«زبان در آتروپاتن» عنوان فصلی از کتاب «از آتروپاتن باستان تا آذربایجان و کردستان» است که در بهار سال 1402 در انتشارات «مروارید» تهران به چاپ رسید. «آتروپاتن» که ریشه نام بعدی «آذربایجان» است، به بخش شمال غربی ساتراپی ماد گفته میشد که بعد از فروپاشی هخامنشیان تا دوره اشکانیان، تقریبا به مدت 250 سال یا بیشتر تحت حکومت ساتراپ مادی این منطقه به نام «آتروپات» و جانشینان او بود، تا اینکه آتروپاتن دوباره به یکی از ساتراپی ها و «شهرستان» های به اصطلاح «معمولی» ایران در دوره ساسانیان تبدیل گردید.
موضوع زبان در آتروپاتن در این کتاب به طور نسبتا مفصلی به بحث گذاشته شده است. اما من در آنجا به جنبه ای ظاهرا فرعی از این موضوع نیز پرداخته ام که بنظرم رسید کمی توضیح بیشتر در این باره مفید خواهد بود.
آن موضوع عبارت است از تعداد نیاکان هر فرد ساکن دنیا در همه سرزمین ها و در همه دوره ها به عنوان نشانه ای روشن در تایید اختلاط تمام نوع بشر در طول تاریخ و به صورتی آشکار تر در مقیاس واحد های جغرافیایی معین تر و محدود تر مانند اروپا، آسیای غربی، حوزه مدیترانه و غیره… این موضوع و کشفیات انقلابی و جدیدی که در صد سال اخیر در حوزه علوم ژنتیک و باستانشناسی به وقوع پیوسته، به تدریج درک همه ما از موضوعاتی مانند نزدیکی یا دوری قومی، زبانی، تاریخی، مذهبی، فرهنگی و سیاسی گروه های انسان ها را به تدریج، اما به گونه ای روزافزون متحول میسازد و تصحیح میکند.
شما میتوانید این فصل را نوعی پیوست به دفتر «از کورش تا اسکندر» قبول کنید. چرا؟ زیرا چنانکه گفتیم، در اواخر هخامنشیان، آتروپات که پادشاه محلی ماد بود، به عنوان فرمانده و حاکم ماد در صفوف داریوش سوم برضد اسکندر جنگید، اما مدتی بعد به صف اسکندر پیوست. در مقابل، اسکندر که اکثر ساتراپ های ایرانی را برکنار کرده و آنها را با فرماندهان مقدونی-یونانی خود جایگزین میکرد، آتروپات را یک سال بعد در مقام حاکم یا پادشاه بخش کوچکتر ماد یعنی شمال غربی آن عبارت از آذربایجان و کردستان ابقا نمود. به همین دلیل نام این قسمت از ماد «ماد کوچک» یا «ماد آتروپات» و یا به یونانی «آتروپاتن» ماند که پسانتر در تاریخ به صورت آترپاتکان، آذورباذگان و بالاخره در دوره اسلامی آذربیجان و آذربایجان درآمد. چرا دانستن این موضوع، هم جالب و هم مهم است؟ زیرا اولا دانستن، از جمله دانستن تاریخ و از آن جمله دانستن تاریخ این قسمت از امپراتوری هخامنشی و بعدا سلوکی و متعاقبا اشکانی جالب است و تسلسل تاریخی از دوران دستکم 600 ساله ماد و هخامنشی تا اشکانیان و ساسانیان را به ما نشان میدهد. ثانیا این دانش میتواند به ما کمک کند تا به دام کج اندیشی های برخی افراد و گروه هایی نیفتیم که صرفا با انگیزه های سیاسی همراه با نا آگاهی و بی علاقگی به فهم تاریخ همه خوب ها را به حساب یک قوم و گروه می نویسند و همه بد ها را به حساب مابقی انسان ها. این دانش کمک میکند درک نمائیم که، خوب یا بد، خوشمان بیاید یا نه، در این دوره چند صد ساله، مثلا آذربایجان و کردستان کنونی، یا کرمانشاه و همدان، یا سرزمین های دیگر مانند ارمنستان و روم شرقی در چه حال بودند و روابط آنان چگونه بود و همه این گروه های قومی و فرهنگی و زبانی و مذهبی چگونه با یکدیگر اختلاط پیدا کردند و آن شدند که امروزه هستند.
وقتی از دوران باستان سخن میرود، در درجه نخست سومر، مصر، آشور، بابل یا عیلام به ذهن ما می آید. اینها تمدن های نخستینی بودند که غالبا در منطقه «بین النهرین» (به فارسی: میانرودان، یعنی بین دو رود دجله و فرات) در عراق و سوریه کنونی و فراتر از آن، در به اصطلاح «هلال حاصلخیز» شامل بخش هائی از مصر، سوریه، اسرائیل، لبنان، ترکیه و ایران کنونی پیدا شدند. آنها شش، هفت هزار سال پیش نخستین تمدن های بشری و نخستین آزمایش های تاسیس دولت تنها بودند. این «دوره باستان» که میگوییم، یک مرحله متاخر یا پایانی هم دارد. این مرحله حدودا 2600 سال پیش شروع میشود و با شکست امپراتوری پهناور ایران هخامنشی به دست اسکندر مقدونی (حدودا 2300 سال پیش) و به نظر برخی تاریخ نگاران با تاسیس امپراتوری بزرگ روم (کمی پیش از میلاد مسیح) یا حتی با متلاشی شدن این امپراتوری (حدودا 1600 سال پیش) به پایان میرسد.
