این متن، بخش اصلی سخنان و نظرات من در بحث چند سال پیش درمیز گرد «پرگار» بی بی سی فارسی در باره موضوع تمامیت ارضی در روند مبارزه گروه های سیاسی و مردم ایران برای تغییر رژیم مطلقه ولایت فقیه است. ویدئوی کامل این بحث را میتوان در بالا تماشا کرد. این متن ابتدا در صفحه فیس بوکی «برگار» بی بی سی منتشر شده است.
***********
این یک بحث سیاسی است. بنا بر این اجازه بدهید قبل از هر چیز دیگر بگویم که من فعال سیاسی یا مدنی یا حقوق بشری و غیره نیستم و به هیچ گروه و حزب و قوم و ایدئولوژی وابستگی ندارم. من هر چه با عقل مختصر و مطالعات و تجربیات محدود خود آموخته ام و می دانم، آن را میگویم و می نویسم.
«منشور همبستگی»
همزمان با جنبش اعتراضی و تاریخی «زن، زندگی، آزادی» افراد و گروه هائی در خارج از کشور با امید اینکه سقوط جمهوری اسلامی نزدیک است، فعال تر شدند و بیانیه ها و منشور هائی در لزوم اتحاد مخالفین و مبارزه مشترک علیه رژیم اسلامی منتشر کردند. یکی از این اسناد که بنظرم بیشتر از دیگر بیانیه ها مورد بحث و مدتی بعد انتقاد قرار گرفت، «منشور همبستگی» معروف به «منشور مهسا» بود که شاهزاده رضا پهلوی و چند تن دیگر از طیف های مختلف ایرانیان آن را امضا کردند. آقای عبدالله مهتدی رئیس حزب کومله کردستان ایران هم جزو اولین امضاء کنندگان این منشور بود. منشور نامبرده حاوی خواست های فوق العاده مهم و بنیادین بود که از آن جمله میتوان از حکومتی دمکراتیک مبتنی بر اعلامیه جهانی حقوق بشر، جدائی دین و دولت، برابری حقوق همه شهروندان در مقابل قانون صرفنظر از قومیت، مذهب و زبان آنها، مبارزه با فساد و فقر، استقلال دادگستری و روابط عادی با همه دولت های جهان نام برد. ولی آن منشور احتمالا به دلیل اشتباهات و کمبود های مهمی که در متن آن وجود داشت و در ضمن در نتیجه اختلافات داخلی بین این افراد به جائی نرسید و برخی از آنان از حمایت منشور کنار رفتند، تا جائی که کار منشور متوقف شد.
امروزه بحث های مربوط به منشور همبستگی و بیانیه های مشابه در باره راه های گذر از جمهوری اسلامی و چند و چون دوره بعد از آن طبعا نسبت به پائیز گذشته که جنبش اعتراضی در اوج خود بود، تا حد زیادی فروکش کرده، اگرچه بنظر من این مکث موقتی است، زیرا آن دسته از مشکلات مردم که باعث شعله ور شدن اعتراضات شد، نه اینکه حل نشده، بلکه روز به روز بر فقر، بیکاری، گرانی، فساد، زور گوئی و محدودیت آزادی های زندگی مردم افزوده میشود.
«دولت داری ملی» جمهوری آذربایجان یا «آذربایجان قفقاز» بسیار جوان است، تاریخی طولانی ندارد و هنوز به آن صورت منسجم نشده است. اما در چند سال گذشته نشانه هایی دیده میشود که از روند انسجام نسبی دولتداری ملی در این کشور خبر میدهند.
سرزمین جمهوری آذربایجان از دوره هخامنشیان و ساسانیان به بعد جزو دولت های ایرانی یا ولایات و خان نشین های تابع خلافت اسلامی و باز دولت های ایرانی بود، پس از جنگ های ایران و روس در اوایل قرن نوزدهم به صورت خان نشین های مختلف وابسته به روسیه در آمد، در جریان تاسیس اتحاد شوروی برای دو سال جمهوری مستقل شد، از سال 1920 به بعد به یکی از جمهوری های شوروی تبدیل گشت و بالاخره در 1991 در جریان فروپاشی شوروی استقلال دولتی خود را به دست آورد. بنا بر این اگر از آن دو سال اوایل قرن بیستم صرفنظر کنیم، استقلال سیاسی و دولتی جمهوری آذربایجان بیش از 35 سال نیست. در این مدت نیز آذربایجان قفقاز مواجه با جدایی منطقه قره باغ شده بود که البته چند سال پیش وحدت سیاسی و داخلی آذربایجان قفقاز برقرار شد و قراباغ دوباره و این بار کاملا جزو اراضی آذربایجان گردید. تقسیمات ارضی زمان شوروی و نزاع های ممتد با جدایی طلبی ارمنی، نظامی اقتدارگرا و متمرکز بر حکومت مطلق یک نفر یعنی رئیس جمهوری، کنترل قدرت و ثروت از سوی «کلان» ها یا گروه های منطقه ای و غیررسمی قوم و خویش با یکدیگر، همچنین فساد اداری و مالی، عدم تفکیک روشن قوای سه گانه اجرائیه، قانونگزاری و قضائیه جزو مشکلات اصلی دولتداری ملی و مدرن در آذربایجان قفقاز به شمار می آید. اما بنظر میرسد برخی تحولات سال های اخیر بخصوص پیروزی نظامی باکو در بازگردانیدن منطقه قره باغ به چارچوب سیاسی-اداری و نظامی کشور و همچنین برخی تغییرات اخیر در سپردن وظایف از طرف مقامات بلند به افراد با تمایل بیشتری به شایسته سالاری، نشانه های آغاز انسجام نسبی دولتداری ملی در جمهوری آذربایجان هستند.
و اما وضع جمهوری آذربایجان از نظر آنچه که «دولت-ملت» یا «دولتداری ملی» مدرن نامیده میشود چیست؟ اولا پیش خود سوال کنیم که معیارهای «دولتداری ملی» در این یا آن کشور و سرزمین کدام است؟
کمی تاریخ
اصولا نمیتوان همه کشور های جهان را صرفنظر از ویژگی های تاریخی، اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی و حتی جغرافیایی آنان به صورت یکسان در یک قالب درک کنونی و اروپایی ما از مفهوم «دولت-ملت» گنجانید و بر پایه آن قضاوت نمود. این اندیشه در قرن های 13 و 14 در انگلستان، فرانسه، اسپانیا و هلند و دیرتر در سوئد و ایالات متحده و تا حدی در روسیه ایحاد شد. در این سرزمین ها «دولت های قومی» به تدریج تحت تاثیر چند تحول بنیادین تغییر یافتند، تا این که این دولت ها به تدریج و با ویژگی های خود به دولت-ملت های مدرن تبدیل شدند. بدون شک این تغییرات در همه این سرزمین ها همزمان نبود و آهنگ یکسانی نداشت. اما به طور عموم نمودارهای این تحول عبارت بود از هماهنگی اقتصادی و سرتاسری، مرکزی شدن و یکپارچگی سرزمینی، تامین حقوق قانونی بیشتر و برابر به گروه های هرچه بیشتر جامعه (زنان، اقوام…) و رشد نظام آموزشی الزامی و سرتاسری.[1] در این روند است که اندیشه و تعبیر «شهروند» بجای عضو این یا آن گروه قومی یا مذهبی پا گرفته و به تدریج رواج یافته است. این طور فکر کنیم که در گذشته در صورت رخ دادن جنگ، فقط مردان یک قبیله مشخص یا شهر و ولایت (مانند اکثر دولتهشر های یونان باستان) به مدت کوتاهی در آن جنگ شرکت کرده و بعد به زندگی عادی خود بر میگشتند. اما ملت های فراگیر و مدرن مثلا در دو جنگ جهانی قرن بیستم توانسته اند تمام سربازان وظیفه، حرفه ای و حتی بخش بزرگی از شهروندان خود را، چه مرد و چه زن، از این یا آن قوم و مذهب، چه با این یا آن زبان مادری ، بسیج کنند.
