میخی نویسان شیراز و سومر

Behistun Inscriptions

سنگنوشته های بیستون

نوشته هندریک ویلم وان لون

ترجمه و تصحیح عباس جوادی

فصل دهم: میخی نویسان شیراز و سومر

تقریبا 550 سال پیش، در سال 1472، یعنی مدت کوتاهی پیش از کشف آمریکا بدست کریستف کلمب، یک ونیزی بنام «جوزافات باربارو» هنگام سفر در ایران، در تپه های نزدیک به شیراز شاهد چیزی شد که برایش بسیار حیرت انگیز بود. این تپه ها پوشیده از عبادتگاه های باستانی بود که صخره سنگ های کوه ها  را تراشیده در داخلشان ساخته بودند. عبادت کنندگان باستان قرن ها پیش از صفحۀ روزگار ناپدید شده بودند و عبادتگاه ها در وضع خراب و پریشانی قرار داشتند. اما «باربارو» بر سینۀ دیوارهای این عبادتگاه ها نوشته هائی یافت که با خطی بسیار عجیب نوشته شده بودند، گوئی کسی با چیزی فلزی و نوک تیز این نوشته ها را روی سنگ حک کرده بود.

كسى هنوز نميدانست، اما اينها باقيمانده هاى تخت جمشيد از دوره هخامنشيان ايران بود.

هنگامیکه «باربارو» به موطن خود ونیز برگشت، دیده های خود را به همشهریانش تعریف نمود. اما در آن هفته ها و ماه ها ترک های عثمانی اروپا را تهدید به اشغال میکردند و در باختر زمین کسی وقت و حوصلۀ اندیشیدن به خط و الفبائی نو و ناآشنا در گوشه ای از آسیای غربی را نداشت. از این رو سنگنوشته های ایرانی بزودی به فراموشی سپرده شد.

پس از دو و نیم قرن، این بار یک رومی جوان و اشرافی بنام «پیترو دلا واله» به دیدن همان تپه هائی به شیراز آمد که «باربارو» دویست و پنجاه سال پیش از آن دیده بود. او نیز از مشاهدۀ سنگنوشته های عجیب و غریب روی دیوار ویرانه های باستان در نزدیکی شیراز دچار شگفتی شده، از آنجائی که جوانی صبور و کارکن بود، با دقت و حوصلۀ تمام تصویر این نوشته هارا کشیده همراه با یادداشت هائی در بارۀ سفر خود، به یکی از دوستانش بنام «دکتر شیپانو» در شهر ناپل فرستاد. شیپانو پزشک بود، اما درکنار پیشۀ اصلی اش، شوق و ذوق بسیاری به دانش های دیگر نیز داشت.

شیپانو این تصویر های کوچک و جالب را نسخه برداری کرده، موضوع را با آشنایان دانشمند خود در میان گذاشت. متاسفانه سرِ اروپا باز به مشکلات دیگری  بند بود.

جنگ های وحشتناکی بین مسیحیان  پروتستان و کاتولیک درگرفته بود و مردم شدیدا مشغول کشتن کسانی بودند که در بارۀ برخی مسائل مذهبی باورهای دیگری داشتند.

یک سدۀ دیگر باید سپری میشد تا اینکه بررسی خط «میخ مانند» سنگنوشته ها به صورتی جدی آغاز میشد.

قرن هجدهم دورۀ انسان هائی بود که ذهنی فعال و جستجوگر داشتند و از معما های علمی خوششان می آمد. از این جهت هنگامیکه پادشاه دانمارک فردریک پنجم اعلام کرد که در جستجوی مردانی است که حاضر باشند برای یک سفر علمی و پژوهشی به آسیای غربی بروند، بسیاری اظهار آمادگی به این مسافرت نمودند. سفر پژوهشی نامبرده که در سال 1761 از کپنهاگ شروع شد، شش سال طول کشید.در طول این سفر، به جز یک نفر، همۀ شرکت کنندگان این سفر پژوهشی درگذشتند. نام آن یک نفر«کارستن نیب اور» بود. او که همچون دهقانی آلمانی به دنیا آمده بود، به کار نقشه برداری مشغول بود و قدرت تحملش به سختی ها از توان استادانی که همۀ عمرشان را در میان کتاب های کتابخانه ها صرف کرده بودند، بیشتر بود.

این جناب «نیب اور» مرد جوانی بود که شایستۀ قدردانی است.

او تنهای تنها به سفر ادامه داد تا اینکه به ویرانه های تخت جمشید و یا به یونانی «پرسپولیس» رسید. در اینجا او یک ماه تمام مشغول نسخه برداری دقیق از همۀ سنگنوشته های روی دیوار های قصر ها و عبادتگاه های باستانی و ویران بود.

