افترا ها علیه مدیران سابق رادیو آزادی بی پایه و مغرضانه هستند


عباس جوادی 

ژوئن 2020

یک سال و سه ماه پیش با انتشار مقاله ای به قلم پیتر لئونارد در تارنمای «اوراسیا نت» و «نامه سرگشاده» ای به قلم ادوارد لِمون در تارنمای «دمکراسی باز» معرکه و کمپینی مبتنی بر اتهامات دروغ، بی دلیل و گمراه کننده بر ضد من، عباس جوادی، مدیر منطقه ای سابق رادیو اروپای آزاد-رادیوی آزادی (پس از این «رادیو اروپای آزاد») و ساجده جعفروا، مدیر سابق بخش تاجیکی رادیو آزادی (در تاجیکستان معروف به «رادیوی آزادی») آغاز شد. این اتهام ها بر ادعاهای بی پایه، شایعه ها و تصورات ذهنی و شخصی نویسندگان دو نوشته مذکور مبتنی بودند و خصلت لجن پراکنی و بی اعتبار کردن شخصیت حرفه ای و اعتبار شخصی مرا داشتند. این نوشته ها بخشی از یک جنجال و کمپین سیاسی بودند و نه نگرانی صمیمی در رابطه با محتویات برنامه های رادیوی آزادی. هدف اصلی این کمپین که ابتدا از سوی گروهی از طرفداران «حزب نهضت اسلامی تاجیکستان» آغاز گردید و سپس از طرف این دو «متخصص» آسیای میانه پی گرفته شد، برکناری خانم جعفروا از مدیریت «رادیوی آزادی» و من از مقام مدیریت منطقه ای برنامه های آسیای میانه رادیو اروپای آزاد بود. این کمپین سیاسی یک جو فشار رسانه ای بر رادیوی اروپای آزاد ایجاد کرد که در نهایت با استعفای من و خانم جعفروا به پایان رسید.

در دوم آوریل سال 2019 من به دلایل زیر  از وظیفه مدیریت منطقه ای رادیو اروپای آزاد استعفا داده، اصولا از کار در این موسسه بازنشسته شدم:

  • به خاطر منافع رادیو اروپای آزاد-رادیوی آزادی در پرهیز از فشار فزاینده کمپین نامبرده و تاثیر آن بر وجهه این سازمان پرارزش،
  • به خاطر حفظ حرمت 34 سال خدمت صادقانه و فداکارانه خود به رادیو اروپای آزاد و دریافت ارزیابی و کارنامه های سالانه ای پیوسته «عالی» در سطوح مختلف مدیریت برنامه های این رادیو و برنامه های گوناگون آن برای جمهوری آذربایجان، ایران، افغانستان و پاکستان، تاجیکستان و همه کشورهای دیگر آسیای میانه، و
  • با امید به آن که هرچه زودتر حقیقت از لابلای افتراها و دروغ های کمپین نامبرده برملا خواهد شد و این حقیقت یابی بخصوص به یاری بررسی اداره بازرسی کل وزارت خارجه ایالات متحده آمریکا انجام خواهد یافت، همان بازرسی که رادیو اروپای آزاد خواستار آن شده و من نیز شخصا مشتاق و خواهان آغاز و انجام هرچه زودتر آن هستم.

اتهام ها

اتهام های وارد شده بر ضد من و خانم جعفروا شامل نکات زیر هستند: (الف) «سازش» و «همدستی» با مسئولان حکومتی و ماموران امنیتی جمهوری تاجیکستان برای «نرم کردن» محتویات برنامه های رادیوی آزادی نسبت به حکومت امامعلی رحمان، رئیس جمهوری تاجیکستان، و (ب) برخوردی «سرد» و «بی اعتنا» به حزب نهضت اسلامی تاجیکستان که از سوی حکومت این کشور «سازمانی تروریستی» اعلام شده و ممنوع گشته است. در رابطه با این اتهام های سیاسی، چند مورد اتهام غیر مستقیم مبنی بر «فساد مالی» نیز در این نوشته ها مطرح شده اند. منظور از طرح اتهام های مزبور این است که ادعا شود که ما به عنوان مدیر رادیوی آزادی و  مدیر منطقه ای رادیوی اروپای آزاد احتمالا از امضای دو قرارداد (1) نقل مکان دفتر رادیوی آزادی و (2) بازپخش برنامه های خبری آن در رادیوی اف-ام محلی به نام «امروز» و (3) همچنین به کارگیری «لحن نرم» نسبت به دولت تاجیکستان سوء استفاده مالی کرده ایم. گفته می شود هم مکان جدید دفتر رادیوی آزادی و هم رادیو امروز متعلق به خویشاوندان نزدیک رئیس جمهوری تاجیکستان هستند.

تکذیب و ردّ اتهام ها

نویسندگان این دو مطلب به جای عرضه نمودن دلیل و نشانه مشخص و قابل بررسی

(1) خواننده مطالب خود را به ادعا ها و شایعه هایی مانند «منابع ما می گویند…» رجوع می دهند، در حالی که تنها منبع آنان، به گفته خودشان «نزدیک به یک دوجین» کارمندان ناموفق سابق و گویا برخی کارمندان کنونی رادیوی آزادی هستند. این کارمندان که در این دو نوشته پیوسته ناشناس باقی می مانند و نام واقعی آنان به بهانه «ملاحظات امنیتی» برده نمی شود، ادعا کرده اند که گویا ما «سال هاست که با مقام های دولتی تاجیکستان در ارتباط بوده ایم.»

(2) آنها به طور غیر مستقیم ادعا می کنند که گویا ما از اسباب کشی اخیر دفتر رادیوی آزادی در دوشنبه به محلی جدید و همچنین در پیش گرفتن «لحن نرم» نسبت به حکومت تاجیکستان در برنامه های ویژه رادیو آزادی که هر روز در «رادیو امروز» تاجیکستان پخش می شوند، «سوء استفاده مالی» کرده ایم. از آن جمله آنان به نقل از «منابع ناشناس» خود ادعا می کنند که من به کارمندان رادیوی آزادی دستورهایی مانند «پرهیز از مسایل سیاسی» و یا «پخش مطالب صرفا فرهنگی» در برنامه های روزانه «رادیو امروز»  داده ام، در حالی که من هرگز چنین سخنانی را نه به یاد دارم و نه امکان دارد که چیزی به این معنا و در این چهارچوبِ ادعا شده بیان کرده باشم.

(3) همچنین نویسندگان این دو نوشته برای اثبات اتهام ها و افتراهای خود به برخی «مسایل تحریری» در تعداد انگشت شماری از مقاله ها و اخبار رادیوی آزادی در 12 ماه گذشته رجوع می دهند، تا گویا صرفا با تکیه بر شایعه های تعدادی از کارمندان سابق رادیوی آزادی، اتهام «همدستی» با حکومت تاجیکستان و «فساد مالی» نسبت به مرا ثابت کنند.

اتهام های مربوط به قرارداد همکاری رادیو اروپای آزاد و «رادیوامروز» تاجیکستان در باره پخش یک مجله خبری 10 دقیقه ای تهیه شده از سوی رادیوی آزادی و اسباب کشی اخیر دفتر دوشنبه رادیوی آزادی به مکانی جدید و بهتر:

هرکسی که تاحدی با طرز کار «آژانس ایالات متحده آمریکا برای رسانه های بین المللی» (پس از این: «آژانس بین المللی») آشناست، می داند که کار های مربوط به بستن قرارداد اجاره دفترهای خارجی، قرارداد بازپخش برنامه ها در رسانه های خارجی، و شرایط و نظارت براجرا، تمدید و پایان این قراردادها صرفا جزو صلاحیت های «آزانس بین المللی» است و نه سازمان های عضو آن مانند رادیو اروپای آزاد و یا واحد های کوچکتر این سازمان ها مانند بخش تاجیکی رادیو اروپای آزاد. ما به عنوان مدیران برنامه ها، مسئول محتوای برنامه ها بودیم و نه قراردادهای همکاری و یا اجاره و نه حتی تکنولوژی مورد استفاده، تامین مورد اعتماد بودن مالکان رسانه های خارجی و یا مکان های دفترهای محلی و یا امور امنیتی مربوط به این موسسه ها و مکان ها.

«رادیو امروز» یک رادیوی محلی و اف-ام تاجیکستان است و نه بخشی از رادیوی آزادی. این اولین و تنها رسانه تاجیکی است که ما با آن قرار داد همکاری در باره بازپخش یک برنامه خبری روزانه به مدت ده دقیقه داریم. حضور در «رادیو امروز» برای ما از نگاه عرضه خبر و همچنین تبلیغ خود رادیوی آزادی و برنامه های وسیع تر آن مهم بود و هست.

اما درست است که «رادیو امروز» چند بار با عنوان کردن اینکه محتوای مجله خبری رادیوی آزادی «انتقادی» و یا «در مورد دولت تاجیکستان منفی گرا» بوده، چندین برنامه را از جدول پخش خود حذف کرده بود که این موضوع بلافاصله به مسئولان آژانس بین المللی گزارش شد. از آن به بعد پس از مشورت با مدیریت ارشد رادیو اروپای آزاد و تایید آن، احتیاط بیشتری در انتخاب مطالب این مجله ویژه خبری در پیش گرفته شد تا کلا موجودیت پخش برنامه های رادیوی آزادی در رادیو امروز زیر خطر نرود. این موضوع چند سال است که به مدیریت رادیو معلوم است و آخرین بار در بررسی سالانه برنامه های رادیوی آزادی مورد اشاره و تایید مدیریت رادیو قرار رفت. این، در کشورهایی که همکاری با رسانه های محلی همراه با محدودیت های سیاسی است، کاری رایج است. برخی بخش های رادیو اروپای آزاد، صرفا برای پخش برنامه های خود در رسانه های خارجی  مجله های مخصوصی با صرفا اخبار جهان، اخبار فرهنگی و یا اقتصادی تهیه می کنند تا شرکت خود در این رسانه ها را مورد تهدید جدی قرار ندهند.

ادعای اینکه رادیوی آزادی در برنامه های ویژه ای که برای یک رادیوی محلی تاجیکستان تنظیم می کند، برای «جلب رضایت» حکومت تاجیکستان جانب احتیاط را در پیش می گیرد  و از مطالب شدیدا انتقادی پرهیز می نماید، تهمت بی پایه ای است که اگر مغرضانه نباشد، دستکم نشانه بی خبری از اوضاع واقعی تاجیکستان است.

در باره اتهام مربوط به در پیش گرفتن «لحن نرم» نسبت به دولت خود کامه پرزیدت امامعلی رحمان و پرهیز از مصاحبه با رهبر حزب نهضت اسلامی تاجیکستان، محی الدین کبیری.

در سال 2015، به دنبال ناآرامی های امنیتی و شورش های نظامی، حکومت تاجیکستان این تحولات را  «کوشش کودتا برای سرنگون کردن حکومت» نامیده، حزب نهضت اسلامی تاجیکستان و رهبری آن را متهم به طرح ریزی و اجرای آن نمود و این حزب و رهبران آن را «تروریست» اعلان کرد. ایران نیز متهم به پشتیبانی از این «طرح کودتا» گردید. حدودا 200 نفر از اعضا و فعالین حزب نهضت اسلامی و دیگر فعالین سیاسی بازداشت و زندانی شدند. فشار بر رسانه ها و روزنامه نگاران افزایش یافت. اکثر رسانه های مخالفین بسته شدند و روزنامه نگاران آنها کار خود را ازدست داده، زیر فشاری روزافزون قرار گرفتند. شش نفر از روزنامه نگاران با تجربه رادیوی آزادی نیز اجازه کار خود را که از سوی وزارت خارجه تاجیکستان داده می شود، از دست دادند. سفارت ایالات متحده در دوشتبه به ما خبر داد که ممکن است دفتر رادیوی آزادی در دوشنبه بسته شود.

مدیریت رادیو اروپای آزاد وضع تاجیکستان و دفتر رادیوی آزادی  را زیر بررسی مدام قرارداده، تصمیم گرفت که در پوشش خبری دولت تاجیکستان و مخالفین و به ویژه حزب نهضت اسلامی که از سوی دولت «تروریست» اعلان شده بود، جانب احتیاط و دقت بیشتری را بگیرد، از هرگونه خبر و اطلاعات تایید نشده، یکجانبه  و غیرمنصفانه که ممکن است به سود و یا ضرر حکومت و یا این و آن گروه تفسیر شود دوری نماید، هیچ خبر و معلومات مباحثه انگیزی را بدون راست آزمایی خود رادیوی آزادی و متوازن کردن آن با اخبار و نظریات متقابل پخش نکند، و با کسانی مانند رئیس حزب نهضت اسلامی که از سوی دولت تاجیکستان در لیست «تروریست ها» قرارگرفته اند، مستقیما مصاحبه ننماید. اما این احتیاط کاری ما نه برای «جلب رضایت» حکومت، بلکه به خاطر حفظ امنیت شخصی روزنامه نگاران فداکار رادیوی آزادی و ادامه کار آنها و همچنین دوام فعالیت دفتر رادیوی آزادی در شراط محدودتر شدۀ تاجیکستان بود. نکته مهم این است که این برخورد، تصمیم شخصی و یا پنهانی مدیر بخش و یا من همچون مدیر منطقه ای آسیای میانه و یا دبیر کل تحریریه رادیو اروپای آزاد نبود، بلکه به صورت منظم با مدیران ارشد رادیو اروپای آزاد مورد بحث قرار می گرفت و به تائید آنها می رسید. روش ما  همچنانکه در زیر خواهم دید، نتیجه های مثبتی هم به بار آورد.

در باره اتهام مربوط به «تماس های منظم و چندین ساله با مقامات تاجیکستان و ماموران امنیتی این کشور».

در ده سال اخیر من تنها یک بار، آن هم در سال 2015 که برای کاهش فشار دولت بر روزنامه نگاران رادیوی آزادی و دفتر ما به تاجیکستان رفته بودم، با یکی از معاونین وزیر خارجه این کشور به نام نظام الدین زاهدی دیدار و گفتگو داشتم. رئیس سابق دفتر دوشنبه ما نیز همراه من بود. اما این سفر و تلاش من کاملا موفقیت آمیز نبود. دیرتر محدودیت ها ادامه یافت، از آن جمله تارنمای رادیوی آزادی همچنان بسته باقی ماند و نمایندگان وزارت خارجه که مامور کار با رسانه های خارجی بودند، هر ازگاهی به دفتر دوشنبه زنگ زده در رابطه با محتوای مقاله ها و اخبار ما به آنان فشار می آوردند. با اینهمه دفتر ما بسته نشد و روزنامه نگاران ما به تدریج کار خود را از سرگرفتند. من این را موفقیتی برای روش احتیاط کارانه رادیوی آزادی و مدیریت رادیو اروپای آزاد می شمارم.

اکثریت بزرگ پرسش ها و مداخله های مسئولین وزارت خارجه تاجیکستان که نوعی «فشار سیاسی» بر روزنامه نگاران ما بود، اساسا در تماس های تلفنی و یا شخصی با روزنامه نگاران دفتر دوشنبۀ رادیوی آزادی بود و نه با ما. به جز ملاقات من با معاون وزیر خارجه، دو مورد دیگر نیز شکایت کسی به نام «خورشید» از وزارت خارجه تاجیکستان (که نام خانوادگی اش را نمی دانم) از سوی دفتر دوشنبه به اطلاع مدیر بخش و من رسید. مورد نخست در باره یک تصحیح به نظر ما غیر مهم در یک گزارش بود که شخص مزبور می گفت مهم است و آن این بود که یکی از فرماندهان شورشگر ارتش تاجیکستان که ما در گزارش خود «وابسته سابق وزارت امنیت» معرفی کرده بودیم، در اصل گویا وابسته وزارت دفاع بوده است. من تصادفا در هنگام صحبت تلفنی مدیر بخش در دفتر او بودم و خودم به «خورشید» گفتم که موضوع را بررسی کرده، در صورت درستی ایراد، تصحیح خواهیم کرد. و این کار را هم کردیم. در مورد دوم خورشید به دفتر دوشنبه زنگ زده بود و باز آنها موضوع را به مرکز رادیوی آزادی در پراگ ارجاع داده بودند و آن عبارت از این بود که وزارت خارجه می خواهد ما گزارشی از تارنمای رادیوی آزادی را که حاکی از یک حمله احتمالی تروریستی به پایگاه نظامی روسیه در تاجیکستان است، پاک کنیم. ما در جواب تلفنی به فرد مزبور گفتیم که ما این کار را نخواهیم کرد، چرا که از صحت این خبر مطمئن هستیم و ما با خواست حکومت و یا مخالفت و یا دیگران مطلبی را از برنامه خود حذف نمی کنیم. من در ده سال گذشته به غیر از این یک دیدار در دوشنبه و دو صحبت کوتاه تلفنی یاد شده با یک مامور وزارت خارجه، دیدار و گفتگویی با هیچ نماینده و مامور حکومت تاجیکستان نداشتم.

