دنیا سرد میشود

عصر یخبندان

عصر یخبندان

نوشته هندریک ویلم وان لون

ترجمه و تصحیح عباس جوادی

فصل دوم

هوا چیزیش شده بود.

انسان اولیه نمیدانست «زمان» یعنی چه.

او روز تولد، سالگرد ازدواج و یا ساعت مرگ اطرافیانش را در جائی قید نمیکرد.

او خبری از روز و هفته و سال نداشت.

وقتی صبح آفتاب در میامد، نمیگفت: «به به، یک روز دیگر شروع شد!» میگفت: «روشن شد» و با استفاده از نورهای آفتاب نورسیده، بدنبال یافتن غذا برای خانواده اش میرفت.

وقتی هوا تاریک میشد پیش زن و کودکانش برمیگشت، بخشی از شکارش را که عبارت از بعضی میوه ها و دو سه پرنده بود به آنها میداد، تا میتوانست گوشت خام میخورد و میخوابید.

او فصل های سال را بصورتی بسیار عمومی درك میکرد. تجربه طوانی به او یاد داده بود که بعد از زمستانی سرد حتما بهاری ملایم سر میرسد، بهار تبدیل به تابستاانی گرم میشود و میوه ها میرسند و میتوان دانه های ذرت وحشی را چید و خورد و گاهی که تابستان به پایان رسید باد ها و تندباد ها برگ درختان را به زمین میریزند و این زمانی است که انواع گوناگون حیوانات به لانه هایشان پناه برده برای مدتی طولانی بخواب فرو میروند.

تا آن وقت هميشه اينطور بود. انسان اوليه این تغیير از سرما به گرما و برعكس را پذيرفته بود اما سوالى نميكرد. او فقط زندگى ميكرد و اين هم براى رضایت او كافى بود.

اما ناگهان اتفاقى افتاد كه مايه نگرانى عميق او شد.

روز هاى گرم تابستان در نظر او سرد تر شده بودند، ميوه ها اصلا نرسيده بودند. سطح قله هاى كوه ها كه معمولا با علف پوشيده بود، اين بار زير يك لايه ضخیم برف گم شده بود.

آنگاه يك روز صبح يك عده انسان وحشی که ازدیگر ساکنین دره اقامتگاه او فرق داشتند از منطقه تپه های بلند آن نزدیکی سر رسیدند.

آنها صداهائی در میاوردند که کسی نمی فهمید. آنها نحیف بنظر میرسیدند و ظاهرا بسیار گرسنه بودند. بنظر میرسید که گرسنگی و سرما آنها را از خانه های قبلی شدن به اینجا رانده است.

اما در آن دره غذای کافی برای هر دو گروه، یعنی ساکنین قبلی و تازه رس ها نبود. وقتی تازه وارد ها خواستند بیش از چند روز در آنجا بمانند جنگ وحشتناکی در گرفت و در نتیجه تقریبا همه خانواده ها کشته شدند و کسانی که جان به سلامت برده بودند به جنگل پناه بردند و آنها را دیگر کسی ندید.

برای مدتی طولانی، هیچ چیز مهمی اتفاق نیافتاد.

اما در تمام این مدت، هر چه میگذشت، روز ها کوتاه تر و شب ها سرد تر از گذشته میشد.

بالاخره در يك گودى ميان دو تپه چيزى شبيه يك لكه سبز يخ پيدا شد. هرسال كه ميگذشت، يخ بزرگتر و پهن تر ميشد. قطعه يخى پهناور آهسته آهسته از دامنه كوه رو به پائين حركت ميكرد. صخره هاى بزرگ بسوى دره رانده ميشدند. اين صخره ها با غرشى شبيه چندين توفان ناگهان ميان انسانها افتاد و آنها را كه در خواب بودند از پا در آورد. ديوار هاى عظيم يخ كه به انسان و حيوان رحم نميكردند، درختانى را كه صد ها سال عمر داشتند در يك لحظه در هم شكستند.

