کردستان اسکاتلند نیست

 

 

SCO_KUR

چند روز بعد، یعنی 18 سپتامبر در اسکاتلند یک همه پرسی خواهد شد: آیا میخواهید اسکاتلند کشوری مستقل شود؟ آری — نه.

چند هفته بعد از آن قرار است در «اقلیم کردستان عراق» هم یک همه پرسی در باره استقلال این اقلیم و اعلان کردستان مستقل انجام گیرد.

کردستان عراق و اسکاتلند بریتانیا. آن طرف استقلال برای اسکاتلند از بریتانیا و اینطرف استقلال برای کردستان از عراق. شباهت و قرابتی بین این دو هست؟

تاریخ  رفراندوم اسکاتلند  با توافق حکومت محلی اسکاتلند و حکومت مركزى بریتانیا در لندن قبول شده است. یک چند قانون هم برای اجرای این همه پرسی در شرایط عادى صلح و همکاری قبول شده. حکومت بریتانیا گفته در صورت رای اکثریت اسکاتلندی ها به استقلال به این تصمیم احترام خواهد گذاشت و هر آنچه را كه براى ادامه روابط بسيار خوب فعلى بين اسكاتلند و بقيه بريتانيا لازم باشد انجام خواهد داد.

در این میان هر دو جبهه «بلی» و «نه» (به استقلال) با تمام جدیت اما با کمال خوشروئی و ادب و در عین حال شیرین تر کردن راه حل خود به مردم اسکاتلند، به مسابقه انتخاباتی خود ادامه میدهند.

از پرسش های افکار عمومی که سالها پیش شروع شده و هنوز هم ادامه دارد معلوم میشود كه  دو جبهه موافق و مخالف استقلال از نظر تعداد بهمدیگر بسیار نزدیک هستند و ظاهرا تا آخرین لحظه معلوم نیست کدام طرف برنده خواهد شد چونکه تعداد افراد متردد هم کم نیست. اسکاتلند رسما از سال 1707 عضو کشور پادشاهی بریتانیاست و در همه سطوح اداری و اقتصادی کشور، همچنین در دولت و دربار سهم مهم و فعال دارد. تا آن سال اسکاتلند مانند دیگر بخش های جزایر بریتانیا بصورت «فئودالی – منطقه ای» اداره میشد. جالب است که در سال 1707 هم انگیزه اصلی وحدت انگلستان و اسکاتلند در پادشاهی بریتانیا اساسا دست یابی به بازار های وسیعتر بوده و شور و شوق ناسیونالیستی نقش بمراتب کمتری بازی کرده است.

اکثر استدلالات به نفع و یا علیه استقلال اسکاتلند بر سر درجه رفاه و درآمد این منطقه در شرایط ادامه اتحاد با بریتانیا و یا جدا شدن از آن است. در اینجا خبری از جیغ و داد، دشنام، توهین و «مرگ بر…» و «زنده باد…» نیست. طرفداران جدائی از بریتانیا این را بیشتر با انتظار «افزايش رفاه شخصی و ملی» میخواهند اما بعضی ها هم باور دارند که اکثر کار های مهم اسکانلند در لندن حل میشود و بریتانیا «نقش ارباب اسکاتلند» را بازی میکند که باید به آن خاتمه داد. برخلاف نزاع خونین ایرلند شمالی که ده سال پیش بالاخره راه حل مسالمت آمیز خود را با حفظ این قسمت از ایرلند در چارچوب بریتانیا و تامین حقوق مساوی به ایرلندی های کاتولیک و پروتستان تامین کرد، «حزب ملی اسکاتلند» که خواهان استقلال اسکاتلند است، درسال 2007 اکثریت نسبی پارلمان استانی اسکاتلند را از آن خود کرد و از سال های 1930 بطور فعال در حکومت بریتانیا شرکت میکند.