اتهام مربوط به برخی «مسایل تحریری» در تعداد انگشت شماری از مقاله ها و اخبار 12 ماه اخیر که گویا نشان دهنده «همدستی» ما با حکومت تاجیکستان و «فساد مالی» است.

یکم اینکه اکثر ایراد هایی که به این چند مقاله و خبر گرفته شده، کلا نادرست و یا نیمه درست است و تنها ایراد تحریری به یکچند مقاله و خبر انگشت شمار را می توان بجا شمرد. دوم، از نگاه تعداد، مجموع مقاله ها و اخباری که پیتر لئونارد و ادوار لمون به آن ایراد گرفته اند، حدودا یک درصد جمع کل تعداد دستکم 6000 مقاله ها، اخبار، گزارش ها و مصاحبه هایی را تشکیل می دهند که رادیوی آزادی در یک سال تولید می کند. این تعداد انگشت شمار مقاله ها و اخباری که نویسندگان مزبور به آن ایراد گرفته اند، حتی اگر همگی درست هم باشند، اهمیتی در بدنه تولید کل سالانه رادیوی آزادی ندارند و بیشک نمی توان برپایه آنها در باره محتوا و کیفیت برنامه های رادیوی آزادی قضاوت کرد.

در نهایت، جالب است که نشانه های مشخص (مانند متن پیام ها) که من دسترس کرده ام، گواه آنند  که این چند مقاله و خبر ابتدا از سوی برخی از طرفداران حزب نهضت اسلامی دستچین شده و برای «تحلیل» به «پژوهشگران» (جناب لئونارد و جناب لِمون) فرستاده شده اند. از سوی دیگر، من فتوکپی پیام های یکی از امضاء کنندگان «نامه سرگشاده» ادوارد لِمون را دارم که می گوید: «این اتهام ها جدی هستند. اما به نظر من باید بررسی مستقلی در این مورد انجام گیرد، چرا که ادوارد (لِمون)  به حزب نهضت اسلامی تاجیکستان نزدیک است.» طبیعتا اینکه چه کسانی کدام لینک ها را برای تحلیل به چه کسانی فرستاده اند و یا نویسنده کدام مطلب به کدام حزب نزدیک است، به خودی خود  اهمیت چندانی ندارد. اما توسل به ادعاهای بی پایه و شایعه ها، طرح برخی «مسائل تحریری» در یکچند مقاله و خبر رادیوی آزادی به عنوان «دلیل» برای اثبات  افتراهای «همدستی» با حکومت تاجیکستان و «فساد مالی»، و بالاخره اصرار بر هدف برکناری مدیر رادیوی آزادی و مدیر منطقه ای آسیای میانه و همچنین پشتیبانی آشکار طرفداران حزب نهضت اسلامی تاجیکستان از این جریان، از نگاه من، به روشنی گواه یک معرکه و کمپین سیاسی بودند و هستند و نه «نگرانی» و «خیرخواهی» چند تحلیلگر مستقل و بیطرف آسیای میانه در رابطه با محتویات برنامه های رادیوی آزادی.

پیتر لئونارد و ادوارد لمون در روند «تحقیقات» خود، حتی نیازی ندیده اند که با «متهمین» اصلی کمپین خویش یعنی من و خانم جعفروا تماس هم گرفته و نظر ما را نیز جویا شوند.

هدف این کمپین ضعیف کردن صدای رادیوی آزادی از راه افترا و تغییر مدیران آن بود و نه تقویت و بهبود کار رادیوی آزادی. این کمپین ابتدا به دست عده ای از طرفداران حزب نهضت اسلامی تاجیکستان آغاز یافت، از سوی نویسندگان دو نوشته نامبرده «تحویل گرفته شد» و سپس پیوسته از سوی همان طرفداران حزب نهضت اسلامی تاجیکستان حمایت گردید.

در تضادی آشکار با اتهام ها و «تحلیل» های پیتر لئونارد و ادوارد لِمون و درست همزمان با نوشته های آنان، تنها چهار ماه پیش در 31 ژانویه امسال برنامه های رادیوی آزادی از سوی مدیریت رادیو اروپای آزاد مورد بررسی همه جانبه و سالانه قرار گرفت. این بررسی ها همه ساله در باره همه بخش های رادی اروپای آزاد انجام می گیرد. هم در همین بررسی داخلی و هم در بررسی اخیر و مستقلی که مبتنی بر پرسش و پاسخ مردم عادی در داخل تاجیکستان بود، رادیوی آزادی ارزیابی بسیار مثبت و بلندی گرفت. در بررسی داخلی گفته شد که برنامه های خبری این رادیو «تولیدی با کیفیت بالا و توازن و تعادل لازم هستند». به همین ترتیب، در یک پرسش افکار خوانندگان تارنمای رادیوی آزادی در داخل تاجیکستان، آنها پوشش خبری رادیوی آزادی را  «درست و منصفانه» نامیده و  گفتند که «پوشش موضوعات سیاسی رادیوی آزادی این موسسه را از دیگر رسانه ها متمایز می کند».

محتوا و تاثیر رادیوی آزادی

ده ها سال است که رادیوی آزادی خدمت خبری بی همتایی به مردم تاجیکستان عرضه می کند. من  افتخار می کنم که چند سال رادیوی آزادی را در این رهگذر همراهی کرده ام.

به خاطر شرایط فوق العاه پر مخاطره و محدود تاجیکستان، رادیوی آزادی نقش فوق العاده مهمی در رسانیدن خبر، اطلاعات و تحلیل های مستقل، منصفانه، راست آزمایی شده، سروقت و مهم به مردم تاجیکستان بازی می کند. این خدمتی اجتماعی به مردم شریف تاجیکستان است و امروزه مردم تاجیکستان به این خدمت اجتماعی رادیوی آزادی بیش از پیش نیاز دارند.

در سال 2018 رادیوی آزادی در همه پلاتفرم های خود صاحب بالاترین ارقام  و بهترین آمارها شد. کانال یوتیوب این رادیو 200 میلیون بار تماشا شد و 600 هزار مشترک یافت، تارنماهای رادیوی آزادی 19 میلیون بازدید کننده (ویزیت) و 55 میلیون مراجعه (ویو) داشت. ویدئوهای این رادیو در «فیس بوک» 14 میلیون و 300 هزار بار تماشا شد.

رادیوی آزادی تنها صدای دنیای دمکراتیک غرب در تاجیکستان است، صدایی به زبان خود تاجیکان.

نتیجه گیری

صدای رادیوی آزادی به پشتیبانی نیاز دارد و نه به افترا، اتهام و ادعاهای بی پایه که آن را تضعیف کنند.  تضعیف صدای رادیوی آزادی و رادیو اروپای آزاد به ضرر مردم تاجیکستان است که نیازمند این صدا هستند و آن را ارج می نهند.

پاک شدن لکه ها و افتراهای بی پایه و ساختگی «همدستی با حکومتداران تاجیکستان» و «فساد مالی» از نام من و همه مدیران، ویراستاران و روزنامه نگاران رادیوی آزادی و رادیو اروپای آزاد از نگاه رسالت این رادیو و ادامه فعالیت آن اهمیت بزرگی دارد.

رادیوی آزادی و رادیو اروپای آزاد بخشی از «آژانس ایالات متحده آمریکا برای رسانه های بین المللی» است که از سوی کنگره آمریکا تامین مالی می شود. در شرایط کنونی چیزی منطقی تر از آن نیست که دفتر بازرسی کل وزارت خارجه ایالات متحده آمریکا هرچه زودتر به بررسی دقیق اتهام های مزبور آغاز کند. من امیدوارم که از این طریق حقیقت از پشت پرده های ابهام و شکی که جناب لئونارد و جناب لِمون با اتهام های بی پایه خود کشیده اند، بیرون خواهد آمد و به کمک این بازرسی، هم بی پایه بودن افتراها آشکار خواهد گشت و هم بخشی از زیان بزرگی که به اعتبار حرفه ای من وارد شده، جبران خواهد گشت.

———————-

(دکتر عباس جوادی در گذشته مدیر برنامه های آسیای میانه، برنامه های آسیا، مدیر بخش های تاجیکی (رادیوآزادی)، آذری (آزادلیق رادیوسو)، بنیانگذار برنامه های فارسی (به ایران)، پشتو و دری (به افغانستان) و پشتو (به پاکستان) در رادیو اروپای آزاد-رادیوی آزادی بود.)

THIS POST IN ENGLISHادامه خواندن

داستان من

عباس جوادی

 اگر به علم باور کنیم (و ظاهرا چاره دیگری نداریم)، واقعیت این است که اجداد کورش و اسکندر و چنگیز همه یکی بودند و از یکجا آمدند – از آفریقا. مهم این است که چند سال در تاریخ به عقب می رویم .

من کی هستم؟

اجداد من کی بودند و از کجا آمده اند؟ اصل و نسب دور و دراز من چیست؟ مثل بیش از 1.6 میلیون نفر در دنیا  من هم می خواستم ببینم بقول دکتر اسپنسر ولز از «پروژه جنوگرافیک» موسسه «نشنل جئوگرافیک» «چند در صد من عبارت از انسان نئاندرتال است؟!” دکتر اسپنسر مدیر این موسسه است که اين تست ها را در سرتاسر دنیا انجام می دهد. نتیجه های تست ها برای بررسی علمی و بین المللی بکار می رود.

تا 200-250 سال قبل اجدادم را می شناسم: ما یک شجره خانوادگی داریم. هم این شجره و هم چند کتاب تاریخ نشان می دهند که جد بزرگ پدر من حاج میرزا احمد مجتهد که نام کاملش «میرزا احمد بن لطفعلی‌بن محمد صادق مغانی تبریزی» بود، اوایل قرن سیزدهم هجری قمری (حدودا سال های 1790 میلادی) از مغان به تبریز مهاجرت کرده است. یکی از فرزندان ایشان بنام حاج میرزا جواد مجتهد که نام خانوادگی ما از ایشان است، یکی از اولاد ذکور همین میرزا احمد مجتهد بود. تا پدر بزرگ من حاج میرزا غفار اقا، اجداد پدری و مادری من که با هم قوم و خویش بودند در تبریز مقام مجتهد و یا امام جماعت را داشتند.

این اجداد را به نام می شناسم. حتی در باره آنها بعضی چیز ها خوانده ام. اما گذشته دور تر من چه؟ هزار سال ، دو هزار سال، ده هزار سال قبل؟

مدتی پیش با پرداخت حدود 160  دلار به همین موسسه غیر انتفاعی «جنو گرافیک»، آن ها یک بسته به من فرستادند. دو نمونه آب دهانم را از جدار داخلی دهانم گرفته به مرکز این پروژه در تکزاس فرستادم. برای من عجیب و جالب بود که از من نه آدرسم را پرسیدند، نه کشور، منطقه و شهر تولدم را، نه دین و زبانم را، نه رنگ پوستم را و نه هیچ چیز دیگر را. فقط آب دهان. برای 6-7 هفته آنها مرتب در سایت گزارش می دادند که تست دی ان ای آب دهان من چطور پیش می رود و من با هیجان منتظر نتیجه نهائی بودم. نتیجه نهائی را حتی دو هفته کنترل علمی کردند تا مطمئن شوند و بمن بگویند.

حالا نتیجه را گرفته ام و همانطور كه به خویشاوندان، دوستان و خوانندگان «چشم انداز» وعده داده بودم منتشر می کنم (این مربوط به چهار سال پیش میشود. نتیجه ها را اوایل سال 2014 گرفتم.)

اولا در باره تست های دی ان ای

تست دی ان ای وابستگی قوميت، نژاد، زبان مادرى، شهروندی و هویتی شما را معین نمی کند – مثلا تشخیص نمی دهد و نمی تواند تشخیص بدهد که شما ترك و يا عرب هستيد و یا خود را بیشتر وابسته به کدام ملت، قوم، دین و زبان حس می کنید. اینها موضوعات سیاسی و هویتی – فرهنگی هستند و قابل تغییرند. با تست دى ان اى شما مي توانيد معين كنيد كه شخص شما با فلان فرد مشخص كه مشخصات دى ان اى او هم بايد معلوم باشد، خويشاوندى داريد يا نه، اما با اين تست نمي توان معين كرد كه شخص تست شده ایرانی است یا آمریکائی، زبان مادری اش انگلیسی است یا روسی و یا مسیحی ارتدکس است یا مسلمان شیعه. شما صرفنظراز تحلیل دی ان ای خود می توانید خود را صد در صد آمریکائی یا فرانسوی بدانید اگر چه تبارتان مثلا چینی باشد، می توانید خود را اصالتا ایرانی بدانید، در حالیکه آمیزه ژنتیک شما فقط مخلوطی از هاپلوگروه هائی است که در مردم چهار-پنج منطقه جغرافیائی دنیا به چشم میخورد.

واحد سنجش در اين تست دی ان ای شما، مشخصاتى است كه با نام «هاپلو گروه» تعیین، تعريف و دسته بندى مي شوند. دى ان اى هر شخص عبارت از هاپلو گروه هاى مختلف است.  در هر شخص، بودن و نبودن اين و يا آن هاپلو گروه و درصد آن هاپلو گروه در دى ان اى آن شخص فرق مي كند. كار اين تست آن است كه به شما بگويد دى ان اى شما چند در صد از هاپلو گروه الف، ب، ج و غيره دارد. اين نام ها قراردادى هستند و در اين مورد مقالات و حتى كتاب هاى زيادى نوشته شده است.

درک و به خاطر سپردن نام های گوناگون این هاپلوگروه ها کار ساده ای نیست. مشکل حتی فقط آموزش پنجاه شصت نام هاپلوگروه هم نیست. این هاپلوگروه ها بعضا در محیط های مختلف دچار جهش (موتاسیون) میشوند. در آن صورت متخصصین شیمی و ژنتیک تکاملی به این هاپلوگروه های نو و تغییر یافته نام های جديد می دهند، اما علاوه می کنند که اصل این هاپلوگروه فلان هاپلوگروه بوده است. تشخيص اين موتاسيون ها در دى ان اى هرشخص به پيگيرى تكامل ژنتيك آن شخص كمك مي كند. موتاسیون یک تغییر شیمیایی-ژنتیکی است که صفات زیستی و ژنتیک شما را از قبیل رنگ چشم و غیره تغییر می دهد.

تا اینجایش کاری نسبتا مستقیم و بی شک و شبهه است. یک شخص تست دی ان ای میدهد. نام و درصد هاپلوگروه هایش معلوم می شود. اگر کسی هست که می خواهید بدانید واقعا پدر شما هست یا نه، باید از یک سلول او، حتی اگر فوت کرده باشد، یک نمونه برداری کرده، آن را هم به تست بدهید. در مقایسه نتایج دو تست، اگر هاپلوگروه ها و سهم آنها در دی ان ای شما و آن شخص دوم  مشابه باشند، معلوم می شود که آن شخص احتمالا، شاید هم (نسبت به درجه تشابه) به احتمال قوی پدر شماست. حالا آن شخص می تواند برود و مطالعه کند که هاپلوگروه های او در کدام اشخاص، کدام گروه قومی و ملی و زبانی در کدام کشورها و مناطق جهان کم و بیش به همان نسبت دیده می شود. این کار بمراتب مشکل تر است و اغلب از عهده یکی دو شخص خارج است. این کار را معمولا موسسه های پزشکی وعلمی انجام می دهند.