پس از بازگشت به دانمارک، «نیب اور» با چاپ کشفیات خود، آن را در اختیار جامعۀ دانشمندان گذاشت و خود نیز بطور جدی کوشش کرد این نوشته های عجیب و غریب را رمزگشائی نماید.

او موفق نشد.

اما اگر ما درک کنیم که «نیب اور» برای گشودن این گره، ناچار به حل چه مشکلات بزرگی بود،هیچ هم شگفت زده نخواهیم شد.

در فصل مصر باستان همین کتاب هم گفته بودیم: «شامپولیون» فرانسوی رمزگشائی خط هیروگلیف مصر باستان را با کشف معنای تصاویر کوچکی شروع کرده بود.

اما در نوشته های تخت جمشید هیچگونه تصویری موجود نبود.

این نوشته ها همگی عبارت از انواع مختلفی از چیزی شبیه یک میخ  بودند که بطور بی پایانی کنار همدیگر چیده شده بودند، چیزی که برای چشمان اروپائیان قرن هجدهم مطلقا ناآشنا بود

امروزه که این معما دیگر حل شده، ما میدانیم که اصل نخستین نوشتار سومرها (ویا همان «شومرها») در میانرودان (بین النهرین، در عراق کنونی) خطی «تصویر-بنیاد» بود، کم و بیش مانند خط مصریان باستان. اما سومرها اولین قومی بودند که خط «تصویر-بنیاد» خود را تبدیل به خط «میخی» نمودند که در آن هر «حرف» یه یک میخ میماند و یک آوا و یا هجا را نمایندگی میکرد.

مصریان باستان گیاه «پاپیروس» و یا «نی مردابی» را کشف کرده از آن نوعی از کاغذ های ابتدائی بنام «پاپیروس» را ساخته و با این ترتیب تصویر های زبان خود را روی سطح نرمی کشیده بودند. اما مردم میانرودان و یا بین النهرین ناچار بودند واژه های زبان خود را با آلت نوک تیزی یا روی صخره های کوه ها و یا لوحه ها وخشت های نرمتر گِلی حکاکی نمایند.

نیاز های زندگی، آنان را ناچار به ساده تر کردن تصویرهای اصلی شان نمود تا اینکه آنها بیش از پانصد ترکیب حرفی را ایجاد نمودند که متناسب با آن نیازها لازم داشتند.

نمونه ها

بگذارید به شما چند نمونه بدهم. در آغاز وقتی میخواستند تصویر یک ستاره را روی یک خشت بکشند، چنین نقشی ایجاد میشد:

اما پس از مدتی به این نتیجه رسیدند که کشیدن این تصویر بیش از حد پیچیده و زمان بَر است. با این ترتیب برای مفهوم «ستاره» این تصویر ایجاد شد:

پس از مدتی معنای «بهشت» هم به تصویر «ستاره» افزوده شد. مدتی گذشت و نتیجۀ این ترکیب ها باز کمی ساده تر شد و به این شکل درآمد که از نگاه  ما  امروزیان حتی معمّای پیجیده تری هم بود:

به همین ترتیب نوشتار «گاو» از این شکل:

به این شکل درآمد:

«ماهی» درآغاز این تصویر را داشت:

اما بعد به این صورت درآمد:

«آفتاب» ابتدا یک دایرۀ ساده و معمولی بود، ولی بزودی به این شکل درآمد:

شاید هم اگر ما امروز خط میخی سومری را به کار می بردیم نوشتار این تصویر را:

به این تصویر تبدیل میکردیم:

متوجه هستید که در آغاز گمانه زنی معنای این تصویر ها چقدر مشکل بود. اما زحمت های صبورانۀ یک مدیر مدرسۀ آلمانی بنام «گروته فِند» بالاخره نتیجه داد. سی سال پس از نخستین انتشار متن های «نیب اور» و سه قرن پس از کشف نخستین آثار تصویری میخی، چهار حرف رمزگشائی شد.

این چهار «نشانه» و یا «حرف» عبارت بودند از «د،» «آ،» «ر» و همچنین «ش» که البته وابسته به محاسبۀ باصدا ها و بیصدا ها میتوان آن را عبارت از هفت حرف نیز شمرد.

به کمک این حرف ها نام پادشاه  «دا-آ-را-یا-وا-او-ش» نوشته میشد که همان «داریوش» ایرانی است وغربی ها به آن «داریوس» میگویند.

تصویر سنگنوشتۀ داریوش در بیستون (موزۀ بریتانیا) با چهار و در واقع هفت «حرف» نخست نام «داریوش» در زیر:

بعد چیزی رخ داد که تنها میتوانست پیش از  دورۀ سیم های تلگراف و کشتی های بخاری پستی اتفاق بیافتد، یعنی قبل از آنکه تمام دنیا تبدیل به یک شهر کلان شود.

