نقشه ابراهیم متفرقه عثمانی از «ممالک ایران»، حدودا سال 1729 میلادی، استانبول
عباس جوادى – هر کس «ایران» خودش را دارد و دلپذیری مسئله هم در همین است.
ایران من ایرانی است که بعد از پنجاه و اندى سال جدائی، از دیده برفت، ليك از دل نرود. همان که ۹۵ در صد پهناوری اش را، شیراز و اصفهان و کرمان و اهواز و کردستانش را ندیده ام. حتی از آذربایجان خودم و خودش هم چیز چندانی ندیده ام.
درست است. موضوع بر سر گذرنامه ای نیست که سی سال است اعتبار ندارد. بر سر حق رای اش نیست که نمیخواهم. بر سر بازنشستگی و خانه پدری هم نیست که هیچکدامش را ندارم. بر سر بازگشت و پرسه زدن در کوچه هایش هم نیست که چندان امیدی نیست که عمر من به آن قد دهد. تازه، ماندن و زندگی دوباره در تبریز و تهرانش هم نیست، که نمی توانم – و اصلا نمی خواهم هم.
موضوع سیاست هم نیست. بدی و خوبی حکومتش هم نیست. موضوع شاه و خمینی اش هم نیست. اقتصادش هم نیست.
ایران من یک تصور، یک اندیشه، یک تجربه است. احتمالا همان چیزی است که ۲۰۰ سال بعد از اسلام، دوباره آن را احیاء کرد: احتمالا بیشتر به کمک تاریخ و حافظه، به کمک زبان و شعر – فرهنگ و سنت کشور بودن و ملت شدن، چیزی که از بین نرفت، با وجود اشغال ها، مهاجرت ها، ویرانگری ها و نداشتن نام و دولت، با وجود استبداد، فساد و عقب ماندگى اش از بین نرفت. و هر بار بلند شد. هر بار رنگارنگ تر، انعطاف پذیر تر، «بازاری» تر – هر بار با هنر ظریف تر شده زنده ماندن، انطباق و نجات دادن خود از مهلکه.
با همان طبیعت خشک و صحرائی که داشت و دارد. با فرش و چای و برنج و قورمه سبزی و چلوکباب. با بوی زعفران و گلاب.
و یقینا به یاری فردوسی و حافظ و نظامی و جامی که یکی شیعه بود و دیگران سنّی. و بعد از اسلام، دوباره به کمک شاه اسماعیل اصالتا کُرد و ترک و نیمه مسیحی و شیعۀ متعصب، و شاه عباسى كه به آنها قدرت و اعتماد به نفس بخشيد، و نادر شاهی که مردم از افشار بودنش می ترسیدند اما می پرستيدند چرا كه باز متحدشان كرد، و عباس میرزا و ستارخانی که همه ترک زبان بودند و بیرقدار ایران. و طاهره قره العین بابی و بهائی که اصرار داشت ثابت کند که آنان که زنان را سرکوب میکنند به سراشیبی کجراهه ای افتاده اند که برای همه تباهی به بار خواهد آورد.
ایران یعنی همین… یعنی همه اینها. یعنی هرچه و هر کس، هر زبان و قوم و طایفه، هر دین و مذهب، هر شاه و گدا، هر رند و زاهد، هر فرهیخته و خرافاتی، هر نیکوکار و قاتل، هر مستبد و مشروطه چی، هر انقلابی و ضد انقلابی، هر مومن و مرتد، هر انساندوست و فرقه گرا، هر ترک و فارس و کرد و لر و بلوچ و غیره، هر خوب و بد که در این محدوده بوده و زندگی کرده که ما امروز و در تاریخ آن را ایران نامیده ایم، حتی در بعضی مراحل بی آنکه چنین نامی رسمیت داشته باشد، چیزی معجون همه این ها، حتی موزائیک نه، آش شله قلمکار همه آنها – نوعی حلیم، حلیمی که در این دو هزار سال گذشته مخلوط تر و سفت تر شده و اجزایش غیر قابل تفکیک تر. غیر قابل تفکیک؟ بله، غیر قابل تفکیک، به شرط آنکه فتنه ای برنخیزد و بعد از دو هزارسال کسی در انگیختن نفرت و تفرقه و تحریک مردم به جاری کردن خون همدیگر موفق نشود.
فتنه… که آن هم دور از احتمال نیست، اگر این ایران، یعنی چیزی که مبتنی بر تجربه، تاریخ، اندیشه، زبان، فرهنگ، سرزمین، خواست و دلبستگی بوده و اینهمه سال دوام آورده، متزلزل شود و آهسته آهسته، به یاری جهل و تعصب و زور، به یاری فقرو فساد وتحریک بدخواهان فرو ریزد، بخصوص با تَرک آن هنر انطباق و انعطاف پذیری همیشگی و تاریخی اش که رمز بقایش بوده…
و این زوالِ ایران هم رخ نمی دهد الا به دست تعصب و خود بینی، با تقسیم و تفکیک و تفرقه بین دوست و دشمن، شیعه و سنی، مسلمان و کافر، مومن و مرتد، ترک و فارس: سراشیبی کجراهه ای که برای همه تباهی خواهد آورد.
این سراشیبی کجراهه هم صفحه ای از همان اندیشه و تجربه رنگارنگ ایران بود – و هنوز هم هست.
Designed by Abol Bahadoriاین متن مصاحبه ایست از سال ٢٠١٢ که هرگز منتشر نشد. دوستی «هویت طلب» که این صحبت را کرد بعد از اتمام صحبت با سوالاتی جدید بازگشت که بیشتر حالت دعوا و تکذیب داشت اما خودش این سبک مصاحبه را «هارد تاک» بمعنای جدل جدی اما حرفه ای به سبک بی بی سی میشمرد. من فکر کنم هارد تاک بی بی سی شغل بسیار مشکلی است و از عهده هر تازه کار سیاست زده بر نمیاید. من به آن باصطلاح «سوال» های بگو مگوئی دور دوم جواب ندادم ولی خواستم خودم همین سوال و جواب های دور اول را جهت اطلاع دوستان در «چشم انداز»منتشر کنم
سوال – بعضی دوستان ایراد گرفته اند که چرا شما به کسانی که در راه احقاق حقوق اقلیت های ایران جد و جهد میکنند «قوم گرا» میگوئید؟بنظر آنها این تعبیر نوعی «بار منفی» دارد.
جواب – سوال من از این دوستان این است: اگر «قوم گرا» نگوئیم پس چه بگوئیم؟ تعبیری که ما در رسانه هااستفاده میکنیم باید به دور از هر نوع مُهر زنی و بار مثبت و یامنفی باشد. یک. دوم اینکه کسی که در ایران مثلا فقط از منافع کُرد ها دفاع میکند که «ملی گرا» و یا «ناسیونالیست» نیست. ملت بمفهوم معاصر و مدرن این کلمه یعنی جمع همه شهروندان یک کشور اعم از شمال و جنوب، شرق و غرب، فقیر و ثروتمند، خوب و بد، با سواد و بیسواد، ترک و فارس و کرد و بلوچ، سنی و شیعه و بهائی و بیدین، زن و مرد و کودک. ملی گرا کسی است که از منفعت همه آحاد ملت و شهروندان ایران دفاع میکند صرفنطر از قومیت و نژاد و مذهب و جنسیت و غیره.
بنا براین تعابیر «قوم گرا» و «ملی گرا» (و یا «ملت گرا») را باید از همدیگر تفکیک کرد. «قوم گرا» مترادف ethnic nationalist است که شاید بتوان «ملی گرای قومی» ( ویا «ناسیونالیست قومی») هم نامید. ترک زبان های آذربایجان که «ملت» جدائی از ایران نیستند. بنا بر این من ترجیح میدهم به هرکسی که فقط در راه یک گروه از ملت (مثلا آذربایجانی ها و یا کُرد ها) تلاش میکند قوم گرا و یا مثلا ناسیونالیست قومی بگویم. بعضی ها با نگرشی انتقادی به این نوع ناسیونالیسم قومی «میکرو ناسیونالیسم» هم میگویند.
اما دردوره معاصر، همانند تعابیر «ملت آمریکا» و یا «ملت هندوستان»، «ملت» به همه و کلّ شهروندان یک کشور میگوئیم. این را هم میگویند «ملت» و کسی که برای منافع همه این ملت صرفنظر از قومیت و زبان و مذهب تلاش میکند ملی گرا و یا ناسیونالیست است.
سوال – یعنی شما لغت ملت را بمعنی «مردم» بکار میبرید؟
جواب – «مردم» یکی از بیطرف ترین، زیباترین و فراگیرترین لغات فارسی است که من در این زمینه میشناسم. همه آحاد و شهروندان ایران البته «مردم ایران» هستند. اما هر گروه کوچک و بزرگ هم «مردم» است اما هنوز «ملت» نیست. ملت مجموعه همه و تمامی مردم یک کشور است که حافظه تاریخی مشترکی داشته باشند و «خود را همچون ملت حس کنند». ولی به هر حال بر خلاف «کشور» و «مردم» و «زبان» که تعابیری مشخص و «قابل تعریف» هستند، تعابیر ملت و وطن مجرد اند و مربوط به احساس و قبول هرکس میشوند و بنده و یا شما تعابیری مانند ملت و وطن را هر طور هم که تعریف کنیم در این کار زور و اصرار ممکن نیست و جواب نمیدهد.
.
اما بنظرم برای کسانی که فقط در راه منافع یک گروه مشخص مثلا ترک زبان های آذربایجان و یابلوچی زبانان ایران تلاش میکنند صرفا «ملی گرا» و یا «ناسیونالیست» نمیشود گفت چونکه گروه های اتنیکی هرکدام به تنهائی «ملت» نیستند و یا هنوز «ملت» نشده اند و خیلی ها ملت های جداگانه هم نخواهند شد چونکه وضع کلی دنیا صرفنظر از نمونه هائی نظیردارفور وچک – اسلوواکی ظاهرا بیشتر بسوی آمیزش قومی و ملی حرکت میکند و نه جدائی وشاید هم این جدائی را اصلا نمیخواهند و یا فکر میکنند که برایشان صرف نمیکند.
سوال – من باشم میگویم «هویت طلب». این لغت که رایج هم شده است…
جواب – این البته سوال نشد! اما میدانم، بعضی دوستان پیشنهاد کرده اند به قومگرایان «هویت طلب» بگوئیم. «هویت طلب» و یا «فعال مدنی» نام های مثبت و قشنگی هستند. البته کسی که میخواهد زبان مادری اش را تقویت کند و رواج ببخشد، کسی که خواهان تحصیل و تدریس زبان مادری و ترویج فرهنگ قومی خودش است و یا کسی که میخواهد آزادانه و بدون حس حق کشی و نابرابری دین و مذهب خود را حتی اگر اسلام و شیعه نباشد، با احترام به حقوق دیگران در حریم شخصی و حتی اجتماع رعایت نماید، هویت طلب و یا فعال مدنی است. یعنی میخواهد هویت قومی و یا دینی و زبانی او که بنظر او محدود و ممنوع شده رواج پیدا کند. درست. اما آیا کسی را که مثلا میخواهد کُردستان از ایران جدا بشود هم میتوان فقط «هویت طلب» و یا «فعال مدنی» خواند؟ وقتی کسی تجزیه استان، شهر و یا منطقه خود از ایران را میخواهد چه بدی دارد که «تجزیه طلب» و یا «جدائی خواه» خوانده شود؟ نمونه دیگر: کسی که در بلوچستان بمب میاندازد و آدم میکشد هم «هویت طلب» و یا «فعال مدنی» است؟ آن وقت هم هویت طلب های واقعی ناراحت میشوند که رسانه ها آنها را با تروریست ها در یک کفه میگذارند. بنظرم اطلاق «هویت طلب» و یا «فعال مدنی» به همه درست نیست.
سوال – برگردیم به تعبیر ملت. چرا بنده نتوانم «ملت کرد» و یا «ملت آذربایجان» بگویم؟
جواب – من در باره ایران صحبت میکنم، در ایران، ما ملت ترک و فارس و کرد نداریم، یک ملت ایران داریم. در ترکیه و افعانستان هم ده ملت نداریم، یک ملت داریم. مشکل زمانیست که شما یک ملت ایران و یا ترکیه و افغانستان را تکه پاره میکنید و هر کدام را به یک موزائیک مرکب از ده ها گروه قومی تقسیم میکنید و به هر کدام هم نام «ملت» میگذارید! این هم غلط است و هم، خودتان بخواهید و نخواهید، سرآغاز یک فاجعه خونین برای همه اجزای این طایفهٔ تکه پاره و متخاصم. غلط است بخاطر اینکه در دنیای مدرن امروز «ملت» عبارت از شهروندان است و نه وابستگان یک قوم و مذهب و زبان. فاجعه است چونکه شما با این کار این اجزاء را دشمن همدیگر میکنید و بنای این خانواده را بر نزاع و نه همزیستی میگذارید. عین همین مدعا در مورد همسایه های ما هم صادق است. تعبیر «ملت ترکیه» و یا «ملت ترک» برای ترکیه هم درست است، برای افغانستان و غیره هم درست است. در ترکیه هم ده تا ملت نیست، یک ملت است مگر اینکه این ملت تجزیه و به چند دسته و ملت تقسیم شود که امیدوارم نشود چونکه نه بنفع ترک هاست و نه بنفع کرد ها.
حالا مُد شده که هر ده بیست هزار نفر یک پرچم درست میکنند و یک منطقه را «مال» پدرى شان اعلان میکنند و میخواهند مستقل شوند. یک نقشه را هم از جائی پیدا میکنند و دستکاری اش میکنند تا مثلا تاریخی هم برای این «استقلال» خودشان پیداکنند. فکر هم میکنند این جزو «حقوق بشری»شان است. بعضی ها سعی میکنند تعاریف باب طبع خودشان را از مفاهیم مجرّدی مانند ملت و یا میهن بدهند که جالب است. از تعاریف آلمانی و فرانسوی و کانادائی «ملت» و غیره بحث میشود. اینها بحث های جالب دانشگاهی هستند. اما در نهایت این تعابیر مثل تعبیر هائی نظیر کشور و یا زبان مشخص نیستند و هر کس میتواند مفهوم این تعابیر را به طرفی که علاقه دارد بکشد. ثانیا اینکه احساس هر شخص نسبت به مفاهیم «ملت» و یا «میهن» ممکن است فرق کند و حتی ممکن است این احساس در درون هر شخص و یا در ذهن هر گروه اجتماعی در طول تاریخ دچار تغییر و تحول شود. تا صد سال پیش «ملت» به اتباع یک گروه دینی گفته میشد مانند «ملت مسلمان» و یا «ملت یهود.»
ممکن است ما تا ۵۰۰ و یا حتی ۱۰۰ سال پیش بخودمان «ملت» و یا به یک تکه سرزمین «میهن» نمیگفتیم ولی بخاطر یک رشته رویدادها و حتی نقش بعضی شخصیت ها بتدریج شروع به استفاده ازاین مفاهیم کنیم. در عین حال ممکن است شما به گروهی از مردم «ملت» بگوئید و یک قطعه زمین را بعنوان «وطن» بپرستید و بنده از چنین احساسی کاملا بدور باشم و یا شما امروز گروه معینی از مردم را «ملت» خود بنامید و بعد از مدتی گروه دیگری را. نظر به اینکه اینجا مسئله بر سر برداشت و احساس فردی است و این چیزی هم نسبی و هم متغیر است، این احساس و برداشت عموما درست و غلط و یا خوب و بد ندارد، در این مورد عینا مانند رنگ و سلیقه، بحث هم نمیتوان کرد و هر کس با ید در این برداشت و احساسش آزاد باشد که خود را وابسته به کدام ملت و میهن میداند.
سوال – این ناسیونالیسم ایرانی که میگوئید همان پان ایرانیسم آریائی نیست؟
جواب – ما یک ناسیونالیسم و یا ملی گرائی ایرانی داریمِ که تمام و تمامیت ایران را در نظر دارد و این فقط محدود به فارس ها (به معنای فارسی زبان ها) نیست. یکی هم آریا پرستی است که میل به نژاد پرستی دارد و موضوعی جداست و مثلا میخواهد همه خود را از نظر قومیت و «نژاد» و «خون» و غیره «آریائی» بدانند و همه زبان مادری شان را به فارسی تبدیل کنند. این بنظر من نژاد پرستی است. اما ملی گرائی ایرانی نژادپرستی نیست چون معیارش قومیت و خون و نژاد نیست، تمام ملت ایران است صرفنظر از قومیت و نژاد و مذهب و زبان.
ایران هر بدی که داشته و دارد نژاد پرست نبوده و نیست. هیچ کشور خاور میانه نژاد پرست نبوده. اشخاص و گروه های علیحده شاید تمایلات نژاد پرستی نشان داده اند. اما هیچ حکومتی نه در ایران و نه در ترکیه یا افغانستان نژاد پرست نبوده. نژادپرست بودن نظام اجتماعی و سیاسی چیز دیگری است مانند آپارتید در آفریقای جنوبی سابق که خدا را شکر ما ها حد اقل این را در ایران ندیده ایم.
در تاریخ ۵۰۰ سال اخیر، بیشتر از همه، ملی گرائی ایرانی داشتیم اما در قرن بیستم (نه قبل از آن) تا حدی نژاد پرستی آریائی هم بود بخصوص در پایان مشروطه و زمان رضاشاه که اتفاقا متفکرین اصلی اش آذربایجانی بودند. اساس آن نوشته ها و برخوردها غلُو در نقش و اهمیت «آریائی» ها و تحقیر اقوام و تبار های دیگر مانند اعراب و ترک ها و تبعیض شدید نسبت به زبان و فرهنگ آنان بود. ولی بنظر بعضی ها آن جریان ظاهرا بیشتر برای حفظ و تحکیم وحدت ملی در مقابل بیگانگان بود، بخصوص در شرایط جنگ حهانی اول و تاسیس یک حکومت ملی (یعنی ایرانی) و با آن نگرانی بوجود آمده بود که این کشور نو پا متلاشی نشودو بخاطر همین افراط گری هائی هم داشت مانند همان پان ترکیسم ترکیه در زمان مبارزه ملی تحت رهبری آتاترک که حتی شدید تر از آریاگرائی دوره رضا شاه بود اما بعد ها هر دوی این جریان ها هم در ایران و هم در ترکیه تعدیل یافت.
سوال – ملی گرائی ایرانی؟ این همان آریا گرائی نیست؟
جواب – این سوال بنظرم تکراری است. ملی گرای واقعی ایرانی امروزه باید از منافع همه کشور و ملت و از جمله زبان و مذهب و فرهنگ همه اقوام و گروه های اجتماعی ملت ایران دفاع کند و خود را به زبان و فرهنگ فارسی و یا اسلام و تشیع محدود نکند. چطور میتوان نسبت به حقوق محلی، قومی و یا زبانی آذربایجانی ها و یا کُرد ها و یا آزادی دینی بهائی ها و مسیحی ها بی تفاوت بود اما خود را «ملی گرا» نامید؟ در عین حال چطور میتوان «ملی گرا» بود ولی فقط در غم حقوق و مسائل مشکلات یک گروه خاص، مثلا آذربایجانی ها و یا بهائی ها بود و به مسائل و مشکلات و نابرابری های دیگر فکر نکرد؟
بنظر من ملی گرائی ایرانی بمعنای «دلبستگی به میهن مشترک ایران» جنبه غالب بین اکثریت بزرگ ایرانیان واز جمله آذربایجانیان است و این فقط در تاریخ گذشته اینطور نبود. بگذریم از شاه اسماعیل صفوی که بانی ایران معاصر بود . اما ازعباس میرزا ولیعهد قاجار و دکتر مصدق که نوه و یا درست ترش نتیجه او بود و ستار خان و خیابانی تا آیت الله شریعتمداری و مهندس بازرگان و صمد بهرنگی و غلامحسین ساعدی همه میهن پرست ایرانی بودند نه «پان ایرانیست» و یا «قوم گرای فارسی» که این تعبیر آخرکه برخی بکار میبرند اصلا معنائی هم نمیدهد. اما در نهایت موضوع تعلق به ملت و میهن یک موضع فکری و اجتماعی است. یک احساس است و یا طوری که بعضی ها میگویند نوعی «اندیشه» و در این موضع و یا اندیشه زور و اجبار ممکن نیست. نمیشود به دستور دولت و یا حکم قانون شما خودتان را جزئی از فلان ملت و یا بهمان مذهب حس کنید. البته هر کس بنظرم باید در این قبیل احساسات و حس هویت قومی، ملی و یا مذهبی خود آزاد باشد. اما طبیعتا هیچ دولتی هم نمیتواند با بهانه «آزادی» نسبت به دهشت افکنی و خرابکاری تحت هر عنوانی هم که باشد به دیده اغماض بنگرد.
سوال- هدف شما از انتشار سایت «چشم انداز» و مقاله هائی که مینویسید چیست؟
جواب – بنده از همان دوره دبیرستان فردوسی تبریز اهل روزنامه در آوردن و مقاله نوشتن بودم. و اما در این چند سال اخیر تا جائی که توانسته ام سعی کرده ام بگویم که «نژاد» و قومیت ما آذربایجانی ها و فارسی زبان ها و اکثر ایرانیان دیگرمخلوط است و بخصوص در این هزار سال گذشته تقریبا همه با همه (بخصوص ما آذربایجانیان با فارسی زبانها و دیگران) آمیزش یافته ایم و ما آذربایجانی ها از نظر قومیت و نژاد فرقی ماهوی با فارس ها نداریم. وجه تمایز ما در زبان است و نه در نژاد. البته گروه هائی از مردم ایران هم هستند که مشخصات «بیولوژیک» آنها (یعنی ظاهرشان، قد و قواره و رنگ پوست و چشم و مویشان) با مردم مثلا فلان منطقه ایران تا حدی فرق میکند. سوال من اما همیشه این بوده است که اگر آحاد و شهروندان این ملت از نظر ظاهر و شکل و شمایل از همدیگر فرق کنند، حتی اگر به اصطلاح «نژاد» یک عده از اکثریت متمایز باشد چه فرقی میکند؟ در برزیل و استرالیا و آمریکا و کانادا مگر حقوق شهروندی شما فرق میکند اگر رنگ پوستتان سیاه و یا چشمانتان باریک باشد؟ هنر و برتری واقعی یک ملت و دولت و کشور فقط در تاریخ و فرهنگ کهن و زبان مشترک زیبا و یا فرش های نفیس وثروت ناشی از نفتش نیست، در برابری، عدالت، قانون مداری و رفاه و آزادی همراه با احترام متقابل همه به همه و جامعه به هر فرد و شهروند است که برای همه شهروندان آن ملت و کشور تامین میشود.
عباس جوادی – چند سال پیش وقتی آقای محموداحمدی نژاد هنوز رئیس جمهوری ایران بود ضمن یک سخنرانی در استان گلستان گفت: «هرگز ملت ایران قومیت ایرانی را بر اسلامیت خود ترجیح نداده است.»
البته از نظر تعابیر درست تر است نه از «قومیت ایرانی» بمعنی این یا آن تبار و مذهب و زبان، بلکه از «ملیت ایرانی» بمعنی عضویت در یک ملت یک کشور واحد با دولت، سرزمین، فرهنگ و تاریخ و حافظه تاریخی مشترک صحبت کرد که شامل همه اجزاء كليت مردم ايران است صرفنظر از اینکه دین، مذهب، رنگ پوست، تبار و اصليت، زبان و یا جنسیت این اجزاء ملت از چه قرار است. بعضی ها این «هویت ایرانی بودن» را «ایرانیت» هم می نامند.
وراى اين حاشيه، اینکه آقای احمدی نژاد در مورد اولویت «اسلامیت» بر «قومیت ایرانی» از نقطه نظر تاریخی حق بجانب است یا نه بحث دیگری است. اما به نظر من، کلا این، بحثی بسیار مهم، جالب و برای اوضاع کنونی آموزنده است. البته این بحث، کار فیس بوک و شعار دادن نیست که با کامنت نوشتن، آن هم از طرف کسانی که از تاریخ خبر ندارند بتواند حل و فصل شود. تاریخ دانان ما این موضوع را باید بصورتی همه جانبه و مردم فهم بشکافند و به مردم توضیح دهند.
آنچه که در نگاه اول به نظر بنده میرسد اینست که ما تقریبا صد سال بعد از اسلام در نمونه ابومسلم خراسانی و همسوئی با بنی عباس در مقابل بنی امیه، «مدل» کوششی صمیمانه برای تلفیق اسلام با هویت و ملیت ایرانی را می بینیم. مدت کوتاهی بعد از ابومسلم، بابک خرمدین شاید مهم ترین و آخرین کوشش ترجیح ملیت ایرانی بر اسلامیت بود که شکست خورد. بعد از آن ایرانیان دیگر راه تقابل قومیت (و یا ملیت) و اسلامیت را در پیش نگرفتند. بر عکس، شاید قیام ناموفق بابک درسی بود که بعد از آن ایرانیان همیشه (و با موفقیت) کوشش کردند این دو یعنی اسلامیت و ملیت را با همدیگر تلفیق دهند.
دوران صفوی (حدودا ۵۰۰ سال پیش) و شکل گیری هویت و دولت – ملت ایرانی و شیعه در مقابل عثمانیِ سنَی نقطه اوج تلفیق دین و دولت، یعنی اسلامیت شیعه و ملیت ایرانی بود. بعد از صفویان هم هیچ سلسله ایرانی حکومت و ملیت را در تقابل و تعارض با اسلامیت نگذاشت چونکه احتمالا، آن طور که در زمان پهلوی هم دیدیم. حتی اگر هم حاکمین تعصب چندانی در اسلامیت سنتی نداشتند، اما رویاروئی با دین و باور های مردم و در نتیجه روحانیون را ریسک بزرگی برای حاکمیت خود ارزیابی میکردند.
دوران جمهوری اسلامی اما در عین کوشش برای ادامه تلفیق اسلامیت و ملیت ایرانی ، از نظر تمایلات عقیدتی و فلسفی و مهم تر از آن طرز کشورداری و سیاست های روزمره به ترجیح اسلامیت بر قومیت میل کرد و در این رهگذر حتی خطر و ریسک رویاروئی با بخش های مهمی از مردم را هم به جان خرید. این که این سیاست را تا کی و تا کدام درجه میتوان ادامه داد معلوم نیست اما ظاهرا شکی نیست که مردم که قاطبه آنان محافظه کار و مومن هستند نمیخواهند شاهد تعارض و تقابل بین ملیت و دین خود شوند.
بررسی موضوع «ایرانیت»، ملیت و هویت ایرانی و یا شهروندی ایران از نقطه نظر مذهب و بطور مشخص تشیع هم برای ما ایرانی ها مهم است.
تشیع احتمالا هنوز در قرن بیست و یکم هم قوی ترین عنصری است که ترک و فارس و کرمانی و همدانی را متحد میکند. بدین ترتیب تشیع از زمان شاه اسماعیل صفوی به این سو که مذهب رسمی ایران اعلام شد، یک عامل مهم «ایرانیت» بوده و هنوز هم هست. مشکل در اینجاست که در این رهگذر، غیر شیعه اعم از سنّی و غیر مسلمان به حاشیه انداخته میشوند و این، بخصوص در شرایط تقویت حس و طلب های برابری حقوق همه شهروندان که از قرن بیستم در خاور میانه شاهدش بوده ایم، میتواند منبع خطری جدی برای اتحاد و تمامیت ارضی کشور باشد.
مثلا در کشاکش شاه اسماعیل و سلطان سلیم و کلا عثمانی و صفوی مذهب نقشی اساسی داشته است. اما بنظرم در ۲۰۰-۳۰۰ سال اخیر فقط این عنصر تشیع نبود که ایرانیت را حفظ و تقویت کرده است. تاریخ مشترک، زبان و فرهنگ و آداب و رسوم و غیره هم نقشی مهم داشته و دارند.
در دوره های مختلف تاریخی، ده ها عامل از نظام سیاسی و خاطره تاریخی گرفته تا زبان و ادبیات مشترک، رسانه ها، دستگاه مرکزی آموزش و پرورش و حتی غذاهای ملی، هر کدام به نسبتی و تا درجه ای، هویت ملی یک ملت را معین میکند. اما این عامل ها و آن احساس هویت ملی و تمایز «ما» و «آنها» خود چیزی در حال تحول و تغییر است. در میان اکثریت بزرگ ایرانیان، حدود ۵۰۰ سال است که تعلق به مذهب شیعه اسلام یکی از عوامل اساسی و اصلی هویت و ملیت ایرانی است. اما در تاریخ ایران هر چه تاکید دولت ها و نظام های سیاسی بر مذهب شیعه بیشتر شده، اکثریت شیعه را احتمالا بهمدیگر نزدیک تر نموده اما بخش های غیر شیعه جامعه را از آن احساس مشترک و هویت و قومیت ایرانی جدا تر و نسبت به آن سرد ترکرده است.
شاید بیان این تشخیص تاریخی تا حدی تکراری شده، اما به هر حال بخاطر تکرارش بی اعتبار نشده و خیلی ها هم اصلا آن را نمیدانند: ۵۰۰ سال پیش وقتی شاه اسماعیل صفوی بر سر کار آمد، یک اتفاق تاریخی برای سرنوشت ایران رخ داد که نقطه عطف در تاریخ ایران شد. وقتی صفوی آمد، تقریبا ۸۵۰ سال از ظهور اسلام در شبه جزیره عربستان و توسعه آن از جمله به ایران، فراز و فرود امپراتوری های بنی امیه و سپس بنی عباس که ایران کنونی هم جزو آن بود، زوال حکمرانی و کنترل خلفای شام و سپس بغداد، خیزش سلسله های محلی منطقه ای مانند سامانیان، کوچ انبوه قبایل ترک از شرق به غرب و بالاخره حمله مغول و حاکمیت و در نهایت زوال آنها گذشته بود. برآمدن صفویان در ایران این سرزمین را بعد از آن همه توفان های ۸۵۰ ساله به صورت دولت- ملت در آورد که در مقابل دیگر کشور های همسایه و منطقه از جمله ترکیه عثمانی دوباره صاحب هویت و شخصیت خود شد. شاید مهمترین کارصفوی، دادن انسجام و هویت به مفهومی از «ایران» بود که از سقوط ساسانی به این سو، برای صد ها سال از بین رفته و یا بی اهمیت شده بود.
شاه اسماعیل و دیگر شاهان صفوی با گسترش و حفظ دولت صفوی، هم از نظر سرزمین و حیطه حاکمیت و روحیه وابستگی اتباع این سرزمین به یک مرز و بوم «ملیت ایرانی» را احیاء و تقویت کردند و هم برای این کار فقط به فتح سرزمین و حکمرانی بر آن بسنده ننمودند. تند روی ها و خشونت های بی شماری به وقوع پیوست، اما با تبدیل تشیع به مذهب رسمی ایران هویت و ملیت ایرانی به غیر از سرزمین، صاحب ایدئولوژی و شخصیتی هم شد که ایران و ایرانی بتواند از آن پس خود را از محیط و همسایگان خود علی الخصوص عثمانیان و اوزبکان سنَی در غرب و شرق متمایز و جدا کند. با این ترتیب بیرقی که قیزیلباشان صفوی وعساکر عثمانی زیر آن برضد همدیگر می جنگیدند اگر چه فقط رنگ شیعه و سنی نداشت اما به هر حال، پیوسته و از هر دو طرف تابشی شدیدا مذهبی هم داشت.
صفوی در عین تبدیل شیعه به مذهب رسمی دولت، نظامی شرعی مبتنی بر شیعه اثناء عشری هم در ایران برقرار کرد. زمانی که در استانبول سلاطین عثمانی حاکم بلا منازع امپراتوری خود و مدعی خلافت جهان اسلام بودند، پادشاهان صفوی هم در عین سلطنت و حاکمیت بر ایران شیعه، ادعای نمایندگی امام دوازدهم را هم داشتند و با این ترتیب به حاکمیت مطلق خود رنگی شدیدا مذهبی هم میدادند. پادشاهان و سلسله هائی که بعد از صفویه در ایران بر سر کار آمدند، به غیر از یکی دو مورد کوتاه مدت، همه شیعه مذهب بودند و اگر هم به حدت و شدت صفوی ها دین و مذهب را وسیله حکومت نکردند، اما به هر حال به مقام و منزلت تشیع و روحانیون شیعه و نفوذ آنان در جامعه خللی وارد نکردند. حتی در زمان پهلوی و برقراری نظامی مرکزی با آموزش و پرورش و دستگاه قضائی دنیوی، هر دو پادشاه پهلوی و بخصوص محمد رضا شاه کوشش داشتند که تناقض و ضدیتی بین حاکمیت و مذهب و روحانیون شیعه به وجود نیاید.
برقراری جمهوری اسلامی نوعی احیای حاکمیت مطلق شیعه – بنیاد دوران صفوی با رنگی گرفته از قرن بیستم بود.
در ایران قرن بیست و یکم تقریبا ۹۰ در صد جمعیت شیعه مذهب و اکثریت بزرگ آنان محافظه کار ومذهبی است اگرچه لزوما با اندیشه ها و سیاست های جمهوری اسلامی همراه نیست. این عامل ورای خواست حکومت و یا مخالفین همچنان و مانند ۵۰۰ سال گذشته احتمالا باعث نزدیکی و انسجام ملی اکثریت شیعه ایران و ایرانیان میشود. اما تاکید جمهوری اسلامی بر اولویت و مطلقیت تشیع در کشورداری ایران در عین حال انسجام و همبستگی اقلیت غیر شیعه جمعیت را خدشه دار کرده احساس همگانی ملیت و یا شهروندی ایرانی ورای دین و مذهب و تبار و زبان را تضعیف میکند.
یادواره تزاریچه یکاترین (کاترین) دوم در سن پترزبورگ
عباس جوادی – آيا در تاريخ «ديكتاتور هاى خيرخواه» وجود دارند؟ البته وجود دارند. مقاله ای متعلق به دو سال پیش مجله «اشپيگل» آلمان به دستم افتاد که تحلیلی بود درباره نقش و تاثير ناپلئون در تاريخ اروپا. این تحلیل اگرچه چيز فوق العاده جديدى نداشت اما جالب بود و مهم است که هر از گاهی این قبیل اطلاعات عمومی خودمان را تازه کنیم و به فراموشی نسپاریم. تیتر و تعبیر «دیکتاتور» متعلق به «اشپیگل» است و اگر چه من شخصا شک دارم که مثلا چقدر میتوان ناپلئون بناپارت و یا کورش بزرگ را با تعبیر مدرن و قرن بیستمی «دیکتاتور» تعریف کرد، اما نطفه و نیت تعبیر «دیکتاتور های خیرخواه» بنظرم درست است. میتوانید بگوئید رهبران مقتدر، خودرای، یکه تاز، ولی به هر حال اینها رهبرانی بودند که هم واقعا «رهبر» بودند یعنی ملت و کشور خود را با نگرشی دوربینانه به جلو هدایت نموده و آن را نسبت به قبل قدرتمند تر و با نفوذ تر کرده اند و هم در این رهگذر از تندروی هائی از قبیل آنچه که تاریخ در مورد چنگیز مغول و تیمور لنگ و یا هیتلر و استالین دیده است دوری کرده و حدالامکان راه تسامح و تعامل با ملت خود و ملل دیگر را انتخاب کرده اند اگرچه در اعمال و اجرای نقش رهبری خود راه آمرانه و خود رای منشانه ای را در پیش گرفته اند.
تحلیل «اشپیگل» در باره ناپلئون بود. بعد از گذشت حدود دويست سال، اين «ديكتاتور» تاريخ فرانسه هنوز يكى از مباحثه انگيز ترين شخصيت هاى اروپاست: هم بسيارى از قانون هاى مدنى اروپاى كنونى مانند قانون طلاق و مديريت اثر ناپلئون است و هم جنگ هاى مدرن و خانمانسوز.
دو نمونه ديگر غربی برای «ديكتاتورهاى خيرخواه» تزار پتر كبير («پيوتر ديوانه») از قرن هفدهم و ملكه (تزاريچه) كاترين دوم (يكاترينای كبير) از قرن هجدهم روسيه است كه مدرنيزاسيون و ادغام جامعه و فرهنگ روسيه با اروپاى مدرن به جد و جهد اروپا – محور اين دو حاكم قدر قدرت روس مربوط ميشود.
در شرق مسلمان، حد اقل تا قرن بیستم، شاید دو چهره شاخص از این نوع رهبران قدَر قدرت و خیرخواه ملت و مملکتشان بچشم میخورند: کورش دوم هخامنشی، امپراتور ایران 600-530 قبل از میلاد و سلطان محمد فاتح، سلطان عثمانی و فاتح قسطنطنیه (استانبول بعدی، حدود هزار سال بعد از کورش) و فرمانروای کل بیزانس و یا روم شرقی سابق. آنها مهاتما گاندی و یا نلسون ماندلا نبودند. اما کورش ایران را به گسترده ترین امپراتوری جهان تبدیل کرد. ثروت اقصی نقاط جهان در ایران هخامنشی جمع می شد. راه ها و نظام نقلیات هخامنشی در آناتولی و شام تا بیش از هزار سال بعد از کورش هنوز مورد استفاده بود. کورش، با وجود مشت آهنین و نیروی قدرتمند نظامی اش، یهودیان را که به بابل تبعید شده بودند به سرزمینشان بازگردانید و به آنها در بازسازی اورشلیم، بیت المقدس، مساعدت نمود و همین کار را در مورد دیگر ملل نیز انجام داد و با آنها مجموعا با تسامح و تعامل رفتار نمود. سلطان محمد فاتح به امپراتوری مسیحی بیزانس، این ادامه دهنده امپراتوری روم، که بیش از 1100 سال پا برجا بود پایان داد و امپراتوری اسلامى عثمانی را تا ابعاد نوینی گسترش داد که 600 سال دوام آورد. با این وجود، سلطان محمد فاتح برخلاف بعضی از سلاطین دیگر، نسبت به اقوام و ادیان دیگر با تعامل و تسامح رفتار میکرد و حتی خود زبان یونانی را بخوبی میدانست و کلاسیک های غربی را میخواند.
در قرن بیستم هم اقلا در منطقه خودمان دو چهره در این زمینه نظررس است: رضاشاه پهلوی و مصطفی کمال آتاترک. آنها، هر کدام به طریقی، راهگشای دولت-ملت های نوین ایران و ترکیه شدند. در این باره استاد تورج اتابکی در کتاب مفصلی تحقیقی فوق العاده رهنما و پر اهمیت کرده است.
