هویت ایرانی و دین

عباس جوادی – چند سال پیش وقتی آقای محموداحمدی نژاد هنوز رئیس جمهوری ایران بود ضمن یک سخنرانی در استان گلستان گفت: «هرگز ملت ایران قومیت ایرانی را بر اسلامیت خود ترجیح نداده است.»

البته از نظر تعابیر درست تر است نه از «قومیت ایرانی» بمعنی این یا آن تبار و مذهب و زبان، بلکه از «ملیت ایرانی» بمعنی عضویت در یک ملت یک کشور واحد با دولت، سرزمین، فرهنگ و تاریخ و حافظه تاریخی مشترک صحبت کرد که شامل همه اجزاء كليت مردم ايران است صرفنظر از اینکه دین، مذهب، رنگ پوست، تبار و اصليت، زبان و یا جنسیت این اجزاء ملت از چه قرار است. بعضی ها این «هویت ایرانی بودن» را «ایرانیت» هم می نامند.

وراى اين حاشيه، اینکه آقای احمدی نژاد  در مورد اولویت «اسلامیت» بر «قومیت ایرانی» از نقطه نظر تاریخی حق بجانب است یا نه بحث دیگری است. اما به نظر من، کلا این، بحثی بسیار مهم، جالب و برای اوضاع کنونی آموزنده است. البته این بحث، کار فیس بوک و شعار دادن نیست که با کامنت نوشتن، آن هم از طرف کسانی که از تاریخ خبر ندارند بتواند حل و فصل شود. تاریخ دانان ما این موضوع را باید بصورتی همه جانبه و مردم فهم بشکافند و به مردم توضیح دهند.

آنچه که در نگاه اول به نظر بنده میرسد اینست که ما تقریبا صد سال بعد از اسلام در نمونه ابومسلم خراسانی و همسوئی با بنی عباس در مقابل بنی امیه، «مدل» کوششی صمیمانه برای تلفیق اسلام با هویت و ملیت ایرانی را می بینیم. مدت کوتاهی بعد از ابومسلم، بابک خرمدین شاید مهم ترین و آخرین کوشش ترجیح ملیت ایرانی بر اسلامیت بود که شکست خورد. بعد از آن ایرانیان دیگر راه تقابل قومیت (و یا ملیت) و اسلامیت را در پیش نگرفتند. بر عکس، شاید قیام ناموفق بابک درسی بود که بعد از آن ایرانیان همیشه (و با موفقیت) کوشش کردند این دو یعنی اسلامیت و ملیت را با همدیگر تلفیق دهند.

دوران صفوی (حدودا ۵۰۰ سال پیش) و شکل گیری هویت و دولت – ملت ایرانی و شیعه در مقابل عثمانیِ سنَی نقطه اوج تلفیق دین و دولت، یعنی اسلامیت شیعه و ملیت ایرانی بود. بعد از صفویان هم هیچ سلسله ایرانی حکومت و ملیت را در تقابل و تعارض با اسلامیت نگذاشت چونکه احتمالا، آن طور که در زمان پهلوی هم دیدیم. حتی اگر هم حاکمین تعصب چندانی در اسلامیت سنتی نداشتند، اما رویاروئی با دین و باور های مردم و در نتیجه روحانیون را ریسک بزرگی برای حاکمیت خود ارزیابی میکردند.

دوران جمهوری اسلامی اما در عین کوشش برای ادامه تلفیق اسلامیت و ملیت ایرانی ، از نظر تمایلات عقیدتی و فلسفی و مهم تر از آن طرز کشورداری و سیاست های روزمره به ترجیح اسلامیت بر قومیت میل کرد و در این رهگذر حتی خطر و ریسک رویاروئی با بخش های مهمی از مردم را هم به جان خرید. این که این سیاست را تا کی و تا کدام درجه میتوان ادامه داد معلوم نیست اما ظاهرا شکی نیست که مردم که قاطبه آنان محافظه کار و مومن هستند نمیخواهند شاهد تعارض و تقابل بین ملیت و دین خود شوند.

بررسی موضوع «ایرانیت»، ملیت و هویت ایرانی و یا شهروندی ایران از نقطه نظر مذهب و بطور مشخص تشیع هم برای ما ایرانی ها مهم است.

تشیع احتمالا هنوز در قرن بیست و یکم هم قوی ترین عنصری است که ترک و فارس و کرمانی و همدانی را متحد میکند. بدین ترتیب تشیع از زمان شاه اسماعیل صفوی به این سو که مذهب رسمی ایران اعلام شد، یک عامل مهم «ایرانیت» بوده و هنوز هم هست. مشکل در اینجاست که در این رهگذر، غیر شیعه اعم از سنّی و غیر مسلمان به حاشیه انداخته میشوند و این، بخصوص در شرایط تقویت حس و طلب های برابری حقوق همه شهروندان که از قرن بیستم در خاور میانه شاهدش بوده ایم، میتواند منبع خطری جدی برای اتحاد و تمامیت ارضی کشور باشد.

مثلا در کشاکش شاه اسماعیل و سلطان سلیم و کلا عثمانی و صفوی مذهب نقشی اساسی داشته است. اما بنظرم در ۲۰۰-۳۰۰ سال اخیر فقط این عنصر تشیع نبود که ایرانیت را حفظ و تقویت کرده است. تاریخ مشترک، زبان و فرهنگ و آداب و رسوم و غیره هم نقشی مهم داشته و دارند.

در دوره های مختلف تاریخی، ده ها عامل از نظام سیاسی و خاطره تاریخی گرفته تا زبان و ادبیات مشترک، رسانه ها، دستگاه مرکزی آموزش و پرورش و حتی غذاهای ملی، هر کدام به نسبتی و تا درجه ای، هویت ملی یک ملت را معین میکند. اما این عامل ها و آن احساس هویت ملی و تمایز «ما» و «آنها» خود چیزی در حال تحول و تغییر است. در میان اکثریت بزرگ ایرانیان، حدود ۵۰۰ سال است که تعلق به مذهب شیعه اسلام یکی از عوامل اساسی و اصلی هویت و ملیت ایرانی است. اما در تاریخ ایران هر چه تاکید دولت ها و نظام های سیاسی بر مذهب شیعه بیشتر شده، اکثریت شیعه را احتمالا بهمدیگر نزدیک تر نموده اما بخش های غیر شیعه جامعه را از آن احساس مشترک و هویت و قومیت ایرانی جدا تر و نسبت به آن سرد ترکرده است.

شاید بیان این تشخیص تاریخی تا حدی تکراری شده، اما به هر حال بخاطر تکرارش بی اعتبار نشده و خیلی ها هم اصلا آن را نمیدانند: ۵۰۰ سال پیش وقتی شاه اسماعیل صفوی بر سر کار آمد، یک اتفاق تاریخی برای سرنوشت ایران رخ داد که نقطه عطف در تاریخ ایران شد. وقتی صفوی آمد، تقریبا ۸۵۰ سال از ظهور اسلام در شبه جزیره عربستان و توسعه آن از جمله به ایران، فراز و فرود امپراتوری های بنی امیه و سپس بنی عباس که ایران کنونی هم جزو آن بود، زوال حکمرانی و کنترل خلفای شام و سپس بغداد، خیزش سلسله های محلی منطقه ای مانند سامانیان، کوچ انبوه قبایل ترک از شرق به غرب و بالاخره حمله مغول و حاکمیت و در نهایت زوال آنها گذشته بود. برآمدن صفویان در ایران این سرزمین را بعد از آن همه توفان های ۸۵۰ ساله به صورت دولت- ملت در آورد که در مقابل دیگر کشور های همسایه و منطقه از جمله ترکیه عثمانی دوباره صاحب هویت و شخصیت خود شد. شاید مهمترین کارصفوی، دادن انسجام و هویت به مفهومی از «ایران» بود که از سقوط ساسانی به این سو، برای صد ها سال از بین رفته و یا بی اهمیت شده بود.

شاه اسماعیل و دیگر شاهان صفوی با گسترش و حفظ دولت صفوی، هم از نظر سرزمین و حیطه حاکمیت و روحیه وابستگی اتباع این سرزمین به یک مرز و بوم «ملیت ایرانی» را احیاء و تقویت کردند و هم برای این کار فقط به فتح سرزمین و حکمرانی بر آن بسنده ننمودند. تند روی ها و خشونت های بی شماری به وقوع پیوست، اما با تبدیل تشیع به مذهب رسمی ایران هویت و ملیت ایرانی به غیر از سرزمین، صاحب ایدئولوژی و شخصیتی هم شد که ایران و ایرانی بتواند از آن پس خود را از محیط و همسایگان خود علی الخصوص عثمانیان و اوزبکان سنَی در غرب و شرق متمایز و جدا کند. با این ترتیب بیرقی که قیزیلباشان صفوی وعساکر عثمانی زیر آن برضد همدیگر می جنگیدند اگر چه فقط رنگ شیعه و سنی نداشت اما به هر حال، پیوسته و از هر دو طرف تابشی شدیدا مذهبی هم داشت.

صفوی در عین تبدیل شیعه به مذهب رسمی دولت، نظامی شرعی مبتنی بر شیعه اثناء عشری هم در ایران برقرار کرد. زمانی که در استانبول سلاطین عثمانی حاکم بلا منازع امپراتوری خود و مدعی خلافت جهان اسلام بودند، پادشاهان صفوی هم در عین سلطنت و حاکمیت بر ایران شیعه، ادعای نمایندگی امام دوازدهم را هم داشتند و با این ترتیب به حاکمیت مطلق خود رنگی شدیدا مذهبی هم میدادند. پادشاهان و سلسله هائی که بعد از صفویه در ایران بر سر کار آمدند، به غیر از یکی دو مورد کوتاه مدت، همه شیعه مذهب بودند و اگر هم به حدت و شدت صفوی ها دین و مذهب را وسیله حکومت نکردند، اما به هر حال به مقام و منزلت تشیع و روحانیون شیعه و نفوذ آنان در جامعه خللی وارد نکردند. حتی در زمان پهلوی و برقراری نظامی مرکزی با آموزش و پرورش و دستگاه قضائی دنیوی، هر دو پادشاه پهلوی و بخصوص محمد رضا شاه کوشش داشتند که تناقض و ضدیتی بین حاکمیت و مذهب و روحانیون شیعه به وجود نیاید.

برقراری جمهوری اسلامی نوعی احیای حاکمیت مطلق شیعه – بنیاد دوران صفوی با رنگی گرفته از قرن بیستم بود.
در ایران قرن بیست و یکم تقریبا ۹۰ در صد جمعیت شیعه مذهب و اکثریت بزرگ آنان محافظه کار ومذهبی است اگرچه لزوما با اندیشه ها و سیاست های جمهوری اسلامی همراه نیست. این عامل ورای خواست حکومت و یا مخالفین همچنان و مانند ۵۰۰ سال گذشته احتمالا باعث نزدیکی و انسجام ملی اکثریت شیعه ایران و ایرانیان میشود. اما تاکید جمهوری اسلامی بر اولویت و مطلقیت تشیع در کشورداری ایران در عین حال انسجام و همبستگی اقلیت غیر شیعه جمعیت را خدشه دار کرده احساس همگانی ملیت و یا شهروندی ایرانی ورای دین و مذهب و تبار و زبان را تضعیف میکند.… ادامه خواندن

ایرانی آریا پرست، ایرانی ترک پرست

Glbe and Cosmos

ایرانی آریا پرست …

۱ – عاشق دین زرتشتی است اما از آن فقط «پندارنیک، گفتار نیک، کردار نیک» را میداند.

۲ – فکر میکند همیشه کشوری بنام ایران بوده که مردمش به فارسی «تهرونی» صحبت میکردند اما مهاجمان عرب و تُرک که آمدند زبان بعضی ها را بزور عوض کردند و حالا باید بزور زبان همه این مردم را فارسی کرد.

۳ – ایمان راسخ دارد که از ارمنستان و آسیای صغیر و بغداد گرفته تا تاجیکستان و اوزبکستان و افغانستان همه «مال» ایران بود و اگر فرصتی دست داد، چرا نه؟، باید این سرزمین ها را پس گرفت.

۴ – از افغانها و تاجیک ها و ارمنی ها خوشش میاید اما لطف چندانی به ترکمن ها و اوزبک ها و تُرک ها و اعراب ندارد.

۵ – هراس همیشگی اش اینست که اگر زبان و فرهنگ غیر فارسی اقوام ایران صاحب حق و حقوقی شوند، ایران از هم میپاشد.

۶ – فکر میکند یک ملت حتما باید فقط یک زبان داشته باشد.

۷ – همه بدبختی ایران را از دست اعراب و تُرک ها و مغول ها میداند و تصور میکند «اگر آنها نبودند، ایران امروز مثل آلمان بود.»

۸ – اصرار دارد که محمد علی شاه و سلطان حسین وخلخالی  تُرک  هستند اما شاه اسماعیل و شاه عباس و مظفر الدین شاه ایرانی بودند.

۹ – نمیداند که بعد از اسلام، ایرانی که به آن افتخار میکند، با یکی دو استثنای کوتاه مدت، یا زیر حاکمیت خلفای عرب بود و یا در دست حاکمان تُرک ایرانی.

۱۰ – شیفته فتوحات کورش وداریوش است اما از فتوحات اسکندر و اعراب منزجر است.

۱۱ – فکر میکند شاید فقط شکسپیر و گوته بتوانند کمی با فردوسی و حافظ رقابت کنند اما بجز شهریار نام یک شاعر تُرکى گوی ایران را نمیداند.

۱۲ – از حقوق کُرد های ترکیه و طالش های جمهوری آذربایجان دفاع میکند ولی حقوق کُرد ها و ترک های ایرانی اصلا بیادش نمیافتد.

ایرانی ترک پرست

۱- تصور میکند که «ترک ها» از ۴-۵ هزار سال پیش در آذربایجان کنونی مسکون بوده اند. در مورد کوچ گسترده و مستمر قبایل و طوایف ترکمن به آذربایجان و آناطولی (ترکیه کنونی) از قرن یازدهم میلادی که باعث تغییر زبان اکثریت مردم این مناطق شد خبری ندارد و یا نمیخواهد خبری داشته باشد.

۲- اصلا از بحث زبان های ایرانی که قبل از ترکی در آذربایجان مورد استفاده بود خوشش نمی آید. بهمین جهت از شاعر آذری قطران تبریزی خبری ندارد و از تاریخ دان مشهور احمد کسروی هم اصلا خوشش نمی آید.

۳- فکر میکند در تاریخ، کشوری بنام ایران موجود نبوده و اگر بوده بزور و با حاکمیت قهری بر اقوام دیگر از جمله ترک ها بوده و باید این کشور محدود به شرق ایران کنونی و افغانستان و تاجیکستان باشد.

۴- اطلاع  و سواد چندانی ندارد، اما از حافظ و فردوسی و زبان فارسی خوشش نمی آید.

۵- فکر میکند آن همه شهرت و افتخار ایران قبل از اسلام «داستان های خیالی» است و بعد از اسلامش هم مربوط به دوران حاکمیت ترک هاست و نه فارس ها.

۶ – شاه اسماعیل صفوی، ستارخان، خیابانی و پیشه وری را قهرمانان آذربایجان میداند اما ترجیح میدهد در باره ترک بودن سلطان حسین و محمد علی شاه و یا خلخالی بحثی نشود.

۷- هر آذربایجانی را که خلاف معتقدات او نظری بدهد و کاری بکند «خائن» و «بی غیرت» مینامد.

۸- همه بدبختی های آذربایجان را از فارس ها میداند.

۱۰ – اصرار دارد که هر نظری که میدهد نظر همه مردم آذربایجان است.

۱۰ – فکر میکند که فرقش با یک فارس فقط در زبان نیست. نژادش، ترکیب خونش هم فرق میکند.

۱۱ – عاشق باکو است اما وقتی از ایران مهاجرت میکند بجای جمهوری آذربایجان، ساکن اروپا و یا آمریکا میشود.

۱۲- طرفدارهمه حقوق برای ترک های آذربایجان از جمله حق جدائی از ایران است اما نمیخواهد چیزی در باره حقوق کُرد های آذربایجان غربی، طالش های جمهوری آذربایجان و یا کُرد های ترکیه بداند و یا بشنود.… ادامه خواندن

اگر پیشه وری موفق میشد…

عباس جوادی – در سالروز 21 آذر بیائید هر کس همان حرف های همیشگی اش را تکرار نکند.

طبق معمول سنت شرقی و ایرانی و کمونیستی و اسلامی و غیره، طرف های بحث در موضوع حکومت پیشه وری یا آن را تلعین و تکفیر کرده و آن را خائن و خونخوار و غیره نامیده  اند و یا اینکه آنرا  به آسمان هفتم ترفیع داده و تا توانسته اند همه صفات عالی و آسمانی را برای فرقه و حکومت «ملی» و آقای پیشه وری به کار برده اند. هر دو طرف تا بخواهید حرف های  عمومی و کلی و مبالغه آمیز گفته اند بدون آنکه  دلیل و رقم و منبع بدهند، بدون اینکه چندین منبع و اطلاعات را کنار هم بگذارند و مقایسه کنند.

مثلا یک طرف چنان با تعریف و توصیف در باره سر کار آمدن پیشه وری «به به و چه چه» میکند که گویا فرقه و پیشه وری خودشان همینطوری آمدند و با «مبارزات فداکارانه» در عرض چند ماه در تبریز بر سر قدرت نشستند بدون اینکه بگویند آخر ارتش شوروی چهار پنج سال بود شمال ایران و از جمله تبریز را اشغال کرده بود و فرقه توانست بیاید چون «صاحب اختیارانشان» در مسکو چند ماه قبل از آن دقیقا برنامه ریزی کرده بودند که در آذربایجان ایران باید یک «حرکت تجریه طلبانه» به راه بیافتند (نگاه کنید به این سند حزب کمونیست شوروی با امضای استالین که  از طرف این سایت به فارسی ترجمه شده)… بخاطر اینکه طبق همین سند آن ها اول فرقه را راه انداخته  بعد دستشان را گرفته و بطرف حکومت سوقشان داده یودند بدون اینکه کسی بتواند در مقابلشان بایستد. طرف دیگر هم موضوع شوروی و ارتش سرخ و وابستگی فرقه را به باکو و مسکو مطرح میکند (که درست هم هست) اما از فساد و رخوت دستگاه اداری صحبت نمیکند ونمیگوید که رژیم پهلوی تحصیل زبان مادری را ممنوع کرده بود (که بهانه بدست شوروی ها داد) و حتی قبل از شرایط جنگی نیز توجهی به عمران و آبادی آذربایجان و دیگر استان های غیر مرکزی نمیکرد.

یک طرف مثلا همه اش میگوید که حکومت فرقه ترکی آذری را زبان رسمی کرد و رادیو تبریز را افتتاح کرد و آنهمه روزنامه چاپ شد و کارخانه نساجی ساخت و زمین ها را بین دهقانان تقسیم کرد (که درست هم هست) اما نمیگوید (طبق همان سند فرمان حزب کمونیست شوروی) همه آن اصلاحات از طرف مسکو و برای تجزیه آذربایجان طرح ریزی و اجرا میشد. نمیگوید که در همان رادیو و مطبوعات جز تعریف و تعارف نسبت به زبان مادری و میهن آذربایجان (مشمول بر شمال ارس منتهی منهای بقیه ایران) و «پدرمان استالین» و «صلح دوستی اتحاد شوروی» چه مینوشتند و یا اینکه در اردبیل و تبریز و غیره چند صد تا از خانه های مردم را به صد بهانه اشغال و استملاک کرده بودند. طرف مقابل میگوید  صد ها آدم بیگناه و آذربایجانی چه کارمندان ادارات و چه بازرگانان و کسبه و روحانیون که کاری به کار کسی نداشتند اما روی خوشی به فرقه نشان نمیدادند از طرف «حکومت ملی» حبس و یا اعدام شدند و یا فرار را بر قرار ترجیح دادند (که این ها هم همه درست است) اما نمیگوید که فرقه هم کارهائی از قبیل راهسازی و تاسیس بیمارستان و مدارس کرد که  حکومت تهران نکرده بود و برنامه ای هم نداشت که بکند.

در مورد سقوط حکومت فرقه یک طرف ادعا میکند که فرقه و فدائیان «قهرمانانه» و «تا آخرین قطره خون» در مقابل «ارتش متجاوز» (!) ایران مقاومت کردند و 30 هزار (!)، حتی بعضی ها میگویند تا 60 هزار نفر کشته شد (!) در حالیکه مثلا شاهدان محلی میگویند در بسیاری شهر ها مردم قبل از رسیدن ارتش ایران «کار فرقه و فدائی ها را تمام کرده  بودند» و ناظران غربی در مجموع فقط از 400-600 کشته سخن میگویند و همه میدانیم که بدنه اصلی کادر های مهم و بخصوص رهبری فرقه همگی قبل از آمدن ارتش ایران و با توصیه و فشار و سازمان دهی شوروی ها به باکو رفته بودند.

شاید برای اینکه همه ما خونسردانه واقعیت ها را طوری که هست (و نه طوری که میخواهیم) ببینیم و بخوانیم باید 100-200 سال دیگر صبر کنیم!

فقط اصلا فکر کرده اید که، حالا هر چی، اگر به عللی و بخاطر شرایطی قوای شوروی ایران را ترک نمیکرد و یا اگر هم ترک میکرد فرقه واقعا مقاومت نشان میداد و میماند و زور ارتش آنوقت ها نیم بند ایران هم به نیرو های نیم بند تر فدائی ها نمیرسید ولی به هر حال بخاطر ادامه پشتوانه ارتش سرخ و حزب کمونیست آذربایجان شوروی فرقه و پیشه وری سر کار میماندند… در آن صورت جه میشد؟ 65 سال گذشته در تبریز و اردبیل و زنجان و مراغه و اورمیه شاهد چه چیز هائی میبودیم؟  رابطه تبریز و باکو و مسکو از طرفی و تبریز و تهران و دنیا از طرف دیگر چه میشد؟ داستان آذربایجان و کردستان بر سر آذربایجان غربی چه میشد و موضوع «جمهوری مستقل مهاباد» چه نتایجی میداد؟

مهمتر از همه این امور سیاسی و پیش بینی های منطقه ای و جهانی:  مثلا امروز خود شما کجا بودید، چه میکردید و چه فکر میکردید؟ در کجا کار و یا تحصیل میکردید؟ خانواده تان کجا بود؟ چه غذاهائی میخوردید و چه کتاب هائی را میخواندید؟ اصولا کدام زبان ها را میدانستید؟ در آمدتان چقدر بود؟ تامین بهداشتی میداشتید؟ از زندگی خود و مردم دور و برتان راضی تر از امروز میبودید؟

البته کسی این ها رابه یقین نمیداند و نمیتواند دقیقا و بطور علمی چیزی بگوید.

اما هر کس میتواند برای خودش حدسی بزند و کسانی که آذربایجان شوروی سابق و یا جمهوری آذربایجان را دیده اند احتمالا میتوانند بهتر حدس بزنند.… ادامه خواندن

«مگر مجبوریم با هم زندگی کنیم؟»

Akyol ترجمه آزاد یک مقاله از مفسر روزنامه «حریت» (استانبول) طه آکیول:

دیروز همین جا نوشته بودم که آموزش زبان مادری درست، اما مدارس جداگانه برای ترکی و کُردی جدائی را تحریک میکند. در مقابل، هم از ترک ها و هم از کُرد ها چنین کامنت ها آمد که «ما مگر مجبوریم با همدیگر زندگی کنیم؟» اینها تصاویر جدائی روحی است… روند حوادث هم نشان میدهند که فرهنگ «زندگی مشترک» ما ضربه خورده است.

هدف نهائی

ناسیونالیسم کُردی بطور مرتب خواست های خود را بیشتر میکند. در سال 1999 عبدالله اوجالان رهبر حزب کارگزان کردستان ترکیه (پ ک ک) در دفاعیه خود، خودمحتاری را رد کرده میگفت این «باعث تقویت بقایای فئودالی و عشیرتی» میشود و «چون بیشتر از نصف کُرد ها در غرب ترکیه زندگی میکنند، خودمختاری زمینه عینی هم ندارد.» امروز اما رهبران کُرد از چیز مبهمی مانند «خودمختاری دمکراتیک» دفاع میکنند که از فدراسیون هم شل و ول تر است و در عین حال ساختاری استبدادی دارد. هرچه دمکراسی پیشرفت میکند ناسونالیسم کُردی معتدل تر نمیشود بلکه رادیکالیزم سیاسی افزایش می یابد. ناسیونالیسم کُردی هرچه از نظر سیاسی قوی تر میشود ضمن احساس قوت قلب بیشتری از حوادث خاورمیانه، زبان روشن تری در مورد اهداف سیاسی خود هم بکار میبرد. آنچه که آنها «کنفدرالیسم دمکراتیک» مینامند بطور روشن پان کردیسم است. جای تعجب هم نیست، این در طبیعت اینگونه جنبش هاست. هدف نهائی آنها تاسیس دولت خود در سرزمینی است که در ذهن خود ایده آلیزه میکنند. به نشریات صد سال قبل بالکان نگاه کنید. هر ناسیونالیسمی برای خودش یک «نقشه خیالی» داشت که با نقشه های خیالی ناسیونالیسم های دیگر در ضدیت بود.

کاتالون ها و اسکاچ ها

گفته بودم که این در طبیعت اینگونه جنبش هاست. کاتالون های اسپانیا از هیچ نظر کم ندارند، نه از نظر اقتصادی، نه از نظر دمکراسی و یا تحصیل زبان مادری… با وجود این میخواهند برای تغییر قانون اساسی حق برگزاری رفراندوم داشته باشند. سال آینده اسکاچ ها هم برای استقلال اسکاتلند رفراندوم برگزار خواهند کرد. مرز های اسکاتلند معین است. طبیعتا این نمونه ها باعث تقویت احساسات هم میشود.

