند و سازماندهی سیاسی و اجتماعی نداشتند. این «فرهنگ» ها منطقه وسیعی را با گروه های انسان های مختلف در بر میگرفتند. این جمعیت ها مجموعه غیر ثابت و متغیری از مردمان دوره های هزاران ساله شکارچی-گردآورنده یا کوچ نشین و دام پرور بودند. آنها احتمالا تا حدی برپایه غریزه «کبوتر با کبوتر، باز با باز» از نظر همسایگی، زندگی اجتماعی و معیشت، آداب و سنن و زبان خود همدیگر را یافته و به یکدیگر نزدیک تر از مردمان دوردست تر شده بودند. دانش ما در باره این «فرهنگ» ها تنها مبتنی بر آثار باستان شناسی، مقایسه با فرهنگ های گذشته و همسایه و همچنین بررسی ژنتیک مهاجرت های آنان است. باستان شناسان و مردم شناسان تاریخی، وابسته به منطقه زیست این گروه ها، مشخصات هنری دست ساخته های آنان (مانند قاب های سفالین یا گور خانه ها) و یا نام محلی که این مجموعه های تاریخی یافت شده، نام های مشخصی به این فرهنگ ها داده اند، مانند فرهنگ گورچالی یا «یامنا»، فرهنگ آندرونوو، یا فرهنگ آمو دریا (باختر-مرو). از نقطه نظر پیدایش و تحول ماد ها و پارسی ها دو فرهنگ مربوط به اوراسیا یعنی فرهنگ گورچالی یا «یامنا» (در دشت های اروپای شرقی و قزاقستان) و به دنبال آن فرهنگ آندرونوو (در آسیای مرکزی) اهمیت خاصی به عنوان خاستگاه اصلی این نخستین ایرانی زبانان دارند.
از نیاکان هند و ایرانی زبان پیشا تاریخی که بنا بر آخرین بررسی های دانشمندان در اوراسیا (فرهنگ «آندرونوو») می زیستند، اثری نوشتاری در دست نیست. اما از افسانه ها و ادبیات شفاهی آنان که صد ها و شاید هزاران سال سینه به سینه منتقل شده و قرن ها بعد به رشته تحریر درآمدند، میتوان استفاده زیادی نمود. آیا مثلا نام های خاص، جاینام ها، یا باورهائی که در این منابع ذکر شده اند، کمکی به ما نمیکنند؟ نتیجه بررسی های مدرن قدیمی ترین آثار پارسی باستان، اوستائی و از طرف دیگر سانسکریت میتواند راهنمای خوبی برای ما باشند.
(ادامه مطلب در خود کتاب. برای خرید کتاب چاپی یا دریافت آن به صورت پی دی اف به نشر مروارید در تهران، یا به پرتال «طاقچه» مراجعه فرمائید. برای اطلاعات بیشتر روی تصویر کلیک کنید.)
[1] در این باره هزاران کتاب و مقاله علمی و جدید به بسیاری از زبانهای جهان وجود دارد. برای نمونه از میان کتاب های جدید ژنتیک ن.:
Luigi Luca Cavalli-Sforza, Paolo Menozzi and Alberto Piazza: The History and Geography of Human Genes, Princeton, 1994
Johannes Krause und Thomas Trappe: Die Reise unserer Gene, Berlin 2019
و از میان کتاب های زبان شناسی به:
Windfuhr: 2. ‘Dialectology and Topics,’ in: Windfuhr (ed.): Iranian Languages, Routledge, Oxon, UK and New York, 2009, pp. 5-18
[2] Henn, Cavalli-Sfroza and Feldman: The Great Human Expansion, 2014
[3] Krause und Trappe: Die Reise unserer Gene, S. 138-140
[4] Ibid
[5] Frank Hole: Neolithic Age in Iran, in EIr online, viewed on 20.04.2023.
شرح جناب کاوه بیات در مجله «جهان کتاب» در باره سه کتاب اخیر عباس جوادی: «ترکان ایران و ایران ترکان»، «از آتروپاتن باستان تا آذربایجان و کردستان»، و «تاریخ اختلاط ایرانیان و ترکان»
متن یادداشت افتتاحی عباس جوادی در نشست «پژوهشکده اسناد، سازمان اسناد و کتابخانه ملی ایران» دوشنبه، 10 دی ماه 1403، جهت نقد و بررسی سه کتاب اخیر او که در ایران به چاپ رسیده است. سخنرانان: احسان هوشمند، پژوهشگر حوزه اقوام ایرانی؛ سید مهدی حسینی تقی آباد، عضو هیئت علمی دانشگاه تهران؛ دبیر نشست: مصطفی نوری، پژوهشگر تاریخ معاصر سازمان اسناد و کتابخانه ملی ایران.
به همه شرکت کنندگان محترم این نشست عرض سلام و ادب دارم. از «پژوهشکده اسناد، سازمان اسناد و کتابخانه ملی ایران» و بخصوص دکتر مصطفی نوری، پژوهشگر این مرکز، بخاطر برگزاری این نشست و همچنین شرکت کنندگان این صحبت، استاد احسان هوشمند و دکتر سید مهدی حسینی، بسیار سپاسگزارم. امیدوارم این نشست بتواند در چارچوب وقتی که داریم، به بررسی و درک بهتر جوانب ناروشن این سه نوشته و اساسا موضوعات مرتبطِ مطرح شده در تاریخ ایران و منطقه کمک کند.
در ابتدا این را عرض کنم که تصادف جالب و برای من نیکبختانه ای است که این سه کتاب در یک نشست مورد بحث قرار میگیرند، چونکه در ذهن من هم، در این هر سه کتاب و چند کتاب دیگری که در اروپا چاپ شده و نیز بسیاری از مقالاتی که در وب سایت شخصی من «چشم انداز» منتشر شده، یک خط قرمز واحد و مشترک وجود دارد که بستر تاریخی و اجتماعی همه این نوشته ها را تعریف و معین میکند. این خط قرمزو مشترک، از نظر زمانی حدودا در سال های 650 میلادی با شکست ساسانیان و حمله اعراب و گسترش اسلام در خاورمیانه، ایران و آسیای مرکزی و مدتی بعد در آناتولی یا ترکیه کنونی شروع میشود. پایان این دوره به یک معنا سقوط خلافت عباسی به دست سلجوقیان در قرن سیزدهم و حدودا 250 سال بعد است. اما من پایان واقعی آن دوره را زمان احیای دولتداری ایرانی یعنی صفویان در ایران و در آناتولی سقوط قسطنطنیه یا استانبول بعدی به عنوان مرکزدولتداری مسیحی در هیئت روم شرقی یا بیزانس حدود سال 1500 قرار میدهم. یعنی تاسیس دو دولت اصلی و نسبتا قدرتمند خاورمیانه به عنوان دولت های تا حد زیادی «ملی» که تا چهار-پنج قرن بعد نقش اصلی را در این منطقه ایفا نمودند. البته من آگاه هستم که این دوره و مرحله های کوچک تر آن را نمیتوان بدون اشاره ای به گذشته آن مرحله ها درست درک و تحلیل نمود.
و اما در این دوره ی تقریبا 900 ساله از ظهور اسلام تا تاسیس دولت های صفوی و عثمانی، حاکمیت سیاسی در ایران ساسانی ابتدا به خلافت اسلامی و به تدریج به دست حاکمان منطقه ای ایرانی گذشت. در حالیکه خلفای اموی و دیرتر عباسی در شام و سپس بغداد حاکم سرتاسر سرزمین های اسلامی بودند، در مناطق مختلف، امیران و حتی سلاطین بومی بر سر کار آمدند که ظاهرا تابع خلیفه بودند، اما به تدریج حتی به خلیفه مالیات هم نمی پراختند. حاکمان جدید تجربه دولتداری نداشتند. از این جهت نظام اداری ساسانی مبنی بر تقسیم اداری اکشور به ایالت ها و ولایت ها ادامه یافت.
باز شدن مرزهای ایران و مهاجرت ها و گاه حملات اقوام عربی از غرب و اقوام ترک از دشت های شرقی و شمالی به ایران، تغییر دین ایرانیان به اسلام، مسلمان شدن تدریجی ترکان دشت ها به کمک ایرانیان، اسلام آوردن و عربی زبان شدن بخش بزرگی از خاورمیانه به جز ایران که فارسی زبان باقی ماند، جزو برخی از این تحولات اجتماعی بودند. ناآرامی و در عین حال همگرائی و اختلاط های قومی، زبانی، فرهنگی و سیاسی تاثیر عمیق خود را بر بافت اجتماعی، اقتصادی جوامع ایران و مابقی خاورمیانه گذاشت. گسترش نفوذ و سپس حاکمیت ترکان سلجوقی به سرزمین های روم شرقی و بالاخره تاسیس امپراتوری عثمانی در جوار دولت صفوی ایران چهره ی جدید و کلی منطقه را ترسیم نمود.
این بستر عمومی سیاسی و اجتماعی عبارت از همان خط قرمز و مشترکی است که در هر سه این کتاب به چشم میخورد و آنها را تا حدی مشابه به هم ساخته است. بنظرم بازگو نمودن این سلسله مراتب تاریخی به زبانی ساده، مخصوصا به جوانانی که از این موضوعات تاریخی اطلاعات جسته و گریخته و اغلب ناقصی دارند و یا اصولا علاقه چندانی به آن حس نمیکنند، به هر حال مفید و لازم است. البته این اطلاعات را در اکثر کتاب ها ونوشته های تاریخی و اجتماعی که با وسواس و دقت لازم علمی نوشته شده اند، میتوان یافت. لیکن بسیاری از این قبیل نوشته ها به زبان های اروپائی هستند و غالبا به فارسی ترجمه نشده اند.
ورای این به اصطلاح «بستر عمومی» تحولات، من سعی کرده ام در هرکدام از این کتاب ها یکی دو جنبه معین و مهم این تحولات را شرح دهم و تا حد امکان بر پایه آثار علمی معاصر تحلیل کنم، تا خوانندگان در مورد تاریخ گذشتگان و همسایه های ما گرفتار تخیلات و گمانه زنی های بی دلیل و یا روایات و ادعاهای بی پایه نشوند.
مثلا آخرین کتاب من «تاریخ اختلاط ایرانیان و ترکان» (که امیدوارم آخرین کتاب من هم نباشد) مربوط به زوایا، گذشته های دور و نزدیک اختلاط قومی، یعنی ژنتیک، سیاسی، فرهنگی و زبانی ایرانیان با قبایل ترک زبانی است که به دنبال گسترش اسلام وارد جلگه ایران شدند و با مردمان بومی این سرزمین ها اختلاط یافتند. این تاریخ حتی به صد ها سال قبل از اسلام برمیگردد، یعنی به دوره ای همزمان با ساسانیان و قبل از آن در ایران، اما این تماس ها و همگرائی نه در ایران، بلکه در دشت های مغولستان کنونی جریان داشت که سرزمین مشترک ایرانی زبانان شرقی (سکا ها) بود. همچنین ظاهرا کمتر کسی از تاریخدوستان جوان ما درباره ی اتفاق عمل نظامی ایران ساسانی و نخستین دولت ترک در سال های 550 میلادی و تقسیم حاکمیت آسیای مرکزی بین این دو اطلاعات چندانی دارد. موضوع ادامه و حتی تحکیم هویت ایرانی در دوره های حاکمیت سلجوقیان، ایلخانان مغول و قبایل ترکمن نیزفصل دیگری از این کتاب است، در حالیکه هنوز بعضی ها تصور میکنند که تعبیر ایران و خود شناسی ملی ایرانی با رضا شاه شروع شده و محصول اندیشه غربی دولت-ملت است.من در عین حال فکر میکنم که در این کتاب فصل مربوط به ژنتیک و داده های آخرین تحلیل های باستانشناسی ژنتیک در باره منطقه ما از جمله نزدیکی بارز ژنتیک بین مثلا ایرانیان و ترکان ترکیه یا ترکمن ها (مثلا در مقایسه با قزاق ها و قرقیزهای آسیای میانه) بسیار جالب است. همچنین من در آنجا تا حدی به این موضوع پرداخته ام که تا این 40-50 سال !!!!!! اخیر حتی بسیاری تاریخ نگاران، عامل زبان و جغرافیای کنونی یعنی مرزبندی های قرون بیستم و بیست و یکم را جزو معیار های اصلی قومیت یک گروه انسان ها میشمردند، در حالیکه چنین نیست. اینکه کسی امروزه ترک ترکیه است، دلیل نیست که لزوما با فیلسوف یونانی 2500 سال پیش هراکلیت که اهل شهر «میلِت» در ترکیه کنونی بود، هم تبار باشد و یا هر که امروزه انگلیسی زبان است، لزوما از تبار آنگلو ساکسون نیست. زیرا در طول ده ها هزار سال گذشته و از جمله هزاره های نزدیک به ما اختلاط های ژنتیک، زبانی، فرهنگی و اجتماعی بخصوص بین اقوام همسایه آنقدر زیاد بوده که امروزه تمایز و مرزبندی بین آنها عملا و معمولا غیر ممکن است. در طول این قرن ها گروه های مختلف مردم با دیگران اختلاط یافته اند و قیافه و زبان و مذهب آنها نیز کم یا زیاد تغییر یافته است. در این مورد مثالی که در ده بیست سال گذشته رواج یافته، بسیار جالب است. تعداد پدربزرگان و مادر بزرگان خود و پدربزرگان و مادربزرگان آنها را تا بیست یا چهل نسل گذشته حساب کنید. اگر فقط 20 نسل یعنی حدودا پانصد سال عقب بروید، خواهید دید که فقط شما مانند هر شخص دیگر ممکن است دارای یک میلیون و در صورت 40 نسل عقب رفتن، حدود یک تریلیون (دو به توان چهل) نفر نیای مستقیم (البته با احتساب مدت زمان طی شده و مرگ اکثریت در چند نسل و امکان همپوشی نیاکان) هستید. البته همه انسان ها، آنگونه که اکثریت دانشمندان تاریخ، باستان شناسی و ژنتیک قبول دارند، اصالتا از آفریقا آمده اند. بنا براین ما همه در اصل ریشه ای مشترک داریم. اما طبعا این اشتراک در ریشه و نسب بین مردمان سرزمین های همسایه اصولا بیشتراست (مگر اینکه گروه مورد بررسی به تازگی به منطقه مورد نظر کوچ کرده باشد). این چیزی است که آزمایش های «دی ان ای» نیز آن را تائید می کنند. از این جهت نیز هیچ جای شگفتی نیست که امروزه مثلا ترکیب تباری و ژنتیک مردمان ساکن ترکیه، عراق، قفقاز جنوبی و ایران به یکدیگر بسیار نزدیک است، صرفنظر از اینکه زبان، مذهب و عادات و رسوم کنونی آنان چیست.
کتاب «ازآتروپاتن باستان تا آذربایجان و کردستان» هم یک نمونه مشخص این گونه روابط تاریخی بین دو گروه مردم همسایه در دوره پیش از اسلام یعنی آتروپاتن باستان شامل آذربایجان و کردستان کنونی از سوئی و ارمنستان از سوی دیگر است. تصور اینکه مردم آذربایجان، کردستان و ارمنستان صرفا بخاطر تمایزهای زبانی، مذهبی و سیاسی کنونی خود و یا مرزبندی های سیاسی بین خود به همان درجه از یکدیگر دور و متمایزهستند، خالی از نگرش علمی و مدرن است. بخصوص دوره اشکانیان (247 پ.م. تا 224 م.) یعنی حدود 500 سال از تاریخ این منطقه، شاید مهم ترین مرحله اختلاط سیاسی، تباری ، زبانی و فرهنگی مردم ایرانی (به ویژه اهل آتروپاتن یعنی آذربایجان و کردستان) و ارمنستان همسایه است، اما این جوانب اختلاط تاریخی نامبرده، متاسفانه هنوز چندان پژوهش نشده است.
در نهایت کتاب «ترکان ایران و ایران ترکان» یک بازنگری به تاریخ سیاسی و به اصطلاح «دودمانی» به دوره 900 ساله نامبرده به دنبال استقرار حاکمیت عربی و نفوذ اسلام در این منطقه گسترده از آسیای میانه و ایران تا آناتولی و خاورمیانه است. توجه خاص این کتاب به پیدایش عنصر ترک در صحنه تاریخ ایرانیان، مناسبات آنان با ایران و ایرانیان از نظر نظامی، سیاسی و اجتماعی-فرهنگی است و با دقت خاصی به این موضوع می پردازد که چگونه ترک های دشت های بی در و پیکر اورآسیا، به دنبال ورود به جهان اسلام از راه آسیای مرکزی و خراسان، با مردم بومی سرزمین های ایرانی و بعد ها آناتولی، عراق، شرق قفقاز و شمال سوریه و حتی مصر به صورت تنگاتنگ و از هر جهت: سیاسی، اجتماعی، مذهبی و فرهنگی در «دیگ همجوش» این مناطق از جمله، ایران و ترکیه بعدی پایه های ملت های نوین منطقه را به وجود آوردند که امروزه، با همه کامیابی ها و ناکامی هایش، شاهد آن هستیم. دو سه موضوع دیگر مورد توجه خاص این کتاب عبارت هستند از: نقش ایرانیان در جذب ترکان به عالم اسلام، احیا و شکوفائی زبان فارسی، تحول، تکامل و استانداردشدن زبان های مختلف ترکی که امروزه در اورآسیا، ایران و ترکیه به زبان های متمایزی تبدیل شده اند، شکوفائی علم و دانش در مرحله معینی از این دوره و پس از مدتی غالب شدن نگرش و طرز فکر ضد علمی به ویژه پس از ابو حامد محمد غزالی، و همچنین بررسی نقادانه و امیدوارم منصفانه (مثلا در باره فارابی و ابن سینا) مبنی بر اینکه صرفا محل کنونی تولد یا زبان تالیف اثری دلیل اصالتا عرب یا ترک بودن و دیگر مشخصات به اصطلاح «قومی» دانشمندان و بزرگان علم و ادب تاریخ مشترک ما نیست، صرفنظر از اینکه اینگونه مباحثات غیرجدی و غیر علمی، به سود کسی نیست و تنها شکاف بین گروه های مردم منطقه را عمیق تر میکند.
در پایان میتوانم بگویم که هیچکدام از این کتاب ها با هدف ترویج و تبلیغ این یا آن اندیشه و طرز فکر سیاسی و اجتماعی نوشته نشده اند. اما امید من آن است که این نوشته ها از طریق بالابردن سطح آگاهی واقع بینانه و علمی مردم و بخصوص جوانان در باره مسائل مربوط به هویت، تاریخ، زبان، مذهب و فرهنگ های منطقه وسیع ما، به زندگی آرام، مسالمت آمیز و همسو با پیشرفت همه مردمان ایران و همسایگان دور و نردیک آن یاری رساند، حتی اگر این، کمکی ناچیزباشد.
متشکرم.
(فایل صوتی سخنرانی دبیر نشست و سخنرانان درکانال «تلگرام» مرکز. فایل تصویری نشست بعد از تهیه توسط این مرکز در همان کانال پخش خواهد شد. متن خبر نشست آماده شده از طرف «سازمان اسناد و کتابخانه ملی ایران» در این لینک.)
امپراتوری روم شرقی (آناتولی) قبل از آغاز تسلط ترکان اغوز سلجوقی حدود سال 1071 (برای بزرگ کردن تصویر روی نقشه کلیک کنید)
هزار سال قبل ترکیه مسلمان نبود، ترکی زبان هم نبود، اسمش هم هنوز «ترکیه» نشده بود.
درفصل های گذشته دیدیم که نیاکان ترک ها و گروه هائی که به تدریج به آنان پیوستند، در هزاره یکم میلادی در پهنه آسیای میانه پراکنده گشتند و همزمان با سقوط ساسانیان و سلطه اعراب بر خاورمیانه و ایران، وارد جهان اسلام شدند.
دو سه قرن پیش از اسلام، در اروپا، قبایل بدوی ژرمن با حملات خود به ایتالیای کنونی، امپراتوری پهناور و قدرتمند روم را ویران کرده و دولت آن را که بر اغلب اروپا و سرزمین های مجاور دریای مدیترانه حکمفرمائی مینمود، سرنگون کرده بودند. از آن دولت جهانی تنها بخش شرقی آن با مرکزیت «بیزانس» یعنی استانبول و ترکیه کنونی باقی مانده بود که هنوز تحت حاکمیت باقیمانده امپراتوری مسیحی روم قرار داشت. زبان غالب رومِ شرقی، یونانی و در ولایات شرقی و جنوبی آن، آرامی سریانی، ارمنی و پهلوی بود. لشکریان خلافت اسلامی، جنوب ترکیه کنونی، سوریه، عراق، ایران، فلسطین و شمال آفریقا را فتح کرده و مردم این سرزمین ها را تابع خود نموده بودند. ولی بخش بزرگی از ترکیه کنونی هنوز با عنوان «روم شرقی» مسیحی مذهب و غالبا یونانی زبان باقی مانده بود.
تا سال 1071.
در این سال سلطان آلپ ارسلان سلجوقی، برادرزاده و جانشین طغرل بیگ (بیگ) سلجوقی، فاتح خراسان و ایران، در نبردی در نزدیکی دهکده مانزیکرت (ملازگرت) در شمال دریاچه وان، امپراتور روم شرقی را شکست داد. با این ترتیب دروازه های آناتولی یا روم شرقی بر روی سیل قبیله ها و طایفه های مختلف (و غالبا اُغوز سلجوقی) که از ایران رو به سوی آناتولی گذاشته بودند، باز شد. بدون شک این اولین باری نبود که ترک ها قدم به خاک روم شرقی میگذاشتند. طغرل بیگ دو سال پس از فتح مرو (1403 م.) برادر خود چاغری بیگ را همراه با گروهی از سواران ترک به آناتولی فرستاده بود تا از نزدیک امکانات حمله نظامی به این سرزمین های «کفار» را برآورد کند[1]. چاغری بیگ نیزبعد از مدتی با خبرهای تشویق آمیز در باره امکانات مساعد حمله، یغما و اشاعه اسلام در آناتولی به خراسان بازگشته بود.
اگر چند قرن عقب تر، به دوره ساسانیان، رقابت آنان با روم شرقی و نقش دوجانبه ترک های دشت ها در بین این دو امپراتوری برگردیم، نمیتوان دور از احتمال دانست که گروه های معینی از مردم ترک زبان، مخصوصا در مناطق مرزی، مناسبات معینی با اهالی روم شرقی داشته اند. اما هیچ دلیل و شاهدی تاریخی مبنی بر استقرارمنسجم و احتمالا اظهار وجود سیاسی وقومی ترک ها در آناتولی قبل از سلجوقیان در دست نیست.
در رابطه با اقوام، مذاهب و زبان های مردمان آناتولی پیش از حاکمیت ترک ها به این دیار قبل از ورود سلجوقیان به این منطقه، یعنی هزار سال پیش، اطلاعات کافی ومستند تاریخی موجود است.
کمی به گذشته برگردیم.
امپراتوری روم (غربی) حدودا پانصد سال بعد از میلاد متلاشی شد. فروپاشی غربِ امپراتوری روم زمینه ساز دولت های مدرن اروپا گردید.
این بار بخش شرقی امپراتوری روم کار را ادامه داد. زبان مشترک غربِ امپراتوری، لاتین بود، مذهب آن («پاگانیسم» یا چند خدائی) به ادیان ابراهیمی کنونی ربطی نداشت (در فرهنگ شرقیان مسلمان، آنها «بت پرست» نامیده میشدند). اما روم شرقی سنت امپراتوری را با زبان یونانی و دین مسیحیت ارتدکس ادامه داد. بعد از کلیسای «سن پیر» واتیکان، کنستانتینوپل (استانبول بعدی) و کلیسای «آیا صوفیا» در همین شهرمرکز مسیحیت گردید (امروزه این کلیسا به مسجد تبدیل شده است). صدها نوشته و سند رسمی، کلیساها و شمایل های مسیحی آشکارا غالب بودن مسیحیت در آناتولی تا آمدن سلجوقیان را نشان میدهد.
از نگاه قومیت و زبان نیز وضع آناتولی تا دوره ترکان به همین درجه روشن است. زبان حاکم بر غرب آناتولی و صفحات مرکزی تا شرق ولایت کاپادوکیا (در آناتولی مرکزی) بدون تردید یونانی بود. آثار کتبی بسیاری به این زبان از این دوره بجا مانده است. در شرق کاپادوکیا عنصر زبان و فرهنگ یونانی در مقایسه با غرب و مرکز آناتولی به مراتب ضعیف تر بود. آنگونه که گذشت، مردم بخش شرقی بیزانس اغلب سریانی، ارمنی و پهلوی زبان بودند (چندی از تاریخ نگاران یونانی گروه اخیر را «کُردی زبان» هم نامیده اند.)
از نگاه مستندات تاریخی شکی نیست که حاکم شدن زبان یونانی بر غرب و مرکزآناتولی و مناطق ساحلی دریای مدیترانه و حتی دریای سیاه مربوط به گسترش زبان، فرهنگ و تجارت یونانیان به این مناطق در یکی دو قرن پیش از ظهور اسکندر مقدونی بوده است.
حدود 800 تا 750 سال پيش از ميلاد يعنی کم و بيش زمانی که در ايران، مادها نخستين دولت ايرانی را بنا نهادند، يونانی زبان هائی که در يونان میزیستند، به طور روز افزونی شهر های خود را ترک کرده و در سرزمين های دور و نزديک، به اصطلاح « ُکلُنی» های خود را با زبان، فرهنگ و آداب و رسوم يونانی ايجاد کردند. رشد جمعيت يونانی زبان، مصرف روزافزون چوب درختان برای ساختن کشتی ها و کمبود کشت و کارغلات و مواد غذايی، آنها را وادار به کوچ به سرزمين های دور و نزديک ميکرد. تا آن زمان يونانی ها در چند شهر مهم و نسبتا بزرگ ميزيستند. آنها «دولتشهر» نامیده میشدند، زیرا خود شهروندان، شهرهای خود را اداره میکردند. مهم ترين دولتشهر آن دوره، آتن بود. بعضی از اين دولتشهر ها در داخل يونان امروزی و برخی ديگر مانند سارديس، اسميرنا (ازمير کنونی)، اسپارتا، ميلِت و اِفِسوس در ترکيه کنونی قرار داشتند. در همین دوره چند صد ساله بود که زبان و فرهنگ یونانی جایگزین زبان و فرهنگ های دیگر هند و اروپائی آناتولی (مانند لیدیائی) گشت. متعاقبا دو سه قرن بعد، به دنبال ظهور مسیحیت، یونانیان و مردمان یونانی زبان شده ی آناتولی نیز به مسیحیت گرویدند.[2]
در ولایات شرقی آناتولی (سواحل دریای سیاه، مناطق نزدیک به ارمنستان، گرجستان، سوریه، ایران و عراق کنونی) مردمان غیر یونانی زبان بیشتر بودند، از جمله گرجی ها، لازها، ایرانی زبان ها (کُردها؟)، آسوری ها و ارمنی ها. در سده های دهم و یازدهم، روم شرقی بخشی از مناطق مرزی در شرق امپراتوری را نیز الحاق نمود و با این ترتیب جمعیت غیر یونانی در شرق امپراتوری تا حدی افزایش یافت.[3]
مورّخ معروف ترک محمد فواد کؤپرولو در رساله خود «اِتنوگرافی ترک هائی که به آناتولی آمدند» (1922) مینویسد «ترک هائی که آسیای میانه را پشت سر گذاشته و پس از مدتی اقامت در ایران به آناتولی آمدند و زبان مردم این سرزمین را به ترکی تغییر دادند، اساسا منسوب به ترکمن ها بودند،» اما آنها در اینجا همچنین با دیگر اقوام ترک مانند آق قویونلو ها، قراقویونلوها (…) و همچنین مردم بومی آناتولی آمیختند.«اسنادی که در دست ما میباشند به روشنی نشان میدهند که ترک های کنونی آناتولی حاصل اختلاط عناصر بسیار گوناگون قومی هستند.»[4]
ترکی زبان شدن روم شرقی اساسا در نتیجه تهاجم، مهاجرت و حاکمیت قبایل و لشکریان ترک سلجوقی از آسیای مرکزی از طریق ایران بوده است. ترکی زبان شدن بخشی از مردم ایران (از جمله آذربایجان) نیزحلقه جدائی ناپذیر همان زنجیر تحولات نظامی و سیاسی منطقه در ارتباط با مهاجرت طولانی مدت ترکان از آسیای میانه تا روم شرقی و آسیای غربی بین سال های 1000 تا 1500 م. است.