از سوی دیگر آقای بارزانی رئیس دولت کردستان عراق گفته است با این هرج و مرج و قتل و خونریزی مذهبی و فرقه ای و جنائی که دامنگیر «عراق عرب» شده وقت سوال در باره استقلال کردستان سر رسیده و او میخواهد در یکی دو ماه آینده در کردستان یک همه پرسی بگذارند: «آیا میخواهید کردستان یک کشور مستقل شود؟»

منطق آقای بارزانی و بسیاری از شخصیت های کُردی روشن است: چه کسی میخواهد وقتی خانه یکی فرو میریزد همراه با آن آدم در خانه او باشد؟ مخصوصا که دل کُرد ها سال ها در طلب «جام جم» بود ولی آنها نمیتوانستند به این مراد خود برسند. حالا بهترین فرصت بدست آمده است.

البته این ظاهر کار است. کردستان عراق از همان دوره پس از سقوط صدام همیشه عملا مستقل بود. در کردستان عراق نه ارتش عراق میتواند کاری کند، نه وزیران و حکومت بغداد، نه ادارات حکومت مرکزی و نه کس دیگری از خارج کردستان. هیچ جا پرچم عراق را نمیديديد و نمى بينيد. حتی در مدارس هم زبان عربی را تدریس نمیکردند و نميكنند – فقط کردی و زبان های خارجی مثل انگلیسی.

ولی حالا که مسئله در سطح عراق غامض و فوق العاده خونبار شده، موضوع استقلال کردستان هم حاد تر شده و دليل و يا بقول بعضى ها بهانه رسمى براى «طلاق ملى» ايجاد شده است.

توافق عمومی تحلیل گران و رسانه های غربی بر آنست که حکومت کردستان و اکثر گروه هاى كُرد آنجا از همان آغاز جنگ بر ضد صدام سیاست واقع بینانه و هدفمند برای منطقه خود و اکثریت کرد های این منطقه در پیش گرفته اند. آقای مسعود بارزانی رئيس حكومت كردستان عراق با وجود داشتن بعضی مخالفین بین کُرد ها رهبر بلا منازع آنهاست و از احترام رهبران اکثر کشور های دیگر هم برخوردار است.

از وقتی آقای بارزانی با مصاحبه های اخیر خود به نقشه همه پرسی صورت رسمی و جدی داد، اکثر شخصیت ها و محافل کُرد عراق و حتی ایران و ترکیه به این احتمال با شور و شوق نگاه میکنند، آن را «فالی نیک» و در امتداد روند عمومی دهه های اخیر در راه تاسیس کشور های مستقل جدید میشمارند و در این رهگذربه نمونه اسکاتلند و یا تجزیه جمهوری چک و اسلواکی بعد از فروپاشی شوروی اشاره ميكنند.

میان ماه من تا ماه گردون — تفاوت از زمین تا آسمان است

دقیقا علتش چیست نمیدانم، فقط میتوانم حدس بزنم. اما بهر حال، حد اقل در این منطقه خاور میانه ما و حتی ورای آن، 20-30 سال است که مُد شده اقلیت ها از اکثریت ها جدا بشوند، اقلیت ها اصولا تا هر جا و هر چیز که طلب کنند برحق باشند اما اکثریت ها نتوانند اعتراض کنند و اگر اعتراض کردند متهم به این و آن شوند.

کشور ها هم همینطور – چه بزرگ و چه کوچک. مُد شده اینها را ابتدا در ذهن خود و آنگاه در زندگی واقعی و در عمل  به گروه های قومی، مذهبی زبانی تقسیم بکنیم، مهم  نیست با کدام معیار، اما تقسیم بکنیم.  همه اش هم مبتنی بر این اصل که ملت های از نظر قومی، مذهبی و یا زبانی مخلوط و رنگارنگ، علی الاصول نمیتوانند و نباید در یک کشور، یک ولایت و یک استان و یا یک شهر زندگی کنند و همسایه باشند. اصولا نمیتوانند با همدیگر در صلح و صفا باشند و باید در آن صورت حتما بین آنها جنگ و جدل شود. بنا بر این بهتر است تُرک ها جدا، کُرد ها جدا، سنی ها جدا، شیعه ها جدا باشند، کشور هایشان و حتی شهر ها و محله هایشان جدا باشد.  یهودی ها برگردند بروند به اسرائیل، مسیحی ها را هم که کشور های اروپائی میگیرند. بعد از ده بیست سال هم آنچه که از این منطقه و جغرافیا باقی خواهد ماند 41 کشور کوچک بجای 14 کشور بزرگ و کوچک است با مناسباتی فوق العاده خصمانه با همدیگر – کشور هائی کوچک، ضعیف، از نظر قومی و مذهبی یکرنگ و یکنواخت که نه کسی در دنیا  آنها را جدی میگیرد و نه آنها کار چندانی از دستشان بر میاید.

