ایرانیان می روند، ترکان می آیند

آمودریا و سیردریا (نقشه اصلی از ویکی پدیا)

عباس جوادی – در اواخر هزاره یکم میلادی امیران سامانی دیگر عملا نظارت بر دولت را در خراسان و حتی ماوراءالنهر از دست داده بودند.

امیران سامانی هرچند رسما نمایندگان خلیفه بغداد در خراسان و ماوراءالنهربودند، ولی عملا مستقل از خلیفه حکمرانی می نمودند. به همین ترتیب حاکمین شهر ها و ولایت های ماوراءالنهر نیز رسما برگزیدگان و نمایندگان سامانیان بودند، اما عملا آنها نیز تا حد زیادی از امیران سامانی مستقل بودند و بخصوص هنگامی که دولت مرکزی سامانی ضعیف می شد، حاکمان و شاهان کوچک محلی و به ویژه فرمانداران ولایات مرزی و یا «ملوک اطراف»  نیز که معمولا و اصالتا از دودمان های قدیمی مرزبان های ساسانی بودند، سر به شورش می نهادند.

در خراسان و ماوراءالنهر نیز همانند سایر سرزمین های خلافت عباسی، رفته رفته تعداد غلامان ترک که نقش مهمی همچون فرمانده و حتی حاکم و سپهسالار داشتند، افزایش می یافت. پس از مدتی، آنها در تصمیم های امیران سامانی مداخله می کردند و یا حتی به جای آنها تصمیم می گرفتند تا جایی که از دوره امیر عبدالملک (954 م) به بعد، امیران سامانی خود مطیع و بازیچه فرماندهان ترک شده بودند[1]. از میان  این فرماندهان، بخصوص آلپ تگین فرمانده قدرتمند و بانفوذی بود که با آوردن فشار بر امیر سامانی، حکومت خراسان را از آنِ خود کرد.

پس از مرگ امیر عبدالملک، در مورد جانشین وی میان فرماندهان ترک کشمکش در گرفت. آلپ تگین که می خواست برای تقویت نفوذ خود، به جای ولیعهد منصور سامانی، برادر کوچک منصور یعنی نصر جای او را بگیرد، این رقابت را باخته و از مرکز خراسان یعنی نیشابور به غزنی یا غزنه در افغانستان کنونی رفت و در آنجا اعلان استقلال نمود.

این، ابتدای پایان سامانیان و آغاز برآمدن دودمان غزنویان در خراسان به شمار می رود.

پس از مرگ آلپ تگین، فرمانده ترک دیگر دربار سامانی به نام بوری تگین و به دنبال او یکی از غلامان آلپ تگین به نام سبک تگین و فرزند پرتحرک و بی رحمش به نام محمود غزنوی در صدر دولت غزنویان فرمانروای خراسان و بخش های دیگری از ایران تا شمال هندوستان گردید. اما ماوراءالنهر، مخصوصا سغد، تاشکند و فرغانه ظاهرا مورد توجه چندان سلطان محمود نبود. این قسمت از سرزمین های وسیع سامانیان را ترک های قراخانی گرفتند که از شمال و شرق، از آسیای میانه آمده بودند و از ختن و کاشغر تا بالاساغون و حوزه تالاس در قرقیزستان و قزاقستان کنونی دولت ایلاتی گسترده ای را تاسیس نموده بودند.

در آغاز هزاره دوم میلادی یعنی سال های 1000، سرزمین های سامانیان ایرانی بین دو نیروی ترک، غزنویان و قراخانیان تقسیم شده بود: خراسان و متصرفات ایرانی سامانیان در اختیار غزنویان قرار گرفته بود و ماوراءالنهر از جمله مراکز دینی و تجاری آن یعنی بخارا و سمرقند به تصرف قراخانیان درآمده بود که قدرت اصلی شان در آسیای میانه بود.

