داستان موسی

موسی

نوشته هندریک ویلم وان لون

ترجمه و تصحیح عباس جوادی

فصل دوازدهم

در خط باریک افق دوردست گرد و خاک کوچکی پیدا شد. دهقان فقیر بابلی که روی مزرعه کوچک خود کار میکرد، این را دید.

او با خود گفت: «این حتما قوم دیگری است که میخواهد به سرزمین ما هجوم کند. اما کامیاب نخواهند شد. سربازان پادشاه آنها را بیرون خواهند کرد.»

او راست میگفت. نگهبانان مرزی، نورسیده ها را با شمشیرهایشان استقبال کرده، آنها را وادارنمودند که بخت خود را در جای دیگری بیازمایند.

آنها در امتداد مرز بابل به سوی غرب حرکت کردند و آنقدر رفتند تا به سواحل مدیترانه رسیدند.

در آنجا آنها رحل اقامت افکندند، به پرورش گاو و گوسفندشان پرداختند و شروع به زندگی نمودند، درست مانند پیشینگانشان که در سرزمین «اور» بسر می بردند.

اما زمانی فرارسید که دیگر باران نبارید و چیزی برای خوردن نبود. بنابراین ناچار شدند یا به دشت های سبز دیگر کوچ کنند و یا در همانجا از گرسنگی بمیرند.

با این ترتیب این شبانان که «عبری ها» هم نامیده میشدند، در جستجوی خانه و کاشانه ای نو در سواحل دریای سرخ و در نزدیکی مصر اقامت گزیدند.

اما گرسنگی آنها را در این سفر نیز همراهی نمود، طوری که آنها برای آنکه از گرسنگی نمیرند، بناچار پیش ماموران مصری رفته التماس نان کردند.

مصری ها مدت ها بود که در انتظار قحطی بودند. آنها از هفت سال پیش از آن، انبار های بزرگ خود را با محصول اضافی گندم خود پرکرده بودند تا در روز مبادا بصورت برابر بین اهالی فقیر و ثروتمند تقسیم شود. در همان دوره نیز گندم در میان مردم تقسیم میشد. کسی هم که مسئول کل و مطلق این تقسیم بود «یوسف» نام داشت. او هم از قوم «عبری ها» بود.

یوسف هنگام کودکی از خانه خود فرار کرده بود. روایت است که او از دست برادرانش گریخته بود، چرا که آنها با تصور اینکه پدرشان یوسف را بیش از همه دوست دارد، به برادر خود حسادت می ورزیدند.

نمیدانیم ماجرا دقیقا چه بود. به هر حال یوسف به مصر رفت و اعتماد و احترام پادشاهان «هیکسوس» را به خود جلب نمود. این پادشاهان که اصلشان از سرزمینی در شرق مصر بود، یکی از ده ها قوم سامی در شمال غرب عربستان کنونی بودند. آنها مصر را به تازگی فتح نموده بودند و دنبال کسی می گشتند که اموال و املاک نو یافته آنها را اداره کند.

به محض آنکه عبریان گرسنه پیش یوسف آمده درخواست کمک نمودند، او خویشان خود را بازشناخت.

یوسف مردی سخاوتمند بود و از پلیدی روح به دور بود.

یوسف به کسانی که با او بدرفتاری کرده بودند بدی نکرد، بلکه به آنها گندم داد و گذاشت تا همراه با کودکان و گاو و گوسفندشان در مصر زندگی کنند و خوشبخت باشند.

سال های سال عبریان که بیشتر با نام «یهودیان» شناخته میشدند، در بخش شرقی موطن جدیدشان زندگی میکردند و زندگی آنها از هرجهت رو به راه بود.

آنگاه دگرگونی بزرگی رخ داد.

انقلابی ناگهانی رخ داد که پادشاهان هیکسوس را از قدرت دورکرده آنان را مجبور نمود که مصر را ترک کنند. مصریان دوباره حکمران کشور خود شده بودند. آنها هرگز با خارجیان خوب کنار نیامده بودند. سیصد سال حاکمیت شبانان سامی فلسطین یعنی هیکسوس ها باعث شده بود که مصریان به هرچه خارجی هست، با حس نفرت نگاه کنند.

از سوی دیگریهودیان  با هیکسوس ها که از نگاه تبار با آنها خویشاوند بودند تفاهم خوبی داشتند. این هم کافی بود که مصریان به یهودیان به دیده خائن بنگرند.

عمر یوسف آن قدر دراز نبود که در این مرحله نیز از قوم خود مراقبت کند.

پس از کشاکش کوتاهی، یهودیان را از خانه های قدیمی خود بیرون کردند، آنها را به نقاط مرکزی و داغ مصر فرستادند و با آنها مانند غلامان رفتار نمودند.

سال های طولانی با آنها همچون برده های کارگر رفتار شد. آنها برای ساختمان اهرام سنگ حمل میکردند و برای ساختمان های عمومی آجرپزی می نمودند، راه می ساختند و کانال می کندند تا آب نیل به مزرعه های دوردست مصر رسانیده شود.

