چگونه ترک ها ایرانی و ایرانیان ترک شدند؟

در کتاب «ریگ آمو» تحولات فاصله زمانی سال های 650 تا 1250 م. یعنی از اسلام تا حمله مغول را بررسی کردیم. یک مشخصه مهم این دوره در آن بود که پس از سامانیان، سلاطین و امیران اصالتا ترک  (دیرتر مغول و ایلخانی) حکومت و امور نظامی را در اختیار داشتند، اما اداره دولت، وزارت، و امور فرهنگی و دینی اصولا در اختیار نخبگان ایرانی بود. دوره مزبور حتی تا قرن شانزدهم یعنی تاسیس دولت صفویان ادامه داشت. این دوره در عین حال مرحله طولانی کوچ های قبایل ترک زبان و در درجه اول اُغوز به ایران، آناتولی و خاورمیانه و امتزاج آنان با مردم بومی این سرزمین ها بود. در همین  دوره بود که نوآمدگان مهاجر ترک و عرب با ایرانیان بومی در آمیختند و ایرانی شدند. یک ویژگی قبایل ترک در آن بود که آنها که اصالتا از آسیای مرکزی می آمدند، در منطقه بخصوصی متمرکز نمی شدند، بلکه به اقصی ولایات ایران (و سپس به آناتولی) می رفتند و اکثرا پس از مدتی یکجا نشین می شدند.

در طول این دوره، ایرانیان و ترکان نه جدا از یکدیگر، بلکه در همگرایی و آمیزش به سر بردند، تا اینکه در اواخر این دوره با تاسیس دودمان صفوی «ملت» جدیدی بر پایه های ایران و «ایرانیت» باستان با حکومت، مذهب و زبان مختص خود به وجود آمد که از ملل همسایه متمایز بود. در آناتولی هم با تاسیس دولت عثمانی تحولات مشابهی رخ داد.

روند فزاینده گذار از چادر نشینی به یکجانشینی قبایل ترک زبان، امتزاج و انسجام ملی و دولتی را که پس از سقوط ساسانیان گسیخته بود، تسریع کرد. در این دوره شاهان و امیران اصالتا ترک که چند نسل پیش از آن به سرزمین های ایرانی آمده بودند، با مردم بومی در آمیخته و ایرانی شدند. در عین حال اکثریت قبایل و طایفه های ترک زبان نیز به تدریج و با سرعتی آهسته تربه صورت بخشی از ترکیب طبیعی و اصلی این ملت جدید در آمدند. قبایل بزرگی مانند افشارها و قاجاریان تنها گوشه ای از این روند اجتماعی بودند. همزمان با یکجا نشین شدن قبایل ترک زبان، آمیزش آنان  با جامعه و فرهنگ ایرانی نیز تقویت می یافت. بخشی از آنان که در خراسان و بلوچستان، خوزستان، یزد و اصفهان سرزمین های جدیدی را وطن خود ساخته بودند، فارسی زبان شدند. همزمان، در این روند، ایرانی زبانان آسیای مرکزی و بخش های قابل توجهی از «ایران سنتی» نیز ترک زبان شدند. دو نمونه شاخص این روند، ترک زبان شدن ترکمنستان کنونی، خوارزم، سُغد و برخی صفحات شمالی افغانستان کنونی در شرق و آذربایجان (و طبعا آناتولی) در غرب بود.

اما سرگذشت همگرایی و آمیزش ایرانی و ترک به این دوره محدود نمی شود. بر عکس، این چند قرن در واقع مرحله تکمیل روندی پرپیچ و خم بود که بیش از هزار سال قبل از آن یعنی تقریبا همزمان با میلاد مسیح، در دشت های شمال غربی چین، مغولستان و قزاقستان کنونی میان اقوام ایرانی زبان شرقی (عمدتا سکا ها و تخار زبان ها) و نخستین ترکان چادرنشین آغاز شده بود.

این مرحله کم و بیش مصادف است با دوره ای که امپراتوری بزرگ هخامنشی از لشکریان اسکندر مقدونی شکست خورده بود و میراث آن ابتدا میان سرکردگان اسکندر تقسیم می شد، تا بالاخره یک امپراتوری جدید ایرانی یعنی اشکانیان سهم بزرگی از این میراث را صاحب شوند. صحنه جغرافیایی این نخستین تماس ها و همگرایی های ایرانیان و ترکان در شمال شرقی امپراتوری هخامنشی، ورای مرز های ایران، در دشت های آسیای میانه و به اصطلاح «اوراسیای غربی» بود.

سرزمین سکاها در شمال ایران دوره اشکانیان، قرن اول میلادی، منبع: ویکی پدیا

زبان و نه «نژاد»

هنگام بررسی تاریخ اقوام ایرانی زبان و ترک زبان منطقه اوراسیای غربی و مناسیات آنان با یکدیگر معیار ما اصولا نه قومیت و ظاهر فیزیکی یا به اصطلاح «نژادی» این اقوام، بلکه زبان آنان است (تا حدی که امروزه برای ما قابل تشخیص است). علت اصلی تکیه بر عامل زبان (و نه قومیت و تبار) آن است که تقریبا همه اقوام، طوایف و خانواده های این منطقه چه پیش و چه پس از اسلام، چه در زمان صلح و چه در دوره های جنگ آنقدر با یکدیگر درآمیخته اند که تشخیص و تفکیک قومی، ژنتیک و اصل و نسب آنان غالبا ناممکن است.

امروزه در ازبکستان و تاجیکستان تمایز میان ازبک و تاجیک اغلب نه بر اساس ظاهر و قیافه افراد، بلکه در درجه اول مبتنی بر زبان نخست یا اصلی هر فرد و خانواده و خود باوری آنها است. به دلایل مختلف، این فرق های ظاهری در میان مردم ایران و ترکیه کنونی بیش از آسیای مرکزی زایل شده است. در ایران، تمایز میان ترک زبان و فارسی زبان با معیار زبان نخست و شاید لهجه انجام می گیرد و نه ظاهر فیزیکی یا حتی مذهب آنان. در ترکیه ظاهر فیزیکی و مشخصات ژنتیک اکثریت بزرگ مردم به سختی یاد آور مردم ترک زبان قزاقستان و قرقیزستان است. در واقع از نظر این مشخصات، اکثریت بزرگ مردم ترکیه و ایران بسیار نزدیک و شبیه به یکدیگر هستند، در حالی که شاخص های متمایز کننده هرکدام، در درجه اول عبارت از زبان و همچنین باور های فرهنگی، مذهبی و سیاسی آنان است.

سه، چهار هزار سال پیش یعنی زمانی که ایرانیان شرقی چادرنشین (اجداد سکاها و تُخارها) و اجداد ترک های بعدی در اتحادیه قبیله ای «هسیونگ-نو» و هون ها در شمال غربی چین و مغولستان امروزی (مثلا در کاشغر و خُتن) در همسایگی یکدیگر و در داخل طایفه های خود می زیستند، احتمالا ویژگی های ظاهری و فیزیکی آنان نسبت به یکدیگر متمایز و متفاوت تر بود. به جرات می توان این احتمال را در مورد همه اقوام همسایه در نخستین دوره های کوچ ها و همسایگی آنان نیز مطرح کرد.

اما این وضع، دیر یا زود،  با گسترش مهاجرت ها، رویارویی های قومی و قبیله ای و بالاخره اختلاط اقوام همسایه به تدریج تغییر یافت. همچنانکه در نمونه کاربرد زبان آرامی در امپراتوری ایران، زبان لاتین در اروپای قرون وسطا و فارسی در اکثر خاورمیانه و  هند در قرون وسطا می توان ملاحظه نمود، «دست کم از اواخر دوران نوسنگی (یعنی از دوازده هزار سال پیش به بعد، -م.) زبان و «نژاد» رابطه ناچیزی با یکدیگر داشتند.»[1] اگر این روند را در مورد روابط ایرانیان شرقی و ترک های دشت های آسیای میانه در نظر بگیریم، می بینیم که بعد از مدتی هر شخص یا گروه انسان ها که به یکی از زبان ها یا لهجه های ایرانی یا ترکی صحبت می کرد، لزوما قیافه و ظاهر فیزیکی مخصوص به خود یعنی «قیافه و ظاهر ایرانی» یا ترکی نداشت و به عبارت دیگر شخص ایرانی زبان لزوما ایرانی تبار یا ترک زبان حتما ترک تبار نبود. 

با گذشت زمان و اختلاط بیشتر انسان ها، این «بی ربطی» زبان و نژاد افزایش یافته است، تا جایی که امروزه هر فارسی زبان، ترکی زبان، عربی زبان یا روسی و انگلیسی زبان لزوما حامل مشخصات ژنتیک قبایل دو، سه هزار سال پیش این اقوام نیست. پژوهش های ژنتیک مدرن نیز اگرچه هنوز برای صدور حکمی قطعی کفایت نمی کنند، اما تقریبا همگی نشان می دهند که صرف نظر از مرزهای سیاسی کنونی و اشتراک یا اختلاف زبان یا مذهب ملل و اقوام مختلف جهان، ترکیب «دی ان ای» آنان بسیار مختلط است و ربط چندانی به زبان آنان ندارد. به دنبال چند هزار سال اختلاط و آمیزش اقوام، نمی توان گفت که هر کسی که متکلم فلان زبان باشد، لزوما باید فلان مشخصات فیزیکی و به اصطلاح «نژادی» را هم داشته باشد. از سوی دیگر امروزه می دانیم که تعبیر «نژاد» به معنی تقسیم و طبقه بندی مشخص و منسجم انسان ها بر پایه ظاهر فیزیکی و ژنتیک آنان پایه ای علمی ندارد.

اکنون باید کمی حوصله کرد تا سلسله مراتب تاریخی و صحنه های جغرافیایی این نخستین تماس های ایرانیان و ترکان را، تا حدی که دانش امروزی ما امکان می دهد، در ذهن خود تجسم نماییم.

پیشا تاریخ ایرانیان شرقی، پیش درآمد ترکان

گمان می رود که حدود 2500 تا 3000 سال پ.م. یعنی تقریبا پنج هزار سال قبل، جامعه مشترک گویشوران زبان های آغازین هند و اروپایی که احتمالا دراستپ های اوراسیا از شمال چین و مغولستان کنونی تا شرق اروپا می زیستند، به دلایل ناروشنی که هنوز مورد بحث مورخین است، پراکنده شد و گروه های مختلف این جامعه به سرزمین های مجاور پخش شدند.  گروهی از آنان که از «اجداد زبانی» تُخارها بود، تا اواخر هزاره سوم به کاشغر یا سین کیانگ (سینجان) چین رسیده بود. این نخستین تماس چینی ها با مردمان غرب بود. گروه دیگری که عبارت از هند و ایرانیان یا آریایی ها بود نیز رو به سوی شرق نهاد و به طرف سیبری، مغولستان، کاشغر و شمال پاکستان رفت. «واژه «آریا» یعنی نامی که این گروه خود  را می نامید، «ارباب» یا «فرد آزاد» معنی می داد و به آن معنای نژاد و نسب که در قرون نوزدهم و بیستم به آن داده شد، نبود.»[2] احتمالا در اوایل هزاره دوم پ.م. این گروه هند و ایرانی زبان که غالبا مشغول دامداری بود، به دو زیر گروه زبانی هندی و ایرانی تقسیم شد و هر کدام از آنها به سمت دیگری مهاجرت کرد: هندی زبانان به آسیای جنوبی یا هندوستان امروز رفتند و ایرانی زبانان به ایران.[3] هندی زبانان احتمالا حدود سال 1500 پ.م. از طریق افغانستان وارد آسیای جنوبی شدند، با مردمان بومی تمدن دره سند و «دراویدی» در جنوب شبه قاره هند روبرو گشتند و با آنها درآمیختند. گروه دیگر یعنی ایرانی زبانان احتمالا حدود سال های 1500 تا 1000 پ.م. وارد آسیای مرکزی و سپس فلاتی شدند که هنوز هم نام آنان را در خود دارد: «ایران» یا به زبان پارسی باستان «آریانام خشتره» و به زبان پهلوی دوره ساسانیان: «ایرانشهر». در آن دوره یعنی سه و نیم تا سه هزار سال پیش در فلات ایران کنونی نیز گروه های پراکنده مردمانی بومی می زیستند که درباره آنها اطلاعات چندان روشنی در دست نیست.

گروه های دیگری از هند و ایرانی زبانان در جریان مهاجرت خود به سیبری و مغولستان در همین سرزمین ها مسکون شدند و به تایید اکثر باستان شناسان، میان سده های هشتم تا سوم یا دوم پ.م. تبدیل به اکثریت مردم چادر نشین دشت های اوراسیا در مغولستان قزاقستان، روسیه و اوکراین کنونی گشتند. در جریان همین کوچ ها، کوچ نشینان ایرانی زبان که ایرانیان فلات ایران آنان را «سکا» و یونانیان «اسکیت» می نامیدند، به مردم اورالی زبان یعنی اجداد زبانی فین ها و مجارهای معاصر برخوردند و در این تماس ها «بده بستان» های بسیاری در زمینه زبان گفتاری میان آنان انجام گرفت. در نهایت این اقوام چادرنشین ایرانی زبان در مغولستان و سیبری با گروه های مردمانی روبرو شدند که به زبان های ترکی و مغولی آغازین سخن می گفتند. این، نخستین دوره همسایگی، تماس، آمیزش و تاثیر متقابل زبانی و فرهنگی میان ایرانی زبانان و ترک زبانان بود. زمان این نخستین تماس ها یکی دو قرن پیش از میلاد تا چند قرن نخست میلادی بود و محل آن در منطقه وسیعی در روسیه جنوبی، سیبری، مغولستان و قزاقستان کنونی قرار داشت.

به گفته گلدن «تا میانه های قرن چهارم میلادی، ایرانی زبانان اکثریت مردم دشت های اوراسیای مرکزی و آسیای میانه را تشکیل می دادند. در مجاورت مناطقی از دشت ها که مردمان ترک زبان در آن به سر می بردند، جوامع کشاورز و شهرنشین ایرانی زبان تشکیل شده بود و بین این جوامع ایرانی زبان و ترک زبان روابط نزدیکی ایجاد شده بود.»[4]

یکی از این مناطق هم مغولستان بود. بسیاری از ایرانیان این نکته را نمی دانند که آنچه که بعد ها در آسیای میانه «ترکستان» و ترکستان شرقی (خُتن، اورومچی، کاشغر، مجموعا سین کیانگ) نامیده شد، قبل از ظهور ترکان، اساسا مسکن ایرانی زبانان شرقی (سکاها) و تخارها بود. مردم مغولی زبان ابتدا در شرق مغولستان کنونی از جمله منچوری می زیستند و چند قرن بعد به سرزمین های اصلی مغولستان کنونی مهاجرت کردند. چندان شکی نیست که کوچ نشینان ایرانی یعنی سکاها و همچنین تخارها در این دوره وارد مغولستان و سیبری جنوبی شده و در اینجا با قبایل ترک زبان تماس برقرار نموده اند. به احتمال قوی ایرانیان شرقی با موج مهاجرت هند و ایرانیان از غرب به شرق تا به آلتای و مغولستان رسیده بودند، در حالیکه موطن باستانی مردمان ترک زبان به احتمال بسیار قوی در سرزمین های همجواری قرار داشت که تا منطقه بایکال ادامه داشت.[5] اما 300-400 سال پیش از میلاد در اثر فشار چین و کشمکش های داخلی، ابتدا  اتحادیه های قبیله ای هسیونگ-نو و یوه-چی و سپس هون ها در مغولستان و سرزمین های مجاور جایگزین ایرانی زبان ها شدند و سپس ترک ها از درون این اختلافات و کشمکش ها به عنوان قوم و زبان غالب برآمدند. آنها حتی در سال 552 م. اولین دولت ترکی «گوک تورک» را در این سرزمین ها تاسیس نمودند که در نزدیکی و اتفاق عمل سیاسی و نظامی با ساسانیان ایران، دولت محلی هپتالیان را که آن هم پدیده همین تحولات قومی در آسیای مرکزی بود، شکست دادند.

میراث سکاها در منطقه چه بود؟ سکاها و خویشاوندان پیشین و پسین آنان یعنی کیمریان و سرمتیان که حدود هزار سال پیش از میلاد ازمنطقه آلتای در آسیای میانه و مغولستان تا ایران، قفقاز، کریمه، آناتولی، بلغارستان و مجارستان حضوری چشمگیر و گاه حاکم داشتند، با ایرانیان مادی و هخامنشی، آشوریان، یونانیان و مقدونیان جنگیدند و بالاخره در ترکیب جمعیتی همه این اقوام و ملل مستحیل گشتند. زبان سکایان جزو گروه ایرانی شمال شرقی شمرده می شود. بدون شک لهجه های مختلفی از زبان سکایی موجود بوده که امروزه از بین رفته و در جریان گسترش زبان های ترکیک و اسلاویک در قرون وسطا در این زبان ها مستحیل شده اند. در گذشته دست کم دو لهجه شرقی و غربی خُتنی و سَرمَتی از گروه زبان های سکایی موجود بوده اند. سُغدی و اوسِتی باقیمانده زبان سکایی شمرده می شوند. برخی جاینام های کنونی مانند سیستان و سغد با نام سکا مرتبط هستند.

از یکی دو قرن مانده به میلاد مسیح تا چند قرن نخست میلادی در دشت های اوراسیا ابتدا مجموعه جدیدی از اقوام مختلف با نام عمومی «هون ها» جای سکاها را گرفتند. به دنبال هون ها و از درون آنها بود که ترک ها به عنوان یک گروه قومی-زبانی جدید برخاسته و نفوذ سیاسی و زبانی خود را بر بخش آسیایی دشت های اوراسیا تحکیم نمودند.

این در نیمه نخست هزاره اول میلادی بود.

حیطه جغرافیائی امپراتوری گوک تورک

گسترش لهجه های عمومی ترکی یا اگر دقیق تر بگوییم «ترکیک» در اکثر سرزمین های اوراسیای غربی آن دوره حتی قبل از انسجام کامل و کتبی ترکی عمومی، موضوع جالب توجهی است که از نظر «بی ربط» بودن مستقیم «نژاد» و زبان می تواند گره گشای بسیاری سوال های تا کنون بی جواب باشد. سوال اصلی این است: همه آن اقوامی مانند سکا، تخار،  کوشان، آوار، هپتالی و اقوام خرد و کلان دیگری که در اتحادیه های قبیله ای هسیونگ-نو، یوه-چی، هسین-پی و هون بودند و نام بسیاری از آنها را امروزه نمی دانیم، چه شدند؟ زبان ها و لهجه های آنان چه بود و چه شد؟

در اینجا شاهد یک دگرگشت عمومی زبان اقوام و طوایف دشت ها از ایرانی شرقی و دیگر زبان های ایرانی و همچنین آلتایی و اورالی به لهجه های بزرگ تر ترکیک مانند اویغوری، اغوزی و قبچاقی هستیم. زبان مردم متحول شده و تغییر یافته است، بدون آنکه گروه های مشخصی از این اقوام در مجموع و به صورت همگانی به قتل برسد و یا از سرزمین خود کاملا رانده شود. با وجود رویارویی های قومی، حمله، اشغال، خونریزی و  غصب زمین و مال این یا آن گروه مردم، به سختی می توان در تاریخ این دوره اشاره هایی مبنی بر نسل کشی یک قوم مشخص را پیدا کرد. تنها توضیح و توجیه منطقی و ممکن که از مشاهده این وضع به میان می آید، آن است که مردم، با همه فراز و نشیب های سیاسی، در نهایت با یکدیگر آمیزش یافته اند، از نظر ژنتیک در یک «دیگ» جغرافیایی و قومی جوش خورده اند، اما زبان ها و لهجه های آنها وابسته به اوضاع سیاسی و اجتماعی-فرهنگی به این یا آن زبان و لهجه تبدیل شده است. ایرانی و ترک، ترک و مغول، مغول و چینی، ترک و عرب، عرب و ایرانی اختلاط یافته و زبان آنها بدون توجه به «اصالت قومی» انسان ها، ترکی، فارسی، یا عربی و چینی شده است. به نظر می رسد این روند بخصوص در جوامع قبیله ای و چادر نشین به دلایلی که در این مختصر نمی گنجد، چشمگیر تر بوده است. اما در جوامع یکجا نشین نیز مشاهده این گونه روند های زبانی فراوان است. به عنوان مثال، در عرض چند قرن بعد از مهاجرت و حاکمیت ترک ها در آناتولی یعنی ترکیه کنونی در قرن یازدهم م.، به تدریج اختلاط ترک های مهاجر با اقوام مختلف پیشا ترکی و پیشا اسلامی روم شرقی یا بیزانس به وجود آمد و با در نظر گرفتن شرایط سیاسی حاکم، زبان ترکی و دین اسلام بر این جامعه اصالتا غیر ترک و غیر مسلمان حاکم گردید، چیزی که امروزه در ترکیه کنونی شاهد آن هستیم.

به نظر می رسد بررسی های ژنتیک مدرن نیز این نتیجه گیری کلی را تایید می کنند که امروزه هر کس که زبان نخست او فارسی یا ترکی باشد، لزوما از نظر ژنتیک یا به اصطلاح «اصالت قومی» ایرانی یا ترک تبار نیست و اصولا چیزی به نام «مشخصات تباری» یا اصل و نسب ایرانی و ترکی، یا انگلیسی و آلمانی و غیره وجود ندارد. مثلا درباره مشخصات ژنتیک ترک های آغازین و قرون وسطا، بررسی مشترک دو دانشمند ژنتیک چینی تبار از دانشگاه تورنتوی کانادا بسیار جالب است. در نتیجه گیری این پژوهش گفته می شود آثار تاریخی چینی و همچنین بررسی های مدرن دی ان ای نشان می دهند که «مردمان ترکیک دوره های آغازین و قرون وسطا محصول آمیزش اقوام ناهمگون بودند. ترک شدن اوراسیای مرکزی و غربی نه نتیجه مهاجرت های یک جمعیت همگون، بلکه محصول گسترش یافتن زبان (ترکیک، م.) بوده است.» [6]  

بررسی دیگری نیز که چند سال پیش منتشر شد، جالب است. سه پژوهشگر «مرکز مطالعات ژنومیک و تندرستی جهانی» در مریلند آمریکا ژنوتیپ های نزدیک به شش هزار نفر از 282 دسته نمونه از 23 منطقه جهان وابسته به 30 خانواده بزرگ زبانی دنیا را از نظر اصل و نسب و خودباوری قومی-زبانی این افراد تحلیل نمودند. این بررسی نتیجه گرفته است که «اصل و نسب انسان ها با زبان آنان مرتبط است و همچنین نشان می دهد که نژاد، شاخص عینی ژنومیک نیست. (…) اکثریت بسیار بزرگ اشخاص (97,3 درصد) صرفنظر از اتیکت های خودباوری قومی-زبانی خود، دارای اصل و نسب مختلطی بودند و حتی اجداد 96,8 درصد این افراد، هم  مختلط و هم گوناگون بود. ارقام بدست آمده نشان می دهند که اصل و نسب همه در قاره ها، گروه های قومی-زبانی، نژادها، اقوام و تک تک انسان ها ناهمگون است.»[7]

چگونگی گسترش اسلام به ماوراءالنهر و ورود ترک ها به دنیای اسلام را در کتاب «ریگ آمو» توضیح داده ایم و در اینجا نیاری به تکرار آن نیست. از قرن یازدهم به بعد ترک­ها از دشت های آسیای میانه به ماوراءالنهر و از آنجا به خراسان و مابقی جهان اسلام راه یافتند. این گروه های ترک­ زبان که اکثرا از قبیله اُغوز بودند، از دیگر خویشاوندان هم زبان خود که در شمال غرب چین یا جنوب روسیه مانده، یا به سوی بالکان و اروپا مهاجرت کرده بودند، دو فرق بزرگ داشتند: آنها اولا مسلمان شده بودند و ثانیا از لحاظ قومی و به جهت زبان و فرهنگ با ایرانیان بومی و فرهنگ جدید ایرانی-اسلامی در آمیخته بودند. «ترک ­ها علاوه بر خصوصیت های قومی و زبانی خویش، از نظر اجتماعی و فرهنگی نیز نسبت به همسایگان بومی خود متمایز بودند: از بین النهرین و آناتولی تا هندوستان و آسیای مرکزی، آنها اصولا نماینده بخش نظامی و پادشاهی جامعه محسوب می شدند».[8]

محمود کاشغری، لغتنامه نویس مشهور ترک قراخانی در قرن یازدهم در اثر معروف خود موسوم به «دیوان لغات الترک» («فرهنگ زبان های ترکی») همسایگی و همگرایی ایرانی زبانان و ترک زبانان را با این ضرب المثل ترکی بیان کرده است: «باش سیز بؤرک بولماس، تات سیز تورک بولماس» یعنی «کلاه بدون سر نباشد و ترک بدون تات نباشد.» تعبیر «تات» که مانند «تاجیک» در این دوره رواج یافته، معنای «غیر ترک» و ایرانی را می دهد. این ضرب المثل آشکارا درجه نزدیکی و حتی وابستگی متقابل ترک و تات و همچنین ترک و تاجیک را به نمایش می گذارد و در عین حال نشان از آن دارد که حتی در آن دوره یعنی حدود هزار سال پیش بسیاری از ترک زبان ها فارسی سخن می گفته اند و برعکس، کم نبودند فارسی زبانانی که ترکی می دانستند. این همگرایی زبانی و فرهنگی تا آنجا پیش رفته بود که کاشغری با لحنی گلایه آمیز می نویسد ترک هایی که با ایرانیان شهرنشین آمیزش نیافته اند، زبان ترکی سلیسی دارند، در حالی که ترکانی که دوزبانه اند و با ایرانیان شهر نشین آمیزش می کنند «لغزش معینی در سخن راندن دارند.» کاشغری سپس نمونه های واژگانی مختلفی از اختلاط سغدی ایرانی با لهجه های ترکی آسیای میانه می دهد و در ادامه، در مورد اغوزها که بزرگ ترین گروه ترک زبانی بودند که به ایران و ترکیه مهاجرت کردند، می نویسد که آنان در بسیاری موارد به جای کاربرد واژگان ترکی از لغات فارسی استفاده می کنند. اغوزها که «با ایرانیان اختلاط یافته اند، بسیاری واژه های ترکی را فراموش کرده و به جای آن واژگان فارسی به کار می برند.»[9]

ترک و تاجیک و دولتداری ترکی-ایرانی

به نظر ایران شناس آلمانی بِرت فراگنر، تعبیر «ترک و تاجیک»  (و به موازات آن «ترک و تات») از این دوره به بعد رواج یافته، ولی منظور از این تعبیر دو گروه قومی فوق با ویژگی های فرهنگی و اجتماعی متمایز خود نبود. یعنی منظور آن نبود که در یک طرف جامعه، «ایرانیان» بومی، یکجا نشین، کشاورز یا شهری و در طرف  دیگر نیروی قبیله ای و نظامی ترکان وجود داشت که از یکدیگر جدا و متمایز بودند. به گفته فراگنر منظور از تعبیر «ترک و تاجیک» مجموع جامعه و همه اتباع دولت بود.[10] فراگنر می نویسد که حتی عامل زبان هم که یک وجه تمایز گروهی محسوب می شد، وجه تمایزی مشروط و محدود بود. ترک ­های تحصیل کرده و متعلق به طبقه بالای جامعه آن دوره ترجیح میدادند زبان فارسی را به کار برند که دارای اعتبار بسیاری بود.[11]  به این ترتیب تعبیر «ترک و تاجیک» بیش از آنکه جهت تمایز گروه بندی های قومی و زبانی جوامع ماوراءالنهر و ایران به کار رود، بار معنایی اجتماعی-فرهنگی داشت.

از این نظر غزنویان و بخصوص سلجوقیان را می بایست نخستین اسلاف نظامی و پادشاهی این طبقه «ترک و تاجیک» به حساب آورد که بدون ایجاد تغییرات اساسی در ساختار حکومتی، مذهبی و فرهنگی جامعه، به جای اربابان سابق خود یعنی سامانیان نشستند. این ارزیابی را به نوعی می توان در مورد قراخانیان و نسل سوم و چهارم خوارزمشاهیان نیز به عمل آورد که آنها هم اصالتا ترک و از آسیای مرکزی بودند، اما پس از یکی دو نسل به ایرانیان بومی تبدیل شدند.

در سال های اخیر، برخی از مورخین، این نوع حکومت ها را متعلق به یک سُنّت یا آئین دولت­داری ترکی-ایرانی بر بستر فرهنگ اسلامی خوانده اند[12] که از قرن یازدهم میلادی شروع شده و دست ­کم تا قرن شانزدهم در ماوراءالنهر، ایران، هند، عراق و آناتولی به شکل سلسله های مختلف حکمرانی کرده اند.

اولا این حکومت ها «ترکی» بودند، چرا که چندین نسل نخست از پادشاهان، شاهزادگان حاکم و امیران لشکر آنان هنوز اصالتا ترک و از آسیای میانه محسوب می شدند، اگرچه  بعد از سپری شدن چند نسل، آنها کاملا ایرانی (در هند هندی و در آناتولی ترک عثمانی) شدند و به جز زبان ترکی که آن هم با فارسی و عربی آمیخته بود، چندان اثری از قومیت و فرهنگ قدیمی آسیای میانه در آنها باقی نمانده بود. ثانیا این حکومت ها ایرانی بودند، چرا که وزیران و دیگر مسئولان حکومت عبارت از ایرانیانی بود که تمدن و فرهنگ  و همچنین زبان و ادبیات ایرانی را با حمایت مستقیم سلاطین و شاهزادگان ترک زبان خود تشویق و ترویج می کردند. ثالثا این آئین دولت­داری بر بستر فرهنگ اسلامی قرار داشت، چرا که علمای دینی همراه با مسئولان دولتی و اداری مشغول رتق و فتق امور اجتماعی و مذهبی جامعه بودند و مهم ترین و بالاترین مرجع مُدوّن آنها در این رهگذر اصول شریعت اسلام طبق حکم و صلاحدید روحانیون بود. در ضمن زبان دربار و خانواده های سلطنتی ترکی، زبان بوروکراسی و علم و ادب فارسی، زبان روحانیون و محاکم عربی و فارسی بود و مردم ایالات و ولایات، زبان ها و لهجه های شفاهی خود را نیز حفظ می­نمودند[13].

در دوره مغول ها

در سال 1206 م. تموچین رئیس یکی از قبایل مغولستان کنونی که بعد ها لقب چنگیز خان گرفت، با پیروزی بر قبایل دیگر مغول و نیز قبایل همجوار، امپراتوری وسیعی را بنا نهاد که بقای آن فقط متکی به یورش های بی رحمانه، برق آسا و پیاپی بود. دوازده سال بعد ماوراءالنهر و سه سال بعد از آن خراسان و بقیه ایران تحت تسلط مغول ها و لشکر چند قومی آنان قرار گرفته بود. در عرض هفتاد، هشتاد سال چنگیز و نوادگان او بر سرزمینی از ایران، کره، چین، منچوری، تا اوکراین و روسیه کنونی حکمفرما شدند. چنگیز امپراتوری وسیع خود را بین فرزندانش تقسیم کرد. هر کدام از آنها حکمران مطلق یک «اولوس» (به معنی دولت، ملت) یعنی یک بخش امپراتوری شد که در اختیار یک «ایلخان» قرار داشت. ایلخانان از میان فرزندان و نوادگان چنگیز انتخاب می شدند. ماوراءالنهر جزو اولوس «جغتای» یا «چاغاتای»، یکی از فرزندان چنگیز و خراسان و ایران جزو اولوس هلاکو، یکی از نوادگان چنگیز بود.

لشکرکشی به ماوراءالنهر و خراسان در عین حال جنبه ای انتقام جویانه به خود گرفت و از این جهت با بی رحمی و خونریزی ویژه ای انجام یافت، زیرا قبل از این حمله ها، سلطان محمد خوارزمشاه دو بار هیئت تجاری و نمایندگی مغول به دربار خوارزمشاهیان را با تحقیر فراوان و به دست نیروهای قبچاق خود به قتل رسانیده بود. از این جهت چنگیز دست سپاهیان خود را در ماوراءالنهر و خراسان کاملا آزاد گذاشت. آنها در سال های 1218-1219 م. ابتدا سمرقند، بخارا، اورگنج، بلخ و سپس مرو و نیشابور را با خاک یکسان کرده، زن و کودک، پیر و جوان، تقریبا همه را به قتل رساندند و سپس پیشروی خود را به ری، اصفهان و بغداد ادامه دادند. لشکر سلطان محمد خوارزمشاه به سرعت مضمحل گردید و زندگی خود سلطان با مقاومتی بی نتیجه و در نهایت گریز و سپس مرگ در یک جزیره دریای خزر به پایان رسید.

حملات ویرانگر مغول جوامع و تمدن شهری آسیای مرکزی و غربی را با خاک یکسان کرد. اما دو، سه قرن پرآشوب مغول نتوانست از ادامه سنت و دولت­داری ترکی-ایرانی که پیش از مغول و برپایه فرهنگ و سنت دولت­داری ایرانی به وجود آمده بود، جلوگیری نماید. علت آن احتمالا این بود که مغول ها سنت، تجربه و تمدن قابل قبولی نداشتند که جایگزین تمدن و فرهنگ ایرانی و آئین دولتداری ترکی-ایرانی سامانیان، غزنویان، سلجوقیان و خوارزمشاهیان شود.  با وجود شدت حملات مغول و فلاکت های ناشی از آن، مغول ها تا صد سال بعد یعنی دوره تیمور لنگ، برای ادامه سلطه خود در سرزمین های بیگانه ای که تصرف نموده بودند، ناچار به قبول تمدن و فرهنگ  ملل مغلوب و نهایتا مراجعه به دانش و تجربه دولتمردان و دانشمندان زیر دست خود شدند. تکرار چنین روندی تایید همان تجربه تاریخی است که بارتولد هم به صراحت آن را مطرح نموده است: «استحاله و قبول زبان و فرهنگ دولت و ملت مغلوب، اغلب راه ادامه نفوذ و قدرت سلسله‌های قبیله‌ای را هموار نموده است».[14] ایرانیان این تجربه را ابتدا با اعراب و سپس ترک­ها داشتند. حمله مغول تجربه سوم ایرانیان در مدت ششصد سال بین 650 تا 1250 م. بود.

به  نظر کنفیلد بسیاری از دانشمندان، صنعتگران، هنرمندان و موسیقی دانان برجسته ای که در مقابل قشون متجاوز مغول و بعد تیمور به نقاط امن تر و آرام تری مانند هند پناه برده بودند، به پروراندن این «فرهنگ والا» که متکی بر علم و ادب ایرانی بود، ادامه دادند.[15] در نوشته های پیش در رابطه با زندگی مولانا جلال الدین بلخی گفته بودیم که چگونه پدرش همراه با جلال الدین و همه خاندان خود در سال 1218 م. یعنی دو سال پیش از حمله مغول از طریق مکه و شام به قونیه در آناتولی پناه بردند.

علت دیگر ادامه رشد نسبی علم و ادب علیرغم هجوم بی رحمانه و صاعقه وار مغول، ثبات و امنیت نسبی بود که در سرزمین های آسیای مرکزی و غربی فراهم شده بود. پس از ویرانی همه ­جانبه و سرکوب هر نوع  مخالفت، راه ها امن تر شد و رفت و آمد دانشمندان، نویسندگان، صنعتگران و همچنین پخش و انتشار افکار و آثار نوشتاری آسان تر گردید. بدین ترتیب در سرزمین های اشغال شده، ضمن تحکیم موقعیت حاکمان، تا اندازه ای رضایت خاطر مردم بومی نیز تامین می شد.  البته این را به سختی می توان در باره ماوراءالنهر و خراسان بلافاصله پس از تسخیر انتقام ­جویانه این سرزمین ها ادعا نمود که احتمالا خونین تر از سرزمین های دیگر جریان یافته بود.

حکمرانان مغول که شمن باور بودند، طبعا نسبت به هیچ دین و مذهبی تعصب نداشتند و از هر روشی که به تحکیم و گسترش حکمرانی مغول ها کمک کند، استقبال می­کردند.  در باره تعامل و تسامح خان های مغول نسبت به ادیان و مذاهب اتباع تحت سلطه خود بسیار نوشته شده، اما به نظر می­رسد «شرط این تعامل، در وهله اول آن بود که روحانیون ادیان مختلف برای تندرستی و نیکبختی خان های مغول دعا کنند، یعنی در واقع حکمرانان مغول نسبت به اعتقادات اقوام و ملل مختلف  زیر دست خود سیاستی واقع بینانه و منفعت گرایانه داشتند».[16] شاید به دلیل همین «واقع بینی»، حاکمان مغول شخصیت های کاردان و متخصص بومی در علوم و فنون، علم و ادب، فرهنگ و هنر سرزمین­های تحت تسلط خود را مورد حمایت قرار می­دادند. چهره­ های برجسته حکومتی، علمی و حتی فلسفی-عرفانی مانند خواجه نصیرالدین طوسی که پس از فتح قلعه الموت به دست مغول ها مستقیما به خدمت هلاکو در آمد و یا مولانا جلال ­الدین بلخی که در مقابل فتوحات هلاکو خاموشی اختیار نمود، فقط دو نمونه از این قشر دانشمندان و متفکران بودند. شاید نوعی «طنز تاریخ» جلوه کند، اما راست است که در دوره ایلخانان، ادبیات فارسی، نقاشی مینیاتور، سبک های نوین معماری و تالیف کتاب تشویق و ترویج شد و در دوره تیموریان شعر ترکی جغتایی که امروزه شکل معاصر آن اُزبکی خوانده می­  شود، رشد نمود.

اگر نظریه آئین دولت­داری ترکی-ایرانی را قبول نمائیم، باید بگوئیم که گونه ای از آن را می توان حتی در قرن شانزدهم در دولت عثمانی، دولت صفوی ایران، دولت گورکانیان هند و حکومت شیبانیان ازبک در ماوراءالنهر نیز مشاهده نمود. به هر حال  بالاخره در اثر کشف راه های دریایی و سلاح های گرم و آتش زا توسط اروپائیان، سرزمین های مشمول این «آئین دولت­داری» از جمله ماوراءالنهر و ایران اهمیت اقتصادی و تجارتی خود را از دست دادند و نیروی اسب سواران مجهز به تیر و شمشیر که قرن ها بر شرق مسلمان حکمرانی کرده بود، مقهور غرب گردید.

(ادامه دارد)

منابع اصلی در این لینک


زیرنویس ها:

[1] Michael Witzel (2001): Autochthonous Aryans?” The evidence from Old Indian and Iranian texts,” Electronic Journal of Vedic Studies, 7/3, 2001, p. 3

در اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم برخی از زبان شناسان اروپایی با انگیزه های سیاسی و نژاد پرستانه سعی کردند همه گویشوران زبان های هند و اروپایی را آریایی و از به اصطلاح «نژاد سفید» جلوه دهند.

[2] Golden: Central Asia in World History, p. 21, quoting Russian scientists Kuz’mina, Rastorgueva, and Edel’man

[3] Ibid.

[4] Golden: Turks and Iranians, p. 18

[5] Ibid.

[6] Joo-Yup Lee and Shuntu Kuang (2017): A Comparative Analysis of Chinese Historical Sources and Y-DNA Studies with Regard to the Early and Medieval Turkic People. Online edition, Brill, Leiden

[7] Baker, J.L., Rotimi, C.N. & Shriner, D. Human ancestry correlates with language and reveals that race is not an objective genomic classifier. Sci Rep 71572 (2017)

[8] Fragner: Persephonie, S. 19-20

[9] Kaşhğari/Dankoff: Compendium, I, p. 115

[10] Ibid., S. 20

[11] Ibid.

[12] Canfield: Turko-Persia, pp. 1-24

[13] Johanson: Historical, cultural and linguistic aspects of Turkic-Iranian contiguity, in: Johnson, L. and Bulut, Ch.: Turkic-Iranian Contact Areas, pp. 1-3

[14] Barthold, V. V.: Orta Asya Türk Tarihi, İstanbul 2015, s. 10

[15] Canfield: Ibid., p. 15

[16] Golden: Central Asia in World History, pp. 85-86… ادامه خواندن

خراسانِ سرنوشت ساز

نحوه انتقال قدرت از اُمویان به عباسیان که در سال 132 ق. و یا  750 م. با کمک ایرانیان و به خصوص جنبش ابومسلم خراسانی انجام گرفت، در هر منطقه و ولایت خلافت اسلامی فرق می کرد. مثلا بخش بزرگی از ایران ساسانی یکصد سال بود که به تسخیر اسلام  و اعراب در آمده و «دهقانان» یعنی اشراف زمین دار و ماموران سابق ساسانی به اسلام گرویده بودند. اما ماوراءالنهر در این دوره یکصد و چند ساله پیوسته ناآرام بود. چه مردم و چه پادشاهان و حکمرانان بومی و ایرانی زبان این منطقه هرگاه فرصتی می یافتند، یا خود در برابر اعراب مقاومت می نمودند و یا دسته های مسلح قبایل ترک را برای دفاع از خود دعوت می کردند. در جریان زوال و نهایتا سرنگونی امویان، دوباره امید استقلال میان مردم بومی ایرانی زبان از جمله حکمرانان بومی، تاجران و «دهقانان» منطقه قوت گرفت و همزمان، همه جریان های سیاسی، دینی و قومیِ ناراضی نیز فعال تر شدند.

در این دوره شاهد ده ها جریان و جنبش کوچک و بزرگ مخالفت با امویان در خراسان و ماوراءالنهر هستیم که بعدا مدتی در اوایل عباسیان نیز ادامه یافت.

این جنبش ها را نمی توان با قطعیت به این یا آن مذهب، قوم و یا جریان مشخص سیاسی نسبت داد، اگرچه در هر کدام از این حرکات می توان این و یا آن  رگه  و انگیزه مخالفت با نظام اسلامی را مشاهده نمود. مثلا بسیاری از اعراب ناراضی و ساکن خراسان و ماوراءالنهر بر ضد دستگاه حاکم عربی مبارزه می کردند و یا موبدان زرتشتی خراسان همراه با حاکمان عربی-ایرانی مسلمان بر ضد جریان هایی مانند «جنبش به آفریذ» که یک موبد شورشگر بود عمل می نمودند که گویا در نیشابور ادعای پیامبری کرد، اما با خواهش موبدان سنتی زرتشتی از سوی ابومسلم سرکوب گردید. سرگذشت کوتاه به آفریذ را در بخش گذشته شرح داده بودیم.

پس از قتل ابومسلم این شورش ها افزایش یافت و برخی از این جنبش ها جنبه اعتراضی به قتل ابومسلم توسط خلیفه دوم عباسی منصور را نیز در بر داشتند.

یکی از این جنبش ها بلافاصله پس از قتل ابومسلم در همان منطقه نیشابور شعله ور شد و رهبرش یک موبد دیگر زرتشتی به نام «سونپاد» و یا «سینباد» بود. او گروهی را دور خود جمع کرد و حتی به ری حمله ور شد و در آنجا از سوی لشکری که خلیفه فرستاده بود، مغلوب گردید و بعد به طبرستان (مازندران و گیلان کنونی) گریخت، اما از سوی اسپهبد طبرستان به قتل رسید. اطلاعات دقیقی درباره جنبش سونپاد در دست نیست، اما بنا به اطلاعات جسته و گریخته و اغلب متضادی که در منابع مختلف موجود است، سونپاد با ابومسلم رابطه داشته و پس از مرگ ابومسلم، دست به شورش زده است. از سوی دیگراگرچه اکثر طرفداران سونپاد هم مانند خود او زرتشتی بودند، اما برخی از مخالفین مسلمان و یا غیر زرتشتی دولت عباسی نیز به صفوف او پیوسته بودند[1].

شورشگر دیگر «اسحاق تُرک» نام داشت که چون قبلا با سفارش ابومسلم برای اشاعه اسلام به میان قبایل ترک در دشت های آسیای میانه رفته بود، به او لقب «ترک» داده بودند[2]. اسحاق از ماوراءالنهر برخاست و جنبش او از آن جهت به جریان سونپاد شبیه بود که گویا او در تبلیغات خود بر شخصیت و رسالت ابومسلم به عنوان «مهدی موعود» تاکید می نمود که از سوی زرتشت آمده بود تا دین باستانی ایرانیان را احیاء نماید. به نظر فرای[3] شاید بتوان اندیشه های اسحاق ترک را التقاطی از باورهای مشترک زرتشتی و شیعه افراطی مانند ظهور یک منجی غایب شمرد. همچنین، اعتقاد به «تناسخ» و یا انتقال روح انسان به موجودات دیگر نیز در منابع اسلامی به اسحاق ترک نسبت داده شده است. باید در نظر داشت که نسبت دادن باور به تناسخ در آن دوره اسلام تبدیل به وسیله ای برای تکفیر و ملحد شمردن انسان ها شده بود. جنبش اسحاق ترک دو سال پس از قتل ابومسلم سرکوب شد، اما طرفداران او چند سال مخفیانه فعالیت می کردند. اصولا پس از مرگ ابومسلم برخی گروه های کوچک و بزرگ با انگیزه های سیاسی و یا دینی مختلف و حتی متضاد باهم، خود را طرفدار او معرفی می کردند. اما تنها موضوع اشتراک نظر آنها این بود که باور داشتند که ابومسلم روزی از غیبت بازگشته، ظهور خواهد نمود. یکی از این جریان ها هم به «جنبش استاذ سیس» شهرت یافت. او هم ظاهرا از طرفداران به آفریذ بود. از افکار سیاسی و مذهبی این جریان هم اطلاعات موثقی در دست نیست. فقط گفته می شود که گویا استاذ سیس هم می خواست انتقام خون ابومسلم را بگیرد. بالاخره این جنبش هم در سال های 767-768 م. سرکوب گردید.

یکی دیگر از مهم ترین این جنبش ها عبارت از قیام «سپید جامگان» به رهبری هاشم بن حکیم ملقب به «ابن مُقنّع» (یعنی «نقاب پوش») از اهالی بلخ بود. هواداران این جنبش غالبا از ماوراءالنهر و مخصوصا سُغد بودند. ابن مقنع از سپاهیان ابومسلم بود که که بعد از قتل او از عباسیان رویگردان شد و قیام نسبتا بزرگی در ماوراءالنهر و بخصوص بخارا و سمرقند برپا کرد و به قول نرشخی حتی «دعوی نبوت»نمود. به گفته ابن خلدون، مقنع که به تناسخ باور داشت، مدعی بود که خداوند ابتدا در جسم ابومسلم و بعد از ابومسلم در جسم خود او یعنی مقنع حلول کرد[4]. مورخین اسلامی نوشته اند که مقنع بعد از کشته شدن هزاران نفر از طرفدارانش در سال 137 ق. همراه با خانواده اش خودکشی کرد و سرِ بریده اش به خلیفه عباسی مهدی فرستاده شد.

طولانی ترین و آخرین جنبش مهم ضد خلافت اسلامی این دوره که اتفاقا نه مانند جنبش های دیگر در شرق ایران، بلکه در آذربایجان اتفاق افتاد، جنبش بابک خرمدین بود که احتمالا در سال 816 م. آغاز یافت و اقلا بیست سال طول کشید تا در دوره خلافت معتصم عباسی سرکوب گردید. مورخین اسلامی در باره این جنبش بیشتر از جریانات دیگر مخالف خلافت نوشته اند، اما کم و کیف این جنبش نیز مانند دیگر حرکات سیاسی و یا دینی آن دوره نا روشن است. در این موضوع نیز افسانه و گمان با تاریخ واقعی در آمیخته است. به نظر فرای از جمله گمانه زنی هایی مبنی بر اینکه جنبش بابک ماهیتی زرتشتی و یا نوع بخصوصی از آیین مزدک با ماهیتی سوسیالیستی داشته را «به سختی می توان پذیرفت»[5].

ماهیت و انگیزه اصلی و واقعی شورشیان در این جریان های فرقه ای که تقریبا در سراسر دوره امویان و صد سال نخست عباسیان در خراسان و ماوراءالنهر (و به مراتب کمتر در مابقی ایران و خاورمیانه) بروز نمود، دقیقا معلوم نیست. از سوی دیگر نمی توان این واقعیت را نیز از نظر دور داشت که تقریبا همه منابع و مورخین اسلامی علی الاصول مخالف این جریانات شورشی بودند و نمی توان از آنها انتظار رعایت کامل انصاف در شرح این شورش ها را داشت. با اینهمه، احتمالا انگیزه های غیر اسلامی و یا  ضدعربی و دیگر تمایلات فرقه ای و محلی نیز با این قبیل جنبش ها مخلوط شده بودند. به هر حال، آنچه که در همه این جریانات مشترکا و به صورت آشکار به نظر می رسید، مخالفت با دستگاه خلافت اموی و سپس عباسی و التقاط اندیشه های مذهبی و سیاسی با اهداف سیاسی بود.

اما با سرکوب شورش های جدی و تحکیم سیاسی و اقتصادی دولت عباسیان که بخصوص با خلافت هارون الرشید (786-809 م.) آغاز شد، اوضاع  مجموع  امپراتوری اسلامی و از آن جمله ماوراءالنهر تغییر یافت. از نقطه نظر خراسان و ماوراءالنهر باید گفت که نیروی ترک ها به عنوان یک دولت ایلی، اما سازمان یافته  و مسلح از بین رفته بود. چینی ها هم که در جنگ تالاس شکست خورده بودند، دیگر نقطه امیدی برای حاکمان و دهقانان ماوراءالنهر نبودند. از سوی دیگر هرگونه شورش و سرکشی از سوی امویان و بعد ها عباسیان با سرکوب شدید و محرومیت از امتیازهای اجتماعی نظیر آنچه که برای اشتغال و تجارت لازم بود، روبرو می شد. «رفته رفته ایرانیان (ماوراءالنهر، -م) بیشتر و بیشتر می فهمیدند که تنها راه پیشرفت، همکاری با فاتحان عرب  است و این هم بدون شک روند پذیرش اسلام را بخصوص در میان دهقانان زمین دار تسهیل می نمود، هرچند پذیرش اسلام غالبا دلایل سیاسی هم داشت.  مناسب ترین راهی که باقی مانده بود «مصالحه با دودمان جدید عباسی و اطاعت از آنان بود»[6].

این برای خراسان و ماوراءالنهر که دیگر به بخشی از امپراتوری اسلامی تبدیل شده بود، آغاز دوران آرامش و پیشرفت نسبی به شمار می رفت. البته باید در اینجا در کاربرد تعبیرهای «آرامش» و «پیشرفت» جانب احتیاط  را در پیش گرفت.

مشکل دیگر در آن بود که امویان خود را هم به عنوان عرب و هم به عنوان قبایلی که به آن تعلق داشتند، از دیگران و بخصوص «اعاجم» یعنی عجم ها (تعبیری که در سرزمین های شرقی امپراتوری اصولا در مورد ایرانیان به کار برده می شد)، به مراتب بالاتر می شمردند و به «موالی» یعنی نو مسلمانانی که عرب نبودند، با دیده انسان های درجه دوم ، یعنی طبقه ای میان اعراب و بردگان می نگریستند.

ظاهرا به خاطر این و تحولات مشابه است که خراسان و ماوراءالنهر تبدیل به مرکز مبارزه با خلافت امویان در جهان اسلام گشت. آنگونه که در بخش های گذشته دیدیم، جنبش و نیروی مسلح اصلی که دودمان امویان را، هم از راه تبلیغات و هم از طریق درگیری های نظامی سرنگون نمود و عباسیان را بر سر کار آورد، تحت رهبری ابومسلم خراسانی قرار داشت.

در مقابل، عباسیان در مقایسه با پیشینیان خود یعنی امویان نسبت به کسانی که عرب نبودند و بخصوص نسبت به ایرانیان تعامل و تساهل بیشتری داشتند. این سیاست در دوره خلافت هارون الرشید و پسرش مامون مستحکم تر شد.

جاحظ بصری، مورخ عرب از سده های دوم و سوم قمری، دولت امویان را «عربی» و لشکر آنان را «شامی» و در مقابل، عباسیان را «دولتهم عجمیه خراسانیه» (دولتی ایرانی و خراسانی) می نامد[7]. به نظر بارتولد فرق اصلی عباسیان با امویان در خط مشی سیاسی آنان بود. «امویان در درجه نخست و بیش از هر چیز دیگر نمایندگان مردم عرب بودند، درحالیکه عباسیان می خواستند دولتی بنا کنند که هر دو ایالت آن که اهالی یکی عبارت از اعراب و دیگری عبارت از ایرانیان بود، حقوق برابر داشته باشند»[8].

از نگاه سازمان دولتی و مالی، خلیفه های عباسی نظام اداری ساسانیان  را مُدل دلخواه و ایده آلی برای خود می دانستند. جاحظ در همین دوره در رساله خود موسوم به «مناقب التُرک» نوشته بود «اهل چین در صناعت، یونانیان در حکمت و آداب، آل ساسان در دولت داری و ترک ها در جنگ برتر از دیگرانند»[9].   نمونه های اداره دولتی ساسانی را به عنوان مثال می توان در رابطه با تقسیمات اداری دولت عباسیان مشاهده کرد. احتمالا با همین انگیزه بود که از همان دوره خلیفه دوم عباسی، منصور، مقام و منصب وزارت در دستگاه عباسیان رایج گردید و در عمل بسیاری از اعضای خانواده ایرانی برمکیان بلخی که خود را از نوادگان دولتمردان نیمه افسانه ای «بزرگمهر» از دوره ساسانیان می شمردند، به مقام وزارت و دیگر مشاغل مهم اداری منصوب شدند. مهم ترین و پردرآمد ترین شاخه دولت اسلامی یعنی «دیوان الخراج» که مسئول جمع آوری مالیات و خراج (مالیات بر املاک) بود، مدت ها تحت مدیریت برمکیان قرار داشت، تا اینکه خلیفه هارون الرشید شروع به تصفیه و حتی سرکوب برمکیان نمود. ضمنا برمکیان در دستگاه خلافت عباسی نقش مهمی در جنبش تالیف و ترجمه آثار فارسی و یونانی به عربی نیز داشتند.

از نگاه علمی، فلسفی و دینی نیز در دوره خلافت هارون الرشید و بخصوص مامون، جریان فکری «معتزله» نفوذ زیادی پیدا کرد. برخلاف فقیهان  سنتی و «اهل حدیث» که رعایت مطلق حدیث های صحیح و معتبر پیامبر و صحابه را برای پیروی از اسلام لازم و حتی برای همه جوانب زندگی مسلمانان کافی می دانستند، طرفداران «معتزله» به عقل و خرَد انسانی برتری می دادند و حتی بر آن بودند که در صورت تعارض میان حدیث و خرَد، باید جانب خرَد را گرفت. از این جهت تا پایان دوره خلافت معتصم و حتی واثق (847 م.) جریان فکری معتزله بر دستگاه خلافت حاکم بود و حتی ابعاد تندی مانند بازجویی های خشونت آمیز و حبس و شکنجه مخالفین جریان معتزله را به خود گرفته بود.

عباسیان و حکومت های ایالتی وابسته به آنان پژوهش های آزاد علمی و فلسفی و همچنین ترجمه آثار یونانی، سریانی، پارسی میانه و سانسکریت به عربی را تشویق می نمودند. این هم یکی از دلایلی بود که به دوره خلافت هارون الرشید تا صدوپنجاه تا دویست سال بعد نام «دوره طلایی دانش دراسلام» داده شده است. خود مامون که چهره شاخص جنبش تشویق و ترغیب شکوفایی علمی و فلسفی در تاریخ اسلام به شمار می رود، شخصا به ترجمه های عربی از آثار مهم تمدن های کلاسیک نظارت می نمود. اما پس از مامون و جانشینان او معتصم و واثق، خلیفه های عباسی به مخالفت با جریان معتزله و حمایت قاطع از محافظه کاری مذهبی و سنتی برخاستند. با این حال شکوفایی ادبیات، دانش و فلسفه، با وجود اختلافات سیاسی و مذهبی مختلف در سراسر امپراتوری، حدود یکصد سال دیگر نیز ادامه یافت. از این جهت شاید بتوان «دوره طلایی» و یا «عصر زرین» دانش در اسلام را یک دوره دویست-سیصد ساله از سال 800 تا 1100 م. دانست.

در این دوره شکوفایی تمدن، در کنار بغداد که پایتخت امپراتوری بود، بخصوص خراسان و ماوراءالنهر مقام ویژه ای یافت. این ولایات خلافت در دوره مزبور تبدیل به مراکز مهم علم، صنعت، هنر، شعر و ادبیات، ریاضیات، نجوم و فلسفه شدند. این، همان دوره محمد خوارزمی، ابو نصر محمد فارابي، ابوالفضل بلعمی، ابوعبدالله رودکی، ابوعلی سینا، ابوریحان بیرونی و ده ها دانشمند، شاعر، فیلسوف، فقیه و حکیم دیگر است. در درخشندگی این دوره ماوراءالنهر و خراسان، دودمان های ایرانی نیمه مستقل و یا عملا مستقلی مانند طاهریان، صفاریان و سامانیان و بعد ها آل بویه نقشی اساسی ایفاء کرده اند.

با انزوای جریان معتزله و دست بالا گرفتن تدریجی فقیهان مطلق گرای اهل کلام، حدیث  و سنت مانند امام غزالی، رونق دانش و فلسفه در خراسان و ماوراءالنهر نیز به تدریج رو به افول گذاشت و این طرز تفکر حاکم گردید که همه پاسخ ها به همه پرسش های گذشته، حال و آینده در قرآن کریم و احادیث صحیح پیامبر اسلام و اصحاب او داده شده است و باید برای درک آن به فقها و عالمان دینی مراجعه کرد  وگرنه به علم و دانش عالمانی مانند ابن سینا، رازی، بیرونی و فلاسفه و دانشمندان یونان و چین و هند و روم نیاز چندانی نیست. «دوره طلایی اسلام» در نهایت با اوج گرفتن انتقاد و حتی تکفیر و در نتیجه مهاجرت و سرگردانی دانشمندان و فیلسوفانی  مانند ابن سینا و ابوریحان بیرونی در قرن یازدهم به پایان رسید.

در فصل بعد در این مورد کمی بیشتر سخن خواهیم گفت. اما فعلا به خصوصیات دوره عباسیان و تاثیر آن بر خراسان و ماوراءالنهر برگردیم.

استقلال تدریجی از اعراب

دوره عباسیان، مرحله کاهش نقش دولت مرکزی در اداره ولایات امپراتوری بود. شرایط عینی نیز خلفای بغداد را ناچار می کرد که اِعمال سیاست اداری از مرکز را به نفع ولایت ها و اقوام غیر عرب نرم تر کنند. چاره دیگری هم نبود. در بغداد نشسته، اداره کردن تونس در آفریقا و یا ماوراءالنهر در آنسوی خراسان آسان نبود و پس از مدتی خلیفه های پرقدرت نیز نمی توانستند در مقابل سرکشی و خودمختاری حاکمان و سلاطین محلی بخصوص در ولایات دور دست اقدام موثری بکنند.

یک نمونه مشخص این روند آن بود که تعیین حاکمان عرب به ولایت ها از سوی خلیفه در بسیاری ولایت ها مانند خراسان و یا مصر به کنار گذاشته شد. خلفا پذیرفتند که به جای انتصاب موقتی حاکمان عرب برای چند سال و سپس تغییر آنها، افراد با نفوذ و قدرتمند بومی و محلی حاکم ولایت ها شوند و حتی این افراد حکومت خود را به صورت موروثی مستحکم کنند، یعنی حکومت، مانند خود خلافت دولت مرکزی، از پدر به پسر بگذرد و اگر این حاکمان محلی خواستند، فرزندان و نزدیکان خود را نیز به حکومت های محلی سرزمین خود منصوب کنند.

اما در ظاهر، پادشاهان محلی همچنان نماینده خلیفه در ولایت خود بودند. از این جهت آنان خطبه به نام «امیرالمومنین» یعنی خلیفه می خواندند و انتظار می رفت که آنان هر سال بخشی از مالیات و خراج جمع آوری شده خود را همراه با هدایای دیگر برای خلیفه بفرستند.

برای ایران و ماوراءالنهر، تاسیس و قدرت گرفتن حکومت های محلی و در عمل مستقل از خلافت، احتمالا مهم ترین فرق دوره امویان و عباسیان است.

چند فرق بارز و مهم دیگر نیز میان امویان و عباسیان وجود داشت.

با برآمدن عباسیان، نقشی که طایفه های عرب مستقیما در امور سیاسی خراسان و ماوراءالنهر داشتند، از میان رفت. این بدان معنا نیست که اعراب به موطن خود در عراق، شام و یا حجاز بازگشتند. اما صرفا عرب بودن، دیگر امتیاز چندانی نبود. پس از عباسیان و درست ترش پس از مسلمان شدن اکثریت مردم خراسان و ماوراءالنهر، تفکیک و تمایز مردم، دیگر برپایه عرب و عجم (ایرانی) نبود، بلکه اساسا میان مسلمان و غیر مسلمان بود. زبان نیز تبدیل به وجه تمایز مردم شد: ابتدا میان عرب و عجم (ایرانی) و دیرتر میان ایرانی و ترک[10]. موضوعی که این روند را تقویت می کرد این بود که اعرابی که به خراسان و ماوراءالنهر آمده بودند، اکثرا نه اعراب چادرنشین، بلکه اعراب یکجا نشین بخصوص از بصره و کوفه بودند که مشکل چندانی با زندگی شهری نداشتند. آنها به تدریج با زنان بومی این منطقه ازدواج کردند و با ایرانیان آمیزش یافتند. چند نسل بعد، نوادگان آنها همه ایرانی شده بودند.

می دانیم که در دوره امویان و بخصوص در عراق تعبیر «مولی» (جمع: «موالی») به معنی غیر عربی که تازه مسلمان شده و ارباب عرب داشت، رایج بود. اینها اصولا بردگانی بودند که در جنگ و یا به مناسبت دیگری اسیر افتاده یا خریداری شده و پس از اسلام آوردن، آزاد گردیده و همچنان به «ارباب» عرب خود وفادار مانده بودند. مثلا زید بن حارث جزو موالی پیامبر اسلام بود که خود پیامبر آزادش کرده بود. به همین ترتیب جد ابوحنیفه نعمان بن ثابت فقیه معروف و بنیانگذار شاخه حنفی تسنن و همچنین احتمالا ابومسلم خراسانی نیز از «موالی» بودند. بعد از اسلام آوردن اکثریت مردم غیر مسلمان سرزمین های فتح شده و کاهش اسیر گرفتن غیر مسلمانان که با دوره عباسیان همزمان است، دلیلی برای ادامه مقوله ای به نام «مولی» و «موالی» نماند.

نکته دیگر این است که در دوره عباسیان، برای اولین بار پس از هخامنشیان، همه ایرانی زبانان از آذربایجان و همدان و فارس گرفته تا هرات و کابل و سمرقند در یک دولت سیاسی واحد یعنی خلافت اسلامی عباسی گرد آمدند در حالیکه در دوره ساسانیان با وجود نزدیکی فرهنگی و زبانی، چنین وحدت سیاسی میان ایران و ماوراءالنهر وجود نداشت. در نتیجه روابط و تاثیر متقابل ایرانیان به همدیگر فزونی یافت، اما آنچه که باعث پیوند همه مردم بود، در درجه نخست نه ایرانی بودن، بلکه اسلام بود که به همه آنها یک هویت مشترک می بخشید.

نتیجه دیگری که در کنار کسب هویت مشترک مذهبی ناشی از دولت واحد اسلامی در دوره عباسیان عاید ایرانیان گردید و برای آنان اهمیت فوق العاده ای داشت، این بود که زبان پارسی (به عربی: فارسی) معاصر همزمان در ماوراءالنهر و سپس ایران گسترش یافت. این زبان «فارسی معاصر» که «فارسی دری» و یا تنها «دری» (یعنی «درباری») هم نامیده می شد، نه کاملا فارسی باستان سرزمین پارس بود و نه فارسی میانه یعنی زبان مشترک و کتبی دوره ساسانیان که خود آمیزه ای از پارسی جنوب و مادی غرب و پارتی شرق ایران بود. عناصر، واژگان و اصطلاحات سُغدی ماوراءالنهر و دیگر لهجه های ایرانی به آمیزه پیشا اسلامی فارسی میانه علاوه شد، با واژگان و اصطلاحات عربی غنی تر و ساده تر گشت و زبان معاصر فارسی ایرانیان به وجود آمد.

طاهریان

دودمان های طاهریان و صفاریان و سامانیان در شرق و آل بویه در باقیمانده سرزمین های ایرانی، چند نمونه از حکومت های محلی بودند که در قرن نهم و دهم بر سر کار آمدند. فتوحات عباسیان به طرف غرب باعث شد که در آفریقا نیز از این حکومت های محلی ایجاد شود. این دودمان ها در آغازِ روند زوال تدریجی خلافت عباسیان و در عین حال زیر چتر آنان بر سرکار آمدند و سپس در عمل استقلال بیشتری یافتند.

در اینجا از شرح آل بویه که حدود صد و بیست سال (932-1055 م.) بر سرزمین های مرکزی و غربی ایران حکمرانی نمودند و بعد ها با کسب قدرت در عراق و بغداد، حتی خلیفه را عملا از بعضی صلاحیت ها و اختیارات دولتی و به همان نسبت مصالح و منافع دنیوی محروم نمودند و یا دودمان های کوچک و کم اهمیت تر شمال غرب ایران عجالتا صرفنظر می کنیم. سه دودمان دیگر یعنی طاهریان، صفاریان و سامانیان در این نوشته برای ما مهم تر هستند، چرا که خاستگاه و حیطه اصلی حاکمیت آنها خراسان، ماوراءالنهر و سیستان است. در میان این سه دودمان نیز از نگاه مدت حکومت، حیطه حکمرانی و اهمیت نقشی که ایفاء کرده اند، باید تمایز قائل شد. همچنین مقدمتا باید مدت و دوره حکمرانی هر یک از این سه دودمان را نیز که به تفکیک موارد، طاهریان 821-873 م.، صفاریان 861-1003 م. و سامانیان  875-1005 م. می باشد، در نظر گرفت.

در ابتدا، طاهریان با خدماتی که بنیانگذار آن، طاهر بن حسین، به خلیفه عباسی مامون کرده بود، به اصطلاح «از بالا» صاحب مقام های ارشد در حکومت خراسان شدند و در عین حال لا تشویق مامون، زمینه حکونت های محلی آل سامان را در ماوراءالنهر فراهم آوردند.  از سوی دیگر یعقوب لیث صفاری چهل سال پس از طاهریان با شورشی در وطن خود، سیستان، چند حکومت محلی را از دست طاهریان در آورده، حاکمیت خود را برای مدتی حتی تا خود عراق گسترش داد. اما حکومت صفاریان دیری نپائید. جانشینان یعقوب لیث ابتدا از فرماندهان خلیفه و سپس از امیر اسماعیل سامانی شکست خورده، حکومت را از دست دادند. سامانیان، به نوبه خود، در زمان طاهریان از حکومت شهر های کوچک و بزرگ ماوراءالنهر شروع کردند و دیرتر بر اثر زوال دولت طاهریان، به حکومت خراسان و ماوراءالنهر رسیدند.

چگونگی پیشرفت طاهریان و سامانیان کم و بیش مانند پیروزی و درخشیدن ابومسلم خراسانی بود که 70-80 سال پیش از آن، رهبری نهضت ضد اموی در خراسان و سپس در خود عراق را به عهده گرفته و در عزل آخرین خلیفه اموی و قدرت گرفتن عباسیان نقشی کلیدی ایفاء کرده بود.

این بار هم طاهر بن حسین که تبارش از دهقانان با نفوذ خراسان و خود او از سرداران مأمون، فرزند خلیفه هارون الرشید و حاکم خراسان بود، نقش یاری رساننده به مامون را برعهده گرفت تا وی را به مقام خلافت بنشاند.

در دوره زمامداری هارون الرشید، خراسان بخاطر اهمیت اش مدتی حکومت ایالتی و اقامتگاه خاص ولیعهد خلیفه بود، تا او در این ایالت ضمن آموزش های لازم برای وظیفه اصلی خلافت آماده شود. از این جهت مامون که مادرش کنیزی ایرانی از بادغیس (در افغانستان کنونی) بود، سال ها به عنوان یکی از ولیعهدهای هارون الرشید، مقیم مرو و حاکم خراسان بود.

هارون الرشید، وصیت کرده بود که پس از مرگش، امین، فرزند دیگر او خلیفه شود و مامون ابتدا حاکم تام الاختیار خراسان بماند، اما بعدا او نیز خلیفه شود. اما پس از مرگ هارون الرشید، امین خواست برادرش مامون را از حق جانشینی بعدی پدر محروم کرده، فرزند خود را ولیعهد اعلان کند. با این ترتیب جنگ میان دو برادر در گرفت و به جنگ داخلی در خلافت عباسی منجر شد. طاهر بن حسین به کمک نیروهای خراسانی خود، امین و طرفداران شامی او را شکست داد و امین را نیز به قتل رسانید. با این ترتیب مامون بر تخت خلافت نشست.

طاهر بن حسین تا مدت ها از سردمداران دستگاه خلافت مامون در بغداد باقی ماند، اما بنا بر بعضی روایات، بخاطر نارضایتی مامون از قتل برادرش توسط  طاهر بن حسین روابط آن دو به سردی گرایید، تا اینکه بالاخره طاهر بن حسین با عنوان حاکم خراسان به مرو رفت و پس از مدتی درگذشت. با اینهمه چهار نسل از طاهریان بر خراسان حکومت کردند.

برخی از تاریخ نگاران، همین موروثی شدن حاکمیت یک ایالت زیر چتر امپراتوری عباسی را دلیل استقلال طلبی و «رجعت سیاسی مردم ایران» دویست سال پس از سقوط امپراتوری ساسانی دانسته اند. مثلا اشپولر می نویسد که با تاسیس دولت طاهریان «عملا در خاک ایران نخستین سلسله سلاطین ایرانی تشکیل یافت: یعنی رجعت سیاسی ملت ایران شروع شد»[11]. دلایل دیگری که در این خصوص آورده می شود، نبودن نام خلیفه در برخی سکه های دوره حکومت طاهر بن حسین در خراسان و ضمنا این است که به نقل از برخی منابع تاریخی، طاهر بن حسین مدتی پس از بازگشت به خراسان، در خطبه های خود نامی از خلیفه نبرده است. اما مورخین دیگر مانند باسورث و فرای با این نظریه که طاهریان آغازگر «احیای دولتداری ایرانی» در درون خلافت عربی بوده­اند، موافق نیستند. از نگاه آنان موروثی بودن حکومت های محلی و ایالتی مانند خراسان بیشک پدیده ای جدید بود. اما در آن دوره نیز بسیاری از خانواده های پرنفوذ و قدرتمند سعی می کردند اختیارات و مقام های بالایی را که داشتند به نسل های بعدی در خانواده خود منتقل نمایند و این محدود به ایرانیان نبوده است. از جمله فرای شهر قم را مثال می آورد که در آن دوره، یک طایفه عرب به صورت موروثی امور آبرسانی شهر را در دست داشته است[12].

به نظر میرسد اکثر سردمداران طاهری با اعراب و فرهنگ و زبان عربی آمیخته شده بودند. آنها مسلمانان پایبندی بودند که تبعیض های قومی مانند عرب و ایرانی برای آنها خلاف اصول اسلام بود. بدون شک طاهریان امیرانی نجیب زاده و تحصیل کرده بودند که از علم و فرهنگ پشتیبانی نموده و احتمالا در زندگی خود نیز داستان های اساطیری دوره ساسانیان را با اشتیاق می شنیده و بازگو می نمودند. اما آنها از جمله طاهر بن حسین به عربی و آن هم عربی فصیح سخن می گفتند و می نوشتند. طاهریان احتمالا «فرزندان راستین اسلام» شده بودند که «آمیزش جامعه عربی و ایرانی را در یک جامعه اسلامی در نظر داشتند»[13]، فرهنگی فراقومی و فرامذهبی که به گفته فرای دیرتربه بوته فراموشی سپرده شد.

چرا خراسان و ماوراءالنهر؟

چرا خراسان و ماوراءالنهر در سال 750 میلادی مرکز مقاومت و سپس انقلاب بر ضد حاکمیت امویان شد؟ به جز جنبش بابک خرمدین در آذربایجان اکثر جنبش های ضد خلافت از شرق بپا خاستند. بدون شک دوری خراسان از مرکز خلافت اموی یعنی دمشق و کلا شام نقش مهمی در پیشگامی خراسان داشت. اما اهمیت خراسان به ابومسلم و سرنگونی امویان و بر سر کار آوردن عباسیان محدود نمی شد.

چند سال پس از قتل ابومسلم خراسانی، خلیفه منصور در سال 762 م. با کمک خراسانیان و بخصوص خانواده برمکیان بلخ پایتخت جدید دولت نوبنیاد عباسی یعنی بغداد را در نزدیکی پایتخت سابق ساسانیان یعنی تیسفون بنیاد نهاد. مدت کوتاهی بعد فرماندهان و سیاستمداران ایرانی که غالبا از خراسان و ماوراءالنهر بودند، در به قدرت رسیدن خلفای معروف و موفق عباسی یعنی هارون الرشید و مامون و اداره دولت و لشکر خلافت عباسی نقشی کلیدی ایفاء کردند. در این دوره که از نظر شکوفایی علم و فلسفه به «دوره طلایی اسلام»[14] معروف شده است، چه از نظر تعداد و چه به جهت وزن و اهمیت جهانی، شخصیت ها و کتب علمی، فلسفی مورخین، دانشمندان و فیلسوفان ایران و بویژه خراسان و ماوراءالنهر سهم برجسته ای داشتند. همچنین می دانیم که نخستین دولت های ایرانی طاهریان و سامانیان که به تدریج پرچم استقلال از بغداد را برافراشتند، از خراسان و ماوراءالنهر برخاسته بودند. در نهایت در خراسان و ماوراءالنهر و در عین حال سیستان و مناطق مرکزی ایران بود که فارسی میانه و یا پهلوی دوره ساسانیان، با تشویق و ترغیب دولت های بومی طاهری، صفاری و سامانی و بعد آل بویه ساده تر شده، با عربی مخلوط و غنی تر گشته و تبدیل به زبان فارسی معاصر گردید.

بدون شک نمی توان همه این تحولات را به حساب دوری خراسان و ماوراءالنهر از دمشق یعنی مرکزسیاسی-نظامی و اداری خلافت گذاشت. بودند سرزمین هایی که از دمشق بسیار دورتر بودند، اما چنین کارنامه ای نداشتند.

مورخین متعددی در این باره نظرات متفاوتی ابراز داشته و در کنار عامل طول مسافت و سختی کنترل این سرزمین ها از سوی مرکز خلافت، عوامل محتمل و مهم دیگری را نیز برشمرده اند که مطمئنا هر یک از آنها در مراحل مختلف تاریخی به درجات گوناگون در ایجاد نقش برجسته خراسان و ماوراءالنهر در تاریخ این سرزمین تاثیر گذار بوده است.

آیا از این جهت میان سرزمین های شرقی و غربی ایران فرقی موجود بود؟ یک فرق اساسی به طرز رفتار اعراب با مردمان این مناطق بعد از فتح آنجا و غلبه بر آنان بوده است. بی رحمی های قتیبه را همه مورخین اسلامی یادآورشده و تکرار کرده اند. اما از همان نخستین حمله های اعراب به خراسان و ماوراءالنهر یعنی حتی تا قبل از قتیبه نیز تاریخ فتوحات اعراب در شرق اصولا شرح قتل و غارت مردم، قبول صلح در مقابل خراج و «مال الصلح» سنگین و اسیر گرفتن آنان بوده و این روند با فرستادن هر حاکم جدید از سوی خلیفه و حکمرانان او از نو تکرار شده است. برای نمونه  فصل «فتح های خراسان» در «فتوح البلدان»[15] اثر احمد یحیی بلاذری که عبارت از شرح فتوحات اعراب در مرو، نیشابور، طوس و سرخس تا بلخ، هرات و ترمذ تا بخارا و خوارزم و سمرقند است، چیزی جز توصیف جنگ و گریز، غارت، قتل، جزیه و بستن پیمان صلح به شرط پرداخت پول هنگفت و اختلافات بر سر تقسیم غنیمت و خراج  نیست.

بعلاوه اگر نظر مورخین اسلامی را مبنای قضاوت قرار دهیم، باید بگوییم که ظاهرا چه در قزوین و اصفهان، چه ری و همدان و آذربایجان، درجه خشونتی که اعراب در دوره امویان برای استقرار حاکمیت خود اعمال کرده اند، به پای آنچه که درباره خراسان و بخصوص ماوراءالنهر روایت شده، نمی رسد. از این جهت به نظر می رسد که مردم خراسان و ماوراءالنهر در آن دوره اصولا باید نسبت به مهاجمین عرب نرمش ناپذیرتر از دیگر ایرانیان بوده باشند. یک احتمال دیگر هم شاید آن باشد که وقتی اعراب ده سال پس از سرنگون کردن ساسانیان و فتح غرب و مرکز ایران و سیستان و بالاخره خراسان نهایتا به مرزهای ماوراءالنهر یعنی رود آمو یا جیحون رسیدند، دیگر در جلب ایرانیان به اسلام چندان ذینفع نبودند، بلکه در درجه اول دغدغه کسب غنیمت و غارت و تصاحب مال و ثروت را داشتند[16]. از سوی دیگر به هر میزان که قبول اسلام در میان ایرانیان افزایش می یافت و به هر مقدار که اعراب با مردم نو مسلمان و بومی ایرانی اختلاط می یافتند، درآمد اعراب نیز از بابت جهاد و غنیمت کاهش پیدا میکرد و اختلافات و مناقشات جدید تری را باعث می شد. البته کم و بیش مشابه همین تحولاتی که در شرق بود، در سرزمین های غربی و مرکزی ایران نیز مشاهده شده است، اما شدت و حدّت این دو به دلیل عوامل مختلف سیاسی، اجتماعی و حتی مذهبی متفاوت بوده است.

آنگونه که در فصل های گذشته آوردیم، تعداد اعرابی که به خراسان و ماوراءالنهر کوچ کرده و در این سرزمین ها ساکن شدند، نسبت به دیگر سرزمین های ایرانی بیشتر بود. آنان عمدتا در مراکزی مانند مرو، نیشابور، بلخ و بخارا می زیستند. بخشی از این اعراب مهاجر به کارهای دینی، تجارت و یا کشاورزی می پرداختند و عده قابل توجهی از آنان نیز در صفوف لشکریان خلافت و یا دسته های مسلح خودسر فعالیت می کردند. اینگونه گذران زندگی اعراب مهاجرمی توانست همزمان به نفع و یا ضرردستگاه خلافت تمام شود. گاهی در عراق یا خراسان میان قبایل و طوایف مختلف عرب در انتصاب برای حکومت خراسان و ماوراءالنهر و یا کسب مقام ها و مشاغلی مانند «عامل» یا همان مامور اجرایی و جمع آوری مالیات، رقابت و کشمکش به وجود می آمد و حتی برای رسیدن به این هدف «هدیه» های گرانبهایی به دستگاه خلافت داده می شد. همین قبیله های رقیب و گاه دشمن یکدیگر وقتی به شرق ایران می آمدند، رقابت ها و دشمنی های خود را نیز به همراه می آوردند یا در خود خراسان و ماوراءالنهر اینگونه اختلافات میان آنان شعله ور می شد که این هم باعث نزاع های خونین میان آنها می گشت و مردم بومی به این مناقشات کشیده می شدند. نتیجه این وضع آن بود که در دستگاه امویان و سپس عباسیان، خراسان و ماوراءالنهر به عنوان ولایات ناآرام و شورشگر شهرت یافته بود.

برخی مورخین نوشته اند که در امپراتوری ساسانی، سازماندهی دولتی و دینی شرق و غرب کشور از یکدیگر فرق داشت. در غرب و مرکز، یعنی مثلا ولایاتی مانند همدان کنونی، پارس، اصفهان، ری (تهران کنونی)  و آذربایجان حاکمیت و سازمان دولتی و همچنین قدرت و نفوذ موبدان زرتشتی که مستقیما دولت ساسانی را حمایت می نمودند، آشکارا از ولایات شرقی امپراتوری مانند سیستان، خراسان و بخصوص ماوراءالنهر محکم تر و منسجم تر بود و به همین جهت تسلیم ولایات غربی به اعراب سریع تر از مثلا خراسان و ماوراءالنهر انجام گرفت که در کنار حضور کمرنگ تر دولت و ارتش مرکزی، صاحب سنت و نفوذ چشمگیر ادیان و آیین های دیگری مانند دین مسیحیت و آیین بودا بودند[17]. می دانیم که شهرهای مهم مرزی مانند مرو، هرات، خوارزم و یا سمرقند و بخارا در کنار پیروی از مزدیسنا، تبدیل به مراکز آیین بودا و شاخه نسطوری مسیحیت در دولت ساسانی هم شده بودند و نسبت به تکثر ادیان از مناطق غربی ایران تساهل و تعامل بیشتری داشتند.  بنظر فرای این موضوع شاید دلیل اساسی این امر بوده که بعد از فتح ایران، اکثر شورش های ضد عربی و یا احتمالا ضد اسلامی نه در غرب، بلکه در شرق دولت مغلوب ساسانی رخ داده است[18].

عامل دیگری نیز که در این زمینه موثر بوده، موقعیت جغرافیایی شرق ایران و همجواری مراکز با صحراها و کویرهای آسیای مرکزی بوده که سازماندهی دولتی و نظارت از مرکزی قدرتمند را مشکل تر از غرب ایران نموده است.

تفاوت دیگر و مهم میان شرق و غرب ایران باستان بعد از فتوحات اسلام که احتمالا موجب برجسته شدن نقش خراسان و ماوراءالنهر در این دوره گردیده، حضور قبایل ترک در مرزهای شمالی و شرقی خراسان و ماوراءالنهر بوده است. عاملی که در ابتدا با دست اندازی و کوچ این قبایل به ماوراءالنهر و خراسان  آغاز یافته بود، به تدریج با فتوحات و تاسیس حکومت های ترکی غزنویان و سلجوقیان به سوی غرب و حتی تا مرکز خلافت در عراق پیش رفته و گسترش پیدا کرد.

نیروهای ایلاتی و جنگجوی ترک در دشت های آسیای میانه و داخل ماوراءالنهر نیروی بازدارنده مهمی در مقابل توسعه اعراب و اسلام در صد سال نخست به «آن سوی نهر» یعنی ماوراءالنهر و خود خراسان بودند. دسته های مسلح ترک ها که در گذشته همراه با بومیان ایرانی ماوراءالنهر در مقابل اعراب می ایستاد، خود در قرن نهم و دهم اسلام آورد و تبدیل به «بازوی مسلح» اسلام گردید، بازویی که دودمان هایی مانند سامانیان و مشخصا خلفای عباسی به خوبی آن را به کار گرفتند، هرچند خود در نهایت قربانی آن شدند.

اگر دولت ترک های غربی و سپس چینی ها در ماوراءالنهر و دشت های آسیای میانه شکست نمی خوردند و یا اگر ترک ها در پی این شکست ها به اسلام نمی گرویدند، خراسان و ماوراءالنهر چه نقشی در عالم اسلام می داشت؟

آیا می توان حدس زد که شاید مهارت هایی مانند دولتداری و حتی دانش و فنون، درست به خاطر همین عواملی که برشمردیم، در سطح محلی و «دولتشهری»، مثلا در بلخ و مرو، بخارا و خوارزم، بهتر و شکوفاتر از نظام منسجم و مرکزی نجد ایران رشد کرده بود؟ سوال مرتبط دیگر این است که اگر سازماندهی سیاسی و اجتماعی خراسان و ماوراءالنهر نه  بر اساس واحد های پراکنده و مستقل دولتشهری، بلکه بر پایه انسجام دولتی مرکزی و سراسری مانند نجد ایران ساسانی می بود و دین زرتشتی در این سرزمین ها نیز مانند نجد ایران ساسانی، در کنار دولتی مقتدر پایه دوم و اصلی دولتداری را تشکیل می داد، تاثیر بعدی آن از جهت نقش خراسان و ماوراءالنهر در دوره اعراب و اسلام چگونه می بود؟

مباحث تاریخی را نمی توان بر پایه اگرها و مگرها و اینکه «چه می شد، اگر فلان طور نمی شد؟» پیش برد. چنین بحث هایی اگرچه می توانند در میان عامه هیجان انگیز باشند، ولی به هر حال از علم تاریخ و واقع گرایی به دور خواهند بود. بحث های مبتنی بر اینگونه فرضیات می تواند برای افراد جذابیت خاصی داشته باشد، هرچند توجیه آنها آسان نیست. با اینهمه، کوشش برای یافتن پاسخ های احتمالی به این سوال ها شاید بتواند به روشن تر شدن دلایل اهمیت خراسان و ماوراءالنهر در چند قرن نخست اسلام یاری رساند.