وضع اوایل قرن نوزدهم در اروپا از منظر آلمان، اتریش-مجارستان، روسیه و بالاخره عثمانی از نمونه های بالا فرق میکرد. در این موارد ظاهرا وابستگی و احساس تعلق به دودمان قدرتمند حاکم و فرهنگ و تاریخ مشترک یا نزدیک به یکدیگر (و در نمونه عثمانی وفاداری به پادشاه عثمانی و نزدیکی مذهبی به قبایل کُرد و عرب) نقش مهمی ایفا مینمود، حتی گاه بدون آنکه عوامل دیگری که به آن اشاره شد (از قبیل فراگیر شدن دولت و برابری حقوق برای همه) در عمل چندان پیاده شود. شاید هم به همین دلیل در دولتداری مدرن ملی نمونه هایی مانند روسیه و عثمانی نارسایی های جدی در این رابطه به وجود آمده است.
در آذربایجان قفقاز
سرزمین آذربایجان قفقاز قرن های طولانی بخشی از ایران و تا استقلال کوتاه مدت خود (1918-1920) حدود صد سال مجموعه ای از خان نشین های مسلمان و ترکی زبان روسیه تزاری بود و بعد از این دوره کوتاه برای مدتی حدود 70 سال در مجموعه جمهوری های شوروی قرار داشت. بنظر من این گسستگی و عدم توالی تاریخی و سرزمینی از گذشته، در شرایط استقلال کنونی، حافظه تاریخی، سیاسی و فرهنگی آذربایجان قفقار را متزلزل کرده است. توالی و یکپارچگی سرزمینی که زمینه فرهنگی و سیاسی مهمی برای دولتداری ملی و مدرن است، خود شناسی و هویت ملی یک ملت را مستقیما تحت تاثیر قرار میدهد. وَرای این نارسایی جدی، مهمترین کمبودی ها در موضوع دولتداری مدرن و ملی جمهوری آذربایجان، به گمان من، عبارت هستند از: (1) نفوذ و قدرت گروه های غیر رسمی منطقه ای و یا، با نامی که در شوروی سابق رایج است، «کلان ها».[2] این گروه ها به صورتی غیررسمی و پشت پرده، اما موثر تلاش میکنند از منابع مالی و اقتصادی کشور حد اکثر بهره را به دست بیاورند و به سیاست کشور سمت و سو بدهند. در جمهوری آذربایجان مهم ترین و نافذترین آنها گروه های نخجوانی ها و «یِرآذ ها» (آذربایجانی های ارمنستان) هستند؛ (2) فساد مالی و اداری، آن هم به صورت ساختاری و هِرَمی؛ و (3) حاکمیت غیر دمکراتیک و اقتدار گرا یا «اُتوریتر» و حتی موروثی (حکومت تقریبا مطلقه حیدر و الهام علی یف) حتی به قیمت بی اعتنایی به قوانین خود این جمهوری از قبیل آزادی های سیاسی، آزادی انتخابات و رسانه ها، برابری افراد در مقابل قانون، تفکیک سه قوه مجریه، قضاییه و مقننه.
اجازه بدهید هر یک از این سه مورد را کمی بشکافم.
در فارسی رایج کنونی ترجمه رسا و قانع کننده ای از واژه «کلان» نداریم. معمولا این واژه انگلیسی اصل به صورت قبیله، گروه و دودمان ترجمه شده است. اما «قبیله» تعبیری پیشا مدرن است، مثلا در باره گروه های قبیله ای در دوره سلجوقیان. «کلان» در کاربرد امروزی بیشتر مربوط به جوامع سنتی و غیر مدرن میشود و به گروهی غیر رسمی و اصولا از یک منطقه جغرافیایی اطلاق میشود که اعضای آن معمولا خویش و تبار یکدیگر هستند و در امور اجتماعی و اقتصادی به اصطلاح «هوای همدیگر را دارند» و به یکدیگر کمک میکنند – مثلا گروه کولابی ها در تاجیکستان، نخجوانی ها در آذربایجان قفقاز و قره باغی ها در ارمنستان. این گروه های غیر رسمی در طی زمان و همراه با تحولات سیاسی فراز و فرود داشته اند. آذربایجان قفقاز از دوره حیدر علی یف تا کنون عملا تحت حاکمیت گروه نخجوانی ها بوده که هنوز هم ادامه دارد. پدر (در گذشته) و پسر علی یف، دو چهره اصلی و با نفوذ گروه نخجوانی ها شمرده میشوند. این گروه با ریاست جمهوری آن دو عملا تاسیس شده و پایدار مانده است، تا جایی که گروه نخجوانی ها پس از انتخاب حیدر علی یف به ریاست جمهوری (1993) تقریبا همه امور مالی و اداری کشور را تحت کنترل خود در آورده است. اعضای گروه، بخصوص اعضایی که مقامی بالاتر و ثروتی بیشتر دارند، میتوانند (معمولا در مقابل پول یا کمکی متقابل) کسی را به وظیفه ای منصوب کنند یا زمینه «بیزینس» خوبی (مانند نمایندگی یا واردات اموال تجاری) برای افراد تهیه نمایند، یا مثلا در مرافعه ای حقوقی باعث باختن طرف مقابل کسی شوند و غیره. دومین گروه با نفوذ جمهوری آذربایجان «یِر آذ» ها نام دارد که نام آذربایجانی هایی است که اصالتا از ارمنستان می آیند. منسوبیت به این یا آن گروه منطقه ای هنوز در آذربایجان قفقاز بسیار مهم است. حتی بعضی منابع آذری باکو نوشته اند که بعضی ها تا هزار دلار به ماموران ثبت احوال رشوه میدهند تا محل تولد کسی به غلط نخجوان نوشته شود تا کار های رسمی و تجاری او به راحتی حل شوند.[3]
رشوه گرفتن و رشوه دادن سال هاست که به یکی از راه های گذران و حل و فصل کارها در جمهوری آذربایجان تبدیل شده است. طبق اطلاعات من، در سال های اخیر با بعضی اقدامات حکومت آقای الهام علی یف، دامنه وسیع این فساد مالی و اداری تا حدی کاهش یافته، مثلا برای گرفتن تاییدیه برای برخی اسناد رسمی و اداری، سیستم اینترنتی به وجود آمده که دیگر مردم جهت اینگونه کار ها لازم نیست به کسی در اداره ای مراجعه کنند تا مجبور شوند برای یک امضا و مُهر به او رشوه بدهند. همچنین ظاهرا دامنه بیمه دولتی بهداشت عمومی (پزشکان و بیمارستان ها) با کارت بیمه دولتی، در عمل، دادن و گرفتن رشوه به پزشکان و ماموران بخش بهداشت عمومی (حتی دربان بیمارستان) را تا حد زیادی ساقط کرده است. اما صرفنظر از اینگونه نمونه های جداگانه، گفته میشود فساد مالی و رشوه خوری در کُلیت خود همچنان در زندگی اجتماعی مردم جمهوری آذربایجان حضوری چشمگیر و سنگین دارد. من نظام رشوه گیری در جمهوری آذربایجان را ساختاری و هرمی می نامم. زیرا مثلا از صد دلاری که فلان کس میگیرد، مقدار معین و کوچکی به رشوه گیرنده میرسد. بعد او بقیه رشوه را به فرد بالاتر از خود میدهد و آن فرد هم به همان ترتیب بقیه پول را به بالا تر از خود منتقل میکند. من نمیدانم این نردبان هِرَم شکل رشوه خواری در نهایت به کجا منتهی میشود. ضمنا مردم در آذربایجان قفقاز رشوه را به طور پوشیده و حتی طنز آمیز «حُرمت»، «شیرینلیک» (شیرینی) و «چاق چوق» هم می نامند و معمولا آن را چیزی حیرت انگیز نمی شمارند!