آنها ستم بزرگی دیدند، اما جسارتشان را از دست ندادند. بزودی قرار بود کسی به یاری آنها بیاید.

جوانی در آنجا می زیست که نامش موسی بود. او انسان باهوشی بود و تحصیلکرده هم بود. از این جهت مصریان تصمیم گرفتند که او بهتر است به خدمت فرعون درآید.

اگر چیزی رخ نمی داد که خشم موسی را سبب شود، او سال ها در همانجا می زیست و زندگی خود را همچون حاکم یک ولایت و یا مامور جمع آوری مالیات در یک بخش دوردست کشور به سر میرسانید.

اما طوری که گفتم، مصریان از کسانی که شبیه خودشان نبود و ظاهر و لباسشان از آنان فرق میکرد، بدشان می آمد و تا چیزی میشد، به چنین انسان هائی که با آنها فرق داشتند، توهین میکردند.

یهودیان نظر به اینکه خارجی بودند، در اقلیت قرار داشتند و نمی توانستند به خوبی از خود دفاع کنند. معنائی هم نداشت که به دادگاه های مصری شکایت کنند، چرا که قاضی ها به کسانی که حاضر به پرستش خدایان مصری نبودند و هنگام دفاع از خود لهجه ای خارجی داشتند، احساس مثبتی نداشتند.

تا اینکه روزی موسی با چند نفر از دوستان مصری خود به گردش رفته بود. آنجا بگو مگو شد و آنها چیزهای توهین آمیزی به یهودیان گفتند و حتی تهدید کردند که یهودیان را آرام نخواهند گذاشت.

موسی که جوانی پرهیجان بود، اورا کتک زد.

ضربه ها سخت بودند و جوان مصری افتاد و مُرد.

کشتن یک مصری بومی در مصر کار وحشتناکی بود و قانون های مصر نیز مانند قانون های پادشاه بابل، حمورابی، آنقدرهوشمندانه نبودند که میان قتلی از پیش طراحی شده و قتلی که نتیجه برآشفتن غیر منطقی در مقابل توهین به یک شخص است، فرق بگذارند.

در نتیجه موسی گریخت.

++

Decalogue_parchment_by_Jekuthiel_Sofer_1768

نسخه خطی ده فرمان بر روی کاغذ پوستی مربوط به سال ۱۷۶۸ میلادی، منبع: ویکی پدیا

او به سرزمین اجدادی اش در «مدین،» آن سوی دریای سرخ (شمال غربی شبه جزیره عربستان کنونی) پناه برد، جائی که قوم او صد ها سال گوسفندانش را همانجا چرانده بود.

روحانی مهربانی بنام «جثرو» او را به خانه خویش پذیرفت و یکی از هفت دخترش به نام «زیپورا» را به او به زنی داد.

موسی مدتی طولانی در همانجا زیست و در باره بسیاری چیزها اندیشید. او شکوه و راحتی دربار فرعون را رها کرده زندگی خشن و ساده یک روحانی صحرا نشین را پذیرفته بود. در روزگار قدیم، پیش از آنکه یهودیان به مصر کوچ کنند، آنها نیز یکی از اقوام کوچنده در شمال غرب شبه جزیره عربستان کنونی بودند. آنها در چادر ها میزیستند و خوراکی ساده داشتند. آنها مردانی درستکار و زنانی نجیب بودند که دارائی کمی داشتند، اما با پاکدلی خود افتخار میکردند.

و لیکن پس از آنکه یهودیان تابع تمدن مصر شدند، همه اینها تغییر یافت. آنها بجای آنکه در راه استقلال خود مبارزه کنند، تابع تمدن مصر شدند که شیفته راحتی بود.

آنها بجای پرستش خدایان باستانی صحرای پرباد و توفان، شروع به عبادت مقدسات عجیبی نمودند که در شکوه و جلال معابد تاریک مصریان پنهان شده بودند.

موسی حس میکرد که وقت او رسیده است. می بایستی جُنبید و آن قوم را از این سرنوشت رها نمود و به راه باستانی حقیقت ساده رهنمون شد.

همین  شد که موسی با فرستاده های خود به خویشاوندانش از آنها دعوت نمود که سرزمین مصر را ترک کرده در صحرا به او بپیوندند.

اما مصریان از این نقشه یهودیان خبردار شده بیش از پیش رفت و آمد آنان را تحت کنترل قرار دادند.

بنظر میرسید که نقشه موسی نقش برآب شده، تا اینکه ناگهان در بین مردمان دره نیل یک بیماری واگیر پهن شد.

یهودیان که از همان روزهای دشوارشان در صحرا به رعایت قواعد سرسختانه تندرستی خود عادت داشتند، از این خطر جستند، اما صد ها هزار نفر از مصریان جان خود را از دست داد.

