چند درس از جنگ چالدران

وقتی در تابستان سال ۹۲۰ هجری (۱۵۱۴ میلادی) ۴۰ هزار نفر از قزل باشان لشکر ایران به رهبری شاه اسماعیل اول صفوی در دشت چالدران (چالدیران) واقع در شمال استان آذربایجان غربی با ۱۰۰ هزار نفر از سربازان عثمانی به فرماندهی سلطان سلیم یکم روبروی هم قرار گرفتند، حتما نمیدانستند که این جنگ و خونریزی آنها قرار است برای صد ها سال بعد مُهر خود را بر سرنوشت ایران و ترکیه و حتی قفقاز و عراق کنونی بزند. علت شکست فاجعه بار ایران میتواند اساسا همان هائی باشد که در کتاب های تاریخ میخوانیم: تعداد سربازان عثمانی از دو برابر ارتش ایران هم بیشتر بود، بخشی از ارتش ایران در خراسان مشغول مقاومت در برابر یورش شیبک خان اوزبک بود و از طرف دیگر اردوی عثمانی دارای چند فقره توپخانه و تفنگ های انفرادی بود که از اروپا خریده بود، در حالیکه سربازان ایرانی با تیر و کمان، شمشیر و نیزه جنگ میکردند.

در نتیجه شکست ایران، شمال غربی ایران یعنی آذربایجان غربی، کردستان و همدان از ایران جدا شد و به دست عثمانی افتاد. اکثر این مناطق مدت ها در دست عثمانی بود. ۷۰ سال بعد بود که شاه عباس اول توانست اکثر آذربایجان غربی و همدان و بخشی از مناطق کردستان را از عثمانی ها پس بگیرد که بعدا دوباره دست بدست گشت تا اینکه جنگ دو همسایه و مرزهای مشترک با «عهد نامه قصر شیرین» حل و فصل شد. بغداد چند سال بعد از چالدران به دست عثمانی افتاد و تا جنگ اول در ترکیب این دولت ماند. به دنبال جنگ چالدران اردوی عثمانی حتی پایتخت صفویان یعنی شهر تبریز را هم اشغال کرد، اما به دلیل کمبود آذوقه و مقاومت مردم ناچار به ترک آن گردید. و لیکن اهمیت تاریخی این جنگ و شکست ایران فقط دراین نبود که ایران در یکی از صدها جنگ خود با همسایگان شکست بزرگی خورده بود.

دو عامل اصلی شکست

چیزی که اهمیت بیشتری دارد اکثرا در کتاب های تاریخ مورد توجه قرار نمیگیرد: شاه اسماعیل و فرماندهان و سربازانش اعتقاد چندانی به اسلحه های مدرن، برنامه ریزی جنگ و استراتژی و تاکتیک نداشتند. برای قزلباشان که عبارت از قبایل مختلف و اساسا ترکمن بودند و به طرفداری از شیعه اثناء عشری و طیق عادت طریقت صفویه کلاه های سرخ بر سر می گذاشتند، اولین پادشاه صفوی نه فقط سرکرده و شاه آنان، بلکه «مرشد کامل»، «نائب امام زمان» و شاید حتی بیشتر از آن، شخصیتی مقدس با الوهیتی فراانسانی بود که در مبارزه با «کافران سنّی» و دیگر کفار شکست ناپذیر و روئین تن بود. از این جهت آنان به پیروزی قطعی خویش بر لشکر عثمانی اعتقاد و اعتماد مطلق داشتند. خود شاه اسماعیل هم به این تصورات باور مطلق داشت و با رفتار و اشعار خود هم به آن دامن میزد. اعتقاد سربازان ایرانی به شکست ناپذیری «ظل الله» اسماعیل صفوی تا درجه ای بود که حتی یکی از سرداران شاه اسماعیل به نام دورموش خان از قبیله شاملو پیش از نبرد چالدران به شاه پیشنهاد کرد که بگذارد سلطان سلیم با راحتی خاطر به آرایش نظامی خود بپردازد تا به او ثابت شود که صرفنظر از نوع سلاح، تعلیم ارتش و نظام و با وجود کمبود نسبی سرباز، شاه ایران بر هر نیروئی برتر غالب خواهد آمد زیرا رسالتی که از سوی امام غائب و حضرت علی گرفته، او را شکست ناپذیر کرده است. و شاه اسماعیل هم این پیشنهاد را پذیرفت.

