چرا ایران تا قبل از انقلاب اسلامی ۱۹۷۹ هیچ درگیری و ضدیتی با اسرائیل نداشت، اما بعد از انقلاب هر سال میلیون ها و مجموعا میلیارد ها دلار از بودجه کشور را صرف حمایت از گروه های مسلح و نیابتی منطقه جهت «نابودی» اسرائیل نمود؟
سوال بسیار خوبی است. اگر به جنگ کنونی آمریکا و اسرائیل با ایران نگاه کنیم که ابعاد وحشت انگیزی به خود گرفته، درک درست این زمینه تاریخی که مربوط به 47 سال پیش میشود اهمیت کلیدی دارد.
عدم وجود درگیری و ضدیت آشکار بین ایران و اسرائیل قبل از انقلاب اسلامی ۱۹۷۹ به ترکیبی از عوامل ژئوپلیتیکی، استراتژیک و ایدئولوژیک مربوط میشد :
۱. منافع ژئوپلیتیکی مشترک
هم ایران (در زمان شاه) و هم اسرائیل ، کشورهای غیرعرب خاورمیانه بودند.
ایران و اسرائیل هیچگاه همسایه نبودند (و نیستند). هیچ ضدیت سرزمینی، اقتصادی و اجتماعی بین آنان وجود نداشت (و ندارد).
هر دوی آنها از سوی ناسیونالیسم عربی ، به ویژه مصرِِ ناصر و بعدها سوریه و عراقِ بعثی، که به دنبال سلطه منطقهای و به شدت ضد اسرائیلی بودند، احساس خطر میکردند.
این «اتحاد پیرامونی» (اسرائیل، ایران، ترکیه، حبشه در زمانهای مختلف) توسط ایالات متحده به عنوان وزنه تعادلی در خاورمیانه در برابر رژیمهای ملیگرای عرب و متحد شوروی تشویق میشد.
یک تجربه مثبت تاریخی هم در رشد مناسبات معاصر دو کشور بی تاثیر نبود. 2500 سال پیش کورش هخامنشی با فتح بابل، یهودیان اسیر در آن سرزمین را آزاد کرده و با کمک به بازسازی شهر باستانی اورشلیم آنان را رهسپار سرزمین های نیاکان خود نموده بود.
وقتی در تابستان سال ۹۲۰ هجری (۱۵۱۴ میلادی) ۴۰ هزار نفر از قزل باشان لشکر ایران به رهبری شاه اسماعیل اول صفوی در دشت چالدران واقع در شمال استان آذربایجان غربی با ۱۰۰ هزار نفر از سربازان عثمانی به فرماندهی سلطان سلیم یکم روبروی هم قرار گرفتند، حتما نمیدانستند که این جنگ و خونریزی آنها قرار است برای صد ها سال بعد مُهر خود را بر سرنوشت ایران و ترکیه و حتی قفقاز و عراق کنونی بزند. علت شکست فاجعه بار ایران میتواند اساسا همان هائی باشد که در کتاب های تاریخ میخوانیم: تعداد سربازان عثمانی از دو برابر ارتش ایران هم بیشتر بود، بخشی از ارتش ایران در خراسان مشغول مقاومت در برابر یورش شیبک خان اوزبک بود و از طرف دیگر اردوی عثمانی دارای چندین فقره توپخانه و تفنگ های انفرادی بود که از اروپا خریده بود، در حالیکه سربازان ایرانی با تیر و کمان، شمشیر و نیزه جنگ میکردند.
در نتیجه شکست ایران، آذربایجان غربی، کردستان و همدان از ایران جدا شد و به دست عثمانی افتاد. اکثر این مناطق مدت ها در دست عثمانی بود. پایتخت صفویان تبریز نیز مدت ها تحت اشغال عثمانیان بود. اما عثمانی ها به علت کمبود آذوقه و مقاومت مردم ناچار به ترک آن گردیدند. طبق بعضی روایات، شاه اسماعیل به اردبیل گریخته بود. ۷۰ سال بعد بود که شاه عباس اول توانست اکثر آذربایجان غربی و همدان و بخشی از مناطق کردستان را از عثمانی ها پس بگیرد که بعدا دوباره دست بدست گشت تا اینکه جنگ دو همسایه و مرزهای مشترک با «عهد نامه قصر شیرین» حل و فصل شد. بغداد چند سال بعد از چالدران به دست عثمانی افتاد و تا جنگ اول در ترکیب این دولت ماند. و لیکن اهمیت تاریخی این جنگ و شکست ایران فقط دراین نبود که ایران در یکی از صدها جنگ خود با همسایگان شکست بزرگی خورده بود … ادامه خواندن
سفره که کوچک میشود، فقط نان کم نمیشود —
اعتماد، عزت و امید هم کم میشود.
رانت و رانت خواری یعنی چه؟
«رانت» و «رانتخواری» دو اصطلاح اقتصادی ـ سیاسی هستند که خیلی در بحثهای امروز ایران بهکار میروند، ولی اصلِ مفهوم، علمی و بینالمللی است.
رانت چیست؟
رانت یعنی «درآمد یا منفعتی که نه از کار، نه از تولید، نه از سرمایه گذاری قانونی و سود آن (مانند مستغلات، بازار سهام و غیره) بهدست میآید، بلکه از امتیاز ویژه ای بهوجود میآید، امتیازی که کسی ازفردی با نفوذ (سیاسی، مذهبی، مالی) با زد و بند یا رشوه میگیرد تا از امتیازی بهره مند شود که دیگران از آن محروم هستند و احتمالاً از آن خبر هم ندارند.
یعنی یک نفر یا یک گروه، به علت حق امتیازی که دیگران ندارند، سود میبرد.
مثال ساده:
اگر حق انحصاری واردات یک کالا به کشور به تنها یک شخص یا شرکت داده شده یاشد و دیگران این حق را نداشته باشند، این تفاوت سود او نسبت به بازار آزاد، رانت است.
رانتخواری چیست؟
«رانتخواری» یعنی تلاش فعالانه برای گرفتن/نگهداشتن این امتیازها.
یعنی بهجای اینکه با نوآوری، تولید، کار و رقابت، پول دربیاوریم، با نزدیک شدن به قدرت و گرفتن امتیازات خاص، درآمد ایجاد کنیم.
تفاوت با «فساد»؟
رانت همیشه دقیقاً «فساد» به معنای حقوقی نیست؛ رانت میتواند ظاهراً در قانون هم نوشته شود، یعنی قانون طوری نوشته شود که در نتیجه، رانت ظاهری قانونی داشته باشد.
رانت = منفعت ناعادلانه
فساد = نقض مستقیم قانون
ولی رانت فضای فساد را تقویت میکند چون هرجا امتیاز پنهان، آشکار و ویژه باشد، انگیزه برای رابطهسازی و معامله زیرمیزی ایجاد میشود.
شبکه بانکی بینالمللی: ایران: بسیار محدود، اما موجود ### کره شمالی: تقریبا صفر
سطح تکنولوژی مدنی (بین مردم و دولت) : ایران: پائین ### کره شمالی: بسیار پائین، تقریبا صفر
حجم بازار داخلی (جمعیت): ایران تقریبا ۸۶ میلیون ### کره شمالی: تقریبا ۲۵ میلیون
کره شمالی عملاً یک اقتصاد بستهٔ اقلیمی ـ قبیلهای نظامی است. ایران با همه مشکلات، هنوز: — صنعت خودرو دارد — پتروشیمی دارد — دانشگاههای نیمهقابل رقابت دارد — صادرات انرژی دارد — توریست خارجی (هرچند کم) دارد همچنین ایران میلیونها مهاجر ایرانی در جهان دارد که شبکه انتقال تکنولوژی و سرمایه انسانی میسازند نتیجهٔ دقیق: از نظر ساختار سیاسی-اقتصادی “Extractive” یا «استخراجی» بودن، تحریممحور بودن) می توان ایران و کره شمالی را از نظر “تیپولوژی” کنار هم گذاشت.
امّا از نظر اقتصاد واقعی: ایران در کلاس «اقتصادهای متوسطِ گرفتارِ تحریم و فساد» است؛ کره شمالی در کلاس «اقتصادهای فروبستهٔ خودکفا-اجباری» است. بهترین مقایسهٔ واقعی برای ایران: روسیهٔ تحریمشده یا ونزوئلا است، نه کره شمالی.
مقایسه اقتصاد روسیه و ایران:
این دو قابل مقایسهتر هستند، چون هر دو: نفت و گاز دارند، تحریم را تجربه کردهاند، نقش دولت در اقتصاد بسیار بزرگ است، اما تفاوتهای نظاممند هم، بسیار زیاد است. اما:
“GDP” اسمی و تقریبی و صادرات انرژی سالانه روسیه تقریبا پنج برابرایران است. بازار داخلی (جمعیت) روسیه (145 میلیون نفر) کم و بیش دو برابر ایران (86 میلیون نفر) است.
روسـیه «قدرت اقتصادی قارهای» است. ایران «اقتصاد متوسط منطقهای».… ادامه خواندن
کوتاه و روشن: ایران به کُلاً یک صحرا تبدیل نخواهد شد (مثل صحرای بزرگ آفریقا). امّا قسمتهای وسیعی از ایران خشکتر و بیآبتر میشوند و این روند، همین الآن هم در جریان است.
چرا تبدیل کامل به صحرا تقریباً ناممکن است؟
۱) توپوگرافی ایران ناهموار و کوهستانی است دامنههای زاگرس و البرز، و نوارهای ارتفاعدار شمالغرب و غرب، همیشه حتی در دورههای تاریخی خشکتر هم، سبزتر از فلات مرکزی بودند.
۲) اثر دریای خزر و بادهای رطوبتی شمالی گیلان و مازندران امّا بهصورت سیستمیک “بیابان” نمیشود مگر در سناریوهای بسیار افراطی جهانی (بالای ۴ درجه گرمتر شدن جهان).
۳) آب و هوا در جاهای مختلف ایران، خیلی متفاوت است ایران یک “اقلیم” ندارد، دستکم ۸–۱۰ اقلیم داریم.
چه چیزی واقعاً دارد اتفاق میافتد؟ (خطر اصلی)
خطر اصلی «افزایش بیابانزایی» در فلات مرکزی، جنوب، و شرق ایران است:
دشتهای یزد–کرمان–سمنان–خراسان جنوبی
استان سیستان و بلوچستان
بخشهایی از خوزستان
و این روند را ۳ عامل تشدید میکند:
عوامل بیابان شوی و توضیحات مربوطه:
تغییر اقلیم جهانی: بارش کمتر، تبخیر بیشتر
:افت سفرههای آب زیرزمینی چاههای عمیق – برداشت بیش از توان اکولوژیک
:مدیریت غلط آب کشتهای آببر (پسته، چغندر، هندوانه) در مناطق خشک
یک جمله خلاصه آینده ایران در خطر “تشدید خشکی و ریزگرد و فرونشست” است، نه تبدیل سراسری به یک صحرا.
سه سناریوی علمی برای ایران تا سال ۲۰۵۰ و۲۱۰۰
بر اساس پیش بینی “IPCC” (پُنل بین حکومتی در باره تغییر آب و هوا)
۱) سناریوی خوشبینانه (جهان فقط +1.5°C گرمتر شود) فرض: کنترل سریع CO₂ + اصلاح کشاورزی در ایران
ایران ۲۰۵۰ افزایش دما: حدود +۱.۵ تا +۲ درجه بارش: ۵ تا ۱۰٪ کاهش میانگین آب زیرزمینی: کاهش، ولی قابل کنترل با سیاست درست گرد و غبار: افزایش ولی ناپایدار و قابل مدیریت (مثل موجهای فصلی) فرونشست: کم میشود ولی متوقف نمیشود
ایران ۲۱۰۰ فلات مرکزی خشکتر است امّا: شمال، غرب و کوهستانها هنوز بارندگی دارند ⇒ ایران “دو قطبی” میشود: یک هستهی نسبتاً سبز + یک فلات خشکشده
۲) سناریوی میانه (جهان +2 تا +2.8°C گرمتر) این محتملترین سناریویی است که خیلی از مدلها نشان میدهند اگر دنیا نصفه نیمه اقدام کند. ایران ۲۰۵۰ افزایش دما: +۲ تا +۲.۵ بارش: ۱۰ تا ۲۰٪ کاهش میانگین گرد و غبار: قابل توجه دشتهای کرمان، یزد، کاشان، سمنان ⇒ مهاجرت داخلی بخاطر دلایل معیشتی “(economic displacement)”
ایران ۲۱۰۰ ،کرمان–یزد–سمنان بهصورت قطعی خشکتر و بخشی حتی بیسکنه میشود ،خوزستان از ریزگرد و شوری شدید ضربه میخورد ولی آذربایجان، کردستان، زاگرس میانی، گیلان، مازندران ⇒ هنوز زیستپذیر هستند.
۳) سناریوی بدبینانه (جهان +4°C) این سناریو به معنای شکست کامل سیاست اقلیم جهانی است.
ایران ۲۰۵۰ ،زمینهای کشاورزی در فلات مرکزی → ورشکستگی کامل مهاجرت بزرگ داخلی شروع میشود.
ایران ۲۱۰۰ ،فلات مرکزی و جنوب شرق (سیستان) → غیرقابل زیست از نظر آب و گرد و غبار .فقط شمال و غرب و ارتفاعات غرب به شکل چشمگیر باقی میمانند ایران تبدیل به کشوری با “دو منطقه”: هلال غربی–شمالی قابل سکونت مرکز و جنوب شرق غیرقابل سکونت (نه “Sahara”، بلکه شبیه بیابانهای عربستان)
نتیجه نهایی .مسئله ایران “بیابان شدن کامل نیست” .مسئله “کاهش مساحت بخش زیستپذیر کشور” است. سرنوشت ایرانیها مستقیماٌ بستگی دارد به سرنوشت مدیریت آب و آب زیرزمینی.
این نوشته با استفاده از “ChatGPT (OpenAI)” تهیه شده است«چت جی پی تی» ممکن است اشتباه کند. میتوانید در هر موردی به منابع دیگر هم مراجعه کنید.
چهار چهره در فهم تاریخ و دانش منطقه: پونافیدین، مینورسکی، پولاک، کاهون
در درک ما از تاریخ ایران و قفقاز، معمولاً «اتفاقات بزرگ» دیده میشود: جنگها، تجزیهها، انقلابها، مهاجرتها. اما بخش مهمی از آنچه ما امروز «دانش ایران و منطقه» مینامیم، در واقع حاصل کار کسانی است که شاید خودشان «اتفاق بزرگی» نبودند، اما دادهها، روایتها و «تصور»های این منطقه را شکل دادند. در اینجا چند نفر را یاد آوری میکنم – ابتدا از خارج، بعد از خود ایران. خواهیم دید که این اشخاص نامدار سه نقش متفاوت ـ و مکمل ـ داشتهاند. و به این ترتیب بود که «ایرانشناسی» یا دانش کنونی در بارۀ ایران و منطقه، «طبق معمول» و به رسم همۀ دانش های معاصر دیگر از غرب آمد، در ایران ریشه دواند و در ایران در دو یا سه موج یا «نسل» متمایزدر دو یا سه مرحلۀ اجتماعی و سیاسی مختلف، به سطح کنونی دانش ما در بارۀ ایران و منطقه رسید.
انتخاب این اشخاص در این نوشته بر اساس «تأثیر این اشخاص در نقطهی تغییر» است، نه بر اساس ارزش یا اهمیت «اندیشه ها و محصول پژوهشی» آنان.
نمیدانم آیا چیزی در این سلسله مراتب به حکومت رسیدن خاندان های خلافت، سلطنت و پادشاهی اعراب، عثمانی و ایرانی و حتی اروپایی جلب نظر شما را هم میکند یا نه.
ابتدا هارون الرشید از عباسیان: عبد الله المأمُون بن هارون الرَّشيد بن مُحمَّد المِهدي بن عبد الله المَنْصُور بن مُحمَّد بن علي بن عبد الله القُرَشيُّ…
سلطان محمد سوم عثمانی: فرزند سلطان مراد سوم، فرزند سلطان سلیم دوم، فرزند سلطان سلیمان اول، فرزند سلطان سلیم اول…
از صفویان ایران: شاه عباس یکم (بزرگ)، فرزند شاه محمد خدابنده، فرزند شاه تهماسب یکم، فرزند شاه اسماعیل یکم…
آنچه که مرا مدتی است به خود مشغول کرده، موضوع وراثت حکمرانی، از پدر به فرزند گذشتن حکومت صرفنظر از خوبی و بدی صفات و لیاقت های جانشینان نیست، جنگ ها و رقابت های حَرَم سلطنتی و دربار در باره جانشینی هم نیست. حق وراثت مخصوص فرزند ذکور (مَرد، حتی پسر بچه) بودنش و محروم بودن فرزندان دختر بودنش هم نیست.
چیزی که به همان درجه جلب توجه میکند، آن است که در تاریخ نویسی کلاسیک گذشته، بخصوص در شرق مسلمان و کمی کم رنگ تر در اروپا (تا یکی دو قرن اخیر) به ندرت در بارۀ مادران این وارثان حکومت صحبت میشود.
آیا آنها فقط فرزند پدرشان بودند، مادری نداشتند؟… ادامه خواندن
اروپای شرقی و شوروی پس از کمونیسم: حتی ۳۰ سال پس از ۱۹۸۹، مردم اروپای شرقی و شوروی اعتماد کمتری به دموکراسی و نوستالژی بیشتری برای «امنیت و نظم» دوران گذشته نشان می دادند.
در تجارت و زندگی روزمره: شبکههای غیررسمی (“بلات”) و عادات فساد باقیمانده از اقتصاد برنامهریزیشده و دولتی کمونیستی مدت ها ادامه یافت.
ایران (سناریوی آینده یا اصلاحات): اگر ایران از جمهوری اسلامی فاصله بگیرد، الگوهای مشابهی میتواند ادامه یابد:
احتیاط در گفتار (که تحت سرکوب آموخته شده است)، بیاعتمادی عمیق به نخبگان حاکم، شکاف بین آزادی خصوصی و همنوایی عمومی، و احتمالاً خستگی اخلاقی – شک و تردید نسبت به وعدههای مذهبی و سکولار.
آلمان شرقی: حتی دهها سال پس از اتحاد مجدد آلمان، الگوهای رأیگیری در شرق متفاوت است (بیشتر پوپولیستی یا اعتراضی). با این حال، نسلهای جوانتر که در یک سیستم آزاد بزرگ شدهاند، به تدریج با هنجارهای غربی همسو میشوند و نشان میدهند که تغییر ممکن است، اما کُند.… ادامه خواندن
رئیسان احزاب کمونیستی آلمان شرقی و شوروی، برژنف و هونکر، اکتبر 1979
«فساد ساختاری» در رژیمهای بلوک شرق (یعنی نظامهای کمونیستی تحت نفوذ شوروی از دههٔ ۱۹۴۰ تا ۱۹۸۹) یکی از عوامل مهم فروپاشی آن نظامها بود.
بهطور خلاصه میتوان گفت فساد در این کشورها فقط «رفتار فردی» نبود، بلکه در ساختار نظام سیاسی و اقتصادی آنها ریشه داشت. در ادامه، به چند بُعد اصلی آن اشاره میکنم:
۱. ریشههای ساختاری فساد
در نظامهای کمونیستی، دولت تقریباً مالک تمام منابع تولید و توزیع بود: کارخانهها، زمینها، بانکها، حتی فروشگاهها. این تمرکز کامل قدرت اقتصادی در دست حزب کمونیست باعث شد:
یررسی دیگری در رابطه با تغییرات رفتاری و اجتماعی مردم پس از تغییر رژیم.
این یکی از ظریفترین و جذابترین موضوع های مربوط به تغییر انسان ها در پی تغییر یک نظام سیاسی است: پس از فروپاشی یک نظام سیاسی و روی کار آمدن یک نظام دیگر، در طرز فکر و عمل افراد آن نظام چه چیزی باقی میماند؟
وقتی یک رژیم اقتدارگرا یا ایدئولوژیک (سیاست یا مذهب بخصوص) فرو میریزد، نهادها، موسسه ها، وزارت ها، وزیران و مسئولان جدید میتوانند به سرعت جایگزین شوند، صرفنظر از اینکه چقدر در حوزۀ جدید کار و مسئولیت خود دانش و تجربه دارند. اما در ذهن و عمل مردم، عادات ذهنی، ارزشها و واکنشهای اجتماعی آثار آن نظام کهنه برای دهها سال باقی میماند. اینها اغلب «میراث سیاسی-فرهنگی» نامیده میشوند.
۱. سه لایه تغییر
لایۀ تغییر: نهادها (قوانین، احزاب، رسانهها) … ادامه خواندن
پیشنهاد میکنم ابتدا مقدمۀ این بحث (نوشته پیش) را بخوامنید. این ادامۀ آن مقدمه در این باره است که چگونه تغییر رژیم سیاسی یک ملت واحد میتواند در عرض یکی دو نسل و یا دو سه دهه انسان های آن ملت را از نظر فرهنگی و اجتماعی تغییر دهد. یعنی:
تز اصلی: در طول زمان – معمولاً تنها در عرض یک یا دو نسل – نظامهای سیاسی نه تنها نهادهای یک کشور، بلکه ارزشها، نگرشها و رفتار شهروندان آن را نیز شکل میدهند. به عبارت دیگر، رژیمهای مختلف، افراد یکسانی را «از نو برنامهریزی» میکنند.
چگونه نظامها افراد را شکل میدهند؟ نظام های سیاسی از طریق چندین مکانیسم بر افراد تأثیر میگذارند:… ادامه خواندن
چگونه تغییر نظام سیاسی یک ملت واحد ممکن است در طول چند نسل و طی چند دهه، انواع مختلفی از مردم آن ملت واحد را به وجود آورد. با بررسی چند نمونه کوشش خواهم کرد به این پرسش جواب های محتمل و منطقی بیابم. در این بررسی کوتاه به نمونه های کرۀ جنوبی و شمالی، سابقاً ویتنام شمالی و جنوبی، سابقاً آلمان شرقی و غربی اشاره خواهم کرد و در ضمن به این سؤال خواهم پرداخت که نزدیک به 50 سال حاکمیت جمهوری اسلامی در ایران در مقایسه با دورۀ پیش از انقلاب (یعنی قبل از 1979) چه تغییراتی در درآمد، رفاه، تحصیل، اشتغال، سلامتی، فساد مالی و اخلاقی، باورها، دینداری، اعتماد به حکومت، عادت ها، امیدبه آینده، زندگی روزمرّه، مناسبات خانوادگی و اجتماعی اغلب ایرانیان به وجود آورده است.… ادامه خواندن
بیش از ده سال است که کتاب مشترک دارون عجم اُغلو و جیمز رابینسون با عنوان «چرا ملتها شکست میخورند: ریشههای قدرت، رفاه و فقر» (۲۰۱۲) به زبان های مختلف ترجمه شده و به یکی از پرفروش ترین کتاب های دنیا تبدیل گشته است. دارون اغلو (زادۀ 1967) اقتصاد دان ترکیه ای (ارمنی تبار) وآمریکایی است که در سال ۲۰۲۴ همراه با جیمز ای رابینسون و سایمون جانسون به جهت پژوهش های تطبیقی خود در زمینۀ شکوفایی دولتها و امپراتوریها و علل شکست و فروپاشی بعضی از آنها برندۀ جایزه نوبل در اقتصاد شدند. کتاب نامبرده تطبیقی یعنی مقایسه ای است، زیرا نمونه های گوناگون کشور ها و دولت های کنونی را با معیارهای مشخص و سنجش پذیر اقتصادی و سیاسی-اجتماعی با یکدیگر مقایسه کرده و سعی میکند بر پایۀ این مقایسه ها و تحلیل ها به نتیجه های کلی برسد.… ادامه خواندن
فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی در سال های ۱۹۹۰- ۱۹۹۱ نقطۀ عطفی در سیاست، اقتصاد و جامعۀ جهانی بود. اما اگر این رویداد تاریخی هرگز رخ نمیداد، چه؟ در این کاوش خلاف واقع، مسیر احتمالی تاریخ جهان را در نظر میگیریم. فرض و پرسش «چه میشد، اگر…؟» این بار چنین است: اگر اتحاد شوروی پس از سال ۱۹۹۰ با همۀ مشکلات زنده میماند و به عنوان یک ابرقدرت سوسیالیستی نسبتا متحد وارد قرن بیست و یکم میگردید، چه میشد؟ چه اتفاقات متفاوتی در دنیا رخ میداد که در اثر فروپاشی شوروی در اوایل ۱۹۹۰ مشاهده کردیم و هنوز میکنیم؟
ادامه تنشهای جنگ سرد
اگر اتحاد جماهیر شوروی دست نخورده باقی میماند، رقابت جنگ سرد با ایالات متحده احتمالاً ادامه مییافت. مسابقه تسلیحاتی ممکن بود تشدید شود و هر دو کشور ذخایر سلاحهای هستهای و نیروهای متعارف خود را حفظ کنند – یا حتی افزایش دهند. مناطقی مانند اروپای شرقی، آسیای مرکزی و خاورمیانه همچنان میدان نبرد برای نفوذ باقی میماندند، رژیمهای تحت حمایت شوروی در قدرت میماندند و جنبشهای دموکراتیک جدید احتمالاً سرکوب میشدند.… ادامه خواندن
۴۷ سال پیش اگر خمینی در انقلاب ایران حضور نداشت، چه میشد؟
این یک سناریوی جذّاب از بازی های ذهنی است که من به آن «تاریخ غیر واقعی» یا «تاریخ معکوس»[1] میگویم – مثلا این قبیل سناریو ها که امروز فقط خواب و خیال به نظر میرسد: اگر ۲۳ قرن پیش در نبردهای اسکندر مقدونی علیه ایران هخامنشی، نه اسکندر، بلکه ایرانیان پیروز میشدند، چه میشد؟ اگر در قرن هفتم میلادی، برعکس تاریخ واقعی، ایرانیان ساسانی بر اعراب مسلمان پیروز میشدند، اوضاع ایران و منطقه چگونه پیش میرفت؟ اگر در آخرین دهۀ قرن بیستم شوروی متلاشی نمیشد، چه میشد؟… ادامه خواندن
با در نظر گرفتن گذشته تاریخی، چقدر امکان دارد ایران بخصوص در شرایط کنونی یعنی تقریبا 47 سال حکومت جمهوری اسلامی و سیاست های تُند آن در مقابل غرب و پافشاری بر برنامه هسته ای، انزوای بین المللی و نشیب روزافزون اقتصادی و سیاسی، تجزیه شود؟
این پرسش بسیار مهم است، سوالی است که هم در محافل دانشگاهی و هم در میان سیاستمداران و فعالان اپوزیسیون مطرح است. اگر بخواهیم بر اساس گذشته تاریخی، ساختار اجتماعی و شرایط کنونی جمهوری اسلامی بررسی کنیم، چند عامل را باید در نظر گرفت:
۱. تجربه تاریخی ایران
ایران طی قرنها با وجود تنوع زبانی، قومی و مذهبی، یکپارچگی سرزمینی خود را حفظ کرده است. حتی در دوران ضعف حکومت مرکزی (مثلاً ایلخانان مغول، دوره ملوک الطوایفی ترکمان ها، پس از سقوط صفویه یا در جنگ با روسیه در دوره قاجار) تجزیه کامل رخ نداد و بیشتر نواحی دوباره زیر پرچم مرکزی ایران جمع آمدند (1).
در قرن ۲۰ نیز تحت تاثیر جنگ جهانی اول و دوم و در شرایط اشغال خارجی یا ضعف دولت مرکزی، برخی جریان های تجزیه طلبانه شکل گرفتند (آذربایجان، گیلان، کردستان، خوزستان، بلوچستان)، لیکن این حرکت ها در جریان تثبیت حکومت پهلوی و سپس جمهوری اسلامی به سرعت سرکوب شدند.
اما بقای وحدت ملی و تمامیت ارضی تنها نتیجه تلاش حکومت های مرکزی ایران نبود. درست است که اینگونه حرکات تجزیه طلبانه اغلب در سرزمین های مرزی مشاهده شده است. با اینهمه، صرفنظر از قاطبه مردم ایران، در خود این سرزمین های «حاشیه» نیز مردم محلی غالباً یا بر علیه جریانات تجزیه طلبانه برخاسته اند و یا در شرایط جنگ و فشار راه احتیاط، سکوت و سازش را در پیش گرفته اند. در هیچکدام از این جریان ها که اغلب به کمک نیروهای خارجی مسلح و اشغالگر (روسیه، عثمانی، انگلیس) و گروه های محدودی از طرفداران ایرانی آنان همراه بوده، قاطبه مردم محلی آزادانه و به طور وسیع شرکت نکرده اند.
استثنا ها همیشه وجود دارند. وقتی دولتی از نظر سیاسی، اقتصادی و اجتماعی در حال رشد و شکوفایی قرار دارد، اصولا دولت واغلب افراد آن ملت به «ملی گرایی» یا ناسیونالیسم تمایل می یابد و به تدریج خود را «برتر» از دیگران می پندارد. این میتواند در حالات اندکی جلوه ای افراطی داشته باشد (ترکیه آتاترک، ایران رضا شاه، مصر عبدالناصر). اما این «ملی گرایی» اغلب عکس العملی تدافعی (و نه تهاجمی) در مقابل نیروهای برتر و حاکم (انگلیس، روسیه) بود و به بالابردن روحیه ملی و اعتماد به خود مردم کمک مینمود. آتاترک و رضاشاه (و تا اندازه ای عبدالناصر) در این کوشش خود فرصت تاریخی زیادی نداشتند، اما مجموعاً موفق به حساب می آیند.
برعکس، دولت ها و ملت هایی که به هر دلیلی (افراط گرایی ایدئولوژیک یا مذهبی، فساد مالی، فقر و عقب ماندگی، سیاست های نابخردانه، انزوای بین المللی، ستیزه جویی با همسایگان و دولت های قدرتمند و آزاد) در سراشیب سقوط و فقر می افتند، احتمال بیشتری وجود دارد که با خطر تجزیه طلبی روبرو شوند. این خطر بخصوص زمانی جدی تر و فوری تر میشود که همسایگان دور یا نزدیک یک کشور از نظر قومی (زبان، مذهب، فرهنگ، تاریخ) مشترکاتی واقعی یا مفروض با اهالی آن سوی مرز مشترک داشته باشند. در آن صورت اقلیت های این دولت ها در مقابل تبلیغات و تحریک های خارجی همسایه (بخصوص اگر این دولت های همسایه موفق تر و مرفه تر باشند) بسیار تاثیر پذیر تر خواهند بود. از این زاویه میتوان تصور کرد که مثلاً ترکمنستان، افغانستان یا پاکستان احتمالاً جاذبه چندانی برای ایرانیان هم مرز ندارند، در حالی که تحت تاثیر تبلیغات ترکیه یا کشورهای عربی خلیج فارس قرار گرفتن ایرانیان هم مرز این همسایه ها بخصوص در شرایط افزایش بحران کنونی ایران آنچنان دور از احتمال نیست.
۲. شرایط جمهوری اسلامی
سیاستهای تبعیضآمیز و تمرکزگرا: جمهوری اسلامی با تبعیض زبانی، فرهنگی و اقتصادی در قبال اقوام (کرد، بلوچ، عرب، ترکمن، آذری) نارضایتی ایجاد کرده است. بخشی از این تبعیض ها در دوره پهلوی هم وجود داشت. اما در آن دوره اینگونه تبعیض ها با طرح لزوم «وحدت و انسجام ملی و سیاسی» ورای فرق های قومی و فرهنگی توجیه میشد. اما در دوره جمهوری اسلامی اینگونه تبعیض ها بیشتر رنگ مذهبی (شیعه و سنّی) گرفته اند.
سرکوب شدید و امنیتیسازی: هرگونه حرکت تجزیهطلبانه یا حتی مطالبه فرهنگی به شدت سرکوب میشود. این سرکوب مانع بالفعل شدن تمایلات جداییطلبانه میشود. اما در شرایط بدترشدن روزافزون رفاه و آزادی ها و مشکلات عدیده ای مانند فساد، بیکاری، گرانی و کمبود آب و برق، حکومت کمترمیتواند به نتیجه دادن این سرکوب ها اطمینان داشته باشد.
ایرانگرایی اجتماعی: با وجود نا رضایتی از حکومت، بخش بزرگی از جامعه ایران و مردم استان های مرزی هویت تاریخی و ملی ایرانی را حفظ کرده و طرفدار حفظ تمامیت ارضی است.
۳. عوامل خارجی
قدرتهای منطقهای و جهانی ممکن است در صورت تضعیف حکومت مرکزی، از گرایشهای تجزیهطلبانه حمایت کنند (مانند عراق، سوریه یا یوگسلاوی سابق).
با این حال، ایران به دلیل موقعیت ژئوپولیتیک، اهمیت انرژی، و خطر بیثباتی منطقهای، کمتر احتمال تجزیه خواهد داشت؛ قدرتهای بزرگ معمولاً ثبات در ایران را ترجیح میدهند.
۴. شرایط کنونی
جمهوری اسلامی در بحرانهای متعدد (مشروعیت سیاسی، فساد، اقتصاد، شکاف با جامعه) قرار دارد. این ضعفها میتواند در آینده زمینه را برای بیثباتی داخلی فراهم کند.
با این حال، نبود سازمانیافتگی و انسجام در میان گروههای اپوزیسیون، و مخالفت بخش بزرگی از ایرانیان با فروپاشی تمامیت ارضی، احتمال تجزیه را در کوتاهمدت بسیار کم میکند.
✅ جمعبندی: ایران با وجود بحرانهای شدید در جمهوری اسلامی و بخصوص با وجود ادامه تحریم های بین المللی (فعال شدن «مکانیسم ماشه»)، در کوتاهمدت احتمال تجزیه کمی دارد – هم به دلیل هویت تاریخی مشترک، هم سرکوب شدید حکومت، و هم حساسیت منطقهای و بینالمللی. اما اگرسیاست کنونی حکومت ایران ادامه یابد و این حکومت رسماً یا عملاً فروبپاشد و خلأ قدرت به وجود بیاید و این خلأ قدرت طول بکشد، در میان مدت و بهویژه با دخالت خارجی، احتمال بروز جنبشهای جداییطلب در مناطق مرزی (کردستان، بلوچستان، خوزستان و شاید آذربایجان) افزایش پیدا میکند.
(1) ن. عباس جوادی: «تاریخ اختلاط ایرانیان و ترکان» و در آنجا فصل «تداوم هویت ایرانی»، در این لینک). … ادامه خواندن
تعویق یا به تعبیری «تمدید تعلیق» فعالسازی مکانیسم ماشه (Snapback) برای بازگرداندن قطعنامهها و تحریمهای شورای امنیت سازمان ملل علیه ایران عمدتاً به دلایل سیاسی و حقوقی رد شد. چند نکته کلیدی در این زمینه وجود دارد:
ماهیت حقوقی مکانیسم ماشه در برجام (قطعنامه ۲۲۳۱ شورای امنیت):
این مکانیزم به اعضای برجام (ایران، آمریکا، روسیه، چین، فرانسه، بریتانیا، آلمان و اتحادیه اروپا) اجازه میدهد در صورت «نقض اساسی» تعهدات از سوی ایران، روندی را برای بازگرداندن همه تحریمهای شورای امنیت آغاز کنند.