کسانی که به این قبیل رهبران با عینک قرن بیستم و بیست و یکم و با معیار های اتحادیه اروپا و منشور سازمان ملل متحد نگاه می کنند و در عالم خود آنها را “متهم به ديكتاتورى و فاشيزم و نژاد پرستى” مي نمايند، به گفته ایلبر اورتایلی، مورخ معروف ترکیه، از دنیا و تاریخ خبر ندارند، فقط شعار میدهند و حرف نسنجیده می زنند.
هانا سعیدی خواهر زاده جعفر پناهی به هنگام دریافت خرس طلایی جشنواره برلین.
وقتی آقای جعفر پناهی با فیلم «تاکسی» خود جایزه «خرس طلائی» فستیوال فیلم «برلیناله» در برلین را بُرد، دوستی از باکو تلفن کرد که میخواست مطلبی در این مورد بنویسد:
-عباس معلم، جعفر پناهی آذربایجانی است؟
من راستش کمی جا خوردم. طبیعتا این خبر خوب جایزه «خرس طلائی» را من هم خوانده بودم و میدانستم. همه در باره این خبر صحبت میکردند و مخصوصا ما ایرانی ها خیلی خوشحال بودیم و هنوز هم هستیم.
اما آیا جعفر پناهی بچه آذربایجان است؟
جواب سوال را نمیدانستم. اما هیچ این سوال را از خودم نکرده بودم هم. کنجکاو هم نبودم بدانم آذربایجانی است یا اصفهانی ویا کرمانی. گفتم صبر کن بروم بگردم. رفتم گوگل و نوشتم جعفر پناهی. آمد که متولد میانه است. خوب، پس آذربایجانی هستند. همه این را نوشته بودند – اکثرا بدون تفسیر، فقط بعنوان معلومات در باره ایشان. یکی دو وبلاگ هم مصرانه مینوشتند که آقای پناهی آذربایجانی و ترک زبان هستند.
آمدم گفتم که بله، تا جائیکه بنده چک کردم آذربایجانی هستند.
– یعنی «آذربایجانی» (منظورش ترکی آذری بود) هم خوب حرف میزنند؟
– والله من نمیدانم. چه اهمیتی دارد؟ خوب، ایشان ایرانی هستند. و متولد میانه هم هستند یعنی آذربایجانی هم هستند. بعد به شوخی گفتم: نتیجه تست دی ان ای جعفر پناهی هم لازم است؟
—————————–
متوجهم که بعضی ها وقتی می بینند که آدم های موفق، هنرمند، دانشمند، مشهور و یا مجموعا «مشاهیر خوشنام» با خود آنها خویشاوند، هم قوم، هم زبان، هم مذهب و هم دین هستند، خوشحال میشوند و احساس غرور میکنند. این مثال ها حتی فقط محدود به جمهوری آذربایجان نیست.
من از بسیاری از دوستان ارمنی هم میدانم که در این مورد فوق العاده حساس هستند. میخواهند اکثر آدم های خوب و مثبت دنیا ارمنی باشند و یا از ارمنی ها دفاع کنند.
در ترکیه هم عموما همین طور است. وقتی با یک دوست ترک نشسته تلویزیون تماشا میکنی و کسی از خودشان یعنی از مردم خود ترکیه میاید و صحبتی میکند، خیلی از این دوستان من برمیگردند و میگویند:
– میدانی، طرف ارمنی هست ها…
– خوب، مگر ترک، یعنی اهل ترکیه نیست؟
– آره، ولی اصلش ارمنی هست.
در کشور های آسیای میانه هم همین طور است. برعکس این تمایل هم درست است. هر وقت کسی کار بدی، جنایتی فلانی انجام داده باشد بعضی از آن دوستان سعی میکنند اگر قومیت آن آدم ها با قومیت این دوستان یکی است یا سعی به تبرئه اش بکنند و یا بگویند اصلا از این قوم نیست.
– بعله، ولی مادرش تاجیک نبود…
– درست است، اما سال هاست خارج از اوزبکستان زندگی میکند…
——————————-
من از این مثال ها برای خودم نتیجه گیری هائی میکنم که شاید هم درست نباشد و احتیاج به پژوهش آمار و ارقام بیشتری داشته باشد.
مثلا اینکه بین کشور هائی که اقوام و زبان ها و مذاهب گوناگونی دارند ایران یکی از آنهاست که برای اکثریت مردمش «ایرانی» بودن اولویت دارد و نه کرد و ترک و فارس بودن.
بنظرم در دوره جمهوری اسلامی هم فرق چندانی بین ترک و فارس و کرد و غیره گذاشته نمیشود – به شرط آنکه شما هم مثل دیگران زبان و فرهنگ مشترک کشور را زبان و فرهنگ مشترک خودتان بشمارید. این در گذشته هم، در دوره پهلوی و قاجار و پیشتر هم همین طور بوده. اما فرق در این دوره 30 و چند ساله اخیر در مذهب است و اینکه هرکسی مسلمان و بخصوص شیعه نیست حقوق بمراتب کمتری نسبت به مسلمانان اهل تشیع دارد و وضع بعضی از آئین ها مانند بهائیان قابل تحمل نیست. اما حتی در این دوره هم موضوع اصلی بر سر قومیت نیست، بر سر دین و مذهب است. کسی نمیگوید چون تو ترک زبان و آذری و یا بلوچ و ترکمن هستی پس نمیتوانی فرمانده سپاه و وزیر فلان شوی.
این «شعور ملی» ایرانیت ورای قومیت و زبان حتما نتیجه تاریخ است. صرفنظر از دوره پیش ازاسلام و آمیزش اشکانی و پارس و ماد و بعد یونانی، اقلا از سلجوقیان به بعد هم همین طور بوده، از همان وقت ها که قبایل ترک زبان از آسیای میانه آمدند و خودشان حکومت کردند و کار اداره دولت و زبان و ادبیات و دین را به مردم بومی سپردند تا اینکه یکی دو سده دیگر خودشان هم بومی و ایرانی شدند، بی آنکه بین اقوام و مذاهب مختلف فرق چندانی بگذارند، بی آنکه فقط مثل خودشان ترک ها را سر هر مقام و منصب و کاری بگذارند، یعنی از همان دوره نظام الملک که بدون او احتمالا کار دولت سلجوقی پیش نمیرفت.
یادم هست حتی زمان صدام با دوستان کُرد عراق که صحبت میکردم تعجب میکردم که میگفتند کُرد ها را در ارتش عراق راه نمیدهند و نمیگذارند در مراتب نظامی بالا بروند.
آمریکا و استرالیا و کانادا را که اکثریت مردمشان به آنجا مهاجرت کرده اند میشود فهمید که زیاد اهل «اصلیت قومی» شهروندانشان نیستند و برعکس آن را دلیلی برای رنگارنگی و خوشی و جشن و پارتی و مثلا برگزاری اعیاد گروه های ملی و لذت بردن از غذاهای ملی آنها میکنند.
در کشور هائی هم که اکثریت بزرگ مردمش از فقط یک قوم هستند میشود فهمید که چرا به این موضوع اهمیتی نمیدهند.
اما ایران جزو آن دسته از کشور ها و ملت هائی است که هم رنگارنگی قومی و زبانی و مذهبی دارد و هم ایرانیت برای اکثریت بزرگ ملتش اولویت دارد.
هنوز دارد – و اجازه بدهید عرض کنم خدا را شکر که هنوز اینطور است. حداقل اینکه اکثریت مردم این طرز تفکر و احساس را دارند – اگر اشتباه نکنم.
شاید با این بلبشوی قومی و مذهبی که در منطقه راه افتاده بعضی ها هم دچار این قبیل وسوسه های قومی گرائی شده اند اما هنوز بنظرم برای خیلی ها، مثلا آذری ها و کرد های ایران اصلا مهم نیست که جعفر پناهی آذری است و یا استاد شجریان کُرد است یا نه.
البته هر فرد و خانواده و گروه اجتماعی از شنیدن اینکه فلان هنرمند و دانشمند و نویسنده از خانواده و محله و شهر و استان و قوم و گروه زبانی اوست خوشحال میشود – و این احساسی در اصل پاک و انسانی است. اما وقتی بعضی ها این احساس را آلوده به سیاست میکنند و بخصوص نسبت به افراد غیر از گروه های محدود خودشان تبلیغات سوء و دشمنانه را دامن میزنند، موضوع کاملا عوض میشود و بتدریج تبدیل به یک ماده منفجره میگردد.
کارمندان اداره گذرنامه قرقیزستان میگویند در 10 ماه اخیر 38000 نفر ازشهروندان این کشور تقاضانامه نوشته خواستار تغییر نام های رسمی شان شده اند تا این نام ها در نوشتن و خواندن به روسی نزدیک تر باشند. ظاهر این تغییرات جزئی است. یک مرد قرقیز آخر نام خانوادگی اش را از «-اوولو» (پسر فلانی) که بعد از انقراض اتحاد شوروی در این جمهوری نو استقلال رایج شده بود، به «اوف و یا «-یف» روسی عوض میکند. یک زن قرقیز هم مثلا از پسوند نام خانوادگی اش را از «-قیزی» قرقیزی به «-اووا»ی روسی تغییر میدهد.
هر سال همین طور است. تعداد کسانی که خواهان تغییر نامشان هستند از 36 هزار در سال گذشاه به 38 هزار در ده ماه سال جاری افزایش یافته است.
در آسیای میانه مردم به نام های روسی شده با پسوند -اوف و -اووا برمیگردند. ظاهرا دلیل اصلی این روند نه افزایش محبوبیت روسیه بلکه راحتی در زندگی روزمره مانند سهولت در سفر به روسیه، کسب اقامت و کار در آنجا و ادامه روابط اقتصادی دوره شوروی است.
اکثر کسانی که دست به تغییر نام خود زده اند گفته اند که علت اصلی این کار آسان تر کردن رفت و آمد به روسیه و گرفتن آسان ترمدارک و اجازه اقامت و کار در آنجاست.
تا سقوط اتحاد شوروی اتباع این کشور معمولا یک نام، یک نام پدری و یک نام خانوادگی داشتند مانند بوریس آنتونویچ مدودوف و یا حسن رمضانوویچ احمدوف (یعنی بوریس فرزند آنتون مدودوف، و یا حسن فرزند رمضان احمدوف). حتی برای آسان تر کردن تلفظ نام ها به روسی اصوات و حروف مخصوص مانند «اَ»، «غ» و یا «ح» (مثلا در تلفظ «احمد» که در روسی نیستند تبدیل به آواهای نزدیک روسی شده همچون «آخمِد» خوانده و حتی نوشته شدند.
این در مورد اکثریت بزرگ اتباع شوروی صدق میکرد. اما بعد از سقوط شوروی و استقلال پانزده جمهوری شوروی، موج ناسیونالیسم در این جمهوری ها و حتی در داخل هرکدام از این کشور های نواستقلال یعنی بین گروه های مختلف قومی آنها بالا گرفت. تحت تاثیر این موج سیاسی، بازگشت به نام های باصطلاح «ملی» و باستانی «مُد» شد. خیلی ها پسوند های -اوف و -اووا را رسما و یا اقلا در عمل از نام خانوادگی خود لغو کردند. از قرقیزستان و قزاقستان تا آذربایجان، «عالی آخمدوویچ خوسینوف» و «قالیما سولطانوونا علییوا» تبدیل به «عَلی حسین (و یا علی حسین اوغلی و یا حسین زاده)» و «حلیمه علی قیزی» شد. -ویچ و -اوونا (بمعنی پسر و یا دختر فلان کس) هم کاملا لغو گردید.
بنظر میرسد حالا بخصوص بعد از فروکش کردن انتظارات مردم از دوره استقلال و احتیاج همچنان زیاد این کشور ها به روابط اقتصادی و تجاری با روسیه و همچنین فعالیت های مشترک در حوزه های امنیت و انرژی و یا حتی کار در بازارها و کار های ساختمانی روسیه، اتباع این کشور ها به نام های قبلی با آهنگ و تلفظ روسی و پسوند های -اوف و اووا باز میگردند. بخصوص در شرایط شدت گرفتن افراط گری اسلامی و شهرت منفی که جریانات تروریستی مانند «داعش» و «حزب التحریر اوزبکستان» و گروه های اسلامی چچن چه در داخل شوروی سابق و چه خارج از آن بوجود آورده است، آنها نمیخواهند با نام های اسلامی و سنتی خود از مرز ها ی روسیه بگذرند و یا تقاضای اقامت و کار بدهند.
حتی انگیزه های عملی و کمتر سیاسی هم با عث این «مُد» جدید شده است. به گفته بعضی ازآنها «وقتی روس ها و دیگر مردم شوروی سابق نام شما را در گذرنامه تان همچون «علی تقی» با حروف و طرز تلفظ های ناآشنا میخوانند، اولا نمیدانند این را چطور تلفظ کند، ثانیا نمیفهمند کدامش نام و کدامش نام خانوادگی است و بالاخره مشکوک میشوند که نکند این هم از آن افراطگرایان اسلامی است…» (توضیحات بیشتر در این لینک به انگلیسی)
یک زمانی در تاجیکستان هم مردم نام های خودشان را که تقریبا همگی با پسوند های -اوف و -ویچ تمام میشدند عوض کردند. «احمدوف» شد «احمدی» و یا «احمد زاده». حتی خود رئیس جمهوری «امامعلی شریفوویچ رحمانوف» (یعنی اگر از روسی ترجمه کنیم: «امامعلی پسر شریف رحمان زاده») نامش را کرد: امامعلی رحمان (بدون -اوف و بدون «شریفوویچ»). وطبیعتا کارمندان دولت و اعضای پارلمان هم به تبعیت از رئیس جمهوری ناچاربه پیروی از او شدند.
اما حالا تمایل کلی در آسیای میانه ظاهرا عوض شده است. مثلا در قرقیزستان و تاجیکستان هر ماه تعداد بیشتری از مردم و بخصوص کارگرانی که در روسیه و یا در ارتباط با این کشور کار میکنند به دفاتر ثبت احوال مراجعه کرده میخواهند نام قبلی خود را باز پس بگیرند.
-اوف ها و -اووا ها در حال بازگشت هستند. این تمایل ظاهرا در دو و یا سه کشور تاجیکستان، قرقیزستان و اوزبکستان قوی تر از ترکمنستان، قزاقستان و آذربایجان است. احتمالا علت اصلی این فرق آن است که درجه نزدیکی و وابستگی اقتصادی شان به روسیه کمتر از سه کشور نخست است.
——————————–
این دو مقاله انگلیسی هم در این مورد است و نمونه های مشخص میدهد:
در روزنامه نگاری، آموزش و پرورش و همچنین تحقیقات امنیتی و پلیسی پنج سوال نقش اساسی دارند که چون در زبان انگلیسی با حرف دابلیو شروع میشوند بطور مختصر به آنها«پنج دابلیو» میگویند:
What? Who? When? Where? Why?
کی؟ کِی؟ کجا؟ چه؟ چرا؟ – که ما برای سهولت ترجمه به فارسی آنها را «سه کاف و دو چ» مینامیم. بعضی ها هم یک «چ» دیگر به این اضافه میکنند: چگونه؟
و يك سوال ديگر: آيا مطمئن هستيد كه خبرى كه ميدهيد حتما درست است؟ خودتان ديديد؟ آدمى كه به او اعتماد داريد اين را ديد؟ اگر نه، از كجا ميدانيد راوى خبر درست ميگويد؟ آيا كسان بيطرفى هستند كه وقوع اين خبر را تائيد كنند؟
اگر روايت، گزارش، خبر و یا استدلالی به این سوا لها جواب مشخص نداد در آنصورت به آن خبر و گزارش عیب میگیرند که کامل نیست. مثلا تصور کنید که یکی مینویسد فلان کس به قتل رسید بدون اینکه بگوید کجا، وقت این حادثه کی بود و یا چرا اتفاق افتاد و یا بدون اینکه حد اقل برای گمانه زنی های مختلف شرایط رخداد این حادثه و گذشته آن و یا حوادث مربوط و یا مشابه را خاطر نشان کند.
این طرز فکر در غرب گذشته ای کهن دارد و میگویند اصل این «پنج دابلیو» (و یا «سه کاف و دو چ») به خطیب معروف یونان قدیم هرماگور (هرماگوراس) از شهر تمنوس یونان قدیم (نزدیکی دولتشهر افس در ترکیه کنونی) برمیگردد که «هفت شرط» را برای تعریف یک موضوع معین کرده بود که بدون آن هرگونه خطابت و استدلال نا کامل جلوه میکرد:
Quis, quid, quando, ubi, cur, quem ad modum, quibus adminiculis
یعنی: کی؟ چه؟ کِی؟ کجا؟ چرا؟ چگونه؟ و: به کمک چه چیزی؟
هرماگور در قرن نخست میلادی در روم معلم خطابت بود و در این باره گویا آثار زیادی نوشته که اکثرا گم شده اند. همدوره او، سزار روم «چیچرو» هم گویا شرایط مشابهی برای یک سخنرانی، خطابت و استدلال گذاشته است. میگویند سزار چیچرو که خود لکنت زبان داشت بکمک معلمانی چون هرماگور سخنران برجسته ای شده است.
آیا ما امروزه بعد از گذشت دو هزار سال وقتی چیزی مینویسیم، گزارشی میدهیم و نطقی میکنیم به این اصول رعایت میکنیم؟
دو هزار سال قبلِ ایران، خاورمیانه، قفقاز و اسیای مرکزی را تجسم میکنم. 40-50 سال بعد از میلاد حضرت عیسی. دوران پیامبران… در شرق: وارثان هخامنشیان و اسکندر: ماد کوچک، آتورپاتن و ماد بزرگ، سلوکی ها و اشكانيان… امپراتوری های ایرانی- یونانی. از حاکمینی با نام های آتورپات، داریوش و وونن تا آرساسس و آرتابانوس.. و در غرب امپراتوری روم در حال قبول مسیحیت، دوره آمیزش فرهنگ یونان و روم که خود محصول فرهنگ ها و کشورداری حوزه دریای مدیترانه بود – از فنیقی تا مصر…
آیا مفهوم تقابل شرق و غرب آن وقت ایجاد شد؟ همان وقت که شرق و غرب نه فقط تقابل بلکه تداخل داشتند و روشن ترین شاخص این آمیزش ها هم در ماجرائی است که شاید نظامی بهتر از همه در «اسکندرنامه» اش سروده که در آن اسکندر مقدونی هم جزو پادشاهان ایران محسوب میشود؟
باید آثار فرهنگی، فلسفی و ادبی – علمی این «شرق» و «غرب» را پیش چشم خود آورد و آثار هنری معماری، مجسمه تراشی، در هر سو را – تا جائیکه چیزی از این آثار باقی مانده.
پس چطور شد که در طرز فکر، استدلال، خطابت و نوشتن خبر، تاریخ و ماوقع، آنها با وجود نشیب هایشان به «هفت شرط» هرماگور و «پنج دابلیو» ى معاصر غرب وفادار ماندند و ما با وجود فراز های گذرايمان كه مثلا در دوره خوارزم و مکتب رازی داشتيم، در جا زدیم و عاشق پایدار گزافه گوئی و مبالغه، افراط و تفریط، زنده باد و مرده باد شدیم و این باصطلاح «فرهنگ» را تا امروز ادامه دادیم؟
کی؟ کِی؟ کجا؟ چه؟ چرا؟
چرا هروقت چیزی میخوانیم، میشنویم و می بینیم از خودمان این سوال ها را نمیکنیم؟
چرا زود باوریم و هر چه بخوانیم و بشنویم نمیگوئیم کجا نوشته و یا گفته اند؟ کی گفته و یا نوشته؟ چه وقتی این ماجرا اتفاق افتاده؟ چگونه اتفاق افتاده و در چه شرایطی؟ افراد و منابع دیگر در این باره چه میگویند؟
آیا علت العلل همه چیز در آنست که رازی 800 سال بعد از هرماگور آمد؟
بسیاری شواهد و نمونه ها نشان میدهند که این تصور و احساس «عقب ماندگی جاودانی» دور از واقعیت است.
جواب دقیق را نمیدانیم. شاید هم جواب در آنست که حتی در یافتن این جواب هم ما هنوز بعد از گذشت 800 سال، زیاد هم بدنبال آن سوال های کی؟ کِی؟ کجا؟ چه؟ چرا؟ نیستیم.
مصاحبه با «رادیوی آزادی» (برنامه تاجیکی رادیو اروپای آزاد – رادیو آزادی) در باره روابط روسیه و ترکیه در رابطه با سفر رئیس جمهوری روسیه ولادیمیر پوتین به ترکیه و عامل نزدیکی منش و طرز حکومتداری رهبران این دوکشور : ولادیمیر پوتین و رجب طیب اردوغان.
هر دو رهبر در وضع مشابهی قرار دارند و به همدیگر نیازمندند. ترکیه در سیاست خارجی خود در منطقه نسبت به قبل منزوی تر شده و روسیه هم بخاط اشغال کریمه و ادامه بحران اوکرائین از سوی غرب به انزوا افتاده و از سوی دیگر هم بخاطر همین بحران و هم پائین رفتن قیمت نفت در بازارهای جهانی دچار سقوط ارزش روبل و بیکاری روز افزون گشته است. بعلاوه: هم پوتین و هم اردوغان هر چه با مشکلات بیشتر داخلی و سیاست خارجی روبرو میشوند لفاظی ضد غربی و شکستن همه کاسه – کوزه ها بر سر آمریکا و اروپا را تشدید میدهند. سبک حکومتداری آن ها هم به همدیگر مشابه است. هر دو افرادی هستند که خود را صاحب کشور هایشان حس میکنند و میخواهند در مورد هر موضوع هر گوشه کشورشان تصمیم گیرنده نهائی باشند. این در واقع نزدیکی دو رهبر یکه تاز، قدرتمند اما تنهاست.
مطبوعات وابسته به مخالفین حکومت آقای اردوغان رئیس جمهوری تررکیه و هم چنین بسیاری از رسانه های غربی و حتی ایرانی (!) با حرارت تمام این سخنان اخیر آقای اردوعان را با لحنی تنقیدی و تمسخر آمیز نقل میکنند که «زنان و مردان مساوی نیستند.»
میدانم آقای اردوغان بعضا بعضی حرف ها میزند که آدم هاج و واج میماند. بسیاری از حرف هایشان مباحثه آمیز است و اکثرا یک عده موافق و یک عده مخالف دارد. آن حرف بیموردشان در مورد کشف آمریکا 300 سال قبل از کریستف کلمب توسط یک مسلمان هم از آن قبیل حرف های بی اساس که به وجهه و وزن سیاسی رئیس جمهوری ترکیه ضرر زد و مایه استهزاء گشت. ولی باید حق را به حق دار سپرد. در مورد حقوق زن و مرد حرف (ویا حد اقل منظور) ایشان این نبود و نیست که زن ها حقوق کمتری از مردان دارند. کسانی که در باره این سخنان ایشان مینویسند اول بروند بخوانند. چنین چیزی نگفته است. میگوید زن و مرد از نظر فیزیولوژیک و جثه و بدن یکی نیستند. مرد ها از نظر قدرت بدن و جثه قوی ترند. زنان هر کاری را که مردان میکنند نمیتوانند از نظر قدرت و توان جسمی انجام دهند. زنان باردار میشوند و بچه میزایند و باید مدتی از فرزندان خانواده مراقبت کنند ولی مردان بار دار نمیشوند، بچه هم نمیزایند. اینجا صحبت از برابری مرد و زن مطرح نیست. این حرف های اردوغان را بنظرم باید منصفانه و در این چارچوب دید. این حرف ها یک عکس العمل به چیزی است که بنظر نه فقط اردوغان بلکه بسیاری ها افراط کاری و افراط اندیشی فمینیستی است که فکر میکنند مرد ها حتی باید درد زایمان را هم حس کنند تا برابری کامل حاصل شود. موضوع بر سر برابری حقوق در قانون و یا احترام به زنان و مردان در یک سطح نیست، بلکه در باره برابری باصطلاح کامل زن و مرد است که اصلا قبل از همه چیز از نظر فیزیولوژیک وجود ندارد و درست نیست. خود آقای اردوغان هم که روشن است که چقدر به همسرش امینه خانم دلبسته و طوری که میگویند وابسته است. حالا ایشان مثل اغلب اوقات رعایت اوضاع را نکرده و هرچه بفکرش رسیده را بدون آنکه به عواقب اش فکر کند و بدون آنکه سبک و سنگین کند که چطور بگوید و نظرش را بیان کند بزبان آورده و نتیجه اش هم همین شده و گرنه بنظر بنده انصافا منظورشان این نبوده که زنان باید از حقوق و یا احترام کمتری برخوردار باشند.
وبسایت مووهاب.کاممنبع اطلاعاتی جالبی برای کسانی است که به کشور های دیگر مهاجرت میکنند و یا اهل گردشگری هستند. این سایت اخیرا اینفوگرافیک جالبی در باره زبان دوم کشور ها و منطقه های مختلف دنیا منتشر کرده است که نشان میدهد در کجا زبان دوم اکثر مردم چیست.
مهمترین زبانهای دوم بین المللی به ترتیب انگلیسی، فرانسه، اسپانیولی، روسی و زبان های کرئول هستند (زبان های کرئول به آن زبان های مختلطی میگویند که تبدیل به زبان طبیعی مردم شده اند).
تعریف «زبان دوم» برای این نقشه ها نه زبان دوم رسمی و یا تحصیل، و نه زبانی خارجی، بلکه زبانی از خود همان کشور و منطقه است که اکثر مردم آن کشور و منطقه بعنوان زبان دوم در زندگی روزمره خود بکار می برند.
طبق این نقشه ها:
زبان دوم ایران ترکی آذری ،
زبان دوم ترکیه کُردی،
زبان دوم عراق کُردی،
زبان دوم جمهوری آذربایجان، ارمنستان، گرجستان، قزاقستان، تاجیکستان، اوزبکستان و ترکمنستان روسی،
زبان دوم قرقیزستان اوزبکی،
زبان دوم روسیه تاتاری،
زبان دوم مغولستان (زبانهای) ترکی،
زبان دوم ایالات متحده اسپانیولی،
زبان دوم کانادا فرانسه،
زبان دوم آلمان ترکی (ترکیه)
و زبان دوم استرالیا ماندارین (استاندارد چینی) است.
قایرات (غیرت) ذاکریانوف: راپسودی ترکی – زیر لانه گرگ. برای ورق زدن کتاب کلیک کنید
من قبلا گفته بودم این کسانیکه مدعی میشوند سومر ها و ماد ها وایلامی ها ترک بودند و یا زبانشان چیزی شبیه ترکی بود آبروی ترک ها و ترک زبان ها را می برند – بعضی ها از این حرف دلخور شده بودند. حالا ببینید چطور.
از سفر اخير قزاقستان دو ره آورد چاپی هم داشتم، دو کتاب، که به توصیه یکی دو نفر از دوستان قزاق با خودم آوردم و ابتدا با جدیت شروع به خواندنشان کردم، بعد تبدیل به یک تفریح شد، بعد هم دیدم فقط وقتم را تلف میکنم. بالاخره فکر کردم این قبیل نویسندگان و «مورخین» حتی آبروی آنچه و آن که را که در سرشان این قبیل تخیلات را دارند هم می برند.
هر دو کتاب «اثر» قایرات (همان غیرت) ذاکریانوف رئیس آکادمی ورزش و گردشگری جمهوری قراقستان است. یکی بنام «راپسودی ترکی زیر لانه گرگ» (2012) و دیگری «حماسه ترکی چنگیز خان و فاکتور قزاق» (2014). به گفته موسسه ها و کسانی که این مولف و کتاب های او را تبلیغ میکنند، این هردو کتاب «تاریخ ناگفته» قزاقستان و کلا فرهنگ بشری است. براستی هم هر دو کتاب یک داستان را تعریف میکنند و آن اینکه همه فرهنگ و تمدن و زبان بشری، اصل ترکی دارد.
شما این را باور نخواهید کرد اما در کتاب نخست، آقای ذاکریانوف ادعا میکند که همه فرهنگ معاصر بشری با حملات چنگیز به شرق و غرب، چین و روسیه و خاورمیانه شروع شد و گسترش یافت و چنگیز خودش ترک، و ایل مغول یکی از اقوام ترک بوده است. «… اینکه چنگیز را خونخوار مینامند افسانه ای بیش نیست. او بنیانگذار دنیای نوین بوده و این پیام را با لشکر کشی های خود به چهار گوشه جهان رسانیده است.»
بنظر ذاکریانوف فرهنگ ایلی و کوچنده همیشه بر فرهنگ یکجا نشین تسلط یافته چونکه کسانیکه پیوسته کوچ میکنند آرام نمیگیرند و همیشه در تلاش اند، در حالیکه یکجا نشینان خواهان رکود و آرامش اند.
ادامه: سومر ها، فنیقی ها، بابلی ها، مصریان، هیتیت ها،ایلامیان، گوت ها، هون ها، یونانی ها همه (هر کدام به دلیل دیگری) ترک بوده و یا اصالت ترکی داشته اند. بعبارت دیگر اقوام ترک در مراحل گوناگون تاریخ از آسیای میانه به این سرزمین ها، یعنی مثلا به بین النهرین امروز کوچ کرده اند. مثلا «سومر ها که در راس همه فرهنگ های بشری بودند، اصالت ترکی داشتند چراکه سومری هم مانند ترکی زبانی التصاقی است و مثلا هم در سومری و هم در زبان های ترکی «زمین» را «یر» («یئر») و رقم سه را «اوش» مینامند!» حد اقل این ادعا برای هموطنان ایرانی و آذری ما آشناست!
راپسودی ترکی، ص81، در باره سومر ها و سومری: هم در ترکی و هم در سومری به رقم سه «اوش» میگویند
از اول: آدم و حوا اهل شهر آلماتی (در قزاقستان) بودند و پروردگار برای گفتگو با آنها لابد به قزاقی سخن میگفت. یک راه «استدلال» را ببینید تا بقیه استدلال ها را بتوانید حدس بزنید: «آدام» به قزاقی یعنی «انسان». «آتا» یعنی «پدر»، پدر همه نوع بشر یعنی «آدام» و یا «آدم». این از حضرت آدم. از سوی دیگر نام آلماتی (آلما+آتا) از دو بخش عبارت است.«آلما» به قزاقی یعنی «سیب» و یک معنی دیگر این کلمه «از فعل آتماق=گرفتن، برداشتن، «برندار» میشود. .. میدانیم که در بهشت خداوند به آدم و حوا امر کرده سیب را برندارند. آلما-آتی یعنی «سیب را نچین، برندار!» که امر الهی است. پس آیا این دلیل آن نیست که وقتی خداوند به آدم گفته «سیب را نچین و یا برندار!» یعنی «آلما، آتا!»، به قزاقی حرف زده است؟»
راپسودی ترکی، ص 72، در باره آدم و حوا: آلما-آتی یعنی این امر الهی: سیب را برندار!
بهمین ترتیب: حضرت نوح ترک بود، چرا؟ چونکه سه پسر داشت و از هر کدام یک طایفه بوجود آمد – قزاق ها هم سه طایفه (جزء) داشتند و این مشخصات مشابه اند!
حماسه ترکی چنگیز خان، نوشته قایرات ذاکریانوف، 2014. برای ورق زدن کتاب کلیک کنید
جلد دوم هم پر از این قبیل افسانه ها و خیالپردازی هاست. اما در اینجا از ابتدای بشر و آدم و حوا کمتر، و لیکن در مقابل، از دوره کمی بعد تر مانند کنفوسیوس، بودا، حضرت موسی، حضرت عیسی و حضرت محمد بیشتر صحبت میشود و ادعا میشود که همه آنها هم اصل و نسب ترکی داشتند و ریشه شان از آسیای میانه بوده است!
ذاکریانوف: افسانه ترکی چنگیز خان، ص 42، “مسیحیت بعنوان دین در درون دنیائی ترک زبان شکل گرفت”ذاکریانوف: افسانه ترکی چنگیز خان، ص 44: “نام شهر مکه حتما ماهیتی ترکی دارد و از کلمه مکن (مکان) میاید”
مثلا: «زرتشت در نزدیکی شهر مدرن قزاقی اورالسک متولد شده است. یوری دزوزدوف هم با قاطعیت میگوید (!) که اطلاعات موجود تاریخی و زبان شناختی دال بر آن است که مسیحیت آغازین در دنیائی ترک زبان تشکیل یافته است… من در کتاب فوق الذکرم هم استدلال کرده ام که عیسی مسیح و پیامبر محمد ریشه های ترکی داشته اند…» (ص 42) ویا: «ترک ها پیوسته دین خود یعنی “تنگری” را به ادیان ملل بومی یکجا نشین منطبق کرده اند. این هم نشان دهنده آن است که چگونه شد که آئین زرتشت در ایران، اسلام در شبه جزیره عربستان، آئین بودا در هندوستان و مسیحیت در اروپا پیدا شد… نام شهر مکه از ریشه “مکن» می آید که در قزاقی بمعنی “محل اقامت” میباشد…» (در واقع ریشه «مکن» قزاقی همانند «مکان» فارسی و ترکی از عربی است و نه برعکس!)
دادن تصویر نمونه هائی از صفحات این دو کتاب در این مختصر نمی گنجد. اگر حوصله اش را دارید از«آمازون» سفارش بدهید، بفرستند. اگر نه، روی همین دو تصویر کتاب ها کلیک کنید تا بعضی صفحات این کتاب ها را مطالعه کنید.
و اما من در قزاقستان و از قزاق ها دو نظر در باره آقای ذاکریانوف شنیده ام. یکی میگوید که ایشان آدمی جدی نیست و همینطوری برای خودشان کتاب مینویسد و هرچه دلش خواست میگوید و حرف های ایشان به حکومت مربوط نیست. این قابل درک است، اگر چه بنظر گروه دوم این ادعا عجیب است چونکه آقای ذاکریانوف رئیس آکادمی دولتی ورزش و گردشگری جمهوری قزاقستان است. ثانیا هر وقت این کتاب ها منتشر شده، «اتاق بازرگانی بریتانیا و قزاقستان» که در لندن قرار دارد و پشتش سفارت دولت قزاقستان در بریتانیا و وزارت صنایع و نفت این کشور ایستاده، آنها رامعرفی کرده اند. خود ایشان و همراهانشان هم با دعوت این قبیل موسسه ها به لندن رفته، کتاب خودشان را معرفی میکنند.
طبق یک نظر، این شواهد دلیل آن است که حکومت قزاقستان این نوع نگرش (!) تاریخی را اقلا بطور غیر مستقیم حمایت میکند. اما طبق نظر دیگر، حکومت قزاقستان که مسئول هر چیزی نیست که یک شهروند قزاق شب فکر کند و روز بعد در آن مورد نظریه پردازی نماید.
خوب، که چی؟
بدون شک نمیتوان با استناد به چنین «مورخین» و نویسندگانی، همه آثار و اندیشه های افرادی را که دغدغه های ملی و میهن دوستانه دارند بی ارزش شمرد. نیت من هم واقعا مسخره کردن کسی نیست. اما بیشک خود این افراد با چنین نوشته ها و ادعا هائی باعث کسب حیثیت تاریخی وعلمی برای خود و فرهنگ ها و یا مللی نمی شوند که گویا از آنها دفاع میکنند.
ولی مگر از این قبیل آدم ها در همه جا یافت نمیشود؟
نمیدانم، دیده اید یا نه. یک فیلم نسبتا معروف آمریکائی بنام «ازدواج یونانی» (در این لینک) هست که در واقع یک کمدی بر بستر مقایسه طرز فکر و زندگی آمریکائی و یونانی است. در این فیلم یک مرد جوان آمریکائی با یک دختر یونانی الاصل ازدواج میکند. پدر عروس که یک «یونانی سنتی» است و به اصل و نسب و زبان یونانی خود مباهات میکند مرتب به داماد خود میگوید که ریشه همه لغات همه زبان های جهان در واقع از یونانی میاید و برای هر کلمه انگلیسی و غیره یک لغت یونانی باستان و غیر قابل فهم را بزبان میاورد و بعد به دامادش میگوید: «اگر باور نمیکنی هر لغتی را که به فکرت میرسد بگو، تا من ریشه یونانی آن را بتو بگویم!»
البته ادعا هائی از این قبیل و این نوع «فکر ثابت داشتن» و به چیزی بند کردن، در مواردی مانند این فیلم بیشتر جنبه تفریحی میگیرد، جدی نیست اما مایه شگفتی و تمسخر مدعیان آن هم نمیشود.
خیلی ها علاقه دارند چیزی را که مربوط به شخص خودشان، خانواده شان و یا شهر و ملت خودشان است بزرگ، مهم و تاریخی و یا بی نظیر جلوه دهند و آن را نسبت به بقیه والاتر بدانند و نشان دهند. واقعیت هم این است که مثلا بعضی ها باسواد تر، ثروتمند تر، زیبا تر و یا قدرتمند تراز دیگران هستند و یا فرهنگ، زبان و تمدن بعضی ملل و کشور ها باستانی تر از بعضی ملل و کشور های جوان تر است، اگر چه در نمونه های مصر و یا عراق و مقایسه آنها با کشور های جوان تر می بینیم که تاریخ باستان، همیشه و لزوما باعث پیشرفته تر، مرفه تر و آزادتر از دیگران بودن در دنیای کنونی نیست. البته سنت تمدن و فرهنگ بسیار مهم است ولی حتی آن هم دلیل فخر فروشی نیست.
در ایران خود ما هم میتوان شاهد این قبیل مبالغه ها شد اگرچه این ادعا ها و «گنده گوئی» های خنده دار به شوری شوری آنچه که در «آثار» قایرات ذاکریانوف میخوانیم نیست. اما شاید مبالغه های ما هم در زمینه خرافات دینی و مذهبی باشد و بیشتر از سوى باصطلاح «ارباب عمائم» و مداحان مذهبی بزبان بیاید. ولی در زمینه تاریخ، زبان، فرهنگ و تمدن بشری من شخصا تا کنون چیزی به درجه این گزاف گوئی نشنیده بودم (البته این، بنظر من ادامه خیالبافی های اوایل قرن بیستم در ترکیه موسوم به «تز تاریخ ترکی» و «تئوری آفتاب زبان» است که بعدا به بوته فراموشی سپرده شد و من در چند مورد در باره این نوع «تئوری» ها بطور مختصر نوشته ام.)
کسی این قبیل ادعا ها را جدی نمیگیرد. نگرانی من از آن است که، طوری که گفتم، این قبیل گزاف گوئی ها مایه شرمندگی خود این قبیل «مورخین» و آنهائی میشود که این نویسندگان گویا میخواهند از آنها دفاع کنند.