عامل مهم دیگر این بود که نیروهای ارتش ایران تقریبا همگی عبارت از مردان قبایل ترکمن بودند که نه تعلیم نظامی دیده بودند و نه به آن عادت و اعتقادی داشتند. آنها فقط به تبعیت از خان های قبیله های خود که مرید شاه اسماعیل شده بودند، تیر و کمان گرفته به جنگ میرفتند. قزلباش ها هم که افراد برگزیده و زبده جنگنده از داخل همین قبیله ها بودند، بیشتر از تکیه به قدرت و فنون نظامی و تکنیک جنگ، باور داشتند که «مرشد کامل» آنها را به هر تقدیر به پیروزی رهنمون خواهد شد و در بد ترین حالت «جنت مکان» خواهند شد. در مقابل آنها، اردوی عثمانی قرار داشت که آن هم از بخش های دیگر قبایل ترکمن استفاده میکرد، اما رهبری ارتش و عملیات نظامی را بر عهده «یئنی چری» ها گذاشته بود. آنها «نو دین» هائی بودند که عثمانی از بالکان و یا قفقاز به اردوی خود جلب کرده، بعد از قبول اسلام از تعلیم ویژه وحرفه ای نظامی گذرانیده و مستقیما تابع سلطانشان کرده بود. برخلاف افراد قبیله های ترکمن که در طرف ایران می جنگیدند، یئنی چری ها نه تابع رؤسای قبایل، بلکه فرمانبر سلطان بودند. آنها اگر چه مطابق با باور های دینی جدیدشان میگفتند که در راه خدا و پیامبر اسلام میجنگند، اما چندان به کمک دست غیب و الوهیت سلطان فکر نمیکردند.

میگویند خود شاه اسماعیل در چالدران جانفشانی بسیاری کرد و فرماندهان و سربازانش هم که غالبا منسوب به قبایل ترکمن قزلباش بودند، مردانگی و از جان گذشتگی زیادی نشان دادند و سرسختانه جنگیدند. اما نشد. روایت است که به جز ۸۵ نفر تمام سربازان و فرماندهان ایران کشته شدند. تلفات عثمانی های پیروزمند به روایت دیگری  ۴۰ هزار نفر بود. افسانه شکست ناپذیری «مرشد کامل» نقش بر آب گشت. طرفداران جان بر کف او دچار سرخوردگی شدند ، صفوف شاه صفوی متزلزل شد و در حالیکه قدرت مطلق شاه ضعیف تر شده بود، وزنه و نفوذ رؤسای قبایل و همچنین سران قزل باش و رقابت و دشمنی  داخلی و در عین حال خودسری های آنان افزایش یافت. عملا ده ها و صد ها نفر از سران قبایل و قزل باش ها در جای قدرت «مرشد کامل» شاه اسماعیل صفوی نشستند. در عین حال آنها پیوسته در حال رقابت و جنگ با یکدیگر بودند. خود شاه اسماعیل دچار افسردگی، گوشه گیری و میخوارگی گشت و دیگر شخصا هیچ وقت در هیچ نبردی شرکت ننمود. او در بازی قدرت بین حاکمین رژیم صفوی از محور و نقطه ثقل قدرت به یکی از ده ها مرکز قدرت تبدیل شده بود.

شوخی تاریخ

با وجود شکست جدی ایران، این، به راستی یک شوخی تمام عیار تاریخ هم بود. در هر دو سوی مرز، قبایل همزبان و هم قوم ترکمن، در این سو با بیرق تشیع صفوی و در آن سو با پرچم تسنن عثمانی به دفاع از سرزمین هائی بر خاسته بودند که بعد ها قرار بود بطور رسمی تری بعنوان «ایران» و «عثمانی» در کنار هم به یک زندگی دراز مدت و پر فراز و نشیب بپردازند. اکثر آنان دو سه قرن پیش از آن از آسیای مرکزی به این مناطق کوچ کرده بودند. بعضی ها در جائی سکنی گزیده بودند. اما هنوز بسیاری از آنها از منطقه ای به منطقه ای کوچ میکردند. وفاداری متغیر رؤسای قبیله و یا انتخاب راه بر سر تشیع و یا تسنن هم در تعیین سمت کوچ آنها تاثیر زیادی داشت. هنوز مرز های قومی و مذهبی سیّال بود. اما در دوره جنگ و بعد از آن، انبوه مردمان بسیاری که شیعه و علوی آناتولی بودند به ایران کوچ کردند و برعکس، سنّی ها و بخصوص بسیاری از کُرد ها به آناتولی مهاجرت نمودند.