ابن خلدون و نقش «عصبیّت»

سوال دیگری که میتوان درباره درخشش ویژه خراسان و ماوراءالنهر در دوره عباسیان پرسید، مربوط به چگونگی و چرایی شکوفایی علمی، فلسفی، هنری و نظام اداری ایرانیان به طور اعم و مردم خراسان و ماوراءالنهر به طور اخص در این دوره است. این موضوع دقیقا تحلیل نشده، ولی ما می دانیم که فرماندهان برجسته ای مانند ابومسلم خراسانی، افشین استروشنی، مازیارطبرستانی، یعقوب لیث صفاری، طاهر بن حسین از سلسله طاهریان و یا امیر اسماعیل سامانی و همچنین وزیران کاردانی چون یحیی برمکی از سرزمین های ایرانی دولت عباسی و بخصوص از خراسان و ماوراءالنهر برخاسته اند. بسیاری از مورخین این پدیده را به تداوم سنت و تجربه نظامی و دولت داری ساسانیان ربط داده اند. اما در حوزه های علم و دانش، علوم دینی، فلسفه، تاریخ و جغرافیا و هنر چه؟ کدام شرایط باعث درخشیدن ایرانیان و به ویژه دانشمندان و فیلسوفان خراسان و ماوراءالنهر در این زمینه ها شد؟

چه عواملی باعث شد که پانصد سال بعد، ابن خلدون، فیلسوف بزرگ تاریخ اسلام، در قرن چهاردهم میلادی در شمال آفریقا چنین بنویسد:

«واقعیتی شگفت انگیز است که، به استثنای چند نمونه، اکثر دانشمندان ملت اسلام، چه در علوم دینی و چه در علوم عقلی، عجم (ایرانی[19]، -م.) بودند. (…) همه این دانش ها حائز ملکه (ذهنی، -م) بودند و نیاز بود که آموخته شوند و آنها در زمره صنایع (فنون، -م) به شمار می رفتند و ما پیشتر گفتیم که در فنون، این شهرنشینان هستند که ممارست می کنند و عرب از همه مردم دورتر از فنون است. پس علوم هم (در زمره، -م.) فنون شهرنشینان به شمار می رفت و عرب از آنها و بازار رایج آنها دور بود و در آن دوران مردم شهرنشین عبارت از عجم ها و یا کسانی نظیر آنان بودند، مانند موالی و اهالی شهرهای بزرگی که در آن روزگار در تمدن و کیفیات آن مانند صنایع و پیشه ها از عجم ها تبعیت می کردند، زیرا عجم ها به دلیل تمدن راسخی که از آغاز تشکیل دولت فارس داشتند، بر این امور استوارتر و تواناتر بودند. از آن جمله اند پایه گذاران دستور زبان سیبویه و بعد از او الفارسی و الزجاج که همگی به لحاظ تبار، ایرانی بودند. آنها در محیط زبان عربی بزرگ شدند و آن را (زبان عربی، -م.) از طریق بالندگی خود و آمیزش با اعراب آموختند. آنان قواعدی را (برای دستور زبان عربی، -م.) تعریف کردند و آن را برای نسل های بعدی به صورت علم درآوردند. اکثر علمای حدیث که سنت پیامبر را برای مسلمانان حفظ نمودند نیز از ایرانیان و یا از لحاظ زبان و مهد تربیت ایرانی بودند. همچنین، آنگونه که بخوبی میدانیم، همه فقیهان بزرگ و علمای علم کلام و مفسران از ایرانیان بودند و تنها ایرانیان به حفظ و تدوین آن برخاستند و از این رو مصداق گفتار پیامبر (ص) پدید آمد که فرمود: «اگر علم بر گردن آسمان در آویزد، اهل فارس (ایرانیان، -م.) آن را به دست آورند. (…) و اما علوم عقلی نیز در اسلام پدید نیامد مگر پس از عصری که دانشمندان و مولفان ایرانی برآمدند و کلیه این دانش ها به منزله صناعتی مستقر گردید و بالنتیجه به ایرانیان اختصاص یافت و اعراب از آن دوری جستند و از ممارست در آنها منصرف شدند و تنها ایرانیان مُعرّب (با اعراب آمیخته، -م.) این علوم را ترویج دادند، همچنانکه در فنون دیگر نیز چنین کردند، آنگونه که در آغاز گفته شد. و این وضع همچنان در میان عجم ها و شهرهای آنان ادامه داشت تا روزگاری که ایرانیان و بلاد ایرانی عراق، خراسان و ماوراءالنهر تمدن (شهرنشینی، -م.) خود را حفظ می نمودند. ولی همینکه بلاد مزبور رو به ویرانی گذاشتند و تمدن که از اسرار الهی در پدید آمدن دانش و صنایع است نیز از این بلاد رخت بربست، علم نیز عجم ها را ترک نمود»[20].

ابن خلدون بر آن بود که تمدن، صناعت و کتابت، علوم و فنون کار شهرنشینان است و مردم صحراگرد و بادیه نشین از قبیل اعراب از عهده این کار بر نمی آیند. در مقابل، غلبه بر دولت‌های بزرگ به قصد پادشاهی بر آنها و سپس پاسداری از سرزمین های بزرگ و فرمان راندن بر آنها تنها کار قبایل دلیل صحرانشین و بیابانگرد است که به نیروی «عصبیت» (به معنی تعصب و غیرت) به آن دست می یازند، چرا که «هدف عصبیت، چنانکه معلوم شد، غلبه و تسلط برای رسیدن به پادشاهی است»[21]. به نظر ابن خلدون، در این رهگذر کوچ نشینان نسبت به شهرنشینان جسورتر و دلاورتر و همزمان نسبت به آنان به خیر و نیکی نزدیک تر هستند. آنها برعکس شهرنشینان راحت طلب نیستند و از کوچ نمودن و به خطر انداختن آنچه که دارند نمی هراسند، زیرا با حداقل امکانات طبیعی زندگی می کنند و انتظارات زیادی هم ندارند، در حالی که  شهریان فاقد این خصوصیات هستند، اما در کار اداره دولت، داد و ستد، آبادانی و عمران، علوم و فنون تبحر دارند. به نظر ابن خلدون، زندگی قبیله ای و چادرنشینی در تاریخ بشری بر زندگی شهری مقدم بوده و شهرنشینی هم ابتدا از چادر نشینی شروع شده، اما این دو یعنی زندگی چادر نشینی و شهرنشینی مکمل یکدیگرند و با زوال زندگی شهری، تمدن نیز از بین می رود. به عبارت دیگر همین «عصبیّت» و یا تعصب و به نوعی همبستگی قومی یک گروه حاکم است که می تواند آن گروه را به شرط فراهم بودن «شرایط معینی» به سوی تاسیس حکومتی قدرتمند رهنمون شود و حتی زمینه یک ایدئولوژی مذهبی را به وجود بیاورد، در حالیکه ضعف این «عصبیت» با تاثیرپذیری از عوامل گوناگون دیگر منجر به زوال اجتناب ناپذیر آن دولت و قدرت گرفتن دودمان و دولت دیگری می گردد که دارای «عصبیّت» قوی تری است.

بسیاری از مورخین سرشناس جهان  ابن خلدون را از مهم ترین متفکران فلسفه تاریخ دانسته اند. از جمله آرنولد توین بی انگلیسی «مقدمه» ابن خلدون را که نقل قول های فوق نیز از آن است، «در میان کلیه آثار همه صاحبنظران این حوزه در سرتاسر تاریخ و جهان بیشک بزرگ ترین اثر فلسفه تاریخ در نوع خود» توصیف نموده است[22].

ابن خلدون در همین اثر خود استدلال می کند که دولت ها هم مانند انسان ها «عمر طبیعی» دارند و در نهایت رو به انقراض نهاده و جای خود را به دولت های دیگر با «عصبیتی» بیشتر واگذار می کنند. در همین بستر و نگرش فلسفی و جامعه شناختی است که ظهور اسلام، انقراض دولت ساسانی به دست اعراب مسلمان و بعد ها امویان به دست عباسیان و نهایتا زوال عباسیان به دست ترک ها، ایرانیان آل بویه و سپس ترکان سلجوقی و نهایتا به دنبال آن، سقوط کامل عباسیان توسط مغول ها در «تاریخ ابن خلدون» تبیین و تشریح می شود.

ابن خلدون بر پایه این تفکر همه اقوام و دولت های دوران مورد بحث را به دو گروه بزرگ تر تقسیم می نمود: یکم، آنان که صحرا گرد، بادیه نشین، دلیر و جنگاور بودند و «عصبیت» قومی و یا مذهبی کافی برای حکمرانی و فرمانروایی داشتند و دوم، یکجا نشینان شهری که در اداره دولت، داد و  ستد، آبادانی و علوم و فنون گوناگون مهارت داشتند، اما فاقد تعصب، دلاوری و جنگاوری بودند و از فرمانروایان صاحب «عصبیت» و قدرت پیروی می کردند. ابن خلدون اعراب را نمونه گروه اول و ایرانیان را نمونه گروه دوم می نامد، اگر چه بنا به همین نظریه، موقعیت هر گروه وابسته به تحول شرایط اجتماعی و سیاسی تغییر پذیر بوده است. از دیدگاه ابن خلدون، ساسانیان و رومیان پیش از اسلام و اعراب و ترکان پس از اسلام مصداق بارز این فراز و فرود در دولت های مزبور بود. البته این نظریه موقعیت و تحول قدرت اجتماعی و سیاسی اقوام و ملل گوناگون جهان اسلام را در اوایل اسلام در بر میگیرد، در حالی که اوضاع همین اقوام و ملل هفتصد سال پس از اوایل اسلام  در دوره ابن خلدون و بخصوص دوران کنونی کلا دچار تحولات ماهوی و به گفته ابن خلدون «اختلاط انساب» یعنی آمیزش تبارها و شهر نشین شدن اکثریت آن اقوام مورد بحث بوده است.

گذشته از این نظریه ابن خلدون، اکثردانشمندان تاریخ تمدن از جمله ویل دورانت[23] گفته اند که رشد و شکوفایی علم، ادبیات، صنعت، فلسفه، هنر و سیاست مانند دولتداری و نظایر آن تنها می توانست در جوامع یکجانشین و شهری آن دوران دنیای اسلام یعنی ایران سابق شامل ایران تاریخی، مصر و روم شرقی (بیزانس) شکوفا شود و نه در جوامع صحراگرد و چادر نشین عربستان و یا آسیای مرکزی. البته در این نیز شکی نیست که وضع یاد شده به تدریج با گسترش شهرنشینی بین اعراب و سپس ترک ها و تبعا اسلام آوردن ترکان و ورود آنان به سرزمین های مسلمان در قرن های نهم و دهم دچار تحولات متفاوت و جدیدی شد.

زیرنویس ها:

[1] Frye: The Golden Age of Persia, p. 128

[2] Barthold: Turkestan, p. 199

[3] Frye: Ibid., p. 129

[4] نرشخی: تاریخ بخارا، ص. 81، همچنین:   ابن خلدون، مقدمه (فارسی)، ص. 378

[5]Frye: The Golden Age of Persia, p. 130

[6] Bolshakov, O. G.: Central Asia under the Early Abbasids, in M. S. Asimov and C. E. Bosworth (eds.): History of Civilisations of Central Asia, Vol. 4, Part 2, UNESCO 1998

[7] جاحظ: البیان، ص. 366

[8] Barthold: Turkestan, p. 197

[9] جاحظ: مناقب، ص. 67. در برخی منابع نام این رساله «مناقب الاتراک» هم آمده است.

[10] Frye: The Golden Age of Persia, p. 221

[11] اشپولر:  تاریخ ایران در قرون نخستین اسلام،ج دوم، ص.  102

[12] Frye: The Golden Age of Persia, p. 193

[13] Frye: Ibid.

[14] درباره تعابیر «دوران طلایی اسلام» و «دوران طلایی دانش در اسلام» در فصل جداگانه ای بحث خواهیم کرد.

[15] بلاذری: فتوح البلدان، ص. 561-578

[16] Gibb: Arab Conquests in Central Asia, p. 15

[17] Barthold: Turkestan, p. 180

[18] Frye: The Golden Age of Persia, 74

[19] چنانکه خواهیم دید، در آثار  ابن خلدون و دیگر مورخین و دانشمندان اسلامی سده های بعد از اسلام، تعبیر «عجم» یعنی غیر عرب، اکثرا به معنی «ایرانی» به کار رفته است. در ترجمه های اروپایی این آثار نیز لفظ «عجم» با ملاحظه جملات پیش و پسی که در آنها به کار رفته «ایرانی» معنی می دهد، مانند «دولت عجمی ساسانیان» (ابن خلدون) و «دولت عجمی و خراسانی» عباسیان (جاحظ). لفظ «عجم» از سوی مترجمین هم به همین ترتیب ترجمه و یا داخل پرانتز آورده شده است. بعلاوه نویسندگان عربی زبان نیز هنگام بحث از ایران قبل از اسلام نام های «فرس» و «فارس»  را برای سرزمین ایران و به عنوان صفت ایرانی و فارسی به کار می بردند، ن. :تاریخ طبری و ابن الاثیر درباره دوره پیشا اسلامی.

[20]  ابن خلدون: مقدمه، اصل عربی 543-545؛ ترجمه انگلیسی روزنتال 311-315 و در عین حال ترجمه فارسی 330-332. متنی که در اینجا مشاهده می کنید، با در نظر گرفتن اصل عربی و هر دو ترجمه فارسی و انگلیسی اثر آورده شده و در متن نهایی نیز برخی تغییرات جزیی داده شده است.

[21] همانجا

[22] Toynbee: The Study of History, p. 372

[23] Durant: The Story of Civilisations, vol. 1, pp. 1-4

more-e1497357658356

(ادامه دارد)

منابع اصلی در این لینکادامه خواندن

دوره طلایی دانش در اسلام

یک کتابخانه عمومی در بغداد قرن 13، کتابخانه ملی فرانسه

هنگامی که مامون در سال 819 م. پس از جنگی خونین با برادرش امین از مرو به بغداد بازگشت و بر تخت خلافت نشست، چندان کسی از نزدیکان و بزرگان دولتی برادرش امین و یا پدر و اجدادش هارون، مهدی و منصور در دربار خلیفه نمانده بود و او می بایستی برای بیشتر مقام های مهم دولتی اشخاص جدیدی پیدا کند. این اشخاص جدید اکثرا از سرآمدان ایرانی و یا نُجبای عراقی بودند که رابطه معنوی چندانی با خاطرات و فرهنگ بادیه نشینی در شبه جزیره عربستان نداشتند. اما آنها با پیشینیان عرب خود دو وجه مشترک داشتند: اولا آنها دین زرتشتی اجداد خود را ترک کرده، مسلمان شده و برای خود نام های عربی و اسلامی انتخاب نموده بودند و ثانیا زبان عربی را با شیوایی و عُمقی شگفت انگیز آموخته و با فرهنگ عربی نیز در سطحی عالی آشنا شده بودند. در این کار ایرانیان آنقدر پیش رفته بودند که حتی ششصد سال بعد مورخ و فیلسوف عرب، ابن خلدون در کتاب «المقدمه» خود نوشت که «به جز چند استثنا، اکثر علما چه در حوزه دینی و چه در زمینه علوم عقلی، عجم (یعنی غیر عرب و اکثرا ایرانی، -م.) هستند»[1]. در امور دولتداری، وزارت، دبیری که مسئول ارتباطات و نامه نگاری های رسمی و قراردادها و ثبت اسناد بود، دیوان تشریفات دستگاه خلیفه، دیوان خراج یعنی جمع آوری مالیات و دیوان بَرید یعنی پُست و راه ها نیز وضع مشابهی حاکم بود. ساختار اصلی این بوروکراسی دولتی از ایران ساسانی گرفته شده بود و نخبگان ایرانی به خوبی با آن آشنا بودند.

این قشر بزرگ نخبگان چهره جدیدی به دولت اسلامی عباسی و دستگاه خلافت آنان بخشید که با تصویر کلی دودمان امویان کاملا فرق داشت. خلفا همچنان عرب بودند  و «امیرالمومنین» نامیده می شدند. اما برخلاف دوران گذشته، در مراتب پایین تر از خلیفه، عجم به شرط پذیرش دین اسلام و تسلط بر زبان و فرهنگ عربی، پست تر از عرب نبود و حتی بر عکس، چنانکه در فصل گذشته دیدیم، در میان اعراب چنین نگرانی عمیقی به وجود آمده بود که ایرانیان و بخصوص خراسانیان ارکان دولت عباسی را قبضه کرده اند.

البته سرآغاز این بوروکراسی جدید زودتر از مامون، همزمان با سقوط امویان و بر سر کار آمدن عباسیان بود و شاید دلیل اصلی آن هم این بود که عباسیان حکومت خود را بیش از همه مدیون ایرانیان و بخصوص خراسانیان بودند. اما خلافت مأمون و آمدن او به بغداد به این «ایرانی» و جهانی شدن دولت عربی و اسلامی تکان بزرگی داد.

شاید هم یک فرق مهم دولتداری نوع جدید و «ایرانی» دستگاه عباسیان با گذشته، در تلفیق  شایستگی، ثروت و قدرت با علم، هنر و ادب بود[2].

در گذشته ثروت اصولا محصول قدرت بود، چیزی که در درجه اول به تیر و شمشیر تکیه می کرد. مهارت، اهمیت درجه اولی نداشت و لزوما به قدرت و ثروت منتهی نمی شد. اما به هر حال علم و ادب عنصر جدیدی بود که به جامعه اسلامی علاوه شده بود. شرایط و الزامات پیدایش و شکوفا شدن علوم و فنون از جمله تمدن شهری، سنت فرهنگی و نوشتاری و همچنین آرامش و رفاه نسبی اجتماعی را در فصل های گذشته تا حدی بررسی کردیم. اما باید روی تعبیر و معنای «ادب»، طوری که پس از عباسیان در فرهنگ اسلامی جا افتاد، کمی تامل کرد.

به تدریج مسئولیت اداره دیوان یعنی بوروکراسی دولتی به تبعیت از نظام ساسانی به فرد مقتدر و دانایی به نام «وزیر» سپرده شد. اگرچه اندیشه تاسیس منصب وزارت در دوره امویان پیدا شد، اما این مقام در عمل در دوره خلافت منصور و هارون الرشید و وزارت خالد و یحیی برمکی بلخی و سپس با خلافت مامون و وزیر او فضل بن سهل سرخسی جا افتاد و تثبیت شد. بعد از مامون، این بوروکراسی به صورت اداره ها و یا دیوان های جداگانه مانند خراج (مالیات) و برید (مرسولات و پست) و جُند (لشکر) و «کُتّاب» (به معنی دبیران) تحت نظارت وزیر اعظم تقسیم شد. البته وزیر در نهایت زیر دست خلیفه و مجری فرامین او بود، اما بعد از خلیفه هیچ کس به اندازه وزیر قدرت نداشت، گرچه این مناسبات هم پیوسته تابع شخصیت خلیفه و وزیر و شرایط زمانه بود. این سنت دولتداری بعد از خلیفه متوکل در سال 861 م. با برتری فرماندهان نظامی ترک در دارالخلافه عباسی به نفع نظامیان تغییر یافت، اما در دوره دودمان های سامانیان، غزنویان و سلجوقیان با چهره هایی مانند جیهانی، بلعمی، بیهقی، نظام الملک و نصیرالدین طوسی تا مدت ها همچنان ادامه داشت.

در حالیکه خلیفه ها، پادشاهان و امیران می آمدند و می رفتند، کار اداره دولت از طریق وزیرانِ اکثرا ایرانی که کاردان و سیاستمدار و اغلب دانشمند، ادیب و مورخ هم بودند و در حیطه قدرت خود علوم و فنون را تشویق و حمایت می نمودند، ادامه می یافت.

دبیران نیز که زیر دست وزیران کار می کردند، مُلزم بودند زبان عربی و فارسی را به خوبی و شیوایی بدانند. آنها می بایست سطح اطلاعات مطلوبی از فقه و کلام، تاریخ، جغرافیا و راه ها، نجوم، ریاضیات و محاسبات مالی می داشتند و همچنین صاحب معلومات عمومی در حوزه های گوناگون فنی چون گردش آفتاب و ماه و طول روز و شب و نیز محاسبات مربوط به اندازه گیری مسافت ها و اوزان می بودند و همه این خصوصیات را با رفتار و مَنشی نجیبانه می آمیختند[3]. این طبقه دبیران نیز که در دولت عباسیان و متعاقبا در دولت های طاهریان، سامانیان و آل بویه تا غزنویان و سلجوقیان بوروکراسی دولتی را تشکیل میدادند، به نوبه خود علم و ادب را در حد توانایی خویش ترغیب و تشویق نموده و دانشمندان و ادیبان را حمایت می کردند.

بیت الحکمه بغداد

از ابتدای دودمان عباسیان یعنی سال 750 م. تا دو سه قرن بعد اکثر خلفای عباسی به درجات مختلفی حامی علم و ادب و یا شاخه های معینی از آن بودند. اما در صد سال نخست عباسیان، مخصوصا خلیفه مامون (786-833 م.) شخصا نقش خاصی در حمایت موثر و فعال از شکوفایی همه جانبه علوم و فنون در این مرحله از تاریخ اسلام ایفاء نمود، دوره ای که مانند آن دیگر تکرار نشد، و یا نتوانست تکرار شود. نزدیکان خلیفه و دیگر بزرگان دولت مانند حاکمان بغداد که از دودمان ایرانی طاهریان بودند و دیگر شخصیت های غیرنظامی و ثروتمند نیز به پیروی از خلیفه، اهل دانش و قلم را تحت حمایت شخصی خود می گرفتند.

برخی از مورخین، این دوره شکوفایی علوم و فنون در دنیای اسلام را «دوره طلایی اسلام» نامیده و تاسیس کتابخانه ای  بنام « بیت الحکمه» یا خانه حکمت و دانش در بغداد در زمان خلافت هارون الرشید یا مامون را سرآغاز این دوره شمرده اند.

درباره تعبیر «دوره طلایی اسلام» مورخین و پژوهشگران نظرات مختلفی دارند. عموما مورخین معاصر ترجیح می دهند که از به کار بردن عنوان «دوران طلایی» برای ادیان پرهیز کنند، چرا که معیار موفقیت های برجسته در حوزه های مختلف که می تواند پایه اطلاق تعبیر «دوران طلایی» گردد، اصولا درباره یک کشور یا شهر و یا یک دودمان تاریخی صدق می کند. اما ارزیابی «طلایی» بودن یک دین، آن هم در گستره هزارو چندین ساله آن منطقی به نظر نمی رسد. با این همه نمی توان نادیده گرفت که تقریبا همه حوزه های فلسفه و علم در مرحله معینی از تاریخ دودمان عباسیان شکوفایی و رشد خارق العاده ای در سطح جهانی داشته است. به همین جهت در کتب جدیدتر تاریخ، مرحله معینی از دوران حکومت عباسیان نه به عنوان «دوره طلایی» دین اسلام، بلکه دوره ای در نظر گرفته می شود که به دلایل خاص خود صحنه شکوفایی بی نظیر فعالیت های علمی و فلسفی گردید و حتی تا درجه معینی به رونق تجارت، معماری و هنر انجامید. غالبا گفته می شود که این مرحله در نیمه های قرن هشتم میلادی با سرکار آمدن سلسله عباسیان آغاز شده و بخصوص در دوره خلیفه مامون به اوج خود رسید. اما درباره پایان این مرحله اختلاف نظر هست. در حالی که برخی می گویند این دوره در نتیجه حملات مغول به بغداد و سرنگونی عباسیان در سال 1258 م. به پایان رسید، دیگران برآنند که زوال این شکوفایی علمی در تاریخ اسلام یکی دو قرن پیش از حمله مغول شروع شده بود. نگارنده ترجیح داده است که به پیروی از برخی پژوهشگران و تاریخ نگاران از جمله پروفسور جمیل (جیم) الخلیلی[4]، استاد فیزیک از بریتانیا، از تعبیر «دوره طلایی دانش» در عالم اسلام استفاده نماید.

یکی از مراکز این نهضت و شکوفایی علمی در بغدادِ دوران عباسیان، و مهم ترین آنان، کتابخانه یا موسسه «بیت الحکمه» بود.

بیت الحکمه که محصول اندیشه های هارون الرشید و سپس حمایت فرزندش مامون بود، احتمالا در سال های 825-826 م. گشایش یافت. ولی تاریخ واقعی تاسیس این مرکز و نحوه و ابعاد فعالیت آن مورد اختلاف مورخین است. بعضی ها بر این باورند که بیت الحکمه ابتدا مرکز ترجمه متون و کتب یونانی و پهلوی به عربی و در عین حال مرکز تحصیل، پژوهش و کلا حیات علمی بغداد بوده است. اما دیگر مورخین از آن تنها به عنوان کتابخانه ای یاد می کنند که احتمالا از خانواده برمکیان باقی مانده و اساسا مرکز کتاب های پهلوی و ترجمه آنها به عربی بوده است. به نظر آنها ترجمه های یونانی به عربی دیرتر و به طور جداگانه و طی سفارشات رسمی، اما بطور خصوصی و نه در بیت الحکمه انجام می گرفته است[5]. برای ما تعیین محل اینگونه فعالیت ها اهمیت چندانی ندارد. مهم این است که نهایتا چه در بیت الحکمه و چه در خانه ها و کتابخانه های شخصی افراد با نفوذ و متمول بغداد، حدود نود تا صد ترجمه آثار اصلی یونانی و پهلوی به عربی انجام گرفته و همچنین در این دوره دانشمندان بسیاری به بغداد جذب شده و تحت حمایت خلیفه و دیگر بزرگان دولت به تحقیق و تالیف آثار خود پرداخته اند.

بنابراین ما در اینجا ابتدا این دو موضوع را  بحث خواهیم نمود. یکم: اهمیت جمع آوری کتاب های مهم و کمیاب و ترجمه آثار مهم کلاسیک مخصوصا از یونانی به عربی، و دوم: جذب دانشمندان از چهار گوشه جهان اسلام به بغداد و حمایت از آنها در راه پژوهش و تالیف آثار جدید علمی.

اولین اقدام مهم مامون جمع آوری و ترجمه آثار کلاسیک یونانی و همچنین ایرانی و هندی بود. البته در زمان پدر مامون یعنی هارون و جد او یعنی منصور ترجمه آثار پهلوی و تا حدی سانسکریت مورد توجه بیشتری بود. به عبارت دیگر ترجمه آثار تمدن های باستان به عربی از قبل از مامون شروع شد. حتی برخی مکتوبات اداری و حسابداری ساسانی در دوره امویان از پهلوی به عربی ترجمه شده بود. بعد ها در دوره هارون الرشید نیز برخی از آثار پهلوی و سانسکریت به ویژه در زمینه های اساطیر، نجوم و پزشکی به عربی ترجمه شد. به عنوان نمونه می توان از روزبه پور دادویه معروف به ابن مقفع، نویسنده و مترجم معروف ایرانی، نام برد که کتاب «کلیله و دمنه» را در همان دوره خلیفه منصور از پهلوی به عربی ترجمه کرد. اصل این آثار احتمالا به زبان سانسکریت بوده که بعدا به پهلوی نوشته شده است. اما متن پهلوی «کلیله و دمنه» پس از فتوحات عرب مانند بسیاری از آثار دیگر پهلوی از بین رفت. بنا بر این امروزه اگر ترجمه عربی «کلیله و دمنه» نمی بود، ما اساسا از وجود چنین اثری به زبان پهلوی بی خبر می بودیم. بدین جهت می توان گفت که ترجمه های عربی از پهلوی و سانسکریت باعث «نجات» آن آثار شده اند، تا ما در دوران معاصر از آنها باخبر باشیم.

موج ترجمه آثار کلاسیک یونانی به عربی جهش دیگری به این نهضت داد. خلفای عباسی این دوره بر این باور بودند که دولتداری ایرانیان بسیار پیشرفته است، اما در علم و فلسفه کسی به پای یونانیان نمی رسد. در این باره ما در گذشته این نقل قول را از مورخ و متفکر معروف عرب الجاحظ آورده بودیم که نوشته بود: «اهل چین در صناعت، یونانیان در حکمت و آداب، آل ساسان در دولتمداری و ترک ها در جنگ برتر از دیگرانند»[6]. از این جهت خلیفه هفتم عباسی مامون به ترجمه های مستقیم آثار کلاسیک از زبان یونانی و سریانی به عربی اهمیت ویژه ای می داد. منظور از «سریانی» گونه شمال شرقی زبان باستان آرامی است. بین قرن های دوم و هفتم میلادی آثار بسیاری بخصوص مربوط به کلیسای شرقی نسطوری به این زبان نوشته شده و زبان آسوری کنونی باقیمانده آن است. علت اینکه برخی آثار کلاسیک یونانی از ترجمه سریانی آنان به عربی ترجمه شده نیز احتمالا آن است که در زمان هارون الرشید و مامون اصل یونانی برخی آثار کلاسیک یونانی دیگر از بین رفته و از آنها تنها ترجمه های سریانی باقی مانده بود. احتمال دیگر آن است که در آن دوره در دولت عباسی مترجمینی که از سریانی به عربی ترجمه کنند بیشتر و مترجمین یونانی-عربی کمتر یافت می شدند. در این مورد هم درست مانند نمونه «کلیله و دمنه» اگر این آثار از سریانی به عربی ترجمه نمی شدند، امروزه حتی در دنیای غرب کسی از موجودیت این آثار کلاسیک یونانی اطلاعی نمی داشت. همچنین از آنجایی که  مترجمین عربی آثار کلاسیک یونانی غالبا از مسیحیان نسطوری بودند، تسلط آنان به سریانی و انتخاب متون سریانی آثار یونانی برای آنان امری بدیهی بود.

در قرون دوازدهم و سیزدهم که طلایه داران جنبش فرهنگی رنسانس در اروپا تشنه رجعت و بازخوانی و بهره گیری از آثار کلاسیک یونانی بودند، دریافتند که برخی از این آثار کاملا از بین رفته اند و از آنها تنها ترجمه های عربی باقی مانده است. از این جهت مترجمین اروپایی مخصوصا در ایتالیا و اسپانیا آثار گم شده یونانی و همچنین آثار جدید تر علمی شرقیان مسلمان مانند خوارزمی و ابن سینا را از عربی به لاتین ترجمه کردند تا در دوران بیداری و اصلاحات اروپا مطالعه، بررسی و تدریس شوند. بسیاری از مورخین معاصر این موضوع را که ترجمه عربی برخی از آثار کلاسیک باعث «نجات» آنان از مفقود شدن گردیده، یکی از خدمات بزرگ شکوفایی و دوران طلایی دانش در عهد عباسیان می دانند. به نظر آنها این ترجمه ها باعث شده اند که تاریخ تحول تمدن اروپایی از پایان دوران باستان در قرن ششم تا اوایل رنسانس در قرن پانزدهم به خاطر وقفه یک هزار ساله «قرون وسطی» از بین نرود[7].

در تاریخ تمدن اروپایی «قرون وسطی» به دوره ای نزدیک به یک هزار سال گفته می شود که با فروپاشی امپراتوری روم در قرن ششم میلادی شروع شده و با آغاز رنسانس اروپا در قرن پانزدهم به پایان رسیده است. تا گذشته ای نه چندان دور، بسیاری از مورخین غربی قرون وسطی را دوران تاریکی و «وقفه» در پیشرفت دانش و فرهنگ اروپایی می شمردند. با رواج یافتن بحث مربوط به دوران طلایی دانش در اسلام، برخی مورخین به این نتیجه رسیده اند که این دوره عالم اسلام، نقش «پل» میان تمدن باستان و رنسانس بازی کرده است.

خلیفه مامون در طی «نهضت ترجمه آثار کلاسیک» با صرف مبالغی هنگفت و پرداخت حقوق های گزاف، گروه بزرگی از نویسندگان و مترجمین را در بغداد گرد هم آورده بود. او حتی نمایندگان مخصوص خود را به قسطنطنیه و اسکندریه فرستاد تا کتاب های کمیاب یونانی را به هر بهایی که شده از این کتابخانه های معروف قرون وسطی خریداری کرده و به بغداد بیاورند. ده ها اثر، چندین بار و هر بار با تصحیحات، حواشی و توضیحات جدیدی از سوی افراد مختلف از یونانی به عربی ترجمه شد.

بنظر می رسد خلفای عباسی که در پی یک جنگ داخلی جایگزین امویان شده بودند، میخواستند با رفتاری دوراندیشانه نقش حامیان چند فرهنگی علم و آموزش را ایفا نمایند. یکی از اقداماتی که آنها به همین منظور انجام دادند، برپا کردن همین نهضت ترجمه بود که در طول آن تقریبا همه آثار غیر ادبی، غیر تاریخی و غیر مذهبی یونانی با برنامه ریزی مشخصی به عربی برگردانده شد.

از گروه بزرگی که در بغداد مشغول جمع آوری و ترجمه آثار علمی و کلاسیک در دوره مامون و جانشین او معتصم بودند، می توان از بزرگانی مانند برادران «بنوموسی» و ابوزید حُنین بن اسحاق نام برد. آنها نه تنها مترجمینی زبردست، بلکه از دانشمندان معروف عصر خود بودند که آثار علمی فراوانی تالیف نمودند.

برادران «بنوموسی» یعنی «فرزندان موسی» با نام های محمد، احمد و حسن بن موسی شاکر که اهل مرو و ایرانی تبار بودند، تحت حمایت شخصی مامون، حاکم وقت خراسان و خلیفه بعدی قرار داشتند که در دوران حکومت خراسان نبوغ علمی آنان را تشخیص داده و هر سه را با خود به بغداد آورد. آنها که پهلوی می دانستند و یونانی را نیز آموخته بودند، بسیاری از آثار کلاسیک فلسفی و علمی آن دوره را به عربی ترجمه نمودند. هر سه برادر که از این طریق صاحب ثروت و نفوذ بسیاری شده بودند، خود تعداد زیادی مترجم را با دستمزد های بالا استخدام کرده و به کار ترجمه آثار مهم کلاسیک گماشته بودند. اما شهرت اصلی «فرزندان موسی» بخاطر پژوهش و تالیف آثار معروفی در آن زمان درباره هندسه و اختراع دستگاه های مکانیکی جدید از جمله در حوزه کشاورزی و آبیاری بود. احتمالا معروف ترین اثر بنو موسی «کتاب الحیَل» یعنی کتاب مصور ترفندها و اختراعات مهندسی آنها بود. برادران بنوموسی در ضمن جزو نخستین ریاضی دانانی بودند که سنت و راه ریاضی دانان کلاسیک یونانی را ادامه داده و آن را تکمیل نمودند. یکی از شاگردان جوان بنو موسی، حُنین بن اسحاق نام داشت که به روایتی، به تدریج مسئولیت کل کارهای ترجمه در بیت الحکمه را بر عهده گرفت.

حُنین بن اسحاق اصالتا از اعراب مسیحی و نسطوری مذهب نزدیک بغداد بود که در کنار یونانی، پهلوی یا فارسی میانه و سریانی یعنی آرامی میانه را به خوبی آموخته و بخصوص با ترجمه آثار کلاسیک پزشکی از جمله کتب پزشک یونانی جالینوس شهرت یافته بود. علاوه بر این، حُنین بسیاری از متون کلاسیک یونانی را از زبان یونانی و یا از ترجمه های سریانی و آرامی قدیم  آنان  به عربی ترجمه کرد. حُنین در عین حال پزشک مخصوص خلیفه متوکل و مولف تقریبا یکصد کتاب علمی از جمله ده جلد در باره چشم پزشکی بود.

دوره متاخر«نهضت ترجمه» که برخلاف دوره متقدم آن به جای ترجمه آثار پهلوی و سانسکریت مستقیما بر ترجمه آثار کلاسیک یونانی متمرکز شده بود، از سال 750 م. تا اواخر قرن دهم یعنی حدود دویست سال و حتی کمی بیشتر ادامه یافت. در این دوره به روایتی نَوَد کتاب و به روایتی دیگر «تقریبا همه کتب غیر ادبی، غیر تاریخی و غیر مذهبی یونانی که در مناطق شرقی بیزانس و خاورمیانه در دسترس بودند»[8] به عربی ترجمه  و همراه با تفسیر و حواشی لازم منتشر شدند. جلیل الخلیلی می نویسد: «دیگر نیازی به ترجمه دانش کلاسیک یونان باقی نمانده بود. پژوهش های جدیدی به زبان عربی منتشر شده بود که به سطح دانش بشری در این رشته ها ارتقاء بیشتری بخشیده بودند. مثلا نوشته بطلمیوس با نام مَجسطی (درباره ریاضیات و ستاره شناسی، -م) دیگر کتاب روزآمدی محسوب نمی شد»[9].

یکی از بزرگان دوره طلایی دانش در جهان اسلام که شاید بتوان گفت دانشمندان کلاسیک یونان را پشت سر نهاده بود، محمد بن موسی خوارزمی بود که به قول الخلیلی «بزرگترین دانشمند عالم اسلام» محسوب می شود. خوارزمی در بغداد و در محیط بیت الحکمه فعالیت می کرد. او جزو دانشمندانی بود که زیاد در کار ترجمه متون نبودند، بلکه راسا به کار های علمی می پرداختند و از چهار گوشه امپراتوری عباسی به بغداد جذب شده و مورد حمایت دستگاه خلافت قرار گرفته بودند. فهرست مشخصی در دست نیست که نشان دهد کدام دانشمند در کدام مرحله و از سوی کدام خلیفه عباسی و یا وزیر و دبیر دستگاه خلافت به بغداد دعوت شده است. ولی به نظر می رسد که دعوت دانشمندان به بغداد، یکی دو قرن بعد از فروکش کردن «نهضت ترجمه» نیز تا حدی ادامه یافته و به موازات زوال خلافت عباسی در قرون یازدهم و دوازدهم، اساسا دودمان های تابعه مانند سامانیان و آل بویه به حمایت از دانشمندان، ادیبان، نویسندگان و شاعران پرداخته اند.

در اینجا کافی است تنها به چند تن از مشهورترین دانشمندان آن دوره که مورد حمایت دستگاه خلافت قرار گرفته و تا چندین قرن بعد زبانزد محافل علمی و دانشگاهی اروپا بودند، اشاره نماییم:

محمد بن موسی خوارزمی (780-850 م.) حکیم و ریاضی دان معروف از خوارزم که در جبر تبحر داشت و کتاب های ریاضیات او از عربی به لاتین ترجمه و صد ها سال در اروپا تدریس می شد. کلمه «الگوریتم» از نام  وی یعنی «خوارزمی» و نام اروپایی علم جبر یعنی «الجبرا» از کتاب خوارزمی به نام «الجبر» گرفته شده است. تحت تاثیر خوارزمی، عددنویسی رومی رایج در اروپا به عددنویسی کنونی هندی-عربی تغییر یافت.

یعقوب بن اسحاق کِندی (800-873 م.) اصالتا از جنوب عربستان، فیلسوف برجسته اسلامی، ریاضیدان، منجم و مترجم عرب است که حدود 270 کتاب و رساله  در باره ده ها زمینه نوشته و بسیاری از آنان از بین رفته است.

ابوعلی حسن بن هیثَم (905-1040 م.) که یکی از مبرز ترین ریاضی دانان عرب و بنا به بسیاری دایره المعارف ها از برجسته ترین فیزیکدانان جهان بود.

برخی دیگر از دانشمندان مشهور این دوره نیز در بعضی مراحل زندگی خود گذری به بغداد داشته اند و یا چندین سال در آنجا زندگی کرده و به شهر های دیگر و مهم آن دوره مانند دمشق، قاهره، ری، بلخ و بخارا سفر کرده اند. اما در باره حمایت آنان از سوی حاکمان عباسی و یا اصولا روابط آنان با دستگاه خلافت اطلاعات روشنی در دست نیست. مثلا نمونه محمد فارابی (870-950 م.)  از فاراب و یا پاریاب قزاقستان یا افغانستان کنونی را داریم که در غرب معروف به «معلم ثانی» پس از ارسطو شده است. گویا فارابی در همین دوره مدتی در بغداد نیز زندگی کرده، اما ظاهرا رابطه ای با دستگاه خلافت نداشته است.

نمونه دیگر محمد زکریا رازی (854-925 م.) از شهر ری است که سرشناس ترین پزشک و داروشناس دنیای اسلام شمرده می شود و در کنار ابن سینا (970-1037 م.) که تقریبا شصت سال بعد از او به دنیا آمد، از بزرگان تاریخ پزشکی جهان نامیده شده است. رازی با برتر شمردن خِرد بر ایمان کورکورانه، در عین حال  اندیشه های فلسفی بحث برانگیزی در باره عقل و وحی، آغاز هستی و خیر و ضرر ادیان و پیامبران در زندگی مردم داشت. رازی که تحت حمایت حاکمان محلی ری و سامانیان قرار داشت، مدتی نیز در بغداد زندگی و کار کرد. او با دعوت خلفای عباسی به تاسیس و کار بیمارستان های مختلف بغداد کمک کرد، اما بخش اصلی کار و زندگی رازی در ری بود. بعید نیست که بعضی مواضع نفی آمیز و خِردگرایانه ای که در مورد ادیان، کتب آسمانی و پیامبران به رازی نسبت داده می شود، در کوتاه بودن اقامت وی در بغداد موثر واقع شده است.

همچنین لازم است به خاندان معروف ایرانی الاصل نوبختی نیز اشاره نمود که در سال های خلافت منصور و چند جانشین او به عنوان منجم دربار کار و فعالیت می کردند. بنیانگذار این خاندان که در منابع «نوبخت فارسی مجوسی منجم» خوانده می شود، به دعوت منصور اسلام آورد و نام «ابوسهل نوبخت» را گرفت. او با پیشگویی خلافت منصور و تعیین زمان مناسب برای بنای شهر بغداد شهرت و مکنت یافت  و در دوره هارون الرشید برخی آثار پهلوی را نیز به عربی ترجمه نمود. فرزندان ابوسهل نیز با فعالیت خود در علم نجوم، سیاست و تحقیقات فقه شیعه شهرت یافتند. معروف ترین آنها حسن بن موسی نوبختی مولف «فرق الشیعه» است که از نخستین آثار منسجم در باره فرقه های شیعه به شمار می رود[10].

در اینجا ما به آثار مهم تاریخی، جغرافیایی، ادبی و دینی که در دوره طلایی دانش در اسلام تالیف شده اند و نویسندگان این کتاب ها اشاره ای نمی کنیم، زیرا اصل توجه ما در این مباحث به علوم عقلی است.

قرن نهم و دهم میلادی (800 تا 1000 م.) دوره اصلی شکوفایی علم و ادب در دنیای اسلام بود. در کنار بیت الحکمه، ده ها کتابخانه شخصی دیگر در بغداد تاسیس شده بود که متعلق به افراد بانفوذ و متمول شهر بودند. در این مراکز نه تنها علمای عرب، بلکه دانشمندان و مترجمین برجسته ایرانی، مسیحی و یهودی نیز گرد هم آمده و مشغول بحث، پژوهش، تالیف و ترجمه بودند.   جالب توجه است که این نهضت بزرگ ترجمه و تالیف صرفا به علت علاقه خلفا و وزیران نبود. گویی این نهضت از نخبگان دولت عباسی  در بغداد گرفته تا افراد با نفوذ و متمول و حاکمان ولایات و فرماندهان نظامی، همه را در برگرفته بود. «نهضت ترجمه، فراسوی همه مرز های دینی، فرقه ای، قومی، قبیله ای و زبانی بود. در میان حامیان این نهضت هر کسی را یافتن ممکن بود: عرب و غیر عرب، مسلمان و غیر مسلمان، سنی و شیعه، سپهسالار و افراد غیرنظامی، تاجر و زمیندار»[11].

چرایی و چگونگی پیدایش چنین محیط مساعد برای شکوفایی علم و ادب در دنیای اسلام هنوز بقدر کافی مورد بحث و تحلیل قرار نگرفته است. اما بدون شک اگر دولت امویان باقی مانده بود، اگر علاقه شخصی و تشویق معنوی و مالی خلفای عباسی و امیران محلی وجود نمی داشت و اگر امپراتوری گسترده عباسیان دولت واحدی با یک ایدئولوژی و زبان مشترک یعنی اسلام و عربی نمی بود، به سختی می توانستیم بگوییم که در شرایط 1200 سال پیش اصولا چنین شکوفایی علمی می توانست پیش بیاید و برای بیش از 200 سال دوام بیاورد.

همچنین در پیروی از بغداد و با حمایت حکومت های ولایات اسلامی در بخارا، بلخ، کوفه، قاهره و قرطبه در اسپانیا کتابخانه های دیگری نیز تاسیس یافت. کتابخانه معروف امیران سامانی در بخارا که ابن سینا و ابوریحانی بیرونی نیز مدتی در آن مشغول پژوهش و تالیف آثار خود بودند، در همین دوره و با حمایت مستقیم امیران و وزیران سامانی فعال بود. از این جهت می توان گفت که اگرچه بغداد به عنوان پایتخت دولت عباسی جاذبه بیشتری نسبت به دیگر مراکز علمی و فرهنگی عالم اسلام در این دوره داشت، اما شکوفایی علم و ادب منحصر به بیت الحکمه و یا بغداد نبود.

از اواخر قرن نُهم میلادی به بعد دو تحول مهم در مرکز خلافت رخ داد. اولا حکومت های محلی و از جمله سامانیان و آل بویه در ایران قدرت و استقلال بیشتری در برابر خلافت و دولت مرکزی عباسیان بدست آوردند و بدین ترتیب نفوذ سیاسی و در نتیجه توان مالی خلفا کاهش یافت. همچنین نظامیان و فرماندهان ترک که از آسیای میانه برای حفاظت از دستگاه خلافت آورده شده بودند، بزودی آنچنان قدرت یافتند که خلفا در دست آنان بازیچه ای بیش نبودند، تا جایی که  چند خلیفه بدست آنان به قتل رسید.

ثانیا همزمان با خلافت متوکل که در سال 861 م. به دست گروهی از نظامیان ترک دربار به قتل رسید، اصولا جهت گیری مذهبی و سیاسی دستگاه خلافت به سرکوب جریان فلسفی و دینی خِرَدگرایانه معتزله و همچنین مقابله با علویان و دیگر مذاهب و فرقه های غیر سنتی متمایل شد. فشار بر اقلیت های دینی مانند مسیحیان و یهودیان شدت گرفت. به موازات این تحولات، تشویق و ترغیب دانشمندان و نیز پژوهش های علمی یا فلسفه های غیر الهی و به همین ترتیب ترجمه آثار کلاسیک یونانی رو به زوال گذاشت، در حالیکه فقه و تاریخ نگاری اسلامی و شعر و ادبیات عربی تا مدتی همچنان مورد حمایت بود. قدرت و ثروت خلفا و دولت و انسجام نسبی آن رو به زوال گذاشت. مرزبندی ها و اختلافات مذهبی و فرقه ای متبلور تر شد. تمایل به سنت گرایی و اتکاء مطلق به احکام دینی و احادیث و نیز درون گرایی متصوفانه و پرهیز از شک، پرسش و پژوهش خِرَدگرایانه دست بالا را گرفت.

در نتیجه این روند، خلیفه های عباسی در برابراقتدار آل بویه ایرانی و سپس سلجوقیان ترک بیش از پیش به صورت حکمرانان نمایشی در آمدند و عاقبت دودمان عباسیان در سال 1258 م. در نتیجه حمله هلاکوخان مغول کاملا منقرض شد.

برخی مورخین بر آنند که دوره شکوفایی علم و ادب با حمله  ویرانگر هلاکو خان مغول به بغداد و تخریب این شهر و از جمله بیت الحکمه رسما پایان یافته است. شاید گذاشتن چنین نقطه پایان تاریخی از نگاه تاریخ نگاری جالب باشد. اما واقعیت این است که دوران طلایی دانش در عالم اسلام یکی دو قرن قبل از حمله مغول و همزمان با آغاز زوال قدرت خلفای عباسی رو به افول گذاشته بود.

فقط ایرانیان؟

در بررسی دوره طلایی دانش در اسلام چند نگرش اشتباه آمیز وجود دارد. بعضی ها کوشش می کنند که در این دوره نقش ایرانیان را بیش از حد برجسته نمایند و مقام اقوام و زبان و فرهنگ های دیگر را در سایه قرار دهند. دیگران همین تلاش را با عنوان کردن «دوران طلایی دانش عربی»  در مورد اعراب و زبان عربی انجام می دهند و گروه سوم تا حد امکان نقش «تمدن آسیای میانه» و مشخصا ترک ها را برجسته می کنند. بنظر میرسد که انگیزه اصلی این نگرش ها نه علمی و تاریخی، بلکه دغدغه های قومی و ملی است، چیزی که هزار سال پیش در جوامع اسلامی اهمیت چندانی نداشت و تنها در یکی دو قرن اخیر است که در کشورهای معاصر اسلامی رواج یافته است.

اما واقعیت چیست؟

اگر صد یا دویست دانشمند، فیلسوف، پزشک، وزیر، فقیه، مورخ، مترجم و یا هنرمند سرشناس ششصد سال نخست اسلام را در نظر بگیریم و شرح حال مختصر آنان را بخوانیم، خواهیم دید که نام اکثر آنان عربی و یا مُعرّب یعنی عربی شدهِ نام های ایرانی، رومی، عبری، ترکی یا اروپایی است. اما نباید اشتباه کرد. به راستی هم، در تایید مشاهدات ابن خلدون، اکثر این دانشمندان نه عرب، بلکه «عجم» یعنی غیرعرب و مشخصا ایرانی، یعنی از سرزمین های ایران سابق ساسانی و ایرانی زبان بودند. همچنین جالب است که از میان ایرانیان نیز کسانی که یا مستقیما و یا اصالتا از خراسان و ماوراءالنهر بودند، گروه نسبتا بزرگ تری از دانشمندان و نخبگان این دوره را تشکیل می دادند.

شاید می توان درک کرد که چرا ایرانیان بزرگترین گروه دانشمندان و فیلسوفان، ادبا، وزیران و دبیران و حتی علمای دینی جهان اسلام تا دوره زوال سلجوقیان و مدتی بعد از آن را تشکیل می دادند.  به قول ریچارد فرای «ایرانیان اولین کسانی بودند که به اندیشه «عرب یعنی اسلام» پایان نهاده و اسلام را به فرهنگ و دینی به راستی جهانی تبدیل نمودند»[12]. جای شک نیست که کوله بار فرهنگی و تاریخی ایرانیان و رومیان با گذشته دولتداری این دو امپراتوری باعث تاثیرگذاری چشمگیر آنان بر محیط فرهنگی و علمی امپراتوری جدید اسلامی شده است. همچنین به احتمال قوی قرار داشتن خراسان و ماوراءالنهر در حاشیه شرقی ایران ساسانی و تاثیر مستقیم و درازمدت ادیان و فرهنگ های همسایه مانند آیین بودایی از هندوستان و چین و ادیان زرتشتی، مسیحیت، یهودیت و مانویت از نجد ایران و خاورمیانه نیزنقش مهمی در فراوانی دانشمندان وبوروکرات های دولتی از این منطقه این دوره داشته است.

اما طوری که شرح آن رفت، دور از واقعیت و انصاف خواهد بود اگر این شکوفایی علوم و فنون را به ایران تاریخی یا خراسان و ماوراءالنهر محدود کنیم و نقش عوامل دیگری را که ذکر کردیم، نادیده بگیریم. احتمالا بدون وجود دولت بزرگ عباسیان و خلفایی مانند مامون که شخصا علاقمند به ترویج علوم و فنون بود و همچنین بدون پول و ثروتی که در بغداد جمع می شد و بخشی از آن برای اینگونه اهداف صرف می گردید، و یا بدون گردهم آمدن فعالانه نخبگان ایرانی، رومی، عرب، ترک، آفریقایی و اسپانیایی، شکوفایی علوم و فنون به آن صورت که در دوره ها و سرزمین های گوناگون جهان اسلام مشاهده شد، پدید نمی آمد. همچنین اگر جریان فلسفی و مذهبی «معتزله» نمی بود که برای مدتی حدود یک قرن شرایط نسبتا مساعدی برای پژوهش های عقل مدار و خِردگرایانه فراهم نمود (اگرچه این جریان بعدها به افراط و سرکوب دگراندیشان انجامید)، در آن صورت شاید در تاریخ اسلام شاهد چنین مرحله ای به نام «دوره طلایی» نمی بودیم.

علوم عربی یا به زبان عربی؟

و اما در کنار مبالغه در مقام خراسان و ماوراءالنهر و اغراق در نقش ایرانیان در دوران طلایی دانش در اسلام، نگرش دومی نیز وجود دارد که صرفا به خاطر آنکه تقریبا همه آثار علمی، فلسفی و تاریخی این دوره به زبان عربی نوشته شده، خود این دوره و دانشمندان و آثار آن را به فرهنگ عربی و کلا «اعراب» نسبت می دهند و این واقعیت را ناگفته می گذارند که اکثریت بزرگ آثار علمی، فلسفی و تاریخی این دوره به زبان عربی بود، اما در تایید و ادامه گفته های ابن خلدون، اکثریت آن مولفین و دانشمندان نه عرب، بلکه «عجم» یعنی اصولا ایرانی به معنی انسان های متعلق به فرهنگ، تمدن و زبان های ایرانی بودند.

در سرتاسر این دوره، از بخارا در شرق تا شمال آفریقا، عربی زبان مشترک علم، ادب، دین، تالیف و ترجمه بشمار می رفت. از این جهت در برخی از منابع اسلامی و اروپایی، از این دوره به عنوان دوره شکوفایی «علم و ادب عرب» و یا «شکوفایی علم عربی» نیز سخن گفته اند. اما بخصوص در چند دهه اخیر بسیاری از مورخین و نویسندگان دانشگاهی در اشاره به این دوره بجای «علم عربی» از آثار علمی «به زبان عربی» سخن می گویند[13]. مثلا الخلیلی می نویسد که اکثر آثار و ترجمه های این دوره به عربی بودند، اما نویسندگان آنان غالبا عرب نبودند و علاوه می کند که منظور او از تعبیر «علوم عربی» که در کتاب خود نیز به کار برده، این است که این آثار به زبان عربی و نه لزوما «توسط اعراب» نوشته شده اند[14]. این درست مانند آن است که تا قرن نوزدهم میلادی تقریبا همه آثار علمی، فلسفی و دینی اروپایی به زبان لاتین بودند.

تمدن آسیای مرکزی

در کنارمبالغه در مقام خراسان و ماوراءالنهر و اغراق در نقش ایرانیان در دوران طلایی دانش دراسلام، نگرش دیگری نیز وجود دارد که به واقعیات تاریخی توجه چندانی نمی کند. در دهه های اخیر و بخصوص در ترکیه، آسیای مرکزی و برخی منابع جدید غربی[15] آثاری منتشر شده اند که اکثریت بزرگ مشاهیر ایرانی دوره شکوفایی علمی مانند خوارزمی، ابن سینا و بیرونی را به صِرف اینکه محل تولد آنان خراسان تاریخی یا ماوراءالنهر بوده، از مجموعه وسیع تر اسلامی و حتی تمدن ایرانی جدا کرده، آنان را محصول «تمدن آسیای مرکزی» معرفی می کنند.

و لیکن منظور از «تمدن آسیای مرکزی» چیست؟

شکی نیست که خراسان و حتی «خراسان تاریخی» که شامل افغانستان نیز می شود، از نظر تاریخی بخشی از تمدن و فرهنگ ایرانی بود. تا اوایل اسلام، در مناطق مرزی «حاشیه» در شرق ایران تاریخی یعنی آسیای مرکزی و ماوراءالنهر، همزمان با برتری آشکار فرهنگ و تمدن ایرانی، نفوذ تاریخی تمدن و فرهنگ هندی و چینی نیز دیده می شد. آیا منظور از تعبیر «تمدن آسیای مرکزی» همین آمیزه فرهنگی ایرانی، چینی و هندی است؟

مقارن با سال های 500 م. و تاسیس نخستین دولت قبیله ای ترک به نام «گوک تورک»، قبایل ترک دشت های آسیای مرکزی نیز وارد عرصه تاریخ این منطقه شده بودند. در زندگی منطقه، آنان اساسا نقشی نظامی داشتند و از این راه به زندگی سیاسی همسایگان خود در آسیای مرکزی تاثیر می گذاشتند. اما زندگی اجتماعی اغلب آنان تا چند قرن بعد هنوزاساسا مبتنی برچادرنشینی بود که آنگونه که قبلا هم دیدیم، قاعدتا برای تولید پدیده های «شهریّت» یعنی تمدن مانند کتابت، دولتداری، علوم و فنون یا ادبیات و هنر مناسب نیست. چند قرن بعد است که این قبیل پدیده های یکجانشینی را به تدریج به صورت روزافزونی درمیان ترک ها نیز می توان مشاهده کرد. پس اگر عامل ترک ها را نیز در نظرنگیریم، «تمدن و فرهنگ آسیای مرکزی» کدام است که گویا سرآمدانی مانند خوارزمی، ابن سینا و بیرونی را به وجود آورده است؟

در کتاب تحقیقی جدید و کلا بسیار جالبی به قلم فردریک استار که در سال 2015 در آمریکا به چاپ رسید،  گفته می شود که مدتی پس از تسخیر آسیای مرکزی توسط اعراب، «باد مشرق زمین بر فراز بغداد وزیدن گرفت»[16] و «ابومسلم با لشکر اساسا تُرک آسیای مرکزی خود عباسیان را بر سرکار آورد، همان لشکری که تبدیل به ستون فقرات قدرت نظامی خلافت شد»[17]. این گفته ها با واقعیات تاریخی همخوان به نظر نمی رسند.

دیدیم که مدت کوتاهی بعد از سقوط امویان و بر سر کار آمدن عباسیان به دست ابومسلم خراسانی و لشکر خراسانی او، تعداد ترکانی که اکثرا از میان اسیران و یا داوطلبان قبایل دشت های شمال به عنوان جنگجو و بعد حتی فرمانده نظامی به صفوف لشکریان طاهریان و سامانیان و سپس لشکر خلفای عباسی پیوستند، بیشتر و بیشتر شد. اما در دوره فروپاشی امویان یعنی سال 750 م.  قبول اسلام از سوی ترکان و موج نفوذ آنان از دشت های شمال به ماوراءالنهر و خراسان هنوز در مراحل نخستین خود بود. هیچ روایت تاریخی وجود ندارد که نشان دهد لشکر ابومسلم «اساسا از ترک های آسیای میانه عبارت بود.» برعکس، طوری که در فصل های گذشته دیدیم، بنا به منابع موجود تاریخی، این لشکر در اوایل اکثرا از اعراب مهاجر خراسان عبارت بود، اما به تدریج تعداد ایرانیان نومسلمان در آن افزایش می یافت[18].

اکثریت بزرگ قبایل ترک تا قرن نهم و دهم یکجا نشین و مسلمان نبودند. گذار ترک ها به یکجا نشینی، تمدن شهری و از آن جمله پژوهش وتحصیل دانش و فلسفه و تالیف آثار علمی و فنی دیرتر انجام گرفت و در نتیجه آهسته تر و کمتر ثمره داد، اما همزمان با رشد یکجانشینی، به تدریج افزایش یافت. از این جهت، طوری که از نوشته های ابن خلدون و جاحظ نیز می توان دریافت، در ششصد سال نخست پس از اسلام، مهارت و شهرت ترک ها اساسا نه در زمینه دانش و فلسفه، بلکه فتوحات نظامی و حفظ دولتداری بود، مزیتی که ابن خلدون متاثر از حس «عصبیت» اقوام چادرنشین می شمارد. اتفاقا بد نیست از این فرصت استفاده کرده و به مقام و سهم ترک ها در «دوره طلایی دانش» در اسلام اشاره ای بکنیم. در این مورد هم باید جانب واقعیت و انصاف را گرفت و از احساسات قومی یا ملی دوری جست.

ترک ها در دوره طلایی دانش

پس از قرن نُهم میلادی به تدریج شاهد چند دانشمند ترک تبار می شویم که معروف ترین آنان عبدالحمید بن ترک، ریاضیدان برجسته قرن نُهم میلادی و معاصر ابوعبدالله محمد خوارزمی است. چندین اثر ریاضی به ابن ترک نسبت داده می شود که اکثر آنان به جز رساله ای درباره حل هندسی معادلات درجه دوم که ظاهرا بخشی از کتاب بزرگ تری در باره جبر بوده، از بین رفته اند. اطلاعاتی که در منابع تاریخی درباره زندگی ابن ترک داده می شود بسیار کم و مبهم است. اگرچه نام و نسب محلی  وی در برخی منابع «جیلی» و «ختلی» نیز ذکر شده و برخی مولفین از این کُنیه ها نتیجه های محتمل دیگری مانند گیلانی بودن او نیز گرفته اند، اما به نظر می رسد که ذکر لقب «ترک» در پایان سلسله نسب هایی که به او نسبت داده شده، حکایت از ریشه ترکی او دارد.

در عین حال در اواخر قرن نُهم تا اواسط قرن دهم میلادی از پدر و پسری منجم به نام ابوالقاسم و ابوالحسن اَماجور (یا «ماجور») تُرکی نیز روایت شده است که اهل هرات افغانستان کنونی و اصالتا از منطقه فرغانه (میان سه کشور ازبکستان، تاجیکستان و قرقیزستان کنونی) بودند. درباره زندگی آنها نیز اطلاعات دقیقی موجود نیست، ولی منابع[19] آورده اند که آنان میان سال های 272 تا 321 ق. (قرن دهم میلادی) ابتدا مدتی در شیراز و سپس مدت طولانی تری در بغداد سیارات و خسوف و کسوف و خورشید را رصد کرده و چندین کتاب درباره نتایج بررسی های خود نوشته اند.

احتمالا ابن ترک و پدر و پسر اماجور از نخستین دانشمندان ترک بودند که به فعالیت علمی به معنای علوم «عقلی» پرداخته اند.

طوری که در فصل بعد نیز خواهیم دید، نخستین آثار «نقلی» ترکی، نصیحت نامه «قوتادقو بیلیگ» اثر یوسف خاص حاجب اوغلی و «دیوان لغات الترک» محمود کاشغری نیز صد سال بعد، یعنی در قرن یازدهم بعد از سقوط سامانیان و در دوره دودمان قراخانیان نوشته شده اند.

جالب است که هم کاشغری و هم پدر و پسر اماجور و همچنین به روایتی ابن ترک نیز چند سال در بغداد به سر برده اند، تا جایی که می توان حدس زد که آنها هم احتمالا به درجه ای و برای مدتی که دقیقا معلوم نیست، مشمول مراحل پایانی برنامه جذب دانشمندان به بغداد از سوی دستگاه خلافت بوده اند.

با این ترتیب می توان نتیجه گرفت که ظهور دانشمندان و متفکرین ترک در «دوره طلایی دانش» در اسلام، به دلایلی که ذکر شد، دیر تر از دیگران و تعداد آنان در ابتدا محدود بود[20]. اما برخی مورخین ترک برای بزرگ نمایی نقش ترک ها در دوره مزبور دست به افراط و مبالغه در آثار خود می زنند.

مثلا در یکی از این منابع چنان وانمود می شود که (با وجود تاکید ابن خلدون بر نقش بزرگ ایرانیان در علوم و حوزه تفکر قرون وسطی، -م) «وقتی که منشاء جغرافیایی این دانشمندان و متفکرین را در نظر میگیریم، به صراحت می بینیم که خود ایران نیز تا اندازه ای عقب می ماند و گهواره اصلی این دانشمندان، آسیای مرکزی و در مقیاس وسیع ترش ترکستان است»[21]. این نقل قول از مقاله ای با عنوان «مقام ترکان در علوم و تفکر قرون وسطی» نوشته آیدین ساییلی استاد سابق دانشگاه های ترکیه است. مرحوم ساییلی برای اثبات این نگرش خود، سه دانشمند سرشناس این دوره محمد خوارزمی، ابوریحان بیرونی و ابوعلی سینا را از نگاه تباری «ترک» می نامد، چیزی که بر پایه هیچ اثر تاریخی قابل توجیه نیست . به جز برخی آثار معاصر ترکی، هیچ اثر جدی و علمی، ایرانی بودن فرهنگ و زبان این سه دانشمند ماوراءالنهری را مورد تردید قرار نداده است.

بنظر می رسد جنبه سیاسی و احساساتی مقاله مزبور پروفسور ساییلی، به مستدل و علمی بودن آن سایه افکنده است. صرفنظر از خوارزمی، بیرونی و ابن سینا که در مورد اصالت ایرانی آنان هیچ منبع و مورخی جدی اظهار شکی نکرده، ساییلی درباره قومیت محمد فارابی نیز بدون ذکر نا روشنی های مطلقی که درباره زندگی این دانشمند وجود دارد، تنها با تکیه بر یکی از دو تفسیر اصلی تاریخی که بیش از سیصد سال پس از فوت فارابی نوشته شده اند، او را «به یقین ترک» می نامد. او می نویسد: «فارابی ها، بیرونی ها، فرغانی ها، خوارزمی ها، ابن سینا ها، آلپ اَر تونقار ها، آلپ ارسلان ها (…) مانند برلیان هایی هستند که تاریخ ترکی را می آرایند»[22].

دیمیتری گوتاس، مورخ یونانی-آمریکایی که زندگی نامه فارابی را با مراجعه به اکثر منابع تاریخی و به طریق مقایسه ای و تحلیلی بررسی کرده، می نویسد که منابع حاوی اطلاعات مربوط به زندگی فارابی را می توان به دو مرحله تقسیم کرد: منابعی که از دوره زندگی فارابی تا قرن دوازدهم میلادی یعنی حدودا سیصد سال بعد نوشته شده اند و منابعی که از قرن دوازدهم به بعد تالیف شده اند. منابع گروه اول از جمله آثار ابن ندیم، مسعودی و ابن حوقل که قابل اطمینان تر هستند، اطلاعات دقیق و روشنی در باره زندگی او نمی دهند، در حالیکه منابع دیر تر یعنی سه قرن بعد از فوت فارابی اصولا با گمانه زنی مخلوط شده اند. این منابع نیز صرفنظر از تخیلاتی که در تاریخ بیهقی ذکر شده،  اصولا عبارت از دو منبع هستند که همه زندگی نامه های بعدی بر پایه همین دو منبع نوشته شده اند: «عیون» تالیف ابی اُصیبعه از شام که ادعا می کند پدر فارابی فارِسی (ایرانی) بوده و ابن حَلکان از عراق که فارابی را ترک تبار نامیده است. به نظر گوتاس این اطلاعات و دیگر تفصیلات و شاخ و برگ هایی مانند نام و نسب فارابی که چند قرن بعد پیدا شده، محصول خیالبافی است و ربطی به واقعیات ندارد. منابع تاریخی حتی در مورد محل تولد فارابی یا ریشه های جغرافیایی او نیز اختلاف دارند. در این مورد برخی مانند «حدود العالم» و ابن حوقل از فاراب (به فارسی قدیم «پاراب») در کرانه رود سیحون یا سیردریا (امروزه تقریبا اُترار در قزاقستان کنونی) و برخی دیگر مانند ابن ندیم از «فاریاب» خراسان («من الفاریاب من ارض خراسان») در میان مرورود و بلخ نام برده اند[23].

به طور خلاصه میتوان گفت که  در طی دویست، سیصد سالی که «دوره طلایی دانش در اسلام» نامیده می شود، خلافت عباسی، دولتمداران و دانشمندان و فیلسوفان ایرانی و در عین حال عربی، رومی و اقوام دیگر همه و هرکدام به نوعی و در دوره ای در رواج علم و ادب در دنیای اسلام نقش برازنده ای داشتند. اما این فراز علمی و فرهنگی پس از مدتی به دلایل گوناگون از جمله سیاسی، مذهبی، اجتماعی و اقتصادی رو به زوال گذاشت. نه آن «نام» فراز علمی محصول دسترنج تنها یک قوم یا مذهب و فرهنگ بود و نه  این «ننگ» نشیب بعدی دانش را می توان گناه تنها یک قوم، مذهب یا حادثه نظامی و سیاسی، حتی تنها ویرانگری مغول نامید.

دوره طلایی دانش در اسلام پدیده واحد و منسجمی در تمام دنیای اسلام  و تحت یک حکومت معین نبود. بنظر می رسد که برای مدتی بیش از دو قرن در بغداد و با حمایت خلفا، و سپس گاه در قاهره و بخارا و گاه در دمشق و اسپانیا، با پشتیبانی معنوی و یا مالی این یا آن حکومت و امیر، در این و یا آن حوزه علمی، هنری و یا فلسفی، کار پژوهش و تالیف و یا ترجمه رواج یافته  و دیرتر به خاطر تغییر حاکم و حکومت، رواج و زوال این و یا آن طرز فکر فلسفی و مذهبی، و یا اراده فلان امیر، دوره شکوفایی مزبور فروکش کرده است.  دوره طلایی دانش در اسلام مدت ها قبل از حمله هلاکو و با خاک یکسان شدن بغداد و «بیت الحکمه» آن زوال یافته بود. این را می توان به روشنی در مثال دوره های سامانیان و سلسله های متعاقب آنان دید که در فصل آینده شرح خواهیم داد.

زیرنویس ها:

[1] در این مورد به فصل «چرا خراسان و ماوراءالنهر؟» کتاب حاضر مراجعه کنید.

[2] Kennedy: Baghdad, pp. 243-245

[3] Bosworth and Clauson, quoting Ibn Qutayba Dinawari: Al-Xwarazmi and the Peoples of Central Asia, pp. 98-99

[4] Jamil (Jim) al-Khalili: Das Haus der Weisheit, Frankfurt 2016

[5] Gutas: Greek Thought, Arabic Culture, pp. 58-60

[6] جاحظ: مناقب، ص. 66

[7] الخلیلی، همانجا، ص. 18

[8] Gutas: Ibid., p. 1

[9] Al-Khalili: Ibid., p. 97

[10] Anthony, Sean W.: Nawbakhti Family, in Iranica online, viewed on 12.06.2020

[11] Gutas: Ibid., p. 5

[12] Frye: The Golden Age of Persia, Introduction, p. vii

[13] از اواخر این دوره یعنی قرن دهم و مخصوصا یازدهم میلادی به بعد شاهد تجدید حیات زبان و ادبیات نوشتاری فارسی هستیم که با پشت سر گذاشتن مرحله زبان پهلوی و یا فارسی میانه، وارد دوره «فارسی دری معاصر» می شود. از این دوره به بعد تالیف آثار علمی و فلسفی به زبان فارسی از سر گرفته می شود. این موضوع را در فصل جداگانه ای  بحث خواهیم کرد.

[14] Al-Khalili: Ibid., p. 25

[15] به عنوان نمونه ن. «روشنگری گمگشته – دوران طلایی آسیای مرکزی از فتوحات عرب تا تیمور لنگ» نوشته فردریک استار (با عنوان اصلی زیر) که اصل انگلیسی آن این نوشته نیز مورد استفاده قرار گرفته است. کتاب فردریک استار اخیرا به فارسی هم ترجمه شده است:

Starr, S. Frederick (2015): Lost Enlightenment. Central Asia’s Golden Age from the Arab Conquest to Tamerlane, Princeton University Press

[16] Starr: Ibid., p. 126

[17] Ibid., p. 127

[18] ن. فصل «انقلاب عباسی و خراسان» همین کتاب

[19] Pingree, D.: Banu Amajur, in Iranica online, viewed on 04.06.2020

[20]  در حوزه علوم «عقلی»، باید از دانشمند برجسته دیگر ترک، محمد طارق اُلغ بیک فرزند شاهرخ از پادشاهان تیموری ایران و نوه تیمور لنگ نیز نام برد، اگر چه او مربوط به دویست سال بعد از دوره مورد نظر ما یعنی سده های چهاردهم و پانزدهم می شود. شاهرخ و فرزندش الغ بیک که در سال 795 ق. (1393 م.) در سلطانیه زنجان به دنیا آمده بود، گوئیا هم و غم خود را وقف ترمیم نسبی ویرانگری هایی کرده بودند که پدر و پدر بزرگشان تیمور در عالم اسلام به بارآورده بود. شاهرخ و الغ بیک هر دو در آبادانی متصرفات خود و رواج علم و ادب کوشا بودند. الغ بیک حکومت ماوراءالنهر را داشت و پادشاهی ریاضی دان و اخترشناسی برجسته بود که یکی از دهانه های سطح کره ماه به نامش ثبت گردیده است. او مولف کتاب «زیج الغ بیک» است که از دقیق ترین تقویم های اسلامی به شمار می رود.

[21] Sayılı, Aydın: Ortaçağ Bilim ve Tefekküründe Türklerin Yeri, PDF, viewed on 04.06.2020

ضمنا ن. فصل «چرا خراسان و ماوراءالنهر؟» در همین کتاب.

[22]Sayılı: Aynı eser

[23] Gutas, Dimitri: Farabi, Biography, in Iranica online, viewed on 04.05.2020

(ادامه دارد)

—————————–

مقاله قبلی: از مرو تا بغداد

مقاله بعدی: سامانیان، دوره شکوفایی

منابع اصلی در این لینکادامه خواندن

پسرفت خِرَدگرایی

 نابغه های سرگردان

ابوریحان بیرونی (973-1048 م.) و ابوعلی سینا (980-1037 م.) در اواخر هزاره یکم میلادی دوره جوانی خود را می گذراندند. بیرونی در «بیرون» یعنی حومه پایتخت محلی خوارزم، شهر کاث متولد شده و ابن سینا، هفت سال بعد از بیرونی، در نزدیکی بخارا، پایتخت دولت سامانی به دنیا آمده بود. اما آنها تنها دوره بسیار کوتاهی از فعالیت علمی خود را در این شهر ها گذراندند. دیری نپایید که آشوب ها و تلاطم های پی در پی سیاسی و اجتماعی آنان را مجبور به مهاجرت از شهری به شهری نمود.

هنگامی که در سال 995 م. بیرونی بیست و دو سال داشت، میان گروه حاکم خوارزمشاهیان ایرانی، آفریغیان کاث در شرق جیحون و گروه مامونیان از شهر گورگنج در غرب جیحون جنگ داخلی در گرفت. پیروزی با مامونیان بود. بیرونی دیگر نمی­توانست در موطن اصلی خود کاث بماند. پشتیبان دوران کودکی او یعنی خوارزمشاهیان آفریغی نیز سرنگون شده بودند.

بیرونی تا سن شانزده سالگی کتاب «جغرافیا» اثر جیهانی وزیر امیران سامانی را فرا گرفت و به تنهایی شروع به اندازه گیری طول و عرض جغرافیایی شهر کاث با استفاده از محاسبه حداکثر ارتفاع خورشید نمود. او بعد ها همین سنجش را در مورد شهر های دیگر مانند ری و دهلی نیز انجام داد. بیرونی همچنین مُدلی از کره زمین را با مشخصات طبیعی روی آن ساخت که مدت کوتاهی بعد در جریان جنگ داخلی خوارزمیان و انتقال قدرت به مرکز جدید خوارزم یعنی گورگنج تخریب گردید.

ابن سینا در سن شانزده سالگی شروع به طبابت نمود و از طبیبان دیگری که در بخارا و سمرقند بودند، پیشی گرفت. او دو سال بعد یعنی در سن  هجده  سالگی از طرف نزدیکان امیر برای معالجه یک بیماری وخیم نوح بن منصور به «درگاه» یعنی دربار سامانی دعوت شد و بیماری امیر سامانی را با موفقیت معالجه نمود. در مقابل، نوح بن منصور اجازه داد که ابن سینا در کتابخانه وسیع و مشهور دربار سامانی به تحقیقات و تالیفات خود ادامه دهد.

بیرونی پس از سرنگونی دولت آفریغیان کاث که حامی او بودند، به دربار سامانیان در بخارا رفت. این همزمان با کار ابن سینا در دربار سامانی بود. اما اقامت بیرونی و ابن سینا در بخارا و حمایت سامانیان از آن دو فرصتی کوتاه مدت و گذرا بود، زیرا به زودی دولت سامانی بخارا نیز سرنگون شد و ترکان قراخانی جای آنان را گرفتند.

در سال های پایانی سامانیان یعنی بین 995 تا 999 م. این دو دانشمند برجسته، هنوز در سنین جوانی خود به سر می بردند.

پس از فروپاشی کامل سامانیان و جایگزین شدن قراخانیان بجای آنان، بیرونی و ابن سینا بخارا را ترک کرده، بیرونی به گرگان در خراسان و ابن سینا به گورگنج در خوارزم و از آنجا هم هر کدام به راهی دیگر رفتند.

این هم بی شباهت به مهاجرت های سیاسی دنیای کنونی نبود. در زمان اولین دربدری های این دو دانشمند، بیرونی 25 ساله و ابن سینا 19 ساله بود.

با اغتشاشات سیاسی و اجتماعی یاد شده، سرگردانی دانشمندان نیز شروع شده بود. ولی این هنوز آغاز تلاطمات روزگار بود.

با وجود جوانی و همه مشکلات دربدری به لحاظ تحولات و بحران های سیاسی و نظامی، این دو جوان در مدتی نه چندان طولانی در زمره آن دسته از دانشمندان نابغه قرار گرفته بودند که با آثار خود شهرت بزرگ و پایداری در سرزمین های اسلامی و سپس در سطح جهانی یافتند. کتاب های آنان از قرن دوازدهم میلادی به بعد در اروپا به لاتین و سپس زبان های دیگر ترجمه و تدریس شد.

بیرونی پس از متلاشی شدن دودمان سامانیان ادامه کار و زندگی در بخارای قراخانیان را صلاح ندانسته، به دربار قابوس بن وُشمگیر دیلمی از آل زیار در گرگان رفت و در همان جا، در سن 27 سالگی (حدود سال 1000 م.) اولین اثر بزرگ خود به نام «آثار الباقیه عن القرون الخالیه» یعنی «آثار باقیمانده از سده های گذشته» را نوشت که پژوهش تطبیقی بی مانندی در باره تمدن ها، فرهنگ ها، تقویم ها، تاریخ، سنن و مذاهب ملل گوناگون باستانی است. این اثر که دو قرن بعد تحت عنوان «گاهشمار آثار ملل کهن» یا «کرونولوژی» به زبان لاتین و دیگر زبان های اروپایی ترجمه و منتشر شد، هنوز هم مورد مراجعه دانشمندان تاریخ و مردم شناسی است. آنگونه که خود بیرونی در «آثار الباقیه» نوشته، او تا آن سال دست­کم هفت کتاب دیگر تالیف نموده بود که متاسفانه نسخه هیچ کدام از آنها باقی نمانده است، در حالی که امروزه 12 نسخه اصلی از «آثار الباقیه» در موزه ها و کتابخانه های معتبر دنیا موجود است.

پس از گرگان، بیرونی به گورگنج در خوارزم رفت. خوارزمشاهیان ایرانی جدید یعنی مامونیان گورگنج تصمیم گرفته بودند که مانند خلیفه مامون عباسی دانشمندان و ادیبان اطراف و اکناف و حتی نقاط دوردست را به خوارزم جذب کرده آنان را تحت حمایت فعال خود قرار دهند. از این جهت آنها نخبگان علمی را به خوارزم دعوت می کردند. ظاهرا در این مرحله، بیرونی نیز آماده آشتی با حاکمان جدید خوارزم شده بود. او  حدود هفت سال در دربار مامونیان به کار پرداخت. روایت است که سلطان محمود که از غزنه در افغانستان قدرت سیل آسای خود را به سراسر خراسان گسترش میداد، قبل از تصرف گورگنج در رابطه با جمع آمدن اکثر سرآمدان علم و ادب خراسان و ماوراءالنهر در این شهر نسبت به خوارزمشاه مامونی حسادت ورزیده، با لحنی تهدید آمیز به او نوشت که بهترین دانشمندان دربار خود را به دربار غزنوی در غزنه در افغانستان بفرستد. بدین ترتیب بیرونی همراه با چند دانشمند دیگر به غزنه رفت و بیشتر عمر خود را به عنوان منجم و ستاره شناس سلاطین غزنوی گذرانید.

سلطان محمود ظاهرا دانشمندان و شعرا را بیشتر  برای کسب وجهه برای دربار خود جذب می نمود. در دوران سلطنت محمود، بیرونی همراه با سلطان غزنوی به هندوستان رفت، اما بیشتر وقت در حالیکه لشکریان سلطان مشغول غارت و اسیر گرفتن مردم در هند بودند، بیرونی عادات و زندگی مردم، زبان هندی و ادیان این سرزمین را بررسی می کرد. نتیجه این سفر و بررسی ها کتاب «تحقیق ماللهند» است که هنوزمنبع مهمی برای بررسی تاریخ مردم و فرهنگ هندِ هزار سال پیش شمرده می شود. او سپس کتابی به نام «التفهیم» درباره ریاضیات و نجوم تالیف نمود که اصل آن به هر دو زبان عربی و فارسی موجود است، اما معلوم نیست که ابتدا کدام یک از آنها را نوشته یا ترجمه کرده است. به هر تقدیر «التفهیم» مانند «دانشنامه علایی» ابن سینا و «دانشنامه پزشکی» حکیم میسری که هم دوره آنها بود، از نخستین کتاب های علمی به زبان فارسی معاصر شمرده می شود.[1] بیرونی در دوره سلطنت فرزند محمود یعنی مسعود غزنوی نیز آثار مهمی از جمله کتابی با عنوان «قانون المسعودی» با مضمون نجوم و علوم نوشت. اصولا بیرونی مانند ابن سینا جزو آن دسته از حکیمان و فیلسوفان معروف این دوره از تاریخ شناخته می شود که تقریبا در همه رشته های علمی و فلسفی کتاب و رساله نوشته، کشفیات جدیدی کرده و حتی دستگاه های جدیدی اختراع نموده­ و از آن طریق نیز به تکامل این علوم کمک ارزنده ای کرده­اند.

بیرونی بیش از صد کتاب و رساله و ده اثر ناتمام نوشت، اما تنها 22 اثر از آنها تا امروز باقی مانده است. تقریبا نیمی از آثار بیرونی درباره ریاضیات و نجوم و بقیه در مورد حوزه های گوناگونی نظیر طب، دارو شناسی، تاریخ، لغت شناسی و مردم شناسی است.

احتمالا آخرین کتاب بیرونی عبارت از «الصیدنه فی الطب» است که حدود 170 صفحه حجم دارد و شرح مفصل و دقیقی است از حدود یک هزار دارو با منشاء گیاهی، حیوانی ومعدنی، همراه با نام آنها در زبان های اقوام مختلف خاورزمین. خوشبختانه این اثر کاملا از بین نرفته و از اصل عربی آن در تمام دنیا یک نسخه موجود است که در کتابخانه «جامع بورسا» در ترکیه نگهداری می شود. اصل عربی این کتاب و حتی ترجمه های قدیمی آن به فارسی از نظر کیفیت کاغذ و امکان قرائت دقیق تمام متن در وضع چندان مناسبی نیستند.

بیرونی در عین حال چندین اثر را از سانسکریت و فارسی به عربی ترجمه کرده، اما به قول خود ترجیح داده است که به جای زبان مادری خود یعنی ایرانی خوارزمی و یا فارسی معاصر، همچنان که در آن دوره رایج بود، آثار خود را به عربی بنویسد.[2]

برخلاف بیرونی که در اثر فشار محمود غزنوی از دربار خوارزمشاه مامونی به دربار سلطان محمود در غزنه رفت، ابن سینا و همکار پزشک و دانشمند او ابوسهل عیسی مسیحی احتمالا با ترس از حمله قریب الوقوع سلطان محمود، مخفیانه از گورگنج به گرگان گریختند. دوست او ابوسهل در اثر طوفانی در شن زار میان گورگنج و گرگان درگذشت. ابن سینا پس از عبور و توقف در پنج شهر و روستا به گرگان رسید که امیر آن ولایت قابوس وُشمگیر را می شناخت. اما قابوس پیش از رسیدن ابن سینا زندانی شده و در زندان در گذشته بود  و ابن سینا ناچار شد باز از شهری به شهر دیگر عزیمت نماید.[3]

شهرها و ولایاتی که ابن سینا در این مرحله جدید «آوارگی شهرها» در آنها اقامت نمود، عبارت بودند از ری، قزوین، همدان و اصفهان. در هر کدام از این شهر ها «شیخ الرئیس» به طبابت می پرداخت، کار دیوانی مانند وزارت و دبیری می کرد، اما بیشتر از هر کار دیگر  می خواند و می نوشت. احتمالا آرام ترین دوره ای که ابن سینا توانسته است با فراغت خاطر به زندگی و فعالیت علمی خود بپردازد، زمانی بوده که از دربار آل بویه در همدان به دربار علاءالدوله کاکویه در اصفهان رفت و تا آخر عمر خود یعنی چهارده سال دیگر در آنجا به سر برد، تا اینکه هنگام سفری دیگر به همدان در آنجا درگذشت. تالیف آثاری مانند «شفا» به عربی و «دانشنامه علایی» به فارسی که به علاءالدوله تقدیم شده است نیز در همین دوره بوده است.