اما چگونه شد که جانشین شرقی و یونانی امپراتوری روم به دنبال شکست سال 1071 از ترک های سلجوقی، به تدریج ضعیف تر و ضعیف تر گشت و در نهایت کاملا فروپاشید، در حالیکه در مقابل نیروهای منسجم نظامی آنها، تنها بیگ ها و خان های ترک بودند که با اسب سواران و تیراندازهای قبیله ها و طایفه های مختلف خود میجنگیدند؟
شاید خود این پراکندگی در نیروهای مهاجم ترک یکی از دلایل مهم پیروزی آنها در دراز مدت بود. واقعا هم باید در نظر داشت که بین سال 1071 یعنی نخستین پیروزی مهم ترک ها بر بیزانس و فتح نهائی استانبول در سال 1453 تقریبا چهار قرن فاصله وجود داشت. این مدت طولانی سرشار از تهاجم، اشغال، مقاومت، حمله متقابل، یغما، استملاک و راندن مردم بومی از خانه و کاشانه خود، اتحادها و جنگ های سودجویانه و تاکتیکی بین طایفه های ترک یا همدست شدن ترک ها و رومیان برضد دشمنی مشترک در مقاطع مختلف و به طور همزمان، آمیزش همه اقوام این سرزمین بود. بعلاوه، در تمام این مدت طولانی، طایفه ها و قبایل تازه نفس جدیدی از جانب ایران و قفقاز میرسیدند که در سر سودای ثروت، قدرت و حاکمیت زیر بیرق «اسلام بر ضد کفار» می پروراندند. این قبایل و طایفه ها هرکدام به منطقه ای از روم شرقی می تاختند و سعی میکردند در آنجا ریشه بیفکنند. این منطقه ها را در تاریخ ترکیه «بِی لیک ها» (بیگ نشین ها) نامیده اند. هرکدام از آنان نامی داشت که به طایفه مهاجر یا رئیس آن طایفه مربوط بود. احتمالا مهم ترین آنها در طی این 400 سال بیگ نشین سلجوقیان روم، قرامانیان، دانشمندیان و طبعا «آل عثمان» در سواحل شرقی تنگه بُسفُر بود که بالاخره بر رومیان و دیگر بیگ نشینان رقیب ترک چیره شد و امپراتوری واحد عثمانی را ایجاد کرد. تا حاکمیت «آل عثمان» در اواسط قرن پانزدهم، امیران ترک با نیروهای محلی خود در حال کشاکش و رقابت با یکدیگر بودند. مرزهای آنها مرتبا در نتیجه زد و خورد آنان با رومیان یا بین یکدیگر در حال تغییر بود.
تقریبا بیست سال پس از نبرد مانزیکرت امپراتور روم شرقی (که خود و مردمش مسیحی ارتدکس بود) از پاپ کاتولیک روم (غربی) طلب کمک نمود تا در مقابل سلجوقیان مسلمان مقاومت بیشتری کند. این نخستین از سلسله حمله های صلیبی است که برای کمک به مسیحیان ارتدکس بیزانس انجام می یافت. سه تا چهار اقدام دیگر صلیبیان برای دفع خطر سلجوقیان انجام گرفت، اما نتیجه ای نداد. ظاهرا اختلافات مذهبی بین ارتدکس ها و کاتولیک ها و بی بند و بار بودن جنگجویان صلیبی باعث سلب اعتماد بین دو طرف مسیحی شد و نتیجه ای نداد. البته نقطه ضعف های مختلف حکمرانان روم شرقی نیز به روند زوال این امپراتوری کمک کرده است.
به نظر برخی تاریخ نگاران، یک عامل مهم دیگر در فروپاشی روم شرقی، اختلاف و ضدیت بین مدیریت دولت در مرکز (یعنی قسطنطنیه یا استانبول) و ولایت ها از یک طرف و دستگاه نظامی دولت روم شرقی از طرف دیگر بوده، تا جائیکه در نهایت مهاجمان ترک هراسی در مقابل نیروهای نظامی ولایات روم شرقی نداشتند. از سوی دیگر، هرچه زوال دولت روم شرقی ادامه می یافت، مزدوران خارجی از اقوام مختلف از جمله روس ها، گرجی ها، ارامنه، ایرانیان و حتی خود ترک ها به جای سربازان بومی به جنگ با مهاجمان فرستاده میشدند. این امر از طرفی احتمال لغزش سربازان مزدور از وفاداری به دولت روم شرقی و اخذ رشوه از دشمن را افزایش میداد و از طرف دیگر خرج گزافی را بر دوش دولت روم شرقی میگذاشت.[5] جنگ های فرسایشی بی پایان با ساسانیان ایران نیز به عنوان یکی از چند عامل شکست روم شرقی عنوان شده است.
در شرایط محاصره و تالان شهرهای مسیحی نشین آناتولی وحمله های پی در پی برای ده ها سال، قبول اسلام از طرف مردم بومی در سده های یازدهم و دوازدهم شدت گرفت. در بسیاری منابع یونانی و ارمنی این دوره که از طرف مردم بومی تالیف شده، اینگونه رویاروئی ها که در نهایت به افزایش قبول اسلام از طرف مردم بومی و به طور همزمان رواج زبان ترکی در بین آنان منتج شده، به تفصیل شرح داده شده است. برای نمونه میتوان به وقایع نامه «ماتئوس اورهایه تسی» ارمنی در باره محاصره و بالاخره فتح شهر«ملی تنه» (مالاتیای کنونی) و آتش زدن به روستاهای اطراف آن از طرف «امیر محمد دانشمند» در اوایل قرن دوازدهم اشاره کرد. لیکن منابع ترکی زبان در باره اینگونه تحولات بسیار کم است. شاید مهم ترین منبعی که میتوان در این زمینه نام بُرد، اثر منظوم و حماسی «دانشمند نامه»[6] از قرن دوازدهم باشد که نویسنده آن معلوم نیست، اما از قرن سیزدهم به بعد چند بار از طرف منابع اسلامی به تحریر در آمده و با جزئیات و احتمالا مبالغه های بسیاری، گسترش اسلام و حاکمیت ترکان قبیله «دانشمندی» را در جنوب شرقی آناتولی شرح میدهد. ضمنا «دانشمندنامه» یکی از نخستین آثار مکتوب حماسی به زبان ترکی شمرده میشود.[7] یکی از خطوط اصلی حماسه ترکی «دانشمند نامه» دعوت به «جهاد» اسلامی بر ضد «کافران» در جنوب شرقی آناتولی و گسترش آن به دیگر سرزمین های «بلاد روم» است.
برخی منابع (مانند برایس، 1955) برآنند که در یکی دو قرن نخست ترک شدن آناتولی، مهاجران ترک به دو دسته تقسیم میشدند. قبایل کوچ نشین اغلب در دشتها و روستاها سکنی میگزیدند، تا مراتع لازم برای چراندن گوسفندان خود را به دست آورند، در حالیکه لشکریان و امیران ترک شهرها را برای زندگی برمیگزیدند که بیشتر جمعیت بومی داشتند[8]. اما بنظر میرسد که در سده های 13 و 14 مجموع ترک زبانان مسلمان شامل کسانی که منشاء آسیای مرکزی داشتند و همچنین گروه های مردم بومی که در یکی دو قرن پیش از آن ترک زبان و مسلمان شده بودند، به مراتب بیشتر شده بود. در قرن سیزدهم (1279)، زمانی که مارکو پولو از آناتولی میگذشت، آن را بخاطر جمعیت زیاد و روستائی-شهری ترک آن «ترکمانیا» نامیده بود. صد سال بعد که سیاح عرب ابن فضل الله عمری از آناتولی رد میشد، هنوز «در منطقه دنیزلی (جنوب غربی ترکیه) 200 هزار، در ولایت قسطمونی (سواحل دریای سیاه) 100 هزار و در کوتاهیه (غرب ترکیه) 30 هزار چادر ترکمن ها را مشاهده کرده بود»[9]. اما در قرن پانزدهم و بخصوص پس از سلطان محمد فاتح، جمعیت کوچ نشین غرب آناتولی کاهش یافت. بخش بزرگی از آنان به کشاورزی، تجارت، صناعت و امور دینی می پرداختند. ثبت نام های ترکی روستا های جدید در غرب ترکیه پس از قرن پانزدهم نیز قابل توجه است[10]. در هر حال، روند قبول اسلام و گسترش زبان ترکی (و در عین حال تحکیم و انسجام آن به صورت ترکی عثمانی) در تمامی این دوره و حتی بعد از آن به موازات هم پیش رفته است.
به راستی هم میتوان دو قرن نخست یازدهم و دوازدهم را دوره زوال تدریجی بیزانس و افزایش تدریجی قدرت و نفوذ اسلام و زبان ترکی شمرد، در حالیکه دو قرن بعدی سیزدهم و چهاردهم دوره متلاشی شدن نهائی امپراتوری روم شرقی و تحکیم کامل قدرت ترک ها بود، روندی که در نهایت با واحد شدن قدرت ترک ها در هیئت خاندان عثمانی و فتح استانبول در سال 1453 از طرف سلطان محمد فاتح به اوج خود رسید.
در این 400-500 سال مشخصات گسترش اسلام بین مردم بومی مسیحی کم و بیش شبیه روند تغییر دین در سرزمین های دیگری بوده است که در تاریخ نگاری منطقه (مثلا در نمونه استیلای اعراب بر ایران ساسانی) نقل شده است. یکی از آن مشخصات، مجبوریت پرداخت «جزیه» یا مالیات اضافی و همچنین خراج از بابت درآمد از زراعت و تجارت برای غیر مسلمین «اهل کتاب» یعنی مسیحیان و یهودیان بوده است. اسناد مختلف دایر بر جمع آوری مالیات در بیگ لیک های مختلف ترکی تا سال 1500 نشان دهنده آن است که حجم جزیه و خراج های دیگری که از غیر مسلمین «اهل کتاب» اخذ میشد، «قابل توجه» بوده و کم نبودند افراد، زمینداران و تاجران مسیحی که اساسا به خاطر گریز از پرداختل اینگونه خرج های کلان و اضافی به اسلام گرویده اند. از طرف دیگر در جوّ و شرایط اعلام شده به عنوان «جهاد علیه کفار»، آنگونه که در «دانشمندنامه» به تفصیل شرح داده شده، بزرگان برخی جماعت ها، روستا ها و حتی شهرها برای حفظ جان و امنیت مردم عادی از حمله، قتل و غارت و خرابی آبادی ها، غالبا بدون اطلاعات چندانی از اسلام به این دین نو گرویده اند[11]. در همین چارچوب هم هست که شاید بتوان قبول اسلام از سوی روستاها و حتی شهر های مسیحی به صورت دسته جمعی را بهتر درک نمود. بدون تردید این نوع «عافیت طلبی» انسانی جهت حفظ خود، خانواده و محیط خود نه اولین و نه آخرین نمونه در تاریخ جوامع بشری بوده است.[12]
در بررسی شکل گیری اسلام به دنبال گسترش حاکمیت سلجوقیان در آناتولی دو سه عامل مهم دیگر را نیز نمیتوان نادیده گرفت. یکی از این عامل ها، حمله مغول به آناتولی در اوایل 1240 میلادی شروع شد. این تقریبا ده سال پس از حمله مغول ها به ایران بود. در آناتولی، مغول ها به پیروزی قاطع بر سلجوقیان روم نائل گشتند و آنها را فرمانبر و خراج پرداز خود نمودند. 60-70 سال بعد قدرت مغول ها رو به زوال گذاشت و سلجوقیان روم نیز نتوانستند قدرت و نفوذ سابق خود را بر آناتولی احیاء کنند. در نتیجه بیگ لیک های کوچک و بزرگ محلی ایجاد شدند. میدانیم که مغول ها و ایلخانان مغول که بر ایران حکمرانی میکردند، تا دوره غازان خان مسلمان نبوده، بلکه غالبا آئین نیاکان شمن باور خود را داشتند. برخی مورخین بر آنند که حاکمیت حتی کوتاه مدت مغول ها بر بخش هائی از آناتولی ممکن است که شدت و حدّت اسلام متشرعانه و حنفی دوره سلجوقیان بزرگ ایران را در آناتولی تا حدی متعادل کرده باشد. بسیاری از مورخین دیگر نیز نوشته اند اسلامی که با ترکان به آناتولی آمد، دو رنگ و آهنگ متفاوت، اگرچه غالبا مکمل و نیازمند به یکدیگر را داشت: از طرفی اسلام متشرع، مکتوب و منسجم مذهب حنفی تسنن و از طرف دیگر اسلام متصوفانه و تساهل پروراحمد یسوی از آسیای میانه و مولانا جلال الدین بلخی (رومی) که خود در همین دوره (1207-1273) در قونیه (سابقا ایکونیوم) میزیست و درگاهش به روی همه، مسلمان و غیر مسلمان، باز بود.
[1] Kamuran Gürün: Türkler ve Türk Devletleri Tarihi, İstanbul, 1984, s. 300
[2] Cunliffe, Barry: 10,000 Jahre Geburt und Geschichte Eurasiens, S. 184, 216.
ضمنا ن. عباس جوادی: از کورش تا اسکندر، 1403، نسخه پی دی اف
[3] Speros Vryonis., Jr.: The Decline of Medieval Hellenism in Asia Minor…, p. 53.
[4] Mehmed Fuad Köprülü: Islam in Anatolia after the Turkish Invasion, University of Utah Press, Salt Lake City, 1991, p. 4
[5] Vryonis: Ibid., pp. 75-80.
[6] Necati Demir (hazırlayan): Danişmend-Name, Niksar (TR) 1999.
[7] T. Bekker-Nielsen: Textual Problems in the Danişmendname, PDF, Mediterranean Journal of Humanities, XIII (2023) 59-70; Vryonis, ibid, pp. 173-174.
[8] Brice, W. C.: The Turkish Colonization of Anatolia; 1955, PDF, p. 21.
[9] Halil İnalcık: Devlet-i Aliyye, c. 1, s. 4-6.
[10] Inalcık, aynı eser, s. 110-127.
[11] Vryonis, ibid, p. 178.
[12] Vryonis, ibid, pp. 351-402.
(این مقاله فصلی از کتاب «ترک ها چگونه مسلمان شدند؟» است که امید است به زودی چاپ و منتشر شود.)… ادامه خواندن
فهرست مندرجات (در نسخه پی دی اف هر مقاله با یک کلیک باز میشود):
تاریخ دورههای تاریخ آلان ها و هون ها ایران و توران امپراتوری ایران و یکی دو سؤال خزر ها و نفوذ ترکی در قفقاز و ایران تاریخچه شهر دربند قرون وسطا در ایران و منطقه بقای دولتداری در عصر بی ثباتی تیموری نظام ملوک الطوایفی در تاریخ ایران برده داری در ایران سلجوقیان، دولتی ترکی و ایرانی لشکر و دولت در دوره آق قویونلو قبایل ترکمن بین صفوی و عثمانی چند درس از جنگ چالدران افشارها درآئینه ملت ایران قبیله گرائی در تاریخ ایران کوچ های ارامنه در زمان صفویه و قاجار تاریخ صد سالِ تبریز در گذار ۲۰۰ سال بعد از «گلستان» ترکمنچای – پایان حاکمیت ایران برقفقاز
زبان و ادبیات یغنابی و سُغدی مقام فارسی و ترکی در دو دولت ایران و روم الفبا و املای ترکی آذری فردوسی و آذربایجان ادبیات آذربایجان ایران در قرن بیستم صابر و معجز ادبیات دینی به ترکی آذری حمام خزینه سی صفت تفضیلی و عالی در ترکی ما جمله های مرکب در ترکی آذری نوشتن ترکی:از نظم به نثر
زبان، هویت و ملیت زبان مادری، زبان نخست تُرک ها – نژاد یا زبان؟ زبان هون ها تومریس ترک بر ضد کورش پارس؟ ترکی: مادر همه زبان ها؟ ترک بدون تات نباشد تات و ترک همدلی و همزبانی از نظر مولانا جلال الدین تعابیر ترک و ترکمن در تاریخ تُرکان ۱۰۰۰ سال پیش و حالا نظامی ترک بود؟ زبان معیار قومیت نیست
سرگذشت زبان ها پرسشی از روی کنجکاوی منابع و تعاریف مهاجرت و کوچ نشینی هند و اروپائی ها و دیگران ۹۰۰۰ سال قبل از میلاد ۲۷۵۰–۲۲۵۰ قبل از میلاد اولین آریائی ها، اولین ترک ها آغاز ایران و زبان های ایرانی نوشتار باستان ایرانیان و مردم خاورمیانه دوره ۱۱۰۰ ساله ایران، یونان و روم آثار زبان ایرانیان مراحل تاریخی زبان فارسی خواندن و نوشتن ۴۰۰ سال قبل از میلاد تا ظهور اسلام زبان های سه گانه شرق مسلمان سرگذشت فارسی فارسی بعد از اسلام عربی و گسترش آن ترک ها در صحنه آذربایجان و بیزانس ترک زبان میشوند سال هاى ١٠٠٠ تا ١٥٠٠ ۵۰۰ سال پیش تاکنون زبان های کوچک و بزرگ گاهشمار تاریخ زبان ها منابع
از ۲۱ آذر تا ۲۱ آذر سه سند فرمان استالین دربارهٔ ۲۱ آذر چرخش مسکو – از تجزیه به خودمختاری نامه تاریخی استالین به پیشهوری چند سند آمریکائی دربارهٔ حکومت پیشهوری ارتش سرخ، «گوپ» و حکومت پیشهوری گزارش رمزی سفارت شوری در باره «جنبش» گیلان
سه خاطره و چند دیدگاه
اولین ترجمه های ترکی قصه های بهرنگی خاطره ژانویه خونین ۱۹۹۰ در باکو خاطرات دبیرستان فردوسی تبریز هویت ملی – با هر گونه زبان، قومیت و مذهب هویت ایرانی و دین یعنی چه «ایران»؟ دیکتاتورهای خیرخواه؟ قوم گرا و ملی گرا
چند سال پیش وقتی آقای محموداحمدی نژاد هنوز رئیس جمهوری ایران بود ضمن یک سخنرانی در استان گلستان گفت: «هرگز ملت ایران قومیت ایرانی را بر اسلامیت خود ترجیح نداده است.»
البته از نظر تعابیر درست تر است نه از «قومیت ایرانی» بمعنی این یا آن تبار و مذهب و زبان، بلکه از «ملیت ایرانی» به معنی عضویت در یک ملت یک کشور واحد با دولت، سرزمین، فرهنگ و تاریخ و حافظه تاریخی مشترک صحبت کرد که شامل همه اجزاء قومی و یا مذهبی است، صرفنظر از اینکه دین، مذهب، رنگ پوست، زبان و یا جنسیت این اجزاء ملت از چه قرار است. بعضی ها این «هویت ایرانی بودن» را «ایرانیت» هم می نامند.
ورای این موضوع، اینکه آقای احمدی نژاد از نظر اولویت «اسلامیت» بر «قومیت ایرانی» از نقطه نظر تاریخی حق بجانب است یا نه، بحث دیگری است. اما به نظر من، کلا این، بحثی بسیار مهم، جالب و برای اوضاع کنونی آموزنده است. البته این بحث، کار فیس بوک و شعار دادن نیست که با کامنت نوشتن، آن هم از طرف کسانی که از تاریخ بی خبرند، بتواند حل و فصل شود. تاریخ دانان ما این موضوع را باید بصورتی همه جانبه و مردم فهم بشکافند و به مردم توضیح دهند.
آنچه که در نگاه اول به نظر نگارنده میرسد اینست که ما تقریبا صد سال بعد از اسلام در نمونه ابومسلم خراسانی و همسوئی با بنی عباس در مقابل بنی امیه، «مدل» کوششی صمیمانه برای تلفیق اسلام با هویت و ملیت ایرانی را می بینیم. مدت کوتاهی بعد از ابومسلم، بابک خرمدین شاید مهم ترین و آخرین کوشش ترجیح ملیت ایرانی بر اسلامیت بود که شکست خورد. بعد از آن، ایرانیان دیگر راه تقابل قومیت (و یا ملیت) و اسلامیت را در پیش نگرفتند. بر عکس، شاید قیام ناموفق بابک درسی بود که بعد از آن ایرانیان همیشه (و با موفقیت) کوشش کردند این دو یعنی اسلامیت و ملیت را با یکدیگر تلفیق دهند.
دوران صفوی (حدودا ۵۰۰ سال پیش) و شکل گیری ابتدائی هویت و دولت – ملت ایرانی و شیعه در مقابل عثمانیِ سنَی نقطه اوج تلفیق دین و دولت، یعنی اسلامیت شیعه و ملیت ایرانی بود. بعد از صفویان هم هیچ سلسله ایرانی حکومت و ملیت را در تقابل و تعارض با اسلامیت نگذاشت، چونکه احتمالا، آنگونه که در زمان پهلوی هم دیدیم. حتی اگر هم حاکمین تعصب چندانی در اسلامیت سنتی نداشتند، اما رویاروئی با دین و باور های مردم و در نتیجه روحانیون را ریسک بزرگی برای حاکمیت خود ارزیابی میکردند.
دوران جمهوری اسلامی اما در عین کوشش برای ادامه تلفیق اسلامیت و ملیت ایرانی ، از نظر تمایلات عقیدتی و فلسفی و مهم تر از آن طرز کشورداری و سیاست های روزمره به ترجیح اسلامیت بر ایرانیت میل کرد و در این رهگذر حتی خطر و ریسک رویاروئی با بخش های مهمی از مردم را هم به جان خرید. این که این سیاست را تا کی و تا کدام درجه میتوان ادامه داد، معلوم نیست اما ظاهرا شکی نیست که مردم که قاطبه آنان محافظه کار و مومن هستند، نمیخواهند شاهد تعارض و تقابل بین ملیت و دین خود شوند.
بررسی موضوع «ایرانیت»، ملیت و هویت ایرانی و یا شهروندی ایرانی از نقطه نظر مذهب و بطور مشخص تشیع هم برای ما ایرانی ها مهم است.
تشیع احتمالا هنوز در قرن بیست و یکم هم یکی از قوی ترین عناصری است که ترک و فارس و کرمانی و همدانی را متحد میکند. بدین ترتیب تشیع از زمان شاه اسماعیل صفوی به این سو که مذهب رسمی ایران اعلام شد، یک عامل مهم «ایرانیت» بوده و هنوز هم هست. مشکل در اینجاست که در این رهگذر، غیر شیعه اعم از سنّی و غیر مسلمان به حاشیه انداخته میشوند و این، بخصوص در شرایط تقویت حس و طلب های برابری حقوق همه شهروندان که از قرن بیستم در خاور میانه شاهدش بوده ایم، منبع خطری جدی برای اتحاد و تمامیت ارضی کشور است.
مثلا پانصد سال پیش در کشاکش شاه اسماعیل و سلطان سلیم و کلا صفوی و عثمانی، مذهب نقشی اساسی داشته است. اما بنظرم در ۲۰۰-۳۰۰ سال اخیر فقط این عنصر تشیع نبود که ایرانیت را حفظ و تقویت کرده است. تاریخ مشترک، زبان و فرهنگ و آداب و رسوم و غیره هم نقشی بسیار مهم و روز افزون داشته و دارند.
در دوره های مختلف تاریخی، ده ها عامل از نظام سیاسی و خاطره تاریخی گرفته تا زبان و ادبیات مشترک، رسانه ها، دستگاه مرکزی آموزش و پرورش و حتی غذاهای ملی، هر کدام به نسبتی و تا درجه ای، هویت ملی یک ملت را معین میکند. اما این عامل ها و آن احساس هویت ملی و تمایز «ما» و «آنها» خود چیزی در حال تحول و تغییر است. در میان اکثریت بزرگ ایرانیان، بله، حدود ۵۰۰ سال است که تعلق به مذهب شیعه اسلام یکی از عوامل اساسی و اصلی هویت و ملیت ایرانی است. اما در تاریخ ایران هر چه تاکید دولت ها و نظام های سیاسی بر مذهب شیعه بیشتر شده، اکثریت شیعه را به یکدیگر نزدیک تر نموده، اما بخش های غیر شیعه جامعه را از آن احساس مشترک و هویت و قومیت ایرانی جدا تر و نسبت به آن سرد تر کرده است.
شاید بیان این تشخیص تاریخی تا حدی تکراری شده، اما به هر حال بخاطر تکرارش بی اعتبار نشده و خیلی ها هم اصلا آن را نمیدانند: ۵۰۰ سال پیش وقتی شاه اسماعیل صفوی بر سر کار آمد، یک اتفاق تاریخی برای سرنوشت ایران رخ داد که نقطه عطف در تاریخ ایران شد. وقتی صفوی آمد، تقریبا ۸۵۰ سال از ظهور اسلام در شبه جزیره عربستان و توسعه آن از جمله به ایران، فراز و فرود امپراتوری های بنی امیه و سپس بنی عباس که ایران کنونی هم جزو آن بود، زوال حکمرانی و کنترل خلفای شام و سپس بغداد، خیزش سلسله های محلی منطقه ای مانند سامانیان، کوچ انبوه قبایل ترک از شرق به غرب و بالاخره حمله مغول و حاکمیت و در نهایت زوال آنها گذشته بود. برآمدن صفویان در ایران، این سرزمین را بعد از آن همه توفان های ۸۵۰ ساله به یک صورت اولیه «دولت- ملت» در آورد که در مقابل دیگر کشور های همسایه و منطقه از جمله ترکیه عثمانی دوباره صاحب هویت و شخصیت خود بود. شاید مهمترین کارصفوی، دادن انسجام و هویت به مفهومی از «ایران» بود که از سقوط ساسانی به این سو، برای صد ها سال از بین رفته و یا بی اهمیت شده بود.