در واقع هیچ گروه و ملتی، هیچ فرهنگ و تمدنی، چه باستانی و چه جوان تر، چه بسیار غنی و چه کمتر غنی، چه پر از آثار و چه با آثاری کمتر، نیازی به این خیالبافی ها ندارد.
یک خانمی که به معرفی کتاب اول ذاکریانوف در لندن به آنجا دعوت شده بود، با لحنی حیرت زده در «تویتر» نوشته بود: ««آیا میدانستید که آدم و حوا از شهر آلماتی قزاقستان بوده اند و خدا وند، قزاقی حرف میزده…؟» و بعد کمی در باره کتاب توضیح داده بود.
میدانید در تویتر اولین عکس العمل در باره این تویت چه بود؟
-?Sorry, what
(یعنی: ببخشید، چی گفتید؟)
————————————-
از فیس بوک:
HR
حالا جالب قضیه اینجاست که خیلی از کسانی که ادعا دفاع از حقوق انسانی و زبان مادری دارند میگویند آذربایجان همیشه تاریخ ترک بوده و حتا همانطور که شما هم ذکر کردید سومریها هم ترک میدانند!!!غافل از اینکه برای دفاع از حق اولیه و انسانی نیازی به جعل نیست و این کار هیچ کمکی که هیچ بلکه ضربه هم به کسانی که صادقانه در این راه فعالیت میکنند هم میزند،گیریم اصلا آذربایجان در ۱۰ سال اخیر ترک شده آیا این دلیلی برای سلب حق آموزش زبان ترکی میشود!؟آیا باید همیشه تاریخ ترک بود تا این حق را مطالبه کرد!رابطه این دو رو نمیفهمم!
MP
باز صد رحمت به هستون ستوارت چمبرلن . این نویسنده که ازنظریه پردازان تئوری ” نژاد برتر ژرمنیی ” است هم در کتاب خود ” بنیادهای قرن نوزده ” میکوشد تبار عیسی مسیح را به آریائیان برساند. ولی او بر خلاف شامورتی بازی مولف اخیر که ظاهرا نقطه هبوط ادم ابوالبشر را کوهپایه های فرافوم میپنداشته , کوشیده استدلال کند که در اورشلیم وناصریه آن دوران اقوام و نژادهای گوناگون با هم اختلاط وامیزش داشته اند و لذا با داشتن این پیش زمینه ـ پیوند خون آریائی با خون سامی ـ دررگهای عیسی مسیح خون آریائی جاری بوده. جنگ طبعی , جنگ فعلی ,جنگ قول …..درمیان جزوها حربیست هول
JR
یکی میگفت که ظاهرا خود حضرت آدم هم اصلا ترک بوده!
MF
دوره دانشجویی ما یکی از دوستان که از تحصیل ادبیات در ترکیه برگشته بود می گفت کجای کارین، کتیبه های سومری رو برین بخونین، نود درصدش رو می فهمین. عین ترکی اردبیله.
SS
یک اشتباه و یا شاید پیش فرض غلط برخی دوستان در مواجه با پدیده تحریفات فاحش تاریخی از سوی قوم گرایان این است که تصور می کنند که این ها تحریف تاریخ را برای رسیدن به حق زبان مادری انجام می دهند. اما نمی دانند که هم تحریف تاریخ و هم زبان مادری در کنار بسیاری ادعاهای حق و ناحق همگی ابزاری برای رسیدن به یک هدف دیگر هستند و به خودی خود ارزشی برای آنها ندارند.
Abbas Djavadi
امروز إز بك دوست باكوئى إيميل گرفتم كه ميگويد”عباس معلم، اگر چه اين مطلبى كه من ميفرستم به شورى شورى مطلب شما و آن باصطلاح مورخ قزاق نيست اما جالب است. نخجوان ما هم يك خان دارد بنام واصف ابوطالبوف كه به نقل تاريخنويسان خودش و به تفسير خودش ادعا ميكند پيامبر نوح إز شهر نخجوان بوده و حتى در معادن نمك نخجوان كار كرده و قبرش هم معلوم است و بنابر أين روى ان قبر فرضي نوح معلم يك يادواره هم ساخته اند” و در ضمن أين نقل قول و اين دو لينك رأ هم فرستاده: ”Rəvayətə görə, əfsanəvi tufandan sonra Ağrı dağı Nuh peyğəmbəri gəmisi ilə birlikdə qəbul etmişdir… Bundan sonra Nuh Naxçıvanda yaşamış və burada dəfn olunmuşdur. Hələ indi də onun buradakı məzarının və türbəsinin yerini göstərirlər… Hətta Nuh peyğəmbərin Naxçıvandakı duz karxanalarındakı fəaliyyəti də xalq arasında dolaşan rəvayətlərdə saxlanmaqdadır. O, burada ilk çalışanlardan biri olmuşdur. Rəvayətə görə Kəmki əfsanəvi gəminin dayandığı birinci dağdır. Nuh burdan Ağrı dağına yola düşmüşdür. Yolda gəmi İlanlı dağına toxunm… http://www.alimeclis.az/index.php?option=com_content…
Nuh peyğəmbərin Naxçıvan şəhərindəki məzarüstü… Ali Meclis Naxcıvan
أين هم عكس آرامگاه نوح! در نخجوان و لينك مربوطه:
Abbas Djavadi
در مزار شريف أفغانستان آرامگاه حضرت على هم هست… خلیفه چهارم و امام نخست شيعيان کجا و افغانستان كجا…اما ركورد هنوز با قايرات ماست كه ميگويد آدم و حوا و نوح و عيسى و موسی محمد همه ترك بودند
MF
در مورد ترک بودن آدم یه بار من در جمعی از قزاقها و ازبکها بودم که خیلی جدی از این ایده دفاع می کردن و حتی استدلال زبانشناختی هم می کردن. در باکو هم با همین استدلال مواجه شدم و جرأت مخالفت هم نبود آخرش با یه جوک سر و تهش رو هم آوردم که البته اینجا امکان نقلش نیست.
HR
مذهبیون هم میگویند بقایای کشتی نوع بر روی کوه آرارات یافت شده که باعث مباهات خیلی از ارامنه هم هست!!!گویا از اون طرف هم آذریها به طور جدی مدعی هستند!!در کّل اینطور مسائل مدعی زیاد دارد!
MF
تمام پیامبرانی که در عهد عتیق نامشان برده شده به تصریح خود کتاب مقدس به تیره سامی تعلق دارند و اساسا دین به تعریف این کتاب متعلق به این تیره است
یک شورشی «بوکو حرام» در حال حمله – محل و زمان: نامعلوم
از وقتی دهشت افکنی غیر متعارف داعش («دولت اسلامی عراق و لبنان») شروع شد یک بحث هم بموازات تک تک آن وحشیت ها جان گرفت و هر بار سر کسی را میزدند که کافر (مثلا ایزدی) و ملحد و رافضی (یعنی شیعه) مینامیدند، و یا دختران و کودکان ایزدی را به اسارت گرفته «تصاحب میکردند» و طبق خبر ها به 150-200 دلار میفروختند، یک عده شروع به بحث میکردند که این کار ها اسلامی هست یا نیست. اصلا داعش که خودش را «دولت اسلامی» مینامد اسلامی هست یا نیست.
عین گروه «بوکو حرام» در نیجریه، که چند وقت پیش به یک مدرسه حمله کرده 300 دختر غیر مسلمان را اسیر کرده با خود برد، تعدادی را در بازار های دهکده هائی که بر آنها حاکم اند و «شریعت اسلامی» خودشان را اجرا میکنند، فروخت، یک عده را هم خود تصاحب کرد و خدا میداند بر سرشان چه آمد. بعضی از آن دختر ها فرار کردند و یا با پول باز خرید شدند ولی از 300 دختر دانش آموز هنوز 219 نفر در اسارت «بوکو حرام» است. بعنوان کنیز، یعنی برده زن و دختر.
جلاد داعشی منتظر بریدن سر یک ملحد و یا مرتد
آیا بریدن سر «ملحدین و مرتدین» از سوی مسلمانان و از نظر شرعی مجاز است؟ خونشان حلال است؟ برده گرفتن دیگر دینان اهل کتاب و یا غیر اهل کتاب و یا کسانی که به آنها حمله کرده و مغلوبشان کرده اید چطور؟ تجاوز به آنها و فروختنشان؟ قطع دست؟ ممانعت از تحصیل و اشتغال و وراثت آنها؟
به گزارش خبرگزاری فرانسه، گروه «دولت اسلامی» یعنی داعش در نسخه انگلیسی نشریه رسمی اش «دابق» اعلام کرده که زنان و کودکان ایزدی به اسارت گرفته شده در شمال عراق را «طبق شریعت اسلام» به عنوان برده میان نیروهایش تقسیم کردهاست. ایزدی ها را داعش مسلمان نمیشمارد. مثل همان که جمهوری اسلامی در باره بهائیان فکر میکند. این گروه میگوید برده گرفتن آنها «کاملا طبیعی» و طبق «شریعت اسلامی» انجام میگیرد. به نوشته نشریه «دابق»، «اهل کتاب» یعنی پیروان ادیانی مانند مسیحیت و یهودیت، میتوانند بین قبول اسلام و پرداخت جزیه یکی را انتخاب کنند اما چنین «قانونی» شامل ایزدیها نمیشود.
مسلمانانی که از این قبیل احکام و اعمال عصرهای «پیشا تمدن» و دوره بربریت خوششان نمی آید میگویند اینها ربطی به اسلام ندارند. بعضی های دیگر میگویند «بله، ولی…» بعد 41 دلیل میاورند که اسلام این قوانین را وابسته به شرایط بخصوص و مشکلی کرده که عملا اجرایش دور از احتمال شده است.
یعنی چه؟ بالاخره این اعمال درست است یا نه؟ جنایت است یا نه؟ دولت و ملت و هر فرد، هر فرد مسلمان باید از آن با تمام قدرتش جلوگیری کند یا نه؟
در ایران هم کار را ساده کرده اند و اصلا میگویند این داعش و طالبان و «بوکو حرام» و غیره نه فقط مسلمان و اسلامی نیستند بلکه دست پرورده و گوش بفرمان آمریکا و انگلیس و فرانسه و همه کشور های خرد و بزرگ غرب هستند. با این ترتیب هم اصولا این سوال آن وسط خلط میشود و در نتیجه بی جواب میماند که بالاخره تکلیف برده داری و اسیر گرفتن و تجاوز جنسی و یا قتل و یا فروش کنیز و غلام و یا سر و دست بریدن و قصاص چیست و شما چه میگوئید و چه باید کرد؟
هیچکدام از اینها که چیز عجیب و غریبی در تاریخ بشریت نیست. در تاریخ ما مردم شرق مسلمان و مردم آفریقا که بخصوص طولانی تر و بیشتر از اروپا دوام آورده است.
ما که شیخ و فقیه و آیت الله و مجتهد نیستیم تا معین کنیم داعش واقعا اسلامی هست یا نه و یا اینکه اسیر گرفتن مردم عادی و بی دفاع مطابق با اصول شریعت اسلامی هست یا نه و یا اینکه در ابتدای اسلام چطور بود و بعد چطور شد. ملا و فقيه هر دسته و فرقه و مذهب هم كه چيزى بنفع خود و در رد ديگران ميگويد. دانشمندان و اسلام شناسان هم كه چيز ديگرى تعريف ميكنند. اصلا اين مشاجرات شايد در عمل مهم هم نيست. مهم این است که حالا، امروز، در باره برده گرفتن، خرید و فروش و سوء استفاده از برده، مالکیت بر برده و رفتار با او مانند «مال و منال» شخصی، و یا قطع سر منافق و رافضی و ملحد را بنده، شما و هر کس میپذیرد یا نه، محکوم میکند یا نه، با این قبیل اعمال مخالفت و مبارزه میکند یا نه؟
موضوع بر سر این است. چرا در حول و حوش مسئله می پلکیم و بخود موضوع نمی پردازیم؟
شما دیده اید در یک کشور، یک کشور مسلمان گروه های مردم به خیابان بریزند و همچنانکه ضد این و آن شخص و دولت و سیاست اعتراض میکنند، بر ضد چنین اعمالی مانند قطع سر و برده گرفتن و فروش برده و گروه هائی که مرتکب این اعمال میشوند، نه از جنبه سیاسی بلکه بجهت این قبیل جنایاتشان، نه خجولانه و غیر مستقیم، بلکه باصدای بلند و سخنی روشن اعتراض کنند؟
من ندیدم، نشنیدم.
ما اهل تعارف و ریا هستیم. کسی که به این جنایات چشم میپوشد، ادامه آن را ممکن میسازد، یا با حمایت مستقیم، یا با تطهیر غیر مستقیم و «بله، اما…» ها و یا با خاموش نشستن تا مبادا در جمع، در جمع خاموش منزوی شود.
در حالیکه این جنبه فاجعه داعش و بوکو حرام مهمتر از جنبه سیاستش است. و داعش فقط در داعش نیست. در همه ما ، تک تک ما، گروه های ما، اقوام و ملل ما، کشورهای ما، حکومت ها و قوانین و دادگاه هایمان، در گوشه و کنار گفتار و کردار هرکداممان، کمی هم که شده، داعشی وجود دارد که ما آن را صد ها سال است می بینیم اما نادیده میگیریم.
در یک تظاهرات که در سال 2012 بدنبال قتل سه روحانی شیعه در عربستان سعودی صورت گرفت، یکی از معترضین عکس روحانی شیعه دیگر، شیخ نمر النمر را نشان میداد
امروز، چهارشنبه، یکی از رهبران شیعیان عربستان سعودی بنام شیخ نمر النمر از سوی دادگاه محکوم به اعدام شد. او متهم به سرپیچی از امیر سعودی، فساد فی الارض، فتنه، ارتداد و الحاد، دعوت به مخالفت و قیام بر ضد دولت سعود و بحرین و گشودن آتش به نیروهای امنیتی بود. شیخ النمر که رهبر اعتراضات سال 2012 در سعودی بشمار میرود اتهام حمل اسلحه و تیراندازی را رد کرده است.
معمولا شکل اعدام در عربستان سعودی قطع سر با شمشیر است. در مورد شیخ النمر دادستان خواهان نوع بخصوصی از اعدام شده است و آن اینکه ابتدا سر او قطع شود و سپس برای عبرت عموم، بدن و سرش به یک صلیب چهار میخ شود.
اعضای خانواده النمر هشدار داده اند که این اعدام میتواند برای ده ها سال آینده نمونه رفتار با مخالفین باشد.
یکی از فعالین ساسی عربستان سعودی بنام جعفر الشایب به «آسوشیتد پرس» گفته «این حکم ظاهرا بخاطر اتهام “فتنه” و “تحریک” شیعیان کشور به اعتراض» داده شده. بقول او «اوضاع بحرانی است. میتوان در انتظار اعتراضات، تظاهرات و بیانیه های اعتراضی بود.»
من در موضوع عراق، سوریه، داعش، کرد ها (شامل اقلیم و بارزانی در عراق و «پ ک ک» و «پ ی د» در ترکیه و سوریه)، ترکیه، ایران و آمریکا (در مجموع غرب) 8-9 طرف شمرده ام که هر کدام در تعیین روند اوضاع منطقه نقشی بقدر کافی بزرگ بازی میکنند که به تنهائی میتوانند «بازی را بهم بزنند.»
اولویت ها و سیاست های هر کدام از این طرف ها فرق میکند. بعضی ها بهمدیگر نزدیک تر و بعضی ها خیلی دور تر از همدیگرهستند. اسد میخواهد بر سرقدرت بماند. اردوغان برایش داعش مسئله بزرگی نیست اما در داخل ترکیه و در همسایگی اش (هم عراق و هم بخصوص سوریه) شمشیر «پ ک ک» و شعبه سوری آن «پ ی د» را بالای سرش حس میکند. حکومت اقلیم وضعش ساز است اما از خطر تلاشی عراق و حملات داعش میترسد و ضمنا میخواهد «پ ک ک» و «پ ی د» را هم با خود داشته باشد و در صورت لزوم همه با هم یک دولت مشترک کردستان تاسیس کنند. ایران میخواهد مالکی و اسد را حفظ کند و در درجه اول از خودش در مقابل هر خطری دفاع نماید. غرب که تا حالا دغدغه سوریه و ایران داشت ظاهرا اولویت اش حالا بیشتر نوزاد درنده ایست بنام داعش که از حمایت نیروهای ضد اسد برخاسته، تابع هیچ قاعده پیش بینی شونده ای نیست و میخواهد برای برقراری نوعی «خلافت اسلامی» که در نظر دارد، همه چیز را تخریب کند و هر کسی را که در راهش قرار گرفت گردن بزند.
هر کس واقعیتی دارد که لزوما با واقعیت دیگران سازگار نیست – و یا 100% سازگار نیست. ظاهرا همه و هر کس بدلیل دیگری میخواهد داعش را نابود کند – یکی بخاطر آنکه داعش حکومتش را تهدید میکند، دیگری چونکه تمامیت کشورش را بهم خواهد زد و آن دیگری به دلایل دیگر.
اما تا زمانیکه مخرج مشترک نیرومندی نباشد و هر طرف اطمیناان نداشته باشد که سهم خود را از این تلاش خواهد گرفت وارد «بازی» نخواهد شد. احساسات و شعار های مردم این یا آن کشور و رسانه ها مهم است (و اخیرا مهم تر هم شده) اما احتمالا تعیین کننده نیست. مهم تر از همه، «منافع نقد» کشور ها و دولت هاست.
من مدتهاست کوشش میکنم بفهمم که سیاست اردوغان بر چه چیزی استوار است. در اینجا کوشش خواهم کرد فقط موضع حکومت ترکیه را تا جائیکه عقلم میرسد شرح بدهم.
برای ترکیه داعش بد تر از «پ ک ک» نیست
خوشمان بیاید یا نه، برای حکومت ترکیه «پ ک ک» و «پ ی د» (بجهت اتحاد و یکجائی اش با «پ ک ک» که پژاک ایران هم به همین دسته مربوط است) خطری جدی، مستمر و داخلی بشمار میرود – به دو جهت: قبل از همه بخاطر تهدیدی که این جریانات برای تمامیت ارضی ترکیه ایجاد کرده و میکنند و دوم طوریکه همه حکومت های ترکیه و اکثریت جامعه ترکی ترکیه میگویند بخاطر محیط ترور و دهشت افکنی که بیش از 35 سال است در ترکیه ایجاد کرده اند.
البته «پ ک ک» هم در مقابل خیلی حرف دارد که بگوید – و میگوید، از جمله در مورد سیاست مستمر و دائمی جمهوری ترکیه مبنی بر نه فقط عدم تامین حقوق زبان و اداره محلی کرد ها بلکه اصولا انکار وجود جامعه، قوم، زبان و فرهنگ کرد در ترکیه و سرکوب خونین جریانات قومی و ملی آنها – از زبان و تحصیل گرفته تا اداره های محلی.
حکومت اردوغان اولین حکومت ترک است که آماده شده است در این مورد با کرد ها و حتی «پ ک ک» مذاکره کند – و مدتهاست که همین کار را هم میکند، هر چند با اکراه و آهنگی خسته کننده، و با امید آنکه مملکت متلاشی نشود و با حد اقل امتیاز به هدف خود برسد.
داعش، بر عکس، برای ترکیه چیزی خارجی است. حتی اگر هم ادعا های مخالفینِ اردوغان مبنی بر ادامه حمایت آنکارا از داعش را هم جدی نگیریم، مقام داعش از نظر حجم خطر آن برای امنیت ملی ترکیه از دیدگاه دولت اردوغان و بسیاری از ترک ها قابل قیاس با «پ ک ک» نیست. از این جهت است که اردوغان سیاست دولت خود را که همه وزیرانش آن را اجرا میکنند با این جمله خلاصه کرده است که (برای ترکیه) «داعش و پ ک ک فرقی ندارند.» برای همین هم هست که در این روز های اخیر، هم دبیر کل ناتو ینس اشتولتنبرگ و هم ژنرال آمریکائی مسئول ائتلاف ضد داعش، جان آلن، دست خالی از آنکارا برگشتند.
آنکارا میگوید تا حال 200 هزار پناهنده کرد را از کوبانی قبول کرده و بیش از 600 کامیون مواد غذائی به کوبانی و منطقه اطراف آن رسانیده است اما دولت ترکیه به ارسال سلاح به کرد های «پ ی د» و یا عبور داوطلبان کرد ترکیه از مرز برای پیوستن به جنگ در سوریه اجازه نخواهد داد. در این مورد ترکیه از تهدید ثبات داخلی خود واهمه دارد.
مخمصه اردوغان
اما بنظر میرسد اردوغان تنها کسی نیست که در ترکیه قدرت تصمیم گیری دارد. نفر دوم، عبدالله اوجالان، رهبر «پ ک ک» در زندان جزیره ایمرالی در دریای مرمره نشسته است. او که در مقابل دیگر رهبران «پ ک ک» رفتاری «مصالحه جویانه تر» دارد مدتی است از طریق نمایندگان سیاسی خود در ترکیه با حکومت اردوغان در حال گفتگو برای «راه حلی مسالمت آمیز» به مشکل کرد هاست، چیزی بنام «گشایش دمکراتیک» با تامین حقوق زبان و خود مختاری در چهارچوب دولت ترکیه. این برنامه که حدودا یک سال پیش شروع شد و بخش بزرگ اپوزیسیون پارلمانی ترکیه هم آن را قبول نمیکند، در عمل پیشرفتی نکرده و نماینگان کرد در پارلمان ترکیه گناه سستی در اجرای آن را به تعلل عامدانه و «جدی نبودن» حکومت اردوغان ربط میدهند.
در این میان با بالا گرفتن بُعد دراماتیک و انسانی محاصره شهر مرزی کوبانی از سوی داعش و احتمال سقوط آن، هم اوجالان و هم دیگر رهبران «پ ک ک» تهدید کرده اند که اگر کوبانی سقوط کند روند مذاکرات با دولت را قطع کرده، به برنامه «گشایش دمکراتیک» پایان خواهند داد. معاون اوجالان، جمیل باییق از مقر خود در کردستان عراق اعلام کرده که آنها رزمندگان کرد خود را که در چهارچوب برنامه «گشایش دمکراتیک» عقب کشیده بودند دوباره به ترکیه باز گردانده اند.
اما مشکل اردوغان فقط با یک سازمان سیاسی و ارتش پارتیزانی (و بقول آنکارا تروریستی) آن نیست. احمد تورک، یکی از رهبران حزب «ح د پ» که شاخه سیاسی «پ ک ک» بشمار میرود اخیرا در صحبت با یک نویسنده لیبرال ترک بنام حسن جمال گفت «اوضاع کنونی و روحیه پر غلیان مردم کرد ترکیه چیزی است که هرگز باین درجه سابقه نداشته است. دولت بما میگوید مردم را بخانه هایشان بفرستید و نمی فهمد که ما از عهده این کار بر نمیائیم. اوضاع، نشانه های یک عصیان ملی و همگانی را دارد.»
بی شک انباشت معضل حل ناشده قومی و حقوق کرد های ترکیه، عدم پیشرفت در برنامه «گشایش دمکراتیک» در یک سال گذشته و بخصوص اوضاع ملتهب منطقه و موفقیت های حکومت اقلیم کردستان عراق و قوت گرفتن «پ ی د» در سوریه در پی ضعف رژیم اسد هم در ایجاد این تحول جدید و «شورشی» در احساسات مردم کرد ترکیه نقش بزرگی بازی میکند.
تمام شواهد نشان میدهند که مشکل است این بار کرد های ترکیه ادامه وضع موجود را قبول کنند. شرایط منطقه ای و بین المللی هم بنفع آنهاست.
نخست وزیر ترکیه احمد داود اوغلو چندین بار گفته که آنها زمانی وارد نبرد با داعش خواهند شد که این اقدام نظامی را با برنامه سرنگونی بشار اسد چفت کنند. اما بنظر میرسد دولت آقای رئیس جمهوراردوغان و نخست وزیر داود اوغلو بین دو آتش گیر کرده و چندان امکان لوکس انتخاب را ندارد. ثانیا ظاهرا کرد ها اصلا نمیخواهند تانک ها و نیروی زمینی ترکیه وارد کار زار شده حاکمیت آنها را در شمال سوریه بخطر بیاندازند. آنها «فقط» کمک تسلیحاتی، نیروی انسانی – نظامی (از سوی طرفدارانشان در ترکیه) و تدارکاتی میخواهند – چیزی که اردوغان برای ترکیه چون نوشیدن «جام زهر» میشمارد.
اگر موضوع فقط بر سر یک جریان خارجی بود شاید ترکیه میتوانست در هایش را بروی همه ببندد و صبر کند تا بحران بگذرد. اما عامل قدرتمند کرد های ترکیه که هر چه بیشتر و روشن تر در سازمان «پ ک ک» تبلور خود را یافته است آقای اردوغان را ناچار به انتخابی خواهد کرد که بنظر او ميان بد و بدتر است: یکم: اجازه به کمک های نظامی و گسیل رزمندگان کرد از ترکیه و یا از طریق ترکیه به سوریه بر ضد داعش و همکاری نظامی با دشمن اش«پ ک ک» و «پ ی د» که هر دو را خطری جدی برای ترکیه میشمارد و یا دوم: رد این امکان و قبول آشوب در داخل ترکیه از سوی جامعه کرد این کشور که هم تحت تاثیر انباشت مسائل قومی داخل ترکیه قرار دارد و هم تحت هیجانی فوق العاده بلند که از تحولات منطقه بر میخیزد.
شاید با این استثناء که در آخرین لحظه معجزه ای رخ دهد و «سازشی بزرگ و ملی» بین حکومت ترکیه و «پ ک ک» انجام گیرد که همه حساب ها را بهم بریزد، چیزی که هم دور از احتمال بنظر میرسد و هم ظاهرا دیگر بعد از گذشت یک سال بی حاصل از اعلان باصطلاح «گشایش دمکراتیک»، فرصت زیادی برای آن نمانده است.
بيشك آقاى اردوغان در موقعيت مناسبى قرار ندارد. انتخاب هاى او محدود و راه هاى برون رفت از اين بحران نه فقط براى حكومت بلكه كلا از نگاه تركيه و آينده ثبات اين كشور محدود و پر مخاطره هستند. اما هنوز در عمل احتمال دارد گزينه هاى عملى ديگرى براى آنكارا مطرح شوند. سياست به آن سادگى ها وارد بن بست نميشود.
در اين چند هفته اخير يعنى بعد از شروع محاصره كوبانى در زد و خورد بين پليس و كرد هاى معترض تركيه بيش از سى نفر كشته شده است. اگر خروش كرد هاى تركيه بدرجه ايكه گمان ميرود ادامه نيابد و يا سياستمداران حزب كردى “ح د پ” و حكومت كه خود هنوز نفوذ نسبتا زيادى بين كرد هاى تركيه دارد، بتوانند “زبان مشتركى” بين خود و با معترضين پيدا كنند و يا فشار داعش بر كوبانى بعلت بمباران و يا علل ديگرى آرام گيرد،حكومت آنكارا فرصتى ديگر خواهد يافت تا رضايت مردم كرد تبار خود را بدست آورد.
————————————
از فیس بوک:
FM
آفای جوادی عزیز تصور می کنم غیر محتمل ترین سناریو برای موضوع کوبانی این است که ترکیه درهاش رو باز کنه تا نیروهای پ.ک.ک وارد عمل بشن. از همون آغاز پروسه عقب نشینی نیروهای پ.ک.ک از ترکیه در سال 2012 دائماً ترکیه این نگرانی رو مطرح کرد که مبادا این عقب نشینی منجر به ایجاد فرصتی برای پ.ک.ک برای بازسازی مجدد در خاک عراق و مهمتر دست یابی به سلاح های بعضاً بیشرفته و مدرن حکومت اقلیم بشه. حالا تصورش را بکنید که ترکیه بیاید سابقه همکاری نظامی با پ.ک.ک را بوجود بیاورد و چند روز دیگر در چاهی بیفتد که با دستهای خودش کنده است. این بزرگترین اشتباه استراتژیک ترکیه می تونه باشه. از طرف دیگه همان زمان عقب نشینی پ.ک.ک، همین نوع نگرانی رو حکومت مرکزی عراق با قرائتی دیگه مطرح کرد که اینها بیایند سازماندهی بشوند و بر ضد حکومت مرکزی کار کنند؛ اگر خاطرتون باشه کمی بعد از اعلام عقب نشینی پ.ک.ک تنش های نفتی و همینطور موضوع کرکوک بین حکومت اقلیم و حکومت مرکزی شدت گرفت و به همین بحث ها دامن زد. از این منظر عراق هم به نظر نمیرسه که به چنین طرحی چراغ سبز نشون بده. موضع امریکا و جامعه جهانی هم بر سر این موضوع تا حدود بسیاری روشن هست. اولا پ.ک.ک از دید اروپا و امریکا یک گروه تروریستی است که داخل مرزهای ناتو فعالیت می کرده. از این رو رسمیت بخشیدن و نشان دادن چراغ سبز بهش سابقه بسیار خطرناکی بوجود میاره. مورد دوم از دید حفظ امنیت و ثبات جهانی که مهمتر هم هست. الان حضور نیروهای ائتلاف در جنگ علیه داعش بر پایه همون قطعنامه 1373 مبارزه با تروریسم است اما اگر پ.ک.ک حضور پیدا بکنه در سوریه و کوبانی رو به هر طریقی حفظ بکنه این دیگر در کانتکست جنبش استقلال کردستان معنی پیدا می کنه. موصل و کرکوک رو که گرفتند کوبانی را هم پ.ک.ک بگیرد که پس نمیدهد دیگر. در این صورت تردید نکنید که از کانادا و اسپانیا و بریتانیا و غیره گرفته تا چین و روسیه و هند روی خوشی به آن نشان نحواهند داد. فراموش نکنیم زمانی که جامعه جهانی تونست استقلال کزوو رو با اکراه و با تاکید چندباره بر سر استثنا بودن موضوع بپذیرد، این با رهبری امریکا میسر شد چه برسد به امروز که عصر رئالیست ها شده و هرکس ساز خودش را می زدند. امریکا هم گویا خیلی به دنبال رهبری و موضوغاتی از این دست نیست دیگر. جمع بندی اینکه گزینه دخالت پ.ک.ک از طریق ترکیه اساسا امکان پذیر نیست به نظرم. اما این احتمال وجود داره که از طریق عراق آن هم به شکل غیر رسمی کمک هایی به کوبانی فرستاده بشن تا سطح مقاومت نیروهای کرد در کوبانی بالا بره و همزمان حملات هوایی نیروهای ائتلاف منجر به فرسایشی شدن جنگ برای داعش بشه و اونها رو وادار به عقب نشینی کنه. یا اینکه ائتلاف بالاخره نیرو پیاده می کنه و کوبانی رو نجات میده خصوصا در شرایطی که چراغ سبز ضمنی اسد رو هم دارند. ترکیه دقیقا دارد از همین شرایط سواستفاده می کند: دست به هیچ اقدامی نمی زدند تا نیروهای ائتلاف رو وادار کنه پا از جنگ علیه تروریسم فراتر بگذارند و تا سرنگونی اسد پیش بروند. در این مسیر اتفاقا پشتیبانی منطقه ای را هم دارد. جی سی سی از ابتدا همین را می خواست.
چندین منبع عربی از جمله «القدس العربی» نوشته اند که فرمانده عملیات نظامی و کشتار های اخیر گروه تروریستی «داعش» («دولت اسلامی عراق و شام») «ابوخطاب» الکُردی نام دارد که خودش کُرد است. طبق همین معلومات او اصلا از روستای معروف حلبچه در نزدیکی سلیمانیه در کردستان عراق است که در زمان صدام مورد حملات وحشتبار با سلاح های شیمیائی شده بود. به گفته بعضی از این منابع، ابو خطاب خود از گروه تروریستی «حزب الله کردستان» است. «القدس العربی» به نقل از «منابعی درمنبج و جرابلس» در نزدیکی شهر کوبانی مینویسد که اخیرا از همین دو شهرستان منبج و جرابلس «رزمندگان تازه نفس» عبارت از چندین جوان کُرد به نیروهای داعش که به کوبانی حمله کردند اضافه شدند. این منابع میگویند تعداد این گروه های کُرد در داخل داعش زیاد نیست اما آنها بسیار فعال اند. «القدس العربی» ادعا میکند که دشمنی ابو خطاب با «پ ی د» («حزب اتحاد دمکراتیک کردستان») که ابتکار عملیات نظامی کرد های سوریه را در دست دارد و شاخه ای از «پ ک ک» («حزب کارگران کردستان ترکیه») بشمار میرود، «فقط ایدئولوژیک نیست» بلکه یک علتش هم آن است که برادر ابوخطاب چند ماه پیش در زدو خورد بین «پ ی د» و حزب الله کردستان در نزدیکی شهرستان «حسکی» کشته شده است. خبرگزاری ایسنا (ایران) از قول «مقامات سیاسی و امنیتی اقلیم کردستان» مینویسد که «تاکنون 400 کُرد ساکن این اقلیم به داعش پیوستهاند.»
————————
بعد از نشر: به گفته منابع كردى به نقل از يك تويت گروه داعش: «ابو خطاب كردى یکی از فرماندهان ارشد داعش که اصالتا کرد می باشد در کوبانی کشته شده است». اعضای گروه داعش با انتشار تصاویر این فرمانده در شبکه اجتماعی تویتر اعلام کردند که “ابو خطاب الکردی در جبهه جنوبی کوبانی” كشته شده است (سایت خبری تحلیلی «روژ»)
ماه مه گذشته، مباحثه بین دو گروه تروریستی القاعده و داعش (گروه «دولت اسلامی عراق و شام») که در سوریه گروه «النصره» آن را نمایندگی میکند، بالا گرفت. شیخ محمد العدنانی الشامی که عنوان «سخنگوی دولت اسلامی» را دارد طی یک سخنرانی که متن آن به عربی و انگلیسی در اینترنت پخش شد به نکات مورد اختلاف القاعده و داعش اشاره کرد. در این سخنرانی طولانی، العدنانی در ضمن در یک پاراگراف بطور مشخص به ایران و بقول خودش «رافضی های ایرانی» اشاره میکند که ظاهرا منظورش از این تعبیر شيعيان و على الخصوص حکومت جمهوری اسلامی ایران است. او در این اشاره به ایران میگوید ایران «سخت ترين دشمن دولت اسلامی» (یعنی داعش) است و داعش اگر چه در ابتدا میتوانست ایران را به «دریای خون تبدیل کند» با در نظر داشت «منافع القاعده و راه های تدارکاتی آن» از طریق ایران «خشم خود را فرو خورد.» اینک آن بخش کوتاه از گفته های سخنگوی داعش به اصل عربی آن، به انگلیسی و ترجمه فارسی آن:
وظلّت الدولة الإسلاميّة تلتزم نصائح وتوجيهات شيوخ الجهاد ورموزه، ولذلك لم تضرب الدولة الإسلامية الروافض في إيرانَ منذ نشأتِها، وتركت الروافض آمِنين في إيران، وكبحَت جِماح جنودها المستشيطين غضباً، رغمَ قدرتها آنذاكَ على تحويل إيرانَ لِبُرَكٍ من الدماء، وكظمَت غيظَها كلّ هذه السنين تتحمّل التُّهَمَ بالعمالة لألَدِّ أعدائِها إيران لعدم استهدافها، تاركةً الروافض ينعمون فيها بالأمن امتثالاً لأمر القاعدة للحفاظ على مصالحها وخطوط إمدادها في إيران.
دولت اسلامی به نصایح و رهنمودهای زعمای جهاد (القاعده، -م) و نماد های آن وفادار ماند. بهمین جهت بود که دولت اسلامی از ابتدا رافضی های ایران را مورد حمله قرار نداد و روافض را در ایران به حال خود گذاشت و کوشش نمود که سربازان خود را که از خشم به جوش آمده بودند باز دارد، اگر چه (دولت اسلامی، -م) در آن موقع امکان آن را داشت که ایران را به دریای خون تبدیل کند و (دولت اسلامی، -م) در تمام آن سال های گذشته خشم خود را فرو خورد و اتهامات مبنی بر همدستي با ايران، اين سخت ترين دشمن اش و حمله نکردن به آن را تحمل کرد و به تبعیت از امر القاعده در جهت حفظ منافع خود و خطوط تدارکاتی اش در ایران ، رافضی ها را به حال خود گذاشت.
The Islamic State remained committed to the advices and guidance of the elders of Jihad and its symbols. It was for that reason that the Islamic State did not strike the Rafidah in Iran since its establishment, and it left the Rafidah safe in Iran, and tried to restrain its soldiers who were fuming with anger, despite its potential to transform Iran at that time into a pool of blood, and it repressed its rage all these past years bearing the charges of being collaborators with Iran, its bitterest enemy for not having targeted it, leaving alone the Rafidah to enjoy security in compliance with the command of Al-Qa’idah to protect its interests and supply lines in Iran.
بیشک تمام سخنرانی العدنانی در باره ایران نبود و او بیشتر به گذشته همکاری شان با القاعده و تحولات این مناسبات اشاره میکند و به کشور های دیگر منطقه نیز اشاره هائی دارد.
نصب شبانه و چند ساعته بیرق سیاه گروه «دولت اسلامی» تابستان 2014 در تاشکنت، اوزبکستان از سوی افراد ناشناس
آسیای میانه یکی از منابع انسانی «داعش» و دیگر گروه های تروریستی در خاورمییانه و پاکستان است. پاکستان را که گروه های «نهضت اسلامی اوزبکستان» و غیره در ولایات هم مرز با افغانستان آن فعال بودند و هستند، میدانستیم. اما یکی دو سال است عراق و بخصوص سوریه هم تبدیل به هدف این «توریست های تروریست» شده است. بخش بزرگی از آنها از طریق روسیه که این افراد برای کار به آنجا میروند وارد شبکه های بنیادگرایان و افراطیون اسلامی میشوند، بعضی ها هم از کشور های خودشان. اکثر آنها از طریق ترکیه وارد سوریه میشوند.
یک پدر بیچاره تاجیک میگوید آنها خبر نداشتند که پسرشان که در روسیه کار میکرد به سوریه رفته است. «یک دفعه زنگ زد که «پدر جان، من رفتم در راه اسلام مبارزه کنم، برایم دعا کنید. هر چه گریه و زاری کردیم که نرو، اثر نکرد.»