از همین جاست که ریسک اشتباه و یا حتی شاید تحریف افزایش می یابد، مخصوصا اگر موسسه ای بخواهد برپایه تست صد یا هزار و یا دو هزار نفر مثلا از شهر پکن معین کند که تبار آنها از کجاست. ریسک و خطر حتی در این نیست که بگویند بر پایه فلان تست با فلان هزار گویشور زبان چینی در پکن در فلان سال معلوم شد که هاپلوگروه های 60 در صد آنها با دی ان ای  ژاپنی ها مشابه است. نه. مشکل وقتی شروع می شود که کسانی که این معلومات را می خوانند و حتی اغلب خود همان موسسه ها بدون شک و تامل چندانی نتیجه گیری می کنند و این نتیجه صد یا هزار نفر از جمعیت پکن را به همه جمعیت 13 میلیونی پکن و کل مردم ژاپن تعمیم می دهند.  نتیجه این می شود که اصلیت ژاپنی ها از چین است.

آیا اقلا از 70-80 در صد همه چینی ها و همه ژاپنی ها تست گرفتید که به چنین نتیجه ای رسیدید؟ نه. تا چه حد نتیجه تست هزار نفر در پکن می تواند برای همه جمعیت حتی خود پکن و یا تمام چین نمونه و به اصطلاح «مشتی از خروار» باشد؟

مشکل و علت اصلی نسبی بودن تشخیص تست های دی ان ای و تعمیم آن به تمامی یک گروه از مردم، از همین جاست که شروع می شود.

20-30 سال بیش نیست که تست های دی ان ای نه تنها از سوی بیمارستان ها و دستگاه های قضائی و امنیتی کشور ها بلکه از طرف افراد خصوصی و نه فقط با مقاصد درمانی پزشکی، بلکه از روی کنجکاوی شخصی و خانوادگی و یا دولتی و ملی انجام می گیرد.

یک مشکل دیگر برای افراد جداگانه که تخصصی در ژنتیک تکاملی ندارند، خواندن هاپلوگروه ها و درک و تشخیص نقش و مقام آنها در رشته های تباری بین انسان هاست. من از کجا بدانم این جمله که «مارکر اصلی خط تباری پدری من
M168 > M89 > M9 > M175
است» یعنی چه؟

«پروژه جنوگرافيك» كه وابسته به موسسه «نشنل جئوگرافيك» است به غير از دادن نام هاپلوگروه هاى شما و درصد آنها در دى ان اى شما، براى درك ساده تر افراد غير متخصص، اين هاپلوگروه ها را به «منطقه های» «بیوجغرافيائى» هم تقسيم مي كند، به معنى اين كه مثلا مي گويد در شمال آفريقا هاپلوگروه الف بيشتر ديده ميشود و یا هاپلو گروه ب بين آفروآمريكائى ها زياد است.

باز هم همان سوال: آیا اگر در دی ان ای من 40 درصد از هاپلوگروه ب باشد، معنایش این است که تقریبا نصف تبار من از شمال آفریقاست؟ احتمالا نه، چراکه اگر 70-80 درصد همه مردم جهان در همه مناطق و کشور ها تست می شدند، شاید می شد حکم دقیق تری داد. اما با وجود اینهمه پیشرفت علم و افزایش تست های شخصی در سطح بین المللی در این ده بیست سال اخیر، هنوز به مرحله ای نرسیده ایم که بتوانیم چنین احکام عمومی صادر کنیم. حتی «پروژه جنوگرافیک» با وجود آنهمه شهرت و اتکائی که به موسسه بین المللی «نشنل جئوگرافیک» دارد، در تمام دنیا تا ژانویه سال  2017 تنها از یک میلیون و820 هزار نفر تست گرفته بود.

من مثلا نمی دانم از این رقم  چند نفرشان از ایران و این منطقه بزرگتر ما بودند. به هر صورت احتمالا مردم سرتاسرمنطقه ما اکثریت حتی همین یک میلیون و 820 هزار نفر را هم تشکیل نمی دهند.

با این ترتیب بعید است که حتی این موسسه و یا هر موسسه دیگر بتواند به یقین بگوید اگر ترکیب هاپلو گروه های شما فلان طور بود، شما به احتمال قوی 50 درصد از خاورمیانه و 30 در صد از شبه جزیره عربستان و 20 درصد هم از فلان جا هستید.

وقتی موسسه های بزرگ و جدی در چنین تشخیص هائی نمی توانند به یقین قضاوت کنند، طبیعی است که افراد و گروه ها که معمولا اطلاع چندانی از چند و جون علمی این تست ها ندارند، بخصوص اگر نیت و غرضی داشته باشند، قضاوت های درستی نخواهند توانست بکنند.

اگر شما شخصا تست دى ان داده ايد، بخصوص اگر موسسه اى كه اين تست را كرده معتبر و علمى است، به احتمال بسيار قوى نتيجه اى كه از تست خود در باره شخص و ريشه هاى تبارى خودتان گرفته ايد صحت دارد. اما زمانی که از تست صد يا هزار نفر و يا بيشتر به نتايجى در باره ويژگى هاى اين يا آن گروه مردم در فلان منطقه جهان مي رسند، بايد فوق العاده احتياط كرد.

اين تا حدى شبيه پرسش افكار عمومى است كه مدتى است در جوامع پيشرفته تر رايج شده است. موسسه اى به شما زنگ مي زند و بعد از گرفتن مشخصات شما، نظراتتان را در مورد فلان حزب و يا شخصيت سياسى و بهمان موضوع اجتماعى مى پرسد. بعد از اينكه اين كار را با صد و يا هزار نفر و يا بيشتر از همان شهر و كشور و يا گروه اجتماعى شما پرسيد، مي رود و به همه اعلام مي كند كه مثلا عقيده مردم فلان كشور در مورد فلان موضوع اين و آن است. حتى بر پايه تعداد افرادى كه از آنها سوال كرده اند، عقايد گوناگون را به در صد هاى گوناگون تقسيم مي كنند و چنين وانمود مي نمایند كه اين درصد ها در مورد جمعيت كل فلان جامعه هم صدق مي كند.

به احتمال بزرگ عقيده يك فرد و شخص واقعى در آن نظر پرسى درست منعكس شده است. (البته دستكارى در نظر ها هم ممكن است بسته به محيط سياسى و تجارى در بعضى نظر خواهى ها پيش بيايد.) اما حتى اگر آن موسسه صادقانه و علمى هم عمل كند، از يك نظرخواهى بين صد يا هزار نفر براى يك جمعيت ده بيست ميليون نفرى نتيجه بزرگ و سرتاسرى گرفتن چه اعتبارى دارد؟

هم در این مورد و هم در مورد تست های دی ان ای یک واقعیت هست: نتایج تست شخص شما حتما درست است، اما این که شما از کدام گروه دی ان ای کدام منطقه دنیا هستید، در این مورد با ید احتیاط کرد.

به نظر من تست هاى دى ان اى هم اگر مورد سوء استفاده قرار گيرند مي توانند گمراه كننده باشند. اخیرا حتی دیدم که یک نفر با استناد به همین موسسه ادعا کرده است که «پروژه چنوگرافیک» نوشته است که بسیاری از اعراب اصلا «ژن عربی» ندارند و برعکس «بیش از نصف دی ان ای ایرانیان عبارت از ژن عربی» است. من هم هرچه گشتم چنین چیزی در آمار و ارقام و مطالعات این موسسه نیافتم. منطقی هم نیست. در هيچ جائى از «ژن عربى»  و ايرانى و تركى صحبت نميكند. ژن كه قوميت و پاسپورت و مذهب و دين و رنگ ندارد،

اما فرق اين موسسه با ديگران اين است كه براى ساده فهم تر كردن نتيجه ها نه تنها نام هاى شيميائى هاپلوگروه ها، بلكه نام ان مناطق جغرافيائى را نیز می دهد (مانند آسياى جنوب غربى، آفريقاى شمالى، آسياى شمال شرقى) كه اين هاپلو گروه ها انجا زياد تشخيص داده شده اند – كه البته اين طرز سنجش درك نتيجه را آسانتر مي كند، اما زمينه را براى اشتباه و سوء تفاهم هم تقويت مي نماید.

با اینهمه آیا نباید این تست ها را داد و یا به آنها اطمینان کرد؟

به هر تقدیر تست دی ان ای درست ترین و دقیق ترین چیزی است که می توانیم در مورد تبار و اجداد شخص خودمان انجام دهیم. تنها راه منطقی و علمی این بررسی تباری هم همین است. آن هم بنظر من طبیعتا بهتر است همراه با بررسی شجره های خانوادگی و در صورت امکان آثار مکتوب و مستند خانوادگی باشد.

به آن جنبه نتیجه گیری های همراه با تعمیم به یک گروه بزرگ مردم می توانید (و باید) با شک و احتیاط نگاه کنید. اما تست شخصی دی ان ای شما موضوع «نظر» و تفسیر و تعمیم من و شما نیست. علم است و رقم. اطلاعاتی که نه تنها به کتب و ادعا های تاریخی و فرهنگیو خانوادگی بلکه بر داده های قابل سنجش و قابل کنترل ژنتیکی استوار است.

من هم با در نظر گرفتن این همه اطلاعات که بعدا هم بیشتر شد، در سال 2014 تصمیم گرفتم این تست را بدهم و با احساس مثبتی که در مورد موسسه «نشنل جئوگرافیک» داشتم به سراغ «پروژه جنوگرافیک» رفتم.

شما نمونه ای از آب دهانتان را به این مرکزو یا هر موسسه دیگر میفرستید. دادن اسم، تاریخ و محل تولد و یا تابعيت و قومیت لازم نیست و اگر هم بدهید آنها آنرا نگهداری نمیکنند. ولی آنها با تست های مفصل و پیچیده ای هزاران «مارکر» ژنتیک در دی ان ای «میتوکندرال» شما را که نسل به نسل از مادر به کودک گذشته است آزمایش میکنند. در مورد مردان، به غیر از آزمایش فوق، «مارکر» های ژنتیک در دی ان ای های کروموزوم «وای» (ایگرگ) هم که طی نسل ها از پدر به پسر میگذرند مورد تحلیل قرار میگیرد تا سلسله اجداد مستقیم پدری شما هم معلوم شود. علاوه بر این، حدود 130 هزار «مارکر» دیگر ژنتیک شما هم که مربوط به اجداد مستقیم شما نیستند تحلیل میشوند تا «محیط ژنتیک» اجداد شما که در خط مستقیم اجدادی تان نیستند هم معین شوند. نتیجه هائی که همین موسسه به تنهائی در سرتاسر دنیا از تست بیش از یک میلیون و 820 هزار نفر گرفته در گروه های ژنتیک جداگانه تقسیم بندی شده اند که هر گروه («هاپلو گروه») یک کُد و اسمی منطقه ای برای خود دارد مانند هاپلوگروه
R1A
و یا
J2
و غیره و گروه های منطقه ای «مدیترانه»، «آسیای جنوبی» و یا «آسیای شمال شرقی»… هر انسان  کره زمین مخلوطی از هاپلوگروه های مختلف است، کمی از این و کمی از آن، شاید از فلان بیشتر و از بهمان هیچ!

و اما نتیجه تست من بطور خلاصه

من تصوراتم را مبتنى بر اين نوشته ها كرده بودم كه اصل هزار سال پيش ما از آسياى ميانه (حوزه ژنتيك «آسياى شمال شرقى») است، اما بر خلاف تصورات خودم (و بعضی نوشته های تاریخی) 51 در صد ترکیب ژنتیک من «مربوط به دریای مدیترانه» و لوانت (جنوب شرق ترکیه، سوریه، لبنان، فلسطین، اسرائیل کنونی)، 30 درصد مربوط به آسیای جنوب غربی (ایران، تاجیکستان)، 11 در صد مربوط به اروپای شمالی (احتمالا بخاطر کوچ بعضی از اجداد مادری ام از اروپا حدود 10 هزار سال پیش)، 4 درصد آسیای شمال شرقی (آسیای مرکزی، چین، مغولستان) و 2 در صد آسیای جنوب شرقی (هندوستان، ویتنام و غیره) است. در ضمن 0.9 درصد ترکیب ژنتیک من انسان نئاندرتال و 1.5 در ضد ترکیب ژنتییک من از انسان «دنیسووان» است! در مجموع ترکیب ژنتیک من، به نوشته همین موسسه، از همه بیشتر در درجه اول به مردمی نزدیک تر است که امروزه در گرجستان (گرجی ها) و  قفقاز شمالی زندگی می کنند (اوستین ها، آوار ها، چچن ها، چرکز ها). تصویر نزدیکی ترکیب ژنتیک من و گرجی ها از یک طرف و قفقازی های شمالی از سوی دیگر:

GEORGIANS

و اما اگر ترکیب ژنتیک من و ترکیب ژنتیک اکثریت ایرانیانی را مقایسه کنیم که موسسه «پروژه ژنوگرافیک» جمع آوری کرده این تصویر بدست می آید: اول ترکیب ژنتیک من: Abbas

حالا ترکیب ژنتیک اکثریت ایرانیان طبق برآورد پروژه  ژنوگرافیک: populations_Iranian_575

که شاید نه به اندازه من و قفقازی ها ولی بهر حال خیلی شبیه و نزدیک به همدیگر هستند. البته این ترکیب «ایرانیان» هم که می گوئیم نمودار مشخصات اکثریت آنان است که مورد تحلیل قرار گرفته اند، نه تک تک آنان. با این ترتیب طوری که در بالا هم به تفصیل گفتیم، همه این مقایسه ها و نتیجه گیری ها را که گویا بنده «به گرجی ها نزدیک تر هستم و از فلانی ها دور تر هستم» را باید با احتیاط و شک و سوال بررسی کرد. در کل اگر نگاه کنید، یافته های اکثر موسسه ها در مورد اکثر ایرانیان و یا ترک های ترکیه که تست شده اند هم کم و بیش نتیجه های مشابه داده اند. یعنی هر دو ملت، طبق این سنجش ها و تا جائی که می توان به آنها اعتماد کرد، بخش بزرگ ترکیب ژنتیکشان «مدیترانه ای» و «آسیای جنوب غربی» است. سهم ژنتيك آسياى ميانه در اكثريت بزرگ مردم ايران و تركيه بسيار ناچيز است: حدود چهار در صد.

و اما گروه ژنتیک من از خط اجداد مادری
T1a1
و از خط اجداد پدری
CTS7822
است. (جدول و شرح تبار باستانی من از 10 هزار تا 60 هزار سال پیش در این لینک). طبق نتایج این تست، اجداد مادری من حدود 30 هزار سال پیش از منطقه «هلال حاصلخیز» (ماوراء النهر و سواحل مدیترانه) به اروپا مهاجرت کرده در آنجا اصول جدیدتر کشاورزی را رواج داده و به مسکون شدن مردم اروپا کمک کرده اند. اجداد پدری من اما از طریق قفقاز و ایران راه آسیای میانه و آسیای دور (چین) را در پیش گرفتند و در استپ های وسیع آنجا با حیوانات عظیم الجثه ای مانند ماموت ها به پیکار پرداختند. اگرچه نسل های آنها و همچنین ماموت ها دیگر از بین رفته، اما بعضی از بازماندگان اجداد پدری من در این منطقه هنوز زندگی قبیله ای دارند.

آیا این نتیجه ها درست هستند؟ تشخیص هاپلوگروه ها بنظرم به احتمال بسیار قوی درست است. اما اینکه این ها دلیل نزدیکی به این یا آن گروه مردم در این یا آن منطقه و کشور است، نمی دانم و مطمئن نیستم. واقعا چندان اهمیت بزرگی هم ندارد. فقط دانستنش جالب است. شاید هم نوعی «ترند» و یا روند تکاملی اجداد مرا نشان می دهد. همین هم برای من جالب و کافی است.