یک راه توجیه این روند تفرقه و انشقاق، متهم کردن دیگران و بخصوص همسایه دیوار به دیوار به انواع و اقسام اجحافات و جنایات واقعی و خیالی است. یک راه دیگرش هم نشان دادن چند نمونه غربی و بخصوص کانادا، اسپانیا و یا بریتانیاست که بعضا اقوام گوناگونشان یک همه پرسی میگذرانند و از این اقوام جداگانه میپرسند که آیا هنوز میخواهند در ترکیب کشور خود بمانند یا نه.

قوم گرایان ترک زبان و آذری ایران یک مدت از شعار بخشی از مردم استان کاتالونیای اسپانیا مبنی بر «کاتا لونیا، اسپانیا نیست» خوششان آمده شعار مشابه «آذربایجان، ایران نیست» میدادند که این شعار نگرفت و فراموش شد. جدی هم نبود.

حالا موج جدید اما جدی «همه پرسی خواهی» از اقلیم کردستان عراق میاید که از سقوط رژیم صدام به این سو اگر چه هنوز روی کاغذ در چهارچوب عراق است و رئیس جمهور عراق هم اهل کردستان است و سهمی از درآمد ملی عراق را هم میگیرد، اما نفتش را بدون دخالت دادن بغداد از طریق ترکیه به خارج میفروشد، رئیس حکومت خودش و دولت خودش و ارتش خودش و پرچم خودش را دارد و در مدارس اش عربی تدریس هم نمیشود و هیچ جا اثر و علامتی از پرچم مشترک و ملی عراق هم نیست و هیچ وزیر و وکیل عراق که در بغداد نشسته نمیتواند چیزی از حکومت این منطقه عملا مستقل بخواهد. حالا به این استقلال عملی جنبه حقوقی هم میخواهند بدهند. تنها چیزی که هنوز میتوان کرد رسمی کردن یک وزارت خارجه است و یک واحد مستقل پول.

دلیلی که برای استقلال خواهی نشان داده میشود بخصوص با سرایت خشونت گروه های تروریست از سوریه به عراق و پیدایش پدیده ای بنام «داعش» ظاهرا قابل فهم است – ولی به سختی قابل توجیه است. اگر این احتیاج برای استقلال امروزه بخاطر داعش پیش آمده چرا از صدام به بعد اقلیم کردستان در عمل مستقل و بی اعتنا به تمامیت ارضی و سیاسی عراق عمل کرده؟ خانم یک دوست کُرد عراقی که دو پسر جوان و در سن سربازی دارد میگفت نمیخواهد پسرانش خودشان را بخاطر «جنگ بین اعراب» به خطر بیاندازند «اما اگر به کردستان حمله کردند البته همه به جنگ میرویم.»

روشن است که این، احساس یک ملت بعنوان یک خانواده بزرگ نیست و ابتدا به ساکن احساسی قومی، قوم گرایانه و تجزیه طلبانه است. وقتی در زمان صدام آبادان مورد حمله قرار گرفت، اردبیلی و اصفهانی و کرمانی نگفت که آبادان به ما مربوط نیست.

که البته حق هر کسی هست که اینطور بیاندیشد. و این هم برای کشوری مانند عراق و سوریه که تاریخ، سنت و خاطره یک کشور و یک ملت بودنش بسیار کوتاه است احتمالا چیز عجیبی نیست. در ایران و ترکیه با تاریخ طولانی دو امپراتوری و خاطره تاریخی و تعلق ملی متناسب با آن بین اکثریت مردم، حتی صحبت از تجزیه کشور هم به سختی قابل تصور و سخت تر از آن قابل دفاع است. در مقابل، احتمالا برای یک کُرد و یا حتی عرب عراق و سوریه، صحبت از احتمال تجزیه کشور های تقریبا صد ساله آنان که بعد از فروپاشی امپراتوری عثمانی در اوایل قرن بیستم تاسیس یافتند، چیزی غیرقابل تصور و دور از احتمالات مورد قبول نیست.  شاید هم این، چیزی طبیعی است. اما در آن صورت دیگر به تعارفاتی مانند صحبت فدرالیسم و همه پرسی هم واقعا نیازی نیست مگر اینکه بخواهید اقلا ظاهر كمى تمیزی برای برنامه هایتان داشته باشید.