وارثان سامانیان: غزنویان و قراخانیان

سبکتکین، پدر سلطان محمود غزنوی و فرمانده سابق دولت سامانی، اصالتا از قارلوق های بالاساغون در قرقیزستان کنونی بود و خاستگاه غلامی داشت. اما محمود که زاده «غزنی» در افغانستان کنونی بود، برخلاف امیران طاهری، صفاری و سامانی که خود را تابع خلیفه و تنها «امیر» می خواندند، نخستین حکمران ایرانی بوده که بدون توجه به نظر خلیفه عباسی، خود را «سلطان» نامیده است. اگرچه دولت سلطان محمود غزنوی اصولا متکی به لشکرکشی های مدام برای تامین مخارج دولتی و اخذ خراج ها و مالیات های سنگین از مردم و حاکمان و متنفذین محلی بود، اما در عین حال در اداره امور دیوانی از وزیران و دبیران کاردان و دانشمند ایرانی مانند ابوالفضل بیهقی یاری می گرفت و به ترویج علم و ادب فارسی می کوشید که حضور ابوریحان بیرونی و حکیم فردوسی نمونه های بارز آن است.  از این جهت حکومت های سلطان محمود و جانشین او سلطان مسعود غزنوی، ادامه سنت و سلسله های ایرانی طاهریان، صفاریان و ساسانیان شمرده می شود. 

در مقابل، حاکمان و احتمالا بدنه اصلی دولت قراخانی که مرکزش در قرقیزستان و قزاقستان کنونی بود، از اشراف ایلاتی و چادرنشین قارلوق و دیگر قبایل ترک بودند. بخشی از آنان نیز در واحه های آسیای میانه یکجا نشین شده و همراه با سغدیان به تجارت ابریشم مشغول بودند. آنها مانند غزنویان خاستگاه غلامی نداشتند و مدارج و مدارس نظامی سامانیان را طی نکرده بودند. قراخانیان غالبا به طور مسالمت آمیز و به پیروی از رئیس قبیله و طایفه خود مسلمان شده بودند. آنها از دشت های شمال  آمده و بدون جنگ و خونریزی چندانی جانشین قدرت دولتی سامانیان در بخارا و بخش هایی از خراسان شده بودند.

طایفه هایی که دولت قبیله ای قراخانیان (992-1212) را تشکیل دادند، ترک تبار و ترک زبان بودند. «قراخانی» نام ایل و طایفه بخصوصی نبود. محمود کاشغری از دانشمندان دوره قراخانیان نیز که به گفته خودش اکثر قبایل و اقوام ترک آن دوره را می شناخته و در«دیوان لغات الترک» آنان را معرفی کرده، تنها این نکته را می گوید که حاکمان قراخانی «قرا» نامیده می شوند، مانند «بوغرا قرا خان»[2]. به این ترتیب در آن دوره عنوان ترکی «قرا» و یا «قارا» علاوه بر معنی کنونی «سیاه»، به معنی رئیس و رهبرهم بوده است. عنوان «قراخان» بعد ها باید به معنی «خان خان ها» و یا «ایلک خان/خاقان» رایج شده باشد.  مورخین اسلامی به این سلسله نام های خاقانیه، قراخانیان، ایلک خانیان، ایلیگ خانیان و حتی آل افراسیاب داده اند. موضوع «آل افراسیاب» نامیدن قراخانیان و عموما ترکان و ضمنا «توران» نامیدن سرزمین آنان را که به نظر اکثر دانشمندان معاصر اشتباهی تاریخی است که به خاطر شباهت نام های تور/توران/ترک و ایر/ایران پیش آمده و بخصوص با شاهنامه فردوسی رایج شده، در فصل دیگری به نام «ایران و توران»[3] شرح داده ایم.

به این ترتیب ظاهرا «قراخانی» نام بخصوص یک قوم ترک نبوده، بلکه نام دولتی بوده است که رهبرانشان «قراخان» نامیده می شدند. به نظر گولدن قومیت رهبران این دولت از اقوام مختلف ترکان آن دوره و از جمله قبیله های قارلوق، یغما، چیگیل و تُخسی از دشت های قزاقستان، قرقیزستان، چین و مغولستان کنونی بوده است [4] که بعدها به جنوب و غرب هجوم کرده، فرغانه، تاشکند، سمرقند و بخارا را نیز مدتی در تصرف خود داشته اند.