جمهوری آذربایجان دولتی سکولار دارد، یعنی امور دین و دولت از یکدیگر جدا هستند. هر کس مذهب و ایمان خود را داراست و دولت در این کار دخالت نمیکند. در مقایسه با مردان، زنان به خاطر زن بودن خود از هیچ حق و امتیازی محروم نمیشوند. هیچ دین و مذهبی دین و مذهب رسمی جمهوری آذربایجان نیست و تعلق به این یا آن مذهب نیز شرط وزیر و وکیل شدن به حساب نمی آید. بخصوص بعد از پیروزی در جبهه قره باغ (2020-2022) و تامین وحدت سرزمینی کشور، روحیه ارتش و مردم جمهوری آذربایجان بالا رفته و حس تعلق به یک ملت واحد که یکی از ستون های اصلی «دولت-ملت» مدرن به شمار می آید، تقویت شده است. در مناطق جنوبی جمهوری آذربایجان که موطن اصلی اقلیت تالش و تات زبان شمرده میشود نیز شور و شوق ملی افزایش یافته و مردم این مناطق نیز صرفنظر از زبان و عادات و رسوم خاص خود، کشته شدگان جنگ قره باغ را جزو «شهیدان» خود حساب میکنند و یاد آنها را گرامی میدارند. همه اینها نشانه های تقویت روحیه ملی و همبستگی در جمهوری آذربایجان هستند. همچنین بنظر میرسد، در دهه های اخیر، همراه با افزایش درآمد نفت و گاز و مدرنیزه شدن نسبی کشور، بین گروه های قومی مردم (از جمله ترکی زبان ها، کُرد ها، تات ها، تالش ها و قفقازی های شمال) روند همگرایی و اختلاط قومی، اقتصادی و فرهنگی سرعت معینی یافته است. با وجود همه این تحولات امیدبخش، آنچه که مانع اصلی در راه یک دولتداری ملی و به راستی مدرن را تشکیل میدهد، متاسفانه در اساس خود از بین نرفته است. نفوذ و مداخلات غیر رسمی گروه های صاحب نفوذ، تداوم چشمگیر فساد مالی، عدم برابری شهروندان در برابر قانون، اصولا پایه ای مذهبی یا زبانی و قومی ندارد، بلکه در درجه اول از انگیزه های سیاسی و اقتصادی ناشی میشود. شخص و یا گروهی که پول و نفوذ سیاسی و مالی دارد، میتواند به کمک اشخاص و گروه های نزدیک به دستگاه حاکمیت، حق دیگران را زایل کرده، به اهداف سیاسی، اقتصادی و حقوقی خود نایل شود. هنوز میتوان به کمک پول و روابط غیر رسمی، وظیفه و مدرک گرفت. آزادی های سیاسی از جمله انتخابات پارلمان، آزادی احزاب و رسانه ها، پاسخگویی مسئولان به مردم، تفکیک واقعی قوای سه گانه بدون فشار و مداخلات حکومت و مخصوصا رئیس جمهوری و وزیران، اهدافی هستند که میتوانند در صورت اجرایی و عملی شدن، دولتداری ملی و واقعا مدرن جمهوری آذربایجان را تقویت بخشند. البته این، کار یکی دو سال نیست. اما تحقق این اهداف در کشور نسبتا کوچکی مانند جمهوری آذربایجان چندان هم غیر عملی یا دور دست هم به نظر نمیرسد – به شرط آنکه حاکمیت موجود مانع آن نشود.
[1]Anthony D. Smith: The Ethnic Origins of Nations, New York, 1986, p. 138
[2] Clan, clans
[3] Bahodir Sidikov: New or Traditional? Clans, Regional Groupings and State in Post-Soviet Azerbaijan, Berliner Ost-Europa Info, Freie Universität Berlin, 2004, PDF
(پایه صحبتی در برنامه «پرگار» بی بی سی فارسی با آقای علیرضا اردبیلی، مجری برنامه آقای داریوش کریمی، مارس 2025، در این لینک)
روز جهانی زبان مادری در گفتوگوی «صدای آمریکا» با عباس جوادی، کارشناس زبان و تاریخ
افزایش اهمیت و دقت به حقوق همه شهروندان همه کشورهای جهان به زبان های گروه های زبانی کوچک تر ملی؛ خواست و فشار گروه های سیاسی اقلیت های زبانی و مذهبی؛نگاهی به نمونه های مشخص ایران و منطقه؛ موضوع زبان«رسمی» یا مشترک و دولتی در کشور؛ صد سال گذشته، تاسیس دولت های سرتاسری (رضا شاه در ایران و آتاترک در ترکیه) با نظام های واحد و سرتاسری دولتداری، دفاعی، اقتصاد و مالیالت، دادگستری و آموزش و پرورش و غیره بر خلاف دوران گذشته؛ محدودیت آموزش زبان های مادری غیر رسمی گروه های مردم بومی؛ دوره معاصر دمکراسی خواهی و طلب آزادی های بیشتر برای آموزش زبان مادری ایرانیان غیر فارسی زبان؛ دو جریان مختلف و مخالف یکدیگر: (1) ادامه آموزش زبان مشترک و رسمی معمول در ایران یعنی فارسی و قبول آموزش همزمان زبان مادری در مددارس و دانشگاه ها در صورت وجود امکانات لازم مانند بودجه، پرسنل، کتاب و مدیا؛ آموزگاران مسلط به این زبان ها و خواست دانش آموزان و خانواده های آنان، و (2) آموزش به زبان مادری یعنی از ابتدا تا پایان تحصیل هر فرد؛ بحث نتایج و تبعات احتمالی هر کدام از این گزینه های مورد بحث؛ این گزینه ها در چه شرایطی میتوانند عملی و محتمل شمرده شوند و چرا این بحث در شرایط فعلی غیر عملی و تنها یک «خیال پردازی» روشنفکری به نظر میرسد که ظاهرا جزو اولویت های اصلی بسیاری ازمردم ایران نیست؟
با دو روزنامهنگار میزگردی داشتیم تا «تحصیل به زبان مادری» را بررسی کنیم. عباس جوادی و شاهد علوی که منتقد و مدافع این مطالبه هستند، در این میزگرد ضمن بیان نظرات خود، به راهکارها نیز پرداختهاند. علوی معتقد است که مدارس چندزبانه مانند نمونههای دیگر در کشورهای مختلف میتواند راهحلی برای این معضل باشد؛ اما عباس جوادی میگوید هیچ تضمینی وجود ندارد که چنین تجربهای در فرهنگ ایران نیز جواب بدهد.