اما اولا مرزهای اسکاتلند و کاتالونیا معین است. ثانیا ناسیونالیست های اسکاچ و کاتالون یک اسلحه اسباب بازی هم بدستشان نمیگیرند، ساختار داخلی شان هم کاملا دمکراتیک است.

بله، ناسیونالیسم قبل از همه چیز موضوعی احساسی است، عقلانی نیست. زیاد هم فکر نمیکنند که جداشدن چه میاورد و چه می برد.

اگر در این دو رفراندوم نتیجه رای مردم استقلال کاتالونیا و اسکاتلند شود یکی دو روز جشن و پایکوبی میکنند و بعد همه چیز تمام میشود و زندگی بحالت عادی برمیگردد. هیچ چیز در زندگی مردم تغییر پیدا نمیکند. چک ها و اسلوواک ها هم همین طور از همدیگر جدا شدند.

مثل دو شقه کردن بدن

اگر وضع ما هم اینطور می بود به کسانی که میگویند «مگر مجبوریم با همدیگر زندگی بکنیم؟» حق میدادم. ما حتی مرزهای داخلی نداشتیم و نداریم. در حالیکه نه فقط برای استقلال بلکه حتی برای خودمختاری نوع اروپائی (لیبرال) هم مرزهای داخلی باید معلوم باشند. ما این مرز ها را از کجا خواهیم کشید؟

ثانیا احساسات مردمی را که در دو طرف این مرز خواهند ماندچطور میشود کنترل کرد؟ وقتی مرز معلوم نباشد و یک جامعه دو پارچه شود نتیجه همیشه فاجعه بار بوده است. کافی است به مثال هندوستان و پاکستان نگاه کنید.

ثالثا ماهیت «پ ک ک» معلوم است. حتی در داخل خودشان هرگونه محالفت را سرکوب میکنند.

بنظر من برای پرهیز از منازعات قومی باید دنبال راه حل هائی باشیم که «دمکراسی» و «زندگی مشترک» را اساس قرار دهند. لازمه این هم آنست که «پ ک ک» در مرحله معینی دست از اسلحه بکشد – همان کاری که «آی آر ای » ایرلند و «اتا»ی باسک ها هم کرده اند.

via Beraber yaþamaya mecbur muyuz?! – Taha AKYOL – Hürriyet.… ادامه خواندن

دو نقشه عثمانی از ایران

عباس جوادی – کاتب چلبی که نام اصلی اش مصطفی بن عبدالله (1609-1657) بود از نامی ترین نویسندگان و سیاحان و جغرافی دانان عثمانی است. او که همدوره اولیا چلبی، سیاح دیگر و معروف عثمانی است با اروپا آشنائی زیادی داشت و از طریق یک سیاح و عالم اروپائی ریاضیات و جغرافیا را فراگرفت. او بغیر از ترکی به زبان های فارسی، عربی و تا حدی لاتینی نیز آشنا بود. یکی از کتاب های معروف کاتب چلبی «جهان نما» نام دارد که در دو نوبت بصورت خطی منتشر شده که نام «جهان نمای اول» و «جهان نمای دوم» را بخود گرفته اند و حاوی اطلاعات جالب در باره کشور های مختلف و در عین حال نقشه های جغرافبائی فوق العاده جالبی هستند. نقشه ایران در این کتاب با نام های ولایات مختلف مانند خوزستان، خراسان، عراق عجم و آذربایجان و غیره  فوق العاده جالب است. این نقشه احتمالا حوالی سال 1620 میلادی تهیه شده این است (برای تصویر بزرگتر روی نقشه کلیک کنید):

نقشه کاتب چلبی: «نقشه ایران که تحت مالکیت شاهان صفوی است»، 1620 م

نقشه دیگری از ایران که تقریبا در همین دوره توسط عثمانی ها تهیه شده متعلق به ابراهیم متفرقه افندی از اويل قرن هجدهم است. ابراهیم متفرقه (1674 ـ 1745م) ادیب، محقق و سیاست‌مدار دورۀ عثمانی است. او در 1674م در ترانسیلوانی در خانواده‌ای که اصالتاً مجار بودند به دنیا آمد. او نخستین کسی است که چاپخانه‌ای با حروف سربی عربی در استانبول دایر کرد. متفرقه در این چاپخانه چندین کتاب تاریخی از جمله «جهان ‌نما» اثر کاتب چلبی را به چاپ رساند. از جمله نقشه های چاپ شده توسط ابراهیم متفرقه نقشه ای با نام «ممالك ایران» است كه پهنۀ گسترده ای از ایران دورۀ صفویه را نشان میدهد. هر ولایت ایران در این نقشه با تعبیر «مملکت» و ایران «ممالک ایران» نامیده شده که برای آن دوره چیزی عادی بود  جالب اینکه به آناتولی هم در این نقشه نام «ممالک آناطولی»داده شده است. (برای تصویر بزرگتر روی نقشه کلیک کنید).

«ممالک ایران»، نقشه ابراهیم متفرقه افندی از ایران، حدود سال 1729

متن گوشه دست چپ پائین نقشه بالا (به ترکی عثمانی) مشتمل بر نام های ولایات ایران

(برای تصویر بزرگتر روی نقشه کلیک کنید)

(برای تصویر بزرگتر روی تصویر کلیک کنید)

 … ادامه خواندن

چگونه «انگلستان» انگلستان شد

عباس جوادی – از قرن سوم میلادی به بعد ده ها ایلات و قبایل بدوی از شرق به غرب و از شمال به جنوب اروپا در مهاجرت بودند. این قبایل شامل ژرمن ها از جمله فرانک ها، آلمان ها، آنگل ها، ساکسون ها از شمال و واندال ها، اوستروگوت ها و لومبارد ها از شرق اروپا وحتی هون ها از شرق آسیا بودند. آنها همه سرزمین هائی را که پیش چشم خود مییافتند در هم میکوبیدند، غارت و اشغال میکردند، مردم محلی را سرکوب مینمودند و اگر منطقه ای را مناسب اسکان مییافتند در آنجا ساکن میشدند، با مردم محلی می آمیحتند و آمیزه های قومی جدیدی را با مشخصات قومی، زبانی و مذهبی جدیدی در این سرزمین ها ایجاد مینمودند. در همین جریان و روند طولانی، پیچیده و برای ما اغلب غیر دقیق است که اقوام و ملت های اروپای معاصر شکل اولیه خود را یافته اند.

حدود 100-150 سال بعد از آغاز این کوچ ها یعنی حدودا در سال های 400 میلادی قبایل مزبوربه رُم، پایتخت امپراتوری روم رسیده بودند. این آغازِ پایان بزرگترین امپراتوری تاریخ و شروع تدریجی تشکل ملل اروپائی بود.

جزایر بریتانیا هم که حدود 350 سال زیر سلطه امپراتوری روم قرار داشت با اضمحلال این امپراتوری صحنه تاخت و تاز قبایل خود بریتانیا و قبایل دیگر از قاره اروپا گردید. سه قوم و قبیله شناخته شده در داخل بریتانیا: «بریتون» ها در آنچه که امروز «انگلستان» نامیده میشود، «پیکت» ها در اسکاتلند کنونی و «اسکوتی» ها در ایرلند امروزه بودند که در مجموع آنها را «کِلت ها» مینامیم. بعد از بیرون رفتن رومیان، موج هائی ازسه گروه بزرگ قومی از آلمان، دانمارک و هلند کنونی: آنگل ها، ساکسون ها و «جوت» ها به جزایر بریتانیا تاختند و بتدریج تبدیل به ساکنان جدید این جزایر شدند. آنها به بریتون ها کمک کردند تا «پیکت» ها و «اسکوتی» ها یعنی اجداد باستانی اسکاتلندی ها و ایرلندی های کنونی را از سرزمین هائی که امروزه «انگلستان» خوانده میشود عقب رانند. در مقابل، بریتون ها در طول حدودا شش قرن با آمیزش قومی و زبانی با آنگل ها و ساکسون ها بتدریج قومیت و ملیت کنونی «آنگلو – ساکسون» انگلیسی معاصر را بوجود آوردند. در قرن نهم همه این ملغمه قومی با حملات منظم «وایکینگ ها» از سرزمین های اسکاندیناوی و سکنای بعضی از آنها در بریتانیا و بالاخره آمدن «نورمان ها» حدود 200 سال بعد رنگین تر شد.

امروزه قومیت اکثریت مردم انگلستان و یا ایالات متحده آمریکا را «آنگلو – ساکسون» مینامند. اما در واقع ریشه آنگل ها و ساکسون ها نه در انگلستان و آمریکا بلکه آلمان، دانمارک و هلند کنونی بود.

آنچه که امروزه بعنوان «انگلستان» میشناسیم در ادامه این آمیزش قومی و زبانی، در سال 1066 و با فتح بریتانیا از سوی «نورمان» ها که از فرانسه کنونی میامدند شکل تقریبا نهائی خود را یافت.*

بیش از 300 سال قبل، در جزایر بریتانیا دو پادشاهی بزرگ انگلستان و اسکاتلند متحد شدند و بعدا با پیوستن ایرلند شمالی «پادشاهی متحد بریتانیای کبیر» را بوجود آوردند. اتفاقا درگذشته  دربار هر دو پادشاهی اساسا فرانسوی زبان بودند و در هر دو پادشاهی، هم انگلیسی ها واسکاتلندی ها و هم از مردم ویلز و ایرلند بودند.

با این ترتیب با اختلاط بریتون ها با آنگل ها و ساکسون ها و سپس نورمان ها، از قرن یازدهم به بعد قومیت و ملیت جدیدی مو سوم به «انگلیس» و «انگلیسی» پیدا شد که در آن اقوام دیگر خود بریتانیا و قاره اروپا از جمله پیکت ها، اسکوتی ها، کلت ها و وایکینگ ها هم دخیل و تاثیر گذار بودند.

همزمان با تشکل ملت ها و اقوام اروپای معاصر بود که ایلات و قبایل ترک تبار آسیای مرکزی و بخصوص اوغوز های ترکمن («غزها») دراواسط و اواخر قرن دهم میلادی (حوالی سال های 950-1000) از مسکن اصلی شان بین دریاچه های آرال و خزر ابتدا به طرف سمرقند و بخارا، از آنجا به خراسان و تمام ایران، سپس به ترکیه، عراق و مصر کنونی رفتند و تغییر و تحولاتی را سبب شدند که بی شباهت به حرکات ایلات و قبایل اروپا نبود. آنها در قالب دودمان ها و امپراتوری هائی ازقبیل سلجوقیان، صفویان و عثمانی ها طی 500 سال بعد مُهر خود را بر تحولات داخلی امپراتوری های عباسی و بیزانس زدند و در تشکل قومی، زبانی، ملی و سیاسی ملت ها و کشور های سرتاسر منطقه از جمله ایران و ترکیه نقش کلیدی بازی کردند.

آنچه که امروز قومیت، ملیت، زبان و فرهنگ مردم بریتانیا وفرانسه از سوئی و یا ایران و ترکیه از سوی دیگررا تعیین میکند صد ها شاخص رنگارنگ و بغرنج تاریخی است که در فراز و نشیبی چندین صد ساله بر همدیگر تاثیر گذاشته، از همدیگر تاثیر پذیرفته و ملت های نوینی از جمله بریتانیا و فرانسه و یا ایران و ترکیه را بوجود آورده اند. هیچکدام از این ملت ها به تنهائی عینا عبارت از فقط همان یکی دو قومیت تشکیل دهنده 1000-1500 سال قبل خود نیستند بلکه نتیجه اختلاط و آمیزش ده ها عنصر قومی، زبانی، فرهنگی و مذهبی در طول صد ها سال هستند. اما در عین اینکه امروزه مثلا مردم بریتانیا و فرانسه از طرفی و ایران و ترکیه از طرف دیگر هرکدام کشور و ملتی علیحده و متمایزاند، با همدیگر خویش و هم تبار هم هستند.

———————————————

از فیس بوک:

NH

میشه اشاره ای هم به منشا اقوام آنگل ،ساکسون،نورمان،بریتون کنید؟من میخوام بدونم این شباهتهایی که بین زبانهای اروپایی هست مربوط به بعد از این اختلاط اقوامی است که شما توضیح دادید و یا از قبل هم ارتباطاتی وجود داشته

Abbas Djavadi
سلام سوال جالبی است که جوابش سخت و تا حد زیادی ناروشن است. نزدیکی سانسکریت و پهلوی و یا کلا زبانهای ایرانی و دیگر زبانهای هند و اروپائی مانند آلمانی هر چقدر قابل تامل است این هم تا حد زیادی بهمان صورت. آنگل ها را بگیرید. هنوز در شمال آلمان نزدیک شهر کیل شبه جزیره ای بنام آنگل هست که احتمالا نامش از آنگل ها مانده. در نزدیکی دانمارک و هلند… بیشک نزدیکی بین آلمانی و انگلیسی و دانمارکی و داچ و سوئدی (فقط چند مثال) جای تردید نیست. این دایره اما هر چه فراخ تر میشود سوال هاا هم بیشتر و جواب ها مشکل تر میشوند – مثلا در باره نزدیکی نورمان ها با آنگل ها یعنی امروزه بین آلمانی و فرانسوی…

———————————————

در ضمن بخوانید:

سلجوقیان: دولتی ترکی و ایرانی

خلاصه 500 سال

*داستان تشکل انگلستان بصورتی بسیار جالب و خواندنی/دیدنی در مجله «نشنل جئوگرافیک»

National Georgraphic

تعریف شده است که در این مقاله از این مطلب هم استفاده کرده ام.… ادامه خواندن

خاطرات دبیرستان فردوسی تبریز

عباس جوادی – 17-18ساله که بودم کله ام دیگر از نظر سیاسی داغ کرده بود. زمان شاه بود، سال های 1340. به دبیرستان فردوسی تبریز میرفتم. بحث های سیاسی و فلسفی مد روز بود. مرتب و با حرص و جوش بحث میکردیم – گویا همه و هرکدام ما 17-18 ساله ها خیلی از سیاست، اوضاع بین المللی، جامعه شناسی، اقتصاد، فلسفه و تاریخ جهان خبر داریم!

در کلاس ما و کلاس های دیگر همه رقم آدم پیدا میشد، از توده ای و جبهه ای گرفته تا نیروی سومی، اسلامی و یا طرفداران کسروی. شاه پرست هم بود. بعد ها درک کردم که این گروه بچه ها واقعا نه میدانستند توده ای و جبهه ای یعنی چه و نه میفهمیدند که اگر در این طرز فکر خود پافشاری کنند در اوضاع آن سال ها و بعدا چه عواقبی برای آنها خواهد داشت. وقتی خانواده ها و بزرگ تر ها کمی گوششان را میکشیدند آنها فکر میکردند که نگرانی از «منافع شخصی» و خانوادگی چیزی حقیر و شرم آور است چونکه «حقیقت» و «منافع بشریت» مهم تر از منافع شخصی است.

این بچه ها اغلب در عین حال روشنفکرمنش، رمانتیک و شعر دوست هم بودند. من هم جزو این دسته بودم. اما بنظرم ما بیشتر تحت تاثیرخانواده ها و دوستان خود و یا مد روشنفکری روز بودیم و با یک احساس تمیز و بدون توقعی میخواستیم مثل اکثریت نباشیم بلکه اهرم تغییر شویم و «جامعه و دنیا را عوض کنیم.». اما همه ما ها را اگر جمع میزدی بنظرم بیشتر از 20-25 در صد سیکل دوم دبیرستان نمیشدیم. اکثریت بزرگ بچه ها کاری به این کار ها نداشتند اما با همه رفیق و دوست بودند.

اکثریت بسیاربزرگ بچه های کلاس ما و کلاس های دیگر اهل تبریز و دورویر آن بودند. یک چند نفر هم فارسی زبان و کرد و آسوری و ارمنی و بهائی هم میشناختم که یا در کلاس ما بودند یا در کلاس های دیگر. اما هیچ مشکل و اختلافی بین ما ها نبود. فقط یادم هست که بچه های بهائی احتمالا بخاطر پیش داوری هائی که آن وقت ها هم در مورد این آئین بود زیاد با دیگران قاطی نمیشدند. ما در کلاس یعنی وقتی معلم بطور رسمی درس میداد و سوال و جواب میکرد فارسی حرف میزدیم اما در خود کلاس و بیرون ازآن بین خودمان و یا حتی بیرون از کلاس با معلم ها ترکی حرف میزدیم.

ما ها صرف نظر از طرز فکر خود، همگی خودمان را «متعهد» و «مسئول» حس میکردیم و تا حد زیادی هم فکر میکردیم از اکثریت که علاقه ای به این موضوعات نداشتند یک سر و گردن بالاترو بهتریم در حالیکه اکثریت مردم «حقیقت» را نمی فهمند و باید آنها را «روشن» کرد.

وابسته به طرز فکر خود، دغدغه ها، موضوعات بحث و مطالبی که میخواندیم فرق میکرد. از نویسنده ها و شعرا مثلا آل احمد، شاملو و فروغ فرخزاد را میخواندیم و از قدیمی تر ها صادق هدایت، کسروی، دهخدا و نیما را. از ادبیات خارجی مخصوصا نویسنده های روسی، فرانسوی و تا حدی انگلیسی رایج تر بودند از قبیل تولستوی، داستویفسکی، گورکی، بالزاک، هوگو، سارتر، کاموو یا شاعر ترکیه ناظم حکمت . ادبیات ترکی آذری هم مد بود مخصوصا آنچه که مربوط به مرحله «روشنگری» ادبیات آذربایحان یعنی مثلا آخوند زاده، محمد قلی زاده، صابر و بعد تر معجز و شهریار میشد. اکثر آثار این نویسندگان چاپ شده بود و آزاد بود. بعضی ها را هم که عملا آزاد نبود میتوانستیم بدست بیاوریم، حالا یا از طریق دوستان و کتاب های قدیمی در خانه آشنایان و یا از کتابفروش هائی که به شما اعتماد داشتند.

آن روزها شعر خواندن و شعر گفتن خیلی رایج بود. به قول فروغ به هرکس سلام میگفتید از جیبش یک دفترچه «منتخب اشعار»ش را در آورده به شما نشان میداد. ما ها احتمالا بخاطر فشار سیاسی و سانسور، بیشتر به سمبولیزم (مانند «شب» و «روز» بعنوان اوضاع بد و یا خوب اجتماعی) و عشق رمانتیک و یک جانبه علاقه داشتیم.

آن سال ها صمد بهرنگی تازه تازه معروف شده بود. من صمد و بهروز دهقانی را چند بار در کتابفروشی شمس در خیابان پهلوی سابق (خمینی کنونی) دیده بودم.

خدا رحمتش کند پدرم هم اهل کتاب و ادبیات بود. در دانشگاه ادبیات و فلسفه خوانده بود و به من عربی درس میداد و شعر های حافظ، سعدی، فردوسی و خاقانی را میخواند و معنایش را توضیح میداد. ما در خانه کتابهای زیاد تاریخى هم داشتیم.

پدرم محض چاشنی گهگاهی در باره مسائل سیاسی هم حرف میزد و وقتی میدید کسی خارح از فامیل در مجلس نیست با احتیاط شاه را به باد انتقاد و تمسخر میگرفت اما اصلا اهل آن نبود که پیش فردی غیر خودی حرف سیاسی بزند و خود و خانواده اش را زیر کوچکترین شک و شبهه ای بیاندازد.

من هم که تشنه بحث سیاسی و اجتماعی و فلسفی بودم در خانه وقتی دیگر کسی برای بحث نبود به پدرم رو میاوردم. مبدانستم هزار بار بیشتر از من میداند اما خودم را خیلی «مدرن» تر و «اجتماعی تر» حساب میکردم. اما وقتی او از طول این نوع بحث ها خسته میشد و در عین حال چون از عواقب «سیاسی» شدن من میترسید برای دلسرد کردن من میگفت «از این بحث ها هیچ چیز عاید آدم نمیشود. حالا تو برو به بقالی سر کوچه و برای خریدن نیم کیلو ماست عوض دادن پول از این بحث ها بکن. مگر بقال این را قبول میکند؟ آدم برای زندگی پول و تحصیل لازم دازد.» مرتب به من میگفت «بو سوُز لردن چوُرک چیخماز» یعنی از این حرف ها نان در نمی آید.

من بعد از گرفتن دیپلم دبیرستان برای ادامه تحصیل به اروپا رفتم. میدانم که ده ها و صد ها هزار نفر از فارغ التحصیلان دبیرستان فردوسی که واقعا یکی از بهترین دبیرستان های تبریز بود و هنوز هم هست، در ایران و خارج از کشور صاحب شغل و تخصص مهم و قابل توجهی شدند و هم برای خانواده های خود و هم برای ملت ومملکت مثمر ثمر قرار گرفتند اغلب آنها از همان اکثریتی بودند و هستند که ما در ایام جوانی تصور میکردیم از آنها دانا تریم و آنها به «روشنگری» ما نیاز دارند. از گروه ما دانش آموزان و بعدا دانشجویان «متعهد» هم بسیاری ها صاحب کار و حرفه و تخصص خوبی شدند. اما عده کمی سیاست را پیشه کردند و «فول تایم» مشغول فعالیت سیاسی بودند که از این عده بعضی ها بعدا به کار و زندگی عادی پرداختند اما عده ای دیگر حیف شدند یعنی به زندان افتادند و یا بخاطر عقیده هایشان کشته شدند.

یاد همه شان بخیر. هم آنهائی که رفتند و هم آنهائی که ماندند. هم آنهائی که به اهداف خود در زندگی رسیدند و هم کسانی که بعدا فکر کردند که میتوانستند موفق تر از این باشند. یاد دبیرستان فردوسی و مدیران و آموزگاران سابقش هم بخیر. حتما حالا هم دانش آموزان و معلمین بسیار خوبی دارد. شاید هم یکی خاطرات دبیرستان را از این سال های جاری بنویسد.… ادامه خواندن

وسوسه «اعلام موضع»

عباس جوادی – در تُرکی، ما یک مثلی در باره شرط احتیاط و دانستن و اطمینان داریم که در باره اندازه گرفتن دقیق قبل از بُریدن پارچه و كلا احتياط در گفتار و كردار میگوید: «یوز دفعه ئولچ، بیر دفعه بیچ!» یعنی «صد بار اندازه بگیر تا بالاخره یک بار ببُری!»

از وقتی فیس بوک و دیگر شبکه های اجتماعی جزء لاینفک زندگی روزمره من و شما شد هر کس فکر میکند مسئولیت دارد در باره هر چیزی که در اینترنت میبیند، چه آنرا واقعا بخواند و چه فقط تیترش را ببیند، چه بداند و چه نداند، چپ و راست نظر بدهد، لایک بزند، آنلایک کند، و بالاخره به حساب «زنده باد» ها و «مرده باد» های مرسوم ما جماعت مشرق زمین، کسی را و چیزی را حتما یا محکوم کند و یا از آن دفاع نماید. آخر بهر حال باید «اعلام موضع» کرد!!

حالا موضوع سیاست را فهمیدیم. در شرایطی که آخوند سر کوچه سیاست خارجی و یا نظام بانکی کشور را هدایت میکند نظر دادن هر کس و همه و همیشه در سیاست چیز عجیبی نیست. اما میکروبیولوژی؟ بیو شیمی؟ پزشکی؟ تاریخ خلافت امویان؟ ادبیات دوران ایلخانیان؟ حتما باید در این موارد هم چیزی را محکوم کنیم وبرای کسی هورا بکشیم، آن هم با اهداف سياسى امروز واغراض شخصى خودمان در باره چيزى كه دقيقا نميدانيم و يا ٧٠٠سال پيش اتفاق افتاده است؟

یک گوشه ای سه چهار نفر دعوا میکنند که فردوسی ضد زن بود یا نه. چرا؟ چونکه جائی تصادفا این شعرش را خوانده اند:

زن و اژدها هر دو در خاک به
جهان پاک از این هردو ناپاک به

… وغیره.

«محکوم میکنیم..»

«انتقاد وارد است…» (!!)

«انتقاد وارد است»؟ اصلا شما کی هستید؟

آقا، شما اصلا فردوسی را خوانده اید؟ میدانید کی زندگی کرده و محیط اجتماعی، سیاسی و ادبی آن موقع چه بوده؟ میدانید واقعا این شعر را گفته یا اینکه شاید این را فقط به او نسبت میدهند؟ و اگر واقعا گفته منظورش چه بوده؟

اصلا شاید واقعا این شعر را گفته (و از آن بد ترش را هم گفته). اما میتوانیم اول کمی زحمت بکشیم و کمی فردوسی را بخوانیم، بعد ببینیم کسانی که صاحب نظرند چه میگویند؟

تازه به فرض شخص بنده و شما این و چند شعر دیگر فردوسی و دیگران را «منفی» ارزیابی کردیم. یعنی از چند شعر و اثر این و یا آن نویسنده و شاعر خوشمان نیامد. خوب، نیاید. بگوئیم خوشمان نیامد. حالا میخواهیم«شاهنامه» فردوسی و دیوان حافظ و «ریش نامه» عبید زاکانی و «دیوان مدائن» نظامی را به سبک «فیس بوک» «لایک» و یا «آنلایک» کنیم؟

مگر شكسپير و دانته و واگنر از اين قبيل آثار مورد مباحثه نداشتند؟

میخواهیم با معیار های امروزی علم و تاریخ و سیاست و یا حقوق بشر و برابری زن و مرد و اقوام و مذاهب که خود شخص بنده و شما هنوز هم آن را رعايت نمیکنیم فردوسی و سعدی و حافظ و نظامی و خاقانی را بسنجیم؟ «محکوم میکنیم»؟ «انتقاد وارد است»؟ اصلا ما کی هستیم؟ مگر قاضی شرع و امام جمعه و نماینده ولی فقیه هستیم؟

یک عده زاهد بند کرده اند که خیام «بی دین» بود و یا ایرج میرزا «بی اخلاق» بود وکتاب هایشان را جمع میکنند. یک عده دیگر به سعدی و حافظ و اشعارشان در باره «شاهد بازی» گیر میدهند. وقت چاپ کتاب های اینها آن شعر ها را در میاورند. دیگران به نظامی و عبید زاکانی و سنائی و خاقانی ایراد میگیرند که «ضد ترک» بودند. از آن طرف بعضی ها به فضولی ایراد میگیرند که «این دیگر کی هست که فارسی نمیداند؟» در حاليكه بيشتر از دو بيت فضولى را نميشناسند. یک گوشه دیگر شش نفر مشغول جنگ مغلوبه ای هستند که بالاخره منظور حافظ از «شراب» واقعا شراب الکلی نوشیدنی بود یا یک «شراب معنوی» و یا مولانا جلال الدین افغانی بود، ایرانی بود با تُرک؟ (!!) آنها هم فقط به این زورشان میرسد که در فیس بوک «انتقاد» و «محکوم» کنند.