شاه اسماعیل و جانشینان او با گسترش و حفظ دولت صفوی، روحیه وابستگی اتباع این سرزمین به یک مرز و بوم ایرانی را احیاء و تقویت کردند. همزمان، در جریان تحکیم مذهب و قدرت حاکمان جدید، تند روی ها و خشونت های بی شماری به وقوع پیوست. اما با تبدیل تشیع به مذهب رسمی ایران هویت و ملیت ایرانی به غیر از سرزمین، صاحب ایدئولوژی و شخصیتی هم شد که ایران و ایرانی بتواند از آن پس خود را از محیط و همسایگان خود، به ویژه عثمانیان و اُزبکان سنَی در غرب و شرق، متمایز و جدا کند. با این ترتیب بیرقی که قزلباشان صفوی وعساکر عثمانی زیر آن برضد یکدیگر می جنگیدند اگر چه فقط رنگ شیعه و سنی نداشت اما به هر حال، پیوسته و از هر دو طرف تابشی شدیدا مذهبی هم داشت.
صفوی در عین تبدیل شیعه به مذهب رسمی دولت، نظامی شرعی مبتنی بر شیعه اثناء عشری هم در ایران برقرار کرد. زمانی که در استانبول سلاطین عثمانی حاکم بلا منازع امپراتوری خود و مدعی خلافت جهان اسلام بودند، پادشاهان صفوی هم در عین سلطنت و حاکمیت بر ایران شیعه، ادعای نمایندگی امام دوازدهم را هم داشتند و با این ترتیب به حاکمیت مطلق خود رنگی شدیدا مذهبی هم میدادند. پادشاهان و سلسله هائی که بعد از صفویه در ایران بر سر کار آمدند، به غیر از یکی دو مورد کوتاه مدت، همه شیعه مذهب بودند و اگر هم به حِدّت و شدت صفوی ها دین و مذهب را وسیله حکومت نکردند، اما به هر حال به مقام و منزلت تشیع و روحانیون شیعه و نفوذ آنان در جامعه خللی وارد نکردند. حتی در زمان پهلوی و برقراری نظامی مرکزی با آموزش و پرورش و دستگاه قضائی دنیوی، هر دو پادشاه پهلوی و بخصوص محمد رضا شاه کوشش داشتند که تناقض و ضدیتی بین حاکمیت و مذهب و روحانیون شیعه به وجود نیاید.
برقراری جمهوری اسلامی نوعی احیای حاکمیت مطلق شیعه – بنیاد دوران صفوی با سیاستی تندرو تر و رنگی برگرفته از قرن بیستم بود. در ایران قرن بیست و یکم هنوز هم اکثریت بزرگ جمعیت، شیعه مذهب است، اگرچه آنها لزوما با اندیشه ها و سیاست های جمهوری اسلامی همراه نیستند. حتی بنظر میرسد غالب آنان، چه شیعه و چه سنی، چه مسلمان و غیر مسلمان، از تغییر نظام به حکومتی اسلامی دلسرد شده و از آن روی گردانده اند. شاید با وجود همه کارنامه شکست نظام اسلامی ایران، عامل شیعه بودن اکثر مردم هنوز هم مانند ۵۰۰ سال گذشته، تا اندازه معینی باعث نزدیکی و انسجام ملی ایرانیان میشود. اما تاکید جمهوری اسلامی بر اولویت و مطلقیت تشیع در کشورداری ایران و تبعات فاجعه بار آن در رابطه با سرکوب آزادی های بنیادین، سیاست خارجی و اقتصادی، فساد مالی و ماجراجوئی های نظامی، در عین حال انسجام و همبستگی مجموعه ایرانیان را خدشه دار کرده و احساس همگانی ملیت و یا شهروندی ایرانی ورای دین و مذهب و تبار و زبان را تضعیف میکند
(اصل این نوشته در کتاب «ایران و آذربایجان در بستر تاریخ و زبان»، لندن، 1395چاپ شده و هنوز از طریق آمازون قابل خرید است. نسخه پی دی اف و به طور جزئی باز نگری شده این کتاب به زودی در اختیار عموم قرار خواهد گرفت.)… ادامه خواندن
نقشه ای از ایران که در دوره عثمانی ها تهیه شده و متعلق به ابراهیم متفرقه افندی از اويل قرن هجدهم است
هر کس «ایران» خودش را دارد و دلپذیری مسئله هم در این است.
ایران من ایرانی است که بعد از شصت سال جدائی، از دیده رفته، ولی از دل نمیرود. همان که ۹۵ در صد پهناوری اش را، شیراز و اصقهان و کرمان و اهواز و کردستانش را ندیده ام. حتی از آذربایجان خودم و خودش هم چیز چندانی ندیده ام.
درست است. موضوع بر سر گذرنامه ای نیست که چهل سال است اعتبار ندارد. بر سر حق رای اش نیست که نمیخواهم. بر سر بازنشستگی و خانه پدری هم نیست که هیچکدامش را ندارم. بر سر بازگشت و پرسه زدن در کوچه های خیالش هم نیست که چندان امیدی نیست که عمر من به آن قد دهد. تازه ماندن و زندگی دوباره در تبریز و تهرانش هم نیست که نمیتوانم – و اصلا نمیخواهم هم.
موضوع سیاست هم نیست. بدی و خوبی حکومتش هم نیست. موضوع شاه و خمینی اش هم نیست. اقتصادش هم نیست.
ایران من یک تصور، یک اندیشه، یک تجربه است. احتمالا همان چیزی است که ۲۰۰ سال بعد از اسلام دوباره آن را احیاء کرد: احتمالا بیشتر به کمک تاریخ و حافظه، به کمک زبان و شعر – فرهنگ و سنت کشور بودن و ملت شدن. چیزی که از بین نرفت. با وجود اشغال ها، مهاجرت ها، ویرانگری ها و نداشتن نام و دولت، با وجود استبداد، فساد و عقب ماندگی اش از بین نرفت. و هر بار بلند شد. هر بار رنگارنگ تر، انعطاف پذیر تر، «بازاری» تر – با هنر ظریف تر زنده ماندن، انطباق و نجات دادن خود از مهلکه.
با همان طبیعت خشک و صحرائی که داشت و دارد. با فرش و چای و برنج و قورمه سبزی و چلوکباب. با بوی زعفران و گلاب.
و یقینا به یاری فردوسی و حافظ و نظامی و جامی که یکی احتمالا شیعه بود و دیگران سنّی. و بعد از اسلام، دوباره به کمک شاه اسماعیل اصالتا کُرد و ترک و نیمه مسیحی و شیعهٔ متعصب، و شاه عباسی که به آنها قدرت و اعتماد به نفس بخشید، و نادر شاهی که مردم از افشار بودنش میترسیدند، اما میپرستیدند چرا که باز متحدشان کرد، و عباس میرزا و ستارخانی که همه ترک زبان بودند و بیرقدار ایران. و طاهره قره العین بابی و بهائی که اصرار داشت ثابت کند که آنان که زنان را سرکوب میکنند، دشمن نیستند، اما به سراشیبی کجراهه ای افتاده اند که برای همه تباهی خواهد آورد.
ایران یعنی همین… یعنی همه اینها. یعنی هرچه و هر کس، هر زبان و قوم و طایفه، هر دین و مذهب، هر شاه و گدا، هر رند و زاهد، هر فرهیخته و خرافاتی، هر نیکوکار و قاتل، هر مستبد و مشروطه چی، هر انقلابی و ضد انقلابی، هر مومن و مرتد، هر انسان دوست و فرقه گرا، هر ترک و فارس و کرد و لر و بلوچ و غیره، هر خوب و بد که در این محدوده بوده و زندگی کرده که ما امروز و در تاریخ آن را ایران نامیده ایم، حتی در بعضی مراحل بی آنکه چنین نامی رسمیت داشته باشد، چیزی معجون همه این ها، حتی موزائیک نه، آش شله قلمکار همه آنها – نوعی حلیم، حلیمی که در این دو هزار سال گذشته مخلوط تر و سفت تر شده و اجزائش غیر قابل تفکیک تر – به شرط آنکه فتنه ای نخیزد و بعد از هزارسال کسی در انگیختن نفرت و تفرقه و تحریک مردم به جاری کردن خون همدیگر موفق نشود.
و به شرط آنکه به فکر خود باشیم و با این و آن به این و آن بهانه در نیفتیم.
که آن هم دور از احتمال نیست، اگر چیزی که مبتنی بر تجربه، تاریخ، اندیشه، زبان، فرهنگ، خواست و دلبستگی بوده و اینهمه سال دوام آورده، متزلزل شود و آهسته آهسته، به یاری جهل و زور، تعصب، جهالت و خرافات فرو ریزد و بخصوص با ترک آن هنر انطباق و انعطاف پذیری همیشگی و تاریخی ایران که پیوسته راز بقایش بوده. که آن هم نمیتواند رخ دهد الا به دست تعصب و خود بینی، دشمن تراشی و همسایه ستیزی، دنیا ستیزی، با تقسیم و تفکیک و تفرقه بین دوست و دشمن، مسلمان و کافر، شیعه و سنی، مومن و مرتد، ترک و فارس: سراشیبی کجراهه ای که برای همه تباهی خواهد آورد.
این سراشیبی کجراهه هم صفحه ای از همان اندیشه و تجربه ایران بود – و هنوز هم هست.
(اصل این نوشته در کتاب «ایران و آذربایجان در بستر تاریخ و زبان»، لندن، 1395چاپ شده و هنوز از طریق آمازون قابل خرید است. نسخه پی دی اف و به طور جزئی باز نگری شده این کتاب به زودی در اختیار عموم قرار خواهد گرفت.)… ادامه خواندن
آیا در تاریخ «دیکتاتور های خیرخواه» وجود دارند؟ البته وجود دارند. مقاله ای متعلق به دو سال پیش مجله «اشپیگل» آلمان به دستم افتاد که تحلیلی بود دربارهٔ نقش و تاثیر ناپلئون در تاریخ اروپا. این تحلیل اگرچه چیز فوق العاده جدیدی نداشت، اما جالب بود. مهم است که هر از گاهی این قبیل اطلاعات عمومی خودمان را تازه کنیم و به فراموشی نسپاریم. عنوان و تعبیر «دیکتاتور» متعلق به «اشپیگل» است و اگر چه من شخصا شک دارم که مثلا چقدر میتوان ناپلئون بناپارت و یا کورش بزرگ را با تعبیر مدرن و قرن بیستمی «دیکتاتور» تعریف کرد، اما نطفه و نیت تعبیر «دیکتاتور های خیرخواه» بنظرم درست است. میتوانید بگوئید رهبران مقتدر، خودرای، یکه تاز، ولی به هر حال اینها رهبرانی بودند که هم واقعا «رهبر» بودند، یعنی ملت و کشور خود را با نگرشی دوربینانه به جلو هدایت نموده و آن را نسبت به قبل قدرتمند تر و با نفوذ تر کرده اند و هم در این رهگذر از تندروی هائی از قبیل آنچه که تاریخ در مورد چنگیز مغول و تیمور لنگ و یا هیتلر و استالین دیده است، دوری کرده و حدالامکان راه تسامح و تعامل با ملت خود و ملل دیگر را انتخاب کرده اند، اگرچه در اعمال و اجرای نقش رهبری خود راه آمرانه و خود رای منشانه ای را در پیش گرفته اند. تحلیل «اشپیگل» در باره ناپلئون بود. بعد از گذشت حدود دویست سال، این دیکتاتور تاریخ فرانسه هنوز یکی از مباحثه انگیز ترین شخصیت های اروپاست: هم بسیاری از قانون های مدنی اروپای کنونی مانند قانون طلاق و مدیریت به نوعی به شخصیت و نقش ناپلئون برمیگردد و هم بسیاری از جنگ های مدرن و خانمانسوز.
دو نمونه دیگر غربی برای «دیکتاتورهای خیرخواه» تزار پتر کبیر(«پیوتر دیوانه») از قرن هفدهم و ملکه (تزاریچه) کاترین دوم (یکاترینای کبیر) از قرن هجدهم روسیه است. مدرنیزاسیون و ادغام جامعه و فرهنگ روسیه با اروپای مدرن به جد و جهد اروپا – محور این دو حاکم قدر قدرت روس مربوط میشود.
در شرق مسلمان، حد اقل تا قرن بیستم، شاید دو چهره شاخص از این نوع رهبران قدَر قدرت و خیرخواه ملت و مملکتشان بچشم میخورند: کورش دوم هخامنشی، امپراتور ایران ۶۰۰-۵۳۰ قبل از میلاد و سلطان محمد فاتح، سلطان عثمانی و فاتح قسطنطنیه (استانبول بعدی، حدود هزار سال بعد از کورش) و فرمانروای کل بیزانس و یا روم شرقی سابق. آنها مهاتما گاندی و یا نلسون ماندلا نبودند. اما کورش ایران را به گسترده ترین امپراتوری جهان تبدیل کرد. ثروت اقصی نقاط جهان در ایران هخامنشی جمع میشد. راه ها و نظام نقلیات هخامنشی در آناتولی و شام تا بیش از هزار سال بعد از کورش هنوز مورد استفاده بود. کورش، با وجود مشت آهنین و نیروی قدرتمند نظامی اش، یهودیان را که به بابل تبعید شده بودند، به سرزمینشان بازگردانید و به آنها در بازسازی اورشلیم مساعدت نمود و همین کار را در مورد دیگر ملل نیز انجام داد و با آنها مجموعا با تسامح و تعامل رفتار نمود. سلطان محمد فاتح به امپراتوری مسیحی بیزانس، این ادامه دهنده امپراتوری روم، که بیش از ۱۱۰۰ سال پا برجا بود، پایان داد و امپراتوری اسلامی عثمانی را تا ابعاد نوینی گسترش داد که ۶۰۰ سال دوام آورد. با این وجود، سلطان محمد فاتح برخلاف بعضی از سلاطین دیگر، نسبت به اقوام و ادیان دیگر با تعامل و تسامح رفتار میکرد و حتی خود زبان یونانی را بخوبی میدانست و کلاسیک های غربی را میخواند.
در قرن بیستم هم اقلا در منطقه خودمان دو چهره در این زمینه نظررس است: رضاشاه پهلوی و مصطفی کمال آتاترک. آنها، هر کدام به طریقی، راهگشای دولت-ملت های نوین ایران و ترکیه شدند. در این باره تورج اتابکی در کتابی مفصل تحقیقی فوق العاده رهنما و پر اهمیت انجام داده است.
کسانی که به این قبیل رهبران با عینک قرن بیستم و بیست و یکم و با معیار هلی اتحادیه اروپا و منشور سازمان ملل متحد نگاه میکنند و در عالم خود آنها را «متهم به دیکتاتوری و فاشیزم و نژاد پرستی» مینمایند، بقول استاد ایلبر اورتایلیتاریخ نگار برجسته ترک، از دنیا و تاریخ خبر ندارند، فقط شعار میدهند و حرف نسنجیده میزنند.
در این چند ماه گذشته بالاخره دو کتاب بسیار ارزشمند از خانم پروفسور آلو آلاتلی، استاد تاریخ و جامعه شناسی ترکیه را خواندم. اولین آنها «ترک های سفید قهر کردند» نام دارد که شاید بعدا در جای دیگری از این کتاب بحث کنم، چرا که موضوعش به هیچ وجه محدود به ترکیه کنونی نمیشود و از یک بیماری اجتماعی ابتذال همه چیز میگوید: ابتذال و زوال هنرمندان، دانشمندان، سیاستمداران، روحانیون و دیگر اقشار جامعه در عصر سرعت، شوو، ثروت اندوزی سریع و به رخ کشیدن آن، نمایش دانشی که وجود ندارد، بحث های بی اساس و مطالعه و پرمدعا در باره همه چیز دنیا و بشریت بدون آنکه بحث کنندگان اطلاعی درمورد موضوع داشته باشند، مدرنیسم بدون درک و قبول اصول فکری آن و فقط متمرکز بر مصرف و نشان دادن و ادعا… این موضوع بحث دیگریست.
کتاب دوم خانم آلاتلی («روشنگری نه، مرحمت! – از پی رد پای گوگول. کتاب یکم») در باره تاریخ روسیه است. این فقط یک تاریخ عادی روسیه نیست. تاریخ پهناور ترین کشور جهان در رابطه تنگاتنگ با همسایگان اروپائی و شرقی اش است و تاریخ شکل گیری آنچه که بعدا شوروی و امروزه جمهوری فدراتیو روسیه شده است.
در این کتاب بحث جالبی میخوانم در باره تزاریچه یکاترینا که بالاخره در رقابت آلمان و فرانسه طرف فرانسه و اندیشه اصلاحات و انقلاب و دمکراسی فرانسوی را میپذیرد و میخواهد اصول آن را در روسیه هم پیاده کند. او شیفته و شیدای بخصوص وُلتر و در عین حال دو الهامبخش دیگر انقلاب، دنیس دیدرو و ژان ژاک روسو است، اما در راه قبول و پیاده کردن اندیشه فرانسوی دمکراسی از خود بیخود هم نمیشود و میخواهد ویژگی های جامعه، تاریخ و خُلق و خوی روس ها را هم حفظ کند.
تزاریچه بخصوص متاثر از وُلتر است، اما هر سه متفکر فرانسوی را به سن پترزبورگ دعوت میکند و از آنها خواهش میکند که پیشنهاد ها و برنامه های خود را برای پیشرفت روسیه به تزاریچه شرح دهند.
دیدرو، نماد عصر روشنگری اروپا و نویسنده اصلی «آنسیکلوپدی» که با اندیشه های خود برابری حقوق همه شهروندان ورای تعصب دینی، خرافات و امتیازات طبقاتی را تبلیغ میکند و حتی در نمونه تاهیتی بر ضد برده داری و استعمار برمیخیزد، برای مدت پنج ماه هر روز با ملکه گفتگو کرده و به او شرح میدهد که چگونه میتوان روسیه را به سرزمین رویائی ایدآل ها تبدیل کرد. تزاریچه گوش میکند، اما بعد ها در خاطراتش مینویسد: «بیشتر از اینکه استفاده کنم، کنجکاو بودم که بدانم چه میگوید… اگر قرار میشد از دستورالعمل های او پیروی کنم، در کشور پادشاهی من از نظام قضائی گرفته تا امور داخلی و مالیه، همه چیز صرفا بخاطر تئوری های غیر قابل اجرا زیر و رو میشد… آنگاه با او رک و راست صحبت کردم و گفتم: «مسیو دیدرو، به هر آنچه که محصول ذکاوت درخشان شماست، با علاقه وافر گوش کردم. با همه این اصول عالیقدر شما میتوان کتاب های بسیار خوبی نوشت، اما در آن صورت اقتصاد فوق العاده بدی به وجود خواهد آمد… در حالیکه توجه من بعنوان ملکه بیچاره یک امپراتوری بیشتر متوجه تن آدمی است و طوری که میدانیم عکس العمل تن آدمی در مقابل الم و یا شادی (از مضامین این گونه کتاب ها) فرق میکند.»
بی اختیار به یاد روسیه کنونی و تجاوز آن به اوکراین می افتم و پیش خود فکر میکنم که روسیه قرن بیست و یکم در این دویست و پنجاه سال بعد از ملکه یکاترینا واقعا تا چه حد به آمال روشنگری و برابری حقوق انقلاب فرانسه که بعدا ضمن تحولاتی دور و دراز تبدیل به اصول اتحادیه اروپا گشت، نزدیک شده یا از آن دوری جسته است.
… و به یاد رضا شاه و آتا ترک میافتم، و ایران و ترکیه امروز…
منابع:
Spiegel Online: Der Fall Napoleon. Die Geburt der modernen Diktatur, 2013 Touraj Atabaki: Men of Order: Authoritarian Modernization Under Atatrk and Reza Shah, London, 2007 İlber Ortaylı: Türklerin Tarihi, İstanbul 2015 Alev Alatlı:Beyaz Türkler Küstüler, İstanbul 2013 Alev Alatlı: Aydınlanma Değil, Merhamet! – Gogol› un İzinde I.Kitap, İstanbul 2013
(اصل این نوشته در کتاب «ایران و آذربایجان در بستر تاریخ و زبان»، لندن، 1395چاپ شده و هنوز از طریق آمازون قابل خرید است. نسخه پی دی اف و به طور جزئی باز نگری شده این کتاب به زودی در اختیار عموم قرار خواهد گرفت.)
مصاجه دیگری از دوازده سال پیش. این متن مصاحبه ای است از سال ۲۰۱۲ كه هرگز منتشر نشد. دوستى «هويت طلب» كه اين صحبت را كرد بعد از اتمام صحبت با سوالاتى جديد بازگشت كه بيشتر حالت دعوا و تكذيب داشت اما خودش اين سبك مصاحبه را «هارد تاك» به معناى جدل جدى اما حرفه اى به سبك «بى بى سى» ميشمرد. من فكر كنم «هارد تاك» بى بى سى کار بسيار مشكلى است و از عهده هر جوان سياست زده بر نمي آيد. من به آن باصطلاح «سوال» هاى بگو مگوئى دور دوم جواب ندادم ولى خواستم خودم همين سوال و جواب هاى دور اول را جهت اطلاع علاقمندان منتشر كنم.
سوال – بعضى دوستان ایراد گرفته اند که چرا شما به کسانی که در راه احقاق حقوق اقلیت های ایران جد و جهد میکنند «قوم گرا» میگوئید؟بنظر آنها این تعبیر نوعی «بار منفی» دارد.
جواب – منظور، کاربرد این تعبیر در رسانه هاست، درست است؟ سوال من از این دوستان این است: اگر «قوم گرا» نگوئیم، پس چه بگوئیم؟ تعبیری که ما در رسانه ها استفاده میکنیم باید به دور از هر نوع مُهر زنی و بار مثبت و یامنفی باشد. یک. دوم اینکه کسی که در ایران مثلا فقط از منافع کُرد ها دفاع میکند که «ملی گرا» و یا «ناسیوناليست» نیست. ملت بمفهوم معاصر و مدرن اين كلمه يعنى جمع همه شهروندان يك كشور اعم از شمال و جنوب، شرق و غرب، فقير و ثروتمند، خوب و بد، با سواد و بيسواد، ترك و فارس و كرد و بلوچ، سنى و شيعه و بهائى و بيدين، زن و مرد و كودك. ملی گرا کسی است که از منفعت همه آحاد ملت و شهروندان ایران دفاع میکند، صرفنطر از قومیت و نژاد و مذهب و جنسیت و غیره.
بنا براین تعابیر «قوم گرا» و «ملی گرا» (و یا «ملت گرا») را باید از یکدیگر تفکیک کرد. «قوم گرا» مترادف ethnic nationalist است که شاید بتوان «ملی گرای قومی» ( ویا «ناسیونالیست قومی») هم نامید. ترک زبان های آذربایجان که «ملت» جدائی از ایران نیستند. بنا بر این من ترجیح میدهم به هرکسی که فقط در راه یک گروه از ملت (مثلا آذربایجانی ها و یا کُرد ها) تلاش میکند قوم گرا و یا مثلا ناسیونالیست قومی بگویم. بعضى ها با نگرشى انتقادى به اين نوع ناسيوناليسم قومى «ميكرو ناسيوناليسم» هم ميگويند.
اما در دوره معاصر، همانند تعابیر «ملت آمریکا» و یا «ملت هندوستان»، «ملت» به همه و کلّ شهروندان یک کشور میگوئیم. اين را هم ميگويند «ملت» و کسی که برای منافع همه این ملت صرفنظر از قومیت و زبان و مذهب تلاش میکند، ملی گرا است.
سوال – يعنى شما لغت ملت را بمعنى «مردم» بكار ميبريد؟
جواب – «مردم» يكى از بيطرف ترين، زيباترين و فراگيرترين لغات فارسى است كه من در اين زمينه ميشناسم. همه آحاد و شهروندان ايران البته «مردم ايران» هستند. اما هر گروه كوچك و بزرگ هم «مردم» است با اینهمه، هنوز «ملت» نيست. ملت مجموعه همه و تمامى مردم يك كشور است كه حافظه تاريخى مشتركى داشته باشند و «خود را همچون ملت حس كنند». ولى به هر حال بر خلاف «كشور» و «مردم» و «زبان» كه تعابيرى مشخص و «قابل تعريف» هستند، تعابير ملت و وطن مجرد اند و مربوط به احساس و قبول هركس ميشوند. من يا شما تعابيرى مانند ملت و وطن را هر طور هم كه تعريف كنيم، در اين كار زور و اصرار ممكن نيست و جواب نميدهد. اما بنظرم برای کسانی که فقط در راه منافع یک گروه مشخص مثلا ترک زبان های آذربایجان و یا بلوچى زبانان ایران تلاش میکنند، صرفا «ملی گرا» و یا «ناسيوناليست» نميشود گفت، چونکه گروه های قومی یا اتنيكى هرکدام به تنهائی «ملت» نیستند و یا هنوز «ملت» نشده اند و خيلى ها ملت هاى جداگانه هم نخواهند شد، چونكه وضع کلی دنیا صرفنظر از نمونه هائی نظیردارفور وچک – اسلوواکی ظاهرا بيشتر بسوى آميزش قومى و ملى حركت ميكند و نه جدائى. شايد هم اين جدائى را اصلا نميخواهند و يا فكر ميكنند كه برايشان صرف نميكند.
سوال – من باشم ميگويم «هويت طلب». اين لغت كه رايج هم شده است…
جواب – اين البته سوال نشد! اما ميدانم، بعضی دوستان پیشنهاد کرده اند به قومگرایان «هویت طلب» بگوئیم. «هویت طلب» و یا «فعال مدنی» نام های مثبت و قشنگی هستند. البته کسی که میخواهد زبان مادری اش را تقویت کند و رواج ببخشد، کسی که خواهان تحصیل و تدریس زبان مادری و ترویج فرهنگ قومی خودش است و یا کسی که میخواهد آزادانه و بدون حس حق کشی و نابرابری دین و مذهب خود را حتی اگر اسلام و شیعه نباشد، با احترام به حقوق دیگران در حریم شخصی و حتی اجتماع رعایت نماید، هویت طلب و یا فعال مدنی است. یعنی میخواهد هویت قومی و یا دینی و زبانی او که بنظر او محدود و ممنوع شده، رواج پیدا کند. درست. اما آیا کسی را که مثلا میخواهد کُردستان از ایران جدا بشود هم میتوان فقط «هویت طلب» و یا «فعال مدنی» خواند؟ وقتی کسی تجزیه استان، شهر و یا منطقه خود از ایران را میخواهد، چه بدی دارد که «تجزیه طلب» و یا «جدائی خواه» خوانده شود؟ نمونه دیگر: کسی که در فلان جا بمب می اندازد و آدم میکشد هم «هویت طلب» و یا «فعال مدنی» است؟ آن وقت هم هویت طلب های واقعی ناراحت میشوند که رسانه ها آنها را با تروریست ها در یک کفه میگذارند. بنظرم اطلاق «هویت طلب» و یا «فعال مدنی» به همه درست نیست.
