انسان پیشا تاریخ

نوشته هندریک ویلم وان لون

ترجمه و تصحیح عباس جوادی

فصل سوم

کشتیرانی کریستوف کلمب از اسپانیا تا جزایر هندی غربی (در کارائیب آمریکا) بیش از چهار هفته طول کشید. این در حالیست که ما امروزه اقیانوس را در عرض شش ساعت با یک ماشین پرنده به نام «هواپیما» پشت سر میگذاریم.

پانصد سال پیش برای نسخه برداری دستی از یک کتاب چهار سال لازم بود. صد سال پیش به کمک ماشین های لینو تایپ و روتاتیو میتوانستیم یک کتاب را در عرض چند روز چاپ کنیم. امروزه برای این کار بیش از یک ساعت لازم نیست.

ما امروزه اطلاعات نسبتا زیادی در باره آناتومی، شیمی و معدن شناسی داریم و با هزار شاخه گوناگون علم آشنا هستیم که حتی نامشان هم برای مردم دوران گذشته آشنا نبود.

اما ما از یک جهت تقریبا همان قدر که ابتدائی ترین انسان ها جاهل بودند، جاهل هستیم: ما نمیدانیم که از کجا میائیم. نمیدانیم که نوع بشر چگونه و یا چرا و یا کی کار و زندگی خود را در روی زمین شروع کرد. ما باوجود داشتن میلیونها نکته اطلاعاتی، هنوز ناچاریم مانند گذشته ها داستان خود را مانند قصه های قدیمی شروع کنیم:

«یکی بود، یکی نبود. یک انسانی بود…»

این انسان صد ها هزار سال قبل زندگی میکرد.

خوب، این انسان شبیه چه بود؟

این را نمیدانیم. هیچوقت عکسی از او ندیده ایم. ما گهگاه در عمق یک توده باستانی گِلی، تکه هائی از اسکلت او را یافته ایم. این تکه های استخوان در میان انبوه استخوان های حیواناتی پنهان بودند که از آن دوره ها تا کنون از صفحه روی زمین گم شده بودند. ما این باقیمانده ها را برداشته وکنار هم گذاشته ایم. آنها به ما کمک نموده اند تا موجودات عجیبی را که تصادفا اجداد ما بودند بازسازی کنیم.

جدِ جد  پدر بزرگ نوع بشر پستاندار بسیار زشت و نا خوشایندی بود. و خیلی هم کوچک بود. گرمای تابستان و باد گزنده زمستان های سرد رنگ پوست او را قهوه ای تیره کرده بود. سر و اکثر بدن او را مو های دراز پوشانده بود. انگشتانی بسیار نازک اما بسیار قوی داشت که در نتیجه انگشتانش شبیه انگشتان یک میمون بود. پیشانی او کوتاه  و چانه اش شبیه چانه یک جانور وحشی بود که دندانهایش را همچون کارد و چنگال بکار میگیرد.

این انسان لباس بر تن نداشت. او آتشی بجز شعله های سرکش آتشفشان ها را که زمین را با دود و ماگمای خود میپوشاندند، ندیده بود. او در تاریکی سنگین جنگل ها میزیست.

او وقتی درد گرسنگی را حس میکرد برگ های خام و ریشه گیاهان را میخورد و یا تخم های یک مرغ وحشی را از لانه اش میدزدید.

گاهی بدنبال یک شکار طولانی و صبورانه میسر میشد تا یک گنجشک، یا یک سگ کوچک وحشی و یا شاید یک خرگوش را صید کند. او اینها را خام-خام میخورد، چرا که انسان ماقبل تاریخ نمیدانست که خوراک را میتوان پخت.

دندان های او بزرگ و شبیه دندان های بسیاری از حیوانات امروز ما بودند.

در طول روز این انسان اولیه مشغول جستجوی غذا برای خود، زنش و فرزندانش بود.

شب ها وقتی از نعره جانوران غول پیکر به وحشت میافتاد که بدنبال شکار بودند،  به حفره درختی توخالی پناه میبرد و یا پشت صخره هائی پنهان میشد که پوشیده از خزه و عنکبوت های بزرگ بودند.

تابستان ها با اشعه های سوزان آفتاب مواجه میشد.

زمستان ها از فرط سرما یخ میزد.

هر وقت زخمی میشد (و شکار حیوانات اغلب باعث شکستگی استخوانها و زخمی شدن مچ پایش میشد) کسی نبود که از او مراقبت کند.

یاد گرفته بود که وقتی خطری نزدیک میشد، چگونه برای هشدار دادن به هم نوعانش صداهای بخصوصی از خود درآورد. با این کار شبیه سگانی میشد که هنگام نزدیک شدن یک بیگانه عوعو میکنند. از خیلی جهات دیگر یک سگ خوشگذران خانگی دنیای امروز بمراتب از این انسان اولیه خوش آیند تر بحساب می آمد.

مجموعا انسان اولیه موجود بیچاره ای بود که در دنیائی آکنده از ترس و گرسنگی میزیست، در میان هزاران دشمن و پیوسته با خاطره وحشتناکی که از خرس ها، گرگ ها و ببرهای تیز دندان داشت که دوستان و خویشانش را خورده بودند.

ما در باره قدیمی ترین تاریخ این انسان هیچ چیز نمیدانیم. او ابزار و آلاتی نداشت و خانه هم نمیساخت. او زیست و مُرد و اثری از خود بجا نگذاشت. ما در باره او به کمک استخوانهایش مطلع میشویم و این استخوان ها به ما میگویند که او بیش از دو هزار قرن (یعنی 200 هزار سال پیش) میزیست.

ما بقی این داستان چیزی جز تاریکی نیست.

تا اینکه به عصر معروف سنگ (و یا عصر حجر) میرسیم، دورانی که انسان در آن اصول اولیه چیزی را آموخت که آن را تمدن مینامیم.

در باره این عصر سنگ باید به شما توضیحات مفصل تری بدهم.

(ادامه در فهرست زیر:)

————————————————

فهرست بخش ها

(برای مطالعۀ فصل های کتاب روی تیتر آنها کلیک کنید.)

دربارۀ کتاب «انسان باستان»

1. انسان پیشا تاریخ

2. دنیا سرد میشود

3. پایان عصر سنگ

4. قدیمی ترین مکتب نوع بشر

5. کلید سنگ

6. سرزمین زندگان و سرزمین مردگان

7. ایجاد یک دولت

8. فراز و فرود مصر

9. میانرودان، سرزمینی بین دو رودخانه

10. میخی نویسان شیراز و سومر

11. آشور و بابل، دیگ بزرگ آمیزش سامی

12. داستان موسی

13. اورشلیم، شهر قانون

14. دمشق، شهر تجارت

15. فنیقی ها، آنها که کشتی هایشان را به آنسوی افق راندند

16. الفبا فرزند تجارت است

17. ایران، یونان و پایان دنیای باستان

18. گاهشمار دنیای باستانادامه خواندن

دنیا سرد میشود

نوشته هندریک ویلم وان لون

ترجمه و تصحیح عباس جوادی

فصل دوم

هوا چیزیش شده بود.

انسان اولیه نمیدانست «زمان» یعنی چه.

او روز تولد، سالگرد ازدواج و یا ساعت مرگ اطرافیانش را در جائی قید نمیکرد.

او خبری از روز و هفته و سال نداشت.

وقتی صبح آفتاب در میامد، نمیگفت: «به به، یک روز دیگر شروع شد!» میگفت: «روشن شد» و با استفاده از نورهای آفتاب نورسیده، بدنبال یافتن غذا برای خانواده اش میرفت.

وقتی هوا تاریک میشد پیش زن و کودکانش برمیگشت، بخشی از شکارش را که عبارت از بعضی میوه ها و دو سه پرنده بود به آنها میداد، تا میتوانست گوشت خام میخورد و میخوابید.

او فصل های سال را بصورتی بسیار عمومی درك میکرد. تجربه طوانی به او یاد داده بود که بعد از زمستانی سرد حتما بهاری ملایم سر میرسد، بهار تبدیل به تابستاانی گرم میشود و میوه ها میرسند و میتوان دانه های ذرت وحشی را چید و خورد و گاهی که تابستان به پایان رسید باد ها و تندباد ها برگ درختان را به زمین میریزند و این زمانی است که انواع گوناگون حیوانات به لانه هایشان پناه برده برای مدتی طولانی بخواب فرو میروند.

تا آن وقت هميشه اينطور بود. انسان اوليه این تغیير از سرما به گرما و برعكس را پذيرفته بود اما سوالى نميكرد. او فقط زندگى ميكرد و اين هم براى رضایت او كافى بود.

اما ناگهان اتفاقى افتاد كه مايه نگرانى عميق او شد.

روز هاى گرم تابستان در نظر او سرد تر شده بودند، ميوه ها اصلا نرسيده بودند. سطح قله هاى كوه ها كه معمولا با علف پوشيده بود، اين بار زير يك لايه ضخیم برف گم شده بود.

آنگاه يك روز صبح يك عده انسان وحشی که ازدیگر ساکنین دره اقامتگاه او فرق داشتند از منطقه تپه های بلند آن نزدیکی سر رسیدند.

آنها صداهائی در میاوردند که کسی نمی فهمید. آنها نحیف بنظر میرسیدند و ظاهرا بسیار گرسنه بودند. بنظر میرسید که گرسنگی و سرما آنها را از خانه های قبلی شدن به اینجا رانده است.

اما در آن دره غذای کافی برای هر دو گروه، یعنی ساکنین قبلی و تازه رس ها نبود. وقتی تازه وارد ها خواستند بیش از چند روز در آنجا بمانند جنگ وحشتناکی در گرفت و در نتیجه تقریبا همه خانواده ها کشته شدند و کسانی که جان به سلامت برده بودند به جنگل پناه بردند و آنها را دیگر کسی ندید.

برای مدتی طولانی، هیچ چیز مهمی اتفاق نیافتاد.

اما در تمام این مدت، هر چه میگذشت، روز ها کوتاه تر و شب ها سرد تر از گذشته میشد.

بالاخره در يك گودى ميان دو تپه چيزى شبيه يك لكه سبز يخ پيدا شد. هرسال كه ميگذشت، يخ بزرگتر و پهن تر ميشد. قطعه يخى پهناور آهسته آهسته از دامنه كوه رو به پائين حركت ميكرد. صخره هاى بزرگ بسوى دره رانده ميشدند. اين صخره ها با غرشى شبيه چندين توفان ناگهان ميان انسانها افتاد و آنها را كه در خواب بودند از پا در آورد. ديوار هاى عظيم يخ كه به انسان و حيوان رحم نميكردند، درختانى را كه صد ها سال عمر داشتند در يك لحظه در هم شكستند.

در نهايت برف باريدن گرفت.

برف ماه ها، ماه ها و ماه ها باريد.

همه گياهان مُردند. جانوران در جستجوى آفتاب جنوب پا به فرار گذاشتند. دره ديگر قابل زيست نبود. انسان كودكانش را به كول گرفت، چند قطعه سنگ را كه ميتوانست از آنها همچون سلاح استفاده كند برداشت و براى يافتن يك ماٌواى جديد براه افتاد.

ما نميدانيم دنيا چرا در آن لحظه معين سرد شد. علت اين حادثه را حتى حدس هم نميتوانيم بزنيم.

با اينهمه، سقوط تدريجى حرارت باعث تغييراتى در نسل بشر شد.

براى يك لحظه گوئى هر كس و همه در حال مرگ بود. اما در نهايت اين دوره اضطراب به يك نعمت واقعى تبديل شد. اكثر انسان هائى كه قدرت تحمل اين مشكلات را نداشتند مُردند. اما كسانى كه در قيد حيات ماندند تيز هوش تر شدند تا مانند هم نوعان خودهلاك نشوند.

آنها در مقابل يك دو راهى بودند: يا بايد به سرعت فكر ميكردند و يا از پا در ميامدند. مغزى كه در گذشته از يك سنگ يك تبر ساخته بود، ديگر قادر به حل مشكلاتى شده بود كه نسل هاى گذشته با آن روبرو هم نشده بودند.

قبل از همه، مسئله پوشاك مطرح بود.

هوا ديگر آن قدر سرد شده بود كه نميتوانستند لخت و عريان بگردندند و روى زمين بخوابند. خرس ها و گاو میش های «بایزن» كه در صفحات شمالى ميزيستند، در مقابل برف و يخ خود را با پوستى پشمى و ضخيم مجهز كرده بودند. اما انسان داراى چنين پالتوئى نبود. او پوستش بسيار نازك بود و از سرما اضطراب زيادى ميكشيد.

اين مشكل را به سادگى حل كرد. چاله اى كند و رويش را با شاخ وبرگ گياهان پوشانيد. خرسى به اين چاله نزديك شد و تويش افتاد. انسان آن قدر صبر كرد كه خرس از فرط گرسنگى بيحال شد .آنگاه آنقدر با سنگ بر سر خرس زد تا خرس مُرد. بعد با يك سنگ تيز چخماق پوست حيوان را از تنش جدا كرد و زير آفتاب گذاشت تا خشك شود. بعد شانه هاى برهنه اش رابا آن پوست پشمى پوشانيد و همانند خرس در آن برف و سرما احساس گرمى و راحتى كرد.

يك مشكل ديگر هم موضوع سر پناه و يا خانه بود. حيوانات بسيارى عادت كرده بودند كه در غار هاى تاريك زندگى كنند. انسان آنها را نمونه قرار داد و يك غار خالى پيدا كرد و آن را با خفاش ها و حشرات گوناگون تقسيم نمود. اما اين براى انسان مشكلى نبود، چرا كه خانه جديدش او را از سرما حفظ ميكرد و همين هم كافى بود.

بسيارى اوقات وقتى توفان ميشد رعد و برق به درختان ميزد و تمام جنگل طعمه آتش ميشد. انسان هم اين آتش سوزى هاى جنگل را ديده بود. حتى وقتى خواسته بود نزديك شود، حرارت بالا ناچارش كرده بود عقب بنشيند. آنوقت بود كه فهميده بود آتش گرما ميبخشد.

قبلا آتش دشمنى بيش نبود.

اما اكنون آتش دوست او شده بود.

چوب سوزانى از درختان شعله ور جنگل به غارش آورده بود، غار را بطور دلپذيرى گرم ميكرد.

شايد هم بخنديد. همه اينها بنظر ساده و بديهى ميايند. البته براى ما همه اينها چيز هاى ساده و بديهى است زيرا هزاران سال قبل عقل انسان اينها را درك كرده است. اما غارى كه با يك كنده هيزم گرم ميشد، از خانه اى كه هزاران سال بعد بكمك برق الكتريك روشن ميشد جالب توجه تر بود.

در نهايت مخصوصا وقتى يكى از انسان هاى باهوش قديم به فكرش زد كه گوشت خام را روى هيزم سوزان بياندازد، احتمالا انسانهاى غارنشين به قله تمدن آن دوره رسيده و چيزى به دانش بشرى علاوه كرده بودند.

ما امروزه وقتى كسى اختراع حيرت انگيزى ميكند، با حس غرور ميپرسيم: “عجب! اين مغز انسان ديگر قادر به چه چيزهائى هست؟!”

و با احساس رضايتمندى تبسم ميكنيم زيرا تصور ميكنيم كه در خارق العاده ترين عصر تاريخ زندگى ميكنيم و مهندس ها و شیمی دانان ما معجزه هائى ميكنند كه در گذشته هرگز و هيچ كس قادر به آن نبوده است.

چهل هزار سال پيش هم وقتى انسان كثيف و ژوليده غار نشين پر هاى يك مرغ نيمه مُرده را بكمك انگشتان نازك قهوه ای و دندانهاى سفيد خود كٓنده، آن پر ها و استخوانها را در گوشه اى كه ميخوابيد جمع نموده رويش خوابيد و از آن خواب احساس راحتى كرد و يا زمانى كه ديد كه چگونه هيزم سوزان گوشت خام را تبديل به خوراكى لذيذ ميكند، احتمالا همان حس امروزى غرور و رضايت امروزى ما را در مورد دوره زندگى خود نمود.

احتمالا انسان غار نشين هم با خود گفته است: “عجب دوره فوق العاده اى است اين!” و احتمالا در حاليكه در آن غار به استخوانهاى حيواناتى كه خورده بود، لم میداد و در حاليكه هنوز خفاش ها در غارش پرواز ميكردند و موشهائى به بزرگى گربه باقيمانده خوراك او را زير و رو مينمودند، او مانند امروز ما، به روياى پيشرفتگى كامل خود فرو ميرفت.

بسيار اتفاق ميافتاد كه غار ها زير فشار صخره هائى كه آنها را در درون خود جا داده بودند، فروميريخت و انسانهاى غار نشين همراه با استخوان هاى حيواناتى كه شكار كرده بودند، زير آوار ميماندند.

هزاران سال بعد يك مردم شناس (و يا آنتروپولوگ – معنى اين را از پدرتان بپرسيد!) با بيل كوچك و ارابه دستى اش سر ميرسد.

و زمين را ميكٓند و ميكٓند و پرده از اين فاجعه باستانى برميدارد و به من هم اين امكان را ميدهد كه همه چيز را در باره اين فاجعه به شما شرح دهم.

(ادامه در فهرست زیر:)


فهرست بخش ها

(برای مطالعۀ فصل های کتاب روی تیتر آنها کلیک کنید.)

دربارۀ کتاب «انسان باستان»

1. انسان پیشا تاریخ

2. دنیا سرد میشود

3. پایان عصر سنگ

4. قدیمی ترین مکتب نوع بشر

5. کلید سنگ

6. سرزمین زندگان و سرزمین مردگان

7. ایجاد یک دولت

8. فراز و فرود مصر

9. میانرودان، سرزمینی بین دو رودخانه

10. میخی نویسان شیراز و سومر

11. آشور و بابل، دیگ بزرگ آمیزش سامی

12. داستان موسی

13. اورشلیم، شهر قانون

14. دمشق، شهر تجارت

15. فنیقی ها، آنها که کشتی هایشان را به آنسوی افق راندند

16. الفبا فرزند تجارت است

17. ایران، یونان و پایان دنیای باستان

18. گاهشمار دنیای باستانادامه خواندن

پايان عصر سنگ

نوشته هندریک ویلم وان لون

ترجمه و تصحیح عباس جوادی

فصل سوم

مبارزه بی پایان برای زنده ماندن به کسانی که توانستند خود را زنده نگهدارند چیزهای زیادی یاد داد.

ابزار و آلات سنگی و چوبی بهمان درجه  در رواج بودند که امروز ابزار فولادی رایج شده اند.

بتدریج تبر صیقل یافته جای تبرهای نتراشیده قبلی را گرفت که خیلی بدرد بخور تر از قبلی ها بود و امکان میداد که انسان در آن واحد به چند جانور درنده که از همان ابتدا او را تهدید میکردند، حمله ور شود.

ماموت را دیگر کسی ندید.

گاو مُشک خود را به دایره قطبی عقب کشید.

ببر دیگر کاملا قاره اروپا را ترک کرده بود.

خرس غارنشین دیگر کودکان خردسال را نخورد.

مغز توانای ضعیف ترین و ناتوان ترین مخلوق جهان یعنی انسان، چنان ابزارهای دهشتناکی ساخته بود که صاحبش، یعنی انسان را تبدیل به سروَر همه مخلوقات کرد. اولین پیروزی بزرگ بر طبیعت بدست آمده بود، اما هنوز پیروزی های بیشتری در راه بود.

سرنشینان غارها که دیگر با انواع گوناگون اسلحه ها برای شکار حیوانات و ماهی ها مسلح شده بودند به جستجوی ماوا و کاشانه های جدید برای خود شروع کردند.

سواحل رودخانه ها و دریاچه ها بهترین امکانات یک زندگی معمولی را داشتند.

آن غار های قدیمی تخلیه شدند و نوع بشر رو به سوی سواحل گذاشت.

حال که انسان دیگر میتوانست تبر های سنگین را بکار بندد، شکستن درختان مشکلی جدی جلوه نمیکرد.

برای سالیان بیشمار پرندگان از تکه چوب های درختان و علف ها  برای خود لانه خوبی میساختند.

انسان از نمونه آنها آموخت.

انسان هم لانه ای برای خود ساخته آن را «خانه» نامید.

به جز در بعضی نقاط آسیا، انسان برای زندگی بالای درختان را انتخاب نکرد.

او کُنده چند درخت را برید و آنها را به کف نرم دریاچه فرو کرد. سپس چوب پهن و بزرگی را روی آن کنده ها نصب کرد و روی این زمینه خانه جدید چوبی خود را ساخت.

این خانه در مقابل غار سابق امتیازات بسیاری داشت.

جانوران وحشی و دزدان نمیتوانستند به این خانه جدید حمله کرده و آن را غارت کنند. خود دریاچه هم منبع لایزال ماهی تازه بود.

این خانه ها که روی کنده های درختان ساخته شده بود، از غار های سابق بمراتب سالم تر بودند و در عین حال به بچه ها امکان میدادند که رشد و نمو کرده، به انسان های قوی تبدیل شوند. جمعیت جوامع انسانی مدام افزایش می یافت و انسان، سرزمین های وسیعی از آن طبیعت وحشی را که از ابتدای زمان تا آن وقت بی صاحب مانده بود از آنِ خود میکرد.

و پیوسته اختراعات جدیدی انجام میگرفت که زندگی را راحت تر و کم خطر تر میکردند.

بسیاری اوقات هم این اختراعات چندان نتیجه ذکای مغز انسان هم نبود.

او فقط از حیوانات تقلید میکرد.

شما خوب میدانید که جانوران بسیاری هستند که هنگام وفور نعمت در فصل تابستان مواد غذائی زیادی از قبیل حبوبات و یا دانه های غلات را برای زمستان دراز پیش رویشان انبار میکنند. پیش چشم خود مجسم کنید که سنجاب های باغ ها و پارک ها چطور مدام برای آماده کردن خود برای زمستان و بهار گنجه های خوراک خود را پرمیکنند.

انسان ابتدائی که از بعضی جهات از سنجاب ها کم عقل تر بود نمیدانست چطور میشود مواد غذائی را برای آینده ذخیره کرد.

او آن قدر میخورد که سیر میشد اما چیزی را که نمیخورد به حال خود رها میکرد تا بگندد. در نتیجه او اغلب در سرمای زمستان گرسنه میماند و بسیاری از کودکانش بخاطر گرسنگی و احتیاج از پا در میامدند.

تا اینکه از حیوانات آموخت و هر وقت محصول خوب و گندم و دیگر دانه های غذائی فراوان بود شروع به  ذخیره برای آینده کرد.

ما نمیدانیم کدام آدم نابغه برای اولین بار از ظروف سفالی استفاده کرد، اما حتما آن شخص، لایق یک یادواره است.

احتمالا این انسان زنی بود که از کاربی پایان آشپزخانه خسته شده بود و میخواست زندگی اش را کمی آسانتر بکند. او متوجه شد که تکه های گِل وقتی زیر اشعه های آفتاب میماند، سفت و سخت میشود.

یعنی اگر یک تکه گِل را میشد به یک خشت تبدیل کرد، یک تکه کمی گرد و منحنی همان گِل را هم میشد بهمان طریق سفت و سخت نمود.

بدين ترتيب آن خشت تبديل به يك ظرف سفالی شد و انسان توانست براى فردايش چيزى ذخيره كند.

پلوی شما در يك بشقاب كشيده ميشود، سوس و خورشت در يك كاسه.

تخم مرغ هايتان را از گنجه آشپزخانه تا روى ميز در يك بشقاب مياوريد.

شيرتان در يك ليوان چينى سرو ميشود. حالا به صندوقخانه سرى بزنيد و اگر درخانه تان صندوقخانه نداريد به يك خواربار فروشى برويد تا ببينيد كه آنجا هر آنچه را كه قرار است فردا و پس فردا و هفته بعد و سال آينده بخوريد در شيشه ها و قوطى ها گذاشته اند در حاليكه اين ظرف ها را طبيعت به ما نداده و انسان ناچار به ايجادش شده تا در عرض سال گرسنه نماند. حتى يك تانكر گاز و يا نفت هم چيزى جز يك پارچ و تنگ و يا ظرف بزرگى نيست كه از آهن ساخته شده است. آهن به سادگى شيشه و چينى نميشكند و مثل گِـل هم آب را نميكشد. بشكه و شيشه و قابلمه و تابه هم از همين جنس است. همه اينها به يك چيز خدمت ميكند و آن هم اين است كه در آينده چيزهائى را كه از آن محروم خواهيم بود در دسترسمان قرار خواهد داد.

و نظر به اينكه انسان ديگر ميتوانست خوردنی هاى خود رابراى روز مبادا نگهدارى كند، او شروع به کشت سبزیجات و غله و ذخیره کردن مازاد مواد غذائی خود برای آینده نمود.

این نشان میدهد که چرا ما می بینیم که در اواخر عصر سنگ، نخستین مزارع گندم و نخستین باغ ها در دور و بر اولین خانه های چوبی روی دریاچه ها و رودخانه ها یافت شده است.

این در ضمن نشان میدهد که چرا انسان از عادت کوچ کردن از یک نقطه به نقطه دیگر دست کشید، در یک مکان ثابت سکنی گزید و یکجا نشین شد، همانجا کودکانش را بزرگ کرد و تا مرگش در همان جا و بین مردم خودش زندگی کرد.

امروزه با اطمینان میتوان گفت که اگر این قدیمی ترین اجداد ما به حال خود رها میشدند خودشان آن حالت وحشی خود را ترک مینمودند.

اما تنهائی آنان ناگهان به پایان رسید.

اولین انسان کشف شد.

مسافری از سرزمین های ناشناسِ جنوب بعد از سپری کردن جسورانه دریا های پر تلاطم و گردنه های پرمخاطره، به جمع انسان های وحشی اروپای مرکزی آمد.

کوله باری به پشتش داشت.

وقتی آن مسافر اجناس خود را در مقابل چشمان حیرت زده بومیان پهن کرد، آنها نمیتوانستند به دیده های خود باور کنند.

آنچه میدیدند چکش های برنزی، تبرها و دیگر آلات آهنین، کلاه خود های مسی و چیزی بود که مسافر نا آشنا «شیشه» مینامید و بطرز زیبائی رنگرزی شده بود.

عصر سنگ در عرض یک شب به پایان رسیده بود.

جای آن را تمدنی گرفته بود که ابزار و آلات چوبی و سنگی را به کناری گذاشت و پایه «عصر فلز» را نهاد که تا دوران کنونی ما ادامه یافته است.

من در باقیمانده کتاب خود از همین تمدن خواهم گفت و اگر از نظر شما اشکالی نداشته باشد، برای چند هزار سال قاره شمالی را رها کرده سفری به مصر و آسیای غربی خواهیم نمود.

اما شما ها حتما خواهید گفت این، انصاف نیست. شما به ما وعده دادید که داستان انسان باستان را خواهید گفت و درست زمانیکه موضوع جالب شده این مبحث را می بندید و به محل دیگری از دنیا می پرید و ماهم ناچاریم همراه با شما این جهش را انجام دهیم.

میدانم. این، هیچ هم کار درستی بنظر نمیرسد.

متاسفانه تاریخ هرگز مثل علم ریاضی نیست.

وقتی یک مسئله را حل میکنید از «الف» به «ب»، از «ب» به «ج»، از «ج» به «د» و غیره میروید.

در حالیکه تاریح از «الف» به «ی» می پرد، بعد به «ف» برمیگردد و آنگاه به «م» رو میاورد، بدون اینکه نظم و ترتیبی را رعایت کند.

این وضع علتی دارد.

تاریخ دقیقا نمیتوان گفت که یک علم است.

تاریخ، داستان نوع بشر را تعریف میکند و اکثر انسان ها، هر قدر هم که ما کوشش به تغییر طبیعتشان به خرج دهیم، قبول نمیکنند که با نظم و دقتی شبیه جدول های ضرب رفتار کنند.

در دنیا دو انسانی نیست که عینا همان کار را انجام دهند.

هیچ دو مغز دو انسان نیست که عینا و دقیقا به نتیجه یکسانی برسند.

شما خودتان این را در حالیکه بزرگ میشوید خواهید دید.

چند صد قرن قبل هم همین طور بود.

طوری که گفتم، انسان باستان در راه تکامل و پیشرفت بود.

او از عهده سرما و برف و جانوران وحشی برآمد و خود همین، چیز مهمی بود.

او چیزهای مفید زیادی را اختراع کرده بود.

اما ناگهان انسان های گوشه دیگری از دنیا هم وارد این مسابقه شدند.

آنها با سرعتی فوق العاده بلند و در مدت زمانی بسیار کوتاه به چنیان سطح بلندی از تمدن رسیدند که در تا آن زمان هیچ کس به آن نائل نشده بود. بعد آنها آنچه را که میدانستند به دیگران که از آنها کمتر باهوش بودند، یاد دادند.

حالا که اینها را به شما تعریف کردم، آیا فکر نمیکنید که درستش هم همین است که سهمیه مصری ها و مردم آسیای غربی را در این کتاب باید رعایت کرد؟

مبارزه براى زنده ماندن در دوره سرما، وحشتناك بود. انواع گوناگون انسان و حيوان كه ما استخوانهايشان را يافته ايم، از روى زمين ناپديد شدند.

بعضى قبايل و طوايف در اثر گرسنگى، سرماو احتياج از بين رفتند. ابتدا كودكان و بدنبال آنان پدران و مادرانشان درگذشتند. انسانهاى پير با جانوران درنده اى تنها ماندند كه تلاش ميكردند غار هاى بي دفاع را بدست خود درآورند. تا اينكه باز آب و هوا تغيير يافت و یا رطوبت هوا بتدريج كاهش پيدا كرده زندگى را براى اين متجاوزين وحشى ناممكن ساخت و آنها را به بازگشت به قلب جنگل آفريقا وادار نمود كه هنوز هم در آنجا زندگى ميكنند.

اين قسمت تاريخ من بسيار دشوار است چرا كه تغييراتى كه بايد براى شما تعريف كنم فوق العاده آهسته و فوق العاده تدريجى بودند.

طبيعت هرگز عجله نميكند. طبيعت ابديت لازم را براى انجام وظيفه اش داراست و بخوبى قادر است تغييرات لازم را با احتياط هوشمندانه اى انجام دهد.

انسان ماقبل تاريخ حداقل در چهار عصر زيسته كه در آن، يخ ها خود را بتدريج به دره ها عقب كشيده و بخش بزرگى از قاره اروپا را پوشانيده است.

