ریشه یابی زبان کُردی

( فصلی از کتاب «از آتروپاتن باستان تا آذربایجان و کردستان» نوشته عباس جوادی، نشر مروارید، تهران 1403)

شاید ولادیمیر مینورسکی، شرق شناس معروف روسی (1877-1966) از اولین کسانی است که ریشه‌های مردم شناختی کردها را از نگاه تاریخی و تا حدی زبان شناسی در میان گذاشت و در چاپ نخست «دائره المعارف اسلامی» از سال 1927 زیر عنوان «کردها: مردم شناسی، جامعه شناسی و ریشه شناسی تباری» نوشت که کردهای معاصر، به عنوان یکی از گروه‌های قومی ماد باستان، چنان آمیزه‌ای (از «تیپ»‌های تباری خاورمیانه) هستند که «هرگونه کوشش جهت یافتن تعریفی عمومی برای تیپ کُردی تاحد زیادی خیالبافی خواهد بود.[1]

در سال 1961 یکی از شاگردان معروف مینورسکی بنام دی. ان. مک کنزی که جزو سرشناس ترین پژوهشگران فارسی میانه (پهلوی) و زبان کردی شمرده می‌شود، مقاله‌ای با عنوان «ریشه‌های زبان کردی» نوشت. او در این نوشته اظهار تعجب کرد که چرا باوجود آنکه استاد مینورسکی به بسیاری ادعاهای مبالغه آمیز و مبهم در باره «ریشه کرد‌ها» جواب داده است، هنوز «موضع کردهای معاصر به تاریخ از یک انگیزه بسیار ساده سرچشمه می‌گیرد و آن هم نیاز به اجداد قهرمان است و از آنجا که دوره امپراتوری ماد‌ها هنوز به اصطلاح صاحبی ندارد، کردهای معاصر پنهان نمی‌کنند که می‌خواهند ماد‌های باستان را در این نقش ببینند.»[2]

دانیل پاتس در اثر خویش به نام «کوچ نشینی در ایران» می‌نویسد که کوشش‌های ارتباط واژگانی بین نام کنونی «کُرد» با ذکر نام قوم «کوردین» (کوردئوس، گوردیوس، کوردوئنی) از سوی مورخین اسکندر مقدونی یا «کاردوچوی» در آثار گزنفون و یا اقوام «کاردو/کوردو» در منابع باستانی آسوری و ارمنی، به صورت قطعی از سوی مورخین و زبان شناسانی مانند هارتمان، نولدکه و مینورسکی رد شده است.[3]

به نظر مک کنزی، تلاش‌های ربط دادن کُردهای معاصر به کلدانیان، اورارتوئیان و یا اقوام کوتی و کاردوئی در ماد کوچک و با آتروپاتن «به طور ذاتی غیر ممکن» هستند. مک کنزی می‌گوید «تنها اشاره روشن به کردها از طرف نویسندگان کلاسیک دوره باستان از سوی پولیبیوس، لیوی و استرابو انجام گرفته است که نام‌های «کورتی» و «کورتوای» را ذکر کرده‌اند. دو مورخ نخستین، به این نام‌ها فقط به عنوان واحد‌های فلاخن انداز در لشکرهای ماد و آسیای کوچک اشاره می‌کنند، در حالی که استرابو از «کورتی‌ها» در کنار اقوام دیگری مانند کادوسی‌ها، اماردی‌ها و تاپیری‌ها نام می‌برد که همچون «اشرار کوچ نشین» در کوهستان‌های زاگرس می‌زیستند.[4]

مینورسکی بر آن است که منظور استرابو و یا پولیبیوس و لیوی از «کورتی»‌ها، نه گروه معینی با مشخصات قومی و زبانی، بلکه تعبیری عمومی به معنی «کوچ نشینان» و عشایر ایرانی بوده است.[5] این به دوره سلوکیان و اشکانیان مربوط است.

اما نام «کُرد» به شکل «کورد» (جمع: «کورتن/کورتان) چهار بار در «کارنامک اردشیر بابکان» ذکر می‌شود که اثری از قرن ششم میلادی به فارسی میانه است و موضوع آن مربوط به برسرکار آمدن اردشیر ساسانی در قرن سوم میلادی می‌شود. در آنجا جنگ‌های اردشیر با «کوردگان» ماد شرح داده می‌شود که چوپانی و گله داری می‌کردند. همچنین طبری در روایتی که از «خداینامک»، اثری به فارسی میانه، آورده، شرح می‌دهد که اردوان، پادشاه اشکانی، چگونه اردشیر را تحقیر کرده، گفته است که او «در میان چادرهای کُردها بزرگ شده است.» به نظر پاتس[6] روشن است که در اینجا نیز «منظور از لفظ کُرد نه نام واقعی یک قوم، بلکه عنوانی تحقیر آمیز به معنی چوپان و کوچ نشین بوده است.»

بدون شک بخشی از «ترکیب تباری» و ژنتیک اکثر کردها به دوران ماد بر می گردد، لیکن تنها ریشه کردهای معاصر نیست که قسما به ماد‌ها می‌رسد. آنها به همان درجه نوادگان مادهای گذشته و آمیزه ای با اقوام و تبار‌های دیگر فلات ایران و شرق آناتولی-شمال عراق هستند که آذربایجانیان و مردم همدان، گیلان، استان مرکزی، اصفهان و حتی فارس و عیلام حاملین این ترکیب قومی و تباری به شمار می آیند.

مک کنزی بر آن است که «امروزه با رشد ناسیونالیسم کردی، این نام {یعنی «کُرد»} چنان بکار برده می‌شود که گویا شامل همه ملل و اقوام ساکن بین ترک‌ها و اعراب در غرب و ایرانیان خود ایران در شرق می‌شود. این تعبیر در میان مردم ایرانی (به غیر از کردها) شامل لر‌ها و قبایل گورانی هم گردانیده می‌شود.»[7]

در مجموع، اتفاق نظر اکثر دانشمندان بر آن است که تا اواخر عهد باستان و دوره ساسانیان و حتی چند قرن پس از اسلام، لفظ «کُرد» معنای عمومی «کوچ نشین» و عشایر را داشته و همه عشایر کوچ نشین ایرانی که عرب و ترک نبودند، چنین نامیده شده‌اند. مینورسکی (همانجا) می‌گوید که نویسندگان عرب و ایرانی قرن دهم میلادی (چهارم هجری) لفظ «کُرد» را حتی به معنائی وسیع تر به کار گرفته، به «همه عشایر ایرانی غرب ایران از جمله چادرنشینان فارس» اطلاق نموده‌اند. «ان لمبتون می‌نویسد که استخری جمع «اکراد» را در باره همه کوچ نشینان و عشایری به کار برده است که نه عرب بودند و نه ترک، درست همانند ابن حوقل که از «کرد» هائی سخن می‌گوید که گله‌های شتر و گوسفند داشتند و ساکن صحراهای شرق ایران و یا لرستان بودند.»[8] پاتس از ده‌ها نویسنده و مورخ عرب و ایرانی مانند طبری، یعقوبی، بلاذری و ابن الفقیه همدانی نام می‌برد که از «کردهای» هرات، همدان، فارس و خوزستان و حتی طبرستان خبر داده‌اند.[9] به نقل از پاتس (همانجا) استخری در قرن دهم م. فهرست سی و سه قبیله کوچ نشین را آورده ، اما در باره کردها نوشته است که «تعداد آنان بیشتر از آنست که بتوان شمرد و از سوی دیگر، آنان {کردها} به سرتاسر ایران پخش شده اند.» پاتس به نقل از مینورسکی این نقل قول از حمزه اصفهانی را از سال 961 م. می آورد که می گوید «ایرانیان دیلمیان را  «کردهای طبرستان» و حتی اعراب را «کرد های سورستان» (آسورستان) می نامند.»[10]

با این ترتیب تا قرن ها پس از اسلام آنچه که در آثار شرقی و یا غربی «کرد» نامیده شده، هرگونه اقوام و قبایل کوچ نشین ایرانی (و نه ترک و یا عرب) بوده و محدود به عشایر کرد معاصر نبوده است. تعبیر «کرد» به معنای زبانی و قومی معاصر بسیار جدیدتر است و به دوره پس از سده دهم-یازدهم میلادی مربوط میشود.

از این نگاه، نام «کرد» تا حد زیادی به تعابیر «تات» و «تاجیک» نیز شبیه است که تا قرن‌ها پس از اسلام به همه ایرانیان یکجا نشینی گفته می‌شد که عرب و ترک نبودند. تعابیر تات و تاجیک نیز در دوره‌ای جدید تر و به هرحال چند قرن پس از اسلام معنای قومی و زبانی کنونی را به خود گرفته‌اند.

زبانی ایرانی

ظاهرا در میان این همه اختلاط قومی و عدم امکان ریشه یابی مشخص قومی برای کرد‌های معاصر در دوران باستان، بهترین راه، باز مراجعه به زبان کردی و بررسی آن از نگاه زبانشناسی تاریخی و مقایسه‌ای است.

دیاکونوف می‌نویسد: «همه می دانند که تقریبا هیچ یک از اقوام خاور نزدیک و دیگر نواحی، اکنون به زبانی که اسلاف بلافصل آنان چندین هزار سال پیش بدان متکلم بودند، سخن نمی‌گویند. در مصر زبان باستان مصری جای خود را به قبطی و سپس به یونانی و سرانجام به عربی داد، حال آنکه ساکنان آن سامان نه نابود گشتند و نه از میهن خویش رانده شدند و بلاتغییر باقی ماندند. هم چنین در عراق نیز زبان‌های سومری و هُری به ترتیب جای خود را به آشوری – بابلی (اکدی) و آرامی و عربی سپردند. در آسیای میانه زبان‌های ایرانی خوارزمی و سغدی و باکتریایی و پارتی به السنه ترکی ازبکان و قره قلپاقیان و ترکمنان تبدیل شد. تعویض متشابهی در زبان‌های سرزمین ماد نیز صورت وقوع یافت. ولی تعویض زبان به هیچ وجه به معنی طرد ساکنان اصلی این سرزمین‌ها نبوده است و بدین سبب اقوام کنونی – با اینکه زمانی به زبان‌های دیگری سخن می‌گفتند – بطور کلی اخلاف مستقیم ساکنان باستانی این کشورها می‌باشند، ساکنانی که میراث فرهنگی و تاریخی و نژادی را که به اقوام کنونی رسیده، ایجاد کرده‌اند.»[11]

به گواه دیاکونوف، پیش از کوچ ماد‌ها به فلات ایران کنونی و از جمله آتروپاتن و یا «ماد کوچک» متشکل از همدان، کرمانشاه، آذربایجان و کردستان، ده‌ها قبیله بومی در این مناطق می‌زیسته‌اند. سرزمین ماد‌ها محدود به مناطق کنونی کردنشین نبود، بلکه از ری و طبرستان تا اصفهان و همدان و از آذربایجان و کردستان و شرق آناتولی و شمال عراق تا گیلان را دربرمیگرفت. حتی در «ماد کوچک» یعنی آتروپاتن بعدی نیز ده‌ها قبیله و قوم می‌زیستند.

مادها که سه هزار سال پیش به فلات ایران کنونی و از جمله آتروپاتن بعدی آمدند، از نظر قومی با ده‌ها قبیله بومی این مناطق در آمیختند و زبانشان در مناطق مادنشین مجموعا مادی (یعنی گونه غربی و شمال غربی زبان‌های ایرانی) شد.

اقوام بومی پیشا ایرانی در منطقه آذربایجان، گیلان، کردستان و کرمانشاه، همدان و شمال عراق کنونی عبارت بودند از کوتیان (در آذربایجان و کردستان کنونی)، لولوبیان (کردستان، آذربایجان و شمال عراق کنونی)، تا حدی هُریان و اورارتوئیان (پراکنده و از جمله در مناطق حواشی غربی آتروپاتن بعدی)، کاسیان (لرستان کنونی) و قبایل گیل، کادوسی و کاسپی (میان کوه‌های البرز و دریای خزر یعنی استان اردبیل و گیلان کنونی). از هیچکدام از این اقوام اثری نوشتاری بجا نمانده است. استنادهائی که در منابع ثانوی (مثلا آشوری، بابلی و یا یونانی) به این قبایل شده، دلیل کافی به دست نمی‌دهند تا زبانشناسان و باستانشناسان در باره قومیت و زبان آنها نظری قطعی و روشن ابراز نمایند. در اوایل هزاره یکم میلادی یعنی حدودا دو هزار سال پیش، منابع تاریخی دیگر اشاره‌ای به این اقوام نمی‌کردند. ظاهرا در مدت هزار سال پیش از میلاد این قبایل با ماد‌ها و دیگر قبایل منطقه (از جمله اورارتو و آشور) آمیزش یافته و زبان جدید مادی را پذیرفته‌اند.

همین زبان مادی و یا اگر دقیق تر بگوییم: لهجه های شفاهی زبان مادی است که در دوره پس از هخامنشیان تبدیل به شاخه ‌های مختلف فارسی میانه در آتروپاتن می‌شود و امروزه زبان‌های گیلکی، تاتی (از جمله تاتی جنوبی، آذری باستان)، تالشی، کردی، زازاکی و گورانی مشتقات معاصر آن زبان مادی باستان هستند که با دیگر زبان‌ها و لهجه‌های ایرانی و بخصوص فارسی آمیزش یافته‌اند.

برخلاف برخی ادعا‌ها، کردی به تنهائی باقیمانده زبان باستان مادی نیست. تصور چنین چیزی دور از جدیت علمی است.

زبان کردی (شامل لهجه‌های گوناگون شمالی، جنوبی و مرکزی آن) همانند تاتی (از جمله تاتی جنوبی و آذری باستان، تالشی، گیلکی، زازاکی، گورانی و بلوچی) یکی از زبان‌های شمال غربی گروه زبان‌های ایرانی است. برخی دیگر از زبانشناسان، کردی را همانند فارسی و لری جزو گروه جنوبی زبان‌های ایرانی می‌شمارند. این بحث خارج از موضوع این مقاله است.[12]

گرنوت ویندفور، متخصص برجستۀ زبان‌های ایرانی، در بارۀ اینکه همۀ زبان‌های معاصر ایرانی مشتقات زبان‌های باستانی پارسی باستان و مادی و دیر تر پارتی (اشکانی) هستند، می‌گوید: «عموماً حتی می‌توان بدون ارائه دلیلی از دوران پیشا مدرن به راحتی حدس زد که زبان‌های معاصر {ایرانی} ادامه زبان‌های محلی و منطقه‌ای هستند. برای نمونه، می‌توان گفت که زبان‌های ایرانی معاصر آذربایجان و ایران مرکزی که در ماد آتروپاتن و ماد بزرگ تکلم میشدند، لهجه‌های مادی هستند، اگر چه نمونه‌های موجود مادی باستان از واژه‌های دخیل در پارسی باستان ماخوذ می‌باشند.»[13]

در برخی منابع کُردی ادعا می‌شود که اگرچه کُردی جزو زبان‌های ایرانی است، اما جایگاه ویژه و مشخصات مخصوص خود را در درون این خانواده دارد. مک کنزی اما پس از بررسی بسیاری از شاخه ‌های زبان‌های ایرانی درمقاله معروفش بنام «ریشه‌های زبان کردی» می‌نویسد: «وظیفه نخست من باید تعریف زبان کردی از طریق تعیین مشخصاتی باشد که آن را از دیگر لهجه‌های ایرانی متمایز می‌کند. متاسفانه باید در ابتدای این بحث اعتراف کنم که نتایجی که به آن رسیده‌ام، عموما منفی هستند، زیرا تقریبا در برابر هر مشخصه ویژه زبان کُردی، یک مشخصه مشابه در دستکم یک لهجه دیگر ایرانی وجود دارد.»[14]  آنگاه او در ادامه این مقاله به تحلیل و مقایسه خصوصیات دستوری و صرفی (مورفولوژیک) کردی با دیگر زبان‌های ایرانی می‌پردازد، تا با نمونه‌های مختلف نظر خود را ثابت کند که کردی نیز مانند دیگر شاخه‌های خانواده زبان‌های ایرانی، یکی از این زبانهاست – مانند بلوچی و یا لُری، تاتی – آذری و یا گیلکی. بنظر مک کنزی و ویندفور کُردی از نزدیک ترین زبان‌های ایرانی به فارسی است و حتی تحت تاثیر زبان پارتی بوده است که می دانیم ریشه اش در شرق دریای خزر بوده و در زمان اشکانیان (فارسی میانه) تقریبا همه گونه‌های زبان‌های ایرانی از جمله فارسی، کردی، تاتی، زازاکی و بلوچی و گورانی را تحت تاثیر خود قرار داده است.[15]


[1] V. Minorsky: “Kurds,” Anthropology, Sociology and Ethnography; in: The Encyclopaedia of Islam, vol. V, Leiden 1927,1150

[2] MacKenzie, D. N.: The Origins of Kurdish, in: Transactions of the Philological Society, 1961, 69

[3] Potts, D. T.: Nomadism in Iran, from Antiquity to the Modern Era, Oxford University Press, 2014, 111-112

[4] MacKenize: Ibid

[5] Potts: Ibid, p. 121

[6] Potts: Ibid

[7] MacKenize, ibid

[8] Potts, ibid, 160

[9] Potts: Ibid, pp. 160-165

[10] Potts, ibid, 164

[11] دیاکونوف، ایگور: تاریخ ماد، ترجمه کریم کشاورز، تهران 1345، ص. 93

[12] Windfuhr, G.: Dialectology and Topics, in: Windfuhr.: The Iranian Languages, Routledge (UK,) 2009, pp. 5-42

[13] Windfuhr.: Ibid, p.15

[14] MacKenzie, Ibid, pp. 69-70

[15] Windfuhr: Ibid, p. 31… ادامه خواندن

جمهوری آذربایجان، دولتی موفق؟

«دولت داری ملی» جمهوری آذربایجان یا «آذربایجان قفقاز» بسیار جوان است، تاریخی طولانی ندارد و هنوز به آن صورت منسجم نشده است. اما در چند سال گذشته نشانه هایی دیده میشود که از روند انسجام نسبی دولتداری ملی در  این کشور خبر میدهند.

سرزمین جمهوری آذربایجان از دوره هخامنشیان و ساسانیان به بعد جزو دولت های ایرانی یا ولایات و خان نشین های  تابع خلافت اسلامی و باز دولت های ایرانی بود، پس از جنگ های ایران و روس در اوایل قرن نوزدهم به صورت خان نشین های مختلف وابسته به روسیه در آمد،  در جریان تاسیس اتحاد شوروی برای دو سال جمهوری مستقل شد، از سال 1920 به بعد به یکی از جمهوری های شوروی تبدیل گشت و بالاخره در 1991 در جریان فروپاشی شوروی استقلال دولتی خود را به دست آورد. بنا بر این اگر از آن دو سال اوایل قرن بیستم صرفنظر کنیم، استقلال سیاسی و دولتی جمهوری آذربایجان بیش از 35 سال نیست. در این مدت نیز آذربایجان قفقاز مواجه با جدایی منطقه قره باغ شده بود که البته چند سال پیش وحدت سیاسی و داخلی آذربایجان قفقاز برقرار شد و قراباغ دوباره و این بار کاملا جزو اراضی آذربایجان گردید. تقسیمات ارضی زمان شوروی و نزاع های ممتد با جدایی طلبی ارمنی، نظامی اقتدارگرا و متمرکز بر حکومت مطلق یک نفر یعنی رئیس جمهوری، کنترل قدرت و ثروت از سوی «کلان» ها یا گروه های منطقه ای و غیررسمی قوم و خویش با یکدیگر، همچنین فساد اداری و مالی، عدم تفکیک روشن قوای سه گانه اجرائیه، قانونگزاری و قضائیه جزو مشکلات اصلی دولتداری ملی و مدرن در آذربایجان قفقاز به شمار می آید. اما بنظر میرسد برخی تحولات  سال های اخیر بخصوص پیروزی نظامی باکو در  بازگردانیدن منطقه  قره باغ به چارچوب سیاسی-اداری  و نظامی کشور و همچنین برخی تغییرات اخیر در سپردن وظایف از طرف مقامات بلند به افراد با تمایل بیشتری به شایسته سالاری، نشانه های آغاز انسجام نسبی دولتداری ملی در جمهوری آذربایجان هستند.

و اما وضع جمهوری آذربایجان از نظر آنچه که «دولت-ملت» یا «دولتداری ملی» مدرن نامیده میشود چیست؟ اولا پیش خود سوال کنیم که معیارهای «دولتداری ملی» در این یا آن کشور و سرزمین کدام است؟

کمی تاریخ

اصولا نمیتوان همه کشور های جهان را صرفنظر از ویژگی های تاریخی، اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی و حتی جغرافیایی آنان به صورت یکسان در یک قالب درک کنونی و اروپایی ما از مفهوم «دولت-ملت» گنجانید و بر پایه آن قضاوت نمود. این اندیشه در قرن های 13 و 14 در انگلستان، فرانسه، اسپانیا و هلند و دیرتر در سوئد و ایالات متحده و تا حدی در روسیه ایحاد شد. در این سرزمین ها «دولت های قومی» به تدریج  تحت تاثیر چند تحول بنیادین تغییر یافتند، تا این که این دولت ها به تدریج و با ویژگی های خود به دولت-ملت های مدرن تبدیل شدند. بدون شک این تغییرات در همه این سرزمین ها همزمان نبود و آهنگ یکسانی نداشت. اما به طور عموم نمودارهای این تحول عبارت بود از هماهنگی اقتصادی و سرتاسری، مرکزی شدن و یکپارچگی سرزمینی، تامین حقوق قانونی بیشتر و برابر به گروه های هرچه بیشتر جامعه (زنان، اقوام…) و رشد نظام آموزشی الزامی و سرتاسری.[1]  در این روند است که اندیشه و تعبیر «شهروند» بجای عضو این یا آن گروه قومی یا مذهبی پا گرفته و به تدریج رواج یافته است. این طور فکر کنیم که در گذشته در صورت رخ دادن جنگ، فقط مردان یک قبیله مشخص یا شهر و ولایت (مانند اکثر دولتهشر های یونان باستان) به مدت کوتاهی در آن جنگ شرکت کرده و بعد به زندگی عادی خود بر میگشتند. اما ملت های فراگیر و مدرن مثلا در دو جنگ جهانی قرن بیستم توانسته اند تمام سربازان وظیفه، حرفه ای و حتی بخش بزرگی از شهروندان خود را، چه مرد و چه زن، از این یا آن قوم و مذهب، چه با این یا آن زبان مادری ، بسیج کنند.

وضع اوایل قرن نوزدهم در اروپا از منظر آلمان، اتریش-مجارستان، روسیه و بالاخره عثمانی از نمونه های بالا فرق میکرد. در این موارد  ظاهرا وابستگی و احساس تعلق به دودمان قدرتمند حاکم و فرهنگ و تاریخ مشترک یا نزدیک به یکدیگر (و در نمونه عثمانی وفاداری به پادشاه عثمانی و نزدیکی مذهبی به قبایل کُرد و عرب) نقش مهمی ایفا مینمود، حتی گاه بدون آنکه عوامل دیگری که به آن اشاره شد (از قبیل فراگیر شدن دولت و برابری حقوق برای همه) در عمل چندان پیاده شود. شاید هم به همین دلیل در دولتداری مدرن ملی نمونه هایی مانند روسیه و عثمانی نارسایی های جدی در این رابطه به وجود آمده است.

در آذربایجان قفقاز

سرزمین آذربایجان قفقاز قرن های طولانی بخشی از ایران و تا استقلال کوتاه مدت خود (1918-1920) حدود صد سال مجموعه ای از خان نشین های مسلمان و ترکی زبان روسیه تزاری بود و بعد از این دوره کوتاه برای مدتی حدود 70 سال در مجموعه جمهوری های شوروی قرار داشت. بنظر من این گسستگی و عدم توالی تاریخی و سرزمینی از گذشته، در شرایط استقلال کنونی، حافظه  تاریخی، سیاسی و فرهنگی آذربایجان قفقار را متزلزل کرده است. توالی و یکپارچگی سرزمینی که زمینه فرهنگی و سیاسی مهمی برای دولتداری ملی و مدرن است، خود شناسی و هویت ملی یک ملت را مستقیما  تحت تاثیر قرار میدهد. وَرای این نارسایی جدی، مهمترین کمبودی ها در موضوع دولتداری مدرن و ملی جمهوری آذربایجان، به گمان من، عبارت هستند از: (1) نفوذ و قدرت گروه های غیر رسمی منطقه ای و یا، با نامی که در شوروی سابق رایج است، «کلان ها».[2]  این گروه ها به صورتی غیررسمی و پشت پرده، اما موثر تلاش میکنند از منابع مالی و اقتصادی کشور حد اکثر بهره را به دست بیاورند و به سیاست کشور سمت و سو بدهند. در جمهوری آذربایجان مهم ترین و نافذترین آنها گروه های نخجوانی ها و «یِرآذ ها» (آذربایجانی های ارمنستان) هستند؛ (2) فساد مالی و اداری، آن هم به صورت ساختاری و هِرَمی؛ و (3) حاکمیت غیر دمکراتیک و اقتدار گرا یا «اُتوریتر» و حتی موروثی (حکومت تقریبا مطلقه حیدر و الهام علی یف) حتی به قیمت بی اعتنایی به قوانین خود این جمهوری از قبیل آزادی های سیاسی، آزادی انتخابات و رسانه ها، برابری افراد در مقابل قانون، تفکیک سه قوه مجریه، قضاییه و مقننه.

اجازه بدهید هر یک از این سه مورد را کمی بشکافم.

  • در فارسی رایج کنونی ترجمه رسا و قانع کننده ای از واژه «کلان» نداریم. معمولا این واژه انگلیسی اصل به صورت قبیله، گروه و دودمان ترجمه شده است. اما «قبیله» تعبیری پیشا مدرن است، مثلا در باره گروه های قبیله ای در دوره سلجوقیان. «کلان» در کاربرد امروزی بیشتر مربوط به جوامع سنتی و غیر مدرن میشود و به گروهی غیر رسمی و اصولا از یک منطقه جغرافیایی اطلاق میشود که اعضای آن معمولا خویش و تبار یکدیگر هستند و در امور اجتماعی و اقتصادی به اصطلاح «هوای همدیگر را دارند» و به یکدیگر کمک میکنند – مثلا گروه کولابی ها در تاجیکستان، نخجوانی ها در آذربایجان قفقاز و قره باغی ها در ارمنستان. این گروه های غیر رسمی در طی زمان و همراه با تحولات سیاسی فراز و فرود داشته اند. آذربایجان قفقاز از دوره حیدر علی یف تا کنون عملا تحت حاکمیت گروه نخجوانی ها بوده که هنوز هم ادامه دارد. پدر (در گذشته) و پسر علی یف، دو چهره اصلی و با نفوذ گروه نخجوانی ها شمرده میشوند. این گروه با ریاست جمهوری آن دو عملا تاسیس شده و پایدار مانده است، تا جایی که گروه نخجوانی ها پس از انتخاب حیدر علی یف به ریاست جمهوری (1993) تقریبا همه امور مالی و اداری کشور را تحت کنترل خود در آورده است. اعضای گروه، بخصوص اعضایی که مقامی بالاتر و ثروتی بیشتر دارند، میتوانند (معمولا در مقابل پول یا کمکی متقابل) کسی را به وظیفه ای منصوب کنند یا زمینه «بیزینس» خوبی (مانند نمایندگی یا واردات اموال تجاری) برای افراد تهیه نمایند، یا مثلا در مرافعه ای حقوقی باعث باختن طرف مقابل کسی شوند و غیره. دومین گروه با نفوذ جمهوری آذربایجان «یِر آذ» ها نام دارد که نام آذربایجانی هایی است که اصالتا از ارمنستان می آیند. منسوبیت به این  یا آن گروه منطقه ای هنوز در آذربایجان قفقاز بسیار مهم است. حتی بعضی منابع آذری باکو نوشته اند که بعضی ها تا هزار دلار به ماموران ثبت احوال رشوه میدهند تا محل تولد کسی به غلط نخجوان نوشته شود تا کار های رسمی و تجاری او به راحتی حل شوند.[3]
  • رشوه گرفتن و رشوه دادن سال هاست که به یکی از راه های گذران و حل و فصل کارها در جمهوری آذربایجان تبدیل شده است. طبق اطلاعات من، در سال های اخیر با بعضی اقدامات حکومت آقای الهام علی یف، دامنه وسیع این فساد مالی و اداری تا حدی کاهش یافته، مثلا برای گرفتن تاییدیه برای برخی اسناد رسمی و اداری، سیستم اینترنتی به وجود آمده که دیگر مردم جهت اینگونه کار ها لازم نیست به کسی در اداره ای مراجعه کنند تا مجبور شوند برای یک امضا و مُهر به او رشوه بدهند. همچنین ظاهرا دامنه بیمه دولتی بهداشت عمومی (پزشکان و بیمارستان ها) با کارت بیمه دولتی، در عمل، دادن و گرفتن رشوه به پزشکان و ماموران بخش بهداشت عمومی (حتی دربان بیمارستان) را تا حد زیادی ساقط کرده است. اما صرفنظر از اینگونه نمونه های جداگانه، گفته میشود فساد مالی و رشوه خوری در کُلیت خود همچنان در زندگی اجتماعی مردم جمهوری آذربایجان حضوری چشمگیر و سنگین دارد. من نظام رشوه گیری در جمهوری آذربایجان را ساختاری و هرمی می نامم. زیرا مثلا از صد دلاری که فلان کس میگیرد، مقدار معین و کوچکی به رشوه گیرنده میرسد. بعد او بقیه رشوه را به فرد بالاتر از خود میدهد و آن فرد هم به همان ترتیب بقیه پول را به بالا تر از خود منتقل میکند. من نمیدانم این نردبان هِرَم شکل رشوه خواری در نهایت به کجا منتهی میشود. ضمنا مردم در آذربایجان قفقاز رشوه را به طور پوشیده و حتی طنز آمیز «حُرمت»، «شیرینلیک» (شیرینی) و «چاق چوق» هم می نامند و معمولا آن را چیزی حیرت انگیز نمی شمارند!
  • جمهوری آذربایجان دولتی سکولار دارد، یعنی امور دین و دولت از یکدیگر جدا هستند. هر کس مذهب و ایمان خود را داراست و دولت در این کار دخالت نمیکند. در مقایسه با مردان، زنان به خاطر زن بودن خود از هیچ حق و امتیازی محروم نمیشوند. هیچ دین و مذهبی دین و مذهب رسمی جمهوری آذربایجان نیست و تعلق به این یا آن مذهب نیز شرط وزیر و وکیل شدن به حساب نمی آید. بخصوص بعد از پیروزی در جبهه قره باغ (2020-2022) و تامین وحدت سرزمینی کشور، روحیه ارتش و مردم جمهوری آذربایجان بالا رفته و حس تعلق به یک ملت واحد که یکی از ستون های اصلی «دولت-ملت» مدرن به شمار می آید، تقویت شده است. در مناطق جنوبی جمهوری آذربایجان که موطن اصلی اقلیت تالش و تات زبان شمرده میشود نیز شور و شوق ملی افزایش یافته و مردم این مناطق نیز صرفنظر از  زبان و عادات و رسوم خاص خود، کشته شدگان جنگ قره باغ را جزو «شهیدان» خود حساب میکنند و یاد آنها را گرامی میدارند. همه اینها نشانه های تقویت روحیه ملی و همبستگی در جمهوری آذربایجان هستند. همچنین بنظر میرسد، در دهه های اخیر، همراه با افزایش درآمد نفت و گاز و مدرنیزه شدن  نسبی کشور، بین گروه های قومی مردم (از جمله ترکی زبان ها، کُرد ها، تات ها، تالش ها و قفقازی های شمال) روند همگرایی و اختلاط قومی، اقتصادی و فرهنگی سرعت معینی یافته است. با وجود همه این تحولات امیدبخش، آنچه که مانع اصلی در راه یک دولتداری ملی و به راستی مدرن را تشکیل میدهد، متاسفانه در اساس خود از بین نرفته است. نفوذ و مداخلات غیر رسمی گروه های صاحب نفوذ، تداوم چشمگیر فساد مالی، عدم برابری شهروندان در برابر قانون، اصولا پایه ای مذهبی یا زبانی و قومی ندارد، بلکه در درجه اول از انگیزه های سیاسی و اقتصادی ناشی میشود. شخص و یا گروهی که پول و نفوذ سیاسی و مالی دارد، میتواند به کمک اشخاص و گروه های نزدیک به دستگاه حاکمیت، حق دیگران را زایل کرده، به اهداف سیاسی، اقتصادی و حقوقی خود نایل شود. هنوز میتوان به کمک پول و روابط غیر رسمی، وظیفه و مدرک گرفت. آزادی های سیاسی از جمله انتخابات پارلمان، آزادی احزاب و رسانه ها، پاسخگویی مسئولان به مردم، تفکیک واقعی قوای سه گانه بدون فشار و مداخلات حکومت و مخصوصا رئیس جمهوری و وزیران، اهدافی هستند که میتوانند در صورت اجرایی و عملی شدن، دولتداری ملی و واقعا مدرن جمهوری آذربایجان را تقویت بخشند. البته این، کار یکی دو سال نیست. اما تحقق این اهداف در کشور نسبتا کوچکی مانند جمهوری آذربایجان چندان هم غیر عملی یا دور دست هم به نظر نمیرسد – به شرط آنکه حاکمیت موجود مانع آن نشود.

[1]Anthony D. Smith: The Ethnic Origins of Nations, New York, 1986, p. 138  

[2] Clan, clans

[3] Bahodir Sidikov: New or Traditional? Clans, Regional Groupings and State in Post-Soviet  Azerbaijan, Berliner Ost-Europa Info, Freie Universität Berlin, 2004, PDF

(پایه صحبتی در برنامه «پرگار» بی بی سی فارسی با آقای علیرضا اردبیلی، مجری برنامه آقای داریوش کریمی، مارس 2025، در این لینک)

ادامه خواندن

نشر پی دی اف کتاب «ایران و آذربایجان»

عباس جوادی: ایران و آذربایجان در بستر تاریخ و زبان

چاپ دوم و به صورت جزئی به روز شده و دیجیتالی (پی دی اف)، مونیخ، پائیز 1403/2024

(چاپ نخست کاغذی لندن، 2016)

.دانلود و تکثیر آزاد تنها برای استفاده غیرانتفاعی. همه حقوق دیگر محفوظ است.

Abbas Djavadi: Iran and Azerbaijan – History and Language, Munich 2024

2nd edition, free download, PDF, digital, and slightly updated version. (First, regular edition London, 2016).

Free Download exclusively for non-profit use. All other rights reserved.

CLIK HERE FOR DOWNLOAD: برای داونلود کلیک کنید

فهرست مندرجات (در نسخه پی دی اف هر مقاله با یک کلیک باز میشود):

تاریخ
دوره‌های تاریخ
آلان ها و هون ها
ایران و توران
امپراتوری ایران و یکی دو سؤال
خزر ها و نفوذ ترکی در قفقاز و ایران
تاریخچه شهر دربند
قرون وسطا در ایران و منطقه
بقای دولتداری در عصر بی ثباتی تیموری
نظام ملوک الطوایفی در تاریخ ایران
برده داری در ایران
سلجوقیان، دولتی ترکی و ایرانی
لشکر و دولت در دوره آق قویونلو
قبایل ترکمن بین صفوی و عثمانی
چند درس از جنگ چالدران
افشارها درآئینه ملت ایران
قبیله گرائی در تاریخ ایران
کوچ های ارامنه در زمان صفویه و قاجار
تاریخ صد سالِ تبریز در گذار
۲۰۰ سال بعد از «گلستان»
ترکمنچای – پایان حاکمیت ایران برقفقاز

زبان و ادبیات
یغنابی و سُغدی
مقام فارسی و ترکی در دو دولت ایران و روم
الفبا و املای ترکی آذری
فردوسی و آذربایجان
ادبیات آذربایجان ایران در قرن بیستم
صابر و معجز
ادبیات دینی به ترکی آذری
حمام خزینه سی
صفت تفضیلی و عالی در ترکی ما
جمله های مرکب در ترکی آذری
نوشتن ترکی:از نظم به نثر

زبان، هویت و ملیت
زبان مادری، زبان نخست
تُرک ها – نژاد یا زبان؟
زبان هون ها
تومریس ترک بر ضد کورش پارس؟
ترکی: مادر همه زبان ها؟
ترک بدون تات نباشد
تات و ترک
همدلی و همزبانی از نظر مولانا جلال الدین
تعابیر ترک و ترکمن در تاریخ
تُرکان ۱۰۰۰ سال پیش و حالا
نظامی ترک بود؟
زبان معیار قومیت نیست

سرگذشت زبان ها
پرسشی از روی کنجکاوی
منابع و تعاریف
مهاجرت و کوچ نشینی
هند و اروپائی ها و دیگران
۹۰۰۰ سال قبل از میلاد
۲۷۵۰–۲۲۵۰ قبل از میلاد
اولین آریائی ها، اولین ترک ها
آغاز ایران و زبان های ایرانی
نوشتار باستان ایرانیان و مردم خاورمیانه
دوره ۱۱۰۰ ساله ایران، یونان و روم
آثار زبان ایرانیان
مراحل تاریخی زبان فارسی
خواندن و نوشتن ۴۰۰ سال قبل از میلاد
تا ظهور اسلام
زبان های سه گانه شرق مسلمان
سرگذشت فارسی
فارسی بعد از اسلام
عربی و گسترش آن
ترک ها در صحنه
آذربایجان و بیزانس ترک زبان می‌شوند
سال هاى ١٠٠٠ تا ١٥٠٠
۵۰۰ سال پیش تاکنون
زبان های کوچک و بزرگ
گاهشمار تاریخ زبان ها
منابع

از ۲۱ آذر تا ۲۱ آذر
سه سند
فرمان استالین دربارهٔ ۲۱ آذر
چرخش مسکو – از تجزیه به خودمختاری
نامه تاریخی استالین به پیشه‌وری
چند سند آمریکائی دربارهٔ حکومت پیشه‌وری
ارتش سرخ، «گوپ» و حکومت پیشه‌وری
گزارش رمزی سفارت شوری در باره «جنبش» گیلان

سه خاطره و چند دیدگاه

اولین ترجمه های ترکی قصه های بهرنگی
خاطره ژانویه خونین ۱۹۹۰ در باکو
خاطرات دبیرستان فردوسی تبریز
هویت ملی – با هر گونه زبان، قومیت و مذهب
هویت ایرانی و دین
یعنی چه «ایران»؟
دیکتاتورهای خیرخواه؟
قوم گرا و ملی گرا

ادامه خواندن

هویت ایرانی و دین

Designed by Abol Bahadori

چند سال پیش وقتی آقای محموداحمدی نژاد هنوز رئیس جمهوری ایران بود ضمن یک سخنرانی در استان گلستان گفت: «هرگز ملت ایران قومیت ایرانی را بر اسلامیت خود ترجیح نداده است.»

البته از نظر تعابیر درست تر است نه از «قومیت ایرانی» بمعنی این یا آن تبار و مذهب و زبان، بلکه از «ملیت ایرانی» به معنی عضویت در یک ملت یک کشور واحد با دولت، سرزمین، فرهنگ و تاریخ و حافظه تاریخی مشترک صحبت کرد که شامل همه اجزاء قومی و یا مذهبی است، صرفنظر از اینکه دین، مذهب، رنگ پوست، زبان و یا جنسیت این اجزاء ملت از چه قرار است. بعضی ها این «هویت ایرانی بودن» را «ایرانیت» هم می نامند.

ورای این موضوع، اینکه آقای احمدی نژاد از نظر اولویت «اسلامیت» بر «قومیت ایرانی» از نقطه نظر تاریخی حق بجانب است یا نه، بحث دیگری است. اما به نظر من، کلا این، بحثی بسیار مهم، جالب و برای اوضاع کنونی آموزنده است. البته این بحث، کار فیس بوک و شعار دادن نیست که با کامنت نوشتن، آن هم از طرف کسانی که از تاریخ بی خبرند،  بتواند حل و فصل شود. تاریخ دانان ما این موضوع را باید بصورتی همه جانبه و مردم فهم بشکافند و به مردم توضیح دهند.

آنچه که در نگاه اول به نظر نگارنده میرسد اینست که ما تقریبا صد سال بعد از اسلام در نمونه ابومسلم خراسانی و همسوئی با بنی عباس در مقابل بنی امیه، «مدل» کوششی صمیمانه برای تلفیق اسلام با هویت و ملیت ایرانی را می بینیم. مدت کوتاهی بعد از ابومسلم، بابک خرمدین شاید مهم ترین و آخرین کوشش ترجیح ملیت ایرانی بر اسلامیت بود که شکست خورد. بعد از آن، ایرانیان دیگر راه تقابل قومیت (و یا ملیت) و اسلامیت را در پیش نگرفتند. بر عکس، شاید قیام ناموفق بابک درسی بود که بعد از آن ایرانیان همیشه (و با موفقیت) کوشش کردند این دو یعنی اسلامیت و ملیت را با یکدیگر تلفیق دهند.

دوران صفوی (حدودا ۵۰۰ سال پیش) و شکل گیری ابتدائی هویت و دولت – ملت ایرانی و شیعه در مقابل عثمانیِ سنَی نقطه اوج تلفیق دین و دولت، یعنی اسلامیت شیعه و ملیت ایرانی بود. بعد از صفویان هم هیچ سلسله ایرانی حکومت و ملیت را در تقابل و تعارض با اسلامیت نگذاشت، چونکه احتمالا، آنگونه که در زمان پهلوی هم دیدیم. حتی اگر هم حاکمین تعصب چندانی در اسلامیت سنتی نداشتند، اما رویاروئی با دین و باور های مردم و در نتیجه روحانیون را ریسک بزرگی برای حاکمیت خود ارزیابی میکردند.

دوران جمهوری اسلامی اما در عین کوشش برای ادامه تلفیق اسلامیت و ملیت ایرانی ، از نظر تمایلات عقیدتی و فلسفی و مهم تر از آن طرز کشورداری و سیاست های روزمره به ترجیح اسلامیت بر ایرانیت میل کرد و در این رهگذر حتی خطر و ریسک رویاروئی با بخش های مهمی از مردم را هم به جان خرید. این که این سیاست را تا کی و تا کدام درجه میتوان ادامه داد، معلوم نیست اما ظاهرا شکی نیست که مردم که قاطبه آنان محافظه کار و مومن هستند، نمیخواهند شاهد تعارض و تقابل بین ملیت و دین خود شوند.

بررسی موضوع «ایرانیت»، ملیت و هویت ایرانی و یا شهروندی ایرانی از نقطه نظر مذهب و بطور مشخص تشیع هم برای ما ایرانی ها مهم است.

تشیع احتمالا هنوز در قرن بیست و یکم هم یکی از قوی ترین عناصری است که ترک و فارس و کرمانی و همدانی را متحد میکند. بدین ترتیب تشیع از زمان شاه اسماعیل صفوی به این سو که مذهب رسمی ایران اعلام شد، یک عامل مهم «ایرانیت» بوده و هنوز هم هست. مشکل در اینجاست که در این رهگذر، غیر شیعه اعم از سنّی و غیر مسلمان به حاشیه انداخته میشوند و این، بخصوص در شرایط تقویت حس و طلب های برابری حقوق همه شهروندان که از قرن بیستم در خاور میانه شاهدش بوده ایم، منبع خطری جدی برای اتحاد و تمامیت ارضی کشور است.

مثلا پانصد سال پیش در کشاکش شاه اسماعیل و سلطان سلیم و کلا صفوی و عثمانی، مذهب نقشی اساسی داشته است. اما بنظرم در ۲۰۰-۳۰۰ سال اخیر فقط این عنصر تشیع نبود که ایرانیت را حفظ و تقویت کرده است. تاریخ مشترک، زبان و فرهنگ و آداب و رسوم و غیره هم نقشی بسیار مهم و روز افزون داشته و دارند.

