(بازنشر فصلی از کتاب «تحول زبان آذربایجان در گذر زمان» از سال ۲۰۱۷ — به مناسبت طرح بحث های کنونی در باره بابک خُرّم دین)
بعد از لشکرکشی اسکندر مقدونی و شکست هخامنشیان، دوره «فارسی میانه» و یا «زبان پهلوی» شروع میشود، درست است؟
درست است. «پهلوی» تعبیری عمومی است که به گونه های مختلف از جمله لهجه های محلی گوناگون «ایرانی میانه» گفته میشود. اما بگذارید آن چهارچوب تاریخی را در اینجا بطور خلاصه یادآوری کنیم. اگر چه این تذکر شاید تکراری و شاید هم تاحدی قالبی است، اما به درک آسان تر موضوع کمک میکند.
تحول زبان های ایرانی معمولا در سه مرحله تاریخی یررسی میشود:
یکم: ایرانی باستان: پارسی باستان، اوستائی، مادی و سکائی باستان (مرحله تاریخی: تا سقوط هخامنشیان و مدتی بعد)،
دوم: ایرانی میانه: ایرانی میانه غربی (پارسی میانه و یا پهلوی) و ایرانی میانه شرقی (بلخی، سُغدی، خوارزمی، سکائی و سارماتی میانه)، (مرحله تاریخی: از سقوط هخامنشیان و حاکمیت اسکندر و جانشینان سلوکی او تا اشکانیان و آخر ساسانیان و مدتی بعد از آن)، و
سوم: ایرانی معاصر، با شاخه های گوناگون آن که نسبت به موقعیت جغرافیائی آن (شمال، جنوب، شرق و غرب)، (مرحله تاریخی: از اسلام تا کنون) به شاخه ها و زیر شاخه های کوچکتر تقسیم میشود (۱).
فارسی معاصر و یا لهجه ها و زبان های دیگرمعاصر مانند تاتی، تالشی، آذری، گیلکی، کردی، لری، بلوچی و غیره محصول مرحله سوم یعنی معاصر است.
اما فارسی میانه و یا «پهلوی» که موضوع بحث این پرسش است، آن مرحله دوم تحول زبان های ایرانی است.
این تقسیم بندی فقط متناسب با دوره های تاریخی تعریف نشده است، بلکه حتی برعکس، اساسا مبتنی بر تغییرات دستوری و آوائی در زبان است که برای درک ساده تر، این مرحله ها به پایان و آغاز دوره های تاریخی هم ربط داده میشود.
مرحله «زبان های ایرانی میانه» زمانی شروع شده که زبان نسبت به گونه باستانی آن (مثلا پارسی باستان، اوستائی و یا مادی) آسان تر شده و از جمله گونه های رنگارنگ و متعدد تصریف اسم (جمع، جمع دوگانه، حالت فاعلی و مفعولی اسم و یا حرف تعریف) و تصریف فعل (تعداد حالت ها) کمتر شده و یا ازبین رفته است. این از نظر تاریخی کم و بیش با اواخر هخامنشیان و فتح ایران از سوی اسکندر مقدونی همزمان است. هم این گذر از ایرانی باستان به ایرانی میانه تدریجی است و هم گذر از ایرانی میانه به ایرانی معاصرکه تقریبا ۹۰۰ سال بعد شروع شده است – که آن روند هم تدریجی بوده است. در بحث های آینده هم خواهیم دید که این مرحله ها حتی برای یکی دو قرن همپوشانی داشته اند.
اسکندر و جانشینان سلوکی او که بر قسمتی از تصرفات اسکندر که شامل ایران هم بود حکومت میکردند، مقدونی و یونانی بودند. این چه تاثیری بر زبان و تحول آن کلا در ایران و بخصوص در آذربایجان داشت؟
در نمونه دو سه قرن پس از اسلام هم خواهیم دید. هر وقت ایران با یک ناآرامی کلان ملی مانند جنگ داخلی و یا اشغال و حاکمیت دراز مدت خارجی روبرو شده که زبان حاکم آن با زبان ملی فرق داشته، در داخل جامعه، لهجه ها و زبان های ملی کشور درجا زده اند، رابطه شان با همدیگر قطع و یا تضعیف شده وهرکدام ازاین لهجه ها و زبان ها باصطلاح «به راه خود رفته» و خود این لهجه ها و زبان ها هم ضعیف تر شده اند. در عین حال، در نتیجه این گسست و ضعف بین لهجه ها و زبان های داخل کشور، روند تشکل، تجانس و تحکیم یک زبان مشترک و ملی دچار وقفه گشته است. بنظر میرسد علت اصلی این وضع، نبودن عنصر سیاسی متحد کننده یعنی دولتی مقتدر و واحد در این دوره ها بوده است.
کاخ آپادانا در تخت جمشید: سرباز پارسی (پیش) و ماد (پس)
آنچه که مطالعه می کنید، دربارۀ اوضاع و تحولات سیاسی، جغرافیایی، قومی و زبانی سرزمین های آذربایجان وکردستان در دوران باستان است.
من باستان شناس نیستم. زبان شناسی و شرق شناسی خوانده ام و به مطالعۀ علمی و مدرن تاریخ و زبان جوامع، به خصوص در رابطه با ایران، ترکیه، قفقاز، افعانستان و آسیای مرکزی علاقهٔ بسیاری دارم.
در کتاب ها و مقاله های دیگر هم کوشش کردهام در کنار افزایش آشنایی خود با پیشرفت های جدیدتر علمی در این زمینهها، آنچه راکه میخوانم، تا حدی که درک میکنم، با زبانی ساده و همه فهم به دیگران نیز انتقال دهم. آخر حیف است آن همه دانشمند پرارزش و بیمانند سالها زحمت بکشند و دانش خود را به قلم بیاورند و ما از آن غافل بمانیم، یا اینکه خود را بینیاز از آن بپنداریم.
ضمن مطالعه برای دو فصل اول این کتاب یک کورس آن لاین «ژنتیک» برداشتم، زیرا دورۀ پیش از مادها اصولاًً مربوط به پیشاتاریخ میشود. طبعا ً ازاین دوره آثار نوشتاری وجود ندارد و به ویژه در همین گونه شرایط است که ژنتیک (و البته باستان شناسی) میتواند به درک ما از تحولات پیشاتاریخ که درنهایت منتج به مهاجرت مادها و پارسی ها به ایران شده، کمک نماید.
شکی نیست که پیشرفت شگفت انگیز تکنولوژی ژنتیک در دوـ سه دهۀ گذشته به درک ما از موضوعات زبان شناسی، تاریخ و باستان شناسی کمکی بسیار مشخص و قابل سنجش کرده است. از نظر موضوعِ این کتاب و به خصوص نخستین فصل های آن نیز برای من جالب بود که با آخرین بررسی های ژنتیک و باستان شناسی در رابطه با چند و چون مهاجرت نخستین اقوام ایرانی زبان به فلات ایران وگسترش زبان های هندواروپايی در پهنای آسیای جنوبی و غربی (ایران و هند) آشنا شوم.
از نظر تاریخ باستان، آنچه که ما امروزه به عنوان آذربایجان و کردستان می شناسیم، ابتدا بخش مهمی از نخستین دولت ایرانی ماد (۶۴۹-۵۴۹ پ.م.) بود که از اواخر هخامنشیان یعنی از ۲۳۰۰ سال پیش به بعد با عطف به «ساتراپ» یا فرمانده کلّ آن، آتروپات، نام «آتورپاتکان» را گرفت. نام کنونی «آذربایجان» آخرین شکل تغییریافتۀ آن نام تاریخی است.
در تقسیمبندی حدود 6500 زبان زندۀ جهان، گروه زبانهای هندواروپایی با بیش از سه میلیارد نفر بزرگترین خانوادۀ زبانهای دنیاست. کموبیش همۀ زبانهایی که امروزه بین ایسلند تا یونان و پرتغال و انگلستان و فرانسه و آلمان تا روسیه بهعنوان زبان نخست یا «مادری» بهکار میروند (با چند استثنا از قبیل باسکی و مجاری)، هندواروپایی هستند. یک رشته کشورهای دیگر مانند کانادا، ایالات متحده، سرتاسر آمریکای مرکزی و لاتین، استرالیا و زلاند نو هم هستند که در اثر مهاجرتهای چند قرن اخیر از اروپا تبدیل به کشورهای هندواروپایی زبان شدهاند.
از نام «هندواروپایی» هم معلوم است. این «بلوکِ» غالباً اروپایی یک کمرۀ آسیایی هم دارد که عبارت است از ایران در آسیای غربی و هند در جنوب آسیا. هر کدام از این گروهها به زبانها و لهجههای گوناگون تقسیم میشود. تنها زبانهای ایرانی دهها زبان و لهجه دارد. در فصل جداگانهای از این کتاب با عنوان «جایگاه زبان مادی و مشتقات آن» بهطور مفصلتری دربارۀ زبانهای ایرانی از جمله فارسی، کردی، تاتی، گیلکی، بلوچی، پشتو صحبت خواهیم کرد.
در فصل گذشته نیز تا حدی به ریشهیابی جغرافیایی زبانهای هندی و ایرانی پرداختیم. در آن بررسی کوتاه، ارجاع اصلی ما به آثار نوشتاری بود. اما چطور میشود که زبانهای ایرانی و هندی (آسیایی) از طرفی و از طرف دیگر انگلیسی، آلمانی، فرانسۀ ایتالیایی، روسی (غالباً اروپا) و حتی ارمنی (که فقط «یک پایش» یعنی از نظر تقسیمات جغرافیایی به روایتی در اروپاست) همه یک خانوادۀ زبانها را تشکیل میدهند؟ آیا روزی، روزگاری همۀ گویشوران این زبانها در یک سرزمین میزیستند و بعد هر کدام به سرزمینهای دیگری مهاجرت کردند؟
در اینجا وارد دورهای فوقالعاده طولانی و مهآلود میشویم که «ماقبل تاریخ» یا «پیشاتاریخ» نامیده میشود. معیار تاریخی یا پیشاتاریخی بودن یک پدیده یا تحول اجتماعی، بود یا نبود آثار نوشتاری در این مورد است. همۀ زبانهای باستان، میانه و معاصر که میشناسیم، چندهزار سال بعد از زندگی احتمالاً مشترک نیاکان گویشوران این زبانها شکل گرفتهاند، یعنی بعد از آن که نیاکان گویشوران این «نیا زبانها» هر کدام به سرزمین دیگری مهاجرت کردهاند و بدین ترتیب زبانهای منسجم یا نسبتاً منسجم کنونی پیدا شدهاند. در این مورد هم چون آثار نوشتاری نداریم، به ناچار باید به علوم مدرن باستانشناسی، زبانشناسی تاریخی و ژنتیک مراجعه کنیم و از آنجا برای پرسشهای اساساً زبانشناسی و مردمشناسی خود پاسخهایی بیابیم.
بیش از دویست سال است که دانشمندان حوزههای مرتبط علمی در پی یافتن پاسخ به یک پرسش هستند: از نظر جغرافیایی خاستگاه اصلی و اولیۀ «زبانهای نیا هندواروپایی» کجا بود؟ درواقع در روند یافتنِ پاسخ به این سؤال، میتوان سیر تحول این زبانها از جمله مادی و پارسی و دورههای تاریخی این تحول را نیز تا حدودی آموخت.
«زبان در آتروپاتن» عنوان فصلی از کتاب «از آتروپاتن باستان تا آذربایجان و کردستان» است که در بهار سال 1402 در انتشارات «مروارید» تهران به چاپ رسید. «آتروپاتن» که ریشه نام بعدی «آذربایجان» است، به بخش شمال غربی ساتراپی ماد گفته میشد که بعد از فروپاشی هخامنشیان تا دوره اشکانیان، تقریبا به مدت 250 سال یا بیشتر تحت حکومت ساتراپ مادی این منطقه به نام «آتروپات» و جانشینان او بود، تا اینکه آتروپاتن دوباره به یکی از ساتراپی ها و «شهرستان» های به اصطلاح «معمولی» ایران در دوره ساسانیان تبدیل گردید.
موضوع زبان در آتروپاتن در این کتاب به طور نسبتا مفصلی به بحث گذاشته شده است. اما من در آنجا به جنبه ای ظاهرا فرعی از این موضوع نیز پرداخته ام که بنظرم رسید کمی توضیح بیشتر در این باره مفید خواهد بود.
آن موضوع عبارت است از تعداد نیاکان هر فرد ساکن دنیا در همه سرزمین ها و در همه دوره ها به عنوان نشانه ای روشن در تایید اختلاط تمام نوع بشر در طول تاریخ و به صورتی آشکار تر در مقیاس واحد های جغرافیایی معین تر و محدود تر مانند اروپا، آسیای غربی، حوزه مدیترانه و غیره… این موضوع و کشفیات انقلابی و جدیدی که در صد سال اخیر در حوزه علوم ژنتیک و باستانشناسی به وقوع پیوسته، به تدریج درک همه ما از موضوعاتی مانند نزدیکی یا دوری قومی، زبانی، تاریخی، مذهبی، فرهنگی و سیاسی گروه های انسان ها را به تدریج، اما به گونه ای روزافزون متحول میسازد و تصحیح میکند.
در این نوشته که در واقع نوعی «پیوست مضمونی» به کتاب «سرگذشت ژن ها، مردمان و زبان ها» است، کوشش کرده ام نگاهی نزدیک تر به منطقۀ «آسیای غربی» (ازجمله ایران کنونی) داشته باشم و توجه خوانندگان را به نقش این منطقه در طول ده هزار سال گذشته از دیدگاه ژنتیک، زبان ها، تاریخ، جغرافیا و مهاجرت ها جلب کنم.
برای مطالعه یا دانلود رایگان تمامی کتاب «سرگذشت ژن ها، مردمان و زبان ها» این لینک را کلیک کنید.
به چند دلیل آسیا از نظر جغرافیایی و تاریخی صاحب اهمیتی ویژه است: رابطۀ مستقیم زمینی با اروپا، ارتباط با آفریقا از طریق کانال سوئز و باب مندب در شرق و جبل الطارق در غرب، و نزدیکی با آمریکا از تنگه «بِرینگ». رابطۀ آسیا با اروپا آنقدر نزدیک و عملا تفکیک ناپذیر است که حتی بسیاری از دانشمندان از تعبیر «اوراسیا» استفاده میکنند. زمان احتمالی ورود انسان معاصر به هر قارّه را میتوان حدس زد، اما چندان معلوم نیست که آن ها در داخل هر قاره، مثلا آسیا یا اروپا، از کدام مسیرها در این سرزمین ها پخش شده اند. به هر صورت حدس قوی بر آن است که مهاجرت اصلی و آغازین انسان معاصر از آفریقا به بقیۀ دنیا احتمالاً از طریق آسیای غربی بوده، بخصوص بخاطر شرایط مساعد آب و هوا در این منطقه، تعداد جمعیت مهاجر به سرعت افزایش یافته و آن ها از طریق خاورمیانه و آناتولی به مابقی آسیا و جهان پراکنده شده اند.
گمانه زنی دوم آن است که انسان ها در ابتدا اصولاً در امتداد آب (رودخانه ها، دریا ها، اقیانوس ها) در دنیا پخش شده و دیرتر به داخل سرزمین های نو رفته اند.
بعد از اینکه چند هزار سال از نخستین امواج مهاجرت انسان ها گذشته، بخصوص پس از آغاز دورۀ یکجا نشینی و کشاورزی (حدود ده هزار سال پیش) میتوان بر پایه نشانه های باستان شناسی مربوط به کشت و پرورش غلّات، اهلی کردن حیوانات و تکامل تکنیک های ساخت خانه و پخت و پز، گمانه زنی های قابل اعتماد تری در بارۀ مسیر پخش شدن انسان ها در دنیا مطرح نمود.
آسیا بزرگترین و در عین حال، از نظر ترکیب ژنتیکی، اقتصادی، جغرافیایی واجتماعی پیچیده ترین قارّۀ دنیاست. آسیا در عین حال پرجمعیت ترین قارّۀ دنیاست. بلند ترین کوه های دنیا در این قارّۀ قرار دارند. این کوه ها و در عین حال دشت های پهناور، صحرا های خشک و سوزان و دریاچه های بزرگ مناطق مختلف آسیا را از نظر ژنتیکی، زبان و تاریخ از یکدیگر جدا کرده است. از این جهت برخی دانشمندان در بررسی این قارّۀ ، آن را به هفت منطقۀ بزرگ تقسیم نموده و هر کدام از آن ها را جداگانه بررسی می نمایند، زیرا در طول ده ها هزار سال بعد از «مهاجرت بزرگ» از آفریقا، هر یک از این مناطق آسیا تحولی مخصوص به خود داشته است. این مناطق آسیایی عبارتند از: آسیای غربی، آسیای جنوبی، آسیای شمالی، آسیای میانه، آسیای مرکزی، آسیای شرقی و آسیای جنوب شرقی.
از نظر جغرافیایی منطقۀ «آسیای غربی» دربرگیرندۀ سرزمین هایی میشود که امروزه، پس از گذشت هزاران سال، شامل تقسیم بندی های سیاسی خاورمیانۀ معاصر (شبه جزیره عربستان، اسرائیل، اردن، سوریه، لبنان، عراق) و همچنین آناتولی (بخش بزرگ ترکیه کنونی)، ایران، قفقاز جنوبی (ارمنستان، جمهوری آذربایجان، گرجستان) میشود.
پاسخ به صد پرسش دربارهٔ تحول زبان مردم آذربایجان در بستر تاریخ و فرهنگ ایران و منطقه
کتاب «تحول زبان آذربایجان در گذر زمان» نوشتهٔ دکتر عباس جوادی، پژوهشی تاریخی، اجتماعی و زبانشناختی دربارهٔ زبانها و گویشهایی است که در طول نزدیک به سه هزار سال در سرزمین آذربایجان رواج داشتهاند.
این کتاب در سال ۱۳۹۷ خورشیدی، برابر با ۲۰۱۸ میلادی، از سوی نشر نبشت منتشر شده و تنظیم آن را حمید آستانه بر عهده داشته است. اثر به شکل پرسش و پاسخ تنظیم شده و شامل نزدیک به صد پرسش دربارهٔ تاریخ زبان آذربایجان، چگونگی گسترش زبان ترکی، جایگاه زبان فارسی، دوزبانگی مردم منطقه، روابط زبان و هویت، تأثیر متقابل فارسی و ترکی و مسائل معاصر زبان و آموزش است.
موضوع اصلی کتاب صرفاً تاریخ ساختمان داخلی یک زبان یا تاریخ سیاسی مردم آذربایجان نیست؛ بلکه بررسی مناسبات تاریخی میان مردم، زبان، قدرت سیاسی، مهاجرت، فرهنگ و جغرافیا است. پرسش مرکزی کتاب این است که مردم آذربایجان در دورههای مختلف به چه زبانهایی سخن گفتهاند، چگونه زبانهای پیشین جای خود را به زبانهای دیگر دادهاند و چه عوامل اجتماعی و تاریخی در این تحول نقش داشتهاند.
نویسنده بررسی خود را از روزگار پیش از مادها آغاز میکند، سپس به دورههای ماد، هخامنشی، اسکندر، اشکانی، ساسانی، خلافت اسلامی، سلجوقیان، مغولان، صفویان، قاجاریان و دولت معاصر ایران میپردازد. بخش مهمی از کتاب به روند تدریجی تغییر زبان اکثریت مردم آذربایجان از گویشهای ایرانی شمال غربی به ترکی اختصاص یافته است.
کتاب علاوه بر تاریخ زبان، موضوعاتی مانند نام و جغرافیای تاریخی آذربایجان، مفهوم پهلوی و فهلوی، فهلویات آذربایجان، زبان دورهٔ صفوی، سیاستهای زبانی قرن بیستم، حکومت فرقهٔ دموکرات آذربایجان، وضع کنونی زبان، آیندهٔ فارسی و ترکی، مسئلهٔ زبان مادری، الفبا، شیوهٔ نگارش ترکی آذری ایران و رابطهٔ زبان با قومیت و نژاد را بررسی میکند.
یکی از ویژگیهای مهم اثر، زبان روشن و گفتوگویی آن است. کتاب برای خوانندهٔ غیرمتخصص نوشته شده، اما در عین حال بر منابع تاریخی، جغرافیایی و زبانشناختی تکیه دارد. نویسنده میکوشد موضوعی را که اغلب تحت تأثیر مناقشات سیاسی و ملیگرایانه قرار گرفته، در چهارچوب تاریخ و پژوهش علمی بررسی کند.
درونمایهٔ اساسی کتاب آن است که زبان پدیدهای ثابت، نژادی یا تغییرناپذیر نیست. زبانها در نتیجهٔ مهاجرت، قدرت سیاسی، شهرنشینی، ارتباطات، دین، آموزش، ادبیات و آمیزش اجتماعی تغییر میکنند. از این دیدگاه، ترکزبان شدن آذربایجان نه نشانهٔ تغییر کامل جمعیت و تبار مردم، بلکه نتیجهٔ یک روند تاریخی طولانی و تدریجی است.
هدف از این نوشتۀ مختصر در باره واج شناسی ترکی آذری ایران برشمردن «واج» های نظام آوایی این زبان و در عین حال اشاره و تعریف تغییرات جزئی یعنی «غیر تعیین کننده معنا» و ویژگی های تلفظی آنها در محیط واژه و جمله های مختلف است.
یعنی چه «واج» یا (طوری که زبان شناسان اروپایی میگویند) «فونِم» ؟
مثلا «ک» یک واج معین در نظام آوایی ترکی آذری ایران است. به موقعیت و تلفظ «ک» در این واژه ها دقت کنیم:
تؤه/تؤک (بریز)، تؤه/تؤک (مو)، اما «تؤکؤنی» (مویش را).
در هر گروه از این نمونه ها تلفظ حرف یا آوای «ک» از گروه دیگر فرق میکند. در بعضی نمونه ها تلفظ «ک» به طور آشکار تبدیل به آوایی میان «ک»، «ه» میشود (مانند چؤره، تؤه) در بعضی نقاط آذربایجان ایران آن آوای پایانی را مانند “ch” نرم آلمانی مانند “ich” تلفظ میکنند، یعنی آوایی میان «خ» و «ه».
اما در همه این موارد میدانیم که اصل این آوا «ک» است، اگرچه این حرف در محیط ها و واژه های مختلف به انواع گوناگون تلفظ میشود. با این حال، همه، آن را به همان گونه «ک» می نویسند و میفهمند.
بر پایه این مشخصات، «ک» را یک واج نظام آوایی ترکی آذری می نامیم.
اگر کمی حاشیه برویم، میتوانیم بگوئیم که اصولا هیچکدام از الفبا ها (چه فارسی و عربی و چه ترکی و لاتین) واقعیت تلفظ روزمره آوا ها و حرف های نمایندۀ آنان را عینا و به طور کامل منعکس نمیکند، بلکه اینها «عنوان ها یا علامت هایی» فرضی و قراردادی هستند که در هر زبان، هر لهجه، هر کشور و منطقه به گونه ای نزدیک، اما نه صد در صد عین آن تلفظ های مورد نظر نوشته و خوانده می شوند.
اکثر حرف ها و علامت های الفبا و املا در بسیاری از زبان ها به همین صورت عمل میکنند.
مردم غیر متخصص معمولا نه از «واج» بلکه از «حرف» و در بهترین حالت از صدا/آوا صحبت میکنند و به الفبای یک زبان اشاره میکنند. ولی منظور از «واج» کاملا حرفی نیست که ما از الفبا می شناسیم، بلکه صدا، آوا و «نشانه» یا حرفی است که در مقایسه با واژه ای که به جز یک حرف در تمامی نوشتار و املای یک واژه، مشابه است و باعث تغییر معنای آن واژه میشود و یا آن را بی معنا میکند.
این یعنی چه؟
برای آنکه واج های یک زبان تعریف و معین شوند، دو واژه مقایسه میشوند که فقط و فقط در همین حرف یا واج مورد نظر فرق میکنند. مثلا چند نمونه از این مقایسه ها را در نظر بگیریم:
و غیره. املای لاتین فرق های یک دوگانه را بهتر از املای فارسی/عربی نشان میدهد. در آنجا حرف هایی که بزرگ نوشته شده اند و پررنگ تر هستند، هرکدام یک واج را نشان میدهند، یعنی در مثال بالا: آ، ای،ب، ت، ر، م، س… اینگونه مقایسه ها را «جُفت مخالف» (اپوزیسیون) می نامند. اگر یک عنصر این جفت معنایی ندهد هم، عنصر دیگر به عنوان یک «واج» در نظر گرفته میشود، زیرا در آن صورت واژه دوم معنای واژه نخست را نمیدهد و این آوا یا فونم «عنصر تعیین کننده معنا» به حساب می آید، مانند:
Badam/*Radam, alMa/*alKa
بادام/*رادام، آلما (سیب)/*آلکا
نشانه ستاره پیش از هر واژه یعنی این «واژه» بی معناست.
بیشتر مردم، حتی بسیاری از اهل ادب، هرگز به واجشناسی نمیاندیشند و با این حال، تمام عمر به زبان مادری خود درست سخن میگویند. از این رو، این پرسش طبیعی پیش میآید که: «اصلاً دانستن واجشناسی چه فایدهای دارد؟» آنچه در پی میآید، پاسخی است به همین پرسش.
پاسخ «چت جی پی تی»:
این پرسش شاید برای خوانندهٔ عمومی، از جزئیات فنی خود رساله نیز مهمتر باشد.
در رابطه با زبان شناسی، واقعیت این است که بیشتر مردم میتوانند زبان مادری خود را کاملاً درست صحبت کنند، بیآنکه دانش دقیق و و آگاهانهای از واجشناسی و آواشناسی زبان خود داشته باشند. بسیاری از نویسندگان، شاعران، روزنامهنگاران و حتی استادان ادبیات ممکن است تمام عمر از زبان خود استفاده کنند، بدون آنکه بتوانند نظام واجی آن را توضیح دهند.
پاسخ اصلی چنین است:
برای سخن گفتن به یک زبان، دانستن واجشناسی ضروری نیست؛ اما برای آنکه بخواهیم از نظر علمی بفهمیم آن زبان چگونه کار میکند، واجشناسی ضروری است.
انسان میتواند رانندگی کند، بیآنکه از ساختمان موتور خودرو آگاهی داشته باشد. اما مکانیک باید بداند درون موتور چه میگذرد. به همین ترتیب، سخنگویان عادی نظام آوایی زبان خود را بهطور ناخودآگاه به کار میگیرند، در حالی که زبانشناسان میکوشند سازمان درونی آن را بشناسند.
۱. شناخت ساختار زبان
واجشناسی به ما کمک میکند توضیح دهیم که چرا بعضی ترکیبهای آوایی در یک زبان طبیعیاند، اما در زبانی دیگر دشوار یا حتی ناممکن به نظر میرسند.
برای مثال، فارسیزبانان ممکن است در واژهای بیگانه که با چند همخوان آغاز میشود، واکهای بیفزایند، زیرا فارسی معمولاً چنین خوشهٔ همخوانیای را در آغاز هجا نمیپذیرد، مانند «اِستارت، پوروگرام» بجای start, program.
بدون آگاهی واجشناختی، این پدیده شاید صرفاً «تلفظ نادرست» به نظر برسد. اما واجشناسی نشان میدهد که این در واقع نوعی سازگار کردن منظمِ واژهٔ بیگانه با ساختار زبان فارسی است.
۲. آموزش زبان
یک گویشور بومی ممکن است بگوید: «همینطور تلفظش کن.» اما این برای آموزش فارسی به زبانآموزی آلمانی، ترک، عرب، ژاپنی یا انگلیسیزبان کافی نیست.
معلم باید بداند:
کدام صداهای فارسی در زبان مادری زبانآموز وجود ندارند؛
من حدود پنجاه سال پیش، بعد از یک دوره در دانشگاه وین و دانشکدهٔ «زبان، تاریخ و جغرافیا»ی دانشگاه آنکارا، برای ادامهٔ تحصیل به کُلن آلمان آمدم. تا 1983 در دانشگاه کلن بودم و در همین سال دکترایم را در زبان شناسی معاصر و آواشناسی/واج شناسی که یکی از سه رشته دکترای من بود، گرفتم.
رساله دکترای من در باره واج شناسی و آواشناسی فارسی بود. در دو رشتهٔ دیگردکترا، در کنار زبان شناسی آلمانی، تمرکز من روی زبان های عربی و ترکی و تاریخ شرق مسلمان بود.
در سال 1983 رساله دکترای من در باره «واج شناسی فارسی» با «درجه عالی» (Magna cum laude) قبول شد. این نتیجهٔ حدوداً سه یا چهار سال بررسی متمرکزدر باره زبان شناسی و واجشناسی عمومی بود که در آن دوره در دنیای دانشگاهی «مُد» هم شده بود، بخصوص با چهره هایی مانند نوآم چامسکی (Noam Chomsky) از آمریکا که بانی تئوری “Generative Phonology” شمرده میشد.
من در آن دوره چیز چندانی از اهمیت اینگونه رشته ها و بررسی های تخصصی نمیدانستم. اکثر جوانان مشتاق تحصیل در پی رشته هایی مانند پزشکی و مهندسی بودند.
طبق مقررات آن دوره، چهل نسخه از این رساله را به چاپ رسانده و به دانشگاه دادم تا بین دانشگاه های دیگر تقسیم شود. چند ده نسخه دیگر را به دوستان نزدیک هدیه کردم.
زبان رساله آلمانی است. شاید این و همچنین آکادمیک و تخصصی بودن متن و زبان نه چندان آسان آن هم عواملی بوده که محتوای آن، عکس العمل چندانی در محافل دانشگاهی فارسی و حتی انگلیسی زبان نداشت.
از وقتی که من سایت شخصی و غیر انتفاعی «چشم انداز» را در سال ۲۰۱۰ راه انداختم، متن رساله را (همانند کتاب ها و مقاله های دیگرم) به طور رایگان و به صورت «پی دی اف» در این سایت گذاشتم.
مدتی پیش از پلاتفرم هوش مصنوعی «چت جی پی تی» ChatGPT خواهش کردم فشرده ای روان و کوتاه از این رساله و چندین کتاب و مقاله مفصل تر من را تهیه کند.
آنچه که در زیر خواهید خواند، همان چکیده و خلاصهٔ رسالهٔ واج شناسی فارسی است که من بازبینی و تصحیح یا تکمیلش کرده ام. خلاصه و چکیدهٔ دیگر نوشته ها را هم به تدریج تقدیم خواهم کرد.
اما من یکی دو گام دیگری هم برداشتم و از «چت جی پی تی» خواهان بحث در این مورد کردم که:
چرا دانستن زبان شناسی مهم است و به درد چه کسی در زندگی میخورَد؟
چرا دانستن تاریخ مهم است و به درد چه کسی میخورَد؟
و اگر کسی همه این اطلاعات و جزئیاتِ اغلب پیچیدهٔ اینگونه دانش ها را نداند، چه اتفاقی می افتد؟
و در عمل به کمک این بحث ها توانستم درک کنم که جواب به این «چراها» شاید به همان اندازه مهم است که آموختن خود این و در واقع همهٔ رشته های علمی اهمیت دارند.
آن بحث ها راهگشا و «چشمگشا» و عامل مشوّق من شد که همهٔ نوشته های خود را بازبینی، به روز رسانی و همزمان، طول، زبان، سبک، و تقدیم آنها را به مصرف کنندگان یا خوانندگان دنیای معاصر متناسب تر نمایم.
شما میتوانید این فصل را نوعی پیوست به دفتر «از کورش تا اسکندر» قبول کنید. چرا؟ زیرا چنانکه گفتیم، در اواخر هخامنشیان، آتروپات که پادشاه محلی ماد بود، به عنوان فرمانده و حاکم ماد در صفوف داریوش سوم برضد اسکندر جنگید، اما مدتی بعد به صف اسکندر پیوست. در مقابل، اسکندر که اکثر ساتراپ های ایرانی را برکنار کرده و آنها را با فرماندهان مقدونی-یونانی خود جایگزین میکرد، آتروپات را یک سال بعد در مقام حاکم یا پادشاه بخش کوچکتر ماد یعنی شمال غربی آن عبارت از آذربایجان و کردستان ابقا نمود. به همین دلیل نام این قسمت از ماد «ماد کوچک» یا «ماد آتروپات» و یا به یونانی «آتروپاتن» ماند که پسانتر در تاریخ به صورت آترپاتکان، آذورباذگان و بالاخره در دوره اسلامی آذربیجان و آذربایجان درآمد. چرا دانستن این موضوع، هم جالب و هم مهم است؟ زیرا اولا دانستن، از جمله دانستن تاریخ و از آن جمله دانستن تاریخ این قسمت از امپراتوری هخامنشی و بعدا سلوکی و متعاقبا اشکانی جالب است و تسلسل تاریخی از دوران دستکم 600 ساله ماد و هخامنشی تا اشکانیان و ساسانیان را به ما نشان میدهد. ثانیا این دانش میتواند به ما کمک کند تا به دام کج اندیشی های برخی افراد و گروه هایی نیفتیم که صرفا با انگیزه های سیاسی همراه با نا آگاهی و بی علاقگی به فهم تاریخ همه خوب ها را به حساب یک قوم و گروه می نویسند و همه بد ها را به حساب مابقی انسان ها. این دانش کمک میکند درک نمائیم که، خوب یا بد، خوشمان بیاید یا نه، در این دوره چند صد ساله، مثلا آذربایجان و کردستان کنونی، یا کرمانشاه و همدان، یا سرزمین های دیگر مانند ارمنستان و روم شرقی در چه حال بودند و روابط آنان چگونه بود و همه این گروه های قومی و فرهنگی و زبانی و مذهبی چگونه با یکدیگر اختلاط پیدا کردند و آن شدند که امروزه هستند.