چهارمين و آخرين مرحله از اين سلسله، تقريبا سى هزار سال پيش به پايان رسيد.

از آن لحظه به بعد است كه انسان از خود شواهد مشخصى مانند آلات و ابزار، اسلحه ها و تصاويرى از زندگى خود بجا ميگذارد كه در نتيجه ما بصورت عموم ميتوانيم بگوئيم كه تاريخ زمانى شروع ميشود كه انسان آخرين دوره سرما را پشت سر ميگذارد.

(ادامه در فهرست زیر:)

————————————————————

فهرست بخش ها

(برای مطالعۀ فصل های کتاب روی تیتر آنها کلیک کنید.)

دربارۀ کتاب «انسان باستان»

1. انسان پیشا تاریخ

2. دنیا سرد میشود

3. پایان عصر سنگ

4. قدیمی ترین مکتب نوع بشر

5. کلید سنگ

6. سرزمین زندگان و سرزمین مردگان

7. ایجاد یک دولت

8. فراز و فرود مصر

9. میانرودان، سرزمینی بین دو رودخانه

10. میخی نویسان شیراز و سومر

11. آشور و بابل، دیگ بزرگ آمیزش سامی

12. داستان موسی

13. اورشلیم، شهر قانون

14. دمشق، شهر تجارت

15. فنیقی ها، آنها که کشتی هایشان را به آنسوی افق راندند

16. الفبا فرزند تجارت است

17. ایران، یونان و پایان دنیای باستان

18. گاهشمار دنیای باستانادامه خواندن

قدیمی ترین مکتب نوع بشر

نوشته هندریک ویلم وان لون

ترجمه و تصحیح عباس جوادی

فصل جهارم

ما کودکان یک عصر عملی هستیم.

در داخل خودروهای کوچکمان که نامشان را اتوموبیل گذاشته ایم، می نشینیم و از نقطه ای به نقطه ای میرویم.

اگر بخواهیم با دوستی که بیش از هزار کیلومتر از ما دور است صحبت کنیم، فقط دو سه دگمه یک دستگاه کوچک را فشار میدهیم و بعد صحبت میکنیم.

شب ها وقتی اتاق تاریک میشود یک کلید را فشار میدهیم و تاریکی تبدیل به روشنائی میشود.

وقتی هوای خانه سرد میشود باز یک دگمه را فشار میدهیم و بکمک نیروی برق، هوای خانه بطور دلپذیری گرم میشود.

برعکس، در فصل تابستان وقتی هوا بیش از حد گرم است، دگمه دیگر همان دستگاه را فشار میدهیم تا هوا را از طریق آب و جریان هوا خنک و مطبوع کند.

بنظر میرسد که ما حکمران همه نیروهای طبیعت شده ایم، طوریکه ظاهرا همه این نیروهای طبیعی تبدیل به بردگان ما شده اند.

اما وقتی از اینهمه دست آورد درخشان بشریت غره میشوید، یک چیز را فراموش نکنید.

ما ساختمان تمدن مدرن خود را روی یک زیر بنای دانش ساخته ایم که محصول کار و زحمت مردم دنیای باستان است.

از نام های عجیب آنها که در فصل های بعدی این کتاب خواهید دید نترسید.

بابلی ها، مصری ها، کلدانی ها و سومری ها همه مُرده و از بین رفته اند اما در هرکاری که ما امروزه انجام میدهیم رد پای آنها و کارشان مشهود است، چه در نامه هائی که مینویسیم، چه در زبانی که صحبت میکنیم و چه در مسائل ریاضی که باید اول حل کنیم تا مثلا یک پل و یا آسمانخراش را بسازیم.

و تا زمانی که دنیای ما پا برجاست، آنها لایق احترام و منت داری ما خواهند بود.

این مردم باستان که من میخواهم از آنها تعریف کنم در سه منطقه معین زندگی کرده اند.

آثار دو تا از این ملت ها را در سواحل رودخانه های عظیم بافته اند.

موطن مردم سوم هم کرانه های دریای مدیترانه بوده است.

قدیمی ترین مرکز تمدن بشری در دره رود نیل یافت شده است، در کشوری که نامش مصر است.

تمدن باستان دوم در سرزمینی بارور بین دو رود آسیای غربی بوده که نامش میانرودان و یا بین النهرین (مزاپوتامی) است.

سومین تمدن هم در کرانه های دریای مدیترانه  بود، جائی که اولین استعمارگران دنیا یعنی فنیقی ها  و درعین حال یهودیان زندگی کرده اند که اصول اولیه معیار های اخلاقی خود را به دیگر ملل جهان هدیه کرده اند. این سومین مرکز تمدن باستان با نام بابلی اش «سوری» است که ما امروزه به آن «سوریه» میگوئیم.

مردمانی که در این منطقه زندگی میکنند تاریخی بیش از پنج هزار سال دارند.

این، داستانی بسیار پیچیده است.

نمیتوانم جزئیات زیادی در این مورد بدهم.

سعی خواهم کرد سرگذشت آنان را، مثل گلیم زیبائی از داستان های شهرزاد و هارون عادل در یک دستگاه ببافم، و به شما تعریف کنم.

(ادامه در فهرست زیر:)


فهرست بخش ها

(برای مطالعۀ فصل های کتاب روی تیتر آنها کلیک کنید.)

دربارۀ کتاب «انسان باستان»

1. انسان پیشا تاریخ

2. دنیا سرد میشود

3. پایان عصر سنگ

4. قدیمی ترین مکتب نوع بشر

5. کلید سنگ

6. سرزمین زندگان و سرزمین مردگان

7. ایجاد یک دولت

8. فراز و فرود مصر

9. میانرودان، سرزمینی بین دو رودخانه

10. میخی نویسان شیراز و سومر

11. آشور و بابل، دیگ بزرگ آمیزش سامی

12. داستان موسی

13. اورشلیم، شهر قانون

14. دمشق، شهر تجارت

15. فنیقی ها، آنها که کشتی هایشان را به آنسوی افق راندند

16. الفبا فرزند تجارت است

17. ایران، یونان و پایان دنیای باستان

18. گاهشمار دنیای باستانادامه خواندن

کلیدِ سنگ

نوشته هندریک ویلم وان لون

ترجمه و تصحیح عباس جوادی

فصل پنجم

————–

تولد نوشتار در مصر

پنجاه سال قبل از تولد عیسی مسیح، رومی ها سواحل شرقی دریای مدیترانه را فتح کردند. یکی از کشور هائی که آنها تسخیر کردند، مصر بود.

رومی ها که در تاریخ چنین نقش بزرگی بازی کرده اند، قوم با استعدادی بودند.

آنها پُل ها و راه ها ساختند و با لشکری کوچک اما بسیار آزموده و افسران خود توانستند بخش بزرگ اروپا، آفریقای شرقی و آسیای غربی را اداره کنند.

به فرهنگ و علوم علاقه چندانی نداشتند. به کسانی که ساز می زدند و یا در وصف بهار شعر می سرودند، مشکوک بودند و نظرشان در باره اینگونه آدمان، تنها کمی مساعد تر از شعبده بازان و دلقکان بود. رومی ها اینگونه کار ها را به یونانی ها و عموما شرقی ها حواله کرده بودند. آنها با همین نگاه متفرعنانه به یونانی ها و مشرق زمینیان، روز و شب خود را در امپراتوری پهناور خود با حکمرانی بر ملل رنگارنگ می گذراندند.

وقتی رومیان قدم به مصر نهادند، این کشور براستی بسیار کهنسال شده بود. از آغاز تاریخ مصر تا آن وقت، بیش از شش هزار و پانصد سال گذشته بود.

مدتی بسیار طولانی پیش از آنکه کسی در باره خشک کردن باتلاق رودخانه طیبر و ساختن شهری بنام روم در آنجا حتی فکر هم بکند، مصری ها سرزمین های وسیعی را اداره می کردند و دربارهای خود را تبدیل به مراکز تمدن نموده بودند.

هنگامیکه رومیان هنوز بدویانی بودند که با تبرهای سنگی نتراشیده خود خرس شکار می کردند، مصری ها کتاب می نوشتند، عمل های پیچیده جراحی می کردند و به کودکان خود جدول ضرب را یاد می دادند.

آنها این پیشرفت را در درجه نخست به یک اختراع خارق العاده مدیون بودند: به هنر ثبت هر آنچه که می گفتند و فکر می کردند، تا اینکه کودکان و نوادگانشان هم از آن بی خبر نمانند.

صحبت بر سر هنر نوشتن است.

آنقدر به این نوشتار و کتابت عادت کرده ایم که فکر می کنیم زندگی انسان ها بدون کتاب، روزنامه و مجله غیر ممکن است.

اما آنها زندگی کردند و همین هم باعث شد که در یک میلیون سال نخست، سرعت پیشرفت آنها کُند باشد.

آنها مثل گربه ها و سگ هائی بودند که به فرزندان خود تنها چیز های ساده ای مانند پرخاش به یک بیگانه و بالا رفتن از یک درخت را یاد دادند بدون آنکه تجارب بیشمار خود را از راه نوشتن به فرزندان و نوادگان خود منتقل کنند.

حتی کمی خنده دار است، نه؟

وقتی یک نامه می نویسید، هیچ شده است که یک لحظه بایستید و فکر کنید؟

تصور کنید که در کوهستان ها می گردید و یک گوزن می بینید.

این منظره را هم می خواهید به پدرتان که در شهر زندگی می کند، تعریف کنید.

چه خواهید کرد؟

روی یک تکه کاغذ یکچند خط و نقطه می کشید، روی یک پاکت هم یکچند نقطه و خط می کشید و نامه را در پاکت گذاشته به صندوق پست می اندازید.

در واقع چه می کنید؟

چند حرف و یا واژه را که بزبان جاری می شود، به یک عده اشاره تبدیل می کنید.

اما از کجا فهمیدید که هم نامه رسان پست و هم پدرتان اشارات و خطوط و نقطه هائی را که کشیده اید، به همان صورت که در نظر شماست، خواهند فهمید؟

این را می دانید، چونکه کسی به شما این را یاد داده است که کدام اشاره ها و خطوط نمایانگر کدام فکر و مفهوم است.

تنها یکی دو حرف را در نظر بگیریم و ببینیم که این بازی را چطور بازی می کنند.

صدائی از حلقوم درآوریم و حرف «ق» را بنویسیم.

در حالیکه دندانهایمان بهم چسبیده، هوا را از میان دندان هایمان رد کنیم و یک حرف «س» و یا «ص» بنویسیم.

دهانمان را باز کنیم و صدائی مانند یک موتور بخار در آوریم و این را هم بعنوان «ه» و یا «ح» بنویسیم.

صد ها هزار سال طول کشید تا نوع بشر این را کشف کرد و این افتخار، نصیب مصریان گشت.

البته آنها حروفی را که فعلا شما این نوشته را به کمک آن می خوانید، بکار نبردند.

آنها نظام های نوشتاری خود را دارا بودند.

اینها از نظام های نوشتاری ما زیبا تر بودند، اما چندان آسان نبودند.

اینها عبارت از اشکال و تصاویر کوچک وسایل خانه و مزرعه مانند چاقو و ديگ و غيره بودند. آنها این تصاویر را روی دیوارهای معابدشان، بر تابوت پادشاهان گذشته شان و برگ خشک گیاه پاپیروس شان حک می کردند (یعنی «می نوشتند») که امروزه نام غربی «کاغذ» (پاپیر، پیپر) هم احتمالا از همین ریشه است.

ولى وقتى رومى ها اين كتابخانه  بزرگ را ديدند، هيچ هم دچار شور و شعف نشدند.

آنها خود دارای الفبائی بودند که بنظر خودشان از این الفبای باستانی مصر بمراتب برتر بود: الفبای رومی لاتین!

رومی ها الفبای خود را از یونانی ها گرفته بودند، اما نمی دانستند که یونانی ها هم الفبای خود را با مهارت تمام از فنیقی ها و فنیقی ها هم از مصری های باستان گرفته اند. هم نمی دانستند و هم  به این موضوع اهمیت نمی دادند. در مدارس شان تنها و تنها الفبای رومی لاتین تدریس می شد و تصور بر این بود که هر چه برای کودکان رومی خوب است، برای دیگر کودکان نیز باید کافی و خوب باشد.

روشن است که در مقابل بی اعتنائی و مخالفت رومی ها، سرنوشت نوشتار مصر باستان چه می توانست باشد. این نوشتار به فراموشی سپرده شد و این زبان مانند بسیاری از زبان های باستانی  قبایل سرخپوست ما  از بین رفت.

بعد از رومیان، اعراب و ترک ها که بر مصر حکومت کردند، همه کتاب هائی را که به کتاب مقدس آنان یعنی قرآن ربطی نداشت، خوار شمردند.

در نهایت، در اواسط قرن شانزدهم چند سیاح غربی به مصر آمدند و به این اشکال و تصاویر عجیب و غریب توجه نشان دادند.

اما کسی نبود که  معنای این تصاویر را بفهمد و شرح دهد. اروپائی های نخستین، تنها به درجه پیشینیان رومی و ترک خود دانا بودند.

در اواخر قرن هجدهم، یک ژنرال فرانسوی بنام بناپارت به مصر آمد. او برای آموزش تاریخ باستان به مصر نرفته بود. او که می خواست به مستعمرات بریتانیا در هندوستان حمله ور شود، در نظر داشت از مصر همچون پایگاهی نظامی استفاده کند. این لشکر کشی بی نتیجه ماند، اما به گشودن معمای خط مصر باستان کمک کرد.

سنگ نوشته «روسِتا»

در میان سربازان ناپلئون بناپارت افسر جوانی بنام «بروسار» بود. او در قلعه ای بنام «سن ژولین» در غرب دهانه رودخانه نیل که «روسِتا» نامیده می شود، مستقر شده بود.

بروسار از گشتن در خرابه های کناره علیای رودخانه نیل لذت می برد. روزی او در اینجا سنگی یافت که مایه حیرت او شد.

مانند هرچیز دیگری که در این منطقه یافت میشد، این سنگ هم با «تصویر نوشته ها» و یا «هیروگلیف ها» پوشیده بود.

اما این سنگ بازالت از دیگر چیزهائی که در آن منطقه یافت شده بود فرق می کرد.

روی این سنگ سه نوشته مشاهده می شد و یکی از آنها (به به!) یونانی بود.

خوب، یونانی معلوم بود.

تقریبا می شد اطمینان کرد که نوشته یونانی، ترجمه مصری آن بود (و یا برعکس). با این ترتیب کلید باز کردن در های زبان باستان مصر یافت شده بود.

اما بیش از سی سال آکنده از کار طاقت فرسا لازم بود تا آن کلید، قفل این در را باز کند.

آنگاه بود که دروازه اسرارانگیز گشوده شد و خزینه مصر باستان به ناچار اسرار خود را دانه به دانه فاش نمود.

مردی که تمام زندگی خود را عطف گشودن رمز این زبان کرد، ژان فرانسوا شامپولیون نام داشت که بطور مختصر او را شامپولیون جوان مینامیدند، چرا که برادر بزرگتر او نیز مرد بسیار دانشمندی بود.

هنگام انقلاب فرانسه شامپولیون جوان کودک خردسالی بیش نبود که بعد ها برای پرهیز از سربازی در ارتش ژنرال بناپارت، از خدمت ارتش گریخته بود.

هنگامیکه هموطنان شامپولیون از یک پیروزی به پیروزی دیگر می شتافتند (و طبق رسم همه امپراتوری ها دوباره از جبهه جنگ به خانه برمی گشتند،) او مشغول آموزش زبان قبطی یعنی زبان مسیحیان بومی مصر بود. در سن نوزده سالگی شامپولیون پروفسور تاریخ در یکی از دانشگاه های کوچک فرانسه شد و در همین جا بود که او شروع به کار بزرگش یعنی ترجمه «تصویر نوشته» ها و یا هیروگلیف های زبان مصر باستان نمود.

آنچه که بروسار برای این هدف بکار گرفت، همان سنگ سیاه روستا بود که در خرابه های دهانه نیل پیدا کرده بود.

اصل سنگ هنوز در مصر بود. ناپلئون مجبور شده بود مصر را سراسیمه ترک کند و در آن حیص و بیص این سنگ پرارزش را فراموش کرده بود. وقتی انگلیسی ها در سال 1801 اسکندریه را دوباره فتح کردند این سنگ را هم یافته آن را به لندن فرستادند که هنوز هم می توان آن را در «موزه بریتانیا» مشاهده کرد. اما «تصویر نوشته» ها را صورت برداری کرده به فرانسه فرستاده بودند و همین ها بودند که مورد استفاده شامپولیون برای  ترجمه قرار گرفتند.

متن یونانی کاملا روشن بود. این متن حاوی داستان پتولمی پنجم و همسرش کلئوپاترا یعنی مادربزرگ همان کلئوپاترا بود که شکسپیر درباره اش نوشته است. اما کشف اسرار دو متن دیگر آسان نمی نمود.

یکی از این متون با «هیروگلیف» نوشته شده بود که نامی است که به باستانی ترین خط مصر قدیم داده ایم. کلمه «هیروگلیف» یونانی است و معنایش «کنده کاری مقدس» است. این اسم بسیار خوبی است چرا که نیت و منظور از این نوشته را بخوبی بیان می کند. راهبانی که این هنر را اختراع کرده بودند چندان مایل نبودند که مردم عادی با اسرار نهان ثبت سخن آشنا شوند. از این جهت آنها اعلام کردند که نوشتن،  کاری الهی است. به نوشتار یک رشته رنگ و لعاب هم اضافه کردند و اعلام کردند که هیروگلیف هنر مقدسی است. بعد هم  استفاده از این نوشتار را برای تجارت و امرار معاش ممنوع کردند. و این قاعده را هم توانستند برای مدتی اعمال کنند، چونکه در مملکت، انسان ها در خانه هایشان می نشستند، هر چه  را که نیاز داشتند در مزارعشان می کاشتند، پرورش می دادند و آدم هائی ساده، معمولی و با ایمان بودند.

اما مصر بتدریج کشور تاجران شد و آنها احساس کردند که ورای تکلم و محاوره، به وسیله دیگری هم برای برقراری ارتباط نیاز دارند. با این ترتیب با جسارتی تمام، تصاویر کوچکِ راهبان را گرفته متناسب با به نیاز های خود، این تصاویر را ساده تر کردند. آنگاه اسناد مربوط به کار و اشتغال هایشان را به زبانی نوشتند که ما با استفاده از زبان یونانی «زبان مردم» (دموتیک، م) می نامیم.

سنگِ روسِتا حاوی هر دو متن بود: هم متن مقدس به زبان یونانی و هم ترجمه «مردمی» آن. شاپولیون هم تمام دقت خود را روی این دو متمرکز کرده بود. اوهرنوع نوشته مصر قدیم را که می توانست جمع آوری کرد و بیست سال تمام صبورانه همه آنها و سنگ روسِتا را با همدیگر مقایسه و بررسی نمود تا اینکه بالاخره معنی چهارده تصویر کوچک را یافت.

یعنی او برای کشف رمز هر یک تصویر بیش از یک سال صرف کرد.

و آنگاه او به مصر رفت و در سال 1823 اولین کتاب علمی را در باره هیروگلیف باستان منتشر نمود.

نُه سال بعد او از فرط پرکاری فوت کرد – همچون یک شهید واقعی که از زمانی که پسر جوانی بیش نبود هم و غم خود را به آن وقف کرده بود.

اما اثر او، بعد از مرگش نیز پا بر جا ماند.

حروف تصویرى مصر باستان

Scan003

بعد از شامپولیون، دیگران کار او را ادامه دادند تا جائیکه امروز متخصصان باستانشناسی مصر هیروگلیف ها را به همان راحتی می خوانند که ما روزنامه های چاپی خود را می خوانیم.

گشودن کلید چهارده تصویر در عرض بیست سال کار کُندی بنظر می رسد. اما بگذارید درباره مشکلات کار شامپولیون چیزی به شما بگویم تا موضوع را درک کنید و وقتی درک کردید، ارزش پشتکار او را هم بفهمید.

مصریان باستان یک زبان ساده اشاره ای بکار نمی بردند – آنها این مرحله را پشت سر گذاشته  بودند.

البته که شما میدانید «زبان اشاره ای» یعنی چه. خیلی از دانش آموزان آمریکائی از دوره پیش آهنگی خود دفتر های یادداشتی تهیه کرده اند که پر از اشاره های مخصوص بخود هستند. هر اشاره معنای بخصوصی دارد.

اما املا و نوشتار مصر باستان به غیر از اشاره ها، برای اولین بار از «حرف» ها یعنی تصاویری هم استفاده کرده بود که هر کدام نشاندهنده  یک، دو و یا سه آوا و یا صدا بود

حالا شما خودتان را جای شامپولیون بگذارید و فرض کنید که در ساحل رود نیل نشسته سعی می کنید یک لوحه سنگی را با این اشاره ها رمز گشائی کنید:

miwnWO

منظورراهبانی که این اشاره ها را روی سنگ شما حک کرده  چه میتوانست باشد؟ از چپ به راست، چیزی مانند شاقول، یک ساطور و یک گنجشک؟

بعد همین علامت ها و بسیاری علامت های دیگر را ده ها بار در لوحه های دیگر می بینید و هنگامی که در یکی دو لوحه، این علامات و شکل ها و در کنار آنها ترجمه یونانی آنها را می بینید، ناگهان به این سوال و احتمالا کشف تاریخی می رسید که شاید این شکل ها فقط اشاره و تصاویری نیستند که هرکدام نمایانگر یک اندیشه و مفهوم و نام ماند شاقول، ساطور و یا تبر باشند، بلکه احتمالا هرکدام نشانه یک آوا و یا صدا ست، یعنی شاید منظور از هر شکل یک «حرف» و یا ترکیبی از «حروف» است، مثلا یک آوای صامت و یا دو و یا سه صامت با هم که در کنار هم یک کلمه را بوجود می آوردند.

اولین معمائی که شامپولیون حل کرد همین بود.

او کشف کرده بود که مصریان اولین مردمی بودند که آنچه را که ما امروزه «املای فونتیک و یا آوائی» می نامیم، به کار گرفته اند و نوشتار آنها ترکیبی از شکل ها و حروف بود، حروفی که هر کدام صدا را نشان می دهد، چیزی که در یونانی به آن «فون» (صدا، آوا) می گویند.

واژه «فونتیک» هم مانند اکثر واژه های دیگر علمی ریشه یونانی دارد و معنایش «علم صداهائی است که هنگام سخن گفتن تولید می شوند» . نام این علم هم از کلمه «فون» میاید که آن را میتوان در واژه های دیگری مانند «تلفون» هم یافت که دستگاهی است که صدا را به نقاط دور منتقل می کند.

با حروف لاتین معاصر، این اشاره ها هرکدام نمایانگر یک حرف بود.
m, i, w

miwN

یعنی بصورت یک کلمه:
miw

یافتن معنای کلمه در زبان مصریان باستان کار آسان تری بود: «میو» یعنی «گربه.»

یعنی زبان مصر باستان «فونتیک» بود و این هم انسان ها را از محدودیت های «زبان اشاره ای» و یا «تصویری» خلاص می کرد. «زبان اشاره ای» به این یا آن شکل ابتدائی اش از زمان انسان های غارنشین بکار برده می شد که تصویر حیوانات وحشی را روی دیوار های خود می کشیدند.

اکنون یک لحظه برگردیم به تصویر بالا. این که کشف کنید سه اشاره نخست (از چپ به راست) هر کدام نه نمایانگر یک نام و یا معنا بلکه یک آوا هست و اینکه این سه آوا و یا این سه «حرف» با همدیگر معنای «گربه» می دهند، سال ها طول کشید. تعیین کردن حروف ساده و مرکب و ارقام زبان باستان مصر، تقریبا سی سال طول کشید و به انسان ها امکان آن را داد که امروزه بتوانند متون مصر باستان را نسبتا با اطمینان و راحتی بخوانند.

مصری ها برای ایجاد این نظام نوشتاری، احتمالا هزاران سال صرف کرده بودند.

بعد از کشف اولین حروف، بتدریج معلوم شد که هر شکل درعین حال که ممکن است معنای کل چیزی را بدهد که نشان می دهد (یعنی مثلا شکل یک ساطور میتواند نمایانگر مفهوم «ساطور» باشد) اما همان شکل در ضمن کار کرد یک صدا و یا آوا  را هم دارد، یعنی نقش یک حرف در یک کلمه را بازی می کند. برای مثال در این نمونه، شکل جوجه جایگزین آوای «و» و یا به لاتین
w
است.

بتدریج، معلوم شد که شکل هائی که بیشتر از همه مشاهده می شدند نمایانگر آواهائی مانند «م»، «س»، «ت» و یا آواهای دوگانه مانند «م س» و یا «ق د» و غیره هستند.

آنچه که شامپولیون سی سال از عمرش را صرف آن کرد تا بما یاد دهد و بالاخره بخاطر پرکاری اش زندگیش را هم در این راه از دست داد، بطور کلی این بود.

این هم یکی از دلایلی است که چرا ما امروزه  تاریخ مصر باستان را بهتر از تاریخ باستان هر سرزمین دیگری می دانیم.

(ادامه در فهرست زیر:)


فهرست بخش ها

(برای مطالعۀ فصل های کتاب روی تیتر آنها کلیک کنید.)

دربارۀ کتاب «انسان باستان»

1. انسان پیشا تاریخ

2. دنیا سرد میشود

3. پایان عصر سنگ

4. قدیمی ترین مکتب نوع بشر

5. کلید سنگ

6. سرزمین زندگان و سرزمین مردگان

7. ایجاد یک دولت

8. فراز و فرود مصر

9. میانرودان، سرزمینی بین دو رودخانه

10. میخی نویسان شیراز و سومر

11. آشور و بابل، دیگ بزرگ آمیزش سامی

12. داستان موسی

13. اورشلیم، شهر قانون

14. دمشق، شهر تجارت

15. فنیقی ها، آنها که کشتی هایشان را به آنسوی افق راندند

16. الفبا فرزند تجارت است

17. ایران، یونان و پایان دنیای باستان

18. گاهشمار دنیای باستانادامه خواندن

سرزمین زندگان، سرزمین مردگان

نوشته هندریک ویلم وان لون

ترجمه و تصحیح عباس جوادی

فصل ششم

انسان حیوانی است که پیوسته در جستجوی خوراک بوده است.

انسان همیشه به سمتی روانه شده که در آنجا یافتن خوراک و ساختن خانه آسان بوده است.

ظاهرا شهرت دلتا و سرزمین های اطراف رود نیل در دوران باستان هم معروف عام بوده است. انسان های وحشی از هر نقطه دنیا به اینجا آمده در سواحل این رودخانه سکنی گزیده اند. اما دسترسی به این سرزمین که محاط به دریا و از سوی دیگر صحراست، آسان نبود و فقط مردان و زنان مقاوم، به این کار موفق شده اند.

ما امروزه نمیدانیم آن ها  چگونه انسان هائی بوده اند. برخی از آنها از قلب آفریقا آمده بودند. آنها موئی مجعد و لبانی ضخیم داشتند.

منشاء دیگران که بور بودند، صحرای عربستان و یا مناطق رودخانه های بزرگ میانرودان بود.

آنها برای تصاحب این زمین های خارق العاده باهمدیگر جنگیدند.

شروع به ساختن روستا ها نمودند اما همسایگانشان این روستا ها را ویران کردند. آنها هم با آجرهائی که از همسایگان مغلوب خود به دست آورده بودند، روستا های خود را ازنو ساختند.

به تدریج نوع جدیدی پا به عرصه نهاد. آنها به خودشان نام «رِمی» را دادند که به زبان ساده «انسان» معنی میداد، نامی که با آن میشد احساس غرور و افتخار کرد، کم و بیش شبیه نام «کشور خداوند» که بعد ها انسان ها به سرزمین آمریکا دادند.

هر سال برای مدتی که نیل طغیان میکرد، دریا و صحرا این منطقه زیست انسان ها را از بقیه دنیا جدا میکرد و آنها در جزایری که با این ترتیب به وجود آمده بود، زندگی میکردند. البته میتوان این انسان ها را «جزیره نشین» هم نامید، انسان هائی با عادات روستائیانی که با همسایگان خود به ندرت رابطه داشتند.

آنها از طرز زندگی و عادات خودشان بیشتر از دیگران خوششان میامد. فکر میکردند رسوم و تصورات خودشان ازرسوم و تصورات دیگر انسان ها که به اندازه خود آنها مهم نبودند، بهتر و والا تر است. خارجی ها را چندان به دیده تحقیر نمی نگریستند، حتی به آنها رحم میکردند و آنها را حدالامکان بیرون از مرزهای مصرنگه میداشتند تا آن «عادات و رسوم اجنبی»، مردم خودشان  را مسموم نکند.

آنها آدمهای خوش قلبی بودند و به ندرت تند خوئی و خشونت از خود نشان میدادند. صبور بودند و و در بده-بستان ها و روابط تجاری رفتاری نسبتا بی تفاوت داشتند. زندگی برای آنها هدیه ای آسان یافته بود و آنها برعکس مردم سرزمین های سرد شمال که باید تنها برای زنده ماندن مبارزه سختی میکردند، هرگز خسیس و یا مردم آزار نشدند.

وقتی که خورشید در افق سرخ فام صحرای دوردست شروع به تابش میکرد، آنها برای شخم زمین های خود بیرون میرفتند و زمانی که آخرین اشعه های آفتاب پشت کوه ها پنهان میشد، آنها به خواب میرفتند.

خیلی کار میکردند، حتی مثل بردگان کار میکردند و صرفنظر از اینکه چه اتفاقی می افتد، آنها از خود بی تفاوتی و صبر فوق العاده ای نشان میدادند.

ِِباورشان این بود که این زندگی چیزی نیست جز آغازی بسیار کوتاه بر یک هستی طولانی که بعد از مرگ شروع میشود. فکر میکردند زندگی آتی در دنیای بعد از مرگ از زندگی دنیوی آنان مهم تر است و به همین سبب مصریان، سرزمین های بارورشان را به مرقد وسیعی جهت عبادت مردگانشان تبدیل کردند.

