فراز و فرود خوارزم

جایگاه ماوراءالنهر و خوارزم در آسیای میانه

در آمد

در بخش گذشته سلسله گفتار «ریگ آمو: ماوراءالنهر در اوایل اسلام»  از فروپاشی دولت سامانیان و جایگزین شدن آن با دو دودمان ترک آسیای میانه سخن گفتیم: قراخانیان در ماوراءالنهر و غزنویان در خراسان و بخش های وسیع ایران و هند. این مرحله، پایان آرامش نسبی بود که با خلافت عباسیان در عالم اسلام و دولت سامانیان در ماوراءالنهر و خراسان برقرار شده  بود. در ماوراءالنهر، شکوفایی علم، تجارت و معماری که ایجاد شده بود، مدتی به ویژه در زمینه شعر، زبان و ادبیات ادامه یافت. اما به زودی با برتری یافتن نهایی اسلام سنت گرا و زوال پژوهش علمی و انتقادی از سویی و بالا گرفتن رقابت های سیاسی و نظامی دولت های نوخاسته غزنوی، سلجوقی و خوارزمشاهی از سوی دیگر که با کوچ و دست اندازی های مستمر قبایل ترک از شرق به غرب همراه بود، خرابی و ناآرامی بیشتر شد و زمینه برای حمله ویرانگر مغول آماده گردید.

***

در بخش کنونی، پس از مقدمه ای که شاید کمی طولانی ولی برای درک موضوع لازم است، فراز و فرود تمدن خوارزم را کمی به تفصیل بررسی خواهیم کرد، چرا که تحولات سیاسی، قومی، زبانی، فرهنگی و اقتصادی این منطقه نسبتا کوچک چیزی است که تا حد زیادی با تحولات ماوراءالنهر (یعنی اساسا سمرقند و بخارا) همخوانی نشان می دهد. اگرچه خوارزم، چاچ (تاشکند کنونی) و بلخ از نگاه دقیق جغرافیایی در ماوراءالنهر (آنسوی رود آمو) قرار ندارند، اما از نگاه تاریخی و سیاسی پیوسته سرنوشتی نزدیک به هم و مشابه داشته و به صورت یک منطقه بررسی شده اند که مجموعا نام «ماوراءالنهر» و یا «فرارود» گرفته است.

در بخش های پیشین هم گفتیم. ماوراءالنهر یعنی سرزمین های میان دو رود آمو دریا و سیر دریا و حتی مناطق نزدیک و همجوار آن مانند مرو، بلخ، چاچ (تاشکند) و فرغانه و نهایتا خوارزم همه آسیای میانه را در بر نمی گیرد، بلکه تنها بخش جنوب غربی آسیای میانه است که از مغولستان و جنوب روسیه و از استپ های قزاقستان و کوه های قرقیزستان تا سواحل  شمال شرقی دریای خزر  گسترده است.

نقشه و جایگاه خوارزم در دوره خلافت عباسیان (بریده از نقشه سایکس 1915)

در چشم انداز تاریخی، حتی تا دویست سیصد سال پیش منطقه بزرگ تر آسیای میانه از نگاه جمعیتی به دو بخش تقسیم می شد: بخش شمالی و کوچ نشین (کوچنده) و بخش جنوبی و یکجا نشین. البته تعبیر های «کوچ نشین» و «یکجا نشین» در مورد اهالی این  دو بخش در این دو-سه قرن اخیر دچار تحولات بزرگی شده و درجه کوچ نشینی مردم که در بخش شمالی (مخصوصا قزاقستان، قرقیزستان و مغولستان) قبلا بسیار بالا بود، به شدت کاهش یافته و اکثریت مردم این مناطق یکجا نشین شده اند. اما در گذشته هم این تقسیم بندی نسبی بود، یعنی هم در بخش شمالی، مردم یکجا نشین روستاها و شهرها مو جود بودند و هم در بخش جنوبی (تاجیکستان، ازبکستان و ترکمنستان) ایلات و قبایل کوچ نشین می زیستند، اگرچه نسبت آنها به اندازه امروز متحول نشده بود. با قید شرطی و نسبی بودن این تقسیم بندی، می توان گفت خط فاصل تقریبی میان این دو بخش از سواحل شرقی دریای خزر آغاز شده از دریاچه آرال، خط شمالی رود سیردریا تا کوه های تین شان ادامه می یافت.