با در نظر گرفتن گذشته تاریخی، چقدر امکان دارد ایران بخصوص در شرایط کنونی یعنی تقریبا 47 سال حکومت جمهوری اسلامی و سیاست های تُند آن در مقابل غرب و پافشاری بر برنامه هسته ای، انزوای بین المللی و نشیب روزافزون اقتصادی و سیاسی، تجزیه شود؟
این پرسش بسیار مهم است، سوالی است که هم در محافل دانشگاهی و هم در میان سیاستمداران و فعالان اپوزیسیون مطرح است. اگر بخواهیم بر اساس گذشته تاریخی، ساختار اجتماعی و شرایط کنونی جمهوری اسلامی بررسی کنیم، چند عامل را باید در نظر گرفت:
۱. تجربه تاریخی ایران
ایران طی قرنها با وجود تنوع زبانی، قومی و مذهبی، یکپارچگی سرزمینی خود را حفظ کرده است. حتی در دوران ضعف حکومت مرکزی (مثلاً ایلخانان مغول، دوره ملوک الطوایفی ترکمان ها، پس از سقوط صفویه یا در جنگ با روسیه در دوره قاجار) تجزیه کامل رخ نداد و بیشتر نواحی دوباره زیر پرچم مرکزی ایران جمع آمدند (1).
در قرن ۲۰ نیز تحت تاثیر جنگ جهانی اول و دوم و در شرایط اشغال خارجی یا ضعف دولت مرکزی، برخی جریان های تجزیه طلبانه شکل گرفتند (آذربایجان، گیلان، کردستان، خوزستان، بلوچستان)، لیکن این حرکت ها در جریان تثبیت حکومت پهلوی و سپس جمهوری اسلامی به سرعت سرکوب شدند.
اما بقای وحدت ملی و تمامیت ارضی تنها نتیجه تلاش حکومت های مرکزی ایران نبود. درست است که اینگونه حرکات تجزیه طلبانه اغلب در سرزمین های مرزی مشاهده شده است. با اینهمه، صرفنظر از قاطبه مردم ایران، در خود این سرزمین های «حاشیه» نیز مردم محلی غالباً یا بر علیه جریانات تجزیه طلبانه برخاسته اند و یا در شرایط جنگ و فشار راه احتیاط، سکوت و سازش را در پیش گرفته اند. در هیچکدام از این جریان ها که اغلب به کمک نیروهای خارجی مسلح و اشغالگر (روسیه، عثمانی، انگلیس) و گروه های محدودی از طرفداران ایرانی آنان همراه بوده، قاطبه مردم محلی آزادانه و به طور وسیع شرکت نکرده اند.
استثنا ها همیشه وجود دارند. وقتی دولتی از نظر سیاسی، اقتصادی و اجتماعی در حال رشد و شکوفایی قرار دارد، اصولا دولت واغلب افراد آن ملت به «ملی گرایی» یا ناسیونالیسم تمایل می یابد و به تدریج خود را «برتر» از دیگران می پندارد. این میتواند در حالات اندکی جلوه ای افراطی داشته باشد (ترکیه آتاترک، ایران رضا شاه، مصر عبدالناصر). اما این «ملی گرایی» اغلب عکس العملی تدافعی (و نه تهاجمی) در مقابل نیروهای برتر و حاکم (انگلیس، روسیه) بود و به بالابردن روحیه ملی و اعتماد به خود مردم کمک مینمود. آتاترک و رضاشاه (و تا اندازه ای عبدالناصر) در این کوشش خود فرصت تاریخی زیادی نداشتند، اما مجموعاً موفق به حساب می آیند.
برعکس، دولت ها و ملت هایی که به هر دلیلی (افراط گرایی ایدئولوژیک یا مذهبی، فساد مالی، فقر و عقب ماندگی، سیاست های نابخردانه، انزوای بین المللی، ستیزه جویی با همسایگان و دولت های قدرتمند و آزاد) در سراشیب سقوط و فقر می افتند، احتمال بیشتری وجود دارد که با خطر تجزیه طلبی روبرو شوند. این خطر بخصوص زمانی جدی تر و فوری تر میشود که همسایگان دور یا نزدیک یک کشور از نظر قومی (زبان، مذهب، فرهنگ، تاریخ) مشترکاتی واقعی یا مفروض با اهالی آن سوی مرز مشترک داشته باشند. در آن صورت اقلیت های این دولت ها در مقابل تبلیغات و تحریک های خارجی همسایه (بخصوص اگر این دولت های همسایه موفق تر و مرفه تر باشند) بسیار تاثیر پذیر تر خواهند بود. از این زاویه میتوان تصور کرد که مثلاً ترکمنستان، افغانستان یا پاکستان احتمالاً جاذبه چندانی برای ایرانیان هم مرز ندارند، در حالی که تحت تاثیر تبلیغات ترکیه یا کشورهای عربی خلیج فارس قرار گرفتن ایرانیان هم مرز این همسایه ها بخصوص در شرایط افزایش بحران کنونی ایران آنچنان دور از احتمال نیست.
نقشه جغرافیایی ولایت بدخشان (افغانستان) و ایالت خودمختار کوهستانی (تاجیکستان)
منطقهٔ بدخشان (ولایت خودمختار کوهستانی بدخشان، Gorno-Badakhshan) از نظر زبانی یکی از متنوعترین مناطق جهان است. در درههای این ناحیه بیش از ده زبان بومی وجود دارد که بسیاری از آنها تنها چند هزار گویشور دارند.
منشأ این زبانها
تقریباً همهٔ زبانهای بومی بدخشان به شاخهٔ زبانهای ایرانی شرقی تعلق دارند. این شاخه خود بخشی از خانوادهٔ بزرگ هندواروپایی است.
نیاکان این زبانها احتمالاً حدود ۲۵۰۰ تا ۳۰۰۰ سال پیش از زبانهای ایرانی باستان جدا شدند. در حالی که در دشتها و شهرهای بزرگ، زبانهایی مانند فارسی و بعدها تاجیکی گسترش یافتند، درههای دورافتادهٔ پامیر به سبب کوهستانی بودن، تا سدههای طولانی از یکدیگر جدا ماندند. همین انزوا سبب شد که هر دره زبان ویژهٔ خود را حفظ کند.
به این مجموعه معمولاً «زبانهای پامیری» گفته میشود. البته این نام بیشتر یک اصطلاح جغرافیایی است و نه یک شاخهٔ مستقل در ردهبندی زبانشناسی.
مثلا شباهت ها و فرق های ترکی آذری تبریز و ارومیه چیست؟
از نگاه زبان شناسی، ترکی آذری، خود شاخه ای از شاخه بزرگتری از خانواده زبان های ترکیک است که در برگیرنده ده ها و صدها لهجه و گویش از شرق تا غرب آسیا میشود. ترکی آذری از نظر ساختاری و تلفظی در کنار ترکی ترکیه، ترکی خراسانی، ترکمنی، لهجه های کنونی ترکی زبانان شمال عراق و سوریه و همچنین گروه های مردم ترکی زبان مرکز و جنوب ایران است.
این در مورد زبان های دیگر هم صدق میکند.
گروه زبان های ژرمنی شامل ده ها زبان و لهجه از جمله آلمانی، انگلیسی، سوئدی، و داچ (هلندی) است. آلمانی تنها زبان ژرمنی نیست. به همین ترتیب فارسی هم تنها زبان گروه زبان های ایرانی نیست. کردی و پشتو و بلوچی و گیلکی و بدخشی هم از این گروه هستند. گروه زبان های ترکی (درست ترش: ترکیک) هم فقط عبارت از ترکیه ترکیه، ترکی آذری و ترکمنی نیست.
اینها همه در طول تاریخ در جریان پیدایش، کوچ ها، فراز و نشیب تاریخی و سیاسی، دشمنی ها و اتحاد ها، نزدیکی یا دوری گروه های زبانی، توسعه جمعیتی یا سیاسی و فرهنگی تغییر یافته و به صورت زبان ها و لهجه های کنونی در آمده اند. آن دسته از اقوام باستانی که لهجه های گوناگون «نیا ژرمنی» حرف میزدند 200 سال قبل از میلاد وارد عرصه تاریخ شده اند. اوایل سده های میانه یعنی 500-600 سال پیش اولین نشانه های تشکیل تدریجی زبان های کنونی ژرمنی مشاهده شده است. این روند با ایجاد الفبا و املا، صنعت چاپ و تشکیل و تحول حکومت های این گروه ها ی زبانی و روابط پر پیچ و خم آنها به شکل زبان های کنونی ژرمنی منجر شده است.
وضع فعلی هم آخرین تحول این زبان ها نیست. شاید صد سال بعد این زبان ها تحولات دیگری پیدا کنند.
نخستین کوچ های انسان ها از آفریقا 50-60 هزار سال پیش
آنچه که میخوانید، نخستین صفحه های کتاب «از آتروپاتن باستان تا آذربایجان و کردستان» است که در سال 1403 از طرف انتشارات مروارید (تهران) به چاپ رسید.
تاریخ نوشتاری یا «مکتوب» آذربایجان و کردستان تقریبا 3000 سال پیش آغاز میشود، درست ترش: حدود 850 سال پیش از میلاد، با ذکر نام ماد ها و پارسی ها در سنگ نوشته های آشور… بدون شک قدمت خود این سرزمین ها بیشتر است و به میلیون ها سال قبل از آن برمیگردد. اما در اینجا سخن ما از پیشا تاریخ نیست، از تاریخ است، آن هم تاریخ نوشتاری اقوام پیشا ایرانی و سپس ایرانی و همسایگان آنان، یعنی آثار تاریخی و در درجه اول مکتوبی که به حضور اقوام پیشا ایرانی و ایرانی (مادها، پارسی ها، سکا ها و دیر تر پارتی ها و دیگران) اشاره داشته اند.
مرزهای سیاسی کنونی نباید ما را به اشتباه بیندازد. هر منطقه و قوم باستان تاریخ نوشتاری دیگری دارد. اما هیچکدام از آنها کهن تر از هشت هزار سال نیست. مثلا تاریخ مکتوب عیلامیان در جنوب غربی ایران به بیش از 5000 سال پیش و تاریخ همسایگان آشوری، بابلی و سومری آن در عراق کنونی تا به 7500 سال میرسد.
نقشه ای از ایران که در دوره عثمانی ها تهیه شده و متعلق به ابراهیم متفرقه افندی از اويل قرن هجدهم است
هر کس «ایران» خودش را دارد و دلپذیری مسئله هم در این است.
ایران من ایرانی است که بعد از شصت سال جدائی، از دیده رفته، ولی از دل نمیرود. همان که ۹۵ در صد پهناوری اش را، شیراز و اصقهان و کرمان و اهواز و کردستانش را ندیده ام. حتی از آذربایجان خودم و خودش هم چیز چندانی ندیده ام.
درست است. موضوع بر سر گذرنامه ای نیست که چهل سال است اعتبار ندارد. بر سر حق رای اش نیست که نمیخواهم. بر سر بازنشستگی و خانه پدری هم نیست که هیچکدامش را ندارم. بر سر بازگشت و پرسه زدن در کوچه های خیالش هم نیست که چندان امیدی نیست که عمر من به آن قد دهد. تازه ماندن و زندگی دوباره در تبریز و تهرانش هم نیست که نمیتوانم – و اصلا نمیخواهم هم.
موضوع سیاست هم نیست. بدی و خوبی حکومتش هم نیست. موضوع شاه و خمینی اش هم نیست. اقتصادش هم نیست.
ایران من یک تصور، یک اندیشه، یک تجربه است. احتمالا همان چیزی است که ۲۰۰ سال بعد از اسلام دوباره آن را احیاء کرد: احتمالا بیشتر به کمک تاریخ و حافظه، به کمک زبان و شعر – فرهنگ و سنت کشور بودن و ملت شدن. چیزی که از بین نرفت. با وجود اشغال ها، مهاجرت ها، ویرانگری ها و نداشتن نام و دولت، با وجود استبداد، فساد و عقب ماندگی اش از بین نرفت. و هر بار بلند شد. هر بار رنگارنگ تر، انعطاف پذیر تر، «بازاری» تر – با هنر ظریف تر زنده ماندن، انطباق و نجات دادن خود از مهلکه.
با همان طبیعت خشک و صحرائی که داشت و دارد. با فرش و چای و برنج و قورمه سبزی و چلوکباب. با بوی زعفران و گلاب.
و یقینا به یاری فردوسی و حافظ و نظامی و جامی که یکی احتمالا شیعه بود و دیگران سنّی. و بعد از اسلام، دوباره به کمک شاه اسماعیل اصالتا کُرد و ترک و نیمه مسیحی و شیعهٔ متعصب، و شاه عباسی که به آنها قدرت و اعتماد به نفس بخشید، و نادر شاهی که مردم از افشار بودنش میترسیدند، اما میپرستیدند چرا که باز متحدشان کرد، و عباس میرزا و ستارخانی که همه ترک زبان بودند و بیرقدار ایران. و طاهره قره العین بابی و بهائی که اصرار داشت ثابت کند که آنان که زنان را سرکوب میکنند، دشمن نیستند، اما به سراشیبی کجراهه ای افتاده اند که برای همه تباهی خواهد آورد.
ایران یعنی همین… یعنی همه اینها. یعنی هرچه و هر کس، هر زبان و قوم و طایفه، هر دین و مذهب، هر شاه و گدا، هر رند و زاهد، هر فرهیخته و خرافاتی، هر نیکوکار و قاتل، هر مستبد و مشروطه چی، هر انقلابی و ضد انقلابی، هر مومن و مرتد، هر انسان دوست و فرقه گرا، هر ترک و فارس و کرد و لر و بلوچ و غیره، هر خوب و بد که در این محدوده بوده و زندگی کرده که ما امروز و در تاریخ آن را ایران نامیده ایم، حتی در بعضی مراحل بی آنکه چنین نامی رسمیت داشته باشد، چیزی معجون همه این ها، حتی موزائیک نه، آش شله قلمکار همه آنها – نوعی حلیم، حلیمی که در این دو هزار سال گذشته مخلوط تر و سفت تر شده و اجزائش غیر قابل تفکیک تر – به شرط آنکه فتنه ای نخیزد و بعد از هزارسال کسی در انگیختن نفرت و تفرقه و تحریک مردم به جاری کردن خون همدیگر موفق نشود.
و به شرط آنکه به فکر خود باشیم و با این و آن به این و آن بهانه در نیفتیم.
که آن هم دور از احتمال نیست، اگر چیزی که مبتنی بر تجربه، تاریخ، اندیشه، زبان، فرهنگ، خواست و دلبستگی بوده و اینهمه سال دوام آورده، متزلزل شود و آهسته آهسته، به یاری جهل و زور، تعصب، جهالت و خرافات فرو ریزد و بخصوص با ترک آن هنر انطباق و انعطاف پذیری همیشگی و تاریخی ایران که پیوسته راز بقایش بوده. که آن هم نمیتواند رخ دهد الا به دست تعصب و خود بینی، دشمن تراشی و همسایه ستیزی، دنیا ستیزی، با تقسیم و تفکیک و تفرقه بین دوست و دشمن، مسلمان و کافر، شیعه و سنی، مومن و مرتد، ترک و فارس: سراشیبی کجراهه ای که برای همه تباهی خواهد آورد.
این سراشیبی کجراهه هم صفحه ای از همان اندیشه و تجربه ایران بود – و هنوز هم هست.
(اصل این نوشته در کتاب «ایران و آذربایجان در بستر تاریخ و زبان»، لندن، 1395چاپ شده و هنوز از طریق آمازون قابل خرید است. نسخه پی دی اف و به طور جزئی باز نگری شده این کتاب از طریق تارنمای «چشم انداز» به طور رایگان در اختیار عموم قرار گرفته است..)
این ترجمه، به اصطلاح «چاپ دوم» و کمی تصحیح شده خلاصه خاطرات کنسول پادشاهی روسیه در ایران حدود ۱۳۰ سال پیش، پیر پونافیدین است که قبلا در تارنمای «چشم انداز» با عنوان «صد سال پیش در سرزمین شیر و خورشید» منتشر شده بود.
عباس جوادی، آوریل ۲۰۲۶
در نوشته ای که می خوانید، میخواهم کتابی را به شما معرفی میکنم بهنام «زندگی در شرق مسلمان»؛ نویسنده این کتاب «پیر پونافیدن» است که آن را به روسی نوشته و همسرش «اِما کوشران پونافیدن» نیز آن را به انگلیسی برگردانده است. ترجمه انگلیسی کتاب در سال ۱۹۱۱ یعنی کمی بیش از صد و بیست سال پیش چاپ شده و حاوی خاطرات نویسنده از ۳۶ سال کار و زندگی بهعنوان کنسول پادشاهی روسیه در ایران و عثمانی، و سفرهای او به مناطق مختلف ایران، «عربستان ترکی» (حجاز، بغداد و بصره و مناطق کردی عراق که در آن دوره جزو عثمانی بود) و «هندوستان» میشود.
کتاب پونافیدن اوضاع و احوال اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم را شرح میدهد که این در ایران با اواخر قاجار و کمی قبل از انقلاب مشروطه همزمان است.
کتاب بیشتر مربوط به زندگی، آداب و رسوم، فرهنگ و جوانب مختلف زندگی مانند رسوم و باورهای دینی، غذا و پخت و پز، بهداشت، وضع زنان، نظام عدلیه و طرز کار قوه قضائیه، مجازات و خونبها، شیعه و سنی و وهابیها، سیاحتنامه مکه و مدینه، زیارت عتبات شیعه در عراق، عزاداری در ایران، عیدهای ملی و دینی، رشوه و فساد، مهماننوازی، ورزش، تفریحات و یا استعمال فراگیر حشیش و تریاک میشود که خواندن هر کدام فوقالعاده جالب است.
بخش ایران عنوان «در سرزمین شیر و خورشید» را دارد. اما در بخشهای دیگر نیز اشارههایی به موضوعهای مرتبط با ایران وجود دارد، از جمله وضع زنان ایران در چهارچوب شریعت و عُرف و همچنین وضع کلی کُردها که در آن دوره از نظر تابعیت دولتی در دو کشور ترکیه عثمانی و ایران زندگی میکردند. این اثر در ضمن حاوی عکسهای بسیار جالبی است که نویسنده خود و همسرش از ایران، عثمانی و هندوستان گرفته اند.
تا جایی که اطلاع دارم، این کتاب به فارسی ترجمه نشده است که در آن صورت واقعا مایه تاسف است.
«قربانش بروم شیخ حسین آقای قره باغی از کوچه که می گذرد، چشم هایش را می بندد تا زنان نامحرم را نبیند…» (مجله «ملانصرالدین»، بی تاریخ)
نوشته: ویلمفلور
ترجمهوتلخیص: عباسجوادی
نوشته زیر نخستین بخش از چکیده رساله ای است به قلم ایرانشناس معروف هلندی ویلم فلور در باره نقش اجتماعی و سیاسی سید ها در ایران دوره قاجارطبق منابع اروپائی که در سال 2016 در مجله «مطالعات ایرانی» با این مشخصات منتشر شده است:
Willem Floor: Seyyeds in Qajar Iran According to European Sources; in: Studia Iranica, 45/2, 2016
چکیده فارسی این بررسی در چهار بخش به خوانندگان «چشم انداز» تقدیم می شود: (1) یعنی چه «سیّد»؟ راه تشخیص سید ها، (2) سید های دروغین، تعداد آنها (3) احترام همراه با ترس، و (4) اشتغال سید ها و منبع درآمد آنان.
این رساله 129 زیرنویس دارد که در هر کدام به یک و یا چند منبع اشاره شده است. در این ترجمه ما این همه آن زیرنویس ها و منابع را ذکر نکردیم تا از طول کلام و حالت دانشگاهی گرفتن این نوشته پیشگیری کنیم، اگرچه در موارد اندکی که ممکن است سوال برانگیز باشد، منبع اطلاعات مورد استفاده را داده ایم. اگر خوانندگان ترجمه فارسی رساله در موارد بخصوصی خواهان دریافت اطلاعات بیشتری در مورد منابع این بررسی بودند، خواهش می کنیم به متن اصلی انگلیسی رساله مراجعه کنند و یا پرسش خود را در بخش دیدگاه های این سلسله گفتار ها مطرح نمایند تا مترجم، منبع مورد نیاز را به صورت پاسخ در همانجا قید کند.
همه کاریکاتور ها از مجله فکاهی-انتقادی «ملا نصرالدین» است که در سال های 1906 تا 1913 به زبان ترکی آذری در تفلیس (گرجستان کنونی) چاپ می شد. این مجله که ادبیات مشروطه ایران را نیز تحت تاثیر خود قرار داده بود، بعد ها مدتی نیز در تبریز و سپس باکو چاپ شد و چند سال پس از تاسیس حکومت شوروی تعطیل گردید.
یعنی چه «سیّد»؟
«سید» یک عنوان موروثی است و به اعضای طبقه ای گفته می شود که خود را نوادگان و اولاد پیغمبر اسلام می شمارند. سید ها («سادات») قشری از انسان های معمولا متدین و صاحب احترام و نفوذ هستند. مقامی که در زندگی اجتماعی در طول صد ها سال گذشته به سید ها داده شده، به حدیثی به نام «ثقّلین» (حدیث دو گنج) از احادیث پیامبر اسلام باز می گردد که می گوید: «من در میان شما دو امانت نفیس و گرانبها می گذارم، یکی کتاب خدا، قران، و دیگری عترتم، اهل بیت را. تا وقتی که از این دو تمسک جوئید، هرگز گمراه نخواهید شد و این دو یادگار من هیچ گاه از یکدیگر جدا نمی شوند.»
صرفنظر از اینکه حدیث نامبرده تا چه اندازه صحیح و یا موثق است، کلا مسلمانان و به ویژه اهل تشیع نه تنها به سیدها مقام بخصوصی قائل هستند، بلکه آنها را مورد احترام و تکریم قرار می دهند و بسیاری از سید ها نیز از این راه درآمد و گذران زندگی خود را تامین می نمایند.
اینکه شخص مدعی سیادت چه نوع سیدی هست، بسته به نام زنی است که ازعلی ابن ابیطالب، پسرعموی پیغمبرو خلیفه چهارم، اجداد مادری و یا پدری آن شخص را به دنیا آورده است. پیامبر اسلام دختری به نام فاطمه داشت که همسر علی شد و از او دو پسر به نام حسن و حسین به دنیا آورد. در میان شیعیان، معمولا کسانی که خود را از تبارفاطمه یعنی از فرزندان حسن و یا حسین می شمارند، سید های «حقیقی» به حساب می آیند. نتیجتا برخی از آنها سادات «حسنی» و دیگران «حسینی» نامیده می شوند. به هر دوی این گروه ها مجموعا «بنی فاطمه» گفته می شود. برعکس، کسی که تبار خود را از علی، اما نه از فاطمه بلکه از دیگر زنان علی می شمارد، «سید حقیقی» به حساب نمی آید. این اشخاص را گاه «سید علوی» نامیده اند.
«کارخانه سیدسازی گنجه»: مردی با تعویض عمامه سفید یک دهاتی با یک عمامه سیاه او را تبدیل به «سید» می کند، کاریکاتور از مجله «ملانصرالدین» ش. 31، سوم نوامبر ۱۹۰۶
نوشته: ویلمفلور
ترجمهوتلخیص: عباسجوادی
نوشته زیر دومین بخش از چکیده رساله ای است به قلم ایرانشناس معروف هلندی-آمریکائی ویلم فلور در باره نقش اجتماعی و سیاسی سید ها در ایران دوره قاجار که در سال 2016 در مجله «مطالعات ایرانی» با این مشخصات منتشر شده است:
Willem Floor: Seyyeds in Qajar Iran According to European Sources; in: Studia Iranica, 45/2, 2016
چکیده فارسی این بررسی در چهار بخش به خوانندگان تارنمای «چشم انداز» تقدیم می شود: (1) یعنی چه «سیّد»؟ راه تشخیص سید ها، (2) سید های دروغین، تعداد آنها (3) احترام همراه با ترس، و (4) اشتغال سید ها و منبع درآمد آنان.
همه کاریکاتور ها از مجله فکاهی-انتقادی «ملا نصرالدین» است که در سال های 1906 تا 1913 به زبان ترکی آذری در تفلیس (گرجستان کنونی) چاپ می شد. این مجله که ادبیات مشروطه ایران را نیز تحت تاثیر خود قرار داده بود، بعد ها مدتی نیز در تبریز و سپس باکو چاپ شد و چند سال پس از تاسیس حکومت شوروی تعطیل گردید.
سیدهای دروغین
آن نظارت نسبی که دولت های ایران می خواستند در دوره صفویان و قاجاریان در مورد ادعاهای ساختگی سیادت برقرار شود، در عمل چندان رعایت نشد، تا جائی که خیلی ها که هیچ ربطی به تبار پیامبر اسلام نداشتند، مدعی شدند که «سید اولاد پیغمبر» هستند. یک نمونه بارز ادعاهای بی دلیل سیادت این بود که گویا پادشاهان سلسله صفویان از تبار پیغمبر هستند. پیش از بنیانگذار سلسله صفوی یعنی شاه اسماعیل یکم هیچکدام از سران آل صفی که همه صوفیان سنی مذهب بودند و از جمله خود شیخ صفی الدین اردبیلی ادعای سید بودن نکرده بودند. اما پس از آنکه شاه اسماعیل در سال 1501 در تبریز بر تخت سلطنت نشست و نظام جدید صفوی برقرار گردید، خود شاه اسماعیل و جانشینان او، تبار صفویان را به پیغمبر اسلام ربط دادند و مورخین صفوی، به تبعیت از سیاست حاکم، روایت های «تاریخی» لازم برای اثبات این ادعا را تهیه نمودند.
«حالا فرض کنیم من همه این ملخ ها را از بین بردم. پس این ملخ های عمامه به سر را چه کنم؟» (مجله «ملا نصرالدین» 12 مه 1917)
نوشته: ویلمفلور
ترجمهوتلخیص: عباسجوادی
نوشته زیر سومین بخش از چکیده رساله ای است به قلم ایرانشناس معروف هلندی-آمریکائی ویلم فلور در باره نقش اجتماعی و سیاسی سید ها در ایران دوره قاجارطبق منابع اروپائی که در سال 2016 در مجله «مطالعات ایرانی» با این مشخصات منتشر شده است:
Willem Floor: Seyyeds in Qajar Iran According to European Sources; in: Studia Iranica, 45/2, 2016
چکیده فارسی این بررسی در چهار بخش به خوانندگان تارنمای «چشم انداز» تقدیم می شود: (1) یعنی چه «سیّد»؟ راه تشخیص سید ها، (2) سید های دروغین، تعداد آنها (3) احترام همراه با ترس، و (4) اشتغال سید ها و منبع درآمد آنان.
همه کاریکاتور ها از مجله فکاهی-انتقادی «ملا نصرالدین» است که در سال های 1906 تا 1931 به زبان ترکی آذری در تفلیس (گرجستان کنونی) چاپ می شد. این مجله که ادبیات مشروطه ایران را نیز تحت تاثیر خود قرار داده بود، بعد ها مدتی نیز در تبریز و سپس باکو چاپ شد و چند سال پس از تاسیس حکومت شوروی تعطیل گردید.
ترس از سید ها
احترام بیش از حد اغلب ترس هم ایجاد می کند. هیوم-گریفیث در سال 1909 می نوشت «ایرانیان که سیدها را همچون شخصیت های مذهبی در نظر می گیرند، از هرگونه مخالفت با سید ها و رنجاندن آنها هراس دارند» (18). بریکتو (همانجا) می نویسد که روستائیان خوششان نمی آید که در روستای آنها سید ها هم زندگی کنند. این هم شگفت انگیز نیست. چه کسی می خواهد برای محصول کار و زحمتش «شریک مفت» داشته باشد؟ در عین حال آنها فکر می کنند که به هرحال هم احوال خوب و هم احوال بد یک سید در روستای آنها می تواند برای دنیا و یا آخرت آنها عواقب ناخوشایندی داشته باشد.
سیدها در میان ترکمن های ایل یوموت مقام ویژه ای داشتند. هنگامی که یک بار راهزن های یوموت با تصور یغمای ایل «گوکلان» گوسفندهائی را دزدیده بودند، کاشف به عمل آمد که آن گوسفند ها متعلق به سید محل بوده است که ترکمن ها «خواجه» می نامند. بعد از این جریان هم «خواجه سید» محل به سراغ ترکمن های یوموت آمده خواستار برگرداندن گوسفندهایش گشت و ترکمن ها ی وحشتزده با هزار «توبه، توبه» و طلب بخشایش، گوسفند های سید را پس دادند (ییت، همانجا.)
اتنوژنز ایرانی چگونه تحول یافته و به «هویت ایرانی» معاصر تبدیل شده است؟ (همین حالت تحول یافته نیز در حال تغییر و تحول مدام است.)
به این روند تحول گروه های مختلف انسان ها که در نتیجه و نهایت هر مرحله از آن، گونه و شکلی از قوم (در دنیای معاصر موسوم به «ملت») به وجود آمده، به زبان علمی «اِتنوژنز» (به فارسی: قوم زایی، شکل گیری قوم و ملت) گفته میشود.
اتنوژنز ایرانی (شکلگیری و تحول هویت قومی–فرهنگی ایرانیان) همانند اتنوژنز اقوام و ملت های دیگر، طولانی مدت و پیچیده است. قوم زایی هر گروه و تبدیل آن به گروهی فراگیر تر ویژگی ها و رنگ های ویژه خود را دارد (تاکید بر زبان، جغرافیا، فرهنگ، باور ها، خود شناسی تاریخی).
شکل گیری هویت یا قوم زایی ایرانیان فرایندی چندلایه، تدریجی و تاریخی است که در طول چند هزار سال و تحت تأثیر مهاجرتها، تعاملات فرهنگی، زبان، سیاست و دین شکل گرفته است. در ادامه، این تحول را مرحلهبهمرحله مرور میکنیم.
چه زمانی در کدام کشور ها و دوره ها مردم اغلب و همه جا در باره سیاست بحث میکنند؟
اینکه مردم در زندگی روزمره چقدر و کجا درباره سیاست بحث میکنند، بستگی به شرایط سیاسی، اقتصادی، فرهنگی و تاریخی کشورها دارد. معمولاً چند وضعیت اصلی وجود دارد:
۱. دورههای بحران و گذار
کشورهایی که در بحران سیاسی یا اقتصادی هستند (مثل تورم بالا، فساد گسترده، جنگ، یا اعتراضات مردمی) معمولاً شاهد آن هستند که مردم در کوچه و بازار، تاکسی، دانشگاه، حتی در خانوادهها مدام درباره سیاست حرف میزنند.
نمونه: ایران در دورههای پرتنش (انتخابات ۸۸ یا اعتراضات ۱۴۰۱ یا قتل عام در دو هفته همین دی ماه گذشته)، ترکیه در کودتا یا انتخابات حساس، کشورهای عربی در جریان بهار عربی.
۲. نظامهای بسته و سرکوبگر
در کشورهایی با آزادی بیان محدود، مردم گرچه به شدت به سیاست فکر میکنند، اما در فضای عمومی محتاطاند و بیشتر در جمعهای خصوصی (خانه، بین دوستان مطمئن) سیاست بحث میشود.
وقتی در تابستان سال ۹۲۰ هجری (۱۵۱۴ میلادی) ۴۰ هزار نفر از قزل باشان لشکر ایران به رهبری شاه اسماعیل اول صفوی در دشت چالدران واقع در شمال استان آذربایجان غربی با ۱۰۰ هزار نفر از سربازان عثمانی به فرماندهی سلطان سلیم یکم روبروی هم قرار گرفتند، حتما نمیدانستند که این جنگ و خونریزی آنها قرار است برای صد ها سال بعد مُهر خود را بر سرنوشت ایران و ترکیه و حتی قفقاز و عراق کنونی بزند. علت شکست فاجعه بار ایران میتواند اساسا همان هائی باشد که در کتاب های تاریخ میخوانیم: تعداد سربازان عثمانی از دو برابر ارتش ایران هم بیشتر بود، بخشی از ارتش ایران در خراسان مشغول مقاومت در برابر یورش شیبک خان اوزبک بود و از طرف دیگر اردوی عثمانی دارای چندین فقره توپخانه و تفنگ های انفرادی بود که از اروپا خریده بود، در حالیکه سربازان ایرانی با تیر و کمان، شمشیر و نیزه جنگ میکردند.
در نتیجه شکست ایران، آذربایجان غربی، کردستان و همدان از ایران جدا شد و به دست عثمانی افتاد. اکثر این مناطق مدت ها در دست عثمانی بود. پایتخت صفویان تبریز نیز مدت ها تحت اشغال عثمانیان بود. اما عثمانی ها به علت کمبود آذوقه و مقاومت مردم ناچار به ترک آن گردیدند. طبق بعضی روایات، شاه اسماعیل به اردبیل گریخته بود. ۷۰ سال بعد بود که شاه عباس اول توانست اکثر آذربایجان غربی و همدان و بخشی از مناطق کردستان را از عثمانی ها پس بگیرد که بعدا دوباره دست بدست گشت تا اینکه جنگ دو همسایه و مرزهای مشترک با «عهد نامه قصر شیرین» حل و فصل شد. بغداد چند سال بعد از چالدران به دست عثمانی افتاد و تا جنگ اول در ترکیب این دولت ماند. و لیکن اهمیت تاریخی این جنگ و شکست ایران فقط دراین نبود که ایران در یکی از صدها جنگ خود با همسایگان شکست بزرگی خورده بود.
