ماد آتروپاتن – آمیزش قومی و دگرگشت زبانی

درآمد

اولین تمدن ها، اولین شهرنشینی ها، اولین تجربه سکونت و کشاورزی و اولین خط و نوشتار در میانرودان و یا بین النهرین بوده است*. این تمدن ها که تقریبا ۷۵۰۰ تا ۵۰۰۰ سال پیش آغاز یافتند،عبارت بودند از شومر (و یا سومر)، آشور (و یا آسور)، بابل، اکد و عیلام (و یا ایلام). از این تمدن ها،  دولتداری و تمدن عیلام در سرزمین کنونی ایران (خوزستان، پارس و لرستان – وحتی وسیع تر از آن) قرار داشت. با این حساب عیلام اولین تمدن و دولت در سرزمین کنونی ایران است. تمدن های دیگری که نام بردیم در همسایگی ایران کنونی قرار داشتند.

زمانیکه تمدن عیلام حدودا پنج هزار سال پیش آغاز یافت در آذربایجان و کردستان ایران و همچنین همدان و کرمانشاهان که مجموعا هسته اصلی ماد را تشکیل میدادند و دیرتر «ماد کوچک» نام گرفتند، هنوز مردم بصورت قبیله ای زندگی میکردند و نوشتار نبود. تمدن و دولتداری ماد که حدود ۱۰۰۰ سال پیش از میلاد با کوچ اقوام ماد به ایران کنونی و به ویژه شمال و غرب آن شروع شد، آغاز دومین تمدن و دولتداری در ایران کنونی است.

با این ترتیب در زنجیره تاریخی دولت های عیلام، ماد، هخامنشی، اسکندر، سلوکیان، اشکانیان و بالاخره ساسانیان، اولا دولت ماد ادامه دهنده چیزی است که با عیلام شروع شده بود و با هخامنشیان ادامه یافت. ثانیا «ماد آتروپات» و یا «ماد کوچک» و یا فقط «آتروپاتن» یعنی آذربایجان و کردستان، همدان و کرمانشاهان امروزه، یعنی کم و بیش آن «سر گربه» که در نقشه ایران می بینیم، بعنی سرزمینی که دولتداری ماد از آنجا شروع شد و حتی صد ها سال بعد از سقوط ماد نیز هویت منطقه ای خود را ادامه داد، از نظر درک هویت و تاریخ گذشته اهمیت دارد.

در دنیا دانشمندان انگشت شماری بودند و تعداد کمتری هنوز هم هستند که در این حوزه تاریخ به راستی متخصص اند، چونکه تسلط بر تاریخ، زبان و فرهنگ این دوره، دانش چندین لایه ای زبان و خط، مردم شناسی، تاریخ باستان، و مطالعه ده ها فرهنگ و تمدن مختلف منطقه را ایجاب میکند که هیچ کس نمیتواند حتی اگر عزم و امکانش را هم داشته باشد، این کار را به تنهائی انجام دهد. از سوی دیگر منابع قابل استفاده در این حوزه ها بسیار کم هستند و برخی از آنها حتی رمز گشائی هم نشده اند.

در چند مقاله کوشش خواهیم کرد بطور ساده نگاهی به نکات اصلی تاریخ «ماد کوچک» یعنی اساسا آذربایجان و کردستان کنونی داشته باشیم تا نشان دهیم که برپایه آنچه که متخصصین اصلی این حوزه نوشته و گفته اند، در این منطقه ایران کنونی، از دوران پیش از ماد، یعنی از سه هزار و اندی سال پیش به این سو، ده ها و صد ها قوم و قبیله، همزمان با جنگ و گریز، صلح و تجارت و خویشاوندی با همدیگر آمیزش یافته اند. از سوی دیگر در این مدت در این منطقه نسل کشی و یا کوچ اجباری بزرگی نسبت به این یا آن قوم و گروه اجتماعی انجام نگرفته، بلکه قومیت همه مردم منطقه هر بار کمی رنگارنگ تر و مختلط تر گشته است.

در شرح این موضوعات مربوط به قومیت و زبان در ماد آتروپاتن از منابع اصلی مادشناسی و تاریخ باستان استفاده خواهد شد  – بویژه از«تاریخ ماد» اثر ایگور میخائیلوویچ دیاکونوف تاریخ شناس و زبانشناس معروف روس  که در بررسی تاریخ ماد هنوز هم نخستین و مهم ترین دانشمندی است که به ذهن هر فرد علاقمند به تاریخ میرسد. نظر به اینکه تاریخ ماد و خاورمیانه باستان حوزه تخصص من نیست همه نظریات مطرح شده (بجز نتیجه گیری نهائی نوشته) از همین منابع گرفته شده اند. در مواردی که گمان میرود موضوع طرح شده باعث بحث و اختلاف نظر شود، منبع دقیق داده خواهد شد.

۱- به طور خلاصه در باره ماد و «ماد کوچک» و یا آتروپاتن چه میدانیم؟

«ماد» نام یک گروه ازاقوام ایرانی و سپس یک پادشاهی در شمال غرب و دیر تر سرزمین بزرگتری  از ایران تاریخی است. اقوام ماد  در اواخر هزاره دوم پیش از میلاد یعنی حدود سه هزار و اندی سال قبل، احتمالا از شمال دریای خزر به مناطق مرکزی، شمالی و غربی ایران کنونی کوچیده در این مناطق مسکون شدند. آنها با اقوام محلی آن زمان این مناطق آمیزش یافته بدنبال دولت عیلامیان (ایلامیان) در جنوب، در شمال- غرب ایران ساختار دولتی جدیدی ایجاد نمودند (۶۷۸ پ.م.). این دولت  در همسایگی دولت های قدرتمند و پیشرفته میانرودان (بین النهرین) مانند آشور قدرت جدیدی را بوجود آورد که بزودی با گسترش خود تبدیل به وزنه مهمی در منطقه گردید.

باید درنظر داشت که سرحدات  و وسعت دولت ماد چیز ثابت و منسجمی نبوده و بخصوص در اوایل این دولتداری بخاط قبیله ای بودن این پادشاهی پیوسته در حال تغییر بوده، اما بتدریج گسترش یافته است.

مرکز دولتداری مادها ابتدا در آذربایجان وکردستان، همدان و کرمانشاهان کنونی ایران و مناطق مرزی این سرزمین ها بود اما این دولت بزودی در شرق تا خراسان، در مرکز و جنوب تا اصفهان و شیراز، در غرب و شمال تا عراق، آناتولی و قفقاز کنونی توسعه یافت و بالاخره با اتحاد با پادشاهی های دیگر منطقه ازجمله  بابل، دولت های رقیب همسایه از جمله اورارتو و باقیمانده امپراتوری آشور را حدودا ششصد سال پیش از میلاد شکست داد.

پادشاهی ماد بزرگ بعد از حکمرانی تقریبا ۱۳۰ ساله، بالاخره در سال ۵۵۰ پ.م. مغلوب کورش هخامنشی شد.

در زمان ماد ها و هخامنشیان اداره محلی هر استان و یا ایالت به یک استاندار، حاکم و یا پادشاه محلی سپرده میشد که به آن «ساتراپ» میگفتند. ساتراپ واژه ای است از زبان مفروض مادی و در عین حال پارسی باستان که به حکمرانان منطقه و استان های امپراتوری های ایرانی ماد و هخامنشی داده شده بود. آنها در عین اینکه تابع «شاه شاهان» و یا شاهنشاه بودند، در محل خود مانند پادشاهان محلی عمل میکردند. در اکثر موارد حاکمیت این «ساتراپى» ها موروثی بود مگر اینکه «شاه شاهان» در این روند مداخله ای کند. این تقسیم قدرت بعد ها در دوره ساسانیان و حتی پس از اسلام نیز ادامه داشت. در دوره ساسانیان وظيفه ساتراپ ها را «مرزبان» ها اجرا ميكردند.

هخامنشیان بخشی از سرزمین تاریخی ماد را که در واقع سرزمین آغازین این امپراتوری بود به حاکمیت محلی یک ساتراپ بنام آتروپات (به یونانی «آتروپاتس») سپردند که خود مادی بود و سلسله محلی خود را در زمان هخامنشیان تاسیس کرده بود. داریوش سوم هخامنشی نیز حاکمیت محلی آتروپات را بر این خطه ماد که  احتمالاعبارت از آذربایجان، کردستان و احتمالا بخشی ازهمدان-کرمانشاهان امروز ایران بود، تایید نمود.

زمانی که بعد از ۲۲۰ سال، امپراتوری وسیع هخامنشیان در اثر حمله اسکندر مقدونی سقوط کرد، آتروپات که در آغاز در صفوف داریوش سوم جنگیده بود، دیرتر از طرفداران اسکندر شد. او ساتراپ «آتروپاتن» و یا آذربایجان باقی ماند و برای تحکیم این اتحاد دخترش را به همسری یکی از سرداران یونانی اسکندر داد.

ماد ها هم از نظر قومی و زبانی و هم از نگاه اداره امپراتوری با دیگر عناصر تشکیل دهنده دولت هخامنشیان مانند پارس ها، پارتی ها، عیلامی ها و همچنین اقوام غیر ایرانی مانند ارامنه، آرامی ها، آشور و بابل و بعد ها یونانی و روم آمیزش یافتند.

دیاکونوف (۱) میگوید دولت ماد در قرن سوم پیش از میلاد یعنی زمان اشکانیان به دو قسمت «ماد سفلی» و «ماد آتروپاتن» تقسیم شده است.

با وجود اضمحلال دولت بزرک تر ماد و برآمدن هخامنشیان، نام «ماد» همچنان در منابع میانرودان و غرب، بخصوص آثار یونانی و لاتینی برای اشاره به سرزمین های شمال غربی وغربی ایران هخامنشی بکار برده میشد.

در منابع باستانی غربی مانند استرابو و پلوتارک (۲)، دو مورخ معروف یونانی، به دولت بزرگتر و کوتاه عمر تر ماد، «ماد بزرگ» و به حکومت کوچکتر و شمالی این دولت که بعنوان دولتی محلی و تاحدی خودمختار چند قرن دیگر به حیات خود ادامه داد، «ماد آتروپاتن» و یا فقط «آتروپاتن» و گاه «ماد کوچک» نام داده شده است. در فارسی میانه (پهلوی) این نام در ابتدا «آتورپاتاکان» و دیر تر «آدورباداگان» و در فارسی «آذرآبادگان» و یا «آذربایگان» بود که معرّب آن در فارسی معاصر ابتدا «آذربیجان» بوده و سپس به «آذربایجان» تبدیل شده است. «آتور» و یا «آدور» مادی همان «آذور» و یا «آذر» فارسی است که تعبیری اوستائی است و معنی «نگهبان آتش» میدهد (۳).

پادشاهی محلی آتروپات و جانشینان این سلسله در مناسبات با همسایگان و دیگر حکومت های متعاقب شکست هخامنسیان مانند ارمنستان، اشکانیان، روم و درنهایت بیزانس یعنی روم شرقی، گاه مستقل عمل میکرد، گاه در صلح و آمیزش قومی و خانوادگی بسر میبرد و گاه جنگ مینمود تا اینکه پس از حدود ۲۴۰ سال، این حکومت محلی ابتدا تابع دولت اشکانیان شد و آنگاه در اثر برآمدن ساسانیان جزو این امپراتوری جدید ایران گردید.

در دوره ساسانیان نیز آتروپاتن، یا آتورپاتاکان و یا آذربایگان یکی از استان های رسمی ساسانی بود که به نمایندگی از سوی شاهنشاه ساسانی از سوی یک «مرزبان» (بجای ساتراپ پیشین) اداره میشد.

نام پایتخت دولت ماد، طوریکه در سنگ نبشته بیستون متعلق به داریوش یکم (قرن ششم پ.م.) نوشته شده، به پارسی باستان «همگمتانا»، به عیلامی «آگمادانا»، به بابلی «آگامتانو» ذکر شده است که همان «همدان» به فارسی معاصر است.

برخی منابع نام مرکز آتروپاتن و یا آذربایجان در زمان اشکانیان را پرسه (به فتح «پ») در نزدیکی تخت سلیمان کنونی ذکر کرده اند (۴).  پیش از آن نام پایتخت و یا مرکز اقامت و حکومت ساتراپِ آتروپات «گنزک» (به فتح «گ» و «ز»، مادی «گزن»  و فارسی «گنز» بمعنی «گنچ، خزینه») در جنوب دریاچه ارومیه بوده است (۵). به گفته مینورسکی (۶) خرابه های گنزک هنوز در نزدیکی لیلان-میاندوآب موجود است. گفته میشود آتشکده مقدس ماد ها بر فراز یکی از تپه های گنزک قرار داشته اما دیرتر به جای دیگری منتقل شده است.

———————————————————————

* دیگر منابع  اصلی و مرجع که از آنها استفاده وسیع و عمومی شده در پایان این سلسله مقالات ذکر خواهند شد.