این فرایند زمانبندی مشخص و سختگیرانه ای دارد (۳۰ روزه) و عملاً امکان تعویق یا تمدید آن به صورت رسمی پیشبینی نشده است.
اختلاف نظر بر سر «حق استفاده» آمریکا از مکانیسم ماشه:
پس از خروج آمریکا از برجام در سال ۲۰۱۸، اکثر اعضای شورای امنیت (از جمله متحدان اروپایی واشنگتن) استدلال کردند که آمریکا دیگر «عضو مشارکتکننده در برجام» نیست و بنابراین حق فعالسازی این مکانیسم را ندارد.
پیشنهادهایی برای «تعویق یا مذاکره» مطرح شد، اما مخالفت چین، روسیه و حتی کشورهای اروپایی با تفسیر آمریکا، هرگونه انعطاف رسمی را رد کرد.
دلایل سیاسی برای رد تعویق:
اروپا میخواست فشار بر ایران حفظ شود ولی همزمان نمیخواست به طور کامل کنار آمریکا قرار گیرد. بنابراین گزینه تعویق (که نوعی پذیرش روند آمریکا بود) را نپذیرفت.
چین و روسیه نیز با هر نوع انعطاف یا پذیرش «تفسیر آمریکایی» مخالف بودند، زیرا آن را سابقهای خطرناک برای دور زدن توافقات بینالمللی میدانستند.
نتیجه:
از نظر حقوقی: سازوکار ماشه انعطافپذیر نیست و چیزی به نام «تعویق» در متن برجام و قطعنامه ۲۲۳۱ تعریف نشده.
از نظر سیاسی: اکثریت شورای امنیت نمیخواستند اقدام آمریکا مشروعیت پیدا کند.
بنابراین پیشنهاد تعویق یا تمدید رد شد و پرونده در مسیر بنبست سیاسی باقی ماند.
عواقب بازگشت تحریم ها علیه ایران چه میتواند باشد؟
بازگشت تحریمهای شورای امنیت سازمان ملل علیه ایران (در قالب فعال شدن «مکانیسم ماشه») اگر به طور کامل و عملی اتفاق بیفتد، چندین پیامد جدی در حوزههای مختلف خواهد داشت:
۱. حقوقی و دیپلماتیک
انزوای بینالمللی ایران: تحریمهای شورای امنیت الزامآور هستند و همه کشورها باید آنها را اجرا کنند؛ بنابراین روابط رسمی و دیپلماتیک ایران محدودتر خواهد شد.
پایان رسمی برجام: بازگشت تحریمها به معنای فروپاشی کامل توافق هستهای ۲۰۱۵ است.
افزایش مشروعیت اقدامات آمریکا و اسرائیل: در فضای بینالمللی، ایران بیشتر به عنوان «ناقض تعهدات» معرفی میشود.
۲. اقتصادی
بازگشت تحریم تسلیحاتی، مالی و بانکی: ایران دوباره با قطع دسترسی رسمی به سیستم بانکی بینالمللی و سرمایهگذاری خارجی روبهرو خواهد شد.
تشدید فشار بر صادرات نفت و گاز: مشتریان بالقوه آسیایی و اروپایی مجبور به کاهش یا قطع خرید میشوند.
ضربه به سرمایهگذاری و تجارت غیرنفتی: حتی کشورهای متمایل به همکاری (مثل چین و روسیه) هم در چارچوب رسمی سازمان ملل با محدودیتهای حقوقی و بیمهای مواجه میشوند.
افزایش تورم و فشار بر معیشت داخلی: کمبود منابع ارزی و تضعیف ریال شدت میگیرد.
۳. امنیتی و نظامی
محدودیت در خرید و فروش تسلیحات پیشرفته: بازگشت تحریمها یعنی ایران رسماً نمیتواند به بازارهای جهانی سلاح دسترسی داشته باشد.
افزایش خطر درگیریهای منطقهای: اسرائیل و آمریکا ممکن است تحریمها را مقدمهای برای فشار بیشتر یا حتی اقدامات نظامی هدفمند قرار دهند.
۴. سیاسی و داخلی
افزایش فشار اجتماعی بر حکومت: تحریمها فشار اقتصادی را به مردم منتقل میکنند و نارضایتی عمومی میتواند بیشتر شود.
تقویت جناحهای تندرو در داخل: حکومت احتمالاً تحریمها را به عنوان «ظلم غرب» تبلیغ کرده و فضای سیاسی را امنیتیتر خواهد کرد.
امکان تغییر محاسبات راهبردی ایران: بسته به شدت بحران، تهران ممکن است یا به سمت انعطاف و مذاکره جدید حرکت کند، یا بیشتر به سمت رویارویی و همکاری عمیقتر با روسیه و چین برود.
🔹 به طور خلاصه: بازگشت تحریمهای سازمان ملل علیه ایران، از تحریمهای یکجانبه آمریکا سنگینتر و پرهزینهتر است، چون مشروعیت جهانی دارد و همه کشورها را ملزم میکند.
چقدر غم انگیز است که به قول فروغ فرخزاد «آن روز ها رفتند…»
(به نقل از اینترنت، نویسنده نامعلوم)
این عکس در سال ۱۳۰۷ در زمان رضاشاه گرفته شده است در آن زمان با تصویب مجلس وقت قرار شد اعزام محصل برای تحصیل به اروپا انجام شود و این عکس اولین اعزام دانشجویان در آن دوره می باشد ، در این عکس چند تا نخست وزیر بعد و قبل از انقلاب هستند ، رهبران جبهه ملی و سران حزب توده هم هستند ، فارغ از سیاست در این عکس پدر جراحی نوین ،پدر طب کودکان، پدر تئاتر مدرن ایران هستند، صاحبان صنایع، موسسین کارخانجات و… می باشند و جوانان این عکس نهاد های مدنی ،حزب سیاسی، انجمن های صنفی، نهاد های اقتصادی، نهادهای فرهنگی ایجاد کردند، در این عکس تازه جوانانی هستند که قصه ایران قرن بیستم تقریبا با آنها آغاز شد.
در این عکس افرادی مانند مهندس حبیب نفیسی، دکتر یحیی عدل (پدر جراحی نوین و بیهوشی )،مهندس مهدی بازرگان (دو دوره رییس دانشکده فنی و اولین نخست وزیر بعد از انقلاب)، دکتر کریم سنجابی دبیر کل جبهه ملی)، مهندس جعفر شریف امامی (نخست وزیر دوره پهلوی دوم)، مهندس احمدعلی ابتهاج ( بنیانگذار سیمان تهران)، دکتر رضا رادمنش (دبیر اول حزب توده)، عبدالحسین نوشین (پدر تئاتر نوین ایران)، دکتر مهدی آذر (بنیانگذار طب داخلی ایران)، رضا اقصی (بنیانگذار دایره المعارف کودکان)….
همچنین مهندس ریاضی (رئیس دانشکده فنی، رئیس مجلس شورای ملی در پیش از انقلاب)، دکتر علی اکبر سیاسی (روانشناس و رئیس دانشگاه تهران و چند بار وزیر در قبل از انقلاب)، دکتر اسداله آل بویه ( شاگرد الی کارتان، روزنامه نگار، ریاضیدان وادیب) ،مهندس محمد افضلی پور( بنیانگذار دانشگاه شهید باهنر کرمان)…. دکتر محمدعلی ملکی ( از پیشکسوتان مبارزه با مالاریا)، دکتر رضا اقصی (پدر هندسه ایران)، مهندس غلامعلی فریور(فارغ از فعالیتهای سیاسی از بنیانگذاران کانون مهندسین)، ایران)…. نقطه شروع افراد این عکس از دانشگاه می باشد، این عکس وزن بالایی دارد و تاثیرافراد این عکس در دهه های ۳۰.، ۴۰ و۵۰ زیاد است.
نقشه ای از ایران که در دوره عثمانی ها تهیه شده و متعلق به ابراهیم متفرقه افندی از اويل قرن هجدهم است
«ایران عزیز»… «ای ایران، ای مرز پرگُهر…»
این را بعد از اینهمه سال چه کسانی میگویند که قبلاً نمی گفتند؟ بد نیست به این موضوع دقت کرد.
46 سال پیش، بعد از انقلاب ، ابتدا زمزمه شد که حاکمان جدید میخواهند برگزاری عید نوروز را منع کنند، زیرا به گفتۀ آنها، نوروز، اسلامی نیست. خُب، البته نیست، نمیتواند هم اسلامی باشد، چونکه خیلی قدیمی تر از اسلام است و به تاریخ پیشا اسلام ایرانیان برمیگردد. آقایانی که کمی دور از تقیّه های سیاسی تا حدّی جرأت فاش کردن برخی باور های درونی خود را پیدا کرده بودند، بعد از انقلاب شروع کردند به تحقیر آشکار عید نوروز. گفتند عید های اسلام عید فطر است و «قربان» و غیره… حتی گفتند «ما گاو و خر نیستیم که به خاطر نوروز و موسم سبزه و چمن جشن بگیریم…» نامهای ایرانی اشخاص و ماه های سال را مسخره کردند و زمان جنگ عراق گفتند این که مردم در جنگ علیه تجاوز صدام آنهمه فداکاری کردند اساساً به خاطر ایران نبود، به خاطر اسلام بود و گرنه ایران چیزی جز قطعه ای خاک و زمین نیست.
سال ها پیش رئیس جمهوری وقت، محمود احمدی نژاد گفته بود «هرگز ملت ایران قومیت ایرانی را بر اسلامیت خود ترجیح نداده است.» بسیاری مسئولان دیگر هم چه قبل و چه پس از جناب احمدی نژاد بار ها و بارها تکرار کرده بودند که مفهوم «وطن» و «ایران» اهمیت و معنایی ندارد، آنچه که مهم است، ایرانی اسلامی است؛ ایران قبل از اسلام وحشی، بی سواد، عقب مانده و آتش پرست بود و تنها با اسلامیت است که ایران، ایران شده است…
اشارۀ کوچکی به تاریخ ضرر ندارد.
پانصد سال پیش، شاه اسماعیل صفوی در جنگ چالدران با عثمانیان، به ایران و ایرانی هویّتی شیعه بخشید. شاه اسماعیل تشیع را که تا آن وقت مذهب اقلیت ایرانیان بود، غالباً به زور شمشیر، مذهب رسمی و دولتی همۀ ایران اعلام کرد. او با وجود شکست سنگین چالدران، ایران را در آن برهۀ زمانی تا حد زیادی از تجاوز و تجزیۀ خارجی (بخصوص عثمانیان در غرب و اُزبکان در شرق) حفظ نمود. از آن دوره به بعد در رابطه با هویّت، وحدت و همبستگی ایرانی که اساساً به تاریخ، فرهنگ و زبان ایران و ایرانیان متکی بوده و هست، عنصر دین و مشخّصاً مذهب، یعنی تشیع نیز علاوه گردید.
شاه اسماعیل و پادشاهانی که پس از او و سلسله صفوی آمدند نیز وابستگی و تعهد خود نسبت به همین هویت وملیت ایرانی را ادامه دادند. اما شاه اسماعیل از این جهت نخستین پادشاه ایران نبود. قبل از او نیز، بدون استثنا، همۀ پادشاهان ایرانی پس از اسلام، از طاهریان، صفاریان و سامانیان گرفته تا خوارزمشاهیان، سلجوقیان، حتی و بخصوص ایلخانان و سپس سلسله های ترکمان قراقویونلو و آق قویونلو خود را پادشاهان ایران میدانستند و متناسباً حکومت میکردند.
از این هم بیشتر و قدیمی تر. اندیشۀ ایران و هویت ایرانی به پیش از اسلام برمیگردد. (تداوم موجودیت و تقویت این هویت ایرانی بخصوص در هزار سال پیش از انقلاب مشروطه و رضا شاه را من کوشش کرده ام در کتاب و فصلی جداگانه به قلم بیاورم، ن. «تاریخ اختلاط ایرانیان و ترکان» و در آنجا فصل «تداوم هویت ایرانی»، در این لینک).
این اندیشۀ ایران و هویت مشترک ایرانی در اصل در زمان هخامنشیان پاگرفت، در زمان ساسانیان شکل روشن تری یافت و در زمان شاه اسماعیل عنصر مذهبی تشیع هم به آن اضافه شد که تا کنون به صورت های مختلف ادامه داشته است.
با آغاز دورۀ مُدرنیته در جریان انقلاب مشروطه و بعد رضا شاه که همراه با تمرکز و سازماندهی دولت داری سراسری، قانون گزاری، دادگستری، قوای لشکری و انتظامی، تعلیم و تربیت و رشد تدریجی انتشارات و رسانه ها بود، اندیشۀ هویت ایرانی و میهن دوستی به شیوۀ مدرن به مسیر تکوین و تدوین وارد شد. این چهرۀ مدرن هویت و خود شناسی ملی ایرانی دو یا سه ویژگی داشت. هدف نهایی این نوع «مدرنیزاسیون شرقی» (که به غیر از ایران در ترکیه و مصر نیز میتوان شاهد آن بود)، با وجود ملاحظات و مانعه های مذهبی، اجتماعی و تاریخی، نیل تدریجی به تامین نسبی برابری همۀ شهروندان ایران در مقابل قوانین نسبت به قبل عادلانه تر جدید و سرتاسری (ملی به معنای مدرن) بود – فارغ از تعلقات دینی و مذهبی، فارغ از جنسیت مرد و زن و فارغ از تعلقات قومی و زبانی.
درست است، در این زمینۀ فوق العادۀ پراهمیت اجتماعی یعنی تامین برابری حقوق همه در مقابل قانون، ما چند قرن از اروپا عقب افتاده بودیم. با قدرت گرفتن صفویان در ایران، مردم غیر شیعه (مخصوصاً اهل تسنن) ابتدا به صورت قتل و غارت و سپس انزوا و تحقیر مورد پیگرد، تبعیض و تحقیر قرار گرفتند، تا اینکه شیعه تبدیل به مذهب رسمی اکثریت نسبتاً بزرگ ایرانیان شد. این نیز درست است که مسلمان بودن و در عین حال شیعه بودن، در دولت داری ایرانی، چه صفوی و چه بعد از آن، به یکی از شاخص های مهم هویت ایرانی تبدیل گردیده بود. بسیاری از این نوع تبعیض ها، حتی با وجود روشنگری ها و اصلاحات ترقی خواهانۀ انقلاب مشروطه و سلسلۀ پهلوی که محتاطانه سعی به تامین برابری نسبی حقوق همۀ شهروندان می نمودند، همچنان پا برجا مانده بود. اما 46 سال پیش با پیروزی اسلامگرایی افراطی در ایران، این روند تدریجی اصلاحات نه تنها متوقف شد، بلکه عقب تر هم رفت.
در دورۀ جمهوری اسلامی تبعیض ها بین شهروندان، هم در متن قوانین و هم عملکرد مسئولان و ماموران دولتی شدید تر هم شد و رنگ مذهبی آن افزایش یافت. امروزه در قرن بیست و یکم هنوز هم یک ایرانی غیر مسلمان و حتی غیر شیعه نمی تواند رئیس جمهور یا وزیر و وکیل یا حتی استاندار و رئیس دادگستری شود، مگر اینکه دولت با هدف آرام کردن احساسات گروه های مردم، یک فرد غیر شیعه را به وظیفه ای جنبی و تشریفاتی منصوب نماید.
این در حالی است که تقریباً همزمان با سرکار آمدن صفویان در ایران، در اروپا فصل کاملاً جدیدی از پیشرفت تکنیکی و علمی شروع میشد که بالاخره منجر به انقلاب صنعتی، کشفیات و اختراعات جدید، جدایی دین و دولت و اولویت علم بر ایمان گردید که آرتور آربری آن را رویارویی «عقل و وحی» نامیده است – یک رویارویی که هزار سال پیش درجهان اسلام با شکست عقل، نقش مهمی در عقب ماندن شرق مسلمان از کاروان پیشرفت و تمدن ایفا نمود و در ایران، به دنبال کوشش های مشروطه و پهلوی ها، 46 سال پیش بخاطر یک کجروی فلاکت بار تاریخی، ایرانیان را حتی به عقب تر از دوران مشروطه و رضا شاه پرت نمود.
وسعت کشورها و تعداد جمعیت ها تا چه اندازه به سطح رفاه اقتصادی و آزادی/دمکراسی در این سرزمین ها کمک میکند یا مانع آن میشود؟
تاریخ نگاران تحول و تغییرات مرزهای سیاسی را در درجۀ اول در ارتباط با جنگ ها بررسی میکنند. این، در اغلب موارد درست است. اگر به تاریخ سیاسی دنیا و کشورهای مشخص بنگریم، بررسی جنگ ها و اینکه در کدام جنگ به چه دلیلی کدام طرف پیروز و کدام طرف مغلوب شده است، از نظر درک چگونگی تغییر مرزها نقشی بسیار مهم ایفا میکند. غالباً ممکن است جنگ های کوچک باعث تغییرات کوچ در مرزهای موجود شوند و، برعکس، جنگ های بزرگ تر تغییرات بزرگ مرزی ایجاد کنند.
اقتصاددانان در بررسی اقتصاد کشورهای مختلف معمولاً به مرزهای سیاسی اهمیت چندانی نمیدهند.
یک راه اندیشیدن در بارۀ وسعت سرزمینی کشورها (و متناسباً تعداد جمعیت آنها) بررسی جوانب مثبت و مفید وسعت کشورها در یک کفّۀ ترازو و چالش های مختلف ناشی از فرق ها و تنش های فرهنگی، مذهبی، زبانی، اقتصادی یا طبیعی در کفّۀ دیگر ترازو است.
با در نظر گرفتن همۀ سودها و زیان ها شاید بتوان گفت اگر کشوری بزرگ تر باشد، جمعیتش هم احتمالا بیشتر است و در نتیجه درآمد بیشتری عاید دولتش میگردد و (در کنار سطح نسبتاً بالاتر رفاه) قدرت دفاعی آن هم احتمالاً بیشتر از دولت های کوچکتر است. اما بدون شک ادارۀ یک کشور و دولت بزرگ پیچیده تر از ادارۀ یک دولت کوچکتر است. با اینهمه، بعضی مخارج حوزه های معین در کشورهای بزرگ به طور نسبی از کشور های کوچک کمتر است. مثلاً اگر خرج سرانۀ هر شهروند یک کشور را معیار قرار دهیم، احتمالاً در بعضی حوزه های مهم مانند تندرستی و بهداشت، دفاع، نظام پولی و قضایی و نمایندگی ها در خارج از کشور مخارج این حوزه ها چه برای دولت و چه تک تک افراد، با تعداد جمعیت (و احتمالاً وسعت کشورها) رابطۀ معکوس دارد. یعنی تعداد جمعیت هر چه بیشتر باشد، مخارج دولت برای این بخش ها فرق زیادی نمیکند یا حتی کمتر میشود، زیرا تعداد افرادی که از طریق پرداختن مالیات برای این بخش ها پول میپردازند، بیشتر میشود. «این بدان معناست که مخارج کشورهای کوچکتر متناسباً بیشتر است، حتی اگر این حکومت ها اقداماتی جدی در جهت افزایش کارآیی دستگاه حکومتی انجام دهند.»[1] نکتۀ دوم این است که کشوری که کوچک است، بیشتر میتواند در خطر تجاوز کشوری بزرگتر و قوی تر قرار گیرد و در آن صورت ناچار است با دولت های دیگر وارد اتفاق عمل و پیمان های همکاری سیاسی، دفاعی یا تجاری شود. در چنین شرایطی میتوان انتظار داشت که کشورهای بزرگتر در شرایط بحرانی به دفاع از کشور کوچکتر یاری خواهند نمود، اما این نیز، هم بستگی به حجم و مدت نیازهای دفاعی و اقتصادی دارد، هم به مجموعۀ اوضاع سیاسی در دوره های مختلف و هم اینکه کشور کوچکتر همیشه تحت تاثیر اوضاع و تحولات داخلی دیگر کشورهای عضو این پیمان ها خواهد بود.
با احتساب همۀ احتمالات، سودها، ریسک ها و زیان ها میتوان گفت اگر کشوری بزرگ تر باشد، جمعیتش هم احتمالا بیشتر است و در نتیجه درآمد بیشتری عاید دولتش میگردد و احتمال خودکفایی و رفاه آن افزایش می یابد.
میتوان پرسید که چنین بحثی که بیشتر علمی و تحلیلی است، اصولاً به چه دردی میخورد و ثانیاً در مورد مشخص ایران کدام مشکل مردم را مطرح و به توضیح آن کمک میکند.
صرفنظر از اینکه داشتن کشوری بزرگ تر بهتر است یا کوچکتر، واقعیت های سیاسی و تاریخی چنان بوده و شده و امروزه هم کم و بیش به همان صورت ادامه دارد که بعضی کشور ها بزرگ و مرفه، آزاد و دمکراتیک هستند و بعضی کشور های بزرگ چنین نیستند. بعضی کشور ها هم هستند که هم کوچک و هم بسیار مرفه، آزاد و دمکراتیک هستند. اما بعضی کشورهای دیگر کوچک گویا در حاشیه و پَرت از دنیای تمدن، آزادی، رفاه و صلح زندگی میکنند. بعد یک رشته کشورهای متوسط داریم که آنها هم هرکدام ویژگی های خود را دارند. هرکدام از این کشور ها، چه بزرگ و چه کوچک، وابسته به اینکه در کجا قرار دارند و در تاریخ خود چه کرده اند و امروزه از نظر تمدن، رفاه، آزادی، عدالت در مقابل قانون های دمکراتیک یا تکنولوژی و تجارت و روابط بین المللی خود تا کجا پیشرفت (یا پسرفت) کرده اند ده ها و صد ها نمونه در سطح جهانی را مانند یک نمایشگاه عرضه میکنند. تازه این وضع مشخص هر کشور که امروزه مشاهده میکنیم، خود در حال تحول و تغییر دائمی است، اگر چه این تحول گاه سریع و عمیق و گاه آهسته و آرام جلوه میکند.
ایران، ایران پنجاه سال پیش نیست. در گذشته ایران را با ترکیه مقایسه میکردیم. امروز فکر میکنیم ایران چقدر به افغانستان شبیه شده یا کمی امیدوار میشویم که ایران هنوز کمی از افغانستان فاصله دارد. در گروه کشور های متوسط منطقۀ ما، افغانستان و ترکیه و عربستان هم همان کشور های پنجاه سال پیش نیستند. روسیه و چین هرکدام کشور پهناوری هست، اما آنها را به سختی میتوان در ردۀ کشورهای پیشرفته، مرفّه و دمکراتیک مانند آلمان و فرانسه یا کشورهای بزرگی مانند بریتانیا یا ایالات متحده گذاشت – عیناً مانند اثر انگشت هر فرد که مخصوص به خود آن شخص است و یا «دی ان ای» شما که در عین اینکه شبیه اشخاص دیگر است، اما ویژگی های خود را هم دارد. نتیجه اینکه هر کشور، چه کوچک و چه بزرگ، چه در خاورمیانه و اروپا یا اقیانوسیه، تاریخ، زبان (یا زبان ها) و فرهنگ (های) خود را دارد که نمونه ای مخصوص به خود است، شاید شباهت هایی با کشور های همسایه اش هم دارد. اما بعید است که عیناً همانند یک کشور دیگری باشد.
با این ترتیب، بله، میتوان به طور عام گفت کشور بزرگتری بودن از نظر رفاه و امنیت ملّی احتمالاً بهتر از کشور یا کشورهای کوچک بودن است. ولی این هم مانند آن مَثَل مقایسۀ سیب و پرتقال است که در عمل به درد کسی نمیخورد، زیرا هر کدام از این کشور ها، چه کوچک و چه بزرگ، صاحب گذشتۀ مخصوص خودش است – با تاریخ، فرهنگ و طبیعتی که آن را بالاخره به امروز و به شکل کنونی رسانده است. استتثنا ها هم هستند. دو آلمان سابقاً غربی و شرقی پس از سقوط کمونیسم در پی یک انقلاب دمکراتیک دوباره متحد شدند (1990)، در حالی که چکسلواکی در سال 1992 در پی یک همه پرسی آزاد تقسیم شد، زیراکثریت اسلواک ها به نفع استقلال سرزمین خود رای دادند. اینها و مخصوصاً جنبۀ دمکراتیک و آزاد داشتن این دو تحول نمونه های استثنایی بودند، در حالیکه در روسیه، پس از انقلاب کمونیستی (1917) و فروپاشی شوروی (1990) کشور های نو استقلال شوروی سابق (مانند گرجستان و اوکراین) تحت فشار و حتی تجاوز مسکو اجازه نداشتند استقلال خود را اعلان یا حفظ کنند.
در آفریقا مرزهای سیاسی این یا آن منطقه ده ها بار در نتیجۀ جنگ های خونین قبیله ای، قومی، مذهبی و حتی خونریزی بین باندهای مختلف تغییر یافته است. آخرین نمونۀ این تلاطم های غم انگیز، سودان است که صحنۀ فاجعه بار ترین قتل عام ها، گرسنگی و آوارگی صد ها هزار پیر و جوان و زن و مرد و کودک بیگناه شده است، در حالیکه، دستکم در دنیای اسلام، برخلاف غزه و لبنان، کسی چندان به فکر سودان نیست. نمونه هایی مانند سودان هم بیش از آنکه قاعده باشند، استثنا هستند. به نظر میرسد در بخش هایی از آفریقا ، از نظر دولت داری و مرزبندی های سیاسی، به قول تُرک ها «هنوز باید آب های زیادی از زیر این پل بگذرد تا از خس و خاشاک تمیز شده، به صورت صاف و تمیز در آید». خود غزه و لبنان (همراه با سوریه، عراق) تا قرن بیستم بخشی از امپراتوری های روم، روم شرقی (بیزانس)، خلافت های اسلامی اموی و عباسی و بالاخره عثمانی و بریتانیا بود و مرزبندی های سیاسی کنونی را نداشت. در سال 1916، به دنبال شکست دولت عثمانی، دو دولت بریتانیا و فرانسه مرزهای کنونی خاورمیانه را معین کردند و آنها را «تا برقراری استقلال» این دولت های جدید «تحت الحمایۀ» انگلیس و فرانسه قرار دادند.[2] تا مدت ها کسی ظاهراً جسارت مخالفت با این مرزها را نداشت. بعد از جنگ جهانی دوم، نزاع اعراب و اسرائیل (ابتدا مصر و اسرائیل، دیر تر اسرائیل و گروه های فلسطینی) شروع شد و به امروز کشید.
اتفاقا سودان کنونی هم که بخش های مهمی از آن دو هزار سال تحت حاکمیت امپراتوری مصر باستان، حتی مدت کوتاهی ایران هخامنشی، روم، روم شرقی، عثمانی و انگلیس بود، دو هزار سال بعد، در سال 2011 به دو بخش سودان شمالی و جنوبی تقسیم شد. شاید هم زمان جدایی شمال و جنوب سودان، دین و مذهب در اصل یکی از بهانه ها شد، زیرا بعد از فتح مصر از سوی لشکریان عرب در قرن هفتم میلادی، قبایل عرب در امتداد رود نیل در مصر و شمال سودان شمالی ساکن شدند، با مردم محلی در آمیختند و آنها را عربی زبان و مسلمان نمودند، اما جنوب سودان که مردم آن اساساً مسیحی مذهب بود، تا حد زیادی از این موج دور ماند. شاید هم این، دلیل و بهانه ای برای احساسات بر انگیختۀ مردم دو طرف گردید. شاید هم دو هزار سال تحت الحمایه ماندن، مرز روشنی نداشتن و فاقد نام، سنّت و هویت فرهنگی یا ملیِ مشترک بودن، آن «احساسات شمال و جنوب» را به جوش آورد.
پس ایران؟ آیا میشود از این تجربه ها درس گرفت؟ بله، میتوان چند درس گرفت. اما باز باید احتیاط نمود و سیب و پرتقال را تفکیک کرد. البته ایران «بلاد شام» ( تعبیر تاریخی برای سوریه لبنان، اسرائیل کنونی) یا سودان نیست. اما ایران کنونی هم ایران هخامنشی و ساسانی نیست. تاریخ پر از استثنا ها و حوادث غیر منتظره است.
ایرانیان خود را صاحب تمدنی باستانی و گذشته ای پر افتخار میدانند. حق هم دارند.
12-10 هزار سال پیش زمانیکه انسان ها در خاورمیانه و «هلال حاصلخیز» برای اولین بار یکجا نشین شدند، نخستین شهر های خود را ساختند و به تدریج نخستین نوشتار و ثبت گفتار و دانسته های خود و همچنین نخستین دولت های تاریخ شکل گرفت، بخش هایی از ایران کنونی (از جمله ایلام و شمال غربی ایران) جزو این «نخستین ها» بود. مدتی بعد نخستین تمدن ها و دولت های سومر، ایلام، مصر، فنیقی ها، هیتیت، آشور، اسرائیلیان، اَکَدی ها، بابل و «مردمان دریا» تقریباً 3700 سال بر منطقۀ سواحل مدیترانه، مصر، آناتولی، مصر و غرب ایران حاکم بودند.
بعد از 37 قرن، «مرغ اقبال به سوی اقوام دیگر شتافت: ایرانیان و یونانیان.»[1]
در دورانی که مادها و متعاقبین هخامنشی آنان مشغول ساختن نخستین و بزرگ ترین امپراتوری های ایرانی خود بودند، یونانیان زبان و فرهنگ خود را در شهرها و آبادی های ساحلی مدیترانه و دریای سیاه گسترش میدادند. جالب است که تا دورۀ اسکندر مقدونی و لشکرکشی های او به چهار گوشۀ اوراسیا 300 سال پیش از میلاد، یونانیان دارای امپراتوری قابل توجه و دولتی وسیع نبودند. اما آنها با تاسیس بیش از هزار دولتشهر مختلف یونانی زبان که حتی گاه با یکدیگر در حال رقابت و جنگ هم بودند، ترجیح میدادند به جای یک امپراتوری پهناور، به تاسیس شبکۀ گسترده ای از «کُلُنی» های یونانی در ترکیب دولتشهر ها (از جمله آتن، اسپارتا، ازمیر، ترابوزان) بپردازند. افلاتون و ارسطو، فیلسوفان معروف یونان باستان، بر آن بودند که بهترین شکل حکومت آن است که مردم شخصاً یکدیگر را بشناسند. آنها حتی ارقام جمعیتی دقیقی از قبیل «5040 خانوار» را به عنوان «تعداد بهینۀ» یک جمعیت عنوان کرده بودند. در این دولتشهر ها یونانیان مَرد و آزاد (نه زن و نه برده) حق داشتند حاکم خود را انتخاب کنند. میگویند شاید بتوان دو دلیل برای تاسیس دولتشهرهای یونانی (به جای یک دولت یونانی فراگیر) شمرد. اولاً طبیعت کوهستانی سرزمین و وجود هزاران جزیرۀ خُرد و کلان که باعث کمی تماس بین مردم میشد و ثانیاً مخالفت اشراف با نفوذ دولتشهر ها با تبعیت از یک حکومت و حاکم ناآشنا و مستبد مرکزی.
کم و بیش در همین دوره ها بود که ابتدا ماد ها و سپس هخامنشیان کشورگشایی منطقه ای خود را به درجه ای رساندند که تا آن دوره دیده نشده بود. امپراتوری هخامنشی در دورۀ کورش کبیر و داریوش یکم تا 5.5 میلیون کیلومتر مربع یعنی به اندازه ای پهناور شده بود که 300 سال بعد از آن، امپراتوری بزرگ روم نیز از نظر وسعت سرزمینی به پای سرزمین های هخامنشی نمیرسید.
اما صرفاً پهناوری سرزمین، اگر دوامدار نباشد و به صورت بهینه مدیریت نشود، به چه دردی میخورد؟ ویل دورانت، نویسندۀ معروف «تاریخ تمدن»، در رابطه با انحطاط و انقراض هخامنشیان زیر عنوان «چگونه یک ملت میمیرد» چند عامل مهم را زمینه ساز انحطاط و بالاخره انقراض شاهنشاهی عظیم هخامنشی می نامد: سپری شدن دوران تاسیس و رهبری امپراتوری و رسیدن قدرت به وارثان و نوادگان مؤسسین آن صرفنظر از اینکه این وارثان، بی عرضه یا حتی دیوانه بودند؛ جنگ و خونریزی میان مدّعیان وراثت؛ خوشگذرانی و فساد مالی و اخلاقی؛ بی توجهی مطلق به نیازها و خواست های مردمِ تابع امپراتوری؛ و بالاخره صلاحیت های مطلق، بی چون و چرا و سبُعانۀ پادشاه و پاسخگو نبودنش به هیچ فرد و مقام دولت و ملت.[1] نتیجه گیری منطقی تاریخ نگارانی مانند دورانت این است که اصل موروثی بودن پادشاهی و حاکمیت، «اُم الفساد» و ریشۀ همۀ کجروی ها، استبداد، انحطاط و بالاخره سقوط امپراتوری ها و پادشاهی های گذشته بوده و یا دستکم در این روند سقوط، نقش مهمی ایفا نموده است.
به نظر دورانت، سه قرن بعد، امپراتوری پهناور روم نیز به همین ترتیب دچار انحطاط شد و بالاخره در اثر حمله های قبایل ژرمن و هون متلاشی گردید. شاید بتوان به همان ترتیب شکست سلسلۀ بزرگ ساسانیان و پیروزی اعراب مسلمان بر ایران در قرن هفتم میلادی را نیز از این زاویه بررسی نمود.
از این جهت میتوان گفت که در اواخر دوران باستان ایران و یونان، یکی از آسیا و دیگری از اروپا، از نظر دولتداری دو راه مختلف و حتی متضاد با یکدیگر را در پیش گرفته اند: در یک سو گسترش سرزمینی همراه با استبداد پادشاهی و در سوی دیگرمحدود نگهداشتن حاکمیت سرزمینی و جمعیتی و آزادی انتخاب رهبر – راه آسیایی و راه اروپایی.
اما به یاد بیاوریم. این نیز نوعی مقایسه و یکسان پنداری سیب و پرتقال است. از آن حوادث تاریخی دو هزار سال گذشته و دنیا به همان حال باقی نمانده است. به این موضوع و اهمیت آن در شرایط معاصر باز خواهیم گشت، تا ببینیم که در دنیای معاصر و شرایط «جمهوریت» بدون یک پادشاه خودکامه نیز، رؤسای جمهور و حتی حاکمان انتخاب نشده یا تنها یک بار انتخاب شدۀ مذهبی یا سنّتی میتوانند با راه های حیله، فساد، فریب و فشار تا آخر عمر بر سر قدرت بمانند و حتی با تغییر قانون توسط «پارلمان» های گوش به فرمان خود همان قدرت مطلقۀ خود را به فرزند خود بسپارند.