از این خط تخمینی و شرطی به شمال، دشت های پهناور اوراسیا قرار داشت که برای قرن های متمادی، تقریبا تا اواخر ساسانیان، حمله های اعراب  و ظهور اسلام، محل اقامت، کوچ، رقابت و همزیستی قبایل متحرک و متغیری مانند سکا ها، هون ها، کوشانیان و هپتالیان  و دیرتر، یکی دو قرن پیش از اسلام، ترک ها بود. در مناطق جنوبی تر این خط فاصل، در سُغد، و خوارزم و کمی دورتر، در مرو، بلخ و یا هرات و کابل اصولا مردم یکجا نشین می زیستند.

از نگاه جغرافیایی، این منطقه وسیع که میان فلات ایران، هندوستان، چین و روسیه قرار دارد، نوعی حایل میان این همه دولت بزرگ به شمار می رود که از سویی تحت تاثیر فرهنگی، اقتصادی و سیاسی همه آن ها قرار داشته و از سوی دیگر، هم صحنه رقابت آن ها (و پس از ظهور اسلام تحت نفوذ خلافت عربی) بوده و هم خود نتوانسته استقلال و اتحاد دولتی دراز مدتی به دست آورد. با اینهمه، به اندیشه بسیاری از پژوهشگران آسیای میانه و از جمله ریچارد فرای (1991، در کتاب کرنفیلد)  نفوذ فرهنگی ایران در این منطقه از مثلا چین و روسیه عمیق تر بوده که علت اصلی آن نیز احتمالا این بوده که حدودا برای دو هزار سال (هزار سال پیش و هزار سال پس از میلاد) اقوام ایرانی زبان شرقی مانند سکا ها (و یا اسکیت ها) بر دشت های اوراسیا حاکم بوده اند، تا اینکه آنها هم از سوی اقوام و قبایل دیگری مانند اتحادیه های قبیله ای خیون ها-هون ها، کوشانیان، هپتالیان و دیرتر ترک ها (مدت کوتاهی پیش از اسلام) یا استحاله گشته و یا عقب رانده شده اند.