سوال – برگرديم به تعبير ملت. چرا بنده نتوانم «ملت كرد» و يا «ملت آذربايجان» بگويم؟
جواب – من در باره ايران صحبت ميكنم. در ايران، ما ملت ترك و فارس و كرد نداريم، يك ملت ايران داريم. در تركيه و افعانستان هم ده ملت نداريم، يك ملت داريم. اما در این کشور ها گروه های متمایز و در عین حال مختلطی هم هستند که زبان و لهجه خود را دارند، دین و مذهب خود را دارند، رنگ پوست و ظاهر فیزیکی خود را دارند. این که چیز بدی نیست. برعکس، حتی بسیار عالی است. تصویر کلی ما را رنگارنگ تر، فراگیرتر میکند. مشكل زمانيست كه شما يك ملت ايران و يا تركيه و افغانستان را تكه پاره ميكنيد و هر كدام را به يك سازمان ملل تبديل ميكنيد! تعبير «ملت تركيه» و يا «ملت ترك» براى تركيه كه غلط نيست. ولى در تركيه هم ده تا ملت نيست، يك ملت است، مگر اينكه اين ملت تجزيه و به چند دسته و ملت تقسيم شود كه اميدوارم نشود، چونكه نه به نفع ترك هاست و نه بنفع كُرد ها. حالا مُد شده كه هر ده، بيست هزار نفر يك پرچم درست ميكند و يك منطقه را «مال» پدرى اش اعلان ميكند و ميخواهد مستقل شود. فكر هم ميكند اين جزو «حقوق بشرى»اش هست. بعضى ها سعى ميكنند تعاريف باب طبع خودشان را از مفاهيم مجرّدى مانند ملت و يا ميهن مطرح کنند كه جالب است. از تعاريف آلمانى و فرانسوى و كانادائى «ملت» و غيره بحث ميشود. اينها بحث هاى جالب دانشگاهى هستند. اما در نهايت اين تعابير مثل تعبير هائى نظير كشور و يا زبان مشخص نيستند و هر كس ميتواند مفهوم اين تعابير را به طرفى كه علاقه دارد بكشد. ثانيا اينكه احساس هر شخص نسبت به مفاهيم «ملت» و يا «ميهن» ممكن است فرق كند و حتى ممكن است اين احساس در درون هر شخص و يا در ذهن هر گروه اجتماعى در طول تاريخ دچار تغيير و تحول شود. تا صد سال پیش «ملت» به اتباع یک گروه دینی گفته میشد مانند «ملت مسلمان» و یا «ملت یهود».
ممكن است ما تا ۵۰۰ و يا حتى ۱۰۰ سال پيش به خودمان «ملت» و يا به يك تكه سرزمين «ميهن» نمي گفتيم ولى به خاطر يك رشته رويدادها و حتى نقش بعضی شخصيت ها به تدريج شروع به استفاده از اين مفاهيم كرده ایم. در عين حال ممكن است شما به گروهى از مردم «ملت» بگوئيد و يك قطعه زمين را بعنوان «وطن» بپرستيد و من از چنين احساسى كاملا بدور باشم و يا شما امروز گروه معينى از مردم را «ملت» خود بناميد و بعد از مدتى گروه ديگرى را. نظر به اينكه اينجا مسئله بر سر برداشت و احساس فردى است و این چیزی هم نسبى و هم متغير است، اين احساس و برداشت عموما درست و غلط و يا خوب و بد ندارد، در اين مورد عينا مانند رنگ و سليقه، بحث هم نميتوان كرد و هر كس بايد در اين برداشت و احساسش آزاد باشد که خود را وابسته به کدام ملت و میهن میداند.
جواب – نه، نیست. ما یک ناسیونالیسم و یا ملی گرائی ایرانی داریم ِکه تمام و تمامیت ایران را در نظر دارد و این فقط محدود به «فارس ها» (به معنای فارسی زبان ها) نیست. ملی گرائی ایرانی تدافعی است، مثل ناسیونالیسم اروپائی دو سه قرن گذشته جنبه نژاد پرستی و کشور گشائی ندارد. در آخرین نمونه های به اصطلاح «کشور گشائی»، حتی فتوحات نادرشاه و آقا محمد خان قاجار به خاطر نژاد و تبار ایرانی و آریائی نبود، اساسا برای ثروت و غارت بود. اما از جان گذشتگی عباس میرزا تدافعی و دفاع از ایرانیت بود. یک موضوع هم آریا پرستی است که میل به نژاد پرستی دارد و میخواهد همه خود را از نظر قومیت و «نژاد» و «خون» و غیره «آریائی» بدانند و همه زبان مادری شان را به فارسی تبدیل کنند. این بنظر من نژاد پرستی است. این هم در دوره ای در زمان رضاشاه رواج پیداکرد، اما آن هم سیاسی و تبلیغاتی بود و بر بستر دفاع از ایران و ایرانیت در مقابل انگلیس و روس و عثمانی بود و نه تجاوز به همسایه ها به بهانه تاریخ گذشته و زبان فارسی و غیره. ملی گرائی ایرانی نژادپرستی نیست چون معیارش قومیت و خون و نژاد نیست، تمام ملت ایران است صرفنظر از قومیت و نژاد و مذهب و زبان.
ایران هر بدی که داشته و دارد، نژاد پرست نبوده و نیست. هیچ کشور خاور میانه نژاد پرست نبوده. در گذشته هم نژاد پرست نبوده. اشخاص و گروه های علیحده شاید تمایلات نژاد پرستی نشان داده اند. اما هیچ حکومتی نه در ایران و نه در ترکیه و یا افغانستان نژاد پرست نبوده. نژادپرست بودن نظام اجتماعی و سیاسی چیز دیگری است مانند آپارتید در آفریقای جنوبی سابق. باید شُکر کرد که ما ها در ایران دستکم این بلای نژادپرستی را نداشته ایم و نداریم.
در تاریخ ۵۰۰ سال اخیر، بیشتر از همه، ملی گرائی ایرانی داشتیم اما در قرن بیستم (نه قبل از آن) در سطح سیاسی و تبلیغاتی و بین گروه های معینی تا حدی نژاد پرستى آريائى هم بود، بخصوص در پايان مشروطه و زمان رضاشاه كه اتفاقا متفكرين اصلى اش آذربايجانى بودند. اساس آن نوشته ها و برخوردها غلُو در نقش و اهمیت «آریائی» ها و تحقیر اقوام و تبار های دیگر مانند اعراب و ترک ها و تبعیض نسبت به زبان و فرهنگ آنان بود. ولى آن جریان بیشتر براى حفظ و تحكيم وحدت ملى در مقابل بیگانگان بود، بخصوص در شرایط جنگ حهانی اول و تاسیس یک حکومت ملی (یعنی ایرانی) و با یک نگرانى بوجود آمده بود که این کشور نو پا یعنی ایران متلاشی نشود و بخاطر همین، افراط گرى هائى هم داشت مانند همان پان تركيسم ترکیه در زمان مبارزه ملى تحت رهبرى آتاترك كه حتی شدید تر از آریاگرائی دوره رضا شاه بود. اما بعد ها هر دوی این جریان ها، هم در ایران و هم در ترکیه تعديل يافت.
سوال – ملى گرائى ايرانى؟ اين همان آريا گرائى نيست؟
جواب – اين سوال بنظرم تكرارى است. ملی گرای واقعی ایرانی امروزه باید از منافع همه کشور و ملت و از جمله زبان و مذهب و فرهنگ همه اقوام و گروه های اجتماعی ملت ایران دفاع کند و خود را به زبان و فرهنگ فارسی و یا اسلام و تشیع محدود نکند. چطور میتوان نسبت به حقوق محلی، قومی و یا زبانی آذربایجانی ها و یا کُرد ها و یا آزادی دینی بهائی ها و مسیحی ها بی تفاوت بود اما خود را «ملی گرا» نامید؟ در عین حال چطور میتوان «ملی گرا» بود، ولی فقط در غم حقوق و مسائل مشکلات یک گروه خاص، مثلا آذربایجانی ها و یا بهائی ها بود و به مسائل و مشکلات و نابرابری های گروه های دیگر مردم فكر نكرد؟
بنظر من ملى گرائى ايرانى بمعناى «دلبستگى به ميهن مشترك ايران» جنبه غالب بين اكثريت بزرگ ايرانيان واز جمله آذربايجانيان است و اين فقط در تاريخ گذشته اينطور نبود. بگذریم از شاه اسماعيل صفوى كه بانى ايران معاصر بود . اما ازعباس ميرزا ولیعهد قاجار و دكتر مصدق كه اشراف زاده قاجار بود و ستار خان و خيابانى تا آیت الله شریعتمداری و مهندس بازرگان و صمد بهرنگى و غلامحسين ساعدى همه ميهن پرست ايرانى بودند، نه «پان ایرانیست» و یا «قوم گراى فارسى» که این تعبیر آخرکه برخی بکار میبرند، اصلا معنائی هم نمیدهد. اما در نهايت موضوع تعلق به ملت و ميهن يك موضع فكرى و اجتماعى است. يك احساس است و يا طورى كه بعضى ها ميگويند نوعى «انديشه» و در اين موضع و يا انديشه زور و اجبار ممكن نيست. نميشود به دستور دولت و يا حكم قانون شما خودتان را جزئى از فلان ملت و يا بهمان مذهب حس كنيد. البته هر كس بنظرم بايد در اين قبيل احساسات و حس هويت قومى، ملى و يا مذهبى خود آزاد باشد. اما طبيعتا هيچ دولتى هم نميتواند با بهانه «آزادى» نسبت به دهشت افكنى و خرابكارى تحت هر عنوانى هم كه باشد به ديده اغماض بنگرد.
سوال- هدف شما از انتشار سايت «چشم انداز» و مقاله هائى كه مينويسيد چيست؟
جواب – من از همان دوره دبيرستان فردوسى تبريز اهل روزنامه در آوردن و مقاله نوشتن بودم. و اما در اين چند سال اخير تا جائی که توانسته ام سعی کرده ام بگویم که «نژاد» و قومیت ما آذربایجانی ها و فارسی زبان ها و اکثر ایرانیان دیگرمخلوط است و بخصوص در این هزار سال گذشته تقریبا همه با همه (بخصوص ما آذربایجانیان با فارسی زبانها و دیگران) آمیزش یافته ایم و ما آذربایجانی ها از نظر قومیت و نژاد فرقی با فارسی زبان ها و دیگر گروه های داخل ایران نداریم. وجه تمایز ما در زبان است و نه در نژاد. البته گروه هائی از مردم ایران هم هستند که مشخصات «بیولوژیک» آنها (یعنی ظاهرشان، قد و قواره و رنگ پوست و چشم و مویشان) با مردم مثلا فلان منطقه ایران تا حدی فرق میکند. سوال من اما همیشه این بوده است که اگر آحاد و شهروندان این ملت از نظر ظاهر و شکل و شمایل از یکدیگر فرق کنند، حتی اگر به اصطلاح «نژاد» یک عده از اکثریت متمایز باشد چه فرقی میکند؟ در برزیل و استرالیا و آمریکا و کانادا مگر حقوق شهروندی شما فرق میکند اگر رنگ پوستتان سیاه و یا چشمانتان باریک باشد؟ هنر و برتری واقعی یک ملت و دولت و کشور فقط در تاریخ و فرهنگ كهن و زبان مشترک زیبا و یا فرش های نفیس وثروت ناشی از نفتش نیست، در برابری، عدالت، قانون مداری و رفاه و آزادی همراه با احترام متقابل همه به همه و جامعه و دولت به هر فرد و شهروند است که برای همه شهروندان آن ملت و كشور تامين ميشود.
(اصل این نوشته در کتاب «ایران و آذربایجان در بستر تاریخ و زبان»، لندن، 1395چاپ شده و هنوز از طریق آمازون قابل خرید است. نسخه پی دی اف و به طور جزئی باز نگری شده این کتاب به زودی در اختیار عموم قرار خواهد گرفت.)… ادامه خواندن
طغرل بیگ سلجوقی سال ها قبل از شکست دادن رقیب غزنوی اش سلطان مسعود، با برادران و قبیله خود در آسیای مرکزی، در سرزمین بین سمرقند و دریاچه آرال به سر میبرد. آنها در حالیکه در دشت های آسیای مرکزی با هزاران اسب سوار ماهر و تیرانداز خود برای این یا آن امیر محلی شمشیر میزدند، جنگ و گریز با دیگر قبایل ترک را هم ادامه میدادند. هدف آنها که اساسا گله داری کرده و پیوسته در حال کوچ و نبرد با دیگران بودند، احتمالا در درجه اول تامین خورد و خوراک قبیله و گسترش نفوذ و ثروت آن و شاید هم اسکان در جائی و ماوائی بود که هنوز معین نشده بود.
در این شرایط طغرل بیگ برادر خود «چاغری بیگ» را همراه با ۳۰۰۰ جنگجو برای یک «سفر اکتشافی» به سرزمین های ناشناسی فرستاد که میگفتند آباد و ثروتمند اند: آذربایجان و آناتولی (۱). بعد از آنکه چاغری بیگ با بار های سنگین تاراج از ری، آذربایجان و حومه شهر وان امروزی ترکیه به آسیای مرکزی برگشت و تجارب خود را به طغرل بیگ تعریف نمود، احتمالا نطفه حملات و کوچ های بزرگ سلجوقیان و عموما قبایل ترک زبان به سوی ایران، از جمله خراسان، آذربایجان و آناتولی شکل گرفت. این در سال ۱۰۱۸ م بود.
تا سال ۱۰۴۰ م طغرل بیگ سمرقند، بخارا، هرات و نیشابور را فتح کرده بود. در همان سال، او با شکست دادن سلطان مسعود غزنوی بعنوان «پادشاه خراسان» در نیشابور تاجگذاری نمود. اولین موج بزرگ مهاجرت قبایل ترک به خراسان و بقیه نقاط ایران شروع شده بود.
در سال ۱۰۷۱ برادر زاده طغرل بیگ، پسر چاغری بیگ و سلطان جوان سلجوقی آلپ ارصلان با شکست دادن نیروهای بیزانس در شهر ملازگرد (مالازگیرت) در شرق ترکیه امروز، دروازه «روم شرقی» یعنی بیزانس را رسما به روی قبایل ترک باز کرد. این اولین شکست بزرگ بیزانس مسیحی از یک نیروی مسلمان بود.
چرا آذربایجان و آناتولی؟
بعد از آن به مدت پانصد سال و حتی بیشتر، طوایف و قبایل کوچک و بزرگ ترک از آسیای مرکزی رو به سوی ایران (بخصوص آذربایجان) و سپس آناتولی گذاشتند. بنظر پژوهشگر معروف تاریخ ترکان و بیزانس کلود کاهن (۲) هیچ شکی نیست که قبل از این اولین موج کوچ هم، بعضی عناصر ترک به این منطقه نفوذ کرده بودند اما یقینا مرحله تعیین کننده «ترک شدن» منطقه با همین کوچ دوره سلجوقیان شروع شده و در آذربایجان و بخصوص آناتولی متمرکز گردیده و تعداد ترکانی که در آناتولی ساکن شده اند خیلی بیشتر از آذربایجان بوده است. یک عامل مهم تمرکز بر آناتولی ظاهرا این بوده است که به غیر از وسیعتر بودن سرزمین آناتولی از آذربایجان، ایران این دوره دیگر مسلمان شده بود، در حالیکه تاراج، فتح، حکومت و گرفتن مالیات و خراج در بیزانس مسیحی و مرفه، هم «جهاد» بشمار میرفت و اعتبار ترکان را در جهان اسلام بلند میکرد و هم به آنها حکومت، ثروت وقدرت بخش مینمود. آذربایجان هم از این نظر «دروازه» آناتولی (و قفقاز) بشمار میرفت. هم این عامل و هم طبیعت مساعد آذربایجان و آناتولی برای دامداری که کار اصلی قبایل ترک بود، ظاهرا انگیزه های اصلی جلب اقوام و ایلات ترک بوده است.
بعد از فتح خراسان بعضی قبایل ترک رو به سوی کرمان، سیستان، خوزستان و دیگر نواحی ایران هم گذاشتند. از طرف دیگر سلطان سلجوقی ودیگر سرکردگان ترک غالبا افراد قبیله خود را به عنوان حاکم و امیر به ولایات مختلف ایران فرستادند و آنها هم با طایفه های خود به آن ولایات رفته، مقیم آنجا میگشتند. همزمان، به قبایل و طوایف قطعات زیاد زمین بعنوان اقطاع و یا صرفا اجازه اسکان داده شد که زمینه ساز دیگری برای کوچ و سکنای اقوام ترک زبان در اکثر مناطق ایران شد. اما با اینهمه، تعداد آنها در مقایسه با قبایلی که به آذربایجان و مهتر از آن: به آناتولی میرفتند، قابل مقایسه نبود. آذربایجان و آناتولی پیوسته یک هدف اصلی قبایل ترک به شمار میرفت و در این رهگذر به آذربایجان در ابتدا غالبا به عنوان «پُلی» بر سرراه به آناتولی نگریسته میشد، اگرچه بعد ها در موج معکوس کوچ این قبایل، تعداد کثیری از آنان که بعد، از نظر مذهبی با پادشاه صفوی هم آوا تر از سلطان عثمانی شده بودند، از آناتولی به آذربایجان بازگشتند. از سوی دیگر، علاوه بر عنصر مسلمان نبودن آناتولی، به نظر میرسد طبیعت و شرایط مناسب دامداری که برای قبایل ترک درجه اول اهمیت را داشت، دلیل دیگری بود که اکثریت آنها به ایران مرکزی و جنوبی و یا کشور های عربی مهاجرت نکنند.
بومی ها و قبایل چند نفر بودند؟
چه در آذربایجان ایران و قفقاز و چه در آناتولی یعنی ترکیه کنونی، اکنون هزارسال است که این قبایل ترک زبان با مردم بومی آمیخته اند، تا جائی که تفکیک نژادی بومیان و مهاجران ترکِ هزار سال پیش دیگر امکان پذیر نیست. دقیق ترین و مستدل ترین نشانه ترکیب نژادی یک شخص و یا گروه اجتماعی، ترکیب «شجره ژنتیک» یا «دی ان ای» آن شخص و اکثریت آن گروه است. در این مورد جدول های دی ان ای از چهار گوشه ترکیه و ایران معاصر نشان میدهند که سهم ژنتیک آسیای مرکزی در اکثریت مردم معاصر این دو کشور بسیار کم است (در هر دو کشور، دوعنصر ژنتیک «آسیای جنوبی» یعنی حدودا خاورمیانه و «مدیترانه» سهم غالب را دارند و از این نظر ترکیب نژادی ایران و ترکیه به یکدیگر بسیار نزدیک اند.) حتی ظاهر فیزیکی اکثریت مردم ایران و ترکیه نشاندهنده غالب بودن عنصر ترکی آسیای مرکزی، «آسیای شرقی»/چینی نیست. اما در جریان اختلاط بی وقفه این دو گروه یعنی بومیان و مهاجران، هم در آذربایجان و هم در آناتولی، ترکی به تدریج جایگزین زبان های بومی اکثریت مردم آذربایجان و ترکیه شده و علاوه بر این، دین اکثریت مردم ترکیه در این هزار سال از مسیحیت به اسلام تغییر یافته است.
از این جهت «ترک شدن» و یا «ترک زبان شدن» مردم این دو سرزمین اساسا زبانی، فرهنگی (و در ترکیه در ضمن با تغییر دین) بوده و به درجه به مراتب کمتری با «نژاد» و ظاهر فیزیکی سر و کار داشته است – به همان ترتیب که «ایرانی بودن» ایرانیان بعد از گذشت هزاران سال رابطه چندانی با «نژاد آریائی» ندارد و بیشتر به مشترکات فرهنگی و تاریخی مربوط است.
این همه تغییر چگونه به وقوع پیوست؟ آیا مردم بومی آن زمان آذربایجان و بیزانس کلا از بین رفتند و فرار کردند وجایشان را به مهاجران ترک دادند؟ آیا تعداد قبایل ترک مهاجر به درجه ای بیشتر از تعداد مردم بومی بود که در آذربایجان زبان و در ترکیه هم زبان و هم دین اکثریت آنها تغییر یافت؟
جواب بعضی از سوال ها را حدودا میدانیم. بعضی ها را میتوان حدس زد و برای بسیاری سوال ها جواب دقیقی نداریم. چیزی که مطمئن هستیم این است که زبان مردم آذربایجان و ترکیه عوض شده و تبدیل به ترکی شده و دین اکثریت ترکیه امروز اسلام شده است.
قبل از همه چیز رقم دقیقی در باره جمعیت آن دوره بیزانس و یا مجموعه سرزمین های «ایران تاریخی» موجود نیست. تخمین اکثر تاریخنویسان در حول و حوش ۴-۵ میلیون نفر برای هرکدام است که البته در مقایسه حتی با وجود کوچکتر شدن امروز ترکیه و ایران بسیار ناچیز جلوه میکند. و اما در باره تعداد اقوام ترک زبان هم که به طور لاینقطع به این دو سرزمین می آمده اند، اطلاعات دقیقی موجود نیست، اگرچه بعضی ارقام علیحده در باره کوچ بعضی اقوام روایت شده است. مثلا میدانیم که در ابتدای سلجوقیان «هزاران نفر» از «غُز» ها یعنی ترک های اغوز به صورت دسته های ۳-۴ هزار نفری به سیستان و عده دیگری به خوزستان رفته اند (۳). اما به نظر اکثر تاریخ نویسان این دوره آنچه که روشن است این است که تعداد بومیان از مجموع افراد قبایل مهاجر به مراتب بیشتر بوده است. کلود کاهن (۴) نسبت ۱۰/۱ را حدس زده است، یعنی برای هر ده بومی یک مهاجر. او مینویسد: «منطقی به نظر نمیرسد که مثلا تصور کنیم ده ها هزار و یا صد ها هزار نفر در آنِ واحد کوچ کرده اند.» (۵) نتیجه اینکه ما دقیقا نمیدانیم تعداد ترکانی که در آن دوره به ایران و آناتولی کوچ کرده اند چند نفر بودند. گمانه زنی دراین مورد ضمنا از آن جهت مشکل است که در اینجا موضوع بر سر یک موج مهاجرت که ۱۰-۲۰ و یا حتی ۱۰۰ سال ادامه داشته باشد نیست، بلکه اگر نقطه آغاز این کوچ ها را در اوایل قرن یازدهم م یعنی حدودا سال ۱۰۰۰ حدس بزنیم، این کوچ ها و ادامه آنها در داخل ایران و ترکیه و یا بین ایران و ترکیه تا اواخر دوره شاه طهماسب صفوی و حتی به گفته فاروق سومر (۶) تا قرن نوزدهم هم ادامه یافته است.
و لیکن به قول کلود کاهن اشتباه خواهد بود اگر موضوع مهاجرت و اختلاط قومی و فرهنگی را فقط بر ارقام و تعداد افراد مبتنی کنیم. در این مورد، به گفته کاهن، ده ها عامل نقش بازی میکنند. در یک طرف این واقعیت هست که ترک ها حاکمین جدید و مظفر و بومیان مغلوبین بودند و این رابطه تا اختلاط کامل همه این مردم که صد ها سال طول کشیده، ادامه یافته است. این اولویت سیاسی احتمالا در رابطه با انتخاب و تغییر دین، تابع شدن غیر مسلمین به خراج و مالیات اضافی، تشویق و حتی «داوطلبی» بومیان به قبول اسلام، تغییر نام افراد و دگرگشت زبان نخست آنان به ترکی نقشی اساسی بازی کرده است. احتمالا اینها عوامل اساسی بوده اند، اما جنگ ها، قتل و کشتارها، فرار و کوچ بعضی از بومیان و بالاخره ازدواج ترکان با بومیان که در آن روند ترکی شدن خانواده های بومی سرعت بیشتری داشته، به این روند کلی و چند صد ساله کمک بسیاری نموده است.
از چه تاریخی روند «ترک شدن» شروع شد؟
قبلا هم گفتيم كه اولين پيروزى سلطان آلپ ارسلان سلجوقى بر بيزانس در شهر ملازگيرت آناتولى در سال ١٠٧١ ميلادى بود. اما در باره اینکه روند ترکی شدن زبان (و در ترکیه در ضمن تغییر دین) اکثریت مردم دقيقا کی شروع شده، اطلاعات دقیقی نمیتوان داد. اولین و بارز ترین دلیل این ناروشنی آن است که این جریان صد ها سال طول کشیده و اگرخیلی دقیق شویم، هنوز هم به پایان کامل خود نرسیده است. هنوز در ترکی آذری آثار زبان آذری یا تاتی باستان به گوش میخورد و تا چندی پیش هنوز چند دهکده به این زبان (اگرچه با تاثیر فارسی دری و ترکی) سخن میگفتند. در ترکیه هنوز هم بعضی ها هستند که بخصوص در شرایط آزادتر چند سال اخیر داستان تغییر دین و نام اجداد خود را مینویسند و تعریف میکنند.
چه در آذربایجان و چه در ترکیه، درجه و تاریخ ترکی شدن زبان (و در ترکیه ضمنا تغییر دین) در هر منطقه فرق کرده است. در بعضی مناطق این روند سریعتر و در دیگر مناطق آهسته تر بوده است.
آنچه که روشن است این است که نام «ترکیه» چیزی است که غربی ها ایجاد کرده و برای اولین بار در اواخر قرن دوازدهم م یعنی حدودا ۵۰ سال قبل از مغول ها و در زمان جنگ های صلیبی استفاده نموده اند. در رابطه با آناتولی اگر چه تا مدت ها بعد هم از نام های «روم»، «بلاد روم» و یا «ممالک روم» استفاده میشد، اما برای اولین بار در زمان جنگ های صلیبی «فردریک بارباروسا» از «ترکیه» (تورکیا) به معنای کشوری که تحت حاکمیت ترک هاست، سخن گفته است.
اما در واقع مهم این نیست که درجه «ترک شدن» این کشور نو نام یعنی«ترکیه» در کدام منطقه این سرزمین چه بوده و چقدر طول کشیده است. مهم این است که از این تاریخ به بعد «ماهیت ترکی» آناتولی از نظر سیاسی، زبانی و فرهنگی مُهر خود را بر سرتاسر این کشور زده است، کشوری که بزودی نام عثمانی بخود گرفت و از قرن بیستم به بعد با نام «جمهوری ترکیه» اولین دولت معاصری شد که به عنوان یک «کشور ترکی» به ذهن افراد خطور میکند. دوغان کوبان، استاد فقید دانشگاه استانبول که متخصص تاریخ هنر، معماری و فرهنگ ترکیه است، میگوید: «من در واقع فرزند مادری چرکز (قفقاز)، پدری از جزیره میدیللی (لِسبوس در یونان امروز) و مادر بزرگی از آسیای مرکزی هستم – و ترک هستم. (اما) ترک بودن، خصوصیتی نژادی و خونی نیست، پدیده ای فرهنگی است و تنها چیزی که ما را در عصر کنونی به این هویت فرهنگی متصل میکند، زبان است و اندیشه و هنری که با آن زبان تولید میشود (۷).» به این عامل میتوان در مورد هر دو کشور ترکیه و ایران حافظه تاریخی و سیاسی وگذشته طولانی امپراتوری را نیز اضافه نمود.
