آشور و بابل: دیگ بزرگ آمیزش سامی

هامورابی و قانون هایش

نوشته هندریک ویلم وان لون

ترجمه و تصحیح عباس جوادی

فصل یازدهم: آشور و بابل، دیگ بزرگ آمیزش سامی

ما معمولا آمریکا را نوعی «دیگ آمیزش قومی»  اقوام و طوایف دنیا می نامیم، نوعی دیگ آش شله قلمکار. منظور ما از کاربرد این تعبیر آن است که اقوام، تبارها و طایفه های بسیاری که در سرزمین های اصلی خود شرایط مناسبی برای زندگی نداشتند، به سواحل آتلانتیک و اقیانوس آرام ایالات متحده رو میاورند تا در اینجا موطن جدید و مناسبی داشته باشند.

درست است. میانرودان باستان از ایالات متحدۀ کنونی بسیار کوچکتر بود. اما «هلال حاصلخیز» دیگ آمیزش قومی کاملا فوق العاده ای بود که دنیا به خود دیده بود، آمیزشی قومی که  دو هزار سال ادامه داشت، در حالیکه هربار قوم جدیدی به این «آش شله قلمکار» می پیوست و در آن آمیزش می یافت.

هلال حاصلخیز دورۀ باستان

سرگذشت هر قوم تازه واردی که در طول این مدت به سواحل دجله و یا فرات آمده و کوشش کرده مسکنی برای خود گزیند، فوق العاده پر فراز و نشیب و جالب است. ما نمی توانیم در اینجا تفصیلات کوچ هر قوم را با همۀ جزئیات آن توصیف کنیم. بنا بر این تنها شرح کوتاهی از ماجراهای آنان را خواهیم داد.

در فصل گذشته از سومر ها صحبت کرده بودیم که تاریخ خود را روی سنگ ها و گاه لوح های سفالین کنده اند. در آن بخش هم گفته بودیم که سومر ها از تبار سامی نبودند. تا جائیکه میدانیم، سومر ها اولین تبار کوچنده و یاعشایری بودند که به میانرودان آمدند. اقوامی را که «یکجا نشین» نیستند کوچنده و یا عشایر مینامند. آنها خانه و کاشانۀ ثابتی ندارند، مزرعه های غله و یا باغ های سبزی و میوه ندارند، بلکه در چادرها زندگی میکنند، گوسفند، بز و یا گاو می پرورانند و در جستجوی چراگاه های سر سبزو آب فراوان، دام ها و چادرهایشان را برداشته از سرزمینی به سرزمینی دیگر کوچ میکنند.

کلبه های گِلی آنها برای مدت هائی دراز، سینۀ دشت ها را پوشانده بود. آنها جنگجویان زبردستی بودند و مدت ها توانستند از پسِ هر مهاجمی برآیند.

اما چهار هزار سال پیش قومی سامی بنام «اَکد ها» صحرای عربستان را ترک کرده به میانرودان آمد، سومر ها را مغلوب نمود و برمیانرودان حاکم شد. شناخته ترین پادشاه این اکدها «سارگون» نام داشت.

سارگون به قوم خویش یاد داد که چگونه زبان سامی خود یعنی «اکدی» را به خط سومری بنویسند که خط قومی بود که سرزمینش را اشغال کرده بودند. او چنان خردمندانه حکومت نمود که بزودی فرق های بین یکجانشینان اصلی میانرودان یعنی سومرها و مهاجمان یعنی اکدها از بین رفت. آنها به سرعت دوست شدند و با همدیگر در صلح و هماوائی زیستند.

شهرت امپراتوری سارگون به سرعت تمام آسیای غربی را فراگرفت، طوری که بزودی اقوام دیگری که داستان موفقیت دولت اکدیان را شنیده بودند نیز خواستند بخت خود را بیازمایند.

این بار قوم نوی از قبایل صحرا به نام «عَموری ها» سرزمین های خود را رها کرده رو به شمال گذاشت.

با این ترتیب ناآرامی یزرگی در میانرودان پیداشد، تا اینکه رئیس قبیلۀ عموری ها، کسی بنام «حمورابی» (و یا «حموراپی») در شهر «باب-ایللی» (یعنی «دروازۀ خدا») مستقر شد و خود را حاکم امپراتوری جدیدی بنام «باب ایللی» اعلام نمود که ما آن را «بابِل» مینامیم.

