ایروان، نخجوان، تبریز – سال ۱۶۹۴

آنچه میخوانید ترجمه فارسی دو فصل نخست از سیاحتنامه جووانی گمیلی کاریری ایتالیائی به ایران دراواخر قرن هفدهم (سال های 1690) است. این سفرنامه از نظر درک ایران در این مرحله تاریخی مهم است. سیاح تاجر ایتالیائی از عثمانی به ایروان، از آنجا به تبریز و سپس در سال    1694 به اصفهان سفر کرد و در آنجا از جمله شاهد مراسم تاجگذاری سلطان حسین صفوی شد. او به دنبال ایران به هندوستان هم سفر نمود. در اروپا سفرنامه گمیلی شهرت بسیاری در اوایل قرن هجدهم یافت.

ترجمه ای که می بینید هنوز در مرحله ویراستاری است. سفرنامه گمیلی بعد از تکمیل ترجمه و ویراستاری از سوی استادان حسن جوادی و ویلم فلور به چاپ خواهد رسید. خوانندگان گرامی دقت کنند که این ترجمه طرح نخستین است و هنوز باید ویراستاری شود. (نشر نخست این مقدمه در «چشم انداز» سال 2015.)

جالب ترین چیزهایی که مولف در ایران در سال ۱۶۹۴ دیده است

ورود به ایران و ادامه سفر تا ایراون و شرح این شهر

هنگامی که شما به چیزهایی میرسید که مدت ها در پی آنها بودید، رنجی را که در این میان برده اید فراموش می کنید، و این انگیزه ای می شود برای بدست آوردن تجارب نو. این احساسی بود که من هنگام ورود به ایران حس کردم. شادی من چنان زیاد بود که دشواری های سفر و رنج را ه را احساس نمی کردم، چون وارد کشوری می شدم که مردمش کمتر فریبکار هستند. تصمیم گرفتم به قاطرچیان که نمی خواستند به سفر ادامه دهند، دستور حرکت بدهم. اندکی پیش تر به من هشدار داده بودند که حاضر یراق باشم، زیرا که سربازان مرزی ترک عادت داشتند از آنجا رد بشوند. پس از طی ده میل ما به دسته ای از کُردها رسیدیم که زیر چادرهایی که به سرعت می زدند نشسته بودند. چادرآنها عبارت از یک تیرمرکزی خیمه فرورفته در زمین بود که روی آن چرخی قرار داشت و آن را چوب های منحنی چندی نگاه می داشت. آنها از ما نیم پیاستر برای هر اسب می خواستند تا اجازه عبور دهند. در ایران رسم نیست که بارها را باز بکنند، بلکه هرکس مطابق شانس اش انعامی می دهد تا بگذرد.

اسبان ما مدتی استراحت کرده بودند و ما در راهی دراز و سنگلاخ به سفر خود ادامه دادیم تا به تالن رسییم که اولین ده در ایران بود. اینجا پس از طی بیست و هشت میل رحل اقامت انداختیم. بیشتر اهالی این ده ارامنه مسیحی بودند و کلیسای زیبایی داشتند که مانند کلیسای دیگری در آن نزدیکی در حال ویرانی بود، ولی هنوز محراب بزرگ آن را با تصاویری از حواریون مسیح می شد دید. ما همان طورکه در تمام نواحی ارمنی نشین عثمانی کرده بودیم، در اینجا نیز در خانه یک مسیحی اقامت کردیم. یک کشیش یا ورتابت ارمنی که فوق العاده جاهل و بی ادب بود به دیدن ما آمد، و چون دید که یکی از اسبان مریض است آبی را که اسب می خواست بخورد تقدیس کرده و با حرکاتی بسیار خرافی و با اخم و تخم زیاد سوزنی را سه بار در آب فرو برده و بارها علامت صلیب کشید. از معدنی که تا اینجا یک روزه راه است سنگ نمک در می آورند و بر پشت گاوهایی که زین بر آنها نهاده اند، به این ده می آورند.

من در این ده گل بسیار کمیاب و جالبی یافتم که کرت های اینجا را زینت می داد و بعید نیست یک شاهزاده ایتالیایی خریدار آن به قیمت زیادی شود. ساقه آن حدود پنج اینچ است وبر سر آن شش گل است که سه تای آن بصورت کلاهی راست ایستاده و سه تای دیگر برنگ بنفش مثلث وار خمیده اند گل کوچک و سیاهی در وسط قرار دارد  و سه تای دیگر با رنگی روشن تر از بنفش دور همه قرار گرفته اند.

ما پنجشنبه 27 مه سحرگاه حرکت کردیم و پس از طی 24 میل در نه ساعت عصر همان روز به اوچ کلیسا رسیدیم که ارمنیان آن را اوچمیادزین می خوانند یعنی “فرزند یگانه” که اسم معمولی آن است. مطابق تواریخ ارمنی این کلیسا سیصد سال پس از میلاد مسیح بنا شده است. بعلاوه در روایات ارمنی آمده است که هنگام بنای آن چون ارتفاع دیوارها باندازه قد یک مرد میرسید، شب هنگام شیطان آمده آنها را خراب می کرد تا این که سرور ما یک شب ظاهر گشته و از این کار شیطان جلوگیری کرد و بدین ترتیب کلیسا ساخته شد. کلیسا وقف ژرژ مقدس است که برایش احترام خاصی قائل اند. کلیسا به شکل صلیبی ساخته شده با گنبدی در وسط آن و در زیر آن سنگی است که می گویند سرور ما برویش خود را به ژرژ مقدس ظاهر ساخت. از سه در می توان وارد کلیسا شد و کف آن با فرش های زیبا پوشانده شده است. سه محراب دارد و بزرگترین آن که نشیمن گاه سر اسقف می باشد، چهار پله دارد و در کنارش انجیلی قرار دارد. محراب طرف راست شش پله و محراب طرف چپ سه پله دارد و هردو نشیمن گاهی برای سر اسقف دارند. برج چهار گوش کلیسا چند ناقوس دارد و همه جا علامت صلیب دیده می شود که در عثمانی به هیچ وجه مجاز نیست.

ادامه خواندن

حیدر علی یف در تبریز چه میکرد؟

HAliyevیکی از آشنایان اهل تبریز که روزنامه نگار هم بود تعریف میکند در واشنگتن چند بار از حیدر علی یف رئیس جمهوری سابق آذربایجان و پدر رئیس جمهوری فعلی الهام علی یف مصاحبه گرفته بود. یک بار هم او را دیده که با یک ایرانی فارسی صحبت میکند. با صدای بلند از ایشان پرسیده «جناب پرزیدنت، فارسی نی هاردا ئورگشدوز؟» («آقای رئیس جمهور، فارسی را کجا یاد گرفتید؟») او هم به ترکی جواب میدهد «سنون شهرونده» («در شهر تو») یعنی در تبریز چونکه مرحوم علی یف او را میشناخت و میدانست تبریزی است.