(۱) دیاکونوف، ا. م.: تاریخ ماد (ترجمه فارسی)، تهران ۱۳۴۵، ص ۸۶

(2) Shipman, K.: Azerbaijan iii. Pres-Islamic History, originally published 1987. Encyclopedia Iranica online as viewed in Sep. 2016

(۳) عفیفی، رحیم: اساطیر و فرهنگ ایرانی در نوشته های پهلوی، چاپ دوم، تهران ۱۳۸۳، ص ۴۱۱-۴۱۲

(۴) عنیفی، همانجا

(5) Boyce, M.: Ganzak, originally published 2000. Encyclopedia Iranica online as viewed in Sep. 2016

(6) Minorsky, V.: Roman and ByzantineCampaigns in Atropatene, BSO(A)|S , 11/2,  1944, pp. 243-65, quoted in: Boyce, M.: Gaznak, in: Encyclopaedia Iranica online, as viewed in Sep. 2016

———————————————————————

در نوشته بعد: در باره اقوام و زبان های آذربایجان پیش از ماد ها چه میدانیم؟

ادامه خواندن

ایلبر اورتایلی: تحصیلکرده های آذربایجان ایران

پروفسور ایلبر اورتایلی با گذشته ای بیش از چهل سال در تدریس و تالیف در دانشگاه های برجسته ترکیه، آلمان، آمریکا و دیگر مدارس عالی غربی و روسیه، بیشک در کنار استادش پروفسور خلیل اینالجیق یکی از مشهور ترین شخصیت های علم تاریخ در ترکیه و ترکیه شناسی در جهان است. او بعد از بازنشستگی یک سال پیش، اکنون بیشتر از تدریس، مشغول تحقیق، سخنرانی و گهگاه نوشتن مقاله در روزنامه های ترکیه است و بطور منظم و هفتگی در روزنامه «ملیت» چاپ استانبول مینویسد. «چشم انداز» در گذشته هم چندین مقاله و سخنرانی استاد اورتایلی و استاد اینالجیق را در رابطه با ایران منتشر کرده بود. این بار یک مقاله  استاد را که بعد از سفراخیرش به تبریز در روزنامه «ملیت» بچاپ رسانیده، به شما تقدیم میکنیم که در 19 اکتبر 2014 منتشر شده است. (اصل ترکی مقاله در این لینک)

ایلبر اورتایلی – دوشنبه پیش در تبریز مراسم معرفی کتاب «تبریز» نوشته علی پولاد برگزار گردید که یکی از روشنفکران آذری استانبول است و قلم و صحبتی شیرین دارد. این کتاب که به کمک شهر تبریز و تجار تبریزی ترکیه به چهار زبان  منتشر شده است،  فروشی نیست  بلکه  در ازای تقاضا ارسال میشود. علی پولاد بچه تبریز است و از سال های دانشگاهی اش به این سو جزو تجار ارزشمند ترکیه هم بشمار میرود. در این کتاب آثار معماری تبریز، شخصیت های تاریخی آن، و تاریخ سیاسی این شهر و در عین حال محیط و دور و بر شهر معرفی میشود. کتاب «تبریز» اثری است خواندنی.

منطقه چهار فصل ایران

تحصیل کرده های آذربایجان ایران آدم های جالبی هستند. اولا اینکه خوب ترکی میدانند. فارسی شان هم به همان درجه خوب است. خواندنشان بیشتر به فارسی است. بخاطر همین تسلط بر دو زبان، انگلیسی را هم بصورت رنگارنگ و بجا بکار میبرند. در میان نسل های سالمندترِاین جامعه تحصیلکرده، کسانی که به فرانسه، روسی و عربی تسلط دارند هم کم نیستند. کاربرد زبان های مختلف، منابعی که استفاده میکنند و کلا اطلاعات عمومی آنهائی که من در محیط دانشگاهی و یا نویسندگی دیده ام، همیشه مرا تحت تاثیر قرار داده است.

تحصیلکرده های جمهوری آذربایجان یعنی جمهوری شوروی سابق آذربایجان هم معلومات زیادی دارند اما بنظر میرسد نوشته های علمی تحصیلکرده های آذربایجان ایران از بسیاری جهات وسیع تر و فراگیر تر است. از این جهت آذربایجانیان مقیم ترکیه، در مقیاس منطقه، جامعه ای شایان توجه ویژه هستند. حتی بین آنها کسانی هستند که در کنار فارسی، متون پهلوی دوره ساسانی را هم میتوانند بخوانند.

کارشناسان ترک و ایرانی که در دوره جوانی ما در محیط پربار استانبول مشغول پژوهش بودند، این زبان و ادبیات را بخوبی آموخته و در این زمینه بررسی های علمی کرده اند. آذربایجانیان استانبول هم چه در آثار و نوشته ها و چه در صحبت ها یشان نشان میدهند که براستی انسان های بامعلوماتی هستند که بُعد دید انسان را فراختر میکنند. یافتن چنین جماعت فرهیخته ای در هر جامعه آسان نیست.

تبریز یکی از مناطق ایران است که هر چهار فصل سال را میتوان در آن مشاهده کرد. زمستان هایش تقریبا مانند ارضروم سرد و تابستان هایش به درجه آنکارا گرم است. از نظر محیط فرهنگی، تبریز در جوار دریاچه ارومیه در شرق ترکیه و در مجاورت گیلان و مازندران در حوزه دریای خزر قرار دارد. تاریخ زندگی انسانی در حوزه تبریز بسیار قدیمی است. یافته های باستانشناسی حسنلو در موزه های تهران و تبریز نگهداری میشوند. در تاریخ ترکیه، تبریز از قرن یازدهم به بعد مقام بارزی داشته است.

دو انقلاب از تبریز بر خاست

بعد از سلجوقیان، تبریز پایتخت مغول های ایلخانی شد. در صدر آثار معماری شهر میتوان از بازار تبریز و مساجد، مدارس و آرامگاه های بسیاری نام برد. موزه مشروطیت نمونه برجسته معماری تبریز است. تاثیر تبریز بر خان نشین ها و یا بیگلیک های آناطولی و سپس دوره عثمانی قابل توجه است و سیاح معروف عثمانی اولیاء چلبی در باره تبریز مشاهدات ستایش آمیزی بقلم آورده است. آن دسته ازساختمان های تبریز که اولیاء چلبی دیده و گزارش کرده است دیگر وجود ندارند. اما حتی بقایای این آثار نیز آدمی را تحت تاثیر خود قرار میدهد.

منطقه تبریز دانشمندان، معماران و دولتمردان بسیاری به آناطولی فرستاده است. اما این نقش محدود به آناطولی نیست. تاثیر تبریز بر هرات و آسیای میانه در دوره تیموریان هم بر همگان معلوم است. تا قرن چهاردهم نام تبریز پیوسته در آثار دنیای آسیای میانه، ایران  و آناطولی ذکر میشود و در آینده هم ذکر خواهد شد.

تصادفی نیست که تبریز در سال های اخیر موضوع بررسی های گوناگون علمی شده است. جمعیت تبریز کنونی نزدیک به دو میلیون نفر است. این که تبریز بعنوان بخشی از ایران در گذشته برای مدت کوتاهی تحت نظارت عثمانی قرار گرفته، نتایج قابل توجهی داشته و از جمله رویاروئی ایران و عثمانی تشدید شده است. آق قویونلو ها، صفویان و قاجار ها در واقع دودمان های ترک زبان بودند. اما ایرانیت آنها برایشان بمراتب مهم تر بود. اگر هم نگوئیم که در این سرزمین ها مفهوم ایران و هویت ایرانی محصول کار همین ترک زبانها بود، اقلا به راحتی میتوان ادعا کرد که آنان بودند که مفهوم ایران و هویت ایرانی را رواجی گسترده دادند.

در هیچ کشوردیگری مانند ایران نمیتوان مشاهده کرد که متکلمین دو زبانِ اینقدر متفاوت، تا این درجه خوب همدیگر را درک کنند. طبیعتا ترک های ایران به فرهنگ فارسی ایران دلبسته ترند و فارسی را  بهتر از آن ترکی میدانند که فارسی زبان ها بلدند.

هر دو انقلاب که چهره و هویت ایران معاصر را تعیین کرده و بظاهر کاملا ضد همدیگرند، از تبریز آغاز شدند. این شهر یکی از نخستین مراکز انقلاب مشروطه سال 1905 و  بعد ها انقلاب 1979 بود که رژیم کنونی را بر سر کار آورد. احمد کسروی، یکی از روشنفکران برجسته اى که آذربایجان به بار آورده، در کتاب خود «تاریخ مشروطیت ایران»  اطلاعات و دیدگاه های بسیاری در تائید این مدعا (در مورد نقش تبریز در انقلاب مشروطه)  آورده است.

تبریز امروزی متفاوت است

تبریز کنونی با جمعیت روزافزون و ساختمان هائی که پیوسته مرتفع تر میشوند، غیر از تبریز گذشته است. به نسبت جمعیت شهر، کتابفروشی ها و مغازه های زیادی وجود دارند که محصولات موسیقی میفروشند و طبیعتا تعداد زیادی هم در حوزه هنر آواز و صحنه مشغول به کارند. تبریز که از نظر جمعیت چهارمین شهر ایران است، از نظر صنایع بعد از تهران مهمترین شهر کشور است. تبریزیان هر جا که بروند اهل ابتکار و فعالیت در زمینه  تجارت بودنشان را نشان داده اند. در اینجا زندگی نسبت به دیگر شهر های ایران رنگین تراست و طبیعتا غذاهای تبریزی ورای شک و بحث اند.

من شاهد روند رشد مناسبات فرهنگی بین آذربایجان ایران و ترکیه هستم. این روند در ترکیه برای ما این فرصت را فراهم خواهد آورد که از نظر تاریخ و زبان بیشتر به منابع خودی مان رو بیاوریم و دیدگاه هایمان را معقول تر کنیم.

 … ادامه خواندن

«ترک شدن» آذربایجان و آناتولی

Anadolu'da Turkler

عباس جوادی – طغرل بیگ سلجوقی سال ها قبل از شکست دادن رقیب غزنوی اش سلطان مسعود، با برادران و قبیله خود در آسیای مرکزی، در سرزمین بین دریاچه آرال و سمرقند بسر میبرد. آنها در حالیکه در دشت های آسیای مرکزی با هزاران اسب سوار ماهر و تیرانداز خود برای این یا آن امیر محلی میجنگیدند، جنگ و گریز با دیگر قبایل ترک را هم ادامه میدادند. هدف آنها که اساسا گله داری کرده پیوسته در حال کوچ و نبرد با دیگران بودند، احتمالا در درجه اول تامین خورد و خوراک قبیله و گسترش نفوذ و ثروت آن و شاید هم اسکان در جائی و ماوائی بود که هنوز معین نشده بود.

در این شرایط طغرل بیگ برادر خود «چاغری بیگ» را همراه با ۳۰۰۰ جنگجو برای یک «سفر اکتشافی» به سرزمین های ناشناسی فرستاد که میگفتند آباد و ثروتمند اند: آذربایجان و آناتولی (۱). بعد از آنکه چاغری بیگ با بار های سنگین تاراج از ری، آذربایجان و حومه شهر وان امروزی ترکیه به آسیای مرکزی برگشت و تجارب خود را به طغرل بیگ تعریف نمود، احتمالا نطفه کوچ های بزرگ سلجوقیان و عموما قبایل ترک زبان به سوی ایران، از جمله خراسان و آذربایجان و همچنین آناتولی شکل گرفت. این در سال ۱۰۱۸ م بود.

تا سال ۱۰۴۰ م طغرل بیگ سمرقند، بخارا، هرات و نیشابور را فتح کرده بود. در همان سال، او با شکست دادن سلطان غزنوی بعنوان «پادشاه خراسان» در نیشابور تاجگذاری نمود. اولین موج بزرگ مهاجرت قبایل ترک به خراسان و بقیه نقاط ایران شروع شده بود.

در سال ۱۰۷۱ یعنی درست ۵۳ سال بعد برادر زاده طغرل بیگ، پسر چاغری بیگ و سلطان جوان سلجوقی آلپ ارسلان با شکست دادن نیروهای بیزانس در شهر ملازگرد (مالازگیرت) در شرق ترکیه امروز، دروازه «روم شرقی» یعنی بیزانس را رسما به روی قبایل ترک باز کرد. این اولین شکست بیزانس مسیحی از یک نیروی مسلمان بود.

چرا آذربایجان و آناتولی؟

بعد از آن به مدت پانصد سال و حتی بیشتر، طوایف و قبایل کوچک و بزرگ ترک از آسیای مرکزی رو بسوی ایران (بخصوص آذربایجان) و آناتولی گذاشتند. بنظر پژوهشگر معروف تاریخ ترکان و بیزانس کلود کاهن (۲) هیچ شکی نیست که قبل از این اولین موج کوچ هم، بعضی عناصر ترک به این منطقه نفوذ کرده بودند اما یقینا مرحله تعیین کننده «ترک شدن» منطقه با همین کوچ دوره سلجوقیان شروع شده و در آذربایجان و بخصوص آناتولی متمرکز گردیده و تعداد ترکانی که در آناتولی ساکن شده اند خیلی بیشتر از آذربایجان بوده است. یک عامل مهم تمرکز بر آناتولی ظاهرا این بوده است که بغیر از وسیعتر بودن سرزمین آناتولی از آذربایجان، ایران این دوره دیگر مسلمان شده بود در حالیکه تاراج، فتح، حکومت و گرفتن مالیات و خراج در بیزانس مسیحی و مرفه، هم «جهاد» بشمار میرفت و اعتبار ترکان را در جهان اسلام بلند میکرد و هم به آنها حکومت، ثروت وقدرت بخش مینمود. آذربایجان هم از این نظر «دروازه» آناتولی (و قفقاز) بشمار میرفت. هم این عامل و هم طبیعت آذربایجان و آناتولی که برای دامداری که کار اصلی قبایل ترک بود ظاهرا انگیزه های اصلی جلب اقوام و ایلات ترک بوده است.

