ایجاد دولت در دورۀ باستان

نوشته هندریک ویلم وان لون

ترجمه و تصحیح عباس جوادی

فصل هفتم

در دنیای کنونی، هر کدام از ما انسان ها تبعه یک «دولت» است.

برخی از ما ها فرانسوی و یا چینی و یا روس است. شاید بعضی ها در گوشه های دوردست اندونزی زندگی میکنند (میدانید اندونزی کجاست؟) اما در هر صورت همۀ ما به این یا آن صورت متعلق به ترکیب عجیبی بنام «دولت» هستیم.

اصلا مهم نیست که ما این یا آن  پادشاه، امپراتور و یا ریاست جمهوری را همچون حاکم و فرمانروای خود می پذیریم یا نه. همۀ ما بعنوان عضو بسیار کوچکی از این کلِّ کلان یعنی «دولت» به دنیا میائیم و درمیگذریم، بدون آنکه کسی بتواند از این سرنوشت بگریزد.

و لیکن در واقع «دولت» اختراع جدیدی است.

ساکنین نخستین دنیا نمی دانستند «دولت» چیست.

هر خانواده به تنهائی و برای خودش زندگی میکرد، شکار می نمود، کار میکرد، و بعد هم می مُرد. گاه چنان اتفاق می افتاد که برخی از این خانواده ها به منظور دفاع بهتر از خود در برابر جانوران درنده و یا دیگر انسان های وحشی، اتحادیۀ بی ثباتی به نام «قبیله» و یا «قوم» و «طایفه» ایجاد میکردند. اما هرگاه آن خطر سپری میشد، این اتحادیه های انسان ها باز به حال خود می ماندند و اگر هم خانواده های ناتوان قدرت دفاع از غار خویش را نمی داشتند،  در معرض حملۀ کفتار ها و ببرها قرار میگرفتند و در آن صورت اگر هم کشته می شدند، کسی به حالشان افسوس نمی خورد.

سخن کوتاه، هر فرد برای خودش مانند یک ملت بود و نسبت به بهروزی و یا امنیت همسایگانش احساس مسئولیتی نمیکرد. این وضع به تدریج و با آهستگی تمام، تغییر یافت و مصر اولین کشوری شد که مردم آن در یک امپراتوری منظم سازماندهی شدند.

یک انگیزۀ مستقیم این روند مفید، رودخانۀ نیل بود. من قبلا برای شما تعریف کرده بودم که در تابستان هر سال چگونه بخش بزرگ وادی و دلتای نیل تبدیل به دریاچه ای پهناور میشود. برای استفادۀ حداکثر از این آب و در عین حال پیشگیری از مرگ و میر در سیلاب، لازم می آمد که در برخی نقطه ها سد ها و جزیره های کوچکی ساخته شوند تا انسان و حیوانات در ماه های اوت  و سپتامبر هلاک نگردد. اما ساختمان این جزیره های کوچک هرگز کار ساده ای نبود.

یک فرد و یا خانواده و یا حتی قبیله نمی توانست به تنهائی و بدون کمک دیگران سدی روی رودخانه بسازد.

شاید یک کشاورز از همسایۀ خود فوق العاده بدش میامد، اما همین کشاورز حتما از غرق شدن بیشتر بدش میامد. بنا براین زمانی که احتمال میرفت سیل، او و زن و کودکان و گاو و گوسفند خانواده را در کام خود خواهد کشید، همین کشاورز ناچار میشد نه فقط از آن همسایه، بلکه از مردم تمام آبادی کمک بخواهد.

نیاز، همه را مجبور میکرد که اختلافات کوچک خود را کنار بگذارند. بزودی سرتاسر وادی نیل در امتداد رودخانه پر از گروه های کوچک انسان هائی گشت که بخاطر ادامۀ حیات و بهبود زندگی خود، یعنی برای هدفی مشترک پیوسته همکاری میکردند.

از درون همین سرآغاز های کوچک بود که نخستین دولت قدرتمند جوانه زد.

این، گام بزرگی در راه پیشرفت بشری بود.