این حمورابی که 21 قرن پیش ازمیلاد مسیح یعنی تقریبا 4100 سال پیش زیسته است، آدم جالبی بود. او بابل را به صورت مهم ترین شهر دنیای باستان درآورد. در آنجا کاهن های دانشمند قوانینی را که حاکم بزرگ حمورابی شخصا از «خدای آفتاب» دریافت کرده بود، اجرا مینمودند و تاجران حاکم خود را دوست داشتند، چراکه در دولت او با تاجران رفتاری منصفانه و محترمانه وجود داشت.

ستون بازالت حاوی قانون های حمورابی

این مجموعۀ قوانین شامل حوزه های حقوق جزائی، حقوق مدنی و حقوق تجارت میشد و بیش از 280 ماده داشت. اینجا جای آنهمه جزئیات در مورد این قانون ها نیست. اگر قرار میشد من در اینجا متن کامل این «قانون حمورابی» را ترجمه کنم و بنویسم، حدودا هفتاد برگ کتاب های امروزی میشد. اما اگر این امکان میبود، میتوانستم به شما نشان دهم که این دولت باستانی بابل حتی در مقایسه با بسیاری از دولت های معاصر، از بسیاری جهات بهتر مدیریت میشد، قانون وآسایش اجتماعی محکم تر بود و آزادی اندیشه و سخن نیز در آنجا از بسیاری کشور های کنونی بیشتر بود.

اما دنیای ما قرار نبود و قرار نیست که پیوسته دنیای مکمل و بی عیبی باشد و همیشه همه چیز بهتر و بهتر شود. بزودی انبوهی از مردان خشن و بیرحم از کوهستان های شمال سرازیر شده نظام نبوغ آمیز حمورابی را برهم زدند.

این مهاجم های نو «هیتیت ها» بودند. اطلاعات ما در بارۀ هیتیت ها حتی از دانش ما در مورد سومرها هم کمتر است. انجیل از هیتیت ها یاد میکند. ویرانه های تمدن آنان در بسیاری نقاط منطقه یافت شده اند. آنها «خط تصویری» و یا هیروگلیف های عجیب و غریبی بکار برده اند، اما تاکنون کسی نتوانسته این نوشته ها را رمزگشائی کند و معنایشان را بفهمد. آنها هنر مدیریت چندانی نداشتند. چند سال حکومت کردند و آنگاه دولتشان منقرض شده تکه پاره گردید.

آنچه که امروزه از تمام حشمت و عظمت هیتیت ها باقی مانده، چیزی نیست جز نامی اسرارانگیز و شهرتی مبتنی بر ویران کردن بسیاری چیزها که مردمان دیگر با رنج و زحمت زیادی ساخته بودند.

آنگاه تهاجم نوی رخ داد که خصلتی کاملا دیگر داشت.

قوم خشم آلود دیگری از صحرا نشینان که بنام خدای خود «آشور» و یا «آسور» دست به کشتار و غارت میزدند، از صحرای عربستان رها شده رو به شمال گذاشتند و تا دامنه های کوه ها رسیدند. سپس آنها متوجه شرق گشته در سواحل فرات شهری بنام «نینوا» ساختند که ما از  طریق یونانیان آن را با نام «نینوه» می شناسیم. این نوآمدگان که بطور کلی «آشوریان» نامیده میشدند، بزودی آغاز به جنگی تدریجی اما دهشتناک بر علیه همۀ ساکنان دیگر میانرودان نمودند.

دوازده قرن پیش از میلاد، آنها اولین تلاش های خود را برای نابودکردن بابل انجام دادند. اما پس از نخستین پیروزی تحت رهبری پادشاه آشور «تگلات پیله سر»، آنها به ناچار به سرزمین خود در شمال بازگشتند.

پانصد سال بعد آنها دوباره هجوم به بابل را آزمایش کردند. فرمانده ماجراجوئی بنام «بولو» تاج و تخت آشور را از آنِ خود کرد. او با برگزیدن نام تاریخی «تیگلات پیله سر» که در میان آشوریان قهرمان ملی شده بود، اعلام کرد که میخواهد تمام دنیا را فتح کند.

و او براستی هم چنین کرد.

آسیای کوچک، ارمنستان، مصر، عربستان شمالی، ایران غربی و بابل همه تبدیل به ایالت های آشور شدند. این سرزمین ها به ادارۀ حاکمان آشوری سپرده شد که مالیات جمع میکردند و مردان جوان را مجبور به خدمت در لشکر آشور می نمودند. این حاکمان و فرماندهان آشور بخاطر حرص و بیرحمی شان مورد نفرت مردم قرار گرفتند.

خوشبختانه امپراتوری آشور مدت زیادی در نقطۀ اوج خود نماند. این امپراتوری مانند یک کشتی شده بود، با دکل ها و بادبان های بیشمار، اما بدنه ای کوچک. سربازان بیش از حد بودند و کشاورزان کم، ژنرال ها بیشمار بودند و تاجران اندک.