زمانی که استادان صبور اروپائی در روشنائی شمع های شبانۀ خود کوشش به حل این معمای مربوط به خط جدید آسیائی میکردند، هنری راولینسون جوان، دانشجوی دانشکدۀ نظامی در نزد «شرکت بریتانیائی هند شرقی» بود.

او از اوقات فراغتش برای آموزش زبان فارسی کار میگرفت. هنگامی که پادشاه  ایران از حکومت بریتانیا درخواست کرد که برای تقویت ارتش ایران چند افسر بریتانیائی را به ایران بفرستد، راولینسون به تهران اعزام شد. او به چهار گوشۀ ایران سفر نمود و روزی نیز از دهکدۀ «بیستون» در دامنۀ کوه های زاگرس واقع در استان کرمانشاه ایران دیدن نمود. ایرانیان دورۀ باستان آن را «باگیستانا» به معنای «جایگاه خدایان» می نامیدند که در منابع یونانی همچون «باگیستانون» قید شده است.

صد ها سال پیش شاهراهی که میانرودان را به ایران یعنی موطن نخست ایرانیان وصل میکرد، از همین دهکده میگذشت. در همین دوره ها بود که داریوش، پادشاه ایران، تصمیم گرفت که از پهنۀ صخره سنگ های بلند این کوه ها برای ثبت عظمت و قدرت پادشاهی خود برای جهانیان استفاده نماید.

او دستور داد بر سینۀ همین صخره ها شرح کارهای پرافتخارش را حکاکی کنند.

سنگنوشتۀ نامبرده به زبان های پارسی، بابلی و همچنین به زبان عیلامی رایج در شهر شوش باستان نوشته شده است. برای کسانی هم که قادر به خواندن هیچ زبانی نبودند، تصویرهائی مانند شکل خود پادشاه ایران حکاکی شده بود که پایش را روی بدن «گئومات» گذاشته بود، مُغ فریبکاری که میخواست تاج و تخت را از پادشاهان برحق بدزدد. در آن مجسمه تعدادی از هواخواهان و همدستان گئومات هم پشت سر داریوش دیده میشوند که دستهایشان بسته است و در انتظار همان سرنوشت گئومات هستند.

در این سنگنوشته که عبارت از حدودا هزار سطر به خط میخی است، داریوش از فتوحات خود سخن میگوید.


گئومات زیر پای داریوش بزرگ، سنگنوشته بیستون

این سنگنوشته چند صد متر بالاتر از زمین قرار داشت اما راولینسون با وجود خطر جانی، از کوه و صخره ها بالارفت و تمام متن را دقیقا نسخه برداری نمود.

کشف سنگنوشتۀ بیستون اهمیت فوق العاده ای داشت و بزودی شهرتش به درجۀ سنگ «روسِتای مصر» رسید. راولینسون افتخار رمزگشائی خط میخی را با «گروته فند» تقسیم نمود.

مدیر مدرسۀ آلمانی و افسر بریتانیائی هرگزیکدیگر را ندیده و حتی نام همدیگر را نشنیده بودند. با اینهمه، آنها مانند همۀ دانشمندان خوب جهان، هردو برای یک هدف علمی کوشش های مشترکی نمودند و در واقع با همدیگر همکاری کردند. نسخه هائی که آنها از سنگنوشتۀ بیستون برداشته بودند، بزودی در بسیاری کشور ها بازنشر شد. تا میانه های سدۀ نوزدهم بیشتر رازهای خط میخی آشکار شده بود.

این خط در زبان های اروپائی «کیونی فُرم» نامیده میشود که اصلش از یونانی است و معنای «شکل میخ» میدهد، چرا که حرف های این خط که هرکدام نشانگر یک آوا و یا هجا هستند، شکل یک میخ را دارند.

سنگنوشته های ایرانی تخت جمشيد و بيستون  که شامل زبان پارسی باستان هم بود، رمز گشائی شده بودند. آنها مربوط به  پانصد و اندی سال پیش از میلاد، یعنی حدودا 2500 سال پیش بودند.

خط میخی ایران ویژگی های خود را داشت. اما ایرانیان مخترع اصلی این خط نبودند. نخستین قومی که این خط را اختراع نمود، نه ایرانیان، بلکه سومر ها بودند، اما هنوز انسان ها در بارۀ سومر ها و زبان آنها چیز چندانی نمیدانستند.