وضع آذربایجان از این نظر که موضوع بر سر تغییر دین و حتی مذهب نبوده، بلکه محدود به زبان نخست اکثریت مردم بوده، نسبتا قابل فهم تر، ولی از سوئی هم بخاطر همین ویژگی و همچنین ادامه حاکمیت فرهنگی زبان فارسی حتی در دوره تقریبا ۹۰۰ ساله سلسله های ترک زبان ایران (از غزنویان تا پایان قاجاریان)، شاید در عین حال پیچیده تر است. ژان اوبن، تورکولوگ فرانسوی، در مقاله ای در مورد «ترکی شدن زبان آذربایجان» که بر پایه تحلیل کتاب «صفوه الصفا» اثر ابن بزاز اردبیلی (۱۳۵۰ م) نوشته، میگوید در آن تاریخ (حدود هفتصد سال پیش) زبان مردم آذربایجان هنوز ترکی نشده بود، اگرچه لغات ترکی و مغولی تاثیر روزافزونی بر زبان مردم داشته است (۸). به هر تقدیر ما از آثاری مانند «سفینه تبریز» و یا شعرای «فهلوی گوی» آذربایجانی (تا دوره اتابکان و ایلخانان) میدانیم که حد اقل تا آق قویونلو ها زبان نخست مردم مخلوط بوده، اما حدودا بعد از صفویه ترکی به زبان اکثریت تبدیل شده، اگر چه زبان غالب فرهنگ، هنر و بخصوص ادبیات فارسی و زبان غالب دین، قانون و شریعت عربی باقی مانده است.
«ترک شدن» در آذربایجان و آناتولی دو نقش مختلف داشته است: در آناتولی و ترکیه نقشی تعیین کننده، مُهر مشخص کننده تاریخ، سیاست و فرهنگ – و در آذربایجان یک زیر هویت زبانی و فرهنگی ایرانی.
در آناتولی و ترکیه، زبان، هنر و فرهنگ ترکی نقش رهبری کننده و دولتی به خود گرفته، در حالیکه در ایران، زبان، هنر و فرهنگ فارسی و دولتداری ایرانی همچنان مانند قرن ها پیش از آن، نقش رهبری کننده در امور فرهنگی، سیاسی و اجتماعی ایفا نموده است – در هر دو کشور با همه فراز و نشیب حوزه و افت و خیز های این روند…
منابع
1 Kamuran Gürün: Türkler ve Türk Devletleri Tarihi, İstanbul, 1984, s. 300 2 Claude Cahen: Pre-Ottoman Turkey: A General Survey of the Material and Spiritual Culture and History, c. 1071-1330;Turkish: Osmanlılardan Önce Anadolu, İstanbul 2002, p 99-111: ’Türkiye’nin Doğuşu ۳ کامران گورون، همانجا، ص ۳۰۱-۳۰۵ ۴ کلود کاهن، همانجا ۵ کلود کاهن، همانجا ۶ فاروق سومر: نقش ترکان آناتولی در تشکیل و توسعه دولت صفوی، تهران ۱۳۷۱اصل ترکی :
Faruk Sümer: Safevi Devletinin Kuruluşu ve Gelişmesinde Anadolu Türklerinin Rolü, Ankara 1999 7 Doğan Kuban: Ben Neden Türk’üm? Cumhuriyet, December 8, 2013 8 Jean Aubin: Le Temoignage d’Ebn-e Bazzaz sur la Turquisation de l’Azerbaydjan, in Ch.-H. de Fouchécour and Ph. Gignoux, eds., Études Indo-Aryennes offertes à Gilbert Lazard, Paris, 1989 9 Faruk Sümer: Azerbaycan’ın Türkleşmesi Tarihine Umumi Bir Bakış, Türk Tarih Kurumu, Belleten, cilt XXI, sayı 83, Temmuz 1957, s. 429-447 ۱۰ رئیس نیا، رحیم: دگرگشت زبان در آذربایجان، در: آذربایجان در سیر تاریخ ایران، جلد دوم، ص ۸۸۲-۹۰۶، تهران ۱۱ محمد جواد مشکور: نظری به تاریخ آذربایجان، تهران ۱۳۷۵ (انتشارات کهکشان)
(اصل این نوشته در کتاب «ایران و آذربایجان در بستر تاریخ و زبان»، لندن، 1395چاپ شده و هنوز از طریق آمازون قابل خرید است. نسخه پی دی اف و به طور جزئی باز نگری شده این کتاب به زودی در اختیار عموم قرار خواهد گرفت.)… ادامه خواندن
آنچه میخوانید مصاحبه علیرضا کیانی از سایت «تقاطع» با من است که ده سال پیش، در ۲۱ آذر ۱۳۹۳ در این سایت منتشر شد.
علیرضا کیانی: هویت ایرانی چیست و چه مولفههائی را در بر میگیرد؟
عباس جوادی: هویت برای من یک مساله شخصی است. شخصی به معنای اینکه هر کسی میتواند هویت خودش را هر طوری که دلش بخواهد تعریف کرده و چارچوب آن را معین کند. من مُهر ایرانی دارم. مُهر آذربایجانی هم دارم. از تبریز هستم. زبان مادریام ترکی است. زبانی است که آن را بسیار دوست دارم. اما زبان میهنم ایران، فارسی است. زبان مشترک ما. به ادبیات فارسی، به حافظ، خاقانی، جامی ارادت و محبت دارم. ولی در عین حال من یک آلمانی هم هستم. به آلمان خیلی علاقه دارم. چون در آنجا خیلی بودم. زبان و فرهنگش را میدانم. به ترکیه و آمریکا هم علاقه دارم و زبان و فرهنگشان را میدانم. خب، همه اینها شاخص های هویت شخصی من است. به نظرم در هویت، ابرام و اصرار و زور نیست. نمیشود گفت شما باید در درجه اول خودتان را ایرانی یا شیعه یا ترک و کُرد حس کنید. این نمیشود. با قانون نمیشود هویت تعیین کرد. من نمیتوانم بپذیرم که دولت و حکومت برای من هویت تعیین کند. ممکن است کسی در درجه اول خود را کُرد بداند، بعد ایرانی. کسی هم میتواند خود را فقط ایرانی بداند و کُرد بودن برایش مهم نباشد. ممکن است اصلا یک کُرد یا ایرانی و یا ترک برود مثلا به کشوری مثل امریکا و از روز تابعیت گرفتن از آمریکا خودش را دیگر یک آمریکائی بداند.
علیرضا کیانی: درست است. ولی فکر کنید یک خارجی از شما بپرسد ایرانی بودن چه شاخصههائی دارد. شما چه پاسخی به او میدهید؟
عباس جوادی: ایرانی بودن برای من در درجه نخست آن نقشه ایران است. نقشهای که از بچگی در ذهنم است. دوم اینکه هویت ایرانی برای من بسیار چفت شده است با زبان و فرهنگ و ادبیات ایران. فرهنگ به معنای شعر نیست فقط. برای من فرهنگ حتی در طرز صحبت، یا تصوری که از شوخی داریم و یا حتی غذاهای ملیمان نیز تعریف میشود. مذهب و دین و یا روابط با کسانی که از نظر مذهبی با شما یکی نیستند و نوع این روابط نیز بخشی از فرهنگ است. اینها در احساس هویت من است. اما از لحاظ تاریخی اگر بگوییم به نظر من ایران تشخیص یک رشتهای است که از لحاظ تاریخی قبل از اسلام شروع شده است. با ظهور اسلام وقفهای به دلیل خلافت اسلامی در آن به وجود آمده است و بعد حملات مختلف از اسکندر تا ترکهای آسیای مرکزی و مغول. ولی با ظهور صفویان در ۱۵۰۱ و تاجگذاری شاه اسماعیل این هویت ایرانی از نو تعریف میشود. با صفویان هویت ایرانی و ایرانی که واحد و یکپارچه است و به عنوان یک کشور و بدنه سیاسی احیا شد. این هویت با ظهور صفویه یک ستون فقرات اصلی به نام اسلام شیعه هم پیدا کرد. هرچند بعضی جاها با زور به مردم قبولانده شد. با این وجود نقش اساسی در اتحاد ایرانیان بازی کرد.
علیرضا کیانی: به نقش حکومت صفوی در شکلدهی به هویت ایرانیان اشاره کردید. میخواهم از نقش حکومت امروز ایران بپرسم. «حیدر بیات» که یک فعال فرهنگی ترک است به دلیل کثرت قومیتها و زبانها، ایران را یک خاورمیانه کوچک میداند که به تعبیر شما هم یک رشته تاریخی در میان این قومیتهای مختلف وجود دارد که آن را از کشوری مانند عراق متمایز میکند. یک رشتی و لُر خودش را در عین حال که گیلک و لر میداند، خود را هموطن کُرد و ترک ایرانی نیز حس میکند. ولی در سالهای اخیر نداهای جدائیطلبانه به گوش میرسد که با برخورد بسیار سخت حکومت روبهرو شدهاند. یا مثلا شاهد بودیم که تبریز عملا در جنبش سبز که یک جنبش ملی بود، شرکت نکرد. شما چقدر حکومت را در این واگرائیها مقصر میدانید؟
عباس جوادی: بگذارید اول به یک نکته اشاره کنم. اینکه منِ ترکزبان تبریزی آذربایجانی مانند اکثریت آذربایجانیها خودم را ایرانی حس میکنم دهها علت دارد. یک علت خیلی بزرگ آن، نقش آذربایجانیها در احیای ایرانی است که بعد از اسلام فرو ریخت و بعد دچار تحولات خیلی بزرگ ۸۰۰ ساله شد تا اینکه به صفویه رسید. در دوران صفویه، افشاریه، قاجار و حتی پهلوی، آذربایجانیها نقش بسیار مهم و کلیدی در احیا و حفظ ایران به عنوان یک بدنه سیاسی داشتند. اتفاقا نکتهای که من به هموطنان قومگرای آذربایجانی میگویم این است که این ایرانی که شما از دست آن عصبانی هستید و به آن فحش میدهید، خوب و بدش و گناه و ثوابش در درجه نخست به گردن ما آذربایجانیها است. این ایران برساخته ما ترکزبانان ایران است. کمتر بلوچهای ایران. کمتر کردهای ایران. حتی کمتر فارسی زبانان ایران. بنابراین ما به عنوان آذربایجانی در ساختن این ایران در طی ۵۰۰ سال گذشته سهم اساسی داشتیم و هنوز هم داریم. شما همین امروز به سهم بزرگ آذربایجانی در اقتصاد و سیاست ایران نگاه کنید. پس طبیعی ست که اکثریت آذربایجانیها خودشان را ایرانی حساب میکنند. اما اصلا اینطور نیست که بگوئیم همه در ایران خود را به یک درجه ایرانی حس میکنند. جریاناتی که در بعضی نقاط خاورمیانه به وجود آمده است، مثلا در کردستان عراق، موجب شده است که برای برخی هموطنان کرد، هویت کردی برجسته تر شود.
اما چه در قاجار و چه در پهلوی و چه در حکومت فعلی اشتباهات زیادی شده است. ببینید. در دوره صفویه هویت ایرانی بسیار به شیعی بودن گره خورده بود. در مقابل ازبکهای سنی در شرق و عثمانیها در غرب، شما در درجه اول خود را شیعه حس میکردید. نمیگویم خوب یا بد بود. میگویم این یک واقعیت تاریخی بود. اما بعد از آن و خصوصا بعد از مشروطه، هویت ایرانی باید خودش را از قید مذهبی خلاص میکرد. یعنی باید به یک نوع هویت مبتنی بر حقوق شهروندی میرسید. این هویت باید جای هرگونه هویت قومی، زبانی و مذهبی را میگرفت. با تایید و تاکید بر حقوق شهروندی باید ایرانیت محور قرار میگرفت. صرف نظر از اینکه یهودی هستید یا مسلمان یا سنی یا شیعه و هر مذهب دیگری و صرف نظر از قومیت و رنگ پوست حتی. چون در ایران سیاهپوست هم داریم. سیاوش یعنی چی؟ یعنی سیاه وش. یعنی سیاه چرده. ما باید به عنوان یک دولت این هویت مدرن ایرانی را تعریف میکردیم که صرف نظر از هر چیز ایرانی هستیم. متاسفانه چندان موفق نبودیم. از جمله علل آن این بود که متاسفانه در زمان رضاشاه و کمتر محمدرضاشاه تعریف ایرانی برگشت به نژاد آریائی. در حالیکه ما میدانیم و علم امروزه ثابت کرده که اصولا نژادهای پاکی چون آریائی یا ترک یا ژرمن اساسا وجود ندارد. امروزه از طریق علمی ثابت شده است که اکثریت بسیار بزرگی از مردم ایران و ترکیه و قفقاز و سوریه و لبنان مختلط هستند و این یعنی یک نژاد پاک و خالص آریائی یا ترک و یا عرب اساسا وجود ندارد. حتی زبان آنها هم مخلوط شده است. اصولا اشکال دو حکومت اخیر این بود که یک مساله را در هویتسازی برجسته میکنند. در حکومت سابق، آریائی بودن و در حکومت فعلی مسلمان شیعی بودن. شکی نیست که این موجب جدائی و تفرقه میشود.
علیرضا کیانی: جدای از اشتباهات حکومتها، میدانید که قومگرایان و جدائیطلبان بحث را از حکومتها فراتر میبرند و از ستم تاریخی قوم فارس بر دیگر قومیتها میگویند. نظر شما دربارهٔ این ادعا چیست؟
عباس جوادی: به نظر من ما هیچ قومی به نام قوم فارس نداریم. فارسیزبان داریم اما قوم فارس نداریم. من به جای این مساله، اشتباه دو حکومت اخیر را خیلی مهم میدانم. ببینید اصلا در زمان قاجار این بحثها وسط نبود. در زمان عثمانی در ترکیه هم این بحثها وسط نبود. البته دلایلی هم داشت. نه رسانهها رشدیافته بود و نه دولت مقتدر مرکزی وجود داشت. زبان هم وسیلهای برای رفع احتیاج بود. زبان ملی و رسمی به معنای امروزه وجود نداشت. اما دولتهای رضاشاه و آتاتورک نیاز به زبان فراگیر رسمی داشتند. نمیگویم بد یا خوب بود. احتیاجِ دولتسازی بود. در مصر هم این کار را کردند. خواهی نخواهی این کار انجام میگرفت. اما خب زمانی هم میآید که که اتحاد و وحدت ملی ایجاب میکند که زبان مادری افراد هم تدریس شود و افراد زبان خودشان را هم در مدرسه تحصیل کنند که در نهایت بتوانند به زبان مادریشان بنویسند و بخوانند. هیچ عیبی که ندارد هیچ، بلکه موجب انسجام بیشتر ملی میشود. دغدغه حکومتهای ایران این است که فکر میکنند اگر دستشان را بدهند، بازویشان کنده میشود. اما در عین حال یک مساله را هم فراموش نکنیم. اگر در دوره رضاشاه یا آتاتورک حق تحصیل و تدریس زبانهای دیگر را فراهم نکردند به دلیل دغدغه پیرامون اتحاد و حفظ وحدت ملی این کشورها بود. این را میشود فهمید. خواهش من از کسی که این مصاحبه را میخواند این است که بفهمد این سیاست در ایران و ترکیه برای حفظ تمامیت ارضی کشور بود و ناشی از یک دغدغه، و این یعنی آتاتورک فاشیست نبود. رضاشاه فاشیست نبود. این سیاست به دلیل فاشیسم اینها نبود. آنها گمان میبردند وحدت ملی اینگونه حفظ میشود. ولی حالا وقت آن است که بفهمیم که وحدت ملی زمانی بیشتر و بهتر تقویت میشود که امکان تحصیل زبانهای مادری مردم ایران نیز فراهم شود. البته این جدای از یک زبان مشترک یعنی زبان فارسی است. زبانی که ایرانیان را به هم پیوند میدهد. امکان تحصیل زبانهای مادری جزو حقوق شهروندی است و با ایفای آن وحدت ملی محکمتر میشود.
(اصل این مصاحبه بعد از انتشار در سایت «تقاطع» در کتاب «ایران و آذربایجان در بستر تاریخ و زبان»، لندن، 1395چاپ شده و هنوز از طریق آمازون قابل خرید است. نسخه پی دی اف و باز نگری شده این کتاب به زودی در اختیار عموم قرار خواهد گرفت.)… ادامه خواندن
آنگونه که در بخش های گذشته هم دیدیم، روند پیدایش و تثبیت زبان ها معمولا (اگرچه نه همیشه) از درون لهجه های موجود زبان ها بر می آید. یعنی یک یا دو لهجه با تاثیرات متقابل با دیگر لهجه ها طی مدتی طولانی تبدیل به زبان استاندارد و یا معیار میشود. در این رهگذر برخی از لهجه های دیگر در سطح محلی و محاوره ای مانده، تضعیف شده و حتی از بین رفته، برخی هم مدت بیشتری دوام می آورند. بعضی زبان ها هم در شرایط دیگری به عمل می آیند. مثلا بعضی ها مانند اردو و یا ترکی عثمانی ابتدا زبان ارتش، دربار و طبقه ای روشنفکر و ممتاز بوده که بعدا گسترش یافته اند. اما این عده زبان ها درصد کمتری از کل زبان های دنیا را به خود اختصاص میدهند و مورد بحث ما نیستند.
تا شش – هفت هزار سال پیش هیچ زبانی «بزرگ» و صاحب میلیون ها گویشور نبود. هنوز زبان های استاندارد، معیار و مشترک بوجود نیامده و تثبیت نشده بودند. انسان ها اصولا بصورت طایفه ها و قبیله ها زندگی میکردند و به لهجه های محلی خود صحبت مینمودند. نوشتار چندانی نبود و ارتباطات زبانی بصورت شفاهی انجام میگرفت. قبل از همه چیز جمعیت کره زمین با معیارهای امروزی «ناچیز» بشمار میرفت. جمعیت کل بزرگترین گروه لهجه هائی که بعدها «خانواده هند و اروپائی» نام گرفت حدود نُه تا ده هزار سال قبل بیشتر از تخمینا ۵۰ هزار نفر نبود، گروه آفریقائی- آسیائی هم حدودا همین تعداد و گروه های اورالی و یا نیلی- صحرائی حتی هرکدام مجموعا ۱۰ هزار نفر را در بر میگرفت (مک اودی، ۲۰۰۲، ص ۲۲.) تصور کنید که مثلا از درون این ۵۰ هزار نفر اقوام مخلوط هند و اروپائی، بعد از گذشت ده هزار سال حدودا ۴۴۵ زبان شامل انگلیسی، فرانسه، آلمانی، روسی، ایتالیائی، اسپانیائی، فارسی، هندی یونانی و غیره بیرون می آیند که هرکدام زبانی بسیار بزرگ و یا متوسط با ده ها و صد ها لهجه محلی خود است. آن خانواده کوچک زبان های هند و اروپائی شش، هفت هزار سال پیش، امروزه شامل بیش از دو و نیم میلیارد نفر میشود. چیزی شبیه این مدعا را میتوان در مورد گروه های زبانی دیگر مانند آفریقائی- آسیائی، اورالی و یا آلتائی هم مطرح کرد.
۲۵۰۰ سال پیش جمعیت کل دنیا نسبت به هفت هشت هزار سال پیش از آن افزایش یافته و تخمینا به ۴۰ میلیون نفر رسیده بود (مک اودی، همانجا، ص ۱۰۸). امروز درمقایسه با فقط دو قرن پیش، جمعیت کل جهان از ۱٫۸ میلیارد نفر چهار برابر شده و به حدود هشت میلیارد نفر رسیده است.
هم جمعیت کره زمین به مراتب بیشتر شده و هم انسان ها مجموعا طولانی تر، سالم تر و بهتر از ۵۰۰ و یا ۲۰۰۰ سال پیش زندگی میکنند.
از ده هزار سال پیش به تدریج هرچه زندگی اجتماعی و کشاورزی بهبود یافت، هم تعداد انسان ها بیشتر شد و هم طوایف و اقوام با همدیگر بیشترآمیزش یافتند. با این ترتیب گروه های بزرگتر اجتماعی و قومی پیدا شدند و بالاخره طی چند هزارسال نخستین، گونه های ابتدائی ملت ها و دولت ها به وجود آمدند. زبان ها هم متناسب با این رشد و آمیزش انسان ها به صورت نظام های مرتبط با هم و در عین حال متمایز از یکدیگر مانند شاخه ها، ساقه ها و برگ های یک درخت عرض اندام نمودند.
مرگ زبان های کوچک
در اینجا شاهد رشد معکوس دو جریان هستیم: از یک سو تعداد جمعیت کل جهان افزایش می یابد و از سوی دیگر تعداد زبان ها و لهجه ها کمتر و کمتر میشود. بسیاری از زبان ها و یا لهجه ها از بین میروند، اما برخی زبان ها بزرگتر و پرجمعیت تر میشوند. بنظر میرسد روند قدرتمند شدن برخی زبان ها از ابتدا موجود بوده، اما زبان های کوچک و یا کم جمعیت قرن های طولانی در کنار زبان های بزرگتر ادامه حیات داده اند. بخصوص از ۵۰۰ سال پیش تاکنون این روند شدت بیشتری یافته است یعنی از سوئی آهنگ بزرگ شدن بعضی زبان ها و خانواده های زبانی بمراتب بیشتر شده و از سوی دیگر تعداد زبان های کوچک نسبت به قبل همچنان کاهش یافته است.
زبان ها چندان هم بی شباهت به موجودات زنده نیستند. بعضی زبان ها جوان تر و برخی پیر ترند. اما صرفنظر از پیری و جوانی، بعضی زبان ها قدرتمند ترند یعنی میلیون ها گویشور دارند و برخی ضعیف ترند، یعنی فقط چند هزار متکلم دارند. باز صرفنظر از پیری و جوانی، یک رشته زبان ها بزرگتر و پر جمعیت تر میشوند اما تعداد بیشتری از زبان های بسیار کوچک و کوچک از بین میروند و مانند موجودات زنده می میرند. اتفاقا تعداد زبان هائی که میمیرند بمراتب بیشتر از اندک زبان های نوی هست که به دنیا می آیند.
در ۵۰۰ سال گذشته نصف کل زبان های جهان از بین رفته است. در آغاز این سلسله مقالات هم گفتیم که امروزه بطور میانگین در دنیا حدود ۷۰۰۰ زبان وجود دارد. تخمینا ۵۷۰۰ زبان یعنی بیش از ۸۰ درصد زبان های دنیا هرکدام کمتر از ۱۰۰ هزار گویشور دارند و «آینده ای ندارند.» بطور قراردادی این ۵۷۰۰ زبان که کمتر از ۱۰۰ هزارگویشور دارند «زبان های کوچک» محسوب میشوند. اقلا ۱۰۰۰ زبان بسیارکوچک که بین یک تا هزار گویشور دارند در عرض چند نسل از بین خواهد رفت و اگر این وضع ادامه یابد در صد سال آینده نصف همه زبان های کوچک مرده به حساب خواهند آمد (جانسون، ص ۲۱۲ و تارنمای موسسه «اتنولوگ»).
در عوض، ۵۰ در صد مردم جهان به یکی از این ده زبان پرجمعیت دنیا سخن میگوید که هرکدام بیش از ۱۰۰ میلیون گویشور دارد: ماندارین (چینی)، اسپانیائی، انگلیسی، هندی، عربی، پرتغالی، بنگالی، روسی، ژاپنی و پنجابی. در همین گروه زبان های بزرگ یک عده زبان ها هم هستند که تعدادشان اتفاقا بیشتر است و اگرچه به اندازه چینی و یا انگلیسی پر جمعیت نیستند، اما هر کدام تا ۱۰۰ میلیون نفر جمعیت دارند و آنها هم بزرگ محسوب میشوند. مجموع این گروه زبان های بزرگ جهان عبارت از ۸۵ زبان است. بغیر از زبان های بسیار بزرگ مانند ماندارین و یا انگلیسی، هندی، بنگالی، ژاپنی، اسپانیائی و عربی، زبان هائی مانند سوئدی، ایتالیائی، آلمانی، اوکرائینی، فارسی و ترکی نیز جزو این گروه هستند. ۸۰ در صد مردم دنیا به یکی از این گروه زبان های بزرگ تکلم میکنند.
با حساب ساده: اکثریت بزرگ مردم دنیا به حد اکثر ۱۰۰-۱۲۰ زبان صحبت میکنند. کار بقیه زبان ها یعنی حدودا ۶۹۰۰ زبان مشکل است و تعداد قابل توجهی از آنها از بین خواهند رفت.
این دگرگشت در جمعیت و مقام اجتماعی زبان های کوچک و از بین رفتن آنان اساسا ویژگی ۵۰۰ سال اخیر است. این هم بی علت نیست.
۵۷۰۰ زبان کوچک با خطر زوال روبروست. تراکم این زبان های کوچک اصولا در کشور ها و سرزمین هائی است که رشد چندانی نکرده اند، نظام تحصیلی در آن مستحکم نشده است و نظام حکومتی، تجارت و ارتباطات زیاد قدرتمند نیست. دراین شرایط است که فشار «همگون سازنده» نظام دولتی، تحصیل، رسانه ها و ارتباطات بیشتر حس میشود. در محیط شهری و جمعیت هائی که نظام تحصیلی شان منظم و منسجم است، زبان و لهجه های کوچک زیاد دوام نمی آورند و خود را به زبان و یا لهجه مشترک و یا معیار آن کشور منطبق میکنند. میتوان حدس زد که اگر روند شهری شدن، تعمیم زبان های استاندارد و مشترک، تحکیم نظام تحصیلی و قدرت های سیاسی منسجم مانند یکی دو قرن گذشته ادامه یابد، امید چندانی به بقای بسیاری از زبان های کوچک نخواهد ماند.
اکثر زبان های کوچک در آسیا، آفریقا و اقیانوسیه هستند. کشور پاپوا گینه نو (در شمال استرالیا) با شش میلیون نفر جمعیت و بیش از هزار زبان مختلف نمونه جالبی از تراکم تعداد زیادی زبان در مساحتی نسبتا کوچک با جمعیتی نسبتا کم است. مارک پیگل از دانشگاه رِدینگ انگلستان میگوید در پاپوا گینه نو که سرزمینی کوهستانی است، تقریبا مردم هر دهکده زبان دیگری صحبت میکنند (پیگل، ویدئو).
بنظر پیگل روند از بین رفتن زبان های کوچک «عمل گرایانه و اقتصادی» است چرا که پیشرفت بشری بر بستر راحت تر کردن زندگی استوار است و نه پیچیده کردن آن، درست مثل آنکه در اندازه گیری وزن، درجه حرارت و یا مسافت، داشتن یکی دو معیار و استاندارد برای زندگی انسان ها بمراتب راحت تر و راهگشاتر از ده ها استاندارد متناقض است و اینهمه گوناگونی زبان های کوچک با چنین ارقام پائین متکلمین هم خلاف اصل پیشرفت و راحتی زندگی است. هیچ والدینی نمیخواهد فرزندش به زبان های کوچکی صحبت کند که عملا مشکلی در راه تحصیل، اشتغال و آمیزش با مردم دیگر بشمار میرود (پیگل، همانجا). اما البته هر کس به زبان مادری خود علاقه دارد و نمیخواهد شاهد از بین رفتن آن شود. دولت ها علاقه ای به حفظ زبان های کوچک و غیر رسمی ندارند، چرا که تصور میکنند ترغیب این زبان ها به تحکیم حاکمیت ملی آنها و زبان مشترک و رسمی کشور کمکی نمیکند. از سوی دیگر موضوع زبان بخصوص در کشورهای در حال رشد بهانه اختلافات سیاسی و موضوع اتهامات و حتی مداخله های بین المللی میشود. اما به قول جانسون اقلا پژوهشگران و روشنفکران میتوانند قبل از آنکه این زبان ها کاملا از بین بروند، آنچه را که مانند واژگان و دستور زبان آنها قابل ثبت است، ثبت و حفظ نمایند. «کمتر کسی هست که خواهان از بین رفتن زبان ها باشد، اما مرگ آنها ادامه خواهد یافت، چرا که ترک کردن زبانی کوچک و انتخاب زبانی بزرگتر آن قدر برتری دارد که بسیاری ها خود زبانشان را عوض میکنند و یا کودکانشان را به آن تشویق می نمایند» (جانسون، ص ۲۱۷).