تحصیل به زبان مادری، مطالبهای است که گروههای اتنیکی در ایران همواره آن را مطرح کردهاند؛ هرچند مخالفان و موافقان بسیاری دارد. معمولا در نقد «تحصیل به زبان مادری» گفته میشود که یکپارچگی سرزمین زیر سوال میرود و موافقان آن معتقدند اتفاقا یکی از دلایل گرایشات تجزیهطلبانه، جدی نگرفتن چنین مطالبهای است.
از سوی دیگر همواره میان تحصیل به زبان مادری و آموزش زبان مادری تفکیک قایل هستیم. مدافعان تحصیل به زبان مادری معتقدند که کودکان باید تحصیل را به زبان مادریشان شروع کنند و محتوای دروسی که میآموزند به زبان مادری باشد یا حداقل، به زبان مادری هم باشد. از سوی دیگر بر سر لزوم فراگیری زبان مادری تحت عنوان آموزش زبان مادری، تقریبا میان روشنفکران اشتراک نظر وجود دارد.
از همین جهت با دو روزنامهنگار میزگردی داشتیم تا «تحصیل به زبان مادری» را بررسی کنیم. عباس جوادی و شاهد علوی که منتقد و مدافع این مطالبه هستند، در این میزگرد ضمن بیان نظرات خود، به راهکارها نیز پرداختهاند. علوی معتقد است که مدارس چندزبانه مانند نمونههای دیگر در کشورهای مختلف میتواند راهحلی برای این معضل باشد؛ اما عباس جوادی میگوید هیچ تضمینی وجود ندارد که چنین تجربهای در فرهنگ ایران نیز جواب بدهد.
پس راهکار چیست؟ اصلا فقدان تحصیل به زبان مادری چه پیامدهایی دارد؟ آیا میتوان این پیامدها را عمومیت داد؟
برای شروع بحث، فکر میکنید تحصیل به زبان مادری یک فرصت است یا یک تهدید؟
عباس جوادی: به نظر من این یک رویا یا شعار است که هرکس حق داشته باشد به زبان مادری خود از مهدکودک تا فوق دکترا تحصیل کند. ما درباره ایران بحث میکنیم که حداقل سه یا چهار خانواده زبانی در آن هستند و بزرگترین آن هندواروپایی است. اما هرکدام از این زبانها زیرشاخههای دیگری دارند که گویندهگان آن معتقدند لهجه نیستند و هر کدم یک زبان هستند. گالشیها امروز شکایت دارند که گیلکیها حقوق آنها را ضایع میکنند و زبانشان گالشی است. با چنین معیاری حداقل ۴۰ زبان مختلف داریم. حتی با عبور از تئوریها و شعارها، به عنوان والدین یک کودک، مسوول کشور یا مدرسه، چطور میتوان محتوای آموزشی را با ۴۰ زبان متفاوت ارایه داد و ادعا داشت که شیرازه کشور بر هم نمیخورد؟ تازه با فرض در اختیار داشتن امکانات، معلم، کتاب آموزشی و … چطور در چنین شرایطی دوست گیلکی میتواند بعدها در خوزستان به عنوان کارمند بانک استخدام شود؟ باید ابعاد سیاسی و پیامدهای چنین شعاری را در نظر گرفت که از نظر اجتماعی در عمل چه اتفاقی میافتد. به نظر من تحصیل به زبان مادری شعاری است که به درد ما در ایران نمیخورد؛ مگر آنکه بخواهیم برای از هم پاشاندن شیرازه کشوری با ۲۷۰۰ سال تاریخ، زمینهسازی کنیم. دولتها هم اگر بخواهند خودکشی کنند باید چنین سیاستی را در پیش بگیرند.
شاهد علوی: نگاه من متفاوت است. اینکه تحصیل به زبان مادری یک حق است یا نه، به تعریف ما از حق برمیگردد. مساله این است که ما درباره حقوق طبیعی صحبت میکنیم یا حقوق موضوعه؟ حقوق داخلی یا حقوق بینالمللی؟ کنوانسیونهای لازم الاجرا یا منشورها؟ آیا رسمیت ندادن به یکی از حقوق طبیعی در قوانین موضوعه، مشروعیت و روایی این حق را زیر سوال میبرد؟ در حالیکه تعریف حق تابعی از قدرت است و قدرتمندان در چهارچوب منافع عینی خود، حقوق را تعریف میکنند و به عنوان قانون به تصویب میرسانند، نمیتوان صرفا بر اساس قوانین مصوب در مورد حقوق انسانها صحبت کرد. اگرچه ما هیچ قانون لازمالاجرای مورد توافق بینالمللی یا حتی ملی (در ایران) نداریم که تحصیل به زبان مادری را به عنوان یک حق قانونی به رسمیت بشناسد، اما این عدم رسمیت در قانون، طبیعی بودن این حق را زیر سوال نمیبرد.
روانشناسان و متخصصان آموزش و یادگیری طی پژوهشهای بسیار دریافتهاند که تحصیل به زبان مادری در رشد تحصیلی، عاطفی و ثبات و سلامت روانی کودک موثر است. در عینحال تحصیل به زبان مادری یک انتخاب است که تا سن مشخصی، تصمیم درباره آن نه در اختیار یک سیستم سیاسی یا اداری که در اختیار والدین کودک است. به این ترتیب، تصمیم برای تحصیل به زبان مادری تابعی از ضرورتهای روانشناختی و آموزشی و انتخاب شخصی است. در ایران، قانون درباره چنین حقی سکوت کرده است، هرچند میتوان گفت تاکید بر ضرورت آموزش رسمی به زبان فارسی معنایی جز منع حق آموزش به زبانهای دیگر در ایران را ندارد.
به نظر من این منع در راستای حفظ وحدت ملی هم نیست. در صورت سرکوب گروهی اتنیکی که تمایل دارد به زبان مادریاش تحصیل کند، باید انتظار داشت گرایشهای واگرایانه تقویت شود. در نهایت باید راهی پیدا کرد که علایق یک سرزمین با مطالبات گروههای اتنیکی هم مطابقت داشته باشد. به نظر من سیستم آموزشی چند زبانه باعث حفظ وحدت انتخابی میشود و یکی از زمینههای اصلی احساس بیگانگی و طردشدگی را نزد گروههای زبانی/اتنیکی از بین خواهد برد.
