تولّد و تحوّل فارسی نو

آرامگاه رودکی در پنجکنت، تاجیکستان

زبان فارسی که امروزه در ایران، افغانستان و تاجیکستان با لهجه هایی اندک متفاوت به عنوان زبان گفتار و نوشتار به کار میرود، فارسی «نو»، معاصر یا «دری» نامیده می شود. فارسی کنونی، به عنوان زبانی کتبی، ادبی یا رسمی، دارای گذشته ای حدودا 1200 ساله است. اما یقیناً می دانیم که قِدمت زبان فارسی، همراه با گونه های قدیمی تر این زبان، حداقل باید دو برابر آن باشد. این را به استناد سکه ها و سنگ نوشته های باستانی هخامنشی، پارتی  و ساسانی می دانیم که از دورۀ اشکانیان، ساسانیان و اوایل اسلام به پارسی باستان و پهلوی بدست آمده اند.

نوشته های فارسیِ این آثار البته نه به خط عربی، بلکه به خط و الفباهای قدیمی تری مانند میخی (پارسی باستان) و پهلوی، پارتی یا سغدی مبتنی بر آرامی (از طریق فارسی میانه) هستند که برای ایرانیان یا افغان ها و تاجیکانِ معاصر غیر قابل فهم است، زیرا هم الفبا و املا و هم واژگان، دستور زبان و هم تلفظ این زبان ها از دورۀ هخامنشیان تاکنون تغییراتی بنیادین کرده است.

مشابه این تحول و سرگذشت تاریخی را می توان در مورد دیگر زبان های باستانی مانند چینی، یونانی، عبری و ارمنی نیز مشاهده کرد.

اولین دانشمندی که از نگاه علمی، تسلسل «اُرگانیک» یعنی از نظر تاریخی تحول مرتبط زبان فارسی را در این دو، سه هزار سال ثابت و مُدوّن کرد، ایران شناس بزرگ فرانسوی، جیمز دارمستِتر است که با اثر معروف خود به نام «مطالعات ایرانی»[1] در سال 1883 ثابت کرد که فارسی معاصر، ادامه فارسی سده های میانه یا  قرون وسطی است که عموماً «فارسی میانه» یا «پهلوی» نامیده می شود و آن هم ادامۀ فارسی باستان دورۀ کوروش و داریوش هخامنشی است، درست مانند زبان فرانسه و ایتالیایی که ادامه و شکل مدرن زبان لاتین هستند. هم او بود که «اوِستا» را به انگلیسی ترجمه کرد و فرق های میان دو زبان باستانی ایرانی یعنی پارسی باستان دوره هخامنشیان و پارسی اوستایی را از نگاه علمی ثابت نمود.

فارسی باستان، میانه و معاصر

بگذارید ابتدا تعابیر کلی این مبحث را تعریف کنیم. 

پارسیان و مادها  در ابتدا خط و الفبا نداشتند. ادبیات آنها شفاهی و مذهبی-اساطیری بود. در دورۀ هخامنشیان زبان های خویشاوند ماد ها (مادی) و پارسی ها (پارسی) در هم آمیخت. این زبان «پارسی باستان» نامیده می شود که از آن تنها سنگ نوشته های دوره هخامنشی باقی مانده است و به گروه زبان های ایرانی جنوبی و غربی تعلق دارد.

فارسی باستان تا پایان دودمان هخامنشیان (سیصد سال پیش از میلاد) به عنوان زبان دربار و مردم رایج بود. در کنار پارسی باستان زبان دیگری بنام «زبان اوستایی» را داریم که ریشه اش در شمال شرق ایران باستان یعنی خراسان، افغانستان، ترکمنستان و سیستان است. خط و الفبای زبان اوستایی در دورۀ ساسانیان بر پایۀ الفبای پهلوی آرامی و با استفاده از الفبا های دیگر ایجاد شده است. آثار موجود در این زبان و الفبای آن اساساً متون مذهبی هستند و در دورۀ ساسانیان و اوایل اسلام نوشته شده اند. دو زبان پارسی باستان و اوستایی مجموعاً «زبان های ایرانی باستان» نامیده می شوند.

پارسی میانه که از سیصد سال پیش از میلاد تا میانه های قرن دهم (950 م.) رایج بود، سه گونه داشت: یکم: پارسی میانۀ سنگ نوشته ها، دوم: پهلوی یا پهلوی کتابی (دبیره پهلوی) و سوم: فارسی میانۀ متون مانوی. هر سه گونه پارسی میانه، «زبان» یا بخاطر نزدیکی آنان به یکدیگر، «لهجه» هم نامیده شده است.