در جانب غرب، در امتداد سواحل دریای سیاه، دولتشهر های یونانی زبان (مثلا در کریمه کنونی و شمال غربی دریای سیاه) وضعیت خود را مستحکم میکردند و گسترش میدادند. مردم کوچ نشین دشت های «پونتیک» (از دشت های شمال دریای خزر تا دشت های شمال دریای سیاه) غالبا از قبایل «اسکیت» یا «سکا» بودند. در این سرزمین ها گسترش دولتشهرهای یونانی اغلب بدون تجاوز و غصب زمین بود. اهالی این دولتشهرها با قبایل کوچ نشین دشت ها به نوعی توافق رسیده بودند. آنها فعالیت تجارتی خود را به گونه ای توسعه میدادند که به سود هر دو طرف یونانی ها و کوچ نشین ها باشد. این روند چند سده ادامه داشت، اما دیرتر، هم جوامع کوچ نشین به تدریج دچار تحول شدند و هم دولتشهرهای یونانی در جانب تنگه بوسفور و تراکیای ترکیه کنونی متحدان جدیدی یافتند که توان مقاومت آنان را در برابر نیروی کوچ نشینان بیشتر کرد. اما در آن دوره هنوز با دولتی واحد و متحد به نام «یونان» روبرو نیستیم.
در اوایل این دوره، ایرانی زبانان روش تهاجمی تری در پیش گرفته بودند. به یاد بیاوریم: در حول و حوش سال 600 پ.م. حدود هزار سال بود که قبایل ایرانی زبان مادی و پارسی از دشت های جنوب روسیه کنونی به فلات ایران مهاجرت کرده بودند. آنها به تدریج یکجانشین شده و دولت های خود را تشکیل داده بودند. این، آغاز شکل گیری «ایران» بود.
پهنه امپراتوری هخامنشی (500 پ.م.) با بخشی از شاهراه اصلی آن (ویکی پدیا)
امپراتوری آشور همه مردمان و اقوام زیردست حود را تحت یک حاکمیت مطلقا مرکزی قرار داده و حتی بعضی از آنان را به سرزمین های دیگر کوچانیده بود. بر خلاف آشور، جانشینان مادی و هخامنشی آنان در امپراتوری ایران نه تنها گوناگونی و تعدد قومی و فرهنگی اقوام متبوع خود را می پذیرفتند، بلکه این گوناگونی را تقویت هم میکردند[1]. اقشار حاکم و نخبگان محلی سرزمین های فتح شده حق آن را داشتند که بر سر کار بمانند. نظام اداری آنان بر سر جای خود باقی میماند، به عادات و سُنن و خدایان آنان احترام گذاشته میشد. هنگامی که کورش یهودیان را از تبعید بابل آزاد نموده و آنان را به موطن خود باز پس فرستاد، یهودیان را در بازسازی معبد خود در اورشلیم حمایت نمود. زبان و خط هر قوم نیز مورد احترام بود. اغلب سنگ نوشته های سلطنتی چند زبانه بودند. اما زبان مشترک اداری، آرامی بود. در نتیجه، عموما در زندگی روزمره مردمان مختلفی که تحت حاکمیت ایرانیان میزیستند، فرق چندانی ایجاد نشده بود.
در قرن پنجم پ.م. یعنی 2500 سال پیش امپراتوری هخامنشی ایران تخمینا 20 استان داشت که «ساتراپی» نامیده میشدند. حاکمان این ساتراپی ها «ساتراپ» به معنی حاکم و استاندار و در واقع شاه آن سرزمین نام داشتند. واژه ساتراپ یا «شَهرَب» به معنای «نگهبان شهر و سرزمین» ریشه در پارسی باستان دارد. معمولا این ساتراپ را «شاهنشاه» یعنی پادشاه امپراتوری هخامنشی از بین بزرگان و اشراف ایرانی انتخاب میکرد. معاش و پاداش های ساتراپ ها از حساب درآمد املاک سلطنتی همان استان پرداخت میشد که به این ساتراپ اختصاص یافته بود. اما ساتراپ خود، مالک این املاک نبود. هر ساتراپ به پشتیبانی و حمایت قشر حاکم و اشراف استان خود متکی بود. مهم ترین وظیفه ساتراپ آن بود که در استان خود آرامش، امنیت و رفاه مردم آن استان را تامین نماید و به طور منظم هر سال به مرکز یعنی تخت جمشید یا «پرسپولیس» خراج یا باج مقرری خود را بپردازد. مورخ یونان باستان هرودوت فهرست دقیقی از انواع مالیات سالانه ساتراپی های مختلف دوره داریوش بزرگ را به دست میدهد. مثلا مصریان علاوه بر 700 تالنت نقره در سال، مقدار معینی غلات جهت مصرف ایرانیان مقیم مصر هم می پرداختند. بابل علاوه بر نقره، سالانه 500 نوجوان عقیم را نیز تحویل می داد و هندیان که پر جمعیت ترین گروه را تشکیل میدادند، مالیات خود را به صورت گَردِ طلا می پرداختند. مجموعه خراج سالانه ای که به تخت جمشید پرداخت میشد، برابر با 380 هزار کیلوگرم نقره. بدون شک این مالیات سالانه برای تامین مالی حفظ و بقای امپراتوری لازم بود. اما پرداخت چنین …