یک تروریست دیگر بنیادگرا که اهل اوزبکستان است با شبکه اجتماعی «واتس اپ» پیام و ویدئو میفرستد و با افتخار و ایمان تائید میکند که در سلاخی های داعش شخصا شرکت کرده است.
یکی که از قرقیزستان به سوریه رفته حتی به دوست دخترش اس ام اس میفرستد و او را هم به سوریه دعوت میکند. یکی هم که اهل تاجیکستان است افتخار میکند که «داعش» او را «امیر» یک دهکده در فلان جای سوریه کرده است… «امیر ابو فلانی»…
آن روز صرفا بخاطر کنجکاوی خودم یک پرس و جو و تحقیق سرپائی کردم. داعشی ها نفری چند پول میگیرند؟ نیویورک تایمز نوشته جنگجویان داعش ماهانه 300 دلار میگیرند. دوستان اوزبک میگویند اوزبک هائی که سوریه رفته اند روزانه – بله: روزانه گویا 300-350 دلار میگیرند، بعضی ها هم گفته اند روزانه 600-650 دلار. از همکاران عراقی پرس و جو کردم طبق اطلاعات آنها گویا ماهانه حدود 250 دلار. اینش دیگر خبر رسمی است اما چقدر درست است این را هم نمیشود گفت: بنا به خبرسازمان نیمه رسمی «آژانس خبری قرقیزستان» رئیس کمیته امنیت ملی جمهوری قرقیزستان بوسورمانقول تابالدیف گفته شهروندان این کشور که در عملیات نظامی سوریه (یعنی در صف مخالفین رژیم اسد) شرکت میکنند برای این کار روزانه — روزانه — هزار دلار دریافت میکنند. بنظر بعید میرسد. اما عین خبر همین است.
بعلاوه “غنیمت های جنگی”.. عینا مثل دوران قدیم.. خودشان را هم مثل لشکر های هزار سال پیش حس میکنند مثل اینکه. هر جا که زدند و وارد شدند هرچه پیداکردند از مال و ثروت مال آنهاست.. زن و بچه هم که غلام و کنیز میشوند، یا تصاحبشان میکنند و یا میفروشندشان. مگر هزار سال پیش هم همین طور نبود؟ همه اش هم بنام اسلام و مسلمانان…
یا خاور میانه کلا مریض شده و به سرش زده و آدم ها و جمعیت های خودش را اینقدر مسموم و پر از نفرت و جهالت کرده و یا برعکس، خود مردم این جغراقیا را تا این درجه نفرین شده کرده اند…
این ویدئو را ببینید. به انگللیسی است اما مطالب درجه اول و اختصاصی در باره آن دسته از تروریست های سوریه دارد که از آسیای مرکزی آمده اند… بعضی های دیگر از مسلمانان و یا نودینان اروپا هستند… دیگران و اکثریت هم از خود سوریه و عراق و خلیج فارس…
سایت سوریه دیپلی لیستی عبارت از 11 قاعده برای کار روزنامه نگارانی که در «حیطه خلافت دولت اسلامی» (داعش) فعالیت میکنند منتشر کرده است. فاجعه خنده داری است اما اکثر این قواعد آدمی را بیاد بعضی کشور ها و دولت های دیگرهم میاندازد. بطور خلاصه:
1. خبرنگاران باید به خلیفه (ابوبکر) البغدادی بیعت کنند… آنها امت دولت اسلامی هستند و بعنوان امت اسلام باید به امام خود وفادار باشند.
2. کار روزنامه نگاران تحت نظارت دقیق ادارات رسانه ای داعش خواهد بود.
3. روزنامه نگاران میتوانند مستقیما با خبرگزاریهای بین المللی (مانند آسوشیتد پرس و رویترز) همکاری کنند اما آنها باید از هرگونه همکاری با تلویزیون های بین المللی خبری پرهیز کنند. دادن هرگونه مطلب جدید و اختصاصی و یا داشتن هرگونه تماس (صدائی و یا تصویری) با این تلویزیون ها ممنوع است و متخلفین مسئول اعمال خود خواهند بود.
4. روزنامه نگاران از هرگونه همکاری با شبکه های تلویزیونی که در لیست سیاه قرار دارند (مانند الجزیره، العربیه) منع شده اند و متخلفین مسئول اعمال خود خواهند بود.
(…)
6. روزنامه نگاران حق ندارند بدون اجازه اداره رسانه های داعش، در باره هیچ حادثه ای بصورت تصویری و صوتی گزارش دهند.
7. روزنامه نگاران میتوانند عضو شبکه های اجتماعی باشند و برای پخش خبر و تصویر از بلاگ های خود استفاده کنند اما باید نام و نشانی حساب ها و صفحه های شبکه های اجتماعی آنها قبلا به اطلاع داعش رسیده باشد.
(…)
10. این قواعد قطعی و نهائی نیستند و هر وقت میتوانند تغییر یابند و این تغییرات بسته به اوضاع و در عین حال درجه همکاری روزنامه نگاران و وفاداری آنان به برادران ادارات رسانه ای داعش خواهد بود.
چقدر درست است، نمیدانم. طبق یک تئوری، «ملت» ها در پیچ و خم و فراز و نشیب جنگ ها و یا بحران های بزرگ، باصطلاح «آبدیده» میشوند و دولت و ملت شدنشان استحکام می یابد. کسانی که این تئوری را مطرح میکنند مثلا به جنگ داخلی آمریکا، و یا قتل عام یهودیان از طرف فاشیزم آلمان و یا انقلاب ترکیه تحت رهبری آتاترک وغیره اشاره میکنند که بنیاد دولت آمریکا، اسرائیل و جمهوری ترکیه را گذاشت. در ایران اگر با این نمونه ها فکر کنیم، شاید بتوان به جنگ سرنوشت ساز چالدران میان صفوی و عثمانی و یا انقلاب مشروطه اشاره کرد.
آن روز با یک دوست فاضل دانشگاهی که احتمالا نمیخواهد نامش را در اینجا ذکر کنم صحبت میکردم. میگفت کُرد ها هم مدتی است در چنین مرحله ای به سر میبرند که ورای مرز های منطقه، همچون یک ملت، برای خود حافظه تاریخی درخشانی با جنگ و بحران و بالاخره پیروزی به ثبت رسانند و این را مبنای دولت جدیدی برای خود کنند. جنگ با صدام، سپس دولت تقریبا مستقل (و ظاهرا موفق) اقلیم کردستان عراق، 30 و چند سال ترور و جنگ داخلی ترکیه که یک طرفش پ ک ک بود، بعد هم سوریه و ماجرای داعش در شمال عراق و سوریه که همه اینها در مجموع به کُرد های هر چهار کشور همسایه منطقه یک روحیه قوی و خوشبینانه داد و فرصتی برای تحقق برنامه یک دولت متحد، بزرگ و قوی مهیا کرد.
آن دوست میگفت ترکیه این تجربه را 90 سال پیش با انقلاب رهائیبخش خود کرد که منتج به تشکیل جمهوری ترکیه در سال 1923 شد اما «مثل اینکه فشنگ این حافظه و روحیه ملی ترک ها دیگر ته کشیده است و حالا دور، دور کُرد هاست.»
الحق و الانصاف کُرد ها در این رهگذر، بحران فعلی را تا اینجایش به وجه احسن مدیریت کرده و از آن حد اکثر استفاده را نموده اند . بعضی ها میگویند این کار بیشتر بجهت حوادث منطقه مثلا حماقت صدام و یا وحشیت داعش و یا کمک دولت های دیگر شده است. صرفنظراز اینکه این ادعا چقدر درست است، واقعیت این است که هر قومی از چنین فرصتی نمیتواند تا این حد خوب استفاده کند.
این که آخر و عاقبت عراق، ترکیه، سوریه و یا حتی خود ایران چه میشود البته معلوم نیست و بهمین جهت جریان های سیاسی کرد هم که بخش لاینفک این تحولات هستند البته معلوم نیست تا کجا به این موفقیت خود ادامه خواهند داد ولی بهرحال فعلا اگر به خاور میانه نگاه کنید قوم موفق و پیروز و کسی که از اینهمه تب و تاب منطقه بیشترین سود را برده و بالاترین وجهه داخلی و بین المللی را کسب کرده، باز هم «کرد ها» هستند، یعنی در مجموع همه جریانها و گروه های کرد، از آقای بارزانی تا اوجالان و گروه ی پ د در سوریه.
اگر تئوری فوق الذکر درست باشد این سرمایه سیاسی که در این سی و چند سال اخیر برای قوم و ملت کرد جمع شده برای دولت سازی و بنای یک دولت – ملت جدید کافی است و میتواند تا مدتها حافظه مردم کرد را بطور مثبتی پُر کند و آنها میتوانند تا مدت ها به عقب نگاه کرده خود را مانند ملتی حس کنند که هم مبارزه کردند و هم از بحران ها و جنگ ها بخوبی استفاده نمودند – نه بعنوان جور دیده و مظلوم و شهید و غیره که مانند ما ایرانی ها پیوسته ناله کنند و علت العلل تمام ناکامی های خود را در «دشمنان خارجی» و توطئه های آنان جستجو نمایند، بلکه بعنوان طرف پیروز و منفعت بردار، کسی که هم جنگ کردنش را میداند و هم صلح و سازش را، طرفی با اعتماد به نفس کافی و خوشبینی، طرفی با وجهه مثبت و اعتبار بین المللی.
اینکه دیگران (یعنی مثلا سوریه، عراق، ترکیه و یا ایران) در این راه دچار چه مسائل و اوضاعی خواهند شد، اینکه این حوادث آنها را تکه پاره خواهد کرد یا نه، و یا اینکه حتی خود مردم کرد در این راه، نه در کوتاه مدت، نه امروز و ماه آینده، بلکه حتی در میان مدت، یعنی دو سه سال بعد ودر عمل به هدف نهائی خود خواهند رسید یا اینکه تمام منطقه را خاک و خون خواهد گرفت، چیزی است که واقعا هیچ کس نمیداند.
هیچ آدم عاقل و منصفی نمیتواند برای کرد ها ی همه منطقه خوشی و خوشبختی و سربلندی قومی و سیاسی و فرهنگی و رفاه اقتصادی و آزادی آرزو نکند. تنها مشکل در این است که این خوشی و سربلندی اگر قرار باشد به بهای تجزيه، ويرانى و كشتار در کشور ها و اقوام دیگر منطقه باشد، بعید است به نتیجه ای برسد.
در خاورمیانه ای که میسوزد به سختی میتوان یک جزیره کُردی ثبات و رفاه ایجاد نمود.
آیا راه حل های مشترک بین کشور های منطقه، همه به انتهای منفی خود رسیده اند؟
————————-
از فیس بوک:
MP
” گلوبالیست ها (ایالات متحده و متحدانش) خواهند کوشید جهان اسلام را به شماری از واحدهای کوچکتر خرد کنند. چنین واحدهائی به آسانی توسط شرکت های نظامی خصوصی یا مزدوران مسلح کنسرنها رام میشوند. غرب فقط در نقاطی که ذخایر تمرکز یافته اند اعمال کنترل خواهد کرد( بعنوان مثال بر1800 کیلومتر سواحل لیبی با دریای ندیترانه ) ومابقی مناطق بطور آزاد در اختیار کلان ها وسندیکاهای تبه کار قرار خواهد گرفت . بخش هائی از عربستان سعودی , پاکستان و ایران میتوانند به چنین قطعاتی مبدل گردند. یک موزائیک اسلامی. غرب در عین حال نیاز به مراقبی در منطقه دارد. وایفای این نقش با کردستان بزرگ در تناسب است. تنها دولتی که اجازه دارد بزرگ باشد. منطقه کردستان بزرگ , اگر روزی چنین هیاتی بوجود آید , سرچشمه تمام رودهای بزرگ در منطقه است . این بدان معنی است که در دوران فرا رسیدن کمبود آب ودر پی آن دوره ای از جنگها بر سر منابع آبی , مهمترین اهرم نقوذ بر منطقه همانند عصر امپراطوری آشور , در دستان خلق کهن کرد قرار خواهد گرفت . کردستان میتواند به مهمترین سگ پاسدار منطقه تبدیل شده و در این نقش اسزائیل را منتظر خدمت کند. ……….واریانت ایجاد یک کردستان بزرگ و دمونتاژ اسرائیل صد در صد نیست ولی بسیار محتمل است .” از مصاحبه با آندره فورسف استاد علوم سیاسی در مسکو و عضو آکادمی علمی مونیخ ……چه نظریه فوق را بپذیریم و چه نپذیریم در هر حال ایجاد یک دولت مستقل کردی در چهارچوب طرح سرهنگ رالف پترز تنها با جدا ساختن بخش هائی از خاک ایران , ترکیه و سوریه و چسباندن آنها به اقلیم کردستان عراق میتواند عملی گردد , طرحی که قطعا با موانع بزرگی روبرو خواهد بود. اعلام عجولانه استقلال اقلیم کردستان عراق بدنبال یک همه پرسی از سوی مسعود بارزانی و به تصور پیدایش یک خلاء قدرت در عراق و در سایه پیشروی داعش به سوی بغداد و سپس تهاجم داعش به موصل وشکست مفتضحانه ی نیرووهای پشمرگه کرد و آتگاه عقب نشینی مسعود بارزانی از طرح استقلال , حاکی از شکننده بودن چنین طرح خامی است . واقعیت این است استقلال کردستان تنها در راستای فروپاشی دو کشور بزرگ ایران وترکیه و دولت کوچکتر سوریه , در بهترین حالت ان یعنی آنگونه که آندره فورسف ترسیم میکند , میتواند متحقق گردد آنهم نه به نیروی کرد ی که با تکیه بر قدرت نظامی ایالات متحده امریکا. لیکن کوشش در جهت تجزیه ایران , ترکیه وسوریه و سایر کشورهای اکنون موجود در خاورمیانه و نزدیک پیش از آنکه به ایجاد یک کشور کردی منجر گردد , گستره ای پهناور از آتش و خون بر پا خواهد ساخت که در ان سنگ بر روی سنگ استوار نخواهد ماند .
EF
شاید یکی از بهترین استاتوسها در مورد مسائل اخیر منطقه است. و قابل توجه اینکه رهبران کرد نیز از این مسئله استقبال می کنند.
قزاقی نسبت به ترکی آذری ما دور تر از همه زبان های ترکی آسیای مرکزی است. بین ایران (از جمله آذربایجان ایران) و قزاقستان چیزی حدود 2000-3000 کیلومتر فاصله است با دریائی از فرق ها در تاریخ، فرهنگ و تاثیرات و تحولات گوناگون زبانی، ادبی و تاریخی. در این سفر قزاقستان چند عکس از تابلوهای مختلف ساختمان ها و مغازه های مختلف پایتخت «آستانه» و شهر آلماتی برداشتم تا نزدیکی و دوری ترکی آذری ما با قزاقی و همچنین تاثیر فارسی، عربی و البته روسی را بر این زبان نشان دهم. مشاهده تغییراتی که یک واژه در یک زبان می یابد بسیار جالب است. توضیحات به ترکی آذری، ترکی ترکیه و فارسی زیر عکس ها (به نام ها و تعابیر روسی و انگلیسی دست نزدم):
Ayaq kiym jöndeu, kilt jasau Ayak giyimi (ayakkabı) tamiri, kilit (anahtar) yapımı آیاق کییم ژؤندئو، کیلت ژاسائو، باشماق تعمیری، آچار دوزلتمک تعمیر کفش، ساخت کلید توضیح: کفش=باشماق=آیاق قابی= آیاق گییمی= آیاق کیم کلید=کیلید=کیلیت=کیلت=آناهتار=آچارÜkimet Üyi, Hükumet Evi اوكيمت اويى، حكومت ائوی، خانه حکومت
Qoş keldinizder, Hoş geldiniz قوش کلدینیزدر، خوش گلدینیز، خوش آمدید توضیح: خوش، قوش، حوشQazaqstan Respublikasının Parlamenti, Kazakıstan Cumhurıyetinin Parlamentosu قازاقستان رسپوبليكاسى نين پارلامنتى، قزاقستان جمهوری سینین پارلمانی، پارلمان جمهوری قزاقستانParsı kilemder ortalığı, İran halıları merkezi پارسی کیلمدر اورتالیغی صنم= مرکز قالی های ایرانی صنم، توضیح: پارسی به معنی ایرانی کیلم=کلیم= قالی، فرش اورتالیق=مرکز: این کلمه جدید و نوساخته ای در قزاقی است. در گفتار مردم به «مرکز» تعبیر روسی آن «تسنتر» (سانتر) میگویندAltın Orda biznes ortalığı, Altın Orda ticaret merkezi آلتین اوردا تجارت مرکزی، مرکز تجاری آلتین اوردا توضیح: آلتین=آلتون=قیزیل=طلا، طلائی، اوردا=ائو=خانه، قصر، کاشانهDemxana, Dinlenme evi, yeri دم خانا=خانه (محل) دم گرفتن و استراحت، دم=استراحتFurmanov köşesi, Furmanov sokağı فورمانوو کؤشه سی=کوچه فورمانوو توضیح: کؤشه=گوشه،کوچه در قزاقستان هم به کوچه و هم به خیابان «کوشه» میگویند. برای خیابان وسیع کلمه روسی «پراسپکت» را بکار میبرندDostık Ğımaratı, Dostluk Imareti دوستیق غیماراتی=دوستلوق عمارتی=عمارت (ساختمان) دوستی توضیح: دوستیق=دوستلوق=دوستی غمارات=عمارتDeretxanalar, Tahrathaneler, tuvaletler دَرَتخانالار=طهراتخانه ها= توالت ها توضیح: دَرَت=طرَت=طهرات=طهارتDekor dükeni, Dekor dükkanı دکور دوکنی=دکان (مغازه) دکورMeyramxana, Mehmanxana, Mehmanhane, Bayramhane, Restoran میرام خانا=مهمان خانه=بایرام خانه=رستوران توضیح: بنظر بعضی ها «میرام» در قزاقی و قرقیزی شکل تغییر یافته «مهمان» و بنظر دیگران شکلی تغییر یافته از کلمه «بایرام» یعنی عید و شادی استZergerlik salonu, Mücevhercilik salonu زرگرلیک سالونو=سالن زرگری=مغازه جواهرفروشی زرگر، زرگرلیکEmdeu ortalığı, ِDerxana-Tıp merkezi, Eczane امدئو اورتالیغی، دَرخانا=مرکز طبی، داروخانه توضیح: دَر=دارو، دَرخانه=داروخانهNan-Konditer önimderi, Ekmek-Un mamülleri نان- کندیتور اونیم دری=نان ومحصولات قنادی توضیح: نان=نان تنور=چؤرک=اکمک اونیم=محصول=فرآورده=اورونAq qend, Kesme şeker آق قند=قند سفید=قند
———————————————————
از فیس بوک
MM
در این چند کلمه تفاوت قابل توجهی میان دو گویش نیود
Abbas Djavadi
درست است بخصوص اگر كسى كمى هر سه و يا چهار زبان و روسى را هم بداند و بتواند كلمه به كلمه بخواند و مقايسه كند اما بخصوص وقتى صحبت قزاقى را ميشنويد و يا يك متن قزاقى را (به خط روسى سيريليك) ميخواهيد بخوانيد تقريبا چيزى نمي فهميد. اين البته فقط مقايسه اي واقعا كاريكاتورى از واژگان بود. سهم كلمات و تعابير روسى خيلى بيشتر از اينهاست. يك عده لغات و قواعد. هست كه در زبان هاى تركى غربى و جنوبى (اوغوز) مانند تركى ما فرق ميكنند. بعد هم موضوع تلفظ و ساختار جمله و صرف و نحو ميماند.
شاید تشبیهی زورکی است و در اصل تشبیه هیچ دو زبان با مقایسه هیچ دو زبان دیگر یکی نیست. اما احتمالا دوری و یا نزدیکی ترکی آذری (ویا ترکیه) با قزاقی مانند مناسبت این زبانهاست (البته با احتساب تاثیر مختلف زبان های دیگر و نظام آوائی و دستوری و غیره):
ترکی آذری (و یا ترکیه) — قزاقی (ویا قرغیزی)
روسی —- چکی (و یااسلوواکی) و یا لهستانی، بلاروس و یا اوکرائینی
فارسی (دری، تاجیکی) — کُردی (ویا بلوچی، پشتو)
آلمانی — سوئدی و یا داچ (باصطلاح هلندی)
CZ
استاد گرامي البته اينكه بگويم دوري و نزديكي تركي آذربايجاني(ياتركيه) به تركي قزاقي همانند دوري و نزديكي فارسي و كردي است ( چون آن يكي زبانها را كه آورده ايد ؛ نمي دانم و قابليت مقايسه برايم فراهم نيست) به نظر درست نمي آيد. شاهد زنده ماجرا هم مطلب قبلي خودتان ( زبان قزاقي در چند تابلو) مي باشد كه خوشبختانه خودتان هم توضيحات كامل را داده ايد. البته لهجه تركي آن ها با ما فرق مي كند ولي همانطور كه در مثالهاي شما هم آمده از لحاظ گرامري كاملا يكسان است و كلمات هم مخصوصا كلمات دخيل كمي دگرگوني تلفظ دارد . از مثالهاي خود شما ميآورم با ببينيد قضيه اين دو لهجه چقدر به هم نزديك است :
آياق كييم (آياق قابي) / كليت ( كليد و كليت) / اوكيمت اووي (حكومت ائوي) / قوش كلدينيزدر(خوش گلدينيز) / قزاقستان رئسپوبليكاسي نين پارلامنتي ( قزاقستان رئسپوبليكاسي نين پارلامنتي ) / پارسي كيليملر اورتاليغي ( پارسي كيليملر مركزي ) اين كلمه اورتاليق كاملا تركي است و در زمان ما هم كه به كار مي رود / دم خانا (دينلنمه خانا ) / دوستلوق غيمارتي ( دوستلوق عمارتي) / فورمانوو كؤشه سي ( فورمانوو كوچه سي ) زرگرليك سالونو ( زرگرليك سالونو )
با تشكر از شما كه ما را با برادران قزاقمان در تركستان آشنا ميكنيد.
Abbas Djavadi
متشکرم فقط بنده گرامر و دستگاه آوائی را مقایسه نکردم. اصلا این دو زمینه را بحث نکردم. فقط یک قطره از دریای واژگان یعنی لغت اینها را خالصانه خواستم مقایسه کنم. امیدوارم که جالب بوده باشد
DS
در برهههایی از زمان به خاطر اینکه زبان دیوانی و اداری در آن دیار پارسی بوده، قطعا واژههایی به زبانشان نفوذ کرده. جالب بود، سپاس
MF
مجموعه بسیار جالب و آموزنده ای گردآوردی کردید. دست شما درد نکند. آیا قزاقستان هم مانند جمهوری آذربایجان در بیست سال اخیر به واردات کلمات از ترکیه پرداخته؟
Abbas Djavadi
سلام آقای …، متشکرم. جالب است چونکه پیش خودم قرار گذاشته بودم موضوع «انشای بعدی» ام همین باشد. بنظرم نه. اصولا قزاق ها خیلی اعتماد بنقس بالاتری از آن دارند که از ترکیه لغت و غیره به عاریت بگیرند. شاید یک علتش بزرگی کشور و بخصوص در آمد هنگفت نفتی شان است و شاید هم دوری از ترکیه و تاثیر بیشتر از روسیه و کشور های همجوار دیگر مثل چین و مغولستان و اوزبکستان و غیره. ولی فکر کنم این موضوع در مورد همه سه کشور ترک زبان دیگر آسیای مرکزی یعنی ترکمنستان، اوزبکستان و قرقیزستان هم صدق میکند. همه آنها در عین حال که زبان خود را در اصل شاخه ای از خانواده زبانهای ترکی میدانند آن را مستقل از ترکی کنونی مثلا ترکیه میدانند و برعکس ترک ها به زبان خود ترکی نمیگویند، قزاقی، قرقیزی، ترکمنی و یا ااوزبکی میگویند. مثل مثلا فرانسوی ها که زبان خودشان را با وجود آنهمه نزدیکی ایتالیائی نمیخوانند و یا هلندی ها و آلمانی ها و یا کرد ها و فارسی زبان ها. عموما کشور و مردمی باندازه جمهوری آذربایجان تحت تاثیر فرهنگی و سیاسی (ناسیونالیستی) ترکیه نیست شاید هم یک علت این امر در آن است که آذربایجان هم کشوری کوچک است، هم تجربه مستقل دولتداری خودش بسیار کوتاه مدت بوده و هم در همسایگی ترکیه قرار دارد و هم از نظر اقتصادی (بغیر از درآمد نفت که اصولا در طبقه بالا صرف میشود) و پیشرفت سیاسی (آزادی های سیاسی و اقتصادی، عدالت اجتماعی، رفاه نسبی مردم، دادگاه ها، تامینات اجتماعی، رسانه ها، تحصیل، فساد و رشوه) از ترکیه بمراتب عقب تر است. شاید. حتما عوامل دیگری هم هستند. امید وارم در این چند روز آینده این مقاله را تمام کنم. مرسی که بمن امکان دادید که آن نوشته را اینجا خلاصه کنم.
25 سال بعد از سقوط اتحاد شوروى، بنظر ميرسد زبان روسى به آسياى ميانه برگشته است – اين بار راحت تر و بدون فشار و تحميل از طرف مسكو، مسئولين حزب كمونيست و يا مداخله بوروكراتهاى محلى روس..
قزاقستان از نظر قومى و زبانى از ديگر جمهوريهاى آسياى ميانه فرق ميكند. در اينجا قزاق ها حدود فقط 53 در صد مردم را تشكيل ميدهند. 30 در صد جمعيت 17 ميليونى كشور روسى و يا اوكرائينى زبان است. اكثريت جمعيت ولايات شمالى كشور روسى زبان اند. ديگر شهروندان قزاقستان عبارت از گروه هاى كوچكتر قومى مانند كره اى ها، اوزبك ها، اويغور ها، مغول ها، تاجيك ها، دونقان ها (چينى هاى مسلمان) و قرقيز هاست. زبانى كه بين همه گروه هاى قومى قزاقستان وسيله ارتباط عمومى و مشترك است قزاقى نيست، روسى است. قزاقى زبان دولتى قزاقستان است اما روسى “زبان رسمى” شمرده ميشود.
چه در ادارات دولتى و چه در كوچه و خيابان، در مغازه ها، تاكسى ها و مجالس، مردم به راحتى قزاقى و يا روسى حرف ميزنند. زياد زبان هاى ديگر بگوش نميخورند چرا كه مثلا اوزبك ها و يا اويغور ها اگر چه بين خود بزبان خودشان صحبت ميكنند، اما با ديگران روسى حرف ميزنند. حتى بسيارى قزاق ها هم بين همديگر روسى حرف ميزنند و يا هنگام صحبت مرتبا بين قزاقى و روسى “دنده عوض ميكنند.” انگليسى هم زبان “بيزنس” شده و بين تحصيلكرده ها، تكنوكراتها و حتى كارمندان جوانتر حكومت ريشه دوانده است و همراه با روسى “زبان كلاس” و سطح “بلند تر اجتماعى” حساب ميشود. براحتى ميتوان گفت جامعه قزاقستان دو زبانه و حتى چند زبانه است اما زبان كار آمد تر از بقيه، مثل دوره شوروى، روسى است.
آيا در قزاقستان ميشود فقط زبان قزاقى دانست و بدون مشكلاتى زندگى كرد؟ به سختى، شايد فقط در روستا هائى كه تنها قزاق ها در آن زندگى ميكنند. آيا ميشود فقط زبان روسى دانست و بدون مشكلاتى زندگى كرد؟ البته ميشود اما اگر كمى قزاقى هم بدانيد مخصوصا در ادارات ومكاتبات رسمى بدردتان ميخورد. پس فقط با زبانهاى اقليت ها؟ نه، نميشود، تقريبا عملى نيست.
در زمان شوروى ظاهرا همه زبانهاى “ملى” جمهوريهاى شوروى زبان رسمى آنها بود اما روسى كه “زبان رسمى، دولتى و مشترك همه خلق هاى اتحاد شوروى و وسيله انسيت آنها” ناميده ميشد نقش زبان برتر، زبان پيشرفت و صعود در زندگى سياسى، اجتماعى و اقتصادى بشمار ميرفت. بدون روسى كسب علوم بدرجه لازم ميسر نبود چونكه قبل از همه چيز كتاب و نشريات علمى و تخصصى اصولا فقط به روسى موجود بود. يكى از دوستان قزاق من بنام “ارژان” ميگويد زمان شوروى در تمام آلماتى شايد يك يا دو مدرسه قزاقى موجود بود، بقيه مدارس همه روسى زبان بودند. كسانيكه از دهات ميامدند و در شهر به دانشگاه ميرفتند روسى شان خوب نبود و آنها بخاطر همين و در ضمن بخاطر لهجه شان مورد تمسخر هم معلمين و هم دانشجويان ديگر قرار ميگرفتند.
بعد از فروپاشى كمونيسم و استقلال جمهوريهاى شوروى يك موج ناسيوناليسم ملل اكثريت اين جمهوريها و قوم گرائى اقوام اقليت مشاهده شد. انتظار ميرفت كه ديگر مدارس و تحصيل بزبان روسى كاملا “از مد بيافتد” و در مقابل اكثريت به زبان ملى و رسمى جديد رو بياورد يعنى مثلا در قزاقستان، تاجيكستان و يا آذربايجان زبان ملى اين كشور هاى نو استقلال جاى روسى را بگيرد. اما بعد از مدتى دودلى و بى نظمى، اوضاع كم و بيش به وضع قبلى يعنى دوره شوروى برگشت.
به گفته “سانيا”، يك متخصص 30 و چند ساله بانكدارى، در زمان شوروى مدارس قزاقى و معلمين اين مدارس خوب نبودند اما كيفيت اين مدارس هنوز هم خوب نيست. كتابهاى درسى قزاقى همچنان از كتابهاى روسى عقب تر هستند و دربسيارى از مدارس”ملى” رشوه ميخواهند در حاليكه در مدارس روسى رشوه يا كمتر است و يا هيچ نيست. از سوى ديگر رابطه با دنياى خارج و حتى كشور هاى سابق شوروى بدون روسى ميسر نيست. سانيا ميگويد “دانستن قزاقى البته خوب است، اما اگر روسى راخوب ندانيد در جامعه موفق نميشويد – محدود و روستائى باقى ميمانيد.”
در آلماتى، پايتخت سابق و مركز تجارى و فرهنگى قزاقستان و آستانا، پايتخت فعلى و مركز مدرن دولتى كشور، اكثر تابلو ها به قزاقى و روسى و گاه حتى به انگليسى است. از خارجيها گرفته تا اتباع جمهوريهاى سابق شوروى كه در قزاقستان هستند تا اقليت هاى شهروند قزاقستان، همه روسى صحبت ميكنند. اكثر منابع مرجع اتفاق نظر دارند كه تقريبا همه شهروندان قزاقستان ميتوانند روسى صحبت كنند.
مردم اسکاتلند، یک عضو «پادشاهی متحد بریتانیای کبیر»، در همهپرسی تاریخی 18 سپتامبر با استقلال سرزمین خود از بریتانیا مخالفت کردند. وزیر اول دولت محلی اسکاتلند که رهبر استقلالطلبان هم هست، شکست را فبول کرد.
چهار میلیون و سصید هزار نفر حق رای داشتند. ۹۷ درصد از واجدین شرایط برای شرکت در آن ثبتنام کرده بودند. بیش از 80 در صد واجدین شرایط در همه پرسی شرکت کردند.
بیش از ۵۵ درصد رایدهندگان رای «نه» به استقلال دادهاند، حدود 45 در صد از استقلال اسکاتلند حمایت کرده اند.
در اسکاتلند هر دو جبهه برنده و بازنده همه پرسی استقلال یعنی تجزیه بریتانیا در خور ستایش اند چرا که هردو طرف طبق اصول مراعات احترام بهمدیگر و همکاری برای آینده مشترک رفتار میکردند و میکنند. همه پرسی احساسات را بالا برد اما در این اصول تغییری بوجود نیاورد.
طبیعی است که با وجود شکست استقلال طلبان، حقوق بیشتری برای اسکاتلند تامین خواهد شد. اما این با خودش سوال های سختی هم میاورد: دیگر مناطق غیر انگلیسی مانند ویلز و ایرلند شمالی چی؟ حالا حتی خود انگلیسی ها شروع به طرح این فکر کرده اند که اگر قوانین محلی اسکاتلند را پارلمان محلی اسکاتلند تعیین میکند، پس قوانین محلی انگلستان را هم فقط نمایندگان انگلستان ( و نه کل بریتانیا) معین کنند – که این، نظریه محبوبی در سطح بریتانیا بشمار نمیاید.
بعد از همه پرسی که بسیاری ها بصورت «رسیده بود بلائی، ولی بخیر گذشت» و «چیرگی عقل بر شعار» تحلیل میکنند، مسئله بر سر این است که هر دو طرف یعنی اسکاتلندی های مخالف و اسکاتلندی های طرفدار تجزیه بریتانیا باید خصومت های گذشته را کنار بگذارند و مشترکا راه های ادامه وبهبود بیشتر همزیستی و همکاری برای یک جامعه واحد در کشوری متحد را در پیش بگیرند، چیزی که تا کنون هم کرده اند.
———————————-
از فیس بوک
YA
نظرتون در مورد کردستان عراق چی هست؟ دلیلی وجود داره که کردهای عراق خودشون رو ملزم بدونند به مرزی گه توسط یک خانوم باستان شناس انگلیسی و یه تعدادی افسر و سرباز انگلیسی در 100 سال پیش ترسیم شده متعهد بدونند؟ اون هم در شرایطی که در تمام طول این 100 سال، این مرز برای کردهای عراق غیر از مصیبت و قتل عام و انفال و غیره هیچ ثمره ای نداشته. اینکه منافع کردهای عراق در حال حاضر چی هست یه بحث دیگه هست اما اصولا صحبت از وجود ملتی به نام ملت عراق، زیاد حرف درستی نیست
Abbas Djavadi کردستان اسکاتلند نیست
چند روز بعد، یعنی 18 سپتامبر در اسکاتلند یک همه پرسی خواهد شد: آیا میخواهید اسکاتلند کشوری مستقل شود؟ آری — نه. چند هفته بعد از آن قرار است در «اقلیم کردستان عراق» هم یک همه پرسی در …
در:
CHESHMANDAZ.ORG
YA
آقای جوادی من تو این چند مدتی که این وقایع داشت اتفاق میفتاد بیشترین ذوق زدگی رو از سمت شما دیدم به خدا. امروز صبح هم که اخر ذوق زدگی بود واسه شما. حق و حقوق انسان ها چیزی نیست که به خاطر یک سری موارد مختبص اون جامعه پر پرش کنید . به جای تمجید و ستایش این کار که تو انگلیس اتفاق افتده فارغ از نتیجه اون، اصل مطلب رو زیر سوال میبرید . دموکراسی خواهی به نظرم تنها به سواد و مدرک نیست یه چیزی فراتر از اینها میخواد درک احترام متقابل و احترام گذاشتن به شعور یکدیگر. همان طور که اون ور آب تو انگلیس اتفاق افتاد
SA
مقاله تون رو خوندم. اصلا دقیق نیست. گفتین همه پرسی ها در شرایط صلح بوده و نه جنگ. خب چه خوب مبارکشون باشه و خوش به حالشون که همیشه شرایط صلح داشتند و همه پرسی هم کردند. حالا این کردهای بینوای عراق که از بد خادثه هیچ وقت صلح براشون وجود نداشته، چه باید بکنند؟ چون تا حالا همش داشتند مورد ظلم واقع میشدند باید باز هم به همین روش ادامه بدهند؟ تاکید میکنم که حرف من در مورد کردستان عراق هست و ربطی به کردستان ایران نداره
Abbas Djavadi @YA مطمئنید منظورتون منم؟
Abbas Djavadi @SA در این سوال شما دلیل و منطق وجود دارد. و اما جواب خود جنابعالی چیست؟
YA
دقیقا. مطالبتون رو تو این یکی دو هفته مرور کنید. یک بار پروفایل فیس بوکتون رو از اولش بیایید پایین .. امیدوارم در آینده در اسپانیا نیز رفرندامی برگزار بشه و مطالب شما رو در این باره پیگیری کنم
SA
جواب من این هست که باید این حق رو به مردم کردستان عراق قائل شد که خودشون در مورد خودشون تصمیم بگیرند. قطعا این تصمیم باید زمانی گرفته بشه که از شدت درگیریها در خاورمیانه کاسته شده باشه که ان شالله با عزم حهانی بر ضد داعش و سرکوب اون این فرصت زودتر فراهجواب من این هست که باید این حق رو به مردم کردستان عراق قائل شد که خودشون در مورد خودشون تصمیم بگیرند. قطعا این تصمیم باید زمانی گرفته بشه که از شدت درگیریها در خاورمیانه کاسته شده باشه که ان شالله با عزم حهانی بر ضد داعش و سرکوب اون این فرصت زودتر فراهم بشه. البته دقیقا باید مثل مورد اسکاتلند، همه جوانب قضیه و همه مزایا و معایبی که در سایه این تصمیم براشون پدید میاد رو برای اونها روشن کرد. این روشن سازی البته نیاز به رسانه های آزاد داره که البته در این زمینه دولت اقلیم کردستان انصافا از همه دولتهای منطقه وضعیت بهتری داره(البته قابل قیاس با اسکاتلند که نیست) اما در نهایت باید کردهای عراق خودشون تصمیم بگیرند که می خواند چگونه زندگی کنند. من شخصا خودم بهترین گزینه رو برای کردستان عراق، خودمختاری بسیار بالا و اختیارات زیاد اما بودن در چهارچوب یک عراق فدرال میدونم و نه استقلال کامل
MH
در قانون اساسی کشور فرانسه ، ذکر شده ” جمهوری تجزیه ناپذیر فرانسه ” ، همین طور هند و بزیل و بسیاری دیگر از کشورها که دموکراتیک هستند ، بر خلاف باور بسیاری دموکراسی به هیچ عنوان به معنای این نیست که در گوشه ای از یک کشور یکپارچه صندوق گذاشته شود برای جدایی ، در واقع ، جمهوری فرانسه با رای کل مردم فرانسه تجزیه ناپذیر شده ، در کشورهایی هم که تجزیه طلبی جرم نیست باز این رای کل مردم ان کشور بوده که چنین حقی را مشروع کرده است ، داستان اسکاتلند و انگلستان کاملا فرق دارد ، انگلستان و اسکاتلند دو کشور مجزا تا سال 1706 بودند که در ان سال با هم متحد شده و پادشاهی متحد بریتانیای کبیر را تشکیل دادند و لذا حتی اگر رفراندوم جدایی رای می اورد به معنای تجزیه یک کشور یکپارچه نبود
SA
انگلیس و اسکاتلند تا 1700 میلادی از هم جدا بودند و بعد متحد شدند، بقیه جاهای دنیا تا سال 1700 میلادی چطور بودند؟ بر اساس رای مردم و خواست جمعی و گروهی متحد شده بودند؟ یا بر اساس حمله، چادر نشینان و بیابانگردان و گله دارها به شهرها و روستا و قتل و کشتار و زور و باج و خراج کنار هم بودند؟ نکنه شما مدعی هستین این امپراتوریهای یکپارچه برمبنای رای اکثریت مردمان شکل گرفتند
AA
Her bir Güney Azerbaycanlı bağmısızlıq ve istiqlal istiyebiler,bunun scotland ile ilgisi yoxdur.Kimse de buna qarşı çıxabilmeyecek zamanı geldiğine!