نفوذ و به قدرت رسیدن ترکان قراخانی در ماوراءالنهر از طریق بدست گرفتن مستقیم حکومت و فرماندهی لشکر بود و اتکای چندانی به مردم ترک زبان نداشت، اگرچه می دانیم که در این دوره کوچ قبایل ترک به سغد، خوارزم، تاشکند و شمال افغانستان آغاز شده بود. بنظر میرسد که به حاکمیت رسیدن قراخانیان در ماوراءالنهر (یا غزنویان در خراسان) صرفا بخاطر زوال سامانیان و ایجاد خلاء قدرت بوده که به دست نظامیان غزنوی در خراسان و روسای ایلاتی قراخانی در ماوراءالنهر پر شده و رابطه چندانی با تعداد روزافزون ترک های دشت ها در آن دوره نداشته است. حتی می دانیم که مراجع با نفوذ اسلامی در بخارا که پیوسته حامی امیران سامانی بوده اند، به دنیال مشاهده زوال سامانیان و برآمدن قراخانیان (که آنها هم سنی و حنفی مذهب بودند) در پاسخ به سوال های مردم، از قراخانیان حمایت کرده و گفته اند که «انها هم مسلمانان مومنی هستند و انشاءالله موفق خواهند بود».

در واقع دولتداری قراخانیان در ماوراءالنهر متکی به حکومتی ایلاتی و «وارداتی» از دشت های آسیای میانه بود. از طرف دیگر، مرکز اصلی حکمرانی قراخانیان نه در بخارا، بلکه در بالاساغون در قرقیزستان کنونی و کاشغر چین بود. در عمل نیز سمرقند، بخارا و خوارزم بخش کوچکی از متصرفات گسترده تر اتحادیه ایلاتی قراخانیان را تشکیل میداد که از نظر اداری به دو بخش مهم تر شرقی عبارت از خُتن و کاشغر و بخش غربی شامل سمرقند و فرغانه بود. در عین حال قراخانیان بخصوص در نیمه اول حکومت خود تالیف و نشر نخستین آثار کتبی ترکی مانند «قوتادقو بیلیگ» (راهنمای سعادت) را تشویق نمودند. بدین ترتیب در کنار عربی و فارسی، زبان ترکی نیز به تدریج به عنوان زبان سوم کتبی در دنیای اسلام مطرح شد. این نخستین آثار زبان ترکی نه در سمرقند، بخارا و یا خوارزم، بلکه در کاشغر تالیف شدند، یعنی ولایتی که در خارج از جغرافیای سنتی فرهنگ ایرانی قرار داشت و جمعیت مختلط سغدی-ترکی آن در سال های 1000 م دیگر غالبا ترک زبان شده بود.

در تاریخ، دودمان قراخانیان نخستین دولت مسلمان ترک به شمار می آید. خصوصیات ترکی، مخصوصا سنت های زندگی و حکومت ایلاتی و کاربرد زبان ترکی میانه در دربار ایلیک خان های قراخانی، این دودمان را از غزنویان، سلجوقیان و خوارزمشاهیان که بنیانگذاران آنها هم اصالتا از آسیای میانه بودند، متمایز میکند. از این جهت، نمونه قراخانیان که با وجود حکومت در محیطی در ابتدا غیر ترکی یعنی ایرانی شرقی در سمرقند، بخارا و خوارزم به ساختار ها و فرهنگ ایلاتی-ترکی خود وفادار ماندند، درخور مطالعه دقیق تر است. عجالتا می توان گفت که احتمالا قرارداشتن اکثر سرزمین های قراخانی در خارج از  سرزمین های سنتی ایرانی و همچنین کوچ و استقرار تعداد زیادی از قبایل مختلف ترک  زبان در سغد، خوارزم و تاشکند در همین دوره زمینه اصلی امتزاج قومی ایرانی-ترکی و تغییر زبان اکثریت مردم در ازبکستان و ترکمنستان کنونی را به وجود آورده است. با این همه، دودمان قراخانیان مشوق فرهنگ و دولتداری ایرانی نیز بود.