یک جائی یک استاد مجرب دانشکاه چیزی در باره تاریخ و یا یک موضوع دیگر تخصصی مینویسد. یک بابائی که حتی نامش هم مستعار است و معلوم نیست کیست و چه کاره است برمیدارد و در شبکه های اجتماعی در باره نوشته آن دانشمند «اظهار نظر» میکند، آن استاد بیچاره را به توپ و تشر میگیرد و بدون اینکه در باره خود موضوع حرف بزند با کنایه و حتی توهین به آن استاد دانشگاه مُهر میزند که «نژادپرست» و یا «ضد فلان» و یا «طرفدار فلان» است.

قدیم ها که اینترنت و فیس بوک نبود خاموش ماندن و گوش کردن و خواندن و فهمیدن و بعد کمی حرف زدن و شاید کمترک نوشتن آسان تر از امروز بود.

قدیم ها سکوت و تامل، گوش کردن و یاد گرفتن فضیلتی بود. امروز ها همه در باره همه چیز صاحب نظر شده اند و میخواهند این نظرشان حتما و همه جا «شئر» کنند.

حالا، در روزگاری که همه تصور میکنند در باره همه چیز میدانند و میخواهند درباره همه چیز فورا «اعلام موضع» کنند، آیا میتوانیم کمی خودمان را از این وسوسه حفظ کنیم، کمی نفس عمیق بکشیم، کنار بکشیم، بخوانیم، فکر کنیم، سوال کنیم و دوباره فکر کنیم که آیا میخواهیم حتما در این باره چیزی بگوئیم یا نه؟

مطمئن باشیم که فکرکردن، شک کردن، سوال نمودن و جستجو کردن بهتر از «اعلام موضع» كردن است…

و دانستن بهتر از حدس زدن.… ادامه خواندن

بیزیم تورکی – ترکی ما

عباس جوادی

زبان ما

در سال 1342 صمد بهرنگی نقدی بر «دستور زبان کنونی آذربایجان» عبدالعلی کارنگ نوشت. این اثر مرحوم کارنگ احتمالا اولین دستور زبان ترکی آذری است که در ایران دوران پهلوی چاپ شده بود. در آن نقد مرحوم بهرنگی ضمن تحسین از کتاب آقای کارنگ میگوید کتاب های زبان ترکی ما باید منعکس کننده واقعی طرزی باشد که ما صحبت میکنیم نه آنچه در کتابها مینویسند. مثلا در جائی بهرنگی مینویسد: «در زبان کنونی آذربایجان ما “با اسب” را “آت ایله” نمیگوئیم بلکه “آتینان” میگوئیم. “آت ایله” را میتوان در نوشته های مانده از دیگران پیدا کرد.»

این، بحث درازی است. هر زبان البته نوعی برای کتابت و نوشتار و انواع مختلفی برای گفتار و محاوره دارد. خود همین ها هم به انواع مختلف از نظر محل و زمان تقسیم میشوند. 40 سال پیش در ایران لغت ترکی آذری اصلا پیدا نمیشد. حالا هم خود ایرانی ها چندین لغت نوشته اند، هم لغت های چاپ کشور های دیگر در دسترس است و هم در اینترنت میتوان لغت های مختلف را دانلود کرد (اگر چه لغت های اینترنتی مجانی اکثرا ناقص هستند). اکثریت قریب به اتفاق این لغت ها مبتنی بر ترکی آذری «استاندارد» هستند که بیشتر نوع نوشتاری زبان، آن هم متاثر از ترکی جمهوری آذربایجان و ترکیه است در حالیکه همه ما میدانیم که مثلا در تبریز و یا اورمیه و اردبیل مردم در صحبت روزمره و واقعی خود طور دیگری حرف میزنند و مثلا «آت ایله» نمیگویند.

در بسیاری کشور ها ما لغت های زیادی برای زبان استاندارد داریم. در بعضی مملکت ها در عین حال برای لهجه های مختلف محلی (مثلا شهر ها و منطقه های مختلف) لغت های جداگانه نوشته و منتشر کرده اند و یا فرق های آن لهجه با نوع استاندارد را تحلیل نموده اند که از نظر ثبت و حفظ آن لهجه ها جالب و مهم است. من شاید اشتباه میکنم. اما من هیچ حائی ندیده ام که لغت لهجه تبریزی و یا اردبیلی ترکی بطوری جدی و فراگیر تهیه و منتشر شده باشد در حالیکه مثلا ترکی نبریز واقعا ویژگی های لغوی، دستوری و آوائی خود را دارد.

در ایام جوانی من دفترچه ای درست کرده بودم شامل لغاتی که مخصوص تبریز و دور و بر آن هستند و یا کلا در آذربایجان ایران بکار برده میشوند و در شمال و یا ترکیه این لغات را اصلا نمیشناسند و یا در خو د آذربا یجان ما به آن معنی رایج رایج نیستند اما وجود دارند ولی کاربردشان بتدریج کمتر و محدودتر میشود و احتمال کاملا ازبین رفتنشان هستند ویا لغاتی که ما بکار میبریم و در ترکی ترکیه و یا ترکی باکو هم بکار برده میشود اما ما در تلفظ آنها را تابع قوانین کاملا دیگری میکنیم که ویژگی های خود را دارند.

من مدتی پیش در یک مقاله از این موضوع نوشتم و از خوانندگان «چشم انداز» دعوت کردم که هرچه از این قبیل لغات میدانند بنویسند و بفرستند تا جمع کنیم چونکه بنظرم حیف است اینها گم و گور شوند. اما استقبال چندانی از این دعوت نشد. حتی مدتی بعد یک سایت مخصوصی به نام «تبریز تورکوسی» باز کردم که امکان آن را میداد که کاربران خود لغاتی را که میدانند و میخواهند مستقیما در آنجا وارد کنند. آن هم باصطلاح «نگرفت». حیف.

بنظرم فقط با «حلوا حلوا گفتن دهان شیرین نمیشود» و حفظ و تقویت زبان مادری فقط با شعار و یا انتقاد از حکومت عملی نیست. البته آن جنبه و لزوم تحصیل  زبان مادری نقش مهمی بازی میکند و کلید اصلی این کار هم در اراده سیاسی و اجرائی حکومت هاست – صرفنظر از اینکه این حکومت ها به چه گروه و سیاستی وابسته باشند. اما ما نمیتوانیم و نباید منتظر این تغییر و تبدیل تمایل حکومت بنشینیم بدون اینکه کاری عملی و مفید انجام دهیم.

مشکلات راه

کسانی که خواهان حفظ و تقویت زبان مادری هستند باید خود نمونه خوب دانش زبان و نوشتن و خواندن درست و روان باشند. شعار دادن و قربان صدقه زبان مادرى رفتن آسان است. اما نشانه نخست علاقه به زبان مادرى اين است كه آدم آن را ياد بگيرد – آن هم زبان و لهجه ای که خواهر و برادر و دوست و همسایه و همشهری و هموطن ترک زبان و آذربایجانی ما میفهمد و بکار میبرد و به قول مرحوم بهرنگی «مانده از دیگران» نیست. متاسفانه بعضى ها كه بيشتر از همه داد و بيداد ميكنند يا نميتوانند بطور درستى به ترکی خودمان بنويسند و بخوانند و يا تركى تركيه و يا باكو را تقليد ميكنند. در این زمینه، طوری که بعدا خواهیم دید، اگر در نوشتن و خواندن زبان ترکی آذربایجان ایران بیش از حد تحت تاثیر لغات، جمله سازی و تلفظ (1) فارسی (2) و یا ترکی ترکیه (3) و یا ترکی رایج جمهوری آذربایجان قرار بگیریم، در عمل آن هرج و مرجی که فعلا در این زمینه مشاهده میکنیم، بیشتر هم خواهد شد.

اگر به سایت ها و بخصوص شبکه های اجتماعی و فوروم ها و حتی روزنامه های ترکی آذری نظری بیاندازید چند تمایل مختلف و حتی ضد هم خواهید دید که:
١ – زبان نوشتاری بعضی ها از نظر واژگان و جمله سازی تقریبا سراسر فارسی است با یکی دو کلمه به ترکی، مثلا «وقتی که من وارد استادیوم اولدوم…».

٢ – از سوى ديگر بعضى ها که احتمالا مدت زیادی در ترکیه مانده اند بعضی واژگان و جمله سازی های مخصوص این کشور را بکار میبرند که برای آذربایجانیان ایران نامانوس و غریبه است. در ضمن این هموطنان اغلب از الفبای لاتین هم استفاده میکنند که کار را برای اکثریت بزرگ آذربایجانیان ایران حتی مشکل ترهم میکند، مانند:

Azerbaycan’lı gazeteci ve eylemci Erdebil istixbaratına çağırıldı.

٣ – و بالاخره مشكل ديگر استفاده بی مورد از واژگان و تعابیر مخصوص جمهوری آذربایجان است که در آذربایجان ایران رایج نیستند و اگر شما از آن ها استفاده کنید مخاطب آذربایجانی – ایرانی، شما را نخواهد فهمید و یا احساس خواهد کرد که این، لهجه ای «غیر خودی» است مانند: «زنجان شهرینده بین الخلق آنا دیلی گونو ایله باغلی آکسیا کئچیریلمیشدیر.» و یا: «نوروز بايرامی بيزيم ان اسکي و ان طنطنه‌ لي بايراميميزدير».

حالا شما تصور كنيد كه اگر اكثريت بزرگ آذربايجانيان ترك زبان كه در تركيه و يا باكو نبودند چنين جملاتى را از شما بشنوند حتى اگر با حدس و گمانه زنى اين جملات را بفهمند در مورد كسى كه اين جور صحبت ميكند چه فكرى خواهند كرد و بقول مرحوم بهرنگى چقدر او را “خودى” حساب خواهد نمود؟

٤ – یک عده دیگر به لهجه های غیر استاندارد شهر های مختلف مثلا تبریز و یا اردبیل مینویسند (مانند: «اوننان سورا گئددوخ گؤراخ نا وار نه یوخ…»). این طرز نوشتن در مقایسه با مدل های قبلی بیشتر منعکس کننده «زبان خود ما»ست و خیلی ها هم هستند که علاقه دارند ببه لهجه محلی شهر و روستای خود بنویسند اما مشکل این طرز نوشتن در آنست که استاندارد نیست یعنی طرزی نیست که لزوما همه ترک زبان های آذربایجان ایران آن را «زبان خودشان» بدانند.

حالا برای مقایسه مثلا یک نگاهی بکنید به یک نمونه ای از «حیدر بابایا سبلام» مرحوم استاد شهریار:

شال ایسته دیم من ده ائوده آغلادیم
بیر شال آلیب ، تئز بئلیمه باغلادیم
غلام گیله قاشدیم ، شالى ساللادیم
فاطمه خالا منه جوراب باغلادى
خان ننه مى یادا سالیب ، آغلادى

احتمالا همگی قبول خواهیم کرد که این، یک نمونه استاندارد، روان، قابل فهم برای ما و«زبان خودی ما» با واژگان و جمله سازی ترکی آذری ایران است.

اما خواندن و نوشتن ترکی آذربایجان ایران نمیتواند محدود به فولکلور و ادبیات روستا باشد. در این زمینه به کار جدی، مطالعه و خواندن و نوشتن، ثبت، و کار نشریاتی احتیاج مبرم است، آن هم نه (ویا نه فقط) محاوره روزمره، شعر و ادبیات بلکه در باره زبان، ادبیات، سیاست، تاریخ، علوم مدرن و غیره. یک مطلب مهم دیگراینست که برای ما که زبان مادری خود را هیچ تحصیل نکرده ایم نوشتن و خواندن شعر و ادبیات سنتی و فولکلوریک به درجه نوشتن، ترجمه کردن و یا خواندن و فهمیدن مطالب علمی و تخصصی مشکل نیست و همه ما میدانیم که وقتی مثلا در باره تاریخ و سیاست و یا پزشکی و مهندسی صحبت میکنیم بیشتر کلمات و جمله سازی های فارسی بکار میبریم چون مترادف های اغلب لغات فنی و تخصصی را به ترکی آذری ایران نداریم و بنا براین از تعابیر فارسی استفاده میکنیم و یا اگر خیلی علاقه داشته باشیم که لغات ترکی بکار بریم به سراغ لغات و تعابیر جمهوری آذربایجان و ترکیه میرویم (مانند «حجیره» بمعنای «سلول» در بیولوژی، «گراماتیکا» بمعنای دستور زبان و یا «اوخول» به معنای مدرسه) که برای مردم خود ما نا آشناست.

سه معیار اصلی

من هنوز مانند 25 سال پیش فکر میکنم سه معیار اصلی برای پیشرفت و استحکام وضع اجتماعی یک زبان وجود دارد: (1) الفبا، (2) استانداردیزاسیون و (3) مدرنیزاسیون. تمام مشکلاتی که در بالا ذکرگردید هر کدام به نوعی مشمول یکی از این سه گروهبندی میشود. طوری که در مقالات دیگری هم سعی کرده ام توضیح بدهم ریشه اصلی این مشکلات البته و بیشک در آنست که زبان ترکی آذربایجان در مدارس ایران تدریس نمیشود. این، مربوط به سیاست حکومت هاست و معلوم نیست کدام حکومت ایران و کِی به این نتیجه خواهد رسید که تحصیل بزبان مادری برخلاف تصور حاکم، نه باعث جدائی و تفرقه بلکه وحدت و برابری بیشتر مردم یک کشور خواهد شد.

شور و شوقی که بسیاری از روشنفکران ترک زبان آذربایجان ایران امروزه در حفظ و تقویت زبان مادری خود نشان میدهند بخصوص اگر مشکلات و محدودیت های سیاسی در نظر گرفته شود، بسیار تقدیر آمیز است. اما نگرانی من آنست که اگر این کوشش ها (بخصوص در عصر اینترنت که هیچ کنترل و هماهنگی در آن موجود نیست) مشکلاتی را که در بالا ذکر شد در نظر نگیرند در نهایت در شرایط عدم امکان تحصیل به زبان مادری، میتوانند حتی به هرج و مرج بیشتر در استفاده از زبان ترکی آذربایجان در ایران منجر شوند.… ادامه خواندن

به کار بردن تعبیر«ترکی آذری» غلط نیست

TDTD

عباس جوادی – 26 سال پیش در یک مجله چاپ استانبول* مقاله ای در باره نام زبان ترکی آذربایجان نوشته بودم. اجازه دهید کم و بیش همان حرف ها را بطور خلاصه تکرار کنم:

یکم: زبانی که ما در آذربایجان بکار میبریم، زبانی ترکی است. ما هم آنرا «تورکی» مینامیم.

دوم: «ترکی» عموما به زبان استانداردی گفته میشود که زبان رسمی اکثریت مردم ترکیه است.

سوم: آن یکی، «ترکی ترکیه» است یعنی گونه ای از ترکی که در ترکیه صحبت میکنند. این یکی، «ترکی آذربایجان» است یعنی گونه ای از ترکی که در آذربایجان صحبت میکنند.

چهارم: بین مردم عادی خیلی ها هستند که بخاطر مرکزیت این شهر ها، به آن یکی «ترکی استانبولی» و به این یکی «ترکی تبریز» میگویند. اما وصل کردن نام یک زبان به یک شهر احتمالا کار درست و دقیقی نیست.

پنجم: زبان ها و لهجه های ترکی به درجه های مختلف بهمدیگر نزدیک و یا از همدیگر دورند. نزدیکترین ها به زبان ما آذربایجانیان ترکی ترکیه و تا حدی ترکمنی است. اوزبکی را هم تا حدی میفهمیم. اما فهمیدن قزاقی و قیرغیزی برای ما ها کار آسانی نیست.

ششم: بعضى از این گونه های ترکی بهمدیگر نزدیک تر و بعضی از همدیگر دور هستند. بخصوص با تشکل دولت های مستقلی مانند قزاقستان، ترکمنستان اوزبکستان و غیره امروزه نمیتوان به همه و تک تک این گونه های خانواده بزرگ زبان های ترکی فقط نام «ترکی» را داد. در ایران 300-400 سال پیش به ترکی ما «ترکی صفوی» و یا «ترکی قیزیلباشی» هم میگفتند. تا اوایل قرن بیستم در قفقازو روسیه به زبان ترکی آذربایجانیان عموما «ترکی» و حتی«تاتاری» میگفتند.

هفتم: ترکی ما به ترکی ترکیه از همه نزدیکتر است. اما بین این دو هم فرق های زیاد لغوی و دستوری و تلفظی هست. بعضی ها این بحث را سیاسی و ایدئولوژیک کرده اند. بعضی ها میگویند همه اینها از ترکی ترکیه گرفته تا قزاقی و اویغوری عموما «ترکی» هستند با «لهجه» های گوناگون. این بحث ها این جنبه درست را دارند که بهر حال همه اینها یک ساختار کلی دارند و از یک سرچشمه آب میخورند : از خانواده بزرگ زبان ها و لهجه های ترکی. مثل فارسی ایران، کردی، بلوچی، گیلکی، و مازندرانی و بدخشی و غیره که خانواده بزرگ زبان های ایرانی را تشکیل میدهند. اما وقتی این بحث غیر عملی میشود و به درد نمیخورد که بخواهید معین کنید منظور کدام ترکی است؟ ترکی آذربایجان یا ترکی ترکیه؟ نام «ترکی» و یا «تورکی» معین نمیکند که منظور کدام ترکی است همانگونه که درست و کافی نیست به فارسی تاجیکی، فارسی دری افغانستان و فارسی ایران و همچنین گیلکی و یا کُردی و تالشی فقط یکجا «فارسی» گفت.

هشتم: علاوه کردن یک پسوند به نام یک کشور و یا منطقه برای نامیدن یک زبان شاید بعضا رایج است اما اصولا درست نیست: مثلا «کانادائی» یعنی چه؟ انگلیسی کانادائی یا فرانسوی کانادائی؟ از زمان شوروی به بعد در جمهوری آذربایجان زبان ترکی آنجا را فقط «آذربایجانی» نامیدند و احتمالا این کار و اصرار در این نامگذاری دلیلی سیاسی داشت تا به ترکی بودن زبان اکثریت مردم آذربایجان سایه بیاندازند و مانع احساس نزدیکی مردم با ترک زبان های ترکیه شوند. از آن زمان ببعد در باکو به زبان ما «آذربایجانجا» یعنی «آذربایجانی» میگویند و هنوز هم در جمهوری آذربایجان اکثریت مردم زبان مادری خود را «آذربایجانجا» مینامند و نه «تورکجه» و یا «تورکی».

و اما تعبیر «آذربایجانجا» هم در ایران رایج نیست و هم اساسا مثل تعابیر«کانادائی» و یا «استرالیائی» درست نیست. در آذربایجان ترکی هم حرف میزنند، بعضی ها کردی و تالشی و یا ارمنی و آسوری هم حرف میزنند. نام «آذربایجانی» معین نمیکند که منظور ترکی آذربایجانی است.

نهم: بنظر من، ما، بین خودمان که «تورکی» میگوئیم و خوب است. اما وقتی میخواهیم تفکیک کنیم که منظور ما کدام ترکی: ترکی آذربایجان و یا ترکی ترکیه است بهتر است بگوئیم «ترکی ترکیه» ودر مقابل: «ترکی آذربایجان»، «ترکی آذربایجانی» و یا «ترکی آذری» که معین شود منظور آن نوع ترکی است که در آذربایجان استفاده میکنند. در ترکیه و غرب هم اصولا به زبان ما فقط «آذری» میگویند که تعبیری کوتاه تر است و تلفظش راحت تراز «آذربایجانی» و «ترکی آذربایجانی» و غیره. برخلاف تعصب و اصرار بعضی ها این تعبیر «ترکی آذری» هم غلط نیست.

دهم: از این تعبیر ها دو جناح با دو نگرش کاملا متفاوت و متضاد در مورد لفظ «آذری» حساسیت دارند. یک جناح ترک های ناسیونالیست که میگویند وقتی «آذری» میگوئیم حتما اشاره ای به زبان قدیم آذربایجان میکنیم و میخواهیم ترکی بودن زبان کنونی را نادیده بگیریم. بنظرم این حساسیت موردی ندارد. در ترکیه هم غالبا به زبان ترکی ما «آذری» و یا«آذری جه» میگویند وغربی ها هم «آذری» میگویند. اگر این تعبیر به معنای ترکی آذربایجانی کنونی تا این حد مورد استفاده قرار میگیرد بنا براین بدی ندارد و غلط نیست. امروز وقتی فلان کس اهل ترکیه و یا آمریکا «آذری» میگوید منظورش زبان فارسی هزار سال پیش که در آذربایجان و قفقاز بکار میرفت، نیست، ترکی آذربایجانی و یا ترکی آذری است.

بعضی ناسیونالیست های ایرانی هم به جنبه ترکی زبان ما ایراد میگیرند که گویا این، در تضاد با ایرانی بودن ماست که اصلا ربطی ندارد و این حساسیت ها ظاهرا بدان جهت است که این افراد تصور میکنند که هرکس ایرانی باشد باید حتما زبان مادری اش فارسی باشد و اگر زبان مادری بعضی از ایرانیها را ترکی بنامیم وحدت ملی ایرانیان متزلزل حواهد شد! در حالیکه در ایران ده ها زبان و لهجه رایج است، یکی هم ترکی. ترکی ترکمنی و قشقائی هم هست. ربان ها و لهجه های دیگری هم هستند مانند کُردی، عربی، بلوچی و غیره. همیشه هم بوده و ایران هم تجزیه نشده. بالاخره نمیشود که نام یک زبان را صرفا با حساسیت ها و نگرانیهای سیاسی و ایدئولوژیک اینطرف و آن طرف کشید.

یازدهم و نتیجه: اگر از این بحث ها جنبه ایدئولوژیک و ناسیونالیستی را بگیریم خیلی بهتر و درست تر خواهد شد. عملی تر و راحت ترش هم همین است.

————————-

*Türk Dünyası Tarih Dergisi, Istanbul, Haziran 1987… ادامه خواندن

سوء استفاده تبلیغاتی از بازی های فوتبال

Azerbaijan Is Not Iranدر بازی اخیر «تراکتورسازی» تبریز و «الجزیره» امارات متحده عربی در تبریز یک عده از تماشاگران پلاکاردی به انگلیسی و یا مضمون «آذربایجان جنوبی ایران نیست» بلند کردند. خبرگزاری های ایران گفتند شش نفر در این رابطه بازداشت شده است. اما تعداد کسانی که این اقدام تبلیغاتی را کرده اند علی الاصول باید بیشتر از شش نفر باشد زیرا باید عده ای هرکدام پارچه کوچکی را در زیر پیراهن و زیر شلواری خود قاچاقی وارد استادیوم کرده، با هم نشسته و در استادیوم این پارچه ها را بهم متصل کرده و آنها را بصورت یک پلاکارد گرفته باشند تا چنین تصویری بوجود بیاید قبل از اینکه ماموران انتظامی آنرا جمع کنند. بعضی سایت های آذربایجانی حدس زده اند که برای تمام این کار تبلیغاتی از جمله سازماندهی آن قبل از بازی و مرحله اجرائی آن اصولا و حد اقل بین 30-50 نفر لازم بوده است.

طبیعتا این، یک کار تبلیغاتی بود. در حالیکه رسانه های حکومتی ایران ابتدا در این مورد اصلا گزارش ندادند، کسانی که طرفدار جدائی آذربایجان از ایران بودند فورا از این اقدام استفاده کرده در رسانه های خود (بخصوص در اینترنت) کوشش کردند وانمود کنند که همه جمعیت 70 یا 80 هزار نفری استادیوم «سهند» تبریز طرفدار این شعار بودند!!

یک نمونه دیگر هفته گذشته بازی «تراکتور سازی» و استقلال در ورزشگاه «آزادی» تهران بود:

همچنانکه در ویدئو میبینید یک عده زیادی، شاید ده هزار نفر و شاید حتی بیشتر شعار هاو ترانه های مختلف در طرفداری از آذربایجان مانند شعار «یاشاسین آذربایجان» سر میدادند. خوب، این طبیعی است. مگر همه ما حاضر نیستیم بگوئیم «یاشاسین آذربایجان!» حتی اگر سرسختانه مخالف جدائی آذربایجان از ایران باشیم؟

اما در این ویدئو فقط عده قلیلی، حدود 10-15 نفر بودند که انگشتانشان را به علامت «گرگ خاکستری» (دست شاخدار) ناسیونالیست ها و پان ترکیست های افراطی ترکیه بلند کرده بودند (این کار را احمدی نژاد هم در آذربایجان کرده بود بدون اینکه معنایش را بداند!). بعضی ها باز فورا تلاش کردند با سوء استفاده از این بازی (و حتی بعضا دستکاری ویدئو) چنین جلوه دهند که تمام آن جمعیت و یا حد اقل تمام طرفداران آذربایجانی «تراکتور سازی» در این ورزشگاه با نشان دادن انگشتشان به علامت «گرگ حاکستری» از اندیشه های پان ترکیستی دفاع کرده اند.