در پاپوا گینه نو اکثر مردم به انگلیسی رو آورده اند که اکنون زبان رسمی این سرزمین است. در قفقاز شمالی و گرجستان که موزائیکی از زبان های کوچک و بزرگ رنگارنگ است، روسی تبدیل به زبان ارتباطاتی بین زبان های قفقازی شده است و در آمریکای مرکزی و جنوبی، بومیان آمریکائی امروزه بیشتر اسپانیائی و یا پرتغالی حرف میزنند. این ها اکثرا زبان هائی هستند که گویشورانشان بسیار کم است و نوشتار ندارند و یا سنت نوشتاری شان بسیار جدید است.
زبان های بزرگ
در نقطه مقابل این ۵۷۰۰ زبان کوچک دنیا که اکثریت زبان ها را تشکیل میدهند و در معرض خطر فوری زوال قرار دارند، حدودا ۱۰۰-۱۲۰ زبان بزرگ قراردارند که تعداد گویشوران هرکدام بیشتر ازیک میلیون نفر است. حتی طوری که قبلا گفتیم، ۸۰ درصد مردم دنیا به ۸۵ زبان بزرگ، رسمی و مشترک دنیا تکلم میکنند.
در مقابل گروه زبان های کوچک، وضع زبان های رسمی و مشترک با حجم متوسط و بزرگ کشور هائی مانند ایتالیا، نروژ، مجارستان، روسیه، فرانسه، یونان، ایران، ترکیه و یا برمه و ویتنام و کره جای نگرانی چندانی ندارد – به شرط آنکه در وضع کلی سیاسی و اجتماعی این کشور ها (و کلا دنیا) چیز فوق العاده زیانبخشی اتفاق نیافتد و روند ۱۰۰ سال گذشته مجموعا ادامه پیدا کند.
این زبان ها که برخی از آنها زبان هائی قدیمی هم هستند، بطور کلی توانسته اند بخصوص در صد سال گذشته تحکیم یابند، واژگان خود را مدرن تر کنند و استاندارد تر شوند. در این مدت گونه های معیار این زبان ها لهجه های غیر معیار را با خود همگون تر کرده و موقعیت خود را در نزد زبان های دیگر خود این کشور ها تقویت نموده اند. البته این کار با انتشار آثار و رسانه های گوناگون و در درجه اول تحصیل این زبان ها در مدارس کشور میسر شده است.
تحصیل و اشتغال به زبانی مشترک باعث رواج و تحکیم آن زبان میشود و این هم در مجموع به پیشرفت، شهری شدن و تمدن، بالا رفتن سواد و معاشرت، اشتغال و مناسبت های بیشتر با عالم بیرونی کمک میکند. البته از نقطه نظر لهجه های غیر معیار و زبان های دیگر هر کشور، موضوع تحصیل زبان مشترک «تیغی دو لبه» است و لبه دوم این تیغ آن است که زبان های محلی و لهجه های غیر معیار را به حاشیه می راند، اما بدون آن هم بخصوص در کشور های شرقی که سازماندهی جامعه چندان قوی نیست، نظام تحصیلی دچار ضعف میگردد و سامان اداری هم متزلزل میشود.
صد سال پیش تحصیل تابع نظامی مرکزی و دولتی نبود. اکثر کودکان و جوانان به مدرسه نمیرفتند و درصد بسیار بزرگی از جامعه اصولا خواندن و نوشتن نمیدانست. امروزه، در اکثریت بزرگ کشور ها کودکان و جوانان به مدرسه میروند و اقلا خواندن و نوشتن یک زبان را یاد میگیرند. دویست سیصد سال پیش کشوری نبود که اکثریت جمعیت اش خواندن و نوشتن بداند. به گزارش سازمان علمی و فرهنگی ملل متحد (یونسکو) امروز ۸۰ درصد جمعیت دنیا قادر به خواندن و نوشتن است و این رقم احتمالا در چند دهه آینده به ۱۰۰ در صد خواهد رسید. طبیعی است که در این شرایط زبان های مشترک و رسمی تقویت می یابند و زبان های کوچک تر و یا لهجه های محلی تضعیف میشوند.
در تقریبا هیچ کدام از این کشور ها زبان مشترک و رسمی تنها زبان موجودی نیست که تکلم میشود. مثلا در فرانسه که زبان فرانسه زبان مشترک همه، زبان تحصیلی و دولتی و زبان اکثریت بزرگ مردم است، دستکم ده زبان دیگرموجودند که برخی از آنها مانند پرووانسی به فرانسه بسیار نزدیک اند و برخی مانند باسک اصلا زبان هند و اروپائی نیستند. اما نسبت تعداد گویشوران این زبان ها به فرانسه زبانان بمراتب کمتر است و از طرف دیگر کاربرد زبان فرانسه عنصر مشترک همه فرانسوی بشمار می آید.
ولی در بعضی از این کشور ها زبان های به نسبت پرجمعیت تری هم هستند، صرفنظر از اینکه دولت های متبوعشان آنها را به رسمیت میشناسند و این زبان ها در مدارس تدریس میشوند یا نه. این دسته زبان ها متکلمین زیادی دارند و مانند ترکی آذری در ایران، کردی در ترکیه و یا تاتاری در روسیه زبان های دوم و سوم مردم کشور خود بشمار میایند. این زبان ها که به هردلیلی در گذشته در مدارس کشورهایشان بصورتی جدی و متمادی تحصیل و تدریس نشده اند، طبعا جزو آن دسته از زبان های کوچک نیستند که با خطر فوری زوال روبرو باشند. اما این زبان ها در طول قرن های گذشته تحت تاثیر مستقیم و روند استحاله از سوی زبان مشترک و ملی کشورها قرار گرفته اند. بهمین دلیل مثلا با وجود مقاومت های سیاسی، برای بسیاری کردهای ترکیه خواندن و نوشتن به ترکی روان تر و کار گشاتر از کُردی است که اکثر کردهای این کشور نمیتوانند بخوبی بنویسند و بخوانند. همین را میتوان در مورد ترک زبانان ایران و یا تاتاری زبانان روسیه هم گفت. برای اکثر آنها این دگرگشت زبانی که با تحصیل شروع میشود، با اشتغال، ازدواج های مختلط و آمیزش در زندگی اجتماعی ادامه و تحکیم می یابد. غالبا در این گونه موارد، هم دولت ها میخواهند همه به زبان مشترک این کشور ها تحصیل کنند و هم خود والدین آنها نمیخواهند کودکان
آنان به زبانی تحصیل کنند که از نظر موفقیت و اشتغال نسبت به زبان مشترک (فارسی در ایران، ترکی در ترکیه و روسی در روسیه) شانس بیشتری دارد.
زبان های بین المللی
از میان گروه زبان های بزرگ بعضی ها «زبان بین المللی» شده اند. هر جا که بروید، احتمال اینکه کسی را بیابید که به این زبان ها با شما صحبت کند بیشتر از زبان های دیگر است. قبل از همه انگلیسی، با فاصله زیادی فرانسه، آلمانی، و تا حدی اسپانیائی و روسی را میتوان جزو این زبان ها شمرد.
آغاز نقش «زبان بین المللی» بیشک با کشورگشائی ها و نفوذ استعماری اروپائیان درقرن های هفدهم تا بیستم همراه بوده است. بدنبال آن، عواملی چون کوچ های گسترده و رشد و توسعه نفوذ اقتصادی، نظامی، سیاسی و علمی-تکنولوژی بعضی از این کشور ها باعث ترفیع زبان هایشان به این مقام بین المللی شده است. اما نه کشورگشائی و نفوذ استعماری یک کشور به تنهائی میتواند زبان آن کشور را تبدیل به زبان بین المللی کند و نه فقط کثرت جمعیت متکلم آن زبان قادر به این کار است. امروزه نه فارسی با وجود وسعت گذشته امپراتوری های ایرانی زبان بین المللی است، نه یونانی، نه ترکی و نه پرتغالی. از ده- پانزده کشور پرجمعیت دنیا نیز خیلی زبان ها مانند ماندارین (چینی)، هندی، بنگالی، عربی و یا ژاپنی را نمیتوان «بین المللی» خواند.
کثرت جمعیت بومی یک زبان مهم است، اما خود آن جمعیت باید از نظر استاندارد شدن زبان به مرحله رشد و انسجام کافی رسیده باشد، ادبیات و آثار معاصر و غنی در همه زمینه های علمی و اجتماعی داشته باشد و گویشوران دیگر زبان ها بخاطر تحصیل، اشتغال، روابط مالی و تجارت، تخصص و یا روابط بین المللی، خود را نیازمند آموزش و کاربرد آن زبان حس کنند. پشتوانه چنین زبانی هم طبعا دولت و یا دولت هائی مستحکم و پیشرفته هستند.
در گذشته های دور مانند هزار و یا دوهزار سال پیش هم در نتیجه کشور گشائی ها و یا صرفا روابط تجاری یا همسایگی و سیاسی، آشنائی برخی از اتباع یک دولت و کشور با زبان کشور ها و اقوام دیگر وجود داشت. اما این هنوز به معنی «زبان بین المللی» نبود. حتی صد سال پیش فرد گردشگری که به یکی از کشور های اروپائی می آمد، به سختی میتوانست در جائی جز هتل های خارجیان، مکان های تفریحی معروف و یا محافل افراد تحصیلکرده و روشنفکر با کسی روبرو شود که زبان خارجی میداند.
در ۵۰۰ سال گذشته در این زمینه تغییرات بزرگی رخ داده است. شاید همه چیز از قرن پانزدهم با اکتشافات دریائی اسپانیائی ها، پرتغالی ها، فرانسوی ها، بریتانیائی ها و هلندی ها شروع شد. در طول دو سه قرن سرتاسر آمریکا، استرالیا و بقیه اقیانوسیه و همچنین بخش اعظم آفریقا جزو متصرفات اروپائیان شد و همزمان با کوچ های بزرگ بخصوص به آمریکا و اقیانوسیه زبان اکثر این سرزمین ها عوض شده، تبدیل به انگلیسی، فرانسه، اسپانیائی و پرتغالی گردید. این وضع بیش از همه به نفع زبان انگلیسی تمام شد، چرا که از طریق این متصرفات، زبان انگلیسی در اغلب سرزمین های جدید که قبلا جمعیت زیادی هم نداشتند ریشه دواند و در نتیجه فتوحات و مهاجرت های انگلیسی زبان های بریتانیائی و برتری اقتصادی و علمی-تکنیکی آنها، موقعیت زبان انگلیسی هم مستحکم ترشد.
قرن هفدهم در ضمن دوره شروع رواج بین المللی زبان و فرهنگ فرانسه بود. این پدیده مربوط به قدرت سیاسی وفرهنگی فرانسه میشود که تا اوایل قرن بیستم ادامه داشت. در ایران هنوز تا سال های ۱۳۳۰ زبان و ادبیات فرانسه از انگلیسی رایج تر و معتبرتر به حساب می آمد. در ابتدا آلمانی هم یک رقیب جدی فرانسه بود. اما اعتبار بین المللی زبان آلمانی که بیشتر مربوط به پیشرفت علوم و تکنولوژی آلمانی ها بود، در اثر دو جنگ جهانی تا حد زیادی ضربه خورد. از سوی دیگر روسیه با فتوحات خود در قرن نوزدهم، در آسیای میانه و قفقاز ریشه دواند و این فتوحات زمینه ای برای گسترش نفوذ زبان روسی شد. اما تقویت اصلی زبان روسی در قرن بیستم در دوره «شراکت و رقابت» شوروی و ایالات متحده در زمینه نظامی و استراتژیک پیش آمد و به این زبان نقش قابل توجهی در صحنه بین المللی و دیپلماتیک بخشید.
با اینهمه انگلیسی از نیمه دوم قرن بیستم به بعد تبدیل به اولین زبان بین المللی شد که امروزه بدون آن در واقع عرض اندام و حل و فصل امور در سطح بین المللی عملا غیر ممکن شده است. از بانکداری و تکنولوژی، دیپلماسی، هوانوردی و علوم تا ارتباطات تلفنی و نوآوری های پزشکی و اقیانوس شناسی، اسلحه سازی و دارو سازی، موزیک، فیلم و اینترنت هیچ زمینه اجتماعی، اقتصادی، اجتماعی و علمی نیست که در آن زمینه بتوان بدون گرفتن یاری از زبان انگلیسی، آخرین و بیشترین معلومات را بدست آورد. پیدایش و ادامه چنین موقعیت ممتاز زبان انگلیسی به گفته بعضی زبانشناسان (جانسون، ص ۲۲۹) به غیر از گستردگی انگلیسی بعنوان زبان نخست در چندین کشورپیشرفته، به سه عامل اصلی مربوط است. یکم: پیدایش و تحکیم امپراتوری صنعتی و سیاسی – اقتصادی بریتانیا بین سده های هفدهم تا بیستم، دوم: نقش رهبری کننده ایالات متحده در تکنولوژی، اقتصاد و سیاست از قرن بیستم تا کنون و سوم: نیاز روزافزون به زبانی مشترک در رابطه با صنایع، ارتباطات و روابط بین المللی در ۶۰-۷۰ سال اخیر که بهترین فرصت برای زبان انگلیسی بود تا نفوذ بین المللی خود را بیشتر هم بکند. بعضی زبانشناسان در این زمینه از «زبان درجه اول بین المللی» یعنی انگلیسی و «دیگر زبان های بین المللی» سخن میگویند.
بعضی ها نگران آن هستند که زبان های بزرگ و بخصوص بین المللی آن قدر با واژگان و اصطلاحات خود به زبان های دیگر و حتی دیگر زبان های بزرگ نفوذ کرده اند که آنها را «از خود بیخود کرده» و هویتشان را خالی نموده اند.
وضع زبان های کوچک که گویشوران کمی دارند و صاحب چندان سنت نوشتاری نیستند، فرق میکند اما زبان های بزرگ ظاهرا دلیل چندانی برای نگرانی جدی ندارند. از گذشته نمونه های بسیاری موجود است. بیش از دو هزار سال است که زبان های لاتینی و یونانی تاثیری عمیق، همه جانبه و مانا بر همه زبان های اروپائی گذاشته اند. به همین ترتیب بعد از اسلام عربی بر فارسی و فارسی بر ترکی تاثیر عمیقی در همه زمینه های واژگان، اصطلاحات و طرز فکر و بیان گذاشته و طبعا این تاثیرات، متقابل هم بوده است. مورخ معروف ترک ایلبر اورتایلی در باره تاثیر زبان فارسی بر ترکی میگوید: «شکی نیست که تماس با فرهنگ هائی مانند فرهنگ ایران زبان ما را غنی تر میکند. اگر لاتینی نبود انگلیسی هم معنائی نمیداشت. در مورد فارسی و ترکی هم وضع مشابهی وجود دارد.» (اورتایلی، ص ۹۵).
همانند آمیزش زبان های اروپایی با لاتین و یونانی، سه زبان اصلی شرق مسلمان یعنی عربی، فارسی و ترکی هم نه تنها از نگاه واژگان، دستور زبان و تلفظ، بلکه اصطلاحات و فرهنگ هم بهقدری در هم تنیدهاند که امروزه تفکیک آنها از یکدیگر امکانپذیر نیست.
(ادامه دارد)
(اصل این نوشته بخشی از فصل «سرگذشت زبان ها» است که در کتاب «ایران و آذربایجان در بستر تاریخ و زبان»، لندن، 1395چاپ شده و هنوز از طریق آمازون قابل خرید است. نسخه پی دی اف و باز نگری شده این کتاب به زودی در اختیار عموم قرار خواهد گرفت.)… ادامه خواندن
سومین ماشین چاپ در جلفای اصفهان سال ۱۸۴۴ میلادی (ویکی پدیا)
درک تحولات زبانی در ۵۰۰ و خردهای سال گذشته برای ما امروزیها آسانتر از درک ده هزار سال گذشته است.
طبیعتا اولین چیزی که از نیمه دوم هزاره دوم یعنی بین سالهای ۱۵۰۰ و ۲۰۰۰ به ذهن اغلب ما میرسد شروع تاریخ معاصر در اروپا، عصر انقلاب صنعتی، رنسانس، روشنگری، جدائی دین از دولت، سفرهای اکتشافی دریائی و البته کشف آمریکاست.
از نقطه نظر زبان، آنچه که بیش از همه و برای همه زبانها اهمیت دارد، پیدایش صنعت مدرن و مکانیزه شده چاپ است که حدودا پانصد سال پیش ابتدا در اروپا و سپس در همه دنیا رایج شد و کار خواندن و نوشتن را سریعتر، اتوماتیکتر، پرمحصولتر و بالاخره در قرن بیستم «دیجیتالی» کرد.
صنعت چاپ ۳۰۰-۴۰۰ سال بعد از اختراعش به کشورهای ما در خاورمیانه هم رسید و عملا در قرن بیستم بطور وسیع مورد استفاده قرار گرفت.
اما شرق نه فقط از نگاه صنعت چاپ، بلکه اکثر جهات دیگر که در بالا شمردیم از اروپا عقب ماند. ۵۰۰ سال اخیر از نظر سیاسی، نظامی و علمی- تکنولوژی دوره حکمرانی غرب بر شرق بود.
از نگاه زبانهای غربی ۵۰۰ سال اخیر دوره تحکیم و غنای این زبانها بود. بعضی از زبانهای غربی مانند ایتالیائی و یا زبانهای کوچکتری مانند چکی و استونیائی اصولا در همین ۵۰۰ سال اخیر رشد و نمو کردند.
به موازات پیشرفت علم و تکنولوژی در غرب، انتشارات درسی، علمی، فلسفی، تاریخی و ادبی هم بیشتر و عمیقتر شد. در بسیاری کشورهای غربی، کار نویسندگان، شعرا و اندیشمندان برجستهای مانند دانته، شکسپیر، مولیر یا گوته راهگشای زبانها و ادبیات غربی گشت. شرق مسلمان این تجربه را در دو سه قرن نخست هزاره دوم میلادی کرده بود. اما جالب است که دوره فردوسی، مولانا جلال الدین و حافظ و یا ابن سینا، رازی و بیرونی دیگر در شرق ادامه نیافت.
حالا نگاهی به سرزمینهای مقابل اروپا در شرق بکنیم. ۵۰۰ سال مورد نظر ما در استپهای اورآسیا چگونه گذشت؟
در این دوره متصرفات سابق چنگیزی در فرارود و آسیای میانه، شمال شرق و غرب دریای خزر و دریای سیاه در حال فروپاشى و هرج و مرجی بدوی بود. نوادگان امیران مغول و ترک در کشاکشی جدی بر سر تقسیم باقیمانده میراث امپراتوری چنگیزی بودند. همه جا خانهای بزرگ و کوچک حکم میراندند. از قزل اوردا و کریمه تا قازان، آستراخان، سیبری و خان نشین ازبک، خانهای مختلف که قبایلشان کاملا یکجا نشین نشده بودند، در حال تبانی و یا جنگ و ستیز با یکدیگر قرار داشتند. آنها برای حفظ خود، گاه تحتالحمایه روسیه نوپا وگاه دست نشانده عثمانی میگشتند. بعضی از آنها موفق میشدند اقلا برای مدت معینی حاکمیتی نسبتا با ثبات به وحود بیاورند و بعضیها در طوایف و قبایل دیگر حل میشدند. بعضی از ملتهای کنونی آسیای مرکزی مانند قزاقها شروع دولتداری خود را از این دوره میدانند. قرقیزها هم که تحولاتی مخصوص به خود از سر گذرانده بودند و مشترکات بسیاری با قزاقها داشتند، دارای حاکمیتهای ایلی خود بودند.
در این میان یکی از خانهای آسیای میانه بنام شیبک خان ازبک معروف به محمد خان شیبانی توانست طوایف وابسته به خود را متحد کرده، از سیبری به سرزمین ازبکستان کنونی بیاورد و در آنجا با پایان دادن به باقیمانده حاکمیت تیموری، حکومتی نسبتا با ثبات و یکجا نشین تاسیس کند.
این همان شیبک خان بود که مسلمان سنى مذهب شده بود و در همدستى با سلاطین عثمانى که در غرب بر ضد ایرانیان صفوى میجنگیدند، جبهه شرقى جنگ با صفویان را باز کرده بود. خان نشین شیبانی ابتدای دولتداری ازبکها و آغاز ادبیات جغتائی (چاغاتای)- ازبکی محسوب میشود. شیبک خان که از نوادگان چنگیز بود، مانند تیمورعملا ترک زبان شده بود، اما زبان رسمى دربار شیبانی، فارسى بود، اگرچه ترکى جغتائى (ازبکى قدیم) نیز به تدریج زبان دربار و شعر و ادب میشد. شاعر معروف علیشیر نوائى هروى که از ادیبان و نخبگان دوره تیموریان بود، در این دوره زیست. اما نوائی با خان نشین شیبانی کاری نداشت. حتی برعکس، نوائی جزو ادیبان دوره سلطان حسین بایقرا از نوادگان تیمور بود که از طرف شیبک خان سرنگون گردید. او با اشعار ازبکى- اویغورى و فارسى خود همراه با هم عصرش محمد فضولى بغدادى بنیانگذار شعر و ادب ترکى شناخته میشود – یکی ترکی قپچاقی-قالموقی و یا شرقی و دیگری ترکی اغوزی و یا غربی. همزمان، یکی دیگر از خانهای تیموری که از شیبانی شکست خورده بود، با سربازان خود به هندوستان گریخت و در آنجا حکومت ترکى – مغولی – هندی گورکانیان («موغال») را تشکیل داد. زبان و ادبیات دوره سلطنت گورکانیان هم فارسى بود.
این هرج و مرج در دشتهای شمالی تا قرن نوزدهم ادامه پیدا کرد. در این قرن روسیه با جنگهای علیحده علیه خاننشینها و ایران قاجار، تقریبا تمام آسیای میانه و قفقاز را تصرف کرد. از آن دوره به بعد حاکمیت روسیه و سپس شوروی شروع میشود. جالب است که حتی در قرن نوزدهم حکومت کوچکی که از خان نشین وسیع شیبانی باقی مانده بود با نام «خان نشین بخارا» به حیات خود ادامه داد. اما با حاکمیت شوروی، خانات بخارا نیز مانند دیگر خاننشینها سقوط نمود. سقوط خاننشینهای مرو در شرق و گنجه، قره باغ، دربند، ایروان، تفلیس، نخجوان و شیروان در قفقاز ضمنا پایان رسمی حاکمیت ایران بر این مناطق نیز بود، اگرچه ایران عملا دیگر کنترل چندانی بر اکثر آنها نداشت.
دردوره شوروی در آسیای میانه و قفقاز به صورتی مصنوعی مرزهایی «قومی» بین جمهوریهای جدید شوروی کشیده شد. با تصمیم مرکز یعنی مسکو به هرکدام از این جمهوریها عنوان «ملت» و زبان مخصوص به خود با حروف، الفبا، واژگان و تاریخ نویسی متمایزی داده شد. لهجههای محلی یکشبه تبدیل به «زبان ملی» با الفبا، دستور زبان و قواعد مخصوص بخود و متمایز از دیگر گونههای ترکی شدند.
عموما تلاش میشد زبانهای ترکی (ترکیک) از یکدیگر متمایز و از ترکیهای ایران و ترکیه کاملا متفاوت نشان داده شوند. ملتسازی و تاریخ نویسی شتابزده، بدون شک عواقبی هم داشت. در هر جمهوری چند «جزیره خاکی» (آنکلاو) متعلق به جمهوریها و ملتهای نوین همسایه نهاده شد که پیوسته سرچشمه اختلافات گردید. قوم قراقالپاق که همیشه بخشی از قزاقها به حساب میآمد و زبانش هم شباهت بسیاری به قزاقی داشت، بخشی از ازبکستان شد. قرقیزستان امروزی ابتدا «قزاقستان» نامیده شد و به قزاقستان امروزی نام «قارا قرقیزستان» («قرقیزستان سیاه») داده شد. در ازبکستان لهجه شمال این منطقه که تابع قوانین «هماهنگی مصوت»ها نبود بیآنکه دلیلش روشن باشد بصورت زبان، تلفظ و املای معیار و دولتی در آمد.
بعضیها گفتهاند که نیت مسکو از این اقدامات اساسا ایجاد اختلاف و دشمنی بین جمهوریها و پاشیدن تخم جدائی کامل فرهنگی آنها از ایران و ترکیه بود. اما احتمالا بیاطلاعی و یا سهل انگاری رهبری شوروی هم نقشی در این بینظمی بازی میکرد.
همین اتفاق با زبان فارسی تاجیکی هم افتاد. لهجه و تلفظ محلی منطقه تبدیل به فرهنگ لغات و قواعد دستوری فارسی این منطقه شد که هنوز هم پا برجاست. در پنج کشور ترکی زبان آذربایجان، ازبکستان، ترکمنستان، قزاقستان و قرقیزستان و همچنین تاجیکستان ایرانی زبان، الفبای رسمی در عرض ۷۰ سال سه بار تغییر یافت. به موازات همه این تحولات، اگرچه زبانهای جدید این جمهوریها مقام «رسمی» یافته و دیگر در مدارس تدریس میشدند، زبان واقعی خود این جمهوریها و سرتاسر شوروی که وسیله موفقیت و پیشرفت اجتماعی شمرده میشد، روسی بود.
بعد از یک مرحله کوتاه تغییر الفبا از عربی- فارسی به لاتین در سالهای ۱۹۲۰، این ملتهای نوین بزودی ناچار به قبول الفبای روسی با اشارات و علامات دیگری شدند. فرهنگ لغات این زبانها پر از واژگان و اصطلاحات روسی گردید. این هم تاحدی قابل فهم بود چرا که این زبانها در آن دوره تاریخی صاحب واژگان مناسب برای زمینههای تخصصی علمی و تکنولوژیک و زندگی معاصر اجتماعی و اداری نبودند. بعد از سقوط شوروی در اوایل سالهای ۱۹۹۰، الفبای آذربایجان، ترکمنستان و ازبکستان باز تغییر یافت و این بار لاتین شد. همه این تغییرات باعث بینظمی و قطع تداوم فرهنگی در کشورهای نوپائی گردید که دولتداری و زبان ادبیشان بسیار جوان و بیتجربه بود، اگرچه در این دوره سواد خواندن و نوشتن، نشر آثار علمی و ادبی و تحصیل پایه به زبانهای رسمی نو در این سرزمینها باعث رشد فرهنگی شد.