در دوره های مختلف تاریخی، ده ها عامل از نظام سیاسی و خاطره تاریخی گرفته تا زبان و ادبیات مشترک، رسانه ها، دستگاه مرکزی آموزش و پرورش و حتی غذاهای ملی، هر کدام به نسبتی و تا درجه ای، هویت ملی یک ملت را معین میکند. اما این عامل ها و آن احساس هویت ملی و تمایز «ما» و «آنها» خود چیزی در حال تحول و تغییر است. در میان اکثریت بزرگ ایرانیان، بله، حدود ۵۰۰ سال است که تعلق به مذهب شیعه اسلام یکی از عوامل اساسی و اصلی هویت و ملیت ایرانی است. اما در تاریخ ایران هر چه تاکید دولت ها و نظام های سیاسی بر مذهب شیعه بیشتر شده، اکثریت شیعه را به یکدیگر نزدیک تر نموده، اما بخش های غیر شیعه جامعه را از آن احساس مشترک و هویت و قومیت ایرانی جدا تر و نسبت به آن سرد تر کرده است.

شاید بیان این تشخیص تاریخی تا حدی تکراری شده، اما به هر حال بخاطر تکرارش بی اعتبار نشده و خیلی ها هم اصلا آن را نمیدانند: ۵۰۰ سال پیش وقتی شاه اسماعیل صفوی بر سر کار آمد، یک اتفاق تاریخی برای سرنوشت ایران رخ داد که نقطه عطف در تاریخ ایران شد. وقتی صفوی آمد، تقریبا ۸۵۰ سال از ظهور اسلام در شبه جزیره عربستان و توسعه آن از جمله به ایران، فراز و فرود امپراتوری های بنی امیه و سپس بنی عباس که ایران کنونی هم جزو آن بود، زوال حکمرانی و کنترل خلفای شام و سپس بغداد، خیزش سلسله های محلی منطقه ای مانند سامانیان، کوچ انبوه قبایل ترک از شرق به غرب و بالاخره حمله مغول و حاکمیت و در نهایت زوال آنها گذشته بود. برآمدن صفویان در ایران، این سرزمین را بعد از آن همه توفان های ۸۵۰ ساله به یک  صورت اولیه  «دولت- ملت» در آورد که در مقابل دیگر کشور های همسایه و منطقه از جمله ترکیه عثمانی دوباره صاحب هویت و شخصیت خود بود. شاید مهمترین کارصفوی، دادن انسجام و هویت به مفهومی از «ایران» بود که از سقوط ساسانی به این سو، برای صد ها سال از بین رفته و یا بی اهمیت شده بود.

شاه اسماعیل و جانشینان او با گسترش و حفظ دولت صفوی، روحیه وابستگی اتباع این سرزمین به یک مرز و بوم ایرانی را احیاء و تقویت کردند. همزمان، در جریان تحکیم مذهب و قدرت حاکمان جدید، تند روی ها و خشونت های بی شماری به وقوع پیوست. اما با تبدیل تشیع به مذهب رسمی ایران هویت و ملیت ایرانی به غیر از سرزمین، صاحب ایدئولوژی و شخصیتی هم شد که ایران و ایرانی بتواند از آن پس خود را از محیط و همسایگان خود، به ویژه عثمانیان و اُزبکان سنَی در غرب و شرق، متمایز و جدا کند. با این ترتیب بیرقی که قزلباشان صفوی وعساکر عثمانی زیر آن برضد یکدیگر می جنگیدند اگر چه فقط رنگ شیعه و سنی نداشت اما به هر حال، پیوسته و از هر دو طرف تابشی شدیدا مذهبی هم داشت.

صفوی در عین تبدیل شیعه به مذهب رسمی دولت، نظامی شرعی مبتنی بر شیعه اثناء عشری هم در ایران برقرار کرد. زمانی که در استانبول سلاطین عثمانی حاکم بلا منازع امپراتوری خود و مدعی خلافت جهان اسلام بودند، پادشاهان صفوی هم در عین سلطنت و حاکمیت بر ایران شیعه، ادعای نمایندگی امام دوازدهم را هم داشتند و با این ترتیب به حاکمیت مطلق خود رنگی شدیدا مذهبی هم میدادند. پادشاهان و سلسله هائی که بعد از صفویه در ایران بر سر کار آمدند، به غیر از یکی دو مورد کوتاه مدت، همه شیعه مذهب بودند و اگر هم به حِدّت و شدت صفوی ها دین و مذهب را وسیله حکومت نکردند، اما به هر حال به مقام و منزلت تشیع و روحانیون شیعه و نفوذ آنان در جامعه خللی وارد نکردند. حتی در زمان پهلوی و برقراری نظامی مرکزی با آموزش و پرورش و دستگاه قضائی دنیوی، هر دو پادشاه پهلوی و بخصوص محمد رضا شاه کوشش داشتند که تناقض و ضدیتی بین حاکمیت و مذهب و روحانیون شیعه به وجود نیاید.

برقراری جمهوری اسلامی نوعی احیای حاکمیت مطلق شیعه – بنیاد دوران صفوی با سیاستی تندرو تر و رنگی  برگرفته از قرن بیستم بود. در ایران قرن بیست و یکم هنوز هم اکثریت بزرگ جمعیت، شیعه مذهب است، اگرچه آنها لزوما با اندیشه ها و سیاست های جمهوری اسلامی همراه نیستند. حتی بنظر میرسد غالب آنان، چه شیعه و چه سنی، چه مسلمان و غیر مسلمان، از تغییر نظام به حکومتی اسلامی دلسرد شده و از آن روی گردانده اند. شاید با وجود همه کارنامه شکست نظام اسلامی ایران، عامل شیعه بودن اکثر مردم هنوز هم مانند ۵۰۰ سال گذشته، تا اندازه معینی باعث نزدیکی و انسجام ملی ایرانیان میشود. اما تاکید جمهوری اسلامی بر اولویت و مطلقیت تشیع در کشورداری ایران و تبعات فاجعه بار آن در رابطه با سرکوب آزادی های بنیادین، سیاست خارجی و اقتصادی، فساد مالی و ماجراجوئی های نظامی، در عین حال انسجام و همبستگی مجموعه ایرانیان را خدشه دار کرده و احساس همگانی ملیت و یا شهروندی ایرانی ورای دین و مذهب و تبار و زبان را تضعیف میکند

(اصل این نوشته در کتاب «ایران و آذربایجان در بستر تاریخ و زبان»، لندن، 1395چاپ شده و هنوز از طریق آمازون قابل خرید است. نسخه پی دی اف و به طور جزئی باز نگری شده این کتاب به زودی در اختیار عموم قرار خواهد گرفت.)ادامه خواندن

یعنی چه «ایران»؟

نقشه ای از ایران که در دوره عثمانی ها تهیه شده و متعلق به ابراهیم متفرقه افندی از اويل قرن هجدهم است

هر کس «ایران» خودش را دارد و دلپذیری مسئله هم در این است.

ایران من ایرانی است که بعد از شصت سال جدائی، از دیده رفته، ولی از دل نمیرود. همان که ۹۵ در صد پهناوری اش را، شیراز و اصقهان و کرمان و اهواز و کردستانش را ندیده ام. حتی از آذربایجان خودم و خودش هم چیز چندانی ندیده ام.

درست است. موضوع بر سر گذرنامه ای نیست که چهل سال است اعتبار ندارد. بر سر حق رای اش نیست که نمیخواهم. بر سر بازنشستگی و خانه پدری هم نیست که هیچکدامش را ندارم. بر سر بازگشت و پرسه زدن در کوچه های خیالش هم نیست که چندان امیدی نیست که عمر من به آن قد دهد. تازه ماندن و زندگی دوباره در تبریز و تهرانش هم نیست که نمیتوانم – و اصلا نمیخواهم هم.

موضوع سیاست هم نیست. بدی و خوبی حکومتش هم نیست. موضوع شاه و خمینی اش هم نیست. اقتصادش هم نیست.

ایران من یک تصور، یک اندیشه، یک تجربه است. احتمالا همان چیزی است که ۲۰۰ سال بعد از اسلام دوباره آن را احیاء کرد: احتمالا بیشتر به کمک تاریخ و حافظه، به کمک زبان و شعر – فرهنگ و سنت کشور بودن و ملت شدن. چیزی که از بین نرفت. با وجود اشغال ها، مهاجرت ها، ویرانگری ها و نداشتن نام و دولت، با وجود استبداد، فساد و عقب ماندگی اش از بین نرفت. و هر بار بلند شد. هر بار رنگارنگ تر، انعطاف پذیر تر، «بازاری» تر – با هنر ظریف تر زنده ماندن، انطباق و نجات دادن خود از مهلکه.

با همان طبیعت خشک و صحرائی که داشت و دارد. با فرش و چای و برنج و قورمه سبزی و چلوکباب. با بوی زعفران و گلاب.

و یقینا به یاری فردوسی و حافظ و نظامی و جامی که یکی احتمالا شیعه بود و دیگران سنّی. و بعد از اسلام، دوباره به کمک شاه اسماعیل اصالتا کُرد و ترک و نیمه مسیحی و شیعهٔ متعصب، و شاه عباسی که به آنها قدرت و اعتماد به نفس بخشید، و نادر شاهی که مردم از افشار بودنش میترسیدند، اما میپرستیدند چرا که باز متحدشان کرد، و عباس میرزا و ستارخانی که همه ترک زبان بودند و بیرقدار ایران. و طاهره قره العین بابی و بهائی که اصرار داشت ثابت کند که آنان که زنان را سرکوب میکنند، دشمن نیستند، اما به سراشیبی کجراهه ای افتاده اند که برای همه تباهی خواهد آورد.

ایران یعنی همین… یعنی همه اینها. یعنی هرچه و هر کس، هر زبان و قوم و طایفه، هر دین و مذهب، هر شاه و گدا، هر رند و زاهد، هر فرهیخته و خرافاتی، هر نیکوکار و قاتل، هر مستبد و مشروطه چی، هر انقلابی و ضد انقلابی، هر مومن و مرتد، هر انسان دوست و فرقه گرا، هر ترک و فارس و کرد و لر و بلوچ و غیره، هر خوب و بد که در این محدوده بوده و زندگی کرده که ما امروز و در تاریخ آن را ایران نامیده ایم، حتی در بعضی مراحل بی آنکه چنین نامی رسمیت داشته باشد، چیزی معجون همه این ها، حتی موزائیک نه، آش شله قلمکار همه آنها – نوعی حلیم، حلیمی که در این دو هزار سال گذشته مخلوط تر و سفت تر شده و اجزائش غیر قابل تفکیک تر – به شرط آنکه فتنه ای نخیزد و بعد از هزارسال کسی در انگیختن نفرت و تفرقه و تحریک مردم به جاری کردن خون همدیگر موفق نشود.

و به شرط آنکه به فکر خود باشیم و با این و آن به این و آن بهانه در نیفتیم.

که آن هم دور از احتمال نیست، اگر چیزی که مبتنی بر تجربه، تاریخ، اندیشه، زبان، فرهنگ، خواست و دلبستگی بوده و اینهمه سال دوام آورده، متزلزل شود و آهسته آهسته، به یاری جهل و زور، تعصب، جهالت و خرافات فرو ریزد و بخصوص با ترک آن هنر انطباق و انعطاف پذیری همیشگی و تاریخی ایران که پیوسته راز بقایش بوده. که آن هم نمیتواند رخ دهد الا به دست تعصب و خود بینی، دشمن تراشی و همسایه ستیزی، دنیا ستیزی، با تقسیم و تفکیک و تفرقه بین دوست و دشمن، مسلمان و کافر، شیعه و سنی، مومن و مرتد، ترک و فارس: سراشیبی کجراهه ای که برای همه تباهی خواهد آورد.

این سراشیبی کجراهه هم صفحه ای از همان اندیشه و تجربه ایران بود – و هنوز هم هست.

(اصل این نوشته در کتاب «ایران و آذربایجان در بستر تاریخ و زبان»، لندن، 1395چاپ شده و هنوز از طریق آمازون قابل خرید است. نسخه پی دی اف و به طور جزئی باز نگری شده این کتاب به زودی در اختیار عموم قرار خواهد گرفت.)ادامه خواندن

«دیکتاتورهای خیرخواه»

ناپلئون بناپارت

آیا در تاریخ «دیکتاتور های خیرخواه» وجود دارند؟ البته وجود دارند. مقاله ای متعلق به دو سال پیش مجله «اشپیگل» آلمان به دستم افتاد که تحلیلی بود دربارهٔ نقش و تاثیر ناپلئون در تاریخ اروپا. این تحلیل اگرچه چیز فوق العاده جدیدی نداشت، اما جالب بود. مهم است که هر از گاهی این قبیل اطلاعات عمومی خودمان را تازه کنیم و به فراموشی نسپاریم. عنوان و تعبیر «دیکتاتور» متعلق به «اشپیگل» است و اگر چه من شخصا شک دارم که مثلا چقدر میتوان ناپلئون بناپارت و یا کورش بزرگ را با تعبیر مدرن و قرن بیستمی «دیکتاتور» تعریف کرد، اما نطفه و نیت تعبیر «دیکتاتور های خیرخواه» بنظرم درست است. میتوانید بگوئید رهبران مقتدر، خودرای، یکه تاز، ولی به هر حال اینها رهبرانی بودند که هم واقعا «رهبر» بودند، یعنی ملت و کشور خود را با نگرشی دوربینانه به جلو هدایت نموده و آن را نسبت به قبل قدرتمند تر و با نفوذ تر کرده اند و هم در این رهگذر از تندروی هائی از قبیل آنچه که تاریخ در مورد چنگیز مغول و تیمور لنگ و یا هیتلر و استالین دیده است، دوری کرده و حدالامکان راه تسامح و تعامل با ملت خود و ملل دیگر را انتخاب کرده اند، اگرچه در اعمال و اجرای نقش رهبری خود راه آمرانه و خود رای منشانه ای را در پیش گرفته اند. تحلیل «اشپیگل» در باره ناپلئون بود. بعد از گذشت حدود دویست سال، این دیکتاتور تاریخ فرانسه هنوز یکی از مباحثه انگیز ترین شخصیت های اروپاست: هم بسیاری از قانون های مدنی اروپای کنونی مانند قانون طلاق و مدیریت به نوعی به شخصیت و نقش ناپلئون برمیگردد و هم بسیاری از جنگ های مدرن و خانمانسوز.

دو نمونه دیگر غربی برای «دیکتاتورهای خیرخواه» تزار پتر کبیر(«پیوتر دیوانه») از قرن هفدهم و ملکه (تزاریچه) کاترین دوم (یکاترینای کبیر) از قرن هجدهم روسیه است. مدرنیزاسیون و ادغام جامعه و فرهنگ روسیه با اروپای مدرن به جد و جهد اروپا – محور این دو حاکم قدر قدرت روس مربوط میشود.

در شرق مسلمان، حد اقل تا قرن بیستم، شاید دو چهره شاخص از این نوع رهبران قدَر قدرت و خیرخواه ملت و مملکتشان بچشم میخورند: کورش دوم هخامنشی، امپراتور ایران ۶۰۰-۵۳۰ قبل از میلاد و سلطان محمد فاتح، سلطان عثمانی و فاتح قسطنطنیه (استانبول بعدی، حدود هزار سال بعد از کورش) و فرمانروای کل بیزانس و یا روم شرقی سابق. آنها مهاتما گاندی و یا نلسون ماندلا نبودند. اما کورش ایران را به گسترده ترین امپراتوری جهان تبدیل کرد. ثروت اقصی نقاط جهان در ایران هخامنشی جمع میشد. راه ها و نظام نقلیات هخامنشی در آناتولی و شام تا بیش از هزار سال بعد از کورش هنوز مورد استفاده بود. کورش، با وجود مشت آهنین و نیروی قدرتمند نظامی اش، یهودیان را که به بابل تبعید شده بودند، به سرزمینشان بازگردانید و به آنها در بازسازی اورشلیم مساعدت نمود و همین کار را در مورد دیگر ملل نیز انجام داد و با آنها مجموعا با تسامح و تعامل رفتار نمود. سلطان محمد فاتح به امپراتوری مسیحی بیزانس، این ادامه دهنده امپراتوری روم، که بیش از ۱۱۰۰ سال پا برجا بود، پایان داد و امپراتوری اسلامی عثمانی را تا ابعاد نوینی گسترش داد که ۶۰۰ سال دوام آورد. با این وجود، سلطان محمد فاتح برخلاف بعضی از سلاطین دیگر، نسبت به اقوام و ادیان دیگر با تعامل و تسامح رفتار میکرد و حتی خود زبان یونانی را بخوبی میدانست و کلاسیک های غربی را میخواند.

در قرن بیستم هم اقلا در منطقه خودمان دو چهره در این زمینه نظررس است: رضاشاه پهلوی و مصطفی کمال آتاترک. آنها، هر کدام به طریقی، راهگشای دولت-ملت های نوین ایران و ترکیه شدند. در این باره تورج اتابکی در کتابی مفصل تحقیقی فوق العاده رهنما و پر اهمیت انجام داده است.

کسانی که به این قبیل رهبران با عینک قرن بیستم و بیست و یکم و با معیار هلی اتحادیه اروپا و منشور سازمان ملل متحد نگاه میکنند و در عالم خود آنها را «متهم به دیکتاتوری و فاشیزم و نژاد پرستی» مینمایند، بقول استاد ایلبر اورتایلیتاریخ نگار برجسته ترک، از دنیا و تاریخ خبر ندارند، فقط شعار میدهند و حرف نسنجیده میزنند.

در این چند ماه گذشته بالاخره دو کتاب بسیار ارزشمند از خانم پروفسور آلو آلاتلی، استاد تاریخ و جامعه شناسی ترکیه را خواندم. اولین آنها «ترک های سفید قهر کردند» نام دارد که شاید بعدا در جای دیگری از این کتاب بحث کنم، چرا که موضوعش به هیچ وجه محدود به ترکیه کنونی نمیشود و از یک بیماری اجتماعی ابتذال همه چیز میگوید: ابتذال و زوال هنرمندان، دانشمندان، سیاستمداران، روحانیون و دیگر اقشار جامعه در عصر سرعت، شوو، ثروت اندوزی سریع و به رخ کشیدن آن، نمایش دانشی که وجود ندارد، بحث های بی اساس و مطالعه و پرمدعا در باره همه چیز دنیا و بشریت بدون آنکه بحث کنندگان اطلاعی درمورد موضوع داشته باشند، مدرنیسم بدون درک و قبول اصول فکری آن و فقط متمرکز بر مصرف و نشان دادن و ادعا… این موضوع بحث دیگریست.

کتاب دوم خانم آلاتلی («روشنگری نه، مرحمت! – از پی رد پای گوگول. کتاب یکم») در باره تاریخ روسیه است. این فقط یک تاریخ عادی روسیه نیست. تاریخ پهناور ترین کشور جهان در رابطه تنگاتنگ با همسایگان اروپائی و شرقی اش است و تاریخ شکل گیری آنچه که بعدا شوروی و امروزه جمهوری فدراتیو روسیه شده است.

در این کتاب بحث جالبی میخوانم در باره تزاریچه یکاترینا که بالاخره در رقابت آلمان و فرانسه طرف فرانسه و اندیشه اصلاحات و انقلاب و دمکراسی فرانسوی را میپذیرد و میخواهد اصول آن را در روسیه هم پیاده کند. او شیفته و شیدای بخصوص وُلتر و در عین حال دو الهامبخش دیگر انقلاب، دنیس دیدرو و ژان ژاک روسو است، اما در راه قبول و پیاده کردن اندیشه فرانسوی دمکراسی از خود بیخود هم نمیشود و میخواهد ویژگی های جامعه، تاریخ و خُلق و خوی روس ها را هم حفظ کند.

تزاریچه بخصوص متاثر از وُلتر است، اما هر سه متفکر فرانسوی را به سن پترزبورگ دعوت میکند و از آنها خواهش میکند که پیشنهاد ها و برنامه های خود را برای پیشرفت روسیه به تزاریچه شرح دهند.

دیدرو، نماد عصر روشنگری اروپا و نویسنده اصلی «آنسیکلوپدی» که با اندیشه های خود برابری حقوق همه شهروندان ورای تعصب دینی، خرافات و امتیازات طبقاتی را تبلیغ میکند و حتی در نمونه تاهیتی بر ضد برده داری و استعمار برمیخیزد، برای مدت پنج ماه هر روز با ملکه گفتگو کرده و به او شرح میدهد که چگونه میتوان روسیه را به سرزمین رویائی ایدآل ها تبدیل کرد. تزاریچه گوش میکند، اما بعد ها در خاطراتش مینویسد: «بیشتر از اینکه استفاده کنم، کنجکاو بودم که بدانم چه میگوید… اگر قرار میشد از دستورالعمل های او پیروی کنم، در کشور پادشاهی من از نظام قضائی گرفته تا امور داخلی و مالیه، همه چیز صرفا بخاطر تئوری های غیر قابل اجرا زیر و رو میشد… آنگاه با او رک و راست صحبت کردم و گفتم: «مسیو دیدرو، به هر آنچه که محصول ذکاوت درخشان شماست، با علاقه وافر گوش کردم. با همه این اصول عالیقدر شما میتوان کتاب های بسیار خوبی نوشت، اما در آن صورت اقتصاد فوق العاده بدی به وجود خواهد آمد… در حالیکه توجه من بعنوان ملکه بیچاره یک امپراتوری بیشتر متوجه تن آدمی است و طوری که میدانیم عکس العمل تن آدمی در مقابل الم و یا شادی (از مضامین این گونه کتاب ها) فرق میکند.»

بی اختیار به یاد روسیه کنونی و تجاوز آن به اوکراین می افتم و پیش خود فکر میکنم که روسیه قرن بیست و یکم در این دویست و پنجاه سال بعد از ملکه یکاترینا واقعا تا چه حد به آمال روشنگری و برابری حقوق انقلاب فرانسه که بعدا ضمن تحولاتی دور و دراز تبدیل به اصول اتحادیه اروپا گشت، نزدیک شده یا از آن دوری جسته است.

… و به یاد رضا شاه و آتا ترک میافتم، و ایران و ترکیه امروز…

منابع:

Spiegel Online: Der Fall Napoleon. Die Geburt der modernen Diktatur, 2013
Touraj Atabaki: Men of Order: Authoritarian Modernization Under Atatrk and Reza Shah, London, 2007
İlber Ortaylı: Türklerin Tarihi, İstanbul 2015
Alev Alatlı:Beyaz Türkler Küstüler, İstanbul 2013
Alev Alatlı: Aydınlanma Değil, Merhamet! – Gogol› un İzinde I.Kitap, İstanbul 2013

(اصل این نوشته در کتاب «ایران و آذربایجان در بستر تاریخ و زبان»، لندن، 1395چاپ شده و هنوز از طریق آمازون قابل خرید است. نسخه پی دی اف و به طور جزئی باز نگری شده این کتاب به زودی در اختیار عموم قرار خواهد گرفت.)

ادامه خواندن

«تز تاریخ ترکی» و «تئوری آفتاب زبان»

مصطفی کمال آتاترک و آفت اینان، 1937

در سال های ۲۰ و ۳۰ قرن بیستم هم در ترکیه، هم در ایران و مصرشاهد تاسیس رژیم های جدید با زیاده روی ها و گزافگوئی های بسیاری در مورد زبان و تاریخ این کشور ها بودیم. دررابطه با ترکیه میتوان شعار «یک ترک برابر با یک دنیاست» («بیر تورک دنیایا بدلدیر!») و یا «تز تاریخ ترکی» را یادآورشد که میگوید فرهنگ و تمدن اروپا، بین النهرین یعنی سومر و حتی مصر و یونان و ایران در اصل از طرف قبایل ترک پدید آمده است که از آسیای مرکزی به سوی غرب رفته اند. نمونه دیگر باصطلاح «تئوری آفتاب زبان» بود که مدعی بود ترکی کهن ترین زبان «اصلی» و اولیه بشریت است و ریشه اکثر زبانهای دنیا ترکی است.

در ایران جریانی تبلیغاتی و مبالغه آمیز در رابطه با تاریخ و فرهنگ ایران قبل از اسلام، «برتری قوم آریائی» و در تاریخ نگاری «پست و کم ارزش» نشان دادن اقوام و قبایلی مانند اعراب و ترکان و زبان و فرهنگ آنها مشخصات بارز این تمایلات افراطی بوده است.

من این را چند وقت پیش در مقاله ای راجع به این موضوع نوشته بودم که چطور شد در ایران و ترکیهِ اوایل قرن بیستم، یعنی همزمان با رضاشاه و آتاترک و شکل گیری «دولت-ملت» های معاصر ایران و ترکیه، روحیه ملی گرائی و حتی ناسیونالیسم افراطی اوج گرفت و بعنوان یکی از تظاهرات احتمالا طبیعی این جریان، یک زبان رسمی، مشترک و ملی، در ایران فارسی و در ترکیه ترکی، قبول و اعمال گردید، که بنظرم صرفنظر از افراطگری های خنده دار، در زمینه زبان چیزی لازم و اجتناب ناپذیر بود، چرا که برای هر دو دولت جوان قرن بیستم، زبان و ارتش، دادگستری و دولتداری واحد ومشترک ضامن وحدت سیاسی، استقلال ملی و تمامیت ارضی محسوب میشد.

در چند صحبت دیگر وعده داده بودم که در باره «تز تاریخ ترکی» و «تئوری آفتاب زبان» که در سال های ۱۹۳۰ تحت نظارت شخصی آتا ترک و رهبری اجرائی یکی از دخترخوانده هایش، خانم آفت اینان، انجام گرفت، تاریخچه مفصل تری خواهم داد. اما نمیخواهم این نوشته به عنوان کوششی برای «تقبیح» آتا ترک و تاسیس جمهوری جوان ترکیه و یا هیچ شخص، گروه و یا دولت دیگری درک شود. از نوشته های دیگرم بیش از حد لازم عیان است که نسبت به مصطفی کمال بخصوص بعنوان رهبر، فرمانده و ناجی ملت ترکیه بعد از شکست بزرگ امپراتوری عثمانی، تا چه اندازه احترام عمیقی قائل هستم. اما بنظرم در عین حال باید آنچه را که براستی اتفاق افتاده، با صراحت دید و گفت و بخاطر این و یا آن ملاحظات سیاسی کتمان نکرد.

زیاده روی های ناسیونالیستی در حوزه های زبان و تاریخ چیزی است که میتوان استدلال نمود که در شرایط بعد از جنگ و تکه پاره شدن یک امپراتوری و کوشش رژیمی جدید و انقلابی برای استحکام آنچه که این رژیم توانسته از آنهمه جنگ و قتل و بحران خلاص کند، لازم بود. اما در عین حال بحث منصفانه و بیغرضانه در طرز نگرش به زبان و تاریخ میتواند امروزه چشم و ذهن همه ما یعنی تحصیلکرده های هم ایران و هم ترکیه را بازکند و ما را در مقابل کج اندیشی های مدرن تر قرن بیست و یکم کمی مصون نگه دارد. در مورد زیاده روی های ناسیونالیستی در ایران ۲۰-۳۰ سال نخست قرن بیستم حد اقل ایرانیان تحصیلکرده کم و بیش میدانند (ترک های ترکیه در این مورد اطلاعات بمراتب کمتری دارند که این، شاید چیزی طبیعی است). در مورد زیاده روی های همان دوره در ترکیه هم ترک ها اطلاعات کمی داشتند، اما بخصوص در سال های اخیر با افزایش امکانات یک محیط باز برای رسانه ها و بحث در ترکیه، این بحث ها عمیق تر و آشکار ترشده اند (و البته ایرانیان هم بنوبه خود در مورد این مرحله تاریخ ترکیه چندان اطلاعاتی ندارند که این هم شاید طبیعی است).

خیزش از زیر آوار یک امپراتوری

وقتی امپراتوری عثمانی رسما فرو ریخت این احتمال هم زیاد دور نبود که اثری از آن بعنوان یک دولت ترکی نمانَد. در شرایط جنگ جهانی اول، حد اقل قسمت قابل توجهی از آنچه که هنوز از امپراتوری باقی مانده بود، اقلا برای مدتی تحت اشغال نیرو های انگلیس، فرانسه، روسیه، یونان و ارمنی قرار گرفته بود.

جنگ برای «استقلال ملی ترکیه» به رهبری مصطفی کمال پاشا (آتاترک) از ۱۹۱۸ تا ۱۹۲۳ طول کشید و در نهایت جمهوری نو بنیادی بنام ترکیه ایجاد شد که وارث عثمانی شمرده میشد.

اما برخلاف عثمانی که برای ۶۰۰ سال سرزمینی پهناور با ملل، ادیان، زبانها و فرهنگ های گوناگونی را شامل میشد، جمهوری ترکیه کوچکتر شده بود. در نتیجه شکست ها، جنگ و مبادلات قومی و دینی با کشور های همسایه، ترکیه «ترک تر» و مسلمان تر و کشور های همسایه، مثلا یونان «مسیحی تر» و یونانی تر و یا سوریه و عراق «عرب تر» گشته بود.

وارث عثمانی، یعنی ترکیه، یک کشور زخمی که میخواست روی پای خود بایستد، هویت ملی جدیدی لازم داشت.

برای مصطفی کمال آتاترک، رهبر کاریزماتیک و متمایل به فرهنگ غربی ترکیه نو، این هویت دو شاخص اصلی داشت: قومیت ترکی و فرهنگ، هنر، صنعت و راه رشد غرب و زبان ترکی که برخلاف گذشته «خالص» و باصطلاح«تمیز» باشد یعنی واژگان فارسی و عربی از آن زدوده شود.

«بیر تورک دنیایا بدلدیر» (یک ترک هم وزن با تمام دنیاست) و «غربلی لشمک» – (غربی شدن)…

بنظر بسیاری از تحلیلگران (از جمله لوئیس ۱۹۶۱)، خود این دوگانگی در سمت گیری، شروع بحران هویت در ترکیه نوپا بود: چطور ممکن بود جامعه سنتی و غالبا شرقی، عقب مانده و مسلمان ترک را با اروپای مسیحی و لائیک ادغام کرد؟ از سوی دیگر: طبقه حاکم امپراتوری عثمانی اگرچه برای تمام مدت حکمرانی این سلسله یعنی ۶۰۰ سال غالبا ترک تبار بوده، اما هویت «خالص» ترکی نداشته و بخاطر حضور انواع ملل و ادیان و مذاهب در امپراتوری، این نظام بمراتب پر رنگ تر از فقط یک دین و مذهب و یا زبان و فرهنگ بوده است. حتی خود سلاطین عثمانی اغلب از مادری غیر ترک و نودین بوده اند.

اما برای استحکام دولت نو بنیاد و ضعیف که میخواست غربی شود، هویت ملی جدیدی لازم بود و همه چیز باید از نو تعریف میشد: موضع رژیم در باره دین و مناسبتش با دولت، زبان و مذهب، تعطیلی روزهای هفته و سال، نام ماه ها، حتی نام شهروندان جدید جمهوری جدید، حتی طرز پوشاک و فُرم کلاهی که شهروندان میبایست بر سر می نهادند.

 دولت و ملت جدید نیاز به هویتی قوی و مستحکم داشت – با اعتماد به نفسی فوق العاده قوی. این دولت می بایست مانند باستانی ترین، فرهنگی ترین، از هر نظر غنی ترین ملت، فرهنگ، تاریخ، زبان، جلوه میکرد و شهروندان می بایست به آن باور کنند، اگر چه بعنوان اعضای یک امپراتوری فرتوت از انگلیس، فرانسه، روسیه و متحدین کوچکتر آنها شکست خورده، مناطق بسیاری از دست داده و نزدیک به سقوط بود.

آنها موفق به این کار شدند. اما به بهائی که بعد ها بسیاری از خود پرسیدند که چه نیازی به پرداخت قیمتی اینهمه بلند بود؟

در این گزارش فقط موضع جمهوری نو بنیاد ترکیه در مورد زبان و تاریخ را بررسی خواهیم کرد، چیزی که از همان نخست صاحبنظران جمهوری با هدایت مستقیم آتاترک و تحت نظارت خانم آفت اینان «تئوری آفتاب زبان» و «تز تاریخ ترکی» نامیدند – همانند یک ایدئولوژی که قرار بود تمام برنامه، کار و آمال دولت و ملت و رفتار، کردارو پندارهر فرد این جامعه را در بر میگرفت و آنها را بسوی «آینده درخشان ملتی کبیر» رهنمون میشد – مُدلی در خور رشک و تقلید برای بقیه بشریت…

متناسب با این «ایدئولوژی» جدید، الفبای جدیدی لازم بود که با گذشته قطع رابطه کند، و زبانی که ترکی، خالصا مخلص ترکی باشد و یا اینچنین قبول شود – بدون تاثیر زبان و فرهنگ شرقی، عربی و یا فارسی، و تاریخی که با ترک ها شروع میشود – ملتی که منشا همه فرهنگ های بشری بود، ملتی که از آسیای مرکزی آمد و تمام تمدن های سومر، مصر، اورارتو، یونان و ایران را بنیاد نهاد و در نهایت جمهوری خود را ایجاد نمود

اولین قوم متمدن

جمهوری ترکیه در سال ۱۹۲۳ تاسیس یافت. چند سالی با التیام زخم های جنگ و تحکیم قدرت دولت جدید سپری شد. اما از سال ۱۹۳۰ ایدئولوژی جدیدی رسمیت یافت که آثارش از دوره فروپاشی امپراتوری شروع شده، ولی هنوز به این درجه فراگیر و رسمی نشده بود که در همه سطوح جامعه و دولت اعمال گردد: «ئوزلشدیرمه» (خودی کردنِ) تاریخ و «تورکجه لشدیرمه» (ترکی کردنِ) زبان.

سازمان ناسیونالیستی «تورک اوجاغی» (اجاق ترکی) در سال ۱۹۱۱، در بحبوحه جنگ تاسیس شده بود. اما در کنگره سال ۱۹۳۰ همین سازمان، کار ها جدی تر و متمرکز تر شد. گروهی بنام «کمیسیون تورک اوجاغی برای بررسی تاریخ ترکی» تاسیس شد. ولی از سخنرانی های همان کنگره نیز معلوم بود که وظیفه این کمیسیون چیست: توصیف نژادی و فرهنگی ترکان بعنوان آغاز و نقطه اوج بشریت. همین نگرش تاریخی و فرهنگی هم میبایست زمینه اصلی سیاست زبان جمهوری جوان ترکیه را تشکیل دهد.

وظیفه اصلی تعریف و اجرای این سیاست یعنی «تعریف جدید تاریخ ملی» به خانم آفت اینان سپرده شد که در همان کنگره میگفت: «اولین و والاترین قوم متمدن، ترک ها هستند که موطن (اصلی) آنها، کوه های آلتای و آسیای مرکزی است. ترک ها بودند که تمدن چین را پایه گذاری کردند. ترک ها بودند که با نام های سومر، عیلام و آکاد اقلا ۷۰۰۰ سال قبل از میلاد در بین النهرین و ایران اولین تمدن بشری را ایجاد کردند و اولین دوره تاریخ بشریت را آغاز نمودند.» (اینان، ۱۹۶۹).

خانم اینان مدتی بعد رئیس «انستیتوی تاریخ ترکی» («تورک تاریخ قورومو») و استاد تاریخ در دانشگاه آنکارا شد. او در «بررسی علمی» تاریخ ترکان از همه امکانات دولت، مجلس و حتی ارتش استفاده میکرد. اما او تنها نبود. اولا رهنمود های اصلی خود را از آتاترک میگرفت و ثانیا بتدریج تاریخنویسان و زبانشناسانی در دور و بر این «انستیتوی تاریخ ترکی» و موسسه نوبنیاد «تورک دیل قورومو» (موسسه زبان ترکی) پیدا شدند که حد اقل به اندازه خانم اینان زیاده روی میکردند. یکی از آنان بنام رشید غالب که بعد ها وزیر فرهنگ شد، در همان کنگره با اشاره ای مبهم به «دانشمندان اروپائی» تائید میکرد که تمدن های بین النهرین و چین محصول کار و تلاش ترک ها بوده است.

اصولا از همان سال ها تئوریسین های این سیاست دولتی بدون آنکه نیاز چندانی به استدلال و تحلیل علمی و آکادمیک حس کنند، با اشاره های مبهم به اینکه «حتی دانشمندان اروپائی هم میگویند…» دلیل ادعا های خود را در دانشگاهیان غربی جستجو میکردند و در این راه حتی گفته ها و نوشته های بسیاری از آنها را هم متناسب با اندیشه های خود تعبیر و تفسیر مینمودند. اما در سال های ۱۹۳۰ اروپا و بخصوص آلمان که هنوز «متحد ترکیه» بشمار میرفت، «دانشمندانی» که طبق خوشایند آنکارا بگویند و بنویسند هم کم نبود. برخی تورکولوگ ها (مثلا اشترومایر، ۱۹۸۴، به نقل از لاوت، ۲۰۰۰ ) بر آنند که اینهمه بی دقتی در کار تحلیلی و آکادمیک همزمان با تاکید و مراجعه به دانشمندان غربی، نشانه ای از «بحران هویت ملی» بود که تا آن وقت مبتنی بر دولت کثیرالمله عثمانی بود و اکنون میبایست فقط متکی بر «تورکلوک» (ترک بودن) میشد.

شاید فشار زمان هم مهم بود. بعد از فروپاشی امپراتوری، دولت آتاترک میخواست در اسرع وقت یک هویت قوی ملی مبتنی بر «ترک بودن» ایجاد کند و متناسب با این هدف، زبان ترکی یعنی عثمانی را هم به «ترکی خالص» («ئوز تورکجه») تبدیل نماید. اما این شتابزدگی ها به افراطگری و اندیشه هائی هم منجر میشد که حتی در آن سال های اروپا یکجانبه گری و نژادپرستانه تلقی میشد.

در کتاب «اصول تاریخ ترکی» (۱۹۳۰) که از طرف «موسسه (دولتی) تدقیق تاریخ ترکی» تالیف شده و در واقع مقدمه ای تئوریک بر «تز تاریخ ترکی» بود، بنیاد نظریه زبان ترکی بعنوان «زبانِ مادری بشریت» گذاشته میشد: «از قدیم ترین ادوار تاریخ تا کنون، به سبب خشکسالی و دلایل اقتصادی، کوچ های عظیمی از آسیای مرکزی بسوی شرق، غرب و جنوب بوقوع پیوسته است. این مهاجران انسان هائی بودند با قیافه و ظاهری براکیسفال و آلپین که ترکی سخن میگفتند. آنها به هر کجا که کوچ کردند، تمدنی پیشرفته با خود بهمراه آوردند. کسانی که تمدن های بین النهرین، مصر، آناتولی، چین، کرتا، هندوستان، سواحل دریای اژه و روم را ساختند، همین انسان ها بودند. ترک ها بودند. سهم قابل توجه شکل گیری تمدن های جهانی و گسترش آن به دیگر نقاط دنیا متعلق به همین انسان هاست که ترکی سخن میگفتند» (بشیکچی،۱۹۹۱، به نقل از لاوت ۲۰۰۰). طبق روایاتی، بزودی حتی قبر معمار معروف عثمانی «سینان» را شکافته کاسه سرش را اندازه گیری و معاینه کردند تا با احساس خرسندی اعلام کنند که او بر خلاف روایات دیگر سابقا مسیحی و نودین نبوده، بلکه اصالتا ترک بوده است (عایشه حُر، ۲۰۱۰).

«مادر همه زبان ها»

متناسب با این تز که ترک ها را «بنیانگذار تمدن های اولیه» از جمله سومر ها مینامید، زبان ترکی هم «مادر همه زبان های بشریت» نامیده شد. در این رهگذر، مرجع اصلی، باز «دانشمندان اروپائی» و در درجه نخست یک مستشرق صرب تبار اتریشی بنام «دکترهرمان کِورگیچ» بود که سابقه تدریس در دانشگاه نداشت، اما دکترایش را در باره کتاب پهلوی «بُندَهِش» تهیه کرده، بغیر از فارسی میانه، کمی ترکی هم آموخته و رساله کوچکی با تیتر «روانشناسی بعضی عناصر در زبانهای ترکی» نوشته بود. او در این رساله به شباهت های صوتی برخی کلمات در ترکی معاصر ترکیه و سومری اشاره کرده و از آن چنین نتیجه میگرفت که ترکی «منبع اصلی سومری» هم بوده است.

نویسنده معروف ترک یعقوب قدری قارا عثمان اوغلو که خود در آن دوره عضو برجسته «موسسه زبان ترکی» بود تعریف میکند که کورگیج رساله خود را ابتدا به او میفرستد، اما او آن را رد میکند. آنگاه این به اصطلاح «مستشرق اتریشی» رساله اش را مستقیما به آتاترک میفرستد و آتاترک شیفته آن شده و میگوید: «این درست چیزی بود که در جستجویش بودم» (قاراعثمان اوغلو، ۱۹۶۶، به نقل از لاوت ۲۰۰۰).

روزنامه «اولوس» که ارگان حزب حاکم و منحصر به فرد کشور، «حزب جمهوری خلق» و سخنگوی دولت بود، بدنبال چاپ یک نامه دکتر کورگیج، می نوشت: «این سخنان این دکتر اتریشی، تنها نشاندهنده بخشی از نفوذ و تاثیر تئوری آفتاب زبان در دنیای علم است زیرا هدف نهائی این تئوری آن است که ثابت کند که زبان ترکی سرچشمه اصلی تمام زبان های دنیاست» (به نقل از لاوت، ۲۰۰۰، ص ۲۵۸).

تحت رهبری «انستیتوی تاریخ ترکی» و «موسسه زبان ترکی» همه روزنامه ها، مدارس و دانشگاه ها، ادارات دولتی، نشریات و کتاب های دولتی و حتی موسسات خصوصی شروع به تبلیغ و ترویج ایدئولوژی جدید هویت ملی ترک و زبان خالص ترکی کرده بودند.

به موازات این تئوری ها و حتی چند سال قبل از شروع این جریانات تعلیماتی و تبلیغاتی، الفبای عربی ترکی عثمانی در سال ۱۹۲۸ لغو و الفبای لاتین (با چند اشاره مخصوص برای ترکی) پذیرفته شد. الفبای جدید بتدریج اما موکدا در همه سطوح مدارس و ادارات تدریس میشد. این همان الفبائی است که امروزه در ترکیه بکار میرود.

آموزش الفبای عثمانی و زبان های عربی و فارسی در مدارس قطع شد.

در ترکیه نو همه این تغییرات در زمینه زبان را «دیل انقلابی» (انقلاب زبان) نامیده آن را جزو «انقلاب های آتاترک» میشمردند که قرار بود به تمام دنیا نشان دهد که ترکیه جدید با گذشته شرقی و اسلامی خود قطع رابطه کرده و خود را به بخشی از جامعه متجدد وغربی جهان در آورده است.

جلوه دیگری از این «انقلاب زبان» کوششی شبانه روزی برای جایگزین کردن کلمات و تعابیر فارسی و عربی با لغات «اصیل» ترکی بود. در سال ۱۹۲۹ آتاترک در مقدمه معروفی به یک کتاب زبانشناسی ترکی می نوشت: «رابطه قدرتمندی بین احساسات ملی و زبان وجود دارد… ملی و غنی بودن زبان تاثیری کلیدی بر رشد احساسات ملی دارد. ملت ترک که توانست استقلال مقدس خود را بدست آورد، باید زبان ترکی را نیز از یوغ زبان های خارجی آزاد کند» (لاوت ۲۰۰۳، در این لینک). عثمانی نه فقط بعنوان یک نظام بلکه حتی زبان و فرهنگ «مخلوط» و «واپس گرا» که مردم عادی آن را نمی فهمند، دیگر «مردود» و «مطرود» شمرده میشد. ترکی جدید دوره جمهوری را که هر چه زودتر واژگان عربی و فارسی عثمانی را با مترادف های ترکی جایگزین میکرد، «ئوز تورکجه» (ترکی اصیل و یا سَرِه) می نامیدند.