پادشاه و اشراف بسیار ثروتمند شدند، اما توده ها در بدبختی و فقر بسر میبرد. کشور آشور حتی یک لحظه نیز روی صلح و آرامش ندید. دولت آشور پیوسته و هرلحظه با کسی و به بهانه ای در حال جنگ بود، در حالیکه مردم آن سرزمین ها علاقه ای به این کشاکش ها نداشتند.  تا اینکه بخاطر همین جنگ های پایان ناپذیر و فرساینده، اکثر سربازان آشور کشته و یا معیوب شدند و دولت آشور ناچار شد اقوام غیر آشور را نیز به ارتش خود بپذیرد. اما این سربازان منفعتی در جنگ برای فرماندهان بیرحم خود که خانه و آشیانۀ آنان را ویران کرده بودند، نداشتند. به همین جهت، سربازان در جنگ موفقیتی نشان ندادند.

زندگی در مرزهای آشور دیگر همراه با امنیت و آسایش نبود.

اقوام نو و ناشناسی مرتبا به مرزهای شمالی حمله میکردند. یکی از آنها «کیمِری ها» بودند. اولین بار از کیمریان در دوره ای یاد میشود که آنان در دشت های پهناور آنسوی کوه های شمالی به سر میبردند. مورخ یونان باستان، هومر، در شرح سفرهای «اُدیسه» که یکی از چهره های افسانه ای یونان باستان است، میگوید سرزمین کیمری ها «برای همیشه محکوم به ظلمت شده بود.» آنها تباری از انسان های سفید تن بودند و از سوی تبار دیگری از صحرانوردان آسیائی بنام «سکاها» و یا «اسکیت ها» از خانه و کاشانۀ خود رانده شده بودند.

سکاها از اجداد «کوساک ها» در روسیۀ کنونی بودند و حتی در آن دوران مه آلود باستان نیز شهرت آنها به  چالاکی در اسب سواری بود.

کیمریان تحت فشار سکاها از اروپا به آسیا گذشته سرزمین هیتیت ها یعنی آناتولی کنونی را تسخیر نمودند. آنگاه آنان کوه های آسیای کوچک را ترک کرده به همواری های بین دو رود فرات و دجله رو آوردند و در آنجا بین مردم بیچاره و فقیر گشتۀ امپراتوری آشور قتل و غارت بسیاری نمودند.

ویران شدن نینوا

نینوا، پایتخت آشور، داوطلبان را دعوت نمود که به مقاومت در برابر این تهاجم برخیزند. اما لشکرهای فرسودۀ آشور به سوی دیگری متوجه شدند، چراکه خبر میرسید که خطری جدی تر و فوری تر در راه است.

از سال ها پیش از آن، یک قوم کوچک سامی بنام «کلدانی ها» در کمال صلح و آرامش در جنوب شرقی هلال حاصلخیز میزیست، در سرزمینی که معروف به «اور» شده بود. همین کلدانی ها یکباره و به صورتی غیر چشمداشت دست به اسلحه برده بطور منظم آشور را مورد حمله قرار دادند.

دولت آشور که هرگز حُسن نیت هیچ یک از همسایگان خود را جلب نکرده بود، از هر سو تحت هجوم قرار گرفته بود و راهی جز سقوط و نابودی نداشت.

وقتی که نینوا سقوط کرد و این خزینۀ ثروت که در نتیجۀ قرن ها غارت ایجاد شده بود، تخریب گردید، در تمام گوشه و کنار آن سرزمین ها از خلیج فارس گرفته تا سواحل رود نیل سرور و شادمانی حاکم شد.

هنگامیکه یونانیان چند نسل بعد تا رود فرات آمدند و با مشاهدۀ ویرانه های پوشیده با آوار و چوب های سوخته، جویای وضع گذشتۀ آن دیار شدند، کسی نمانده بود که به آنها پاسخی بدهد.

مردم به سرعت حتی نام شهری را فراموش کرده بودند که تبدیل به مرکز خشونت و ستم بر آنان شده بود.

از سوی دیگر بابل که با اتباع خود به شکلی کاملا متفاوت رفتار کرده بود، دوباره به زندگی و رواج گذشتۀ خویش بازگشت. در طول سلطنت دراز مدت پادشاه مدبَر بابل، نِبوخَذنِصَر، معبد های باستانی تعمیر گردید. در مدتی کوتاه، کاخ های پهناوری سر بلند کردند. در هر گوشۀ میانرودان کانال های آبیاری مزارع و باغ ها حفر شد. اما همسایه های ستیزه گر نیز به شدت تنبیه گردیدند.