از همین جهت است که نامه های پاپیروس که از بیابان حاصلخیز پیدا شده، پر از داستان های دینی هستند. ما امروزه دقیقا میدانیم که آنها کدام خدایان مصر را پرستش میکردند و چگونه سعی مینمودند که شرایط خوشبختی و آسایش کامل کسانی را فراهم آورند که به خواب ابدی فرومیروند.

در ابتدای کار هر روستای کوچک، خداوند خود را دارا بود.

این خدایان اغلب تصویری با شکلی عجیب بر یک سنگ و یا بر شاخ درختی تنومندی را داشتند.  میبایست روابط خوبی با آنان داشت چرا که آنها میتوانستند به محصول ضرر بزرگی بزنند و دوره های قحطی را آن قدر طول دهند که انسان ها و حیوانات تلف شوند. از این رو دهقانان بعنوان هدیه به  این خدایان، در مقابلشان هدایا و خوردنی های گوناگون و یا دسته های گل میگذاشتند.

مصریان وقتی به جنگ با دشمنانشان میرفتند، خدایشان را هم با خود میبردند تا در صورت بروز خطر در دور و بر او جمع شوند.

اما هر چه از عمر سرزمین مصرگذشت، را ه های بهتری ساخته شد و مصریان توانستند بیشتر سفر کنند. در نتیجه این نوع سنگ ها و چوب هائی که آنها را پرستش میکردند اهمیت و معنای خود را بتدریج از دست دادند. با گذشت زمان آنها در گوشه ای از خانه ها جا میماندند، فراموش میشدند، بصورت آذین بکار میرفتند و در صورت کهنه شدن به دور انداخته میشدند.

جای آنها را خدایان جدیدی گرفتند، خدایانی که نشاندهنده نیرو های طبیعت بودند که به زندگی مصریان  براستی  تاثیر مستقیم میگذاشتند.

والاترین خدای اینچنین، آفتاب بود که بی آن هیچ چیز رشد و نمو نمیکرد.

بدنبال آفتاب، خدای بعدی رودخانه  نیل بود که گرمای روز را معین میکرد، به مزارع مصریان زندگی می بخشید و باعث غنای خاک آنان میشد.

و آنگاه نوبت ماه میرسید که شب هنگام گوئی پارو زنان از سرزمین بهشت سر میرسید. آنگاه نوبت خدایان دیگر از قبیل رعد و برق و یک رشته نیروهای دیگر طبیعت بود که زندگی مصریان را شیرین و یا تلخ مینمودند.

این نیرو ها امروزه برای ما قدرت های مطلقا مهار ناپذیری نیستند. ما در جهان کنونی میتوانیم با نصب دستگاهی بر بام خانه خود نیروی مخرب رعد و برق را به زمین انتقال داده، خنثی کنیم و انبار های آب درست کنیم تا در فصل بی آب تابستان زنده بمانیم. اما مصریان باستان کاملا و تماما تسلیم این نیروهای طبیعی بودند.

این نیروها از گهواره تا گور شریک زندگی روزمره مصریان بودند.

آنها در هر رعد و برق و یا طغیان رود نیل نیرو های آسمانی را میدیدند که بعنوان اربابان الهی آنان در پی مجازات آنها هستند، اربابانی که پیوسته اعمال و زندگی آنها را نظارت و مدیریت میکنند.

بدین صورت خدای اعظم ایجاد شد، چیزی مانند فرمانده کل یک ارتش.

و یک رشته افسرانی که درجه پائین تری داشتند تحت فرمان او درآورده شدند.

هرکدام از این خدایان کوچک میتوانست در چارچوب محدود خود مستقلا قدرت نمائی کند.

با اینهمه، این افسران در لحظه های مهمی که مربوط به سرنوشت همه انسان ها میشد، ناچار به تبعیت از ارباب خود، خدای اعظم بودند.

نام این خدای اعظم مصریان باستان «اُزیریس» (ازیریس)  بود و همه کودکان مصری شرح حال این ایزد هستی و نیستی را بخوبی میدانستند.

میگویند روزگاری در سرزمین مصر شهریاری بنام «ازیزیس» میزیست.

او به رعایای خود راه های زراعت را یاد میداد و در سرزمین مصر عدالت را برقرار کرده بود. اما ازیریس برادری بد طینت به نام «سِت» هم داشت.

او دشمن ازیریس بود چرا که ازیریس راستکار و خوش نیت بود. روزی ست، ازیریس را به شام دعوت کرد و بعد از شام خواست به او چیزی نشان دهد. ازیریسِ کنجکاو خواست بداند که این چیز جدید چیست. ست به او گفت: تابوتی عجیب، مانند لباسی که همه پیکر انسان را میپوشاند…

ازیریس خواست این لباس عجیب را آزمایش کند. اما به محض آنکه در تابوت دراز کشید تا آزمایشش کند، ست درِتابوت را محکم بست وبعد به خدمتکارانش دستور داد تا آن را به رودخانه بیاندازند.

مدت کوتاهی بعد خبر این عمل وحشتناکِ ست در سرتاسر مملکت مصر پیچید. اما امواج رود نیل تابوت را در محلی دیگر به طرف ساحل سوق داد. تصادفا زن ازیریس، «ایسیس» که شوهرش را بسیار دوست داشت تابوت را دید و بلافاصله پیش یکی از پسرانش بنام «هوروس» رفت که پادشاه کشور دیگری بود تا ماجرا را به او نقل کند. اما به محض اینکه ایسیس رهسپار کشور پسرش شد، برادر خبیث ازیریس یعنی ست مخفیانه وارد قصر شده  جسد ازیریس را در آورد و آن را به چهارده تکه تقسیم کرد.

هنگامیکه ایسیس به قصر بازگشت، از ماجرا باخبر شد و چهارده قطعه شوهرش ازیریس را بهمدیگر دوخت. ازیریس به زندگی بازگشت و تا ابد بعنوان پادشاه دنیای زیرزمینیِ انسان هائی حکمرانی کرد که ارواحشان در آنجا جمع میشوند.

و اما برادر خبیث یعنی ست سعی کرد فرار کند اما هوروس از طریق مادرش ایسیس از فرار او باخبر شد و  ایسیس را اسیر نمود.

با این ترتیب پایه اساسی اعتقادات دینی مردم مصر تشکل یافته بود: داستان همسری وفادار، برادری خبیث و فرزند وفاداری که انتقام پدر را از عموی خبیث اش میگیرد – و همچنین غلبه نیکی بر پلیدی.

ازیریس همچون خداوند همه موجودات زنده ای ستایش میشد که در زمستان میمُردند و در فصل بهار دوباره زنده می شدند. او در عین حال «حکمران و مدیر دنیای آخرت» به حساب میرفت که همچون قاضی روز رستاخیز، نسبت به افراد ظالم و آنان که نسبت به انسان های ضعیف بیرحمی کرده بودند با بیرحمی رفتار میکرد.

در رابطه با انسان هائی که از این دنیا رخت بر بسته ارواحشان به دنیای بعدی کوچ میکرد، دنیائی در آن سوی کوه های غربی در نظر گرفته شده بود و از این جهت مصریان در مورد کسی که میمُرد، میگفتند «به غرب رفت.»

ایسیس شریک اعتبار و وظایف شوهرش ازیریس شده بود. پسر آنان هوروس که همچون خدای آفتاب مورد پرستش بود، اولین پادشاه سلسله پادشاهان مصر شد و بعد از او هر کس که به این قدرت رسید، نام دومش «هوروس» بود. در ضمن، ریشه نام «افق» در زبان های اروپائی یعنی
horizon
از همین نام مصری «هوروس» است.

البته مردم هر ده و شهر کوچک هم همچنان به خدای کوچک خود پرستش میکردند. اما اگر بطور عموم بگوئیم، همه انسان ها قدرت الهی ازیریس را قبول کرده کوشش به جلب مرحمت او مینمودند.

این، کار ساده ای نبود و منتج به عادات عجیب و غریبی شد. اولا مصریان معتقد بودند که هیچ روح، اگر در این دنیا صاحب بدنی نباشد، نمیتواند وارد سرزمین ارواح ازیریس شود.

بنا براین به هر قیمتی که شده، میبایست بعد از مرگ، بدن انسان مُرده حفظ میگردید و خانه مناسبی به او اختصاص داده میشد. از این رو ، وقتی کسی میمُرد، جسدش فورا مومیائی میشد. این، کاری دشوار و بغرنج بود. فردی که هم پزشک و هم راهب بود به همراهی یک دستیار این کار را انجام میداد. وظیفه دستیار این بود که سینه مُرده را بشکافد و آن را با معجونی عبارت از نوعی سقز زرد، شیره درخت سرو و دارچین چینی پر کند. این دستیاران جزو یک طبقه بخصوص و فوق العاده پست جامعه بشمار میرفتند چونکه در جامعه مصر باستان شدت و خشونت با انسان، چه زنده و چه مرده، ناپسند بود و بنا براین کسانیکه جسد انسان مرده را میشکافتند افراد فوق العاده پستی بشمار میرفتند.

آنگاه راهب جسد را میگرفت و آن را سه هفته در یک محلول سُدیم کربنات که فقط برای این کار از لیبی آورده میشد، میخوابانید. جسد آن وقت کاملا «مومیائی» میشد یعنی تبدیل به موم و یا معجونی از شیره ها و موم های گیاهی میگردید. سپس جسد در یک قطعه پارچه بسیار طولانی پیچیده میشد و در داخل تابوتی چوبی و مزین گذاشته میشد و بدین ترتیب برای انتقال به دشت غربی آماده میگشت.

مزار، میان شن زار های صحرا در داخل  اتاقکی سنگی و یا غاری در سینه یک تپه قرار داشت.

بعد از اینکه تابوت در وسط این اتاقک گذاشته شد، هر چه آن فرد مرده در این اتاقک برای یک «زندگی ابدی» لازم داشت هم در آنجا چیده میشد. اینها ازجمله عبارت بودند از ظروف و وسایل اولیه آشپزخانه، اسلحه ها، حتی مجسمه های کوچک نانوا ها و قصاب ها. این کار با دقت و اعتنای بسیاری انجام میشد. حتی برای فراغ خاطر فرد مرده در ساعات طولانی تنهائی، آلات موسیقی مانند نی و ساز هم در این «خانه های ابدی» گذاشته میشد.

آنگاه سقفی شنی برای آن اتاقک میساختند و «گورخانه» را می بستند تا فرد مرده آسایشی ابدی داشته باشد.

اما طبیعتا صحرا پر از جانوران وحشی بود و شغال ها و گرگ ها از میان شن و گِل خود را به جسد رسانیده آن را میخوردند.

این، چیزی وحشتناک بود چرا که با این ترتیب روح مزبور که خانه و آشیانه خود را ازدست داده بود، ناچار میشد مانند آوارگان از جائی بجای دیگری برود و تا ابد زجر بکشد. از این جهت برای امنیت و محافظت قبر تدابیری دیده شد. مثلا در گرداگرد گورخانه دیوار کوتاهی ساخته شد و محوطه میان آن دیوار و گورخانه با شن و سنگ پر کرده شد تا به کمک این تپه های مصنوعی کوچک، مومیا از دست جانوران درنده در امان باشد.

اما روزی یک مصری تصمیم گرفت برای مادر محبوبش که به تازگی مرده بود، در جلگه نیل آرامگاه مجللی بسازد که هنوز که هنوز است دقت انسان ها را بخود  جلب میکند.

او همه غلامان خود را جمع کرد و به آنها دستور داد تا کوهی مصنوعی بسازند که از فاصله های چندین فرسخی هم دیده شود. آنها همین کار را کردند و برای آنکه شن از بالای کوه به پائین نریزد، در سینه این تپه های مرتفع رشته هائی آجری بنا نمودند.

انسان ها  این فکر نو را خیلی پسندیدند.

مدت کوتاهی نگذشت که آنها در ساختن آرامگاه برای مردگانشان با همدیگر به رقابت پرداختند و بدین ترتیب ارتفاع  این آرامگاه ها از بیست، سی و چهل قدم هم گذشت.

در نهایت یکی از اشراف ثروتمند دستور ساختن یک آرامگاه سنگی داد.

بر فراز گورخانه انبوهی آجر به ارتفاع چند صد متر ساخته شد. ورود به داخل این تپه فقط از طریق دری ممکن بود که از سنگ خارا ساخته شده بود. با این ترتیب مومیای داخل گورخانه از هرگونه هجوم مهمانان ناخوانده در امان بود.

روشن است که در چنین شرایطی، پادشاه مصر یعنی فرعون نمیتوانست اجازه دهد که این یا آن رعیتش از او پیشی بگیرد. شهریار سرتاسر مصر که در بزرگترین قصر کشور زندگی میکرد، میبایستی دارای بزرگترین آرامگاه هم میشد.

آنچه را که دیگران با آجر ساخته بودند، او با وسایل گرانترو محکم تری ساخت.

فرعون افسرانش را به هر سو فرستاد تا کارگر جمع کنند. راه ها ساخت. برای کارگران خوابگاه ساخت (امروز هم میتوان این خوابگاه ها را تماشا کرد).  در نهایت کارگران شروع به کار کردند و آرامگاهی برای فرعون برپا کردند که بتواند تا آینده ای طولانی دوام بیاورد.

نام این انبوه عظیم سنگ «هرم»  (جمع: اهرام) و یا «پیرامید»
pyramid
است.

ریشه این نام «پیرامید» کمی عجیب است.

هنگامیکه یونانیان به مصر آمده این اهرام را دیدند، چند هزار سال از عمر این «پیرامید» ها گذشته بود.

طبیعتا مثل همان که امروز در پاریس و یا استانبول مثلا  برج ایفل و یا مسجد سلطان احمد را به توریست ها نشان میدهند، آن وقت ها هم مصری ها خارجیانی را که به مصر میامدند به تماشای اهرام میبردند.

روایت است که روزی یک یونانی با تعجبی ستایش آمیز یکی از این هرم ها را نشان داده و پرسیده است که این «کوه عظیم» چیست؟

راهنمای مصری او هم با تصور اینکه منظور مهمان یونانی ارتفاع این هرم است، جواب داده است: «بله، واقعا هم مرتفع است.»

در زبان مصری باستان به «ارتفاع-مرتفع» «پیر-ام-وس»
pir-em-us
میگفتند. بازدید کننده یونانی هم با تصور اینکه این، نام مصری هرم است به آخرش یک پسوند یونانی اضافه کرده نام آن را همچون
pyramis
تکرار کرده است.

در غرب حرف آخر «س» در کلمه «پیرامیس» را تبدیل به «د» کردند و به آن نام «پیرامید» (عربی و فارسی: هرم، اهرام) دادند که هنوز هم نامش همین است.

این پیرامید پنجاه قرن پیش یعنی 5000 سال قبل بزرگترین هرم مصر بود و ارتفاعش 46 متر بود.

پایه اش 150 متر طول داشت.

مساحتی بیش از سیزده آقره (یک واحد قدیمی سنجش مساحت، برابر با 0.404 هکتار، -م) را در بر میگرفت که سه برابر بزرگترین بنای دنیای مسیحیت یعنی کلیسای پطر مقدس در واتیکان است.

در مدتی حدود بیست سال بیش از صد هزار نفر از صحرای دوردست «سینا» به مصر سنگ حمل کردند، این سنگ ها را با تکنیکی که هنوز کاملا برای ما روشن نیست با قایق ها از رود نیل گذرانیدند و تا وسط صحرا نقل کرده در جای خود در این پیرامید نصب کردند.

اما معماران و مهندسین فرعون کار خود را به قدری استادانه انجام داده بودند که راهروی اصلی هرم که منتهی به «گورخانه پادشاه» در مرکز آن میشود، با وجود فشار سهمگین هزاران تن سنگ بهیچ وجه تغییر شکل نداده است.

(ادامه در فهرست زیر:)


فهرست بخش ها

(برای مطالعۀ فصل های کتاب روی تیتر آنها کلیک کنید.)

دربارۀ کتاب «انسان باستان»

1. انسان پیشا تاریخ

2. دنیا سرد میشود

3. پایان عصر سنگ

4. قدیمی ترین مکتب نوع بشر

5. کلید سنگ

6. سرزمین زندگان و سرزمین مردگان

7. ایجاد یک دولت

8. فراز و فرود مصر

9. میانرودان، سرزمینی بین دو رودخانه

10. میخی نویسان شیراز و سومر

11. آشور و بابل، دیگ بزرگ آمیزش سامی

12. داستان موسی

13. اورشلیم، شهر قانون

14. دمشق، شهر تجارت

15. فنیقی ها، آنها که کشتی هایشان را به آنسوی افق راندند

16. الفبا فرزند تجارت است

17. ایران، یونان و پایان دنیای باستان

18. گاهشمار دنیای باستانادامه خواندن

ایجاد دولت در دورۀ باستان

نوشته هندریک ویلم وان لون

ترجمه و تصحیح عباس جوادی

فصل هفتم

در دنیای کنونی، هر کدام از ما انسان ها تبعه یک «دولت» است.

برخی از ما ها فرانسوی و یا چینی و یا روس است. شاید بعضی ها در گوشه های دوردست اندونزی زندگی میکنند (میدانید اندونزی کجاست؟) اما در هر صورت همۀ ما به این یا آن صورت متعلق به ترکیب عجیبی بنام «دولت» هستیم.

اصلا مهم نیست که ما این یا آن  پادشاه، امپراتور و یا ریاست جمهوری را همچون حاکم و فرمانروای خود می پذیریم یا نه. همۀ ما بعنوان عضو بسیار کوچکی از این کلِّ کلان یعنی «دولت» به دنیا میائیم و درمیگذریم، بدون آنکه کسی بتواند از این سرنوشت بگریزد.

و لیکن در واقع «دولت» اختراع جدیدی است.

ساکنین نخستین دنیا نمی دانستند «دولت» چیست.

هر خانواده به تنهائی و برای خودش زندگی میکرد، شکار می نمود، کار میکرد، و بعد هم می مُرد. گاه چنان اتفاق می افتاد که برخی از این خانواده ها به منظور دفاع بهتر از خود در برابر جانوران درنده و یا دیگر انسان های وحشی، اتحادیۀ بی ثباتی به نام «قبیله» و یا «قوم» و «طایفه» ایجاد میکردند. اما هرگاه آن خطر سپری میشد، این اتحادیه های انسان ها باز به حال خود می ماندند و اگر هم خانواده های ناتوان قدرت دفاع از غار خویش را نمی داشتند،  در معرض حملۀ کفتار ها و ببرها قرار میگرفتند و در آن صورت اگر هم کشته می شدند، کسی به حالشان افسوس نمی خورد.

سخن کوتاه، هر فرد برای خودش مانند یک ملت بود و نسبت به بهروزی و یا امنیت همسایگانش احساس مسئولیتی نمیکرد. این وضع به تدریج و با آهستگی تمام، تغییر یافت و مصر اولین کشوری شد که مردم آن در یک امپراتوری منظم سازماندهی شدند.

یک انگیزۀ مستقیم این روند مفید، رودخانۀ نیل بود. من قبلا برای شما تعریف کرده بودم که در تابستان هر سال چگونه بخش بزرگ وادی و دلتای نیل تبدیل به دریاچه ای پهناور میشود. برای استفادۀ حداکثر از این آب و در عین حال پیشگیری از مرگ و میر در سیلاب، لازم می آمد که در برخی نقطه ها سد ها و جزیره های کوچکی ساخته شوند تا انسان و حیوانات در ماه های اوت  و سپتامبر هلاک نگردد. اما ساختمان این جزیره های کوچک هرگز کار ساده ای نبود.

یک فرد و یا خانواده و یا حتی قبیله نمی توانست به تنهائی و بدون کمک دیگران سدی روی رودخانه بسازد.

شاید یک کشاورز از همسایۀ خود فوق العاده بدش میامد، اما همین کشاورز حتما از غرق شدن بیشتر بدش میامد. بنا براین زمانی که احتمال میرفت سیل، او و زن و کودکان و گاو و گوسفند خانواده را در کام خود خواهد کشید، همین کشاورز ناچار میشد نه فقط از آن همسایه، بلکه از مردم تمام آبادی کمک بخواهد.

نیاز، همه را مجبور میکرد که اختلافات کوچک خود را کنار بگذارند. بزودی سرتاسر وادی نیل در امتداد رودخانه پر از گروه های کوچک انسان هائی گشت که بخاطر ادامۀ حیات و بهبود زندگی خود، یعنی برای هدفی مشترک پیوسته همکاری میکردند.

از درون همین سرآغاز های کوچک بود که نخستین دولت قدرتمند جوانه زد.

این، گام بزرگی در راه پیشرفت بشری بود.

در نتیجۀ این تحولات، مصر تبدیل به کشوری براستی قابل سکونت شد. این، پایان قتل های بی قانون بود. این وضع باعث تامین امنیتی برای مردم شد که تا آن زمان موجود نبود. با این ترتیب اعضای ضعیف تر قبیله نیز شانس زنده ماندن را یافتند. امروزه در حالیکه  تجسم بی قانونی مطلق تنها در مورد جنگل های آفریقا ممکن است،  به سختی میتوان دنیائی بدون قانون، پلیس، قاضی، خدمات پزشکی، بیمارستان ها و مدرسه ها تصور نمود.

اما پنج هزار سال پیش مصر تنها دولت متشکل بود و از این جهت هم مورد رشک و حسد همسایگانش قرار میگرفت، همسایگانی که در آنجا هر فرد ناچار بود به تنهائی از پس مشکلات زندگی برآید.

اما یک دولت تنها عبارت از مجموعۀ شهروندانش نیست.

یک عده انسان هائی هم لازم هستند که مسئول اجرای قانون ها باشند و درحالت های فوری، رهبری همۀ آن مردم را به عهده بگیرند.  از این جهت هیچ کشوری هرگز نتوانسته است بدون یک رهبر دوام بیاورد، چه نام آن رهبر سلطان باشد، چه امپراتور، چه پادشاه (همانند ایران) و چه رئیس جمهوری، طوری که ما در کشور خود آمریکا رهبرمان را می نامیم.

در مصر باستان هر روستا حاکمیت ریش سفیدان  روستایشان را قبول نمودند، چراکه آنها سالمند و از اعضای جوان جامعۀ خود با تجربه تر بودند. ریش سفید ها هم یک شخص نیرومند را انتخاب نمودند تا سربازانشان را در صورت رخ دادن جنگ فرماندهی کند و در صورت وقوع سیل، مردم را راهنمائی نماید. به این شخص عنوانی هم دادند تا از دیگران متمایز شود. آن شخص را یا پادشاه و یا شاهزاده نامیدند و بخاطر منافع مشترک خودشان شروع به اطاعت از او نمودند.

از این جهت در دوره های بسیار قدیم تاریخ مصر، تقسیم بندی زیر را بین مردم مشاهده میکنیم:

اکثریت عبارت از دهقانان هستند.

همۀ آنها بطور یکسان دارا و بطور یکسان فقیرند.

فرد قدرتمندی بر آنان حکم میراند که سر فرمانده لشکرهای آنان است و همچنین قاضی ها را منتصب میکند و درجهت تامین نیاز و راحتی مشترک مردم، کارساختمان راه ها را مدیریت میکند.

او در ضمن رئیس قوۀ پلیس هم هست و دزدان را بازداشت میکند.

این فرد درمقابل اینهمه خدمت های ارزشمند بخشی از پول هر شخص را میگیرد که به آن «مالیات» میگویند. اما بخش بزرگ این پول به شخص پادشاه متعلق نیست. اینها پول هائی هستند که بعنوان امانت به پادشاه سپرده میشوند تا برای نیاز های مشترک آن جماعت مصرف شوند.

اما پس از مدتی، طبقۀ اجتماعی نوی از انسان ها پیدا میشود که نه دهقان هستند و نه شاه. این طبقۀ نو که معمولا «اشراف» نامیده میشوند، میان حکمران و اتباع او قرار دارند.

این طبقه از همان نخستین روزها در تاریخ هر کشور عرض اندام کرده و در پیشرفت هر ملت نقش مهمی بازی نموده است.

من باید به شما تعریف کنم که این طبقۀ اشراف چگونه از درون شرایط بسیار روزمره و طبیعی جامعه بیرون آمد و با وجود هرگونه مخالفت، تا کنون به حیات خود ادامه میدهد.

برای روشن شدن موضوع، برای شما تصویری کشیده ام.

این تصویر، پنج مزرعۀ مصر باستان را نشان میدهد. صاحبان اصلی این مزرعه ها سالیان پیش به مصر مهاجرت کرده بودند. هر کدام از این خانواده ها تکه ای از زمین بی صاحب را تصاحب کرده، در همانجا ساکن شده بودند تا با کشت غلات و پرورش گاو و خوک و انجام دیگر کار های لازم، خود و کودکانشان را زنده نگهدارند. ظاهرا همۀ این انسان ها همه دارای فرصت های برابری در زندگی خود بودند.

اما چگونه شد که یکی از آنها بر همسایگانش، بر مزرعه ها و انبارهای غلۀ آنها حاکم شد، بدون آنکه قانونی را زیر پا گذارد؟

روزی، روزگاری، آقای ماهی (این نام را روی نقشه با علامت های رایج «هیروگلیف» در مصر باستان خواهید دید)  پس از جمع کردن خرمن، کشتی کوچک خود را که پر از غله بود به شهر ممفیس در مصر مرکزی فرستاد تا این غله را به فروش برساند. تصادفا آن سال محصول خوبی چیده شده بود و بنابراین آقای ماهی از فروش غله پول زیادی بدست آورد.  پس از ده روز کشتی برگشت و ناخدای آن، پولی را که از فروش گندم گرفته بود به صاحبکارش تسلیم نمود.

پس از چند هفته این بار آقای گنجشک که مزرعه اش در همسایگی مزرعۀ آقای ماهی بود، محصول غله اش را برای فروش به بازار نزدیک آبادی فرستاد. بیچاره آقای گنجشک در سال های گذشته از این بابت شانس خوبی نداشته بود، اما این بار امیدوار بود که غله اش را به قیمت خوبی خواهد فروخت. به همین جهت او منتظر بود که نرخ غله در شهر ممفیس کمی بالا برود تا اینکه او هم محصولش را برای فروش ارسال نماید.

آن صبح شایعه ای به آبادی رسیده بود که جزیره «کرت» در یونان کنونی دچار قحطی شده و از این جهت نرخ غله در بازارهای مصر افزایش یافته است.

آقای گنجشک امیدوار بود که از این تحولات غیرمنتظره سودی خواهد نمود و به همین دلیل به کشتیران خود دستور داد که شتاب کند.

کشتیران ما هم فورا دست به کار شد اما سکان کشتی را چنان شتابکارانه و ناشیانه بکار گرفت که کشتی به صخره ای خورد و شکست، بادبان قایق در هم شکست و به دریا فرورفت و خود کشتیران هم که زیر بادبان مانده بود، به آب افتاد و غرق شد.

آقای گنجشک نه تنها غله و کشتی خود را از دست داده بود، بلکه حتی ناچار شده بود ده سکه طلا بعنوان غرامت از بابت مرگ شوهر، به بیوۀ کشتیران بدهد.

این فاجعه ها درست زمانی اتفاق افتاده بودند که آقای گنجشک طاقت تحمل هیچ ضرر جدیدی را نداشت.

زمستان نزدیک بود و او پول خریدن پیراهن و قبای نو برای کودکانش نداشت. مدت ها بود که خرید بیل و کلنگ نو را هم به تاخیر انداخته بود و بدین جهت بیل و کلنگش هم از کار افتاده بود. بذر برای کاشتن هم نداشت. وضع آقای گنجشک بسیار بد بود.

او از همسایه اش آقای ماهی هیچ هم خوشش نمی آمد، اما چارۀ دیگری نمانده بود. باید میرفت و با همۀ تواضع خود از آقای ماهی مبلغ کوچکی قرض میخواست.

و همین کار را هم کرد. آقای ماهی با خوشروئی پاسخ داد که او آماده است هرقدر که مورد نیاز آقای گنجشک هست به او بدهد، اما آیا آقای گنجشک میتواند برای اطمینان خاطر آقای ماهی ضمانتی به او بدهد؟

آقای گنجشک گفت، بله، او میتواند مزرعۀ خود را بعنوان ضمانت بگذارد.

افسوس که آقای ماهی آن مزرعه را بسیار خوب می شناخت. این مزرعه چندین نسل بود که متعلق به خانوادۀ گنجشک بود. اما پدر صاحب کنونی مزرعه اشتباه بزرگی کرده، فریب یک تاجر فنیقی را خورده از او هفت هشت «گاو فنیقی» خریده بود. هیچکس نمیدانست این نام «گاو فنیقی» یعنی چه، اما شایعه پخش شده بود که این گاو ها از جنسی بسیار مرغوب هستند و علف بسیار کمی خورده اما دوبرابر گاو های معمولی مصری کار میکنند. دهقان پیر به سخنان جدی فروشندۀ فریبکار باورکرده، در مقابل نگاه های حسودانۀ همسایگانش آن «گاوهای فنیقی» را خریداری نموده بود.

اما این گاوها قادر به آن معجزه هائی که شایع شده بود، نبودند.

برعکس، این گاو ها فوق العاده احمق، بی حرکت و تنبل بودند و در عرض سه هفته دچار بیماری مرموزی گشته هلاک شدند.

دهقان پیر چنان خشمگین و افسرده گشته بود که دچار سکتۀ مغزی شد. ادارۀ مزرعه به دست پسرش افتاد که بسیار زحمتکش بود، اما نمی توانست نتیجۀ چندانی از کارو زحمتش بگیرد.

از دست دادن محصول غله و کشتی، برای او آخرین قطره ای به شمار میرفت که همه چیز را وارونه کرد.

برای «گنجشک جوان» چاره ای نمانده بود جز اینکه یا خودش و خانواده اش از گرسنگی بمیرد و یا اینکه از همسایه اش کمک بخواهد و قرض بگیرد.

ماهی با زندگی و شرح حال همۀ همسایه هایش آشنا بود. او از آن نوع انسان ها بود که به این نوع موضوع ها علاقه دارند، اما نه بخاطر غیبت و شایعه، بلکه با این هدف که شاید روزی این اطلاعات به دردش بخورد. در این مورد هم او از کوچکترین جزئیات وضع مادی خانوادۀ گنجشک با خبر بود و میدانست که توان اصرارش در گذاشتن برخی شرط های دادن وام چقدر است. ماهی قبول کرد که هر چه گنجشک میخواست به او بدهد، اما به یکی دو شرط. او باید قول میداد که در سال شش هفته برای ماهی کار خواهد کرد و همچنین ماهی هر وقت خواست، خواهد توانست از املاک گنجشک استفاده کند.