بین ۱۹۳۲ و ۱۹۳۴ حد اکثر لغات فارسی و عربی با کلمات ترکی از روستاهای کشور و یا با مراجعه به زبان های ترکی آسیای میانه و آثار ادبی ترکی جایگزین شدند. چه از طریق مطبوعات و چه مدارس و ادارات دولتی از مردم و معلمین روستا ها سوال شد که برای کلمات عربی و یا فارسی کدام لغات، واژگان اصیل ترکی را میتوانند پیشنهاد کنند. در واقع بسیاری از واژگان ترکی جدید مانند «اولوس» و یا «اوکول» (بجای «ملت» و «مکتب») که امروزه در ترکی معاصر میشناسیم، در همین دورهَ «پاکسازی» زبان وارد ترکی شده اند. اما کوشش پاکسازی در مورد بسیاری لغات دیگر با مشکلات روبرو گشت چرا که برای بعضی مفاهیم یا لغات مترادف ترکی یافت نمیشد و یا لغت سازی «موسسه زبان ترکی» مورد قبول عامه قرار نمیگرفت.

توجیهی که در این گونه موارد آورده میشد متناسب با اصل تقویت «هویت جدید ترکی» بود اما گاه آهنگی غیر جدی میگرفت. برای بسیاری کلمات خارجی و از جمله عربی، فارسی و حتی کلمات دخیل از زبانهای اروپائی که در عمل نمیشد آنها را پاکسازی کرد، ادعا میشد که در واقع اصل آنها از ترکی بوده و این زبان ها این واژگان را در دوره های باستان از ترکی به عاریت گرفته اند. مثلا در سال ۱۹۳۲ روزنامه دولتی «جمهوریت» مینوشت که خود آتاترک مشغول بررسی های زبانشناسی است و بعنوان مثال به این نتیجه رسیده است که کلمه «کولتور» (لاتینی به معنی «فرهنگ») در واقع از زبان ترکی چاغاتائی (اوزبکی قدیم) و از فعل «کول-تورماق»)

kül-türmaq

 می آید.

عاقبت کوشش ها

البته هیچ آشی را به آن داغی که می پزند، نمیخورند. در این مورد هم بعد از فوت آتا ترک در سال ۱۹۳۸ استادان دانشگاه مدتی به دروس خود در باره «هویت جدید ملی» و «انقلاب زبان» ادامه دادند. به هر حال این راهی بود که «پدر همه ترکان»، آتاترک، به عنوان وصیت به آنها سپرده بود. اما دروس «تئوری آفتاب زبان» و «تز تاریخ ترکی» بدون اعلام دلیلی قطع شد و افراطگرائی های سال های ۱۹۳۰ بتدریج فرو کش کرد. کسی دیگر از آن تندروی ها سخنی بمیان نیاورد و حتی نقش شخص آتاترک در این زمینه نیز غالبا مسکوت گذاشته شد.

طبیعی است که زبان معاصر ترکی ترکیه بسیاری از واژگان و تعابیر، رشد آموزش، نشریات، رسانه ها و آثار ترکی را به قرن بیستم و از آن جمله کوشش های بنیانگذاران جمهوری و قبل از همه شخص آتاترک مدیون است، اگر چه در این راه تقریبا همه رهبران دولتی و اداری ۲۰-۳۰ سال نخست جمهوری و اساسا خود آتاترک هم مسئول کاستی ها و کجروی ها بوده اند.

می توان امروزه آنها را متهم کرد. در عین حال میتوان از آنها برای خدمات مهمترشان قدردانی نمود. اما تند روی ها و افراطگری های ناسیونالیستی آنان را هم که بنظر بعضی ها ناگزیر بودند، میتوان مورد انتقاد قرار داد.

از سال های ۱۹۷۰ به بعد تب و تاب «پاکسازی» زبان و آن تئوریهای «سومر ها هم ترک بودند» بدون سرو صدا مسکوت گذاشته شد. بخصوص در عرض مدتی بعد از قدرت گرفتن حزب محافظه کار اسلامی «عدالت و توسعه» برهبری رجب طیب اردوغان در استفاده از واژگان، روشی معتدل تر در پیش گرفته شد و میل به آموزش الفبا و زبان ترکی عثمانی بیشتر شد.

برخورد انتقادی به «تئوری آفتاب زبان» و «تئوری تاریخ ترکی» دیگر مذموم شمرده نمیشود. اکثراستادان و دانشگاهیان به آن باور ندارند و در نوشته های خود به این ایدئولوژی سالهای آتاترک بی اعتنائی میکنند، اگرچه ترجیح میدهند در این مورد چیز روشن و مشخصی ننویسند.

اما چون خود دولت و مقامات رسمی و دانشگاهی بصورتی باز و صمیمی با جوانب تاریک تر این گذشته «تصفیه حسابی» منصفانه و علمی نکرده اند، این موضوع در عمل چندان هم مسکوت گذاشته نشد. اگرچه «تز تاریخ ترکی» و «تئوری آفتاب زبان» دیگر سیاست رسمی دولت نیست، اما آثار این ایدئولوژی از اذهان همه مردم و اهل علم رخت بر نبسته است.

از جمله این آثار، کتاب یکی از استادان معاصر، عثمان ندیم تونا با تیتر «رابطه سومری و زبان های ترکی» را میتوان نشان داد که مولف در آنجا چهار نتیجه گیری میکند: (۱) ثابت شده است که از نظر زبان بین سومر ها و ترک ها رابطه ای باستانی موجود بوده، (۲) ثابت شده است که ترک ها اقلا از ۳۵۰۰ سال پیش به این سو در شرق ترکیه کنونی حضور داشته اند، (۳) ثابت شده است که زبان ترکی از ۵۵۰۰ سال پیش به عنوان زبانی مستقل وجود داشته و (۴) ثابت شده است که امروزه در بین زبان های زنده جهان، ترکی صاحب قدیمی ترین آثار مکتوب است (تونا ۱۹۹۰).

منابع:

Bernard Lewis: The Emergence of Modern Turkey, Oxford University Press, London 1961
Afet İnan, Medeni Bilgiler ve M. Kemal Atatürk’ün El Yazıları, TTK Yayınları, ۱۹۶۹
Jens P. Laut: Das Türkische Als Ursprache? Sprachwissenschaftliche Theorien in der Zeit des Erwachsenden Türkischen Nationalismus, Leiden, 2000
Jens Peter Laut: Chronologie der Türkischen Sprachreform, 2003 , PDF
Ayşe Hür: ‹Türk Kanı› Taşımayanlar, Radikal, 11 Temmuz 2010
Osman Nedim Tuna: Sümer ve Türk Dillerinin Tarihî İlgisi ve Türk Dilinin Yaşı Meselesi, TDK Yayınları, Ankara 1990

(نشر نخست در عباس جوادی: «ایران و آذربایجان در بستر تاریخ و زبان»، چاپ لندن، سال 2016)… ادامه خواندن

زبان مادری، زبان نخست

A Design by Abol Bahadori

زبان مادری؟ زبان پدری؟ زبان محیط؟ زبانی که عملا یاد میگیریم و بیشتر به دردمان میخورد؟ زبان محیط و رسانه ها و کار؟ زبان اکثریت دور و بر زندگی مان؟

بتدریج وقت آن رسیده که غلطی را که مرتبا تکرار میکنیم تصحیح نمائیم. باید کم کم عادت کنیم که بجای تعبیر «زبان مادری» از تعبیر «زبان نخست» استفاده کنیم. چرا؟

«زبان مادری» زبانی است که مادر شما تکلم میکند، زبانی که اولین بار از مادرتان میشنوید. زبانی که احتمالا زبان پدرتان، خانواده و شاید شهرتان هم هست.

شاید هم نیست. ممکن است زبان مادر و پدر شما یکی نباشد. ممکن است زبان مادری مادر شما چیزی باشد و زبانی که او با شما صحبت میکند چیز دیگری. ممکن است زبان مادر و پدر شما از زبان خانواده شما و بیرون از خانه، از زبان شهر و کشور شما و یا از زبانی که شما میخواهید و یا خانواده تان میخواهد بهترین زبانی که شما میدانید باشد، فرق کند – یعنی از «زبان نخست» شما.

پس «زبان نخست» یعنی چه؟ مدتی میگفتند زبان نخست همان زبانی است که کودک اولین بار میشنود و بکار می برد – که البته این، تا حد زیادی با زبان مادری (و پدری) هم معنی میشود، به شرط آنکه در محیط خانواده چند زبان مختلف موجود نباشد. از این جهت، در بسیاری موارد زبان نخست همان زبان مادری و یا زبان پدر و مادر و یا خانواده خود شخص است. پس عموما درست است که زبان نخست اولین زبان و یا زبانهائی است که کودک میشنود و به بهترین وجه میفهمد و بکار میبرد.

اما این میتواند بیش از یک زبان باشد و ممکن هم هست که بعد از ده بیست سال زبانی که شما بهتر از همه میدانید همان زبانی نباشد که از مادر و یا پدرتان شنیده اید.

پس تعریف مدرن زبان نخست چیز دیگری است.

طبق این تعریف «زبان نخست» یعنی زبانی که هر فرد بیشتر از همه زبانهای دیگر، بهتر از همه زبانهای دیگردر خواندن و نوشتن، کار، ارتباط با دیگران، کاربرد رسانه ها و تحصیل استفاده میکند.

یعنی زبانی که مورد ترجیح فرد است، چرا که بهتر از زبان های دیگر میداند و یا یادگرفته است.

زبانی که شما بهتر از هر زبان دیگری میدانید و میتوانید به آن زبان بهتر و دقیق تر و راحت تر از همه نیت و فکر خود را بیان کنید و بنویسید. و اما این زبانی که بهتر از همه میدانید و بیشتر از همه و در درجه اول بکار میبرید ممکن است همان زبان مادری شما باشد. ممکن هم هست نباشد و زبان کاملا متفاوتی از زبان مادری شما باشد.

روشن است کسی که لهجه بایری آلمانی زبان مادری اش است، وقتی به محیط بزرگتر آلمان و اتریش و سوئیس می آید،سعی میکند لهجه استاندارد و معیار آلمانی را صحبت کند. کسی که در فلنسبورگ در شمال آلمان است اما زبان مادری اش دانمارکی است هم به تبعیت از اکثریت، آلمانی استاندارد را بکار میبرد. شاید مجبور هم نیست. میتواند به دانمارک برود و آنجا دانمارکی بکار ببرد. اما آلمانی برایش عملی تر و مفید تر است. مخاطب بیشتری دارد – اقلا در آلمان.

زبان نخست اکثر خانواده های قزاق زبان قزاقستان قزاقی نیست، روسی است. بین اغلب تاتار های تاتارستان هم همینطور. آنها در تحصیل، اشتغال، رسانه ها و حتی مراوده با همدیگر روسی را ترجیح میدهند.

بخصوص با این همه کوچ و مهاجرت، این همه ازدواج های مختلط و زندگی در شهر ها و کشور های دیگر ممکن است ترجیح شخصی یا خانوادگی شما از نظر انتخاب یک زبان نخست، زبان «مادری» و یا «پدری» شما نباشد.

این هم چیز عجیبی نیست و لازم هم نیست در این مورد حتما زور و سیاست دولت در کار باشد. ممکن است در زبان مادری و یا پدری تان آن قدر کتاب و مطبوعات و رسانه نیست. و یا تعداد لغات و اصطلاحات کافی نیست. و یا ممکن است زبان مادری شما لهجه ای غیر استاندارد از زبان نخست کشور است. و یا زبان دیگری است که کمتر کتاب و وسایل تحصیل در آن وجود دارد. و یا به نسبت تعداد کمی از مردم آن زبان را میفهمند و بکار میبرند.

چند سال پیش، از جمعیت ۳۱۸ میلیون نفری ایالات متحده احتمالا زبان «مادری» و یا «پدری» ۱۸-۲۰ میلیون نفر آنها اسپانیولی، چینی و یا دیگر زبانها بود، اما زبان نخست بیش از ۹۸ درصد آنها انگلیسی بود و هنوز هم چنین است.

در هندوستان، انگلیسی زبان مادری اقلیت ناچیزی از جمعیت ۱٫۳ میلیاردی کشور است که در کنار هندی اقلا ۱۲۲ «زبان اصلی» (یعنی هرکدام با بیش از ۱۰ هزار متکلم) دارد، اما انگلیسی یکی از دو زبان رسمی دولت مرکزی فدرال کشور و مهمترین زبان نخست اکثریت مردم هندوستان است. زبان دوم هندی است.

کم و بیش مشابه این وضع در آفریقای جنوبی هم هست. در اینجا کمتر کسی کتاب، مطبوعات و دیگر رسانه ها را در زبان های محلی و قومی و یا در مدرسه و دانشگاه بعنوان زبان نخست دروس مختلف بکار میبرد. زبان رسمی و اداری هم در درجه نخست انگلیسی است.

آیا زبان مادری به تدریج اهمیت خود را از دست میدهد؟ نه. البته زبان مادری همچنان اهمیت و اعتبار خود را دارد و خواهد داشت. مخصوصا در مناطق و یا کشور های اساسا تک زبانه (میگویم اساسا چونکه حتی کشور های جزیره مانند ژاپن هم کاملا یک زبانه نیستند)، محیط های کوچکتر و بسته و یا غیر مختلط، سرزمین هائی که مهاجرت، آمیزش قومی و زبانی کمتر است، زبان و حتی گونه زبانی نخست بسیاری از مردم همان زبان مادری شان است.

اما احتمالا تعداد کسانی که زبان و یا اقلا لهجه شان از زبان نخستشان فرق میکند، بمراتب بیشتر است.

کسی که در ایالت هوستون آمریکاست و زبان مادری اش اسپانیولی، مخصوصا اگر از فرزندان و نوادگان مهاجران آمریکای لاتین باشد، بدون شک زبان نخستش (مدارس، رسانه ها، ادارات، اسناد و مکاتبات رسمی) انگلیسی است. حتی نه انگلیسی تکزاسی، بلکه انگلیسی استاندارد آمریکائی!

فقط به فکر این نباشید که زبان مادری شما چیست. زبان نخست شما، زبانی که بهتر از دیگرزبانها میدانید و بکار میبرید، برای شما اقلا به همان درجه مهم است!

این چیز عجیب و یا بدی نیست. فقط و فقط روند و پدیده ای طبیعی است.

(نشر نخست در عباس جوادی: «ایران و آذربایجان در بستر تاریخ و زبان»، چاپ لندن، سال 2016)… ادامه خواندن

نوشتن ترکی:از نظم به نثر

A Design by Abol Bahadori

نگارنده در کتاب «آذربایجان و زبان آن» که در سال ۱۳۶۷ در کالیفرنیا چاپ شده بود اظهار نگرانی کرده بود که ترکی آذری ایران بخاطر نبودن تحصیل و تدریس بتدریج تبدیل به «فولکلور» میشود و نمیتواند ازحیطه خانه و محیط خصوصی بیرون بیاید. امروز بعد از گذشت تقریبا چهل سال ظاهرا هیچ تغییری در وضعیت و مقام اجتماعی ترکی در جامعه ایران بوجود نیامده و شاید هم برعکس: اولا همزمان با رشد مهاجرت ها و گسترش تحصیل و رسانه ها، روند «فارسی» شدن ترکی شدید تر گشته و از آن جهت که هنوز اجازه تحصیل ترکی آذری داده نمیشود، این زبان که زبان مادری میلیونها ایرانی است بیشتر و بیشتر به «فولکلور» تبدیل میشود. ثانیا بخاطر تحصیل و اقامت صدها هزار و شاید میلیونها ایرانی آدربایجانی در ترکیه (و اخیرا تا حدی در جمهوری آذربایجان) استاندارد ترکی این دو کشور زبان نوشتار و حتی گفتار (از جمله واژگان، جمله سازی و حتی تلفظ) این هموطنان را تحت تاثیر خود قرار داده و زبان آنها همان مقدار از زبانی که مردم در اردبیل و تبریز و ارومیه صحبت میکنند دور تر شده است.

در اینچنین محیطی و بخصوص با در نظر داشت بحث های اخیر راجع به لزوم ارائه تحصیل و تدریس ترکی آذری در مدارس آذربایجان توصیه نگارنده به دوستانی که علاقه دارند به ترکی آذری بنویسند این است که بیشتر سعی کنند نثر ترکی بنویسند. شعر ترکی هم البته جالب است، ولی چیزی که امروزه مورد نیاز بمراتب بیشتر است نثر است و نه چندان شعر.

نوشتن و جمع آوری شعر، بایاتی، ضرب المثل، اصطلاحات و غیره (که خود من هم از طریق سایت های «تورکی مثللر» انجام میدهم) و یا نوشتن شعر، طبعا مفید است. در همین ۷۰-۸۰ صد سال گذشته این، یکی از راه های موثرحفظ و پاسداری ترکی آذری بوده که بسیاری از شاعران و نویسندگان آذربایجان ایران در پیش گرفته اند. اما «دانستن» واقعی یک زبان از این فرا تر میرود. بخصوص وقتی تحصیل زبان مادری بعنوان مسئله روز مطرح است، سوال این است که آیا ما میتوانیم یک مطلب اجتماعی، علمی، سیاسی و یا اقتصادی را به زبانی روان و درست بنویسیم که مردم ترک زبان آذربایجان بتوانند آن را حد الامکان به راحتی بخوانند و بفهمند؟ این در نثر ممکن است و لیکن شعر وسیله این کار نیست.

وقتی کتاب فوق العاده جالب و خواندنی «بیداری گمگشته آسیای مرکزی» (نوشته فردریک س. استار، انگلیسی، چاپ ۲۰۱۴) را میخواندم، به یک «دوره طلائی» حدودا ۳۰۰ ساله شرق مسلمان و  آسیای مرکزی فکر میکردم که با مرکزیت خوارزم و بخارا علما، متصوفین و شعرای بسیاری را گرد هم آورده بود که حتی بر پیشرفت علم و ادب در غرب تاثیری بسزا گذاشتند. همان موقع دوستی به من کمی ایراد گرفت که شاعر و فقیه ومتصوف بلی، اما همه علمای این دوره مانند خوارزمی و بیرونی و ابن سینا و رازی را اگر جمع بزنی بیشتر از ۷-۸ نفر نمیشود. حرف ایشان البته درست است. بعد از این دوره که عملا با پیروزی «وحی بر عقل» (مخصوصا به دست امام غزالی، فوت ۱۱۱۱ م.) و حمله مغول به پایان رسید، علم و پژوهش هم کلا در مشرق زمین خاموش شد. شعر و شاعری ادامه یافت ولی بعد از صفویان حد اقل تا قرن بیستم حتی شعر و شاعری هم به درجه دوره فردوسی و نظامی یا سعدی و حافط نداشتیم.

این درست است. متاسفانه درست است و حتما علل زیادی دارد.

ما ایرانی ها اصولا شاعر و یا اقلا شاعر مسلک و به هر حال حتما شعر دوستیم. بقول فروغ فرخ زاد به هر ایرانی سلام بدهی، از جیبش یک دفترچه «منتخب اشعارش» را در میاورد که به شما نشان بدهد. این بد است؟ بد نیست. حتی خوب است، چونکه به غنای زبان گفتار و نوشتار کمک میکند. زبان و ادب فارسی در سایه همین شعر و ادبیات است که حتی در دوران فترت سیاسی و اقتصادی غنی شده و غنی مانده است.

ولی شعر و ادبیات به پیشرفت اقتصادی و علمی ما کمک نکرده و نمیتوانسته کمکی بکند. رشد جامعه در زمینه علم، تفکر فلسفی و علمی، اقتصاد و مناسبات اجتماعی در زمینه زبان با نثر مرتبط است نه با شعر. در زبان و ادبیات، شاخص رشد، نثر است که پیشرفت جامعه را در سطوح اقتصادی و علمی نشان میدهد. با شعر کار درست نمیشود. شاید برای همین است که در مشرق زمین روزنامه نگاری، داستان نویسی، تئاتر، رمان، گزارش های علمی و یا بیشتر: مقالات و کتب علمی مثلا پزشکی، فنون یا نبوده و در قرن بیستم شروع شده و یا در مورد فلسفه، نجوم، ریاضیات و طبعا فقه بیشتر به عربی بوده است.

فارسی خوشبختانه با امکانات و پشتیبانی دولت و ملت در این صد سال گذشته نسبتا خوب پیشرفت کرده است. اما تالیف و نشر آثار ترکی در تاریخ ایران یعنی حتی قبل از دوره پهلوی، نسبت به عربی و فارسی بسیار کمتر بوده است. البته این سیاست «یک دولت، یک ملت» که از اوایل قرن بیستم در ایران، ترکیه و کشور های عربی برقرار شده، به عدم تولید اثر و کتاب به ترکی آذری هم نوعی حالت رسمی داده، اما در حقیقت این، چیزی آن قدر جدید در تاریخ ایران هم نبوده است، بلکه با تاسیس دولت واحد و مرکزی بصورت «سیاستی» رسمی و دولتی درآمده است.

حالا اگر ما میخواهیم این فرصت های ازدست رفته در مورد ترکی آذری را تلافی کنیم، باید کمی از محدوده فقط شعر و ضرب المثل بیرون بیائیم. کسانی که خواهان حفظ و ترویج زبان مادری خود (یعنی در این مورد، ترکی آذری) هستند، نمیتوانند بنشینند و منتظر باشند که اول دولت تحصیل ترکی آذری را در مدارس راه اندازی کند، تا بعد. آیا کسانی که به حق مدافع زبان مادری خود هستند، خودشان میتوانند مطلبی با نثری روان و درست به ترکی آذری بنویسند؟ اگر هم مدارس هنوز تدریس و تحصیل ترکی آذری را ارائه نمیکنند، کسی مانع تحصیل شخصی و خصوصی، آموزش و تمرین خواندن و نوشتن هیچ زبانی نمیشود. این کوشش های شخصی را نمیتوان دست کم گرفت. البته یک گروه هموطنان دلسوز که هم به حفظ و گسترش زبان مادری علاقمندند و هم خودشان در این راه تقبل کار و زحمت میکنند، این کار را انجام میدهند. اما این کوشش ها، هم محدود است و هم زمینه های نثر یعنی مطالب علمی ، اجتماعی و رسانه ای را زیاد در برنمیگیرد.

در این میان یک کمبود که کار را پیچیده تر هم میکند اینست که بعضی ها ترکی ترکیه یا آذربایجان قفقاز را تا حد زیادی در نوشتار و حتی گفتار، تلفظ و واژگان خود بکار میبرند و انتظار هم دارند که مردم از این کار استقبال کنند – که این انتظار به نتیجه چندانی نمیرسد، چونکه مردم عادی که در زندگی خود تجربه ای با ترکی ترکیه نداشتند، آن را نمیفهمند و در درک و خواندن آن دچار مشکل و دلسردی میشوند، چه رسد در نوشتن آن.

بنا بر این بنظر نگارنده کار مهم و قدم نخست دوستداران زبان ترکی آذری ایران و طرفداران تحصیل و تدریس آن است که بتدریج رو به نوشتن متون نثر به ترکی آذری بیاورند و در این رهگذر تلاش کنند که نوشته هایشان مطابق با استاندارد زبان ترکی آذری خودمان یعنی ایران باشد، یعنی از نظر دستوری غلط و یا لهجه شهر و ده بخصوصی نباشد، بیش از حد فارسی زده و در عین حال بیش از حد متاثر از ترکی ترکیه و یا ترکی باکو نباشد، تا اینکه فهم و کاربرد آن برای مردم ترک زبان آذربایجان ایران مشکل و دلسرد کننده نباشد!

هنوز صحبت های خانگی و گپ های دوستانه به ترکی است اما به محض اینکه یک بحث جدی و کمی علمی، فنی و اجتماعی میشود، یا مستقیما به سراغ فارسی میرویم و یا ترکی مان را به معجونی نیمه فارسی و نیمه «استانبولی» تبدیل میکنیم. سوال اینست که آیا میتوانیم به زبان روان و درست ترکی خودمان مثلا یک خبر، یک گزارش فنی و یا علمی، یک مقاله در باره زیست شناسی، جامعه شناسی، اینترنت، تاریخ و فلسفه… بنویسیم؟ این ها باعث خواهند شد قدرت بیان زبان بتدریج بیشتر و فراگیر تر و در عین حال غنی تر شود.

نه اینکه تا کنون چنین کوشش هائی نشده است. اما این قبیل کوشش ها هنوز کافی نیستند. مشکلات راه هم بسیار زیادند. اما فکر میکنم هنوز دوستداران ترکی آذری ما راه درازی در پیش دارند که اگر میخواهند که این زبان فقط به صحبت خانه و شعر و ضرب المثل محدود نشود، باید جدیت و هم و غم بیشتری در این زمینه نشان دهند و خود پیشقدم شوند.

(نشر نخست در عباس جوادی: «ایران و آذربایجان در بستر تاریخ و زبان»، چاپ لندن، سال 2016)… ادامه خواندن

ایرانی، آذری، ترکی زبان، و ماجرای پیشه وری

باز نشر یک گفتگوی «شبچراغون» محمود فرجامی با عباس جوادی.

در این ویدئوی یوتیوب:

ادامه خواندن

حمام خزینه سی

نمونه یک حمام خزینه

من خودم حمام های خزینه را ندیده ام. این حمام ها زمان رضا شاه در تهران و شهرهای بزرگ رسما ممنوع شد، اما مردم در شهر های کوچکتر و روستا ها تا مدتی هنوز از آن استفاده میکردند، تا اینکه همین ۴۰-۵۰ سال قبل دیگر اثری از حمام خزینه نماند . منظور از «خزینه» چیزی بود مثل حوض بزرگ که پر ازآب گرم میکردند و مردم میرفتند و آنجا خودشان را می شستند. البته آب اصولا همیشه کثیف بود و منبع پخش انواع و اقسام میکرب ها و شیوع بیماری ها به همه شهر. میتوان به راحتی تصور کرد که هرکس که به اصطلاح برای نظافت وارد آن آب میشد، اولا خودش چقدر کثیف و ناپاک و احتمالا مبتلا به امراض پوستی و غیره بود و ثانیا در آن آب چه کار ها که نمیکرد و جمع همه آن کثافات آن همه آدم چه هنگامه ای میشد!

شاعر معروف شبستری میرزا علی معجز (۱۲۵۲-۱۳۱۳) که همیشه کمبودی های اجتماعی و خرافات دینی و فرهنگی را به تازیانه شعر طنز آمیز خود میگرفت، شعر مفصلی با عنوان «حمام خزینه سی» و با مطلع:

خوروزلار بانلادی ، بورقی چالیندی ، وقت حاجت دور !
گؤزون آچ دلبریم ، ایت لر هورور ، گؤر نه قیامت دور

نوشت که در آن به سبکی انتقادی اما در عین حال خوش آیند و خنده آور به مشکلات فوری و جدی بهداشتی استحمام در خزینه اشاره کرده در ضمن از روحانیون انتقاد نموده بود که میگفتند در آن آب «کرّ» باید غسل نمود و در عین حال پولداران را بخاطر اینکه حاضر نیستند پولی خرج کنند و حمام های «مدرن» یعنی دوش های جداگانه درست کنند به باد انتقاد گرفته بود.

متن کامل شعر و ترجمه فارسی آن را که خودم کرده ام، میتوانید در آخر این نوشته بخوانید. ترجمه بدون رعایت وزن و قافیه است که شیرینی و لذت خواندن شعر را لطمه دار میکند، ولی برای درک معنی آن بد نیست.

در زمان رضاشاه شروع به ممنوع کردن خزینه ها نمودند. اما بعضی از مجتهد ها و آیات عظام فتوا دادند که منع خزینه «غیرشرعی» است چونکه به هر حال آب خزینه بخاطر حجمش کُرّ به شمار میرود و برای غسل لازم است. روشن است که موضوع کرّ بودن آب مسئله ای مذهبی است و ربطی به تمیز بودن و بهداشتی بودن آن ندارد. اما آقایان مراجع میگفتند که با آبی که از شیر آب و یا دوش حمام میریزد نمیتوان غسل کرد چونکه کُر نیست و بنا براین ممنوع کردن خزینه «خلاف شرع» است.

مانند اکثر نمونه های قبل و بعد از موضوع خزینه حمام، از دوره مشروطه به بعد، کشاکش بین یک قشر روشنفکر، تجدد طلب، «رو به غرب» و اصلاح طلب از طرفی و روحانیونی بود که بسیاری از این قدم های اصلاحات طلبانه و مدرنیزاسیون جامعه را مخالف شرع میشمردند. از آن جمله هم بود اصل رفتن دختران به مدرسه، رانندگی ماشین و دوچرخه از طرف دختران و بانوان، استفاده از توالت فرنگی بجای مستراح سنتی و حتی گوش کردن به رادیو و یا رفتن به سینما و تماشای تلویزیون. هر بار مبارزه ای طولانی لازم میشد تا این اصلاحات و پیشرفت های کوچک اجتماعی با وجود مخالفت متعصبین مذهبی مورد قبول و اجرا در جامعه قرار گیرد. عموما مردم طبقات متوسط و بالا و بخصوص تحصیل کرده شهر ها اکثرا از اصلاحات و تجدد استقبال میکردند اما مردم طبقات متوسط رو به به پائین شهر ها و بخصوص شهر های کوچک اصولا از ملای محله و مرجع تقلید خود پیروی میکردند. هر چه آنها میگفتند حرف آخر به حساب می آمد.

در مورد خزینه حمام و «جنگ بر ضد دوش» هم همین کشاکش وجود داشت. شعر معجز تبلور جالبی از آن کشاکش است. به نوشته سام قندچی «بالاخره فتوا دادند که دوش در حمام عیبی ندارد به شرط آنکه بعد از آن در خزینه حمام غسل کنیم و بعد از حمام خارج شویم».

این موضوع را دکتر ویلم فلور، پژوهشگر تاریخ ایران، به تفصیل در کتاب خود موسوم به «سلامت مردم در دوره قاجار» توضیح داده است.

من وقتی به دبستان میرفتم هنوز در خانه ما حمام نبود. ما در کوی مقصودیه (درب نوبر، نوبار قاپی سی) تبریز به «گرمابه نوبر» میرفتیم که اطاقک های جداگانه ای داشت با یک دوش و جائی برای تعویض لباس که ما به این اطاقک ها «نمره» («نومره») میگفتیم، چر اکه هر کدام از آنها یک نمره داشت و بنظرم در «گرمابه نوبر» ۱۰-۱۲ تا از این «نمره» ها بود. (حتی استاد شهریار هم که با ما هم محله بود به این گرمابه میامد و هر وقت میامد، کسی که نوبتش بود نوبتش را به استاد میداد.)

حمام خزینه سی (میرزا علی معجز)

خوروزلار بانلادی ، بورقی چالیندی ، وقت حاجت دور !
گوزون آچ دلبریم ، ایت لر هورور ، گورنه قیامت دور
قولاخ وئر بوی گندابه ! آچیلدی باب گرمابه
دئمه وقت اولمیوب حالا ، بو پیس ائی بیر علامت دور !
بو سن سن دلبریم یا آیدی یاتمیش رختخوابیمده
تعال الله بدن دور بو و یا شکل نظافت دور
بو آق چاق پیکره وئر شستشو آب گلابیله
سنه ای گل بدن کندوده غسل ائتمک خیانت دور
مرکب دور نجسدن تار و پودی آب حمامون
بو سوز بهتان دی حاشا ، چرک شهوت دن عبارت دور
یقینا بو سودا غسل ائلین بیچاره پاک اولماز
خلاص اولماز جنابتدن ، گئنه مطلق جنابت دور
طبیعت صاحبی بورنون دوتار بوی کثافت دن
اثر یوخدور نظافتدن ، عجب جای طهارت دور
یوزونده بیر قاریش قالین لیقیندا روغن دنبه
روایت ائلیری راوی ، ایچی یکسر نجاست دور
ز بس که قیل فراوان دور تکینده ، ایپ توخور بیت لر !!
اگر آلماق خیالین وار ، بویور گل نرخی بابت دور !
صحیح و ناسلامت ، نیک و بد ، سودالی سوداسوز
هامی بیر یرده ییتقانسون ، یوونسون گورنه حالت دور
عفونت نشر ائدیر اطرافنه پوسیده جندک لر
کچل باشلار ، حقیقت معدن چرک و کثاقتدور!
کچللر باشینی یاغلار ، گیرنده خزنیه آغلار
توکنده سو باشین داغلار ، نچون ؟ چون کی جراحت دور
ایکی اللی قاشیر باشین ، گوزین قیرپار ایر قاشین
خمیر ائتمک ایاق داشین ، عمو ظن ائتمه راحت دور !
گیرنده خزنیه ، بی حال اولور اسهال اولان ناخوش !
بو سوز شرح ایسته مز ، هوشیاره بیر ایما کفایت دور !
دییور واعظ : بو آبه مزمزه ائت غسل ائدن وقتده !!
مزاجون چکمه سه ، قوس ، قوسماسان عین سعادت دور !
عجب تکلیف ائدیرسن بندگان حقه ای واعظ
مگر آب مضافی آغزا دولدورماق ظرافت دور ؟
مبالغ خرج ائدیر دولتلیلر بیهوده یرلرده
نظافت باره سینده ، پوللی لار اهل قناعت دور
قیزی ، اوغلانی محبوب ائلین ، زلف مسلسل دور
بو نعمت دن باشی محروم اولان ، دائم خجالت دور
هله کهنه قفا چوخدور شبسترده ، عجول اولما !
ئوزون بیهوده یورما ، معجز ایام جهالت دور !!!

خزینه حمام (میرزا علی معجز)

(ترجمه بدون رعایت وزن و قافیه)

بانگ خروس ها آغاز شد، بوق را زدند، وقت حاجت است،
چشمانت را باز کن دلبرم، ببین چه قیامتی است!
به بوی گنداب کمی دقت کن، باب گرمابه باز شد،
نگو که وقتش هنوز نرسیده، خود این بوی بد علامتش است!
این توئی دلبرم، یا اینکه ماه است که در رختخوابم خوابیده؟!
تعال الله، این آیا یک بدن است یا اینکه شکل نظافت است؟!
به این پیکر سفید و چاق با اب گلاب شستشوئی بده،
ای گل بدن! برای تو غسل در کندوی عسل خیانت است!
تار و پود آب حمام مرکب است از نجاست،
حاشا، این سخن بهتان است، چرا که این آب عبارت از چرک شهوت است!
یقینا بیچاره ای که در این آب غسل کند پاک نخواهد شد،
و از جنابت خلاص نخواهد شد و هنوز جنابت مطلق خواهد بود!
صاحب طبیعت از بوی کثافت بینی اش را میگیرد،
اثری از نظافت نیست، عجب جای طهارتی است!
در سطع آب روغن دنبه میبینی به ضخامت یک وجب،
راوی روایت کند که داخلش یکسره نجاست است!
از بس که در ته اب مو فراوان است شپش ها طناب میبافند،
اگر خیال خریدن داری بفرما و بیا، نرخش بابت است!
صحیح و ناسلامت، نیک و بد، با سودا و بی سودا،
همه در یکجا حمام میکنند و خود را میشویند، ببین چه قیامتی است!
مانند یک لاشه پوسیده به دور و برش عفونت پخش میکند،
سرهای کچل در حقیقت معدن چرک و کثافت هستند!
کچل ها سرشان را روغن میمالند، وقتی وارد خزینه میشوند گریه میکنند،
و هنگامیکه به سرشان آب میریزند سرشان میسوزد، چرا که سرشان جراحت است!
با دو دست سرش را میخارد، چشمانش را می بندد و ابروهایش را خم میکند،
عمو، تصور نکن که خمیر کردن سنگ پا آسان است!
وقتی کسی که اسهال دارد وارد خزینه میشود بی حال میشود،
این حرف نیازی به شرح ندارد، یک اشاره برای آدم هشیار کافی است!
واعظ گوید وقت غسل این آب را مزمزه کن،
اگر مزاجت این را قبول نکرد، استفراغ کن، اما اگر استفراغ نکنی، عین سعادت خواهد بود!
عجب تکلیفی میکنی برای بندگان حق، ای واعظ!
مگر پر کردن دهان با آب مضاف ظرافت است؟!
دولتمندان مبالغ هنگفتی در موارد بیهوده خرج میکنند،
در باره نظافت، پولدار ها اهل قناعت اند!
آنچه که دختر و پسر را محبوب میکند زلف مسلسل است،
کسی که از این نعمت محروم است دائم خجالت زده است!
در شبستر هنوز کهنه اندیشان زیادند، عجول نباش،
ای معجز، خودت را خسته نکن، ایام جهالت است

(نشر نخست در عباس جوادی: «ایران و آذربایجان در بستر تاریخ و زبان»، چاپ لندن، سال 2016)… ادامه خواندن

صابر و معجز

دربارهٔ نقش اجتماعی و سیاسی فرهنگ، شعر و ادبیات ضد خرافاتی سال های ۱۸۸۰-۱۹۳۰ در شمال و جنوب رود ارس (و علاوه بر آن در ادبیات مشروطه ایران) در ایران مطالب نسبتا زیادی نوشته شده است. اما بعضی جنبه های این دوره هنوز بقدر کافی مورد بررسی قرار نگرفته است.

مهم ترین شخصیت های ادبی این دوره در آذربایجان و شمال ارس (هم تفلیس و هم باکو) میرزا فتحعلی آخوندزاده، جلیل محمدقلی زاده، علی اکبر صابر و اصولا مجله «ملا نصرالدین» و «هوپ هوپ نامه» و بالاخره میرزا علی معجز شبستری بود. و البته در ضمن شعرای دیگر مانند لعلی و اگر به شاعران و نویسندگان صرفا فارسی گو هم اشاره ای بکنیم، سید اشرف الدین گیلانی و «نسیم شمال» اش و علی اکبر دهخدا و «چرند و پرند» او را هم باید فراموش نکرد.

درک اساسی من این است که این، دوره ای واقعا پر محصول و باصطلاح «پیشرو» و حتی از یک جهت انقلابی در «تنویر افکار» مسلمانان قفقاز و در ضمن آذربایجانیان و غیر آذربایجانیان ایران بوده – دوره به چالش کشیدن فوق العاده جدی تصوراتی خرافاتی مخلوط به باور های مذهبی مانند حرام شمردن علم و تکنولوژی، کثرت همسر، داستان پاک و نجس، سپردن همه چیز به تقدیر الهی، نفی اندیشه علمی و به سوال کشیدن و شک در باور ها، تحریم مدارس «اصول جدید»، منع دختران از تحصیل، حجاب سختگیرانه و اجباری و غیره. این چیزی است که همه میدانند.

اما سوال من این است که این جریان «روشنگرانه» که بدون شک بجا، بموقع و سودمند بوده، آیا ضمنا تندروی هم نکرده و بجای هدف قرار دادن فقط خرافات، تعصب و عقب ماندگی، آیا به جوهر باور های فرهنگی، زبانی و تاریخی مردم هم ضربه نزده؟ و همین مسئله آیا به تجانس فرهنگی و ملی در بین مسلمانان قفقاز یعنی جمهوری آذربایجان کنونی ضرر نرسانیده؟ یا اینکه این، اساسا تقصیر اصلاح ناپذیری و تعصبات روحانیون و ملاهای آن دوره بوده؟ چرا در حالیکه مسلمانان قفقاز از این جریان ادبی و فرهنگی نتیجه های تند روانه ای در مورد سنت های دینی، فرهنگی، تاریخی و زبانی خود گرفتند و مدت بسیار کوتاهی بعد بلشویک ها تا مدت ها از این جریان سوء استفاده کردند، ارامنه و یا گرجی های قفقاز فقط به مبارزه با خرافات و تعصب اکتفا نموده، اما به نفس و بنیاد های سنتی و فرهنگی-تاریخی خود لطمه چندانی وارد نکردند؟ چطور شد که تغییرات تندروانه ای مانند آنچه که آذری های قفقاز و ترک ها در زمینه زبان، سنت های ادبی و فرهنگی، الفبا و نگرش به گذشته خود از سرگذراندند، برای ارامنه و گرجی ها مطرح نشد؟ این موضوع بحثی طولانی می طلبد که این مختصر گنجایش آن را ندارد.

در صحبتی که با یکی از دوستان باکوئی در این باره داشتم، گفتم «آن بحر طویل معروف صابر که آخرش به پسرش میگوید تو هم بالاخره میروی به بلاد کفر و یک زن زیبای روس به اسم «سونیا» هم میگیری و اسمت را هم عوض کرده خودت را «ایوان» مینامی… چطور بود؟» یادش نبود. هر دو رفتیم تا هوپ هوپ نامه را بیاوریم و آن «بحر طویل» را که صابر به آن با کمی شوخی «اوزون دریا» یعنی «بحر طویل» هم گفته، بخوانیم و در موردش بحث کنیم.

که باز و بدون تعجب چندانی دیدم که این دوست باکوئی ام هم که خودش تحصیلکرده و با کتابدوست است حتی صابر را نمیتواند با حروف لاتینی رایج در شمال و یا روسی سابق درست و حسابی یعنی با وزن و قافیه و آهنگ دلنشین و اصلی آن بخواند و بطور کامل درک کند و لذت ببرد. بی پرده به خودش هم این احساسم را بیان کردم.

تصویر متن بخشی از آن بحر طویل صابر را در بالا گذاشته ام تا اینکه صحبت کمی روشن تر شود.

گفت اینجا (یعنی در باکو) اکثرا اشعار و آثار صابر و محمد قلی زاده و یا فضولی را درست نمی فهمند و این هم به گفته او «بخاطر وفور لغات فارسی و عربی است».

بنظر من صرفا موضوع لغت نیست. به اصطلاح «پاکسازی» لغت و واژگان ترکی آذری (و ترکی ترکیه) در این ۸۰-۹۰ سال بدون شک به بیسوادی مردم در موضوع ادبیات کلاسیک و حتی معاصر، یعنی حتی صابر و آخوند زاده دامن زده، اما فقط آن نیست. تلفظ کلاسیک هم عوض شده، یعنی تلفظ و بخصوص شعر خوانی به اصطلاح «فولکلوریک» و «مردمی» شده. به خصوص در شعر کلاسیک (یعنی نه هجائی، بلکه عروضی)، مثلا فضولی و یا حتی واحد و صابر را طوری میخوانند مثل اینکه نامه برادرشان را که از فلان ده نوشته، قرائت میکنند.

در مورد همین نمونه که آوردم، من حتی املای آن دوره را که مدتها هم در ترکی رایج بود و مثلا «اولارسک» و «قالارسک» مینوشتند و «اولارسان» و «قالارسان» میخواندند را نمیگویم. اینها را پس از قبول الفبا و املای لاتین و یا روسی همانطور مینویسند که تلفظ میکنند. اما در همین جا اگر از اول شروع کنیم ۵۰-۶۰ درصد لغات را متوجه نمیشوند مانند: خَلف، مایه عز و شرف، روح روان، مونس جان، تاب و توان… و غیره. تازه اگر هم بفهمند، سوال مهم بعدی این است که اینها را درمتن موزونی اینچنین چطور باید تلفظ کرد تا لازمه «شعریت» و موسیقی، یعنی وزن و قافیه شعر را بخوبی ادا کرد؟ در «عزیزیم» یا-ی نخست طولانی و یا-ی دوم کوتاه است، الفِ «مایه» هم طولانی است، در «عز و شرفیم» «ز» تشدید دارد و «و» در اینجا و اکثر ترکیبات دیگر متصل با لغت قبل و بعد خود «او» خوانده میشود و نه «وَ»، و یا مثلا در «کوچه ده بازارده»، «کوچه» در اینجا باید با «او»ی بلند خوانده شود kuuçə یعنی «او»ی طولانی و نه طوری که معمولا در ترکی آذری یعنی بصورت «او»ی با «اوملاوت» و کوتاه küçə تلفظ میکنیم. به همین ترتیب اگر در اینجا در تلفظ «بازارده» هر دو الف و بخصوص الف دوم را آ-ی طولانی نخوانیم و اگر «ده» را به سبک ترکی محاوره ای «دا» (یعنی «بازاردا») و بصورت کوتاه تلفظ کنیم، اصلا آن شعر و یا «بحر طویل» دیگر شعر و بحر طویل نیست و قافیه و وزنش زیر و رو میشود.