البته این سوال یک فرض تاریخی غیر واقعی ‘(counterfactual history)‘ است و پاسخ قطعی ندارد، اما میشود با توجه به شرایط ایرانِ حدود ۱۳۰۰ شمسی (دههٔ ۱۹۲۰ میلادی) اما میشود با توجه به شرایط ایرانِ حدود ۱۳۰۰ شمسی (دههٔ ۱۹۲۰ میلادی) در رابطه با تاسیس یک نظام جمهوری یا پادشاهی اسلامی بدون پیدایش میان دورۀ رضا شاه و سپس محمد رضا شاه، سناریوهای نسبتا معقولی ترسیم کرد.
«زندگی در شرق مسلمان» ‘(Life in the Moslem East)’ نوشته پیر پونافیدین، منبعی بسیار غنی است که فراتر از یک ترجمۀ خلاصه شده، ظرفیتهای زیادی برای پژوهش و بازنمایی بصری دارد (ارقام داخل پرانتز های شکسته، شماره صفحات متن چکیده خاطرات مربوط به ایران هستند). برای متن کامل منتخب خاطرات پونافیدین از 130 سال پیش ایران روی تصویرکلیک کنید. (دلیل فرق میان 120 و 130 سال در اختلاف بین نخستین نشر و تاریخ کنونی است.)
متنی که پیش از این نوشته در تارنمای «چشم انداز» آمد و لینک آن را در بالا می بینید، در واقع «ترجمۀ انتخابی و آزاد» و تلخیصی از کتاب اصلی است [۸]. برای گسترش آن میتوانید به موارد زیر توجه کنید:
در دوره حکومت یکساله «فرقه دمکرات آذربایجان» (۱۳۲۴-۲۵)، تدریس و آموزش زبان مادری در میان موضوعهایی بود که از نگاه سیاسی و تبلیغاتی اهمیتی درجه اول پیدا کرد.
هسته مرکزی تبلیغات فرقه دمکرات در تبریز و حزب کمونیست آذربایجان در باکو این بود: «دو سوی آذربایجان دو تکه یک بدن هستند که به زور از همدیگر جدا شدهاند و باید یکی شوند. زبان مادری ما یکیاست. ایران، شما را از زبان مادریتان محروم کردهاست. ارتش شوروی و فرقه دمکرات آمده تا دو آذربایجان را متحد کند و زبان مادری شما را به شما بازگرداند.»
اما صرفنظر از آنهمه تبلیغات، از ۲۱ آذر ۱۳۲۴ تا ۲۱ آذر ۱۳۲۵، یعنی در این یک سال حاکمیت فرقه دمکرات وضع واقعی زبان و ادبیات، چه فارسی و چه ترکی آذری، چگونه بود؟ نیت اساسی چه بود؟ شعارها و واقعیات چگونه بود؟
در این هفتاد و چندمین سالگرد تاسیس حکومت فرقه، به بررسی این موضوع میپردازیم.
زمینه سیاسی
پیش از همه چیز جا دارد یادآوری کنیم که در آذربایجان شوروی زبان ترکی آذری را مصرانه و موکدا «آذربایجانی» و نه «ترکی» و یا «ترکی آذری» مینامیدند تا زمینه تبلیغاتی به جریانهای پان ترکیستی داده نشود (و این سنت هنوز هم در آذربایجان قفقاز ادامه دارد).
موضوع زبان مادری و برجسته کردن سیاسی و تبلیغاتی آن، اصولا ابتکار فرقه دمکرات آذربایجان و یا رهبر آن سید جعفر پیشهوری نبود، بلکه چند ماه پیش از تاسیس فرقه و حکومت آن، در فرمانی مورخ ششم ژوییه ۱۹۴۵ با امضای شخص استالین، ازمسکو به رییس حزب کمونیست آذربایجان شوروی یعنی میر جعفر باقروف ابلاغ شده بود (۱). در فرمان مزبور استالین شخصا باقروف را مسئول اجرای این نقشه کرده بود. حتی موضوع تنها به آذربایجان و زبان «آذربایجانی» هم محدود نمیشد.
به مناسبت سالگرد 21 آذر 1324، مقاله ای که حدود ده سال پیش بعد از 8-9 ماه پژوهش نوشته و در همین جا منتشر کرده بودم، باز نشر میشود. «آمدن آفتاب دلیل آفتاب» زمانی رخ داد که در سال های 1989-92 رژیم شوروی فروپاشید و اسناد تا آن زمان «فوق العاده محرمانه» حزب کمونیست شوروی برای مدت کوتاهی در دسترس عموم قرار گرفت…رژیم یک ساله پیشه وری به دنبال اشغال آذربایجان از طرف ارتش سرخ و با کمک فعلی، سیاسی و مادی حکومت شوروی آمده بود و با رفتن ارتش شرخ از ایران فروریخت… اما هنوز هستند کسان و گروه هائی که نمیدانند و نمیخواهند بدانند…
— عباس جوادی، 18 آذر 1404
آیاتاسیسحکومتفرقهدموکراتدر۲۱آذر۱۳۲۴چیزی «خودجوش» ونتیجه «خواست» و «مبارزه» مردمآذربایجانبودویااینکهاینحکومتتوسطشورویطرحریزیوسازماندهیشدوباتکیهبرارتششورویکهشمالایرانرادرشرایطجنگجهانیدوماشغالکردهبودتاسیسیافتویکسالبعدبهدنبالتخلیهایرانازسویارتششوروی،حکومتفرقهنیزسقوطکرد؟
سرزمین های کنونی آذربایجان و کردستان 3000 س. پ. (دیاکونوف، تاریخ ماد)
گفتیم هنگامیکه مادها 3000 س.پ. به غرب ایران از جمله به آذربایجان و کردستان کنونی آمدند، اقوام مختلفی در این سرزمینها زندگی میکردند. بخش بزرگی از این اقوام مانند خود مادها و پارسیها هنوز کوچنشین بودند. اما پس از مدتی اکثر این اقوام بهتدریج یکجانشین شدند و به کشاورزی یا تجارت و شهرنشینی پرداختند.
در نمونۀ دولت محلی و نسبتاً قدرتمند ماننا (قرون دهم تا هفتم پ.م.) که پیش از دولت مادها در جنوب و غرب دریاچۀ ارومیه تأسیس یافته بود، میتوان جوانهها و رشد تدریجی مؤسسۀ دولت را در آذربایجان و کردستان باستان مشاهده کرد.
در جامعۀ ماننا که به گفتۀ دیاکونوف در دورۀ پادشاه «ایرانزو» اکثر سرزمین آتروپاتن بعدی را دربرمیگرفت، دو پدیده نمایان بود: یکم: رشد کشاورزی و دامداری و دوم: رواج بردهداری. اما هنوز حاکمیت، اساساً در دست چند خاندان مقتدر قرار داشت، یعنی نظامی «اُلیگارشیک» حاکم بود که آن هم به حاکمیتهای کوچک افراد در طایفهها و روستاها استوار بود و همین وضع مانع متحد شدن اکثریت مردم میشد. به عبارت دیگر، بهجای یک دولت واحد، حاکمان کل به حکام کوچکتر و آنها هم به حکام کوچکتر از خود حکم میراندند.
مانناییها ظاهراً اختلاطی از گروههای هوریان و کاسیها بودند، اما مشخصات زبانی آنها روشن نیست، اگرچه برخی منابع زبان آنان را نزدیک به اورارتویی نامیدهاند که زبانی مرده است و با خانوادههای زبانی موجود ارتباطی ندارد.
وقتی در تابستان سال ۹۲۰ هجری (۱۵۱۴ میلادی) ۴۰ هزار نفر از قزل باشان لشکر ایران به رهبری شاه اسماعیل اول صفوی در دشت چالدران واقع در شمال استان آذربایجان غربی با ۱۰۰ هزار نفر از سربازان عثمانی به فرماندهی سلطان سلیم یکم روبروی هم قرار گرفتند، حتما نمیدانستند که این جنگ و خونریزی آنها قرار است برای صد ها سال بعد مُهر خود را بر سرنوشت ایران و ترکیه و حتی قفقاز و عراق کنونی بزند. علت شکست فاجعه بار ایران میتواند اساسا همان هائی باشد که در کتاب های تاریخ میخوانیم: تعداد سربازان عثمانی از دو برابر ارتش ایران هم بیشتر بود، بخشی از ارتش ایران در خراسان مشغول مقاومت در برابر یورش شیبک خان اوزبک بود و از طرف دیگر اردوی عثمانی دارای چندین فقره توپخانه و تفنگ های انفرادی بود که از اروپا خریده بود، در حالیکه سربازان ایرانی با تیر و کمان، شمشیر و نیزه جنگ میکردند.
در نتیجه شکست ایران، آذربایجان غربی، کردستان و همدان از ایران جدا شد و به دست عثمانی افتاد. اکثر این مناطق مدت ها در دست عثمانی بود. پایتخت صفویان تبریز نیز مدت ها تحت اشغال عثمانیان بود. اما عثمانی ها به علت کمبود آذوقه و مقاومت مردم ناچار به ترک آن گردیدند. طبق بعضی روایات، شاه اسماعیل به اردبیل گریخته بود. ۷۰ سال بعد بود که شاه عباس اول توانست اکثر آذربایجان غربی و همدان و بخشی از مناطق کردستان را از عثمانی ها پس بگیرد که بعدا دوباره دست بدست گشت تا اینکه جنگ دو همسایه و مرزهای مشترک با «عهد نامه قصر شیرین» حل و فصل شد. بغداد چند سال بعد از چالدران به دست عثمانی افتاد و تا جنگ اول در ترکیب این دولت ماند. و لیکن اهمیت تاریخی این جنگ و شکست ایران فقط دراین نبود که ایران در یکی از صدها جنگ خود با همسایگان شکست بزرگی خورده بود
فصلی از کتاب جدید «سرگذشت ژن ها، مردمان و زبان ها» (برای مطالعه و دانلود رایگان این کتاب، روی تصویر آن کلیک کنید)
به نظر بسیاری دانشمندان ژنتیک، میان تحول ژن ها و زبان ها همخوانی ها و شباهت های مهمی وجود دارد.[1]
درهر دو مورد، تغییر ابتدا در یک فرد انجام میگیرد و آنگاه به تمامی یک جمعیت منتقل میشود. در ژنتیک، این تغییر «جهش» (موتاسیون) نامیده میشود که ممکن است در نسل یا بسیاری نسل های بعدیِ جمعیت مزبور ادامه یافته و حتی شاید جایگزین میراث باقیمانده از نیاکان آن جمعیت شود.
جهش های ژنتیکی به ندرت اتفاق می افتد و یگانه راه انتقال آن از والدین به فرزند است، در حالیکه تغییرات در زبان انسان ها به مراتب بیشتر صورت میگیرد و امکان دارد به راحتی به افرادی هم منتقل شود که با یکدیگر رابطه خویشاوندی ندارند. در نتیجه، زبان ها سریع تر از ژن ها تغییر می یابند. در عمل، اگر یک واژه 1000 سال دوام بیاورد، یک ژن میتواند میلیون ها سال دوام بیاورد. با وجود این تفاوت ها، دو دلیل وجود دارد که نشان میدهد چرا همخوانی و شباهت در تحول های این دو سیستم وجود دارد.
اما ابتدا یک توضیح لازم است. اولاً آنگونه که قبلاً هم اشاره شد، ژن ها نمیتوانند تعیین کنند که زبان مادری یا زبان نخست شما چه بوده یا چه خواهد بود. هر کودک میتواند از دورۀ نوزادی، هر زبان دنیا را بیاموزد. این، وابسته به والدین و محیط اجتماعی هر کودک است. زبان نخستی که یک کودک می آموزد، بستگی به زمان و مکان تولّد او دارد. هیچ دلیل بیولوژیک و ژنتیکی وجود ندارد که یک کودک چینی تبار که در آلمان و در محیط خانوادگی و اجتماعی آلمانی زبان به دنیا آمده و بزرگ میشود، نتواند به اندازه یک کودک آلمانی تبار در همان محیط اجتماعی، زبان آلمانی را بیاموزد. ثانیاً همۀ زبان های معاصر و مدرن دنیا، صرفنظر از اینکه چند گویشور دارند یا متعلق به کدام خانواده زبان ها هستند و در کدام منطقۀ دنیا به کار میروند، صاحب نظام ساختاری منسجمی هستند. زبانی که در گوشه ای از دنیا، درشرایط ابتدایی اقتصادی و از سوی تعداد به نسبت کمتری از مردم به کار برده میشود، از زبان یک گروه مردم مرفه تر و پر جمعیت تر دنیا فقیرتر و عقب مانده تر نیست.
بسیار خوشحالم که کتاب من با عنوان «ترکها چگونه مسلمان شدند؟» سال گذشته از سوی مؤسسهٔ «آیدین» (تبریز) منتشر شد. همچنین سپاسگزارم که پروفسور پیتر گلدن از دانشگاه راتگرز آمریکا — یکی از برجستهترین تورکولوگهای جهان که با دهها کتاب و رساله سهم بزرگی در پژوهشهای تاریخی و زبانشناسی این حوزه دارد — پذیرفت رسالهٔ معروف او دربارهٔ «شکلگیری ترک ها در اوراسیای سده های میانه»[1] همچون دیباچۀ این کتاب، ترجمه و منتشر شود.
آنچه در کتاب «ترک ها چگونه مسلمان شدند؟» چاپ شده، بخش بزرگی از این رساله بود. آنچه در اینجا می بینید، متن کامل رساله است.
منابع مورد استفاده در اصل انگلیسی تا اندازه ای کوتاه شده اند.
در اینجا دو سه صفحه از بخش پایانی رساله نامبرده را میخوانید
متون سنگ نوشته های اُرخونی از قرن هشتم میلادی در بارۀ ریشه های ترکان چیزی نمیگویند جز اینکه پس از آفرینش زمین و انسان «بومین» و «ایشتمی» قاآن (قاغان یا «خان بزرگ») انسان ها شدند و امپراتوری ترکان را برقرار نمودند. در قرن هفتم میلادی سالنامه های چینی «ژو-شو»، «سوی-شو» و «بِی-شی» که همزمان با نخستین دولت ترک (552 تا 630 در شرق و 552 تا 659 در غرب) در چین همسایه تالیف شده اند، در بارۀ ریشه های قومی ترکان افسانه های جالبی نقل میکنند که شاید از خود ترک ها و یا منابع نزدیک به آنها گرفته شده است. در این سالنامه ها گفته میشود که «تورک ها» یا ترک ها شاخۀ مستقلی از اتحادیۀ هسیونگ نو بودند که قبلاً در نزدیکی «دریای خاوری» (احتمالاً در سین کیانگ یا مغولستان و یا ایالت گان-سوی چین) میزیستند. در این افسانه گفته میشود که نیای مادری ترکان گویا گرگ ماده ای بوده که از سوی یک انسان آبستن شده، در غاری واقع در کوهی در ترکستان شرقی (سین کیانگ) ده پسر به دنیا آورده و یکی از این فرزندان به نام آشینا (به چینی آ-شین-ها) رهبر گروه شده و برای اشاره به ریشۀ نیاکان خود، سر گرگی را بر فراز درفش خود نصب نموده بود. در ادامۀ این افسانه گفته میشود که چندین نسل بعد، آنها غار را ترک نموده و به منطقۀ آلتای میروند و در منطقه ای از مغولستان که تحت حکومت رو-ران (یا ژو-ژان) قرار داشته، به آهنگری مشغول میشوند.
در سالنامۀ چینی دیگری به نام «ژو-شو» محل تولد نیای ترکان در شمال هسیونگ نو ذکر میشود. بنا بر این منبع، آشینا گویا نوۀ پدر بزرگی بوده که یک ماده گرگ او را به دنیا آورده و پدر او این فرزند خود را «آشینا» نامیده است. آشینا زمانیکه در یک مسابقۀ پرش از دیگران سبقت میگیرد، به عنوان رئیس آن طایفه انتخاب میشود. نوۀ او «بومین» نام داشته که نخستین خاقان اولین دولت ترک و شخصیتی واقعی و تاریخی است. این افسانه ها به گونه ای روشن به ریشه مختلط ترک ها اشاره دارند.
روایت دیگری که کمتر افسانه ای است، «سوی-شو» نام دارد که میگوید ترک ها «اختلاطی از مردم بدوی هو» در قبیله ای به نام آشینا در ایالت گان-سو بودند.
سفره که کوچک میشود، فقط نان کم نمیشود —
اعتماد، عزت و امید هم کم میشود.
رانت و رانت خواری یعنی چه؟
«رانت» و «رانتخواری» دو اصطلاح اقتصادی ـ سیاسی هستند که خیلی در بحثهای امروز ایران بهکار میروند، ولی اصلِ مفهوم، علمی و بینالمللی است.
رانت چیست؟
رانت یعنی «درآمد یا منفعتی که نه از کار، نه از تولید، نه از سرمایه گذاری قانونی و سود آن (مانند مستغلات، بازار سهام و غیره) بهدست میآید، بلکه از امتیاز ویژه ای بهوجود میآید، امتیازی که کسی ازفردی با نفوذ (سیاسی، مذهبی، مالی) با زد و بند یا رشوه میگیرد تا از امتیازی بهره مند شود که دیگران از آن محروم هستند و احتمالاً از آن خبر هم ندارند.
یعنی یک نفر یا یک گروه، به علت حق امتیازی که دیگران ندارند، سود میبرد.
مثال ساده:
اگر حق انحصاری واردات یک کالا به کشور به تنها یک شخص یا شرکت داده شده یاشد و دیگران این حق را نداشته باشند، این تفاوت سود او نسبت به بازار آزاد، رانت است.
رانتخواری چیست؟
«رانتخواری» یعنی تلاش فعالانه برای گرفتن/نگهداشتن این امتیازها.
یعنی بهجای اینکه با نوآوری، تولید، کار و رقابت، پول دربیاوریم، با نزدیک شدن به قدرت و گرفتن امتیازات خاص، درآمد ایجاد کنیم.
تفاوت با «فساد»؟
رانت همیشه دقیقاً «فساد» به معنای حقوقی نیست؛ رانت میتواند ظاهراً در قانون هم نوشته شود، یعنی قانون طوری نوشته شود که در نتیجه، رانت ظاهری قانونی داشته باشد.
رانت = منفعت ناعادلانه
فساد = نقض مستقیم قانون
ولی رانت فضای فساد را تقویت میکند چون هرجا امتیاز پنهان، آشکار و ویژه باشد، انگیزه برای رابطهسازی و معامله زیرمیزی ایجاد میشود.
شبکه بانکی بینالمللی: ایران: بسیار محدود، اما موجود ### کره شمالی: تقریبا صفر
سطح تکنولوژی مدنی (بین مردم و دولت) : ایران: پائین ### کره شمالی: بسیار پائین، تقریبا صفر
حجم بازار داخلی (جمعیت): ایران تقریبا ۸۶ میلیون ### کره شمالی: تقریبا ۲۵ میلیون
کره شمالی عملاً یک اقتصاد بستهٔ اقلیمی ـ قبیلهای نظامی است. ایران با همه مشکلات، هنوز: — صنعت خودرو دارد — پتروشیمی دارد — دانشگاههای نیمهقابل رقابت دارد — صادرات انرژی دارد — توریست خارجی (هرچند کم) دارد همچنین ایران میلیونها مهاجر ایرانی در جهان دارد که شبکه انتقال تکنولوژی و سرمایه انسانی میسازند نتیجهٔ دقیق: از نظر ساختار سیاسی-اقتصادی “Extractive” یا «استخراجی» بودن، تحریممحور بودن) می توان ایران و کره شمالی را از نظر “تیپولوژی” کنار هم گذاشت.
امّا از نظر اقتصاد واقعی: ایران در کلاس «اقتصادهای متوسطِ گرفتارِ تحریم و فساد» است؛ کره شمالی در کلاس «اقتصادهای فروبستهٔ خودکفا-اجباری» است. بهترین مقایسهٔ واقعی برای ایران: روسیهٔ تحریمشده یا ونزوئلا است، نه کره شمالی.
مقایسه اقتصاد روسیه و ایران:
این دو قابل مقایسهتر هستند، چون هر دو: نفت و گاز دارند، تحریم را تجربه کردهاند، نقش دولت در اقتصاد بسیار بزرگ است، اما تفاوتهای نظاممند هم، بسیار زیاد است. اما:
“GDP” اسمی و تقریبی و صادرات انرژی سالانه روسیه تقریبا پنج برابرایران است. بازار داخلی (جمعیت) روسیه (145 میلیون نفر) کم و بیش دو برابر ایران (86 میلیون نفر) است.
روسـیه «قدرت اقتصادی قارهای» است. ایران «اقتصاد متوسط منطقهای».
کوتاه و روشن: ایران به کُلاً یک صحرا تبدیل نخواهد شد (مثل صحرای بزرگ آفریقا). امّا قسمتهای وسیعی از ایران خشکتر و بیآبتر میشوند و این روند، همین الآن هم در جریان است.
چرا تبدیل کامل به صحرا تقریباً ناممکن است؟
۱) توپوگرافی ایران ناهموار و کوهستانی است دامنههای زاگرس و البرز، و نوارهای ارتفاعدار شمالغرب و غرب، همیشه حتی در دورههای تاریخی خشکتر هم، سبزتر از فلات مرکزی بودند.
۲) اثر دریای خزر و بادهای رطوبتی شمالی گیلان و مازندران امّا بهصورت سیستمیک “بیابان” نمیشود مگر در سناریوهای بسیار افراطی جهانی (بالای ۴ درجه گرمتر شدن جهان).
۳) آب و هوا در جاهای مختلف ایران، خیلی متفاوت است ایران یک “اقلیم” ندارد، دستکم ۸–۱۰ اقلیم داریم.
چه چیزی واقعاً دارد اتفاق میافتد؟ (خطر اصلی)
خطر اصلی «افزایش بیابانزایی» در فلات مرکزی، جنوب، و شرق ایران است:
دشتهای یزد–کرمان–سمنان–خراسان جنوبی
استان سیستان و بلوچستان
بخشهایی از خوزستان
و این روند را ۳ عامل تشدید میکند:
عوامل بیابان شوی و توضیحات مربوطه:
تغییر اقلیم جهانی: بارش کمتر، تبخیر بیشتر
:افت سفرههای آب زیرزمینی چاههای عمیق – برداشت بیش از توان اکولوژیک
:مدیریت غلط آب کشتهای آببر (پسته، چغندر، هندوانه) در مناطق خشک
یک جمله خلاصه آینده ایران در خطر “تشدید خشکی و ریزگرد و فرونشست” است، نه تبدیل سراسری به یک صحرا.
سه سناریوی علمی برای ایران تا سال ۲۰۵۰ و۲۱۰۰
بر اساس پیش بینی “IPCC” (پُنل بین حکومتی در باره تغییر آب و هوا)
۱) سناریوی خوشبینانه (جهان فقط +1.5°C گرمتر شود) فرض: کنترل سریع CO₂ + اصلاح کشاورزی در ایران
ایران ۲۰۵۰ افزایش دما: حدود +۱.۵ تا +۲ درجه بارش: ۵ تا ۱۰٪ کاهش میانگین آب زیرزمینی: کاهش، ولی قابل کنترل با سیاست درست گرد و غبار: افزایش ولی ناپایدار و قابل مدیریت (مثل موجهای فصلی) فرونشست: کم میشود ولی متوقف نمیشود
ایران ۲۱۰۰ فلات مرکزی خشکتر است امّا: شمال، غرب و کوهستانها هنوز بارندگی دارند ⇒ ایران “دو قطبی” میشود: یک هستهی نسبتاً سبز + یک فلات خشکشده
۲) سناریوی میانه (جهان +2 تا +2.8°C گرمتر) این محتملترین سناریویی است که خیلی از مدلها نشان میدهند اگر دنیا نصفه نیمه اقدام کند. ایران ۲۰۵۰ افزایش دما: +۲ تا +۲.۵ بارش: ۱۰ تا ۲۰٪ کاهش میانگین گرد و غبار: قابل توجه دشتهای کرمان، یزد، کاشان، سمنان ⇒ مهاجرت داخلی بخاطر دلایل معیشتی “(economic displacement)”
ایران ۲۱۰۰ ،کرمان–یزد–سمنان بهصورت قطعی خشکتر و بخشی حتی بیسکنه میشود ،خوزستان از ریزگرد و شوری شدید ضربه میخورد ولی آذربایجان، کردستان، زاگرس میانی، گیلان، مازندران ⇒ هنوز زیستپذیر هستند.
۳) سناریوی بدبینانه (جهان +4°C) این سناریو به معنای شکست کامل سیاست اقلیم جهانی است.
ایران ۲۰۵۰ ،زمینهای کشاورزی در فلات مرکزی → ورشکستگی کامل مهاجرت بزرگ داخلی شروع میشود.
ایران ۲۱۰۰ ،فلات مرکزی و جنوب شرق (سیستان) → غیرقابل زیست از نظر آب و گرد و غبار .فقط شمال و غرب و ارتفاعات غرب به شکل چشمگیر باقی میمانند ایران تبدیل به کشوری با “دو منطقه”: هلال غربی–شمالی قابل سکونت مرکز و جنوب شرق غیرقابل سکونت (نه “Sahara”، بلکه شبیه بیابانهای عربستان)
نتیجه نهایی .مسئله ایران “بیابان شدن کامل نیست” .مسئله “کاهش مساحت بخش زیستپذیر کشور” است. سرنوشت ایرانیها مستقیماٌ بستگی دارد به سرنوشت مدیریت آب و آب زیرزمینی.
این نوشته با استفاده از “ChatGPT (OpenAI)” تهیه شده است«چت جی پی تی» ممکن است اشتباه کند. میتوانید در هر موردی به منابع دیگر هم مراجعه کنید.
آنچه میخوانید ترجمه فارسی دو فصل نخست از سیاحتنامه جووانی گمیلی کاریری ایتالیائی به ایران دراواخر قرن هفدهم (سال های 1690) است. این سفرنامه از نظر درک ایران در این مرحله تاریخی مهم است. سیاح تاجر ایتالیائی از عثمانی به ایروان، از آنجا به تبریز و سپس در سال 1694 به اصفهان سفر کرد و در آنجا از جمله شاهد مراسم تاجگذاری سلطان حسین صفوی شد. او به دنبال ایران به هندوستان هم سفر نمود. در اروپا سفرنامه گمیلی شهرت بسیاری در اوایل قرن هجدهم یافت.
ترجمه ای که می بینید هنوز در مرحله ویراستاری است. سفرنامه گمیلی بعد از تکمیل ترجمه و ویراستاری از سوی استادان حسن جوادی و ویلم فلور به چاپ خواهد رسید. خوانندگان گرامی دقت کنند که این ترجمه طرح نخستین است و هنوز باید ویراستاری شود. (نشر نخست این مقدمه در «چشم انداز» سال 2015.)
جالب ترین چیزهایی که مولف در ایران در سال ۱۶۹۴ دیده است
ورود به ایران و ادامه سفر تا ایراون و شرح این شهر
هنگامی که شما به چیزهایی میرسید که مدت ها در پی آنها بودید، رنجی را که در این میان برده اید فراموش می کنید، و این انگیزه ای می شود برای بدست آوردن تجارب نو. این احساسی بود که من هنگام ورود به ایران حس کردم. شادی من چنان زیاد بود که دشواری های سفر و رنج را ه را احساس نمی کردم، چون وارد کشوری می شدم که مردمش کمتر فریبکار هستند. تصمیم گرفتم به قاطرچیان که نمی خواستند به سفر ادامه دهند، دستور حرکت بدهم. اندکی پیش تر به من هشدار داده بودند که حاضر یراق باشم، زیرا که سربازان مرزی ترک عادت داشتند از آنجا رد بشوند. پس از طی ده میل ما به دسته ای از کُردها رسیدیم که زیر چادرهایی که به سرعت می زدند نشسته بودند. چادرآنها عبارت از یک تیرمرکزی خیمه فرورفته در زمین بود که روی آن چرخی قرار داشت و آن را چوب های منحنی چندی نگاه می داشت. آنها از ما نیم پیاستر برای هر اسب می خواستند تا اجازه عبور دهند. در ایران رسم نیست که بارها را باز بکنند، بلکه هرکس مطابق شانس اش انعامی می دهد تا بگذرد.
اسبان ما مدتی استراحت کرده بودند و ما در راهی دراز و سنگلاخ به سفر خود ادامه دادیم تا به تالن رسییم که اولین ده در ایران بود. اینجا پس از طی بیست و هشت میل رحل اقامت انداختیم. بیشتر اهالی این ده ارامنه مسیحی بودند و کلیسای زیبایی داشتند که مانند کلیسای دیگری در آن نزدیکی در حال ویرانی بود، ولی هنوز محراب بزرگ آن را با تصاویری از حواریون مسیح می شد دید. ما همان طورکه در تمام نواحی ارمنی نشین عثمانی کرده بودیم، در اینجا نیز در خانه یک مسیحی اقامت کردیم. یک کشیش یا ورتابت ارمنی که فوق العاده جاهل و بی ادب بود به دیدن ما آمد، و چون دید که یکی از اسبان مریض است آبی را که اسب می خواست بخورد تقدیس کرده و با حرکاتی بسیار خرافی و با اخم و تخم زیاد سوزنی را سه بار در آب فرو برده و بارها علامت صلیب کشید. از معدنی که تا اینجا یک روزه راه است سنگ نمک در می آورند و بر پشت گاوهایی که زین بر آنها نهاده اند، به این ده می آورند.
من در این ده گل بسیار کمیاب و جالبی یافتم که کرت های اینجا را زینت می داد و بعید نیست یک شاهزاده ایتالیایی خریدار آن به قیمت زیادی شود. ساقه آن حدود پنج اینچ است وبر سر آن شش گل است که سه تای آن بصورت کلاهی راست ایستاده و سه تای دیگر برنگ بنفش مثلث وار خمیده اند گل کوچک و سیاهی در وسط قرار دارد و سه تای دیگر با رنگی روشن تر از بنفش دور همه قرار گرفته اند.
ما پنجشنبه 27 مه سحرگاه حرکت کردیم و پس از طی 24 میل در نه ساعت عصر همان روز به اوچ کلیسا رسیدیم که ارمنیان آن را اوچمیادزین می خوانند یعنی “فرزند یگانه” که اسم معمولی آن است. مطابق تواریخ ارمنی این کلیسا سیصد سال پس از میلاد مسیح بنا شده است. بعلاوه در روایات ارمنی آمده است که هنگام بنای آن چون ارتفاع دیوارها باندازه قد یک مرد میرسید، شب هنگام شیطان آمده آنها را خراب می کرد تا این که سرور ما یک شب ظاهر گشته و از این کار شیطان جلوگیری کرد و بدین ترتیب کلیسا ساخته شد. کلیسا وقف ژرژ مقدس است که برایش احترام خاصی قائل اند. کلیسا به شکل صلیبی ساخته شده با گنبدی در وسط آن و در زیر آن سنگی است که می گویند سرور ما برویش خود را به ژرژ مقدس ظاهر ساخت. از سه در می توان وارد کلیسا شد و کف آن با فرش های زیبا پوشانده شده است. سه محراب دارد و بزرگترین آن که نشیمن گاه سر اسقف می باشد، چهار پله دارد و در کنارش انجیلی قرار دارد. محراب طرف راست شش پله و محراب طرف چپ سه پله دارد و هردو نشیمن گاهی برای سر اسقف دارند. برج چهار گوش کلیسا چند ناقوس دارد و همه جا علامت صلیب دیده می شود که در عثمانی به هیچ وجه مجاز نیست.
چهار چهره در فهم تاریخ و دانش منطقه: پونافیدین، مینورسکی، پولاک، کاهون
در درک ما از تاریخ ایران و قفقاز، معمولاً «اتفاقات بزرگ» دیده میشود: جنگها، تجزیهها، انقلابها، مهاجرتها. اما بخش مهمی از آنچه ما امروز «دانش ایران و منطقه» مینامیم، در واقع حاصل کار کسانی است که شاید خودشان «اتفاق بزرگی» نبودند، اما دادهها، روایتها و «تصور»های این منطقه را شکل دادند. در اینجا چند نفر را یاد آوری میکنم – ابتدا از خارج، بعد از خود ایران. خواهیم دید که این اشخاص نامدار سه نقش متفاوت ـ و مکمل ـ داشتهاند. و به این ترتیب بود که «ایرانشناسی» یا دانش کنونی در بارۀ ایران و منطقه، «طبق معمول» و به رسم همۀ دانش های معاصر دیگر از غرب آمد، در ایران ریشه دواند و در ایران در دو یا سه موج یا «نسل» متمایزدر دو یا سه مرحلۀ اجتماعی و سیاسی مختلف، به سطح کنونی دانش ما در بارۀ ایران و منطقه رسید.
انتخاب این اشخاص در این نوشته بر اساس «تأثیر این اشخاص در نقطهی تغییر» است، نه بر اساس ارزش یا اهمیت «اندیشه ها و محصول پژوهشی» آنان.
نمیدانم آیا چیزی در این سلسله مراتب به حکومت رسیدن خاندان های خلافت، سلطنت و پادشاهی اعراب، عثمانی و ایرانی و حتی اروپایی جلب نظر شما را هم میکند یا نه.
ابتدا هارون الرشید از عباسیان: عبد الله المأمُون بن هارون الرَّشيد بن مُحمَّد المِهدي بن عبد الله المَنْصُور بن مُحمَّد بن علي بن عبد الله القُرَشيُّ…
سلطان محمد سوم عثمانی: فرزند سلطان مراد سوم، فرزند سلطان سلیم دوم، فرزند سلطان سلیمان اول، فرزند سلطان سلیم اول…
از صفویان ایران: شاه عباس یکم (بزرگ)، فرزند شاه محمد خدابنده، فرزند شاه تهماسب یکم، فرزند شاه اسماعیل یکم…
آنچه که مرا مدتی است به خود مشغول کرده، موضوع وراثت حکمرانی، از پدر به فرزند گذشتن حکومت صرفنظر از خوبی و بدی صفات و لیاقت های جانشینان نیست، جنگ ها و رقابت های حَرَم سلطنتی و دربار در باره جانشینی هم نیست. حق وراثت مخصوص فرزند ذکور (مَرد، حتی پسر بچه) بودنش و محروم بودن فرزندان دختر بودنش هم نیست.