02

یک بابائی هم آنجا در محل اجتماع طرفداران «استقلال» پرچم ارمنستان را بلند کرده بود.همان پان ترکیست های افراطی باز هو کردندو چنین وانمود نمودند که همه «فارس ها» و طرفداران «استقلال» به نشان مخالفت با آذربایجانی ها پرچم ارمنستان را بلند کرده اند!! آخی نه ربطی وار؟

حتی بد تر: در هر دو طرف یک عده واقعا انگشت شمار ولی لات و شلوغ کن بودند که فحش های رکیک به تیم مقابل داده و حتی این فحش های ناموسی و رکیک را به «مسئله ترک و فارس» مربوط کردند. یک نمونه مشخصش « …. هرچی ترکه» بود که یک گروه کوچک داد میزد و گروه کوچک طرف مقابل به ترکی جواب میداد «هاردا گوردون فارس… ». بی سانسورش را حتما نمیخواهید. حتی ویدئوش هم در یوتیوب هست. این گروه ویدئوی آن گروه را در یوتیوب گذاشت و آن گروه ویدئوی این گروه را تا که نشان بدهند که طرف مقابل بی تربیت است اما «ما معصومیم»!!

بعد هم اسم این را میگذارند «مبارزه» در راه ملت و یا ورزش!

خوب، این ها همه از آن کلک های تبلیغاتی است که همه ما با آن آشنا هستیم. یا نیستیم؟… ادامه خواندن

مگر آذربایجان کاتالونیا ست؟

Azerbaijan Is Not Iran

عباس جوادی – در بازی اخیرتیم های «تراکتور» تبریز و «الجزیره» امارات متحده عربی در «ورزشگاه یادگار امام» تبریز یک عده از تماشاگران پلاکاردی به انگلیسی و یا مضمون «آذربایجان جنوبی ایران نیست» بلند کردند. این شعار به تقلید از شعاری تهیه شده بود که جدائی خواهان منطقه «کاتالونیا»ی اسپانیا میدهند و با این ترتیب میخواهند طرفداری خود را از جدائی منطقه «کاتالونیا» از اسپانیا بیان کنند.

رسانه های ایرانی کوشش کردند در باره این صحنه اصلا خبر و گزارشی ندهند. حتی در میان رسانه های آزادتر خارج از کشور میل چندانی به گزارش در این مورد مشاهده نشد. بعد از چند روز اما بعضی سایت های آذربایجان ایران ادعا کردند که «شش نفر که دست به این اقدام زده بودند بازداشت شده اند.» بنا به همین منابع، آنها «تکه های پلاکارد را به شکل دستمال های کوچک در زیر پیراهن خود پنهان کرده هنگام بازی با وصل کردن این تکه ها بهم پلاکارد مزبور را تهیه کرده بودند.»

اما گروه های قوم گرای آذربایجانی و عربی ایران بخصوص در شبکه های اجتماعی این موضوع را با آب و تاب گزارش داده سعی نمودند وانمود کنند که این شعار «از طرف جمعیت 50-60 هزار نفری استادیوم داده شد». آنها با این نوع گزارش دهی خود میخواستند نتیجه ای عمومی در مورد طرز فکر «اکثریت مردم آذربایجان» در باره ایران و تعلق به کشور ایران بگیرند.

من نمیتوانم قضاوت کنم که کدام یک از این ادعا ها و یا طرز گزارش ها درست است. کسی چه میداند که بین آن 50-60 هزار نفر چند نفر قوم گرا و خواهان جدائی آذربایجان از ایران بودند اگر چه میتوان حدس زد که آنها تعداد قابل توجهی نبودند چون این تنها پلاکارد بود و در دیگر بخش های تماشاگران استادیوم خبر چنین حرکات، پلاکارد و شعار دهی نرسیده است اگر چه از نظر تکنیکی احتمالا بیشتر از شش نفر برای طرح ریزی و اجرای چنین برنامه ای لازم است.

Catalonia

نمیدانم شما در بارسلونا (بارسلون)، مرکز (و یا پایتخت) «کاتالونیا» ی اسپانیا بودید یا نه. جنبش تجزیه طلبانه کاتالونیا یک حزب رسمی دراین ایالت اسپانیا دارد و در یکی دو حزب دیگر این منطقه هم فراکسیون های تجزیه طلب کاتالان هستند. اما فعالیت آنها بسیار علنی است. شعار «کاتالونیا اسپانیا نیست» را هم از کسی مخفی نمیکنند و حتی در طرح های گوناگون مانند اشیاء توریستی میفروشند. کسی چنین پلاکاردی را زیر پیراهنش قاچاقی وارد جائی نمیکند تا پلیس هم بریزد و پلاکارد را جمع کند و افرادی را هم که دست باین اقدام زده اند حبس نماید.

اما خوب، تجزیه طلبان کاتالان هم میدانند که نباید از چارچوب قوانین پا فراتر بگذارند، که باید به دیگران از جمله به اکثریت کاتالان ها که طرفدار ماندن در چارچوب اسپانیا هستند و یا نسبت به بقیه اسپانیائی ها و کشور و ملت اسپانیا احترام بگذارند و نمیتوانند نظر خود را مثل نظر اکثریت جلوه دهند و دیگران را وادار به قبول آن بکنند.

از این جهت بیائید فکر کنیم که آیا سوال های مرتبط زیر بجا هستند یا نه:

مگرآذربایجان کاتالونیا ست؟

مگرایران اسپانیا ست؟

مگرآذربایجان ترکیه است؟

مگرآذربایجان ایران آذربایجان قفقاز است؟

آذربایجان ایران نیست؟ 

اگر آذربایجان ایران نیست، پس کجاست؟ادامه خواندن

مربّعی با بوی خون و باروت

 عباس جوادی –  مربّع ایران، ترکیه، سوریه و عراق بوی خون و باروت میدهد:

1. سوریه در یک جنگ داخلی فرو رفته. سقوط بشار اسد به آن سادگی که تصور میشد نبود اما ظاهرا از عمر رژیم کنونی دمشق چیزی نمانده.

2. برنده سقوط رژیم اسد کشور های عربی – سنی منطقه خواهند بود (یعنی سعودی، امارات، حتی مصر ولی نه عراق مالکی و ظاهرا طرفدار ایران.) اگر کشور در یک جنگ داخلی فرو نرود – که هیچ قدرت منطقه ای و جهانی ظاهرا این را نمیخواهد – سوریه جدید دست بازیگران عرب منطقه، ترکیه و غرب را تقویت خواهد کرد.

3. چه رژیم جدید سوریه نسبتا به سرعت ثبات را احیا کند و چه شرایط جنگ داخلی ادامه یابد، منطقه کوچک کُردی کشور در حالت کنونی خودمختار و عملا مستقل باقی خواهد ماند.

4. این وضع دست دولت عملا مستقل کردستان عراق و در عین حال حزب کارگران کردستان ترکیه را تقویت خواهد کرد. این وضعیت میتواند بر کردستان ایران که تا کنون نسبتا آرام بوده تاثیر مستقیم داشته باشد یعنی ثبات کنونی ترکیه و ایران را بهم بزند.

5.  در عراق بین اکثریت شیعه عرب (حامل حکومت مرکزی بغداد) و کُرد ها که تا کنون اساسا متحدا عمل میکردند اختلافات جدی پیش آمده و مرکز ثقل اختلافات در تقسیم درآمد نفت است (نگاه کنید به مقاله اکونومیست). این اختلاف خطر جنگ بین حکومت بغداد و حکومت منطقه ای کردستان عراق را به مسئله روز تبدیل کرده. اگر چنین جنگی شعله ور شود و نتوان جلوی آن را گرفت، حدس غالب بر آن است که عراق به سه بخش تقسیم شود (شیعه عرب، کردستان و سنی عرب).

6. بعضی تحلیل گران غرب، ترک و عرب میگویند در آن صورت احتمال اینکه کُرد های سوریه، ترکیه و ایران بخواهند همراه با کردستان عراق یک کردستان واحد و بزرگتر را تشکیل دهند بیشتر خواهد شد (آیا این تصور و گمانه زنی درست است؟).

7. اگر این گمانه زنی درست باشد و در واقع چنین تحولاتی رخ دهد، بنظر همین تحلیل گران تمام نقشه و مرز های چهار کشور ایران، ترکیه، عراق و سوریه عوض خواهد شد. همراه با عراق، ترکیه و ایران هم احتمال دارد به چند قسمت تبدیل شود. احتمالا بخاطر همین است که صدای برخی قومگرایان افراطی منطقه بلند تر شده است. آیا این تخمین درست است؟ اگر درست باشد احتمال قوی در آنست که دولت های قوی منطقه (ترکیه و ایران) این وضع را تحمل نکنند و کار به جنگ های داخلی و منطقه ای بکشد.

8. در این بین وضعیت واقعی روز پیچیده تر از این تصویر احتمالات خطرناک است: رژیم اسد هنوز پا بر جاست. کشاکش بین بغداد و کردستان عراق ادامه دارد و افزایش یافته است. روابط ترکیه و بغداد متشنج شده است. در مقابل آنکارا که قبلا بخاطر نگرانی از «کُرد های خودی» علاقه ای به روابط حسنه با حکومت کردستان عراق نشان نمیداد تبدیل به یکی از مهم ترین شریکان تجاری کُرد های عراق شده است ولی در مقابل میخواهد حکومت اقلیم کردستان عراق حزب کارگران کردستان ترکیه را مهار کند.و بالاخره در ایران وضع اقتصادی تحت تاثیر تحریم های بین المللی به سراشیبی افتاده که میتواند وضع دولت جمهوری اسلامی را با مخاطره ای جدی روبرو کند. در آنصورت اگر در رابطه با کردستان ایران هم اتفاقی در ارتباط با کُرد های سه کشور دیگر بیافتد، وضع داخلی ایران چه خواهد شد؟

این، مانند معادله ای چند مجهولی است. فعلا داده های معینی در دست است. یکی دو عامل که نسبتا روشن است اینست که ظاهرا رژیم اسد رفتنی است. احتمال تغییرات جدی در عراق شدید است. ترکیه از این تغییرات «بی نصیب» نخواهد ماند اما آنکارا کوشش خواهد کرد در مجموع در طرف «برندگان» باشد و یا حد اقل در رابطه با مسئله کُرد های خود ترکیه زیاد «نبازد». ایران بخاطر روابط منفی اش با کشور های عربی منطقه، ترکیه و غرب و اتحاد با کشور هائی نظیر سوریه و روسیه در پایان این «بازی» احتمالا جزو بازندگان اصلی خواهد بود. و بالاخره اینکه مسئله کُرد های چهار کشور، حد اقل در مراحل نخست تحولات جدید، در حل و یا حتی بحرانی تر شدن اوضاع این چهار کشور نقش کلیدی بازی خواهد کرد.

————————————-

 این گزارش «اکونومیست» را بخوانید. از نظر شرح اوضاع کنونی جالب و مهم است.

Iraq, Kurds, Turks and oil: A tortuous triangle | The Economist.

این گزارش ترکی مرات یتکین در «رادیکال» چاپ استانبول هم جالب است:

Irak’ta Petrol Savaşı Önlenebilir mi?ادامه خواندن

پژاک تروریست نیست؟

– برای دوستانی که هنوز دودل اند و نمیخواهند و یا نمیتوانند پژاک را صرفا بخاطر ضد رژیم بودنش تروریست و تجزیه طلب بنامند توصیه میکنماین بیانیه این سازمان را که در سایت رسمی پژاک چاپ شده بخوانند و قضاوت کنند. بعضی جاهایش را من اینجا بدون دخل و تصرف نقل میکنم. فقط بعضی کلمات و تعبیرها را بولد نوشته ام و داخل پرانتز توضیح خودم را داده ام.

“نتایج عملیات ها در روزهای اخیر در شرق کردستان
۱۰ Aug 2011

1. در قالب دفاع مشروع در برابر حملات و اشغال گری رژیم جمهوری اسلامی ایران (رژیم کجا را اشغال کرده؟ کردستان ایران را؟ اینها کردستان عراق را کردستان جنوبی، کردستان ترکیه را کردستان شمالی و کردستان ایران و قسمتی از آذربایجان غربی را کردستان شرقی مینامند. لابد قسمتی از سوریه هم کردستان غربی است!) و همچنین شهید شدن رفقا عگید سنه ، ساریا و همه ی شهیدانی که با تمام وجود خود در برابر اشغال گری رژیم جمهوری اسلامی مقاومت کردند ، واحد شهید فرزاد کمانگر از نیروهای شرق کردستان HRK در تاریخ ۲۷ ماه در هورامان تخت ، روستای سلین ، عملیاتی را بر علیه پایگاه سپاه پاسداران انجام دادند ، در این عملیات که ۲ ساعت به طول کشید ، ۲۵ پاسدار کشته شده که در بین کشته شده گان ۸ کادر درجه بالای اطلاعات و همچنین فرمانده ی پایکاه وجود دارند و ۷ پاسدار نیز زخمی شدند و پایگاه به تمامی به دست نیروهای گریلا افتاد . همچنین در این پایگاه ۴ ماشین به طور کامل نابود شد که بر روی یکی از ماشین ها دوشکای ۱۴٫۵ وجود داشت . بعد از عملیات ، نیروهای پشتیبانی از طرف سپاه پاسداران به منطقه درگیری اعزام می شوند که این نیروها به کمین گریلاهای HRK می افتند ، که در نتیجه تعدادی از سپاهیان نیروهای پشتیبانی نیز کشته و زخمی شدند .همچنین در این عملیات که به تمامی با  روح فدایی همراه بود ، یکی از گریلاهای HRK به نام بوتان جولمرگ به شهادت می رسد . (…)

۲ . در تاریخ ۲۹ ماه ساعت ۱۲:۴۰ شب در ماکو(ماکو هم جزو کردستان شرقی است؟) ، رفقای ما بر روی خط لوله ی گازایران – ترکیه در بازرگان عملیاتی انجام دادند . در این عملیات گریلاهای HRK توانستند خط لوله ی گازایران – ترکیه را منفجر کرده(این به اصطلاح عملیات ها و حمله ها و انفجار ها و قتل ها اگر تروریسم نیست پس چیست؟ آخر مگر تروریسم خوب و بد هم دارذ؟) و گریلاهای ما بدون هیچ زیانی به محل های خود برگردند . (…)

قرارگاه مرکزی نیروهای شرق کردستان HRK

“5.8.2011

این از بایت دم خروس در مورد تجزیه طلب بودن و تروریست بودن پژاک. این هم قسم حضرت عباس اینها که والله بالله ما تجزیه طلب نیستیم، حتی خیلی هم دمکرات هستیم. از همان سایت رسمی پژاک:

 “پژاک در راستای اتحاد و برادری آزاد و داوطلبانه خلق‌های ایران، محدودنمودن و متحول‌ساختن نقش و اختیارات دولت و دمکراتیزه کردن آن در سطح نهادی مدیریتی که جوابگوی خدمات همگانی و حفظ امنیت عمومی جامعه بوده و مظهر اتوریتة‌ عامه باشد، مبارزه می‌نماید.”

من فکر میکنم این یک مسئله جدی مخالفین رژیم ها بوده و هست. چه در ایران و چه در بسیاری کشور های دیگر. چه در این رژیم جمهوری اسلامی و چه زمان شاه. مگر زمان شاه «گریلا» های چپ و مذهبی را که رسما به اینجا و آنجا حمله میکردند و مردم را ترور میکردند «قهرمان خلق» نمیگفتیم؟ چرا؟ برای اینکه با رژیم شاه «مبارزه» میکردند. کسی هم جرات نمیکرد اینها را تروریست بنامد چون میترسیدیم که با رژیم شاه همصدا شویم. حتی ملی گرایان معتدل و دمکرات و یا طرفداران رنگارنگ و اسلامی خمینی هم تا زمانیکه شاه نرفته بود چیزی نگفتند. در نتیجه این فرهنگ را 30-40 سال در جامعه پرورش دادیم که تروریسم خوب داریم، تروریسم بد داریم. نتیجه اش حالا بطور مستقیم بیخ ریش رژیم جمهوری اسلامی، اما فردا هم دامنگیر هر کس و گروه و نیروهائی میشود که حکومت ایران را بدست میگیرند.

—————

اصل مقاله از سال 2011 *… ادامه خواندن

تُرکی در تهران، کُردی در استانبول


عباس جوادی – به گزارش خبرگزاری فارس زبان اول و یا مادری 67 در صد مردم تهران فارسی است . بقیه اهالی تهران ترکی آذری، عربی، کردی و غیره را زبان اولیه خود میدانند. آمار دقیقی در باره تعداد اهالی ترکی زبان تهران در دست ما نیست. یک بررسی اخیر فرانسوی میگوید زبان مادری 23 در صد مردم ایران ترکی آذری است. تعداد جمعیت کل تهران تقریبا 12 میلیون نفر (1390) است. با این حساب میتوان حدس زد که زبان اصلی و یا مادری تقریبا دو میلیون و ششصد هزار نفر از اهالی تهران ترکی آذری است. جمعیت کل تبریز حدود یک میلیون و هفتصد هزار نفر است. با قبول اینکه زبان اصلی اکثریت بزرگ مردم تبریز ترکی آذری است میتوان گفت که تهران در میان شهر های ایران دارای بیشترین تعداد جمعیت ترکی زبان ایران است.

به طور مشابه: جمعیت کل شهر استانبول حدودا 13 میلیون نفر است. طبق بررسی اخیر یکی از موسسات تحقیقاتی ترکیه، زبان مادری و یا اصلی 13.7 درصد اهالی استانبول یعنی یک میلیون و 900 هزار نفر کُردی است. جمعیت بزرگترین شهر مناطق کُرد نشین ترکیه یعنی دیاربکر یک میلیون و 700 هزار نفر است. یعنی شهر استانبول مرکز تجمع بیشترین تعداد کُرد زبان های ترکیه است.

این تنها گوشه ای از نتایج کوچ های مستمر قومی و گروه های زبانی در کشور های ماست که به ترکیب قومی و زبانی شهر ها و استان های مختلف تاثیر بنیادین گذاشته است.

اما از نظر جامعه شناسی باید یک نکته مهم را نیز از نظر دور نداشت: بیش از نیمی از جمعیت تهران در دو نسل اخیر به تهران کوچ کرده اند. این موضوع در مورد استانبول هم صادق است. چه در تهران وچه در استانبول همیشه افراد نسل اول که کوچ میکنند هنوز زبان «اصلی» و یا مادری خود را بعنوان زبان اول در محیط شخصی و خانوادگی به کار میبرند. در نسل دوم درجه استفاده از زبان مادری کمتر میشود و در نسل سوم غالبا اگرچه اشخاص ترکی آذری (در تهران) ویا کردی (در استانبول) را هنوز «زبان مادری» خود مینامند اما استفاده آنها از زبان رسمی کشور که زبان اکثریت شهر هم هست به مراتب بیشتر، راحت تر و روان تر از زبان مادری شان است. تسلط کوچ کنندگان بر زبان مادری معمولا بعد از سه نسل به نفع زبان رسمی و به ضرر زبان اصلی والدین و اجداد تغییر مییابد. در نسل های بعدی دیگربه سختی میتوان هنوز از ترکی آذری (در تهران) و یا کردی (در استانبول) بعنوان «زبان مادری» این گروه ها سخن گفت.

طبیعتا آنچه که این روند استحاله را شدت میبخشد، صرف نطر از رسمیت فارسي در ایران و ترکی در ترکیه، محیط شهر (تهران و استانبول) واکثریت داشتن زبانی به غیر از زبان مادری اين گروه ها در اين دو شهر و همچنین محدودیت استفاده از زبان «در اصل مادری» آنها در رسانه هاست.

وابسته به اشخاص، خانواده ها، سطح تحصیل و آمیزش افراد با محیط زبانی فارسي در تهران و تركي در استانبول، سرعت تغيير زبان مادری فرزندان و نوادگان کوچیان نیز متفاوت است اما بالاخره بعد از دو سه نسل زبان اول و اصلی همه آنها تغيير ميكند.… ادامه خواندن

تعصب قبیله ای و شعور شهروندی

عباس جوادی – در جوامع قبیله ای و عشایرى،  وفاداری و صداقت اعضای قبیله قبل از ملت، کشور، دولت مرکزی و یا حتی رهبر و پادشاه، به تبار، ایل، قبیله، قوم و رئیس قبیله است. گذر از جامعه قبیله ای و قومی به جامعه شهروندی که مبتنی بر ملت، کشور و قانون باشد صد ها سال طول میکشد. این روند در هر کشور فرق میکند. اکثریت جامعه ایران این مرحله را ظاهرا به صورت کلی آن پشت سر گذاشته اما در بعضی منطقه ها و در میان بعضی گروه های اجتماعی کشور این تعلقات هنوز یاد آور اوضاع قرن های پیش است.

در نوشته های قبلی هم دیدیم که دولت صفوی با نیروی عشایر و قبایل ترکمن از جمله قاجار، افشار، تکه لو، شاملو، روملو، استاجلو و کمانلو بر سر کار آمد، با عثمانی در غرب، اوزبکان در شرق و اعراب در جنوب جنگید و بدين ترتيب وحدت کشوری و دولتی ایران را با کمک ایدئولوژی جدید ملی یعنی مذهب شیعه در مقابل مهاجمين سنّی حفظ نمود ولی در عین حال بخاطر ادامه دراز مدت ساختار های قبیله ای، ايران از انسجام ملی و تحکیم دولتی مرکزی دور ماند و دچار ضعفی مستمر، بحران های فرسایشی و نظام چند صد ساله ملوک الطوایفی شد.

پادشاهان صفوی، بخصوص در اوایل این سلسله، حکومت خود را مدیون خان ها و بیگ های قبایل ترکمن حس می کردند. این خان ها صاحب 15 فرماندهی ارشد نظامی و 10 مقام والی (فرمانداری) بودند. مقام «امیر الامرا» یعنی سرفرماندهی اردو در دست بیگ های ترکمن بود. رهبران قبایل حق خود میدانستند که هروقت در موضوع وراثت سلطنت بحرانی پیش آمد تصمیم نهائی را آنها بگیرند.

سران قبایل و «قیزیل باش» ها این قدرت را در خود میدیدند که حکم و حاکمیت والی ها و حتی پادشاهان را دچار مخاطره کنند. انتظار آنها همیشه این بود (و این انتظار معمولا برآورد میشد) که پادشاه در منطقه زندگی هر قبيله رئیس همان قبيله و یا شخص منتخب او را به مقام حكومتى تعيين کند و اگر چنین نمیشد زمینه ای جدی برای شورش بر ضد حکومت مرکزی، تضعیف آن و زد و خورد با نیرو های پادشاه به وجود می آمد. قدرت قبایل و ایلات تا حدی شده بود که به نوشته بعضی مورخین سران قبايل و قیزیل باش حتی زن پادشاه یعنی ملکه را در حضور شاه مورد تحقیر و توهین قرار میدادند در حالیکه از دست شاه کاری بر نمی آمد.

بسیاری از نیروی حکومت و بودجه دولتی صرف خوابانیدن اعتراض و شورش های محلی و قبیله ای میشد. در دوره انحطاط صفوی، زمان نادر شاه افشار و کریم خان زند و حتی بسیاری از دوره قاجاریه که حکومت همزمان با دست اندازی های عثمانی ها و روس ها و یا قبایل افغان و اوزبک در نواحی مرزی روبرو بود وقت حکومت و پادشاه اساسا با جنگ داخلی و یا جنگ با همسایگان میگذشت و فرصتی برای رسیدگی به امور دیگر نبود.

فساد حکومت مرکزی مشکل اساسی دیگری بود که مانع پیشرفت مملکت میشد. در زمان قاجاریه که خود روابط نیرومند قبیله ای داشتند اکثر افرادی که به فرمانداری ولایت ها فرستاده میشدند شاهزادگان و دیگر افراد با نفوذ قاجار بودند. حتی اگر فرد مورد نظر هنوز صغیر و ناتوان از اداره ولایت بود وزیری به همراه او به ولایت فرستاده میشد تا به نیابت شاهزاده صغیراداره عملی امور را عهده دار شود.

بعضی از پادشاهان مقتدر بخصوص شاه عباس کوشش هائی کردند تا از ادامه تمرکز اینهمه قدرت در دست عشایر و قبایل و روسای آنها جلوگیری کنند. بعضی از مورخین این کوشش ها را اولین گام ها در راه تحکیم دولت مرکزی، دوری تدریجی از نظام قبیله بنیاد به سوی دولت – ملت نامیده اند. از جمله این کوشش ها آن بود که شاه عباس با جلب گرجی های مسیحی که اسلام را قبول میکردند اردوی وفاداری برای خود تشکیل نمود که وفاداری و یا تعلق خاطری به قبایل و روسای آن نداشتند و فقط تابع شاه بودند. افراد این اردو را در دوره صفوی «غلام» مینامیدند. مورخین توضیحات بسیاری داده اند که چگونه رهبران قبایل و قیزیل باش ها از این «غلامان» نفرت داشتند.