ایران نو را در واقع ترک زبان ها ایجاد کرده بودند و حراست مینمودند.

اولین شوخی بزرگ تاریخ که با جنگ چالدران شروع شد این بود که ۹۰۰ سال بعد از سقوط ساسانیان و حکمرانی خلفای عرب و سپس کوچ و سکنای قبایل ترکمن از خراسان و آسیای مرکزی و سپس حملات ویرانگر مغول و تیمور، این قبایل ترک زبان تحت هدایت شاه صفوی بودند که در مقابل همزبانان و هم قومان خود در آنسوی مرز که حالا نام «عثمانی» گرفته بودند با جانفشانی جنگیدند، کشته شدند و با وجود شکست، «ایران معاصر» و یا «ایران بعد از اعراب» را بنیانگذاری کردند و تا ۵۰۰ سال بعد، چه بدست شاه عباس و چه نادر شاه و عباس میرزا، از آن حراست نمودند. یعنی «ایران کنونی»، کم و بیش با مرز و بوم و سنت و تاریخ و مذهب و فرهنگ و سیاستی که امروزه می شناسیم، تا حد زیادی محصول دسترنج ترک زبانان و بخصوص آذربایجانیان بود – عاملی که در هویت ملی و خود شناسی ایرانی آذربایجانیان پیوسته نقشی اساسی بازی کرده و بعد ها در مبارزات آذربایجان در انقلاب مشروطه بار دیگر تبلور یافته است.

شوخی دیگر تاریخ این بود که تقریبا ۹۰۰ سال بعد از قبول اسلام، این اولین دولت قدرتمند و سرتاسری ایرانی بود که با هویتی ایرانی عرض اندام میکرد، اما اصل وجودی این دولت و «چسب»ی که آن را یکجا نگه میداشت، احتمالا بیشتر از این «ایرانیت» و «غیر عثمانی بودن» اندیشه تشیع بود (که بعد ها «ایرانیت» هم بطور بمراتب قوی تری به آن علاوه شد). این وضع در عین آنکه از یک سو تجانس و وحدت ملی، ایرانی و شیعه را در مقابل «بیگانگان» تقویت میکرد و به آن شکل و شمایلی مذهبی و سیاسی میداد، در عین حال ایرانیان غیر مسلمان و بخصوص غیر شیعه (مثلا کُرد ها و اقلیتی از ترکمن ها را که سنی باقی مانده بودند) از آن دور مینمود،  وحدت ملی کشور را دچار مخاطره میکرد و در عین حال ایران شیعه را در جهان اسلام تبدیل به کشور «اقلیت مذهبی» مینمود و آن را از اکثریت بمراتب بزرگتر سنی جهان اسلام جدا میکرد.

این در حالی بود که اگرچه سلاطین عثمانی ادعای خلافت کل عالم اسلام را داشتند، اما حکومت خود را بر تقدس و الوهیت شخص سلطان استوار نمیکردند و در عین اینکه حکومت دنیوی خود را میکردند، کار دین را به شیخ الاسلام ها حواله مینمودند. این فرق، همراه با نزدیکی بیشتر عثمانی به غرب، دوری بیشتر و سریعتر آن از ساختار های قبیله ای و پذیرش و تحمل بیشتر آن نسبت به گروه های دینی و قومی امپراتوری، عثمانی را از نظر پیشرفت اجتماعی و سیاسی پیوسته از ایران جلو تر انداخت. در حالیکه سلسله صفوی ۲۰۰ سال پا بر جا ماند، عثمانی گسترش یافت و مجموعا ۶۰۰ سال دوام آورد.