البته گنجشک از این شرط ها خوشش نمی آمد. اما روزها رفته رفته کوتاه تر و کوتاه تر میشدند، زمستان به سرعت فرا میرسید و خانوادۀ او مواد خوراکی نداشت.

او ناچار به پذیرش این شرط ها شد و از همان روز به بعد او و پسران و دخترانش دیگر هرگز به اندازۀ گذشته آزاد نبودند.

طبیعی است که آنها کاملا خدمتکار و یا غلام و کنیز همسایه شان نشدند، اما برای گذران زندگی خود، تابع لطف و بزرگواری او گشته بودند. هنگامیکه آنها در راه ماهی را میدیدند، به کناری رفته می گفتند «صبح به خیر، قربان.» ماهی هم یا در جواب چیزی میگفت، و یا هم نمی گفت.

او اکنون دیگر صاحب دو برابرساحلی بود که قبلا داشت.

او دیگر زمین و کارگران بیشتری داشت و می توانست نسبت به سال های پیش غله بیشتری بردارد. دهقانان همسایه در بارۀ خانۀ نوی گفتگو میکردند که او میساخت. مجموعا از او بعنوان مردی صحبت میکردند که صاحب ثروت و اهمیت روزافزونی هست.

اواخر آن تابستان چیزی بسیار غیر عادی اتفاق افتاد.

باران بارید.

سالمندان روستا چنین چیزی را در چنین فصلی بخاطر نداشتند، اما دو روز تمام بارانی تند و پی در پی بارید. نم نمی ریزه ریزه که کسی به آن اهمیت نمیداد، ناگهان تبدیل به بارانی سیل آسا شده بود. نیمه شب  سیلاب مزبور از فراز کوه ها سرازیر شد و محصول کشاورزی را که متعلق به صاحب زمین سنگی در دامنۀ کوه ها بود، کاملا نابود کرد. نام او «فنجان» بود و او نیز این زمین را  از ده ها «فنجان» پیش از خود به ارث برده بود. خسارت حد و حسابی نداشت. فنجان نیاز به بذر گندم داشت و همه را یکجا لازم داشت. او از سرگذشت گنجشک با خبر بود. او نیز از ماهی که در آبادی های دور و نزدیک همچون معاملاتچی تبهکار شناخته شده بود، متنفر بود. با اینهمه بالاخره او نیز سر از خانۀ ماهی  در آورد تا خاضعانه چند پیمانه گندم از او وام بگیرد. و او این چند پیمانه را دریافت کرد، اما به شرط آنکه در سال دو ماه تمام در مزرعۀ ماهی کار کند.

دیگر وضع ماهی خیلی رو براه شده بود. خانۀ نو او آماده بود و او به این فکر افتاده بود که هنگام تاسیس خانوادۀ خودش فرارسیده است.

آن سوی کوچه، کشاورزی میزیست که دختر جوانی داشت. نام آن کشاورز «چاقو» بود. او آدم خوش گذرانی بود و برای ازدواج دخترش پولی برای جهیز نداشت.

ماهی به سراغ چاقو رفت و دخترش را خواستگاری کرد و گفت که به پول نیازی ندارد و از بابت جیهز هیچ چیز نمی خواهد. اما چاقو باید قول بدهد که در صورت مرگش زمین او به دامادش تعلق خواهد گرفت.

همین طور هم شد.

بعد از اینکه تعهد حالت رسمی یافت، ازدواج صورت گرفت و ماهی بخش اعظم چهار مزرعه را صاحب شد، و یا در سال های بعد صاحب شد.

راست است، مزرعۀ دیگری هم وجود داشت که در میان آن چهار مزرعه قرار گرفته بود. اما صاحب آن مزرعه که نامش «داس» بود، نمی توانست بدون گذشتن از مزرعه های ماهی گندمش را به بازار حمل کند. علاوه بر این، داس آدم چندان فعالی هم نبود و این زن و شوهر صاحب فرزند هم نبودند. به همین جهت داس خودش داوطلبانه پیش ماهی رفت و پیشنهاد کرد که مزرعه اش را به ماهی واگذار کند، به شرط آنکه ماهی مادام العمر خانه، خوراک و سر و لباس این زن و شوهر را تامین نماید. همین طور هم شد. وقتی داس در گذشت، یک برادرزاده اش از روستای دوردستی آمده ادعای مالکیت مزرعۀ عمویش را نمود. ماهی سگ هایش را بر سر این برادرزاده ریخت و این مهمان ناآشنا دیگر در آن طرف ها دیده نشد.

همۀ این بده و بستان ها مدتی نزدیک به بیست سال طول کشید.

نسل های جوانتر فنجان، داس و گنجشک بدون اینکه شک و پرسشی به دل راه دهند، سرنوشت خود را قبول نمودند. آنها میدانستند که  کامیابی آنها در زندگی، کم و بیش وابسته به حُسن نیت «ارباب»، یعنی ماهی پیر است.

هنگامیکه ماهی پیر درگذشت، فرسنگ ها زمین و نفوذی بزرگ در میان همسایگان خانوادۀ ماهی برای پسرش به ارث گذاشت.

ماهی جوان شبیه پدرش بود. او بسیار کاردان بود و نقشه های بزرگی داشت. هنگامیکه پادشاه جنوب مصرعلیه قبایل وحشی بربر لشکرکشی کرد، ماهی جوان داوطلب پشتیبانی پادشاه شد.

در جنگ، او چنان قهرمانی از خود نشان داد که پادشاه او را مسئول جمع آوری مالیات دولتی در سیصد روستا نمود.

اغلب اتفاق میافتاد که برخی کشاورزان از عهدۀ پرداخت مالیات بر نمی آمدند.

در همین فرصت ها بود که ماهی جوان پیشنهاد یک وام کوچک به آنها میکرد.

با این ترتیب کشاورزان کار میکردند تا هم مالیات دولتی و هم بهرۀ وام خود را بپردازند.

سال ها گذشت و خانوادۀ ماهی صاحب شان و شهرت کلانی در زادگاه خود گشت.

آن خانۀ قدیمی دیگر برای این انسان های مهم کفایت نمیکرد.

 

یک تالار اعیانی ساخته شد که یادآور سالن سلطنتی پذیرائی در شهر باستانی مصر جنوبی «تبای» بود. دیواری بلند برافراشته شده بود تا تودۀ مردم در فاصلۀ احترام انگیزی نگهداشته شود و خود ماهی هم هرگز بدون سربازان مسلح و پاسدارخود به کوچه نمیرفت.

او در سال دوبار برای دیدار با پادشاه خود به شهر تبای میرفت. پادشاه در بزرگترین قصر مصر زندگی میکرد و به همین جهت به او لقب «فرعون» یعنی صاحب «خانۀ بزرگ» داده شده بود.

یک بار هنگام یکی از این مسافرت ها، او «ماهی سوم» را که نوۀ بنیانگذار سلالۀ ماهی بود با خود به همراه برد. او جوان زیبا و خوش اندامی بود.

دختر فرعون این جوان را دیده خواستار آن شد که همسرش شود. خرج عروسی تقریبا همۀ ثروت ماهی را بلعید. اما او هنوز امتیاز جمع آوری مالیات های سلطنتی را داشت و از آنجا که با مردم با بیرحمی رفتار میکرد، توانست در کمتر از سه سال آن ثروت از دست رفته را دوباره صاحب شود.

وقتی ماهی درگذشت، مانند اعضای خانوادۀ فرعون، در«هرم» و یا پیرامید کوچکی دفن گردید و یکی از دختران فرعون بر سر جسدش شیون و زاری نمود.

این بود داستان من که در گوشه ای از سواحل نیل آغاز شد، سرنوشت فردی از طبقۀ متواضع کشاورزان  که  در طی همگی سه نسل شاید مستقیما وارد اتاق تاجدار پادشاهی نمیشود، اما به هرحال در جنب آن اتاق جای میگیرد.

آنچه که از سر ماهی گذشت، از سر بسیاری از مردان دیگری نیز گذشته است که دارای نیرو و خلاقیت مشابهی بودند.

آنها طبقۀ اجتماعی ویژۀ خود را ایجاد کردند.

آنها با دختران همدیگر ازدواج کردند و بدین ترتیب ثروت خانواده را در دست شمار محدودی از انسان ها نگهداشتند.

آنها با وفاداری تمام همچون افسران لشکر و جمع کنندگان مالیات سلطنتی به پادشاهانشان خدمت کردند.

آنها مواظب امنیت راه ها و آبراه ها بودند.

آنها وظایف بسیار سودمندی را بجا آوردند و میان خود از قوانین و قواعد سخت شرف و حیثیت تبعیت نمودند.

هنگامیکه پادشاه ها بد بودند، طبقۀ اعیان و اشراف نیز به بدی میل میکرد.

آنگاه که پادشاهان ناتوان بودند، اشراف اغلب خود دولت را تصاحب مینمودند.

در اینگونه احوال، مردم اغلب به جوش آمده سرکوبگران خود را منهدم مینمودند.

بسیاری از اشراف قدیمی کشته می شدند و در نتیجه تقسیم املاک از سرگرفته میشد تا هرکس صاحب فرصت برابری باشد.

اما پس از مدت کوتاهی همان داستان کهنه تکرار میشد.

این بار شاید یکی از اعضای خانوادۀ گنجشک بود که از خصایل و فنآوری برتر شیطنت خود سود جسته ارباب روستاها می گشت، درحالیکه نوادگان ماهی، با آن سنت و خاطرۀ درخشان، محکوم به فقر و نداری شده بودند.

و گرنه چیز زیادی تغییر نکرده بود.

دهقانان وفادار به کار و پرداخت مالیات ادامه میدادند.

ماموران دولتی به همان درجه وفادار نیز به جمع آوری مالیات و ثروت ادامه میدادند.

و لیکن آب های نیل پیر، بدون هیچگونه توجهی به حرص و جوش انسان ها، با آرامش تمام بین دو ساحل این رودخانه در حرکت بود و نفس حیاتبخش خود را به طور یکسان در اختیار فقیر و ثروتمند میگذاشت، با عدالتی بیطرفانه که تنها در نیروهای طبیعت یافت میشود.

(ادامه در فهرست زیر:)


فهرست بخش ها

(برای مطالعۀ فصل های کتاب روی تیتر آنها کلیک کنید.)

دربارۀ کتاب «انسان باستان»

1. انسان پیشا تاریخ

2. دنیا سرد میشود

3. پایان عصر سنگ

4. قدیمی ترین مکتب نوع بشر

5. کلید سنگ

6. سرزمین زندگان و سرزمین مردگان

7. ایجاد یک دولت

8. فراز و فرود مصر

9. میانرودان، سرزمینی بین دو رودخانه

10. میخی نویسان شیراز و سومر

11. آشور و بابل، دیگ بزرگ آمیزش سامی

12. داستان موسی

13. اورشلیم، شهر قانون

14. دمشق، شهر تجارت

15. فنیقی ها، آنها که کشتی هایشان را به آنسوی افق راندند

16. الفبا فرزند تجارت است

17. ایران، یونان و پایان دنیای باستان

18. گاهشمار دنیای باستانادامه خواندن

فراز و فرود مصر

ما در آمریکا اغلب می شنویم که میگویند «تمدن همیشه به سوی غرب حرکت میکند.» گذشتۀ تاریخی این طرز فکر آن است که نخستین پیشگامان کشف آمریکا تمام اقیانوس آتلانتیک را درنوردیدند و در سواحل شرقی آمریکا یعنی «نیو انگلند» و «نیو ندرلند» مسکون شدند. اما نوادگان آنها به این هم بسنده نکردند. آنها  باز به سوی غرب، به سوی اقیانوس آرام حرکت کرده و بالاخره در مناطق غربی ایاالات متحده و از جمله کالیفرنیا ساکن شدند. آنها میخواستند اقیانوس آرام را به مهم ترین دریای همۀ قرن ها تبدیل کنند.

واقعیت این است که «تمدن» هرگز در یک نقطه ایست نمیکند. تمدن همیشه به سوی نقطه ای، محلی و یا منطقه ای در حال حرکت است، اما مطمئنا همیشه به سوی غرب حرکت نمیکند. بعضا رو به سوی خاور و یا جنوب میگذارد و اغلب روی نقشه اینطرف و آنطرف حرکت میکند، اما به هر تقدیر متوقف نمیشود. ظاهرا «تمدن» میخواهد بگوید «خوب، من این مردم بخصوص را مدت معینی همراهی کردم، حالا دیگر بس است!» بعد کتاب ها و علم و هنر و موسیقی اش را هم برمیدارد و در جستجوی مکان های نو به راه میافتد. اما هیچ کس نمیداند که ایستگاه و یا «منزل» بعدی تمدن کجاست و شاید هم همین نامعینی باعث میشود که زندگی این قدر جالب باشد.

در مورد مصر باستان، تمدن در امتداد رودخانۀ نیل رو به سوی هم جنوب وهم شمال گذاشت. پیش از همه چیز، آنگونه که قبلا هم گفتم، اقوام و انسان های گوناگونی از سرتاسر آفریقا و غرب آسیا به وادی های مصر کوچیده در این سرزمین ها مسکون شدند. آنگاه آنها روستاها و آبادی های کوچکی ساختند و حاکمیت یک فرمانده کل بنام «فرعون» را پذیرفتند که پایتختش در شهر ممفیس در شمال مصر قرار داشت.

پس از چند هزارسال حاکمان این دودمان باستانی، ضعیف و از ادامۀ وظایف حاکمیت ناتوان گشتند. دودمان نوی از شهر «تبای» که آن هم نزدیک به رودخانۀ نیل بود  و از شهر ممفیس پانصد کیلو متر به سوی جنوب قرار داشت، تلاش نمود که حاکمیت خود را بر سرتاسر جلگۀ نیل برقرار کند. آنها در سال 2400 پیش از میلاد موفق به این کار شدند. (در ایران، این، همزمان با دولت عیلامیان است و هنوزهزار سال و یا بیشتر به کوچ قبایل آریائی به فلات ایران مانده است، -م.)

این بار آنهاهمچون حاکمین شمال و جنوب مصر تصمیم گرفتند که باقیماندۀ  دنیا را نیز تصرف کنند. آنها ابتدا کوشش کردند سرچشمۀ رودخانۀ نیل را در سمت جنوب بیابند. اگر چه به آن موفق نشدند، اما حبشۀ سیاه را فتح نمودند. آنگاه آنان از صحرای سینا گذشته سوریه را تصرف نمودند و واهمه در دل بابلیان و آشوریان افکندند. مالکیت بر این ولایت های حاشیه، امنیت مصر را تامین کرد. با این ترتیب آنها امکان یافتند که سرتاسرسواحل و دره های نیل را به موطن آباد هر شخص و قومی تبدیل کنند که به آنجا میامد  و ساکن میشد.

آنها حوض ها و سد های بسیاری ساختند و در ضمن آب انبار عظیمی پر از آب نیل درست کردند که میتوانست در صورت خشکسالی های طولانی مدت، نیاز آب مردم را برآورده کند. آنها مردم را به مطالعۀ ریاضیات و ستاره شناسی تشویق نمودند تا زمان سیل و توفان نیل را حساب کنند.  از آنجا که برای این کار محاسبۀ زمان لازم بود، آنها 365 روزرا یک سال نامیدند و آن را به  دوازده ماه تقسیم نمودند.

برخلاف سنت همیشگی مصریان باستان که از هرچزی که خارجی باشد دوری می جُستند، آنها در شهر ها و بندر های مصر به تبادل کالا های مصری در مقابل محصولات خارجی که از نقاط دیگر جهان به مصر آورده شده بود، اجازه دادند.

آنها با یونانیان جزیرۀ کرت و قبایل سامی آسیای غربی وارد تجارت شدند، از هندوستان انواع و اقسام ادویه و از چین طلا و ابریشم وارد نمودند.

اما همۀ موسسه های انسان-ساخته تابع قوانین معین فراز و فرود هستند و هیچ دولت و یا دودمان حاکمیت هم از این قانون مستثنی نیست. پس از چهارصد سال پیشرفت و شکوفائی، این پادشاهان قدرتمند دچار خستگی و ضعف شدند. حاکمین قدرتمند امپراتوری مصر بجای اینکه سوار شتری شده در راس لشکر خود قرار بگیرند، ترجیح دادند که در  درون قصرهای خود مانده به نغمه های چنگ و نی گوش کنند.

روزی به شهر «تبای» خبررسید که اسب سواران قبایل بدوی شرق، از صحرای سینا به مرزهای کشور دست اندازی میکنند. لشکری به آنجا فرستادند تا مهاجمین را پس رانَد. لشکر نامبرده وارد صحرا شد. قبایل مهاجم آنان را تا آخرین نفرشان کشتند و آنگاه با همۀ وسایل خانگی و احشامشان رو به سوی رودخانۀ نیل گذاشتند (1).

لشکر دیگری برای دفع مهاجمین فرستاده شد. این بار شکست مصریان فاجعه بار بود و دروازه های تمام جلگۀ رود نیل  به روی مهاجمین باز شد. آنها اسب های بادپا میراندند و از تیر و کمان کار میگرفتند. در مدتی کوتاه آنها تبدیل به فرمانروایان جدید سرتاسر کشور شدند. آنها به مدت پنج قرن بر مصر حکمرانی کردند و پایتخت قدیم کشور را به دلتای نیل کوچاندند.

آنان نسبت به دهقانان مصری ستمگری نمودند.

آنان با مردان با خشونت رفتار کردند، کوکان را کشتند و به خدایان باستانی مصر توهین نمودند. آنها از شهر ها خوششان نمی آمد. از این رو آنها همراه با گله هایشان در در دشت ها ماندند و مصریان به آنها لقب «هیکسوس» یعنی «فرمانروایان بیگانه» دادند.

در نهایت حاکمیت آنها غیر قابل تحمل شد.

خانواده ای اشرافی از شهر «تبای» در راس انقلاب ملی برای دفع اشغالگران قرار گرفت. نبردی سخت روی داد، اما مصریان پیروز شدند. هیکسوس ها از کشور بیرون ریخته شدند و آنها به صحرای سینا بازگشتند، به همانجا که از آنجا آمده بودند. این، زنگ خطری برای مردم مصر بود. پانصد سال بردگی آنها به خارجیان تجربۀ دردناکی بود. چنین چیزی نمی بایست بار دیگر اتفاق بیافتد. مرزهای وطن می بایست طوری سخت و محکم باشند که هیچکس نتواند به خاک مقدس حمله کند.

پادشاه جدیدی از شهر تبای بنام «تتموسیس» به آسیا حمله برد و بدون توقف تا میانرودان یعنی عراق کنونی پیش رفت. او گاو های خود را در سواحل رود فرات چراند، تا جائیکه هم بابل و هم نینوا، پایتخت بعدی آشور، از شنیدن نام او وحشتزده میشدند. او به هر جا که رفت، دژهای مستحکمی ایجاد نمود که بوسیلۀ راه هائی عالی به همدیگر پیوسته بودند. تتموسیس پس از بنیاد چنین سد عظیمی در برابر تجاوز های آینده، به مصر بازگشت و در آنجا درگذشت. اما دختر او، «هاتشپسوت» اقدامات خوب پدر را ادامه داد. او معبد هائی را که هیکسوس ها ویران کرده بودند ازنوساخت و دولت نوی را ایجاد نمود که در آن سربازان و تاجر ها درر راه هدفی مشترک همکاری میکردند. این دولت جدید که آن را «امپراتوری نو» میخواندند، سیصد سال یعنی از 1600 تا 1300 پ.م. پابرجا بود. (توضیح مترجم: درجنوب و جنوب-غرب  ایران کنونی، حاکمیت دولت عیلام ادامه داشت و به تاسیس دولت ماد هنوز چهارصد-پانصد سال مانده بود.)

اما دولت هائی که اساسا متکی به ارتش و عملیات نظامی هستند، هرگز عُمری طولانی ندارند. دولت هرچقدر بزرگتر باشد، مردان بیشتری برای دفاع از آن  لازم خواهد بود و این به معنای آن است که شمار کسانی که در خانه میمانند، روی زمین کشاورزی کارمیکنند و یا با تجارت مشغول میشوند، کمتر خواهد بود. اینجا هم در عرض چند سال، دولت، یعنی سرِ کشور مصر بر بدن آن سنگینی کرد. ارتشی که قرار بود کشور را در مقابل تجاوز خارجی پاسداری کند، آن را به قهقرا کشاند، چرا که دیگر اکثر مردان در ارتش بودند و اکثر پول ها صرف ارتش میشد.

اقوام بدوی آسیا بطور پی در پی به حصار ها و باروهای مصر حمله ور میشدند. این حصار ها ثروت تمام دنیای متمدن را که مصر اندوخته بود، محافظت مینمود.

در آغاز، پادگان های نظامی مصر توانستند ایستادگی کنند.

اما زمانی فرارسید که در میانرودان دوردست امپراتوری نظامی نوی پا به میدان نهاد که آشور نامیده میشد.این دولت به فکر هنر و یا علم نبود، فقط به خوبی میجنگید. آشورها به مصریان هجوم آوردند و آنها را شکست دادند. بیش از بیست سال سرزمین رودخانۀ نیل زیر حاکمیت آشور بود. برای مصر، این، آغاز پایانش به شمار میرفت.

چند بار مردم توانستند برای دوره های کوتاهی استقلال خود را باز بدست آورند. ولیکن آنها تباری باستانی بودند و از قرن ها کار و تلاش خسته شده بودند.

زمان آن فرارسیده بود که آنها صحنۀ تاریخ را ترک کنند وهمچون متمدن ترین ملت، رهبری دنیای متمدن را به دیگران تسلیم نمایند.

در شهرهائی که در دهانۀ رود نیل قرار داشتند، فوج-فوج تاجران یونانی دیده میشدند.

پایتخت نوینی در «سائیس» واقع در دلتای نیل ساخته شد و مصر به دولتی صرفا تجارتی بین آسیای غربی و اروپای شرقی تبدیل گشت.

پس از یونانی ها ایرانیان آمدند و همۀ آفریقای شمالی را تصرف نمودند. (در ایران، دورۀ هخامنشیان حاکم است، -م.)

پس از دو قرن، اسکندر بزرگ سرزمین باستانی فرعون ها را به یکی از ایالت های یونان تبدیل نمود. هنگامی که او درگذشت، امپراتوری او میان سرلشکرهایش تقسیم گردید. سلطنت مصر و حبشه نصیب یکی از فرماندهان اسکندر بنام «بطلیموس» (پتولمی یکم) گشت. (در ایران، این، دورۀ سلوکیان است. منطقۀ آتروپاتن یعنی آذربایجان و کردستان کنونی مستقل ماند، -م.)

دودمان بطلیموس، مصری شد و دویست سال در مصر حکومت نمود.

سی سال مانده به میلاد مسیح، «کلئوپاترا»، آخرین عضو دودمان بطلیموس خود کشی را به تسلیم به فرمانده پیروزمند ارتش روم، «اوکتاویانوس» ترجیح داد.

تمام شد.

مصر به بخشی از امپراتوری روم تبدیل گشت و برای همیشه استقلال دولتی خود را از دست داد.


زیرنویس

  1. در اینجا نویسندۀ کتاب، وان لون «اقوام بدوی شرق» موسوم به «هیکسوس ها» را که حدودا 1600 سال پیش از میلاد از صحرای سینا به امپراتوری مصر حمله کرده سیصد سال بر آن حکومت نمودند، «اجداد اعراب» مینامد. این طبق بسیاری مناببع کنونی درست نیست. امروزه اکثریت دانشمندان توافق دارند که «هیکسوس ها» قبایلی مخلوط  و بیشک اجداد مردم کنونی لوانت و آسیای غربی از جمله بخشی از فلسطینی ها، کنعانی ها و یهودیان بوده اند.

(ادامه در فهرست زیر:)


فهرست بخش ها

(برای مطالعۀ فصل های کتاب روی تیتر آنها کلیک کنید.)

دربارۀ کتاب «انسان باستان»

1. انسان پیشا تاریخ

2. دنیا سرد میشود

3. پایان عصر سنگ

4. قدیمی ترین مکتب نوع بشر

5. کلید سنگ

6. سرزمین زندگان و سرزمین مردگان

7. ایجاد یک دولت

8. فراز و فرود مصر

9. میانرودان، سرزمینی بین دو رودخانه

10. میخی نویسان شیراز و سومر

11. آشور و بابل، دیگ بزرگ آمیزش سامی

12. داستان موسی

13. اورشلیم، شهر قانون

14. دمشق، شهر تجارت

15. فنیقی ها، آنها که کشتی هایشان را به آنسوی افق راندند

16. الفبا فرزند تجارت است

17. ایران، یونان و پایان دنیای باستان

18. گاهشمار دنیای باستانادامه خواندن

میانرودان: سرزمینی میان دو رود

Ancient9

نوشته هندریک ویلم وان لون

ترجمه و تصحیح عباس جوادی

فصل نهم

حالا دستتان را بدهید تا برویم بالای بلند ترین هرم و یا «پیرامید» دنیا.

بلندی سختی است و بالا رفتن از آن سخت تر.

این صخره های گرانیت که می بینید در ساختمان این «کوه های مصنوعی» ساخته شده، روزی روزگاری روکش و جلای زیبائی داشته، اما هم طی این همه سال هم سابیده شده و هم در زمان امپراتوری روم بسیاری ها آمده این سنگ ها را دزدیده اند و در ساختمان بناهای نو بکار برده اند. یک بُز هم اگر بخواهد از این پیرامید ها بالا برود، دچار مشکلات خواهد شد، اما با کمک همین بچه های بومی میشود به زحمت هم که شده خودمان را بالا بکشیم، آن بالا بنشینیم و به فصل بعدی تاریخ بشر فکر کنیم.

اگر چشمانی به تیزبینی یک عقاب داشته باشید، در فاصله ای بسیار دور، آن سوی شن های زرد رنگ و صحرای پهناور که نیل از وسطش گذشته و خودش را به دریا میزند، چیزی درخشان و سبز خواهید دید.

این، دره ای است میان دو رودخانه در عراق کنونی.

این، مهم ترین نقطۀ دنیای باستان است. این همان «پردیس» و یا بهشت دنیای باستان، همان میانرودان، به عربی «بین النهرین» و همان «پارادیس» به معنای بهشت است که در «عهد عتیق» از آن یاد شده است.

این همان سرزمین باستانی سِحر و جادوست که یونانیان «مسوپوتامیا» نامیده اند.

«مسوس» به یونانی یعنی «میان» و یا «بین دو چیز» و «پتوموس» یعنی رودخانه. (به واژه «هیپو-پوتاموس» فکر کنید، یعنی «اسب آبی» که از دو اسم یونانی «هیپوس» و یا اسب و پوتا و یا «پوتاموس» یعنی رودخانه ترکیب یافته است. یعنی اینکه «میانرودان» معنی «سرزمین میان رودخانه ها» میدهد. دو رودی که اینجا از آن سخن میرود یکی فرات است که به بابلی «پوراتو» می نامیدند و دجله که نامش در بابلی «دکلات» بود.

شما هر دو رودخانه را می توانید به راحتی روی نقشه در عراق کنونی بیابید. سرچشمۀ آنها کوه های پوشیده از برف «توروس» در آناتولی شرقی است (1) تا اینکه از عراق گذشته به آب های گل آلود خلیج فارس می ریزند. خلیج فارس هم به نوعی ادامۀ اقیانوس هند است. اما این دو رود پیش از آنکه به این خلیج بریزند، دو وظیفۀ مهم و مفید را بجا میاورند. آنها چنان نقطه ای از منطقۀ آسیای غربی را بارور و حاصلخیز می نمایند که در غیر این صورت بسیار خشک و کم محصول است.

این واقعیت هم کافی است تا شما درک کنید که چرا میانرودان در نظر مردم هم کوهستان های شمال و هم صحراهای جنوب اینهمه محبوب و مهم بوده است.

روشن است که همۀ موجودات زنده میخواهند راحت زندگی کنند. گربه ای که زیر باران مانده، حتما دنبال پناهگاهی میگردد که خیس نشود. وقتی هوا سرد است، سگ خانه میاید و نزدیک بخاری دراز میکشد. هنگامی که یک قسمت دریا از بخش دیگرش شور تر و یا حتی کم نمک تر شود، فوج ماهی های کوچک به بخش های دیگردریا سرازیر میشوند. بسیاری از پرندگان یک بار در سال به طور منظم از نقطه ای به نقطۀ دیگر دنیا کوچ میکنند. وقتی هوای سرد شروع میشود، غاز های وحشی کوچ میکنند و وقتی اولین پرستو ها را می بینیم، می فهمیم که بزودی شاهد گرمای تابستان خواهیم شد. این یک قاعده است و انسان هم خارج از این قاعده نیست. انسان هم هوای ملایم و گرم را به بادهای سرد ترجیح میدهد. اگر کسی حق انتخاب میان یک شام مفصل و یک تکه نان خشک را داشته باشد، البته شام مفصل را ترجیح خواهد داد. طبیعی است که هرکس اگر مجبور شود، ناچار به زندگی در وسط صحرا و یا زیر برف و یخبندان قطب تن خواهد داد. اما اگر یک جای قابل قبول تری به او پیشنهاد کنید، البته او این پیشنهاد را بی درنگ خواهد پذیرفت. این آرزوی بهبود بخشیدن شرایط زندگی که در واقع آرزوی افزایش راحتی و کاهش سختی است، از نگاه پیشرفت دنیا چیز خوب و مفیدی بوده است.

این باعث شده که مردمان اروپا به انتهای قاره های مختلف که پای کس دیگری بدانجا نرسیده بود، بروند.

همین انگیزه است که باعث شده در کشور خودمان آمریکا کوه ها و دشت ها مسکون شوند.

همین انگیزه باعث شده که ملیون ها نفربه صورتی خستگی ناپذیر از شرق به غرب و از جنوب به شمال کوچ کنند تا بالاخره بهترین آب وهوا و شرایط مناسب برای زندگی خود را بیابند.

همین غریزه که باعث میشود موجودات زنده تلاش کنند تا با کمترین کار و زحمت بیشترین مقدار ممکن راحتی را بدست آورند، آن انسان های دوران باستان را که در سرمای غیرقابل تحمل کوه ها و یا حرارت سوزان صحراها میزیستند به یافتن جائی برای یک زندگی راحت و مناسب در میانرودان واداشته است.