مشابه این کوشش ها زودتر و بطور موفقیت آمیز تری در دولت عثمانی هم شد. در امپراتوری عثمانی هم نسب پادشاهان و هسته اصلی و ابتدائی ارتش به همان قبایل ترکمنی مربوط میشد که در ایران دولت صفوی را بر سر کار آورده بودند. در آنجا دولت جوانانی از مردم مسیحی امپراتورى را که در بالکان و یا قفقاززندگی میکردند بعد از قبول دین اسلام با نام «دئو شیرمه» («نو دبن») به ارتش میگرفت و صلاحیت های ویژه ای به آنها میداد. ارتش ویژه «دئو شیرمه ها» را در عثمانی «یئنی چری» مینامیدند. برخلاف ایران, دولت عثمانی از ابتدا تا پایان آن یعنی 600 سال بعد در قرن بیستم در دست یک خاندان بود و از سوی دیگر عثمانی ها با سرعت و موفقیتی بیشتر خود را از نفوذ تعیین کننده قبایل آزاد کردند اگر چه بخصوص در شرق ترکیه کنونی و مناطق کُرد و عرب نشین این مناسبات اساسا پابرجابود.

اقدام دیگر صفوی و در عین حال عثمانی برای تضعیف قدرت غیر قابل کنترل عشایر و قبیله ها پخش کردن توده های انبوهی از آنان در نقاط مختلف مملکت بود تا با مردم محلی مناطق جدید مستحیل شوند و نتوانند بعنوان قبیله اقدامی مخّل امنیت و قدرت دولت مرکزی نمایند. برخلاف عثمانی، در ایران این قبیل اقدام ها تا زمان پهلوی نتیجه چشمگیری نداد طوریکه حتی در اواخر قاجار و مدت کوتاهی قبل از پهلوی، نزديك به نصف جمعیت ایران هنوز در ساختار های اجتماعی کم و بیش قبیله ای زندگی میکردند.

در قرن بیستم که شامل چند سال پایانی قاجار، دوره پهلوی و جمهوری اسلامی بود افزایش چشمگیر مهاجرت های داخلی، گسترش و مرکزی شدن رسانه ها ، آموزش و پرورش و دستگاه های اداری و نظامی، نقش عشایر و قبیله های سنتی را به شدت کم کرد اگرچه نتوانست آن را کاملا از بین ببرد و به «آمیزش ملی» و جامعه شهروندی مانند آن چه که در کشور های پیشرفته دیده میشود دست یابد زیرا هیچ وقت میسر نشد که همه شهروندان کشور صرف نظر از وابستگی های قبیله ای، قومی، منطقه ای، زبانی و مذهبی، خود را در مقابل قانون های دمکراتیک و معاصر بطور مساوى «برابر حقوق» و صاحب اختیار حس کنند.

در ضمن بخوانید: قبیله گرائی در تاریخ ایرانادامه خواندن

قزاق ها، قیرغیز ها و تاتار ها: ازدواج نزدیکان ممنوع!

Bishkek

عباس جوادی – میدانستم. قبلا از تاتار ها و قیرغیز ها هم شنیده بودم. اما تا این درجه اش را نمیدانستم. به جشن تولد یکی از دوستان قزاق در آلما آتی دعوت شده بودم. فرصت طولانی دست داد و با جمع صحبت کردیم. در میان این سه قوم ترک زبان تا درست هفت نسل حساب میکنند که قرابت و خویشاوندی خانوادگی و خونی نباشد بعد ازدواج میکنند.

این قانون نانوشته را با دقت و تعصب رعایت میکنند. شنیدم که در قرن نوزدهم مواردی اتفاق افتاده که چند زوج که این قاعده را برخلاف «تؤره» یعنی عرف و عادت قبیلوی رعایت نکرده بودند از طرف خود خانواده ها به زور جدا کرده شده و حتی بخاطر مقاومت کشته شده اند.

طوری که میشنوم این سنت هزاران سال است که بین این اقوام رایج است و قواعد شرعی اسلامی هم که مثلا مخالفتی با ازدواج پسر عمو و دختر عمو و یا پسر خاله و دختر خاله ندارد نتوانسته در عرف و عادت قزاق ها، قیرغیز ها و یا تاتار ها تغییری وارد کند. عجیب است که بین اوزبک ها، ترکمن ها، تاجیک ها، افغان ها، ایرانی ها، آذربایجانی های جمهوری آذربایجان و یا ترک های ترکیه و عرب ها اتفاقا ازدواج تا این درجه نزدیک مثلا بین فرزندان نسل دوم یک خانواده «هسته» یعنی مثلا فرزندان برادران و خواهران هیچ مشکلی نیست که هیچ حتی در گذشته عملا تشویق و ترغیب شده است. طوری که میدانیم و حالا دیگر هیچ کس از نظر علمی در آن شکی نمیکند ازدواج های اینقدر نزدیک بین خویشان باعث زوال نسلی

genetic degeneration

میشود و در فرزندان نسل های بعد باعث نقص جسمی و روحی و بیماریهای سنگین ارثی میگردد. البته این ازدواج ها در بین ترک ها، ایرانی ها و اعراب هم از اواسط قرن بیستم به این طرف از «رواج» افتاده و اگر چه هنوز ادامه دارد اما خوشبختانه کمتر و کمتر میشود.

یکی از دوستان قزاق به نقل از پدربزرگش  به من گفت، قزاق ها و قیرغیز ها تا صد سال قبل به صورت قبیله های مختلف زندگی میکردند و بسیاری از آنها مرتبا از نقطه ای به نقطه دیگر کوچ میکردند. آنها اساسا از طریق دامداری زندگی میکردند. احتمالا چون آنها در پرورش، تکثیر و افزایش دام های خود و سلامت آنها بسیار ماهر شده بودند، میدانستند که نزدیکی نسلی بین دام ها، بخصوص اسب ها که نقطه مرکزی زندگی قزاق ها و قیرغیز ها را تشکیل میداد باعث زوال آنها میشود. احتمالا از اینجاست که این قاعده پرهیز جدی از  قرابت و ازدواج تا هفت نسل بوجود آمده و تا این درجه رعایت میشود. او گفت:«برای ما مثلا دختر خاله و پسر خاله عینا مانند خواهر و برادرهستند.»… ادامه خواندن

فرهنگ، خمیرمایه پایداری ایران است

عباس جوادی — پروفسور ایلبر اورتایلی یکی از معروف ترین تاریخدانان ترکیه است و شاید از نظر تبدیل علم تاریخ به چیزی قابل فهم و مردمی، انتشار کتاب و مجله و مقاله نویسی فعالترین تاریخنویس کشور است. او که تا چندی پیش رئیس کاخ موزه توپ قاپی استانبول هم بود فارسی و عربی را هم بخوبی انگلیسی و آلمانی و روسی میداند. استاد اورتایلی هر هفته یک مقاله در روزنامه “ملیت” مینویسد و در این مقالات موضوعات اغلب خسته کننده تاریخی، سیاسی و فرهنگی را بزبان مردم “خرد” کرده شرح میدهد. موضوع اصلی تخصص اورتایلی تاریخ عثمانی است اما او در باره همه کشور ها و موضوعاتی که به نوعی مربوط به تاریخ عثمانی و ترکیه میشود تحقیق میکند و مینویسد. او که بطور منظم به این کشور ها سفر هم میکند از ایران هم چندین بار دیدن کرده است. بعد از یکی از آخرین سفر هایش به ایران که سه سال پیش بود مقاله ای، باز در “ملیت” نوشت با تیتر “فرهنگ ، خمیرمایه پایداری ایران است.” من هر چه جستجو کردم ترجمه فارسی این مقاله را پیدا نکردم و بدین جهت خواستم چکیده آنرا تقدیم شما کنم.

مقاله با شرح حالی ازرستوران سنتی “عالی قاپو” در تهران شروع میشود که هنگام دیدار اورتایلی خوانندگان آذربایجانی، فارس و بلوچ ترانه های ملی و محلی خود را اجرا کرده اند. “اما این رنگارنگی منحصر به این رستوران نیست. تهران هم همینطور است. ایران یک امپراتوری است که اجزاء تشکیل دهنده آن زبان و فرهنگ خود را نه با دعوا و مناقشه بلکه با خوشی و هم آوازی حفظ میکنند. شعرای آذربایجانی شعر ترکی را با بهترین عروض سنتی میسرایند. بلوچ ها و کرد ها هم زبان خود را بخوبی بکار میبرند. اما عنصر اصلی این هم آوازی و هماهنگی، فرهنگ و زبان فارسی است. کوشش همه آنست که فارسی را بخوبی یاد بگیرند، شیفته شعر فارسی شوند و و صد ها بیت شعر را ازبر کنند.

روشنفکر ایرانی دوزبانه است. کسی که مثلا در آذربایجان کار کرده زبان ترکی را میاموزد. در اینجا اورتایلی نام رئیس جمهوری محمود احمدی نژاد را ذکر میکند که ترکی را یاد گرفته و سپس از شهریار، شاعر آذربایجانی سخن رانده میگوید که او نمونه روشنفکر ترک ایرانی بود. “روشنفکران ترک ایران میگویند : ایران را ما ساختیم، اینجا سرزمین ماست.” براستی هم کسانی که تعبیر “ایرانشهر” متون ساسانی را بصورت نام این مملکت و مردم آن در آوردند، خاندان های ترک سلجوقی ایران بودند. البته ایلخانیان هم که از تبار چنگیز خان بودند به همین سنت ادامه دادند. عناصر قومی ایران از پی نابود کردن همدیگر نیستند بلکه روی یک دشک به رقابت میپردازند. از سوی دیگر، برخلاف آنچه که بعضی ها میگویند، علت اصلی خصومت بین گروه های قومی غالبا نه عوامل اقتصادی بلکه محرومیت یک گروه قومی از حس اعتماد به نفس و بیان خود است.

بنظر استاد اورتایلی، کلید و نام این خود آگاهی، زبان و ادبیات آن گروه قومی و هویت علمی است که آن ادبیات در طول تاریخ بوجود آورده است. اجزاء تشکیل دهنده امپراتوری ایران در گذشته اینچنین بوده و امروزه هم همینطور است. بین اصفهان و یزد، وسط صحرا، زادگاه رئیس جمهور سابق خاتمی، اردکان، قرار دارد که با ملا هایش معروف است. در دور و بر اردکان آبادیهائی از قبیل چاکچاک، پیر سبز، پیر نراقی و پیر بانو پارس وجود دارند که زرتشتی نشین هستند و هنوز بعضی ها آنجا زندگی میکنند. تصور میرفت که زندگی آنها در این دوران به پایان خواهد رسید. نخیر، هنوز ادامه دارد. نوادگان هخامنشیان به فرهنگ اجدادشان احترام میگذارند. اینرا میتوان درک کرد. اما دیگر گروه های قومی-اتنیکی هم نسبت به دین زرتشتی احساس نزدیکی متصوفانه ای دارند.

کاوش های باستانشناسی اخیر قدمت حتی بیشتر تاریخ ایران را نشان میدهند. برخورد حیرت آور و قابل ستایشی است که مثلا باستانشناسان آذربایجانی ایران در حسنلوی آذربایجان غربی آثار مربوط به هزار سال قبل از میلاد را از زیز خاک بیرون میاورند اما این اکتشاف موضوع تفاسیر خنده دار قوم گرایانه نمیشود.

کاخ موزه توپ قاپی و موزه ایران باستان

موزه ایران باستان که با معماری خود نیز جزو جالبترین نمونه های معماری جهان است هر سال با آثارجدیدی پر میشود که باعث تحلیل ها و تفاسیر جالب جدیدی میگردند. در ایران مشکلات اقتصادی و کاستی های زیر بنائی وجود دارد اما فرهنگ ایران مهمترین خمیرمایه این کشور است. در مقایسه با جوانان ما در ترکیه که از شعر و تاریخ بدور هستند، فرق ایران در اینست. البته کسانی هم هستند که پاک از دنیا بیخبرند.بعضی از محافل واشنگتن تصور میکنند ایران در صورت حمله در اسرع وقت تکه پاره خواهد شد واحتمالا تصور میکنند که درنظام جدید است که بخود خواهد آمد.

تصویر روشنفکر ایرانی

در اینجا ایلبر اورتایلی با طرح این سوال که “ایرانی تحصیلکرده کیست؟” مینویسد: در کنار سرسبزی های مازندران و سواحل خزر، ایران سرزمین صحرا های وسیع است. پایتخت کشور، تهران، در دامنه های کوه بلند دماوند قرار گرفته و شمال تهران زمستانها برف آلود و تابستانها خنک است. رفاه مردم شمال تهران با خانه ها وحیاط های بزرگ و زندگی مرفهی که دارند در ترکیه سالهای 1960 و حتی 1970مورد رشک و حسد مردم قرار میگرفت. امروزه بورژوازی کنونی ترکیه از آن سطح رفاه بالاتر رفته است اما رفاه شمال تهران مثلا نسبت به آنکارا و یا حتی ازمیر هم مثل خواب و خیال است. اما جنوب تهران میسوزد. این منطقه با شلوغی، تنگاتنگی، بی درختی و بی آبی خود مشهور شده و امروزه هم درجه جرایم و بزهکاری در این منطقه شهر بالاست.

طبقه بندی روشنفکران چنین دنیای متضادی مشکل است. نخست وزیر قوام السلطنه بعد از جنگ جهانی دوم یکی از افرادی بود که شاه جوان را هدایت میکرد. اگر چه تصمیم نهائی را دولتهای بزرگ گرفتند، اما قوام السلطنه در بیرون کردن شورویها از ایران نقش مهمی بازی کرد. با اینهمه، کسی که برای آخرین مذاکرات از طرف خاندان پهلوی به مسکو پیش استالین رفت شاهزاده اشرف خواهر شاه بود که یکی از چهره های بدنام تاریخ ایران است. گفته میشود اشرف رهبر کرملین را مسحور خود کرده بود. او که در دوران بعدی بعنوان “شاهدخت فساد” مشهور شد با زبانها و هنر غرب بخوبی آشنا بود و در واقع هنر بیانش هم قوی بود.

نخست وزیر قوام السلطنه هم دارای کلکسیونی از آثار شیشه ای چند هزار ساله بود. این کلکسیون هنوز در کاخ کوچک قوام السلطنه که نمونه زیبائی از معماری ملی ایران در اوایل قرن بیستم است و در گذشته متعلق به خانواده او بود به نمایش گذاشته شده است.

قوام السلطنه هم سیاستمداری بلند پایه و هم آدمی با سواد بود. در دولت عثمانی هم سیاستمداران، دیپلماتها و افسران بسیاری داشتیم که حداقل در سطح قوام السلطنه بودند. اما داشتن کاخ ها و کلکسیون های شخصی ویژگی ایران و مصرخدیویان بود.

دیپلماتهای ما در تاریخ و جغرافیا ضعیف اند

در عثمانی، بعد از فاتح سلطان محمد خان چندان کس دیگری نیست که مجسمه جمع کند و صاحب کلکسیون باشد. اینرا هم میدانیم که نقاشی ها و مجسمه هائی که فاتح جمع کرده بود بعدا در زمان بایزید دوم پخش و پلا شد. اما زبدگان عثمانی همیشه به جمع آوری کتاب علاقه داشتند. کلکسیون غنی ظروف چینی کاخ موزه توپ قاپی را فاتح سلطان محمد جمع کرده و بعد ها این جمع آوری ادامه یافته است. جمع آوری ظروف چینی بیشتر برای استفاده شخصی بوده است تا نمایش و کلکسیون.

معلوم است که روشنفکران ایرانی محدود به این چارچوب نبوده اند. بین ملا ها کسانی مانند آیت اله مدرسی هستند که هم در حقوق اسلامی صاحب نظرند و هم حقوق روم و ادبیات را بخوبی میدانند. در ایران خواندن و نوشتن هنوز یک مسئله هست اما در دور ترین قصبه ها میتوان افرادی را یافت که ظاهرشان پر اعتنا نیست اما آنقدر با معلوماتند که میخواهی ساعتها هم صحبتشان شوی. هیچ تعجب نکنید اگر این انسانهای خاکی و متواضع، ادبیات ایران را به نقد و تحلیل بکشند و یا از بررسی های بین المللی سخن بگویند زیرا برعکس بازار نشر و مترجمین ترکیه، ایرانیها تقریبا تمام آثار خارجی مربوط به ایران را ترجمه و منتشر کرده اند. این علاقه محدود به ایران نیست. در باره اسپانیای فرانکو، آلمان دوره رنسانس، روسیه و ترکیه هم اثار بیشماری ترجمه و حتی تالیف شده است. ایرانیها مترجمین خوب و ماهری هستند.

در میان سیاستمداران بلند پایه هم زیادند کسانی که اهل دانش و سخن هستند. وضع آرشیو ها و کتابخانه ها منظم است و متاسفانه باید بگویم نظام و نشریات وزارت امور خارجه ایران قابل مقایسه با آرشیو وزارت خارجه ترکیه نیست. ترکیه در زمینه های صنایع و مهندسی پیشرفت چشمگیری داشته اما ضعف سواد تاریخ، جغرافیا و ادبیات که در دیپلماتهای ما دیده میشود آینده ثروتهای مادی ما را هم به خطر میاندازد زیرا روشنفکرانی که نمیتوانند هویت تاریخی و ملی خود را بسازند معلوم نیست جامعه خود را به کجا خواهند برد.

و بالاخره جمله پایانی مقاله استاد ایلبر اورتایلی: نمیتوان شیفته این موضوع نشد که جامعه ایران همزمان با ثروتهای مادی و مشکلاتی که دارد صاحب هویت قوی فرهنگی است.

—————————–

در ضمن بخوانید:

خلیل ایناجیک: تاثیر فرهنگ ایران بر امپراتوری عثمانی

ایلبر اورتایلی: «البته من ملی گرای فرهنگی هستم»

عباس جوادی: سلجوقیان: دولتی ترکی و ایرانی

عباس جوادی: لشکر و دولت در دوره آق قویونلوادامه خواندن

زبان باستان آذربایجان

عباس جوادی – مقاله «زبان آذربایجان» منتشره در«یادداشت ‌هایی درباره‌ی تاريخ و فرهنگ ايران زمین» جالب و خواندنی است.  میگوید: «در سنگ‌نبشته‌ی داریوش بزرگ درباره‌ی سرزمین‌های زیر فرمانش، نام «پرثوه» (Parthava) آمده که امروزه به صورت «پارت» (Parthia) گفته می‌شود. پرثوه به پرثو (Parthav) ساده شد و بعد پرثو با تبدیل «ر» به «ل» و «ث» به «هـ» به شکل «پلهو» (Palhav) درآمد. پلهو نیز برای سادگی بیان، به پهلو (Pahlav) تبدیل شد. به نوشته‌ی ابن‌مقفع منطقه‌ی شمال ایران به ویژه ری و اصفهان و همدان و نهاوند و غرب ایران را پهلو می‌گفتند. شکل عربی شده‌ی پَهلَو «فَیله» است که «لرهای فِیلی» نام خود را از همین نام گرفته‌اند. پهلوی و پهلوان صفت نسبی پهلو است. گویش این ناحیه را نیز «پهلوی» می‌گفتند. از این رو ترانه‌های سروده شده به این زبان را «فهلویات» می‌نامند. زبان ماد و آذربایجان نیز گونه‌ای از زبان پهلوی بود. مشهورترین فهلویات سروده‌های بابا طاهر همدانی است که خود به این زبان سخن می‌گفت. قطران تبریزی، شاعر ایرانی سده‌ی پنجم هجری، در یکی از غزل‌های خود به این موضوع اشاره کرده است:

بلبل به سان مطرب بیدل فراز گل ——— گه پارسی نوازد و گاهی زند دری»

در مقاله، مطالب و مثال های جالب دیگری نیز از شعرای آذربایجان  داده شده.

بنظرم این، مقاله جالبی است و درواقع تکرار مطالبی است که بار ها نوشته شده. اگرچه تکرار، مخصوصا برای جوانتر ها و کسانی که کمتر معلومات دارند و حتی برای آدمان مطلع همیشه خوب است.اما  هنگام مطالعه تاریخ و مسئله هائی که به نوعی به امروز برمیگردند، باید دقت کرد که از این بحث ها  نباید نتیجه های سیاسی و قومی برای امروز گرفت و مثلا تصور نمود که چون زبان آذربایجان هزار سال پیش فلان بوده حالا هم  مردم آذربایجان باید زبانشان را بیرون بیاندازند و فارسی را به عنوان زبان مادری قبول کنند. این، چیزی است که پان ایرانیست های ما مرتب تکرار میکنند، اما ، نه مضمون تاریخی این مقالات، بلکه نتیجه گیری های سیاسی آن مسخره است و عملی هم نیست. مردم ایالات متحده آمریکا 500 سال بیش نیست که انگلیسی حرف میزنند. همینطور زبان برزیل و آرژانتین و کانادا هم 500 سال پیش پرتقالی، اسپانیولی و فرانسه نبود. زبان مصر و یا سوریه و عراق هم قبل از اسلام عربی نبود. در ترکیه امروز هم هزار سال پیش ترکی صحبت نمیکردند.، خوب، که چی؟ حالا برگردند و زبانهای 500 و یا هزار سال خود را را زبان مادری شان بکنند؟

این هم نادرست و در عین حال خنده دار است که  صرفا بخاطر «حفظ و دفاع از زبان کنونی مادری» واقعیت تاریخی را تحریف و یا انکار کرد و یا مثلا مدعی شد که ترکی 5000 سال است که در این منطقه رایج است!!! پان ترکیست های ما هم به نوبه خود منکر تاریخ میشوند و مثلا دانشمند آذربایجانی احمد کسروی را تلعین میکنند که این مسائل تاریحی را مطرح کرده.

همه اینها از روی احساسات است و نه منطق و انصاف. باید هم تاریخ گذسته و هم واقعیت امروز را طوری که هست قبول کرد. تاریخ دانستن خوب است اما از آن نباید برای تبرئه و یا محکومیت ایدئولوژی های امروزی سوء استفاده کرد.… ادامه خواندن

باز الفبای ترکی آذری را عوض میکنید؟

  1. در باکو سروصدا بلند شده است. بعضی ها میگویند باید در الفبا تغییراتی شود. بعضی ها موافق و بعضی ها مخالفند. بعضی ها هم تغییرات «جزئی» میخواهند مانند تغییر آن حرف عجیب
    ə
    یعنی اَ مثلا در «گمی» (کشتی). در زمان شوروی (سال های 1920) یک بار الفبا را از فارسی – عربی خودمان به لاتین تبدیل کردند، البته بعضی حرفها ها مانند همین
    ə
    و یکی دو حرف عجیب وغریب دیگر به آن اضافه کرده بودند. در سال های 1930 آن را هم عوض کردند و جایش روسی (سیریلیک) گذاشتند.  در دوره گورباچوف که آزادی ها بیشتر شده بود خیلی ها به اینهمه تغییر الفبا اعتراض میکردند که دور شدن ازالفبای پدری «دده بابا» یعنی همین فارسی – عربی ادامه قطع رابطه فرهنگی و نوشتاری با آذربایجانیهای ایران و اصولا سنت ادبی و تاریخی گذشته است.’دیگران بخصوص تحت تاثیر ترکیه و پیشرفت های این کشور، نزدیکی آن به آذربایجان و از طرف دیگر اروپا، الفبای لاتین ترکی را میخواستند. البته اکثر بحث بیشتر سیاسی و عملی بود تا علمی و با ملاحظات تاریخی و فرهنگی. بعد از سقوط شوروی الفبای لاتین ترکی با علاوه کردن اَ یعنی همان
    ə
    و «خ» یعنی
    x
    قبول شد که هنوز هم  در جمهوری آذربایجان معتبر است. حالا بعد از بیست سال بعضی ها میگویند باید در این الفبای لاتین بعضی تغییرات داد. این بحث جدید را فخرالدین فیصللی از آکادمی علوم آذربایجان شروع کرد که گفت این حرف های

    “Ə”, “ç”, “ş”, “ğ”, “q”

    «ساختگی» است و باید اینها را از الفبا بیرون ریخت و بجایشان ترکیبات دیگر حرف های لاتین را گذاشت مانند «آ» با دو نقطه بالایش برای «اَ» و یا
    sh, ch, gh
    برای «ش»، «چ» و «غ» و غیره:

  2. ظاهرا دلیل اصلی طرفداران تغییر آن است که معمولا کامپیوتر ها و تلفن ها و غیره یعنی تکنولوژی مدرن این حرف ها را نمیتوانند بخوانند. بعضی ها میگویند آن حرف کجکی «اَ» در الفبای لاتین سال های 1920 هم بود . بعضی ها هم میگویند پیشنهاد تغییر الفبا «مسخره» است:
  3. نظامی جعفراوف رئیس کمیته فرهنگ مجلس ملی آدربایجان هم قبول دارد که «اصلاح الفبا لازم است»:
  4. محمود کریموف رئیس آکادمی علوم جمهوری آذربایجان اما گفته موسسه آنها «پیشنهادی» در مورد بررسی این موضوع نگرفته اما بنظر او تغییرات کلی در الفبا لازم نیست «اگر چه تغییر حرف اَ» فکر بدی نیست:
  5. بعضی از شرکت کنندگان بحث گفته اند که الفبای لاتین فعلی در واقع «الفبای واقعی و مختص آذربایجان نیست» اما بیشتر بخاطر آن قبول شده و باید در مجموع حفظ شود که «الفبای مشترک مردم ترک زبان» است. کسی در این میان بازگشت به الفبای فارسی – عربی را مطرح نمیکند.  البته الفبای رایج بیشتر (نه همه) مردم ترک زبان دنیا لاتین است. بخصوص ترکیه با بیش از 70 میلیون جمعت خود از این الفبا استفاده میکند (اگر چه حرف «اَ» ندارد و از «خ» هم استفاده نمیکند.) اما مثلا در الفبا های لاتین اوزبکی و یا ترکمنی که آنها هم بعد از فروپاشی شوروی مورد استفاده قرار گرفتند در کنار حروف رایج لاتینی حرف های مخصوص این زبانها هم وجود دارد.
ادامه خواندن

این «فدرالیسم» خیابان یکطرفه است؟

م. ت. – خواهش میکنم یک آدم واقعا مطلع از دوستان کرد و یا آذربایجانی که طرفدار فدرالیسم و یا اگر با تعبیر خودمانی بگوئیم خودمحتاری است به این جواب بدهد. آقای آهنگری از حزب دمکرات کردستان ایران میگوید حزب ایشان تجزیه طلب نیست بلکه طرفدار حفظ تمامیت ارضی ایران است. خوب، خبلی خوب، اما در واقع این تعریف «فدرالیسم» و یا خودمختاری را هم اضافه میکند که  باید «اداره کردستان به دست کردها ومشارکت کردها در اداره ایران» باشد. مییدانید این یعنی چه؟

در همین سایت شما یک جائی نوشته بودید که در عراق امروز حکومت اقلیم کردستان «فدرالیسم» را چطور کاملا به نفع خود ش تعریف و اجرا میکند. بنده آنجا رفته و دیده ام. پرچمشان از عراق جداست. ارتش مستقل خودشان را دارند. پلیس شان جداست. زبان مدرسه ها صرفا کردی است و عربی فقط در چند مدرسه مخصوص اقلیت ها و مهاجران تدریس میشود. برای خودشان و با وجود اعتراض حکومت مرکزی بغداد با شرکت های خارجی مذاکره میکنند و قرار داد می بندند.  در مرز ها کنترل دست کرد هاست. گمرک را هم خودشان میگیرند. اما رئیس جمهور عراق و کلی از رهبران دولتی عراق کرد است. 17 درصد درآمد کل عراق را هم میگیرند. یعنی کرد ها حداکثر حق و سهم  و اختیارات را در حکومت عراق دارند اما در قبال عراق و حکومت ملی و مرکزی آن هیچ مسئولیتی را قبول نمیکنند. فقط پول ملی ندارند. معاملات هم که به هر حال با دلاراست. چیزی نمیدهند اما همه چیز میگیرند و بیشتر هم میخواهند. «فدرالیسم» که میگوئید همین است؟ اینکه از مستقل شدن هم بهتر است!