آیا این موضوعات مهم نیستند؟ در آن صورت اصولا زبان نوشتاری و ادبیا ت و شعر و تاریخ هم مهم نیست. در آن صورت بیسوادی مردم هم چیزی عادی و مورد قبول شمرده میشود.

در دوره دانشگاه در ترکیه یک دانشجوی دکترا که تزش در باره معجز بود آمد که به او در خواندن و درک اشعار معجز کمک کنم. معجز که شاعر ۵۰۰ سال پیش نیست، ۸۰ سال پیش فوت کرده است. شهریار متاخر تر است، اما در درک اشعار ترکی شهریار هم اکثر دوستان ترکیه و جمهوری آذربایجان مشکل دارند. بگذریم.

مدتها سعی کردم به آن دوستم در درک لغات کمک کنم. طرز تلفط و بخصوص تلفظ مصوت ها (با صدا ها) و اینکه کدامش کشیده و یا کوتاه، کدامش با تشدید و غیره باید خوانده شود، همیشه مسئله پیش می آمد. یادم هست بخصوص روی شعر «یا رب» معجز که دربارهٔ روزه گیری در ماه رمضان است، بحث کرده و خندیده بودیم. در اینجا یکی دو بیت از آن شعر را نقل میکنم:

(…)

بوینو یوغون آلمانلی نی دا ایله مکلّف
تا توتسون اوروج ، بیلسین اوباشدان نه دی ، یارب !

لاغر بدن ایرانلی یا لطفون نیه چوخدور ؟!
بیر مشت عجمه بو قَدَر احسان نه دی ، بارب ؟!

بالونیله افلاکه چیخار، یاندیری چرخین
آلمان بیله گر روزه و رمضان ندی، یارب!

(در خطاب به خداوند، معجز میگوید آلمانی های گردن کلفت را هم مکلف به گرفتن روزه میکردی تا روزه بگیرند و ببینند سحور چه معنائی دارد. چرا به ایرانی لاغر بدن اینهمه لطف داری، این قدر احسان در مورد یک مشت عجم چه معنائی دارد؟ اگر آلمانی میدانست که روزه و رمضان یعنی چه، با هواپیما به افلاک بر میخاست و چرخ فلکت را آتش می زد!)

و الی آخر.

من زمان دانشگاه مطلبی در این مورد نوشته بودم. این چند تا علت دارد. یکم واژگان است که هر کس میخواهد به ظن خودش زبان را به اصطلاح صاف و تمیز کند. هم در ترکیه و هم جمهوری آذربایجان در این ۸۰-۹۰ سال اخیر با انگیزه های صرفا سیاسی حمله برده اند به لغات فارسی و عربی که میخواهیم ترکی «سره» بکار ببریم. دوم جمله سازی را هم پاک کاری کرده اند. در ترکیه جملات مرکب با حرف ربط «که» را بد میبینند که آن به اصطلاح تاثیر جملات فارسی است و غیره. در جمهوری آذربایجان بخصوص از سال های ۱۹۹۰ به این طرف تقلید ترکی ترکیه مد شده است، چه در حوزه واژگان، چه جمله سازی و چه حتی تلفظ. سوم هم از وقتی اینها ناسیونالیست بازی در آورده اند، تمام درک و مزه شعر و وزن و قافیه را گم کرده اند. در ترکیه و جمهوری آذربایجان شاید بیشتر از یکی دو درصد مردم نباشد که حتی شعر فضولی را با آب و تاب لازم یعنی آهنگ وزنی و قافیه ای اش، با زده های درست و کشش های بجا بخواند. در هر دو کشور تغییر الفبا هم البته به این روند کمک کرده است.

اینها هم مهم نیستند؟ آیا میخواهید اینها را هم مثل نامه برادرتان بخوانید؟

خوب، در آن صورت اصولا کتاب و ادبیات و نوشتار هم مهم نیست. فقط حرف بزنیم، بس است. هر کس هم با لهجه و گویش خودش حرف بزند و بنویسد.

بعد بمن ایراد میگیرند که میخواهید بزور بگوئید که ترکی ما از ترکی ترکیه و باکو فرق میکند. خُب، فرق میکند، مگر فرق نمیکند؟ که گناهش بگردن ما نیست. آنها راهشان را با این الفبای لاتین و پاک کاریها و سیاست بازی ها جدا کرده اند، ما نه.

حالا بیا و بگو «بالون» یعنی چه، «افلاک» یعنی چه، «گر» و «روزه» و «لاغر بدن» و «بیر مشت» یعنی چه؟ و ثانیا اینکه وقت خواندن لطفا آ – ی بالونیله و او-ی روزه و غیره را بکش و رمضان را رم-ضان بخوان و نه ره -مه -ضان وگرنه وزن و قافیه اش را به هم میزنی!

اینها را واقعا چطور میشود به ترکی ترکیه حتی نه، به ترکی باکو «ترجمه» کرد؟ یعنی به «زبان» سابق خودشان؟ وقت کمک به آن دوستم من هربار زور میزدم معجز را برایش ترجمه کنم و یاد بدهم که چطور بخواند. آخرش دیدم فقط خودم میخندم و او با تعجبی احترام آمیز به من نگاه میکند. در نگاهش میدیدم که بعد از اینهمه داستان «لیلی و مجنون» هنوزخوب نفهمیده که بالاخره لیلی مرد بود یا زن!

(نشر نخست در عباس جوادی: «ایران و آذربایجان در بستر تاریخ و زبان»، چاپ لندن، سال 2016)… ادامه خواندن

ادبیات آذربایجان ایران در قرن بیستم

پروین اعتصامی، چهره برجسته شعر ایران در قرن بیستم، زاده تبریز و بزرگ شده در تهران است و اشعارش را به فارسی نوشته. مولف نامدار اثر معروف «حیدر بابایه سلام»، محمد حسین شهریار، هم به فارسی و هم به ترکی شعر گفته. قلم شاعر طنز، میرزا علی معجزشبستری، فقط زبان مادری شاعر یعنی ترکی آذری را شناخته. شعرا و نویسندگان آذربایجان ایران را چطور باید طبقه بندی و بررسی کرد؟

اکثر آثار ادبیات شناسی فارسی که در ایران چاپ شده اند و میشوند، تنها و تنها به آن دسته از شعرا و نویسندگان آذربایجانی اشاره میکنند که به فارسی نوشته اند. کسی از معجز و یا سهند قاراچورلو، شاعر منظومه «دده قورقود» حرفی نمیزند (هم نمی شناسند و هم شاید آثار غیر فارسی را جدی نمیگیرند). در آذربایجان قفقاز، یعنی جمهوری آذربایجان، برعکس، ازهر شاعر و نویسنده آذربایجان ایران که به ترکی نوشته باشد در منابع مختلف به نیکی و با تعریف و توصیف یاد میشود، اما کسی سخنی از پروین اعتصامی و یا غلامحسین ساعدی نمیگوید. برای آنها، ادبیات آذربایجان ایران، فقط عبارت از آثاری هست که به ترکی آذری نوشته شده اند. حتی شعرا و نویسندگان آذربایجانی ایران که به ترکی نوشته اند اما باب طبع نگاه ملی گرایانه رسمی آنها نیستند، جزو ادبیات آذربایجان حساب نمی شوند – از قبیل لعلی و یا کسانی که ادبیات صرفا مذهبی (نوحه و مرثیه) نوشته اند.

اما اینها نگاه های سیاسی مغرضانه و گمراه کننده هستند. مهم آن است که تمامی ادبیات آذربایجان ایران هم به ترکی و هم به فارسی، در کلیت خود، بدون غرض و فیلتر سیاسی بررسی شود، مراحل مختلف ادبی و اجتماعی این ادبیات، تمایلات سبکی و مضمونی آنها و تاثیر پذیری مختلف آنها (مثلا از ادبیات فارسی و یا قفقاز و ترکیه) تحلیل شود. این طرز نگاه علمی و منصفانه را من در کمتر اثر و کتابی دیده ام که در ایران و یا جمهوری آذربایجان نوشته شده باشد. غالبا سیاست و بی خبری، تصویری را که بسیاری از کتابها و مقالات ادبیات شناسی آذربایجان ایران به دست میدهند، تار و یک طرفه میکنند.

واقعیت این است که آثار ادبی آذربایجان ایران به هر دو زبان فارسی و ترکی نوشته شده (و احتمالا در آذربایجان غربی آثار کردی هم نوشته شده که من چندان اطلاع ندارم). ادبیات ترکی زبان ما شدیدا از زبان و ادبیات فارسی تاثیر پذیرفته، همچنانکه آثار فارسی نویسندگان و شعرای ما هم به درجه ای کمتر تحت تاثیر ترکی بوده اند. اما ادبیات ترکی ترکیه و آذربایجان قفقازو حتی اوضاع و احوال سیاسی و اجتماعی این کشور ها هم مستقیما آثار ادبی ما را تحت تاثیر قرار داده اند و برعکس. چنانکه درک آثاری از قبیل «هوپ هوپ نامه» میرزا علی اکبر صابر بدون درک این تاثیر پذیری اجتماعی، زبانی و فرهنگی ایران و زبان فارسی غیر ممکن است. ویا اصولا درک درست ادبیات دوران مشروطه ایران بدون آشنائی با شرایط و ادبیات آذربایجان قفقاز و حتی ترکیه عثمانی نیمه دوم قرن نوزدم و دو دهه نحست قرن بیستم امکان پذیر نیست. نقد ادبی، تئاتر، داستان کوتاه، رمان و مطبوعات و اساسا طرز تفکر «معاصر» یعنی غربی از اوروپا آمده و از طریق باکو، تفلیس و استانبول در ایران رواج پیدا کرده. در مقابل، ادبیات ترکی آذربایجانی قفقاز، بدون نقش اساسی اشخاصی مانند عبدالرحیم طالبوف تبریزی و یا میرزا فتحعلی آخوندزاده (آخوندوف) که پدرش از خامنه به قفقاز مهاجرت کرده بود، قابل تصور نیست.

  • اصل این مطلب را البته بصورتی مفصل تر در سال ۱۹۹۳ در بررسی کتاب سکینه برنجیان («آثار ادبی آذری و فارسی آذربایجان ایران در قرن بیستم») به زبان آلمانی نوشته بودم که در مجله «دنیای اسلام» در انتشارات بریل لندن به چاپ رسیده بود. اصل کتاب خانم برنجیان به آلمانی نوشته شده و نمیدانم که به فارسی ترجمه شده یا نه. اصل متن مقاله به آلمانی;
  • Abbas Djavadi: Book Review, Sakina Berenjian: Azeri and Persian Literary Works in Twentieth Century Iranian Azerbaijan, in Die Welt des Islams, 33/1993, Brill, London

(نشر نخست در عباس جوادی: «ایران و آذربایجان در بستر تاریخ و زبان»، چاپ لندن، سال 2016)
ادامه خواندن

فردوسی و آذربایجان

ابوالقاسم فردوسی (940-1020)

ترجمه ترکی آذری شاهنامه فردوسی را میخوانم. مترجم معروف و دانشمند محمد مبارز علی زاده ۲۷ سال زندگی خودرا به ترجمه شاهنامه وقف کرده است. اصل و شکل کامل ترجمه در باکو چاپ شده ولی منتخبی از آن هم در تهران با تیتر «فردوسی نین شاهنامه سی» به کوشش آقای عبدالکریم منظوری خامنه منتشر شده است.

ابتدای «فردوسی نین شاهنامه سی» و اصل شروع شاهنامه را اینجا تقدیم میکنم تا دقت و مهارت مبارز علیزاده را مشاهده فرمائید:

او خالق کی وئرمیش بیزه عقل و جان،
اونون قدرتی وصفه گلمز، اینان.
اودور خلقه، شهرت، شرف، شان وئره ن،
او روزی وئره ن دیر، او یول گؤستره ن.
یئری، گؤیلری خلق ائده ن ده اودور،
اونون وارلیغیندان گونش آلدی نور.
زماندا، مکاندا اونو گزمه سن!
زمانی، مکانی اودور جمع ائده ن!
گؤره ن اولماییب خالقی بیر نفر،
اونو گؤرمه یه جهد قیلما هدر!
اونو درک قیلماز تفکر، خیال،
خیالا سیغارمی مگر بو جلال؟!…

و اصل فارسی:

بنام خداوند جان و خرد،
کز این برتر اندیشه بر نگذرد.
خداوند نام و خداوند جای،
خداوند روزی ده رهنمای.
خداوند کیوان و گردان سپهر،
فروزنده ماه و ناهید و مهر.
ز نام و نشان و گمان برتر است،
نگارنده برشده پیکر است.
به بینندگان آفریننده را
نبینی، مرنجان دو بیننده را.
نیابد بدو نیز اندیشه راه،
که او برتر از نام و از جایگاه

در عین حال کتابی در دستم است به ترکی آذری و با الفبای «اصلاح شده» لاتینی متعلق به ۱۹۳۴ – بله، ۱۹۳۴ یعنی حدود ۹۰ سال پیش – با تیتر «شاهنامه». چند مقدمه و توضیحات بسیار طولانی و جالب دارد همراه با ترجمه های مختلف از داستان های شاهنامه بسیاری از نخبگان و سرآمدان آن موقع آذربایجان مانند شاعر معروف میرزاعلی اکبر صابر شاعر «هوپ هوپ نامه»، میکائیل مشفق، ابراهیم طاهر و میرزه ابراهیموف. اولین ترجمه ترکی آذری شاهنامه را «رشید افندی زاده» در سال ۱۹۰۶ از «داستان سهراب و رستم» کرده است. ظاهرا تا آن موقع کسی نیاز چندانی به ترجمه شاهنامه به ترکی آذری ندیده است و احتمالا علت اصلی این وضع رواج فارسی در این منطقه قفقاز بوده است.

سنت شاهنامه خوانی در آذربایجان قفقاز تاریخی طولانی دارد که حتی بعد از الحاق این منطقه به روسیه در قرن نوزدهم هم ادامه یافته است. از این طریق است که شاهنامه و داستانهای اساطیری آن به فرهنگ عامه رسوخ کرده است. بخصوص در اواخر قرن نوزدهم دعوت شاهنامه خوان ها به سرا و اقامتگاه خان ها و اشراف باکو و شهر های دیگر بسیار رایج بوده است. برای مثال میتوان از معروف ترین شاهنامه خوان آن دوره «میرزا تقی» لنکرانی نام برد که برای شاهنامه خوانی به باکو، قره باغ و گنجه دعوت میشد. اخیرا خاطرات حمیده خانم جوانشیر همسر جلیل محمد قلی زاده را میخواندم که از تصاویر شاهنامه خوانی در خانه خودشان در قره باغ مینویسد. این خاطرات مربوط به دوره قبل از انقلاب اکتبر و بحبوحه انقلاب مشروطه ایران است. در خود آذربایجان یعنی طرف ما من خودم یادم هست که کتابچه های «رستم نامه» و دیگر داستان های شاهنامه به ترکی آذری (البته با زبانی عامیانه و مناسب برای آواز خوانی و نقالی) در دسترس بود و ما نیز میخریدیم و میخواندیم. آن وقت ها یعنی در سال های ۱۳۴۰ شمسی هنوز در «عاشیقلار قهوه خاناسی» تبریز شاهنامه خوانی به ترکی میکردند.

محبوبیت و منزلت شاهنامه در آذربایجان قفقاز گذشته ای طولانی دارد. نمایشنامه نویس و متفکر یزرگ آذربایجان میرزا فتحعلی آخوندزاده (آخوندوف) (۱۸۱۲-۱۸۷۸) که خود ایرانی الاصل بود شدیدا تحت تاثیر شاهنامه قرار داشت. اوکه دین را منشا و منبع عقب ماندگی نه فقط عالم اسلام بلکه همه مردم دنیا می پنداشت، در اشعار فردوسی راه برگشت از اسلام بعنوان «دین اعراب» را میدید و اشعار فردوسی را نیز چنین تفسیر میکرد (در حالیکه میدانیم که خود فردوسی مسلمان بود). آخوند زاده رهائی از تعصب و خرافات دینی و حتی الفباء و املای عربی و اسلامی را از طریق باز گشت به «گذشته درخشان» ایران باستان ممکن میپنداشت و در «مکتوبات» خود (مکتوب اول کمال الدوله) مینوشت: «ای ایران، بیچاره فردوسی علیه الرحمه هشتصد سال قبل از این، این روز ترا به الهام دانسته، از زبان رستم، پور هرمزد شاه خبر داده است» و سپس آن شعر معروف منتسب به فردوسی را نقل میکند که مطلعش چنین است:

چو بخت عرب بر عجم چیره شد،
همی بخت ساسانیان تیره شد
در قرن نوزدهم حتی نظیره هائی برای شاهنامه مینوشتند. مثلا مسیح شیروانی در سرای خان «قوبا» شاهنامه خود را به فارسی نوشت و حتی اینچنین سرود:
از آن شاه، شاه مرا کم مخوان،
و شهنامه ام را از آن کم مدان

شاعر معروف آذربایجان میرزا علی اکبر صابر سودابه و سیاوش را به ترکی آذری ترجمه کرد که در روزنامه رهبر چاپ شد:

بو احوالدن گئچدی بیر روزگار
که ایدی هر حالده شهریار
اوتورموش بیر گون سیاوخش ایله شاه
که سودابه وارد اولدی نابگاه

صابر حتی به تقلید از سبک فردوسی شعر معروف خود را در رابطه با مبارزه ستارخان در مقابل نیرو های محمد علی شاه چنین نوشت:

شهیم، تاجداریم، قوی شوکتیم،
ملک احتشامیم، فلک رفعتیم!…

در ابتدای قرن بیستم روشنفکر برجسته آذربایجان فریدون کوچرلی بود که دوست معروف خود و بزرگترین موسیقی سرای آذربایجان اوزییر بیگ حاجی بیگوف را تشویق کرد و او هم «لیبرتوی» معروف رستم و سهراب خود را در سال ۱۹۱۰ نوشت که بلافاصله در باکو، تفلیس و ایروان به صحنه آمد.

میتوان حدس زد که حالا علاقه به فردوسی و شاهنامه در آذربایجان قفقاز کمتر از گذشته است. ورای مشکلات اقتصادی، یک محیط مسموم سیاسی روابط بین دو کشور را آلوده کرده است. از جدائی آذربایجان قفقاز از ایران حالا درست ۲۰۰ سال میگذرد. در این مدت تاثیر زبان و فرهنگ ایرانی و فارسی در جمهوری آذربایجان و دیگر کشور های همسایه که قبلا سرنوشت مشترکی با ایرانیان داشتند، به مراتب کمرنگ تر شده است.

(نشر نخست در عباس جوادی: «ایران و آذربایجان در بستر تاریخ و زبان»، چاپ لندن، سال 2016)… ادامه خواندن

مقام فارسی و ترکی در دو دولت ایران و روم

در «تاریخ سیستان» می خوانیم وقتی یعقوب لیث منشور حکومت سیستان و بلوچستان و کابل و هرات گرفت، شاعران در وصف او به تازی شعر سرودند. «… پس یعقوب گفت چیزی که من اندر نیابم چرا باید گفت. محمد وصیف (دبیر رسائل، -م.) پس شعر پارسی گفتن گرفت و اول شعر پارسی اندر عجم او گفت.»

این حدودا هزار و دویست سال پیش بود.

شاهرخ مسکوب در کتاب«ملیت و زبان» که پیاده شده برخی سخنرانیهای استاد است، میگوید که بعد از حمله اعراب، ایرانیان دویست سال دچار کرختی و بهت بودند تا اینکه با دو وسیله خود را «باز یافتند»: کشف دوباره تاریخ خود – و زبان، یعنی استفاده از زبان فارسی.

حدود ۴۰۰ سال بعد خان ایل «قارامان اوغول لاری» در شهر قونیه ترکیه کنونی، قارامان اوغلو محمد بیگ، این حکم را داد: «شیمدن گروهیچ گیمسنه دیواندا، درگاهدا، برگاهدا و دخی هر یئرده تورک دیلیندن ئوزگه سؤز سؤیله مییه» یعنی «پس از این کسی در دیوان، درگاه، بارگاه و هیچ جای دیگری جز بزبان ترکی سخن نگوید.»

حدود ۶۰۰ سال بعد در جمهوری ترکیه روز صدور حکم محمد بیگ قارامان اوغلو به عنوان «عید زبان» اعلام شد.

بعد از طاهریان و صفاریان و سامانیان که فارسی را ارج گذاشتند و تشویق و ترغیب نمودند، حکومت های ایران برای مدتی نزدیک به هزار سال تقریبا به طور لاینقطع به دست سلسله های ترک زبان از قبیل غزنویان، سلجوقیان، آق قویونلو ها، صفویان، افشاریان و قاجاریان افتاد. آنها که اقلا بخشی ازاجداد اکثرشان ده ها و شاید صد ها سال قبل از خودشان با کوچ های مستمر از آسیای مرکزی به ایران آمده بودند، کاملا با مردم بومی آمیختند و ایرانی شدند و از سوی دیگر در عین سلطنت و رهبری نظام و ارتش، کار دیوان و حکومت و هنر و ادبیات را به فارسی زبانان گذاشتند. دوران ۵۰۰ ساله شکوفائی شعر فارسی از فردوسی گرفته تا خیام و حافظ و سعدی و نظامی همزمان است با حکومت غزنویان، سلجوقیان، اتابکان و حکومت های محلی تا استقرار سلسله صفویه که سر آغاز ایران معاصر بعد از اعراب بود. در واقع نه کوچ های ۵۰۰ ساله اقوام ترک زبان و نه دوره کوتاه مدت تر حمله مغول و حکومت ایلخانان در روند استحکام زبان فارسی وقفه ای ایجاد نکرد، بلکه آنرا بطور پیوسته قوام هم بخشید.

زبان علم و دین اساسا عربی، زبان ادب و فرهنگ و دولت فارسی، زبان دربار و ارتش اساسا ترکی بود و این «السنه ثلاثه» مشرق زمین بخصوص در شرایط عدم آموزش و پرورش و رسانه ها و دولتداری مرکزی بخوبی و بدون مشکل بزرگی به همزیستی مسالمت آمیز با همدیگر میپرداختند. در ابتدا بعضی شاهان ترک زبان مانند سلطان محمود غزنوی که مشوق پر و پا قرص فردوسی و بسیاری شاعران دیگری بودند، احتمالا تسلط چندانی بر فارسی نداشتند. اما بعد از مدتی پادشاهان ایرانی ترک زبان خود آنقدر فارسی را نیکو آموختند که بعضی ها خود صاحب اثر شدند.

گروه های کثیری از همان اقوام ترک زبانی که از آسیای مرکزی به ایران آمده اسکان یافته بودند، به «بلاد روم» یعنی ترکیه کنونی رفتند و در آن سرزمین ها ساکن شدند. اینها همان سلجوقیان، همان افشاریان و غیره با همان زبان و فرهنگ اصلی خود بودند. و لیکن بعد از گذشت سالها و بخصوص پس از استقرار عثمانی در ترکیه و صفوی در ایران، ملل جدید این دو کشور که محصول آمیزش های کاملا متفاوت قومی بود، دو هویت مختلف و اغلب متضاد ملی را بوجود آوردند: هویت جدید ایرانی و هویت جدیدعثمانی.

برای تقریبا هزار سال سلاطین و درباریان هر دو طرف زبان همدیگر یعنی ترکی را بخوبی میفهمیدند اما زبان مکاتبات بین آنها غالبا فارسی و گاه ترکی بود. موضوع زبان «رسمی» به صورتی که امروزه سیاسی و تبدیل به «ماده منفجره» شده، اصولا مطرح نبود. زبان اصلی ایران فارسی و زبان اصلی عثمانی ترکی بود، اما حتی شاه اسماعیل صفوی که شعر به فارسی و ترکی میگفت، با سلطان سلیمی میجنگید که شعر به فارسی میگفت و حتی دیوان شعر فارسی هم داشت.

با اینهمه، فرق مهمی بین سلجوقیان بزرگ (ایرانی) و سلجوقیان روم و متعاقبین آنها وجود داشت. در حالیکه سلجوقیان ایران به محیطی مسلمان و فارسی زبان آمده بودند و قبول و آمیزش با زبان و فرهنگ فارسی برای اقوام ترک زبان و پادشاهان آنان در ایران مشکل بزرگی جلوه نمیکرد، آمیزش سلجوقیان روم (روم شرقی) با زبان و فرهنگ حاکم یونانی و لاتین بیزانس («بلاد روم») سخت مینمود و از طرف دیگر چون محیط ایرانی و عربی هم نبود، آموزش فارسی و عربی هم برای سلجوقیان ترکیه بسیار دشوار بود. به نظرپروفسور ایلبر اورتایلی، به همین دلیل فرمان «قارامان اوغلی محمد بیگ» در سال ۱۲۷۷ مبنی بر استفاده رسمی از زبان ترکی «رجعتی ناگزیر» به زبان ترکی بود. استاد اورتایلی میگوید، با اینهمه، «ترک ها تا قرن نوزدهم «ملی گرائی چندانی دربارهٔ زبان خود نشان ندادند».

زبان «ترکی عثمانی» که تحت تاثیر شدید بخصوص فارسی و عربی بود در دربار عثمانی و ادبیات «دیوان» چیزی تا حد زیاد از مردم جدا و برای آنها سخت فهم بود، درحالیکه شعر و ادبیات مردمی دایره نسبتا محدودی را در ادبیات مکتوب در برمیگرفت. فارسی کتابی هم بنوبه خود تا حد زیاد تحت تاثیر عربی و بمراتب کمتر ترکی بود. تالیف آثار به ترکی عثمانی بسیار کمتر از فارسی بود. در ایران زبان فارسی بخصوص در شعر و ادبیات رشد کرد در حالیکه تقریبا همه آثار دینی و بسیاری آثار علمی و فلسفی به عربی بود. آثار ترکی آذری بسیار کم نوشته میشد.

مجموعا، بعد از قبول اسلام، فارسی زبانها و ترکی زبانها با اختلاف چند قرن، ابتدا ایرانیان در قرن نهم میلادی و ۳۰۰-۴۰۰ سال بعد ترکان سلجوقی به نوشتن آثار فارسی معاصر و ترکی شروع کردند (فارسی پهلوی و باستان آثار قدیمی تری هم دارد). از بین مجموعه کتابها و آثاری که از دوره غزنویان تا پایان قاجاریه در ایران و عثمانی منتشر گردید، از نظر تعداد، فارسی در درجه اول و ترکی در درجه دوم قرارداشت. مهمترین آثار ادبی فارسی (بخصوص شعر) در ۵۰۰ سال بین غزنویان و صفویان بوجود آمده است. اما شاعران ترک زبان مانند فضولی و نسیمی نیز مقام کمتری از شاعران پارسی گوی نداشتند. در مورد هر سه زبان، تعداد تالیف و پخش کتب و آثار بعد از متداول شدن چاپ و آمدن چاپخانه ها از غرب به ایران و عثمانی در قرن هجدهم و بخصوص قرن نوزدهم میلادی به تدریج اوج گرفت. از قرن بیستم به بعد متناسب با رشد تکنیک چاپ و گسترش سواد و نظام آموزشی، تولید آثار ادبی و علمی از نظر تعداد و وسعت پخش این آثار در هردو زبان بمراتب بیشتر شد.

چند منبع:

نامعلوم، تاریخ سیستان، تهران، ۱۳۸۱، صص. ۲۱۵-۲۱۶

شاهرخ مسکوب: ملیت و زبان، پاریس ۱۳۶۸، ص. ۱۵
Zeynep Korkmaz ,1984: Anadolu’da Türkçe’nin Yazı Dili Oluşu ve İlk Öncüleri
Mecdut Mansuroğlu, 1946: Anadolu’da Türk Dili ve Edebiyyatının İlk Mahsulleri
İlber Ortaylı: Dil Konusunda Yaya Kaldık; Milliyet, 26 September 201

(نشر نخست در عباس جوادی: «ایران و آذربایجان در بستر تاریخ و زبان»، چاپ لندن، سال 2016)ادامه خواندن

ترکمنچای – پایان حاکمیت ایران برقفقاز

مرز های ایران قبل از عهدنامه گلستان 1813 (سرخ) و ترکمن چای 1828(سیاه) منبع: ویکیپدیا

دوم اسفند برابر با ۲۱ فوریه سالگرد امضای قرارداد «ترکمنچای» بین ایران و روسیه است. در زمستان سال ۱۸۲۸ متن عهدنامه را از طرف «اعلیحضرت قضا قدرت، پادشاه اعظم والاجاه، امپراطور اکرم شوکت دستگاه، مالک بالاستحقاق کل ممالک روسیه» ژنرال ایوان پاسکویچ و از سوی «اعلیحضرت کیوان رفعت خورشید رایت، خسرو نامدار پادشاه اعظم با اقتدار ممالک ایران» شاهزاده عباس میرزا امضاء کردند.

ورای این تعارفات، بعد از سال ۱۸۰۰ روسیه کوشش میکرد تک تک خانیگری های قفقاز را که با وجود خودمختاری عملی تحت حاکمیت ایران بودند، با مذاکره، تطمیع و یا تهدید به طرف خود بکشد. این در حالی بود که ایران در شرایط بی ثباتی، فساد، ضعف همه جانبه اقتصادی، سیاسی و نظامی به سر میبرد. در عین حال به دنبال کشتار هائی که محمدخان قاجار در این منطقه به راه انداخته بود، اعتبار حکومت ایران در قفقاز لطمه ای جدی خورده بود. در بعضی خانیگری ها مانند ولایات تفلیس و قوبا که از نظر حقوقی هنوز تحت حاکمیت ایران بودند، نیروهای نظامی روسیه مستقر شده بودند. جنگ و شکست جوادخان گنجه هنوز در پیش بود، اما خان قره باغ، ابراهیم خلیل خان با سرکشی نسبت به ایران، به روسیه عریضه نوشته، حاکمیت تزار روس بر قره باغ را قبول کرده بود. این، البته از نظر حقوق بین المللی نمیتوانست اعتباری داشته باشد. در عین حال، در سیمای جواد خان گنجه، چهره مقاومت در مقابل روسیه نیز نمایان بود. با اینهمه، روند جدائی خانیگری های قفقاز شروع شده بود – بعضی ها با زور و دیگران با زر و یا بخاطر تنزل شدید وجهه دولت ایران. قرار بود جنگ های ایران و روسیه و امضای دو عهد نامه گلستان و ترکمنچای در سال های ۱۸۱۳ و ۱۸۲۸ به جدائی قفقاز از ایران رسمیت ببخشد. با «عهدنامه گلستان» و ۱۵ سال بعد «عهدنامه ترکمنچای» دفتر ایران در قفقاز که اقلا از زمان ساسانیان شهر «دربندِ» آن مرز ایران و اقوام شمال قفقاز بود، کاملا بسته شد.

نقشه های زیر از «کتاب درسی تاریخ روسیه» اثر سرگی ف. پلاتونوف چاپ ۱۹۲۴ در پراگ

(Sergej F. Platonov: Учебник Русской истории)

 گرفته شده اند.

توضیح

تاریخ میلادی عهدنامه ها منطبق با هردو تقویم میلادی گرگوریان و ژولیان است و از این جهت دو روز مختلف با دوهفته فرق ذکر شده است. ضمنا متاسفانه از نظر تکنیکی میسر نشد که نام ولایات و شهر ها را که با حروف روسی روی نقشه ها چاپ شده بودند به فارسی برگردانیم. در اصل نقشه، زیر بسیاری از این ولایات و شهر ها تاریخ الحاق آنها به روسیه نوشته شده است. ما شهر ها و مناظق معروف را شماره بندی کرده و در آخر این مقاله فهرست آنها را دادیم تا خواننده از روند تدریجی الحاق قفقاز از سوی روسیه تصوری کلی بدست آورد.

دولت عثمانی در این نقشه ها با رنگ قهوه ای معین شده است. خواننده خواهد دید که بعضی از نواحی غربی قفقاز و بخشی از شیار ساحلی دریای سیاه نیز که تحت حاکمیت عثمانی بوده (از جمله باتومی، پوتی و آبخازی)، کم و بیش در همین دوره به روسیه ملحق شده اند.

مناطق سفید رنگی که روی نقشه ها می بینید (چچنستان، قاراچای، آدی گی) در آن دوره خارج از حاکمیت ایران و یا روسیه بودند.

(متن مقاله: عباس جوادی، تنظیم نقشه ها: ناطق زینالوف.)

عهدنامه گلستان

مرزهای ایران و روسیه بعد از عهد نامه گلستان 1813

طبق عهدنامه گلستان ۱۲/۲۵ اکتبر ۱۸۱۳ برابر با سوم آبان ۱۱۹۲ در روستای گلستان بین گنجه و شوشا، ایران حاکمیت روسیه بر ولایات گنجه، شیروان (باکو)، قره باغ، شکی، قوبا و همچنین داغستان و گرجستان را قبول نمود. خانیگری تالش اگرچه عملا تحت نظارت روس ها بود اما این موضوع هنوز بین ایران و روسیه حل و فصل نشده بود.

عهدنامه ترکمنچای

مرزهای ایران و روسیه بعد از عهدنامه ترکمنچای 1828

تلاش دیگر نظامی ایران برای بازگردانیدن مناطق ازدست رفته قفقاز به شکست های سنگین تری در مقابل قوای روسیه انجامید. طبق عهدنامه ترکمنچای، دوم اسفند ۱۲۰۶ برابر با ۱۰/۲۱ فوریه ۱۸۲۸ امضاء شده در قریه ترکمنچای در نزدیکی میانه، ایران حاکمیت روسیه بر ولایات ارمنستان و نخجوان و همچنین تالش را هم رسما پذیرفت و با این ترتیب تقریبا سرتاسر شمال رودخانه ارس از حاکمیت ایران خارج و رسما جزو روسیه تزاری شد.

توضیحات

نام و شماره (روی نقشه) شهر ها و ولایات و تاریخ الحاق آنان به روسیه: ۱. تفلیس ۱۸۰۱،
۲. گنجه ۱۸۰۴،
۳. خانیگری شکی ۱۸۰۵،
۴. خانیگری شیروان ۱۸۰۵،
۵. خانیگری قره باغ ۱۸۰۵،
۶. شوشا (قره باغ) ۱۸۰۵،
۷. قریه گلستان،
۸. دربند ۱۸۰۶،
۹. قوبا ۱۸۰۶،
۱۰. باکو ۱۸۰۶،
۱۱. خانیگری تالش ۱۸۱۳،
۱۲. ایروان و خانیگری ایروان ۱۸۲۸.
۱۳. نخجوان،اردوباد و خانیگری نخجوان ۱۸۲۸

(نشر نخست در عباس جوادی: «ایران و آذربایجان در بستر تاریخ و زبان»، چاپ لندن، سال 2016)ادامه خواندن

۲۰۰سال بعد از «گلستان»

ایوان پاسکویچ و عباس میرزای قاجار در مجلس امضای قرار داد ترکمنچای پس از پایان جنگ های ایران و روس (1826-28)، منبع: ویکی پدیا

رنگ باختن گذشته

در سال های ۱۳۳۰ و ۱۳۴۰ که ما در کوی مقصودیه (شهرداری) تبریز زندگی میکردیم چندین خانواده محترم با نام های فامیلی گنجه ای، گنجوی وگنجویان هم آنجا زندگی میکردند. از آنها دو خانواده همسایه دیوار به دیوار ما بود. دو خانواده دیگر عبارت بودند از دکتر جعفر گنجه ای پزشک کودکان که خود مرا هم وقتی بچه بودم پیش ایشان میبردند و یک آقای دکتر گنجه ای ( ویا گنجوی) دیگر که اسم کوچکشان را فراموش کرده ام و متخصص پوست بود. آن وقت ها شنیده بودم که این خانواده ها مدت ها پیش از «گنجه واقع در قفقاز» آمده اند. از خانواده بزرگ گنجه ای بعضی ها هم به تهران رفتند. دو نفرشان، آقایان رضا گنجه ای که مجله معروف «باباشمل» را راه انداخت و جواد گنجه ای که وارد سیاست شد جزو آنها بودند. میدانم که فرزندان بعضی از خانواده های گنجه ای (گنجوی و گنجویان) هم به خارج (بخصوص انگلستان و آمریکا) رفته اند.

آنوقت ها ما جوان ها بخاطر بی تجربگی و ندانستن تاریخ، تصورات مبهمی از شهر های قفقاز مانند گنجه، باکو، نخجوان و یا اردوباد داشتیم. فقط میدانستیم که مردم این شهر ها هم مسلمان و ترک زبان اند و آن سرزمین ها هم زمانی جزو ایران بودند، اما ایران در جنگ با روسیه این سرزمین ها را ازدست داده است.

من از بزرگان و دوستان همسایه که از خانواده های گنجه ای بودند شنیده بودم که اجداد آنها پس از شکست ایران و کشته شدن آخرین حکمران ایران در گنجه یعنی جواد خان زیاد اوغلی قاجار به ایران آمده و اکثرشان در تبریز و یا تهران ساکن شده اند.

بعد ها که به تاریخ علاقه پیدا کردم فهمیدم که جواد خان در همان ابتدای جنگ های ایران و روس در سال ۱۲۱۸ قمری یعنی ۱۸۰۴ م بعد از مقاومتی مصرانه و قهرمانانه کشته شده و بدین ترتیب شهر و ولایت گنجه بدست روسها افتاده است. داستان های بسیاری در مورد رشادت و مقاومت جواد خان، نیرو های او و حتی همسر و فرزندان و اعضای خانواده بزرگترش وجود دارد. بعد از شکست خونین جواد خان و قتل اوست که برخی از اعضای خانواده او که از جنگ جان سالم بدر برده بودند، به ایران می آیند و برخی دیگر در ولایات قفقاز و روسیه پخش و پلا میشوند.

طایفه زیاد اوغلی ها

قتل جواد خان به بیش از ۳۰۰ سال حاکمیت سلسله محلی زیاداوغلی ها در ولایت گنجه پایان داد. اولین کسی از اجداد جواد خان که به تاریخ مکتوب وارد شده، جد بزرگ او خضربیگ قاری­میش قاجاربود که طبق روایات، حوالی سال ۹۰۰ ق. یعنی ۱۴۹۵ م. با طایفه خود از شام و یا آناتولی به ایران آمد و جزو پیروان مسلک صفویه و دسته های ایلاتی شد که به شاه اسماعیل در رسیدن به قدرت کمک کردند. به نوشته محمد علی بهمنی (۱) «امت­ بیگ فرزند خضربیگ قاری­میش نزدیک به سال ۹۰۷ق. به حضور شاه اسماعیل رسید و لقب زیاداوغلی گرفت؛ فرزند امت بیگ، شاهوردی سلطان، زیاداوغلی جد جوادخان و جد خاندان سلطنتی قاجاریه بود که نامدارترین شخصیت در دودمان زیاد اوغلی است.» شاه طهماسب حکومت (بیگلربیگی) گنجه و قراباغ (قره باغ) را به خاندان زیاداوغلی داد.

ایلات و عشایر ایران تا زمان رضا شاه در تاریخ ایران صاحب تاثیر بسیاری بر دولت و حکومتداری بوده اند. بخصوص از صفویه به بعد همه حکومت ها یا خود به نوعی نماینده یک ایل و یا اتحاد چندین ایل بوده اند. در عین حال حکومت ها با جابجائی ایلات و عشایر و مستقر نمودن آنان، از مرزهای ایران حراست کرده اند، اما در مقابل، ناچار به سازش و قبول شرایط ایلات هم گشته اند. طایفه های مختلف دو ایل ترک زبان قاجار و افشار در مرزبانی ایران بخصوص بعد از صفویه نقش ویژه ای بازی کرده اند.

از طرف دیگر روشن است که ایلات و عشایری که در حواشی کشور مستقر بوده اند، برای حفظ قدرت خود، هم با نیروهای محلی و دولت مرکزی در حال تبانی و در عین حال رقابت بوده اند و هم در صورت احساس خطر با قوا و دول خارجی همکاری کرده اند. هنگام حملات و دست اندازی های روسیه در قفقاز نیروهای ارمنی و گرجی غالبا (اگر چه نه همه و نه همیشه) در مقابل ایران و عثمانی جانب روسیه را گرفتند و مسلمانان بیشتر بر پایه احساس نزدیکی دینی و مذهبی (شیعه) و تاریخ و قومیت مشترک، بطور سنتی طرفدار ایران و بخشی از مسلمانان سنی در غرب قفقاز جانبدار عثمانی بودند. اما بخاطر زوال و فساد دولتداری ایران و برآمدن و قدرت یابی روسیه، بسیاری از خوانین محلی بتدریج چاره را در مصالحه و یا تسلیم به روسیه دیدند. از میان خوانین، ایلات و عشایری که وظیفه «مرزداری» ایران در نواحی قفقاز و غرب را داشتند، طایفه زیاد اوغلی بطور آشکار پایدار ترین و مقاوم ترین آنها در مقابل روس ها بود که در تاریخ به نماد مرزبانی ایران تبدیل شده است.

در ساختار اجتماعی- سیاسی ایلاتی که تا دوره پهلوی در ایران نقشی برجسته داشت، حکومت ولایات به افراد معتمد پادشاه و یا خویشان او داده میشد و بعضا این حکومت بطور موروثی در آن خاندان میماند، مگر اینکه در اثر رقابت و جنگ های محلی و یا بهم خوردن مناسبات حاکم محل و پادشاه و صلاحدید های جدید پادشاه و یا امیران لشکری در این حکومت موروثی تغییراتی صورت بگیرد. با این ترتیب زیاداوغلی ها برای بیش از سه قرن در عین اینکه بتدریج خودشان کاملا محلی و«گنجه ای» شده بودند نمایندگی حکومت ایران در گنجه و قره باغ را برعهده داشتند و در چنین نقشی «مرزبانی ایران» را هم بعهده گرفته، شورش های محلی و یا دست اندازیهای عثمانی و یا روسیه را نیز میخواباندند. به غیر از مذهب و حافظه تاریخی – فرهنگی، روابط ایلاتی و خانوادگی هم به این بستگی ها و نزدیکی ها میافزود، چنانکه جواد خان زیاد اوغلی قاجار وعباس میرزای قاجار فرمانده کل قوا و ولیعهد ایران از یک تبار بودند.

صد سال قبل از سقوط گنجه و مابقی سرزمین های ایرانی قفقاز، زوال صفویه و سقوط اصفهان به دست افغان های ایل پشتوی غلزای باعث شد دولت عثمانی دست اندازیهای خود در غرب کشور (قفقاز، آذربایجان و کردستان) را بیشتر کند. این دوره در عین حال همزمان بود با صعود روسیه تزاری به عنوان یک امپراتوری و کوشش های آن برای گسترش حیطه قدرت و رقابت با عثمانی و انگلیس و از سوی دیگر زوال ایران بعنوان قدرت بزرگ منطقه ای. در واقع تا این مرحله است که شاید هنوز میتوان از ایران بعنوان یک «امپراتوری» یاد کرد، در حالیکه جنگهای ایران و روس در دو دهه نخست قرن نوزدهم نقطه پایان «امپراتوری» ایران و شروع تبعیت آن از قوای استعماری جدید، انگلیس و روسیه، گشت.

۱۵ سال بعد ایران قاجار در شکست دیگری در موج دوم جنگهای ایران و روس ولایات ایروان و نخجوان را هم از دست داد و و حاکمیت روسیه بر خانیگری تالش را هم که در جریان قرارداد گلستان قطعی نشده بود، قبول نمود. ایران در واقع مجبور به امضای عهد نامه دوم در قریه ترکمنچای در نزدیکی میانه شد. روایت است که فرمانده قوای روسیه که تبریز و اردبیل را هم اشغال کرده بودند، تهدید میکرد که در صورت امتناع ایران از امضاء قرارداد، روس ها «تا تهران پیش خواهند رفت.» با این ترتیب قفقاز طبق قرارداد جدیدی بنام «عهد نامه ترکمنچای» کاملا بدست روسیه تزاری افتاد.