همه پرسی های اروپا و کانادا اولا در شرایط صلح انجام میگیرند و نه زمان جنگ و آشوب و نزاع های داخلی، ترور، دهشت افکنی و یا اشغال. ثانیا رسانه ها آزادند و بحث در باره استقلال و یا ادامه اتحاد میهنی نه بر پایه شعار و آمیخته با اعتماد به نفس مبالغه آمیز و اتهامات بیجا به طرف مقابل، خصومت ملی و قومی و مذهبی نسبت به دیگران، بلکه کاملا در شرایط احترام به همديگر، صلح و حتی همکاری انجام میگیرد – آن هم با دادن وقت و فرصت برای فکر و در نظر گرفتن نه فقط شعار ها، بلکه نتایج محتمل عملی هر دو راه. حزب ملی اسکاتلند که بخش مهمی از اعضایش طرفدار استقلال است در سال 2007 بر سر کار آمد اما تصمیم گرفت با وجود مخالفت محافظه کاران و سوسیال دمکرات های اسکاتلندی هفت سال بعد از انتخابات یعنی همین سپتامبر آینده در باره استقلال و یا باقی ماندن اسکاتلند در بریتانیای کبیر همه پرسی بگذراند. و بالاخره انگیزه اصلی طرفداران استقلال اسکاتلند پیشگیری از سرایت جنگ داخلی و مذهبی و ممانعت از پیشرفت «داعش» نیست، شعار های مبتنی بر نفرت بر ضد انگلیسی ها هم نیست، بلکه این انتظار و تصور است که در حالیکه بهترین روابط با مابقی بریتانیا ادامه می یابد، استقلال برای اسکاتلند و شهروندان آن رفاه بیشتر مادی و تجاری میاورد.

در یک کفه گذاشتن یک همه پرسی در عراق و یا سوریه یعنی در خاورمیانهِ غرق ترور و وحشت و اسکاتلند بریتانیا در غربی ترین بخش اروپا با طولانی ترین تاریخ دمکراسی و لیبرالیسم و یا کانادا و اسپانیا کارآسانی نیست. در خود اروپا اگرچه نمونه چک و اسلواکی هم صلح آمیز و هم مجموعا موفق بوده است، اما نمونه های یوگسلاوی به نسل کشی، ترور و خرابی منتج شده و در نهایت با دشمنی و یا حد اقل مناسبات سرد شش کشور جدید الاستقلال کنونی به مرحله ای رسیده که بیشک نیت بانیان استقلال مثلا بوسنى و يا كاسوو نبوده است. اين تجارب متضاد اروپائى از جدائى و تجزيه، ريشه در گذشته هاى گوناگون تاريخى، وضع اقتصادى و سطح پيشرفت اقتصادى و فرهنگىى و طبيعتا نقش اتحاديه اروپا دارد.

و اين تازه اروپاى پيشرفته و صنعتى متكى بر حقوق و مسئوليت هاى فردی و گروهى مبتنی بر قانون است.

در باصطلاح جهان سوم، از جمله آسیا و آفریقا، کشور های مشابه تری  وجود دارند که استقلال آنها در چند دهه اخیر، برای کردستان عراق (و در ضمن همسایگانش) كه روابط اجتماعيش هنوز بیشتر مبتنى بر عشاير و طوايف است و جز چند سال اخير تجربه دولتدارى هم نداشته، آموزنده تر از اسكاتلند است.

در اينجا، از بنگلادش (سابقا پاکستان) تا تیمور شرقی (سابقا اندونزی) وجمهوری سودان جنوبی (سابقا سودان) یک نمونه هم نیست که تجزیه کشور و استقلال یافتن یک گروه کوچکتر قومی و یا مذهبی نتیجه مثبتی  داده باشد.