پارسی میانه جزو زبان های جنوبی و غربی ایرانی است. در شمال شرقی و شمال غربی ایران باستان زبان یا لهجه پارتی وجود داشت که بخاطر کاربرد آن در دولت اشکانیان (247 پ.م. تا 224 م.) «زبان اشکانی» هم نامیده شده  و شکل نوشتاری آن در سکّه ها، سنگ نوشته ها و متون مانوی ثبت شده است. فارسی میانۀ جنوب و غرب ایران و پارتی شمال و شرق ایران به یکدیگر نزدیک و برای طرفینِ مکالمه قابل فهم بودند و در نهایت در دورۀ ساسانیان در یکدیگر ادغام گردیده اند. ترکیب این دو که تبدیل به زبان رسمی ساسانیان شده، «پهلوی» نام دارد. ریشۀ واژۀ پهلوی از دوره پارتی ها و اشکانیان است. اما بعد از غلبۀ اردشیرساسانی  بر اشکانیان و تاسیس دولت ساسانیان در سال 224 م.  این دو زبان یا لهجه که حتی در آن موقع هم به یکدیگر نزدیک بودند، در یکدیگر ادغام شدند، تا جایی که «پهلوی» نام زبان واحد دولت ساسانی شد. از نظر خط و فرق های مختصر لهجه ای که هنوز باقی بود، خط و لهجه پهلوی در جنوب-غربی «پارسیک» یا «پهلوی ساسانی» نامیده می شد، در حالی که خط و لهجۀ پهلوی شمال-شرقی و غربی «پهلویک» نام داشت، اگر چه این دو مشابه یکدیگر بودند. اما مشخصات زبانی این گروه با زبان های ایرانی شرقی خوارزمی، سُغدی و سکایی کاملا فرق داشت و درک متقابل میان گویشوران این دو گروه سخت بود. ویژگی های زبان های ایرانی بلخی باستان که از بین رفته و اوسِتی (از گروه سکایی-سارماتی) هنوز روشن نشده است.

فارسی معاصر محصول تلفیق و امتزاج فارسی میانه (ترکیبی از مادی، پارسی و دیرتر پارتی) با زبان عربی و جذب عناصر گوناگونی از دیگر زبان ها و لهجه های ایرانی است. شیوۀ گروه بندی زبان های معاصر ایرانی و تحول تاریخی آنان می تواند طبق تشخیص هر دانشمند  زبانشناس و ایرانشناس کمی فرق کند، اما این گروه بندی ها کم و بیش مشابه همدیگر هستند. به نظر گرنوت ویندفور فارسی معاصر گروهی در داخل «زبان های ایرانی جنوب غربی» است؛ زبان های دیگری مانند کُردی، زازاکی، لُری، تاتی-آذری باستان، تالشی، بلوچی، گیلکی، مازندرانی، سمنانی، یَغنابی و پامیری همه جزو زبان های ایرانی هستند، اما شامل گروه فارسی معاصر نیستند[2].

برای درک تحول زبان پس از گسترش اسلام در ایران و برآمدن فارسی معاصر از درون زبان پهلوی در دوره اسلامی، نمی­توان یکی دو نکته دیگر را ناگفته گذاشت. اولاً فارسی یک شاخه از خانوادۀ بزرگتر «زبان های ایرانی»، آن هم شاخه ای از گروه بزرگتر «زبان های هند و ایرانی»  و این گروه خود شاخه ای از خانوادۀ بزرگ «زبان های هند و اروپایی» است. در طبقه بندی های زبان شناختی علمی، گروه  زبان های ایرانی شامل زبان هایی مانند فارسی، پشتو، بلوچی، کُردی، لُری، سُغدی یا زبان های قدیمی و از بین رفته ای مانند مادی، خوارزمی، بلخی، آذری و غیره می شود. اما به گفته ویندفور، از میان همۀ زبان ها و لهجه های کنونی ایرانی، تنها فارسی است که از دورۀ باستان تا دورۀ میانه و معاصر، موجودیتی مستمر و قابل اثبات داشته است.[3] نکتۀ بعدی این است که عموماً  زبان ها را باید در دو بُعد مکانی و زمانی یعنی در مناطق گوناگون (گونۀ استاندارد، لهجه ها و گویش ها) و دوره های گوناگون (تکامل، تحول، امتزاج یا اضمحلال در گذر زمان) سنجید و بررسی کرد و در عین حال در این بررسی، اَشکال مختلف کاربرد آن (شفاهی، کتبی، رسمی-اداری، ادبی، علمی، تجاری، مذهبی) را نیز در نظر داشت.