منابع:

1) محمدعلی بهمنی فاجار: تبار و دودمان جوادخان زیاد اوغلی قاجار، تهران، پاییز 1386
2) عباسقلی آقا باکیخانوف: گلستان ارم : تاریخ شیروان و داغستان از آغاز تا جنگهای ایران و روس، تهران، انتشارات ققنوس 1383

(نشر نخست در عباس جوادی: «ایران و آذربایجان در بستر تاریخ و زبان»، چاپ لندن، سال 2016)… ادامه خواندن

تاریخ صد سالِ تبریز در گذار

حدودا بیست سال پبش پژوهشگر آلمانی کریستوف ورنر کتابی جامع و ۴۱۹ صفحه ای نوشت با تیتر «شهری ایرانی در گذار: تاریخ اجتماعی و اقتصادی نخبگان شهر تبریز» نشر «هاراسوویتس»، شهر ویسبادن آلمان (سال ۲۰۰۰):

Christoph Werner: An Iranian Town in Transition: A Social and Economic History of the Elites of Tabriz, 1747-1848, Harrasowitz Verlag. Wiesbaden 2000, 419 pp.

در اینترنت میتوان صفحات منتخبی از کتاب را به انگلیسی خواند. بعضی بخش های کتاب از جمله بخش مربوط به اوقاف و اهمیت آن در شکل گیری روابط اقتصادی و اجتماعی تبریز و عموما ایالت آذربایجان از پایان دوره نادر شاه تا ابتدای سلسله قاجاریان در ایران به فارسی تلخیص و ترجمه شده (وقف، آیینه تحولات اجتماعی. ترجمه و تلخیص کیومرث ایراندوست*) اما جای تعجب است که تا جائی که من اطلاع دارم تمام کتاب تاکنون به فارسی ترجمه نشده، اگرچه منابع ایرانی پیوسته از این کتاب بعنوان اثری مهم و مستند و از نویسنده آن همچون محققی کوشا و ارزنده نام میبرند.

خوانندگانی که بیشتر از پی تاریخ صرفا سیاسی، آن هم در سطح ملی و کشوری و نه تنها شهری هستند، از اینکه این کتاب نسبتا قطور مثلا موضوع اوقاف را با تحلیل اسناد و قباله ها و قرارداد ها بررسی میکند، کتاب را نخوانده از آن دلزده نشوند. تحلیل های علمی – تاریخی در باره شهرهای ایران بطور کل و دربارهٔ این دوره صد ساله بالاخص بسیار نادرند. ثانیا بررسی تیز بینانه روند های اجتماعی و اقتصادی شهر های مهم ایران از جمله تبریز  میتواندگره گشای درک بمراتب روشنتر زندگی و محیط اجتماعی کلا ایران و و تحول تاریخی آن باشد. برای مثال کند و کاو موسسه هائی مانند بیگلر بیگی، کلانتر، مجتهد، امام جمعه و میرزا، مستوفی، مالک و خرده مالک، و بالاخره در دوره قاجار ولیعهد نشین شدن تبریز اهمیت درجه اولی در درک این موضوعات دارد که بفهمیم ۲۰۰ تا ۳۰۰ سال پیش در تبریز بعنوان نمونه مهمی از شهر های ایران کدام خانواده ها و طبقات و اقشار اجتماعی چطور بالا آمدند و تبدیل به نخبگان شهر و جامعه شدند، مناسبات آنان با اقشار و نخبگان در مثلا شهر های کوچکتر آذربایجان چطور بود، تا اینکه هم روند این تحول را درک کنیم، هم از اوضاع کلا ایالت آذربایجان اطلاع روشنتری داشته باشیم و هم عموما گذشته و حال اقشار و نخبگان شهر و ایالت و تاثیر آنها بر ایران را بهتر دریابیم.

و اما چرا تبریز و نه شهری دیگر؟ کریستوف ورنر به تاریخ تبریز بعنوان پایتخت کشور در زمان ایلخانان مغول، قراقویونلو ها و ابتدای صفویه اشاره میکند و میگوید که بعد از انتقال پایتخت ابتدا به قزوین و سپس اصفهان که بیشتر بخاطر تجاوزات و فشار عثمانی ها انجام گرفت، تبریز اهمیت درجه اول قبلی خود را از دست داد و در واقع بعد از سقوط صفویان و در دوره نادرشاه و سپس کریم خان زند و بخصوص قاجار و شخص عباس میرزا بود که باز به مرکزیت و اهمیت سابق خود برگشت. نیت نویسنده از انتخاب تبریز برای این بررسی، کمکی به درک ما از چگونگی این اوج و ترقی دوباره است که اقشار حاکم و نخبگان خود را بوجود آورده است.

ولی کریستوف ورنر میگوید او در انتخاب شهر تبریز برای تحقیق خود انگیزه شخصی هم داشته است: «برخلاف تصور نسبتا منفی که بعضی از ایرانیان فارسی زبان از تبریز دارند من تبریز و تبریزی ها را فوق العاده خوش رفتار، مهربان و آماده کمک به دیگران یافتم. در این زمینه شاید لازم به تاکید است که بنظر من تبریز در درجه اول شهری ایرانی است، با وجود آنکه زبان مادری کثریت اهالی آن ترکی آذری بود و هنوز هم هست.» ورنر ادامه میدهد: «من در منابعی که در رابطه با دوره مورد بررسی مطالعه کردم هیچ نشانه ای جدی در این شهر در باره هویت دیگری بخاطر قومیت و زبان مردم آن ندیدم. از این جهت من از هرگونه بحث مسئله ملی گرائی (ناسیونالیسم) که در قرن بیستم چنان اهمیت زیادی پیدا کرد خودداری کردم».

ایران شناس معروف هلندی – آمریکائی ویلم فلور نقذ بسیار جالبی در باره کتاب ورنر نوشته که در ایران هم ترجمه و چاپ شده است. فلور مینویسد: «ورنر با نگاهی باریک بین، تاریخ اجتماعی و اقتصادی یک شهر در حال تغییر ایران (تبریز) را توصیف میکند و برای انجام چنین کاری از اسناد منتشر نشده، قرارداد های خرید و فروش، اسناد وقف و دیگر اسناد قانونی و همچنین از یک نسخه خطی منتشر نشده مربوط به تاریخ محلی، به علاوه آثار و منابع فارسی و غربی استفاده کرده است (.. .) ورنر برای تثبیت روش جدید خود، مطالعاتش را بر نقش سرشناسان شهر تبریز در طول سال های ۱۷۴۷-۱۸۴۸ متمرکز میکند زیرا دوره یاد شده اساسا یک گسست عمیق در تاریخ ایران محسوب میشود».

این «گسست عمیق در تاریخ ایران» از نظر داخلی اساسا مربوط به نا امنی و هرج و مرج در پی قتل نادر شاه، دوره کمی آرام تر کریم خان زند، مرحله ملوک الطوایفی و خانخانی، استقرار سلسله قاجاریان و از نظر خارجی مربوط به شورش خان های محلی بخصوص در مناطق حاشیه ای کشور (قفقاز، هرات، قندهار)، دست اندازی ترک های عثمانی در غرب و اوزبک ها در شرق و بخصوص جنگ های ایران و روسیه در اوایل قاجاریه است که منتج به از دست رفتن مناطق شمال ارس و بعضی از مناطق در شمال شرق و شرق کشور گردید. جالب است که تاریخ نویسی رسمی جمهوری آذربایجان با انگیزه های ناسیونالیستی، این دوران هرج و مرج و ملوک الطوایفی در ایران و شورش خان های محلی بخاطر ضعف حکومت مرکزی را «قیام های ملی مردم آذربایجان» و «شروع جنبش های استقلال طلبانه» از حاکمیت ایران مینامد.

(نشر نخست در عباس جوادی: «ایران و آذربایجان در بستر تاریخ و زبان»، چاپ لندن، سال 2016)… ادامه خواندن

کوچ های ارامنه در زمان شاه عباس

دختر ارمنی اهل اصفهان، دوره قاجار

موضوع بر سر نقل مکان و کوچ های ارامنه از زمان شاه عباس کبیر به بعد و علی الخصوص تا حدودا دوران جنگ های ایران و روس در نیمه اول قرن نوزدهم م (۱۸۰۰-۱۸۳۰) است که به ترکیب قومی آذربایجان و قفقاز مُهری ماندنی زده است.

اولا باید این را در نظر گرفت که قفقاز جنوبی (متشکل ازجمهوری آذربایجان، ارمنستان و گرجستان کنونی) تا جنگ های ایران و روس در قرن نوزدهم کم و یا زیاد، به نوعی تحت تسلط و یا نفوذ ایران بود (بجز بخشی از مناطق غربی قفقاز جنوبی که بعضا به اشغال عثمانی در میامد). هنگامی که ایران امپراتوری متحدی بود قویتر میشد و وقتی در داخل ایران بحران حکومتی و جنگ رخ میداد یعنی دولت مرکزی ضعیف میشد، نفوذ ایران در این منطقه هم مانند دیگر مناطق پیرامون (مانند هرات، مرو و یا قندهار) کمتر میگردید و در این مناطق شورش رخ میداد. در چنین مواردی، این مناطق اگر زورشان میرسید، اعلان استقلال میکردند و یا با کمک همسایگان از تابعیت ایران سرپیچی مینمودند.

سرنوشت سلسله محلی زیاداوغلی ها که یک طایفه قاجار بودند و از طرف شاه اسماعیل به حکومت گنجه منتصب شده بودند و همچنین سرگذشت آخرین خان گنجه جوادخان زیاداوغلی که تا آخرین لحظه به ایران وفادار ماند و بالاخره از طرف روس ها به قتل رسید و خانواده اش به ایران گریختند، از این جهت بسیار آموزنده است.

و اما همزمان با فراز و سپس فرود نفوذ ایران در قفقاز، تناسب سهم ارامنه در جمعیت ایران (و بخصوص آذربایجان ایران وجلفای اصفهان) از طرفی و قفقاز از طرف دیگر تغییر یافت.

شاه عباس صفوی در قرن هفدهم (حوالی ۱۶۳۳ م) در بحبوحه جنگهایش با عثمانی، حدودا ۶۰ هزار خانواده ارمنی (تقریبا ۳۰۰-۳۵۰ هزار نفر) را از قفقاز جنوبی به حوالی اصفهان (که بعدا «جلفای اصفهان» نام گرفت) و دیگر مناطق ایران فرستاد، تا آنها را از حملات عثمانی ها دور کند و از سوی دیگر در حکومت خود از آنها همچون وزنه ای در مقابل ایلات شاهسون که قدرتشان بسختی قابل کنترل شده بود، استفاده نماید. به هر تقدیر ظاهرا در زمان شاه عباس اول تا شاید سال ها بعد، از جمله در زمان عباس میرزای قاجار، ارامنه از وضع نسبتا مناسبی در ایران برخوردار بودند، در حالیکه در زمان پادشاهان متعصب وضع آنان نا مناسب ترمیشد، اما ظاهرا وضع و حقوق آنها در ایران نسبت به موقعیتشان در سرزمین عثمانی بهتر بوده است (گرگوریان). در نتیجه این مهاجرت تعداد ارامنه ایران در مدت کوتاهی به سرعت افزایش یافت، در حالیکه جمعیت ارامنه قفقاز تقلیل پیدا کرد.

اما دویست سال بعد با قدرت یابی روسیه مسیحی و ارتدکس در مقابل ایران مسلمانی که فوق العاده ضعیف شده و در هرج و مرج فرورفته بود، اوضاع جمعیتی ایران و همچنین قفقاز جنوبی تغییر یافت. ایران قاجاریه در دو جنگ با روسیه مجبور به امضای دو قرار داد گلستان (۱۸۱۳) و ترکمنچای (۱۸۲۸) گشته، طبق این دو قرار داد تقریبا حاکمیت تمام قفقاز جنوبی را به روسیه داد.

در این مناقشات، دین هم در تعیین موضع اقوام نقشی مهمی داشت، اگرچه ظاهرا تعیین کننده اصلی سمت و سوی جنگ نبود. در حالیکه ارامنه در کلّ از هم مذهبان مسیحی – ارتدکس خود یعنی روس ها حمایت کردند که به یک امپراتوری در حال پیشرفت تبدیل شده بود، مسلمانان قفقاز تا جائیکه میتوانستند، جانب هم کیشان مسلمان و شیعه مذهب خود یعنی ایرانی را گرفتند که دیگر یک امپراتوری در حال زوال بود. بعد از مدتی مقاومت مسلمانان قفقاز هم خاتمه یافت و روسیه حاکم تمام قفقاز شد.

بعد از جنگ های ایران و روس از مجموع ۴۰۰ هزار نفر ارامنه ایران فقط ۱۰۰ هزار نفر در ایران ماند. ۳۰۰ هزار ارمنی باقیمانده به قفقاز یعنی ولایات قره باغ، ایروان، نخجوان، گنجه، شیروان و تفلیس کوچیدند و بدین ترتیب تعداد کل ارامنه قفقاز به حدود ۵۰۰ هزار نفر رسید (بورنوتیان). اکثریت بزرگ مردم مسلمان قفقاز جنوب-شرقی ترک زبان بود. در آن دوره آنها در مجموع «مسلمان» و «تاتار» نامیده میشدند (امروزه به آنها آذری و یا آذربایجانی گفته میشود)، اما اقلیتی عبارت از کُرد ها و فارسی زبان ها هم جزو مسلمانان منطقه بودند.

موج دوم و بزرگ کوچ ارامنه به قفقاز در زمان جنگ اول جهانی و بعد از شکست کوشش های تشکیل یک دولت ارمنی در جنوب شرق ترکیه امروز و علی الخصوص پس از فاجعه کشتار ارامنه درسال ۱۹۱۵ در باقیمانده امپراتوری عثمانی صورت گرفت. در نتیجه این دو مهاجرت بزرگ تعداد ارامنه در قفقاز جنوبی جهش پیدا کرد وتغییرات جدیدی در تناسب جمعیتی منطقه ایجاد کرد.

منابع
Rezvani, B.: The Irano-Russian Wars’ Ethno-Demographic Consequences in The South Caucasus. University of Amsterdam, 2011
Bournoutian, G.: Armenians in Nineteenth-Century Iran. In: Chakeri, C. (ed.): The Armenians of Iran; Cambridge MA, 1998
Gregorian, V.: Minorities of Isfahan: The Armenian Community of Isfahan. In: Chakeri, C. (same)

(نشر نخست در عباس جوادی: «ایران و آذربایجان در بستر تاریخ و زبان»، چاپ لندن، سال 2016)ادامه خواندن

قبیله گرایی در تاریخ ایران

سرنوشت اولاما خان (اولامه خان)، یکی از سران ایل ترکمن «تکه لو» در زمان کشاکش صفوی و عثمانی بسیار آموزنده و عبرت آمیز است. طایفه اولاما خان هنگام کوچ و اسکان ایلات و قبایل ترکمن از آسیای میانه به سوی غرب، در آناتولی شرقی سکونت گزیده بود. عثمانی به اولاما خان و قبیله اش مقدار معینی زمین داده بود و در مقابل، اولاما خان با عنوان «سپاهی» یکی از فرماندهان اردوی عثمانی در شرق آناتولی بود و هر وقت لازم می آمد، با افراد قوم و قبیله اش در صفوف اردوی عثمانی و در مقابل لشکریان کشور همسایه یعنی ایران صفوی می جنگید. زمانیکه سلطان عثمانی این زمین ها را به دلایلی که نمیدانیم از دست اولاما خان گرفت، اولاماخان به قیام معروف «شاه قلی» بر ضد عثمانی پیوست، اما به دلیل شکست، به ایران پناه برد. شاه اسماعیل صفوی از اولاما خان استقبال نموده، او را به مقام والی و یا فرماندار آذربایجان منتصب نمود. اما اولاما خان در زمان شاه طهماسب صفوی باز شورش کرد و همراه با ایل و تبارش به عثمانی پناه برد. این بار سلطان سلیمان قانونی در استانبول از اولاما خان استقبال کرده او را با عنوان «اولاما پاشا» والی ولایت کُردنشین بیتلیس در جنوب شرق ترکیه تعیین کرد. این همان اولاما خان است که بیست سال بعد در زمان سلطان سلیمان قانونی در صدر قشون های عثمانی که آذربایجان و تبریز را اشغال کردند، وارد تبریز شد.

این هم جالب است: قبل از انتصاب اولاما خان، والی بیتلیس شمس الدین خان از سران قبایل سنّی کُرد و وابسته به سلسله شرف خانیان حاکم بر منطقه بیتلیس بود که بعلت اختلافاتی با سلطان عثمانی به سلطان برآشفته و با بخشی از ایل و تبارش به ایران رفته بود. شمس الدین خان در ایران مورد التفات و پاداش بسیارشاه طهماسب صفوی قرار گرفت و جزو فرماندهان نزدیک او شد. او در سال ۱۵۳۴ م. ازاین فرصت که سلطان عثمانی سرگرم جنگ در اروپا بود، استفاده کرده، وارد بیتلیس شد و آنجا را از دست عثمانی ها گرفت و به حیطه ایران اضافه نمود. شمس الدین خان حاکم بیتلیس شد، چیزی که انگیزه ای برای حمله سلطان سلیمان به ایران و اشغال تبریز و حتی بغداد گردید. اما فرزند شمس الدین یعنی شرف خان (پنجم) که در ایران متولد شده و در سنین جوانی به ولایت مناطق مختلف ایران تعیین شده بود، در نهایت با عثمانی توافق کرده، به بیتلیس بازگشت. او نویسنده اولین تاریخ سلسله های کُرد بنام «شرف نامه» بود.

جالب نیست؟ خان های قبایل ترکمن و کُرد صرفنظر از اینکه سنی یا شیعه بودند، در کشاکش صفوی و عثمانی وابسته به اینکه از کدام طرف امتیازی دریافت میکنند، صف و وفاداری های خود را عوض میکردند. اکثرا حتی معلوم نبود که آیا در این تغییر و تحولات در صف بندی آنها، مذهب اعضای قبیله ها هم متناسب با اینکه رئیسان قبیله در طرف ایران یا عثمانی ایستاده اند، عوض میشده یانه.

عنصر عشایر، ایلات وقبایل تا زمان رضا شاه پیوسته در تاریخ ایران و منطقه نقش مهمی بازی کرده است. قبل از برسرکار آمدن شاه اسماعیل هم ده ها هزار نفر از ایلات و قبایل ترکمن و کُرد مرتبا بین ایران، عثمانی و قفقاز در حرکت بودند. مثلا انبوهی از «قرا قویونلو» های ترکمن که از آسیای میانه به آناتولی رفته بودند، به آذربایجان برگشتند، تبریز را پایتخت خود کرده در آنجا حکومت نمودند و بعد از تصرف قدرت توسط شاه اسماعیل جزو ارتش صفوی درآمدند و بدنه اصلی اردوی ویژه و وفادار «قزلباش» را تشکیل دادند. (عثمانی هم متقابلا نیروی ویژه و وفادار «یئنی چری» را تشکیل داده بود.) شبیه همین تحولات قبیله ای، کوچ های آنان، زدوخورد ها، شورش و یا وفاداری های متغیر آنان را در خراسان، ولایات هرات و بلخ، خوزستان، لرستان، بلوچستان و غیره هم می بینیم. اما رفتار سیاسی و اجتماعی قبایل و عشایری که نه در حواشی بلکه در مناطق مرکزی تر ایران بودند هم فراز و نشیب بسیاری داشت.

امپراتوری بزرگ ایران قبل از اسلام هم با رقابت و جنگ در داخل و هم به کمک توافق، آمیزش و اشتراک عمل عیلامیان، پارس ها، ماد ها و پارت ها میسر بود. بعد از قبول اسلام، ایران برای چندین قرن متوالی تحت حاکمیت خلافت امویان و عباسیان قرار گرفت. در آن دوره، منطقه ها، ایلات و قبایل مختلف سرزمین ایران برای تثبیت حاکمیت محلی خود، هم بین همدیگر و هم با دیگر قدرت های محلی رقابت میکردند و در عین حال کوشش مینمودند با حاکمین اصلی در دمشق و بغداد رابطه خوبی داشته باشند که به نفع هر دو طرف باشد. بعضا هم رابطه حاکمین و حکومت های محلی با حکومت خلفا و نمایندگان محلی آنان به جنگ و گریز میکشید.

۵۰۰ سال پیش یعنی در قرن شانزدهم میلادی کسانی که سلسله صفوی را بر سر کار آوردند، اساسا قبایل ترکمن مانند شاملو، تکلو، ذوالقدر، استاجلو، وارساق، افشار، قاجار و دیگر قبایل بودند که نیروی رزمنده و نظامی صفوی و بدنه اصلی «قزلباشان» را تشکیل میدادند. آنها با جنگجوئی ملهم از تشیع به عنوان مذهب رسمی دولت نوین ایران، باعث تثبیت صفویان در مقابل ترک های عثمانی در غرب و اوزبک ها در شرق و احیای دولت – ملت ایران شدند. اما این خدمت آن ها قیمتی هم داشت. همانند آنچه که در مورد «اولاما خان» دیدیم، زمانی که دولت مرکزی خواست های یک رئیس قبیله و یا فرمانده نظامی مهم را برآورد نمیکرد و یا قدرت برآورد کردن آن را نداشت، وفاداری و صف آن شخص و همراه با او قبیله اش عوض میشد.

اگرچه صفویان اساسا با نیروی قبایل برسر کار آمدند و بر آن تکیه میکردند، اما به تدریج نیرو و نفوذ قبایل ضعیف تر شد و قدرت دولت مرکزی بخصوص در زمان شاه عباس بزرگ بیشتر شد. در زمان انحطاط صفویه و سپس دوره نادرشاه که خود از قبیله افشار بود، نفوذ قبایل سنّی ترکمن و افغان بیشتر شد. در دوره قاجاریه که خود اساسا از قبیله ترکمن قاجار و مقیم منطقه گرگان بودند، علاوه بر قبایل قاجار، نفوذ قبیله های افشار، بختیاری، کُرد، قشقائی، قرا گؤزلو، فارس و عرب زیاد بود. اما دیگر قبایل ترکمن مانند تکه لو که پرشمار بودند، نفوذ کمتری داشتند. حاکمین قاجار هم بعد از مدتی سعی کردند نفوذ سران قبایل را کمتر کنند و فقط سران قاجار را به مقام های مهم حکومت های محلی منتصب نمایند. اما این کوشش نه چندان برای تقویت نظام مرکزی و کشور داری، بلکه ظاهرا با نیت بهره گیری از مقام و جمع کردن ثروت بود.

با این ترتیب عنصر ایلات و قبایل و شرکت و نفوذ آنان در اداره مملکت از سوئی سرحدات و وحدت کشور را حفظ و تحکیم میکرد، اما از سوی دیگر قدرت دولت مرکزی را تضعیف مینمود و آن را به اراده و سیاست قبیله ها و روسای آنان وابسته میکرد. ثبات و آرامش سیاسی کشور همیشه شکننده بود و از سوی دیگر غالبا بخاطر همین نقش مهم قبیله ها در فراز و فرود سلسله ها و پادشاهان مختلف، سخن گفتن از یک دولت مرکزی و کشور منسجم مشکل بود. پادشاه معمولا خان ها و روسای قبایل محلی را مسئول این منطقه ها میکرد (و اگر نمیکرد و یا آنها را کنار میگذاشت، با عصیان قبیله ها روبرو میشد و میبایستی آن ها را سرکوب مینمود). از سوی دیگر در این شرایط، دولت مرکزی مثلا در فلان منطقه فلان ولایت کردستان و یا آذربایجان که فلان خان در آنجا حکمرانی میکرد، نفوذ چندانی نداشت که برخلاف خواست آن خان کاری انجام دهد.

رابطه اصلی خان و رئیس ایل و قبیله با دولت مرکزی آن بود که دولت مرکزی خان را آزاد میگذاشت که در منطقه خود حکومت کند و از مردم خراج و مالیات بگیرد. در مقابل او بخش معینی از این در آمد خود را به عنوان مالیات به دولت مرکزی میپرداخت و سالانه در فرصت های گوناگون مانند سال نو پیشکشی به پادشاه و دولتمداران مرکز میفرستاد و در صورتی که لازم میشد، تعداد معینی از افراد مسلح خود را به لشکریان دولت مرکزی «قرض میداد».

با استقرار سلسله پهلوی و مرکزی شدن نظام اداری و لشکری در کشور، بسیاری از سران ایلات، عشایر و قبایل که به نظام جدید گردن ننهادند، سرکوب شدند، اما تا مدتها شورش بعضی از آنها ادامه داشت. افسانه محبوبیت «اسماعیل خان سمیتقو» در کردستان و ترانه های لری و بختیاری مانند «دایه دایه وقت جنگه…» و «شلیل» که از آن طریق ایلات به گرفتن اسلحه برضد قوای حکومتی تشویق میگردیدند، از همین دوره رضاشاه باقی مانده اند. در همین دوره هم هست که نیروهای خارجی از جمله انگلیس و روس از ایلات که به ترک سلاح تن نمیدادند، بهره جویی سیاسی مینمودند.

گفته میشود در اواخر قاجاریه حدودا نصف جمعیت ایران در ساختار های قبیله ای زندگی میکردند. امروزه بخصوص با رشد شدید شهر نشینی و گسترش فرهنگ ملی و شهروندی و همچنین رشد بی سابقه ارتباطات و مهاجرت در داخل و به خارج کشور، وزنه عشایر و قبایل مختلف ایرانی و نفوذ آنان در جامعه بسیار کاهش یافته، اما در برخی مناطق کاملا از بین نرفته است.

منابع

Akyol, Mustafa: İran Şahının Türkmen Ordusu, Milliyet 31.5.1998
Emecen: Feridun M.: Osmanlı Klasik Çağında Savaş, İstanbul 2014

(نشر نخست در عباس جوادی: «ایران و آذربایجان در بستر تاریخ و زبان»، چاپ لندن، سال 2016)ادامه خواندن

افشارها و قاجارها، آئینه ملت ایران

دختری از ایل افشار

در باره چند شخص و خانواده شنیده و خوانده ایم که نام خانوادگیشان افشار، بیات، قاجار، بهارلو، جهانشاهلو، شاملو، قاسملو، قشقائی، دوللو، مقدم، بیگدلی، آینالو و یا قره چورلو باشد؟ تصور میکنید چند هزار خانواده آنها هستند که شما اسمشان را نشنیده اید و چند صد هزار و یا چند ملیون نفر از آنها با افراد دیگر ازدواج کرده و یا همینطور نام خانوادگیشان را عوض کرده اند؟

احتمالا نه همه، بلکه تنها یکی دو نفر از اجداد پیشینگان آنها، روزی روزگاری، حدود هزار تا پانصد سال پیش، از ایلات و عشایر ترک زبانی بودند که از آسیای مرکزی بتدریج به افغانستان، ایران، قفقاز، ترکیه و عراق و حتی سوریه و مصر کنونی رفته اند. اکثریت بسیار بزرگ آنان در همان سرزمین ها اسکان یافته و با مردم محلی آمیخته اند، در حالیکه تعداد بسیار کمترشان هنوز زندگی ایلاتی و عشایری دارند.

احتمالا در پوست و گوشت و خون همه ما، اثری، رد پائی از آن قبایل، ایلات و عشایر هست – بین کسانی که در شهر ها و شهرستانها و حتی روستا ها زندگی میکنند کمی بیشتر و بین کسانی که بصورت گروه های منزوی در کوهستان و مناطق بسیار دور افتاده زندگی میکنند کمی کمتر.

آیا کسی که نامش «افشار» است میتواند امروز بعد از هزار سال بگوید «من از آسیای مرکزی هستم»؟ واقعیت اینست که نه چندان. شاید بعد از این همه اختلاط و آمیزش، تنها مشخصه بسیار کوچکی از نیاکان مزیور هنوز در ترکیب ژنتیک او باقی مانده است. اما در این چندین و چند صد سال، او چیز دیگری شده است: «میکس» جدیدی که نتیجه اختلاط اعقاب و اجدادش با صد ها و هزاران نفر از اقوام و مردم بومی و یا غیر بومی دیگر است. بنا براین او و ملیونها انسان دیگر مانند او در شرایط و محیط جدید زندگی به چیز جدیدی تبدیل شده اند، رنگ و ساخت سر و چشم و بدنشان شاید عوض شده، شاید هم نشده است. شاید امروزه زبانشان فارسی یا کُردی یا ترکی است، شاید مذهبشان شیعه و یا سنی، بهائی یا مسیحی است. اما همه آنها مشخصاتی دارند که همه آنها را بصورت یک انسان، یک فرد و عضو جامعه جهانی و در عین حال عضو یک گروه بزرگ «ملی» و سیاسی در می آورد که به آن «ایرانی» میگویند.

این، سرگذشتی هزار ساله است. سرگذشت هرکدام از این ایلات از جمله افشار ها و قاجاریان چکیده دیگری از سرگذشت بزرگ تر یک ملت، ملت ایران است. تاریخ ایران تاریخ مهاجرت، اسکان و آمیزش ایلات و عشایر مختلف با مردم بومی است، در حالیکه خود مردم «بومی» هم هیچوقت «خالص» و از «نژاد پاک» نبوده، بلکه محصول کوچ، اسکان و آمیزش اعقاب و اجداد خود بوده اند.

کمی تاریخ

در ایران وقتی «افشار» میگویند، اولین چیزی که به ذهن آدمی خطور میکند، نادر شاه افشار است. شاید کسانی که با قلم و کتاب سر و کار دارند، دانشمند و تاریخدان معروف دکتر محمود افشار و فرزند ایشان دکتر ایرج افشار را نیز به یاد بیاورند. در ترکیه کسانی که به هنر و آواز و «شو بیزنس» علاقه دارند، حتما نام خانم «حولیا افشار» را هم ذکر خواهند کرد.

افشار، آوشار، آفشار و یا اووشار نام یکی از قبایل ترک زبان اغوز (ترکمان) است که اولین بار نامشان در «دیوان لغات الترک» محمود کاشغری (قرن یازدهم م) ذکر شده است. در باره کوچ قبایل ترک از آسیای مرکزی به خراسان و تمام ایران و از آنجا به عراق و ترکیه کنونی اطلاعات مختلف و گاه متناقضی در تاریخ وجود دارد. از آن ناروشن تر تاریخ و تعداد کوچ قبیله های جداگانه ترک زبان است. در باره افشار ها هم بعضی منابع گفته اند که آنها در زمان سلجوقیان جزو قبایلی بودند که به خراسان، سیستان و بلوچستان، کرمان و خوزستان و همچنین آذربایجان و شمال عراق و شرق ترکیه کنونی رفتند. گویا یک موج دیگر افشار ها همزمان با هجوم مغول ها به آسیای مرکزی، به ایران آمده اند.

افشار ها مانند دیگر قبایل ترک زبان زیر فشار جابجائی سیاسی و قومی در آسیای مرکزی، هجوم مغول ها و همچنین از فرط کمبود مراتع برای چراندن گله های خود رو به جنوب و غرب گذاشتند. آنها در عین حال جنگجویان ماهر و نترسی بودند که هرحکومتی از پادشاهان سامانی و غزنوی و بعد سلجوقی گرفته تا مغول ها آنها را به خدمت میگرفت. هر وقت زور ترک ها میرسید، قدرت نظامی و سیاسی محل و منطقه خود را بدست خود میگرفتند – درست مانند خود سلجوقیان که بعنوان سربازان و فرماندهان اردو های دیگر شروع کردند و بزودی خود امپراتوری وسیعی را پایه گذاری نمودند. مانند دیگر قبایل ترک زبان، افشار ها هم گروه گروه، هرگروه دو سه هزار و یا بیشتر خانوار با گله ها و چادر های خود کوچ کرده و همه جا را در نوردیدند تا بالاخره در جائی مسکن گزیدند. از این جهت آنها همیشه آماده تحرک و کوچ بوده اند و پادشاهان مختلف از آنها بعنوان نیروی نظامی، بخصوص در مناطق مرزی استفاده کرده اند.

از زمان سلجوقیان و سپس مغول ها به بعد خبر چندانی از افشار ها در تاریخ نیست اما تا حد زیادی روشن است که آنها در تاسیس دولت صفوی به شاه اسماعیل کمک بسیاری کرده و از سوی او مورد حمایت و تلطیف قرار گرفته اند. شاه اسماعیل عده کثیری از افشار ها را که به تشیع گرویده بودند، در مقابل عثمانی ها در غرب و اُزبک ها در شرق در مناطق مرزی مسکون کرده بود.

از زمان صفویه به بعد در تاریخ اشاره های بیشتری به افشار ها هست. احتمالا از این وقت به بعد است که آنها به صورت فشرده تری به مناطق مرکزی ایران، اصفهان، یزد و ری میروند و مسکون میشوند.

در اواخر صفویه نادر شاه که از طایفه قیرقلوی (قیرخلو) افشار بود پادشاه ایران میشود و مانند اوایل صفویه (و برخلاف آخرین پادشاهان صفوی) تقریبا تمام عمرش در دفاع و تحکیم مرزهای ایران میگذرد و در تاریخ ایران تبدیل به نماد میهن پرستی ایرانی میشود.

یک عده بزرگ از قوم افشار هم به عثمانی میروند. به همان درجه که افشار ها در ایران، ایرانی و مدافع سرسخت مرز و بوم ایران و ملیت ایرانی میشوند، به همان درجه قوم و خویش آنها در عثمانی ترک، عثمانی و مدافع صادق سلطان میشوند.

هر دو هم در افكار و احساسات ملى خود صميمى بودند – و هنوز هم صميمى هستند.

نقش استحاله در روند «ملت شدن»

جالب اينكه چه قبل از نادر شاه، مثلا شاه اسماعيل و شاه عباس، چه خود نادر شاه و چه بعد از او، مثلا عباس ميرزاى قاجار، ستارخان، خيابانى و يا خود دكتر مصدق كه از خانواده قاجار و از نوادگان عباس میرزا بود، بسیاری از شخصیت های تاریخی ایران كه در برهه هاى حساس و خطرناك تاريخ در راه وحدت و قدرت ايران از خود قهرمانى تاريخى نشان داده اند، هركدام به نوعى، چه مستقيم و چه غير مستقيم، چه كم و چه زياد با ايلات و عشاير ترك زبان ايران مرتبط بوده اند.

نکته دیگر اینکه مثلا طغرل بیگ سلجوقی رئیس قبیله سلجوقی و در عین حال سلطان سلجوقی ایران بود، حتی نادر شاه هم رئیس طایفه قیرقلوی افشار و هم پادشاه ایران بود. اما هر چه به عصر کنونی و معاصر نزدیک تر میشویم، می بینیم که ایلات و عشایر از زندگی ایلاتی دوری جسته، اسکان یافته اند و در این جریان، اهمیت مناسبات و عادات و رسوم ایلاتی – قبیله ای کم رنگ تر شده و اعضای سابق ایلات و قبایل، در زندگی و منش اجتماعی خود کمتر بعنوان عضو قبیله، بلکه بیشتر به عنوان «شهروند»، عضو یک ملت، به عنوان یک فرد، تاجر، کسبه، نظامی، دانشمند، روحانی، سیاستمدار و غیره زندگی و رفتار نموده اند. این، در عین حال روند «ملت شدن» تدریجی ایرانیان بعد از صفویه به معنای معاصر آن است. به نظر نمیرسد که این روند امروزه در مجموع به پایان رسیده باشد. با اینهمه می بینیم که مثلا در قرن نوزدهم و بیستم، دیگر عباس میرزا، ایرج میرزا، ستار خان و یا دکتر مصدق در نقش ملی خود اثری از ریشه های ایلاتی و عشیره ای نداشتند و نه به عنوان عضو این یا آن قبیله، بلکه همچون «ایرانی» عمل میکردند.

نادرشاه که با سرکوب دست اندازیهای عثمانی ها و روس ها در غرب و افغانها و ازبک ها در شرق ایران عنوان «ناپلئون شرق» را در اروپا گرفته بود، در زمان تاجگذاری خود دستور ضرب این شعر را بر سکه ها داد:

سکه بر زر کرد نام سلطنت را در جهان
نادر ایران زمین و خسرو گیتی ستان

این، جنبه سیاسی مسئله است. اما از نظر اجتماعی این روند را میتوان آشکار تر مشاهده کرد. تقریبا همه قبایل و عشایر ترک زبان و بخش مهمی از عشایر کُرد و یا لُر هم در جریان تدریجی یکجا نشین شدن از مشخصات ایلی خود دور شده و با دیگر اعضای ملت جوش خورده، آمیزش یافته اند.

معلوم نیست مثلا تعداد کل طایفه های افشار که به ایران کوچ کرده اند، در اصل چند نفر بوده است. در نظر داشته باشیم که مثلا در دوره صفویان جمعیت ایران تخمینا بیشتر از سه تا چهار ملیون نفر نبود. در چند کتاب تاریخ تعداد کل اولین گروه های افشار که ابتدا به کرمان و یا خوزستان کوچ کرده اند، هر کدام حدود 30 تا 50 هزار نفر ذکر میشود. در اوایل قرن بیستم م. میدانیم که از جمعیت کل ایران (حدود پنج ملیون نفر) حدود 30-50 در صدشان جزو ایلات و عشایر بودند (بعضی منابع رقم کمتری داده اند). این در حالی است که سهم ایلات و عشایر در جمعیت کل ایران در صد و چند سال اخیر به تقریبا 14-15 در صد (آمار سال 1365) رسیده است. همین آمار سال 1365 تعداد کل ایل افشار در کرمان، غرب و شرق کشور را 90 هزار یعنی 0.2% کل جمعیت ایران محاسبه کرده است. اینها افرادی هستند که هنوز در ترکیب ایلات و عشایر زندگی میکنند، در حالیکه بخش اعظم جمعیت پر ازدحام افشارها در روستا ها و شهر های ایران ساکن شده اند و مثل دیگران و بدون چندان تفکیک و تمایز قومی و ایلاتی مانند هر شهروند دیگری زندگی میکنند.

در این میان ویژگی قاجار ها و افشار ها در آنست که آنان به همه مناطق ایران پخش شده و با همه اقشار و اقوام ملت آمیخته اند. یک جنبه دیگر آنان اینست که این هر دو ایل از خود استعداد و قابلیت بی نظیری در انطباق به شرایط جدید زندگی از قبیل زندگی شهری، علم، سیاست، دین، تجارت، فنون نظامی و انطباق به زبان و فرهنگ محیط جدید، و به ویژه پیشتاز بودن در دفاع از «زندگی جدید ملی» و «میهن» به دور ازطرز قکر و محدودیت های قومی و قبیله ای نشان داده اند. در واقع در این میان این دو ایل چنان در جمعیت کل کشور استحاله شده اند که دیگر از قاجاریان بعنوان «ایل» نمیتوان سخن گفت، در حالیکه در تمام ایران تنها 90 و یا 100 هزار افشار به صورت ایلاتی زندگی میکنند. باقیمانده و انبوه اصلی قاجاریان در بدنه ملت مستحیل شده اند و به سختی به عنوان قاجار، افشار و ایل و تبار مخصوص به خود، قابل تمایز هستند.

این هم جالب است: در اردبیل وآذربایجان شرقی دیگر کسی در بدنه عشایری افشاریان نمانده (باقیمانده های آنان در ایل شاهسون ادغام شده اند) در حالیکه بخش مهمی از ایل افشار آذربایجان غربی کُرد زبان و سنی شده است. در مقابل، مثلا ایل شقاقی که اصلا کُرد تبار بودند، بعد از آنکه در زمان صفویان بخاطر شیعه بودنشان از ترکیه به آذربایجان شرقی کوچیدند، تُرک زبان شدند. شاید یک علت این «گشاده فکری»، انعطاف پذیری، انطباق، آمیزش و پیشگامی قاجار ها و افشارها در آن بوده که هر دو ایل 500 سال است که با همه ثواب ها و گناه های خود، در نظام، دیوان و اداره ایران و فرهنگ و ادبیات آن نقش برجسته و حتی تعیین کننده ای داشته اند.

(نشر نخست در عباس جوادی: «ایران و آذربایجان در بستر تاریخ و زبان»، چاپ لندن، سال 2016)

این نوشته را هم ببینید:

دو افشار یزدی: محمود و ایرج افشارادامه خواندن

چند درس از جنگ چالدران

وقتی در تابستان سال ۹۲۰ هجری (۱۵۱۴ میلادی) ۴۰ هزار نفر از قزل باشان لشکر ایران به رهبری شاه اسماعیل اول صفوی در دشت چالدران (چالدیران) واقع در شمال استان آذربایجان غربی با ۱۰۰ هزار نفر از سربازان عثمانی به فرماندهی سلطان سلیم یکم روبروی هم قرار گرفتند، حتما نمیدانستند که این جنگ و خونریزی آنها قرار است برای صد ها سال بعد مُهر خود را بر سرنوشت ایران و ترکیه و حتی قفقاز و عراق کنونی بزند. علت شکست فاجعه بار ایران میتواند اساسا همان هائی باشد که در کتاب های تاریخ میخوانیم: تعداد سربازان عثمانی از دو برابر ارتش ایران هم بیشتر بود، بخشی از ارتش ایران در خراسان مشغول مقاومت در برابر یورش شیبک خان اوزبک بود و از طرف دیگر اردوی عثمانی دارای چند فقره توپخانه و تفنگ های انفرادی بود که از اروپا خریده بود، در حالیکه سربازان ایرانی با تیر و کمان، شمشیر و نیزه جنگ میکردند.

در نتیجه شکست ایران، شمال غربی ایران یعنی آذربایجان غربی، کردستان و همدان از ایران جدا شد و به دست عثمانی افتاد. اکثر این مناطق مدت ها در دست عثمانی بود. ۷۰ سال بعد بود که شاه عباس اول توانست اکثر آذربایجان غربی و همدان و بخشی از مناطق کردستان را از عثمانی ها پس بگیرد که بعدا دوباره دست بدست گشت تا اینکه جنگ دو همسایه و مرزهای مشترک با «عهد نامه قصر شیرین» حل و فصل شد. بغداد چند سال بعد از چالدران به دست عثمانی افتاد و تا جنگ اول در ترکیب این دولت ماند. به دنبال جنگ چالدران اردوی عثمانی حتی پایتخت صفویان یعنی شهر تبریز را هم اشغال کرد، اما به دلیل کمبود آذوقه و مقاومت مردم ناچار به ترک آن گردید. و لیکن اهمیت تاریخی این جنگ و شکست ایران فقط دراین نبود که ایران در یکی از صدها جنگ خود با همسایگان شکست بزرگی خورده بود.

دو عامل اصلی شکست

چیزی که اهمیت بیشتری دارد اکثرا در کتاب های تاریخ مورد توجه قرار نمیگیرد: شاه اسماعیل و فرماندهان و سربازانش اعتقاد چندانی به اسلحه های مدرن، برنامه ریزی جنگ و استراتژی و تاکتیک نداشتند. برای قزلباشان که عبارت از قبایل مختلف و اساسا ترکمن بودند و به طرفداری از شیعه اثناء عشری و طیق عادت طریقت صفویه کلاه های سرخ بر سر می گذاشتند، اولین پادشاه صفوی نه فقط سرکرده و شاه آنان، بلکه «مرشد کامل»، «نائب امام زمان» و شاید حتی بیشتر از آن، شخصیتی مقدس با الوهیتی فراانسانی بود که در مبارزه با «کافران سنّی» و دیگر کفار شکست ناپذیر و روئین تن بود. از این جهت آنان به پیروزی قطعی خویش بر لشکر عثمانی اعتقاد و اعتماد مطلق داشتند. خود شاه اسماعیل هم به این تصورات باور مطلق داشت و با رفتار و اشعار خود هم به آن دامن میزد. اعتقاد سربازان ایرانی به شکست ناپذیری «ظل الله» اسماعیل صفوی تا درجه ای بود که حتی یکی از سرداران شاه اسماعیل به نام دورموش خان از قبیله شاملو پیش از نبرد چالدران به شاه پیشنهاد کرد که بگذارد سلطان سلیم با راحتی خاطر به آرایش نظامی خود بپردازد تا به او ثابت شود که صرفنظر از نوع سلاح، تعلیم ارتش و نظام و با وجود کمبود نسبی سرباز، شاه ایران بر هر نیروئی برتر غالب خواهد آمد زیرا رسالتی که از سوی امام غائب و حضرت علی گرفته، او را شکست ناپذیر کرده است. و شاه اسماعیل هم این پیشنهاد را پذیرفت.