بعد از فتح خراسان بعضی قبایل ترک رو بسوی کرمان، سیستان، خوزستان و دیگر نواحی ایران هم گذاشتند. از طرف دیگر سلطان سلجوقی ودیگر سرکردگان ترک غالبا افراد قبیله خود را بعنوان حاکم و امیر به ولایات مختلف ایران فرستادند و آنها هم با طایفه های خود به آن ولایات رفته مقیم آنجا میگشتند. همزمان، به قبایل و طوایف قطعات زیاد زمین بعنوان اقطاع و یا صرفا اجازه اسکان داده شد که زمینه ساز دیگری برای کوچ و سکنای اقوام ترک زبان در اکثر مناطق ایران شد. اما با اینهمه، تعداد آنها در مقایسه با قبایلی که به آذربایجان و مهتر از آن: به آناتولی میرفتند قابل مقایسه نبود. آذربایجان و آناتولی پیوسته یک هدف اصلی قبایل ترک بشمار میرفت و در این رهگذر به آذربایجان در ابتدا غالبا بعنوان «پُلی» بر سرراه به آناتولی نگریسته میشد اگرچه بعد ها در موج معکوس کوچ این قبایل، تعداد کثیری از آنان که حدود ۴۰۰ سال بعد از نظر مذهبی با پادشاه صفوی هم آوا تر از سلطان عثمانی شده بودند از آناتولی به آذربایجان بازگشتند. از سوی دیگر، علاوه بر عنصر مسلمان نبودن آناتولی، بنظر میرسد طبیعت و شرایط مناسب دامداری که برای قبایل ترک درجه اول اهمیت را داشت دلیل دیگری بود که اکثریت آنها به ایران مرکزی و جنوبی و یا کشور های عربی مهاجرت نکنند.

بومی ها و قبایل چند نفر بودند؟

چه در آذربایجان ایران و قفقاز و چه در آناتولی یعنی ترکیه کنونی، اکنون هزارسال است که این قبایل ترک زبان با مردم بومی آمیخته اند تا جائی که تفکیک نژادی بومیان و کوچندگان هزار سال پیش دیگر امکان پذیر نیست. دقیق ترین و مستدل ترین نشانه ترکیب نژادی یک شخص و یا گروه اجتماعی، ترکیب «شجره ژنتیک» آن شخص و اکثریت آن گروه است. در این مورد جدول های دی ان ای از چهار گوشه ترکیه و ایران معاصر نشان میدهند که سهم ژنتیک آسیای مرکزی در اکثریت مردم معاصر این دو کشور بسیار کم است (در هر دو کشور، دوعنصر ژنتیک «آسیای جنوبی» یعنی حدودا خاورمیانه و «مدیترانه» سهم غالب را دارند و از این نظر ترکیب نژادی ایران و ترکیه بهمدیگر بسیار نزدیک اند.) حتی ظاهر فیزیکی اکثریت مردم ایران و ترکیه نشاندهنده غالب بودن عنصر ترکی آسیای مرکزی، «آسیای شرقی» / چینی نیست. اما در جریان اختلاط بی وقفه این دو گروه یعنی بومیان و کوچندگان، هم آذربایجان و هم آناتولی، ترکی جایگزین زبان های بومی اکثریت مردم آذربایجان و ترکیه شده و علاوه بر این دین اکثریت مردم ترکیه در این هزار سال از مسیحیت به اسلام تغییر یافته است.

از این جهت «ترک شدن» و یا
Turkification
مردم این دو سرزمین اساسا زبانی، فرهنگی (و در ترکیه در ضمن با تغییر دین) بوده و به درجه بمراتب کمتری با نژاد و ظاهر فیزیکی سر و کار داشته است – بهمان ترتیب که «ایرانی بودن» ایرانیان بعد از گذشت هزاران سال رابطه چندانی با «نژاد آریائی» ندارد و بیشتر به مشترکات فرهنگی و تاریخی مربوط است.

این همه تغییر چطور بوقوع پیوست؟ آیا مردم بومی آن زمان آذربایجان و بیزانس کلا از بین رفتند و فرار کردند وجایشان را به کوچندگان ترک دادند؟ آیا تعداد قبایل ترک مهاجر بقدری بیشتر از تعداد مردم بومی بود که در آذربایجان زبان و در ترکیه هم زبان و هم دین اکثریت آنها تغییر یافت؟

جواب بعضی از سوال ها را حدودا میدانیم. بعضی ها را میتوان حدس زد و برای بسیاری سوال ها جواب دقیقی نداریم. چیزی که مطمئن هستیم این است که زبان مردم آذربایجان و ترکیه عوض شده تبدیل به ترکی گشته و دین اکثریت ترکیه امروز اسلام شده است.

قبل از همه چیز رقم دقیقی در باره جمعیت آن دوره بیزانس و یا مجموعه سرزمین های «ایران تاریخی» موجود نیست. تخمین اکثر تاریخنویسان در حول و حوش ۴-۵ میلیون نفر برای هرکدام است که البته در مقایسه حتی با وجود کوچکتر شدن امروز ترکیه و ایران ناچیز جلوه میکند. و اما در باره تعداد اقوام ترک زبان هم که بطور لاینقطع به این دو سرزمین می آمده اند اطلاعات دقیقی موجود نیست اگرچه بعضی ارقام علیحده در باره کوچ بعضی اقوام روایت شده است. مثلا میدانیم که در ابتدای سلجوقیان «هزاران نفر» از «غز» ها یعنی ترک های اوغوزبصورت دسته های ۳-۴ هزار نفری به سیستان و عده دیگری به خوزستان رفته اند (۳). اما بنظر اکثر تاریخ نویسان این دوره آنچه که روشن است اینکه تعداد بومیان از مجموع افراد قبایل کوچنده بمراتب بیشتر بوده است. پروفسور کاهن (۴) نسبت ۱۰/۱ را حدس زده است یعنی برای هر ده بومی یک کوچنده. او مینویسد: «منطقی بنظر نمیرسد که مثلا تصور کنیم ده ها هزار و یا صد ها هزار نفر در آن واحد کوچ کرده اند.» (۵) نتیجه اینکه ما دقیقا نمیدانیم که تعداد ترکانی که به ایران و آناتولی کوچ کرده اند چند نفر بودند. گمانه زنی دراین مورد ضمنا از آن جهت مشکل است که در اینجا موضوع بر سر یک موج مهاجرت که ۱۰-۲۰ و یا حتی ۱۰۰ سال ادامه داشته باشد نیست بلکه اگر نقطه شروع این کوچ ها را در اوایل قرن یازدهم م یعنی حدودا سال ۱۰۰۰ حدس بزنیم، این کوچ ها و ادامه آنها در داخل ایران و ترکیه و یا بین ایران و ترکیه تا اواخر دوره شاه طهماسب صفوی و حتی به گفته فاروق سومر (۶) تا قرن نوزدهم هم ادامه یافته است.

و لیکن به قول کلود کاهن اشتباه خواهد بود اگر موضوع مهاجرت و اختلاط قومی و فرهنگی را فقط بر ارقام و تعداد افراد مبتنی کنیم. در این مورد، به گفته کاهن، ده ها عامل نقش بازی میکنند. در یک طرف این واقعیت هست که ترک ها حاکمین جدید و مظفر و بومیان، مغلوبین بودند و این رابطه تا اختلاط کامل همه این مردم که صد ها سال طول کشیده، ادامه یافته است. این اولویت سیاسی احتمالا در رابطه با انتخاب و تغییر دین، تابع شدن غیر مسلمین به خراج و مالیات اضافی، تشویق و حتی «داوطلبی» بومیان به قبول اسلام، تغییر نام افراد و دگرگشت زبان نخست آنان به ترکی نقشی اساسی بازی کرده اند. احتمالا اینها عوامل اساسی بوده اند اما جنگ ها، قتل و کشتارها، فرار و کوچ بعضی از بومیان و بالاخره ازدواج ترکان با بومیان که در آن روند ترکی شدن خانواده های بومی سرعت بیشتری داشته، به این روند کلی و چند صد ساله کمک نموده است.

از چه تاریخی روند «ترک شدن» شروع شد؟

در باره اینکه روند ترکی شدن زبان (و در ترکیه در ضمن تغییر دین) اکثریت مردم کی شروع شده هم اطلاعات صد در صد و دقیقی نمیتوان داد. اولین و بارز ترین دلیل این ناروشنی آن است که این جریان صد ها سال طول کشیده و اگرخیلی دقیق شویم، هنوز هم به پایان کامل خود نرسیده است. هنوز در ترکی آذری آثار زبان آذری و یا تاتی باستان به گوش میخورد و تا چندی پیش هنوز چند دهکده به این زبان (اگرچه با تاثیر فارسی دری و ترکی) سخن میگفتند. در ترکیه هنوز هم بعضی ها هستند که بخصوص در شرایط آزادتر چند سال اخیر داستان تغییر دین و نام اجداد خود را مینویسند و تعریف میکنند.

چه در آذربایجان و چه در ترکیه، درجه و تاریخ ترکی شدن زبان (و در ترکیه ضمنا تغییر دین) در هر منطقه فرق کرده است. در بعضی مناطق این روند سریعتر و در دیگر مناطق آهسته تر بوده است.

آنچه که روشن است این است که نام «ترکیه» چیزی است که غربی ها ایجاد کرده برای اولین بار در اواخر قرن دوازدهم م یعنی حدودا ۵۰ سال قبل از مغول ها و در زمان جنگ های صلیبی استفاده نموده اند. اگر چه تا مدت ها بعد هم از نام های «روم»، «بلاد روم» و یا «ممالک روم» استفاده میشد، اما برای اولین بار در زمان جنگ های صلیبی «فردریک بارباروسا» از «ترکیه»
Turchia
بمعنای کشوری که تحت حاکمیت ترک هاست، سخن گفته است. اما در واقع مهم این نیست که درجه «ترک شدن» این کشور نو نام یعنی«ترکیه» در کدام منطقه این سرزمین چه بوده و چقدر طول کشیده است. مهم این است که از این تاریخ به بعد «ماهیت ترکی» آناتولی از نظر سیاسی، زبانی و فرهنگی مُهر خود را بر سرتاسر این کشور زده است، کشوری که بزودی نام عثمانی بخود گرفت و از قرن بیستم به بعد با نام «جمهوری ترکیه» و با همان مُهر غالب ترکی (اگر چه با گوناگونی زبانی، دینی و فرهنگی) اولین نامی است که بعنوان یک «کشور ترکی» بزرگ و معاصر به ذهن افراد خطور میکند. پروفسور دوغان کوبان که متخصص تاریخ هنر، معماری و فرهنگ ترکیه است میگوید: «من در واقع فرزند مادری چرکز (قفقاز)، پدری از جزیره میدیللی (لسبوس در یونان امروز) و مادر بزرگی از آسیای مرکزی هستم – و ترک هستم. (اما) ترک بودن، خصوصیتی نژادی و خونی نیست، چیزی فرهنگی است و تنها چیزی که ما را در عصر کنونی به این هویت فرهنگی متصل میکند زبان است و اندیشه و هنری که با آن زبان تولید میشود (۷).» به این عامل میتوان در مورد هر دو کشور ترکیه و ایران حافظه تاریخی و سیاسی وگذشته طولانی امپراتوری را نیز اضافه نمود.

وضع آذربایجان از این نظر که موضوع بر سر تغییر دین و حتی مذهب نبوده بلکه محدود به زبان نخست اکثریت مردم بوده، نسبتا قابل فهم تر ولی از سوئی هم بخاطر همین ویژگی و همچنین ادامه حاکمیت فرهنگی زبان فارسی حتی در دوره تقریبا ۹۰۰ ساله سلسله های ترک زبان ایران (از غزنویان تا پایان قاجاریان)، شاید در عین حال پیچیده تر است. ژان اوبن در مقاله ای در مورد «ترکی شدن زبان آذربایجان» که بر پایه تحلیل کتاب «صفوه الصفا» اثر ابن بزاز اردبیلی (۱۳۵۰ م) نوشته میگوید در آن تاریخ زبان مردم آذربایجان هنوز ترکی نشده بود اگرچه لغات ترکی و مغولی تاثیر روزافزونی بر زبان مردم داشته است (۸). بهر تقدیر ما از آثاری مانند «سفینه تبریز» و یا شعرای «فهلوی گوی» آذربایجانی (تا دوره ایلخانان و یا اتابکان) میدانیم که حد اقل تا آق قویونلو ها زبان نخست مردم مخلوط بوده، اما حدودا بعد از صفویه ترکی به زبان اکثریت تبدیل شده، اگر چه زبان غالب فرهنگ، هنر و بخصوص ادبیات فارسی و زبان غالب دین، قانون و شریعت عربی باقی مانده است.

«ترک شدن» در آذربایجان و آناتولی دو نقش مختلف داشته است: در آناتولی و ترکیه نقشی تعیین کننده، مُهر مشخص کننده تاریخ، سیاست و فرهنگ – و در آذربایجان یک زیر هویت زبانی و فرهنگی ایرانی.

نقش رهبری کننده و دولتی زبان، هنر و فرهنگ ترکی و «حافظه تاریخی ترکی»در آناتولی و ترکیه را در ایران زبان، هنر و فرهنگ فارسی و دولتداری ایرانی بازی کرده است – در هر دو کشور با همه فراز و نشیب ها و افت و خیز های این روند…
————–
بعضی منابع
(1) Kamuran Gürün: Türkler ve Türk Devletleri Tarihi, İstanbul, 1984, p 300
(2) Claude Cahen: Pre-Ottoman Turkey: A General Survey of the Material and Spiritual Culture and History, c. 1071-1330;Turkish: Osmanlılardan Önce Anadolu, İstanbul 2002, p 99-111:’Türkiye’nin Doğuşu
(3) کامران گورون، همانجا
(۴) کلود کاهن، همانجا
(۵) کلود کاهن، همانجا
(۶) فاروق سومر: نقش ترکان آناتولی در تشکیل و توسعه دولت صفوی، تهران ۱۳۷۱اصل ترکی: Faruk Sümer: Safevi Devletinin Kuruluşu ve Gelişmesinde Anadolu Türklerinin Rolü, Ankara 1999
(7) Doğan Kuban: Ben Neden Türk’üm? December 8, 2013
(8) Jean Aubin: Le Temoignage d’Ebn-e Bazzaz sur la Turquisation de l’Azerbaydjan, in Ch.-H. de Fouchécour and Ph. Gignoux, eds., Études Indo-Aryennes offertes à Gilbert Lazard, Paris, 1989
(9) Faruk Sümer: Azerbaycan’ın Türkleşmesi Tarihine Umumi Bir Bakış». Türk Tarih Kurumu, Belleten, cilt XXI, sayı 83, Temmuz 1957, s. ۴۲۹-۴۴۷
(10) رحیم رئیس نیا: دگرگشت زبان در آذربایجان
(۱۱) محمد جواد مشکور: نظری به تاریخ آذربایجان، تهران ۱۳۷۵ (انتشارات کهکشان).… ادامه خواندن

از بیشکک تا باکو: تحصیل به زبان مادری

Bishkekعباس جوادی – در بیشکک بعد از صرف «شورپو»ی قیرغیزی که چیزی تا حدی  شبیه آبگوشت خودمان است همکارم «ونرا» از تحصیل به زبان مادری در دوره شوروی و شرایط فعلی میگوید.