مدت کوتاهی بعد همان اسکندر مقدونی-یونانی با شکست دادن هخامنشیان، امپراتوری خود را به وسعتی نزدیک به متصرفات کورش و داریوش تاسیس کرد. این امپراتوری به دنبال مرگ زودهنگام اسکندر چندان زیاد نپایید. اما این بار اروپاییان با مرکزیت روم امپراتوری پهناور جدید خود را تاسیس نمودند که از جنوب تا شمال اروپا و از آفریقا تا ایران و آسیای مرکزی را در بر میگرفت. با این ترتیب آن تئوری آسیا در مقابل اروپا (ایران و یونان) عملاً اعتبار خود را از دست داد.
اما این بار «مرغ اقبال» از نظر تمدن جهانی به سوی غرب یعنی اروپا شتافت – به سوی قارّه ای که سر منشاء «عصر نو»، اکتشافات، اختراعات، صنعت چاپ، کشف آمریکا، انقلاب صنعتی، انقلاب فرانسه، جدایی تدریجی دین و دولت بود، در حالی که در شرق مسلمان، به همّت کسانی مانند امام ابوحامد غزالی، یک بار و برای مدتی بسیار طولانی، ایمان و وحی بر عقل و علم پیروز شده بود.[3]
از نظر کشورگشایی هم باروت و عقل بر تیر و شمشیر چیره شده بود. به دنبال دو سه قرن جنگ های تلخ استعماری و حتی نژادپرستی، معیار ها و تعاریف بسیاری تصورات سنّتی سیاسی و کشورداری و حتی رسیدن به قدرت و ثروت تغییر یافت. امپراتوری ها و ارزش هایی مانند وسعت سرزمینی، تعداد جمعیت، نظام جمهوری یا پادشاهی متحول شد. نه هر پادشاهی لزوماً همراه با دیکتاتوری چپاولگرانۀ یکی دو شخص و موروثی بودن حاکمیت بود و نه هر «استقلال» و جمهوری نشانۀ آزادی انتخاب و رفاه بیشتر. نمونه های متضادی مانند جمهوری کرۀ شمالی و پادشاهی نروژ نشان میدهند که چگونه طرز تفکر های سنّتی ما نیاز به یک «گردگیری» اساسی دارند.
در این تحولات بنیادین، ایران و ایرانیان کجا قرار داشتند؟
(ادامه دارد)
[1] هندریک وان لون: انسان باستان، ترجمه و تصحیح عباس جوادی، پی دی اف (2020)، ص. 124
[2] ویل دورانت: تمدن ایران باستان و شرق مسلمان، به کوشش عباس جوادی، پی دی اف (2022)
[3] آرتور آربری: عقل و وحی، ترجمۀ فارسی از حسن جوادی، ص. 68… ادامه خواندن
در بخش گذشتۀ صحبت در بارۀ مرزهای سیاسی و تاثیر آن و همچنین تاثیر تعداد جمعیت یک کشور بر رفاه و پیشرفت مردم آن کشور گفتیم که مرزهای سیاسی کارِ دست آدمیزاد و نتیجۀ تحولات سیاسی-اقتصادی است. برخلاف مرزهای طبیعی-جغرافیایی مانند صحراها، کوه ها، جزیره ها و دریاها که اصولاً نتیجۀ تحولات طبیعی است و تغییرات آن بسیار طول میکشد، مرزهای سیاسی میتوانند در اثر جنگ، بحران های جدّی و سیاست های رهبران و دولت ها در مدت زمان نسبتاً کوتاهی تغییر یابند.
برای دنیای «بیزینس» و داد و ستد، وسعت یک کشور و تعداد جمعیت آن اولویتی درجه اول نیست. بدون شک امکان خرید و فروش تولیدات مختلف در بازار کشور های بزرگ تر و پرجمعیت تر بیشتر است و این، میتواند برای «بیزینس» انسان ها و شرکت ها جالب باشد. اما شرط آن این است که شخص، شرکت و کشور مزبور، چه بزرگ و چه کوچک، چه پرجمعیت و چه نسبتاً کم جمعیت، از نظر سیاسی و اقتصادی آرام، تا حد قابل اعتمادی آزاد و تابع قوانین و قواعد رقابت آزاد و قانونمند باشد، بازار در انحصار دولت یا چند شخص و خانواده از طبقۀ حاکم نباشد که به دلخواه خود «قواعد» بازی را هروقت و هراندازه که خواستند، عوض کنند. این نوع جوّ و محیط سیاسی و اقتصادی میتواند، کم یا زیاد، به نفع همۀ طرف ها باشد. برای بیزینس و بازار آزاد مهم آن است که کار به پیش رود، تولید و فروش افزایش یابد و چرخۀ پول ادامه پیدا کند، صرفنظر از اینکه کشورِ پارتنر و تعداد جمعیت آن کم یا زیاد است. قانونمند و قابل پیش بینی بودن اوضاع و احوال سیاسی و اقتصادی و، وابسته به آن، نظام و دولت حاکم جزو شرایط اصلی روابط «معمولی» و «متمدن» سیاسی و اقتصادی در داخل هر کشور و بین آن کشور و کشور های خارجی است.
اما متاسفانه روابط سیاسی و اقتصادی «معمولی» و «متمدن» که به آن اشاره شد، همیشه انگیزۀ اصلی و دغدغۀ عمدۀ هر دولت نبوده و نیست. 1400 سال پیش هجوم قبایل کوچ نشین ژرمن و هون به امپراتوری روم و سرنگون نمودن آن یا 700 سال پیش حملات ویرانگر مغول و لشکریان مزدور آنان به اوراسیا و از جمله ایران با مقصد یغما، قدرت و ثروت بود و خاصیتی «معمولی» و «متمدن» نداشت. عُمر این یغماگران و به اصطلاح «امپراتوری» های قبیله ای چندان طول نکشید. مهاجمان در ترکیب جمعیت های مغلوب استحاله یافتند و هر بار یک رشته کشور ها و دولت های جدید ایجاد شد.
شاید همیشه جنگ بر سر «لحاف ملّا» یعنی قبضه نمودن، حفظ و توسعۀ ثروت و قدرت بوده، اما مدتی بعد دولت ها انگیزه ها یا بهانه های دیگری یافته اند تا با یکدیگر گلاویز شوند. 500 سال پیش عثمانی و صفوی وارد جنگ خونین و تاریخسازی در چالدران (آذربایجان غربی) شدند. شیعه و سُنّی تشنۀ خون یکدیگر شده بودند، در حالیکه جنگندگان اصلی هر دو طرف را قبایل ترک ایران و آناتولی تشکیل میدادند. صد سال بعد، در اروپا جنگ خونین سی ساله ای (1618 تا 1648) در گرفت که در ماهیت خود بدون شک باز بر سر قدرت و ثروت بود، اما لوای منازعۀ خونینی میان کاتولیک ها و پروتستان های مسیحی را بر دوش داشت که هشت میلیون نفر قربانی آن شد. سه قرن بعد، در کنار مذهب، عامل و بهانۀ جدیدی برای کشت و کشتار، تصفیۀ قومی و تصاحب سرزمین های نو پیدا شد: تبار و به اصطلاح «نژاد» (تعبیری که بعنوان طبقه بندی انسان ها هیچ پایۀ علمی ندارد) و در رابطه با آن، ظاهر فیزیکی، زبان و تاریخ قوم یهودیان بهانۀ آغاز جنگ دوم جهانی از سوی آدولف هیتلر شد که هدف اصلی آن گسترش قدرت آلمان و «نژاد» و فرهنگ به اصطلاح «برتر» ژرمنی بود. در این جنگ نیز شش میلیون نفر به قتل رسیدند. عوامل برانگیزندۀ این جنگ های خونین غالبا گسترش قدرت و ثروت بود که گاه در لباس مذهب وگاه با بوق و کُرنای «نژاد برتر» و اختلافات سیاسی، ایدئولوژیک و فرهنگی متبلور میشد – هر بار وابسته به اینکه جامعۀ کشور مورد بحث و طرف های مقابل در مورد کدام نکات بخصوصی حساس و شاکی است تا تبلیغات و تحریکات سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و مذهبی آن دولت بر آن جنبه متمرکز شود. در جنگ ایران و عثمانی موضوع تبلیغاتی اصلی بر سر شیعه و سنّی بود و طرف ها با استفاده از احساسات مذهبی مردمی که غالباً از تشیع و تسنّن اطلاعات چندانی نداشتند وارد جنگی شدند که به نفع هیچکدام از دو طرف نبود. جنگ سی سالۀ اروپا که کاتولیک ها و پروتستان ها را به جان هم انداخت، تا اندازه ای باعث تصفیه های مذهبی در داخل کشور ها شد و در نهایت، چون اروپا خاورمیانه نبود، امروزه نوادگان آن ملت های اروپایی تقریباً بدون مشکلاتی جدی در کنار هم زندگی میکنند. شاید مهم ترین پس ماندۀ آن جنگ و نفرت، منازعات مسلحانه بین کاتولیک ها و پروتستان های ایرلند شمالی بود که در اواخر قرن گذشته پایان یافت. همین امسال (2025) در ترکیه نیز گروه کُردی «پ ک ک» پس از 40 سال نزاع مسلحانه و مرگ هزاران تن کُرد و ترک، بر سر خلع سلاح و یک راه حل سیاسی با حکومت آنکارا به تفاهم رسید.
هیچکدام از این نمونه ها مانند مَثَل سیب و پرتقال که در بالا آوردیم، عین هم نبود. هرکدام از آنها ویژگی خود را داشت. اما در اغلب این نمونه ها میتوان یک خط مشترک و قرمز را مشاهده کرد. بله، بعید نیست جنگ به متلاشی شدن کامل، کاهش یا اینکه، برعکس، گسترش جغرافیایی و ارضی کشور ها بینجامد. بله، ممکن است فراز یا نشیب کشور ها حتی بدون جنگ با کشوری بیگانه، همسایۀ دور یا نزدیک انجام پذیرد – مثلا با نفاق و کشاکش های داخلی بی وقفه یا نارضایتی شدید و مستمرّ مردم از حکومت (از جمله به خاطر گرانی، بیکاری، فساد، بی آبی، بی برقی، اختناق، سرکوب مخالفت و آزادی های پایه، و در مقابل، خرج بودجه های کلان برای تسلیحات جهت حفظ حکومت و بسته بودن راه های اصلاح و تغییرات صلح آمیز). نظام های دیکتاتوری و خودکامه، ایدئولوژیک، سکولار یا مذهبی (که این طبقه خود را نماینده و سایه خدا میدانند و هر گونه مخالفت با آن را به جرم کُفر و الحاد سرکوب میکنند)، رهبران و نظام هایی که حتی اگر موروثی هم نباشند، به مسند خودساختۀ خود می چسبند و رها نمی کنند، مناسب ترین شرایط از هم پاشیدن یک کشور، نظام و ملت را دارا هستند.
من این موضوع را مدت هابود که در یک گوشۀ ذهنم گذاشته بودم که اگر فرصت شد،کمی رویش کار کنم. شاید نقطۀ حرکت من این بود که همیشه معتقد بودم (و هنوز هم هستم) که اگر ایران به هر دلیلی تجزیه شود، یعنی اگر با کمی زبان ادبی و دیپلماتیک بگویم، اگر وحدت ارضی و سیاسی-اداری ایران به هم بخورد و بعد از تحولاتی (که به نظر من نمیتواند برای همۀ طرف های دخیل خونین و فلاکت بار نباشد)، در عمل با چه وضعیتی روبرو خواهیم شد؟ آیا مثلاً استان مرکزی و تهران، یا خراسان و آذربایجان و کردستان، یا لرستان، فارس و بلوچستان آزادتر ، مرفه تر، دمکراتیک تر و امن تر خواهند شد و با همسایه های دور و نزدیک خود بهتر و صلحجویانه تر و متمدن تر زندگی خواهند کرد تا آنچه که امروز شاهدش هستیم؟ یا اینکه احتمال رسیدن به این اهداف مشکل و پیچیدۀ سیاسی، اداری، اقتصادی و فرهنگی در قالب و چارچوب یک ایران متحد و یکپارچه، همچنان آسان نخواهد بود، اما به هر حال آسان تر، عملی تر، در واقع «ارزان تر» و «مقرون به صرفه تر» خواهد بود؟
من در مورد مشخص ایران و خطرِ بنظر من مُهلک تجزیۀ ایران تحلیلی واقع بینانه، علمی و با احتساب عوامل مهم و موجود فعلی و احتمالات گوناگون ندیده ام. اکثر مطالبی که در این زمینه در رابطه با ایران خوانده و یا شنیده ام احساسی، شعاری و در درجۀ اول با محکوم نمودن یا پشتیبانی قاطع این یا آن طرف بوده است. اما به عنوان پژوهش و تحلیل های عمومی و کلّی علمی (یعنی در سطح بین المللی، البته با آوردن برخی نمونه های مشخص بدون نتیجه گیری و توصیه ای مشخص برای یک کشور مشخص) چندین وچند بررسی و پژوهش معتبر بین المللی و دانشگاهی خوانده ام که دو نمونه اش را در زیر معرفی میکنم (هر دو به انگلیسی، یکی نشر دانشگاه هاروارد و دیگری یک بررسی از دانشگاه سانتا کروز کالیفرنیا).[1] اینها هیچکدام به مورد مشخص ایران با وضع سیاسی و اقتصادی کنونی و زمینۀ تاریخی و فرهنگی این سرزمین اشارۀ مشخصی نکرده اند، اما به برخی عوامل مهم و کلّی در تعیین درجۀ اهمیت وسعت کشورها و تعداد جمعیت آنها اشاره کرده اند که بد نیست این عوامل را به طور خلاصه در اینجا مرور کنیم.… ادامه خواندن
هيچوقت از دوباره خوانى ويل دورانت: تاريخ تمدن، وحتى زير نويس ها و توضيحاتش و باز خوانى و برگشتن و مقدمه اش را راخواندن خسته نميشوم. امروز گفتم نگاه كنم ببينم در مقدمه بخش اول: ميراث شرقى ما در مورد معيار هاى تمدن چه ميگويد، كدام عوامل شاخص تمدن بشريت مجموعا و گروه هاى بشرى، جوامع، اقوام و ملل است؟ اكتشافات و اختراعات، سازمان يابى اجتماعى و اقتصادى، تجارب حكومت، ظهور دين وپيشرفت آن در سمت هاى گوناگون، تحول اخلاق و رفتارانسان ها بصورت منفرد و جوامع، شاهكار هاى ادبيات، پيدايش و گسترش دانش، ثبت انديشه، تحول خط و الفبا، پيدايش و عمق يابى فلسفه، اختلاط فلسفه، دين و علم، دستاوردهاى هنر و معمارى و در نهايت دسترسى به راحتى، زيباشناسى و احترام انسان ها به قانون و حقوق همديگر…
خُب، بى اختيار، حالا فكركنيم كه ما در اين فراز و نشيب اقلا ده هزار ساله كجا بوديم و كجا هستيم و رو به كجا ميرويم…
مثلاً:
“تمدن را ميتوان، به شكل كلي آن، عبارت از نظمي اجتماعي دانست كه در نتیجة وجود آن، خلاقیت فرھنگي امكان پذير ميشود و جریان پیدا ميكند. در تمدن چهار ركن و عنصر اساسي را ميتوان تشخیص داد كه عبارتند از: پیش بینی و ذخيره در امور اقتصادي، سازمان سیاسي، سنن اخلاقي، و كوشش در راه معرفت و بسط ھنر. ظهور تمدن ھنگامي امكانپذیر است كه ھرج و مرج و ناامني پایان پذیرفته باشد، چه فقط ھنگام از بین رفتن ترس است كه كنجكاوي و احتیاج به ابداع و اختراع به كار ميافتد و انسان خود را تسلیم غریزه هاى خود ميكند كه او را به شكل طبیعي به راه كسب علم و معرفت و تهيه وسایل بهبود زندگي سوق ميدھد.”
— ويل دورانت: مقدمه جلد اول “تاريخ تمدن”… ادامه خواندن
شاید این فقط تجربۀ شخصی من است و از تجربۀ خیلی های دیگر فرق میکند. احساس من این است که بخصوص بالای 70 سالگی آدم بی خیال تر میشود، محتاط تر میشود؛ نه تنها به برنامه ریزی های دراز مدت، حتی به نقشه های میان مدت هم تمایل چندانی نشان نمیدهد. بی تفاوت تر میشود. حرفش را میزند، نظرش را میدهد، اما اصراری در جرّ و بحث و اثبات نظر خود ندارد. فلان کس فلان کار را کرده یا بهمان حرف را زده؟ باشد. به ما چه ربطی دارد؟ بگو مگو و جرّ و بحث و دعوای لفظی چه نتیجه ای دارد، مخصوصاً زمانی که وقت و فرصت تو رفته رفته تنگ تر و کمتر میشود؟ از کجا میدانی فردا چه اتفاقی می افتد؟ نه در دنیا، یا در این منطقۀ ما، نه، با خود تو چه اتفاقی می افتد؟ پیگیری خبرهای سیاسی و غیره هم کم کم رنگ و اهمیت خود را می بازد. به تدریج، اما به صورتی مستمرّ. بعضی موارد استثنایی و پرانتز ها هنوز باقی میمانند، مثلاً در مورد خود من، دلسوزی و نگرانی از بابت وطنم، ایران، که چهل و شش سال است ندیده امش، اما دوستش دارم و نمیخواهم مُصّرانه از پیشرفت قافلۀ کشور ها و ملت های معمولی دنیا عقب نگهداشته شود و با زور و جهل و تعصب و خرافات ستیزه جویانۀ حاکمانش همچنان اسیر جهان تباه و تخیلی هزار سال پیشِ بماند. حیف این ملت و کشور نیست که با همه در افتد و مایۀ مباهاتش نه آب و نان و برق و آزادی و رفاه برای مردم خود، بلکه موشک و پهباد برای جنگ با این و آن باشد؟
به گفتۀ خاقانی «ما بارگهِ دادیم، این رفت ستم بر ما…»
این موضوع بماند به چند یادداشت بعد.
من بعد از ده سال تحصیل و دانشگاه و بعد 34 سال کار در بخش ها و مسئولیت های مختلف «رادیو اروپای آزاد/رادیوی آزادی»، در سال 2019 بازنشسته شدم.
من البته قبل از بازنشستگی ام هم بخاطر تحصیل و علاقۀ شخصی ام به موضوعات زبان، تاریخ و روابط قومی و اجتماعی، در همین حوزه ها ده ها مقاله و چند کتاب نوشته بودم. اما باید بگویم که بازنشستگی فرصت بی نظیری برای من شد که متمرکز تر از پیش (باز در حول و حوش همان موضوعات) مطلب بنویسم. تقریباً همۀ این مقاله ها و بررسی ها در تارنمای شخصی من «چشم انداز» منتشر شد و همچنان، هم برای مطالعه و هم دانلود رایگان در دسترس عموم است – به استثنای یکی دو کتابی که اخیراً منتشر شده اند و من هنوز از نظر حقوقی مُکلّف هستم که سه سال برای انتشار نسخۀ مجانی «پی دی اف» آن صبر کنم. آخرین کتابچۀ من عنوان «سرگذشت ژن ها، مردمان و زبان ها» را دارد که هنوز از طرف موسسه ای به صورت کاغذی چاپ نشده، اما، با اینهمه، من نسخۀ «پی دی اف» آن را در «چشم انداز» گذاشته ام.
یک سال پیش به خودم میگفتم این کتابچۀ ژنتیک دیگر آخرین کوشش من برای نوشتن یک کتاب است. بعد از این اگر هم دستم به قلم (در واقع «لَپ تاپ») رفت، فقط مقاله و یادداشت های شخصی خواهم نوشت. سنّم بالارفته، وقت کافی دارم، اما حوصلۀ کافی برای رعایت یک سلسله مطالب و نوشته های پشت سرهم و مرتبط با یکدیگر (آن هم غالباً موضوعات بررسی و تحلیل) را ندارم تا در نهایت به صورت کتابی منسجم درآید. از طرف دیگر آن شور و شوقی که وقتی جوانتر بودم، داشتم و تاثیر اینگونه نوشته ها بر خوانندگان علاقمند را در ذهن خود به طور غیر متعارف و غیر واقعی بزرگ میکردم، دیگر همزمان با رشد سنّ خودم و مشاهده تحولات جدید (بخصوص در فضای مجازی) بنظرم خیلی متعادل تر و واقع بینانه تر شده است.
با این ترتیب رسیدیم به «فُرمَت» جدیدی که این بندۀ حقیر و سراپا تقصیر پس از هفتاد و چند سال برای نوشتن و نشر مطالب مورد توجه خود، با شما در میان خواهد گذاشت: امیدوارم کوتاه تر، در چند پاراگراف، به زبانی ساده تر، بدون منبع و مأخذ و شمارۀ دقیق صفحه و سال و نام انتشارات – کمی به اقتباس از شبکه های اجتماعی، اما (تقریباً) با همان شور و شوقِ در میان گذاشتن مطالب مورد علاقۀ خود با شما خوانندگان عزیز – البته اگر مایل باشید.
چند سال پیش وقتی آقای محموداحمدی نژاد هنوز رئیس جمهوری ایران بود ضمن یک سخنرانی در استان گلستان گفت: «هرگز ملت ایران قومیت ایرانی را بر اسلامیت خود ترجیح نداده است.»
البته از نظر تعابیر درست تر است نه از «قومیت ایرانی» بمعنی این یا آن تبار و مذهب و زبان، بلکه از «ملیت ایرانی» به معنی عضویت در یک ملت یک کشور واحد با دولت، سرزمین، فرهنگ و تاریخ و حافظه تاریخی مشترک صحبت کرد که شامل همه اجزاء قومی و یا مذهبی است، صرفنظر از اینکه دین، مذهب، رنگ پوست، زبان و یا جنسیت این اجزاء ملت از چه قرار است. بعضی ها این «هویت ایرانی بودن» را «ایرانیت» هم می نامند.
ورای این موضوع، اینکه آقای احمدی نژاد از نظر اولویت «اسلامیت» بر «قومیت ایرانی» از نقطه نظر تاریخی حق بجانب است یا نه، بحث دیگری است. اما به نظر من، کلا این، بحثی بسیار مهم، جالب و برای اوضاع کنونی آموزنده است. البته این بحث، کار فیس بوک و شعار دادن نیست که با کامنت نوشتن، آن هم از طرف کسانی که از تاریخ بی خبرند، بتواند حل و فصل شود. تاریخ دانان ما این موضوع را باید بصورتی همه جانبه و مردم فهم بشکافند و به مردم توضیح دهند.
آنچه که در نگاه اول به نظر نگارنده میرسد اینست که ما تقریبا صد سال بعد از اسلام در نمونه ابومسلم خراسانی و همسوئی با بنی عباس در مقابل بنی امیه، «مدل» کوششی صمیمانه برای تلفیق اسلام با هویت و ملیت ایرانی را می بینیم. مدت کوتاهی بعد از ابومسلم، بابک خرمدین شاید مهم ترین و آخرین کوشش ترجیح ملیت ایرانی بر اسلامیت بود که شکست خورد. بعد از آن، ایرانیان دیگر راه تقابل قومیت (و یا ملیت) و اسلامیت را در پیش نگرفتند. بر عکس، شاید قیام ناموفق بابک درسی بود که بعد از آن ایرانیان همیشه (و با موفقیت) کوشش کردند این دو یعنی اسلامیت و ملیت را با یکدیگر تلفیق دهند.
دوران صفوی (حدودا ۵۰۰ سال پیش) و شکل گیری ابتدائی هویت و دولت – ملت ایرانی و شیعه در مقابل عثمانیِ سنَی نقطه اوج تلفیق دین و دولت، یعنی اسلامیت شیعه و ملیت ایرانی بود. بعد از صفویان هم هیچ سلسله ایرانی حکومت و ملیت را در تقابل و تعارض با اسلامیت نگذاشت، چونکه احتمالا، آنگونه که در زمان پهلوی هم دیدیم. حتی اگر هم حاکمین تعصب چندانی در اسلامیت سنتی نداشتند، اما رویاروئی با دین و باور های مردم و در نتیجه روحانیون را ریسک بزرگی برای حاکمیت خود ارزیابی میکردند.
دوران جمهوری اسلامی اما در عین کوشش برای ادامه تلفیق اسلامیت و ملیت ایرانی ، از نظر تمایلات عقیدتی و فلسفی و مهم تر از آن طرز کشورداری و سیاست های روزمره به ترجیح اسلامیت بر ایرانیت میل کرد و در این رهگذر حتی خطر و ریسک رویاروئی با بخش های مهمی از مردم را هم به جان خرید. این که این سیاست را تا کی و تا کدام درجه میتوان ادامه داد، معلوم نیست اما ظاهرا شکی نیست که مردم که قاطبه آنان محافظه کار و مومن هستند، نمیخواهند شاهد تعارض و تقابل بین ملیت و دین خود شوند.
بررسی موضوع «ایرانیت»، ملیت و هویت ایرانی و یا شهروندی ایرانی از نقطه نظر مذهب و بطور مشخص تشیع هم برای ما ایرانی ها مهم است.
تشیع احتمالا هنوز در قرن بیست و یکم هم یکی از قوی ترین عناصری است که ترک و فارس و کرمانی و همدانی را متحد میکند. بدین ترتیب تشیع از زمان شاه اسماعیل صفوی به این سو که مذهب رسمی ایران اعلام شد، یک عامل مهم «ایرانیت» بوده و هنوز هم هست. مشکل در اینجاست که در این رهگذر، غیر شیعه اعم از سنّی و غیر مسلمان به حاشیه انداخته میشوند و این، بخصوص در شرایط تقویت حس و طلب های برابری حقوق همه شهروندان که از قرن بیستم در خاور میانه شاهدش بوده ایم، منبع خطری جدی برای اتحاد و تمامیت ارضی کشور است.
مثلا پانصد سال پیش در کشاکش شاه اسماعیل و سلطان سلیم و کلا صفوی و عثمانی، مذهب نقشی اساسی داشته است. اما بنظرم در ۲۰۰-۳۰۰ سال اخیر فقط این عنصر تشیع نبود که ایرانیت را حفظ و تقویت کرده است. تاریخ مشترک، زبان و فرهنگ و آداب و رسوم و غیره هم نقشی بسیار مهم و روز افزون داشته و دارند.
در دوره های مختلف تاریخی، ده ها عامل از نظام سیاسی و خاطره تاریخی گرفته تا زبان و ادبیات مشترک، رسانه ها، دستگاه مرکزی آموزش و پرورش و حتی غذاهای ملی، هر کدام به نسبتی و تا درجه ای، هویت ملی یک ملت را معین میکند. اما این عامل ها و آن احساس هویت ملی و تمایز «ما» و «آنها» خود چیزی در حال تحول و تغییر است. در میان اکثریت بزرگ ایرانیان، بله، حدود ۵۰۰ سال است که تعلق به مذهب شیعه اسلام یکی از عوامل اساسی و اصلی هویت و ملیت ایرانی است. اما در تاریخ ایران هر چه تاکید دولت ها و نظام های سیاسی بر مذهب شیعه بیشتر شده، اکثریت شیعه را به یکدیگر نزدیک تر نموده، اما بخش های غیر شیعه جامعه را از آن احساس مشترک و هویت و قومیت ایرانی جدا تر و نسبت به آن سرد تر کرده است.
شاید بیان این تشخیص تاریخی تا حدی تکراری شده، اما به هر حال بخاطر تکرارش بی اعتبار نشده و خیلی ها هم اصلا آن را نمیدانند: ۵۰۰ سال پیش وقتی شاه اسماعیل صفوی بر سر کار آمد، یک اتفاق تاریخی برای سرنوشت ایران رخ داد که نقطه عطف در تاریخ ایران شد. وقتی صفوی آمد، تقریبا ۸۵۰ سال از ظهور اسلام در شبه جزیره عربستان و توسعه آن از جمله به ایران، فراز و فرود امپراتوری های بنی امیه و سپس بنی عباس که ایران کنونی هم جزو آن بود، زوال حکمرانی و کنترل خلفای شام و سپس بغداد، خیزش سلسله های محلی منطقه ای مانند سامانیان، کوچ انبوه قبایل ترک از شرق به غرب و بالاخره حمله مغول و حاکمیت و در نهایت زوال آنها گذشته بود. برآمدن صفویان در ایران، این سرزمین را بعد از آن همه توفان های ۸۵۰ ساله به یک صورت اولیه «دولت- ملت» در آورد که در مقابل دیگر کشور های همسایه و منطقه از جمله ترکیه عثمانی دوباره صاحب هویت و شخصیت خود بود. شاید مهمترین کارصفوی، دادن انسجام و هویت به مفهومی از «ایران» بود که از سقوط ساسانی به این سو، برای صد ها سال از بین رفته و یا بی اهمیت شده بود.
شاه اسماعیل و جانشینان او با گسترش و حفظ دولت صفوی، روحیه وابستگی اتباع این سرزمین به یک مرز و بوم ایرانی را احیاء و تقویت کردند. همزمان، در جریان تحکیم مذهب و قدرت حاکمان جدید، تند روی ها و خشونت های بی شماری به وقوع پیوست. اما با تبدیل تشیع به مذهب رسمی ایران هویت و ملیت ایرانی به غیر از سرزمین، صاحب ایدئولوژی و شخصیتی هم شد که ایران و ایرانی بتواند از آن پس خود را از محیط و همسایگان خود، به ویژه عثمانیان و اُزبکان سنَی در غرب و شرق، متمایز و جدا کند. با این ترتیب بیرقی که قزلباشان صفوی وعساکر عثمانی زیر آن برضد یکدیگر می جنگیدند اگر چه فقط رنگ شیعه و سنی نداشت اما به هر حال، پیوسته و از هر دو طرف تابشی شدیدا مذهبی هم داشت.
صفوی در عین تبدیل شیعه به مذهب رسمی دولت، نظامی شرعی مبتنی بر شیعه اثناء عشری هم در ایران برقرار کرد. زمانی که در استانبول سلاطین عثمانی حاکم بلا منازع امپراتوری خود و مدعی خلافت جهان اسلام بودند، پادشاهان صفوی هم در عین سلطنت و حاکمیت بر ایران شیعه، ادعای نمایندگی امام دوازدهم را هم داشتند و با این ترتیب به حاکمیت مطلق خود رنگی شدیدا مذهبی هم میدادند. پادشاهان و سلسله هائی که بعد از صفویه در ایران بر سر کار آمدند، به غیر از یکی دو مورد کوتاه مدت، همه شیعه مذهب بودند و اگر هم به حِدّت و شدت صفوی ها دین و مذهب را وسیله حکومت نکردند، اما به هر حال به مقام و منزلت تشیع و روحانیون شیعه و نفوذ آنان در جامعه خللی وارد نکردند. حتی در زمان پهلوی و برقراری نظامی مرکزی با آموزش و پرورش و دستگاه قضائی دنیوی، هر دو پادشاه پهلوی و بخصوص محمد رضا شاه کوشش داشتند که تناقض و ضدیتی بین حاکمیت و مذهب و روحانیون شیعه به وجود نیاید.
برقراری جمهوری اسلامی نوعی احیای حاکمیت مطلق شیعه – بنیاد دوران صفوی با سیاستی تندرو تر و رنگی برگرفته از قرن بیستم بود. در ایران قرن بیست و یکم هنوز هم اکثریت بزرگ جمعیت، شیعه مذهب است، اگرچه آنها لزوما با اندیشه ها و سیاست های جمهوری اسلامی همراه نیستند. حتی بنظر میرسد غالب آنان، چه شیعه و چه سنی، چه مسلمان و غیر مسلمان، از تغییر نظام به حکومتی اسلامی دلسرد شده و از آن روی گردانده اند. شاید با وجود همه کارنامه شکست نظام اسلامی ایران، عامل شیعه بودن اکثر مردم هنوز هم مانند ۵۰۰ سال گذشته، تا اندازه معینی باعث نزدیکی و انسجام ملی ایرانیان میشود. اما تاکید جمهوری اسلامی بر اولویت و مطلقیت تشیع در کشورداری ایران و تبعات فاجعه بار آن در رابطه با سرکوب آزادی های بنیادین، سیاست خارجی و اقتصادی، فساد مالی و ماجراجوئی های نظامی، در عین حال انسجام و همبستگی مجموعه ایرانیان را خدشه دار کرده و احساس همگانی ملیت و یا شهروندی ایرانی ورای دین و مذهب و تبار و زبان را تضعیف میکند
(اصل این نوشته در کتاب «ایران و آذربایجان در بستر تاریخ و زبان»، لندن، 1395چاپ شده و هنوز از طریق آمازون قابل خرید است. نسخه پی دی اف و به طور جزئی باز نگری شده این کتاب به زودی در اختیار عموم قرار خواهد گرفت.)… ادامه خواندن
نقشه ای از ایران که در دوره عثمانی ها تهیه شده و متعلق به ابراهیم متفرقه افندی از اويل قرن هجدهم است
هر کس «ایران» خودش را دارد و دلپذیری مسئله هم در این است.
ایران من ایرانی است که بعد از شصت سال جدائی، از دیده رفته، ولی از دل نمیرود. همان که ۹۵ در صد پهناوری اش را، شیراز و اصقهان و کرمان و اهواز و کردستانش را ندیده ام. حتی از آذربایجان خودم و خودش هم چیز چندانی ندیده ام.
درست است. موضوع بر سر گذرنامه ای نیست که چهل سال است اعتبار ندارد. بر سر حق رای اش نیست که نمیخواهم. بر سر بازنشستگی و خانه پدری هم نیست که هیچکدامش را ندارم. بر سر بازگشت و پرسه زدن در کوچه های خیالش هم نیست که چندان امیدی نیست که عمر من به آن قد دهد. تازه ماندن و زندگی دوباره در تبریز و تهرانش هم نیست که نمیتوانم – و اصلا نمیخواهم هم.
موضوع سیاست هم نیست. بدی و خوبی حکومتش هم نیست. موضوع شاه و خمینی اش هم نیست. اقتصادش هم نیست.
ایران من یک تصور، یک اندیشه، یک تجربه است. احتمالا همان چیزی است که ۲۰۰ سال بعد از اسلام دوباره آن را احیاء کرد: احتمالا بیشتر به کمک تاریخ و حافظه، به کمک زبان و شعر – فرهنگ و سنت کشور بودن و ملت شدن. چیزی که از بین نرفت. با وجود اشغال ها، مهاجرت ها، ویرانگری ها و نداشتن نام و دولت، با وجود استبداد، فساد و عقب ماندگی اش از بین نرفت. و هر بار بلند شد. هر بار رنگارنگ تر، انعطاف پذیر تر، «بازاری» تر – با هنر ظریف تر زنده ماندن، انطباق و نجات دادن خود از مهلکه.