یکی از فامیل های ما که از نزدیکان مرحوم شاپور بختیار بود تعریف میکرد زمان نخست وزیری مرحوم بختیار مرحوم دکتر قاسملو برای مذاکره می آید تا توضیح دهد که منظور حزب دمکرات از «آزادی برای ایران و خودمختاری برای کردستان» چیست. کلی هم تعریف میکند و لیست میدهد که به عنوان «خود مختاری» چی و چی و چی میخواهند و در مقابل طرفدار آزادی و تمامیت ارضی ایران هستند. آقای دکتربختیار هم آخر صحبت برگشته و به شوخی به مرحوم قاسملو میگوید: «آقای دکتر قاسملو، با این چیز هائی که شما به عنوان خود مختاری برای کردستان ایران میخواهید بیائید عوض کنیم و بگوئیم آزادی برای کردستان و خود مختاری برای ایران»!… ادامه خواندن

تجزیه طلب بودن جُرم نیست

عباس جوادی – حالا که مسئله کردستان اینقدر داغ شده، دقت خیلی ها به «مسئله قومی» و یا اتنیکی در ایران هم افزایش یافته است. آنروز دوستی میگفت فرق بزرگ تجزیه طلبان کرد با تجزیه طلبان آذری در آنست که آذری ها دست به خشونت و اسلحه نمیبرند. البته بسختی میتوان «سیب را با پرتغال مقایسه کرد» و در اینجا باید بین گروه های کُرد هم فرق گذاشت اما این تشخیص بنظرم در کلیت خود درست و بسیار مهم است.

اگر موضوع فقط بر سر این باشد که کسی و یا گروهی بهر دلیلی صلاح شهر و منطقه «قومی» خود را در جدائی و استقلال از کشور متبوع خود و یا پیوستن به کشور دیگری میداند، حق دارد نظرش را بدهد و ترویج و تبلیغ کند و برای آن نظر طرفدار جمع کند. دلبستگان ناسیونالیسم افراطی و مطلق به معنای نفی حقوق اقوام و اقلیت ها،چه در حکومت ها و چه در خارج ار آن، بمحض شنیدن بوی تجزیه طلبی کنترل خود را از دست میدهند و خواهان قطع حق فکر و سخن تجزیه طلبان و حتی سرکوب و انهدام فیزیکی آنان میشوند.این هم، بغیر از نادرست و تفرقه افکن و خشونت برانگیز بودنش، باعث جری شدن و رادیکال تر گشتن طرف مقابل و عمیق تر شدن شکاف های اجتماعی میشود.

بنظر من اندیشه تجزیه طلبی مشمول آزادی عقیده است، درست مانند طرفداری از وحدت ملی، و یا آزادی انتخاب دین، گروه سیاسی، و ایدئولوژی و نگرش فلسفی و اجتماعی، بشرط آنکه فرد و یا گروه مزبور بطور قطع از تبلیغ، ترویج و اجرای هرگونه خشونت، اقدام قهری و تروریستی وهمچنین تحریک و ایجاد نفرت، تحقیر و خصومت نسبت به کشور وملت متبوع خود و اقوام و اقلیت های دیگر پرهیز کند.

خلاصه مطلب این سوال است که آیا تجزیه طلبان ما میتوانند مانند مثلا تجزیه طلبان اسکاتلند صلحجوو دمکرات باشند و به تکالیف اجتماعی خود و حقوق دیگران هم همانقدر احترام بگذارند که به ارزش های قومی و ملی خود احترام میگذارند؟ سال گذشته «حزب ملی اسکاتلند» که خواهان استقلال اسکاتلند است در انتخابات اسکاتلند از ۱۲۹ کرسی پارلمان محلی این منطقه بریتانیا ۶۷ کرسی را از آن خود کرد. نه کسی اسلحه به کسی کشید، نه اهالی دهکده های اسکاتلندی و انگلیسی بجان هم افتادند، نه در تعهدات و وظایف اسکاتلند نسبت به بریتانیا تغییراتی رخ داد و نه ادبیات فحش و تحقیر بین لندن و ادینبورگ بکار افتاد. در چند سال آینده حزب ملی اسکاتلند میخواهد مردم در رفراندومی آزاد و دمکراتیک معین کنند که اسکاتلند با «تغییر صلاحیت ها» در ترکیب بریتانیا بماند و یا «مستقل» شود. درست برعکس تجربه خونین ایرلند شمالی که آن هم بعد از سالیان دراز خونریزی و خشونت، به راه حل مسلمت آمیزی در چارچوب بریتانیا رسید.

حرف آن دوست من درست است که تجزیه طلبان آذری مثلا مانند پژاک دست به اسلحه نمیبرند – و این خوبست. با این وجود بعضی تجزیه طلبان در مقابل آنچه که حق کشی 90 ساله نسبت به حقوق آذربایجانی ها ، یا کردها و یا اعراب و غیره نامیده میشود، نسبت به هر چه ایران و ایرانی و فارس و فارسی است، با لحن نفرت و خشونت صحبت میکنند. و این، این کلاف را سردرگم تر و راه حل را برای همه طرف های درگیر و ذینفع مشکل تر میکند.

چیزدیگری که غالبا همه ما فراموش میکنیم اینست که این عده  اغلب خواست شخصی و یا گروهی خود را مانند خواست های «قومی» و «ملی» همه و یا اکثریت آذربایجانیها، کرد ها و یا اعراب و بلوچ ها قلمداد میکنند. اما آنها و شما، همه ما از کجا میدانیم که نظر واقعی اکثریت مردم چیست؟ حتی در اسکاتلند، حزب استقلال طلب ملی با وجود پیروزی بزرگ انتخاباتی هنوز میخواهد چند سال به مردم فرصت دهد تا نظر خود را معین کنند و در یک رفراندم آزاد تصمیم گیری شود. در ایران ما حتی یک انتخابات پارلمانی سرتاسری، با آن قانون اساسی و محدودیت ها و فیلتر های شورای نگهبان و سپاه و بسیج و قوه قضائیه و منع احزاب و مطبوعات، چیزی جز مضحکه دلخراش آزادی نیست.

در ایران مشکل ما فقط در آن نیست که بعضی ها مثلا حق زبان و فرهنگ اقوام را نا دیده میگیرند و یا بعضی های دیگر دست به اسلحه میبرند و بعضی دیگر نظر خود را بجای نظر اکثریت جا میزنند. بنظر میرسد مشکل اصلی احتمالا در حکومت است که در مورد آزادی عقیده و بیان و آزادی تغییر حکومت و قانون از طریق خواست و رای مردم، چه آذری و کرد و چه فارس و بلوچ، به هیچ صراطی مستقیم نمیشود. در این شرایط نه فقط حقوق اقوام و اقلیت ها، که حقوق همه ملت پایمال میشود و این هم به تجزیه طلبان فرصتی طلائی میدهد تا «مبارزه» مسلحانه و تروریستی و یا تبلیغات دشمنی انگیز خود را محق و یا حد اقل «قابل فهم» جلوه  دهند و هم به حکومتداران امکان میدهد تا همچنان حقوق اولیه  گروه  های قومی، زبانی و مذهبی را انکار کنند.… ادامه خواندن

کردستان مستقل؟ انشالله گربه است!

بیماری جدی رئیس جمهوری عراق، جلال طالبانی، که خود رهبر یکی از دو گروه بزرگ کردستان عراق است، احتمال شدت گرفتن رقابت بین گروه «اتحادیه میهنی» آقای طالبانی و  گروه بزرگتر کردستان عراق، «حزب دمکرات کردستان» به رهبری مسعود بارزانی را بیشتر کرده است. اما کاش این تمام مسئله بود. تشدید اختلافات عمیق بین حکومت مرکزی عراق برهبری نوری المالکی از سوئی و کُرد ها و اعراب سنى از سوی دیگر، جنگ داخلی در سوریه و ناروشنی روشی که کُرد های سوریه در پیش خواهند گرفت و همچنین افزایش فعالیت های «حزب کارگران کردستان» ترکیه نشان میدهد که تمام منطقه بسوی یک بحران جدی بین و در داخل همه این کشور ها در باره موضوع حاکمیت ملی، مرزها، تقسیم قدرت سیاسی در حرکت است که در آن «مسئله کُرد ها» نقش کلیدی بازی خواهد کرد.

زیاد خوشحال نشوید که این موضوع ها به ما ایرانیان ربطی ندارد. یک حلقه مهم این «مسئله کُرد ها» هم ایران و کُرد های ایران است. مشکل اساسی در اینست: استقلال طلبی چهار منطقه کُرد نشین عراق، ترکیه، سوریه و ایران، جدائی آنها از کشور های متبوع خود و اتحادشان در یک «کردستان بزرگ» میتواند ثبات و مرزهای موجود تمام منطقه را بهم بزند و این کشور ها را وارد یک مرحله خونین و مخّرب جنگ های داخلی، قومی و منطقه ای کند. اخیرا حزب دمکرات کردستان ایران و حزب کومله در پی بحث هائی که پس از انتشار توافقنامه این دو حزب در گرفت توضیحی رسمی منتشر کرده و گفته اند که منظور آنها نه جدائی از ایران بلکه «تامین حقوق ملت کُرد در ایرانی فدرال و دمکراتیک» است.

حالا که این دو حزب این را میگویند، حتما همین طور است. ولی شما خودتان کلاهتان را قاضی کنید و از خودتان چند سؤال کنید: مثلا از خودتان بپرسید که منظور این دو حزب از«ملت کُرد» که در توافقنامه میگویند چیست؟ چیزی جز مجموعه کُرد های همه کشور های منطقه یعنی عراق و ترکیه و ایران و سوریه است؟ در آن صورت اگر دو رهبر مهم این ملت واحد کُرد یعنی آقای بارزانی با آن قدرت و دم و دستگاهش و یا آقای اوجالان با آن همه پیشمرگه اش کردستان ایران را هم به سمت و سوئی هدایت کنند که این ملت واحد صاحب دولت واحدی هم بشود، این دو حزب ما چه خواهند کرد؟ دوم: بپرسید منظورشان از «کردستان» چیست؟ آیا چیزی جز مجموعه واحدی از کردستان چهار کشور نامبرده است یا اینکه فقط کردستان ایران را در نظر دارند؟ در آن صورت چرا کردستان ایران «کردستان شرقی»، کردستان ترکیه «کردستان شمالی»، کردستان عراق «کردستان جنوبی» و منطقه کُرد نشین سوریه «کردستان غربی» خوانده میشود؟

سوم: بپرسید دقیقا منظورشان از «فدرالیسم» که برای ایران میخواهند چیست؟ همان است که آقایان بارزانی و طالبانی در کردستان عراق بدست آورده اند طوریکه کردستان عراق تقریبا فرقی با کشوری مستقل ندارد که صاحب ارتش، زبان رسمی، پرچم و گمرک خودش است و از بغداد فقط طلب دارد بدون آنکه نسبت به عراق مسئولیتی هم داشته باشد؟ بنده که اینها را عرض میکنم در واقع مخلص روحیه قوی کردستان دوستی ئی هستم که تقریبا در همه دوستان کُرد (چه کُردهای عراق و ترکیه و چه هموطنان کُرد خودمان) دیده ام. دوم اینکه این دوستان، حداقل آنها که من میدانم و میشناسم، مثل بعضی ها اهل توهین و بد و بیراه نسبت به کشور و ملت متبوع خود نیستند. اکثرا بدون سر و صدا دلبسته یک کردستان واحد هستند. یعنی اصلا کردستان را با وجود مرز ها جدا از همدیگر حس نمیکنند. فکر میکنم آنها اگر هم مستقیما و فورا بزبان نیاورند اما بسیاری از آنها در آرزوی چنین کشور واحد کردستان هستند. این هم چه عیبی دارد؟ مگر آمال و آرزوی همه ما خوشبختی و رفاه و پیشرفت همه نیست؟ و مگر قرار نیست هر فرد و ملتی آزادانه شکل زندگی اش را خود معین
کند؟ اگر کُرد ها در همچو کشورمتحدی خوشبخت خواهند شد، چه چیزی بهتر از اینست؟

تجزیه کشور های موجود وجدائی کُرد ها و یا دیگران برای تاسیس کشور های نوین چه مانعی دارد؟ ولیکن حالا که این موضوع مسئله داخلی فقط یک کشور نیست و آثار این تغییرات تمام منطقه و اقوام و ملل خاورمیانه اعم از کُرد و عرب و ترک و ایرانی و غیره را تحت تاثیر قرار خواهد داد، باید همگی بپرسیم که این تاثیرات محتمل کدامند؟ هرکس حق دارد تصویری صلح آمیز و سرشار از آزادی و خوشبختی و پیشرفت از این خاورمیانه جدید با 72 ملت و كشور ریز و درشت جدید و تک قومی را برای ما ترسیم کند. بنده شخصا از آزادی و خوشبختی و پیشرفتش مطمئن نیستم، اما با این تحولاتی که چندین سال است مشاهده میکنم، قویا حدس میزنم که اوضاع منطقه مجموعا به سوی آن 72 کشور جدید حرکت میکند، 72 کشوری که تا کار تاسیس و تثبیت آنها تمام شود صد سال خون جاری خواهد شد و خرابی به بار خواهد آمد و این، نه به خیر تک تک این ملت ها و اقوام (از جمله هموطنان کُرد ما) و نه بنفع کلیت این کشور ها و منطقه است. کافی است به نقشه کردستان در بسیاری از سایت های کُردی و از جمله همین سایتی که توافقنامه دو حزب را چاپ کرده نگاه کنید که از حالا، یعنی هنوز خبری نشده، نصف استان آذربایجان غربی را جزو کردستان ایران به حساب میاورند.

بنابراین سؤال چهارم هم میتواند این باشد که منظور از «کردستان ایران» دقیقا کجا هاست؟ دوستی از ارومیه راست میگفت: اگر 30-40 سال پیش کشور های منطقه راه آزادی، عدالت و همکاری را در پیش میگرفتند، امروز خاورمیانه میتوانست یک منطقه پیشرفته و آزادی باشد که همه کشور های آن با همدیگر روابط واقعا خوب و پرفایده انسانی، تجاری، اقتصادی، سیاسی، علمی واجتماعی دارند: منطقه ای تا حد امکان شبیه اروپا که در آن نیازی به زورگوئی و قاچاق و خصومت قومی و ملی و تجزیه و جنگ داخلی نباشد.

————————————
در ضمن بخوانید: بی بی سی: آینده کردستان عراق: استقلال یا فدرالیزم (تحلیلی است جالب که موضوع استقلال کردستان را فقط در چهارچوب عراق مطرح میکند نه با در نظر گرفتن احتمال تجزیه همه منطقه های چهارگانه و وحدت آنها در یک کردستان متحد)… ادامه خواندن

بحث کردستان ادامه دارد

  1.  سنندج                                   Wed, Sep 12 2012 04:30:10
    س
  2. بعد از انتشار توافقنامه حزب دمکرات کردستان ایران و حزب کومله کردستان ایران موج انتقاد ها از سوئی و دفاعیه ها از سوی دیگر شروع شد که هنوز هم ادامه دارد. مخالفان میگویند طوری که این توافقنامه از «جنبش رهائی بخش ملت کرد» سخن میگوید و مسئله کردستان را بدون پرداختن به موضوعات ایران بررسی میکند عملا زمینه ای برای جدائی و تجزیه ایران بوجود میاورد. موافقان این توافقنامه این ادعا را تکذیب میکنند و میگویند تاکید بیش از حد بر تمامیت ارضی ایران بدون قبول «حق تعیین سرنوشت» اقوام ایران چیزی جز انکار و زیر پا گذاشتن حقوق اقوام و نادیده گرفتن دمکراسی نیست.
    ابتدا ببینیم خود توافقنامه چه میگوید:
  3. از متن:
    جنبش رهایی‏بخش ملت کرد در کردستان ایران، سال‏های متمادی از مراحل متفاوت
    مبارزه‏ی پرفراز و نشیب خود را طی نموده است. مقاومت ملی و فداکاری و به
    شهادت رسیدن هزاران فرزند فداکار در راه اثبات هویت و حقوق سیاسی ملت کرد
    که در رأس همه‏ی آنها حق تعیین سرنوشت قرار دارد، واقعیتی انکارناپذیر است.

    برای مبارزه‏ی ملت کرد در عصر حاضر و در این وضعیت، هم تغییرات گوناگون
    جهانی و هم تحولات اخیر خاورمیانه، همچنین توازن ابرقدرت‏ها و معادلات نوین
    این عرصه، بیش از همیشه زمینه را جهت طرح خواسته‏های ملی مردم کُرد و
    تأکید بیشتر بر حقوق خویش در سطح جهانی را مهیا ساخته است.
    موج تغییر و دمکراسی‏خواهی فراگیر در منطقه‏ی خاورمیانه، پرتوانتر از هر
    زمان دیگری پایه‏های دیکتاتوری‏ها را به سوی فروپاشی سوق داده است. دیر یا
    زود دیکتاتوری جمهوری اسلامی ایران نیز، با تداوم مبارزه‏ی توده‏های مردم و
    اراده‏ی راسخ مبارزان راه آزادی، غیر از گسترش بحران همه‏جانبه‏ی اقتصادی و
    سیاسی و رفتن به سوی سرنگونی کامل، افق دیگری پیش‏رو ندارد.

  4. بیشترین بحث را بیانیه ای ایجاد کرد که از سوی گروهی از روشنفکران ایران خارج از کشور امضا کرده بودند:
  5. از متن: در این توافقنامه، مبارزه مردم کردستان برای دمکراسی در ایران یکجا فراموش
    شده است و به جنبشی صرفا” در راه اثبات هویت و حقوق سیاسی ملت کرد که در
    رأس همه‏ ی آنها حق تعیین سرنوشت قرار دارد” فروکاسته می شود. حزب دمکرات
    ظاهرا از یاد برده است که سال ها شعار این حزب، “دمکراسی برای ایران و
    خودمختاری برای کردستان” بوده است و زنده یاد عبدالرحمن قاسملو به کسی
    اجازه نمی داد که خود را ایرانی تر از او بداند. بدین ترتیب بر مبارزه
    هموطنان کرد ما در جنبش سبز و مبارزه با ولایت فقیه و استبداد دینی هم خط
    بطلان کشیده می شود و همهء فداکاری ها، زندان و شکنجه و اعدام ها به سود
    دیدگاه ویژه این دو حزب مصادره می شود. ستمی که امروز بر ملت از هر قوم و
    تباری می رود خصلتی سراسری دارد و هدف نخستینِ مبارزهء مشترک نیز برداشتن
    تبعیض ها و برابری حقوقی همه مردم ا یران است. گرایش هایی که در راس
    مطالبات خود بجای دمکراسی در ایران، حق تعیین سرنوشت اقوام را می نهند،
    بدون تردید جز خلل در این مبارزه نقشی نخواهند داشت. برآوردن خواستهایی چون
    تمرکززدایی و افزایش اختیارات یکان های کشوری یا بازنگری در ساختار آموزشی
    و فراهم کردن امکانات آموزش زبان مادری، همه در یک گفتگوی ملی در چارچوب
    ایران دمکراتیک امکان پذیر خواهد بود.
  6. و نظر های رنگارنگ:
  7. از متن: نامه ها و اعلامیه ها «تمامیت ارضی» را در جایگاهی
    فراتر از «صندوق رای» قرار داده اند و این مقدمه ایست برای عدم تمکین به
    صندوق رای، و حتی درهم شکستن آن، هرگاه صندوق رای به تمامیت ارضی «خیانت»
    کند. جدا از این که مردم هر منطقه قومی در ایران
    خواهان استقلال باشند یا نباشند، جدا از این که استقلال به لحاظ اجتماعی،
    اقتصادی، و سیاسی به سود مردم منطقه ی قومی یا بسود ایران باشد یا نباشد،
    باید حرف صندوق رای – چنانچه باور همگانی به صحت و سلامت آن تضمین باشد –
    در راس باشد و «تمامیت ارضی» از آن والاتر شناخته نشود. می دانم که
    احساساتی خلاف این اصل در ایران بسیار ریشه دار و دیرینه است. می دانم که
    قانع کردن ایرانیان به این که تمامیت ارضی وقتی مقدس است که به رای آزادانه
    ی همه گروه ها
    و هویت های قومی و منطقه ای کشور باشد، کاری بس دشوار است
  8. Meysam Badamchi
    با منطق فرخنگهدار در این نوشته موافقم. نوعی رویکرد لیبرال به مساله حقوق قومیت ها دارد. به نظرم، برداشتم این است که فرخنگهدار هم چنین منطقی دارد، آنچه عیب است آن است که کشوری بیگانه، حتی همسایه، در امور داخلی کشوری دیگر و مساله قومیت های آن دخالت کنند. اینکه مردم یک منطقه از ایران با رای گیری و بدون دخالت خارجی حق داشته باشند در مورد سرنوشت خود تصمیم بگیرند را خلاف دموکراسی نمی بینم ولو اینکه اگر چنان رای گیری در شرایط دموکراتیک و منصفانه و دور از پروپاگاندا یا دخالت خارجی انجام شود بعید می دانم قومیت های ایرانی رای به جدائی از ایران بدهند. کلا نگاه پدرسالارانه به مساله قومیت ها را شخصا نمی پسندم.
    Tue, Sep 11 2012 17:43:45
  9. و یا:
  10. از متن: از متن: این درست است که تاکید بر استقلال ایران و دفاع از
    تمامیت ارضی آن در برابر هرگونه تعرض خارجی باید که جزو اصول و سنگ
    پایه‌های هر کارپایه سیاسی دمکراتیک باشد، اما سرآغاز و نقطه عزیمت یک
    کارپایه دمکراتیک، آزادی و دمکراسی است؛ و رفع هرگونه
    تبعیض از جمله تبعیض ملی، از جانمایه‌های این دو. قرار دادن “تقدس خاک”
    جای آزادی و دمکراسی و به عنوان یک نقطه عزیمت، چه بخواهیم و چه نخواهیم
    پیش از همه خاطره تداوم تحمیل و چکمه و سرکوب در این زاد و بوم را تداعی
    می‌کند. این برخورد، خطر همچنان ماندن بر ایران‌گرایی در کسانی و نشانه
    چرخش از دمکراسی و آزادی ایران دوستانه به ایران پرستی در کسانی دیگر را،
    براذهان می‌نشاند. همان رویکرد دیر آشنایی که، یا تمامیت ارضی را مقدم بر
    آزادی و شان انسان تعریف می‌کند و یا در عمل به همینجا می‌رسد
  11. و در دفاع از توافقنامه:
  12. از متن: آژانس کُردپا: روز گذشته “سازمان دفاع از حقوق‌بشر کردستان” با
    انتشار بیانیه‌ای نسبت به هر آنچه “بحث تکراری و کلیشه‌ای به خطر افتادن تمامیت ارضی
    ایران” عنوان گردیده، واکنش نشان داد.