بر پایه این قبیل یافته های علمی، تحول زبان فارسی به سه مرحله تاریخی تقسیم می شود: (یکم) فارسی باستان که خود دو گونۀ پارسی باستان و اوستایی دارد، آغازش طبعاً معلوم نیست و پایانش تقریبا همزمان با حملات اسکندر مقدونی و پایان دولت هخامنشیان (330 پ. م.) است؛ (دوم) فارسی میانه یا «پهلوی» که تقریباً از دوره اسکندر و سلوکیان و اشکانیان تا پایان ساسانیان در قرن هفتم میلادی ادامه داشته، و (سوم) فارسی معاصر یا «دری» که همزمان با تصرف ایران از سوی اعراب، قبول اسلام و نفوذ همه جانبۀ زبان، فرهنگ و حتی خط عربی در قرن هفتم شروع می شود.

این مقدمه کمی طولانی شد، اما بدون در نظر گرفتن این زمینه تاریخی، درک چگونگی برآمدن فارسی معاصر از درون فارسی میانه پس از قبول اسلام و آمیزش فارسی با عربی، امکان پذیر نیست. درباره این موضوع  بسیار نوشته شده که اصولاً باید ما را از تکرار مکرّرات بی نیاز می نمود. اما نظر به اینکه موضوع این نوشته شش قرن نخست اسلام در ماوراءالنهر و خراسان است و از طرف دیگر آغاز نُضج و رواج فارسی معاصر در سده های نهم تا دوازدهم در ماوراءالنهر و خراسان بوده و از آنجا به بقیۀ ایران و حتی هند و آناتولی گسترش یافته، نمی­توان از ذکر اشاره هایی کلّی به این تحول مهم فرهنگی چشم پوشی نمود. با وجود این، سعی خواهیم کرد توجه اصلی خود را به ماوراءالنهر و همچنین جنبه های ناشناخته تر این تحول تاریخی معطوف کنیم.

ققنوس زبان فارسی

قبل از اسلام، یعنی در دورۀ ساسانیان،  ایرانیان در محاوره، به فارسی میانه یا پهلوی گفتگو می کردند. این زبان فراگیرندۀ لهجه ها و گویش های محلی بسیار و ریز و درشت بود، زیرا در آن دوره مکتب و مدرسه نبود، استاندارد زبانی نبود که همه آن را رعایت کنند. مردم در هر شهر و ولایت از لهجه ها و گویش های مختلف محلی و منطقه ای خود استفاده می نمودند. این لهجه ها و گویش ها فرق های کم یا زیادی با یکدیگر داشتند که حتی باعث می شد که مردم نقاط دورتر در فهمیدن سخن یکدیگر دچار مشکل شوند. گفتیم علت اصلی آن هم این بود که نظام استاندارد یا «معیار» زبان کتبی پهلوی موجود نبود و توان خواندن و نوشتن آن هم محدود به قشر بسیار کوچکی از مردم میشد که اصولاً عبارت از دو قشر بودند: دبیران و دهقانان برای نوشتن متون و نامه های رسمی، اداری و تجاری و روحانیون جهت ثبت متون دینی.

در نوشتار، زبان پهلوی به صورت بسیار محدودی به عنوان زبان نوشتاری دولت (دیوان) ساسانی و اسناد دولتی مانند ثبت سند مالکیت به کار برده می شد. بعد ها در دوره امویان، دبیران و دهقانان حدود پنجاه سال برای کارهای اداری و دیوانی کماکان از زبان کتبی پهلوی استفاده می کردند، تا اینکه خلفای اموی در تمام قلمرو امپراتوری استفاده از تنها زبان عربی را اجباری اعلام کردند. با این همه ظاهراً حتی تا قرن نهم و دهم، دبیران ایرانی در بعضی نقاط مانند مازندران و ری  برای نوشتن متون و اسناد خود از هر دو زبان پهلوی و عربی استفاده می کردند[4].

تا دو قرن بعد از شکست امپراتوری ساسانی و حاکمیت اعراب بر ایران، چیزی به فارسی نوشته نشد. مورخین معاصر ایرانی این دویست سال را «دو قرن سکوت» و اصطلاحاً دورۀ «کِرِختی» نامیده اند[5].

بعد از اسلام، در ایران، دو قشر مردم بودند که می توانستند بخوانند وبنویسند: موبدان زرتشتی و دبیران. موبدان یا مسلمان شده، یا کار دیگری یافته بودند. برخی از آنان (مخصوصاً در سیستان و خراسان) به هندوستان و چین پناه برده بودند. اکثر آثار کتبی پهلوی که بعد از ظهور اسلام نوشته شده ، کار همین موبدان و نویسندگان زرتشتی بود، و گر نه ما امروزه از اغلب این آثار بی خبر مانده بودیم.

