
چه زمانی در کدام کشور ها و دوره ها مردم اغلب و همه جا در باره سیاست بحث میکنند؟
اینکه مردم در زندگی روزمره چقدر و کجا درباره سیاست بحث میکنند، بستگی به شرایط سیاسی، اقتصادی، فرهنگی و تاریخی کشورها دارد. معمولاً چند وضعیت اصلی وجود دارد:
۱. دورههای بحران و گذار
- کشورهایی که در بحران سیاسی یا اقتصادی هستند (مثل تورم بالا، فساد گسترده، جنگ، یا اعتراضات مردمی) معمولاً شاهد آن هستند که مردم در کوچه و بازار، تاکسی، دانشگاه، حتی در خانوادهها مدام درباره سیاست حرف میزنند.
- نمونه: ایران در دورههای پرتنش (انتخابات ۸۸ یا اعتراضات ۱۴۰۱ یا قتل عام در دو هفته همین دی ماه گذشته)، ترکیه در کودتا یا انتخابات حساس، کشورهای عربی در جریان بهار عربی.
۲. نظامهای بسته و سرکوبگر
- در کشورهایی با آزادی بیان محدود، مردم گرچه به شدت به سیاست فکر میکنند، اما در فضای عمومی محتاطاند و بیشتر در جمعهای خصوصی (خانه، بین دوستان مطمئن) سیاست بحث میشود.
- نمونه: شوروی سابق، کره شمالی، افغانستان طالبان.
۳. دموکراسیهای جاافتاده
- در جوامعی مثل آلمان، فرانسه، اسکاندیناوی یا کانادا، مردم معمولاً سیاست را بهعنوان یکی از موضوعات عادی زندگی دنبال میکنند. بحث سیاسی در کافه یا محل کار ممکن است وجود داشته باشد، اما همهگیر و روزمره نیست، چون سیستم نسبتاً پایدار است و مردم دغدغه فوری بقا یا بحران ندارند.
۴. جوامع انتخاباتی پرشور
- در کشورهایی مثل آمریکا، برزیل، هند، هنگام انتخابات یا بحرانهای سیاسی، فضای عمومی شدیداً سیاسی میشود و حتی در جمعهای خانوادگی بحث و جدل بالا میگیرد.
۵. جوامع بیتفاوت یا خسته از سیاست
- در کشورهایی که مردم به سیاستمداران بیاعتمادند یا تجربه کردهاند که “رأی و اعتراضشان نتیجهای ندارد”، نوعی بیتفاوتی یا کنارهگیری عمومی شکل میگیرد. مردم بیشتر درباره اقتصاد، کار یا سرگرمی حرف میزنند تا سیاست.
- نمونه: بسیاری از کشورهای آفریقایی یا آمریکای لاتین بعد از دههها فساد یا دیکتاتوری.
خلاصه:
- مردم در همه کشور ها و همیشه درباره سیاست بحث نمیکنند.
- این بیشتر در زمان بحران، انتخابات مهم یا تغییرات بزرگ است که سیاست به “سوژهی روزمرهی همه” تبدیل میشود.
چه زمانی ملتها بیش از حد به سیاست میپردازند؟
«بیش از حد به سیاست پرداختن» بسته به دیدگاه میتواند معانی مختلفی داشته باشد. به طور کلی، میتوان گفت ملتها زمانی بیش از حد بر سیاست تمرکز میکنند که: سیاست بر حکومتداری سایه افکنده باشد: زمانی که مانورهای سیاسی، حزبگرایی و مبارزات قدرت بر سیاستگذاری مؤثر، حل مسئله و خدمت به نیازهای عمومی اولویت داشته باشد. به عنوان مثال، بنبست مداوم دولت یا تاکتیکهای کوتاهمدت که چالشهای بلندمدت را نادیده میگیرند. همه چیز سیاسی میشود: زمانی که حوزههایی مانند آموزش، علم، ورزش، مراقبتهای بهداشتی یا حتی بلایای طبیعی به جای مسائلی که با راهحلهای عملی حل میشوند، به میدان نبرد برای نبردهای ایدئولوژیک تبدیل میشوند.
بیثباتی و سیاسی شدن بیش از حد: زمانی که اعتراضات مکرر، تغییرات رهبری یا بحثهای قطبیکننده انرژی ملت را مصرف میکند و جای کمی برای انسجام اجتماعی، ثبات اقتصادی یا توسعه فرهنگی باقی میگذارد. سیاستهای نمادین > سیاستهای عملی: زمانی که دولتها بیشتر بر ژستها، تبلیغات یا مسائل مبتنی بر هویت برای جلب حمایت تمرکز میکنند، به جای پرداختن به مشکلات ملموس مانند زیرساختها، مشاغل یا امنیت. غفلت از زندگی غیرسیاسی: وقتی جامعه چنان در اختلافات سیاسی ریشه میدواند که جامعه، فرهنگ، هنر، علم و همکاریهای روزمره آسیب میبینند – اعتماد اجتماعی و هویت مشترک کاهش مییابد. بنابراین به طور خلاصه: ملتها بیش از حد با سیاست سر و کار دارند، زمانی که سیاست به خودی خود به یک هدف تبدیل میشود، نه وسیلهای برای سازماندهی زندگی جمعی عادلانه، مؤثر و پایدار.