    این نهاد مدافع حقوق‌بشر با
    استناد به میثاق‌های بین‌المللیِ حقوق سیاسی، اجتماعی و مدنی، خاطرنشان می‌کند که
    “حق ملت برای تعیین سرنوشت، می‌تواند به عنوان حق انتخاب رهایی از اقتدار  یک دولت
    باشد.متن کامل این بیانیه که در اختیار آژانس خبررسانی کُردپا قرار گرفته است در
    پی می‌آید:حق تعیین سرنوشت یک اصل اساسی بین‌المللی است

    در روزهای
    اخیر موجی از تحلیل، خبرو بیانیه از سوی احزاب و جریان‌های ملی در خصو بحث تکراری و
    کلیشه‌ای به خطر افتادن تمامیت ارضی ایران در سایت‌ها و خبرگزاری‌ها منتشر شده
    است.متأسفانه جریان‌ها و احزابی که خود را مدافع ارزش‌های انسانی و اصول
    دموکراسی و گفتمان حقوق‌بشری می‌دانستند در تناقضی آشکار ابتدای‌ترین حق انسانی یک
    ملت را به بهانه‌ی به خطر انداختن استقلال و تمامیت ارضی کشور زیر پا گذاشته‌اند و
    بار دیگر این واقعیت تلخ هویدا شد که اپوزسیونِ مدعیِ دموکراسی هیچ اعتقادی به این
    دستاورد مدرن و ارزشمند بشری ندارد
    ویا:
  13. rahmanjavanmard
    از نظر کردستان نه‌التزام به‌تماميت ارضی که‌ تعهد به‌ حق تعيين سرنوشت سرآغاز هر کار پايه‌ سياسی می‌باشد!… http://fb.me/sRbctKI9
    Mon, Sep 10 2012 16:44:07
  14. و نظر های رنگارنگ:
  15. از متن: در تحلیل نهایی، ما با گفتمانی مواجهیم که در ابتدای شکل گیری کنشی حذفی
    نسبت به مقوله ی ملیت ها در ایران داشته اما امروز در شرایطی تقلیل گرایانه
    به سر می برد.با وجود چنین گذاری، باز هم رویکرد تقلیل گرایانه کنونی، با
    توجه به گسست های عمیق، نسبت به حقوق کلان و بدیهی ملیت ها در ایران، بسیار
    “کم ظرفیت”است. با نگاه به این ظرفیت محدود، در می یابیم امکان پیروی از
    “قواعد بازی دموکراتیک” ناظر به حقوق ملیت ها، در درون این گفتمان وجود
    ندارد. در پایان کلام خود باید به این نکته هم اشاره کنم که فقط در صورتی
    می توان اعتماد نیروهای سیاسی کرد را جلب نمود که نیروهای مرکز مدار حقوق
    کلان ملیت ها را به رسمیت بشناسند و این اعتماد سازی باید از سوی نیروهای
    مرکز صورت گیرد و نه بالعکس.در غیر این صورت در بر همان پاشنه سابق خواهد
    چرخید.
  16. از متن: آنچە دمکرات و کوملە انجام دادەند و واکنشی
    کە دیگران بە این توافقنامە نشان دادند، بیانگر این است کە طرفی در صدد
    همبستگی هویتی است و گروە دیگر آنرا بە دیدە تهدید می نگرد. در این میان
    میتوان معنایی را یافت کە بیانگر تضادهای است کە تنها از یک توافقنامە
    سرچشمە نمی گیرد، بلکە ریشە در تاریخی پر فراز و نشیب دارد کە حاصل مفهوم
    دولت _ ملت و برداشتهای متفاوت از آن است.

    کردها و دیگر هویتهای سرکوب شدە در ایران
    بر این اعتقاد هستند کە روند دولت_ ملت در ایران همراە با آسمیلە کردن دیگر
    هویتها بودە و طرفداران دولت_ ملت مرکزگرا هم با استدلال ملت ایرانی و
    دفاع از یکپارچی سرزمینی هویتهای دیگر را قوم خطاب میکنند تا از این تعریف
    واحدی را تحت عنوان ملت ایرانی تائید کنند.

    واکنشهای کە هر یک از این طرفها از خود
    بروز دادەاند مجموعەای از تضادهای” سیاسی” و “مقاومتی” را بهمراە داشتە
    است. از لحاظ سیاسی نیروهای فعال مرکزگرا پایە مشروعیت خود را از این طریق
    تولید کردەاند. آنها در بازیهای سیاسی هموارە خطوط قرمزی را مبنای نوع نگرش
    خود در قبال دیگر بازیگران و هویتهای دیگر ترسیم کردەاند. حاصل این
    مکانیزم سیاسی بە حاشیە راندن هویتهای سرکوب شدە و تبدیل شدن بە بازیگر
    مطلق است. تصویری کە آنها از خود ارائە دادەاند حامل این معنا بودە کە تنها
    آنها هستند کە دغدغە آیندە ایران و یکپارچگی آنرا دارند تا از این طریق
    مبانی مشروعیتی این موضوع بە انحصار خود دربیاوردند

  17. و بحثی در تلویزیون بی بی سی فارسی با شرکت بابک امیر خسروی (اتحاد جمهوریخواهان ایران)، ناهید بهمنی (حزب ومله) و همن سیدُدی (تحلیل گر سیاسی).. گرداننده بحث: مهدی پرپنچی:
  18. حزب دموکرات کردستان ایران و حزب کومه‌له کردستان ایران :

    هدف ما تأمین خواستهای برحق مردم کرد در چهارچوب یک ایران آزاد، دموکراتیک، فدرال و سکولار است. ..خواستهای ملی کردها نیز که امروزه در شعار فدرالیسم بیان می-شود از نرمها و استانداردهای دموکراتیک و پذیرفته شده جهانی تبعیت می¬کند و علیه هیچ قومیت و زبان و فرهنگی نبوده بلکه علیه ساختار غیردموکراتیک و فوق متمرکز دولت در ایران است و پیروزی خود را نیز در ایجاد تغییرات دموکراتیک در کشور و نه در ایجاد خصومت با هیچ بخش دیگر جامعه ایران میبیند. ما به اتکای عملکرد دهها ساله خود تأکید میکنیم که کردستان پایگاه مستحکم آزادیخواهی و دموکراسیخواهی در ایران بوده و میباشد

    ظاهرا این مسئله از نظر همه «داغ» است. اما شاید مهم تر از همه این است که اکثریت قریب به اتفاق طرف هائی که در این مباحثه شرکت میکنند از چارچوب احترام به همدیگر بیرون نمیروند.
ادامه خواندن

جنایتکار «قهرمان»

مهدی مجتهدی – باکو در این چند روز اخیر هنگامه بود. مردم مثل اینکه یک «قهرمان» جدید ملی پیداکرده اند. گویا سالها در انتظارچیزی بودند و بالاخره کسی آمده که (به قول یکی) اگرچه «قره باغ را آزاد نکرده» اما «انتقام ما را گرفته است».

صحبت بر سر رامیل صفراوف هست، یک نظامی ارتش آذربایجان که هشت سال قبل هنگام تحصیل در یک کورس زبان که ناتو در مجارستان برگزار کرده بود، همکلاسی ارمنی خود را هنگام خواب با تبر کشت – درست ترش تقریبا سرش را ازتنش جدا کرد و حتی با چاقو سینه اش را پاره پاره کرد.

هشت سال قبل در دادگاه مجارستان صفراوف نه جنایت را انکار کرد و نه از کرده اش اظهار پشیمانی نمود. او به حبس ابد محکوم شد. اما چند روز قبل، بعد از هشت سال حبس، مجارستان طبق «توافقی با دولت آذربایجان» صفراوف را «برای ادامه دوره حبس» به باکو فرستاد. بین کشور های دنیا این قبیل توافق ها اصلا غیر عادی نیستند. شهروند یک کشور که در خارج مرتکب جنایت شده و محکوم شده است بعد از مدتی برای ادامه محکومیت خود به مقامات کشور متبوعش تسلیم میشود. یعنی طبق توافق آذریایجان و مجارستان آقای صفراوف بقیه حبس ابدش را اصولا میبیایست در خود آذربایجان بگذراند.

و لیکن دولت جمهوری آذربایجان چه کرد؟

الهام علی یف، رئیس جمهوری، صفراوف را اولا «عفو نمود» بعد هم رتبه نظامی او را بالا برد. این رفتار دولت آذربایجان باعث اعتراض شدید ارمنستان و انتقاد اروپا، آمریکا و روسیه شد. اما در جمهوری آذربایجان صفر اوف حتی در میان مردم مقامی مانند یک «قهرمان خلق» یافت – جنایتکاری که «قهرمان» شد.

از باکو یکی دیگر به من گفت: «کسی از این جنایت دفاع نمیکند. اما صفراوف سمبُل مقاومت مردم آذربایجان در مقابل اشغال و تجاوز ارمنی ها شده است. این است که همه او را دوست دارند.» بنظر این هم صحبتم «آزادی صفراوف التیام کوچکی بر زخم های مردم آذربایجان بود.»

بسیاری از افرادی که من با آنها صحبت کردم درک نمیکردند و یا اهمیت نمیدادند که مردم خارج از جمهوری آذربایجان در این مورد چه خواهند گفت. «آنها در قتل عام خوجالی چه کردند؟ کسانی که دیپلمات های ترک را ترور کرده بودند مورد عزت و احترام ارمنی ها قرار گرفتند. چرا کسی در این مورد سؤالی نمیکند؟»

میفهمم که مشکل و حتی غیر ممکن است در این جوّ آکنده از دشمنی و نفرت صحبت خونسردانه و عاقلانه کرد. اما بسیار دلم میخواست آنها میفهمیدند که هم حکومتشان و هم حتی ملتشان با این رفتار در افکار عمومی جهان نام نیکی از خود بجا نمیگذارند که هیچ، حتی به مشکلات خود اضافه هم میکنند.

در این محیط نفرت و انتقام، کسی چندان جرات نمیکند که برخلاف نظر اکثریت مردم چیزی بگوید. فقط خانم روزنامه نگاری با احتیاط تمام به من گفت: «من اصلا این ملت را نمی فهمم. خودمان، خودمان را بی آبرو میکنیم. اگر زورتان میرسد بروید جنگ کنید و مناطق اشغالی را پس بگیرید. اما قهرمان کردن یک جانی دیگر یعنی چه؟»

ادامه خواندن

میخواهند آذربایجان را از ایران جدا کنند؟

دینا رورباکر نماینده کنگره آمریکا از کالیفرنیا باز سر و صدا را ه انداخته. یک نامه نوشته به خانم کلینتون در باره تجزیه ایران و جدا شدن استان های آذربایجان از ایران و یکی شدن آنها با جمهوری آذربایجان. حالا بعضی ازهموطن های ما از دو طرف مخالف این را در شبکه های اجتماعی چرخ میدهند

برای خواندن تمام مقاله لطفا کلیک کنیدادامه خواندن

در انتظار فلاکت طبیعی، جنگ داخلی، و یا شورش کُردها – و تغییر مرز ها…

هاروت ساسونیان

بدون شرح – بخشی از یک سوال و جواب با آقای هاروت ساسونیان، ناشر هفته نامه «کالیفرنیا کوریر» و رئیس «بنیاد ارمنی» که شامل هفت سازمان بزرگ ارمنی- آ مریکائی است (منبع: «هفته نامه ارمنی») (توضیح اینکه ناسیونالیست های ارمنی بخش هائی از شرق ترکیه کنونی را «ارمنستان غربی» و جمهوری ارمنستان را «ارمنستان شرقی» مینامند):

سوال 2: آیا تصوری واهی نیست که ارمنی ها چشم انتظار بدست آوردن دوباره ارمنستان غربی (شرق ترکیه کنونی) باشند؟

جواب: هیچ کس نباید دچار این تصور واهی شود که رهبران ترکیه حتی یک وجب از خاک خود را داوطلبانه به ارمنی ها خواهند داد، چه رسد به به اراضی ارمنستان غربی (شرق ترکیه کنونی). در مناسبات بین المللی انتقال و تحویل صلح آمیز سرزمین عملی فوق العاده نادر است. در اکثر موارد، اراضی را به زور میگیرند. نظر به اینکه ارمنستان از نظر نظامی قدرتمند تر از ترکیه نیست و نظر به اینکه به این زودی ها هم چنین انتظاری نمی رود که از نظر نظر نظامی از ترکیه قدرتمد تر شود، ارمنی ها باید منتظر حوادثی غیر پیش بینی شده در ترکیه و منطقه باشند – از قبیل جنگ داخلی، منازعه های بین المللی و یا منطقه ای، انقلاب، شورش کُرد ها، فلاکت طبیعی و یا هسته ای، که در نتیجه آن در این قسمت دنیا خلاء قدرت ایجاد شود و تغییر احتمالی مرزها ممکن گردد.

Question 2: Isn’t it a fantasy to expect that Armenians will ever regain Western Armenia?

Answer: No one should be under the illusion that Turkish leaders will voluntarily hand over to Armenians a single inch of land, let alone the territories of Western Armenia. Peaceful transfers of land are extremely rare in the practice of international relations. All too often, land is taken by force. Since Armenia is not militarily more powerful than Turkey, and is not expected to be so anytime soon, Armenians have to wait for unforeseen developments to occur in and around Turkey—such as civil war, global or regional conflict, revolution, Kurdish insurrection, natural disaster, or nuclear catastrophe—that bring about a power vacuum and possible border changes in that part of the world.

via Sassounian: Frequently Asked Questions on Armenian Demands from Turkey | Armenian Weekly.… ادامه خواندن

نظر باکو: «شاه اسماعیل، بانی دولت صفوی آذربایجان»

d azimliعباس جوادی – البته که باکو در مورد مسائل تاریخی یک نظر ندارد. خدا را شکر که ندارد. مثل دوران شوروی نیست. کم کم نظر های مستقل و خلاف طرز تفکر عمومی و رسمی هم جوانه زده اند. اما مخصوصا در باره بعضی مسائل که مستقیما به تاریخ و «غرور ملی» مربوط میشود، هنوز طرز تفکر های قدیمی پا بر جاست. هم پابرجاست و هم اگر کسی نظر مخالف ی بدهد  فورا اورا متهم به وابستگی به تبلیغات ارمنی ها و غربی ها و غیره میکنند (طوریکه در ایران شما را زود به آمریکا و اسرائیل متصل میکنند). با این وجود گفتیم برای کسانی که نمیتوانند ترکی آذری را بخوانند و یا با املای لاتینی شمال زیاد آشنا نیستند یک نمونه بدهیم که کم و بیش نشاندهنده طرز فکر رسمی و عمومی در جمهوری آذربایجان در رابطه با شاه اسماعیل و سلسله صفوی است. برای این کار مقاله آقای دلاور عظیم لی، استاد تاریخ قرون وسطای آذربایجان در انستیتوی تاریخ جمهوری آذربایجان را انتخاب کردیم که اخیرا در سایت رادیوی آزادی منتشر شد. چون مقاله طولانی بود فقط بخش هائی را که فکر میکردیم برای خوانندگان ایرانی جالب تر است انتخاب کرده ترجمه نمودیم. این نقل قول ها را بدون هیچگونه شرح و تفسیر تقدیم میکنم تا خوانندگان با طرز فکر عمومی و در عین حال کم و بیش رسمی در جمهوری آذربایجان راجع به شاه اسماعیل و سلسله صفوی آشنائی بیشتری پیدا کنند. برای مطالعه تمام مقاله (به ترکی آذری و الفبای لاتین)  به این لینک مراجعه فرمائید.

در این اواخر تبلیغاتی غیر حرفه ای و تحقیر آمیز بر ضد یکی از درخشنده ترین صفحه های تاریخ آذربایجان یعنی دولت صفوی آذربایجان به راه افتاده است. اگرچه دقیقا  نمیدانیم این تبلیغات از کجا سرچشمه میگیرد، میتوان احساس کرد که نیروهای معینی در این تبلیغات دست دارند.  (…) اولا: کسانی که این تبلیغات تحقیر آمیز را بر علیه شاه اسماعیل یعنی یکی از برجسته ترین چهره های تاریخ آذربایجان، کسی که به تاریخ ما دولت صفوی آذربایجان را هدیه کرده و از نظر قدرتش یکی از مشهورترین سرکرده های دنباست به  پیش میبرند،نه فقط حرفه ای نیستند بلکه در عین حال حوادث این دوره را خوب نمیدانند.

(…)

در این دوره چند دولت ترکی در شرق وجود داشت: 1. دولت صفوی آذربایجان (که تا 1514 اولین قدرت بودند)، 2. امپراتوری عثمانی ( که بعد از 1514 مقام اول به دست آنها رسید)، 3. دولت مملوکیان مصر، 4. دولت شیبانی ها، 5. دولت مغول ها.

(…)

همه حاکمان شرق در آرزوی ایجاد توران بزرگ بودند. بعد ها نادر شاه هم از پی همین آرزو بود و کوشش میکرد مرزهای صفویه را احیا کرده تمامی جهان ترک را در امپراتوری خود متحد کند. چهار نشان که در تاج او بود که نماد های توران بودند. شما خودتان تصور کنید که در این شرایط به وجود آمدن زد و خورد مگر چیزی غیر طبیعی است؟

(…)

از زمان های قدیم سرزمین های ایران و آذربایجان مشمول دولت و امپراتوری های مشترکی  بود. اما بعد از قرن یازدهم (میلادی) در این سرزمین ها تنها امپراتوری های ترکی حکمفرما شد. اگر از این نقطه نظر به تاریخ نظر افکنیم، خواهیم دید که منظور از نام «ایران»آن دولت فارس که امروز به نظر همه میرسد نیست. امپراتور های بزرگ ترک همزمان با سرزمین آذربایجان سرزمین های ایران را هم چزو اراضی خود محسوب کرده اند. زیرا ایران دارای یک تاریخ شش هزار ساله است. این حقیقت را هم باید قبول کرد که خود کلمه «ایران» در منابع قدیم ذکر نشده است.  این نام بعد ها از طرف اروپائیان ایجاد شده است. برای اثبات این موضوع کافی است به منابع عربی مراجعه کنیم. تا قرن نهم هیچ منبع عربی نامی از «ایران» نمیبرد. سرزمین ها بنا به نام سلسله ها نام گذاری میشدند. کلمه «ایران» هم ربطی به فارس ها ندارد. این نام بعد ها به آنها اطلاق شده است. آمدن فارس ها به این سرزمین ها حداکثر مربوط به قرن یازدهم قبل از میلاد است. .

(…)

… فراموش نکنید که آذربایجان تنها در زمان صفویه متحد شد. از این دولت در منابع (تاریخی) بعنوان «دولت قیزیل باشیه» و یا «دولت آذربایجان» نام برده شده است. آذربایجان نه قبل از صفویه متحد شده بود و نه بعد از آن متحد شد…

در ضمن بخوانید:

شاه اسماعیل – بحثی نسبتا داغ در باکو

ادامه خواندن

شاه اسماعیل – بحثی در باکو

عباس جوادی – بحث شخصیت شاه اسماعیل صفوی و نقش او در تاریخ در میان روشنفکران جمهوری آذربایجان نسبتا داغ شده. یادم می آید من در اواخر دوره شوروی که به باکو سفر کرده بودم یک کتاب درسی تاریخ جمهوری شوروی آذربایجان خریدم که برایم جالب بود و بر پایه آن  در همان سال ها مقاله ای نوشتم و در آنجا اظهار تعجب کردم که آذربایجانی های شمالی شاه اسماعیل را «قهرمان خلق آذربایجان» و «بانی دولت صفوی آذربایجان» میشمارند و با نام و نقش او افتخار میکنند، اما سلسله صفوی را که شاه اسماعیل بانی اش بود و نوادگان او و بخصوص شاه عباس اول را (احتمالا بخاطر انتقال پایتخت از تبریز به اصفهان)  رهبران دولت «استعماری» و «بیگانه» ایران مینامند که سرزمین آذربایجان را «اشغال» کرد. درک این موضوع و توضیح این تناقض برای من مشکلی جدی شده بود. البته توضیحش در واقع مشکل نیست. در اکثر کشور های نو استقلال سابق شوروی که سابقه دولتی ملی و تاریخی ندارند، تاریخ نگاران و سیاستمداران همیشه به دنبال شخصیت هائی ملی میگردند تا دولت ملی و نوپای خود را با آن مستدل و مزیّن کنند و این، چیزی طبیعی است. اما در این رهگذر آنها اغلب دچار گزافه گوئی هائی دور از منطق از سوئی و نادیده گرفتن منابع و حوادث تاریخی از سوی دیگرمیشوند که ممکن است سایه ای بر این کوشش های قهرمان سازی بیافکنند.

گوشه ای از آن بحث را میتوانید در سایت «رادیوی آزادی» بخوانید. آیا میتوان با شاه اسماعیل افتخار کرد؟ آیا شاه اسماعیل بانی دولت آذربایجان بود یا ایران؟ آیا دولت دین بنیاد را شاه اسماعیل برای اولین بار در ایران جاری کرد و شیعه را مذهب رسمی و دولتی اعلام کرد؟ آیا شاه اسماعیل مرتکب جنایت هائی هم شده است؟ آیا شاه اسماعیل پرچمدار «دولت ترکی – آذری» بود و یا بانی «ایران نو»  بعد از خلافت های عربی – اسلامی بود؟ آیا در زمان شاه اسماعیل ترکی آذربایجانی «زبان رسمی» حکومت و مملکت شد؟

متاسفانه در شرایط جمهوری آذربایجان که شاهد کمبود شدید کتاب و ترجمه کتاب های مهم تاریخی از سوئی و جوّ شدید ناسیونالیستی در فرهنگ و رسانه های رسمی و غیر رسمی از سوی دیگرهستیم، شرایط  برای بحث آرام و منصفانه موضوعات تاریخی فوق العاده نا مناسب است. کاش که در دنیای کنونی کار ترجمه، چاپ و نشر کتاب حداقل به اندازه نصف درآمد تجارت انگور و یا موز سود آور بود و یا حکومت ها بجای صرف هزینه های هنگفت برای تبلیغات اغلب توخالی بودجه مناسبی هم برای ترجمه و نشر کتاب ها و منابع پایه ای دانش عمومی بشری از جمله تاریخ هم جدا میکردند که نه فقط فرهنگ و تبلیغات رسمی و مردم پسند بلکه نگرش های واقعگرایانه و رنگارنگ و اغلب متضاد را منعکس میکرد و بدین ترتیب به غنای فرهنگ عمومی و بالا رفتن آن کمک مینمود. اما خوب، باز جای شکرش باقی است که محیط و فرصت بحث در مورد «بدیهیّات» در جامعه امروزه جمهوری آذربایجان (حداقل میان روشنفکران آن) کمی بیشتراز گذشته شده است.

در اینجا فایل پی.دی.اف. سه صفحه از کتاب «ایران از دیده سیاحان اروپائی از قدیم ترین ایام تا اوایل عهد صفویه» به قلم دکتر حسن جوادی را تقدیم میکنم که از نظر شناخت شاه اسماعیل بسیار جالب است. شاید طبق معمول بعضی ها ایراد بگیرند که همه آن سیاحان غربی و یا تاریخ نگاران خودی مغرض اند. البته فقط سیاحان غربی نیستند که در مورد شاه اسماعیل نوشته اند. اما نوشته های تاریخ نگاران مسلمان و حتی ایرانی همدوره صفوی (و حتی آنان که تاریخ نگار دربار صفوی بودند) هم تضاد چندانی با این مشاهدات سیاحان و یا توصیف تاریخ نگاران معاصر ندارد.

آیا میتوان با شاه اسماعیل افتخار کرد؟

شاید هم حقیقت باز جائی آن وسط هاست، نه در طرف زنده باد و نه در طرف مرده باد. اصلا چرا لازم است ما یک جانب تاریخ و این شخصیت ها را بگیریم و یا به به و چهچه بکنیم یا محکوم بکنیم و مرده باد بگوئیم؟ خود شاه اسماعیل کم جنایت نکرده است حتی در خود تبریز کله هر کسی را که به عمر و عثمان دشنام نداده،  زده اند. و نمونه های دیگر. کمتر و یا بیشتر،دیگران هم کرده اند. عثمانی و شیبک خان اوزبک و تزار روس و نادر شاه هم کرده اند. این هم درست است. ولی خوب، شاه اسماعیل یک خصوصیت داشت که بعد از اعراب و مغول ها ایران معاصر را در مقابل عثمانی در شرق و اوزبکان در شرق متحد کرد و از آن دفاع نمود و به آن یک ایدئولوژی (مذهب شیعه) داد که برای صد ها سال بعد مثل چسب ایران را نگهداشت. البته شاید بعضی ها از این هم خوششان نیاید. دیگران هم که ما از آنها ممکن است بیشتر بدمان بیاید، شاید کار های خوبی هم کرده اند. منظور من اینست که باید دقیقتر نگاه کرد و حتما کوشش نکرد که ارزیابی یا کاملا مثبت باشد یا صد در صد منفی و ما از یکی «قهرمان خلق» و «پدر ملت» درست کنیم و از دیگری «خائن» و «دشمن خلق». این در شوروی اینطور بود. در جمهوری آذربایجان هنوز این طور است و در جمهوری اسلامی هم اینطور شده. متاسفانه. یا سیاه سیاه یا سفید سفید.

مثل آنچه که همیشه گفته شده است: تاریخ یکرنگ نیست، رنگارنگ و پر از تناقض و ضدیت هاست. مطالعه تاریخ فقط زمانی جالب است که آلوده به ایدئولوژی و تبلیغات نباشد بلکه رنگارنگی آن را مورد نظر قرار دهد.

لطفا کلیک کنید:

نظر باکو: «شاه اسماعیل، سرکرده مشهور جهان» و « بانی دولت صفوی آذربایجان»

ادامه خواندن

حقوق شهروندی در میان انکار و تجزیه طلبی

عباس جوادی — بیائید بقول ما آذربایجانیها “کج بنشینیم و راست بگوئیم.” مدل اداره دولتی که از زمان رضا شاه در مورد اقلیتهای ملی (و یا قومی و اتنیکی) برقرار شده و هنوز هم ادامه دارد به خواست مردم و زمانه جواب نمیدهد. در این نظام زبان و فرهنگ مطلقا حاکم در مدارس و دانشگاه ها، ادارات و رسانه ها فارسی است و مثلا در هیچ نقطه ایران یک درس و کورس آموزش ترکی آذری هم نیست. هیچکس دقیقا نمیداند نظر اکثریت مردم آذربایجان در این مورد چیست. نه رفراندومی شده و نه اینکه میتوان انتظار داشت به این زودی ها همه پرسی دمکراتیک و یا حد اقل سنجش افکار عمومی قابل اعتمادی در این مورد صورت گیرد. آنچه که روشن است اینکه در حالیکه رزیم جمهوری اسلامی همچنان برادامه این مدل دوران پهلوی اصرار و ابرام دارد، اکثر افراد و گروه های آزاد اندیش و آزادیخواه، مدل کنونی را قبول نمیکنند و یا حداقل قبول دارند که باید تغییرات و تعدیلات معینی در آن صورت گیرد تا حقوق اولیه این مردم که مربوط به زبان و فرهنگ میشود  تامین گردد. با این وجود بسیاری ها هنوز به فوریت و اهمیت حتی طرح و طلب این موضوع باور جدی ندارند و حل مشکل را به دوران بعد از آزاد و دمکراتیک شدن تمام ایران حواله میدهند و به هرکسی، اعم از معتدل و افراطی، که خواهان حق زبان مادری است مهر “تجزیه طلب” میزنند.