قشر دوم یعنی دبیران و منشی ها و به تعبیر جدید اسلامی عربی «کاتبان» دیوان و دستگاه دولتی و همچنین دهقانان که در دورۀ ساسانیان کار های دنیوی (سکولار) خواندن و نوشتن بر عهدۀ آنها بود، اکثراً به اسلام گرویده و تحت شرایط جدید اسلامی به همان کار خود ادامه میدادند. در این مدت، عربیِ ایرانیان هم به خصوص در خراسان رشد کرده و تقویت شده بود. حتی معروف است که ایرانیان جزو نخستین شاعران عرب و مولفین دستور زبان عربی بودند. اما در این موضوع نباید مبالغه کرد، چرا که خود اعراب نیز اگرچه در ابتدا چندان سنت نویسندگی نداشتند، اما بزودی در این زمینه ها مُجرّب شدند و حتی آنگونه که ابن ندیم در «فهرست» خود نوشته، ظاهراً مولف نخستین کتاب درباره زبان فارسی معاصر، کسی به نام ابوالقاسم بن جرّاح بوده که اصالت عربی داشته است[6]. همچنین در میان ادبا و شعرای دربار سامانیان در بخارا، بسیاری اشخاص اصالتاً ایرانی یا عرب بودند و به هر دو زبان فارسی و عربی می نوشته اند.

اصولاً دورۀ ابوالقاسم بن جرّاح سلسله های طاهریان، صفاریان و سامانیان از لحاظ فرهنگ و زبان، دورۀ ابوالقاسم بن جرّاح دورۀ امتزاج عربی و فارسی بود.

از اوایل قرن نهم به بعد یک جریان جدید ادبی و فرهنگی در جهت احیای زبان فارسی شروع شد. اما این، احیای زبان پهلوی نبود، بلکه آمیزه ای از جوهر اصلی فارسی میانه با عربی بود. محیط اجتماعی زبان ایرانیان نیز تغییر یافته بود. در شرایط اولوّیت زبان و فرهنگ عربی، بازگشت به زبان پهلوی بدون تغییرات اساسی در ساختار آن عملی و چاره ساز نبود.

مرکز این جریان احیای فارسی، ماوراءالنهر و مخصوصاً دربار سامانیان در بخارا بود.  

فارسی، همچنانکه از نامش نیز بر می آید، در اصل از فارس یعنی از جنوب-غربی ایران برخاسته بود، با زبان مادی غرب و شمال و پارتی شرق ایران آمیخته و تبدیل به «پارسی میانه» شده و سپس در ماوراءالنهر و خراسان با عربی آمیخته و تبدیل به «فارسی نو» می شد و می رفت تا به همۀ ایران و حتی بسیاری از سرزمین های اسلامی گسترش یابد.

چرا از خراسان و ماوراءالنهر؟

سوالی را که در فصل های پیش دربارۀ علل نقش ویژه خراسان و ماوراءالنهر در قیام های ضد امویان و بعد از آن مطرح کرده بودیم، در اینجا هم می توان پرسید: چرا خراسان و ماوراءالنهر سردمدار تحول زبان از پهلوی به فارسی معاصر شدند، در حالی که خاستگاه اصلی زبان فارسی ولایات جنوبی و شمالی ایران باستان بود؟ این سوال نیز مانند سوال چند فصل پیش این کتاب جواب روشن و کوتاهی ندارد و تنها می توان بر پایۀ داده های مشخص، برخی احتمالات را طرح نمود.

بی شک حمایت همه جانبه امیران سامانی، عاملی کلیدی در احیای زبان فارسی بود. اما پشتیبانی آنان و دانشمندان و اُدبای ماوراءالنهر از تدوین و تکوین فارسی معاصر به قیمت انصراف و دوری آنها از فرهنگ و زبان عربی و یا اسلام نبود. برعکس، رنسانس یا «نوزایش» فرهنگی و ادبی ایران در ماوراءالنهر و خراسان آشکارا هویتی اسلامی داشت. انتشار کتاب های متعدد مذهبی از جمله ترجمه های فارسی آثار کلاسیک اسلامی از عربی، نشانۀ روشنی است مبنی بر اینکه این جنبش احیای فرهنگی به بهای بی توجهی به اسلام یا پس راندن فرهنگ و زبان عربی انجام نگرفت. قبول خط عربی و امتزاج واژگان و حتی در برخی موارد تلفظ و ترکیب های دستوری زبان عربی و ساده تر کردن صرف و نحو فارسی خطوط اصلی پیدایش و تکوین فارسی معاصر را تشکیل میداد. این کار بی شک با سابقۀ حضور علمای اسلامی عرب و ایرانی در ماوراءالنهر و خراسان ساده تر و عملی تر شده بود.

به عنوان نمونه می توان در کنار امام ابوحنیفه و امام بخاری، از قُثَم بن عباس پسر عموی پیامبر و از اصحاب نزدیک حضرت علی و سعید بن عثمان فرزند خلیفه سوم اسلام نام برد. قثم در زمان معاویه به عنوان فرمانده عرب در فتح بخارا و سمرقند شرکت کرد و بعد در سمرقند ماند و در همانجا درگذشت. سعید بن عثمان نیز یکی از فرماندهان عرب در جنگ های سمرقند و بخارا بود و از طرف معاویه به حکومت خراسان منصوب شد.