SA
در مورد مشخص، عراق، سوال خیلی دقیقی که هست این هست که چرا باید کردهای عراق ملزم باشند به مرزی که 100 سال پیش توسط انگلیسی ها ترسیم شده و هیچ نظری هم از اونها پرسیده نشده متعهد بمونند؟ اینکه منافعشون چی هست یه بحث دیگه هست و من هم در کامنت قبلی گفتم که به نظر من منافع کردهای عراق در بودن زیر چتر عراق فدرال البته با کسب امتیازات و خودمختاری خیلی بالا هست
MN
عقل يا عقل معاش! بر احساس پيروز شد. كاش در آذربايجان هم رفراندوم مي شد كه ببينيم چه مي شود و نفت ايران چه رلي بازي مي كند!
DS
رفراندوم جدایی برای اسکاتلند، کشوری که ۳۰۰ ساله با انگلستان یکی شده و تاریخ، شاه، کشور و فرهنگ و استقلال خودش رو داشته، یک امر بدیهی و روشنیست، و اما ایران که کشورکهای دور و برش که به واسطه زبان و قوم وابستگی (کم و بیش) دارند، و هنوز بابابزرگهاشون زندست و یادشونه که یه روزگاری فقط ایران بود و این ملت ملت کردنهای امروز هم نبود، راه افتادن و بدون آگاهی لازم قیاس مع الفارق میکنن که آره ما هم بودیم، ما هم میخوایم!!!
جالبه
EF
فکر میکنم موضوع برگزاری رفراندوم در اسکاتلند بهترین درس برای حکومتهاست نه ملتها و معترضان به برخی سیاستها در برخی کشورها. از دو منظر این مسئله اهمیت فراوانی دارد. اول آنکه راههای دموکراتیک (البته نه به صورت ظاهری) بهترین و کم هزینه ترین راه برای حل اساسی مشکلات است. به احتمال بسیار زیاد اگر موضوع برگزاری رفراندوم در کشوری مانند ایران مطرح میشد(البته فقط موضوع مطرح شدن آن هست) شاهد دستگیری بسیار گسترده از طرف نیروهای امنیتی و یا زد و خوردهای خشونت آمیز توسط کسانی که مرزهای ایران را تا آن سر دنیا گسترش میدهند(شعبانهای امروز) و حتی در برخی مناطق مانند کردستان(به خاطر وجود گروهکهای تروریستی در منطقه) شاید شاهد کشت و کشتار میشدیم. یا در بهترین حالت انتخاباتی فرمایشی برگزار میشد که پشت پردهای بسیار فعالتر از خود انتخابات داشت. و به همین دلیل ایران چنان درگیر چالش میشد که حتی در صورت جدا نشدن مناطق کشور سالهای سال درگیر پس لرزه ها می شد.
درس دوم آنکه در صورت اتخاذ سیاستهای مناسب و دقت در مطالبات جامعه و احترام به آنها و نیز جلب اعتماد مردم احتمال ادامه حیات در یک چهارچوب سیاسی مشترک بیشتر خواهد شد. به عبارتی احترام به تفاوتها جلوی تبدیل آنها به تضادها را خواهد گرفت.
MH @SA
اینجا مساله شکل گیری ملت هاست ، وقتی ملتی شکل گرفت دیگر سرنوشت همه اعضای ان ملت به هم مربوط می شود ، شکل گیری بسیار ملت ها با خون بوده ، ملت امریکا زمانی شکل گرفت که دست کم یک میلیون نفر در جنگ های تجزیه طلبانه شمال و جنوب کشته شدند ، مساله اسکاتلند و انگلستان هم همین است ، اسکاتلند و انگلستان زمان اتحاد ” ملت ” های جدایی بودند ( در تعریف کلاسیک ملت که لازمه اش حاکمیت ملی است ) ، برخی ملت ها در نتیجه روند تاریخی و پروسه طبیعی تاریخ یک سرزمین شکل گرفته اند ، برخی ها هم نتیجه پروژه های قدرت های بزرگ هستند مانند بسیاری از کشورهای عربی خاور میانه ، در مورد کردها در عراق ، انها همین الانش هم کاملا مستقل هستند ، در حالیکه کردها حق دارند در سرنوشت همه عراق دخالت کنند و عضو پارلمان هستندو بسیاری پست های کلیدی عراق در دستشان هست ولی هیچ عرب عراقی نمی تواند نظری درباره کردستان بدهد ! سیاستی که بسیاری از عرب های عراق معتقدند “آن چه داری برای ما و آن چه دارم برای خودم ” است !
Abbas Djavadi
بین ما ایرانی ها و کرد های ترکیه و ارمنی ها (در رابطه با قراباغ) یک عده هستند که با این داستان اسکاتلند خیلی ذوق زده شده بودند و فراموش میکردند که آخر کردستان و یا قراباغ که اسکاتلند نیست! حالا اسکاتلندی ها حرفشان را زدند و به تجزیه بریتانیا و استقلال سرزمین خود جواب رد دادند. اما این استقلال طلبان ما دست بردار نیستند که نخیر، در اسکاتلند باز هم امکان دارد رفراندوم بشود، شاید 20 و یا 50 سال آینده. البته ممکن است!! آینده قراباغ و کردستان و آذربایجان ایران و بلوچستان و لرستان و بلوچستان و ترکمن صحرا را نمیدانم اما میترسم این استقلال طلبان وطنی و خاورمیانه ای ما ناچار باشند برای استقلال اسکاتلند 40-50 سال دیگر صبر کنند. یک مثلی هست در ترکی آذری میگوید: من موتالدان ال چکدیم، موتال مندن ال چکمیر – من از خیک دست برداشتم خیک از من دست برداشتنی نیست. توضیح: آخوندی با بچه مکتبی ها به گردش رفته بود. تگرگی سخت باریدن گرفت و سیل مهیبی براه افتاد که در ضمن خرس خفته ای را غافلگیر کرده جاری شد. بچه ها که کنار سیل ایستاده مشغول تماشا بودند خرس را به آخوند نشان داده گفتند: آخوند، سیل تمام دهکده را ویران کرده. نگاه کن که چگونه این خرس به آن خیک پنیر چسبیده آن را با خود میبرد. آخوند طماع فورا توی اب پرید تا خیک را از آن خود کند. وقتی که نزدیک خرس رسید جانور خسته که نقطه اتکائی می جست سفت از آخوند چسبید و دیگر ول نکرد. بچه ها که مدتی منتظر ماندند فریاد زدند: آخوند دیگر دیر است. خیک را ول کن و بیا برویم. آخوند گفت: «من از خیک دست برداشتم اما خیک از من دست بر نمیدارد.» حالا داستان اسکاتلند هم همین طور شده. استقلال طلبان اسکاتلندی از خیک دست برداشتند استقلال طلبان وطنی و خاورمیانه ای ما دست بردار نیستند و اصرار دارند که اینکار حتما در نهایت عملی خواهد شد!
عباس جوادی – در یکی از مقاله های سال گذشته نوشته بودم: انگلستان معاصر که آن را از نظر هویتی و قومی «آنگلو ساکسون» مینامند محصول این 1000 تا 1500 سال اخیر است. هزار و ششصد سال پیش آنگل ها و ساکسون ها و در ضمن «جوت» ها که از آلمان، هلند و دانمارک کنونی به جزایر بریتانیا تاخته و در آن ساکن شدند بعد از جنگ و گریز های بسیار با بریتون ها و دیگر اقوام «کِلت» جزیره در آمیختند. دویست سیصد سال بعد وایکینگ ها و نورمان ها هم به خیل مهاجمین و مهاجرین افزوده شدند و بدین ترتیب از قرن یازدهم، حدودا از سال 1066 میلادی، همه آنها بتدریج زبان و هویت جدیدی را بوجود آوردند که ما امروزه «انگلیسی» مینامیم.
قرن یازدهم یعنی حدودا هزار سال پیش آغاز تشکل هویت جدید و ملی انگلیسی – بریتانیائی (آنگلو ساکسونی) است. تصویری که در بالا میبینید حدود 400 سال قبل از این آمیزش نهائی و تشکل هویت نو «انگلیسی» است. از زمانی که آنگل ها، ساکسن ها و جوت ها بریتون ها و دیگر اقوام بومی جزایر بریتانیا را پس زده اما بتدریج با آنها آمیزش و احتلاط میکنند.
تا قرن یازدهم مهاجرت ها و کوچ های اقوام اروپائی در داخل اروپا و اقوام مختلف اسیای مرکزی از جمله هون ها و بلغار های باستان به غرب یعنی روسیه و اروپا به اتمام رسید و ملت های معاصر اروپا از جمله روس ها، فرانسوی ها، آلمانی ها، ایتالیائی ها و اسپانیولی ها شکل معاصر هویتی و ملی خود را یافتند. از نظر مقایسه با ایران، قرن یازدهم همزمان است با دوره خلافت عباسیان، تقریبا همزمان با شکست غزنویان، به قدرت رسیدن سلجوقیان و پخش مستمر انبوه اقوام ترک زبان در ایران، قفقاز، آناطولی و بین النهرین کنونی. یعنی بعد از اینکه کوچ ها و شکل گیری ملل اروپا تا سال 1000 میلادی تمام میشود، کوچ مستمر قبایل ترک از آسیای مرکزی به ایران و ترکیه شروع میشود که تقریبا 500 سال طول میکشد و در آن میان تمام منطقه صحنه تهاجمات گسترده مغول هم میشود.
اما برگردیم به بریتانیا و این بار تاثیر این کوچ ها و آمیزش های قومی را بر تشکل زبان انگلیسی بررسی کنیم: «انگلیسی کهن» که از قرن پنجم به بعد نضج گرفت، زبان مردم بومی و باستان بریتانیا نبود. زبان باستان بریتانیا زبان های خانواده اقوام «کِلت»
Celtic peoples
بود که امروزه در زبان های ایرلندی، ولش، اسکاتلندی و باقیمانده زبان «کِلتی» مشاهده میشود. آنچه که «انگلیسی کهن» خوانده میشود زبان باستان اقوام آنگل، ساکسون و جوت بود که از دانمارک، آلمان و هلند کنونی به جزایر بریتانیا سرازیر شده، قبایل بومی بریتانیا یعنی بریتون ها و دیگر اقوام کِلت این جزایر را به غرب این مجمع الجزایر یعنی کورن وال، ویلز، اسکاتلند و ایرلند عقب راندند و اما بتدریج با آنها هم در آمیختند. زبان «انگلیسی» کهن زبان همان آنگل ها و ساکسون هاست و نه زبان باستان بریتانیا. بهمین جهت هم موضوعات داستانها و اشعار زبان انگلیسی کهن نه چندان به اساطیر و فرهنگ بریتانیا و انگلستان باستان بلکه بیشتر به ژرمن ها و قاره اروپا مربوط است.
از این جهت بسیاری از تاریخنویسان زبان و ادبیات انگلیس «زبان انگلیسی باستان» را اصولا جزو زبان انگلیسی نمیشمارند و آن را فقط «مقدمه» و یا «درآمدی» بر زبان انگلیسی معاصر میدانند. از همین هزار سال پیش است که همزمان با تشکل هویت معاصر انگلیسی و آنگلو ساکسون، زبان «انگلیسی میانه» هم بوجود میاید. اما حتی این زبان جدید انگلیسی هم اگر آن را با زبان های باستانی و «بومی» بریتانیا مقایسه کنید بیشتر «آنگلو ساکسونی» است و در ساختار صرف و نحو و واژگانش هنوز آثار قوی زبان های «ژرمانیک» مانند آلمانی و دانمارکی و در ضمن فرانسوی را دارد (بخاطر نفوذ قبایل نورمان ها به بریتانیا) اما برخلاف «انگلیسی کهن»، کسانی که خوب انگلیسی میدانند و بخصوص اگر کمی فرانسوی هم بلد باشند میتوانند «انگلیسی میانه» را بفهمند. همین«انگلیسی میانه» است که زمینه و پایه «انگلیسی معاصر» و نوین را بوجود آورده است که امروز میشناسیم.
از یک سخنرانی اخیر نویسنده معروف اسکاتلندی جورج گلووی که قبل از همه پرسی استقلال در 18 سپتامبر، در پارلمان اسکاتلند ایراد کرد:
اگر اسکاتلند به همه پرسی استقلال جواب مثبت دهد «حزب ملی اسکاتلند» که 100 سال است دنبال این استقلال است جایزه خودش را خواهد گرفت. آنها با وجود هر چیز و همه چیز در راه این استقلال مبارزه کرده اند. وقتی لندن زیر حملات آلمان نازی بود، شاعر این حزب هیو مک دایرمید میگفت: «لندن در آتش میسوزد. این به من مربوط نیست.» آنها میگفتند که این، جنگ انگلستان است، نه اسکاتلند.
آنها میخواهند که شما جنگی 700 ساله را از سر بگیرید که بین دو پادشاه فرانسوی زبان رخ داد و اسکاتلندی ها در هر دو جبهه اش حضور داشتند.
من ترجیح میدهم یک جنگ معاصر تر، جنگ جهانی دوم را بخاطر بیاورم که ما بعنوان مردم انگلیسی زبان یک جزیره کوچک، برخلاف دیگران ایستادگی کردیم و اگر ایستادگی نمیکردیم امروز این جلسه را به زبان آلمانی برگزار میکردیم و احتمالا چنین جلسه ای را اصلا برگزار نمیکردیم…
چرا طبق بررسی های آراء عموم، زنان اسکاتلند بیشتر از مردان مخالف استقلال اسکاتلند هستند؟ علتش آن است که زنان از قمار خوششان نمی آید، در حالیکه در جنبش استقلال طلبی همه چیز بر سر قمار است – قمار بر سرآینده شما، بر سر بازنشستگی شما، بر سر فرزندان و فرزندانِ فرزندان شما. و شما هم بحق از قمار خوشتان نمیاید.
از اینکه مرتبا مرا خائن مینامند خسته شده ام. بمن میگویند حالا که مخالف استقلال اسکاتلند هستی، به انگلستان برو! من در این مجمع الجزایر به هر جا که دلم خواست خواهم رفت و نظرم را آزادانه خواهم گفت و خواهم گفت که اینها میخواهند این مملکت را تکه پاره کنند.
من بیش از یک بار طلاق گرفته ام. هر چه هم که دیگران بگویند، باور کنید اين طلاق كه ميگويند چیز بدرد بخوری نیست! اما اگر بخواهید میتوانید قراری بگذارید: به همسرتان که از شما جدا میشود همه سی دی هایتان را، دی وی دی هایتان را، سگ و ماشین تان را میتوانید بدهید. میتوانید هر چیزی را که میخواهد بدهید. اما چیزی که هرگز و هرگز نخواهید خواست به او بدهید این است که همسرتان بعد از طلاق به استفاده از کردیت کارت مشترکتان همچنان ادامه دهد.
همین هم «نقشه الف» استقلال طلبان است – و آنها «نقشه ب» و غیره ای ندارند.
متن کامل (انگلیسی) و اصل سخنرانی همراه با فایل صوتی:
نویسنده، تاریخدان و روزنامه نگار معروف ترک طه آق یول (آکیول)
Taha Akyol
اخیرا در روزنامه پر تیراژ «حریت» چاپ استانبول مقاله ای با همین عنوان به چاپ داده نوشت:
بلی، از نظر فهرست انتشارات علمی، ایران در سال 2011 ترکیه را پشت سر گذاشت در حالیکه در نتیجه انقلاب اسلامی و آشوب، فشار و سیاسی شدن بیش از حد متعاقب آن، علوم در ایران از بین رفته بود. در سال 2001 ایرانیان خودشان را جمع و جور کردند. درمقاله علمی «سند درخور نقل قول» در سایت «رتبه بندی انتشارات علمی» (این لینک)گرافیکی بچاپ رسیده که نشان میدهد ایران چگونه در این زمینه رشد داشته است. (طبق این گرافیک در سال 1966 ایران کمی بیش از هزار و ترکیه کمی بیش از 5000 یعنی پنج برابر ایران مقاله علمی منتشر کرده بود. این فرق در سال های 2010 و 2011 از بین میرود و از آن به بعد ایران در اين زمينه از ترکیه جلو میافتد – توضیح مترجم).
نقطه عطف سال 2011 بوده است. هنوز بخاطر پیش دستی سال های 1996-2012، از نظر مجموع کل آثار، ترکیه هنوز جلو تر از ایران است. ترک ها در مجموع 291814 و ایرانیان 197571 اثرعلمی درخور نقل قول نوشته اند. اما در سال 2011 در حالیکه آثار درخور نقل قول ایرانیان به 37310 رسید، ترک ها فقط 31681 اثر نوشتند و در سال 2012 این فرق بیشتر هم شد. در زمینه هائی مانند پزشکی، اقتصاد و مدیریت ترکیه بطور روشن در پیش است. اما دقت کنید: در سال 2012 در زمینه ریاضیات ایران 2356 و ترکیه تنها 1557 اثر منتشر کرده، در زمینه کامپیوتر هم ایران با 2354 اثر جلوتر از ترکیه با 1354 اثر است. زمینه هائی مانند علوم مربوط به نفت را که ایران در آنجا پیشرفت آشکارتری دارد به حساب نمیاورم.
فقط ایران بخاطر تندروی های سیاسی خود است که نمیتواند از این پیشرفت علمی استفاده کامل کند. مثلا ایران قادر نیست نفت خام خودش را خودش و بصورت کامل تصفیه کند.
در اینجا طه آق یول نقل قولی از پروفسور جلال شن گؤر
Celal Şengör
استاد معروف ترک در حوزه زمین شناسی و تاریخ علوم میاورد که گفته است: «ایرانی ها هم در زمینه خدمات زمین شناسی و هم کار های زمین شناسی شرکت نفتشان، پیوسته از موسسه های زمین شناسی و نفت ترکیه جلوتر بوده اند و علت این هم در آن است که ایرانیان به این زمینه ها از زاویه نیاز های خود نگاه میکنند و ما در ترکیه این موضوع را سیاسی کرده ایم.»
متن کامل مقاله آقای طه آق یول (بزبان ترکی ترکیه) در این لینک است:
AM
آغا قبول،تورکیه هرنمهنهده ایراندان گئری قالمیشدی! تورکیه ،تاریخی نی ایراندان آلیب، ایران اولماسایدی تورکیه اولمازدی! دوکتور بی، یامان “پان”سیزهااا
AA
گؤزونوز آیدین عاباس بی…
Abbas Djavadi
خواهش ميكنم مقاله را دقيقتر بخوانيد. مطلقا اينطور نيست كه طرفدار يا بر ضد ايرانيان و يا ترك هاى تركيه است. من آقاى آق يول را ميشناسم. اهل شعار بازى نيست و ميهن پرستى واقع بين است. در اينجا هم مقايسه ميكند. كدام كشور و كدام دوره ها جلو افتاده است – اين را ميخواهد با ارقام يك شاخص (انتشارات علمى) نشان دهد و تا حد امكان دلايلش را توضيح دهد.
چند روز بعد، یعنی 18 سپتامبر در اسکاتلند یک همه پرسی خواهد شد: آیا میخواهید اسکاتلند کشوری مستقل شود؟ آری — نه.
چند هفته بعد از آن قرار است در «اقلیم کردستان عراق» هم یک همه پرسی در باره استقلال این اقلیم و اعلان کردستان مستقل انجام گیرد.
کردستان عراق و اسکاتلند بریتانیا. آن طرف استقلال برای اسکاتلند از بریتانیا و اینطرف استقلال برای کردستان از عراق. شباهت و قرابتی بین این دو هست؟
تاریخ رفراندوم اسکاتلند با توافق حکومت محلی اسکاتلند و حکومت مركزى بریتانیا در لندن قبول شده است. یک چند قانون هم برای اجرای این همه پرسی در شرایط عادى صلح و همکاری قبول شده. حکومت بریتانیا گفته در صورت رای اکثریت اسکاتلندی ها به استقلال به این تصمیم احترام خواهد گذاشت و هر آنچه را كه براى ادامه روابط بسيار خوب فعلى بين اسكاتلند و بقيه بريتانيا لازم باشد انجام خواهد داد.
در این میان هر دو جبهه «بلی» و «نه» (به استقلال) با تمام جدیت اما با کمال خوشروئی و ادب و در عین حال شیرین تر کردن راه حل خود به مردم اسکاتلند، به مسابقه انتخاباتی خود ادامه میدهند.
از پرسش های افکار عمومی که سالها پیش شروع شده و هنوز هم ادامه دارد معلوم میشود كه دو جبهه موافق و مخالف استقلال از نظر تعداد بهمدیگر بسیار نزدیک هستند و ظاهرا تا آخرین لحظه معلوم نیست کدام طرف برنده خواهد شد چونکه تعداد افراد متردد هم کم نیست. اسکاتلند رسما از سال 1707 عضو کشور پادشاهی بریتانیاست و در همه سطوح اداری و اقتصادی کشور، همچنین در دولت و دربار سهم مهم و فعال دارد. تا آن سال اسکاتلند مانند دیگر بخش های جزایر بریتانیا بصورت «فئودالی – منطقه ای» اداره میشد. جالب است که در سال 1707 هم انگیزه اصلی وحدت انگلستان و اسکاتلند در پادشاهی بریتانیا اساسا دست یابی به بازار های وسیعتر بوده و شور و شوق ناسیونالیستی نقش بمراتب کمتری بازی کرده است.
اکثر استدلالات به نفع و یا علیه استقلال اسکاتلند بر سر درجه رفاه و درآمد این منطقه در شرایط ادامه اتحاد با بریتانیا و یا جدا شدن از آن است. در اینجا خبری از جیغ و داد، دشنام، توهین و «مرگ بر…» و «زنده باد…» نیست. طرفداران جدائی از بریتانیا این را بیشتر با انتظار «افزايش رفاه شخصی و ملی» میخواهند اما بعضی ها هم باور دارند که اکثر کار های مهم اسکانلند در لندن حل میشود و بریتانیا «نقش ارباب اسکاتلند» را بازی میکند که باید به آن خاتمه داد. برخلاف نزاع خونین ایرلند شمالی که ده سال پیش بالاخره راه حل مسالمت آمیز خود را با حفظ این قسمت از ایرلند در چارچوب بریتانیا و تامین حقوق مساوی به ایرلندی های کاتولیک و پروتستان تامین کرد، «حزب ملی اسکاتلند» که خواهان استقلال اسکاتلند است، درسال 2007 اکثریت نسبی پارلمان استانی اسکاتلند را از آن خود کرد و از سال های 1930 بطور فعال در حکومت بریتانیا شرکت میکند.
از سوی دیگر آقای بارزانی رئیس دولت کردستان عراق گفته است با این هرج و مرج و قتل و خونریزی مذهبی و فرقه ای و جنائی که دامنگیر «عراق عرب» شده وقت سوال در باره استقلال کردستان سر رسیده و او میخواهد در یکی دو ماه آینده در کردستان یک همه پرسی بگذارند: «آیا میخواهید کردستان یک کشور مستقل شود؟»
منطق آقای بارزانی و بسیاری از شخصیت های کُردی روشن است: چه کسی میخواهد وقتی خانه یکی فرو میریزد همراه با آن آدم در خانه او باشد؟ مخصوصا که دل کُرد ها سال ها در طلب «جام جم» بود ولی آنها نمیتوانستند به این مراد خود برسند. حالا بهترین فرصت بدست آمده است.
البته این ظاهر کار است. کردستان عراق از همان دوره پس از سقوط صدام همیشه عملا مستقل بود. در کردستان عراق نه ارتش عراق میتواند کاری کند، نه وزیران و حکومت بغداد، نه ادارات حکومت مرکزی و نه کس دیگری از خارج کردستان. هیچ جا پرچم عراق را نمیديديد و نمى بينيد. حتی در مدارس هم زبان عربی را تدریس نمیکردند و نميكنند – فقط کردی و زبان های خارجی مثل انگلیسی.
ولی حالا که مسئله در سطح عراق غامض و فوق العاده خونبار شده، موضوع استقلال کردستان هم حاد تر شده و دليل و يا بقول بعضى ها بهانه رسمى براى «طلاق ملى» ايجاد شده است.
توافق عمومی تحلیل گران و رسانه های غربی بر آنست که حکومت کردستان و اکثر گروه هاى كُرد آنجا از همان آغاز جنگ بر ضد صدام سیاست واقع بینانه و هدفمند برای منطقه خود و اکثریت کرد های این منطقه در پیش گرفته اند. آقای مسعود بارزانی رئيس حكومت كردستان عراق با وجود داشتن بعضی مخالفین بین کُرد ها رهبر بلا منازع آنهاست و از احترام رهبران اکثر کشور های دیگر هم برخوردار است.
از وقتی آقای بارزانی با مصاحبه های اخیر خود به نقشه همه پرسی صورت رسمی و جدی داد، اکثر شخصیت ها و محافل کُرد عراق و حتی ایران و ترکیه به این احتمال با شور و شوق نگاه میکنند، آن را «فالی نیک» و در امتداد روند عمومی دهه های اخیر در راه تاسیس کشور های مستقل جدید میشمارند و در این رهگذربه نمونه اسکاتلند و یا تجزیه جمهوری چک و اسلواکی بعد از فروپاشی شوروی اشاره ميكنند.
میان ماه من تا ماه گردون — تفاوت از زمین تا آسمان است
دقیقا علتش چیست نمیدانم، فقط میتوانم حدس بزنم. اما بهر حال، حد اقل در این منطقه خاور میانه ما و حتی ورای آن، 20-30 سال است که مُد شده اقلیت ها از اکثریت ها جدا بشوند، اقلیت ها اصولا تا هر جا و هر چیز که طلب کنند برحق باشند اما اکثریت ها نتوانند اعتراض کنند و اگر اعتراض کردند متهم به این و آن شوند.
کشور ها هم همینطور – چه بزرگ و چه کوچک. مُد شده اینها را ابتدا در ذهن خود و آنگاه در زندگی واقعی و در عمل به گروه های قومی، مذهبی زبانی تقسیم بکنیم، مهم نیست با کدام معیار، اما تقسیم بکنیم. همه اش هم مبتنی بر این اصل که ملت های از نظر قومی، مذهبی و یا زبانی مخلوط و رنگارنگ، علی الاصول نمیتوانند و نباید در یک کشور، یک ولایت و یک استان و یا یک شهر زندگی کنند و همسایه باشند. اصولا نمیتوانند با همدیگر در صلح و صفا باشند و باید در آن صورت حتما بین آنها جنگ و جدل شود. بنا بر این بهتر است تُرک ها جدا، کُرد ها جدا، سنی ها جدا، شیعه ها جدا باشند، کشور هایشان و حتی شهر ها و محله هایشان جدا باشد. یهودی ها برگردند بروند به اسرائیل، مسیحی ها را هم که کشور های اروپائی میگیرند. بعد از ده بیست سال هم آنچه که از این منطقه و جغرافیا باقی خواهد ماند 41 کشور کوچک بجای 14 کشور بزرگ و کوچک است با مناسباتی فوق العاده خصمانه با همدیگر – کشور هائی کوچک، ضعیف، از نظر قومی و مذهبی یکرنگ و یکنواخت که نه کسی در دنیا آنها را جدی میگیرد و نه آنها کار چندانی از دستشان بر میاید.
یک راه توجیه این روند تفرقه و انشقاق، متهم کردن دیگران و بخصوص همسایه دیوار به دیوار به انواع و اقسام اجحافات و جنایات واقعی و خیالی است. یک راه دیگرش هم نشان دادن چند نمونه غربی و بخصوص کانادا، اسپانیا و یا بریتانیاست که بعضا اقوام گوناگونشان یک همه پرسی میگذرانند و از این اقوام جداگانه میپرسند که آیا هنوز میخواهند در ترکیب کشور خود بمانند یا نه.
قوم گرایان ترک زبان و آذری ایران یک مدت از شعار بخشی از مردم استان کاتالونیای اسپانیا مبنی بر «کاتا لونیا، اسپانیا نیست» خوششان آمده شعار مشابه «آذربایجان، ایران نیست» میدادند که این شعار نگرفت و فراموش شد. جدی هم نبود.
حالا موج جدید اما جدی «همه پرسی خواهی» از اقلیم کردستان عراق میاید که از سقوط رژیم صدام به این سو اگر چه هنوز روی کاغذ در چهارچوب عراق است و رئیس جمهور عراق هم اهل کردستان است و سهمی از درآمد ملی عراق را هم میگیرد، اما نفتش را بدون دخالت دادن بغداد از طریق ترکیه به خارج میفروشد، رئیس حکومت خودش و دولت خودش و ارتش خودش و پرچم خودش را دارد و در مدارس اش عربی تدریس هم نمیشود و هیچ جا اثر و علامتی از پرچم مشترک و ملی عراق هم نیست و هیچ وزیر و وکیل عراق که در بغداد نشسته نمیتواند چیزی از حکومت این منطقه عملا مستقل بخواهد. حالا به این استقلال عملی جنبه حقوقی هم میخواهند بدهند. تنها چیزی که هنوز میتوان کرد رسمی کردن یک وزارت خارجه است و یک واحد مستقل پول.
دلیلی که برای استقلال خواهی نشان داده میشود بخصوص با سرایت خشونت گروه های تروریست از سوریه به عراق و پیدایش پدیده ای بنام «داعش» ظاهرا قابل فهم است – ولی به سختی قابل توجیه است. اگر این احتیاج برای استقلال امروزه بخاطر داعش پیش آمده چرا از صدام به بعد اقلیم کردستان در عمل مستقل و بی اعتنا به تمامیت ارضی و سیاسی عراق عمل کرده؟ خانم یک دوست کُرد عراقی که دو پسر جوان و در سن سربازی دارد میگفت نمیخواهد پسرانش خودشان را بخاطر «جنگ بین اعراب» به خطر بیاندازند «اما اگر به کردستان حمله کردند البته همه به جنگ میرویم.»
روشن است که این، احساس یک ملت بعنوان یک خانواده بزرگ نیست و ابتدا به ساکن احساسی قومی، قوم گرایانه و تجزیه طلبانه است. وقتی در زمان صدام آبادان مورد حمله قرار گرفت، اردبیلی و اصفهانی و کرمانی نگفت که آبادان به ما مربوط نیست.
که البته حق هر کسی هست که اینطور بیاندیشد. و این هم برای کشوری مانند عراق و سوریه که تاریخ، سنت و خاطره یک کشور و یک ملت بودنش بسیار کوتاه است احتمالا چیز عجیبی نیست. در ایران و ترکیه با تاریخ طولانی دو امپراتوری و خاطره تاریخی و تعلق ملی متناسب با آن بین اکثریت مردم، حتی صحبت از تجزیه کشور هم به سختی قابل تصور و سخت تر از آن قابل دفاع است. در مقابل، احتمالا برای یک کُرد و یا حتی عرب عراق و سوریه، صحبت از احتمال تجزیه کشور های تقریبا صد ساله آنان که بعد از فروپاشی امپراتوری عثمانی در اوایل قرن بیستم تاسیس یافتند، چیزی غیرقابل تصور و دور از احتمالات مورد قبول نیست. شاید هم این، چیزی طبیعی است. اما در آن صورت دیگر به تعارفاتی مانند صحبت فدرالیسم و همه پرسی هم واقعا نیازی نیست مگر اینکه بخواهید اقلا ظاهر كمى تمیزی برای برنامه هایتان داشته باشید.
همه پرسی های اروپا و کانادا اولا در شرایط صلح انجام میگیرند و نه زمان جنگ و آشوب و نزاع های داخلی، ترور، دهشت افکنی و یا اشغال. ثانیا رسانه ها آزادند و بحث در باره استقلال و یا ادامه اتحاد میهنی نه بر پایه شعار و آمیخته با اعتماد به نفس مبالغه آمیز و اتهامات بیجا به طرف مقابل، خصومت ملی و قومی و مذهبی نسبت به دیگران، بلکه کاملا در شرایط احترام به همديگر، صلح و حتی همکاری انجام میگیرد – آن هم با دادن وقت و فرصت برای فکر و در نظر گرفتن نه فقط شعار ها، بلکه نتایج محتمل عملی هر دو راه. حزب ملی اسکاتلند که بخش مهمی از اعضایش طرفدار استقلال است در سال 2007 بر سر کار آمد اما تصمیم گرفت با وجود مخالفت محافظه کاران و سوسیال دمکرات های اسکاتلندی هفت سال بعد از انتخابات یعنی همین سپتامبر آینده در باره استقلال و یا باقی ماندن اسکاتلند در بریتانیای کبیر همه پرسی بگذراند. و بالاخره انگیزه اصلی طرفداران استقلال اسکاتلند پیشگیری از سرایت جنگ داخلی و مذهبی و ممانعت از پیشرفت «داعش» نیست، شعار های مبتنی بر نفرت بر ضد انگلیسی ها هم نیست، بلکه این انتظار و تصور است که در حالیکه بهترین روابط با مابقی بریتانیا ادامه می یابد، استقلال برای اسکاتلند و شهروندان آن رفاه بیشتر مادی و تجاری میاورد.
در یک کفه گذاشتن یک همه پرسی در عراق و یا سوریه یعنی در خاورمیانهِ غرق ترور و وحشت و اسکاتلند بریتانیا در غربی ترین بخش اروپا با طولانی ترین تاریخ دمکراسی و لیبرالیسم و یا کانادا و اسپانیا کارآسانی نیست. در خود اروپا اگرچه نمونه چک و اسلواکی هم صلح آمیز و هم مجموعا موفق بوده است، اما نمونه های یوگسلاوی به نسل کشی، ترور و خرابی منتج شده و در نهایت با دشمنی و یا حد اقل مناسبات سرد شش کشور جدید الاستقلال کنونی به مرحله ای رسیده که بیشک نیت بانیان استقلال مثلا بوسنى و يا كاسوو نبوده است. اين تجارب متضاد اروپائى از جدائى و تجزيه، ريشه در گذشته هاى گوناگون تاريخى، وضع اقتصادى و سطح پيشرفت اقتصادى و فرهنگىى و طبيعتا نقش اتحاديه اروپا دارد.
و اين تازه اروپاى پيشرفته و صنعتى متكى بر حقوق و مسئوليت هاى فردی و گروهى مبتنی بر قانون است.
در باصطلاح جهان سوم، از جمله آسیا و آفریقا، کشور های مشابه تری وجود دارند که استقلال آنها در چند دهه اخیر، برای کردستان عراق (و در ضمن همسایگانش) كه روابط اجتماعيش هنوز بیشتر مبتنى بر عشاير و طوايف است و جز چند سال اخير تجربه دولتدارى هم نداشته، آموزنده تر از اسكاتلند است.
در اينجا، از بنگلادش (سابقا پاکستان) تا تیمور شرقی (سابقا اندونزی) وجمهوری سودان جنوبی (سابقا سودان) یک نمونه هم نیست که تجزیه کشور و استقلال یافتن یک گروه کوچکتر قومی و یا مذهبی نتیجه مثبتی داده باشد.
علاوه بر این، ویژگی منقسم بودن کُرد ها بین چهار کشور عراق، ایران، ترکیه و سوریه و روحیه ای که بر بسیاری از فعالین و احزاب و گروه های سیاسی کُرد هر چهار کشور منطقه مبنی بر آرزوی یک «کردستان متحد و بزرگ» حاکم است، به همه و حتی به خود کُرد های تمام منطقه هشدار میدهد که استقلال کُرد های عراق آنها را از آشوب عراق و سوریه مصون و رها نخواهد کرد مگر اینکه راه حلی منطقی برای مجموع هر کدام از این دو کشور پیدا شود و ثانیا اگر این آتش استقلال خواهی کُردی، طوری که نگرانی اکثریت است، به ترکیه و ایران هم سرایت کند، در آن صورت نه تنها ایران و ترکیه هم به جرگه سوریه و عراقِ تکه پاره و منقسم خواهند پیوست، بلکه کردستان «مستقل و بزرگ» هم در آتش بسیار گسترده تر و فراگیر تر خاورمیانه خواهد سوخت – همانی که به اصطلاح «مُد» 20-30 سال اخیر شده است: کشور های از نظر مذهب و قومیت یکرنگ و «صاف» اما ریزه پیزه، ناتوان و دشمن به همدیگر.
این بار که در ترکیه بودم چندین کتاب ترکی «تاریخ برای کودکان» از چند انتشارات گرفتم. برایم جالب بود ببینم تاریخ را چطور به کودکان تعریف می کنند. بنظرم اکثرشان یک نگرش «قوم بنیاد» دارند که روی «ترک ها بعنوان یک قوم و گروه نژادی» متمرکز شده است. «ما» اول در آسیای مرکزی بودیم. «ما» که آن وقت اوغوزها بودیم، از کناره های دریای آرال به سمرقند و بعد به نیشابور مهاجرت کردیم و بعد بعنوان سلجوقیان «ما» به ایران و آناطولی آمدیم و دولت ترکیه را تشکیل دادیم… یعنی «ما» یک گروه قومی و نژادی بودیم و هنوز هم همان هستیم. این چند هزار کیلومتر را در عرض هزار سال آمدیم. ما با اقوام یونانی و آرامی و ارمنی و ایرانی بیزانس مخلوط نشدیم. ما همان هستیم که قبلا یعنی هزار سال پیش بودیم. سرزمین و وطن ما قبلا آسیای میانه بود، بعد خراسان و ایران و حالا ترکیه…
يعنى اينجا وطن اصلى ما نيست. يعنى هست، اما فقط هزار سال است كه وطن ماست. ما هزار سال پيش همان هائى بوديم كه در آسياى ميانه بوديم و حالا در تركيه هستيم. تركيه قبلا وطن ما نبود و نامش آناتولى بود. بعد ما آمديم و اينجا وطن ما شد. ما تغيير نكرديم. مكان زندگى ما تغيير كرد. قبل از ما ترك ها و اسلام، اينجا وطن ما نبود. و از اين جهت قبل از دوره ترك ها و اسلام، اين سرزمين براى ما اهميتى ندارد
معلوم نیست، پس آن مردم بومی اینجا چه شد؟
یعنی تا هزار سال پیش اینجا وطن شما نبود؟
«وطن» که می گویند کجاست؟
در آمریکا وقتی «ما» می گویند، منظورشان همه شهروندان آمریکاست – صرفنظر از اصلیت ها، چه آنگلوساکسون باشد، چه «هیسپانیک»، چه چینی، چه ایتالیائی و ویتنامی… وقتی شهروند آمریکا شدید، آمریکائی هستید… متعلق به «ما» هستید.