در آسیای صغیر (اساسا ترکیه) و خاورمیانهی این دوره شاهد صعود امپراتوری عثمانی هستیم که به غیر از تصرفات خلافت عباسی، در دوره اوج خود، بخش اعظم بالکان و قسمتی از اروپای مرکزی را هم به بنیه خود الحاق کرد. اما امپراتوری عثمانی مدلی از امپراتوریهای پیشامدرن بود که تکیهگاه تولید صنعتی، پیشرفت اجتماعی، علمی و تکنولوژیک نداشت و حتی تا قرن بیستم اساسا بر جامعهای دهقانی استوار بود. از سوی دیگر اروپا به سوی ملت- دولتهای جداگانه و منسجم میرفت و حتی توان اتریش ِ صنعتی، برای حفظ سرزمینهای کنونی مجارستان، چک و یا اسلوواکی همسایه و مسیحی در امپراتوری «هابسبورگ» کافی نبود.
با اینهمه قرن بیستم برای هر سه زبان منطقه نزدیک ما یعنی فارسی، ترکی و عربی شکوفائی زبان، چاپ، خواندن و نوشتن و مستحکمتر شدن زبان مشترک و معیار، یعنی هر سه زبان رسمی و نوشتاری را به همراه آورد. این دوره برای ایران، ترکیه، افغانستان و کشورهای نو استقلال عربی که بدنبال فروپاشی امپراتوری در اوایل قرن بیستم مستقل شدند و همچنین کشورهای آسیای میانه و قفقاز که در ترکیب اتحاد شوروی بصورت جمهوریهای شوروی درآمدند، دوره افزایش سواد، نشر کتاب و مطبوعات و آموزش زبان رسمی و مشترک کشور بود. تعداد کتابها و مطبوعاتی که در هرکدام از کشورهای منطقه نزدیک ما در سده بیستم چاپ و پخش شد، احتمالا از مجموع آنچه که در ۱۰۰۰ سال قبل از آن بچاپ رسیده و خوانده شده بود، بمراتب بیشتر است. حتی از نویسندگان این منطقه، نجیب محفوظ از مصر و اورهان پاموک (اورخان پاموق) از ترکیه در قرن بیستم جایزه ادبی نوبل را گرفتند. در ترکیه نیز الفبا بعد از اعلان جمهوری در سال ۱۹۲۳ به لاتین تغییر یافت و سیاست «پاک کاری» ترکی از واژگان، اصطلاحات و تاثیرات فارسی و عربی در پیش گرفته شد که مجموعا به بیگانگی نسلهای جوان از میراث ادبی و فرهنگی خود منجر شد. ایران و کشورهای عربی از مدل ترکیه در تغییر الفبا و «پاک کاری» زبان پیروی نکردند. اما مجموعا در اکثر کشورهای منطقه و از جمله ترکیه، ایران و کشورهای عربی کوششهای انطباق این زبانها به واژگان علمی، اجتماعی و تکنیکی مدرن موفقیت آمیز بود.
(ادامه دارد)
(اصل این نوشته بخشی از فصل «سرگذشت زبان ها» است که در کتاب «ایران و آذربایجان در بستر تاریخ و زبان»، لندن، 1395چاپ شده و هنوز از طریق آمازون قابل خرید است. نسخه پی دی اف و باز نگری شده این کتاب به زودی در اختیار عموم قرار خواهد گرفت.)
آخرین نقشه ای که در این نوشته ها نشان دادیم مربوط به سال ۱۰۷۱ میلادی بود – زمانی که ترکان سلجوقی وارد بیزانس (اساسا ترکیه کنونی) شدند. در عرض کمتر از ۴۰۰ سال ترک ها بتدریج بیزانس و پایتخت آن یعنی قسطنطنیه را گرفتند و آن را با نام «استانبول» پایتخت خود کردند. این در سال ۱۴۵۳ اتفاق افتاد. بعضی ها فتح استانبول از طرف ترک های مسلمان را مهمترین حادثه قرن پانزدهم میشمارند. در قرن پانزدهم یعنی عصر کشفیات دریائی از جمله کشف آمریکا استدلال برای این مدعا کار آسانی نیست.
ولی نظر به اینکه مخاطب اصلی ما فارسی زبانان هستند، میخواهیم به سرگذشت زبان ها تا سال ۱۵۰۱ نظر کوتاهی بیفکنیم. علت اصلی گزینش این سال به تاریخ ایران مربوط میشود.
۱۵۰۱ میلادی، سال تاجگذاری شاه اسماعیل و آغاز سلسله صفویان است. این در عین حال ۸۵۰ سال بعد از حاکمیت اعراب و حکومت های قبایل کوچ نشین بود که هنوز چندان با مردم بومی نیامیخته و خود کاملا بومی نشده بودند. از این جهت آغاز سلسله صفویان، به گفته برخی حتی آغاز «ایران معاصر» بشمار میرود.
در نقشه بالا به جنگ های ایران صفوی و ترکیه عثمانی هم اشاره کرده ایم که بعد از آغاز سلسه صفویان تقریبا چهل سال طول کشید و بعد از مدتی دوباره شعله ور شد. این جنگ ها به باور های دینی و حافظه تاریخی مردم هر دو کشور و سرنوشت بعدی منطقه تاثیر مهمی گذاشت. در عین حال در نتیحه این جنگ ها، مرز های ایران و عثمانی بدنبال قرن ها دست بدست شدن بالاخره با عهدنامه قصر شیرین (۱۶۳۹) کم و بیش روشن شد و این وضع موقعیت و تحولات زبانی و فرهنگی متمایز هر دو طرف را بخصوص در مناطق بزرگ مرزی با ثبات تر نمود.
در ایران بلافاصله بعد از حمله اعراب یعنی در دوره تقریبا دویست ساله «فترت» بین فارسی میانه (پهلوی) و فارسی معاصر (دری) آثارچندانی نوشته نشد. اولین آثار فارسی معاصر که احتمالا عبارت از ترجمه تفسیر کبیر طبری و تاریخ طبری بود، در قرن دهم منتشر گردید. از قرن دهم به بعد سرعت وتعداد تالیف و استنساخ (رونویسی) آثار ادبی و علمی بیشتر میشود. طبعا عرض اندام چهره های ماندگار ادبیات کلاسیک فارسی مانند فردوسی، مولانا جلال الدین، خیام، نظامی و یا سعدی و بعدا حافظ به استحکام و گسترش بیشتر زبان استاندارد فارسی معاصر کمک زیادی میکند. (در زبان های دیگر مانند انگلیسی و یا ایتالیائی هم نویسندگان و شعرای بزرگ مانند شکسپیر و دانته در شکل گیری این زبان ها نقشی کلیدی داشته اند.) حتی دانشمندانی مانند ابن سینا بعضی آثار علمی خود را به فارسی مینویسند، اگرچه تا قرن دوازدهم و سیزدهم اکثر کتاب های فلسفی و علمی و طبعا دینی به عربی نوشته میشود. با این ترتیب در ایرانِ این سده ها زبان فارسی به نقش درجه اول خود در فرهنگ و هنر، علم و ادب ادامه داد و عربی در کنار فارسی بعنوان زبان دین و فقه تدریس و تحصیل شد.
در بخش های پیش گفته بودیم که بخصوص از دوره فارسی میانه (پهلوی) به بعد، بر پایه فارسی جنوبی و ادغام آن با گونه های شرقی و غربی، گونه ای معیار و یا مشترک (پهلوی و سپس دری) به وجود آمد که بتدریج و بخصوص با آثار شعرا و نویسندگان کلاسیک غنی و فراگیر شد. در مقابل، گونه های محلی، شفاهی و منطقه ای مختلف یا آثار کمی از خود بجا گذاشته کاملا ازبین رفتند (خوارزمی، سغدی، آذری) و یا در کتابت و تحصیل، تنها فارسیِ معیار و مشترک را بکار بردند، طوری که تا سده های هفدهم و هجدهم و حتی در بعضی موارد قرن بیستم آثار چندانی به گونه های ایرانی گیلکی، تاتی، کردی، لری، بلوچی، پشتو و یا شُغنانی (بدخشی) نوشته نشد. آنها همه در سطح محلی و محاوره ای به حیات خود ادامه دادند، اما در کتابت، اصولا فارسی را بکار بردند.
مشابه این مناسبت بین زبان معیار و گونه های محلی و منطقه ای را در مورد ترکی هم مشاهده میکنیم. نظر به اینکه زبان و یا زبان های ترکی به نسبت دیر تر پیدا شده و به کتابت گذشته اند، تا قرن های پانزدهم و شانزدهم عموما به همه گونه های آن «ترکی» گفته شد، تا اینکه بتدریج با تحولات ترکی نوشتاری، نام زبان های گوناگون ترکی مانند قزاقی، ترکمنی و ترکی آذری نیز از یکدیگر متمایز شد.
از قرن یازدهم به بعد ابتدا در خان نشین قراخانیان (آسیای میانه و چین کنونی) اولین آثار کتبی ترکی مانند «دیوان لغت الترک» و «قوتادقو بیلیگ» تولید میشوند. حکام قراخانی مشوق رشد و ترقی زبان و ادب ترکی بودند اما بعد از دو قرن به سبب زوال این خان نشین و قدرت گیری سلجوقیان و سپس مغول ها، فعالیت های نوشتاری دچار وقفه میشود (دانکوف، ۱۹۹۲، نسخه پی دی اف.) برعکسِ قراخانیان، متعاقبین غزنوی و سلجوقی آنان خود اهل خواندن و نوشتن نبودند، اما در سرزمین های ایرانی، زبان و ادبیات فارسی را تشویق و ترغیب نمودند. آثار ترکی در ایرانِ این دوره بسیار کم است، چرا که بگفته تورکولوگ معروف ترکیه زینب قورخماز (قورخماز، ص ۴۳۱) سلجوقیان چه در ایران و چه در آناتولی فارسی و عربی را بعنوان «زبان رسمی و دولتی» خود بکار برده اند. اما از قرن سیزدهم به بعد ترکی کتبی بتدریج در آناتولی هم بکار برده میشود. در اینجا اولین آثار ترکی، نوشته هائی شامل ترجمه های ترکی متون دینی و تصوفی جهت ترغیب و تشویق مردم عادی به جهاد و گسترش اسلام بوده است (قورخماز، همانجا.) به دنبال این آثار اولیه، شاهد ترجمه ترکی بعضی آثار فارسی از جمله اشعاری از مولانا جلال الدین رومی و همچنین اشعار ترکی شاعر معروف متصوف یونس امره در قرن چهاردهم میشویم. با اینهمه نوع جدیدی از ترکی تبدیل به زبان رسمی ادب، هنر، دیوان و لشکر عثمانی گردید که واژگان و سبک آن به شدت تحت تاثیر فارسی و عربی قرار داشت و برای مردم عادی امپراتوری عثمانی سنگین و سخت فهم بود. این زبان رسمی و ادبی که «ترکی عثمانی» نامیده میشود تا حدود صد سال پیش اعتبار و رسمیت داشت.
از نظر لهجه شناسی ترکی، تا سال های ۱۵۰۰ فرق چندان بزرگی بین لهجه های مختلف ترکی آذربایجان و آناتولی به چشم نمیخورد. علت اصلی این امر طبعا در آن است که گویشوران این زبان ریشه های مشترک زبانی و قومی داشتند، اما پس از تاسیس دولت های عثمانی و صفوی و متمایز شدن دولتداری در این دوسرزمین، زبان ترکی آنها هم بتدریج متمایز و جدا شد. زبان شاعر معروف ترک شیخ محمد فضولی بغدادی از ایل بیات هنوز نشانه زبان مشترک ترکی اغوزی – سلجوقی حدود ۵۰۰ سال پیش بود. اما به زودی در سرزمین های ایران و عثمانی برای تمایز بین این گونه ها از تعابیر «ترکی قزلباشی» و یا «ترکی عجمی» (آذربایجانی)، «ترکی رومی» (عثمانی) و «ترکی جغتائی» (اوزبکی و اویغوری قدیم) یاد میشود. دیگر لهجه های ترکی که همچون اجداد زبان های امروزی مانند قزاقی و قرقیزی بشمار میروند، در آن دوره هنوز صاحب کتابت چندانی نبودند.
عربی که پیش از اسلام زبانی اصولا شفاهی بود، یکی دو قرن بعد از فتوحات اسلامی تبدیل به زبانی غنی در زمینه های ادبیات دینی، فلسفه، علوم، ادبیات، ارتش و تجارت شده بود. دانشمندان غیر عرب مانند ایرانیان و حتی برخی اسپانیائی ها که تحت تسلط اعراب زندگی میکردند، بسیاری از آثار علمی و فلسفی خود را به عربی مینوشتند تا در شرایط حاکمیت عربی و اسلامی بیشتر خوانده شود و مورد قبول قرار گیرد. این هم به نوبه خود به غنای زبان عربی می افزود. این وضع تا سده های دوازدهم و سیزدهم یعنی اواخر عباسیان برقرار بود. در همین دوره است که عالم اسلام دچار تحولات بزرگی میشود که یک نتیجه اش هم ناتوانی و بالاخره زوال خلافت عربی – اسلامی است.
در خاورمیانه، طوری که دیدیم، ابتدا حکومت های محلی مانند طاهریان، سامانیان و غزنویان ایجاد میشوند که قدرت خلیفه را عملا تضعیف میکنند. کوچ و حکمرانی ترکان سلجوقی و بالاخره حملات مغول، جنگ های صلیبی های اروپائی که برای یک قرن سواحل شرقی دریای مدیترانه را تحت نظارت خود میگیرند و بالاخره برتری یافتن ترکان بر آناتولی و اکثر سرزمین های خلافت اسلامی در خاورمیانه و بخش بزرگ آفریقای شمالی، مقام عربی را در دنیای اسلام نسبت به قبل ضعیف تر میکند. در نتیجه این تحولات سیاسی، گونه های محاوره ای و لهجه های محلی عربی بیش از پیش از عربی کلاسیک و «ادبی» دور میشوند، تا جائیکه یک عربی زبان عراقی به سختی میتواند یک همزبان مراکشی خود را بفهمد. بعد از قرن هفدهم و هجدهم، همراه با نفوذ روزافزون و حتی حاکمیت غربی های انگلیسی و فرانسوی زبان بر اعراب، این روند جدائی بین عربی نوشتاری و گفتاری شدید تر هم خواهد شد. با اینهمه، عربی کلاسیک که مبتنی بر زبان قرآن است، بین مسلمانان و بخصوص اعراب موقعیت مستحکم خود را حفظ میکند، چرا که مسلمانان بخاطر تکیه اصلی به قرآن و متون دینی در زندگی معنوی و حتی حقوقی و اجتماعی خود، به متون عربی رجوع میکنند. این وضع کم و بیش در اروپا در مورد حاکمیت تقریبا بلامنازع لاتین در زندگی دینی و حتی اجتماعی مردم نیز صادق است. اما برخلاف مسلمانان که همچنان بر اولویت عربی پافشاری میکنند، در اروپا بخصوص با جنبش پروتستانیسم و ترجمه آلمانی انجیل در قرن شانزدهم، انحصار حاکمیت زبانی لاتین (و یونانی) متزلزل میشود و این وضع شرایط را برای رشد «زبان های ملی» کشور های اروپائی فراهم میکند.
این را هم نمیتوان ناگفته گذاشت که در هردو کشور ایران و عثمانی و همچنین سرزمین های عربی که بعد از انحلال خلافت در بغداد گاه زیر تسلط ایرانیان و گاه ترکان بودند، تحصیل و تدریس هنوز محدود به قشری کوچک از دولتیان و روحانیان بود. تنها از اواخر قرن نوزدهم به بعد و بخصوص در قرن بیستم است که با آشنا شدن شرق مسلمان با صنعت مدرن چاپ و در عین حال تقویت دولت های مرکزی و آموزش و پرورش اجباری و مرکزی، تالیف و نشر آثار و اصولا خواندن و نوشتن کم و بیش در همه این کشور ها با سرعت جهشی رشد میکند. در استپ های قزاقستان و قرقیزستان و همچنین ترکمنستان کنونی بعد از یکجا نشین شدن تدریجی، خواندن و نوشتن در میان مردم این مناطق هم رواج می یابد. در این سرزمین ها و همچنین دشت های شمال دریای خزر که اکثر مردم ترک زبانش هنوز بصورت ایلات کوچ نشین زندگی میکردند، تحصیل و خواندن و نوشتن عملا موجود نبود. با قدرت یابی سیاسی و نظامی روسیه از قرن های شانزدهم و هفدهم به بعد، اکثر زبان ها و لهجه های ا صالتا ترکی و نیز هند و اروپائی این منطقه مانند آلان ها و اوسِت ها نیز بتدریج در فرهنگ و زبان روسی و یا اوکرائینی و قفقازی جذب شدند.
بقیه اورآسیا
اگر به دو نقشه سال های ۱۰۷۱ و ۱۵۰۱ نگاه کنیم، خواهیم دید که در سال ۱۵۰۱ وضع زبان های اروپائی نسبت به ۵۰۰ سال پیش از آن روشن تر شده و دیگر تقریبا تابلوی زبان های اروپائی که امروز هم شاهدش هستیم، بوجود آمده است.
در ابتدای این سلسله مقالات هم گفته بودیم. از انگلیسی تا آلمانی و فرانسه گرفته تا روسی، اسپانیایی، یونانی، ارمنی و فارسی گرفته تا عربی، ترکی و زبان های دیگر، سرگذشت همه این زبان ها داستان چند صد ساله کوچ، نزاع، صلح و آمیزش اقوام، اختلاط لهجه ها و زبان ها، زوال بعضی زبان ها و گویش ها و پیدایش زبان ها و گویش های دیگر است.
اگر چند قرن عقب تر برویم، در قرن پنجم بدنبال عقب نشینی لشکر روم از جزایر بریتانیا، اهالی برتون انگلستان کنونی از طرف ایرلندی ها از شمال و غرب و پیکت ها از شمال جزایر بریتانیا مورد حمله قرار گرفت. اقوام ایرلندی و پیکت هم مانند برتون ها لهجه مخصوص سِلتی یا کِلتی خود را صحبت میکردند که شاخه دیگری از زبان های هند و اروپائی است. اما مهمتر از همه این بود که در قرن پنجم آنگل ها و ساکسون های ژرمن از شرق و جنوب، یعنی از دانمارک و آلمان شمالی به بریتانیا هجوم آوردند و بدون آنکه با مقاومت چندانی روبرو شوند در عرض یک قرن بر تمام انگلستان حاکم شدند. برتون های بومی انگلستان به وِیلز و کورنوال عقب نشینی کردند و اسکات های ایرلند در اسکاتلند سکنی گزیدند.
جالب این است که رومیان زبان لاتین خود را نتوانستند در طول سه قرن بر انگلستان تحمیل کنند، اما ژرمن ها این کار را در یک قرن انجام دادند. با این ترتیب زبان انگلیسی که امروزه پرجمعیت ترین و با نفوذ ترین زبان دنیاست، قدمتی حد اکثر برابر با ۱۵۰۰ سال دارد. این انگلیسی نتیجه آمیزش زبان های ژرمنی آنگلی، ساکسونی و زبان های محلی سِلتی جزایر بریتانیا یعنی برتونی، پیکتی، ایرلندی، ولش و اسکاتی و حتی نُرمان های فرانک بود که در اوایل هزاره دوم بریتانیا را تصرف کرده و بسیاری واژگان فرانسوی را وارد آن انگلیسی مرکب نمودند. اولین متن انگلیسی کهن در قرن هفتم میلادی به خط لاتین نوشته شد. از آن سال ها تا سال های ۱۵۰۰ این انگلیسی، هم مستحکم شد و هم دیگر زبان های جزایر بریتانیا یعنی اسکاتی، ولش و ایرلندی را تحت الشعاع خود قرار داد و عقب راند.
اما این انگلیسی چند قرن پیش از زبان های لاتین (رومی و یا رومانیک) فرانسه، ایتالیائی، اسپانیایی و پرتغالی زبانِ کتابت شده بود. میدانیم که ایتالیائی، فرانسه، اسپانیایی و پرتغالی وارثین زبان باستانی لاتین هستند.
اما چه شدکه مثلا زبان فرانسه ۳۰۰-۴۰۰ سال و زبان ایتالیائی حتی ۵۰۰-۶۰۰ سال بعد از انگلیسی، یعنی در قرن های دوازدهم (فرانسه) و سیزدهم و چهاردهم (ایتالیائی) بوجود آمد؟ احتمالا توضیح این معما را باید در زبان لاتین جستجو کرد که ابتدا فقط زبان شهر و منطقه روم بود اما با پیدایش امپراتوری روم ۲۷ سال قبل از میلاد برای اقلا ۵۰۰ سال تبدیل به تنها زبان رسمی و مقتدر امپراتوری گشت در حالیکه فقط یونانی در سطحی علمی و هنری- تاریخی با آن میتوانست هماوردی کند. زبان های دیگر امپراتوری اکثرا بصورت لهجه های محلی و محاوره ای آن هم فقط بصورت شفاهی و محاوره ای بکار برده میشدند.
با شروع زوال امپراتوری روم در سال های ۴۰۰ میلادی و پشت سر گذاشتن دوره موقتی حاکمیت اعراب، فرق بین لهجه های محلی لاتین هم که از لاتین کلاسیک در تلفظ و حتی واژگان متمایز میشدند، بیشتر گردید. این فرق ها با کوچ ژرمن ها و اسلاوها به مناطق لاتین بیشتر هم شد. بزودی چنین شد که لهجه های زبان مشترک لاتین کلاسیک متاسب با دوری مناطق مسکونی گویشوران آنها، برای گویشوران یکدیگر سخت فهم ترشدند و بصورت «زبان های مستقل» فرانسه، ایتالیائی، پرتغالی و اسپانیایی در آمدند. در عین حال هنوز هرکدام از این زبان ها لهجه های خود را داشتند از قبیل: پرووانسی (فرانسه) و یا کاتالان و کاستیلی (اسپانیا). در اصل همه این زبان های جدید لاتین شاخه های نزدیک یک درخت بودند، اما ایجاد دولت های مستقل اسپانیا، پرتغال، فرانسه و ایتالیا از طرفی زبان معیار این کشور ها را از همدیگر دورتر کرد و از طرف دیگر در داخل هر کشور لهجه های سابقا به یکدیگر نزدیک اما متمایز را بیشتر به گونه معیار و مشترک هرکشور نزدیکتر نمود. با این ترتیب مثلا پرووانسی در عمل رفته رفته به فرانسه و کاتالان به اسپانیائی استاندارد نزدیک تر گردید.
این البته قاعده مطلق نیست و استثناهای خود را دارد. اما وجود یک دولت متمایز که زبان ملی را پشتیبانی کند، همیشه در بقا و غنای آن زبان نقش بزرگی بازی میکند – طبعا بشرط آنکه این دولت بقدر کافی قدرتمند و پایدار باشد. وقتی دو دولت حتی با لهجه های بسیار نزدیک یک زبان از هم جدا شوند و مدتی نسبتا طولانی هم از این تمایز دولتی بگذرد، زبان آنها هم خواسته و یا ناخواسته، کم و یا زیاد بتدریج از یکدیگر متمایز میشود. اگر انگیزه های سیاسی هم در کار باشد، در آن صورت آنها هرکدام معمولا تصور میکنند که هرقدر زبان ملی آنها از زبان خویشاوند همسایه فرق کند، هویت دولتی آنها هم قوی تر خواهد بود. از سوی دیگر وقتی در کشوری، زبانی بصورت رسمی و معیار درآمد، لهجه های دیگر آن زبان بتدریج به لهجه رسمی و مشترک (و یا معیار) ملی نزدیک تر میشوند و خصوصیات و فرق های آنها با زبان معیار رفته رفته کمتر میشود. این تاثیر رسانی زبان معیار به لهجه های گوناگون آن زبان را «عامل یکسان ساز» و یا «همگون ساز» می نامند. نوع دیگری از این «همگون سازی» در مورد زبان های دیگر آن کشور هم رخ میدهد، تا جائیکه زبان های دیگر چه از طریق محدودیت های دولتی و چه حتی بدون این محدودیت ها، تحت الشعاع زبان رسمی قرار میگیرند و حتی گاه ویژگی های خود را ازدست میدهند و عملا از بین میروند. طبعا تحصیل، تعداد متکلمین، وسعت سرزمین مسکونی گویشوران، اشتغال و همچنین درجه اعتبار بین المللی هم به این روند کمک میکند و به قوت یا ضعف لهجه ها و زبان های کوچک تر تاثیر می رساند. همچنین روشن است که لهجه ها بیشتر در شهر های کوچک و روستا ها رواج دارند ومردم هر چه شهری تر و تحصیل کرده تر باشند، به زبان مشترک و معیار تمایل بیشتری نشان میدهند.
این دو روند یعنی (۱) جدا و متمایز شدن گونه های دولتی یک زیرگروه زبانی از یکدیگر از سوئی و (۲) انطباق یافتن هرچه بیشتر لهجه ها و گونه های محلی با زبان معیار و مشترک خود از سوی دیگر، تقریبا در همه کشور ها و گروه ها و زیرگروه های زبانی مشاهده میشود. البته هر کشور و زبان معیار و مشترک آن هم ویژگی های خود را داشته و دارد.
آلمانی که امروز میشناسیم تا ۱۵۰۰ سال قبل اصولا عبارت از لهجه های مختلف ژرمنی بود. زبان های انگلیسی، آلمانی، سوئدی، نروژی، ایسلندی، داچ (هلندی) و دانمارکی از اختلاط و آمیزش این لهجه های مختلف ژرمنی بوجود آمده و هرکدام از آنها وابسته به شرایط و تحولات تاریخی، سیاسی و قومی خود به نقطه امروزی تحول خود رسیده است. تاریخ اولین نمونه های مکتوب آلمانی و دیگر زبان های خویشاوند ژرمنی باستان مربوط به قرن های ششم تا نهم است. اگر به نقشه بالا یعنی وضع سال ۱۵۰۱ نگاه کنیم خواهیم دید که در این دوره زبان های ژرمنی (آلمانی، انگلیسی، دانمارکی، سوئدی، نروژی، دانمارکی و داچ) تا حد معینی از یکدیگر مستقل شده اند. به درجه ای کمتر همین را میتوان در مورد زبان های لاتین فرانسه، ایتالیائی، اسپانیایی و پرتغالی هم گفت، اگرچه تمایز بین زبان های لاتین چند قرن دیر تر از زبان های ژرمنی بوده است. از نظر گونه ها و یا لهجه های داخلی آلمانی مانند آلمانی اتریشی و بخصوص سوئیسی (زوریخی) جالب است که اگرچه این گونه ها (و بخصوص سوئیسی) از گونه استاندارد شمال آلمان بسیار فرق میکنند، اما از نظر همه گویشوران این لهجه ها هنوز آلمانی محسوب میشود.