گفته می شود مجموع آثار ابن سینا بیش از 400 جلد بوده است که از آنها 240 کتاب و رساله به عربی و برخی به فارسی موجود است و بقیه از بین رفته­اند. مشهورترین اثر ابن سینا در علوم، کتاب «قانون فی الطب» نام دارد که یکی از معروف ترین آثار در تاریخ پزشکی جهان و اساسا حاوی اطلاعات عملی و درمانی درباره بیماری های گوناگون، تغذیه، محیط زیست، اصول معالجه و داروهای لازم است. این کتاب یک و نیم قرن پس از تالیف آن در ایتالیا به لاتین ترجمه شد و برای چندین قرن در کنار آثار خوارزمی، فارابی، زکریا رازی  و بیرونی از آثار اصلی مرجع در تحصیلات عالی در اروپا بود، تا اینکه در قرن هفدهم اصول پزشکی مدرن در اروپا پایه ریزی شد. در کشورهای شرق مسلمان کتاب «القانون» حتی تا اوایل دوران معاصر یعنی تقریبا 150-200 سال پیش تدریس میشد.

اما اندیشه ها و آثار فلسفی ابن سینا نیز که بخشی از آن در کتاب «شفا» به قلم آورده شده است، به همان درجه شاخص و مهم هستند. اصولا مورخین و دانشمندان معاصر بر آنند که مکتب فلسفی ابن سینا که تکامل اندیشه های الکِندی و فارابی شمرده می شود، دست­کم به اندازه مکتب علمی و از جمله پزشکی او دارای اهمیتی بزرگ و تاثیری پایدار بوده است. فلسفه ابن سینا کوششی برای یافتن مبانی قابل قبولی برای آشتی دادن علم و عقل با وحی و ایمان است. این جهان بینی فلسفی ابن سینا نقش مهمی در شکل گیری تعالیم و فلسفه مذهبی قرون وسطای اروپایی و به ویژه اندیشه های فیلسوف متصوف و کاتولیک ایتالیایی قرن سیزدهم میلادی توماس آکویناس داشته است که باورهای مسیحی را با اصول منطق گرایانه ارسطو تلفیق کرد. طرز فکر آکویناس تا اواسط قرن بیستم عملا طرز فکر فلسفی کلیسای واتیکان محسوب می شد. لیکن در شرق مسلمان مدت زیادی طول نکشید  تا اندیشه همزیستی دین و دانش به عقب نشینی و سازشکاری خِرَدگرایان و دانشمندان در مقابل فقها و اندیشمندان طرفدار ایمان بی چون و چرا منجر گردد.

آیا این تنها عامل عقب ماندگی شرق مسلمان از قافله دانش و تکنولوژی معاصربود؟ بعید به نظر می رسد که فقط یک عامل، آن هم عاملی ذهنی، ریشه اصلی عقب ماندگی یک جامعه در طول چندین قرن شود، اگرچه این هم بدون تردید عاملی موثر در تنزل دانش پژوهی در جوامع مسلمان بوده است.

غلبه سنت گرایی بر خِرَدگرایی

در سه قرن نخست اسلام، صدها فقیه، مفسر قرآن و جمع آوری کننده احادیث از مرو، بلخ، بخارا و سمرقند برخاسته بودند. برخی از آنان از اعراب مهاجر بودند، اما صد ها تن از ایرانی تباران بومی نیز در میان این فقیهان وجود داشت. معروف ترین آنان  بی شک فقیه و متکلم بزرگ، ابوحنیفه معروف به «امام اعظم» است که تقریبا هشتاد سال پس از هجرت به دنیا آمد و گفته می شود که اصالتا از کابل بوده و به عنوان غلام به اعراب کوفه فروخته شده بود. ابوحنیفه بنیانگذار مذهب حنفی در تسنن است. وی به «رای» یعنی قضاوت  شخصی اهمیت بسیاری میداد و به همین جهت تا حد معینی «منطق گرا» و «معتدل» شمرده می شد. اما به نظر میرسد منطق گرایی ابوحنیفه تنها در چارچوب قرآن و احادیث پیامبر اسلام بود. از ابوحنیفه روایت است که گفته است: «برای استنباط احکام، نخست به کتاب خدای تعالی مراجعه می‌کنم، اگر نتوانستم از کتاب خدا و سنت پیامبر(ص) حکمی استنباط کنم، از گفته‌های صحابه بهره گرفته و بقیه را رها می‌نمایم و به قول دیگری عمل نمی‌کنم».[4] یکصد سال بعد از ابوحنیفه، امام محمد بخاری و پس از او ابومنصور ماتریدی سمرقندی، دو تن دیگر از معروف ترین دانشمندان و فقیهان اسلامی ماوراءالنهر به شمار می رفتند که در دنیای اسلام تاثیری عمیق به جا گذاشتند. بخاری و ماتریدی از خانواده های قدیمی و زرتشتی بخارا و سمرقند بودند. بخاری به عنوان «محدث» یعنی «حدیث شناس» در جمع آوری احادیث و ماتریدی به عنوان فقیه در پافشاری بر «سنت نبی» و مخالفت با مکتب های «خرد گرا» مانند معتزله و یا دانشمندان دنیوی (سکولار) شهرت و محبوبیت به دست آوردند. آنها به عنوان فقیه و متکلم، ضمن مخالفت شدید با جریان های خارج از سنت مانند معتزله و یا اسماعیلیه، بر آن بودند که باید به جای علم و فلسفه دنیوی تنها و «بدون شک و سوال» به متن قرآن و احادیث تکیه کرد.[5]

در منابع احکام اسلامی سخنی که از پیامبر اسلام و همچنین امامان (در مذهب شیعه) نقل شود، «حدیث» نامیده می شود. تعداد قابل توجهی از مسلمانان در زندگی اجتماعی و حتی شخصی، خود را موظف به رعایت این سخنان و یا طرز رفتار می شمارند. اما از آنجایی که این احادیث مدت ها پس از بعثت پیغمبر و زندگی امامان جمع آوری شده­اند، در درستی و یا لزوم پیروی از آنان در زندگی کنونی اختلاف نظر وجود دارد.

امام ابوحنیفه بعد از متن صریح قرآن، تنها به درستی شمار معینی از احادیث نبوی باور داشت، در حالیکه پیرو او، امام بخاری در مدت سفرهای خود به حجاز و شام، به روایت خود وی بیش از هفتاد هزار حدیث را که در مدتی نزدیک به دویست سال سینه به سینه نقل شده و درستی آنان نا روشن بود، جمع آوری کرده، نزدیک به 7400 حدیث را به عنوان «صحیح» منتشر نموده بود.[6] این موضوع مورد بحث محدثان دیگر قرار گرفت. آنها نیز هر کدام چند هزار حدیث درباره  افکار و اعمال پیامبر جمع کرده بودند و صحت و سقم نتایج کار هر محدث موضوع بحث داغ میان علمای آن دوره بود. اما چه هفت حدیث و چه هفت هزار، نتیجه کار بین اکثر روحانیون و فقیهان این بود که نه حاکمان و نه دانشمندان و فیلسوفان، بلکه تنها کتاب آسمانی و احادیث معتبر می توانند اعمال شخصی و اجتماعی انسان ها را تنظیم و معین کنند.[7] این خلاصه طرز فکری بود که در سالهای پایانی سامانیان یعنی حدود یک هزار پیش، در پایتخت سامانیان بخارا حاکم شده بود.

ضدیت میان خردگرایان و سنت گرایان رفته رفته شدیدتر گشته، در نهایت به صحنه سیاست و دربار سامانی هم کشیده شد.

از نظر سنت گرایان محافظه کار، کار بدانجا کشیده بود که بیرونی نیاز به قبله و رو نمودن به کعبه را در هنگام ادای نماز مورد شک قرار میداد[8] و ابن سینا در کتاب خود «قانون در طب» به جای رد و تکفیر نوشیدن شراب، جنبه های خوب و بد آن را توضیح میداد و حتی نوشیدن مقداری «شراب خالص» را در برخی موارد (مثلا پس از صرف غذا) برای سلامتی توصیه می نمود.[9] از نگاه سنت گرایان، این دیگر «الحاد» و «ارتداد» شمرده می شد.

شاید هم مهاجرت و دربدر شدن ابن سینا از بخارا و بیرونی از خوارزم در بحبوحه زوال سامانیان، آغاز نمادین شکست خردگرایی و پیروزی سنت گرایان مذهبی بود.

دو، سه قرن پس از خلافت هارون الرشید و آغاز «دوره طلایی دانش» در دنیای اسلام، این دوره با غلبه سنت گرایان و روحانیونِ بانفوذ بر اهل خرد و دانش غیر مذهبی (سکولار) پایان یافت.

یکی از فعال ترین و بانفوذترین روحانیون سنت گرا که پرچم مبارزه با فلسفه و دانش معاصر را برافراشت،  فقیه و متفکر بزرگ، امام ابو حامد غزالی از طوس خراسان بود. غزالی در زمان سلجوقیان در مدرسه «نظامیه» بغداد که از سوی وزیر معروف و ایرانی سلجوقیان، نظام الملک، تاسیس یافته بود، مشهورترین و بانفوذترین شخصیت مذهبی به شمار می رفت که هر سال ده ها روحانی را تربیت کرده و به ولایت های مختلف می فرستاد. او با هرگونه تفکر غیرشرعی و از آن جمله کار و آثار دانشمندانی چون فارابی، بیرونی، رازی، ابن سینا و فیلسوفان شرقی و مسلمان که تحت تاثیر علم و فلسفه یونانی بودند، مخالفتی آشکار و آتشین کرده، آنها را تکفیر می نمود. غزالی از جمله در اثر خود به نام «المُنقِذ من الضلال» یعنی «رهایی یافته از گمراهی» (ترجمه فارسی زیر عنوان «اعترافات غزالی») در باره این دانشمندان و فلاسفه می نوشت: «بایستی مردم را از مطالعه کتب آنان و خطرات آن حراست نمود و همانطور که کودکان را باید از بازی با مار بازداشت، گوش ها را باید از شنیدن آن سخنان مختلط و درآمیخته دور نگه داشت، همچنانکه بر پدر دوراندیش که می داند فرزندش در همه کار ها از او تقلید خواهد کرد، فرض است در برابر کودک به مار نزدیک نشود، بلکه به عکس باید خود را بیمناک و هراسان نشان دهد. بر دانشمند حقیقت بین نیز فرض است که با آن کتاب ها چنین رفتار نماید».[10]

حضور و تبلیغات گروه های دیگر مذهبی و به خصوص شیعیان اسماعیلی و دوازده امامی و همچنین «خوارج» در ماوراءالنهر چیز جدیدی نبود. اما در اواخر سامانیان فعالیت آنها بیشتر و شدیدتر گشت، تا جایی که حاکمان برخی شهر ها مانند نیشابور و دست اندرکارانِ دربار بخارا مانند دبیر دیوان، فرمانده ترک به نام «آیتاش» و  احتمالا خود امیر نصر دوم به سوی افکار شیعه اسماعیلیه تمایل یافته بود.[11]

همین وضع، در شرایط کشمکش های خانوادگی میان خود سامانیان و نالایقی آخرین امیران سامانی از سویی و افزایش روزافزون قدرت سپاهیان ترک از سوی دیگر، باعث شورش اکثر روحانیون با نفوذ سنی و حمایت فرماندهان و سربازان تُرک حکومت و دربار از شورشیان شد. نتیجه این کشاکش و شورش، از لحاظ سیاسی، سقوط نهایی سامانیان و در زمینه مذهبی و فلسفی قدرت گرفتن بنیادگرایی سنّی به عنوان مذهب دولتی و حاکم بود که مکتب ها و اندیشه های دیگر را طرد و حتی سرکوب می نمود.

دولت سامانی در حال فروپاشی قرار داشت. نه مردم ایرانی زبان بومی  و نه ترک­های منطقه از آن پشتیبانی می کردند و نه حتی فرماندهان ترک دربار بخارا.

(ادامه دارد)

[1] توضیحات کمی بیشتر در فصل «تحول زبان فارسی» همین کتاب

[2]  بیرونی: الصیدنه فی الطب، تهران 1383، ص 168-169

[3]  سرگذشت ابن سینا، به قلم خود او و شاگردش ابوعبید عبدالواحد جوزجانی، ترجمه سعید نفیسی، تهران 1331، ص 65-68

[4] فریدون سپهری: پژوهشی درباره امامان اهل سنت، تهران 1380، ص 63

[5] Madelung, W. (1990): “al-Māturīdī”, in EIs, Second Edition, pp. 846-847

[6] Robson, J.: al-Bukhari, in EIs, 2. Edition, vol. 1, Brill, Leiden 1960, pp. 1296-97

[7] Starr, pp. 247-254

[8] al-Biruni, Aby Reyhan: A Chronology of Ancient Nations (English translation,) London 1886, p. 329; Starr, 372

[9] Avicenna (ibn-Sina, Abu Ali): A Treatise on the Canon of Medicine (original Arabic: al-Qanun fi-l Tibb,) around 1025-1037, English translation, London 1930, Reprint New York 1973, pp. 801-802

[10] اعترافات غزالی، کتاب المنقذ من الضلال، ترجمه زین الدین کیایی نژاد، تهران 1338، ص 60-61. در مورد غزالی در فصل «دین و دولت در عهد سلجوقی» کتاب حاضر اطلاعات بیشتری داده شده است.

[11] Negmatov, Nugman N.: The Samanid State, in Asimov, M. S. and Bosworth, C. E. (eds.) (1998): History of Civilizations of Central Asia, Vol. IV, UN Publishing; Starr, p. 244

منابع اصلی در این لینکادامه خواندن

سامانیان و پایان شکوفایی

بنیانگذار دودمان سامانیان «سامان خُدات» (خداه، خدا) به روایتی حاکم روستای سامان در نزدیکی بلخ و از دهقانان یعنی زمینداران بانفوذ بومی و ایرانی تبار بود.  او از تبار بهرام چوبین از سرداران شورشگر ساسانی محسوب می شد که در سال 591 م. به قبایل ترک پناه برده بود[1].

سامان خدات از همان ابتدای تسخیر ایران توسط اعراب، اسلام را پذیرفت و مورد حمایت اسد بن عبدالله قرار گرفت که در سال های 720 م. حاکم امویان در خراسان بود. سامان به احترام حاکم عرب، نام فرزندش را «اسد» گذاشت. مدتی بعد که قیام عباسیان علیه امویان آغاز شد، اسد از آغاز این قیام از عباسیان حمایت نمود و چهار فرزند او در زمان خلافت مامون همراه با طاهر بن حسین سرسلسله طاهریان در سرکوب شورشگران محلی و رقیب اصلی مامون یعنی برادرش، خلیفه ششم، امین شرکت کردند. در چند فصل گذشته گفتیم که لشکریان طاهر نیروهای طرفدار خلیفه امین را شکست داده و حتی خود او را به قتل رساندند و در نتیجه مامون به عنوان خلیفه هفتم عباسی بر مسند قدرت نشست.

مامون پس از پیروزی بر برادر خود مدتی در مرو باقی ماند و به عنوان پاداش خدمات طاهر، او را فرمانده ارشد و حاکم کل عراق منصوب نمود. طاهریان درست مانند سامانیان از ابتدای جنبش عباسیان از آنان پشتیبانی کردند و ابتدا در صفوف ابومسلم و سپس به نفع مامون و علیه برادر او امین پیروزمندانه جنگیدند. در همان دوره که مامون با کوشش های طاهر بن حسین خلیفه شده بود و هنوز در مرو به سر می برد، هر چهار فرزند اسد سامانی با حکم مامون و پشتیبانی طاهر به حکومت چهار شهر ماوراءالنهر یعنی سمرقند، فرغانه، چاچ یعنی تاشکند و هرات منصوب شدند. آنها بنیان گذاران سلسله ایرانی سامانیان بودند.

این در سال 819 م. و در دوره حکومت طاهریان در خراسان و ماوراءالنهر بود.

از این چهار برادر و فرزندان آنها تنها نصر بن احمد، حاکم فرغانه و برادر او اسماعیل و فرزندان او در حاکمیت شهرهای ماوراءالنهر مانده وحتی قدرت خود را به دیگر شهرهای ماوراءالنهر و سپس خراسان گسترش دادند.

با درگذشت طاهر بن حسین و زوال حکومت طاهریان در خراسان، نصر بن احمد (نصر یکم) سامانی عملا تبدیل به تنها حاکم ماوراءالنهر شد و خلیفه عباسی معتمد نیز در سال 875 م.  او را در این مقام تایید نمود. اما برای برادران سامانی، این هنوز تنها حکومت بر ماوراءالنهر بود. آنچه که هنوز ناروشن بود، نتیجه رقابت بین دو برادر سامانی، نصر و اسماعیل بود. با در نظر گرفتن پیروزی اسماعیل بر عمر و لیث صفاری در خراسان و فتوحات بعدی و گسترش حیطه حاکمیت این دودمان، احتمالا باید نه نصر، بلکه برادر او اسماعیل بن احمد را بنیانگذار واقعی سامانیان نامید. امیر اسماعیل پس از اوج اختلاف با برادرش نصر و شکست دادن او در یک جنگ، با ادامه حاکمیت برادر مخالفتی نکرد، تا جایی که  نصر تا زمان مرگش در سال 892 م. رسما حاکم ماوراءالنهر باقی ماند. این شکل احترام به «برادر شکست خورده»  نیز در واقع اعتبار و محبوبیت اسماعیل را دو چندان نمود.

در شرایط ضعف طاهریان، دولت منطقه ای صفاریان از سیستان و مناطق جنوبی به خراسان نیز دست یافته و حکومت این سرزمین در نیشابور را از دست عوامل طاهریان گرفته بود، اما از سوی خلافت عباسی پیوسته مورد سوءظن و تهدید قرار داشت. در این لحظه حساس امیر اسماعیل به لشکریان عمرو لیث صفاری که پس از برادرش یعقوب لیث حکومت نیشابور را بدست خود گرفته بود، هجوم برد. با شکست و کشته شدن عمرو لیث، سامانیان به تنها دودمان حاکم بر سرتاسر خراسان و ماوراءالنهر تبدیل شدند (احتمالا در سال 287 ق. یا 900 م.) و از سوی خلیفه نیز در این مقام تایید گردیدند.

در دوره سامانیان اکثر مردم ماوراءالنهر به دین اسلام گرویدند. همانند نجد ایران، در ماوراءالنهر نیز ابتدا مردم شهرها اسلام آوردند، اما مسلمان شدن مردم روستاها، بخصوص در مناطق کوهستانی و دوردست بیشتر طول کشید. در این مناطق، باورها و عادات و رسوم ملی و محلی در بین مردم بیشتر دوام آورد و به تدریج با عادات و رسوم اسلامی مخلوط گردید.

بدون شک دلاوری و پیروزی امیراسماعیل و خاندان او در جنگ علیه صفاریان نقش بزرگی در استقرار دودمان سامانیان بازی کرده بود. اما شرایط خارجی یعنی زوال طاهریان، ضعف هر دو قدرت منطقه ای و مرکزی صفاریان و دستگاه خلافت، شرایط کلی را برای رشد و نمو یک دودمان جدید، یعنی سامانیان آماده نموده بود. این دودمان می بایستی آنچه را عملی کند که حاکمین طاهری و صفاری از عهده آن بر نیامده بودند: استقلال عملی از خلافت عباسی، ثبات  و تجارت  و قطع دست اندازی های قبایل ترک از دشت های شمال و شرق.

امیر اسماعیل  دو بار در سال های 893 و 903 م. به تالاس (عربی: طراز در قرقیزستان و قزاقستان کنونی) حمله برد تا مرزهای شمالی را در مقابل دست اندازی های قبایل ترک مصون نماید. این لشکرکشی ها باعث گسترش حیطه حاکمیت سامانیان به آن سوی سیردریا، پذیرش بیشتر اسلام از سوی ترکان  چادر نشین و ایجاد آرامش نسبی در مرزهای دولت اسلامی با قبایل کوچ نشین گردید.

لشکرکشی های نامبرده به دشت های شمال مدتی پیش از سامانیان یعنی در زمان حکومت طاهریان شروع شده بود و امیران محلی سامانی نیز در آن شرکت می کردند. هدف این لشکر کشی ها تحکیم مرزهای شمال و شرق از هجوم ترکان و در عین حال گرفتن اسیر از آنان بود که به تدریج تبدیل به منبع مهم درآمد حکومت گردید. در لشکرکشی های امیر اسماعیل سامانی ده ها هزار اسیر مرد و زن به دست سامانیان افتاد که به ماوراءالنهر آورده شدند. مثلا در لشکر کشی سال 893 م. «ده هزار نفر کشته و پانزده هزار نفر اسیر گرفته شد»[2]. آنها دیرتر یا به فروش می رسیدند یا به عنوان غلامان جنگی و سرباز به خدمت دولت سامانی در می آمدند و یا برای دستگاه خلافت در بغداد فرستاده می شدند.

بخش قابل توجهی از ثروت سامانیان نیز از همین هجوم ها و فروش بردگان ترک حاصل می گردید.  صرفنظر از لشکرکشی های امیران سامانی، گروه های جداگانه و حتی دسته های مسلح و نومسلمان ترک نیز برای اسیر گرفتن دیگر ترک های کوچ نشین به دشت ها هجوم می بردند و این اسیران را برای فروش به ماوراءالنهر می آوردند. برای ورود به سرحدات دولت سامانی از بابت هر اسیر باجی برابر با هفتاد تا یکصد درهم و همچنین «حق جواز» گرفته می شد[3]. مقدسی نوشته است که «سامانیان باج گیری از بابت فروش اسیران را به دست خود گرفته بودند و خراسان سالانه از بابت عبور 12000 برده از آمودریا درآمد به دست می آورد»[4]. اما بعد از مدتی خود ترک ها به صورت قبیله ای یعنی هر قبیله به دنبال رئیس خود و به صورت داوطلبانه به اسلام گرویدند.

بخش بزرگی از ترک های واحه های شمال سیردریا (سیحون) و از جمله کاشغر که اساسا وابسته به دو گروه قبیله ای اُغوز و قراخانی (و یا قارلوق) و طایفه های مربوط به آنان بودند، در نیمه دوم قرن دهم بدون جنگ و خونریزی و اصولا داوطلبانه مسلمان شدند.  همچنین در نتیجه لشکرکشی های تالاس راه  دراویش ایرانی که غالبا تمایلات صوفی داشتند به دشت های آسیای میانه باز شد.

دربار سامانیان در بخارا مدرسه ویژه ای برای غلامان ترک تاسیس کرده بود که آنها را به عنوان سرباز و فرمانده نظامی تربیت می نمود. عده ای از این افراد کارآزموده در دستگاه حاکم ماوراءالنهر و خراسان می ماندند و تعداد بیشتری از آنان برای خدمت در دربار و لشکر عباسیان به بغداد اعزام می شدند. وزیر معروف سلاطین سلجوقی، نظام الملک طوسی، این سیستم آموزش نظامی و اداری سامانیان را در اثر معروف خود «سیاست نامه» شرح داده و آن را به عنوان نمونه ای که می تواند سرمشق قرار گیرد، مدح نموده است. مدتی پیش از آن، برادر مامون و خلیفه بعدی معتصم که به لشکریان ویژه ترک آسیای میانه اعتماد و اتکای زیادی داشت، شهر سامره در شمال بغداد را تاسیس نمود که برای مدتی تبدیل به پایتخت جدید امپراتوری و مرکز نظامیان ترک شد.

در قرن دهم ترک هایی که از دشت های شمال می آمدند، ابتدا اسلام می آوردند و پس از مدتی به دستگاه خلافت در بغداد اعزام می شدند و یا به دیگر نقاط امپراتوری می رفتند. مورخ معاصر عرب، اسماعیل عثمان، می نویسد کسانی که اسلام نیاورده بودند، به کارهای رسمی از جمله خدمت در لشکر اسلامی پذیرفته نمی شدند[5].

شرح موضوع مهم حضور ترکان در بغداد و سامره و مسائل مربوط به نقش آنان در دربار خلفای عباسی از چارچوب این کتاب خارج است.

می توان قبول کرد که تا آخر قرن دهم یعنی سال های 1000 م. اکثریت بزرگان ترک ها، چه آنها که به عنوان غلام و کنیز به سرزمین های اسلامی آمده بودند و چه آن عده که هنوز در دشت ها زندگی چادرنشینی را ادامه می دادند، مسلمان شده بودند. به هر حال پس از قرن دهم خبر و یا روایتی درباره مقاومت جدی ترکان یا ایرانیان در برابر قبول اسلام نمی بینیم. احتمالا آخرین مقاومت در برابر حاکمیت اعراب جنبش بابک خرم دین در اواخر قرن نهم در آذربایجان بود که در دوره خلافت معتصم در هم شکسته شد. رهبری این عملیات با سردار معروف لشکر خلافت، افشین هارون از استروشن در تاجیکستان کنونی بود که بعد از سرکوب قیام بابک، خود با اتهام همکاری با شورش مازیار در مازندران، ختنه نبودن و تمایل به دین زرتشتی از طرف دستگاه خلافت به قتل رسید[6].

در نتیجه لشکرکشی های امیر اسماعیل به دشت های شمال و در پی آن کوچ ترکان به ماوراءالنهر و خراسان و قبول اسلام از طرف آنان، دست اندازی های ترک ها تا اواسط قرن دهم قطع گردید و مرزهای شمال و شرق دولت سامانی نسبتا با ثبات شد. در شهرها نیز آرامش و امنیت نسبی برقرار بود. بطور همزمان استخراج و فروش نقره و مس و همچنین صدور محصولات کشاورزی و پارچه رونق یافت و این همه به بهبود رفاه مردم کمک نمود. سکه های طلا و نقره ضرب دولت سامانی که در اروپا یافت شده اند، خبر از تجارتی زنده در خراسان و ماوراءالنهر آن دوره می دهند. به طور کلی می توان گفت که «در طی نیمه اول سده چهارم هجری برابر با سده دهم میلادی قلمرو سامانی از اوضاع اقتصادی نسبتا پررونقی برخوردار بود»[7]، اما در نیمه دوم همان قرن، یعنی پس از سال 950 م. طبقه دهقان رو به زوال گذاشت و «نه تنها ظهور ترکان از طریق نظام غلامان دربار، بلکه زوال مناطق روستایی نیز موجب فقر و بینوایی دهقانان گردید»[8] و بیکاری و تنگدستی در شهر ها افزایش یافت.

امیر اسماعیل سامانی مدتی طبرستان، ری و حتی قزوین را هم به قلمرو خود افزود، اما سیستان و باقیمانده ایالت جبال (ماد سابق) خارج از حیطه حاکمیت او ماند. اسماعیل اگرچه رسما نماینده خلیفه عباسی در خراسان و ماوراءالنهر بود و عملا سلطان و پادشاه سرزمین خود به شمار می رفت، اما هرگز خود را بالاتر از «امیر» نمی دانست. در نظام اداری عباسیان «امیر» در واقع نایب السلطنه خلیفه عباسی بود. اسماعیل که «پیوسته خلیفه را طاعت نمودی»[9]، طبق روش رایج میان امیران سامانی، هدایایی به خلیفه می فرستاد، اما او از پرداخت منظم مالیات و خراج به بغداد خودداری می نمود[10]. به هر حال به نظر می رسد روابط اسماعیل و دیگر امیران سامانی با خلفای عباسی با احترام و ملاحظات خاصی همراه بوده است. هدایای امیران عبارت از زر و سیم و یا بردگان ترک بوده، اما پرداخت منظم خراج در کار نبوده است. به همین صورت در سکه های سامانی بر یک روی سکه نام خلیفه و بر روی دیگرش نام امیر سامانی حک می شد و در نمازهای جمعه خطبه به نام خلیفه و امیر، هر دو خوانده می شد.

اکثر تاریخ نگاران امیر اسماعیل را با احترام و تحسین یاد کرده اند. در این میان ظاهرا آنچه مورخین را بیش از همه تحت تاثیر مثبت قرار داده، بیشتر از فرماندهی و سیاستمداری امیر اسماعیل، رفتار نیک او با مردم و حس عدالت خواهی وی نسبت به دوست و دشمن بوده است. مثلا منابع تاریخی می نویسند که پس از دوبار لشکرکشی به دشت های شمال برعلیه ترکان مسلح چادرنشین، در سمرقند و بخارا نیازی به نگهبانی از شهر و خانه ها نبوده و هر کس در آرامش و صلح زندگی می کرده، در حالی که مثلا در اواخر دودمان سامانیان، وضع امنیتی ماوراءالنهر کاملا آشفته شده بود. نمونه دیگر سنگ های ترازو هاست که روی آنها نام امیر اسماعیل حک شده بود و این نشان می دهد که عاملان دولت وزن واقعی این سنگ ها را کنترل می نمودند تا سوء استفاده ای از سوی فروشندگان انجام نگیرد.

جانشین اسماعیل، احمد، سیستان را که هنوز تحت حاکمیت صفاریان باقی مانده بود، فتح کرد، اما در طبرستان گروهی از شیعیان زیدی قیام کردند و احمد بن اسماعیل پیش از آنکه کار زیادی از دستش برآید، به دست گروهی از غلامانش کشته شد. برخی منابع نوشته اند که علت قتل احمد آن بوده که او «بیش از حد» به برخی «علما» گوش فرا می داده و همچنین گویا امر کرده بوده که فرمان ها و تصمیمات دولت، بر عکس دوران پدرش، امیر اسماعیل، نه به فارسی، بلکه  به عربی نوشته شوند[11]. منظور دقیق از این گمانه زنی ها روشن نیست. اما می دانیم که مدتی بعد فرزند و جانشین او، نصر، که متهم به طرفداری از شیعه اسماعیلیه شده بود، با کوشش فرزند خود از شورش علمای سنتی سُنی و توطئه نظامیان ترک دربار برای قتل او جان به در برده است.

فرزند امیر احمد سامانی یعنی نصر بن احمد (نصر دوم) هنگامی که جانشین پدر شد، هشت سال بیشتر نداشت. همین صغیر بودن نصر دوم باعث تشدید کشمکش ها و دشمنی های خانوادگی سامانیان، جناح بندی های داخلی و حتی شورش عمو و برادرانش علیه او شد. با اینهمه، نصر در مدت کوتاهی موفق به کنترل بحران های داخلی به نفع خود شده و وفاداری درباریان ناراضی و شورشی را به دست آورد و قدرت خود را تحکیم نمود. نصر دوم حتی توانست ری و طبرستان را فتح کند، اگرچه حفظ این ولایات برای او آسان نبود.

نصر دوم بی شک موفقیت خود در حل بحران های داخلی دربار را مدیون دو وزیر دانشمند و کاردان خود، ابوعبدالله جیهانی و ابوالفضل بلعمی بود. نصر بیست و نُه سال حکومت کرد. منابع گوناگون نوشته اند که نصر در دوره حکومت خود، مُبلغین شیعه اسماعیلی را در ماوراءالنهر مورد حمایت قرار داده و حتی، بنا به برخی منابع، گویا خود او پیرو اسماعیلیه شده بود. ظاهرا همین موضوع به صورت دلیل یا بهانه ای درآمده بود که علمای دینی سنتی و مکتبی بخارا از در انتقاد و مخالفت با نصر در آیند و فرماندهان و سربازان دربار که اکثرا ترک و سنی بودند، بخصوص در اواخر حکومت او این موضوع را بهانه قرار داده و به فکر شورش و برکنار کردن او باشند. اما طبق همین منابع تاریخی، نوح، پسر نصر، از یکی از توطئه هایی که علیه پدرش چیده شده بود، با خبر شده و در ضیافتی که برای طراحی آن توطئه برگزار شده بود، رهبر توطئه گران را کشته و با بقیه شورشگران به توافقی رسید. طبق این توافق قرار شد نصر از مقام خود کناره گیری کند و فرزندش نوح بر جای پدر بنشیند و در مقابل، فرماندهان لشکر در تصفیه فیزیکی اسماعیلی ها آزادی کامل داشته باشند. این حادثه که در سال 943 م. روی داد، زمینه قتل عام اسماعیلی ها را در خراسان و ماوراءالنهر فراهم نمود. از آن وقت به بعد نفوذ شیعه های اسماعیلی در خراسان و ماوراءالنهر به چند ولایت دوردست و کوهستانی (بخصوص بدخشان) محدود شد.

اما نوح یکم پس از نُه سال حکومت در سال 954 م. درگذشت. جانشین او عبدالملک بازیچه ای شد دردست نظامیان و فرماندهان دربار و بخصوص آلپ تکین که بالاخره امیر را ناچار کرد که حکومت خراسان را به او بدهد. پس از مرگ عبدالملک در سال 961 م. نظامیان ترک میان خود شروع به رقابت و کشمکش بر سر قدرت نمودند. حاکم خراسان آلپ تکین مسابقه قدرت را باخت و از نیشابور به غزنی (غزنه و یا همان غزنین تاریخی در افغانستان کنونی) رفت تا در آنجا حکومتی را برقرار کند که بعد ها «غزنویان» نام گرفت.

در دوره حکومت نوح دوم  معروف به نوح بن منصور دولت سامانی هنوز قدرت خود را بر اکثر نواحی و ولایات ماوراءالنهر اِعمال می کرد. در همین دوره بود که ابن سینا امیر نوح بن منصور را که بیمار شده بود، معالجه کرد و امیر به او اجازه داد که در کتابخانه بزرگ دربار در بخارا تحقیق کرده و تالیفات خود را ادامه دهد. دانشمند «بحرالعلوم» دیگر این منطقه، ابوریحان بیرونی نیر به دنبال اغتشاشاتی که در موطن او خوارزم رخ داد، مدتی در همین کتابخانه امیران سامانی کار و فعالیت کرده و سپس به دانشمندان دربار غزنویان پیوست. همچنین در این دوره بود که محمد بن احمد خوارزمی یا بلخی ادیب بزرگ و مولف نخستین دایره المعارف دنیای اسلام به نام «مفاتیح العلوم»، این اثر معروف خود را که در آن همه علوم آن دوره و ریزه کاری ها و حتی راه و رسم مدیریت اداری و حسابداری دولت را معرفی کرده و شرح می دهد، به عنوان «کاتب» و یا دبیر امیر نوح دوم و در کتابخانه معروف سامانیان به قلم آورده است. (این خوارزمی از ریاضی دان و فیلسوف معروف ایرانی به نام محمد بن موسی خوارزمی که تعبیر ریاضی «الگوریتم» هم از نام اوست و بیش از صد سال قبل از محمد بن احمد زیسته و در بغداد درگذشته، فرق می کند.)

امیرانی که در آخرین دهه های دودمان سامانیان بر سر کار آمدند، فاقد قدرت و نفوذ بودند و هر کدام مدت کوتاهی بر سر کار ماندند. اما جالب است که در همین مدت دو موضوع در کانون توجه این آخرین امیران سامانی باقی مانده بود: اولا حمایت از علم، ادب، موسیقی و هنر و ثانیا رقابت با حکومت آل بویه در مناطق مرکزی و غربی ایران. اگرچه بخش های بزرگی از مردم سرزمین های مرکزی و غربی ایران در آن دوره سنی بودند، ولی می دانیم که آل بویه شیعه زیدی بودند و از آنجایی که سامانیان نیز مانند اکثر روحانیون و مردم ماوراءالنهر و خراسان اهل سنت بوده و از مکاتب حنفی و یا شافعی پیروی می نمودند، کشمکش میان سامانیان و آل بویه، علاوه بر جنبه سیاسی، ماهیتی مذهبی هم داشت.

پس از مرگ نوح یکم در اواسط قرن دهم (954 م.) امیران سامانی، هم به فرماندهان نظامی ترک و سنی دربار و هم به علما و فقها که اکثرا سنی و حنفی بودند، وابسته تر و مطیع تر گشتند. علت این امر احتمالا ضعف روزافزون امیران و نیاز به حفظ دودمان و حاکمیت خود بود. همزمان با این روند می بینیم که آخرین امیران سامانی تمایل زیادی به تعارض و تقابل با هرگونه «بدعت» یا مکتب و جریان فکری غیر متعارف و فرقه مذهبی داشتند که مغایر با اکثریت مذهبی مردم و علمای دینی منطقه یعنی تسنن بود. شاید هم از این جهت آنان ترجمه فارسی و انتشار بسیاری از آثار مهم اسلامی را که به عربی نوشته شده بودند، ترتیب دادند، تا «خواص جامعه» بهتر بتوانند در مقابل فرقه های دیگر، از اسلام سنتی دفاع کنند. اما در عمل این تلاش ها نتوانستند از سقوط اجتناب ناپذیر سامانیان جلوگیری نمایند.

در واقع در سال 999 م. که پایان دولت سامانی به شمار می رود، نه تنها کرمان و طبرستان و گرگان که با حکم خلیفه به حکومت سامانیان سپرده شده بود، عملا از کنترل آنها خارج شده و به تصرف عضدالدوله از آل بویه افتاده بود، بلکه زور امیران سامانی حتی به والیان محلی خوارزم، چاچ و فرغانه نیز نمی رسید و آنها عمدتا در بخارا و تا حدی هم در سمرقند اعتباری داشتند که آن هم محدود بود.

قدرت و دولتداری سامانیان

پیش تر گفتیم که نصر اول و به دنبال او امیر اسماعیل از سوی خلیفه به عنوان حاکمان خراسان و ماوراءالنهر تعیین شده بودند. این گونه احکام البته تنها اعتبار یک حاکم را می افزود و گرنه وسعت قلمرو و ثبات حاکمیت هر امیری وابسته به  قدرت شمشیر، مهارت در فرماندهی و وفا داری  لشکریان او بود. در عین حال معمولا روند اوضاع چنان بود که در صورت قدرت گرفتن این و یا آن حاکم وفادار، خلیفه حکومت چند ایالت و ولایت همجوار دیگر را نیز به آن حاکم می سپرد. مثلا خلیفه در مقطع زمانی معینی حکومت اصفهان و یا سیستان را نیز به امیران سامانی داد. آنها اگر چه با یک لشکر کشی مدتی ظاهرا بر این ایالات دورتر هم حاکم شدند، اما نتوانستند به صورت واقعی و مستمر بر این سرزمین ها حکومت کنند.

در اینجا به نظر می رسد برای جلوگیری از سوء تفاهم خوانندگان توضیح کوتاهی ضروری باشد. امیر اسماعیل سامانی در منابع تاریخی نایب خلیفه، حاکم و یا والی خراسان و ماوراءالنهر و در عین حال، طوری که امیران سامانی خود را می نامیدند، «امیر» نامیده می شد، در حالیکه وی عملا پادشاه خراسان و ماوراءالنهر بود. همه این عناوین در مورد خراسان و ماوراءالنهر که در اکثر دوره عباسیان بخشی از خراسان شمرده می شد، یک معنا داشت. همین اطلاق در مورد حاکمان ایالات دیگر هم صادق بود. حاکمان یا والیان و در واقع شاهان محلی ایالت ها را خلیفه (امیرالمومنین) به این وظیفه منصوب  یا از آن عزل می کرد. همچنین نظام فرماندهی و فرمانبری، اخذ مالیات و خراج یا سرباز گیری نیز متناسب با همین هِرَم از بالا به پایین سازماندهی شده بود. بعد از آغاز زوال خلافت عباسی، آن دسته از حاکمان و والیان محلی قدرتمند مانند سلطان محمود غزنوی و ملکشاه سلجوقی که به سرزمینی وسیع حکم می راندند، خود را به تدریج «سلطان» و «شاه» نامیدند.

همچنین گفتیم که برخلاف ایران ساسانی، ماوراءالنهر از نگاه تاریخی به دلایل مختلف همیشه متشکل از حکمرانان و شاهزادگان محلی در شهرهای مهم این سرزمین از جمله سمرقند، بخارا، چاچ (تاشکند) و یا کمی دورتر، بلخ و خوارزم بود. البته نوعی تقسیمات اداری مبتنی بر حکومت ایالت ها و ولایت ها همیشه در تاریخ همه این سرزمین ها وجود داشت و این وضع پس از اسلام نیز ادامه یافت. اما در دوره ساسانیان و یا حتی پیش تر از آنان در ماوراءالنهر اصولا دولتی مرکزی و حتی ایالتی که  از نگاه سیاسی و نظامی کم و بیش بر سرتاسر منطقه حاکم باشد و مثلا از مردم همه ولایات مالیات بگیرد، در بین نبود. از این جهت مهم است که ببینیم آیا در دوره سامانیان از نگاه مرکزیت اداره دولتی تغییرات مهمی رخ داده بود، یا نه. جواب کوتاه به این پرسش این است که امیران سامانی کوشش هایی در این جهت انجام دادند، اما، هم گذشته ماوراءالنهر و هم اوضاع کلی سیاسی پس از سقوط ساسانیان و تسلط اعراب، شرایط ایجاد و تقویت دولتداری متمرکز در ماوراءالنهر و خراسان را دشوارتر کرده بود.

امیر اسماعیل ابتدا تلاش نمود که در محدوده ماوراءالنهر یعنی ازبکستان، تاجیکستان و خوارزم کنونی حاکمیت پادشاهان و شاهزادگان کوچک را لغو کند و همه را تابع دولت خود در بخارا نماید. اما در قرن دهم که حتی خلیفه عباسی نیز عملا در کنترل حاکمان محلی مناطق دورتر از بغداد دچار مشکلات می شد، تحکیم قدرت دولت در ماوراءالنهر کار آسانی نبود. با اینهمه، امیر اسماعیل مثلا یک حاکم سامانی را شهر کاث در شرق آمودریا منصوب نمود، اگرچه در غرب آمودریا (گورگنج)، پادشاه محلی، حاکمیت امیر اسماعیل را پذیرفت و همچون خراج گذار او در منصب خود باقی ماند. به نظر می رسد پادشاهی محلی استرَوشنه (اشروسنه قدیمی یا استرَوشَن در تاجیکستان کنونی) نیز در همین مدت (حدودا 893 م.) برچیده شده و این سرزمین رسما تحت حاکمیت سامانیان درآمد. اما در عمل  خوارزم بخاطر دوری و انزوای جغرافیایی از سُغد، همچنان استقلال سیاسی خود را حفظ نمود.

سازماندهی داخلی دولت سامانی شبیه دولت مرکزی عباسیان طرح ریزی شده بود. به گفته فرای[12] حیطه قلمرو دولت سامانی اساسا از دو بخش اصلی ماوراءالنهر و خراسان تشکیل یافته بود. در بعضی دوره ها، خلیفه، حکومت بعضی ولایات و ایالات همسایه را نیز به امیر سامانی داد. اما عملا تصرف و حفظ این حکومت ها مثلا در طبرستان و یا ری و اصفهان مشکل و شکننده بود.

خراسان در واقع تحت حاکمیت فرمانده لشکر و یا حاکم سامانی خراسان با مرکزیت مرو و دیرتر نیشابور قرار داشت. دو شهر دیگر خراسان عبارت از بلخ و هرات بود. در ابتدا امیر سامانی حکومت خراسان را به یکی از خویشان خود می داد. اما بعدا با قدرت گرفتن غلامان و فرماندهان ترک در دولت سامانی، امیر سامانی مجبور شد حکومت خراسان را به این فرماندهان بدهد. در این صورت نیز مقابله با خودسری و سرکشی این فرماندهان مشکل بود. اگر امیر نفوذ و قدرت کافی داشت، حکمش نه تنها در بخارا و سمرقند، بلکه حتی در خراسان نیز اجرا می شد. اما اگر امیر ضعیف بود، در نزد حاکمان زیر دست خود اعتبار چندانی نداشت و بدین ترتیب جمع آوری مالیات و یا سرباز در دوره های ضروری با دشواری هایی روبرو می شد.

در دوره سامانیان پایتخت  این دولت پیوسته بخارا بود، اما وزن سیاسی و بخصوص نظامی خراسان مستقیما بر سرنوشت دولت تاثیر می گذاشت.

با اینهمه به نظر می رسد ماوراءالنهر با پذیرش دین اسلام و جا افتادن نظام دولت داری جدید (خلافت اسلامی، امارت سامانیان و حاکمان محلی) یعنی میان سال های 700 تا 850 م. از سرزمینی منقسم میان حکمرانان کوچک به یکی از ولایات خلافت عباسیان تحت حاکمیت سامانیان و دولت های بعدی تبدیل شد. در ضمن تا دوره سامانیان هر یک از شهرهای ماوراءالنهر پادشاهی و هر پادشاهی عنوانی داشت، ولی در زمان سامانیان این قبیل عناوین از قبیل نام های سغدی شاهزادگان و حاکمان شهرهای مختلف مانند خدات، اخشید و افشین در جهت کوششی برای تحکیم یک دولت مرکزی و متحد برچیده شدند. با این همه، احتمالا به خاطر سنت نظام دولتشهری در تاریخ ماوراءالنهر، روابط امیران سامانی با حاکمان و سران محلی ولایات منطقه بیشتر بر پایه وصلت و مصالحه بود و نه رویاروئی، جنگ و حذف طرف مقابل.

از نظر تمرکز در اداره دولت، قدرت سامانیان بخصوص در اواخر این دودمان در عمل متمرکز بر بخارا و سمرقند شده بود. برای نمونه «سامانیان صاحب اختیار رسمی خوارزم بودند، اما در عمل ندرتا در آن سرزمین مداخله می کردند»[13].

مانند اکثر ولایات دیگر ایران در عهد عباسیان، در ماوراءالنهر نیز تبعیت حاکم یک ولایت کوچک از امیر ویا حاکم ایالت بزرگ (مثلا تبعیت حاکم خوارزم از امیر سامانی در بخارا) دو پایه اصلی داشت: اولا جمع آوری و ارسال مالیات و ثانیا تامین سرباز و جنگجو. البته میزان تمرکز و سازماندهی اداری دولت و لشکر به قدرت و نفوذ و نیز اعتبار امیر و یا پادشاه هم وابسته بود. مثلا در حالی که امیر اسماعیل توانسته بود حکومت خوارزم و حتی طبرستان را تابع خود کند، ولی امیران جانشین او در این راه  دچار مشکلاتی جدی بودند.

در پایتخت یعنی بخارا حکومت سامانی دو شاخه اصلی داشت: یکم «درگاه» و یا همان دربار که امیر سامانی در راس آن قرار داشت و سپاه زیر دستش و تحت فرمانش بود و دوم: «دیوان» به معنی دیوان وزیران یعنی بوروکراسی دولتی که ریاست آن را «وزیر» (به معنی وزیر اعظم) عهده دار بود. وزیر، دست راست امیر به حساب می آمد و بعضا از جمله در غیاب امیر حتی می توانست به سپاه هم فرماندهی نماید. دربار یعنی امیر و خانواده وی تحت نگهبانی و حفاظت «حاجب» و به اصطلاح گارد نظامی مخصوص او بود که اکثرا عبارت از غلامان سابق ترک بودند. کارهای جاری و غیر نظامی خانواده امیر نیز تحت مسئولیت مقامی به نام «وکیل» بود. به عبارت دیگر دیوان یعنی بوروکراسی دولتی و رئیس آن یعنی وزیر در برابر دو بخش جداگانه درگاه یعنی حاجب و وکیل نوعی «توازن» برقرار می کرد.  ولی این مناسبات وابسته به خصوصیت های افراد مسئول و تاثیر و روابط آنها با همدیگر بود و در دوره های گوناگون، فراز و نشیب زیادی داشت.

تا سال های 950-960 م. نقش دیوان بخاطر وزیران قدرتمند و دانشمندی از خانواده های جیهانی و بلعمی چشمگیر و حتی تعیین کننده بود. به گفته نرشخی، مولف «تاریخ بخارا»، دیوان سامانیان در دوره این وزیران ده دیوان یا وزارتخانه داشت که مهم ترین آنان عبارت بودند از دیوان وزیر (به اصطلاح امروزی: صدارت و یا نخست وزیری)، دیوان مستوفی (خزانه داری)، دیوان صاحب شُرط (نگهبانان دربار)، دیوان صاحب موید و یا بَرید (مراسلات و پُست)، محتسب (پلیس و انتظامات)، مشرِف (تشریفات)، اوقاف (عطیه های دینی)  و قضا (دادگستری)[14]. این ادارات همه امور زندگی مردم را به جز امور دینی که کاملا در دست روحانیون و خارج از تاثیر حکومت و نظامیان بود، تنظیم می نمود.

در دولت سامانیان نیز همانند دوره ساسانیان «اهل قلم» به سه گروه تقسیم می شدند. یکم: کاتب ها و یا دبیران که در دیوان های مختلف کار اداری و رسمی می کردند. این گروه که در زمان ساسانیان بسیار با نفوذ بود، در دوره اعراب با قبول اسلام همچنان به کار خود ادامه داد و از جمله مسئول دفترداری و جمع آوری مالیات، مکاتبات و اسناد بود. دوم: علما و یا روحانیون دینی که در دوره ساسانیان عبارت از موبدان زرتشتی بودند و بعد از پادشاه، دومین طبقه با نفوذ محسوب می شدند. این طبقه بعد از تسلط اعراب، کار و نفوذ خود را از دست داد و ناچار به مهاجرت، گوشه نشینی و یا قبول اسلام گردید و به زودی جای خود را به قشر روحانیون اسلامی داد که تعدادشان روزافزون بود. آنها در ابتدا اکثرا عبارت از اعراب مهاجر بودند، اما بزودی و بخصوص در خراسان و ماوراءالنهر و در میان موالی ایرانی عراق، قشر بزرگ و با نفوذی از ایرانیان نومسلمان به خیل فقیهان، محدثان، مفسرین و واعظان اسلامی پیوست. و سوم: اُدبا یعنی ادیبان، دانشمندان، شاعران و نویسندگان. فرای می نویسد در ابتدا یک وزیر یا دبیر ممکن بود صفات و مشخصات دو یا حتی هر سه گروه نامبرده از «اهل قلم» را در خود جمع کند. اما در خراسان و ماوراءالنهر، این سه گروه به تدریج از همدیگر دور شدند و بخصوص میان دبیران و فقها جدایی و گاه حتی اختلاف افتاد[15]. مدتی بعد، در نیمه دوم قرن دهم میلادی، درست مانند آنچه که در دربار خلافت عباسی در بغداد رخ داد، در پایتخت و دربارسامانی نیز قدرت «حاجب» یعنی گارد غلامان و فرماندهان بالا گرفت و همین تحولات در دستگاه حاکم خراسان نیز اتفاق افتاد. نتیجه این وضع، رقابت و کشمکش بر سر قدرت بود و از آنجا که در هر دو مورد ماوراءالنهر و خراسان، نظامیان تازه به دوران رسیده ترک اکثریت را در دست داشتند، رقابت و جنگ قدرت اساسا میان گروه های ترک بود. با این ترتیب، در اواخر این دودمان، امیران سامانی که نه قدرت و نفوذ اجداد خود را داشتند و نه در داخل خانواده خود صاحب آرامش و صلح بودند، قدرت را به نفع فرماندهان نظامی ترک از دست دادند.

در بحبوحه همه این کشمکش های سیاسی، اتحاد ها و افتراق های گروهی و خانوادگی سامانیان و همچنین اِعمال نفوذ و رقابت سرسختانه گروه های نظامی ترک با همدیگر، قراخانیان ترک که در شمال و شرق ماوراءالنهر یعنی در کاشغر و بالاساغون به اسلام گرویده و حکومتی قبیله ای تشکیل داده بودند، از ضعف و بی ثباتی دولت سامانیان استفاده کرده و در سال 995 م. وارد بخارا شدند و دولت سامانی را برکنار نمودند.

طبق روایت تاریخ نگاران، انتقال قدرت از سامانیان به قراخانیان به تدریج انجام گرفت و چند سال ادامه یافت، بدون آنکه این انتقال قدرت همراه با جنگ و خونریزی جدی باشد. مردم سغد اگرچه هنوز نسبت به دودمان و امیران سامانی و خدمات آنان حس احترام داشتند، اما حاضر نشدند از آنان در مقابل قراخانیان دفاع کنند. نصر ایلک، خاقان (قاغان و یا قاآن) قراخانی که مسلمان شده بود، حتی خطاب به مردم پیام داد که  او همچون «دوست و همکیش» سغدیان به بخارا آمده و دولت را به دست گرفته است.  امیر سامانی عبدالملک که از بخارا گریخته بود، کوششی نشان داد تا مردم را بر ضد قراخانیان بشوراند، اما با  بی تفاوتی مردم روبرو شد. حتی علمای با نفوذ و سنی بخارا به مردم توصیه کردند که «قراخانیان نیز مسلمانان مومن و اهل سنت هستند و انشالله لایق حکومت می باشند»[16]. در واقع به نظر می رسد که قراخانیان نیز چندان در تصرف قدرت سامانیان جدی نبودند و یا به آن باور نمی کردند، چرا که ده سال بعد آخرین «امیر» بی قدرت سامانی، اسماعیل دوم، مجددا تلاش نمود تا به یاری ترک های اغوز تخت و دربار از دست رفته خود را به دست آورد. اما با وجود برخی کوشش های این  طوایف ترک، امیر سامانی موفق نشد و قدرت رسما به دست قراخانیان ترک افتاد.

اگر از حکومت های محلی چهار فرزند اسد در چهار شهر ماوراءالنهر صرفنظر کنیم، می توان آغاز دودمان سامانیان را در سال 875 م.  یعنی تاریخ آغاز حکمرانی نصر بن احمد در نظر گرفت. در واقع حکومت اصلی و یا دوره اوج قدرت سامانیان یک قرن طول کشید. یکصد سال پس از حکومت نصر و اسماعیل و به ویژه نصر بن احمد و یا نصر دوم که دوران شکوفایی فرهنگی و سیاسی این دودمان را تحقق بخشید،  نوادگان آنان دچار اختلافات خانوادگی، کشمکش از داخل، فشار از سوی نظامیان و بخصوص غلامان ترک خود و تصرف قدرت از سوی دودمان های نوخاسته ترک یعنی قراخانیان و غزنویان شده و به حاکمان «صوری» مبدل گشتند که این حاکمیت ظاهری هم در سال 1005 م. رسما از میان رفت.

پایان حکمرانی سامانیان همزمان بود با پایان حاکمیت و اکثریت قومی و فرهنگی دستکم دو هزار ساله ایرانی تباران بر ماوراءالنهر و آغاز حاکمیت ترکان از طیف ها و طایفه های گوناگون، روندی که تاثیرش تنها به ترک زبان  شدن و یا حاکمیت ترکان بر آسیای مرکزی محدود نمی شد.

بدین ترتیب در آسیای میانه، ماوراءالنهر، ایران و خاورمیانه و دیرتر روم شرقی (بیزانس و یا ترکیه کنونی) تحولاتی بنیادین آغاز گردیده بود که می رفت تا همه چیز را در این مناطق دستخوش تغییر نماید و به آنچه که با ظهور و گسترش اسلام متحول شده بود، شکل و محتوای جدیدی بدهد: حکومت داران و لشکریانی  با اصالت ترکی که در حال آمیزش با مردم، فرهنگ و دولت داری ایرانی در بستری مشترک و اسلامی بودند.

رواج علم و ادب

آنچه که تاکنون درباره سامانیان گفتیم، اصولا سلسله مراتب دودمانی یعنی حکومت امیران مختلف سامانی بود که بعد از مدتی که در ماوراءالنهر و سپس تمام خراسان و حتی برخی ولایات دیگر ایرانی حاکم گردیدند، به تحکیم قدرت خود پرداختند و بالاخره در اثر اختلافات خانوادگی و قدرت یافتن نظامیان ترک دچار زوال شده و از سوی «قراخانیان» که در دشت های شمال اقتدار یافته بود، سرنگون شدند. اما آنچه که در برگ های مختلف کتاب های تاریخ درباره سامانیان باقی مانده، بیشتر از هر جنبه دیگر، اصول دولتداری، شکوفایی علم و ادب و تحول تاریخی زبان فارسی از مرحله فارسی میانه و یا پهلوی به فارسی معاصر دری است. درباره اصول دولتداری سامانیان مختصرا بحث کردیم. و اما درباره دو موضوع دیگر:

در زمان امیر نصر بن احمد معروف به نصر دوم و با حمایت فعال و مستقیم او، دولت سامانیان و کلا خراسان و ماوراءالنهر شاهد یک رواج علمی و ادبی بی مانندی گردید. این همان نصری است که گفتیم در هشت سالگی به دنبال مرگ پدرش امیر احمد بن اسماعیل، جانشین پدر شد و با کمک وزیران برجسته و کاردانی همچون ابوعبدالله جیهانی و سپس ابوالفضل بلعمی بیست و نُه سال حکومت کرد، اما با اتهام تمایل به فرقه اسماعیلیه از توطئه قتلی که نظامیان درگاه برای او چیده بودند، به کمک فرزند و جانشین خود نوح دوم نجات یافت و به دنبال آن سرکوب و فشار علیه اسماعیلیان و دیگر فرقه های اقلیت شدت یافت. این تحولات خراسان و ماوراءالنهر که پس از اواسط قرن دهم میلادی رخ داد، حدود صد سال پس از خلافت متوکل در بغداد یعنی آغاز پیگرد و فشار بر اقلیت های غیرمسلمان و مسلمان غیر سنتی و در پی آن تحولات در مرکز خلافت عباسی بود.

شاید بتوان گفت که نقش و تاثیر نصر دوم در رواج علم و ادب در خراسان و ماوراءالنهر، نمونه کوچکتر و کوتاه مدت تر، اما مشابه نقش مامون یکصد سال پیش از آن در بغداد بود. بدون شک محیط و شرایط مالی و عقیدتی-سیاسی و طول این دو دوره رواج علم و ادب، یکی در بغداد امپراتوری عباسی و دیگری صد سال بعد در دربار منطقه ای سامانیان در بخارا، یکسان نبودند. اما نتیجه دوران شکوفایی علم و ادب در بخارا که بعد از بیست و نُه سال امارت نصر و حتی تا پنجاه، شصت سال بعد از آن، یعنی تقریبا در تمام قرن دهم میلادی، ادامه داشت، به نسبت آن محیط و شرایط چشمگیر بود.  باید در نظر گرفت که مدتی که این دوره رواج علم و ادب در عهد سامانیان طول کشیده، کمتر از صد سال بود و اتفاقا این دوره درست همزمان با زوال روزافزون امیران سامانی در برابر نظامیان ترک از سویی و رشد قدرت و نفوذ فقهای سنتی از سوی دیگر و همزمان با آن، پسرفت سرمایه و درآمد دولت و ثبات و ترقی اجتماعی بود که در نهایت در پایان هزاره یکم میلادی منتج به سقوط سامانیان و برآمدن قراخانیان در ماوراءالنهر و غزنویان در خراسان شد.

گفتیم که بخصوص با در نظر گرفتن سن کم نصر و اختلافات خانوادگی در دودمان سامانیان در زمان شروع امارت او، وزیران امیر نقشی اساسی در همه چیز بازی کرده اند، چه در رتق و فتق امور سیاسی و خوابانیدن شورش های داخلی و خانوادگی و چه در تشویق و ترغیب علم و ادب و یا ترویج تجارت.

ابوعبدالله جیهانی نه تنها وزیری کاردان، بلکه دانشمند و جغرافیاشناس مشهوری بود که آثار بعدی مسلمانان در باره جغرافیای مشرق زمین، چین و روسیه را تحت تاثیر خود قرار داد. جیهانی سیاحان، تجار و فرستادگان به شرق و شمال دولت سامانی را به دربار دعوت کرده و با آنان درباره این سرزمین ها و مردم آنان بحث می نمود. از نوشته های دیگر مورخین از جمله «الفهرست» ابن ندیم پیداست که جیهانی مولف کتاب مفصلی در باره جغرافیا و آثار دیگری نیز بوده است که از بین رفته، ولی به طور پراکنده در آثار دیگران مورد استفاده قرار گرفته است. در پی اتهاماتی که در دربار بر ضد جیهانی مبنی بر طرفداری او از عقاید شیعیان و حتی مانویان پخش گردید، امیر سامانی که خود متهم به نزدیکی به شیعه اسماعیلی شده بود، جیهانی را برکنار کرده و ابوالفضل بلعمی را به جای او وزیر خود منصوب نمود.   بلعمی نیز همانند جیهانی با کاردانی و دانشی که داشت، به اداره دولت و ترغیب و تشویق دانشمندان و ادیبان پرداخت. در این دوره، بخصوص در شرایط زوال قدرت و نفوذ خلفای عباسی، بخارا به یکی از مراکز علم و ادب در دنیای اسلام تبدیل گردید.

قبلا هم به این موضوع اشاره ای شده بود. در دوره سامانیان و بخصوص از زمان نصر دوم به بعد انبوهی از آثار مذهبی تالیف یا از عربی به فارسی ترجمه شد. شاید هم یک انگیزه فراوانی آثار دینی در این دوره واکنشی در برابر افزایش فعالیت های تبلیغاتی فرقه های غیر سنتی از جمله خوارج و شیعیان و بخصوص اسماعیلیان در خراسان و ماوراءالنهر بود. امیران سامانی به استثنای نصر دوم که گویا در ابتدا خود تمایلات اسماعیلی داشته، همه پیروان سرسخت مذهب حنفی بودند. اکثریت مردم و نظامیان ترک هم  به مذاهب حنفی و تا حدی شافعی متمایل بودند. اسماعیلیان تا حکومت نصر تبلیغات وسیعی می کردند، اما در دوره نصر دوم سرکوب گردیدند و دیگر فرقه های شیعه علوی اصولا از فعالیت علنی دوری جستند[17].

خراسان و ماوراءالنهر در آن دوره یکی از مراکز تالیف و ترجمه آثار مذهبی، فلسفی و علمی بود. اکثر آثاری که در دوره سامانیان تالیف یا ترجمه شده اند، ماهیت مذهبی یا ادبی و تاریخی دارند.

در میان انبوه اعرابی که پس از فتح ایران به خراسان و ماوراءالنهر کوچ کرده و در این سرزمین ها سکونت گزیدند، تعداد زیادی واعظ، متکلم، فقیه، محدث، قاری و معلم قرآن و احادیث و یا کسانی بودند که خود را جزو «سادات» یعنی منسوبین به آل پیامبر اسلام می شمردند. گروه نسبتا بزرگی از ایرانیان بومی نیز چه در خود خراسان و ماوراءالنهر و چه در سرزمین های دیگر در علوم دینی تبحر و شهرت یافتند. بسیاری از فقیهان، متکلمین و محدثین چند قرن نخست اسلام یا راسا و یا اصالتا از خراسان و ماوراءالنهر بوده و یا در این سرزمین ها زیسته اند. مشاهیری نظیر امام ابوحنیفه، امام محمد بخاری، امام احمد بن حَنبَل و امام غزالی تنها چند تن از معروف ترین علمای اسلامی این دسته هستند. اما در این فصل موضوع بحث ما نه علوم و آثار مذهبی، بلکه علوم «عقلی» مانند ریاضیات، طب، کیمیا و داروسازی، نجوم و «فلسفه غیر دینی» است، اگرچه بخصوص در فلسفه و تاریخنگاری تفکیک نگرش عقلی و دینی آسان نیست.

علمای اسلامی، آثار خود را طبعا به عربی می نوشتند. اما ده ها شاعر نیز تحت حمایت دربار، هم به عربی و هم به فارسی معاصر که تازه جا می افتاد و جایگزین سُغدی ماوراءالنهر و پهلوی ایران می شد، شعر می سرودند. فهرست اسامی و آثار این شاعران که در تذکره هایی مانند «یتیمه الدهر» ابو منصور ثعالبی قید شده، بسیار جالب است و می تواند زمینه بررسی های مقایسه ای مهمی در تحلیل زبانشناختی زبان های عربی و فارسی هزار سال پیش ماوراءالنهر گردد. ابوعلی بلعمی، فرزند وزیر ابوالفضل بلعمی که خود بعدا به مقام وزارت رسید، به دستور امیر سامانی معروف ترین اثر طبری بنام «تاریخ پیامبران و پادشاهان»  را که به تازگی به عربی تالیف شده بود، با شرح و اضافات خود به فارسی ترجمه نمود. صرفنظر از اهمیت تاریخی این اثر و معرفی آن به ایرانیان به زبان فارسی، این ترجمه به گفته محمد تقی بهار[18] احتمالا پس از مقدمه شاهنامه ابومنصوری، قدیمی ترین نثر فارسی دری معاصر است که از بین نرفته است. در اینجا ما به عنوان مثال تنها سرآغاز ترجمه فارسی تاریخ طبری توسط ابوعلی بلعمی را که به «تاریخ بلعمی» نیز معروف شده، نقل می کنیم: «سپاس و آفرین مر خدای کامران و کامکار و آفرینندهٔ زمین و آسمان را آنکش نه همتا و نه انباز و نه دستور و نه زن و نه فرزند، همیشه بود و همیشه باشد و بر هستی او نشان آفرینش پیداست، آسمان و زمین و شب و روز و آنچه بدو اندرست.» همچنین در دوره امارت امیر منصور گروهی از علمای دینی تفسیر طبری از قرآن را از عربی به فارسی ترجمه کردند.

خود شاهنامه ابومنصوری در همان دوره به دستور حاکم طوس ابومنصور محمد از سوی چهار موبد به نثر تالیف شد، اما بدنه اصلی این شاهنامه که بعدا زمینه «شاهنامه فردوسی» را تشکیل داد، از بین رفت و از آن تنها مقدمه ای عبارت از پانزده صفحه باقی مانده است. شاعر معروف دربار سامانی ابوعبدالله رودکی که پدر شعر معاصر فارسی شناخته می شود نیز به گفته برخی منابع مانند شیخ بهایی، فقیه و عارف عهد صفوی، کلیله و دمنه را در دوازده هزار بیت به نظم فارسی در آورد، اما این ترجمه نیز بجز برخی ابیات از بین رفته است.

رودکی (940-858 م.) که در ناحیه «رودک» میان پنجکنت در تاجیکستان کنونی و سمرقند در ازبکستان امروزی به دنیا آمد، نقش بزرگی در بنیانگذاری شعر و ادبیات فارسی معاصر ایفا نمود. از آثار منظوم او که شامل صدها هزار بیت قصیده، غزل و رباعی می شد، تنها چیزی بیش از هزار بیت باقی مانده است[19]. به نظر فرای، رودکی در «تغییر خط فارسی از پهلوی به الفبای عربی دخالت داشته است»[20]. او معروف ترین شاعر و موسیقیدان عهد سامانیان بود.

پیش از سامانیان، دودمان کوتاه عمر طاهریان نیز ممانعتی در احیای زبان و ادبیات فارسی بعد از دویست سال حاکمیت کامل زبان و ادب عربی نشان ندادند. سلسله صفاریان که اصالتا از سیستان بودند و مدتی پیش از سامانیان بر سر کار آمدند نیز شعر و ادب فارسی معاصر را تشویق و ترغیب نمودند. اما دوره سامانیان مرحله شکوفایی زبان و ادب فارسی معاصر و پشتیبانی فعال دستگاه حکومت از این روند تاریخی شمرده می شود. رودکی در شکوفایی زبان معاصر فارسی بدون شک نقشی کلیدی ایفا نموده است. درباره مقام و تحول زبان فارسی معاصر در فصل آینده بحث خواهیم کرد.

در کنار رودکی، دقیقی طوسی (935-977 م.) از شعرای برجسته دربار سامانی بود. نوح دوم، پسر امیر منصور، دقیقی را به دربار آورد و از او خواست که شاهنامه ابومنصوری را که به نثر تالیف شده بود، به نظم درآورد. دقیقی تقریبا هزار بیت از شاهنامه را به شعر درآورد، اما پیش از آنکه این کار را به انجام برساند، فوت نمود. طوری که دیدیم، در آن دوره یعنی قرن دهم میلادی بسیاری از شعرا و ادیبان ایرانی می خواستند تاریخ پیشا اسلامی و اساطیری ایران را قبل از آنکه به دنبال حاکمیت اعراب کاملا از بین برود، چه به صورت شعر و یا نثر به رشته تحریر درآورد.

حکیم ابوالقاسم فردوسی طوسی (940-1020 م.) در اواخر دودمان سامانیان شروع به ادامه کار دقیقی نمود و در دوره سلطان محمود غزنوی این رسالت تاریخی را چه از نگاه پاسداری زبان فارسی و چه از نظر حفظ مضمون اساطیری تاریخ ایران پیش از اسلام، احتمالا در عرض سی سال به بهترین وجه ممکن به اتمام رسانید. از این نظر فردوسی نه تنها بانی ادبیات نوین ایران، بلکه در ضمن «تا اندازه ای نجات بخش ادب پارسی میانه نیز به شمار می آید»[21].

در فصل پیش که «دوره طلایی دانش» در اسلام را مختصرا مرور کردیم، از جمله از محمد بن موسی خوارزمی و ابونصر محمد بن فارابی نیز به عنوان دو تن از بزرگترین علمای ریاضی دان و فیلسوف عالم اسلام سخن گفتیم که در دنیای علم و فلسفه غرب نیز شهرت بسیاری یافتند و آثار آنها هشت، نُه قرن پیش در اروپا به زبان لاتین ترجمه شد. اما آنها درست مانند بسیاری از علمای دیگر تنها اصالتا از خراسان و ماوراءالنهر بودند و گرنه اصولا در عراق و شام تحصیل نموده و آثار خود را به وجود آوردند. این تا حدی شبیه وضع صد سال اخیر است که بسیاری دانشمندان ایرانی، ترک یا عرب از سوی موسسات و دانشگاه های کشورهای پیشرفته غربی جذب می شوند و در این سرزمین ها به کار و فعالیت می پردازند و یا نسل های بعدی آنها موفقیت های چشمگیر علمی به دست می آورند.

در این گروه باید نام دانشمند برجسته دیگری به نام ابوالوفا محمد بوزجانی، ریاضی‌دان و اخترشناس معروف قرن دهم میلادی را نیز آورد که در بوزجان (بوژگان قدیم) در مرز خراسان و افغانستان زاده شد و بخش اعظم زندگی و کارش در بغداد بود. بوزجانی نوآوری های بسیاری در مثلثات و حساب آورد و از جمله برای اولین بار استفاده از اعداد منفی را جهت محاسبات تجارتی مدون نمود. بوزجانی چندین تفسیر بر آثار پیشینیان ایرانی و یونانی خود همچون اقلیدس، بطلمیوس و خوارزمی نوشت. او همچنین با ابوریحان بیرونی در رصد همزمان گرفتگی ماه در خوارزم و بغداد همکاری نمود.

در جرگه دانشمندان معروفی که به عنوان کاتب یا دبیر در دربار سامانیان کار می کردند، خوارزمی دیگری بنام محمد بن احمد خوارزمی و یا بلخی نیز حضور داشت که مولف دایره المعارف معروف «مفاتیح العلوم» است که قبلا بطور مختصر در این باره توضیح داده ایم.

از میان ده ها و شاید صد ها فیلسوف و دانشمند معروف دیگری که در بخارا مورد حمایت امیران سامانی قرار گرفته بودند و امروزه  کمتر کسی آنان را می شناسد، باید اقلا نام چند تن از آنان را یاد کرد. فیلسوف و فقیه ایرانی از نیشابور ابوالحسن عامری که متخصص تفکر یونانی بود، مانند فارابی کوشش می کرد سازگاری فلسفه را با اسلام سنتی و تصوف ثابت کند. او بر آن بود که اسلام برتر از ادیان دیگر است و فرقه های مختلف اسلام نیز مشترکات بسیاری دارند. ابومنصور عبدالملک ثعالبی نیشابوری که تاریخدان، زبانشناس و فقیهی اصالتا عرب زبان بود، «جاحظ نیشابور» لقب گرفته بود و به برتری اعراب و زبان عربی باور داشت. ظاهرا اختر شناسان ترک هراتی، پدر و پسر اماجور نیز مدتی در بخارا مورد حمایت سامانیان قرار گرفته بودند. پزشکان معروف ایرانی مانند ربیع بن احمد اخوینی بخاری، حکیم میسری و ابوسهل مسیحی نیز از جمله نخبگان جامعه سامانی خراسان و ماوراءالنهر بودند. کتاب «هدایه المتعلمین فی الطب» اخوینی بخاری از نخستین آثار پزشکی بود که به فارسی دری نوشته شده است.

حکیم میسری نیز مولف یک دانشنامه پزشکی به فارسی دری در باره گیاهان طبی، بیماری ها و درمان آنها است که منظوم یعنی به شعر است و میان سال های 367 تا 370 م. ق. (977-980 م.) یعنی حدود یک هزار سال پیش نوشته شده است. میسری در مقدمه این دانشنامه می گوید که او در ابتدا در انتخاب زبان عربی و یا فارسی برای نوشتن این دانشنامه پزشکی دو دل بود، اما چون ایرانیان فارسی زبان هستند و کتاب را بهتر درک خواهند کرد، او نیز این دانشنامه را به فارسی دری نوشته است:

بگویم تازی ار نه پارسی نغز

ز هر در، من بگویم مایه و مغز

و پس گفتم زمین ماست ایران

که بیش از مردمانش پارسی دان

وگر تازی کنم نیکو نباشد

که هر کس را ازو نیرو نباشد

دری گویمش تا هر کس بداند

و هر کس بر زبانش بر براند

پزشک دیگر و معروف ایرانی دربار خوارزمشاهیان مامونی، ابوسهل مسیحی جرجانی (گرگانی) نام دارد. او که پیرو دین مسیحی بود و پس از مدتی کار در بغداد در دربار خوارزمشاهیان مامونی در گرگانج به سر می برد، نه تنها پزشک، بلکه در عین حال فیلسوف، منجم و ریاضیدان بزرگی نیز بود. مهم ترین اثر او کتاب بزرگ «المائه فی الطب» نام دارد و طبق بعضی روایات احتمالا مورد استفاده ابن سینا در تالیف کتاب «القانون الطب» قرار گرفته است. ابوسهل  معاصر ابن سینا و بنابر بعضی روایات استاد او بود.

علی الاصول می بایستی گفتار حاضر درباره «رواج علم و ادب در دوره سامانیان» را با سرنوشت دو دانشمند طراز اول جهانی می بستیم: ابوعلی سینا و ابوریحان بیرونی. اگر قرار باشد در قرون وسطی یعنی هزار سال پیش در کل جهان نام ده یا بیست دانشمند برجسته را ذکر کرد که به روند پیشرفت دانش بشری در قرن های بعد تاثیری پایدار از خود به جا گذاشته اند، این دو شخصیت علمی از گوشه شرقی و دور افتاده دنیای اسلام یعنی بخارا و خوارزم یقینا جزو آن گروه دانشمندان خواهند بود. شاید این یک شوخی تلخ تاریخی بود که دوره جوانی و سپس پختگی و باردهی آنان درست با هنگامه ای از ده ها تحول بحرانی و فرساینده سیاسی، اقتصادی، فرهنگی، فلسفی و دینی در سراسر دنیای اسلام مصادف شده بود. این تنها در زوال دوران سامانیان خلاصه نمیشد که مدت بسیار کوتاهی بعد کاملا فرو پاشید. این حتی تنها به دلیل آغاز کوچ ها و تاخت و تازهای قومی و قبیله ای، آشوب اجتماعی یا تنزل اقتصادی و حتی ضعف و ناتوانی نظام خلافت عباسی نیز نبود. همه این عوامل دست به دست هم داده بودند  و علاوه بر همه این کشمکش ها، روند خزنده دیگری نیز در حال تکوین بود که می رفت تا سرنوشت جهان اسلام را تا قرن ها بعد تعیین کند. در مباحث و مناقشاتی میان فلاسفه اهل دانش و پژوهش و فقهای اهل وحی و حدیث، میان شک و یقین، میان خِرد گرایی و ایمان مطلق، به تدریج گروه دوم بر گروه نخست چیره می شد. به دنبال یک دوره دویست ساله ترجمه آثار پهلوی و یونانی، در پی بر آمدن ده ها دانشمند برجسته علم و فلسفه، سرنوشت ابن سینا و بیرونی در واقع نماد عقب نشینی عقل و چیرگی وحی بر عالم اسلام شده بود.

می توان پرسید که برتری یافتن یک جریان مذهبی و فلسفی چگونه توانست در شکل گیری فرهنگی و ذهنی یا تحول اجتماعی مردم چنین تاثیر فراگیری داشته باشد؟

در فصل های بعد خواهیم دید که میان قرن های نُهم و دهم میلادی یعنی از سال های 800 تا 1000 م. از سویی و سال های 1000 م. به بعد، از سوی دیگر، تغییراتی ماهوی در جامعه اسلامی ایران و ماوراءالنهر به وقوع پیوست. تا اوایل هزاره دوم میلادی حکومت و مجریان آن یعنی خلفا، امیران و حتی وزیران و بوروکرات های محلی قدرت و نفوذ اصلی را در شهر ها دارا بودند. از سال های 1000 م. به بعد مکاتب مذهبی به تدریج شکل  تعریف شده، مدون و متمایز خود را یافتند و روحانیون از طریق مساجد و حوزه های دینی، به جای عُمال حکومت، صاحب نفوذ اصلی میان مردم گشتند، تا جایی که حاکمان دولتی و اداری دیگر به سختی می توانستند خلاف خواست روحانیت تصمیمی بگیرند.

(ادامه دارد)

زیرنویس ها:

[1] Barthold: Turkestan, p. 209

نام های خدات، خداه و یا خدا به معنی رئیس، صاحب و یا رهبر، امروزه در برخی واژه های فارسی معاصر مانند «کدخدا» هنوز مورد استفاده است.

[2] Barthold: Ibid., p. 224

[3] Bosworth: The Turks in the Islamic Lands, p. 197

[4] Maqdasi, quoted by Bosworth: Ibid.,

[5] Osman: Mu’tasim and the Turks, in Bosworth: The Turks in the Early Islamic World, p. 268

[6] ابن الاثیر: الکامل، ج. نهم، ص. 3998-4021

[7] فرای: سامانیان، در: تاریخ ایران کمبریج، ص. 129

[8] همانجا

[9] نرشخی: تاریخ بخارا، ص. 109

[10] گردیزی: زین الاخبار، ص. 323-325

[11] فرای: سامانیان، در: تاریخ ایران کمبریج، ص. 141

[12] Frye: The Golden Age of Persia, Introduction, p. 203

[13] باسورث: تاریخ سیاسی و دودمانی ایران، در: تاریخ ایران کمبریج، ج. پنجم، ص. 16

[14] نرشخی، تاریخ بخارا، ص. 31

[15] Frye: The Golden Age of Persia, p. 202

[16] Golden: Karakhanids and Early Islam, p. 360

[17] فرای: سامانیان، در: تاریخ ایران کمبریج، ص 127

[18] بهار، محمدتقی (1384): سبک شناسی، جلد دوم، ص 120

[19] دیوان رودکی سمرقندی (1376)، بر اساس نسخه سعید نفیسی و و. براگینسکی، چاپ دوم، ص 34

[20]  فرای: سامانیان، در: تاریخ ایران کمبریج، ص 127

[21] فرای، همانجا، ص 135

منابع اصلی در این لینکادامه خواندن

صد سال نخست اسلام در ماوراءالنهر

ده سال پس از نبرد نهاوند در سال 642 م. و پیروزی بر ایران  ساسانی، اعراب به آمودریا رسیده بودند. مرکز خراسان، مرو، در سال 651 م. سقوط کرده بود، اما تا تسخیر آن سوی آمودریا یعنی ماوراءالنهر دستکم پنجاه سال و تا تسخیر بخشی از دشت‌های اوراسیا یعنی قزاقستان و قرقیزستان کنونی در سال 751 م. حدود یکصد سال به طول انجامید.

از دو طرف به سمت جنوب و شمال، آمودریا و سیردریا و در میان آن دو رودخانه، رود زرافشان و دیگر رودهای کوچکتر، ماوراءالنهر را برای کشاورزی حاصلخیز نموده و تجارت به ویژه ابریشم میان چین و ایران مردم آن را تاجرانی مرفه و هوشیار بار آورده بود.

ماوراءالنهر اگرچه به مراتب کوچکتر از ایران بود، اما از بسیاری جهات از ایران ساسانی فرق می‌کرد. جنگجویان و فرماندهان عرب مدت‌ها در مرو مستقر بودند و تنها برای غارت، غنیمت جنگی و گرفتن باج و خراج از آمودریا گذشته، به ماوراءالنهر حمله می‌کردند و سپس به خراسان باز می‌گشتند.

در ابتدا «این نخستین حمله ها، چیزی بیشتر از هجوم‌های غارتگرانه در سطحی گسترده نبوده است»[1].   «حضور نظامی اعراب در خراسان اساسا محدود به پادگانی در مرو خراسان بود، اما حاکمان یعنی فرمانداران خلیفه هرسال لشکریانی برای هجوم و غارت نواحی شرقی ایران به این منطقه می‌فرستادند»[2].

پیش از آمدن اعراب، ماوراءالنهر، با وجود پیوندهای تاریخی و فرهنگی-زبانی با ایران باستان، مستقیما تابع ایران و یا دولت معین دیگری نبود. اشراف و فرمانداران ایرانی تبار شهرهای گوناگون این سرزمین که طبق برخی روایت ها حتی خویش و تبار همدیگر بودند، اغلب مستقل و حتی در رقابت با همدیگر عمل می‌کردند. ماوراءالنهر دولتی مرکزی و قدرتمند نداشت و طبیعتا ارتشی هم در میان نبود که از کلیت ماوراءالنهر دفاع کند.

اما به ویژه حضور جنگجویان تیرانداز، جسور و بی رحم ترک که از سرزمین‌های شمالی ماوراءالنهر آمده بودند و همچون دسته‌های مختلف و منفرد در ناحیه‌های گوناگون عمل می‌نمودند، از فرق‌های مهم میان ایران و ماوراءالنهر بود. اشراف و شخصیت‌های بومی ایرانی نیز اغلب هنگامی که در تنگنای حملات اعراب قرار می‌گرفتند، جنگجویان ترک را به دفاع از شهرها و موضع‌های خود دعوت می‌نمودند و طبیعی است که این اقدامات نگهبانی و جنگجویی ترک‌ها نیز بی پاداش نبود.

باسورث می‌نویسد که با در نظر گرفتن «پراکندگی سیاسی حاکمیت در ماوراءالنهر و وجود دولتشهر‌ها و شاهزاده نشین‌های کوچک در این منطقه (…)  به راحتی می‌توان تصور نمود که بسیاری از این جنگجویان حرفه‌ای ترک سربازان مزدوری بودند که از دشت‌ها آمده، در خدمت فرمانداران و اشراف محلی سُغد قرار گرفته بودند»[3].

البته عوامل چندی در میان خود اعراب مهاجم هم بود که پیشرفت آنها را به آن سوی آمو دریا کُند تر می‌کرد. دوری هدف، «سیر شدن» و خستگی قبایل عرب که برای تهاجم به چهار سوی حکومت نوپای اسلامی اعزام می‌شدند و یا داوطلب این کار می‌گشتند، کشمکش و گاه جنگ میان این قبایل مهاجم حتی با یکدیگر و همچنین کاهش شانس غنیمت‌های جنگی نیز نقش قابل توجهی در تحولات خراسان و ماوراءالنهر داشته‌اند. بارتولد می‌نویسد «… شکی نیست که انگیزه اصلی فاتحین (عرب، -م) آرزوی به دست آوردن غنیمت و شهرت بوده و دین برای اعراب همان قدر کم اهمیت داشته که برای مدافعین (بومی) این سرزمین‌ها»[4]. در توضیحی دیگر، بارتولد برای توضیح طولانی شدن فتح ماوراءالنهر دو عامل دیگر را نیز بر می شمرَد: «…اولا خود اعراب برای مدتی طولانی با غنایم جنگی و گرفتن باج و خراج (از کفار، -م.) راضی بودند و به همین جهت برنامه فتح کامل این سرزمین را هم نداشتند. ثانیا موانع طبیعی این سرزمین مانع از سرعت فتح آن می‌شد»[5]. اکثر مورخین نظر مشابهی دارند.