همین انگیزه آنها را وادار کرده است که برای تصاحب این «بهشت روی زمین» با همدیگر نبرد کنند.

همین انگیزه باعث شده که آنها برترین توان خلاقیت خود را بکار بیاندازند و بالاترین جسارت دفاع از خانه و مزرعه و زنان و کودکان خود را در مقابل نوآمدگانی نشان دهند که قرن های پیاپی رویای زندگی راحت تر در این نقطۀ دنیا را در سر پرورانده بودند.

این رقابت پیوسته سرچشمۀ مبارزه ای بی پایان بین دو گروه از اقوام و قبایلی بوده است: بین اقوامی که پیش تر به این سرزمین ها آمده مسکون شده بودند  واقوامی که  مدتی دیر تر سر رسیدند و تلاش میکردند که سهمی از این سرزمین بدست آورند.

آنها که ضعیف بودند و آنها که دارای نیروی چندانی نبودند، شانس موفقیت زیادی نداشتند.

تنها هوشمند ترین و پیگیر ترین آنان موفق شدند. این هم نشان میدهد که چرا میانرودان سرزمین انسان هائی شد که توانستند چنان تمدنی را بسازند، تمدنی که راهگشای همۀ نسل های بعدی بشر شد.

 


(1) نویسندۀ کتاب «انسان باستان» هندریک وان لون در اینجا یا به دوره «تیگران بزرگ» پادشاه ارمنستان بزرگ اشاره میکند و یا به اشتباه کوه های «توروس» را «واقع در ارمنستان» می نامد. کوه های توروس که در آناتولی شرقی قرار دارند و سرچشمه دو رود فرات و دجله هستند دستکم در هزار سال گذشته، یعنی از دوره کوچ و حکومت سلجوقیان به روم شرقی، در حیطه دولت های ترک و پیش از آن بطور متناوب زیر حاکمیت بیزانس (روم شرقی)، امپراتوری روم، ایران ساسانی، پادشاهی ارمنستان و پیش از آن، دولت هخامنشی ایران بود. برای پرهیز از یادآوری تابعیت سیاسی در حال تغییر این منطقه که  امروزه نیز بخشی از ترکیه است، ذکر تعبیر جغرافیائی «آناتولی شرقی» درست تر بنظر میرسد.

(ادامه در فهرست زیر:)


فهرست بخش ها

(برای مطالعۀ فصل های کتاب روی تیتر آنها کلیک کنید.)

دربارۀ کتاب «انسان باستان»

1. انسان پیشا تاریخ

2. دنیا سرد میشود

3. پایان عصر سنگ

4. قدیمی ترین مکتب نوع بشر

5. کلید سنگ

6. سرزمین زندگان و سرزمین مردگان

7. ایجاد یک دولت

8. فراز و فرود مصر

9. میانرودان، سرزمینی بین دو رودخانه

10. میخی نویسان شیراز و سومر

11. آشور و بابل، دیگ بزرگ آمیزش سامی

12. داستان موسی

13. اورشلیم، شهر قانون

14. دمشق، شهر تجارت

15. فنیقی ها، آنها که کشتی هایشان را به آنسوی افق راندند

16. الفبا فرزند تجارت است

17. ایران، یونان و پایان دنیای باستان

18. گاهشمار دنیای باستانادامه خواندن

میخی نویسان پارس و سومر

نوشته هندریک ویلم وان لون

ترجمه و تصحیح عباس جوادی

فصل دهم: میخی نویسان شیراز و سومر

تقریبا 550 سال پیش، در سال 1472، یعنی مدت کوتاهی پیش از کشف آمریکا بدست کریستف کلمب، یک ونیزی بنام «جوزافات باربارو» هنگام سفر در ایران، در تپه های نزدیک به شیراز شاهد چیزی شد که برایش بسیار حیرت انگیز بود. این تپه ها پوشیده از عبادتگاه های باستانی بود که صخره سنگ های کوه ها  را تراشیده در داخلشان ساخته بودند. عبادت کنندگان باستان قرن ها پیش از صفحۀ روزگار ناپدید شده بودند و عبادتگاه ها در وضع خراب و پریشانی قرار داشتند. اما «باربارو» بر سینۀ دیوارهای این عبادتگاه ها نوشته هائی یافت که با خطی بسیار عجیب نوشته شده بودند، گوئی کسی با چیزی فلزی و نوک تیز این نوشته ها را روی سنگ حک کرده بود.

كسى هنوز نميدانست، اما اينها باقيمانده هاى تخت جمشيد از دوره هخامنشيان ايران بود.

هنگامیکه «باربارو» به موطن خود ونیز برگشت، دیده های خود را به همشهریانش تعریف نمود. اما در آن هفته ها و ماه ها ترک های عثمانی اروپا را تهدید به اشغال میکردند و در باختر زمین کسی وقت و حوصلۀ اندیشیدن به خط و الفبائی نو و ناآشنا در گوشه ای از آسیای غربی را نداشت. از این رو سنگنوشته های ایرانی بزودی به فراموشی سپرده شد.

پس از دو و نیم قرن، این بار یک رومی جوان و اشرافی بنام «پیترو دلا واله» به دیدن همان تپه هائی به شیراز آمد که «باربارو» دویست و پنجاه سال پیش از آن دیده بود. او نیز از مشاهدۀ سنگنوشته های عجیب و غریب روی دیوار ویرانه های باستان در نزدیکی شیراز دچار شگفتی شده، از آنجائی که جوانی صبور و کارکن بود، با دقت و حوصلۀ تمام تصویر این نوشته هارا کشیده همراه با یادداشت هائی در بارۀ سفر خود، به یکی از دوستانش بنام «دکتر شیپانو» در شهر ناپل فرستاد. شیپانو پزشک بود، اما درکنار پیشۀ اصلی اش، شوق و ذوق بسیاری به دانش های دیگر نیز داشت.

شیپانو این تصویر های کوچک و جالب را نسخه برداری کرده، موضوع را با آشنایان دانشمند خود در میان گذاشت. متاسفانه سرِ اروپا باز به مشکلات دیگری  بند بود.

جنگ های وحشتناکی بین مسیحیان  پروتستان و کاتولیک درگرفته بود و مردم شدیدا مشغول کشتن کسانی بودند که در بارۀ برخی مسائل مذهبی باورهای دیگری داشتند.

یک سدۀ دیگر باید سپری میشد تا اینکه بررسی خط «میخ مانند» سنگنوشته ها به صورتی جدی آغاز میشد.

قرن هجدهم دورۀ انسان هائی بود که ذهنی فعال و جستجوگر داشتند و از معما های علمی خوششان می آمد. از این جهت هنگامیکه پادشاه دانمارک فردریک پنجم اعلام کرد که در جستجوی مردانی است که حاضر باشند برای یک سفر علمی و پژوهشی به آسیای غربی بروند، بسیاری اظهار آمادگی به این مسافرت نمودند. سفر پژوهشی نامبرده که در سال 1761 از کپنهاگ شروع شد، شش سال طول کشید.در طول این سفر، به جز یک نفر، همۀ شرکت کنندگان این سفر پژوهشی درگذشتند. نام آن یک نفر«کارستن نیب اور» بود. او که همچون دهقانی آلمانی به دنیا آمده بود، به کار نقشه برداری مشغول بود و قدرت تحملش به سختی ها از توان استادانی که همۀ عمرشان را در میان کتاب های کتابخانه ها صرف کرده بودند، بیشتر بود.

این جناب «نیب اور» مرد جوانی بود که شایستۀ قدردانی است.

او تنهای تنها به سفر ادامه داد تا اینکه به ویرانه های تخت جمشید و یا به یونانی «پرسپولیس» رسید. در اینجا او یک ماه تمام مشغول نسخه برداری دقیق از همۀ سنگنوشته های روی دیوار های قصر ها و عبادتگاه های باستانی و ویران بود.

پس از بازگشت به دانمارک، «نیب اور» با چاپ کشفیات خود، آن را در اختیار جامعۀ دانشمندان گذاشت و خود نیز بطور جدی کوشش کرد این نوشته های عجیب و غریب را رمزگشائی نماید.

او موفق نشد.

اما اگر ما درک کنیم که «نیب اور» برای گشودن این گره، ناچار به حل چه مشکلات بزرگی بود،هیچ هم شگفت زده نخواهیم شد.

در فصل مصر باستان همین کتاب هم گفته بودیم: «شامپولیون» فرانسوی رمزگشائی خط هیروگلیف مصر باستان را با کشف معنای تصاویر کوچکی شروع کرده بود.

اما در نوشته های تخت جمشید هیچگونه تصویری موجود نبود.

این نوشته ها همگی عبارت از انواع مختلفی از چیزی شبیه یک میخ  بودند که بطور بی پایانی کنار همدیگر چیده شده بودند، چیزی که برای چشمان اروپائیان قرن هجدهم مطلقا ناآشنا بود

امروزه که این معما دیگر حل شده، ما میدانیم که اصل نخستین نوشتار سومرها (ویا همان «شومرها») در میانرودان (بین النهرین، در عراق کنونی) خطی «تصویر-بنیاد» بود، کم و بیش مانند خط مصریان باستان. اما سومرها اولین قومی بودند که خط «تصویر-بنیاد» خود را تبدیل به خط «میخی» نمودند که در آن هر «حرف» یه یک میخ میماند و یک آوا و یا هجا را نمایندگی میکرد.

مصریان باستان گیاه «پاپیروس» و یا «نی مردابی» را کشف کرده از آن نوعی از کاغذ های ابتدائی بنام «پاپیروس» را ساخته و با این ترتیب تصویر های زبان خود را روی سطح نرمی کشیده بودند. اما مردم میانرودان و یا بین النهرین ناچار بودند واژه های زبان خود را با آلت نوک تیزی یا روی صخره های کوه ها و یا لوحه ها وخشت های نرمتر گِلی حکاکی نمایند.

نیاز های زندگی، آنان را ناچار به ساده تر کردن تصویرهای اصلی شان نمود تا اینکه آنها بیش از پانصد ترکیب حرفی را ایجاد نمودند که متناسب با آن نیازها لازم داشتند.

نمونه ها

بگذارید به شما چند نمونه بدهم. در آغاز وقتی میخواستند تصویر یک ستاره را روی یک خشت بکشند، چنین نقشی ایجاد میشد:

اما پس از مدتی به این نتیجه رسیدند که کشیدن این تصویر بیش از حد پیچیده و زمان بَر است. با این ترتیب برای مفهوم «ستاره» این تصویر ایجاد شد:

پس از مدتی معنای «بهشت» هم به تصویر «ستاره» افزوده شد. مدتی گذشت و نتیجۀ این ترکیب ها باز کمی ساده تر شد و به این شکل درآمد که از نگاه  ما  امروزیان حتی معمّای پیجیده تری هم بود:

به همین ترتیب نوشتار «گاو» از این شکل:

به این شکل درآمد:

«ماهی» درآغاز این تصویر را داشت:

اما بعد به این صورت درآمد:

«آفتاب» ابتدا یک دایرۀ ساده و معمولی بود، ولی بزودی به این شکل درآمد:

شاید هم اگر ما امروز خط میخی سومری را به کار می بردیم نوشتار این تصویر را:

به این تصویر تبدیل میکردیم:

متوجه هستید که در آغاز گمانه زنی معنای این تصویر ها چقدر مشکل بود. اما زحمت های صبورانۀ یک مدیر مدرسۀ آلمانی بنام «گروته فِند» بالاخره نتیجه داد. سی سال پس از نخستین انتشار متن های «نیب اور» و سه قرن پس از کشف نخستین آثار تصویری میخی، چهار حرف رمزگشائی شد.

این چهار «نشانه» و یا «حرف» عبارت بودند از «د،» «آ،» «ر» و همچنین «ش» که البته وابسته به محاسبۀ باصدا ها و بیصدا ها میتوان آن را عبارت از هفت حرف نیز شمرد.

به کمک این حرف ها نام پادشاه  «دا-آ-را-یا-وا-او-ش» نوشته میشد که همان «داریوش» ایرانی است وغربی ها به آن «داریوس» میگویند.

بعد چیزی رخ داد که تنها میتوانست پیش از  دورۀ سیم های تلگراف و کشتی های بخاری پستی اتفاق بیافتد، یعنی قبل از آنکه تمام دنیا تبدیل به یک شهر کلان شود.

زمانی که استادان صبور اروپائی در روشنائی شمع های شبانۀ خود کوشش به حل این معمای مربوط به خط جدید آسیائی میکردند، هنری راولینسون جوان، دانشجوی دانشکدۀ نظامی در نزد «شرکت بریتانیائی هند شرقی» بود.

او از اوقات فراغتش برای آموزش زبان فارسی کار میگرفت. هنگامی که پادشاه  ایران از حکومت بریتانیا درخواست کرد که برای تقویت ارتش ایران چند افسر بریتانیائی را به ایران بفرستد، راولینسون به تهران اعزام شد. او به چهار گوشۀ ایران سفر نمود و روزی نیز از دهکدۀ «بیستون» در دامنۀ کوه های زاگرس واقع در استان کرمانشاه ایران دیدن نمود. ایرانیان دورۀ باستان آن را «باگیستانا» به معنای «جایگاه خدایان» می نامیدند که در منابع یونانی همچون «باگیستانون» قید شده است.

صد ها سال پیش شاهراهی که میانرودان را به ایران یعنی موطن نخست ایرانیان وصل میکرد، از همین دهکده میگذشت. در همین دوره ها بود که داریوش، پادشاه ایران، تصمیم گرفت که از پهنۀ صخره سنگ های بلند این کوه ها برای ثبت عظمت و قدرت پادشاهی خود برای جهانیان استفاده نماید.

او دستور داد بر سینۀ همین صخره ها شرح کارهای پرافتخارش را حکاکی کنند.

سنگنوشتۀ نامبرده به زبان های پارسی، بابلی و همچنین به زبان عیلامی رایج در شهر شوش باستان نوشته شده است. برای کسانی هم که قادر به خواندن هیچ زبانی نبودند، تصویرهائی مانند شکل خود پادشاه ایران حکاکی شده بود که پایش را روی بدن «گئومات» گذاشته بود، مُغ فریبکاری که میخواست تاج و تخت را از پادشاهان برحق بدزدد. در آن مجسمه تعدادی از هواخواهان و همدستان گئومات هم پشت سر داریوش دیده میشوند که دستهایشان بسته است و در انتظار همان سرنوشت گئومات هستند.

در این سنگنوشته که عبارت از حدودا هزار سطر به خط میخی است، داریوش از فتوحات خود سخن میگوید.

این سنگنوشته چند صد متر بالاتر از زمین قرار داشت اما راولینسون با وجود خطر جانی، از کوه و صخره ها بالارفت و تمام متن را دقیقا نسخه برداری نمود.

کشف سنگنوشتۀ بیستون اهمیت فوق العاده ای داشت و بزودی شهرتش به درجۀ سنگ «روسِتای مصر» رسید. راولینسون افتخار رمزگشائی خط میخی را با «گروته فند» تقسیم نمود.

مدیر مدرسۀ آلمانی و افسر بریتانیائی هرگزیکدیگر را ندیده و حتی نام همدیگر را نشنیده بودند. با اینهمه، آنها مانند همۀ دانشمندان خوب جهان، هردو برای یک هدف علمی کوشش های مشترکی نمودند و در واقع با همدیگر همکاری کردند. نسخه هائی که آنها از سنگنوشتۀ بیستون برداشته بودند، بزودی در بسیاری کشور ها بازنشر شد. تا میانه های سدۀ نوزدهم بیشتر رازهای خط میخی آشکار شده بود.

این خط در زبان های اروپائی «کیونی فُرم» نامیده میشود که اصلش از یونانی است و معنای «شکل میخ» میدهد، چرا که حرف های این خط که هرکدام نشانگر یک آوا و یا هجا هستند، شکل یک میخ را دارند.

سنگنوشته های ایرانی تخت جمشيد و بيستون  که شامل زبان پارسی باستان هم بود، رمز گشائی شده بودند. آنها مربوط به  پانصد و اندی سال پیش از میلاد، یعنی حدودا 2500 سال پیش بودند.

خط میخی ایران ویژگی های خود را داشت. اما ایرانیان مخترع اصلی این خط نبودند. نخستین قومی که این خط را اختراع نمود، نه ایرانیان، بلکه سومر ها بودند، اما هنوز انسان ها در بارۀ سومر ها و زبان آنها چیز چندانی نمیدانستند.

سومرها و یا «شومر ها» مردمانی غیر سامی بودند که 6500 تا 4000 سال پیش در جنوب میانرودان یعنی نیمۀ جنوبی عراق کنونی میزیستند. آنها سرزمین خود را «کِنگی» یعنی «کشور نیزارها» می نامیدند. این هم نشان میدهد که سومر ها بین مرداب های میان دو رود دجله و فرات میزیستند.

ولی اصل سومرها از این ناحیۀ عراق نبود. آنها در دورانی از آن هم باستانی تردر کوهستان های آسیای غربی زندگی میکردند، اما جاذبۀ مزرعه های حاصلخیز، سومر ها را از بلندی ها به وادی های میانرودان کشانده بود. آنها در این رهگذر برخی عادت ها و باورهای خود را نیز با خود به همراه آورده و حفظ کرده بودند. یکی از این رهاوردها از نگاه  صحبت کنونی ما به ویژه جالب است.

سومر ها هنگام زندگی در کوهستان های آسیای غربی معبد ها و قربانگاه های خود را برفراز بلندی ها و صخره سنگ ها میساختند و در آنجا به خدایان خود عبادت مینمودند. اما در میهن نوی سومرها چنین صخره سنگ ها وجود نداشت و آنها در این سرزمین نو نمیتوانستند عبادتگاه های خود را به سبک قدیم بسازند. آنها هیچ هم از این وضع خشنود نبودند.

همۀ اقوام آسیائی به عادات و سنن خود احترام عمیقی قائل هستند و سنت سومری لازم میشمرد که عبادتگاه و قربانگاه سومرها از صدها متر دورتر هم به چشم بخورد.

سومرها برای حل این مشکل و راضی نگهداشتن خدایان پدرانشان، برج های کم ارتفاعی ساختند که یادآور تپه های سرزمین سابق آنها بود. آنها برفراز هریک از این برج ها نیز به پاس خدایان باستانی خود آتش های مقدس می افروختند.

قرن ها پس از آنکه آخرین سومر ها درگذشته بودند، یهودیانی که به دیدن شهر «باب-ایللی» (همان بابل باستانی)  رفتند، تحت تاثیر تماشای برج های عجیب و غریبی قرار گرفتند که در میان مزرعه های سرسبز میانرودان سر بلند کرده بودند. «برج بابل» معروف که حتی در «عهد عتیق» نیز به آن اشاره میشود، چیزی نیست جز ویرانۀ یک بلندی مصنوعی که سومرهای مومن قرن ها پیش ساخته بودند.

سومر ها با ساختن پلکان آشنا نبودند.

آنها برای انتقال انسان ها از پائین به بالا، راه هائی مارپیچی در گرداگرد این برج ها میساختند.

در اوایل قرن بیستم طرح یک ایستگاه نو راه آهن برای شهر نیو یورک ریخته میشد که بتوان در آنِ واحد هزاران مسافر را از طبقۀ پائین ایستگاه به طبقه های بالا و برعکس منتقل نمود.

مهندسین این طرح نمیخواستند از پلکان استفاده کنند. آنها هراس داشتند که هنگام شلوغی و دوندگی های ساعت های کاری، ممکن است حوادث و حتی فاجعه های ناگواری رخ دهد. از این جهت آنها اندیشۀ راه های مارپیچی را از برج های سومری به عاریت گرفتند که شامل معماری ایستگاه نو را آهن شهر نیویورک گردید.

بابل مرکز دولت های سومر، سپس آشور، بعد اکد  و بابل، آشور و بابل نو و بالاخره دولت ماد بود. امروزه باقیماندۀ تمدن، معماری و برج های بابل در نزدیکی شهر حلّه در عراق کنونی، بین بغداد و بصره قرار دارد.

(ادامه در فهرست زیر:)


فهرست بخش ها

(برای مطالعۀ فصل های کتاب روی تیتر آنها کلیک کنید.)

دربارۀ کتاب «انسان باستان»

1. انسان پیشا تاریخ

2. دنیا سرد میشود

3. پایان عصر سنگ

4. قدیمی ترین مکتب نوع بشر

5. کلید سنگ

6. سرزمین زندگان و سرزمین مردگان

7. ایجاد یک دولت

8. فراز و فرود مصر

9. میانرودان، سرزمینی بین دو رودخانه

10. میخی نویسان شیراز و سومر

11. آشور و بابل، دیگ بزرگ آمیزش سامی

12. داستان موسی

13. اورشلیم، شهر قانون

14. دمشق، شهر تجارت

15. فنیقی ها، آنها که کشتی هایشان را به آنسوی افق راندند

16. الفبا فرزند تجارت است

17. ایران، یونان و پایان دنیای باستان

18. گاهشمار دنیای باستانادامه خواندن

آشور و بابل: دیگ بزرگ آمیزش سامی

نوشته هندریک ویلم وان لون

ترجمه و تصحیح عباس جوادی

فصل یازدهم: آشور و بابل، دیگ بزرگ آمیزش سامی

ما معمولا آمریکا را نوعی «دیگ آمیزش قومی»  اقوام و طوایف دنیا می نامیم، نوعی دیگ آش شله قلمکار. منظور ما از کاربرد این تعبیر آن است که اقوام، تبارها و طایفه های بسیاری که در سرزمین های اصلی خود شرایط مناسبی برای زندگی نداشتند، به سواحل آتلانتیک و اقیانوس آرام ایالات متحده رو میاورند تا در اینجا موطن جدید و مناسبی داشته باشند.

درست است. میانرودان باستان از ایالات متحدۀ کنونی بسیار کوچکتر بود. اما «هلال حاصلخیز» دیگ آمیزش قومی کاملا فوق العاده ای بود که دنیا به خود دیده بود، آمیزشی قومی که  دو هزار سال ادامه داشت، در حالیکه هربار قوم جدیدی به این «آش شله قلمکار» می پیوست و در آن آمیزش می یافت.

سرگذشت هر قوم تازه واردی که در طول این مدت به سواحل دجله و یا فرات آمده و کوشش کرده مسکنی برای خود گزیند، فوق العاده پر فراز و نشیب و جالب است. ما نمی توانیم در اینجا تفصیلات کوچ هر قوم را با همۀ جزئیات آن توصیف کنیم. بنا بر این تنها شرح کوتاهی از ماجراهای آنان را خواهیم داد.

در فصل گذشته از سومر ها صحبت کرده بودیم که تاریخ خود را روی سنگ ها و گاه لوح های سفالین کنده اند. در آن بخش هم گفته بودیم که سومر ها از تبار سامی نبودند. تا جائیکه میدانیم، سومر ها اولین تبار کوچنده و یاعشایری بودند که به میانرودان آمدند. اقوامی را که «یکجا نشین» نیستند کوچنده و یا عشایر مینامند. آنها خانه و کاشانۀ ثابتی ندارند، مزرعه های غله و یا باغ های سبزی و میوه ندارند، بلکه در چادرها زندگی میکنند، گوسفند، بز و یا گاو می پرورانند و در جستجوی چراگاه های سر سبزو آب فراوان، دام ها و چادرهایشان را برداشته از سرزمینی به سرزمینی دیگر کوچ میکنند.

کلبه های گِلی آنها برای مدت هائی دراز، سینۀ دشت ها را پوشانده بود. آنها جنگجویان زبردستی بودند و مدت ها توانستند از پسِ هر مهاجمی برآیند.

اما چهار هزار سال پیش قومی سامی بنام «اَکد ها» صحرای عربستان را ترک کرده به میانرودان آمد، سومر ها را مغلوب نمود و برمیانرودان حاکم شد. شناخته ترین پادشاه این اکدها «سارگون» نام داشت.

سارگون به قوم خویش یاد داد که چگونه زبان سامی خود یعنی «اکدی» را به خط سومری بنویسند که خط قومی بود که سرزمینش را اشغال کرده بودند. او چنان خردمندانه حکومت نمود که بزودی فرق های بین یکجانشینان اصلی میانرودان یعنی سومرها و مهاجمان یعنی اکدها از بین رفت. آنها به سرعت دوست شدند و با همدیگر در صلح و هماوائی زیستند.

شهرت امپراتوری سارگون به سرعت تمام آسیای غربی را فراگرفت، طوری که بزودی اقوام دیگری که داستان موفقیت دولت اکدیان را شنیده بودند نیز خواستند بخت خود را بیازمایند.

این بار قوم نوی از قبایل صحرا به نام «عَموری ها» سرزمین های خود را رها کرده رو به شمال گذاشت.

با این ترتیب ناآرامی یزرگی در میانرودان پیداشد، تا اینکه رئیس قبیلۀ عموری ها، کسی بنام «حمورابی» (و یا «حموراپی») در شهر «باب-ایللی» (یعنی «دروازۀ خدا») مستقر شد و خود را حاکم امپراتوری جدیدی بنام «باب ایللی» اعلام نمود که ما آن را «بابِل» مینامیم.

این حمورابی که 21 قرن پیش ازمیلاد مسیح یعنی تقریبا 4100 سال پیش زیسته است، آدم جالبی بود. او بابل را به صورت مهم ترین شهر دنیای باستان درآورد. در آنجا کاهن های دانشمند قوانینی را که حاکم بزرگ حمورابی شخصا از «خدای آفتاب» دریافت کرده بود، اجرا مینمودند و تاجران حاکم خود را دوست داشتند، چراکه در دولت او با تاجران رفتاری منصفانه و محترمانه وجود داشت.

این مجموعۀ قوانین شامل حوزه های حقوق جزائی، حقوق مدنی و حقوق تجارت میشد و بیش از 280 ماده داشت. اینجا جای آنهمه جزئیات در مورد این قانون ها نیست. اگر قرار میشد من در اینجا متن کامل این «قانون حمورابی» را ترجمه کنم و بنویسم، حدودا هفتاد برگ کتاب های امروزی میشد. اما اگر این امکان میبود، میتوانستم به شما نشان دهم که این دولت باستانی بابل حتی در مقایسه با بسیاری از دولت های معاصر، از بسیاری جهات بهتر مدیریت میشد، قانون وآسایش اجتماعی محکم تر بود و آزادی اندیشه و سخن نیز در آنجا از بسیاری کشور های کنونی بیشتر بود.

اما دنیای ما قرار نبود و قرار نیست که پیوسته دنیای مکمل و بی عیبی باشد و همیشه همه چیز بهتر و بهتر شود. بزودی انبوهی از مردان خشن و بیرحم از کوهستان های شمال سرازیر شده نظام نبوغ آمیز حمورابی را برهم زدند.

این مهاجم های نو «هیتیت ها» بودند. اطلاعات ما در بارۀ هیتیت ها حتی از دانش ما در مورد سومرها هم کمتر است. انجیل از هیتیت ها یاد میکند. ویرانه های تمدن آنان در بسیاری نقاط منطقه یافت شده اند. آنها «خط تصویری» و یا هیروگلیف های عجیب و غریبی بکار برده اند، اما تاکنون کسی نتوانسته این نوشته ها را رمزگشائی کند و معنایشان را بفهمد. آنها هنر مدیریت چندانی نداشتند. چند سال حکومت کردند و آنگاه دولتشان منقرض شده تکه پاره گردید.

آنچه که امروزه از تمام حشمت و عظمت هیتیت ها باقی مانده، چیزی نیست جز نامی اسرارانگیز و شهرتی مبتنی بر ویران کردن بسیاری چیزها که مردمان دیگر با رنج و زحمت زیادی ساخته بودند.

آنگاه تهاجم نوی رخ داد که خصلتی کاملا دیگر داشت.

قوم خشم آلود دیگری از صحرا نشینان که بنام خدای خود «آشور» و یا «آسور» دست به کشتار و غارت میزدند، از صحرای عربستان رها شده رو به شمال گذاشتند و تا دامنه های کوه ها رسیدند. سپس آنها متوجه شرق گشته در سواحل فرات شهری بنام «نینوا» ساختند که ما از  طریق یونانیان آن را با نام «نینوه» می شناسیم. این نوآمدگان که بطور کلی «آشوریان» نامیده میشدند، بزودی آغاز به جنگی تدریجی اما دهشتناک بر علیه همۀ ساکنان دیگر میانرودان نمودند.

دوازده قرن پیش از میلاد، آنها اولین تلاش های خود را برای نابودکردن بابل انجام دادند. اما پس از نخستین پیروزی تحت رهبری پادشاه آشور «تگلات پیله سر»، آنها به ناچار به سرزمین خود در شمال بازگشتند.

پانصد سال بعد آنها دوباره هجوم به بابل را آزمایش کردند. فرمانده ماجراجوئی بنام «بولو» تاج و تخت آشور را از آنِ خود کرد. او با برگزیدن نام تاریخی «تیگلات پیله سر» که در میان آشوریان قهرمان ملی شده بود، اعلام کرد که میخواهد تمام دنیا را فتح کند.

و او براستی هم چنین کرد.

آسیای کوچک، ارمنستان، مصر، عربستان شمالی، ایران غربی و بابل همه تبدیل به ایالت های آشور شدند. این سرزمین ها به ادارۀ حاکمان آشوری سپرده شد که مالیات جمع میکردند و مردان جوان را مجبور به خدمت در لشکر آشور می نمودند. این حاکمان و فرماندهان آشور بخاطر حرص و بیرحمی شان مورد نفرت مردم قرار گرفتند.

خوشبختانه امپراتوری آشور مدت زیادی در نقطۀ اوج خود نماند. این امپراتوری مانند یک کشتی شده بود، با دکل ها و بادبان های بیشمار، اما بدنه ای کوچک. سربازان بیش از حد بودند و کشاورزان کم، ژنرال ها بیشمار بودند و تاجران اندک.

پادشاه و اشراف بسیار ثروتمند شدند، اما توده ها در بدبختی و فقر بسر میبرد. کشور آشور حتی یک لحظه نیز روی صلح و آرامش ندید. دولت آشور پیوسته و هرلحظه با کسی و به بهانه ای در حال جنگ بود، در حالیکه مردم آن سرزمین ها علاقه ای به این کشاکش ها نداشتند.  تا اینکه بخاطر همین جنگ های پایان ناپذیر و فرساینده، اکثر سربازان آشور کشته و یا معیوب شدند و دولت آشور ناچار شد اقوام غیر آشور را نیز به ارتش خود بپذیرد. اما این سربازان منفعتی در جنگ برای فرماندهان بیرحم خود که خانه و آشیانۀ آنان را ویران کرده بودند، نداشتند. به همین جهت، سربازان در جنگ موفقیتی نشان ندادند.