با همان طبیعت خشک و صحرائی که داشت و دارد. با فرش و چای و برنج و قورمه سبزی و چلوکباب. با بوی زعفران و گلاب.
و یقینا به یاری فردوسی و حافظ و نظامی و جامی که یکی احتمالا شیعه بود و دیگران سنّی. و بعد از اسلام، دوباره به کمک شاه اسماعیل اصالتا کُرد و ترک و نیمه مسیحی و شیعهٔ متعصب، و شاه عباسی که به آنها قدرت و اعتماد به نفس بخشید، و نادر شاهی که مردم از افشار بودنش میترسیدند، اما میپرستیدند چرا که باز متحدشان کرد، و عباس میرزا و ستارخانی که همه ترک زبان بودند و بیرقدار ایران. و طاهره قره العین بابی و بهائی که اصرار داشت ثابت کند که آنان که زنان را سرکوب میکنند، دشمن نیستند، اما به سراشیبی کجراهه ای افتاده اند که برای همه تباهی خواهد آورد.
ایران یعنی همین… یعنی همه اینها. یعنی هرچه و هر کس، هر زبان و قوم و طایفه، هر دین و مذهب، هر شاه و گدا، هر رند و زاهد، هر فرهیخته و خرافاتی، هر نیکوکار و قاتل، هر مستبد و مشروطه چی، هر انقلابی و ضد انقلابی، هر مومن و مرتد، هر انسان دوست و فرقه گرا، هر ترک و فارس و کرد و لر و بلوچ و غیره، هر خوب و بد که در این محدوده بوده و زندگی کرده که ما امروز و در تاریخ آن را ایران نامیده ایم، حتی در بعضی مراحل بی آنکه چنین نامی رسمیت داشته باشد، چیزی معجون همه این ها، حتی موزائیک نه، آش شله قلمکار همه آنها – نوعی حلیم، حلیمی که در این دو هزار سال گذشته مخلوط تر و سفت تر شده و اجزائش غیر قابل تفکیک تر – به شرط آنکه فتنه ای نخیزد و بعد از هزارسال کسی در انگیختن نفرت و تفرقه و تحریک مردم به جاری کردن خون همدیگر موفق نشود.
و به شرط آنکه به فکر خود باشیم و با این و آن به این و آن بهانه در نیفتیم.
که آن هم دور از احتمال نیست، اگر چیزی که مبتنی بر تجربه، تاریخ، اندیشه، زبان، فرهنگ، خواست و دلبستگی بوده و اینهمه سال دوام آورده، متزلزل شود و آهسته آهسته، به یاری جهل و زور، تعصب، جهالت و خرافات فرو ریزد و بخصوص با ترک آن هنر انطباق و انعطاف پذیری همیشگی و تاریخی ایران که پیوسته راز بقایش بوده. که آن هم نمیتواند رخ دهد الا به دست تعصب و خود بینی، دشمن تراشی و همسایه ستیزی، دنیا ستیزی، با تقسیم و تفکیک و تفرقه بین دوست و دشمن، مسلمان و کافر، شیعه و سنی، مومن و مرتد، ترک و فارس: سراشیبی کجراهه ای که برای همه تباهی خواهد آورد.
این سراشیبی کجراهه هم صفحه ای از همان اندیشه و تجربه ایران بود – و هنوز هم هست.
(اصل این نوشته در کتاب «ایران و آذربایجان در بستر تاریخ و زبان»، لندن، 1395چاپ شده و هنوز از طریق آمازون قابل خرید است. نسخه پی دی اف و به طور جزئی باز نگری شده این کتاب به زودی در اختیار عموم قرار خواهد گرفت.)… ادامه خواندن
كسى كه ميداند با كسى كه نميداند يكى نيست. كسى كه ميتواند، با كسى كه نميتواند هم يكى نيست. دانستن، سخت تر از توانستن و توانستن، موثرتر از دانستن است. تاثير دانستن ديرتر و تاثير توانستن زودتر است، مشكل در آنجاست كه معمولا كسى كه ميداند، چندان نميتواند، و كسى كه ميتواند، چندان نميداند. تصادف خوب زمانى است كه كسى كه حتى كمى ميداند، بقدر كافى بتواند. تصادف بد زمانى است كه كسى كه هيچ نميداند، بيش از آنچه نياز دارد، بتواند. بهترين حالت آن است كه كسى هم نيك بداند و هم نيك بتواند- كه اين از نوادر روزگار است. بد ترين حالت آن است كه كسى هيچ نداند و هيچ نتواند، اما مدعى مطلق هر دو باشد – كه اين حالت ها بسيار است.… ادامه خواندن
بسیاری از مورخین شرقی و از جمله ایرانی، ترکی و عربی میگویند تقسیم بندی غربی مراحل تاریخی از قبیل دوره باستان، قرون وسطا یا سده های میانه و معاصر که طبق تاریخ اروپا تعریف شده است، مناسب با تاریخ و تحولات شرق مسلمان نیست. این، تا حد زیادی درست است. مفهومی که «سده های میانه» در تاریخ نویسی غربی دارد، با آنچه که در همین قرن ها در خاورمیانه رخ داده قابل مقایسه نیست. با این حال، بیشک در هر حوزه علمی، روش تقسیم بندی، کار پژوهش و درک آن حوزه را روشن تر و راحت تر میکند. تقسیم بندی زمانی نیز کار نگاه به تاریخ را برای همه، چه در شرق و چه در غرب آسان تر و منظم تر میکند. هرکس از هر کشور و منطقه، متناسب به نگاه و سبک تحلیلی خود، میتواند تقسیم بندی دیگری از تاریخ داشته باشد. اما در عین حال که بین تحولات تاریخی کشور ها و مناطق مختلف فرق های بسیاری هست، شباهت ها هم کم نیستند. از این جهت شاید بتوان با اختلاف کم و بیشی، مراحل تاریخی را اقلا برای مناطق بزرگتری از جهان تعریف کرد.
در مباحث و مقالات تاریخی از دوره پیشا تاریخ (ما قبل تاریخ)، دوره باستان، سدههای میانه و یا دوره معاصر و مدرن سخن میرود.
اینها یعنی چه؟ هرکدام کی شروع شده و کی به پایان رسیده است؟
مراحل تاریخی را چگونه باید تقسیم بندی کرد؟ آیا میتوان این تقسیم بندی ها را که در اصل مبتنی بر تاریخ نویسی اروپائی است، در مورد تاریخ خاورمیانه و ایران هم در نظر گرفت؟
طوری که گفتیم، این گونه تقسیم بندی ها اولاً بستگی به کشور و منطقه مورد بحث دارد. مثلا تحولات بینالنهرین و یا ایران و آناتولی با یونان و روم و اروپا و یا از سوی دیگر چین و آفریقا یکی نیست. در بعضی مراحل تاریخی بخصوص بین مناطق همسایه یکسانی یا تشابه محتمل است، اما این هم ممکن و محتمل است که که مشخصات هر مرحله در هر منطقه فرق کند. ثانیاً هیچ مرحلهای در تاریخ و روز و ساعت دقیقی به پایان نمیرسد و مرحله بعدی هم سر ساعت معین و روز معین شروع نمیشود، بلکه این، جریانی غالباً تدریجی است. مثلاً دوران «معاصر» که میگویند، یکشبه آغاز نمیشود و حتی در تخمین و تشخیص افراد، در این تاریخها ممکن است یکی دو قرن فرق باشد. ثالثاً هر مورخ و دانشمند حوزههای دیگر مانند باستانشناسی و معماری و ادبیات و یا زبان و مردم شناسی ممکن است طبقهبندیهای خود را داشته باشد.
اما در نهایت بسیاری از این تقسیم بندیها به یکدیگر نزدیک اند؛ و یا اقلاً معیارهای آن زیاد هم از یکدیگر دور نیستند.
میتوانید بگوئید که این قبیل تقسیم بندیها نسبی و شخصی هستند و یا در هر منطقه جغرافیائی فرق میکنند. این، تا حدی درست است. اما مثل اکثر حوزههای دیگر علمی مانند تقسیم بندی کره زمین به قارهها، تقسیم زبانها به خانوادهها و گروههای زبانی، تقسیم مواد پایهای هستی مادی در یک جدول تناوبی عناصر شیمیائی، سادهتر و عملی تر است که بخاطر بررسی، تحلیل و یادگیری آسانتر و بهتر تاریخ، این علم هم به دورههای مختلف تقسیم شود، اگرچه افراد میتوانند در این مورد نطرهای مختلفی داشته باشند.
بررسی تحولات مربوط به زبانها هم مشمول همین قاعده است. به این جنبه، بعداً خواهیم پرداخت.
اما مشاهده شباهتها و اختلافات چندان مشکل نیست و این میتواند به ما در تقسیم بندی تاریخ کمک کند. مثلاً میدانیم که ویژگیها و حتی زمان شروع و پایان دوران باستان در یونان و چین، ایران و اروپای شمالی و یا آسیای میانه یکی نبوده است، اگرچه مثلاً دو حوزه فرهنگی و سیاسی یونان و ایران تا ظهور اسلام شباهتهای بیشتری با همدیگر داشتهاند تا مثلاً وضع این دو کشور در مقایسه با چین یا اروپا در همین دوره باستان.
در آن دسته از نوشتههای مجموعه حاضر که به موضوعات تاریخی اشاره میشود، ناچاریم برای درک بهتر موضوعات تاریخی، این تقسیم بندیهای مرحلهای تاریخی را در نظر داشته باشیم و کمی در این مورد دقیقتر بشویم.
مراحل پیشا تاریخ را در اینجا در نظر نمیگیریم، اگرچه این دوره ی بمراتب طولانیتر تاریخ هم از نظر بررسی تحولات بعد از شروع «تاریخ مکتوب» فوق العاده مهم است. اگر تاریخ مکتوب را طوری که اغلب دانشمندان میکنند، از شروع نوشتار یعنی از سومر و دولتهای مجاور بینالنهرین و مصر شروع کنیم (۲۲۵۰ قبل از میلاد)، دورههای تاریخ ایران این مشخصات کلی را دارا بودند:
الف. ایران باستان: از آغاز تاریخ مکتوب تا آخر ساسانیان: تأسیس پادشاهی (دولتهای) ایلام یا عیلام در مجاورت سومر، اکد و آشور. زبان و خط میخی ایلامی. کوچ تدریجی قبایل هند و ایرانی (آریائی) حدود ۱۵۰۰ ق م از آسیای میانه و شمال غربی و شرقی دریای خزر به فلات ایران و پیدایش اولین «ایرانیان» در رویاروئی و آمیزش با ایلامیان. تشکیل دولت مادها و سپس امپراتوری پهناور هخامنشیان. در دوره هخامنشیان زبان پارسی باستان با لهجههای گوناگون آن رایج بود و در کتیبه های سنگی این دوره خطی میخی مخصوص سلسله هخامنشیان بکار برده میشد اما زبان و خط عمومی و مشترک امپراتوری، آرامی بود. بعد از هخامنشیان شاهد کاربرد فارسی میانه (و یا پهلوی) هستیم. زبان مشترک هنوز آرامی بود، اما خط تبدیل به الفبای صامت-بنیاد آرامی با ویژگی های جدید خود شده بود. لشکرکشی اسکندر و تأسیس دولتهای سلوکیان و سپس اشکانیان. بعد از بر آمدن ساسانیان شاهد احیای امپراتوری ایران میشویم. تألیف آثار مختلف به زبان پهلوی، و بطورهمزمان، استنساخ متون پارسی باستان و بخصوص متون زرتشتی که در دوره هخامنشیان تحریر نشده بود نیز در این دوره بود. ایران باستان با شکست ساسانیان در مقابل اعراب
ب. قرون وسطا و یا سدههای میانه که با لشکرکشی اردوی اسلام، شکست ساسانیان، قبول اسلام و حاکمیت خلافت شروع میشود. دویست سال دوره «فترت» و بقول بعضی دانشمندان «کرختی و بهت زدگی» تا شرکت فعال ایرانیان در خلافت عباسی و احیای زبان و فرهنگ فارسی (فارسی معاصر و یا دری). تشکیل دولتهای نسبتاً کوچک (در مقایسه با ساسانیان) از جمله صفاریان، طاهریان، آل بویه، زیاریان و سامانیان و بالاخره آغاز سلطنت ترک زبانان غزنوی و سپس سلجوقی که همزمان با شروع کوچهای مستمر و چند صد ساله قبایل ترک به ایران و آناتولی (روم شرقی و یا بیزانس) و تغییر زبان آذربایجان و آناتولی و در ضمن تغییر دین در آناتولی انجام گرفت. خوارزمشاهیان، حمله مغولها و حاکمیت ایلخانان و تیموریان، سلطنتهای محلی چوپانیان و جلایریان و سربداران، قرا قویونلوها و آق قویونلوها که تقریباً همه اصالتا از کوچ نشینان ترک زبان آسیای میانه بودند، اما بتدریج در عرض پانصد سال در بدنه ایران و ایرانیان مستحیل شده به دولتداری ایرانی و حتی رواج زبان و فرهنگ ایرانی و فارسی پرداختند. بخش دیگری از همین قبایل ترک زبان سلجوقی، حکومتهای محلی آناتولی را ساختند که «عثمانیان» شاخهای از آنها بودند که بعد دیگران را مغلوب کرده و امپراتوری عثمانی را تأسیس نمودند.
ج. دوره معاصر از صفویه تا کنون. آغاز صفویان بعنوان دولت احیا شده ایرانی با ایدئولوژی دولتی و رسمی تشیع در مقابل عثمانی در غرب و اوزبکان در شرق و شمال شرقی. تحکیم صفویان به عنوان دولت ایرانی که قدرت را بتدریج مرکزی تر و از قبایل مختلف و نظام ملوک الطوایفی آزادتر میکرد. سقوط صفویان و برآمدن نادرشاه و تقویت دوباره ایران. بعد از دوره کوتاه زندیان شاهد به قدرت رسیدن قاجاریان میشویم. ضعف روزافزون ایران در مقابل دول استعماری روس و انگلیس. شکست در مقابل روسیه و ازدست دادن ولایتهای مختلف در قفقاز، آناتولی، آسیای میانه و شرق (خراسان و سیستان و بلوچستان) یعنی کم و بیش شکل گیری نقشه معاصر جغرافیائی ایران. آغاز بعضی اصلاحات و نوآوریها مثلاً در آموزش. انقلاب مشروطه و جریان آزادیخواهی و تجدد طلبی. سقوط قاجار و تأسیس سلسله پهلوی. شروع شکل گیری دولت – ملت معاصر بمعنی مدرن آن در شکل تمرکز و سرتاسری شدن ارتش، آموزش و پرورش، قوه قضائی، رشد چاپ و مطبوعات و سواد آموزی. اصلاحات اداری و فرهنگی.
توضیح نهائی اینکه برای برخی از مورخین احیای اندیشه دولتداری ایرانی با صفویان دلیل کافی برای شروع «دوران معاصر» در تاریخ ایران نیست. این مورخین که «معاصر» شدن را مشروط به آغاز روند صنعتی شدن، تجدد، زوال نظام ایلاتی و قومی، معاصر شدن و تمرکز دولتداری و دیگر مشخصه های «ملت» های مدرن میدانند، نه صفویان بلکه قرن بیستم و انقلاب مشروطه و به دنبال آن حکومت رضا شاه پهلوی را آغاز «دوره معاصر» در تاریخ ایران میشمارند که در عین حال مرحله گذار ایران به نظامی متمرکز با گسترش تدریجی تحصیل، ارتباطات، تجارت، ارتش، دولت و تجدد در اندیشه فرهنگی بود
از این نقطه نظر، سقوط پهلوی و تأسیس جمهوری اسلامی با آنچه که رژیم کنونی ایران آن را «حاکمیت اصول و روش حکومتی اسلامی» مینامد، آشکارا قطع روند و تحول طبیعی در تاریخ ایران و بازگشت تحمیلی آن به دوران قهقرائیِ پیشا معاصر و حتی عقب مانده تر از حکومت هائی مانند سامانیان و سلجوقیان هزار سال پیش به شمار میرود.
(یه روز شده مقاله ای از کتاب «آذربایجان و ایران در بستر تاریخ و زبان»، چاپ لندن، 2016)… ادامه خواندن
عباس جوادی – این مقاله در اصل از تابستان سال 2014 است که آن را «به روز» کرده ام. حتی در آن سال هم این موضوع تا حد زیادی کهنه و تبدیل به خاطره شده بود. موضوع بر سر کتابی در باره ترکی آذری ایران بود که من در سال 1989 که هنوز تا حدی «ایام جوانی» من به شمار می آمد، در باره زبان ترکی آذری ایران نوشته بودم. جالب است که در آمریکا استاد جلال متینی رئیس سابق دانشگاه مشهد در مجله «ایرانشهر» انتقاد تندی از این کتاب کرد و در مقابل دکتر جواد هیئت در مقاله ای در مجله «وارلیق» چاپ تهران از آن دفاع نمود. من که میان آن انتقاد و این پشتیبانی خود را مواجه با یک سوء تفاهم دوجانبه می دیدم، به اصطلاح «در وسط» مانده بودم. بحث دو طرف هم انصافا نه در باره من جوان و گمنام، بلکه در حوزه های تاریخ و سیاست معاصر ایران بود. :
مصاحبه تلویزیون ترکیه (ت ر ت) با مرحوم دکتر جواد هیئت موسس و مدیر محترم مجله «وارلیق» (تهران) مرا به یاد اواخر سال های 1360 انداخت که گهگاهی از آلمان مقالاتی به ترکی و یا فارسی نوشته و به آقای دکتر هیئت می فرستادم و آقای دکتر هیئت هم لطف کرده آنها را برای چاپ به گروه تحریریه مجله می دادند. از آن میان می توان به سلسله مقالاتی در باره تغیر الفباء در جمهوری آذربایجان و مقالات دیگر در باره زبان ترکی آذری و بخصوص دستور زبان و آوا شناسی – واج شناسی زبان اشاره کرد که بعدا نسخه بعضی از آنها را در این سایت «چشم انداز» گذاشتم.
و اما در همان دوره، دقیق ترش در سال 1989 م کتابی به فارسی نوشتم با عنوان «آذربایجان و زبان آن» که در آمریکا چاپ شد و در آن هم اساسا در باره تاریخ زبان ترکی آذری و ابعاد مشکلات کنونی (الفباء، استانداردیزاسیون و مدرنیزاسیون) و تبعیضی که در دوره پهلوی نسبت به این زبان روا شده صحبت کرده از جمله نوشته بودم که آموزش خواندن و نوشتن ترکی آذری در گذشته و حال با مشکلات سیاسی روبرو بوده و اجازه دادن به تحصیل ترکی آذری حتی بعنوان یکی دو ساعت درس در کنار درس های دیگر برعکس نگرانی همگانی هم حق است و هم می تواند باعث آرامتر شدن احساسات مردم شود. این کتاب که اصولا درباره زبان ترکی آذری و به مراتب کمتر راجع به مسائل سیاسی بود، باعث شد که آقای دکتر جلال متینی استاد محترم و سابق دانشگاه مشهد در مجله «ایران شناسی» چاپ آمریکا مقاله ای با عنوان «آذربایجان کجاست؟» در انتقاد از محتوای این کتاب نوشتند که نکات اساسی آن رد «تُرک» نامیدن تُرک زبانان ایران و این استدلال آشنا بود که جمهوری آذربایجان در واقع آذربایجان نیست و اران است (که بحثی جدید نیست). به نظر بنده انتقادی که آقای دکتر متینی به مندرجات کتاب کرده بودند، به این تصور نادرست استوار بود که نیت از نوشتن این کتاب از طرف من اشاعه تجزیه طلبی و یا پان ترکیسم و اتحاد شمال و جنوب ارس بود که طبیعتا موردی نداشت و هم نیت تالیف آن کتاب و هم مضمون آن درست برخلاف تصوری بود که در ذهن استاد متینی ایجاد شده بود.
بدون شک آن کتاب محصول جوانی بنده هم بود، اما آنچه که من در آنجا سعی کرده بودم بگویم، کم و بیش همان بود که در این چند سال اخیر هم نوشته و همه را اتفاقا در این سایت «چشم انداز» هم منتشر کرده ام و آن اینکه آذربایجانیان ایران خود را نه بخاطر اختلاف نژادی و قومی، بلکه به جهت ترکی بودن زبان مادری و یا نخست خود «ترک» می نامند و این است که در ایران غالبا موجب سوء تفاهم می شود که گویا در این نامگذاری نیت های سیاسی و خصمانه بر ضد ایران و ایرانیت پنهان است.
فارسی زبان کتبی و مشترک همه ایران بوده و هنوز هم هست. این موضوع مربوط به دوره پهلوی هم نیست. در دوران پیش از آن، یعنی حکومت های ترکان سلجوقی و حتی پیش از اسلام یعنی پیش از آغاز ترک شدن زبان آذربایجان نیز زبان مشترک و کتبی ایرانیان و از جمله آذربایجانیان، فارسی میانه یعنی پهلوی بود، در حالی که هر کس، در سطح محلی و شفاهی به لهجه پهلوی خود حرف می زد. اما از دوره پهلوی به بعد که نظام دولتی، آموزشی، اداری و نظامی و حقوقی ملی و سرتاسری شد، آموزش ترکی آذری با محدودیتهایی روبرو گردید که اصولا ناشی از نگرانی هم خود مردم و هم دولت از سوء استفاده های سیاسی شوروی از موضوع زبان مادری مردم یعنی ترکی بود. طبعا مهم ترین تجربه منفی نیز اشغال آذربایجان از طرف شوروی و بر سر کار آوردن حکومت فرقه دمکرات به رهبری پیشه وری بود که زبان مادری را بهانه تجزیه ایران قرار داد. اصولا در این پس منظر تاریخی و سیاسی آموزش خواندن و نوشتن ترکی آذری محدود و حتی ممنوع شد. من در آن کتاب این نظر را داده بودم که با وجود این گذشته و تجربه منفی، آموزش خواندن و نوشتن زبان مادری چیزی طبیعی و لازم است و نمی توان و نباید آن را برای همیشه ممنوع نمود. بر عکس، تعدیل تدریجی این سیاست می تواند به آرامش و همبستگی بیشتر اجتماعی و احقاق یک حق طبیعی مردم کمک کند.
آقای دکتر جلال متینی در مورد خود بنده هم کم لطفی غیر قابل فهمی کرده و حتی در آن مقاله نوشته بودند که من گویا ظاهرا خودم هم اهل باکو هستم و در مورد آذربایجان تبلیغات پان ترکیستی و حتی استالینیستی می کنم! همین بود که باعث شد (بدون آنکه من خبری داشته باشم) آقای دکتر هیئت خودشان در مجله «وارلیق» مطلب نسبتا مفصلی در مورد مقاله آقای دکتر جلال متینی نوشتند که من در اینجا لینک آن مقاله را می گذارم. من بعدا طی نامه ای از دکتر هیئت تشکر کردم. در ضمن این را هم بگویم که احترام بنده نسبت به دانش وسیع و خدمات فرهنگی آقای دکتر جلال متینی همچنان پا برجاست و به نظر من، صرفنظر از مباحثات تاریخی که چیزی مفید است و باید با دقت و تعامل علمی ادامه داده شود، در این بحث آنچه که مربوط به شخص بنده می شود، چیزی جز یک سوء تفاهم نبوده است.
مقاله دکتر جلال متینی با عنوان «آذربایجان کجاست؟» در این لینک
عباس جوادی – مرحوم عبدالجواد فلاطورى که یکی از استادان اصلی من در رشته شرقشناسی دانشگاه کلن آلمان بود یک بار در یک صحبت خصوصی با اشاره به کسانی که صرفا با خواندن یکی دو شعر، طرفدار تصوف مولانا جلال الدین می شدند و در رشته شرقشناسی نام نویسی می کردند، با تبسم می گفت «این هم وقت میخواهد. خیلی از اینها بعد از دو ترم شروع به نظریه پردازی می کنند و بعد از چهارترم دست از تحصیل فلسفه تصوف برمی دارند.»
همچنانکه پزشكى و یا معماری و تاریخ هر کدام یک علم و در عین حال صنعت است، سیاستمدار شدن و هویت خواهی قوم و قبیله و یا ملت خود را در پیش گرفتن هم ریاضت، کار، پشتکار، زحمت و شاگردی لازم دارد و به این سادگی نمی توان معلم شد، چه رسد به اینکه نظر داد و به تشویق و ترغیب دیگران و تقبیح و لعن مخالفان دست زد.
چون من هم شخصا سال ها شاگردی زبان و ادبیات و تاريخ ایران و ترکیه و منطقه را کرده و حتی بار ها خود را شرمنده نموده و بیش از آنچه که می دانستم گفته ونوشته ام، به خودم اجازه می دهم به دوستانی که با نیت خوب می خواهند از حقوق زبان مادری خود دفاع کنند (و چه خوب که این نیت را دارند) توصیه کنم که قبل از همه چیز دو کار را بکنند. اولا خودشان خواندن و نوشتن زبان ترکی ما را طوری که ما در ایران و آذربایجان خودمان می خوانیم و می نویسیم یاد بگیرند و ثانیا از تقلید ترکی استانبول و یا باکو پرهیز کنند، چرا که اولا اگر حداقل زبان خودشان را ندانند، کسی به هویت خواهی زبانشان باور نخواهد کرد و ثانیا تقلید کاربرد زبانی که مردم نمی فهمند و از خود نمی دانند، آمال اصلی هویت طلبی را در نزد مردم آذربایجان و ایران بی اعتبار خواهد کرد.
«ترکی خودمان»
یکی از خوانندگان «چشم انداز» که نامش را هم ذکر نکرده با لحنی انتقادی نوشته است: «من اصلا متوجه نیستم که چرا جناب عباس جوادی سعی در این دارد که ترکی مورد استفاده در جمهوری آذربایجان را متفاوت از ترکی آذربایجان ایران نشان دهد و نارضایتی خود را از استفاده از روش نوشتاری و ادبیات آنها نشان می دهد. نکته اول اینکه اگر تفاوت در لهجه مد نظر باشد، به نظر بنده لهجه اردبیل و به ویژه در منطقه مغان به لهجه باکو بسیار نزدیکتر است تا به لهجه تبریز. منظور بنده این است که نباید لهجه تبریز مد نظر باشد، تا در مورد ترکی مورد استفاده در ایران قضاوت کرد. نکته بعدی هم این است که همواره زبان نوشتاری متفاوت از زبان مکالمه می باشد. در ضمن چه اشکالی دارد که از ادبیات و گرامرجمهوری آذربایجان و حتی ترکیه استفاده کنیم. آنها همزبانان ما هستند و هر چه قدر برای نزدیکتر شدن این زبان ها تلاش کنیم بهتر است. بسیار بهتر از این است که زبان خود را تحت تاثیر زبان فارسی قرار دهیم.»
این ها نوشته یک خواننده گرامی تارنمای «چشم انداز» بود.
اول خواهش می کنم این را که نگرانی بنده و یا افرادی مانند من از چیست، کنار بگذارید و لطفا به این دو جمله (که منبعشان مهم نیست، ولی اگر لازم شد تقدیم می کنم) توجه فرمائید:
«سؤمورگه چیلیک یوخسا ایستعمارچیلیق بیر تور حاکیمیتچیلیک آدیدیر. بوحاکیمیتچیلیک سیستیمینده سؤمورگه آلتیندا قالمیشلار و مستعمره اولموشلار دیل و مدنیت باخیمیندن فرقلی ساییلان، مرکزی دؤلتین چیخار و منفعتلرینه خاطیر و یئرلیلرین مدنیتی نی گؤز آردی ائدن و اونلارین یاشاییشلارینا حاکیم کسیلن قووه لر طرفیندن یؤنلدیکلری اوچون حاکیم گوج سؤمورگه چی و ایستعمارچی ساییلار.»
حالا یک مثال دیگر:
«اینسانلار آنادیللری ایله ایلگیلی ایستهکلری دیللهندیردیکلرینده ویا تۆرک سیاستی بۇنۇ اٶنه چیخاردیقی زامان، اصلینده اۇلۇسلاشما قۏنۇسۇندا بیر سٶز سٶیلهمیش اۏلٶرلار. دۏلایسیلا دیل اۇلۇسلاشمادا دا اٶنملی بیر ایشلهو گٶرۆر.»
موضوع محتوا و مضمون را کنار بگذاریم که داستانی دیگر است. اما فقط زبان را بگیریم. خواهش من اینست که یک بار، دو بار، ده بار این نمونه ها را بخوانید، بعد آنها را برای اقوام و دوستانتان در اردبیل، تبریز و یا ارومیه بخوانید و قضاوت بفرمائید که آیا این، ترکی ما و یا همان «ترکی مشترک» و یا «ادبی» و «سطح بالا» هست که می فرمائید؟ اصلا شما خودتان می فهمید این جمله ها یعنی چه؟
البته زبان کتبی و شفاهی فرق می کند. البته ما بخاطر مدتها محرومیت از تحصیل زبان مادری استاندارد واحدی برای نوشتن و املا و واژگان و قواعد دستوری نداریم. اما دو مثال بالا را یک بار دیگر بخوانید و قضاوت بفرمائید: آیا مشکل این و مثال های دیگر شبیه این نوع نوشتن که بعضی ها آن را حتی در صحبت معمولی شان هم بکار می برند، فقط در این است که ما خواندن و نوشتن زبان مادری خودمان را یاد نگرفته ایم، یا اینکه این واژگان، جمله سازی، املا (و در مکالمه تلفظ) مال ما نیست، وطنی نیست، بلکه عاریتی است، وارداتی است.
را از نظر بگذرانید که مناسبتش با لغت، فرهنگ و زبان مادری و ملی و وطنی ما آذربایجانی های ترک زبان ایران چیست؟ که آیا این دو جمله بلند در چارچوب جمله سازی متعارف ما ایرانیان ترک زبان هست یا نه؟
به اینها هزاران لغت و ترکیب و اصطلاح برای ما نامانوس و غیر خودی جمهوری آذربایجان و ترکیه را از عنعنه و آکسیا و چیخیش ائله مک و شکیل (بمعنای عکس) گرفته تا گله نک و اوخول و دارتیشماق (یعنی بحث کردن!) یارغیلاماق (بمعنای محاکمه کردن) و قوللانماق (بمعنای استفاده کردن) را اضافه کنید. روی آن هم تقلید بعضی ها ازالفبای لاتین ترکیه و یا جمهوری آذربایجان را بگذارید.
شكى نيست كه تركى ترکیه خودش زبان بسیار شیرینی هست. ترکی آذری باکو هم از نظر ادبیات تخصصی به نسبت ترکی ما خیلی رشد کرده است. اینها که همه خوبند و جای بسی خرسندی است. اما مشکل ما حالا این شده که بعضی از ما ها که دلسوز زبان مادری مان هستیم، بجای آن که ترکی خودمان را بکار ببریم و جاهای خالی را پر کنیم و تعابیر و لغات مناسب خودمان را پیدا کنیم و بکار ببریم، دست به دامن «سؤمورگه» و «اوخول» و «عنعنه» میشویم و زبان و گویش آنها را کپیه می کنیم. این که نمیشود.
همه ما می خواهیم زبان مادری خود را بیاموزیم. ما به حق شاکی هستیم که چرا در گذشته به ما چنین فرصتی داده نشده است.
بایاتی و حتی شعر کلاسیک و خاطره و زبان محاوره ای باکو و استانبول را فهمیدن آسان تر است. آنها هم ترکی محاوره ای ما را راحت تر می فهمند. هزاران لغت مانند «کتاب» و «مدرسه» هست که ما در ترکی هم استفاده می کنیم که یا فارسی است و یا عربی. با اینها هزار سال مشکلی نداشتیم و نداریم. چرا بعضی ها گیر می دهند که «مدرسه» نگوئیم بلکه مانند باکوئی ها «مکتب» و یا به تقلید از استانبولی ها وحتی تغییر واژگان آنها «اوخول» بگوئیم؟ از سوی دیگرهزار سال است که «کتاب» را «کتاب» و «انسان» را «انسان» نوشته ایم و هر كس اينها را مناسب با زبان و گويش خود تلفظ كرده و مشکلی هم نبوده است. «اینسان» و «کیتاب» دیگر چه صیغه ای هست؟
اصل مشکل در نوشتن و به زبان آوردن مفاهیم، متون و اندیشه های تخصصی مانند اخبار، رياضيات، ورزش و ديگر زمينه هاى علوم و صنعت است که تحصیل و کار و زحمت طلب می کند. معادل تعابیر مدرنى در فارسی درست شده، ولی در ترکی ما چون تدریس نشده چنین چیزی مانند «دانشگاه»، «یخچال» و غیره وجود ندارد . اتفاقا همین جاست که ما باید درس خود را درست بخوانیم و کار کنیم. البته باید قبول کنیم که این کار در شرایطی که حکومت به تحصیل زبان مادری اجازه نمی دهد، بطور دلخواه انجام نخواهد شد. اما مانند آنچه که مرحوم بهرنگی چهل سال پیش می کرد، هر کوشش شخصی، متعارف و مناسب با فرهنگ، تاریخ و سنن ما ترک زبانان ایران در جهت بهبود و تکمیل یک استاندارد زبانی از نظر املا، واژگان و دستور زبان ارزشمند است.
ندانستن زبان مادری و ترکی خودمان و کپیه برداری از ترکی استانبول و باکو را هم تنها و تنها می اندازند به گردن دولت های صد سال اخیر که نگذاشتند ما زبان مادری خودمان را یاد بگیریم. کسی منکر محدودیت های گذشته و حال نیست. این محدودیت ها هم در متنی سیاسی انجام گرفته اند و به همان اندازه محدودیت هایی قابل درک و در عین حال چالش پذیر هستند که در همین صد سال گذشته در ترکیه در برابر آموزش زبان کردی و یا در جمهوری آذربایجان نسبت به زبان ایرانی تالشی انجام گرفته است. ولی کسی خود این مدعیان هویت خواهی زبان ترکی آذری را به چالش نمی کشد که، بسیار خوب، حکومت به هر دلیلی مانع آن شد که خواندن و نوشتن ترکی را در مدرسه بیاموزید. اما چرا شما با ابتکار و زحمت و پشتکار شخصی خود خواندن و نوشتن خودی و وطنی زبان ترکی خودتان را نیاموختید؟ مگر استاد شهریار و صمد بهرنگی در مدرسه زبان ترکی آموخته بودند؟
اما آیا ما میخواهیم عوض آن کار و مطالعه و زحمت، زبان آماده ترکیه و یا باکو را بگیریم که برای ما نامانوس است؟ با جملاتی که در بالا دیدید و خواندید؟ آیا این همان «زبان مادری» است که شما می خواهید کودکانتان بیاموزند؟
این زبان مردم نیست
شاید زبان بعضی ها در اثر اقامت طولانی در ترکیه و یا جمهوری آذربایجان و یا تاثیر بیش از حد سریال های تلویزیونی اینطور شده است. بنده که مشکلی در این نمی بینم. خوبست. بفرمائید اسمش را «ترکی ترکیه» و یا «ترکی باکو» و یا هر چه که می خواهید، بگذاريد. بنده هم با اجازه آن دو نوع ترکی را بلد هستم. فکر کنم خوب هم بلد هستم. اما لطف کنید این گونه ترکی را بعنوان «ترکی ما» و یا ترکی آذری ایران به حساب نگذارید و از بنده و پسر عموی بنده و همسایه و همکلاسی و همکار تبریزی و اردبیلی خودتان توقع نداشته باشید که این را زبان خودش فرض کند و به آن شیوه بخواند و بنویسد و کودکانش فردا در مدارس این زبان را بعنوان زبان «مادری» بیاموزند.