وقتی شهروند آمریکا هستید، همه جای آمریکا موطن شماست. هم مینسوتا و هم تکزاس، هم نیویورک و هم کالیفرنیا. نمی گویند آنجا کاتولیک ها هستند و بما مربوط نیست و اینجا ایتالیائی تبار ها هستند و نزدیک به «خودمان»…
آیا تاریخ آمریکا با آمدن آنگلوساکسون ها از بریتانیا به آمریکا شروع می شود؟ کسانی که از فرانسه، اسپانیا، پرتغال، هلند، آفریقا، چین و غیره آمدند «ما» نیستند؟ قبل از همه اینها، تاریخ بشری آمریکائیان هزاران سال قبل از همه اینها با بومیان باصطلاح «سرخپوست» آمریکا شروع نشده؟
وقتی نمونه ایالات متحده آورده می شود، بعضی ها این را «طبیعی» جلوه داده می گویند علتش آن است که آمریکا کشور مهاجر ها بوده و هنوز است. البته این در احساس مردم موثر است. در واقع یا حالا و یا در گذشته هر کشوری زمانی و به نوعی صحنه مهاجرت اقوام مختلف شده – جزایر و اعماق جنگل ها و مناطق قطبی و کوهستان های بلند کمتر و بقیه بیشتر.
ملت فرانسه ترکیبی از اقوام فرانک ژرمن، گل، کلت، لاتین، اتروسک و حتی یونان و در زمان های بعد تر اقوام شمال آفریقاست.
یک دوست فرانسوی می گوید در فرانسه «وطن» سرزمین جمهوری فرانسه است و «ما» همه کسانی هستند که شهروند فرانسه هستند و فرانسه حرف مي زنند – صرفنظر از اصلیت و رنگ پوست ومذهب، صرفنظر از کوچ ها و حوادث تاریخی که امروز میتوانند برای ما خوش آیند باشند یا نباشند.
در فرانسه فرانسوی ها می گویند «ما» یعنی فرانسوی ها جدا و شهروندان باسک و یا کورسی و نرماندیایی فرانسه جدا؟
عجیب است. در ترکیه، سرزمین تاریخی بیزانس سابق و پادشاهی های مختلف اقوام رنگارنگ،هیچ دانشگاهی رشته پژوهش های بیزانس ندارد، کمتر دانشمند تاریخ ترکیه بخود زحمت میدهد که یونانی، ارمنی، آسوری و یا کُردی یاد بگیرد.
البته در بسیاری کشور ها طبقه عوام گروه اکثریت (قومی، زبانی و یا مذهبی) خودش را «مالک» واقعی و اصلی و بقیه را «مهمان» تصور میکند. اما تمدن هر کشور و ملت هم ضمنا به آن مربوط می شود که تا چه حد در رفتار، فرهنگ، منش، مقام قانونی و عملی در زندگی اجتماعی ، بین گروه های مختلف جامعه فرق و تبعیض قائل می شوند و چقدر عالم بر این تبعیض ها هستند و می خواهند آن را بر طرف کنند و یا اینکه حتی بدست حکومت آن را اجرا می کنند.
بیزانس یعنی «روم شرقی»، طوری که ترکیه تا دوره اسلام خوانده می شد به شما «مربوط» نیست؟ «وطن» شما نیست؟ تاریخ و زبانش، مردمش برای شما اهمیتی ندارد؟ به درد آموختنش نمی خورد؟ اکثریت ترک ها فکر می کنند از آسیای میانه آمده اند. نمی دانند که یک گروه بزرگ از آنجا آمده با مردم بومی اینجا آمیخته و این شده که امروز آنها هستند و همه می بینند – چیزی غیر از آنچه در آسیای میانه می بینید، اما با زبانی نزدیک به آنها… یونانی ها و ارامنه و آسوری ها و کرد ها هم نمی دانند خود آنها در «کُد ژنتیک» خود به اصطلاح «اصلیت ترکی» هم دارند و چند بار «هویت عوض کرده اند»…
رئیس جمهوری (سابق نخست وزیر) ترکیه آقای اردوغان در يكى از همين نشست هاى داوس سوئیس برای جلب نظر ارامنه دنیا با چنان لحنی در باره تعمیر اخیر کلیسای مخروبه ارمنی در جزیره آختامار در دریاچه وان ترکیه صحبت کرد که مثل اینکه با این کار منتی بر ارامنه ترکیه و دنیا !! گذاشته است. «من آنجا را دادم برای هموطنان ارمنی خودم تعمیر کردند (!) و در ضمن ارامنه دیگر هم بیایند و از آن دیدن کنند»!!
یعنی اگر یک مسجد در خاک ترکیه باشد «مال» ترک ها و مسلمان هاست و اگر موضوع بر سر یک کلیسای ارمنی باشد آنجا «مال» ارمنی ها؟ آنجا دیگر «مربوط» به شما و مسلمانان ترکیه نیست؟ منطق شهروندی که آقای اردوغان می گوید به دنبال آن است و بهمین خاطر خواهان عضویت در اتحادیه اروپاست، در کجای این طرز فکر است؟ حتی در دوران عثمانی نگرش ترک های ترکیه یعنی دولت عثمانی به موضوع میهن و وطن تا این درجه محدود به یک دین و قوم نبود.
نه اینکه ما در ایران از این طرز تفکر ها نداشتیم و نداریم. در ایران هم بعضی ها در گذشته چنان رفتار می کردند که همه چیزاین کشور و ملت «مال» مسلمانان، آنهم مسلمانان شیعه است و بقیه مهمانانی هستند که باید منت دار باشند که کسی به آنها چیزی نمی گوید. بعد جای مسلمانان شیعه را «نژاد پاک آریا» گرفت، بعد هم باز دوباره «اسلام ناب محمدی»… ولی بنظرم ایرانیان از این نقطه نظر تا این درجه پسرفت نداشته اند. این موضوع هم بماند برای یک صحبت دیگر.
فکر میکنم وضع پیاده روهای هر شهر نمودار مشخصی از تمدن مردم آن شهر و شاید هم مجموعا مردم آن کشور است. پیاده رو های تبریز و تهران برای من «تصویر گنگ و گمشده» ای بیش نیست اما تصور میکنم فرق چندانی با آنچه که در استانبول، آنکارا، باکو، دوشنبه، بیشکک، اسلام آباد و یا کابل دیده ام زیاد فرقی نمیکند.
هیچ جا نمیشود بیش از 20-30 متر بطور منظم و راحت در «پیاده رو» پیاده روی کنی و راه بروی. گاه تنگ و گاه تنگ تر میشود. پارک کردن دماغ و یا نصف و حتی تمام اتوموبیل ها در پیاده رو ها چیزی نیست که باعث تعجب مردم و یا دقت و اقدام پلیس شود.
پیاده رو ها هیچ وقت در یک سطح نیستند – گاه بلند تر و گاه پائین ترند، گاه تنگ تر و گاه کمی پهن تر میشوند. یک رنگ و یا شکل و ظاهر ندارند. مثل اینکه هر دکان و خانه در عمل حق دارد آن را طبق آرزوی خودش تغییر دهد، تا اعتراض جدی آدم پر زورتری آن را باز به شکل دیگری در آورد که در ضمن تابع اصول و قواعد واحدی برای شهر و حتی آن محله نیست و نسبت به جا و آدم و دکانش فرق میکند.
رستوران ها و کافه ها، دکان ها و دستفروش ها تا جائیکه میتوانند میزو صندلی و و بساطشان را در پیاده رو ها پهن میکنند مگر اینکه کسی بیاید و بیرونشان کند اما مثل اینکه اصولا کسی این قبیل مسائل را جدی نمیگیرد. دلیلی برای اثباتش نیست اما کسی شک ندارد که زور و نفوذ هر کس و روابطش با شهرداری و پلیس در همه این موارد نقش کلیدی بازی میکند.
ایا میتوانید دست کودکتان را بگیرید و برای پیاده روی، آرامش خاطر و گشت و گذار و استراحت از دوندگی های روز یک ساعت در پیاده رو های شهرتان قدم بزنید، یک شیرینی و چائی بخورید و با حال سبکبار تری به خانه برگردید؟ آرامش و راحتی زندگی روزمره شما تا حدی به همین پیاده رو هائی مربوط است که شهر را برای شما بصورت خوش آیند و یا خسته کننده در میاورند.
شخصا براى من گردش مثلا در استانبول از خسته كننده ترين چيزهائى است كه ميتوان تصور كرد – ترافيك، ماشين، سر و صدا، هياهو، هرج و مرج، ازدحام، گرماى رطوبى و اين پياده رو ها…
۱ – عاشق دین زرتشتی است اما از آن فقط «پندارنیک، گفتار نیک، کردار نیک» را میداند.
۲ – فکر میکند همیشه کشوری بنام ایران بوده که مردمش به فارسی «تهرونی» صحبت میکردند اما مهاجمان عرب و تُرک که آمدند زبان بعضی ها را بزور عوض کردند و حالا باید بزور زبان همه این مردم را فارسی کرد.
۳ – ایمان راسخ دارد که از ارمنستان و آسیای صغیر و بغداد گرفته تا تاجیکستان و اوزبکستان و افغانستان همه «مال» ایران بود و اگر فرصتی دست داد، چرا نه؟، باید این سرزمین ها را پس گرفت.
۴ – از افغانها و تاجیک ها و ارمنی ها خوشش میاید اما لطف چندانی به ترکمن ها و اوزبک ها و تُرک ها و اعراب ندارد.
۵ – هراس همیشگی اش اینست که اگر زبان و فرهنگ غیر فارسی اقوام ایران صاحب حق و حقوقی شوند، ایران از هم میپاشد.
۶ – فکر میکند یک ملت حتما باید فقط یک زبان داشته باشد.
۷ – همه بدبختی ایران را از دست اعراب و تُرک ها و مغول ها میداند و تصور میکند «اگر آنها نبودند، ایران امروز مثل آلمان بود.»
۸ – اصرار دارد که محمد علی شاه و سلطان حسین وخلخالی تُرک هستند اما شاه اسماعیل و شاه عباس و مظفر الدین شاه ایرانی بودند.
۹ – نمیداند که بعد از اسلام، ایرانی که به آن افتخار میکند، با یکی دو استثنای کوتاه مدت، یا زیر حاکمیت خلفای عرب بود و یا در دست حاکمان تُرک ایرانی.
۱۰ – شیفته فتوحات کورش وداریوش است اما از فتوحات اسکندر و اعراب منزجر است.
۱۱ – فکر میکند شاید فقط شکسپیر و گوته بتوانند کمی با فردوسی و حافظ رقابت کنند اما بجز شهریار نام یک شاعر تُرکى گوی ایران را نمیداند.
۱۲ – از حقوق کُرد های ترکیه و طالش های جمهوری آذربایجان دفاع میکند ولی حقوق کُرد ها و ترک های ایرانی اصلا بیادش نمیافتد.
۱- تصور میکند که «ترک ها» از ۴-۵ هزار سال پیش در آذربایجان کنونی مسکون بوده اند. در مورد کوچ گسترده و مستمر قبایل و طوایف ترکمن به آذربایجان و آناطولی (ترکیه کنونی) از قرن یازدهم میلادی که باعث تغییر زبان اکثریت مردم این مناطق شد خبری ندارد و یا نمیخواهد خبری داشته باشد.
۲- اصلا از بحث زبان های ایرانی که قبل از ترکی در آذربایجان مورد استفاده بود خوشش نمی آید. بهمین جهت از شاعر آذری قطران تبریزی خبری ندارد و از تاریخ دان مشهور احمد کسروی هم اصلا خوشش نمی آید.
۳- فکر میکند در تاریخ، کشوری بنام ایران موجود نبوده و اگر بوده بزور و با حاکمیت قهری بر اقوام دیگر از جمله ترک ها بوده و باید این کشور محدود به شرق ایران کنونی و افغانستان و تاجیکستان باشد.
۴- اطلاع و سواد چندانی ندارد، اما از حافظ و فردوسی و زبان فارسی خوشش نمی آید.
۵- فکر میکند آن همه شهرت و افتخار ایران قبل از اسلام «داستان های خیالی» است و بعد از اسلامش هم مربوط به دوران حاکمیت ترک هاست و نه فارس ها.
۶ – شاه اسماعیل صفوی، ستارخان، خیابانی و پیشه وری را قهرمانان آذربایجان میداند اما ترجیح میدهد در باره ترک بودن سلطان حسین و محمد علی شاه و یا خلخالی بحثی نشود.
۷- هر آذربایجانی را که خلاف معتقدات او نظری بدهد و کاری بکند «خائن» و «بی غیرت» مینامد.
۸- همه بدبختی های آذربایجان را از فارس ها میداند.
۱۰ – اصرار دارد که هر نظری که میدهد نظر همه مردم آذربایجان است.
۱۰ – فکر میکند که فرقش با یک فارس فقط در زبان نیست. نژادش، ترکیب خونش هم فرق میکند.
۱۱ – عاشق باکو است اما وقتی از ایران مهاجرت میکند بجای جمهوری آذربایجان، ساکن اروپا و یا آمریکا میشود.
۱۲- طرفدارهمه حقوق برای ترک های آذربایجان از جمله حق جدائی از ایران است اما نمیخواهد چیزی در باره حقوق کُرد های آذربایجان غربی، طالش های جمهوری آذربایجان و یا کُرد های ترکیه بداند و یا بشنود.
تصادفا و براى امور شخصى در آنكارا هستم. هيچ نيت گزارشگرى نداشتم. اما چيزى نوشتم به انگليسى كه منتشر ميكنم. سه حرف براى من جالب بود.
يك بقال: كى ميبره؟ “آقا اين مثل بازى (فوتبال) بارسلونا و يوزقات اسپوره (يوزقات شهر نسبتا كوچكى در آناطولى است)… بخواهند پنج تا ميزنند، بخواهند شش تا ميزنند…اينها (تيم اردوغان) همه امكاناتو دارن و كار كشته اند… اكمل الدين (كانديداى مخالفين اكمل الدين احسان اوغلو) را مردم عادی نميشناسند. حتى اسمش را هم نميدانند.”
يك دندانپزشك جوان و تحصيلكرده آمريكا: “فاجعه اردوغان دو دليل دارد: يكى اينكه اردوغان و تيم اش شديدا كار ميكنند و بازده نشان ميدهند و در مقابل، مخالفت فقط غر ميزند، برنامه ندارد و تنبل هم هست. دوم اينكه ملت آنهمه اتهامات رشوه خورى و فساد مالى عين خيالش نيست.”
يك خانم ميانسال: «اردوغان آدم ملت است، آدم ماست، كسى مثل من و شما. تركيه با او موفق شده. اردوغان اعتبار بين المللى تركيه را بالا برده و با وجود اتهامات دروغ مخالفت؛ باز بعد از ١٢ سال با اكثريت بزرگ انتخابات را خواهد برد.”
اين آخرى ظاهرا (طبق بررسى افكار عمومى از سوى موسسات مختلف) حدود ٤٥-٥٥ در صد آرا را بدست خواهد اورد. احساس من هم اين است. مخالفان خودشان هم اميد پيروزى ندارند. نماينده كرد ها هم يك كانديداى قومى است و فقط بخشى از كرد ها به او راى خواهند داد.
نتيجه اينكه به تخمين من در اين دور اول انتخابات آقاى اردوغان احتمالا چيزى در حول و حوش چهل در صد آرا را از آن خود خواهد كرد تا در آن صورت در دور دوم كه بين دو رقيب اصلى انتخاب خواهد شد، كار را تمام كند – شايد هم همه را يك بار ديگر دچار حيرت كرده در همين دور اول بيش از پنجاه در صد آرا را از آن خود كند. ولى چه خوشمان بیاید چه نه، در اينكه نام رئيس جمهورى آينده تركيه رجب طيب
اردوغان خواهد بود بنظرم جاى شكى نيست.
با اين انتخابات راه براى تغيير نظام سياسى تركيه از حكومت پارلمانى از نوع آلمان و ايتاليا به نظام رياست جمهورى از نوع ايالات متحده و فرانسه هم باز ميشود. اگر قبل و يا بعد از انتخابات پارلمانى سال بعد قانون اساسى در آن جهت تغيير كند، رئيس جمهورى برخلاف گذشته كه مقامى وراى قوه اجرائيه، ملى و تشريفاتى بود رئيس كل قوه اجرائيه ميشود. اينكه تركيه ديكتاتورى ميشود يا نه بحث ديگرى است كه مربوط ب اجراى نظام جديد در عمل است، يعنى قدرت و اختيارات قوه مقننه، بيطرفى محاكم، رسانه هاى آزاد و غيره.
Ankara, 8 August 2014 – Most of people I have talked to here in the Turkish capital city believe that it is almost a clear case that Prime Minister Recep Tayyip Erdogan will win in Sunday’s presidential election. It’s about him, the person, the leader Erdogan and his 12 years of service as PM. He is the front-runner candidate.
A female student from the Faculty of Law says “it seems people don’t care much about past allegations of corruption, authoritarian style and exclusion and intimidation of the opposition.” Indeed, nationalist and secular (pro army, pro Ataturk) opposition’s candidate Ekmeleddin Ihsanoglu does not seem to have much chances. Some don’t even know his complete name. The third contender, the main Kurdish party’s candidate is mainly popular among Kurdish population.
On Sunday, more than 50 million Turks will elect the country’s president – Turkey’s first direct presidential election since its founding in 1923. With this election, Turkey will switch to a presidential system as opposed to a formal presidency and a government led by a prime minister elected by parliamentary election. Turkey’s conservative Islamic leaning party of AKP led by Prime Minister Erdogan has been ruling Turkey without need for coalition partners for the last 12 years, winning consequent national and local elections, with simple majority.
In Ankara, Erdogan’s posters and ads are overwhelming. A middle class shop keeper told me “this is a match between FC Barcelona and (the little football club of) Yozgat Spor (Yozgat is a small Anatolian city). They will shoot as many goals as they wish.” A US-educated young dentist who strongly opposes Erdogan and his political party, admits: “The tragedy here has two legs,” he says. “One is that the opposition is not offering any options for doing things better than Erdogan – they just grouch while Erdogan and his team are producing results and reforms although they also enrich themselves.” And he adds: “the second issue is that people seem not to care about all those corruption allegations against the prime minister and his arrogant behavior.”
So, apparently no surprises on Sunday in Turkey’s presidential election. FC Barcelona will clearly win against Yozgat Spor. After 12 years, Turkey’s citizens are expected to honor once again performance over corruption allegations and a Putin-style authoritarianism for seven more years. Says an enthusiastic Erdogan supporter, a young businesswoman from eastern Anatolia: “He is the nation’s man, a man like me and others, and caring abot us – regardless of all those fake accusations.” This very much sounds like the trend of the majority of voters in Turkey, according to many opinion researchers around, if not more than 50% of the total voters.
My personal estimate is that on Sunday, Aug 10, Mr. Erdogan will receive around 40% of the votes – highest but still not enough. A week later, though, in the run-off between two finalists, he will definitely make it, receiving at least 50%+1 votes of the Turkish electorate. So, like it or hate it: the name of the Turkish president at least for the next seven years is: Recep Tayyip Erdogan.
این اطلس کاملترین اطلس تاریخی موجود در فضای اینترنت است. در این مقاله «چشم انداز» ما فقط بخش ۵۵۰۰ ساله خاورمیانه را گرفته ایم. باز نشر این نقشه ها در ابنترنت به شرایطی وابسته است که می توانید در سایت ملاحظه کنید. موسسه بریتانیائی «تایم مپس» ۷۰ سال است که انتشارات و نرم افزار برای تدریس تاریخ تولید می کند.
3500 قبل از میلاد
تا سال 3500 قبل از میلاد
هزاران سال است در خاورمیانه و سواحل رودخانه های بین النهرین کشاورزی وجود دارد. اولین تمدن واقعی نوع بشر یعنی سومرها ظهور می کند.
سومرها در جوامع بزرگ چند هزار نفری، در شهر ها زندگی می کنند. آنها بعنوان یکی از دستاوردهایشان، فن نوشتن را ایجاد می کنند که بخش اعظم پیشرفت بشریت در دوران بعدی به همین کشف مدیون است.
تمدن دومی هم در حال ظهور است: تمدن مصر در جلگه رود نیل.
ایران: در جلگه ایران کنونی طوایف بومی زندگی می کنند که از آنها اطلاعی در دست نیست
عراق: اولین تمدن شهری تاریخ در بین النهرین پیدا می شود
*****
2500 قبل از میلاد
3500-2500 قبل از میلاد
در هزار سال قبل، تاثیر تمدن بین النهرین گسترش می یابد. حامل مهم این گسترش تجارتی است که از شهر های سومری سرچشمه میگیرد. شهر ها در دیگر مناطق خاورمیانه نیز پیدا میشوند و آسیای صغیر و ایران به دایره تمدن و شهری شدن کشیده میشوند.
اکنون دیگر دومین تمدن بزرگ دنیا یعنی مصر مستحکم شده است. این تمدن نمونه های بارز و نایاب معماری تاریخ یعنی اهرام مصر را بوجود میاورد.
ایران: موطن کشاورزان و قبایل کوچنده. در شمال ایران کنونی قبایل هند و اروپائی زندگی میکنند که بتدریج به جنوب، به جلگه های ایران کنونی کوچ خواهند کرد
*****
1500 قبل از میلاد
2500 تا 1500 قبل از میلاد
در هزار سال پیش در بین النهرین و مناطق دور و بر آن قیام ها و نزاع های گوناگون رخ داد. اقوام تمدن های باستان میخواهند دولت ها و امپراتوری های نوینی ایجاد کنند مانند امپراتوری های هیتیت ها، میتان ها و بابلی ها که تحت حاکمیت متکلمین زبان های هند و اروپائی از شمال و شرق هستند. همراه با مصر، این دولت ها قدرتمند ترین دول منطقه هستند.
این دولت های مرکزی صاحب یک زندگی پیشرفته تجاری، بوروکراسی و لشکر های مجهز به تکنولوژی زمان خود یعنی ارابه های جنگی هستند و مبارزه بین آنها مُهر خود را به تاریخ این دوره خاور میانه میزند.
ایران: موطن کشاورزان و قبایل، کوچ اقوام هند و اروپائی از شمال و شرق
*****
1000 قبل از میلاد
1500-1000 سال قبل از میلاد
در 500 سال گذشته تغییرات بزرگی خاورمیانه را به لرزه در آورد. دول بزرگ باستان: مصر، هیتیت، آسور و بابل همه از سوی متجاوزین خارجی منهدم شده اند. تحت تاثیر همین تغییرات، مللی مانند فنیقی ها و اسرائیلی ها بوجود میایند. دست آوردهای آنان تاثیرات پایداری بر تاریخ جهان میگذارد.
در این دوره چندین پیشرفت مهم در تمدن بشریت رخ میدهد. نخست، از آهن بطور وسیعتری استفاده میشود و این تحول احتمالا از آسیای صغیر شروع میشود. ثانیا، احتمالا باز در آسیای صغیر الفبا ایجاد میشود و از طریق تجار فنیقی در سرتاسر حوزه مدیترانه و خاورمیانه گسترش مییابد. سومین تحول بزرگ ظهور یکتاپرستی در میان اقوام اسرائیلی است. و در نهایت شتر تبدیل به حیوان اهلی شده به رشد تجارت در صحرای عربستان تکانی جدی میدهد.
ایران: موطن کشاورزان و قبایل کوچنده
*****
500 قبل از میلاد
1000 تا 500 سال قبل از میلاد
تاریخ این 500 سال خاورمیانه شرح حال امپراتوری هائی است که پشت سر همدیگر ظهور میکنند و ناپدید میشوند: آسور ها، سپس بابل، بعد ماد ها و بالاخره امپراتوری هخامنشی ایران، یعنی بزرگترین امپراتوری دنیای باستان که تمام منطقه و فراتر از آن را در بر میگیرد. لیدیائی ها، فریگ ها و یونانیانِ ایون در آسیای صغیر، فنیقی ها و یهودیان سوریه و لوانت (که در همین دوره به موطن اصلی خود بازگردانده میشوند)، مصری ها، بابلی های بین النهرین و ملل گوناگون ایرانی اکنون همه تحت یک رژیم هستند.
این فراز و فرود امپراتوری ها (و ضمنا سیاست آسور و بابل مبنی بر جایگزین کردن ملل مغلوب در گروه های پراکنده در سرتاسر اراضی خود) باعث قیام جماعات بسیاری در سطح وسیع میشود. یک نتیجه این تحولات زوال زبان های باستان و تبدیل آرامی به زبان مشترک منطقه است که بکمک الفبای آسانش تجارت و مناسبات بین المللی و منطقه ای را تشویق میکند.
در این میان، تمدن خاورمیانه که در سرزمین های اولیه اش سه هزار سال عمر دارد، پیشرفت های جدیدی بدست آورده است.
ایران: مرکز امپراتوری وسیع هخامنشی ایران
*****
200 قبل از میلاد
500 تا 200 سال قبل از میلاد
چند قرن اخیر شاهد لشکرکشی های پیروزمندانه (323-333 قبل از میلاد) اسکندر مقدونی به امپراتوری وسیع ایران (پارس) بوده است. لشکریان اسکندر اغلب عبارت از سربازان شهر-دولت های یونان بود.
همزمان با مرگ زودهنگام اسکندر، امپراتوری او بین فرماندهانش و بعضی شاهزادگان محلی تقسیم شد. همین حاکمین و نوادگان آنان پتولمی های مصر، سلوکی های سوریه، بین النهرین و ایران و سلاله های مختلف در آسیای صغیر صد ها شهر به سبک یونان ایجاد میکنند که در سرتاسر منطقه پیدامیشوند. طبقات حاکم منطقه هم از میان همین اقشار بیرون میاید. در این شهر ها سنت های فرهنگی یونان با عناصر باستانی تر آمیزش یافته تمدن حیرت انگیزی ایجاد میکنند که دانشمندان معاصر آن را «تمدن هلنیستی» نامیده اند. در همین دوره است که برخی از مهمترین آثار هنری و ادبی یونانی ایجاد میشود.
ایران: «کشور هزار شهر»
*****
30 قبل از میلاد
200 تا 30 سال قبل از میلاد
در دو سده گذشته خاورمیانه بین دو دولت بزرگ تقسیم میشود: در غرب: روم که اکنون شامل آسیای صغیر، سوریه و یهودیه، و مصر و در شرق: دولت اشکانی (پارتیا) که بر بین النهرین و ایران حکم میراند. این تقسیم سیاسی برای قرن های بعد تاریخ منطقه را معین خواهد کرد.
اما مرزبندی اجتماعی و فرهنگی چندان روشن نیست. تمدن یونانی آثار خود را بر بین النهرین و دیگر بخش های خاورمیانه بر جا گذاشته که با تمدن های حتی باستانی تر منطقه آمیزش یافته است. شهر های سبک یونان («هلنیستی») در هر دو دولت روم و اشکانی رشد میکنند و در هر دو امپراتوری هنر و معماری شدیدا تحت تاثیر تمدن یونانی است.
ایران: مرکز امپراتوری اشکانی ایران (پارتیا)
******
200 میلادی
30 سال قبل از میلاد تا 200 سال بعد از میلاد
در دو قرن گذشته خاورمیانه همچنان بین دو امپراتوری روم و اشکانی منقسم بود. آسیای صغیر، سوریه، یهودیه و مصر تحت حکومت امپراتوری روم و بین النهرین و ایران زیر سلطه امپراتوری اشکانیان بود. پادشاهی ارمنستان منطقه حائلی بین دو امپراتوری است که گاه بر سرش جنگ در میگیرد. امپراتوری روم در مجموع از نظر جنگ موفق تر است و دو لشکر کشی پیروزمندانه به مراکز دولت اشکانی میکند.
بخش کوچکی از خاور میانه یعنی یهودیه شاهد ظهور مسیحیت بعنوان یکی از ادیان مهم دنیا میشود. دیر تر، دو قیام بزرگ از سوی رومی ها سرکوب میشوند و یهودی ها از سرزمین های اجدادی خود رانده میشوند.
ایران: مرکز امپراتوری اشکانی ایران (پارتیا)
******
500 میلادی
200 تا 500 سال بعد از میلاد
خاورمیانه همچنان بین دو ابرقدرت تقسیم شده است. امپراتوری روم که حالا پایتختش قسطنطنیه است و مورخین نامش را امپراتوری روم شرقی نامیده اند، بر بخش های غربی منطقه یعنی آسیای صغیر، سوریه و مصر حاکم است درحالیکه در شرق امپراتوری ساسانی جای امپراتوری اشکانی را گرفته است. پادشاهان ایرانی امپراتوری ساسانی در رویاروئی با رقبای رومی، از پیش کسوتان خود یعنی اشکانیان فعالتر و موفق تر هستند.
ایران: مرکز امپراتوری ساسانی ایران
*****
500 تا 750 سال بعد از میلاد
در 250 سال پیش نقشه خاورمیانه کاملا عوض میشود. در قرن هفتم قبایل عرب تحت لوای یک دین جدید: اسلام، لشکر کشی ها و فتوحات پیوسته ای کردند: عراق، ایران، سوریه، فلسطین، مصر، آفریقای شمالی، اسپانیا، همه تحت تسلط لشکر اسلام درآمدند. لشکریان عرب تا آسیای مرکزی، غرب هندوستان و برای مدت کوتاهی فرانسه هم پیش رفتند.
امپراتوری ایران (پارس) در نتیجه این فتوحات از بین رفت و امپراتوری روم (بیزانس) مهمترین ایالات خود را از دست داد. بجای آنها، اعراب نظام خلافت را برقرار کردند («خلیفه» به معنای جانشین پیغمبر اسلام). حلافت تاکنون از شام (دمشق) در سوریه اداره میشد اما پایتخت امپراتوری جدید بزودی به بغداد منتقل شد.
ایران: یکی از ایالات امپراتوری عربی – اسلامی و مرکز مخالفت با خلافت امویان
*****
979 میلادی
750 تا 979 سال بعد از میلاد
مدت کوتاهی بعد از سال 750 شام (دمشق) بعنوان مرکز ثقل خلافت و جهان اسلامی جای خود را به بغداد سپرد. مدت کوتاهی بعد امپراتوری رو به زوال گذاشت. اسپانیا، آقریقای شمالی، مصر، سوریه، هندوستان غربی و بخش اعظم ایران از کنترل بغداد خارج شد. دیگر خلفای بغداد چندان قدرت سیاسی نداشتند و حتی خود عراق نیز تحت حاکمیت کامل آنها نبود. نقش آنها بیشتر و بیشتر نمادین و ظاهری میشد.
دنیای اسلام شاهد شکوفائی زندگی فرهنگی شد. دانشمندان دنیای اسلام با پیشرفت های تکنوولوژیک و علمی چین (کاغذ) و هندوستان (اعداد دودوئی) آشنا شده آن را به تفکر یونانی (فلسفه، طب و بسیاری علوم دیگر) افزودند و دانش خود را نیز به آن اضافه کردند (مثلا در جبر و نورشناسی) که این دانش غنی شده بعدا از سوی اروپائیان تحصیل و تکمیل گردید.
ایران: ایران از کنترل خلیفه خارج میشود.
*****
1215 میلادی
979 تا 1215 سال بعد از میلاد
دو قرن نخست این دوره شاهد صعود و سقوط سلجوقیان بود. سلجوقیان ترک های مسلمان آسیای میانه بودند که از سرزمین های پدری خود رو بسوی ایران، عراق، سوریه و آسیای صغیر گذاشتند و در اینجا اکثر سرزمین های امپراتوری بیزانس را از آنِ خود گردند.
اما امپراتوری سلجوقی بزودی متلاشی شده جایش را به سلاطین جدیدی داد که آنها هم تُرک تبار بودند. سلطنت روم پایدارترین این حکومت ها بود.
سلاطین ترک در مصر هم بر سر کار آمدند اگرچه سلجوقیان هرگز مصر را نگرفتند. این حکمرانان عبارت از ایوبیان بودند که سوریه و حتی بخش هائی از نیم جزیره عربستان را فتح کردند.
فتوحات سلجوقی و شرایط سختی که آنان بر زوار مسیحی – اروپائی به بیت المقدس گذاشتند زمینه لشکرکشی های مدام از اروپا به منطقه شد که نام «جنگ های صلیبی» را گرفتند. این مسیحیان سعی به تاسیس چند دولت در سوریه نمودند. صلیبیان با مقاومت سختی روبرو شده شکست خوردند. در این دوره اروپائی ها فقط باریکه کوچکی از از سواحل مدیترانه را در دست داشتند که بزودی آن را هم از دست دادند.
ایران: ایران اکنون تحت حاکمین ترک است.
*****
1453 میلادی
1215 تا 1453 سال بعد از میلاد
امپراتوری وسیع مغول بین فرزندان چنگیز خان تقسیم شد و خاورمیانه از آنِ شاخه ای معروف به ایلخانان شد. آنها اسلام را پذیرفتند اما زوال دولت شروع شد و چندین دولت منطقه ای ایجاد گردید.
در دهه 1340 طاعون سیاه منطقه را فراگرفت. در سال های 1340 فاتح دیگری از آسیای میانه، تیمور، اکثر خاورمیانه به استثنای بخش اعظم مصر و سوریه را که هنوز تحت حکومت مملوکیان بودند، فتح کرد.
پس از مرگ تیمور امپراتوری او به ایران محدود شد. عراق به دست گروه دیگری از آسیای مرکزی، یعنی قراقویونلو ها افتاد در حالیکه آق قویونلو ها قسمت های دیگری را از ایران و روم در دست خود داشتند.
در این میان آسیای میانه تحت تسلط امپراتوری عثمانی قرار گرفت. در سال 1453 عثمانی ها قسطنطنیه، پایتخت بیزانس را فتح کردند که نامش بعد ها به «استانبول» تغییر یافت.
ایران: ایران مرکز تمدن درخشان اسلامی شد.
*****
1648 میلادی
1453 تا 1648 سال بعد از میلاد
در این دو قرن اکثر خاورمیانه تحت تسلط دو امپراتوری عثمانی و صفوی بود. ارتش عثمانی ها از آسیای صغیر حرکت کرده سوریه را در 1516، مصر را در 1517، عربستان غربی (حجاز و یمن) را در سال های بعد و عراق را در 1534 فتح کردند. با این کار، عثمانی ها صلح، ثبات و پیشرفت معین اقتصادی را در این کشور ها بوجود آوردند. در شرق، دولت بزرگ دیگر خاورمیانه یعنی ایران صفوی حکمران بود. در دوره صفویان، ایران بویژه در معماری و دیگر زمینه های فرهنگی دستاورد های زیادی داشت.
ایران: ایران صفوی همچنان یکی از مراکز تمدن اسلامی است.
*****
1648 تا 1789 بعد از میلاد
در این قرن فرماندهان لشکر های مستقر در سوریه، مصر و عراق که علی الاصول به سلطان در قسطنطنیه پاسخگو هستند عملا بر ایالات خود حکم میرانند و دولت های مستقل خود را تشکیل داده اند. بیرون از آسیای صغیر حاکمیت عثمانی بیشتر ظاهری است تا واقعی. خوش شانسی عثمانی در آن است که ایران در این دوره ضعیف تر هم شده است. صفویان برکنار شده اند و دولت های بعدی ثباتی ندارند. این، در عین حال دوره استحکام قدرت روحانیون شیعه در ایران است.
در عربستان، امیرنشین های خلیج فارس تاسیس مییابند و اولین پادشاهی سعود تشکیل میشود. منافع اقتصادی غرب در منطقه بتدریج احساس میشود. این منافع بزودی بیشتر هم خواهند
شد.
ایران: زوال سلسله صفوی
*****
1837 میلادی
1789 تا 1837 میلادی
در اواخر قرن هجدهم و اوایل قرن نوزدهم زوال امپراتوری عثمانی بارز تر از همیشه شد. مصر و سوریه زیر تسلط حکومت های عاصی قرار گرفتند و عراق عملا مستقل شده بود. اما اشاره هائی مبنی بر تجدید قوا نیز مشاهده شد. عراق و سوریه باز به تسلط عثمانی در آمدند اما مصر همچنان عملا خارج از کنترل قسطنطنیه بود و غرب با حکومت مصر مثل دولتی مستقل رفتار میکرد.
ایران همچنان ضعیف تر و بی ثبات تر میشد.
امیرنشین های کوچک خلیج بتدریج قدرت دریائی بریتانیا را حس میکردند. در عربستان اولین پادشاهی از بین رفت و دولت دوم پادشاهی تاسیس یافت.
ایران: دوران تنزل اقتصادی و از دست رفتن برخی سرزمین ها.
*****
1871 میلادی
1837 تا 1871 میلادی
در حالیکه عثمانی سعی میکند حکومت مرکزی خود را تحکیم کند، مصر به دولت پادشاهی تبدیل میشود.
ایران ضعیف تر و نا آرام تر میشود اما استقلال خود را حفظ میکند اگرچه هرچه بیشتر تحت وابستگی اقتصادی بریتانیا قرار میگیرد. در واقع نفوذ اروپائیان و بویژه بریتانیا و فرانسه در تمام منطقه افزایش می یابد. گشایش کانال سوئز خاورمیانه را برای دول غربی تبدیل به منطقه استراتژیک کرده است. این کانال بغیر از اهمیت تجاری اش، به منافع نظامی غرب در آفریقای شرقی، هندوستان، آسیای جنوب شرقی و اقیانوس آرام هم کمک زیادی میکرد.
ایران: ایران به حوزه منافع بریتانیا کشیده میشود.