عامل مهم دیگر این بود که نیروهای ارتش ایران تقریبا همگی عبارت از مردان قبایل ترکمن بودند که نه تعلیم نظامی دیده بودند و نه به آن عادت و اعتقادی داشتند. آنها فقط به تبعیت از خان های قبیله های خود که مرید شاه اسماعیل شده بودند، تیر و کمان گرفته به جنگ میرفتند. قزلباش ها هم که افراد برگزیده و زبده جنگنده از داخل همین قبیله ها بودند، بیشتر از تکیه به قدرت و فنون نظامی و تکنیک جنگ، باور داشتند که «مرشد کامل» آنها را به هر تقدیر به پیروزی رهنمون خواهد شد و در بد ترین حالت «جنت مکان» خواهند شد. در مقابل آنها، اردوی عثمانی قرار داشت که آن هم از بخش های دیگر قبایل ترکمن استفاده میکرد، اما رهبری ارتش و عملیات نظامی را بر عهده «یئنی چری» ها گذاشته بود. آنها «نو دین» هائی بودند که عثمانی از بالکان و یا قفقاز به اردوی خود جلب کرده، بعد از قبول اسلام از تعلیم ویژه وحرفه ای نظامی گذرانیده و مستقیما تابع سلطانشان کرده بود. برخلاف افراد قبیله های ترکمن که در طرف ایران می جنگیدند، یئنی چری ها نه تابع رؤسای قبایل، بلکه فرمانبر سلطان بودند. آنها اگر چه مطابق با باور های دینی جدیدشان میگفتند که در راه خدا و پیامبر اسلام میجنگند، اما چندان به کمک دست غیب و الوهیت سلطان فکر نمیکردند.

میگویند خود شاه اسماعیل در چالدران جانفشانی بسیاری کرد و فرماندهان و سربازانش هم که غالبا منسوب به قبایل ترکمن قزلباش بودند، مردانگی و از جان گذشتگی زیادی نشان دادند و سرسختانه جنگیدند. اما نشد. روایت است که به جز ۸۵ نفر تمام سربازان و فرماندهان ایران کشته شدند. تلفات عثمانی های پیروزمند به روایت دیگری  ۴۰ هزار نفر بود. افسانه شکست ناپذیری «مرشد کامل» نقش بر آب گشت. طرفداران جان بر کف او دچار سرخوردگی شدند ، صفوف شاه صفوی متزلزل شد و در حالیکه قدرت مطلق شاه ضعیف تر شده بود، وزنه و نفوذ رؤسای قبایل و همچنین سران قزل باش و رقابت و دشمنی  داخلی و در عین حال خودسری های آنان افزایش یافت. عملا ده ها و صد ها نفر از سران قبایل و قزل باش ها در جای قدرت «مرشد کامل» شاه اسماعیل صفوی نشستند. در عین حال آنها پیوسته در حال رقابت و جنگ با یکدیگر بودند. خود شاه اسماعیل دچار افسردگی، گوشه گیری و میخوارگی گشت و دیگر شخصا هیچ وقت در هیچ نبردی شرکت ننمود. او در بازی قدرت بین حاکمین رژیم صفوی از محور و نقطه ثقل قدرت به یکی از ده ها مرکز قدرت تبدیل شده بود.

شوخی تاریخ

با وجود شکست جدی ایران، این، به راستی یک شوخی تمام عیار تاریخ هم بود. در هر دو سوی مرز، قبایل همزبان و هم قوم ترکمن، در این سو با بیرق تشیع صفوی و در آن سو با پرچم تسنن عثمانی به دفاع از سرزمین هائی بر خاسته بودند که بعد ها قرار بود بطور رسمی تری بعنوان «ایران» و «عثمانی» در کنار هم به یک زندگی دراز مدت و پر فراز و نشیب بپردازند. اکثر آنان دو سه قرن پیش از آن از آسیای مرکزی به این مناطق کوچ کرده بودند. بعضی ها در جائی سکنی گزیده بودند. اما هنوز بسیاری از آنها از منطقه ای به منطقه ای کوچ میکردند. وفاداری متغیر رؤسای قبیله و یا انتخاب راه بر سر تشیع و یا تسنن هم در تعیین سمت کوچ آنها تاثیر زیادی داشت. هنوز مرز های قومی و مذهبی سیّال بود. اما در دوره جنگ و بعد از آن، انبوه مردمان بسیاری که شیعه و علوی آناتولی بودند به ایران کوچ کردند و برعکس، سنّی ها و بخصوص بسیاری از کُرد ها به آناتولی مهاجرت نمودند.

ایران نو را در واقع ترک زبان ها ایجاد کرده بودند و حراست مینمودند.

اولین شوخی بزرگ تاریخ که با جنگ چالدران شروع شد این بود که ۹۰۰ سال بعد از سقوط ساسانیان و حکمرانی خلفای عرب و سپس کوچ و سکنای قبایل ترکمن از خراسان و آسیای مرکزی و سپس حملات ویرانگر مغول و تیمور، این قبایل ترک زبان تحت هدایت شاه صفوی بودند که در مقابل همزبانان و هم قومان خود در آنسوی مرز که حالا نام «عثمانی» گرفته بودند با جانفشانی جنگیدند، کشته شدند و با وجود شکست، «ایران معاصر» و یا «ایران بعد از اعراب» را بنیانگذاری کردند و تا ۵۰۰ سال بعد، چه بدست شاه عباس و چه نادر شاه و عباس میرزا، از آن حراست نمودند. یعنی «ایران کنونی»، کم و بیش با مرز و بوم و سنت و تاریخ و مذهب و فرهنگ و سیاستی که امروزه می شناسیم، تا حد زیادی محصول دسترنج ترک زبانان و بخصوص آذربایجانیان بود – عاملی که در هویت ملی و خود شناسی ایرانی آذربایجانیان پیوسته نقشی اساسی بازی کرده و بعد ها در مبارزات آذربایجان در انقلاب مشروطه بار دیگر تبلور یافته است.

شوخی دیگر تاریخ این بود که تقریبا ۹۰۰ سال بعد از قبول اسلام، این اولین دولت قدرتمند و سرتاسری ایرانی بود که با هویتی ایرانی عرض اندام میکرد، اما اصل وجودی این دولت و «چسب»ی که آن را یکجا نگه میداشت، احتمالا بیشتر از این «ایرانیت» و «غیر عثمانی بودن» اندیشه تشیع بود (که بعد ها «ایرانیت» هم بطور بمراتب قوی تری به آن علاوه شد). این وضع در عین آنکه از یک سو تجانس و وحدت ملی، ایرانی و شیعه را در مقابل «بیگانگان» تقویت میکرد و به آن شکل و شمایلی مذهبی و سیاسی میداد، در عین حال ایرانیان غیر مسلمان و بخصوص غیر شیعه (مثلا کُرد ها و اقلیتی از ترکمن ها را که سنی باقی مانده بودند) از آن دور مینمود،  وحدت ملی کشور را دچار مخاطره میکرد و در عین حال ایران شیعه را در جهان اسلام تبدیل به کشور «اقلیت مذهبی» مینمود و آن را از اکثریت بمراتب بزرگتر سنی جهان اسلام جدا میکرد.

این در حالی بود که اگرچه سلاطین عثمانی ادعای خلافت کل عالم اسلام را داشتند، اما حکومت خود را بر تقدس و الوهیت شخص سلطان استوار نمیکردند و در عین اینکه حکومت دنیوی خود را میکردند، کار دین را به شیخ الاسلام ها حواله مینمودند. این فرق، همراه با نزدیکی بیشتر عثمانی به غرب، دوری بیشتر و سریعتر آن از ساختار های قبیله ای و پذیرش و تحمل بیشتر آن نسبت به گروه های دینی و قومی امپراتوری، عثمانی را از نظر پیشرفت اجتماعی و سیاسی پیوسته از ایران جلو تر انداخت. در حالیکه سلسله صفوی ۲۰۰ سال پا بر جا ماند، عثمانی گسترش یافت و مجموعا ۶۰۰ سال دوام آورد.

اما صرفنظر از طول حکمرانی سلسله ها و باوجود ضعف و عقب ماندگی های نسبی ایران نسبت به عثمانی، در هر دو طرف مرزی که بنیادش در جنگ چالدران گذاشته شد، ایلات و عشایری که در هر دوطرف مرز، سلسله ها و خانواده های حاکم ایران و عثمانی را بوجود آورده بودند با مردم و اقوام محلی و فرهنگ و آداب و سنن و تاریخ آنان درآمیختند وهر کدام با همه ثواب ها و گناه هایشان حاکمیتی و ملتی متمایز را بوجود آوردند که ما امروزه از آنان بعنوان «ایران» و «عثمانی» (و بعد ها «ترکیه») نام میبریم.

احتمالا وضع کنونی ایران و ترکیه به نوعی یاد آور روند گذشته این دو سرزمین است – دو روند گوناگونی که ۵۰۰ سال پیش در دشت چالدران شروع شده بود…

(نشر نخست در عباس جوادی: «ایران و آذربایجان در بستر تاریخ و زبان»، چاپ لندن، سال 2016)

منابع

Bilge, Sadık M.: Osmanlı Devleti ve Kafkasya. İstanbul 2005

تاریخ اسلام، پژوهش دانشگاه کمبریج. ترجمه احمد آرام، تهران ۱۳۸۱

جوادی، حسن: ایران از دیده سیاحان اروپائی، تهران ۱۳۷۸

Said Amir Arjomand Said Amir: Religion, Political Action, and Legitimate

Domination in Shi’ite Iran. European Journal of Sociology, XX, 1991… ادامه خواندن

قبایل ترکمن بین صفوی و عثمانی

پانصد و اندی سال پیش بین دو امپراتوری بزرگ شرق مسلمان، ایران صفوی و دولت عثمانی جنگ سردی در گرفته بود که هیچ چیز از جنگ سرد قرن بیستم بین بلوک غرب کاپیتالیستی و بلوک شرق کمونیستی کم نداشت. این رویاروئی، هم با مناقشات نظامی شدید مانند جنگ چالدران همراه بود و هم این دشمنی به عقیده و ایدئولوژی پیچیده شده بود: در یک طرف اسلام شیعه و در طرف دیگر اسلام سنی قرار داشت. تبلیغات متقابل خصمانه اغلب حد و مرزی رعایت نمیکرد. بستر اصلی این تخاصم در هر دو سو، حفظ و گسترش حاکمیت دولتی، سرزمینی، فرمانروائی، نفوذ، قدرت، ثروت و تا حدی هم عقیده – یعنی مذهب بود.

اولين پادشاه صفوى، شاه اسماعيل اول در سال ١٥٠١ ميلادى در تبريز تاجگذارى كرد، اما طريقت صفويه تحت رهبرى بنيانگذارش شيخ صفى الدين حدودا ٢٠٠ سال قبل از آن در اردبيل بصورت يك حركت جدى صوفى در آمده بود كه رفته رفته، بخصوص در هرج و مرج پس از حملات مغول و تيمور، سياسى تر و در زمان شيخ جنيد و پدر اسماعيل، شيخ حيدر، تندروتر و در اهداف سياسى و عمليات نظامى خویش  قاطع تر ميشد. دیگر معلوم بود که هدف اصلی خاندان و طریقت نه تنها اشاعه اصول مذهبی طریقت، بلکه تاسیس یک حکومت است. از همان ابتدا قبايل ترك كه از آسياى مركزى آمده، به آناتولى (آناطولى) و سوريه رفته و بعضى هايشان هم در آذربايجان مانده بودند، طرفداران اصلى طريقت صفويه را تشكيل ميدادند.

در باره باورهاى مذهبى شيخ صفى مريدان بعدى طريقت، مُصرانه او را شيعه دوازده امامى ناميده اند، اما شواهد زیادی نشان ميدهند كه او سنى مذهب بوده است. البته شيوخ طريقت بخصوص بعد از نوه شیخ صفی، خواجه علی، به تشيع گرويده اند. ظاهرا در اين تغيير، انديشه هاى دوازده امامى و غُلات (غلو در باره صفات دوازده امام) پيروان اصلى آنها يعنى قبايل ترك آناتولى و سوريه كه با شمن باوری آسياى ميانه هم مخلوط بود، بى تاثير نبوده است. اما احتمال قوى آن است كه ادعاى سيد بودن شيخ صفى كه مشخصا از زمان شيخ حيدر مطرح شد، انگیزه ای مصلحتى و سياسى داشته كه بخصوص بعد از آغاز سلطنت اسماعيل كه تشيع را مذهب رسمى دولت اعلام کرد، مورد قبول رسمى تاريخ نويسان صفوی قرارگرفته است.

اولین اثری که در باره شیخ صفی و خاندان صفوی و با کمک یکی از فرزندان او نوشته شده، «صفوه الصفا»ی ابن بزاز اردبیلی است. در همان فصل اول این کتاب، نَسب  جد بزرگ او «ابن پیروز الکردی السنجانی» نامیده میشود (١ و ۲).  بنظر استاد احسان یارشاطر، شیخ صفی فارسی زبان بوده و این امر از چند نمونه اشعارش که در «صفوه الصفا» نقل میشود هم معلوم است، اما شاه اسماعیل و نسل های بعدی صفویان ترک زبان شده اند و دوزبانه بوده اند (۳). شاه اسماعیل فرزند شیخ حیدر و مادرش مارتا یا عالم شاه بیگم، دختر سلطان اوزون حسن آق قویونلو و تئودورا (دسپینا خاتون) دختر شاه مسیحی – بیزانس طرابوزان (ترابوزان) (۴) و يونانى زبان بود.

درسال ١٥٠١ رؤسای چندین ایل (روملو، استاجلو، تکلو، شاملو، ذوالقدر)  و دیگر طوایف بزرگ و کوچک ترکمن که از شاه اسماعیل پیروی میکردند، از چهار گوشه آناتولی و سوریه در ارزنجان (شرق آناتولی) جمع شده، با مرشد خود پیمان وفا بستند. بلافاصله بعد از ملاقات ارزنجان، نیروهای اسماعیل به باکو حمله کرده، به خونخواهی قتل پدرش، فرخ یسار، حاکم شیروان را به قتل رسانیدند. سپس آنها اكثر قفقاز را تصرف كردند. اسماعیل در همان سال تبریز را فتح کرده، تاج بر سر گذاشت و تشیع را مذهب رسمی دولت جدید التاسیس خود اعلام نمود.

۸۵۰ سال بعد از خلافت اسلام، به دنبال سلسله های محلی و امپراتوری های گسترده غزنوی و سلجوقی و همچنین کوچ های ترکان و حملات مغول و تیمور و حکومت های خانخانی، ایران نوین  با اندیشه و هویت نوین دولتی یعنی تشیع ایجاد شده بود. بعد از فتح شیروان، آذربایجان و بخش هائی از قفقاز و آناتولی شرقی، جنگ و پیروزی شاه اسماعیل با سلطان مراد آق قویونلو حاکم عراقین (عراق عجم و عراق عرب) در سال ۳ ١٥٠  بخش بزرگی از ایران تاریخی را در دولت صفوی متحد کرد، اتحادی که بعد ها، اگرچه در پی شکست چالدران در آناتولی سرزمین هائی را از دست داد، اما در شرق و بخصوص خراسان و در مقابل اُزبکان تحکیم یافت.

این، آغاز ایران معاصر بود.

قیام و هجرت به ایران

مدت کوتاهی پس از آن که صوفیان صفویه شروع به «بسیج» قبایل ترک آناتولی و آوردن آنها به ایران کردند، مسئولان حکومت عثمانی متوجه این موضوع شدند که در ایران و بخصوص آذربایجان «توطئه ای نظامی و مذهبی» علیه عثمانی در جریان است که ممکن است باعث ریزش های حمایت مردمی و سیاسی در نظام عثمانی گردد. اما ظاهرا در ابتدا این مسئله در نظر آنها زیاد نگران کننده نبوده است. خود شیخ حیدر چند سال در آناتولی سفر کرده و مشغول تبلیغ و تربیت مریدان خود بوده است. این مریدان بعد از گذراندن یک دوره و تکمیل اطلاعات لقب «خلیفه» میگرفتند. خليفه ها از اركان اصلى صفويه براى تبليغ و بسيج سياسى و نظامى بودند. قبل از اينكه عثمانى به جديت موضوع پى ببرد، خود  شاه اسماعیل در یک نامه به سلطان بایزید اجازه خروج شاخه ای از قبیله اُستاجلو را از محدوده عثمانی  درخواست کرد. بایزید هم در جواب خود مهاجرت اتباع عثمانی به ایران را بلا مانع نامید، به شرط آنکه دوباره به عثمانی باز گردند. اما با شدت گرفتن تبلیغات سیاسی و مذهبی بین قبایل و شروع مهاجرت به ایران و زد و خورد ها و قیام های آنان علیه عثمانی، لحن بسیار خصمانه ای نسبت به صفویان و شاه اسماعیل در محافل دیوانی و لشکری عثمانی به گوش رسید و این لحن رفته رفته تند تر شد.

این همان دوره ای است که پیر سلطان اَبدال، شاعر معروف علوی از شهر سیواس در شرق آناتولی که خود مدرسه مذهبی اردبیل را ختم کرده بود، مردم محیط خود را با اشعار مذهبی و تبلیغاتی به قیام بر ضد به اصطلاح «کفار» سنی و رفتن «به سوی شاه» دعوت میکرد. او بالاخره از طرف «خضر پاشا» فرمانده لشکر عثمانی بازداشت و اعدام میشود:

گلین جانلار، بیر اولالیم
منکره قیلیچ چالالیم
حسین ین قانین آلالیم
توکلت تعالی الله

مروان سویونو وورالیم
حسین ین قانین سورالیم
پادشاهین اؤلدورلیم
توکلت تعالی الله
الخ.

ترجمه:
رفیقان، بیائید یکی شویم
بر منکران خنجر بکشیم
انتقام خون حسین را بگیریم
توکلت تعالی الله

نسل مروان را از پا در آوريم
انتقام خون حسین را بگیریم
پادشاهشان را هلاك كنيم
توکلت تعالی الله

و یا:
خضر پاشا بیزی بردار ائتمه دن
آچیلین قاپیلار، شاها گیده لیم
سیاست گونلری گلیپ چاتمادان
آچیلین قاپیلار شاها گیده لیم

گؤنول چیخماق ایسته ر شاهین کؤشکونه
جان بویانماق ایستر علی مشکونه
پیریم علی اون ایکی امام عشقینه
آچیلین قاپیلار شاها گیده لیم
الخ.

ترجمه:
پیش از آنکه خضر پاشا ما را به دار بکشد
باز شوید ای دروازه ها، تا به پیش شاه رویم
پیش از آنکه روزهای سیاست سربرسند
باز شوید ای دروازه ها، تا به پیش شاه رویم

دل میخواهد به قصر شاه در آیم
جان میخواهد به مُشک علی معطر شوم
به عشق پیر من علی و دوازده امام
باز شوید ای دروازه ها، تا به پیش شاه رویم
الخ.

فاروق سومر مینویسد هزاران خانوار از قبایل بزرگ و کوچک ترکمن به هواداری از صفویه از آناتولی به ایران مهاجرت کرد و این کوچ «بیش از صد سال طول کشید» (٥). کمال پاشازاده، مورخ عثمانی در «تاریخ آل عثمان» در مورد رفتن شاهزاده قورقود از «تکه» (آنطالیه، آنتالیای کنونی) به نزد سارو خان مینویسد: «مردانی گستاخ و بی باک از دیار تکه که سر دسته اعوان و انصار شاه اسماعیل بودند، از آشفتگی زمان استفاده کرده و با ۲٠٠ الی ۳٠٠ نفر از یاران خود خروج کردند. آنان که در دیار خود رعیت بودند، به شاه اسماعیل پیوسته و شوکت او را افزون کرده و خود نیز صاحب خدم و حشم شدند. افراد دیگر نیز مردگان را بر زندگان بار کرده و دیار خود را ترک کردند. مولف گوید:
ترکلر ترک ایدیب دیارلرین
ساتدیلر یوق بهایه داوارلرین.»
یعنی: «ترکان احشام خود را به بهائی نا یز فروختند و دیار خود را ترک کردند».(۶)

مورخ مشهور عثمانی خواجه سعد الدین در باره کوچ قبایل ترک به ایران مینویسد:
باشینا تاج آلدی، چیخدی اول پلید
ایتدی بی ادراک ترکلری مرید
یعنی «آن پلید (شاه اسماعیل) تاج (منظور کلاه مخصوص قزلباشان) را بر سر نهاد و ترکان بی ادراک را مرید خود ساخت» (۷). در این دوره ظاهرا اکثر مورخین عثمانی، ترکان علوى آناتولی را طرفدار دولت صفوی ایران میدانستند. مثلا علی بن عبدالله در عریضه ای به سلطان سلیم نوشت: «روزگاری میرسد که اکثر اهالی روم اردبیلی شده و کافر خواهند گردید.» (۸)

دیگر در مقابله با شاه اسماعیل و طرفداران او در آناتولی تعابیری مانند «کافر»، «ملحد» و «بی ادراک» بکار برده میشد. این ابتدای جنگ سرد بين عثمانى سنى و ایران شیعه بود.

آن دسته از قبایل ترکمن آناتولی که سنی نشده بودند و همه بخاطر طرفداری از صفویه و ایران «صوفی» و «خلیفه» نامیده میشدند، تبدیل به «دشمن داخلی» و نوعی «ستون پنجم» کشور همسایه، مخاصم و «ملحد» یعنی ایران شده بودند که  میبایست برطرف میشدند.

بعد از اینکه هزاران خانوار یعنی احتمالا ده ها هزار نفر از ترکان شیعه و علوی از آناتولی به ایران مهاجرت کردند، لشکر عثمانی به قلع و قمع باقیماندگان قبایل ترک علوی پرداخت که با صفوی همبستگی کرده بودند. بعضی از قبایل ترکمن مانند تکلو، ذوالقدر و استاجلو در عمل از صحن آناتولی ناپدید شدند.

متقابلا شاه اسماعیل با کمک همان قزلباشان که از آناتولی آمده بودند، مذهب تشیع را این بار با «قوه قهریه» در آذربایجان و بسیاری نقاط دیگر ایران حاکم کرد. در خود تبریز که تا دوره صفویه اکثریت مردمش سنى مذهب بود، به قول يك سياح ونيزى، بیست هزار نفر کشته شد. بنا به «تاریخ شاه اسماعیل» (به نقل از ادوارد براون) روحانیون که از تحمیل مذهب شیعه بر مردم نگران شده بودند، از شاه اسماعیل میپرسند: «قربانت شویم، دویست سیصد هزار خلق که در تبریز است، چهار دانگ آن سنی اند… میترسیم که مردم بگویند پادشاه شیعه نمیخواهیم و نعوذ بالله اگر رعیت برگردند، چه تدارک در این باب توان کرد؟ پادشاه فرمود که مرا به این کار باز داشته اند و خدای عالم با حضرات ائمه معصومین همراه من اند و من از هیچ کس باک ندارم، به توفیق الله تعالی اگر رعیت حرفی بگویند، شمشیر میکشم و یک کس را زنده نمیگذارم.» (۹)

اما کوچ فقط یک جانبه یعنی فقط از آناتولی به ایران نبود. متقابلا چندین هزار خانوار کُرد سنی در همین دوره از ایران شیعه به عثمانی سنی کوچ کردند. بنظر برخی مورخین ترکیه، با همین کوچ های کُرد های ایران به عثمانی بود که در جنوب شرق آناتولی، کُرد ها تبدیل به قوم اکثریت شدند.

جنگ داغ

همزمان با تاجگذاری شاه اسماعیل  در تبریز، سلطان بایزید دوم عثمانی به والیان ولایات شرقی آناتولی فرمان داده بود که فشار بر «صوفیان» ترکمن را که از صفویه حمایت میکردند، افزایش دهند. بایزید دستور داد که هر کس از صوفیان در حال سفر به ایران رویت شد، کشته شود («سیاستا سلب اولونا») و اموالش به کسی داده شود که او را یافته است. والیان همچنین موظف شدند که به «خلیفه» ها یعنی مبلغین سیاسی و مذهبی صوفیان که بعد از گذرانیدن دوره های تعلیم در اردبیل به آناتولی برمیگشتند، اجازه ورود به آناتولی ندهند. در تقریبا همه اسناد رسمی «دیوان همایونی عثمانی» از جمله فرامینی که به والیان مختلف فرستاده میشدند و همچنین وعظ ها و نوشته های خطیبان و روحانیون در مساجد از صوفیان ترکمن آناتولی که به طرفداری از صفویه و ایران معروف شده بودند، به عنوان «اشرار»، «اشقیاء»، «چاپولجی» (راهزن)، از نظر دینی «ملحد» و از جهت اخلاقی «منحرف» نام برده میشد. در ولایات قارامان  (آدانا) و یا تكه (آنطاليه)   که شاه اسماعیل بیشتر داوطلبان صوفی خود را از آنجا به صفوف خود جلب میکرد، اقدامات جدی برای قطع فعالیت صوفیان و مسافرت آنان به ایران انجام گرفت. در چند مورد مانند قیام های قارامان (١٥٠٠)  و ذوالقدر (۱۵۰۷) كار منتج به سرکوب های خونین گشت و در نهایت در این مناطق قبایل تکه و ذوالقدر عملا از بین رفتند و باقی مانده های آنان با طوایف و یا مردم دیگر آمیختند. (١٠)

از سوی دیگر اهالی بسیاری از قصباتی را که از صوفیان ایران حمایت میکردند، به زور به «روم ائلی» یعنی آن سوی تنگه بوسفور و سرحدات غربی امپراتوری تبعید کردند تا آنها را حدالامکان از ایران دور نگهدارند و با مسیحیان و «کفار» مشغول کنند. بعضی تذکره ها نوشته اند که برخی قصبه ها در نتیجه همین تبعید ها از سکنه خالی شده بودند. (١١)

همزمان، چند مفتی و فقیه معروف عثمانی مانند عاشق پاشازاده فتاوی مختلفی صادر کرده، صوفیان ایرانی و پیروان ترکمن آنان در آناتولی را «ملحد» و «خارج از شریعت» نامیدند، تا پیگرد آنان ظاهری مشروع پیدا کند و اعتراضی نشود. تا آن وقت تصوف، با وجود برخی رنگ های سیاسی خود،  از احترام زیادی بین اهالی مسلمان عثمانی برخوردار بود  و  طریقت هائی مانند بکتاشیه و دیگران که بخش بزرگی از آنان اسلام را با عادات و باور های شمنی و ادیان طبیعی آسیای مرکزی آمیخته بودند، در اشاعه اسلام بین غیر مسلمین آناتولی و بالکان نقش مهمی بازی کرده بود.

معلوم میشد که دولت عثمانی که تا آن موقع بخاطر جاذبه غزوات و جهاد و فتوحات در بلاد «کفر» یعنی بالکان و بقیه اروپا بیشتر متوجه غرب بود، دچار نگرانی شدیدی در شرق امپراتوری و از ناحیه قبایل ترکمن خود شده بود که نطفه های اولیه و اصلی حاکمیت ترکان را در آناتولی تشکیل داده بودند. اما از تاجگذاری شاه اسماعیل تا جنگ چالدران، یعنی حدودا برای مدتی عبارت از ۱۲-۱۳ سال سرکوب، پیگرد، تبعید و تبلیغات ظاهرا نتیجه خود را داده و حتی قبل از جنگ چالدران روابط شاه اسماعیل و نزدیکان او با ترکمن های پیرو آنان در آناتولی عملا قطع شده بود. آنان به عنوان جامعه «صوفی» و غیر سنی اما ترک زبان آناتولی، منزوی، پراکنده، مرعوب، فقیر و محروم از جرات ابراز وجود شدند، طوری که شاعر معروف آن دوره  پیر سلطان ابدال که خود در قیامی برضد عثمانی سهیم بود قیل از به دار کشیده شدن خود چنین سروده است:

Kani benim ile lokma yiyenler
Baş ü canı dost yoluna koyanlar
Sen ölmeden ben ölürüm diyenler
Dostlar da geriye kaçtı bulunmaz

یعنی:
کجا هستند کسانی که با من نان میخوردند
همان کسانی که میگفتند سر و جان را فدای دوست خود میکنند
همان هائی که میگفتند من قبل از تو خود را به مرگ خواهم سپرد
دوستان هم گریخته و از دیده دور شدند

زمان تاجگذاری شاه اسماعیل هنوز شعله خصومت  بین ایران و عثمانی آنقدر آشکار بیرون نزده بود. طوری که قبلا هم گفته شد، هنگامیکه شاه اسماعیل به سلطان بایزید دوم نامه ای نوشته، از او خواهش کرده بود که به مهاجرت یک طایفه ترکمن از آناتولی به ایران اجازه دهد، سلطان عثمانی با یک نامه این خواهش را پذیرفت، به شرط آنکه اتباع عثمانی دوباره به موطن خود بازگردند. اما سلطان، نامه دومی را هم به چاوش خود داده و به تبریز فرستاده  بود و به او سپرده بود که اگر دید اوضاع واقعا به همان صورت که میگویند برای اهل سنت نامناسب است، در آن صورت نامه دوم را هم به شاه اسماعیل بدهد. و چاوش هم همین کار را کرد. نامه دوم بسیار تند تر بود و از جمله میگفت:

«اولاًـ در اکثار و اسراف در قتل که باعث کوتاهی عمر و سبب بدنامی ابدی و در شرع و عقل غیر ممدوح است، تابع هوای نفس جوانی نشده اجتناب فرمایند، البته شنیده اید که نام حجاج و چنگیز و تیمور را اعالی و ادانی به چه عنوان به زبان آورده و می آورند.
ثانیاًـ لازم نیست که ترویج و تعمیم یک طریقه مخالف عامه مسلمین را از برای پیشرفت امور سلطنت سه روزه دنیا آلت قرار داده در میان امت خیرالبشر تفرقه بیندازند.
ثالثاًـ قبور و مساجد و تکایا و زوایا و سایر آثار سلاطین و امرا وعلمای سالفین و سابقین را نگذارند که بعضی نادان های صوفیه به اغوا و اغرای انبوهی از مغرضین، که می خواهند موقوفات آن ها را ملک قرار داده غصب کنند، خراب نمایند…» (١۲)

اما بنظر میرسد دوران بایزید دوم در روابط عثمانی با ایران صفوی هنوز دوره ای ملایم و نسبتا قابل تحمل بوده است. یازده سال بعد از تاجگذاری شاه اسماعیل، یکی از شاهزادگان عثمانی بنام سلیم سلطان جدید  (و اولین خلیفه عثمانی) میشود. او در کنار گسترش سرزمین امپراتوری در غرب، مصمم بود که باصطلاح «فتنه قزلباش» را (طوریکه عثمانی ها جنبش قزلباشان را مینامیدند) در شرق و جنوب آناتولی ریشه کن کند. نامه هائی که او به شاه اسماعیل نوشته مملو از تهدید و تحقیربودند و او را ترغیب و تحریک میکردند که از جنگ نگریزد. دو نقل قول از دو نامه:

«… از طریق تعدی، امارت بلاد شرقی را متصدی گشتی و از کنج مذلت فرمانبری به صفوه با حشمت فرمانفرمایی قدم نهادی ابواب ظلم و بیداد را بر روی مسلمانان باز کرده، زندقه و الحاد را به یک دیگر ازدواج و امتزاج دادی و اشاعت فتنه و فساد را شعار و رثار خود ساخته علم های ستمکاری بر افراشتی وفرمانروایی را بر حسب دواعی هوای نفس و رغبات طبیعت حل قیود شریعت و اطلاق از نوامیس ملت پنداشتی… (١۳)» و:

«… ان شاءالله تعالی الاعز عرصه آن مملکت که از روی تغلب به دست تصرف افتاده است عن قریب مخیم اردوی عساکر نصرت مآثر خواهد شد. مدتی است از غایت سبکساری، سودای سرداری در سر داری و از فرط خود رایی دعوای جهانگیری و کشور گشایی بر زبان آری. چون مردی به میدان مردان درآی . که هر چه نهاده پرده تقدیر است، به ظهور آید… (١۴)

اما شاه اسماعیل در دادن جواب به سلطان شتابی نمیکرد و افراد قزلباش حدالامکان از رویاروئی با عساکر عثمانی پرهیز مینمودند. بالاخره نامه شاه اسماعیل به سلطان سلیم ضمن دعوت به خونسردی و احتیاط میگفت که اگر قرار بر جنگ باشد، او نیز به این آماده است:

«… اما کلمات نامناسب وجهی ندارد و همانا آن قول و افکار منشیان بَرَشی (برش: معجونی مخدر – چشم انداز) و محرومان تریاکی که از قلت نشاه از سر دماغ خشکی نوشته فرستادند و این همه توقف نیز خالی از ضرورتی نبوده می پنداریم. بنابر آن حقه ذهبی مملو از کیفیت خاصه مختوم به مهر همایون مصحوب دارند، قدوه المقربین شاه قولی آقای بوی نوکر رزقت سلاقته ارسال رفت تا اگر لازم باشد به کار داشته به زودی در رسند تا به عون الهی آن چه در پرده ی تقدیر مکنون است صورت پذیر گردد. فاما فکری بر اصل کرده و به سخن هر کسی مقید نشده اندیشه بر اصل نمایند که پشیمانی آخر مفید نمی شود.
و ما در وقت تحریر این نامه به شکار حدود صفاهان بودیم. در حال به تدارک مقابله مشغول گشته از سر دوستی جواب فرستادیم به هر نوع که می خواهند عمل کنند.
بس تجربه کردیم در این دیر مکافات  — با آل علی هر که در افتاد بر افتاد
و مزبور را نرنجانیده راه دهند که «ولاتزر وازره وزر اخری» و چون کار به جنگ انجامد، تاخیر و تراخی را جایز ندارند. اما از راه عاقبت اندیشی در آیند والسلام.» (۱۵)

در پیام دیگری قرار رویاروئی در دشت «چالدران» (آذربایجان غربی) گذاشته میشود. در یکی از روزهای تابستان سال ۹۲۰ هجری ( ۱۵۱۴) به روایتی صد هزار نیروی عثمانی در مقابل فقط ۴۰ هزار قزلباش قرار گرفته بودند – نبردی که به شکست سنگین ایران منتج شد. تقریبا یک سال بعد شورش های باقیمانده قبایل ترکمن هم سرکوب گردید و با فتح دیاربکر، بخش کنونی آناتولی شرقی و جنوب شرقی و همچنین  ارومیه از سوی عثمانی، مرز های کنونی ایران و عثمانی  معین شد که به جز دست بدست گشتن ارومیه و بعد ها بغداد و بخش هائی از عراق شمالی، تا حدود زیادی منعکس کننده مرز های کنونی دو کشور است. این مرز ها حدود ۱۱۵  سال بعد در معاهده صلح قصر شیرین (۱۶۳۹) تثبیت یافته و در مجموع تغییر زیادی پیدا نکرده اند.

با این ترتیب قزلباشان اقوام و قبایل ترک زبانی بودند که از سلجوقیان به بعد از آسیای میانه به ایران و بخصوص آناتولی آمدند، تحت تاثیر تبلیغات مذهبی و سیاسی طریقت صفویه سازماندهی شدند و نوع جدیدی از یک جنبش مذهبى، فکری، سیاسی و نظامی را بوجود آوردند که در ایران صفویه را بر سر کار آورد .

آنها در آناتولی، یعنی سرزمینی که اکثر این ترکمن ها وقتی از آسیای مرکزی آمدند به آنجا رفته و به ترک و مسلمان شدن این منطقه ثروتمند کمک نموده بودند، از نگاه دولت عثمانی که از درون خود آنها برخاسته بود، هم از نظر مذهبی و هم بخصوص سیاسی و امنیتی تبدیل به «ملحد» و حتی اگر با زبان سیاسی معاصر بگوئیم «دست نشانده» یک دولت خارجی یعنی ایران گشتند. آنها با این ترتیب یا به ایران کوچ کردند و یا درکشور جدید خود، عثمانی، ماندند و سرکوب، منزوی و پراکنده شدند – وضعی که بعد ها هم ادامه یافت.

قبایل ترکمن چه در آناتولی و چه در ایران به دنبال یک موطن جدید برای خود بودند – به قول دکتر رضا ییلدیریم: در «جستجوی یک بهشت بین دو امپراتوری» (۹). آنها سرنوشت هر كدام از دو کشور ایران و عثمانی را به نوعی دیگر رقم زدند. در ایران به قدرت گرفتن دولت صفوی کمکی کلیدی کردند و  تا زمانی که این دولت بتدریج  دستگاه بوروکراتیک خود را سازماندهی میکرد، آن را سر پا نگهداشتند.

در آناتولی قبایل ترکمن که این «بلاد روم» را گرفته به حاکمیت سلجوقیان داده بودند، ابتدا با شرکت همین قبایل، خان نشین ها (بیگلیک)  و حکومت های محلی بجای رومیان مسیحی بیزانس بر سریر حکومت آمد. خود عثمانی هم یکی از همین حکومت های محلی در غرب آناتولی بود.  همین خان نشین عثمانی بود که بزرگتر و بزرگتر شد و تبدیل به آخرین و بزرگترین امپراتوری اسلامی تاریخ گشت.

در امپراتوری عثمانی نقش «قزلباشان» ایران را ارتشی زبده و ضربتی بازی میکرد که «یئنی چری» نامیده ميشد. آنها فرزندان نابالغ مسیحی امپراتوری بودند که بعد از قبول اسلام به عنوان نیروی خاص نظامی عثمانی تربیت میشدند و چون مانند قزلباشان علایق و وابستگی های  قومی و قبیله ای نداشتند، وفادار ترین نیروی مدافع عثمانی به شمار میرفتند. مانند قزلباشان، یئنی چری ها هم در روند تاریخ عثمانی بتدریج خود سر و یکه تاز و بدین ترتیب تبدیل به «درد سررژیم» گشتند، چیزی که در دوره صفوی هم با قزلباشان دوره  طهماسب اول و شاه عباس بزرگ هم مشاهده شد.

زمانی که در هر دو سرزمین، دولت بتدریج بصورت اداری و بوروکراتیک درمی آمد، همین ترکمن ها که بصورت قبیله ها و طوایف رنگارنگ از آسیای مرکزی آمده بودند و هنوز بصورت قبیله و با فرهنگ کوچندگی و صحرا گردی حکومت میکردند، در ایران و یئنی چری ها در دولت عثمانی کنار گذاشته شدند. دیگر نیازی به آنها نمانده  نبود.

روند پیشرفت جامعه هر دو نظام را ملزم میداشت که روابط و ضوابط قبیله ای کنارگذاشته شود، اداره دولت برپایه دفتر و قلم، قانون مکتوب و حساب و کتاب انجام گیرد و نه سنت شفاهی و قومی، لشکری منظم و سرتاسری و نه قبیله ای با نقش اول روسای قبایل، و فرهنگی که مکتوب باشد و بالاخره مذهبی که متکی به نظام و بوروکراسی دینی باشد و نه درویشان و صوفیان. از نظر دینی در یک سو یعنی ایران، شاهد روحانيون و بوروکراسی شیعه بودیم که بخصوص بعد از مرگ شاه اسماعیل و بر سر کار آمدن شاه طهماسب و به ویژه از شاه عباس اول به بعد بر زندگی دینی حاکم شد و فرقه هاى صوفى، درویشی و غیر رسمی را کنار زد  و در سوی دیگر یعنی عثمانی میدیدیم که  تسنن با روحانیون و شیخ الاسلام های خود که تابع سلطان عثمانی  بعنوان «خلیفه عالم اسلام» بودند، دیگر جریان ها و طرق مذهبی را عملا برکنار میکرد و یا به حاشیه میراند.

شاید از یک نقطه نظر این، نوعی فاجعه و یا شوخی تاریخ بود. در این طرف همان کسانی که صفوی و ایران معاصر را تاسیس کرده بودند و در آن سو، همان کسانی که سرزمین مسیحی بیزانس را مسلمان و ترک زبان نموده بودند به حاشیه رانده میشدند.

ولی چیزی به غیر از این هم غیر عادی میبود. نه ایران و نه عثمانی نمیتوانست در مرحله اى كه مبتنى بر زندگی اجتماعی، سياسى و فرهنگی قبیله ای است، در جا بزند.  قبایل ترکمن رسالت خود را در هر دو طرف انجام داده بودند و قافله باید به هر حال پیش میرفت، اگرچه احتمالا درد ورنج اين بركنارى میتوانست کمتر باشد.

روند برکناری یئنی چری ها  از قدرت و ترکمن های علوی از نفوذ و اعتبار در عثمانی حد اقل پنجاه تا صد سال زود تر ازبه حاشیه رانده شدن قزلباشان و قبایل ترکمن از حاکمیت ایران شروع شد.

شاید هم همین پیش افتادن عثمانی در تصفيه حكومت از قبیله گرائی، درشکل تحولات بعدی این دوکشور بی تاثیر نبوده است.

(نشر نخست: کتاب «ایران و آذربایجان در بستر تاریخ و زبان»، چاپ لندن، سال 2016)

منابع و برای مطالعه بیشتر

 (١) اردبیلی، ابن بزاز: صفوه الصفا، به کوشش غلامرضا طباطبائی مجد، تهران ۸۳ ١۳، ص ۷٠
(۲) فاروق سومر: نقش ترکان آناتولی در تشکیل و توسعه دولت صفوی، تهران ۷١ ١۳، ص ٥
(3) Faruk Sümer: Safevi Devletinin Kuruluşu ve Gelişmesinde Anadolu Türklerinin Rolü, Ankara 1976
 )Ehsan Yarshater: AZERBAIJAN vii; The Iranian Language of Azerbaijan, Encyclopædia Iranica, Vol. III, Fasc. 3, pp. 238-245
(4) Rudi Matthee: Safavid Dynasty, in: Encyclopaedia Iranica, updated 28 July 2008
(٥) فاروق سومر، ص ۲۷- ۳۸
 (۶) فاروق سومر، همانجا
(۷) فاروق سومر، همانجا
 (۸) فاروق سومر، همانجا
(9) Edward Brown: A Literary History of Iran, Vol. 4, Cambridge 2009, p. 53
(١٠) :همه اطلاعات و آمار این پاراگراف از منبع زیر است
Rıza Yıldırım: Turkomans Between Two Empires: the Origins of the Qizilbash Identity in Anatolia (1447-1514)
(١١) ییلدیریم، همانجا.
(١۲) مجیر شیبانی: سیاست صلح و دوستی شاه اسماعیل با امپراتور عثمانی، در: بررسی های تاریخی، تهران شماره ١۷، ١۳۴۷
(١۳) دائره المعارف شبکه اسلامی، مدخل «مکاتبات سلاطين عثماني با شاه اسماعيل صفوی»، دریافت آنلاین 10.04.2016
(١۴) دائره المعارف شبکه اسلامی، همانجا.
(15) H. R. Roemer: The Safavid Period, in: The Cambridge History of Iran, Cambridge 2008
(16) Ahmet Akgündüz: Yavuz Sultan Selim ve Kürtler, in: Osmanlı Araştırmaları Vakfı
(17) Selahattin Tansel: Yavuz Sultan Selim, Ankara 1969… ادامه خواندن

لشکرو دولت در دوره آق قویونلوها

گستره حکومت آق قویونلو ها حدود 1478، منبع: ویکی پدیا

«عرض نامه» یا شرح سان ارتش سلطان اوزون حسن آق قویونلو سند تاریخی بسیار جالب و مهمی است که احتمالا در سال ۸۸۱ هجری برابر با ۱۴۷۶ میلادی یعنی تقریبا ۵۵۰ سال قبل به فارسی نوشته شده است. نویسنده این اثر، جلال الدین دوانی (اهل روستای دوان در نزدیکی کازرون استان فارس) زمان سان ارتش، خود در محل سان که در «بند امیر» واقع درجنوب تخت جمشید بوده، حضور داشته و این «عرض نامه» را به امر سلطان خلیل یکی از پسران اوزون حسن نوشته است.