– آن وقت ها در بیشکک فقط یک یا دو مدرسه به زبان قیرغیزی بود. همه مدارس روسی زبان بودند. منتهی حتی آن تک و توک مدارس قیرغیزی زبان هم کتاب کافی بزبان قیرغیزی نداشتند. به غیر ازکتاب های ادبیات و زبان که  به قیرغیزی بود تقریبا همه کتب درسی مثلا فیزیک و شیمی و ریاضی و غیره حتی در مدارس قیرغیزی روسی بود. مردم هم میدانستند که اگر بچه شان خوب روسی بلد نباشد کار درست و حسابی پیدا نخواهد کرد. بنا بر این اکثریت بچه هایشان را به مدرسه روسی میفرستادند. من هم به مدرسه روسی رفتم. ونرا میگوید: «البته فقط مسئله فرصت های اجتماعی اشتغال و غیره نبود. ما لغات تخصصی برای علوم مدرن مانند فیزیک و شیمی و بیولوژی نداشتیم. حالا بعد از اینهمه سال که از استقلالمان میگذرد هنوزهم نداریم. »

بعد از استقلال از شوروی در سال 1991 است که زبان قیرغیزی بیشتر «مُد» میشود و حتی بتدریج زبان روسی را عقب میزند. اما هنوز هم که هنوز است یا در هر رشته ای بقدر کافی کتاب به قیرغیزی نیست و یا اینکه بخشی از آنها چاپ دوره شوروی است و از نظر محتوی خیلی کهنه شده و یا مورد قبول نیست اما چون کتاب دیگری در دسترس نیست هنوز از این کتاب های کهنه استفاده میشود.

«بعد از استقلال همه از نظر سیاسی و روحی و تبلیغاتی رو به زبان مادری آوردند. قیرغیزی زبان رسمی شد. ولی هنوز وضع کتب درسی خیلی بد است. من خودم پسرم «یرمک» را اول در مدرسه قیرغیزی گذاشتم. بعد دیدم اصلا تکلیف برای خانه نمیدهند. کتاب هم ندارند. دیدم عقب میماند. بنابر این«یرمک» را از مدرسه قیرغیزی گرفتم و فرستادمش به مدرسه روسی.»

در باره مدارس جمهوری آذربایجان قبل و بعد از استقلال هم چیزی شبیه این شنیده ام. فکر کنم وضع کتب درسی ترکمنستان و اوزبکستان هم بی شباهت به این نیست اما تا جائی که میدانم در قزاقستان کتب درسی بزبان قزاقی بیشتر بود اگر چه اينجا هم اکثریت بزرگ مدارس روسی زبان بودند.

به طور کلی آنچه که مشاهده میشود این است که وضع تحصیل زبان مادری در اکثراین جمهوری ها در گذشته هم خوب نبود. بعد از استقلال یافتن این کشور ها در اوایل 1990 یک موج ملی گرائی در زمینه زبان به وجود آمد. اما این زبان ها هنوز هم نتوانسته اند از نظر واژگان، کتاب، انتشارات، منابع مرجع و یا آشنائی با ادبیات تخصصی بین المللی جای روسی و یا طبیعتا انگلیسی را بگیرند.  دوست روزنامه نگارم «ناطق» از باکو میگوید از حدود ده سال پیش به این طرف کسانی که قدرت مالی اش را دارند بچه هایشان را به مدارس انگلیسی (و یا حتی ترکی زبان که انگلیسی را جدی میگیرند) میگذارند ویا باز مانند گذشته به مدارس روسی زبان میفرستند. «استخدام، شانس اشتغال و سطح درآمد از همه بهتر برای کسانی است که انگلیسی بلدند. روسی در درجه دوم است. آذربایجانی زبان پایه است – برای رفع احتیاجات اولیه. اما فقط با زبان ملی کار چندانی نمیشود کرد.»

بهر حال هنوز هم وقتی در این جمهوری ها پای یک صحبتی بنشینید که فراتر از صحبت عادی میرود یعنی مثلا اگر ،بخواهید در باره موضوعاتی مانند حسابداری و مدیریت، بانکداری، اقتصاد، فلسفه، تاریخ، فیزیک، پزشکی و غیره حرف بزنید برای مردم راحت تر است که به روسی صحبت کنند. اگر نه، حتما بیشتر از نصف کل لغاتی که به کار میبرند و اکثریت بزرگ لغات تخصصی که میشنوید روسی است. بعضی ها هم کمی لغات انگلیسی به بحث های تخصصی مخلوط میکنند که از نظر اجتماعی «اعتبار» ظاهرا بالاتری از روسی دارد.… ادامه خواندن

فرق میان قوم گرائی کُردی و تُرکی آذری

Notebook1

عباس جوادی – بنظرم بين قوم گرائى (*) كُردى چهاركشور عراق، ترکیه، ایران و سوریه از طرفی و قوم گرائى تُرکی آذرى دو كشور ايران و جمهوری آذربايجان از طرف دیگر چندين فرق اساسى و بزرگ هست :

١- قوم گرائى كُردى در يك كشور (عراق) در حكومت است و پشتيبانى بين المللى دارد، در يك كشور (تركيه) بیش از سی سال در گير جنگ مسلحانه و تروريستى بوده و از حمايت قابل توجه مردمى برخوردار است، در يك كشور (سوريه) كه در بحران جنگ داخلى است توانسته خودش را در منطقه خودش تثبيت كند و به نيروى سياسى تعيين كننده تبديل شود. درمقابل قوم گرائى آذربايجانى در جمهورى آذربايجان کنونی برای مدتی طولانی بخاطر حاكميت روسیه و سپس شوروی اصولا موجود و یا نظر رس نبوده و در بیست و چند سال اخیر جمهوری آذربایجان محدود به چند شخصيت و گروه کوچک عليحده بوده است. در ایران، صرفنظر از دوره اشغال ارتش شوروی و حکومت پیشه وری، تظاهر و تبلور قوم گرائی نه بصورت گسترده و سازمان یافته، بلکه به شکل کار محدود مطبوعاتی و ادبی و یا فعالیت های محدود به چند شخص و گروه كوچك بوده که پیوستگی نشان نداده است. از نظرعرض اندام سیاسی، نیرو های قوم گرای ترکی آذری در ایران برای مدت کوتاهی کوشش به استفاده از مخالفت آیت الله شریعتمداری با تاسیس نظام ولایت فقیه نمودند اما آن کوشش ها نتیجه ای نداد. بعضی تظاهرات ها و اقدامات بر علیه توهین های قومی و یا خشک شدن دریاچه ارومیه تا کنون تداوم نشان نداده و از هدایت و سازماندهی مستمر بدور بوده اند.

٢- قوم گرائى كُردى در ٤٠-٥٠ سال اخير اقلا در عراق و تركيه تداوم فعال نشان داده و و اگر چه مردم این دو کشور را بین دو «جبهه» طرفدار و مخالف تقسیم کرده اما اولا حمایت عملی ویا ضمنی اکثر افراد «قوم خودی» را جلب کرده و ثانیا در حیات سیاسی این دو کشور همیشه مطرح بوده است. قوم گرائى كردى در ايران بعد از جريان قاضى محمد كه بيشتر متكى به حضور و حمايت شوروى بود بيشتر به شكل فعاليت مستقل دو و يا سه سازمان سياسى كردى بوده كه مستقل از سازمان هاى ايرانى ديگر عمل ميكنند، با سازمانهاى فرامرزى كردى در تماس هستند اما با وجود ظاهرا حمايت مردم منطقه، فعاليت هايشان بخاطر فشار و پيگرد محدود است. قوم گرائى كردى سوريه بيشتر به بركت نا آرامى سياسى دو سال اخير اهميت پيدا كرد. یعنی قوم گرائی کُردی وسیع و عموما مورد حمایت مردم خودی آنها بوده وآدرس و مخاطب شخصیتی و سازمانی داشته است. اين در حاليست كه قوم گرائى تركى آذرى در شمال ارس تنها بعد از فروپاشى شوروى و در شخصيت رئيس جمهور سابق جمهورى آذربايجان ابوالفضل ائلچى بيگ و چند نفر ديگر ظهور و مدت كوتاهى بعد بدون داشتن طنينى جدى در آذربايجان ايران بدليل مشكلات داخلى جمهورى آذربايجان خاموش گرديد. اما قوم گرائی در مورد آذربايجان ايران هیچ وقت حالت مردمی و وسیع پیدا نکرده و تنها بصورت اقدامات بيشتر فرهنگى و شخصی چند فرد و گروه کوچک و یا حرکات و تظاهرات های علیحده ای که وابستگی سیاسی و سازمانیش نامعلوم بود به چشم خو

٣ – آذربایجانیان ایران فعالیت سیاسی و حزبی خود را (بجز در دوران فرقه دمکرات آذربایجان) در گروه ها و یا احزاب صرفا آذربایجانی انجام نداده بلکه عموما در سازمان ها و احزاب ایرانی و سرتاسری متشکل و فعال بوده اند. تنها مدت كوتاهى بعد از انقلاب اسلامى عده اى سعى كردند به “حزب جمهورى خلق مسلمان” به رهبرى معنوى آيت الله شريعتمدارى رنگ قومى و آذربايجانى بدهند كه در نتيجه خود آيت الله شريعتمدارى از آن فاصله گرفت. بر عكس سازمان دهى سياسى كرد ها غالبا در تشكيلات هاى قومی، یعنی گُردی (و نه ایرانی – سرتاسری) است.

٤ – آذربايجانيان ايران حد اقل از پانصد سال به این سو یعنی از زمان صفويه به بعد چه در حاكم و رسمى كردن تشيع در سرتاسر كشوربعنوان عامل مهم وحدت ملی – ایدئولوژیک درمقابل تعرض همسایگان و چه در احيا و حراست ايران نو و معاصر بعد از اعراب نقش رهبرى كننده و پیشقدم داشتند. آنها، هم بخاطر نقششان در رهبری و مدیریت سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی تمام ايران و هم از جهت کثرت تعدادشان هرگز خود را همچون اقلیتی حس نکرده اند که صاحب اختیار خودشان نباشند و اين باعث عدم رشد نيروى مركز گريز در میان آذربايجانیان ايران شده، چيزى كه در مور د كُرد هاى هيچ كدام از كشور هاى چهارگانه صدق نميكند.

٥ – تجربه یکساله حکومت پیشه وری که در درجه اول نتیجه تجاوز ارتش شوروی و طرح ریزی مشخص حزب کمونیست اتحاد شوروی بود در ذهن مردم ایران و حتی اکثریت مردم آذربایجان این سوء ظن را بوجود آورد که انگیزه اصلی طرح حقوق قومی و بخصوص حق تحصیل بزبان مادری اصولا باید بهانه و بازیچه ای برای تجزیه و تجاوز خارجی باشد. میتوان به جرات گفت که در آن دوره حتى روشنفکرانی مانند احمد کسروی اصولا با زبان ترکی مخالفت و دشمنی نداشتند بلکه در شرایط اشغال ایران از طرف روس ها و مدت کوتاهتری از سوی عثمانی نگرانیشان این بود که روس ها و عثمانی ها موضوع زبان را بهانه ای برای تجزیه، تجاوز و دست اندازی خود در ایران خواهند کرد (و واقعا چنین هم شد). با این ترتیب موضوع سوء استفاده سیاسی از مسئله زبان و حق تحصیل بزبان مادری در پس منظر عوامل فوق الذکر ظهور جنبشی مبتنی بر مطالبات محلی و قومی مانند زبان مادری در آذربایجان را مشکل تر کرد.

٦ – سرعت شهرى شدن و امتزاج آذربايجانيان ايران بمراتب بيشتر از همه بخش هاى كردى چهار كشور بوده كه هنوز داراى ساختار هاى قوى جامعه عشايرى هستند. اين عامل در شانس موفقيت طرح مسئله قومى در جامعه نقش بسزائی بازى ميكند و بالاخره:

٧ – شمال ارس (اکنون جمهورى آذربايجان) ٢٠٠ سال تاريخ جدائى از آذربايجان ايران داشته، چيزى كه شمالى ها را بيشتر به روسيه و ملل شوروى سابق نزديك تر كرده. در این مدت امتزاج مردم و اقوام ايرانى بخصوص از قرن بيستم به بعد سرعت فزاينده اى يافته. علاوه بر این، در همین 200 سال مرز های آذربایجان ایران و قفقاز (بخصوص در زمان شوروی) کاملا مسدود بوده و مناسبات خصمانه ای بین دو طرف روسیه (شوروی) و ایران حكمفرما بوده در حالیکه مرزهای چهار منطقه کردنشین هم عملا باز (و يا نيمه باز) بوده و باعث رفت و آمد لاینقطع و فرامرزی کُرد ها شده . این موضوع هم احتمالا باعث امتزاج کمترو رشد ضعیف تر روحیه «برابری قومی» بین دو طرف آذربایجانی رود ارس شده در حاليكه در مورد كرد ها، همراه با عوامل ديگر، امتزاج و نزديكى روحى، خانوادگى و اقتصادى آنها را حفظ كرده است .

——————————————

* بنظرم باید در مورد کاربرد تعبیر «قوم گرا» و یا «قوم گرائی» توضیحی بدهم تا سوء تفاهم بعضی دوستان رفع شود.