اخیرا هم یک منبع نیمه رسمی جمهوری آذربایجان در باره نقش حیدر علی یف در زمان اشغال استان های شمالی ایران و از جمله آذربایجان ایران مقاله مفصلی در مدح مرحوم علی یف نوشته بود که با این جمله ها شروع میشد:

«رهبر دینی (ایران، آیت الله خامنه ای) حیدر علی یف را در ورودی سالن پذیرائی استقبال نموده دستانش را فشرد. آن دو بین خود به زبان آذربایجانی (ترکی) صحبت میکردند. بعد از احوالپرسی حیدر علی یف از خامنه ای پرسید:
-خوب، از خامنه چه خبر؟
رهبر دینی ایران خامنه ای تعجب کرد: «تو خامنه را هم میشناسی؟»

-«البته میشناسم. خامنه جای مشهوری است.” (منبع: تارنمای مطبوعات جمهوری آذربایجان)

حیدر علی یف (1923-2003) متولد نخجوان جمهوری آذربایجان است. او از دوره جوانی خود در سازمان اطلاعات و امنیت اتحاد شوروی (ک گ ب) شروع به کار کرد و سپس در حزب کمونیست و حکومت آذربایجان شوروی به درجات عالی و سپس بین سال های 1969 تا 1982 به ریاست حزب کمونیست آذربایجان شوروی رسید و با این ترتیب به  قدرتمند ترین شخص این جمهوری شوروی تبدیل شد. بعد از فروپاشی اتحاد شوروی و شعله ورشدن جنگ ارمنیان و آذری ها بر سر منطقه قره باغ آذربایجان و اشغال آن و دیگر مناطق آذری از سوی دسته های نظامی ارمنی، آذربایجان وارد بحرانی جدی شد. رئیس جمهوری ناسیونالیست و کم تجربه آذربایجان  ابوالفضل ائلچی بیگ ناچار به عقب نشینی شد و حیدر علی یف در سال 1993 به ریاست جمهوری آذربایجان انتخاب گردید و تا آخرش عمرش در سال 2003 در همین وظیفه ماند. بعد از مرگ پدر، پسر او الهام علی یف با تغییر قانون اساسی کشور به ریاست جمهوری منصوب وشد و از آن تاریخ تا کنون در همین مقام باقی ماند

اما حبدر علی یف که فارسی میدانست و شهر های تبریز، خامنه و غیره را می شناخت، کی در ایران بود؟

در دوره اشغال شمال ایران از سوی ارتش سرخ، حیدر علی یف 18 ساله و در سال 1324 یعنی تاسیس و تشکیل حکومت فرقه دمکرات آذربایجان در تبریز او 21 ساله بود و تازه وارد سازمان اطلاعات و امنیت شوروی (ک گ ب) شده بود. با اشغال ایران، حیدر علی یف اولین تجربه خارجی خود را همچون افسر جوان سازمان اطلاعات شوروی  در آذربایجان ایران انجام داد.

 منبع فوق الذکردر تعریف و مدح حیدر علی یف مینویسد:

«در این مقاله در باره دوره ای معلومات خواهیم داد که حیدر علی یف در سازمانهای اطلاعاتی شوروی در همسوئی و کمک به توسعه و رشد جنبش ملی و آزادیخواهانه آذربایجان جنوبی کار و فعالیت میکرد… در باره فعالیت هائی که او بعنوان یک افسر در سال های 1944-45 در آذربایجان جنوبی در راه استقرار دولتی ملی انجام داده است… در آن دوره به غیر از نظامیان شوروی، 3816 نفر غیر نظامی که از آذربایجان شوروی به ایران فرستاده شده بودند (و حیدر علی یف هم جزو آنان بود)  شامل این گروه ها میشد:  82 فعال (حربی و سیاسی)، 100 کارمند سازماندهی شوروی، 400 کارمند پلیس، 24 کارمند راه آهن و 42 متخصص نفت و زمین شناسی…» (همانجا)

رئیس این دسته تقریبا چهار هزار نفره نیروهای غیر نظامی شوروی که ایران را اشغال کرده بودند پزشکی به نام «عزیز علی یف» بود که بیمارستان شوروی تبریز را هم تاسیس کرد. عزیز علی یف اگرچه تا آن وقت ظاهرا با حیدر علی یف خویشاوندی نداشت اما همان سال ها دست این افسر جوان «ک گ ب» را گرفته به پیشرفت کار و مقام او در این سازمان و سپس حزب و حکومت جمهوری شوروی آذربایجان کمکی اساسی نمود.

و نه فقط این.

عزیز علی یف در ضمن دخترش ظریفه خانم را به همسری رئیس جمهوری آینده آذربایجان داد. یعنی عزیز علی یف پدر زن حیدر علی یف و پدر بزرگ رئیس جمهوری کنونی الهام علی یف هم بود.

امروزه عزیز علی یف  یکی از «قهرمانان خلق» جمهوری آذربایجان به شمار میرود و به نام او حتی یک تمبر پستی مخصوص هم چاپ کرده اند. اما عزیز علی یف احتمالا نه بخاطر فعالیت خود در مقام رئیس نیروهای غیر نظامی شوروی در آذربایجان ایران و یا احداث بیمارستان شوروی تبریز بلکه بخاطر پدر زن حیدر علی یف و پدر بزرگ الهام علی یف بودنش به این مقام و منزلت لایق شمرده میشود.

مولف مقاله حضور، فعالیت و گفته های حیدر علی یف را در جریان اقامتش در آذربایجان ایران دلیل قاطعی در راه ایمان حیدر علی یف به اندیشه «آذربایجان بزرگ» و «پیوستن آذربایجان جنوبی به آذرربایجان» میشمارد…

مقاله در ضمن شعر مفصلی را میاورد که گویا شاعر آذربایجان ایران بولود قاراچورلو (سهند) در مدح حیدر علی یف نوشته و با این عنوان به شخص او فرستاده است: «به پشتیبان ملتم، به شخص مورد افتخار وطنم جناب حیدر علی یف…»

عکس های مقاله فوق هم که مربوط به فعالیت حیدر علی یف در آن دوره آذربایجان ایران هستند جالب اند:

H Aliyev 1AH Aliyev 1BH Aliyev 5H Aliyev 6Heydar Aliyev 4Heydar Aliyev 3

 

 

————————————–

در ضمن بخوانید: موضوع زبان و حکومت فرقه دمکرات

ادامه خواندن

«دبنگ» ها و القاب تبریز

عباس جوادی –  دبنگ بر وزن جفنگ… يعنى آدمى كه جدى نيست بلكه اكثرا در حال شوخى و بند كردن به ديگران است. دبنگ كسى است كه نه فقط شوخ  بلكه كمى بيشتر از شوخ باشد، آدم دبنگ مي گويد و مي خندد، سر به سر ديگران مي گذارد، مردم ديگر و زمين و زمان را با لحنى آرام و شوخى آميز مسخره مي كند و حتى باعث رنجش آنها مي شود. اين موضوع در گذشته در تبريز باعث زد و خورد و دعوا هم مي شد. ولى ما تبريزى ها احتمالا چون راه گريزى نداشتيم به آن عادت كرده بوديم و حتى خيلى ها هم اين را در دوره ای كه تفريح زيادى هم نبود، وسيله تفريح و بگو و بخند خود كرده بودند. تا جائی كه مي بينم آثار اين عادت و خُلق و خوى هنوز در بسيارى تبريزى ها مانده است. غير تبريزى ها اكثرا اين نوع سربسر ديگران گذاشتن و باصطلاح شوخى را نمی فهمند و آنرا اغلب زياده روى در شوخى و حتى گاه بى تربيتى می نامند.