کتاب کم حجم ولی پر ارزش «عرض نامه» را محقق معروف عثمانی «کیلیس لی رفعت» (رفعت کلیسی) یافته است. از سه نسخه اصلی این کتابچه، نسخه کیلیس لی رفعت همراه با چندین اثر دیگر جلال الدین دوانی در کتابخانه حمیدیه استانبول محفوظ است. در ایران کتابچه «عرض نامه» اولین بار توسط ایرج افشار از روی هر سه نسخه مختلف در مجله دانشکده ادبیات دانشگاه تهران به چاپ رسید و ولادیمیر مینورسکی حواشی و توضیحات فوق العاده جالبی در مورد موضوعات مطروحه در «عرض نامه» نوشت که در «مجله بررسی های تاریخی» (شماره ۶ سال سوم، دی ماه ۱۳۴۷) با ترجمه دکتر حسن جوادی منتشر شد.

این اثر از چه نظر جالب و پر اهمیت است؟ اکثر کتابهای تاریخ ما، در باره حکام و سلسله ها و حیطه حکمرانی شان و درضمن خصوصیات این حکام همراه با تعریف و تمجید مبالغه آمیزآنهاست. «عرض نامه» جزو آن دسته از آثار تاریخی است که وضع اداری و اقتصادی یک مرحله مهم از تاریخ ایران را به دست میدهد، چیزی که در تاریخ های دیگر به ندرت یافت میشود. بدین ترتیب از این کتابچه میتوان به مقامات لشکر و دیوان، تعداد آنها، روابطشان با دستگاه سلطنت و روحانیت از سوئی و تا حدی مردم عادی از سوی دیگر، لغات و اسامی مورد استفاده در دولت و ارتش، و حتی تا حدی ترکیب قومی و مردم شناسی لشکر و دیوان و بعضی جزئیات دیگر اجتماعی پی برد.

زمینه

اهمیت دیگر این کتابچه بخاطر روشنی انداختن به دوره آق قویونلو در تاریخ ایران و منطقه است که مرحله حساس گذار بوده است، مرحله شکل گیری و رویاروئی ایران و عثمانی و در عین حال مرحله آخرین کوچ بزرگ انبوهی از قبایل ترکمان از آناتولی به ایران و تعداد پرشماری از قبایل کُرد و سُنی ایران به عثمانی. طوری که میدانیم، اگرچه حکمرانان آق قویونلو مسلمان سنّی بودند، اما رویاروئی آنها با عثمانی کمتر از رویاروئی بعدی صفوی و عثمانی نبود. رقابت و مبارزه اصلی آق قویونلو و عثمانی نیز اساسا بر سر حاکمیت بر شرق آناتولی و پادشاهی رومی – مسیحی ترابوزان (طرابزون) بود. به همین ترتیب احتمالا انگیزه اصلی ازدواج اوزون حسن و شاهزاده های سنی آق قویونلو و بعدا شیخ حیدر شیعه (پدر اسماعیل صفوی) با شاهدخت های مسیحی ترابوزان مربوط به تلاش آنان برای نزدیکی به اروپائیان و مقاومت در مقابل عثمانی بود. عثمانی که بر گسترش حاکمیت خود در اروپا متمرکز بود، کوشش میکرد در شرق ترابوزان را نیز تصرف کند، اما در عین حال با شورش و نارضایتی از طرف علویان ترک زبان آناتولی روبرو بود که به جریانات شیعه در ایران تمایل نشان میدادند و از نظر امنیت داخلی خطری جدی برای عثمانی بودند. اما آق قویونلو ها که قبیله ای ترکمان بودند، در شرق آناتولی پخش شده بودند. حتی پایتخت آق قویونلو ها ابتدا «آمد» (دیاربکر) بود ولی در اثر فشار بیش از حد عثمانی و حمایت برخی از قبایل کُرد از عثمانی و مخالفتشان با ایران، اوزون حسن پایتخت خود را از دیاربکر به تبریز انتقال داد و انبوهی از قبایل ترکمان خود را به آذربایجان و قفقاز منتقل کرد که ظاهرا ترکیب قومی و زبانی آذربایجان ایران و قفقاز را بطور تعیین کننده ای تغییر داد. در همین مدت و در بحبوحه بر سر کار آمدن صفویه در ایران و رسمیت مذهب شیعه، انبوه بزرگی از قبایل کُرد ایران به آناتولی شرقی کوچ کردند که به گفته تاریخ شناسان ترک باعث تقویت عنصر کُردی در این منطقه عثمانی شد. در شرق آناتولی نیز ده ها هزار نفر ازقبایل ترک زبان و علوی که با اداره عثمانی و مذهب رسمی تسنن موافق نبودند، به ایران مهاجرت کردند.

البته «عرض دوانی» اشاره ای به این کوچ ها و اوضاع استراتژیک منطقه، ترکیب قومی شرق آناتولی و یا کلا آذربایجان نمیکند بلکه تنها وضع ایالت فارس و بخصوص ترکیب ارتش و حکومت و تا حدی جمعیت آنجا را بررسی مینماید. اما این ترسیم جالب ایالتی بنظر میرسد از نقطه نظر درک اوضاع ایران در آن شرایط فوق العاده جالب و مهم است. و اما قبل از بررسی مختصر «عرض دوانی» اشاره کوتاهی به حکومت آق قویونلو ها، مهمترین سلطان این سلسله یعنی اوزون حسن و پسرش سلطان خلیل کنیم که پدرش اوزون حسن حکومت فارس را که در سطح دولت آق قویونلو اهمیت به سزائی داشت، به رسم ترکمانان و بعنوان شاهزاده به او محول کرده بود.

به گفته مینورسکی، صفویان از بسیاری جهات از جمله از نظر امور اداری و مالی ادامه دهنده سنّت آق قویونلو بودند. در عین حال اکثر تاریخ شناسان بر آنند که بعد از آق قویونلو ها، هم در ایران صفوی و هم در عثمانی ساختار قبیله ای دولت ضعیف تر شد و دستگاه دولتی و از آن جمله ارتش مرکزی تر گردید.

آق قویونلو ها یک «اتحادیه قبیله ای» ترک زبانانِ سنّی مذهب بودند که برای مدتی حدود ۱۳۰ سال از ۱۳۷۸ تا ۱۵۰۸ میلادی در سرزمین های کنونی ایران، جمهوری آذربایجان، شرق آناتولی، ارمنستان و شمال عراق حکومت کردند و مهمترین سلطانشان اوزون حسن بود که با جنگ و گریز با رقیبان خود یعنی قراقویونلوهای غالبا شیعه مذهب، صاحب امپراتوری به مراتب بزرگتری از آنها شدند و بالاخره کاملا بجای آنها نشستند.

آق قویونلو ها از بسیاری جهات زمینه ساز سلسله صفوی بودند. اگرچه بعد ها بین آنها بر سر حاکمیت نهائی اختلاف و جنگ درافتاد، اما روابط خانوادگی نیز صفوی ها و آق قویونلو ها را به همدیگر وصل میکرد. اوزون حسن همچنانکه دختر پادشاه رومی مسیحی ترابوزان را به زنی گرفته بود، خواهرش خدیجه بگم را به عقد شیخ جنید صفوی در اردبیل درآورد و بعدا دخترش حلیمه (مارتا) را که از مادر مسیحی بود به عقد حیدر (پسر جنید وپدر اسماعیل) در آورد که یک حاصل این ازدواج، اسماعیل اولین پادشاه صفوی بود.

اما همسر نخست اوزون حسن که به گفته مینورسکی به خاطر ترک بودنش «مقام ارجمندی» داشت، «سلجوق شاه بیگم» بود که سلطان خلیل، پسر ارشد اوزون حسن هم از او بود. و اما اوزون حسن پسر دیگری بنام «اغورلو محمد» داشت که مادرش «ام ولد کُردی» زن دیگر اوزون حسن بود. ازمیان پسران اوزون حسن، سلطان خلیل که از طرف سلطان مورد محبت زیادی بود و مثلا حکومت فارس که اهمیت زیادی داشت، به او داده شده بود. سلطان خلیل بعد از مرگ پدر تنها مدت کوتاهی بجای پدر نشست و بعد از او یعقوب، برادر جوانترش بر سر قدرت آمد و حدودا دوازده سال حکومت نمود. در مدت حکومت سلاطین آق قویونلو همیشه بین فرزندان سلطان ها رقابت و دشمنی و جنگ وجود داشته که به قتل و خونریزی هم کشیده و در نهایت قدرت دولت را تضعیف کرده و از بین برده است.

سلطان و شاهزادگان

نکته اول که باید درنظر داشت این است که سلطان و یا پادشاه (یعنی در رابطه با این دوره مشخص: سلطان اوزون حسن) شخص اول و قدر قدرت است که بخصوص در امور نظامی و فعالیت های حربی تصمیم نهائی را میگیرد و همه ناچار به اطاعت از او هستند و گرنه نزاع و جنگ میخیزد. شاهزادگان در درجه دوم قدرت و صلاحیت قرار دارند. سلطان طبیعتا فقط یک زن ندارد بلکه از چند زن چندین فرزند دارد. فرزندان برادران و خواهران سلطان هم نفوذ و قدرتی دارند، اما نه به درجه فرزندان بلا واسطه خود سلطان. بین فرزندان سلطان هم اصل قدرت اولا با فرزندان ذکور است و نه با دختران. ثانیا پسر ارشد از طرفی و از سوی دیگر، فرزندان همسری که بیشتر از دیگران محبوب سلطان است، نقش و نفوذ و قدرت بیشتری دارند.

اصل موضوع بر سر آنست که کدام درجه از نفوذ و قدرت و ثروت به دست کدام یک از پسران سلطان میرسد. ظاهرا در سلسله آق قویونلو ها عادت بوده که سلطان حکومت هر ایالت، ولایت و یا شهر را در صورت امکان یعنی نبودن رقیب مهمتری در محل، به یکی از شاهزادگان بسپارد. این سنت از زمان سلجوقیان وجود داشته است. اما شاید سلاطین آق قویونلو این را بیشتر محدود به فرزندان خود کرده اند، در حالیکه سلجوقیان افراد بیشتری را از طایفه وسیعتر خود حاکم اینجا و آنجا میکردند. یک علت این وضع هم شاید این بوده باشد که امپراتوری سلجوقیان وسیعتر از آق قویونلو بوده و نتیجتا آنها مقام های بیشتری داشته اند که بین فرزندان و اقوام خود تقسیم کنند.

شاهزاگان حق نداشتند خود جنگی را شروع کنند و یا به جنگی فرماندهی کنند، مگر اینکه سلطان آنها را مامور جنگ معینی کرده باشد. در عین حال سلطان میتوانسته وظیفه فرماندهی بخشی از لشکر در این یا آن جنگ را به یک یا چند شاهزاده بسپارد. سلاطین آق قویونلو معمولا خود شخصا در صف اول جنگ میجنگیدند و فرماندهی میکردند. آنهاجناح «منقلای» (وسط) را برعهده میگرفتند.لشکر معمولا به سبک سنتی ترکی – مغولی یک جناح «ساغ» (راست) و یک جناح«سول» (چپ) هم داشت.

در تقسیم قدرت و حاکمیت طبیعتا بین شاهزادگان اختلاف و نزاع پیش می آمده است. علاقه های شخصی سلاطین به فرزندان و نقش و توطئه های همسران سلاطین هم در این رهگذر نقش بزرگی داشته است. در رابطه با فرزندان اوزون حسن هم از تواریخ دیگر میدانیم که بین آنها و حتی برادران و پسر عمو ها رقابت، حسادت، نفرت و جنگ بسیار بر سر قدرت رخ داده که چه بسا منتج به حبس و حتی قتل هم گشته است. درصورت کهولت و بیماری سلاطین با در نظر داشتن احتمال جایگزین کردن سلطان، رقابت و کشاکش شاهزاده ها بیشتر میشده است.

امیران

بعد از سلطان و شاهزادگان، امیران ستون سوم دولت آق قویونلو ها بودند. در زمان آق قویونلو ها و قبل از آنان و همچنین حتی تا مدتی بعد از بر سرکار آمدن صفویه، امیران اردو معمولا روسای قبایل و عشایر محلی بودند که در رقابت های سیاسی و نظامی از سلطان حمایت میکردند. آنها در زمان صلح در ایالات و ولایات بعنوان نماینده سلطان حکومت میکردند. سلطان آنها را در جمع کردن مالیات و خراج از مردم آزاد میگذاشت اما آنها هم سهم سلطان را میپرداختند. از سوی دیگر وقتی کسی به این امیران حمله میکرد، انتظار آن بود که سلطان با نیروی بزرگتر خود از حکومت محلی این امیران دفاع کند. در مقابل در زمان جنگ این امیران افراد مسلح و «سپاهیان قبیله ای» و یا محلی خود را برای دفاع از سلطان بسیج میکردند و خود شخصا زیر فرمان سلطان میجنگیدند. البته این حمایت هم مشروط و متغیر بوده است و گاه وفاداری های یک امیر و رئیس قبیله از یک سلطان به سوی سلطان رقیب تغییر یافته و یا یک امیر قدرتمند طغیان کرده و خواستار استقلال عمل و حفظ درآمد محلی برای خود و عدم تقسیم آن با سلطان میشد.

امیران لشکرمعمولا با نام قبیله خود شناخته میشدند. آنچه که در «عرض نامه» دوانی در باره اردو هائی که در محل سان جمع شده بودند میخوانیم، اینست که آنها از قبایلی مانند بایندیر (قبیله اصلی آق قویونلو ها)، پرناک، اعمالو (اغمالو؟)، افشار، موصللو (و یا موسی لو) بودند که اینها ترک بودند و ظاهرا اکثریت لشکر را تشکیل میدادند. اما از نام بعضی قبایل و یا امیران دیگر چنین برمیاید که قبایل کُرد چامیشقزاق، ماماش و منتشا و در عین حال افراد یک قبیله ظاهرا لُر بنام «شول» نیز جزو لشکر آق قویونلو در فارس بودند.

بعضا اعضای خانواده خود سلطان هم امیر حاکم یک محل، ولایت و یا ایالت میشد. این نظام حکومتداری که از زمان سلجوقیان شروع شد، بعد از صفویه کمی تضعیف گردید، اما ساختار اصلی اش تا قاجاریان ادامه داشت، طوری که هر دولت محصول مصالحه ها، اتحاد ها و یا خصومت های محلی و متغیر بود و این تغییر موضع و صف بخصوص در مناطق حاشیه ای مثلا در قفقاز، مرزهای عثمانی و مرزهای شرقی و شمال شرقی با اوزبکان بیشتر بچشم میخورد.

یک ویژگی اردوهای قبیله ای که به نفع سلطان آق قویونلو و یا قبل از آنها سلجوقی به عملیات جنگی می پیوستند این بود که آنها مستقلا و تحت فرمان امیر خود یعنی رئیس قبیله عمل میکردند و مستقیما زیر فرمان سلطان و یا تحت یک فرماندهی واحد نبودند. این وضع هم باعث میشد که تابعیت سپاهیان قبیله ای به لشکر دولتی، امری نامعین و شکننده باشد، چرا که سپاهیان مزبور مستقیما تابع اراده امیر و یا رئیس قبیله خود بودند و نه سلطان و پادشاه. این وضع هم سلطان را (بخصوص اگر سلطانی ضعیف میبود) تا حد زیادی تابع اراده امیران و روسای قبایل میکرد. آن گونه که در فصل «تواچی ها» خواهیم دید از دوره آق قویونلو ها به بعد این وضع شروع به تغییر کرد و بخصوص از زمان صفویه به بعد ارتش دولتی بتدریج مرکزی تر شد، اگرچه حتی تا اواخر قاجار و بخصوص در مناطق مرزی و حاشیه ای ایران، خصلت قبیله ای و عشایری نیروهای نظامی هنوز موجود بود.

در زمان آق قویونلو ها و حتی بعد از آنها اکثر قبایلی که با امیران و سربازان خود در اردوی دولتی شرکت میکردند، ترک زبان بودند. چند قبیله ای را که در استان فارس پشتوانه نظامی آق قویونلو بودند، قبلا یاد آوری کردیم. این قبایل نسبت به هر ایالت فرق میکردند اما اکثر آنان در اقصی نقاط ایران بیشترترک زبان بودند. در عین حال قبایل کُرد، لُر و حتی در یکی دو مورد گرجی هم (در صفوف اوزون حسن بر ضد عثمانی) در اردوی دولتی شرکت کرده اند.

تواچیان، پوشن پوشان و دیگران

گروه بعدی لشکر آق قویونلو «تواچی» ها بودند که مینورسکی آنها را «افسران ستاد مرکزی» مینامد و رئیس آنها هم از قبیله بایندر بود. «تواچی» کلمه ای ترکی است و مینورسکی در باره اهمیت این شغل در زمان تیموری از «ظفرنامه» چنین نقل میکند که گوید: «تواچیگری… تالی منصب سلطنت است.» مثلا قبل از این سان لشکر در ایالت فارس به تواچی ها دستور داده شده بود که لشکر را در این منطقه جای دهند، مکان هر فوج و قبیله را معین کنند، شرایط «لوژیستیکی» لشکر از قبیل خورد و خوراک را تامین نمایند و فرمان های شاهزاده یعنی سلطان خلیل و فرماندهان دیگر را از طریق جار زدن به سپاهیان اعلام کنند. تعداد هر فوج و گروه در دفتر مخصوص تواچی ثبت میشد. اصولا «موسسه» تواچیگری ظاهرا زمان آق قویونلو ها در ارتش ایران رایج شده است. به من معلوم نیست که چنین موسسه ای قبل از اسلام در ارتش ایران بود یا نه، اما بنظرم حد اقل در زمان غزنویان و یا سلجوقیان چنین تشکیلاتی نبود، بلکه اکثر عملیات نظامی بدون آمادگی متمرکز و تهیه دقیق مقدمات انجام میشد. از این جهت ظاهرا تاسیس تواچیگری در زمان آق قویونلو ها قدمی در راه تمرکز و سازماندهی لشکر به شمار میرفت. تواچیان خود نیروی جنگنده نبودند بلکه به بخش نیر وهای جنگنده خدمت و کار آنها را سازماندهی میکردند.

و اما بدنه نظامی لشکر فارس از سه گروه تشکیل میشد: پوش داران ( ویا: پوشن داران)، ترکش بند ها و «قلغ چیان» که همان «قوللوقچیان» و یا خدمه امروز باشد. دو گروه نخست افراد جنگنده لشکر بودند و هر دو گروه را «نوکران» ( به معنی رزمجویان لشکر) و هر طبقه بخصوص سربازان یعنی «نوکران» را «بوی نوکران» مینامیدند. «بوی» کلمه ای ترکی و به معنی شاخه، خانواده و طایفه است. «نوکر» کلمه ای مغولی است و معنی اصلی اش دوست و مصاحب است. در لشکر آق قویونلو «نوکر» بمعنی امروز آن (یعنی خدمتکار، خدمه) نبود و به طبقه خدمه «قلیغچی» (قوللوقچی) گفته میشد.

طبق گزارش «عرض نامه» تعداد کل لشکر آق قویونلو در ایالت فارس ۲۳۰۷۶ نفر بود که از آنها ۵۲۵۵ نفر پوشن پوش، ۱۰۴۸۷ نفر ترکش بند و ۷۳۳۴ نفر خدمه بودند. دوانی میگوید خود پادشاه (اوزون حسن) هم لشکری به همین اندازه داشت که قشون مخصوص خود اوزون حسن بود. البته حکمرانان دیگر ایالات و ولایات (مانند اصفهان، کرمان، قزوین، دیار بکر، بغداد) به گفته مینورسکی سپاهیان کمتری داشتند. ولی هم مینورسکی و هم برخی تاریخ نویسان و سیاحان غربی نوشته اند که مجموع کل قوای آق قویونلو ها به شمول سوار نظام (اکثرا ترک و کرد) و پیاده نظام (افراد محلی) حدود ۱۰۰ هزار نفر بوده است که معنایش این است که حدود یک چهارم آن ثابت و مستقیما وابسته به پادشاه بود و سه چهارم باقی مانده هنگام وقوع جنگ از قبایل و مردم محلی تامین میشد.

و بالاخره در سان لشکر ایالت فارس امیران غیر نظامی هم حضور داشتند که مقام بعضی از آنها از این قرار است: ۱ – صدر: نماینده شرع اسلامی که رئیس تشکیلات ایالتی هم بود و «مولانا» هم خوانده میشد یعنی در عین حال مقامی روحانی داشت.) ۲ – وزیری: احتمالا همه امور مدنی و ایالتی تحت نظر او بود. ۳ – صاحب دیوان: مسئول مالیات ها بوده و لقب «خواجه» داشته است. «خواجه» عنوانی قدیمی و ایرانی است. در دستگاه های دولتی بعد از غزنویان که اکثرا پادشاه ترک داشتند، «خواجه» ها غالبا ایرانی بودند. مترادف مقام خواجه در بلاد روم و عثمانی «چلبی» بود. ۴ – حکیم مخصوص شاهزاده که او هم لقب مولانا داشت یعنی در عین پزشک بودن روحانی هم بود. ۵ – مُهردار که جزو ملازمین شاهزاده بوده است. ۶ – ایناق ها. «ایناق» کلمه ای ترکی است که در «عرض نامه» به معنی اصلی آن یعنی «ندیم» بکار برده شده است. مقام «ایناق» در دربار های تا آق قویونلو ها و بعد از آنها حتی در سطح «مُهردار» مهم بوده است. ۷ – یساول و بکاول. یساول کلمه ای مغولی است منشعب از «یاسا» یعنی قانون که کارش پرده داری و حاجبی بوده و بکاول (ظاهرا آن هم مغولی و یا تاتاری) که چشنده و یا چاشنی گیرغذای شاهزاده بوده است.

از متن «عرض نامه» معلوم میشود که به غیر از مقامات و مناصب فوق، منشیان (در جریان سان ۳۰۰ نفر)، چاوشان، طبقه مختلف ماموران و خدمتکاران، شبانان و شیربانان هم در جریان سان حاضر بوده اند. مینورسکی میگوید در دربار شیراز «لذایذ معنوی نیز فراموش نگشته بود و آنجا کتابخانه ای با پنجاه کارمند داشت.»

و در پایان این نوشته اجازه دهید به نکته جالبی اشاره کنم که در واقع در ابتدای «عرض نامه» از سوی جلال الدین دوانی مولف آن نوشته شده است. مقدمه «عرض نامه» طبق معمول با آیاتی از قران کریم و تعریف و تمجید سلطان خلیل شروع میشود که در آن جلال الدین دوانی سلطان خلیل را «پادشاه دین پناه خسرو جمشید» مینامد و کمی بعد در ادامه تعریف سلطان مینویسد: «… تبار عالیقدرش از اعاظم سلاطین متصل تا جمشید است.» مینورسکی در زیرنویسی این توضیح را میدهد: «ظاهرا مقصود این است که او (سلطان خلیل) هم از طرف مادر و هم از طرف پدر ترک خالصی بود و نسب اش به تور پسر فریدون میرسید. مطابق عقاید عامه، این شاهزادگان با پیشدادیان (جمشید و غیره) مربوط میشوند.» طبق اساطیر ایرانی که شاهنامه فردوسی هم بر آن تاکید کرده، تور یکی از شاهزادگان ایرانی بود که به «توران» در آنسوی رود آمو رفته پادشاهی مجزای خود را تاسیس نمود.

اصولا از زمان غزنویان و بخصوص در دوره سلجوقیان و حتی اتابکان که همه ترک و منشاشان آسیای مرکزی بود، کوشش تاریخ نویسان و خواجگان دربار که غالبشان ایرانی بودند بر این بود که برای مدح و ثنای سلاطین خود که همگی ترک بودند، آنها را به نسل بومی و باستانی ایرانی مانند جمشید و انوشیروان وصل کنند و این کوشش احتمالا به آن خاطر بکار میرفت که مورد خوشایند این سلاطین بود. به همین ترتیب می بینیم که مثلا اتابکان و یا شیروانشاهان به فرزندان خود یعنی سلاطین بعدی کمتر نام های عربی و اسلامی بلکه بیشتر نام های ایرانی و فارسی (مانند جمشید و خسرو، منوچهر، رستم) میدادند. در دوره صفویه این سنت تا حدی ادامه یافت، اما در رابطه با رسمیت مذهب شیعه در ایران ویژگی صفویه این بود که تاریخ نویسان درباری شاهان صفوی را بعنوان سادات یعنی نوادگان حضرت پیغمبر معرفی میکردند، در حالیکه بسیاری مورخین گفته اند که شیخ صفی اردبیلی و فرزندان و نوادگانش سید نبوده اند.

و بالاخره از نظر ترکیب قومی لشکر آق قویونلو مینورسکی مینویسد: «مشکل است از لحاظ نژادی در باره افراد این لشکر بحث کرد. مسلما بوی نوکران ترکمن بودند و قسمت اعظم جنگجویان از این نژاد بودند گرچه حتما عناصر دیگری نیز وجود داشته است. پدر زن سلطان خلیل امیر سهراب که فرمانده اکراد چامیشقزاق بود، به احتمال زیاد افراد قبیله خود را به همراه داشت. خدمه را بیشک از میان رعایا انتخاب میکردند. دوانی بطرز جداگانه ذکر ۳۴۰ امیر کُرد و ۳۵۰ سرکرده قبیله (لُر) شول را میکند.» البته این ارقام مربوط به لشکر ایالتی آق قویونلو ها در ایالت فارس است. اما بنظر میرسد در ایالات دیگر هم وضعی مشابه با این تصویر وجود داشته، یعنی اکثر سپاهیان، ترک و بخشی از آنها کُرد بوده اند. مناصب کلیدی نظامی در دربار آق قویونلو و دستگاه لشکری اساسا از قبیله اصلی آق قویونلو یعنی بایندیر بودند و منشیان، خواجه ها، بخشی از مستوفیان ایرانی بودند.

در زمان غزنویان و سلجوقیان هنوز در تذکره نویسی و تاریخ نویسی بین «ترک» و «تاجیک» (و یا «تات» یعنی مردم بومی) تفکیک میشد. همزمان با آق قویونلو ها و شاید بیشتر صفوی ها است که در تاریخ نویسی و تذکره نویسی دیگر تمایز بین «ترک» به معنای قبایل ترک زبان و «ایرانی» به معنای مردم بومی بتدریج از بین میرود. ظاهرا علت این امر باید در آن باشد که قبایل ترک زبان دیگر با مردم بومی ایران اختلاط می یابند و خودشان «ایرانی» میشوند. ظاهرا دوره آق قویونلوها از این نظر هم نقش نوعی پُل و مرحله گذار دارد. از صفوی به بعد آثار این تمایز دیگر کمتر بچشم میخورد. در زمان قاجار دیگر کسی مظفرالدین شاه، عباس میرزا، ستارخان و یا بعد ها دکتر مصدق را از نظر قومی ترک ننامیده و از بقیه ایرانیان تفکیک نمیکرد.

در آناتولی یعنی امپراتوری بیزانس شرقی (روم) سابق هم وضعی مشابه مشاهده میشود اما در اینجا بیشتر از آق قویونلو های آناتولی، شاید «بیگ لیک» ها و یا خان نشین های آناتولی و خود سلسله عثمانی هست که بین بیزانس سابق و عثمانی نقش پُل و مرحله گذار را بازی میکند. در آنجا هم اقوام و قبایل کوچ نشین ترک زبان با مردم بومی آناتولی امتزاج یافته «ملت جدید» «ترک – عثمانی» را بوجود میاورند که اگرچه زبان رسمی اش ترکی عثمانی است، ولی ترکیب قومی و «نژادی» اش مختلط است.

(نشر نخست: کتاب «ایران و آذربایجان در بستر تاریخ و زبان»، چاپ لندن، سال 2016)

منابع:

پژوهشی دربارهٔ امور نظامی و غیر نظامی فارس، شامل عرض سپاه اوزون حسن اثر جلال الدین دوانی. همراه با «پژوهشی دربارهٔ امور نظامی و غیر نظامی فارس» اثر ولادیمیر مینورسکی ترجمه حسن جوادی، نشریه بررسی های تاریخی » بهمن و اسفند ۱۳۴۷ – شماره ۱۸: بخش یکم.

پژوهشی دربارهٔ امور نظامی و غیر نظامی فارس، شامل عرض سپاه اوزون حسن اثر جلال الدین دوانی. همراه با «پژوهشی دربارهٔ امور نظامی و غیر نظامی فارس» اثر ولادیمیر مینورسکی ترجمه حسن جوادی، نشریه بررسی های تاریخی » فروردین و اردیبهشت ۱۳۴۸ – شماره ۱۹: بخش دوم.

فضل الله بن روزبهان خنجی: تاریخ عالم آرای امینی، شرح حکمرانی سلاطین آق قویونلو و ظهور صفویان جلد: ۱

حسن بیگ روملو: احسن التواریخ ، نشر اساطیر، چاپ دوم، تهران ۱۳۸۹

Ilhan Erdem: Akkoyunlu Ordusunu Oluşturan İnsan Unsuru, Ankara Üniversitesi Yayınları, Ankara 2012

ادامه خواندن

برده داری در ایران

دستکم روی کاغذ، همه مسلمانان از نظر شرعی مساوی هستند. در گذشته نیز همین طور بود.، تبعیض قومی و ملی بین مسلمین نبود و از این جهت اینکه آنها عرب، ایرانی، ترک و غیره بودند، فرق چندانی نمیکرد. البته تفاخر فرهنگی بین بعضی قبایل عرب بود و متقابلا ایرانی ها این را در اوایل اسلام تحمل نمیکردند. اما اینها تبعیض حقوقی و شرعی بین دو مسلمان جلوه نمیکرد و بنظر میرسید که آن هم با برکناری بنی امیه و آمدن بنی عباس تا حد زیادی رفع هم شده بود.

اما ما در تاریخ دوره اسلامی ایران و منطقه دو تبعیض بزرگ داشتیم: نسبت به غیر مسلمین (اولا خراج و مالیات اضافی، باصطلاح «جزیه» و ثانیا قتل در حال خروج از دین اسلام و غیره که بحثش جداست) – و نسبت به بردگان. موضوع این مقاله برده داری در اسلام و بخصوص ایران دوره اسلامی و بطور مشخص در رابطه با اقوام ترک زبانی است که عمدتا از قرن دهم و یازدهم میلادی به بعد از طریق آسیای مرکزی و خراسان به ایران و بلاد روم مهاجرت کرده، ساکن این مناطق شدند و در طی چند قرن ضمن سکنی و حکومت در این مناطق و آمیزش با مردم بومی، تبدیل به بخشی از مردم این کشور ها گشتند.

زمینه تاریخی

هم مسیحیت و هم اسلام آزاد کردن برده را تشویق نموده و طلب میکنند که باید با بردگان خوش رفتاری شود. هر دو دین عملا اسیر گرفتن همکیشان را منع میکنند. حتی در اسلام توصیه میشود که بخشی از زکات برای آزاد نمودن بردگان صرف گردد. اما هیچکدام از این دو دین بزرگ جهانی برده داری را منع و تحریم نکرده است. هم این و هم احتمالا عقب ماندگی اقتصادی و اجتماعی- سیاسی عالم اسلام از غرب میتواند عاملی شده باشد که برده داری در اروپای مسیحی خیلی زود تر ازکشورهای مسلمان خاتمه یافت. در خاورمیانه و شمال آفریقا برده داری رسما تا اوایل قرن بیستم وجود داشت و حتی هنوز هم در بعضی جا ها بطور غیر رسمی هست.

در ایران وقتی قاجار ۲۰۰ سال پیش در قفقاز از روسیه تزاری شکست خورد و قرار داد های گلستان و ترکمن چای بسته شد، عملا ورود برده ها به ایران از قفقاز که یکی از راه های مهم واردات برده بود، قطع گردید. اما از نظر رسمی برده داری در ایران درسال ۱۳۰۷ خورشیدی با قانون منع برده داری خاتمه یافت. در بقیه خاورمیانه و اکثر آفریقای شمالی هم بیشتر با فشار انگلیس و فرانسه برده داری رسما منع شد، اگر چه قبل از آن کشور های غربی در آفریقا خود محرک و مجری اصلی برده داری بودند.

به غیر از قفقاز دو راه اصلی واردات برده سواحل جنوبی خلیج فارس (از کشور های آفریقائی) و اگر کمی عقب تر برویم مناطق ترک نشین آسیای میانه و برای مدتی که غزنویان به هند لشکر کشی میکردند سند و پنجاب و هندوستان بود. برای مثال روایت است که یک بار سلطان محمود غزنوی حدود هزار سال پیش (سال ۴۰۸ هجری) از هند ۵۳۰۰۰ اسیر آورده بود، طوری که این وضع باعث سقوط قیمت برده در بازار برده فروشان غزنه در افغانستان کنونی گشت.

بازارهای اصلی برده فروشی در ایران عبارت بودند از دربند در قفقاز، بخارا و سمرقند در شرق و شمال، شهر ها و جزایر جنوب از قبیل کیش و شهر های مرکزی تر مانند شیراز و ری.

برده داری در مناطق خاورمیانه از جمله در ایران باستان موجود و رایج بوده و چیزی خاص اسلام نیست. اما ظهور اسلام و جنگ های لشکر عربی – اسلامی در آسیای مرکزی، آسیای جنوبی، قفقاز و روم از آنجا که برضد غیر مسلمین و «کفار» (از جمله قبایل هنوز غیر مسلمان ترک) بوده، مشوق بزرگی برای برده گیری، برده فروشی و نظام برده داری در این منطقه بوده است. نظر به اینکه تقریبا در هر دینی از جمله زرتشتی، مسیحیت و اسلام، برده گرفتن همکیشان اصولا منع شده، برای قشونهای اسلام و در ضمن قبایل ترک که مسلمان شده بودند، اسیر گرفتن ترک های غیر مسلمان آسان تر بوده است.

در تاریخ اسلام هدف بسیاری از لشکرکشی ها به غیر از گسترش دین، به دست آوردن امتیازات مادی کوتاه مدت و طولانی مدت مانند یغما و تالان و غارت، وابسته کردن انسانها و مناطق به خراجات و مالیاتهای مستمر و در عین حال گرفتن اسیر برای استفاده و یا فروش بوده است.

حدود یک قرن بعد از ظهور اسلام که لشکر خلافت بعد از فتح ایران در شرق و شمال شرقی کشور به مرزهای آسیای مرکزی رسیده بود، هنوز قبایل ترک زبان که در همسایگی «ایران باستان» زندگی میکردند کاملا مسلمان نشده بودند. از این جهت لشکر کشی به دشت های آسیای مرکزی، فتح روز افزون آنها و گرفتن هزاران اسیر و انتقال آنها به بازار های برده فروشی بخارا و غزنه هم چیزی مناسب با تکلیف گسترش دینی و هم منبع خوبی برای درآمد بود.

دو عامل دیگری که مشوق برده داری بوده و در همه جا ازجمله تقریبا تمام مناطق ایران و خاورمیانه شاهدش بوده ایم، اشکال و راه های دیگر تبدیل انسان ها به برده بوده: رقابت های داخلی مثلا بین قبیله ها و طوایف گوناگون که در نتیجه طایفه غالب مغلوبین را به بهانه «کافر» بودنشان اسیر گرفته و به عنوان برده میفروختند و یا فقر که در نتیجه آن، شخصی خود و یا اعضای خانواده خود را برای همیشه و یا بطور مشروط و برای مدتی محدود و قابل بازخرید به عنوان برده به کسی میفروخت.

برده امروز و سلطان فردا

به تصدیق تقریبا همه تاریخ نگاران، غلامان یعنی بردگان ذکور ترک بخاطر زندگی چادرنشینی، مهارت در تیراندازی و اسب سواری، جسارت، مبارزه و تلاش برای بقا در شرایط سخت دشت ها و در رقابت و نبرد مدام با طوایف و قبایل دیگرو حتی افراد قبیله خود، افراد مناسبی به عنوان سرباز و جنگجو برای خان ها، سلاطین و والیان بودند. آنها که در بازار های برده فروشی خریداری میشدند در صورت نمایش توان و مهارت و کسب موفقیت میتوانستند اعتماد ارباب خود را جلب کنند. ارباب ها هم در صورت اعتماد و نیاز، برخی از صلاحیت ها و اختیارات خود را به آنها میسپردند و بدین ترتیب بردگان دیروز اگر هم کاملا آزاد نمیشدند، صاحب اختیارات و ثروت زیادی گشته و حتی در صورت موفقیت چشمگیر و سرکوب و کنار گذاشتن رقبا و شاید هم اربابان خود، به مقام های امیر و سلطان هم میرسیدند. از آن زمان تا صد ها سال بعد جنگجویان ترک مورد رغبت اغلب امیران و سلاطین بودند و از پادشاهان کوچک محلی تا سلاطین و حتی خلیفه بغداد، هر کس کوشش میکرد بهترین سربازان ترک تبار را به صفوف لشکر خود جلب کند. اما این، تیغی دو لبه بود و وقتی سربازان ترک به قدر کافی قدرت مییافتند، مستقل شده و خود اعلام امارت و سلطنت میکردند.

نمونه جالب این تحول اجتماعی و سیاسی بر سر کار آمدن غزنویان در سال ۳۴۴ هجری (۹۷۵ میلادی) است که اولین سلسله ترک بعد از اسلام هستند که به مدت بیش از ۱۰۰ سال در بخش بزرگی از آسیای مرکزی، افغانستان و ایران کنونی و حتی هندوستان حکومت کردند و بعد از شکست های متوالی از سلجوقیان، حاکمیتشان برای ۱۰۰ سال دیگر در پاکستان و هندوستان کنونی ادامه یافت.

بنیانگذار اصلی غزنویان یکی از سرداران ترک سلسله سامانیان بنام آلپ تگین بود که سامانیان او را بعنوان برده خریداری کرده بودند. او هم در مراتب نشان دادن توان و وفاداری خود به مقام سردار مهم سامانیان ارتقا یافته بود. اما در اثر اختلاف بین شاهزادگان سامانی بر سر جانشینی تخت، آلپ تگین از شاهزاده ای حمایت کرد که در جدال قدرت مغلوب شد و شاهزاده دیگری سلطان جدید سامانی گشت و آلپ تگین را از مقام خود عزل نمود. آلپ تگین نیز به ولایت غزنه رفت و حکومت محلی آنجا را بدست خود گرفت.

هنگامیکه آلپ تگین در خدمت سلطان سامانی بود از بازار بخارا غلامی خریداری کرده بود بنام سبکتگین که او هم ترک تبار بود و در سن ۱۲ سالگی درجنگهای قبیله ای اسیر افتاده بود. سبکتگین در نزد آلپ تگین به مناصب بالا ارتقا یافت و حتی دختر او را به زنی گرفت. بعد از درگذشت آلپ تگین اختلاف بین پسران او بر سر جانشینی در گرفت، تا جائیکه بعد از مدتی سبکتگین آنها را کنار زده و خود بر تخت سلطنت غزنه نشست. از زمان او و بخصوص پسرش سلطان محمود بود که غزنویان با پس زدن سامانیان، منطقه بسیار وسیعی از آسیای مرکزی وایران و افغانستان و حتی هندوستان کنونی را گرفتند تا اینکه خود از طرف سلجوقیان به رهبری طغرل بیگ که آنها هم از جنگجویان ترک تبار بوده و مدتی برای سامانیان کار کرده بودند، شکست خورده و به هندوستان عقب نشینی نمودند. سلجوقیان برده نبودند. طغرل بیگ از تبار یکی از خانهای قبیله مسلمان شده سلجوق بود که برای قبیله خود سرزمین جدیدی برای سکونت و حکومت می جست.

سلجوقیان در مدت نسبتا کوتاهی اکثر آسیای مرکزی، افغانستان، ایران، عراق، قفقاز و ترکیه کنونی را فتح نمودند و امپراتوری وسیعی را ایجاد کردند که بعدا به ناچار بین گروه های مختلفی بنام سلجوقیان ایران، سلجوقیان روم و غیره تقسیم شد.

با سامانیان و متعاقبین ترک زبان آنها، مهمترین و بهترین آثار ادبی و علمی فارسی و عربی آن دوره متعلق به سرآمدانی از قبیل رودکی، فردوسی، نظامی، خاقانی، خیام، عطار، حافظ و یا سعدی و مولانا جلال الدین و دانشمندانی مانند ابن سینا و ابوریحان بیرونی و خیام در مدت زمانی نزدیک به ۵۰۰ سال پا به مرحله ای ازتاریخ گذاشته اند که «دوران طلائی عصر میانه» در فرهنگ و ادب ایرانی نامیده میشود و شامل حکومت های غزنویان، سلجوقیان، خوارزمشاهیان، اتابکان و حتی مغول ها و ایلخانان میگردد. مانند سامانیان، غزنویان و سلجوقیان نیز با نشان شیر و خورشید سکه میزدند و تاریخ نویسان شجره آنها را به اردشیر ساسانی میرساندند، در حالیکه تاریخ نویسان بلاد روم (بیزانس) شجره حاکمان نورس سلجوقی روم را به امپراتور های بیزانس مسیحی وصل مینمودند و در ابتدا حتی نشان صلیب بر سکه های سلجوقی ضرب میکردند.

از بین این سلسله ها، اتابکان آذربایجان که بر اران، آذربایجان، عراق عجم، ری و حتی گاه اصفهان و شیراز حکم راندند نیز در اصل غلامان ترک تبار بودند که سلجوقیان خریداری کرده و به خدمت خود گرفته بودند. این دوره افول قدرت سلجوقیان، حملات خوارزمشاهان ترک و در آستانه موج خرابگر مغول بود. در این دوره بود که اتابکان که چنانکه از نامشان بر میاید به نیابت از سلجوقیان حکمرانی میکردند، مانند غزنویان قدرت را بالاخره بدست خود گرفتند و برای مدتی نزدیک به صد سال حکومت نمودند.

«تُرک شیرازی»

برده ها با کدام کار ها مشغول بودند؟ در ایران آنها عموما درسه زمینه به کار گرفته میشدند: امور نظامی، کار های خانگی مانند کلفتی و نوکری و روابط جنسی و خدمات عیش و عشرت مانند ساقیگری. فعالیت های اقتصادی مانند تولید کشاورزی در ایران کمتر به بردگان سپرده میشد.

اکثر برده ها در سنین کودکی و یا جوانی به اسارت می افتادند. «بازار» طلبی برای افراد مسن تر نداشت. از سوی دیگر میانگین سنّی بردگان هم بسیار پائین بود زیرا آنان  اغلب به امراض گوناگون دچار شده و به سن پیری نمیرسیدند. در آن قرن ها میانگین عمر مردم عادی هم بمراتب پائین تر از امروز بود.

اغلب مردان جوان ترک به شرط سالم و قوی بودن شانس خوبی در بازار برده فروشان داشتند و طوری که دیدیم بین حکومت های محلی و ولایتی و حتی دربار خلیفه بغداد رقابت بر سر جذب بهترین غلامان ترک به عنوان سرباز و فی القوه امیران آینده وجود داشت که قرن ها طول کشید.

اما کنیزان ترک در وضع دیگری قرار داشتند. در ایران، روم و کشور های عربی دختران جوان ترک عموما مشهور به زیبائی بودند و بخاطر رنگ سفید صورت و بدن و چشمان باریک مقبول شمرده میشدند. این «شهرت» در مورد بسیاری پسر بچگان نیز که بین کودکی و جوانی «امرد» نامیده میشدند، صدق میکرد و باعث میشد که اربابان، آنها را در هر زمینه، یا در محوطه شخصی خانه و یا بعنوان «ساقی» و غیره بکار گیرند و حتی مورد سوء استفاده جنسی قرار دهند و یا از این طریق کسب در آمد کنند.

