انسان حیوانی است که پیوسته در جستجوی خوراک بوده است.
انسان همیشه به سمتی روانه شده که در آنجا یافتن خوراک و ساختن خانه آسان بوده است.
ظاهرا شهرت دلتا و سرزمین های اطراف رود نیل در دوران باستان هم معروف عام بوده است. انسان های وحشی از هر نقطه دنیا به اینجا آمده در سواحل این رودخانه سکنی گزیده اند. اما دسترسی به این سرزمین که محاط به دریا و از سوی دیگر صحراست، آسان نبود و فقط مردان و زنان مقاوم، به این کار موفق شده اند.
ما امروزه نمیدانیم آن ها چگونه انسان هائی بوده اند. برخی از آنها از قلب آفریقا آمده بودند. آنها موئی مجعد و لبانی ضخیم داشتند.
منشاء دیگران که بور بودند، صحرای عربستان و یا مناطق رودخانه های بزرگ میانرودان بود.
آنها برای تصاحب این زمین های خارق العاده با یکدیگر جنگیدند.
شروع به ساختن روستا ها نمودند اما همسایگانشان این روستا ها را ویران کردند. آنها هم با آجرهائی که از همسایگان مغلوب خود به دست آورده بودند، روستا های خود را ازنو ساختند.
به تدریج نوع جدیدی پا به عرصه نهاد. آنها به خودشان نام «رِمی» را دادند که به زبان ساده «انسان» معنی میداد، نامی که با آن میشد احساس غرور و افتخار کرد، کم و بیش شبیه نام «کشور خداوند» که بعد ها انسان ها به سرزمین آمریکا دادند.
کشتیرانی کریستوف کلمب از اسپانیا تا جزایر هندی غربی (در کارائیب آمریکا) بیش از چهار هفته طول کشید. این در حالیست که ما امروزه اقیانوس را در عرض شش ساعت با یک ماشین پرنده به نام «هواپیما» پشت سر میگذاریم.
پانصد سال پیش برای نسخه برداری دستی از یک کتاب چهار سال لازم بود. صد سال پیش به کمک ماشین های لینو تایپ و روتاتیو میتوانستیم یک کتاب را در عرض چند روز چاپ کنیم. امروزه برای این کار بیش از یک ساعت لازم نیست.
ما امروزه اطلاعات نسبتا زیادی در باره آناتومی، شیمی و معدن شناسی داریم و با هزار شاخه گوناگون علم آشنا هستیم که حتی نامشان هم برای مردم دوران گذشته آشنا نبود.
اما ما از یک جهت تقریبا همان قدر که ابتدائی ترین انسان ها جاهل بودند، جاهل هستیم: ما نمیدانیم که از کجا میائیم. نمیدانیم که نوع بشر چگونه و یا چرا و یا کی کار و زندگی خود را در روی زمین شروع کرد. ما باوجود داشتن میلیونها نکته اطلاعاتی، هنوز ناچاریم مانند گذشته ها داستان خود را مانند قصه های قدیمی شروع کنیم:
«یکی بود، یکی نبود. یک انسانی بود…»
این انسان صد ها هزار سال قبل زندگی میکرد.
خوب، این انسان شبیه چه بود؟
این را نمیدانیم. هیچوقت عکسی از او ندیده ایم. ما گهگاه در عمق یک توده باستانی گِلی، تکه هائی از اسکلت او را یافته ایم. این تکه های استخوان در میان انبوه استخوان های حیواناتی پنهان بودند که از آن دوره ها تا کنون از صفحه روی زمین گم شده بودند. ما این باقیمانده ها را برداشته وکنار هم گذاشته ایم. آنها به ما کمک نموده اند تا موجودات عجیبی را که تصادفا اجداد ما بودند بازسازی کنیم.
جدِ جد پدر بزرگ نوع بشر پستاندار بسیار زشت و نا خوشایندی بود. و خیلی هم کوچک بود. گرمای تابستان و باد گزنده زمستان های سرد رنگ پوست او را قهوه ای تیره کرده بود. سر و اکثر بدن او را مو های دراز پوشانده بود. انگشتانی بسیار نازک اما بسیار قوی داشت که در نتیجه انگشتانش شبیه انگشتان یک میمون بود. پیشانی او کوتاه و چانه اش شبیه چانه یک جانور وحشی بود که دندانهایش را همچون کارد و چنگال بکار میگیرد.