در عین حال یادآوری کنم که زبان مشترک اساسا ترمی مربوط به دنیای مدرن است. ما در ایران تا زمان تاسیس و تلاش برای تثبیت دولت ملی مدرن (برآمدن حکومت رضاشاه) زبان مشترک فارسی نداشتیم؛ امکانی برای داشتن زبان مشترک هم نبوده است. برای سدههای طولانی، فارسی، زبانی ادبی و دیوانی رایج و عربی زبان علم و فلسفه و دین بوده است. البته قابل انکار نیست که در ۱۲۰۰ سال اخیر، زبان فارسی به دلیل جایگاه ادبی و دیوانیش به زبان غالب جغرافیای سیاسی ایران بدل شده است، اما آیا غالب بودن یک زبان علمی یا ادبی در یک سرزمین چند زبانه، الزامی برای پایبندی و تعهد گویندگان دیگر زبانهای آن سرزمین برای تکلم و آموزش به آن زبان غالب ایجاد میکند؟ بیتردید خیر. انتخاب زبان آموزش در هر نسلی فارغ از ملاحظات علمی و آموزشی، تابعی از انتخابهای افراد است. هیچ منطقی من را وادار نمیکند که برابر با انتخاب پدرم که در بغداد عربی یاد گرفته و تحصیل کرده است، به فارسی هم مسلط بوده و به کردی شعر میگفته، تصمیمگیری کنم. در نقد صحبتهای آقای جوادی، من معتقدم ما در ایران حداکثر ۱۰ زبان داریم و دهها لهجه. گالشی و گیلکی که ایشان مثال زد به اندازهای نزدیک هستند که میتوانند در یک سیستم آموزشی ترکیب شوند. اضافه کنم که تحصیل به زبان مادری به منظور ایجاد مدارس تکزبانه گیلکی و لری و تالشی نیست، در چنین شرایطی کشور به جزیرههای زبانی/فرهنگی از هم بریده بدل شده و با هم بودن و ماندن این گروههای فرهنگی هم بسیار دشوار خواهد شد. ایجاد امکان تحصیل به زبان مادری در یک واحد سیاسی چند زبانه یعنی راهاندازی مدارس چند زبانه. چیزی که در کشورهای بسیاری تجربه شده است. یعنی فرزند من در کردستان یا مناطق کردنشین، این امکان را دارد که با زبان کردی وارد سیستم آموزشی شود و از سال دوم یا سوم تحصیل، زبان دوم به برنامه آموزشیاش اضافه شود. زبان دومی، که زبان میانجی ساکنان چند زبانه یک کشور خواهد بود. اینجا فارسی میتواند این نقش را ایفا کند.
عباس جوادی
آقای جوادی به نظر شما راهاندازی مدارس چندزبانه همچنان باعث واگرایی خواهد شد؟
عباس جوادی: قبل از پاسخ به این سوال بگویم، نکتهای که آقای علوی درباره فقدان زبان مشترک پیش از رضا شاه بیان کرد، درست نیست. اجداد ما که آذری یا کرد یا فارس، یعنی آمیزهای از مادها و گوتیها و … بودهاند، با چه زبانی با هم صحبت میکردند؟ احتمالا مادی. چه زبانی مادهای آذربایجان را با جنوب و کردها متحد کرده بود؟ احتمالا آرامی. درست است که فارسی باستان بلافاصله به زبان مشترک تبدیل نشده است. زبان مشترک روحانیون یا مبادلات دیپلماتیک هم متفاوت بوده است. اما در زمان ساسانیان، فارسی زبان مشترک و آمیزهای از لهجههای ایرانی مثل مادی و پارتی و … بوده است. بعد از اسلام هم بر آن بستر ادامه پیدا کرد. در نمونه گالشی و گیلکی مثالی از آلمان میآورم که در زبانشناسی آن تحصیل کردهام. در آلمان وقتی فیلم سوییسی نشان میدهند زیرنویس آن مربوط به زبان شمال آلمان است. آلمانی سوییسی را من که دکترای زبان آلمانی دارم متوجه نمیشوم. اتریشی کمی مفهوم است اما لهجه دارد. اما اینها برای خودشان زبان مستقلی نیستند. اسلواکی با چکی نزدیک به هم است ولی به جهات سیاسی گفتند که از هم تفاوت دارند. در حالیکه یک زبان هستند. اما چه کسی این حکم را صادر میکند؟ ما قاضی نیستیم. هرکسی آزاد است که زبان یا لهجه بودن گویش خود را تعیین کند.
آقای علوی از حق طبیعی صحبت کرد. همانطور که ایشان گفت در هیچ قانون کنوانسیون بینالمللی چنین حقی شناخته شده نیست. فقط یک سند مربوط به سازمان ملل داریم که در آن نوشته شده است دولتها بهتر است شرایط مناسب برای آموزش زبان مادری یا در صورت مهیا بودن شرایط، تحصیل به زبان مادری را برای اقلیتها فراهم کنند. در واقع دولتّها با صلاحدید خود حرکت میکنند. اما حق طبیعی را یا قانون، یا قانون دولتها یا بینالمللی باید تعیین کند. این مساله همانقدر در اسناد بینالمللی نامعلوم است که در قوانین کشورهای مختلف. سوئد به شکل تجربی تغییراتی در سیستم آموزشی آورده و مردم بومی میتوانند سامی یاد بگیرند. اما در آلمان، ایتالیا و فرانسه زبان مشترک تحصیلی وجود دارد اما هرکس هم میتواند زبان مادریاش را یاد بگیرد. اما نمیتوان گفت در شهر لیون یک عرب، فیزیک و شیمی را در مدارس فرانسوی به عربی یاد بگیرد. در تگزاس و کالیفرنیا هم هیچ مدرسهای وجود ندارد که از کلاس اول تا دانشگاه به زبانی غیر از انگلیسی محتوای آموزشی را ارایه دهد. تعیینکننده قوانین دولتی و بینالمللی هستند. این هماهنگی باید بین ملت به وجود بیاید که هرکس بنا بر منافع خانوادگی خود، تصمیم بگیرد. اگر فردا روزی بگویند فرزند شما امکان تحصیل به زبان ترکی را در مدرسه و دانشگاه دارد و محتوا ترکی است، قطعا به عنوان یک ترک آذریزبان پاسخم منفی خواهد بود.