در نتیجۀ این تحولات، مصر تبدیل به کشوری براستی قابل سکونت شد. این، پایان قتل های بی قانون بود. این وضع باعث تامین امنیتی برای مردم شد که تا آن زمان موجود نبود. با این ترتیب اعضای ضعیف تر قبیله نیز شانس زنده ماندن را یافتند. امروزه در حالیکه  تجسم بی قانونی مطلق تنها در مورد جنگل های آفریقا ممکن است،  به سختی میتوان دنیائی بدون قانون، پلیس، قاضی، خدمات پزشکی، بیمارستان ها و مدرسه ها تصور نمود.

اما پنج هزار سال پیش مصر تنها دولت متشکل بود و از این جهت هم مورد رشک و حسد همسایگانش قرار میگرفت، همسایگانی که در آنجا هر فرد ناچار بود به تنهائی از پس مشکلات زندگی برآید.

اما یک دولت تنها عبارت از مجموعۀ شهروندانش نیست.

یک عده انسان هائی هم لازم هستند که مسئول اجرای قانون ها باشند و درحالت های فوری، رهبری همۀ آن مردم را به عهده بگیرند.  از این جهت هیچ کشوری هرگز نتوانسته است بدون یک رهبر دوام بیاورد، چه نام آن رهبر سلطان باشد، چه امپراتور، چه پادشاه (همانند ایران) و چه رئیس جمهوری، طوری که ما در کشور خود آمریکا رهبرمان را می نامیم.

در مصر باستان هر روستا حاکمیت ریش سفیدان  روستایشان را قبول نمودند، چراکه آنها سالمند و از اعضای جوان جامعۀ خود با تجربه تر بودند. ریش سفید ها هم یک شخص نیرومند را انتخاب نمودند تا سربازانشان را در صورت رخ دادن جنگ فرماندهی کند و در صورت وقوع سیل، مردم را راهنمائی نماید. به این شخص عنوانی هم دادند تا از دیگران متمایز شود. آن شخص را یا پادشاه و یا شاهزاده نامیدند و بخاطر منافع مشترک خودشان شروع به اطاعت از او نمودند.

از این جهت در دوره های بسیار قدیم تاریخ مصر، تقسیم بندی زیر را بین مردم مشاهده میکنیم:

اکثریت عبارت از دهقانان هستند.

همۀ آنها بطور یکسان دارا و بطور یکسان فقیرند.

فرد قدرتمندی بر آنان حکم میراند که سر فرمانده لشکرهای آنان است و همچنین قاضی ها را منتصب میکند و درجهت تامین نیاز و راحتی مشترک مردم، کارساختمان راه ها را مدیریت میکند.

او در ضمن رئیس قوۀ پلیس هم هست و دزدان را بازداشت میکند.

این فرد درمقابل اینهمه خدمت های ارزشمند بخشی از پول هر شخص را میگیرد که به آن «مالیات» میگویند. اما بخش بزرگ این پول به شخص پادشاه متعلق نیست. اینها پول هائی هستند که بعنوان امانت به پادشاه سپرده میشوند تا برای نیاز های مشترک آن جماعت مصرف شوند.

اما پس از مدتی، طبقۀ اجتماعی نوی از انسان ها پیدا میشود که نه دهقان هستند و نه شاه. این طبقۀ نو که معمولا «اشراف» نامیده میشوند، میان حکمران و اتباع او قرار دارند.

این طبقه از همان نخستین روزها در تاریخ هر کشور عرض اندام کرده و در پیشرفت هر ملت نقش مهمی بازی نموده است.

من باید به شما تعریف کنم که این طبقۀ اشراف چگونه از درون شرایط بسیار روزمره و طبیعی جامعه بیرون آمد و با وجود هرگونه مخالفت، تا کنون به حیات خود ادامه میدهد.

برای روشن شدن موضوع، برای شما تصویری کشیده ام.

یک آبادی در ساحل نیل باستانی

این تصویر، پنج مزرعۀ مصر باستان را نشان میدهد. صاحبان اصلی این مزرعه ها سالیان پیش به مصر مهاجرت کرده بودند. هر کدام از این خانواده ها تکه ای از زمین بی صاحب را تصاحب کرده، در همانجا ساکن شده بودند تا با کشت غلات و پرورش گاو و خوک و انجام دیگر کار های لازم، خود و کودکانشان را زنده نگهدارند. ظاهرا همۀ این انسان ها همه دارای فرصت های برابری در زندگی خود بودند.

