سامانیان ایرانی می روند، قراخانیان و غزنویان ترک می آیند

آمودریا و سیردریا (نقشه اصلی از ویکی پدیا)

(بخش پنجم رشته گفتار «ایرانیان و ترکان ماوراءالنهر در اوایل اسلام»)

ترک ها در ماوراءالنهر

از نگاه رسمی، امیران سامانی نماینده های خلیفه بغداد در خراسان و ماوراءالنهربودند، اما مستقل از خلیفه عمل می کردند. به همین ترتیب حاکمین شهر ها و ولایت های ماوراءالنهر نیز رسما برگزیدگان و نمایندگان سامانیان بودند. اما در عمل آنها نیز تا حد زیادی مستقل از امیران سامانی حکم می راندند و بخصوص هر بار که دولت مرکزی ضعیف می شد، حاکمان و شاهان کوچک محلی و به ویژه فرمانداران ولایت های مرزی («ملوک اطراف»)  که معمولا از دودمان های قدیمی مرزبان های ساسانی بودند، رو به شورش می نهادند.

در خراسان و ماوراءالنهر نیز همانند باقیمانده سرزمین های خلافت عباسی، رفته رفته تعداد غلامان ترک که نقش مهمی همچون فرمانده و حتی حاکم و سپهسالار را بازی می کردند، افزایش می یافت. پس از مدتی، آنها به تصمیم های امیران سامانی مداخله می کردند و یا حتی به جای آنها تصمیم می گرفتند، تا جایی که به گفته فرای از دوره امیر عبدالملک (954م) به بعد، امیران سامانی همه مطیع و بازیچه فرماندهان ترک بودند[1]. از میان  این فرماندهان نورسیده، بخصوص آلپ تگین فرمانده قدرتمند و بانفوذی بود که با آوردن فشار بر امیر سامانی، حکومت خراسان را از آنِ خود کرد.

پس از امیر عبدالملک، فرماندهان ترک در مورد تعیین جانشین امیر، میان خود به کشاکش پرداختند. آلپ تگین که می خواست برای کنترل کامل دولت سامانی، به جای ولیعهد منصور سامانی، برادر کوچک منصور یعنی نصر جای او را بگیرد، این رقابت را باخت و از مرکز خراسان یعنی نیشابور به غزنه در افغانستان کنونی رفت و در آنجا اعلان استقلال نمود. این، ابتدای پایان سامانیان و آغاز برآمدن دودمان غزنویان در خراسان به شمار می رود.

پس از مرگ آلپ تگین، یک فرمانده دیگرترک دربار سامانی به نام بوری تگین و به دنبال او یکی از غلامان خود آلپ تگین به نام سبک تگین و فرزند پرتحرک و بی رحمش محمود غزنوی در صدر دولت غزنویان بر خراسان و بخش های دیگری از ایران و حتی شمال هندوستان حکم می راند. اما ماوراءالنهر، مخصوصا سغد، تاشکند و فرغانه ظاهرا مورد توجه چندان غزنویان نبود. ترک های قراخانی که در آن سوی سیردریا، در بالاساغون و کاشغر دولت خود را تاسیس کرده بودند نیز می خواستند از سیر دریا گذشته خلاء قدرت در ماوراءالنهر را که با زوال سامانیان ایجاد شده بود، پرکنند. آنها پس از جنگ هایی نسبتا سبک و سپس مذاکره با غزنویان، ماوراءالنهر را به سرزمین خود علاوه نمودند و آمودریا مرز میان دولت غزنوی خراسان و دولت قراخانی ماوراءالنهرشد.