سردار عرب ربیع بن زیاد الحارثی که هم در دوره خلفای راشدین و هم امویان در فتوحات اعراب شرکت کرده بود، پس از فتح پر کشتار سیستان، در زمان خلافت عمر حاکم خراسان گردید و به تهاجم‌های ظاهرا برنامه ریزی شده تری برای تحکیم قدرت عربی-اسلامی در خراسان و گسترش آن به ماوراءالنهر شروع نمود. ربیع به طور همزمان سیاست منظم تری برای افزایش تعداد اعراب در خراسان را در پیش گرفت و از جمله به منظور کنترل بهتر خراسان، «پنجاه هزار جنگجوی عرب را همراه با خانواده هایشان از بصره و کوفه آورده، در خراسان مستقر نمود. این اسکان مطابق با روش معمول وقت میان اعراب انجام گرفت و آن این بود که این عده در شهرهایی که پادگان‌های نظامی اعراب در آنجا مستقر شده بود، اسکان یافتند. این روش هدفی دوگانه داشت: تضمین فتوحات به دست آمده و تامین نیروی انسانی برای گسترش بیشتر فتوحات»[6].

به نظر کِندی «بعید نیست که تعداد اعرابی که به مرو و دیگر شهرهای کوچک خراسان کوچانده شدند، بیشتر از تعداد اعرابی باشد که به کل ایران آمدند. آنها تشنه ثروت و آکنده از حرص و ولع بودند. هسته اصلی لشکریان اسلام را هم که قرار بود به ماوراءالنهر حمله ور شوند، همین اعراب تشکیل می‌دادند»[7].

مقاومت پادشاهان محلی کوچک و بزرگ، حاکمان و شخصیت‌های ایرانی تبار ماوراءالنهر و حملات قبایل ترک چندین سال اعراب را از تسلط کامل بر این منطقه محروم نمود، تا اینکه سیاست‌های خلفای عرب، به ویژه بعد ها با روی کار آمدن عباسیان به جای اُمویان، نرم تر و فراگیر تر شد.

جنگ‌های داخلی میان قبایل عرب، شورش‌های ضد خلافت امویان و خودسری‌های برخی حاکمان عرب، در اوایل سال‌های 700 م. در سرتاسر امپراتوری عرب و از جمله خراسان و ماوراءالنهر مشاهده می‌شد. شاید هم اساسا به همین دلیل پیشروی لشکریان اموی در ماوراءالنهر به کُندی گرایید. در این شرایط که برای سرپیچی از حاکمان عرب مناسب بود، ملوک محلی ماوراءالنهر مانند طرخون سمرقند و حاکمان بومی شهرهای دیگر مانند بخارا و خوارزم مستقل تر و بی پرواتر از گذشته شده و حتی به امید کمک و مداخله چین در مقابل دست اندازی امویان، سفیرانی به پکن فرستادند. اما چین با وجود آنکه تلویحا برای خود حق حاکمیتی بر آسیای مرکزی قائل بود، این کوشش‌های پادشاهان محلی ماوراءالنهر را بی جواب گذاشت.

قتیبه، «قائد الاسلام»

با اعزام قتیبه بن مسلم الباهانی به عنوان حاکم و یا ولایت دار جدید «خراسان و مشرق»، آن آهستگی در گسترش حاکمیت اسلامی-عربی موقتا دگرگون گشت. قتیبه ده سال، میان سال‌های 705 م. تا 715 م.  بر این مناطق حکم راند. در این مدت، حاکمیت عربی در بخش بزرگی از ماوراءالنهر مستقر گشت. اما این گسترش حاکمیت با تبلیغات دینی حاصل نشد.

قتیبه شهر«پیکند»، که مرکز تجار و در نزدیکی بخارا (ازبکستان کنونی) بود و نیز خود بخارا را در سال‌های 706-709 م. تصرف نموده، غارت نمود و مردم این شهر ها را اسیر گرفت. او در جریان تسخیر پیکند تمام محافظین و مدافعین شهر را به قتل رسانید و نزدیک به همه زنان و کودکان را اسیر گرفت. قتیبه، سمرقند را چهار سال در محاصره نگهداشت و وقتی وارد شهر شد، سی و نه هزار نفر را اسیر کرد[8]. یکی از فرماندهان قتیبه در یک جنگ همه سربازان سغدی مغلوب را به دار کشید و فرمانده دیگرش همه جنگجویان طرف مغلوب را برهنه کرده و به حال مرگ رها نمود[9]. یکی از حاکمان عرب در خراسان بنام جراح بن عبدالله وضع کلی آن دوره (سال‌های 720 م.) و رفتار لشکریان عرب را چنین خلاصه نمود که «تنها با شمشیر و تازیانه» می‌توان بر این سرزمین حکومت کرد[10].

مورخین عرب فتح پیکند را نه همچون فاجعه‌ای انسانی، بلکه به عنوان منبع غارت و کسب ثروت به ثبت رسانیده‌اند. یک اسیر پیکندی کوشش کرد با پرداخت «پنج هزار (احتمالا «ذرع»، معادل 104 سانتی متر، -م.) پارچه ابریشم چینی به قیمت یک میلیون درهم»، آزادی خود را بخرد. اعراب در یک «بتخانه» (معبد بودایی) مجسمه‌ای نقره‌ای به وزن چهار هزار درهم و غنایم دیگری از قبیل دو مروارید یافتند که هر کدام «به اندازه تخم کبوتر» بود. قتیبه مرواریدها را به عنوان تحفه به رئیس خود حجاج بن یوسف حاکم حجاز و عراق فرستاد. بخش بزرگی از غنیمت نقره نیز ذوب شده به صورت سکه در آمد،  تا به صورت پاداش میان جنگجویان عرب تقسیم شود[11]. بعد از این تهاجم، پیکند دیگر هرگز به خود نیامد.

قتیبه در راه گسترش خلافت اموی، هم از قساوت کار گرفت و هم از دشمنی و کشمکش میان پادشاهان محلی زیرکانه به سود خود استفاده کرد، تا جایی که مثلا در سال 705 م. فرمانروا و یا «چَغان خدای» یک ناحیه چَغانیان (سرخان دریا و ترمذ در ازبکستان و تاجیکستان و افغانستان کنونی) از چغان خدای دیگری به قتیبه شکایت می‌بُرد و قتیبه اختلاف دو فرمانروای محلی را در نهایت به نفع خود حل می‌نمود. در نمونه‌ای دیگر، قتیبه در سال 712 م. برای حمایت از خوارزمشاه در مقابل برادرش «خُره زاذ» و «دهقان‌ها» یعنی اشراف روستایی و ایرانی تبار محل به خوارزم حمله کرد. در همان سال، قتیبه به سمرقند هجوم برد و در این تهاجم بخاراییان و خوارزمیان را وادار به کمک به این عملیات نمود، تا جایی که «اَخشید» (پادشاه) سغد به نام غورَک به قتیبه معترض شده، به او نوشت که چرا هم‌قومان اسیر او یعنی بخارایی‌ها و خوارزمیان را با خود برای تسخیر سمرقند آورده است: «به کمک برادرانم و اهل خاندانم از مردم عجم (ایرانی، م.) با من جنگ می‌کنی، اعراب را سوی من بفرست»[12].

خلفای عرب و نایبان آنان

وقتی اعراب ایران ساسانی را شکست داده، دولت خود را گسترش دادند، از نگاه اداری امپراتوری عربی-اسلامی را کم و بیش به سبک امپراتوری ساسانیان به ایالات بزرگ و این ایالات را به ولایات کوچک تر تقسیم نمودند. هر ایالت و ولایت حاکم خود را داشت که در دوره ساسانیان، شاه و در دوره اسلامی والی، حاکم، ولایت دار و یا امیر نامیده می شد که در واقع نایب و نماینده خلیفه در آن ایالت بود.

پیش از اسلام در ماوراءالنهر شاهان و شاهزادگان محلی هر ولایت عنوان مخصوص خود را داشتند. اکثر مردم بومی، ایرانی بودند و بنا بر این، عنوان ها به زبان و یا لهجه محلی ایرانی آن محل و منطقه بود. مثلا شاه سمرقند به سُغدی «طرخون» و یا در مقامی بالاتر«اِخشید» (به معنی شاه شاهان، همچنین لقب شاه شاهان فرغانه) ، شاه بخارا «بخار-خُداه» (به سُغدی «بوکار کودات»)، شاه استرَوشن (اُشروسنه)  «افشین»، شاه چغانیان (ترمذ و سرخان دریا در ازبکستان و تاجیکستان کنونی) «چغان خدای» و یا شاه خوارزم ««خوارزمشاه» و «خوارزم خداه» و شاه شهر ِکش «بندون» نامیده می شد. (در میان قبایل ترک دشت های شمال، رئیس قبیله و اتحادیه بزرگتر قبایل، خاقان، قاآن، خان و در نزد ترک های غربی و اُغوز اکثرا «بیک» یا «بیگ» خوانده می شد.

در دوره امویان و عباسیان از هرکس اعم از مسلمان و غیر مسلمان که درآمدی داشت، مالیات اخذ می شد. در منابع و اسناد تاریخی تعابیر مالیات، خراج، ضربیه و باج در موارد و شرایط مختلف به معنا های مختلفی به کار رفته، اما منظور از همه آنها درآمدی بود که از مردم مسلمان یا غیرمسلمان اخذ شده و به بیت المال مسلمین ارسال می گردید. اصولا «خراج» از صاحبان زمین و کاروانسرایان، کشاورزان، و حاکمان ایالات و ولایات گرفته می شد. «دهقانان» یعنی زمینداران متمول ایرانی و بومی مانند دوره ساسانیان مسئول محاسبه و جمع آوری مالیات از کشاورزان بودند. «ذمیان» یعنی غیر مسلمانانی که مانند مسیحیان و یهودیان «اهل کتاب» بودند، بنا بر حکم قرآن ناچار به پرداخت مالیاتی اضافی با نام «جزیه» یا مالیات سرانه بودند که مقدارش وابسته به استطاعت اشخاص و قضاوت نمایندگان شرع و حکومت بود[13]. زمینداران ذمی، هم مالیات معمولی و هم جزیه می پرداختند. از صنعتگران، پیشه وران و دیگر ذمیان شهرها نیز جزیه اخذ می گردید.  علی الاصول کسی که اسلام می آورد، دیگر نمی بایست «جزیه» بپردازد. اما در ماوراءالنهر و خراسان تا اواخر خلافت امویان اکثر حاکمان عرب که از طرف «دارالخلافه» یعنی دستگاه خلافت به این ولایات فرستاده می شدند، حتی پس از اسلام آوردن اشخاص، نمی خواستند از اخذ مالیات اضافی «جزیه» صرفنظر کنند. بخش اعظم مالیات جمع آوری شده در ایالات و ولایات هر سال از طرف حاکمان به دارالخلافه فرستاده می شد. اما مقدار آن وابسته به شرایط سیاسی و قدرت و ضعف خلفا و حاکمان فرق می کرد. در دوران نخستین حکومت های بومی و ایرانی امیران طاهری، صفاری و سامانی که رسما حاکم و نماینده خلیفه عرب بودند، عملا خراج و مالیات چندانی به دستگاه خلافت فرستاده نمیشد.

اداره ایالت های بزرگ مانند خراسان، عراق، جبال، شام و غیره در ابتدا فقط به حاکمان و یا والی های عرب داده می شد. خلیفه، مالک و صاحب تمام امپراتوری و حاکم هر ایالت و ولایت، مالک و صاحب آن ایالت و ولایت شمرده می شد. درآمد اصلی دولت عربی-اسلامی از منبع خراج، جزیه و به طور کلی مالیات های دیگر از حاکمان مسلمان و به میزان بیشتر، از غیر مسلمانان بود.

حکم امارت ایالت ها را معمولا فقط خلیفه می داد. این حاکمان نیز هر سال «خراج» ایالت خود را به دارالخلافه می پرداختند که معمولا به صورت پول، طلا، نقره و جواهراتی بود که هنگام «جهاد» از مردم غیرمسلمان گرفته و یا از حاکمان پایین تر از خودشان جمع آوری کرده بودند. اگر حاکم یک ولایت و یا حتی ایالت (و مردم آن) هنوز به اسلام نگرویده بودند، در آن صورت خراجی که می بایست می پرداختند، از خراج حاکم و ولایت مشابه مسلمان بیشتر بود. مثلا مردم سمرقند و بخارا تقریبا به مدت یکصد سال بارها با هجوم و قتل و غارت از سوی لشکر عربی-اسلامی روبرو شدند و تا تسلیم و قبول اسلام که بعد از سال های ۷۲۰ و بخصوص در دوره عباسیان رخ داد، یا با اعراب در حال جنگ بودند و یا اگر صلح و آتش بس برقرار بود، مردم این دو شهر جزیه و خراج اضافی می پرداختند.  خراج  سرزمین‌هایی مانند سمرقند که مدت ها بدون قبول اسلام پرداخت خراج را پذیرفته بودند و یا ارمنستان (در قفقاز) که بدون قبول اسلام تسخیرو یا تسلیم شده بودند، بیشتر از سرزمین‌های مشابه و حکامی بود که مسلمان شده بودند.

اصولا هنگامی که شهر یا ولایتی غیر مسلمان در محاصره مسلمانان قرار می گرفت، مردم آن شهر یا ولایت در مقابل سه گزینه قرار می گرفتند:  یکم: قبول اسلام، دوم: پرداخت جزیه و مالیات و یا سوم: جنگ که در آن صورت «اهل آن شهر را به دم تیغ می سپردند یا به بردگی می بردند»[14].

سهم قابل توجهی از بابت غنیمت های جنگی به دارالخلافه تعلق می گرفت که این هم یکی از منابع مهم درآمد حکومت مرکزی خلیفه های اموی و عباسی بود که نمونه آن در فتح پیکند توسط قتیبه آورده شد.

انتصاب حاکمان سرزمین های کوچک تر مانند سُغد، بلخ و یا خوارزم  معمولا جزو اختیارات حاکمان ایالت هایی بود که آن ولایات کوچک تابع آن بودند. مثلا حاکم خراسان که اصولا عرب بود، حق داشت حاکم سغد و یا خوارزم را تعیین کند. اگر ولایات مزبور هنوز از سوی مسلمانان فتح نشده بود، ابتدا این سرزمین ها و مردم آن با حمله و جهاد مسلمانان روبرو می شدند و در صورت انقیاد و یا تسلیم داوطلبانه شروع به پرداخت مالیات و خراج می نمودند. معمولا حاکمان و یا شاهان محلی ولایات کوچک خراج ولایات خود را به حاکم بزرگ تر ایالت تابع خود می فرستادند. اگر حاکمان محلی به حاکم و یا والی ایالت بزرگ تر خود مالیات و خراج نمی پرداختند، بعد از مدتی کشمکش، میان حاکم ایالت و حاکم ولایت جنگ در می گرفت.

شکل دیگر پرداخت «خراج» و مالیات، ارسال اسیران جنگی (زن و یا مرد یعنی کنیز و یا غلام) بود که در جریان جهاد با  سرزمین های غیر مسلمانان به اسارت گرفته شده بودند. اکثر غلامان و کنیزان از قبایل ترک آسیای میانه و قبایل «خزر» در حوزه شمالی دریای خزر بودند، اما میان آنان اسیران ایرانی نیز یافت می شد. مثلا باسورث به نقل از جغرافیا نویس عرب، المقدسی می گوید که  «بخشی از خراج خراسان ارسال سالانه دوازده هزار اسیر بود (…) و دولت سامانیان (سده نُهم میلادی، -م.) از بابت هر غلام ترک که از آمو دریا گذشته، وارد خراسان می شد، بین 75 تا 100 دِرهم برای جواز عبور طلب می کرد و می گرفت»[15].

اصولا خلیفه، هر ایالت را به اختیار یکی دو طایفه عرب می گذاشت. خود حاکم ها در زمان امویان، عرب بودند. ایالت های بزرگ تر مانند خراسان و جبال (ماد سابق) و یا فارس که در آمد بیشتری داشتند، به طایفه های بزرگ و با نفوذ واگذار می شدند. ایالت های ایران ساسانی و ماوراءالنهر اساسا در اختیار طایفه های عرب عراق و  مخصوصا بصره و کوفه گذاشته می شد. جنگجویان طایفه های عرب اکثرا با زنان و فرزندان خود عازم این ایالت های «کفار» می شدند. در این میان اغلب میان طایفه های عرب و رئیسان و امیران این طایفه ها کشمکش و گاه جنگ بر سر غنیمت و ثروت در می گرفت. حاکمان ایالت های بزرگ همچون نمایندگان مستقیم خلیفه که «امیرالمومنین» نامیده می شد، عمل می کردند.

در ابتدا اعراب در محله های جداگانه و مخصوص خود زندگی می کردند، اما به تدریج یا به عراق بازگشتند و یا ماندند و با مردم ایرانی بومی امتزاج یافتند.

دوران حکومت محلی حاکمان در ایالت های مختلف محدود و اکثرا میان پنج تا ده سال  بود. خلیفه این حق را برای خود محفوظ  نگه می داشت که حاکمان و فرمانداران ایالت ها را طبق میل خود عوض کند. گاهی حاکمی برکناری خود از مقامش را قبول نمی کرد و این باعث درگیری می شد. حاکم ایالت برضد خلیفه شورش می کرد و خلیفه به حاکمان دیگر و یا فرماندهان لشکر خود دستور می داد تا حاکم شورشگر را سرکوب کنند.

برعکس خلفای اموی که آماج مخالفت مردم نسبت به آنها و حاکمان منتخب آنان اوج گرفته بود، خلفای عباسی، حکومت محلی امیران و حاکمان بومی مانند طاهریان و سامانیان را قبول کردند. شاید یک دلیل برای قبول حاکمیت پادشاهان محلی و بومی از سوی خلفای عباسی این بود که خود عباسیان با کمک مستقیم ایرانیان و مخصوصا طاهریان و سامانیان بر سر کار آمده بودند. ثانیا با گسترش خلافت، اداره آن مشکل‌تر شده بود. پادشاهان و امیران که وابسته به دودمان‌های محلی مانند صفاریان، طاهریان، سامانیان، آل بویه و یا دیرتر غزنویان و سلجوقیان بودند، در ظاهر خلیفه بغداد را نمایندگی می‌کردند، خطبه به نام او می خواندند و مالیات و خراج می پرداختند، اما هر قدر که قدرتشان در محل بیشتر می شد و هر اندازه که دستگاه خلافت در مجموع ضعیف تر می گشت، این نایبان خلیفه نیز که دیگر خود را «امیر» و «بیک» و بالاخره «سلطان» می خواندند، استقلال عمل و سرکشی بیشتری از خود  نشان می دادند، تا جایی که مدتی در دوره غزنویان و بخصوص سلجوقیان، حاکمان محلی که بر دولت های گسترده‌ای حکم می راندند، حتی دیگر خطبه به نام خلیفه نیزنمی‌خواندند و خراج هم نمی‌پرداختند.

ترک ها

در اواخر سال 712 م. که قتیبه حاکم خراسان و ماوراءالنهر بود، گروهی از قبایل ترک  با دعوت مردم بومی و سُغدی سمرقند این شهر را اشغال کردند تا به اعراب اجازه ورود به این مهم ترین شهر ماوراءالنهر را ندهند (خود مردم بومی سمرقند نیروی نظامی نداشتند). اما در یک سال بعد قتیبه ترک‌ها را مجبور به ترک سمرقند نمود. ترک‌ها حتی نتوانستند از پیشروی اعراب به تاشکند و فرغانه جلوگیری نمایند.

با وجود پیروزی‌های بزرگ قتیبه که به عنوان «قائد الاسلام» و «فاتح ماورالنهر» معروف شده بود، خود قتیبه نتوانست بهره چندانی از این پیروزی ها و غنایم ببرد.

در سال 715 م.  قتیبه کوشش نمود تا شورشی بر ضد خلیفه اموی برپا کند، اما خلیفه حکم قتلش را داد و همه اطرافیانش شوریده، او را به قتل رسانیدند.

در این شرایط آیا مردم بومی ماوراءالنهر می توانستند چشم انتظار یاری ترک ها باشند؟

مدت کوتاهی پیش از بر سر کار آمدن قتیبه، گروهی از ترکان غربی دشت‌های اوراسیا، ترکان شرقی را نیز تابع خود کرده، در سال 682 م. دولت ترکی بزرگی به نام «تورگش» یا «تورکش» تاسیس نموده بودند. گفته می‌شود «تورگش» در آغاز نام قبیله ای ترک زبان در مغولستان بود که بعد ها به سوی غرب کوچ کردند و تا مرزهای ماوراءالنهر و ازبکستان کنونی رسیدند.

مو-چوه، خاقان دولت «تورگش» در سال 716 م. درگذشت. برادر مو-چوه به نام «سولو»، خاقان جدید دولت «تورگش» شد و «بالاساغون» (در قرقیزستان کنونی) را پایتخت خود قرار داد. آشوب و ناآرامی میان قبایل ترک از سرگرفته شد و ترکان شرقی شمال غرب چین از جمله اویغورها و قارلوق ها از دولت تورگش جدا شدند. این در حالی بود که لشکریان اسلام در ماوراءالنهرپایداری می نمودند و فشار خود را بر ترک های غربی تورگش در دشت های شمال و شرق افزایش می دادند.  خاقانات «تورگش» هر چه بیشتر در محدوده جغرافیایی میان سرزمین های ترک های شرقی شمال غربی چین و مسلمانان ماوراءالنهر «گیر کرده بود».  از سال 734 م. به بعد در اثر شورش ترکان اویغور و قارلوق از شمال و شرق و فشار مسلمانان از جنوب، حکومت تورگش رو به ضعف و زوال گذاشت. در چنین تنگنای سیاسی و نظامی، سولو در راس این حکومت، درست مانند اعراب که ماوراءالنهر را «حدیقه الامیر المومنین» (باغ خلیفه اسلام) می‌نامیدند[16]، نمی‌توانست بدون جنگ و مقاومت در مقابل اعراب، از ثروت و نعمات این منطقه چشم پوشی نماید.

ماوراءالنهر، هم برای اعراب و هم برای ترک‌های دولت تورگش اهمیت داشت.

همزمان با ضعف نیروهای ترکی، در داخل دولت امویان نیز آشوب‌ها، زدوخورد میان قبایل مختلف عرب، شورش و سرپیچی‌ها از حکومت داران و همچنین تشنج میان عرب و «عجم»، یعنی اساسا اعراب و ایرانیان ادامه داشت. این تشنج به آن جهت بود که حکومت داران عرب، غیر اعراب را حتی اگر به اسلام گرویده بودند، همتراز با خود نمی‌ دانستند. دستگاه اداری و نظامی اساسا عبارت از اعراب بود و آنها مثلا نمی‌خواستند به راحتی بپذیرند که از مسلمانان، حتی اگر نومسلمان هم باشند، نباید جزیه و یا مالیات اضافی سرانه گرفت.

در این دوره، ملوک و شاهزادگان بومی، از جمله «طغشاده» شاه بخارا و غورک، پادشاه سمرقند و چندین شاهزاده بومی دیگر به صورت بی نتیجه‌ای کوشش کردند که چینی‌ها را به مداخله بر ضد اعراب تشویق نمایند.

تعرض بزرگ ضد عربی

خاقان دولت تورگش، سولو، که مرکزش در بالاساغون بود، در مقابل اعراب پیوسته از پادشاهان محلی و بومی ماوراءالنهر و دهقانان شورشگر ایرانی تبار ماوراءالنهر دفاع می نمود و در عین حال مواضع خود را تحکیم می کرد، تا جایی که در ماوراءالنهر، به خاطر لطماتی که سولو به اعراب وارد آورده بود، به او لقب «ابومزاحم» داده بودند[17]. «ترک‌ها و اعراب دشمن هم بودند و با همدیگر سر آشتی نداشتند، چرا که هردو می‌خواستند حاکم این سرزمین ثروتمند شوند، در حالی که پادشاهان محلی که معروف ترینشان غورَک سمرقند بود، میان این دو نیرو گیر کرده بودند و می‌خواستند در این میان، استقلال و فرهنگ خود را حفظ کنند»[18].

اسناد بی نظیری که قرن ها بعد، در سال 1933 از کوه «مُغ» در پنجکنت (تاجیکستان کنونی) از سوی یک چوپان یافته و توسط دانشمندان شوروی آن زمان رمزگشایی شد، اطلاعات ما را درباره این دوره ماوراءالنهر دقیق تر می‌کند[19].

کوه مُغ قلعه و پناهگاه آخرین شاه مستقل سُغد در پنجه کنت به نام «دیواشتیج» بود. «اسناد کوه مغ» که به زبان سُغدی و خط آرامی سُغدی تحریر شده‌اند، عبارت از مکاتبات سیاسی و اسناد اداری و حقوقی از جمله سند‌های مالکیت هستند. ظاهرا این اسناد را زمانی که در سال 722 م. پنجکنت از سوی اعراب فتح شد، در کوه مُغ پنهان کرده ‌بودند. به روایت طبری[20] دیواشتیج نیز که خود را «پادشاه سُغد» می‌نامید، هنگام حمله اعراب به قلعه کوه مُغ پناه برده، در آنجا به اسارت اعراب درآمده است. به نظر می‌رسد که دیواشتیج در رقابت با غورک، شاه سمرقند، ادعای رهبری شاهان محلی سُغد را داشت و کوشش می‌نمود آنان را در ائتلافی بر ضد اعراب متحد کند.

از سوی دیگر کول-چور، یکی از فرماندهان قبایل ترک تورگش، درخواست دیواشتیج برای دفاع از سغدیان در برابر اعراب را بی پاسخ گذاشت. با این ترتیب پنجه کنت در سال 722 م.  به تصرف اعراب درآمد.

با وجود تصرف پنجه کنت از سوی اعراب، تا سال  735 م. تنها سمرقند و دو ناحیه کوچک در وادی زرافشان به نام «کمرجه» و «دبوسیه» در دست اعراب بود. باقیمانده «قلعه‌ها» یعنی شهرهای ماوراءالنهر از جمله بخارا تحت کنترل پادشاهان و اشراف بومی و یا قبایل ترک و یا تحت حاکمیت مشترک آنان قرار داشت.

در این دوره روایات دقیق مورخین عرب و ایرانی از محاصره ناحیه «کمرجه» توسط ترک‌ها بسیار جالب است. ما در اینجا چکیده روایت طبری را نقل می‌کنیم:

«اعراب در کمرجه تحت محاصره ترک‌ها بودند. شب هنگام که ترک‌ها موقتا حمله را متوقف کرده بودند، دو فرستاده به طور جداگانه پیش اعراب آمدند تا به آنها پیشنهاد تسلیم به ترک‌ها را کنند. فرد نخست کسی نبود جز یزدگرد سوم ساسانی که با امید بازیافتن پادشاهی اجدادش به ترکان پیوسته بود. «خسرو پسر یزدگرد با سی کس پیش آنها آمد و گفت: ای گروه عربان، چرا خودتان را به کشتن می‌دهید؟ من بودم که خاقان را آوردم که مملکتم را به من باز دهد و برای شما امان می‌گیرم. اما عربان بدو ناسزا گفتند و او برفت»[21].  پیشنهاد دوم ترک‌ها را که قابل تامل تر بود، فردی از سُغدیان بومی به نام «بازغَری» آورد که به عنوان میانجی مورد اعتماد خاقان ترک آمده بود و دو ترک را هم به همراه خود داشت. او چندین عرب را نیز که در جنگ‌های پیشین به اسارت افتاده بودند، با خود آورده، پیامی از خاقان به آنها داد که می‌گفت به لشکر خاقان بپیوندند و از مبلغی که از فرماندهان عرب خود می‌گیرند، مقرری بیشتری از خاقان ترک بگیرند. اما امیر اعراب در آن ناحیه با رد این پیشنهاد گفت: «این کار سر نمی‌گیرد. چگونه عربان که گرگانند، با ترکان توانند بود که گوسفندانند؟ میان ما و شما صلح نخواهد بود»[22].

با اینهمه، ترک‌های تورگش در همراهی با نیروهای بومی ماوراءالنهر چندین بار با اعراب روبرو شدند و مثلا در بخارا و سمرقند ضربه‌های سنگینی بر مسلمانان وارد آوردند.

در سال 730 م. موضع اعراب همچنان ضعیف و شکننده بود. در آن سال حاکم جدیدی به نام جُنید بن عبدالرحمن به امارت خراسان منصوب شد. طبری در چندین صفحه نبردهای خطرناک و حساسی را که جنید در نقطه های گوناگون منطقه از بخارا  و سمرقند تا چاچ (تاشکند) و فرغانه با ترکان و متحدین سغدی آنان داشت، تصویر کرده است.  برداشت عمومی از این نبردها آن است که خاقان ترک، سولو، تمام قدرت نیروهای ترک را بسیج کرده بود، تا اعراب را به عقب براند. غورک، حاکم سغدی سمرقند و بسیاری از ایرانیان بومی نیز اگرچه خود در اغلب رویارویی ها حضور نداشتند، اما در پشتیبانی از ترک ها در مقابل اعراب فعال بودند. اکثر جنگجویان مسلمان عبارت از اعراب چندین قبیله مختلف عراق بودند. اما در جبهه آنان در عین حال بردگانی نیز حضور داشتند که «سیاهی لشکر» را تشکیل می دادند و احتمالا ایرانی بودند. نخستین نبردهای مسلمانان در این منطقه با هزیمت و کشتار صدها نفر از هر دو طرف و بخصوص مسلمانان و شکسته شدن روحیه اعراب همراه بوده، تا جایی که جنید این نبردها را «راه جهنم» توصیف کرده و آماده  قبول شکست شده است. با این همه معلوم است که دودلی و نگرانی، جبهه ایرانیان و ترکان را نیز آسوده نگذاشته است.  اما پس از گذشتن از پستی و بلندی های بسیار، وضع مسلمانان به تدریج رو به بهبود گذاشت. جنید در حالی که عده کثیری از همرزمان عرب خود را از دست داده بود، سعی کرد گروه جدیدی از رزمندگان را با روحیه ای بلند جهت سرکوب ترک ها بسیج کند.

طبری می نویسد: «گوید: همین که صبح شد، به یکدیگر حمله بردند و گروهی از مسلمانان هزیمت شدند (شکست خوردند، -م) و جمع عقب رفتند. جنید گفت: ای مردم، این، راه جهنم است که باز آمدند. جنید یکی را گفت که ندا داد هر برده ای که نبرد کند، آزاد است  و بردگان نبردی سخت کردند که کسان از آن شگفتی کردند»[23]. مسلمانان پیشرفت کردند و حتی بخارا را هم فتح نمودند. اما ترک ها با وجود شکستی که متحمل شده بودند، پایداری کرده و مناطق روستایی را در دست خود نگه داشتند، تا جایی که سمرقند و بخارا تا مدت ها در محاصره ترک ها بود.

این هنوز آغاز پیروزی های مسلمانان بود.

طبعا این تغییر اوضاع به نفع اعراب تنها به دلیل ثبات این و یا آن حاکم و فرمانده نبود.

بالاخره خلیفه هشام برای یکسره کردن وضع ماوراءالنهر بیست هزار جنگجوی عرب را از بصره و کوفه به سمرقند فرستاد تا به مسلمانان در رویارویی با ترکان و ایرانیان بومی یاری رسانند.

سال 737 م. از نگاه گسترش و تحکیم حاکمیت اعراب نقطه چرخش نهایی بود. حاکم جدیدی به نام اسد بن عبدالله که خلیفه اموی به خراسان و ماوراءالنهر فرستاده بود، سیاست دوستی و نزدیکی با ایرانیان بومی حاکم در پیش گرفت و به جلب بسیاری از آنان به اسلام و دولت عربی موفق شد. حتی روایت است که «برمک»، بنیانگذار دودمان معروف وزیران دربار عباسیان و همچنین «سامان خدا»، نیای دودمان سامانیان که در سده دهم میلادی بر اکثر خراسان و ماوراءالنهر حکم رانده‌اند، با دعوت اسد بن عبدالله به اسلام گرویده‌اند.

از سوی دیگر، درست در همین دوره ستاره بخت ترک‌ها نیز رو به افول گذاشت.

در زمستان سال 737 م. خاقان ترک، سولو، اشتباه بزرگی کرده، شروع به غارت دهات بلخ نمود. او همچنین همه لشکرش را برای غارت و چپاول شهر‌ها و قصبه‌های بلخ پراکنده کرد. احتمالا نیروهای سولو در آن زمستان دچار کمبود آذوقه و دام شده بودند[24].

درست در همین دوره، پادشاهان و اشراف بومی سغد و بلخ حمایت از اسد و مسلمانان را در پیش گرفتند.

اسد بن عبدالله در همان سال (738 م.) در ناحیه‌ای به نام «خارستان» در نزدیکی جوزجان (در افغانستان کنونی) با سی هزار جنگجو که جمع کرده بود، به خاقان ترک، سولو، حمله کرد، و خاقان در حالیکه از این حمله غیرمنتظره غافلگیر شده بود، برای دفاع از خود تنها چهار هزار جنگجو داشت.

جنگ خارستان نبرد بزرگی نبود، اما این نبرد به قدرت خاقان و دولت تورگش نقطه پایانی تاریخی گذاشت.  سولو در حالی که شکست خورده و اعتبار و احترام خود را از دست داده بود، به دورترین اردوگاه خود در شرق یعنی وادی «ایلی» (در قزاقستان کنونی) عقب نشینی کرد و پس از مدت کوتاهی از سوی یکی از خویشان خود به نام کول-چور (به عربی: کول-صول) به قتل رسید. کول-چور خاقان جدید ترکان شد، اما او نتوانست در برابر فشار و نفوذ بزرگ چین در منطقه، قبایل ترک را متحد کرده، زیر رهبری خود نگه دارد. دولت تورگش در سال 739 م. م فروپاشید.

با این ترتیب نیروی ترک‌ها که رقیب اصلی اعراب در ماوراءالنهر بود، از میان رفت.

مدت کوتاهی بعد ترک ها را در هیئت غلامان، لشکریان،  نگهبانان خصوصی سلاطین عباسی و فرماندهان دولت های محلی مانند طاهریان، صفاریان و سامانیان خواهیم دید.

پس از نبرد «خارستان» و شکست  ترک‌های تورگش، ترک های قارلوق‌ که آنها نیز در دشت های اوراسیا می زیستند، باقیمانده قدرت تورگش ها را در استپ‌های آسیای میانه درهم شکستند و جای آنها را گرفتند.

در واقع قارلوق ها هم مانند تورگش ها اصالتا از منطقه آلتای آسیای میانه بودند. اما زمانی که تورگش ها دیگر به سوی غرب و جنوب، یعنی نزدیکی دریاچه آرال و ماوراءالنهر کوچ کرده بودند، قارلوق ها نیز در نزدیکی دریاچه «بالقاش» در قزاقستان کنونی جمع شده بودند.

ترک های تورگش و قارلوق از ده ها قبیله و یا به ترکی «ایل» و «ایلات» ترک زبان دشت های آسیای میانه بودند. دلیل یادآوری این دو قبیله در این نوشته آن است که ابتدا تورگش ها و سپس قارلوق ها در سرنوشت ماوراءالنهر، خراسان و ایران آن دوره و بخصوص دودمان سامانیان و سپس قراخانیان و غزنویان نقش مهمی بازی کرده اند.

برمیگردیم به موضوع گسترش حاکمیت اعراب و اسلام در ماوراءالنهر.

آغاز موفقیت اسلام

آخرین حاکم سلسله امویان در ماوراءالنهر فردی به نام نصر بن سیار بود. او دریافته بود که سیاست برتر شمردن عرب بر عجم که از سوی امویان اجرا می‌شد، مانع گسترش و تحکیم حاکمیت اعراب و اسلام در مناطق غیر عربی می‌شود. یک نمونه بارز آن بود که غیر مسلمانان حتی پس از گرویدن به اسلام نیز با بهانه‌های گوناگون مانند ختنه نکردن و یا عدم آشنایی با اصول اسلام و یا زبان عربی باز هم مسلمان شناخته نشده و ناچار به پرداختن جزیه می‌شدند. به این جهت نصر بن سیار در یکی از نخستین خطبه‌های خود در مسجد مرو اعلام کرد که او برای نگهبانی و بهبود وضع و دارایی «همه مسلمانان» آمده است.

نصر ظاهرا به طور دانسته روی «مسلمانان» صرف نظر از تبار و نژاد و قوم و قبیله تاکید می‌کرد و نه «اعراب». او همچنین با وجود اعتراض های خلیفه، حکم قتل «مرتد» ها، یعنی نو مسلمانانی که بعدا از اسلام روی گردانیده به دین سابق خود برمی گشتند، را عملا ساقط نمود و در عمل تسامح بیشتری نسبت به پیروان ادیان دیگر و از جمله بلخیان بودایی و یا ترک های شمن باور نشان داد. در همین دوره بود که سمرقند، بخارا و بلخ که به خاطر جنگ های داخلی و جنگ اعراب با بومیان سال ها جز خرابی و ویرانی چیزی به خود ندیده بودند، دوباره آبادتر و مرفه تر گشتند. در ضمن در همین سال های آشتی اعراب حاکم با بومیان تابع آنها بود که خانواده معروف برمکیان بلخ که تا پیدایش اسلام مسئول حراست و اداره معبد های بزرگ بودایی در این شهر بودند، به اسلام گرویدند و به تدریج به مقام مدیریت و وزارت در بزرگ ترین امپراتوری دنیا یعنی خلافت عباسیان در بغداد رسیدند.

این گونه موضع گیری های نصر به توسعه اسلام در میان غیر مسلمانان و از آن جمله زرتشتیان و بوداییان بومی و ترک‌های شمن باور سرعت بخشید.

اما حکومت نصر مصادف با اوج شورش مخالفین عباسی علیه خلفای اموی بود که بالاخره به سقوط آنان و آغاز خلافت عباسیان انجامید. عباسیان گروه دیگری از طایفه های عرب بودند که تبارشان به عباس بن عبدالمطلب، عموی پیامبر اسلام می­رسید.

در آشوب های سیاسی گذر از رژیم امویان به عباسیان، نصر در خراسان نتوانست پشتیبانی آخرین خلیفه اموی در دمشق را به‌دست بیاورد. در مقابل، شخصیت دیگری که یک ایرانی نومسلمان به نام ابومسلم خراسانی بود، از سوی عباسیان برای تبلیغ شورش بر ضد امویان به خراسان فرستاده شد. او فعالیت تبلیغاتی وسیع و موفقی در خراسان نمود و اکثر گروه های مذهبی و سیاسی ایران و اعراب مهاجر منطقه را بر ضد امویان و به نفع عباسیان بسیج کرد. ابومسلم ابتدا حاکم اموی خراسان را برطرف کرده و خود حاکم خراسان شد و در نهایت فرماندهان و سپاهیان خود را به عراق و شام فرستاد و به عملیات وسیع سقوط امویان و بر سر کار آمدن عباسیان فرماندهی نمود. پس از آنکه عباسیان بر سرکار آمدند و پایتخت خلافت را از دمشق به کوفه و سپس بغداد منتقل نمودند، ابومسلم نیز حاکم نظام جدید عباسی در خراسان و ماوراءالنهر باقی ماند، اما مدتی بعد، پس از پیروزی عباسیان، در جریان توطئه ای که به دستور خلیفه دوم عباسی منصور چیده شده بود، به قتل رسید.

در سال 750 م.، در جریان این بحبوحه سیاسی میان امویان و عباسیان، اسلام در آن سوی آمو دریا کم و بیش تحکیم یافته بود. اما چینی ها در این سال ها آخرین تلاش خود را برای کسب قدرت و نفوذ در ماوراءالنهر به عمل آوردند.

میان سال‌های 747-749 م. شاه تخارستان (شمال افغانستان کنونی) برای دفع اشرار در ناحیه گِلگِت (در پاکستان کنونی) که مزاحم تاجران سُغدی می شدند، خواستار کمک از چینی‌ها شد. یکی از حاکمان چینی منطقه با نیروهای خود گروه اشرار را سرکوب کرد. آنگاه پادشاه فرغانه هم از همان حاکم درخواست کرد که در اختلاف خود با شاه چاچ (تاشکند کنونی) به او کمک کند. در نهایت چینی‌ها چاچ را اشغال کردند. شاه چاچ به ابومسلم پناه برده، خواهان کمک مسلمانان شد.

آخرین تلاش چین

در سال 751 م. در آن سوی سیر دریا، در سواحل رود تالاس («تاراز» و یا «طراز» پیشین در قزاقستان و قرقیزستان کنونی)[25] نبرد سرنوشت سازی میان مسلمانان و چینی‌های دودمان «تانگ» در گرفت. در واقع در طرف مسلمانان تعداد اعراب چشمگیر نبود و آنها اساسا فقط فرماندهی جنگ در صحنه نبرد را بر عهده داشتند. تعداد بیشتری از لشکر اسلام عبارت از مردم تازه مسلمان شده و شاید هم غیر مسلمان ماوراءالنهر، تبتی‌های متحد با مسلمانان و عده ای از قبایل ترک بودند. در طرف چینی ها هم به جز فرماندهان و برخی سربازان که از چین و کره بودند، بسیاری از جنگجویان از ترک‌های «قارلوق» بودند. احتمالا آنها ازهمان قارلوق هایی بودند که قبلا دولت ترک های تورگش را شکست داده  و حالا به قبیله حاکم میان ترکان آسیای میانه تبدیل شده بودند[26]. در ادامه این نبرد، قبایل ترک «قارلوق» که تا آن موقع در جبهه چینی­ ها می‌جنگیدند، موضع خود را عوض کرده، از اعراب مسلمان پشتیبانی نمودند. مورخین در باره علل تغییر ناگهانی موضع ترک ها در میانه جنگ نظرهای گوناگونی داده اند. اما اکثر آنان متفق القول هستند که به هر تقدیر تغییر موضع ترک های قارلوق‌ که بیش از نصف لشکریان چین را تشکیل می‌دادند، عامل نهایی پیروزی مسلمانان در نبردی شد که نقطه عطفی در گسترش اسلام در این منطقه حاشیه‌ای عالم اسلام به شمار می‌رود. با این آخرین فتوحات اسلامی در آسیای مرکزی، حاکمیت اعراب و گسترش اسلام در قزاقستان، قرقیزستان، بخشی از چین و روسیه کنونی نیز حاصل گردید.

نبرد تالاس در عین حال پایان مداخلات چین در آسیای مرکزی و ماوراءالنهر بود.

با خلافت عباسیان فصل کاملا نوی در سرنوشت ایران و از آن جمله خراسان و همچنین ماوراءالنهر آغاز شد.

زیرنویس ها:

[1] Gibb: Arab Conquests in Central Asia, p. 15

[2] Kennedy: Great Arab Conquests, pp. 236-237

[3] Bosworth: Turks in the Islamic Lands, p. 215

[4] Barthold: Turkestan, p. 183

[5] Ibid., p. 182

[6] Ibid.

[7] Kennedy: Great Arab Conquests, p. 237

[8] Starr: Lost Enlightenment, p. 110

[9] Frye: Heritage of Persia, p. 95

[10] طبری: تاریخ طبری، ص. 3961

[11] طبری: تاریخ طبری، ص. 3812

[12] همانجا، ص. 3857-3858

[13] «جزیه»  (به زبان پهلوی «گزیت») پیش از اسلام در ایران ساسانی نیز رایج بود و از طبقات فرودست مردم اخذ می گردید.

[14] زرین کوب، عبدالحسین: فتح ایران به دست اعراب و پی آمد آن، در: تاریخ ایران کمبریج، ج. چهارم (فارسی)، ص. 43

[15] Bosworth: Turks in Islamic Lands, p. 197

[16] طبری: تاریخ طبری، ص. 4021

[17] Barthold: Turkestan, p. 187

[18] Kennedy, Great Arab Conquests, p. 277

[19] Grenet, Frantz and De la Vaissiere, Etienne (2002): The Last Days of Panjikent, in Silk Road Art and Archaeology, vol. 8

[20] طبری: تاریخ طبری، ص. 4058-4093

[21] طبری: تاریخ طبری، 4101-4103

[22] همانجا

[23] طبری: تاریخ طبری، ص. 4124

[24] Kennedy: Great Arab Conquests, p. 290

[25] رودخانه تارازو یا تالاس (عربی: طراز) در قزاقستان و قرقیزستان کنونی جاری است. شهر تالاس امروزه در قرقیزستان قرار دارد. محل دقیق «جنگ­ های طراز» معلوم نیست، اگرچه احتمال داده می شود همان شهر تالاس کنونی در قرقیزستان و یا حوالی آن باشد.

[26] Golden: Introduction, p. 198

منابع چینی و برخی منابع غربی نوشته ­اند که  اکثر ترک­ های قارلوق که در طرف چینی ها می­جنگیدند و سپس با تغییر ناگهانی موضع خود در وسط جنگ، سرنوشت نبرد تالاس را به نفع مسلمانان تعیین کردند، از سوی چینی ها اجیر شده بودند، اما در وسط کارزار به دلایل نامعلومی تغییر جبهه دادند.

(ادامه دارد)

منابع اصلی در این لینکادامه خواندن

ریگ آمو

ایرانیان و ترکان ماوراءالنهر د ر اوایل اسلام

عباس جوادی – آنچه که به تدریج تقدیم خواهد شد، مقدمه و فصل های کتاب «ریگ آمو، ایرانیان و ترکان ماوراءالنهر» است. این کتاب در جریان آخرین کارهای ویراستاری است. مجموعه کتاب بزودی پس از آخرین بازبینی ها به صورت چاپ کاغذی و هم چنین در فرمت دیجیتالی در اختیار علاقمندان قرار خواهد گرفت.

فصل های کتاب «ریگ آمو» در تارنمای «چشم انداز» نیز به طور جداگانه منتشر خواهند شد. در زیر به تدریج همه فصل های مربوطه را خواهید دید. هر فصل بعد از پایان کار تحریری، قبل از آنکه تمام کتاب منتشر شود، در اختیار خوانندگان قرار خواهد گرفت. برای خواندن هر فصل روی عنوان آن «کلیک» کنید. اگر سوالی یا نظری داشتید لطفا از طریق «تماس با چشم انداز» به اطلاع نگارنده برسانید.

**********

بوی جوی مولیان آید همی

یاد یار مهربان آید همی

ریگ آموی و درشتی های او

زیر پایم پرنیان آید همی

 ابوعبدالله رودکی

**********

تقدیم به خاطره استاد ریچارد ن. فرای (1920-2014)

In memory of Professor Richard N. Frye (1920-2014)

**********

درآمد

تاریخ نگاران در بررسی گذشته سرزمین ها و اقوام مختلف، برخی دوره های تاریخی را «سرنوشت ساز» می نامند، چرا که، از نگاه آنان، تحولات رنگارنگ و پر فراز و نشیب این دوره ها بر سرنوشت بعدی این سرزمین ها و اقوام، مُهری پایدار زده اند. همه این تحولات لزوما خوب یا بد،  افتخار آمیز و یا ننگ آور نیستند، بلکه اغلب مخلوط و معجونی از رویدادها و نقاط عطفی هستند که در دوره های خاصی با حدت و شدت چشمگیری بروز کرده و در مجموع در ذهن قشر علاقمند به موضوع، تاریخ آن سرزمین و یا قوم را میسازند.

ششصد سال

اگر آغاز تاریخ مکتوب سرزمین ایران را با تاسیس دولت ماد در سال ۶۷۸ پ. م. و یا امپراتوری هخامنشی در ۴۵۹ پ. م. یعنی تقریبا ۲۷۰۰ سال پیش قبول کنیم، دوره ششصد ساله از فتح ایران ساسانی توسط اعراب (تقریبا ۶۵۰ م.) تا حمله مغول و پایان خلافت عباسیان (تقریبا ۱۲۵۰ م.) را باید مطمئنا یکی از آن دوره های سرنوشت ساز تاریخ نه تنها ایران، بلکه دنیای اسلام به شمار آورد.

بگذارید برای خوانندگانی که درباره تسلسل حوادث مهم تاریخی این دوره اطمینان کامل ندارند، رئوس مهم آن را یادآوری کنیم. در واقع برای درک درستی از این دوره، یک آگاهی کلی از خطوط اصلی تحول تاریخی تمام این منطقه در چشم اندازی طولانی تر از این ششصد سال لازم است. از این جهت در پایان کتاب گاهشماری نسبتا وسیع، اما بسیار فشرده از مهم ترین تحولات منطقه داده ایم و به خوانندگان این کتاب توصیه میکنیم که هم برای درک درست تر این دوره و هم اصولا دریافت آگاهی کلی درباره بستر حوادث تاریخی منطقه، این سیر تحولات را از نظر دور ندارند.

در همین دوره بود که اکثریت مردم ایران در شرق تا ماوراءالنهر و آسیای میانه  و در غرب تا عراق، سوریه، شرق قفقاز، آناتولی شرقی و مرکزی اولا مسلمان شدند و ثانیا همگی تحت حاکمیت یک دولت ابتدا عربی (اموی، عباسی) و سپس ترکی-ایرانی (سلجوقی) در آمدند. در همین دوره بود که اکثریت ایرانی زبانان اعم از خود ایران و ماوراءالنهر در یک دولت واحد با زبانی مشترک جمع آمدند. این «زبان مشترک»،  همان فارسی معاصر «دری» بود که بر پایه زبان فارسی میانه (پهلوی)، همراه با آمیزش با گویش های دیگر ایرانی و با تاثیر واژگان و دستور زبان عربی غنی تر و در عین حال ساده تر شد و در کنار عربی، زبان فرهنگی همه مسلمانان از کاشغر و هند تا بغداد و شام گردید.

این همان دوره بود که خلافت اسلامی به یاری جنبش های ولایات شرقی ایران و بخصوص خراسان، از امویان به دست عباسیان افتاد. عباسیان برخلاف پیشکسوتان خود که اساسا نمایندگان جامعه و قبایل عربی بودند[1]، به یاری فرماندهان، وزیران و بوروکرات های ایرانی، دولتداری خلافت را به روی غیر اعراب مسلمان نیز باز کرده، سبک مدیریت امپراتوری ساسانی را در پیش گرفتند و از این طریق، اسلام، به تعبیری، به دین و فرهنگی بین المللی تبدیل گردید[2].

در نهایت در همین دوره بود که  اقوام ترک آسیای میانه که تا ظهور اسلام در حال زندگی چادرنشینی در دشت های میان ایران و چین به سر میبردند، به وطن های نو و اسلامی شده خود سرازیر گشتند و به تدریج حاکمیت اصالتا ترکی خود را در سرزمین های ایرانی، با دولتداری، زبان و فرهنگی اساسا ایرانی و بر پایه مشترکات دینی عربی-اسلامی بنا نهادند.

پستی و بلندی های سیاسی، نظامی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی در این دوره بیشمار بودند. لیکن شکی نیست که پس از گذشت تقریبا هزار سال از آن دوره، اگر یک یا چندی از تحولات این ششصد سال رخ نمی داد و یا مسیر دیگری می پیمود، مردم سراسر منطقه امروز آسیای مرکزی و غربی و همچنین خاورمیانه از بسیاری جهات در محیط و شرایط دیگری به سر می برد.

در اوایل اسلام، منطقه بزرگ خراسان و ماوراءالنهر نقشی نه تنها موثر، بلکه تعیین کننده در روند این تحولات داشت، زیرا نخستین قیام های جدی بر ضد امویان و به نفع عباسیان از این ولایات در شرق ایران آغاز شده، سپس به عراق و شام سرایت کرد، تا اینکه خلافت اموی مستقیما تحت فرماندهی ابومسلم خراسانی سرکوب گردید و خلافت به عباسیان رسید. پس از آن، شرق ایران و ماوراءالنهر مدت ها در نزد خلفای بغداد و بخصوص مامون که مدتی حاکم خراسان و خود از مادری ایرانی بود، مقام خاصی داشت، به ویژه از این جهت که مامون در دوره خلافت برادرش امین که می خواست او را از جانشینی خود محروم کند، با کمک و تلاش مستقیم طاهر بن حسین، فرمانده خراسانی و بنیانگذار دودمان ایرانی طاهریان، به خلافت رسید.

نکته نهایی در اهمیت نقش خراسان و بخصوص ماوراءالنهر موقعیت جغرافیایی این منطقه به عنوان دروازه ورود قبایل متعدد و انبوه سواران مسلح ترک از دشت های میان چین و ایران باستان به دنیای اسلام بود که ابتدا خراسان بزرگ و مابقی ایران و سپس عراق، شام و حجاز و مدتی بعد روم شرقی را گرفته، آن را تبدیل به ترکیه کنونی نمودند.

جالب این است که ایرانیان در حکومت های ترکان غزنوی، قراخانی، سلجوقی و خوارزمشاهی، زمام امور را  در ابعاد علمی، ادبی و فرهنگی و نیز از جنبه بوروکراسی دولتی عینا مانند حکومت خلفای عباسی در دست داشتند. در طول این چند صد سال که تا صفویان ادامه یافت،  سلاطین و امرای ترک اساسا سلطنت مرکزی و حاکمیت ایالات و فرماندهی لشکر را در دست خود نگه داشته، حکومت می نمودند، در حالی که هم این قشر سلاطین، حاکمان و امیران و هم قبیله های ترک زبان که اصالتا از آسیای مرکزی بوده و به این وطن های جدید خود آمده بودند، به تدریج، اما به طور مستمر، از نگاه تیره و تبار و همچنین عادات و فرهنگ در آمیزش مدام با مردم بومی فلات ایران، روم شرقی و خاورمیانه به سر می بردند و چند نسل بعد به بخش لاینفکی از مردم بومی تبدیل شدند.

این، زمینه ساز دو دولت جدید بعدی منطقه یعنی صفویان و عثمانی بود. برخی از دانشمندان، این مرحله را دوره دولتداری و «سنت ترکی-ایرانی» نامیده اند[3]. منطقه خراسان و ماوراءالنهر از این جهت هم نقشی اساسی در تاریخ ایران، ترکیه و کلا عالم اسلام بازی کرده است.

آنچه که در اینجا آورده می شود، شرح ششصد سال نخست ماوراءالنهر پس از فتح ایران ساسانی توسط  لشکریان مسلمان عرب است. اما به دلیل همه عواملی که ذکر شد و در سرتاسر این نوشته خواهد آمد، تاریخ ماوراءالنهر، چه پیش و چه بخصوص پس از اسلام، با تاریخ خراسان، مابقی ایران و جهان اسلام در هم تنیده است. آنچه که مورخین «ایران تاریخی»، «ایران شرقی»، «خراسان تاریخی» یا به گفته مورخین فرانسوی «ایران بیرونی»[4] خوانده اند، دستکم از هزار سال پیش از اسلام، از نظر فرهنگ و زبان ایرانی، یعنی ایرانی شرقی بود[5]. اگر چه این منطقه حائل میان ایران باستان و فرهنگ های چین و هند،  آثار فرهنگی، اجتماعی و مناسبات با این همسایگان و فرهنگ ها را نیز در خود به همراه داشت. از این جهت اگرچه عنوان این کتاب «ایرانیان و ترکان ماوراءالنهر» است، اما خواهیم دید که تاریخ ماوراءالنهر را تا اسلام و بعد از آن، از نگاه فرهنگی-زبانی و سیاسی-اجتماعی نمی توان جدا از تاریخ ایران و دنیای اسلام بررسی نمود.

چنانکه خواهیم دید، اداره دولتی و تحولات اقتصاد، زبان و فرهنگ این سرزمین در دوره مورد نظر این کتاب نیز چه در دوره های خلافت اموی و عباسی، و چه سلسله های بعدی ایرانی و ترک، به جز دوره حداکثر صد ساله و بی ثبات قراخانیان مشترک بوده است.

ممکن است بسیاری ازما از فراز و نشیب این دوره تاریخی بی خبر باشیم و حتی اغلب شاید ندانیم که منظور از «ماوراءالنهر» دقیقا کدام سرزمین ها در کدام یک از کشورهای کنونی دنیا هست.

این کتاب در درجه نخست برای کسانی نوشته شده که تخصصی در تاریخ ندارند، حتی با توالی تحولات مهم تاریخی در این دوره چندان آشنا نیستند، اما به تاریخ علاقمند هستند و مایلند بسیاری از جزئیات و تحولات مهم سیاسی این دوره را بدانند. از این جهت این کتاب اولا کوتاه تر از آن است که ممکن است برخی خوانندگان انتظارش را داشته باشند. ثانیا در جریان شرح و تحلیل های تاریخی، گاه نیاز به بازگشت و یادآوری دوباره برخی اتفاقات پیش خواهد آمد. از سوی دیگر، به خاطر پیچیدگی و چند لایه بودن بعضی موضوعات، پرداختن به همه جوانب این تحولات (از جمله نقش و اهمیت دودمان های طاهریان و خوارزمشاهیان) و یا روند دقیق ترک زبان شدن برخی مناطق خراسان باستان و ماوراءالنهر (مانند ازبکستان و ترکمنستان کنونی) و یا زندگی اجتماعی، اداره دولتی، تجارت، هنر و معماری این دوره میسر نبوده است.  لذا نویسنده از بابت اینگونه موارد و کمبود ها از خوانندگان پوزش می طلبد.

نویسنده، برخلاف برخی منابع و دانشمندان غربی، فرقی میان «آسیای میانه»[6] و «آسیای مرکزی»[7] نمی گذارد و هر دو را به یک معنا به کار می برد. کاربرد این دو تعبیر در هر کشور فرق داشته و دچار تحول شده است. از نگاه تاریخی هر دوی این تعبیرها به سرزمین‌های اقوام گوناگون میان تمدن های چین باستان، ایران و بیزانس اطلاق شده است. اما برخی نویسندگان میان بخش شرقی این سرزمین‌ها یعنی مناطق مرزی و فرامرزی چین و روسیه مانند کاشغر، تولا، مغولستان و تبت از یک سو و بخش غربی آن یعنی قزاقستان، قرقیزستان، ازبکستان، تاجیکستان و ترکمنستان کنونی فرق گذاشته، بخش شرقی را «آسیای داخلی» و بخش غربی را «آسیای مرکزی» نامیده‌اند. مدتی است که برخی نویسندگان برجسته این حوزه مانند دنیس ساینور[8] تعبیر عمومی تر و از نگاه آنان درست تر «اوراسیای مرکزی» را پیشنهاد کرده‌اند. در تاریخ ایران و عموما دنیای اسلام چنین تفکیکی نبوده و همه را معمولا «آسیای مرکزی» (عربی: آسیا الوسطی، ترکی: اورتا آسیا) نامیده‌اند، اگرچه در برخی نوشته های جدیدتر فارسی، عربی و ترکی  نیز، برای تاسی از تفکیک مزبور، تعبیر های آسیای میانه، «آسیا الداخلیه» و «ایچ آسیا» صرفا برای بخش های شرقی این سرزمین‌ها به کار می رود، در حالیکه «آسیای مرکزی» تنها پنج کشور سابق شوروی قزاقستان، قرقیزستان، ازبکستان، ترکمنستان و  تاجیکستان را دربر می‌گیرد.

در این کتاب همه تاریخ‌ها میلادی است، مگر اینکه تقویم هجری قمری (ق.) به طور مشخص ذکر شود. تاریخ های داده شده برای کتاب های منبع فارسی و معاصر چاپ ایران در آخر این کتاب طبعا خورشیدی است.

علامات اختصار:

پ.م.      پیش از میلاد

ج.         جلد

ق.        قمری

م.        میلادی، مولف، مترجم (بسته به جای استفاده)

ن.       نگاه کنید به

(…)     اختصار از طرف مولف یا مترجم (در هر دو مورد: عباس جوادی)

et al    و دیگران

ibid.   همانجا

p./pp. صفحه، صفحه ها

زیر نویس ها:

[1] Barthold: Turkestan, p. 127

[2] Frye: Heritage of Persia, Introduction

[3] Canfield: Turko-Persia, 1991

[4] L’Iran exterieur

[5] Frye, Golden Age of Persia, p. 27

[6] Inner Asia

[7] Central Asia

[8] Sinor: Inner Asia, p. 4

منابع اصلی در این لینک

به تدریج فصل های کتاب را با یک «کلیک» روی عنوان آنها بخوانید:

ادامه خواندن

دین و دولت در عهد سلجوقی

هنگامیکه سلجوقیان در سال 1040 م. برسر کار آمدند، از نظر زندگی سیاسی و اجتماعی، شهرهای ماوراءالنهر و ایران میان گروه های مختلف مذهبی و قومی تقسیم شده بود که هر کدام در محله های خاص خود زندگی می کردند. مسیحیان، یهودیان و زرتشتیان نیز در محله های خود زندگی می کردند. وضع روستاها و شهرهای کوچک نا امن بود و علت اصلی آن امکان دست اندازی ها، غصب، قتل و غارت از سوی کوچ نشینان دشت ها و گروه های مسلح بود. از این جهت بود که بسیاری از مردم روستا ها به شهر ها کوچ می کردند و غالبا در محله های خود زندگی می کردند. روسای هر قوم و گروه مذهبی در هر محله امور مذهبی و اداری-مالیاتی خود را اداره می نمودند. وظیفه روحانیت و حکومت در هم آمیخته بود. رئیس هر محله اگر هم خود روحانی نبود، دستکم مشاوری روحانی داشت که کار ها با صلاحدید او انجام می گرفت.

به تدریج حکومت شهرها و ولایات بین اعضای خاندان سلجوقی تقسیم شد و چنانچه شاهزاده ای در دوران طفولیت بر تخت شاهی می نشست، مقرر این بود که حکومت های محلی نیابتا به نزدیکانی از شاهزاده سپرده شود که «اتابک» نامیده می شدند. بعضی از اتابک ها پس از مدتی خود بجای شاهزاده سلجوقی نشسته، حتی حکومت های موروثی در مناطق خود را تاسیس نمودند. تا زمانی که سه سلطان مقتدر سلجوقی، طغرل بیک، آلب ارسلان و ملک شاه حکمرانی می کردند، قدرت دولت مرکزی در ولایات فراگیر بود. اما پس از مرگ این سلاطین، قدرت اصلی به دست حاکمان ولایتی افتاد. در فقدان یک حکومت قدرتمند و مرکزی، شاهزادگان و اتابکان مختلف بسته به قدرت یا ضعف خود با یکدیگر وارد جنگ یا صلح می شدند. کشمکش های آنان ادامه می یافت و نتیجه آن بود که امنیت جانی و مالی مردم ولایات، ثبات سیاسی، امنیت خانه ها، راه ها و تجارت پیوسته شکننده و تحت خطر بود. در بُعد وسیع تر، هنگامی که امپراتوری وسیع سلجوقی به اجزاء ضعیف خود تقسیم شد، در نهایت همه آن اجزاء، پس از دوره موقتی و ناپایدار خوارزمشاهیان، در مقابل حملات ایلخانان مغول راهی جز شکست و تسلیم نداشتند.

از نظر سیاسی، سده های یازدهم و دوازدهم میلادی دوره غزنویان و بیشتر سلجوقیان بود. در این دوره غزنویان با لشکرکشی های منظم و فتوحات خود در شرق ایران و سرزمین های هند فرهنگ ایرانی-اسلامی، زبان فارسی و همچنین عنصر قومی و زبانی ترک  را تا به این سرزمین ها گسترش دادند و همچنین سلجوقیان در همسایگان غربی ایران، آناتولی، عراق و شام همین اقدامات را در دایره وسیع تری ادامه دادند. جالب است بدانیم در دوره حکومت سلجوقیان روم (آناتولی)، زبان دولتی و کتبی این دولت های ایالتی، فارسی معاصر بود[1].

شکوفایی زبان و ادبیات فارسی معاصر که در دوره سامانیان با شعرایی مانند رودکی و دقیقی و تحت زعامت وزیران و دبیران دانشمندی چون بلعمی، جیهانی و ابوعبدالله محمد خوارزمی آغاز شده بود، در دوره غزنویان و سلجوقیان نیزادامه یافت. از فردوسی و بیهقی گرفته تا نظام الملک، غزالی و خیام، مشاهیر این دویست سال بخصوص در خراسان تاریخی بسیارند. در این کتاب تنها به چند تن از این بزرگان اشاره ای شده است.

دراواسط قرن یازدهم (1050 م.) که همزمان با به قدرت رسیدن سلجوقیان بود، اوضاع ماوراءالنهر و سرزمین های ایرانی نسبت به دوره سامانیان و آل بویه تغییر یافته بود.

از نظر مذهبی، علمای اسلامی در نحله ها، مکاتب و مذاهبِ متمایز و جداگانه جمع آمده بودند و نفوذ آنان چنان افزایش یافته بود که مردم بیش از سلاطین و وزیران، تحت تاثیر روحانیون بودند. اگرچه در نهایت فرمان سلطان و در سطوح پایین تر تصمیم های وزیران و حاکمان محل اجرا میشد، اما آنها عملا نمی توانستند خلاف خواست علمای دینی تصمیم مهمی بگیرند. آغاز شکل کل گیری مکاتب مختلف اسلامی و گروه بندی های فرقه ای و مذهبی مربوط به همین دو قرن یازدهم و دوازدهم است. به تدریج تشخیص و تمایزمیان گروه های سنی یا شیعه، حنفی یا شافعی، مالکی یا حنبلی، اسماعیلی یا دوازده امامی یا حلقه های گوناگون دراویش و متصوفه آسان تر می شد.

اکثر مردم ماوراءالنهر و خراسان حنفی و برخی از آنان شافعی بودند. ظاهرا در سرزمین های مرکزی و غربی ایران هم همین وضع حاکم بود، اگرچه حکومت های آل بویه شیعه زیدی بودند. گروه های شیعه دوازده امامی پراکنده بودند. در این دو قرن و بخصوص در قرن سیزدهم جنبش اسماعیلیه در نقاط  مختلف ماوراءالنهر و ایران تحت فشار و سرکوب قرار گرفت. در صفحات بعد خواهیم دید که در این دوره، تسنن اشعری با کوشش های ابوحامد غزالی و وزیر سلاطین سلجوقی، نظام الملک طوسی، به قوام نهایی مذهبی و فلسفی خود نایل آمد و با حمایت فعالانه سلاطین سلجوقی به صورت مکتب کلامی حاکم در آمد. همچنین تصوف با کوشش غزالی «جامه شریعت پوشید» و برای اهل تسنن و همچنین تشیع نسبت به قبل «مشروع» و قابل قبول گردید.

خراسان و ماوراءالنهر تحت نفوذ کامل تسنن قرارداشت. اصولا شرق ایران سنگر تسنن و مخصوصا مکتب ابوحنیفه بود. نصیرالدین ابوالرشید قزوینی از علمای شیعه در «کتاب النقض» (قرن دوازدهم م.، قرن ششم ق.) می نویسد: «آذربایجان تا مرزهای آناتولی و همدان، اصفهان، ساوه و قزوین مذهب شافعی داشتند و در زمانی که کلام آنها نحله های مختلفی از قبیل اشعری، حنبلی و غیره را نشان میداد، نواحی لرستان، خوزستان، کرج، گلپایگان، بروجرد پر از مشبهه یا مجسمه بود و مازندران، قم، کاشان و آوه پیرو مذهب شیعه بودند.»[2] اکثر مورخین برآنند که تشیع تا قرن شانزدهم م. یا سده دهم ق. یعنی پیدایش سلسله صفوی و اعلان تشیع به عنوان مذهب رسمی دولت، عمدتا عبارت از مراکزی پراکنده بوده که تعیین ناحیه جغرافیایی دقیقی برای آن بسیار دشوار است[3].

دوره مورد بحث ما یعنی قرن یازدهم و دوازدهم (در واقع 1050-1250 م.) از نظر تاریخ تصوف و اندیشه های عرفانی هم فوق العاده مهم است. البته ریاضت طلبی برای تزکیه نفس و «واصل گردیدن به حق»، تاریخی به مراتب طولانی تر از اسلام دارد و حتی در اسلام نیز اندیشه روی گرداندن از دنیا و لذایذ زندگی از همان اوایل اسلام در شخصیت و آثار متصوفانی مانند منصور حلاج (فوت در قرن دهم م.) که از سوی فقهای قشری متهم به الحاد شده و به طرز فجیعی به قتل رسید، تبلوری آشکار یافته بود. به هر حال قرون یازدهم تا سیزدهم زمانی است که برجسته ترین اندیشمندان و مشایخ صوفیه زیسته، مهم ترین آثار فلسفی و عرفانی تالیف شده و این سنت و آثار نه تنها در ماوراءالنهر و ایران، بلکه در تمام عالم اسلام بر فرهنگ و ادبیات کتبی و شفاهی مردم تاثیری پایدار گذاشته که امروز نیز در زبان کتبی و شفاهی، اشعار، ضرب المثل ها، طرز فکر و زندگی مردم قابل مشاهده است. بعلاوه باز مانند موارد دیگر که در فصل های گذشته اشاره کردیم، در دوره مورد بحث این کتاب، ماوراءالنهر و خراسان به گهواره اصلی تصوف و تکوین و اصول و موازین آن تبدیل شد. قتل فجیع حلاج به فتوای فقهای سنی و فرمان خلیفه عباسی در بغداد نقطه اوج اتهام الحاد، تکفیر و حتی قتل صوفیان بود. اما بسیاری فقهای شیعه نیز رفتاری گاه بسیار شدید و خشن با صوفیه داشتند.

نظام المُلک، غزالی و مدارس نظامیه

غزنویان، سلجوقیان و وزیران آنان به دلیل وفاداری بی چون و چرای خود به تسنن و مخصوصا مذاهب حنفی و شافعی، تسنن را در مقابل مذاهب دیگر، بخصوص اسماعیلیان و دیگر جریان های شیعه تقویت نمودند.

ابوعلی حسن بن علی طوسی معروف به نظام الملک (1018/19-1092 م.) از معروف ترین وزیران تاریخ ایران است که به مدت بیست و نُه سال وزارت دو سلطان بزرگ سلجوقی را برعهده داشت و در عمل گرداننده اصلی کارهای دولت در اوج قدرت و گسترش این سلسله از آمو دریا تا قفقاز جنوبی، آناتولی مرکزی، عراق و شامات بود.  نظام الملک در سال 1063 م. از طرف سلطان آلب ارسلان سلجوقی به مقام وزارت و همچنین اتابکی فرزند و جانشین او یعنی ملک شاه، منصوب گردید و بعد از درگذشت آلب ارسلان به عنوان وزیر ملک شاه باقی ماند. نفوذ و قدرت نظام الملک تا جایی بود که مورخ عرب ابن الاثیر حکومت سلجوقی را «دولت النظامیه» خواند. از این جهت، بسیاری مورخین قدرت و نفوذ نظام الملک در اداره امپراتوری سلجوقی را با نقش وزیران برمکی بلخی در عهد هارون الرشید همتراز شمرده اند.

در دوره عباسیان، خلفای عرب که هنوز سنت بادیه نشینی را کاملا ترک ننموده بودند، در اداره امور دولتی به تجربه و کاردانی وزیران ایرانی تکیه می نمودند. در حکومت سلجوقیان نیز درعمل قرارداد نانوشته ای میان نخستین سلاطین تُرک سلجوقی که سنت های چادرنشینی آنان هنوز پابرجا بود و دو وزیر برجسته ایرانی، عمیدالملک کُندُری خراسانی و نظام الملک طوسی وجود داشت. از یک طرف طغرل بیک، سلطان آلب ارسلان و ملک شاه سلطنت می کردند و به پشتوانه قدرت نظامی، وحدت و انسجام دولت را حفظ می نمودند و از طرف دیگر وزیران ایرانی آنان به اداره دولتی رهبری می نمودند که در اوج گسترش خود در سال 1080 م. وسعتی نزدیک به چهار برابر ایران کنونی را دربر می گرفت. کندری بین 1054 تا 1064 م. وزیر طغرل و آلب ارسلان و نظام الملک  از 1063 تا 1092 م. وزیر آلب ارسلان و ملک شاه بودند.

بسیاری ازمورخین بر آنند که وزیران ایرانی، این باورِ ایران باستان را در حکومت سلاطین اصالتا ترک خود جا انداختند که پادشاه، صاحب «فرّایزدی» و نماینده یا سایه خدا («ظل الله») و اطاعت مطلق از او شرط اساسی برای بقای مُلک (پادشاهی، مملکت، -م.) است. این در حالی بود که در سنت های قبیله ای ترکی در آسیای میانه، «رئیس قبیله» بالاترین مقام به شمار می رفت و بیشترین احترام شایسته «ریش سفید» قبیله بود، در حالیکه رئیس قبیله ممکن بود در نتیجه سرکشی این یا آن طایفه و تیره سرنگون گردد. نخستین سلاطین این دوره نیز که اصالت ترکی داشتند و به علت پیشینه نه چندان دور چادرنشینی خود فاقد حکمرانی با عنوان «سلطان ظل الله» بودند، برای جلب اطاعت هرچه بیشتر اتباع و لشکریان خود، از این نحوه حکمرانی ایران باستان استقبال نمودند.

نظریه دولتداری نظام الملک نیز بر دو ستون اصلی استوار بود: نخست اطاعت بی چون و چرا از سلطان سلجوقی و دوم مذهب اهل تسنن، بخصوص شاخه حنفی و شافعی آن. طبق این دیدگاه، سلطنت و مذهب متقابلا به همدیگر وابسته بودند. «پادشاهان به حفظ دین موظف بودند و حمایت از دین، ثبات دنیوی را تامین می کرد.»[4] مهم ترین اثر مکتوبی که از نظام الملک باقی مانده، رساله «سیاست نامه» او در باره دولتداری است که در اواخر قرن یازدهم میلادی به خواست ملک شاه تالیف شد و تا مدت ها راهنمای مهمی برای پادشاهان و حکومتداران کشورهای اسلامی شمرده می شد. نظام الملک از جمله می نویسد: «نیکوترین چیزی که پادشاه را باید، دین حقه است، زیرا که پادشاهی و دین همچون دو برادرند و هرگاه که در مملکت اضطرابی پدید آید، در دین نیز خلل آید و بد دینان و مفسدان پدید آیند.»[5] براستی هم نظام الملک به رابطه تنگاتنگ دین و دولت باور داشت. او در حالیکه یازده فصل «سیاست نامه» را به رد فرقه های غیر سنّی از قبیل شیعیان و مخصوصا اسماعیلیان اختصاص میدهد، با نگرشی «عمل گرایانه»، عدالت در دولتداری را حتی مهم تراز مذهب به حساب می آورد و می نویسد: «مُلک با کُفر بپاید و با ستم و ظلم نپاید.»[6] البته عدالت در شرایط حاکمیتی مطلق و بی چون و چرا، امری سوال برانگیز است و این وضع نمی تواند مانع سوء استفاده از قدرت شود. اما به نظر می رسد که برای نظام الملک مهم این بود که سوءاستفاده ها به حدی نرسد که آرامش اجتماعی را مختل کند و برای مردم غیر قابل تحمل گردد.

نظام الملک در «سیاست نامه» خود در واقع نوعی نظام دولتی را تعریف کرده و دقیق تر نموده بود که از سامانیان به بعد در اکثر سرزمین های ایرانی به وجود آمده  و مشخص تر شده بود. حکومت در شخص پادشاه و قدرت مطلقه او متمرکز بود و مردم در مقابل او و «درگاه» یعنی دربار، صاحب هیچ قدرتی نبودند. وزیر که «دیوان» یعنی دستگاه اداری حکومت را رهبری می نمود نیز تابع اوامر پادشاه و مجری این اوامر بود. تمرکز فکری و عملی پادشاه بر سلطنت و امور نظامی و دقت اصلی وزیر به اداره دولت، جمع آوری مالیات و کنترل دخل و خرج مملکت بود. شریعت، چهارچوب اخلاقی، حقوقی و عملی زندگی مردم را تنظیم می کرد. قدرت مطلقه و فراگیر پادشاه بر فُقها و دیگر روحانیون و علمای دینی نیز شامل می شد. اما فقها و روحانیون که در میان مردم نفوذ بسیاری داشتند، علی الاصول  مستقیما وابسته به پادشاه یا وزیر و مجری اوامر آنان نبودند. البته قدرت حاکم در دست پادشاه بود و روحانیون تلاش می کردند که مورد التفات و احترام پادشاه باشند. اما پادشاه و وزیر نیز در تلاش بودند که مناسبات خوبی با قشر روحانیت داشته باشند و اگر هم خود اصول معین شده از طرف روحانیون را دقیقا مراعات نمی نمایند، دست کم در رویارویی با مذهب حاکم و نمایندگان آن قرار نگیرند. دو طرف اغلب تلاش می کردند که با یکدیگر در حال همزیستی و احترام متقابل باشند. اگر مقام سلطان و وزیر را مجموعا رُکن نخست دولت به حساب بیاوریم، رکن دوم عبارت از شریعت و مذهب بود. به طور کلی می توان گفت که قدرت و نفوذ این دو رکن یعنی دولت و دین در دوره های مختلف و تحت تاثیر عوامل متغیری مانند شرایط سیاسی و اقتصادی، تمایلات و فعالیت های مذهبی و نیز قدرت و ضعف شخصیت های دخیل فرق می کرد. باید در نظر گرفت که در آن دوره و حتی تا قرن ها بعد در اکثر سرزمین های اسلامی قوانین و اصولی مدون وجود نداشتند که مستقل از شریعت باشند و حکومتی مرکزی هم نبود که ضامن اجرای آن قوانین در سراسر سرزمین های اسلامی باشد. این نیز فرصت مناسبی برای فقها بود که با پُر نمودن خلاء مزبور، قدرت و نفوذ مهمی در برابر پادشاه و دولت به وجود آورند و علیرغم  فراز و نشیب های سیاسی در دستگاه حکومت، وزن و اعتبار خود را  حفظ نمایند.

حکومت سلجوقیان و حتی حکومت های قبل و بعد از آن، حکومت های اسلامی به معنای اخص کلمه نبودند. اگرچه مورخین و حتی فقهای اسلامی این دوره ها هنگام نام بردن از حکومت و سلاطین متبوع خود از «دولت اسلام» و «ظل الله» سخن گفته اند، اما این سلاطین شخصا فقیه و روحانی نبودند که به نام مذهب حکومت کنند و یا مجری نظام اسلامی معینی باشند. حتی در مورد بسیاری از دانشمندان و فلاسفه مانند ابن سینا، بیرونی و خیام دیده ایم که با وجود سوء ظن و عتاب فقها نسبت به این دانشمندان، امیران و سلاطین مزبور به حمایت و صیانت آنان برخاسته اند. اما آنها در عین حال در جهت حمایت از فقها و روحانیون و مذهب مورد قبول خود نیز کوشش می کردند و در این رهگذر، بدیهی است که درجه ایمان شخصی حکومتداران نیز بر رفتار آنان نسبت به فقها و روحانیون تاثیر داشته است. علی الاصول از دوره طاهریان، سامانیان و سلجوقیان تا صفویان اکثریت مردم ماوراءالنهر و ایران اهل سنت بودند. تا صفویان که در این دوره تشیع مذهب رسمی ایران اعلام شد، اغلب پادشاهان و وزیران ایرانی (به جز آل بویه که شیعه زیدی بودند) به درجات مختلف از مذاهب اهل سنت حمایت می کردند و طوری که گذشت، نظام الملک نیز در کنار اطاعت مطلق از پادشاه و مذاهب اهل سنت، وابستگی متقابل این دو عامل را شرط دوام و استحکام دین و دولت به حساب می آورد.

با وجود آنکه حکومت سلجوقیان حکومتی دقیقا اسلامی نبود، اما اساس شرعی داشت و مشروعیت خود را از مکتب کلامی اشعری و دو مکتب فقهی اهل سنت یعنی مذاهب حنفی و شافعی می گرفت. در فصل های گذشته دیدیم که تُرک های آسیای مرکزی از جمله غزنویان و سلجوقیان مستقیما تحت تاثیر اسلام  سنّی و غالبا حنفی یا شافعی ایرانیان بخصوص در دوره سامانیان به اسلام گرویدند و آن را به همان صورت در سرزمین های تحت حکومت خود توسعه دادند.

نظام الملک همزمان با تاکید بر اطاعت کامل از سلاطین سلجوقی، با قاطعیت و حساسیتی شدید بر لزوم پیروی از مذاهب اهل سنت و دوری از فرقه های دیگر پافشاری می کرد. او در «سیاست نامه» می نویسد: «در روزگار محمود و مسعود و طغرل و آلب ارسلان هیچ گبری و ترسایی و رافضی را زهره آن نبودی که بر صحرا آمدندی و یا پیش ترکی شدندی، و کدخدایان ترکان همه متصرف پیشگان خراسان بودند و دبیران خراسانی حنفی مذهب یا شافعی مذهب پاکیزه باشند، نه دبیران و عاملان بد مذهب عراق به خویشتن راه ندادندی و ترکان نه هرگز روا داشتندی و یا رخصت دادندی که ایشان را شغل فرمایند، گفتندی اینان هم مذهب دیلمانند و هواخواه ایشان.»[7].

یکی از شخصیت هایی که در اشاعه اندیشه های مذهبی و سیاسی نظام الملک نقش عمده ای داشت، ابوحامد غزالی (1058-1111 م.) بود. مهم ترین و موثرترین وسیله ای که نظام الملک برای اشاعه افکار مذهبی و سیاسی خود مورد استفاده قرار داد، مدارس حکومتی «نظامیه» بودند که با ابتکار  وی در شهر های مختلف جهان اسلام از جمله بغداد، اصفهان، نیشابور، آمل، قاهره، بلخ و هرات تاسیس یافتند و به همین جهت «نظامیه» نامیده شدند.

نظام الملک، غزالی را در سال 1091 م. مسئول تدریس در مدرسه نظامیه بغداد نمود. غزالی جزو پیروان مکتب کلامی «اشعری» منسوب به ابوالحسن اشعری (احتمالا 874-936 م.) بود. این مکتب که در ابتدا راهی «میانه» میان خِرَدگرایی معتزله دوره خلیفه مامون و خِرَدستیزی شریعت گرایان اهل حدیث مانند ابو حنبل (متوفی 241 ق./855 م.) شمرده می شد و در عراق و خراسان نفوذ بسیاری داشت، بعد ها آشکارا به اهل حدیث نزدیک شد و برضد خِرَد گرایی برخاست. از نظر فقهی، غزالی پیرو مذهب شافعی بود.

در پی فعالیت های غزالی در مدرسه نظامیه بغداد و معلم او ابوالمعالی جوینی (1025-1085 م.) در نظامیه نیشابور، مکتب کلامی اشعری به اقصی نقاط عالم اسلام گسترش یافت و به مکتب اکثریت اهل سنت تبدیل شد. غزالی احتمالا مهم ترین فقیه و متفکر اسلامی است که ضدیت با خِرَدگرایی علمی را درمیان مسلمانان به صورتی پایدار رواج داد. آرتور ج. آربری در باره تاریخ تقابل عقل (خِرَد) و وحی (ایمان) در تاریخ اسلام، با اشاره به نقش غزالی می نویسد: « در مشرق زمین جنگ بین عقل و وحی با پیروزی وحی خاتمه یافته بود. از آن پس آینده به وحی تعلق داشت، چه در کلام اشاعره، یا در شریعت گرایی حنابله (طرفداران ابو حنبل، -م.)، یا در اندیشه های جزمی اهل تشیع، و یا در حکمت متعالیه و غریبی که ابن عربی (متوفی 638 ق./ 1240 م.) در میان آورد.»[8].

تاثیر غزالی بر طرز تفکر مسلمانان در دو مرحله از زندگی او انجام گرفت: چهار سال دوره تدریس در مدرسه نظامیه بغداد (1091-1095 م.) و شانزده سال از ترک تدریس در بغداد تا درگذشت او در سال 1111 م. در طوس.

در دوره نخست، غزالی، به تدریس، تبلیغ و اشاعه معتقدات اشعری خویش در باره فلسفه، فقه و کلام اسلامی پرداخت. این، دوره به اصطلاح «تَشَرُع فعال» او بود.