بهر حال تصور می کنم هرچه مردم بیشتری از کشور ها و مناطق و گروه های قومی و ملی و زبانی منطقه بزرگتر ما یعنی خاورمیانه و آسیای جنوب غربی، آسیای کوچک و قفقاز و آسیای میانه این تست ها را بدهند و همه این نتایج در یکجا و از طرف یک موسسه (و نه صد ها موسسه گوناگون) جمع آوری و ارزیابی شوند، به حقیقت نزدیک تر خواهیم شد.

حالا کمی تفصیلات بیشتر از تاریخ و غیره – و نه تست دی ان ای

این ها پنج برگ از کتاب «تاریخ و جغرافی دارالسلطنه تبریز» اثر شاهزاده نادر میرزا است که در تاریخ 1323 هجری قمری (1905م) به چاپ رسیده و در سال 1360 هجری شمسی (1981) در تهران تجدید چاپ شده است. این سه صفحه حاوی اطلاعاتی در باره جد بزرگ پدر بنده حاج میرزا احمد مجتهد و فرزند ایشان حاج میرزاجواد آقا مجتهد است که نام خانوادگی ما از ایشان است. نام کامل حاج میرزا احمد مجتهد «میرزا احمد بن لطفعلی‌بن محمد صادق مغانی تبریزی» بود که اثر معروف به «منهج الرشاد فی شرح الارشاد» به او منسوب است. گویا جد ایشان محمد صادق مغانی تبریزی که از طایفه «موغانلو(مغانلو)»ی ایل شاهسون «قره داغ» (ارسباران کنونی) بوده در اوایل قرن سیزدهم هجری (سال های 1790 میلادی) از مغان (قره داغ) به تبریز مهاجرت کرده است.

به نوشته آقای رمضان آذرتاش مغانلو در وبلاگ مغان و مغانلوها، طایفه مغانلو از اولین طوایف اوغوز(غز) – ترکمن بود که اواخر قرن سوم هجری از آسیای میانه به ایران مهاجرت کرده، از سلطان محمود غزنوی اجازه استقرار در دشت مغان را دریافت کرده ساکن آن منطقه شدند. ظاهرا نام اجداد این طایفه معلوم نیست، چونکه «مغانلو» به عنوان نامی که مربوط به «مُغ» ها در دین زرتشتی می شود، حتما نامی است که بعدا گرفته اند. این طایفه که مانند دیگر طوایف ترک زبان مغان اساسا با گله داری مشغول بود، در زمان صفویان همراه با طوایف ترک زبان دیگر آذربایجان شرقی و اردبیل در نوعی «اتحادیه» ایلی شاهسون متحد شد تا در صورت لزوم کشور را در مقابل دست اندازی های خارجی بخصوص از طرف عثمانی (و بعد ها روسیه) محافظت کند.

حاج میرزا احمد چهار پسر به نام های میرزا لطفعلی، میرزا جعفر، میرزا باقر و میرزا جواد داشته که میرزا جواد جد پدر بنده است. روایت بر این است که حاج میرزا جواد مجتهد در زمان ناصرالدین شاه با نفوذ ترین مجتهد آذربایجان بوده و در حمایت از جنبش تحریم تنباکودر آذربایجان پیشقدم شده است. معروف است که ایشان وقتی به تهران می روند، ناصرالدین شاه شخصا بطور پیاده به خانه مسکونی ایشان می رود و با او دیدار و گفتگو می کند.

مرحوم صمد سرداری نیا مینویسد: «سال ها بود که زعامت روحانیّت آذربایجان را خاندان میرزا احمد مجتهد به عهده داشت که آنان را آل احمد تبریز می نامیدند. در دوران سلطنت ناصرالدین شاه، این وظیفه را ابتدا حاج میرزا باقر مجتهد و سپس برادرش حاج میرزا جواد مجتهد به عهده داشتند.» وقتی میرزا جواد آقا مجتهد در سال 1313ق  فوت می کند، برادرزاده اش میرزا حسن آقا مجتهد (فرزند میرزا باقر آقا) به جای او می نشیند که در جریان مشروطه طرف مستبدین را می گیرد. اما اجداد مادری من هم که ریشه آنها هم به مرحوم حاج میرزا احمد مجتهد می رسید، از روحانیون و علمای تبریز بودند. طوری که مهدی مجتهدی در کتاب «رجال آذربایجان در عصر مشروطیت» (ص 23) نوشته: «منصب امامت و حکومت شرعیه تبریز پس از میرزا احمد به میرزا لطفعلی مجتهد پسر میرزا احمد می رسد، پس از او به فرزندش میرزا اسماعیل، و بعد از او به عموزاده اش میرزا عبدالرحیم، و پس از وی به میرزا عبدالکریم و بعد از او به برادرش میرزا علی آقا امام جمعه می رسد.»

حاج میرزا عبدالکریم مجتهد امام جمعه تبریز (نفر نشسته در جلو)، جد مادری من در1336ق همراه با یکی از پسرانش جلوی در خانه اش در تبریز با شلیک گلوله به قتل رسید. «دانشنامه های انقلاب اسلامی و تاریخ ایران» در باره او می نویسد:

«تبریزی، حاج میرزا عبدالکریم، از علمای بزرگ و برجسته مبارز ایران در قرن چهاردهم هجری. از دوران نخست زندگی و تحصیلات او اطلاعی در دست نیست. وی از خاندان معروف به علم و فقاهت بود. عموی او حاج میرزا حسن مجتهد، عالم اول آذربایجان بود و شهرت و نفوذ بسیار داشت. او همانند پدرش میرزا عبدالرحیم، «امام جمعه» تبریز بود. این منصب از زمان جد اعلای او، میرزا لطفعلی در خاندانش موروثی شده بود. احمد کسروی، مشروطه خواهی او را از سر ناچاری دانسته و بر این باور است که وی معنی مشروطه را نمی دانست و به نتایج آن آگاه نبود. و پس از اطلاع،‌به مخالفت با آن برخاست. انجمن نیز که کانون مشروطه خواهان تندرو شده بود، اتهامات ناروایی به وی نسبت داد و او و جمعی دیگر از علما را از تبریز اخراج کرد. از اینرو حاج میرزا عبدالکریم در مخالفت خود با آنان جدی تر شد. انجمن ایالتی نیز متقابلاً، برادر و یکی از دوستان میرزا را به نشانه انتقام، دستگیر و به فجیع ترین وضعی به شهادت رساند. پس از پیروزی انقلاب روسیه در ۱۳۳۶ ق/ ۱۹۱۷ و بروز قحطی در آن کشور که به آذربایجان نیز سرایت کرد، اعضای حزب دموکرات آذربایجان که سخت تحت تأثیر انقلاب روسیه و مشی تندروانه آن قرار داشتند به غصب زمین و اموال مردم پرداختند، از جمله حاج میرزا عبدالکریم را به احتکار و انبارداری متهم کردند و او را در روز پنجشنبه ۸ جمادی الثانی ۱۳۳۶ ق، چند ساعت قبل از تحویل سال به همراه پسرش ترور کردند و به شهادت رساندند. پس از انتشار خبر شهادت وی، علما، آن روز را روز ماتم اعلام کردندو به عزاداری پرداختند و دموکرات ها را به اتهام دست داشتن در ترور محکوم کردند.»

داماد حاج میرزا عبدالکریم مجتهد،  ضیاء العلما که مشروطه طلب و از همراهان روحانی انقلابی مشروطه میرزا علی آقا تبریزی معروف به ثقه الاسلام بود، در سال 1239 خورشیدی همراه با مرحوم ثقه الاسلام بدست روس ها به دار آویخته شد.

و اما حصّه شخصی بنده از این قصّه:

اگر هم نه هرکس، ولی بسیاری ها می خواهند بدانند که اصل و نسبشان از کجاست. برای من هم این، موضوعی هیجان انگیز است. البته و صد البته نه برای اثبات برتری و یا نشان دادن ارزش انسانی و ملی و سیاسی و نژادی و غیره. اینها برای من افسانه اند. ولی من که خودم را «خالصا مخلص» تبریزی، آذربایجانی و ایرانی و «ترک» یعنی ترک زبان  میدانم و نسلم 40-50 سال است با ترک ترکیه و اروپائی و آمریکائی هم آمیخته و خودم هم بیش از پنجاه سال است که در اروپا زندگی می کنم و در عین حال خودم را  اروپائی و آمریکائی هم می دانم و حس می کنم، می خواستم اصل و نسبم را بدانم و بشناسم. علت این تست دی ان ای این بود – و راستش ته دلم در ضمن می خواستم در مورد خودم شاهد مسخره بودن همه «تئوری» های نژادی و نژادپرستانه هم باشم که متوجه نمی شوند که منشاء همه انسانها یکی و از یک جاست و بخاطر همین همه انسانها از نظر ژنتیک مخلوط اند، منتهی یکی با یکی دو «مثقال» بیشتر از این ترکیب و یا یکی دو «مثقال» کمتر از آن ترکیب!

بيشك همه انسان ها اصلا از آفریقا هستند. قدمت نوع بشر کنونی یعنی «هومو ساپینس» که قدیمی ترین بقایایش در اتیوپی کنونی یافت شده، حدود 200 هزار سال است. با این ترتیب مدت بمراتب طولانی تر عمر نوع بشر در آفریقا سپری شده است. گروه هائی ازآنها حدود 60-70 هزارسال پیش از آفریقا به اقصی نقاط جهان پخش شده اند، ابتدا به تعداد بسیار کم، بعد بیشتر و بیشتر، تا اینکه  بتدریج تعدادمان در کره زمین هم بیشتر و بیشترو رنگ و رو و قد و قواره مان هم متناسب با آمیزش ها و شرایط اقلیمی زندگی مان رنگارنگ تر شده است. ظاهرا عده ای از آنها بعد از دوران یخبندان از طریق شبه جزیره عربستان آمده و از آنجا به شرق و غرب و شمال پراکنده شده اند. عده ای در جائی بین ترکیه و عراق امروزی جمع شده  اند. حدودا 30-35 هزار سال پیش هر دسته از آنجا  به جائی کوچ کرده است (و البته بعضی ها هم در همانجا مانده اند)… حتی طبق یک نظریه در آن دوره زبان همه آنها بسیار نزدیک به همدیگر بوده است. تا اینکه یک عده از آنها به طرف ایران و خاورمیانه، قفقاز، روسیه، سیبری، آسیای میانه، آسیای جنوبی  و خاور دور..رفته اند.  بعد همه این مهاجرت ها و کوچ ها، زد و خورد ها و اسکان ها ادامه داشته است…

30-35 هزار سال کم نیست و ما از این دوره تقریبا بی خبریم. ما تاريخ 2500-3000 سال اخیر را تا حدی میدانیم، اگرچه هر چه عقب تر میرویم ناچار می شویم در تاریکی بیشتری جستجو کنیم. در این سه چهار سال گذشته باور من در یک مورد محکم تر و محکم تر شده است: از وقتی که تجزیه و تحلیل دی ان ای که قادر به پیگیری گذشته شما حتی تا ده ها هزار سال پیش است وارد عرصه شد، امکان و شانس همه لاف و گزاف ها، تخمین ها و احتمالات بی اساس و غیر علمی از بین رفت. امروزه چیزی دقیق تر و قابل اطمینان تر از این روش علمی برای کشف گذشته انسان وجود ندارد.

یکی از دوستان به شوخی گفت: با این ترتیب معلوم شد شما ایرانی ایرانی هم نیستید، ترک ترک هم نیستید. گفتم هم ایرانی هستم هم ترک. ایرانی به معنای فرهنگ، جائی که بزرگ شده ام و مهُرش را در حساس ترین دوره بر من زده و وطن اصلی ام هست، و ترک به معنای زبان مادری و پدری و محیط زبانی، فرهنگی و اجتماعی تبریز و آذربایجان که 18 سال مرا پرورش داده  – ولی هیچکدام نه بمعنای نژاد و تبار و خون. این تعاریف، سیاسی و هویتی-فرهنگی و در صورت غلو افسانه هائی هستند خیالی و نه علمی و قابل اثبات و اندازه گیری…

اگر در مورد اصل و نسب دورترتان اطلاعاتى فارغ از حدس و گمان و داستان ميخواهيد، بايد دنبال چيزى علمى برويد، مثلا همين تست دی ان ای. البته واقعیتش این است که من از نظر تبار و باصطلاح «نژاد» مثل همه مخلوطم ولى حتى از نظر زبان و فرهنگ هم تنها ترك زبان و يا فقط ايرانى هم نيستم. 50 سال است كه در خارجم. گذرنامه ایرانی ام 40 سال است که اعتبار ندارد و شهروند ترکیه هم که نیستم و نبودم، اگرچه در خانه ترکی استانبولی، انگلیسی و آلمانی، کمی هم فارسی و یا آذری صحبت می کنیم. فرانسوی هم جزو زبانهای خانواده است. حالا بفرمائید پیدا کنید پرتقال فروش را!

بی شک این را هم می دانم که اگر تمام دانشمندان جهان هم جمع شوند و صد تا آزمایش دی ان ای و غیر از آن هم انجام دهند، باز هم بعضی ها از ظن خود، خودشان را همان خواهند پنداشت که دلشان می خواهد. ولى خوب، چه عيبى دارد؟ خيلى ها همينطورى دلشان خوش است که خودشان را «کبوتر حرَم» می شمارند…

خلاصه نتیجه تست من به انگلیسی

infographic ———————————-

در ضمن بخوانید:
امید نیایش: میرزا جواد مجتهد و مجتهدی عائله‌سی‌نین تاریخی روللارینا اؤتری باخیش
تاریخ دارالسلطنه تبریز

صمد سرداری نیا: حاج میرزا جواد آقا مجتهد تبریزی رهبر نهضت تنباکو در آذربایجان

فرهنگنامه علمای مجاهد
مهدی مجتهدی: رجال آذربایجان در عصر مشروطیت، زرین، 1379

 … ادامه خواندن

درد دل

Logo Newعباس جوادى – چرا پنج شش سال پيش شروع به نوشتن مقاله هائى كردم كه در آن اغلب به بيان نظر شخصى ام هم ناچار شدم؟ البته ناچار نشدم، خودم خواستم.

معروف است كه ما روزنامه نگاران نظر نميدهيم، سوال ميكنيم، اما سعى ميكنيم سوال هاى خوبى بكنيم و جواب هاى مختلف و محتمل را در سفره اى كه براى خواننده، بيننده و شنونده خود باز ميكنيم كنار هم بچينيم تا خودش قضاوت كند. ما سعی میکنیم به پنج سوال مشخص در مورد یک خبر و موضوع هم جواب های مشخص بیابیم: چی؟ چه وقت؟ چه کسی؟ کجا؟ و بالاخره سوالی که اهمیت موضوع را نشان میدهد: چرا؟ البته مسئله معمولا به اين سادگى هم نيست، اما خوب، اين، به هر حال سمت حركت ما در هر فعاليت خبر رسانى هست – و يا بايد چنين باشد.

من كه از شانزده سالگى نوشتن را با روزنامه ديوارى خودم در دبيرستان فردوسى تبريز شروع كردم از نوشتن هميشه خوشم ميامد و ميايد. اما شما نظر شخصى تان را اگر ندهيد ميتوانيد مورد قبول بيشتر مردم قرار بگيريد. براى خبرنگاران اين، مانند سياستمداران مهم است. و ليكن برخلاف یک سیاستمدار، خبرنگار و روزنامه نگار از كسى راى نميخواهد، اما بايد مورد اعتماد اكثريت باشد. اگر نظر شخصى خود را بدهيد احتمالا خودتان را  وسط اين و يا آن كشاكش خواهيد انداخت و اعتماد به شما كمتر خواهد شد.