اما صرفنظر از طول حکمرانی سلسله ها و باوجود ضعف و عقب ماندگی های نسبی ایران نسبت به عثمانی، در هر دو طرف مرزی که بنیادش در جنگ چالدران گذاشته شد، ایلات و عشایری که در هر دوطرف مرز، سلسله ها و خانواده های حاکم ایران و عثمانی را بوجود آورده بودند با مردم و اقوام محلی و فرهنگ و آداب و سنن و تاریخ آنان درآمیختند وهر کدام با همه ثواب ها و گناه هایشان حاکمیتی و ملتی متمایز را بوجود آوردند که ما امروزه از آنان بعنوان «ایران» و «عثمانی» (و بعد ها «ترکیه») نام میبریم.

احتمالا وضع کنونی ایران و ترکیه به نوعی یاد آور روند گذشته این دو سرزمین است – دو روند گوناگونی که ۵۰۰ سال پیش در دشت چالدران شروع شده بود…

(نشر نخست در عباس جوادی: «ایران و آذربایجان در بستر تاریخ و زبان»، چاپ لندن، سال 2016)

منابع

Bilge, Sadık M.: Osmanlı Devleti ve Kafkasya. İstanbul 2005

تاریخ اسلام، پژوهش دانشگاه کمبریج. ترجمه احمد آرام، تهران ۱۳۸۱

جوادی، حسن: ایران از دیده سیاحان اروپائی، تهران ۱۳۷۸

Said Amir Arjomand Said Amir: Religion, Political Action, and Legitimate

Domination in Shi’ite Iran. European Journal of Sociology, XX, 1991

چالدران درسلری Çaldıran Dersleri

Chaldiran1آنچه میخوانید ترجمه ترکی آذری (املا و انشای جمهوی آذربایجان) بمناسبت  500 سالگی جنگ چالدران بین ایران صفوی و ترکیه عثمانی است که با شکست سنگین ایران پایان یافت اما با اینهمه سرآغاز «ایران نو» و متحد بعد از خلافت اسلامی شد. این ترجمه در سایت بخش آذری «رادیو آزادی» بچاپ رسید که لینکش در آخر مقاله داده میشود. اصل فارسی مقاله را در این لینک میتوانید ببینید:

Çaldıran Dersleri

Dr. Abbas Cavadi – Hicri 920-ci (1514) ilin yayında Qərbi Azərbaycan vilayətinin şimalında yerləşən Çaldıran düzənliyində Birinci Şah İsmayılın rəhbərliyində İran ordusu ilə Birinci Sultan Səlimin rəhbərlik etdiyi 100 min nəfərlik Osmanlı ordusu qarşılaşdıqda, ehtimal, bilmirdilər ki, onların bu döyüş və müharibəsi öz tarixi möhürünü İran, Türkiyə, Qafqaz və hətta İraqın bütün gələcəyinə vuracaq və bu bölgə əsrlər boyu bu qarşıdurmanın təsiri altında qalacaqdır.

İranın faciəvi məğlubiyyətinin əsas səbəbləri haqda tarix dərsliklərində kifayət qədər oxumuşuq: Osmanlı ordusundakı əsgərlərin sayı İranınkından iki qatından da çox idi (İran ordusunun bir hissəsi də şərqdə özbəklərin hücumlarına qarşı döyüşürdü).

Digər tərəfdən Osmanlı ordusu təzəcə Avropadan satın aldığı bir neçə top və onlarla tüfəngə malik idi.

Halbuki İran əsgərləri ənənəvi şəkildə ox və qılıncla döyüşürdü.

İranın ağır məğlubiyyəti nəticəsində ölkənin şimal-qərbi, Qərbi Azərbaycan, Kürdüstan və Həmədan İrandan qopardılıb alındı və Osmanlının əlinə keçdi.

Bu bölgənin çoxu illər boyu Osmanlının hakimiyyətində qaldı və ancaq 70 il sonra Birinci Şah Abbas Səfəvi bu məntəqələrin çoxu və Kürdüstanın bir hissəsini Osmanlıdan geri aldı.

Çaldıran müharibəsindən sonra Osmanlı hətta Səfəvi dövlətinin paytaxtı Təbrizi belə aldı, amma ordunun ərzaq təminatındakı çətinliklər və şəhər xalqının müqaviməti nəticəsində Osmanlılar Təbrizi tərk etdi.

Buna baxmayaraq bu müharibənin tarixi əhəmiyyəti, sadəcə, İranın qonşularıyla apardığı yüzlərcə müharibədən daha birində böyük məğlubiyyətə uğraması deyildi.