در هنگامه اینهمه ناروشنی و دلهره که  با «مرگ آرام» مردم مصر همراه بود، یهودیان بار و بندیلشان را بسته، شتابان از کشوری که به آنها آنهمه وعده داده و اینهمه کم عمل کرده بود، رخت بربستند.

به محض اینکه خبر فرار یهودیان پخش شد، مصریان سربازان خود را به دنبال آنان فرستادند. اما سربازان مصری در راه دچار بیماری گشتند و یهودیان نجات یافتند.

آنها همه سالم و آزاد به سوی شرق شتافتند و در سرزمین های خالی در دامنه کوه سینا مسکن گزیدند، همان کوهی که نامش را از «خدای ماه» بابلیان موسوم به «سین» گرفته است.

در موطن جدید، موسی فرماندهی هم تباران خود را بر عهده گرفت و به اصلاحات در زندگی آنان رهبری نمود.

در آن روز ها یهودیان نیز مانند همه اقوام دیگرچندین خدا را پرستش میکردند. آنها در مدت اقامتشان در مصر حتی حیواناتی را که مصریان به آنها عبادت میکردند و برایشان مقبره های مخصوص می ساختند نیزستایش می نمودند. اما موسی در طول زندگی اش بر روی تپه های شنی صحرای «نمین» به قدرت والای خدای رعد و برق باور آورده بود، خدائی که بر آسمان های بلند حکم می راند و حُسن نیت او تعیین کننده زندگی، روشنائی و حتی نفس کشیدن صحرانشینان بود.

نام این خدا «یهُوه» بود و همه اقوام سامی آسیای غربی او را پرستش میکردند.

موسی با موعظه های خود «یهُوه» را تنها خدای همه قوم یهود اعلام میکرد.

روزی موسی از میان یهودیان ناپدید شد. در میان مردم شایعه پخش شد که موسی دربلند ترین قله کوه سینا انزوا گزیده است.

عصر آن روز، در اثر تاریکی ناشی از یک توفان بزرگ، قله کوه از دید انسان ها نا پیدا شد.

اما هنگامی که موسی از کوه بازگشت… لوح هائی سنگی بر فراز کوه پیدا شدند که کلام خود یهُوه بر آنها حک شده بود. اینها همان ده فرمان» الهی بودند، چیزهائی که خود یهُوه هنگام رعد و برق گفته بود».

پس از آن، دیگر هیچ یهودی جرات نکرد مقام والای موسی را مورد  شک قرار دهد.

هنگامی که او به مردم خود گفت که یهُوه به آنها دستور میدهد به مهاجرت خود ادامه دهند، آنها با اشتیاق این را پذیرفتند.

آنها سالیان دراز روی تپه های صحرائی بی راه و نشان زیستند.

آنها با مشکلات بسیاری ساختند و کم مانده بود که همه از کمبود آب و خوراک هلاک شوند.

اما موسی امید سرزمینی موعود را در دل آنها زنده نگهداشت، سرزمینی پایدار برای پیروان راستین یهُوه.

و در نهایت آنها سرزمینی حاصلخیز یافتند.

آنها از رود اردن گذشتند و در حالیکه «ده فرمان» و یا «لوح های قانون» را حمل میکردند، علفزارهای میان «دان» در شمال و «بئر شبع» در جنوب (اسرائیل کنونی، -م.) را مسکون نمودند.

و اما موسی دیگر راهبر آنان نبود.

او دیگر پیر و خسته شده بود.

ابتدا به او یال و دامنه های کوه های فلسطین را نشان دادند که قرار بود یهودیان آن را موطن خود سازند.

آنگاه او چشمانش را برای همیشه بست.

او در زمان جوانیش وظیفه ای برای خود تعیین کرده بود. آن روز او این وظیفه را بجا آورده بود.

او قوم خود را از بردگی بیگانه آزاد کرده، یک زندگی آزاد و مستقل به آنها داده بود.

او قوم خود را متحد کرده، آنها را به اولین قومی تبدیل نموده بود که تنها یک خدای واحد را می پرستند.

(ادامه دارد)

——————————–

فهرست بخش ها

(برای مطالعۀ فصل های کتاب روی تیتر آنها کلیک کنید.)

دربارۀ کتاب «انسان باستان»

1. انسان پیشا تاریخ

2. دنیا سرد میشود

3. پایان عصر سنگ

4. قدیمی ترین مکتب نوع بشر

5. کلید سنگ

6. سرزمین زندگان و سرزمین مردگان

7. ایجاد یک دولت

8. فراز و فرود مصر

9. میانرودان، سرزمینی بین دو رودخانه

10. میخی نویسان شیراز و سومر

11. آشور و بابل، دیگ بزرگ آمیزش سامی

12. داستان موسی

13. اورشلیم، شهر قانون

14. دمشق، شهر تجارت

15. فنیقی ها، آنها که کشتی هایشان را به آنسوی افق راندند

16. الفبا فرزند تجارت است

17. ایران، یونان و پایان دنیای باستان

18. گاهشمار دنیای باستان



دسته‌ها:انسان باستان