اما من كه سال ها نظر شخصى ام را در مورد موضوعات سياسى نگفته بودم  پنج شش سال پيش شروع به تحليل ها و گهگاهى هم نظر دادن در مسائل سياسى كردم – بعضا كمى غير مستقيم و گاه مستقيما. به چند علت: اولا من در هيچ جا نظر گروهى و حزبى نداده ام، نه بخاطر اينكه چيزى را پنهان كرده ام بلكه چونكه نظرى گروهى و حزبى نداشتم و ندارم. خود را مكلف حس نميكنم كه هميشه و در هر مورد از طرز فكر وكار يك گروه، حزب، ايدئولوژى و يا نظام تبعيت كنم. ممكن است امروز از نظر على و فردا از نگرش ولى خوشم بيايد. دوم: سن من به حدی رسیده  است که برایم دیگر زیاد مهم نیست چه کسی در مورد من چگونه قضاوت میکند. و بالاخره دلیل سوم: آنچه كه مرا وادار كرد خودم را به معركه نظر دادن و جر و بحث با موافق و مخالف بياندازم يك نگرانى عميق و فزاينده از اوضاع ايران و منطقه بود كه از چند سال پيش بصورت دلشوره روز افزون من در آمده است. ممكن است شما قبول نكنيد اما بنظر بنده ايران در اين ده بيست سال گذشته از نظر فرهنگى و سياسى عقب رفته، از بقيه دنيا پس افتاده و منزوى شده و ثانيا اوضاع منطقه پيوسته به سمت دشمنى، نزاع، نفاق و تجزيه قومى، زبانى، مذهبى و ملى حركت كرده و ميكند. متاسفانه جنگ داخلى و ويرانى و دشمنى دامنگير چندين كشور منطقه شده و ايران هم نتوانسته است در مقابل چنين خطرى بموقع خود را بكمك اصلاحات و رفاه بيمه كند.

من فوق العاده و بصورتى جدى نگران وخامت وضع داخلى ايران از نظر سياسى، قومى، مذهبى و ملى هستم. من نميخواهم در ايران جنگ داخلى شود، مردم گروه گروه به بهانه هاى گوناگون دشمن همديگر شوند و خداى نكرده عليه همديگر دست به اسلحه ببرند، يا اينكه مملكت دچار تفرقه ملى و تجزيه شود و بين گروه هاى مردم و يا با همسايگان جنگ و جدل درگيرد. بحثش جداست كه چرا، اما  تصور ميكنم اين خطر چند سال است كه بسيار جدى شده است. من اين را سعى كرده ام در مقالات گوناگون توضيح دهم.

اما اصلا به من چه؟ من كه نه سر پيازم و نه ته پياز! نه سياستمدارم و نه میخواهم کسی را به گروهی، عقیده ای جلب کنم. جوان هم که نیستم بگویم میخواهم دنیا را آباد کنم و «تنویر افکار» نمایم.  حدود پنجاه سال هم هست كه در ايران زندگى نميكنم، به ايران هم رفت و آمد ندارم، حتى گذرنامه ايرانى ام هم كه هنوز صاحبش هستم، سى-چهل سال است كه بدون تمديد و تجديد از اعتبار ساقط شده، و علاوه بر همه اينها احساس وابستگى ملى و هويتى من در اين چهل-پنجاه سال ديگر فقط به ايران نيست: من خودم را در عين ايرانى بودن و ایرانی ماندن، یعنی در عین اینکه خود را اهل محله مقصودیه شهر تبریز و استان آذربایجان شرقی و ایرانی میشمارم و از نظر زبان، فرهنگ، طرز فکر و رفتار و مناسبات خانوادگی، انسانی و ملی به این ریشه هایم عادت کرده ام و دلبستگی دارم، كمى هم آلمانى، كمى هم اهل تركيه، كمى هم آمريكائى حس ميكنم، شاید کمی هم فرانسوی، ولی احتمالا از همه بیشتر اروپائی… هم بخاطر اقامت های طولانی، هم به دلایل فرهنگی و هم پیوند های گوناگون با افراد این یا آن ملت. و بالاخره: ته دلم اميد چندانى هم ندارم كه با قلم زدن فرد بى نفوذى مثل بنده چندان چيزى تغيير پيدا كند.

اما فكر كنم من هم از آنهائی هستم که کرم خواندن و نوشتن دارم. زندگی ام هم همیشه بر پایه این بوده. کار و همچنين “هابی» ام هم نوشتن و خواندن بوده و نانم را هم از همین راه بدست آورده ام. اما فقط این نیست. این کرم و یا عادت خواندن و نوشتن را آدم لازم نیست حتما با اظهار نظر در مورد مسائل مورد اختلاف همراه کند. مثلا شما در باره آواشناسی بنویسید و یا لغت جمع کنید ویا اینکه زبان ها را مثلا از نظر ساختار جمله با هم مقایسه کنید – این مثال ها را زدم چونکه همه اینها حوزه های مورد علاقه بنده اند. در این زمینه ها هم، هم  نوشته ام و کار کرده ام و هم به این گونه نوشتن و فعالیت ادامه میدهم. اما آن نگرانی و دلشوره که عرض کردم انگیزه و محرک اساسی من در وارد شدن به «زمین های خطرناک» اظهار نظر در موضوعات مورد مناقشه و مشاجره بوده است. من در واقع زیاد اهل سیاست و سیاست ورزی نیستم. ولی احساس میکنم درست در مورد یک مسئله: اقوام، اقلیت ها، زبان ها و لهجه ها، و در همین رابطه در حوزه ترکی و فارسی از نظر زبانشناسی و تاریخی و مقام اجتماعی این دو زبان و دیگر زبان های ایران، تاریخ گذشته ایران و نقش اقوام، ادیان، مذاهب و زبان های گوناگون در آن و همچنین تاریخ منطقه از نقطه نظر این موضوعات خاص میتوانم کمی به روشن شدن سوء تفاهم ها و یا حتی دروغ های زیادی که بنظرم افکار بسیاری را در ایران 80-90 سال ما و منطقه مسموم و منحرف کرده کمک کنم.

و بالاخره میدانم که این بحث ها در فضای فرهنگی و سیاسی ایران و کلا شرق مسلمان ریسک است – گاه حتی ریسکی خطرناک. از صد هزارنفر شاید فقط پنج شش نفر نوشته شما را بخوانند و از آن پنج شش نفر هم احتمالا سه چهار نفر حرف شما را نخواهند فهمید و یا به محض دیدن نام شما و خواندن یکی دو سطر اول مطلبتان بجای آنکه فکر کنند که طرف چه میگوید و دلیل ها و دانسته هایش چیست، اول حتما خواهند خواست شما را به گروه و طرز فکر و دسته ای وصل کنند و با عناوین گوناگون مانند سازشکار و اپورتونیست و یا نژادپرست و فاشیست و یا اسلامی و کمونیست و یا غرب زده و خیال پرست و بی خبر از اوضاع «واقعی» ایران و دنیا، بقول معروف در «جعبه» ای قرار بدهند و شما را «مُهر و موم» کنند تا خیال خودشان و دیگران را راحت کنند و تائیدیه ای برای خود و افکار همیشگی شان پیدا کنند. این دسته از هموطنان نسبت به خودشان و دانسته های خودشان صد در صد مطمئن هستند، شک و تردیدی ندارند و لزومی در تکمیل آنها  نمی بینند – و از این جهت هم از شک و سوال و خواندن موضوعی خلاف تصوراتشان خوششان نمیاید.

میماند یکی دو نفر که اگر بخوانند و در ذهنشان سوالی جرقه بزند و و به تکمیل خالیگاهی  و به یافتن جوابی به سوالی احتمالی  در دنیای اندیشه شان کمک کند، همین ما را بس. و گرنه بنده هم مانند هزاران و صد ها هزار نویسنده و روزنامه نگار دیگر نه توقع مال و منالی از کسی دارم، نه چشمداشت حمایتی در انتخاباتی، نه خرید کتابی از سوی کسی،  و نه حتی «لایک» و «کلیکی» در جائی، چرا که دیگر آن قدر جوان نیستم که از «آفرین» کسی غرّه شوم و از انتقاد کسی افسرده، تا وارد جر و بحثی بی نتیجه گردم.

باور کنید بعد از سن معینی این چیز ها اهمیت چندانی ندارد، بخصوص چونکه به تجربه شخصی (بخصوص بعنوان یک ایرانی و اهل خاور میانه!) میدانید که ما بعنوان جماعت این گوشه دنیا هنوز راه درازی در پیش داریم.

حالا ما مینویسیم و یک گوشه ای میگذاریم. شاید به درد یکی دو نفر بخورد.… ادامه خواندن

مقصوديه، تبریز

Maghsudiyyeh

با عرض تشكر از جناب آقاى سيروس نخجوانى كه اين عكس را با توضيح زير در فيس بوك گذاشته اند:

روز 24 آبان ماه ازطرف شهرداری منطقۀ 8 تبریز المان آبرسانی بشکه ای درپیاده راه مقصودیۀ تبریزجنب ساختمان شهرداری مرکزی نصب گردید که این المان کار برادران سرابی به سرپرستی رضا سرابی هنرمند بی بدیل استان وافتخار جامعۀ هنری ایران و تبریز می باشد ، بنده به نوبت خود این موفقیت را به برادران سرابی علی الخصوص دوست بزرگوارم استاد رضا سرابی تبریک وتهنیت میگویم ، پیوسته موفق باشید .

يادش بخير، همينجا اول مقصوديه درشكه ها مى ايستادند كه ما فايتون ميناميديم، درست مثل ايستگاه تاكسى امروز، و مردم سوار ميشدند و ميرفتند، خانه ما هم كمى پائين تر از اين محل، در كوچه يخچال (ميرابلار) بود كه ته اش واقعا يك يخچال بود، يعنى محوطه اى مثل يك حياط كه آب ميريختند و در زمستان يخ مى بست و آن را قطعه قطعه ميفروختند (تابستان ها نميدانم چه ميكردند).

اول مقصوديه كه در اين عكس ميبينيد آن وقت ها يعنى حدود ٥٠-٦٠ سال پيش طورى كه عرض شد فايتون ها مى ايستادند. همه آن محوطه هم بوى پهن ميداد و زمين هم از ادرار اسب ها اكثرا زرد بود. “بچه هاى كوچه” هم از پشت سوار ميله فايتون ميشدند و عشق ميكردند كه مجانا فايتون سوارى ميكنند. ديگر بچه ها براى چغلى به درشكه چى ميگفتند “فايتونچى، دالووا بير قونوت!” يعنى “درشكه چى، يك شلاق به عقبت بزن!” و تا درشكه چى شلاقش را كه ما “قونوت” ميگفتيم بلند كند بچه ها از پشت فايتون ميپريدند و پا به فرار ميگذاشتند. ولى ما “بچه هاى با تربيت” را پدر و مادرمان از سوار شدن قاچاقى به ميله پشت فايتون منع كرده بودند اگرچه گهگاهى دور از چشم آقاجان و اهل خانه وقتى ميديديم يك فايتون در حال حركت است يك دقيقه به پشتش ميپريديم و بعد زود پياده ميشديم و از اين قبيل كار هاى قاچاقى و ممنوع كيف و احساس غرور و بزرگى ميكرديم!… ادامه خواندن

زبان قزاقی در چند تابلو

15375066852_759e817bc8_z
قزاقی نسبت به ترکی آذری ما دور تر از همه زبان های ترکی آسیای مرکزی است. بین ایران (از جمله آذربایجان ایران) و قزاقستان چیزی حدود 2000-3000 کیلومتر فاصله است با دریائی از فرق ها در تاریخ، فرهنگ و تاثیرات و تحولات گوناگون زبانی، ادبی و تاریخی. در این سفر قزاقستان چند عکس از تابلوهای مختلف ساختمان ها و مغازه های مختلف پایتخت «آستانه» و شهر آلماتی برداشتم تا نزدیکی و دوری ترکی آذری ما با قزاقی و همچنین تاثیر فارسی، عربی و البته روسی را بر این زبان نشان دهم. مشاهده تغییراتی که یک واژه در یک زبان می یابد بسیار جالب است. توضیحات به ترکی آذری، ترکی ترکیه و فارسی زیر عکس ها (به نام ها و تعابیر روسی  و انگلیسی دست نزدم):

 

———————————————————

از فیس بوک

MM
در این چند کلمه تفاوت قابل توجهی میان دو گویش نیود

Abbas Djavadi
درست است بخصوص اگر كسى كمى هر سه و يا چهار زبان و روسى را هم بداند و بتواند كلمه به كلمه بخواند و مقايسه كند اما بخصوص وقتى صحبت قزاقى را ميشنويد و يا يك متن قزاقى را (به خط روسى سيريليك) ميخواهيد بخوانيد تقريبا چيزى نمي فهميد. اين البته فقط مقايسه اي واقعا كاريكاتورى از واژگان بود. سهم كلمات و تعابير روسى خيلى بيشتر از اينهاست. يك عده لغات و قواعد. هست كه در زبان هاى تركى غربى و جنوبى (اوغوز) مانند تركى ما فرق ميكنند. بعد هم موضوع تلفظ و ساختار جمله و صرف و نحو ميماند.
شاید تشبیهی زورکی است و در اصل تشبیه هیچ دو زبان با مقایسه هیچ دو زبان دیگر یکی نیست. اما احتمالا دوری و یا نزدیکی ترکی آذری (ویا ترکیه) با قزاقی مانند مناسبت این زبانهاست (البته با احتساب تاثیر مختلف زبان های دیگر و نظام آوائی و دستوری و غیره):
ترکی آذری (و یا ترکیه) — قزاقی (ویا قرغیزی)
روسی —- چکی (و یااسلوواکی) و یا لهستانی، بلاروس و یا اوکرائینی
فارسی (دری، تاجیکی) — کُردی (ویا بلوچی، پشتو)
آلمانی — سوئدی و یا داچ (باصطلاح هلندی)

CZ
استاد گرامي البته اينكه بگويم دوري و نزديكي تركي آذربايجاني(ياتركيه) به تركي قزاقي همانند دوري و نزديكي فارسي و كردي است ( چون آن يكي زبانها را كه آورده ايد ؛ نمي دانم و قابليت مقايسه برايم فراهم نيست) به نظر درست نمي آيد. شاهد زنده ماجرا هم مطلب قبلي خودتان ( زبان قزاقي در چند تابلو) مي باشد كه خوشبختانه خودتان هم توضيحات كامل را داده ايد. البته لهجه تركي آن ها با ما فرق مي كند ولي همانطور كه در مثالهاي شما هم آمده از لحاظ گرامري كاملا يكسان است و كلمات هم مخصوصا كلمات دخيل كمي دگرگوني تلفظ دارد . از مثالهاي خود شما ميآورم با ببينيد قضيه اين دو لهجه چقدر به هم نزديك است :‌
آياق كييم (آياق قابي) / كليت ( كليد و كليت) / اوكيمت اووي (حكومت ائوي) / قوش كلدينيزدر(خوش گلدينيز) / قزاقستان رئسپوبليكاسي نين پارلامنتي ( قزاقستان رئسپوبليكاسي نين پارلامنتي ) / پارسي كيليملر اورتاليغي ( پارسي كيليملر مركزي ) اين كلمه اورتاليق كاملا تركي است و در زمان ما هم كه به كار مي رود / دم خانا (دينلنمه خانا ) / دوستلوق غيمارتي ( دوستلوق عمارتي) / فورمانوو كؤشه سي ( فورمانوو كوچه سي ) زرگرليك سالونو ( زرگرليك سالونو )
با تشكر از شما كه ما را با برادران قزاقمان در تركستان آشنا ميكنيد.