Məğlubiyyətin iki əsas səbəbi

​Daha əhəmiyyətli olan amillərə tarix dərsliklərində bir o qədər də diqqət yetirilmir: Şah İsmayıl və onun əsgərləri, komandirləri modern silahlara, müharibə planlaşdırmasına, strategiya və taktikaya bir o qədər də inanmırdı. Onun Qızılbaş adlı döyüşçü qüvvəsi əsasən türkmən qəbilələrindən ibarət idi.

Bu qəbilələrin ən mühümləri bunlar idi: Rumlu, Əfşar, Qacar, Zülqədir, Ustaclu, Şamlu, Təkəlu və Varsaqlar.

Şiə və ələvi olan həmin türkmən döyüşçülərin çoxu İran və Anadoludan Şah İsmayıla qoşulub sünni Sultan Səlimə qarşı savaşmağa hazır idilər. Onlar o tarixdən azı 100 il qabaqdan başlayaraq Şah İsmayılın atası və babası Heydər və Cüneyd tərəfindən dini və siyasi, hətta hərbi təlimdən keçirilmişdi.

Başlarındakı qırmızı “taclı” sarıq (əmmamə) səbəbinə görə onlara “Qızılbaş” adı verilmişdi. Bu Qızılbaşlar üçün Səfəvi padşahı ancaq sərkərdə yox, həm də “kamil mürşid”, “İmam Zamanın naibi” (nümayəndəsi), hətta bundan da çox, fövqəl-insan bir şəxsiyyət və “kafir sünnilərə” qarşı mübarizədə ölməz və məğlubolunmaz bir rəhbər idi. Onlar da belə bir rəhbər yolunda can verməyə hazır idilər. Ya qələbə çalacaq idilər, ki buna iman edirdilər, ya da ölüb Haqq, Əli və Şah (İsmayıl) yolunda cənnətə gedəcəkdilər.

İsmayılın özü də belə təsəvvürlərə inanmışdı və öz hərəkətləri, sözləri və şeirləri ilə belə təsəvvürləri daha da alovlandırırdı. İran əsgərlərinin “Zillullah” Şah İsmayıla imanları o qədər tam və kamil idi ki, Şahın Şamlu qəbiləsindən Durmuş Xan adlı bir sərkərdəsi, rəvayətə görə, Şaha məsləhət verib ki, qoy Sultan Səlim rahatlıqla müharibəyə hazırlaşsın – o, sonunda başa düşəcək ki, əsgər sayının və hərbi təlimin daha az olmasına baxmayaraq, Şah İsmayıl Səlimə qələbə çalacaq, çünki Şah İsmayıl “Qaib (gizli) İmam” və Hz. Əlidən aldığı vəzifə və qüdrətə əsaslanaraq, şübhəsiz, Osmanlıya qarşı qələbə əldə edəcəkdir. Şah İsmayıl da bunu qəbul edib.

Yadgahe Chaldiran, Iran, Azerbaycan
Yadgahe Chaldiran, Iran, Azerbaycan

İkinci mühüm faktor bu idi ki, İran ordusunun təqribən bütün əsgərləri heç bir hərbi təlim görməyən, hətta belə bir təlimə o qədər də inanmayan köçəri qəbilə insanlarıydı. Onlar sadəcə, xanlar və qəbilə ağsaqqalları kimi Şah İsmayıl və Hz.Əli yolunda oxlarını və qılınclarını götürüb “Ömərçi” osmanlılara qarşı Şah İsmayılın sıralarında döyüşməyə gəlmişdilər.

Onların qarşısında Osmanlı sultanı da imkanları daxilində Anadoludakı türkmən qəbilələrinin gənclərindən istifadə edirdi. Amma orduya rəhbərlik edən və sultana cavabdeh olan bu əsgərlər yox, “Yeniçəri” adlı xüsusi hərbi qüvvə idi. Onlar Osmanlının əksər halda Qafqaz, Balkan və elə Anadolunun özündən orduya cəlb etdiyi “yeni müsəlmanlar” (dönmələr) idi ki, İslamı qəbul etdikdən və xüsusi hərbi təlim keçdikdən sonra birbaşa sultana tabe edilmişdilər – nə qəbilə və el tanırdılar, nə də xan və ağsaqqal. Əlbəttə, onların da dini tam və kamil nəzərə gəlirdi. Onlar da Allah və Peyğəmbər yolunda döyüşdüklərini deyirdilər. Ancaq onlar qeybdən gələcək yardım əli və ya sultanın fövqəl-təbii gücünü bir o qədər də düşünmürdülər.