اسکندر در سوگ داریوش، اسکندر نامۀ نظامی، احتمالاً هرات، 1028/1618، موزۀ هنری والترز، بالتیمور، ایالات متحده آمریکا
اسکندر در کمتر از ده سال از صحراهای مصر تا شرق ایران و سپس از دشت های آسیای مرکزی تا دریای عرب را در نوردید. پلوتارک، فیلسوف و تاریخ نگار یونان (46-119 م.) مینویسد که اسکنر در عین حال که شدیداً تحت تاثیر فرماندهی و جنگاوری پدرش فیلیپ قرار داشت، میخواست نام او در تاریخ نه تنها همچون ادامه دهندۀ فتوحات فیلیپ، بلکه فراتر از آن، به عنوان فاتح آسیا نیز ثبت شود.[1] از این جهت او مدت ها پیش از شروع حمله به مواضع ایران، با فرستادگان داریوش سوم، آخرین پادشاه هخامنشی، و همچنین ساتراپ های ناراضی ایرانی دیدار و گفتگو می نمود و از آنان جویای شخصیت و عادات داریوش، روحیه لشکر ایران و راه های آناتولی به ایران میگردید. داریوش سوم نیز به نوبۀ خود کوشش میکرد که یونانیان را هرچه بیشتر به طرف ایرانیان نزدیک کند تا جبهۀ مقدونیان تضعیف شود. لیکن در سبقت بر سر یونانیان، مقدونیان به دلایلی که در این کوتاه نمی گنجد، موفق تر از ایرانیان بودند.
اسکندر داریوش سوم را در دو نبرد (333 پ.م. در شمال سوریه و 331 پ.م. در سواحل رود دجله) شکست داد. او تخت جمشید را ویران کرد و پس از تسخیر اکباتان، رو به سوی شرق ایران گذاشت. پس از نبرد نخست، شکست و فرار داریوش سوم، پادشاه هخامنشی، به اسکندر پیشنهاد کرد که یک رشته اختیارات بخش های غربی آناتولی به اختیار او یعنی اسکندر داده شود، اما حاکمیت هخامنشی همچنان کاملا در دست ایران باقی بماند. اسکندر این پیشنهاد تقسیم قدرت را قبول نکرد. او هنوز سودای فتح تمامی امپراتوری هخامنشی را در سر داشت.
اسکندر با فاصلۀ دو سال در دو نبرد مختلف ایران را شکست داد. نخستین پیروزی او در ایسوس (کلیکیای باستان، حدودا مرسین، آدانای کنونی در ترکیه) بود. پس از این پیروزی، او دو راه برای دسترسی به هدف نهایی خود یعنی فتح تمامی امپراتوری هخامنشی داشت. راه نخست: او می بایست از سواحل مدیترانه به طرف جنوب، فنیقیه، فلسطین و در نهایت مصر میرفت که تحت حاکمیت هخامنشی بود، تا اینکه ابتدا آن سرزمین را فتح کند و بعد برگشته و به سرزمین اصلی یعنی فلات ایران حمله نماید. راه دوم آن بود که، برعکس، مستقیما ایران را هدف قرار دهد. در آن صورت فرض بر آن بود که سرزمین های تحت تسلط ایران در سواحل دریای مدیترانه ساده تر تسلیم پادشاه مقدونی خواهند شد.
مرگ اسکندر در تختش. نقاشی در کدکس 51 انستیتوی هِلنی. شخصی که در وسط قرار دارد، پردیکاس است که در حال گرفتن وصیت نامه اسکندر است. (ویکی پدیا)
به دنبال مرگ اسکندر در 323 پ.م. همان رخ داد که در آن شرایط می بایستی رخ میداد. دولتی که اسکندر به تنهایی در مدت کوتاهی کمتر از ده سال سراسیمه وار زیر حاکمیت خود در آورده بود، البته به اندازه امپراتوری هخامنشی نبود. در مقایسه با هخامنشیان که پهناور ترین امپراتوری عهد خود را ایجاد و کم و بیش حفظ نموده بودند، اسکندر سرزمین های کمتری را در آفریقا، سواحل دریای سیاه، آسیای مرکزی و هند به زیر فرمان خود درآورده بود. با اینهمه، امپراتوری اسکندر نیز بسیار پهناور بود.
بدون شک بلند پروازی اسکندر کمتر از کورش و داریوش نبود. اما او تنها یک نفر بود و نه نماینده دودمانی مانند هخامنشیان که با همه فراز و نشیب خود حدود 220 سال حکومت کردند. اسکندر بعد از تنها ده سال در سنّ 32 سالگی ناگهان به علت یک بیماری نامعلوم در بابل، جنوب بغداد کنونی، درگذشت. شاید هم این از نخستین درس های بزرگ تاریخ مکتوب بود که نشان میداد تاریخ نظام ندارد و قانون و قانونمندی نمی شناسد.