شاهد علوی: البته تاریخدانها بر سر مدت زمان و دورههای تاریخی وجود زبان مشترک در واحدهای سرزمینی اختلاف نظر دارند. طبیعتا گروهبندیهای انسانی هستند که زبانهای خود را خلق کردهاند، اما نکته این است که ترم زبان مشترک در یک جامعه چند زبانه تنها از رهگذر آموزش زبان متفاوت (زبان میانجی) امکان تحقق پیدا میکند. من به عنوان یک کُرد زمانی میتوانم گویش یا زبان دیگری را فرا بگیرم که در فرآیند زبان آموزی (تحصیل یا زندگی در جامعه زبان مقصد)، آن زبان را فرا بگیرم. در جامعهای که سوادآموزی (و در نتیجه یادگرفتن زبان یا زبانهای غیرمادری) در انحصار روحانیون، ادیبان و شاهزادهگان بوده است، آنها در یک فرآیند تاریخی و متاثر از فاکتورهای مختلفی، به گونهای عمل و حرکت میکنند که زبانی خاص به عنوان زبان مشترک دیوانی، ادبی یا علمی موضوعیت بیابد، مردم و انتخاب مردم اینجا اصلا مطرح نیست. در خصوص بحث حقوقی هم باید تاکید کنم که حقوق طبیعی و موضوعیت و مشروعیت آنها اصولا و اساسا تابعی از تصمیم و تعیین و تصویب حکومتها نیست. ما اگر قدرت داشته باشیم، میتوانیم هرکدام از حقوق طبیعی را به قانون تبدیل کنیم و اگر قدرت نداشته باشیم، نمیتوانیم!
عباس جوادی: این یک انتخاب است و نمیتوانیم برای جامعه تعیین تکلیف کنیم.
شاهد علوی: احتمالا تعریف ما از جامعه متفاوت است. پدران و مادران ما یا درستتر بگویم حاکمان وقت، ۹۰ سال پیش قوانینی را تصویب کرده و اجرایش را به جامعه تحمیل کردهاند، تحمیلی که هنوز ادامه دارد. ما متاسفانه امکان رفراندوم نداریم تا آشکار شود نسل امروز چقدر با این قوانین و قواعد تحمیل شده موافق است. در مورد مثال فرانسه هم این به نظرم مثال خوبی نیست چرا که فرانسه با حذف خشن تفاوتها و کشتن زبانهای متنوع جغرافیای سیاسی فرانسه کنونی، به دنیای مدرن وارد شد. در قیاس با وضعیت کنونی ایران، ایتالیا یک مثال خوب است. بخشی از ایتالیا، منطقه تیرول جنوبی، آلماننشین هستند و سیستم آموزشی دو زبانه دارد. اضافه کنم که تشخیص فنی زبان یا لهجه بودن یک گویش به نظر متخصصان برمیگردد اما من حق دارم لهجهام را یک زبان بدانم.
عباس جوادی: پس هرکس صدایش بلندتر باشد میتواند حرف خود را به دیگران بقبولاند.
شاهد علوی: عملا همینطور است. زمانی، (یعنی ۹۰ سال پیش) صدای فرهنگ، پیشینه، امکانات و توانایی بخشی از گویشوران یا علاقهمندان به زبان فارسی در ایران بلندتر از سایرین بود و فارسی زبان رسمی ایران شد. اما اکنون متاثر از آگاهی هویتی، علایق سیاسی، شرایط فرهنگی و البته امکاناتی که عصر ارتباطات فراهم کرده است بخشهایی از گویشوران و گویندگان زبانهای دیگر رایج در ایران هم مدعی حقوق زبانیشان هستند. ما یا این حق خواهیها را نادیده میگیریم و به روش مالوف خودمان ادامه میدهیم یا میپذیریم که با تغییر ایجاد کنیم. یادآوری کنم که سرکوب در دراز مدت جواب نمیدهد، چنانکه تا حالا جواب نداده است و کشور را دچار بحرانی بزرگ خواهد کرد، همان که طرفداران سیاست تک زبانی از آن میترسند.
عباس جوادی: چه دلیلی دارید که در آن صورت جنگ داخلی میشود؟ ۳۰ سال پیش ما در تبریز با بقال و دکتر ترکی حرف میزدیم و در مدرسه و ادارهها فارسی یاد میگرفتیم و استفاده میکردیم. من تا کلاس اول دبستان فارسی بلد نبودم اما در سیستم آموزشی مشکلی هم نداشتم. به نظر من پررنگ شدن این بحثها در سالهای اخیر به دلیل شرایط بحرانی و سرنوشتساز منطقه و خاورمیانه ایجاد شده است. انگیزه و محیط هیجانآلود باعث شده به خواستههای به اصطلاح مذهبی، زبانی و قومی دامن زده شود. شاید بسیار گفته شده باشد اما مساله جدی است که اگر روشنفکران و سیاستمداران به هوش نباشد، سرنوشتی مثل سوریه و عراق در انتظار ایران است. در این ۳۰ سال مردم هشیارتر نشدهاند. به شبکهّای اجتماعی نگاه کنید که چطور هرکسی بدون علم، درباره همه مسایل اظهارنظر میکند. الان به اصطلاح پشت هر بامی شنوندهای هست. چیزی در حال جوشش است که من نگران آن هستم.
یعنی معتقدید مطالبه تحصیل به زبان مادری در اثر تحولات منطقه و خاورمیانه مطرح یا تشدید شده است و شبکههای اجتماعی باعث دامن زدن به آن هستند؟
عباس جوادی: به نظر من سواستفاده سیاسی از این مساله بیشتر شده است. این مطالبه زمان صدام هم مطرح بود اما امروز حساستر شده و سواستفاده از این اندیشههای هم به مراتب تشدید شده است. تمایل به فریفته شدن هم اوج گرفته است. نزدیکی ایجاد گفتوگو رفتهرفته میان شهروندان کمتر میشود و جامعه به گروههای مختلف اکثرا کوچک مذهبی، قومی، لهجهای یا حتی هواداری فردی تقسیم شده است و بیشتر هم میشود. در چنین شرایطی فرزندان من و شما بیست سال بعد نمیتوانند با هم همصحبت شوند.
شاهد علوی: من با آقای جوادی در این زمینه مخالف هستم. انگیزهها و برنامهریزیهای سیاسی در داخل و خارج از ایران حتما در تقویت صداهایی که سیستم سیاسی مرکزگرا را نگران میکند، موثر هستند و برای آنها تهدید به حساب میآید. به این ترتیب میپذیرم که کشورهای دیگر یا جریانهای سیاسی مخالف در راستای تعقیب منافع سیاسی خود، در تقویت صداهای مخالف و متفاوت در جوامع هدف درگیر هستند بدون اینکه لزوما با اهداف و یا استراتژی آن صداها موافق باشند. اما واقعیت غیرقابل انکار وجود گرایشهای هویت طلبانه در ایران فارغ از علایق منطقهای است. از زمانیکه سیستم آموزش همگانی اجباری در ایران تاسیس شد، کم و بیش صدای این مطالبه شنیده شده است. صداهایی که متاثر از خودآگاهی هویتی، دانش و سوادآموزی، ارتباطات و دیدن تجربیات کشورهای دیگر اکنون بسامد بالاتری یافته است. علایق سیاسی بیربط به این مساله هم اگرچه در تقویت این مطالبه تاثیر گذاشته است، اما نمیتوان مطالات زبانی را به بازهای سیاسی طرفهای دیگری تقلیل داد. حتی کمرنگ شدن صداهای حق طلبانه به معنای کمرنگ شدن این مطالبات نیست و تابعی از شدت سرکوب سیاسی است.