تعبیر «قوم گرا» ویا «ملی گرای قومی» در اینجا  به معنی

ethnic nationalist

استفاده میشود. «قوم گرا»  جایگزین «ملی گرا» (و یا «ناسیونالیست») در مورد افرادی است که نه مانند «ملی گرایان» از حقوق یک ملت در کل (مثلا ترکیه، ایران، عراق) بلکه فقط  یکی از اقوام و گروه های اتنیکی آن ملت دفاع میکنند. میتوان بجای قوم گرا «ملت گرای قومی» و یا «ناسیونالیست قومی» هم گفت. در اینجا منظور از کاربرد تعبیر «قوم گرا» تفکیک بین طرفداری از چیزی است که منافع و آرمان های یک ملت (همه آحاد یک کشور صاحب دولت – ملت) تصور میشود (ملی گرا، ناسیونالیست) و آنچه که طرفداری از منافع و آرمان های یک گروه قومی – اتنیکی در درون آن ملت (قوم گرا) در نظر گرفته میشود.… ادامه خواندن

راستی «کردستان» که میگویند کجاست؟

KM4عباس جوادى – توافق اصولى كه بين حکومت ترکیه و حزب کارگران کردستان (پ. ک. ک.) حاصل شده، هم همه را به آینده ترکیه و منطقه کمی و بطور مشروط امیدوار کرده و هم بحث «خوب، اگر کاسه ای زیر نیم کاسه بود، چی؟» را دامن زده. اگر در نهایت کُرد ها جدا شوند، چی؟ من خودم را مستثنی نمیکنم. برای همه ما آسان است که در مهمانی ها و یا در اینترنت و فیس بوک از جدائی و تجزیه ترکیه، ایران، عراق و سوریه صحبت کنیم، چه موافق و چه مخالف آن. بهایش را که ما، بخصوص کسانی که خارج از کشور نشسته اند، نمیپردازیم. اما یک نگاهی بکنید به نقشه های تولیدی گروه های کُرد، از ایران و ترکیه تا عراق و سوریه، تا ببینید «کردستانی» که اکثر آنها در نظر دارند کجاست. آذربایجان غربی و کردستان ایران که هیچ! بخش هائی از کرمانشاه و همدان و زنجان را هم اضافه كنيد…با این ترتیب ایران گویا دیگر مرزی با ترکیه نخواهد داشت. در ترکیه هم در بخش شرقی این کشور فقط کمی سواحل دریای سیاه میماند. در عراق کرکوک بجای خود. بخش مهمی از شمال و غرب عراق، و شیار هائی از شمال سوریه. اسم اینها هم هست: کردستان مرکزی، کردستان شرقی (بخش ایران)، شمالی (بخش ترکیه)، جنوبی (بخش عراق) و غربی (بخش سوریه). از هر چمن گلی.از خير نخجوان آذربایجان و ارمنستان هم نمیگذرند.

خواستن و نقشه درست کردن که کاری ندارد. مالیات هم نمیخواهد. یکی دو تا از نقشه های قدیمی را هم شاهد میگیرید كه ظاهر حرفهايتان يك كمى هم “علمى” باشد. مثلا به چند نقشه کردستان که مثل اینکه دیگر برای همه بدیهی شده است توجه کنید:

KM3KM1
اینها میدانید یعنی چه؟ این طرف و یا آن طرف شدن این همه سرزمین نه، حتی دو سه روستا معنایش مداخله ارتش های کشور های ذیدخل و رقابت و کشاکش و زد و خورد بین مردم آن مناطق است. کشور ها و ارتش ها بجای خود، جنگ کُرد و آذربایجانی، ارمنی و کُرد، تُرک و ارمنی، کُرد و تُرک را هم که پیش بینی نکرده اید، بله؟ متوجه هستید با چه آتشی بازی میکنید؟

حالا حتما آب دهان دیگران هم که چشم به این یا آن منطقه یکی از این کشور ها دوخته اند سرازیر شده است.

گروه های ارمنی هم مدعی بخش اعظم همین «کردستان بزرگ» هستند. نقشه های آنها را هم نگاه کنید این را بخوبی متوجه میشوید. آذربایجانی های ناسیونالیست و جدائی خواه ما هم یک سری نقشه درست کرده اند که البته به درجه کُرد ها و ارمنی ها «دقیق» نیست و «ظاهر علمی» ندارد اما کمتر از آنها هم پر مدعا نیست:
AZM1
خدا عاقبت همه مردمی را که در این مناطق زندگی میکنند خیر کند و به کسانی که در اطاق هایشان نشسته نقشه سازی میکنند کمی بصیرت و عقل سلیم بدهد.… ادامه خواندن

طلاق معنوی بعضی از آذربایجانی ها از ایران

عباس جوادی — آنروز در یکی از بحث های مربوط به جنبش مخالفت با رژیم جمهوری اسلامی، بعضی از جوانان آذربایجانی چنین بیانات و تعبیر هائی را بکار میبردند: “ما به مسائل داخلی کشور همسایه مان ایران مداخله نمیکنیم.” یکی دیگر از ایران بعنوان “فارسستان” نام میبرد و دیگری از “کشوری که خود را ایران مینامد” صحبت میکرد.

شما احساس نگرانی نمیکنید؟ در یک کشور هفتاد و چند میلیونی هر نوع فکر و نظری ممکن است وجود داشته باشد. اگر بیست سال پیش از من میپرسیدید، میگفتم این ها را نمیتوان جدی گرفت. دوستی قوم گرا میگفت شما نمیدانید که اوضاع و روحیه آذربایجانیها در این ده سا ل چقدر عوض شده و بقول خودش به آرمان آذربایجان گرائی نزدیک تر شده است. “ما از این اصولگرایان و آن اصلاح طلبان جز سرکوب و در بهترین حالت بی اعتنائی به خواستهای ملی و قومی آذربایحان ندیده ایم و حالا خیلی ها میگویند پس هر کس براه خودش برود.”

آن روز هم دوستی از تبریز که برای گردش به اروپا آمده میگفت «در ایران ما آذربایجانی ها نفوذ زیادی داریم و .ازاقتصاد گرفته تا رشته های تخصصی دانشگاهی در همه چیز قدرتمندیم. اما هنوز هم به ما با دیده تحقیر نگاه میکنند.» این دوست قدیمی که به کار تدریس مشغول است میگوید «احساسات جدائی طلبی هنوز بین جوانان خیلی ضعیف است اما در این ده سال گذشته رشد زیادی کرده است.»

طلاق حق طبیعی هر زوجی است حتی اگر ازدواج سالهای سال طول کشیده باشد. ممکن است بعد از مدتی کدورت و دشمنی، یک طرف حس کند که بهتر است به زندگی مشترک پایان داده شود. حرف یک دوست سالمند آلمانی را فراموش نمیکنم که میگفت طلاق از نظر برنامه ریزی اقتصادی و مالی بیخردانه ترین اقدام است زیرا هردو طرف را فقیر تر میکند. اما همه میدانیم که بعضی وقت ها آدمی کنترل احساسات و حساب و کتاب را از دست میدهد و میخواهد به چیزی که همان روز و همان ساعت زجرش میدهد بهر قیمتی که شده پایان دهد.

از طرف دیگر نه در دنیا و نه تاریخ، مرزها هیچوقت ثابت نمانده اند. بعضی از جدائی های ملی و جغرافیائی مسالمت آمیز و برادرانه، اما اکثریت بزرگشان خونین و ویرانگر بوده اند. حد اقل من در جهان سوم و كشورهائى كه هم عقب مانده و هم متعصب هستند،جدائى مسالمت آميز و برادرانه اى سراغ ندارم.

شاید عامل اصلی که این احساسات گریز از مرکز را تحریک کرده و میکند آن احساس انکار و تبعیضی است که بعضى ها از پهلوى گرفته تا جمهورى اسلامى  نسبت به تحصيل و پرورش زبان و فرهنگ ترکی آذری حس كرده اند و ميكنند. هنوز با وجود چندين میلیون آذربایجانی ایران در این کشور تحصیل و تدریس زبان مادری ممنوع است و در سرتاسر کشور حتی یک کلاس و کورس جدی زبان مادری ترکی آذری موجود نیست.

20-30 سال پیش موج اعتراض به این وضع و اقلا احساس تبعیض به این درجه قوی و قابل رویت نبود. امروز اوضاع دنیا عوض شده. شاید عوامل دیگر، قوت گرفتن ترکیه همسایه بعنوان کشوری ترک زبان و در عین حال استقلال جمهوری آذر بایجان در شمال است. در ضمن شرایط بین المللی از نظر اهمیت روزافزون حقوق شهروندی و سهولت و سرعت ارتباطات است که به روحیه ملی گرائی قومی در بین آذربایجانیان ایران قوت میبخشد.

آیا مسئولان سیاسی مملکت از حکومت گرفته تا مخالفین و میانه رو ها و اهل علم و قلم و سخن این وضع را نمی بینند که در فکر چاره اندیشی نیستند قبل از آنکه کار از کار بگذرد؟ در حالیکه یک بمب ساعتی با نیروی مخرب نامعلوم ولی فزاینده ای بکار افتاده چندان کسی بخود زحمت نمیدهد که در این باره کاری کند و قدمی در راه حمایت از یکی از ابتدائی ترین حقوق شهروندی یعنی آموزش زبان مادری مردم آذربایجان بردارد. آیا مشکل کردهای ترکیه و 30 سال جنگ داخلی در این کشور همسایه و یا نمونه کردستان عراق کسی را در ایران به تشویش نسبت به وضع خودمان نمیاندازد؟

————————-

کامنت ها از فیس بوک:

دوست یکم:

 حؤرمتلی آقای جوادی، این اصطلاح «قومگرا» که شما به کرات در نوشته هایتان به جای ترکیبی مثل

(Ethnic rights activist)

استفاده می کنید هم ماهیت برچسب-زنانه دارد هم برای یک بحث جدی و سیاسی نامأنوس است.

عباس جوادی:

با سلام و احترام. منظور واقعا بر چسب نبود. “قوم گرا” مترادف

ethnic nationalist

است که شاید بتوان «ملی گرای قومی» هم نامید. ترک زبان های آذربایجان که «ملت» جدائی از ایران نیستند. «ملت» به همه و کلیت شهروندان ایران میگوئیم، چه ترک و فارس و کرد، چه شیعه و سنی و چه مسلمان و بهائی و غیره. اما بنظرم برای کسانی که فقط در راه منافع یک گروه مشخص مثلا ترک زبان های آذربایجان و یا فارسی زبانان ایران تلاش میکنند صرفا «ملی گرا» و یا «ناسيوناليست» نميشود گفت چونکه گروه های اتنيكى هرکدام به تنهائی «ملت» نیستند (و یا هنوز “ملت” نشده اند و خيلى ها ملت هاى جدا هم نخواهند شد چونكه وضع كلى صرفنظر از دارفور و اسكاتلند ظاهرا بيشتر بسوى آميزش قومى و ملى است و نه جدائى.)

دوست دوم:

تلاش برای جای دادن تمام مبارزات ترک‌ها در قالب ناسیونالیسم، تلاشی از نوع تقلیل‌گرایی است. استفاده از لفظ (دراینجا: مارک) “قومگرایی” به جای ملی‌گرایی غیر فارسی هم از سوی انکار کنندگان وجود تبعیض و با هدف شانتاژ و وارونه جلوه دادن واقعیات صورت می‌گیرد. برای همین به نظر من استفاده از این ترمینولوژی تطابق چندانی با محتوای تفکرات آقای جوادی ندارد.

ولی من یک سوال از آقای جوادی دارم:
برای “ملی‌گرایی فارسی” هم از اصطلاح “قوم‌گرایی” استفاده می‌کنید؟

عباس جوادی:
نه، در آن مورد بنظرم ما یک ناسیونالیسم ایرانی داریم که تمام و تمامیت ایران را در نظر دارد و این فقط محدود به فارس ها نیست. یکی هم آریا پرستی است که میل به نژاد پرستی دارد و موضوعی جداست. «فارس» چیزی است که غیر فارس ها به فارس ها میگویند و معیارش زبان است و نه نژاد و قومیت. بنظرم تعبیر «فارس» از این جهت درست است اگر چه آریا گرایان از آن خوششان نمیاید. بهمین ترتیب «ترک» (که ما خودمان «تورک» میگوئیم) مشخصه و وجه تمایز زبانی ما نسبت به فارس و کُرد و غیره است و گرنه مشخصه ای نژادی و یا قومی نیست. من تا جائی که توانسته ام سعی کرده ام بگویم که «نژاد» و قومیت همه ما مخلوط است و بخصوص در این هزار سال گذشته تقریبا همه با همه (بخصوص ما آذربایجانیان با فارسی زبانها و دیگران) آمیزش یافته ایم و ما فرقی ماهوی با قومیت و نژاد فارس ها نداریم. وجه تمایز ما در زبان است و نه در نژاد.

دوست دوم:
درست است. دو مقوله “ترک” و “فارس” هر دو مقولاتی فرهنگی-هویتی هستند نه نژادی. ولی من دقیقا جواب سوالم را نگرفتم.
تا جایی که من سراغ دارم، ملی‌گرایی ایرانی‌ که وجود و حقوق ملی تمام ملیّت‌ها، جوامع و فرهنگهای موجود در ایران را به رسمیت بشناسد، به صورت جریانی وجود ندارد. چیزی هم که باشد، تک و توک است.
نوع غالب ملی‌گرایی ایرانی، چیزی جز “ملی‌گرایی فارسی” نیست. تفاوت ملی‌گرایی ترکی و ملی‌گرایی فارسی در این است که این اعتقادی به تمامیت ارضی ایران ندارد، ولی تمامیت ارضی برای آن یکی خط قرمز است. این می‌خواهد فقط برای خودش تصمیم می‌گیرد، ولی آن خود را قیِّم جغرافیای ایران می‌داند. در واقع ملی‌گرایی فارسی تحت نام و عنوان “ملی‌گرایی ایرانی” قایم شده است.
منطقی نیست که “ملی‌گرایی فارسی تحت عنوان ایران” را “ملی‌گرایی” ولی “ملی‌گرایی ترکی” را “قوم‌گرایی” بنامیم.