این که این سه شاخه زبان ترکی (ترکی ما، ترکی باکو و ترکی ترکیه) تا چه حد گویش و یا لهجه یک زبان مشترک هستند و یا در جریان تاریخ و جدائی های سیاسی و اجتماعی از یکدیگر دور شده و هرکدام سرنوشت دیگری از سر گذرانده اند، بحثی است علمی، اما جداگانه. این قبیل بحث ها در رابطه با زبان های ترکی آسیای مرکزی از قبیل قزاقی، قیرغیزی، اُزبکی و ترکمنی و در ضمن دیگر زبان های در اصل ترکی مانند اویغوری و تاتاری و باشقیردی هم وجود داشته و هنوز هم وجود دارد و جواب دقیق و روشنی نیافته است. اما این بحث ها که اغلب با انگیزه های احساسی و سیاسی هم همراه است و رنگی غیر علمی می گیرد، مستقیما مربوط به تدابیر عملی و امروزی مثلا در مورد سبک و شیوه املا و واژگان برای مردم ترک زبان آذربایجان ایران نیست. (من سعی خواهم کرد در مقاله جداگانه ای به این موضوع اشاره کنم).
بنده شخصا عشق و علاقه عميقى به زبان تركى استانبول و باكو و زبان هاى ديگر تركى از جمله اوزبكى و تاتارى دارم. اما اين دليل نميشود كه هنگام نوشتن و خواندن زبان و گويش مادرى خودم، از زبان ها و گويش های همسایگان که خیلی هم آنها را دوست دارم، كپيه بردارى كرده و آن را به خورد مردم همزبان خود بدهم.
اغلب روشنفکران ما می دانند که وضعی که از نظر خواندن و نوشتن زبان مادری ما در ایران موجود است، خوب نیست. بعضی ها در این جهت کار و فعالیتی نمی کنند. بعضی های دیگر راه مشکل تدوین استاندارد واژگان و تلفظ و املای مناسب خود ما را در پیش گرفته اند. اما برخی دیگر برای رفع این مشکل ترجیح می دهند به جای کار و زحمت و تحصیل حد اقل شخصی و فردی، لهجه و گویش و استاندارد برای ما نامانوس همسایگان ترک زبان ما را فقط کپیه کنند. این کار راحتی است البته. اما چاره گشای مشکل زبان مادری و لهجه و شیوه گفتار و نوشتار و املا و تلفظ و بیان ما نیست – نامانوس و غیر خودی است.
نگرانی اصلی من حتی این نیست که یک عده از هموطنان ما بیش از حد تحت تاثیر گویش، واژگان، جمله سازی، املا و تلفظ ترکیه و یا جمهوری آذربایجان هستند. خوب، هستند که هستند. میل و انتخاب خودشان است. این هم نیست که این نوع کپیه برداری گویش ما را تغییر خواهد داد. این حتی نگرانی هم نیست، چونکه زبان ها و گویش ها خواهی نخواهی تغییر می یابند و این چیزی طبیعی است – نه خوب و نه بد. نگرانی اصلی بنده این است که بخشی از نیروی بزرگ روشنفکری و تحصیل کرده ما که درست در این شرایط بهتر است متوجه تولید استاندارد ها و راه حل های وطنی و عملی برای گشایش گره تحصیل زبان مادری ترکی آذری در ایران شود، صرف کپیه برداری ازهمسایگان و القاء و قبولاندن آن به مردم می گردد. در چنین شرایطی اکثریت مردم و روشنفکران ترک زبان آذری ایران هم با مشاهده چنین روندی از کلّ جریان کوشش و تلاش برای زبان مادری دلسرد و ناامید می شوند و از آن روی بر می گردانند، در حالیکه اکثر هموطنانی که مشغول «کپیه برداری» هستند احتمال «دوستی خاله خرسه» بودن این قبیل کوشش ها به ذهنشان خطور هم نمی کند.
پانوشت مهم:
این ماجرا را حتما بخوانید و تکه ویدئوی مرتبط فیلم «مشهدی عباد» را حتما ببینید تا بدانید که کمدی تقلید زبان ترکان عثمانی حتی در باکو گذشته ای طولانی و خنده دار دارد: زبان غزه ته چی رضا در فیلم «مشهدی عباد»
برنامه ” ناسیونالیسم و ایرانیت، ابزار مبارزه؟” با دکتر عطا هودشتیان، خانم فری ناز آرین فر و عباس جوادی، در برنامه پرگار بی بی سی، مثل همیشه با اجرای جناب داریوش کریمی
نظر بنده در این باره:
بسیاری بحثهای روشنفکری با «تعریفها» شروع میشود و شاید برای بعضیها، این آغازی خسته کننده باشد، اگر چه اکثرا، مثلا در مورد همین پرسش نیز اتفاقا درستش هم همین است. براستی هم نخست باید بگوئیم منظور ما از «ناسیونالیسم» چیست، تا بعدا برسیم به اینکه یک همچو مکتبی، طرز فکر و عملی خوب و یا بد، مفید و یا مضر است – و در کجا، کدام کشور و محیط، با کدام تجربه و گذشته…
«ملت» ما و «ناسیون» غرب
«ناسیونالیسم» همانند تعبیر پایه آن یعنی «ناسیون» به معنای «ملت» در فرهنگ و زبان ما ایرانیان چیز جدیدی است و کمی بیش از صد سال است که به کاربرد تحصیلکردهها و روشنفکران ما (و همچنین اعراب و ترکها) وارد شده است. در ادبیات ما مردمان شرق مسلمان این تعابیر قوم و ملت قرنها به معنی دین و مذهب بود: ملت مسلمان، ملت نصرانی، ملت یهود…. عرب و عجم (اصولا به معنای ایرانی) و ترک «قوم» شمرده میشدند، اگرچه «ملت» و «قوم» گاه به یک معنا هم بهکار میرفت. وقتی حافظ از «جنگ هفتاد و دو ملت» میگوید، منظورش مفهوم «ملت» مدرن اروپایی نبود. منظورش مذاهب و مکاتب رنگارنگی بود که از نگاه او از «سنت اصلی» دین و پیامبر اسلام جدا شده اند. وقتی خیام میگوید
قومی به تفکرند اندر ره دین — قومی به گمان فتاده در راه یقین
منظورش «گروه هایی از مردم» و احتمالا ادیان و مذاهب مختلف بود و بیشک نه آن چیزی که ما امروزه از واژه «قوم» درک میکنیم.
«ملت» به معنی معاصر و غربی آن چیزی است که بر پایه تجربه ملت-دولت های اروپایی در 400-500 سال اخیر در اروپای غربی و مرکزی شکل گرفته و در این تحول، اصولا ملت های اروپایی «تک قومی» و یا «تک هویتی» با مشخصات فرهنگی، تاریخی، جغرافیایی و اقتصادی اصلی و «راهنما» و حتی اغلب با یک زبان اصلی تحول یافته اند، مانند ملت آلمان، فرانسه، ایتالیا، انگلیس، که البته این مفهوم هم اولا در مورد هر کشور و جمعیتی فرق میکند و ثانیا این معیارها در اکثر موارد سیال و متغیر هستند. به همین جهت هم در این تصویر و تصور مدرن «ملت» نیز فرق ها و ریزه کاری های مختلفی وجود دارد. در این مدت در عین حال مفهوم «ملت» به معنی مجموعه «شهروند» های برابر حقوق یک واحد کشوری و سیاسی با جغرافیایی تعریف شده، با فرهنگ و زبان مشترک و تاریخ معین – صرفنظر از دین، مذهب، نژاد، تبار و اصالت قومی نیز جا افتاده است، مدلی که مثلا در فرانسه و ایالات متحده داریم و در کشور های دیگر مانند برزیل و یا آلمان آزمایش می شود.
در ادبیات سیاسی غربی و بخصوص در اروپا و بخاطر تجربه تلخ و دهشت بار «ناسیونال سوسیالیسم» هیتلری «ناسیونالیست» چیزی بدنام و هم معنی با «نژادپرست» شده است. در آلمان حتی با اکراه از «ملت آلمان» صحبت می کنند. کلاً در اروپا با آن گذشته تلخ هیتلر و موسولینی، «ناسیونالیست» نامیدن کسی اگر هم توهین نباشد، باری بسیار منفی دارد.
آیا «ناسیونالیسم» در نهایت منتج به فاشیسم، نفرت از ملل و نژادهای دیگر و جنایاتی میشود که در جنگ جهانی دوم شاهدش بودیم؟ زمینه فکری این سوال به همان تجربه خونین و منفی اوپا در قرن بیستم بر می گردد.
ما ایرانیان با وجود گذشته ای باستان و غنی، چنین تجربه ای را نداشتیم. حتی وقتی ایرانیان در عهد هخامنشیان پهناورترین امپراتوری جهان را با در برگرفتن صد ها قوم و ملت به وجود آوردند، چنین حوادثی پیش نیامد. نمونه فتح بابل از سوی کورش و رفتار نیک با یهودیان اسیر را در نظر بگیرید. در درون دولتداری ایرانی، ما با بیگانگانی مانند اعراب، ترک ها و مغول ها که به هر دلیلی و به هر صورتی به ایران آمدند و حتی صدها سال حکومت کردند و با این مردم آمیختند و یک ملت را، ملت کنونی ایران را تشکیل دادند، نه اینکه مشکلی نداشتیم، بلکه پیوسته آنها را پذیرا شدیم، خود را با آنها منطبق نمودیم و هر بار از این آزمون ها با رنگارنگی بیشتر قومی و تباری و حفظ و تقویت هویت ملی، فرهنگی و زبانی خود در آمدیم.
ما هر بدی و زورگویی و فساد و عقب ماندگی و تعصب و جهالت و خرافات و ستمگری هم که داشتیم یا هتوز هم داریم، در این تاریخ طولانی خود دستکم این نژادپرستی و نسل کشی را که موجب بدنامی «ناسیونالیسم» شده است، نداشتیم.
ما حتی ترجمه فارسی «ناسیونالیسم» را هم که «ملی گرایی» می گویند در این پنجاه شصت سال اخیر به کار گرفته ایم و گرنه در گذشته و آنچه که امروز برای ما و زبان و فرهنگ ما آشناتر و نزدیک تر است، تعابیری همچون وطن پرستی و میهن دوستی هستند. چرا؟ به خاطر اینکه ما اقلا صدها سال است که تمام هم و غم مان نگهداری آن چیزی است که اجدادمان برای ما به یادگار گذاشته اند. حتی پس از حکومت های اسلامی دوران امویان و عباسیان و حتی پس از حکومت های ترکان و اتابکان مغول، یعنی حتی از زمانی که با صفویان صاحب دولت داری خود شدیم، تمام کوششمان حفظ سرحداتمان بوده است و نه گسترش آن. با اینهمه بسیاری از سرزمین های خود را در همین پانصد سال در شرق و غرب کشور از دست داده ایم.
ایرانیان دستکم از زمانی که سرنوشت خود را با صفویان باز بدست خود گرفته اند، سودای کشور گشایی نداشته اند، حتی سرزمین از دست داده اند. از این جهت بحث «ناسیونالیسم» به آن معنای منفی اروپایی به ما ایرانیان ربطی ندارد.
در ایران بحث «ناسیونالیسم» روی رضا شاه متمرکز شده است. حالا چرا رضا شاه؟ باز اینجا یک مقدار کپیه برداری از غرب وجود دارد. اینکه گفته می شود دولت-ملت مدرن (طوریکه امروز ما می فهمیم) در ایران با انقلاب مشروطه و رضا شاه شروع شده، احتمالا درست است، اما منوط و مشروط دانستن شکل گیری یک «ملت» و نتیجتا «ناسیونالیسم» به تجربه سرمایه داری یک جامعه و تصور اینکه اگر یک جامعه «مرحله سرمایه داری را تجربه نکرده باشد، نمی تواند یک ملت شود» ربطی به واقعیت های تاریخی ندارد و فقط نسخه برداری از تئوری های کتابی معاصر است. در مورد ایران بقدر کافی پژوهش ها و شواهد مانند شبکه راه ها، واحد پول، تقسیمات اداری امپراتوری، ارتش تا حد زیادی منظم (و نه اساسا جمع آوری شده از قبیله ها برای یک عملیات) و بخصوص زبان تا حد زیاد مشترک فارسی میانه و یا پهلوی داریم که اقلا در دوره ساسانیان وجود یک «ملت ایران» و تشخیص آن از سوی خود تبعه ساسانی را تایید می کنند. اما طبق این تئوری ها نه تنها ایران، بلکه مثلا یونان کلاسیک و چین باستان هم «ملت» نبودند، اگرچه آنهمه ادبیات و زبان و خط و معماری و نظام اداری تکامل یافته و بی نظیری داشتند. چرا؟ زیرا در دوره چین و یونان و روم و ایران باستان تا مرحله سرمایه داری اروپا اقلا دو هزار سال مانده بود. حتی بعضی ها مانند چین و ایران هنوز هم مرحله سرمایه داری را به معنای مدرن خود تجربه نکرده اند. یعنی با این تئوری ها چینی ها و ایرانیان هنوز هم حق ندارند خودشان را ملت بنامند، چراکه هنوز از «امتحان» سرمایه داری قبول نشده اند.
آیا اینگونه بحث ها را می شود جدی گرفت؟
در همین نمونه دوره پیش از انقلاب مشروطه می بینیم که ایران در روند زوال و فروپاشی دولتی بود، چیزی که منتج به انقلاب مشروطه شد که شعار اصلی اش آزادی، لغو استبداد، حکومت قانون و پیشرفت اجتماعی، سیاسی و اقتصادی به تبعیت از کشور های غربی بود.
اما جنگ جهانی اول باعث اشغال ایران توسط روسیه از شمال، انگلیس از جنوب و عثمانی و تا حدی هم آلمان از غرب ایران شد. مخصوصا تقسیم ایران بین روسیه و انگلیس (1907) موضوع حیاتی استقلال ملی، حکومت و دولتی واحد، متمرکز و قدرتمند با ارتش، نظام قضایی، آموزشی سرتاسری و مرکزی را تبدیل به خواست اصلی و مرکزی همه نخبگان و سردمداران سیاسی و فرهنگی-اجتماعی ملت نمود.
تا اواخر قاجار و اوایل دوران رضاشاه هر ایالت و ولایت تحت کنترل مطلق خان ها و جنگسالاران محلی بود. آذربایجان تحت نظارت رضا قلی خان بیات قرار داشت که عملا برای روس ها کار می کرد. کردستان تیول اسماعیل خان شکاک سمکو بود. در سنندج عباس خان اردلان می خواست پادشاهی اردلان را تاسیس کند. در گیلان میرزا کوچک خان برای پشتیبانی از عثمانی «هیئت اتحاد اسلام» تشکیل داده بود. خوزستان در اختیار شیخ خزعل قرار داشت که با انگلیس ها کار میکرد. بلوچستان در دست دوست محمد خان بارک زهی قرار داشت که بنام خودش سکه زده بود. در خراسان و استان های مرکزی دسته های مسلح ترکمن و در قزوین و آذربایجان شاهسون ها با راهزنی و غارت های خود بیداد میکردند. جنوب، لرستان و بختیاری میدان تاخت و تاز خان های محلی بود. حتی خان ها با همدیگر جنگ می کردند و نیروهای اشغالگر نیز با همدیگر و در همدستی با خان های مختلف در حال کشاکش و نزاع بودند.
امروزه اینهمه نیروی خرابکار و گریز از مرکز را «جریان های ملی» و «خودمختاری» نامیدن چه معنی می دهد؟ آیا تاکید منفی بر نقش رضاشاه بخصوص در مبارزه او با خانخانی در شرایط کنونی ایران به چیز دیگری خدمت نمی کند؟
بعد از انقلاب مشروطه و در این چنین شرایط حساس و بحرانی خانخانی، اشغال خارجی، نزاع داخلی، عقب ماندگی، تعصب و خرافات دینی، ورشکستگی اقتصادی و صنعتی معضل اصلی ملت شده بود. خواست اصلی ملت بدست آوردن دولتی ملی، مرکزی و قدرتمند بود.
چه از شخصیت و رفتارش خوشمان بیاید و چه نه، رضا شاه با همه کوتاهی 15 سال سلطنتش و با همه کاستی هایش، به این خواست عمومی و ملی جواب داد و سکان تغییر مسیر این کشتی را بدست خود گرفت. اما رضا شاه در این کار تنها نبود. او مورد پشتیبانی اکثریت نخبگان سیاسی و روشنفکران ملت بود.
چیزی مشابه با این وضع در پی فروپاشی عثمانی در ترکیه و در شخصیت رهبری کننده مصطفی کمال آتاترک نیز صورت گرفت.
من میخواهم بگویم که هم در ایران و هم در ترکیه اگر جریانی مردمی در راه استقلال ملی و دولتی قدرتمند و مرکزی نمی بود و بر جریان های دیگر چیره نمی شد و اگر رهبرانی مانند رضا شاه و آتاترک نمی بودند، چه بسا که امروزه چیزی بنام ایران و ترکیه وجود نداشت.
این چیست؟ این حرکت ها، جنبش ها و انقلاب ها ناسیونالیسمی منفی به معنی اروپایی کنونی اش بود یا وطن پرستی، به معنایی که ملک الشعرای بهار و ایرج میرزا و تقی زاده از آن سخن گفته اند.
ایرج میرزا در آن دوره برای کودکان دبستانی می نوشت::
ما که اطفال این دبستانیم – همه از خاک پاک ایرانیم
وطن ما به جای مادر ماست – ما گروه وطن پرستانیم
این ناسیونالیسم افراطی و فاشیسم نیست. این، اگر حتما بخواهیم تعبیراروپایی «ناسیونالیسم» و نه وطن پرستی و میهن دوستی ایرانی را بکار ببریم، ناسیونالیسم تدافعی است، نه تهاجمی، نه نژادپرستی.… ادامه خواندن
عباس جوادى – زمانی نویسنده آلمانی والتر بنیامین گفته بود: «اعتبار بازار تجربه نزول کرده است. ما مرتبا فقیرتر میشویم. ما مرتبا تکه ای از میراث انسانی خود را به دور می اندازیم.» این، حرف دوره جنگ جهانی دوم، یعنی 80 سال قبل است.
پس حالا؟ حالا تعیین کننده زندگی بیشتر از همه چیز آمار و ارقام است در حالی که دانش و تجربه شخصی بیشتر از همیشه بی اهمیت شده است. تجربه دیگر زیاد «مد روز» نیست. در علم پزشکی هر چه بیشتر به ارقام و آزمایش های فنی تکیه میکنند در حالیکه هنوز هم به گفته بسیاری از دانشمندان، موفقیت پزشکی، 20 درصد مدیون واقعیت های علمی و پیشرفت تکنولوژیک و 80 درصد وابسته به تجربه ، مهارت و روانشناسی یعنی مثلا توجه و دقت پزشک است.
مثل گذشته و بیشتر از گذشته هرکس میخواهد خودش آنچه را که در گذشته تجربه شده است خودش هم تجربه کند. ماها اکثرا از تاریخ و گذشته ها درس نمی گیریم. حتی غالبا در این مورد اطلاعی نداریم و یا اطلاعات مغلوطی داریم و یا اصلا به آن اهمیتی نمیدهیم و بدین جهت اشتباه های گذشتگانمان را تکرار میکنیم.
در عصر اینترنت و فیس بوک، این وضع به مراتب بد تر هم شده است. مردم وقت ندارند. خواندن جای خودش را به «نگاهی انداختن» داده. اکثرا تیتر و خلاصه ها را می بینیم و حکممان را میدهیم. نمیدانیم مسئله دقیقا بر سر چیست اما نظر میدهیم – لایک میزنیم و کامنت مینویسیم. دسترسی به اطلاعات بطور غیر قابل تصوری بیشتر و «دمکراتیک» ترشده. هر کس میتواند هر چیزی را بخواهد بخواند و ببیند. اما نمی خواند، اینقدر مطلب را چطور میتوان خواند؟ – اما بعضی چیز ها را انتخاب کرده «می بیند.» و نظر میدهد. «نظر» هم واقعا نظر نیست.. بر دانش و تجربه مبتنی نیست. مردم 90 در صد آن «نظر» ها را ندانند هم اتفاقی نمی افتد چونکه آن «نظر» ها چیزی به دانش علاقمندان اضافه نمیکند.
تا 40-50 سال پیش فقط یک عده نخبگان بودند که «می دانستند» – مانند پزشکان، مهندسین، تاریخ دانان، زبانشناسان، سیاستمداران… اما اکثرا موضوع خود را به نسبت خوب و یا بعضی ها بسیار خوب میدانستند. نخبگان در جامعه مثل دریاچه ای کوچک ولی عمیق بودند. حالا دانش و ادعای دانستن به وسعت یک اقیانوس شده که فقط نیم انگشت عمق دارد.
عباس جوادی – دوستی تعریف میکرد که یکی از استادان زبان فارسی که دوست داشت برای هر لغتی یک ریشه فارسی پیدا کند، میگفت واژه «ویسکی» در اصل «و سه یکی» بوده، چرا که «سه قسمت آن الکل است که با یک قسمت آب قاطی شده است»!
شاید هم شوخی است. اما اصل مسئله خیلی هم جدی است..
این یک نوع تفرعن فرهنگی و زبانی است که در ایران ما خیلیها به آن مبتلا هستند. حتی میشود گفت یک نوع بیماری است، یک «بیماری زبانی» که هم خودتان تصور میکنید و هم به دیگران القاء میکنید که «ریشه بسیاری از لغات زبانهای دیگر از فارسی است». چرا؟ احتمالا بعضیها میخواهند زبان خودشان را از زبان دیگران باستانیتر، غنیتر و بهتر، و بدین ترتیب خودشان را به همان ترتیب اصیلتر، با فرهنگتر و والاتر از دیگران نشان دهند.
این بیماری و بیماریهای دیگری که به طور خلاصه به آنها هم اشاره خواهم کرد، مثل جوشهای صورت دوره بلوغ، زمانی پیدا شد که ایران همراه با حکومت، روشنفکران و نویسندگانش تازه از آوار جنگ اول جهانی و خطر تلاشی و تقسیم بین روسیه و انگلیس خلاص شده بود و با رضاشاه میخواست دولتی ملی، مرکزی و معاصر ایجاد کند. به این خاطر نیازمند سیاست «یک ملت، یک زبان» بود و از همه امکانات منطقی و حتی غیرمنطقی استفاده میکرد تا زبان مشترک و ملی ایران نو، یعنی فارسی را غنی و قدرتمند نماید و آن را باستانی نشان دهد و تحکیم بخشد. اینطور بود که ایران باستان را به عرش اعلی بردند و از آن یک دوره تخیلی و رویائی ساختند که فقط در بهشت میتواند موجود باشد.
اما اگر روزی، روزگاری این طرز تفکرها و سیاستها لازمه دوران بود و آنگونه تندرویها از سر ناگزیری بود، امروزه دیگر آن کارد به جای آنکه ما از آن استفاده کنیم، دست خود ما را میبرد. در ثانی: این قبیل «بیماریهای زبانی» مخصوص ما ایرانی جماعت هم نیست.
همزمان با دوره رضاشاه، از زمان آتاترک در ترکیه هم با همان انگیزههای قابل فهم دوره رضا شاه و سیاست «یک ملت، یک زبان»، ترکی تنها زبان تدریس، تحصیل، مطبوعات و مکاتبات ترکیه شد و برای تحکیم آن، سیاست هائی در پیش گرفته شد که از روشهای دوره رضا شاه هم تند روتر بود. سیاستی بنام «تئوری آفتاب زبان» (Güneş Dil Teorisi) سیاست رسمی دولت شد که مدعی بود ریشه و اصل همه زبانهای دنیا ترکی است که از آسیای مرکزی نشئت گرفته است. این تئوری از بس که غیر قابل دفاع بود، بعد از مدتی مسکوت گذاشته شد. فرهنگستانی نوتاسیس بنام «تورک دیل کورومو» شروع به «پاکسازی» کلمات عربی و فارسی از ترکی کرد و مانند ایران نویسندگان و زبانشناسان «ملیتچی» شروع به تبلیغ و استدلالاتی مثلا از این قبیل کردند که اصل و ریشه کلمه «کولتور» (فرهنگ) که در اکثر زبانهای اروپائی موجود است، از ترکی (دقیقترش از ترکی چغتائی یعنی اوزبکی و فعل «کل-تور-ماق» بمعنی آوردن، گتورماق) است که در یک لغت چغتائی از سال ۱۸۸۲ میلادی درج شده است! حتی روایت قریب به یقین موجود است که این ادعا را خود آتاترک مطرح کرده بود.
اما این گونه کج اندیشیها و تندرویهای دوره رضاشاه و آتاترک در ایران و یا ترکیه در مقابل نقش عظیمی که آنها هردو در تاریخ کشورهای خود ایفاکردهاند، یقینا کاهی است بر کوهی – و چیزی که ما امروزه باید با خونسردی از آن درس بگیریم، و نه اینکه اینگونه کجاندیشیها را، که دیگر لزوم و نقش تاریخی ندارد و قابل توجیه نیستند، به صورت فردی و گروهی ادامه دهیم.
چرا باید لغات و تعابیری مانند «کتاب» و یا «مدرسه» را که ما هزار سال است استفاده میکنیم و مشکلی با آنها نداریم، عوض کرده به جای آنها تعابیر و واژههای ساختگی بگذاریم؟
یک پدیده دیگر که جزو «بیماریهای زبانی» است، مداخله جبری حکومت و دستگاههای اداری در روند طبیعی رشد زبان از طریق امر و نهی در مورد کاربرد واژگان، ملغی اعلام کردن یک عده لغات به اتهام داشتن منشاء خارجی و به زور رایج نمودن یک عده لغت «خودی» ولی اکثرا ساختگی جدید به جای آن به اصطلاح «کلمات خارجی» است. مجریان این سیاست هم این را «پاک سازی» زبان از واژگان زبانهای «غیر خودی» مینامیدند. البته به کمک همین نویسندگان و دانشمندان لغات بسیاری که محصول دوران معاصر هستند، ایجاد و رایج شدهاند، مانند یخچال، هواپیما و یا دانشگاه. بیشک بدون این کوشش و خلاقیت روشنفکران و نویسندگان ایران، امروزه فارسی ما در بیشتر موارد از این واژگان که حالا دیگر خودی شدهاند، محروم میماند. این که امروز شما برای تعبیرها و مفاهیم جدیدی مانند کامپیوتر و یا هلیکوپتر به طور آزمایشی تعابیر فارسی ایجاد کنید و در صورت استقبال مردم در کاربرد روزانه از آن تعابیر جدید استفاده کنید، چیزی طبیعی است. یک رشته لغات دیگر مانند آسانسور و یا میکروسکوب از زبانهای اروپائی وارد زبان ما و دیگر زبانها شده و جا افتاده و بدین ترتیب «خودی» شدهاند. اما چرا باید لغات و تعابیری مانند «کتاب» و یا «مدرسه» را که ما هزار سال است استفاده میکنیم و مشکلی با آنها نداریم، عوض کرده به جای آنها تعابیر و واژههای ساختگی بگذاریم؟ این لغات چه اصلشان عربی و ترکی و سانسکریت باشد و چه تاتی و پهلوی، همه «مال ما» هستند و تبدیل به واژگان طبیعی فارسی امروزی شدهاند. در زمان پهلوی و بخصوص اوایل رضاشاه این کار رواج بسیاری داشت. اما نظر به این که اکثر این لغات به اصطلاح غیر خودی منشاء عربی داشتند و دارند، با واژگان نو و «خودی» جایگزین شدند که برخی از آنان رایج شد و برخی دیگر «نگرفت.» در دوره جمهوری اسلامی «اهل نظر» از این گونه تلاشها دست شستند.
یک مرض دیگر مربوط به زبان که اتفاقا با همین به اصطلاح «پاکسازی» زبان هم مربوط است، رقابت بر سر این موضوع است که واژگان کدام زبان بیشتر «ناب» یعنی «خودی» است و فرهنگ لغات کدام زبانها بیشتر منشاء زبانهای خارجی دارد. در ایران بعضی فارسیزبانهای عوام گیر دادهاند که ترکی آذری در اصل «زبان نیست» بلکه «مخلوطی از زبانهای خارجی است». از سوی دیگر بعضی ترک زبانان عوام هم از سر عناد میگویند فارسی بیشتر از نصفش عربی است. البته با این ادعاها نه آن طرف و نه این طرف نیت بحث علمی ندارند، بلکه تنها میخواهند طرف مقابل را نفی کنند و به این طریق برای زبان خود با این ترتیب امتیازی ساختگی قائل شوند. این نوع رقابتها و «زبان من پاکتر است» گفتنها، درست مثل این است که کودکی بگوید «پدر من خوشهیکلتر و پولدارتر از پدر توست.» در حالیکه تا صد سال پیش بی شک سهم لغات عربی، هم در فارسی و هم در ترکی به مراتب بیشتر از امروز بود، امروزه منشاء اصلی حدود چهل در صد واژگان هم فارسی و هم ترکی از عربی و یا زبانی دیگر است (فارسی بیشتر کلمات عربی دارد و ترکی هم از عربی و هم از فارسی لغت گرفته است، در حالیکه میزان لغات فارسی و ترکی در عربی به دلایلی که این نوشته جایش نیست، بسیار پائین است).
ولی واقعا دیگر نمیتوان واژگانی مانند «کتاب» و «آقا» و یا «سینما» را به صرف اینکه ریشه اصلی و گذشته این کلمات فارسی نیست، از زبان «اخراج» کرد، چرا که نه فقط «کتاب» و «آقا» از هزار و یا صدها سال به اینسو، بلکه لغات جدیدتری مانند «تلفن» و «فیلم» هم در همین ۷۰-۸۰ سال اخیر دیگر «خودی» و «مال ما» شدهاند. در زبانهای انگلیسی و یا آلمانی هم امروزه کسی نمیداند، علاقهای هم ندارد بداند که افعال تجویز کردن، توصیف کردن و نوشتن یعنی prescribe, describe, schreiben, beschreiben از لاتین و مصدر «نوشتن» یعنی scriber است، همچنانکه ریشه دهها هزار واژه زبانهای اروپائی یا از لاتین است و یا از یونانی. ولی این امر امروزه نه برای ایتالیائیها که وارثان زبان و فرهنگ لاتین هستند و نه برای یونانیها مدال افتخاری است و نه برای انگلیسی، فرانسوی و آلمانی زبانها دلیلی برای احساس عقده حقارت و انگیزهای برای «پاکسازی» زبانشان از لغات لاتین و یونانی.
نمیدانم دیدهاید یا نه، یک کمدی آمریکائی هست بنام «عروسی یونانی» که در آن پدر زن یونانی یک جوان آمریکایی، سر هر فرصت به داماد آمریکائیاش فخر فروشی میکند و میگوید: «ریشه همه کلمات همه زبانهای دنیا یونانی است. تو هر مثالی میخواهی بزن، تا من ربشه یونانی آن را بگویم!!» بعد هم واقعا برای هر لغتی چیزی پیدا میکرد و میگفت: «البته با تغییر زمان و مکان، کمی عوض شده»!
اگر ادعاهای زبانشناسمابانه بعضی از ماها مثل این کمدی آمریکائی صرفا برای تفریح و تفنن بود، مشکلی نبود. امامسئله در اینجاست که بعضیها از این فرصت برای رجز خوانیهای خودستایانه، و حتی بدتر، افشاندن بذر توهین و تحقیر نسبت به دیگر زبانها و فرهنگها، و از آن هم بدتر، تخریب زبان خود سوء استفاده میکنند.
در باکو وقتی بار اول نام «انقلاب» و «تراکتور» را شنیدم درست نفهمیدم. یکی هم رفته بود مکه و شده بود «حاجی انقلاب»! این نام ها در زمان شوروی مُد شد – گویا و یا شاید هم واقعا بخاطر شیفتگی نسبت به انقلاب كمونيستى … و یا تراکتور در زمان استالين…
در دیگر جمهوری های سابق اتحاد شوروی هم که امروزه مستقل شده اند، این نام ها کم نبود.
بعد ها ديدم مثلا اسم «ملس» و یا «ملیس»
Mels, Melis
هم هست: حرف های اول مارکس، انگلس، لنین، استالین.
نام های دیگری هم هست مثل «سییزد»
Siyezd
که روسی «کنگره» است و مردم به افتخار کنگره های حزب کمونیست شوروی به بچه هایشان داده بودند. من حتی از دوستان گرجی و ارمنی شنیده ام که این نامگذاری ها را داشتند.
بعد از شوروی دیگر این نام ها از «مُد» افتاد، اما طبیعتا به سختی می شد زیر این اسم ها را زد.
حالا نزدیک به سی سال از فروپاشی کمونیسم می گذرد. هنوز دوستی دارم در اوش قرقیزستان که اسمش «ملیس» است. بنظرم باید حدودا سی سالی داشته باشد. یعنی سی سال پیش پدر و مادر ظاهرا بی خبر از فروپاشی قریب الوقوع نظام سیاسی، این نام را به پسرشان داده اند. البته حالا دیگر این قبیل اسم های حزبی و انقلابی! رایج نیستند.
اما فکر نکنید این عادت بر چیده شده. در قزاقستان یکی اسم پسرش را گذاشته «نور- آبی- ناز»
NurAbiNaz, Nurabinaz
چرا؟ اول اسم و نام خانوادگی رئیس جمهوری قزاقستان را ببینید:
Nursultan Abishevich Nazarbayev (1)
حالا من پاسخ و تفسیر این پرسش را که در قرن بیست و یکم این چنین نام گذاری ها هنوز نشانه شیفتگی ایدیولوژیک و سیاسی است و یا تبلیغات… یا خود شیرینی و یا کاسه لیسی، همه اینها را به شما واگذار می کنم. از نگاه من البته هرکس آزاد است هر نامی را که دوست دارد، به کودکانش بدهد. این می تواند مربوط به باور های ملی و یا دینی و خانوادگی اشخاص باشد و یا حتی اصلا تصادفی و اختیاری و بی دلیل بخصوصی باشد. اما نام رهبر موجود و حی و حاضر کشور و یا نظام حاکم سیاسی و دینی آن را به فرزند خود دادن، باز از نگاه من، بخصوص در کشور هایی که رهبران و دولت های یکه تاز نیازمند به تعریف و تمجید دارند، تنها نمودار نظام گوسفندی-چوپانی بود و هنوز هم هست.