برخلاف قراخانیان، غزنویان که بر خراسان و بسیاری از دیگر سرزمین های ایرانی و شمال غربی هند حکم می راندند، اگرچه اصالتا ترک و از آسیای مرکزی بودند، از نگاه دولتداری، ساختار جامعه و فرهنگ کاملا ایرانی و مسلمان شدند. مشابه همین روند، امتزاج و یکسان شوی با ساختار اجتماعی، سیاسی و فرهنگی «وطن های نویافته» را در نمونه دولت های بعدی سلجوقیان و خوارزمشاهیان نیز می توان مشاهده نمود. 

آنچه را که در فصل های گذشته درباره تشکیل و سپس فروپاشی دولت ترک های «گوک تورک» در سال 581 و به دنبال آن فروپاشی خان نشین « ترک های غربی» به دست اویغور ها در سال 744 گفتیم، به یاد بیاوریم. از سال 720 به بعد باقیمانده دولت ترکان غربی تورگش در مرزهای شمالی ازبکستان امروز با سغدیان سمرقند و بخارا متحد شده به کمک چین در چندین نبرد با لشکریان عرب اموی که در سمرقند و بخارا صورت گرفت، بر اعراب پیروز شدند. این همان دوره «تعرض بزرگ ضدعربی» در ماوراءالنهر است که  حکومت «ترک های غربی» یعنی دولت «تورگش» از اعراب، موج مهاجرت قبیله های گوناگون ترک به سوی غرب (اروپا) و جنوب و از آن جمله ماوراءالنهر و ایران آغاز شد.  این تقریبا صد سال پس از پیش از تاسیس دولت سامانیان در ماوراءالنهر بود.

اُغوزها در مرزهای خراسان و ماوراءالنهر

قیمیق ها در غرب سیبری، قپچاق ها  و همچنین پچِنِک ها و خزرها در شمال دریای خزر، بلغارهای وُلگا در غرب آسیا، قرقیز ها در شمال و شرق ماوراءالنهر و قارلوق ها و همچنین اُغوزها که بخشی از باقیمانده ترک های غربی بودند در امتداد سیردریا تا دریاچه آرال و دریای خزردر حال کوچ و نبرد با یکدیگر و دست اندازی به همسایگانشان بودند. ظاهرا در همین هنگام یعنی حدودا سال 745 است که قارلوق ها به جنوب شرق قزاقستان کنونی کوچ می کنند و اغوز ها را که قبلا از کوهستان های غربی آلتای در مغولستان و جنوب روسیه به این سرزمین آمده بودند[5]، به سرزمین های غربی تر، یعنی حوضه سیر دریا، جنوب شرق دریای خزر و شمال خوارزم می رانند. نام اغوزها اولین بار در سال های 850 به صورت «غز» در منابع اسلامی از جمله در «مفاتیح العلوم» محمد خوارزمی ذکر می شود. ابن الاثیر می نویسد که غزها «قومی هستند که در زمان خلیفه المهدی از دورترین سرزمین های ترک به ماوراءالنهر آمدند»[6].

این جابجایی های قومی برای ماوراءالنهر و ایران حائز اهمیت بزرگی است، چرا که در همین سال ها یعنی حدودا 750 میلادی و یا صد سال پس از فتح ایران توسط اعراب، قارلوق ها و اغوزها به مرزهای شرقی ماوراءالنهر یعنی شمال شرق دنیای اسلام می رسند.  اکثر قارلوق ها در آسیای میانه می مانند و با دیگر ترکان دشت ها مانند قپچاق ها، پچنک ها و قرقیزها آمیزش پیدا می کنند، بخشی از آنها هم به ازبکستان و ترکمنستان کنونی می روند. و اما توده اصلی اغوزها به شرق دریای خزر و شمال خوارزم کوچ می کند. اصولا از همین مناطق است که اغوزها در عرض یکی دو قرن بعد وارد خوارزم، ماوراءالنهر و سپس خراسان و باقیمانده سرزمین های ایرانی می شوند و از همان دوره به بعد است که گسترش اسلام میان قبایل ترک شروع می شود.

این تحولات در سال های 750-850 درسرزمین های آنسوی مرزهای خراسان و ماوراء النهررخ داده است.