طبیعت منطقه آسیای میانه هم که غالبا عبارت از دشت ها، کویرها، کوه ها و واحه هایی میان آنهاست، برای چنین تحولات سیاسی و قومی-فرهنگی مناسب بوده است. اگر به جغرافیای منطقه نگاه کنیم، می بینیم که بخش اعظم تاجیکستان و قرقیزستان کنونی عبارت از کوه هاست. اما مغولستان، بخش بزرگی از سرزمین پهناور قزاقستان و ترکمنستان، بخشی از ازبکستان و حتی شرق ایران عبارت از صحراها و کویر های کوچک و بزرگی است که واحه های خرد و کلانی مانند خوارزم، بخارا، سمرقند و یا بلخ و مرو و حتی یزد و اصفهان را احاطه کرده اند.
«واحه» که اصلش از زبان قبطی مصر باستان است، به آبادی های کوچک و بزرگ، روستا و شهر و حتی منطقه های سبز و خرمی گفته می شود که در میان صحراها و کویرها قرار دارند. پژوهشگران تاریخ و جامعه شناسی، واحه ها و وضع آنان در میان کویر ها و صحرا ها را مشابه جزیره ها می شمارند که در میان دریا و اقیانوس قرار دارند. کسانی که در دریا و اقیانوس گم و سرگردان شوند، همه کوشش خود را می کنند تا خود را به جزیره ای برسانند و در آنجا ساکن شوند. به همین ترتیب مردمی که در بیابان ها و دشت های بی انتها زندگی می کنند، معمولا سعی می نمایند خود را از بیابانگردی خلاص نموده، واحه های موجود در محیط خود را تصرف نمایند و در آنجا مسکن گزینند. در گذشته احتمالا تصرف جزیره ها در دریا های پهناور به خاطر تکنولوژی مورد نیاز مانند ساختن کشتی ها مشکل تر از گرفتن دژها و واحه ها بود. اما تصرف واحه ها نیز نیروی بزرگ و متحرک انسانی، بی باکی و چالاکی در جنگ و کاربرد ممتاز اسب، تیر و کمان لازم داشت.
نکته مهم دیگر که به زندگی سیاسی کلا ماوراءالنهر و آسیای میانه تاثیر کرده، این است که در حال احاطه بودن واحه
هایی مانند خوارزم و بخارا از سوی کویر ها و یا کوه ها (در برخی موارد مانند شرق و جنوب تاجیکستان و قرقیزستان) امکان بیشتری به این سرزمین ها داده که از یک سو استقلال نسبی و محلی داشته باشند و کمتر تابع دولتی بزرگ تر و متحد گردند و از سوی دیگر در برابر مهاجمان خارجی ضربه پذیر تر از سرزمین های فلات هایی باشند که اغلب بخشی از یک دولت بزرگتر بوده اند.
مردم واحه ها معمولا یکجا نشین و اهالی دشت ها و بیابان ها اغلب کوچ نشین بودند. اغلب این طور بود که بیابانگرد ها به واحه ها هجوم می آوردند و مردم واحه ها یا زورشان به مهاجمین می رسید (که معمولا نمی رسید) و مهاجمین را عقب می راندند، یا مهاجمین را در خود مستحیل می نمودند و با آنها آمیزش می کردند و یا اینکه مهاجمین مردم بومی و یکجا نشین واحه ها را از بین برده و یا از مکان زیست خود بیرون کرده، مثلا به مناطق دیگر، کوه ها و یا بیابان ها می راندند. در آسیای میانه نمونه های کشتار وسیع و یا بیرون رانده شدن سرتاسری مردم بومی واحه ها نادر است. برعکس، حتی با وجود هجوم های اعراب در قرن های هفتم و هشتم میلادی و حتی ویرانگری مهیب تر مغول ها در قرن سیزدهم، تمایل اصلی و کلی به آمیزش بومیان یکجا نشین و نورسان کوچ نشین بوده است. از این جهت در مثال آسیای میانه می توان به خوبی آمیزش تباری و قومی، زبانی و فرهنگی مستمری بین یکجانشینان و کوچندگان را مشاهده کرد، تا جایی که اکثریت مردم این مناطق از نگاه قومی و فرهنگی مخلوط و پیوسته متغیر بوده اند. این در عین حال بدان معناست که احتمالا جز مناطق دوردست کوهستانی، قومیت، فرهنگ و زبان کمتر گروهی از مردمان این واحه ها ثابت مانده است. هر گروه قومی حتی اگر مدتی نسبتا طولانی در منطقه و سرزمین بخصوصی سکنی گزیده باشد، بی شک در گذشته ای دور تر و یا نزدیک تر به آنجا آمده و با مردم محلی آمیزش یافته است، تا دیر تر، احتمالا چند قرن بعد، خود مواجه با هجوم، جنگ، کشتار و آمیزش با گروه های نورس دیگر باشند.
از نگاه تبار و زبان، مردم بومی هر دو بخش شمال و جنوب این خط مرزی به گفته اکثر مورخین و مردم شناسان ایرانی (ایرانی شرقی)  بودند و در آغاز تاریخ میلادی یعنی دو هزار سال پیش هم همین طور بود (برگل 54). گمانه زنی اکثر خاورشناسان بر آن است که قبایل ماقبل ترک یعنی مثلا سکاها، کوشانیان، هون ها و هپتالیان که در دشت های آسیای میانه زندگی کوچنده و چادر نشین داشتند، احتمالا از نگاه تبار، قومیت و زبان مخلوط بودند. ما در باره زبان ها و یا اقوام حاکم بر این «اتحادیه های» قبیله ای چیز زیادی نمی دانیم. بیشک اجداد گویشوران زبان های هند و ایرانی، اورالی و یا  آلتایی همه در این مناطق حضور داشته اند. اما مورخین حدس می زنند که دستکم اکثریت سکاها، کوشانیان و هپتالیان و یا بخش اعظم و قبیله حاکم آنان و اقلا بخشی از هون ها ایرانی زبان بوده اند. به هر تقدیر حدودا پانصد سال بعد از میلاد یعنی تا اوایل قرن ششم میلادی، دیگر نه از سکا ها و کوشانیان، بلکه تنها از قبایل ترک در شمال این خط مرزی سخن می رود، تا جایی که به راحتی می توان گفت شمال این خط مرزی تا ظهور اسلام و حمله اعراب دیگر کاملا ترک تبار شده و ظاهرا روند ترک تبار و ترک زبان شدن جنوب این کمربند نیز آغاز گشته بود (همانجا).
حضور ایرانیان شرقی در این منطقه ازلی نبود و قرار هم نبود ابدی باشد. سه و نیم تا چهار هزار سال پیش درپی کوچ های مادها و پارسی ها به فلات ایران، ایرانیان شرقی نیز از مناطق شمالی تر آسیا (احتمالا شمال دریای خزر) به این مناطق آسیای میانه آمدند. با اینهمه، اطلاعات دقیق تردر این مورد با منابع تاریخی یونانی شروع می شود که در عصر هخامنشیان نوشته شده اند. حاکمیت تباری و زبانی (و نه چندان سیاسی) ایرانیان در این منطقه تا اوایل هزاره دوم میلادی (فروپاشی سامانیان و حاکمیت قراخانیان، غزنویان و سپس سلجوقیان) ادامه یافت. از این دوره به بعد ترک ها ابتدا رهبری سیاسی یعنی دولت های  منطقه را به دست گرفتند و سپس زبان های ترکی آنان تبدیل به زبان اکثریت مردم این منطقه (قزاقستان، قرقیزستان، ترکمنستان، ازبکستان) گردید (فرای 1991، 37)، اگرچه زبان و ادبیات رسمی و نوشتاری این منطقه تا قرن ها فارسی باقی ماند.
ما در اینجا می خواهیم این روند کلی تحولات سیاسی، اقتصادی، قومی و فرهنگی آسیای میانه را در نمونه مشخص خوارزم شرح دهیم.