هر آنچه که تاریخ نگاران یونانی در باره پادشاه مقدونی نوشته اند نشان میدهد که اسکندر شیفته شاهنشاهان و اشراف ایرانی، منش، رفتار و طرز دولتداری آنان و طالب تخت و تاج ایران بوده است. ویل دورانت می نویسد در چند سالی که اسکندر در آسیا لشکر کشی میکرد، «بیشتر از آنکه او آسیا را تغییر دهد، آسیا او را تغییر داده بود.»[1] آموزگار اسکندر، ارسطو به او گفته بود که با یونانیان چون «انسان های آزاده» و با «بدوی ها» چون بردگان رفتار کند. اما اسکندر که شیفته رفتار دولتداری شاهان ایرانی شده بود، نمیدانست چگونه اداره ساتراپی های ایران را از آنان گرفته و به فرماندهان خشن مقدونی خود تسلیم کند. به قول دورانت، اسکندر به این نتیجه رسیده بود که راه حل این مشکل شاید در اختلاط ایرانیان و یونانیان و به عبارت دیگر اروپا و آسیا باشد. ازدواج خود او و چندی از فرماندهانش با شاهدخت ها و دیگر بانوان اشراف ایرانی را میتوان از این نقطه نظر نیز بررسی نمود.[2] به نقل از آریان یا آریانوس، تاریخ نگار دوره اسکندر، آتروپات، ساتراپ ماد کوچک یا آتروپاتن، دختر خود را به همسری پِردیکاس داد[3] که از برجسته ترین فرماندهان اسکندر بود و بعد ازاسکندر نیابت سلطنت بر تمامی امپراتوری را داشت که در نتیجه مقاومت فرماندهان دیگر تقسیم امپرتوری انجامید.
پس از مرگ اسکندر امپراتوری او که بخش اعظم آن عبارت از امپراتوری پیشین هخامنشی بود، دچار ناآرامی و کشاکش های سخت بین فرماندهان اسکندر شد. کوشش پردیکاس، فرمانده ارشد اسکندر، برای حفظ امپراتوری نتیجه نداد. خود اسکندر فرزند ذکوری نداشت که بتواند جانشین او گردد. یک برادر ناتنی و یک فرزند او که هنگام مرگش هنوز زاده نشده بود، مشترکا سلطنت مقدونیه کوچک را صاحب گشتند. در باقیمانده امپراتوری، هرکدام از فرماندهان اسکندر بر قطعه ای از دولت پهناور او حاکم شدند و در آنجا سلطنت یافتند. آنها پیوسته در حال رقابت و جنگ با یکدیگر بودند، تا حیطه قدرت خود را گسترش دهند یا حفظ نمایند. در سال 304 پ.م. پنج دولت جداگانه میراث خوار امپراتوری اسکندر شده بود. مصر به بطلیموس و بخش بزرگی از آسیای کوچک (اساسا آناتولی) به آنتی گونوس رسید. نام بسیاری از شهرهای کنونی ترکیه مانند اسکندرون و آنتاکیا به این دوره باستان برمیگردد. باقیمانده امپراتوری سابق هخامنشی از ماوراء النهر تا هند به سلوکوس رسید. دودمان سلوکوس و جانشینان او را « سلوکیان» می نامند. پایتخت سلوکوس بابل در جنوب بغداد کنونی بود. مرزهای این دولت ها که همگی جانشینان اسکندر بودند، در اثر رقابت های بین آنها پیوسته تغییر می یافت.
عمر اسکندر کوتاه بود. بسیاری از فرماندهان وسپاهیان او با اشراف محلی و ایرانی ازدواج کرده بودند. برخلاف حمله های 900 سال بعد اعراب و ترک ها که متعاقبا زمینه مهاجرت های وسیع آنها به ایران را فراهم آورد، در دوره حاکمیت اسکندر و جانشینان سلوکی و یونانیِ آنان چنین اتفاقی نیفتاد. ما در عرض نُه سال سلطنت اسکندر و کم و بیش 150-200 سال حکومت سلوکیان در ایران (تا پیروزی اشکانیان در سال 141 پ.م.) درسرزمین های ایرانی شاهد مهاجرت گسترده یونانیان، مقدونیان یا دیگر اقوامی که در لشکراسکندر شرکت کرده بودند، نبودیم.