Deyilənə görə, Şah İsmayıl özü də Çaldıranda yüksək rəşadət göstərib bir qəhrəman kimi döyüşürdü. Ancaq olmadı. Rəvayətə görə, 85 nəfərdən başqa İran ordusunun tamamı həlak edildi – hətta şahın həyat yoldaşı və anası Osmanlıya əsir düşdü. Osmanlı tərəfdə isə ölənlərin sayı 40 min nəfər idi.

Şah İsmayılın məğlubedilməzliyi haqqında əfsanə puça çıxdı. Sağ qalan əsgərləri və müridləri xəyal qırıqlığına uğradılar. Bir tərəfdən Şahın mütləq və şəkgötürməz qüdrəti çatladı, digər tərəfdən isə qəbilə rəislərinin və Qızılbaş sərkərdələrinin gücü artdı, nəzarətdən çıxdı və onlar arasındakı rəqabət və ziddiyyətlər artdı. Şah İsmayılın özü də depressiyaya düçar oldu, inzivaya çəkildi, şəraba sığındı və ondan sonra da heç bir müharibəyə şəxsən rəhbərlik etmədi.

Tarixin zarafatı

İranın ağır məğlubiyyətinə baxmayaraq bu həm də tarixin tam bir zarafatı idi: sərhədin hər iki tərəfində də eyni dili danışan, eyni etnik kökdən olan qəbilə döyüşçüləri müxtəlif bayraqlar altında, bir tərəfdə şiə İran Səfəvi bayrağı və digər tərəfdə sünni Osmanlı bayrağı altında elə iki ölkənin müdafiəsinə qalxmışdılar ki, sonralar “İran” və “Osmanlı” adları ilə əsrlər boyu enişli-yoxuşlu qonşuluq həyatı sürəcəkdilər.

Shahidgahe Chaldiran Ardabil
Shahidgahe Chaldiran Ardabil

Əslində onların çoxu o tarixdən az bir müddət öncə Orta Asiyadan bu ərazilərə köçmüşdülər. Bəziləri bu və ya digər məntəqədə yerləşmişdi. Digərləri hələ də köçlərini bitirməmişdi və şərait dəyişdikcə, başqa yerlərə köçürdülər. Elə tayfa və qəbilələrin, qəbilə rəislərinin hansı tərəfə meyl etməsinə uyğun olaraq, həm də şiə-sünnü yolayrıcında hansı tərəfi seçdiklərinə görə köç istiqaməti və hökumətlərə sədaqətləri də dəyişə bilirdi. Bir qəbilənin yarısı bu tərəfdə, o biri yarısı o biri tərəfdə ola bilirdi.

Hələ də milli, məzhəb və etnik sərhədlər dəyişkən idi, hətta ondan əvvəl və ondan illərlə sonra da. Bilad-i Rumun, yəni Anadolunun çoxlu şiə-ələvi türkmən el və qəbiləsi İrana, İrandan da çoxlu sünnü kürd qəbilə və tayfası Anadoluya köçüb yerləşdi. Beləliklə, “yeni İranı” əslində türk dilli türkmən qəbilələri və türk dilli, əslində isə kökünün iranlı, kürd olduğu söylənən ərdəbilli Səfəvi sülaləsi qurdu.

Çaldıran müharibəsylə başlayan tarixin ilk zarafatı bu oldu ki, İran Sasani İmperiyasının süqutundan və ərəb hakimiyyətindən 900 il sonra, türkmən qəbilələrinin Orta Asiyadan İrana və Anadoluya yayılmasından və monqolların bu coğrafiyanı talan edib xarabaya çevirməsindən sonra İran türkdilliləri və ələlxüsus azərbaycanlıları sərhədin o tayında, çoxu eyni dili danışan və eyni qəbilədən olan, indi isə “Osmanlı” adı altında birləşən bir dövlətə qarşı döyüşdülər, öldülər və məğlubiyyətlərinə baxmayaraq İranı qurub 500 il sonraya kimi qorudular.