شاهد دیگر چگونگی این روند، شکل گیری و رشد چشمگیر شعر فارسی معاصر و از جمله رباعی و مثنوی بود که تحت تاثیر وزن و قافیه شعر عربی قرار داشت و به صورت ماهرانه و شیوایی تجلّی هنر شعر در هر دو زبان بود. به قول فرای «نمونه های اندکی که از شعر پهلوی باقی مانده، نشان دهندۀ آن است که شعر پهلوی اصولاً مبتنی بر تعداد تکیه (در هر مصراع، -م.) است و به هرحال شبیه شعر کلاسیک فارسی معاصر و یا شعر عربی نیست که مبتنی بر مجموع تعداد و طول هجا ها هستند».[7] بسیاری از این عوامل در خراسان و ماوراءالنهر نسبت به مرکز و غرب ایران، حضور و نقش پررنگ تر و فعال تری داشتند.

احتمالا این هم تصادفی نیست که   نخستین آثار فارسی معاصر مانند «شاهنامۀ ابومنصوری»، اشعار رودکی و دقیقی و نخستین ترجمه های آثار اسلامی و تاریخی از عربی به فارسی مانند تفسیر فارسی قرآن کریم یا ترجمۀ تاریخ طبری، غالباً به ادیبان و اندیشمندان ماوراءالنهر و خراسان تعلق دارند. مدارس خراسان و ماوراءالنهر و شهرهای عراق مانند کوفه و بصره محصلین و طلاب مختلطی اعمّ از ایرانی و عرب داشتند. در این مدارس دوزبانگی عربی-فارسی حاکم بود و هیچ شگفت انگیز نبود که در یک مدرسه، معلمی ایرانی در یک جلسه به جمع مختلطی از کودکان، به شاگردان عرب به عربی و به کودکان ایرانی به فارسی درس بدهد[8].

همچنین جالب است که بدانیم عموماً در میان ایرانیان و به ویژه دانشمندان و ادیبان و حاکمان خراسان و ماوراءالنهر رویارویی و جبهه بندی «ایرانی و زبان فارسی» در مقابل «عرب و زبان عربی» چندان وجود نداشت و یا اگر هم بعضی ها چنین تفکری داشتند، ایرانیان و اعراب سرشناسی نیز یافت می شد که در مقابل اینگونه پیشداوریهای قومی ایستادگی کنند. حتی در جریان ادبی «شعوبیه» که گروهی از ادیبان ایرانی تبار، برخی از اعراب را به خاطر روش های تبعیض آمیزشان بر ضد ایرانیان و «عجم ها» مورد انتقاد قرار میدادند، ایرانیانی هم بودند که اعراب را مورد حمایت خود قرار میدادند و برعکس، اعرابی هم بودند که حاضر نبودند به عرب بودن، اهمیت بیشتری از مسلمان بودن قائل شوند.

به عنوان مثال در دوره زوال خلافت عباسی، رشد دولت های ایرانی در سراسر امپراتوری اسلامی و پسرفت تدریجی اعتبار اعراب و زبان عربی در ماوراءالنهر و خراسان (سده های یازدهم و دوازدهم میلادی) که موج فارسی نویسی و کاربرد واژه های باستانی و زرتشتی رواج بیشتری یافته بود، ابوریحان بیرونی و محمود زمخشری (وفات 538 ق./1144 م.)، مفسّر و زبانشناس معروف خوارزمی، مخالفان کاربرد واژگان و زبان عربی را به باد انتقاد گرفتند.

آنچه که ابوریحان بیرونی در کتاب «داروشناسی در پزشکی» خود در مورد آثار خود که اکثراً به عربی نوشته شده، میگوید، جالب و روشنگر موضوع زبان آثار علمی در آن دوره است. بیرونی در این کتاب توضیح میدهد که چرا خود او که زبان مادری اش خوارزمی ایرانی بوده، ترجیح می دهد که آثارش را  نه به زبان محلی خوارزمی و نه به فارسی، بلکه به عربی بنویسد. او احتمالاً با اشاره به دورۀ طلایی دانش در زمان هارون و مامون عباسی می خواهد بگوید که عربی به زبان جهانی علوم تبدیل شده، در حالی که فارسی هنوز تا آن مرحله فاصلۀ بسیاری دارد و زبان محلی و مادری او یعنی ایرانی خوارزمی هم دارای کاربردی برای تالیف آثار جدی علمی نیست:

«علوم را از همه سرزمین های جهان به زبان عرب ها نقل کرده اند، آنها خود را آراسته اند، دلپسند شده اند و زیبایی های زبانی آنها در شریان ها و وریدها دویده است، هرچند که هر ملتی گویش خود را زیبا می پندارد، به آن خو گرفته و به هنگام نیاز همراه معاشران و امثال خود آن را به کار می برد.  من این را با خود قیاس می کنم: اگر علمی به آن زبان [خوارزمی] که مطلوب طبع من است، جاودانه شود، چنان بیگانه نماید که شتر بر ناودان و زرّافه در آبراهه. پس به زبان های عربی و فارسی پرداختم. در هریک از آنها تازه واردم. به زحمت آنها را آموختم، اما نزد من دشنام دادن به عربی خوش تر از ستایش به زبان فارسی است. درستی سخنانم را کسی در می یابد که یک کتاب علمی نقل شده به فارسی را بررسی کند. همین که زرق و برق آن (کتاب) ناپدید شد، معنایش در سایه قرار می گیرد، سیمایش تار می شود و استفاده از آن از بین می رود، زیرا این گویش فقط برای داستان های خسروانی و قصه های شب مناسب است»[9].

جالب است که می بینیم در نیمه اول قرن یازدهم، یعنی تقریبا دویست سال بعد از رودکی، دانشمندی مانند بیرونی که زبان مادری اش خوارزمی ایرانی بود، تنها عربی را زبان رسا و کامل جهت بیان موضوعات علمی می شمارد. واقعیت هم این است که تا قرن یازدهم میلادی اکثر آثاری که به فارسی معاصر نوشته شد، عبارت از شعر و نثر تاریخی و دینی بود. اگر «دانشنامه پزشکی» حکیم میسری، «دانشنامه علایی» ابن سینا و کتاب «التفهیم» خود بیرونی را که هر سه احتمالاً بین سال های 1000 تا 1100 نوشته شده اند، جزو نخستین کتاب های علمی دوره اسلامی به زبان فارسی معاصر در نظر بگیریم، به راستی معلوم می شود که تا قرن یازدهم غنای زبان فارسی تا حد بیان رسا و دقیق علوم «مثبت» مانند ریاضیات، نجوم و پزشکی نرسیده بود و تا آن دوره اکثر آثار علمی بزرگانی مانند خوارزمی، فارابی و رازی به عربی نوشته می شد. البته در این زمینه حمایت همه جانبۀ خلفای «دوره طلایی دانش در اسلام» و امکان وسیع تر نشر و پخش کتاب های عربی نسبت به فارسی را نیز نمی­توان از نظر دور داشت.

با این همه نمی­توان این را هم ناگفته گذاشت که اتفاقاً حکیم میسری، بیرونی و ابوعلی سینا در نوشتن نخستین کتب علمی به فارسی، نوآوری های بسیاری در زمینه یافتن، ابداع و کاربرد واژه های جدید فارسی به جای لغات مترادف عربی آنان به عمل آوردند. برخی از این واژگان امروزه متداول شده است، اما در عمل همۀ آنها در زبان فارسی برای عامه جا نیفتاد، مانند:  بُرینش به‌جای قطع، پذیرا به‌جای قابل، روان به‌جای نفس، سربه‌سر به‌جای مساوی، کرده به‌جای مفعول، کُنا به‌جای فاعل، گداخته به‌جای مایع، یا بی‌گسستگی به‌جای لاینقطع.

بگذریم از اینکه در قرن های بعد زبان عربی در توانایی ارتقاء خود تا حد یک زبان علمی در همان سطح دوره عباسیان در جا زد و قدمی پیش تر نگذاشت و زبان فارسی هم به خاطر اوضاع کلی ایران و عموما مشرق زمین که اصولا بر علوم  نقلی دینی و ادبی و همچنین فلسفه و عرفان متمرکز شده بود، همراه با همۀ شرق مسلمان از قافلۀ دانش و پژوهشِ محض یا «علوم تجربی» تا قرن بیستم عقب ماند.

موضوع سهم شرق ایران در پیدایش و گسترش فارسی معاصر را جمع بندی کنیم: نمی­توان چیزی به یقین گفت، اما شاید اگر در آن برهه تاریخی، زبان پهلوی بی توجه به حضور فراگیر زبان و فرهنگ عربی و اسلامی به راه خود ادامه میداد و غنی تر و در عین حال ساده تر نمی­شد، امروزه تصور وجود زبان مشترک، کتبی و استاندارد فارسی معاصر به صورت کنونی آن بسیار مشکل می بود.

شاید این هم در کنار گذشتۀ پربار تمدن و فرهنگ ایرانی، دلیل دیگری بود که برخلاف سایر سرزمین های خاورمیانه و همچنین شمال آفریقا که بعد از فتوحات اعراب، زبان اکثریت مردم آن عربی شد، ایران تنها کشوری بود که با وجود حاکمیت سیاسی، مذهبی و فرهنگی عربی-اسلامی، زبان ملی و مشترک خود یعنی فارسی را نه اینکه از دست نداد، بلکه آن را غنی تر و شیوا تر کرده، به صورت زبان معاصر کنونی در آورده، از کاشغر و هند تا عراق و آناتولی در سرزمین های وسیع تری گسترش داد.