در فصل های گذشته «پذیرش و گسترش اسلام در ماوراءالنهر» و «پسرفتِ خِرَد گرایی» درباره نقش تاریخی غزالی در رد فلاسفه خِرَدگرای یونان مانند ارسطو و دانشمندان اسلامی مانند فارابی و ابن سینا بطور مختصر سخن گفته بودیم. غزالی بر آن بود که پژوهش و دانش به خودی خود بسیار مفید و  لازم است. اما، به نظر او، آدمی اگر ایمان مطلق نداشته باشد و دنبال دانش و فلسفه و شک و سوال برود، دچارگمراهی در ایمان و در نتیجه بدعت و کفرو «عذاب الیم» در آخرت خواهد شد. بنا بر این دانش و پژوهش باید خاص مومنین کامل شریعت اسلام باشد و «عوام» را باید مانند کودکان از مطالعه آثار علمی دانشمندان و فلاسفه باز داشت، «همچنانکه بر پدر دوراندیش که می داند فرزندش در همه کار ها از او تقلید خواهد کرد، فرض است در برابر کودک به مار نزدیک نشود، بلکه به عکس باید خود را بیمناک و هراسان نشان دهد، بر دانشمند حقیقت بین نیز فرض است که با آن کتاب ها چنین رفتار نماید.»[9] او آن دسته از دانشمندان و فلاسفه اسلامی مانند ابن سینا و فارابی را به تازیانه تهدید و تکفیر گرفت که تحت تاثیر فلاسفه یونان نقطه آغاز و پایان یعنی خلقت و قیامت برای جهان و انسان قائل نبودند، نظریه ازلی و ابدی بودن جهان هستی را قبول داشتند و جسارت شک و سوال درباب روایات اسلامی در باره آفرینش انسان و جهان، قیامت و زنده شدن جسمانی انسان پس از مرگ را از خود نشان می دادند. پایان کتاب «تهافت الفلاسفه» غزالی در رد و تکفیر دانشمندان که در واقع چکیده افکار اوست، از این نظر جالب است. او می نویسد:

«اگر کسی بگوید که مذاهب این قوم (مانند فارابی و ابن سینا، -م.) را به تفصیل بیان کردید. حال آیا به طور قطع به کفر آنان فتوا میدهید و کُشتن کسی را که به اعتقاد این جماعت باشد، واجب میشمارید؟ گوییم که در سه مسئله از تکفیر آنها چاره نیست:  اول: قدم عالم و قول آنان بدین که همه جواهر قدیم اند (آغاز پیدایش جهان و تکامل موجودات، -م.) و دوم: قول آنها به اینکه خدای تعالی به جزئیات حادث از سوی اشخاص احاطه علمی ندارد. و سوم: انکار آنان برانگیخته شدن تن ها و حشر آنها را (زنده شدن جسمانی انسان ها پس از مرگ و مکافات یا مجازات آنان در بهشت یا جهنم، -م.) و این سه مسئله به هیچ روی با اسلام سازگار نیست (…) و این همان کفر آشکار است، چه هیچ یک از فرقه های اسلامی بدان اعتقاد ندارند.»[10] بعضی ها گفته اند که غزالی در آخرین جملات خود در این کتاب از تکفیر کامل و روشن این فلاسفه و دانشمندان پرهیز نموده است. به راستی هم آخرین جملات این اثر نشان میدهد که غزالی پس از نگارش بیش از 300 صفحه در اثبات و تایید «کفر و بدعت» این دانشمندان، سخن خود را چنین به پایان میرساند که او نمی خواهد خود از «موضوع کتاب خارج شده» و وارد موضوع تکفیر اهل بدعت شود، «اما هر کس تکفیر اهل بدعت را، از فِرَق  اسلامی، اعتقاد کند، اینان را نیز تکفیر خواهد کرد و آن کس که از تکفیر آن فرقه ها باز ایستد، باید تنها به تکفیر این گروه در این سه مسئله اکتفا کند.»[11]

یک سال بعد از آنکه غزالی تدریس در مدرسه نظامیه بغداد را شروع کرده بود، نظام الملک که حامی اصلی غزالی بود، قربانی یک قتل مرموز گردید که برخی مورخین آن را به گروه های افراطی اسماعیلی در اشتراک مساعی با همسر ملک شاه «ترکان خاتون» نسبت داده اند. تنها چند ماه پس از قتل نظام الملک، خود ملک شاه نیز به صورت مرموزی درگذشت و با مرگ او، امپراتوری وسیع سلجوقی دچار هرج و مرج و خود سری حاکمان محلی و طوایف کوچ نشین گردید. سه، چهار سال از این هرج و مرج نگذشته بود که غزالی در سال 1095 م. تدریس در نظامیه بغداد و خدمت برای دستگاه حکومت سلجوقی را ترک کرده، به تصوف رو آورد. او با درگذشت نظام الملک و ملک شاه، پشتیبانان اصلی خود را از دست داده بود. این، دوران زوال پشتوانه سیاسی غزالی، فروپاشی قدرت سلاطین سلجوقی و نا آرامی های عمیق اجتماعی بود.

در سال 1095 م. غزالی بغداد را ترک و پس از سفرهایی به شام، بیت المقدس و مکه به موطن خود طوس برگشت و تا آخر عمر خود یعنی بیش از پانزده سال در آنجا ماند. این دوره از زندگی غزالی مرحله گرایش او به تصوف محسوب می شود. غزالی پس از بازگشت از بغداد نوشت: «سه نذر کردم، یکی آنکه از هیچ سلطانی هیچ مالی قبول نکنم، و دیگر آنکه به سلام هیچ سلطانی نروم، سوم آنکه مناظره نکنم.»[12] او در آثار بسیاری از جمله «احیاء علوم الدین» که آن را با مضمونی مشابه به زبان فارسی و با عنوان «کیمیای سعادت» نیز به قلم آورد، این روش جدید در زندگی و تفکر خود را «اِعراض از عالم مادی و فانی و توجه به جهان ابدی و باقی»[13] نامید.

در طوس، غزالی به تدریس در«زاویه» شخصی خود ادامه داد و خانقاه صوفیانه خود را تاسیس نمود، اما بعد از چند سال، با وجود عهد قبلی خود، با دعوت سلطان سنجر سلجوقی در مدرسه نظامیه نیشابور تدریس علوم دینی و فلسفی را از سر گرفت و تصمیم بازگشت به تدریس در این مدرسه حکومتی را با دو دلیل توجیه نمود: اولا سستی در ایمان مردم و لزوم هدایت نمودن آنان  در مورد مسائل شرعی و ثانیا اصرار «پادشاه وقت» (یعنی سلطان سنجر، -م.). غزالی چنین نوشت: «اکنون هنگام اظهار علم و نجات مردم از گمراهی است. این گوشه گیری به هنگامیکه بیماری شیوع یافته، پزشکان خود بیمار و همگی مردم در آستانه هلاکند، روا نیست. باید از عُزلت برون تافت و به دعوت حق شتافت. اما اظهار دعوت جز با مساعدت زمان و پشتیبانی پادشاهی متدین و مقتدر صورت پذیر نبود (…) تا آنکه به خواست خداوند، نه به علت های دیگر، از طرف پادشاه وقت ملزم شدم که به نیشابور آیم  و تدارک مافات نمایم. الزام پادشاه آنچنان بود که اگر مخالفت می کردم، برای من خطرناک می بود.»[14]

در چنین شرایطی انگیزه اصلی دست کشیدن غزالی از تدریس در مدرسه نظامیه بغداد و پناه بردن او به تزکیه نفس و در پیش گرفتن راه انفرادی صوفیانه برای کسب «سعادت در آخرت» چه می توانست باشد؟  بدون تردید آنچه که خود غزالی نوشته یعنی تصور گمراهی مردم و دور شدن آنان از آنچه که وی «شریعت پاک و مطلق» به شمار می آورد و همچنین فشار سلطان سنجر در بازگشت او به تدریس درنظامیه نیشابور بی تاثیر نبوده است. اما آیا آنگونه که بسیاری از مورخین نوشته اند، غزالی بخاطر«یک خواب روحانی» و «تحول روحی» یا حتی «بیماری وخیم» تصمیم به این چرخش در زندگی خویش گرفت؟

بی شک این، چرخش مهمی در زندگی شخصی غزالی و فعالیت های او  بود. همه آثار او که پس از تَرک بغداد تالیف شده از جمله «کیمیای سعادت» نشانه نگرانی و برآشفتگی غزالی از مشاهده ریا و نفاق، دروغ و فساد، مال اندوزی و بخل، جاه و حشمت، خشم و حسد، غرور و فریفتگی در میان مردم و حتی روحانیون بود. غزالی همه این «مُهلکات» و مفاسد را نتیجه دوری مردم از شریعت «ناب» و  یگانه راه حل را در «مُنجیات» یعنی جنبه های «نجات بخش» شریعت مانند ایمان مطلق به خلقت و آخرت، انجام فرایض دینی مانند نماز و  روزه، قرائت قرآن، دعا و اوراد، توبه و توکل، صبر و شُکر، خوف و التماس، فقر و عبادت، و رویگردانی از «دنیای فانی» و اندیشیدن به سعادت در «دنیای باقی»  می دید. از جمله، چنانکه دیدیم، به نظر غزالی، اگر فردی آغاز جهان یعنی خلقت انسان و پایان آن یعنی معاد، روز آخرت، زنده شدن همه مردگان و پاسخگویی در مقابل خداوند و اجر یا مجازات در بهشت یا جهنم را رد و یا حتی به آن شک نماید، چاره ای جز تکفیر وی نیست که آن هم از نظر بسیاری فقها معنی «واجب القتل» شمردن آنها می دهد.

علیرغم تمایل غزالی به تصوف، در نظریات اصولی او تغییری ایجاد نشده بود. اما  غزالی در مرحله صوفیانه زندگی و افکار خود، «عبودیت» خشک و بی احساس نسبت به خداوند را زُهدی سالوسانه می شمُرد و می گفت که مسلمان واقعی نباید از روی احساس اجبار و یا ترس از آخرت، بلکه از روی محبت و عبودیت خالص و مطلق به خداوند، ایمان داشته و شریعت را رعایت کند تا رستگار شود. حتی غزالی به این نتیجه رسیده بود که ایمان و عبادت از روی تقلید برای عوام به هر حال بهتر از شک و بحث آنان در باره اصول و فروع دین و مذهب است، زیرا اگرطبقه عوام مردم وارد اینگونه بحث ها شوند، به دلیل عدم کفایت توانایی­های ذهنی و علمی دچار گمراهی و الحاد خواهند شد.

غزالی از برجسته ترین عالمان مکتب کلامی «اشاعره» شمرده می شود که در ابتدا به عنوان راهی «معتدل» میان خِرَد گرایی معتزله و خِزَد ستیزی اهل حدیث آغاز شد، اما بالاخره به قرائت تعصب آمیز اهل حدیث نزدیک گردید. اما غزالی در نهایت با ادامه مخالفت سرسختانه خود با خِرَد گرایان اهل فلسفه، به قول خودش راه «کلامیون، باطنیه و فلاسفه» را رها کرده و برای «وصول به حق» راه گروه چهارم از «جویندگان حقیقت» یعنی «صوفیه» را انتخاب نمود[16]. اما در این رهگذر، تصوف را تابع شریعت و ایمان مطلق و به دور از شک و تردید «کفرآمیز» خِرَدگرایان نمود.

فرق اصلی میان غزالی قبل و بعد از تَرک نظامیه بغداد در سال 1095 م. در واقع به هیچ صورت تجدید نظر در اصول فکری اهل کلام نبود. او تنها با حفظ همان اصول، به تصوف روی آورد، یعنی راهی عرفانی و فردی مبتنی بر ایمان مطلق به شریعت و نه صرفا از طریق ادای فرایض شرعی و نه با آرزوی مکافات بهشت و ترس از مجازات جهنم، بلکه برای وصول «کیمیای سعادت» در روز قیامت. رد فلسفه جستجوگر و فکر آزاد در پژوهش و دانش، چه پیش و چه بعد از ترک بغداد و عزیمت به نیشابور، خط اصلی طرز تفکر مذهبی و فلسفی غزالی و نوشته های تاثیرگذار و فراگیر او باقی ماند.

غزالی با تالیف اثر معروف خود «احیاء علوم دین» (و متن فارسی آن یعنی «کیمیای سعادت») در اندیشه و فلسفه اصلی صوفیه «تعدیل» و تجدید نظر کرد. او برخی افکار و عادات به اصطلاح «افراطی» صوفیان مانند «وحدت وجود» را که به نظر او  با شریعت اسلام همپوشی نداشت، حذف نمود و «تصوف» جدید و «حلالی» را برای متشرعین اسلامی پی ریزی کرده و گسترش داد.  در این تصوف جدید هیچ کس مجاز نبود از هیچ کدام اصول فکری و عملی کلام و فقه سنتی اسلام خارج شود و یا حتی آن را مورد شک و سوال قرار دهد.

مورخین و پژوهشگران بسیاری غزالی را بزرگ ترین فقیه و فیلسوف تاریخ اسلام نامیده­اند که بر طرز تفکر و زندگی روزمره مسلمانان تاثیری پایدار باقی گذاشته است. بعد از درگذشت غزالی در سال 1111 م.، جز چند فیلسوف مسلمان در اسپانیای قرون وسطی مانند ابن حزم (درگذشت 1064 م.) و ابن رشد (درگذشت 1198 م.) که متهم به بدعت شده و اهمیت افکارشان قرن ها بعد در میان فیلسوفان آشکار گردید، کسی از متفکران اسلامی احتمالا از ترس تکفیر نتوانست جسارت مخالفتی با اندیشه های غزالی را نشان دهد. برخورد مخاصمانه غزالی نسبت به علم و فلسفه خِرَد گرا مدتی حتی به صورت کلمات قصاری مانند «سعی نکن که بدانی تا ایمان داشته باشی، بلکه ایمان داشته باش تا بدانی» تبدیل به طرز استدلال اسقف های کلیسای مسیحی کاتولیک در اروپای قرون وسطی شد[17]. همین طرز تفکر مذهبی و فلسفی غزالی است که با وجود گذشت قرن ها، هنوز در جوامع اسلامی دارای نفوذ و تاثیر مهمی است و ازکاشغر و افغانستان تا ایران و ترکیه و مراکش، یکی از موضوعات «داغ» بحث های روشنفکری در باره علل عقب ماندگی جوامع اسلامی از قافله علم و دانش و پیشرفت اجتماعی را تشکیل می دهد.

خیام نیشابوری

در دوره مورد نظر این کتاب باید، به طور خلاصه هم که شده، به دانشمند، شاعر و فیلسوف بزرگ دیگری نیز اشاره کرد. عمر خیام نیشابوری (1048-1131 م.) با چند سال فرق، همعصر نظام الملک  و غزالی بود. آن سه و همچنین مولانا جلال الدین بلخی که صد سال بعد از غزالی به دنیا آمد، همه از «مثلث طوس، نیشابورو بلخ» بودند.

حکیم خیام نیشابوری ریاضی دان، ستاره شناس، فیلسوف و شاعری نابغه و آزاد فکر بود که مانند بسیاری از بزرگان همعصر خود، در زمان و مکان نامساعدی از تاریخ پا به عرصه وجود نهاده بود، دوره ای که فقهای حاکم و سنتی و حتی متصوفین متشرع، مسلمانان را نسبت به علما و فلاسفه پویشگر مظنون کرده و آنان را وادار به سکوت و گوشه گیری نموده بودند.

چنانکه در صفحات گذشته گفتیم، اوضاع سیاسی و اجتماعی ماوراءالنهر و ایران بعد از مرگ ملک شاه سلجوقی آشفته و ناآرام شده بود. همزمان، فقها و روحانیون سنتی نفوذ زیادی بر اذهان و رفتار اجتماعی مردم به دست آورده بودند و تقریبا همه قوانین و محاکم بر شریعت اسلامی مبتنی بود. همچنین دیدیم که رواج فلسفه و دانش پویا و پرسشگر در جهان اسلام که در قرن نهم میلادی در زمان مامون عباسی به اوج خود رسیده بود، دو قرن بعد یعنی از سال 1000 م. وارد مرحله سکون و پسرفت شد. از نظر جغرافیایی ابتدا برای مدتی نقطه ثقل رواج فعالیت های علمی از بغداد به ولایات شرقی و مرکزی ایران باستان (و همچنین اسپانیای تحت حاکمیت امویان) منتقل گشت و آنگاه به صورتی نمادین با دربدری بزرگ ترین چهره های علمی آن دوره یعنی بیرونی و ابن سینا، رواج علم در ماوراءالنهر و ایران نیز رو به افول گذاشت. رکود علمی ابتدا به این صورت آغاز شد که این گونه فعالیت ها به موازات احکام و آثار غزالی به موضوعاتی محدود گردید که از نظر اصول شرعی و سنتی اسلام «بلا مانع» شمرده میشدند. اما بتدریج حتی فعالیت و تولیدات علمی در حوزه علوم «عقلی» مانند ریاضیات و طب نیز که اصولا ضدیتی با شریعت اسلامی نداشتند، دچار رکود گردید. از این جهت احتمالا نمی توان غزالی را تنها عامل عقب ماندگی علم و فلسفه در جهان اسلام شمرد. با اینهمه، غزالی بیشک نقش بزرگی در مهار کردن علم و فلسفه و محدود نمودن آن به چهارچوب شریعت سنتی اسلام ایفاء نموده، در این راه هرگونه تفسیر به نظر او «انحرافی» را «الحاد» نامیده و در مقابل دانشمندان پویشگر از حربه تکفیر استفاده نموده است.

مهم ترین و احتمالا تاثیر بخش ترین استدلال فلسفی و مذهبی ادبیات اسلامی علیه دانشمندان و فیلسوفان پویشگر، آثار و اندیشه های غزالی و به ویژه اثر «تهافت الفلاسفه» و «المنقذ من الضلال» او در ردّ و تکفیر عالمان و اندیشمندانی مانند فارابی، بیرونی و ابن سینا بود.

خیام از آخرین و درخشان ترین چهره های این دوره گذر از رواج علم و فلسفه به مرحله طولانی و چند صد ساله رکود آن در جهان اسلام به شمار می رود.

برخی روایات ، ابن سینا را معلم خیام نامیده اند. این، دور از احتمال است، زیرا خیام حدود یازده سال پس از درگذشت این سینا به دنیا آمده است.  اما بدون شک خیام نیز مانند اکثر روشن اندیشان و دانشمندان دوره خود، تحت تاثیر عمیق «شیخ الرئیس» قرار داشت و این دو را می توان با دو، سه دهه فاصله، همعصر یکدیگر به حساب آورد. همچنین به قطع می توان گفت که یکی از شاگردان برجسته ابن سینا بنام بهمنیار از معلمین خیام بوده است.

مخصوصا در دوران معاصر، نوآوری های خیام در ریاضیات و اندیشه های فلسفی او نیز مورد توجه بسیاری از محافل علمی و فلسفی شرق و غرب قرار گرفته است که این موضوع خارج از دانش نگارنده و موضوع بحث این کتاب است. اما بخش بزرگی از شهرت خیام مبتنی بر «رباعیات» فلسفی، تیزبینانه و جسورانه اوست که پس از ترجمه های ادوارد فیتزجرالد به انگلیسی در قرن نوزدهم، شهرت جهانی پیدا کردند.

از همان دوره زندگی خیام، متشرّعان او را بخاطر بسیاری از این رباعیات متهم به شک در اصول دین و شریعت و حتی کفر و الحاد نمودند:

گویند کسان بهشت با حور خوش است،
من میگویم که آب انگور خوش است.
این نقد بگیر و دست از آن نسیه بدار،
کآواز دُهل شنیدن از دور خوش است.

امین معلوف، داستان نویس معاصر و لبنانی تبار فرانسوی، سرگذشت خیام و فشار عوام و محیط متعصب و خشونت آمیز ماوراءالنهر قرن یازدهم را با زبانی شیرین و مصوردر رُمان تاریخی «سمرقند» ترسیم کرده است[17]. البته این کتاب، یک داستان تاریخی است و ادعای تاریخِ «ماوَقَع» بودن را ندارد. بدین جهت لازم نیست تصور کنیم که همه جزئیاتی که در این رُمان آمده، باید عینا واقعیت داشته باشند. با اینهمه، تا جاییکه نگارنده می تواند قضاوت کند، حوادث موصوف در کتاب «سمرقند» با روایات تاریخی مربوط به این دوره و زندگی خیام همخوانی دارند.

خیام در بیست و چهار سالگی، یعنی احتمالا در سال 1072 م.، پس از تحصیل علم و فلسفه در نیشابور به سمرقند مسافرت کرده و در آنجا اثر معروف خود به نام «رساله مسائل جبر و مقابله» خود را درباره معادله های درجه سوم تکمیل نمود که یکی ازمهم ترین پژوهش های او در حوزه ریاضیات به شمار می رود.

کتاب «سمرقند» نیز با صحنه ای از مرکز شهر «سمرقند» حدود هزار سال پیش آغاز می شود. خیام مشغول گردش در کوچه و بازار شهر است. او یکی از شاگردان سابق ابن سینا به نام  «جابر قدبلند» را می بیند که مورد خشونت و بدرفتاری جوانان اوباش شهر قرار گرفته که با گمان مستی جابر پیر، او را با اتهام الحاد و کفر با چوب و سنگ می زدند. خیام با نیت آزاد کردن جابر از دست اوباشان، مداخله می کند و از جوانان می خواهد که دست از آزار پیرمرد بردارند. اما آنها این بار گرداگرد خیام را می گیرند و به محض آنکه می فهمند این غریبهِ شهر سمرقند، همان «فیلسوف» و «کیمیاگر» مورد سوءظن فقها یعنی خیام نیشابوری است، این بار به آزار و اذیت او می پردازند.  سرانجام یک دسته داروغه سر می رسد که خیام را با اتهامی که اوباش به او وارد آورده بودند، پیش قاضی «ابوطاهر» می برند که تصادفا برای خیام و فلاسفه و دانشمندان آزاد اندیش آن دوره احترام بسیاری قائل بود. قاضی، اوباشان شاکی را به خانه می فرستد و به صورت محرمانه به خیام می گوید که در بیان اندیشه های خود احتیاط کند، در لفافه و دو پهلو سخن گوید، و گرنه خیام نیز مانند برادر خود قاضی به جرم الحاد تکفیر و در میدان شهر سه شقه خواهد شد. قاضی ابوطاهر همچنین دفتری با جلد چرم آهو و کاغذی گرانبها به خیام اهداء می کند و می گوید که او می تواند افکار و نظریات خود را پنهانی در آن دفتر بنویسد و به او بسپارد تا شاید روزی منتشر گردد.

جزئیات این روایات که به صورت رُمان معاصر امین معلوف درآمده، مورد نظر ما نیست. اما این کم و بیش همان جو اجتماعی و سیاسی است که از قرن یازدهم به بعد بر زندگی علمی و فرهنگی ماوراءالنهر و دنیای ایران و اسلام حاکم شده بود.

به قول آربری، این همان دوره شکست عقل و پیروزی وحی در دنیای اسلام بود. خیام «فیلسوف که مغلوب شده بود، چاره ای دیگر نداشت، جز اینکه سکوت اختیار کند»[18].

اسرار جهان چنان که در دفتر ماست،
گفتن نتوان که آن وَبالِ سرِ ماست.
چون نیست در این مردم دانا اهلی،
نتوان گفتن هر آنچه در خاطر ماست.

جالب است که رباعیات خیام سال ها پس از مرگ او منتشر شد. برخی پژوهشگران برآن هستند که خیام احتمالا اشعار خود را برای پرهیز از شک و حتی اتهام تکفیر از سوی متشرعان و صوفیان متشرع پنهان داشته است. دیگران گفته اند که احتمالا کسانی که افکاری نزدیک به خیام داشته اند، پس از مرگ او اشعاری مشابه رباعیات خیام نوشته، آن را به خیام نسبت داده اند تا خود را از گزند اینگونه اتهامات و مخاطرات محفوظ دارند. از این جهت توجه اصلی حوزه پژوهش رباعیات خیام پیوسته بر این موضوع متمرکز بوده است که کدام یک از رباعیات منسوب به خیام براستی به او متعلق هستند.

خیام در دوره اقامت خود در سمرقند مورد توجه و حمایت امیر قراخانیان شمس الملک نصر قرار گرفت که برادر زن ملک شاه سلجوقی، «ترکان خاتون» بود. (طوری که در صفحات گذشته آوردیم، سلجوقیان بعد از فتح ماوراءالنهر، حکومت قراخانیان را به عنوان عامل خود در این سرزمین قبول کرده و حتی با آنان روابط خویشاوندی برقرار نمودند).

نظام الملک در جریان یکی از سفرهای خود به سمرقند با خیام آشنا شده و او را به اصفهان که پایتخت ملک شاه سلجوقی بود، دعوت نمود. خیام این دعوت را پذیرفت و در خدمت ملک شاه و نظام الملک به تاسیس رصد خانه جدیدی در اصفهان همت گماشت. تنظیم تقویم ایرانی «جلالی» (منسوب به جلال الدوله ملک شاه) و «زیج ملک شاهی» در ارتباط با همین رصد خانه بود که تحت سرپرستی خیام انجام گرفت.

پس از قتل نظام الملک و درگذشت مرموز ملک شاه، دولت سلجوقی دچار کشمکش میان شاهزادگان سلجوقی گردید که در ولایات مختلف حکومت می کردند. خیام با ملاحظه این کشمکش ها و به دنبال اتهام الحاد و شک در مذهب که از طرف برخی روحانیون نسبت به او وارد شده بود، اصفهان را ترک کرده به موطن خود نیشابور بازگشت. بعد از مدتی سلطان سنجر که در ده سالگی حاکم خراسان شده و در رقابت میان خویشاوندان سلجوقی قدرت خود را برای مدتی مستحکم کرده بود، خیام را از نیشابور به مقر خود در مرو دعوت نمود. خیام این دعوت را قبول نمود، اما بعد از مدتی بخاطر کهولت و بیماری به نیشابور برگشته و در آنجا درگذشت.

مولانا جلال الدین بلخی

در اینجا باید به دو متفکر و دانشمند بزرگ قرن سیزده میلادی نیز لااقل بطور کوتاه اشاره کرد، اگرچه بخش مهمی از زندگی آنان به دوره مغول مربوط می شود که خارج از حیطه اصلی این کتاب است: مولانا جلال الدین بلخی و خواجه نصیر الدین طوسی.

حدود صد سال بعد از در گذشت غزالی، جلال الدین محمد بلخی یا رومی معروف به «مولوی» یا «مولانا» (1207-1273 م.) در بلخ به دنیا آمد.

پدر مولوی، بهاءالدین ولد از بزرگان صوفیه بود و نسبت خرقه او به احمد غزالی، برادر کوچک ابوحامد غزالی می رسید. بهاءالدین در سال 1218 م. یعنی چندی پیش از حمله مغول به خراسان بزرگ، همراه با اهل بیت خود به زیارت حج و سپس به شام رفت. طبق برخی روایات، در نیشابورشاعر معروف و متصوف دیگر این دوره، فرید الدین عطار نیشابوری (در گذشت 1220 م.) با خاندان بهاءالدین دیدار کرده و مولوی جوان را مورد تمجید قرار داد. بهاءالدین در سال 1228 م. از سوی علاءالدین کیقباد سلجوقی به شهر قونیه (کُنیا در ترکیه کنونی) دعوت شد که پایتخت سلجوقیان روم بود.

مولوی تا پایان عمر خود در قونیه زیست و به همین جهت در کنار دیگر القابش، «رومی» نیز نامیده می شود.  پس از درگذشت بهاءالدین، مولوی، شیخ و مرشد خانقاه پدر شد. اما آشنایی مولوی با شمس تبریزی که ظاهرا درویشی پیوسته در سفر بود، زندگی و افکار مولانا را زیر و رو کرد و در ضمن او را به سرودن شعر تشویق نمود.

مولوی یکی از معروف ترین شعرای متصوف و پارسی گوی به شمار می آید، اما در اشعار مولوی آثار زبان ترکی و یونانی کاپادوکیایی مخصوص ولایت قونیه نیز که در آن دوره هنوز در ولایات آناتولی رایج بود، دیده می شود. «مثنوی مولوی»، «غزلیات شمس» و «رباعیات» مهم ترین آثار مولوی هستند. در دنیای غرب، مولوی در کنار حافظ و خیام یکی از محبوب ترین شاعران جهان اسلام است. در شعر مولوی آثار شعرای پیشین خراسانی از جمله فریدالدین عطار و ابوالمجد سنایی غزنوی (1080-1131 م.) دیده می شود[19].

پس از آشنایی با شمس، مولوی دگرگون شد و با اشعار و اندیشه های خود روح جدیدی در کالبد تصوف دمید. در مقابل تصوف عابدانه غزالی، تصوف مولوی عرفانی عاشقانه داشت.  به نظر جلال الدین همایی «غزالی می گفت تصوفی که از روی قرآن و حدیث مصطفی (ع) نباشد، پایه اش استوار نیست (…) تصوف غزالی با تَقَشُف (ریاضت، درویشی، -م.) همراه بود، نه با تعشُق (عشق ورزی، -م.)».[20] غزالی تصوف را مشروط به شریعت، زهد و عبادت نمود، در حالیکه تصوف مولوی با عشق به خدا، جذبه، وجد، شور و سماع همراه بود، بدون اما و اگر.

صد سال پس از تصوف متشرع غزالی، مولوی راه همه ادیان و مذاهب را به خدایی واحد و مشترک می شمرد که باید جدا از هر قید و بندی به آن عشق ورزید.

ملت عشق از همه دین ها جداست،
عاشقان را ملت و مذهب خداست.

خواجه نصیرالدین طوسی

می توان به جرات ادعا کرد که بعد از خیام  خواجه نصیرالدین طوسی (1201-1274 م.) آخرین دانشمند و فیلسوف معروف قرن سیزده میلادی جهان اسلام در اواخر دوره ششصد ساله ای بود که مورد نظر این کتاب است. خواجه نصیرالدین از بسیاری جهات ادامه دهنده علم و فلسفه ابن سینا و در کنار او از مهم ترین متفکران و دانشمندان جهان اسلام شمرده می شود. او در تقریبا همه حوزه های دانش و فلسفه زمان خود پژوهش نموده و آثار بسیاری از خود به جا گذاشته است.  خواجه نصیرالدین در کنار علاقه وافر خود به دنیای پیرامون و طبیعت، در حوزه علوم انسانی و اجتماعی آثار بسیاری دارد که در دوره خود راهگشا بوده است. جالب است بدانیم نقش و سهم خواجه نصیرالدین در نجوم به حدی است که یکی از دهانه های آتشفشانی کره ماه «نصیرالدین» نام گذاری شده است.

بنا بر گمان غالب، خواجه نصیرالدین در خانواده ای پیرو شیعه اسماعیلی به دنیا آمده است، اما در اسماعیلی یا دوازده امامی بودن او اختلاف نظر وجود دارد.

خواجه نصیرالدین پس از تحصیل و پژوهش در نیشابور، همزمان با گسترش حملات مغول به ماوراءالنهر و خراسان، به تدریج از ولایتی به ولایتی مهاجرت کرد، ابتدا در «قهستان» در جنوب خراسان به تحقیق و تالیف آثار پرداخت و سپس با دعوت حکام اسماعیلی  قلعه الموت در نزدیکی قزوین به آنجا رفت. بعد از فتح الموت به دست هلاکو که یکی از نوادگان چنگیز بود، تقریبا همه ساکنان این قلعه قتل عام و خود قلعه با خاک یکسان شد. خواجه نصیرالدین یکی از اشخاص انگشت شماری بود که از این قتل عام جان سالم به در برد. هلاکو که به پیشگویی آینده نبردهای نظامی از طرف منجم ها و ستاره شناسان اعتقاد داشت، خواجه نصیرالدین را منجم مخصوص و وزیر و مشاور نزدیک خود ساخت. رصدخانه معروف مراغه در این دوره و تحت نظر خواجه نصیرالدین تاسیس شد.

زندگی خواجه نصیرالدین درست همزمان با دوره مولانا جلال الدین بلخی بود. اما شهرت خواجه نصیرالدین نه مانند مولانا در شعر، بلکه در ریاضیات، نجوم، فلسفه، فقه، کلام، طب و معماری است. از طرف دیگر، این دو در بهترین سال های خلاقیت خود با حمله ویرانگر مغول به ماوراءالنهر، ایران، عراق و آناتولی مواجه شدند. مولوی که در آن زمان در قونیه می زیست، در مقابل حمله هلاکو خاموشی اختیار کرد و شاید هم از روی تقدیرگرایی، هجوم های مغولان را نتیجه آن شمرد که «خدا ایشان را یاری داد و نیاز ایشان را قبول کرد».[21] از طرف دیگرخواجه نصیرالدین که در آن زمان در قلعه الموت می زیست، پس از فتح الموت به دست هلاکو گرفتار خان مغول شد و در نهایت منجم باشی، مشاور و وزیر خان مغول گردید. در مورد مناسبت مولوی و خواجه نصیرالدین نسبت به هلاکو و کلا حکومت ایلخانان مغول، روایات و تفسیر های ضد و نقیض بسیار وجود دارد که خارج از حیطه این کتاب است.

دوره سلجوقیان با وجود همه تب و تاب سیاسی و اجتماعی خود، دوره ای فوق العاده مهم از نظر گسترش زبان فارسی معاصر به سرتاسر ایران و شکوفایی فرهنگ و ادب فارسی است. یان ریپکا  اوضاع فرهنگی در عصر سلجوقی را چنین خلاصه می کند:  «از لحاظ فرهنگی عصر سلجوقی یکی از مراحل اوج فرهنگ و تمدن ایرانی  است (…) اگر سیل بنیان کن  مغول ایران را در نمی نوردید،  چه بسا تحولات بدیع و بی سابقه ای اتفاق می افتاد». [22] سلاطین و شاهزادگان سلجوقی بیش از یکی دو قرن نبود که از آسیای مرکزی آمده بودند. با اینهمه  و شاید هم به همین جهت آنها لازم می دیدند اداره دولت را به وزیران و دبیران کاردان و مجرّب ایرانی بسپارند. آنها همچنین سنت پیشینیان غزنوی خود در مورد حداکثر حمایت از فرهنگ و تمدن ایرانی و زبان فارسی را ادامه دادند، تا جایی که  «دربار سلجوقی پر از علما  و نویسندگان ایرانی بود. زبان رسمی فارسی بود و بر خلاف روش معمول ایام محمود غزنوی، مکاتبات اداری  دربار با این زبان ( و نه عربی، -م.) انجام می گرفت». [23]

(ادامه دارد)

فصل قبلی: دو قرن پیش از مغول در این لینک

فصل بعدی: ترک ها در دنیای اسلام در این لینک

زیرنویس ها:

[1] Korkmaz, Z.: Anadolu’da Türkçe’nin Yazı Dili Oluşu ve İlk Öncüleri,1984, PDF, viewed on 12. June 2020

[2] باسانی، به نقل از رشیدالدین قزوینی، در: دین در دوره سلجوقی، همانجا، ص. 272

[3] همانجا، ص. 277

[4] لمبتون: ساختار درونی امپراتوری سلجوقی، در: تاریخ ایران کمبریج، ص. 207

[5] همانجا، ص. 208

[6] نظام الملک: سیاست نامه، ص. 11

[7] باسانی: دین در دوره سلجوقی، در: تاریخ ایران کمبریج، ص. 278

[8] آربری: عقل و وحی، ص. 68

[9] غزالی، همانجا، ص. 60-61

[10] غزالی، تهافت الفلاسفه، ترجمه علی اصغر حلبی، ص. 311-312

[11] همانجا

[12] مکاتیب فارسی غزالی، ص. 45

[13] غزالی: المنقذ من الضلال (اعترافات غزالی)، ص. 40. این سخن مبتنی بر حدیثی از پیامبر اسلام است.

[14] غزالی، همانجا، ص. 91-92

[15] غزالی، تهافت الفلاسفه، ص. 41-42

[16] Aquinas: On the Gospel of St. John, XXIX, 6

[17] Maalouf, Samarkand, pp.13-20

مولف از ترجمه آلمانی این کتاب استفاده کرده که اصل آن به فرانسه است. ترجمه فارسی این اثر نیز موجود است، اما نگارنده با این ترجمه آشنا نیست.

[18] آربری: عقل و وحی، ص. 68

[19] یان ریپکا: شعرا و نثرنویسان اواخر عهد سلجوقی و دوره مغول، در: تاریخ ایران کمبریج، ج. پنجم، ص. 529

[20] جلال الدین همایی: مولوی نامه، ص. 369

[21] فیه مافیه (گفته های مولوی)، تصحیح بدیع الزمان فروزانفر، نشر نگاه، چاپ دوم، ص 80

[22] ریپکا، همانجا، ص. 522

[23] همانجا، ص. 521

منابع اصلی در این لینکادامه خواندن

گاهشمار تاریخ ایران و ماوراءالنهر تا سال ۱۵۰۰

(از ابتدا تا قرن شانزدهم. تاریخ های داده شده تقریبی و میلادی هستند.)

گاهشمار

تاریخ ماوراءالنهر و ایران تا سال 1500

(تاریخ های داده شده تقریبی و میلادی هستند.)

1500-1000 پ. م.           مهاجرت اقوام هند و ایرانی (آریایی) از آسیای میانه و جنوب روسیه به نیم قاره هندوستان (هندی ها) و فلات ایران (ماد ها و پارسی ها).

1000-1200 پ. م.           تاریخ احتمالی تولد پیامبر زرتشت (بنابر بعضی روایات).

800 پ. م.                      قدرت گرفتن ماد ها.

745-626 پ. م.               اوج قدرت دولت آشور (آسور) از خلیج فارس تا مصر و آسیای صغیر.

626-539 پ. م.               تسلط بابل نو (کلدانیان) بر هلال حاصلخیز و فلسطین.

678-549 پ. م.               امپراتوری ماد

550-330 پ. م.               شکست مادها و آمیزش آنها با هخامنشیان. امپراتوری هخامنشیان از آسیای صغیر تا هندوستان.

356-323 پ. م.               اسکندر مقدونی هخامنشیان را شکست میدهد. تسلط اسکندر از مقدونیه تا ایران و هندوستان.

312 پ. م. – 64 م.           حاکمیت سلوکیان (جانشینان اسکندر) بر سرزمین وسیعی میان فرات و رود سِند.

150-64 پ.م.                              برافتادن سلوکیان و به قدرت رسیدن اشکانیان پارتی از آسیای مرکزی و خراسان.

78-250                         تسلط کوشانیان با مرکزیت پیشاور بر ماوراءالنهر، افغانستان و شمال غربی هندوستان.

224-651                       ساسانیان اشکانیان را شکست می دهند و بر یک امپراتوری از فرات تا سِند حکمرانی می کنند.

450500                       حملات اقوام خیون و هپتالی («حیاطله») از آسیای مرکزی، حکمرانی هپتالیان (450565) بر مناطق میان کاشغر و ایران و همچنین سُغد و پنجاب.

531                              تولد متفکر معروف مروزی پیش از اسلام، بزرگمهر، وزیر دانشمند خسرو انوشیروان.

500-600                       در دشت های شمالی آسیای مرکزی زبان های ترکی جایگزین زبان های ایرانی اکثریت مردم می شود.

552                              تاسیس نخستین دولت ترک (خاقانات گوک تورک) در آسیای میانه (منطقه آلتای میان چین، مغولستان، قزاقستان و قرقیزستان کنونی). سنگ نوشته های ترکی. تشدید اختلافات داخلی و تقسیم این دولت به دو قسمت شرقی و غربی.

565                              ائتلاف ساسانیان و خاقانات ترک بر ضد هپتالیان. شکست دولت هپتالیان، تسلط ساسانیان بر جنوب و غرب سرزمین هپتالیان و حکمرانی ترکان بر شمال آن. نفوذ تدریجی ترکان به سرزمین ساسانیان.

622                              ظهور اسلام. هجرت پیامبر اسلام و آغاز تقویم هجری.

632661                       حکومت «خلفای راشدین» (ابوبکر، عمر، عثمان، علی). امپراتوری در حال گسترشِ اسلامی از سوریه تا رود آمو در شرق و در غرب تا خلیج سِرت در شمال لیبی.

633-654                       شکست ایران ساسانی از اعراب مسلمان. پیشروی اعراب در ایران. فتح ایران در ده سال

630                              در شمال ماوراءالنهر، شکست دو دولت شرقی و غربی ترک به دست چین.

652 به بعد:                     نخستین حمله های اعراب و مسلمانان از خراسان به ماوراءالنهر و آسیای مرکزی. نخستین آشنایی مردم بومی و ایرانی ماوراءالنهر و ترکان دشت های شمال با اعراب.

660750                       خلافت امویان بر سرزمینی از رودخانه سِند تا اقیانوس اطلس.

 682                             تاسیس دومین دولت ترک (تورگش) در قرقیزستان کنونی.

699                              زبان کتبی سرزمین های شرقی (ایرانی) امپراتوری اسلامی از پهلوی به عربی تغییر می یابد.

711-713                       تسلط مسلمانان بر ماوراءالنهر (سُغد و خوارزم، فرغانه و چاچ) و سِند (هندوستان و پاکستان کنونی).

734-744                       شکست دومین دولت ترک (تورگش).

748-749                       قیام به آفرید و شکست آن در خراسان.

750                              اوج قیام عباسیان به رهبری ابومسلم خراسانی در خراسان.

750-850                       تحکیم اسلام در ماوراءالنهر.

750-1258                     خلافت عباسیان. انتخاب بغداد به عنوان پایتخت در 672. آغاز زوال قدرت سیاسی خلفای عباسی از قرن نهم به بعد و تبدیل تدریجی آنان به حکام صوری و نمادین تحت نفوذ ایرانیان و ترکان.

751                              شکست چین و متحدین آن در مقابل لشکریان اسلام احتمالا به دلیل تغییر جبهه ترک­های قارلوق در میانه جنگ. خروج چین از «سیاست بزرگ» ماوراءالنهر و آسیای مرکزی. افزوده شدن دو عامل جدید اعراب و ترک­ها به سیاست ماوراءالنهر.

755837                       قتل ابومسلم به دستور خلیفه عباسی. شورش های ضد حکومتی در سرزمین های ایرانی (سنباد، استاد سیس، اسحاق «ترک»، المقنع، بابک خرمدین).

699                              تولد ابوحنیفه نعمان بن ثابت معروف به امام حنیفه، به روایتی اصالتا از کابل اما متولد کوفه، فقیه و متکلم نامدار اسلامی و بنیانگذار مذهب حنفی از مذاهب چهارگانه تسنن.

780                              تولد ابوعبدالله محمد خوارزمی، از بزرگترین ریاضی دانان جهان.

800-1000                     تولد مورخین و جغرافیا نویسان بزرگ ایرانی مانند ابوالقاسم عبدالله بن خردادبه، محمد بن جریر طبری، ابواسحاق ابراهیم بن استخری.

8001100                     دوران طلایی دانش در اسلام با مرکزیت بغداد، بخارا، قاهره و قرطبه اسپانیا. افزایش تولید کاغذ در جهان اسلام و مخصوصا بغداد به کمک صنعتگران چینی و آسیای میانه. جنبش ترجمه آثار کلاسیک از پهلوی و بخصوص یونانی به عربی. برآمدن مشاهیر دیگری چون خوارزمی، فارابی، بیرونی، ابن سینا.

810                              تولد امام محمد بخاری، جمع آوری کننده معروف احادیث پیامبر و صحابه او.

819-873                       آغاز حکومت های منطقه ای ظاهرا تابع خلافت عباسی اما عملا مستقل در سراسر امپراتوری اسلامی. حکومت طاهریان در خراسان (نخستین حکومت در عمل مستقل و موروثی ایرانیان بعد از تسلط اعراب).

819-1004                     (در واقع 875-998) حکومت سامانیان در ماوراءالنهر و خراسان.

833 به بعد                      غلامان ترک به عنوان نظامی و فرمانده به خدمت سامانیان و خلفای عباسی در می آیند و تبدیل به قدرت تعیین کننده می شوند.

850  به بعد                     دوره احیای زبان فارسی و «بازگشت» آن به صورت فارسی دری معاصر در نتیجه آمیزش فارسی میانه (پهلوی) با عربی و غنی تر و ساده تر شدن آن. تالیف نخستین آثار ادبی و تاریخی به فارسی معاصر.

854/865                              تولد (احتمالی) محمد بن زکریا رازی، پزشک و فیلسوف معروف جهانی.

861                              خلیفه عباسی المتوکل به دست غلامان ترک خود به قتل می رسد. خلافت عملا تحت کنترل نظامیان ترک در می آید.

861-910                       حکومت صفاریان در خراسان و سیستان.

864-928                       حکومت شیعیان زیدی در ولایات ایرانی ساحل خزر.

870                              تولد متفکر و فیلسوف معروف جهانی ابو نصر فارابی.

900-1000                     تحکیم اسلام در میان ترکان. دوران معروف به «قرن تشیع» با آل بویه زیدی در ایران و فاطمیان در مصر.

حدود 934                       تولد ابوالقاسم فردوسی، سراینده «شاهنامه».

945-1055                     حکومت آل بویه در فارس ، کرمان و عراق.

حدود 950                       سلجوقیان ترک و قبایل ترک اُغوز به ماوراءالنهر و خوارزم کوچ می کنند و اسلام می آورند.

973                              تولد ابوریحان بیرونی، منجم، مورخ و حکیم معروف جهانی.

980                              تولد ابوعلی سینا، پزشک و فیلسوف معروف جهانی.

986                              آغاز لشکرکشی های محمود غزنوی به هند.

993-1004                     سقوط سامانیان. حکومت محمود غزنوی در خراسان جایگزین سامانیان می شود.

998-1186                     غزنویان بر سرزمینی میان غرب ایران تا هندوستان حکم می رانند.

9991140                     قراخانیان ترک در ماوراءالنهر و آسیای مرکزی جایگزین سامانیان می شوند.

1000 به بعد                    تالیف نخستین آثار کتبی ترکی در آسیای میانه (دوره قراخانیان).

1000-1218                   سلجوقیان از خوارزم وارد ماوراءالنهر و خراسان می شوند و به سوی جنوب و مخصوصا غرب گسترش می یابند.

1004                            تولد ناصر خسرو قبادیانی، شاعر و مبلغ معروف اسماعیلی.

1008                            تولد نظام الملک، وزیر کاردان و دانشمند سلاطین سلجوقی.

1010                            تکمیل «شاهنامه» توسط فردوسی

1048                            تولد عُمر خیام نیشابوری، ریاضیدان، ستاره شناس، فیلسوف، متفکر و شاعر معروف جهانی.

1058                            تولد ابوحامد محمد طوسی معروف به امام غزالی، فقیه و متفکر معروف اسلامی.

1120                            تولد خاقانی شروانی، قصیده سرای بزرگ ایران

1141                            تولد شاعر و داستان سرای بزرگ ایران نظامی گنجوی.

1145                            تولد شاعر معروف متصوف فریدالدین عطار.

1180                            ترجمه «قانون طب» اثر ابن سینا به زبان لاتین.

10401118                   سرزمین میان رود آمو تا شام تحت حکومت سلجوقیان است.

1040  به بعد                   کوچ قبایل ترکمن (یا ترکمان) به آذربایجان، روم شرقی (آناتولی) و ولایت جزیره (شمال عراق) و اسکان آنان همراه با تصاحب زمین و ثروت ساکنان قبلی. کوچ بیشتر ترکمن ها از شرق به غرب در نتیجه موفقیت کوچ های نخست.

1071                            نخستین پیروزی مهم ترکان سلجوقی (آلب ارسلان) در شهر مانزیکرت (ملازگیرت) آناتولی بر امپراتوری روم شرقی. گسترش خان نشین های ترکی (بیک لیک ها) در آناتولی.

1118                            دولت سلجوقی میان خان نشین های مستقل تقسیم می شود. دودمان های مختلف سلجوقی در روم آناتولی (10771307) و خراسان (10971157) حکمرانی می کنند. سوریه و عراق نیز تحت حکومت های محلی قرار دارند که برخی از آنها سلجوقی هستند.

1210                            تولد سعدی شیرازی، ملقب به «استاد سخن» در شعر و نثر فارسی.

11401231                   برآمدن خوارزمشاهیان که میان 1119 تا 1220 اکثر ایران و ماوراءالنهر را تحت حکومت خود دارند.

1148                            حکومت غوریان در سیستان و خراسان. آنان برخی از متصرفات شرقی غزنویان را تصاحب می کنند.

1153                            قبایل اغوز ح‍کمرانان سلجوقی را در خراسان ش‍کست می دهند. تشدید کوچ ها و دست اندازی قبایل ترک اغوز در ایران و آناتولی.

11611181                   پنجاب مرکز غزنویان است.

1186-1206                   غوریان غزنویان را شکست می دهند و دهلی را در سال 1193 تصرف میکنند. آخرین حاکم غوری در سال 1206 به قتل میرسد.

1141-1200                   قراختائیان سلجوقیان را شکست داده و بر ماوراءالنهر حاکم می شوند.

1201                            تولد منجم و فیلسوف معروف خواجه نصیر الدین طوسی.

12061526                   غلامان سابق ترک در دهلی به سلطنت می رسند و بر اکثر شبه قاره هند حکومت می کنند.

1207                            تاریخ احتمالی تولد مولانا جلال­الدین بلخی (رومی).

12181334                   حمله های ویرانگر و حاکمیت مغول از چین تا سواحل دریای مدیترانه. امپراتوری مغول بعد از چنگیز خان میان ایلخانان مختلف تقسیم می شود که به عنوان حکام محلی حکومت می کنند.

1240                            قیام بکتاشیان در آناتولی تحت رهبری بابا اسحاق که به خلیفه چهارم علی بن ابیطالب مقام الوهیت می دهد. گسترش ادبیات ترکی و مردمی علوی در آناتولی.

12561335                   ایلخانان مغول اسلام می آورند و در ایران و عراق حکومت می کنند. جغتایی های مغول تا 1336 در ماوراءالنهر حکومت میکنند.

1258                            حمله و تخریب بغداد به دست مغول ها، قتل خلیفه و سقوط کامل خلافت عباسی.

12881326                   یکی از حاکمان محلی (بیک های) ترک آناتولی به نام عثمان بیک دودمان عثمانی را پایه گذاری میکند و گسترش میدهد.

حدود 1300                     پیشرفت صنعت چاپ از طریق قالب های حکاکی شده در آسیای مرکزی و ماوراءالنهر.

1315 یا 1316                تولد خواجه حافظ شیرازی، شاعر معروف جهانی، ملقب به «استاد غزل» فارسی.

1318                            تولد متصوف معروف برهان الدین نقشبند بخاری، بنیانگذار طریقت «نقشبندیه».

13371381                   قیام ضد ایلخانی، حکومت سربداران شیعه در غرب خراسان.

دهه 1350                      طاعون سیاه حدود نصف جمعیت کل ایران و قفقاز را هلاک میکند.

1370                            تیمور («لنگ») از ماوراءالنهر حملات خود را آغاز میکند و از رود سند تا فرات را تصرف می نماید. تصرف و غارت دهلی توسط تیمور در 1398.

1402                            تیمور ضمن حمله به ترکیه عثمانی، سلطان بایزید را اسیر می گیرد.

1414                            تولد شاعر بزرگ خراسان نورالدین جامی.

1417                            منجم و دانشمند معروف ترک الغ بیک مدرسه خود را در سمرقند افتتاح میکند.

1441                            تولد شاعر معروف ترک ازبک علیشیر هِرَوی معروف به «نوایی» که در انسجام و غنای ترکی ازبکی نقش بزرگی ایفا کرد.

1450                            تولد نقاش و هنرمند معروف کمال الدین بهزاد.

1453                            عثمانی ها کنستانتینوپل (قسطنطنیه یا استانبول) کنونی را تصرف می کنند. پایان امپراتوری یونانی و مسیحی بیزانس (روم شرقی) و تکمیل حاکمیت ترکان مسلمان بر آسیای صغیر (ترکیه کنونی).

1483                            تولد محمد فصولی بغدادی، معروف به مهم ترین شاعر ترکی گوی آذربایجان.

14911736                   برآمدن صفویان در ایران. اتحاد بسیاری از قبایل ترک آناتولی با شاه اسماعیل و حاکمیت بر ایران.

1501                            تاسیس دولت صفوی. شیعه دوازده امامی مذهب رسمی ایران اعلام میشود.

15001599                   حکمرانی ترک­های ازبک شیبانی بر ماوراءالنهر.

15001922                   امپراتوری عثمانی در مرحله اوج خود (قرن هفدهم) بر سرزمین گسترده ای از عربستان، بین النهرین و ترکیه کنونی تا اروپا و شمال آفریقا حکمرانی میکند.… ادامه خواندن

دولت­داری ترکی-ایرانی

از قرن یازدهم به بعد ترک­ها از دشت های آسیای میانه به ماوراءالنهر و از آنجا به خراسان و مابقی جهان اسلام نفوذ نمودند. این ترک­ها که اکثرا عبارت از قبایل اُغوز و بخشی از قبچاق ها بودند، از دیگر خویشاوندان دور و نزدیک و هم قوم خود که در شمال غرب چین یا جنوب روسیه مانده، یا به سوی بالکان و اروپا مهاجرت کرده بودند، دو فرق بزرگ داشتند: آنها اولا مسلمان شده بودند و ثانیا چه از نظر خویشاوندی و قومی و چه از لحاظ زبان و فرهنگ با ایرانیان بومی و فرهنگ جدید ایرانی-اسلامی در آمیخته بودند. « ترک­ها علاوه بر خصوصیت های قومی و زبانی خویش، از نظر اجتماعی و فرهنگی نیز نسبت به همسایگان بومی خود متمایز بودند: از بین النهرین و آناتولی تا هندوستان و آسیای مرکزی، آنها اصولا نماینده بخش نظامی و سلطنتی جامعه محسوب می شدند».[1]

«ترک و تاجیک» و سُنّت ترکی-ایرانی

به نظر ایران شناس آلمانی بِرت فراگنر، تعبیر «ترک و تاجیک» از این دوره به بعد رواج یافته، ولی منظور از این تعبیر این دو گروه مردم با ویژگی های قومی و زبانی متمایز خود نبود. یعنی منظور آن نبود که در یک طرف جامعه، «ایرانیان» بومی، یکجا نشین، کشاورز یا شهری و در طرف  دیگر نیروی قبیله ای و نظامی ترکان وجود داشت که از یکدیگر جدا و متمایز بودند. به گفته فراگنر منظور از تعبیر «ترک و تاجیک» مجموع جامعه و همه اتباع دولت بود.[2] فراگنر می نویسد که حتی عامل زبان هم که یک وجه تمایز گروهی محسوب می شد، وجه تمایزی مشروط و محدود بود. ترک­های تحصیل کرده و متعلق به طبقه بالای جامعه آن دوره ترجیح میدادند زبان فارسی را به کار برند که دارای اعتبار بسیاری بود[3].  به این ترتیب تعبیر «ترک و تاجیک» بیشتر از آنکه جهت تمایز گروه بندی های قومی و زبانی جوامع ماوراءالنهر و ایران به کار رود، بار و معنایی اجتماعی-فرهنگی داشت.

با این حساب باید غزنویان و به خصوص سلجوقیان را نخستین نمایندگان نظامی و سلطنتی این طبقه «ترک و تاجیک» محسوب نمود که بدون تغییرات مهمی در ساختار حکومتی، مذهبی و فرهنگی جامعه، به جای اربابان سابق خود یعنی سامانیان نشستند. نوعی از این ارزیابی را می توان در مورد قراخانیان و نسل سوم و چهارم خوارزمشاهیان نیز مطرح نمود که آنها هم اصالتا ترک و از آسیای مرکزی بودند.

در سال های اخیر، برخی از مورخین، این نوع حکومت ها را متعلق به یک سُنّت و یا آئین دولت­داری ترکی-ایرانی بر بستر فرهنگ اسلامی خوانده اند [4] که از قرن یازدهم میلادی شروع شده و دست ­کم تا قرن شانزدهم در ماوراءالنهر، ایران، هند، عراق و آناتولی به شکل سلسله های مختلف حکمرانی کرده اند.

اولا این حکومت ها «ترک» بودند، چرا که چندین نسل نخست از پادشاهان، شاهزادگان حاکم و امیران لشکر آنان هنوز اصالتا ترک و از آسیای میانه محسوب می شدند، اگرچه  بعد از سپری شدن چند نسل، آنها کاملا ایرانی (در هند هندی و در آناتولی ترک عثمانی) شدند و به جز زبان ترکی که آن هم با فارسی و عربی می آمیخت، چندان اثری از قومیت و فرهنگ اصیل آسیای میانه در آنها باقی نمانده بود. ثانیا این حکومت ها ایرانی شمرده می شدند، چرا که وزیران و دیگر مسئولان حکومت عبارت از ایرانیانی بود که تمدن و فرهنگ  و همچنین زبان و ادبیات ایرانی را با حمایت مستقیم سلاطین و شاهزادگان ترک خود تشویق و ترویج می کردند. ثالثا این آئین دولت­داری بر بستر فرهنگ اسلامی قرار داشت، چرا که علمای دینی همراه با مسئولان دولتی و اداری مشغول رتق و فتق امور اجتماعی و مذهبی جامعه بودند و مهم ترین و بالاترین مرجع مُدوّن آنها در این رهگذر اصول شریعت اسلام طبق حکم و صلاحدید روحانیون بود. در ضمن زبان دربار و خانواده های سلطنتی ترکی، زبان بوروکراسی و علم و ادب فارسی، زبان روحانیون و محاکم عربی و فارسی بود و مردم ایالات و ولایات زبان ها و لهجه های شفاهی خود را نیز محافظت می­نمودند.

ترکیب عوامل اسلامی، ایرانی و ترک در اواخر خلافت عباسی چهره جدیدی به اسلام در شرق خلافت داد. با این ترتیب اسلام از حالت دینی صرفا عربی، متکی به زبان عربی و برگرفته از فرهنگ بادیه نشینان عرب خارج شد، غنی تر و جهانی تر گردید. تحول زبان فارسی معاصر که از دوره سامانیان و با شاعرانی نظیر رودکی شروع شده بود، در دوره غزنویان و سلجوقیان با چهره های برجسته ای مانند فردوسی، خیام، سعدی، نظامی و مولوی صاحب درخشندگی تاریخی خود گردید.

در دوره مغول ها

در سال 1206 م. تموچین رئیس یکی از قبایل مغولستان کنونی که بعد ها لقب چنگیز خان گرفت، با پیروزی بر قبایل دیگر مغول و نیز قبایل همجوار، امپراتوری وسیعی را بنا نهاد که بقای آن فقط متکی به یورش های بی رحمانه، برق آسا و پیاپی بود. دوازده سال بعد ماوراءالنهر و سه سال بعد از آن خراسان و بقیه ایران تحت تسلط مغول ها و لشکر چند قومیتی آنان قرار گرفته بود. در عرض هفتاد، هشتاد سال چنگیز و نوادگان او بر سرزمینی از ایران، کره، چین، منچوری، تا اوکراین و روسیه کنونی حکمرانی می­کردند. چنگیز امپراتوری وسیع خود را بین فرزندانش تقسیم کرده بود. هر کدام از آنها حکمران مطلق یک «اولوس» (به معنی دولت، ملت) یعنی یک بخش امپراتوری شده بود که در اختیار یک «ایلخان» قرار داشت. ایلخانان از میان فرزندان و نوادگان چنگیز انتخاب می شدند. آسیای مرکزی یعنی ماوراءالنهر جزو اولوس «جغتای» یا «چاغاتای»، یکی از فرزندان چنگیز و خراسان و ایران جزو اولوس هلاکو، یکی از نوادگان چنگیز بود.

لشکرکشی به ماوراءالنهر و خراسان در عین حال جنبه ای انتقام جویانه به خود گرفت و از این جهت با بی رحمی و خونریزی ویژه ای انجام یافت، زیرا قبل از این حمله ها، سلطان محمد خوارزمشاه دو بار هیئت تجاری و نمایندگی مغول به دربار خوارزمشاهیان را با تحقیر فراوان و به دست نیروهای قبچاق خود به قتل رسانیده بود. از این جهت چنگیز دست سپاهیان خود را در ماوراءالنهر و خراسان کاملا آزاد گذاشت. آنها در سال های 1218-1219 م. ابتدا سمرقند، بخارا، اورگنج، بلخ و سپس مرو و نیشابور را با خاک یکسان کرده، زن و کودک، پیر و جوان، تقریبا همه را به قتل رساندند و سپس پیشروی خود را به ری، اصفهان و بغداد ادامه دادند. لشکر سلطان محمد خوارزمشاه به سرعت مضمحل گردید و زندگی خود سلطان با مقاومتی بی نتیجه و در نهایت گریز و سپس مرگ در یک جزیره دریای خزر به پایان رسید.

حملات ویرانگر مغول جوامع و تمدن شهری آسیای مرکزی و غربی را با خاک یکسان کرد. اما دو، سه قرن پرآشوب مغول نتوانست از ادامه سنت و دولت­داری ترکی-ایرانی که پیش از مغول و برپایه فرهنگ و سنت دولت­داری ایرانی به وجود آمده بود، جلوگیری نماید. علت آن احتمالا این بود که مغول ها سنت، تجربه و تمدن قابل قبولی نداشتند که جایگزین تمدن و فرهنگ ایرانی و آئین دولتداری ترکی-ایرانی سامانیان، غزنویان، سلجوقیان و خوارزمشاهیان شود. با وجود شدت و حدت حملات مغول و فلاکت های ناشی از آن، مغول ها تا صد سال بعد یعنی دوره تیمور لنگ، برای ادامه سلطه خود در سرزمین های بیگانه ای که تصرف نموده بودند، ناچار به قبول تمدن و فرهنگ  ملل مغلوب و نهایتا مراجعه به دانش و تجربه دولتمردان و دانشمندان زیر دست خود شدند. تکرار چنین روندی تایید همان تجربه تاریخی است که بارتولد هم به صراحت آن را مطرح نموده است: «استحاله و قبول زبان و فرهنگ دولت و ملت مغلوب، اغلب راه ادامه نفوذ و قدرت سلسله‌های قبیله‌ای را هموار نموده است».[5] ایرانیان این تجربه را ابتدا با اعراب و سپس ترک­ها داشتند. حمله مغول تجربه سوم ایرانیان در مدت ششصد سال بین 650 تا 1250 م. بود.

به  نظر کنفیلد[6] بسیاری از دانشمندان، صنعتگران، هنرمندان و موسیقی دانان برجسته ای که در مقابل قشون متجاوز مغول و بعد تیمور به نقاط امن تر و آرام تری مانند هند پناه برده بودند، به پروراندن این «فرهنگ والا» که متکی بر علم و ادب ایرانی بود، ادامه دادند. در دو فصل پیش در زندگی جلال الدین محمد بلخی گفته بودیم که چگونه پدرش همراه با جلال الدین و همه عائله خود در سال 1218 م. یعنی دو سال پیش از حمله مغول از طریق مکه و شام به قونیه در آناتولی پناه بردند.

علت دیگر ادامه رشد نسبی علم و ادب علیرغم هجوم بی رحمانه و صاعقه وار مغول، ثبات و امنیت نسبی بود که در سرزمین های آسیای مرکزی و غربی فراهم شده بود. پس از ویرانی همه ­جانبه و سرکوب هر نوع  مخالفت، راه ها امن تر شد و رفت و آمد دانشمندان، نویسندگان، صنعتگران و همچنین پخش و انتشار افکار و آثار نوشتاری آسان تر گردید. بدین ترتیب در سرزمین های اشغال شده، ضمن تحکیم موقعیت حاکمان، رضایت خاطر مردم بومی نیز تامین می شد.  البته این را به سختی می توان در باره ماوراءالنهر و خراسان بلافاصله پس از تسخیر انتقام ­جویانه این سرزمین ها ادعا نمود که احتمالا خونین تر از سرزمین های دیگر جریان یافته بود.

حکمرانان مغول که شمن باور بودند، نسبت به هیچ دین و مذهبی تعصب نداشتند و از هر روشی که به تحکیم و گسترش حکمرانی مغول ها کمک کند، استقبال می­کردند.  در باره تعامل و تسامح خان های مغول نسبت به ادیان و مذاهب اتباع تحت سلطه خود بسیار نوشته شده، اما به نظر می­رسد «شرط این تعامل، در وهله اول آن بود که روحانیون ادیان مختلف برای تندرستی و نیکبختی خان های مغول دعا کنند، یعنی در واقع حکمرانان مغول نسبت به اعتقادات اقوام و ملل مختلف  زیر دست خود سیاستی واقع بینانه و منفعت گرایانه داشتند».[7] شاید به دلیل همین «واقع بینی»، حاکمان مغول شخصیت های کاردان و متخصص بومی در علوم و فنون، علم و ادب، فرهنگ و هنر سرزمین­های تحت تسلط خود را مورد حمایت قرار می­دادند. چهره­ های برجسته حکومتی، علمی و حتی فلسفی-عرفانی مانند خواجه نصیرالدین طوسی که پس از فتح قلعه الموت به دست مغول ها مستقیما به خدمت هلاکو در آمد و یا مولانا جلال­الدین بلخی که در مقابل فتوحات هلاکو خاموشی اختیار نمود، فقط دو نمونه از این قشر دانشمندان و متفکران بودند. شاید نوعی «طنز تاریخ» جلوه کند، اما راست است که در دوره ایلخانان ادبیات فارسی، نقاشی مینیاتور، سبک های نوین معماری و تالیف کتاب تشویق و ترویج شد و در دوره تیموریان شعر ترکی جغتایی که امروزه شکل معاصر آن اُزبکی خوانده می­  شود، رشد نمود.

اگر بتوان نظریه آئین دولت­داری ترکی-ایرانی را قبول نمود، شاید بتوان گفت که گونه ای از آن را می توان حتی در قرن شانزدهم در دولت عثمانی، دولت صفوی ایران، دولت گورکانیان هند و حکومت شیبانیان ازبک در ماوراءالنهر نیز مشاهده نمود. به هر حال  بالاخره در اثر کشف راه های دریایی و سلاح های گرم و آتش زا توسط اروپائیان، سرزمین های مشمول این «آئین دولتداری» از جمله ماوراءالنهر و ایران اهمیت اقتصادی و تجارتی خود را از دست دادند و نیروی اسب سواران مجهز به تیر و شمشیر که قرن ها بر شرق مسلمان حکمرانی کرده بود، مقهور غرب گردید.

زیرنویس ها:

[1] Fragner: Persephonie, S. 19-20

[2] Ibid., S. 20

[3] Ibid.

[4] برای نمونه ن.: Canfield: Turko-Persia, pp. 1-24

[5] Barthold, V. V.: Orta Asya Türk Tarihi, İstanbul 2015, s. 10

[6] Canfield: ibid., p. 15

[7] Golden: Central Asia in World History, pp. 85-86

فصل پیش: دین و دولت در عهد سلجوقی در این لینک

منابع اصلی در این لینکادامه خواندن

تحول زبان فارسی

زبان فارسی که امروزه در ایران، افغانستان و تاجیکستان با لهجه هایی اندک متفاوت به عنوان زبان گفتار و نوشتار به کار میرود، فارسی «نو»، معاصر یا «دری» نامیده می شود. فارسی کنونی، به عنوان زبانی کتبی، ادبی یا رسمی، دارای گذشته ای حدودا 1200 ساله است. اما یقینا می دانیم که قدمت زبان فارسی، همراه با گونه های قدیمی تر این زبان، حداقل باید دو برابر آن باشد. این را به استناد سکه ها و سنگ نوشته های باستانی هخامنشی، پارتی  و ساسانی می دانیم که از دوره اشکانیان، ساسانیان و اوایل اسلام به پارسی باستان و پهلوی بدست آمده اند. نوشته های فارسیِ این آثار البته نه به خط عربی، بلکه به خط و الفباهای قدیمی تری مانند میخی (پارسی باستان) و پهلوی، پارتی یا سغدی مبتنی بر آرامی (پارسی میانه) هستند که برای ایرانیان یا افغان ها و تاجیکان معاصر غیر قابل فهم است، زیرا هم الفبا و املا و هم واژگان، دستور زبان و هم تلفظ این زبان ها از دوره هخامنشیان تاکنون تغییراتی بنیادین کرده است. مشابه این تحول و سرگذشت تاریخی را می توان در مورد دیگر زبان های باستانی مانند چینی، یونانی، عبری و ارمنی نیز مشاهده کرد.

اولین دانشمندی که از نگاه علمی، تسلسل «اُرگانیک» زبان فارسی را در این دو، سه هزار سال ثابت و مُدوّن کرد، ایران شناس بزرگ فرانسوی، جیمز دارمستتر است که با اثر معروف خود به نام «مطالعات ایرانی»[1] در سال 1883 ثابت کرد که فارسی معاصر، ادامه فارسی سده های میانه یا  قرون وسطی است که عموما «فارسی میانه» یا «پهلوی» نامیده می شود و آن هم ادامه فارسی باستان دوره کوروش و داریوش هخامنشی است، درست مانند زبان فرانسه و ایتالیایی که ادامه و شکل مدرن زبان لاتین هستند. هم او بود که «اوستا» را به انگلیسی ترجمه کرد و فرق های میان دو زبان باستانی ایرانی یعنی پارسی باستان دوره هخامنشیان و پارسی اوستایی را از نگاه علمی ثابت نمود.

باستان، میانه، معاصر

بگذارید ابتدا تعابیر کلی این مبحث را تعریف کنیم.

پارسیان و مادها  در ابتدا خط و الفبا نداشتند. ادبیات آنها شفاهی و مذهبی-اساطیری بود. در دوره هخامنشیان زبان های خویشاوند ماد ها (مادی) و پارسی ها (پارسی) در هم آمیخت. این زبان «پارسی باستان» نامیده می شود که از آن تنها سنگ نوشته های دوره هخامنشی باقی مانده است و به گروه زبان های ایرانی جنوبی و غربی تعلق دارد. فارسی باستان تا پایان دودمان هخامنشیان (سیصد سال پیش از میلاد) به عنوان زبان دربار و مردم رایج بود. در کنار پارسی باستان زبان دیگری بنام «زبان اوستایی» را داریم که ریشه اش در شمال شرق ایران باستان یعنی خراسان، افغانستان، ترکمنستان و سیستان است. خط و الفبای زبان اوستایی در دوره ساسانیان بر پایه الفبای پهلوی آرامی و با استفاده از الفبا های دیگر ایجاد شده است. آثار موجود در این زبان و الفبای آن اساسا متون مذهبی هستند و در دوره ساسانیان و اوایل اسلام نوشته شده اند. دو زبان پارسی باستان و اوستایی مجموعا «زبان های ایرانی باستان» نامیده می شوند.

پارسی میانه که از سیصد سال پیش از میلاد تا میانه های قرن دهم (950 م.) رایج بود، سه گونه داشت: یکم: پارسی میانه سنگ نوشته ها، دوم: پهلوی یا پهلوی کتابی (دبیره پهلوی) و سوم: فارسی میانه متون مانوی. هر سه گونه پارسی میانه، «زبان» یا بخاطر نزدیکی آنان به یکدیگر، «لهجه» هم نامیده شده است.

پارسی میانه جزو زبان های جنوبی و غربی ایرانی است. در شمال شرقی و شمال غربی ایران باستان زبان یا لهجه پارتی وجود داشت که بخاطر دولت اشکانیان (247 پ.م. تا 224 م.) «زبان اشکانی» هم نامیده شده  و شکل نوشتاری آن در سکه ها، سنگ نوشته ها و متون مانوی ثبت شده است. فارسی میانه جنوب و غرب ایران و پارتی شمال و شرق ایران به یکدیگر نزدیک و برای طرفین مکالمه قابل فهم بودند و در نهایت در دوره ساسانیان در یکدیگر ادغام گردیده اند. ترکیب این دو که تبدیل به زبان رسمی ساسانیان شده، «پهلوی» نام دارد. ریشه واژه پهلوی از دوره پارتها و اشکانیان است. اما بعد از غلبه اردشیر بر اشکانیان و تاسیس دولت ساسانی در سال 224 م. این دو زبان یا لهجه که حتی در آن موقع هم به یکدیگر نزدیک بودند، در یکدیگر ادغام شدند، تا جایی که «پهلوی» نام زبان واحد دولت ساسانی شد. از نظر خط و فرق های مختصر لهجه ای که هنوز باقی بود، خط و لهجه پهلوی در جنوب-غربی «پارسیک» یا «پهلوی ساسانی» نامیده می شد، در حالی که خط و لهجه پهلوی شمال-شرقی و غربی «پهلویک» نام داشت، اگر چه این دو مشابه یکدیگر بودند. اما مشخصات زبانی این گروه با زبان های ایرانی شرقی خوارزمی، سُغدی و سکایی کاملا فرق داشت و درک متقابل میان گویشوران این دو گروه سخت بود. ویژگی های زبان های ایرانی بلخی باستان که از بین رفته و اوسِتی (از گروه سکایی-سارماتی) هنوز روشن نشده است.

فارسی معاصر محصول تلفیق و امتزاج فارسی میانه (ترکیبی از مادی، پارسی و دیرتر پارتی) با زبان عربی و جذب عناصر گوناگونی از دیگر زبان ها و لهجه های ایرانی است. شیوه گروه بندی زبان های معاصر ایرانی و تحول تاریخی آنان می تواند طبق تشخیص هر دانشمند  زبانشناس و ایرانشناس کمی فرق کند، اما این گروه بندی ها کم و بیش مشابه همدیگر هستند. به نظر گرنوت ویندفور، فارسی معاصر گروهی در داخل «زبان های ایرانی جنوب غربی» است؛ زبان های دیگری مانند کردی، زازاکی، تاتی-آذری باستان، تالشی، بلوچی، کردی، گیلکی، مازندرانی، سمنانی، یغنابی و پامیری همه جزو زبان های ایرانی هستند، اما شامل گروه فارسی معاصر نیستند[2].

برای درک تحول زبان پس از گسترش اسلام در ایران و برآمدن فارسی معاصر از درون زبان پهلوی در دوره اسلامی، نمی­توان یکی دو نکته دیگر را ناگفته گذاشت. اولا فارسی یک شاخه از خانواده بزرگتر «زبان های ایرانی»، آن هم شاخه ای از گروه بزرگتر «زبان های هند و ایرانی»  و این گروه خود شاخه ای از خانواده بزرگ «زبان های هند و اروپایی» است. در طبقه بندی های زبان شناختی علمی، گروه  زبان های ایرانی شامل زبان هایی مانند فارسی، پشتو، بلوچی، کردی، لُری، سُغدی یا زبان های قدیمی و از بین رفته ای مانند مادی، خوارزمی، بلخی، آذری و غیره می شود. اما به گفته ویندفور، از میان همه زبان ها و لهجه های کنونی ایرانی، تنها فارسی است که از دوره باستان تا دوره میانه و معاصر، موجودیتی مستمر و قابل اثبات داشته است[3]. نکته بعدی این است که عموما  زبان ها را باید در دو بُعد مکانی و زمانی یعنی در مناطق گوناگون (گونه استاندارد، لهجه ها و گویش ها) و دوره های گوناگون (تکامل، تحول، امتزاج یا اضمحلال در گذر زمان) سنجید و بررسی کرد و در عین حال در این بررسی، اشکال مختلف کاربرد آن (شفاهی، کتبی، رسمی-اداری، ادبی، علمی، تجاری، مذهبی) را نیز در نظر داشت.

بر پایه این قبیل یافته های علمی، تحول زبان فارسی به سه مرحله تاریخی تقسیم می شود: (یکم) فارسی باستان که خود دو گونه پارسی باستان و اوستایی دارد، آغازش طبعا معلوم نیست و پایانش تقریبا همزمان با حملات اسکندر مقدونی و پایان دولت هخامنشیان (330 پ. م.) است؛ (دوم) فارسی میانه یا «پهلوی» که تقریبا از دوره اسکندر و سلوکیان و اشکانیان تا پایان ساسانیان در قرن هفتم میلادی ادامه داشته، و (سوم) فارسی معاصر یا «دری» که همزمان با تصرف ایران از سوی اعراب، قبول اسلام و نفوذ همه جانبه زبان، فرهنگ و حتی خط عربی در قرن هفتم شروع می شود.

این مقدمه کمی طولانی شد، اما بدون در نظر گرفتن این زمینه تاریخی، درک چگونگی برآمدن فارسی معاصر از درون فارسی میانه پس از قبول اسلام و آمیزش فارسی با عربی، امکان پذیر نیست. درباره این موضوع  بسیار نوشته شده که اصولا باید ما را از تکرار مکررات بی نیاز می نمود. اما نظر به اینکه موضوع این کتاب شش قرن نخست اسلام در ماوراءالنهر و خراسان است و از طرف دیگر آغاز نُضج و رواج فارسی معاصر در سده های نهم تا دوازدهم در ماوراءالنهر و خراسان بوده و از آنجا به بقیه ایران و حتی هند و آناتولی گسترش یافته، نمی­توان از ذکر اشاره هایی کلی به این تحول مهم فرهنگی چشم پوشی نمود. با وجود این، سعی خواهیم کرد توجه اصلی خود را به ماوراءالنهر و همچنین جنبه های ناشناخته تر این تحول تاریخی معطوف کنیم.

ققنوس زبان فارسی

قبل از اسلام، یعنی در دوره ساسانیان،  ایرانیان در محاوره، به فارسی میانه یا پهلوی گفتگو می کردند و در هر شهر و ولایت از لهجه ها و گویش های مختلف محلی و منطقه ای خود استفاده می نمودند. این لهجه ها و گویش ها فرق های زیادی با یکدیگر داشتند که حتی باعث می شد که مردم نقاط دورتر در فهمیدن سخن یکدیگر دچار مشکل شوند. علت اصلی آن هم این بود که نظام استاندارد یا «معیار» زبان کتبی پهلوی منسجم نبود و توان خواندن و نوشتن آن هم محدود به قشر بسیار کوچکی از مردم بود که اصولا عبارت از دو قشر بودند: دبیران و دهقانان برای نوشتن متون و نامه های رسمی، اداری و تجاری و روحانیون جهت ثبت متون دینی.

در کتابت زبان پهلوی به صورت بسیار محدودی به عنوان زبان نوشتاری دولت (دیوان) ساسانی و اسناد دولتی مانند ثبت سند مالکیت به کار برده می شد. بعد ها در دوره امویان، دبیران و دهقانان حدود پنجاه سال برای کارهای اداری و دیوانی کماکان از زبان کتبی پهلوی استفاده می کردند، تا اینکه خلفای اموی در تمام قلمرو امپراتوری استفاده از تنها زبان عربی را اجباری اعلام کردند. با این همه ظاهرا حتی تا قرن نهم و دهم دبیران ایرانی در بعضی نقاط مانند مازندران و ری  برای نوشتن متون و اسناد خود از هر دو زبان پهلوی و عربی استفاده می کردند[4].

تا دو قرن بعد از شکست امپراتوری ساسانی و حاکمیت اعراب بر ایران، چیزی به فارسی نوشته نشد. مورخین معاصر ایرانی این دویست سال را «دو قرن سکوت» و اصطلاحا دوره «کرختی» نامیده اند[5].

بعد از اسلام، در ایران، دو قشر مردم بودند که می توانستند بخوانند وبنویسند: موبدان زرتشتی و دبیران. موبدان یا مسلمان شده، یا کار دیگری یافته بودند. برخی از آنان (مخصوصا در سیستان و خراسان) به هندوستان و چین پناه برده بودند. اکثر آثار کتبی پهلوی که بعد از ظهور اسلام نوشته شده اند، کار همین موبدان و نویسندگان زرتشتی بود، و گر نه ما امروزه از اغلب این آثار بی خبر مانده بودیم.

قشر دوم یعنی دبیران و منشی ها و به تعبیر جدید اسلامی عربی «کاتبان» دیوان و دستگاه دولتی و همچنین دهقانان که در دوره ساسانیان کار های دنیوی (سکولار) خواندن و نوشتن بر عهده آنها بود، اکثرا به اسلام گرویده و تحت شرایط جدید اسلامی به همان کار خود ادامه میدادند. در این مدت، عربی ایرانیان هم به خصوص در خراسان رشد کرده و تقویت شده بود. حتی معروف است که ایرانیان جزو نخستین شاعران عرب و مولفین دستور زبان عربی بودند. اما در این موضوع نباید مبالغه کرد، چرا که خود اعراب نیز اگرچه در ابتدا چندان سنت نویسندگی نداشتند، اما بزودی در این زمینه ها مجرب شدند و حتی آنگونه که ابن ندیم در «فهرست» خود نوشته، ظاهرا مولف نخستین کتاب درباره زبان فارسی معاصر، کسی به نام ابوالقاسم بن جراح بوده که اصالت عربی داشته است[6]. همچنین در میان ادبا و شعرای دربار سامانیان در بخارا، بسیاری اشخاص اصالتا ایرانی یا عرب بودند که به هر دو زبان فارسی و عربی می نوشته اند.

اصولا دوره سلسله های طاهریان، صفاریان و سامانیان از لحاظ فرهنگ و زبان، دوره امتزاج عربی و فارسی بود.

از اوایل قرن نهم به بعد یک جریان جدید ادبی و فرهنگی در جهت احیای زبان فارسی شروع شد. اما در این روند، زبان پهلوی احیاء نمی شد، بلکه آمیزه ای از جوهر اصلی فارسی میانه با عربی به وجود می آمد. محیط اجتماعی زبان ایرانیان نیز تغییر یافته بود. در شرایط اولویت زبان و فرهنگ عربی، بازگشت به زبان پهلوی بدون تغییرات اساسی در ساختار آن عملی و چاره ساز نبود.

مرکز این جریان احیای فارسی، ماوراءالنهر و مخصوصا دربار سامانیان در بخارا بود.

فارسی، همچنانکه از نامش نیز بر می آید، در اصل از فارس یعنی از جنوب-غربی ایران برخاسته بود، با زبان مادی غرب و شمال و پارتی شرق ایران آمیخته و تبدیل به «پارسی میانه» دوره ساسانیان شده و سپس در ماوراءالنهر و خراسان با عربی آمیخته و تبدیل به «فارسی نو» می شد و می رفت تا به همه ایران و حتی بسیاری از سرزمین های اسلامی گسترش یابد.

چرا از خراسان و ماوراءالنهر؟

سوالی را که در فصل های پیش درباره علل نقش ویژه خراسان و ماوراءالنهر در قیام های ضد امویان و بعد از آن مطرح کرده بودیم، در اینجا هم می توان پرسید: چرا خراسان و ماوراءالنهر سردمدار تحول زبان از پهلوی به فارسی معاصر شدند، در حالی که خاستگاه اصلی زبان فارسی ولایات جنوبی و شمالی ایران باستان بود؟ این سوال نیز مانند سوال چند فصل پیش جواب روشن و کوتاهی ندارد و تنها می توان بر پایه داده های مشخص، برخی احتمالات را طرح نمود.

بی شک حمایت همه جانبه امیران سامانی، عاملی کلیدی در احیای زبان فارسی بود. اما پشتیبانی آنان و دانشمندان و اُدبای ماوراءالنهر از تدوین و تکوین فارسی معاصر به قیمت انصراف و دوری آنها از فرهنگ و زبان عربی و یا اسلام نبود. برعکس، رنسانس یا «نوزایش» فرهنگی و ادبی ایران در ماوراءالنهر و خراسان آشکارا هویتی اسلامی داشت. انتشار کتاب های متعدد مذهبی از جمله ترجمه های فارسی آثار کلاسیک اسلامی از عربی، نشانه روشنی است مبنی بر اینکه این جنبش احیای فرهنگی به بهای بی توجهی به اسلام یا پس راندن فرهنگ و زبان عربی انجام نگرفت. قبول امتزاج واژگان و حتی در برخی موارد تلفظ و ترکیب های دستوری زبان عربی با فارسی و ساده تر کردن صرف و نحو فارسی، خطوط اصلی پیدایش و تکوین فارسی معاصر را تشکیل میداد. این کار بی شک با سابقه حضور علمای اسلامی عرب و ایرانی در ماوراءالنهر و خراسان و همچنین قبول اسلام و رواج خط عربی، ساده تر و عملی تر شده بود. به عنوان نمونه می توان در کنار امام ابوحنیفه و امام بخاری، از قُثَم بن عباس پسر عموی پیامبر و از اصحاب نزدیک حضرت علی و سعید بن عثمان فرزند خلیفه سوم اسلام نام برد. قثم در زمان معاویه به عنوان فرمانده عرب در فتح بخارا و سمرقند شرکت کرد و بعد در سمرقند ماند و در همانجا درگذشت. سعید بن عثمان نیز یکی از فرماندهان عرب در جنگ های سمرقند و بخارا بود و از طرف معاویه به حکومت خراسان منصوب شد.

شاهد دیگر چگونگی این روند، شکل گیری و رشد چشمگیر شعر فارسی معاصر و از جمله رباعی و مثنوی بود که تحت تاثیر وزن و قافیه شعر عربی قرار داشت و به صورت ماهرانه و شیوایی تجلی هنر شعر در هر دو زبان بود. به قول فرای «نمونه های اندکی که از شعر پهلوی باقی مانده، نشان دهنده آن است که شعر پهلوی اصولا مبتنی بر تعداد تکیه (در هر مصراع، -م.) است و به هرحال شبیه شعر کلاسیک فارسی معاصر و یا شعر عربی نیست که مبتنی بر مجموع تعداد و طول هجا ها هستند.»[7] بسیاری از این عوامل در خراسان و ماوراءالنهر نسبت به مرکز و غرب ایران، حضور و نقش پررنگ تر و فعال تری داشتند.