علاوه بر این، ویژگی منقسم بودن کُرد ها بین چهار کشور عراق، ایران، ترکیه و سوریه و روحیه ای که بر بسیاری از فعالین و احزاب و گروه های سیاسی کُرد هر چهار کشور منطقه مبنی بر آرزوی یک «کردستان متحد و بزرگ» حاکم است، به همه و حتی به خود کُرد های تمام منطقه هشدار میدهد که استقلال کُرد های عراق آنها را از آشوب عراق و سوریه مصون و رها نخواهد کرد مگر اینکه راه حلی منطقی برای مجموع هر کدام از این دو کشور پیدا شود و ثانیا اگر این آتش استقلال خواهی کُردی، طوری که نگرانی اکثریت است، به ترکیه و ایران هم سرایت کند،  در آن صورت نه تنها ایران و ترکیه هم به جرگه سوریه و عراقِ تکه پاره و منقسم خواهند پیوست، بلکه کردستان «مستقل و بزرگ» هم در آتش بسیار گسترده تر و فراگیر تر خاورمیانه خواهد سوخت – همانی که به اصطلاح «مُد» 20-30 سال اخیر شده است: کشور های از نظر مذهب و قومیت یکرنگ و «صاف» اما ریزه پیزه، ناتوان و دشمن به همدیگر.

«مگر مجبوریم با هم زندگی کنیم؟»

Akyol ترجمه آزاد یک مقاله از مفسر روزنامه «حریت» (استانبول) طه آکیول:

دیروز همین جا نوشته بودم که آموزش زبان مادری درست، اما مدارس جداگانه برای ترکی و کُردی جدائی را تحریک میکند. در مقابل، هم از ترک ها و هم از کُرد ها چنین کامنت ها آمد که «ما مگر مجبوریم با همدیگر زندگی کنیم؟» اینها تصاویر جدائی روحی است… روند حوادث هم نشان میدهند که فرهنگ «زندگی مشترک» ما ضربه خورده است.

هدف نهائی

ناسیونالیسم کُردی بطور مرتب خواست های خود را بیشتر میکند. در سال 1999 عبدالله اوجالان رهبر حزب کارگزان کردستان ترکیه (پ ک ک) در دفاعیه خود، خودمحتاری را رد کرده میگفت این «باعث تقویت بقایای فئودالی و عشیرتی» میشود و «چون بیشتر از نصف کُرد ها در غرب ترکیه زندگی میکنند، خودمختاری زمینه عینی هم ندارد.» امروز اما رهبران کُرد از چیز مبهمی مانند «خودمختاری دمکراتیک» دفاع میکنند که از فدراسیون هم شل و ول تر است و در عین حال ساختاری استبدادی دارد. هرچه دمکراسی پیشرفت میکند ناسونالیسم کُردی معتدل تر نمیشود بلکه رادیکالیزم سیاسی افزایش می یابد. ناسیونالیسم کُردی هرچه از نظر سیاسی قوی تر میشود ضمن احساس قوت قلب بیشتری از حوادث خاورمیانه، زبان روشن تری در مورد اهداف سیاسی خود هم بکار میبرد. آنچه که آنها «کنفدرالیسم دمکراتیک» مینامند بطور روشن پان کردیسم است. جای تعجب هم نیست، این در طبیعت اینگونه جنبش هاست. هدف نهائی آنها تاسیس دولت خود در سرزمینی است که در ذهن خود ایده آلیزه میکنند. به نشریات صد سال قبل بالکان نگاه کنید. هر ناسیونالیسمی برای خودش یک «نقشه خیالی» داشت که با نقشه های خیالی ناسیونالیسم های دیگر در ضدیت بود.

کاتالون ها و اسکاچ ها

گفته بودم که این در طبیعت اینگونه جنبش هاست. کاتالون های اسپانیا از هیچ نظر کم ندارند، نه از نظر اقتصادی، نه از نظر دمکراسی و یا تحصیل زبان مادری… با وجود این میخواهند برای تغییر قانون اساسی حق برگزاری رفراندوم داشته باشند. سال آینده اسکاچ ها هم برای استقلال اسکاتلند رفراندوم برگزار خواهند کرد. مرز های اسکاتلند معین است. طبیعتا این نمونه ها باعث تقویت احساسات هم میشود.