اما چگونه شد که یکی از آنها بر همسایگانش، بر مزرعه ها و انبارهای غلۀ آنها حاکم شد، بدون آنکه قانونی را زیر پا گذارد؟

روزی، روزگاری، آقای ماهی (این نام را روی نقشه با علامت های رایج «هیروگلیف» در مصر باستان خواهید دید)  پس از جمع کردن خرمن، کشتی کوچک خود را که پر از غله بود به شهر ممفیس در مصر مرکزی فرستاد تا این غله را به فروش برساند. تصادفا آن سال محصول خوبی چیده شده بود و بنابراین آقای ماهی از فروش غله پول زیادی بدست آورد.  پس از ده روز کشتی برگشت و ناخدای آن، پولی را که از فروش گندم گرفته بود به صاحبکارش تسلیم نمود.

پس از چند هفته این بار آقای گنجشک که مزرعه اش در همسایگی مزرعۀ آقای ماهی بود، محصول غله اش را برای فروش به بازار نزدیک آبادی فرستاد. بیچاره آقای گنجشک در سال های گذشته از این بابت شانس خوبی نداشته بود، اما این بار امیدوار بود که غله اش را به قیمت خوبی خواهد فروخت. به همین جهت او منتظر بود که نرخ غله در شهر ممفیس کمی بالا برود تا اینکه او هم محصولش را برای فروش ارسال نماید.

آن صبح شایعه ای به آبادی رسیده بود که جزیره «کرت» در یونان کنونی دچار قحطی شده و از این جهت نرخ غله در بازارهای مصر افزایش یافته است.

آقای گنجشک امیدوار بود که از این تحولات غیرمنتظره سودی خواهد نمود و به همین دلیل به کشتیران خود دستور داد که شتاب کند.

کشتیران ما هم فورا دست به کار شد اما سکان کشتی را چنان شتابکارانه و ناشیانه بکار گرفت که کشتی به صخره ای خورد و شکست، بادبان قایق در هم شکست و به دریا فرورفت و خود کشتیران هم که زیر بادبان مانده بود، به آب افتاد و غرق شد.

آقای گنجشک نه تنها غله و کشتی خود را از دست داده بود، بلکه حتی ناچار شده بود ده سکه طلا بعنوان غرامت از بابت مرگ شوهر، به بیوۀ کشتیران بدهد.

این فاجعه ها درست زمانی اتفاق افتاده بودند که آقای گنجشک طاقت تحمل هیچ ضرر جدیدی را نداشت.

زمستان نزدیک بود و او پول خریدن پیراهن و قبای نو برای کودکانش نداشت. مدت ها بود که خرید بیل و کلنگ نو را هم به تاخیر انداخته بود و بدین جهت بیل و کلنگش هم از کار افتاده بود. بذر برای کاشتن هم نداشت. وضع آقای گنجشک بسیار بد بود.

او از همسایه اش آقای ماهی هیچ هم خوشش نمی آمد، اما چارۀ دیگری نمانده بود. باید میرفت و با همۀ تواضع خود از آقای ماهی مبلغ کوچکی قرض میخواست.

و همین کار را هم کرد. آقای ماهی با خوشروئی پاسخ داد که او آماده است هرقدر که مورد نیاز آقای گنجشک هست به او بدهد، اما آیا آقای گنجشک میتواند برای اطمینان خاطر آقای ماهی ضمانتی به او بدهد؟

آقای گنجشک گفت، بله، او میتواند مزرعۀ خود را بعنوان ضمانت بگذارد.

افسوس که آقای ماهی آن مزرعه را بسیار خوب می شناخت. این مزرعه چندین نسل بود که متعلق به خانوادۀ گنجشک بود. اما پدر صاحب کنونی مزرعه اشتباه بزرگی کرده، فریب یک تاجر فنیقی را خورده از او هفت هشت «گاو فنیقی» خریده بود. هیچکس نمیدانست این نام «گاو فنیقی» یعنی چه، اما شایعه پخش شده بود که این گاو ها از جنسی بسیار مرغوب هستند و علف بسیار کمی خورده اما دوبرابر گاو های معمولی مصری کار میکنند. دهقان پیر به سخنان جدی فروشندۀ فریبکار باورکرده، در مقابل نگاه های حسودانۀ همسایگانش آن «گاوهای فنیقی» را خریداری نموده بود.

اما این گاوها قادر به آن معجزه هائی که شایع شده بود، نبودند.