قراخانیان در بخارا

طایفه هایی که دولت قبیله ای قراخانیان (992-1212) را تشکیل دادند، ترک تبار و ترک زبان بودند. «قراخانی» نام ایل و طایفه بخصوصی نبوده است و محمود کاشغری از دانشمندان دوره قراخانیان نیز که به گفته خودش اکثر قبایل و اقوام ترک آن دوره را می شناخته و در«دیوان لغات الترک» معرفی کرده، تنها می گوید که «حاکمان قراخانی «قارا» (قرا)  نامیده می شوند، مانند «بوغرا قارا (قرا) خان»[2]. با این ترتیب قارا/قرا به غیر از معنی ترکی کنونی «سیاه» رئیس و رهبرهم معنی می داده است. عنوان «قراخان» بعد ها باید به معنی «خان خان ها» و یا «ایلک خان/خاقان» رایج شده باشد.  مورخین اسلامی به این سلسله نام های خاقانیه، قراخانیان، ایلک خانیان، ایلیگ خانیان و یا حتی آل افراسیاب داده اند. موضوع «آل افراسیاب» نامیدن قراخانیان و عموما ترکان و «توران» نامیدن سرزمین آنان را که به نظر اکثر دانشمندان معاصر اشتباهی تاریخی است که به خاطر شباهت نام های تور/توران/ترک و ایر/ایران پیش آمده و بخصووص با «شاهنامه فردوسی» رایج شده، در نوشته دیگری به نام «ایران و توران»[3] روشن کرده ایم.

با این ترتیب ظاهرا «قراخانی» نه نام بخصوص یک قوم ترک، بلکه نام دولتی بوده است که رهبرانشان «قراخان» نامیده می شدند. قومیت رهبران این دولت از اقوام مختلف ترک آن دوره و به نظر گولدن (همانجا) احتمالا قبیله های ترک قارلوق، یغما، چیگیل و تُخسی از دشت های قزاقستان، قرقیزستان، چین و مغولستان کنونی بوده است که دیر تر به جنوب و غرب هجوم کرده، فرغانه، تاشکند، سمرقند و بخارا را نیز برای مدتی به دولت خود افزوده اند.

آنچه را که در بخش های پیشین درباره تشکیل و سپس فروپاشی دولت ترک های «گوک تورک» در سال 581 و به دنبال آن فروپاشی خان نشین « ترک های غربی» به دست اویغور ها در سال 744 گفتیم، به یاد بیاوریم. با شکست نهایی حکومت «ترک های غربی» و باقیمانده آن یعنی دولت «تورگش»، موج مهاجرت قبیله های گوناگون ترک به سوی غرب (اروپا) و جنوب و از آن جمله ماوراءالنهر و ایران آغاز شد.  این تقریبا صد سال پیش از تاسیس دولت سامانیان در ماوراءالنهر بود.

قیمیق ها در غرب سیبری، قپچاق ها  و همچنین پچِنِک ها و خزرها در شمال دریای خزر، بلغارهای وُلگا در غرب آسیا، قرقیز ها در شمال و شرق ماوراءالنهر و قارلوق ها و همچنین اُغوزها که بخشی از باقیمانده ترک های غربی بودند در امتداد سیردریا تا دریاچه آرال و دریای خزردر حال کوچ و نبرد با همدیگر و دست اندازی به همسایه هایشان بودند. ظاهرا در همین مرحله (حدودا سال 745) است که قارلوق ها به جنوب شرق قزاقستان کنونی کوچ می کنند و اغوز ها را که قبلا از کوهستان های غربی آلتای به این سرزمین آمده بودند، به سرزمین های غربی تر، یعنی حوضه سیر دریا، جنوب شرق دریای خزر و شمال خوارزم می رانند.

قارلوق ها و اغوزها به مرزهای شرقی ماوراءالنهر یعنی شمال شرقی دنیای اسلام رسیده بودند.

در این دوره بود که بنیانگذار دودمان قراخانیان، «ساتوق بوغرا خان» به اسلام می گرود و به گفته تاریخنویس عرب، ابن اثیر، «ترک های دویست هزار چادر، اسلام می آورند»[4]. معلوم نیست که این رقم چقدر درست است. با اینهمه می دانیم که هنگامی که خان یعنی رئیس یک قبیله ترک به اسلام می گروید، همه ترک های چادرنشینی که تابع او بودند نیز مسلمان می شدند. اما طبعا آنها تا مدت ها بعد بسیاری از عادت ها و باورهای پیشین خود را که مربوط به آیین شمن باوری و یا بودایی بود، محافظه می نمودند.

سقوط  پرهیزناپذیرسامانیان مُهره کوچکی بود که این روند طولانی و پیچیده تاریخ منطقه را به حرکت درآورد.

ترک ها در دو سوی آمودریا

در سال 995 قراخانیان وارد بخارا شده  و امیر سامانی را از حکومت برکنار نمودند. این پایان حاکمیت و اکثریت دستکم یکهزارساله ایرانیان در ماوراءالنهر و آغاز روند ترک زبان شدن این منطقه بود.