اول به این یادداشت و این فهرست القاب توجه فرمائید که دوستی با ابمیل فرستاده اما گردآورنده اش معلوم نیست، حد اقل من نمی شناسم:

– اگر ما به همه چیز مثبت نگاه کنیم ، در اروپا دو اسم داشتن امری است معمول، اما در تبریز فرقی اساسی‌ دارد ، و آن اینکه: یکی که ما تبریزیها را از فرهنگ معمول مجزا می کند ، نامگذاری افراد طبق مجسم کردن حرکات هر فرد می‌‌باشد و گاهی‌ فراتر می روند در تبریزاز قدیم افراد سرشناس را با لقب مخصوص به او معرفي مي كردند. اين لقب كه از فرهنگ كوچه و بازار مردم الهام مي گيرد، آن چنان در جامعه ريشه دوانيده كه گذشت زمان كوچكترين تغييري در اصالت آنها نداده است و برعكس به شناسنامه هاي شفاهي اشخاص تبديل گرديده اند. فرهنگ لقب مردم مملو از اسامي و القابي است كه دقيقا با در نظر گرفتن همه خصوصيات اخلاقي، فكري، قيافه، و كار و رفتار افراد آن انتخاب شده اند و كوچكترين تضادي بين لقب و مشخصات فرد مورد نظر وجود ندارد. برخي از القابي كه در اينجا ذكر شده است، همانهايي هستند كه در زبان مردم كوچه و بازار تبريز رايج است كه ما در اينجا فقط مي توانيم به قسمتي از آنها اشاره كنيم . برای زنان بعدا خواهم نوشت. البته اگر کسی‌ پیش خود اینها با لقبش صدا میزد بیشتر خوشش میامد و حال میکرد، شوخی‌ وار می گفت نگو. ولی بقیه راه دعوا را انتخاب کرده وبدین ترتیب روز خوبشان را سیاه می کردند

فیشقا جاواد – جاواد نعره – کورپه حمید – تورش الچه – توش لومی – کاظم سیبیل – جین عسگر- حسين اوش دوداخ – كار غلامرضا – كور نادر – مال یوسوف – قره یوسوف – شوربا تقي – كچل اصلان – يانيق عباس – قريخ حيدر – كور مير رحيم – مير قارقا – ساري قلي خان – يوسف سينما – احمد جنقي – عُمر حسن – افعي حميد – كتدي اكبر… –

و یا: قفل حسين – قره گيلانار – شَهره مجيد – آينا دراخ – ميخانا پيشييي – عمر جمشيد – پولاد يكه بزن – حاج محمود قاوالچي – حسن جنگو – دوشاب آقا – آغ حسين – زيبا محمود – علي شاماما – دلي جاواد – دلي حسن – میرصّح – حاج محسن خرخر – فندق – اللي بش – كچل حيدر – حسن زلزله – عسگر خوشزبان – حاج حسن كونز – حسن توربا – حسين پاپالان – اكبر بيليارد – هما مجید– علي پاناما – رضا قوجا – حسن سقّل – خچّي كريم – پنكر جواد – رضا مهاجر – ساري قارپيز – رحمان گمرك – اَيري اويري كيشي – اكبر ميكروب – مال ممي – قرقي ابراهيم – حسن لاي لاي – ساري ابراهيم – بوغلي قلي – قيزيل ذيش – كچل آقا – د وه بيوك آقا – آت عباس – علي تيلته – اسد بكار – اسد دبه – بايقوش ممد آقا – لوطي بهروز – كوفته كلب حسين – كتدي بيوك آقا – اكبر شوربا – قورباغا محمد علي – ميمون احد – آتان احبر – يورگون حسين – حسين مشگفه – فيطه محمود – اينك احمد – كچل صادق – كورپه محمود – تويوخ محمود – فیشگا قلي – يولچي ممي – كفلي رضا – گچي كريم – حسين چاخان – پوتا بيوك آقا – تولكي جعفر – ايكي باشلي زينال – شمير صادق – قرمزي حسين – پيشيك حسن – مريخ باقير – اكبر قونقا – آلمان چزدي – سرچه جليل – جين بويوك آقا – چئري جعفر – لپه جواد – اكبر وينستون – ايت خليل – ديزل احمد – تللي محمد علي – قيز مهدي – اكبر سارمساخ – نالچي قلي – آغ باش رضا – حسين قره برنج – حسين نشتاب – جاواد موزيك – قارني يرتيخ كاظم – لخ نردبان – اوزون جليل – كوله محمود – عسگر مهوش – علي قشنگ – بالا قورباغه – كال محمد تقي – علي غنچه – حسین مارال – شخته ابراهيم – خوشگل سعيد – علي به دوام – حسن قانطار – پتي حيدر – صمد لشگر – قوددي كالاك – عباس لبه دار – يوموري اصغر – عريان اكبر – حميد پالتو – اؤكوز عاشيقي – علی‌ قناره – قره بشگه – چوپور ابراهيم – تخته ابراهيم – پينتي ممي – خوروز اصغر – بورون مشدي علي – دولچا باقر – پونزا محمود – چاپيخ غلام – اروس حسن – رزين محمد آقا – حميد پور سوخ – قولي يوخ كريم – دنقا رحيم – توخوم رحیم – دووار علی‌ آقا – کالیش علی – قیف صمد – مایا داوود – حسن قوشباز – جویود ابراهیم – جمعه جابار به کسی‌ گفته میشد که خسیس بود: نثری نیز گفتند: جمعه گونی جمعه مسجده جومه جابارین جیبینن جوتوگونی جوتدیلر. یعنی دو تا ده شاهی‌ جمعه جبار را دزدیدند . مبلغ ده شاهی‌ معادل یک هزارم یک دلار میبود

و لوطی‌های تبریز با لقب‌های خویش

نائب اوغلی حمید – حسین بویاخ چی‌ – کورپه ماحموت – محمود کوزه گر‌ – مجید کوزه گر‌ – خو خو مجید.

و قبل از سالهای ۱۳۴۰ طبیعتن لوطیان دیگری نیز موجود بودند که با دعوا یشان حتی باعث تغییر نام دو محل درتبریز شده اند که یکی قانلی دالان در بازار تبریز و آن دیگری قانلی مسجد در نوبر می‌‌باشد

این از ایمیلی که از دوستی ناشناس آمده بود. درمورد القابی که مردمان دبنگ تبریز به اسم دیگران میبندند دوست قدیمی و همکلاس دبیرستانی، خوش قلم و خوش صحبتم شهباز آژیری هم مقاله بسیار جالبی دروبلاگش «دلی دولی گونلر» (کلیک کنید) نوشته در باره محله معروف قره آغاج (قراااش!) که در آنجا هم نمونه هائى از این القاب داده شده که در همان محله قدیمی تبریز رایج بوده.