آنچه که در شعر و ادبیات فارسی بعنوان «ترک ماه چهره» و تعابیری مشابه آن معروف شده، اغلب از همین جاست و متاسفانه اغلب فراموش میشود که در شرایط محدودیت ارتباط بین زن و مرد و وسایل و امکنه عیش و عشرت در جامعه، مدح «یار» و «ساقی» در عمل زمینه فحشاء و برده داری هم داشته است. این قبیل ادبیات و موضوعات از شعر گرفته تا پندنامه ها و سیاحت نامه ها در آثاربرخی از ادیبان و شاعران حتی معروف مشرق زمین، چه فارسی زبان و چه ترکی زبان، موجود است.

ارتباط برده داری با فحشاء و باصطلاح «شاهدبازی» (که گویا تعبیری قابل تحمل تر برای «بچه بازی» و یا «پدوفیلی» است) بخصوص در آنست که اولا طوریکه گفتیم برده داری در اسلام منع نشده است و ثانیا طبق اکثر تفاسیر اسلامی برده کاملا و مطلقا «مال» اربابش است و ارباب میتواند برده را «طوری که آرزو میکند تصاحب کند» و طبق دلخواه خود هرکاری که میخواهد بکند، بدون آنکه برده حق اعتراض داشته باشد، مگر کُشتن او که میتوانست باعث مسئولیتی جدی برای مالک برده شود. نکته دیگر اینکه در تاریخ ما حتی تا این اواخر مرز بین برده و خدمتکار خانگی (کلفت و نوکر) تا حد زیادی ناروشن بود، تا جائیکه احتمال اینکه این قشر مردم نیز دچار تجاوز و آزار جنسی صاحبان خانه شوند کم نبود.

از اسماعیل سامانی و سلطان محمود غزنوی گرفته تا دربار صفویان و قاجاریان، وجود انبوهی از کنیزان و امردان زرخرید و ساقیان و مطربانی که وسایل عیش و نوش پادشاه و اطرافیان او را مهیا میکردند در تاریخ ها ثبت شده است. حتی در میان پادشاهان کوچک محلی و خان ها و امیران نیز  کم نبودند کسانی که به نسبت توان مالی خود سعی میکردند از این گونه «نعمات» برده داری استفاده کنند.

اما بتدریج برده گیری دچار مشکلات جدی شد. هم فتوحات در «دارالکفر» و اسیر گرفتن «کفار» به پایان خود رسیده بود، هم امکان و اجازه برده کردن هم کیشان مسلمان نبود و هم روسیه و کشور های غربی که ستاره بختشان در اثر پیشرفت های اقتصادی و اجتماعی در حال درخشیدن بود، راه های برده گیری و برده فروشی را بر مشرقیان می بستند.

در اوایل قرن بیستم وقتی واقعا دیگر چندان اثری از برده داری رسمی نمانده بود، در اکثر کشور های منطقه برده داری قانونا ممنوع شد، اما رنگی پریده از آثار تلخ برده داری در زندگی اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی همه مردم شرق در اذهان و کتابها باقی ماند.

اکثریت: مردم عادی

طبیعتا آنچه در بالا گذشت تنها گوشه کوچکی از واقعیت است و نه تمام آن. نه همه اسیران جنگی برده میشدند، نه همه کنیزان نقش «ترک ماه چهره» و «ساقی» را در مجالس صوفیانه و شاعرانه شرابخوری بازی میکردند و نه اکثر آثار و اشعار فارسی و ترکی مبتنی بر فحشاء و برده داری بود. تعداد همه این موارد و انسان ها به احتمال قوی در مقایسه با اکثریت مردم بسیار اندک بود.

از نقطه نظر قبایل ترک زبان اکثریت آنها ابتدا به روال گذشته در کنار شهر ها و مناطق کوهستانی زندگی مناسب با دامداری را برای خود انتخاب میکردند و حتی بتدریج به کار های کشاورزی میپرداختند. آنها بعد از مدتی به شهر ها آمده با مردم بومی موطن جدید خود آمیزش تدریجی یافتند. با گذشت زمان آنها به غیر از امور دامداری که با آن آشنا بودند، به تولید کشاورزی، امور اداری، علمی، فقهی، قضائی و تجاری هم رو آوردند و همرنگ با دیگران و حتی گاه مشخص تر از دیگران شدند. صرف نظر از سلطنت که تقریبا برای هزار سال در دست ترک زبانان ایران بود، حراست از ایرانی که بعد از فروپاشی خلافت اسلامی ایجاد شده بود و ایجاد بدنه اصلی نیروی لشکری از جمله حفظ مرزهای کشور در درجه اول بر عهده آنها بود.

(نشر نخست: کتاب «ایران و آذربایجان در بستر تاریخ و زبان»، چاپ لندن، سال 2016)… ادامه خواندن

نظام ملوک الطوایفی در تاریخ ایران

ایران در اوج نظام ملوک الطوایفی حدود 750 هجری قمری

شکایت بسیاری از ما ایرانی ها از تاریخشان این است که دوره «ملوک الطوایفی» در تاریخ ما باصطلاح «بیش از حد» طول کشیده و بنا بر این تشکیل یک دولت و نطام قدرتمند مرکزی تازه در اوایل قرن بیستم با تاسیس سلسله پهلوی میسر شده  و این هم به نوبه خود رشد اجتماعی، سیاسی و اقتصادی مملکت را به عقب انداخته است.

البته ما لازم نیست در این مورد زیاد هم دچار عقده حقارت شویم. خود آلمان تا زمان صدارت اوتو فون بیسمارک یعنی حوالی ۱۸۷۰ میلادی عبارت از حکومت ها و پادشاهان محلی استان های مختلف مانند بایرن و پروس بود که معمولا بر سر یک پادشاه سرتاسری و بیشتر تشریفاتی بدون قدرت واختیارات عملی و اداری توافق میکردند و گرنه دولتداری را هر کس خود در محل خود با تمام قدرت و استقلال عمل به پیش میبرد. البته در مقابل نمونه آلمان نمونه های دیگری مانند فرانسه هم موجود بوده که دولت و نظام متمرکز و ملی، تاریخی کهن تر از آلمان دارد.

درخود منطقه ما نیز تا تاسیس دو دولت اصلی منطقه بعد از سال های ۱۴۰۰-۱۵۰۰ یعنی عثمانی و ایران صفوی، اکثر دولت ها و از جمله سلجوقیان و خوارزمشاهیان، ایلخانان، تیموریان، آق قویونلو و قراقویونلو (و در عثمانی دوره ملوک الطوایفی «بیگلیک» ها) هویتی ملوک الطوایفی و قبیله ای داشتند. بعد از سال ۱۵۰۰ این نظام در هردو مملکت به نفع یک دولت مرکزی ضعیف تر میشود، اما به نوعی ادامه هم مییابد، اگرچه تمرکز دولتداری و نظام اداری در عثمانی بیشتر و در ایران کمتر بوده و بهمین ترتیب ملوک الطوایفی در ایران تاثیری بیشتر و در عثمانی تاثیری به نسبت کمتر داشته است.

یعنی چه «ملوک الطوایفی»؟

«ملوک الطوایفی» یعنی نظامی که در آن هر «طایفه»، قوم، ایالت و منطقه زیر تسلط یک «مَلِک»، یا شاه محلی، خان، امیر و سلطان کوچک باشد. البته معمولا در یک نظام ملوک الطوایفی هم ممکن است یک دولت به اصطلاح «مرکزی» وجود داشته باشد که دولت های خُرد و بزرگ محلی به درجه های گوناگون، حد اقل بظاهر تابع آن باشند. اما این تابعیت وابسته به آن است که قدرت و نفوذ آن دولت و خان محلی و در مقابل آن، قدرت و نفوذ دولت مرکزی و حاکم و پادشاه سرتاسری چقدر است. این مناسبات هم طی زمان های مختلف ممکن است فرق کند. ممکن است مثلا در دوره شاه عباس اول صفوی که حکمران قدرتمندی بود، کسی در لار و یا مرو نتواند عَلم استقلال و خودنمائی چندانی بلند کند اما بعد از فوت شاه عباس ممکن است در همان محل ها شاهد شورش های ضد حکومت مرکزی شویم چنانکه در عمل هم همینطور بوده و بعد از شاه عباس، یعنی از همان دوره شاه سلطان حسین و بخصوص طهماسب دوم در سرتاسر ایران شعله های شورش و سرپیچی و استقلال طلبی مشاهده شده و تمام کشور دچار هرج و مرج و ویرانی گشته است تا اینکه نادر شاه بالاخره سر و سامانی به مملکت داده و بعد از مرگ او ایران باز دچار بی سر و سامانی شده و هر کس در هر ایالت و ولایتی دست به نمایش قدرت و سرپیچی از دولت واحد و مرکزی زده است.

تاریخ و دوره معاصر

در تاریخ ایران باستان حضور دولت ها و قدرت های محلی پیوسته بچشم میخورده و تنها با برآمدن پادشاهات قدرتمند مانند کورش و داریوش است که قدرت دولت مرکزی بیشتر و توان و نفوذ پادشاهان محلی کمتر شده است. بیشترین قدرت «ملوک طوایف» مختلف ایران ظاهرا در دوران اشغال اعراب و مغول ها و به ویژه دوره حاکمیت ایلخانان یعنی خاقان های مغول بوده که حتی یک حکومت علی الظاهر مرکزی هم وجود نداشته اشت.

اکثر تاریخنویسان ایرانی و خارجیانی که تاریخ ایران را نوشته اند معتقدند که ایران حدود ۸۵۰ سال بعد از اسلام با سلسله صفویان دوباره به یک دولت سرتاسری و مرکزی ایرانی دست یافت. از یک نظر این، درست است. طاهریان، صفاریان و سامانیان و حتی غزنویان تُرک را که از بطن حکومت سامانیان برآمدند میتوان حکومت های محلی و یا مننطقه ای شمرد، اگر چه در دوره دو سلطان قدرتمند این سلسله ها یعنی اسماعیل سامانی و سلطان محمود غزنوی، این حکومت ها نسبتا قوی و شورش های محلی متناسبا کم بودند. سلجوقیان که در دوره آنها وسعت امپراتوری حدودا به اندازه ساسانیان بود و شاید بیشتر از آن هم گسترش یافت، اساسا یک سلسله قبیله ای بودند. سلسله های قبیله ای معمولا جنبه نظامی قوی دارند. کارو زندگی بیشتر سلاطین سلجوقی در فتوحات و لشکرکشی های مختلف گذشته است. آنها برای اداره ایالات و ولایات بیشماری که فتح کردند پیوسته شاهزادگان سلجوقی را میفرستادند و چون اغلب این شاهزادگان در کشور داری بی تجربه و حتی غالبا صغیر و نوجوان بودند امیری با عنوان «اتابک» همراه آنها به ایالات و ولایات فرستاده میشد که در محل، کار ها را از طرف شاهزادگان و سلطان اعظم سلجوقی اداره کند. این اتابکان هم اغلب یکه تاز میدان میشدند و اگر کنترل سلطان اعظم به هر دلیلی مانند کهولت، فوت و یا ضعف شخصیت و رقابت های خانوادگی کم میشد، همان اتابکان که بکمک «نظام اقطاع» در محل های خود تبدیل به زمین داران بزرگ هم شده و لشکر محلی خود را بوجود می آوردند، عملا مانند پادشاهان محلی رفتار میکردند و گردن کشی مینمودند.

این وضع بعد از سلجوقیان هم ادامه یافت و با اتابکان مناطق گوناگون (از جمله آذربایجان) و سپس در دوره خوارزمشاهان ادامه یافت و با ایلخانان و تیموریان حتی تشدید هم پیدا کرد. در دوره قراقویونلو ها و آق قویونلو ها نظام اداری دولت و لشکر اگرچه تا حدی مرکزی بود اما اساسا به کمک قبایل و نیرو های جنگنده آنها میسر میشد که با دولت «مرکزی» متحد شده بودند و بخاطر شکنندگی این دولت ها هر لحظه میتوانستند وفاداری خود را به دولت مرکزی بنفع گروه دیگری عوض کنند و یا اعلام استقلال نمایند.

در روند شکل گیری دو دولت صفوی و عثمانی حضور یک دولت سرتاسری و بمراتب قوی تر از پیش در هر دو طرف یعنی ایران و عثمانی نمایان بود، اما قدرت و نفوذ هر کدام از این دولت ها  هنوز تا حد نسبتا زیادی وابسته به حمایت و همراهی قبیله های مختلف و روسای این قبایل و امیران و خان های محلی بود. بخصوص در ایران و بخش شرقی و جنوبی عثمانی (و نه طرف غربی و اروپائی آن) لشکر کشی ها بدون حمایت و شرکت نیروهای قبایل عملی نبود و وفاداری گاه تغییر یابنده این قبایل و روسای آنان اغلب سرنوشت سلسله های ایران و یا جنگ های ایران و عثمانی را معین میکرد..

این وضع در تاریخ ایران کم و بیش تا انقراض قاجاریان ادامه داشته است. احتمالا علت اصلی این وضع آن بوده که خود قبیله ها در ایران دوام طولانی تری از عثمانی داشته اند. در قرن نوزدهم در حالیکه هنوز در ایران نزدیک به نصف جمعیت در ساختار های عشایری و قبیله ای زندگی میکرد، در عثمانی این ساختار ها بیشتر در نواحی جنوب و جنوب شرقی امپراتوری یعنی بین کُرد ها، اعراب و بعضی قبایل تُرکمن شرق و جنوب عثمانی موجود بود.

تنها در قرن بیستم و با سلسله پهلوی در ایران و نظام جمهوری در ترکیه بود که نظام قبیله ای و عشایری و همراه با آن ملوک الطوایفی بطور رسمی برچیده شد و حتی در دوره رضا شاه و آتا ترک بسیاری از حرکات قبایل و عشایر سرکوب گردید. این هم البته کاملا به وجود قبایل و تاثیر آنها در زندگی سیاسی و اداری این دو کشور خاتمه نداد. اما از قرن بیستم به بعد بود که در ایران (و همچنین ترکیه) حس و فرهنگ دولتداری «ملی» و سرتاسری که مبتنی بر اعضای یک «ملت» (و نه قبیله، قوم و یا مذهب) است نضج گرفت و همراه با مرکزی شدن اداره دولت، فرهنگ، آموزش و پرورش، رسانه ها، ارتش و قوه قضائیه تبدیل به سیاست کلی و ملی دولت ها شد، اگر چه با توجه به روند بعدی حوادث در ایران و همچنین ترکیه (و در ضمن عراق و سوریه کنونی) میبینیم که بعضی تمایلات گریز از مرکز و حرکات قومی – استقلال طلبانه که نه مبتنی بر شهروندی، بلکه مشترکات قومی، زبانی و یا مذهبی گروه های مختلف مردم این منطقه (بخصوص در مناطق مرزی) بوده و هنوز هم هست، مانند ابتدای قرن بیستم هنوزهم آتش افروزی میکنند و هنوز هم معلوم نیست که این حرکات تا کی طول خواهند کشید و چه عواقبی خواهند داشت.

(نشر نخست: کتاب «ایران و آذربایجان در بستر تاریخ و زبان»، چاپ لندن، سال 2016)… ادامه خواندن

بقای دولتداری در عصر بی ثباتی تیموری

حکومت های ۵۰۰-۶۰۰ سال پیش، مثلا ایلخانان و تیموریان سرزمینی به وسعت یک امپراتوری را با آنهمه امکانات محدود چگونه کنترل و اداره کردند؟ بخصوص بین سلجوقیان و صفویان، حکومت های مرکزی به ندرت انحصار حاکمیت را در دست داشتند و اگر میخواستید از مرکز پیامی به یک والی حکومت فلان ایالت بفرستید هفته ها طول میکشید تا آن پیام به دست آن والی برسد. مردم به زبان ها و لهجه های گوناگونی تکلم میکردند و اکثر آنها بیشتر از حکومت مرکزی، تابع اشراف، حاکمین و روحانیون محلی بودند. جمع آوری مالیات مشکلی جدی بود، چرا که هم صاحبان زمین و هم دهقانان به سادگی زیر این بار نمیرفتند. این وضع بخصوص در سده های میانه (ویا قرون وسطای) خاورمیانه، یعنی از قرن هفتم تا شانزدهم میلادی (اول تا دهم هجری) آشکار تر به چشم میخورد. موسسات معین قانونی که مناسبات دستگاه های حکومتی را تعریف و تعیین کند زیاد نبود. یک نکته دیگر: اهالی این جوامع هم شامل شهری ها و روستائی ها و هم شامل مردمانی بودند که در کوه ها و بصورت عشایر و قبایل زندگی میکردند و اغلب از دسترس مستقیم حکومت ها بدور بودند.

با همه این مشکلات، عجیب است که حکومت ها و جوامع سده های میانه خاورمیانه در طول حکومت سلسله های بسیار و متغیری که حتی به علت کثرت حاکمیت های محلی به مراحلی از آن «دوره ملوک الطوایفی» هم میگویند، در مجموع متشکل و «با دوام» بوده اند.

کتاب «قدرت، سیاست و دین در ایران دوره تیموری» (*) دکتر بئاتریس مانتس از دانشگاه تافتس آمریکا همین نکته را بررسی میکند که در این بلبشو، نظام اجتماعی و سیاسی چگونه به کارکرد خود ادامه داده است، چگونه و تا چه حد حکومت مرکزی توانسته است جامعه را کنترل کند و چگونه جامعه متلاشی نشده بلکه یکجا مانده است. این مطالعه در مورد ایران یک دوره مشخص، دوره تیموریان، یعنی فرزندان تیمورلنگ (۱۳۷۰-۱۴۰۵) در نیمه نخست قرن پانزدهم میلادی انجام میگیرد. توجه بخصوص کتاب به دوره سلطنت شاهرخ ، پسر تیمور است که از سال ۱۴۰۹ تا ۱۴۴۷ در خراسان، فرارود و بخش مهمی از ایران کنونی حکومت کرده است.

دوره شاهرخ بخصوص از این جهت مهم و برای مطالعه جالب است که خود شاهرخ برعکس پدرش انسانی نرمخو و حامی علم و فرهنگ بود و ظاهرا میخواست خرابی های دوره تیمور و پیشینیان او را ترمیم و بازسازی کند. شاید شخصیت شاهرخ نیز به بقا و ثبات دولتداری در این دوره کمک کرده است.

تیمور و سلسله ترک – مغول او و همچنین فرماندهان و سردارانش از آسیای میانه آمده بودند، زبانی جز مردم بومی صحبت میکردند و به حکمرانان و اردوئی تکیه مینمودند که از «رعیت ایرانی» خود بطور آشکاری فرق میکردند. اما در عین حال آنها اغلب مسلمان بودند، خواندن و نوشتن میدانستند و اکثرا زبان فارسی را بصورت روان تکلم میکردند. بسیاری از آنها با استفاده از تصرفات و فتوحاتشان زمینداران بزرگی شده بودند، از فرهنگ و ادبیات حمایت مینمودند و مشترکات بسیاری با «رعایا» و بخصوص اشراف و نخبگان ایرانی شهرها داشتند. تکیه گاه اصلی حکومت تیموریان قدر قدرت بودن اردوهای ایلاتی و عشایری آنها بود اما مانند همه حکمرانان دیگر، تیموریان نیز ناچار بودند مردم را تابع و مطیع خود کنند تا باعث آشوب و قیام آنها نشوند.

مناسبات حکومت و جامعه در سده های میانه خاورمیانه موضوع پیچیده ای است. مانند نمونه های دیگر، در اینجا هم سلطان مرکز ثقل و محور اصلی حاکمیت بود، اگرچه هیچگاه توان آن را نداشت که حاکمیت را به انحصار مطلق خود درآورد. او وضع دوگانه ای داشت: از یک سو فراتر از پیروان و رعایای خود بود و از سوی دیگر به پشتیبانی آنها نیازمند بود. از آنجا که نظام معینی برای جانشینی موجود نبود، مرگ سلطان اغلب باعث شروع یک مبارزه و کشاکش سخت بر سر حاکمیت و جانشینی او میشد. اگر سلطان بطور جدی مریض میشد، معمولا نظام اردوی دولتی و وفاداری سربازان مختل میگردید و در صورت فوت سلطان همه چیز و تمام مناسبات بهم میخورد، جنگ و زدوخورد ها میتوانست روستاها و شهرهای زیادی را ویران کند و باعث مرگ هزاران نفر و ازبین رفتن محصولات و وضع مالیات ها و خراج های طاقت فرسا شود، تا اینکه همه چیز از نو و تحت حاکمیت سلطان جدیدی که در جنگ جانشینی پیروز شده است، شروع شود و تا کشاکش بعدی ادامه یابد. فوت سلطان، مردم را دچار نگرانی شدید و سراسیمگی مینمود، اما وقتی سلطان «قدر قدرت» فوت میکرد احترام به حکومت مرکزی، به املاک و ثروت و حتی جسد سلطان هم از بین میرفت. هرکس تلاش میکرد همه چیز را از نو تقسیم کند و از این کشاکش سهم بیشتری بگیرد. در این میان در حالیکه مردم نگران جان و مال خود بودند، سلطان فقید، فرزندان و فرماندهان سلطان و نظام و حکومت او از حمله و تجاوز مصون نبودند. رقابت ها و جنگ های جدید جانشین سلطان را معین میکرد و اگر در زمان پیری و یا بیماری سلطان کسی، مثلا یکی از فرزندان و یا فرماندهان او قدرت را تا حدی از آن خود کرده بود، این کشاکش زود تر به نتیجه میرسید.

و لیکن با وجود شکنندگی و ضربه پذیری حکومت مرکزی، خاورمیانه در دوره سده های میانه مورد بحث، محل جوامع نسبتا با ثباتی بود که مدام در حال تجدید حیات و قوای خود بودند. در این رهگذر این جوامع نه چندان به ساختار های رسمی بلکه بیشتر به مناسبات شخصی اتکاء مینمودند. جمعیت های شهری که بیشتر از دیگران متکی به حکومت مرکزی بودند شامل این گروه های علیحده و خودآگاه میشد: طبقات روحانی، صنعتکاران، پیشه وران و بازرگانان. هیچکدام از این اصناف و طبقات در گروه های رسمی صنف خود متشکل نبودند که مناسبات معین و مشخصی با حاکمین محل، شهر و یا مرکز داشته باشند.

شهر های بزرگ معمولا دارای حاکمین و والیانی بودند که از سوی حکومت مرکزی تعیین شده بودند. در ضمن شهر ها صاحب اردوهای محلی خود نیز بودند، اما این قوای نظامی آن قدر از نظر تعداد قوی نبودند که بر تمام منطقه نظارت داشته باشند. شهر هائی که تیموریان از آنجا بر بقیه مملکت حکمرانی میکردند بیشتر مانند جزایر کوچکی بودند در دریای مناطق نیمه مستقلی که کنترل آنها فقط وابسته به یک رشته ائتلاف ها، رقابت ها و جنگ ها، لشکرکشی های تنبیهی و کمی هم خوش شانسی بود. بعضی شهر های بزرگ تحت فرمان رهبران محلی خود باقی میماندند که بصورت عمال حکام بالاتر در آمده بودند. همه حکام محلی شهر ها، مناطق کوهستانی و ایلات و عشایر صاحب اهداف و برنامه های سیاسی خود بودند. با اینهمه، نظام اقتصادی تا حدی قوی بود که در نتیجه آن خاورمیانه از نظر اقتصادی جزو مناطق با ثبات دنیا بشمار میرفت.

کتاب پروفسور مانتس تنها اثری نیست که به توضیح این معما میکوشد. دانشمندان دیگری نیزدر باره اهمیت بستگی ها و وفاداری های اجتماعی، دینی و عقیدتی در راه حفظ و تحکیم ثبات در ایران ابتدای قرون میانه توضیح داده اند. آنها مثلا نشان میدهند که مردم صداقت خود را در سلسله مراتب آمر و مامور و ارتش از طریق روابط خانوادگی، مذهبی ، قبیله ای و یا چیز هائی مانند سوگند و عهد وفاداری بوجود می آوردند. این وفاداری ها طبعا دائمی نبودند، اما باعث این درک میشدند که وفاداری در ضمن از نقطه نظر اقتصادی، گروهی، خانوادگی، قبیله ای و غیره به نفع افراد است. دانشمندان دیگر به اهمیت نقش شهری ها بخصوص روحانیون بعنوان عامل پیوند دهنده مرکز و اکثریت روستائی و یا ایلاتی جمعیت اشاره میکنند. اما بیشک درعرض حدودا پانصد سال از سده های میانه ایران (۱۰۰۰-۱۵۰۰ م)، هر سلسله و حتی شخصیت هر سلطان و حکمران در تعیین و تغییرات این وفاداری ها و طبیعتا در ثبات و نظم اجتماعی ناشی از آن نقش خود را بازی میکرد. موضوعی که مورد توجه خاص کتاب خانم مانتس است، طوری که گفته شد، دوره تیموریان و بخصوص ۳۸ سال حکومت شاهرخ، پسر تیمور لنگ در ایران است.

احتمالا بعضی از مشخصات را میتوان به اغلب مراحل سده های میانه ایران و از جمله پیشینیان تیموریان مانند غزنویان و سلجوقیان هم شامل کرد. مثلا تیموریان نیز این سیستم اداری سلجوقیان را که اداره همه ایالات را ترجیحا تحت کنترل فرزندان سلطان و خویشان درجه اول او قرار دهند، ادامه داده اند. آنها هم مانند پیشینیان خود در مناطقی که تحت کنترل و حاکمیت خان، رئیس ایل و طایفه ای معین و یا یک روحانی بانفوذ بوده، قدرت را با او تقسیم کرده و یا با او به جنگ پرداخته اند. همچنین چون نظام سازمان یافته ای برای جمع آوری مالیات و ارسال آن به سلطان نبوده، حاکمین تیموری تا حد زیادی ایالات و والیان محلی را که تا درجه معینی فرزندان و یا قوم و خویش خودشان و یا روسای قبایل بودند، در کار جمع آوری مالیات آزاد گذاشته ولی بطور غیر مستقیم از آن والیان خراج و مالیات غیر مستقیم میگرفتند. البته این وضع ناشی از عدم توان کنترل مناطق توسط مرکز بوده و کمتر به «آزادی» و «خود مختاری» مناطق ربط داشته که امروزه بعضی ها در مورد نظام دوره پیشا معاصر تاریخ ایران ادعا میکنند. اما به هر حال این ضعف کنترل و فقدان سازمان دهی خود تا حدی دست و پای مناطق را در سازماندهی زندگی اجتماعی و اقتصادی خودشان آزاد گذاشته است، آزادی که از آن نه فقط مردم و حاکمین محلی بلکه خود حکومت مرکزی تا حد قابل توجهی بهره مند شده است، چرا که والیان و حکمرانان ایالات و ولایا ت بزرگ و نسبتا بزرگ عبارت از خویشان نزدیک سلطان و متفقین او بودند. این هم به نوبه خود به آمیزش و اختلاط تدریجی سلسله های حکومتی و بانفوذ با مردم بومی تمام ایالات ایران کمک کرده است. اینکه تقریبا دویست سال بعد از تیموریان مثلا می بینیم که اکثریت بزرگ ایلات و قبایل قبلا مجزائی مانند سلجوقیان، افشار ها، قاجار ها و یا اتحادیه ایلات شاهسون با مردم محل زیست خود نسبتا به خوبی آمیزش یافته اند نتیجه همین روند امتزاج است که یکی از عوامل نگهدارنده جامعه ایران در طول دوره های نابسامانی، تغییرات مدام حکومت، ملوک الطوایفی، هجوم های بیگانه و کوچ و مهاجرت های بزرگ سده های میانه بوده است. در مقاله های دیگری در نمونه ایل افشار ایران که یکی از ایلات ترک زبان اوغوز («غُز») بود که اصلا از آسیای میانه به ایران کوچ کرده بود، به اختلاط این قوم با ایرانیان و نقش برجسته آن در تشکل ملیت ایرانی معاصر اشاره کرده ام.

منابع دیگر به نقش دین و مذهب در حفظ انسجام ملی جامعه در شرایط نابسامانی قرون وسطا اشاره بخصوصی میکنند. اغلب مردم بومی ایران و مهاجران ترک اوغوزیا ترکمان (شامل قشر رهبری کننده آنان یعنی خاندان سلجوقیان) در دوره پانصد ساله ۱۰۰۰-۱۵۰۰ مسلمان و اکثرشان سنی مذهب بوده اند. قابل توجه است که در حالیکه خود چنگیز خان و تیمور مسلمان نبودند، اکثریت فرزندان و جانشینان آنان از جمله ایلخانان و تیموریان در ایران تبدیل به مسلمانان متدین و گاه متعصبی شدند. از جمله اولجایتوایلخان ایرانی مغول که ابتدا مسیحی بود، سپس بودائی و آنگاه پس از قبول اسلام و تبدیل نام خود به سلطان محمد خدابنده ابتدا سنی حنفی و بالاخره شیعه شد و به ترویج پیگیرانه شیعه پرداخت. احتمالا درسده های میانه ایران که سازماندهی اجتماع دچار نابسامانی و حتی هرج و مرج شده بود، دین و مذهب بعنوان یکی از عوامل نادر «متحد کننده» مردم، نقش بخصوصی در تقویت بیشتر حس «ما» و انسجام خانواده و جامعه بازی کرده است. در پایان سده های میانه، در سال ۱۵۰۱، این عامل با آمدن صفویان که شیعه را تبدیل به نوعی «ایدئولوژی» دولتی ایران نوین در مقابل خارجیان و بخصوص عثمانی و اوزبکان سنی کردند، به اوج خود رسیده است.

(نشر نخست: کتاب «ایران و آذربایجان در بستر تاریخ و زبان»، چاپ لندن، سال 2016)

منبع

(*) Beatrice Manz: Power, Politics and Religion in Timurid Iran, Cambridge University Press, Cambridge (UK), 2007… ادامه خواندن

شهر دربند در تاریخ

شهر قدیمی دربند و استحکامات و دژ اطراف آن از طرف یونسکو بعنوان بخشی از «میراث تاریخی بشریت» اعلام شده است. از هزاره نخست پیش از میلاد به بعد «دژ دربند» نقشی بزگ و استراتژیک در کنترل مرز بین شمال و جنوب قفقاز یعنی غرب دریای خزر بازی کرده و نام «دروازه قفقاز» را بخود گرفته است.

در دوران هخامنشیان این منطقه که هنوز شهر سازی چندانی در آن نشده بود، تحت حاکمیت ایران هخامنشی بود. بعد از لشکر کشی اسکندر مقدونی و ایجاد «ساتراپی» های جداگانه در دوره سلوکیان و بدنبال آنان در دوره اشکانیان، کم و بیش منطقه کنونی جمهوری آذربایجان «آلبانیای قفقاز» ( به فارسی: «اران» و یا «آران») نامیده شد. در کشاکش نظامی و سیاسی بین ساسانیان و بیزانس، قفقاز بین این دو تقسیم شد. آران تحت حاکمیت ایران قرار گرفت و مناطق غربی آن (ارمنستان و ایبری یعنی گرجستان کنونی) غالبا خراجگذار بیزانس شدند.

در دوره ساسانیان حاکمیت ایران بر منطقه آران و داغستان کنونی تحکیم یافت. دیوار های دوگانه این حصار در قرن پنجم میلادی از سوی خسرو انوشیروان ساسانی برای ممانعت از تاخت و تاز خزری های شمال قفقاز و دیگر قبایل چادرنشین ساخته شد. بخش قابل توجهی از شهر باستانی دربند بین این دو دیوار قرار دارد. این دیوار ها تا بیش از ۱۵ متر ارتفاع دارند که با تخته سنگ های بزرگ بنا شده اند.

معروف است که در زمان ساسانیان همین دژ و حصار مانع حمله ایستمی خان (یا ایشتمی خان) ترک از شمال قفقاز به ایران شده است.

چند سال پیش یونسکو نوشته بود که بخش بزرگ این دیوار ها در اثر گذشت زمان و بی توجهی و در عین حال دزدی سنگ های تاریخی که حدود ۱۵۰۰ سال پیش در ساختمان آن بکار رفته، در حال بدی قرار دارد.

اهمیت استراتژیک این دژ و حصار در آنست که در دامنه های کوه های تباساران (رشته کوه های قفقاز) قرار دارند و تنها نقطه نفوذی بین دریا و کوه ها را تشکیل میدهند. دژ و حصار دربند حدود ۱۵ قرن از سوی دولت های گوناگون جهت مقاصد دفاعی مورد استفاده قرار گرفته است. در آخرین سال های ساسانی که ایران با حملات بیزانس و بعد ها اعراب مواجه شده بود قبایل ترک ماوراالنهر و شمال قفقاز تحت فرماندهی «تون جبغو خان» هم از شرق و هم از غرب دریای خزر به ایران حمله میکردند. آنها در سال ۶۲۶ که خسرو پرویز با هراکلیوس بیزانس مشغول جنگ بود، توانستند دژ دربند را شکسته به قفقاز سرازیر شوند. در سال های بعد از اسلام دربند تحت حاکمیت خلافت اسلامی (امویان و عباسیان)، مغول، تیمور و شیروان خانان بود.

از دوره صفویان به بعد حاکمیت نسبی ایران بر دربند دوباره تامین گردید، اما بدنبال تضعیف ایران بعنوان قدرت منطقه ای و اغتشاشات و فساد داخلی، قدرت نو خاسته شمال یعنی روسیه که تا ۳۰۰-۴۰۰ سال پیش نقش چندانی در منطقه نداشت، بتدریج حاکمیت دربند و داغستان را بدست گرفت. این منطقه و شهر عملا در سال ۱۸۰۶ بدست روسیه افتاد و با قرارداد گلستان در سال ۱۸۱۳ حاکمیت روسیه بر دربند و داغستان رسما از طرف ایران پذیرفته شد.

(نشر نخست: کتاب «ایران و آذربایجان در بستر تاریخ و زبان»، چاپ لندن، سال 2016)… ادامه خواندن

امپراتوری ایران و چند سوال

عباس جوادی (2005) – حداقل در همین منطقه خودمان چند امپراتوری داشتیم؟ هخامنشی، ساسانی، بیزانس، امویان، عباسیان، صفویه، عثمانی، روسیه… آیا در دوره نادرشاه، و قاجاریه هم ایران «امپراتوری» بود؟ کتاب های تاریخ را که بخوانیم معمولا تا زمان پهلوی (ویا حد اقل تا آخرین جنگ های ایران و روس و ایران و عثمانی و از دست رفتن ولایات قفقاز، بخشی از کردستان و عراق در غرب و ولایات مرو وهرات در شرق) از ایران به نام «امپراتوری ایران» نام میبرند – یعنی تا زمانی که در دوره قاجار ایران هم آن مناطق را از دست داد و هم خود صحنه رقابت و اعمال نفوذ امپراتوری های انگلیس و روس شد.

تعریف «امپراتوری» میتواند مختلف باشد و هر موردی با مورد دیگر فرق کند. مثلا معلوم نیست آیا میتوان به دولت های پهناور آتیلای هون و یا چنگیز خان مغول که مبتنی بر نظامی ایلاتی و تسخیرات موقتی و متکی بر یک فرد بود نام «امپراتوری» را داد یا نه زیرا اگرچه فتوحات آتیلا و چنگیز بسیار سریع و گسترده بودند اما فقط بر حمله و غارت متکی بودند که علتش هم هویت نظام ایلاتی و کوچنده بود که نظام ثابت و یکجا نشین نداشت و حتی اغلب دارای پایتخت ثابتی هم نبود. این حکومت ها در سرزمین ها ئی که فتح کرده بر آن حکمرانی میکردند چندان «بومی» نشدند و ادامه نیافتند بلکه بزودی پس از مرگ «خان» های کلیدی یعنی آتیلا و چنگیز و چند وارث آنان متلاشی گشتند. یعنی به نظر میرسد تداوم و بقای حداقل نسبی، یکجا نشین بودن اکثریت مردم یک سرزمین و داشتن معیار های حد اقل یک «دولت» عمل کننده، از شروط اولیه «امپراتوری» است.

هسته مرکزی و قومی دولت های غُز (اُغوز) و ترکمان ایران مانند سلجوقیان و آق قویونلو ها هم اساسا همان ترکیب ایلاتی را داشت. آن خان ها و سلطان ها هم در درجه نخست به قبایل و ایلات خود (سلجوقیان، بایندر) متکی بودند. اما اینجا فرق بزرگ با حکمرانی آتیلا در آن بود که سلجوقیان و یا دیگر سلسله ها تا صفویان به دولتداری و بوروکراسی بومی ایرانی تکیه میکردند. ثانیا آنها با وجود آنکه خود از زندگی کوچنده میامدند، با صنف بزرگ خواجگان و مدیران اداری، دولتی، فرهنگی و دینی بومی یعنی ایرانی می آمیختند تا جائیکه بعد از چند صد سال یعنی تا صفویان نخبگان و رهبران و حتی اکثریت توده این ایلات دیگر یکجا نشین، بومی و ایرانی شده بودند. احتمالا بدون این دو عامل یعنی یاری گرفتن از بوروکراسی محلی که در زمینه دولتداری تجربه امپراتوری جهانی داشت و ثانیا بدون آمیزش و بومی شدن خود این قبایل، سرنوشتی مانند آتیلا و یا چنگیز در انتظارشان می بود. در موارد دیگر هم این را میتوان دید. جوامع یونان و روم هزار سال پیش از آن، هجوم ها و مداخلات اغلب ویرانگر قبایل واندال، ویزی گوت و یا هون را با موفقیت در خود مستحیل کردند. اما این روند در اکثر اوراسیای روسیه کنونی که صاحب تجربه دولتداری نبوده اند دیده نمیشود.

سؤال دیگری که تاریخ نویسان در جستجوی جواب آن هستند این است که چه عواملی باعث پیدایش و بعدا سقوط امپراتوری ها شده است؟ چرا بعضی ها مانند ایران صفوی فقط ۲۰۰ سال و بعضی دیگر مانند ترکیه عثمانی ۶۰۰ سال پا بر جا بوده اند؟ چه عواملی باعث شده اند که همچون تصادفی جالب درست زمانی که سلسله صفوی دچار انحطاط و سقوط کامل شد، ستاره امپراتوری روسیه تزاری درخشیدن گرفت، تا حدی که نه فقط ایران صفوی و تا حد قابل توجهی ترکیه عثمانی را شکست داد، بلکه با امپراتوری بریتانیا هم شروع به رقابت نمود.

تاریخ شناس فرانسوی آگوست بیلی در تحلیل علل فروپاشی امپراتوری بیزانس یک دلیل اصلی را در نظام وراثت سلطنت می بیند که در صورت بر سرکار آمدن آدمی بی کفایت، خونخوار، فاسد و یا بی تدبیر باعث فروپاشی امپراتوری و یا تضعیف جدی آن میشد.این موضوع البته در تمام سلسله های ایرانی هم صادق بود.

بی شک این نکته مهمی است، اما نظام وراثتی در تقریبا همه امپراتوری های گذشته وجود داشته و نمیتواند تنها توضیح زوال آن نظام ها و یا کوتاهی عمرشان باشد.

سازمان دهی امور اجتماعی، سیاسی و اقتصادی مملکت هم بنظر میرسد عامل دیگری در حفظ وسلطنت موروثی  یا متلاشی شدن کشور های بزرگ و امپراتوری ها بوده است. در ایران (و بسیاری از امپراتوری های دیگر) شکل مناسبات مرکز و مناطق (یا حاشیه)  غالبا بر زور و گاه جنگ استوار بوده است. مناطق به مرکز مالیات و باج میسپردند و اگر نمی سپردند مرکز به آن مناطق لشکر کشی میکرد. از سوی دیگر مرکز، مناطق و رؤسای قبایل و اشراف آن منطقه را در کار های حکومت محلی آزاد میگذاشت. در هنگام جنگ، مناطق به مرکز سرباز و مالیات اضافی میدادند و وقتی خود مناطق مورد حمله قرار میگرفتند مرکزمسئول دفاع از آنها بود، اگرچه این کار را بیشتر نه بخاطر خود آنها بلکه ادامه باج گیری از آنها میکرد.

وضع جغرافیائی ایران، صحرا و غیر قابل کشت بودن دستکم نصف آن، طول راه ها و دوری آبادی ها از یکدیگر که از جمله باعث کم و دیر رشد کردن ارتباطات و خرید و فروش و در ضمن صنایع شده است، عامل دیگر فروپاشی سلسله های ایرانی بوده و در عین حال پراکندگی و نه انسجام ملی را تشویق کرده است.

خودکامگی پادشاه عامل دیگر و مهمی در سلسله های ایرانی بود. هیچ کس بدون رضایت شاه نمی توانست در نردبان ترقی اجتماعی، سیاسی و اقتصادی جامعه بالا رود. شاه هر لحظه میتوانست بدون هیچگونه دلیلی هر کسی را که خواست از کار برکنار کند، او را به زندان بیاندازد و یا حکم قتلش را بدهد. حکمرانان و والیان محلی هم که مطلقا هست و نیستشان وابسته به شاه بود در برابر زیر دستان خود نقش شاه های محلی را بازی میکردند و تمام این نظام باعث آشوب و بی حسابی در اجتماع، ترس از آینده، بی اعتنائی به قانون و خرید و فروش «عنایت» و «لطف» پادشاهان، والیان، وزیران، وکیلان، قضات و روحانیان میشد.

این بی بند و باری حکومت بخصوص با بر سر کار آمدن صفویان به شدت بدتر شد زیرا پادشاهان صفوی حکومت را با دین و مذهب هم معنا کردند و خود را نه فقط پادشاه بلکه سایه خدا و نایب امام زمان هم نامیدند، طوریکه کوچکترین مخالفت و اعتراض به آنها و حکومتشان «محاربه با خدا و ائمه اطهار» شناخته میشد و خون آدمی را حلال میکرد. در عین حال بنظر میرسد بنائی که در زمان صفویه با رسمی کردن تشیع به عنوان مذهب دولتی، به زور قبولاندن آن به مردم و محروم کردن غیر شیعه از بعضی مزایای کلیدی اجتماعی و سیاسی گذاشته شده، در عین حال که ایران را در مقابل هجوم های عثمانی و اُزبک های سنّی، متحد و مقاوم کرده، بخش های غیر مسلمان و غیر شیعه ایرانیان را از دولت دور کرده و باعث افتراق و شکنندگی وحدت ملی و دولتی گشته است. یک مثل ترکی هست که میگوید «تفنگ ایجاد اولدی، مردلیک پوزولدی» یعنی «از وقتی تفنگ ایجاد شد، مردانگی از رواج افتاد.» میگویند این مثل زمانی به زبان مردم افتاد که در جنگ چالدران نیروهای شاه اسماعیل که نه اسلحه گرم داشتند و (با تکیه بر اینکه پیر و مرشدشان شاه اسماعیل شکست ناپذیر است) نه به آن اعتقادی داشتند، با تفنگ ها و آتش توپ های اردوی عثمانی روبرو گشتند که سلطان سلیم از غرب گرفته بود و این هم به نوبه خود نقش مهمی در شکست ایران صفوی بازی کرد. البته قبل از «دوران تفنگ» هم به سختی میتوان از «مردانگی» در جبهه های جنگ سخن گفت. اما به هر حال بعد از شروع انقلاب صنعتی و اصلاحات در غرب و عقب افتادن شرق دیگر دوران فتوحات سنتی مبتنی بر شمشیر و اسب گذشته بود و دنیا میرفت تا دیگر نشانی از هیچکدام از آن امپراتوری های سنتی نماند. آخرین آنها امپراتوری عثمانی بود.

(نشر نخست: کتاب «ایران و آذربایجان در بستر تاریخ و زبان»، چاپ لندن، سال 2016)… ادامه خواندن