بهترین معیار بنظرم این است که ببینید در هر کدام از این کشور ها نمایندگان حکومت و رسانه های رسمی، رئیس دولت و رهبر مملکت را با چه عناوینی مورد خطاب قرار می دهند.
(بخش چهارم و پایانی از پرسش و پاسخی با یکی از هموطنان مقیم ایران که در حوزه تحصیل، سوادآموزی و نقش زبان در آن بررسی می کند.)
با توجه به این که در هنگام ساختن خط و الفبای جدید لاتین برای ترکی، از برنشان ها (علامت های «دیاکریتیک») استفاده شده است، آیا این برنشان ها را نمی شد به گونه ای در نویسه های عربی و فارسی گذاشت که این گسست فرهنگی میان ترکیه عثمانی و ترکیه نو رخ نمی داد؟
خُب، این سوال را باید صبر کرد و در روزقیامت از آتاترک پرسید! اما در مورد این علامت های مخصوصی که به حروف استاندارد علاوه می شوند (همان دیاکریتیک ها و آنچه که شما «برنشان» می نامید) بگویم که من زیاد طرفدار استفاده بیش از حد و غیر متعارف از این علامت ها نیستم.
از سوی دیگر، به نظر شخصی من، این چیزی نیست که یک نفر و یا یک گروه بنشیند و از خودش درست کند. فقط با «درست کردن» و پیشنهاد نمودن این علامت ها که نیست. باید مردم هم آن را قبول کنند. یعنی در عمل هم باید تمام حکومت و ارگان های آن این علامت ها را قبول کنند و هم اینکه در عمل، یعنی در آموزش و مکاتبات رسمی و رسانه ها رسوخ کند و تبدیل به استاندارد و معیار سرتاسری شود. این هم کاری بسیار طولانی مدت و چند قرنی است. بعد اصلا چه نیازی به این هست؟
اگر بخواهیم مثلا واکه ها و یا مصوت های فارسی را با این علامت ها نمایش دهیم، باید علامت هایی اختراع کنیم که مردم اصلا آنها را نمی شناسند. این هم مانند اختراع یکشبه حرف های جدید است و ذهن مردم را مغشوش می کند. در املای فارسی-عربی کُردی و پشتو این کار را کرده اند. روی «ف» به جای یک نقطه، سه نقطه می گذارند و یا زیر دال و نون یک دایره کوچک می گذارند تا آوای بخصوص این زبان ها را نمایش دهند. در مورد این زبان ها نمی توانم چیزی بگویم. ولی به نظرم در نوشتن فارسی و یا ترکی با خط و الفبای رایج فارسی به این گونه نوآوری های نامانوس که اذهان مردم را مغشوش می کند، نیازی نیست. مدت ها پیش هیئت تحریریه مجله «وارلیق» که تحت نظارت مرحوم دکتر جواد هیئت در تهران منتشر می شد، چنین پیشنهاد هایی برای املای ترکی آذری ایران کرد، اما این پیشنهادها محدود به همان نشریه ماند و بعد به دست فراموشی سپرده شد.
به نظر بنده این کوشش ها نتیجه ای نمی دهد. باید کار اصلی را متوجه باسوادکردن بیشتر مردم کرد. مردم باید بیشتر بخوانند و بنویسند. در آن صورت اگر این علامت ها هم نباشد، خواندن و نوشتن مشکلی نخواهد بود. اگرکسی زیاد اهل خواندن و نوشتن نباشد، اگر صد تا حرف و علامت هم بگذارید، در خواندن و نوشتن دچار مشکل خواهد شد.
اصولا بین زبانشناسان معروف است که مردم وقتی یک کلمه را می بینند، برای خواندن، آن را به تک تک حرف ها تجزیه کرده بعد نمی خوانند، بلکه فقط با یک نگاه به تمامیت آن واژه، آن را می خوانند. برای این کار هم تجربه خواندن و نوشتن لازم است. آنوقت اینجا دیگر مهم نیست زبان مادری شما چیست. انگلیسی زبان هم وقتی واژه «نیبور»
neighbor
را می بیند، قبل از خواندن، تک تک هشت حرف این واژه را نمی خواند، بلکه به تمام کلمه به عنوان یک کل نگاه می کند و چون این واژه را به تجربه و بخاطر کاربردش در زندگی خود می شناسد، آن را درست میخواند و می نویسد. اگر از تجربه شخصی خودش، از مدرسه و خواندن و نوشتن شخصی اش این واژه را نشناسد، نمی تواند آن را فقط با هجّی کردن به راحتی بخواند. به همین ترتیب اگر شما در یک جمله فارسی واژه «کتاب» را ببینید، میدانید آن کاف اول با کسره است و با ضمه و یا فتحه نیست. اگر ترکی زبان هستید و در یک جمله ترکی واژه «کتاب» را دیدید می دانید که تلفظش «کیتاب» است. می دانید که در واژه ترکی « گجه» به معنی «شب» گاف با کسره است و نه با ضمه. اصولا از جایگاه و طرز کاربرد واژه می شود فهمید که تلفظ آن چگونه است. اگر فکر می کنید باعث سوء تفاهم خواهد شد، می توانید از سه علامت رایج فتحه، ضمه و کسره استفاده کنید، و گرنه نیازی به اختراع علامت های جدیدی نیست، مگر اینکه، طوری که گفتم، احتمال غلط خوانی زیاد باشد و از خود جمله به اندازه کافی روشن نشود و شما ناچار شوید مثلا در واژه «مرد» روی «میم» ضمه و یا فتحه بگذارید تا بشود «مُرد» و یا «مَرد». این هم البته شرطش آن است که کسی که می خواند و می نویسد باسواد باشد و به زور با هجّی کردن حرف ها تلاش نکند چیزی را بخواند.
آیا ترکیه از نظر زبانی، جامعه یکدستی است؟ البته منظورم کسانی هستند که به ترکی سخن می گویند یا زبان آن ها ترکی است. شنیده ام که در ترکیه لهجه های گوناگونی مانند لهجه آناتولی است که خط رومیایی ترکیه نمی تواند به درستی آواهای زبانی آن ها را بازتاب دهد یا در زبان رسمی، آواهای زبانی یا لهجه آن ها دیده نشده است.
بیشک ترکی ترکیه نیز مانند اکثریت قریب به اتفاق زبان های متوسط و نسبتا بزرگ دیگر، لهجه های منطقه ای و محلی گوناگون دارد که این لهجه ها هم گاه آوا ها و واج های (یعنی آواهای تعیین کننده معنی) خود را دارند. بله، مثلا لهجه شرقی ترکیه (ارضروم و قارس) بیشتر شبیه ترکی آذری ماست و در این لهجه مثلا آواهای «اَ» و «خ» نیز وجود دارند که در ترکی معیار ترکیه که مبتنی بر لهجه غربی استانبول است، وجود ندارد و در الفبا و املای استاندارد ترکیه منعکس نمی شود. ولی خُب، این چیز عجیبی نیست. فارسی و آلمانی و فرانسه و انگلیسی و روسی هم این فرق ها ی لهجه ای را دارند.
گفته می شود که زبان نگاره یا خط کشور آذربایجان کنونی کارآمدتر از زبان نگاره ترکی عثمانی است. آیا این نظر درست است؟ آیا طراحی زبان نگاره ترکی عثمانی سنجیده و کارشناسی بوده است؟
کی گفته خط جمهوری آذربایجان کارآمدتر از خط ترکی ترکیه است؟ این ارزش یابی ها علمی نیست. ولی همه می دانیم که هم در یکصد سال گذشته، تغییر چند باره الفبا در آذربایجان قفقاز در درجه نخست علت سیاسی داشته (و نه زبانشناختی و آموزشی) و هم در ترکیه زمان آتاترک تغییر الفبا بخشی از تغییر سمت کلی سیاسی و فرهنگی جمهوری نوپای ترکیه از شرق به غرب بوده و جنبه علمی این تحول نقش دوم و سوم بازی کرده است.
آیا به راستی کسانی که شعارهای تغییر خط را در ایران و ترکیه عثمانی دادند، درک درستی از ماهیت زبان و زبان نگاره یا خط داشتند؟ آیا نمی شد که برای مثال روی همین زبان نگاره عربی و فارسی برنشان هایی گذاشت که از پیچیدگی و ابهام آن کم کرد؟
در ایران و عثمانی پیشا رضاشاه و پیشا آتاترک یک شور و شوق و هیجان عمومی تجددطلبانه وجود داشت. بخشی از این تجدد طلبی هم تغییر خط انگاشته می شد. در قفقاز میرزا فتحعلی آخوند زاده و پس از او در ایران میرزا ملکم خان ناظم الدوله طرح هایی برای تغییر الفبا تهیه کرده، به دربارهای عثمانی و ایران پیشنهاد کردند. اما این طرح ها در ایران به هیچ صورت مورد قبول قرار نگرفت و در عثمانی هم موفقیت نداشت تا اینکه در زمان آتاترک کم و بیش در ادامه همان کوشش ها، خط عربی عثمانی لغو و الفبای لاتین قبول شد. حالا که برگشته به رساله های تغییر الفبای آخوندزاده نگاهی کنید، بهتر درک می کنید که این نوشته ها بیش از آنکه علمی باشند، ناشی از انگیزه ها و دلشوره های سیاسی و اجتماعی بودند.
بعضی ها می گویند سخت ترین و مبهم ترین زبان نگاره ها (خط ها) را به روش درست می توان به کودکان آموزش داد. آیا شما فکر می کنید، روزی که آتاترک به کار دگرگونی زبان نگاره ترکی عثمانی دست زد، انگیزه اش به راستی گسترش سوادآموزی بود یا انگیزه های دیگر مانند پالایش زبان ترکی از واژگان فارسی و عربی و غربی نمایی بود؟
این سوال را جواب داده ام. اما تکرار کنم. شخصا به نظر بنده اینطور نیست که بین خط و الفباهای بسیار مبهم و سخت و آسان تر فرقی از نگاه آموزش نیست. البته هست. اندیشه نگار های مصری و چینی و یا خط میخی پارسی باستان و یا سومری کجا و مثلا خط و الفبا و املای لاتین فرانسه و انگلیسی و روسی کجا. تاریخ تحول الفبا ها با ایجاد الفبا های «واقعی» مانند لاتین و یونانی که 300-400 سال پیش از میلاد به دنبال میخی و هجایی پیدا شد، چیزی انقلابی بود و خواندن و نوشتن را برعکس دوره باستان که خواندن و نوشتن مخصوص پادشاهان و اشراف و روحانیون بود، عمومی و همگانی کرد. حتی همین الفبا های ابجد بنیاد آرامی و عبری و عربی و فارسی ما خیلی آسان تر از آن الفبا های میخی و هجایی است. ولی، عرض کردم، وقتی سوال این می شود که «پس حالا چه کنیم؟» موضوع عوض می شود. باز هم آن مثل تبریزی را تکرار کنم: بخاطر یک دستمال، بازار امیر را طعمه آتش نمی توان کرد.… ادامه خواندن
(بخش سوم از پرسش و پاسخی با یکی از هموطنان مقیم ایران که در حوزه تحصیل، سوادآموزی و نقش زبان در آن بررسی می کند.)
پرسش سه: گفته می شود که زبان ترکی استانبولی، دارای ویژگی های آوایی است ( مانند داشتن هشت مصوت) که خط عربی و فارسی نمی تواند این ویژگی ها را در خود به نمایش بگذارد. گزینش یا ساخت یک خط تازه برمبنای الفبای رومیایی برای این بوده است که این ویژگی های زبانی در خط بازتاب یابد. آیا به نظر شما این خط تازه توانست همه ویژگی های آوایی زبان ترکی را در خود بازتاب دهد؟
در پاسخ پیش هم عرض کردم. تغییر الفبا در ترکیه در سال ۱۹۲۸ بخشی از حرکت کلی و سراسیمه دولت آتاترک به سوی غرب و فرهنگ و تمدن آن بود. بله، زبانشناسان آن دوره هم که از همه جانب برنامه دولت را تایید و مستدل میکردند، به موضوع انعکاس بهتر مصوتهای ترکی یعنی
a e i ı o ö u ü
هم اشاره میکردند. آیا این درست است؟ بله، البته درست است. نسبت به الفبای عربی و فارسی، الفبای اصلاح شده لاتین ترکی از نگاه انعکاس مصوتها به مراتب مناسب تر است. در الفبای عربی و فارسی، این مصوتها را اگر لازم باشد باید به کمک اشارههای نسبتا رایج فتحه، کسره، ضمه و غیره ترسیم کرد. در این شکی نیست. اما موضوع این است که به قول ما تبریزیها بخاطر یک دستمال بازار امیر را نباید طعمه آتش کرد. بخاطر نشان دادن مصوتها نمیبایستی کلا الفبا و املا را عوض نمود.
یک حاشیه بروم و عرض کنم که حتی بنظر شخصی من اصلا لازم هم نیست علامتهای جدید و نامانوسی یافت تا با حفظ الفبای کنونی هر کدام از این هشت (در ترکی آذری همراه با آوای اَ، نُه) مصوت را بتوان به صورت جداگانه در نوشتار فارسی خود ترسیم کنیم. چرا ؟ مثلا واژه گول (گُل) و یا کتاب را بگیرید. یک آدم باسوادِ ترکی زبان ایرانی «گل» و یا «گول» یعنی «گُل» فارسی را چطور خواهد خواند؟ احتمال اینکه
gol
ویا
göl
بخواند خیلی کم است، مخصوصا اگر در داخل ترکیب و یا جملهای «مانند «قیزیل گول» باشد که به صورت طبیعی معنی «گل سرخ» میدهد. دو مصوت همسان «قیزیل» را هم بعید است که «ای» مانند «ای» نخست «ایش» بخواند، چونکه نامانوس است و درست نیست. «کتاب» را هم «کُتاب» نمیخواند، «کِتاب» هم احتمالا نمیخواند، بلکه تلفظ ترکی اش را کرده «کیتاب» میخواند. اینها البته به شرطی است که کسی که این کلمهها را میخواند و مینویسد، باسواد باشد. اگرباسواد نباشد، نخیر، نمیتواند بخواند. حتی فارسی زبان هم باشد، نمی داند نام «کابل» را «کابُل» تلفظ کند یا «کابِل» و یا «کابَل».
در الفبا و املای انگلیسی و فرانسه هم همین طور است. اگر سواد نداشته باشید نمی دانید «بوک» (کتاب)، «تور» (تور، سفر) و «شور» (مطمئن) را
book, tour, sure
بنویسید (که درستش هم این است) و یا
bouk, buke, toor, ture, shure, shour
چرا که در همه این املاها «او»ی نسبتا طولانی به صورت دیگری نوشته میشود اما همان تلفظ را دارد. حتی حرف
sure
معلوم نیست چرا فقط به صورت
s
نوشته میشود و نه
sh
یعنی موضوع باز بر میگردد به سواد هرکس و این مسئله به درجه کمتری در زبانهای دیگر هم هست. حتی در الفبای لاتین ترکی هم که یکصد سال هم از عمرش نگذشته، این مسئله هست.
یک موضوع هم فرق اِ و اَ مثلا در
yer
است که اگر آن مصوت میانی را اِ تلفظ کنید معنی «جا، محل» میدهد و اگر اَ تلفظ کنید، در ترکی ترکیه از فعل «خوردن» معنی «میخورد» میدهد. این مشکل از آنجاست که دراملای ترکی معیارترکیه فرقی بین این دو نیست، هر دو با حرف
e
نوشته میشوند، اما تلفظشان فرق میکند. در ترکی آذری فرق این دو تلفظ بزرگ و مهم است. مثلا «اَل» معنی «دست» و «اِل» معنی «مردم، طایفه» می دهد. یعنی ترکی ترکیه رسما هشت مصوت و ترکی آذری نُه مصوت دارد. در املای ترکی باکو «اِ» را با همان «ای» انگلیسی نشان میدهند و «اَ» را با یک «ای» وارونه می نویسند که در الفباهای رایج دنیا به ندرت یافت میشود.
نمونههای دیگر هم هستند. مثلا حرف «گ» با کلاه یعنی
ğ
از نگاه تلفظ تبدیل به معضلی شده است. گاه تلفظ غ و یا گ «ملایم» را نشان میدهد (باغ، بوغاز، گلو) که بعضا «مکتوم» است و یا اصلا تلفظ نمیشود و گاه نماینده آوای «ی» است، مانند «سویوت» (درخت بید) که به صورت
söğüt
نوشته میشود.
نتیجه: بله، این مشکل که خواندن و تلفظ شما صد درصد قانونمند و بر پایه تلفظ حروفی که مینویسید نباشد، به درجات گوناگون در اکثر الفباها و املاها و بخصوص در خط و املاهای قدیمی زبانها هست. البته در عربی و فارسی و حتی در انگلیسی و فرانسه و غیره هم این مشکل وجود دارد. اما طبیعتا از نگاه انعکاس آواها مثلا انگلیسی تا اندازه ای «مجهزتر» از عربی و فارسی است. اما الفبای لاتین ترکی هم که مخصوصا اینطور ساخته شده که خواندن و نوشتن بدون هیچ مشکلی انجام گیرد، بطور کامل از عهده این کار بر نمیآید.
در همه این زبانها و الفباها باسواد بودن و یا بی سواد بودن سوال کلیدی در درست نوشتن و خواندن است. اگر باسواد باشید، با همین الفبا و املای فارسی و عربی هم می توانید ترکی را بخوانید و بنویسید. اگربیسواد باشید، کارتان مشکل است. حتی اگر انگلیسی و یا فرانسه زبان باشید و بیسواد باشید، در آن صورت هم نمی توانید به زبان خود درست و راحت بخوانید و بنویسید. از نگاه صرفا تکنیکی، آموختن، خواندن و نوشتن با املای ترکی لاتین راحت تر، خواندن و نوشتن فرانسه با املای لاتین فرانسه سخت تر و آموزش خواندن و نوشتن فارسی با املای کنونی فارسی-عربی از هر دو سخت تر است. اما مسئله تنها تکنیکی نیست. ده ها عامل دیگر مانند سواد، تحصیل، خانواده، پیشرفت اجتماعی و اقتصادی جامعه و غیره نقشی حتی مهم تر بازی می کنند.
تشخیص واقعیت و نتیجه گیری و پاسخ به اینکه «حالا چکار کنیم؟» دو مسئله جداگانه است که تنها با ملاحظات تکنیکی نمی توان به آن پاسخ درستی داد. در پاسخ پیش هم عرض کردم. خط و الفبا، اتوموبیل و یا تلفن همراه نیست که هر چند سال یک بار بگوییم مدل نواش آمده که فلان و بهمان اش از مدل قبلی بهتر است، پس الفبا و املا را هم عوض کنیم. در آن صورت باید همه ملت ها هرچند سال الفبا و املایشان را «آپدیت» کنند. در آن صورت الفبا و املای لاتین انگلیسی و روسی و ترکی هم باید اصلاح و تعدیل شود. این تنها می تواند منطق و استدلال آدم هایی باشد که به سواد و فرهنگ و تاریخ و هویت خود ارزش چندانی قایل نیستند و یا کاملا از آن بی خبرند.
(بخش دوم از پرسش و پاسخی با یکی از هموطنان مقیم ایران که در حوزه تحصیل، سوادآموزی و نقش زبان در آن بررسی می کند.)
پرسش دوم : دستاورد ترکیه در دوره ترکان جوان و آتاترک از دگرگونی در خط از عربی–فارسی به رومیایی چه بود؟ آیا به راستی این خط تازه توانست تحول معنادار از جنبه پیشرفت در آموزش و سوادآموزی ایجاد کند، به نظر شما اگر کرد، ویژگی های آن چه بود؟
ترک ها وقتی هنوز در آسیای میانه بودند و به ایران و آناتولی یعنی ترکیه کنونی نیامده بودند، مسلمان شدند و خط عربی را قبول کردند. این می شود حدودا 1300-1400 سال پیش. بیش از 1200 سال گذشت. در این مدت ترک ها به آناتولی آمدند و امپراتوری عثمانی را برقرار کردند که 600 سال ادامه داشت. حدودا یکصد سال پیش که امپراتوری عثمانی در نتیجه جنگ جهانی اول زیر حمله و اشغال قدرت های بین المللی و همسایه بود و در حال فروپاشی قرارداشت، مصطفی کمال آتاترک یک انقلاب بزرگ برای نجات بازمانده عثمانی از آوار جنگ جهانی، لغو خلافت و سلطنت و تشکیل یک جمهوری مستقل را به راه انداخت. جمهوری ترکیه در سال 1923 تاسیس یافت. اگر این انقلاب نمی شد، امروزه شاید اصلا ترکیه ای نمی بود و یا به مراتب کوچکتر و ضعیف تر از این می بود. آتاترک می خواست جمهوری جوان ترکیه به طور کامل به گذشته خلافت و شریعت به عنوان دولتداری پایان بدهد و رو به غرب بیاورد. همین کار را هم کرد. ما در ایران زمان مشروطه و دوره رضا شاه هم کم و بیش همین جریان تجدد خواهی را داشتیم. اما آتاترک، هم شدیدا شیفته تمدن و صنعت و فرهنگ غرب بود و هم تصور می کرد یک دلیلی هم که عثمانی از غرب عقب مانده، کاربرد الفبای عربی-فارسی و در ضمن زیاد بودن واژگان عربی و فارسی در ترکی عثمانی است. او در ضمن فکر می کرد خواندن و نوشتن ترکی با املای عربی کار آموزش را سخت می کند و بنا براین اگر الفبا لاتین شود، سوادآموزی مردم به سرعت پیشرفت خواهد کرد.
نیتش خوب بود ولی این، اشتباه بزرگی بود.
در سال 1928 تمام نظام خواندن و نوشتن و آموزش و مکاتبات در ترکیه از خط رایج عثمانی که مبتنی بر عربی بود پس از 1200-1300 سال لغو گردید و الفبای لاتین با علاوه کردن چند حرف برای انعکاس راحت تر آواهای ترکی رسمی گردید.
در عمل یک بار دیگر معلوم شد که آنچه که مردم را بیسواد نگه می دارد، الفبا و خط نیست، سیاست دولت است. حالا بعد از گذشت نزدیک به یکصد سال به راحتی می توان گفت آن تصوراتی که استدلال سیاسی تغییر الفبا در ترکیه را تشکیل می دادند، اشتباه بودند و در بسیاری زمینه ها نتایج منفی دادند. اولا در مورد رشد باسوادی به کمک تغییر الفبا، بله، ترکیه در این مدت باسوادی مردم را بالا برد. اما این با سیاست به مراتب جدی تر و مرکزی دولت در جهت آموزش و پرورش و مجبوری شدن آموزش ابتدایی بوده است و نه تغییر الفبا.
در ایران و برخی کشور های عربی مانند لبنان و اردن هم که الفبا و خط همچنان عربی باقی ماند، عینا مانند ترکیه درجه باسوادی مردم در نتیجه تدابیر دولت های این کشور ها به چیزی بالا تر از 95 در صد رسیده است، در حالیکه یکصد سال پیش این نسبت در همه این کشور ها بیش از 10-20 درصد نبود.
بیشک بعضی الفبا ها و نظام های املایی از نگاه انعکاس آواها و بخصوص مصوت ها مناسب تر از الفباهای دیگر است. لاتین و مخصوصا این الفبای ترکیه خیلی از این جهت مناسب است. اگر فقط موضوع را از نگاه تکنیکی بگیریم، همین الفبای لاتنی ترکیه خیلی مناسب تر از حتی برخی املاهای لاتینی دیگر مانند فرانسه و انگلیسی است. در فرانسه و انگلیسی برخی ترکیبات حرف ها را می توان به انواع گوناگون خواند.
این نیست که بین الفبا ها از جهت توان انعکاس تلفظ آواهای مهم (فونم ها و یا واج ها) فرقی نیست. هست، برخی الفبا ها مانند الفبای آرامی باستان که اکثر آثار فارسی باستان و یا پهلوی با آن نوشته شده، از نگاه انعکاس آواها خیلی ضعیف تر هستند. اما موضوع فقط تکنیکی نیست.
من جاهای دیگرهم گفته ام. اگر قرار باشد برای یک قوم و طایفه ای که تاحالا سنت و گذشته خواندن و نوشتن نداشته، یک الفبای مناسب درست کرد، حتما باید به الفبای لاتین و یا یونانی و روسی مراجعه کرد و برخی حروف را به آن علاوه نمود و یا کم کرد. این کار را دانشمندان در سده های نوزدهم و بیستم میلادی برای بسیاری اقوام و قبیله های بومی آفریقایی و آمریکایی کرده اند. اما وقتی شما الفبایی دارید که بیش از هزار سال است که با آن می نویسید و مردم هم به آن خوگرفته اند و ادبیات و علم و هنر و فنون خود را با آن مکتوب نموده اند، چرا باید آن را فقط بخاطر شیفتگی به انعکاس آواها و یا شیفتگی سیاسی به این و آن کشور و تمدن عوض کنید؟ مگر اسراییلی ها و ارامنه و گرجی ها و حتی چینی ها این کار را کرده اند؟ آیا آنها هم بخاطر الفباهای قدیمی شان عقب مانده اند و بیسوادی در آنها زیاد است؟ در مقابل، نگاه کنید به برخی کشورهای آمریکای لاتین و یا آفریقا و آسیا که اتفاقا الفبای لاتین را برای زبان خود بکار می برند، اما باسوادی در آنجا بیش از 30-40 درصد نیست.
جوانب منفی تغییر الفبا در ترکیه مربوط به جنبه تکنیکی انعکاس آوا ها نیست، بلکه پیچیده تر از آن است.
مسئله بر سر آن است که اصولا تغییر الفبا (نه ایجاد آن برای اولین بار، بلکه تغییر آن بعد از صد ها سال)، یک انگیزه سیاسی داشته است و دارد و تنها به انگیزه آسان تر کردن آموزش و یا تقویت باسوادی محدود نمی شود. در همه نمونه ها، تغییر الفبا را با به اصطلاح پاکسازی واژگان و حتی دستور زبان همراه کرده اند. نتیجه آن شده که بعد از یکصد سال حالا جوانان و حتی میانسالان باسواد و دانشگاه رفته ترکیه از تاریخ و ادبیات حتی صد سال پیش خود بی خبرند و حتی سخنرانی های خود آتاترک را که به عثمانی بود، درست نمی فهمند، چه رسد به آثار مثلا فضولی و دیگران. این وضع در واقع یک زمین لرزه بزرگ فرهنگی و یک گسست تاریخی از گذشته ملت به وجود آورده و آن را از خود و از گذشته خود بیگانه نموده است.
ما عین این وضع را در جمهوری آذربایجان و یا ترکمنستان هم شاهدیم که همزمان با حاکمیت شوروی، ابتدا به زور ازخط عربی-فارسی به لاتین گذشتند، بعد باز به زور روسی را قبول کردند و بالاخره پس از فروپاشی شوروی به خیال آنکه می خواهند با شوروی و روس ها کاملا قطع رابطه کنند، سراسیمه همه را رها کرده باز به لاتین گذشتند. بروید با جوانان و حتی میانسالان و پیران این کشور ها صحبت کنید تا درجه گسست فرهنگی و از خود بیگانگی این ملت ها را بهتر درک کنید.
الفبا و خط اتومبیل نیست که هر چند سال یک بارعوض کنید. این ثروت تاریخی و فرهنگی یک ملت است.
دانیل پاتس: کوچندگی در ایران از دوره باستان تا کنون، 535 صفحه، انتشارات دانشگاه آکسفورد (بریتانیا). قیمت نو، میان 45 تا 65 دلار.
دانیل پاتس استرالیایی استاد باستانشناسی و تاریخ ایران و خاورمیانه است.
این کتاب آنقدر هم نو نیست، اما فکر کنم متاسفانه هنوز به فارسی ترجمه نشده است. ما ایرانی ها اغلب نقش اقوام، قبایل و ایلاتی را که کوچ کرده، به ایران آمده و در این سرزمین مسکون و ایرانی شده اند، به اندازه کافی نمی دانیم، در حالیکه «ایرانی» که میگویند و می گوییم، در هر بُرش طولانی تر تاریخ محصول دیگری از همان آمیزش های قومی و زبانی و مذهبی و فرهنگی بوده است.
و هنوز هم اینچنین است.
محتویات کتاب، داستان کوچ اقوام و ملل به ایران و تاثیرات اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی آن است. شرح این سرگذشت در این کتاب از کوچ و مسکون شدن خود ایرانیان (یعنی مادها و پارسی ها) و مدتی بعد پارتیان و سکایان و غیره به فلات ایران کنونی و آسیای جنوب غربی شروع می شود، یعنی حدودا 4000 تا 3000 سال پیش. بعد شرح ادامه کوچ دیگر اقوام ایرانی در دوره هخامنشیان، سلوکیان و ساسانیان تا اسلام. گشوده شدن دروازه های ایران به روی کوچ های نو (از جنوب غربی یعنی خوزستان و همدان به روی اعراب و از شمال شرق یعنی سُغد و سمرقند و خوارزم و خراسان به روی قبایل ترک و چند قرن بعد به روی مغول و ایلخانان و تیموریان)… از آق قویونلو تا صفویان و از کریم خان زند تا جنگ نخست جهانی تا امروز…
پژوهشی که «پاتس» کرده و ارقام و اطلاعاتی که از آثار و اسناد تاریخی جمع آوری نموده، بی نظیر است. شکی نیست که منابع مورد استفاده نویسنده کتاب، برای همه دسترس هستند. مثلا وقتی نقل قولی از وصاف شیرازی و یا رشیدالدین فضل الله همدانی می آورد، این ها کشفیات جدیدی نیستند. اما هنر اصلی «پاتس» در آن است که این خزینه بی انتهای منابع دو هزار سال گذشته را از یک زاویه و با یک هدف بررسی کرده، گلچین مهم ترین آنها را به خوانندگان تقدیم می کند و آن هم نگاه از نقطه نظر کوچ های اغلب ویرانگر، اما به هرحال شدیدا تاثیرگذار و ماندگار همه این اقوام در جغرافیای ایران کنونی و تاریخی است. نکته دوم و به همان درجه شاخص مهارت علمی و نویسندگی پاتس در آن است که همه این نقل قول ها را در یک بستر حوادث تعریف می کند، بستری که خود مولف با دقتی وسواس آمیز به «شرح واقعی تاریخ» آن را تصویر می کند.
چکیده دو سه نمونه بسیار کوچک از کتاب را ترجمه می کنم، تا خوانندگان احساسی کلی در باره آن به دست بیاورند.
مارکوارت در سال 1896 نوشت که نام «کُرد»شکل کوتاه شده «آساگارتا» هست. او دیرتر نظر داد که «ماردا» (به پارسی باستان) واژه هم معنای ایرانی برای واژه بومی «کورد» (فارسی میانه: کورتان») است. کوشش های رایجی که در جهت ربط دادن کردها به واژه «گوردین» در آثار مورخین دوره اسکندر و «کاردوچوی» در آثار گزنفون و واژه های کاردو/کوردو در آثار آسوری و ارمنی شده، به طور منظم رد گردیده اند. احتمال بیشتر این است که شکل باستانی «کُرد» به واژه یونانی و لاتین «کورتی» (استرابو و پلیبیوس) مربوط بوده است. اشاره های تاریخی به کورتی ها نادر است. در سال 220 پ.م. فلاخن اندازان کورتی در خدمت ساتراپ شورشگر ماد موسوم به «مولون» قرار داشتند که گفته می شود «به دسته های فلاخن انداز خود که کورتی نامیده می شدند، اعتماد بسیاری داشت»… تئودور نولدکه (ایرانشناس آلمانی قرن نوزدهم) که از گسترش کردها از ماد در غرب تا فارس در جنوب شگفت زده شده بود، به این نتیجه رسیده بود که سرزمین مسکونی کورتی های باستان کم و بیش با سرزمین مسکونی کردهای معاصر همپوشی داشته است… گرنوت ویندفور در سال 1975 به هفت جهت مشترک آواشناختی و پنج جهت مشترک نحوی میان فارسی، کردی و بلوچی از یک سو و لهجه ایرانی شرقی اشاره کرده به این نتیجه رسید که ریشه گویشوران کردی احتمالا در شرق دریای خزر بوده که همچون سرزمین پارتی ها شناخته می شود… مینورسکی بر آن بود که در باره نام قومی «کُرد» توافق عمومی وجود ندارد و این نام معنی عمومی «کوچنده» (کوچ نشین) داشته است. او به این یادداشت استرابو اشاره کرده که نوشته بود کورتی ها مانند «دیگر قبایل کوچنده و پیشا تاریخ هستند و همگی طبیعت مشابهی دارند.» مینورسکی این مشاهده مورخ یونانی را چنین تفسیر کرده بود که همه آن قبیله ها به صورت کوچنده زندگی می کردند.
حوالی سال 943 میلادی مسعودی قدیمی ترین فهرست موجود قبایل «کُرد» الجبال (ماد سابق, عراق عجم) را تهیه کرده، نوشت که «کرد» های دیگر ساکن آذربایجان، کرمان، سیستان، خراسان، اصفهان، همدان، شهر زور (در شرق دجله در عراق کنونی) و حتی در مناطق غربی تری مانند سوریه هستند…
در دوره میان امپراتوری ساسانیان و حمله مغول، ایران صحنه نفوذ روزافزون گروه های رنگارنگ خارجی شد. دانشمندان می توانند درباره تناسب بین تعداد اعراب بدوی کوچ کننده به خراسان، سیستان و فلات مرکزی ایران و درجه تاثیر کوچ و اسکان آنان از سویی و کوچ گسترده قبایل ترکمن اوغوز در سرتاسر ایران بحث کنند. اما کم بودن تعداد نسبی آنان در مقایسه با برخی کوچ های گسترده تر بعدی احتمالا به مراتب کم اهمیت تر از تاثیر مانا و عمیق این کوچ ها بر محیط زیست و بافت اجتماعی کشور بوده است…
…پیروزی قطعی سلجوقیان بر (سلطان) مسعود (غزنوی) هم به حاکمیت غزنویان بر خراسان پایان داد و هم (اگر به زبان تاریخ نگاری سنتی بگوییم)، سراغاز دوره سلجوقیان در تاریخ ایران شد. آنگونه که دنیس ساینور نیز قید می کند، کوچندگان دشت های آسیای میانه، برای آنکه حداقلِ خودکفایی برای زندگی را داشته باشند، نیازمند آن بودند که به سرزمین وسیعی پخش شوند و آنگاه که این قبایل کوچنده دولت های خود را تاسیس می کنند که لازمه اش تمرکز نیروی کاری است، ملاخظه می کنند که «دشت نمی تواند نیاز گله های هر روز پرشمارتر آنان را برآورد کند.» احتمالا این واقعیت، همراه با خواست دوری از مناطق نزاع و گشودن سرزمین های نو برای بهره مندی، باعث شده است که اوغوز ها (غزها) در سرتاسر ایران و فراتر از آن (مثلا سوریه و جنوب شرق ترکیه) پراکنده شوند. تا سال 1053/4 اوغوز ها در سیستان مسکن گزیده بودند. چند دهه بعد، در زمان سلطنت ملک شاه سلجوقی (1072-1092) بخشی از قبیله «دوگر» که پیش تر در شمال ایران به سر می بردند، در ولایت حُلوان در غرب کوه های زاگرس بودند. احتمالا در همین ایام است که افشار ها به خوزستان رسیدند و تا اواخر قرن دوازدهم نقش مهمی در آنجا بازی کردند…
آنچه می خوانید بخش نخست پرسش و پاسخی است با یکی از هموطنان مقیم ایران که در حوزه تحصیل، سوادآموزی و نقش زبان در آن بررسی می کند. در این رهگذر دقت مخاطب من بخصوص معطوف به موضوع زبان نخست (مادری) کودکان و احتمال مشکلات ناشی از آن در دوره دبستان و در ضمن موضوع توان و یا ضعف الفبای فارسی در تحصیل کودکان بود. این صحبت ادامه خواهد یافت و در پایان به صورت یک مصاحبه کامل منتشر خواهد شد.