اما اولا مرزهای اسکاتلند و کاتالونیا معین است. ثانیا ناسیونالیست های اسکاچ و کاتالون یک اسلحه اسباب بازی هم بدستشان نمیگیرند، ساختار داخلی شان هم کاملا دمکراتیک است.

بله، ناسیونالیسم قبل از همه چیز موضوعی احساسی است، عقلانی نیست. زیاد هم فکر نمیکنند که جداشدن چه میاورد و چه می برد.

اگر در این دو رفراندوم نتیجه رای مردم استقلال کاتالونیا و اسکاتلند شود یکی دو روز جشن و پایکوبی میکنند و بعد همه چیز تمام میشود و زندگی بحالت عادی برمیگردد. هیچ چیز در زندگی مردم تغییر پیدا نمیکند. چک ها و اسلوواک ها هم همین طور از همدیگر جدا شدند.

مثل دو شقه کردن بدن

اگر وضع ما هم اینطور می بود به کسانی که میگویند «مگر مجبوریم با همدیگر زندگی بکنیم؟» حق میدادم. ما حتی مرزهای داخلی نداشتیم و نداریم. در حالیکه نه فقط برای استقلال بلکه حتی برای خودمختاری نوع اروپائی (لیبرال) هم مرزهای داخلی باید معلوم باشند. ما این مرز ها را از کجا خواهیم کشید؟

ثانیا احساسات مردمی را که در دو طرف این مرز خواهند ماندچطور میشود کنترل کرد؟ وقتی مرز معلوم نباشد و یک جامعه دو پارچه شود نتیجه همیشه فاجعه بار بوده است. کافی است به مثال هندوستان و پاکستان نگاه کنید.

ثالثا ماهیت «پ ک ک» معلوم است. حتی در داخل خودشان هرگونه محالفت را سرکوب میکنند.

بنظر من برای پرهیز از منازعات قومی باید دنبال راه حل هائی باشیم که «دمکراسی» و «زندگی مشترک» را اساس قرار دهند. لازمه این هم آنست که «پ ک ک» در مرحله معینی دست از اسلحه بکشد – همان کاری که «آی آر ای » ایرلند و «اتا»ی باسک ها هم کرده اند.

via Beraber yaþamaya mecbur muyuz?! – Taha AKYOL – Hürriyet.

یا فدرالیسم یا تجزیه؟

A Design by Abol Bahadori
A Design by Abol Bahadori

عباس جوادی – مدتی پیش آقای مجید محمدی در تحلیل مفصلی با تیتر «ایران، روسیه و چین: فدرالیسم یا تجزیه» در سایت بی بی سی فارسی از جمله نوشته بود:

بزرگی کشورهایی که حکومت آنها ظرفیت حکومت فدرال و واگذاری قدرت به مردم را ندارند (مثل ایران، روسیه و چین) هم به حال مردم آن کشورها مضر است و هم به حال همسایگان و مردم دیگر کشورها. هند، آلمان، و ایالات متحده نیز کشورهای بزرگی هستند، اما مردمان این کشورها به تجربه یاد گرفته‌اند که با یک سیستم فدرال قدرت را میان مردم تقسیم کنند. امروز از جهت ازدواج همجنسگرایان، اعدام، سقط جنین، مالیات، نظام انتخاباتی، احزاب و گروه‌های سیاسی، ساختار اقتصادی و دهها موضوع دیگر ایالات گرد آمده در کشور ایالات متحده شرایط و قوانین متفاوتی دارند و افراد مجبور نیستند شرایط یک ایالت را تحمل کنند و دولت فدرال قادر نیست یک قانون را بر همه اعمال کند. همین موضوع است که پنجاه ایالت را در کنار هم نگاه داشته است.

اما تبتی‌ها یا اویغورها در چین، چچن‌ها و اینگوش‌ها در روسیه یا کردها، ترکمن‌ها، بلوچ‌ها و عرب‌ها در ایران از چنین موقعیتی برخوردار نیستند. اگر مردم و نخبگان سیاسی چین و روسیه و ایران نتوانند فدرالیسم را در چارچوب ملتی بزرگ پذیرا شوند راه حلی که برای بسیاری باقی می ماند تجزیه است. کشورهایی که مانند کانادا و بریتانیا و اسپانیا و بلژیک ظرفیت سیاسی آزمون‌های فیصله بخش مثل همه پرسی (در کِبِک و اسکاتلند و کاتالونیا و فلاندرز) را ندارند، به تدریج به چند واحد سیاسی مستقل تقسیم می شوند، البته با هزینه بسیار زیاد.