به گفته تاریخنویسان، گذار قدرت از سامانیان به قراخانیان بدون جنگ و خونریزی رخ داد و حتی نصر ایلک (و یا ایلیگ)، «قاغان/قاآن» (به عربی: خاقان) قراخانی که به اسلام گرویده بود، به مردم سغد پیام داد که او همچون «دوست و همکیش» آنها به بخارا رفته و قدرت را تصرف کرده است. واقعا هم هنگامیکه قراخانیان سنی وارد شهرهای ماوراءالنهرشدند، با هیچ مقاومتی روبرو نگشتند. امیر سامانی، عبدالملک،  کوششی نشان داد تا مردم را بر ضد قراخانیان بشوراند، اما با  بی تفاوتی آنان روبرو شد. حتی علمای با نفوذ بخارا به مردم توصیه کردند که «قراخانیان نیز مسلمانان مومن و اهل سنت هستند و انشالله لایق حکومت می باشند»[5].  ده سال بعد آخرین «امیر» بی قدرت سامانی، اسماعیل دوم، کوششی دیگر برای گرفتن یاری از ترک ها و بازگشت به تخت و دربار خود در بخارا نمود، اما موفق نشد و قدرت دولتی رسما به دست قراخانیان ترک افتاد.

طبق سنن ترکی، اعضای طایفه و دودمان حاکم قراخانی، دولت را «تیول» یعنی مِلک و زمین شخصی خود به حساب می آوردند. طبق همین سنت، دولت به دو «جناح» تقسیم شده بود: یک جناح تابع یک «خاقان بزرگ» بود که بر همه خان های دیگر حکمرانی می کرد و جناح دیگر تحت حاکمیت یک خاقان دوم قرار داشت. آنها نیز خان های زیردست و کوچکتر خود را داشتند که ولایات و روستاها را میان همدیگر تقسیم کرده بودند[6].

امیر جناح غربی دولت قراخانیان، ابراهیم تَمقاچ بوغراخان، هم به سختگیری و هم به انصاف و تامین امنیت معروف بود.  روایت است که روزی دزدان بر سر در قصر ابراهیم در بخارا نوشته بودند: «ما مانند پیاز هستیم. هر قدر ما را ببُرید، بیشتر می شویم.» می گویند ابراهیم پس از دیدن این شعار، در پاسخ به دزدان زیر همان شعار چنین نوشت: «من هم همانند یک باغبان در اینجا ایستاده ام. شما هرقدر که بیشتر شوید، همان قدر شما را ریشه کن خواهم نمود»[7].

توده اصلی قراخانیان و حتی اشراف حاکم قراخانی نیز اکثرا کوچ نشین و یا نیمه کوچ نشین بودند[8]. اما بخشی از قشر حاکم قراخانیان ضمن نزدیکی و همکاری با سغدیان در تجارت راه ابریشم، یکجا نشین و شهری شده بود. آنها تحت تاثیر اسلام و فرهنگ ایرانی سامانیان قرار داشتند، اما در عین حال فرهنگ و زبان ترکی را نیز تشویق می کردند.

سلاطین دیگرمانند سلجوقیان و خوارزمشاهان ترک که پس از سامانیان در این منطقه بر سر کار آمدند، با وجود اصالت ترکی خود، فرهنگ ایرانی-اسلامی  را رواج دادند، در حالیکه قراخانیان نخستین دولت ترک مسلمان و همچنین آغازگر یک فرهنگ «ترکی-اسلامی» بودند.

نخستین کتاب های ترکی نیز در این دوره انتشار یافت. از آن جمله است نصیحت نامه منظوم «قوتادقو بیلیگ» ( به معنی دانش سعادت بخش) از قرن یازدهم که نخستین کتاب ترکی شمرده می شود که عبارت از نصایح و درس های اخلاقی برای خاقان های ترک است. اثر دوم دانشنامه معروف «دیوان لغات الترک» به قلم محمود کاشغری از همان دوره است که به عربی نوشته شده، اما طایفه های ترک، تاریخ مختصرو فرهنگ و زبان آنان و تکه شعرهای مردمی و ضرب المَثل های آنان را به ذکر و توصیف نموده است. از نگاه خود آگاهی فرهنگی و هویتی ترکان، این دو اثر، بخصوص در شرایط حاکمیت مطلق زبان و فرهنگ عربی و فارسی آن دوران اهمیت بزرگی یافته اند[9].