عباس جوادی:
بحث جالبيست، متشكرم. بنظر من بر عكس، ملى گرائى ايرانى بمعناى “دلبستگى به ميهن مشترك ايران” جنبه غالب بين اكثريت بزرگ ايرانيان و بخصوص آذربايجانيان است و اين فقط در تاريخ اينطور نبود. بگذریم از شاه اسماعيل صفوى كه بانى ايران معاصر بود . اما ازعباس ميرزا و دكتر مصدق كه نوه او بود و ستار خان و خيابانى تا مهندس بازرگان و صمد بهرنگى و غلامحسين ساعدى همه ميهن پرست ايرانى بودند نه «قوم گراى فارسى». نژاد پرستى آريائى هم بود بخصوص در پايان مشروطه و زمان رضاشاه كه اتفاقا متفكرين اصلى اش آذربايجانى بودند ولى آن جریان بیشتر براى حفظ و تحكيم وحدت ملى در مقابل بیگانگان بود و با آن نگرانى بوجود آمده بود و بخاطر همین افراط گرى هائى هم داشت مانند همان پان تركيسم ترکیه در زمان مبارزه ملى تحت رهبرى آتاترك كه حتی شدید تر از آریاگرائی دوره رضا شاه بود اما بعد ها هر دوی این جریان ها هم در ایران و هم در ترکیه تعديل يافت.

دوست سوم:
اقای جوادی عزیز، با این مقاله باز با مهارت به نکته ای بسیار مهم اشاره کرده اید. پیام نهایی  شما در پاراگراف آخر مرا به اندیشه واداشت. به یاد سخن یکی از دوستانی که قبلاً در وزارت خارجه بودند و اکنون در خارج از کشور بعد از بازنشستگی به تدریس مشغولند، افتادم که افزودند از دوره قبل ریاست جمهوری احمدی نژاد دو دیدگاه در رآس سیاستگذاری کلان کشور حاکم است. گروهی که اصلاً اعتقادی به قومیتهای ساکن در ایران ندارند و آنها را به فکر تمامیت خواهی محض نادیده گرفته و حتی کنشها و واکنشهای انجام گرفته را مد نظر ندارند و گروهی که واقعیات را درک کرده و در عصر ارتباطات به همان چیزی که شما به عنوان بشکه باروت اشاره کرده اید، توجه نموده و باورشان بر این است که باید راه چاره ای قبل از مرگ سهراب شود. به گفته ایشان، گویا در برنامه های بعد از احمدی نژاد بیشتر کاندیداهای ریاست جمهوری این موضوع را مد نظر قرار داده و حتی کار به جایی رسیده است که برنامه های تدوینی برای فدرالیته کردن ایران در رئوس کارشان است. حتی نمونه بارز این را در رقابتهای انتخاباتی سال 88 در اظهارت محس رضایی مشاهده کردیم. امیدارم کار به جای باریک نکشیده و قبل از بروز هر مصیبتی اندیشه خردمندانه ای صورت پذیرد.

دوست دوم:

در ترکیه نوع فراگیر و غالبی از ترکیه‌گرایی (به معنای تمایل به حفظ تمامیت ترکیه و اراده و تلاش برای پیشرفت کشور) در میان اکثر نخبگان و سیاسیون این کشور وجود دارد. این ترکیه‌گرایی را به معنای سیاسی نمی‌توان ملی‌گرایی نامید. البته این حس امروزه در این کشور به شکل عمومی و پایدار در آمده و در توده‌ها نیز غالب است (به استثنای بعضی مناطق کوچک). از سوی دیگر در این کشور یک حزب ناسیونالیستی -آنهم در بسیاری از موارد با رویکرد افراطی و ترک‌گرایانه- وجود دارد. این حزب نمایندگی ناسیونالیسم سیاسی در ترکیه را بر عهده دارد.
در ایران هم به شکل سنتی در تاریخ معاصر، نخبگان و سیاستمداران نوعی از ایران‌گرایی را داشته‌اند. انقلاب مشروطیت را می‌توان تبلور این حس ایران‌گرایی دانست. ولی نه ستارخان، نه خیابانی و نه متاخرین، ملی‌گرا شناخته نمی‌شوند. البته در ایران هیچگاه حس ایران‌گرایی عمومی (توده‌ای) به صورت پایدار وجود نداشته است. آنچه بوده به صورت دوره‌ای و تحت تاثیر پوپولیسم و ایدئولوژی‌های زودگذر بوده است.
امروزه به جز چند حزب و تشکل کوچک ملی‌گرا (=فارس‌گرا)، هیچ حزب و جریان متحد و بزرگ نمایندگی ملی‌گرایی سیاسی در ایران را بر عهده ندارد. ولی ملی‌گرایی فارسی به شدت در میان نخبگان و سیاستمداران رخنه کرده است. اکثر نخبگان و نویسندگان و سیاستمداران ایران محور، این ملی‌گرایی را تا حد شوونیسم پرورش داده‌اند. به عنوان مثال جنبش دانشجویی ایران به عنوان منتقد و مخالف حاکمیت (آنهم دموکرات تر از بقیه منتقدین و مخالفین) در گذر زمان عملا به جنبش دانشجویی فارس تبدیل شده است. به همین دلیل شاهد مشارکت بسیار کم دانشجویان غیرفارس در این جنبش هستیم.
اگر حس عمومی ایران‌گرایی را ملی گرایی خطاب نکنیم و نگاهی سیاسی‌تر به ملی‌گرایی داشته باشیم، عملا ملی‌گرایی ایرانی همان ملی‌گرایی فارسی است.

این رویکرد در مورد آذربایجان هم صدق می‌کند. یک حس عمومی آذربایجان‌گرایی وجود دارد و یک ملی‌گرایی ترکی. ملی‌گرایان ترکی، تنها بخشی از کنش‌گران جنبش آذربایجان‌مرکز هستند.

عباس جوادی:
بخدا هنوز هم نفهميدم – خوب يا بد، قوى و يا ضعيف – اين “ملى گرائى فارسى” يعنى چه؟ “فارس” كه ملت نيست. “ملت” ملت ايران است شامل همه ما. يك گروه فارسى زبان است، يك گروه تركى زبان. اگر ميخواهيم حتما اينها را تفكيك كنيم بگذاريد بگوئیم “قوم” تركى زبان و فارسى زبان و كسى را كه فقط مدافع يك گروه باشد بناميم “قوم گرا”. ولى “ملى گراى” فارس و ترك واقعا هيچ معنائى نميدهد.

دوست دوم:
هر کس نگاه مخصوص به خود را در تعریف از مفهوم “ملت” دارد. در این مورد بحث را صلاح نمی‌دانم. ولی خلاصه اینکه بر اساس تعریف مورد قبول شما، بسیاری از این ملی‌گرایان ایرانی را باید در زمره‌ی قوم‌گرایان فارسی قرار داد.… ادامه خواندن

یکی دو درس از پیام اوجالان

عباس جوادی – بنظرم بايد ايرانبان، چه فارس و چه ترك و چه دیگران، با متن كامل پيام تاريخى رهبر کرد های ترکیه عبدالله اوجالان و نكات جداگانه آن دقيقا آشنا شوند و با آن زمينه به فكر ايران باشند. توافقی که بین حکومت ترکیه و کرد های این کشور شده و پیام اوجالان منعکس کننده آنست، شروع یک مرحله تاریخی کاملا نو برای ترکیه و منطقه – از جمله ایران – بشمار میرود.

نکات اصلی این پیام را بنظرم میتوان باین صورت خلاصه کرد: بعد از سی سال مبارزه مسلحانه علیه دولت و ارتش ترکیه، پ. کا. کا. که حزبی کُردی و بنظر بسیاری از ترک ها تجزیه طلب است دست از مبارزه مسلحانه میکشد و تمامیت ارضی جمهوری ترکیه را قبول میکند. طبق توافقی با حکومت آنکارا، قانون اساسی جدیدی تصویب میشود که حقوق برابرهمه شهروندان و گروه های اجتماعی از جمله اقلیت ها، اقوام و پیروان مذاهب و ادیان مختلف را در کشوری واحد و متحد اما همراه با حقوق برابر و نظام اداره محلی و غیر مرکزی تامین میکند.

آقای اوجالان در سال 1999 از طرف نیرو های ویژه ترکیه دستگیر شده به ترکیه آوذرده شد و در دادگاهی به حبس ابد محکوم گردید. از آن سال تا کنون اوجالان در زندانی ویژه و انفرادی در جزیره ایمرالی ترکیه بسر میبرد. مذاکرات غیر مستقیم و یا مستقیم دولت ترکیه با او در همین زندان صورت گرفته و میگیرد.

البته ایران ترکیه نیست و بعضی ها باز خواهند گفت که این «قیاس مع الفارق» است.من هم فكر ميكنم بين دو مسئله فارس – ترك در ايران و ترك – كرد در تركيه فرق های زیادی هست اما با وجود همه این فرق ها احتمالا راه حل منطقی و مسالمت آمیزمسئله اقوام و اقلیت ها برای ایران هم ظاهرا چیزی شبیه این اقدام مشترک حکومت ترکیه و پ. کا. کا. خواهد بود.

یک فرق بزرگ حاكميت دراز مدت یعنی هزار ساله (از سلجوقیان به بعد) و حد اقل 500 ساله (از صفوی به بعد) ترک زبان ها در ایران است. برخلاف وضع ترک ها در ایران که پیوسته در حاکمیت مرکزی کشوربودند، در ترکیه و عثمانی کرد ها برای 1000 سال چندان شرکتی در حاکمیت مرکزی نداشتند اگرچه اداره ولابات محلی اصولا بخودشان سپرده میشد و مسئله زبان هم بخاطر نبودن یک نظام مرکزی آموزش و پرورش و یا مطبوعات اصولا مطرح نبود. اما در قرن بیستم ترك ها و کرد ها مشترکا انقلاب ملی و ضد استخماری برهبری آتاترک را انجام دادند ولی بعدا با دست خالی به خانه هایشان برگشتند و حتی با سرکوب خواست های قومی و انکار هویت شان روبرو گشتند. در ایران وضع ترک زبان ها کاملا متفاوت بوده و مثلا آنها با انکار هویت روبرو نبودند اگر چه در زمان رضا شاه و پهلوی دوم توهین و تحقیرقومی و زبانی وجود داشت و تحصیل بزبان مادری منع شده بود (و هنوز هم ممکن نیست). بنظرم يك فرق بزرگ ديگر هم هست و آن اينكه از نظر تاريخى همزيستى ترك ها و فارس ها در يك جغرافيا خيلى از تاريخ همزيستى ترك ها و كرد ها بيشتر است در عین حال تشيع ترك ها و فارس ها را در ايران بهمديگر «ميچسباند» و تسنن ترك ها و كرد ها را در تركيه.

با وجود همه این ها، یخاطر شرایط داخلی ایران و منطقه اگرحکومت های ایران در زمانی نه چندان دورراهی شبیه توافق ترک ها و کرد های ترکیه را در پیش نگیرند شاید دیگر حفظ نظام و برابری کشوری و ارضی – ملی ایران میسر نشود. در اینجا هم لزوم تامین حقوق اولیه مردم و بخصوص حق تحصیل بزبان مادری مطرح است که نقش کلیدی بازی میکند، هم فشار عمومی بر رژیم ایران از داخل بخاطر سیاست های استبدادی و هم اوضاع منطقه.

این وضع را بخصوص باید در رابطه با مسئله کرد ها مطالعه کرد. بنظر میرسد در عراق کرد ها به این نتیجه گیری نزدیک ترمیشوند که مناسبات آنها با حکومت شیعه بنیاد بغداد به جائی نخواهد رسید. این هم میتواند یک مشوق پشتیبانی ضمنی حکومت اقلیم کردستان عراق از توافق حکومت ترکیه و پ. کا. کا بوده باشد. چونکه آنها نمیخواهند و نمیتوانند در جنوب با اعراب و در شمال با ترک ها در حال نزاع باشند. عامل دوم که تقویت کننده شانس توافق ترک ها و کرد هاست موضع چپ و مارکسیستی پ. کا. کا. و شخص اوجالان است. آنها نمیخواهند کاملا خود را به موج ناسیونالیسم افراطی که در بعضی مناطق خاور میانه و دنیا «مُد شده» بسپارند بلکه ترجیح میدهند به اهداف ملی و قومی خود نه از طریق مبارزه مسلحانه بر ضد اقوام دیگر هم وطن و یا همسایه، بلکه از طریق دمکراسی برای همه و پیشرفت اقتصادی اجتماعی برسند بدون اینکه مرز ها را بهم بزنند.

شاید این آزمایش «بگیرد.» اگر بگیرد، برای ترکیه – هم ترک ها و هم کرد های ترکیه  و برای صلح و آرامش بجای خصومت و دشمنی و جنگ های داخلی و منطقه ای خوب و خیر خواهد بود.

اما اگر نگرفت؟

شخصا بنظر من از نقطه نظر ایران: چه برنامه ترکیه بگیرد و چه نگیرد ایران ناچار است برنامه ای شبیه ترک ها و کرد ها را در داخل ایران پیاده کند و گر نه تمامیت ارضی و بقای کشوری – ملی ایران با خطر جدی روبرو خواهد شد.

و اما از نقطه نظر ترکیه: اگر این نقشه «بگیرد» ترکیه در مجموع یمراتب قوی تر از گذشته خواهد شد و هم ترک ها و هم کرد ها از این موج دمکراسی و رشد رفاه و پیشرفت اقتصادی بهره مند خواهد شد. اما اگر «نگرفت» ترکیه به وضع گذشته اش یعنی انکار و سرکوب بزرگترین اقلیت قومی خود بر خواهد گشت و این – بخصوص در شرایط کنونی – به جدائی کرد ها (که شرایط این جدائی برای آنها امروزه بسیار مناسب است) و بهم خوردن تمامیت ارضی ترکیه منجر خواهد شد.