Abbas Djavadi
متشکرم فقط بنده گرامر و دستگاه آوائی را مقایسه نکردم. اصلا این دو زمینه را بحث نکردم. فقط یک قطره از دریای واژگان یعنی لغت اینها را خالصانه خواستم مقایسه کنم. امیدوارم که جالب بوده باشد

DS
در برهه‌‌هایی‌ از زمان به خاطر اینکه زبان دیوانی و اداری در آن دیار پارسی‌ بوده، قطعا واژه‌هایی‌ به زبان‌شان نفوذ کرده. جالب بود، سپاس

MF
مجموعه بسیار جالب و آموزنده ای گردآوردی کردید. دست شما درد نکند. آیا قزاقستان هم مانند جمهوری آذربایجان در بیست سال اخیر به واردات کلمات از ترکیه پرداخته؟

Abbas Djavadi
سلام آقای …، متشکرم. جالب است چونکه پیش خودم قرار گذاشته بودم موضوع «انشای بعدی» ام همین باشد. بنظرم نه. اصولا قزاق ها خیلی اعتماد بنقس بالاتری از آن دارند که از ترکیه لغت و غیره به عاریت بگیرند. شاید یک علتش بزرگی کشور و بخصوص در آمد هنگفت نفتی شان است و شاید هم دوری از ترکیه و تاثیر بیشتر از روسیه و کشور های همجوار دیگر مثل چین و مغولستان و اوزبکستان و غیره. ولی فکر کنم این موضوع در مورد همه سه کشور ترک زبان دیگر آسیای مرکزی یعنی ترکمنستان، اوزبکستان و قرقیزستان هم صدق میکند. همه آنها در عین حال که زبان خود را در اصل شاخه ای از خانواده زبانهای ترکی میدانند آن را مستقل از ترکی کنونی مثلا ترکیه میدانند و برعکس ترک ها به زبان خود ترکی نمیگویند، قزاقی، قرقیزی، ترکمنی و یا ااوزبکی میگویند. مثل مثلا فرانسوی ها که زبان خودشان را با وجود آنهمه نزدیکی ایتالیائی نمیخوانند و یا هلندی ها و آلمانی ها و یا کرد ها و فارسی زبان ها. عموما کشور و مردمی باندازه جمهوری آذربایجان تحت تاثیر فرهنگی و سیاسی (ناسیونالیستی) ترکیه نیست شاید هم یک علت این امر در آن است که آذربایجان هم کشوری کوچک است، هم تجربه مستقل دولتداری خودش بسیار کوتاه مدت بوده و هم در همسایگی ترکیه قرار دارد و هم از نظر اقتصادی (بغیر از درآمد نفت که اصولا در طبقه بالا صرف میشود) و پیشرفت سیاسی (آزادی های سیاسی و اقتصادی، عدالت اجتماعی، رفاه نسبی مردم، دادگاه ها، تامینات اجتماعی، رسانه ها، تحصیل، فساد و رشوه) از ترکیه بمراتب عقب تر است. شاید. حتما عوامل دیگری هم هستند. امید وارم در این چند روز آینده این مقاله را تمام کنم. مرسی که بمن امکان دادید که آن نوشته را اینجا خلاصه کنم.… ادامه خواندن

باى تَرٓك – درخت زندگى قزاقى

از وقتى آستانا (آستانه) در سال ١٩٩٧ جاى آلماتى را بعنوان پايتخت جمهورى قزاقستان گرفت، اين شهر با سرعتى سرسام آور مدرنيزه شد. هر كس ميگويد “اگر پول باشد همه چيز ممكن است”، اما با وجود ميليارد ها دلارى كه از منبع در آمد نفت اين نهمين كشور پهناور دنيا نصيب اين دولت ميشود، باوركردنى نيست كه در عرض فقط ١٧ سال يك شهر كوچك ولايتى تبديل به چنين شهر مدرن دولت و بوروكراسى قزاقستان شود.

يكى از مكانهاى ديدنى آستانا برجى است بنام “باى تٓرٓك” (به فتح ت و فح ر، باى بمعنى ثروتمند و بلند و تٓرٓك بمعناى درخت تبريزى) كه آدمى را با ٩٧ متر بلندى خود بياد برج ايفل پاريس مياندازد. از بالاى باى ترك ميتوانيد از يكسو “آق اوردا” (قصر سفيد، آق بمعناى سفيد و اوردا بمعنى خانه و كاشانه) يعنى مقر رئيس جمهورى نورسلطان نظربايف را ببينيد كه از سوى بناهاى دولتى، وزارتخانه ها و پارلمان كشور و “بيزنس اورتاليغى” (مركز هاى بيزنس، اورتاليق بمعنى مركز)  احاطه شده و با يك بولوار پهناور و طولانى به بناى نوساخت و پر مدعاى “خان شاتير” (خان بمعناى بزرگ و شاتير كه همان چادر است يعنى شاه چادر) وصل شده است. اين چادر فلزى مدرن كه مركز خريد و تفريح است با طرح معمارى خود آدمى را بياد چادر (يورت، به قزاقى “جورت”) هاى قبايل كوچنده ترك زبان در دشت هاى آسياى مركزى مياندازد.

اما داستان افسانه اى خود “باى ترك” هم جالب است. اين افسانه مربوط به درخت بلند بالاى زندگى ميشود كه در افسانه ها ميگويند مرغ افسانه اى “سامُرق” (همان سيمرغ افسانه هاى ايرانى) بر بلندى آن تخمى طلائى گذاشته كه هر كس آنرا بدست آورد صاحب زندگى ابدى ميشود. اين افسانه شايد نشانه تقاطع و اختلاط اساطير ايران و توران در آسياى ميانه است.

در آخرين طبقه “باى ترك” يك اثر حفر شده در برنز دست پرزيدنت نظربايف را گذاشته اند. گردشگران دست خود را در اين رد دست نظربايف گذاشته عكس ميگيرند.

ميگويند اين بخش از آستانا آئينه “ويزيون” و نقشه آقاى نظربايف براى كشورى است كه او از خود بجا خواهد گذاشت اگرچه منتقدين او به اين رهبر ٧٤ ساله كشور خرده ميگيرند كه اينهمه پول را بقول خودشان “بيهوده” براى اين معمارى به گفته آنها “نمايشى” خرج كرده است.… ادامه خواندن

من همین ام که نمودم…

photo (1)
از دوستانی که همیشه در انتظار چیزهای باصطلاح «جدی جدی» از بنده هستند عذر میخواهم. به این غزل معروف حافظ که در بالا گذاشته ام نگاه کرده فکر نکنید میخواهم در باره زبان یا حافظ و غزل و شعر فارسی حرف بزنم (که تازه حوزه تخصص من هم نیست!). نه، نه.

در نظربازی ما بی‌خبران حیرانند  — من چنینم که نمودم؛ دگر ایشان دانند
عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی  — عشق داند که در این دایره سرگردانند
جلوه‌گاه رُخ او دیده‌ی من تنها نیست — ماه و خورشید هم این آینه می‌گردانند
و الخ

دیروز گفتم حتما از این غزل شروع میکنم که هر از گاهی میافتد به زبانم و مرتب زمزمه میکنم. مثل اشعار دیگر حافظ و یا نظامی، فردوسی، مولوی و عطار و یا بهائی و فضولی. مثل مرحوم پدرم که همینطوری برای خودش که راه میرفت و قدم میزد شعر میخواند.

شروع میکنم یعنی شروع میکنم از بر کنم. از بحر. به ترکی آذری میگوئیم «روانلاماخ»، روان کردن. یعنی بدون نگاه کردن به متن و بدون اشتباه از اول تا آخر بلد باشم مثلا 50-60 غزل و قصیده و داستان مثنوی را بخوانم. نمیشود؟

عادت از بر کردن شماره های تلفن را که با ایجاد تلفن همراه فراموش کرده ایم. من از کودکی هم در از بر کردن متن خوب نبودم.

یک مدتی آلوده حل جدول «سودوکو» شده بودم. چند نفر گفتند و من بالاخره قانع شدم که معنائی ندارد.

نمیدانم چرا عادت از بر کردن را مثل خیلی چیز های خوب دیگر به بهانه اینکه عادت و روش قدیمی است ترک کرده ایم. اصلا از مُد افتاده است. مثل خیلی چیز های دیگر مثل سلام دادن به بزرگتر ها، مثل نصیحت گوش کردن از آدم های باسواد و مسن، مثل خوشروئی و مودب بودن، مثل احترام به بزرگتر ها و رافت و مهربانی نسبت به کودکان و یا دستگیری از فقرا و همسایگان بی چیز… اینها چرا همه از مُد افتاده؟ مثلا گویا جای اینها را چیز های بهتری گرفته مگر؟

از بر کردن هم همین طور. من از اولش هم در این زمینه خوب نبودم و میدانستم بهمین خاطر از من مورخ خوب در نمی آید. زبان شاید. تاریخ ها و اسامی آدم ها را خوب بخاطر نمیسپارم و باید مرتب به کتاب و اینترنت نگاه کنم.

بنا براین تصمیم گرفتم از حالا ببعد 50-60 تا شعر معروف از بر کنم. بدون اینکه نگاه کنم از اول تا آخرش بدون اشتباه بخوانم. اولین کاری هم که میکنم نوشتن آن شعر است. دیروز با این غزل حافظ شروع کردم.

در راه همینطوری برای خودم زمزمه میکنم. بخدا هم آرامش بخش و خوش آیند است و هم به تقویت حافظه تان کمک میکند. شما هم آزمایش کنید.

از دیروز تا حالا به راه افتاده ام. اما هنوز از یک بیت به بیت بعدی بعضا اشتباه میکنم و باید یک نگاهکی به اول بیت بکنم تا یادم بیافتد. حالا بهتر ميفهمم چرا ايرانيان زمان “دكلامه” شعر بعضا بند اول بيت و يا چند كلمه آن را كه خواندند همان بند و يا كلمه را تكرار ميكنند. من هم تكرار ميكنم تا بقيه بيت و يا بيت بعدى يادم بيافتد .

هدف من برای این غزل: تا فردا شب.

 … ادامه خواندن

80 اقلیت قومی قیرقیزستان کوچک

Bishkekاخيرا كه در قیرغیزستان بودم از شعار های «قیرقیزستان متعلق به قیرقیز ها هست» که از طرف یکی دو حزب ناسیونالیستی این کشور روی پوستر ها نوشته شده و به در و دیوار آویزان شده بود وحشتم برداشته بود. وقتی به جنوب کشور، منطقه «اوش» رفتم که بخش قابل توجهی از مردمش اوزبک و کمی هم تاجیک بودند درک کردم که این قبیل شعار ها چقدر خطرناکند، بخصوص برای کشور کوچک و بی دفاعی مانند قیرقیزستان. اما اکثر یت بزرگ مردم قیرقیزستان، چه قیرغیز ها و چه اوزبک ها و روس ها و دیگر اقوامش  انسان هائی فوق العاده طبیعی، صلحدوست و ملایم رفتار هستند.

قرقیزستان (و یا: قیرقيزستان، قرغیزستان) یک کشور کوچک و محصور با خشکی بین چین، قزاقستان، تاجیکستان و اوزبکستان است که تا 50 سال پیش که این کشور هنوز یکی از 15 جمهوری «اتحاد شوروی» بود اکثر ایرانی ها حتی اسمش را هم نمیدانستند – کشوری که کل جمعیتش پنج میلیون نفر است… این کشور طبق آمار رسمی حکومتی دارای 80 اقلیت قومی است. در زمان شوروی حتی 100 اقلیت شمرده شده بود! اما  وقتی از «اقوام قیرغیزستان» بحث میشود اغلب نام چهارپنج گروه بزرگترخوانده میشود: قیرقیز ها (73%)، اوزبکها (14%)، روس ها (6%)، دونقان ها یعنی چینی های مسلمان… شاید هم کمی تاجیک ها و اویغور ها.. (حدود 2 درصد) .. این میشود شش قوم که  95% مردم را تشکیل میدهند. پس 74 قوم دیگر که پنج در صد جمعیت را تشکیل میدهند چی؟

کولی ها که در آسیای مرکزی به آنها «لولی» میگویند یکی از این اقلیت ها هستند. بیشتر آنها در جنوب، در نواحی اوش و جلال آباد زندگی میکنند. آنها فارسی زبان اند. در جنوب دونقان ها هم هستند اما آنها از طرف اوزبک های کشور استحاله میشوند. کره ای ها و تاتار های کریمه هم به تعداد کمی در این کشور زندگی میکنند. آنها در سال های ترور استالینی به زور از مناطق زیستشان در اتحاد شوروی به اینجا کوچانیده شده اند. حتى يك اقليت شايد چهل پنجاه نفرى بنام “همشين” ها هم در يكى دو آبادى زندگى ميكند كه لهجه اى از ارمنى قديم صحبت ميكنند. امروزه همه اين گروه هاى كوچك از نظر هویت قومی با خطر زوال روبرو هستند اما ظاهرا نمیتوان جلوی این روند را گرفت. جوانتر های این اقوام دیگر بیشتر از زبان مادری و اجدادی خودشان، روسی حرف میزنند و مینویسند. اصولا رواج زبان و فرهنگ روسی، بعد از یک دوره پسرفت از پی سقوط شوروی، در تقریبا اکثر کشور های شوروی سابق بغیر از چند جمهوری در حال «بازگشت» است. وقتی نسل پیر تر این اقلیت ها فوت میکنند، نسل های جوانتر که با زبان و فرهنگ روسی بار آمده اند وارد جرگه عمومی «اقوام روس زبان» میشوند که البته هیچ هم بدان معنی نیست که آنها از نظر قومی هم روس تبار هستند. بعضی از آنها نام های روسی به فرزندان خود میگذارند و حتی به دین و مذهب «ارتدکس روسی» میگذرند. اما همیشه در این کشور ها حس میکنی که از نظر قومی و دینی، ثبات و آرامشی در جامعه یا موجود نیست و یا فقط ظاهری است.

من یکی دو ماه  بعد از زد و خورد های خونین بین قیرقیز ها و اوزبک ها در منطقه جنوبی «اوش» هم به آنجا سفر کرده بودم. مصاحبان اوزبک تبار من همگی از “همسایگی بسیار خوب با قیرقیز ها» صحبت میکردند و همه گناه ها را بگردن «افراد ناشناسی» میانداختند که از بیرون آمده بودند. اما آنها در عین حال در صحبت در مورد اختلافات قومی به ندرت راحت و آرام بودند.

از سوى ديگر وقتى به نمونه قيرقيزستان نگاه ميكنيد درك ميكنيد كه معضلات رنگارنگ و چند لايه قومى، مذهبى و زبانى تنها با شعار و محكوم كردن و طلب نمودن حل نميشود. مثلا ميگوئيد تحصيل به هر زبان مادرى هر قومى، چه كوچك و چه بزرگ، “حق مسلم” آنهاست و دولت موظف و مكلف است براى هر گروهى مدرسه و معلم و كتاب بدهد؟ آخر مگر اين اصولا ممكن است؟ دولت قيرقيزستان حتى نميتواند مدرسه و معلم مردم به قيرقيزى و روسى را تامين كند كه زبان هاى رسمى مملكت هستند! تازه اين كشور كوچك و بى پول همينطورى هم بسختى روى پاى خودش ايستاده است. شعار “قيرقيزستان متعلق به قيرقيز هاست” وحشتناك است. اما مانند گروه هاى قوم گراى كشور ميخواهيد هر قوم صاحب سيستم ادارى و امنيتى و مالياتى و آموزشى خودش شود؟ ميخواهيد اين مملكت تكه پاره شود؟

راه حل چيست؟ بهر حال واقعا حیف است «سوئیس آسیای مرکزی»، طوری که بعضی ها قیرقیزستان را مینامند، با آن مردم ملایم خو و مسالمت جویش دستخوش دشمنی ها و تلاطم های خونین قومی شود.… ادامه خواندن

به یاد چینگیز آیتماتوف

 

این عکس قدیمی مرا بیاد ایام جوانی ام انداخت. بنظرم سال 1991 و یا 1992 در مونیخ بود. در دعوتی خصوصی که به مناسبت سفر نویسنده معروف شوروی آنوقت چینگیز آیتماتوف داده شده بود. براى معرفى رمان جديدش “يك روز برابر با يك قرن” به آلمان آمده بود. برو و بيائى هم داشت. آلمانی ها هم به ایشان خیلی احترام میگذاشتند.