*****
1914 میلادی
از 1871 تا 1914
کانال سوئز بخاط اهمیت استراتژیک اش مایه نگرانی اصلی دول غربی هم میشود. بزرگترین قدرت جهانی یعنی بریتانیا بهتر از دیگران از منافع خود در منطقه دفاع میکند. مصر و امیرتشین های خلیج فارس و همچنین ایران و عراق (که هدف منافع روسیه هم هست) حافظ منافع بریتانیا هستند. منافع تجاری فرانسه بیش از همه در سوریه حفظ میشوند.
در این شرایط دولت عثمانی کنترل خود را بر آناطولی، سوریه و عراق محکم تر میکند. قسطنطنیه برای ایجاد تعادل در مقابل قدرت بریتانیا و فرانسه، روابط خود را با آلمان بهبود می بخشد.
در شبه جزیره عربستان سومین پادشاهی عرض اندام میکند ویل این بار پا برجا میماند. دو روند دیگر که اوضاع خاورمیانه را در سالهای بعد تحت تاثیر خود قرار خواهند داد مهاجرت امواج بزرگ یهودیان به فلسطین از سال های 1880 به بعد و کشف نفت در عربستان در سال 1901 است.
ایران: افزایش ممتد نفوذ بریتانیا که با کشف نفت در 1901 حتی تقویت هم می یابد. این وضع هم باعث رشد اقتصادی میشود و هم نگرانی مردم منطقه در مورد امتیازات خارجی ها را بیشتر میکند.
*****
1960 میلادی
1914 تا 1960
دهه های بعد از 1914 برای خاورمیانه دوره تغییرات مهم بشمار میرود.
امپراتوری عثمانی در جنگ جهانی اول (1914-8) متحد آلمان شد و بعد از جنگ به کشور های ترکیه، لبنان، سوریه, عراق و عربستان سعودی تقسیم گردید. همه آنها بجز ترکیه و عربستان سعودی ابتدا تحت نظاریت بریتانیا و یا فرانسه بودند. عراق در سال 1933 دولتی مستقل شد.
بعد از جنگ دوم جهانی سوریه، لبنان، مصر و اردن مستقل شند. در 1940 بریتانیائی ها که زیر آتش هم فلسطینی ها و هم یهودی ها بودند فلسطین را ترک کردند. آنگاه جنگ شدیدی بین اعراب و یهودیان بوقوع پیوست و موجودیت اسرائیل تثبیت شد.
سیاست اکثر دول خاورمیانه اتوکراتیک و فرد- بنیاد و غالبا بی ثبات بود. انها در ضمن در جنگ سرد به نوعی شرکت داشتند: در حالیکه بعضی کشور ها مانند سوریه و مصر بشتر به شوروی تمایل نشان میدادند، دیگران از قبیل پادشاهی های شبه جزیره عربستان، ترکیه، ایران و عراق طرفدار غرب بودند . اسرائیل در مجموع سیاستی طرفدار غرب و نظام پارلمانی نوع غربی داشت. ثروت نفت برای بسیاری کشور های منطقه و بخصوص ملل حوزه خلیج فارس ثروت غیر منتظره اسی را با خود بهمراه آورد.
ایران: ایران کشوری بسیار ثروتمند شد.
*****
2005 میلادی
1960 تا 2005
دهه های پرتلاطمی در خاورمیانه مشاهده شد که در آن دو موضوع توجه این کشور ها را بیش از همه بخود جلب کرد: نفت و نزاع عرب و اسرائیل. از آنجائیکه این مسائل استراتژیک برای بقیه دنیا هم مهم هستند، خاورمیانه در این دوره افکار جامعه بین المللی را زیاد بخود مشغول کرد و باعث مداخله های بسیار شد.
نفت به کشور های نفت خیز خلیج فارس ثروت و مدرنیته آورد. نزاع اعراب و اسرائیل باعث دو جنگ بزرگ، نا آرامی های خونین در داخل کشور ها و مداخله مستقیم و یا غیر مستقیم کشور های منطقه شد.
عملا هر تغییر بزرگی که در منطقه رخ داده به نوعی به این دو مسئله مربوط بوده است. این عوامل تاثیرات صعود و سقوط صدام حسین در عراق و انقلاب اسلامی رد ایران را بیشتر کرد. اختلاف عرب و اسرائیل کار رهبران منطقه را که مواضع غربی را پشتیبانی میکنند مشکل تر کرد و باعث تقویت سازمان های تروریستی و ضد غربی گردید. ثروت نفتی ضمنا منجر به حمایت از تروریسم شده و گسترش دمکراسی در منطقه را مشکل تر کرده است. بغیر از اسرائیل، ترکیه تنها کشور منطقه است که نظام واقعی حکومت پارلمانی را قبول کرده است.
بغیر از این، در دهه های پایانی این دوره اتحاد شوروی فروپاشید و باعث ایجاد کشور های نو استقلال در منطقه و تعریف دوباره مرز این کشور ها گردید که هر کدام از آنها به تنهائی در محاسبات و مناسبات خاورمیانه موثر واقع شدند.
سال 600 قبل از میلاد، 2614 سال پیش (*) – برای بزرگ کردن نقشه رویش کلیک کنید
شهر نینوا (امروزه موصل) در ولایت شمالی نینوا (نینوی) در عراق کنونی که گروه تروریستی «داعش» در آن دست به کشتار و تخریب آثار بی نظیر تاریخی، کلیسا ها و مساجد میزند، 2626 سال پیش یعنی در سال 612 قبل از میلاد صحنه جنگی ویرانگر شده بود. نینوا، پایتخت امپراتوری آسور شمالی با 750 هکتار وسعت «بزرگترین شهر منطقه» بود که بگفته کتیبه های سومری «ظلم دهشتباری» بر اقوام دور و بر خود میکرد. در سال 612 (و یا یک سال پیشتر و یا بعد تر) اقوام بابل (در جنوب)، ماد، پارس کلدانی و سکا (اسکیت) یکجا شده نینوا را با خاک یکسان کرده و به «امپراتوری آسور جدید» پایان دادند و بعد از آن این ولایت تابع «بابل جدید» در جنوب گردید.
برای اینکه این تحولات را در چارچوب تاریخی منطقه قرار دهیم و موضع ایران و پیشینیان ایرانیان را هم ببینیم به دو نقشه قبل و بعد از «جنگ بزرگ نینوا» توجه کنیم. جنگ نینوا بخشی از مناقشات منطقه ای بود که همه امپراتوری های مهم منطقه از جمله مصر، هیتیت، آسور و بابل مورد تهاجم همسایگانشان و شورش های داخلی قرار گرفتند و از بین رفتند. در زمینه همین سقوط بود که از سوئی فنیقی ها و اسرائیلی ها قدرت یافتند …
خاور میانه سال 1000 قبل از میلاد (**) برای بزرگ کردن نقشه رویش کلیک کنید
… و از سوی دیگر در نتیجه همین تحولات بود که اسلاف ایرانیان بر پایه یکی شدن ماد ها، پارس ها و اشکانیان (پارت ها) امپراتوری بزرگ هخامنشی را ایجاد کردند که بزرگترین گسترش امپراتوری ایران بود.
خاورمیانه و ایران هخامنشی سال 500 قبل از میلاد (***) برای بزرگ کردن نقشه رویش کلیک کنید
————————————
(*) This work is in the public domain in the United States because it was published (or registered with the U.S. Copyright Office) before January 1, 1923
این نقشه که مربوط به قبل ازسال 1923 است در ایالات متحده کاپی رایت ندارد و آزادانه قابل استفاده است.
روزنامه «نیترالنی ترکمنستان» (ترکمنستان بیطرف…) خبر میدهد که وزیر خارجه و یک عده کثیری از وزیران و وکلای «مجلس» کشور سر به آستان رهبر معظم ترکمنستان حضرت قربان قلی بردی محمد اوف گذاشتند که «اینهمه پیشرفت و دست آورد شگرف این مملکت همه با نام بردی محمدوف پیوسته است،” بنا براین استدعا میکنیم اجازه بفرمائید یک مجسمه رهبر معظم که لایق چنین شخصیتی تاریخی باشد در شهر عشق آباد نصب شود.» ایشان هم گفته «خواست مردم مقدس است… به حرف مردم گوش کنید و به آنچه که آنان میخواهند عمل کنید…»
مجسمه پدر هنوز زنده بردی محمدوف در جلوی «قصر فرهنک» قصبه باباراپ
قابل ذکر است که مردم قدر دان ترکمنستان برای سلف بردی محمد اوف، جناب نیازوف و مادر و پدر و برادرانش در هر شهر و روستائی مجسمه های بزرگ و گاه حتی طلائی گذاشته بودند که حالا بتدریج شبانه نا پدید میشوند. آرزوی مردم حالا متوجه مجسمه های بردی محمد است… البته تا حالا چند جا برای پدر و پدربزرگ محترمشان مجسمه گذاشته اند و یکی دو جا هم برای خودشان مجسمه هائی نصب کرده اند که زیاد خیره کننده نبوده. ولی از این سر وصدا معلوم میشود که برای پر کردن جای مجسمه غول آسا و طلا پوش رهبر معظم سابق در «بنای بیطرفی» پایتخت، میخواهند مجسمه رهبر معظم جدید را بگذارند.
بنای بیطرفی, عشق اباد
“The high level of development of our country, its successes and achievements are inextricably linked to the name of Gurbanguly Berdymukhamedov,” Foreign Minister Rashid Meredov said. “The desire of the people is sacred and the people must be consulted on this question,” Berdymukhamedov was quoted as saying. “So listen to the people and do as they want.”
صمد بهرنگی، محمود دولت آبادی، غلامحسین ساعدی، جلال آل احمد
خواننده ای نوشته است:
من با اکثر مقالات شما موافقم. روشهای بدون خشونت، همزیستی (نه اتحاد)، ارزشهای انسانی مقدم بر ارزشهای ملی/مذهبی و….اما شما آشکارا موافق وضعیت موجود هستید کمتر مقالهای دارین که لزوم تغییر رو فریاد بزنه، همهی تزها درجهت گرفتن نوک پیکان تیز حرکتهای دور و نزدیکه اما در قبال خانه به سکوت و چشم پوشی اکتفا کردید که مبادا ترَکی بردارد!
من در جواب گفتم:
آنچه كه ميفرمائيد بنده نوك تيز تغيير را ميگيرم و غيره البته بنده كجا و آن قدرت كلام كجا، فقط نظر يك ناظر نگران از كنار گود است كه اتفاقا نگران «تيزى» كُشنده تیر صد ها گروه و قوم و مذهب و ملت و دولت و شبكه جاسوسى و دسته مسلح و طريقت و حزب و ايدئولوژى و لشكر كشى هر كس عليه هر كس است – چيزى كه امروز در سوريه، عراق و يا افغانستان ميبينيم. بیست سى سال پيش اين نگرانى را نداشتم چونكه آنچه آنوقت مشكل ساز بود نظام هاى مطلق گرا بودند. حالا آن نظام هاى مطلق گرا يا از بين رفته اند يا در محيطى عصبى ناشى از خوف سقوط به زمين و زمان خنجر ميكشند ولى در مقابل، هر کس در آن صد ها گروه و دسته و قوم و مذهب برخلاف بيست سى سال پيش نه دنبال همزيستى و صلح و مسالمت است بلكه هركدام ميخواهد مطلق العنانِ گروه كوچك خود باشد و در اين راه چاره اى ندارد جز اينكه نسبت به ديگران مثل «داعش» عمل كند.
بی اختیار بیاد عکس بالا افتادم. ساعدی، دولت آبادی، آل احمد، بهرنگی. که هر کدام سازی میزدند اما دوست و همدل بودند. دیگران هم همینطور. چپی و مصدقی و نیروی سومی و اسلامی. زمان شاه. مگر شاه «دیکتاتور» نبود؟ باز صد رحمت به دیکتاتور سابق! انواع و اقسام گروه ها و مذاهب و اقوام بمراتب بیشتر از امروز با هم بودند، دوست و نزدیک و همسایه و همدرد بودند. ارزش های انسانی فرا قومی، فرا مذهبی و حتی فرا ملی و فراعقیدتی بمراتب رایج تر از امروز و دیروز بود. نه فقط ساعدی و جلال آل احمد و دولت آبادی و بهرنگیِ با هم و دوست و همدل. حتی احساس من این است که همه در رویاروئی و مباحثه و مناقشه با همدیگر و یا با نظام حاکم هم معقول تر، انسانی تر و معتدل تر از امروز بودند و نظام هم در مقایسه با نظام های کنونی در داخل خود و در رفتارش با گروه های منتقد بمراتب ملایمتر، معقول تر و معتدل تر بود.
شاید بخاطر اینکه دغدغه اصلی اکثریت جمع بود و نه فرد مطلق، جامعه در کل بود و نه دسته و گروه.
شاید مشکل از زمانی شروع شد که فرد و فردیت به جمع و جمعیت عاصی تر از گذشته شد. عصیان که چیز خوب و سالمی است. اما وقتی کودک دیگر تصمیم بگیرد که به نصیحت پدر و مادرش گوش نکند، وقتی معلم نتواند کلاس را آرام نگهدارد تا درسش را بدهد، وقتی کسی که ابتدائی را تمام نکرده با جراتی بی محابا نظر دانشمند جامعه اش را به مسخره گیرد، به غیر از اینکه خودپرستی و جهالت اوج میگیرد، کنترل جامعه هم مشکل تر میشود. هر کس میخواهد شاه خودش شود چونکه هر کس و هر گروه دانای مطلق است، حق مطلق دارد و دیگران حقی ندارند، هر کس و هر گروه همه اختیارات را دارد اما هیچ مسئولیتی ندارد.
شاید آن روز ها فردیت فردی و گروهی این قدر بی بند و بار نبود.
آن روز ها مشکل اصلی نظام بود. این روز ها هم نظام است. آن روز ها نظام میخواست همه قدرت را داشته باشد. این روز ها هم همین طور. اما با یک فرق: این روز ها 120 هزار گروه میتوان شمرد که هرکدام بدلیلی و بهانه ای میخواهد قمه بدست بگیرد و برای خودش «نظام» شود. یکی با عنوان کردن مذهب، دیگری زبان، آن دیگری ملیت، این یکی قومیت. مذهب و یا زبان هم برای تعیین مرز های گروه ها کافی نیست: چه نوع سنی؟ حنفی، شافعی؟ چه نوع کردی: سورانی یا کرمانجی؟ شیعه اثنا عشری یا اسماعیلی؟ فارسی دری یا گیلکی؟ هر کس و هر گروه غروری، تاریخی، سنتی، شخصیتی دارد که میخواهد حفظ و ترویج شود – و این راه از نفی دیگران میگذرد.
مشکل این هم نیست. اگر امیدی بود که ما بجای 10 کشوربزرگ و متوسط، 72 کشور ریزه پیزه اما ثروتمند، پیشرفته، آزاد و دمکراتیک داشته باشیم که مثل اروپا با همدیگر در محیط همسایگی و صلح و صفا و زندگی کنند که مشکلی نبود – بفرمائید، تشریف بیاورند!
مشکل در این است که منافع هر گروهی ظاهرا ابتدا با تلاشی و حذف دیگران میسر است. بدون متلاشی شدن عراق «داعش» چطور میتوانست پیدا شود؟ بدون بهم خوردن سامان ترکیه و یا ایران، کرد های این دو کشور چطور میتوانند مستقل شوند؟ تازه مستقل بشوند، اما اگر معیار قومیت، مذهب و یا زبان باشد کردهای خراسان و استانبول، آذری های تبریز و بلوچ های استان گلستان را چه باید کرد؟ اختلاف بین خود کرد ها را کی و چطور حل میکند؟ سر دراز این رشته تا کجا ادامه خواهد یافت؟ آخرین ایستگاه این تجزیه آمیبی کجاست؟ بهایش با چقدر خون و خرابی دیگر پرداخت خواهد شد؟
مشکل در این است که هر گروه، حتی اگر در حرف اعتراف هم نکند، در عمل میخواهد مثل «داعش» رفتار کند. نظام ها هم اگر چه قدرتمند تر، مطمئن تر و نسبت به «داعش» و دیگر گروه ها و گروهک ها کمتر عصبی رفتار میکنند اما رفته رفته و هرقدر نگرانی از بقایشان بیشتر میشود، «داعش تر» میشوند.
وقتی به اروپا و آمریکا و کانادا، به چین و ژاپن و حتی ویتنام و مالزی نگاه میکنم، با خودم میگویم خدایا، چرا چشم بصیرت مردم خاورمیانه و همه نظام هایش – و نه فقط نظام ها و حکومت هایش بلکه مردم اش، چشم بصیرت انسان هایش اینقدربسته است؟
اما میدانم که دیگر کسی به بصیرت و غیره باور ندارد.
این تحلیل موسسه «بلومبرگ» میتواند در ترکیه سر و صدای زیادی راه بیاندازد (در کردستان عراق این «چیز جدیدی» نیست چونکه ظاهرا در آنجا استقلال کردستان و نتیجتا تجزیه عراق خبر بدی نیست، حتی خوب هم هست). تحلیل گر مارک چمپیون میگوید حکومت های ترکیه همیشه مخالف تجزیه عراق بودند، بهمبن جهت مخالف اعلام استقلال کردستان عراق هم بودند و با حکومت بارزانی رابطه سردی داشتند. اما بنظر میرسد در چند سال اخیر اوضاع عوض شده.
بارزانی اخیرا گفت میخواهد در باره استقلال کردستان عراق همه پرسی بگذراند. نمایندگان حکومت ترکیه هم چند بار تکرار کرده اند که آنکارا به نظر مردم کردستان عراق«احترام خواهد گذاشت.»
رسانه های مخالف اردوغان در ترکیه نوشته اند که توافقی بین اردوغان و بارزانی وجود دارد: بارزانی نفت کرکوک را از طریق ترکیه به خاررج میفروشد و ترکیه از طریق بارزانی حزب کارگران کردستان ترکیه را آرام میکند.
نظر تحلیل گر آن است که علت اصلی این تغییر موضع آنکارا انتخابات 10 اوت ریاست جمهوری در ترکیه است. اردوغان کاندیدائی جدی در این انتخابات است و به رای کُرد های ترکیه احتیاج دارد.
آخر این تحلیل با این نقل قول تمام میشود که مینویسد یک عضو «شورای روابط خارجی» آمریکا که اخیرا در کردستان عراق بوده و با بارزانی هم ملاقات کرده به او گفته است: «بارزانی میتواند اردوغان را پادشاه ترکیه کند و اردوغان هم میتواند بارزانی را پادشاه کردستان کند.»
در حالی که دولت ترکیه روز دوشنبه مخالفت خود را با جدایی اقلیم کردستان از عراق اعلام کرد، مسعود بارزانی، رهبر اقلیم کردستان عراق، روز سهشنبه، دهم تیر، از قصد خود برای برگزاری همهپرسی در مورد استقلال این منطقه خبر داد. وی که در این باره با شبکه جهانی بیبیسی سخن میگفت درباره این همهپرسی افزود که «در حال حاضر نمیتوانم تاریخ دقیق آن را مشخص کنم، اما قطعاً طی چند ماه برگزار میشود». مسعود بارزانی با اشاره به پیشرویهای گروه داعش (دولت اسلامی شام و عراق) در مناطق سنینشین عراق گفت: «همه آن چه اخیراً رخ داده نشان میدهد که حق کردستان است که به استقلال برسد.» – رادیو فردا
این جنبه خبری استقلال کردستان عراق است که بنظر بسیاری قریب الوقوع است. من که اخیرا چند روزی در ترکیه بودم با عده زیادی از قشر روشنفکران بقول ترک ها «لائیک» یعنی منتقد حکومت اردوغان و طرفدار اتاترک و بقول خودشان «جمهوریت» و ارتش صحبت کردم که اکثرشان از نظر فکری یا سوسیال دمکرات و یا ناسیونالیست هستند و به گمان من حدود نصف رای دهندگان ترک ترکیه را تشکیل میدهند. من در همه اینها یک روحیه بدبینی و انفعال مشاهده کردم. بنظر آنها اردوغان با کُرد های عراق زد و بند کرده که بارزانی از یک طرف نفت عراق را بدون دخالت بغداد از طریق ترکیه به دنیای خارج بفروشد و در مقابل بارزانی بین پ ک ک و آنکارا وساطت کند که پ ک ک زیادتند روی نکند. بنظر آنها این جریان خیلی وقت است که شروع شده. آنها فکر میکنند که فاتجه تمامیت ارضی ترکیه عملا خوانده شده. نگرانی بیشتر آنها از بابت مناطق کُرد نشین در شرق و جنوب شرق ترکیه نیست. بنظر آنها این مناطق را دیگر میشود از «دفتر» پاک کرد اما به گفته یک مهندس 30 و چند ساله که از آمریکا دکترا گرفته، «اگر بر سر مناطق ترک نشین ما از قبیل مرکز و غرب و شمال ترکیه و از جمله استانبول و ازمیر و آنکارا و آدانا و ارضروم و غیره بحث حق و شراکت در حاکمیت بکنند آن وقت است که من اولین کسی خواهم بود که داوطلبانه به ارتش خواهم رفت تا با این جدائی طلبان بجنگم.» یک خانم که کارمند دولت است هم میگفت: «حرفی ندارم. جنوب شرق را دیگر ظاهرا نمیتوانیم حفظ کنیم. جدا شوند اما در آن صورت کُرد های استانبول و ازمیر و آنکارا هم باید به مناطق تولدشان و یا محل تولد پدر و مادرشان که آن را کردستان مینامند برگردند. آنوقت هست که خواهند فهمید جدا کردن حق و حساب یعنی چه!»
در ترکیه این قشر از نظر تعداد هیچ هم کم نیستند. البته همه اینطور فکر نمیکنند اما خیلی ها در حول و حوش این خط سیاسی فکر میکنند. در مجموع من مشاهده کردم که احساسات ناسیونالیستی «تدافعی» تُرک ها در مقابل جریان قوم گرایانه و ناسیونالیستی کُرد های مملکت بسیار قوی تر از مثلا یک سال پیش شده است.
حرف کاملا درست و بجائی است این. این قبیل حرف ها را باید گفت و جا انداخت. البته من در عین حال طرفدار آنم که وقتی افتخارات یک قوم را میشماریم نقطه ضعف هایش را هم بگوئیم. هیچ گروهی فقط آدم مهم و بزرگ نداشته و ندارد. اکثریت هیچ قومی هم، نه دانشمند و نه امل هستند و نه خیلی با هنر و نه آنقدر هم بی هنر. هر گروهی هم خوبش را دارد و هم بدش را. اکثریت هم آن وسط ها هستند. اکثریت اکثرا متعادل است. نه شور شور نه بی نمک.
پویان مختاری که این را «شئر» کرده بود نوشته بود اگر این جوک گفتن ها را ادامه دهند مملکت داغون میشود واضافه کرده بود «البته اگر تا آن وقت مملکتی باقی بماند». میخواستم بگوبم مطمئن باشید فقط با جوک گفتن مملکت داغون نمیشود مگر اینکه یک عده مغرض قصدا و با برنامه جوک و دروغ پخش کنند و تفرقه و دشمنی بین مردم بیاندازند و کار را حتی به زد و خورد و کشت و کشتار بکشانند. و گرنه مردم عادی که یک عمر جوک گفته اند و زمان شاه هم میگفتند. با جوک گفتن تنها اگر قرار بود مملکت از دست برود که صد ها سال پیش از بین رفته بود. سطح و کیفیت جوک ها هم چیزی مربوط به فرهنگ عوام است و فرهنگ عوام البته همیشه «تر و تمیز» نیست یعنی نمیشود با یک شعار و فراخوان دهان عوام را هم بست اگرچه باید سعی کرد کسانی که جوک میگویند حد نگهداری کنند و ادب و احترام را نه فقط نسبت به اقوام ایران بلکه ادیان، مذاهب، خارجیان، گروه های سنی و یا جنسی، بیماران و یا معلولان هم نگهدارند.
ولی در عین حال خیلی هم این جوک ها را جدی نگیرید حالا… تا زمانیکه جوک ها تبدیل به سیاست نشوند مشکلی جدی نیست اگر چه درست است که بعضا این جوک ها مایه ناراحتی و دلشکستگی مردم هم میشوند. این بجای خود. اما در عین حال بعضی ها هم آنقدر بقول ما آذری ها «دیمه دوشر» یعنی زودرنج شده اند که تا یک جوک میگویند نه فقط نمیخندند، بلکه بلافاصله بحث اقوام و مملکت و آینده و خاورمیانه را شروع میکنند.
بعضی ها با این تعابیر مشکل دارند. فکر میکنند در هر کشور حتما باید فقط یک زبان خودی باشد، بقیه «غیر خودی» هستند. این را میگویند بجای خریدن کفش طبق اندازه پا، سعی کردن به اینکه پا متناسب با کفشی باشد که خریده اید.
یکی میگوید ترکی زبان «خودی» ایران نیست – بعدا با قبایل ترک آمده. خوب، بعدا آمده که آمده. حالا هزار سال است جزو زبان های ایران شده. صد در صد هم خودی و بومی است. درست مثل فارسی و کردی و بلوچی و تاتی. تاتی و تالشی و کردی قبل ار ترک ها در آذربایجان بمراتب رایج تر بوده اند. بعد ترکی تبدیل به زبان اکثریت شده. این نه عیب است که تکذیب کنیم و با یک نگرش نژادپرستانه بگوئیم حالا بعد از هزار سال باید ترکی را از ایران ریشه کن کرد و نه افتخار است که با آن مباهات کنیم و به دروغ ادعا کنیم که زبان آذربایجان 5000 سال است که ترکی بوده.
این فقط واقعیت است. مستقل از احساسات بنده و شما و دیگران، واقعیت این است که زبان اکثریت مردم آذربایجان قبلا ترکی نبوده و حالا ترکی است. زبان یک بخش بزرگ مردم ایران هم فارسی است – و یا زبان ها و لهجه های نزدیک به فارسی مانند کُردی و تاتی و گیلکی و تالشی و بلوچی. زبان یک عده هم عربی و یا ترکمنی است. این واقعیت است و واقعیت را طوری که هست باید قبول کرد. هزار سال است اینطور است. 4-5 هزار سال پیش نه فقط ترکی زبان اکثریت مردم آذربایجان نبوده، بلکه احتمالا فارسی و دیگر زبان های ایرانی هم زبان اکثر مردم ایران نبوده. درست ترش: دقیقا نمیدانیم (چون سند نداریم) اما گمان قوی آن است که اقوام ایرانی 4-5 هزار سال پیش به جلگه ایران آمده اند. احتمالا از شمال و یا از غرب آمده اند. به آنجا هم در نهایت 60-70 هزار سال پیش از آفریقا و بین النهرین و آناتولی آمده اند و همراه با کوچ ها و جنگ و آمیزش و اختلاط، وضع فعلی را در طول میلیون ها سال ایجاد کرده اند.
و این وضع کنونی هم ثابت نیست. این هم عوض خواهد شد و هنوز هم در حال تغییر است. هیچوقت هم ثابت نبوده. درهیچ کشوری ثابت نبوده، ولی منطقه ما در خاورمیانه، آسیای صغیر، بین النهرین و آسیای مرکزی بخصوص در حال تغییر مدام بوده چون از نظر جغرافیائی مثل یک جزیره منزوی از دیگران نبوده بلکه مرتبا مورد تاخت و تاز و هجوم و اختلاط اقوام قرار گرفته است.
وضع کلی این بوده ولی وضع واقعی و مشخص هر کشور فرق میکند.
در ترکیه زبان یک بخش از مردم کُردی هست که یک شاخه از زبان های ایرانی است ولی کُردی اگر چه از نظر ساختار زبان و طبقه بندی زبانی جزو خانواده زبان های ترکی نیست اما یکی از زبانهای «خودی» مردم ترکیه است. هیچ چیز این مدعی حیرت آور نیست. بهمین ترتیب مگر کردی یکی از زبان های عراق نیست؟ البته کردی مثل عربی یک زبان سامی نیست اما جزو زبان های عراق است. بهمین ترتیب در هندوستان بیش از صد زبان خرد و کلان هستند که همه شان جزو زبانها ی هندوستان هستند. در ایران هم: ترکی و یا عربی از نظر ساختار زبان و خانواده زبانها جزو زبان های ایرانی (دری، کردی، بلوچی، و غیره) نیستند اما جزو زبانهای ایران هستند. دو هزار سال پیش ترکی گسترشی در ایران نداشت. هزار سال است که جزو زبانهای اصلی و بومی ایران شده است. اویغوری در چین هم همینطور. مگر برای همه زبان های یک کشور باید لزوما از یک ریشه و خانواده باشند؟
مگرشش صد سال پیش زبان سرزمین کنونی ایالات متحده انگلیسی بود؟ مگر زبان تركيه هزار سال پيش تركى بود؟ يا زبان مصر و عراق مگر قبل از اسلام عربی بود؟
حالا انگلیسی زبان خودی آمریکا نیست؟ یا اینکه تركى براى تركيه و يا عربی برای مصر و عراق «غیر خودی» است؟
اول ببینیم صرفنظر از اینکه از چیزی خوشمان میاید یانه، اصل داستان، کاملا از دید واقعی و عینی و علمی چه بوده. بعد میتوانیم «نظر» بدهیم. مردم در درجه اول میخواهند بدانند اصل موضوع از چه قرار است و در تاریخ چگونه بوده. مطمئنا کمتر کسی میخواهد «نظر» من و شما را بداند، میخواهد بداند که خود واقعیت چیست. این هم موضوع نظر نیست. موضوع علم است و علم را باید یاد گرفت. پرسید. تحقیق کرد و دانسته ها را مرتبا نو کرد.
نه فقط در باره زبان و تاریخ. در باره هر علمی همین طور است. سیاست و جانورشناسی و فیزیک و نجوم هم همینطور است.
با تجزیه عملی و تدریجی عراق و سوریه، تصفیه قومی، فرقه ای و مذهبی هم شکل روشن تری بخود میگیرد. سنی های مناطق شیعه نشین به مناطقی پناه میبرند که اساسا سنی نشین هستند. کُرد های مناطق غیر کُرد، اعراب و دیگرهمسایه های خود را ترک کرده به «اقلیم» عملا مستقل کردستان میروند. شیعه های عراق در مرکز و بخصوص جنوب عراق جمع میشوند.
حرص قدرت و ثروت کشور ها و گروه های بزرگ و کوچک همراه با اجحاف و تبعیض متقابل، گروه های مردم را به «یکرنگ شوی» قومی، مذهبی و زبانی سوق میدهد. بهانه اش هم مَثَل «کبوتر با کبوتر، باز با باز…» است.
بعد از جنگ اول جهانی و بدنبال فروپاشی امپراتوری عثمانی هم این روند را شاهد بودیم. با قرار داد های متقابل، تُرک ها ناچار شدند از بالکان و جزایر امروزه یونانی به ترکیه نوین بیایند. ارامنه در سودای استقلال از عثمانی و سپس کوچ اجباری خود در سال 1915 با فاجعه ای عمیق روبرو شدند. یونانی ها، بلغار ها، مقدونی ها، ارامنه و دیگر مسیحیان از «ترکیه جدید» رخت بر بستند. ترکیه ترک تر و مسلمان تر، یونان یونانی تر و مسیحی تر شد. هر کدام از این اقوام در جریان کوچ و «یکرنگ شوی» خود، شاهد داستان های دراماتیک و غم انگیز انسان های خود شده اند. صد ها هزار کتاب و خاطره در این مورد نوشته شده است. باقیمانده های جنوبی عثمانی که جمعیت بزرگشان عرب زبان بود بطوری مصنوعی کشور های جدید التاسیس عربی را تشکیل دادند: عراق، سوریه، اردن، لبنان…
عثمانی دولتی مختلط و از نظر قومی، مذهبی و زبانی کاملا رنگارنگ بود. جنگ اول جنگی خونین و بیرحمانه بود. مرزهای جدید تا حد زیادی مصنوعی بود. یعنی چه «عراق» و یا «سوریه»؟ این مفاهیم از نظر دولت داری، صاحب تاریخ، سنت و گذشته ای نبودند. تجربه آنها بیشتر محدود به زندگی بعنوان یک خان نشین کوچک در یک امپراتوری بزرگتر بود. از این جهت سرنوشت عثمانی وقتی امروزه به خود عراق و یا سوریه شامل میشود، نتایج خونبارتری میدهد. عراق جدید عرب بود یا کُرد؟ شیعه بود یا سنی؟
در مقابل و در همسایگی دو کشور بزرگ و امپراتوری سابق شرق مسلمان: ایران و عثمانی که از نظر قومی و دینی رنگارنگ بودند، کشور های جدیدی تاسیس شد که از نظر قومی، دینی، مذهبی، زبانی و طایفه ای یکرنگ تر اما کوچک، ضعیف و نسبت به همدیگر دشمن بودند.
اما، بخصوص در عصر ارتباطات و کوچ های مستمر، چرا حتما باید کُرد ها یکجا، سنی ها یکجا و شیعه ها یکجا جمع شوند؟ مگر شیعه و سنی و مسلمان و مسیحی، کُرد و ترک و فارس و عرب نمیتوانند یکجا، در یک دولت، در یک کشور، بدون احساس تفرقه و جدائی، بدون تبعیض و اجحاف زندگی کنند؟ حتما باید مجزا و ضعیف، کوچک و نسبت به همسایگان دشمن بود؟
اثری از احسان گنجی، نشریه شهروند
متلاشی شدن عثمانی 600 ساله هم خونین بود. اما اکثرا کشور هائی که سنت و تاریخ قدیمی در زمینه دولت داری نداشتند یعنی کشور های نوتاسیس مشرق زمین از قبیل افغانستان، آذربایجان و یا عراق و سوریه بعد از اخذ استقلال دچار مشکلات بزرگتر و بیشتر و حوادث خونین تر و تلخ تری بوده اند. در این میان، دو کشوری که در منطقه تجربه طولانی تر دولتداری داشتند، یعنی ایران و ترکیه، ثبات بیشتری در مقابل موج نو تفرقه و تجزیه نشان داده اند اگرچه آینده ثبات سیاسی و وحدت همین باقیمانده های دو امپراتوری سابق منطقه نیز چندان روشن نیست.
این نا روشنی دو دلیل عمده دارد. اگر هر کدام از این دو کشور ایران و ترکیه در داخل خود حتی چیزی در حد کشور های درجه دوم و سوم اروپائی رفاه و آزادی میداشتند و در عمل تبعیضی بین شیعه و سنی، مسلمان و مسیحی و یهودی و یا تُرک و کُرد و فارس و عرب نمیبود و ثانیا اگر ایران و ترکیه در مجاورت مللی مجرب تر، آرام تر و مرفه تر زندگی میکردند این احتمال بمراتب بیشتر و قوی تر میبود که هر دو با خاطر جمع تری از این «شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل» به ساحل سلامت برسند.
دیگر نه بشار اسد در دمشق کنترل کامل کشور خود را در دست دارد و و نه نوری المالکی در بغداد. در سوریه بعد از پیشروی های نخستین و عقب نشینی های بعدی گروه های مسلح مخالف، هنوز بخش های قابل توجهی از کشور در دست مخالفین و تروریست ها و در ضمن گروه های مسلح کُرد است. در عراق، مالکی هیچوقت کنترلی بر کردستان عراق نداشته و ندارد. در این چند ماه اخیر هم بخش اعظم مناطق سنی نشین در مرکز و غرب کشور بدست تروریست های داعش و دیگر گروه های مسلح سنی مذهب عرب افتاده است.
عراق و سوریه هر دو عملا تجزیه شده اند. مرز هائی که در نتیجه شکست دولت عثمانی بعد از جنگ جهانی اول طبق قرارداد سایکس پیکو (1916) بین بریتانیا و فرانسه و با موافقت روسیه معین شد و برای اولین بار موجودیت کشور هائی مانند سوریه و عراق را رسمیت بخشید،عملا از بین میروند.
جغرافیای سیاسی خاور میانه زیر و رو میشود. این زیر و روئی بصورتی فجیع و خونبار با سرنگونی صدام شروع شد و با شیوع هرج و مرج به سوریه، بازگشت مضاعف آن به عراق و تهدید سرایت آتش به تمام منطقه، هنوز هم ادامه دارد.
تا زمانی که این روند تمام نشده اثرات خونبار آن هم تمام نخواهد شد.
برخلاف گذشته زمینه ایدئولوژیکی که در این دور جنگ های منطقه، بهانه ای برای تهییج و بسیج مردم میشود و آنها را به این جنگ و خونریزی مهیب بر سر قدرت و حاکمیت میکشاند، مذهب و قومیت است – (1) مذهب مانند جنگ شیعه و سنی در عراق، سنی و علوی در سوریه و (2) قومیت مانند جنگ سی و چند ساله بین ترکیه و حزب کارگران کردستان این کشور. در شرایط کنونی دنیا، ظاهرا محمل و بهانه بهتری برای این جنگ ها که در واقع در راه قدرت و حاکمیت این یا آن گروه انجام میگیرند وجود ندارد.
از قرارداد سایکس-پیکو تقریبا صد سال میگذرد. آیا در این مدت عقل مردم کمی به سرشان آمده است؟
به اقدامات تروریستی شیعه و سنی در پاکستان و یا رویاروئی های در باطن پشتو و دری زبان افغانستان بنگرید. به مداخله عربستان، ایران و ترکیه در سوریه و عراق نگاه کنید. به مناسبات و حقوق و موضوع برابری مذاهب درهرکدام از کشور های منطقه توجه کنید.
ایران در عراق چه کار دارد؟ چرا نام شاخه منطقه ای سپاه پاسداران «قدس» است؟ چرا ترکیه به شورشیان تروریست سوریه کمک اسلحه میکند و زخمی های داعش و النصره سوریه را در بیمارستان های خود بطور مجانی معالجه میکند؟ چرا عربستان و قدس مخالفان داعش را بر ضد حکومت عراق میشوراند؟ چرا مالکی غیر سنی ها و حتی شیعه های گروه های رقیب را در حکومت بازی نمیدهد؟ چرا حکومت کردستان عراق در کردستان ایران و سوریه مداخله میکند؟ چرا پژاک در ترکیب پ. ک. ک. ترکیه عمل میکند؟
تزویر ميكنيم! گر نيك بنگرى همه تزوير ميكنيم! و از هر كس هم بپرسى براى خودش بهانه خوبى دارد كه فقط خودش به آن باور ميكند و توقعش هم اين است كه همه با او هم عقيده شوند!