احتمالا این هم تصادفی نیست که   نخستین آثار فارسی معاصر مانند «شاهنامه ابومنصوری»، اشعار رودکی و دقیقی و نخستین ترجمه های آثار اسلامی و تاریخی از عربی به فارسی مانند تفسیر فارسی قرآن کریم یا ترجمه تاریخ طبری، غالبا به ادیبان و اندیشمندان ماوراءالنهر و خراسان تعلق دارند. مدارس خراسان و ماوراءالنهر و شهرهای عراق مانند کوفه و بصره محصلین و طلاب مختلطی اعم از ایرانی و عرب داشتند. در این مدارس دوزبانگی عربی-فارسی حاکم بود و هیچ شگفت انگیز نبود که در یک مدرسه، معلمی ایرانی در یک جلسه به جمع مختلطی از کودکان عرب به عربی و کودکان ایرانی به فارسی درس بدهد[8]. همچنین جالب است که بدانیم عموما در میان ایرانیان و به ویژه دانشمندان و ادیبان و حاکمان خراسان و ماوراءالنهر رویارویی و جبهه بندی «ایرانی و زبان فارسی» در مقابل «عرب و زبان عربی» وجود نداشت و یا اگر هم بعضی ها چنین تفکری داشتند، ایرانیان و اعراب سرشناسی نیز یافت می شد که در مقابل اینگونه پیشداوریهای قومی ایستادگی کنند. حتی در جریان ادبی «شعوبیه» که گروهی از ادیبان ایرانی تبار برخی از اعراب را به خاطر روش های تبعیض آمیزشان بر ضد ایرانیان و «عجم ها» مورد انتقاد قرار میدادند، ایرانیانی هم بودند که اعراب را مورد حمایت خود قرار میدادند و برعکس، اعرابی هم یافت می شدند که حاضر نبودند به هویت عربی، اهمیت بیشتری از اسلامیت قائل شوند.

به عنوان مثال در دوره زوال خلافت عباسی، رشد دولت های ایرانی در سراسر امپراتوری اسلامی و پسرفت تدریجی اعتبار اعراب و زبان عربی در ماوراءالنهر و خراسان (سده های یازدهم و دوازدهم میلادی) که موج فارسی نویسی و کاربرد واژه های باستانی و زرتشتی رواج بیشتری یافته بود، ابوریحان بیرونی و محمود زمخشری (وفات 538 ق./1144 م.)، مفسر و زبانشناس معروف خوارزمی، مخالفان کاربرد واژگان و زبان عربی را به باد انتقاد گرفتند. آنچه که بیرونی در کتاب «داروشناسی در پزشکی» خود در مورد آثار خود که اکثرا به عربی نوشته شده، میگوید، جالب و روشنگر موضوع زبان آثار علمی در آن دوره است. او در این کتاب توضیح میدهد که چرا خود او که زبان مادری اش خوارزمی ایرانی است، ترجیح می دهد که آثارش را  نه به زبان محلی خوارزمی و نه به فارسی، بلکه به عربی بنویسد. او احتمالا با اشاره به دوره طلایی دانش در زمان هارون و مامون عباسی می خواهد بگوید که عربی به زبان جهانی علوم تبدیل شده، در حالی که فارسی هنوز تا آن مرحله فاصله بسیاری دارد و زبان محلی و مادری او یعنی ایرانی خوارزمی هم دارای کاربردی در تالیف آثار جدی علمی نیست:

«علوم را از همه سرزمین های جهان به زبان عرب ها نقل کرده اند، آنها خود را آراسته اند، دلپسند شده اند و زیبایی های زبانی آنها در شریان ها و وریدها دویده است، هرچند که هر ملتی گویش خود را زیبا می پندارد، به آن خو گرفته و به هنگام نیاز همراه معاشران و امثال خود آن را به کار می برد.  من این را با خود قیاس می کنم: اگر علمی به آن زبان [خوارزمی] که مطلوب طبع من است، جاودانه شود، چنان بیگانه نماید که شتر بر ناودان و زرافه در آبراهه. پس به زبان های عربی و فارسی پرداختم. در هریک از آنها تازه واردم. به زحمت آنها را آموختم، اما نزد من دشنام دادن به عربی خوش تر از ستایش به زبان فارسی است. درستی سخنانم را کسی در می یابد که یک کتاب علمی نقل شده به فارسی را بررسی کند. همین که زرق و برقش ناپدید شد، معنایش در سایه قرار می گیرد، سیمایش تار می شود و استفاده از آن از بین می رود، زیرا این گویش فقط برای داستان های خسروانی و قصه های شب مناسب است»[9].

جالب است که می بینیم در نیمه اول قرن یازدهم، یعنی تقریبا دویست سال بعد از رودکی، دانشمندی مانند بیرونی که زبان مادری اش خوارزمی ایرانی بود، تنها عربی را زبان رسا و کامل جهت بیان موضوعات علمی می شمارد. واقعیت هم این است که تا قرن یازدهم میلادی اکثر آثاری که به فارسی معاصر نوشته شد، عبارت از شعر و نثر تاریخی و دینی بود. اگر «دانشنامه پزشکی» حکیم میسری، «دانشنامه علایی» ابن سینا و کتاب «التفهیم» خود بیرونی را که هر سه احتمالا بین سال های 1000 تا 1100 نوشته شده اند، جزو نخستین کتاب های علمی دوره اسلامی به زبان فارسی معاصر در نظر بگیریم، به راستی معلوم می شود که تا قرن یازدهم غنای زبان فارسی تا حد بیان رسا و دقیق علوم «مثبت» مانند ریاضیات، نجوم و پزشکی نرسیده بود و تا آن دوره اکثر آثار علمی مانند دوره خوارزمی، فارابی و رازی به عربی نوشته می شد. البته در این زمینه حمایت همه جانبه خلفای عباسی در «دوره طلایی» و امکان وسیع تر نشر کتاب های عربی نسبت به فارسی را نیز نمی­توان از نظر دور داشت. با این همه نمی­توان این را هم ناگفته گذاشت که اتفاقا میسری، بیرونی و ابوعلی سینا در نوشتن نخستین کتب علمی به فارسی، نوآوری های بسیاری در زمینه یافتن، ابداع و کاربرد واژه های جدید فارسی به جای لغات مترادف عربی آنان به عمل آوردند. امروزه هر چند برخی از این واژگان متداول شده است، اما در عمل همه آنها در زبان فارسی برای عامه جا نیفتاد، مانند:  بُرینش به‌جای قطع، پذیرا به‌جای قابل، روان به‌جای نفس، سربه‌سر به‌جای مساوی، کرده به‌جای مفعول، کُنابه‌جای فاعل، گداخته به‌جای مایع، یا بی‌گسستگی به‌جای لاینقطع.

بگذریم از اینکه در قرن های بعد زبان عربی در توانایی ارتقاء خود تا حد یک زبان علمی در همان سطح دوره عباسیان در جا زد و قدمی پیش تر نگذاشت و زبان فارسی هم به خاطر اوضاع کلی ایران و عموما مشرق زمین که اصولا بر علوم  نقلی دینی و ادبی و همچنین فلسفه و عرفان متمرکز شده بود، همراه با همه شرق مسلمان از قافله دانش و پژوهش محض یا «علوم تجربی» تا قرن بیستم عقب ماند.

موضوع سهم شرق ایران در پیدایش و گسترش فارسی معاصر را جمع بندی کنیم: نمی­توان چیزی به یقین گفت، اما شاید اگر در آن برهه تاریخی، زبان پهلوی بی توجه به حضور فراگیر زبان و فرهنگ عربی و اسلامی به راه خود ادامه میداد و غنی تر و در عین حال ساده تر نمی­شد، امروزه تصور وجود زبان مشترک، کتبی و استاندارد فارسی معاصر به صورت کنونی آن بسیار مشکل می بود.

شاید این هم در کنار گذشتهِ پربار تمدن و فرهنگ ایرانی، دلیل دیگری بود که برخلاف سایر سرزمین های خاورمیانه و همچنین شمال آفریقا که بعد از فتوحات اعراب، زبان اکثریت مردم آن عربی شد، ایران تنها کشوری بود که با وجود حاکمیت سیاسی، مذهبی و فرهنگی عربی-اسلامی، زبان ملی و مشترک خود یعنی فارسی را نه اینکه از دست نداد، بلکه آن را غنی تر و شیوا تر کرده، به صورت زبان معاصر کنونی در آورده، از کاشغر و هند تا عراق و آناتولی در سرزمین های وسیع تری گسترش داد.

از این جهت، برخلاف تصوراتی که بیشتر بر احساسات سیاسی مبتنی هستند، آمیزش زبان پهلوی با عربی نه تنها باعث پسرفت فارسی نشد، بلکه احتمالا بدون این تحول، ادامه بقا و استمرار فارسی و حتی ارتقاء آن که به کمک «کاتالیزاتور» اسلام و زبان عربی ممکن شده بود، میسر نمی­گشت. این را به سادگی می توان با تاثیرپذیری زبان های کنونی انگلیسی، فرانسه و آلمانی از دو زبان کلاسیک لاتین و یونانی مقایسه نمود. امروزه بدون این تاثیر پذیری، سخن گفتن از غنا و نفوذ بزرگ زبان های اصلی اروپایی به سختی قابل تصور می بود.

از جنوب به شرق، از شرق به غرب

وقتی می گوییم فارسی معاصر در ماوراءالنهر و خراسان، مشخصا در دولت سامانیان و پایتخت آن بخارا نُضج گرفت، شاخ و برگ یافت و از آنجا به بقیه ایران گسترش پیدا کرد، یک نکته را نباید فراموش نمود. اصل و منشاء این فارسی، جنوب و جنوب غربی ایران یعنی استان فارس بود و به همین جهت آن را «پارسی» (مُعرب آن فارسی) نامیده اند. فارس همان سرزمینی است که ابتدا هخامنشیان و ششصد سال بعد از آنها ساسانیان از آن برخاستند و این زبان را که زبان خودشان بود، به صورت گونه باستانی آن در دوره هخامنشیان و گونه میانه یا پهلوی آن در دوره اشکانیان و ساسانیان، زبان رسمی و دولتی خود ساختند و به اقصی نقاط امپراتوری ایران گسترش دادند. وسیله سیاسی گسترش جغرافیایی فارسی باستان و بعدها میانه، امپراتوری بودن دولت های هخامنشی و ساسانی بود. این هم فقط در یک کشور پهناور و در یک دولت امپراتوری با شاخص های مشترک فرهنگی و سیاسی مانند زبان مشترک ممکن بود.

وقتی اعراب در قرن هفتم وارد ایران شدند، از فرات تا سند و جیحون یک دولت واحد با زبانی تا حد زیاد مشترک و تعریف شده به نام «پهلوی» وجود داشت که یونانیان، بدون تفکیک میان پارسی باستان و میانه، آن را «پارسی» و اعراب «عجمی» و «فرسی» می نامیدند.

در آن دوره خود ایرانیان زبان یا زبان هایشان را چگونه تعریف می کردند؟

در «الفهرست» ابن ندیم شرحی آمده از صد سال بعد از فتوحات عرب، به نقل از روزبه پوردادویه معروف به ابن مقفع، متفکر، نویسنده و مترجم بزرگ ایرانی قرن دوم هجری (هشتم میلادی) در باره زبان های سرزمین های ایرانی امپراتوری ساسانی. او می نویسد: «عبدالله بن مقفع گوید: زبان های فارسی عبارت از پهلوی، دری، فارسی، خوزی و سریانی است. پهلوی منسوب است به پهله که نام پنج شهر است: اصفهان، ری، همدان، ماه نهاوند (ولایت نهاوند، -م.) و آذربایجان. و اما دری زبان شهرنشینان بود و درباریان با آن سخن می گفتند و منسوب به دربار پادشاهی است و از میان زبان های اهل خراسان و مشرق، زبان مردم بلخ در آن بیشتر است. اما فارسی زبان موبدان و علما و امثال آنان بود و مردم فارس با آن سخن می گفتند و خوزی زبانی بود که با آن شاهان و امیران در خلوت و هنگام بازی و خوشی با اطرافیان خود سخن می گفتند واما سریانی آن است که مردم اهل سواد و مکاتبه بدان سخن رانند.»[10]

ابن مقفع و راوی سخنان او یعنی ابن ندیم در اینجا ازاین زبان ها یا لهجه های ایران  سخن می گویند: پهلوی، دری، خودِ فارسی (زبان ولایت فارس و موبدان) و خوزی. آنها  در عین حال  سریانی (شکل ایرانی آرامی نو، -م.) را زبان و احتمالا خط عموم ایرانیان به حساب می آورند[11].می دانیم که پهلوی یعنی نوع جدید و ساسانی آن، دری  به معنی زبان درباری ساسانیان،  و فارسی به معنی پارسی میانه استان فارس طی یک دوره امتزاج از تاسیس دولت ساسانیان به بعد، در کتابت (با خط آرامی پهلوی، با فرق های جزیی) و همچنین در گفتگو تلفیق یافته و بسیار مشابه بودند. البته این را نیز باید اضافه نمود که تعبیر «پهلوی» در بسیاری منابع اسلامی و در دوره های گوناگون معانی متفاوتی داشته است. مثلا در برخی منابع این نام را کلا به معنی «فارسی میانه» و حتی لهجه های گوناگون فارسی میانه به کار برده اند. به هر حال از پایان دوره ساسانیان به بعد تعبیر «پهلوی» به معنی لهجه فارسی شمالی حاوی بسیاری واژه های پارتی به کار رفته است که با لهجه های فارسی جنوبی در فارس فرق می کرد. در نهایت می توان حدس زد که منظور ابن مقفع از «خوزی» بازمانده زبان باستانی «خوزی» با رنگ و لعاب و تاثیر لغوی و احتمالا آوایی پهلوی بوده است. توضیح اینکه «خوزی» به تشخیص زبانشناسان، احتمالا «لهجه متاخر زبان باستانی عیلامی بوده که با زبان فارسی و عربی هیچگونه ارتباطی نداشته است»[12].

احتمال می رود که در قرن هفتم، اعراب با فتوحات خود و به کمک ایرانیان نو مسلمانی که لشکریان عرب را همراهی می کردند و همچنین ایرانیانی که قبل از اعراب با ماوراءالنهر رابطه داشتند، این مجموعه گونه های زبان فارسی را که هنگام فتوحات عرب در ایران موجود بود، با خود به خراسان و ماوراءالنهر برده باشند و بعد ها یعنی دو، سه قرن بعد ترک­ ها (مشخصا غزنویان و سلجوقیان) این بار چنین زبان منسجم تری را که با عربی آمیخته و غنی تر و ساده تر شده و در عین حال صیقل یافته  و معاصر شده یعنی «فارسی نو» را که همانا زبان دقیقی و رودکی و ناصر خسرو و بیهقی و فردوسی و نظامی است، با فتوحات خود به هندوستان و نیز غرب ایران، عراق و آناتولی برده و آن را به سطح دومین زبان دنیای اسلام ارتقاء داده اند.

«فارسی» برخاسته از فارس و جنوب و غرب ایران است، اما فقط به استان فارس یا حتی نجد ایران محدود نمانده است. البته گسترش زبان فارسی صرفا نتیجه گسترش نظامی یا سیاسی امپراتوری های وسیعی مانند هخامنشی، ساسانی و سلجوقی نبود. اما بدون دولتی امپراتوری به عنوان بستر گسترش زبان فارسی هم امکان چنین تحولی مشکل می بود. به همان درجه که گسترش پارسی باستان و میانه مدیون امپراتوری و دولت­داری ایرانی هخامنشی و ساسانی بود، فتوحات عربی و گسترش اسلام نیز زمینه تحول، غنی تر شدن و گسترش شکل جدید و معاصر فارسی یعنی فارسی نو گردید.

گذار از پهلوی به فارسی نو

گفتیم که از نظر تاریخی، مرحله پارسی باستان تا آخر هخامنشیان و مرحله زبان پهلوی تا آخر ساسانیان ادامه داشت و مرحله فارسی معاصر تقریبا دویست سال پس از حمله اعراب و قبول اسلام در ایران، شروع شد.  اما پیدایش، گسترش یا زوال زبان ها یا خط و الفبا مانند دستگاهی نیست که با دکمه ای روشن و با دکمه دیگری خاموش شود.  مراحل سه گانه ای که برشمردیم، در دوره های طولانی مدت و حدودا دویست، سیصد ساله با یکدیگر همپوشی داشتند. این بدان معنی است که پارسی باستان حتی پس از متلاشی شدن هخامنشیان، احتمالا تا اوایل هزاره یکم میلادی بین مردم رایج بوده و به تدریج با تغییراتی در واژگان و دستور زبان، جای خود را به پارسی و پارتی میانه یا پهلوی سپرده است. به همین ترتیب، پهلوی نیز حتی پس از تسلط اعراب بر ایران حداقل برای دو، سه قرن در میان مردم رونق داشته  و به تدریج مهجور گردیده است. در عین حال دست­ کم دو، سه قرن طول کشیده، تا مردم در چهار گوشه سرزمین های ایرانی زبان، به خواندن و نوشتن فارسی معاصر عادت کنند.

گاهی فراموش می شود که در این مورد نه تنها واژگان و دستور زبان، بلکه خط و الفبای آن هم تغییر یافته و از پهلوی آرامی به فارسی عربی تبدیل شده است. طبعا فقدان کلی سواد عامه مردم و قلت نسبی آثار باقی مانده از گذشته،  کار تغییر و تبدیل زبان را آسان تر کرده است.

موضوع دیگری که آن هم اغلب فراموش می شود، تمایز میان زبان گفتاری و نوشتاری در روند تحول زبان است. در نمونه گذار از پهلوی به فارسی نو نیز، در قرن های نهم تا دوازدهم و بعد از آن،  نخستین کتاب های فارسی نو با خط و الفبای جدید و اصلاح شده عربی مانند ترجمه تاریخ طبری و آثار شعرا و نویسندگان معروف و بزرگی مانند رودکی، بیهقی، به ویژه فردوسی و دیگر بزرگان ادب ایران بدون تردید تاثیر بسیاری بر شکل گیری، انسجام، غنا و شیوایی زبان فارسی نو گذاشته اند، اما این تاثیر اساسا در حد زبان کتبی باقی مانده و به زبان ها و لهجه های شفاهی که مردم بین خود صحبت می کردند، اثری به مراتب کمتر داشته و در مدت طولانی تری تاثیر کرده است.

به نظر میرسد که این تاثیر احتمالا بر روی محصلین و طلبه های مدرسه ها و مکتب خانه های سنتی بیشتر از اکثر عامه مردمی بوده که نصیبی از درس و مکتب نداشته و از تحولات زبان رسمی سرزمین خود به سختی و به طور غیر مستقیم مطلع می شدند. بنابراین می توان تصور نمود که اگر امروزه  که تحصیل غالبا همگانی و سراسری است، بطور مثال اگر تصمیم بر تغییر یا اصلاحاتی در واژگان یا املای زبان باشد، تاثیر آن احتمالا در یکی دو نسل یعنی پنجاه، شصت سال بعد عاید میشود و به اصطلاح «جا می افتد»، در حالی که این تاثیر در شرایط 1200 سال پیش و فقدان نظام اجتماعی و تحصیلی  منسجم و سراسری، احتمالا صد ها بار ضعیف تر و آهسته تر بوده است.

نتیجه گیری کلی آنکه در بُعد زبان کتبی، جایگزینی پهلوی کتبی با فارسی معاصر کتبی به نسبت آسان تر و سریع تر انجام یافته، چرا که آثار بجا مانده به زبان نوشتاری پهلوی در دوره قبل از اسلام ناچیز بودند.  بعد از اسلام تعداد و حجم آثار نوشتاری به فارسی معاصر و با خط و الفبای اصلاح شده عربی افزایش بیشتری یافت، اما نوشتن به فارسی معاصر، آن هم با انبوهی از واژگان و تعابیر عربی و به خط و الفبای عربی، که مناسب ترین محل پیدایش و نُضج آن خراسان و ماوراءالنهر بود، مدت زمانی نزدیک به دو، سه قرن لازم داشت تا به ولایات مرکزی، غربی و شمال غربی ایران برسد و جا بیفتد.

از نظر زبان شفاهی و محلی، این تحول بسیار آهسته تر و پیچیده تر از تحول زبان کتبی بود. به خاطر ناآگاهی عامه از خواندن و نوشتن، به خصوص در ولایات دورافتاده، روستایی و کوهستانی، ده ها و صدها لهجه و گویش محلی به مدت به مراتب طولانی تری، حتی تا هزار سال بعد یعنی تا قرن بیستم و برقراری یک نظام تحصیلی و آموزشی مرکزی و اجباری، همچنان به صورت قدیمی رایج و متداول بود. نمونه بارز دوام زبان و لهجه های شفاهی قدیم را می توان به طور مشخص در مجموعه ای با عنوان «تاتی و هرزنی، دو لهجه از زبان باستان آذربایجان» اثر مرحوم عبدالعلی کارنگ دید که مقارن سال‌های 1340 خورشیدی منتشر شده است. در این کتاب، واژگان و تلفظ لهجه های شفاهی آذری یا فهلوی/پهلوی قدیم مردم هرزن و کرینگان در آذربایجان شرقی قبل از آنکه آخرین آثار این گویش های محلی آذری ایرانی کاملاً از بین برود، ضبط شده اند[13].

اما در مورد تحول زبان کتبی از پهلوی به فارسی معاصر، یک مثال مشخص و جالب را می توان در «سفرنامه ناصر خسرو قبادیانی مروزی»، شاعر و متفکر برجسته خراسانی قرن یازدهم میلادی خواند. ناصر خسرو می نویسد: «… و در تبریز قطران نام شاعری را دیدم. شعری نیکو می گفت، اما زبان فارسی نیکو نمی­دانست. پیش من آمده، دیوان منجیک (منجیک مَروَزی، شاعر هزل سرای خراسان و هم دوره ناصر خسرو، -م.) و دیوان دقیقی (از شاعران دوره سامانیان، -م.) بیاورد و پیش من بخواند و هر معنی که او را مشکل بود، از من بپرسید. با او بگفتم و شرح آن بنوشت و اشعار خود بر من بخواند»[14].

این قطعه از سفرنامه ناصرخسرو تصویر جالبی از وضع زبان و لهجه های منطقه ای و محلی مردم آن دوره را نشان میدهد. بعضی ها سعی کرده اند این روایت ناصر خسرو را چنین تعبیر کنند که بنا بر این شاید زبان نخست و یا مادری  قطران تبریزی فارسی نبوده است. بدون تردید این تفسیر و تعبیر اشتباه و نشان دهنده آگاهی ناقص از اوضاع اجتماعی 1200 سال پیش سرزمین های ایرانی است، چرا که اولا خود قطران می گوید که اصل او «دهقان» بوده که صرفا به طبقه اشراف زمیندار و ایرانی در دوره ساسانیان اطلاق می شد:

یکی دهقان بُدم، شاها شدم شاعر ز نادانی
مرا از شاعری کردن تو گرداندی به دهقانی

و میگوید که او «درِ شعر دری» را برای اولین بار به روی شاعران (احتمالا شاعران تبریز) گشوده است، ادعایی که احتمالا درست هم هست:

گر مرا در شعر گویانِ جهان رشک آمدی
من درِ شعر دری بر شاعران نگشادمی

ثانیا باید دوره و محیط ناصرخسرو قبادیانی در مرو خراسان و دو هزار کیلومتر دورتر، قطران در تبریز آذربایجان را از لحاظ پیدایش و جا افتادن زبان فارسی نو در خراسان در نظر گرفت. هر دو شاعر در قرن یازدهم میلادی زیسته اند. هر دو شاعر پارسی گو هستند، اما معلوم است که ناصر خسرو در سرودن شعر و تسلط بر اصول، ادبیات و زبان آن یعنی فارسی معاصر مجرب تر است و این طبیعی است، زیرا فارسی معاصر آهسته آهسته به دیگر سرزمین های ایرانی پر گشوده است.

ناصر خسرو  در پایان دودمان سامانیان در قبادیان در نزدیکی بلخ به دنیا آمد و تحصیلات همه جانبه ای در علوم دینی و دنیوی زمان خود کسب نمود . او از خانواده ای مرفه و دهقان بود و مدتی به کار دیوانی اشتغال داشت تا اینکه به گفته خودش در اثر خوابی روحانی، تحولی در دنیای افکار او به وجود آمد و همزمان با سفری طولانی به مصر و مکه که تالیف سفرنامه معروف او را به دنبال داشت، تحت تاثیر فاطمیان مصر به مذهب اسماعیلیه گروید و مُبلغ آنان گردید.

دوره زندگی هر دو شاعر، ناصر خسرو و قطران، مصادف با برآمدن سلجوقیان در خراسان و پیروزی آنان بر غزنویان و همچنین آغاز هجوم ها و کوچ های قبایل ترک اغوز و خاندان سلجوقی آنان از خراسان به غرب ایران و سپس آناتولی بود. ناصر خسرو مدتی در مرو در دیوان طغرل بیک، بنیانگذار سلسله سلجوقیان یا برادر او «چاغری بیک» که بعد از فتح خراسان به حکومت این سرزمین رسیده بود، کار می کرد. مدت کوتاهی بعد، با شکست نهایی غزنویان، حملات سلجوقیان به سراسر ایران و به خصوص آذربایجان و آناتولی و کوچ های بزرگ قبایل ترک اُغوز به سوی روم و سکنی گزیدن آنان در این سرزمین ها شروع گردید. در دیوان قطران نیز به «تازش غُزان» (جمع «اغوز») اشاره می شود.

در دوره زندگی قطران، دودمانی به نام «روادیان» به مدتی نزدیک به هفتاد سال بر آذربایجان و اران یعنی شمال ارس حاکم بود که در شرایط زوال خلافت عباسی تشکیل گردیده بود. روادیان که اصالتا از نوادگان حاکمان و مهاجرین عرب بودند، به خصوص در شمال ارس به تدریج کُرد زبان شده بودند. این دودمان در اثر هجوم سلجوقیان در سال 1071 م. سرنگون گردیده و سلجوقیان جای آنها را گرفتند. قطران اشعار بسیاری در وصف وهسودان بن مملان، حاکم روادی تبریز سروده است. اشعار قطران همه به فارسی دری جدید است. بدیع الزمان فروزانفر در مقدمه دیوان قطران نوشته است که او «نخستین سخن سرای آذربایجانی است که به روش شعرای خراسان قصائدی نیکو و بلند سروده و اگرچه به گفته ناصر خسرو فارسی نیکو نمی­دانسته و ناچار از راه تعلم روش گویندگان خراسان را بدست آورده (…) و هر چند در اساس انتظام معانی و ابیات، پیرو شعرای مشرق ایران است، در طرز قصائد تصرفاتی کرده و خود را در عداد مبدعان عالم نظم آورده است»[15].

«روش گویندگان خراسان» یعنی فارسی دری و معاصر طی دویست و پنجاه سال بعد در تبریز و همدان، شیراز و ری رایج و فراگیر شد و به تدریج و با زحمت اهل قلم و کتاب به زبان مشترک و سراسری ایران تبدیل گردد. بعد از قطران، فارسی نو در آذربایجان با شاعره فارسی سرای آذربایجان مَهسَتی گنجوی و سپس نظامی و خاقانی به اوج خود رسید. این درست در بحبوحه حملات و کوچ های سلجوقیان و اقوام اغوز بود.

(ادامه دارد)

[1] James Darmesteter:  Études iraniennes, Paris 1883

[2] Windfuhr, G.: Dialectology and Topics, in Windfuhr, G.: The Iranian Languages, Routledge (UK,) 2009, pp. 5-42

[3] همانجا

[4] Frye, Golden Age, pp. 179-180

[5] ن. عبدالحسین زرین کوب: دو قرن سکوت، تهران 1326؛ و شاهرخ مسکوب: ملیت و زبان، پاریس 1368، ص. 15

[6] Frye, ibid., p. 171

[7] Frye, ibid, p. 172

[8] Frye, ibid, p. 69

[9]  بیرونی، الصیدنه فی الطب (داروشناسی در پزشکی)، تهران 1383، ص 168-169

[10] ابن ندیم، محمد بن اسحاق: «فهرست»، ترجمه رضا تجدد، تهران ۱۳۴۶، ص 22

[11] کلمه رایج در عربی در متون کلاسیک و معاصر برای «زبان»، واژه «لغة» یا «لغت» است که بدون تمایز چندانی برای زبان یا لهجه اطلاق می شده است.

[12] اشپولر، برتولد (۱۳۶۴)، جلد ۱، ص ۴۳۹-۴۴۰

[13] عبدالعلی کارنگ: تاتی و هرزنی، دو لهجه از زبان باستان آذربایجان، تبریز 1333 خ.

[14] سفرنامه ناصرخسرو قبادیانی، تهران 1335 خ.، ص 6

[15] دیوان قطران تبریزی، تهران 1362 خ.، ص. سه و چهار مقدمه

منابع اصلی در این لینکادامه خواندن

ایران، توران و «توران» فردوسی

جغرافیای تقریبی سرزمین اسطوره ای توران

«توران» به کجا گفته می­شود؟

در زبان فارسی معاصرمعروف ترین و جدید ترین اثری که از سرزمینی بنام «توران» نام می­برد، شعر معروف سیاوش کسرائی با عنوان «آرش کمانگیر» است، جائی که می­گوید آرش برای تعیین مرز ایران و توران تیر خود را به سوی رود جیحون (آمودریا، به یونانی «اوکسوس») انداخت و جایی که تیر آرش بر ساقه درخت گردویی خورده بود، از آن پس مرز ایرانشهر و توران نامیده شد، یعنی این سوی مرز «ایران» شد و آن سوی مرز «توران»:

(…)

تیر آرش را سوارانی که می­راندند بر جیحون،

به دیگر نیم روزی از پی آن روز،

نشسته بر تناور ساق گردویی فرو دیدند.

و آنجا را، از آن پس،

مرز ایرانشهر و توران باز نامیدند…

البته داستان انداختن تیر و تعیین مرز ایران و توران که در شعر کسرایی آمده، مبتنی بر افسانه های قدیم ایرانی است و مبنای تاریخی ندارد. حتی خود نام «توران» نیز در تاریخ ها نیامده و اصل این نام از اساطیر ایرانی است.

طبق این اساطیر، فریدون از تبار جمشید قلمروی خود را به سه بخش تقسیم کرد و هر بخش را به یکی از پسران خود سپرد: ایران را به ایرج، توران را به تور و روم را به سلم. افراسیاب که از نوادگان تور بود، با نوذر فرزند منوچهر و ازنوادگان ایرج جنگ کرد و او را کشت. اما در جنگ دیگری بین ایران و توران، زال و دیگر پهلوانان ایران به زَو پسر تهماسب کمک کردند، تا اینکه بین زَو و افراسیاب صلح شد و مرز میان ایران و توران معین گردید. پس از زَو، گرشاسپ به تخت نشست و افراسیاب دوباره بر او تاخت و این بار کیقباد که از تبار فریدون بود، به کمک رستم بر تخت نشست. در زمان او باز بین ایران و توران ابتدا جنگ و سپس صلح شد. تورانیان شکست خورده، برگشتند و آمو دریا مرز این دو سرزمین تعیین گردید.

یا این ترتیب ایرانیان و تورانیان در ابتدا همه فرزندان جمشید یعنی از یک تبار بودند تا اینکه بعد ها میان فرزندان جمشید اختلاف و جنگ درافتاد و آنها سرزمین خود را جدا کردند. دسترسی ایران و ایرانیان تا حدود آمو دریا یا جیحون گردیده و سرزمین و مردمان آن سوی آمو، توران و تورانیان نام گرفت. اینها تاریخ نیستند، اساطیر ایرانی هستند.

اما طبق همین اساطیر سرزمین توران و محل جنگ های ایرانیان و تورانیان که مثلا در شاهنامه فردوسی شرح داده می شود، کجا بود؟ این جنگ ها احتمالا در چه زمانی بوده است؟ و اگر تورانیان از تبار جشمید و اصالتا ایرانی بودند، پس چرا فردوسی از تورانیان به عنوان ترکان یاد می کند؟

شاهنامه فردوسی تاریخ ایران باستان نیست، بلکه شرح افسانه ها و اساطیر ایران باستان به فارسی معاصر و سبک حماسی قرن یازدهم است، یعنی چهارصد سال بعد از آنکه ایران ساسانی به دست اعراب سرنگون شده بود و صد سال پیش از آن، ترک هایی که اصالتا از آسیای میانه آمده و در هیئت دولت های غزنوی و سلجوقی زمام امور را در سرزمین های ایرانی به دست گرفته بودند. شاهنامه فردوسی شرح افسانه های حماسی ایران باستان با زبانی موافق حال دوره معاصر فردوسی است.

تا جایی که می دانیم، تعبیر «توران» نامی واقعی نیست که در آثار تاریخی ثبت شده باشد. پادشاهی جمشید و فرزندان او نیز اسطوره بوده و در این باره مستندات تاریخی وجود ندارد.

پیش از اسلام، مثلا در دوره ساسانیان میان ایرانیان و اقوام و قبایل دشت های آسیای میانه پیوسته روابط تجاری، سیاسی، نظامی و انسانی موجود بوده است. دو طرف گاه جنگیده و گاه پیمان صلح بسته اند. اما در منابع تاریخی، سرزمینی به نام توران یا قومی به نام «تور» و «تورانیان» وجود ندارد. در اساطیر ایرانی هست، اما در تاریخ نیست.

با اینهمه می توانیم به ریشه شناسی نام توران و تورانیان پرداخته و بپرسیم که این نام ها از کدام دوره به بعد مورد استفاده قرار گرفته اند؟

به گفته مینورسکی «توران» نامی به پارسی میانه مرکب از «تور» و پسوند ایرانی «-ان» مانند «پاپکان» و «دیلمان» است و بنا بر این، قدمت این نام بخصوص را «نمی توان قبل از دوره پارسی میانه»[1] یعنی مثلا از دوره هخامنشیان یا پیش از آن دانست.[2] اما مینورسکی و بسیاری مورخین دیگر ریشه قدیمی تر این نام پارسی میانه را با نام «تورا» در اوستا مرتبط می دانند. در آنجا آمده که «تورا» قومی بیابانگرد هستند و در سرزمین «توریا» به سر می برند. آنها در چادرها زندگی می کنند و گوسفند های بسیاری دارند. اوستا در چند مورد «توریانیان» را به عنوان دشمن ایرانیان یاد کرده و به خصوص فرمانده آنان «فرانگراسیان» یا همان افراسیاب را «راهزن توریانی» می نامد.[3]

مارکوارت در اثر مشهور خود «ایرانشهر» توضیحات مفصلی در مورد نام های تور، توریا و توران می دهد[4]. او نیز شکی ندارد که همه این نام ها ریشه اوستایی دارند و در آنجا هرچند غیر صریح، اطلاعاتی در مورد سرزمین های سه گانه ای داده می شود که بنا به اساطیر، فریدون میان سه فرزندش تور، سلم و ایرج تقسیم کرد: توریا (احتمالا در شرق آمو و دریاچه آرال) را به تور یا تورج، «سایروما» یا سایریما (از شمال غربی دریاچه آرال تا رود «رانها»، احتمالا وُلگا) را به سَلَم یا سَرَم و «آریا» یعنی ایران را به ایرج. مارکوارت احتمالا با در نظرگرفتن گسترش اقوام ایرانی تبار کیمری، سکایی، آلانی و سَرمَتی و زبان های ایرانی شرقی آنان در دشت های اوراسیای غربی، نوشته است که این تقسیم بندی «به صورتی که در اساطیر اولیه آمده، منطقی جلوه می کند».[5]

به نظر مارکوارت، طبق این اساطیر سه چهارم آریایی های همه این سرزمین ها از جمله اهالی توریا و سایریما، چادرنشین بودند. ایرانیان فلات ایران نیز همانند دیگر هم تباران آریایی خود مدتی قبل از آن به این سرزمین ها آمده بودند. اما آنها به جای کوچ نشینی، یکجا نشینی پیشه کرده، به زراعت و تجارت مشغول گشته و از این طریق ثروت و قدرت یافته بودند. این نیز طبیعتا رشک و حسد چادرنشینان آریایی دشت ها را بر انگیخته و آنان را به هجوم و دست اندازی به سرزمین های ایرانیان یکجا نشین تحریک می نموده است.

از نظر تاریخی، در هزار سال قبل از میلاد، اقوام دشت های اوراسیا از کیمریان، سکا ها و ماساگت ها گرفته تا آلان ها و سَرمَتیان، ایرانیان شرقی غالبا کوچ نشین بودند. آنها زبان یکدیگر را کم و بیش می فهمیدند و برخی از آنها حتی با یکدیگر خویشاوندی داشتند. این قبایل تحت فشار اقوام دیگر از مسکن اصلی خود در آسیای میانه به دشت های اوراسیا از جمله به همسایگی ماوراءالنهر کوچ کرده، با اقوام پیش از خود جنگ کرده، امتزاج یافته و یا آنها را به عقب رانده اند. از قرن سوم میلادی یعنی از دوره ساسانیان به بعد  بود که همزمان با موج جدید مهاجرت اقوام تازه نفس از جمله خیون ها و هپتالیان، ترک ها هم وارد صحنه تاریخ دشت های اوراسیا، ماوراءالنهر و شمال افغانستان شدند.

بدون شک پیدایش ریشه های اقوام ترک به مراتب قدیمی تر از تاسیس نخستین دولت ترک در سال 552 م. در آسیای میانه است. اما از نظر تاریخی، نخستین بار که نام «ترک» به صورت قطعی و روشن در منابع ذکر شده، پیش از قرن ششم میلادی نیست. با این ترتیب به یقین می توان گفت که منظور از تعابیر تور، توران و تورانیان در اساطیر ایرانی قوم و سرزمین ترک ها نبوده است.

با اینهمه بعد از اسلام و کوچ های ترکان به ماوراءالنهر و خراسان درمنابع ایرانی و بخصوص شاهنامه فردوسی «توران» هم معنی با ترکان و سرزمین آنان نامیده شده که گویا نوادگان افراسیاب بوده و در دوره تالیف شاهنامه نیز مانند عهد باستان در حال رویارویی با ایرانیان بودند، اقوامی چادرنشین و «بدوی» در برابر مردمی یکجا نشین و متمدن.

ایگور دیاکونوف در کتاب خود به نام «راه های تاریخ» می­نویسد: «توران در ابتدا نام یکی از قبایل ایرانی بود که در اوستا ذکر شده است. اما در شعر فردوسی و بطور کلی در سنت بعدی ایرانی، تعبیر توران به سرزمین هائی اطلاق شد که مردمش ترکی سخن می­گویند».[6]

بنا بر این نام «توران» در دو مرحله مختلف تاریخی به دو معنای متفاوت به کار رفته است: در دوران پیش از اسلام  به معنی اساطیری و ایرانی آن و در دوران پس از اسلام به معنی متاخر یعنی سرزمین ترک زبان ها.

تورانیانِ شاهنامه اکثرا نام های اسطوره ای و ایرانی مانند افراسیاب، هومن، گلباد و گرسیوز دارند.  اما آنها ترکی سخن می گویند و ایرانیان جهت گفتگو با آنان نیازمند مترجم هستند[7]. در عین حال شخصیت ها و قبایل ترک مانند غز (اغوز)، قارلق، قراخان و چگل (چگیل) که معاصر دوره فردوسی بودند نیز به عنوان به اصطلاح تورانیان معرفی می شوند[8]. به گفته پژوهشگر لهستانی تادئوش کُوالسکی، این چیزی است که «هر پژوهشگر ترک شناسی را که در شاهنامه در جستجوی چند و چون فرهنگ آغازین ترک ها باشد، دچارسردرگمی خواهد نمود».[9]

بخش قابل توجهی از شاهنامه فردوسی عبارت از شرح «رویارویی تاریخی» ایرانیان و تورانیان است. در آنجا این دو مانند آب و آتش هستند، با یکدیگر سازگاری ندارند، رقیب و حتی دشمن یکدیگرند[10].

اما دلیل «یکسان شماری» توران افسانه ای و ترکان قرن یازدهم در شاهنامه چیست؟ بعید است فردوسی ندانسته باشد که «تورانِ» اساطیری ربطی به ترکان معاصر او ندارد. بی شک فردوسی با «شاهنامه ابومنصوری» که بعد ها از بین رفت و از آن تنها مقدمه اش باقی ماند، آشنا بود. این را هم می دانیم که فردوسی احتمالا بخش بزرگ شاهنامه نیمه کاره مانده شاعر همشهری خود، دقیقی طوسی را نیز مورد استفاده قرار داده است.

کوالسکی می نویسد که داستان های اساطیری شاهنامه تاریخ واقعی نیستند، اما فردوسی برای سرودن شاهنامه نه تنها از اساطیر ایرانی، بلکه از منابع موجود در آن دوره نیز استفاده کرده است. ظاهرا برای فردوسی «همان نبردهای افسانه ای ایرانیان و تورانیان این بار به شکل جدیدی در پیش چشمان شاعر جریان می یافت».[11]  به نظر کوالسکی، یک دلیل دیگر این «یکسان شماری» می تواند آن باشد که فردوسی که خود از طوس خراسان بود، با ترکانی روبرو شده بود که از «طبقه بالا» و «دوزبانه» بودند، ترکی و فارسی سخن می گفتند، با فرهنگ ایرانی درآمیخته بودند و از جهت عادات و رسوم و طرز رفتار در زندگی روزمره آنقدر ایرانی شده بودند که با ایرانیان فرقی نداشتند[12]. کوالسکی می نویسد ترکانی که فردوسی به تجربه شخصی خود می شناخت، به راحتی می توانستند جایگزین چهره های افسانه ای ایرانی مانند تور و افراسیاب شوند.

برخی مورخین نوشته اند که فردوسی در شرایط  قرن یازدهم میلادی در شاهنامه خود که حماسه ای برای احیای روحیه و خودآگاهی ایرانیان است، اقوام ترک و سرزمین آنان را با «توران» هم معنی دانسته تا ایرانیان، اساطیر باستانی خود را با دید معاصر آن دوره یعنی توجه اصلی به اعراب و ترک­ها بهتر و مشخص تر درک کنند. این در حالی است که  توران و ترک­ها با یکدیگر ارتباطی ندارند، اگرچه هر دو با چند قرن فاصله از یک منطقه یعنی آسیای میانه برخاسته واز آن سرزمین ها به ایران سرازیر شده اند.

چندی از مورخین نیز به شباهت ظاهری میان نام های «تور» و «ترک» یا «تورک» اشاره می کنند که احتمالا این «یکسان شماری» را در میان مردم عادی آسان تر کرده است. به نظر آنا ماری گابن، متخصص چین شناسی و زبان و ادبیات ترکی باستان «شاهنامه فردوسی بر مبنای داستان های اساطیری کهن، از نبرد های دلیرانه بین دو ملت جسور ایران و توران سخن می­گوید. در اینجا واژه توران به کلمه ترک ربطی ندارد. اما نظر به اینکه بعد از قرن ششم ترک­ها که از آسیای مرکزی می­آمدند در سرنوشت ملل ایرانی نقش عمده ای برعهده گرفتند، نام توران بخاطر شباهت، به اشتباه در مورد این نوآمدگان نیز بکار برده شد».[13]

به نظر ریچارد فرای، در دوران فردوسی «اساطیر ایرانی چنان ابعاد عمیق و گسترده ای داشتند که ترکان نیز این اساطیر را مانند ایرانیان، از آنِ تاریخ باستان خود می دانستند. در قدیمی ترین لغتنامه ترکی  یعنی «دیوان لغات الترک» محمود کاشغری (از قرن یازدهم میلادی که هم عصر فردوسی بود، ، -م.) قهرمان ترکان آسیای مرکزی، آلپ اَر تونقا همان افراسیاب است که در اساطیر ایرانی دشمن اصلی ایرانیان در جبهه «توران» به شمار می­رود».[14]  احتمالا بر اساس همین اساطیر هم بود که تاریخ نویسان سلاطین سلجوقی، آق قویونلو و قراقویونلو کوشش می­کردند این پادشاهان را به شجره جمشید و تاریخ ایران باستان مربوط کنند. در ابتدای «عرض نامه» (احتمالا 881 ق.  برابر با 1476 م.) مولف آن، جلال­الدین دوانی که خواجه دربار سلطان اوزون حسن آق قویونلو و فرزندش سلطان خلیل بوده، سلطان آق قویونلو را «پادشاه دین پناه خسرو جمشید» می­نامد و کمی بعد در ادامه تعریف سلطان می­نویسد: «… تبار عالیقدرش از اعاظم سلاطین متصل تا جمشید است». ولادیمیر مینورسکی در زیرنویسی این توضیح را می­دهد: «ظاهرا منظور این است که سلطان خلیل، هم از طرف مادر و هم از طرف پدر ترک خالصی بود که گویا نسب اش به تور پسر فریدون می­رسید. درعقاید عامه آن دوره، این شاهزادگان ترک از نسل پیشدادیان (جمشید و غیره) شمرده می شدند».[15]

در این میان در اوایل قرن بیستم برخی از اندیشمندان و سیاستمداران ترکیه و تاتارستان در تعریف «توران» آن را تبدیل به وسیله ای برای توجیه ناسیونالیزم معاصر ترکی قرار دادند و این منطقه اساطیری را «همه مناطق و کشور هائی که در آن به ترکی سخن گفته می­شود» تعریف نمودند.[16] این موضوعی است که در ادبیات سیاسی ترکیه هنوز هم کم و بیش مطرح است. طبق این ادبیات سیاسی، «توران چیلیق» (پان تورانیزم) به اندیشه متحد کردن همه ترکان جهان و سرزمین های آنان گفته می­شود. در اوایل قرن بیستم، بعضی روشنفکران و سیاست پردازان ترکیه مانند ضیاء گوک آلپ و انور پاشا ازاین اندیشه «توران چیلیق» به معنی «اتحاد ترکان» دفاع کردند. حتی انور پاشا که از فرماندهان مشهور ارتش عثمانی بود، بعد از شکست عثمانی در جنگ اول جهانی و قطع کمک بلشویک های روسیه، در سال 1922 م. برای تحقق خیال متحد کردن ترکان آسیای مرکزی به آنجا رفته و در زد و خوردهایی که در تاجیکستان کنونی با بلشویک ها رخ داد، جان خود را از دست داد. همچنین، اندیشمند معروف پان ترک، ضیاء گوک آلپ در کتاب «اصول پان ترکیزم» و در تعریف «تورانیزم» نوشت که عثمانی ها، آذربایجانی ها، تاتارها و ترکان آسیای مرکزی مشمول «توران چیلیق» می­شوند اما «این اندیشه شامل مجارها، تونقوز ها، مغول ها و فنلاندی ها نیست».[17]

بی شک این قبیل نظرات جنبه تبلیغاتی و سیاسی دارند که در یکی دو قرن اخیر در محافل خاصی رواج یافته اند که جای بحث آن در اینجا نیست.

بنا بر این بر اساس تاریخ مکتوب مربوط به پیش از اسلام، یعنی مثلا در دوره ساسانیان یا اشکانیان، در ماوراءالنهر و دشت های آسیای میانه کدام اقوام می زیستند که پیوسته سرزمین ایرانیان را مورد دست اندازی قرار می دادند؟

دانشمندان تاریخ و مردم شناسی برآنند که مدتی پس از مهاجرت اقوام مادی و پارسی به ایران حدود هزار سال پیش از میلاد، در فلات ایران عمدتا ایرانیان یکجانشین ساکن بودند، در حالی که در دشت های آسیای میانه و ماوراءالنهر کیمریان، اسکیت ها، سکا ها، ماساگت ها، آلان ها و سَرمَتیان و بعد ها به اصطلاح «هون های ایرانی» یعنی کوشانیان تخارها و هپتالیان می­زیستند و این اتحادیه های قبیله ای غالبا عبارت از ایرانیان شرقی بودند.

با این ترتیب بین اقوام ترک  آسیای میانه و پیشینیان ایرانی تبار آنان که در میانه های هزاره یکم میلادی در دشت های آسیای میانه برخاسته و جای همه آنها را گرفتند،  حدود ششصد تا هزار سال فاصله است.

دولت «گوک تورک» نخستین دولت ترکی در تاریخ بود که در قرن ششم تاسیس گردید. گابن می­گوید در سال 552 میلادی بود که برای اولین بار در منابع چینی، اشاره ای به قبایل ترک می­شود [18]. به گفته تورکولوگ معروف فرانسوی، ژان پُل رو، قبایل ترک در سال های 1200-700 پ.م. از جنگل های پوشیده از برف سیبری و مغولستان بسوی جنوب آمدند و بعد از میلاد مسیح در مسیر کوچ های ابتدا تدریجی و سپس متواتر خود، اقوام هند و اروپائی (آریایی) را عقب رانده و یا با مردم آنجا در آمیختند.[19]

از آن به بعد درهمه منابع چینی، رومی یونانی یا پهلوی و سانسکریت و هنگام بحث در باره اقوام دشت های آسیای میانه، به جای سکا ها واسکیت ها، هون ها و کوشانیان سخن فقط از«ترک­ها» و تا حدی هپتالیان در میان است. پس از آنکه لشکریان اسلام خراسان را در سال 642 م. و سپس ماوراءالنهر را در سال های 720-750 م. تصرف کردند، در منابع اسلامی همه اقوام و قبایلی که در آن سوی «حدود و ثغور اسلام» یعنی واوراءالنهر و دشت های شمال می­زیستند، «ترک» نامیده شدند.

اما اگر جنبه اساطیری شاهنامه را مبنا قرار دهیم و ترکان معاصرفردوسی را همان نوادگان سکاها، ماساگت ها و هپتالیان بدانیم، می توان پذیرفت که ایرانیان و ترکان هر دو از نوادگان جمشید بودند و بنابراین امروزه ترک ها و ایرانی ها اصالتا قومیت واحدی داشته و در واقع «عموزاده یکدیگر» به حساب می آیند.

اگر چنین نتیجه گیری و فرضیه ای بیش از حد تخیلی به نظر بیاید، باید به چند سوال اساسی جواب های دقیق تری یافت.

تا برآمدن ترک ها در قرن ششم میلادی، اقوام کوچ نشین سکا ها، ماساگت ها، هون ها، کوشانیان و هپتالیان همه اهالی بخش های مختلف آسیای مرکزی، افغانستان و پاکستان کنونی را تشکیل می دادند که به ترتیب به این سرزمین ها مهاجرت کردند، ضمن جنگ و صلح با یکدیگر درآمیختند و در نهایت همه آنان بومی این منطقه شدند. «تورانیان» اساطیر ایرانی در تاریخ غیر اسطوره ای و واقعی احتمالا همین اقوام گوناگون بودند.

در باره آخرین قوم کوچ نشین پیشا ترک یعنی هپتالیان می دانیم که بخشی از آنها به تدریج با فشار اقوام تازه نفسی که از شمال و شرق می آمدند، به ماوراءالنهر، سپس افغانستان و پاکستان کنونی کوچ کردند و با مردم بومی این مناطق خویشاوندی یافتند. اما با وجود همه جنگ ها و خشونت ها، هیچ منبع تاریخی از نسل کشی قومی یاد نکرده و هیچ قومی هم به طور کامل و دسته جمعی از محل زیست خود به جای دیگری رانده نشده است. پس در آن صورت چه بر سر همه آن اقوام آمده که یک باره از اواسط قرن ششم میلادی به بعد همه آنان از صحنه تاریخ ناپدید شده، آخرین بازمانده آنان یعنی هپتالیان نیز به تدریج در میان اقوام دیگر مستحیل گشته و تنها یک قوم به نام «ترک ها» وارد صحنه تاریخ شده است؟

آیا این عجیب نیست؟ آیا واقعا این احتمال قابل تصور نیست که ترک های غربی که به مناطق همسایه با ایران تاریخی کوچ کرده بودند، از قرن ششم میلادی به بعد، به عنوان یک قوم واحد حاصل اختلاط و آمیزش نهایی همه آن اقوام ایرانی پیشین بودند که در اثر ازدیاد نسل و قدرت نظامی و سیاسی، در مجموعه هم پیمانان و همگرایان قبایل ترک مستحیل گردیده و زبانشان تبدیل به ترکی شده است؟

برخی از مورخین معاصر مانند ریچارد فرای در پاسخ به این پرسش ها چندان مطمئن نیستند. فرای همزمان با پذیرفتن انتقادات دانشمندان دیگر در باره ارتباط «توران» با ترکان، می­نویسد: «احتمال دارد در دوره اسلامی، ترک­ها واقعا به قومی پیشین به نام «تور» منسوب شمرده شده اند، زیرا شاید «ترک/تورک» جمع تور-ک باشد و واژه «تور» نام توتِمی در میان نخستین ترک­های آسیای مرکزی بوده باشد. با این حساب تور-ک در زبان ترکی می تواند هم معنی با تور-ان ایرانی باشد».[20]

به هر تقدیر به نظر می رسد که در آینده ممکن است آگاهی های ما در این زمینه بیشتر شود.

ادامه دارد

زیرنویس ها:

[1] Minorsky, V.: Turan, in: EIs online, retrieved on 12.06.2020
[2] Ibid.
[3] Ibid.
[4] Markwart: Ērānšahr, S. 155-157
[5] Markwart: ibid., S. 155: „… so hat dies in der ursprünglichen Form der Sage einen guten Sinn“.
[6] Diakonoff, I.: The Paths of History, Cambridge, 1999, p. 100
[7] مثلا: سرافراز طرخان بیامد دوان – بدین روی دژ با یکی ترجمان (داستان هفتخوان اسفندیار، شاهنامه)
[8] مانند این ابیات: سوی میسره نام شاه چگل – که در جنگ ازاوخواستی شیر دل (پادشاهی گشتاسب صد و بیست سال بود، شاهنامه) و یا: یکی نامور ترک را کرد یاد – سپهبد قراخان ویسه نژاد (پادشاهی نوذر، شاهنامه)
[9] Tadeusz Kowalski: The Turks in the Shah-Name, in Bosworth (ed.): The Turks in the Early Islamic World, p. 122
[10] دو کشور، یکی آتش و دیگر آب – بدل یک ز دیگر گرفته شتاب (داستان سیاوش، شاهنامه)
[11] Kowalski: ibid.
[12] Ibid.
[13]  Gabin, A.: Irano-Turkish Relations in the Late Sasanian Period, p. 613
[14] Frye: Golden Age of Persia, p. 4
[15] مینورسکی، ولادیمیر: پژوهشی درباره امور نظامی و غیر نظامی فارس، شامل عرض سپاه اوزون حسن اثر جلال الدین دوانی. همراه با «پژوهشی درباره امور نظامی و غیر نظامی فارس»، ترجمه حسن جوادی، نشریه بررسی های تاریخی»، بهمن و اسفند 1347 – شماره 18، ص 187-200
[16] Gökalp, Z.: Türkçülüğün Esasları, İstanbul, 1968, s. 21-25
[17] Gökalp: Ibid.
[18] Gabin: Ibid., p. 6
[19] Roux, J.-P.: Türklerin Tarihi, s. 54-60
[20] Frye: Ibid., p. 42

منابع اصلی در این لینکادامه خواندن

دشت های اوراسیا: هزار و ششصد سال کوچ و امتزاج

در هزاره اول پیش از میلاد، ماد ها و سپس پارسیان هخامنشی امپراتوری خود را تاسیس کرده بودند که هسته اصلی آن در فلات ایران بود. در حالیکه در باره ایران بخصوص از تاسیس هخامنشیان به بعد اطلاعات تاریخی و علمی زیادی در دست است، ترسیم تصویری نسبتا روشن از منطقه آسیای مرکزی و اقوام کوچ نشین دشت های اورآسیا در هزاره اول میلادی بسیار مشکل است. اطلاعات ما در این باره اساسا از مورخین یونانی مخصوصا هرودوت و منابع چینی است که آن هم ممکن است به مقایسه، تحلیل و استنتاج نیاز داشته باشد.

مدت زمان مورد بحث ما 1600 سال بین سال 1000 پیش از میلاد تا 600 بعد از میلاد یغنی زمان ظهور اسلام  است.

حدود سال 1000 پ.م.، مدتی پس از مهاجرت اقوام مادی و پارسی به ایران، فلات ایران مسکن ایرانیان یکجا نشین شده بود. ماد ها اولین دولت ایرانی را در سال 678  پ.م. تاسیس کردند و دولت هخامنشیان در سال 550 پ.م. جایگزین آن شد. می خواهیم بدانیم در این مدت که در ایران دولت های ماد و هخامنشی تاسیس یافتند و سپس اسکندر مقدونی هخامنشیان را شکست داد و دولت جانشینان سلوکی او و بعد اشکانیان ایرانی و در نهایت ساسانیان بر سر کار آمدند، در ماوراءالنهر و دشت های اوراسیا چه خبر بود؟

در آسیای مرکزی و دشت های اوراسیا از هزار سال قبل از میلاد تقریبا تا اواخر این هزاره یعنی دستکم برای یک هزار سال اتحادیه های قبیله ای ایرانی زبان مانند کیمریان، سکاها، ماساگت ها، سرمتیان و آلان ها حکمرانی می کردند. این قبایل ایرانی از منطقه آلتای در جنوب روسیه تا دشت های شمال دریای سیاه را در بر می گرفتند و ایرانی زبان بودند، اما قبایل و طایفه های کوچک تری نیز در ترکیب این اتحادیه های قبیله ای می زیستند.[1]

اتحادیه های قبیله ای

وقتی «اتحادیه» یا «کنفدراسیون» قبیله ای می گوئیم، باید پیش خود تجسم کنیم که منظور چیست. «اتحادیه های قبیله ای» دولتی به معنایی معاصرتر نبودند که مانند مادها یا هخامنشیان دارای پادشاه، لشکر و سرزمین تا حدی معین خود باشند. آنها مرکب از قبایل، اقوام و طایفه های بزرگ و کوچک بودند. طایفه ها و قبایل کوچک تابع بزرگ تر ها بودند. گاه بین آنها جنگ و گریز می شد. نام قبیله بزرگ و حاکم و یا رئیس آن قبیله به کل این اتحادیه اطلاق می گردید.

در دولت هخامنشی هم هنوز قبایل جداگانه موجود بودند. اما آنها در مجموع مطیع دولت بودند و بدنه اصلی اداره این سرزمین ها را تشکیل نمی دادند. ساختار سیاسی اتحادیه های قبیله ای از حکومت و دولت جوامع یکجا نشین فرق می کرد. دولت های ماد و هخامنشی سرزمین خود را به ساتراپی ها یا استان های بزرگ و کوچک تقسیم کرده بودند. هر ساتراپی یک «ساتراپ» یا حاکم و در واقع شاه خود را داشت که تابع شاه شاهان یا شاهنشاه بود. بر عکس، اتحادیه های قبیله ای، قبایل و طوایف خود را داشتند که مستقل عمل می کردند. این قبیله ها و حتی خود اتحادیه در گذر زمان و ادامه مهاجرت های خود تغییر می یافتند و احتمالا نامشان هم عوض می شد. نیروی مسلح آنان سازماندهی مرکزی نداشت و حرفه ای نبود، بلکه مطلقا تابع رئیس قبیله و متشکل از داوطلبان قبایل و طوایف تابع بود که غالبا به امید غارت و یغما و یا با زور و تهدید می جنگیدند. مرزهای اتحادیه های قبیله ای سیال بود و وابسته به جنگ و صلح آنان با اقوام و دولت های همجوار، تغییر می کرد. نظر به اینکه قبایل و طوایف تابع این اتحادیه ها یکجا نشین نبودند، تولید کشاورزی و صنعتی و تجارت آنان نیز ناچیز بود و آنها اغلب چاره را در جنگ و غارت قبایل دیگر یا مردم یکجانشین همسایه می دیدند. اگر در این جنگ ها از قبیله دیگری شکست می خوردند، اوضاع به همان منوال در اتحادیه قبیله ای جدید ادامه می یافت. اگر از دولت و لشکر قومی یکجا نشین شکست می خوردند، تمدن و فرهنگ قوم غالب را قبول کرده، در ترکیب اجتماعی و سیاسی آن مستحیل می شدند و اکثرا حتی دین و زبان فاتحین یکجا نشین را قبول می نمودند.

فرای بر دو فرق اساسی میان اتحادیه قبیله ای و دولت یکجانشین تاکید می کند: جایگزین شدن خانواده یزرگ یا خاندان [2] به جای قبیله و جایگزین شدن ارتش حرفه ای به جای ارتش قبیله ای. او در نمونه هخامنشیان تحول نحوه اداری اتحادیه های قبیله ای به دولت های یکجانشین را نشان داده و می نویسد که در دوره هخامنشیان اهمیت قبیله و تبار  تضعیف شد و جای آن را، همچنانکه بعد از ماد ها می بینیم، «خاندان» یا خانواده بزرگ هخامنشیان گرفت. آنگونه که از سنگ نوشته های داریوش و خشایارشا نیز می توان دریافت، از هخامنشیان و مخصوصا ساسانیان به بعد، تعلق به یک قبیله و تیره یا «نژاد» و حتی اهل ایالت پارس بودن که خاستگاه هخامنشیان و ساسانیان بود، اهمیت خود را از دست داده بود. در مقابل، عضو جامعه بزرگ تر «ایرانیان» و ساکن این «امپراتوری» بودن اهمیت  پیداکرده بود. «این روند در آسیای مرکزی که چندان تحت تحت حاکمیت مستقیم هخامنشیان قرار نداشت و تعلقات قبیله ای مانند سغدی، خوارزمی، بلخی و سکایی ( یا به قول یونانی ها «اسکیتی») هنوز پابرجا بود، آهسته تر جریان داشت».[3] رودیگر اشمیت نیز با مضمونی مشابه به ویژه به دوره ساسانیان و اندیشه ایرانشهری پادشاهان ساسانی اشاره می کند و می گوید که  اندیشه ایرانشهر، مرزبندی معین و محدود سیاسی نداشت. پادشاهان ساسانی خود را «شاهنشاه ایران و اَنیران [4]» می نامیدند و منظور آنان از «ایران» (به پارسی باستان: آریانام) نه تنها محدوده ایران کنونی، بلکه سرزمین همه ایرانیان یعنی ایرانی زبانان بود. این سرزمین «همه (زبان ها) و مردمان ایرانی و پهنه گسترده آنان را دربر می گرفت که نمی توان مرز های آن را دقیقا معین نمود».[5]

به نظر فرای، فرق مهم دوم بین اتحادیه های قبیله ای ایرانی دشت های شمال و حکومت یکجانشین هخامنشی در نیروی نظامی آنان بود. درحالیکه همه اعضای قبیله که توان جسمانی داشتند، به دسته های جنگجوی آن قبیله جلب می شدند، سپاه هخامنشیان و بخصوص ساسانیان حرفه ای و در درجه اول مرکب از سپاهیان مزدور بود.[6]

این مشخصات و روندها مخصوص اقوام ایرانی تبار شرقی نبود، بلکه به متعاقبین بعدی آنان یعنی هون ها، ترک ها و خزرها نیز شامل می شد. مشابه این شرایط را کم و بیش می توان در جوامع قبیله ای اروپایی مانند ژرمن ها نیز مشاهده کرد. البته به مرور زمان هر قدر که این اقوام یکجا نشین می شدند، روابط داخلی آنان از جمله مقام قبیله، روش دولتداری و ترکیب نیروی نظامی آنان نیز به تدریج تغییر می یافت.

هخامنشیان و تاثیر آنان بر ماوراءالنهر

نقطه حرکت، آغاز تاریخ و نخستین مسیرهای پخش اقوام هند و اروپایی در اوراسیا (چهار و نیم تا سه هزار سال پیش) چندان روشن نیست. در آثار مکتوب (تقریبا 2500 سال پیش به بعد) از جمله اساطیر و اشعار یونانی و سالنامه های سلطنتی چینی از کیمریان (یا سیمریان) و از قرن هشتم پ.م. به بعد از سکا ها (اسکیت ها) و احتمالا در شمال سیردریا و خوارزم از ماساگت ها می شنویم که خود شاخه ای از سکاها بودند. هرودوت می نویسد که ایرانیان اسکیت ها را «سکا» می نامند[7]. واقعا هم در کتیبه های پارسی باستان از جمله سنگ نوشته بیستون داریوش از قبیله های مختلف سکا نام برده می شود و چند قرن بعد در آثار پهلوی دوره ساسانیان مانند «یادگار زریران» و «شهرستان های ایرانشهر» نیز نام «سکاها» و «خیون ها» به عنوان اقوام همسایه شمال و شرقی ایران ذکر می گردد.

سکا ها در گسترده ترین دوره خود سرزمین پهناوری بین حوزه تاریم، ارومچی و کاشغر در شمال غربی چین تا پامیر، آسیای مرکزی، دشت های شمال خزر و دریای سیاه  را فراگرفته بودند. بخش قابل توجهی از سکا ها در قرون هشتم و هفتم به جنوب روسیه و اوکراین کنونی مهاجرت کرده وبه اسکیت های اروپایی یا غربی معروف شدند. احتمالا یونانی ها که در سواحل شمالی دریای سیاه با سکاها تماس داشتند، نام «اسکیت» را از نام پهلوی آن یعنی «سکا» گرفته اند. مرکز سکاها در این دوره شبه جزیره کریمه در شمال دریای سیاه بود. دیگران در سرزمین های خود با مردم بومی امتزاج یافتند.  مورخین یونانی و در درجه اول هرودوت (485-425 پ.م.) درباره جنگ های کورش هخامنشی با ماساگت ها  و کشته شدن او به دست ملکه ماساگت «تومریس» در سال 530 پ.م. در نزدیکی سیردریا (رود سیحون) به طور مفصل گزارش داده اند. سکا ها در دوره داریوش یکم هخامنشی به ایران و سپس به یونان نیز حمله کردند، اما از قرن سوم و بخصوص قرن دوم پ.م. به بعد در کریمه،  مخصوصا تحت فشار سرمتیان و یونانیان رو به زوال گذاشتند و در جوامع خود مستحیل شدند. امروزه آثار ژنتیک سکاها و سرمتیان را در صد ها قوم و ملت معاصراز آلتای تا لهستان و اسپانیا و شمال آفریقا می توان یافت.

از نظر زبان و لهجه های رایج در سرزمین های شمالِ دولت های ماد و هخامنشی در آخرین هزاره پیش از میلاد چه می توان گفت؟

اشمیت پس از شرح جغرافیای گسترش معاصر زبان های ایرانی در منطقه ای فراخ تر از ایران کنونی، می نویسد: «در گذشته های دور، بخصوص پیش از مهاجرت بزرگ اقوام ترک به غرب، اسکیت ها و سرمتیان ایرانی زبان در پهنه به مراتب گسترده تری حضور داشتند. در عهد باستان، اسکیت ها و سرمتیان ایرانی در امتداد سواحل شمالی و نیز غربی دریای سیاه زندگی می کردند و این موضوع ثابت شده است که سکا ها و سغدیان که آنها هم ایرانی بودند، حتی تا سال 1000 میلادی ساکن ترکستان شرقی، شمال مغولستان و مرزهای چین باستان بوده اند».[8]

اگر تقسیم بندی تاریخی زبان های ایرانی به (الف) ایرانی باستان: از ابتدا تا شکست هخامنشیان، (ب) ایرانی میانه:  از اسکندر و سلوکیان تا شکست ساسانیان، و (ج) ایرانی معاصر: از اسلام تا کنون را اساس بررسی خود قرار دهیم، چنین تصویری به دست میاید:

الف: زبان های ایرانی باستان: (1) اوستایی، (2) پارسی باستان، (3) مادی (اُنوماستیک = فقط برپایه نام ها و واژگان باقیمانده) و (4) سکایی (اُنوماستیک)

ب: زبان های ایرانی میانه: (1) پارسی میانه غربی: پارسی میانه، پارتی (2) پارسی میانه شرقی: بلخی، سغدی، ،خوارزمی، خُتنی و تُمُشکی، سکایی و سرمتی میانه (اُنوماستیک)

ج: زبان های ایرانی معاصر: (1) این گروه که ده ها زبان و لهجه از قبیل زبان های پامیری، پشتو، بلوچی و کُردی شامل آن می شود، مورد بحث ما در این نوشته نیست.[9]

برای دوره زبان های ایرانی باستان تنها در دو مورد پارسی اوستایی و پارسی باستان نمونه های مشخص و مکتوب وجود دارد. دو زبان دیگر ایرانی باستان یعنی مادی و سکایی نه از طریق نمونه های مشخص و مکتوب به همین زبان ها، بلکه بر پایه نام ها و واژه های جداگانه در آثار ثانوی قابل تشخیص و بررسی هستند. نمونه هایی که از زبان ها و گویش های سکا های باستان در آثار ثانوی تاریخی دیده می شود و همچنین تحلیل نام های سکایی و مقایسه آنها با نمونه های دیگر زبان های ایرانی، نشانه تعلق زبان سکایی باستان به گروه بزرگ زبان های ایرانی شرقی است. زبان اوسِتی در قفقاز ظاهرا تنها باقیمانده کنونی شاخه های غربی سکایی یعنی سرمتی (از زیر شاخه آلانی آن) به شمار می آید، در حالیکه زبان های ایرانی شرقی میانه مانند خُتنی، تُمُشکی، وخی و شُغنی و همچنین زبان های سغدی و خوارزمی باستان احتمالا با گروه شرقی سکایی-خُتنی مرتبط  بودند.

در اینجا باید روی واژه «احتمالا» تاکید کرد. موضوع ریشه یابی زبان های معاصر و یا باقیمانده های کنونی زبان های قدیمی ایرانی شرقی بسیار پیچیده است و دانشمندان متخصص این حوزه در این مورد غالبا نظرات مختلفی دارند. شاید یکی از مهم ترین مراجع در این مورد کتاب «راهنمای زبان های ایرانی» تالیف و تهیه رودیگر اشمیت است[10]. در آنجا نیکلاس سیمس-ویلیامس که خود مانند اشمیت متخصص زبان های ایرانی شرقی است، می گوید با وجود شباهت سغدی قدیم و یغنابی کنونی و یا ارتباط اوسِتی معاصر با آلانی و سرمتی باستان، تدوین دقیق این گونه ریشه یابی ها بسیار سخت و حتی ناممکن است، زیرا چه بسا که همه لهجه ها و گویش های کنونی ایرانی شرقی به یکدیگر نزدیک بودند، اما ارتباط ارگانیک مستقیم نداشتند. بدین جهت «می توان به راحتی گفت که هیچکدام از زبان های ایرانی شرقی میانه (مانند خوارزمی، سغدی، بلخی، -م.) سرچشمه مستقیم زبان های کنونی ایرانی شرقی   نیستند، زیرا این زبان های باقیمانده از گذشته، نمونه هایی کافی از طیف وسیع آن زبان ها و لهجه های گذشته را تشکیل نمی دهند و علاوه بر این، ما ریشه بسیاری از زبان های معاصر (ایرانی شرقی، م.) مانند پشتو و گروه زبان های پامیری را  نمی دانیم.»[11]

اطلاعات ما درباره زبان، شاخه ها و لهجه های گوناکون سکایی تا دوره هخامنشی و حتی بعد از آن محدود است. اما جالب است که چند قرن بعد در سالنامه های چینی «شی-جی» که تاریخ مفصل سلسله هان ها (تقریبا 200 پ.م. تا 200 م.) در غرب چین است، در باره اقوام و قبایل این منطقه نوشته شده است که «مردم به زبان های مختلفی سخن می گویند. اما این زبان ها مجموعا یکی هستند و مردم یکدیگر را به خوبی می فهمند».[12]

سه، چهار قرن پیش از میلاد که در ایران مصادف با حمله اسکندر و پایان دولت هخامنشی بود، دربخش غربی دشت های اوراسیا سکاها تحت فشار اقوام خویشاوند و ایرانی تبار سَرمَتی قرار گرفتند. به نظر می رسد که سرمتیان هم خود تحت فشار کوچ های هون ها از شمال شرق روسیه یعنی کوهستان های اورال که مسکن اصلی آنان بود، به سوی غرب مهاجرت می کردند.  آلان ها به احتمال قوی شاخه ای از سرمتیان بودند. بخشی از سرمتیان مدتی بر جنوب روسیه و اوکراین کنونی حاکم بودند و بخش دیگر همراه با گوت ها که از اقوام شرقی ژرمن بودند، به امپراتوری روم حمله کردند و تا اسپانیا و پرتغال پیش رفته و سپس در میان مردم محیط خود مستحیل شدند. زبان سرمتی شاخه ای از زبان های شمال شرقی ایرانی بود. زبان کنونی «اوسِتی» در قفقاز باقی مانده زبان آلان ها از اتحادیه قبیله ای سرمتی ها است. این تحولات در غرب دشت های اوراسیا اتفاق افتاد که موضوع بحث اصلی ما در اینجا نیست.

این اقوام از کیمریان، سکا ها و ماساگت ها تا آلان ها و سرمتیان جزو اقوام کوچ نشین ایرانی شرقی بودند.[13] آنها هرکدام تحت فشار قومی دیگر و گاه خویشاوند از شرق یعنی مناطق مرکزی تر آسیای میانه به غرب و جنوب کوچ می کردند، با اقوامی که پیش از آنها آمده بودند، می جنگیدند، صلح می کردند و امتزاج می نمودند، تا با فشار اقوام تازه رس دیگر به کوچ خود ادامه دهند یا بالاخره یکجا نشین شوند و با اقوام دیگر درآمیزند.

حکومت یونانی بلخ

پس از سقوط هخامنشیان به دست اسکندر مقدونی، سرداران او چندی در بلخ و دیگر ولایات شمال افغانستان، ماوراءالنهر و بخش هایی از پنجاب و خراسان باقی ماندند و حکومت نمودند. این حکومت در ابتدا تابع دولت بزرگ تر «سلوکیان» بود که به عنوان جانشین بخش شرقی امپراتوری اسکندر مدتی بر سرزمین های ایران، آناتولی و خاورمیانه حکم می راندند. اما در سال 250 پ.م. ساتراپ یا حاکم بلخ استقلال «حکومت یونانی بلخ» را از سلوکیان اعلان نمود.

این حکومت بعد از تقریبا 75 سال به دست گروهی از قبایل چادرنشین که در منابع چینی «یوه-ژی» نامیده می شوند، منقرض گشت. مطابق معمول اطلاعات دقیقی در باره تعداد و نام قبایل مختلف یوه-ژی، تعلقات قومی و اجتماعی-زبانی آنان در دست نیست. اما می دانیم که قبیله یا گروهی بنام «تُخارها» و شاخه ای از سکاها که به روایت استرابو[14] از «آن سوی سیردریا آمده بودند» جزو اتحادیه یوه-ژی بودند.  منشاء اصلی موج جدید کوچ ها، باز نقاط مرکزی تر آسیای میانه، یعنی سرزمین های شمال غربی چین و مغولستان بود. چین ضربات سختی بر اتحادیه ای قبیله ای به نام هسیونگ-نو وارد نمود که در غرب عموما به «هون ها» معروف شده اند. بعضی دانشمندان برآنند که بین هسیونگ-نو و «هون های اروپایی» که در جریان کوچ های خود اصولا به غرب می رفتند، فرق هست. برای پیگیری ساده تر بحث، در اینجا همه آنها «هون» نامیده می شوند. هون ها که اتحادیه قبیله ای بزرگی مرکب از چندین قوم و قبیله بودند، بر تُخارها و اقوام نزدیک به آنان که در همسایگی هون ها می زیستند، تاختند و تُخارها همراه با چند قبیله دیگر که از دست هون ها می گریختند، از سیردریا گذشته، دولت یونانی سغد و بلخ را منقرض کردند و خود به جای آنها نشستند. تُخارها تا مدت ها فرهنگ و الفبای یونانی را ادامه دادند. بدنه اصلی آنها به گفته بسیاری از مورخین عبارت از ایرانیان شرقی بود. آنها ترکیبی از اقوام مختلف کوچ نشین بودند که با اقوام بومی موجود در آن دوره در ماوراءالنهر و شمال افغانستان امتزاج یافتند و همزمان با گسترش حکومت خود به «قندهارا» و پیشاور، بخش اعظم شمال هندوستان را هم تحت تسلط خود درآورده و «دولت کوشانیان» را بنیاد نهادند.

کوشانیان وارثان دولت یونانی بلخ بودند. آنها زبان حکاکی شده بر سکه های خود را از یونانی به بلخی باستان تغییر دادند که شاخه ای از زبان های ایرانی شرقی بود. رونق تجارت، تساهل مذهبی و آمیزه ای از اندیشه های فلسفه یونانی، بودایی و زرتشتی از مشخصات کوشانیان بودند.

حدود سال 126 پ.م. یک نماینده دولت چین به نام ژانگ شیان که از ماوراءالنهر و بلخ دیدن کرد، در باره «یوه-ژی» ها یعنی گروه تُخارها و اقوام نزدیک به آنان که جایگزین دولت یونانی بلخ شده بودند، نوشت: «آنها ملتی کوچ نشین هستند. همراه با گله های خود از محلی به محل دیگر کوچ می کنند. عادات و رسوم آنها شبیه هون هاست. آنها دارای صد تا دویست هزار جنگجوی تیرانداز هستند. (…) اگرچه زبان اقوامی که میان فرغانه و سرزمین پارتی ها (در دََهستان در شرق خزر، منشاء اشکانیان، -م.) زندگی می کنند، نسبتا فرق دارد، عادات و رسوم آنها شبیه هم است و زبانشان برای یکدیگر قابل فهم است…».[15]  ژانگ شیان در ضمن در باره بلخ پس از فروپاشی دولت یونانی این منطقه نوشت: «بلخ (…) حکمران بزرگی ندارد. حکمرانان دون پایه ای در شهرهای کوچک حکومت می کنند. مردم از جهت کاربرد اسلحه مهارتی ندارند و ترسو هستند، اما در تجارت ماهر و هوشیارند».[16] این مشاهدات نیز در تاریخ مفصل سلسله هان معروف به «شی-جی» درج  شده است.

حوادثی که شرح داده شد، در اوایل دوران معاصر یعنی دو هزار سال قبل اتفاق افتاد. دولت کوشانیان در قرن سوم میلادی یعنی زمانی که در ایران، دولت ساسانی برقرار بود، به دو بخش شرقی و غربی تقسیم شد. بخش غربی از طرف ساسانیان و مدتی بعد بخش شرقی از طرف دولت هندی «گوپتا» الحاق گردید.

زنجیره کوچ های قومی از شمال و شرق هنوز تمام نشده بود.

ادامه دارد. در ادامه این فصل: خیون ها، هپتالیان و بالاخره ترک ها و آغاز دوره اسلامی در ماوراءالنهر و خراسان

زیرنویس ها:

[1] Golden: Introduction, pp. 47-48
[2] Clan
[3] Frye: Pre-Islamic and early Islamic cultures, in: Canfield: Turko-Persia, pp. 40
[4] پیشوند «اَ» در فارسی باستان و میانه به معنی «نه» و «غیر» است. اَنیران یعنی غیر ایران، آنچه که خارج از ایران است.
[5] Schmitt: Die iranischen Sprachen, S. 2
[6] Frye: ibid.
[7] Herodotus: Histories, 7.64
[8 Schmitt: Die iranischen Sprachen, S. 1
[9] در باره تقسیم بندی زبان های ایرانی به دو اثر مهم و معاصر زیر مراجعه کنید:
Windfuhr, G. (ed.) (2009): Iranian Languages, 2009
Schmitt, R. (Hrsg.) (1989): Compendium Linguarum Iranicarum
[10] Schmitt, R. (1989): Compendium Linguarum Iranicarum.
این اثر مجموعه مقالات مفصلی در باره مراحل تحول زبان های ایرانی و مشخصات و ویژگی های آنان است که همه در یک کتاب و از طرف دانشمندان محتلف به زبان های آلمانی، انگلیسی و فرانسه نوشته شده است. ترجمه فارسی این کتاب با عنوان «راهنمای زبان های ایرانی» در تهران به چاپ رسیده است.
[11] Sims-Williams, N.: Eastern Middle Iranian, in: Schmitt, R.: Compendium, S. 165
[12] Golden: Introduction, p. 47
[13] Golden: ibid, pp. 44-49
[14] Strabo: Geography 11, 8,1
[15] Qian, Sima: Account of Dayuvan, p. 234
[16] Ibid, p. 235

منابع اصلی در این لینکادامه خواندن

حکایت همچنان باقی است…

(فصل پایانی کتاب «ریگ آمو» که به زودی منتشر خواهد شد.)

این دفتر در اینجا به پایان می رسد. در ابتدا گفته بودیم که منظور از این نوشته، شرح مختصر سرگذشت ایرانیان و ترکان ماوراءالنهر یعنی ازبکستان، تاجیکستان و ترکمنستان کنونی بعد از اسلام است.   

چرا ایرانیان و ترکان؟ زیرا اولا تا ظهور اسلام، مردم این سرزمین ها از نظر فرهنگ و زبان ایرانی بودند.  ردپای گذشته ایرانی ماوراءالنهر نه تنها در حضور زبان و فرهنگ تاجیکی معاصر، بلکه حتی در آثار تاریخی، فرهنگی و اجتماعی دیگر اقوام این منطقه و زبان های کنونی آنان نیز ملاحظه می شود. ثانیا ماوراءالنهر به قول تاجیکان «درآمدگاه» تاریخی اقوام و طایفه های مختلف ایرانی و ترک از دشت های شمال و شرق به ایران، خاورمیانه و ترکیه کنونی بوده و از این جهت هم دارای اهمیت بزرگ تاریخی است. بعد از اسلام، کوچ، اسکان و آمیزش مردم ترک زبان دشت های آسیای میانه با مردم بومی و ایرانی ماوراءالنهر باعث امتزاج و آمیزش قومی، فرهنگی، سیاسی و حتی زبانی «ترک و تاجیک» شده و این روند تا کنون ادامه داشته است. امروزه زبان غالب مردم ازبکستان و ترکمنستان شاخه هایی از ترکی عمومی (یا ترکیک) است، اما در تاجیکستان زبان و فرهنگ ایرانی تاجیکی غالب است.

در مقدمه کتاب، دوره پوشش تاریخی آن را از ظهور اسلام و پیروزی اعراب بر ایران و ماوراءالنهر تا ششصد سال بعد یعنی حمله مغول معین کرده بودیم.  اما اگر کتاب را از اول تا اینجا خوانده باشید، حتما دیده اید که قبل از شرح فتوحات لشکریان اسلام  در ماوراءالنهر،  به دوره پیش از اسلام نیز اشاره کردیم، چند بار و به مناسبتی دیگر به حوادثی که در گذشته بحث کرده بودیم، بازگشتیم و در پایان این سرگذشت، برای درک بهتر آنچه که بعدا اتفاق افتاده، اشاره هایی به حمله ایلخانان مغول به ماوراءالنهر و ایران و چند حادثه و شخصیت آن دوره نیز نمودیم.  

من در این فصل پایانی کتاب می خواهم به سه نکته مهم در مطالعه و آموزش تاریخ اشاره کنم که پیوسته سعی کرده ام در مطالعه و درک موضوعات تاریخی سرمشق خود قرار دهم.

یکم: آن گونه که مورخین می گویند،  شرح تاریخ را همیشه باید از وسط شروع کرد، چرا که تاریخ سرآغاز و پایان روشنی ندارد. بهتر است از نظر زمانی و مکانی بُرش معینی از تاریخ را مانند درختی از جنگلی گرفت و بررسی نمود، اما در عین بررسی آن درخت، جایگاه آن در جنگل مزبور و همچنین گذشته آن درخت و جنگل را نیز به عنوان بستر اوضاع و تحولات مورد بحث، از نظر دور نداشت. برای درک بهتر حوادثی که در این نوشته شرح داده شده، در پایان کتاب یک گاه شمار و یا  «کرونولوژی» و چند نقشه تاریخی داده شده که اگرچه بسیاری از حوادث خارج از منطقه مورد بحث ما (مثلا در اروپا یا چین) را ذکر نمی کند، اما امیدوارم به درک بهتر تاریخ این منطقه در ششصد سال بعد از اسلام کمک کند.

دوم: مطالعه و تحصیل یا تدریس تاریخ هرگز تکراری و کهنه نمی شود. تاریخ را می توان و باید در هر مرحله از نو آموخت و دانش خود را بر پایه داده ها و اطلاعات جدید دانشمندان «به روز» نمود. برای نمونه اگر دو قرن پیش سنگ نوشته های میخی دوران هخامنشی و ساسانی رمزگشایی نمی شدند، اطلاعات کنونی ما در باره ایران باستان و تاریخ و زبان های آن بسیار محدود می بود. اگر صد سال پیش دانشمندان شوروی نامه های معروف سُغدی در «کوه مُغ» پنجکنت در تاجیکستان کنونی را نیافته و متن و معنای آنان را ثبت نمی کردند، معلومات کنونی ما در باره زبان و فرهنگ سغدی باستان و تاریخ ماوراءالنهر ناقص می ماند. با افزایش و تکمیل دانش تاریخی انسان ها، نگرش به تاریخ و تفسیر آن نیز پیوسته در حال تحول است. از این جهت مثلا مطالعه آثار طبری یا مسعودی برای درک تاریخ ماوراءالنهر و خراسان در اوایل اسلام فوق العاده مهم است. اما امروزه درک این تاریخ بدون مطالعه و لحاظ کردن آثار مدرن تاریخی به زبان های مختلف، محدود و ناقص خواهد ماند.