چیزی که به همان درجه جلب توجه میکند، آن است که در تاریخ نویسی کلاسیک گذشته، بخصوص در شرق مسلمان و کمی کم رنگ تر در اروپا (تا یکی دو قرن اخیر) به ندرت در بارۀ مادران این وارثان حکومت صحبت میشود.
پیشنهاد میکنم ابتدا مقدمۀ این بحث (نوشته پیش) را بخوامنید. این ادامۀ آن مقدمه در این باره است که چگونه تغییر رژیم سیاسی یک ملت واحد میتواند در عرض یکی دو نسل و یا دو سه دهه انسان های آن ملت را از نظر فرهنگی و اجتماعی تغییر دهد. یعنی:
تز اصلی: در طول زمان – معمولاً تنها در عرض یک یا دو نسل – نظامهای سیاسی نه تنها نهادهای یک کشور، بلکه ارزشها، نگرشها و رفتار شهروندان آن را نیز شکل میدهند. به عبارت دیگر، رژیمهای مختلف، افراد یکسانی را «از نو برنامهریزی» میکنند.
چگونه نظامها افراد را شکل میدهند؟ نظام های سیاسی از طریق چندین مکانیسم بر افراد تأثیر میگذارند:
بیش از ده سال است که کتاب مشترک دارون عجم اُغلو و جیمز رابینسون با عنوان «چرا ملتها شکست میخورند: ریشههای قدرت، رفاه و فقر» (۲۰۱۲) به زبان های مختلف ترجمه شده و به یکی از پرفروش ترین کتاب های دنیا تبدیل گشته است. دارون اغلو (زادۀ 1967) اقتصاد دان ترکیه ای (ارمنی تبار) وآمریکایی است که در سال ۲۰۲۴ همراه با جیمز ای رابینسون و سایمون جانسون به جهت پژوهش های تطبیقی خود در زمینۀ شکوفایی دولتها و امپراتوریها و علل شکست و فروپاشی بعضی از آنها برندۀ جایزه نوبل در اقتصاد شدند. کتاب نامبرده تطبیقی یعنی مقایسه ای است، زیرا نمونه های گوناگون کشور ها و دولت های کنونی را با معیارهای مشخص و سنجش پذیر اقتصادی و سیاسی-اجتماعی با یکدیگر مقایسه کرده و سعی میکند بر پایۀ این مقایسه ها و تحلیل ها به نتیجه های کلی برسد.
در یک رشته نوشته ها به بازنشر فصل های کتاب «تاریخ اختلاط ایرانیان و ترکان» خواهیم پرداخت که دو سال پیش توسط شرکت انتتشاراتی «آیدین» در تبریز منتشر شد.
این کتاب، تاریخ طولانی آشنائی و همگرائی و بالاخره اختلاط ایرانیان و ترکان را بررسی میکند. بیش از هزار سال است که ایرانی زبانان و ترک زبانان[1] از آسیای مرکزی در مرزهای چین گرفته تا آناتولی و عراق در کنار یکدیگر و با همدیگر زندگی میکنند. هر قرن و دوره تاریخی که گذشته، امتزاج و اختلاط تباری، زبانی، فرهنگی و اقتصادی آنان بیشتر شده است. آشنائی علمی با تاریخ همسایگی و امتزاج ایرانیان و ترکان، هم سطح دانش ما را در این مورد بالا می برد و هم به سود زندگی آرام، پر تفاهم و سودمند برای همه جوامع این منطقه است.
در اینجا منظور از تعبیر «ایرانیان» تنها شهروندان ایران یا افغانستان و تاجیکستان کنونی نیست، بلکه همه مردمان در همه سرزمین هائی است که در طول تاریخ به گونه و شاخه ای از خانواده بزرگ زبان ها و لهجه های ایرانی سخن میگفتند. به همین ترتیب منظور از تعبیر «ترکان» همه مردمان همه سرزمین هائی است که در طول تاریخ به گونه و شاخه ای از زبان ها و لهجه های ترکی سخن میگفتند. در علم زبان شناسی به گروه نخست، زبان ها و لهجه های «ایرانیک» و به گروه دوم، زبان ها و لهجه های ترکیک میگویند.
مناسبات، بده بستان و امتزاج پرفراز و نشیب ایرانیان و ترکان دستکم هزار سال پیشینه دارد – از فروپاشی سامانیان در اوایل هزاره دوم میلادی، تاسیس دولت های غزنویان، قراخانیان، خوارزمشاهیان ترک و سلجوقیان. این را دقیقا میدانیم. اما شاید آغاز این آشنائی و همگرائی حتی هزار سال پیش تر، یعنی مجموعا حدود دو هزار سال قبل در دشت های آسیای میانه و بخصوص مغولستان کنونی بوده است.
چرا مغولستان کنونی؟ زیرا سرزمینی که امروزه مغولستان نامیده میشود، تا اوایل هزاره اول میلادی یعنی دو هزار سال پیش هنوز «مغولستان» یا مغولی زبان نشده بود. این سرزمین، همراه با ایالت های سین کیانگ و گانگ سو در چین کنونی، موطن اقوام و قبایل مختلفی مانند سکاها، تُخارها، اجداد ترک ها و اجداد مغول ها بود که هم بین خود رقابت و کشمکش داشتند و هم همسایگی و معاشرت میکردند. این اقوام غالبا کوچ نشین بودند، در چادر ها میزیستند، دامپروری میکردند، و وابسته به وضع هوا از محلی به محل دیگر مهاجرت میکردند. در کنار دامپروری، آنها با همسایه های یکجا نشین خود به تجارت می پرداختند، پنیر و پشم میفروختند و کفش، لباس و نان میخریدند و بخصوص در دوره های خشکسالی و قحطی، جوانان تیرانداز و اسب سوارشان به سرزمین های مردمان یکجا نشین همسایه حمله ور میشدند.
در این جوامع قبیله ای «دولت» یا حکومت به معنای امروزی وجود نداشت. آنها به صورت طایفه ها و قبیله های متمایز اما مرتبط با یکدیگر در به اصطلاح «اتحادیه» های ایلاتی یا قبیله ای (همچنین موسوم به خان نشین با خاقانات) زندگی میکردند. در درون این اتحادیه ها، قبیله ای که پرجمعیت تر از دیگران بود و رئیس پر قدرتی داشت، همه آن اتحادیه را رهبری میکرد، تا اینکه بعد از مدتی بر اثر کشمکش داخلی یا مرگ رئیس قبیله، تقسیم قدرت از نو شروع می شد و حدود حکمرانی تغییر پیدا میکرد.
دو سه قرن قبل از میلاد مسیح تا یکی دو قرن بعد از آن، اوضاع دشت های آسیای میانه در شمال غربی چین چنین بود.
در باره این اتحادیه ها و قبایل داخل آنها که دو هزار سال پیش می زیستند و از نظر قومی و فرهنگی پیوسته در حال تغییر و تحول بودند، اطلاعات دقیقی موجود نیست. از طرف دیگر اغلب این منابع به زبان چینی و برخی سکائی (از زبان های ایرانی شرقی در دشت های آسیای میانه در قرون وسطا) هستند که مدت ها برای پژوهشگران معاصر ناآشنا باقی مانده بودند، تا اینکه بعضی از آنها در همین صد سال اخیر رمز گشائی و به زبان های اروپائی ترجمه شدند. همین منابع نام های مختلفی به این اتحادیه ها و قبایل درون آنها داده اند. از میان این نام ها مثلا میتوان به قبایل سکا (یا اسکیت) و تُخار و اتحادیه های موسوم به «هسیونگ-نو»، «روان-رو» و «هون» اشاره کرد.
برپایه اطلاعات منابع موجود، در باره حضور گسترده قبایل سکا و تُخار در منطقه وسیعی از تورپان (تورفان بعدی) و کاشغر (در چین کنونی) تا دشت های مغولستان در یکی دو قرن قبل و بعد از میلاد مسیح نمی توان تردید نمود. سکاها گویشوران یکی از زبان های ایرانی شرقی بودند و تُخارها نیز اگر ایرانی زبان نبودند، به هر حال می توان آنان را هند و اروپائی زبان شمرد. در باره اینکه این ایرانی زبانان شرقی و کوچ نشین در کدام دوره و چگونه به این مناطق آسیای میانه آمده اند، بخصوص در چهل، پنجاه سال اخیر پژوهش های با ارزش و علمی بسیاری انجام گرفته که این نوشته جای بحث آن نیست. کافی است که بدانیم این گروه ها احتمالا چند هزار سال پیش از آن به دنبال پراکنده شدن گروه بسیار بزرگ تری به نام اقوام مختلف هند و اروپائی زبان (که هند و ایرانی زبانان تنها یک زیر گروه آنان بودند) راه خاور زمین را در پیش گرفته اند. گروه های دیگر هند و اروپائی زبانان به غرب، شمال یا جنوب رفته اند. اکثریت بزرگ زبان های اروپائی و در ضمن ایرانی، ارمنی، هندی و روسی وابسته به همین خانواده زبان های هند و اروپائی هستند.
در عین حال، طبق منابع چینی، احتمالا اجداد قبایل ترک و مغول بعدی نیز همراه با سکاها و تخارها در اتحایه قبیله ای هسیونگ-نو می زیستند. این اتحادیه، دشت های مغولستان و سرزمین های همسایه آن در چین، جنوب روسیه، قزاقستان و قرقیزستان کنونی را در بر میگرفت. اگرچه منابع قدیم چینی به روشنی از حضور ترک ها یا مغول ها در این منطقه سخن نمیگویند و اگرچه در این مورد منابع نوشتاری ترکی یا مغولی قدیم نیز موجود نیست، اما این احتمال هیچ هم بعید نیست. به هر تقدیر میدانیم که ترک ها و مغول های بعدی از درون همین اتحادیه ها و در اثر فشارهای چین و همچنین پیشروی یا عقب نشینی قبایل دیگر پا به عرصه تاریخ گذاشته اند. ترک ها در این اتحادیه بزرگ زیر چتر اتحادیه کوچکتری به نام «آشینا» می زیستند. برپایه تحلیل نام و تاریخ اتحادیه آشینا (تلفظ چینی: «آ-شین-ها») یعنی آخرین اتحادیه ای که ترک ها قبل از شورش و استقلال خود در قرن ششم م. در آن می زیستند، میتوان تاریخ نخستین تماس ها، همسایگی و همگرائی ترک ها و ایرانیان (اگر دقیق تر بگوئیم: ترکیک زبانان و ایرانیک زبانان شرقی) را در اوایل هزاره یکم میلادی یا حتی یکی دو قرن پیش از آن حدس زد.[2] با این ترتیب میتوان عجالتا نتیجه گرفت که نخستین تماس ها بین ایرانیان و ترک ها در دشت های آسیای میانه (مخصوصا مغواستان کنونی و کاشغر چین) انجام گرفته است. در آن دوره در ایران، هخامنشیان و پس از آنان لشکریان و فرماندهان «سلوکی» اسکندر مقدونی و سپس اشکانیان برسر کار بودند. ترک ها هم هنوز همراه با ایرانیان شرقی در اثر فشار چین و دیگر قبایل کوچ نشین از شمال و شرق، به طرف جنوب و جنوب غرب یعنی ماوراءالنهر و ایران مهاجرت نکرده بودند، یا اینکه این کوچ های بزرگ که بعد ها، در اوایل هزاره یکم میلادی به «کوچ هون ها» معروف شد، تازه تازه شروع شده بود.
عینا مانند نمونه ایرانیان شرقی، در باره خاستگاه اصلی ترک ها قبل از مهاجرتشان به دشت های مغولستان نیز اطلاعات دقیقی نداریم. اما گمانه زنی رایج کنونی دانشمندان مبنی بر آن است که اجداد اصلی ترک ها احتمالا از سرددشت ها یا «توندرا» های جنوب سیبری به مغولستان کوچ کرده اند. این کتاب جای آن بحث ها هم نیست. شاید عجالتا کافی است بدانیم که هم سکا ها و تخارها و هم ترک های نخستین اصالتا برخاسته از خود مغولستان نبودند، بلکه در نتیجه کوچ نشینی و مهاجرت به آنجا آمدند و در نتیجه کوچ ها و مهاجرت های بعدی به سرزمین های دیگر رفتند و با اقوام دیگر در آمیختند.
تقریبا پانصد سال بعد، در قرن ششم میلادی و بخصوص پس از تاسیس نخستین دولت ترک موسوم به «گوک تورک» در سال 552 م.[3] منابع قدیم چینی و یونانی بیزانس از قبایل ترک در آن سوی مرزهای شمال غربی چین یعنی مغولستان و جنوب روسیه کنونی سخن میگویند.[4]
این دوره در ایران، افغانستان و ماوراءالنهر مقارن با دوره ساسانیان است، یعنی زمانی که از دوره مادها، هخامنشیان، سلوکیان و اشکانیان بیش از هزار سال میگذشت. در این مدت اتحادیه های قبیله ای گذشته به هم خورده و اتحادیه های کوچک و بزرگ جدید مانند کوشانیان، هون ها و هپتالیان به وجود آمده بودند. سکا ها و تخارها نیز با نام های جدید ناچار به مهاجرت به غرب و یا ماوراءالنهر، افغانستان، سیستان («سکا-ستان») و پاکستان کنونی شده بودند. ترک ها از درون اختلاط قومی «هون ها» بیرون آمده و به تدریج مقام خود را به عنوان نیروئی پراکنده، اما جنگاور در منطقه تحکیم مینمودند.
حکمرانی ساسانیان ایران تا شمال چین و مغولستان کنونی نمی رسید، اما در آن دوره، سُغدیان ایرانی زبان که احتمالا از وارثان سکا ها بوده و در تجارت با چین مهارت یافته بودند، از سمرقند و بخارا آمده، از این مناطق گذشته و در امتداد «جاده ابریشم» کالاهای خود را به چین می بردند. سواران قبایل ترک کار نگهبانی قافله های تجارتی سغدیان را برعهده داشتند. بعضی از آنها نیز برای دیگر چادر نشینان کالاهای تولیدی شهرنشینان سمرقند و بخارا را می خریدند. نخستین شهرهای دشت های شمال مانند «بالاساغون» (در قرقیزستان کنونی) بر سر راه «جاده ابریشم» تاسیس شده که جمعیت آن ابتدا ترکیبی از ترک ها و سغدیان بوده است. بزودی این مردمان با یکدیگر در آمیختند و غالبا ترک زبان شدند، با مشخصات ظاهری و فرهنگ، مذهب و زبانی متاثر از یکدیگر…
تاسیس نخستین دولت ترک تاریخ به نام گوک تورک (552 م.) مربوط به همین دوره است. ریشه های این دولت ایلاتی نیز با اقوام ایرانی و دیگر گروه های غیر ترک مرتبط بوده است. قشر رهبری کننده آنان، آشینا، قبلا منسوب به سرزمین های تُخاری و سکانشین کاشغر، خُتن و تورفان در شمال غربی چین بودند که بعد ها نام «ترکستان شرقی» و سین کیانگ چین به خود گرفت. همین دولت گوک تورک بود که مدتی پس از تاسیس خود، در همدستی با خسرو انوشیروان ساسانی حکومت هپتالیان در آسیای مرکزی را شکست داد و متصرفات این پیروزی را با ایران ساسانی تقسیم کرد: بلخ و هرات به ایران، سمرقند و بخارا به ترکان رسید. سغدیان در مناسبات این دولت ترک با ایران، بیزانس (روم شرقی) و چین نقش میانجی، فرستاده و مترجم را ایفا میکردند. در عین حال ترکی به عنوان زبان شفاهی مردم به تدریج رخنه بیشتری میان ایرانی زبانان ماوراءالنهر پیدا میکرد.
دولت گوک تورک در نتیجه اختلافات داخلی و حمله های چین و لشکریان اسلام شکست خورد و جای آن را دولت ایلاتی اویغور با مرکزیت کاشغر گرفت[5]. روابط این دولت با سغدیان حتی بهتر از دوره گوک تورک بود. پس از سقوط حکومت نامبرده، اویغورها به کاشغر، خُتن و تورفان کوچ کردند که اکثر مردم آن تخاریان و سکایان بودند. باز همه این مردمان با یکدیگر جوش خوردند و زبان غالب این منطقه ترکی شد. پس از فروپاشی دولت داری ترکی، در سرزمین های میان رود ولگا و حوزه پونتیک دریای سیاه دولت خزرها تاسیس یافت. مهم ترین نقاط رابطه این دولت با جهان اسلام عبارت از ایران و خوارزم بود.
این تحولات در بخش نخست کتاب حاضر («تا اسلام») با تفصیلات بیشتری شرح داده شده است.
بخش دوم کتاب («از اسلام تا صفویان»)، آنگونه که از نامش پیداست، از نظر زمانی به تحولات بعد از اسلام اختصاص یافته است. اما هنگام مطالعه کتاب که بر بستر سلسله مراتب رویدادهای تاریخی تنظیم شده است نیز میتوان به راحتی مشاهده کرد که سیر تاریخ، در مراحلی منقطع و بی ربط با یکدیگر جریان نمی یابد. هر مرحله در بطن خود حامل عناصر و خصوصیات، انسان ها، فرهنگ ها و مناسبات مرحله گذشته خود است و همزمان، عناصر، خصوصیات، انسان ها و فرهنگ های آینده بعدی را در خود می پروراند. از این نگاه است که میگویند تاریخ، همانند خود «زمان»، آینده و گذشته قطعی ندارد. بررسی تاریخ را پیوسته باید از نقطه ای شرطی آغاز کرد، اگر چه همان نقطه نیز گذشته ای داشته، و این بررسی را باید در نقطه ای شرطی پایان داد، اگر چه آن نقطه نیز آغاز و پایان خود را داشته است.
بدین ترتیب آنچه که بعد از اسلام در رابطه با موضوع اصلی این کتاب یعنی همگرائی و اختلاط ایرانیان و ترکان اتفاق افتاد، به گونه ای ادامه تحولات پیش از اسلام به صورتی دیگر و سرعتی بیشتر بود.
به گفته یوهانسون، «همه دولت های ایلاتی ترکیک که بعدا بر سر کار آمدند، متخصصان خود را از سرزمین های مردم یکجا نشین به کار گرفتند. ابتدا سغدیان و دیرتر دیگر ایرانیان در دولت های ترکیک آسیای مرکزی و شرق نزدیک وظایف اداری و دولتی بر عهده گرفتند.»[6] همه سلسله های بزرگ ترک زبان مانند غزنویان، سلجوقیان، ترکمانان آق قویونلو و قراقویونلو و دیگران طی چندین قرن همزیستی، همگرائی و اختلاط سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و زبانی با جهان ایرانی، دولت ها و ملت های معاصری را به وجود آوردند که امروزه، در کنار ایران، کشور های ترکیه، جمهوری آذربایجان، افغانستان، ترکمنستان، تاجیکستان و ازبکستان چند نمونه بارز این روند پر پیچ و خم تاریخی را تشکیل میدهند.
در این روند، فرهنگ ها، سنن و زبان های ایرانی، ترکی و طبعا عربی (عمدتا از طریق اسلام) فرهنگ مختلط و جدیدی را ایجاد کردند. حتی قرن ها بعد هر کدام از اجزا و اعضای این پدیده، با وجود پیمودن راه های مستقل و ملی خود در سده های اخیر، چنان درهم تنیده اند که امروزه نه تنها زبان و طرز فکر، عادات و سنن آنان، بلکه حتی فرهنگ پخت و پز و درک این ملت ها از اخلاق و روابط خانوادگی نیز به سختی قابل تفکیک از یکدیگرهستند – کم و بیش شبیه آنچه که امروزه در اروپا میان فرهنگ ها و زبان های انگلیسی، آلمانی و فرانسه در بستر زبان و فرهنگ یونانی-لاتین می بینیم. این همان اختلاط «ایران و ترکان و تازیان» است که فردوسیِ دلواپس از کمرنگ شدن صفات باستانی ایرانی را به نوشتن «شِکوه نامه» معروف «پادشاهی یزدگرد» در شاهنامه وادار کرده است.
بله، «ایران و ترکان و تازیان» اینگونه در هم تنیده و با همه فراز و نشیب های راه، ملت ها و کشورهای نوین معاصر را به وجود آورده اند. شاعر میهنی ایران در آن اثر خود از اختلاط ایرانیان، ترکان و اعراب که در دوره فردوسی (قرون دهم-یازدهم م.) در اوج خود بود، اظهار نگرانی کرده است که این آمیزش باعث به هم خوردن فرهنگ و تمدن ایرانیان میشود. به همین ترتیب، فرهنگ نویس معروف ترک، محمود کاشغری که تقریبا همزمان فردوسی بود، در شکایتی مشابه، از اختلاط ترکان چادرنشین با ایرانیان شهری و مختلط شدن زبان به اصطلاح «پاک» و سره آنان با زبان فارسی شکایت کرده است. البته به نظر نگارنده هر دوی این نگرانی ها، نه نشانه خصومت نسبت به قوم و فرهنگ طرف مقابل، بلکه ناشی از حس پاسداری نسبت به فرهنگ خودی بوده است. شاید نه فردوسی و نه کاشغری می دانستند که ایرانیان و ترکان آن دوره نیز خود محصول آمیزشی هزار ساله در گذشته دورتر بوده اند و در آن دوره نیز این آمیزش، بخصوص با در نظر گرفتن بحران های سیاسی و نظامی جامعه «روال قابل انتظار» خود را طی میکرد. (در نیم فصل جداگانه ای از این کتاب به این بخش شاهنامه هم پرداخته شده است.)
کتاب حاضر تنها برخی از جوانب مهم این روند طولانی را در بستر تاریخی و سیاسی تحولات منطقه بررسی میکند. موضوع مهمی که دقت مرا در این بررسی به خود جلب میکند، پیدایش، مناسبات، تاثیر متقابل و تغییرات زبان های گروه های مختلف مردم و دیگر جنبه های فرهنگی در طول تاریخ منطقه وسیعی از آسیای میانه تا ایران و آناتولی تاریخی خواهد بود. به باور من، بررسی تحول زبان های ایرانیک و ترکیک و تاثیر آنها به یکدیگر میتواند روشن تر از روش های دیگر نشان دهنده چند و چون همگرائی و اختلاط تاریخی ایرانیان و ترکان باشد.
از نظر سلسله مراتب تاریخی، مرحله بعد از اسلام این بررسی را در میانه های دوره صفویان و مدتی پس از فتح قسطنطنیه یا استانبول کنونی از سوی عثمانیان به پایان خواهیم رساند.
در پایان کتاب سه پیوست خواهیم داشت. یکم: موضوع تداوم هویت ایرانی بخصوص از ساسانیان تا سلسله های ایرانی بعد از اسلام و هزاره ای که با حکمرانی ترکان غزنوی و سلجوقی آغاز و با دوره صفویان وارد مرحله روشن تر و مشخص تر معاصر شد. دوم: بحث بیشتر و دقیق تری در رابطه با تاثیرات متقابل زبان های فارسی (ایرانی) و ترکی (ترکیک) در طول تاریخ، و سوم: در باره اختلاط ژنتیک ایرانیان و ترکان در طول تاریخ.
آنگونه که خواهیم دید، تاریخ آشنائی، معاشرت، همگرائی و در نهایت اختلاط تدریجی ایرانیان و ترکان 1000 تا 2000 سال سابقه دارد. اوج این مناسبات، بعد از اسلام، بعد از دوره سامانیان، یعنی حدود هزار سال پیش شروع شد. در این مدت طولانی، ایرانیان و ترکانی که اصالتا از آسیای میانه آمده بودند، به مرور زمان از نظر اداره دولت، امور اجتماعی و فرهنگی، زبان و آداب و رسوم چنان با یکدیگر در آمیختند که بعد از حدود پنج قرن، یعنی احتمالا از صفویان به بعد دیگر تمایز «ترک و تاجیک» (طوری که پیش تر در برخی آثار تاریخی و ادبی دیده میشد) به تدریج از بین رفت و محدود به زبان نخست یا مادری فارسی زبانان و ترکی زبانان گردید. در همین پیوست سوم خواهیم دید که اختلاط ایرانیان و ترکان از نظر ترکیب ژنتیک و «دی ان ای» نیز همه این مردمان را مشابه یکدیگر کرده است، تا جائی که شاید برخی تحولات سیاسی آنان را به در پیش گرفتن راه های سیاسی جداگانه ای وادار کند، اما حتی در آن صورت نیز تاثیرات متقابل و عمیق آنان بر یکدیگر بازگشت ناپذیر باقی خواهد ماند.
در پایان این پیشگفتار لازم میدانم سپاسگزاری خود را از دو مورخ، ترک شناس و زبانشناس برجسته، پیتر ب. گُلدن (دانشگاه راتگرز آمریکا) و لارس یوهانسون (دانشگاه های ماینتس آلمان و اوپسالای سوئد) ابراز کنم. بخصوص سه اثر این دانشمندان به من در تالیف کتاب حاضر کمک فراوانی نموده اند. عنوان و مشخصات این سه اثر را در زیرنویس[7] همین صفحه ذکر کرده ام. بخصوص از پروفسور گلدن و موسسه انتشاراتی «هاراسوویتس» (ویسبادن آلمان) متشکرم. من از آنها خواهش کردم و آنها بدون چشمداشتی به من اجازه دادند که مقاله مفصل گلدن در کتاب یوهانسون/بولوت با عنوان «ترک ها و ایرانیان، یک نگاه تاریخی» را به فارسی ترجمه و منتشر کنم. اما من بعدا به این نتیجه رسیدم که شاید بهتر است به جای ترجمه کامل و دقیق مطالب آن کتاب که میتوانست برای متخصصین حوزه بسیار مفید باشد، از نکات اصلی آن استفاده کنم و موضوع را آنگونه که خود (با لحاظ کردن آثار دیگر) درک کرده ام، بازگو نمایم، تا قشر وسیعتری از خوانندگان غیر متخصص مورد خطاب قرار گیرند.
در همین پیشگفتار بجاست مفاهیم ایرانیک/ایرانی و ترکیک/ترکی را از یکدیگر تمیز دهیم. هدف اصلی از این تفکیک تشخیص میان زبانهای ترکیک (ترکی ترکیه، ترکی آذری، ازبکی، ترکمنی، قزاقی و غیره) و زبانهای ایرانیک (فارسی، سُغدی، بلخی، پامیری، کُردی، پشتو، بلوچی، بدخشی و غیره) است، تا معلوم باشد که زبانهای ایرانیک (ایرانی) با فارسی یکی نیستند، همچنان که ترکیک (ترکی ترکیه، آذری، ترکمنی، ازبکی، قزاقی، قیرقزی و غیره) فقط شامل ترکی کنونی آذربایجان و ترکیه نیست، بلکه خانوادۀ بزرگی از زبان های اصالتا ترکی را در بر میگیرد. این نکته ای است که گاه باعث آشوب ذهنی و حتی سوء استفاده های سیاسی میشود. طبعاً وقتی از قبایل یا دودمانهای ایرانیک یا ترکیک نا م می بریم، منظورمان مردمان یا خاندان هائی هست که به شاخه های مختلف این دو زبان سخن میگفتند. البته در ادامۀ کتاب و پس از جا افتادن این تمایز سعی شده است جهت سادگی مطالعه، همان تعابیر آشنای «ایرانی» و «ترکی» به کار رود.
عباس جوادی
بهار 1402/2023
[1] نگارنده، هر دو تعبیر «ترک زبان» یا «ترکی زبان» را به یک معنا، آن هم به معنای همه انسان هائی به کار می برد که در گذشته به یکی از زبان ها یا لهجه های ترکیک سخن میگفتند یا امروزه سخن میگویند. در واقع تعبیر دقیق تر این معنا «ترکیک زبان» می بود که چند صفحه بعد توضیح داده خواهد شد.
[2] Golden: Introduction, pp. 117-124
[3] Golden: Ibid, p. 116
[4] مدتی بعد سنگ نوشته های مربوط به دولت دوم ترک ها در قرن هشتم م. مستقیما از ترک ها و دولت ترکی نام برده اند.
[5] یکی از مشخصات حکومت های قبیله ای این بود که این حکومت ها پایتخت ثابت و معینی نداشتند. خان یا خاقان پیوسته برای تاخت و تاز سوار بر اسب در سفر بود و مانند دیگر مردمان کوچ نشین در چادر می خوابید. مرکز حکومت همان جائی بود که خاقان در آنجا چادر میزد. خاقان های نخستین دولت ترک نیز مدتی در بالاساغون مستقر بودند.
آیا یک نشست گروههای اصلی اپوزیسیون مستقر در اروپا (مانند نشست پراگ که به آن اشاره شد) اجماع سریع برای جایگزینی جمهوری اسلامی را به تأخیر نمیاندازد یا حتی از بین نمیبرد؟
ChatGPT گفت:
سوال خوبی است – این یک معضل واقعی برای جنبشهای اپوزیسیون است که سعی میکنند در خارج از کشورهماهنگ شوند، در حالی که وضعیت داخل ایران همچنان بیثبات است. در اینجا یک تحلیل ساختاری آمده است: چرا جلسات اپوزیسیون مستقر در اروپا ممکن است مانع از اجماع سریع اپوزیسون شود؟ این جلسات اغلب عمق شکافهای ایدئولوژیک – سلطنتطلبان، جمهوریخواهان، چپگرایان، طرفداران خودمختاری قومی، لیبرالهای سکولار خارج از کشور – را به جای حل آنها آشکار میکند. هر جناح برای به رسمیت شناخته شدن تلاش میکند و هیچ کس نمیخواهد مطیع به نظر برسد. این امر وحدت را به تأخیر میاندازد. در آن صورت ممکن است برداشت نفوذ خارجی از طرف نظام موجود تبلیغ شود. وقتی این گردهماییها در پایتختهای اروپایی (پراگ، مونیخ، بروکسل) برگزار میشود، تبلیغات رژیم به راحتی آنها را به عنوان کودتاهای مهندسی شده توسط غرب ترسیم میکند و مشروعیت آنها را در داخل ایران کاهش میدهد. بسیاری از ایرانیان به هر چیزی که از خارج تحمیل شده به نظر برسد، بیاعتماد هستند. این نیز ممکن است عدم تطابق با پویاییهای داخل ایران را به وجود بیاورد.
مردم ایران روزانه با سرکوب و مشکلات اقتصادی روبرو هستند و ممکن است احساس کنند که این اجلاسهای خارج از کشور با واقعیتهای میدانی ارتباطی ندارند. در همین حال، تغییر رژیم – اگر اتفاق بیفتد – احتمالاً آشفته و سریع خواهد بود و زمان کمی برای کمیتههای خارج از کشور باقی خواهد گذاشت تا بر رویدادها تأثیر بگذارند. مشکل اجماع در مقابل سرعت تهیه یک پلاتفرم مشترک بین جناحهای مشکوک به یکدیگر (مثلاً طرفدار سلطنت در مقابل ضد سلطنت) یک فرآیند کند است. تا زمانی که اجماعی حاصل شود، وضعیت داخل ایران ممکن است توسط بازیگران میدانی (رهبران خیابانی، واحدهای نظامی فراری) تعیین شده باشد.
اما چرا این جلسات هنوز میتوانند مفید باشند؟ نشان دادن آمادگی بینالمللی یک بلوک قابل مشاهده و متحد در خارج از کشور میتواند به قدرتهای غربی اطمینان دهد که جایگزین معتبری برای هرج و مرج وجود دارد و حمایت دیپلماتیک و اقتصادی را در هنگام سقوط رژیم تشویق میکند. ایجاد یک طرح انتقالی حتی اگر کاملاً الزامآور نباشد، این گردهماییها میتوانند چارچوبهایی را برای یک شورای انتقالی، برنامههای تثبیت اقتصادی و اصلاحات بخش امنیتی تدوین کنند – کارهایی که انجام آنها در تهران در شرایط فعلی دشوار است. شبکهسازی برای منابع تأمین مالی، پوشش رسانهای و لابیگری به شبکهسازی در خارج از کشور بستگی دارد. جلسات مستقر در اروپا اغلب جایی هستند که این خطوط لوله منابع حیاتی شکل میگیرند.
شما گفتید:
آیا این امر شتاب اجماع سریع را از بین میبرد؟
ChatGPT گفت:
اجماع = یک رهبر واحد باشد، بله، این جلسات این را تقریباً غیرممکن میکند. هر گروهی از کنار گذاشته شدن میترسد. اما اگر اجماع = یک چارچوب حداقلی برای گذار (مثلاً انتخابات آزاد ظرف فلان تعداد ماه) باشد، دشوار، اما قابل دستیابی است، مشروط بر اینکه غرورها کنترل شوند و هیچ کس اصراری بر تعیین قبلی نوع رژیم نداشته باشد.
خلاصه کلام، جلسات مستقر در اروپا شمشیرهای دولبه هستند: اگر برای مشروعیت و برنامه ریزی باشد از نظر بینالمللی ضروری هستند، اما خطرناکند زیرا جناحگرایی را تقویت میکنند و روایتهای رژیم از هماهنگی خارجی را تغذیه میکنند. یک اجماع سریع در داخل ایران به احتمال زیاد از هماهنگی عملگرایانه بین شبکههای اعتراضی داخلی و جداشدگان از رژیم ناشی میشود، نه از کنفرانسهای خارجی – مگر اینکه آن جلسات خود را به یک نقشه راه انعطافپذیر و غیرایدئولوژیک محدود کنند تا مذاکرات تقسیم قدرت.