مانع تجزیه در نظام‌های اقتدارگرا و متمرکز نیز نه عرق ملی یا میراث فرهنگی بلکه زور قوای قهریه بوده است: ارتش‌ سرخ و حزب کمونیست در چین، ارتش شاهنشاهی و سپاه پاسداران در ایران، و ارتش روسیه. زور نمی تواند توجیه خوبی برای مشروعیت وضعیت موجود ایران، روسیه یا چین باشد. تمامیت ارضی‌ای که مستلزم اعدام های دسته جمعی و ریختن خون جوانان تبتی، ایغور، چچنی، کرد، ترکمن، ترک، عرب و بلوچ باشد چه ارزشی دارد؟

BBC Persian – ناظران می گویند – ایران، روسیه و چین: فدرالیسم یا تجزیه.

لبّ مطلب این تحلیل آنست که اگر کشور های بزرگی مانند ایران، روسیه و چین که دمکراتیک نیستند نظام اداری فدرالیستی را نپذیرند تجزیه خواهند شد.

حرف آخر را از اول بگوئیم: این را به یقین نمیتوان ادعا کرد زیرا تجربه همین کشور ها تا کنون نشان داده که کشوری که بزرگ باشد ولی دمکراتیک نباشد و حقوق اجزا قومی خود راچندان احترام نگذارد لزوما تجزیه نمیشود (و یا تا حالا همه آنها تجزیه نشده اند). اینکه در دهه های آینده چین روسیه و یا ایران تجزیه خواهند شد یا نه چیزی است که باید دید. اما مشکل اینست که در شرایط عدم دمکراسی و لیبرالیسم، احتمالا فدرالیسم هم منتج به تجزیه این کشور ها خواهد شد زیرا کشور هائی مانند چین و ایران و روسیه بخاطر نداشتن تجربه دمکراتیک قادر به برقراری فدرالیسم بر پایه تعامل و رعایت حقوق یکدیگر نیستند.

ما چند مدل داریم: یکم: بزرگ و فدرال – دمکراتیک و مرفه و پیشرفته (و یا در حال پیشرفت و رفاه) مانند ایالات متحده، کانادا و یا هندوستان. دوم: بزرگ و غیر دمکراتیک اما نه چندان دیکتاتوری و در عین حال نه زیاد پیشرفته اما در حال پیشرفت مانند روسیه و چین. سوم: کوچک و جهان سومی یعنی فقیر، عقب مانده و غیر دمکراتیک مانند سومالی، تاجیکستان، یمن و چهارم: «کوچک و زیبا» یعنی هم دمکراتیک و هم مرفه مانند سوئیس، مجارستان و يا اتريش.

کشور هائی که هم کوچک و هم دمکراتیک و مرفه هستند از سوئى زياد نيستند و از سوى ديگر اغلب یا در بدنه کشور های غربی هستند (بلژیک، سوئیس) و یا متحد نزدیک سیاسی و نظامی غرب هستند (کره جنوبی، تایوان). بر عکس تعداد کشور های کوچک، فقیر و غیر دمکراتیک خیلی زیاد است. در عین حال تعداد کشور های پهناور مانند کانادا و یا روسیه زیاد نیست اما آنها که از این دسته كشور هاى پهناور هستند اما دمکراتیک نیستند ناچارند نیروی نظامی قدرتمندی داشته باشند تا از تلاشی خود پیشگیری کنند.

ایران اولا کشوری است متوسط و نسبتا بزرگ و ثانیا غیر دمکراتیک.

اکثر کشورها از نظر حجم متوسط اند. از میان این دسته تعداد بسیار کمی هستند که در مجموعه کشور های پیشرفته بودند و تجزیه شده اند (مانند چکسلواکی سابق) که حالا هر کدام از این اجزاء (چک و اسلوواکی) هر دو زندگی آزاد و خوبی دارند. اما کشور های متوسط و نسبتا بزرگ عقب مانده و غیر دمکراتیک که تجزیه شده اند (سودان، اندونزی) اجزاء جدا شده و حتی همه اجزا آن کشور ها بعد از جدائی زندگی اغلب بدتری دارند اگرچه وضع بعضی ها مانند کردستان عراق با وجود اینکه هنوز به مرحله روشن و نهائی نرسیده اما عملا از دوران قبل یعنی از زمان عراق صدام بمراتب بهتر است.