—————————-

در ضمن بخوانید:

فرق میان قوم گرائی کُردی و تُرکی آذری

—————————-

22 مارس  2013 در 20:25
از فیس بوک:

دوست یکم:
نوشته «فرق ميان قوم گرائي كردي و تركي آذري» به نظر من به لحاظ مفهومي مساله دار است.
اولا به مليت گرائي تركي كه بين انقلاب مشروطيت-حكومت ملي آزربايجان در ميان تركان شمال غرب ايران ظهور كرده و نهايتا به تشكيل حاكميت اتحاد به رهبري جمشيدخان افشار اورومي-تقي رفعت و با حمايت عثماني منجر شده است، اصلا اشاره اي نشده است.
در اين نوشته مفاهيمي كه بينشان فرقهاي ماهوي وجود دارند، يعني آزري و آزربايجاني و تركي و … با بي دقتي بكار رفته اند.
تركي هويتي قومي و به نظر ما اكنون ملي در ايران است. اين همان است كه تركان خود را تاريخا آنگونه مي شناسند و تعريف مي كنند
آزربايجاني هويتي ملي ايجاد شده در دوره استالين در شوروي است و هم عرض هويت ملي مولدون ايجاد شده توسط آن رژيم است و بخشي از يك ايدئولوژي استعماري به نام آزربايجانيسم و يا آزربايجانگرائي استالينستي است، عينا مانند ايدئولوژي مولدونيسم. در ايران همچو هويت قومي و يا ملي ايجاد نشده است. اين هويت صرفا در دوره حكومت ملي توسط سران كمونيست اين تشكل به ايران وارد شده و در ميان توده ترك – به جز عده اي فعال سياسي اكثرا كمونيست- هرگز به عنوان هويتي ملي قبول نشده است.
آزري، هويتي قومي استعماري است كه از سوي ديگران و در راس آنها دولت ايران و روشنفكران تركيه به بخشي از تركهاي ايران اسناد داده مي شود و از سوي برخي از تركهاي ايرانگرا و يا پان ايرانيست نيز بكار مي رود؛ اما مانند آزربايجاني هرگز هويت ملي توده اي در ميان تركان ايران نبوده است.

عباس جوادی:
ميفهمم كه در نگاه ما فرق هاى بنيادين هست بعبارت ديگر «رنگ عينك» هاى ما فرق ميكند. اما من «آذرى» را نه بعنوان قوم و نژاد بلكه مشخصه منطقه اى و جغرافيائى ميدانم نه ملت و قوم و غيره. از تعابير تركى آذرى و يا تركى آذربايجانى هم براى معين كردن گونه زبان تركى استفاده میکنم مانند ترکی ترکیه، ترکی آذربایجان، ترکی خراسان و غیره و لا غير. ميفهمم كه شما همه و هر كس را كه تركى زبان اول و يا مادريش باشد از قوم، ملت و يا نژاد ترك ميپنداريد صرفنظر از مرزها و شهروندی افراد و صرفنظر از تاريخ مشترک و آميزش هاى قومى و غيره در حاليكه من دو معيار اصلى دارم: «ملت» بعنوان مجموعه كل شهروندان صرفنظر از زبان و قوميت و نژاد و مذهب و شامل فارس و ترك و عرب و مسلمان و بهائى و غيره كه البته بين همديگر بايد صاحب حقوق برابر در مقابل قانونى بى تبعيض باشند و ثانیا زبان که فرق من ترک زبان آذربایجانی و دوست فارسی زبان شیرازی ام هست اما دلیل خصومت ما نیست بلکه فقط ملت و ملیت ایرانی ما را رنگین تر و جالب تر میکند.

دوست دوم:
جناب عباس جوادی،
مقاله مفیدی بود ولی چند نکته غیردقیق وجود داره توی مقاله تون:
-اوجالان رهبر کردهای ترکیه نیست. اوجالان رهبر پ کا کاست. حزب ب د پ که به نوعی شاخه سیاسی پ کا کا محسوب میشه دو الی سه میلیون رای از مجموع حداقل هفت هشت میلیون رای کردها رو توی انتخابات مجلس ترکیه به دست آورد و پیش بینی هم نمیشه خیلی بتونه رایشون افزایش بده. بنابراین اطلاق عنوان رهبر کردها به اوجالان چندان دقیق نیست.
-تشکیل جمهوری ترکیه تنها به دست ترکها و کردها نبوده. لازها، چرکزها و تمام اقوام ترکیه در تشکیل جمهوری ترکیه نقش داشتند.
-نوشتید ترکها در ایران با انکار هویتی مواجه نبوده اند که تثبیتی کاملا نادرسته. در ترکیه به کردها ترکهای کوهستان گفته میشد ولی در ایران ایدئولوژی رسمی ترکها رو آذری، آذری زبان، فارسهایی که زبانشون بعدا به ترکی تغییر پیدا کرده و .. معرفی میکنه. در ترکیه حتی حزب حرکت ملی هم هویت کردها رو به رسمیت میشناسه. جالبه خود کردها به خودشون کرمانج و به زبانشون کرمانجی میکن ولی به دلایل کاملا سیاسی نام ملی خودشون رو کرد و نام زبانشون رو کردی جا انداختن. من حتی ندیدم جایی که به زازاها که زبان کاملا متفاوتی با کردی دارند به طوری که تفاهم بین کردها و زازاها بسیار سخت و حتی غیرممکنه گفته بشه شما کرد نیستید و هویت شما با اونها متفاوته و … . بنابراین ترکها در ایران با انکار سیستماتیک هویتی مواجه اند که بسیار نرمتر و هوشمندانه تر از انکار هویت کردی در ترکیه کار میکنه.

عباس جوادی:
باعرض سلام: متشكرم، از توضيحاتتان بهره مند شدم.
درباره اوجالان بعنوان “رهبر كرد هاى تركيه” خيلى فكر و بحث كردم بعد نوشتم. شايد يك سال قبل اين را نمينوشتم چون بين اكثريت بزرگ كرد هاى تركيه تا اين درجه محبوب و بلا منازع بودنش را نميدانستم. البته كه نه همه كرد ها او را رهبر خود ميدانند. اما اكثريت بسيار بزرگيا او را رهبر ميداند يا اعتراضى نميكند.
فكر كنم اصل كار را در تشكيل جمهورى تركيه تركها و كردها كرده اند. اينها بزرگترين ها بودند. ارمنى ها هم كه ديگر نبودند. لاز ها و چركز ها اولا از نظر تعداد كم بودند و ثانيا تا حد زيادى استحاله شده بودند و حالا ديگر واقعا اثبات موجوديت قوميشان كار آسانى نيست.
تصور ميكنم وضع كرد هاى تركيه و ما آذربايجانى هاى ترك زمين تا آسمان فرق دارد. “انكار سيستماتيك” كه ميفرمائيد در هر دو كشور فقط در قرن بيستم بود نه قبل از آن چونكه قبل از آن چنين مسائلى مثل زبان رسمى و تحصيل و قوه قضائىه مركزى و يا رسانه ها باين صورت اصلا مطرح نبود. البته در دوره جمهورى آنها و پهلوى اول ما وضع ما مشابه تر بود ولى ما حداقل ٥٠٠ سال بر ايران حكمرانى كرده ايم، كرد ها اين موقعيت را نداشته اند.
در تاریخ 500 سال اخیر بیشتر از همه ملی گرائی ایرانی داشتیم اما در قرن بیستم (نه قبل از آن) تا حدی نژاد پرستى آريائى هم بود بخصوص در پايان مشروطه و زمان رضاشاه كه اتفاقا متفكرين اصلى اش آذربايجانى بودند. ولى آن جریان بیشتر براى حفظ و تحكيم وحدت ملى در مقابل بیگانگان بود و با آن نگرانى بوجود آمده بود و بخاطر همین افراط گرى هائى هم داشت مانند همان پان تركيسم ترکیه در زمان مبارزه ملى تحت رهبرى آتاترك كه حتی شدید تر از آریاگرائی دوره رضا شاه بود اما بعد ها هر دوی این جریان ها هم در ایران و هم در ترکیه تعديل يافت.
نه، من فكر كنم در اين ٩٠ و يا صد سال وضع ما بمراتب از كردهاى تركيه بهتر بود. اما حالا سال هاست كه تركيه دمكراتيك تر ميشود و ايران بيشتر به قهقرا ميرود.

 … ادامه خواندن

«حقيقت نژاد مردم آذربايجان»

Bakhshnameh
عباس جوادى – اين بخشنامه ایست از اداره فرهنگ استان آذربایجان از سال 1331. اول لطف کنید بخوانید:

وزارت فرهنگ

اداره فرهنگ آذربایجان

بازرسی

-م ١٣٣١- ٠٩- ٢٠ محرمانه
آقاي رئيس دبيرستان
بر طبق اطلاع واصله مدتي است كه در تركيه اقدام به نشر كتابهائي براي نشان دادن نژادهاي مختلف ترك شده و با دلايلي خلاف حقيقت نژاد مردم آذربايجان را ترك قلمداد و خواسته اند از اين راه در افكار مردم اين سامان رخنه نموده و با اشاعه ي پان تركيسم نتايج مطلوبي بگيرند. مقتضي است:
اولا- مراقبت نمائيد كه از پخش و انتشار اين قبيل نشريات مخل در بين دانش آموزان جدا جلوگيري شود.
ثانيا- تحقيق نمائيد كه در صورت انتشار اين قبيل نشريات نسخي از آنرا بدست آورده به اداره ارسال داريد.
ثالثا- به آقايان دبيران تاريخ و جغرافيا دستور دهيد كه من غيرمستقيم و ضمن درس نسبت به ريشه زبان آذري و مبارزه با اين قبيل افكار مسموم كننده و اينكه زبان آذربايجان ترك نبوده و آذري است سخنرانيهاي مستدل به دانش آموزان بنمايند.
رابعا- در صورت امكان مقدمات تهيه سخنرانيهاي عمومي در اين مورد به عمل آيد.
رئيس فرهنگ استان ٣
رونوشت عطف به مرقومه ٥٦٣١- ٣١-٩-١٦ محرمانه جناب آقاي استاندار آذربايجان تقديم و اضافه مي نمايد كه در اين مورد تعليمات لازم به نمايندگان فرهنگ نيز صادر شده است.
رئيس فرهنگ استان ٣
رونوشت در پاسخ به نامه ي شماره ي ١٢٧٥٧-س-١١٦٤٤-٣١-٩-٤ جهت استظهار وزارت كشور ايفاد مي شود
استاندار آذربايجان، دكتر سجادي

سند مدعی میشود که در ترکیه نژاد آذربایجانی های ایران را تُرک گفته اند (که این، البته هنوز هم باور رایج در ترکیه است). پس باید بر ضد آن برخاست، “حقيقت نژاد مردم آذربايجان” را گفت و تبلیغ کرد که نژاد آنها ایرانی و آذری است.

این قبیل اسناد هر از گاهی در فیس بوک و دیگر شبکه های اجتماعی چرخ میخورد و هر کسی چیزی در این باره می نویسد. مثلا در باره این سند هم یک عده می گویند:

– دیدید؟ نژادپرستی فارسی از قدیم هم موجود بوده…

و دیگران می نویسند:

– البته، درست نوشتند. آذربایجانی ها تُرک نیستند، آذری هستند…

آیا می توانید تصور کنید که واقعیت نه آنست و نه این؟

می توانید تصور کنید که ما آذربایجانی‌ها هم «تُرک» به معنای تُرک زبان هستیم (و نه از «نژاد ترک» که چیزی خیالی است) و هم آذری و آذربایجانی چونکه ایرانی و اهل آذربایجان هستیم (و نه آریایی «خالص» که آن هم دیگر با اینهمه اختلاط های قومی چیزی خیالی است…)

می توانید تصور کنید که هیچکدام از اینها، چه زبان و چه متولد و پرورش یافته یک منطقه بودن لزوما به یک نژاد «خالص» و بخصوصی مربوط نیست؟ و اصلا احتمالا «نژاد خالصی» هم وجود ندارد؟ که در اصل همه ما مردم ایران و ترکیه و کلا منطقه از نظر خون و نژادو «دی ان ای» DNA مخلوط و مشابه هستیم و فقط زبان، فرهنگ، مذهب و عادات و رسوم و لباس‌های ملی و احتمالا کمی غذاهایمان فرق می‌کند؟

آیا همه اقوام فارس و تُرک و عرب و غیره روزی، روزگاری، یکی جلوتر و دیگری بعدتر به مناطق مسکونی کنونی شان نیامده اند؟ آیا هنوز همه ما در حال حرکت و کوچ و آمیزش با دیگران نیستیم؟

آیا همه ما، همه بشریت 60 هزار سال قبل از آفریقا به سرتاسر جهان پخش نشده‌اند؟ و بعد هر گروه از آنان به گوشه ای از جهان نرفته و از آنجا به دیگر سرزمین‌ها نرفته و همه با هم نیامیخته‌اند؟

آیا دی. ان. ای. یک قطره آب دهان صدها هزار انسان از ده‌ها كشور جهان 15 سال نیست که بتدریج ما را از شجره مشترک نوع بشر آگاه می‌کند؟

همه ما از مامِ آفريقا هستيم، از جمعى احتمالا فقط چند هزار نفره كه به‌ تدريج پرشمار شده احتمالا بخاطر خشكسالى ها و قحطى از آفريقا به چهار گوشه جهان پخش شده، با هم در آميخته، از همديگر دور افتاده و انسان هاى كوچك و بزرگ، سياه وش و سپيد تن، چشم باريك و قد بلند، مو سياه و بلوند – انسان هاى رنگارنگ كنونى را بوجود آورده اند كه همگى يك ريشه، يك شجره دارند و گذشته همگى به مامِ آفريقا بر مي‌گردد.