«نقش رستم» با نقش سربازان اقوام امپراتوری هخامنشی شامل یک سرباز خوارزمی (حدودا 470 پیش از میلاد)

خوارزم باستان

مردمی که در عهد باستان در سرزمین های آمودریای سفلی یعنی پیش از آن که این رودخانه به دریاچه آرال بریزد، م ی زیستند، خوارزمیان بودند. نام آنها در منابع کلاسیک یونانی و سنگ نوشته های پارسی باستان از دوره هخامنشیان ذکر شده است. بخشی از خوارزم در آن سو و بخش دیگر آن در این سوی آمو دریا قرار داشت. احتمالا اجداد اصلی خوارزمیان قبایل ایرانی شرقی سکا (از جمله ماساگت) بودند که حدودا یکهزار سال پیش از میلاد (احتمالا به دنبال ماد ها و پارسی ها که از شمال دریای خزر به فلات ایران کوچیدند) به این منطقه کوچ کرده اند.

در تاریخ اساطیری نیز مثلا ابوریحان بیرونی پادشاهی خوارزمشاهان ایرانی را به یکهزار سال پیش از اسکندر می برد و از پادشاهی افراسیاب سخن می گوید. اما از نگاه تاریخ مستند روشن است که کورش هخامنشی خوارزم را تسخیر کرده و حتی پیش از مرگش در جنگ با قبایل ماساگت، ولایت خوارزم و دیگر مناطق شرقی هخامنشی را به فرزندش بردیا سپرده است (راپوپرت، آنسیکلوپدی ایران). آن وقت ها احتمالا خوارزم هنوز تحت حاکمیت سکا های هند و ایرانی بود. در ضمن داریوش هم در سنگ نوشته بیستون خوارزم (اوراسمیا، خوراسمیا) را یکی از ولایات تحت حاکمیت خود نامیده است. اما معلوم نیست به جز تصرف نظامی و شاید یکچند دوره و گاه به گاه پرداخت مقادیری باج و خراج، در زندگی عملی و سیاسی امپراتوری، خوارزم چقدر مستقیما وابسته به امپراتوری هخامنشی بوده است. در عمل هم احتمالا این کار آسان نبوده است. یک کویر نسبتا بزرگ میان فلات ایران و خوارزم را در نظر بگیرید (که بعد ها قراقوم نامیده شد). احتمالا این یک مانع طبیعی برای کنترل مستقیمم ایرانیان فلات نشین هخامنشی بود. ظاهرا در دوره پس از هخامنشیان یعنی زمان سلوکیان و بعد اشکانیان، خوارزم تا حد زیادی مستقل بود. اما در دوره ساسانیان اسناد تاریخی بیشتری مانند یاقوت حموی، ابن خرداد به و بیرونی هست که نشان می دهند خوارزم بخشی از امپراتوری ساسانی بوده است. سلسله آفریغیان خوارزم در این دوره است. آنها از کاث در شرق آمو بودند. بعد در دوره اسلام ابتدا مامونیان که آنها هم بومیان ایرانی، اما از گرگانج در غرب آمودریا بودند، جای آنها را گرفتند، تا اینکه پس از سامانیان و بخصوص یا حمله مغول ها اکثر خوارزمیان از نگاه تباری به تدریج با ترک های دشت های شمال آمیختند و ترک زبان شدند.