بدون شک ازدواج های مختلط، تاسیس شهرهایی طبق مدل شهرهای یونانی در بعضی نقاط ایران و همچنین شرکت مشترک مقدونیان و یونانیان با ایرانیان بومی در اداره امور دولتی نشانه های مشخص تاثیر معین فرهنگ یونانی یا به اصطلاح «یونانیّت» (هلنیسم) در ولایات معینی از ایران بوده است. همچنین نمیتوان تردیدی داشت که همان عوامل تا حد احتمالا کمی باعث آمیزش ژنتیک و «دی ان ای» میان آن افراد و خانواده های مختلط شده است. احتمالا امروزه هم پس از گذشت 2200 سال میتوان آثاری جزئی و پراکنده در «دی ان ای» این یا آن افراد و گروه های ایرانی، عراقی یا افغانی تشخیص داد. اما آیا تاثیر فرهنگی یونان یا مقدونیه بر ایران با وجود دوام 200 ساله مقدونیان و یونانیان بر قشر بالای دولت داری ساتراپی های ایرانی ردّ پای مهمی به فرهنگ ایرانیان هم گذاشته است؟
بعضی از تاریخ نگاران و باستان شناسان مانند کان لیف[4] بر آنند که این تاثیر قابل توجه بوده است. آنان مثلا به تعداد زیاد شهرهایی مانند قندهار، هرات، پیشاور و حتی سغد اشاره میکنند که نام آنها گویا در آن دوره با نام اسکندر مرتبط بوده است. بخصوص روستای «آی خانم» (یا ماه بانو) در ولایت تخار افغانستان از این جهت اهمیت ویژه ای دارد. فرماندهان مقدونی در ولایات بلخ و تخار افعانستان کنونی که قبلا شامل ساتراپی «باختر» هخامنشی بوده، پادشاهی ابتدا کوچکی طبق مدل شهر های یونانی تاسیس میکنند که بعدها تا بلخ، قندهار و فراتر از آن گسترش می یابد. آی خانم یکی از مراکز مهم این «پادشاهی یونانی بلخ» (به یونانی: باکتریا) محسوب میشده است. این شهر که بر یک زمین هموار در تقاطع رودهای آمو دریا و کوکچه در شمال افغانستان قرار داشته، از مراکز فرهنگ یونانی در منطقه به شمار میرفته و از جمله یک تئاتر یونانی و سالن ورزشی داشته است. زبان اداری و خط رسمی (از جمله روی سکه هایی که ظاهرا در خود آی خانم ضرب میشده اند) یونانی بوده است. مثلا کان لیف یکی از سنگ قبرهای کشف شده در آی خانم را ذکر میکند که روی آن به یونانی این سخنان از پندهای کاهنانه «دِلفی» باستان یونان نوشته شده که: «در ایام کودکی آداب معاشرت را فراگیر، در جوانی حرص و طمع خود را رام کن، در میانسالی عدالت را پیشه نما، در پیری پند نیک بده و هنگام مرگ از پشیمانی پرهیز کن.»[5]
دولت یونانی بلخ عمری طولانی نداشت. ابتدا در سال های 145/144 پ.م. قبایلی چادر نشین که احتمالا از سکاها بودند، از شمال حمله کرده و آن را ویران نمودند. پسان تر، در سال 130 پ.م. قبایلی با هویت های مختلط دیگر باز از شمال حمله کرده و آخرین ضربه ها را بر دولت یونانی بلخ فرود آوردند. کوچ نشینان جدید که احتمالا گروه هایی از اتحادیه قبیله ای «یوه چی» در غرب مغولستان بعدی بودند، کوچ نشینان قبلی را پس زدند و یا با آنان در آمیختند. هیچکدام از آنان نه با فرهنگ یونانی مشکلی داشتند و نه سودای امپراتوری جدیدی را در سر می پروراندند. آنها در زیر فشار امواج جدید کوچ های قومی از شمال در حال فرار و دنبال سرزمین های جدیدی برای زیستن بودند. هزاران کیلومتر دورتر از تخت جمشید، بابل، اکباتان، اسپارتا و آتن، در کوهستان های دوردست فرارود، رویای «بهار یونانی» بسیار کوتاه مدت بود. ویل دورانت در باره فتوحات اسکندر در دولت هخامنشی، از جمله آناتولی و ایران، می نویسد که به مدت یک قرن «آسیا به اروپا تعلق یافت… اما شرق تصرف نشده بود. شرق عمیق تر و پیر تر از آن بود که شرق بودن خود را ترک کند. توده های مردم همچنان زبان های خود را حرف میزدند، راه های همیشگی خود را میرفتند و خدایانِ اجداد خود را پرستش میکردند…»[6]
مدتی بعد، در سال 141 پ.م.، دور، دورِ اشکانیان بود که سلوکیان مقدونی و یونانی را به عقب رانده و با سودای احیای عظمت امپراتوری هخامنشی، هویت جدیدی به دولتداری ایرانی ببخشند…
[1] Will Durant, The Story of Civilization, vol. II, p. 547-548
ایران هخامنشی (سده های پنجم و چهارم پ.م.) در جنگ با مقدونیه و یونان (ویکی پدیا)
(از کورش تا اسکندر، بخش سوم)
لیدیا، میلِت، ایکونیوم… امروزه این نام های جغرافیایی آناتولی برای ما آشنا نیستند.اما اگر میخواهیم گذشته را بیاموزیم و بدانیم که چه شد که اسکندر مقدونی با لشکر مقدونی و یونانی خود از مقدونیه یعنی آن سوی تنگه بوسفور و یونان آمده و امپراتوری پهناور هخامنشی را شکست داد، باید به این نام ها نیز عادت کنیم.
اسکندر از کجا پیدا شد؟ مگر یونان یا مقدونیه در انتهای متصرفات ایران در آناتولی و میانرودان نیروی قابل توجهی بودند؟ پانصد سال پیش از میلاد مسیح یعنی در عهد کورش بزرگ، هنوز دولت واحد و مستقلی به نام یونان نداشتیم. دولت نسبتا کوچک مقدونیه هم تازه تازه اهمیت یافته بود.
باید حدود 300 سال به عقب تر از دوره کورش برویم.
حدود 800 تا 750 سال پیش از میلاد یعنی کم و بیش زمانی که در ایران، مادها نخستین دولت ایرانی را بنا نهادند، یونانی زبان هایی که در یونان، بالکان و ترکیه کنونی میزیستند، به طور روز افزونی شهر های خود را ترک کرده و در سرزمین های دور و نزدیک به اصطلاح «کُلونی» های یونانی خود را با زبان، فرهنگ و آداب و رسوم یونانی ایجاد کردند. رشد جمعیت یونانی زبان، مصرف روزافزون چوب درختان برای ساختن کشتی ها و کمبود کشت و کارغلات و مواد غذایی آنها را وادار به کوچ به سرزمین های دور و نزدیک میکرد.