برعکس، این گاو ها فوق العاده احمق، بی حرکت و تنبل بودند و در عرض سه هفته دچار بیماری مرموزی گشته هلاک شدند.

دهقان پیر چنان خشمگین و افسرده گشته بود که دچار سکتۀ مغزی شد. ادارۀ مزرعه به دست پسرش افتاد که بسیار زحمتکش بود، اما نمی توانست نتیجۀ چندانی از کارو زحمتش بگیرد.

از دست دادن محصول غله و کشتی، برای او آخرین قطره ای به شمار میرفت که همه چیز را وارونه کرد.

برای «گنجشک جوان» چاره ای نمانده بود جز اینکه یا خودش و خانواده اش از گرسنگی بمیرد و یا اینکه از همسایه اش کمک بخواهد و قرض بگیرد.

ماهی با زندگی و شرح حال همۀ همسایه هایش آشنا بود. او از آن نوع انسان ها بود که به این نوع موضوع ها علاقه دارند، اما نه بخاطر غیبت و شایعه، بلکه با این هدف که شاید روزی این اطلاعات به دردش بخورد. در این مورد هم او از کوچکترین جزئیات وضع مادی خانوادۀ گنجشک با خبر بود و میدانست که توان اصرارش در گذاشتن برخی شرط های دادن وام چقدر است. ماهی قبول کرد که هر چه گنجشک میخواست به او بدهد، اما به یکی دو شرط. او باید قول میداد که در سال شش هفته برای ماهی کار خواهد کرد و همچنین ماهی هر وقت خواست، خواهد توانست از املاک گنجشک استفاده کند.

البته گنجشک از این شرط ها خوشش نمی آمد. اما روزها رفته رفته کوتاه تر و کوتاه تر میشدند، زمستان به سرعت فرا میرسید و خانوادۀ او مواد خوراکی نداشت.

او ناچار به پذیرش این شرط ها شد و از همان روز به بعد او و پسران و دخترانش دیگر هرگز به اندازۀ گذشته آزاد نبودند.

طبیعی است که آنها کاملا خدمتکار و یا غلام و کنیز همسایه شان نشدند، اما برای گذران زندگی خود، تابع لطف و بزرگواری او گشته بودند. هنگامیکه آنها در راه ماهی را میدیدند، به کناری رفته می گفتند «صبح به خیر، قربان.» ماهی هم یا در جواب چیزی میگفت، و یا هم نمی گفت.

او اکنون دیگر صاحب دو برابرساحلی بود که قبلا داشت.

او دیگر زمین و کارگران بیشتری داشت و می توانست نسبت به سال های پیش غله بیشتری بردارد. دهقانان همسایه در بارۀ خانۀ نوی گفتگو میکردند که او میساخت. مجموعا از او بعنوان مردی صحبت میکردند که صاحب ثروت و اهمیت روزافزونی هست.

اواخر آن تابستان چیزی بسیار غیر عادی اتفاق افتاد.

باران بارید.

سالمندان روستا چنین چیزی را در چنین فصلی بخاطر نداشتند، اما دو روز تمام بارانی تند و پی در پی بارید. نم نمی ریزه ریزه که کسی به آن اهمیت نمیداد، ناگهان تبدیل به بارانی سیل آسا شده بود. نیمه شب  سیلاب مزبور از فراز کوه ها سرازیر شد و محصول کشاورزی را که متعلق به صاحب زمین سنگی در دامنۀ کوه ها بود، کاملا نابود کرد. نام او «فنجان» بود و او نیز این زمین را  از ده ها «فنجان» پیش از خود به ارث برده بود. خسارت حد و حسابی نداشت. فنجان نیاز به بذر گندم داشت و همه را یکجا لازم داشت. او از سرگذشت گنجشک با خبر بود. او نیز از ماهی که در آبادی های دور و نزدیک همچون معاملاتچی تبهکار شناخته شده بود، متنفر بود. با اینهمه بالاخره او نیز سر از خانۀ ماهی  در آورد تا خاضعانه چند پیمانه گندم از او وام بگیرد. و او این چند پیمانه را دریافت کرد، اما به شرط آنکه در سال دو ماه تمام در مزرعۀ ماهی کار کند.

دیگر وضع ماهی خیلی رو براه شده بود. خانۀ نو او آماده بود و او به این فکر افتاده بود که هنگام تاسیس خانوادۀ خودش فرارسیده است.