نمونه تجزیه دمکراتیک و مسالمت آمیز (چکسلواکی سابق) فوق العاده نادر و کاملا محدود به کشور های غربی و دمکراتیک است. اما در همه موارد تجزیه در کشور های غیر دمکراتیک، روند تجزیه با جنگ، جنگ شهروندی، قتل و خرابی همراه بوده است (یوگسلاوی، کردستان عراق، آذربایجان – ارمنستان).

البته در نهايت سوال اینست که ایا ایران میتواند تمامیت ارضی و وحدت سیاسی خود را حفظ کند و تبدیل به یک نظام فدرالی شود که مثلا مانند کانادا و یا هندوستان تقسيمات قومى – ايالتى و يا زبانى داشته باشد و بدرجات گوناگون حقوق داخلی ایالت ها را حفظ کند اما در مقابل دیگر کشور ها بعنوان یک کشور واحد و متفق عمل کند و نه مثل «اقلیم کردستان عراق» شود که در ظاهر عضو فدرالی عراق است ولی عملا مستقل است و ارتش و پرچم و غیره خودش را دارد و معلوم نیست تا کی این ظاهر را حفظ خواهد کرد؟

خیلی ها به این شک دارند. در آن صورت سوالی که مطرح میشود اینست که شانس های تجزیه چقدر هستند؟ آیا تجزیه کشور به اجزاء مختلف باعث آزادی و رفاه آن اجزاء میشود؟ در شرایط بين المللى ايران، با اين همسايگان و اوضاعى كه در كشور هاى همسايه و منطقه در جريان است و این فقدان تعامل و دمکراسی در تاریخ ما، آیا مثلا لُرستان و يا آذربايجان و يا كردستان هر كدام ميتواند با جدائى از ايران تبديل به كشور هاى “كوچك و زيبا” و در عين حال آرام، مرفه وصلحجوئى شود كه وضع اقتصادی اش خيلى بهتر از زمان ماندن در چارچوب ايران باشد، حقوق ، آزادى و برابر حقوقى همه شهروندان خود را صرف نظر از مذهب و قوميت و زبان تامين كند و با همسايگان خود و ديگر كشور هاى منطقه و جهان در صلح و صفا زندگى كند؟

اولا آيا در صورت تجزيه شانس اين روند و پيشرفت حدودا چقدر است و این احتمال تا چه حد بر آرزو و شعار و تا چه درجه بر داده های تاریخی و سیاسی – اقتصادی و اجتماعی مبتنی است؟

ثانيا بهائى كه هر كدام از خود مردمى كه قرار است جداشوند، براى احتمال رسيدن به آن هدف بپردازند چقدر است و چه مدتى لازم دارد ؟

ثالثا – و این چیزی است که احتمالا از همه عوامل دیگر مهم تر است – صرفنظر از شعار ها و تحلیل های افراد و تحلیل گران و گروه ها آیا مردمی که گویا در آن صورت قرار است از بدنه کشور متبوع و بزرگتر خود جدا شوند واقعا با درنظر گرفتن همه احتمالات و سیاست ها و تجارب و تاریخ و مهمتر از همه زندگی خود و خانواده خودشان و مردم شهر و منطقه خود میخواهند و یا خواهند خواست از بدنه کشور خود جدا شده کشور کوچکتراما مستقلی ایجاد کنند یا نه؟

دو سوال نهائی شاید اینست: (1) آیا ایران میتواند کشوری نسبتا بزرگ بماند اما مثل کانادا فدرالی، دمکراتیک و مرفه شود؟ (2) ایا لرستان، بلوچستان و یا آذربایجان میتواند از ایران جدا شده مثل جمهوری چک کشوری کوچک، اما مستقل، دمکراتیک و مرفه شود؟

————————————

باز نشر مقاله ای از 15 فوریه 2013