خوارزمیان باستان بازرگانان زبردستی بودند که به ویژه در هزاره نخست میلادی از تجارت میان ایران، هندوستان، دشت های شمال و حوزه رودخانه ولگا (بعد ها کشور «روس») سود بزرگی کرده، ثروتمند شده بودند.

در طرف شرق خوارزم، سُغدی ها در دو واحه بزرگ بخارا و سمرقند می زیستند. آنها نیز در تجارت مشهور شده بودند. تاجران سغدی تا کاشغر و چین رفته، همراه با کالاهای خود، فرهنگ و زبان ایرانی شرقی و الفبای متاثر از آرامی خود را تا آن سرزمین ها برده بودند.  تاثیر زبان های ایرانی شرقی بر سنجان و کاشغر یعنی آنچه که بعد ها «ترکستان غربی» نامیده شد، از همان دوره و از طریق تجارت و تماس و آمیزش های انسانی آغاز شد و دیر تر با ظهور و گسترش اسلام به این مناطق عمیق تر شد. خوارزمیان نیز به نوبه خود پس از گرویدن به اسلام، دین نو خود را به ولگای علیا یعنی منطقه تاتار نشین «قازان» بردند.

زبان خوارزمی که یکی از شاخه های رنگارنگ زبان ها و لهجه های ایرانی شرقی بود، به سُغدی نزدیک بود، اما هر دوی این زبان ها ویژگی های خود  را دارا بودند و همزمان با بلخی باستان و زبان های باستانی کوهستان های شرق و جنوب تاجیکستان کنونی، بیشک تاثیری کلیدی بر تشکل زبان های کنونی ایرانی شرقی در تاجیکستان و افغانستان داشته اند. امروزه زبان خوارزمی باستان کاملا از میان رفته، اما از زبان سغدی باقیمانده کوچکی  به نام یغنابی (در تاجیکستان) پا برجا مانده است. آثار نوشتاری باقیمانده از سغدی به مراتب بیشتر از خوارزمی باستان است. نخستین آثار نوشتار خوارزمی مربوط به دویست سال پس از میلاد و نوشته های حک شده روی سکه ها، چوب و چرم با الفبایی ملهم از آرامی است.  نمونه های نوشتاری خوارزمی دوره اسلامی نیز پراکنده است. این آثار را اساسا به خط عربی-فارسی در آثار ابوریحان بیرونی (واژه های مربوط به نجوم و تقویم و یا نام روزها، ماه ها و جشن ها) و بخصوص در «مقدمه الادب» زمخشری می توان یافت که مورخ و ادیب دیگری از خوارزم بود. اما این و چند منبع دیگر که حاوی واژگان خوارزمی باستان است دیگر همزمان با دوره نفوذ و گسترش قبایل ترک در خوارزم و ترک زبان شدن مردم آن است (مک کنزی، 1991، 2011).

خوارزم در اوایل اسلام

فاصله سال های 100 تا 600 میلادی دوره شکوفایی تمدن پیشا اسلامی خوارزم بود. در این دوره در کنار تجارت منطقه ای، نمونه های برای آن دوره حیرت انگیز معماری و آبیاری از طریق کانال ها و قنات هایی که از حوضه آمو دریا به مزرعه های منطقه کشیده شده بود، امروزه حکایت از تمدنی باستانی و درخشان، اما ویران شده دارند. به گفته ابوریحان بیرونی که در کنار محمد خوارزمی از سرشناس ترین دانشمندان دوره نخستین اسلامی خوارزم است، تقویم خورشیدی خوارزمی از پیشرفته ترین نظام های زمان شماری باستان به شمار می رفت. دین خوارزمیان گونه ای از آیین زرتشت بود، اما طرفداران آیین مانی و همچنین مسیحیت یونانی-رومی نیز به رنگارنگی و در نتیجه تعامل مذهبی این سرزمین می افزودند.