اکثریت ترکانی که در آن دوره از آسیای میانه وارد خراسان و دیگر سرزمین های ایران و سپس روم شرقی یعنی ترکیه کنونی شدند، متعلق به قوم اغوز بودند که غربی ترین قوم ترک به شمار می رفتند. اغوزها مخصوصا از آن دوره به بعد از نظر تباری و فرهنگی-زبانی آنقدر با ایرانیان ماوراءالنهر و خراسان آمیزش یافتند که محمود کاشغری تقریبا سیصد سال بعد از این تحولات در «دیوان لغات الترک» خود نوشت «وقتی که اغوزها با ایرانیان اختلاط نمودند، بسیاری کلمات ترکی را فراموش نموده و در مقابل، لغات فارسی به کار بردند»[7]. طوری که معلوم می شود، در این مدت سیصد ساله، زبان عمومی ترکان اغوزدر اثر مجاورت با فرهنگ و زبان ایرانیان از همسایگان شرقی قراخانی و یا قارلوق و همچنین قپچاق آنها دورتر شده است.

در این دوره بود که بنیانگذار دودمان قراخانیان، «ساتوق بوغرا خان» به اسلام گروید و به گفته تاریخنویس عرب، ابن اثیر، «ترک های دویست هزار چادر، اسلام آورند»[8].  البته معلوم نیست که این رقم چقدر درست است. با اینهمه می دانیم که هنگامی که خان یعنی رئیس یک قبیله ترک به اسلام می گروید، همه ترک های چادرنشینی که تابع او بودند نیز مسلمان می شدند. اما طبعا آنها تا مدت ها بعد بسیاری از عادت ها و باورهای پیشین خود را که مربوط به آیین شمن باوری و یا بودایی بود، محافظه می نمودند.

منابع دیگر اسلامی از افزایش دست اندازی های ترک ها و بخصوص اغوزها و بخشی از قارلوق های همسایه به ماوراءالنهر و خراسان، کوچ و سکونت آنها، افزایش تهاجم های نیروهای خلافت و دولت محلی طاهریان به دشت های آسیای میانه برای دفع حملات ترک ها و در عین حال اسیرگرفتن آنان خبر می دهند. در جریان این ناآرامی ها و کشمکش های سیاسی و قومی که حکومت هیچ ایالت و ولایت و ناحیه ای پابرجا نبود و تقریبا همه طایفه ها و قبیله های ترک نه تنها در همسایگی ایران بلکه در داخل دشت های شمال و شرق نیزدر حال حرکت، تلاطم، اتحاد و رویارویی به وقفه با یکدیگر بودند، کوچ ترک ها به سرزمین های اسلامی افزایش می یابد. ظاهرا فقدان یک دولت منسجم و قدرتمند ترفشار فزاینده ناشی از رویارویی و کوچ بی وقفه قبایل ترک همسایه و بدون شک کمبود مواد غذایی و تامین چراگاه های لازم برای احشام همراه با امید غارت و ثروت انگیزه اصلی این کوچ ها بوده است.

سقوط  پرهیزناپذیرسامانیان مُهره کوچکی بود که این روند طولانی و پیچیده تاریخ منطقه را به حرکت درآورد.

ترک ها در دو سوی آمودریا

در سال 995 قراخانیان وارد بخارا شده  و امیر سامانی را از حکومت برکنار نمودند. این پایان حاکمیت و اکثریت دستکم یکهزارساله ایرانیان در ماوراءالنهر و آغاز روند ترک زبان شدن این منطقه بود.

به گفته تاریخنویسان، گذار قدرت از سامانیان ایرانی به قراخانیان ترک بدون جنگ و خونریزی رخ داد و حتی نصر ایلک (و یا ایلیگ)، «قاغان/قاآن» (به عربی: خاقان) قراخانی که به اسلام گرویده بود، به مردم سغد پیام داد که او همچون «دوست و همکیش» آنها به بخارا رفته و قدرت را تصرف کرده است. واقعا هم هنگامیکه قراخانیان سنی وارد شهرهای ماوراءالنهرشدند، با هیچ مقاومتی روبرو نگشتند. امیر سامانی، عبدالملک،  کوششی نشان داد تا مردم را بر ضد قراخانیان بشوراند، اما با  بی تفاوتی آنان روبرو شد. حتی علمای با نفوذ بخارا به مردم توصیه کردند که «قراخانیان نیز مسلمانان مومن و اهل سنت هستند و انشالله لایق حکومت می باشند»[9].  ده سال بعد آخرین «امیر» بی قدرت سامانی، اسماعیل دوم، کوششی دیگر برای گرفتن یاری از ترک ها و بازگشت به تخت و دربار خود در بخارا نمود، اما موفق نشد و قدرت دولتی رسما به دست قراخانیان ترک افتاد.