صد سال بعد آيندگان قضاوت خواهند كرد که آیا نسل های امروزی ما، در تک تک این کشور های فلاکت زده صاحب بصیرت و عقل سلیم بوده اند یا نه.
یک خانواده سه نفری را تجسم کنید: پدر، مادر و فرزند. مگر ممکن است در یک خانواده اختلاف و دعوا نباشد؟ اما تصور کنید هر سه عضو این خانواده با کارد و قمه و تبر بجان همدیگر بیافتند. این را دیگر نمیتوان «اختلاف خانوادگی» نامید. این، خودکشی خانوادگی است.
عراق در حال یک چنین خودکشی است – نه یک شبه، بلکه آرام ولی فزاینده، از فروپاشی رژیم صدام تا کنون، با حمایت شدید و تا حد زیادی آشکار از بیرون. نه اینکه «بیچاره عراقی ها» خودشان گناهی ندارند و همه چیز زیر سر خارجی هاست. نه، مسبب اصلی خودشانند. مسبب خوشبختی و بدبختی هر ملتی در درجه اول خود همان ملت است. اینجا هم همین طور. گناهکار اصلی این خودکشی ملی هم عرب شیعه و سنی عراق است و هم کُردش. وقتی اعضای خانواده شما خودشان همدیگر را تکه پاره میکنند، هیچ عجیب نیست که دشمنان دور و نزدیک هم به این یا آن دلیل اصلی و با این یا آن بهانه ظاهری و یا حقیقی به شما در این خودکشی دسته جمعی کمک کنند.
مگر اینکه بگوئید اصلا شما اگرچه تاریخا یک خانواده بودید، حالا دیگر نه فقط چشم دیدن همدیگر را ندارید و نه فقط میخواهید جدا زندگی کنید بلکه درصدد هستید با دست خود گردن دیگر اعضای خانواده تان را بزنید.
کسانی که دور گود نشسته اند میگویند این، یک جنون خشونت و قتل، یک خود کشی ملی و یک غفلت تاریخی است. ولی کلا در تاریخ و بخصوص درتاریخ پنجاه سال اخیر این منطقه خدازده از این دیوانگی ها زیاد داشته ایم و هنوز هم داریم – و نه فقط در سوریه و عراق. کافی است نیم نگاهی به افغانستان و پاکستان، به آسیای مرکزی و قفقاز، به ترکیه و کشور های عربی خلیج فارس، حتی به ایران خودمان بکنید.
همه چیز با سقوط صدام شروع شد. بخاطر همین هم بسیاری ها انگشت اتهام نخست را به سوی رئیس جمهور سابق آمریکا جورج بوش نشانه میروند که جنگ عراق را شروع کرد و صدام را سرنگون نمود. حتی بعضی از همین ها میگویند بهتر بود همان صدام مستبد، قاتل و فاسد سر کار ميماند. و همین طور نتیجه میگیرند که شاید بهتر است امروزه هم رژیم های فاسد و مستبد منطقه بر سر کار بمانند تا اینکه آشوب و جنگ داخلی شود. طبق این نظریه، خوب یا بد، داشتن یک نظام بهتر از بی نظامی، آشوب و جنگ داخلی است.
سازمان تروریستی داعش (دولت اسلامی عراق و شام) در مناطق سنی عراق در حال پیشروی است. ارتش مرکزی عراق در حال مقاومتی ظاهرا نافرجام در مناطق سنی نشین است. حتی میگویند در خود بغداد جنگ شیعه و سنی شروع شده. کُرد های شمال عراق هم یک فرصت طلائی بدست آورده اند که بدون مداخله در زد و خورد ها مواضع خودشان را مستحکم کنند و حتی گسترش دهند.
نقشه عراق و سوریه در حال تغییر است. این روند هنوز تمام نشده. اما اگر بهمین منوال ادامه یابد از سوریه و عراق سنتی که میشناختیم در عمل سه و شاید چهار کشور بوجود بیاید: (الف) جنوب عراق یعنی یک دولت شیعه، (ب) غرب عراق کنونی با بخش قابل توجهی از سوریه کنونی یعنی یک دولت سنی، (ج) شمال عراق یعنی کردستان که عملا مستقل بوده و هست و فعلا تا اعلام رسمی استقلال «اقلیم کردستان عراق» نامیده میشود و عملا با بخش های کردنشین سوریه متحد شده است و (ه) شاید احتمالا پارچه ای باقیمانده از سوریه عبارت از مناطق علوی نشین این کشور.
خاورمیانه: یک نقشه فرضی آینده، اطلاعات بیشتر در منبع پایان مقاله
بخودی خود؟ با اراده آزاد مردم این منطقه و انتخاب آزادانه آنان در محیطی آرام و دمکراتیک؟ نه. در شرایط ترور و خشونت، بالاگرفتن نزاع و کشتار های قومی و بخصوص مذهبی. با برجسته کردن اختلافات گروهى، با ترویج تفرقه و نفرت بخاطر مذهب و قومیت بین افراد – از سوئی، و از سوی دیگر با تشدید تبعیض های قومی و مذهبی و رد اصلاحات قانونی و عملی در بهبود برابری همه در مقابل قانونی که بین شهروندان بخاطر قومیت و مذهبشان فرقی قائل نشود.
و اگر چه مثل همیشه مجرم اصلی خود این کشور ها، ملت ها، اقوام و گروه ها هستند، نیرو ها و دولت های خارجی هم مستقیما و یا بطور غیر مستقیم، هرکدام متناسب با حال و امکانات خود، به نسبت پول و افراد ، منافع، تجارب و توانائی هائی که دارند، با پیش کشیدن مذهب، قومیت، ملیت، زبان، سیاست و تاریخ، در این کشاکش برای خود بدنبال متحد هستند – و آن را هم یافته اند اگرچه این اتحاد ها همچنانکه در تاریخ دیده ایم نه ثابت و همیشگی خواهند بود و نه لزوما در دراز مدت موفق.
و طرف هائی مانند عربستان سعودی، ایران و ترکیه که تاکنون خود هنوز مستقیما و آشکارا ضربه چندانی از این مهلکه روزافزون ندیده اند در این خواب و امید فرورفته اند که این بلا هم به خیر خواهد گذشت. شاید هم واقعا طوری که بعضی ها پیش بینی میکنند کُردهای ایران و ترکیه با استقلال رسمی تر کردستان عراق شروع به جریانات تجزیه طلبانه نخواهند کرد. شاید حتی یک دولت جدید شیعه در جنوب عراق ایجاد خواهد شد که برای ایران متحدی نزدیک تر از عراق کنونی خواهد بود. شاید، اگر چه همه چیز در جدول احتمالات فرضى است.
اما حتی در آن صورت هم نتیجه عملی، صرفنظر از فاجعه ای که بر سر مردم عراق و سوریه آمده و ادامه دارد، این خواهد بود که این کشور های «کنار گود» هم بطور غیر مستقیم، از نظر اقتصادی و سیاسی، انسانی و اجتماعی، فرهنگی و علمی تبعات این فاجعه ها را براى پنجاه شصت سال آينده در زندگی روزمره خود خواهند چشید تا عقل همه دوباره کمی به سرشان بیاید.
در این میان هیچ کدام از بازیگران صحنه نگویند که معصوم و بیگناه اند. هیچ کس فقط دیگران را با انگشت اتهام نشانه نرود.
هر کس در این خود کشی منطقه ای به نقش خودش فکر کند چرا که هرکس دستی بر آتش دارد و هر کس در زیر خطر «مورد خودکشی قرار گرفتن» است.
ژوئن 2014 در پراگ، با مصطفی جمیلوف، رهبر تاتار های کریمه
عباس جوادی – شخصا برای من امروز دیدار با مصطفی جمیلوف از خاطره های ماندنی بود، چیزی که به این سادگی ها از خاطر انسان پاک نمیشود. با آن لحن متین، آرام و همراه با احترام به همه، و در عین حال قاطعیت در افکار و احساسات او در دفاع از منافع مردم تاتار کریمه، امکان ندارد کسی به او احترام نگذارد حتی اگر با افکارش موافق نباشد. آنچه میخوانید گوشه هائی از سوال و جواب 11 ژوئن 2014 با مصطفی جمیلوف در رادیو اروپای آزاد – رادیو آزادی است. سوال ها را همکاران بخش های مختلف رادیو کردند. در این باره گزارش مفصلی به انگلیسی و تاتاری کریمه (که به ترکی ترکیه بسیار نزدیک است) منتشر خواهیم کرد. سوال و جواب به روسی بود.
(نقل قول معنائی): «روسیه کریمه را اشغال کرده و جامعه جهانی باید به روسیه فشار بیاورد تا به این اشغال پایان دهد و تمامیت ارضی اوکرائین را برسمیت بشناسد. هیچ چیز نمیتواند ضربه ای را که به تمامیت اوکرائین وارد شده توجیه کند. تاتار های کریمه در کریمه اقلیت نیستند، بلکه یکی از خلق های بومی این منطقه هستند. . کریمه و اوکرائین (همزمان با دیگر اقوام) وطن تاتار ها هم هست. ما هیچوقت به این اشغال رضایت نخواهیم داد. تهجیر و کوچاندن اجباری تاتار های کریمه 70 سال قبل توسط رژیم شوروی و استالین یک نسل کُشی بود.» در باره ترکیه: «روابط با ترکیه برای ما بسیار مهم است. تعداد تاتار هائی که در ترکیه زندگی میکنند ده برابر تاتار های کریمه است. نخست وزیر رجب طیب اردوغان به رئیس جمهور روسیه ولادیمیر پوتین گفته چرا ورود مصطفی جمیلوف را به کریمه (برای پنج سال) ممنوع اعلام کردید؟ و از او خواست این ممنوعیت را لغو کند. اما پوتین جواب دقیقی نداد. من برای مقابله با اشغال کریمه به نخست وزیر اردوغان پیشنهاد کردم اجازه ندهند کشتی های روسیه از تنگه بوسفور عبور کنند. اما آنها گفتند طبق معاهده مونترو نمیتوانند به کشتیرانی در بوسفور مداخله کنند. گفتم کشتی های ترکیه بارکشی به سواحل کریمه را (در زمان اشغال) قطع کنند. ولی این کار مشکل است. حجم سالانه تجارت روسیه و ترکیه تقریبا 60 میلیارد دلار است و 50 درصد گاز طبیعی ترکیه از روسیه وارد میشود. از این جهت در زمینه تغییر در روابط ترکیه و روسیه نمیتوان توقع داست که دگرگونی های جدی انجام بگیرد.»
آقای جمیلوف عضو پارلمان اوکرائین است و نشان پرچم اوکرائین را به یقه اش زده بود. او رئیس «مجلس» تاتار های کریمه است. آقای جمیلوف با لحن آرام و صبورانه اما قاطع و مشخصی که دارد احترام همگان را جلب کرده است. او حتی هنگام صحبت در باره رهبران روسیه و دولت و پارلمان این کشور نزاکت همیشگی خود را از دست نمیداد. او در سال 2009 به اخذ جایزه صلح نوبل پیشنهاد شده بود.
آن دوره ها تاریخ شده است؟ یک زمانی تحث تاثیر ادبیات تبلیغاتی کمونیستی – شوروی، «فرهنگ مردمی» و فولکلور را ««فرهنگ خلقی» مینامیدند. در آثار شفاهی و بخصوص کتبی ترکی آذری که منشا اش باکو بود تعابیر «خلق» و «خلقی» شلوغ میکردند: خلق ادبیاتی، خلق آرتیستی، خلق قهرمانی… همه چیز باصطلاح «خلق» را مثل چیزی فوق طبیعی و مقدس تصویر میکردند: کوه ها و خاک خلق، آسمان بی نظیر خلق قهرمان ما، خورشید تابان خلق، زبان و اشعارخلق ما – بهترین در دنیا، چای ما بهترین چای دنیا و تاریخ بشریت… اینها هیچ کدام به این خوبی در هیچ جای دیگر دنیا یافت نمیشوند… کوچکترین شک و شبهه ای به هیچ چیز «خلق» نمیشد. مقایسه با کشور ها، ملل و «خلق» های دور و بر و دنیا هم نمیشد که معلوم شود ما کجائیم و دیگران کجا. گویا خیلی سرسپرده مردم، رفاه و آزادی آنها بودند!
در همه «جمهوری های شوروی» هم همین ادبیات دروغ و مبالغه و خودفریبی حاکم بود: از ارمنستان گرفته تا قزاقستان، از بلاروس گرفته تا ترکمنستان – و حتی در اروپای شرقی، در آلمان شرقی و یا لهستان و بلغارستان.
عین همان مدحیه های رویائی را هم به رهبر زحمتکشان لنین، پدر خلق ها استالین، پدران (کوچکتر) خلق «دو میر جعفر» (باقروف و پیشه وری!)، حزب پرافتخار کمونیستی شوروی پشت سر هم میچیدند… مثل کره شمالی امروز… (بعضی ها هم در ایران این ادبیات را تکرار میکردند):
بشرین وجدانی، عشقی، اوره گی
ذهنی، دوشونجه سی، فکری، دیله گی،
بوتون یئر اوزونون خوش گله چگی،
هر ذوق و صفاسی: پارتیامیزدیر
(پارتیا = یعنی حزب، پارتیامیزدیر = حزبمان است یعنی حزب کمونیست ما هست!!)
وجدان بشری، عشق و قلب بشر
ذهن و تفکر بشر، فکر وآرزوی بشر
اینده خوشبختی تمام روی زمین
و هر ذوق و صفای زندگی: حزب ماست!
و یا:
گوزل وطن، او گون که سن
ال بایراقلی بیر شهردن
الهام آلدین .. یاراندیم من
گولور تورپاق، گولور انسان
قوجا شرقین قاپیسی سان
ای میهن زیبا (اتحاد شوروی)، روزی که تو
از شهری با پرچم سرخ (مسکو) الهام گرفتی
همان روز من زاده شدم
خاک می خندد، انسانیت میخندد
تو دروازه شرق پیر هستی!
(هر دو شعر از: صمد وورغون، «شاعر خلق آذربايجان شوروى”)
عجیب نیست؟ امروزه ادبیات و تبلیغات مشابهی در کشور های قرن بیست و یکم منطقه منتها با بازیگران و نام های دیگر نمی بینید؟
بعضی ها پرسیده اند که منظور «اصلی» از آخرین مقاله بنده در «چشم انداز» (مسلمان ارمنی، ترک آسوری) چیست؟
لازم نیست آدم حتما شعار بدهد و «این خوب است، آن بد است» بگوید تا حرفش برای همه زود و مستقیما مفهوم شود. اما «لب کلام» من این است (و همیشه این بوده) که ما در سرزمین ایران و کلا خاورمیانه از جمله ترکیه کنونی نه با نژاد ها و اقوام از نظر ژنتیکی بسیار گوناگون بلکه با «ملیت» ها (شهروندی مدرن کشور ها) از سوئی و «هویت» ها و شعور های سیاسی و فرهنگی و یا زبانی و تاریخی از سوی دیگر روبرو هستیم که اولی عینی و واقعی است اما دومی لزوما منعکس کننده عین واقعیت تاریخی و فرهنگی این منطقه، کشور ها و مردم آن نیست. بخشى از اين هويت وفرهنگ البته پايه عينى و واقعى دارد. اينكه در گذشته هرچه شده، شده ولى امروز شما كُرد، تُرك و يا مسيحى و يا مسلمان هستيد چيزى واقعى و عينى است و نه خيالى. اما بخش قابل توجهى از اين هويت اجتماعى هم چيزى است که تبلیغ و ترویج شده و اکثریت هم آن را قبول کرده اند و نمیخواهند این شعور و تصور خود از فرهنگ و تاریخ و هویت خود را به این سادگی ها تغییر دهند.
از ایران و ترکیه و آذربایجان بگیرید تا ارمنستان و مصر و اینطرف به قزاقستان و اوزبکستان بیائید هرکس در شیپور القائات و تلقینات و تبلیغات میزند که زبان ما فلان است، فرهنگ ما اول است، ما قبلا اینجا آمدیم، زبان ما مفاهیمی دارد که زبان های دیگر ندارند، کوه های ما بلند تر از کوه های دیگران است و آب های ما شیرین تر، ما برتریم، ما بر عکس دیگران اهل صلح و مدارا بودیم، وقتی ما آمدیم فلانی ها هنوز در جای فعلی شان نبودند و ما بودیم… و غیره… و غیره.
احتمالا هر کس احتیاج به شنیدن تعریف خود دارد. مهم نیست. کشور و ملت و زبان و فرهنگ خود را تعریف بکنید. تعریف بکنیم. اما لازم نیست این را به حساب بدگوئی نسبت به دیگران و تحقیر آنان بکنید. نه فقط لازم نیست، بلکه بی اساس و دروغ هم هست.
اگر یک کمی از محیط محدود خودمان بیرون بیائیم، اگر یک کمی در محیط های دیگر زندگی کنیم می بینیم که در هر کشوری این قبیل موجودات هستند که چنین ادعا هائی میکنند. در بعضی کشور ها این قبیل تبلیغات تبدیل به سیاست چندین ده ساله حکومت ها و نتیجتا تصور عمومی اکثر مردم شده.
اما واقعیت این است که ما همه از نظر نژادی مخلوط و آمیزه ای از تبار ها و اقوام و قبایل میلیون ها سال گذشته هستیم. اقوام و قبایلی که همه از آفریقا آمده، در دنیا پخش شده، با همدیگر بُر خورده و آش های شله قلمکاری ایجاد کرده اند که در هر دوره بظاهر دراز تاریخی نام های دیگری گرفته اند: اورارتو، هیتیت، ایلام، ماد، پارس، ایران، ارمنی، تات، تُرک، کُرد، یونان، عرب، مصر، چین… هیچکدام از اینها خالص و ابتدای خلقت نبوده. البته بعضی ها مثلا از نظر زبان و یا مجسمه سازی و معماری غنی تر از دیگران بودند و یا هستند. البته بعضی ها زود تر شروع کرده اند و جلو تر رفته اند. اما هیچ کدام مطلق و کامل نبوده و نیستند. هرکدام آمیزه ای از پیش کسوتان خود بوده اند. اما بعضی ها مضمحل و در اقوام و ملل دیگر مستحیل شده اند، بعضی ها قبل تر و بعضی ها بعد تر پیدا شده اند.
متاسفانه خیلی ها این آمیختگی و تاثیر از دیگران را نمیفهمند و در واقع هر چقدر علم و ژنتیک و تاریخ هم بگوید و ثابت کند نمیخواهند قبول کنند چونکه این دانش، تمام آنچه را که میلیونها انسان بر پایه روایت و افسانه و تصور برای خود ساخته و در کتابهایشان آموخته اند زیر و رو میکند. مثل اینکه بعضی یونانیها فکر میکنند فرهنگ آنها ناف و منشاء فرهنگ کل بشریت بوده. در سر آمد بودن فرهنگ، شهریگری، نثر، درام، علم و یا اسطوره پردازی و یا مجسمه سازی یونانی که شکی نیست. اگرفرهنگ پیش از میلاد مسیح آنها را حتی نه با فرهنگ قبایل صحرا گرد آسیای مرکزی در 500-600 سال بعد از آنها، بلکه حتی با فرهنگ و معماری و مجسمه سازی ایران باستان مقایسه کنید ما ایرانی ها با وجود فرهنگ غنی خود تصویرچندان قدرتمندی بدست نخواهیم داد. اما واقعیت دیگر در عین حال این است که فرهنگ و تاریخ و دولتداری و خط و مجسمه سازی و معماری یونان شدیدا از قرهنگ پیشتر از خودش بخصوص از مصر باستان و بين النهرين تاثیر پذیرفته است. اما خیلی ها آن قدر نمیخواهند عقب یروند و یا عقلشان نمیرسد و اکثریت بزرگ اصلا علاقه ای به این موضوعات ندارند و ترجیح میدهند هیچ ندانند و یا با همان افسانه هائی که صد ها سال در گوششان خوانده شده ادامه دهند.
قوم و نژاد هم همینطور. بعد از اینهمه کشفیات و امکانات تحلیلی علم ژنتیک و تحلیل دی ان ای ادعا های نژاد و رقابت ها و کشاکش های «قوم من – قوم تو» فقط مسخره و خنده دار مینماید. ولی این را هم اکثریت یا نمیداند و یا اصلا نمیخواهد بداند. خوب، اکثریت مردم به این موضوعات علاقه ای ندارند و دنبال کار و زندگی خود و خانواده خود هستند و این خیلی طبیعی و خوب است. فاجعه وقتی شروع میشود که موضوعات قوم و فرهنگ و تاریخ و زبان و غیره بازیچه افراد و گروه های خصومت انگیز و آشوب افکنی میشوند که یا جاهل اند و یا مغرض. خنده دار تر و یا تاسف بار تر اینکه بعضی از این افراد و گروه ها با تعابیر «مدرن» همان حرف های همیشگی را در قالب های باصطلاح «علمی» میپیچند و هم به دیگران تلقین میکنند و هم به خودشان میقبولانند. مثلا آن روز دیدم که یکی حتی در ویکی پدیا از «ژن های ترکان» «ژن های یهودیان» و «ژن های اعراب» صحبت میکرد. هر کسی که الفبائی از ژنتیک مدرن خوانده باشد میداند که چیزی بنام «ژن این قوم و آن قوم» وجود ندارد و «حوض ژنتیک» و دی ان ای هر کس مخلوط مخصوص بخودی است و یک گروه قومی و جغرافیائی انسانها ممکن است از نظر دی ان ای تک تک افراد این گروه شباهت های بیشتری نسبت به دیگران با هم داشته باشند اما هیچ گروه ملی و قومی «مونولیت» و یکرنگ نیست بلکه مخلوطی است از صد ها هزار ژن و دی ان ای مختلف که هر فرد و هر گروه اجتماعی در عرض میلیونها سال گذشته در مهاجرت ها و آمیزش های خود با دیگر همنوعان خود بدست آورده است. «ژن عربی» و یا «دی ان ای ترکی» و یا فارسی و ارمنی و کُردی نداریم. چنین چیزی نیست. «گروه های ژنتیک» وجود دارند که هر کدام از این گروهبندی ها آمیزه های گوناگونی دارند که خود مخلوطی از صد ها مشخصه ژنتیک است که هر کدام در دیگرگروه ها هم ممکن است دیده شود.
طوری که در «داستان من» هم نوشته بودم: «اگر به علم باور کنیم (و ظاهرا چاره دیگری نداریم)، واقعیت اینست که اجداد کورش و اسکندر و چنگیز همه یکی بودند و از یکجا آمدند – از آفریقا. مهم این است که چند سال در تاریخ به عقب میرویم .»
اما هنوز میخواهید حتما «ما دانش آموزان عزیز از این انشاء نتیجه بگیریم»؟ باشد. این چطور است: نتیجه اینکه اینهمه شور و داد، اینهمه زنده باد و مرده باد، اینهمه خصومت و خود خواهی نژادی و تباری و قومی و مذهبی و زبانی و گروهی و منطقه ای و شهری و قبیله ای بی اساس و درواقع خنده دار و کودکانه است و بقول مرحوم فروغ فرخ زاد به آنهمه «افسانه های نام و ننگ» براستی نیازی نیست.
امروز نهم ماه مه روز «غلبه بر فاشیسم» است. به سخنرانی استالین در نهم مه 1945 نگاه کنید (با زیر نویس انگلیسی) که همه اش از «پیروزی متفقین»، «اتحاد شوروی» و «مردم ما» بعنوان فاتحان جنگ صحبت میکند. و این سخنرانی را با نطق امروز اقای پوتین مقایسه کنید که همه پیروزی بر فاشیسم را به حساب روسیه و مردم روسیه مینویسد. او امروز گفت اراده قدرتمند مردم روسیه اروپا را از بردگی نجات داد… امروز بزرگترین جشن روسیه است. در تمام شوروی سابق، اوکرائین، بلاروس، اوزبکستان، آذربایجان و یا گرجستان مردم همه فکر میکنند و تا حال گفته میشد که همه مردم اتحاد شوروی، همه اروپای ضد فاشیستی و قوا و ممالک متفقین در غلبه تاریخی بر فاشیسم هیتلری سهم داشتند و هرکدام نقش مهم خود را بازی کرده اند…
جمهوری شوروی آذربایجان در آن سال ها سه ملیون جمعیت داشت. از این جمعیت 600 هزار نفر (یعنی 20 در صد کل مردم) به جنگ رفتند و 300 هزار نفر یعنی 10 در صد کل جمعیت آذربایجان در جنگ کشته شدند.
اقای پوتین در در مصاحبه آنلاین اش (17 آوریل امسال) گفته بود: «من موافق نیستم که گفته شود اگر ما از اوکرائین جدا میبودیم در جنگ پیروز نمیشدیم. البته ما پیروز میشدیم. به آمار نگاه کنید. بیشترین خسارات و قربانی ها در جنگ بزرگ میهنی یعنی 70 در صد این قربانی ها و خسارات را روسیه داده است…» در سال 2010 هم آقای پوتین گفته بود: میگویند ملل دیگر هم بغیر از ملت روس در جنگ شرکت کردند. البته. اما ببخشيد. اگر ملت روس تنهای تنها هم بود بر فاشیسم غلبه میکرد. ( در این لینک، زمان: یک ساعت و 37 دقیقه).
خوب، حالا مثلا به این «سربازان جنگ بزرگ میهنی» در بیشکک، پایتخت قیرغیزستان و مدال هائی نگاه کنید که آنها بخاطر شرکت و موفقیت در جنگ گرفته و با افتخار بر سینه خود زده اند. امروز آنها از آقای پوتین میشنوند که نه اروپا، نه متفقین، نه ملل دیگر اتحاد شوروی بلکه روسیه و مردم روسیه غالب و فاتح اصلی جنگ بوده است.
عباس جوادی – این شعر «قوشما» را از دوره دانش آموزی میشناسم. هر وقت بین دسته های عزاداری محله های مختلف و یا بین گروه هائی از مدرسه ها، محله ها، حتی بین افراد اختلافی، دعوائی میشد هر کس کلمه اول این قوشما را متناسب با آن مورد مشخص عوض میکرد و یا کلا یک «قوشما»ی مشابهی میسرود و بعد هر گروه 10-15 نفره یا بیشتر آنرا با هم میخواندند. آنچه که در یاد من مانده این چهار بند است (منظور از «دارائی» در اول قوشما خیابان و محله «دارائی» و یا «منصور» در تبریز است):
«دارائی» گلیپ بیزیمله جنگه
بئش بئش بامادور باسیپ تفنگه
هردن آتیری بیرین هوایه
لعنت بئله قوم بی حیایا!
(ترجمه: «دارائی» آمده به جنگ با ما / پنج شش گوجه فرنگی را کرده توی تفنگ / هر از گاهی یکی اش را پرت میکند به هوا / لعنت به این قوم بی حیا!
که در مقابل مثلا گروه محله دارائی هم جواب میداد:
«منصور» دا گلیپ بیزیمله جنگه…
و الخ.
شاید بعضی ها در این قبیل ادبیات و رسوم نطفه های اجتماعی رویاروئی و نزاع را ببینند. واقعا هم بعضی از این قبیل شعر ها نمونه های ابتدائی متلک انداختن بهمدیگر حتی با لحنی توام با توهین بود. در سال های اخیر طرفداران تیم های فوتبال هم از این نوع «قوشما» ها استفاده میکنند و حتی بعضی ها متاثر از این قبیل اشعار قوشما های کاملا جدیدی درست میکنند و نسبت به رقیب و یا رقیبان میگویند. بعنوان مثال در سایت «تیم تراکتور» به مناسبتی این قوشما نوشته شده بود:
اي بير ناهارا اؤزون ساتانلار
بئش بئش بامادور قويوب قاچانلار
هردن بيريني آتئر هوايه
لعنت بئله قوم بي حيايه
(ترجمه: ای کسانی که برای یک ناهار خودشان را میفروشند / پنج شش گوجه فرنگی را گذاشته فرار میکنند/ هر از گاهی یکی اش را پرت میکند به هوا / لعنت به این قوم بی حیا !)
در عمل هم آخر این قبیل «قوشما پرانی» ها ممکن بود ولی حتما لازم نبود به گلاویز شدن و دعوا هم بکشد. معمولا طرف ها این را به همدیگرمیگفتند و کار بدون حوادث ناگواری تمام میشد.
ما به هر شعری که مردم با یک زبان ساده و ساختار آسان شعری ردیف میکنند و قدیم ها در محافل و مجالس (بخصوص در محیط روستائی) و یا در کوچه وبازار و مدرسه، در مراسم تاسوعا عاشورا و در این دوران باصطلاح «مدرن» وقت بازی های فوتبال در استادیوم ها میخوانند «قوشما» میگوئیم. قوشما همیشه حالت تقبیح و توهین ندارد. یک نمونه دیگر قوشما شعری هست که با این مصرع شروع میشود:
اوشودوم ها اوشودوم،داغدان آلما داشیدیم…
البته قوشما فقط این نیست. بیشتر به فولکلور و ادبیات شفاهی و شاید هم بیشتر به زندگی روستائی مربوط است. معنی اصلی قوشما وزنی است در شعر، شاید هم قدیمی ترین شکل شعر در ترکی که وزن ساده ای دارد و گفتنش هم مثلا در مقایسه با غزل و غیره بمراتب آسان تر است. «بایاتی» ها و یا رباعیات فولکلور را و حتی ابیات «حیدر بابایه سلام» مرحوم شهریار را هم بعضی ها «قوشما» حساب کرده اند. «قوشما» از فعل ترکی «قوشماق» یعنی سر هم کردن، سرودن، پهلوی هم چیدن و یا مونتاژ کردن میاید. از این جهت اگر خیلی دقیق باشیم شاید به ترکی هر شعر یک «قوشما» هست. اما معمولا «قوشما» به اشعار ساده مردمی گفته میشود. ولی این، بحثی جداگانه است.
عباس جوادی – خیلی ها فکر میکنند موضوع کریمه، اوکرائین و روسیه به ما ایرانی ها، یا ترک ها، عرب ها، افغان ها و یا کُرد ها مربوط نیست. البته که مستقیما مربوط نیست. اما یک کمی دقیقتر نگاه کنید: کریمه با یک باصطلاح «همه پرسی» که در زیر سایه سربازان و تانک های روسی انجام گرفت خودش را اول از اوکرائین جدا کرد و بعد به روسیه الحاق نمود. خوب، این «حق تعیین سرنوشت» است – طوری که میگویند، و از زمان شوروی مُد شده است، جناب استالین این را مُد کرد، «هر کس میخواهد باید بتواند جدا شود»، البته این شعار فقط برای دیگران به کار گرفته میشد و نه برای ملت های خودی. ملت های کوچک و بزرگ خودی مانند تاتار ها را از یک نقطه به یک نقطه میفرستادند و فعالین اش را به سیبری تبعید میکردند.
آقای پوتین برنامه های بیشتری برای اوکرائین دارد، شاید هم در ضمن برای قزاقستان، مولدووا و، چه کسی میداند، شاید هم برای دیگر کشور های سابق شوروی و یا منطقه.
سفیران و نمایندگان ایشان همه جا تبلیغ میکنند که در بخش های دیگر اوکرائین هم باید از آن «همه پرسی» ها انجام گیرند: هنوز میخواهید در اوکرائین بمانید؟ بهتر نیست اوکرائین تبدیل به یک «فدراسیون» شود؟ یعنی هر منطقه، هر قوم و گروه ملی یا زبانی یا مذهبی با زبان و لهجه محلی خودش، با وزارت های خودش، با نیروی پلیس خودش، مالیات را هم خودش جمع کند… یا اینکه اصلا میخواهید به روسیه ملحق شوید؟ به «مام روسیه»؟
دوما ی دولتی روسیه (مجلس نمایندگان این کشور) لایحه قانونی را بحث میکند که قرار است اخذ تابعیت روسیه را تسهیل کند. روسیه به اتباع قزاقستان، قیرغیزستان، تاجیکستان، آذربایجان، مولدووا، اوکرائین، بلاروس و غیره به سادگی شناسنامه و گذرنامه روسیه میدهد. فردا اگر این اتباع جدید روسیه مثلا در قزاقستان خواستار «خود مختاری» و سپس استقلال و بالاخره الحاق به روسیه شدند هیچ تعجب نکنید. سناریوی کریمه هنوز اولین آزمایش است.
در این رهگذر شعار های «خودمختاری» و «فدراسیون» مبلغین کرملین در همه جا طنین افکنده اند. اما در خود روسیه از خودمختاری و حقوق بیشتر برای تاتار ها و چچن ها خبری نیست. جواب آنها سرکوب است. درست مثل زمان لنین و استالین، همان زمانی که این شعار های «حق تعیین سرنوشت» را بخصوص در میان جنبش های چپ و کمونیستی مُد کردند اما خودشان دست به کشتار جمعی تاتار ها و چچن ها زدند و میلیونها نفر از همه ملل و اقوام خود شوروی از جمله خود روس ها را تبعید کرده به سیبری و یا سرزمین های دیگر فرستادند و در سرما و گرسنگی به مرگ محکوم نمودند: اوزبک ها را به اوکرائین، آذری ها را به سیبری و روس ها را به قزاقستان. ما ها هم در کشور های عقب مانده ای مانند ایران از دهانمان آب حسرت جاری میشد که در سرزمین شورا ها همه ملل در انتخاب سرنوشت خویش آزادند.
حالا آیا همان سناریو تکرار میشود؟ در گذشته و حال ایران و همسایه هایش چند نمونه از این «خودمختاری» ها و «فدراسیون» ها داشتیم و داریم؟ فکر میکنید این به ما ایرانی ها مربوط نیست؟ یک کمی به دور و برتان نگاه کنید…
نقشه تلویزیون «الجزیره» از «انشعاب های» درون اوکرائین
ما برای وصل کردن آمدیم،
نی برای فصل کردن آمدیم.
؟
دنیای دیوانه ای شده است، نه؟ اوكرائينی، روسی (و در كريمه در ضمن تاتارى) – در اوكرائين زبان بجاى آنكه مردم را بهمديگر وصل كند، به عامل جدائى تبديل شده است. اما نقشه واقعى زبان و اختلاط روسى و اوكرائينى خيلى مخلوط تر از آنست كه رسانه ها حدس زده ساده گرايانه ميگويند “غرب اوكرائين اوكرائينى صحبت ميكند و شرقش روسى…”
تازه اصلا فرض کنید که جدائی های زبان و مدهب و قومیت خیلی هم روشن است. خوب، که چی؟
اما اشخاص و گروه ها، کشور های همسایه (روسیه، چه کس دیگری؟!) زبان را معیار انشقاق و جدائی
اوکرائین حساب میکنند.
آقاى پوتين همسايه هم ميگويد “وظيفه ملى” خودش ميداند براى “دفاع” از روسى زبانها ارتش روسيه را وارد اوكرائين كند.
زبان همچون خط كش جدائى… و مذهب. “شرق اوکرائین مثل روسیه ارتدکس است، غربش مثل همسایگان اروپائی اش کاتولیک…» تازه در کریمه هم یک اقلیت نسبتا بزرگ تاتار های مسلمان وجود دارد.
عجب!
پس در آن صورت زمینه و «دلیل» جدائی و تکه پارچه شدن یک کشور بزرگ و 45 میلیونی مهیاست. انسان ها و گروه ها هم نسبت به این مرزها و جدائی ها تقسیم میشوند. تبلیغات هم که هیچ وقت در چنین مواقعی سایه اش کم نمیشود. مردم زودباور و ساده لوح هم که یا این طرف ویا آن طرف سینه بزنند مثل همیشه بقدر کافی یافت میشوند – یک طرف اوکرائینی ها و طرف دیگر روس ها… از هرکدام هم یک گروه حمایت میکند. تاتار ها هم آن وسط بین این دو گروه تقسیم شده اند.
دنیای دیوانه ای شده است، نه؟
«دانشمند اوکرائینی آلکساندر موتیل در مصاحبه اش با «رادیو اروپای آزاد رادیو آزادی» میگوید: چه در شرق و چه در غرب اوكرائين تعداد قابل توجهی افراد از نظر قومی اوکرائینی هستند که اوکرائینی صحبت میکنند و در عین حال تعداد قابل توجهی اوکرائینی های معتقد هم هستند، اسمشان را بگذاریم میهن پرست، که روسی صحبت میکنند و فرهنگ روسی را ترجیح میدهند و با وجود این به دولت و ملت اوکرائین وفادارند.» “There are significant numbers of ethnic Ukrainians who continue to speak Ukrainian in the east and in the south,” says Ukraine scholar Alexander Motyl in a recent interview with RFE/RL. “There are significant numbers of passionate Ukrainians, let’s call them patriots, who speak Russian and who prefer Russian culture, and who nevertheless are committed to Ukrainian statehood and Ukrainian nationhood.”
تظاهرات تجزیه طلبان در کریمه با پرچم های روسیه و تاتارستان
حالا که اوکرائین میخواهد راه اروپا را درپیش گیرد روسیه که نمیخواهد نفوذش را بر اوکرائین از دست بدهد خود را آماده حمله از جوانب مختلف میکند. یک جبهه شبه جزیره کریمه در دریای سیاه است که رسما بخشی از سرزمین اوکرائین است و روسیه، بعد ازفروپاشی شوروی طبق قراردادی با دولت مستقل اوکرائین پایگاه دریائی خود را در آنجا حفظ میکند. بعد از سقوط حکومت یانوکوویچ در کییف که بیشتر طرفدار روسیه بود امروزه مسکو بطور پنهان و اشکار دو جریان تجزیه طلبی در اوکرائین را تحریک میکند: یکم: جدائی طلبی شرق اوکرائین (مناطق هم مرز با روسیه) که در ضمن از نظر مذهبی مانند اکثر روس ها اورتودوکس هستند (در حالیکه غرب اوکرائین که با کشور های اتحادیه اروپا (رومانی، سلوواکی، لهستان) هم مرز است و مردمش بیشتر کانولیک هستند. جریان دوم تجزیه طلبی که مسکو تحریک میکند در کریمه است که بخشی از مردمش تاتار هستند. از تاتار ها هم اقليت كوچكى به موج تجزیه طلبی طرفدار روسیه پیوسته اند ولى طبق گزارش خبرنگاران “راديو آزادى” اكثريت آنها طرفدار ماندن در چهارچوب اوكرائين و نزديكى به اروپا هستند. دولت موقت اوکرائین که طرفدار اروپاست و بعد از سقوط یانوکوویچ سر کار آمده میگوید با قاطعیت از تجزیه کشور پیشگیری خواهد کرد اما بنظر میرسد هنوز بحران اوکرائین تمام نشده است.