اين مقاله شهباز آژيرى را حتما بخوانيد. مخصوصا تبريزلي لر… انجا نام و القاب آدم ها كه بين مردم به آنها داده شده بود فوق العاده جالب است. فكر نكنم جاى ديگرى مردمى باين اندازه دبنگ مثل تبريز باشد:

قانلی بُیوک  آقا    زینا ممدعلی    بیژ بُیوک آقا
قاتیل ممد    اُغری مجید    عسگر قاتیل
پولات-جاهل محل    قرقی صمد    تپه داز علی
حسن خارال   کباب پز حسن    قیلیح قره اباذر
گیرده ممد    عسگر قافلان    بالا پَتَک
روستم داشقاچی    موسدی شوفر    قره کاظیم
توکذ اوغلی ایسمائیل    حسن دولچا گوت    بُم ممد
ایسلام سلمانی    کوفته حسین    نَنی صمد
قاز ممد    قوشباز رحیم    جین ممد
عسگر خوشزبان    دلی جاوات    علی باوان
ممدعلی باجی    زقّی کلب عسگر    حمید بالان
علی زیرتانُف    علی قَشَک    ایسمایل الّی بِش
یوسوف لبه دار    مجید کوره پز    لوطی میری
یعقوب سالّاخ    اکبر سالُاخ    یومورتا احمد

ادامه خواندن

زبان نخجوان و تبریز 400 سال پیش

عباس جوادی – سیاحتنامه اولیا چلبی، سیاح معروف عثمانی  (1611-1682) که دیده های خود را در ده ها کشور جهان دوره عثمانی و صفوی در ده جلد بقلم آورده، نکات و تفصیلات فوق العاده جالبی در باره بسیاری نقاط ایران و قفقاز، زندگی مردم و فرهنگ و زبان آنها دارد که تا کنون عموما از حیطه توجه ایرانیان بدور مانده است.

در رابطه با دوره صفوی متاسفانه تاریخ نویسی ایرانی و کلا شرقی اصولا به سیاحتنامه ها و تواریخ غربی تکیه میکند و این موضوع بحق مایه انتقاد بسیاری ها شده است. یک دلیل این امر کم بودن سیاحتنامه ها و دیگرمنابع به زبان های خاور میانه است در حالیکه  تعداد این گونه آثار به زبانهای غربی بیشتر است. اما جای تعجب و تاسف است که شرقی ها مثلا حتی از آن تعداد محدود آثار شرقی که در مورد کشور های دیگرشرق نوشته شده هم چندان استفاده نکرده اند.

یک نمونه این بی اعتنائی نسبت به استفاده از سیاحتنامه معروف عثمانی اولیا چلبی است که یکی از پر کار ترین و فعال ترین سیاحان شرق مسلمان بود که به «هفت اقلیم» جهان سفر کرده و یادداشت های بسیار و فوق العاده دقیق و جالبی در مورد زندگی سیاسی، اجتماعی، انسان ها، تجارت و کشاورزی، علم و ادبیات، تولیدات کشاورزی، معماری، خوردنی ها، زبان، فرهنگ و عادات مردم محل نوشته است.

بعد از فوت اولیا چلبی در قاهره سیاحتنامه او در ده جلد به استانبول منتقل شد اما ظاهرا دو جلد آخر این اثر بطور کلی گم شده است. بقیه جلد ها در «قصر سلطنتی بغداد» استانبول محافظت شد اما  نه در غرب و نه در شرق و حتی خود عثمانی توجه چندانی به این سیاحتنامه بی نظیر نشان داده نشد. اروپائی ها در اوایل قرن نوزدهم این اثر را کشف کرده خلاصه های نسبتا خوبی از آن به انگلیسی چاپ کردند. در خود عثمانی حدود 80-90 سال بعد بود که این اثر در 1314 هجری قمری به صورت اصلی اش یعنی به ترکی عثمانی در استانبول منتشر شد. بعد از تاسیس جمهوری ترکیه و تغییر الفبا سیاحتنامه مزبور با حروف جدید لاتینی و اغلب با ساده کردن لغات عثمانی به چاپ رسید.

نه به فارسی و نه به انگلیسی متاسفانه ترجمه کامل، تحلیلی و مقایسه ای که بر اساس چاپ های مختلف این اثر منتشر شده باشد وجود ندارد. نشر تحلیلی و مقایسه ای این اثر به زبان ترکی هم موجود نیست.

اولین بار ویلم فلور و حسن جوادی، دو استاد تاریخ از آمریکا، در سال 2010 بخش های مربوط به ایران و قفقاز این سیاحتنامه را جدا کرده، با مقایسه با چاپ های مختلف سیاحتنامه و توضیحات مفصل به انگلیسی چاپ کردند:

Travels in Iran

Travels in Iran and the Caucasus, 1647 & 165

این اثر که فقط بخش های مربوط به ایران و قفقاز سیاحتنامه را در برمیگیرد از ایروان و تفلیس و نخجوان شروع شده تا تبریز، اردبیل، همدان و بصره ادامه مییابد. ما در اینجا فقط بخش های مربوط به زبان مردم نخجوان و تبریز را عینا به نقل از نشر ترکی عثمانی سیاحتنامه میدهیم تا وضع زبان آذربایجانی ها حدود 400 سال پیش تا حدی در پیش چشمان خوانندگان ترسیم گردد.

ابتدا بعد از شرح قلعه نخجوان این اطلاعات مختصر در مورد زبان مردم این ولایت داده میشد:

ترجمه: (بخش «در توصیف قلعه نخجوان»):

«رعایا و برایای این شهر به زبان دهقانی سخن میگویند اما شاعران عارف و ظریفان ندیم با ظرافت و نزاکت به زبان پهلوی و مغولی سخن میگویند که زبان هائی باستانی هستند. اهالی شهر هم چنین سخن گویند: اولا زبان دهقانی، دری، فارسی و پارسی، غازی و زبان پهلوی. زبان هاى آنها همراه با نام محل هايشان ذكر خواهد شد.» در مورد زبان فارسی مرحوم کمال پاشازاده در اثر خود موسوم به (دقایق الحقایق) چنین میفرماید: «قال فی تفسیر الدیلمی سال رسول الله صلی الله علیه و سلم عن میکائیل علیه السلام هل یقول الله تعالی شیا بالفارسیه؟ قال نعم یا رسول الله فی صحف ابراهیم (علیه السلام) «چه کنم با این مشت خاک ستمکاران جز آنکه پیام آرم. قال النبی علیه السلام من طعن حرکه الغازی فهوه کافر بالله و قال النبی علیه السلام لسان اهل الجنه العربیه و الفارسیه الدریه).

توضيح مترجمين انگليسى در مورد زبان هاى مذكور چنين است: “دهقانى” بخودى خود زبان نيست، منظور از “دهقانى” احتمالا زبان و طرز مكالمه مردم عادى و عوام است (ميدانيم كه مثلا منظور فردوسى هم از تعبير “دهقان” در تعابير ترك و تازى و دهقان مردم بومى زمان خود در خراسان بوده است). منظور از فارسى و پارسى و درى احتمالا همان فارسى درى خراسان است. منظور از”پهلوى” احتمالا تاتى است كه از زبانهاى ايران شرقى است. و زبان “غازى” به ما معلوم نيست.