طبق سنن ترکی، اعضای طایفه و دودمان حاکم قراخانی، دولت را «تیول» یعنی مِلک و زمین شخصی خود به حساب می آوردند. طبق همین سنت، دولت به دو «جناح» تقسیم شده بود: یک جناح تابع «خاقان بزرگ» بود که بر همه خان های دیگر حکمرانی می کرد و جناح دیگر تحت حاکمیت خاقان دوم قرار داشت. آنها نیز خان های زیردست و کوچکتر خود را داشتند که ولایات و روستاها را میان همدیگر تقسیم کرده بودند[10].

امیر جناح غربی دولت قراخانیان، ابراهیم تَمقاچ بوغراخان که بر ماوراءالنهر حکمرانی می کرد، به سختگیری و در عین حال انصاف و تامین امنیت معروف بود.  روایت است که روزی دزدان بر سر در قصر ابراهیم در بخارا نوشته بودند: «ما مانند پیاز هستیم. هر قدر سر ما را ببُرید، همانقدربیشتر می شویم.» می گویند ابراهیم پس از دیدن این شعار، در پاسخ به دزدان زیر همان شعار چنین نوشت: «من هم همانند یک باغبان در اینجا ایستاده ام. شما هرقدر که بیشتر شوید، من هم همان قدر شما را ریشه کن خواهم نمود»[11].

توده اصلی قراخانیان و حتی اشراف حاکم قراخانی نیز اکثرا کوچ نشین و یا نیمه کوچ نشین بودند[12]. اما بخشی از قشر حاکم قراخانیان ضمن نزدیکی و همکاری با سغدیان در تجارت راه ابریشم، یکجا نشین و شهری شده بود. آنها تحت تاثیر اسلام و فرهنگ ایرانی سامانیان قرار داشتند، اما در عین حال فرهنگ و زبان ترکی را نیز تشویق می کردند.

سلاطین دیگر مانند سلجوقیان و خوارزمشاهیان ترک که پس از سامانیان در این منطقه بر سر کار آمدند، با وجود اصالت ترکی خود، فرهنگ ایرانی-اسلامی  را رواج دادند، در حالیکه قراخانیان نخستین دولت ترک مسلمان و همچنین آغازگر یک فرهنگ «ترکی-اسلامی» بودند.

نخستین کتاب های ترکی نیز در این دوره انتشار یافت. از آن جمله است نصیحت نامه منظوم «قوتادقو بیلیگ» ( به معنی دانش سعادت بخش) از قرن یازدهم که نخستین کتاب ترکی شمرده می شود که عبارت از نصایح و درس های اخلاقی برای خاقان های ترک است. اثر دوم دانشنامه معروف «دیوان لغات الترک» به قلم محمود کاشغری از همان دوره است که جهت آشنایی اعراب با ترک ها به عربی نوشته شده است. کاشغری در این کتاب طایفه های ترک، تاریخ مختصرو فرهنگ و زبان آنان و تکه شعرهای مردمی و ضرب المَثل های ترکی آن دوره را ذکر و توصیف نموده است. از نگاه خود آگاهی فرهنگی و هویتی ترکان، این دو اثر، بخصوص در شرایط حاکمیت زبان و فرهنگ عربی و فارسی آن دوران اهمیت بزرگی یافته اند[13].

در دوره قراخانیان تجارت و کشاورزی کم و بیش همانند دوران سامانیان باقی ماند. قراخانیان نیز مانند پیشینیان سامانی خود، تجارت از راه ابریشم را تشویق نمودند.