اما من هیچ وقت یادم نمیاید که چندان مسحور و شیفته آثار آیتمانوف قرار گرفته باشم – نه رمان فوق الذکر ش و نه «جمیله»

موضوع محوری «یک روز برابر با یک قرن» بر سر اندیشه، طرز فکر و زندگی «مانقورد» است، مانقورد و یا مانقورت بمعنای غلام و برده ای است که با صداقت و ازخودگذشتگی نوکری ارباب اش را میکند و حتی تبدیل به بخشی از خود ارباب میشود. سیاسی ها این را با رمان آیتماتوف تعمیم داده یا بنفع تفکر کمونیستی شوروی در مقابل امپریالیسم غرب و یا بعنوان اندیشه ناسیونالیسم ملل کوچک در مقابل ملل بزرگ عنوان میکردند و با آن کسانی را که از تبار، طایفه و نژاد یا ملت و دین و مذهب خود رویگردان شده بیشتر تحت تاثیر فرهنگ و زبان و طرز تفکر قوم و ملت و کشور دیگری قرار میگرفتند تنقید مینمودند.

با این موجی که «چینگیز آغا» در ادبیات و با این رمان شروع کرد یک مدت این جریان رواج یافت که هر چه را که متعلق به قوم و تبار و کشور و ملت ما نیست باید رد کرد و اگر کسی تحت تاثير اینها باشد خودفروخته و یا مانقورد است. اندیشه مانقورد اصولا مبتنی بر زندگی ایلاتی و قبیله ای است. اما آیتماتوف نمونه یک نویسنده خوب شوروی بود با همه بوروکراسی و ادغام دولت در هنر و ادبیات.

ایشان را همیشه بعنوان نمونه برجسته نویسنده و روشنفکر شوروی غیر روس نشان میدادند، بخصوص که از فیرغیزستان بود یعنی یک جمعیت بسیار سنتی با تاثیر قدرتمند عادات و سنن سابق زندگی قبیله ای و دین اسلامی که ملایم و تا حد زیادی کمرنگ است. رمان «جمیله» او هم تبلیغ «آزادی زن» از قید و بند جامعه ای فوق العاده سنتی و حتی قبیله ای از ديدگاهى بيشتر شوروی و مارکسیستی است.

آیتماتوف کودکی و جوانی اش را در تالاس قیرغیزستان یعنی در مناطق روستائی گذرانده و میگویند قیرغیزی اش بسیار خوب و نمونه بود اما بعد از نوجوانی اکثرا در مسکو و یا اروپا بوده. اکثر رمان هایش را هم به روسی نوشته. او عضو فعال حزب کمونیست و اتحادیه نویسندگان و مدتی نویسنده روزنامه «پراودا» هم بود. خودش میگفت دوست نزدیک گورباچوف بوده است. در زمان او سفیر شوروی (و سپس سفیر قیرغیزستان) در اتحادیه اروپا و ناتو شد و از آن وقت ببعد اصولا در اروپا زندگی نمود. «نیو یورک تایمز» او را بعنوان «نویسنده ای کمونیست» معرفی کرد که آثارش «افکار عمومی را با مردم دوردست جمهوری شوروی قیرغیزستان آشنا کرد.»

چینگیز آیتماتوف در سنال 2008 در سن 79 سالگی در نورنبرگ آلمان بدرود حیات گفت.… ادامه خواندن

خاطرات 20 و 21 آذر 1325، تبریز

عباس جوادی –  آنچه در زیر میاید برگی از کتاب “بحران آذربایجان (سالهای 1324-1325 ش)، خاطرات مرحوم آیت الله میرزا عبدالله مجتهدی” پسر عموی پدرمن است که من شخصا او را بعنوان انسانی شریف، عالم و معتدل میشناختم. “حاج میرزا عبدالله آقا”، طوری که ما اورا می نامیدیم، از فضلا و روحانیون معروف و معتبر تبریز بود. او در سال 1355 در مشهد فوت کرد.  این کتاب خاطرات به کوشش رسول جعفریان در سال 1381 در تهران چاپ شده است. توضیح اینکه «میرزا محمد جوادی» که در این خاطرات نامش ذکر میشود مرحوم ابوی بنده و پسر عموی مرحوم آیت الله میرزا عبدالله آقا مجتهدی است.

چهارشنبه، 20 آذر 1325

امروز هم در شهر نگرانی میان مردم حکمفرما بود. روابط بین تبریز و تهران همان طور مقطوع بود. سیم تلگراف کار نمیکند. رادیوی تبریز با رادیوی طهران بشدت داخل جنگ شده است.

طیاره های طهران بالای تبریز پرواز نموده، اوراقی فرو ریخته اند که در آن اهالی را دعوت به ترک مقاومت کرده اند. مامورین حکومت و آژانها مردم را نمیگذارند که آن اوراق را بخوانند اما مردم محرمانه آن اوراق را دست به دست به همدیگر میرسانند.

هر روز عده ای فدائی و نظامی به جبهه های جنگ میانه و میاندوآب فرستاده میشود. برای رساندن قشون و مهمات هرچه ممکن است از وسائل نقلیه از دست صاحبان آنها منتزع میشود و برای حمل و نقل قشونی به کار برده میشود. حتی الاغ آسیابان را هم آژان توقیف نموده و می برده است، در حالی که آردهائی که بار الاغ بود در توی جوال در کوچه مانده بوده است. حتی دوچرخه ها را میگرفتند.

تمام آژان های نظمیه را عوض نموده اند. به جای آژان های قدیم که غالبا اهل شهر بودند به دهاتی ها و مهاجر ها لباس آژانی پوشانده و حفظ شهر را به عهده ایشان واگذار نموده اند.از وضع و سیر جنگ اطلاع قطعی در دست نیست. همین قدر مسلم است که هم در نزدیک میانه و هم در جبهه افشار و میاندوآب تصادماتی فیمابین واقع گردیده است. رادیوی طهران اطلاع داده است که قوای دولتی ارتفاعات قافلانکوه را متصرف گردیده اند.

کسان جوانانی که به عنوان نظام وظیفه به جبهه ها ارسال شده اند خیلی پریشان هستند و غالبا وسیله ارتباط و خبر گرفتن را هم ندارند. از سران دمکرات پیشه وری و بی ریا را طرفدار مقاومت و جنگ میگویند. بنا به اطلاعی که دارم الهامی هم به شدت طرفدار جنگ، آقای شبستری و دکتر جاوید را مردم طرفدار ملایمت و سازش تشخیص داده اند.

تا حال آقای قوام السلطنه چندین تلگراف به دکتر جاوید استاندار مخابره نموده و درخواست کرده است که برای ورود قوای دولت به آذربایجان که برای حفظ انتظامات در موقع انتخابات ارسال گردیده اند، ممانعت به عمل نیاید.

چند نفر را که در این اواخر توقیف نموده بودند، هنوز آزاد ننموده اند. از جمله آنها حاجی محمد علی حیدر زاده که از تجار و متمولین تبریز و آدم زرنگ و حرافی میباشد. یکی هم سیف الله باغمیشه ای معروف که از یادگار های انقلابات گذشته است ودر قضایای تروریستی سال انقلاب و مجاعه 1336 ق دست داشت. عباس عابدی از اهل اهر و شقاقی (موفق الملک قپچاقی) را هم در جزو توقیف شدگان نام میبرند.

نزدیک غروب معلوم شد که در شهر حکومت نظامی اعلام شد. همان وقت ها خبری هم منتشر شد که سازش حاصل گردیده است. تشویش و نگرانی مردم به منتهی درجه رسیده است. یک عده برای استماع گزارش دعوت … (در اصل سفید). ساعت پنج بعد از ظهر رادیوی تبریز اول شروع خود، خبر داد که قرار شده است ممانعتی از ورود قوای دولتی به عمل نیاید. دو تلگراف از آقای شبستری که یکی به شاه و دیگری به نخست وزیر مخابره شده بود، در رادیو به زبان فارسی خوانده گردید. یک تلگراف هم از دکتر جاوید خطاب به نخست وزیر خوانده شد. تلگراف ها محترمانه بود. در تلگراف دکتر جاوید این هم بود که تلگراف نخست وزیر یازده ساعت دیر تر از موقع رسیده است.

از لحن تلگراف آقای شبستری معلوم بود که سعی دارد حسن خدمت خود را در حل قضیه و وادار نمودن همکاران خود به اطاعت و تسلیم بلا شرط در ضمن همین تلگراف ها مورد توجه قرار بدهد. تنها نکته ای که در تلگراف آقای شبستری غیر خاضعانه به نظر میاید این جمله بود که از قوام السلطنه درخواست نموده بود که قوای دولتی به غیر از نظارت در حسن جریان انتخابات به کار های دیگر مداخله نکنند.

از این خبر غیر منتظره خیلی خوشوقت شدیم. از بس خبر خوش و باور نکردنی بود تا مدتی در اطراف نمی توانستیم درست فکر بکنیم. همین قدر متوجه بودیم که نام پیشه وری در این جریان به میان نیامد. ما آن را اینطور تعلیل نمودیم که برای تسهیل امر سازش قدری عقب کشیده و میدان را به آقای شبستری و دکتر جاوید که میانه شان با طهران به آن درجه بد نبود و به اصطلاح هر دو طرف دیوار را خراب نکرده بودند، واگذار نموده است.

مهدی مجتهدی که در دعوت (… در اصل سفید) حاضر بود، مراجعت کرد. در آن اجتماع که بیشتر از صد نفر حاضر بودند، آقای شبستری حضار را از (… در اصل سفید) خودشان راجع به ترک مقاومت مطلع نموده و تلگراف ها را برایشان قرائت کرده بود و مورد پسند و تحسین حضار گردیده بود.

پیشه وری در آن مجمع حاضر نبوده و نامی هم از وی برده نشده بود، اما الهامی را یکی از حضار در میان جمعیت دیده بود که خیلی متغیر به نظر می آمده است. رادیوی طهران در قسمت اخیر نشر اخبار خود تلگراف های تبریز را نقل نمود. رادیوی ترکیه هم خبر تسلیم شدن آذربایجان را نشر کرد. شام خورده و شب را با این اعتقاد که فردا حوادث غیر منتظره ممکن است ظهور نماید، به روز میخواستم برسانیم و خوابیدیم.

دو سه ساعت از نصف شب گذشته، من به صدای تیرهائی که خالی می شد از خواب بیدار شدم. صدای حرکت اوتوموبیل هم می آمد. من با خودم گفتم که چون سران کار می خواهند شهر را قبل از ورود قشون، مثل زنجان تخلیه نمایند، تیر ها را خالی میکنند که مردم ترسیده از خانه های خود خارج نشوند تا با فراغ خاطر هر چه را می خواهند ببرند.

پنجشنبه 21 آذر

با صدای لاینقطع تیر از خواب بیدار شدیم. قبل از طلوع آفتاب توسط نوکری که برای خریدن نان صبحانه بیرون رفته بود ، مطلع شدیم که اوضاع به کلی برگشته است. اهل شهر بر علیه حکومت پیشه وری قیام نموده و شهر را متصرف شده اند. فدائی ها و مهاجر ها را خلع سلاح نموده و دسته دسته مردم شهری که مسلح شده اند، مشغول تعقیب و دستگیری و قتل سران و سرکردگان آنها می باشند. پیشه وری فرار کرده است. نظمیه به تصرف اهل شهر در آمده است و مهاجر هائی که در خانه های مصادره شده اسکان (داده) شده بودند، بیرون ریخته شده اند. از هر طرف صدای تیر، تفنگ و مسلسل که به خوبی از همدیگر متمایز بودند، شنیده می شد.

————————————

در ضمن بخوانید:

سند فرمان حزب کمونیست شوروی در باره تاسیس فرقه دمکرات و اعلان خودمختاری آذربایجان ایران
—————————————————–

صفحه ویژه 21 آذر

21 Azar Catادامه خواندن

خاطرات حمله روس ها و اوایل فرقه دمکرات

این خاطره را پسرعموی فاضل و متواضع بنده، استاد سابق دانشگاه های تهران، برکلی و جرج واشنگتن دکتر حسن جوادی نوشته است. «سرگرد محمد جوادی» که نامش در این نوشته ذکر میشود ابوی مرحوم بنده است. در زمان حمله روس ها به آذربایجان من هنوز متولد نشده بودم.

حسن جوادی – قدیم ترین خاطره ای که از دوران کودکی دارم از شهریور 1320 و بمباران و اشغال تبریز توسط روسها می باشد. کمی بیشتراز سه سال داشتم و بسیاری از جزئیات حوادث را بعد ها از بزرگتر ها یاد گرفتم ولی طرح اصلی وقایع بصورت زنده ای در ذهن من است. بمباران خانه و اطاقی که شب قبل در آن خوابیده بودیم چیزی نیست که فراموش شود. عموی من سرگرد محمد جوادی، رئیس مخابرات ارتش بود، و شب قبل به پدر و مادرم خبر داده بود که ممکن است روسها حمله کنند، و خودش یک دست لباس شخصی برداشته بود که اگر ارتش از هم پاشید آنرا بپوشد. یادم می آید پیرزن مهربانی داشتیم بنام مسمه خاله که برای ما بچه ها از گذشته ها و از انقلاب زمان مشروطه داستانهای جالبی می گفت. عمویم با عجله ایکه در رفتن داشت دم پایی های مسمه خاله را هم محض احتیاط برداشته بود. بعداً در حیص و بیص فرار مسمه خاله دنبال کفش هایش می گشت و کسی را که آنها را برداشته بود نفرین می کرد.

دم دمه های صبح بود با صدای غرش هواپیما ها از خواب پریدیم و به حیاط دویدیم. هواپیما های روسی در آسمان بودند و اعلامیه می ریختند. بمباران هنوز شروع نشده بود که همگی خانه را ترک گفتیم. به گمانم پدرم قبلا فکرش را کرده بود و درشکه ای گرفتیم و به باغ بزرگی که در خارج شهر، نزدیک راه تهران در پیکریه داشتیم رفتیم. “باغ وزیر” پر بود از آدم که از تبریز فرار کرده بودند و می خواستند زیر درختان پنهان شوند. یادم می آید که چند نفر آلمانی هم بودند که می خواستند خودشان را پنهان کنند و از افتادن بدست روسها سخت واهمه داشتند. مردم هم خیلی به آنها محبت می کردند و گویا عده ای را هم فرار داده بودند. من البته در آن وقت از آلمان و آلمانی ها چیزی نمی دانستم. فقط می دانستم رادیو صبایی که داریم ساخت آلمان است، و پدرم مرتب به رادیو آلمان گوش می داد که بفارسی بود و من چیزی نمی فهمیدم. بعدها این جزئیات را از پدرم شنیدم. پدرم که چندی پیش شروع به یاد گرفتن آلمانی کرده بود تمام کتابهای آلمانی اش را پنهان کرده بود. ما فکر نمی کردیم که خانه ما را بمباران بکنند، ولی بعد فهمیدیم که بمباران خانه مت هم بنوعی مربوط به آلمانی ها بود. پشت خانه ما که نزدیک بازار امیر بود اطاق تجارت آلمان  قرار داشت. ظاهرا روسها دقیقاً از نقشه تبریز خبر داشتند، و خانه ما را هم بخاطر مجاورت با همین اطاق بازرگانی آلمان بمباران کردند.

تعداد مردم در باغ وزیر مرتباً زیاد می شد. یادم می آید که میان یکی از کرت های انگور، که به ترکی قانا می گویند، نشسته بودیم و پدرم سفره را که مقداری نان و قابلمه ای پر از گوشت در آن بود بر روی زمین گسترده بود و بما می گفت بخورید ولی بمحض این که سر و صدایی بلند می شد آنها را جمع می کرد و به زیر درختی یا کرتی دیگر می رفتیم. گوشتها اصلا نپخته بودند ولی پدرم اصرار داشت که آنها را بخوریم. بعد از آن یادم نیست چی شد ولی صحنه دیگری که بخاطرم مانده این است که ما باغ وزیر را ترک کرده و از زیر درختان دو دهکده خارج تبریز باریش و باسمنج میرفتیم. گاه گاهی هواپیما های روسی درآسمان دیده می شدند و ما از ترس به زیر درختها پناه می بردیم. در آن حیص و بیص دختر عموی من منیژه که اندکی از من بزرگتر بود روی دوش مصدر عموی من نقدعلی نشسته بود و مرتب کلاه او را برداشته کجکی می گذاشت که مد جدید کلاه خانمها این طور است. حالا که فکر می کنم من هرگز مادر و خاله ام را که زن عمویم می شد با کلاه و مانتو ندیده بودم. هفت سال از کشف حجاب توسط رضا شاه می گذشت و مادر من فقط در مراسمی که بخاطر پدرم دعوت می شد و مجبور بود برود و نمی توانست از آنها اجتناب نماید می رفت و الا در خانه میماند. از یکی از این مراسم رسمی که زنان کارمندان دولتی مجبور بودند بدون حجاب شرکت کنند عکسی داریم که مادرم در صف جلو در حالی که ماتنوئی به تن کرده و کلاهی بسر دارد در صف جلو ایستاده است. برای این که دستهایش هم دیده نشوند دستکش دست کرده است و انگشترالماسش را هم روی دستکش به انگشت دارد.