در دوره قراخانیان تجارت و کشاورزی کم و بیش همانند دوران سامانیان باقی ماند. قراخانیان نیز مانند پیشینیان سامانی خود، تجارت از راه ابریشم را تشویق نمودند.

در مورد وضع و حقوق زنان باید گفت که آنچه که در دوره سامانیان با گسترش اسلام آغاز شده بود، در دوره قراخانیان و غزنویان نیز ادامه یافت. پیش از اسلام زنان یکجا نشین ماوراءالنهر آزادی نسبی حرکت در بیرون از خانه داشتند و این، در مورد زنان ترک های دشت نشین هم صدق می کرد. اما پس از اسلام، زنان یکجا نشین هردو گروه درخانه های خود ماندند و تنها با چادر و روبند و در همراهی مردان توانستند به بیرون از خانه بروند، در حالیکه زنان چادرنشین و حتی زنان روستایی یکجا نشین که هنوز چندان تحت تاثیر دین قرار نگرفته بودند، آزادتر از زنان شهرها بودند که پیش از روستاها به اسلام گرویدند.

برعکس خراسان در دوره هجوم های سلجوقیان اغوز در پنجاه-شصت سال بعد، در دوره قراخانیان نشانه ای دایر بر آن نیست که زمین های کشاورزی ماوراءالنهر تبدیل به چراگاه های ترکان چادرنشین شده باشد. این موضوع چندان هم شگفت انگیز نیست، چرا که برخلاف خراسان و دشت های آسیای میانه در آن سوی رودخانه سیر دریا، سرزمین های ماوراءالنهر یعنی ازبکستان، تاجیکستان و ترکمنستان کنونی زمین های وسیع و سرسبز و چراگاه های قابل توجهی برای گله های قبایل ترک نداشتند (وهنوز هم ندارند).

در نتیجه حکومت قراخانیان، «دهقانان» ایرانی و بومی، یعنی اشراف مرفه و زمین دارموقعیت و وزنه اقتصادی و اجتماعی خود را از دست داده  و به «روستاییان» تُهیدست تبدیل شدند. از آن موقع به بعد در زبان فارسی ایران و تاجیکستان، نام «دهقان» و یا «دهگان» نه به زمینداران مرفه، بلکه صرفا به روستاییان داده شد[10]. اما به نظر می رسد که زوال قشر مرفه و با نفوذ «دهقانان» یعنی اشراف زمیندار ایرانی نه در نتیجه حاکمیت قراخانیان بر ماوراءالنهر، بلکه در اثر حاکمیت اعراب و اسلام رخ داده است، چرا که همین روند را در چند قرن نخست پس از فتوحات اعراب در خود ایران و از جمله خراسان نیز می توان مشاهده نمود. در بسیاری موارد دهقانان قدیم به روستاییان عادی به معنای امروزی تبدیل شدند، مقروض گشته و به شهرها مهاجرت نمودند و یا در مقابل پول و یا تامین گذران خانواده های خود، تن به غلامی اربابان جدید دادند. این مناسبات در دوره دودمان های بعدی یعنی سلجوقیان و ایلخانان مغول در مناطق مرکزی و غربی ایران و از جمله آذربایجان نیز به اشکال گوناگونی ادامه یافت[11].

به نظر می رسد قراخانیان در سراسر دوره استیلای خود بر ماوراءالنهر و بخشی از دشت های غربی اوراسیا (قرقیزستان و قزاقستان کنونی) «به صورت اتحادیه ای قبیله ای باقی ماندند و هرگز دولتی متحد و یکپارچه تشکیل ندادند»[12]. اکثر قاآن های قراخانی به صورت کوچ نشین و  یا نیمه کوچ نشین می زیستند. ولایات و روستاها به صورت «اقطاع» برای مدتی معین به قاآن ها و خان های قراخانی بخشیده می شد. برخی قاآن های کوچک تر نیزمنتظر «نوبت» خود برای ارتقاع در نردبان قدرت و نفوذ بودند. این وضع باعث تقویت نیروهای گریز از مرکز و خودسری قاآن ها و خان های مختلف می شد. از این جهت در دهه های نخست قرن یازدهم اختلافات خونین میان دولتداران قراخانی درافتاد.