من با اجازه این را نوشتم تا خالصانه و برادرانه هشدار دهم که این بحث «نژاد» واقعا و بخصوص زمانی که با سیاست ورزی و طرف‌گیری و احساسات و ناسیونالیسم قاطی می‌شود فوق‌العاده خطرناک و تبدیل به ماده منفجره می‌شود. چه این به اصطلاح «استدلال‌ها» از این طرف باشد چه از طرف دیگر. چه تُرک‌ها این را ادعا کنند و چه ایرانی‌ها، چه اعراب و روس‌ها و چه آلمانی‌ها و آمریکائی‌ها.

بیش از  99.5 در صد شاخص های د ان ای تمام انسان‌ها، آفریقائی و اروپائی و آسیائی و غیره یکی است. مطرح کردن برتری و یا کم ارزش تری این یا آن قوم و نژاد هم بی اساس و از نظر علمی مردود است وهم از نظر زندگی اجتماعی و مسالمت آمیز همه با هم فوق‌العاده خطرناک. اما بحث زبان و فرهنگ موضوع دیگری است. به‌نطر من زبان‌ها هم (به‌خصوص عربی و فارسی و ترکی) آمیخته‌اند، ولی آمیختگی فرهنگی اقوام (و یا گروه های اجتماعی) نزدیک به‌هم و همسایه بمراتب بیشتر است و از قرن بیستم به بعد سرعت به‌مراتب بیشتری پیدا کرده. فرهنگ اما فقط فولکلور و رقص محلی نیست که مدتهاست در سطح بین‌المللی به‌تدریج اهمیتش را از دست می‌دهد. فرهنگ شامل همه چیز از موسیقی و طرز آشپزی و درک از شوخی و ادب و تعارفات و اتیکت رفتار اجتماعی و مناسبات بزرگ و کوچک و مقام زن و کودک و مرد و پیر و جوان در جامعه است، چیزهائی است که مردم از آن خوششان می‌آید و با آن افتخار می‌کنند و یا بر عکس، درجه مراعات همدیگر و احترام به‌همدیگر است و برعکس و هزاران عامل دیگر. اینها خیلی آمیخته تر از زبانند و در این صد سال گذشته در سطح بین‌المللی به‌‌مراتب آمیخته تر شده‌اند. در سیاست بین ترک و کرد و ارمنی و ترک ضدیت بسیاری است اما فرهنگ این سه گروه اجتماعی به‌همدیگر بمراتب و صد بار نزدیک تر است تا فرهنگ مثلا یک ترک و یک ژاپنی و برزیلی. این یک جنبه عینی مسئله است. جنبه دیگر استفاده و سوء استفاده های سیاسی است که از این فرق ها و تمایز ها می شود و بعضی‌ها بین بسیاری از ملل و اقوام سعی می‌کنند القا کنند که همان طور که گویا یک تیره و نژاد برتر و متمدن تر و دیگران پست تر و عقب مانده ترند در زمینه زبان و فرهنگ هم اینطور است. که این هم بنظر من فوق العاده هم غلط و هم خطرناک است و طوری که دیده‌ایم و می‌بینیم باعث خصومت و خشونت های قومی و ملی می‌شود. من فکر می‌کنم ما‌ها مسئولیت داریم علم و دانش را ترویج کنیم که اگر این کار را بدون تعصب و غرض انجام دهیم هم به تامین حقوق همه و برابری بیشتر اجتماعی کمک خواهد کرد و هم به صلح و آرامش و همزیستی و پیشرفت – به‌جای تبعیض و اجحاف و خشونت و جنگ.

معلوم است که سند بالا هم از آن گاف های بی‌ربط رژیم گذشته است که احتمالا در مقابل گاف های بی ربط کتابها و مطبوعات ترکیه بوجود آمده در حالیکه ما همه از نسل و نژاد مخلوط هستیم. هم ما یعنی فارس و تُرک و کُرد و غیره در ایران و هم تُرک و کُرد و غیره در ترکیه. همه مان رگ تُرکی هم داریم، رگ فارسی و کُردی و عربی هم داریم. اگر احساسات و شعار و کینه به یک طرف و سینه زدن برای یک طرف دیگر را پیشه نکنیم و کمی واقعا منابع علمی و بیطرف تاریخی و جامعه شناسی را بخوانیم درک خواهیم کرد که موضوع بر سر فرق زبان و فرهنگ و يا مذهب و لباس و غذا و اینهاست و نه نژاد و تبار.

این فرق‌ها جامعه بشری را رنگارنگ و غنی می‌کند. اما در عین حال بعضی حکومت ها و جوامع بعضى گروه های مردم را با استدلال‌ها و یا بهانه های گوناگون از بعضی حقوق اصلی و اساسی شان مانند زبان و مذهب محروم میکنند. سال هاست در ايران اجازه نمی‌دهند كسى كه فارسى زبان نيست،  زبان مادرى اش را هم تحصيل كند. كسى كه شيعه اثنا عشرى نيست، حق ندارد وزير و نخست وزير و رهبر مملكت شود. اين حق كشى ها هم احساس نابرابرى، كدورت و دشمنى ايجاد مي‌كند و هر دولتى كه بيايد، در راه تامين حقوق همه مردم صرفنظر از قوميت و زبان و مذهب، بايد اين نابرابرى ها را رفع كند. اين درست و كاملا بحق است.

ولی موضوع اختلاف نژاد و خون و غیره افسانه است.. افسانه ای که بوی خون می‌دهد و به چيزى جز شوراندن کشور ها و ملت ها علیه همدیگر و اقوام و گروه های اجتماعى یک کشور بر ضد همدیگر خدمت نمی‌کند.

آیا ممکن است درک کنیم که تازه اگر هم بعضی خصوصیات بیولوژیک مانند رنگ پوست و مو و فُرم چشم و قد و قواره من و همسایه‌ام و یا هموطنم و یا انسان های سرزمین های دوردست فرق هم بکند، هیچکدام از این خصوصیت‌ها بهتر و یا بد تر، برتر و یا پست تر نیستند؟

آیا ممکن است بحث زبان و فرهنگ و مذهب و یا غذا و لباس و غیره را از افسانه های نژاد و خون تفکیک کرد؟

ادامه خواندن

کردستان مستقل؟ انشالله گربه است!

بیماری جدی رئیس جمهوری عراق، جلال طالبانی، که خود رهبر یکی از دو گروه بزرگ کردستان عراق است، احتمال شدت گرفتن رقابت بین گروه «اتحادیه میهنی» آقای طالبانی و  گروه بزرگتر کردستان عراق، «حزب دمکرات کردستان» به رهبری مسعود بارزانی را بیشتر کرده است. اما کاش این تمام مسئله بود. تشدید اختلافات عمیق بین حکومت مرکزی عراق برهبری نوری المالکی از سوئی و کُرد ها و اعراب سنى از سوی دیگر، جنگ داخلی در سوریه و ناروشنی روشی که کُرد های سوریه در پیش خواهند گرفت و همچنین افزایش فعالیت های «حزب کارگران کردستان» ترکیه نشان میدهد که تمام منطقه بسوی یک بحران جدی بین و در داخل همه این کشور ها در باره موضوع حاکمیت ملی، مرزها، تقسیم قدرت سیاسی در حرکت است که در آن «مسئله کُرد ها» نقش کلیدی بازی خواهد کرد.

زیاد خوشحال نشوید که این موضوع ها به ما ایرانیان ربطی ندارد. یک حلقه مهم این «مسئله کُرد ها» هم ایران و کُرد های ایران است. مشکل اساسی در اینست: استقلال طلبی چهار منطقه کُرد نشین عراق، ترکیه، سوریه و ایران، جدائی آنها از کشور های متبوع خود و اتحادشان در یک «کردستان بزرگ» میتواند ثبات و مرزهای موجود تمام منطقه را بهم بزند و این کشور ها را وارد یک مرحله خونین و مخّرب جنگ های داخلی، قومی و منطقه ای کند. اخیرا حزب دمکرات کردستان ایران و حزب کومله در پی بحث هائی که پس از انتشار توافقنامه این دو حزب در گرفت توضیحی رسمی منتشر کرده و گفته اند که منظور آنها نه جدائی از ایران بلکه «تامین حقوق ملت کُرد در ایرانی فدرال و دمکراتیک» است.

حالا که این دو حزب این را میگویند، حتما همین طور است. ولی شما خودتان کلاهتان را قاضی کنید و از خودتان چند سؤال کنید: مثلا از خودتان بپرسید که منظور این دو حزب از«ملت کُرد» که در توافقنامه میگویند چیست؟ چیزی جز مجموعه کُرد های همه کشور های منطقه یعنی عراق و ترکیه و ایران و سوریه است؟ در آن صورت اگر دو رهبر مهم این ملت واحد کُرد یعنی آقای بارزانی با آن قدرت و دم و دستگاهش و یا آقای اوجالان با آن همه پیشمرگه اش کردستان ایران را هم به سمت و سوئی هدایت کنند که این ملت واحد صاحب دولت واحدی هم بشود، این دو حزب ما چه خواهند کرد؟ دوم: بپرسید منظورشان از «کردستان» چیست؟ آیا چیزی جز مجموعه واحدی از کردستان چهار کشور نامبرده است یا اینکه فقط کردستان ایران را در نظر دارند؟ در آن صورت چرا کردستان ایران «کردستان شرقی»، کردستان ترکیه «کردستان شمالی»، کردستان عراق «کردستان جنوبی» و منطقه کُرد نشین سوریه «کردستان غربی» خوانده میشود؟

سوم: بپرسید دقیقا منظورشان از «فدرالیسم» که برای ایران میخواهند چیست؟ همان است که آقایان بارزانی و طالبانی در کردستان عراق بدست آورده اند طوریکه کردستان عراق تقریبا فرقی با کشوری مستقل ندارد که صاحب ارتش، زبان رسمی، پرچم و گمرک خودش است و از بغداد فقط طلب دارد بدون آنکه نسبت به عراق مسئولیتی هم داشته باشد؟ بنده که اینها را عرض میکنم در واقع مخلص روحیه قوی کردستان دوستی ئی هستم که تقریبا در همه دوستان کُرد (چه کُردهای عراق و ترکیه و چه هموطنان کُرد خودمان) دیده ام. دوم اینکه این دوستان، حداقل آنها که من میدانم و میشناسم، مثل بعضی ها اهل توهین و بد و بیراه نسبت به کشور و ملت متبوع خود نیستند. اکثرا بدون سر و صدا دلبسته یک کردستان واحد هستند. یعنی اصلا کردستان را با وجود مرز ها جدا از همدیگر حس نمیکنند. فکر میکنم آنها اگر هم مستقیما و فورا بزبان نیاورند اما بسیاری از آنها در آرزوی چنین کشور واحد کردستان هستند. این هم چه عیبی دارد؟ مگر آمال و آرزوی همه ما خوشبختی و رفاه و پیشرفت همه نیست؟ و مگر قرار نیست هر فرد و ملتی آزادانه شکل زندگی اش را خود معین
کند؟ اگر کُرد ها در همچو کشورمتحدی خوشبخت خواهند شد، چه چیزی بهتر از اینست؟

تجزیه کشور های موجود وجدائی کُرد ها و یا دیگران برای تاسیس کشور های نوین چه مانعی دارد؟ ولیکن حالا که این موضوع مسئله داخلی فقط یک کشور نیست و آثار این تغییرات تمام منطقه و اقوام و ملل خاورمیانه اعم از کُرد و عرب و ترک و ایرانی و غیره را تحت تاثیر قرار خواهد داد، باید همگی بپرسیم که این تاثیرات محتمل کدامند؟ هرکس حق دارد تصویری صلح آمیز و سرشار از آزادی و خوشبختی و پیشرفت از این خاورمیانه جدید با 72 ملت و كشور ریز و درشت جدید و تک قومی را برای ما ترسیم کند. بنده شخصا از آزادی و خوشبختی و پیشرفتش مطمئن نیستم، اما با این تحولاتی که چندین سال است مشاهده میکنم، قویا حدس میزنم که اوضاع منطقه مجموعا به سوی آن 72 کشور جدید حرکت میکند، 72 کشوری که تا کار تاسیس و تثبیت آنها تمام شود صد سال خون جاری خواهد شد و خرابی به بار خواهد آمد و این، نه به خیر تک تک این ملت ها و اقوام (از جمله هموطنان کُرد ما) و نه بنفع کلیت این کشور ها و منطقه است. کافی است به نقشه کردستان در بسیاری از سایت های کُردی و از جمله همین سایتی که توافقنامه دو حزب را چاپ کرده نگاه کنید که از حالا، یعنی هنوز خبری نشده، نصف استان آذربایجان غربی را جزو کردستان ایران به حساب میاورند.

بنابراین سؤال چهارم هم میتواند این باشد که منظور از «کردستان ایران» دقیقا کجا هاست؟ دوستی از ارومیه راست میگفت: اگر 30-40 سال پیش کشور های منطقه راه آزادی، عدالت و همکاری را در پیش میگرفتند، امروز خاورمیانه میتوانست یک منطقه پیشرفته و آزادی باشد که همه کشور های آن با همدیگر روابط واقعا خوب و پرفایده انسانی، تجاری، اقتصادی، سیاسی، علمی واجتماعی دارند: منطقه ای تا حد امکان شبیه اروپا که در آن نیازی به زورگوئی و قاچاق و خصومت قومی و ملی و تجزیه و جنگ داخلی نباشد.

————————————
در ضمن بخوانید: بی بی سی: آینده کردستان عراق: استقلال یا فدرالیزم (تحلیلی است جالب که موضوع استقلال کردستان را فقط در چهارچوب عراق مطرح میکند نه با در نظر گرفتن احتمال تجزیه همه منطقه های چهارگانه و وحدت آنها در یک کردستان متحد)… ادامه خواندن