بعدا چلبى به نقل از كمال پاشازاده، تاريخنويس و سياستمدار عثمانى متقدم چلبى نقل قولى از يك حديث مياورد كه در آن حضرت پیغمبر در مکالمه ای با میکائیل (ع.م.) میگوید: «زبان اهل بهشت عربی و فارسی دری است.» حالا صحت و سقم این حدیث اصلا موضوع بحث نیست، اما طبیعتا طرح این حدیث توسط اولیا چلبی جالب است.

سپس بعد از شرح قلعه تبریز، زیبائی های شهر، شاعران و نویسندگان، باغ ها، حمام ها، کوه ها و چشمه ها و قنات های تبریز در یک چند جمله به زبان مردم تبریز میپردازد:

زبان مردم تبریز طبق سیاحتنامه اولیا چلبی (حدود 1650): از سیاحتنامه اولیا چلبی به ترکی عثمانی چاپ 1314 هجری قمری، استانبول– ترجمه:

«زبان اهالی اش (تبریز): ارباب فرهنگ و معارف شهر به فارسی تکلم کنند، اما تره (احتمالا ترکمان)، افشار و گوک دولاق هایش لهجه مخصوصی دارند که چند نمونه تقدیم می شود: هزه تانمه میشم (هنوز ندیده ام)، منمچون خاطرمانده اولوپدر (از من رنجیده است)، دارجنحمشم (رنجیده خاطر شدم)، پارونجشم (دشمن شدم)، آپارکیلن چاقری (شراب را بیاور).

——————————————

 متن کامل (عثمانی) «سیاحتنامه» اولیا چلبی را با خط اصلی عربی – فارسی آن

ادامه خواندن

خاطرات دبیرستان فردوسی تبریز

عباس جوادی – 17-18ساله که بودم کله ام دیگر از نظر سیاسی داغ کرده بود. زمان شاه بود، سال های 1340. به دبیرستان فردوسی تبریز میرفتم. بحث های سیاسی و فلسفی مد روز بود. مرتب و با حرص و جوش بحث میکردیم – گویا همه و هرکدام ما 17-18 ساله ها خیلی از سیاست، اوضاع بین المللی، جامعه شناسی، اقتصاد، فلسفه و تاریخ جهان خبر داریم!

در کلاس ما و کلاس های دیگر همه رقم آدم پیدا میشد، از توده ای و جبهه ای گرفته تا نیروی سومی، اسلامی و یا طرفداران کسروی. شاه پرست هم بود. بعد ها درک کردم که این گروه بچه ها واقعا نه میدانستند توده ای و جبهه ای یعنی چه و نه میفهمیدند که اگر در این طرز فکر خود پافشاری کنند در اوضاع آن سال ها و بعدا چه عواقبی برای آنها خواهد داشت. وقتی خانواده ها و بزرگ تر ها کمی گوششان را میکشیدند آنها فکر میکردند که نگرانی از «منافع شخصی» و خانوادگی چیزی حقیر و شرم آور است چونکه «حقیقت» و «منافع بشریت» مهم تر از منافع شخصی است.

این بچه ها اغلب در عین حال روشنفکرمنش، رمانتیک و شعر دوست هم بودند. من هم جزو این دسته بودم. اما بنظرم ما بیشتر تحت تاثیرخانواده ها و دوستان خود و یا مد روشنفکری روز بودیم و با یک احساس تمیز و بدون توقعی میخواستیم مثل اکثریت نباشیم بلکه اهرم تغییر شویم و «جامعه و دنیا را عوض کنیم.». اما همه ما ها را اگر جمع میزدی بنظرم بیشتر از 20-25 در صد سیکل دوم دبیرستان نمیشدیم. اکثریت بزرگ بچه ها کاری به این کار ها نداشتند اما با همه رفیق و دوست بودند.

اکثریت بسیاربزرگ بچه های کلاس ما و کلاس های دیگر اهل تبریز و دورویر آن بودند. یک چند نفر هم فارسی زبان و کرد و آسوری و ارمنی و بهائی هم میشناختم که یا در کلاس ما بودند یا در کلاس های دیگر. اما هیچ مشکل و اختلافی بین ما ها نبود. فقط یادم هست که بچه های بهائی احتمالا بخاطر پیش داوری هائی که آن وقت ها هم در مورد این آئین بود زیاد با دیگران قاطی نمیشدند. ما در کلاس یعنی وقتی معلم بطور رسمی درس میداد و سوال و جواب میکرد فارسی حرف میزدیم اما در خود کلاس و بیرون ازآن بین خودمان و یا حتی بیرون از کلاس با معلم ها ترکی حرف میزدیم.

ما ها صرف نظر از طرز فکر خود، همگی خودمان را «متعهد» و «مسئول» حس میکردیم و تا حد زیادی هم فکر میکردیم از اکثریت که علاقه ای به این موضوعات نداشتند یک سر و گردن بالاترو بهتریم در حالیکه اکثریت مردم «حقیقت» را نمی فهمند و باید آنها را «روشن» کرد.

وابسته به طرز فکر خود، دغدغه ها، موضوعات بحث و مطالبی که میخواندیم فرق میکرد. از نویسنده ها و شعرا مثلا آل احمد، شاملو و فروغ فرخزاد را میخواندیم و از قدیمی تر ها صادق هدایت، کسروی، دهخدا و نیما را. از ادبیات خارجی مخصوصا نویسنده های روسی، فرانسوی و تا حدی انگلیسی رایج تر بودند از قبیل تولستوی، داستویفسکی، گورکی، بالزاک، هوگو، سارتر، کاموو یا شاعر ترکیه ناظم حکمت . ادبیات ترکی آذری هم مد بود مخصوصا آنچه که مربوط به مرحله «روشنگری» ادبیات آذربایحان یعنی مثلا آخوند زاده، محمد قلی زاده، صابر و بعد تر معجز و شهریار میشد. اکثر آثار این نویسندگان چاپ شده بود و آزاد بود. بعضی ها را هم که عملا آزاد نبود میتوانستیم بدست بیاوریم، حالا یا از طریق دوستان و کتاب های قدیمی در خانه آشنایان و یا از کتابفروش هائی که به شما اعتماد داشتند.

آن روزها شعر خواندن و شعر گفتن خیلی رایج بود. به قول فروغ به هرکس سلام میگفتید از جیبش یک دفترچه «منتخب اشعار»ش را در آورده به شما نشان میداد. ما ها احتمالا بخاطر فشار سیاسی و سانسور، بیشتر به سمبولیزم (مانند «شب» و «روز» بعنوان اوضاع بد و یا خوب اجتماعی) و عشق رمانتیک و یک جانبه علاقه داشتیم.

آن سال ها صمد بهرنگی تازه تازه معروف شده بود. من صمد و بهروز دهقانی را چند بار در کتابفروشی شمس در خیابان پهلوی سابق (خمینی کنونی) دیده بودم.