این انسان لباس بر تن نداشت. او آتشی بجز شعله های سرکش آتشفشان ها را که زمین را با دود و ماگمای خود میپوشاندند، ندیده بود. او در تاریکی سنگین جنگل ها میزیست.
او وقتی درد گرسنگی را حس میکرد برگ های خام و ریشه گیاهان را میخورد و یا تخم های یک مرغ وحشی را از لانه اش میدزدید.
گاهی بدنبال یک شکار طولانی و صبورانه میسر میشد تا یک گنجشک، یا یک سگ کوچک وحشی و یا شاید یک خرگوش را صید کند. او اینها را خام-خام میخورد، چرا که انسان ماقبل تاریخ نمیدانست که خوراک را میتوان پخت.
دندان های او بزرگ و شبیه دندان های بسیاری از حیوانات امروز ما بودند.
در طول روز این انسان اولیه مشغول جستجوی غذا برای خود، زنش و فرزندانش بود.
شب ها وقتی از نعره جانوران غول پیکر به وحشت میافتاد که بدنبال شکار بودند، به حفره درختی توخالی پناه میبرد و یا پشت صخره هائی پنهان میشد که پوشیده از خزه و عنکبوت های بزرگ بودند.
تابستان ها با اشعه های سوزان آفتاب مواجه میشد.
زمستان ها از فرط سرما یخ میزد.
هر وقت زخمی میشد (و شکار حیوانات اغلب باعث شکستگی استخوانها و زخمی شدن مچ پایش میشد) کسی نبود که از او مراقبت کند.
یاد گرفته بود که وقتی خطری نزدیک میشد، چگونه برای هشدار دادن به هم نوعانش صداهای بخصوصی از خود درآورد. با این کار شبیه سگانی میشد که هنگام نزدیک شدن یک بیگانه عوعو میکنند. از خیلی جهات دیگر یک سگ خوشگذران خانگی دنیای امروز بمراتب از این انسان اولیه خوش آیند تر بحساب می آمد.
مجموعا انسان اولیه موجود بیچاره ای بود که در دنیائی آکنده از ترس و گرسنگی میزیست، در میان هزاران دشمن و پیوسته با خاطره وحشتناکی که از خرس ها، گرگ ها و ببرهای تیز دندان داشت که دوستان و خویشانش را خورده بودند.
ما در باره قدیمی ترین تاریخ این انسان هیچ چیز نمیدانیم. او ابزار و آلاتی نداشت و خانه هم نمیساخت. او زیست و مُرد و اثری از خود بجا نگذاشت. ما در باره او به کمک استخوانهایش مطلع میشویم و این استخوان ها به ما میگویند که او بیش از دو هزار قرن (یعنی 200 هزار سال پیش) میزیست.
ما بقی این داستان چیزی جز تاریکی نیست.
تا اینکه به عصر معروف سنگ (و یا عصر حجر) میرسیم، دورانی که انسان در آن اصول اولیه چیزی را آموخت که آن را تمدن مینامیم.
در باره این عصر سنگ باید به شما توضیحات مفصل تری بدهم.
(ادامه در فهرست زیر:)
————————————————
فهرست بخش ها
(برای مطالعۀ فصل های کتاب روی تیتر آنها کلیک کنید.)
او روز تولد، سالگرد ازدواج و یا ساعت مرگ اطرافیانش را در جائی قید نمیکرد.
او خبری از روز و هفته و سال نداشت.
وقتی صبح آفتاب در میامد، نمیگفت: «به به، یک روز دیگر شروع شد!» میگفت: «روشن شد» و با استفاده از نورهای آفتاب نورسیده، بدنبال یافتن غذا برای خانواده اش میرفت.
وقتی هوا تاریک میشد پیش زن و کودکانش برمیگشت، بخشی از شکارش را که عبارت از بعضی میوه ها و دو سه پرنده بود به آنها میداد، تا میتوانست گوشت خام میخورد و میخوابید.
او فصل های سال را بصورتی بسیار عمومی درك میکرد. تجربه طوانی به او یاد داده بود که بعد از زمستانی سرد حتما بهاری ملایم سر میرسد، بهار تبدیل به تابستاانی گرم میشود و میوه ها میرسند و میتوان دانه های ذرت وحشی را چید و خورد و گاهی که تابستان به پایان رسید باد ها و تندباد ها برگ درختان را به زمین میریزند و این زمانی است که انواع گوناگون حیوانات به لانه هایشان پناه برده برای مدتی طولانی بخواب فرو میروند.