از این جهت، برخلاف تصوراتی که بیشتر بر احساسات سیاسی مبتنی هستند، آمیزش زبان پهلوی با عربی نه تنها باعث پسرفت فارسی نشد، بلکه احتمالا بدون این تحول، ادامۀ بقا و استمرار فارسی و حتی ارتقاء آن که به کمک «کاتالیزاتور» اسلام و زبان عربی ممکن شده بود، میسر نمی گشت. این را به سادگی می توان با تاثیرپذیری زبان های کنونی انگلیسی، فرانسه و آلمانی از دو زبان کلاسیک لاتین و یونانی مقایسه نمود. امروزه بدون این تاثیر پذیری، سخن گفتن از غنا و نفوذِ بزرگ زبان های اصلی اروپایی به سختی قابل تصور می بود.

از جنوب به شرق، از شرق به غرب

وقتی می گوییم فارسی معاصر در ماوراءالنهر و خراسان و مشخصاً در دولت سامانیان و پایتخت آن بخارا نُضج گرفت، شاخ و برگ یافت و از آنجا به بقیۀ ایران گسترش پیدا کرد، یک نکته را نباید فراموش نمود. اصل و منشاء این فارسی، جنوب و جنوب غربی ایران یعنی استان فارس بود و به همین جهت آن را «پارسی» (مُعرّب آن فارسی) نامیده اند.

فارس همان سرزمینی است که ابتدا هخامنشیان و ششصد سال بعد از آنها ساسانیان از آن برخاستند و این زبان را که زبان خودشان بود، به صورت گونۀ باستانی آن در دوره هخامنشیان و گونۀ میانه یا پهلوی آن در دوره اشکانیان و ساسانیان، زبان رسمی و دولتی خود ساختند و به اقصی نقاط امپراتوری ایران گسترش دادند. وسیلۀ سیاسی گسترش جغرافیایی فارسی باستان و بعدها میانه، امپراتوری بودن دولت های هخامنشی و ساسانی بود. این هم فقط در یک کشور پهناور و در یک دولت امپراتوری با شاخص های مشترک فرهنگی و سیاسی مانند زبان مشترک ممکن بود.

وقتی اعراب در قرن هفتم وارد ایران شدند، از فرات تا سند و آمودریا یک دولت واحد با زبانی تا حد زیاد مشترک و تعریف شده به نام «پهلوی» وجود داشت که یونانیان، بدون تفکیک میان پارسی باستان و میانه، آن را «پارسی» و اعراب «عجمی» و «فَرَسی» می نامیدند.

در آن دوره خود ایرانیان زبان یا زبان هایشان را چگونه تعریف می کردند؟

در «الفهرست» ابن ندیم شرحی آمده از صد سال بعد از فتوحات عرب، به نقل از روزبه پوردادویه معروف به ابن مقفع، متفکر، نویسنده و مترجم بزرگ ایرانی قرن دوم هجری (هشتم میلادی) در باره زبان های سرزمین های ایرانی امپراتوری ساسانی. او می نویسد: «عبدالله بن مقفع گوید: زبان های فارسی عبارت از پهلوی، دری، فارسی، خوزی و سریانی است. پهلوی منسوب است به پهله که نام پنج شهر است: اصفهان، ری، همدان، ماه نهاوند (ولایت نهاوند، -م.) و آذربایجان. و اما دری زبان شهرنشینان بود و درباریان با آن سخن می گفتند و منسوب به دربار پادشاهی است و از میان زبان های اهل خراسان و مشرق، زبان مردم بلخ در آن بیشتر است. اما فارسی زبان موبدان و علما و امثال آنان بود و مردم فارس با آن سخن می گفتند و خوزی زبانی بود که با آن شاهان و امیران در خلوت و هنگام بازی و خوشی با اطرافیان خود سخن می گفتند و اما سریانی آن است که مردم اهل سواد و مکاتبه بدان سخن رانند».[10]

ابن مقفع و راوی سخنان او یعنی ابن ندیم در اینجا ازاین زبان ها یا لهجه های ایران  سخن می گویند: پهلوی، دری، خودِ فارسی (زبان ولایت فارس و موبدان) و خوزی. آنها  در عین حال  سریانی (شکل ایرانی آرامی نو، -م.) را زبان و احتمالاً خط عموم ایرانیان به حساب می آورند[11].می دانیم که پهلوی یعنی نوع جدید و ساسانی آن، دری،  به معنی زبان درباری ساسانیان،  و فارسی به معنی پارسی میانه استان فارس طی یک دورۀ امتزاج از تاسیس دولت ساسانیان به بعد، در کتابت (با خط آرامی پهلوی، با فرق های جزیی) و همچنین در گفتگو تلفیق یافته و بسیار مشابه بودند.