خدا رحمتش کند پدرم هم اهل کتاب و ادبیات بود. در دانشگاه ادبیات و فلسفه خوانده بود و به من عربی درس میداد و شعر های حافظ، سعدی، فردوسی و خاقانی را میخواند و معنایش را توضیح میداد. ما در خانه کتابهای زیاد تاریخى هم داشتیم.

پدرم محض چاشنی گهگاهی در باره مسائل سیاسی هم حرف میزد و وقتی میدید کسی خارح از فامیل در مجلس نیست با احتیاط شاه را به باد انتقاد و تمسخر میگرفت اما اصلا اهل آن نبود که پیش فردی غیر خودی حرف سیاسی بزند و خود و خانواده اش را زیر کوچکترین شک و شبهه ای بیاندازد.

من هم که تشنه بحث سیاسی و اجتماعی و فلسفی بودم در خانه وقتی دیگر کسی برای بحث نبود به پدرم رو میاوردم. مبدانستم هزار بار بیشتر از من میداند اما خودم را خیلی «مدرن» تر و «اجتماعی تر» حساب میکردم. اما وقتی او از طول این نوع بحث ها خسته میشد و در عین حال چون از عواقب «سیاسی» شدن من میترسید برای دلسرد کردن من میگفت «از این بحث ها هیچ چیز عاید آدم نمیشود. حالا تو برو به بقالی سر کوچه و برای خریدن نیم کیلو ماست عوض دادن پول از این بحث ها بکن. مگر بقال این را قبول میکند؟ آدم برای زندگی پول و تحصیل لازم دازد.» مرتب به من میگفت «بو سوُز لردن چوُرک چیخماز» یعنی از این حرف ها نان در نمی آید.

من بعد از گرفتن دیپلم دبیرستان برای ادامه تحصیل به اروپا رفتم. میدانم که ده ها و صد ها هزار نفر از فارغ التحصیلان دبیرستان فردوسی که واقعا یکی از بهترین دبیرستان های تبریز بود و هنوز هم هست، در ایران و خارج از کشور صاحب شغل و تخصص مهم و قابل توجهی شدند و هم برای خانواده های خود و هم برای ملت ومملکت مثمر ثمر قرار گرفتند اغلب آنها از همان اکثریتی بودند و هستند که ما در ایام جوانی تصور میکردیم از آنها دانا تریم و آنها به «روشنگری» ما نیاز دارند. از گروه ما دانش آموزان و بعدا دانشجویان «متعهد» هم بسیاری ها صاحب کار و حرفه و تخصص خوبی شدند. اما عده کمی سیاست را پیشه کردند و «فول تایم» مشغول فعالیت سیاسی بودند که از این عده بعضی ها بعدا به کار و زندگی عادی پرداختند اما عده ای دیگر حیف شدند یعنی به زندان افتادند و یا بخاطر عقیده هایشان کشته شدند.

یاد همه شان بخیر. هم آنهائی که رفتند و هم آنهائی که ماندند. هم آنهائی که به اهداف خود در زندگی رسیدند و هم کسانی که بعدا فکر کردند که میتوانستند موفق تر از این باشند. یاد دبیرستان فردوسی و مدیران و آموزگاران سابقش هم بخیر. حتما حالا هم دانش آموزان و معلمین بسیار خوبی دارد. شاید هم یکی خاطرات دبیرستان را از این سال های جاری بنویسد.

ادامه خواندن

Türki Meseller تورکی مثللر

Amsal-o Hekam

Türki Meseller تورکی مثللر

چند سال پیش با این نام سایتی باز کردم که مانند یک فرهنگ لغات، ضرب المثل ها و اصطلاحات الفبائی ترکی آذری ایران است. در این سایت برای هر حرف یک «دسته» یا کاتگوری ایجاد شده است. هر لغت، اصطلاح یا ضرب المثلی را که جستجو میکنید یا مستقیما آن را در جعبه «جستجو» بنویسید و جستجو کنید و یا طبق اولین حرف اولین کلمه آن در دسته مربوطه آن حرف نخست  جستجو کنید. مثلا اگر ضرب المثلی را با لغت نخست «یاواش» جستجو میکنید، به حرف «ی» یعنی دسته مربوطه در «الفبا» بروید و آن ضرب المثل را جستجو کنید.  اگر دیدید لغت جالب یا اصطلاح و ضرب المثل جالب و ناشنیده ای میدانید که در این سایت نیست، به صورت «کامنت» یا در «تماس» با سایت با ایمیل به ما بفرستید. ممنونم.

در عین حال در فیس بوک هم صفحه مخصوصی برای سایت «تورکی مثل لر» باز شده. آدرس آن این است:

سایت «تورکی مثللر» در فیس بوک

در آنجا هم میتوانید ورودی های جدید سایت را مشاهده کنید یا نظر و پیشنهادتان را بدهید. حتما همه نظرها و پیشنهادهای وارده را در نظر خواهیم گرفت.

این سایت از دو دسته عبارت است: ضرب المثل ها و اصطلاحات ترکی آذری ایران که در مجموعه «همه امثال و اصطلاحات» جمع شده و دسته «همه لغات» که در آنجا تا جایی که از دستمان بر می آید، لغات «ناب» ترکی آذری ایران را که معمولا در فرهنگ لغات استاندارد ترکی آذری نمی توان یافت، به تدریج جمع آوری می کنیم.

بخش کوچکتر این سایت عبارت از لغات «ناب» ترکی آذری ایرانیان است، یعنی واژگانی که محلی و منطقه ای است، احتمالا شاید هم کهنه شده و از چرخه کاربرد بیرون آمده و یا ویژگی اش این است که در شهرها و شهرستان های دیگر آذربایجان هیچ و یا به این صورت کاربرد ندارد. آشکار است که تکیه ما در اینجا بر واژگانی است که در آذربایجان ایران کاربرد داشته و یا هنوز دارد و نه ترکی آذربایجان قفقاز و ترکیه. بنا بر این بعید است که این واژه ها را در فرهنگ لغات و یا سایت های این دو کشور پیدا کنید. خوانندگان علاقمندی که از روستا و یا شهر محل اقامت کنونی و یا کودکی خود لغات جالبی به یاد دارند و یا هنوز در زندگی روزانه به کار می برند می توانند با ارسال این لغات به نشانی این سایت و یا ذکر آن در صفحه مخصوص «فیس بوک» در غنی تر کردن این بخش کمک شایانی بکنند.

و اما بخش بزرگ تر و دوم این سایت عبارت از امثال یعنی ضرب المثل ها و در ضمن تا حدی اصطلاحات رایج در ترکی آذری ایران است. اکثر امثال این سایت از کتاب شادروان علی اصغر مجتهدی و بقیه امثال وهمچنین اصطلاحات از منابع دیگر است.