زندگی در مرزهای آشور دیگر همراه با امنیت و آسایش نبود.

اقوام نو و ناشناسی مرتبا به مرزهای شمالی حمله میکردند. یکی از آنها «کیمِری ها» بودند. اولین بار از کیمریان در دوره ای یاد میشود که آنان در دشت های پهناور آنسوی کوه های شمالی به سر میبردند. مورخ یونان باستان، هومر، در شرح سفرهای «اُدیسه» که یکی از چهره های افسانه ای یونان باستان است، میگوید سرزمین کیمری ها «برای همیشه محکوم به ظلمت شده بود.» آنها تباری از انسان های سفید تن بودند و از سوی تبار دیگری از صحرانوردان آسیائی بنام «سکاها» و یا «اسکیت ها» از خانه و کاشانۀ خود رانده شده بودند.

سکاها از اجداد «کوساک ها» در روسیۀ کنونی بودند و حتی در آن دوران مه آلود باستان نیز شهرت آنها به  چالاکی در اسب سواری بود.

کیمریان تحت فشار سکاها از اروپا به آسیا گذشته سرزمین هیتیت ها یعنی آناتولی کنونی را تسخیر نمودند. آنگاه آنان کوه های آسیای کوچک را ترک کرده به همواری های بین دو رود فرات و دجله رو آوردند و در آنجا بین مردم بیچاره و فقیر گشتۀ امپراتوری آشور قتل و غارت بسیاری نمودند.

نینوا، پایتخت آشور، داوطلبان را دعوت نمود که به مقاومت در برابر این تهاجم برخیزند. اما لشکرهای فرسودۀ آشور به سوی دیگری متوجه شدند، چراکه خبر میرسید که خطری جدی تر و فوری تر در راه است.

از سال ها پیش از آن، یک قوم کوچک سامی بنام «کلدانی ها» در کمال صلح و آرامش در جنوب شرقی هلال حاصلخیز میزیست، در سرزمینی که معروف به «اور» شده بود. همین کلدانی ها یکباره و به صورتی غیر چشمداشت دست به اسلحه برده بطور منظم آشور را مورد حمله قرار دادند.

دولت آشور که هرگز حُسن نیت هیچ یک از همسایگان خود را جلب نکرده بود، از هر سو تحت هجوم قرار گرفته بود و راهی جز سقوط و نابودی نداشت.

وقتی که نینوا سقوط کرد و این خزینۀ ثروت که در نتیجۀ قرن ها غارت ایجاد شده بود، تخریب گردید، در تمام گوشه و کنار آن سرزمین ها از خلیج فارس گرفته تا سواحل رود نیل سرور و شادمانی حاکم شد.

هنگامیکه یونانیان چند نسل بعد تا رود فرات آمدند و با مشاهدۀ ویرانه های پوشیده با آوار و چوب های سوخته، جویای وضع گذشتۀ آن دیار شدند، کسی نمانده بود که به آنها پاسخی بدهد.

مردم به سرعت حتی نام شهری را فراموش کرده بودند که تبدیل به مرکز خشونت و ستم بر آنان شده بود.

از سوی دیگر بابل که با اتباع خود به شکلی کاملا متفاوت رفتار کرده بود، دوباره به زندگی و رواج گذشتۀ خویش بازگشت. در طول سلطنت دراز مدت پادشاه مدبَر بابل، نِبوخَذنِصَر، معبد های باستانی تعمیر گردید. در مدتی کوتاه، کاخ های پهناوری سر بلند کردند. در هر گوشۀ میانرودان کانال های آبیاری مزارع و باغ ها حفر شد. اما همسایه های ستیزه گر نیز به شدت تنبیه گردیدند.

مصر تبدیل به یک استان مرزی بی اهمیت شد و اورشلیم، پایتخت یهودیان، ویران گردید. کتاب های مقدس موسی به بابل برده شد و هزاران یهودی را مجبور کردند همچون گروگان بدنبال پادشاه به بابل بروند تا آنان که در فلسطین باقی مانده اند رفتار ناشایستی از خود نشان ندهند.

و لیکن بابل تبدیل به یکی از عجایب هفتگانۀ دنیای باستان گردید.

در امتداد ساحل فرات درختکاری شد.

حتی روی دیوار های متعدد و بلند شهر گل کاشته شد، تا جائیکه پس از چند سال این شهر باستانی چنان منظره ای یافته بود که گویا هزار گلستان از فراز بام ها به جاده های شهر خم شده بودند.

به دنبال آنکه کلدانیان پایتختشان را به نوعی نمایشگاه بین المللی تبدیل کردند، دقت و توجه خود را به امور معنوی معطوف نمودند.

آنها مانند اقوام دیگری که اصلشان از صحراست، به احوال ستارگان که راهنمای آنان در شب های طولانی شده بودند، علاقۀ بسیاری داشتند.

آنها آسمان و ستارگان را مطالعه کرده «گردآسمان» و یا «منطقه البروج» را به دوازده برج تقسیم نمودند و به آنها نام نهادند: برج حَمَل (قوچ)،برج ثور (گاو نر)، برج سرطان (خرچنگ) و غیره.

آنها نقشه هائی از آسمان تهیه کردند، نخستین پنج ستاره را کشف نمودند و به این ستارگان نام های خدایان خود را دادند. هنگامیکه رومیان میانرودان را تسخیر نمودند، این نام ها را به زبان لاتین ترجمه کردند که ما امروزه در زبان های اروپائی هنوز بکار می بریم: ژوپیتر (مشتری)، ونوس (زهره)، مارس (مریخ)، مرکوری (عطارد) و ساتورن (زحل).

کلدانی ها در ضمن خط فرضی نیمگان و یا استوا را که کره زمین را بین دو نیمکرۀ شمالی و جنوبی تقسیم میکند به 360 درجه، یک روز را به 24 ساعت و یک ساعت را به 60 دقیقه تقسیم نمودند، طوری که انسان مدرن امروز دیگر لازم ندید این کشف بابلیان باستان را اصلاح و مدرنیزه کند.

کلدانیان ساعت نداشتند، اما زمان را به کمک سایۀ ساعت آفتابی محاسبه مینمودند.

آنها در محاسبات دستگاه اعداد پایهٔ 10 و همچنین دستگاه اعداد پایۀ 12 را یافتند. امروزه ما تنها دستگاه اعداد پایۀ 10 را بکار میبریم. اگر به این موضوع علاقه دارید، از پدرتان بپرسید که دستگاه اعداد پایۀ 12 چه معنی میدهد. برپایۀ همین دستگاه است که یک ساعت را 60 دقیقه، یک دقیقه را 60 ثانیه و یک روز را 24 ساعت حساب میکنیم و گرنه می بایست طبق دستگاه پایۀ 10 ساعت، دریک شبانه روز 20 ساعت، در یک ساعت 50 دقیقه و در هر دقیقه پنجاه ثانیه میداشتیم.

کلدانی ها همچنین اولین قومی بودند که مقرر نمودند که بشر به طور منظم نیاز به یک روز استراحت در هفته دارد.

هنگامی که آنها سال را به هفته ها و هفته را به هفت روز تقسیم میکردند، تصمیم گرفتند که باید شش روز کار کرد، اما یک روز باید برای «آرامش روان» استراحت نمود.

جای تاسف بسیار است که مرکز اینهمه هوشمندی و تخصص صنعتی نتوانست برای همیشه پا برجا بماند. حتی نبوغ یک عده پادشاهان بسیار خردمند نیز نتوانست اقوام باستانی میانرودان را از دچار شدن به سرنوشت نهائی آنها حفظ کند.

دنیای سامی دیگر پیر میشد.

دوران، دیگر دوران یک تبار دیگر و نوین انسان ها بود.

در سدۀ پنجم پیش از میلاد مسیح، قومی هند و اروپائی بنام ایرانیان از دشت های آنسوی کوه ها وارد صحنۀ میانرودان گشت. در فصل آینده من در بارۀ آنان بیشتر صحبت خواهم کرد.

شهر بابل بدون جنگ و یا مقاومتی تسخیر شد.

«نابونیدوس» آخرین پادشاه بابل، که بیشتر از دفاع از وطن خود، نگران امور دینی بود، پا به گریز نهاد.

پس از چند روز پسر خردسال او که در بابل مانده بود، درگذشت.

کورش، پادشاه ایران، کودک پادشاه بابل را با ادای احترامات کامل به خاک سپرد و خود را جانشین برحق پادشاهان پیشین بابل نامید.

میانرودان دیگر دولتی مستقل نبود. این سرزمین تبدیل به یک ایالت ایران شده تحت حکومت یک «ساتراپ» و یا فرماندار ایرانی قرار گرفت.

بابل چه شد؟ از آنجا که پادشاهان دیگر از بابل همچون محل اقامت خود استفاده نمیکردند، این شهر تمام اهمیت خود را ازدست داده، تبدیل به روستائی در حاشیه گشت.

کم و بیش دویست سال بعد، درقرن چهارم پیش از میلاد، بابل دوباره به اعتبار و شهرتی رسید.

در سال 331 پ.م. اسکندر بزرگ، یونانی جوانی که ایران، هندوستان، مصر و همۀ آن سرزمین ها را تسخیر کرده بود، از شهر باستانی خاطره های مقدس یعنی بابل بازدید نمود. او میخواست از این شهر بعنوان یادواره ای از شکوه و عظمت نورسیدۀ خویش استفاده کند. او دستور داد که کاخ پادشاهی و مکان های فروریخته  را بازسازی نمایند.

متاسفانه اسکندر بصورتی کاملا غیر مترقبه در تالار پذیرائی پادشاه نبوخذنصر درگذشت. پس از آن دیگر در دنیا هیچ چیز قادر به پیشگیری از سقوط کامل بابل نبود.

یکی از فرماندهان اسکندر بنام سلوکوس نیکاتور نقشۀ ساختن شهری جدید را تمام کرده بود. این شهر قرار بود در دهانۀ کانالی که دو رود فرات و دجله را به همدیگر می پیوندد، احداث شود. با این نقشه، سرنوشت بابل نیزبه پایان رسید.

لوحه ای از سال 275 پ.م. میگوید که چگونه اهالی بابل مجبور به ترک شهر خود و کوچ به آن شهر جدید شده اند که به افتخار یکی از فرماندهان و جانشینان اسکندر «سلوکیه» نامیده شد.

حتی در آن دوره هم برخی از اهالی سابق بابل که به شهر خود وفادار مانده بودند، گهگاهی به آنجا سر میزدند. اما آن شهرپر عظمت بابل دیگر مسکن گرگ ها و شغال ها شده بود.

اکثریت مردم که علاقه ای به آن مقدسات نیمه فراموش شدۀ باستان نداشتند، راه حلی عمل گرایانه برای استفاده از شهر سابق خود یافتند: آنها از ساختمان های باشکوه شهر سابق بعنوان انبار سنگ و آجر برای ساختمان های نو خود استفاده نمودند.

نزدیک به 30 قرن یعنی 3000 سال تمام، بابل مرکز معنوی و علمی-روشنفکری دنیای سامی بودو صد نسل از اهالی آن، این شهر باستانی را همچون بیانگر نبوغ مردم خویش شمرده بودند.

بابل مانند پاریس، لندن و نیویورک زمان کنونی بود.

امروزه سه تپه بزرگ پوشيده با شن به ما نشان میدهند که ویرانه های بابل در کجای این صحرای بی پایان مدفون شده اند.

(ادامه در فهرست زیر:)


فهرست بخش ها

(برای مطالعۀ فصل های کتاب روی تیتر آنها کلیک کنید.)

دربارۀ کتاب «انسان باستان»

1. انسان پیشا تاریخ

2. دنیا سرد میشود

3. پایان عصر سنگ

4. قدیمی ترین مکتب نوع بشر

5. کلید سنگ

6. سرزمین زندگان و سرزمین مردگان

7. ایجاد یک دولت

8. فراز و فرود مصر

9. میانرودان – سرزمینی بین دو رودخانه

10. میخی نویسان شیراز و سومر

11. آشور و بابل – دیگ بزرگ آمیزش سامی

12. داستان موسی

13. اورشلیم، شهر قانون

14. دمشق، شهر تجارت

15. فنیقی ها – آنها که کشتی هایشان را به آنسوی افق راندند

16. الفبا فرزند تجارت است

17. ایران، یونان و پایان دنیای باستان

18. گاهشمار دنیای باستان

 

 

 … ادامه خواندن

داستان موسی

نوشته هندریک ویلم وان لون

ترجمه و تصحیح عباس جوادی

فصل دوازدهم

در خط باریک افق دوردست گرد و خاک کوچکی پیدا شد. دهقان فقیر بابلی که روی مزرعه کوچک خود کار میکرد، این را دید.

او با خود گفت: «این حتما قوم دیگری است که میخواهد به سرزمین ما هجوم کند. اما کامیاب نخواهند شد. سربازان پادشاه آنها را بیرون خواهند کرد.»

او راست میگفت. نگهبانان مرزی، نورسیده ها را با شمشیرهایشان استقبال کرده، آنها را وادارنمودند که بخت خود را در جای دیگری بیازمایند.

آنها در امتداد مرز بابل به سوی غرب حرکت کردند و آنقدر رفتند تا به سواحل مدیترانه رسیدند.

در آنجا آنها رحل اقامت افکندند، به پرورش گاو و گوسفندشان پرداختند و شروع به زندگی نمودند، درست مانند پیشینگانشان که در سرزمین «اور» بسر می بردند.

اما زمانی فرارسید که دیگر باران نبارید و چیزی برای خوردن نبود. بنابراین ناچار شدند یا به دشت های سبز دیگر کوچ کنند و یا در همانجا از گرسنگی بمیرند.

با این ترتیب این شبانان که «عبری ها» هم نامیده میشدند، در جستجوی خانه و کاشانه ای نو در سواحل دریای سرخ و در نزدیکی مصر اقامت گزیدند.

اما گرسنگی آنها را در این سفر نیز همراهی نمود، طوری که آنها برای آنکه از گرسنگی نمیرند، بناچار پیش ماموران مصری رفته التماس نان کردند.

مصری ها مدت ها بود که در انتظار قحطی بودند. آنها از هفت سال پیش از آن، انبار های بزرگ خود را با محصول اضافی گندم خود پرکرده بودند تا در روز مبادا بصورت برابر بین اهالی فقیر و ثروتمند تقسیم شود. در همان دوره نیز گندم در میان مردم تقسیم میشد. کسی هم که مسئول کل و مطلق این تقسیم بود «یوسف» نام داشت. او هم از قوم «عبری ها» بود.

یوسف هنگام کودکی از خانه خود فرار کرده بود. روایت است که او از دست برادرانش گریخته بود، چرا که آنها با تصور اینکه پدرشان یوسف را بیش از همه دوست دارد، به برادر خود حسادت می ورزیدند.

نمیدانیم ماجرا دقیقا چه بود. به هر حال یوسف به مصر رفت و اعتماد و احترام پادشاهان «هیکسوس» را به خود جلب نمود. این پادشاهان که اصلشان از سرزمینی در شرق مصر بود، یکی از ده ها قوم سامی در شمال غرب عربستان کنونی بودند. آنها مصر را به تازگی فتح نموده بودند و دنبال کسی می گشتند که اموال و املاک نو یافته آنها را اداره کند.

به محض آنکه عبریان گرسنه پیش یوسف آمده درخواست کمک نمودند، او خویشان خود را بازشناخت.

یوسف مردی سخاوتمند بود و از پلیدی روح به دور بود.

یوسف به کسانی که با او بدرفتاری کرده بودند بدی نکرد، بلکه به آنها گندم داد و گذاشت تا همراه با کودکان و گاو و گوسفندشان در مصر زندگی کنند و خوشبخت باشند.

سال های سال عبریان که بیشتر با نام «یهودیان» شناخته میشدند، در بخش شرقی موطن جدیدشان زندگی میکردند و زندگی آنها از هرجهت رو به راه بود.

آنگاه دگرگونی بزرگی رخ داد.

انقلابی ناگهانی رخ داد که پادشاهان هیکسوس را از قدرت دورکرده آنان را مجبور نمود که مصر را ترک کنند. مصریان دوباره حکمران کشور خود شده بودند. آنها هرگز با خارجیان خوب کنار نیامده بودند. سیصد سال حاکمیت شبانان سامی فلسطین یعنی هیکسوس ها باعث شده بود که مصریان به هرچه خارجی هست، با حس نفرت نگاه کنند.

از سوی دیگریهودیان  با هیکسوس ها که از نگاه تبار با آنها خویشاوند بودند تفاهم خوبی داشتند. این هم کافی بود که مصریان به یهودیان به دیده خائن بنگرند.

عمر یوسف آن قدر دراز نبود که در این مرحله نیز از قوم خود مراقبت کند.

پس از کشاکش کوتاهی، یهودیان را از خانه های قدیمی خود بیرون کردند، آنها را به نقاط مرکزی و داغ مصر فرستادند و با آنها مانند غلامان رفتار نمودند.

سال های طولانی با آنها همچون برده های کارگر رفتار شد. آنها برای ساختمان اهرام سنگ حمل میکردند و برای ساختمان های عمومی آجرپزی می نمودند، راه می ساختند و کانال می کندند تا آب نیل به مزرعه های دوردست مصر رسانیده شود.

آنها ستم بزرگی دیدند، اما جسارتشان را از دست ندادند. بزودی قرار بود کسی به یاری آنها بیاید.

جوانی در آنجا می زیست که نامش موسی بود. او انسان باهوشی بود و تحصیلکرده هم بود. از این جهت مصریان تصمیم گرفتند که او بهتر است به خدمت فرعون درآید.

اگر چیزی رخ نمی داد که خشم موسی را سبب شود، او سال ها در همانجا می زیست و زندگی خود را همچون حاکم یک ولایت و یا مامور جمع آوری مالیات در یک بخش دوردست کشور به سر میرسانید.

اما طوری که گفتم، مصریان از کسانی که شبیه خودشان نبود و ظاهر و لباسشان از آنان فرق میکرد، بدشان می آمد و تا چیزی میشد، به چنین انسان هائی که با آنها فرق داشتند، توهین میکردند.

یهودیان نظر به اینکه خارجی بودند، در اقلیت قرار داشتند و نمی توانستند به خوبی از خود دفاع کنند. معنائی هم نداشت که به دادگاه های مصری شکایت کنند، چرا که قاضی ها به کسانی که حاضر به پرستش خدایان مصری نبودند و هنگام دفاع از خود لهجه ای خارجی داشتند، احساس مثبتی نداشتند.

تا اینکه روزی موسی با چند نفر از دوستان مصری خود به گردش رفته بود. آنجا بگو مگو شد و آنها چیزهای توهین آمیزی به یهودیان گفتند و حتی تهدید کردند که یهودیان را آرام نخواهند گذاشت.

موسی که جوانی پرهیجان بود، اورا کتک زد.

ضربه ها سخت بودند و جوان مصری افتاد و مُرد.

کشتن یک مصری بومی در مصر کار وحشتناکی بود و قانون های مصر نیز مانند قانون های پادشاه بابل، حمورابی، آنقدرهوشمندانه نبودند که میان قتلی از پیش طراحی شده و قتلی که نتیجه برآشفتن غیر منطقی در مقابل توهین به یک شخص است، فرق بگذارند.

در نتیجه موسی گریخت.

++

او به سرزمین اجدادی اش در «مدین،» آن سوی دریای سرخ (شمال غربی شبه جزیره عربستان کنونی) پناه برد، جائی که قوم او صد ها سال گوسفندانش را همانجا چرانده بود.

روحانی مهربانی بنام «جثرو» او را به خانه خویش پذیرفت و یکی از هفت دخترش به نام «زیپورا» را به او به زنی داد.

موسی مدتی طولانی در همانجا زیست و در باره بسیاری چیزها اندیشید. او شکوه و راحتی دربار فرعون را رها کرده زندگی خشن و ساده یک روحانی صحرا نشین را پذیرفته بود. در روزگار قدیم، پیش از آنکه یهودیان به مصر کوچ کنند، آنها نیز یکی از اقوام کوچنده در شمال غرب شبه جزیره عربستان کنونی بودند. آنها در چادر ها میزیستند و خوراکی ساده داشتند. آنها مردانی درستکار و زنانی نجیب بودند که دارائی کمی داشتند، اما با پاکدلی خود افتخار میکردند.

و لیکن پس از آنکه یهودیان تابع تمدن مصر شدند، همه اینها تغییر یافت. آنها بجای آنکه در راه استقلال خود مبارزه کنند، تابع تمدن مصر شدند که شیفته راحتی بود.

آنها بجای پرستش خدایان باستانی صحرای پرباد و توفان، شروع به عبادت مقدسات عجیبی نمودند که در شکوه و جلال معابد تاریک مصریان پنهان شده بودند.

موسی حس میکرد که وقت او رسیده است. می بایستی جُنبید و آن قوم را از این سرنوشت رها نمود و به راه باستانی حقیقت ساده رهنمون شد.

همین  شد که موسی با فرستاده های خود به خویشاوندانش از آنها دعوت نمود که سرزمین مصر را ترک کرده در صحرا به او بپیوندند.

اما مصریان از این نقشه یهودیان خبردار شده بیش از پیش رفت و آمد آنان را تحت کنترل قرار دادند.

بنظر میرسید که نقشه موسی نقش برآب شده، تا اینکه ناگهان در بین مردمان دره نیل یک بیماری واگیر پهن شد.

یهودیان که از همان روزهای دشوارشان در صحرا به رعایت قواعد سرسختانه تندرستی خود عادت داشتند، از این خطر جستند، اما صد ها هزار نفر از مصریان جان خود را از دست داد.

در هنگامه اینهمه ناروشنی و دلهره که  با «مرگ آرام» مردم مصر همراه بود، یهودیان بار و بندیلشان را بسته، شتابان از کشوری که به آنها آنهمه وعده داده و اینهمه کم عمل کرده بود، رخت بربستند.

به محض اینکه خبر فرار یهودیان پخش شد، مصریان سربازان خود را به دنبال آنان فرستادند. اما سربازان مصری در راه دچار بیماری گشتند و یهودیان نجات یافتند.

آنها همه سالم و آزاد به سوی شرق شتافتند و در سرزمین های خالی در دامنه کوه سینا مسکن گزیدند، همان کوهی که نامش را از «خدای ماه» بابلیان موسوم به «سین» گرفته است.

در موطن جدید، موسی فرماندهی هم تباران خود را بر عهده گرفت و به اصلاحات در زندگی آنان رهبری نمود.

در آن روز ها یهودیان نیز مانند همه اقوام دیگرچندین خدا را پرستش میکردند. آنها در مدت اقامتشان در مصر حتی حیواناتی را که مصریان به آنها عبادت میکردند و برایشان مقبره های مخصوص می ساختند نیزستایش می نمودند. اما موسی در طول زندگی اش بر روی تپه های شنی صحرای «نمین» به قدرت والای خدای رعد و برق باور آورده بود، خدائی که بر آسمان های بلند حکم می راند و حُسن نیت او تعیین کننده زندگی، روشنائی و حتی نفس کشیدن صحرانشینان بود.

نام این خدا «یهُوه» بود و همه اقوام سامی آسیای غربی او را پرستش میکردند.

موسی با موعظه های خود «یهُوه» را تنها خدای همه قوم یهود اعلام میکرد.

روزی موسی از میان یهودیان ناپدید شد. در میان مردم شایعه پخش شد که موسی دربلند ترین قله کوه سینا انزوا گزیده است.

عصر آن روز، در اثر تاریکی ناشی از یک توفان بزرگ، قله کوه از دید انسان ها نا پیدا شد.

اما هنگامی که موسی از کوه بازگشت… لوح هائی سنگی بر فراز کوه پیدا شدند که کلام خود یهُوه بر آنها حک شده بود. اینها همان ده فرمان» الهی بودند، چیزهائی که خود یهُوه هنگام رعد و برق گفته بود».

پس از آن، دیگر هیچ یهودی جرات نکرد مقام والای موسی را مورد  شک قرار دهد.

هنگامی که او به مردم خود گفت که یهُوه به آنها دستور میدهد به مهاجرت خود ادامه دهند، آنها با اشتیاق این را پذیرفتند.

آنها سالیان دراز روی تپه های صحرائی بی راه و نشان زیستند.

آنها با مشکلات بسیاری ساختند و کم مانده بود که همه از کمبود آب و خوراک هلاک شوند.

اما موسی امید سرزمینی موعود را در دل آنها زنده نگهداشت، سرزمینی پایدار برای پیروان راستین یهُوه.

و در نهایت آنها سرزمینی حاصلخیز یافتند.

آنها از رود اردن گذشتند و در حالیکه «ده فرمان» و یا «لوح های قانون» را حمل میکردند، علفزارهای میان «دان» در شمال و «بئر شبع» در جنوب (اسرائیل کنونی، -م.) را مسکون نمودند.

و اما موسی دیگر راهبر آنان نبود.

او دیگر پیر و خسته شده بود.

ابتدا به او یال و دامنه های کوه های فلسطین را نشان دادند که قرار بود یهودیان آن را موطن خود سازند.

آنگاه او چشمانش را برای همیشه بست.

او در زمان جوانیش وظیفه ای برای خود تعیین کرده بود. آن روز او این وظیفه را بجا آورده بود.

او قوم خود را از بردگی بیگانه آزاد کرده، یک زندگی آزاد و مستقل به آنها داده بود.

او قوم خود را متحد کرده، آنها را به اولین قومی تبدیل نموده بود که تنها یک خدای واحد را می پرستند.

(ادامه در فهرست زیر:)

——————————–

فهرست بخش ها

(برای مطالعۀ فصل های کتاب روی تیتر آنها کلیک کنید.)

دربارۀ کتاب «انسان باستان»

1. انسان پیشا تاریخ

2. دنیا سرد میشود

3. پایان عصر سنگ

4. قدیمی ترین مکتب نوع بشر

5. کلید سنگ

6. سرزمین زندگان و سرزمین مردگان

7. ایجاد یک دولت

8. فراز و فرود مصر

9. میانرودان، سرزمینی بین دو رودخانه

10. میخی نویسان شیراز و سومر

11. آشور و بابل، دیگ بزرگ آمیزش سامی

12. داستان موسی

13. اورشلیم، شهر قانون

14. دمشق، شهر تجارت

15. فنیقی ها، آنها که کشتی هایشان را به آنسوی افق راندند

16. الفبا فرزند تجارت است

17. ایران، یونان و پایان دنیای باستان

18. گاهشمار دنیای باستانادامه خواندن

اورشلیم، شهر قانون

نوشته هندریک ویلم وان لون

ترجمه و تصحیح عباس جوادی

فصل سیزدهم: اورشلیم، شهر قانون

سرزمین فلسطین شیار کوچکی بین رود اردن و آب های سبز دریای مدیترانه است. قدمت این سرزمین را نمیتوان تخمین زد. اولین ساکنان آن را هم چندان نمیشناسیم، اگرچه به آنها نام «مردم کنعان» داده میشود.

کنعانیان یکی از طایفه های سامی بودند. پیشینیان آنان، درست مانند پیشینیان یهودیان و بابلیان، قبایل صحرا نشین بودند. اما زمانی که یهودیان حدودا در سال 1200 پیش از میلاد و یا زودتر از آن از مصر به فلسطین بازگشتند، کنعانیان در شهر ها و روستاها می زیستند. در زبان یهودی نیز لفظ «کنعانی» به معنی «تاجر» می آید.

وقتی یهودیان سررسیدند، کنعانیان شهرهای محکمی ساخته و گرداگرد این خانه ها را با دیوار های بلند محصور نموده بوند.  آنها به یهودیان اجازه ورود به شهرهایشان را ندادند، طوری که یهودیان مجبور شدند خانه هایشان را در دشت های باز طبیعت بسازند.

اما پس از مدتی کنعانیان و یهودیان دوست همدیگر شدند. این کار زیاد هم مشکل نبود، چرا که به هرحال آنها از تباری مشترک به شمار میرفتند. به غیر از این، آنچه که آنها را به همدیگر نزدیک میکرد، یک دشمن مشترک در همسایگی شان بود که «فیلیستینی ها» نام داشتند و تبار و نژادشان کاملا فرق میکرد.

فیلیستینی ها در واقع با آسیا رابطه ای نداشتند. آنها قومی هند واروپائی بودند، ریشه اصلی شان در جزیره «کرت» و یونان بود و از آنجا به سواحل جنوبی «لوانت» یعنی فلسطین و اسرائیل کنونی آمده بودند. ظاهرا دوره آمدن آنها به این سرزمین ها تقریبا همزمان با آمدن اسرائیلی ها  یعنی حدودا 1200 پ.م. است. در منابع مصر باستان و انجيل از فيليستينى های باستان همچون قومى مهاجم سخن ميرود، داستان نبرد «داوود و جالوت» David and Goliath مربوط به جنگ افسانه ای اسرائیلیان و فیلیستینی هاست. فیلیستینی ها نام خود را به «فلسطین» و فلسطینیان بعدی داده اند، اما فیلیستینی های باستان همان فلسطينيان امروز نيستند، انها نه عرب بودند و نه مسلمان. نام فلسطین از دوره حاکمیت یونان به بعد به سرزمین بین رود اردن و دریای مدیترانه داده شد و همانطور ماند. با حملات آشوریان به این منطقه، دولت های یهودی و فیلیستینی از بین رفت و فیلیستینی ها در این منطقه با اقوام و نژادهای دیگر مخلوط شدند و از زبانشان هم اثری نماند، در حاليكه يهوديان با وجود اختلاط قومى، دين و فرهنگ خود را حفظ نمودند. تا ظهور اسلام نام فیلیستین ربطی به قومیت و مذهب نداشت و ساکنان فلسطین کنونی از نگاه تبار مخلوطی از تیره ها و اقوام بود.  پس از حاکمیت اعراب و اسلام بر سواحل دریای مدیترانه در قرن هفتم و کوچ قبایل عرب به این سرزمین، به تدریج نام «فلسطين» و «فلسطینی» با مردم عرب و مسلمان این منطقه هم معنا بکار رفت و رایج شد (*).