سومرها و یا «شومر ها» مردمانی غیر سامی بودند که 6500 تا 4000 سال پیش در جنوب میانرودان یعنی نیمۀ جنوبی عراق کنونی میزیستند. آنها سرزمین خود را «کِنگی» یعنی «کشور نیزارها» می نامیدند. این هم نشان میدهد که سومر ها بین مرداب های میان دو رود دجله و فرات میزیستند.

ولی اصل سومرها از این ناحیۀ عراق نبود. آنها در دورانی از آن هم باستانی تردر کوهستان های آسیای غربی زندگی میکردند، اما جاذبۀ مزرعه های حاصلخیز، سومر ها را از بلندی ها به وادی های میانرودان کشانده بود. آنها در این رهگذر برخی عادت ها و باورهای خود را نیز با خود به همراه آورده و حفظ کرده بودند. یکی از این رهاوردها از نگاه  صحبت کنونی ما به ویژه جالب است.

سومر ها هنگام زندگی در کوهستان های آسیای غربی معبد ها و قربانگاه های خود را برفراز بلندی ها و صخره سنگ ها میساختند و در آنجا به خدایان خود عبادت مینمودند. اما در میهن نوی سومرها چنین صخره سنگ ها وجود نداشت و آنها در این سرزمین نو نمیتوانستند عبادتگاه های خود را به سبک قدیم بسازند. آنها هیچ هم از این وضع خشنود نبودند.

همۀ اقوام آسیائی به عادات و سنن خود احترام عمیقی قائل هستند و سنت سومری لازم میشمرد که عبادتگاه و قربانگاه سومرها از صدها متر دورتر هم به چشم بخورد.

سومرها برای حل این مشکل و راضی نگهداشتن خدایان پدرانشان، برج های کم ارتفاعی ساختند که یادآور تپه های سرزمین سابق آنها بود. آنها برفراز هریک از این برج ها نیز به پاس خدایان باستانی خود آتش های مقدس می افروختند.

قرن ها پس از آنکه آخرین سومر ها درگذشته بودند، یهودیانی که به دیدن شهر «باب-ایللی» (همان بابل باستانی)  رفتند، تحت تاثیر تماشای برج های عجیب و غریبی قرار گرفتند که در میان مزرعه های سرسبز میانرودان سر بلند کرده بودند. «برج بابل» معروف که حتی در «عهد عتیق» نیز به آن اشاره میشود، چیزی نیست جز ویرانۀ یک بلندی مصنوعی که سومرهای مومن قرن ها پیش ساخته بودند.

سومر ها با ساختن پلکان آشنا نبودند.

آنها برای انتقال انسان ها از پائین به بالا، راه هائی مارپیچی در گرداگرد این برج ها میساختند.

در اوایل قرن بیستم طرح یک ایستگاه نو راه آهن برای شهر نیو یورک ریخته میشد که بتوان در آنِ واحد هزاران مسافر را از طبقۀ پائین ایستگاه به طبقه های بالا و برعکس منتقل نمود.

مهندسین این طرح نمیخواستند از پلکان استفاده کنند. آنها هراس داشتند که هنگام شلوغی و دوندگی های ساعت های کاری، ممکن است حوادث و حتی فاجعه های ناگواری رخ دهد. از این جهت آنها اندیشۀ راه های مارپیچی را از برج های سومری به عاریت گرفتند که شامل معماری ایستگاه نو را آهن شهر نیویورک گردید.

بابل مرکز دولت های سومر، سپس آشور، بعد اکد  و بابل، آشور و بابل نو و بالاخره دولت ماد بود. امروزه باقیماندۀ تمدن، معماری و برج های بابل در نزدیکی شهر حلّه در عراق کنونی، بین بغداد و بصره قرار دارد.

(ادامه دارد)


فهرست بخش ها

(برای مطالعۀ فصل های کتاب روی تیتر آنها کلیک کنید.)

دربارۀ کتاب «انسان باستان»

1. انسان پیشا تاریخ

2. دنیا سرد میشود

3. پایان عصر سنگ

4. قدیمی ترین مکتب نوع بشر

5. کلید سنگ

6. سرزمین زندگان و سرزمین مردگان

7. ایجاد یک دولت

8. فراز و فرود مصر

9. میانرودان، سرزمینی بین دو رودخانه

10. میخی نویسان شیراز و سومر

11. آشور و بابل، دیگ بزرگ آمیزش سامی

12. داستان موسی

13. اورشلیم، شهر قانون

14. دمشق، شهر تجارت

15. فنیقی ها، آنها که کشتی هایشان را به آنسوی افق راندند

16. الفبا فرزند تجارت است

17. ایران، یونان و پایان دنیای باستان

18. گاهشمار دنیای باستان



دسته‌ها:انسان باستان, رنگارنگ