مصر تبدیل به یک استان مرزی بی اهمیت شد و اورشلیم، پایتخت یهودیان، ویران گردید. کتاب های مقدس موسی به بابل برده شد و هزاران یهودی را مجبور کردند همچون گروگان بدنبال پادشاه به بابل بروند تا آنان که در فلسطین باقی مانده اند رفتار ناشایستی از خود نشان ندهند.

شهر کلدانی بابل

و لیکن بابل تبدیل به یکی از عجایب هفتگانۀ دنیای باستان گردید.

در امتداد ساحل فرات درختکاری شد.

حتی روی دیوار های متعدد و بلند شهر گل کاشته شد، تا جائیکه پس از چند سال این شهر باستانی چنان منظره ای یافته بود که گویا هزار گلستان از فراز بام ها به جاده های شهر خم شده بودند.

به دنبال آنکه کلدانیان پایتختشان را به نوعی نمایشگاه بین المللی تبدیل کردند، دقت و توجه خود را به امور معنوی معطوف نمودند.

آنها مانند اقوام دیگری که اصلشان از صحراست، به احوال ستارگان که راهنمای آنان در شب های طولانی شده بودند، علاقۀ بسیاری داشتند.

آنها آسمان و ستارگان را مطالعه کرده «گردآسمان» و یا «منطقه البروج» را به دوازده برج تقسیم نمودند و به آنها نام نهادند: برج حَمَل (قوچ)،برج ثور (گاو نر)، برج سرطان (خرچنگ) و غیره.

آنها نقشه هائی از آسمان تهیه کردند، نخستین پنج ستاره را کشف نمودند و به این ستارگان نام های خدایان خود را دادند. هنگامیکه رومیان میانرودان را تسخیر نمودند، این نام ها را به زبان لاتین ترجمه کردند که ما امروزه در زبان های اروپائی هنوز بکار می بریم: ژوپیتر (مشتری)، ونوس (زهره)، مارس (مریخ)، مرکوری (عطارد) و ساتورن (زحل).

کلدانی ها در ضمن خط فرضی نیمگان و یا استوا را که کره زمین را بین دو نیمکرۀ شمالی و جنوبی تقسیم میکند به 360 درجه، یک روز را به 24 ساعت و یک ساعت را به 60 دقیقه تقسیم نمودند، طوری که انسان مدرن امروز دیگر لازم ندید این کشف بابلیان باستان را اصلاح و مدرنیزه کند.

کلدانیان ساعت نداشتند، اما زمان را به کمک سایۀ ساعت آفتابی محاسبه مینمودند.

آنها در محاسبات دستگاه اعداد پایهٔ 10 و همچنین دستگاه اعداد پایۀ 12 را یافتند. امروزه ما تنها دستگاه اعداد پایۀ 10 را بکار میبریم. اگر به این موضوع علاقه دارید، از پدرتان بپرسید که دستگاه اعداد پایۀ 12 چه معنی میدهد. برپایۀ همین دستگاه است که یک ساعت را 60 دقیقه، یک دقیقه را 60 ثانیه و یک روز را 24 ساعت حساب میکنیم و گرنه می بایست طبق دستگاه پایۀ 10 ساعت، دریک شبانه روز 20 ساعت، در یک ساعت 50 دقیقه و در هر دقیقه پنجاه ثانیه میداشتیم.

کلدانی ها همچنین اولین قومی بودند که مقرر نمودند که بشر به طور منظم نیاز به یک روز استراحت در هفته دارد.

هنگامی که آنها سال را به هفته ها و هفته را به هفت روز تقسیم میکردند، تصمیم گرفتند که باید شش روز کار کرد، اما یک روز باید برای «آرامش روان» استراحت نمود.

جای تاسف بسیار است که مرکز اینهمه هوشمندی و تخصص صنعتی نتوانست برای همیشه پا برجا بماند. حتی نبوغ یک عده پادشاهان بسیار خردمند نیز نتوانست اقوام باستانی میانرودان را از دچار شدن به سرنوشت نهائی آنها حفظ کند.

دنیای سامی دیگر پیر میشد.

دوران، دیگر دوران یک تبار دیگر و نوین انسان ها بود.

در سدۀ پنجم پیش از میلاد مسیح، قومی هند و اروپائی بنام ایرانیان از دشت های آنسوی کوه ها وارد صحنۀ میانرودان گشت. در فصل آینده من در بارۀ آنان بیشتر صحبت خواهم کرد.