البته این را نیز باید اضافه نمود که تعبیر «پهلوی» در بسیاری منابع اسلامی و در دوره های گوناگون معانی متفاوتی داشته است. مثلاً در برخی منابع این نام را کلّا به معنی «فارسی میانه» و حتی لهجه های گوناگون فارسی میانه به کار برده اند. به هر حال از پایان دورۀ ساسانیان به بعد تعبیر «پهلوی» به معنی لهجۀ فارسی شمالی حاوی بسیاری واژه های پارتی به کار رفته است که با لهجه های فارسی جنوبی در فارس فرق می کرد. در نهایت می توان حدس زد که منظور ابن مقفع از «خوزی» بازماندۀ زبان باستانی «خوزی» با رنگ و لعاب و تاثیر لغوی و احتمالاً آوایی پهلوی بوده است. توضیح این که «خوزی»، به تشخیص زبانشناسان، احتمالاً «لهجۀ متاخّر زبان باستانی عیلامی بوده که با زبان فارسی و عربی هیچگونه ارتباطی نداشته است».[12]

احتمال می رود که در قرن هفتم، اعراب با فتوحات خود و به کمک ایرانیان نو مسلمانی که لشکریان عرب را همراهی می کردند و همچنین ایرانیانی که قبل از اعراب با ماوراءالنهر رابطه داشتند، این مجموعۀ گونه های زبان فارسی را که هنگام فتوحات عرب در ایران موجود بود، با خود به خراسان و ماوراءالنهر برده باشند و بعد ها یعنی دو، سه قرن بعد ترک ها (مشخصاً غزنویان و سلجوقیان) این بار چنین زبان منسجم تری را که با عربی آمیخته و غنی تر و ساده تر شده و در عین حال صیقل یافته  و معاصر شده یعنی «فارسی نو» را که همانا زبان دقیقی و رودکی و ناصر خسرو و بیهقی و فردوسی و نظامی است، با فتوحات خود به هندوستان و نیز غرب ایران، عراق و آناتولی برده و آن را به سطح دومین زبان دنیای اسلام ارتقاء داده اند.

«فارسی» برخاسته از فارس و جنوب و غرب ایران است، اما فقط به استان فارس یا حتی نجد ایران محدود نمانده است. البته گسترش زبان فارسی صرفاً نتیجۀ گسترش نظامی یا سیاسی امپراتوری های وسیعی مانند هخامنشی، ساسانی و سلجوقی نبود. اما بدون دولتی امپراتوری به عنوان بستر گسترش زبان فارسی هم امکان چنین تحولی مشکل می بود. به همان درجه که گسترش پارسی باستان و میانه مدیون امپراتوری و دولت­داری ایرانی هخامنشی و ساسانی بود، فتوحات عربی و گسترش اسلام نیز زمینه تحول، غنی تر شدن و گسترش شکل جدید و معاصر فارسی یعنی فارسی نو گردید.


[1] James Darmesteter:  Études iraniennes, Paris 1883

[2] Windfuhr, G.: Dialectology and Topics, in Windfuhr, G.: The Iranian Languages, Routledge (UK,) 2009, pp. 5-42

[3] Ibid.

[4] Frye: Golden Age of Persia, pp. 179-180

[5] ن. عبدالحسین زرین کوب: دو قرن سکوت، تهران 1326؛ و شاهرخ مسکوب: ملیت و زبان، پاریس 1368، ص. 15

[6] Frye: Ibid., p. 171

[7] Frye: Ibid, p. 172

[8] Frye, Ibid, p. 69

[9]  بیرونی، الصیدنه فی الطب (داروشناسی در پزشکی)، تهران 1383، ص 168-169

[10] ابن ندیم، محمد بن اسحاق: «فهرست»، ترجمه رضا تجدد، تهران 1346، ص 22

[11] کلمه رایج در عربی در متون کلاسیک و معاصر برای «زبان»، واژه «لغة» یا «لغت» است که بدون تمایز چندانی برای زبان یا لهجه اطلاق می شده است.

[12] اشپولر: تاریخ ایران، ج. 1، ص. 439-440

نویسنده: Abbas Djavadi

Born in Iran, Abbas Djavadi studied linguistics and oriental studies in Austria, Turkey, and Germany (Ph.D.), taught in Cologne, and worked during 1985-2019 at Radio Free Europe/Radio Liberty (RFE/RL) as a journalist, service director, and regional manager.

پاسخی بگذارید

بیشتر از چشم انداز کشف کنید

برای ادامه خواندن و دسترسی به آرشیو کامل، اکنون مشترک شوید.

ادامه مطلب