تا آن وقت هميشه اينطور بود. انسان اوليه این تغیير از سرما به گرما و برعكس را پذيرفته بود اما سوالى نميكرد. او فقط زندگى ميكرد و اين هم براى رضایت او كافى بود.
اما ناگهان اتفاقى افتاد كه مايه نگرانى عميق او شد.
روز هاى گرم تابستان در نظر او سرد تر شده بودند، ميوه ها اصلا نرسيده بودند. سطح قله هاى كوه ها كه معمولا با علف پوشيده بود، اين بار زير يك لايه ضخیم برف گم شده بود.
آنگاه يك روز صبح يك عده انسان وحشی که ازدیگر ساکنین دره اقامتگاه او فرق داشتند از منطقه تپه های بلند آن نزدیکی سر رسیدند.
آنها صداهائی در میاوردند که کسی نمی فهمید. آنها نحیف بنظر میرسیدند و ظاهرا بسیار گرسنه بودند. بنظر میرسید که گرسنگی و سرما آنها را از خانه های قبلی شدن به اینجا رانده است.
اما در آن دره غذای کافی برای هر دو گروه، یعنی ساکنین قبلی و تازه رس ها نبود. وقتی تازه وارد ها خواستند بیش از چند روز در آنجا بمانند جنگ وحشتناکی در گرفت و در نتیجه تقریبا همه خانواده ها کشته شدند و کسانی که جان به سلامت برده بودند به جنگل پناه بردند و آنها را دیگر کسی ندید.
برای مدتی طولانی، هیچ چیز مهمی اتفاق نیافتاد.
اما در تمام این مدت، هر چه میگذشت، روز ها کوتاه تر و شب ها سرد تر از گذشته میشد.
بالاخره در يك گودى ميان دو تپه چيزى شبيه يك لكه سبز يخ پيدا شد. هرسال كه ميگذشت، يخ بزرگتر و پهن تر ميشد. قطعه يخى پهناور آهسته آهسته از دامنه كوه رو به پائين حركت ميكرد. صخره هاى بزرگ بسوى دره رانده ميشدند. اين صخره ها با غرشى شبيه چندين توفان ناگهان ميان انسانها افتاد و آنها را كه در خواب بودند از پا در آورد. ديوار هاى عظيم يخ كه به انسان و حيوان رحم نميكردند، درختانى را كه صد ها سال عمر داشتند در يك لحظه در هم شكستند.
در نهايت برف باريدن گرفت.
برف ماه ها، ماه ها و ماه ها باريد.
همه گياهان مُردند. جانوران در جستجوى آفتاب جنوب پا به فرار گذاشتند. دره ديگر قابل زيست نبود. انسان كودكانش را به كول گرفت، چند قطعه سنگ را كه ميتوانست از آنها همچون سلاح استفاده كند برداشت و براى يافتن يك ماٌواى جديد براه افتاد.
ما نميدانيم دنيا چرا در آن لحظه معين سرد شد. علت اين حادثه را حتى حدس هم نميتوانيم بزنيم.
با اينهمه، سقوط تدريجى حرارت باعث تغييراتى در نسل بشر شد.
براى يك لحظه گوئى هر كس و همه در حال مرگ بود. اما در نهايت اين دوره اضطراب به يك نعمت واقعى تبديل شد. اكثر انسان هائى كه قدرت تحمل اين مشكلات را نداشتند مُردند. اما كسانى كه در قيد حيات ماندند تيز هوش تر شدند تا مانند هم نوعان خودهلاك نشوند.
آنها در مقابل يك دو راهى بودند: يا بايد به سرعت فكر ميكردند و يا از پا در ميامدند. مغزى كه در گذشته از يك سنگ يك تبر ساخته بود، ديگر قادر به حل مشكلاتى شده بود كه نسل هاى گذشته با آن روبرو هم نشده بودند.
قبل از همه، مسئله پوشاك مطرح بود.
هوا ديگر آن قدر سرد شده بود كه نميتوانستند لخت و عريان بگردندند و روى زمين بخوابند. خرس ها و گاو میش های «بایزن» كه در صفحات شمالى ميزيستند، در مقابل برف و يخ خود را با پوستى پشمى و ضخيم مجهز كرده بودند. اما انسان داراى چنين پالتوئى نبود. او پوستش بسيار نازك بود و از سرما اضطراب زيادى ميكشيد.