ChatGPT گفت:
آیا میخواهید جلسه پراگ را با تلاش برای منشور برلین ۲۰۲۳ و همگرایی مونیخ ۲۰۲۵ مقایسه کنم تا نشان دهم که چگونه این پویاییها در واقعیت نقش داشتهاند؟ این نشان میدهد که چرا برخی از تلاشها شکست خوردند و برخی دیگر موفقیت نسبی داشتند.
شما گفتید: بله، لطفا.
در اینجا مقایسهای ظریف از جلسات به سبک پراگ، همگرایی مونیخ ۲۰۲۵ و گردهماییهای برلین ارائه شده است که نشان میدهد چگونه اجلاسهای مستقر در اروپا میتوانند هم به مسیر مخالفان برای رسیدن به اجماع سریع برای جایگزینی جمهوری اسلامی کمک کنند و هم مانع آن شوند.
کنفرانس برلین: وقتی تلاشهای وحدت نتیجه معکوس داد. کنفرانس برلین ۲۰۰۰ – که آشکارا درباره آینده پس از انتخابات ایران بود – در حالی که اغلب به عنوان یک داستان هشداردهنده مطرح میشد، با هرج و مرج به پایان رسید: اعتراض فعالان تبعیدی در داخل محل برگزاری، این کنفرانس را مختل کرد. صحنههای دراماتیک شامل افرادی بود که لباسهایشان را درآوردند و با اصلاحطلبان مخالفت کردند که به طور شفاهی در ایران پخش شد (ویکیپدیا). عواقب آن مجازاتکننده بود: حداقل ده نفر از شرکتکنندگان پس از بازگشت به ایران دستگیر شدند و با احکام سنگینی با اتهاماتی مانند «توهین به رژیم» روبرو شدند.
درس ویکیپدیا: اختلافات آشکار و نمایشهای اغراقآمیز در کنفرانسهای تبعیدی میتواند اعتبار را تضعیف کند و صداهای مشروع را در معرض خطر قرار دهد.
همگرایی مونیخ (۱۶ فوریه ۲۰۲۵): گامی به سوی وحدت عملگرایانه اجلاس همگرایی مونیخ رویکردی منظمتر و استراتژیکتر را نشان داد: این اجلاس طیف گستردهای از جناحهای مخالف – از جمله سلطنتطلبان، جمهوریخواهان، لیبرالها، طرفداران کُرد و گروههای جوانان – را گرد هم آورد که همگی بر سر دوازده اصل مشترک (تمامیت ارضی، سکولاریسم، گذار دموکراتیک و غیره) به توافق رسیدند (ویکی پدیا). رضا پهلوی به عنوان رهبر انتقالی، نه به عنوان پادشاه آینده، انتخاب شد و تأکید کرد که تصمیمات نهایی (جمهوری در مقابل سلطنت مشروطه) باید توسط خود ایرانیان گرفته شود. ناظران ویکیپدیا از این اقدام تمجید کردند.
من دیروز (24 اوت، 2 شهریور) این دو سؤال را از سایت هوش مصنوعی «چت جی پی تی» پرسیدم. پرسش و پاسخ را در اینجا میگذارم:
شما گفتید:
ولیعهد رضا پهلوی به عنوان رهبر ایران در دوره گذر از جمهوری اسلامی چقدر قابل اعتماد است؟
ChatGPT گفت:
در اینجا نگاهی دقیق به امکانات رهبری ولیعهد رضا پهلوی در ایران پس از جمهوری اسلامی، با در نظر گرفتن توانایی ها و محدودیتهای قابل توجه او، میاندازیم.
نقاط قوت و فرصتها
به رسمیت شناختن نمادین و وجهه بینالمللی پهلوی در میان ایرانیانِ تبعیدی و برخی محافل بینالمللی از جایگاه ویژهای برخوردار است. او فعالانه خواستار گذار دموکراتیک شده و پس از فروپاشی رژیم، یک نقشه راه ۱۰۰ روزه پیشنهاد داده است.هافپست، روزنامه تایمز هند، ویکیپدیا جلسات مخالفان مانند اجلاس همگرایی مونیخ در فوریه 2025 حتی او را به عنوان یک رهبر موقت بالقوه معرفی کرد.ویکیپدیا.
چشمانداز برای گذار او همواره خود را به عنوان یک چهرۀ گذار، نه یک پادشاه، معرفی میکند و از مسیر انتخاباتی به سوی دموکراسی سکولار از طریق همهپرسی حمایت میکند.هافپست، ویکیپدیاا، یبیسی.
حمایت و برنامههای خارج از کشور پهلوی از حمایت جوامع سلطنتطلب و بخشی از اپوزیسیون خارج از کشور برخوردار است. «پروژه رفاه ایران»(IPP) که در سال ۲۰۲۵ آغاز شد، استراتژیهای اقتصادی و حکومتی را برای ایران آینده ترسیم میکند.ویکیپدیا.
نوستالژی و حسرت نسبت به ایران پیش از انقلاب ۱۳۵۷ برخی از ایرانیان او را با مدرنیتۀ سکولار ایران پیش از انقلاب مرتبط میدانند. یک ایرانی-بریتانیایی در شبکه «الجزیره» اظهار داشت که او «نماد ایران پیش از جمهوری اسلامی» است.الجزیره.
حمایت مردمی سؤال برانگیز در حالی که برخی نظرسنجیها نشان دهندهی برداشت نسبتاً مطلوبی است (مثلاً ۴۴٪)، تنها بخش کوچکی او را به عنوان یک رهبر مناسب انتقالی میبینند یا از احیای سلطنت حمایت میکنند (به ترتیب ۲۸٪ و ۱۸٪).https://debuglies.comکارشناسان خاطرنشان میکنند که بسیاری از ایرانیان در بحبوحۀ سرکوب دولتی، بر بقای فوری خود تمرکز میکنند، نه گزینههای رهبری.فایننشال تایمز.
جنجال بر سر حمایت از اسرائیل همسویی علنی او با اسرائیل، به ویژه در جریان حملات نظامی، واکنشهای منفی قابل توجهی را به دنبال داشت. منتقدان معتقدند که این امر اعتبار او را در داخل ایران، جایی که احساسات ملیگرایانه افزایش یافته بود، تضعیف کرد.الجزیره، فایننشال تایمز.
چندپارگی اپوزیسیون اپوزیسیون داخلی ایران متنوع است – از جمله گروههای فمینیستی، قومی و اصلاحطلب – که اغلب به هر دو مدل سلطنت و رهبری در تبعید بیاعتماد هستند.https://debuglies.comاوراسیا ریویوکالیبر.آز.
قدرت رژیم استبدادی دستگاه امنیتی ایران دست نخورده باقی مانده است. فرار نخبگان از نهادهایی مانند سپاه پاسداران حداقل است و رژیم به طور مؤثر مخالفان را سرکوب میکند.فایننشال تایمز، اوراسیا ریویو.
خلاصه: شاهزاده رضا پهلوی چقدر قابل اعتماد است؟
مزایا
معایب
نمادی شناختهشده در میان اپوزیسیون تبعیدی و برخی از ایرانیان.
فاقد شبکهها و زیرساختهای داخلی است.
طرفدار گذار دموکراتیک است، نه قدرت انحصاری
مشروعیتی محدود، به ویژه در میان ایرانیان جوانتر و اصلاحطلب
یک طرح گذار مشخص (طرح ۱۰۰ روزه) را تدوین کرده است.
به عنوان همسو با قدرتهای خارجی دیده میشود؛ مسائل مربوط به اعتبار
از نوستالژی دوران سکولار پیش از ۱۹۷۹ میگوید.
اختلافات عمیق میان گروههای مخالف و تردید های میان نسلی
خلاصه کلام: رضا پهلوی در میان ایرانیان خارج از کشور و برخی از بخشهای داخل ایران از نفوذی نمادین برخوردار است – اما او در حال حاضر فاقد جایگاه نهادی، مشروعیت گسترده و ظرفیت بسیج داخلی لازم برای جایگزینی مستقل برای جمهوری اسلامی است. تأثیر بالقوۀ او ممکن است بیشتر به عنوان یک چهره مؤثر در یک جنبش دموکراتیک غیرمتمرکز، چند قومیتی و به رهبری جوانان باشد تا به عنوان یک پادشاه یا رهبر مسلط.
شما گفتید:
آیا ولیعهد رضا پهلوی تنها آلترناتیو فعلی و عملی برای رژیم اسلامی ایران است؟ آیا این یک امتیاز برای اوست؟
ChatGPT گفت:
نه، رضا پهلوی تنها جایگزین رژیم اسلامی ایران نیست، و این تصور که او ممکن است چنین باشد، هم یک مزیت و هم یک چالش برای اوست. بیایید آن را بررسی کنیم:
✅چرا ممکن است به نظر برسد که او تنها جایگزین است
حضور پررنگ بینالمللی: در میان چهرههای اپوزیسیون تبعیدی، پهلوی شناختهشدهترین نام است. رسانهها و برخی از سیاستگذاران غربی اغلب او را به عنوان «چهرۀ جایگزین»، بهویژه در مواقع بحرانی، برجسته میکنند.
نقش تاریخی نمادین: او به عنوان پسر آخرین شاه، نمایانگر یک نقطه عطف روشن قبل و بعد در تاریخ ایران است (قبل از ۱۹۷۹ در مقابل بعد از ۱۹۷۹).
برَندسازی سازمانی: ابتکاراتی مانند پروژه شکوفایی ایران و طرح گذار ۱۰۰ روزه او ، ایده آمادگی را تقویت میکنند.
❌چرا او تنها جایگزین نیست
اپوزیسیون چندپاره:
فعالان داخلی (مثلاً رهبران حقوق زنان از اعتراضات زنان، زندگی، آزادی)
سلطنت را رد میکنند و طرفدار دموکراسی سکولار هستند.
گروههای اقلیت قومی (کردها، بلوچها، آذریها) برای تمرکززدایی یا فدرالیسم تلاش میکنند – و اغلب نسبت به یک چهره سلطنتطلب بدبین هستند.
جناحهای چپگرا و ملیگرا رهبران و ایدئولوژیهای خاص خود را دارند.
بدون دستور از داخل ایران: پهلوی خود اذعان میکند که هیچ پایگاه سازمانی در داخل کشور ندارد و بر همهپرسی برای تعیین حکومت اصرار دارد.
مدلهای جایگزین:
یک شورای وحدت موقت (شبیه به مدل پراگ در دوران گذار چکسلواکی) اغلب به عنوان مسیر واقعبینانهتر پیشنهاد میشود.
✅آیا برداشت کنونی از ولیعهد برای او یک مزیت است؟
بله، تا حدودی:
او را در گفتمان بینالمللی مرتبط و محوری نگه میدارد.
این به او قدرت چانهزنی برای ایفای نقش رهبری انتقالی در صورت فروپاشی ناگهانی رژیم را میدهد.
حمایت مالی و سیاسی بخشهایی از جامعهی یهودیان خارج از کشور و اندیشکدههای غربی را جذب میکند.
❌اما این همچنین یک شمشیر دولبه است
انتظارات غیرواقعی ایجاد میکند – مردم از او انتظار دارند راهحلهایی ارائه دهد که عملاً بدون شبکههای داخلی نمیتواند آنها را اجرا کند.
سوءظن را در میان سایر گروههای مخالف که او را در تلاش برای انحصار آینده میدانند، افزایش میدهد .
این خطر را به همراه دارد که جوانان ایرانی را که خواهان یک انقلاب افقی و بدون رهبر هستند ، نه احیای حکومت سلسلهای، از خود بیگانه کند.
خلاصه کلام: جایگاه رضا پهلوی به عنوان «تنها آلترناتیو» به او اعتبار میبخشد، اما این واقعیت ندارد و ممکن است با برجسته کردن فقدان ائتلافسازی فراگیر او در داخل ایران، نتیجهی معکوس داشته باشد. بقای این آلترناتیو به این بستگی دارد که آیا او میتواند از یک چهرهی نمادینِ تنها به یک بازیگرِ تیمی در یک جنبش دموکراتیکِ گسترده تبدیل شود یا خیر .
ChatGPT میتواند اشتباه کند. اطلاعات مهم را بررسی کنید.
اسکندر در سوگ داریوش، اسکندر نامۀ نظامی، احتمالاً هرات، 1028/1618، موزۀ هنری والترز، بالتیمور، ایالات متحده آمریکا
اسکندر در کمتر از ده سال از صحراهای مصر تا شرق ایران و سپس از دشت های آسیای مرکزی تا دریای عرب را در نوردید. پلوتارک، فیلسوف و تاریخ نگار یونان (46-119 م.) مینویسد که اسکنر در عین حال که شدیداً تحت تاثیر فرماندهی و جنگاوری پدرش فیلیپ قرار داشت، میخواست نام او در تاریخ نه تنها همچون ادامه دهندۀ فتوحات فیلیپ، بلکه فراتر از آن، به عنوان فاتح آسیا نیز ثبت شود.[1] از این جهت او مدت ها پیش از شروع حمله به مواضع ایران، با فرستادگان داریوش سوم، آخرین پادشاه هخامنشی، و همچنین ساتراپ های ناراضی ایرانی دیدار و گفتگو می نمود و از آنان جویای شخصیت و عادات داریوش، روحیه لشکر ایران و راه های آناتولی به ایران میگردید. داریوش سوم نیز به نوبۀ خود کوشش میکرد که یونانیان را هرچه بیشتر به طرف ایرانیان نزدیک کند تا جبهۀ مقدونیان تضعیف شود. لیکن در سبقت بر سر یونانیان، مقدونیان به دلایلی که در این کوتاه نمی گنجد، موفق تر از ایرانیان بودند.
اسکندر داریوش سوم را در دو نبرد (333 پ.م. در شمال سوریه و 331 پ.م. در سواحل رود دجله) شکست داد. او تخت جمشید را ویران کرد و پس از تسخیر اکباتان، رو به سوی شرق ایران گذاشت. پس از نبرد نخست، شکست و فرار داریوش سوم، پادشاه هخامنشی، به اسکندر پیشنهاد کرد که یک رشته اختیارات بخش های غربی آناتولی به اختیار او یعنی اسکندر داده شود، اما حاکمیت هخامنشی همچنان کاملا در دست ایران باقی بماند. اسکندر این پیشنهاد تقسیم قدرت را قبول نکرد. او هنوز سودای فتح تمامی امپراتوری هخامنشی را در سر داشت.
اسکندر با فاصلۀ دو سال در دو نبرد مختلف ایران را شکست داد. نخستین پیروزی او در ایسوس (کلیکیای باستان، حدودا مرسین، آدانای کنونی در ترکیه) بود. پس از این پیروزی، او دو راه برای دسترسی به هدف نهایی خود یعنی فتح تمامی امپراتوری هخامنشی داشت. راه نخست: او می بایست از سواحل مدیترانه به طرف جنوب، فنیقیه، فلسطین و در نهایت مصر میرفت که تحت حاکمیت هخامنشی بود، تا اینکه ابتدا آن سرزمین را فتح کند و بعد برگشته و به سرزمین اصلی یعنی فلات ایران حمله نماید. راه دوم آن بود که، برعکس، مستقیما ایران را هدف قرار دهد. در آن صورت فرض بر آن بود که سرزمین های تحت تسلط ایران در سواحل دریای مدیترانه ساده تر تسلیم پادشاه مقدونی خواهند شد.
(این نوشته فصلی از کتاب من با عنوان «تاریخ اختلاط ایرانیان و ترکان» است که در سال 1403 از سوی انتشارات «آیدین» در تبریز به چاپ رسید.)
به غیر از جنگ بزرگ چالدران، یکی دیگر از جلوه های چشمگیر همگرائی و آمیختگی تاریخی ایرانیان و ترکان، تداوم هویت و اندیشه ایران و ایرانیت در دوره حکومت پادشاهان ترک زبان است. این احساس تعلق به سرزمین های تاریخی و مردمان ایرانی در دوره پیش از اسلام که در افسانه های ایرانی و آثار کتبی و شفاهی اساطیری و زرتشتی ایرانی و دیرتر، به ویژه در دوره ساسانیان با اندیشه «ایرانشهر» و «ایرانزمین» شکلی مشخص تر گرفته بود، پس از اسلام، در دوره حکومت های ایرانی- منطقه ای مانند سامانیان، صفاریان و آل بویه احیاء گردید و در آثار ادبی موثری مانند «شاهنامه» فردوسی از نگاه اساطیری-تاریخی در ذهن ایرانیان رسوخ نمود و ماندگار شد. بسیار مهم و جالب است که با روی کار آمدن سلسله های اصالتا ترک تبار و ترک زبان غزنویان و سلجوقیان، آن احساس تعلق به هویت ایرانی نیز احیاء گردید و تا پایان سلسله قاجار و آغاز دودمان پهلوی یعنی مجموعا به مدت هزار سال ادامه یافت. (معمولا دوره پهلوی خود تبلور منسجم و سازمان یافته هویت ایرانی شمرده میشود، اما این دوره خارج از دایره بحث کتاب حاضر است).
در این مدت هزارساله که غزنویان و سلجوقیان و دیگر حکومت های ترکی زبان ایلخانان، تیموریان، آق قویونلو، قرا قویونلو. صفوی، افشار و قاجار بر سرکار بودند، سلاطین این دودمان ها، خوب یا بد، به نمایندگی از ایران و ایرانیان عمل میکردند، خود را «شاه» و «شاهنشاه ایران» می نامیدند، و از ونیز ایتالیا تا استانبول عثمانی، پادشاهان و حکومت های خارجی آنان را «پادشاه ایران» خطاب مینمودند. موضوع اصلی فصل حاضر ادامه و احیای این هویت در دوره هزار ساله مزبور خواهد بود که به «هزاره شاهان ترک زبان در ایران» معروف شده است.
پیش از اسلام
برخی از منابع با تاکید بر اینکه اندیشه مدرن هویت ملی و سیاسی محصول طرز فکر و تحولات سیاسی اروپا در قرون هجدهم و نوزدهم است، تداوم اندیشه هویت ملی و قومی ایرانیان از دوره باستان به دوره بعد از اسلام را مورد تردید و انتقاد قرار میدهند. در فصل گذشته هنگام تحلیل اوایل صفویان و بخصوص جنگ چالدران به این موضوع اشاره شده بود که «ملی گرائی» (که ضمنا ترجمه چندان بجائی از واژه «ناسیونالیسم» زبان های اروپائی نیست) به صورتی که ما امروزه میشناسیم، پانصد سال پیش در ایران و خاورمیانه موجود نبود و این اندیشه چند قرن پس از آن از غرب به خاورمیانه نفوذ کرده است. اما اگر مثلا تمدن های باستانی چین، ایران و یونان-روم را در نظر بگیریم، می بینیم که دو، سه هزار سال پیش در هریک از این سرزمین ها و در مرحله های تاریخی گوناگون، مردمان آن (هر کدام متناسب با شرایط تاریخی و سیاسی خود و به درجات مختلف) احساس تعلق جمعی و مشترکی به سرزمین خود یافته بودند که غالبا با شاخص های دیگر اجتماعی و فرهنگی مانند شاه ( شاهنشاه، امپراتور،) زبان و آئین همراه بوده است.
مجموعا باید گفت که نشانه های مختلفی مانند ذکر نام یک سرزمین (ایران، ایرانزمین، ایرانشهر، ملک عجم) پادشاه، شخصیت و مقام دیگری از آن سرزمین و یا فردی منسوب به آن (شاه ایران، ملوک عجم، عجم)، منسوبیت به آن سرزمین (ایرانی، پارسی/فارسی، عجم)، زبان، عادات و سنن و دیگر خصوصیات آن سرزمین (فارسی، فرسی، الفرس) و یا ذکر وابستگی و هویت گروهی مردم به آن (ایرانیت، العجمیه) را میتوان به عنوان نشانه و شاهد موجودیت آن حس وابستگی و هویت به حساب آورد.
در رابطه با ایران هخامنشی، شمرده شدن سرزمین های ایرانی در «سنگ نوشته های داریوش یکم و خشایارشا در قرون پنجم و ششم پ.م. نشان میدهد که حتی در آن دوره نیز ایرانیان خود را متعلق به ملت ایرانی «آریا» میدانستند.»[1] نام «آریا» در اوستا نیز ذکر شده است. بنظر مایکل ویتسل از دانشگاه هاروارد «واژه «آریا» یعنی نامی که ایرانیان خود را می نامیدند، «ارباب» یا «فرد آزاد» معنی می داد و به آن معنای نژاد و نسب که در قرون نوزدهم و بیستم به آن داده شد، نبود.»[2] اما 700-800 سال بعد مثلا سنگ نوشته «کعبه زرتشت» متعلق به شاپور اول ساسانی از قرن چهارم میلادی که به سه زبان پارسی میانه، پارتی و یونانی نوشته شده، موضوع هویت ملی و سرزمینی ایرانی را به صورت روشن تری مطرح میکند. این سنگ نوشته با عبارات زیر شروع میشود: «من مزدیسن، بَغ (ایزد، خدا) شاپور، شاهنشاه ایران و انیران (خارج از ایران) که چهر (نژاد) از ایزدان، پور مزدیسن، بغ اردشیر شاهنشاه ایران که چهر از ایزدان پورِ پور (نوه) بغ بابک شاه (است) خداوندگار ایرانشهرم و (این) شهرها (کشورها) را دارم: پارس، پَهلَو، خوزستان، مشان، آسورستان، اربایستان، آتورپاتکان، ارمنستان…»[3]
روشن است که این هویت، شاخص ها و نشانه های مدرن و کنونی هویت سیاسی و ملی مانند مرز ها، کارت شناسائی/ گذرنامه و یا تدوین قوانین و ساختار دولت های معاصر را نداشت. همچنین روشن است که هویت ملی، سیاسی، اجتماعی و فرهنگی پدیده ای فوق العاده پیچیده و پیوسته در حال تحول در طول تاریخ بوده است. در بعضی موارد هویت ملی و سیاسی ملت ها و دولت ها ادامه یافته، بسته به تحولات سیاسی و اجتماعی تحکیم یا تضعیف شده و یا کاملا از بین رفته است.
به دنبال حملات لشکریان اسلامی و فروپاشی دولت ساسانی، «اهل قلم» ایرانی مدتی نزدیک به دو قرن در حالت بهت و به قول شاهرخ مسکوب «کرختی»[4] به سر بردند، اما بزودی بازسازی فرهنگ ایرانی در شرایط جدید اسلامی را آغاز کردند. به تدریج نوعی تحول یافته از فرهنگ و تمدن ایرانی در شرایط حکمرانی خلفای راشدین و سپس امویان به وجود آمد. نظام اداری دولتداری (از جمله تقسیم سرزمین ها به ایالات و ولایات) یادآور نظام اداری ساسانی بود. با وجود آنکه تا اواخر امویان حاکمان ایالات عرب بودند و از طرف خلیفه در دمشق برای مدت معینی اعزام میشدند، کارهای اداری، از جمله جمع آوری مالیات و دفترداری را «دهقانان» یعنی ایرانیان با سواد و مجرب انجام میدادند که زبان و فرهنگ عربی را به سرعت آموخته و خود را با شرایط جدید منطبق کرده بودند.
اما ادامه دولتداری و از سرگیری فرهنگ، سنت ها و تمدن ایرانی از قرن نهم به بعد باعث ایجاد هویت قومی و سیاسی ایرانی نشده، بلکه این هویت را که حتی در دوره پیش از اسلام نیز وجود داشته، زنده کرده و تحکیم نموده است. یکی از مهم ترین اسناد و نشانه های موجودیت این هویت ایرانی در میان مردم ایرانی زبان این دوره، نقل قولی هست که از افشین استروشنی در کتاب «تاریخ طبری» و همچنین تاریخ «الکامل» ابن الاثیر ذکر شده است. افشین (درگذشت 841 م.) ایرانی زبان و از استروشن (در تاجیکستان کنونی) بود که به عنوان یکی از فرماندهان خلیفه عباسی، معتصم، در جنگ های لشکریان اسلامی خلیفه بر ضد شورشیان شرکت میکرد. هم او بود که به فرمان معتصم جنبش بابک خرمدین در آذربایجان را سرکوب کرده، خود بابک را دستگیر و به دستگاه خلیفه تسلیم کرد. بابک نیز به دست عمال خلیفه به قتل رسید. اما خلیفه این بار نسبت به خود افشین مشکوک شد که اولا مسلمان به اصطلاح «کاملی» نیست، از جمله اینکه ختنه نشده و کتاب های فارسی مانند کلیله و دمنه میخواند و در ضمن پنهانی از شورش مازیار، دیگر فرمانده شورشی در مازندران حمایت میکند. این بار خود افشین را دست و پا بسته پیش خلیفه می آورند. به اصطلاح «دادگاهی» تشکیل میشود و هر کس از روسای حکومت و افراد ذی دخل با هدف محکوم نمودن افشین، او را سوال پیچ میکند. خود معتصم هم در مراسم سوال و جواب حضور داشته است. در این دادگاه، افشین با اتهامات گوناگون از طرف هفت، هشت نفر بمباران میشود. ضمن آن سوال های مخاصمین و جواب های هیجان زده افشین یک سوال و جواب از نظر موضوع بحث ما یعنی تاریخچه هویت ایرانی و خودشناسی ایرانیان جالب است که به روشنی نشان میدهد هویت ایرانی در اوایل اسلام و حتی در سرزمین های مجاور فلات ایران (آسیای میانه) نیز در میان مردم وجود داشت. افشین رو به یکی از متهم کنند گان خود میکند که قبلا رابطه خوبی با افشین داشته، و می پرسد: «مگر نبود که ترا به پیش خویش می پذیرفتم و راز خویش را با تو میگفتم و از عجم بودن و رغبتم به آن و به مردمش با تو سخن میکردم؟» که آن فرد هم تائید میکند و میگوید «چرا.»[5]
من برای اطمینان بیشتر به اصل عربی طبری نگاه کردم. آنجا برای آنچه که در فارسی «عجم بودن» (به معنی ایرانی بودن یا «ایرانیت») «العجمیه» گفته شده که بنظرم ترجمه دقیق ترش باید «ایرانیت» باشد که از نظر موضوع هویت ملی و ایرانی حتی کمی قوی تر و پررنگ تر از «عجم بودن» جلوه میکند.
در شرایط شوک سیاسی، مذهبی و اجتماعی که حاکمیت اسلامی در ایران به وجود آورده بود، احیای تدریجی فرهنگ و زبان ایرانی فارسی یکی از مهم ترین راه ها برای حفظ و تحکیم هویت ملی و ایرانی در مقابل حاکمیت مطلق زبان و فرهنگ خارجی یعنی عربی بود. بر پایه زبان فارسی میانه (پهلوی) در دوره ساسانی، زبان فارسی نیز با آمیختگی با عربی و همچنین لهجه های محلی ایرانی، ساده تر و روان تر شد و در تاریخ زبان ایرانیان دوره «فارسی نو» یا «دری» آغاز گردید که بزودی با تالیف آثار جدید ادبی و تاریخی و همچنین ترجمه آثار مذهبی به فارسی نو، مرحله احیای هویت فرهنگی ایرانی را تسریع نمود. از قرن نهم و بخصوص دهم به بعد، فارسی به عنوان زبان ادبی ایرانیان در عین حال بعد از عربی تبدیل به مهم ترین زبان دنیای اسلام گردید. در همین دوره بود که رودکی، دقیقی، فردوسی، بیهقی و ده ها مورخ، شاعر، فیلسوف، وزیر و دبیر ایرانی دیگر «عجم را بدین پارسی زنده کردند.»
بنظر بسیاری مورخین، کوله بار تجربه در دولتداری ساسانی، آگاهی بر گذشته تاریخی و فرهنگی، احیای زبان فارسی در شرایط جدید سیاسی و کوشش خستگی ناپذیر اهل قلم ایرانی کلید اساسی در تداوم هویت ملی و فرهنگی ایرانیان در دوره اسلامی بود. برای مقایسه، سوریه و مصر به دنبال حمله فتح لشکریان اسلام، زبان و فرهنگ بومی و تاریخی خود را رها کرده و به تدریج عربی زبان شدند. اما در ایران، از دوره خلفای عباسی به بعد، «نوزایش» فرهنگی ایرانیان با حمایت دودمان های منطقه ای ایرانی (طاهریان، صفاریان و سامانیان) که رسما امیران عباسی بودند و عملا به درجه فزاینده ای مستقل عمل میکردند، هویت ایرانی ادامه یافت. این تداوم هویت ایرانی حتی در دوره حکومت سلاطین ترک غزنوی و سلجوقی و متعاقبین همزبان آنها برای چند قرن دیگر تداوم داشت.
معمولا میگویند بعد از فروپاشی دولت های ایرانی سامانیان، آل بویه و دولت های کوچکتر دیگر و برسر کار آمدن غزنویان (اساسا در شرق ایران) و سپس سلجوقیان در سرتاسر ایران کنونی بعلاوه آناتولی، عراق و شام، در تاریخ ایران دوره هزار ساله سلاطین ترک زبان شروع شد که تا پایان قاجاریان و آغاز دود مان پهلوی ادامه یافت. البته دوره کوتاه کریم خان زند (1751-1779) استثنائی کوچک، اما همراه با آرامش نسبی بود. ولی طوری که میگویند، استثنا ها قاعده ها را ساقط نمیکنند.
منظور از فصلی که میخوانید این است که بدانیم در این هزار سال موضوع هویت ایرانی و احساس تعلق به ایران و مردم، تاریخ و فرهنگ آن در میان شاهان، وزیران، حکمرانان محلی و منطقه ای، در میان اهل قلم و شمشیر، در مقامات دولتی و مدارک رسمی مانند فرمان ها و عهدنامه ها، در آثار نوشتاری تاریخی، سیاسی یا ادبی و همچنین نظر پادشاهان و نمایندگان دولت های خارجی در این مورد چگونه بوده است.
نه تنها فردوسی – هویت ایرانی در روزگار غزنویان
احیاء و شکوفائی ادبیات فارسی نو از اواخر قرن نُهم م. شروع شد و در عرض صد سال با تکمیل «شاهنامه» به نقطه اوج خود رسید. یک ویژگی مضمونی ادبیات فارسی این دوره صد ساله، جنبه اساطیری-ایرانی آن و تاکید بر فرهنگ و تمدن ایران باستان بود.
قبل از فردوسی نیز برخی از شاعران این دوره شروع به شاهنامه نویسی کرده بودند. اولین کوشش ها در این راه از طرف مسعودی مَروزی (حدود سال 912 م.) و ابومنصور (960 م.) انجام گرفت که مصادف با پایان سلسله سامانیان ایرانی و آغاز سلطنت غزنویان ترک زبان بود. از شاهنامه مسعودی مروزی تنها چند بیت و از شاهنامه ابومنصوری (که بنا به روایات، بر اساس ترجمه منثور چهار موبد زرتشتی از یک شاهنامه بوده) فقط مقدمه فارسی آن باقی مانده است. دقیقی تا مرگ نا بهنگام خود در سال 976 م. هزار بیت شاهنامه خود را سرود که بعدا مورد استفاده فردوسی قرار گرفت. اما بالاخره در دوره غزنویان و شاهنامه فردوسی (درگذشت 1019 یا 1025 م.) است که «درک ایرانی از تاریخ جهان، چه از نظر تاریخ اساطیری و چه تاریخی واقعی ایرانی (اشکانی و ساسانی) با بالاترین فصاحت ممکن زبان فارسی سروده شده و نام «ایران» و تعبیر های مربوط به آن 720 بار و واژه «ایرانیان» 350 بار ذکر شده است.»[6] بنا به شمارش احمد اشرف، علاوه بر تالیفات شاهنامه، ده ها نویسنده، شاعر، حکیم، مورخ، دانشمند، وزیر و دبیر مانند ابن مقفع، دینوری، طبری، حمزه اصفهانی، ابن مسکویه، ثعالبی، مسعودی، مقدسی، بلعمی، گردیزی، حکیم میسمی و ابوریحان بیرونی در آثار خویش صدها بار (تنها طبری در «تاریخ» مفصل خود 292 بار) نام ایران و ایرانی را ذکر کرده اند.[7] بدون شک همه این بزرگان علم و ادب در دوره غرنویان و در سرزمین های تحت تسلط آنان نزیسته اند، اگرچه مثلا بیرونی که بیشتر عمر خود را در خدمت سلاطین غزنوی گذرانید، در کتاب معروف خود «آثار الباقیه» دانش اساطیری و در عین حال تاریخی اقوام، سرزمین ها و عادات و سنن، تقویم و روزهای مخصوص ایرانی، زرتشتی، رومی، سریانی، یهودی، مسیحی و اسلامی را شرح میدهد. در این اثر معروف، بیرونی صد ها بار از ایران، ایرانیان و زبان فارسی (الفُرس، الفارسیه، فارس، ایران شهر، اهل ایرانشهر، فروردین، نوروز، مهرگان، روز انیران) و آئین های گذشته و پیامبران و پادشاهان آنان مانند زردشت و کورش به تفصیل سخن گفته است. لازم به توضیح است که مشروحات دقیق و بی مانند بیرونی صرفا محدود به اساطیر و افسانه های این اقوام و ملل نیست، بلکه روزگار خود بیرونی از جمله عهد سامانیان و ترکان را نیز در بر میگیرد.[8]
غزنویان در آغاز غلامان نظامی و سپس فرماندهان دستگاه سامانی بودند. آنها سال های مهم شکل گیری شخصیت سیاسی خود را در محیط پربار درگاه دولت ایرانی سامانیان گذرانده بودند. در همین دوره بود که اهل قلم ایرانی سعی کردند حکمرانان غزنوی را به ساسانیان ربط دهند. مثلا به گفته جوزجانی، پدر سلطان محمود غزنوی یعنی سبکتکین از طرف پدری جزو نوادگان دختر آخرین پادشاه ساسانی، یزدگرد سوم بود.[9] بعد از تسلط اعراب بر ایران، ادعاهای مشابهی هم مطرح شد که گویا امام چهارم شیعیان نوه مادری یزدگرد سوم بوده است. به همین ترتیب، برخی تذکره نویسان و مورخان ایرانی کوشش کردند که برای توجیه حاکمیت پادشاهان مزبور اصل و نسب آنان را به قبایل پرنفوذ عرب ربط دهند. در رابطه با همین ادعاها نیز نام ایران بار ها به عنوان کشوری معاصر در آثار تاریخی، ادبی و مذهبی ذکر شده است. در دوره بعد از تسلط اعراب بر ایران تمایل به منسوب شمردن حاکمان ایرانی یه قبایل پرنفوذ عرب رواج یافت. همچنین در دوره حاکمیت سلاطین ترکمن نیز مورخین ایرانی تلاش میکردند سلاطین آق قویونلو یا قراقویونلو را به تبار جمشید متصل کنند.