— آقای دکتر جوادی، با توجه به این که شما دوره دبستان را در آذربایجان و با زبان فارسی شروع کردید، خواهش می کنم تجربه خودتان از دشواری های سوادآموزی به زبانی به جز زبان مادری را روشن کنید، با توجه به این که همواره روی این موضوع انگشت گذاشته شده است که کودک آذربایجانی یا ترک زبان، نمی توانست یا نمی تواند به آسانی باسواد شود. یعنی آیا شما این تجربه را خودتان داشتید که به سختی باسواد شدید؟ یا سوادآموزی شما از حد متعارف که یک تا سه سال و مرحله روان خوانی است، بیش تر به درازا کشید؟
— خُب، ما که در آن سال ها بچه بودیم و عقلمان به اینگونه مسئله ها مانند نظام آموزش و پرورش و مشکلات الفبا و املا و علاوه بر آن موضوع زبان مادری و زبان رسمی و مشترک کشور و تاثیر این دو به تحصیل و غیره نمی رسید. محیط خانوادگی ما و همسایه ها و دوست و آشنا و غیره تقریبا همه ترکی زبان بودند. طبیعتا من هم ترکی زبان بودم (و هستم). ولی خُب خانواده ما اکثرا تحصیلکرده و باسواد بودند. «باسواد» هم در فرهنگ من فقط این نیست که خواندن و نوشتن بلد باشید.
باسواد یعنی کتابخوان، یعنی علاقمند به خواندن و نوشتن خارج از مدرسه و خارج از اجبار. من در محیط خانواده ای کتابخوان و مجله خوان و روزنامه خوان و شعر دوست و ادبیات دوست و تاریخ و جغرافیا دوست بزرگ شده ام. در خانواده ما به طور سنتی تحصیل و با سواد بودن مهم بوده و هنوز هم هست. پدر من خودش لیسانس ادبیات داشت و عموها و دایی من هم تحصیلکرده بودند. خانم های نسل مادر من چندان باسواد نبودند، اما نسل ما چه دختر و چه پسر تحصیلکرده و باسواد بودند. بنا براین برای من مدرسه رفتن اتفاقا چون درهای باسوادی را باز می کرد، دلپذیر و هیجان انگیز بود. یعنی من همیشه با شور و شوق به دبستان رفتم. ولی در عین حال شاید اصلا این شعور هم در مغز ما نبود. ما دبستان رفتیم، چونکه باید می رفتیم، همه می رفتند و این هم چیزی طبیعی و حتی مایه شادی و خوشی بود.
البته من وقتی به دبستان رفتم، گفتگوی فارسی بلد نبودم. شاید شکسته بسته چیزهایی می گفتم. ولی فکر کنم در همان شش سال دبستان، کم و بیش، با لهجه ترکی هم که شده، راه افتاده بودم. اکثر بچه های دیگر هم همین طور بودند. البته، گفتم، خانواده تاثیر بزرگی روی آموزش دبستان و دبیرستان کودکان و جوانان دارد. دبستان نمونه دکتر محسنی ما در تبریز هم از بهترین دبستان های تبریز بود. معلم های خیلی خوبی داشتیم. به نظرم همه شان هم ترکی زبان بودند. سرکلاس فارسی حرف می زدند و خارج از کلاس ترکی. یعنی مدرسه هم مهم است. در کلاس ما بچه هایی هم بودند که معلوم بود از خانواده های فقیر و کم و بیش بیسواد بودند. فکرکنم کیفیت و سرعت سوادآموزی آنها خیلی آهسته تر بود.
ولی نه، من یادم نیست که سوادآموزی بنده با سختی بخصوصی روبرو بوده باشد. شاید هم بوده، چراکه طبیعتا وقتی یک بچه فارسی زبان به مدرسه می رود، مشکل روان فارسی حرف زدن را ندارد. البته نکته مهمی هم هست که اغلب فراموش می شود، آن هم اینکه صرفا حرف زدن به یک زبان و حتی روان حرف زدن دلیل باسوادی آدم نیست. به قدر کافی آدم هایی می شناسم که مثل بلبل فارسی و یا ترکی و یا انگلیسی حرف می زنند، اما سرتاپا بیسواد هستند. موضوع برسر روان حرف زدن و «لهجه داشتن» نیست.
من هم یادم هست که خیلی ها در خانواده و همسایگی و محیط آن روزهای تبریز یعنی سال های 1340 می خواستند «لهجه شان را درست کنند» یعنی نزدیک تر به لهجه معیار رسانه ها یعنی مثلا رادیو (آن روز ها تلویزیون نبود) و یا حتی لهجه «تهرونی» صحبت کنند. البته همه ما می خواستیم لهجه معیار مانند خود فارسی زبانان داشته باشیم. این هم چیز بدی نیست، چیز خوبی هست، به شرط آنکه دچار عقده حقارت نشوید که نتیجه اش اصلا حرف نزدن باشد. چیز بدی نیست که سعی کنید مثل فارسی زبان ها روان حرف بزنید و زمان فارسی حرف زدن، لهجه ترکی تان کمتر معلوم شود. مثل این است که در آمریکا هستید و می خواهید خوب و روان انگلیسی حرف بزنید.
اما من واقعا مطمئن نیستم که در این موضوع سرعت آموزش، روان حرف زدن و لهجه ترکی مشکل بزرگی از نگاه آموزش و پرورش کودکان هست یا نه. خیلی ها هم فارسی زبان هستند و نمی توانند روان و روشن حرف بزنند. اما به هر حال شما با یک بچه فارسی زبان فرق داشتید. ولی خُب، یک بچه گیلکی زبان هم همین طور بود، کردی زبان هم… این موضوع که منحصر به کودکان ترکی زبان آذربایجان نیست. دقیقا نمی دانم، اما شاید 60-70 درصد کودکان ایرانی که به دبستان می روند، ابتدا نمی توانند روان فارسی حرف بزنند. پس نقش مدرسه چیست؟
راستش حالا که برمی گردم و به گذشته فکر می کنم، احساس می کنم که خوب شده که ما، هم فارسی را تاحدی که می توانستیم به خوبی یاد گرفتیم و هم ترکی را همچنان در خانواده حرف زدیم. این هم برای من شخصا زمینه مناسبی شد تا بعد از پانزده-شانزده سالگی، خودم مستقلا خواندن و نوشتن زبان ترکی را بیاموزم، هم ترکی ترکیه و هم ترکی باکو را. یعنی اگر در آن دوره دبستان سختی هم کشیدم (که این سختی را واقعا حس هم نکردم)، در عوض بعدا یا کوشش خودم یک و حتی سه چهار زبان کامل دیگر را هم یاد گرفتم. این هم دنیای دید و تجربه و دانش مرا فکر کنم فراخ تر و وسیع تر کرد.
حالا این موضوع که منحصر به ایران نیست. در اکثر کشورهایی که ریزه پیزه نیستند، این مسئله چند زبانی شهروندان وجود دارد. در ترکیه شما ممکن است کُردزبان باشید، اما در مدرسه ترکی یاد می گیرید. در فرانسه ممکن است زبان مادری شما باسکی و یا برتونی هست، اما زبان آموزش و پرورش طبیعتا فرانسه است. شاید واقعا از یک نگاه این، نوعی فشار اضافی روی بچه هاست. من می گویم این را باید مانند واقعیتی که موجود هست، قبول کرد، واقعیتی که تقریبا در همه کشورها هست. نه فقط باید این را قبول کرد، بلکه بنظرم باید از این دو زبانگی در خانواده و شهر و محیط خود، مانند یک فرصت به نفع خودتان استفاده کنید. و می توانید هم این کار را بکنید. اول زبان مملکت را به بهترین وجه بیاموزید، بعد زبان مادری و پدری و هر زبان دیگری را که می خواهید، باز به بهترین شکل بیاموزید. البته کارتان به آسانی یک نفر که فقط یک زبان می آموزد، نخواهد بود.اما در نهایت شما به خاطر آموزش دو و یا چند زبان امکانات بیشتری از دیگر همکلاسی های خود خواهید داشت و نه تنها امکانات تحصیل و اشتغالتان به مراتب بیشتر خواهد شد، بلکه دانش و دیدتان نسبت به دنیا و زندگی وسیع تر و عمیق تر خواهد شد.
بخصوص در شبکه های اجتماعی، ولی در ضمن در خیلی سایت ها و روزنامه ها از این حرف ها و گزارش های جنجالی زیاد است که یکباره هو می اندازند که: وای بیائید، فلان کس فلان حرف را گفت و یا فلان کار را کرد. فلان کشور مشغول بهمان کار است و یا فلان دولت میخواهد بهمان کار را بکند. وقتی چک میکنید که واقعا این خبر و یا گزارش درست است یا نه معلوم می شود که خیلی از این به اصطلاح «خبر» ها ناقص، کهنه، نامربوط و یا کلا بی اساس و جعلی است.
گروه ها و یا اشخاص جداگانه، نمونه های کشتار مردم بی دفاع در فلان جای آفریقا را همچون «نسل کشی» فلان قوم و گروه دینی در آسیا جا می زنند و از اینهمه دروغ و بهتان که با وسایل مدرن تکنولوژی (مخصوصا تحریف صدا، تصویر و آمار و اطلاعات) برای خلق ساده لوح و بی خبر از همه جا قابل قبول تر شده اند، برای جا انداختن «واقعیت های دروغین» خود استفاده می نمایند.
پنج معیار روزنامه نگاری هست که شما هم میتوانید در مورد هر خبر و گزارشی از آن استفاده کنید تا به دام این گونه خبر های «کشک» نیافتید:
کی (چه کسی)؟ کی این حرف را گفت و یا فلان کار را کرد؟
چه (چه چیزی، حادثه ای)؟ چه اتفاق افتاد؟
کِی؟ کِی (در کدام تاریخ و روز) این حرف گفته شد و یا این اتفاق افتاد؟
کجا؟ کجا این اتفاق افتاد؟
چرا (و یا چطور)؟ این حرف گفته شد و یا این اتفاق افتاد، یعنی در کدام شرایط، گذشته و پس منظرش چیست؟
تنها در این مورد آخر است که میتوانید کمی تحلیل و یا نظر خودتان را هم وارد خبر و گزارش کنید. بقیه سوال هائی که باید جواب داده شوند، مشخص هستند و جواب مشخص می خواهند. حرف های عمومی و بیربط و مبهم در این مورد کسی را که به خبر و گزارش حرفه ای و طرز فکر و استدلال منطقی همراه با شک و سوال عادت کرده، قانع نمی کند.
این پرسش های پنجگانه را در روزنامه نگاری غرب «پنج دابل یو» مینامند:
Who?, What, Where, When? Why?
این ها را میتوان پنج معیار خبر و گزارش حرفه ای شمرد.
برعکس، موجود نبودن جواب به این سوال ها در یک خبر و گزارش هم عجالتا دلیلی است بر اینکه شما می توانید آن خبر و یا گزارش را بعنوان «کشک» دور بریزید و یا موقتا صبر کنید، منابع دیگر را جستجو کنید و بررسی نمائید تا «صحت و سُقم» این خبر را بیابید.
به نظر من یک پرسش مهم ششم هم هست: چه کسی، کدام رسانه ای این خبر را می دهد؟ کسی آن را می شناسد؟ آیا قابل اعتماد است؟ شهرت آن شخص و یا رسانه به چیست؟ تجربه بسیار مهم است. وب سایت ها و وبلاگ هائی که یکشبه درست می شوند و یعد از چند هفته و یا چند ماه کسی نمی داند چه شدند و کجا رفتند و یا صفحه های فیس بوک و «اکاونت» های تلگرام و تویتر که از سوی اشخاص بی نام و نشان و مجهول الهویه و یا با نام های قلابی ساخته می شوند و ادعاهای عجیب و غریب همراه با اتهام، دشنام، تحقیر این و آن همراه با اظهار فضل هائی که تنها نشانه جهالت مولفین آن هستند، زنگ خطری است که در این دور و زمانه هر شخص که هنوز علاقه ای به واقعیت و نه خیال و دروغ دارد، باید نسبت به آن حساس و هوشیار باشد.
بله، با تکنولوژی مدرن امکانات دسترسی به خبر و اطلاعات به مراتب و به طور غیر قابل مقایسه ای بیشتر از پنجاه سال پیش شده است. ولیکن به کمک همین تکنولوژی، امکانات فریفته شدن به دروغ و اتهام، تبلیغات، تحریکات و فتنه انگیزی ها نیز که به صورت خبر و اطلاعات «بسته بندی» می شود، به مراتب بیشتر گردیده است، حتی بیشتر از خبر و اطلاعات موثق.… ادامه خواندن
عراق و سوریه تمام شد. درآنجا و همچنین لیبی باز گشت به یک دولتداری منسجم، متحد و در مقیاس نسبی خود قدرتمند امکان ناپذیر است – فاجعه های بزرگ و عمیق و ماندنی انسانی، اقتصادی وزیر بنائی موضوعی دلخراش اما جداگانه است.
هدف بعدی مطمئن باشید دو دولت دیگر است، دو دولت بزرگ، مهم و مقتدر منطقه: هدف اساسی ایران و ترکیه است.
حتی بنظربنده هیچ لازم هم نیست ایران و یا ترکیه با دلیل و یا بدون دلیل کافی بمباران و با خاک یکسان شوند. آیا میتوان جرقه ای جدی در خرمن همزیستی تا کنون بهر حال قابل تحمل و مدیریت پذیر اقوام و مذاهب مختلف انداخت؟ مثلا آيا میتوان کاری کرد که دولت های این کشور ها در پایتخت ها و شهرهای بزرگشان عملا از کار بیافتند؟ بهر حال دولت ها و نیروهای امنیتی هستند كه موظفند و ميتوانند در صورت آتش افروزی این خطر را بد یا خوب رفع کنند، چه از آنها خوشتان بیاید و چه نيايد. اگر دولت و نیروی دفاعی آن دچار سرگيجه و استيصال شود و حتى از داخل به گرداب تفرقه و انشعاب و حتى ترور و تصفيه داخلى مثلا قومى و مذهبى بيافتد؟ در انصورت دولت و ملت در مجموع ساقط ميشود و در «بهترین حالت» (از نگاه آشوبگران) شهر های بزرگ از کنترل خارج ميشوند. و حتی اگر نشوند هم راه مطمئن ديگرى هست. چند جرقه کافی است. در آذربایجان غربی آیا میتوان بین چهار پنج روستای کردنشین و چهار پنج روستای ترک نشین دعوا و جنگ را تحریک کرد؟ آیا میتوان آب آشامیدنی تبریز و یا اردبیل را زهرآلود کرد و آن را به گردن کردها انداخت و یا برعکس؟ و یا در اهواز و زاهدان کار مشابهی انجام داد؟ در ترکیه که کار آسان تر است. آیا میتوان یک استادیوم را در دیاربکر منفجر کرد تا کرد ها بالکل برضد ترک ها قیام کنند تا دوطرف خانه به خانه و دکان به دکان به تصفیه و کشتار همدیگر شروع کنند؟ انوقت شرايط اماده ميشود براى مداخله سازمان ملل و ورود ناظران بین المللی و تقسیم هر کشور به مناطق منع پرواز و غیره و مذاکرات بی پايان آتش بس و صلح غيره. به بمباران و غیره هم نیازی نیست.
فکر میکنید اینها در ایران و ترکیه ممکن نیست؟
اگر به تفرقه، دشمنی، نفرت، احساسات، شعار بازی، مرگ بر و زنده باد و آشوبگری فرصت داده شود، اگر جامعه در هر دو کشور به ترک و کرد و فارس و شیعه و علوی و سنی تقسیم شود و هرکس و هر قوم و گویشوران هر زبان و مومنین هرمذهب در سازمانها و دولت ها و شهرداری ها و مدارس و نيروهاى انتظامى و دادگاه هاى جدا و مخصوص قومى و مذهبى و زبانى خود جمع شوند و بر ضد همدیگر برآیند و با وجود همه مشکلات موجود، صلاح خود را در جدائی، تفرقه، تقسیم و دشمنی و مسلح شدن همه بر ضد همه ببینند – در آن صورت سناریوی سوریه و عراق را در ایران و ترکیه هم چشم انتظار باشید. آن هم بجای یک میلیون کشته در سوریه: بیشک با ده میلیون نفر و یا بیشتر در ایران و همان تعداد در ترکیه، و اقلا 50 سال خرابی و دشمنی و عقب ماندگی در یک دوجین کشورکوچک و عاجز.
اما کج بنشینیم و راست بگوئیم. عوامل خارجی بجای خود. هیچ ملتی در آنچه که بر سرش میاید بیگناه و غیر مداخل نیست. سعی نکنیم همه گناه ها را به گردن دیگران بیاندازیم. بیشک هرچه بر سر ایران و ترکیه بیاید، درکنار عوامل خارجی در این منطقه بلا زده، در درجه اول و بیش از همه گناه و یا ثواب خود ایرانیان خواهد بود – و در ترکیه این مسئولیت در درجه اول به پای خود شهروندان ترکیه نوشته خواهد شد. از حالا خودمان را آماده یافتن فقط مقصران خارجی نکنيم.
ما تبريزى ها مثلى داريم. ميگويد “اميربازارى يانسين، فقط منه بير دستمالليخ چيخسين!” اين حرف طرز فكر بعضى هاست كه ميگويند “بگذار بازار امير تبريز بسوزد و خاك شود، اما من صاحب يك وجب پارچه براى دوختن يك دستمال شوم!”
بعضى ها حاضرند صرفا بخاطر اينكه صاحب دستمالى شوند، يك بازار را نيز به كام آتش بدهند!… ادامه خواندن
عباس جوادی – بعضی غلط های بزرگ اما رایج و جا افتاده هستند که اولا غلطند و ثانیا مرتبا تکرار می شوند. آن روز با یکی از اساتید دانشگاه ترکیه که انسانی بسیار شریف و داناست و به تاریخ و علوم اجتماعی هم علاقه وافری در حد کتابخوانی و بحث منطقی دارد، هم صحبت بودم. میان کلام می گفت «وقتی ما ترک ها از آسیای میانه بلند شدیم و به آناتولی آمدیم…» نخواستم دلش را بشکنم ولی چند بار خواستم به نرمی بگویم «آقای دکتر، واقعا فکر می کنید و یا مطمئن هستید که اجداد مستقیم و بلاواسطه شما و پدر و مادر محترمتان و پدر و مادر آنها و نسل های قبل از آنها تا هزار سال پیش یعنی حدودا چهل نسل پیش از سرزمین های قزاقستان و قرقیزستان کنونی بار و بندیل را بسته و از طریق خوارزم و بخارا و بلخ و نیشابور به استانبول آمده اند؟ اصلا در آیینه یک نگاهی بیاندازید ببینید شباهتی میان شما و مردم کنونی آن سرزمین ها که بنده هم بسیار و بیکران دوستشان دارم، وجود دارد؟ فکر نمی کنید در این هزار سال چه آب هایی که از زیر این پُل نگذشته و چه اختلاط های رنگارنگی که نشده تا هر کس را به صورتی در آورده که امروز هست و کودکانش را طوری که فردا آنگونه خواهند بود و هرکدام از آنها داستان دیگری دارد؟ فکر نمی کنید این فقط زبان و شهروندی و احتمالا مذهب شما و تا جاییکه می شناسید، پدرانتان و پدربزرگانتان هستند و فرهنگ و آموزش و تربیتی هست که گرفته اید و گرفته اند و همه ما و همه ملل و اقوام می گیریم و می گیرند و هر کداممان فکر میکنیم که این هستیم و آن هستیم، اما اصلا و ابدا فلان و بهمان نیستیم؟»
اگرزبان مادری کسی انگلیسی و یا عربی باشد، تبار و قومیت او نیز لزوما انگلیسی و یا عربی نیست. ممکن است تبارش چیز دیگری است و به احتمال بسیار قوی ترکیب ژنتیک او آمیزه ای از ریشه های قومی گوناگون است، اما زبان مادری و یا پدری اش انگلیسی و یا عربی است، ترکی و یا فارسی است، روسی و یا ارمنی است. دور از جدیت است کسی که امروز زبانش فارسی است و خود و خانواده اش هم جد اندر جد اهل ایران بوده اند، تصور کند که تبار و نژاش هم آریایی و ایرانی «ناب» است و صرفا بخاطر فارسی زبان بودنش تکیه کلامش این باشد که «وقتی اجداد ما از دو هزار سال پیش فلان کار را کردند…» و غیره.
زبان، شاخص تبار و «نژاد» نیست. دیگر نیست. در مورد هر قوم اگر به دوران پیشا تاریخ، مثلا سه چهار هزار سال به عقب، یعنی به زمانی برگردیم که آن قوم هنوز آخرین کوچ های بزرگ و آمیزش های کلان دو سه هزار سال پیش خود با دیگر اقوام را شروع نکرده بود، میتوان زبان را تا اندازه ای شاخص آن قوم شمرد. اما پس از كوچ های مستمر و اختلاط اقوام در سه چهار هرار سال گذشته، زبان دیگر به تنهائی نشانه قوم و نژاد نیست.
برای نمونه «عرب» که میگوئیم یعنی چه؟ یک سوء تفاهم وجود دارد که در اکثر کشور ها شاهدش هستیم. تصور این است که هر کس عربی زبان باشد، مخصوصا اگر اهل سوریه و عربستان هم که باشد و مسلمان هم که باشد، لزوما و حتما عرب هم است. یعنی قومیت، تبار و باصطلاح «نژادش» عرب است.
این تصور نادرست است. هر کس که عربی زبان است عرب نیست، یعنی عرب تبار نیست.
مثلا مصر را بگیرید. به یقین می دانیم که قبل از اسلام، مردم مصر عرب زبان نبودند. زبان اکثریت مصریان پیش از اسلام قبطی و حتی تا حدی یونانی و پیش از آن مصری باستان بود. همزمان با اسلام، چندین هزار نفر از اعراب به مصر می آیند که حتی نسبت به مردم محلی از نظر تعداد در اقلیت بودند. اما از آنجا که عربی و دین و فرهنگ اسلامی حاکم بوده، به تدریج قبطی به زبان اقلیت تبدیل می شود و عربی زبان اکثریت می گردد. از نظر کُد ژنتیک، عنصر عربی هم به ترکیب تباری و نژادی مردم باستانی مصر اضافه می شود که شاید دیر تر، با کوچ های بعدی، سهم این عنصربیشتر هم می شود. اما نمی توان مصریان عربی زبان را صرفا بخاطر مسلمان و عربی زبان بودنشان از نظر قومی و یا تباری «عرب» نامید. آنها از نظر قومی و طبیعتا ملی (یعنی شهروندی) مصری هستند، اما زبانشان عربی و دینشان اسلام است، در حالی که قبلا چنین نبود.
انگلیسی زبان های دنیا حتی «پُلی اتنیک» تر و یا چند قومی تر، یعنی از نظر نژادی حتی آمیخته تر از اعراب هستند.
آمریکائی و بریتانیائی هم انگلیسی زبان است، استرالیائی، زلاند نوی و اغلب مردم آفریقای جنوبی و زیمبابوه هم.
پس قومیت؟
امروزه قومیت انگلیسی ها را «آنگلو ساکسون» می نامیم. این تعبیر، ترکیب نام دو قوم ژرمن (آنگل ها و ساکسون ها) است که ۱۵۰۰-۱۲۰۰ سال قبل به بریتانیا سرازیر شده، در آنجا بعد از جنگ و جدال و اختلاط زیاد با اقوام بومی و کِلتی زبان، قومیت کنونی انگلیسی یعنی آنگلو ساکسون و زبان انگلیسی امروزه را بوجود آورده اند که با ژرمنی (آلمانی کنونی) قرابت زیادی دارد.
زبان انگلیسی جزو زبان های ژرمنی است، درست مانند آلمانی، سوئدی و یا دانمارکی و داچ («هلندی»). اما اصل و ریشه مردم انگلستان و کلا بریتانیا از نظر تباری و نژادی ژرمنی نبود، کلتی بود. زبان های مردم بومی بریتانیای کنونی هم ژرمنی نبود، بلکه اسکاچ، وِلش و یا ایرلندی بود که زبانهای کلتی هستند و نه ژرمنی مثل انگلیسی. یعنی امروز هر کسی که در بریتانیا انگلیسی زبان است، اگر به ۲۰۰۰ سال پیش برویم، زبان و حتی تبارشان اصلا ربطی به انگلیسی و تبار و «نژاد ژرمنی» یعنی آنگلی و ساکسونی نداشت. هم زبان مردم عوض شده و هم تبار مردم. زبان، انگلیسی شده. تبار اکثریت مردم هم، وابسته به اقوامی که آمده، در این سرزمین ها مسکون شده و با دیگران آمیزش یافته اند، مخلوط شده است.
و یا آیا در ایران هر کس که فارسی زبان است، ریشه و اجدادش از همان اقوام آریائی یعنی ماد ها، پارس ها، پارت ها و دیگر قبایل هند و ایرانی است که سه چهار هزار سال پیش از آسیای میانه به جلگه ایران کنونی آمده و با ايلاميان آمیزش یافته اند؟ به غير از اختلاط با ايلاميان، اقوام هند و ايرانى كه از اوراسيا آمده بودند، با اقوام ميانرودان، آسياى صغير، يونان وآسياى ميانه، با ارامنه، اعراب، تركان و مغول ها در آميختند و تركيب جديدى از ملت و مليت ايرانى را تاسيس نمودند كه فارسى، زبان و فرهنگ مشترك و ملى اش شده بود.
در ترکیه بعضى ها به صرف اینکه «ترک» یعنی ترک زبان هستند، تصور می کنند ریشهٔ تباری شان هم به آسیای میانه برمیگردد، یعنی به هزار وبیشتر سال پیش از آنکه سلجوقیان و دیگر اقوام ترک زبان از آسیای میانه به ایران و آناتولی کوچ کردند. اغلب ترک ها هنگامیکه در باره «تاریخ ترک ها» می نویسند، آن را از آسیای میانه، از کوهستان های آلتای شروع می کنند و می گویند که «ما چگونه از را ه خراسان و ایران به آناتولی آمدیم»، اما به تاریخ بیزانس یعنی اصولا آناتولی دو هزار تا هزار سال پیش یعنی قبل از مهاجرت ترکان به بیزانس اهمیت چندانی نمیدهند.
حتی از نظر ظاهر انسان ها هم این موضوع، چیز پیچیده ای نیست و پژوهش زیادی نمی خواهد. کافی است در استانبول، آنکارا و دیگر شهر های ترکیه گردشی بکنید و به سیما و قیافه مردم «ترک» نظری بیاندازید. آیا آنها شبیه مردم آسیای میانه، یعنی مثلا قزاقستان، قرقیزستان و اوزبکستان هستند؟ اکثر ترک ها چنین ظاهری ندارند. تاریخ آناتولی یعنی روم شرقی هزار وچند سال پیش هم نشان می دهد که بعد از کوچ، سکونت و حکومت قبایل ترک و بخصوص سلجوقیان در قرن یازدهم، این قبایل با مردم بومی آمیخته و از نگاه دولت داری و اختلاط تباری با بومیان که اکثریت مردم را تشکیل می دادند، ملت جدیدی را به وجود آورده و زبان و حتی دین این مردم را عوض کرده اند. زبان و دین اکثریت مردم در این هزار سال برگشته، زبانشان ترکی و دینشان اسلام شده است. ولی تبار و قومیت مردم، به معنی نژادی و ژنتیک «ترکی» نشده، چرا که کسی مردم سابق آناتولی را از پیر و جوان نیست و نابود نکرده، بلکه آنها بودند که با مردم تازه رس آمیخته، ملت جدید عثمانی و سپس ترک را به وجود آورده اند.
تورکولوگ معروف فرانسوی ژان پل رو در اثر معروف خود «تاریخ ترکان» می نویسد: «… تنها معیار ترک بودن، زبان است. این معیار (ترک بودن) مطلقا قومی و نژادی نیست. باستانشناسان کوشش کرده اند به کمک جمجمه های براکیسفال یعنی تیپ مغولی که در قبر های باستانی ترین مناطق مسکونی ترکان قدیم (در مغولستان کنونی) یافته اند، نخستین سرزمین های آنان را معین کنند. (…) درست است که نخستین شاخهٔ ترک ها مشخصات معین نژادی داشته اند. اما این مشخصهٔ مردم شناختی، به سرعت ویژگی تمایز گر خود را از دست داده است. مدت کوتاهی پیش از پیدایش مسیحیت شاهد آسیائی های باستانی بلند قامت، مو بور و آبی چشم و یا قوم ترک قرقیز هستیم که احتمالا همان هند و اروپائی های ترک شده بودند» (۱). قبیله های ترک، بعد از آن به سوی جنوب (چین)، غرب (اروپا) و جنوب غرب (ایران و ترکیه) کوچ کرده با صدها قوم و قبیله و طایفه آمیزش یافته اند.
نمونه های تحلیل دی ان ای اکثریت مردم، هم در ایران و هم در ترکیه، نشان از اختلاط و آمیزش آنها دارد. این تحلیل ها نشان می دهند که ۸۰-۹۰ درصد مشخصات دی ان ای اکثریت بزرگ مردم ایران، ترکیه، قفقاز، عراق و سوریه ویژگی های حوزه های آسیای جنوب غربی، مدیترانه و قفقاز را دارند. در مقابل، در حوض دی ان ای اکثریت بزرگ این ملت ها سهم مشخصات ژنتیک آسیای میانه بسیار کم، یعنی تا پنج درصد است (۲).
برخى زبان ها به هر دلیلی نسبت به زبان های دیگر در جغرافیای بزرگتری از کره زمین پهن شده، ریشه دوانده، زبان های دیگر را تحت تاثير خود قرار داده و یا حتی تبدیل به زبان مللى شده اند که قبلا زبان دیگری را تکلم می کردند. این دلیل ها گوناگونند: توسعه اقتصادی و علمی و یا حاکمیت سیاسی و نظامی (انگلیسی)، لشکر کشی و فتوحات همراه با زبان و ادبیات (اسپانیولی)، زبان و ادبیات، فرهنگ و هنر (یونانی و یا فارسی)، فتوحات و گستردگی دینی که با آن شناخته میشوند (مثلا عربی)، کوچ ها، حاكميت و سکونت در سرزمین های جدید (ترکی) و یا تعدد جمعیت و باستانی بودن تاریخ و تمدن آن قوم (مثلا چینی).
می توان حدس زد که در ابتدا (اگر اصولا بتوان برای اختلاط های قومی و زبانی نقطۀ آغازی فرض کرد) زبان و قومیت یک قوم و قبیله به هر حال همخوان تر از امروز بود. فرانسه زبان ها در ابتدا از فرانک ها و گُل ها و کلت ها ریشه گرفته اند که بعد از جدائی ژرمن ها از فرانک ها، زمینه شکل گیری دو زبان فرانسه و آلمانی بوجود آمد. زبان کنونی انگلیسی محصول آمیزش زبان های ژرمنی، کلتی و فرانسه است. ترک زبان ها ابتدا اقوامی بودند که در آسیای میانه زندگی می کردند و به زبان های «ترکی ریشه» («پروتوترکی») صحبت می نمودند. آنها دیر تر به سوی غرب، جنوب و شرق پخش شدند و زبان های آن مناطق و از جمله آذربایجان و ترکیه را عوض کردند.
در سه-چهار هزار سال گذشته تقریبا زبان همۀ اقوام خاورنزدیک و همچنین قفقاز یا کاملا تغییر یافته، یا بصورت تمایز ناپذیری تحول نموده و یا با دیگر زبان های منطقه از نگاه واژگان، دستور و حتی تلفظ مخلوط شده است.
-زبان عراق امروز از سومری به آشوری و اکدی و آرامی و آنگاه به عربی تغییر یافته،
-زبان مصر از مصری باستان به قبطی و یونانی و آنگاه به عربی تغییر یافته،
-زبان ارمنستان و آناتولی شزقی از اورارتوئی به ارمنی و آرامی و یونانی و ایرانی و آنگاه به ارمنی و کردی و ترکی تغییر یافته،
-و زبان آتروپاتن از گوتی و لولوبی و هوریتی به مادی و پهلوی و لهجه های محلی ایرانی غربی و آنگاه به کردی و ترکی تبدیل شده است.
پارسی باستان و یونانی باستانِ ۲۵۰۰ سال پیش آنقدر تحول یافته اند که ایرانیان و یونانیان معاصر زبان های باستانی خود را مطلقا نمی فهمند.
ترکی آنقدر از فارسی و عربی و فارسی آنقدر از عربی متاثر شده که امروزه این زبان ها را نمیتوان جدا از همدیگر تصور کرد.
این همه تحول و دگرگونی زبانی، فرهنگی، مذهبی و حتی قومی نتیجهٔ جابجا شدن یک قوم و چیرگی قوم دیگر نبوده است. کسی قومی را ازبین نبرده و به گفتهٔ ایگور دیاکونوف، اقوام بومی سابق «نه نابود گشتند و نه از میهن خویش رانده شدند.» این اقوام کنونی نوادگان همان انسان ها هستند که «بلا تغییر ماندند،» اما هر بار با اقوام جدید، با زبان، دین و فرهنگ نو آمیزش یافتند (۳).
اگرچه روابط تاریخی و سیاسی اقوام و ملل منطقه همیشه صلحجویانه و دور از تشنج نبوده، اما به هر تقدیر دستکم سه هزار سال همسایگی و همزیستی یک نتیجه غیر قابل انکار داشته است: آمیزش قومی، زبانی و فرهنگی عمیق همه این اقوام وبه ویژه اقوام همسایه.