حتی مصری های باستان نیز از تهاجم فیلیستینی های هند و اروپائی باستان در امان نبودند. تقریبا همه اقوام آسیای غربی ناچاربه  دفاع از مرزهای خود در مقابل آنها شند.

و اما نبرد «داوود و جالوت» که نبردی بین یهودیان و فیلیستینیان باستان بود، هیچگاه پایان نیافت.

درست است. داوود تنها با یک فلاخن و پنج دانه سنگ خود جالوت (گُلیات) هیولا را کُشت، اگر چه جالوت سرتا پا مسلح بود و زرهی مسی برتن داشت که حتما از قبرس آورده شده بود، چرا که قبرس در دوره باستان با معادن مس خود معروف بود. همچنین درست است که «سامسون» (پهلوان و داور افسانه ای اسرائیلیان، -م.) با مدفون کردن خود و انبوهی از فیلیستینی های باستان، آنها را به قتل رسانید. با اینهمه فیلیستینی های باستان پیوسته نسبت به یهودیان برتری نشان دادند، همچنانکه هیچوقت نگذاشتند یهودیان حتی به یکی از بندر های دریای مدیترانه هم دسترسی پیدا کنند.

از این رو یهودیان ناچار شدند که به دره ها و جلگه های شرق فلسطین قناعت کنند و پایتخت خود را در همانجا روی یکی از آن تپه ها بسازند.

نام این شهر اورشلیم بود (به عربی «بیت المقدس»، -م.) این شهر در طول سه هزار سال پس از بنیان گذاریش یکی از مقدس ترین شهر های دنیا بوده است.

در دوره های تاریک گذشته، اورشلیم (اور-شلیم/سلیم) یعنی «شهر صلح» یکی از قلعه هائی بود که مصریان پس از تصرف شهر برای دفاع از کشور خود در برابر حملات قبایل شرقی در یال ها و دامنه های کوه های فلسطین ساخته بودند.

پس از سقوط امپراتوری مصر باستان، اورشلیم تخلیه شد و «یبوسی ها» که یکی از قبایل محلی آن سرزمین بودند، به شهرآمدند و مستقر شدند. آنگاه یهودیان سررسیدند و پس از جنگ های طولانی آن را اقامتگاه پادشاه خود داوود ساختند.

در نهایت، پس از سالیان سال کوچ و مهاجرت، بنظر میرسید که «الواح موسی» و یا «ده فرمان» جائی ابدی و آرام برای خود یافته بودند. سلیمان دانا تصمیم گرفت که این لوح ها را در مکانی باشکوه محافظت کند. فرستاده های او به هفت اقلیم جهان سفر کرده نایاب ترین و ارزشمند ترین چوب ها و سنگ ها را یافته، آوردند. از همه اسرائیلیان دعوت گردید که دارائی خود را تقدیم کنند تا این پرستشگاه که موسوم به «خانه خدا» شد، لایق  نامش باشد. دیوار های معبد بلند تر و بلند تر گردید تا به بهترین صورت الواح مقدس خداوند (یهوه) را محافظت نماید.

اما این ابدیتی که در نظر گرفته شده بود، عمری کوتاه داشت. یهودیان که خود از بیرون وارد مجموعه ای از اقوام متخاصم شده بودند، دور و برشان را اقوام مخاصم گرفته بود و تحت فشار فیلیستینیان باستان نیز قرار داشتند. این شد که یهودیان نتوانستند استقلال خود را برای مدتی طولانی حفظ کنند.

آنها به خوبی و با رشادت جنگیدند. دولت کوچک آنها که با حسادت ها و رقابت های کوچک تضعیف هم شده بود، در مقابل قدرت بزرگ آشوریان، مصریان و کلدانیان نیروئی نداشت. در سال 586 پیش از میلاد مسیح «نبوخد نصر»، پادشاه بابل اورشلیم را تسخیر کرد، شهرو معبد را ویران نمود و الواح موسی طعمه آتش و ویرانی گشتند.

آنگاه زمانی رسید که یهودیان بازسازی پرستشگاه خود «خانه خدا» را آغاز کردند.  اما شکوه و عظمت دوره سلیمان پایان یافته بود. یهودیان تبعه قوم دیگری بودند و مردم پول نداشتند. باز سازی بنای کهن هفتاد سال به درازا کشید. این بنا سیصد سال برقرار بود و آنگاه تهاجم جدیدی رخ داد و آسمان فلسطین دوباره با شعله هائی که از پرستشگاه یهودیان بر میخاست، روشن گردید.

هنگامی که اورشلیم برای سومین بار بازسازی شد، دو دیوار مستحکم و بلند در دور آن ساخته شد که دروازه های تنگ و محوطه های ورودی مختلفی داشتند تا از تهاجم های جدید پیشگیری شود.

اما بخت یاور شهر اورشلیم نبود.

شصت و پنج سال پس از میلاد مسیح، رومیان به فرماندهی ژنرال «پُمپئی» پایتخت یهودیان را تصرف نمودند.

آنها بیشتر عمل گرا بودند و کوچه پس کوچه های باریک و قدیمی اورشلیم خوشایند آنها نشد. رومیان بزودی بسیاری از ساختمان های شهر را ویران کرده، خیابان های بزرگ، ساختمان های عظیم عمومی، حمام ها و استخر های شنا و پارک های ورزش ساختند، چیزی که مورد پسند مردم بومی شهر قرار نگرفت.

به «خانه خدا» که از نگاه رومیان به درد چیزی نمیخورد، توجهی نشد. «هرود،» پادشاه یهودیان که زیردست رومیان بود نیز به جای توجه به این پرستشگاه یهودیان، با آثار گذشته مشغول شد. مردم ناچار به پیروی از فرمان های رهبری گشتند که برگزیده خود آنها نبود.

در همین هنگام انقلاب دیگری برعلیه ماموران مالیاتی روم انجام گرفت. «خانه خدا» اولین قربانی انقلاب بود که توسط سربازان امپراتور روم «تیتوس» به آتش کشیده شد. اما به خود اورشلیم ضرر چندانی نرسید.

ولیکن فلسطین صحنه ناآرامی ها و اغتشاش باقی ماند.

رومیان که با صدها و هزاران قوم سر و کار داشتند که صد ها و هزاران مقدسات را پرستش میکردند، نفهمیدند با یهودیان چگونه رفتار کنند. آنها اصولا طبیعت یهودیان را درک نکرده بودند. آنچه که بنیان امپراتوری فوق العاده موفق روم را تشکیل میداد، تعامل مطلق نسبت به همه ادیان بود که آن هم بخاطر آن بود که رومیان به هیچ کدام از این ادیان و مذاهب اهمیتی نمیدادند. حاکمین روم هیچگاه به اعتقادات اقوام تابع خود مداخله نمیکردند. اما خواست آنها از اقوامی که در حاشیه امپراتوری میزیستند این بود که یک تصویر و یا مجسمه امپراتور روم نیز در پرستشگاه ها و معبد های این اقوام گذاشته شود. این چیزی بیشتر صوری بود و اهمیت چندانی هم نداشت. اما برای یهودیان نصب چنبن تصویر و یا مجسمه ای خلاف باور های دینی آنان بود و «حرام» شمرده میشد، چرا که طبق همین باور ها آنها نمی بایست مقدس ترین پرستشگاه خود را با تصویر یک فرمانروای رومی «آلوده» کنند.

بنا براین یهودیان این خواست رومیان را رد کردند.

رومیان اصرار نمودند.

این موضوع که در اصل چیزی بی اهمیت بود، باعث شد که پنجاه و دو سال پس از شورش بر ضد امپراتور تیتوس، یهودیان دوباره قیام کردند. این بار رومیان تصمیم بر سرکوب کامل قیام گرفته بودند.

اورشلیم ویران شد.

«خانه خدا» به آتش کشیده شد.

برروی خرابه های شهری که سلیمان ساخته بود، شهری نو و رومی به نام «آلیا کاپیتولینا» ساخته شد. آنجا که مردم تقریبا برای هزارسال به خدا، به خدائی که آنها «یهوه» می نامیدند، پرستش میکردند، معبدی برای پرستش «ژوپیتر» یعنی «خدای خدایان» روم برپا شد.

بسیاری از یهودیان از پایتختشان و از خانه و کاشانه های خود و اجدادشان رانده شدند.

از آن روزگار به بعد آنها به کوچندگان روی زمین تبدیل شدند.

اما قانون های مقدس «ده فرمان» دیگر نیازمند حفاظت گاهی محتشم در بنائی پرشکوه نبودند.

تاثیر این قوانین فراتر از «سرزمین یهودا» و «خانه خدا» گسترده شده بود.

(ادامه در فهرست زیر:)


(*) مترجم، متن اصلی کتاب در مورد «فیلیستین» باستان را  تعدیل واین پاراگراف در باره «فیلیستینی ها» را به متن اصلی علاوه کرده است تا معلومات چند دهه اخیر در این ترجمه منظور گردد و خواننده ایرانی با پس منظر موضوع آشنا شود.


فهرست بخش ها

(برای مطالعۀ فصل های کتاب روی تیتر آنها کلیک کنید.)

دربارۀ کتاب «انسان باستان»

1. انسان پیشا تاریخ

2. دنیا سرد میشود

3. پایان عصر سنگ

4. قدیمی ترین مکتب نوع بشر

5. کلید سنگ

6. سرزمین زندگان و سرزمین مردگان

7. ایجاد یک دولت

8. فراز و فرود مصر

9. میانرودان، سرزمینی بین دو رودخانه

10. میخی نویسان شیراز و سومر

11. آشور و بابل، دیگ بزرگ آمیزش سامی

12. داستان موسی

13. اورشلیم، شهر قانون

14. دمشق، شهر تجارت

15. فنیقی ها، آنها که کشتی هایشان را به آنسوی افق راندند

16. الفبا فرزند تجارت است

17. ایران، یونان و پایان دنیای باستان

18. گاهشمار دنیای باستان

 … ادامه خواندن

دمشق، شهر تجارت

نوشته هندریک ویلم وان لون

ترجمه و تصحیح عباس جوادی

فصل چهاردهم: دمشق، شهر تجارت

شهر های باستانی مصر ازبین رفتند.

نینوا و بابل امروزه تپه هائی پوشیده با خاک و آجر هستند.

«خانه خدا» در اورشلیم زیر ویرانه های تیرۀ شکوه خویش مدفون است (اورشلیم در قرن بیستم بازسازی شد، -م.)

تنها یک شهر  از همه این توفان ها رَسته است.

نام این شهر دمشق است (به عربی: شام، -م.).

پنج هزار سال است که در داخل حصار های دمشق با آن چهار دروازه بزرگ اش، یکصد و پنجاه نسل در خیابان اصلی شهر موسوم به «مستقیم» که شریان اصلی تجارت دمشق است، در حال رفت و آمد، تکاپو و فعالیت بودند و هستند (صد سال پیش، -م.)

شهر کوچک و بی مدعای دمشق شهرت نخستین خود را با نقش قلعه نگهبانی دولت «عَموریان» آغاز کرد، همان قوم معروف صحرا نشین که پادشاه بزرگی بنام حمورابی را پدید آورد. هنگامی که عموری ها به سوی شرق یعنی به جلگه های میان دو رود دجله و فرات کوچ کرده پادشاهی بابل را پایه گذاری نمودند، دمشق همچنان به تجارت خود با هیتیت های بدوی در آسیای کوچک یعنی آناتولی امروز ادامه داد.

در طول زمان، ساکنان اصلی سامی دمشق از سوی یک قوم دیگر سامی بنام «آرامی ها» استحاله شدند. اما خود شهر هویت خویش را تغییر نداد. در تمام این مدت که آنهمه دگرگونی ها رخ می داد، دمشق پیوسته مرکز مهمی برای تجارت باقی ماند.

این شهر در راه اصلی بین مصر و میانرودان قرار داشت و از آنجا تا بندر های دریای مدیترانه فاصله ای بیش از یک هفته نبود. دمشق فرماندهان بزرگ و یا پادشاهان سرشناس پدید نیاورده بود. دمشق از سرزمین های همسایه یک وجب خاک هم تصرف نکرده بود. در عوض دمشق با تمام دنیا در حال تجارت بود و درعین حال مکان امنی برای تاجران و صنعتکاران به شمار میرفت. اما جالب است که زبان مردم دمشق یعنی آرامی تبدیل به زبان رسمی و مشترک بخش بزرگ آسیای غربی شد.

شرط تجارت بین ملل و اقوام گوناگون همیشه ارتباط سریع و عملی بوده و هنوز هم چنین هست. خط میخی سومریان با آنهمه دقت و جزئیاتی که داشت، برای تاجران آرامی بسیار پیچیده و وقت تلف کن مینمود. به همین جهت آرامی ها الفبائی ایجاد کردند که به مراتب سریع تر از شکل های میخ مانند خط بابلی قابل استفاده بود.

زبان گفتاری و شفاهی آرامی ها از پی زبان کتبی و تجاری آنها آمد و رواج یافت. آرامی تبدیل به زبان انگلیسی دنیای باستان شد. در اکثر نقاط میانرودان، آرامی را به همان سادگی زبان محلی و بومی می فهمیدند و می نوشتند. در بعضی کشور ها، آرامی حتی جای لهجه های قبیله ای و محلی آنان را گرفت.

هنگامی که عیسی بن مریم خطاب به مردم وعظ میکرد، زبانی که به کار می برد عبری باستان نبود که موسی برای توضیح «ده فرمان» الهی به پیروانش به کار میگرفت. او به آرامی سخن میگفت، به همان زبان تاجران دمشق که تبدیل به زبان مردم عادی دنیای باستان شده بود. (در ایران، دستکم تا اواخر هخامنشیان، آرامی زبان مشترک و نوشتاری امپراتوری ایران بود، -م.)

(ادامه در فهرست زیر:)


فهرست بخش ها

(برای مطالعۀ فصل های کتاب روی تیتر آنها کلیک کنید.)

دربارۀ کتاب «انسان باستان»

1. انسان پیشا تاریخ

2. دنیا سرد میشود

3. پایان عصر سنگ

4. قدیمی ترین مکتب نوع بشر

5. کلید سنگ

6. سرزمین زندگان و سرزمین مردگان

7. ایجاد یک دولت

8. فراز و فرود مصر

9. میانرودان، سرزمینی بین دو رودخانه

10. میخی نویسان شیراز و سومر

11. آشور و بابل، دیگ بزرگ آمیزش سامی

12. داستان موسی

13. اورشلیم، شهر قانون

14. دمشق، شهر تجارت

15. فنیقی ها، آنها که کشتی هایشان را به آنسوی افق راندند

16. الفبا فرزند تجارت است

17. ایران، یونان و پایان دنیای باستان

18. گاهشمار دنیای باستانادامه خواندن

فنیقی ها، راندن کشتی ها به آنسوی افق

نوشته هندریک ویلم وان لون

ترجمه و تصحیح عباس جوادی

فصل پانزدهم: فنیقی ها، راندن کشتی ها به آنسوی افق

پیشاهنگ باید آدمی جسور و کنجکاو باشد.

گیریم که کسی در دامنه های یک کوه زندگی میکند.

هزاران نفر، میلیون ها نفر در دامنه کوه ها  زندگی میکنند.  اکثر آنها چندان هم به فکر کوهی نیستند که هر روز می بینند.

اما انسان پیشاهنگ ناآرام است. او میخواهد بداند که این کوه چه اسراری را از او پنهان میکند. آیا پشت این کوه، کوه دیگری هست؟ آیا آن کوه صخره های بلندی دارد که از موج های تیره اقیانوس به آسمان قد کشیده اند؟ ِو یا شاید آن سوی کوه، کوه دیگری نیست، بلکه یک دشت است، یک جلگه که ناظر بر صحرائی بی پایان است؟

روزی، روزگاری آن پیشاهنگ راستین، خانواده و راحتی خانه  خود را رها کرده خواهد رفت تا پاسخ این پرسش ها را بجوید. شاید روزی بازخواهد گشت و دیده ها و تجربه های خود را به خویشاوندانش خواهد گفت، به خویشاوندانی که هیچ علاقه ای به این موضوع ها ندارند. یا اینکه زیر صخره سنگ ها خواهد ماند و یا گرفتار رعد و برق شده، خواهد مُرد، که در آن صورت دیگر بازگشتی نخواهد داشت و همسایه هایش سر افسوس تکان داده خواهند گفت: «گناه خودش بود. چرا او هم مانند همه ما در خانه خود ننشست؟»

اما دنیا به چنین انسان های نا آرامی نیاز دارد. سال ها و سده ها پس از آنکه این پیشاهنگان از دنیا رفتند و دیگران از میوه کشفیات آنها بهره بردند، برای آنها پیکره ها و یادواره هائی ساخته خواهد شد با  نوشته هائی روی سنگ مرمر و لوح های برنجی.

خط باریک افق دوردست از مرتفع ترین کوه دنیا نیز وحشت انگیزتر است. این خط حتی مانند پایان خود دنیا جلوه میکند، گوئی پس از آن دیگر هیچ چیز نیست. حتی بنظر میرسد خدا و سرنوشت نیز نسبت به کسانی که از آن خط تقاطع آسمان و آب عبور میکنند دلرحم تر است، جائی که از آن به بعد دیگر همه چیز آکنده از تاریکی، ناامیدی و مرگ است.

از زمانی که انسان ها اولین قایق های ابتدائی خود را ساختند، قرن ها و قرن ها گذشت. با اینهمه، آنها خود را تنها با کشف و تماشای آشنا و آرامبخش ساحل نزدیک دلخوش کرده بودند. کسی دل به دریا زده به سوی افق نمی شتافت.

تا اینکه فنیقی ها آمدند، فنیقی هائی که در دلشان از اینگونه ترس ها خبری نبود. آنها با کشتی هایشان آنقدر رفتند و رفتند تا اینکه ساحل از دیده ها گم شد. ناگهان پهنای بیکران و هولناک دریا در دیده آنان چون شاهراه تجارت جلوه نمود و مخاطرات تهدید آمیز افق تبدیل به افسانه گردید.

آن کشتیران های فنیقی، از اقوام سامی بودند. اجداد آنان همراه با پیشینگان بابلی ها، یهودیان و دیگر اقوام سامی در صحرای عربستان کنونی میزیستند. اما زمانی که یهودیان به فلسطین آمده مسکون شدند، شهرهای فنیقی ها چندین و چند قرن بود که ساخته شده بود.

فنیقی ها دو مرکز تجارت داشتند.

نام یکی «تیره»  و دیگری «صیدون» (صور و صیدای کنونی در سواحل لبنان، -م.)  بود. این دو شهر روی صخره سنگ ها ساخته شده بودند و گفته میشد که هیچ دشمنی نمیتواند این دو شهر را تصرف کند.

در آغاز دریانوردان فنیقی تنها به سواحل دوردست فرانسه واسپانیا سفر میکردند تا محصولات مردم خود را با غله و فلزهای آنان مبادله کنند. بعد ها آنها در سواحل اسپانیا، ایتالیا، یونان و سیسیل دوردست که فلز ارزشمند قلع تولید میکرد، پست های مستحکم تجارتی گشودند.

در نگاه مردم غیر متمدن اروپا، این مراکز تجارتی مانند خواب و خیالی از زیبائی و محصولات لوکس جلوه میکرد. آنها آرزو میکردند که در نزدیکی این مرکز های تجارتی زندگی کنند و از آنجا بندر ها را تماشا کرده ببینند که ملوان های فنیقی چه نوع مواد و محصولات رنگارنگی خاور زمین دوردست را آورده اند. آنها به تدریج کلبه های کوچک و چوبی خود را رها کرده در نزدیکی این مراکز مستحکم فنیقی مسکن گزیدند. بسیاری از این مکان ها بعد از مدتی تبدیل به بازارهای محله های مختلف این شهر های اروپائی شد.

امروزه شهرهای بزرگ اروپائی مانند «مارسی» در فرانسه و «کادیز» در اسپانیا به اصلیت فنیقی خود افتخار میکنند، اما شهرهای شرقی تیره و صیدون در لبنان کنونی که باصطلاح «مادر» این اصلیت فنیقی بودند، دوهزار سال است که مُرده و فراموش شده اند، در حالیکه آن اصلیت و هویت فنیقی هم ازبین رفته و در هویت های دیگر مستحیل شده است.

این، سرنوشتی غم انگیز اما قابل درک است. شاید هم فنیقی ها ثروتی سهل الوصول به دست آوردند و نتوانستند عاقلانه این ثروت را بکار ببرند. آنها هرگز اهمیتی به آموزش و کتاب نمیدادند. آنها فقط به پول نگاه میکردند.

فنیقی ها در تمام دنیا به خرید و فروش برده ها، غلامان و کنیزان مشغول بودند. آنها مهاجرین خارجی را مجبور کردند که در مرکز های آنان کار کنند. آنها هرجا که از دستشان برمیامد، همسایگانشان را فریب دادند. آنها چنان رفتار کردند که دیگر اقوام و ملل مدیترانه از آنان بیزار شدند.

فنیقی ها دریانوردانی ماهر و خستگی ناپذیر بودند. اما هر جا که می بایست بین تجارتی شرافتمندانه و سودی فوری یکی را انتخاب کنند، راه حیله گری و حقه بازی را درپیش میگرفتند.

تا زمانی که فنیقی ها تنها قومی بودند که کشتی های بزرگ داشتند و میتوانستند خودشان کشتیرانی کنند، دیگر اقوام و ملل به آنها محتاج بودند. به محض آنکه دیگران هم راه و رسم کشتی راندن و بادبان گشودن را آموختند، آنها خود را از وابستگی به فنیقی ها رها نمودند.

از آن روز به بعد تیره و صیدون اهمیت خود را در تجارت آسیا از دست دادند.

فنیقی ها هیچگاه از علم و هنر پشتیبانی نکردند. آنها خوب میدانستند که چگونه میتوان هفت دریا را درهم نوردید و هر معامله ای را تبدیل به سودی کلان نمود. اما هیچ دولتی نمیتواند هم به طور دراز مدت تنها و تنها متکی به مالکیت مادی باشد و هم مدتی طولانی همچون دولت دوام بیاورد.

سرزمین فنیقی ها همیشه مانند یک دفتر حسابداری بود که انسان و فرهنگ در آن نقشی بازی نمیکرد.

به همین جهت هم دولت فنیقی ها رو به اضمحلال گذاشت و از میان رفت.

(ادامه در فهرست زیر:)


 

فهرست بخش ها

(برای مطالعۀ فصل های کتاب روی تیتر آنها کلیک کنید.)

دربارۀ کتاب «انسان باستان»

1. انسان پیشا تاریخ

2. دنیا سرد میشود

3. پایان عصر سنگ

4. قدیمی ترین مکتب نوع بشر

5. کلید سنگ

6. سرزمین زندگان و سرزمین مردگان

7. ایجاد یک دولت

8. فراز و فرود مصر

9. میانرودان، سرزمینی بین دو رودخانه

10. میخی نویسان شیراز و سومر

11. آشور و بابل، دیگ بزرگ آمیزش سامی

12. داستان موسی

13. اورشلیم، شهر قانون

14. دمشق، شهر تجارت

15. فنیقی ها، آنها که کشتی هایشان را به آنسوی افق راندند

16. الفبا فرزند تجارت است

17. ایران، یونان و پایان دنیای باستان

18. گاهشمار دنیای باستان

 … ادامه خواندن

الفبا فرزند تجارت است

من قبلا به شما شرح داده بودم که مصری های باستان چگونه به کمک شکل هائی کوچک سخن و اندیشه خودشان را تثبیت و حفظ کردند. به شما تعریف کردم که مردم میانرودان باستان چگونه از اشاره هائی میخ مانند برای ثبت خرید و فروش و تجارت خود کار گرفتند.

اما در مورد این الفبای خودمان چه میتوان گفت؟ در مورد الفبای لاتین انگلیسی و فرانسه و یا الفبای فارسی و یا عربی کنونی، همین الفبا ها وحرف های کوچکی که از گهواره یعنی هنگام ثبت تولد تا گور یعنی زمان ثبت رسمی مرگ، ما را همراهی میکنند؟ اصل این الفبا ها از مصری است؟ از بابلی و یا آرامی است یا اینکه چیزی کاملا متفاوت از آنهاست؟ درست است بگوئیم در واقع الفبای امروزی ما، چه لاتین و یونانی و روسی و چه فارسی و عربی و عبری از هر خط و الفبای باستانی چیزی گرفته اند.

الفبای مدرن لاتین، یعنی مثلا آن خط و الفبائی که برای نوشتن انگیسی بکار می بریم، وسیله رضایت بخشی برای ثبت و نوشتن فکر و سخن ما نیست.

از این نگاه کارآئی الفبای فارسی و یا عربی حتی از لاتین انگلیسی و یا فرانسه هم کمتر است (*).  شاید روزی آدم نابغه ای پیدا شود و نظامی درست کند که هر آوا در هر واژه در هرزبان بطور کاملا دقیق و با تمام جزئیاتش با حرف و نشانه مشخصی معین و تثبیت شود. در آن صورت تعداد این گونه حرف ها و اشاره ها درهر زبان ممکن است سر به صد ها و هزاران بزند. در چنین حالتی هم ممکن است مردم بگویند که اینهمه حرف و نشانه جداگانه خواندن و نوشتن را دقیق تر، اما در عین حال  فوق العاده پیچیده تر، مشکل تر و کُندتر هم میکند.

اما همه ما با همین الفبا ها و خط های ناکامل معاصرو همچنین ارقامی که ده قرن پس از ایجاد اولین الفبا از هندوستان به اروپا صادر شد هم توانسته ایم مجموعا به خوبی بخوانیم و بنویسیم.

مطالعه و درک قدیمی ترین نوشتار ها و الفبا ها و آغاز تحول همین الفباهای کنونی ما  راز بسیار بزرگی است که کشف دقیق آن احتمالا به سال ها جستجو و بررسی پرزحمت نیاز دارد.

دستکم این را میدانیم که الفبا های ما را این یا آن دبیر و منشی با هوش فلان پادشاه فرهنگ دوست یکشبه اختراع نکرده است. صدها سال طول کشید تا این الفباها براساس الفباهای قدیمی و نظام ها و سنت های پیچیده تحول و تغییر یافته اند تا بالاخره شکل امروزی خط فارسی و انگلیسی را به خود بگیرند.

در فصل پیشین گفته بودم که چگونه زبان تاجران باهوش آرامی که اصلا اهل دمشق بودند، بعنوان یک زبان بین المللی تجارت در سرتاسر آسیای غربی رواج یافت. در مقابل، زبان فنیقی ها درمیان همسایگانشان هیچگاه آن قدر محبوب نشد. امروزه به جز چند واژه حتی نمیدانیم کم و کیف زبان فنیقی ها دقیقا چه بود. اما خط و الفبای فنیقی ها به گوشه و کنار حوزه مدیترانه، میانرودان و ایران گسترش یافت و در این مورد هم خود تاجران فنیقی، هم نمایندگی های تجارتی آنها در کشورهای منطقه و هم خود ملل همسایه تاثیر مهمی در گسترش خط و الفبای فنیقی کرده اند.  هیچ معلوم نیست و حتما یک بررسی پیچیده و مشکل لازم است تا به این پرسش پاسخی یافت که چرا فنیقی هائی که هیچ کاری برای هنر و علم نکردند، به سادگی الفبائی راحت تر و عملی تر از آن نوشتار بغرنج و مشکل میخی یافتند، در حالیکه ملت های پیشرفته تر دیگر مانند سومر ها قادر به این کار نشدند.

پیش از همه چیز فنیقی ها تاجران عمل گرائی بودند. آنها به کشورهای دیگر برای تماشای منظره های این سرزمین ها نرفتند. آنها زحمت سفرهای طولانی به اکثر نقاط اروپا و راه های طولانی تر به شهرهای آفریقا را صرفا بخاطر افزودن به ثروت و دارائی خود متحمل شدند. در تیره (صور) و صیدون (صیدا،) دو شهر لبنان امروز، وقت، پول بود و کارمندان تاجران فنیقی برای انجام معامله های خود وقتی برای تلف کردن با هیروگلیف های بغرنج مصری و  یا خط میخی سومری نداشتند.

هنگامی که دنیای مدرن تجارت آن دوره به این نتیجه رسید که دیکته کردن نامه کاری طولانی و وقت تلف کن است، یکی دو آدم باهوش نشسته نظامی ساده برای نوشتار اختراع کردند که بتوان به یاری نقطه ها و خط های کوتاه آن، گفتار انسان را به خوبی منعکس نمود.

ما این نظام نوشتاری را «تند نویسی» (به انگلیسی «شورت هند») می نامیم.

تاجران فنیقی هم همین کار را کردند.

آنها یکچند تصویر را از هیروگلیف های مصری و چند شکل میخی را از بابلی گرفته ساده تر کردند. آنها زیبائی نظام های نوشتاری باستان را فدای سرعت کرده، هزاران حرف و نشانه نوشتاری باستان را به تنها و تنها بیست و دو حرف کاهش دادند. آنها این الفبا را در خانه های خود بارها آزمایش کردند و هنگامیکه از کارکرد این الفبا مطمئن شدند، آن را به کشور های خارجی هم منتقل نمودند.

کار نوشتن در میان مصری ها و بابلی ها چیزی بسیار جدی و حتی شاید مقدس بود. در باره اصلاح خط آنها چندین و چند کوشش به عمل آمده، اما در نهایت همچون «گناه» و «اهانت» به سنت های مقدس رد شده بود. ولی فنیقی ها مانند برخی اقوام دیگردربند تقدسات و غیره نبودند و بنا براین در طرح خط جدید خود موفق شدند، در حالیکه دیگران درجا زدند.

خط میخی به تدریج پسرفت نمود تا اینکه حدودا پانصد سال پیش از میلاد اصولا محدود به میانرودان (آشوری،  بابلی، اکدی) و همچنین پارسی باستان و عیلامی شد. حتی در ایران خط میخی اساسا برای سنگ نوشته های سلطنتی بکار میرفت (*) در حالیکه از همان هخامنشیان به بعد الفبا و حتی زبان آرامی رواج پیدا کرد.

تاثیر به شرق، تاثیر به غرب

خط «مدرن» فنیقی در دو جهت درشکل گیری الفباهای بعدی میانرودان و ایران (شرق) و یونانی و لاتین (غرب) تاثیر مستقیم گذاشت.