آن سوی کوچه، کشاورزی میزیست که دختر جوانی داشت. نام آن کشاورز «چاقو» بود. او آدم خوش گذرانی بود و برای ازدواج دخترش پولی برای جهیز نداشت.

ماهی به سراغ چاقو رفت و دخترش را خواستگاری کرد و گفت که به پول نیازی ندارد و از بابت جیهز هیچ چیز نمی خواهد. اما چاقو باید قول بدهد که در صورت مرگش زمین او به دامادش تعلق خواهد گرفت.

همین طور هم شد.

بعد از اینکه تعهد حالت رسمی یافت، ازدواج صورت گرفت و ماهی بخش اعظم چهار مزرعه را صاحب شد، و یا در سال های بعد صاحب شد.

راست است، مزرعۀ دیگری هم وجود داشت که در میان آن چهار مزرعه قرار گرفته بود. اما صاحب آن مزرعه که نامش «داس» بود، نمی توانست بدون گذشتن از مزرعه های ماهی گندمش را به بازار حمل کند. علاوه بر این، داس آدم چندان فعالی هم نبود و این زن و شوهر صاحب فرزند هم نبودند. به همین جهت داس خودش داوطلبانه پیش ماهی رفت و پیشنهاد کرد که مزرعه اش را به ماهی واگذار کند، به شرط آنکه ماهی مادام العمر خانه، خوراک و سر و لباس این زن و شوهر را تامین نماید. همین طور هم شد. وقتی داس در گذشت، یک برادرزاده اش از روستای دوردستی آمده ادعای مالکیت مزرعۀ عمویش را نمود. ماهی سگ هایش را بر سر این برادرزاده ریخت و این مهمان ناآشنا دیگر در آن طرف ها دیده نشد.

همۀ این بده و بستان ها مدتی نزدیک به بیست سال طول کشید.

نسل های جوانتر فنجان، داس و گنجشک بدون اینکه شک و پرسشی به دل راه دهند، سرنوشت خود را قبول نمودند. آنها میدانستند که  کامیابی آنها در زندگی، کم و بیش وابسته به حُسن نیت «ارباب»، یعنی ماهی پیر است.

هنگامیکه ماهی پیر درگذشت، فرسنگ ها زمین و نفوذی بزرگ در میان همسایگان خانوادۀ ماهی برای پسرش به ارث گذاشت.

ماهی جوان شبیه پدرش بود. او بسیار کاردان بود و نقشه های بزرگی داشت. هنگامیکه پادشاه جنوب مصرعلیه قبایل وحشی بربر لشکرکشی کرد، ماهی جوان داوطلب پشتیبانی پادشاه شد.

در جنگ، او چنان قهرمانی از خود نشان داد که پادشاه او را مسئول جمع آوری مالیات دولتی در سیصد روستا نمود.

اغلب اتفاق میافتاد که برخی کشاورزان از عهدۀ پرداخت مالیات بر نمی آمدند.

در همین فرصت ها بود که ماهی جوان پیشنهاد یک وام کوچک به آنها میکرد.

با این ترتیب کشاورزان کار میکردند تا هم مالیات دولتی و هم بهرۀ وام خود را بپردازند.

سال ها گذشت و خانوادۀ ماهی صاحب شان و شهرت کلانی در زادگاه خود گشت.

آن خانۀ قدیمی دیگر برای این انسان های مهم کفایت نمیکرد.

ستون های عظیم شهر باستانی تبای در مصر

 

یک تالار اعیانی ساخته شد که یادآور سالن سلطنتی پذیرائی در شهر باستانی مصر جنوبی «تبای» بود. دیواری بلند برافراشته شده بود تا تودۀ مردم در فاصلۀ احترام انگیزی نگهداشته شود و خود ماهی هم هرگز بدون سربازان مسلح و پاسدارخود به کوچه نمیرفت.

او در سال دوبار برای دیدار با پادشاه خود به شهر تبای میرفت. پادشاه در بزرگترین قصر مصر زندگی میکرد و به همین جهت به او لقب «فرعون» یعنی صاحب «خانۀ بزرگ» داده شده بود.

یک بار هنگام یکی از این مسافرت ها، او «ماهی سوم» را که نوۀ بنیانگذار سلالۀ ماهی بود با خود به همراه برد. او جوان زیبا و خوش اندامی بود.