عجیب است که با اینهمه، بخصوص صد سال گذشتهٔ این منطقه، دوره ای پر از التهاب و تفرقه داخلی و منطقه ای، خصومت و حتی جنگ و خونریزی بود و سرچشمه بسیاری از این اختلافات خونین نیز تصورات متخاصم طرف ها در باره قومیت، تبار، زبان و دین بوده و هنوز هم چنین است. معلوم میشود که آن همه مشترکات و گذشتهٔ همسایگی طولانی و همچنین آمیزش قومی و فرهنگی هنوز قادر نشده است بطور لازم و به صورتی درازمدت تر رویاروئی های خشونت آمیز بین دولت ها، ملت ها، اقوام و حتی گروه های کوچک این جوامع را مهار کند.
منابع
(1) Roux, J.-P.: Türklerin Tarihi, İstanbul 2013, s. 29
(2) Grungi, V., et al.: Ancient Migratory Events in the Middle East: New Clues from the Y-Chromosome Variation of Modern Iranians. PLoS ONE 7/7
Cinnioğlu, C., et al: Human Genetics: Excavating Y-chromosome haplotype strata in Anatolia, Volume 114, Issue 2, pp 127-148, January 200
Hodoğlugil, U. and Mahley, R. W: Turkish Population Structure and Genetic Ancestry Reveal Relatedness among Eurasian Populations, Annals of Human Genetics, 2012
(۳) دیاکونوف، ایگور. م.: تاریخ ماد، ترجمه فارسی، تهران ۱۳۴۵، ص ۹۳
در عرض پنج ماه آنکارا برای بار سوم یا یک حمله خونبار تروریستی روبرو شد. هدف حمله نخستین٬ مخالفین حکومت و طرفداران آشتی بین کُرد ها و ترک ها بود. حمله دوم متوجه دولت و ارتش یود و این آخرین بار مردم عادی و بیخبری که یک روز یکشنبه تصادفا و یا برای گردش و خرید در مرکز شهر بودند، هدف حمله قرار گرفتند. پیشتر در محله باستانی «سلطان احمد» استانبول میخواستند به توریسم و گردشگری ترکیه ضربه بزنند و در دیاربکر، هدف ترور، افزایش تشنج بین ترک ها و کرد ها بود.
ظاهرا حملات تروریستی فقط از یک منبع سرچشمه نمیگیرند و تنها یک هدف ندارند. اما ظاهرا یکی نه، احتمالا ده ها شخص و گروه و دولت، دانسته و ندانسته، به این یا آن طریق، بخاطر منافعی کلان تر و یا کوچکتر، خُرد کردن رقیب و یا برتخت نشاندن خواست خود، یا بخاطر ایدیولوژی و یا مذهب و قومیت، یکی برای حفط موقعیت خود و دیگری برای اجرای نقشه خود، عملا ترکیه را به سوریه و یا عراق دیگری تبدیل میکنند – گام به گام، هر کس به بهانه ای که شاید به تنهایی قابل درک و توجیه هم هست.
ترکیه و ایران آخرین دولت های قدرتمند شرق مسلمانند و سنت امپراتوری دارند. متزلزل کردن و متلاشی نمودن این دو کشوربه آسانی سوریه و عراق نیست. اما آنچه ده بیست سال پیش بر سر عراق و سوریه آمد، میتواند امروز بر سر ترکیه و فردا بر سر ایران هم بیاید، آن هم نه لزوما (طوری که شایع است) بدست دول وگروه های خارجی، بلکه از داخل، بدست خود انسان های همین کشور ها، همانطوری که در عراق و سوریه هم شد و هنوز ادامه دارد.
بی خیالی و خوداندیشی نسبت به هرکدام از این فاجعه ها نشان از حماقت و جنون ناشی از تعصب، خرافات و آلوده شدن به هوای «جنگ هفتاد و دو ملت» خاورمیانه است – حال به هر بهانه ای و تحت هر پرچمی که باشد.
در سنت شرقی ما اگر پدر ریش سفید و یا مادر دلسوزی میبود که همه به حرفش گوش کنند، لابد میگفت: بزرگتر ها مواظب باشند که جوانتر ها دعوا نکنند. جوان ها مواظب کودکان باشند. کودکان و جوانان احترام بزرگان را حفظ کنند و بزرگان سلام و علیک با همدیگر را قطع نکنند. فعلا شلوغ نکنید. در و پنجره را ببندید تا دعوای محله تمام شود.
اما متاسفانه امروزه اغلب پدران ریش سفید و حتی مادران دلسوز خاورمیانه خود در جبهه های مخاصم موضع گرفته اند.… ادامه خواندن
آنچه میخوانید مصاحبه اخیر علیرضا کیانى از سایت «تقاطع» با من است که در 21 آذر 1393 در این سایت منتشر شد (لینک مصاحبه).
علیرضا کیانی: هویت ایرانی چیست و چه مولفههایی را در بر میگیرد؟
عباس جوادی: هویت برای من یک مساله شخصی است. شخصی به معنای اینکه هر کسی میتواند هویت خودش را هر طوری که دلش بخواهد تعریف کرده و چارچوب آن را معین کند. بنده مُهر ایرانی دارم. مهر آذربایجانی هم دارم. از تبریز هستم. زبان مادریام ترکی است. زبانی است که آن را بسیار دوست دارم. اما زبان میهنم ایران، فارسی است. زبان مشترک ما. به ادبیات فارسی، به حافظ، خاقانی، جامی ارادت و محبت دارم. ولی در عین حال من یک آلمانی هم هستم. به آلمان خیلی علاقه دارم. چون در آنجا خیلی بودم. زبان و فرهنگش را میدانم. به ترکیه و آمریکا هم علاقه دارم و زبان و فرهنگشان را میدانم. خب همه اینها شاخص های هویت شخصی بنده است. به نظرم در هویت، ابرام و اصرار و زور نیست. نمیشود گفت شما باید در درجه اول خودتان را ایرانی یا شیعه یا ترک و کرد حس کنید. این نمیشود. با قانون نمیشود هویت تعیین کرد. من نمیتوانم بپذیرم که دولت و حکومت برای من هویت تعیین کند. ممکن است کسی در درجه اول خود را کرد بداند بعد ایرانی. کسی هم میتواند خود را فقط ایرانی بداند و کرد بودن برایش مهم نباشد. ممکن است اصلا یک کرد یا ایرانی و یا ترک برود مثلا به کشوری مثل امریکا و از روز تابعیت گرفتن از آمریکا خودش را دیگر یک آمریکایی بداند.
علیرضا کیانی: درست است. ولی فکر کنید یک خارجی از شما بپرسد ایرانی بودن چه شاخصههایی دارد. شما چه پاسخی به او میدهید؟
عباس جوادی: ایرانی بودن برای من در درجه نخست آن نقشه ایران است. نقشهای که از بچگی در ذهنم است. دوم اینکه هویت ایرانی برای من بسیار چفت شده است با زبان و فرهنگ و ادبیات ایران. فرهنگ فقط به معنای شعر نیست. از نگاه من فرهنگ حتی در طرز صحبت، یا تصوری که از شوخی داریم و یا حتی غذاهای ملیمان نیز تعریف میشود. مذهب و دین و یا روابط با کسانی که از نظر مذهبی با شما یکی نیستند و نوع این روابط نیز بخشی از فرهنگ است. اینها در احساس هویت من است. اما از لحاظ تاریخی اگر بگوییم به نظر من ایران تشخیص یک رشتهای است که از لحاظ تاریخی قبل از اسلام شروع شده است. با ظهور اسلام وقفهای به دلیل خلافت اسلامی در آن به وجود آمده است و بعد حملات مختلف از اسکندر تا ترکهای آسیای مرکزی و مغول. ولی با ظهور صفویان در ۱۵۰۱ و تاجگذاری شاه اسماعیل این هویت ایرانی از نو تعریف میشود. با صفویان هویت ایرانی و ایرانی که واحد و یکپارچه است و به عنوان یک کشور و بدنه سیاسی احیا شد. این هویت با ظهور صفویه یک ستون فقرات اصلی به نام اسلام شیعه هم پیدا کرد. هرچند بعضی جاها با زور به مردم قبولانده شد. با این وجود نقش اساسی در اتحاد ایرانیان بازی کرد.
علیرضا کیانی: به نقش حکومت صفوی در شکلدهی به هویت ایرانیان اشاره کردید. میخواهم از نقش حکومت امروز ایران بپرسم. «حیدر بیات» که یک فعال فرهنگی ترک است به دلیل کثرت قومیتها و زبانها، ایران را یک خاورمیانه کوچک میداند که به تعبیر شما هم یک رشته تاریخی در میان این قومیتهای مختلف وجود دارد که آن را از کشوری مانند عراق متمایز میکند. یک رشتی و لر خودش را در عین حال که گیلک و لر میداند، خود را هموطن کرد و ترک ایرانی نیز حس میکند. ولی در سالهای اخیر نداهای جداییطلبانه به گوش میرسد که با برخورد بسیار سخت حکومت روبهرو شدهاند. یا مثلا شاهد بودیم که تبریز عملا در جنبش سبز که یک جنبش ملی بود شرکت نکرد. شما چقدر حکومت را در این واگراییها مقصر میدانید؟
عباس جوادی: بگذارید اول به یک نکته اشاره کنم. اینکه منِ ترکزبان تبریزی آذربایجانی مانند اکثریت آذربایجانیها خودم را ایرانی حس میکنم دهها علت دارد. یک علت خیلی بزرگ آن، نقش آذربایجانیها در احیای ایرانی است که بعد از اسلام فرو ریخت و بعد دچار تحولات خیلی بزرگ ۸۵۰ ساله شد تا اینکه به صفویه رسید. در دوران صفویه، افشاریه، قاجار و حتی پهلوی، آذربایجانیها نقش بسیار مهم و کلیدی در احیا و حفظ ایران به عنوان یک بدنه سیاسی داشتند. اتفاقا نکتهای که من به هموطنان قومگرای آذربایجانی میگویم این است که این ایرانی که شما از دست آن عصبانی هستید و به آن فحش میدهید، خوب و بدش و گناه و ثوابش در درجه نخست به گردن ما آذربایجانیها است. این ایران برساخته ما ترکزبانان ایران است. کمتر بلوچهای ایران. کمتر کردهای ایران. حتى کمتر فارسی زبانان ایران. بنابراین ما به عنوان آذربایجانی در ساختن این ایران در طی ۵۰۰ سال گذشته سهم اساسی داشتیم و هنوز هم داریم. شما همین امروز به سهم بزرگ آذربایجانی در اقتصاد و سیاست ایران نگاه کنید. پس طبیعی ست که اکثریت آذربایجانیها خودشان را ایرانی حساب میکنند. اما اصلا اینطور نیست که بگوییم همه در ایران خود را یه یک درجه ایرانی حس میکنند. جریاناتی که در بعضی نقاط خاورمیانه به وجود آمده است، مثلا در کردستان عراق، موجب شده است که برای برخی هموطنان کرد، هویت کردی برجسته تر شود.
اما چه در قاجار و چه در پهلوی و چه در حکومت فعلی اشتباهات زیادی شده است. ببینید. در دوره صفویه هویت ایرانی بسیار به شیعه بودن گره خورده بود. در مقابل ازبکهای سنی در شرق و عثمانیها در غرب، شما در درجه اول خود را شیعه حس میکردید. نمیگویم خوب یا بد بود. میگویم این یک واقعیت تاریخی بود. اما بعد از آن و خصوصا بعد از مشروطه، هویت ایرانی باید خودش را از قید مذهبی خلاص میکرد. یعنی باید به یک نوع هویت مبتنی بر حقوق شهروندی میرسید. این هویت باید جای هرگونه هویت قومی، زبانی و مذهبی را میگرفت. با تایید و تاکید بر حقوق شهروندی باید ایرانیت محور قرار میگرفت. صرف نظر از اینکه یهودی هستید یا مسلمان یا سنی یا شیعه و هر مذهب دیگری و صرف نظر از قومیت و رنگ پوست حتی. چون در ایران سیاهپوست هم داریم. سیاوش یعنی چی؟ یعنی سیاه وش. یعنی سیاه چرده. ما باید به عنوان یک دولت این هویت مدرن ایرانی را تعریف میکردیم که صرف نظر از هر چیز ایرانی هستیم. متاسفانه چندان موفق نبودیم. از جمله علل آن این بود که متاسفانه در زمان رضاشاه و تا اندازه ای محمدرضاشاه تعریف ایرانی برگشت به نژاد آریایی. در حالی که ما میدانیم و علم امروزه ثابت کرده که اصولا نژادهای پاکی چون آریایی یا ترک یا ژرمن وجود ندارد. البته مشخصات بیولوژیک و نژادی هستند اما «نژاد پاک و خالص» وجود ندارد.امروزه از طریق علمی ثابت شده است که اکثریت بسیار بزرگی از مردم ایران و ترکیه و قفقاز و سوریه و لبنان مخلوط هستند و این یعنی یک نژاد پاک و خالص آریایی یا ترک و یا عرب اساسا وجود ندارد. حتی زبان آنها هم مخلوط شده است. اصولا اشکال دو حکومت اخیر این بود که یک مساله را در هویتسازی برجسته میکنند. در حکومت سابق، آریایی بودن و در حکومت فعلی مسلمان شیعه بودن. شکی نیست که این موجب جدایی و تفرقه میشود.
علیرضا کیانی: جدای از اشتباهات حکومتها، میدانید که قومگرایان و جداییطلبان بحث را از حکومتها فراتر میبرند و از ستم تاریخی قوم فارس بر دیگر قومیتها میگویند. نظر شما درباره این ادعا چیست؟
عباس جوادی: به نظر من ما هیچ قومی به نام قوم فارس نداریم. فارسیزبان داریم اما قوم فارس نداریم. من به جای این مساله، اشتباه دو حکومت اخیر را خیلی مهم میدانم. ببینید اصلا در زمان قاجار این بحثها نبود. در زمان عثمانی در ترکیه هم این بحثها نبود. البته دلایلی هم داشت. نه رسانهها رشدیافته بود و نه دولت مقتدر مرکزی وجود داشت. زبان هم وسیلهای برای رفع احتیاج بود. زبان ملی و رسمی به معنای امروزه وجود نداشت. اما دولتهای رضاشاه و آتاترک نیاز به زبان فراگیر رسمی داشتند. نمیگویم بد یا خوب بود. احتیاجِ دولتسازی بود. در مصر هم این کار را کردند. خواهی نخواهی این کار می بایست انجام میگرفت. اما خب زمانی هم میآید که اتحاد و وحدت ملی ایجاب میکند که زبان مادری افراد هم تدریس شود و افراد زبان خودشان را هم در مدرسه تحصیل کنند که در نهایت بتوانند به زبان مادریشان بنویسند و بخوانند. هیچ عیبی که ندارد هیچ بلکه موجب انسجام بیشتر ملی میشود. دغدغه حکومتهای ایران این است که فکر میکنند اگر دستشان را بدهند، بازویشان کنده میشود. اما در عین حال یک مساله را هم فراموش نکنیم. اگر در دوره رضاشاه یا آتاترک حق تحصیل و تدریس زبانهای دیگر را فراهم نکردند به دلیل دغدغه پیرامون اتحاد و حفظ وحدت ملی کشورها بود. این سیاست در ایران و ترکیه برای حفظ تمامیت ارضی کشور بود و ناشی از یک نگرانى جدى. و گرنه آتاترک نژادپرست نبود. رضاشاه فاشيست نبود. این سیاست به دلیل فاشیستى بودن آن حكومت هانبود. آنها و بسيارى از روشنفكران آن دوره باور داشتندكه وحدت ملی از اين راه حفظ میشود. ولی حالا وقت آن است که بفهمیم که وحدت ملی زمانی بیشتر و بهتر تقویت میشود که امکان تحصیل زبانهای مادری مردم ایران نیز فراهم شود. البته این جدای از یک زبان مشترک یعنی زبان فارسی است. زبانی که ایرانیان را به هم پیوند میدهد. امکان تحصیل زبانهای مادری جزو حقوق شهروندی است و با ایفای آن وحدت ملی محکمتر میشود.… ادامه خواندن
شما این یادداشت بنده را نه بعنوان یک مقاله و یا بررسی با منابع و ارقام و آمار بلکه یک یادداشت «سرپائی» قبول کنید که فقط منعکس کننده حس بنده در باره این آقایان پوتین و اردوغان و مشابهات و اختلافات آنهاست که به سیاست خارجی روسیه و ترکیه هم تاثیر میکند و به همان درجه نمونه ای از مشابهات و اختلافات روسیه و ترکیه هم هست.
بنظر من این دوشخصیت بسیار به همدیگر شبیه هستند. در هردو خود رائی مشاهده میشود. زود و به سرعت تصمیم میگیرند و با قاطعیت و به سرعت تصمیمشان را عملی میکنند. اردوغان «آتشی» هم هست. شاید بیشتر سر و صدا میکند و حتی کار را گاه به رفتار و گفتاری دور از نزاکت سیاسی و حتی عرفی میکشاند. هم در مورد رهبران خارجی (اروپائی، اسرائیلی) و هم مخالفین داخلی ترکیه روش اردوغان بیشتر همین بوده است در حالیکه پوتین ظاهری آرام دارد که ابدا به معنی خصلت و شخصیت متفاوت او از اردوغان نیست.
هيچكدام آنها از كرده خود پشيمان نميشود، برگشته به پشت سرش نگاه نميكند و حتى وقتى تنها هم هست در دل خود به شك و سوالى راه نميدهد.
هر دوی آنها خود و امکانات و قدرت، ثروت، توانائی و برتری کشور و ملت خود را به مراتب بیشتر از آنچه در واقع هست تصور میکنند و مردم خود را که به این تصور نیاز دارند، قانع کرده اند که این، تصوری بیجا نیست.
هر دو لیدر خود را ادامه دهنده «سنت امپراتوری» کشور ها و ملل خود یعنی امپراتوری روسیه و امپراتوری عثمانی میشمارند. پوتین هنوز از حسرت وسعت امپراتوری تزار ها خلاصی نیافته و اقلا شوروی سابق را حیطه «خارجه نزدیک» روسیه می پندارد – چیزی که در نمونه حمایت از حرکات جدائی خواهانه در گرجستان و سپس الحاق کریمه و تحریک شورش های شرق اوکرائین هم دیدیم. اردوغان هم به نوبه خود وقتی از «سنت ترکی» حکمرانی صحبت میکند نمونه هائی نظیر شام، عراق، حجاز، بالکان و حبشه میدهد و خود را نوعی مسئول این سرزمین ها هم میشمارد.
این احساس غرور آمیز و تا حد زیادی «خود ویژه بینی ملی» طبیعتا محدود به این رهبران نیست. بنظر بنده بسیاری از روس ها و ترک ها هم همین احساس را دارند. اصولا احساس تعلق به یک ملت، تاریخ و نماد های آن ملت و تاریخ مانند پرچم و فتوحات و در مورد روس ها در ضمن موسیقی و ادبیات چیزی است که هم در روسیه و هم در ترکیه به وضوح و بین افراد عادی دیده میشود. شاید همین هم دلیل موفقیت و محبوبیت نسبتا مستمر و از نظر بعضی ها حیرت انگیز پوتین در روسیه و اردوغان در ترکیه است.آنها از این جهت و همچنین از این نظر شبیه هم هستند که طرز رفتار، واکنش ها، و فکر و حتی حرف زدنشان مانند مردم عادی و متوسط رو به پائین خودشان است.
میگویند کسانی که از نظر اخلاق و رفتار به همدیگر بسیار شبیه هستند نمیتوانند با همدیگر کنار بیایند. در مورد دو دوست هم گویا کسانی که رفتار و گفتار و عاداتشان عین همدیگر نیست و همدیگر را از این جهت «تکمیل» میکنند معمولا دوستی طولانی مدت تری با همدیگر تجربه میکنند در حالیکه مثلا اگر دو نفر به همان درجه «غُد»، خودرای، اهل مناقشه و دعوا و خودستائی باشند دارای احتمال بیشتری از نزاع و اختلاف با همدیگرند. حتی بعضی بررسی ها نشان میدهد که زن و شوهر هائی که یک طرز رفتار و خصلت های نزدیک بهمدیگر دارند دارای درصد بالاتر طلاق هستند تا کسانی که با همدیگر فرق دارند اما مکمل همدیگر هستند و فرهنگ کنار آمدن با همدیگر را دارند.
گفتم. این ها یادداشت های پراکنده، «سرپائی» و احساسی بنده هستند و لازم هم نیست درست باشند. اما اگر درست باشند میتوان بهتر فهمید که چرا خیلی از غربی ها و یا چینی ها که فرهنگ و «سلیقه ملی» و تاریخی شان از شرقی های مسلمان مانند ترک ها و یا باصطلاح «غربی» های شرق مانند روس ها فرق میکند و چرا آنها رفتار و حرکات، سیاست ها و اقدامات مثلا ترک ها، ایرانیان، اعراب و یا روس ها و اوکرائینی ها را اصلا درک نمیکنند.
در ایران ما این فرهنگ «خود ویژه بینی» بخاطر تاریخ امپراتوری و بخصوص فرهنگ و زبان ایرانی غنی است. اما در زمینه سیاست ما در تاریخ 50-60 سال اخیربجز تا حدی احمدی نژاد چیزی نتوانسته ایم شبیه اردوغان و پوتین تولید کنیم. سبک ایرانی در زمینه دیگری، در زمینه مذاکره و دیپلماسی و انشالله و ماشالله پیشرفت کرده است که خدا را شکر باز به هرحال کم خطر تر از سبک داش مشدی مابانه در سیاست است.
سلسله فکری، استدلال، احساس و نتیجه گیری که در این فرهنگ ها منتج به این یا آن طرز رفتار و سیاست میشود با همدیگر تفاوت بنیادین دارد.
در مورد نزاع اخیر روسیه و ترکیه هم شاهد چیز مشابهی هستیم. در ایران به انسان هائی مانند اردوغان و یا پوتین بخاطر رفتار و حرکات و طرز واکنش و طرز گفتارشان «داش مشدی»، در روسیه «کروتوی» و در ترکیه «قابا دائی» (دائی خشن) میگویند.
حتی اینها هم محصول تاریخ، عادات و سنن و فرهنگ ترکی، روسی و یا ایرانی هستند. طبیعتا در سوئد و یا آمریکا و چین قابادائی و کروتوی یافت نمی شود. غربی ها و یا چینی ها و ژاپنی ها حتی نمی فهمند اردوغان و یا پوتین چرا طوری رفتار میکنند که امروزه شاهدش هستند و همراه با نیشخند های پنهانی خود آن را نکوهش میکنند…
عباس جوادی – میدانستم. قبلا از تاتار ها و قرقیز ها هم شنیده بودم. اما تا این درجه اش را نمیدانستم. به جشن تولد یکی از دوستان قزاق در آلما آتی دعوت شده بودم. فرصت طولانی دست داد و با جمع صحبت کردیم. در میان این سه قوم ترک زبان تا درست هفت نسل حساب میکنند که قرابت و خویشاوندی خانوادگی و خونی نباشد بعد ازدواج میکنند.
این قانون نانوشته را با دقت و تعصب رعایت میکنند. شنیدم که در قرن نوزدهم مواردی اتفاق افتاده که چند زوج که این قاعده را برخلاف «تؤره» یعنی عرف و عادت قبیلوی رعایت نکرده بودند از طرف خود خانواده ها به زور جدا کرده شده و حتی بخاطر مقاومت کشته شده اند.
طوری که میشنوم این سنت چند هزار سال است که بین این اقوام رایج است و قواعد شرعی اسلامی هم که مثلا مخالفتی با ازدواج پسر عمو و دختر عمو و یا پسر خاله و دختر خاله ندارد نتوانسته در عرف و عادت قزاق ها، قرقیز ها و یا تاتار ها تغییری وارد کند. عجیب است که بین اوزبک ها، ترکمن ها، تاجیک ها، افغان ها، ایرانی ها، آذربایجانی های جمهوری آذربایجان و یا ترک های ترکیه و عرب ها اتفاقا ازدواج تا این درجه نزدیک مثلا بین فرزندان نسل دوم یک خانواده «هسته» یعنی مثلا فرزندان برادران و خواهران هیچ مشکلی نیست که هیچ حتی در گذشته عملا تشویق و ترغیب شده است. طوری که میدانیم و حالا دیگر هیچ کس از نظر علمی در آن شکی نمیکند ازدواج های اینقدر نزدیک بین خویشان باعث زوال نسلی
genetic degeneration
میشود و در فرزندان نسل های بعد باعث نقص جسمی و روحی و بیماریهای سنگین ارثی میگردد. البته این ازدواج ها در بین ترک ها، ایرانی ها و اعراب هم از اواسط قرن بیستم به این طرف از «رواج» افتاده و اگر چه هنوز ادامه دارد اما خوشبختانه کمتر و کمتر میشود.
یکی از دوستان قزاق به نقل از پدربزرگش به من گفت، قزاق ها و قرقیز ها تا صد سال قبل به صورت قبیله های مختلف زندگی میکردند و بسیاری از آنها مرتبا از نقطه ای به نقطه دیگر کوچ میکردند. آنها اساسا از طریق دامداری زندگی میکردند. احتمالا چون آنها در پرورش، تکثیر و افزایش دام های خود و سلامت آنها بسیار ماهر شده بودند، میدانستند که نزدیکی نسلی بین دام ها، بخصوص اسب ها که نقطه مرکزی زندگی قزاق ها و قیرغیز ها را تشکیل میداد باعث زوال آنها میشود. احتمالا از اینجاست که این قاعده پرهیز جدی از قرابت و ازدواج تا هفت نسل بوجود آمده و تا این درجه رعایت میشود. او گفت:«برای ما مثلا دختر خاله و پسر خاله عینا مانند خواهر و برادرهستند.»… ادامه خواندن
در حکومت، احزاب سیاسی و محافل ملى و ملى گراى تركيه واهمه اى فزاينده شایع شده است: جنبش كُرد ها چه در داخل تركيه و چه در كشور هاى همسايه عراق و سوريه بسوى اتحاد همه كرد هاى منطقه و در نتيجه تجزيه تركيه ميرود.
آيا اين واهمه طورى كه برخى ديگر و بخصوص كرد ها ميگويند واقعا بى اساس است؟
عراق و سوريه را كه بگيريد تصوير دو باصطلاح كشور بى در و پيكر، بى حكومت، دچار اغتشاش و خشونت، نفرت قومی و مذهبی، بى اتوريته و در حال فروپاشى را خواهيد ديد. داعشيان بعنوان نيروئى مخرب و عهد حجرى هم مزيد بر علت شده اند. در حاليكه حكومت مركزى عراق و دولت بشار اسد قادر نيستند بدون كمك خارجى در مقابل گروه هاى رنگارنگ القاعده و داعش و ديگر نيروهاى افراطى و بنياد گرا قدرتى از خود نشان دهند و دولتدارى خود را اثبات كنند، نيرو هاى مسلح كرد ها چه در عراق و چه اخيرا در شمال سوريه نشان داده اند كه هم قدرتى منظم و با ديسيپلين هستند كه به يك انديشه و سازماندهى حكومتى و سياسى تكيه ميكنند، هم واپس گرا و دچار توهمات و تعصبات دينى و مذهبى نيستند، هم طرفدار حقوق زنان و انديشه هاى معاصر تجدد هستند و هم در سطح بين المللى طرفدار همكارى و هميارى با جامعه بين المللی هستند بدون آنکه مثل بعضی از دولت ها و گروه هاى ديگر منطقه، اهل شعار و “مرگ بر اين و مرگ بر آن” باشند.
در منطقه خدازده ما، ظاهرا کرد ها هستند که در ميان اينهمه دولت های مستبد و متعصب و هفتاد و دو گروه تند رو و خشونت پرست تبديل به تنها نيروى موثر، معاصر وآلترناتيو در مقابل داعش و عربستان و ديگران شده اند.
دور، دور كرد هاست؟
دور دور کرد هاست. اما اتفاقا این مایه نگرانی بسیاری در ترکیه شده است.
و نه فقط در ترکیه.
و نه همیشه بدون دلیل.
ایران هم دلیل دارد نگران باشد اما این واهمه را چندان نشان نمیدهد.
علت اصلی نگرانی این نیست که کرد ها در مقابل داعش مقاومتی موفق دارند و آنها را پس میزنند. کسی در استقبال از این موفقیت های کرد ها که با کمک نیرو های آمریکائی بدست میاید دودل نیست.
دودلی از آن است که «بعد چی؟» عراق و سوریه دچار آشوب و جنگ داخلی شده اند. اما این که کرد ها در هر چهار کشور ایران، ترکیه، عراق و سوریه زندگی میکنند و سرزمین آنها بین مرزهای این کشور ها تقسیم شده است مایه نگرانی دو کشور دیگری است که هنوز دچار التهاب و آشوب نشده اند: ترکیه و ایران – دو قدرت بزرگ منطقه، دو قدرتی که خودشان هم اقلیت های کرد زبان دارند.
در ترکیه حزب غیر قانونی «کارگران کردستان» (پ ک ک) 35 سال است که بر ضد دولت ترکیه جنگ مسلحانه میکند و با شاخه علنی خود یعنی حزب «اتحاد دمکراتیک خلق ها» (ح د پ، معروف به حزب کردهای ترکیه) در افت و خیز مذاکرات با دولت ترکیه برای حل مسالمت «مسئله کردها» ست، همان ح د پ که اخیرا در انتخابات پارلمانی کشور 80 کرسی را از آن خود کرد: قدرتی به اندازه حزب ناسیونالیستی «حرکت ملی ترکیه».
موضوع کردستان ایران و روابط تنگاتنگ پ ک ک با گروه پژاک بحث دیگری است برای فرصتی دیگر.
قدرتمند ترین گروه کرد های سوریه، پ ی د، روابط بسیار نزدیکی با حکومت کردستان عراق و بخصوص پ ک ک ترکیه دارد.
در ترکیه پ ک ک و ح د پ ظاهرا طرفدار ایجاد یک کردستان مستقل عبارت از چهار گوشه چهار کشور منطقه نیستند. آنها حتی در یکی دو سال گذشته گفته اند که میخواهند از پوسته قومی و فقط کردی بیرون آمده تبدیل به حزب سرتاسر ترکیه شوند و برای اهداف دمکراسی و رفاه برای همه مردم ترکیه اعم ار ترک و کرد و سنی و علوی مبارزه کنند. اما آنها شرطی ناگفته میگذارند که در عمل و هر گامی که برمیدارند عیان میشود و آن اینکه دولت ترکیه نیز باید متقابلا آماده تقسیم قدرت باشد، سیاست تکیه تنها به قومیت و زبان ترکی را بس کند، حق تحصیل زبان مادری، «مدیریت محلی کردها» و «دیگر اقلیت ها» را برسمیت بشناسد و مشترکا با کرد ها قانون اساسی کشور را عوض کند و برنامه «گذار به یک نظام چند قومی و پلورالیستی» را تهیه نموده به مرحله اجرائی در آورد.
آیا همه این شرط و شروط بمعنی متلاشی شدن دولت ترکیه نیست؟
یکی از نمایندگان ملی گرای مجلس ترکیه اخیرا با لحنی شوخی آمیز اما تلخ و نگران میگفت: من نمیدانستم ما در ترکیه اینقدر اقلیت ها و گروه های قومی و زبانی و مذهبی داریم. تا حالا ما از ترک و کرد و سنی و علوی با خبر بودیم. اما حالا که گروه بازی مُد شده، هر ده پانزده نفر یکجا جمع میشوند، یک پرچم و يك نقشه جغرافيائى برای خودشان درست میکنند و میخواهند با تهدید اعلام استقلال با دولت وارد مذاکره شوند.
اگر قدرت را تقسیم نکنید، مجبور خواهید شد دولت را تقسیم کنید
بهر حال، اگر این برنامه «سازش ملی» ترک ها و کرد ها حتی از سوی قاطبه مردم ترکیه مورد قبول هم قرار گیرد ولی بطرز دقیق برنامه ریزی و اجرا نشود، با درنظر گرفتن شرایط منطقه و وضع عراق و سوریه، دور از احتمال نیست که شاید نه در کوتاه مدت، اما در میان مدت به تزلزل و یا انشعاب در اتحاد ملی و سیاسی جمهوری ترکیه منجر گردد.
البته این همه مربوط به درایت دولت ها و نیروهای سیاسی ترکیه میشود که سرنوشت بعدی کشور خود را چگونه رقم میزنند. دولت آقای اردوغان با وجود اجرای یک رشته اصلاحات جدی سیاسی و پیشرفت های اقتصادی، بخصوص در چند سال اخیر رو به تندگوئی، انحصار طلبی و یکه تازی سیاسی و تمایل بیشتر به گفتمان مذهبی سنی گذاشته است که در نتیجه پایه محبوبیت مردمی آن هم طوری که در انتخابات اخیر پارلمانی دیدیم، ضعیفتر شده است. در جریان اصلاحات «اردوغانی» که 12 سال پیش شروع شد، در عین حال که بعضی تند روی های گذشته دولت و ارتش و یا جانبگیری های سیاسی دستگاه قضائی کشور مهار شد اما خود این دستگاه ها تضعیف شد و اعتماد به نظام سیاسی کشور و اصول بنیانگذاردولت یعنی مصطفی کمال آتاترک بخصوص در رابطه با سمت گیری دمکراسی غربی و تفکیک دین و دولت متزلزل گشت واتوریته ارتش تقلیل یافت.
اینها همه خطر ناتوانی در مقابل فشار های داخلی و خارجی را بیشتر نموده است.
اما یک واقعیت دیگر هم هست. نداهای دمکراسی و حقوق اقلیت ها و کردها بجای خود، دولت و ارتش ترکیه هنوز آن قدر قوی هستند که جلوی هرگونه خطر جدی به تمامیت ارضی و ملی جمهوری ترکیه را بگیرند.
تركيه هم مانند ايران تجربه طولانى مدت و موفق يك امپراتورى را دارد و راه و رسم دولتدارى را حتى در شرايط بى ثباتى و بحران ميداند.
بیشک کانون هائی هستند که ترجیح میدهند بجای یک دولت مقتدرترکیه، یک دوجین «شبه کشور» های ضعیف و مخاصم هم بوجود بیایند. اما نباید فراموش کرد که ترکیه و ایران، عراق و سوریه نیستند. هیچ کس، حتی کردهای عراق و ترکیه و سوریه هم نمی توانند دولت ترکیه را جدی نگیرند.
دعوتی که بطور روزافزون بگوش میرسد این است: اگر قدرت را تقسیم نکنید، مجبور خواهید شد دولت را تقسیم کنید. ترکیه و همه نیروهای سیاسی آن حتما این پیام را گرفته اند و امید بر آن است که به جدیت آن واقف هستند. تقسیم قدرت و اصلاحات جدی را نمیتوان پشت گوش انداخت و احتمالا چهار پنج سال بعد، دیگر فرصت های امروزی موجود نخواهند بود.
اما در این مرحله نیروهای مخالف و بخصوص کرد ها هم باید نشان دهند که براستی بدنبال تضعیف دولت و ارتش ترکیه و حاکمیت ملی آن در سرتاسر کشور نیستند و آن وعده های پشت سر گذاشتن «پوسته قومی و فقط کردی» تنها وعده سر خرمن نیستند.… ادامه خواندن