تا آن زمان یونانی ها در چند شهر مهم و نسبتا بزرگ میزیستند. آنها عبارت از زمینداران، تاجران، صنعتکاران، هنرمندان و نویسندگان بودند. این شهرها را «پُلیس» یعنی به یونانی «شهر» می نامیدند. نیروی انضباطی و شهربانی مدرن امروزی که ما «پلیس» می نامیم و همچنین واژه اروپایی «پُلیتیک» به معنای «سیاست» و «سیاسی» نیز از همین نام «پلیس» یعنی دولتشهر های یونان باستان گرفته شده است. در گِرد و اطراف این دولتشهر ها، روستا های یونانی وجود داشتند که گوشت، غلات و میوه مردم شهری را تامین میکردند. این دولتشهر ها مطیع شهرهای دیگر و دولت و غیره نبودند. آنها به صورت خود مختار و مستقل می زیستند و همه امور خود را خود ضمن بحث و مشاوره بین آزاد مردان یونانی شهر (نه زنان و نه غلامان) حل و فصل مینمودند. به همین جهت به این نظام اداری باستانی «دمکراسی ابتدایی یونانی» گفته میشود. مهم ترین دولتشهر آن دوره، آتن بود. بعضی از این دولتشهر ها در داخل یونان امروزی و برخی دیگر مانند ساردیس، اسمیرنا (ازمیر کنونی)، اسپارتا، میلِت و اِفِسوس در ترکیه کنونی قرار داشتند.
با افزایش جمعیت یونانی زبان و مهاجرت روزافزون بخشی از آنها به سرزمین های دور و نزدیک مانند بخش بزرگی از آناتولی، ایتالیا، مصر، شمال دریای سیاه و حتی مصر و لیبی، زبان و فرهنگ یونانی هم در تمام منطقه رواج یافت. اما هنوز دولتی به نام یونان وجود نداشت. با اینهمه، دولتشهر های یونانی وجود داشتند. آنها با یکدیگر روابط نزدیک انسانی، فرهنگی و اقتصادی داشتند، اما گاه با دیگر اقوام یکی شده و برضد یکدیگر جنگ هم میکردند.
لیدیا، مانیسا و ازمیر
وقتی ماد ها آشور و بابل را شکست دادند، در آناتولی تا سرزمین های مرکزی آنجا پیش رفتند. قبل از مادها در آناتولی دولتی باستانی به نام «هیتیت» وجود داشت و سپس دولت های کوچک و بزرگ دیگری در این سرزمین برسر کار آمدند که چندین قرن حکومت کردند. یکی از آنها هم «لیدیا» نام داشت که از سال 1200 پ.م. بر اکثر نیمه غربی آناتولی حکمفرما بود. زبان لیدیایی هم مانند هیتیتی یک زبان هند و اروپایی بود. اما این زبان با گسترش زبان دولتشهرها و «کُلنی» های یونانی زبان که شرح آن رفت، به تدریج پس زده شد و از بین رفت. یونانی و فرهنگ یونانیان جایگزین لیدیایی شد. تاریخ نگار یونانی استرابو (یک قرن پیش از میلاد) مینویسد که در دوره او زبان لیدیایی دیگر عملا از بین رفته و تنها در بین گروه های کوچکی از مردم کاربرد داشته است.
بعد از ماد ها که ظاهرا تا نصف آناتولی را تصرف کرده بودند، کورش به تصرف مناطق بیشتری از آناتولی پرداخت و تا شهرساردیس (پایتخت لیدیا ، ولایت کنونی مانیسای ترکیه) و سواحل دریای اژه در مدیترانه پیش رفت. شکست لیدیا در برابر کورش بزرگ در سال 546 پ.م. بود. با این شکست، لیدیا تبدیل به یکی دیگر از ساتراپی های ایران هخامنشی شد. مانند هر مورد مشابه دیگر در تاریخ، بحث در مورد «چرا» های پیروزی ها و شکست های بزرگ بسیار و تمام نشدنی است. به هر حال توازن قوا و تحولات منطقه چنان شد که تقریبا 120 سال بعد، نیروهای اسکندر مقدونی جبهه های دفاعی هخامنشیان در آناتولی و خود ایران را یکی پس از دیگری درهم شکسته و تمامی سرزمین های هخامنشی را تصرف نمودند.
شکست لیدیا در مقابل ایران و تبدیل آن به یک استان هخامنشی، همزمان با تکمیل روند پسرفت زبان لیدیایی (و دیگر زبان ها و پادشاهی های کوچک تر آناتولیایی) و رواج زبان و فرهنگ یونانی ابتدا در سواحل مدیترانه و دریای سیاه و سپس در درون آناتولی بود. مراکز این تحول زبانی و فرهنگی که در عین حال اختلاطی قومی و تباری بود، در دولتشهرها و کُلنی های یونانی قرار داشت.