در نهايت برف باريدن گرفت.

برف ماه ها، ماه ها و ماه ها باريد.

همه گياهان مُردند. جانوران در جستجوى آفتاب جنوب پا به فرار گذاشتند. دره ديگر قابل زيست نبود. انسان كودكانش را به كول گرفت، چند قطعه سنگ را كه ميتوانست از آنها همچون سلاح استفاده كند برداشت و براى يافتن يك ماٌواى جديد براه افتاد.

ما نميدانيم دنيا چرا در آن لحظه معين سرد شد. علت اين حادثه را حتى حدس هم نميتوانيم بزنيم.

با اينهمه، سقوط تدريجى حرارت باعث تغييراتى در نسل بشر شد.

براى يك لحظه گوئى هر كس و همه در حال مرگ بود. اما در نهايت اين دوره اضطراب به يك نعمت واقعى تبديل شد. اكثر انسان هائى كه قدرت تحمل اين مشكلات را نداشتند مُردند. اما كسانى كه در قيد حيات ماندند تيز هوش تر شدند تا مانند هم نوعان خودهلاك نشوند.

آنها در مقابل يك دو راهى بودند: يا بايد به سرعت فكر ميكردند و يا از پا در ميامدند. مغزى كه در گذشته از يك سنگ يك تبر ساخته بود، ديگر قادر به حل مشكلاتى شده بود كه نسل هاى گذشته با آن روبرو هم نشده بودند.

قبل از همه، مسئله پوشاك مطرح بود.

هوا ديگر آن قدر سرد شده بود كه نميتوانستند لخت و عريان بگردندند و روى زمين بخوابند. خرس ها و گاو میش های «بایزن» كه در صفحات شمالى ميزيستند، در مقابل برف و يخ خود را با پوستى پشمى و ضخيم مجهز كرده بودند. اما انسان داراى چنين پالتوئى نبود. او پوستش بسيار نازك بود و از سرما اضطراب زيادى ميكشيد.

اين مشكل را به سادگى حل كرد. چاله اى كند و رويش را با شاخ وبرگ گياهان پوشانيد. خرسى به اين چاله نزديك شد و تويش افتاد. انسان آن قدر صبر كرد كه خرس از فرط گرسنگى بيحال شد .آنگاه آنقدر با سنگ بر سر خرس زد تا خرس مُرد. بعد با يك سنگ تيز چخماق پوست حيوان را از تنش جدا كرد و زير آفتاب گذاشت تا خشك شود. بعد شانه هاى برهنه اش رابا آن پوست پشمى پوشانيد و همانند خرس در آن برف و سرما احساس گرمى و راحتى كرد.

يك مشكل ديگر هم موضوع سر پناه و يا خانه بود. حيوانات بسيارى عادت كرده بودند كه در غار هاى تاريك زندگى كنند. انسان آنها را نمونه قرار داد و يك غار خالى پيدا كرد و آن را با خفاش ها و حشرات گوناگون تقسيم نمود. اما اين براى انسان مشكلى نبود، چرا كه خانه جديدش او را از سرما حفظ ميكرد و همين هم كافى بود.

بسيارى اوقات وقتى توفان ميشد رعد و برق به درختان ميزد و تمام جنگل طعمه آتش ميشد. انسان هم اين آتش سوزى هاى جنگل را ديده بود. حتى وقتى خواسته بود نزديك شود، حرارت بالا ناچارش كرده بود عقب بنشيند. آنوقت بود كه فهميده بود آتش گرما ميبخشد.

قبلا آتش دشمنى بيش نبود.

اما اكنون آتش دوست او شده بود.

چوب سوزانى از درختان شعله ور جنگل به غارش آورده بود، غار را بطور دلپذيرى گرم ميكرد.