در اینجا چند نمونه وجود دارد که ملتها مسلماً بیش از حد با سیاست سر و کار داشتهاند و اجازه دادهاند مبارزات سیاسی به قیمت ثبات یا پیشرفت غالب شود: نمونههای تاریخی جمهوری روم متأخر (قرن اول پیش از میلاد) اختلافات سیاسی بین گروه های اشرافی چنان شدید شد که حکومت به ورطه جنگهای داخلی افتاد. رهبران به جای حل مشکلات ساختاری روم (اصلاحات ارضی، نابرابری، وفاداری نظامی)، بر پیشی گرفتن از یکدیگر تمرکز کردند – و راه را برای دیکتاتوری تحت سزار و پایان جمهوری هموار کردند.
آلمان وایمار (۱۹۱۹-۱۹۳۳) این جمهوری با بنبست سیاسی مداوم، تغییرات بیپایان ائتلاف و سوءاستفاده احزاب افراطی از بحرانها مشخص میشد. سیاسی شدن بیش از حد زندگی روزمره (کارگران در مقابل سرمایهداران، چپ در مقابل راست، ملیگرایان در مقابل بینالمللیگرایان) اعتماد به دموکراسی را تضعیف کرد و در نهایت زمینه را برای به قدرت رسیدن نازیها فراهم کرد.
آمریکای لاتین دوران جنگ سرد در کشورهایی مانند شیلی (۱۹۷۰-۱۹۷۳)، قطببندی ایدئولوژیک جامعه را فرا گرفت: همه چیز – از اقتصاد گرفته تا دانشگاهها – سیاسی شد. ناتوانی چپ و راست در سازش منجر به فروپاشی اجتماعی و مداخله نظامی شد. نمونههای معاصر لبنان سیاست چنان در امتداد خطوط فرقهای ریشه دوانده است که حکومتداری اساسی (برق، جمعآوری زباله، اصلاحات بانکی) متوقف میشود. زندگی روزمره توسط چانهزنیهای سیاسی فلج میشود و دولت را ناکارآمد میسازد.
ایالات متحده (در دهههای اخیر) افزایش قطببندی به این معنی است که تقریباً هر موضوعی (بهداشت عمومی، آب و هوا، حتی ورزش) سیاسی میشود. تعطیلی دولت و بنبست حزبی نشان میدهد که چگونه بازیهای سیاسی میتوانند مانع حکومتداری مؤثر شوند. ایران جمهوری اسلامی باعث شده است که سیاست و ایدئولوژی تقریباً در تمام حوزههای زندگی – فرهنگ، پوشش، آموزش و اقتصاد – نفوذ کند.
این سیاسی شدن بیش از حد، انرژی لازم برای پرداختن به مسائل عملی مانند مدیریت اقتصادی و توسعه اجتماعی را از بین میبرد. در حال حاضر، کشمکشهای سیاسی داخلی اسرائیل (مثلاً بر سر اصلاحات قضایی، شکافهای مذهبی در مقابل نیروهای سکولار، بیثباتی ائتلاف) در اسرائیل، توجه ملی را به خود جلب کرده است، حتی در حالی که این کشور با تهدیدات امنیتی خارجی جدی روبرو است.
نمونه ایران در طول نزدیک به نیم قرن حکومت جمهوری اسلامی، زمینه دیگر و ویژه خود را برای سیاسی کردن تمام زندگی تک تک ایرانیان آماده کرده است. به خصوص خرج میلیاردها دلار برای گروه های مسلح و تروریستی منطقه که جهت حفظ بقای رژیم در داخل ایران به کار میرود، فساد شدید مالی، رشوه و رانت خواری سرسام آور، نیروهای سرکوب داخلی مانند سپاه پاسداران و بسیج و عدم استقلال دستگاه قضائی که همه محصول نظام ولایت فقیه است و به ویژه قیام همگانی و سرکوب و قتل عام حکومتی در دی ماه همین سال طاقت همه را (چه سیاسی و چه غیر سیاسی) طاق کرده و آنها را حتی بیشتر و بیشتر به موضوعات سیاسی و اندیشیدن به ایرانی پس از گذاراز نظام جمهوری اسلامی کشانیده است.
وقتی قیمت نان، گوشت، تخم مرغ، پنیر و چائی از امروز تا فردا 30 درصد بالا میرود، و در مقابل چشمان شما مردم هر روز فقیر تر و ناچارتر از روز گذشته میشوند، هر کس که حتی تا دیروز علاقه ای به موضوعات سیاسی نداشت، سیاسی میشود و سر به عصیان بر میدارد – عصیان به نظامی که منبع و سرچشمه مشکلات روزمره اوست.