از نظر تاریخ ایران باستان و حمله اسکندر به ایران هخامنشی، اشاره به دو پادشاهی کوچک تر در شمال و شمال شرقی سرزمین های یونانی یعنی مقدونیه و تراکیا (بلغارستان کنونی) لازم است. این دو پادشاهی در گذشته، نسبتا کوچک بودند و در منطقه اهمیت چشمگیری نداشتند. زبان هر دوی آنها، مانند لیدیایی که از بین رفته و در یونانی مستحیل شده بود، مانند خود یونانی و فارسی، هند و اروپایی بود، اما هر کدام شکل و گویش دیگری را تشکیل میداد. زبان تراکیایی که امروزه از بین رفته، با زبان اسلاوهای مهاجر از سوی غرب اختلاط یافته و تبدیل به بلغاری بعدی شد. زبان مقدونی نیز یک زبان اسلاوی جنوب شرقی است. هر دوی این زبان ها و فرهنگ ها پس از تاسیس امپراتوری روم مدتی پیش از میلاد مسیح و سپس شکست و تجزیه آن و سیصد سال بعد تاسیس بیزانس یا روم شرقی با مرکزیت قسطنطنیه یا استانبول بعدی، تا حد زیادی تحت تاثیر زبان و فرهنگ مختلط یونانی-لاتین این دو امپراتوری قرار گرفتند.
با این پس منظر تاریخی میتوانیم به موضوع برآمدن اسکنر مقدونی و حمله او به ایران هخامنشی برگردیم.
به دنبال تصرف پایتخت لیدیا، کورش طبعا بر بسیاری از سواحل جنوب غربی آناتولی نیز حاکم شد. گفتیم، این زمانی بود که تمامی سرزمین های ساحلی آناتولی و بخصوص دریای اژه در اوج روند یونانی زبان و یونانی فرهنگ شدن بودند. این نیز احساس رویارویی و خصومت میان یونانیان و ایرانیان را تحریک میکرد. این جوّ رقابت و خصومت زمانی افزایش بیشتری یافت که داریوش بزرگ در سال 513 پ.م. بخشی از سرزمین های پادشاهی تراکیا را اشغال نمود و اکثر سواحل و جزایر یونانی در شمال در یای اژه را تصرف کرد. در این شرایط تنها منطقه حائل میان امپراتوری ایران و دولتشهرهای یونانی عبارت از دریای اژه و مقدونیه مانده بود. تا آن زمان مردم دولتشهرهای یونانی، مقدونیه را سرزمینی با به اصطلاح «مردمانی بدوی» میان یونانیان شمال و تراکیا میشمردند.
در سال 499 پ.م. یعنی زمان داریوش بزرگ، مردم یونانی شهرهای «ایونی» از جمله منطقه «اسمیرنا» یا ازمیر کنونی برضد حاکمیت ایرانیان قیام نمودند. (نام امروزی کشور و دولت «یونان» در زبان فارسی با همین نام منطقه باستانی «ایونیا» در جنوب غربی ترکیه مرتبط است. ایرانیان در زبان خود نام این منطقه را به تدریج به تمام سرزمین یونان و زبان و فرهنگ آنان تعمیم داده اند.) در مقابلِ شورش یونانیان، داریوش به جای مصالحه با آنان، ابتدا مقدونیه را به امپراتوری ایران الحاق کرد و سپس با ناوگان دریایی خود به استان «آتیکا» که دولتشهر آتن در آن قرار داشت، حمله نمود. جنگ های دریاییِ بعدی با وجود اُفت و خیز بسیار، در نهایت به شکست و پراکندگی نیروی ایرانیان انجامید. ده سال بعد جانشین داریوش، خشایارشای یکم با نیروهای تازه نفس زمینی و دریایی از طریق تراکیا و مقدونیه و همچنین دریای اژه حمله فراگیرتری به مواضع کلیدی یونان نمود. در کتاب های مختلف تاریخ که اغلب از طرف یونانی ها نگاشته شده، تفصیلات مفصلی در باره این جنگ ها وجود دارد که در اینجا لازم به تکرار آن نیست. بعد از شکست بزرگ ایران در سواحل جزیره «سالامیس» (در نزدیکی آتن) خشایارشا نصف نیروهای خود را به ایران عقب کشید. نصف باقیمانده نیز یک سال بعد از طرف یونانیان سرکوب و پراکنده گردید.
جنگ های ایران و یونان تا حدی به متحد شدن دولتشهرهای گوناگون یونانی در برابر ایران کمک نمود. احتمالا تعداد زیاد جزایر یونانی و دیگر شرایط جغرافیائی سرزمین های آنان مانع همبستگی قدرتمند و پایدار آنان در مقابل نیروهای مهاجم ایرانی میشد. حتی بعضی از آنان به طرفداری از ایرانیان برخاسته بودند. اما با گسترش جنگ و احتمالا نقش مهمی که نخبگان و ناوگان دریایی آتن در این نبردها ایفا نمودند، همیاری و همبستگی نسبی دولتشهر ها میسر شد و سرنوشت جنگ به نفع یونانیان خاتمه یافت. در سال 475 پ.م. ایرانیان از سرزمین های اروپایی رانده شدند، تنگه بوسفور (در استانبول کنونی) دوباره به روی کشتی ها یونانی گشوده شد و چند سال بعد باقیمانده لشکریان ایران نیز ازسرزمین های ساحلی دریای اژه بیرون رانده شدند و یا با مردم محلی درآمیختند.