اقطاع وسیله ای جهت کسب درآمد برای دولت و حکام بزرگ بود. سلطان و یا امیری جهت تامین مخارج دولتی و یا شخصی، زمینی را برای مدت معینی به کسی می بخشید و در مقابل آن زر و سیم و یا مال و ثروتی طلب می کرد. جزئیات این راه درآمد برای حکومت ها در هر دوره و منطقه فرق می کرد. این موضوع هنوز به طور دقیق از سوی مورخین بررسی نشده است. آنچه که تا حدی روشن است این است که هر قدر درآمد دولت های شرقی خلافت کمتر و یا حرص جمع آوری پول و ثروت امیران و سلاطین بیشتر شده، اقطاع زمین  نیز افزایش یافته و زمین های وسیع تری را در بر گرفته است. در عین حال که این روش (همانند افزودن مالیات ها) بخصوص در تنگنا های مالی برای حکومت ها مفید واقع شده، در عمل زمینه بسیار مساعدی برای سوء استفاده شخصی حاکمان و خانواده های آنان را نیز فراهم کرده است، تا جایی که می بینیم در برخی حالت ها وقتی امیر و سلطانی زمینی را برای مدت معینی به کسی سپرده، آنگاه که باز نیاز به پول بیشتری حس کرده، آن اقطاع را لغو کرده، همان زمین را دوباره به کس دیگری به عنوان اقطاع بخشیده است. جالب است که در دوره سامانیان موارد اقطاع زمین از سوی امیران به مراتب کمتر از دوره دودمان های بعدی است. به نظر می رسد در دوره قراخانیان اقطاع زمین از سوی قاآن های قراخانی رواج بافته و دوره سلجوقیان و ایلخانان مغول مرحله اوج اقطاع زمین و احتمالا سوء استفاده از آن بوده، اما در دوره دودمان های دیگر نظیر آل بویه و خوارزمشاهان نیز به صورت دیگری موجود بوده است.

قراخانیان عاقبتی کم و بیش شبیه پیشینیان ایرانی خود  یعنی سامانیان داشتند. علمای بخارا و بخصوص خانواده با نفوذ «برهان» (آل برهان) که بسیاری از علما و فقهای حنفی را در بر می گرفت، در اواخر دولت قراخانیان بر علیه آنان برخاستند. بخارا به عنوان پایتخت ماوراءالنهر و مرکز این علما در واقع مستقل از قاآن های قراخانی و تحت حاکمیت «آل برهان» و علمای دینی آنان قرار داشت. بخصوص در این دوره بود که قاآن های قراخانی شاید هم برای جلب اعتماد علمای دینی کوشش بیشتری در جهت تاسیس ساختمان های عمومی مانند مسجد ها، کاروانسرا ها و حمام ها نمودند. با اینهمه، دولتداران قراخانی چنان ضعیف شده بودند که علمای اسلامی بخصوص در شهر و ولایت بخارا به مخالفت آشکار با آنان می پرداختند و حتی آنها را متهم به «الحاد» و «کفر» می نمودند، اما زور قراخانیان به علمای اسلامی نمی رسید[13].

در سال های پایانی قرن یازدهم قراخانیان تحت حاکمیت سلجوقیان در آمدند و با زوال سلجوقیان، اقوام ترک های شرقی به نام «قراختای» بر ماوراءالنهر حاکم شدند، تا اینکه خوارزمشاهان ترک آنان را نیز عقب زده و تا هجوم مغول در ماوراءالنهر حکم راندند.

این وضع بخش شمال شرقی دولت قبلی سامانیان یعنی ماوراءالنهر بود. مابقی دولت سامانیان، ازجمله خراسان، افغانستان کنونی و شمال هندوستان را غرنویان گرفته بودند.

 (ادامه دارد)

[1] فرای 1993، 204

[2] گولدن 1990، 357-358

[3] جوادی 2015، 12-16

[4] گولدن به نقل از ابن الاثیر 2011، 70

[5] گولدن 1990، 360

[6] گولدن 2011، 70

[7] بارتولد 312

[8] گولدن 2001، 71

[9] دانکوف 73-80

[10] گولدن 2011، 71

[11] هیئت 170-171

[12] باسورث 1381، 19

[13] گولدن، همانجا

(منابع اصلی در این لینک)



دسته‌ها:ماوراءالنهر و اسلام, رنگارنگ