فنیقی در شرق اساسا از طریق زبان و خط آرامی به شکل گیری الفبا و خط خود آرامی، سپس عبری، سریانی، پارسی باستان و بعد تر نبطی و عربی تاثیری اساسی و کلیدی گذاشت. در کنار زبان آرامی که صدها سال زبان مشترک و خط نوشتاری بابل و ایران هخامنشی بود، خط آرامی از فارسی میانه (پهلوی دوره ساسانیان) گرفته تا عبری و عربی  را تحت تاثیر قرار داده است. تا پایان سلسله ساسانیان و آغاز حاکمیت اسلام  در ایران  و خاورمیانه، خط آرامی خط مشترک ایران و میانرودان بود.

مشکلی که الفبای فنیقی و کلا الفباهای غیر میخی آسیا داشتند، مربوط به نشان ندادن مصوت ها با حرف های متمایز و جداگانه بود. برای آنکه خوانندگان ایرانی موضوع را بهتر درک کنند، از خط و الفبای فارسی مثال میزنیم.

آواهای زبان های ما را معمولا به دو دسته بزرگ تقسیم میکنند: آنها که مسقلا نمیتوانند تلفظ شوند و نیاز به یک آوای دیگر دارند تا بتوان آنها را تلفظ کرد، مانند «ب،» «س،» «خ» و غیره. اگر دقت کنید، در تلفظ این آوا ها ضمن جریان هوا از دهان و بینی به خارج چیزی مانند زبان، دندان جلوی این جریان هوا را میگیرد. به اینها صامت، بی صدا، به فارسی مدرن «همخوان» و به انگلیسی consonants میگوئیم. دسته دوم آواهائی هستند که هنگام تلفظ چیزی جریان نفس ما را از درون به خارج نمی گیرد و بنا براین میتوان آنها را مستقلا تلفظ نمود. به اینها مصوت، باصدا، و یا به فارسی مدرن «واکه» و به انگلیسی vowels میگوئیم، مانند a, ä, e, i, o, u. در فارسی تنها برای نوشتن مصوت و یا واکه «آ» حرف مشخصی داریم. بقیه مصوت ها را سعی میکنیم یا با نشانه های همزه، سکون، کسره و فتحه و یا بر پایه  آشنائی خود با  آن واژه و معنای آن درجمله بنویسیم.

همه خط ها و الفباهای باستان آسیا از جمله فنیقی و آرامی که ریشه اکثر الفباهای رایج امروز مانند فارسی، عربی، عبری، آسوری و یا لاتین و یونانی هستند، «ابجدی» نامیده میشوند. در این الفبا ها حرف و اشاره های نسبتا کاملی برای صامت ها هست، ولی طوری که گفتیم، این الفبا ها حرف های مخصوصی برای مصوت ها ندارند تا خواندن و نوشتن آنها را ساده کنند. مثلا در فارسی و یا عربی باید یا از اشاره ها (اِعراب) استفاده نمود و یا برپایه آموزش در مدرسه و تجربه عملی دانست که در واژه «سرد»  حرف نخست سین با فتحه تلفظ میشود (سَرد) و نه با ضمه (سُرد).

البته این مشکل آنقدر بزرگ نیست که مانع تحصیل و یا خواندن و نوشتن شود.

ایرانیان قبل از اسلام الفبای آرامی را برای خواندن و نوشتن فارسی بکار میبردند و برای راحت تر کردن کار، نشانه های ویژه ای برای انعکاس نیاز های فارسی به آن علاوه کرده بودند. این وضع در مورد دیگر مردم آسیائی هم صدق میکرد، چرا که آنها هم گونه هائی بومی شده از الفبای فنیقی و آرامی را بکار می بردند.

از سوی دیگر میدانیم که در تندنویسی و یا یادداشت هائی که روزنامه نگاران هنگام کار برمیدارند، برای سرعت نوشتن، اغلب از مصوت ها استفاده نمیکنند. آنها وقتی بعدا متن تندنویسی شده خود را  می بینند، میدانند که کدام کلمه کوتاه شده را چطور باید خواند و هنگام نوشتن کامل متن کدام مصوت ها را به آن علاوه کرد. از طرف دیگر میدانیم که اصل کار، داشتن و یا نداشتن تحصیل است و وقت خواندن، چشم آدمی یک کلمه را نه با خواندن تک-تک حرف ها بلکه با دیدن شکل کامل کلمه میخواند و عادت داشتن به شکل کامل کلمه مربوط به تحصیل و عادت و یا تجربه است. با اینهمه طبیعی است که بودن حرف های مخصوص برای مصوت ها خواندن و نوشتن را راحت تر میکند.

تاثیر دیگر خط فنیقی در سمت غرب یعنی اروپا بود.

فنیقی ها نتوانستند خط خود را در میانرودان و مصر جا بیاندازند، اما در میان مردم حوزه مدیترانه که در غم زیبائی و هنر خط نبودند، الفبای فنیقی بسیار موفق بود. امروزه روی ستون ها و گلدان هائی که در چهارگوشه مدیترانه از آن دوره باستانی مانده اند، نوشته های فنیقی می بینیم.

اولین قدم آن شد که یونانیان هند و اروپائی زبان که دیگرهمه جزیره های دریای «اژه» در مدیترانه را مسکون کرده بودند، حدودا هشتصد سال پیش از میلاد که در ایران کم و بیش مصادف با آغاز دوره مادهاست، الفبای سامی فنیقی را برای نوشتن زبان خود انتخاب کردند. البته از این انطباق الفبای فنیقی به یونانی گونه های منطقه ای زیادی موجود بود، همچنانکه در شرق هم هرکس الفبای آرامی را با مشخصات دیگری بکار می برد.

دو تغییر که یونانی ها در الفبای فنیقی دادند اهمیت ویژه ای داشت.

اولا همه زبان های آسیائی که نوشتارشان متاثر از فنیقی و آرامی است از راست به چپ نوشته میشوند. یونانی ها زبانشان را از چپ به راست نوشتند و این، باعث برخی تغییرات در شکل حرف های فنیقی هم گردید. تغییر دوم علاوه کردن شکل های جدید a, e, i, o, u به الفبای یونانی بود تا مصوت ها راحت تر نوشته و خوانده شود.

با این اصلاحات، یونانی ها یک نظام نوشتاری مبتنی بر الفبای فنیقی به وجود آورده بودند که تقریبا در همه زبان های اروپائی قابل استفاده بود.

طبیعتا نه یونانی ها این الفبا را از خودشان اختراع کردند و نه الفبای فنیقی یک شب به فنیقی ها «الهام» شده بود. فنیقی ها هم از هیروگلیف های مصری استفاده کرده الفبای خود را درست کرده بودند.

چند قرن بعد، حدودا پانصد سال پیش از میلاد مسیح، این الفبای یونانی از طریق دریای آدریاتیک (بین ایتالیا و یونان) به روم برده شد و در آنجا شکل خط لاتین را بخود گرفت.

سربازان امپراتوری روم الفبای لاتین را که گونه تحول یافته ای از الفبای فنیقی بود، به اقصی نقاط اروپا بردند و تبدیل به خط و الفبای این اقوام کردند.

دوازده قرن بعد میسیونر های بیزانس یونانی زبان الفبای یونانی خود را که باز مبتنی بر الفبای فنیقی بود به استپ های تاریک روسیه بردند  و روس ها نیز آن را با تغییرات خودشان تبدیل به الفبای خود نمودند.

خط و الفبای زبان های اروپائی امروزه بر این دو خط یونانی و یا لاتین استوار است.

در شرق، الفبای فنیقی به شکل گیری الفبای عبری و آشوری مُهر تعیین کننده خود را زد.

در ایران ، از زمان هخامنشیان به بعد، هزار و اندی سال الفبای آرامی که خود متاثر از الفبای فنیقی بود، رواج داشت.

ششصد سال پس از میلاد با ظهور و حاکمیت اسلام و زبان عربی، خط و الفبای عربی که آن هم مبتنی بر آرامی و آن هم متاثر از فنیقی بود، بر زبان کشور های اسلامی حاکم گردید.

همان طور که در یونان هم اتفاق افتاده بود، در ایران هم به خط و الفبای جدید عربی حرف ها و نشانه هائی اضافه شده بود تا حدالامکان با نیاز های زبان فارسی منطبق شود.

امروزه در گروه الفبا های شرقی متاثر از فنیقی، زبان هائی مانند عبری، عربی و فارسی همچنان از  راست به چپ نوشته میشود و در این زبان ها همچنان کمبود حرف برای مصوت ها موجوداست. در گروه الفبا های مبتنی بر یونانی و لاتین، این زبان ها را  از چپ به راست می نویسند و برای مصوت ها چندین حرف یافته اند.

در هر گروه، هر زبان برای خودش حرف ها و نشانه های مشخصی معین کرده که مناسب همان زبان است. در فارسی روی حرف«ک» یک کشیده گذاشته اند تا «گ» شود، آوائی همانند «پ،» «ژ» و «چ» که در فارسی هست، اما در عربی نیست. در ترکی زیر حرف «س» لاتین یک نشانه گذاشته اند تا «ش» شود، چیزی که در الفبای استاندارد لاتین نیست.

همه این الفبا ها و خط ها در عین اینکه در گروه های مختلفی جمع شده اند و ویژگی های دیگری دارند، بخاطر ریشه مشترک و تاثیر گذاری و تاثیر پذیری متقابل با همدیگر، مانند نوادگان اجدادی مشترک هستند.

(ادامه در فهرست زیر:)


(*) از این پاراگراف تا پایان این فصل، مترجم، متن اصلی کتاب را متناسب با نیاز های خوانندگان ایرانی به روز کرده است.


فهرست بخش ها

(برای مطالعۀ فصل های کتاب روی تیتر آنها کلیک کنید.)

دربارۀ کتاب «انسان باستان»

1. انسان پیشا تاریخ

2. دنیا سرد میشود

3. پایان عصر سنگ

4. قدیمی ترین مکتب نوع بشر

5. کلید سنگ

6. سرزمین زندگان و سرزمین مردگان

7. ایجاد یک دولت

8. فراز و فرود مصر

9. میانرودان، سرزمینی بین دو رودخانه

10. میخی نویسان شیراز و سومر

11. آشور و بابل، دیگ بزرگ آمیزش سامی

12. داستان موسی

13. اورشلیم، شهر قانون

14. دمشق، شهر تجارت

15. فنیقی ها، آنها که کشتی هایشان را به آنسوی افق راندند

16. الفبا فرزند تجارت است

17. ایران، یونان و پایان دنیای باستان

18. گاهشمار دنیای باستانادامه خواندن

ایران، یونان و پایان دنیای باستان

نوشته هندریک ویلم وان لون

ترجمه و تصحیح عباس جوادی

فصل هفدهم: ایران، یونان و پایان دوران باستان

آنگونه که دیدیم، داستان انسان باستان سرگذشت دست آوردهائی شگفت انگیز بود. در امتداد رود نیل، در میانرودان و سواحل دریای مدیترانه، مردم و حاکمین دانا کار های درخشانی انجام دادند. همانجا بود که برای نخستین بار در تاریخ، انسان از حالت «حیوانی سرگردان» بیرون آمد. او برای خود خانه ها، دهکده ها و شهر های پهناور ساخت (*).

او دولت های خود را به وجود آورد.

او هنر ساختن و راندن کشتی های سریع را آموخت.

او به اندیشه در باره آسمان ها پرداخت و در درون خود قانون های اخلاقی را یافت که او را تابع قدرت های الهی کرد. او آنها را پرستش نمود. او برای ما پایه همه دانش و هنر امروزی ما و هر آنچه را گذاشت که ورای صرفا تلاش برای خوردن و خوابیدن، زندگی را والا و پرارزش می کند.

از همه مهم تر اینکه انسان باستان، نظامی برای نوشتار و ثبت گفتار، دانش و تجربه ایجاد کرد تا به فرزندانش و فرزندان فرزندانش و نوادگان نوادگانش بماند، جمع شود و تبدیل به انباری از دانش و اطلاعات گردد، چیزی که نوادگان انسان باستان را تبدیل به ارباب قدرت های طبیعی نموده است.

اما انسان باستان با آنهمه برتری ها و محاسن، یک کمبود بسیار جدی هم داشت.

او بیش از حد مطیع سنت گذشتگان شده بود.

او به اندازه کافی شک و سوال نمی کرد.

مثلا او چنین فکر می کرد: «پیش از من پدرم این کار را کرد و پیش از پدرم پدر بزرگم این کار را کرد و آنها هر دو موفق بودند. بنابراین، همین راه درست است و من نباید راهی را که می پیمایم، عوض کنم.» او فراموش کرد که اگر همه پیشینیانش اینگونه می اندیشیدند و تا این درجه آنچه را که فعلا هست، صبورانه می پذیرفتند، به مقامی که در آن دوره داشتند، نمی رسیدند و فرزندان آنان و فرزندان فرزندان آنان هم در همان جا درجا می زدند.

شاید هم این دنیای باستان آسیائی، دیگر پیر و خسته شده بود.

مصر، بابل، آشور و فنیقیه مجموعا حدود سی قرن یعنی سه هزار سال پا برجا بودند.

هرچه شد، بعد از سه هزار سال، مرغ اقبال این بار به سراغ اقوام دیگری شتافته بود: اقوام هند و اروپائی زبان، ابتدا ایرانیان و سپس یونانیان.

زبان اقوام هند و اروپائی مانند سومر ها و یا عیلامیان باستان نبود که وابستگی زبانی شان هیچ معلوم نیست. از خانواده زبان های سامی هم نبود. این اقوام ابتدا قرن های طولانی در گرد و اطراف دریای خزر می زیستند، از شرق تا غرب شمال خزر. کی؟ تقریبا چهار پنج هزار سال پیش، یعنی زمانی که در میانرودان اولین تمدن های بزرگ سومر و عیلام پا گرفته بود. ظاهرا آنها هنوز زندگی قبیله ای داشتند و یکجا نشین و «شهری» نشده بودند.

دقیقا نمی دانیم چه اتفاقاتی باعث می شود که این اقوام  حدود 2500 تا 3000 سال پیش از میلاد مسیح چادر هایشان را جمع کرده به صورت امواج مختلف در سمت های گوناگون شرق، جنوب و غرب دریای خزرکوچ می کنند. برخی از آنان به سوی آسیای میانه می روند، بعضی دیگر به جنوب، به طرف هندوستان امروز، دیگران به ایران کنونی و باز دیگران به طرف روسیه، آناتولی، یونان، بالکان و اروپا…

اقوامی را که به هندوستان و ایران کنونی رفتند، گروه «هند و ایرانی» و یا «آریائی» خانواده بزرگ هند و اروپائی ها می نامیم. یک دسته از آنها رود «سند» را گرفته به هندوستان رفتند. گروهی دیگر راه فلات ایران کنونی را در پیش گرفتند. آنها هنوز منقسم به قبایل بزرگ و کوچک بین خودشان بودند. گروه ایرانیان ابتدا از دو شاخه اصلی ماد ها و پارس ها تشکیل می شد که اگرچه در نقاط مختلف ایران کنونی مسکون شدند، اما به هرحال با همدیگر، هم از نگاه تباری و زبانی نزدیک بودند و هم دشمنی چندانی با همدیگر نداشتند و آمیزش می یافتند.

بزودی ماد ها اکثریت ایران کنونی را تصرف کردند، اما به دنبال آنان، پارس ها به رهبری کورش از ولایت «انشان» در عیلام و فارس تمام قدرت را بدست خود گرفت و سرزمین ایران را تبدیل به بزرگترین امپراتوری وقت کرد که شامل سرتاسر آسیای غربی، میانرودان و مصر می شد.

اما این گروه از هند و اروپائی زبانان ایرانی با چنان سرعت سرگیجه آوری به سوی غرب پیشروی کردند که با یک گروه دیگری از هند و اروپائی زبانان در حالت رویاروئی قرار گرفتند. آنها هم چند قرن پیش از آن از شمال خزر به اروپا کوچ کرده در یونان کنونی و جزایر و سواحل دریای «اژه» (در شرق دریای مدیترانه) مسکون شده بودند.

این، زمانی بود که ایران هخامنشی دیگر نخستین دولت های آسیائی از جمله بابل را درهم کوبیده مصر، تمام میانرودان، آسور (سوریه،) لوانت، فلسطین و بخش اعظم آناتولی را به امپراتوری ایران افزوده بود.

نبرد ایران و یونان در ضمن اولین رویاروئی بین آسیا، این آموزگار پیر، و اروپا، آن دانش آموز جوان و پرجوش بود.

در این نبرد  ها ایرانیان و یونانیان در سه جنگ بزرگ با همدیگر روبرو شدند. ایران قدرت مهاجم بود و یونان از خود دفاع می کرد. در زمان داریوش و خشایارشا، ایرانیان، شمال شبه جزیره یونان را اشغال کردند و بسیار کوشیدند که جای پای خود در اروپا را محکم کنند، اما موفق نشدند. قدرت دریائی آتن شکست ناپذیر بود و ایران نیروی دریائی نداشت و زمین نبرد به او متعلق نبود.

از نگاه برخی تاریخنویسان، از آن دوره تا قرن ها بعد تاریخ اروپا و آسیای نزدیک اساسا سرگذشت کشاکش این دو بوده است: در یک سو نیروی باستانی، سنتی، کم تحرک، حتی متعصب و خودکامه آسیائی و در سوی دیگر اروپا، خطه ای جوان، در حال قدرت گیری، آماده قبول اندیشه های نو، آماده شک و سوال، آماده تغییر و پیشرفت.

در این بحث ها، در حالیکه یک عده به قدمت طولانی تر، دست آورد ها و اعتبار تاریخی شرق اشاره می کنند، دیگران به پیشرفت، علم و صنعت مدرن، انعطاف پذیری و نواندیشی غرب تاکید می نمایند.

در این سمت می توان دستکم به چند حادثه تاریخی اشاره نمود که هزار سال پس از رویاروئی ایرانیان آسیائی و یونانیان اروپائی توجه نخستین هرکس را به خود جلب می کند: حمله «انتقامجویانه» اسکندر مقدونی به شرق و شکست هخامنشیان، تشکیل امپراتوری روم بعنوان بزرگ ترین امپراتوری غربی، ساسانیان و کوشش ایران برای بازگشت به صحنه جهانی، ظهور اسلام و شکست ساسانیان، تسلط اعراب و اسلام بر ایران و خاورمیانه، و بالاخره تصرف بیزانسِ هنوز یونانی و مسیحی از سوی سلجوقیان ترک و مسلمان و ترکی زبان شدن آناتولی…

معلوم است که بحث رویاروئی شرق و غرب، آسیا و اروپا که بعد ها ظاهر اسلام و مسیحیت را گرفت، پایانی ندارد و کسی کاملا برحق و یا مطلقا خطاکار نیست.

به همین ترتیب دقیقا نمی توان گفت که اگر «دوران باستان» با اولین تمدن های مصر و میانرودان شروع شد، در کجا و با کدام حادثه تاریخی پایان یافت و دوران «معاصر» آغاز گردید؟

در مورد آغاز دوران باستان اختلاف نظر زیادی نیست: مصر و سومر ها…

در باره پایان دوران باستان نظر های گوناگونی هست. برخی می گویند حمله اسکندر به ایران (سال های 330 پیش از میلاد) پایان دوران باستان است، برخی به تاسیس امپراتوری روم کمی پیش از میلاد مسیح و دیگران به زوال روم و تقسیم آن به روم غربی و شرقی (بیزانس) در سال 330 میلادی اشاره می کنند…

به هر حال می توان قبول کرد که کم و بیش با میلاد مسیح، دوران باستان نیز به پایان رسیده است.


(*) لازم به یادآوری است که فصل شانزدهم کتاب اصلی «انسان باستان» در این ترجمه فارسی حذف شده و بجای آن از دو فصل نخست کتاب دیگر همان مولف، هندریک وان لوون، بنام «سرگذشت تمدن» استفاده شده است. این کتاب نیز مانند کتاب «انسان باستان» بصورت پی دی اف در دسترس عموم قرار دارد. علت حذف فصل شانردهم از این ترجمه این بود که برخی نگرش های مولف از جمله بحث نژاد ها و نژاد سفید و هند و اروپائی که در زمان تالیف کتاب یعنی حدود صد سال پیش ظاهرا بسیار رواج داشتند، اعتبار و رواج خود را از دست داده اند. وان لون در فصل پانزدهم و شانزدهم کتاب «انسان باستان» علت شکست تمدن های باستان آسیائی میانرودان و مدیترانه را در بی حرکتی شرق و برتری و تحرک تمدن نژاد هند و اروپائی شمرده است. این، نظریه ای متضاد با واقعیت و حتی نوشته های خود وان لون تا فصل پانردهم کتاب جلوه می کند، بخصوص اینکه نیروئی که تمدن های باستانی آسیا را درهم شکسته در مرحله نخست نه اروپائی بلکه امپراتوری ایران بوده که مانند یونانی ها هند و اروپائی هم بوده است. ما در تمام این ترجمه آزاد از دو کتاب وان لون توجه اصلی خود را به جوانب زبانی و سیاسی مردم مورد بحث معطوف می کنیم و نه به فرق های فیزیولوژیک و تباری (م.)

(ادامه در فهرست زیر:)

————————————————

فهرست بخش ها

(برای مطالعۀ فصل های کتاب روی تیتر آنها کلیک کنید.)

دربارۀ کتاب «انسان باستان»

1. انسان پیشا تاریخ

2. دنیا سرد میشود

3. پایان عصر سنگ

4. قدیمی ترین مکتب نوع بشر

5. کلید سنگ

6. سرزمین زندگان و سرزمین مردگان

7. ایجاد یک دولت

8. فراز و فرود مصر

9. میانرودان، سرزمینی بین دو رودخانه

10. میخی نویسان شیراز و سومر

11. آشور و بابل، دیگ بزرگ آمیزش سامی

12. داستان موسی

13. اورشلیم، شهر قانون

14. دمشق، شهر تجارت

15. فنیقی ها، آنها که کشتی هایشان را به آنسوی افق راندند

16. الفبا فرزند تجارت است

17. ایران، یونان و پایان دنیای باستان

18. گاهشمار دنیای باستانادامه خواندن

گاهشمار تمدن های باستان

نوشته هندریک ویلم وان لون

ترجمه و تصحیح عباس جوادی

فصل هجدهم: گاهشمار تمدن های باستان

مصریان

چهل قرن پیش از میلاد مسیح یعنی 6000 سال پیش، کهن ترین تمدن جهانی در امتداد رودخانه نیل، در وادی های دو سوی این رودخانه پدید آمد.

3400 پ.م. تاسیس امپراتوری مصر باستان، پایتخت: «ممفیس.»

2700-2800 پ.م. ساختمان اهرام.

2000 پ.م. امپراتوری باستان مصر به دست شبان های صحراگرد به نام «هیکسوس» ها سرنگون شد.

1800 پ.م. در نتیجه شورش شهر «تبای،» مصر از حاکمیت هیکسوس ها آزاد شده، پایتخت امپراتوری جدید مصر گشت.

1350 پ.م. پادشاه «رامسس» آسیای غربی را تصرف نمود.

1300 پ.م. یهودیان مصر را ترک کردند.

1000 پ.م. مصر رو به زوال گذاشت.

700 پ.م. مصر یکی از ایالت های آشور شد.

650 پ.م. مصر دوباره دولتی مستقل و«سیس» در دلتای مصرپایتخت آن شد. خارجیان و بویژه یونانیان بر مصر حاکم گشتند.

525 پ.م. مصر یکی از ایالت های ایران گشت.

300 پ.م. مصر پادشاهی مستقلی شد که یکی از فرماندهان اسکندر بنام «پتولمی» بر آن حکم میراند.

30 پ.م. کلئوپاترا، آخرین شاهدخت دودمان پتولمی خودکشی نمود و مصر تبدیل به بخشی از امپراتوری روم شد.

میانرودان

4000 پ.م. سومر ها (شومرها) سرزمین میان دو رود دجله و فرات را از آن خود نمودند.

220 پ.م. پادشاه بابلیان، حمورابی، قانون های معروف خود را وضع نمود.

1900 پ.م. آغاز دولت آشور (آسور،)  با مرکزیت شهر نینوا.

950-650 پ.م. دولت آشور بر آسیای غربی حاکم گشت.

700 پ.م. پادشاه آشورسارگون دوم فلسطین، مصر و شبه جزیره عربستان کنونی را تسخیر نمود.

640 پ.م. مادها بر ضد آشور شورش نمودند.

530 پ.م. اسکیت ها (سکا ها) به آشور حمله کردند. در هر گوشه پادشاهی آشور شورش درگرفت.

608 پ.م. نینوا ویران گشت. آشور از نقشه جغرافیا پاک شد.

608-538 پ.م. کلدانی ها پادشاهی بابل را از نو برقرار نمودند.

604-561 پ.م. پادشاه بابل نبوخذ نِصَر اورشلیم را ویران کرد، فنیقیه را تسخیر و بابل را به مرکز تمدن تبدیل نمود.

538 پ.م. میانرودان به یک ایالت ایران تبدیل شد.

330 پ.م. اسکندر مقدونی میانرودان را تسخیر کرد.

یهودیان

2000 پ.م. ابراهیم سرزمین «اور» در شرق بابل را ترک کرده به جستجوی موطن جدیدی در غرب آسیا پرداخت.

1550 پ.م. یهودیان در سرزمین «قوشن» مصر مسکون شدند.

1300 پ.م. موسی یهودیان را از مصر بیرون برد و «ده فرمان الهی» را به آنان اعلام نمود.

1250 پ.م. یهودیان از رود اردن گذشته در فلسطین مسکون شدند.

1055 پ.م. «شائول» پادشاه یهودیان شد.

1025 پ.م. داوود پادشاه دولت قدرتمند یهود گشت.

1000 پ.م. سلیمان عبادتگاه بزرگ اورشلیم را ساخت.

950 پ.م. دولت یهود به دوپادشاهی یهودا و اسرائیل تقسیم گشت.

900-600 پ.م. دوران پیامبران بزرگ.

722 پ.م. آشوریان فلسطین را تسخیر کردند.

586 پ.م. «نبوخذ نصر» بابلی فلسطین را تصرف نمود. دوران اسارت یهودیان به دست بابلیان.

537 پ.م. کوروش، پادشاه ایران، به یهودیان اجازه بازگشت به فلسطین را داد.

167-130 پ.م. آخرین دور استقلال یهودیان در حکومت «مکابی ها.»

63 پ.م. پومپئی، حکمران روم، فلسطین را به امپراتوری روم ملحق کرد.

40 پ.م. «هیرود بزرگ» پادشاه یهودیان شد.

70 م. امپراتور روم «تیتوس» اورشلیم را ویران کرد.

فنیقیان

1500-1200 پ.م. شهر صیدون مهم ترین مرکز تجارتی فنیقی ها شد.

110-950 پ.م. تیره تبدیل به مرکز تجارتی فنیقیه گشت.

1000-600 پ.م. رشد امپراتوری مستعمراتی فنیقی.

850 پ.م. تاسیس تمدن فنیقی «کارتاژ» (قرطاج) در تونس کنونی.

586 پ.م. محاصره، تسخیر و نابودی شهر فنیقی تیره به دست نبوخذنصر.

538 پ.م. فنیقیه یک ایالت ایران شد.

60 پ.م. فنیقیه یک ایالت امپراتوری روم شد.

ایرانیان

در تاریخی نامعین، اقوام هند و اروپائی که در شمال دریای خزر میزیستند، شروع به کوچ به هندوستان و ایران کنونی، گروهی دیگر به شرق و گروهی چهارم به اروپا نمودند. گمانه زنی بر آن است که حوالی سال 1000 پ.م. زرتشت، آموزگار بزرگ ایرانیان، قوانین و آموزه های اخلاقی خود را به ایرانیان اعلام کرده است.

650 پ.م. مادهای هند و ایرانی در امتداد مرز بابل دولت خود را تاسیس نمودند.

550-330 پ.م. پادشاهی ایرانیان، دوره جنگ ها بین ایرانیان با آشوریان، بابلیان و فنیقی ها..

525 پ.م. کمبوجیه، پادشاه ایران، مصر را تسخیر کرد

520-485 پ.م. داریوش، پادشاه ایران، بابل را تسخیر کرد و به یونان حمله بُرد.

485-465 پ.م. پادشاه ایران خشایارشاه سعی کرد که در شرق اروپا مستقر شود، اما ناکام ماند.

330 پ.م. اسکندر مقدونی، امپراتور یونان، تمام آسیای میانه را تسخیر کرد. مصر و ایران تبدیل به  ایالت های یونان شدند.

دنیای باستان که هویتی آسیائی داشت، تقریبا چهل نسل دوام آورد. در قرن چهارم پیش از میلاد مسیح، این دنیا به خاطر سن بالا و فرتوتی درگذشت.

آسیای غربی و مصر چهار هزار سال بر دنیا حاکم بودند. هند و اروپائیان تازه نفسی که در تاریخ نامعینی از شمال خزر به اروپا کوچیده بودند، آموزگار پیر آسیائی را پشت سرگذاشته، به تدریج حاکمین جدید دنیا شدند.

لشکرکشی معروف اسکندر کبیر به سوی شرق در سال 330 پ.م. به حاکمیت چند هزار ساله مصر، میانرودان و ایران پایان داده غرب را بر شرق حاکم نمود.

(پایان)


فهرست بخش ها

(برای مطالعۀ فصل های کتاب روی تیتر آنها کلیک کنید.)

دربارۀ کتاب «انسان باستان»

1. انسان پیشا تاریخ

2. دنیا سرد میشود

3. پایان عصر سنگ

4. قدیمی ترین مکتب نوع بشر

5. کلید سنگ

6. سرزمین زندگان و سرزمین مردگان

7. ایجاد یک دولت

8. فراز و فرود مصر

9. میانرودان، سرزمینی بین دو رودخانه

10. میخی نویسان شیراز و سومر

11. آشور و بابل، دیگ بزرگ آمیزش سامی

12. داستان موسی

13. اورشلیم، شهر قانون

14. دمشق، شهر تجارت

15. فنیقی ها، آنها که کشتی هایشان را به آنسوی افق راندند

16. الفبا فرزند تجارت است

17. ایران، یونان و پایان دنیای باستان

18. گاهشمار دنیای باستانادامه خواندن