و بالاخره نکته سوم  درسی است که ما از تاریخ می گیریم و احتمالا فایده ای که از آن می توانیم  ببریم. قبل از همه، صرفا دانستن و تکمیل دانش در هر حوزه ای چیزی لذت بخش است، صرف نظر از اینکه این تلاش فایده ای مادی و عملی عاید انسان می کند، یا نه. این در عین حال مانند آن است که کسی از روی کنجکاوی نام و سرگذشت اجداد خود را جستجو می کند. درست مانند جستجو و تدوین شجره خانوادگی یک فرد، بررسی تاریخ سرزمین ها، اقوام و زبان های آنان نیز می تواند فوق العاده جالب و دانستنی باشد. اما مطالعه تاریخ کشورها، ملت ها و زبان ها را هم درست مانند بررسی تاریخ خانواده ها و اشخاص نباید از دایره جمع آوری، مطالعه و تحلیل اطلاعات واقعی و بیطرفانه بیرون آورده و به آن رنگ و لعابی سیاسی و عقیدتی یا قومی و مذهبی داد و یا از آن به نوعی نتیجه برتری این یا آن ملت و زبان و مذهب را گرفت. این نیز نمی تواند و نباید هدف مطالعه، بررسی یا تالیفات تاریخی شود، چرا که اینگونه نگرش ها، به غیر از غیرواقعی بودن خود و شاید هم به همین دلیل، می توانند پیشداوری ها و خصومت های اجتماعی را در جامعه تشویق کنند و در نهایت به همه طرف های مورد بحث صدمه بزنند.

بیش از هزار و دویست سال است که ترکان در جوامع ماوراءالنهر و ایران حضوری فعال داشته اند. با وجود همه پستی و بلندی های تاریخ، آنچه که همه اقوام گوناگون ماوراءالنهر را به یکدیگر نزدیک تر کرده و با یکدیگرهم سرنوشت نموده، امتزاج و آمیزش دراز مدت قومی، فرهنگی و اجتماعی آنان بوده است. این امتزاج که همسایگی، خویشاوندی، اشتراک در فرهنگ، آداب و سنن و باورها نیز آن را تقویت نموده، تا درجه ای موثر بوده که امروزه تفکیک و تمایز قومی تاجیک و ترک زبان (اعم از ازبک  و ترکمن و دیگر اقوام) عملا غیر ممکن شده و تنها عامل زبان است که می تواند، آن هم تا اندازه ای، باعث تمایز و تفکیک بین  آنان گردد. حتی در این حوزه  نیز زبان های فارسی تاجیکی، ترکی ازبکی و ترکمنی از نظر واژگان، دستور زبان و نیز تلفظ به صورت غیر قابل تفکیکی تحت تاثیر یکدیگر قرار گرفته اند.… ادامه خواندن

سامانیان و دوره شکوفایی

بنیانگذار دودمان سامانیان «سامان خُدات» (خداه، خدا) به روایتی حاکم روستای سامان در نزدیکی بلخ و از دهقانان یعنی زمینداران بانفوذ بومی و ایرانی تبار بود.  او از تبار بهرام چوبین از سرداران شورشگر ساسانی محسوب می شد که در سال 591 م به قبایل ترک پناه برده  بود[1].

سامان خدات از همان ابتدای تسخیر ایران توسط اعراب، اسلام را پذیرفت و مورد حمایت اسد بن عبدالله قرار گرفت که در سال های 720 م حاکم امویان در خراسان بود. سامان به احترام حاکم عرب، نام فرزندش را «اسد» گذاشت. مدتی بعد که قیام عباسیان علیه امویان آغاز شد، اسد از آغاز این قیام از عباسیان حمایت نمود و چهار فرزند او در زمان خلافت مامون همراه با طاهر بن حسین سرسلسله طاهریان در سرکوب شورشگران محلی و رقیب اصلی مامون یعنی برادرش، خلیفه ششم، امین شرکت کردند. در چند فصل گذشته گفتیم که لشکریان طاهر نیروهای طرفدار خلیفه امین را شکست داده و حتی خود او را به قتل رساندند و در نتیجه مامون به عنوان خلیفه هفتم عباسی بر مسند قدرت نشست.

مامون پس از پیروزی بر برادر خود مدتی در مرو باقی ماند و به عنوان پاداش خدمات طاهر، او را فرمانده ارشد و حاکم کل عراق منصوب نمود. طاهریان درست مانند سامانیان از ابتدای جنبش عباسیان از آنان پشتیبانی کردند و ابتدا در صفوف ابومسلم و سپس به نفع مامون و علیه برادر او امین پیروزمندانه جنگیدند. درهمان دوره که مامون با کوشش های طاهر بن حسین خلیفه شده بود و هنوز در مرو به سر می برد، هر چهار فرزند اسد سامانی با حکم مامون و پشتیبانی طاهر به حکومت چهار شهر ماوراءالنهر یعنی سمرقند، فرغانه، چاچ یعنی تاشکند و هرات منصوب شدند. آنها بنیان گذاران سلسله های ایرانی طاهریان و سپس سامانیان بودند.

این در سال 819 م  و در دوره حکومت طاهریان در خراسان و ماوراءالنهر بود.

از این چهار برادر و فرزندان آنها تنها نصر بن احمد، حاکم فرغانه و برادر او اسماعیل و فرزندان او در حاکمیت شهرهای ماوراءالنهر مانده و حتی قدرت خود را به دیگر شهرهای ماوراءالنهر و سپس خراسان گسترش دادند.

با درگذشت طاهر بن حسین و زوال حکومت طاهریان در خراسان، نصر بن احمد (نصر یکم) سامانی عملا تبدیل به تنها حاکم ماوراءالنهر شد و خلیفه عباسی معتمد نیز در سال 875 م  او را در این مقام تایید نمود. اما برای برادران سامانی، این هنوز تنها حکومت بر ماوراءالنهر بود. آنچه که هنوز ناروشن بود، نتیجه رقابت بین دو برادر سامانی، نصر و اسماعیل بود. با در نظر گرفتن پیروزی اسماعیل بر عمر و لیث صفاری در خراسان و فتوحات بعدی و گسترش حیطه حاکمیت این دودمان، احتمالا باید نه نصر، بلکه برادر او اسماعیل بن احمد را بنیانگذار واقعی سامانیان نامید. امیر اسماعیل پس از اوج اختلاف با برادرش نصر و شکست دادن او در یک جنگ، با ادامه حاکمیت برادرمخالفتی نکرد، تا جایی که  نصر تا زمان مرگش در سال 892 رسما حاکم ماوراءالنهر باقی ماند. این شکل احترام به «برادر شکست خورده»  نیز در واقع اعتبار و محبوبیت اسماعیل را دو چندان نمود.

در شرایط ضعف طاهریان، دولت منطقه ای صفاریان از سیستان و مناطق جنوبی به خراسان نیز دست یافته و حکومت این سرزمین در نیشابور را از دست عوامل طاهریان گرفته بود، اما از سوی خلافت عباسی پیوسته مورد سوءظن و تهدید قرار داشت. در این لحظه حساس امیر اسماعیل به لشکریان عمرو لیث صفاری که پس از برادرش یعقوب لیث حکومت نیشابور را بدست خود گرفته بود، هجوم برد. با شکست و کشته شدن عمرو لیث (احتمالا در سال 287 ق یا 900 م)، سامانیان به تنها دودمان حاکم بر سرتاسر خراسان و ماوراءالنهر تبدیل شدند و از سوی خلیفه نیز در این مقام تائید گردیدند.

در دوره سامانیان اکثر مردم ماوراءالنهر به دین اسلام گرویدند. همانند نجد ایران، در ماوراءالنهر نیز ابتدا مردم شهرها اسلام آوردند، اما مسلمان شدن مردم روستاها، بخصوص در مناطق کوهستانی و دوردست بیشتر طول کشید. در این مناطق، باورها و عادات و رسوم ملی و محلی در بین مردم بیشتر دوام آورد و به تدریج با عادات و رسوم اسلامی مخلوط گردید.

بدون شک دلاوری و پیروزی امیراسماعیل و خاندان او در جنگ علیه صفاریان نقش بزرگی در استقرار دودمان سامانیان بازی کرده بود. اما شرایط خارجی یعنی زوال طاهریان، ضعف هر دو قدرت منطقه ای و مرکزی صفاریان و دستگاه خلافت، شرایط کلی را برای رشد و نمو یک دودمان جدید، یعنی سامانیان آماده نموده بود. این دودمان می بایستی آنچه را عملی کند که حاکمین طاهری و صفاری از عهده آن بر نیامده بودند: استقلال عملی از خلافت عباسی، ثبات  و تجارت  و قطع دست اندازی های قبایل ترک از دشت های شمال و شرق.

امیر اسماعیل  دو بار در سال های 893 و 903 م  به تالاس (عربی: طراز در قرقیزستان و قزاقستان کنونی) حمله برد تا مرزهای شمالی را در مقابل دست ­اندازی­ های قبایل ترک­ مصون کند. این لشکرکشی ها باعث گسترش حیطه حاکمیت سامانیان به آن سوی سیر دریا، پذیرش بیشتر اسلام از سوی ترکان  چادر نشین و ایجاد آرامش نسبی در مرزهای دولت اسلامی با قبایل کوچ نشین گردید.

این گونه لشکر کشی ها به دشت های شمال و شرق مدتی پیش از سامانیان یعنی در زمان حکومت طاهریان شروع شده بود و امیران محلی سامانی نیز در آن شرکت می کردند. هدف این لشکر کشی ها تحکیم مرزهای شمال و شرق از هجوم ترکان و در عین حال گرفتن اسیر از آنان بود که به تدریج تبدیل به منبع مهم در آمد حکومت گردید. در لشکرکشی های امیر اسماعیل سامانی ده ها هزار اسیر مرد و زن به دست سامانیان افتاد که به ماوراءالنهر آورده شدند. مثلا در لشکر کشی سال 893 «ده هزار نفر کشته و پانزده هزار نفر اسیر گرفته شد»[2]. آنها دیرتر یا به فروش می رسیدند و یا به عنوان غلامان جنگی و سرباز به خدمت دولت سامانی در می آمدند و یا برای دستگاه خلافت در بغداد فرستاده می شدند.

بخش قابل توجهی از ثروت سامانیان نیز از همین هجوم ها و فروش بردگان ترک حاصل می گردید.  صرفنظر از لشکرکشی های امیران سامانی، گروه های جداگانه و حتی دسته های مسلح و نومسلمان ترک نیز برای اسیر گرفتن ترک ها به دشت ها هجوم می بردند و این اسیران را برای فروش به ماوراءالنهر می آوردند. برای ورود به سرحدات دولت سامانی از بابت هر اسیر باجی برابر با هفتاد تا یکصد درهم و همچنین «حق جواز» گرفته می شد[3]. مقدسی نوشته است که «سامانیان باج گیری از بابت فروش اسیران را به دست خود گرفته بودند و خراسان سالانه از بابت عبور 12000 برده از آمودریا درآمد به دست می آورد.»[4] اما بعد از مدتی خود ترک ها به صورت قبیله ای یعنی به دنبال رئیس قبیله خود و به صورت داوطلبانه به اسلام گرویدند.

این روند تا اواسط قرن دهم یعنی تا اسلام آوردن اکثریت ترک های چادرنشین ادامه داشت. در قرن های دهم و یازدهم دیگر اکثر ترک های آن سوی سیر دریا مسلمان شده بودند.

بخش بزرگی از ترک های واحه ­های شمال سیردریا (سیحون) و از جمله کاشغر که اساسا وابسته به دو گروه قبیله­ ای اغوز و قراخانی (و یا قارلوق) و طایفه ­های مربوط به آنان بودند، در نیمه دوم قرن دهم بدون جنگ و خونریزی و اصولا داوطلبانه مسلمان شدند.  همچنین در نتیجه لشکرکشی های تالاس راه  دراویش ایرانی که غالبا تمایلات صوفی داشتند به دشت های آسیای میانه باز شد. در باره چگونگی پذیرش اسلام از سوی ترک ها به صورت جداگانه در ضمیمه پایانی همین کتاب توضیح داده خواهد شد.

دربار سامانیان در بخارا مدرسه ویژه ­ای برای غلامان ترک داشت که آنها را به عنوان سرباز و فرمانده نظامی تربیت می ­کرد. عده ­ای از این افراد کارآزموده در دستگاه حاکم ماوراءالنهر و خراسان می ­ماندند و تعداد بیشتری از آنان برای خدمت در دربار و لشکر عباسیان به بغداد اعزام می شدند. وزیر معروف سلاطین سلجوقی، نظام الملک  طوسی، این سیستم آموزش نظامی و اداری سامانیان را در اثر معروف خود «سیاست نامه» شرح داده و آن را به عنوان نمونه ­ای که می تواند سرمشق قرار گیرد، تعریف کرده است. مدتی پیش از آن خلیفه معتصم که به لشکریان ویژه ترک آسیای میانه اعتماد و اتکای زیادی داشت، شهر سامره در شمال بغداد را تاسیس نمود که تبدیل به پایتخت جدید امپراتوری و مرکز نظامیان ترک شده بود.

در قرن دهم ترک­ هایی که از دشت­ های شمال می آمدند، ابتدا اسلام می ­آوردند و پس از مدتی به دستگاه خلافت در بغداد اعزام می ­شدند و یا به دیگر نقاط امپراتوری می رفتند. مورخ معاصر عرب، اسماعیل عثمان، می نویسد کسانی که اسلام نیاورده بودند، به کارهای رسمی و از جمله خدمت در لشکر اسلامی پذیرفته نمی ­شدند[5].

می توان قبول کرد که تا آخر قرن دهم یعنی سال های 1000 اکثریت بزرگان ترک ها، چه آنها که به عنوان غلام و کنیز به سرزمین های اسلامی آمده بودند و چه آن عده که هنوز در دشت ها زندگی چادرنشینی را ادامه می دادند، مسلمان شده بودند.

به هر حال پس از قرن دهم خبر و یا روایتی در باره مقاومت جدی ترکان و یا ایرانیان در برابر قبول اسلام نمی بینیم. شاید آخرین مقاومت در برابر حاکمیت اعراب و دین اسلام، جنبش بابک خرم دین در اواخر قرن نهم در آذربایجان بود که در دوره خلافت معتصم در هم شکسته شد. رهبری این عملیات با سردار معروف لشکر خلافت، افشین هارون از استروشن در تاجیکستان کنونی بود که بعد از سرکوب قیام بابک، خود با اتهام همکاری با شورش مازیار در مازندران، ختنه نبودن و تمایل به دین زرتشتی کشته شد[6].

در نتیجه لشکرکشی های امیراسماعیل به دشت های شمال و در پی آن کوچ ترکان به ماوراءالنهر و خراسان و قبول اسلام از طرف آنان، دست اندازی های ترک ها تا اواسط قرن دهم قطع گردید و مرزهای شمال و شرق دولت سامانی نسبتا با ثبات شد. در شهرها نیز آرامش و امنیت نسبی برقرار بود. بطور همزمان تولید و فروش نقره و مس و همچنین صدور محصولات کشاورزی و پارچه رونق یافت و اینهمه به بهبود رفاه مردم کمک نمود. سکه های طلا و نقره ضرب دولت سامانی که در اروپا یافت شده اند، خبر از تجارتی زنده در خراسان و ماوراءالنهر آن دوره می دهند. به طور کلی می توان گفت که «در طی نیمه اول سده چهارم هجری / سده دهم میلادی قلمرو سامانی از اوضاع اقتصادی نسبتا پر رونقی برخوردار بود»[7]، اما در نیمه دوم همان قرن، یعنی پس از سال 950 م طبقه دهقان رو به زوال گذاشت و «نه تنها ظهور ترکان از طریق نظام غلامان دربار، بلکه زوال مناطق روستایی نیز موجب فقر و بینوایی دهقانان گردید»[8] و بیکاری و تنگدستی در شهر ها افزایش یافت.

امیر اسماعیل سامانی مدتی طبرستان، ری و حتی قزوین را هم به قلمرو خود افزود، اما سیستان و باقیمانده ایالت جبال (ماد سابق) خارج از حیطه حاکمیت او ماند. او اگرچه رسما نماینده خلیفه عباسی در خراسان و ماوراءالنهر بود و عملا سلطان و پادشاه سرزمین خود به شمار می رفت، اما هرگز خود را بالاتر از «امیر» نمی دانست. در نظام اداری عباسیان «امیر» در واقع نایب السلطنه خلیفه عباسی بود. اسماعیل که «پیوسته خلیفه را طاعت نمودی»[9]، طبق روش رایج میان امیران سامانی، هدایایی به خلیفه می فرستاد، اما  او از پرداخت منظم مالیات و خراج به بغداد خودداری کرده است[10]. به هر حال به نظر می رسد روابط اسماعیل و دیگر امیران سامانی با خلفای عباسی با احترام و ملاحظات خاصی همراه بوده است. هدایای امیران عبارت از زر و سیم و یا بردگان ترک بوده، اما پرداخت منظم خراج در کار نبوده است. به همین صورت در سکه های سامانی بر یک روی سکه نام خلیفه و بر روی دیگرش نام امیر سامانی حک می شد و در نمازهای جمعه خطبه به نام خلیفه و امیر، هر دو خوانده می شد.

اکثر تاریخ نگاران امیر اسماعیل را با احترام و تحسین یاد کرده اند. در این میان ظاهرا آنچه مورخین را بیش از همه تحت تاثیر مثبت قرار داده، بیشتر از فرماندهی و سیاستمداری امیر اسماعیل، رفتار نیک او با مردم و حس عدالت خواهی وی نسبت به دوست و دشمن بوده است. مثلا منابع تاریخی می نویسند که پس از دوبار لشکرکشی به دشت های شمال برعلیه ترکان مسلح چادرنشین، در سمرقند و بخارا نیازی به نگهبانی از شهر و خانه ها نبوده و هر کس در آرامش و صلح زندگی می کرده، در حالیکه مثلا در اواخر دودمان سامانیان، وضع امنیتی ماوراءالنهر کاملا آشفته شده بود. نمونه دیگر سنگ های ترازوهاست که روی آنها نام امیر اسماعیل حک شده بود و این نشان می دهد که عاملان دولت وزن واقعی این سنگ ها را کنترل می نمودند تا سوء استفاده ای از سوی فروشندگان انجام نگیرد.

جانشین اسماعیل، احمد، سیستان را که هنوز تحت حاکمیت صفاریان باقی مانده بود، فتح کرد، اما در طبرستان گروهی از شیعیان زیدی قیام کردند و احمد بن اسماعیل پیش از آنکه کار زیادی از دستش برآید، به دست گروهی از غلامانش کشته شد. برخی منابع نوشته اند که علت قتل احمد آن بوده که او «بیش از حد» به برخی «علما» گوش فرا می داده و همچنین گویا امر کرده بوده که فرمان ها و تصمیمات دولت، بر عکس دوران پدرش، امیر اسماعیل، نه به فارسی، بلکه  به عربی نوشته شوند[11]. منظور دقیق از این گمانه زنی ها روشن نیست. اما می دانیم که مدتی بعد فرزند و جانشین او، نصر، که متهم به طرفداری از شیعه اسماعیلیه شده بود، با کوشش فرزند خود از شورش علمای سنتی سُنی و توطئه نظامیان ترک دربار جان به در برده است.

فرزند امیر احمد سامانی یعنی نصر بن احمد (نصر دوم) هنگامیکه جانشین پدر شد، هشت سال بیشتر نداشت. همین صغیر بودن نصر دوم باعث تشدید کشمکش ها و دشمنی های خانوادگی سامانیان، جناح بندی ­های داخلی و حتی شورش عمو و برادرانش علیه او شد. با اینهمه، نصر در مدت کوتاهی موفق به کنترل بحران های داخلی به نفع خود شده و وفاداری درباریان ناراضی و شورشی را به دست آورد و قدرت خود را تحکیم نمود. نصر دوم حتی توانست ری و طبرستان را فتح کند، اگرچه حفظ این ولایات برای او آسان نبود.

نصر دوم بی شک موفقیت خود در حل بحران های داخلی دربار را مدیون دو وزیر دانشمند و کاردان خود، ابوعبدالله جیهانی و سپس ابوالفضل بلعمی بود. نصر بیست و نُه سال حکومت کرد. منابع گوناگون نوشته ­اند که نصر در دوره حکومت خود، مُبلغین شیعه اسماعیلی را در ماوراءالنهر مورد حمایت قرار داده و حتی، بنا به برخی منابع، گویا خود او پیرو اسماعیلیه شده بود. ظاهرا همین موضوع به صورت دلیل و یا بهانه ای درآمده بود که علمای دینی سنتی و مکتبی بخارا از در انتقاد و مخالفت با نصر در آیند و فرماندهان و سربازان دربار که اکثرا ترک و سنی بودند، بخصوص در اواخر حکومت او این موضوع را بهانه قرار داده به فکر شورش و برکنار کردن او باشند. اما طبق همین منابع تاریخی، نوح، پسر نصر، از یکی از توطئه هایی که علیه پدرش چیده شده بود، با خبر شده و در ضیافتی که برای طراحی آن توطئه برگزار شده بود، رهبر توطئه گران را کشته و با بقیه شورشگران به توافقی رسید. طبق این توافق قرار شد نصر از مقام خود کناره گیری کند و فرزندش نوح بر جای پدر بنشیند و در مقابل، فرماندهان لشکر در تصفیه فیزیکی اسماعیلی ها آزادی کامل داشته باشند. این حادثه که در سال 943 م  روی داد، زمینه قتل عام اسماعیلی ها را در خراسان و ماوراءالنهر فراهم نمود. از آن وقت به بعد نفوذ شیعه های اسماعیلی در خراسان و ماوراءالنهر به چند ولایت دوردست و کوهستانی محدود شد.

اما نوح یکم پس از نُه سال حکومت در سال 954 م درگذشت. جانشین او عبدالملک بازیچه ای شد دردست نظامیان و فرماندهان دربار و بخصوص آلپ تگین که بالاخره امیر را ناچار کرد که حکومت خراسان را به او بدهد. پس از مرگ عبدالملک در سال 961 م نظامیان ترک میان خود شروع به رقابت و کشمکش بر سر قدرت نمودند. حاکم خراسان آلپ تگین مسابقه قدرت را باخت و از نیشابور به غزنی (غزنه و یا همان غزنین تاریخی در افغانستان کنونی) رفت تا در آنجا حکومتی را برقرار کند که بعد ها «غزنویان» نام گرفت.

در دوره حکومت نوح دوم (نوح بن منصور) دولت سامانی هنوز قدرت خود را بر اکثر نواحی و ولایات ماوراءالنهر اِعمال می کرد. در همین دوره بود که ابن سینا امیر نوح بن منصور را که بیمار شده بود، معالجه کرد و امیر به او اجازه داد که در کتابخانه بزرگ و غنی دربار در بخارا تحقیق کرده و تالیفات خود را ادامه دهد. دانشمند «بحر العلوم» دیگر این منطقه، ابوریحان بیرونی نیر به دنبال اغتشاشاتی که در موطن او خوارزم رخ داد، مدتی در همین کتابخانه امیران سامانی کار و فعالیت کرده و سپس به دانشمندان دربار غزنویان پیوست. همچنین در این دوره بود که محمد بن احمد خوارزمی یا بلخی ادیب بزرگ و مولف نخستین دائره المعارف دنیای اسلام به نام «مفاتیح العلوم»، این اثر معروف خود را که در آن همه علوم آن دوره را معرفی کرده و شرح می دهد، به عنوان «کاتب» و یا دبیر امیر نوح دوم و در کتابخانه معروف سامانیان به قلم آورده است. (این خوارزمی از ریاضی دان، ستاره شناس و فیلسوف معروف ایرانی به نام محمد بن موسی خوارزمی که تعبیر ریاضی «الگوریتم» هم از نام وی است و بیش از صد سال قبل از محمد بن احمد زیسته و در بغداد درگذشته، فرق می کند.)

امیرانی که در آخرین دهه های دودمان سامانیان برسر کار آمدند، فاقد قدرت و نفوذ بودند و هر کدام مدت کوتاهی بر سر کار ماندند. اما جالب است که در همین مدت دو موضوع در کانون توجه این آخرین امیران سامانی باقی مانده بود: اولا حمایت از علم، ادب، موسیقی و هنر و ثانیا رقابت با حکومت آل بویه در مناطق مرکزی و غربی ایران. اگرچه بخش های بزرگی از مردم سرزمین ­های مرکزی و غربی ایران سنی بودند، ولی می دانیم که آل بویه شیعه زیدی بودند و از آنجایی که سامانیان نیز مانند اکثر روحانیان و مردم ماوراءالنهر و خراسان اهل سنت بوده و از مکاتب حنفی و یا شافعی پیروی می­ نمودند، کشمکش میان سامانیان و آل بویه، علاوه بر جنبه سیاسی، ماهیتی مذهبی هم داشت.

پس از مرگ نوح یکم در اواسط قرن دهم (954 م) امیران سامانی هم به فرماندهان نظامی ترک و سنی دربار و هم به علما و فقها که اکثرا سنی و حنفی بودند، وابسته ­ تر و مطیع تر گشتند. علت این امر احتمالا ضعف روزافزون امیران و نیاز به حفظ دودمان و حاکمیت خود بود. همزمان با این روند می بینیم که آخرین امیران سامانی تمایل زیادی به تعارض و تقابل با هرگونه «بدعت» و یا مکتب و جریان فکری غیر متعارف و فرقه مذهبی داشتند که مغایر با اکثریت مذهبی مردم و علمای دینی منطقه یعنی تسنن بود. شاید هم از این جهت آنان ترجمه­ فارسی و انتشار بسیاری از آثار مهم اسلامی را که به عربی نوشته شده بودند، ترتیب دادند، تا «خواص جامعه» بهتر بتوانند در مقابل فرقه ­های دیگر از اسلام سنتی دفاع کنند. اما در عمل این تلاش ها نتوانستند از سقوط اجتناب نا پذیر سامانیان جلوگیری نمایند.

در واقع در سال 999 م  که پایان دولت سامانی به شمار می رود، نه تنها کرمان و طبرستان و گرگان که با حکم خلیفه به حکومت سامانیان سپرده شده بود، عملا از کنترل آنها خارج شده و به تصرف عضدالدوله از آل بویه افتاده بود، بلکه زور امیران سامانی حتی به والیان محلی خوارزم، چاچ و فرغانه نیز نمی رسید و آنها عمدتا در بخارا و تا حدی هم در سمرقند اعتباری داشتند که آن هم محدود بود.

قدرت و دولتداری سامانیان

پیش تر گفتیم که نصر اول و به دنبال او امیر اسماعیل از سوی خلیفه به عنوان حاکمان خراسان و ماوراءالنهر تعیین شده بودند. این گونه احکام البته تنها اعتبار یک حاکم را می افزود و گرنه وسعت قلمرو و ثبات حاکمیت هر امیری وابسته به  قدرت شمشیر، مهارت در فرماندهی و وفا داری  لشکریان او بود. در عین حال معمولا روند اوضاع چنان بود که در صورت قدرت گرفتن این و یا آن حاکم وفادار، خلیفه حکومت چند ایالت و ولایت همجوار دیگر را نیز به آن حاکم می­ سپرد. مثلا خلیفه در مقطع زمانی معینی حکومت اصفهان و یا سیستان را نیز به امیران سامانی داد. آنها اگر چه با یک لشکر کشی مدتی ظاهرا بر این ایالات دورتر حاکم شدند، اما نتوانستند به صورت مستمر بر این سرزمین ها حکومت کنند.

در اینجا به نظر می رسد برای جلوگیری از سوء تفاهم خوانندگان توضیح کوتاهی ضروری باشد. امیر اسماعیل سامانی در منابع تاریخی نایب خلیفه، حاکم و یا والی خراسان و ماوراءالنهر و در عین حال، طوری که امیران سامانی خود را می نامیدند، «امیر» نامیده می شد، در حالیکه وی عملا همان پادشاه خراسان و ماوراءالنهر بود. همه این عناوین در مورد خراسان و ماوراءالنهر که در اکثر دوره عباسیان بخشی از خراسان شمرده می شد، یک معنا داشت. همین اطلاق در مورد حاکمان ایالات دیگر هم صادق بود. حاکمان و یا والیان و در واقع شاهان محلی ایالت ها را خلیفه (امیرالمومنین) به این وظیفه منصوب و یا از آن عزل می کرد. همچنین نظام فرمان دهی و فرمان بری، اخذ مالیات و خراج و یا سرباز گیری نیز متناسب با همین هرم از بالا به پائین سازماندهی شده بود. بعد از آغاز زوال خلافت عباسی آن دسته از حاکمان و والیان محلی قدرتمند مانند سلطان محمود غزنوی و ملکشاه سلجوقی که به سرزمینی وسیع حکم می راندند، خود را به تدریج «سلطان» و «شاه» نامیدند.

همچنین گفتیم که برخلاف ایران ساسانی، ماوراءالنهر از نگاه تاریخی به دلایل مختلف همیشه متشکل از حکمرانانی  کوچک و محلی در شهرهای مهم این سرزمین ازجمله سمرقند، بخارا، چاچ (تاشکند) و یا کمی دورتر، بلخ و خوارزم بود. البته نوعی تقسیمات اداری مبتنی بر حکومت ایالت ها و ولایت ها همیشه در تاریخ همه این سرزمین ها وجود داشت و این وضع پس از اسلام نیز ادامه یافت. اما در دوره ساسانیان و یا حتی پیش تر از آنان در ماوراءالنهر اصولا دولتی مرکزی و حتی ایالتی که  از نگاه سیاسی و نظامی کم و بیش بر سرتاسر منطقه حاکم باشد و مثلا از مردم همه ولایات مالیات بگیرد، در بین نبود. از این جهت مهم است که ببینیم آیا در دوره سامانیان از نگاه مرکزیت اداره دولتی تغییر مهمی رخ داده بود، یا نه. جواب کوتاه به این پرسش این است که امیران سامانی کوشش هایی در این جهت انجام دادند، اما هم گذشته ماوراءالنهر و هم اوضاع کلی سیاسی پس از سقوط ساسانیان و تسلط اعراب، شرایط ایجاد و تقویت دولتداری متمرکز در ماوراءالنهر و خراسان را دشوارتر کرده بود.

امیر اسماعیل ابتدا تلاش نمود که در محدوده ماوراءالنهر یعنی ازبکستان، تاجیکستان و خوارزم کنونی حاکمیت پادشاهان و شاهزادگان کوچک را لغو کند و همه را تابع دولت خود در بخارا نماید. اما در قرن دهم که حتی خلیفه عباسی نیز عملا در کنترل حاکمان محلی مناطق کمی دورتر از بغداد دچار مشکلات می­ شد، تحکیم قدرت دولت در ماوراءالنهر کار آسانی نبود. با اینهمه، امیر اسماعیل مثلا یک حاکم سامانی را برای شمال خوارزم منصوب نمود، اگرچه در جنوب خوارزم، پادشاه محلی حاکمیت امیر اسماعیل را پذیرفت و همچون خراج گذار او در منصب خود باقی ماند. به نظر می ­رسد پادشاهی محلی استرَوشنه (اشروسنه قدیمی و استروشن در تاجیکستان کنونی) نیز در همین مدت (حدودا 893 م) برچیده شده و این سرزمین رسما تحت حاکمیت سامانیان درآمد.

سازماندهی داخلی دولت سامانی شبیه دولت مرکزی عباسیان طرح ریزی شده بود. به گفته فرای[12] حیطه قلمرو دولت سامانی اساسا از دو بخش اصلی ماوراءالنهر و خراسان تشکیل یافته بود. در بعضی دوره ها، خلیفه، حکومت بعضی ولایات و ایالات همسایه را نیز به امیر سامانی داد. اما عملا تصرف و حفظ این حکومت ها مثلا در طبرستان و یا ری و اصفهان مشکل و شکننده بود.

خراسان در واقع تحت حاکمیت فرمانده لشکر و یا حاکم سامانی خراسان با مرکزیت مرو و دیرتر نیشابور قرار داشت. دو شهر دیگر خراسان عبارت از بلخ و هرات بود. در ابتدا امیر سامانی حکومت خراسان را به یکی از خویشان خود می داد. اما بعدا با قدرت گرفتن غلامان و فرماندهان ترک در دولت سامانی، امیر سامانی مجبور شد حکومت خراسان را به این فرماندهان بدهد. در این صورت نیز مقابله با خودسری و سرکشی این فرماندهان مشکل بود. اگر امیر نفوذ و قدرت کافی داشت، حکمش نه تنها در بخارا و سمرقند، بلکه حتی در خراسان نیز اجرا می شد. اما اگر امیر ضعیف بود، در نزد حاکمان زیر دست خود اعتبار چندانی نداشت و بدین ترتیب جمع آوری مالیات و یا سرباز در دوره های ضروری با دشواری هایی روبرو می شد.

در دوره سامانیان پایتخت  این دولت پیوسته بخارا بود، اما وزن سیاسی و بخصوص نظامی خراسان مستقیما بر سرنوشت دولت تاثیر می­ گذاشت.

با اینهمه به نظر می رسد ماوراءالنهر با پذیرش دین اسلام و جا افتادن نظام دولتداری جدید (خلافت اسلامی، امارت سامانیان و حاکمان محلی) یعنی میان سال های 700 تا 850 م از سرزمینی منقسم به حکمرانان کوچک به یکی از ولایات خلافت عباسیان تحت حاکمیت سامانیان و دولت های بعدی تبدیل شد. در ضمن با آنکه تا دوره سامانیان هر یک از شهرهای ماوراءالنهر پادشاهی و هرپادشاهی عنوانی داشت، ولی در زمان سامانیان این قبیل عناوین از قبیل نام های سغدی شاهزادگان و حاکمان شهرهای مختلف مانند خدات، اخشید و افشین در جهت کوششی برای تحکیم یک دولت مرکزی و متحد برچیده شدند. با اینهمه، احتمالا بخاطر سنت نظام دولتشهری در تاریخ ماوراءالنهر، روابط امیران سامانی با حاکمان و سران محلی ولایات منطقه بیشتر برپایه وصلت و مصالحه بود و نه رویاروئی، جنگ و حذف طرف مقابل.

از نظر تمرکز در اداره دولت، قدرت سامانیان بخصوص در اواخر این دودمان در عمل متمرکز بر بخارا و سمرقند بود. برای نمونه «سامانیان صاحب اختیار رسمی خوارزم بودند، اما در عمل ندرتا در آن سرزمین مداخله می ­کردند»[13].

مانند اکثر ولایات دیگر ایران در عهد عباسیان، در ماوراءالنهر نیز تبعیت حاکم یک ولایت کوچک از امیر ویا حاکم ایالت بزرگ (مثلا تبعیت حاکم خوارزم از امیر سامانی در بخارا) دو پایه اصلی داشت: اول جمع آوری و ارسال مالیات ودوم تامین سرباز و جنگجو. البته میزان تمرکز و سازماندهی اداری دولت و لشکر بسته به قدرت و نفوذ و نیز اعتبار امیر و یا پادشاه هم بود. مثلا در حالی که امیر اسماعیل توانسته بود حکومت خوارزم و حتی طبرستان را تابع خود کند، ولی امیران جانشین او در این راه  دچار مشکلاتی جدی بودند.

در پایتخت یعنی بخارا حکومت سامانی دو شاخه اصلی داشت: یکم «درگاه» و یا همان دربار که امیر سامانی در راس آن قرار داشت و سپاه زیر دستش و تحت فرمانش بود. دوم: «دیوان» به معنی دیوان وزیران یعنی بوروکراسی دولتی که ریاست آن را «وزیر» (به معنی وزیر اعظم) عهده دار بود. وزیر، دست راست امیر به حساب می آمد و بعضا از جمله در غیاب امیر حتی می توانست به سپاه هم فرماندهی نماید. دربار یعنی امیر و خانواده وی تحت نگهبانی و حفاظت «حاجب» و به اصطلاح گارد نظامی مخصوص او بود که اکثرا عبارت از غلامان سابق ترک بودند. کارهای جاری و غیر نظامی خانواده امیر نیز تحت مسئولیت مقامی به نام «وکیل» بود. به عبارت دیگر دیوان یعنی بوروکراسی دولتی و رئیس آن یعنی وزیر در برابر دو بخش جداگانه درگاه یعنی حاجب و وکیل نوعی «توازن» برقرار می کرد.  ولی این مناسبات وابسته به خصوصیت های افراد مسئول و تاثیر و روابط آنها با همدیگر بود و در دوره های گوناگون، فراز و نشیب زیادی داشت.

مقارن سال های 950-960 م نقش دیوان بخاطر وزیران قدرتمند و دانشمندی از خانواده­ های جیهانی و بلعمی چشمگیر و حتی تعیین کننده بود. به گفته مولف «تاریخ بخارا»، نرشخی،  دیوان سامانیان در دوره این وزیران ده دیوان یا وزارتخانه داشت که مهم ترین آنان عبارت بودند از دیوان وزیر (به اصطلاح امروزی: صدارت و یا نخست وزیری)، دیوان مستوفی (خزانه داری)، دیوان صاحب شُرط (نگهبانان دربار)، دیوان صاحب موید و یا بَرید (مراسلات و پُست)، محتسب (پلیس و انتظامات)، مشرِف (تشریفات)، اوقاف (عطیه های دینی)  و قضا (دادگستری)[14]. این ادارات همه امور زندگی مردم را به جز امور دینی که کاملا در دست روحانیون و خارج از تاثیر حکومت و نظامیان بود، تنظیم می نمود.

در دولت سامانیان نیز همانند دوره ساسانیان «اهل قلم» به سه گروه تقسیم می شدند. یکم: کاتب ها و یا دبیران که در دیوان های مختلف کار اداری و رسمی می کردند. این گروه که در زمان ساسانیان بسیار با نفوذ بود، در دوره اعراب با قبول اسلام همچنان به کار خود ادامه داد و از جمله مسئول دفترداری و جمع آوری مالیات، مکاتبات و اسناد بود. دوم: علما و یا روحانیون دینی که در دوره ساسانیان عبارت از موبدان زرتشتی بودند و بعد از پادشاه دومین طبقه با نفوذ محسوب می شدند. این طبقه بعد از تسلط اعراب، کار و نفوذ خود را از دست داد و ناچار به مهاجرت، گوشه نشینی و یا قبول اسلام گردید و به زودی جای خود را به قشر روحانیون اسلامی داد که تعدادشان روزافزون بود. آنها در ابتدا اکثرا عبارت از اعراب مهاجر بودند، اما بزودی و بخصوص در خراسان و ماوراءالنهر و در میان موالی ایرانی عراق، قشر بزرگ و با نفوذی از ایرانیان نومسلمان به خیل فقیهان، محدثان، مفسرین و واعظان اسلامی پیوست. و سوم: اُدبا یعنی ادیبان، دانشمندان، شاعران و نویسندگان. فرای می نویسد در ابتدا یک وزیر یا دبیر ممکن بود صفات و مشخصات دو یا حتی هر سه گروه نامبرده از «اهل قلم» را در خود جمع کند. اما در خراسان و ماوراءالنهر، این سه گروه به تدریج از همدیگر دور شدند و بخصوص میان دبیران و فقها جدایی و گاه حتی اختلاف افتاد.»[15] کمی بعد، در نیمه دوم قرن دهم میلادی، درست مانند آنچه که در دربار خلافت عباسی در بغداد رخ داد، درپایتخت و دربارسامانی نیز قدرت «حاجب» یعنی گارد غلامان و فرماندهان بالا گرفت و همین تحولات در دستگاه حاکم خراسان نیز اتفاق افتاد. نتیجه این وضع، رقابت و کشمکش بر سر قدرت بود و از آنجا که در هر دو مورد ماوراءالنهر و خراسان، نظامیان تازه به دوران رسیده ترک اکثریت را در دست داشتند، رقابت و جنگ قدرت اساسا میان گروه ­های ترک بود. با این ترتیب، در اواخر این دودمان، امیران سامانی که نه قدرت و نفوذ اجداد خود را داشتند و نه در داخل خانواده خود صاحب آرامش و صلح بودند، قدرت را به نفع حاکمیت ­های نظامی و سیاسی ترک از دست دادند.

در بحبوحه همه این کشمکش های سیاسی و اتحاد ها و افتراق های گروهی و خانوادگی سامانیان و همچنین اِعمال نفوذ و رقابت سرسختانه گروه های نظامی ترک با همدیگر، قراخانیان ترک که در شمال و شرق ماوراءالنهر یعنی در کاشغر و بالاساغون به اسلام گرویده و دولتی تشکیل داده بودند، از ضعف و بی ثباتی دولت سامانیان استفاده کرده و در سال 995 م وارد بخارا شدند و دولت سامانی را برکنار نمودند.

طبق روایت تاریخ نگاران، انتقال قدرت از سامانیان به قراخانیان به تدریج انجام گرفت و چند سال ادامه یافت، بدون آنکه این انتقال قدرت همراه با جنگ و خونریزی جدی باشد. مردم سغد اگرچه هنوز نسبت به دودمان و امیران سامانی و خدمات آنان حس احترام داشتند، اما حاضر نشدند از آنان در مقابل قراخانیان دفاع کنند. نصر ایلک، خاقان (قاغان و یا قاآن) قراخانی که مسلمان شده بود، حتی خطاب به مردم پیام داد که  او همچون «دوست و همکیش» سغدیان به بخارا آمده و دولت را به دست گرفته است.  امیر سامانی عبدالملک که از بخارا گریخته بود، کوششی نشان داد تا مردم را بر ضد قراخانیان بشوراند، اما با  بی تفاوتی مردم روبرو شد. حتی علمای با نفوذ بخارا به مردم توصیه کردند که «قراخانیان نیز مسلمانان مومن و اهل سنت هستند و انشالله لایق حکومت می باشند»[16]. در واقع به نظر می رسید که قراخانیان نیز چندان در تصرف قدرت سامانیان جدی نبودند و یا به آن باور نمی کردند، چرا که ده سال بعد آخرین «امیر» بی قدرت سامانی، اسماعیل دوم، مجددا تلاش نمود تا به یاری ترک های اغوز تخت و دربار از دست رفته خود را به دست آورد. اما با وجود برخی کوشش های ترک های اغوز، امیر سامانی موفق نشد و قدرت رسما به دست قراخانیان ترک افتاد.

اگر از حکومت ­های محلی چهار فرزند اسد در چهار شهر ماوراءالنهر صرفنظر کنیم، می توان آغاز دودمان سامانیان را در سال 875  یعنی تاریخ آغاز حکمرانی نصر بن احمد در نظر گرفت. در واقع حکومت اصلی و یا دوره اوج قدرت سامانیان یک قرن طول کشید. یکصد سال پس از حکومت نصر و اسماعیل و به ویژه نصر بن احمد و یا نصر دوم که دوران شکوفایی فرهنگی و سیاسی این دودمان را تحقق بخشید،  نوادگان ان دچار اختلافات خانوادگی، کشمکش از داخل، فشار از سوی نظامیان و بخصوص غلامان ترک خود و تصرف قدرت از سوی دودمان ­های نوخاسته ترک یعنی قراخانیان و غزنویان شده و به حاکمان «صوری» مبدل گشتند که این حاکمیت ظاهری هم در سال 1005 م رسما از میان رفت.

پایان حکمرانی سامانیان همزمان بود با پایان حاکمیت و اکثریت قومی و فرهنگی دستکم دو هزار ساله ایرانی تباران بر ماوراءالنهر و آغاز حاکمیت ترکان از طیف ها و طایفه های گوناگون، روندی که تاثیرش تنها به ترک زبان  شدن و یا حاکمیت ترکان بر آسیای مرکزی محدود نمی شد.

بدین ترتیب در آسیای میانه، ماوراءالنهر، ایران و خاورمیانه و دیرتر روم شرقی (بیزانس و یا ترکیه کنونی) تحولاتی بنیادین آغاز گردیده بود که می رفت تا همه چیز را در این مناطق دستخوش تغییر نماید و به آنچه که با ظهور و گسترش اسلام متحول شده بود، شکل و محتوای جدیدی بدهد: حکومتداران و لشکریانی  با اصالت ترکی که در حال آمیزش با مردم، فرهنگ و دولتداری ایرانی در بستری مشترک و اسلامی بودند.

در مقاله بعد: شکوفایی علم و ادب در دوره سامانیان


زیرنویس ها:

[1] بارتولد 1928، 209. نام های خدات، خداه و یا خدا به معنی رئیس، صاحب و یا رهبر، امروزه در برخی واژه های فارسی معاصر مانند «کدخدا» هنوز مورد استفاده است.

[2] بارتولد 1928، 224

[3] باسورث 2007 الف، 197

[4] مقدسی، به نقل از باسورث، همانجا

[5] عثمان 168

[6] ابن الاثیر 3998-4021

[7] فرای، تاریخ کمبریج ایران، ص 129

[8] همانجا، ص 133

[9] نرشخی 109

[10] گردیزی 323-325

[11] فرای، تاریخ کمبریج ایران، 141

[12] فرای 1975، 203

[13] باسورث 1381، 16

[14] نرشخی، 31

[15] فرای، دوران طلایی (انگلیسی)، ص 02

[16] گولدن 1990، 360

منابع اصلی در این لینکادامه خواندن

ماوراءالنهر پیش از اسلام

1500 سال پیش، مدتی مانده به ظهور اسلام و سپس گسترش آن به خاورمیانه، ایران و ماوراءالنهر، مردمی که میان آمودریا و سیردریا می زیستند، دولتی متشکل و واحد نداشتند. از خوارزم تا بخارا، از سمرقند، تا چاچ (به عربی «شاش»، تاشکند کنونی) و بلخ، هر شهری برای خود پادشاهی بومی و درباری کوچک داشت و هر پادشاهی در شهرهای کوچک تر دور و بر شاهزاده ها و حاکمان تابع خود را صاحب بود. آنها با همدیگر رابطه نزدیک داشتند، اما، همزمان، رقیب و گاه دشمن یکدیگر نیز بودند.

زبان اکثر مردم سُغدی، خوارزمی باستان و دیگر زبان ها و لهجه های ایرانی شرقی بود. در طرف بلخ، پامیر و افغانستان کنونی نیز دیگر گویش های ایرانی شرقی رایج بود. اقلیتی نیز ترک زبان بودند. بسیاری از آنها احتمالا در دوره ساسانیان به ماوراءالنهر کوچ کرده بودند[1].

توضیح اینکه منظور از «زبان های ایرانی شرقی» فارسی ایران کنونی نیست. امروزه فارسی تنها یکی از ده ها زبان و لهجه خانواده زبان های ایرانی، اما بزرگ ترین آنان و تنها زبان ایرانی است که از دوران باستان تا کنون در تحولی تاریخی دوام یافته است.

زبان های ایرانی به چندین گروه و زیرگروه تقسیم می شوند. زبان های تاریخی و کنونی «ایرانی شرقی» عبارتند از: در گروه ایرانی شرقی باستان: اسکیتی، سکایی (بر اساس نام واژه ها)، در گروه ایرانی شرقی میانه: باختری و یا بلخی، سُغدی، خوارزمی،خُتنی و تُمشقی، اسکیتی میانه و سارماتی (برپایه نام واژه ها)، و در گروه ایرانی شرقی معاصر: پشتو (شامل شاخه های مختلف آن و وانِتسی) و پامیری (شامل یزغلامی و وَنجی، شُغنی-روشنی،  اشکاشمی، وخی و یِدگه و همچنین مُنجی[2].

اکثر مردم ماوراءالنهر نه مسلمان، بلکه پیرو آیین‌ زرتشت و یا بودا بودند. بعضی ها هم مسیحی نسطوری، یهودی و یا پیرو آیین های مزدک و مانی بودند. ترک های ماوراءالنهر اکثرا مانند هم قومان خود در دشت های اوراسیا (اروپا-آسیا) پیرو آیین شمن و یا شامان باوری (تِنگری/تانری باوری) بودند. بخش کوچک تری از آنان پیرو باورهای دیگری مانند آیین بودا و غیره شده بود.

قرن‌ها بود که در مناسبات قبایل صحراگرد با ایرانیان و چینی‌ها تجارت، رفت و آمد، ازدواج، مبادلات فرهنگی و زبانی، کوچ و مهاجرت، دست اندازی‌ و تهاجم‌های مرزی چیزی عادی بود.

هنوز از اعراب و اسلام خبری نبود. هنوز کوچ و سکونت اصلی قبایل ترک به ماوراءالنهر، خراسان، آذربایجان و مابقی ایران و آناتولی شروع نشده بود.

آنچه که در این نوشته درباره تاریخ ماوراءالنهر و خراسان گفته خواهد شد، اساسا مربوط به ششصد سال نخست اسلام یعنی حدودا سال های  ۶۵۰ تا ۱۲۵۰ و اوضاع و احوال این سرزمین و مردم آن است.

سرزمین

«ماوراءالنهر» نامی است عربی، به معنی «آنسوی رودخانه». نام فارسی ماوراءالنهر «فرارود» و یا «فرارودان» است. به زبان های اروپایی و تحت تاثیر لاتین و یونانی به این سرزمین «ترانس اوکسیانا» و یا «ترانس اوکسانیا» می گویند، یعنی آن سوی رود «اوکسوس» که نام اروپایی آمودریا ست. نام آمو دریا به عربی «جیحون» است. نام رودخانه شمالی تر و شرقی تر این منطقه، سیردریا و به عربی «سیحون» است.

وقتی «آنسوی رودخانه» می گوییم، حتما از جانب غرب آمودریا، یعنی از زاویه ایران به این سرزمین نگاه می کنیم. طبیعتا یونانیان، رومیان و دیرتر اعراب هم که از غرب و از طریق ایران به ماوراءالنهر آمدند و با آن آشنا شدند، از زاویه غرب، از نگاه ایران به این سرزمین نگریسته، آن را ماوراءالنهر نامیده اند.

امروزه در میان دو رود آمودریا و سیردریا کشورهای ازبکستان، تاجیکستان و بخش کوچکی از ترکمنستان قرار دارند. اما در عمل وقتی «ماوراءالنهر» گفته می شود، آنچه که در ایران و دنیای غربی و اسلامی می فهمند، محدود به این کشور ها نیست، بلکه به جز ازبکستان، تاجیکستان و ترکمنستان، سرزمین های آنسوی سیردریا مانند قزاقستان، قرقیزستان، منطقه کاشغر چین و جنوب روسیه نیز در نظر گرفته می شود[3].

در طول این نوشته، خوانندگان بهتر است دو چیز را پیوسته در نظر بگیرند: یکم نقشه جغرافیایی این منطقه و دوم سلسله مراتب و یا سالشمار تاریخی را، تا اینکه در درک تحولات، شخص ها، محل ها و یا زمان ها را در ذهن خود پس و پیش نکنیم و موضوع را راحت تر بفهمیم.

ماوراءالنهر را می‌توان به چهار ناحیه تقسیم کرد: بلخ در جنوب، سرزمین سُغد شامل دو شهر بزرگ سمرقند و بخارا در مرکز، خوارزم در شمال-غرب و چاچ (تاشکند) در شمال-شرق ازبکستان کنونی و در مرز دشت‌های اوراسیا، همانجا که پس از آن دشت های قبایل چادرنشین شروع می‌شد که در دوران ظهور اسلام اکثرشان ترک زبان بودند و در مجموع «ترک» نامیده می شدند.

شهر باستانی بلخ (در افغانستان کنونی) در خراسان تاریخی و جنوب آمو دریا قرار دارد. یعنی در واقع بلخ را نمی توان جزو «ماوراءالنهر» به شمار آورد. اما در گذشته منطقه بلخ قدیم هر دو سوی رودخانه را در این منطقه فرا میگرفت و کم و بیش با سرزمین های باستانی باختر (باکتریای دوره اسکندر و سلوکیان یا «تُخارستان») و همچنین سرزمین کوشانیان و دیرترهپتالیان همپوشی داشت. روابط این منطقه در جنوب کوه های هندوکش بیشتر با هند و ایران و در شمال کوه های هندوکش با سُغد و دشت های آن سوی سیردریا بود. ولایت بلخ (از جمله بلخ قدیم، هرات و بامیان افغانستان) در گذشته مرکز دین زرتشتی و در دوره کوشانیان مرکز پیروان آیین بودایی و مقر معابد تاریخی آنها بود. به نظر فرای میان فرهنگ و زبان بلخی و یا باکتریایی باستان و سُغد شباهت بسیاری وجود داشت[4]. پس از فروپاشی امپراتوری هخامنشی، اسکندر مقدونی و بعد از مرگ اسکندر سرداران سلوکی وی بر سرزمین های ایرانی حاکم شدند. اما حکومت سلوکیان دیری نپایید. در بلخ و نواحی آن قومی به نام «کوشانیان» که از شمال به این منطقه مهاجرت کرده بودند، حکومتی تاسیس نمودند که «تنها تلاش مردم این سرزمین های آسیای مرکزی و افغانستان پیش از اسلام برای ایجاد یک دولت یکجا نشین و مرکزی به شمار می رود»[5]. کوشانیان مدتی بعد به دست هپتالیان (و به قولی «هون های آسیایی» و یا «هون های سفید») که آنان نیز احتمالا از شمال به این سرزمین ها مهاجرت کرده بودند، سرنگون شدند. اما دولت «گوک تورک» که در اواسط قرن ششم میلادی تاسیس یافته بود، در ائتلاف با ساسانیان ایران، هپتالیان را شکست داد و متصرفات هپتالیان و از جمله ماوراءالنهر میان ساسانیان و گوک تورک ها تقسیم شد. احتمالا حضور پراکنده ترک ها در ماوراءالنهر و برخی نقاط خراسان پیش از اسلام و همچنین برخی حکومت های ولایتی هپتالیان (عربی: هیاطله) که منابع اسلامی در اوایل فتوحات عرب به آن اشاره می کنند، نتیجه همین تحولات در قرن ششم بوده است. به هر تقدیر مدت کوتاهی پیش از اسلام، بلخ و ولایات مربوط به آن تحت حاکمیت شاهزادگان و خانواده های با نفوذ محلی بود که بودایی یا زرتشتی بودند. در فصل های آینده نقش برجسته بلخ و خانواده های سرشناس آن در دوره اسلامی و بخصوص خلافت عباسی را خواهیم دید.

و اما در آن سوی آمو دریا، شاید مهم ترین و یا موثرترین ناحیه ماوراءالنهر، سُغد بود[6] که شهرهای اصلی آن، سمرقند و بخارا، مراکز تجارت و فرهنگ این منطقه به شمار می رفت. بخش قابل توجهی از زمین های این منطقه، صحرا و یا کوهستان و برای کشاورزی و دامداری نامساعد بود و هنوز هم چنین است. از این جهت سرچشمه اصلی رفاه و پیشرفت مردم سُغد از تجارت در «راه ابریشم»، بخصوص تجارت با چین و ایران و خرید و فروش با دیگر سرزمین های دور و نزدیک از جمله حوزه رودخانه ولگا در روسیه جنوبی بود. پیش از تسلط مسلمانان بر سغد، این سرزمین نیز مانند بلخ حکومت واحدی نداشت، بلکه تحت حاکمیت دولتشهر های مختلفی مانند سمرقند، بخارا، اشروسنه (استروشن کنونی در تاجیکستان)، چاچ (تاشکند کنونی) و فرغانه بود.

در خوارزم که در واقع همچون واحه ای محصور با صحراهای خشک است، تا اوایل اسلام یک تمدن باستانی ایرانی شرقی حاکم بود. در آنجا «خوارزمشاهیان آفریغی» حکم می راندند. بخشی از منطقه خوارزم در آن سو و بخش دیگری در این سوی رود آمو قرار دارد. روابط تجاری مردم خوارزم اساسا با مردم جنوب روسیه کنونی و حوضه رود ولگا و قبایل ترک در دشت های اوراسیایی بود. زبان مردم یعنی خوارزمی باستان یکی از شاخه های ایرانی شرقی بود. این موضوع را می توان در «کتاب الآثار الباقیه» اثر دانشمند معروف خوارزمی، ابوریحان بیرونی خواند[7] که  حدود هزار سال پیش نوشته شده است. اما در سده های نهم تا یازدهم میلادی در اثر کوچ، آمیزش و حاکمیت قبایل ترک آسیای میانه، زبان مردم به تدریج ترکی شد.

کوچ ها و آمیزش های قومی

اگر ماوراءالنهر را گسترده تر از آنچه هست، در نظر بگیریم و از بخش غربی کوه‌های آلتای تا شمال دریای خزر و حتی شمال دریای سیاه و شرق اروپا بیاییم، این منطقه در مجموع گهواره بسیاری از اقوام، زبان‌ها و تمدن‌های اوراسیایی  یعنی (از شرق به غرب) مغولی، ترکی، هندی-ایرانی و اروپایی محسوب می‌شود.  به این شیار پهن و طولانی جغرافیایی «استپ‌ها» و یا «دشت‌های اوراسیا» نام نهاده‌اند.

این منطقه تا یک هزار سال پیش، صحنه کوچ‌های پی‌درپی و پر فراز و نشیب اقوام گوناگون از هند و اروپایی زبانان، سکاها، هون‌ها، کوشانیان، هپتالیان، ترک‌ها و بالاخره مغول‌ها بوده است. این اقوام و قبیله های کوچک و بزرگ با همه مشترکات و تفاوت‌های میان خود، ضمن کوچ‌ها، داد و ستدها، وصلت‌ها و تهاجم‌های خونین، همدیگر را از بین برده‌اند، با یکدیگر آمیزش یافته‌اند، مکان زیست و کوچ و حتی نام خود را عوض کرده‌اند، کوچکتر و یا بزرگتر شده‌اند، یا در اقوام و ملل دیگر و بزرگتر مستحیل گشته و یا نام و مُهر هویت خود را بر محیط خود زده اند.

طبعا همه این کوچ‌ها یکباره و همزمان انجام نگرفتند.

نخستین امواج کوچ‌های بزرگ قومی در این منطقه حدودا پنج تا چهار هزار سال پیش از میلاد از همین استپ‌ها به سوی آناتولی (ترکیه کنونی)، قفقاز و شمال غربی ایران شروع شد. در جریان این کوچ‌ها اقوام گوناگونی از جمله هند و اروپایی زبان (هیتیت‌ها، ماننایی‌ها و اورارتویی‌ها) به آناتولی، قفقاز و ایران شمال غربی کوچیده، در این مناطق ساکن شدند.

موج دوم با کوچ هندی تباران به قاره هند و ایرانی تباران مادی و پارسی به فلات ایران ادامه یافت. به مجموعه این گروه اقوام «هند و ایرانی» یا گروه «آریایی» می گویند. گروه زبان های هند و ایرانی زیر مجموعه ای از گروه بزرگتر زبان های هند و اروپایی است[8].

ماد ها و پارسی ها در فلات ایران ابتدا دولت بزرگ ماد (678 تا 549  پ. م.) و سپس بزرگترین امپراتوری جهان یعنی دولت هخامنشیان (550 تا 330 پ. م.) را تاسیس نمودند.

به دنبال سقوط هخامنشیان در قرن سوم پ.م. به دست اسکندر مقدونی و سلطنت سلوکیان یعنی جانشینان اسکندر مقدونی، حرکت های جدید قومی در شمال و شرق دریای خزر و خراسان به وقوع پیوست. طایفه ای از کوچ نشینان ایرانی به نام پارتی ها به رهبری کسی به نام «ارشک» یا «اَشک» که بعد ها به «اشک یکم» معروف شد، با تسخیر دشت های شمال شرق ایران و سپس خراسان، امپراتوری بزرگی به نام اشکانیان (248 پ. م.– 226 م.) را پایه گذاری نمود که ادامه دهنده دولت­داری هخامنشیان و راهگشای دولت ساسانیان پارسی بود. بدنه قومی این دولت جدید را «داهان» (قوم «داه») تشکیل میدادند. آنها همانند ماساگت ها احتمالا جزو قبایل کوچ نشین سکا بودند که از سرزمینی میان دریای خزر و خوارزم برخاسته و با مردم خراسان درآمیخته بودند.

اما اشک و جانشینان او از آن قبایلی نبودند که هجوم و غارت کنند و بعد بگریزند. آنها یکجا نشینی را پیشه کردند، به ساختن شهرها پرداختند، سنت دولت­داری و پادشاهی مقتدر ایرانی را که در دوره نه چندان دور دست هخامنشیان پایه گذاری شده بود، پی گرفتند و با وصلت با پارسیان زمینه را برای ساسانیان بعدی (226-651 م.) آماده نمودند

این در نجد ایران یعنی سرزمین هایی بود که بعد ها دولت ساسانی نام گرفت.

اما در تاجیکستان و افغانستان کنونی و مشخصا بلخ که در سرحدات حاکمیت مستقیم ایران قرار داشت، چندی از فرماندهان سلوکی یونانی-مقدونی حکم می راندند که پس از مرگ اسکندر متصرفات او را میان خود تقسیم کرده بودند. لیکن در نخستین دهه های پس از میلاد، گروه جدیدی از قبایل کوچ نشین که از شمال سر رسیده بودند، در بلخ به جای جانشینان اسکندر نشستند. این دولت، اتحادیه قبیله ای «کوشانیان» بود. این، احتمالا نام قبیله حاکم بر این اتحادیه بود.

در «دشت های شمال» کوچ های بزرگ اقوام و قبایل دشت های آسیای میانه هنوز پایان نیافته بود.

از هزار سال قبل از میلاد اقوام ایرانی زبان و کوچ نشین شرقی، به ترتیب کیمریان (سیمریان)، سکاها (اسکیت ها) از جمله ماساگت ها و آلان ها و بالاخره سَرمَتیان (سارماتیان) به عنوان «اتحادیه های» قبیله ای بر دشت های اوراسیا حاکم بودند. حوالی میلاد مسیح، یعنی تقریبا دو هزار سال پیش، اتحادیه بزرگ و چند قومی هون‌ها که در شمال چین و جنوب روسیه کنونی می‌زیستند، زیر ضربات سخت چینی‌ها متلاشی شد. قبایل مختلف هون رو به سوی غرب، روسیه و اروپا گذاشتند. زیر فشار همین کوچ هون‌ها، علاوه بر باقیمانده سکاها و سرمتی ها، اقوام احتمالا هند و ایرانی یوه-چی، هپتالیان و تُخارها نیز سرزمین‌های خود را در شرق آسیای مرکزی تخلیه کرده، برخی به سوی روسیه و اروپا و بخشی نیز به آسیای مرکزی، ماوراءالنهر، خراسان و آسیای جنوبی (پاکستان و سیستان) کوچ نمودند. پیدایش نام سرزمین «سیستان» (سکستان) نیز در رابطه با کوچ بخشی از سکا ها در این دوره به جنوب شرقی ایران بوده است. احتمالا شاخه هایی از هون ها که به طرف ماوراءالنهر، افغانستان و پاکستان امروز کوچ کردند، همان «خیون ها» «کیداریان» و «هپتالیان» (هفتالیان، هیاطله، افتالیان و یا «هون های سفید») بودند که از قرن چهارم میلادی به بعد به مناطق مرزی ساسانیان در ماوراءالنهر و شمال افغانستان حمله می کردند و مدتی پس از سال 350 م. ابتدا بر بلخ مسلط شدند، اما بعدا از شاپور دوم ساسانی شکست خورده و با لشکریان دولت ساسانیان و مردم بومی این مناطق آمیختند. مورخ و سکه شناس اتریشی روبرت گوبل همه این قبایل ایرانی تبار را در مجموع «هون های ایرانی» نامیده است [10]، اگرچه ارتباط آنان با هون های به اصطلاح «اصلی» فرضیه ای ثابت شده نیست.

باید در نظر گرفت که هون ها نیز مانند دیگر قبایل چادرنشین دشت ها، در واقع نه یک قبیله واحد و منسجم با مشخصات معین قومی، فرهنگی و زبانی، بلکه اتحادیه ای مرکب از اقوام مختلف احتمالا با قومیت ها و زبان های گوناگون بودند که تحت رهبری یک قبیله و معمولا یک رئیس قبیله قرار داشت که نام خود را به آن اتحادیه داده بود.  تفکیک زمانی و قومی میان خیون ها، کیداریان، هپتالیان و دیگر اقوامی که نامشان در رابطه با این دوره در تاریخ ها ذکر می شود، بسیار مشکل است، زیرا ماهیت سیال و پیوسته متغیر زندگی قبیله ای این اقوام و فراز و نشیب روابط آنان با یکدیگر و اقوام یکجا نشین همسایه مانند چین و ایران، این کار را پیچیده می کند.

منابع تاریخی مربوط به مناطق مورد بحث ما، بعد از نیمه قرن ششم میلادی دیگر فقط از یکی دو قوم سخن میگویند: ترک ها و تا حدی هپتالیان.

به نظر می رسد در قرن ششم ترک ها اغلب اقوام دیگر منطقه را تحت تسلط سیاسی و قومی-زبانی خود در آورده بودند، تا جایی که در اکثر منابع تاریخی قبایل چادرنشین دشت های آسیای میانه، صرفنظر از قومیت و زبان آنها، مجموعا «ترک» و گروه های کوچکتری نیز «هپتالی» نامیده شده اند. شهرت ترک ها مخصوصا پس از تاسیس اولین دولت ترک در شمال-غرب چین و مغولستان به نام «گوک تورک» در سال 552 م. افزایش یافت.

در ایران، این، آخرین صد سال دولت ساسانیان پیش از فتوحات عرب بود.

خزرهای شمال دریای خزر نیز احتمالا بخشی از هون‌ها و سپس بخشی از دولت ترک های غربی بودند که بعدا در اواخر قرن ششم درشمال دریای خزر دولت خود را تشکیل دادند. آنها نیز مجموعه ای از اقوام و طوایف با مشخصات قومی و فرهنگی مختلف بودند که از مجموعه بزرگ ترهون ها جدا شده، در شمال و دو طرف شرقی و عربی شمال دریای خزر مسکون شده بودند. دولت خزرها مدتی در تبانی با بیزانس به سرزمین های ایران ساسانی در قفقاز حمله می کرد. ظاهرا مجموعه اقوام خزر شمن باور یا به هرحال «مُشرک» بودند. پس از مدتی خاندان حاکم این دولت به جستجوی یک دین پرداختند و یهودیت را پذیرفتند. بعد از ظهور اسلام لشکریان مسلمان از شهر دربند در سواحل غربی دریای خزر گذشته و به مواضع خزرها حمله میکردند. بعضی از خزرها به اسارت اعراب درآمده و به عراق فرستاده شدند. گروهی دیگر مسلمان شدند، اما خاندان حاکم حکومت خزرها تا مدتی طولانی یهودی  باقی ماند، تا اینکه در قرن دهم این دولت به هم خورد و اقوام و طوایف آن با دیگر قبایل محیط خود استحاله یافتند. به گمان برخی از دانشمندان، ترک های اصلی آسیای مرکزی (قبل از کوچ های نیمه اول هزاره یکم میلادی) و بسیاری از قبایل خزر احتمالا اجداد مشترکی در آسیای میانه داشته اند[11].

به گفته منابع تاریخی، هپتالیان نیز گروه طوایفی از ایرانیان صحراگرد شرقی و شاید هم بخشی از سکاهای سابق بودند که در سده های نخست هزاره یکم، زیر فشار هون‌ها به آسیای مرکزی، افغانستان و پاکستان کنونی کوچیده بودند[12]. آنها در اوایل قرن پنجم در بلخ و کلا آسیای مرکزی قدرت یافتند، تا اینکه صد سال بعد یعنی دویست سال پیش از ظهور اسلام اتحادی مرکب از ساسانیان و دولت ترک های غربی آنها را شکست داد.

اصولا صد سال پیش از اسلام، دولت ساسانی در شرق ایران تاریخی مناسبات نزدیک، اما پر فراز و نشیبی با ترک ها از یک سو و هپتالیان از سوی دیگر داشت و حتی وصلت های زیادی بین خاندان های حاکم این اقوام گزارش شده است. مثلا پیروز ساسانی (459-483 م.) از هپتالیان شکست سنگینی خورد و فرزند او قباد چند سال به عنوان گروگان در دربار هپتالیان ماند، در حالی که یکی از دختران پیروز اسیر و کنیز حرمسرای  حکمران هپتالی گردید.

با این زمینه تاریخی، اتحاد بعدی میان خسرو انوشیروان ساسانی و ایستمی خان، خاقان دولت «گوک تورک» علیه هپتالیان چیزی بود که هر دو طرف از آن استقبال نمودند. یک نشانه این اتحاد نظامی نیز، بنا به عادات آن دوره، ازدواج دختر ایستمی خان ترک به نام «فاقم» یا «قاقم» با خسرو انوشیروان ساسانی بود که به گفته مسعودی فرزند و جانشین انوشیروان یعنی هرمزد چهارم حاصل این ازدواج بود[13]. در نتیجه این اتحاد و شکست هپتالیان در سال های 563-565 م.، سرزمین های تحت تصرف آنان در آسیای مرکزی، افغانستان کنونی و هندوستان میان ترک ها و ایرانیان تقسیم شد. ترکان بر سمرقند، بخارا، تاشکند و فرغانه تسلط یافتند و ایرانیان مرو، بلخ و هرات را گرفتند. در پایان این مخاصمات، به روایتی سیردریا (سیحون) و به روایتی دیگر رودخانه مرغاب میان تاجیکستان و قرقیزستان کنونی، مرز دو کشور ایرانیان و ترکان شد[14].

باقیمانده های هپتالیان به طور پراکنده دارای حاکمیت های ولایتی خود بودند، اما با ظهور و توسعه اسلام در آسیای مرکزی، هپتالیان به عنوان حکومت از بین رفتند و از نگاه قومی، درست همانند کوشانیان پیش از خود، با دیگر اقوام آسیای مرکزی، افغانستان و هندوستان آن دوره امتزاج یافتند.

در میانه‌های هزاره نخست میلادی یعنی یکی دو قرن مانده به ظهور اسلام، اکثر قبایل کوچ نشین ایرانی شرقی آسیای مرکزی دیگر یکجا نشین شده و نام های نو گرفته بودند. باقیمانده های هپتالیان نیز که آنها هم چند قرن پیش از آن به افغانستان و پاکستان کنونی آمده بودند، در آن دوره اساسا یکجا نشین شده و با مردم بومی آمیخته بودند.  پس از قرن های پنجم و ششم میلادی، یعنی 400-500 سال پس از میلاد مسیح، هنگامی که تاریخ‌نویسان از کوچ نشینان دشت های پهناور آسیای میانه سخن می گویند، دیگر منظورشان نه هون ها و سکاها و غیره، بلکه تا حدی هپتالیان و بیش از همه و در درجه نخست «ترک‌ها» بودند[15]. «مردم بومی سرتاسر آسیای مرکزی (ازبکستان، تاجیکستان و ترکمنستان کنونی، -م) چه یکجانشینان و چه کوچ نشینان، ایرانی بودند. ایرانیان جمعیت بومی این منطقه را تا میلاد مسیح تشکیل می دادند. تا قرن ششم (سال های 500، -م) اغلب مردم کمربند دشت ها ترک زبان شد و به زودی روندی مشابه در منطقه یکجانشینان منطقه نیز آغاز گردید»[16].

حدود بیست سال از پیروزی مشترک ایرانیان و ترکان بر هپتالیان گذشت. دولت «گوک تورک» در اثر جنگ داخلی بین قبایل ترک، به دو قسمت شرقی و غربی تقسیم شد. تقریبا صد سال بعد، مدت کوتاهی پس از ظهور اسلام، دولت ترک های غربی که  قدرت خود را تا همسایگی ماوراءالنهر گسترش داده بود، در سال 657 م. از چین و  تقریبا صد سال بعد (734-744 م.) باقیمانده های دولت ترکان غربی به نام «تورگش» یا «تورکش» در قرقیزستان و قزاقستان کنونی از لشکریان اسلام شکست خوردند. قبایل ترک در دشت ها پراکنده گشتند و کوچ های بزرگ آنان به سمت ماوراءالنهر و خراسان آغاز شد.

ادیان و زبان های پیش از اسلام

تا قرن بیستم اطلاعات ما در باره فرهنگ و زبان های باستان ئ قرون وسطای آسیای مرکزی و افغانستان کنونی در هاله ای از ابهام پنهان بود. تا آن دوره زبان شناسان به طور کلی میدانستند که زبان و فرهنگ های پیشا اسلامی این سرزمین های «ایران تاریخی» شاخه هایی از فرهنگ و زبان های ایرانی شرقی است. در قرن بیستم اطلاعات ما در باره زبان ها و فرهنگ های این سرزمین ها به کمک باستان شناسان شوروی و فرانسه بسیار وسیع تر و به کمک شواهد و آثاری که یافت شد، دقیق تر و مستند تر گشت. در نتیجه، ما امروزه در باره هر سه شاخه اصلی زبان مردم این سرزمین صاحب اطلاعات اصلی و پایه هستیم. این سه شاخه عبارت هستند از زبان سُغدی، زبان خوارزمی و زبان کوشانی باکتریایی.  یافته های یاستان شناسی و پژوهش های علمی جدید مانند کشف و خواندن نامه های کوه مغ در اشروسنه تاجیکستان و رمزگشایی سکه های نویافته باکتریایی و کوشانی به بسیاری پرسش های دانشمندان این حوزه پاسخ هایی قانع کننده داد، اگرچه بدون شک  در آینده می توان چشم انتظار یافته های جدید تکمیلی نیز بود. این کتاب جای ورود به جزئیات نامبرده نیست.

به طور کلی، اوضاع اجتماعی، سیاسی و فرهنگی ماوراءالنهر و شرق ایران مدت کوتاهی پیش از حمله اعراب را می توانیم چنین پیش چشم خود تجسم نماییم: از گرگان، نیشابور، مرو (ماری در ترکمنستان کنونی) و بلخ هرچه رو به سوی شمال و شرق می‌رفتیم، کنترل دولت ساسانی ضعیف تر و ترکیب قومی و زبانی مردم مخلوط تر می‌شد.

اکثر مردم این منطقه به لهجه ای از سه زیر شاخه زبان های ایرانی شرقی سخن می گفتند: یکم: خوارزمی باستان در شمال غرب ماوراءالنهر میان مرز ترکمنستان و ازبکستان کنونی، دوم: سُغدی (در سمرقند، بخارا، چاچ و یا تاشکند کنونی و چندین ناحیه دیگر و همچنین واحه های سغدی زبان در امتداد راه ابریشم)، و سوم: زبان باکتریایی (باختری، بلخی) و دیگر زبان های ایرانی تُخارستان[17]. در عین حال، به خاطر روابط نزدیک با ایرانیان و دولت ساسانی، فارسی میانه و یا «پهلوی» نیز در ماوراءالنهر جا افتاده بود.

زبان به اصطلاح «رسمی» و یا دولتی، یعنی زبان مکاتبات میان پادشاهان محلی منطقه، دولت های مرکزی و ایالت ها و ولایت ها ابتدا پارتی و دیرتر فارسی میانه، در بلخ هم تا مدت ها یونانی بود، چرا که برخی از نیروهای اسکندر پس از شکست هخامنشیان برای حفظ مرزها از دست اندازی قبایل شمالی در این منطقه مستقر شده بودند[18].

پیش از اسلام تعداد کمتر، اما فزاینده ای از مردم ماوراءالنهر هم ترک زبان بودند. اکثر ترک‌ها نه در میان دو رود، بلکه در آنسوی سیر دریا به صورت قبیله‌های کوچ نشین در دشت‌های پهناور میان مرزهای شمال غربی چین تا شمال دریای خزر، میان دو امپراتوری وسیع چین و ایران ساسانی می‌زیستند. بخش کوچکی از این قبایل در نواحی مرزی ایران مانند خوارزم، چاچ و سُغذ (بخارا و سمرقند) و یا منطقه کاشغر چین یکجا نشین شده بودند.

قبایل ترک پس از متلاشی شدن دولت ساسانیان و ظهور اسلام و بخصوص پس از سقوط دولت های قبیله ای ترک در شمال غربی چین و جنوب روسیه، هرچه بیشتر به ماوراءالنهر، خراسان، بقیه ایران و خاورمیانه کوچ کردند. بخش دیگری از هم تباران آنها مانند بلغار های ولگا نیز از استپ های روسیه به سوی غرب، یعنی اروپای شرقی مهاجرت نمودند.

زبان ترکی قبایل ترک اگرچه مشخصات محلی و قبیله ای خود را داشت، اما هنوز مانند امروز صورت واحد و ملی نداشت که نام هایی مانند ازبکی و ترکمنی و یا قزاقی و قرقیزی و اویغوری به خود بگیرد، بخصوص که هنوز ترک ها در حال کوچ بودند و زبانشان وابسته به کوچ ها و امتزاج با اقوام جدید در وطن های نویافته تغییر می یافت. خوارزم، سمرقند و بخارا هنوز ترک زبان نشده بود. طبیعتا ترکیه کنونی نیز هنوز اکثرا مسیحی مذهب و یونانی زبان بود[19].

اکثر مردم بومی ماوراءالنهر و به ویژه طبقه حاکم و اشراف مانند بقیه ایران زرتشتی و برخی (بخصوص در دوره کوشانیان) بودایی بود. در اینجا نیز مانند خود ایران طبقات حاکم و اشراف زمیندار «دهقان» نامیده می‌شدند. اما برخلاف خود ایران، در ماوراءالنهر تفکیک طبقاتی چندانی نبود[20]. طبقه «دهقان» طیف گسترده تری از مردم و از جمله زمینداران محلی را دربرمی گرفت و حاکمیت، مانند مابقی ایران، نماد اتحاد پادشاهی مقتدر و روحانیتی با نفوذ محسوب نمی‌شد.

تجارت با سرزمین های گوناگون، مردم زرتشتی سُغد را نسبت به همه ادیان تحمل پذیر کرده بود. ادیان و آیین های زرتشت، بودا، مزدک، مانی و مسیحیت برای سُغدیان چیزی آشنا بودند. بارتولد می‌نویسد که در ماوراءالنهر تسامح مذهبی به مراتب بیشتری از خود ایران موجود بود. اشخاصی که در ایرانِ زرتشتی مورد پیگرد مذهبی قرار می‌گرفتند، در ماوراءالنهر پناه می‌یافتند و این تسامح مذهبی در مورد بوداییان و مسیحیان نسطوری نیز موجود بود[21].

مورخین عرب و ایرانی و همچنین مورخین غربی هنگام شرح اوضاع ماوراءالنهر مدت کوتاهی پیش از اسلام و اوایل اسلام از چهار نیروی اجتماعی و سیاسی سخن می گویند: یکم: ایرانی زبانان بومی یعنی خوارزمیان، سغدیان و بلخیان که اکثریت مردم ماوراءالنهر را تشکیل می دادند، دوم: ایرانیان، یعنی ایرانیان خود ایران ساسانی که با مردم بومی ماوراءالنهر مشترکات و روابط نزدیک داشتند و دیرتر همچون نو مسلمانان همراه با اعراب به ماوراءالنهر آمدند، سوم: ترک ها که بخشی از آنان دیگر در ماوراءالنهر مسکون شده، اما بخش بزرگترشان در دشت های شمال زندگی می کردند و از آنجا به ماوراءالنهر هجوم می نمودند و چهارم: عرب ها و لشکراسلامی آنان که از خراسان به ماوراءالنهر حمله می کردند.

زیرنویس ها:

[1] Frye and Sayılı: Turks before the Seljuqs, in Bosworth: Turks in Early Islam, p. 180

[2] Windfuhr: Iranian Languages, pp. 12-14

[3] به نظر زرین کوب (دو قرن سکوت، 139) حدود ماوراءالنهر«عبارت بود از تمام اراضی و بلادی که مسلمانان در شمال آموی به تصرف درآورده بودند» و «حدود شمال و شرق این بلاد در آنجا ختم می شد که دیگر اعراب بر آن تسلط نیافته بودند».

[4] Frye: Heritage of Persia, p. 47

[5] Frye: Pre-Islamic and early Islamic Cultures, in Canfield, Turko-Persia, p. 48

[6] Frye, ibid, p. 279

[7] بیرونی: آثار الباقیه، ص. 75

[8] Windfuhr: Dialectology and Topics, in Windfuhr: Iranian Languages, pp. 4-8

[9] Olbrycht: Arsacid Iran and the Nomads of Central Asia, p. 333

[10] Robert Göbl: Dokumente zur Geschichte der iranischen Hunnen in Baktrien und Indien, Wiesbaden 1967

[11] Roux, Jean-Paul (2000): Türklerin Tarihi, pp. 50-82

[12] P. 3 Gibb, H. A. R. (1923): The Arab Conquests in Central Asia,

[13] مسعودی، به نقل: رئیس نیا، رحیم: آذربایجان در سیر تاریخ ایران، تبریز، ج. دوم، چاپ دوم، 1370، ص 537

[14] رئیس نیا، همانجا

[15] Frye.: Pre-Islamic and early Islamic cultures in Central Asia, in Canfield, Turko-Persia, p. 38

[16] Bregel, Yuri: Turko-Mongol influences in Central Asia, in Canfield, Turko-Persia, p. 54

[17] Golden: Introduction, p. 198

[18] Frye: History of Iranian Languages in the East, PDF, viewed on 20 January 2020

[19] Golden: ibid, pp. 210-212

[20] Barthold: Turkestan, p. 180

[21] Barthold: ibid., 183

(ادامه دارد)

منابع اصلی در این لینکادامه خواندن

ایرانیان می روند، ترکان می آیند

آمودریا و سیردریا (نقشه اصلی از ویکی پدیا)

در اواخر هزاره یکم میلادی امیران سامانی دیگر نظارت بر دولت را در خراسان و حتی ماوراءالنهر از دست داده بودند. آنها هنوز رسما نمایندگان خلیفه بغداد در خراسان و ماوراءالنهر بودند. اما مدت ها بود که  خلفای عباسی دیگر قدرتی را صاحب نبودند که از بغداد تا بخارا را شامل شود. حاکمان شهر ها و ولایات هم به سهم خود، مستقل از امیران سامانی عمل می کردند و بطور موروثی حکمرانی می نمودند. بخصوص بعد از نیمه دوم قرن دهم، هنگامی که دولت مرکزی سامانی در حال زوال بود، حاکمان کوچک و بزرگ محلی خراسان و ماوراءالنهر که غالبا از فرماندهان ترک بودند، به دولت سامانی مالیات نمی پرداختند و سرکشی می کردند.

همانند عراق، در خراسان و ماوراءالنهر نیز رفته رفته تعداد غلامان ترک که نقش مهمی به عنوان فرمانده و حتی حاکم و سپهسالار یافته بودند، افزایش می یافت. پس از مدتی، آنها در تصمیم های امیران سامانی مداخله می کردند و به جای آنها تصمیم می گرفتند، تا جایی که از دوره امیر عبدالملک اول (954 م.) به بعد، امیران سامانی خود مطیع و بازیچه فرماندهان ترک شده بودند[1]. از میان  این فرماندهان، بخصوص آلپ تکین فرمانده قدرتمند و بانفوذی بود که با آوردن فشار بر امیر سامانی، حکومت خراسان را از آنِ خود کرد.

پس از مرگ امیر عبدالملک، در مورد جانشینی وی میان فرماندهان ترک کشمکش در گرفت. آلپ تکین که می خواست برای تقویت نفوذ خود، به جای ولیعهد منصور سامانی، برادر کوچک منصور یعنی نصر جای او را بگیرد، این رقابت را باخته و از مرکز خراسان یعنی نیشابور به غزنی یا غزنه در افغانستان کنونی رفت و در آنجا عملا خود را از امیران سامانی مستقل نمود.

این، ابتدای پایان سامانیان و آغاز برآمدن دودمان غزنویان در خراسان و حکومت ایلاتی قراخانیان در ماوراءالنهر به شمار می رود.

غزنویان

پس از مرگ آلپ تکین، فرمانده ترک دیگر دربار سامانی به نام بوری تکین و به دنبال او یکی از غلامان آلپ تکین به نام سبکتکین و بعدا فرزند او محمود غزنوی در صدر دولت غزنویان، فرمانروای خراسان و بخش های دیگری از ایران تا شمال هندوستان گردید. اما ماوراءالنهر، مخصوصا سغد، تاشکند و فرغانه ظاهرا مورد توجه چندان سلطان محمود نبود. این قسمت از سرزمین های وسیع سامانیان را ترک های قراخانی گرفتند.