اين مشكل را به سادگى حل كرد. چاله اى كند و رويش را با شاخ وبرگ گياهان پوشانيد. خرسى به اين چاله نزديك شد و تويش افتاد. انسان آن قدر صبر كرد كه خرس از فرط گرسنگى بيحال شد .آنگاه آنقدر با سنگ بر سر خرس زد تا خرس مُرد. بعد با يك سنگ تيز چخماق پوست حيوان را از تنش جدا كرد و زير آفتاب گذاشت تا خشك شود. بعد شانه هاى برهنه اش رابا آن پوست پشمى پوشانيد و همانند خرس در آن برف و سرما احساس گرمى و راحتى كرد.
يك مشكل ديگر هم موضوع سر پناه و يا خانه بود. حيوانات بسيارى عادت كرده بودند كه در غار هاى تاريك زندگى كنند. انسان آنها را نمونه قرار داد و يك غار خالى پيدا كرد و آن را با خفاش ها و حشرات گوناگون تقسيم نمود. اما اين براى انسان مشكلى نبود، چرا كه خانه جديدش او را از سرما حفظ ميكرد و همين هم كافى بود.
بسيارى اوقات وقتى توفان ميشد رعد و برق به درختان ميزد و تمام جنگل طعمه آتش ميشد. انسان هم اين آتش سوزى هاى جنگل را ديده بود. حتى وقتى خواسته بود نزديك شود، حرارت بالا ناچارش كرده بود عقب بنشيند. آنوقت بود كه فهميده بود آتش گرما ميبخشد.
قبلا آتش دشمنى بيش نبود.
اما اكنون آتش دوست او شده بود.
چوب سوزانى از درختان شعله ور جنگل به غارش آورده بود، غار را بطور دلپذيرى گرم ميكرد.
شايد هم بخنديد. همه اينها بنظر ساده و بديهى ميايند. البته براى ما همه اينها چيز هاى ساده و بديهى است زيرا هزاران سال قبل عقل انسان اينها را درك كرده است. اما غارى كه با يك كنده هيزم گرم ميشد، از خانه اى كه هزاران سال بعد بكمك برق الكتريك روشن ميشد جالب توجه تر بود.
در نهايت مخصوصا وقتى يكى از انسان هاى باهوش قديم به فكرش زد كه گوشت خام را روى هيزم سوزان بياندازد، احتمالا انسانهاى غارنشين به قله تمدن آن دوره رسيده و چيزى به دانش بشرى علاوه كرده بودند.
ما امروزه وقتى كسى اختراع حيرت انگيزى ميكند، با حس غرور ميپرسيم: “عجب! اين مغز انسان ديگر قادر به چه چيزهائى هست؟!”
و با احساس رضايتمندى تبسم ميكنيم زيرا تصور ميكنيم كه در خارق العاده ترين عصر تاريخ زندگى ميكنيم و مهندس ها و شیمی دانان ما معجزه هائى ميكنند كه در گذشته هرگز و هيچ كس قادر به آن نبوده است.
چهل هزار سال پيش هم وقتى انسان كثيف و ژوليده غار نشين پر هاى يك مرغ نيمه مُرده را بكمك انگشتان نازك قهوه ای و دندانهاى سفيد خود كٓنده، آن پر ها و استخوانها را در گوشه اى كه ميخوابيد جمع نموده رويش خوابيد و از آن خواب احساس راحتى كرد و يا زمانى كه ديد كه چگونه هيزم سوزان گوشت خام را تبديل به خوراكى لذيذ ميكند، احتمالا همان حس امروزى غرور و رضايت امروزى ما را در مورد دوره زندگى خود نمود.
احتمالا انسان غار نشين هم با خود گفته است: “عجب دوره فوق العاده اى است اين!” و احتمالا در حاليكه در آن غار به استخوانهاى حيواناتى كه خورده بود، لم میداد و در حاليكه هنوز خفاش ها در غارش پرواز ميكردند و موشهائى به بزرگى گربه باقيمانده خوراك او را زير و رو مينمودند، او مانند امروز ما، به روياى پيشرفتگى كامل خود فرو ميرفت.