شهر بابل بدون جنگ و یا مقاومتی تسخیر شد.

«نابونیدوس» آخرین پادشاه بابل، که بیشتر از دفاع از وطن خود، نگران امور دینی بود، پا به گریز نهاد.

پس از چند روز پسر خردسال او که در بابل مانده بود، درگذشت.

کورش، پادشاه ایران، کودک پادشاه بابل را با ادای احترامات کامل به خاک سپرد و خود را جانشین برحق پادشاهان پیشین بابل نامید.

میانرودان دیگر دولتی مستقل نبود. این سرزمین تبدیل به یک ایالت ایران شده تحت حکومت یک «ساتراپ» و یا فرماندار ایرانی قرار گرفت.

بابل چه شد؟ از آنجا که پادشاهان دیگر از بابل همچون محل اقامت خود استفاده نمیکردند، این شهر تمام اهمیت خود را ازدست داده، تبدیل به روستائی در حاشیه گشت.

کم و بیش دویست سال بعد، درقرن چهارم پیش از میلاد، بابل دوباره به اعتبار و شهرتی رسید.

در سال 331 پ.م. اسکندر بزرگ، یونانی جوانی که ایران، هندوستان، مصر و همۀ آن سرزمین ها را تسخیر کرده بود، از شهر باستانی خاطره های مقدس یعنی بابل بازدید نمود. او میخواست از این شهر بعنوان یادواره ای از شکوه و عظمت نورسیدۀ خویش استفاده کند. او دستور داد که کاخ پادشاهی و مکان های فروریخته  را بازسازی نمایند.

متاسفانه اسکندر بصورتی کاملا غیر مترقبه در تالار پذیرائی پادشاه نبوخذنصر درگذشت. پس از آن دیگر در دنیا هیچ چیز قادر به پیشگیری از سقوط کامل بابل نبود.

یکی از فرماندهان اسکندر بنام سلوکوس نیکاتور نقشۀ ساختن شهری جدید را تمام کرده بود. این شهر قرار بود در دهانۀ کانالی که دو رود فرات و دجله را به همدیگر می پیوندد، احداث شود. با این نقشه، سرنوشت بابل نیزبه پایان رسید.

لوحه ای از سال 275 پ.م. میگوید که چگونه اهالی بابل مجبور به ترک شهر خود و کوچ به آن شهر جدید شده اند که به افتخار یکی از فرماندهان و جانشینان اسکندر «سلوکیه» نامیده شد.

حتی در آن دوره هم برخی از اهالی سابق بابل که به شهر خود وفادار مانده بودند، گهگاهی به آنجا سر میزدند. اما آن شهرپر عظمت بابل دیگر مسکن گرگ ها و شغال ها شده بود.

اکثریت مردم که علاقه ای به آن مقدسات نیمه فراموش شدۀ باستان نداشتند، راه حلی عمل گرایانه برای استفاده از شهر سابق خود یافتند: آنها از ساختمان های باشکوه شهر سابق بعنوان انبار سنگ و آجر برای ساختمان های نو خود استفاده نمودند.

نزدیک به 30 قرن یعنی 3000 سال تمام، بابل مرکز معنوی و علمی-روشنفکری دنیای سامی بودو صد نسل از اهالی آن، این شهر باستانی را همچون بیانگر نبوغ مردم خویش شمرده بودند.

بابل مانند پاریس، لندن و نیویورک زمان کنونی بود.

امروزه سه تپه بزرگ پوشيده با شن به ما نشان میدهند که ویرانه های بابل در کجای این صحرای بی پایان مدفون شده اند.

(ادامه دارد)


فهرست بخش ها

(برای مطالعۀ فصل های کتاب روی تیتر آنها کلیک کنید.)

دربارۀ کتاب «انسان باستان»

1. انسان پیشا تاریخ

2. دنیا سرد میشود

3. پایان عصر سنگ

4. قدیمی ترین مکتب نوع بشر

5. کلید سنگ

6. سرزمین زندگان و سرزمین مردگان

7. ایجاد یک دولت

8. فراز و فرود مصر

9. میانرودان – سرزمینی بین دو رودخانه

10. میخی نویسان شیراز و سومر

11. آشور و بابل – دیگ بزرگ آمیزش سامی

12. داستان موسی

13. اورشلیم، شهر قانون

14. دمشق، شهر تجارت

15. فنیقی ها – آنها که کشتی هایشان را به آنسوی افق راندند

16. الفبا فرزند تجارت است

17. ایران، یونان و پایان دنیای باستان

18. گاهشمار دنیای باستان

 

 

 



دسته‌ها:انسان باستان, رنگارنگ