دختر فرعون این جوان را دیده خواستار آن شد که همسرش شود. خرج عروسی تقریبا همۀ ثروت ماهی را بلعید. اما او هنوز امتیاز جمع آوری مالیات های سلطنتی را داشت و از آنجا که با مردم با بیرحمی رفتار میکرد، توانست در کمتر از سه سال آن ثروت از دست رفته را دوباره صاحب شود.

وقتی ماهی درگذشت، مانند اعضای خانوادۀ فرعون، در«هرم» و یا پیرامید کوچکی دفن گردید و یکی از دختران فرعون بر سر جسدش شیون و زاری نمود.

این بود داستان من که در گوشه ای از سواحل نیل آغاز شد، سرنوشت فردی از طبقۀ متواضع کشاورزان  که  در طی همگی سه نسل شاید مستقیما وارد اتاق تاجدار پادشاهی نمیشود، اما به هرحال در جنب آن اتاق جای میگیرد.

آنچه که از سر ماهی گذشت، از سر بسیاری از مردان دیگری نیز گذشته است که دارای نیرو و خلاقیت مشابهی بودند.

آنها طبقۀ اجتماعی ویژۀ خود را ایجاد کردند.

آنها با دختران همدیگر ازدواج کردند و بدین ترتیب ثروت خانواده را در دست شمار محدودی از انسان ها نگهداشتند.

آنها با وفاداری تمام همچون افسران لشکر و جمع کنندگان مالیات سلطنتی به پادشاهانشان خدمت کردند.

آنها مواظب امنیت راه ها و آبراه ها بودند.

آنها وظایف بسیار سودمندی را بجا آوردند و میان خود از قوانین و قواعد سخت شرف و حیثیت تبعیت نمودند.

هنگامیکه پادشاه ها بد بودند، طبقۀ اعیان و اشراف نیز به بدی میل میکرد.

آنگاه که پادشاهان ناتوان بودند، اشراف اغلب خود دولت را تصاحب مینمودند.

در اینگونه احوال، مردم اغلب به جوش آمده سرکوبگران خود را منهدم مینمودند.

بسیاری از اشراف قدیمی کشته می شدند و در نتیجه تقسیم املاک از سرگرفته میشد تا هرکس صاحب فرصت برابری باشد.

اما پس از مدت کوتاهی همان داستان کهنه تکرار میشد.

این بار شاید یکی از اعضای خانوادۀ گنجشک بود که از خصایل و فنآوری برتر شیطنت خود سود جسته ارباب روستاها می گشت، درحالیکه نوادگان ماهی، با آن سنت و خاطرۀ درخشان، محکوم به فقر و نداری شده بودند.

و گرنه چیز زیادی تغییر نکرده بود.

دهقانان وفادار به کار و پرداخت مالیات ادامه میدادند.

ماموران دولتی به همان درجه وفادار نیز به جمع آوری مالیات و ثروت ادامه میدادند.

و لیکن آب های نیل پیر، بدون هیچگونه توجهی به حرص و جوش انسان ها، با آرامش تمام بین دو ساحل این رودخانه در حرکت بود و نفس حیاتبخش خود را به طور یکسان در اختیار فقیر و ثروتمند میگذاشت، با عدالتی بیطرفانه که تنها در نیروهای طبیعت یافت میشود.

(ادامه دارد)


فهرست بخش ها

(برای مطالعۀ فصل های کتاب روی تیتر آنها کلیک کنید.)

دربارۀ کتاب «انسان باستان»

1. انسان پیشا تاریخ

2. دنیا سرد میشود

3. پایان عصر سنگ

4. قدیمی ترین مکتب نوع بشر

5. کلید سنگ

6. سرزمین زندگان و سرزمین مردگان

7. ایجاد یک دولت

8. فراز و فرود مصر

9. میانرودان، سرزمینی بین دو رودخانه

10. میخی نویسان شیراز و سومر

11. آشور و بابل، دیگ بزرگ آمیزش سامی

12. داستان موسی

13. اورشلیم، شهر قانون

14. دمشق، شهر تجارت

15. فنیقی ها، آنها که کشتی هایشان را به آنسوی افق راندند

16. الفبا فرزند تجارت است

17. ایران، یونان و پایان دنیای باستان

18. گاهشمار دنیای باستان



دسته‌ها:انسان باستان