مثلا فرخی سیستانی (درگذشت سال 1030) در دیوان خود 30 بار نام «ایران» را ذکر میکند و سلطان محمود را «شاه ایران» (و توران) مینامد و همچنین تعابیر «ایرانزمین» و «ایرانشهر» را به کار میبرد. عنصری (درگذشت 1040) و منوچهری (درگذشت 1041) از «ایران»، «توران»، «کشور ایران»، «زمین ایرانشهر» و «خسرو ایران» سخن میگویند و اسعدی گرگانی در «ویس و رامینِ» خود 25 بار نام «ایران» را می بَرد.[10]
در دوره سلطان محمود زبان کتبی کلیه مدارک رسمی دربار به دستور اولین وزیر سلطان محمود، ابوالعباس اسفراینی، از عربی به فارسی تبدیل شد. اگرچه وزیر بعدی، احمد میمندی زبان رسمی دربار را دوباره به عربی برگرداند، اما سنت فارسی نویسی مدارک رسمی و دولتی از آن دوره به بعد در همه دربارهای سلاطین ترکی و مغول-ایلخانی در ایران و همچنین آسیای مرکزی، بخش مسلمان هندوستان و آناتولی باقی ماند. در ایران دوره صفویان و بعد از آنها نیز موقعیت برتر زبان و ادبیات فارسی به همان صورت ادامه یافت. همزمان، فتوحات سلطان محمود در هند نیز تاثیر و نفوذ زبان فارسی را به این نیم قاره گسترش بخشید.
ابوالفضل بیهقی تاریخ نگار برجسته ایرانی که در کتاب معروف تاریخ خود دوره سلطنت محمود و پسرش مسعود را به صورتی دقیق و در عین حال با زبانی شیوا و غنی به تصویر کشیده، در باره پایان دوره غزنویان و شکست های سلطان مسعود به دست لشکریان نوخاسته سلجوقی و بر تخت نشستن طغرل بیک سلجوقی در نیشابور مینویسد:
«… هرکس که میخواست، استاخی (گستاخی،م.) میکرد و با طغرل سخن میگفت و وی بر تخت خداوند سلطان نشسته بود در پیشگاه صُفّه (ایوان، م.)، قاضی صاعد را بر پای خواست و به زیر تخت بالشی نهادند و بنشست، قاضی گفت: زندگانی خداوند دراز باد، این تختِ سلطان مسعود است که بر آن نشسته ای و در غیب چنین چیزهاست و نتوان دانست که دیگر چه باشد، هشیار باش و از ایزد – عزّ ذکره – بترس و داد ده و سخنِ ستم رسیدگان و درماندگان بشنو و یله مکن (رها مکن، م.) که این لشکر ستم کنند که بیدادی (ستمی، م.) شوم باشد و من حق تو را بدین آمدن بگزاردم (…) طغرل گفت رنج قاضی نخواهم به آمدن بیش ازین، که آنچه باید به پیغام گفته می آید و پذیرفتم که بدانچه گفتی کار کنم، و ما مردمان نو و غریبیم و رسم های تازیکان (ایرانیان مسلمان و غیر ترک، م.) ندانیم، قاضی به پیغام نصیحت ها از من نگیرد (دریغ ندارد، م.). گفت: چنین کنم.»[11]
این در سال 1037 بود.
حاکمیت بر خراسان چند بار بین غزنویان و سلجوقیان دست به دست شد. بالاخره با شکست و عقب نشینی غزنویان به هند، سلجوقیان بر خراسان و بقیه سرزمین های ایرانی و سپس عراق و دیر تر آناتولی حاکم گشتند. روایت بیهقی از فتح خراسان توسط سلجوقیان نیز نشان میدهد که غزنویان با سابقه نسبتا طولانی تر مهاجرت به ایران و حاکمیت بر آن، با ایران و ایرانیان و فرهنگ و دولتداری آنان آشنا تر و مانوس تر از سلجوقیان بودند.
اما بزودی همان سنت دیرین برتری زبان، فرهنگ و دولتداری ایرانی به صورتی دیگر در دوره سلجوقیان نیز ادامه یافت.
پیچ و خم دوره سلجوقی
از نگاه موضوع هویت ایرانی و ذکر نشانه های آن مانند نام «ایران» در ایران دوره سلجوقی رکودی نسبی دیده میشود. سلجوقیان ایران تا اواخر قرن دوازدهم و شاخه روم (آناتولی) آنان تا صد سال بعد از آن (همراه با کاهش تدریجی قدرت و نفوذ) حکومت کردند. تمرکز این بحث روی دوره سلجوقیان ایران (یا «سلجوقیان کبیر») خواهد بود.
برخلاف دوره غزنویان، در روزگار سلجوقیان آثار به نسبت کمتری در باره قدرت و شکوه ایران باستان و اساطیر آن نوشته شد، اگر چه در این دوره به خاطر گسترش سریع حاکمیت سلاطین سلجوقی در ایران، آسیای مرکزی، آناتولی، عراق، شام و حتی فلسطین ، زبان و ادبیات فارسی از نظر نفوذ و اعتبار بعد از عربی تبدیل به مهم ترین زبان دنیای اسلام گردید. به نظر نگارنده این تناقض چندان جای شگفتی ندارد و میتوان آن را به چند عامل مربوط دانست.
یکم: آنگونه که قبلا هم گفته شد، غزنویان و سلجوقیان هر دو اصالتا از آسیای مرکزی به ایران آمده بودند. اما گذشته و روند مهاجرت و شکل به دست گرفتن قدرت آنان در ایران از یکدیگر فرق های اساسی داشت. اولین بنیانگذاران غزنویان، آلب تکین (آلپ تگین) و سبکتکین، از غلامان دربار سامانی بودند که در بازار بردگان خریداری شده بودند. آلپ تکین بخاطر مهارت در امور جنگی فرمانده سامانیان در خراسان شده بود. سبکتکین جوان نیز که احتمالا از قبایل ترکان شرقی بود، به دنبال حمله یک قبیله ترک رقیب به اسارت گرفته شده و در یک بازار بردگان برای سامانیان خریداری شده بود. در دوران خدمت در لشکر سامانی سبکتکین داماد آلپ تکین شده بود. آنها همراه با هزاران غلام دیگر در مدرسه مخصوص امیران سامانی تحصیل و آموزش نظامی دیده بودند. بین نخستین لشکرکشی های سامانیان به دشت های آسیای میانه برای «غزوات» اسلامی و اسیر گرفتن قبایل ترک آن دیار (اواخر قرن نهم) و نخستین تصرف قدرت توسط غزنویان در غزنی افغانستان (975) تقرییا صد سال فاصله بود. در این مدت آنها زبان، فرهنگ و دولتداری ایرانیان را در دربار سامانی فراگرفته بودند. اما سلجوقیان که ابتدا به صورت دسته بزرگی از اشرار از ماوراءالنهر به خراسان حمله میکردند، طوری که از خود رئیس قبیله، طغرل بیک شنیدیم، با ایرانیانی که به کشورشان آمده بودند، آشنائی و الفت چندانی نداشتند. از این جهت آنان احتمالا (بخصوص در ابتدا نیازی برای تشویق اهل قلم بومی در راه ترویج هویت ایرانی نمی دیدند.
دوم: در حالیکه سرزمین های غزنویان اساسا عبارت از ایران و بخش هائی از هندوستان بود، سلجوقیان در مدت کوتاهی بر آناتولی، عراق و حتی شام حاکم شدند. فتح نیشابور توسط سلجوقیان در سال 1037 بود . در کمتر از 40 سال بعد آنها ابتدا بغداد را تصرف کرده، خلیفه عباسی را تابع خود نمودند و سپس در شهر مانزیکرت (ملازگرد) در شرق آناتولی نخستین ضربه پیروزمندانه خود را بر امپراتوری روم شرقی وارد آوردند. این سرعت و گسترش در فتوحات، سلجوقیان را از حالت دولتی اساسا ایرانی درآورده، آنان را به بزرگترین دولت اسلامی شامل سرزمین های ایران، آناتولی و خاورمیانه تبدیل نمود. این نیز به سختی میتواند عامل تشویق کننده ای برای ترویج تنها یک هویت سیاسی یا قومی مشخصی باشد.
دو عامل دیگر هم میتواند موثر بوده باشد. اولا نباید فراموش کرد که سلجوقیان بلافاصله پس از فتح هر ایالت و ولایت، آن را مانند یک غرامت جنگی بین افراد ممتاز طایفه خود و حتی پسران صغیر خانواده تقسیم میکردند. این ولایات معمولا نصیب طایفه و دسته ای میشد که در آن فتح نقش مهم تری داشت. این تصمیم هم با رضایت خان بزرگ (مثلا طغرل، برادرش چاغری، آلپ ارسلان و دیگران) انجام میگرفت. حتی خان های بزرگ تر میتوانستند بعدا بخاطر «تغییر سیاست» یا نیاز به پول و خراج این تصمیم را تغییر دهند و حاکم دیگری را به همان محل بفرستند. حاکمان سلجوقی اصولا طبق یک سنت قدیم ترکی و مغولی با فتح یک سرزمین، آن را مانند ملک و زمین شخصی و خانوادگی خود به حساب می آوردند. این سنت، البته نه به این درجه و تا این حد، در دودمان های قدیمی ایرانی، عربی و غربی هم بود، مثلا حکومت ایالت های پر درآمد به نزدیکان درجه اول پادشاه یا خلیفه داده میشد. اما بنظر میرسد مبالغه در این مورد مانند سپردن حکومت یک ولایت به یک شاهزاده ده ساله و فرستادن او (همراه با «اتابک» شاهزاده) به این محل میتواند در ذهن این حکومت های محلی و دبیران و تاریخ نگاران آنان احساس جمعی «ایرانیت» را که گستره ای پهناور از حاکمیت سیاسی و وابستگی گروهی را در بر میگیرد، کم رنگ تر کرده باشد.
نکته نهائی که بنظر نگارنده میتواند در تضعیف نسبی احساس و ذکر موضوع «ایرانیت» در منابع دوره سلجوقی نقشی داشته باشد، حاکم شدن اندیشه خواجه ابوعلی نظام الملک طوسی (توسی) در باره دولت و حکومت داری و اصول متشرعانه امام حامد غزالی (در حوزه فلسفی و مذهبی) در دوره اوج قدرت سلجوقیان است. نظام الملک (1018/19-1092 م.) از معروف ترین وزیران تاریخ ایران است که به مدت بیست و نُه سال وزارت دو سلطان بزرگ سلجوقی، آلپ ارسلان و پسرش ملک شاه را برعهده داشت و در عمل گرداننده اصلی کارهای دولت در اوج قدرت و گسترش این سلسله از آمو دریا تا قفقاز جنوبی، آناتولی مرکزی، عراق و شامات بود. نظریه دولت داری نظام الملک بر دو ستون اصلی استوار بود: اطاعت بی چون و چرا از سلطان سلجوقی و پیروی مطلق از مذهب اهل تسنن، به خصوص شاخه حنفی و یا شافعی آن. نظام الملک، امام ابو حامد غزالی (1058-1111) را در سال 1091 م. مسئول تدریس در مدرسه نظامیه بغداد نمود. غزالی جزو پیروان مکتب کلامی «اشعری» بود. این مکتب که در ابتدا راهی «میانه» بین خِرَدگرایی معتزله دوره خلیفه مامون و خِرَدستیزی شریعت گرایان اهل حدیث شمرده می شد و در عراق و خراسان نفوذ بسیاری داشت، بعد ها آشکارا به اهل حدیث نزدیک شد و برضد خِرَد گرایی برخاست. در پی فعالیت های غزالی در مدرسه های «نظامیه» بغداد و نیشابور مکتب کلامی و متشرعانه اشعری به اقصی نقاط عالم اسلام گسترش یافت و به مکتب اکثریت اهل سنت تبدیل گردید. غزالی احتمالا مهم ترین فقیه و متفکر اسلامی است که ضدیت با خِرَدگرایی علمی را درمیان مسلمانان به صورتی پایدار رواج داد. پایه اصلی اندیشه های نظام الملک و غزالی مطلق بودن شرط پیروی از شریعت و سلطان بود. بنظر میرسد در چنین جهان بینی احساس تعلق به یک سرزمین و یا قوم نمی توانست رنگ نبازد.
سلسله های ترک زبان غزنویان و سلجوقیان که اصالتا از آسیای مرکزی به ایران مهاجرت کرده و با مردم آن آمیخته بودند، هویتی اساسا نظامی داشتند و توجه اصلی آنها متوجه فتح سرزمین های بیشتر بود. اما اهل قلم ایرانی که دستگاه دولتی را اداره میکرد، طبق سنت همیشگی و بخاطر بی تجربگی سلسله های نامبرده در دولتداری، به غیر از دستگاه نظامی، اکثر نهادهای اداری دولت و قشر روحانیان را به دست خود گرفت و از آن طریق نفوذ و حاکمیت فرهنگ ایرانی را ادامه داد. در دوره حکومت های منطقه ای ایرانی مانند طاهریان، صفاریان، سامانیان و دیرتر آل بویه، «اهل قلم» و «اهل شمشیر» نقش و کارکردی مشترک به عنوان دو ستون اصلی دولت داشتند. اما در دوره سلسله های ترک زبان که بیش از یکی دو قرن از مهاجرتشان به ایران نگذشته بود، این اتحاد قلم و شمشیر تا حدی شکاف برداشت . این همان زمانی است که در تاریخ نگاری ایرانی با تمایز و گاه حتی رقابت گروه های «ترک و تاجیک» روبرو میشویم. این تمایز و رقابت تا اواخردوره صفویان ادامه یافت، اما بتدریج تا دوره نادرشاه تقریبا از بین رفت. احتمالا در این دوره، همگرائی و آمیختگی «ترک و تاجیک» در جامعه ایرانی به اندازه ای تحکیم یافته است که در آثار دوره های بعد چنین تمایزی، اگر هم احساس شود، نشانه رقابت و رویاروئی چندانی نبوده است.
هویت ایرانی در عهد سلجوقی
بیان و نشانه های هویت ایرانی در دوره سلجوقیان را میتوان (مانند دوره های دیگر تاریخ ایران) در چند حوزه بررسی کرد: اولا اشاره مستقیم به نام «ایران» یا نام های مترادف، مرتبط و هم معنا مانند ایرانیان، ایرانشهر، ایرانزمین، ملک عجم، پارس، فرس، پارسی و غیره. این اشاره ها میتوانند به دوره باستانی یعنی پیشا اسلامی یا دوره بعد از اسلام باشند. در عین حال این نشانه ها میتوانند «ایران» را به عنوان تعبیر و مفهومی کلی و غیر مشخص در نظر بگیرند و یا به عنوان نام یک سرزمین و واحد جغرافیائی و سیاسی مشخص و کنونی (نه لزوما با دولت معین و مشخص خود) به کار برده شوند. در نهایت شاخص های تاریخی و فرهنگی مانند اساطیر، آداب و سنن و جشن های ملی میتوانند به عنوان «نشانه» و شاهد وجود و ذکر هویت ملی ایرانی در آثار دوره های مختلف در نظر گرفته شوند.
در تاریخ نگاری دوره سلجوقی به جز مواردی مانند «تاریخ سلسله سلجوقی» اثر بُنداری اصفهانی (درگذشت 1100) و «سیرت جلال الدین منکبورنی» نوشته شهاب الدین نَسوی (درگذشت 1253) اشاره چندانی به تعبیر «ایران» به عنوان واحد سیاسی و جغرافیائی نمیشود. این نیز طبیعی است، زیرا در دوره سلجوقیان گستره دولت سلجوقی به مراتب وسیع تر از سرزمین های ایرانی بود و سلاطین یا وزیران و دبیران دستگاه سلجوقی دلیلی نداشتند که تمامی دولت خود را تنها «ایران» بنامند.
در شعر فارسی این دوره، حماسه سرائی دوره سامانیان و غزنویان رنگ می بازد و جای آن را آمیزه ای از اساطیر و داستان های ایرانی و اسلامی میگیرد. به گفته احمد اشرف «این تحول را میتوان به نوعی پیش درآمد مشخصات هویت ایرانی در آثار دوره پسامغولی و صفوی به شمار آورد.»[12]
با اینهمه، از شاعران این دوره امیر معزی (درگذشت 1147) سلاطین سلجوقی را «شاه» ایران (و گاه «شاه ایران و توران») و حافظ و مدافع این سرزمین می نامد. چند مثال:
در مدح سلطان سنجر:
سایه یزدان و خورشید همه سلجوقیان – ناصر دین خسرو مشرق که نامش سنجر است
شهریاری کز خطاب و ناز او نازد همی – هر کجا در کشور ایران خطیب و منبر است
(…)
آن که شاهان را به ایرانشهر سر بر نام اوست — وان که خاقان را به توران نامهٔ او بر سراست
بی امر تو در ایران بر ما که دهد فرمان — بی رای تو در توران بر سر که نهد افسر
(…)
آدینه و صبح و عید قربان — فرخنده گشاد هر سه یزدان
بر ناصر دین و تاج ملت — شاه عجم و پناه ایران[13]
نظامی گنجوی (درگذشت 1209) در «هفت پیکر» خود، ایران را به عنوان سرزمینی تاریخی و سیاسی چنین ستایش میکند:
همه عالم تن است و ایران دل — نیست گوینده زاین قیاس خجل
چونکه ایران دل زمین باشد — دل ز تن به بود یقین باشد
و یا خاقانی شیروانی (درگذشت 1190) بیش از بیست بار نام ایران را میبرد، از جمله:
چون غلام توست خاقانی، تو نیز
جز غلام خسرو ایران مشو
در اشعار انوری (درگذشت 1189) و سنائی (درگذشت 1131؟) میتوان به چندین کاربرد نام «ایران» برخورد. از آن میان در برخی از این اشعار مانند شکایت نامه انوری در باره دست اندازی های ترکان اغوز به خراسان نام «ایران» نه تنها با اشاره به گذشته و اساطیر، بلکه به عنوان سرزمین موجود در آن دوره به کار رفته است:
به سمرقند اگر بگذری ای باد سحر نامهٔ اهل خراسان به برِ خاقان بر ….. کارها بسته بود بیشک در وقت و کنون وقت آن است که رانَد سوی ایران لشکر
برخی شاعران دیگربه طور غیر مستقیم از ایران سخن میگویند. مثلا سعدی (درگذشت 1291 یا 1292) با اشاره به چهره های افسانه ای شعر و ادبیات فارسی مانند رستم و اسفندیار به سلاطین نصیحت میکند که از میراث بزرگان گذشته پند گیرند. اما تعداد دیگری مانند سیف فرغانی (درگذشت اوایل قرن چهاردهم) گاه به بدگوئی در باره ایران نیز می پردازند. فرغانی تا آنجا پیش میرود که میگوید «آب و خاک ایران برای طهارت و ادای نماز مسلمانان مساعد نیست، زیرا پادشاهان ساسانی آن را نجس کرده اند.»[14]
نزد آن کاز حدَث نفس طهارت کردست – خاک آن ملک کلوخی زپی استنجاست
نزد عاشق گِل این خاک نمازی نبود – که نجس کردۀ پرویز و قباد و کسراست [15]
البته بعضی ها با اشاره به آثار دیگر متصوفین این دوره، این شعر را به معنی بی توجهی و حتی بیزاری صوفیان از ثروت و مکنت شاهانی مانند قباد و کسرا تفسیر کرده اند ونه توهین به آب و خاکی بخصوص، یعنی ایران. فرغانی شاعری صوفی، ایرانی و زاده منطقه فرغانه در آسیای مرکزی بود. او به دنبال حمله مغول ابتدا به تبریز و از آنجا به آق سرای آناتولی گریخت که آخرین سلجوقیان روم هنوز در آنجا حکومت میکردند. ظاهرا شعر نامبرده فرغانی به نوعی نقطه اوج تقابل و تعارض بین اندیشه هویت و وابستگی سرزمینی و فرهنگی به ایران و، در مقابل و حتی در دشمنی با آن، برتری دادن به طهارت و نماز برای مسلمانان است. اما این طرز تفکر اگرچه رگه هائی از آن بعد ها هم ادامه یافت و هنوز هم وجود دارد، هرگز نتوانست به اندیشه غالب ایرانیان یا ترکان ایران و آناتولی تبدیل شود.
در بسیاری آثار ادبی و سیاسی این دوره مانند «قابوس نامه» عنصرالمعالی میتوان با ده ها اشاره به آداب و رسوم و طرز فکر و زندگی ایرانیان روبرو شد. در همین اثر تنها در چند مورد به تعبیر «عجم» بر میخوریم. نظام الملک نیز در اثر معروف خود با عنوان «سیاست نامه» با کاربرد تعبیر «تازیکان» از ایرانیان بحث میکند و در عین حال به ده ها مورد از زندگی سیاسی و فرهنگی و همچنین میراث و حافظه جمعی ایرانیان اشاره می نماید. دو اثر فارسی این دوره (هر دو در اوایل قرن دوازدهم م.) که شهرت به مراتب کمتری از شاهنامه فردوسی دارند، هر کدام بیش از صد بار نام «ایران» باستان را می برند و از داستان ها و افسانه های پارسی میگویند. یکی از این آثار «کوش نامه» اثر ایرانشاه ابن ابوالخیر است که ظاهرا منابع متفاوتی از فردوسی را به کار برده است. اثر دوم «بهمن نامه» نام دارد که یک مثنوی حماسی شامل بیش از 9000 بیت و مربوط به دوره پادشاهان کیانی است. این اثر به محمد بن ملکشاه سلجوقی اهدا شده، اما در باره نام نویسنده این اثر اطلاعات دقیقی موجود نیست. همچنین «تاریخ طبرستان» تالیف ابن اسفندیار (درگذشت 1217) ده ها بار نام «ایران» و «تازیک» (به معنای «ایرانی») را به کار برده است.
آنگونه که گفته شد، ذکر هویت ایرانی نه تنها با کاربرد مستقیم نام «ایران» بلکه همچنین با در نظر گرفتن یک مجموعه یا کلیّتی شامل اشاره به جنبه های اساطیری، قومی، فرهنگی و سرزمینی ایرانیان ممکن است. در همین رابطه قبلا به «گلستان» و «بوستان» سعدی، «قابوس نامه» عنصر المعالی و «سیاست نامه» نظام الملک طوسی اشاره شده بود. در این آثار اگرچه ذکر مستقیم نام «ایران» به معنی واحد سیاسی و سرزمینی موجود در آن دوره به سختی مشاهده میشود، اما همه آثار مزبور سرشار از جنبه های گوناگون و رنگارنگ میراث تاریخی و فرهنگی ایران و ایرانیان است.
شاید به همین جهت است که درست در دوره سلجوقیان، زبان فارسی (و نه عربی) به ویژه در زمینه های معینی مانند شعر و ادبیات تصوفی (مثلا عطار نیشابوری، مولانا جلال الدین بلخی / رومی) به اوج شیوائی و محبوبیت خود در تمامی کشورهای اسلامی قرون میانه رسید. در همین دوره بود که فارسی تبدیل به زبان مشترک و نوشتاری دربار و دیوان در امپراتوری های عثمانی، آسیای مرکزی و دولت گورکانی هند گردید و شاعران و حتی خود سلاطین این سرزمین ها را به نوشتن شعر به فارسی برانگیخت.
دوره ایلخانی و تیموری
با همه خون و خاک دهشتناکی که حمله های مغول از سال 1200 به بعد تقریبا برای پنجاه، شصت سال از خود به جا گذاشت، برخی تاثیرات کوتاه مدت و میان مدت آن بر تک تک سرزمین های منطقه اوراسیا، از جمله ایران، غیر منتظره جلوه میکرد. به چندی از این تاثیرات سیاسی و اجتماعی در فصل «مغول ها می آیند» این کتاب اشاره شده بود. در موضوع هویت ایرانی نیز پیامد های ناخواسته حمله مغول چشمگیر بودند. قبل از همه، هلاکو خان، نوه چنگیز، در سال 1258 در پی حمله به بغداد آخرین خلیفه عباسی و خانواده او را به قتل رسانید و رسما به خلافت عباسی که پانصد سال نماد امپراتوری بزرگ اسلامی بود، پایان بخشید. با این اقدام سرزمین هائی که در سه قاره آسیا، آفریقا و حتی بخشی از اروپا تحت یک خلافت اسلامی و عربی قرار داشتند، به حال خود رها شدند و هر کدام متناسب با گذشته تاریخی و شرایط موجود خود به راه دیگری گام گذاشتند.
علاوه بر فروپاشی دستگاه خلافت، بدون تردید این نیز نقش مهمی داشت که حکمرانان جدید ایلخانی مسلمان نبودند. آنها اصالتا شمن باور و بودائی به شمار میرفتند. بالاخره در سال 1295 یعنی نزدیک به صد سال پس از حمله مغول به ایران، نوه بزرگ هلاکو، غازان که خان بزرگ سرزمین های ایرانی شده بود، به اسلام گروید و همه مغول های مقیم ایران را به قبول اسلام فراخواند. تا آن وقت غازان در آیین بودائی تربیت یافته بود و شاید هم به همین جهت گفته میشود که او مدارامنشی بودائی را با اصول اسلام درآمیخت و از جمله به دستور او یک معبد بودائی درنزدیکی قوچان کنونی ساخته شد. با این همه بعد از گروش غازان به اسلام به دستور او کلیسا ها، آتشکده ها و دیگر معابد اقلیت های دینی را تخریب کردند.
در زمان حملات مغول، در سرزمین های ایرانی، برخلاف دوره اوج سلجوقیان، حکومت و نظام واحد سیاسی، مالیاتی، تجاری و نظامی موجود نبود. هر منطقه و ولایت زیر حکومت یک شاهزاده یا اتابک سلجوقی، این یا آن ایل و قبیله (اغلب ترک یا گاه ایرانی) بود که با یکدیگر پیوسته در حال کشمکش، جنگ و صلح بودند. طبعا چنین شرایطی برای طرح موضوع هویت ایرانی از طرف وزیران، دبیران، مستوفیان و دیگر اهل قلم ایرانی چندان مناسب نبود. در بهترین حالت آنها می توانستند با حسرت گذشته هائی را خاطرنشان کنند که نیروئی فراگیرتر و منسجم تر از قدرت های زودگذر و کوچک محلی زمام امور را در دست داشت. از این جهت بسیاری از تاریخ نگاران گردآمدن همه سرزمین های ایرانی در یک بدنه سیاسی واحد تحت حکومت وارثان ایلخانی مغول در ایران را چنین ارزیابی میکنند که پس از فروپاشی امپراتوری ساسانیان، سرزمین های فلات ایران برای نخستین بار همه باز در یک ترکیب مشترک سیاسی متحد شدند.[16] در این شرایط، اهل قلم، تاریخ نگاری سیاسی ایران را به گونه ای مشخص به عنوان «ایران» و «ایران زمین» از سر گرفتند. منظور از ذکر این نام ها دیگر نه تنها ارجاع به تاریخ پیشا اسلام، بلکه اشاره به همان دوره تالیف تواریخ و تذکره های عهد ایلخانی بود.
لمبتون در کتاب معروف خود با عنوان «تداوم و تحول در تاریخ میانه ایران» در مقایسه سلجوقیان و متعاقبین مغول-ایلخانی آنان می نویسد که در ارزیابی اوضاع اجتماعی این دو دوره و اینکه آیا همان نظام پیش ادامه یافته یا اینکه کاملا از طرف ایلخانان متحول شده، نباید به افراط یا تفریط رو بیاوریم. «(سلجوقیان) نظام جدیدی پی ریزی نکردند، ولی تشکیلات امپراتوری موجود را به مفهوم وسیع آن بنا نهادند. مغولان، برعکس، موازنه موجود را درهم ریختند و نظام تازه ای در انداختند. لیکن به محض اینکه رابطه آنها با قراقوروم (یعنی مراکز امپراتوری مغول، -م.) قطع شد و به اسلام روی آوردند، الگوهای کهن که جامعه را در روزگار سلجوقیان به هم بافته بود، بار دیگر ظاهر گشت. شاید این امر اجتناب ناپذیر بود، چون هنگامیکه ایلخانان به صورت یک سلسله ایرانی درآمدند و بالاجبار از حدود و ثغور جا افتاده و مشخص سرزمین ایران به دفاع پرداختند، در چارچوب همان قیودی قرار گرفتند که سلجوقیان و سلسله های نخستین ایرانی قرار گرفته بودند.»[17]
تاریخ نگاران دوره ایلخانی نیز در همین معنا به احیا و بازگوئی موقعیت ایران در تاریخ جهانی آن روزگار کوشیدند. به همین جهت است که «جامع التواریخ» خواجه رشید الدین فضل الله همدانی (درگذشت 1328) غالبا به عنوان نخستین تاریخ جامع جهان شمرده میشود که در دوره ایلخانان مغول حاکم بر ایران نوشته شده است. از سوی دیگر، این اثر دوجلدی احتمالا پاسخگوی نیاز های حکمرانان ایلخانی مغول برای آشنائی با جهان (ازجمله هند و «فرنگ») و ادیان آنان به حساب می آمد.
خواجه رشیدالدین در اثر نامبرده خود و همچنین «تاریخ مبارک غازانی» و «سوانح الافکار» ده ها بار از «ایران» به عنوان سرزمین و حکومتی موجود نام می برد و آن را احتمالا برای اولین بار«کشور ایران» نیز می نامد.[18] او مرزهای ایران آن دوره را «در شرق از آمو تا رود جهلم در شمال هندوستان و در غرب از بیزانس (روم) تا مصر» میخوانَد.[19] در صفحات دیگر آثار رشیدالدین میتوان به تعابیر «اهالی ایرانزمین» و «خلایق ایرانزمین»، «ممالک ایرانزمین»، «خان ایرانزمین» و «ملوک ایرانزمین» نیز برخورد. خواجه رشیدالدین نیز مانند دیگر تاریخ نگاران و جغرافی دانان عصر خود، هنگام برشمردن مشخص پادشاهی های مهم عصر خود، از ایران، توران، فرنگ، مصر، مراکش (مغرب،) بیزانس (روم،) هند و چین نام می بَرد.
دیگر آثار تاریخی مانند «تاریخ» ابوسلیمان بناکتی (درگذشت 1330،) «مجمع الانساب شبانکاره ای» (1333،) «دستور الکاتب» محمد نخجوانی (درگذشت 1336،) «تاریخ گزیده» حمدالله مستوفی (درگذشت 1349) و «مطلع السعدین» عبدالرزاق سمرقندی (درگذشت 1371) نیز بارها از ایران و تعابیر مرتبط با آن سخن میگویند. مثلا سمرقندی در شرح جنگ سلطان اُلجایتو با دشمنانش می نویسد «اگر خواست خداوند نمی بود، از پادشاهی ایران چیزی جز نام با قی نمی ماند.» او در جائی دیگر مرزهای دولت سلطان ابوسعید ابوالخیر را «از سیحون تا فرات» نامیده و علاوه میکند که «ایرانشهر عبارت از شهرهائی است که بین این دو مرز قرار گرفته اند.» در این دوره که شامل عصر تیموری نیز میشود، آثار تاریخی و جغرافیائی دیگری نیز از ایران به عنوان یکی از کشورهای مهم منطقه نام برده اند، از جمله: «زبده التواریخ» و «جغرافیا» نوشته حافظ ابرو (درگذشت 1417،) «جامع التواریخ حَسنی» اثر تاج الدین حسن یزدی، (درگذشت 1453) و «روضه الصفا» از میرخواند (درگذشت 1497.) در مجموع میتوان گفت که در 42 مورد نام ایران و تعابیر مرتبط با آن در آثار نامبرده این دوره ذکر شده است.[20]
همچنین باید علاوه نمود که در اسناد باقیمانده از مکاتبات بین پادشاهان ایران و سلاطین کشورهای همسایه از دوره تیموری تا صفوی، طبق شمارش احمد اشرف 19 بار به تعبیرهای ایران، ایرانزمین، کشور ایران، شاهنشاه ایران، احوال ایران، ملوک (پادشاهان) ایران، ممالک (ایالات) ایران، شهریار دیار عجم، سپهسالار ایران، و «ایران و توران» برمیخوریم. در فصل های مربوط به سلسله های بعدی قراقویونلو و آق قویونلوی کتاب حاضر نیز دیدیم که بسیاری از سلاطین مزبور (از جمله جهانشاه قراقریونلو، اوزون حسن آق قویونلو و طبعا شاه اسماعیل صفوی) به عنوان «پادشاه ایران» تاجگذاری کرده و در فرمان ها و نامه های بین آنها و سلاطین عثمانی و پادشاهان اروپائی، «پادشاه ایران» نامیده شده اند.