مقدونیه در قرن پنجم پ.م. نقش چندانی در منطقه برعهده نداشت، جزاینکه ابتدا از سوی لشکریان داریوش اشغال شد و مدتی بعد خشایارشا از آن به عنوان پُلی برای حمله به آتن استفاده نمود. انزوای نسبی و محاط بودن مقدونیه با کوه ها باعث شده بود که این پادشاهی نسبتا کوچک، ثبات سیاسی و آرامشی نسبی به دست بیاورد که به حکمرانی مطلق و یکه تازانه پادشاه مقدونی تکیه میکرد. این وضع درست نقطه مقابل وضع سیاسی و حاکمیت در دولتشهرهای یونانی در جنوب مقدونیه بود. در آنجا دولتشهرهای یونانی با یکدیگر در حال رقابت و حتی کشاکش و گاه جنگ بودند. آنها با گروهی از دولتشهران بر ضد گروهی دیگر متحد میشدند. ضمنا آنها اکثر تصمیم های اداری و نظامی دولتشهر را در شوراهای شهری حل و فصل مینمودند.
قشر حاکم مقدونیه نیز در داخل خود دچار رقابت و ستیز بود. رقیبان سیاسی با دسیسه های حکومتداران از گردونه خارج میشدند و یا سر به نیست میگردیدند. جامعه مقدونی به شهامت، جنگجویی و قهرمانی افراد و نظام مطلق فرمانبرداری و مردسالاری مبتنی بود. به قول کان لیف[1]، جامعه مقدونی «دنیای عنان گسیخته مردسالاری مبالغه آمیزی بود که هر رهبر کاریزماتیکی که جسارت کافی داشت، میتوانست آن را به آتش بکشد». در سال 359 پ.م. چنین فردی به نام فیلیپ دوم در سن 22 سالگی به تخت پادشاهی این کشور نسبتا کوچک و کم اهمیت نشست. در طول 23 سال حکومت فیلیپ، مقدونیه از کشوری در حاشیه تحولات منطقه ای، به قدرتی بزرگ در منطقه تبدیل شد. فیلیپ مانند همه فرماندهان بزرگ نظامی، با سرعتِ تمام، ابتدا در داخل کشور رقیبان خود را حذف کرد و سپس به جنگ و ستیز با همسایگان خود پرداخت. فیلیپ در طول سلطنت خود، سرزمین های متعددی را از شمال یونان، تراکیا و جنوب غربی آناتولی تصرف نمود. در این دوره آتن کوشش نمود دولتهشر های یونانی زبان را بر ضد مقدونیه متحد کند. اما فیلیپ با درهم کوفتن دولتشهر اسپارتا (در ترکیه کنونی) مانع از این اتحاد ضد مقدونی گردید. شاید هم پیروزی مقدونیان بر اسپارتا، شرایط آرزوی بعدی فیلیپ را فراهم آورده است: حمله به ایران هخامنشی…
اکثر تاریخ نگاران برآنند که هدف اصلی فیلیپ مقدونی پیوسته تصرف امپراتوری ایران بوده است. در این مورد نظریه های زیادی از سوی تاریخ نگاران به پیش کشیده شده است. بدون شک به دست آوردن ثروت و قدرتی که «امپراتوری هفت اقلیم» ایران داشت، نقش مهمی در این آرزوی فیلیپ داشته است. شاید هم او چنین حساب کرده که ویرانی هایی که داریوش و خشایارشا در آناتولی و سرزمین های یونانی به بار آورده و دشمنی یونانیان را برانگیخته، میتوانست زمینه مساعدی برای جذب یونانیان به حمله به ایران باشد. با این ترتیب فیلیپ میتوانست به عنوان رهبر یونانیان جلوه کرده و انتقام آنان را از ایرانیان بگیرد. اما ظاهرا انگیزه مهم دیگری نیز که شخص فیلیپ داشته و احتمالا انگیزه اصلی گسترش نظامی مقدونیان بوده، آن غریضه و خصلت جنگجویانه و میلیتاریستی دولت مقدونی بوده است که بدون آن، بدون دشمنی و نبرد نظامی با رقیبان داخلی وهمسایگان خارجی، ساختار موجود سیاسی آن جامعه محکوم به فروپاشی میبود.
در سال 336 پ.م. همه چیز برای حمله به ایران هخامنشی آماده و برنامه ریزی شده بود. اما در همان سال ضمنا قرار بوده که برای یکی از دختران فیلیپ مراسم عروسی برگزار شود.
اکثر سرآمدان نظامی و سیاسی یونانی در این مراسم حاضر بودند. درست در همین مراسم فیلیپ قربانی یک ترورشده و از پا در آمد. این، نقطه پایان پر سر و صدایی بود که به صعود پر سر و صدای فیلیپ دوم مقدونی بر نردبان قدرت گذاشته شد.
جانشینی فیلیپ کاری ساده بود. پسر 19 ساله او، اسکندر، بزودی رهبری دولت را بر عهده گرفت. او جوانی جسور، با ابتکار و بیرحم بود. اسکندر ابتدا مخالفان داخلی خود در تراکیا و یونان را از پا در آورد، هزاران نفر را به قتل رسانید و یا اسیر گرفت و هنگامیکه قدرت خود را محکم کرد، رو به سوی تحقق آرمان پدرش، فیلیپ، نهاد: تصرف ایران…