ناچارم دوباره تاکید کنم که چند زبانه کردن سیستم آموزشی در ایران مطلقا به یکپارچگی و وحدت ملی این کشورضربه وارد نمیکند. به عنوان کسی که هیچ علاقه و تعهدی به مرزهای سیاسی/سرزمینی در هیچ کجای دنیا ندارم و طبیعتا با تغییر اندازه کشورها به صورت مسالمت آمیز و بدون خونریزی و فعال بودن جنبشهای جداییطلبانه هم هیچ مشکلی ندارم، میتوانم به دوستداران وحدت سرزمینی ایران بگویم که چند زبانه کردن سیستم اموزشی، اداری و سیاسی اتفاقا در راستای علایق سیاسی آنهاست و کمک میکند ساکنان ایران از هر زبان و اتنیکی خودشان را ایرانیتر بدانند و در حس مالکیت این سرزمین احساس شراکت بیشتری داشته باشند و خود را در سرنوشت آن سهیم بدانند.
برای توضیح سیستم آموزشی چند زبانه هم بگویم که در سیستم آموزشی چند زبانه، دستکم دو زبان برای آموزش محتوای درسی در نظر گرفته میشود که یکی از آنها قاعدتا در تمام سرزمین مشترک است. اما زبان دیگر آموزشی متاثر از بان مادری کودک، متفاوت خواهد بود. یعنی اگر پذیرفته باشیم زبان میانجی فارسی باشد مثلا در سقز زبان آموزشی کردی/فارسی، در تبریز ترکی/فارسی و در ساری مازنی/فارسی خواهد بود. به این ترتیب، دانشآموزی که در سیستم آموزشی کردی/فارسی تحصیل کند زمان اخذ دیپلم به هر دو زبان و محتوای آموزشی به هر دو زبان تسلط خواهد داشت.
آقای جوادی سیستمی که مورد پیشنهاد آقای علوی است، به نظر شما کارآمد نیست؟ آیا نقدی به آن دارید؟
عباس جوادی: فرض کنید امکان تحصیل به زبان مادری برای همه از کودکستان تا دبیرستان فراهم بود. مهم نتیجه آن است و نه شعار و داستان. در نتیجه چنین سیستمی وقتی فرزند من در ۲۵ سالگی دانشگاه را تمام کرد، آیا میتواند به زاهدان برود و در جامعه آنجا ادغام شود؟ اگر مکانیزمی باشد که فرزندان ما در نهایت با یک زبان مشترک که تا به حال فارسی بوده، بتوانند تحصیل کنند و زبانهای دیگری هم بیاموزند که مشکلی وجود ندارد. در نهایت مهم است که بتواند به زبان مادریاش بخواند و بنویسد. ولی زبانی لازم است که در همه جا بتوان ارتباط برقرار کرد. نمیتوان این روابط را قطع کرد چون هویت من با این گروههای اجتماعی تعریف شده است و نه مثلا فقط با ترکزبانهای تبریز.
شاهد علوی: به نظر من در اولین قدم باید بپذیریم که تحصیل به زبان مادری یک حق طبیعی است. اگر آن را یک حق طبیعی نمیدانیم، آیا دستکم میپذیریم این یک ضرورت آموزشی/روانشناختی است؟ بر سر ضرورت آن هم اگر توافق نکنیم آیا میپذیریم این یک انتخاب هست؟ حتی یک انتخاب سیاسی ناگزیر، بر این اساس که واگرایی سیاسی میان گروههای اتنیکی که زبانشان به حاشیه رانده شده است در حال تشدید است. پس دستکم ناچاریم چند زبانه کردن سیستم آموزشی، اداری و سیاسی را یک ضرورت سیاسی ناگزیر بدانیم. اما، نکته مهم این است که پس از پذیرش چند زبانه کردن سیستم آموزشی به هر دلیلی که باشد، طبیعتا وجود یک زبان میانجی یا مشترک در این سیستم یک ضرورت است. اصولا سیستم آموزش چند زبانه بدون یک زبان مشترک یا میانجی بیمعنا است. عدم توجه به همین موضوع باعث بدفهمی در مورد این مفهوم شده است و برای همین دوستان مرتبا میپرسند پس تکلیف زبان فارسی چه میشود.
شاهد علوی
سوال هم همین است. در چنین سیستمی که شما از آن مثال میآورید، تکلیف زبان فارسی چه خواهد شد؟
شاهد علوی: من تا به حال نظام آموزشی چند زبانهای ندیدهام که در کلیت سیستم، زبانی میانجی یا مشترک وجود نداشته باشد. داشتن یک زبان آموزشی مشترک یا میانجی در تمامی مدارس درگیر در یک نظام آموزشی چندزبانه، ضرورت است. به نظر میرسد زبان فارسی به خاطر پتانسیل تاریخی و فرهنگی میتواند به عنوان این زبان مشترک مورد استفاده قرار بگیرد. مثلا در کردستان و مناطق کردنشین، زبان کردی و فارسی زبان آموزشی خواهند بود و البته در پایه چهارم یا پنجم زبان انگلیسی هم میتوان به سیستم آموزشی همچون زبان برای یادگیری اضافه شود. تاکید کنم که منظور از زبان مادری، زبان نخستی است که کودکان در خانه با آن آشنا میشوند و حرف میزنند. ما حداقل ۵۰ کشور در جهان داریم که نظام آموزشی منطقهای یا کشوری چند زبانه دارند. کشورهایی که عمر سیستم چند زبانه یا عمر نظام آموزشی آنها به ۱۰۰ سال هم نمیرسد. یعنی این کشورها هم پیش از این یا مثل اکنون ما بودهاند یا اصلا نظام آموزشی نداشتهاند. کشورها و نظامهای دیگر هم از یک جایی شروع کردهاند. تاکید بر تفاوتها در نظام اقتصادی، زمینههای جغرافیایی و فرهنگی البته درست است، اما ما ناچاریم به مثالهای موجود هم، مثلا ایتالیا، اشاره کنیم تا ضرورت تغییر و امکان عملی شدن آن را یادآوری کنیم.
آقای جوادی آیا با چنین شرایطی، میتوان چنین مدارسی را به عنوان راهکار برای ایران در نظر گرفت؟ در غیر اینصورت راهکار شما چیست؟
عباس جوادی: دلیلی برای ارزیابی موفقیت یا عدم موفقیت چنین نظام آموزشی در ایران وجود ندارد. به نظر من ریسکی اجتماعی است که به انجام آن نمیارزد. این نوع نظام آموزشی در محیط فرهنگی ایران تجربه نشده است پس تضمینی برای موفق بودن آن نمیتوان ارایه کرد. به نظرم همانطور که در سوریه و ترکیه غیرعملی به نظر میرسد، در ایران نامشخص است. راحتترین کار این است که هر کودکی که زبان مادریاش فارسی نیست، هفتهای ۶ ساعت زبان مادری را فرا بگیرد. همینکه خواندن و نوشتن به زبان مادری را بیاموزد، برای من کافی است.