اما به نظر احمد اشرف اهمیت تاریخ و جغرافیا نگاری دوره ایلخانی و تیموری به احیاء و کاربرد فراوان مفاهیم «ایران» و «ایرانزمین» محدود نیست، بلکه این آثار در عین حال وثیقه ای جهت نشان دادن تداوم اندیشه ایران از دوران باستان تا عهد ایلخانی و تیموری به شمار میروند. از نظر شرح و تحلیل تداوم اندیشه ایران و ایرانیت از دوره باستان تا اوایل دوره صفوی دو اثر «نظام التواریخ» ناصرالدین بیضاوی (درگذشت 1316) و «تاریخ گزیده» حمدالله مستوفی (درگذشت 1349) نقش بزرگی ایفاء نموده اند. بیضاوی در مقدمه اثر فارسی خود مینویسد: «و این کتاب را از تاریخ های معتبر فراهم آوردم و نظام التواریخ نام کردم، چه در آن سلسله حُکام و ملوک ایران زمین که طول آن از فرات است تا به جیحون، بلکه از دیار عرب تا حدود خجند، چنانکه یاد کرده اند از زمان آدم الی یومنا هذا…(تا به امروز،-م.)»[21] بیضاوی سپس تاریخ جهان از ابتدا تا به آن دوره را به چهار «قسم» تقسیم میکند: قسم اول: در بیان شرح حال انبیا (…) قسم دویم: اندر تعداد ملوک فرس و شرح احوال ایشان با ضحاک علوانی و و افراسیاب تورانی و اسکندر یونانی و اسطحن رومی (…)، قسم سیم: در شرح حال خلفا و ائمه اسلام (…) و قسم چهارم: اندر اخبار سلاطین عظام و ملوک کرام که در ایام خلفای بنی عباس به استقلال و استبداد در ممالک ایران پادشاهی کرده اند (…)»[22] البته در اینجا موضوع بر سر علمی و مدلل بودن یا نبودن این نظریه تقسیم تاریخ جهان به چهار دوره یا درستی تشخیص مرزهای گذشته ایران نیست، بلکه نشان دادن آن است که تداوم اندیشه ایران و ایرانیت از پیش از اسلام تا دوره تالیف این اثر یعنی اوایل قرن چهاردهم بین اهل علم و قلم ایرانی رواج داشته و تازه از دوره صفوی شروع نشده است. «تاریخ گزیده» حمدالله مستوفی و تواریخ بعدی که در دوره صفوی نوشته شده اند، هر کدام به نوعی تحت تاثیر این نگرش تداوم تاریخی بوده اند.
صفویان و هویت مشخص تر ایرانی
صفویان با همه تند روی های مذهبی و سیاسی خود، چهره مشخص تری به هویت ایرانی بخشیدند. ایران وحدت سیاسی خود را باز یافت و رسمیت مذهب شیعه، اگرچه به غیر شیعیان غالبا به زور قبولانده شد، هویت مذهبی جدیدی به ایران بخشید. برآمدن صفویان با قدرت یافتن دولت های عثمانی در غرب، گورکانی در هند و ازبکی در آسیای مرکزی همزمان بود. مردم آنها غالبا سنی مذهب بودند. از این جهت مذهب شیعه، ایران صفوی را از دیگر کشورهای اسلامی متمایز میکرد. این، هویتی قومی-مذهبی بود، یعنی نه فقط ایرانی، بلکه ایرانی و شیعه. روزگار صفویان ضمنا همزمان بود با ادامه گسترش نفوذ و محبوبیت زبان و بخصوص شعر فارسی در کشورهای اسلامی که از قرن نوزدهم به بعد مردم کشورهای اروپائی را نیز تحت تاثیر خود قرار داد.
در دوره صفویان اقدامات مهمی در جهت تلفیق آداب و سنن مذهبی و قومی-ملی مانند مراسم عاشورا و برگزاری جشن ملی نوروز انجام گرفت. پادشاهان صفوی لقب ایرانی «شاهنشاه» داشتند، اما آنها در ضمن خود را «کلب» یعنی «سگ آستان علی» نیز می نامیدند. (چنانکه در فصل های گذشته هم دیدیم، پادشاهان آق قویونلو و قراقویونلو نیز مانند شاهان صفوی تاج برسر گذاشته، خود را «پادشاه ایران» می نامیدند و سلاطین خارجی از جمله سلطان بایزید دوم عثمانی نیز در مکتوبات خود آنان را «پادشاه ایران از نسل جمشید و فریدون» خطاب میکردند.[23]) بخصوص در دوره صفویه باور به این حدیث از پیامبر اسلام که گفته باشد «خدای را دو گروه گزین اند از جمله خلق او، از عرب قریش و از عجم پارس»[24] ترویج گردید. همچنین روایات مربوط به وصلت شهربانو از دختران یزدگرد ساسانی با امام چهارم شیعیان، علی بن حسین معروف به زین العابدین، رواجی بیش از پیش یافت. این روایات قبل از صفویه نیز موجود بوده و حتی در «قابوس نامه» عنصرالمعالی کیکاوس زیاری (درگذشت 1087) نیز ذکر شده،[25] اما به نظر میرسد که با رسمیت یافتن شیعه به عنوان مذهب رسمی دولت صفوی، این قبیل روایات نیز رسوخ بیشتری در باورهای مذهبی ایرانیان پیدا کرده اند تا همگونی ایرانیت و تشیع تحکیم گردد.
در دوره صفوی روش تاریخ نگاری دوره ایلخانی و تیموری با تاکید بر هویت ایرانی همچنان ادامه یافت.
غیاث الدین خواندمیر (درگذشت 1524) که نخستین تاریخ نگار معروف دوره صفوی شمرده میشود، آخرین مورخ مشهور دوره تیموری و فرزند مورخ معروف همان دوره، میر محمد میرخواند بود. سه جلد تاریخ او با عنوان «حبیب السیَر» از نظر کاربرد نام «ایران» و تعابیر مرتبط با آن جالب است: 28 بار در رابطه با ایران باستان، تنها 12 بار در دوره اسلامی تا عصر ایلخانی و تیموری و 69 بار در جلد سوم شامل تاریخ دوره ایلخانان و تیموریان، یعنی بیشترین تاکید روی هویت ایرانی در دوره ایلخانی-تیموری بوده است. در دوره صفوی همین سطح بالای هویت ایرانی در تاریخ نگاری ادامه یافت. دیگر آثار مهم تاریخ نگاری این دوره مانند «عالم آرای شاه اسماعیل» و «عالم آرای شاه طهماسب» نیز بارها و بارها نام ایران و تعبیر های مرتبط با آن را به کار گرفته اند.
نکته جالب دیگر که از نظر همگرائی و آمیختگی تاریخی ایرانیان و ترکان اهمیت دارد، تالیف چند کتاب تاریخ توسط برخی از اعضای ایلات قزلباش ترکمن به زبان فارسی و اشتغال آنان در کار های اداری و دبیری دیوان پادشاهان صفوی است. از آن جمله است «احسن التواریخ» حسن بیک روملو (درگذشت 1577) از لشکر «قورچی ها» یعنی نظامیان سلطنتی شاه طهماسب اول و مدتی بعد «عالم آرای عباسی» نوشته اسکندر بیک ترکمان معروف به «مُنشی» (درگذشت 1629) از دبیران ارشد دستگاه شاه عباس کبیر.
چرا این نکته اهمیت ویژه ای دارد؟
اکثریت بزرگ ترک ها تا دوره غزنویان و سلجوقیان کوچ نشین بودند، در دشت های آسیای میانه می زیستند و اساسا یا با جنگ و امور نظامی و یا با دامداری امرار معاش میکردند. در پنجاه سال پایانی دولت سامانیان در خراسان و ماوراءالنهر (950 تا 1000) ترک ها در عین حال که به ولایات هم مرز ایرانی دست اندازی میکردند، به تدریج و از راه های مختلف مانند مهاجرت طایفه ها و قبایل یا به غلامی گرفته شدن آنان در حمله های همسایگان مسلمان (ایرانی و عرب) وارد دنیای اسلام شدند. ترک ها یکی دو قرن قبل از آن هم به صورت صلح آمیز و از طریق تجارت و وصلت در ماوراءالنهر، فرغانه و خوارزم و همچنین «دهستان» یعنی صحرای قراقوم کنونی مسکون شده بودند. اما تعداد آنان کم و تاثیر آنان بر زندگی اجتماعی و سیاسی ایرانیان ناچیز به شمار میرفت. بعد از فروپاشی ساسانیان و قبول اسلام، سامانیان در شرق ایران قدرت گرفتند. با زوال تدریجی سامانیان، ترک ها به تدریج در لشکریان سامانی، دیگر امیران ایرانی مانند آل بویه و حتی لشکر خلیفه عباسی در بغداد قدرت روزافزونی کسب کردند و با غزنویان، حکومت محلی خراسان و سرزمین های وسیع تر همسایه را به دست خود گرفتند. تاسیس دولت غزنوی نخستین حاکمیت مهم و دولتی ترک ها در سرزمین های ایرانی بود. بزودی سلجوقیان از طریقی دیگر، با راه جنگ با غزنویان قدرت حکومتی خود را ابتدا در خراسان و سپس تمامی ایران و فراتر از آن گسترش بخشیدند.
ترک ها اساسا دو شاخه بودند: (الف) ترک هائی که خاستگاه غلامی داشتند و مهارت اصلی آنها در جنگ و امور نظامی بود و (ب) قبیله ها و طایفه هائی که اصولا در جستجوی مراتع مناسب برای گوسفندان خود و امرار معاش بهتر به ایران مهاجرت میکردند. بخشی از مردم این قبایل دامداری و تا حدی تجارت میکردند و بخش دیگر که عبارت از جوانان نیرومند و جنگجو بودند، همراه با غلامان سابق به لشکریان خان ها و سلاطین می پیوستند.
با وجود سلطنت غزنویان و سلجوقیانِ اصالتا ترک زبان که مجموعا حدود 250 سال طول کشید، اداره دولت، تجارت، کار علمی و هنری، نویسندگی، دبیری، ساختن راه و خانه، بافتن پارچه و تولید کفش و اسلحه غالبا در دست ایرانیان بومی باقی ماند. حضور و فعالیت ترک ها در این زمینه ها بسیار محدود بود، زیرا این حوزه ها با زندگی و گذشته کوچ نشینی سازگار نبودند (و نیستند). برای این کار لازم است که جامعه یا فرد و خانواده مزبور یکجا نشین و ترجیحا شهرنشین باشد. حتی کشاورزی هم اصولا با کوچ نشینی سازگار نیست. یکجا نشینی شرط اولیه تمدن است. با ادامه زندگی چادرنشینی، حکمفرمائی بر مردمی یکجا نشین و اداره کردن حکومت آن نیز غیر ممکن است. به همین جهت وقتی نخستین نسل های غزنویان و سلجوقیان به حکومت و سلطنت رسیدند، دیگر عملا با قبیله خود نمی زیستند، بلکه در شهرهای بزرگ تر همراه با دیگر قشرهای جامعه به سر میبردند و کودکانشان، یعنی نسل های بعدی سلاطین و حاکمان محلی، اغلب نه در قبیله خود و در دشت های دوردست، بلکه مانند کودکان و نوجوانان اهل قلم ایرانی و بومی (وزیران، دبیران و مستوفی ها) در شهرها آموزش می دیدند و برای رهبری آینده کشور آماده میشدند. نمونه سبکتکین، پسر و جانشین او محمود غزنوی و پسر و جانشین محمود یعنی مسعود غزنوی، نشان دهنده رشد متوازن شهری شدن و تحصیل «علم و ادب» است که برای اهل قلم الزامی بود. اگر از سبکتکین که در قرقیزستان کنونی از طرف یک قبیله مخاصم ترک اسیر گرفته شده و در بازار بردگان چاچ (تاشکند کنونی) به فروش رسیده بود، صرفنظر کنیم، پسر او محمود در غزنی افغانستان به دنیا آمد و به عنوان فرزند و جانشین خان یعنی سبکتکین، فنون جنگاوری و تا حد امکان در نزد ادیبان دربار، علم و ادب فرا گرفت (محمود علاقه وافری به جمع آوری دانشمندان و شاعران مشهور دوره مانند بیهقی، بیرونی و فردوسی در دربار خود داشت). فرزند و جانشین محمود یعنی مسعود نیز با وجود مهارت نظامی و جنگاوری، سهم بیشتری از فن دولتداری و تحصیل علم و ادب یافت، اما بیشتر کار و وقت خود را با لشکرکشی و جنگ سپری نمود. نمونه دیگر و مشخص تری را میتوان در شخصیت ملکشاه سلجوقی (حدود پنجاه سال بعد) دید. ملکشاه پسر آلب ارسلان و بعد از طغرل بیک، سومین سلطان سلجوقی بود. امپراتوری سلجوقی گسترده ترین حد جغرافیائی و اوج قدرت خود را در دوره ملکشاه به خود دید. ملکشاه در عین اینکه مشغول حفظ و گسترش دولت بود، اداره دولت را به معروف ترین وزیر تاریخ ایران و جهان اسلام یعنی خواجه نظام الملک سپرده بود. نظام الملک که در ابتدا وزیر سلطان آلب ارسلان بود، بعد از درگذشت سلطان، از هنگامیکه ملکشاه فقط نُه ساله بود، در کنار ادامه وزارت و اداره دولت، وظیفه تعلیم و تربیت ملکشاه را نیز بر عهده گرفت. او همچنین دانشمندان معروف آن روزگار مانند عمر خیام نیشابوری را در گِرد و اطراف دربار سلجوقی در اصفهان جمع نمود.
آنچه که در دوره 250 ساله غزنویان و سلجوقیان می بینیم، این است که سلطان ها (که نخستین نسل های آنان اصالتا از آسیای میانه و در درجه اول ترک زبان بودند) اساسا درگیر لشکرکشی و امور نظامی بودند، در حالیکه کار اداره دولت را به افراد با تجربه، برجسته و کاردان ایرانی می سپردند.
اما ترکیب گروهی و قومی اعضای اقشار اهل قلم (وزیران، دبیران، مستوفی ها) که در زیر حاکمیت سلطان و در کنار «اهل شمشیر» مملکت را اداره میکردند، از چه قرار بود؟
تا دوره صفوی تنها تعداد محدودی از اصالتا مهاجران آسیای میانه را میتوان مشاهده کرد که در شاخه های دولتداری یا علم و ادب شاخص و فعال باشند. بدون شک، یک دلیل اساسی این امر آن است که مهاجرت ترک ها به ایران و آناتولی، (الف) گذاری پر پیچ و خم و اغلب طولانی از یک زندگی چادرنشینی به زندگی شهر نشینی بود و در عین حال این روند (ب) نه تحولی یکباره و 50-60 ساله، بلکه عبارت از صدها حرکت پس و پیش ایلاتی همراه با صدها اختلاط، اتحاد، دشمنی، جنگ و صلح، قهر و آشتی در عرض دستکم پانصد سال بود. نمی توان نادیده گرفت که از اوایل قرن یازدهم (سال های 1000 م.) تا اوایل قرن شانزدهم (اواسط 1500) یعنی تقریبا برای پنج سده، مهاجرت اقوام و طایفه های ترک از آسیای میانه به طرف ایران و از آنجا در سمت آناتولی، عراق و شام (و در بعضی موارد برعکس) ادامه داشته است. تنها بعد از چند قرن است که به تدریج شاهد چهره های برجسته ترک زبان در زمینه های مختلف اهل قلم میشویم.
البته قبل از دوره صفوی هم دانشمندان و شاعران ترک زبان مانند الغ بیک (درگذشت 1449) و عماد الدین نسیمی (درگذشت 1417) وجود داشتند. اما تعداد آنها محدود بود و از طرف دیگر تقریبا همه آنها از درون زندگی شهرنشینی برخاسته بودند و محصول اختلاط و آمیختگی ایرانیان و ترکان محسوب میشدند.[26]
حسن بیک از ایل روملو و نوه سردار معروف ایل روملو و حاکم قزوین در دوره شاه اسماعیل، امیر سلطان روملو بود. حسن بیک که در دوره شاه طهماسب اول جزو قورچی ها یعنی گارد ویژه سلطنتی بود، در دوره جوانی خود همراه با دیگر فرزندان طبقات حاکم تحصیلات معمول و لازم برای ایرانیان جهت کسب مقام اداری و دولتی را از سر گذرانید و در حوزه های منطق، کلام و خطاطی تبحر یافت. یکی دیگر از مورخین معروف ترکمن در دوره صفوی، اسکندر بیک روملو یا ترکمان (معروف به «منشی») نام داشت که از دبیران خصوصی شاه عباس و نویسنده «عالم آرای عباسی» بود. دو جلد باقی مانده از «احسن التواریخ» حسن بیک دوره اسلام تا شاه طهماسب را به قلم می آورد که اطلاعات دست اولی در باره حکومت های تیموری و ازبک در شرق و دوره پیش از صفویان، از جمله پادشاهان آق قویونلو و سلاطین عثمانی به دست میدهد.
اسکندر بیک نیز از دبیران معروف دستگاه شاه عباس بود و از شاهدان شخصی بسیاری تحولات به شمار میرفت. «عالم آرای عباسی» اسکندر بیک به عنوان مهم ترین اثر در باره دوره شاه عباس کبیر به حساب می آید. هر دو دبیر ترکمن عالم آرای خود را با زبانی روان و شیرین به قلم آورده اند که در عین حال از نظر بررسی تاثیر واژگان و حتی قواعد دستوری ترکی و مغولی بر فارسی آن دوره جالب است.
از این جهت است که دبیری و تاریخ نگاری حسن بیک روملو و اسکندر بیک ترکمان منشی اهمیت دارد. همزمان با افزایش یکجا نشینی و پسرفت کوچ نشینی که یک جنبه آن نیز زندگی مشترک در شهرها و اختلاط اقوام صرفنظر از زبان و مذهب افراد است، تعداد ترک زبانانی که نه تنها به امور نظامی، بلکه به همه رشته های زندگی سیاسی، اجتماعی، تجاری، علمی و فرهنگی روی می آوردند نیز به تدریج فزونی یافت. این در عین حال نشانه تعمیق و تحکیم اختلاط و آمیختگی ایرانی و ترک در جامعه ایرانی بود. تحول و تداوم این جریان و ثمرات آن را می توان پانصد سال بعد در نمونه اندیشمندان و روشنفکران برجسته ای چون دکتر محمود افشار (یزدی) و فرزند او ایرج افشار مشاهده کرد.[27] این روند هنوز و بخصوص با رشد و افزایش مهاجرت در داخل ایران و خارج از آن و همچنین پیشرفت سرسام آور تکنولوژی و راه های مدرن مسافرت سرعتی گرفته است که تا چند دهه پیش قابل تصور نمی بود.
البته این روند قبل از صفویان و احتمالا از همان آغاز ورود ترکان به جامعه ایرانی و مسلمان در قرون نهم و دهم میلادی شروع شد. در مقابل، بدون شک، جامعه ایرانی حتی بعد از صفویان نیز شاهد اهمیت فراوان نقش سیاسی و اجتماعی قبایل و ایلات کوچ نشین بوده است. اما بعد از انقلاب مشروطه و بخصوص تاسیس دولت مرکزی و سراسری پهلوی با ارگان های واحد سیاسی، نظامی، اداری، دادگستری و آموزشی، ایران نیز مانند بسیاری کشورهای دنیا وارد جریانی شد که به نظر بازگشت ناپذیر می نماید، حتی اگر تاسیس جمهوری اسلامی و تحولات بنیادین و شریعت مدار پنجاه سال گذشته پرسش ها و نگرانی های بسیاری در ذهن مردم ایجاد کرده باشد.
آنچه که در باره دو دبیر و تاریخ نگار ترک زبان روزگار صفویان گفته شد، حاشیه ای بود بر موضوع هویت ایرانی و تاکید بر آن در عهد صفویان. بعد از این حاشیه یا مقدمه، اجازه بدهید این فصل را با نمونه های دیگری ادامه داده، به پایان برسانیم.
از میان دیگر مورخین صفوی که همگی به طور فراوان نام «ایران» و تعبیر های مرتبط آن را ذکر کرده اند، میتوان از «روضه الجنان» ابن کربلائی (درگذشت 1589)، «احیاء الملوک» ملکشاه حسین سیستانی (درگذشت 1619)، «تذکره میخانه» ملا عبدالنبی فخرالزمان (درگذشت 1619)، «خُلد برین» واله اصفهانی (درگذشت 1648) و «دستور شهریاران» نصیری (درگذشت 1698) نام برد.
در همین رابطه اشاره به محمد مفید بافقی (درگذشت 1679) و اثر او موسوم به «جام مفیدی» نیز جالب است. در این اثر، او بارها نام «ایران» و تعبیر «عجم» را به کار می برد، از هند، توران و روم به عنوان همسایگان ایران سخن میگوید و از ایرانیانی تعریف میکند که به خارج از کشور رفته و بعد بخاطر دلتنگی و «حُب الوطن» خواهان بازگشت به ایران هستند. بافقی نیز مانند مستوفی از «ایران»، «ایرانزمین» و «ایرانشهر» نام می بَرد و از چهره های اساطیری ایران میگوید که گویا پایه گذار بسیاری از شهرها و استان های بزرگ ایران مانند آذربایجان، فارس، عراق و یزد بودند و در پایان به نام جزیره های ایرانی خلیج فارس و بحر عمان اشاره میکند.
بنا به شمارش احمد اشرف، در هر اثر نامبرده در دوره صفوی، به حساب میانگین 62 بار نام ایران و تعبیرهای مرتبط با آن به کار برده شده است.[28] در ضمن ظاهرا از تعبیر «حُب الوطن» نیز برای نخستین بار در دوره صفوی استفاده شده است. به نظر شفیعی کدکنی حدیث مربوط به «حُب الوطن من الایمان» به معنی «وطندوستی از ایمان است» نیز احتمالا باید ساخت ایرانیان باشد، زیرا در آن دوره ایرانیان با گذشته تاریخی خود دغدغه بیشتری نسبت به سرزمین ایران داشتند تا اعراب اساسا بادیه نشین که هویت قبیله ای آنان قوی تر از تعلق به سرزمینی عربی بود.[29]
در مجموع میتوان گفت که «ایرانیان در طول تاریخ دراز مدت پیشا مدرن خود، فراتر از احساس تعلق خانوادگی، محلی و منطقه ای، یک هویت نسبتا منسجم فرهنگی و تاریخی نیز به وجود آورده اند که از سرزمین های گوناگون ایرانی ریشه گرفته است.»[30]
زیرنویس ها:
[1] Gherado Gnoli: Iranian Identity, ii. Pre-Islamic Period, in: EIr online, viewed on 17.01.2023
[2] Michael Witzel (2001): Autochthonous Aryans?” The evidence from Old Indian and Iranian texts,” Electronic Journal of Vedic Studies, 7/3, 2001, pp. 13-14
[3] منابع آنلاین به زبان پارتی، با حرف نگاری لاتین و ترجمه انگلیسی در این لینک:
[5] تاریخ طبری، جلد 13، ترجمه ابوالقاسم پاینده، چاپ ششم، تهران، 1380، صفحه 5927
[6] َAhmad Ashraf: Iranian Identity iii, Medieval Islamic Period; in: EIr, viewed on 18.01.2023
[7] Idem
[8] ابوریحان بیرونی: آثار الباقیه، ترجمه اکبر دانا سرشت، تهران 1386؛ در ضمن ن. اصل عربی الاثار الباقیه، با تصحیح و حواشی ادوارد ساخاو:
ابوریحان بیرونی: آثار الباقیه، ترجمه اکبر دانا سرشت، تهران 1386؛ در ضمن ن. اصل عربی الاثار الباقیه:
Alberuni: Chronologie orientalischer Völker, Hrsg.: Eduard Sachau, Harrassowitz, Leipzig 1923, S. 215-233
[9] C. E. Bosworth: “The Heritage of Rulership in Early Islamic Iran and the Search for Dynastic Connections with the Past,” in: Bosworth: The Medieval History of Iran, Afghanistan and Central Asia, London 1977, p. 61
پژوهش نامبرده باسورث بسیار با ارزش است و نشان میدهد که ادعای منسوبیت خانوادگی و قومی با پادشاهان ایران باستان و همچنین قبایل برنفوذ عرب چه نقش مهمی در پذیرش عمومی سلاطین ایرانی از طرف مردم داشته است. تصدیق این نظر را میتوان در بسیاری نمونه های دیگر مثلا ارتباط دادن سلطان خلیل آق قویونلو با خسرو جمشید و شاه اسماعیل اول با امامان شیعه یافت.
[10] در جمع آوری و تحلیل اطلاعات فصل کنونی از مقاله مفصل احمد اشرف در فرهنگ «ایرانیکا» (مذکور در بالا) استفاده بسیاری شده است. مدیون و سپاسگزار ایشان هستم.
[11] ابوالفضل بیهقی: تاریخ بیهقی، ج. دوم، انتشارات هیرمند، تهران 1376، ص. 836-837
[12] Ashraf: Idem.
[13] از صفحات گوناگون دیوان امیرالشعرا معزی، به سعی و اهتمام عباس اقبال، تهران 1318 شمسی
[14]Ashraf: Idem, also:
دیوان سیف فرغانی، چاپ دوم، تهران 1341، ص. 31
[15] حدَث به معنی ادرار، بول؛ استنجاه به معنی پاک کردن مدفوع با کلوخ
[16] R.Amitai-Preiss: Ghazan Khan, Mahmud; in: EIr, viewed on 12.09.2022
[17] آن لامبتن: تداوم و تحول در تاریخ میانه ایران، تهران 1372، ص. 375
[18] Ahmad Ashraf: Idem
[19] Idem
[20] در این فصل نقل قول های بی ماخذ از همین مدخل دانشنامه ایرانیکا نوشته احمد اشرف هستند که بخاطر پرهیز از تکرار، ذکر نشده اند.
[21] قاضی ناصرالدین بیضاوی: نظام التواریخ، تهران 1382، ص 3
[22] همانجا.
[23] ن. فصل های این کتاب با عنوان «میاندوره ترکمنی»، «پیش از شاه اسماعیل»
[24] علی اکبر دهخدا: امثال و حکم، ج. 3، چ. 6، تهران 1363، ص. 1358-1357
[25] عنصرالمعالی کیکاوس: قابوس نامه، چاپ تهران 1335، ص. 116-117
[26] ضمنا ن. به نیم فصل «ترک ها در عصر زرین دانش» در: عباس جوادی: ترکان ایران و ایران ترکان، تهران، 1400، نشر روزنه، ص. 104-107.
[27] ن. عباس جوادی: دو افشار یزدی، محمود و ایرج افشار، در: تارنمای «چشم انداز»، 13.05.2018
*نقشه ای از ایران که در دوره عثمانی ها تهیه شده و متعلق به ابراهیم متفرقه افندی از اويل قرن هجدهم است. ابراهیم متفرقه (1674 ـ 1745م) ادیب، محقق و سیاستمدار دورۀ عثمانی است. او در 1674م در ترانسیلوانی در خانوادهای که اصالتاً مجار بودند به دنیا آمد. او نخستین کسی است که چاپخانهای با حروف سربی عربی در استانبول دایر کرد. متفرقه در این چاپخانه چندین کتاب تاریخی از جمله «جهان نما» اثر کاتب چلبی را به چاپ رساند. از جمله نقشه های چاپ شده توسط ابراهیم متفرقه نقشه ای با نام «ممالك ایران» است كه پهنۀ گسترده ای از ایران دورۀ صفویه را نشان میدهد. هر ولایت ایران در این نقشه با تعبیر «مملکت» و ایران «ممالک ایران» نامیده شده که برای آن دوره چیزی عادی بود جالب اینکه به آناتولی هم در این نقشه نام «ممالک آناطولی» و شرقى ترين بخش آسياى ميانه هم “ممالك تركستان” ناميده شده است.
منطقه «هلال حاصلخیز» تقریباً 9500 سال پیش (ویکی پدیا)
ده هزار سال پیش هلال حاصلخیز و سرزمین های همجوار آن نخستین مناطقی در جهان بودند که انسان ها یکجا نشین شدند و به کشاورزی و دامپروری پرداختند. تکرار کنیم: «هلال حاصلخیز» به مجموعه هلال شکل سرزمین های جنوب غربی آسیا گفته میشود که شامل شرق دریای مدیترانه، جنوب شرقی و غربی آناتولی، غرب ایران، بین النهرین (میانرودان) و برخی سرزمین های همجوار آن است .امروزه این سرزمین ها، پس از ده هزار سال، بخش هایی از کشورهایی با نام های سیاسی، اقوام، زبان ها و مذاهب مختلفی هستند.
تمامی پژوهش های باستانشناسی به این نتیجه رسیده اند که بعد از ده ها هزار سال دوره «شکار و گرد آوری غذا»، نخستین نشانه های کشاورزی و دامپروری در نقاط مختلف هلال حاصلخیز پیدا شده و به گونه ای فزاینده گسترش یافته است. نه تنها کشاورزی و دامپروری. مدتی بعد، باز در سرزمین های گوناگون همین منطقه، شاهد آغاز نخستین نوشتار ها، بنای نخستین شهر ها و سپس تاسیس نخستین امپراتوری ها شده ایم – یعنی آغاز آنچه که «تمدن بشری» می نامیم.
اما چرا ده ها هزار سال پس از خروج از آفریقا و زندگی در شرایط مهاجرت مدام و زندگی در شرایط «شکار و گرد آوری غذا»، انسان ها توانستند برای نخستین بار در این منطقه و نه مناطق دیگر جهان موفق به این تحول بزرگ تاریخی شوند؟ چرا هلال حاصلخیز و جمعیت های آن که تازه و به تدریج طرز زندگی شکار و گرد آوری خوراک را ترک کرده و یکجا نشین میشدند، پیشتاز این تحول بزرگ تاریخی بشر شدند و نه جمعیت هایی که پس از آفریقا به مناطق دیگر مهاجرت کرده بودند؟ آیا چیزی در ترکیب ژنتیک و بیولوژیک جمعیت های ده هزار سال پیش در این منطقه وجود داشت که آنان را از نظر به اصطلاح «نژادی» برتر، دانا تر و ماهر تر میکرد؟
به نظر جَرِد دایموند، استاد جغرافیا و جامعه شناسی تاریخی از دانشگاه لُس آنجلس چنین نظریه های «نژادی» حتی به صورت غیر جدی هم مطرح نشده اند.[1] همه این تحولات در سایه جمعیت نسبتا زیاد برای شرایط آن دوره، آب و هوای ملایم «مدیترانه ای»، همچنین موجودیت و فراوانی گیاهان و حیواناتی بود که برای گسترش کشاورزی، دامپروری و افزایش جمعیت لازم بودند و امکان اهلی کردن و پرورش آنان و ایجاد تدریجی و روزافزون مازاد آنها موجود و در دسترس بود. بررسی باستانشناختی و جامعه شناختی نخستین شهرک ها مانند «چاتال هویوک» و «گوبکلی تپه» در جنوب شرقی آناتولی تصاویر جالبی از گذار انسان های این منطقه از دوره «شکار و گردآوری غذا» به زندگی یکجانشینی و آغاز کشاورزی و دامپروری به دست میدهد. این شرایط در بسیاری از دیگر مناطق جهان وجود نداشت. گسترش کشاورزی و دامپروری (و وابسته به آن، یکجانشینی) در سرتاسر جهان چند هزار سال طول کشید. در خود سرزمین های هلال حاصلخیز تاسیس نخستین دولت ها و پیدایش خط و الفبا یکی دو هزار سال بعد اتفاق افتاد. نخستین دولت و نخستین لوحه های سومری چند هزار سال بعد از آغاز یکجا نشینی و کشاورزی بود. تا آن وقت نه قوم و سرزمین مشخصی وجود داشت که از دیگران تمایز داده شود و نه مذهب و زبان منسجم و معینی. [2]
تاریخ و روند آغاز و رشد کشاورزی در هلال حاصلخیز به مراتب بهتر و دقیق تر از دیگر مناطق جهان مورد پژوهش علمی قرار گرفته است. مشخصات ژنتیک و باستان شناختی اغلب گیاهان و حیواناتِ پیشا پرورش در «هلال حاصلخیز» و روند تکاملی آنان به گونه وسیع و دقیقی یافته و ثبت شده است. دایموند مینویسد که بنا به بررسی های جدید، در چین، آمریکای مرکزی و جنوب غربی استرالیا هم برخی شرایط مشابه با هلال حاصلخیز موجود بوده و مدتی پس از هلال حاصلخیز در این گوشه های جهان هم کشاورزی و پرورش حیوانات خانگی آغاز شده و توسعه یافته است. اما مثلا گیاهان و حیوانات خانگی در نمونه چین با تاخیر زمانی پیدا شدند. آنها محدود تر بودند و وفوری مانند هلال حاصلخیز نداشتند. دایموند در باره پیشگامی تاریخی هلال حاصلخیز در این «انقلاب تمدنی» در جهان از چند عامل مهم سخن می راند.[3] عامل نخست آب و هوای معتدل و «مدیترانه ای» هلال حاصلخیز با زمستان های مرطوب و طولانی و تابستان های خشک بوده که برای بقا، پرورش و رشد گیاهان و حیوانات شرایط مساعدی ایجاد نموده است. از طرف دیگر یافته های باستانشناختی و ژنتیک نشان میدهند که حتی پیش از بهره برداری و پرورش گیاهان و حیوانات نیز تعداد فراوانی از این گیاهان و حیوانات وحشی که بعداً خانگی شدند، در هلال حاصلخیز موجود بود و جمعیت های پیشین شکارچی و گرد آورنده نیز از آن استفاده مینمودند. از جمله، انواع غلّات مثلا گندم و جوی وحشی هلال حاصلخیز کم و بیش شبیه گندم و جوی کنونی بود که بعد ها پرورش داده شد و پرثمر تر گردید. همچنین، برتریِ بسیاری از گیاهانِ در ابتدا وحشی هلال حاصلخیز در آن بود که این گیاهان خود و یا یکدیگر را متقابلا گرده افشانی میکردند و از این طریق محصولات «میانه» یا «دورگه» (هیبرید) جدیدی ایجاد میشد و از این راه محصول بهتر، مرغوب تر و از نظر مقدار بیشتر تولید میگردید. یکی از این گیاهان ارزشمند «هیبرید»، گندم وحشی و جو برای تولید نان بود. امکان انبار کردن غلاّت برای مابقی سال و وفور و تولید مثل بالای حیوانات خانگی مانند گاو، بز، گوسفند و خوک نیز مردم بومی بیشتری را که هنوز شکارچی و گردآورنده مانده بودند، تشویق کرده است که یکجا نشین شوند و کشاورزی و دامپروری را پیشه کنند.