حسن شریعتمداری، فرزند مرحوم آیت الله شریعتمداری، که در آلمان بسر میبرد در جواب به این سوال که چرا تظاهرات های کنونی به وسعت تظاهرات سه میلیونی زمان انتخابات ریاست جمهوری نیست، گفته است: “علت اصلی، ایجاد ارعاب و وحشت از طرف نظام حاکم است. علت دوم عدم گستردگی گفتمان رهبری جنبش سبز به کل طیف ایرانی است و عدم عنایت به بخش سکولار، کارگران، زنان، اقلیت‏های قومی و دینی و سعی در جذب آنهاست.تا این جنبش، این گستردگی را پیدا نکند، این بخش از جامعه حریف حاکمیت موجود نیست.”

مدل دیگری که هست اینست که در این مملکت هرگروه ملی و قومی و یا اتنیکی باید حق داشته باشد و بتواند بعنوان دولت ملی مستقل از ایران جدا شود و دولت ملی خود را با پرچم و مرز و ارتش و تمام ویژگیهای دیگر استقلال ملی ایجاد کند و یا اینکه به یکی از کشور های همسایه بپیوندد. این مدل در نمونه حکومت پیشه وری در آذربایجان (1324 تا 1325) آزمایش شده است. حکومت پیشه وری که با اشغال ایران از طرف ارتش سرخ سرکار آمده بود با ترک قشونهای روسیه هم ناچار به تلاشی شد. این تجربه نه فقط از نظر نظامی و عملی شکست خورد بلکه طبق اکثر بررسی های علمی و روایتی، حکومت پیشه وری که در ابتدا با شعار های اداره ایالتی و ولایتی بر سر کار آمده و حداقل از پشتیبانی بخشی از مردم آذربایجان برخوردار بود هر چه از ایران دور تر و به ارتش و حکومت شوروی نزدیک تر شد، حمایت مردمی خود را در آذربایجان هم از دست داد.

ولی آیا باید برای تامین حقوق قومی و اتنیکی مردم آذربایجان، کردستان، ترکمن ها، اعراب، بلوچ ها، لر ها، و مثلا حتی خلج ها، این گروه ها حتما از ایران جدا شوند؟ صرفنظر از اینکه آیا این کار اصولا ممکن است یا نه و یا اینکه باعث چقدر قتل و کشتار و خرابی و دشمنی ترمیم ناپذیر خواهد شد،  اصولا آیا این کار به منفعت طرف های مورد بحث هست یا نه؟ و بالاخره آیا خود این گروه های قومی، از جمله آذربایجانیان، خواهان شقه شدن کشور و جدائی از ایران و درآمدن بصورت یک کشور کوچک و مستقل و یا پیوستن به جمهوری آذربایجان هستند؟

افتراق و جدائی اصولا ممکن است و البته هرکس حق دارد طرفدار این راه باشد بشرط آنکه آنرا بنام مردم به مردم تحمیل نکند. اما این راه برای همه طرفهای درگیر ده ها و شاید صدها سال قتل و خرابی و دشمنی بار خواهد آورد، بخصوص در کشوری مانند ایران که سابقه هزاران ساله زندگی اقوام مختلف در یک جغرافیا و دولت واحد دارد. برخلاف یوگسلاوی سابق که مرزهای داخلی اش از قبل برپایه قومیت معین شده بود در ایران مرزهای زندگی اقوام بطور قابل قبول برای همه مشخص و تعریف نشده است. با این وجود، حتی در یوگسلاوی سابق آتش اختلافات قومی هنوزکاملا فروکش نکرده است. بعلاوه ما در این پنجاه-شصت سال اخیر شاهد رشد و ترقی بی همتای نقلیات، ارتباطات، تجارت فرامحلی و کوچ میلیونها انسان از نقطه ای به نقطه دیگر، چه در داخل کشور خود و چه به خارج بوده ایم. در تهران حالا چند میلیون آذربایجانی زندگی میکند؟ و یا ترکمن و بلوچ؟ چند میلیون و یا چند صد هزار کرد در خراسان هستند؟ اینها را چطور میشود (و اصولا چرا باید) جدا و تفکیک کرد؟ بعید است به یک شهروند اردبیلی که بیست نفر از خویشانش در تهران و ده نفرش در اصفهان و یا کانادا هستند بقبولانید که ما میخواهیم از ایران جدا شویم و از این ببعد نمیتواند مثلا بعنوان کارمند شرکت نفت در آبادان کار کند و فرزندانش هم فقط ترکی خواهند آموحت یعنی نخواهند توانست در خارج از آذربایجان کار و زندگی کنند. و بالاخره چند درصد آذربایجانیان میخواهند استانهای آذربایجانی نشین ایران به جمهوری برادر و همزبان آذربایجان بپیوندند؟ بنظرم بهترین جواب این سوال را آن دسته از آذربایجانیهای ما خواهند داد که یکی دو سالی در آن طرف ارس زندگی کرده اند.

اما چرا حق زبان و فرهنگ را که مربوط به حقوق شهروندی در یک کشور آزاد و دمکراتیک است، آنهم در این روزگاری که هم دنیا و هم ما، همه بسوی آمیزش و ارتباطات و تسهیل – و نه مشکل تر کردن – زندگی میرویم، باید گروگان دولت مستقل قومی، مرز جداگانه و ارتش و واحد پولی و پرچم و غیره کرد؟ تامین حقوق شهروندی همه، چه زن و مرد، چه ترک و کرد، چه مسیحی و مسلمان و بهائی، در کشوری باز، دمکراتیک ومرفه مانند مثلا اسپانیا آیا به خواست گروه های مختلف قومی و مذهبی جواب کافی و معاصر روز را نمیدهد؟ در اسپانیا گروه تروریست و تجزیه طلب باسک بالاخره تسلیم خواست خود مردم باسک و اسپانیا شد و دست از شورش مسلحانه و ترور برداشت. این در حالیست که  باسکها و  کاتالانها و دیگر اقلیت ها که به هویت ملی و فرهنگی خود افتخار میکنند بدون جدائی و دشمنی و انزوای خود، به تامین حقوق شهروندی خود نائل گشته اند بدون آنکه بین خود و شهروندان هموطن دیگر خود در مادرید سد چین بکشند.

همه ما، چه آذربایجانیها و چه هموطنان فارسی زبان ما باید از حالا بدانیم که در کدام سمت قدم بر میداریم.

دکتر تورج انابکی، استاد دانشگاه آمستردام، میگوید: “سال 1997 کارول بوگرت، خبرنگار نیوزویک، در مصاحبه ای از من پرسیده بود: « آیا  احتمال دارد  روزی در ایران اختلافات قومی شعله ور شوند؟» من هم در جواب اینرا گفته بودم: « ایران قرن بیستم تا کنون توانسته است خود را از سرنوشت امپراتوری های  عثمانی، تزاریستی و سپس شوروی مصون نگهدارد. گروه های مختلف قومی ایران تا کنون توانسته اند با همدیگر کنار بیایند. اما نمیتوان این واقعیت را نادیده گرفت که سرنوشت ترکیب قومی و تمامیت ارضی ایران بیش از همه چیر دیگر وابسته به اجرای اصلاحات در نطام سیاسی کشور خواهد بود که شامل این جنبه ها باشد: تامین حقوق فردی و جمعی بصورت اشتراک غیر تبعیضی و دسترسی به فرصت های اقتصادی، مشارکت سیاسی و یا مقام فرهنگی شامل برسمیت شناختن زبانها یا بصورت فردی و یا از طریق نوعی نسبیت گروهی. و گرنه، هیچ چیز ابدی نیست.”

اینهم کار فردای ماست. و گرنه هم جنبش آزادیخواهی سرتاسری ایران ناموفق خواهد بود و هم هویت طلبان آذربایجانی ما.

تجدید نشر: ایران گلوبال، آذربایجان ئویرنجی حرکاتی

نشر دوباره از 16 اسفند 1389… ادامه خواندن

هزار سال پیش زبان آذربایجانیان هر چه که بود

هراز گاهی هموطنان پان ایرانیست ما بحثی به راه میاندازند و یک عده را دنبال نخود سیاه میفرستند: هزار سال پیش، قبل از آمدن قبایل ترکمن و اوغوز به آذربایجان کنونی، زبان مردم این منطقه ترکی نبود، «آذری باستان» بود، و یا تاتی، چیزی شبیه تالشی امروز؟ شاید شبیه آن، بهر حال زبان های ایرانی و غیر ترکی. منظور اصلی شان هم در واقع این نیست که دانش همگان از تاریخ و گذشتگان بیشتر شود. یک عده از پان ترکیست های ما هم خونشان میجوشد و برای دفاع از زبان و فرهنگ خود شروع به این داستان ها میکنند که نخیر، زبان این مردم همیشه (و یا حداقل 2-3 هزار سال است) ترکی بوده و هیچ وقت ربطی به زبانهای ایرانی نداشته. خالا انتظار دارید این مردم بیچاره  در این گیر و دار امرار معاش و گرانی و یارانه و تحصیل بچه ها از سوئی و فشار های سیاسی و جنگ رهبر با احمدی نژاد و ظهوری ها و رمال ها از سوی دیگر طرف «نژاد پاک آریا» و یا «اقوام ترک خالص» را بگیرند؟

آقا، این ها تاریخ است. به زندگی امروز من و شما چه ربطی دارد؟

وقتی این بحث ها را نه بخاطر درک بهتر تاریخ و گذشتگانمان، بلکه برای این میکنیم که بگوئیم یکی «خودی» و دیگری «غیر خودی» است، این کار نتیجه ای بجز کدورت و دشمنی بین مردم این مملکت نمی دهد.

مردم ایالات متحده و کانادا و آمریکای جنوبی مگر بیشتر از 500 سال است که انگلیسی، فرانسه و یا اسپانیولی حرف میزنند؟ حالا همه آنها برگردند و زبانهای مختلف و مهجور سرخپوستان را حرف بزنند؟ زبان عراق و سوریه و اردن امروزی مگر قبل از اسلام عربی بود؟ حالا آنها چکار کنند؟ تازه زبان پهلوی و آذری قدیم که فارسی «تهرونی» امروز نبود. اصلا قبل ازپهلوی که فارسی میانه است و حتی قبل از فارسی باستان کتیبه ها و آمدن آریائی ها به جلگه ایران، زبان بقول شاهنامه «دیو» های بومی که بهر حال «ایرانی»، یعنی پهلوی و حتی فارسی کهن هم نبود، چه بود؟ زبان 3-4 هزار سال پیش اورارتو ها که آریائی نبودند و آثار دیرین شناسی مربوط به این دوره در نزدیکی های تبریز (قریه حسنلو) یافت شده چه ربطی به فارسی امروزی و پهلوی و پارسی باستان دارد؟شاید برگردیم و زبان اورارتو را در آذربایجان احیاء کنیم؟ حالا ما هم با وجود اینکه اصلا هم تاریخ دان و دیرین شناس نیستیم، دنبال همان «نخود سیاه» افتادیم.

در این دنیا هر قومی در برهه ای از تاریخ از جائی به جائی رفته، مسکون شده، شاید ازبین رفته و شاید مانده، زبان و ترکیب نژادی اش در اختلاط با دیگران کم و یا زیاد تغییر یافته. نتیجه اش آن است که امروز می بینیم و این روند هنوز هم در جریان است. درک و فهم این روند و تاریخ فوق العاده جالب و هیجان انگیز است. اما سوء استفاده سیاسی و ناسیونالیستی از این تاریخ برای زندگی و گفتار و کردار امروز من و شما خطرناک و برای همزیستی و تفاهم ملی و بین المللی زهر آگین است.

اگر نقطه جرکت را احترام و قبول زبان و نژاد و قومیت و رنگ پوست و دین و مذهب همه افراد و آحاد این کشور و تمام دنیا قرار دهیم، از تاریخ هم لذت خواهیم برد.… ادامه خواندن

هویت طلبی و حقی اجتماعی

عباس جوادی –  در این چند سال گذشته تعبیر جدید و خوش آهنگی رایج شده: هویت طلبی. هویت طلب به کسانی گفته میشود که خواهان احقاق حقوق گروه اجتماعی و یا  قومی خود هستند. ممکن است شما از یک گروه دینی-مذهبی مانند مسیحیان، بهائیان و یا اهل تسنن باشید و بخواهید حقوقی که شما بعنوان شهروندان ایران دارید و بنظر شما تامین نمیشود را بدست آورید. هر گروه متمایز از اکثریت مشخصات ویژه ای دارد که فعالین آن گروه میتوانند از پی بدست آوردن حقوقی برای آن مشخصات باشند

فرق اساسی که ما آذربایجانیان از مثلا هموطنان خود در تهران یا اصفهان داریم دین و مذهبمان نیست –اکثریت ما هم مانند اکثریت مردم ایران مسلمان و شیعه هست.  تاریخ معاصر و گذشته مان هم نیست — ما همه تا جائیکه به یاد داریم فرزندان این سرزمین بودیم، بسیاری از دودمانهای سلطنتی پیش از رضا شاه ترک بودند. ما همراه و همقدم با هموطنان دیگر در همه کار های این کشور شریک بودیم: در حکومتها، در اقتصاد، در فعالیت فرهنگی و علمی و اجتماعی، در سرافرازیها و حتی سرافکندگیها. ما هم مانند دیگران هم انقلابی و مشروطه طلب داشتیم هم ارتجاعی و استبداد گر.

از نظر فرهنگی هم مخصوصا در این صد سال گذشته امتزاج پر سرعتی بین مناطق مختلف ایران و بویژه شهرها و شهرستانها بوجود آمده. مردم دیگرلزوما پایبند شهرو یا دهکده پدری خود نیستند و این کوچهای فردی و خانوادگی هم کمک کرده که امروزه بین یک تبریزی و اردبیلی و شیرازی و مشهدی فرق چشمگیری از نظر طرز رفتار، خوراک، پوشاک، و یا حتی درک از شوخی و انتظارات از آینده وجود ندارد و یا اگر وجود داشته باشد علت اصلیش تبریزی و یا مشهدی بودن آن فرد نیست.

مشخصه ای که ما راهمچون گروه اجتماعی از دیگرایرانیان متمایز میکند زبان ما یعنی ترکی آذری است که زبانیست جدا از  فارسی . تا دوران سلسله  پهلوی که نظام واحد و منسجم دولتی، اداری، فرهنگی و نظامی موجود نبود زبان دولتی، رسمی و مشترکی هم یمعنای امروزه مطرح نبود. اما از دوران رضا شاه به بعد که سیاست “یک ملت، یک زبان” در پیش گرفته شدتا وحدت کشور مستحکم شود،  زبان ترکی آذری در ادارات، محاکم، مدارس و غیره منع گردید. این وضع نه با شدت دوران رضا شاه، اما اصولا بموازات همان سیاست در دوران محمد رضا شاه هم ادامه یافت. در جمهوری اسلامی اگر چه قانون اساسی بصورت نه چندان روشنی آموزش و تدریس زبانهای قومی غیرفارسی را “مجاز” میخواند اما این ماده ها هرگز عملی نشد و در کشوری که زبان مادری ملیونها نفر ترکی آذری است هنوز این زبان بصورت صرفا خصوصی و خانوادگی و در کوچه و بازار بکار میرود و عملا ممنوعیت تعلیم و تدریس و استفاده مکتوب و رسمی آن ادامه دارد.

تعلیم و تحصیل و استفاده مکتوب و رسمی زبان مادری حق طبیعی و اولیه هر گروه قومی است. این حق همچون یکی از حقوق بنیادین بشری در صد سال گذشته در ایران پایمال شده و هنوز هم پایمال میشود. طلب این حق خواست محوری هویت طلبان آذربایجان مخصوصا در سالهای گذشته بوده است. این خواست، عادلانه، انسانی و بحق است.

حکومتهای ایران چه قبل و چه بعد از انقلاب اسلامی واهمه داشته اند که تامین حق زبان به اقوام غیر فارسی زبان مایه افزایش نیروی گریز ااز مرکز و تجزیه طلبی خواهد شد. تجربه حکومت پیشه وری که بر اشغال ایران از طرف شوروی تکیه میکرد و محور اصلی تبلیغاتیش ویژگی های قومی آذزبایجان و مخصوصا زبان ترکی آذری بود این واهمه را چه در اندیشه حکومتداران و چه در ذهن مردم و حتی بسیاری از ترکی زبانان تقویت کرده است که ”این بحث ها باعث احیای حرکت های تجزیه طلبی با کمک مستقیم کشور های همسایه خواهد شد” — مدعائی که تجربه حکومت پیشه وری بعنوان ثبوتش طرح میشد.

تصور نکنیم که این وضع، مخصوص ایران است. در ترکیه تا چند سال پیش حتی موجودیت اقلیت بزرگ کُرد را انکار میکردند. تازه در این چند سال گذشته کُرد ها میتوانند خود را کُرد بنامند و در کوچه و بازار بزبان مادری خود حرف بزنند ولی آنان همچنان از حق تعلیم و تدریس زبان کُردی محرومند . در جمهوری آذربایجان اقلیت طالش از بسیاری حقوق زبان مادری خود محرومند. دلیل و یا بهانه همه هم مشابه است: واهمه از تجزیه کشور و خواست حفظ تمامیت ارضی، وحدت و قدرت کشور و ملت.در حالیکه این نگرانیها همیشه و صد در صد هم بی اساس نیستند، حکومتها هم به نوبه خود از این دلیل بهانه ای مییابند تا بدون تفکیک تجزیه طلبی و تامین حقوق اساسی مردم خود، از تامین این حقوق سرباز زنند و یا آنرا تا حد امکان به تاخیر بیاندازند در حالیکه بنظر بسیاری ها، برعکس، رد و یا تاخیر در تامین این حقوق نه اینکه به تحکیم وحدت ملی کمک نمیکند بلکه آنرا متزلزل کرده تجزیه طلبی را تحریک میکند و بحق جلوه میدهد.

بسیاری از مردم آذربایجان هنوز ازشعار ها و خواستهای قومی واهمه دارند. کار هویت طلبان آذربایجان سخت است. آنها از طرفی خواهان چیزی هستند که حق طبیعی و ابتدائی هرگروه قومی است و از طرف دیگر باید مردم ایران و حتی همزبانان آذری خود را قانع کنند که این خواستهای آنها ربطی به تجزیه طلبی ندارد و برعکس به وحدت و حفظ تمامیت ارضی ایران کمک میکند. زیرا بهترین وحدت، آنست که اجزا این وحدت حقوق برابر داشته باشند و این وحدت بر نابرابری استوار نباشد.

در این میان بدترین ضربه به این هویت طلبی عادلانه و انسانی را آن عده قلیل هویت طلبان میزنند که — برخلاف اکثریت بزرگ هویت طلبان — افراطی هستند، به ایران و تاریخ آن، به زبان فارسی که زبان مشترک و رسمی همه ماست، به فرهنگ و رسوم ایران دشنام میدهند و حتی از روی عناد حافظ و فردوسی را هم نادانسته قبول ندارند و در مراسم کوچک خود پرچم کشور های دیگر بخصوص جمهوری آذزبایجان و یا ترکیه را علم میکنند. آنها باعث بدنام شدن و مشکوک جلوه کردن خواستهای عادلانه و محق مردم برای زبان مادری خود در چار چوب ایرانی میشوند که میخواهد به تدریج و با هزار مصیبت دمکراتیک شود.

ابتدا در ماه اردی بهشت 1389 در همین سایت منتشر شد

در ضمن بخوانید:

زمینه تاریخی سیاست «یک ملت، یک زبان»

ارتش سرخ، «گوپ» و حکومت پیشه وریادامه خواندن

دریاچه ارومیه را "فاشیزم فارس" خشک کرد؟

عباس جوادی – بعد از آنکه سایت مهار ببابان زائی مطلب مفیدی با دو عکس جدید و غم انگیز از خشک شدن دریاچه اورمیه (ارومیه) چاپ کرد و همین سایت چشم انداز هم آنرا تجدید نشر نمود و این مطلب کمی در شبکه های اجتماعی چرخ خورد، جوانی که ظاهرا سرچشمه تمام مصائب آذربایحان را از محیط زیست و آلودگی هوای تبریز و مشکل انباشت زباله های اردبیل گرفته تا بیکاری و قیمت های روزافزون و کوچکتر شدن نان سنگک در “فاشیزم فارس” میداند در فیس بوک نوشت: “این دریاچه (اورمیه) براثرفاشیست وشونیسمی خشک شده وخشکانده میشود توفکرمیکنی اگه این دریاچه توتهران بود یا اراک یا اصفهان یاکرمان یاشیرازیا….بازهم به این روزمیفتاد؟؟؟؟؟” خوب، آدم بخندد یا گریه کند؟

یک: گناه طبیعت کلا ایران است که مانند جنگلهای آمازون ویا انگلستان و ویتنام پر باران و آب نیست. حتی از این نظروضع آذربایجان خیلی بهتر از استانهای خراسان و کرمان و فارس و غیره است که بخش بزرگترشان صحرا و نمکزار است. دوم: سیاست دولتها که هیج تدبیری نیاندیشیده اند و هنوز هم نمی اندیشند. برعکس، بنظر کارشناسان خود ایران مانند مهندس محمد ابراهيم عامری، کارشناس پارکداری معاونت طبيعی سازمان حفاظت محيط زيست علت اصلی خشک شدن دریاچه اورمیه احداٍث سد، تبدیل اراضی مجاور به زمین های کشاورزی و از بین رفتن پوشش گیاهی است که سبب آن شده است که این دریاچه احتمالا در مدت نسبتا کوتاهی خشک شده تبدیل به نمکزار خواهد شد.

حالا این مسئله چه ربطی به فارس و ترک دارد؟ “فاشیزم فارس” دیگر چه صیغه ایست؟ میپرسید اگر این دریاچه در تهران و یا فارس بود چه میشد؟ گوش کنید لطفا: دریاچه اورمیه ،بعد از خزر که اگر حسابش نکنیم، بزرگترین دریاچه داخلی ایران است. میدانید دومین دریاچه بزرگ داخلی ایران کدامست؟ در واقع کدام بود؟ دریاچه بختگان در استان فارس که درست بهمان دلایل احداث سد و تبدیل اراضی مجاور به زمین کشاورزی و از بین رفتن پوشش گیاهی نه اینکه با خطر خشک شوی مواجه است، بلکه همین چند ماه پیش دیگر کاملا خشک شده و به گفته همین کارشناس (به نقل از  خبرگزاری دانشجویان ایران، ایسنا) «در صورت ادامه وضعيت فعلی به‌زودی توفان شن و نمک اراضی کشاورزی اطراف اين تالاب را نيز نابود می‌کند.» اینرا هم”فاشیزم فارس” کرده؟ یا سیاست دولت و حكومت ها بوده که شامل همه ما ایرانیان میشود؟ بگوئید، و حق دارید اگر بگوئید که آذربایجانی ها حق تحصیل بزبان مادری ندارند. ما هزار و یک حق نداریم، یکی اش هم اینست وباعثش هم نه حسن آقای کارمند شیرازی و یا فریبا خانم خانه دار تهرانی بلکه باز همان رژیم و حکومت و دولت و نظام است. بروید با آنها حساب و کتاب تسویه کنید.

در ایام جوانی من بعضی از هم دانشگاهی های سیاسی اگر درسی نمیخواندند و یا حتی کار هم نمیکردند میگفتند تقصیر رژیم شاه است. حالا هم همان طرز فکر را بعضی ها ادامه میدهند. احتیاجی به هیچ نوع تحقیق، مطالعه، دانش، مقایسه، سوال و شکی نیست. آدرس همه گناهان کبیره و صغیره هم معلوم و تک و واحد است. ناسیونالیست های آذری میگویند این، اهریمن فاشیزم فارس است. رژیم میگوید “جریان فتنه” و آمریکا و اسرائیل است. بی دین میگوید همه اش گناه اسلام است. آذربایجانیهای شمال میگویند ارمنی ها هستند. ترک ها میگویند کرد ها و ارمنی ها و غرب است. غربی ها میگویند القاعده است. چقدر ساده اندیش و تنبل ذهن شده ایم!

چیزدیگری که هم خطرناک  و هم غم انگیزاست اینست: دوستی که آن مقاله را در فیس بوک به اشتراک گذاشته بود آخرش نوشت “وقتی من آن مقاله را به اشتراک گذاشتم بعضی ها انتقاد کردند که مال پان ترکیستهاست. حق هم داشتند.” نخیر، حق نداشتند. البته نشر مقاله ای برای هشدار در رابطه با خشک شدن دریاچه اورمیه و یا بختگان هم درست و هم لازم و مبرم است. اگر صرفا بخاطر اینکه اقلیت کوچکی از این مباحث به نفع تصورات خود سوء استفاده میکند از طرح و بحث آنچه که هر کس درست و لازم میشمارد پرهیز کنیم، طوریکه در این سی سال گذشته کرده ایم، با ما همان خواهد رفت که تا کنون رفته است.

فعالین مدنی آذربایجان در مبارزه خود بر ضد خشک شوی دریاچه اورمیه حق دارند. مردم همه ایران باید از آنها دفاع کنند و به صرف سوء استفاده اقلیتی ناچیز و افراطی، مردم و فعالین آزادیخواه آذربایجان را تنها نگذارند.… ادامه خواندن