کتاب «امثال و حکم آذربایجان – ترکی دیلینده مثللر» اثرشادروان  علی اصغر مجتهدی با کوشش جناب سیروس قمری در سال 1334 شمسی در تبریز چاپ شده بود. این کتاب عبارت از حدود 2000 مثل وسخنان و اشعار حکیمانه به ترکی آذری ایران است. بخش بزرگی از این امثال را با کمی آسانتر کردن املا، در اینجا پیاده کرده ایم. بقیه را دوستان و علاقمندان بطور شخصی، از طریق همین سایت و یا فیس بوک فرستاده اند که در اینجا ثبت شده است.

خواهش من آن است که دوستان و علاقمندان به فرهنگ ترکی آذری مثل ها، اصطلاخات و یا لغات نابی را که میدانند و اینجا نیست به این سایت بفرستند و یا خودشان در صفحه فیس بوک درج کنند تا ما از آنجا گرفته به این سایت وارد کنیم.

شادروانان  بولود قرا چورلو (سهند) و محمد علی فرزانه نیز چند صد ضرب المثل ترکی آذری را با صدای خود در چند کاست صوتی جمع کرده بودند. اکثر این ضرب المثل ها در مجموعه شادروان مجتهدی موجود بودند. اما کوشش کرده ایم بخش اعظم ضرب المثل های این کاست ها را که در منابع دیگر نبودند نیز به این مجموعه علاوه کنیم.

این سایت در عین حال ادای احترامی است به آقایان مجتهدی، فرزانه و قراچورلو.

جناب حاج علی اصغر آقای مجتهدی، پسر عموى پدر من که ما «میرزا علی عسگر عموغلی» می نامیدیم، سال های طولانی برای جمع آوری این امثال زحمت کشید. ایشان در سال 1284 در تبریز متولد شده، بعد از تحصیل در فرانسه به موطن خود برگشته و در بانک ملی تبریز مشغول به کار گشتند. سال فوت شادروان 1351 در تبریز بود.

شادروان محمد علی فرزانه نویسنده یکی از اولین گرامر های ترکی آذری در ایران بنام «مبانی دستور زبان کنونی آذربایجان» بود که در سال های 1340 منتشر شد.

شادروان بولود قاراچورلو متخلص به سهند شاعر منظومه معروف «سازیمین سؤزی» بود که در سال 1358 ش فوت نمود.

با احترام

عباس جوادی

در ضمن این فایل پی دی اف کتاب «امثال و حکم آذربایجان: ترکی دیلینده مثل لر» است. یکی از دوستان با نام «بیگ هادی» زحمت کشیده آن را بصورت فایل پی دی اف در آورده است. حجم فایل زیاد است (73 کیلو بایت) و داونلود کردنش کمی طول میکشد، اما به هر حال شاید بعضی ها علاقمند باشند:

علی اصغر مجتهدی: امثال و حکم آذربایجان: ترکی دیلینده مثلل لر

——————————————-

در ضمن بخوانید:

خوب و بدّ «فرهنگ مردمی»

ضرب المثل های ترکی آذری با صدای سهند و فرزانه

ادامه خواندن

تبریز و بغداد در کشاکش عثمانی و صفوی

عباس جوادی – در سال 1534، بیست سال بعد از جنگ چالدران بین شاه اسماعیل صفوی و سلطان سلیم عثمانی که به شکست تاریخی ایران در صحرای چالدران (آذربایجان غربی) منتهی شد، پسران اسماعیل و سلیم، طهماسب و سلیمان، که اکنون هردو جای پدران خود بر تخت سلطنت ایران و عثمانی نشسته بودند، روبروی هم قرار گرفتند. فتیله ای که این بار جنگ ایران و عثمانی را شعله ور کرد فتح شهر کُرد نشین بیتلیس در جنوب شرق عثمانی از طرف شمس الدین از تبار شرف خان های بیتلیس یکی از روسای ایلات کُرد منطقه بود که از عثمانی به ایران پناه برده بود. حمله به بیتلیس وضبط این شهر، از نظر عثمانی اعلان جنگ ایران علیه عثمانی تلقی شد و بنا بر این سلطان سلیمان که نیرو هایش در اروپا سرمست از فتوحات پی در پی شده بود از دست دادن بیتلیس را تحقیر تلقی کرده به ایران لشکر کشی نمود.

در آن روزگار بعضی ولایات مرزى با وجود شکست ایران در چالدران هنوز دست به دست میگشت. مثلا وان، ارجیس و حتی بغداد تحت نظارت صفویه بود. اما طبق معمول، وابستگی این یا آن ولایت سرحدی به ایران و یا همسایگان، تا حد زیادی مربوط به تمایلات فرد و یا افراد قدرتمند آن ولایات، رقابت بین آنان، رقابت بین ایران و همسایگان در راه تحت تاثیر قرار دادن والیان مربوطه و طرز رفتار (مثلا اخذ مالیات، باج و زورگوئی) ماموران ایران و یا دول همسایه در آن ولایات بود.

وقتی ارتش عثمانی ابتدا به فرماندهی داماد ابراهیم پاشا وان و ارجیس را ضبط کرده و سپس وارد تبریز شد سلطان طهماسب در شرق ایران علیه اشغال هرات و مشهد از طرف اوزبکان میجنگید. اما بنظر میرسد او برخلاف پدرش شاه اسماعیل نیت جنگ مستقیم با سلطان عثمانی را نداشت. زیرا حتی وقتیکه بعد از مدت کوتاهی خود سلطان سلیمان وارد تبریز شد مقاومت چندانی از سوی قیزیلباش های صفوی و ایلات طرفدار او دیده نشد اگر چه طبق بسیاری از تواریخ، سلطان عثمانی تبریز را خالی یافت چرا که مردم از خانه هایشان بیرون نمیامدند. بعد از فتح آسان تبریز سلطان عثمانی از طریق راه تبریز – قزوین راهی همدان شد و بعد از غصب همدان رو به بغداد گذاشت که در سال 1508 بدست ایرانیان افتاده بود. بغداد هم به سادگی بدست سلطان سلیمان افتاد چرا که والی آنجا ذولفقار خان که روابطش با پادشاه ایران خراب شده بود دستور داده بود خطبه بنام سلطان سلیمان بخوانند. او در سال 1529 یعنی سه سال قبل از آمدن سلطان عثمانی عریضه به سلطان نوشته خواسته بود که بغداد تحت الحمایه عثمانی قرار گیرد.

دانستن این هم جالب است: سلطان سلیمان در همین سفر بغداد بود که مورد استقبال بزرگترین غزلسرای زبان ترکی یعنی محد فضولی بغدادی قرار گرفت اگر چه فضولی خود شیعه مذهب بود. شاعر بزرگ ترک مقدم سلطان عثمانی را با قصیده ای طولانی خوش آمد گفت و با حساب ابجد این مصرع همان قصیده یعنی «گلدی برج اولیایا پادشاه نامدار» تاریخ آمدن سلطان سلیمان را دقیقا ثبت نمود: سال 941 هجری (یعنی 1534 میلادی). سلطان سلیمان در این سفر روزانه 9 آقچه معاش برای فضولی مقرر نمود اما میگویند فضولی با نوشتن «شکایت نامه» معروف خود از قبول این معاش عذر خواست.