سبکتکین، پدر سلطان محمود غزنوی و فرمانده سابق دولت سامانی، اصالتا از قبیله ترک های قارلوق در قرقیزستان کنونی بود و خاستگاه غلامی داشت. اما محمود که زاده «غزنی» در افغانستان کنونی بود، برخلاف امیران طاهری، صفاری و سامانی که خود را تابع خلیفه و تنها «امیر» می خواندند، نخستین حکمران ایرانی بوده که بدون توجه به نظر خلیفه عباسی، خود را «سلطان» نامیده است.

از میانه های قرن دهم به بعد که قدرت و ثروت امیران سامانی کاهش یافته بود، ولایات و روستاها به صورت «اقطاع» برای مدتی معین به فرماندهان نظامی بخشیده میشد. اقطاع وسیله ای جهت کسب درآمد برای دولت و حکام بزرگ بود. سلطان یا امیر جهت تامین مخارج دولتی و یا شخصی، قطعه زمین، ده یا ولایتی  را برای مدت معینی به کسی می بخشید و در مقابل آن زر و سیم و یا مال و ثروتی طلب می کرد. جزئیات این راه درآمد برای حاکمان در هر دوره و منطقه فرق می کرد. این موضوع هنوز به طور دقیق از سوی مورخین بررسی نشده است. آنچه که تا حدی روشن است، این است که هر قدر درآمد دولت های تابع خلافت کمتر و یا حرص جمع آوری پول و ثروت امیران و سلاطین بیشتر شده، اقطاع زمین  نیز افزایش یافته و زمین های وسیع تری را در بر گرفته است. در عین حال که این روش (همانند افزودن مالیات ها) بخصوص در تنگنا های مالی برای حکومت ها مفید واقع شده، در عمل زمینه مساعدی برای سوء استفاده شخصی حاکمان و خانواده های آنان را نیز فراهم کرده است، تا جایی که می بینیم در برخی حالات وقتی امیر و سلطانی زمینی را برای مدت معینی به کسی سپرده، آنگاه که باز نیاز به پول بیشتری حس کرده، آن اقطاع را لغو کرده، همان زمین را دوباره به کس دیگری به عنوان اقطاع بخشیده است. جالب است که تا اواسط دوره سامانیان موارد اقطاع زمین از سوی امیران به مراتب کمتر از دوره دودمان های بعدی بوده ، اما در اواخر این دودمان که قدرت و ثروت امیران کاهش یافته، آنها به طور فزاینده ای روستاها و ولایات مختلف را به صورت اقطاع به فرماندهان نظامی ترک خود واگذار کرده اند.

اغلب این فرماندهان عبارت از غلامان سابق ترک در دستگاه سامانی بودند. آنها هم حدالامکان از ضعف دولت استفاده کرده و حاکمیت بر ولایات خود را دائمی و حتی موروثی می نمودند. مثلا حکومت خراسان برای چندین سال در دست یک خاندان با نفوذ ترک به نام «سیمجوری ها» بود که حتی برای ولایات کوچکتر مانند کوهستان (طوس و ولایات آن) حاکمان دست نشانده خود را تعیین کرده بودند. در افغانستان کنونی، فرماندهی ترک به نام «قراتکین» ولایت بُست را در سال 929 م. (317 ق.) به دست خود گرفته بود. معلوم نیست که حاکم بعدی بُست به نام «بای توز» نیز با قراتکین قرابتی داشته است یا نه،  اما همه آنها از غلامان سابق دستگاه سامانی بودند که تا فرماندهی لشکر ارتقاء یافته بودند. خود آلپ تکین و سبکتکین نیز از این دسته فرماندهان ترک بودند. اما سبکتکین و پسرش سلطان محمود بسیاری از این فرماندهان را برکنار و یا تابع خود نمودند. در سال 999 م. محمود تقریبا همه سرزمین های جنوب آمو دریا را فتح نمود. با وجود آنکه در آن دوره دستگاه خلافت در بغداد تحت نفوذ سیاسی و نظامی آل بویه شیعه زیدی و ایرانی قرار داشت، خلیفه عباسی، سلطان محمود را که شهرتی به عنوان سُنی مومن یافته بود، به عنوان امیر خراسان به رسمیت شناخت.

اگرچه دولت سلطان محمود غزنوی و پسر و جانشین او مسعود اصولا متکی به لشکرکشی های مدام برای تامین مخارج دولتی و اخذ خراج ها و مالیات های سنگین از مردم و حاکمان و متنفذین محلی بود، اما در عین حال در اداره امور دیوانی از وزیران و دبیران کاردان و دانشمند ایرانی مانند ابوالفضل بیهقی یاری می گرفت و به ترویج علم و ادب فارسی می کوشید که حمایت از ابوریحان بیرونی و حکیم فردوسی نمونه های بارز آن است.  از این جهت حکومت های سلطان محمود و سلطان مسعود غزنوی، ادامه سنت و سلسله های ایرانی طاهریان، صفاریان و ساسانیان شمرده می شود.

محمود به سیستان و بلوچستان نیز لشکرکشی کرد و این مناطق دوردست را خراج پرداز خود نمود، اما حکومت غزنوی در جنوب شرق ایران پایدار نبود. به همین ترتیب بین قراخانیان ماوراءالنهر و محمود نیز چند بار کشاکش قدرت انجام گرفت.  از جمله محمود با استفاده از اختلافات درونی قراخانیان، مدتی ولایات کوتَل و چغانیان (ختلان و ترمذ در تاجیکستان  و ازبکستان کنونی) را تحت تسلط خود در آورد و در سال 1017 م. در خوارزم به حکومت دوم خوارزمشاهیان ایرانی به نام «مامونیان» پایان داده و حاجب خود به نام «آلتون تاش» را حاکم آنجا مقرر نمود که بنیانگذار نخستین دودمان خوارزمشاهیان ترک شد.

اما معروفترین فتوحات محمود در هندوستان بود که در نتیجه، هم گستره دولت غزنویان وسیع تر شد و هم اسلام به این نیم قاره نیز نفوذ کرد. با این لشکرکشی ها سلطان محمود لقب «مجاهد اعظم» گرفت، اما چنین به نظر می رسید که هدف اصلی محمود، بیشتر از توسعه اسلام، غارت ثروت دست ناخورده هند به شمار می رفت. مهم ترین فتوحات هند پس از سال 1001 م. به وقوع پیوست و غنایمی بیکران و اسیرانی پر شمار نصیب سلطان غزنوی نمود. از آن به بعد، چندین سال غزنویان مرتبا هر زمستان به هند لشکر کشی می نمودند. با اینهمه، شیوخ و متصوفین بسیاری نیز همراه با لشکریان محمود به هند رفته و به تبلیغ و ترویج اسلام پرداختند و دانشمندانی مانند ابوریحان بیرونی که به عنوان «منجم باشی» سلطان به هند رفته بودند، بررسی های تاریخی، طبیعی و مردم شناختی پرارزشی در باره هندوستان به عمل آوردند که هنوز هم مورد استفاده محافل علمی قرار دارند.

همچنین بد نیست بدانیم که در آن دوره ایالت سِند هندوستان تحت نفوذ شیعیان اسماعیلی قرار داشت. محمود در همه سرزمین های سِند فرمان قتل سران اسماعیلی را داد و به ترویج تسنن کوشید.

در غرب خراسان، سلطان محمود حکمرانان کوچکتر مانند حاکم زیاری گرگان و طبرستان، قابوس وُشمگیر را عامل و خراج پرداز خود نمود. بعد از مدتی لشکریان غزنوی به فرماندهی مسعود غزنوی به ری حمله کرده و مجدالدوله دیلمی را از حکومت برکنار نمودند و با این ترتیب دولت آل بویه در ری خاتمه یافت.  کوشش مسعود برای حمله به اصفهان و تسخیر آن با مرگ پدرش، سلطان محمود، نیمه کاره ماند و او به غزنه بازگشت تا در رقابت با برادر خود، جای پدر را بگیرد. ادامه لشکرکشی های هند موقعیت سلطان مسعود را تحکیم بخشید. اما او نتوانست به هدف اصلی خود یعنی غلبه بر آل بویه شیعه مذهب و خلاص کردن دستگاه خلافت عباسی از نفوذ آنان موفق گردد، زیرا سلجوقیان نوخاسته از گسترش تصرفات سلطان غزنوی پیشگیری کردند. بخصوص پس از نبرد دندانقان در نزدیکی مرو در 1040 م میان غزنویان و سلجوقیان و شکست غزنویان، به تدریج همه تصرفات غزنویان به دست سلجوقیان افتاد و متصرفات غزنویان به سرزمین های جنوب کوه های هندوکش محدود گردید.

در اینجا باید باز کمی به عقب برگردیم تا درباره قراخانیان صحبت کنیم.

ترک های قراخانی که در قرن دهم میلادی در آن سوی سیردریا، در بالاساغون و کاشغر دولت خود را تاسیس کرده بودند، میخواستند از سیردریا گذشته، خلاء قدرت در ماوراءالنهر را که با زوال سامانیان ایجاد شده بود، پُرکنند. آنها پس از جنگ هایی نسبتا سبک و سپس مذاکره با غزنویان، ماوراءالنهر را به سرزمین های خود علاوه نمودند و آمودریا مرز میان دولت غزنوی خراسان و دولت قراخانی ماوراءالنهر شد.

قراخانیان

ایرانیان آشنایی تاریخی چندانی با قراخانیان ندارند و در این دوره بیشتر با غزنویان آشنا هستند، زیرا سرزمین های حکمرانی قراخانیان، در کاشغر چین، مغولستان، قزاقستان و قرقیزستان  متمرکز بود و تنها مدتی بعد بود که جناح غربی آنان از فرصت زوال سامانیان استفاده کرده، ماوراءالنهر یعنی ازبکستان و تاجیکستان کنونی را هم زیر حاکمیت خود درآورد. از این جهت بی مناسبت نیست که توضیحات بیشتری در مورد این دودمان ترک داده شود.

طایفه هایی که دولت قبیله ای قراخانیان (992-1212 م.) را تشکیل میدادند، ترک تبار و ترک زبان بودند. «قراخانی» نام ایل و طایفه بخصوصی نبود. محمود کاشغری از دانشمندان دوره قراخانیان نیز که به گفته خودش اکثر قبایل و اقوام ترک آن دوره را می شناخته و آنان را در «دیوان لغات الترک» معرفی کرده، تنها این نکته را می گوید که حاکمان قراخانی «قارا» یا «قرا»  نامیده می شوند، مانند «بوغرا قراخان»[2]. به این ترتیب در آن دوره عنوان ترکی «قرا» یا «قارا» علاوه بر معنی کنونی «سیاه»، به معنی رئیس و رهبر هم بوده است. عنوان «قراخان» بعد ها باید به معنی «خان خان ها» و یا «ایلک خان/خاقان» و «ایلخان» رایج شده باشد.  مورخین اسلامی به این سلسله نام های خاقانیه، قراخانیان، ایلک خانیان، ایلیگ خانیان و حتی آل افراسیاب داده اند. موضوع آل افراسیاب نامیدن قراخانیان و عموما ترکان و ضمنا «توران» نامیدن سرزمین آنان را که به نظر اکثر دانشمندان معاصر اشتباهی تاریخی است که به خاطر شباهت نام های تور/توران/ترک و ایر/ایران پیش آمده و به خصوص با شاهنامه فردوسی رایج شده، در یکی از فصل های بعدی همین کتاب  با عنوان «ایران، توران و توران فردوسی» شرح داده ایم.

به این ترتیب ظاهرا «قراخانی» نام دولتی بوده که رهبران آن «قراخان» نامیده می شدند. به نظر گُلدن، قومیت رهبران این دولت از اقوام مختلف ترکان آن دوره و از جمله قبیله های قارلوق، یغما، چیگیل و تُخسی از دشت های قزاقستان، قرقیزستان، چین و مغولستان کنونی بوده است[3] [152] که بعدها به جنوب و غرب هجوم کرده، فرغانه، تاشکند، سمرقند و بخارا را نیز مدتی در تصرف خود داشته اند.

هنگامی که بنیانگذار قراخانیان «ساتوق بوغرا خان» در کاشغر و بالاساغون حکومت می کرد، به اسلام گروید. قبول اسلام از سوی قراخانیان، داوطلبانه و بدون جنگ انجام گرفت. به گفته تاریخ نویس عرب، ابن اثیر، «ترک های دویست هزار چادر، اسلام آورند»[4].  البته معلوم نیست که این رقم چقدر درست است. با اینهمه، می دانیم که هنگامی که خان یعنی رئیس یک قبیله ترک به اسلام می گروید، همه ترک های چادرنشینی که تابع او بودند نیز مسلمان می شدند. اما طبعا آنها تا مدت ها بعد بسیاری از عادات و رسوم پیشین خود را که مربوط به آیین شمن باوری یا بودایی بود، محافظه می نمودند.

در سال 995 م. هارون بوغرا خان قراخانی وارد بخارا شده  و امیر سامانی را از حکومت برکنار نمود. انتقال قدرت به خاطر مرگ هارون مدتی به طول کشید تا در سال 1005 م. با قتل آخرین امیر سامانی، اسماعیل دوم، دوران دودمان سامانیان نیز به پایان رسید. این، در عین حال پایان حاکمیت تاریخی ایرانیان بر ماوراءالنهر و آغاز روند ترک زبان شدن این منطقه بود.

دولتداری قراخانیان در ماوراءالنهر متکی به حکومتی ایلاتی و «وارداتی» از دشت های آسیای میانه بود. از طرف دیگر، مرکز اصلی حکمرانی قراخانیان نه در بخارا، بلکه در بالاساغون در قرقیزستان کنونی و کاشغر چین بود. در عمل نیز سمرقند، بخارا و خوارزم بخش کوچکی از متصرفات گسترده تر اتحادیه ایلاتی قراخانیان را تشکیل میدادند که از نظر اداری به دو بخش مهم تر شرقی عبارت از خُتن و کاشغر و بخش غربی شامل سمرقند و فرغانه تقسیم شده بود.

طبق سنن ترکی، اعضای طایفه و دودمان حاکم قراخانی، دولت را «تیول» یعنی ملک و زمین شخصی خود به حساب می آوردند. طبق همین سنت، دولت به دو «جناح» تقسیم شده بود: یک جناح تابع «خاقان بزرگ» بود که بر همه خان های دیگر حکمرانی می کرد و جناح دیگر تحت حاکمیت خاقان دوم قرار داشت. آنها نیز خان های زیردست و کوچکتر خود را داشتند که ولایات و روستاها را میان همدیگر تقسیم کرده بودند[5]. معمولا مقام و اهمیت بخش شرقی متصرفات ترکان و خاقان آن مهم تر از بخش غربی متصرفات و خاقان آن بخش بود.

در فصل های گذشته درباره انبوه بزرگی از غلامان ترک صحبت کرده بودیم که بخصوص به اسارت سامانیان درآمده، تعلیمات نظامی دیده و به عنوان سرباز، نگهبان و فرمانده  جزو سپاهیان سامانیان، خلیفه های عباسی و دیگر دولت های مناطق ایرانی و عراقی درآمده بودند. غزنویان نیز از درون غلامان سامانیان و مدارس نظامی آنان برخاسته و در عرض چند نسل کاملا مسلمان و ایرانی شده بودند. اما قراخانیان مکتب و مدرسه ندیده بودند و منشاء غلامی هم نداشتند، بلکه برعکس، از اشراف ایلاتی ترک های «بی دین» یا «پاگان» بودند که بعدها، اکثرا داوطلبانه و به دنبال خان های خود به اسلام گرویده بودند.

عادات قبیله ای قبایل ترک در حکومت داری مبتنی بر جناح های شرقی و غربی متصرفات بود و هر خان و خاقان، نفر دومی هم در کنار خود داشت که در عمل «معاون» و یا جانشین او بود. از طرف دیگر هر خان افراد و نزدیکان قبیله و طایفه خود را به عنوان حاکم ولایات کوچکتر منصوب می کرد و به آن ولایات می فرستاد، چیزی که در میان سلجوقیان و دیگر دودمان های ترک زبان که منشاء مستقیم کوچ نشینی داشتند نیز به صورت دیگری قابل مشاهده است. این نظام سیال و و پیوسته متغیر حکومت داری باعث نزاع و حتی جنگ های پایان ناپذیر داخلی بین قراخانیان می شد. حکومت قراخانیان  در ماوراءالنهر هم پراکنده، غیر منسجم و همراه با نزاع های داخلی بود.

در تاریخ، دودمان قراخانیان نخستین دولت مسلمان ترک به شمار می آید. خصوصیات ترکی، مخصوصا سنت های زندگی و حکومت ایلاتی و کاربرد زبان ترکی میانه در دربار ایلیک خان های قراخانی، این دودمان را از غزنویان، سلجوقیان و خوارزمشاهیان که بنیانگذاران آنها هم اصالتا از آسیای میانه بودند، متمایز میکند. ریشه ها و دلایل احتمالی این فرق و تمایز هنوز به اندازه کافی تحلیل نشده است. اما بی شک، یک عامل مهم این بوده که اغلب سرزمین های اصلی دولت قراخانیان در خارج از سرزمین های سنتی ایرانی و بیشتر در آن سوی سیر دریا و شمال خوارزم قرار داشتند که پیش از اسلام نیز تحت نفوذ ترکان بود.

شهرت اصلی قراخانیان مربوط به تشویق و رشد فرهنگ اسلامی ترکی می شود که اصولا در شرق این دولت یعنی کاشغر متمرکز شده بود. نخستین کتاب های ترکی نیز در این دوره و در کاشغر انتشار یافت. از آن جمله است نصیحت نامه منظوم «قوتادقو بیلیگ» (به معنی دانش سعادت بخش) از قرن یازدهم که نخستین کتاب ترکی شمرده می شود که عبارت از نصایح و درس های اخلاقی برای خاقان های ترک است. اثر مهم دوم دانشنامه معروف «دیوان لغات الترک» به قلم محمود کاشغری از همان دوره است که جهت آشنایی اعراب با ترک ها به عربی نوشته است. کاشغری در این کتاب طایفه های ترک، تاریخ مختصر، فرهنگ و زبان آنان و تکه شعرهای مردمی و ضرب المَثل های ترکی آن دوره را ذکر و توصیف نموده است. از نگاه خود آگاهی فرهنگی و هویتی ترکان، این دو اثر، بخصوص در شرایط حاکمیت زبان و فرهنگ عربی و فارسی آن دوران اهمیت بزرگی یافته اند[6]. با تالیف این نخستین آثار کتبی ترکی، بعد از عربی و فارسی، زبان ترکی نیز به تدریج تبدیل به زبان کتابت در دنیای اسلام گردید.

در نتیجه حکومت قراخانیان، «دهقانان» ایرانی و بومی، یعنی اشراف مرفه و زمین دار موقعیت و وزنه اقتصادی و اجتماعی خود را از دست داده  و به «روستاییان» تُهیدست تبدیل شدند. از آن موقع به بعد در زبان فارسی ایران و تاجیکستان، نام «دهقان» و یا «دهگان» نه به زمینداران مرفه و با نفوذ، بلکه صرفا به روستاییان داده شد[7]. اما به نظر می رسد که زوال قشر مرفه و با نفوذ «دهقانان» یعنی اشراف زمیندار ایرانی نه در نتیجه حاکمیت قراخانیان بر ماوراءالنهر، بلکه در اثر حاکمیت اعراب و اسلام رخ داده است، چرا که همین روند را در چند قرن نخست پس از فتوحات اعراب در خود ایران و از جمله خراسان نیز می توان مشاهده نمود. در بسیاری موارد دهقانان قدیم به روستاییان عادی به معنای امروزی تبدیل شدند، مقروض گشته و به شهرها مهاجرت نمودند و یا در مقابل پول و یا تامین گذران خانواده های خود، تن به غلامی اربابان جدید دادند. این مناسبات در دوره دودمان های بعدی یعنی سلجوقیان و ایلخانان مغول در مناطق مرکزی و غربی ایران و از جمله آذربایجان نیز به اشکال گوناگونی ادامه یافت[8].

خان های بزرگ قراخانی متصرفات اراضی را بین خود تقسیم کرده بودند. هر خان بزرگ نیز ولایات تحت حاکمیت خود را میان خان های کوچکتر و تابع خود تقسیم کرده بود. در این نظام ایلاتی خان ها مرتبا در حال جایگزینی یکدیگر بودند و خان های کوچک تر منتظر «نوبت» خود برای ارتقاع در نردبان قدرت و نفوذ می ماندند. این وضع باعث تقویت نیروهای گریز از مرکز، خودسری خاقان ها و خان های مختلف و جنگ و نزاع مدام میان آنها میشد. از این جهت در دهه های نخست قرن یازدهم اختلافات خونین میان دولتداران قراخانی در افتاد. به نظر می رسد در دوره قراخانیان اقطاع زمین از سوی خاقان های قراخانی رواج بیشتری یافته و دوره سلجوقیان و ایلخانان مغول مرحله اوج اقطاع زمین و سوء استفاده از آن بوده، اما در دوره دودمان های دیگر نظیر آل بویه و خوارزمشاهیان نیز به صورت دیگری موجود بوده است.

قراخانیان عاقبتی کم و بیش شبیه پیشینیان ایرانی خود  یعنی سامانیان داشتند. علمای بخارا و بخصوص خانواده با نفوذ «برهان» (آل برهان) که بسیاری از علما و فقهای حنفی شهر از آنان بودند، در اواخر دولت قراخانیان بر علیه آنان برخاستند. بخارا به عنوان پایتخت ماوراءالنهر و مرکز این علما در واقع مستقل از خاقان های قراخانی و تحت حاکمیت «آل برهان» و علمای دینی قرار داشت. بخصوص در این دوره بود که خاقان های قراخانی شاید هم برای جلب اعتماد علمای دینی کوشش بیشتری در جهت تاسیس ساختمان های عمومی مانند مساجد، کاروانسرا ها و حمام ها نمودند. با این همه، دولتداران قراخانی چنان ضعیف شده بودند که علمای اسلامی بخصوص در شهر و ولایت بخارا به مخالفت آشکار با آنان می پرداختند و حتی آنها را متهم به «الحاد» و «کفر» می نمودند، اما زور قراخانیان به علمای اسلامی نمی رسید.[9]

در سال های پایانی قرن یازدهم، قراخانیان تحت حاکمیت سلجوقیان در آمدند و با زوال سلجوقیان، اقوام ترک های شرقی به نام «قراختایی» بر ماوراءالنهر حاکم شدند، تا اینکه خوارزمشاهیان ترک آنان را نیز عقب زده و تا هجوم مغول بر ماوراءالنهر حکم راندند.

اغوزها در مرزهای خراسان و ماوراءالنهر

برای شرح مختصر برآمدن قبیله بزرگ و ترک زبان اغوز که نقش بزرگی در ایران و خاورمیانه داشتند، باید باز به عقب برگردیم، به قرن های هشتم و نُهم، یعنی سال های 700 تا 900 میلادی.

قیمیق ها در غرب سیبری، قپچاق ها  و همچنین پچِنِک ها و خزرها در شمال دریای خزر، بلغارهای وُلگا در غرب آسیا، قرقیز ها در شمال و شرق ماوراءالنهر و قارلوق ها و همچنین اُغوزها که بخشی از باقیمانده ترک های غربی بودند، در امتداد سیردریا تا دریاچه آرال و دریای خزر در حال کوچ و نبرد با یکدیگر و دست اندازی به همسایگانشان بودند. ظاهرا در همین هنگام یعنی حدودا مقارن با سال 745 م.  است که قارلوق ها به جنوب شرق قزاقستان کنونی کوچ می کنند و اغوز ها را که قبلا از کوهستان های غربی آلتای در مغولستان و جنوب روسیه به این سرزمین آمده بودند[10]، به سرزمین های غربی تر، یعنی حوضه سیر دریا، جنوب شرق دریای خزر و شمال خوارزم می رانند.

نام اغوزها اولین بار در قرن دهم م.  به صورت «غز» در منابع اسلامی از جمله در «مفاتیح العلوم» محمد بن احمد خوارزمی ذکر می شود. ابن الاثیر در قرن سیزدهم م. می نویسد که غزها «قومی هستند که در زمان خلیفه المهدی از دورترین سرزمین های ترک به ماوراءالنهر آمدند»[11].

این جابجایی های قومی برای ماوراءالنهر و ایران حائز اهمیت بزرگی است، چرا که در همین سال های 750 م. قارلوق ها و اغوزها به مرزهای شرقی ماوراءالنهر یعنی شمال شرق دنیای اسلام می رسند.  اکثر قارلوق ها در آسیای میانه می مانند و با دیگر ترکان دشت ها مانند قپچاق ها، پچنک ها و قرقیزها امتزاج پیدا می کنند. بخشی از آنها هم به ازبکستان و ترکمنستان کنونی می روند. اما توده اصلی اُغوزها به منطقه میان دریای خزر و دریای آرال کوچ می کند. اصولا از همین مناطق است که اغوزها در عرض دو، سه قرن بعد وارد خوارزم، ماوراءالنهر و سپس خراسان و باقیمانده سرزمین های ایرانی می شوند.

این تحولات در سال های 750-850 م. در سرزمین های آنسوی مرزهای خراسان و ماوراءالنهر رخ داد.

اکثریت ترکانی که در آن دوره از آسیای میانه وارد خراسان و دیگر سرزمین های ایران و سپس روم شرقی یعنی ترکیه کنونی شدند، متعلق به قوم اغوز بودند که در آن دوره غربی ترین قوم ترک به شمار می رفتند. اغوزها مخصوصا از آن دوره به بعد از نظر تباری و فرهنگی-زبانی آنقدر با ایرانیان ماوراءالنهر و خراسان آمیزش یافتند که محمود کاشغری تقریبا سیصد سال بعد از این تحولات، در «دیوان لغات الترک» خود نوشت «وقتی که اغوزها با ایرانیان اختلاط نمودند، بسیاری کلمات ترکی را فراموش نموده و در مقابل، لغات فارسی به کار بردند»[12]. طوری که معلوم می شود، در این مدت سیصد ساله، زبان عمومی ترکان اغوز در اثر مجاورت با فرهنگ و زبان ایرانیان، از همسایگان شرقی قراخانی و یا قارلوق و همچنین قپچاق آنها دورتر شده است.

منابع دیگر اسلامی از افزایش دست اندازی های ترک ها و بخصوص اُغوزها و بخشی از قارلوق های همسایه به ماوراءالنهر و خراسان، کوچ و سکونت آنها، افزایش تهاجم نیروهای خلافت و دولت محلی طاهریان به دشت های آسیای میانه برای دفع حملات ترک ها و در عین حال اسیر گرفتن آنان خبر می دهند. در جریان این ناآرامی ها و کشمکش های سیاسی و قومی، حکومت هیچ ایالت و ولایت و ناحیه منطقه از این تلاطم ها مصون نبود. تقریبا همه طایفه ها و قبیله های ترک نه تنها در همسایگی ایران بلکه در داخل دشت های شمال و شرق نیز در حال حرکت، تلاطم، اتحاد و رویارویی بی وقفه با یکدیگر بودند.

در این دوره کوچ ترک ها به ماوراءالنهر، خراسان و دیگر سرزمین های اسلامی افزایش می یابد. به نظر می رسد که انگیزه های اصلی این کوچ ها عبارت بودند از: فقدان یک دولت منسجم و قدرتمند، فشار فزاینده ناشی از رویارویی و کوچ بی وقفه قبایل ترک همسایه، کمبود مواد غذایی و تامین چراگاه های لازم برای احشام قبایل دامدار کوچ نشین و طبعا امید غارت و ثروت.

در این باره در فصل «دو قرن پیش از مغول» تفصیلات بیشتری خواهیم داد. اما ابتدا می خواهیم در نمونه کوچکتر منطقه خوارزم سرگذشت ماوراءالنهر را بطور خلاصه ترسیم کنیم، چرا که تحولات خوارزم در ششصد سال مورد بحث این کتاب، از بسیاری جهات یادآور تحولات تمام منطقه در این دوره است.

زیرنویس ها:

[1] Frye, Golden Age of Persia, p. 204

[2] Kashghari, quoted by Golden: Karakhanids, pp.357-358

[3] Golden: ibid.

[4] Ibn al-Athir, quoted by Golden: Central Asia in World History, p. 70

[5] Golden: Central Asia in World History, p. 70

[6] Dankofft: Qarakhanid Literature, pp. 73-80

[7] Golden: ibid, p. 71

[8] هیئت، جواد: سیری در تاریخ زبان و لهجه های ترکی، چاپ سوم، تهران 1380، ص 170-171

[9] Golden, ibid.

[10] Golden: Karakhanids in Early Islam, 207

[11] Ibn al-Athir, quoted by Golden, ibid

[12] Kaşhğari, Mahmud: Compendium of the Turkic Dialects, p. 51

(ادامه دارد)


(منابع اصلی در این لینک)ادامه خواندن

فراز و فرود خوارزم

جایگاه ماوراءالنهر و خوارزم در آسیای میانه

در فصل گذشته از فروپاشی دولت سامانیان و جایگزین شدن آن با دو دودمان ترک آسیای مرکزی سخن گفتیم: قراخانیان در ماوراءالنهر و غزنویان در خراسان و بخش های وسیعی از ایران و هند.

تاریخی که مورد نظر ماست، اوایل سال های 1000 میلادی است.

این مرحله، پایان آرامشی نسبی بود که با خلافت عباسیان در عالم اسلام و دوره سامانیان در ماوراءالنهر و خراسان برقرار شده  بود. در ماوراءالنهر، شکوفایی علم از جمله طب، ریاضیات و نجوم در کنار زبان، ادبیات و هنر که همزمان با دولت سامانیان شروع شده بود، هنوز ادامه داشت. اما به تدریج با برتری یافتن اسلام سنت گرا و زوال پژوهش علمی و اندیشه های انتقادی و روشنگرایانه از سویی و بالا گرفتن رقابت های سیاسی و نظامی دولت های نوخاسته غزنوی، سلجوقی و خوارزمشاهی از سوی دیگر که با کوچ و دست اندازی های مستمر قبایل ترک از شرق به غرب همراه بود، رونق از میان رفت و سپس ناآرامی بیشتر شد و زمینه برای حمله ویرانگر مغول آماده گردید.

در فصل کنونی، فراز و فرود تمدن خوارزم را کمی به تفصیل بررسی خواهیم کرد، چرا که تحولات سیاسی، قومی، زبانی، فرهنگی و اقتصادی این منطقه نسبتا کوچک آینه ای است که از بسیاری جهات تحولات تمام ماوراءالنهر را نشان می دهد. اگرچه خوارزم، چاچ (تاشکند کنونی) و بلخ از نظر جغرافیایی دقیقا در ماوراءالنهر و یا آن سوی رود آمو قرار ندارند، اما به لحاظ تاریخی و سیاسی پیوسته سرنوشتی مشابه هم داشته و به صورت منطقه ای واحد بررسی شده اند که مجموعا نام «ماوراءالنهر» و یا «فرارود» گرفته است.

سرگذشت خوارزم در سیصد سال قبل و سیصد سال بعد از اسلام کم و بیش همان سرگذشتی است که ماوراءالنهر در همین دوره  با آن روبرو شده است.

میان آب و آتش

در فصل های پیشین هم گفته بودیم که ماوراءالنهر یعنی سرزمین های میان دو رود آمودریا و سیردریا و حتی مناطق نزدیک و همجوار آن مانند مرو، بلخ، چاچ (تاشکند) و فرغانه و نهایتا خوارزم همه آسیای میانه را در بر نمی گیرد، بلکه تنها بخش جنوب غربی آسیای میانه است که از مغولستان و جنوب روسیه، دشت های قزاقستان و کوه های قرقیزستان تا سواحل  شمال شرقی دریای خزر  گسترده شده است.

در یک چشم انداز کلی، تا حدود سه، چهار قرن پیش منطقه بزرگتر آسیای میانه یعنی مجموعه اینسو و آنسوی رود سیحون یا سیردریا از لحاظ جمعیتی به دو بخش متفاوت تقسیم می شد: بخش شمالی کوچ نشین و بخش جنوبی یکجا نشین. البته این تقسیم بندی «کوچ نشین» و «یکجا نشین» در مورد این  دو بخش در چند قرن اخیر تحولات بسیاری داشته ، بدین معنی که در این مدت کوچ نشینی مردم بخش شمالی یعنی قزاقستان، قرقیزستان و مغولستان کاهش یافته و اکثر مردم در این مناطق یکجا نشین شده اند، هرچند تقسیم بندی یاد شده در گذشته دور هم نسبی بوده، به طوری که در بخش شمالی هم اقلیتی یکجا نشین در واحه ها و آبادی های کنار «راه ابریشم» می زیستند. در مقابل، در بخش جنوبی یعنی تاجیکستان، ازبکستان و ترکمنستان کنونی هم ایلات و قبایل کوچ نشین می زیستند، ولی تعداد آنها به نسبت مردم یکجا نشین قابل توجه نبود. می توان گفت که این «مرز» های فرضی و تقریبی میان این دو بخش از سواحل شمال شرقی دریای خزر آغاز شده و از دریاچه آرال و شمال رود سیردریا تا کوههای تین شان ادامه می یافت.

از این «مرز» تقریبی به سمت شمال، دشت های پهناور اوراسیا قرار داشت که برای قرن های متمادی، تقریبا تا اواخر ساسانیان و ظهور اسلام، محل اسکان یا کوچ، رقابت یا همزیستی قبایلی بودند که به مقتضای شرایط زندگی خود همواره در حال حرکت و از نظر اجتماعی و فرهنگی در تغییر و تحول دائمی بودند. این قبایل عبارت از سکا ها و هون ها و یکی دو قرن پیش از اسلام، هپتالیان و ترک ها بود. در مناطق جنوبی تر این مرز، در سُغد، و خوارزم و کمی جنوبی تر، در مرو، بلخ و یا هرات و کابل اصولا مردم یکجا نشین می زیستند که حدود هزار سال پیش از آن به این مناطق کوچ کرده بودند.

از نظر جغرافیایی، این منطقه وسیع که میان فلات ایران، هندوستان و چین قرار دارد، نوعی حایل میان این دولت های بزرگ به شمار می رفت که از سویی تحت تاثیرات فرهنگی، اقتصادی و سیاسی همگی آن ها قرار داشت و از سوی دیگر صحنه رقابت آن ها بوده و پس از ظهور اسلام هم تحت نفوذ خلافت اعراب قرار گرفته و نتوانسته بود دولت مستقل و پایداری تشکیل دهد. با اینهمه به باور بسیاری از پژوهشگران آسیای میانه[1] نفوذ فرهنگی ایران به تنهایی در این منطقه از چین و در قرون اخیر از روسیه عمیق تر بوده است و بدون شک علت اصلی آن بوده که برای حدود دو هزار سال اقوام ایرانی زبان شرقی در دشت های اوراسیا حکمرانی نموده اند، تا اینکه آنها هم از سوی اقوام و قبایل دیگری مانند اتحادیه های قبیله ای خیون ها-هون ها، کوشانیان، هپتالیان و بعدها یعنی حدود صد سال پیش از اسلام از سوی ترک ها استحاله گشته و یا عقب رانده شده اند.

طبیعت منطقه آسیای میانه هم که غالبا عبارت از دشت ها، کویرها، کوه ها و واحه هایی میان آنهاست، برای چنین تحولات سیاسی و قومی-فرهنگی مناسب بوده است. اگر به نقشه جغرافیایی منطقه نگاه کنیم، خواهیم دید که بخش اعظم تاجیکستان و قرقیزستان کنونی کوهستانی است. اما مغولستان، بخش بزرگی از سرزمین پهناور قزاقستان و ترکمنستان، بخشی از ازبکستان و حتی شرق ایران عبارت از دشت های بی انتها و یا صحراها و کویر های کوچک و بزرگی است که واحه هایی مانند خوارزم، بخارا، سمرقند و یا بلخ و مرو را احاطه کرده اند.

«واحه» به آبادی های کوچک و بزرگ، روستا و شهر و حتی منطقه های سبز و خرمی گفته می شود که در میان صحراها و کویرها قرار دارند. پژوهشگران تاریخ و جامعه شناسی[2] واحه ها و وضع آنان در میان کویر ها و صحرا ها را مشابه جزیره ها می شمارند که در میان دریاها و اقیانوس ها قرار دارند. کسانی که در دریا و اقیانوس گم و سرگردان شوند، همه کوشش خود را می کنند تا خود را به جزیره ای برسانند و در آنجا ساکن شوند. به همین ترتیب مردمی که در بیابان ها و دشت ها زندگی می کنند، معمولا سعی می نمایند خود را از بیابان گردی خلاص نموده، واحه های موجود در محیط خود را تصرف نمایند و در آنجا مسکن گزینند. در گذشته تصرف جزیره ها در دریا های پهناور به خاطر تکنولوژی مورد نیاز مانند ساختن کشتی ها مشکل تر از گرفتن دژها و واحه ها بود. اما برای تصرف واحه ها نیز نیروی بزرگ و متحرک انسانی، بی باکی و چالاکی در جنگ و کاربرد ممتاز اسب، تیر و کمان و شمشیر لازم بود.

عامل مهم دیگری که در زندگی سیاسی کل ماوراءالنهر و آسیای مرکزی موثر بوده، این است که واحه‌هایی مانند خوارزم و بخارا با کویرها و یا کوه‌ها احاطه شده اند. این وضع امکان بیشتری به این سرزمین‌ها داده که از یک سو استقلال نسبی و محلی داشته باشند و از سوی دیگر در مقایسه با سرزمین های هموار که بخشی از یک دولت بزرگتر بوده‌اند، در برابر مهاجمین خارجی ضربه پذیر تر باشند.

اغلب مردم واحه‌ها یکجا نشین و اکثر اهالی دشت‌ها و بیابان‌ها کوچ نشین بودند. معمولا بیابانگرد‌ها به واحه‌ها حمله می کردند و مردم واحه‌ها اگر زورشان به مهاجمین می رسید، آنها را عقب می‌راندند. در غیر اینصورت، که بیشتر هم اینطور میشد، شکست خورده و مهاجمین را به تدریج در خود مستحیل می‌نمودند و با آنها آمیزش می‌کردند. گاهی هم مهاجمین مردم بومی و یکجا نشین واحه‌ها را با قتل و غارت از مسکن و مکان زیست خود بیرون می راندند.

در آسیای‌ مرکزی نمونه های آمیزش و استحاله قومی و فرهنگی بسیار بیشتر از کشتار ها و بیرون رانده شدن مردم بومی واحه ها بوده است. حتی علیرغم هجوم های مکرر اعراب در قرن های هفتم و هشتم میلادی، هجوم و اسکان ترک ها در قرون یازدهم و دوازدهم و متعاقبا ویرانگری دهشتناک مغول‌ها در قرن سیزدهم، کماکان تمایل اصلی و کلی به سمت آمیزش بومیان یکجا نشین با کوچ ‌نشینان تازه از راه رسیده بوده‌است. بنابراین در مورد آسیای مرکزی به خوبی می‌توان آمیزش قومی، زبانی و فرهنگی مستمری را بین یکجانشینان و قبایل مهاجم مشاهده کرد، تا جایی که اکثریت مردم این مناطق از نگاه قومی و فرهنگی بیش از مناطق دیگر مواجه با اختلاط قومی و فرهنگی گردیده و از این جهت پیوسته  در حال تغییر و تحول بوده‌اند. این در عین حال بدان معناست که قومیت، فرهنگ، مذهب و زبان کمتر گروهی از مردمان این واحه‌ها ثابت مانده است. هر گروه قومی، حتی اگر مدتی نسبتا طولانی در منطقه و سرزمین خاصی سکنی گزیده باشد، بدون شک قبلا و در گذشته ای دور یا نزدیک به آنجا آمده و با مردم محلی آمیزش نموده، تا بعدا خود مواجه با هجوم و جنگ با گروه های تازه از راه رسیده دیگر شود و تن به آمیزش با آنان دهد.

نظر غالب خاورشناسان بر آن است که اکثر قبایل و طوایف دشت ها در نوعی «اتحادیه» و یا «کنفدراسیون» های قبیله ای زندگی می کردند که در داخل خود از قبایل و طوایف کوچک و بزرگ عبارت بودند و در بیشتر موارد یک قبیله و رئیس آن نقش «رهبر» مجموع آن اتحادیه را بر عهده داشته است. مشخصات قومی، فرهنگی و اجتماعی این واحدهای قبیله ای و طایفه ای و مناسبات میان آنها اغلب پیچیده و پیوسته متغیر بود و تاریخ شناسان از کم و کیف این مناسبات اطلاعات دقیقی ندارند. اتحادیه های قبایل ماقبل ترک ها مانند سکاها، کوشانیان، هون ها و هپتالیان نیز احتمالا از نگاه تبار، قومیت و زبان مخلوط بوده اند. بی‌شک اجداد همه گویشوران زبان های هند و ایرانی، اورالی و یا  آلتایی در این مناطق حضور داشته‌اند. هرچند آثاری نوشتاری از این اقوام باقی نمانده، اما مورخین بر پایه داده های موجود مانند نام اشخاص، حیوانات و یا جاینام های ثبت شده، احتمال می دهند که اکثریت سکاها، کوشانیان و هپتالیان و حداقل قبیله حاکم بر آنان و نیز بخشی از هون ها هند و ایرانی و پروتو ایرانی زبان بوده‌اند. به همین ترتیب احتمال داده می شود که اجداد ترک های بعدی از شاخه ویا شاخه هایی از درون اتحادیه وسیع هون ها برآمده اند که در ابتدا تحت رهبری قومی بنام «آشنا» قرار داشتند و سپس از آنان جدا شده اند.

به هر تقدیر حدود ششصد سال بعد از میلاد یعنی تا اوایل قرن هفتم میلادی دیگر نامی از سکا ها و کوشانیان در میان نیست، بلکه تنها از قبایل ترک در شمال این منطقه نام برده می شود، تا جایی که به آسانی می توان گفت که شمال این منطقه تا ظهور اسلام و حمله اعراب دیگر کاملا ترک ‌زبان شده و ظاهرا روند ترک تبار و ترک زبان شدن جنوب این کمربند نیز آغاز شده بود[3].

پُر بیراه نیست اگر بگوئیم که حضور ایرانیان شرقی در این منطقه آغاز و انجامی داشته است. سه و نیم تا چهار هزار سال پیش در پی کوچ های مادها و پارسی‌ها به فلات ایران، ایرانیان شرقی نیز از مناطق شمالی تر آسیا (احتمالا شمال و شمال شرق دریای خزر) به آسیای مرکزی و جنوبی و نیز به ایران آمدند. در این مورد  اطلاعات اولیه از منابع تاریخی یونانی بدست آمده است.

حاکمیت تباری و زبانی ولی نه چندان سیاسی ایرانیان در این منطقه تا اوایل هزاره دوم میلادی  یعنی فروپاشی سامانیان و حاکمیت قراخانیان، غزنویان و سپس سلجوقیان ادامه یافته است. از این دوره به بعد ترک‌ها ابتدا رهبری نظامی و سیاسی دولت های  منطقه را به دست گرفتند و سپس انواع زبان های ترکی آنان جای زبان های اکثریت مردم این منطقه  یعنی قزاقستان، قرقیزستان، ترکمنستان و ازبکستان را گرفته است[4]، اگرچه پس از اسلام به طور همزمان و شگفت انگیزی زبان سغدی و خوارزمی جای خود را به فارسی معاصر دری سپرده و زبان و ادبیات رسمی و نوشتاری تمام منطقه تا قرن‌ها فارسی باقی ماند.

ما در اینجا می‌خواهیم این روند کلی تحولات سیاسی، اقتصادی، قومی و فرهنگی آسیای مرکزی را در نمونه مشخص خوارزم شرح دهیم.

خوارزم باستان

خوارزم نام شهری نیست، بلکه نام سرزمینی است در بخش غربی آسیای مرکزی، در حوضه سفلای رود آمو دریا و جنوب دریاچه آرال که امروزه شمال آن در ازبکستان و جنوب آن در ترکمنستان قرار دارد.

مردمی که در عهد باستان در سرزمین های آمودریای سفلی یعنی پیش از آن که این رودخانه به دریاچه آرال بریزد می زیستند، خوارزمیان بودند. نام آنها در منابع کلاسیک یونانی (به یونانی خوراسمیا) و نیزسنگ نوشته های پارسی باستان از دوره هخامنشیان نیز آمده است. در آن دوران هم خوارزم در دو سوی شرقی و غربی رود آمو دریا قرار داشت. احتمالا اجداد اصلی خوارزمیان، قبایل ایرانی شرقی سکا از جمله ماساگت بودند که حدود یک هزار سال پیش از میلاد به دنبال ماد ها و پارسی ها که از شمال دریای خزر به فلات ایران آمده بودند، به این منطقه کوچ کرده بودند.

مانند اکثر ولایاتی که در گذشته ساتراپ، شاه و حاکم خود را داشتند، خوارزم نیز شاهان خود را دارا بود که «خوارزمشاه» نامیده می شدند. وابسته به شخصیت و قدرت این شاهان محلی، مناسبات آنان با شاهان دیگر و «شاهنشاهان» و «سلطان» ها پیوسته متغیر بود.

ابوریحان بیرونی که در کنار محمد خوارزمی از مشهور ترین دانشمندان جهانی خوارزم به شمار می رود، آغاز نخستین دودمان خوارزمشاهیان ایرانی را حدودا هزار سال پیش از اسکندر و سیزده قرن قبل از اسلام می داند و از پادشاهی افراسیاب سخن می گوید. بر پایه مستندات تاریخی روشن است که کورش هخامنشی خوارزم را تسخیر کرده و حتی پیش از مرگش در جنگ با قبایل ماساگت، ولایت خوارزم و دیگر مناطق شرقی امپراتوری هخامنشی را به فرزندش بردیا سپرده است[5]. در آن دوران احتمالا خوارزم هنوز تحت حاکمیت سکا های هند و ایرانی بود. داریوش هخامنشی نیز در سنگ نوشته بیستون، خوارزم یا همان اوراسمیا یا خوراسمیا را یکی از ولایات تابع خود نامیده است. اما معلوم نیست که این تابعیت خوارزم به دولت هخامنشیان تا چه اندازه بوده و آیا خوارزم علاوه بر پرداخت باج و خراج، در زندگی عملی و سیاسی نیز به امپراتوری هخامنشیان وابسته بوده است یا نه. در عمل هم این کار آسان نبوده است. کویری نسبتا بزرگ میان فلات ایران و خوارزم که بعد ها پس از تسلط ترکان «قرا قوم» نامیده شد، مانع طبیعی بزرگی برای نظارت مستقیم و پیوسته ایرانیان هخامنشی بر خوارزم بود. ظاهرا پس از هخامنشیان یعنی در دوره سلوکیان و بعد اشکانیان، خوارزم تا حد بسیاری مستقل بود. اما از دوره بعدی ساسانیان اسناد تاریخی بیشتری هست که نشان می دهند خوارزم بخشی از امپراتوری ساسانی بوده است، اگرچه درجه این رابطه نیز چندان روشن نیست.

سلسله آفریغیان یا آل فریغون خوارزم که حدودا در سال های 300 میلادی تشکیل گردید، همزمان با دوره ساسانیان است. یعنی خوارزمشاهیان آفریغی تابع شاهنشاه ساسانی بودند، اما تا حد زیادی استقلال خود را هم داشته اند. آفریغیان از شهر کاث در شرق و شمال آمودریا بودند. بیرونی بیست و دو پادشاه آفریغی را نام می بَرد که تا سال 385 ق.  و یا 995 م. یعنی نزدیک به هفتصد سال بر خوارزم حکم رانده اند.

طوری که می بینیم، برخلاف تصور رایجی که در میان برخی ایرانیان موجود است، تعبیر «خوارزمشاه» محدود به دوره حملات مغول به آسیای مرکزی و ایران در قرن سیزدهم نمی شود، بلکه حدودا هزار سال قبل از آن، یعنی در دوره ساسانیان شروع می شود. «خوارزمشاه» عنوانی است که صدها سال پیش از مغول و آمدن ترک ها و حتی 300 سال قبل از اسلام شاهان محلی خوارزم نامیده می شدند. بعد از آفریغیان نیز، سلسله ایرانی مامونیان خوارزمی که از غرب آمو دریا بودند، جای آفریغیان را گرفتند. آنها هم خوارزمشاه نامیده می شدند. بعد از آنها نیز دو سلسله گوناگون ترک های مهاجر که در زمان غزنویان و سپس سلجوقیان حاکم خوارزم شدند، همه خود را صرف نظر از قومیت اصلی خود «خوارزمشاه» نامیدند. بنابراین «خوارزمشاه» عنوان خاصی برای دودمان و خانواده معینی نبود، بلکه کلا همه حاکمان و شاهان خوارزم چنین نامیده می شدند. پس از فتوحات مغول این پادشاهی محلی و عنوان «خوارزمشاه» نیز مانند اکثر عناوین دیگر گذشته شاهان محلی به تاریخ پیوست.

و اما به تاریخ پیش از اسلام خوارزم برگردیم.

فاصله سال های 100 تا 600 میلادی دوره شکوفایی تمدن پیشا اسلامی خوارزم بود. بقایای کنونی معماری و آبیاری از طریق کانال ها و قنات هایی که از حوضه آمو دریا به مزرعه های خوارزم کشیده شده بود، حکایت از تمدنی باستانی و درخشان، اما ویران شده دارند. به گفته بیرونی، تقویم خورشیدی خوارزمی از پیشرفته ترین نظام های گاهشماری باستان بود. دین خوارزمیان شاخه ای از آیین زرتشت بود، اما طرفداران آیین مانی و همچنین مسیحیت یونانی-رومی نیز به تکثر و در نتیجه تعامل و تساهل مذهبی این سرزمین می افزود.

خوارزمیان باستان بازرگانان ورزیده ای بودند که به ویژه در هزاره یکم میلادی از تجارت میان ایران، هندوستان، دشت های شمال و حوزه رودخانه ولگا سود بزرگی بدست آورده، ثروتمند شده بودند.

در جانب شرق خوارزم، سُغدی ها در دو واحه بزرگ بخارا و سمرقند می زیستند. آنها نیز فعال شده و در تجارت شهرتی به هم زده بودند. تاجران سغدی تا کاشغر و چین رفته، همراه با کالاهای خود، فرهنگ و زبان ایرانی شرقی و الفبای متاثر از آرامی خود را تا آن سرزمین ها برده بودند.  با این ترتیب تاثیر زبان های ایرانی شرقی بر سنجان و کاشغر چین یعنی آنچه که بعد ها «ترکستان شرقی» نامیده شد، از همان دوره و از طریق تجارت و آمیزش های اجتماعی آغاز شد و بعدها با ظهور و گسترش اسلام به این مناطق عمیق تر گردید. خوارزمیان نیز به نوبه خود پس از گرویدن به اسلام، دین نو خود را به ولگای علیا یعنی منطقه تاتار نشین «قازان» بردند.

زبان خوارزمی یکی از شاخه های گوناگون زبان ها و لهجه های ایرانی شرقی و به سُغدی نزدیک بود، اما این زبان ها هردو ویژگی های خود  را داشتند. این زبان ها و همچنین بلخی باستان و زبان های قدیمی کوهستان های شرق و جنوب تاجیکستان کنونی، بی شک تاثیر مهمی بر شکل گیری زبان های کنونی ایرانی شرقی در تاجیکستان و افغانستان گذاشته اند. امروزه زبان خوارزمی باستان کاملا از میان رفته، اما از زبان سغدی باقیمانده کوچکی به نام یغنابی در تاجیکستان به جا مانده است. آثار نوشتاری باقیمانده از سغدی به مراتب بیشتر از خوارزمی باستان است. نخستین آثار نوشتاری زبان خوارزمی مربوط به دویست سال پس از میلاد و نوشته های حک شده روی سکه ها، چوب و چرم با الفبایی ملهم از آرامی است.  نمونه های نوشتاری خوارزمی دوره اسلامی نیز پراکنده است. این نمونه ها را عمدتا به خط عربی-فارسی در آثار ابوریحان بیرونی می توان یافت که شامل واژه های نجوم و تقویم و یا نام روزها، ماه ها و جشن ها می باشد. در «مقدمه الادب» زمخشری که دانشمند، مورخ و ادیب دیگری از خوارزم بود نیز می توان اینگونه واژه ها را یافت. اما تاریخ تالیف این و چند منبع دیگر که حاوی نموئه های زبان خوارزمی باستان است، مربوط به دوره نفوذ و گسترش قبایل ترک در خوارزم و ترک زبان شدن مردم آن است[6].

خوارزم در اوایل اسلام

در آغاز دوره اسلام، آفریغیان همچنان بر خوارزم حکومت می کردند و کاث باستانی در کرانه شرقی آمودریا پایتخت آنان بود. خوارزمشاهیان آفریغی سیصد سال قبل از اسلام به حکومت رسیده بودند. با تصرف خوارزم از سوی اعراب، آفریغیان نیز در نهایت مسلمان شدند و حتی تا سیصد سال پس از اسلام هم به حکومت محلی خود ادامه دادند.

اما به نظر می رسد که در یکی دو قرن نخست بعد از ظهور اسلام اهمیت بازرگانی و سیاسی شهر گورگنج یا گرگنج در غرب و جنوب آمودریا به عنوان مقصد نهایی تجارت با دشت های شمال، قبایل ترک، حوزه رودخانه ولگا و روسیه جنوبی افزایش یافته و اهمیت کاث را تحت الشعاع خود قرار داده است.

فتح خوارزم و ماوراءالنهر از سوی اعراب درست همزمان با سلسله بحران های جدی سیاسی، اقتصادی و قومی در این مناطق مرزی انجام گرفت. در واقع می توان گفت که حمله اعراب و فروپاشی ساسانیان نخستین عامل اصلی از بین رفتن تعادل سیاسی و قومی و آشفتگی اقتصادی در این منطقه شده و زمینه تحولات و بحران های جدی مانند هجوم قبایل چادرنشین دشت ها و ناآرامی ها و جنگ های پیا پی بعدی را آماده کرده است.

صد سال پس از ظهور اسلام در نتیجه دو حمله ویرانگر فرمانده و حاکم عرب خراسان و ماوراءالنهر، قتیبه بن مسلم، فشار قبایل ترک دشت های شمال و اختلافات داخلی سیاسی میان خوارزمیان، حکومت آفریغیان به تدریج دچار ضعف و زوال شد. باسورث با تکیه بر بیرونی و دیگر مورخین از «ویرانگری اعراب مهاجم تحت فرماندهی قتیبه بن مسلم در سال 93 ق. (712 م.)  و تاثیر مخرب آن بر فرهنگ خوارزم باستان» سخن می گوید که ضمن آن کتابخانه و نسخه های خطی و ذیقیمت آن به زبان خوارزمی باستان طعمه آتش شده است[7]. به‌راستی هم بیرونی در اثر معروف خود «آثارالباقیه» که در سال‌های 390 ق. تالیف شده، می نویسد که حاکم عرب «قتیبه بن مسلم باهلی نویسندگان و هیربدان (خادمان آتشکده زرتشتی و موبدان، -م.) خوارزم را از دم شمشیر گذرانید و آنچه مکتوبات از کتاب و دفتر داشتند، همه را طعمه آتش کرد و از آن وقت خوارزمیان اُمی و بیسواد ماندند»[8].

در نهایت رقابت و کشمکش میان دودمان آفریغیان کاث و دودمان بومی و ایرانی دیگری در گورگنج به نام مامونیان کار را به سرنگونی آفریغیان به دست مامونیان در سال 995 م. رسانید. سقوط آفریغیان نتیجه کشمکشی داخلی میان دو گروه خوارزمیان ایرانی بود که شرایط طبیعی، بی توجهی به کشاورزی و فشار و دست اندازی های قبایل ترک به این روند سرعت بیشتری بخشیده است[9].

مامونیان پس از نشستن بر تخت بیش از ششصد ساله آفریغیان، طبق رسم پیشکسوتان شان خود را «خوارزمشاه» نامیدند. اما دولت آنها دیری نپائید و بیش از 22 سال در برابر سلطان نوپای غزنوی دوام نیاورد. فشار قدرت محمود غزنوی که در خراسان به جای امیران سامانی نشسته بود، رفته رفته بیشتر می شد. سلطان محمود در رقابت خود با قراخانیان نیاز داشت تا خاطرش از بابت خوارزم آسوده باشد. اگرچه خلیفه عباسی به خوارزمشاه جدید یا همان ابوالعباس مامونی لقب «عین الدوله»  بخشیده بود و حتی ابوالعباس برای جلب رضایت محمود، خواهر او را به زنی گرفته بود، ولی سلطان محمود در سال 1017 م. خوارزم را تصرف نموده  و یکی از فرماندهان مورد اعتماد خود به نام «آلتونتاش» را که غلام سابق و ملازم پدرش سبکتکین بود، به شاهی خوارزم منصوب نمود.

این حادثه در عین حال پایان حکومت حدودا دو هزار ساله  ایرانیان شرقی بر خوارزم و قسمت اعظم ماوراءالنهر (به استثنای سرزمین های کوهستانی آن یعنی تاجیکستان کنونی) و زوال زبان ایرانی خوارزمی و دیگر زبان های ایرانی شرقی این منطقه مانند سغدی بود. پس از این تاریخ، حاکمان ترک تبار خوارزم تا حمله مغول همچنان خود را به رسم گذشته «خوارزمشاه» می نامیدند[10].

ترک زبان شدن خوارزمیان در این دوره آغاز گردیده است[11].

اکثریت مردم بومی خراسان تاریخی و ماوراءالنهر که زبان آنها سغدی، خوارزمی و یا بلخی بود، با قبایل ترک درآمیختند و ترک زبان شدند.  این «زبان ترکی» بیشک هنوز نظام نوشتاری مشخص و منسجمی نداشت. بعلاوه هر کس در محاوره روزمره ترکی از لهجه بخصوص قبیله خود استفاده می کرد و این لهجه های شفاهی نیز بخاطر کوچ های مستمر و زندگی چادرنشینی، پیوسته در حال تغییر بود. اما بطور کلی در مناطقی که ازبکستان کنونی است، سهم ترک های شرقی قارلوق و قپچاق-اویغور بیشتر بود، در حالیکه در طرف خوارزم و جنوب آن یعنی ترکمنستان کنونی تمرکز اغوزها چشمگیرتر بود. آثار نوشتاری مانند ادبیات، نامه ها، اسناد و دفاتر دولتی اصولا فارسی و یا عربی بود، اما در گفتگو میان گویشوران زبان های مختلف، زبان ترکی به کار برده می شد[12] که دلیل احتمالی آن افزایش جمعیت و تعداد ترک ها و حاکمیت آنان بر دستگاه نظامی و حکومتی بود.

ماوراءالنهر و بخصوص خوارزم که پس از سال 745 م. و کوچ های داخلی ترک ها در دشت های آسیا تبدیل به مرکز تجمع قبیله ترک اغوز شده بود[13]، مستقیما بر سر راه کوچ های قبایل ترک به سوی خراسان و مابقی ایران قرار داشت. تاجیکستان کنونی به خاطر کوهستانی بودن طبیعت آن چندان مورد توجه ترک ها نبود. اکثریت ترک ها از سرزمین های هموارتر ماوراءالنهر یعنی ازبکستان و ترکمنستان کنونی به سوی خراسان روان بودند، هرچند تعداد قابل توجهی از آنان نیز در این سرزمین ها مسکون شدند.  بزودی با حاکمیت یافتن جنگجویان ترک و افزایش جمعیت و مردمی که زبانشان ترکی بود، زبان مردم ماوراءالنهر و خوارزم یعنی ازبکستان و ترکمنستان کنونی نیز دچار دگرگونی گشت. مردم بومی خوارزم از لحاظ فرهنگی و زبان با ترکان تازه از راه رسیده آمیزش یافته و حاکمیت نیز از نظر سیاسی در آنان مستحیل گردید.  گلدن نظر دانشمندان مردم شناسی را چنین نقل می کند: «این تغییر و تحول در مرحله نخست قومی نبود، بلکه زبانی بود. مردمی که سابقا نیز در این سرزمین ها می زیستند، همچنان به زندگی خود ادامه می دادند، اما بجای زبان سابق خود، شروع به گفتار به ترکی نمودند»[14].

خوارزمشاهیان تُرک

آلتونتاش و فرزندان او که از عوامل سلطان محمود بشمار می رفتند، تا نیمه قرن یازدهم میلادی خوارزم را به عنوان حد مرزی دولت غزنویان محافظت نمودند، اما حاکمیت غزنویان در این ولایت دور و منتهی الیه دولت غزنوی کوتاه مدت بود. با شکست غزنویان بدست سلجوقیان مقارن سال های 1040 م. حکومت خوارزم نیز بدست سلجوقیان افتاد و این بار آنها عامل خود انوشتکین و یا نوشتکین غرچه یا قره چایی را که از غلامان ترک سلجوقی بود، به ولایت خوارزم برگزیدند. انوشتکین پایه گذار آخرین سلسله خوارزمشاهیان بود که با انقراض سلجوقیان مدتی بر ماوراءالنهر و اکثر سرزمین های ایران حکمفرمایی کرده و سپس در مقابل حملات مغول ایستادگی نمودند.

فرزند انوشتکین به نام قطب الدین محمد در سال 490 ق. (1097 م.) دودمانی موروثی در خوارزم برپا نموده و خود را «خوارزمشاه» نامید و عملا استقلال یافت. بعد از او ایل ارسلان، تکیش و علاءالدین محمد خوارزمشاه سلطه خود را بر ماوراءالنهر، خراسان و بخش بزرگی از ایران کنونی گسترش دادند. آخرین پادشاه این سلسله جلال الدین خوارزمشاه منکبورنی بود که در قرن هفتم قمری (قرن سیزدهم میلادی) در برابر یورش سهمگین مغول ها پایداری کرد، اما بالاخره شکست خورد.

با این شکست، خوارزم ضمیمه امپراتوری مغول گردید. مغول ها به مدت یک و نیم قرن بر دشت های اغوز-قبچاق و روسیه جنوبی مسلط بودند. سرزمین های شمالی و شرقی آمودریا از جمله کاث که تبدیل به دهکده ای بی اهمیت شده بود و خیوه که به خاطر تجارت و بازار بردگانش شهرت یافته بود، جزو متصرفات مغول در ماوراءالنهر گردید که به پسر دوم چنگیز خان به نام جغتای یا چاغاتای رسیده بود. این دولت  از هنگامی دولت جغتای نامیده شد که مغول بر ماوراءالنهر و بخشی از خراسان و افغانستان کنونی دست یافت[15]. زبان ترکی جغتایی ریشه اصلی زبان کنونی ازبکی و اویغوری را تشکیل می دهد.

در سال 1219 م. لشکریان چنگیز خان ابتدا غرب آسیای میانه از جمله ماوراءالنهر، خوارزم و خراسان را تصرف نموده و اکثر شهرهای این ولایات و همچنین خوارزم را با خاک یکسان نمودند. از مرو و خوارزم نیشابورتا عراق و اوکراین صدها هزار نفر به قتل رسیدند و شهرها ویران گشتند. در ماوراءالنهر و ایران، لشکریان مغول به حکومت خوارزمشاهیان پایان دادند و سپس به سوی بقیه سرزمین های ایرانی، عراق و آناتولی یعنی ترکیه کنونی شتافتند.

اکثر مورخین ماوراءالنهر و ایران، حملات مغول را پایان یک دوره ثبات و ترقی  و آغاز پسرفت و زوال جوانب مختلف زندگی سیاسی و اجتماعی این منطقه می شمارند.  بدون شک، این، واقعیتی بسیار تلخ است. اما دویست و اندی سالی که از سرنگونی سامانیان تا آغاز حملات ویرانگر جانشینان چنگیز گذشت نیز برای ماوراءالنهر، خراسان و کلا ایران از بسیاری جهات دیگر سرنوشت ساز بود.

زیرنویس ها:

[1] Bregel: Turko-Mongol Influences in Central Asia, in Canfield: Turko-Persia, p. 54

[2] Frye: Pre-Islamic and early Islamic cultures in Central Asia, in Canfield: Turko-Persia, p. 36

[3] Bregel: ibid.

[4] Frye: ibid., p. 37

[5] Rapoport, Yuri A. (1991): Chorasmia i., Archaeology and pre-Islamic history; in EIr online, viewed on 21.01.2019

[6] McKenzie, D. N. (1991, 2011): Chorasmia iii., The Chorasmian Language; in Eir online; retrieved on 21.01.2019

[7] باسورث: تاریخ دودمانی و سیاسی ایران، در: تاربخ کمبریج ایران، ج. پنجم، ص. 15

[8] بیرونی: آثار الباقیه، ص. 75

[9] باسورث: همانجا، ص. 16

[10] Bosworth: Chorasmia, in EIr online, viewed on 06.11.2019

[11] باسورث: تاریخ دودمانی و سیاسی ایران، در: تاربخ کمبریج ایران، ج. پنجم، ص. 16

[12] Golden: Central Asia in World History, p. 73

[13] ن. فصل گذشته همین کتاب «ایرانیان می روند، ترکان می آیند».

[14] Golden: ibid.

[15] Bosworth: Chorasmia, in EIr, ibid.

(ادامه دارد)


(منابع اصلی در این لینک)ادامه خواندن

منابع اصلی

تاریخ انتشار منابع فارسی، خورشیدی و منابع عربی، قمری است. منابع اروپایی و ترکی ترکیه تاریخ میلادی دارند. هنگام نقل قول در متن، از عناوین کوتاه تری استفاده خواهد شد که که نشان دهنده مشخص منابع مزبور باشند.

Abetekov, A. and Yusupov, H.: Ancient Iranian Nomads in Western Central Asia, in Harmatta, Janos (1994): History of Civilizations of Central Asia, Vol. II, UN Publishing, Paris

Anthony, David W. (2007). The Horse, The Wheel and Language. How Bronze-Age Riders From the Eurasian Steppes Shaped The Modern World. Princeton University Press

Anthony, Sean W.: Nawbakhti Family, in EIr online

Asimov, M. S., and Bosworth, C. E. (eds.) (1998): History of Civilizations of Central Asia, Vol. IV, UN Publishing, Paris

Avicenna (ibn-Sina, Abu Ali): A Treatise on the Canon of Medicine (original Arabic: al-Qanun fi-l Tibb,) around 1025-1037, English translation, London 1930, Reprint New York 1973

Barthold, Wassili V. (1928): Turkestan down to the Mongols, (E. J. W. Gibb Memorial» Series)

— (1935): 12 Vorlesungen über die Geschichte der Türken Mittelasiens; in: Die Welt des Islams, Bd. 17, Beiband zu Band 14-17. 12 Vorlesungen über die Geschichte der Türken Mittelasiens (1935); Brill

— (1925): Tadzhiki, Istoricheskiy Ocherk, (in:) Sochineniya II, 1, Moskva 1963

Bregel, Yuri: Turko-Mongol Influences in Central Asia, in Canfield (ed.) (1991)

Bergne, Paul (2007): The Birth of Tajikistan; National Identity and the Origins of the Republic, Tauris, New York

al-Biruni, Aby Reyhan: A Chronology of Ancient Nations (English translation,) London 1886

Boeschoten, Hendrik: The Speakers of Turkic Languages, in: Johanson, Lars and Agnes Csato, Eva (eds.) (1998): The Turkic Languages, New York

Bolshakov, O. G.: Central Asia under the Early Abbasids, in M. S. Asimov and C. E. Bosworth (eds.): History of Civilisations of Central Asia, Vol. 4, Part 2, UNESCO 1998

Bosworth, C. Edmund: A Pioneer Arabic Encyclopedia of the Sciences: Al Khwarizmi’s Keys of the Sciences, in Isis, University of Chicago Press Journals, 1963 54:1, No. 175

— (1963): The Ghaznavids: The Empire in Afghanistan and Eastern Iran 994-1040; Edinburgh University Press

— (2007): The Turks in the Islamic Lands up to the Mid-11th Century, in Bosworth, C. E. (ed.): The Turks in the Early Islamic World, Burlington, VT, USA

— (2007): Barbarian Incursions: The Coming of the Turks into the Islamic World, in Bosworth, C. Edmund (ed.): The Turks in the Early Islamic World, Burlington, VT, USA

—: The Appearance of the Arabs in Central Asia under the Umayyads and the Establishment of Islam, in Asimov, M. S., and Bosworth, C. E. (1998): The History of Central Asian Civilizations, V. IV, Part one, UNESCO Publishing

—: Chorasmia ii. Islamic times; in EIr online

Brice, W. C. (1955): The Turkish Colonization of Anatolia; in Bulletin of the John Rylands Library, 38:1, pp. 18-44, London, p. 41

Cahen, Claude: Pre-Ottoman Turkey (1968): a general survey of the material and spiritual culture and history, trans. J. Jones-Williams, New York

The Cambridge History of Iran in Eight Volumes, vol. 4: The Period from the Arab Invasion to the Seljuqs; edited by R. N. Frye, Cambridge University Press, 1971

Canfield, Robert L. (ed.) (1991): Turko-Persia in Historical Perspective, Cambridge University Press

Dankoff, Robert: Qarakhanid Literature and the Beginnings of Turco-Islamic Culture, in Paksoy, Hasan B. (ed.): Central Asian Monuments, Istanbul 1992

Durant, Will (1954): The Story of Civilizations, vol. 1: Our Oriental Heritage, New York

Fragner, Bert: Persephonie: Regionalität, Identität und Sprachkontakt in der Geschichte Asiens; Herausgegeben von Dr. H. Alam, Bautz Verlag 1999

Frye, Richard N. (1975): The Golden Age of Persia. The Arabs in the East, London

—.: Pre-Islamic and early Islamic cultures in Central Asia, in Canfield (ed.) (1991)

— (1995): The Heritage of Central Asia, Princeton, NJ, USA

—, and Sayılı, Aydın N.: Turks in the Middle East before the Seljuqs, in Bosworth, C. E. (ed.) (2007): The Turks in the Early Islamic World, Burlington, VT, USA

— (2008): The Heritage of Persia, Costa Mesta, Calif., USA

Frye, Richard N. (2015): The Heritage of Persia, London

— (2018): History of Persian Language in the East, PDF from R. Frye’s personal website

Gabin, A.: Irano-Turkish Relations in the Late Sasanian Period, in: The Cambridge History of Iran, Vol. 3, 1983

al-Ghazali, Abu-Hamid Mohammad: The Incoherence of the Philosophers, translated by Michael E. Marmura, Provo, Utah, USA (2000)

(—: Deliverance from Error. Translated by) Watt, Montgomery: The Faith and Practice of al-Ghazali, London 1952

Gibb, H. A. R. (1923): The Arab Conquests in Central. Asia, London

Göbl, Robert: Dokumente zur Geschichte der iranischen Hunnen in Baktrien und Indien, Wiesbaden 1967

Golden, Peter B.: Karakhanids and Early Islam, in Sinor, Denis (ed.) (1990): The Cambridge History of Early Inner Asia, Cambridge University Press

— (1992): An Introduction to the History of the Turkic Peoples, Harrassowitz, Wiesbaden

— Golden: Turks and Iranians, in: Johanson and Bulut: Turkic-Iranian Contact Areas, Harrassowitz, Wiesbaden (2006), p. 18

— (2011): Central Asia World History, Oxford University Press

Grafton, A., Most, G. W., Settis, S. (Eds.); The Classical Tradition, Harvard University Press Reference Library, 2013

Grenet, Frantz and De la Vaissiere, Etienne (2002): The Last Days of Panjikent, in Silk Road Art and Archaeology, vol. 8

Gutas, Dimitri (1998): Greek Thought, Arabic Culture. The Graeco-Arabic Translation Movement in Baghdad and Early ‹Abbasid Society (2nd-4th/8th-10th centuries.) Routledge, New York NY

Harmatta, Janos (ed.) (1994): History of Civilizations of Central Asia, Vol. II, UN Publishing, Paris

Johanson, Lars and Csato, Eva A. (1992): The Turkic Languages, Routledge, London, and New York, 1998

Johanson, Lars, and Bulut, Christiane (2006): Turkic-Iranian Contact Areas. Historical and Linguistic Aspects, Wiesbaden, Harrassowitz

Kaplony, Andreas: The Conversion of the Turks of Central Asia to Islam as Seen by Arabic and Persian Geography: A Comparative Perspective, in : É. de La Vaissière (éd.) (2008): Islamisation de l’Asie centrale. Processus locaux d’acculturation du VIIe au XIe siècle. Paris, pp. 319-338. (Studia Iranica, Cahier 39)

al-Kaşhğari, Mahmud: Compendium of the Turkic Dialects (Divan Lughat ut-Turk); transl. R. Dankoff; Cambridge, Massachusetts, 1982-1985

Kennedy, Hugh (2004): When Baghdad Ruled the Muslim World. The Rise and Fall of Islam’s Greatest Dynasty, Da Capo Press, USA

— (2007): The Great Arab Conquests, Da Capo Press, USA

Ibn Khaldun: The Muqaddimah, translated into English by Franz Rosenthal, New York 1958

al-Khalili, Jim (2016): Im Haus der Weisheit; Die Arabischen Wissenschaften als Fundament unserer Kultur, 2. Auflage, Fischer, Frankfurt am Main

Joo-Yup Lee and Shuntu Kuang (2017): A Comparative Analysis of Chinese Historical Sources and Y-DNA Studies with Regard to the Early and Medieval Turkic People. Online edition, Brill, Leiden

Lewis, Bernard (2002): What Went Wrong? The Clash Between Islam and the Modernity in the Middle East; Oxford University Press

Maalouf, Amin (2015): Samarkand, Insel-Verlag, Berlin

Madelung, W.: “Al-Māturīdī”, in Encyclopaedia of Islam, Second Edition, Edited by P. Bearman, e.a., 1990

Markwart, Joseph (1901): Ērānšahr nach der Geographie des Ps. Moses Xorenac’i, Berlin

McKenzie, D. N. (1991, 2011): Chorasmia iii. The Chorasmian Language; in EIr online

Minorsky, Vladimir F. (Translator) (1937): Anonymous: Hudud-al Alam. The Regions of the World. A Persian Geography 372 A.H.-982 A.D., London

Morgenstierne, Georg Valentin (2011): “AFGHANISTAN vi. Paṣ̌tō,” in Encyclopaedia Iranica online; 1982, viewed on Sep 6, 2018

Mottahedeh, Roy: The Abbasid Caliphate in Iran, in: Frye (ed.): The Cambridge History of Iran, vol. 4, 1971

Narshakhi: The History of Bukhara, translated (into English) from a Persian abridgment of the Arabic original by Richard N. Frye, Cambridge, Massachusets 1954

Negmatov, Nugman N.: The Samanid State, in Asimov, M. S., and Bosworth, C. E. (eds.) (1998): History of Civilizations of Central Asia, Vol. IV, UN Publishing

Ocak, Ahmet Yaşar (2011): Ortaçağlar Anadolu’sunda İslam’ın Ayak İzleri, Selçuklu Dönemi, İstanbul

Olbrycht, Marek Jan: Parthia and Nomads of Central Asia – Elements of Steppe Origin in the Social and Military Developments in Arsacid Iran. In: Orientwissenschaftliche Hefte, 12/2003, Orientwissenschaftliches Zentrum der Martin-Luther Universität Halle-Wittenberg

Ortaylı, İlber: Türklerin Tarihi, İstanbul 2015

Osman S. A. Ismail, in Bosworth, C. E. (ed.) (2007): The Turks in the Early Islamic World, Martin-LutherUniversität Halle-Wittenberg. Burlington, VT, USA

Patts, D. T.: Nomadism in Iran (2014): From Antiquity to the Modern Era, Oxford University Press

Perry, John: From Persian to Tajik to Persian: Culture, politics, and law reshape a Central Asian language, in NSL.8, Linguistic Studies in the Non-Slavic Languages of the Commonwealth of the Independent States and the Baltic Republics, ed. Howard I. Aronson, Chicago Linguistics Society, 1996

— Tajik i. The Ethnonym, Origins, and Application, in EIr online

Pingree, D.: Banu Amajur, in EIr online

Pourshariati, Parvaneh (2017): Decline and Fall of the Sasanian Empire, London and New York, pp. 19-20

Pritsak, Omeljan: Titles and Tribal Names amongst the Altaic Peoples, in Bosworth, C. E. (ed.) (2007): The Turks in the Early Islamic World, Burlington, VT, USA

Qian, Sima: The Account of Dayuvan (Farghana), in: Records of the Grand Historian: Han Dynasty II, revised edition, translated by Burton Watson, Columbia University Press, 1993

Rapoport, Yuri Aleksandrovich (1991): Chorasmia i. Archaeology and pre-Islamic history; in EIr online

Robson, J.: Al-Bukhari, in Encyclopaedia of Islam, 2. Edition, vol. 1, Brill, Leiden 1960

Roux, Jean-Paul (2007): Türklerin Tarihi: Pasifik’ten Akdeniz’e 2000 Yıl, İstanbul

Scharlipp, Wolfgang-Ekkehard (1992): Die frühen Türken in Zentralasien: Eine Einführung in ihre Geschichte und Kultur, Darmstadt

Schaeder, Hans Heinrich: Türkische Namen der Iranier, in: Die Welt des Islams, Festschrift für Friedrich Giese, Berlin/Leipzig 1941

Schmitt, Rüdiger (Hsg.) (1989): Compendium Linguarum Iranicarum, Wiesbaden

— (2000): Die iranischen Sprachen in Geschichte und Gegenwart, Wiesbaden

Sinor, Denis (ed.) (1990): The Cambridge History of Early Inner Asia, Cambridge University Press

Starr, S. Frederick (2013): Lost Enlightenment. Central Asia’s Golden Age from the Arab Conquest to Tamerlane, Princeton University Press

Strabo: Geography, Book 11

Sunderman, Werner: An Early Attestation of the Name of the Tajiks, in MedioIranica, Proceedings of the International Colloquium Organized by Katholieke Universitet Leuven, Belgium 1993

Sykes, P. E. (1915): A History of Iran, London

Toynbee, Arnold (1956): The Study of History. London, UK: Oxford University Press

Watson, Burton (1993): Records of the Grand Historian of China: Han Dynasty II (revised ed.) Translated from the Shiji of Sima Qian

Windfuhr, Gernot: 2. Dialectology and Topics, in: Windfuhr, Gernot (2009): The Iranian Languages, Routledge, Oxon, UK and New York, NY

Witzel, Michael (2001): Autochthonous Aryans?” The evidence from Old Indian and Iranian texts,” Electronic Journal of Vedic Studies, 7/3

Yusofi, Gh. H.: Abu Moslem Khorasani, in EIr online

نویسنده ناشناس (قرن چهارم هجری): حدود العالم من المشرق الی المغرب، تهران 1362

آربری، آ. ج.: عقل و وحی در اسلام، ترجمه حسن جوادی، تهران 1358

ابن الاثیر، عزالدین علی: الکامل فی التاریخ، جلد نهم، ترجمه حمید رضا آژیر، تهران 1381

ابن خرداذبه، عبدالله: المسالک و الممالک، لیدن 1889

ابن خلدون: العبر، تاریخ ابن خلدون، ترجمه عبدالمحمد آیتی، جلد دوم، تهران 1383

— مقدمه، ترجمه فارسی از محمد پروین گنابادی، جلد دوم، تهران 1336

— مقدمه، جلد اول و دوم، ترجمه محمد پروین گنابادی، تهران 1336

— مقدمه، چاپ سوم اصل عربی، شکل کامل، بیروت 1900

استخری ( یا: اصطخری)، ابواسحاق ابراهیم (قرن دهم م): مسالک و ممالک، ترجمه ایرج افشار، تهران 1340

اشپولر، برتولد: تاریخ ایران در قرون نخستین اسلام، ج. یکم، تهران  1373

— تاریخ ایران در قرون نخستین اسلام، ج. دوم، چاپ هشتم، تهران 1391

باسورث، ک ا.: تاریخ سیاسی و دودمانی ایران (490-614 هجری/1000-1217 میلادی)، در: تاریخ ایران (تاریخ ایران کمبریج)، جلد پنجم، از آمدن  سلجوقیان تا فروپاشی دولت ایلخانان، پژوهش دانشگاه کمبریج، ترجمه حسن انوشه، تهران 1381

بلاذری، ابوالحسن احمد بن یحیی: فتوح البلدان، ترجمه محمد توکل، تهران 1337

بیرونی، ابوریحان (390-391 ق.): آثار الباقیه عن القرون الخالیه، ترجمه اکبر داناسرشت، تهران 1386

بیهقی، ابوالفضل: تاریخ بیهقی، چاپ فیاض و غنی، تهران 1324

تاریخ ایران از اسلام تا سلاجقه، از سلسله تحقیقات گروه تاریخ ایران دانشگاه کمبریج، جلد چهارم، مترجم: حسن انوشه، تهران 1363 (در متن: تاریخ ایران کمبریج، جلد چهارم)

تاریخ ایران از آمدن سلجوقیان تا فروپاشی دولت ایلخانان، پژوهش دانشگاه کمبریج، گردآورنده: ج. آ. بویل، ترجمه حسن انوشه، جلد پنجم، تهران 1381 (در متن: تاریخ ایران کمبریج، جلد پنجم)

جاحظ، ابوعثمان عمروبن بحر (قرن دوم-سوم ق): البیان و التبیین، به کوشش عبدالسلام محمد هارون، جزء سوم، چاپ هفتم، قاهره 1418 ق.،  1998 م.

— مناقب الترک، در: «رسائل الجاحظ»، به کوشش عبدالسلام محمد هارون، قاهره 1964

جوادی، عباس: ایران و آذربایجان در بستر تاریخ و زبان، لندن 2015

رئیس نیا، رحیم: آذربایجان در سیر تاریخ ایران، تهران  1370

زرین کوب، عبدالحسین: دو قرن سکوت، تهران 1326

سرگذشت ابن سینا، به قلم خود او و شاگردش ابوعبید عبدالواحد جوزجانی، ترجمه سعید نفیسی، تهران 1331

سپهری، فریدون: پژوهشی در باره امامان اهل سنت، تهران 1380

طبری، محمد بن جریر: تاریخ طبری، ترجمه فارسی ابوالقاسم پاینده، جلد نهم، چاپ اول، از آمدن سلجوقیان تا فروپاشی دولت ایلخانان، تهران 1353

— همان، جلد نهم، چاپ پنجم، تهران  1383

— همان، جلد دهم، چاپ دوم، تهران 1363 (شماره بندی متوالی صفحات در ادامه جلد نهم، بالا)

غزالی، حامد بن محمد: اعترافات غزالی، کتاب المنقذ من الضلال، ترجمه زین الدین کیایی نژاد، تهران 1338

— تهافُت الفلاسفه، یا تناقض گویی فیلسوفان، ترجمه دکتر علی اصغر حلبی، تهران 1382

عبدالعلی کارنگ: تاتی و هرزنی، دو لهجه از زبان باستان آذربایجان، تبریز 1333

کاشغری، محمود بن حسین بن الحسین بن محمد: کتاب دیوان لغات الترک (تالیف 466 ق.)، باز نشر استانبول (1333 ق.): ، جلد اول، ثانی، ثالث (1333)

گردیزی، عبدالحی: زین الاخبار، تهران 1363

مسکوب، شاهرخ: ملیت و زبان، پاریس 1368

مینورسکی، ولادیمیر: پژوهشی درباره امور نظامی و غیر نظامی فارس، شامل عرض سپاه اوزون حسن اثر جلال الدین دوانی. همراه با «پژوهشی درباره امور نظامی و غیر نظامی فارس»، ترجمه حسن جوادی، نشریه بررسی های تاریخی»، بهمن و اسفند 1347، شماره 18

ابن ندیم، محمد بن اسحاق: فهرست، ترجمه محمد رضا تجدد، تهران، چاپ اول 1381

نَرشخی، ابوبکر محمد بن جعفر: تاریخ بخارا، ترجمه ابونصر احمدبن محمد نصر القباوی، تهران 1362

ورهرام، غلامرضا: حکومت های محلی در شرق ایران، در: مجله تحقیقات تاریخی، سال اول، شماره سوم، تهران 1371

همایی، جلال الدین: مولوی نامه (دوره دو جلدی)، تهران، تاریخ ناروشن

هیئت، جواد: سیری در تاریخ زبان و لهجه های ترکی، چاپ سوم، تهران  1380

ابی یعقوب، احمد: تاریخ یعقوبی، ترجمه محمد ابراهیم آیتی، تهران 1342

یوسفی، غلامحسین: ابومسلم، سردار خراسان، تهران 1378

منابع اصلی در این لینکادامه خواندن