متخصصان بسیاری در داخل و خارج از ایران روی پیامدهای فقدان تحصیل به زبان مادری پژوهشهایی انجام دادهاند. طبق آمار رسمی ایران و همینطور بینالمللی، شماری از دانشآموزان به دلیل این فقدان از تحصیل باز میمانند یا ترک تحصیل میکنند. از طرفی در مناطق محروم که تلویزیون هم موجود نیست، کودکان در مدرسه نقطه حرکت مشترکی با آنهایی که فارسی را میدانند، ندارند. مسالهای که باعث سرخوردگی و از بین رفتن اعتماد به نفس آنها میشود. چه فکری برای این پیامدها دارید که هر سال شمار آسیبدیدگانش بیشتر میشود؟
عباس جوادی: من به این آمار مطمئن نیستم. به صحبتهای آقای علوی برمیگردم که نظام تحصیلی مهم است، بدون توجه به زبان مشترک آن. ما در نظام تحصیلیمان مشکلات جدی داریم؛ تبعیض جنسیتی و مذهبی هم داریم که البته همه جای دنیا هست. ولی اگر سیستم تحصیلی تامین کند که مردمی که به مدرسه میروند زبان فارسی را خوب یاد بگیرند و در کنار آن زبان مادریشان را هم بیاموزند، بسیاری از مشکلاتی که امروز داریم را نخواهیم داشت. کودکان هم دچار سرخوردگی نمیشوند. من به عنوان یک نمونه وقتی ۶ ساله بودم و فارسی نمیدانستم به مدرسه رفتم و سرخورده هم نشدم. اگر شما باسواد باشید، میتوانید زبان مادریتان را هم یاد بگیرید، اما اگر بیسواد باشید، فارسی هم بدانید باز هم بیسواد هستید. به نظر من نظام تحصیلی تعیینکننده است و عواملی مثل سرخوردگی بحثهای لوکس قرن بیست و یکم است.
شاهد علوی: این آماری که اشاره کردید را یونسکو هم در سطح جهانی ارایه داده است. همین آمار و مطالعات نشان میدهند که به طور قطع فقدان تحصیل به زبان مادری روی بهرهوری آموزشی، توانایی کودک و شانس موفقیت او در جامعه و بازار کار تاثیرگذار است. زبان مادری من و آقای جوادی فارسی نبوده است اما توانستهایم در فضای زبان فارسی تحصیل کنیم و به دانشگاه برویم و کار پیدا کنیم اما ما و دهها و صدها هزار نمونه دیگر به این معنا نیست که این آمار غلط است. طبق همین آمار، کم سوادی میان کودکان غیرفارسزبان بیشتر از فارسزبانها است. در رویکرد انتقادی به نظام آموزشی ایران، یکی از مشکلات بنیادی این نظام آموزشی، تکزبانه بودناش در جامعهای چند زبانه است. فساد ساختاری در سیستم سیاسی و اجتماعی، نگاه مصرفی به آموزش و یا آموزش ایدئولوژیک و سایر مشکلات اقتصادی و فرهنگی البته این نظام آموزشی را ناکارآمدتر کرده است. اما ما نمیتوانیم در شناسایی این مشکلات به شیوهای مکانیکی اولویت بندی کنیم و منتظر بمانیم تا یکی حل شود و نوبت به مشکل بعدی برسد. در اولویتبندی، ابتدا باید وجود چنین مشکلی را پذیرفت. اگر پذیرفتیم، آنگاه متخصصان باید برای حل آن طرح و برنامهریزی کنند و سیاستمداران و مدیران آن را اجرایی کنند.
عباس جوادی: درست است که کشورهایی مثل آلمان و فرانسه که زبان مشترک رسمی دارند و آن را عنصر متحدکننده ملی تعریف میکنند، کشورهای اروپایی یک ملیتی و قومیتی هستند اما در هندوستان که ۵۰۰ زبان دارد، زبان مشترک اداری، دادگاهی و حقوقی و تحصیلی انگلیسی است. ما در همه زمینهها نمونه و تجربههای مختلف داریم. اما باید با در نظر گرفتن شرایط و تاریخ ایران، مقام و ارزش و وزنی که زبان فارسی به عنوان زبان تاریخی و فرهنگی با قدمت تاریخی دارد، آن را به عنوان زبان مشترک رسمی بپذیریم. باید جلوی سرخوردگی بچهها را گرفت و دولت باید مساعدت کند تا آنها زبان مادریشان را هم بخوانند و یاد بگیرند. از طرفی آموختن هر زبانی به غنای فرهنگی کمک میکند. همه ما از نظر تاریخی در ایران دو زبانه بودهایم. در خانه به زبانی حرف میزدیم و زبان رسمی و ادبی زبان دیگری بود. اولین اثر کردی در قرن ۱۷ ثبت شده و اولین اثر ترکی در قرن ۱۳ یا ۱۴. دو زبانه بودن ما هنر و مهارت مردم را نشان میدهد. همین نقطهای که مد نظر آقای علوی است، ما قبلا بودهایم. اما فارسی ما را متحد میکند.
شاهد علوی: به عقیده من اما، ما تا پیش از تاسیس دولت مدرن در ایران، در طول تاریخ این سرزمین، هیچگاه گروهای جمعیتی دو یا چند زبانه نداشتهایم. قطعا، افراد و قشر باسواد اتنیکهای غیر فارس جامعه ایرانی که تا پیش از تاسیس نظام آموزش همگانی اجباری در 90 سال پیش درصدی یک رقمی بوده است به اضافه درصدی بسیار اندک دیگری از مردم به خاطر زیستن در آبادیها و معدود شهرهای دو زبانه، زبانی دیگری غیر از زبان مادری خود را بلد بودهاند. سوادآموزی در جان ماقبل مدرن، خاص روحانیون، توانگران و طبقه کوچک بالای جامعه بوده است و توده مردم شانسی برای سوادآموزی نداشتهاند. این یک واقعیت ساده است که کرد، ترک، عرب، بلوچ، لر، ترکمن، گیلک، تاتی و مازنی و … که به مدرسه یا مکتب فارسی زبان نرفته است و در یک شهر فارس زبان هم زندگی نمیکرده است هیچ راه و امکان و شانسی برای یاد گرفتن فارسی نداشته است و اصرار بر گزاره «زبان فارسی همچون زبان مشترک تاریخی ایرانیان» واقعا فاقد معنای تاریخی است.
در هر حال فکر میکنم با هر نگرانی فرهنگی، علمی، زبانی، حقوقی، تاریخی و سیاسی، چند زبانه کردن نظام آموزشی امکانی برای رفع نگرانیهای مرتبط با حوزه آموزش و سیاست است. در نهایت باید بپذیریم من کرد برای اینکه خودم را به اندازه یک فارس یا فارسزبان در سرنوشت و حفظ موجودیت ایران سهیم بدانم، باید رنگ، نشانه و نمود خود را در آن سیستم طوری که حق خودم میدانم، ببینم. تحصیل به زبان مادری به همین معنا، یک حق طبیعی، یک ضرورت سیاسی و یک انتخاب اخلاقی است.
مصاحبه ام با «رادیوی آزادی» (بخش تاجیکی رادیو اروپای آزاد – رادیو آزادی) در باره سالگرد کشتار ارامنه در سال 1915 در امپراتوری عثمانی و بیانیه نخست وزیر ترکیه رجب طیب اردوغان که گفت این، «درد مشترک همه ما و منطقه است» ولی نباید آن را به مانع تفاهم و همکاری در منطقه تبدیل کرد.