ظاهرا در رقابت ایران شیعه و عثمانی سنّی، کار ایران در برقراری و حفظ نفوذ بین همسایگان شیعه از عثمانی های سنّی راحت تر بوده است و برعکس. در مورد عراق کنونی هم علی الظاهر کّرد ها و اعراب سنّی نسبت به نفوذعثمانی سنّی پذیرا تر بودند در حالیکه شیعیان مرکز تا جنوب عراق کنونی غالبا مشکلی با نفوذ ایران نداشتند. اما بنظر میرسد نمونه فضولی اثناء عشری و استقبال گرم او از سلطان عثمانی و فرماندهان نزدیکش استثنائی در این «سنت» تاریخی بشمار میرود.

در مدت کوتاهی که سلطان عثمانی در بغداد بود خبر رسید که شاه طهماسب دوباره آذربایجان را ضبط کرده است. بدین ترتیب سلطان سلیمان هنگام مراجعت از بغداد 17 هزار نفر از عشایرمسلح منطقه را با خود همراه کرده دوباره وارد تبریز شد و دوباره شهر را خالی یافت. اگر چه اين بار هم مقاومت چندانی از سوی ایرانیان انجام نگرفت اما مردم تبریز باز از خانه های خود بیرون نیامدند. قوای عثمانی کوشش کردند در خارج از تبریز نیروهای قیزیلباش را پيگرد و سرکوب کنند. بعد از چهل روز سلطان سلیمان تبريز را ترک کرد.

لشکر کشی بعدى سلطان سلیمان به تبریز در سال 1548 و با این القاء اطرافیانش صورت گرفت که اگر سلطان عثمانی به آذربایجان لشکر کشی کند اغلب سپاهیان و فرماندهان صفوی به او خوشامد گفته به سپاه عثمانی خواهند پیوست. وقتی قوای سلطان از راه ارجیس که نقطه مرزی بود وارد ایران شد و از طریق مرند بسوی تبریز رفت با مختصر مقاومتی از سوی قیزیلباش ها روبرو شد اما کسی هم به پیشوازش نیامد و به قشون او ملحق نشد . به نوشته لطفی پاشا در «تواریخ آل عثمان»: «در این زمان شاه طهماسب به قراجه داغ رفته بود. سلطان سلیمان چهار روز در تبریز ماند. به لشکر روم بلای آسمانی نازل شد. اسبان تلف شدند و کسی را مرکب مناسب و رهوار باقی نماند. بروز قطحی و کمبود خواربار هم مشکل دیگر بود. پادشاه به ناچار تبريز را واگذاشت».

———————————

منابع:

لطفی پاشا: تواریخ آل عثمان، استانبول 1341 ه.ق

فیروز منصوری: جنگ های عثمانی علیه ایران در قفقاز و آذربایجان

Mehmet HALEOĞLU: Kanunî Sultan Süleyman’ın Bağdat’ı Fethi

«تاریخ ایران کمبریج» (به قلم 56 نویسنده و با ویراستاری آرتور آربری و دیگران). جديد ترين ترجمه فارسى: تيمور قادرى (٢٠ جلد). تهران ١٣٩١. نشر «مهتاب».

همچنین بخوانید:

چند درس از جنگ چالدران

قبیله گرائی در تاریخ ایران

تاریخ نگاری رسمی جمهوری اسلامی در باره جنگ چالدران

ادامه خواندن

استاد یحیی شیدا درگذشت

نویسنده، شاعر و ناشر معروف آذربایجان یحیی شیدا در سن 87 سالگی در تبریز فوت کرد. خدا رحمتش کند.

نوه اش آیدین شیدا میگوید:

استاد يحيي شيدا در سال 1303 هجري شمسي در تبريز ديده به جهان گشود».

پدرش مرحوم حسن يوزباشي چرندابي از مجاهدين مشروطه و از محله چرنداب تبريز بود.

وي از سال 1327 همکاري خود را با مطبوعات آغاز کرد و در نخستين قدم در روزنامه « آذر مرد» به عنوان سر دبير مشغول به کار شد.

استاد ، مدتي در مدرسه طالبيه تبريز رشته علوم ديني را تحصيل کرد ، او به زبانهاي آلماني، عربي، ترکي و فارسي آشنايي کامل دارد.

وي عضو انجمن نويسندگان باکو بوده و داراي دکتراي افتخاري ادبيات از اين مرکز دانشگاهي است.

از آثار و تاليفات وي مي توان فرآورده ها، در زواياي تاريخ « نثر» ، « تلواسه ها » ، قصايد ، غزليات ، پسر خان ( رمان ) ، درياي متلاطم ، جنايات زن يا شاهکارهاي طبيعت (در زواياي ادبيات ) ، ادبيات اوجاغي در سه جلد ، اودلار وطني، اودلي سوزلر ، اون جزوه، ميرزا علي معجزين «ياپيلماميش» شعر لري و بي ريانين اوره ک سوزلري اشاره کرد.«

یک شعر از یحیی شیدا:

آی ساری کوینک

آي خسته قوش آواره گزيرسن بو دياري
زنداندي قفسدي چمني باغي باهاري

گوزله اوزوي آوچي دير هرياني بويوردون
قوزغون کيمي دوردگوزلوگزيرکورپه شکاري

فرصت داليسيجا گزيري ال يئري تاپسا
ويران قوياجاق يوردونو آي کوينگي ساري

تيک اوز يوواني قويما سنه ال تاپا اووچي
سن بو يووانين صاحبي سن قان يئنه باري

جهد ايله کي جان قورتاراسان اووچي اليندن
دوشسن تورا فرياد ائله مه چک بو فشاري

گولشنده کي يوخ ذوق و صفا آي ساري کوينک
قاچ قاچ بو يئرين زهريليدير داري نداري

ديلله نسن اگر اووچي ائدر قانينا قلتان
اوچسان آ يازيق تير جفا قلبيني ياري

مين فيرتينا قالخيب دويه جک باشينا طوفان
هر کيمده اولا داغ کيمي دونيادا وقاري

گلسه باشيوا درد و بلا داغ کيمي دور باخ
آيديندي بو سوز توستو گئده ر گويچگه ساري

ايستر سني صياد اوزونه رام ائده اما
ايغو دا گوره ر آج تويوغ البته کي داري

بو ياخشي مثل دير کي بيزم ائلده دئميشلر
بير باخ آشاغي باخما اوزوندن ده يوخاري

غم غصه کيچيک قلبيني کر دويسه سيخيلما
بو گوند ه کئچر آخيري غملر ده قئتاري

اوندا کي چيخار گون ياييلار عالمه بيردن
اوندا کي قارا دان يئري صبح اولجاق آغاري

داغي داشي آسوده خياليله گزه رسن
گولشنده نه شاختا گوره سن داغدا نه قاري

ظولمون ائوي ويران اول و ظاليم دوشر الدن
قان دورماز اگر کسه پيچاق قيرسا داماري

بختين قاپيسي ايندي قيفيللانسا داريخما
هر بير قيفيلين واردي طبيعت ده آچاري

اوز جانيويلن اویناما بو عرصه ده شيدا
ليلاج دغلبازيله قيزديرما قوماري

ادامه خواندن