شايد هم بخنديد. همه اينها بنظر ساده و بديهى ميايند. البته براى ما همه اينها چيز هاى ساده و بديهى است زيرا هزاران سال قبل عقل انسان اينها را درك كرده است. اما غارى كه با يك كنده هيزم گرم ميشد، از خانه اى كه هزاران سال بعد بكمك برق الكتريك روشن ميشد جالب توجه تر بود.

در نهايت مخصوصا وقتى يكى از انسان هاى باهوش قديم به فكرش زد كه گوشت خام را روى هيزم سوزان بياندازد، احتمالا انسانهاى غارنشين به قله تمدن آن دوره رسيده و چيزى به دانش بشرى علاوه كرده بودند.

ما امروزه وقتى كسى اختراع حيرت انگيزى ميكند، با حس غرور ميپرسيم: «عجب! اين مغز انسان ديگر قادر به چه چيزهائى هست؟!»

و با احساس رضايتمندى تبسم ميكنيم زيرا تصور ميكنيم كه در خارق العاده ترين عصر تاريخ زندگى ميكنيم و مهندس ها و شیمی دانان ما معجزه هائى ميكنند كه در گذشته هرگز و هيچ كس قادر به آن نبوده است.

چهل هزار سال پيش هم وقتى انسان كثيف و ژوليده غار نشين پر هاى يك مرغ نيمه مُرده را بكمك انگشتان نازك قهوه ای و دندانهاى سفيد خود كٓنده، آن پر ها و استخوانها را در گوشه اى كه ميخوابيد جمع نموده رويش خوابيد و از آن خواب احساس راحتى كرد و يا زمانى كه ديد كه چگونه هيزم سوزان گوشت خام را تبديل به خوراكى لذيذ ميكند، احتمالا همان حس امروزى غرور و رضايت امروزى ما را در مورد دوره زندگى خود نمود.

احتمالا انسان غار نشين هم با خود گفته است: «عجب دوره فوق العاده اى است اين!» و احتمالا در حاليكه در آن غار به استخوانهاى حيواناتى كه خورده بود، لم میداد و در حاليكه هنوز خفاش ها در غارش پرواز ميكردند و موشهائى به بزرگى گربه باقيمانده خوراك او را زير و رو مينمودند، او مانند امروز ما، به روياى پيشرفتگى كامل خود فرو ميرفت.

بسيار اتفاق ميافتاد كه غار ها زير فشار صخره هائى كه آنها را در درون خود جا داده بودند، فروميريخت و انسانهاى غار نشين همراه با استخوان هاى حيواناتى كه شكار كرده بودند، زير آوار ميماندند.

هزاران سال بعد يك مردم شناس (و يا آنتروپولوگ – معنى اين را از پدرتان بپرسيد!) با بيل كوچك و ارابه دستى اش سر ميرسد.

و زمين را ميكٓند و ميكٓند و پرده از اين فاجعه باستانى برميدارد و به من هم اين امكان را ميدهد كه همه چيز را در باره اين فاجعه به شما شرح دهم.

(ادامه دارد)


فهرست بخش ها

(برای مطالعۀ فصل های کتاب روی تیتر آنها کلیک کنید.)

دربارۀ کتاب «انسان باستان»

1. انسان پیشا تاریخ

2. دنیا سرد میشود

3. پایان عصر سنگ

4. قدیمی ترین مکتب نوع بشر

5. کلید سنگ

6. سرزمین زندگان و سرزمین مردگان

7. ایجاد یک دولت

8. فراز و فرود مصر

9. میانرودان، سرزمینی بین دو رودخانه

10. میخی نویسان شیراز و سومر

11. آشور و بابل، دیگ بزرگ آمیزش سامی

12. داستان موسی

13. اورشلیم، شهر قانون

14. دمشق، شهر تجارت

15. فنیقی ها، آنها که کشتی هایشان را به آنسوی افق راندند

16. الفبا فرزند تجارت است

17. ایران، یونان و پایان دنیای باستان

18. گاهشمار دنیای باستان



دسته‌ها:انسان باستان

برچسب‌ها:

نطری دارید؟

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s