Səfəvilərin hakimiyyəti təxminən 220 il çəkdi. Ancaq İranı bütün tarixi enişi və yüksəlişləriylə, savabıyla, günahıyla 20-ci əsrə gətirən də, qoruyan da yenə Şah İsmayıl və onun nəvəsi Şah Abbas, Nadir Şah Əfşar və ya Qacar sülaləsindən olan Abbas Mirzə kimi türkdillilər və qismən də azərbaycanlılar olmuşdur. Bu da azərbaycanlıların milli kimlik anlayışına həkk edilmiş və 20-ci əsrin əvvəllərində Səttar xan rəhbərliyindəki İran Məşrutə İnqilabında özünü bir daha göstərmişdi.
Çaldıran dərsləri və Şah İsmayılın İran qarşısında xidmətləri (Azadlıq Radiosu)

تبریز و بغداد در کشاکش عثمانی و صفوی

قانونی (محتشم) سلیمان خان، تقریبا سال 1530
قانونی (محتشم) سلیمان خان، تقریبا سال 1530

عباس جوادی – در سال 1534، بیست سال بعد از جنگ چالدران بین شاه اسماعیل صفوی و سلطان سلیم عثمانی که به شکست تاریخی ایران در صحرای چالدران (آذربایجان غربی) منتهی شد، پسران اسماعیل و سلیم، طهماسب و سلیمان، که اکنون هردو جای پدران خود بر تخت سلطنت ایران و عثمانی نشسته بودند، روبروی هم قرار گرفتند. فتیله ای که این بار جنگ ایران و عثمانی را شعله ور کرد فتح شهر کُرد نشین بیتلیس در جنوب شرق عثمانی از طرف شمس الدین از تبار شرف خان های بیتلیس یکی از روسای ایلات کُرد منطقه بود که از عثمانی به ایران پناه برده بود. حمله به بیتلیس وضبط این شهر، از نظر عثمانی اعلان جنگ ایران علیه عثمانی تلقی شد و بنا بر این سلطان سلیمان که نیرو هایش در اروپا سرمست از فتوحات پی در پی شده بود از دست دادن بیتلیس را تحقیر تلقی کرده به ایران لشکر کشی نمود.

در آن روزگار بعضی ولایات مرزى با وجود شکست ایران در چالدران هنوز دست به دست میگشت. مثلا وان، ارجیس و حتی بغداد تحت نظارت صفویه بود. اما طبق معمول، وابستگی این یا آن ولایت سرحدی به ایران و یا همسایگان، تا حد زیادی مربوط به تمایلات فرد و یا افراد قدرتمند آن ولایات، رقابت بین آنان، رقابت بین ایران و همسایگان در راه تحت تاثیر قرار دادن والیان مربوطه و طرز رفتار (مثلا اخذ مالیات، باج و زورگوئی) ماموران ایران و یا دول همسایه در آن ولایات بود.

وقتی ارتش عثمانی ابتدا به فرماندهی داماد ابراهیم پاشا وان و ارجیس را ضبط کرده و سپس وارد تبریز شد سلطان طهماسب در شرق ایران علیه اشغال هرات و مشهد از طرف اوزبکان میجنگید. اما بنظر میرسد او برخلاف پدرش شاه اسماعیل نیت جنگ مستقیم با سلطان عثمانی را نداشت. زیرا حتی وقتیکه بعد از مدت کوتاهی خود سلطان سلیمان وارد تبریز شد مقاومت چندانی از سوی قیزیلباش های صفوی و ایلات طرفدار او دیده نشد اگر چه طبق بسیاری از تواریخ، سلطان عثمانی تبریز را خالی یافت چرا که مردم از خانه هایشان بیرون نمیامدند. بعد از فتح آسان تبریز سلطان عثمانی از طریق راه تبریز – قزوین راهی همدان شد و بعد از غصب همدان رو به بغداد گذاشت که در سال 1508 بدست ایرانیان افتاده بود. بغداد هم به سادگی بدست سلطان سلیمان افتاد چرا که والی آنجا ذولفقار خان که روابطش با پادشاه ایران خراب شده بود دستور داده بود خطبه بنام سلطان سلیمان بخوانند. او در سال 1529 یعنی سه سال قبل از آمدن سلطان عثمانی عریضه به سلطان نوشته خواسته بود که بغداد تحت الحمایه عثمانی قرار گیرد.