در مورد وضع و حقوق زنان باید گفت که آنچه که در دوره سامانیان با گسترش اسلام آغاز شده بود، در دوره قراخانیان و غزنویان نیز ادامه یافت. پیش از اسلام زنان یکجا نشین ماوراءالنهر آزادی نسبی حرکت در بیرون از خانه داشتند و این، در مورد زنان ترک های دشت نشین هم صدق می کرد. اما پس از اسلام، زنان یکجا نشین هردو گروه درخانه های خود ماندند و تنها با چادر و روبند و در همراهی مردان توانستند به بیرون از خانه بروند، در حالیکه زنان چادرنشین و حتی زنان روستایی یکجا نشین که هنوز چندان تحت تاثیر دین قرار نگرفته بودند، آزادتر از زنان شهرها بودند که پیش از روستاها به اسلام گرویدند.

برعکس خراسان در دوره هجوم های سلجوقیان اغوز در پنجاه-شصت سال بعد، در دوره قراخانیان نشانه ای دایر بر آن نیست که زمین های کشاورزی ماوراءالنهر تبدیل به چراگاه های احشام ترکان چادرنشین شده باشد. این موضوع چندان هم شگفت انگیز نیست، چرا که برخلاف خراسان و دشت های آسیای میانه در آن سوی رودخانه سیر دریا، سرزمین های ماوراءالنهر یعنی ازبکستان، تاجیکستان و ترکمنستان کنونی زمین های وسیع و سرسبز و چراگاه های قابل توجهی برای گله های قبایل ترک نداشتند (وهنوز هم ندارند).

در نتیجه حکومت قراخانیان، «دهقانان» ایرانی و بومی، یعنی اشراف مرفه و زمین دارموقعیت و وزنه اقتصادی و اجتماعی خود را از دست داده  و به «روستاییان» تُهیدست تبدیل شدند. از آن موقع به بعد در زبان فارسی ایران و تاجیکستان، نام «دهقان» و یا «دهگان» نه به زمینداران مرفه و با نفوذ، بلکه صرفا به روستاییان داده شد[14]. اما به نظر می رسد که زوال قشر مرفه و با نفوذ «دهقانان» یعنی اشراف زمیندار ایرانی نه در نتیجه حاکمیت قراخانیان بر ماوراءالنهر، بلکه در اثر حاکمیت اعراب و اسلام رخ داده است، چرا که همین روند را در چند قرن نخست پس از فتوحات اعراب در خود ایران و از جمله خراسان نیز می توان مشاهده نمود. در بسیاری موارد دهقانان قدیم به روستاییان عادی به معنای امروزی تبدیل شدند، مقروض گشته و به شهرها مهاجرت نمودند و یا در مقابل پول و یا تامین گذران خانواده های خود، تن به غلامی اربابان جدید دادند. این مناسبات در دوره دودمان های بعدی یعنی سلجوقیان و ایلخانان مغول در مناطق مرکزی و غربی ایران و از جمله آذربایجان نیز به اشکال گوناگونی ادامه یافت[15].

قراخانیان در سراسر دوره استیلای خود بر ماوراءالنهر و بخشی از دشت های غربی اوراسیا (قرقیزستان و قزاقستان کنونی) «به صورت اتحادیه ای قبیله ای باقی ماندند و هرگز دولتی متحد و یکپارچه تشکیل ندادند»[16]. اکثر قاآن های قراخانی به صورت کوچ نشین و  یا نیمه کوچ نشین می زیستند. ولایات و روستاها به صورت «اقطاع» برای مدتی معین به قاآن ها و خان های قراخانی بخشیده می شد. برخی خان های کوچک تر نیزمنتظر «نوبت» خود برای ارتقاع در نردبان قدرت و نفوذ بودند. این وضع باعث تقویت نیروهای گریز از مرکز و خودسری قاآن ها و خان های مختلف می شد. از این جهت در دهه های نخست قرن یازدهم اختلافات خونین میان دولتداران قراخانی درافتاد.