دودمان آفریغیان (آل فریغون) که در اوایل قرن چهارم (305 م) تاسیس یافته بود، در نتیجه دو حمله ویرانگر فرمانده و حاکم عرب خراسان و ماوراءالنهر، قتیبه بن مسلم (93 ق/712 م)،  فشار قبایل ترک دشت های شمال، اختلافات داخلی در این دودمان و بی اعتنایی به کارهای آبیاری و انحطاط زندگانی شهری به تدریج دچار زوال شد و بالاخره در سال 995 م. سقوط کرد (باسورث 1381: 17 و 1991-2011). سلسله جدیدی با نام مامونیان که از ناحیه گرگانج بودند بر سرکار آمد. اما حاکمیت این دودمان نیز مستعجل بود. در سال 408 ق/1017 م سلطان محمود غزنوی که اصالتا از ترکان قارلوق (و یا قرلق) در قرقیزستان کنونی محسوب می شد و از فرماندهی سپاه سامانیان به سلطنت خراسان رسیده بود، با تهاجمی ویرانگر به خوارزم به حاکمیت مامونیان در خوارزم پایان داد. این حادثه در عین حال پایان حکومت حدودا دو هزار ساله  ایرانیان شرقی بر خوارزم، آغاز روند آمیزش آنان با قبایل نورسیده ترک و همچنین ترک زبان شدن  خوارزم و اکثریت ماوراءالنهر (به استثنای سرزمین های کوهستانی آن یعنی تاجیکستان کنونی) و زوال زبان ایرانی خوارزمی بود. پس از این تاریخ حاکمان ترک تبار خوارزم تا حمله مغول همچنان خود را به رسم گذشته «خوارزمشاه» نامیدند (باسورث 1991-2011).

حاکمیت غزنویان نیز در این ولایت دوردست حاشیه دولت غزنوی کوتاه مدت بود. با شکست غزنویان از ترکان سلجوقی در نبرد سرنوشت ساز دندانقان (از نواحی مرو) در سال 1040 م خراسان و از جمله خوارزم به دست سلجوقیان افتاد. خوارزم تبدیل به یکی از ازگذرگاه های دو جانبه به سوی دشت های شمال و خراسان و ایران در جنوب و غرب شده بود. از یک سو جنگجویان اغوز (غز) و سلجوقی به دشت های ترک نشین شمال حمله ور شده قبایل چادرنشین و شمن باور ترک را اسیر می گرفتند و مردان آنان را همچون غلام زرخرید به سپاهیان خود می افزودند و از سوی دیگر قبایل ترک دشت های شمال آمو دریا و سیردریا از خوارزم و دیگر واحه های ماوراءالنهر گذشته رو به سوی خراسان می گذاشتند.

اکثر حاکمان جدید خوارزم در دوره سلجوقیان از فرماندهان غلامان ترک بودند که در خدمت سلجوقیان قرار گرفته بودند. یکی از آنان انوشتکین قراچایی نام داشت که فرزندش قطب الدین محمد در سال 490 ق/1097 م  دودمانی موروثی در خوارزم برقرار نمود، خود را «خوارزمشاه» نامید و عملا استقلال یافت. متعاقبین او مانند ایل-ارصلان، تکیش و علاءالدین محمد خوارزمشاه سلطه خود را بر ماوراءالنهر، خراسان و بخش بزرگی از ایران کنونی گسترش دادند. آخرین حاکم این سلسله جلال الدین خوارزمشاه منگبورنی بود که در قرن هفتم ق/13 م در برابر یورش سهمگین مغول ها پایداری کرد، اما بالاخره شکست خورد. با این شکست، خوارزم به امپراتوری مغول الحاق گردید. بخش شمالی خوارزم و از جمله گرگانج (اورگنج معاصر در ازبکستان) و بخش سفلای سیحون شامل «اردوی زرین» ویا آلتین اردوی مغول گردید که به مدت یک و نیم قرن بر دشت های اغوز-قپچاق و روسیه جنوبی حاکم بود. سرزمین های جنوب رودخانه سیحون و از جمله کاث (که تبدیل به دهکده ای بی اهمیت شده بود) و خیوه (که به خاطر تجارت و بازار بردگانش شهرت یافت)  جزو متصرفات ماوراءالنهر مغولستان گردید که به پسر دوم چنگیز خان، جغتای (و یا چاغاتای) رسیده بود. این دولت  پس از آن دولت جغتای نامیده شد که بر ماوراءالنهر و بخشی از خراسان و افغانستان کنونی حکم می راند. زبان ترکی جغتایی، ریشه اصلی زبان کنونی و اویغوری را تشکیل می دهد.


( ادامه دارد )

(منابع اصلی در این لینک)



دسته‌ها:اوایل اسلام