دانستن این هم جالب است: سلطان سلیمان در همین سفر بغداد بود که مورد استقبال بزرگترین غزلسرای زبان ترکی یعنی محد فضولی بغدادی قرار گرفت اگر چه فضولی خود شیعه مذهب بود. شاعر بزرگ ترک مقدم سلطان عثمانی را با قصیده ای طولانی خوش آمد گفت و با حساب ابجد این مصرع همان قصیده یعنی «گلدی برج اولیایا پادشاه نامدار» تاریخ آمدن سلطان سلیمان را دقیقا ثبت نمود: سال 941 هجری (یعنی 1534 میلادی). سلطان سلیمان در این سفر روزانه 9 آقچه معاش برای فضولی مقرر نمود اما میگویند فضولی با نوشتن «شکایت نامه» معروف خود از قبول این معاش عذر خواست.

ظاهرا در رقابت ایران شیعه و عثمانی سنّی، کار ایران در برقراری و حفظ نفوذ بین همسایگان شیعه از عثمانی های سنّی راحت تر بوده است و برعکس. در مورد عراق کنونی هم علی الظاهر کّرد ها و اعراب سنّی نسبت به نفوذعثمانی سنّی پذیرا تر بودند در حالیکه شیعیان مرکز تا جنوب عراق کنونی غالبا مشکلی با نفوذ ایران نداشتند. اما بنظر میرسد نمونه فضولی اثناء عشری و استقبال گرم او از سلطان عثمانی و فرماندهان نزدیکش استثنائی در این «سنت» تاریخی بشمار میرود.

در مدت کوتاهی که سلطان عثمانی در بغداد بود خبر رسید که شاه طهماسب دوباره آذربایجان را ضبط کرده است. بدین ترتیب سلطان سلیمان هنگام مراجعت از بغداد 17 هزار نفر از عشایرمسلح منطقه را با خود همراه کرده دوباره وارد تبریز شد و دوباره شهر را خالی یافت. اگر چه اين بار هم مقاومت چندانی از سوی ایرانیان انجام نگرفت اما مردم تبریز باز از خانه های خود بیرون نیامدند. قوای عثمانی کوشش کردند در خارج از تبریز نیروهای قیزیلباش را پيگرد و سرکوب کنند. بعد از چهل روز سلطان سلیمان تبريز را ترک کرد.

لشکر کشی بعدى سلطان سلیمان به تبریز در سال 1548 و با این القاء اطرافیانش صورت گرفت که اگر سلطان عثمانی به آذربایجان لشکر کشی کند اغلب سپاهیان و فرماندهان صفوی به او خوشامد گفته به سپاه عثمانی خواهند پیوست. وقتی قوای سلطان از راه ارجیس که نقطه مرزی بود وارد ایران شد و از طریق مرند بسوی تبریز رفت با مختصر مقاومتی از سوی قیزیلباش ها روبرو شد اما کسی هم به پیشوازش نیامد و به قشون او ملحق نشد . به نوشته لطفی پاشا در «تواریخ آل عثمان»: «در این زمان شاه طهماسب به قراجه داغ رفته بود. سلطان سلیمان چهار روز در تبریز ماند. به لشکر روم بلای آسمانی نازل شد. اسبان تلف شدند و کسی را مرکب مناسب و رهوار باقی نماند. بروز قطحی و کمبود خواربار هم مشکل دیگر بود. پادشاه به ناچار تبريز را واگذاشت».

———————————

منابع:

لطفی پاشا: تواریخ آل عثمان، استانبول 1341 ه.ق

فیروز منصوری: جنگ های عثمانی علیه ایران در قفقاز و آذربایجان

Mehmet HALEOĞLU: Kanunî Sultan Süleyman’ın Bağdat’ı Fethi

«تاریخ ایران کمبریج» (به قلم 56 نویسنده و با ویراستاری آرتور آربری و دیگران). جديد ترين ترجمه فارسى: تيمور قادرى (٢٠ جلد). تهران ١٣٩١. نشر «مهتاب».

همچنین بخوانید:

چند درس از جنگ چالدران

قبیله گرائی در تاریخ ایران

تاریخ نگاری رسمی جمهوری اسلامی در باره جنگ چالدران