بسيار اتفاق ميافتاد كه غار ها زير فشار صخره هائى كه آنها را در درون خود جا داده بودند، فروميريخت و انسانهاى غار نشين همراه با استخوان هاى حيواناتى كه شكار كرده بودند، زير آوار ميماندند.
هزاران سال بعد يك مردم شناس (و يا آنتروپولوگ – معنى اين را از پدرتان بپرسيد!) با بيل كوچك و ارابه دستى اش سر ميرسد.
و زمين را ميكٓند و ميكٓند و پرده از اين فاجعه باستانى برميدارد و به من هم اين امكان را ميدهد كه همه چيز را در باره اين فاجعه به شما شرح دهم.
(ادامه در فهرست زیر:)
فهرست بخش ها
(برای مطالعۀ فصل های کتاب روی تیتر آنها کلیک کنید.)
در داخل خودروهای کوچکمان که نامشان را اتوموبیل گذاشته ایم، می نشینیم و از نقطه ای به نقطه ای میرویم.
اگر بخواهیم با دوستی که بیش از هزار کیلومتر از ما دور است صحبت کنیم، فقط دو سه دگمه یک دستگاه کوچک را فشار میدهیم و بعد صحبت میکنیم.
شب ها وقتی اتاق تاریک میشود یک کلید را فشار میدهیم و تاریکی تبدیل به روشنائی میشود.
وقتی هوای خانه سرد میشود باز یک دگمه را فشار میدهیم و بکمک نیروی برق، هوای خانه بطور دلپذیری گرم میشود.
برعکس، در فصل تابستان وقتی هوا بیش از حد گرم است، دگمه دیگر همان دستگاه را فشار میدهیم تا هوا را از طریق آب و جریان هوا خنک و مطبوع کند.
بنظر میرسد که ما حکمران همه نیروهای طبیعت شده ایم، طوریکه ظاهرا همه این نیروهای طبیعی تبدیل به بردگان ما شده اند.
اما وقتی از اینهمه دست آورد درخشان بشریت غره میشوید، یک چیز را فراموش نکنید.
ما ساختمان تمدن مدرن خود را روی یک زیر بنای دانش ساخته ایم که محصول کار و زحمت مردم دنیای باستان است.
از نام های عجیب آنها که در فصل های بعدی این کتاب خواهید دید نترسید.
بابلی ها، مصری ها، کلدانی ها و سومری ها همه مُرده و از بین رفته اند اما در هرکاری که ما امروزه انجام میدهیم رد پای آنها و کارشان مشهود است، چه در نامه هائی که مینویسیم، چه در زبانی که صحبت میکنیم و چه در مسائل ریاضی که باید اول حل کنیم تا مثلا یک پل و یا آسمانخراش را بسازیم.
و تا زمانی که دنیای ما پا برجاست، آنها لایق احترام و منت داری ما خواهند بود.
این مردم باستان که من میخواهم از آنها تعریف کنم در سه منطقه معین زندگی کرده اند.
آثار دو تا از این ملت ها را در سواحل رودخانه های عظیم بافته اند.
موطن مردم سوم هم کرانه های دریای مدیترانه بوده است.
قدیمی ترین مرکز تمدن بشری در دره رود نیل یافت شده است، در کشوری که نامش مصر است.
تمدن باستان دوم در سرزمینی بارور بین دو رود آسیای غربی بوده که نامش میانرودان و یا بین النهرین (مزاپوتامی) است.
سومین تمدن هم در کرانه های دریای مدیترانه بود، جائی که اولین استعمارگران دنیا یعنی فنیقی ها و درعین حال یهودیان زندگی کرده اند که اصول اولیه معیار های اخلاقی خود را به دیگر ملل جهان هدیه کرده اند. این سومین مرکز تمدن باستان با نام بابلی اش «سوری» است که ما امروزه به آن «سوریه» میگوئیم.
مردمانی که در این منطقه زندگی میکنند تاریخی بیش از پنج هزار سال دارند.
این، داستانی بسیار پیچیده است.
نمیتوانم جزئیات زیادی در این مورد بدهم.
سعی خواهم کرد سرگذشت آنان را، مثل گلیم زیبائی از داستان های شهرزاد و هارون عادل در یک دستگاه ببافم، و به شما تعریف کنم.
(ادامه در فهرست زیر:)
فهرست بخش ها
(برای مطالعۀ فصل های کتاب روی تیتر آنها کلیک کنید.)