زیر گروه مهم سوم عبارت از زبان های اسلاوی و بزرگترین زبان این زیر گروه یعنی زبان روسی است. اگر با اسامی امروزه این زبان ها بگوئیم، لخی (لهستانی)، اوکرائینی، بلاروسی، چکی، اسلوواکی، اسلووانیائی، صربی، کرواتی و بلغاری و ده ها زبان کوچکتر دیگر هم از این زیر گروه هستند. زبان های زیر گروه اسلاوی هم مانند زبان های زیر گروه های دیگر به یکدیگر به مراتب شبیه تر هستند تا به زبان های زیر گروه های دیگر. یعنی مثلا شباهت بین آلمانی و دانمارکی نسبت به آلمانی و فرانسوی بیشتر است. اولین آثار زبان مفروض «پروتو اسلاوی» یعنی باصطلاح ریشه مفروض همه زبان های اسلاوی مربوط به متون دینی قرن نهم و دهم میشود که به آثار «کلیسای اسلاونی باستان» معروف شده است. اما طوری که در نقشه بالا می بینیم، برعکسِ زبان های ژرمنی و حتی لاتین، تا هزاره دوم میلادی تفکیک چندانی بین زبان های اسلاوی نشده بود. تا قرن چهاردهم اجداد روس ها و اوکرائینی های مدرن در «دولت روس کی یف» (به اوکرائینی «کیف» واقع در اوکرائین کنونی) به سر می بردند، خود را «روس» می نامیدند و به زبان اسلاوُنی باستان سخن میگفتند. بعد از تهاجم مغول ها در قرن سیزدهم زبان مردم مغلوب اسلاو اساسا اسلاوی باقی ماند، اما در زمینه لشکر و تجارت، واژگان مغولی و حتی ترکی وارد اسلاوی شد. بعد از قرن های پانزدهم و شانزدهم تمایز های زبانی مانند روسی، لهستانی و دیگر زبان های غربی اسلاوی مانند چکی بوجود آمد و بالاخره لهجه هائی مانند بلاروس و اوکرائینی از روسی متمایزتر میشوند.
در بالا به نمونه های آلمانی استاندارد و آلمانی سوئیسی و همچنین روسی استاندارد- بلاروسی و یا چکی- اسلوواکی اشاره کردیم. این مقایسه ها نشان میدهند که در تعیین راه تحول یک زبان نه فقط وجود یک دولت مجزا و متمایز، بلکه اراده سیاسی و فرهنگی مردم متکلم هر زبان و یا لهجه هم تعیین میکند که آیا این و یا آن گونه زبان بصورت زبانی مستقل تکامل می یابد و یا همچون لهجه و تابعی از زبان بزرگتر و باصطلاح «مادر» باقی میماند. شاید درک زبان محلی یک زوریخی (بخصوص اگر روستائی باشد) برای یک آلمانی تحصیل کرده برلین یا هامبورگ خیلی مشکل تر از تفاهم بین یک چکی و یک اسلوواکی زبان است. اما چکی و اسلوواکی (و یا روسی و بلاروسی) بخاطر ملاحظات سیاسی (بخصوص در دهه های اخیر) زبان های مستقل حساب میشوند، در حالیکه آلمانی سوئیسی را اکثریت آلمانی ها و سوئیسی ها لهجه محلی و محاوره ای آلمانی حساب میکنند.
(اصل این مقاله بخشی از فصل «سرگذشت زبان ها» است که در کتاب «ایران و آذربایجان در بستر تاریخ و زبان»، لندن، 1395چاپ شده و هنوز از طریق آمازون قابل خرید است. نسخه پی دی اف و باز نگری شده این کتاب به زودی در اختیار عموم قرار خواهد گرفت.)… ادامه خواندن
وقتی از آمدن ترکان به صحنه تاریخ منطقه ما صحبت میکنیم نباید سوء تفاهم پیش آید. البته ریشه هر قوم و زبان بمراتب قدیمیتر ازچیزی هست که در کتابهای تاریخ بطور مستند در باره آن قوم و زبان آنها قید میشود. چیزی که شناخت تاریخ ترکان را مشکل میکند این است که اطلاعات مربوط به اولین ترکها که از سیبری جنوبی، منطقه آلتای و مغولستان کنونی به جنوب و غرب کوچ کردهاند اصولا از منابع چینی و کمی هم سغدی است، یعنی چیزی از خود ترکان مثلا از ابتدای هزاره یکم میلادی که بصورت قبایل کوچ نشین زندگی میکردند، در دست نیست.
به احتمال قوی بخشی از اجداد ترکان و ریشه زبان آنها را باید در میان اتحادیه قبایلی جستجو کرد که در منابع چینی از آنها به عنوان «هسیونگ نو» نام برده میشود و در غرب با نام «هونهای آسیائی» و یا هپتالیتها معروف شدهاند. این مربوط به ۵۰۰ سال پیش از میلاد مسیح تا ۵۰۰ سال بعد از میلاد است، که در حوزه جغرافیائی ما به دوره مادها و هخامنشیان تا فتوحات اسکندر، اشکانیان و ساسانیان مربوط میشود.
در این دوره قبایل ترک آسیای میانه مجموعا خارج از حیطه ایران بودند. اولین اثر مکتوب به ترکی که مشخصا از قوم ترک صحبت میکند سنگ نوشتههای اورخون در مغولستان از قرن هشتم میلادی است. اولین دولت ترکی، دولت قبیلهای «گوک تورکها» بود که بین ۵۵۲-۷۴۴ میلادی یعنی صد سال قبل از اسلام تا صد سال بعد از اسلام درجنوب سیبری کنونی تاسیس شد و در آسیای میانه و شرق و غرب آن گسترش یافت. از نظر دینی، این هنوز دوره شَمَن گرایی همزمان با تاثیرات آئین بودا و مانوی در میان قبایل ترک است.
دولت «گوک تورک» از نظر سیاسی و نظامی بین دو امپراتوری چین و ایران ساسانی مانده بود و با هر دو، هم روابط تجاری و فرهنگی و همگاه سایشهای نظامی و مرزی داشت.
در دولت گوک تورک هنوز نوشتار جا نیافتاده بود اما شاهد شکل گیری زبانی هستیم که امروزه «ترکی باستان» و یا «اویغوری باستان» نامیده میشود.
گوک تورکها تنها همسایگان ترک ایران ساسانی نبودند. ترکهای دیگر نیز که بصورت قبایل کوچ نشین و دامپرور در دشت های آسیای میانه از نقطهای به نقطه دیگر کوچ میکردند وجود داشتند. اجداد ترکان اُغوز (به عربی «غُز») نیز خارج از حیطه حاکمیت گوک تورکها در حال کوچ مستمر بودند. شاید نتوان قبایل بلغار را که بسوی غرب مهاجرت میکردند و بالاخره کاملا اسلاوی شده و در بالکان رحل اقامت افکندند کاملا ترکی نامید ولی آنها به هر حال از ایران دور بودند. اتحادیه دیگری از قبایل نیز که «خزرها» نامیده میشدند جزو این «قبایل در حرکت» استپها بودند. آنها در حواشی شمال غربی ایران، در آن سوی کوههای قفقاز و شمال خزر حضور داشتند و گهگاهی از طریق قفقاز به ساسانی تاخت و تاز مینمودند. خزرها برای ایرانیان دردسری مزمن بودند، چرا که در رقابت بین ایران و بیزانس، اغلب تحت الحمایه بیزانس قرار داشتند و با این موضع به ایران ضربه زده روستاها و شهرهای مرزی ایران را غارت میکردند. منطقه اصلی نفوذ آنها شهر دربند بود که آخرین نقطه مرزی ساسانی در قفقاز بشمار میرفت. به غیر از دربند کوههای قفقاز راه نفوذ وسیع خزرها و دیگر قبایل شمال کوههای قفقاز را بطور نسبتا مطمئنی میبست.
در جانب فرارود، سغد و خوارزم به هر حال بخاطر قرار گرفتن در منطقه مرزی، قبلا هم با قبایل همسایه ترک زبان رابطه داشتند و حتی بعضی خانوادهها از طریق ازدواج و یا به دلایل دیگر در طرف دیگر مرز زندگی میکردند و انسانها با یکدیگر تماس و تجارت داشتند.
کاشغر، قزاقستان و قرقیزستان کنونی (منطقه وسیعی که در مجموع حدودا همچون «ترکستان» شناخته شده است) خارج از حیطه ایران بود. اما ازبکستان، ترکمنستان و بخشی از تاجیکستان کنونی که اغلب به لهجه های شرقی ایرانی تکلم میکردند، اکثرا ترک زبان شدند. تنها بخشی از مناطق کوهستانی تاجیکستان کنونی و طبیعتا افغانستان، اکثرا ایرانی زبان باقی ماند.
با سقوط ساسانی و حمله اعراب، هرج و مرج و بی نظمی امپراتوری ایران را فراگرفته بود. دولت ساسانی که معروف به داشتن نقطه های محکم مرزی بنام «مرزبان» بود، کنترل مرز های خود را عملا ازدست داد و این باعث سرازیر شدن انسانها و بخصوص قبایل کوچ نشین حاشیه های مرزی به داخل ایران شد.
در آسیای میانه کوه های هندوکش جنوبیتر و شرقیتر از آن بود که مانع کوچ های بزرگ قبایل استپها شود. قبل از سقوط ساسانی هم تجارت بین ایرانیان بومی و قبایل چادر نشین آنسوی مرز چیزی برای هر دو طرف سودمند بود. با لغو مرزبانی های ساسانی این مناسبات بیشتر شد و حتیگاه صورت تهاجم و مهاجرت به خود گرفت. مثال شهر و ولایت خوارزم (در ازبکستان کنونی) از این جهت جالب است.
زبان مردم خوارزم پیش از نفوذ ترکها از آن سوی مرز، یکی از گونههای شرقی ایرانی یعنی خوارزمی بود. حتی دردویست سیصد سال نخست بعد از اسلام هم زبان خوارزم کم و بیش به همان صورت ایرانی باقی مانده بود. اما از قرن دهم به بعد به بعضی منابع برمیخوریم که نوشتهاند صورت و ظاهر خوارزمیان شبیه ترک هاست و کمی دیرتر، آثاری مربوط به دوره مغولها از قرن سیزدم و چهاردهم قید میکنند که زبان مردم خوارزم کاملا ترکی شده است (بارتولد ص ۱۵۳). با اینهمه زبان کتابت و علم در خوارزم بعد از تسلط ترک زبانها هم قرنها همچنان فارسی ماند.
جالب است که در «دوره طلائی اسلام» یعنی بین سال های ۸۰۰-۱۲۵۰ که مرحله اوج علم و فلسفه، فرهنگ و ادب، هنر و معماری عالم اسلام بود، خوارزم همراه با بغداد یکی از مراکز این شکوفائی علمی و فرهنگی بشمار میرفت. در همین مرحله، آمیزش جالبی از همزیستی خلاقانهای بین زبانها و فرهنگهای اسلام یعنی عربی، فارسی و ترکی در خوارزم به چشم میخورد. از سوئی مسلمانان و بخصوص ایرانیان سعی در تشویق و ترغیب ترکان به دین اسلام مینمودند و از سوی دیگر علمای بزرگی از بغداد برای تدریس به خوارزم و سمرقند و یا بخارا میآمدند و در مقابل بسیاری از علمای فرارود برای ادامه تحصیل به خراسان و بغداد میرفتند.
مهاجرت و اسکان ترکها با هر دو مرحله ایرانی و ترکی زبانی خوارزم همزمان بود. اما همه آثار دانشمندان بزرگی مانند محمد بن موسی خوارزمی، ابو نصر محمد فارابی و ابو ریحان بیرونی به فارسی و یا عربی تالیف شده بود. حتی امیران ترک زبان خوارزم که بعد از تغییر زبان این ولایت بر آنجا حکم راندند، مانند دوره خوارزمشاهان ایرانی به تشویق عالمان و ادیبان پرداختند. آنها تا دوره مغول حکومت خود را بر اقصی نقاط ایران گسترش دادند و حتی عنوان قدیمی و فارسی «خوارزمشاه» را برای خود انتخاب کردند.
با مهاجرت، تجارت، تبلیغات اسلامی و در عین حال اسکان و ازدواج های بین قومی و بخصوص تاسیس حکومت های ترک زبان غزنویان، سلجوقیان و جانشینان آنها از جمله خوارزمشاهیان و ایلخانان مغول که اکثر سربازان و امیران لشکرشان ترک بودند، کم و بیش همین تغییر زبان مردم در شهرها و ولایات دیگر آسیای میانه از جمله سمرقند و بخارا بوجود آمد. این، دوره آمیزش «دهقان و ترک و تازی» بود. شاید بهترین نماد این اختلاط و آمیزش قومی، زبانی، فرهنگی و دینی در سیمای ابونصر محمد فارابی (۸۷۸-۹۵۰ م)، یکی از بزرگترین فیلسوفان «عصر طلائی» اسلام است که معروف به «معلم ثانی» (بعد از ارسطو) بود. او از خانوادهای ایرانی بود. پدرش برای کار در دربار قراخانیان ترک به فاراب ترکستان (اوترار کنونی در قزاقستان) مهاجرت کرده بود. فارابی اکثر عمرش را دربغداد در دارالخلافه عباسیان گذرانید و آثارش را اکثرا به عربی نوشت. در همان عصر رخشندگی فرهنگ اسلامی بسیاری از آثار او به لاتین ترجمه شد.
در همین مدت در نواحی شرقی خلافت، یعنی در سیستان، خراسان و فرارود اولین جوانههای حکومتهای محلی و غیر عربی یعنی صفاریان، طاهریان و سامانیان بیرون زد. ۳۰۰-۴۰۰ سال بعد از تاسیس خلافت اسلامی، خلفا که در بغداد نشسته بودند نمیتوانستند سرتاسر این امپراتوری وسیع را مستقیما و در عمل مدیریت کنند. آنها به افراد بانفوذ، فرماندهان برجسته و یا روسای بزرگ قبایل وظیفه حکومت در این محلها بنام خلیفه را میدادند و در مقابل، این امیران محلی به خلیفه باج میسپردند و اگر به قدر کافی قدرتمند میشدند حتی باج را هم نمیپرداختند. در این دوره و بعد از آن، چه خلیفه بغداد باشد و چه نباشد، بین این امیران بزرگ و کوچک محلی رقابت و جنگ بر سر توسعه و حفظ حاکمیت خود جزو برنامه معمولی زندگی بود.
(اصل این مقاله بخشی از فصل «سرگذشت زبان ها» است که در کتاب «ایران و آذربایجان در بستر تاریخ و زبان»، لندن، 1395چاپ شده و هنوز از طریق آمازون قابل خرید است. نسخه پی دی اف و باز نگری شده این کتاب به زودی در اختیار عموم قرار خواهد گرفت.)
اولین نشانههای زبان عربی و یا باصطلاح «پروتو عربی» در جنوب شبه جزیره عربستان یعنی یمن کنونی پیدا شده است که الفباهای ابتدایی خود را داشتند و بعدها از بین رفتند. عربی کنونی تنها لهجه باقیمانده اما رایج زبانهای شمال شبه جزیره عربستان است که در دوره باستان وجود داشتند. عربی معاصر صد سال پیش از اسلام قوام گرفت و با قران کریم بصورت استاندارد و کلاسیک در آمد. الفبای کنونی عربی مبتنی بر نظام «ابجد» است که ریشه آن هم مانند الفبای عبری از الفبای فنیقی و آرامی است.
در سال ۶۱۱ میلادی، عربی فقط زبان مردم قبایل شبه جزیره عربستان بود که جمعیت زیادی هم نداشت. صد سال بعد اعراب مسلمان از اسپانیا تا سند در پاکستان امروز و فرارود آسیای میانه در ایران ساسانی را تحت حاکمیت خود درآورده بودند. در تاریخ مکتوب بشری تعداد امپراتوری هایی که به این سرعت و وسعت گسترش یافته مدت زیادی پا برجا ماندهاند زیاد نیست. تعداد حتی کمتری از آنها باعث دگرگشت دین و زبان برخی از مناطق تحت تسلط خود شدهاند. امپراتوریهای خلفای راشدین، امویان و عباسیان در ۵۰۰ سال بعد از ظهور اسلام توانستند اسلام را به دین اکثریت آسیای میانه، پاکستان و ایران کنونی، میانرودان، خاورمیانه و شمال و شرق آفریقا تبدیل کنند و از عراق تا مصر و مراکش زبان بسیاری از مناطق تحت سلطه خود را به عربی تغییر دهند.
بیشک یک علت مهم گسترش زبان عربی فتوحات اسلامی بوده که آن هم زیر پرچم دینی جدید یعنی اسلام انجام گرفته است. با این ترتیب همانند رابطه تنگاتنگ اوستائی و آئین زرتشتی، عبری و دین یهود، و یا لاتین – یونانی و مسیحیت، بقا و گسترش زبان عربی نیز به جز عامل نظامی و سیاسی، دلایل روشن دینی نیز داشته است.
پیش از اسلام خط عربی چندان مورد استفاده نبود، اما زبان شفاهی و بخصوص شعر شفاهی عربی رواج بسیاری بین قبایل صحراگرد یافته بود. تقریر قرآن و اشعار اعراب بدوی که «عربی سره» شمرده میشد پایه عربی کلاسیک را بوجود آورد که بخاطر استفاده مستمر و گسترده در دستگاه اداری، نظامی، شرعی، علمی و امور مدنی گسترش یافت. تکیه اصلی دستوری و حتی لغوی عربی کلاسیک بر قرآن باعث شده است که از ظهور اسلام تا کنون زبان «کتابی» و یا «ادبی» عربی فرق چندانی نکند، در حالیکه کاربرد شفاهی آن در کشورهای مختلف عربی بسیار رنگارنگ است.
در سرزمینهای شرقی امپراتوری روم از قبیل سوریه، فلسطین و مصر، زبان یونانی از فتوحات اسکندر مقدونی در سده چهارم قبل از میلاد تا تقریبا هزارسال بعد زبان حکام، لشکر و مدیران دولتی بود. به غیر از این، احتمالا بخشی از مردم شهرها هم یونانی زبان بودند (یا یونانی زبان شده بودند)، اگرچه مردم روستاها مانند قرنها پیش از آن به زبانها و لهجه های خود از قبیل آرامی جدید آشوری (سریانی) و یا مصری (بعدها موسوم به قبطی) تکلم میکردند. در آناتولی و باقیمانده بیزانس و یا روم شرقی هم وضعیت مشابهی موجود بود با این فرق که در اینجا یکی دو زبان دیگر از قبیل لهجههای گوناگون فارسی میانه (پهلوی) و زبان ارمنی نیز تکلم میشد.
عربی در شمال آفریقا هم که زبانهای قبطی، یونانی، لاتین و بربری رایج بود، رسوخ کرد و به زبان اکثریت تبدیل گردید. اگرچه امروزه درمصر قبطی و یا یونانی دیگر عملا از بین رفته، اما بربرها که بیشتر در صحراها زندگی میکردند، در لیبی و بخصوص الجزائر و مراکش کنونی توانستهاند تا حدی زبان خود را حفظ کنند.
در بیزانس و یا امپراتوری روم شرقی اعراب نتوانستند بدنه اصلی آناتولی را فتح کنند. این کار ۴۰۰-۵۰۰ سال بعد از اسلام نصیب ترکهای سلجوقی شد. اما میانرودان و یا بین النهرین یعنی عراق و غرب آن که پیوسته بین ایران و روم مورد کشاکش بود، مسلمان و بخش جنوبی آن عربی زبان شد، در حالیکه تا اسلام، زبان مردم این مناطق همانند سوریه و لبنان کنونی یونانی، آرامی و فارسی بود.
مدتی بعد از ظهور اسلام، خلافت اسلامی پایتخت خود را از شام (دمشق) به بغداد در نزدیکی پایتخت سابق ایران ساسانی بیستون آورد و این اقدام تاثیر اسلام و زبان عربی را در میانرودان بیشتر هم کرد.
کوچ انبوه اعراب ابتدا شهرها و بتدریج شهرستانها و روستاهای خاورمیانه عربی کنونی را فراگرفت. در شمال عراق کُردی احتمالا بخاطر کوهستانی بودن منطقه پا برجا ماند. اما زبان شهرهای میانرودان و طبقه حاکم، دیوان و لشکر که تا آن زمان فارسی بود، از بین رفت و عربی جایگزین آن شد. بتدریج در عرض پانصد سال بعد شهرهای کوچک و روستاهای منطقه هم که آرامی و یا آسوری و یونانی زبان بودند، عربی زبان شدند، اگرچه هنوز گروههای کوچکی از زبانهای باستانی در همه این کشورها به حیات خود ادامه میدهند (جانسون، ص ۱۰۶).
لشکر اسلام توانست ایران ساسانی را که هم بخاطر اختلافات درونی و هم جنگهای فرسایشی با روم فرتوت شده بود، در مدت کوتاهی تحت تسلط خود در آورد. اما چگونه شد که برخلاف میانرودان و یا مصر، زبان ایران عربی نشد؟
بنظر بعضی از دانشمندان احتمالا یک علت این امر آن بوده است که در زمان ظهور اسلام، فارسی در سرتاسر ایران، چه شهرها و چه روستاهای آن، زبان غالب و پختهای بوده و ثانیا ایران به اصطلاح «سرزمین اصلی» این زبان بوده که قرنها همچون زبان اصلی یک امپراتوری وسیع عمل کرده است. از سوی دیگراعراب اگرچه بدنبال اشغال ایران در بعضی شهرهای آن مستقر شدهاند، اما اکثر آنها نه برای زندگی و اقامت، بلکه برای فتح و حکومت کردن آمده و سپس رفتهاند و ثانیا تعداد آنها چندان انبوه نبوده است (جانسون، همانجا).
اینجا در رابطه با تغییر زبان و دین شاهد سه دگرگشت هستیم: بعضیها مانند اکثر شهریان جنوب عراق، سوریه و لبنان و سپس روستاهای این مناطق، هم دین و هم زبان خود را عوض کردند. امروزه اینها اکثریت مسلمان و عربی زبان سرزمینهای خود را تشکیل میدهند.
بعضی از گروههای مردم مانند مسیحیان سوریه و لبنان، قبطیان مصر و یا دروزهای لبنان عربی زبان شدند اما دین خود را تغییر ندادند. اینها امروزه در سرزمینهای خود مانند سوریه، مصر و لبنان اقلیتهای نسبتا کوچکی هستند.
بعضیها مانند ایرانیان و کُردهای میانرودان اسلام را پذیرفتند اما زبان خود را تغییر ندادند.
بعضیها هم مانند یهودیان فلسطین و اسرائیل و یا ایزدیان شمال میانرودان نه دین خود را تغییر دادند و نه زبان خود را.
بیشک واکنش هر کدام از این گروههای مردم علل اجتماعی، تاریخی و فرهنگی مخصوص خود را داشته است.
زبان فارسی در ایران پا برجا ماند و طوری که در پیش هم دیدیم، حتی نسبت به قبل شکوفاتر و غنیتر هم شد. میتوان گفت دویست سال بعد از اسلام دوران شکوفایی شعر و ادب، علم، هنر و فلسفه ایرانی-اسلامی شروع شد و این، در مقایسه با دورههای قبل و بعد از اسلام دورهای به راستی «زرّین» بود.
بدنبال ظهور اسلام، فارسی میانه و یا پهلوی که زبان سرتاسری و مشترک ایران شده بود، دو پشتوانه اساسی خود یعنی دولت ساسانی و دین زرتشتی را از دست داده بود.
در مقابل، بدنبال حاکمیت اعراب و قبول اسلام، در ایران هم زبان عربی به جهت قرآنی بودن خود و فراگیری همه علوم و موضوعات دینی و فلسفی، شرعی، حقوقی و علمی، تاثیر عمیق و همه جانبهای بر زبان فارسی گذاشت. این تاثیر از خط، واژگان و صرف و نحو گرفته تا حتی تلفظ و طبعا الفباء و املاء نمایان بود.
بیشک برآورد درصد وامواژههای عربی در فارسی میتواند بسیار گوناگون باشد و بسته به دوره و موضوع تالیف و خود مولف فرق کند. اما طبق بعضی تخمینها درقرن دهم م سهم واژگان و تعابیر و اصطلاحات عربی در فارسی متوسط آثار ادبی ۳۰ درصد بود و این مقدار ۲۰۰ سال بعد یعنی در قرن دوازدهم تا پنجاه درصد رسیده بود (صادقی، ۲۲۹-۲۳۱). به تخمین «پری» امروزه سهم لغات و اصطلاحات عربی در یک «واژگان روزمره ادبی» فارسی حدود چهل در صد است (پری ۲۰۱۱). اما طوری که گفتیم، دامنه این تاثیر فراتر از واژگان میرود و بسیاری از زمینههای دستور زبان و حتی نظام تلفظ را نیز بیتاثیر نمیگذارد.
ایرانیان بعد از قبول خط و الفبای عربی، برای بهتر نوشتن زبان خود چهار حرف جدید (پ، چ، ژ، گ) را به الفبای عربی اضافه کردند که در نتیجه به خط و الفبایی که امروزه ایرانیان بکار میبرند خط عربی – فارسی و یا صرفا «خط فارسی» میگویند. حروف چهارگانه فارسی حتی در متون عربی و دیگر زبانها مانند ترکی و بخصوص در املای کلمات غیر عربی هم به کار برده میشد. ضمنا در مقابل تاثیر شدید واژگان عربی بر فارسی، واژگان فارسی نیز بر عربی بیتاثیر نیوده است.
با اینهمه، بنظر بسیاری از پژوهشگران، در هزار سال بعد از شروع تاثیر عربی بر فارسی، ایرانیان زبان و فرهنگ خود را به خوبی حراست کرده و غنیتر نمودهاند، تا جاییکه یکی دو قرن بعد از اسلام، فارسی تبدیل به زبان شعر، هنر و ادب عالم اسلام شد و مدتها این موقعیت خود را حفظ کرد.
پری مینویسد ایرانیان بطور سنتی از زبان خود پاسداری کرده و به گونه ای معتدل (و نه به درجه تندروانه ترکها) کوشش نموده اند تا جائی که میشود، از به کارگیری بیش از حد لغات عربی دوری کنند و واژگان تکنیکی مدرن را طبق اصول زبان فارسی و برمبنای دستور زبان واژگان فارسی ساخته، رایج نمایند. به نظر او حتی در دوره جمهوری اسلامی نیز که وزن دین و زبان عربی نسبت به دوره قبل از آن بیشتر شد، این روند کلی حفظ و اصلاح زبان فارسی همراه با احتیاط کاری و دوری از اقدامات تندروانه در سیاست زبان، ادامه یافته است (پری، همانجا).
به احتمال زیاد تاثیر پذیری فارسی از زبان عربی به غنای آن ودرخشش هزار سالهاش بعد از اسلام کمک زیادی نموده و در عین حال حد نگهداری سنتی ایرانیان در اصلاحات زبان فارسی نیز در تداوم این زبان و انتقال آن از نسلی به نسل دیگر نقش مهمی بازی کرده است.
(اصل این مقاله بخشی از فصل «سرگذشت زبان ها» است که در کتاب «ایران و آذربایجان در بستر تاریخ و زبان»، لندن، 1395چاپ شده و هنوز از طریق آمازون قابل خرید است. نسخه پی دی اف و باز نگری شده این کتاب به زودی در اختیار عموم قرار خواهد گرفت.)