اقطاع وسیله ای جهت کسب درآمد برای دولت و حکام بزرگ بود. سلطان و یا امیر جهت تامین مخارج دولتی و یا شخصی، زمینی را برای مدت معینی به کسی می بخشید و در مقابل آن زر و سیم و یا مال و ثروتی طلب می کرد. جزئیات این راه درآمد برای حکومت ها در هر دوره و منطقه فرق می کرد. این موضوع هنوز به طور دقیق از سوی مورخین بررسی نشده است. آنچه که تا حدی روشن است، این است که هر قدر درآمد دولت های شرقی خلافت کمتر و یا حرص جمع آوری پول و ثروت امیران و سلاطین بیشتر شده، اقطاع زمین  نیز افزایش یافته و زمین های وسیع تری را در بر گرفته است. در عین حال که این روش (همانند افزودن مالیات ها) بخصوص در تنگنا های مالی برای حکومت ها مفید واقع شده، در عمل زمینه مساعدی برای سوء استفاده شخصی حاکمان و خانواده های آنان را نیز فراهم کرده است، تا جایی که می بینیم در برخی حالت ها وقتی امیر و سلطانی زمینی را برای مدت معینی به کسی سپرده، آنگاه که باز نیاز به پول بیشتری حس کرده، آن اقطاع را لغو کرده، همان زمین را دوباره به کس دیگری به عنوان اقطاع بخشیده است. جالب است که در دوره سامانیان موارد اقطاع زمین از سوی امیران به مراتب کمتر از دوره دودمان های بعدی است. به نظر می رسد در دوره قراخانیان اقطاع زمین از سوی قاآن های قراخانی رواج یافته و دوره سلجوقیان و ایلخانان مغول مرحله اوج اقطاع زمین و احتمالا سوء استفاده از آن بوده، اما در دوره دودمان های دیگر نظیر آل بویه و خوارزمشاهیان نیز به صورت دیگری موجود بوده است.

قراخانیان عاقبتی کم و بیش شبیه پیشینیان ایرانی خود  یعنی سامانیان داشتند. علمای بخارا و بخصوص خانواده با نفوذ «برهان» (آل برهان) که بسیاری از علما و فقهای حنفی شهر از آنان بودند، در اواخر دولت قراخانیان بر علیه قراخانیان برخاستند. بخارا به عنوان پایتخت ماوراءالنهر و مرکز این علما در واقع مستقل از قاآن های قراخانی و تحت حاکمیت «آل برهان» و علمای دینی آنان قرار داشت. بخصوص در این دوره بود که قاآن های قراخانی شاید هم برای جلب اعتماد علمای دینی کوشش بیشتری در جهت تاسیس ساختمان های عمومی مانند مسجد ها، کاروانسرا ها و حمام ها نمودند. با اینهمه، دولتداران قراخانی چنان ضعیف شده بودند که علمای اسلامی بخصوص در شهر و ولایت بخارا به مخالفت آشکار با آنان می پرداختند و حتی آنها را متهم به «الحاد» و «کفر» می نمودند، اما زور قراخانیان به علمای اسلامی نمی رسید[17].

در سال های پایانی قرن یازدهم، قراخانیان تحت حاکمیت سلجوقیان در آمدند و با زوال سلجوقیان، اقوام ترک های شرقی به نام «قراختای» بر ماوراءالنهر حاکم شدند، تا اینکه خوارزمشاهیان ترک آنان را نیز عقب زده و تا هجوم مغول در ماوراءالنهر حکم راندند.

این وضع بخش شمال شرقی دولت قبلی سامانیان یعنی ماوراءالنهر بود. مابقی دولت سامانیان، ازجمله خراسان، افغانستان کنونی و شمال هندوستان به دست غرنویان افتاده بود.


زیرنویس ها:

[1] فرای 1993، 204

[2] گولدن 1990، 357-358

[3] جوادی 2015، 12-16

[4] گولدن، همانجا

[5] گولدن 1990، 207

[6] ابن الاثیر به نقل از گولدن، همانجا

[7] کاشغری و دانکوف، جلد یکم، ص 51

[8] گولدن به نقل از ابن الاثیر 2011، 70

[9] گولدن 1990، 360

[10] گولدن 2011، 70

[11] بارتولد 312

[12] گولدن 2001، 71

[13] دانکوف 73-80

[14] گولدن 2011، 71

[15] هیئت 170-171

[16] باسورث 1381، 19

[17] گولدن، همانجا

(منابع اصلی در این لینک)



دسته‌ها:ماوراءالنهر و اسلام, رنگارنگ