البته آب و هوای «مدیترانه ای» در دیگر مناطق دریای مدیترانه و همچنین شیلی و استرالیا هم وجود دارد. اما آب و هوای هلال حاصلخیز در شرق مدیترانه وسیع تر و متنوع تر از مناطق مشابه دیگر است. در عین حال، یک برتری دیگر هلال حاصلخیز این بوده که در فاصله های کوتاه جغرافیایی، تنوع بیولوژیک چشمگیری از «نیا محصولات زراعی» و پستانداران بزرگ وجود داشته که قابل پیوند زدن، پرورش و اهلی کردن بودند. این را در مورد مناطق دیگر صاحب آب و هوای مدیترانه ای در کالیفرنیا، جنوب غربی استرالیا، شیلی و جنوب آفریقا نمیتوان گفت. همچنین هلال حاصلخیز موطن اهلی شدن چهار نوع از پنج پستاندار اصلی خانگی جهان یعنی بز، گوسفند، گاو و خوک بوده است. (نوع پنجم یعنی سگ احتمالا 40 تا 20 هزار سال پیش نخستین پستاندار اهلی شده توسط انسان های پیشا تاریخ است. اهلی شدن اسب دیر تر، حدود چهار هزار سال پیش در دشت های اوراسیا به وقوع پیوسته است.) همچنین جالب است بدانیم که چهار پستاندار خانگی نامبرده هنوز جزو مهم ترین پستانداران خانگی در جهان هستند و آنها احتمالا به جهت اختلافات کوچک جغرافیایی و ارتفاعات مختلف زمین در نقاط گوناگونی از هلال حاصلخیز اهلی شده و پرورش یافته اند: گوسفند در سرزمین های مرکزی، بز در ارتفاعات بالاتر مانند کوهستان های زاگرس و یا در لِوانت (جنوب غربی هلال)، خوک در سرزمین های شمال مرکزی و گاو در بخش غربی هلال حاصلخیز. با اینهمه، اگرچه احتمالا موطن اصلی این چهار پستاندار نسبتا از یکدیگر متمایز بوده، اما به خاطر نزدیکی نسبی این سرزمین های هلال حاصلخیز، این حیوانات خانگی بزودی در سرتاسر سرزمین های هلال پراکنده شده اند.
به گفته دایموند که سالیان دراز دانشگاهی و پژوهشی خود را صرف مقایسه تحول و تکامل جوامع مختلف جهان نموده، در هیچ موردی دیده نشده که علل پیشتاز بودن منطقه هلال حاصلخیز در کشاورزی و دامپروری در تاریخ بشریت به نوعی مربوط به «برتری بیولوژیک» و یا به اصطلاح «نژادی» جمعیت های گوناگون ساکن این منطقه در ده هزار سال گذشته بوده باشد. او میگوید «من هیچ کس را نمی شناسم که به طور جدی پیشتاز بودن هلال حاصلخیز در تولید خوراک در تاریخ را به نوعی به مشخصات ویژه بیولوژیک مردم ساکن این منطقه ارتباط داده باشد.»[4]
(ادامه دارد. این فصلی از طرح کتاب جدیدی با عنوان «سرگدشت ژن ها، جمعیت ها و زبان ها» است)
[1] Diamond: Guns, Germs and Steel, pp. 136-138
[2] در باره شکل گیری نخستین اقوام و دولت ها در منطقه هلال حاصلخیز به «پیوست» پایانی این کتاب مراجعه کنید.
درخت فاصله ژنتیک جمعیت های آسیای غربی (کاوالی اسفورزا 1994)
در اینجا منظور از «آسیای غربی» ایران، افغانستان، قفقاز، ترکیه، خاورمیانه و شبه جزیره عربستان است.
قدیمی ترین باقیمانده های انسان هوشمند یا مدرن[1] که متعلق به حدود 100 هزار سال پیش است، به غیر از آفریقا که خاستگاه اصلی انسان است، در خاور میانه یافت شده اند. این هم یکی از دلایلی است که نشان میدهد پس از دوران طولانی پیدایش و تکامل انسان هوشمند در آفریقا، خاورمیانه و کلا آسیا احتمالا از نخستین اهداف کوچ و پراکندن او به دیگر نقاط جهان بوده است.
در دو تصویر برگرفته از کتاب کاوالی-اسفورزا (1994) «درخت ژنتیک» و «ماتریس» 18 جمعیت آسیای غربی (با میانگین 53 تا 58 ژن) را می بینید. پیش از پرداختن به جزئیات این بررسی باید تاکید کرد که این ماتریس و «درخت» ژنتیک به زبان مردم ارتباط مستقیمی ندارد، بلکه فقط ترکیب و فاصله ژنتیک این جمعیت ها یعنی نزدیکی یا دوری نسبی آنها از یکدیگر را نشان میدهد. در ضمن روشن است که زبان یا لهجه انسان اکتسابی است، یعنی از محیط خانواده و جامعه کسب میشود و به ترکیب ژنتیک آدمی ربط مستقیمی ندارد. اما این نیز روشن است که مثلا در یک محیط جغرافیائی «نسل اندر نسل» عربی زبان (دست کم 500 سال اقامت) به سختی میتوان با ترکیب ژنتیک انسان هائی روبرو شد که مشخصات مردم بومی (دست کم 500 سال) ازبکستان یا تایلند را داشته باشند. بنا براین اگر جمعیت میعنی که زبانی مشترک دارد بعد از مدت نسبتا درازی با یکدیگر زندگی کند، «دی ان ای» افراد آن جمعیت به یکدیگر شبیه تر میشود، اما این شباهت نسبی در عین حال با هر آمیزش و اختلاط ژنتیک افراد آن جمعیت با فردی از جمعیت های دور و نزدیک دیگر درهم می آمیزد و به اصطلاح «رقیق تر میشود»[2].
نکته دیگری که نباید فراموش کرد این است که حتی در داخل یک تابلوی ژنتیک نسبتا مشابه یک جمعیت معین (مثلا ایران یا ترکیه) نیز مشخصات و ترکیب ژنتیک جداگانه انسان های آن گروه متفاوت هستند و آن «همگِنی» و شباهت گروهی چیزی نسبی و به طور مدام تغییر یابنده است، چرا که هر بار با هر آمیزش جدید یک زن و یک مرد و اختلاط جدید ژن های آنها در فرزندی جدید ترکیب جدیدی ایجاد میشود که گرچه احتمالا بی شباهت به آن تصویر مشترک نیست، اما بعد از گذشت چند نسل میتواند کاملا با مشخصات صد سال پیش از آن فرق کند.
چند توضیح دیگر: نمونه های مردم ترکیه و اردن از خود این کشور ها گرفته شده است. یعنی در داخل این کشورها تمایزی به اصطلاح «قومی» (از نظر زبان، مذهب، منطقه یا عادات و رسوم) بین آن انسان ها گذاشته نشده است. نمونه های ایرانی ها نیز از ایران است، به جز کُردها و مردم سواحل خزر که به علت نزدیکی (با فرق های کوچک) جداگانه (همراه با کردهای عراق یا با گروه «سوانی» از گرجستان) گروهبندی و مقایسه شده اند.
«درخت ژنتیک» (تصویر یک) نشان دهنده فاصله ژنتیک 18 گروه مردمان آسیای غربی (تعداد متوسط ژن ها 53.7 با خطاپذیری 5.1 است. در چند دهه گذشته اندازه گیری های مختلفی از گروه های مردم کشور های مختلف انجام گرفته است. اندازه گیری گروه پژوهشگران تحت نظر کاوالی-اسفورزا که در اینجا نقل میشود، یکی از آن اندازه گیری های معتبر است.
درخت فاصله ژنتیک جمعیت های آسیای غربی (کاوالی اسفورزا 1994)
در پائینِ تصویر، گروه کوچکی عبارت از اعراب شبه جزیره عربی شامل بادیه نشین، سعودی و یمنی را می بینیم که از دیگر گروه ها متمایز است. گروه بزرگ بالاتر تصویر شامل همه 15 جمعیت باقیمانده است. گروه کوچک پائین جز کویتی ها تمامی اعراب جنوب شبه جزیره را در بر میگیرد. از نظر ژنتیک لازم بود سعودی ها و یمنی ها تا حدی به صورت متمایز طبقه بندی شوند. بادیه نشین ها را هم میتوان گروهی جداگانه به حساب آورد. آنها چادرنشینان دامدار هستند، در اکثر سرزمین های عربی حضور دارند و ده درصد جمعیت این سرزمین ها را تشکیل میدهند. از طرف دیگر آن گونه که در صفحات گذشته ذکر شد، در گذشته بادیه نشینان عرب در فتوحات اسلامی آفریقا شرکت کردند. از این جهت به دلیل مهاجرت و اختلاط، بادیه نشینان در این جدول به صورت متمایز آورده شده اند. کویتی ها همراه با بقیه در گروه بزرگتر به طور جداگانه آورده شده اند. سرزمین آنها در گذشته بخشی از تمدن باستانی سومر بود. احتمالا به همین جهت کویتی ها از نظر ژنتیک یادآور آن جمعیت های باستانی بین النهرین هستند و از اعراب دیگر فرق میکنند.
جمعیت یهودیان که مانند آسوریان و اعراب از گروه های باستانی منطقه لِوانت هستند، در این بررسی لحاظ نشده اند. اما چندین تحلیل از سال های 2000 م. نشان میدهند که 70 در صد کروموزوم های «وای» (پدری) گروه های مختلف یهودیان اسرائیلی (از جمله اشکنازی و سفاردی) و 82 در صد همان نوع کروموزوم های فلسطینیان عرب متعلق به حوض مشترکی از کروموزوم ها هستند.[3]
از پائین تصویر به بالا برویم. چهار گروه در شیار شمالی آسیای غربی دیده میشود، شامل قفقازی های شمال، ارامنه، پاتان-پشتون و هزاره-تاجیکی.
تاجیک ها به یک زبان گروه ایرانی خانواده هند و اروپایی صحبت میکنند. گمان میرود که نیاکان آنها کشاورزان یکجا نشینی در دوره نئولیتیک آسیای مرکزی بودند که به شمال و شرق کوچ کرده اند. اغلب تاجیک ها در آسیای مرکزی زندگی میکنند. اما تعداد آنها در افغانستان حتی بیشتر از آسیای مرکزی است.
هزاره ها که اصالتا از افغانستان مرکزی هستند، به خاطر تنش های قومی و مذهبی به مناطق دیگر هم پخش شده اند. بعضی منابع هزاره ها را که تاجیکی زبان هستند، با «کوشانیان» مرتبط میدانند که دو هزار سال پیش به عنوان بخشی از قبایل «یوه چی» از آسیای میانه به افغانستان و پاکستان کنونی مهاجرت کردند و چند قرن در اینجا حکومت نمودند. برخی پژوهش ها نیز به این نتیجه رسیده اند که ترکیب ژنتیک هزاره ها اختلاطی بین آسیای شمال شرقی (اویغور، قزاق، قرقیز، مغول) و آسیای مرکزی (ازبک، ترکمن، تاجیک) است[4].
ارامنه در قفقاز، شمال ایران و بسیاری کشور های دیگر زندگی میکنند. آنها تا قرن بیستم در دولت عثمانی هم پرشمار بودند، اما در اثر قتل عامی در سال 1915که ترکیه کنونی آن را انکار میکند، حدود 95% آنان در دولت عثمانی هلاک یا از سرزمین خود رانده شدند.
زبان هند و اروپایی پاتان ها «پشتو» یا «پوختو» نامیده میشود. آنها از افغانستان هستند. بخش قابل توجهی از آنان هم در پاکستان زندگی میکند. به نظر میرسد مهاجرت پاتان ها به پاکستان در سده های سیزدهم تا شانزدهم میلادی رخ داده است. زبان آنها به عنوان سکایی یا اسکیتی شرقی طبقه بندی شده است. گمان میرود این زبان با هجوم قبایل استپ های آسیای مرکزی در این مناطق جا افتاده است.
سوانی زبان ها گروهی در گرجستان هستند و از نظر ژنتیک با مردم سواحل خزر نزدیکی دارند.
گروه جمعیت های سواحل دریای خزر در شمال ایران زندگی میکنند.
کُرد ها اساسا از غرب ایران هستند. آنها در سرزمین های میان ترکیه، ایران و عراق و برخی کشورهای دیگر مانند شمال سوریه زندگی میکنند. زبان آنها شاخه متمایزی از زبان های ایرانی (هند و اروپائی) است. برخی از گروه های کُردی زبان هنوز کوچ نشین یا نیمه کوچ نشین هستند و ساختار های کوچ نشینی را حفظ میکنند. آنها از نظر ژنتیک به عراقی ها نزدیک هستند.
عراقی ها (به جز کُرد های عراق) مشخصات متمایز عراقی خود را دارند.
در اینجا منظور از «ترک ها» نه گروه های ترکی زبان آسیای مرکزی مانند ترکمنستان و ازبکستان، بلکه ترکی زبان های خود جمهوری ترکیه است. گروه های ترکیک زبان آسیای مرکزی (زبک، قزاق و دیگر ترکی زبانان و آلتائی زبانان) در تحلیل و مقایسه دیگری بررسی شده است. در آن تحلیل دوم می بینیم که از نظر ترکیب و تصویر ژنتیک، ترک زبان های ترکیه به ترک زبان های آسیای مرکزی دورتر و به ایرانیان نزدیک تر هستند.
البته برای تشخیص این فرق ها چندان نیازی به تحلیل های ژنتیک نیست. ظاهر غالب انسان های ترکیک زبان آسیای مرکزی و ترکیه به قدر کافی گویای این فرق هاست. در این مورد در کتاب نامبرده کاوالی/اسفورزا چنین گفته میشود: «ترکیه که سابقا آسیای صغیر یا آناتولی نامیده میشد، تاریخی بسیار طولانی و پیچیده دارد … (تقریبا هزار سال پیش به دنبال حملات ترک های سلجوقی از طریق ایران به آناتولی، م.) زبان ترکی به جمعیتی که اساسا هند و اروپائی زبان بود، قبولانده شد. تا آن دوره زبان رسمی امپراتوری بیزانس یونانی بود. از نظر ژنتیک، عموما بین مردم ترکیه و کشورهای همسایه آن فرق های کوچک ژنتیک هست. احتمالا در آن دوره تعداد مهاجمان ترک کم بود و به این جهت مشخصات ژنتیک آنان در ترکیب مردم بومی آناتولی رنگ باخته است. تعبیر ‘ترک ها’ یک تعریف سیاسی است، و گرنه آنها بدون شک از نظر ژنتیک مختلط هستند و اگر داده های بیشتری از وضع ژنتیک آنان دسترس میشد، جای آن میبود که تحلیل های بیشتری در این زمینه انجام گیرد.»[4]
تحلیل های فوق نشان میدهند که از نظر ژنتیک در آسیای غربی، مردم ترکیه و ایران جزو نزدیک ترین گروه های ژنتیک به یکدیگر هستند. ایران شناس معروف آمریکایی ویندفور نیز مانند کاوالی-اسفورزا و همکارانش بر آن است که دلیل اصلی این امر احتمالا کمی تعداد و تاثیر فرهنگی قبایل ترک هزار سال پیش در ایران و آناتولی بوده است که با وجود حاکم نمودن زبان ترکی در آناتولی و بخش های معینی در ایران و قفقاز، نتوانسته اند تصویر غالب ژنتیک مردم بومی را دگرگون کنند. به گمان ویندفور شباهت نزدیک ژنتیک میان مردم ایران و ترکیه میتواند ضمنا نشاندهنده ادامه اختلاط های ژنتیک دوران پیشا ترکی منطقه، میان ایران، آناتولی و لوانت (مناطق ساحلی مدیترانه از ترکیه تا مصر) نیز باشد.[5]
تصویر دو: ماتریس فاصله ژنتیکی جمعیت های آسیای غربی (کاوالی/اسفورزا)
در ماتریس (تصویر دو) درجه عددی فاصله های ژنتیکی طبق کاوالی-اسفورزا داده شده است. این تصویر ها برای مقایسه جمعیت «الف» با «ب» مناسب است و نه مقایسه یک جمعیت با تمامی جمعیت های دیگر. برای این کار باید رقم یک جمعیت را در خط افقی با رقم جمعیت مقایسه شونده در خط عمودی یک جمعیت مقایسه نمود و بر عکس. این ماتریس نشان دهنده نزدیکی (ارقام کوچک تا 10) یا دوری ژنتیک (بخصوص بالاتر از 100) است. هر قدر فاصله ژنتیک یک جمعیت با دیگر جمعیت ها کمتر باشد، شباهت ژنتیک آن جمعیت با جمعیت مورد مقایسه بیشتر است – و برعکس.
به نظر میرسد ایرانیان از نظر ژنتیک از هیچکدام از جمعیت های دیگر فاصله چندان دور ژنتیکی ندارند. فاصله ژنتیک آنها با هیچ جمعیتی بالاتر از 100 نیست. نزدیک ترین جمعیت به ایرانیان، جمعیت های مردم سواحل خزر (2)، کُرد و ترکیه (هر دو 4) و «دروز»، اردن و لبنان (هر سه 5) است. بالاترین رقم فاصله ژنتیک ایرانیان از دیگر جمعیت های آسیای غربی حتی به 100 واحد نمی رسد. این در عین حال میتواند نشانه اختلاط رنگارنگ ایرانیان از نظر ژنتیک شمرده شود. شاید این هم یک نتیجه وسعت و طول دوره های امپراتوری های ایرانی باشد.
یک بررسی اخیر هیئت علمی دانشگاه کلن آلمان در باره ترکیب ژنتیک ایرانیان نیز بسیار جالب است. این بررسی که در همکاری با دانشمندان ایرانی، ژنوم های بیش از هزار ایرانی از یازده گروه قومی ایران را تحلیل و با ژنوم های موجود باستانی مقایسه کرده، به این نتیجه رسیده است که «ایرانیان از نظر ژنتیک مشابه همسایگان خود هستند و در عین حال بین خود تصویر مرکبی دارند که نشاندهنده یک گوناگونی چشمگیر و همراه با تداوم دراز مدت تاریخی است. یعنی بین خود ایرانیان از یک سو تفاوت های بسیار (مانند اختلاط های گوناگون و همچنین قبول زبان های مختلف) وجود دارد و از سوی دیگر نزدیکی و خویشاوندی مستمر تاریخی میان آنان مشاهده میشود».[6] کاوالی-اسفورزا در بخشی از نتیجه گیری کتاب خود با عنوان «ژن ها، مردمان و زبان ها» میگوید «یکی از تحولات مهم ژنتیک که امروزه به چشم میخورد، نتیجه مهاجرت مردمان گوناگون است که باعث افزایش اختلاط گروه های مردم میشود. اگر این روند، آنگونه که احتمال میرود، ادامه یابد، اختلاف های ژنتیک بین گروه های مردم کاهش خواهد یافت. اما گوناگونی کلی میان مردم جهان تغییر نخواهد یافت. در عین حال اختلاف بین افراد در داخل هر گروه جداگانه مردم افزایش خواهد یافت. به این ترتیب دلایل کمتری برای نژاد پرستی وجود خواهد داشت و این، چیز خوبی است».[7]
[1] Homo sapiens sapiens
[2] Dilution
[3] A. Nebel et al.: High-resolution Y haplotypes of Israeli and Palestinian Arabs reveal geographic 11substructure and substantial overlap with haplotypes of Jews. https://pubmed.ncbi.nlm.nih.gov/11153918/
[4] Guanglin He, et al: A comprehensive exploration of the genetic legacy and forensic features of Afghanistan and Pakistan Mongolian descent-Hazara, PubMed, NHL (USA), 2019, https://pubmed.ncbi.nlm.nih.gov/31257046/
[5] Cavalli-Sforza et al: History and Geography of Human Genes, p. 243
[6] Windfuhr: ‘IRAN vii. NON-IRANIAN LANGUAGES (1) Overview;’ EIr online, viewed on 20.02.2023
[7] Zohreh Mehrjoo, Michael Nothnagel (et al): Distinct genetic variation and heterogeneity of the Iranian population, PLOS Genetics, 2019, viewed on 14.04.2023
[8] Cavalli-Sforza: Genes, Peoples and Languages, p. 286
نیم جزیره عربی سرزمینی خشک است. مردم آن اصولا در مناطق ساحلی شرق و جنوب غربی جمع شده اند. در جنوب «دریای مُرده» و شمال نیم جزیره عربی سرزمینی هست به نام «اِدوم» که امروزه میان اسرائیل و اردن تقسیم شده است. جمعیت «اِدوم» در عهد باستان ابتدا علیه پادشاهی اسرائیل جنگیدند و دیر تر به پادشاهی «یهودا» مهاجرت کردند. پس از قرن پنجم پ.م. نحستین اشاره های تاریخی به قوم «نَبَطی ها» پیدا شده که در این منطقه مسکون شده بودند. نبطی ها تکنیک های جدیدی جهت نگهداری آب در صحرا اختراع نمودند و این دست آورد به آنان امکان داده در صحرای جنوبی دست به بنای شهرها و معبد ها بزنند. نبطی ها درآمد خود را به تجارت عود میان عربستان و خاورمیانه مدیون بودند، زیرا سرزمین نبطی ها در مسیر کاروان ها بین این دو منطقه قرار داشت.
ساکنان سواحل شرقی عربستان عبارت از دو گروه بزرگ بودند:
یکم: منطقه ای موسوم به «دیلموم» در سواحل خلیج فارس که از سومر تا جزیره بحرین ادامه داشت. این ناحیه از نظر حمل و نقل کالاهای تجاری از «مَجان» (یا مَجَن، توضیح در پائین) یا از حوزه رود سند به سومر و دیرتر به اکد در بین النهرین مورد استفاده بود. عمده این کالا ها عبارت بودند از چوب، مس و سنگ جهت حکاکی و کنده کاری.
دوم: «ماجان» که نام منطقه ای بود در نیم جزیره عربی، هم مرز با «امارات متحده عربی – ابوذبی» کنونی (در سواحل خلیج فارس و طرف عربی تنگه هرمز) و همچنین عمان کنونی.
در هر دو منطقه ساحلی شرق نیم جزیره، فعالیت تجاری حد الامکان تا نواحی دور از ساحل هم پیش میرفت. سبک معماری از جمله قبرهای عربی و ایرانی ماجان در طرف عربی و همچنین مکران (در طرف ایران) حاکی از تماس های باستان میان ایران و عربستان است.
در سواحل جنوب غربی عربستان «مُرّ» (یا مُر مکّی) و عود خوشبو تولید میشد. در دوره پادشاهی سلیمان، مردم با اسرائیل، از راه بحر احمر (دریای سرخ) و یا در امتداد سواحل عربی از طریق راه های کاروان رو که به شهر باستانی «پِترا» (در سوریه کنونی) منتهی میشد، تجارت میکردند. یک راه دیگر کاروان رو از صحرا میگذشت و از دیلموم رد میشد. از نظر گذشته اقوام عربی نام بعضی از آنها مانند «سَبا» ها و «مَعین ها» را میدانیم. سباها اتحادیه ای قبیله ای در یمن کنونی بودند و «مَعین ها» در شمال سرزمین سباها می زیستند. این دو منطقه در نزدیکی دیگر راه های کاروان رو بود که برای تجارت با حبشه استفاده میشد. تجارت اعراب در دوره امپراتوری روم رشد نمود و در دوره اسلام نیز فعال بود. وقتی که پرتغالی ها در اواخر سده پانزدهم آفریقا را با کشتی های خود دور زدند، نوشتند که شاهد شکوفائی تجارت اعراب از خلیج فارس تا چین شده اند.
گسترش حاکمیت اعراب
شهر مکه که محل تولد پیامبر اسلام بود، تبدیل به مرکز دین و جهان اسلام شد. مکه در عین حال مرکز تجارت بین عربستان و خاورمیانه بود. در دوره زندگی حضرت محمد و خلیفه های متعاقب او تمامی عربستان، سوریه، ایران, عراق و مصر در دوره کوتاهی فتح شد. در کمتر از 80 سال آفریقای شمالی و بخشی از اسپانیا نیز به دست مسلمانان افتاد.
پس از تسخیر آفریقای شمالی از طرف اعراب، موج بعدی تهاجم از سوی «بنو هلال» یا هلالیان انجام گردید. آنها بادیه نشینانی عرب بودند که اصالتا در نزدیکی مکه زندگی کوچ رو داشتند و در قرن پنجم ق. به شمال آفریقا مهاجرت کردند. بادیه نشینان، یک دهم جمعیت اعراب در خود عربستان و خاورمیانه را تشکیل میدهند. هلالیان به زندگی بادیه نشینی و دام پروری دلبستگی شدیدی دارند و هنوز هم بخش مهمی از آنان همچنان این طرز زندگی را ترجیح میدهد. تهاجم هلالیان باعث شد که «بربریان» بومی آفریقای شمالی از موطن خود رانده شوند. بسیاری از آنها یا به اسارت درآمدند و یا به مناطق مرکزی صحرای آفریقا کوچ نمودند و قبایل عرب جایگزین آنان گشتند. این جابجایی ژنتیک و زبانی، در عین حال به خاطر افزایش سریع و بی رویه دام پروری (بخصوص شتر، اسب و گوسفند) باعث خشک شدن هرچه بیشتر زمین و کاهش چراگاه ها در شمال آفریقا گردید.
حاکمیت اعراب نظام پخش و تقسیم جمعیت ها را در آسیای غربی متحول ساخت. بسیاری از شهرهایی که مرفه و پررونق بودند، متروک شدند و برعکس، شهرهای جدیدی ساخته شد. مدتی بعد، حاکمیت اعراب با تهاجم قبایل ترک از آسیای مرکزی به پایان رسید. ترک ها که به کمک ایرانیان مسلمان شده بودند، در دوره سلجوقیان ترک در قرن یازدهم امپراتوری بزرگی در ایران و دیگر سرزمین های خلافت اسلامی به وجود آوردند، بغداد را به دست خود گرفتند و سپس بر آناتولی و دیگر سرزمین های روم شرقی حاکم گشتند. بغداد در قرن سیزدهم دوباره، اما این بار از طرف گروه دیگری از قبایل کوچ نشین آسیای مرکزی یعنی مغول ها تسخیر و غارت شد. حاکمیت عربی در بسیاری از سرزمین های اعراب به دست امپراتوری عثمانی افتاد. عثمان (درگذشت در سال 1320 م.) یکی از امیران ترک در آناتولی بود. ترک های عثمانی پس از تصرف تمامی آناتولی و بالاخره استانبول کنونی (1453 م.) در یکی دو قرن بعدی بالکان، سوریه، مصر، بین النهرین، لیبی، تونس، الجزایر و بخش بزرگ خودِ عربستان را تسخیر نمودند. این تصرفات ترکی در آسیای غربی و حتی ایران و آناتولی تاثیر مهمی بر ترکیب ژنتیک مردمان محلی نگذاشت، اگرچه باعث تغییر زبان مردم در آناتولی و قسمت هایی از سرزمین های دیگر شد. فروپاشی امپراتوری عثمانی در قرن نوزدهم م. شروع شد و با جنگ جهانی اول در اوایل قرن گذشته به سقوط امپراتوری عثمانی و تاسیس جمهوری ترکیه در سال 1923 م. منجر گردید.
عصر برنز (5300-3200 س.پ.) یکی از مراحل تاریخ پیشرفت بشری است که در آن انسان ها به فلزکاری و ساخت ابزارها پرداختند. برنز از گداختن مس و قلع به وجود می آید. از این جهت گداختن آهن که برای ذوب، درجه حرارت بالاتری نیاز دارد، هزار سال بعد آغاز شده است. به آن دوره هم «عصر آهن» (3200-2500 س.پ.) گفته میشود.
سومرها. برنز در مرحله های نخست عصر برنز در بین النهرین (میانرودان، میان رودهای دجله و فرات) کمیاب بود. اما در کاوش های شوش تعدادی تبر برنزی کشف شده است. هر چه عصر برنز پیشرفت میکرد، تعداد بیشتری از دولتشهرها تاسیس میشدند. شاهان این دولتشهرها شاید انتخاب میشدند. آن ها با قدرت و حاکمیتِ پیشوایان معبد ها در حال رقابت بودند. اور، نیپور و «لاگاش» جزو آن دولتشهرهای سومری بودند که از خود تمایل معینی به گسترش قدرت نشان میدادند. این احتمالا 5000 س.پ. بود، یعنی حدودا زمان تاسیس نخستین سلسله در مصر باستان در 5100 س.پ. در این دوره طبقات و اقشار اجتماعی به تدریج شکل می گرفتند. خانواده های اشرافی حاکم، صاحب زمین هایی بودند که از طرف گماشته های آنان اداره میشد. وضع این گماشتگان کمی از بردگان بهتر بود. نظام قدیمی کنتزل مشترک زمین از طرف اعضای گروه های خویشاوند هنوز موجود بود، اما در حال زوال قرار داشت. پادشاهان اغلب تقلا میکردند مالکیت زمین های معابد و روحانیان را از دست آن ها بگیرند و معمولا هم موفق میشدند.
اَکدیان [1]. شهرسازی اکدی ها شبیه سومریان بود. پایتخت اکدیان به نام «اکد» در نزدیکی بابل قرار داشت، اما محل دقیق آن معلوم نیست. «سارگون» اکدی از شهر «کیش» شهر اوروک را در سال 2350 پ.م. فتح نمود و حاکمیت خود را به بخش هایی از سوریه، آناتولی، ایران و دره سند گسترش بخشید. امپراتوری اکدیان چندان طول نکشید و در نتیجه حملات قبایل شمالی، شرقی و غربی از هم پاشید. بدین ترتیب سومین سلسله پادشاهان شهر سومری «اور» بر سرزمین شاهان اکدی حاکم شدند و حتی آن را گسترش دادند. در سال 2000 پ.م. ایلامیان که تا 2300 پ.م. خود تحت سلطه اکدیان در آمده بودند، بر سومریان چیره شدند. سومریان شهرهای «لارسا» و «ایسین» دوباره قدرت منطقه را به دست خود گرفتند، تا اینکه «حمورابی» دودمان جدیدی را تاسیس نمود (1800 پ.م.) و بابل را پایتخت خود ساخت. دویست سال بعد «کاسی ها» که قومی احتمالا از شمال یا کوهستان زاگرس بودند، قدرت را در بابل به دست گرفتند. این بار نوبت بازگشت حکومت ایلامیان همراه با آسوریان (آشوریان) بود (1200 پ.م.) که قومی از شمال شرقی بین النهرین بودند.
هیتیت ها. هیتیت ها قومی هند و اروپایی زبان بودند. اسنادی که از قرن بیستم پ.م. یا کمی بعد از آن باقی مانده اند، نشان میدهند که هیتیت ها در آناتولی مرکزی مسکون بودند. پایتخت آن ها «هاتـوشا» (خاتوشا) در ترکیه کنونی بود که امروزه «بوغاز کؤی» نامیده میشود. آن ها به حاکمیت دودمان حمورابی در بابل پایان دادند، با مصری ها برسر تجارت در خاورمیانه جنگیدند و با هورّی ها نیز درافتادند که احتمالا از شمال آمده بودند. هورّی ها زبانی غیر سامی و غیر هند و اروپایی داشتند. شاید هم ریشه زبان هورّی از زبان اورارتویی بود. بین 1500 تا 1350 پ.م. قبیله ای هند و اروپایی زبان به نام «میتانی ها» هورّی ها را شکست داد و برای مدت کوتاهی پادشاهی خود را در شمال بین النهرین تاسیس نمود.
مردمان دریا. تعبیر «مردمان دریا» به گروهی از قبایل دریانورد مهاجم از جزایر مدیترانه گفته میشود که پادشاهی مصر و دیگر حکومت های شرق مدیترانه را در اواخر عصر برُنز (1200 پ.م.) ساقط کردند. در اثر خرابی هایی که «مردمان دریا» به بار آوردند، بسیاری از آثار تاریخی مربوط به این دوره از بین رفتند. اما مصری ها که در برابر حملات این قبایل مهاجم مقاومت موفقیت آمیزی نشان دادند، نام برخی از این قبایل را در هیروگلیف های خود ذکر کردند، از قبیل لیکیایی های آناتولی، سیسیلی ها و «پِلِسِت» ها که در انجیل با نام «فیلیسطین» ذکر شده اند . نام جغرافیایی «فلسطین» هم از این ریشه است و به بیش از سه هزار سال پیش برمیگردد.
(ادامه دارد. در بخش بعد: عصر آهن در منطقه «لِوانت»)