چند روز ما در دهات اطراف تبریز اطراق کردیم تا به تبریز برگشتیم ولی جرات نمی کردیم به خانه خودمان برگردیم. پدرم به خانه مان رفته بود و دیده بود که یک طرف خانه را بمب انداخته اند. برای مدتی در یکی از محلات دور تبریز خانه ای اجاره کردند و ما مدتی در آنجا ماندیم ولی گاه گاهی به خانه خودمان سری می زدیم. خانه ما در خیابان دارایی امروز و یا حرمخانه آن زمان ونزدیک بازار امیر بود. حیاط وسیعی داشت با حوضی مستطیلی بسیار بزرگ و دو ردیف ساختمان دو طبقه در طرف شمال و غرب خانه قرار داشت، و پشت ساختمان اصلی هم یک حیاط خلوت با اطاق خدمه و غیره بود. پشت خانه ما در طرف غرب بطرف بازار امیر موسسه ای آلمانی بود که بعد ها دانستم که اطاق تجارت آلمانها بوده است. بمبی که انداخته بودند درست اطاق خواب ما را مثل یک قالب پنیر بریده و تا زیر زمین رفته بود. جالب این که رادیو صبای ما روی میز کوچکی کنار یکی یکی از تختخوابها دست نخورده مانده بود در صورتی که بقیه اثاث اطاق در زیر زمین خورد و پخش شده بودند. در رابطه با اطلاع روسها از نقشه شهر تبریز باید بگویم که زنی گدا با بچه کوچکی جلوی در خانه ما می نشست که ما می گفتیم “مهاجر” است یعنی از آذربایجان شوروی آن زمان آمده بود. پدرم که آدم بسیار خیّری بود خیلی باو می رسید و لباسهای مرا به بچه اش می داد. بعد از آمدن روسها این زن لباس افسران روسی را به تن کرده بود. یک مورد دیگر این بود که روزی دو سرباز روس بخانه عموی من آمدند، و البته عموی من در آن وقت به تهران فرار کرده بود، و آنها دنبال عموی من بودند. اهل خانه گفتند که اینجا خانه یک تاجر است و افسری در اینجا نیست. سربازان به دفتری که در دست داشتند نگاه کرده گفتند: «چنین نیست. و اینجا خانه افسری نسبتا کوتاه قد و چاق.» از قرار معلوم تعداد مامورین اطلاعاتی روسیه در ایران در آن زمان خیلی زیاد بود. سالها بعد هنگامی که من در واشنگتون کار می کردم و چند سال بود که فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی در 1990 اتفاق افتاده و آذربایجان شوروی هم جمهوری مستقلی شده بود، حیدر علی یف بعنوان رئیس جمهور آذربایجان در واشنگتون در دیدار رسمی بود. من هم او را می شناختم و چند بار با او مصاحبه کرده بودم. یک شب در یک میهمانی دیدم که حیدر علی یف با یک ایرانی مقیم آمریکا فارسی صحبت می کند، وبا تعجب از حیدر علی یف پرسیدم: «جناب پرزیدنت شما فارسی را کجا یاد گرفته اید؟» او خندیده گفت:«در شهر شما» . من مدتها فکر می کردم این در زمان جنگ بوده است بعداً حساب کردم که حیدر علی یف متولد 1923 بود و در 2003 فوت می کند، و در 1941 هیجده سال داشته است و نمی توانست سمتی در ارتش روس داشته باشد. چهارسال بعد در زمان پیشه وری این احتمال بیشتر است. بعلاوه در زمان پیشه وری پدر زن حیدر علی یف دکتر عزیز علی یف مامور ارشد تبلیغات روسها در تبریز بوده و بیمارستان شوروی را هم در تبریز تاسیس می کند. احتمال دارد که حیدر علی یف همراه او در تبریز بوده است.

ما مدتی هم به تهران رفتیم و خانه ای در خیابان شاهرضای سابق در کوچه فتوحی روبروی کالج اجاره کردیم. آنوقت آن سوی خیابان شاهرضا تا مجسمه فردوسی بندرت ساختمانی دیده می شد یا در خاطر من چنین تصوری مانده است. مادر من برای من لباسهایی به شیوه لباسهای سربازان متفقین دوخته بود. یادم می آید یک روز سوار اتوبوس شدیم که تازه در تهران راه افتاده بود. چند نفر سرباز هندی با عمامه های مخصوصشان، با سبیل های پر پشت با اونیفرم های کرم رنگشان در اتوبوس بودند. لباس من هم خیلی شبیه لباس آنها بود. یکی از آنها مرا از دست مادرم گرفت و بغل خودش نشاند و با من صحبت می کرد. ولی من چنان مرعوب سبیل های او شده بودم که نمی دانستم چکار کنم. خوشبختانه گویا هندی ها نزدیک سفارت انگلیس پیاده شدند و من به دامن مادرم پناه بردم.

از شهریور 1320 تا پائیز 1324 که ما برای بار دوم به تهران رفتیم و یا فرار کردیم سالهای پر حوادثی بود و من نسبت به سنم آگاهی زیادی پیدا کرده بودم. پس از برگشتن از تهران سال 1322 خیلی خوبی بود. پدر و عمویم که هر دو کار دولتی را ول کرده بودند به کارهای یکی دودهی که به مادر و خاله ام رسیده بودند میرسیدند. سیستم قدیم ارباب رعیتی برقرار بود و با وجود سربازان روسی حرفی ازسیستم اشتراکی و ندادن حق مالک و غیره در میان نبود. دهی داشتیم بنام “چشمه کلان” در طرفهای رضائیه که می گفتند ساکنان آن همه کُرد هستند و نمی خواهند سهم غله ارباب را بدهند ولی در عوض میوه خشک شده، کشمش، دوشاب، بادام و گردو وغیره می دادند که برای ما بچه ها خیلی خوب بود. در ضمن گندم هم از دهات دیگر می آمد و آنرا آرد می کردند و هر از چند وقت زنان نانوا از صبح زود می آمدند و نان می پختند. نان پزی در تنوری که دریک گوشه حیاط و آشپزخانه بزرگ آنجا قرار داشت برای من خیلی جالب بود. دو نوع نان می پختند: لواش را با چسباندن به دیواره تنور می پختند، و یوخا را روی ساج روی تنور می پختند. بیشتر لواش را خشک کرده روی هم می چیدند، و به تدریج می آوردند و رویش مختصری آب می زدند و می خوردیم. قورمه کردن گوشت گوسفند، قوره کشیدن، خشک کردن گل سرخ هر کدام مراسم و زمان مخصوصی داشت. همان سال 1322 که سال پر برکتی برای ما بود، خواهرم زحل متولد شد که پنج سال از من کوچکتر بود.

ما نوکری داشتیم بنام صمد که مرا به خانه فوکس روسها می برد. روسها دو تا جا برای تبلیغات داشتند. یکی در باغ گلستان بود که گاه گاه در آنجا نمایش هم می دادند، و دیگری در خیابان پهلوی نزدیک سینما هما. در اینجا عکس های جنگ، پیشرفت سربازان روس وهمچنین فیلم های جنگ را نشان می دادند. در خیابان تربیت هم مرکزی بود برای تبلیغات انگلیسی ها و آنجا هم مجله شیپور و روزگار نو را می فروختند. عمویم پس از فروختن خانه سابقش ، خانه ای با باغی بزرگ اول خیابان منصور خریده بود که همسایه دیوار به دیوار آن اقامتگاه سربازان روسی بود. در حیاط آنجا نیز گاهی فیلم های روسی نشان می دادند و ما از پنجره طبقه دوم نگاه می کردیم . پدرم گاهی از این مجلات می خرید ولی اکثرا روزنامه های فرانسه می خرید که من در این وقت نه فارسی می توانستم بخوانم و نه فرانسه. وقتی که در 1323 در مدرسه رشدیه به کلاس تهیه رفتم کم کم یاد گرفتم بخوانم و البته زیاد چیزی نمی فهمیدم. سال بعد ، یعنی پائیز 1324 وضع خیلی عوض شده بود. پیشه وری به تبریز آمده بود و فرقه دموکرات تشکیل شده بود. مجله “آذربایجان” چاپ باکو، که هنوز هم بوی مرکب چاپ آن را بیاد می آورم، به ترکی بود جلوی مدرسه می فروختند. قیمتش دو قران بود. جالب این که ما بچه های کلاس اول آنرا می خواندیم. هنوز زبان تدریس ترکی نشد ه بود.

سال 1324 برای ما که نسبتا ثروتی داشتیم سال پر هراسی بود. هر روز می شنیدیم که فلان افسر و یا فلان مامور دولت را ترور کردند . یک بار خبر آمد که حاجی احتشام مالک ده لیقوان، که پنیرش آنقدر معروف است، بدست دهاتی ها کشته شده است. می گفتند حاجی احتشام مالک سخت گیری بود و گویا گوشش هم سنگین بود، و خانه قلعه مانندی هم برای خودش بالای کوه ساخته بود. دهاتی ها بخاطر شکایتی که داشته اند بخانه اش می ریزند و او می گوید حرف شما را خوب نمی شنوم. می گویند:«گوشت را وا می کنیم.» و با فرو کردن میله ای در گوشش مرد بدبخت را می کشند. مادر و پدر من سخت هراسان شده بودند. دو دل بودند که به تهران بروند یا نه؟ یادم می آید جواهرات مادرم و پولهایشان را در کیسه ای گذاشته بودند، و هر روز یک کاشی بخصوص از راهروی خانه را در می آوردند و زیر آن چال می کردند. باز چند روز دیگر آنرا در می آوردند و جای دیگری چال می کردند.

بالاخره قرار شد که ما به تهران برویم. فکر می کنم آبان 1324 بود هنوز ثلث اول تما م نشده بود که ما از فرودگاه تازه تاسیس تبریز با یک هواپیمای روسی عازم تهران شدیم. فرودگاه تبریز را برای مقاصد نظامی ساخته بودند ولی روسها از آنجا خط هوایی راه انداخته بودند. این اولین باری بود که ما سوار هواپیما می شدیم. هواپیما یک هواپیمای نظامی بود و دو ردیف سکو مانند برای نشستن در دو سو داشت. از توالتش هم بهتر از پنجره ها زمین دیده می شد. من مرتب به توالت می رفتم و زمین را نگاه می کردم. در تهران به هتلی بنام گیلان نو رفتیم که نزدیک میدان توپخانه بود. پس از چندی پدرم خانه ای در طرفهای دروازه دولت اجاره کرد، و پس از این که در اطاقها گوگرد سوزانیدند تا اگر حشراتی بود کشته شوند، خانه را مفروش کردند. یادم می آید پدر و مادرم ده هزار تومان داشتند و این تمام مایملک شان بود. می خواستند با آن کاری را شروع کنند ولی کاری هم بلد نبودند. یکی بار دور کرسی نشسته بودیم و پدر و مادرم سخت مشغول صحبت بودند که چنین و چنان بکنیم. یک باره من در امده پیشنهادی کردم. پدرم بمن نگاهی کرد و گفت: «این بچه اینجا چکار می کند؟». یادشان رفته بود که مرا بمدرسه ای بگذارند.
———————————————–

از فیس بوک:

AM
من از پدرم شنیدم که یک کارگر کارخانه برنج کوبی شهسوار نیز پس از ورود ارتش سرخ لباس افسری پوشیده بود

KH
آقای جوادی این نوشته ادامه دارد یا همین‌جا تمام شد؟ مثل سریالهای جذاب در میانه ماجرا تمام شد و سئوال «بعدش چی شد؟» برای ما ماند!

Abbas Djavadi
🙂 جذابیت این قبیل فیلم ها هم در همین است که نیمه کاره تمام میشود.

Abbas Djavadi
راستش نمیدانم. میدانم که ایشان یادداشت هائی دارند اما نمیدانم کی منتشر میشود و اصولا برای انتشار تهیه خواهند کرد یا نه

KH
امیدوارم خاطراتشان را به شکل کتاب منتشر کنند. یا دستکم هرازگاهی در همین وب سایت شما بنویسند.

Hasan Javadi
آقاى حسينى عزيز، خیلی ممنون از اظهار لطف تان. من اکنون گرفتار تصحیح دو تا از کتابهایم هستم و بمحض فراغت از آنها به نوشتن خاطرات خود ادامه ميدهم. شاید دوره پیشه وری هم جالب باشد.

صفحه ویژه 21 آذر

21 Azar Catادامه خواندن

روايت و راوى

عباس جوادی – یکی از استادان دانشگاه که در هم آوازی با سیاست های اعلان شده رئیس جمهوری ایران آقای دکتر روحانی مقالات بسیاری در تائید تحلیلی روش اعتدال، تعامل و گفتگو با دنیای غرب مینویسد از طرف مخالفین تندرو و افراطی که تا دیروز حق نفس کشیدن به دیگر اندیشان را نمیدادند تحت حملات شخصی و شخصیتی قرار میگیرد. بحث آرام و متمدنانه یعنی بدون توهین و مبتنی بر استدلال در مقابل استدلال در مورد خود موضوع عملا به کنار رفته و بجای آن بحث شخصیت و گذشته و حال و تحصیل و مدارک و دوستی ها و آشنائی ها و در آمد و سفر های استاد بتدریج جایگزین بحث در باره خود مسئله یعنی اعتدال در سیاست خارجی میشود.

در گذشته حکومت ها، سلاطین، والیان، امیران و یا خان های محلی بغیر از جرایم سرقت و قتل و غیره، حتی اگرسخنان و اندیشه های کسی را مخالف دین و دولت میپنداشتند او را به فلک میبستند، لب هایش را میدوختند، به دهانش قیر سوزان میریختند و یا پوستش را میکندند. کسی سوال نمیکرد که راستی فلانی چه گفته بود و حرف طرف مقابل چه بود و اگر کسی بخود چنین جراتی را میداد احتمالا دچار سرنوشتی مشابه میگردید.

این درست مثل برآشفتن به یک نامه و آزار و شکنجه نامه رسان، مانند کُشتن راوی برای خلاصی از روایت است. در ترکی آذری مثلی هست که میگویند «ائلچی یه زوال یوخدور» یعنی فرستاده را زوال و یا مجازات روا نیست.

اما این سبک اندیشه و کردار بنظر میرسد مدتهاست که از مرزهای حکومت و حاکمین گذشته و تبدیل به فرهنگ بخشی از تحصیلکردگان غیر حکومتی هم شده است.

بار ها شاهد آن بوده ام که  وقتى كسى در مورد حقوق زبان و فرهنگ يك هموطن ترُك زبان و يا كُردزبان و يا حتى مثلا در باره غناى زبان تركى در فعل سازى بكمك تركيبات و پس وندها صحبت ميكند، بعضى مخاطبين بدون آنكه توجهى به آنچه كه گفته ميشود بكنند و در آن مورد نظر و دانسته خود را بگويند و حتى بدون آنكه در اين مورد چيزى بدانند طرف مقابل خود را با انواع صفات از قبيل “قوم گرا” و “تجزيه طلب” متهم كرده با اين ترتيب بطور ابتدا به ساكن امكان صحبت و تبادل نظر را ازبين ميبرند.

به همین ترتیب اخیرا یكى از “دوستان مجازى” اينترنت كه بعد از مهاجرت از ايران و چند سال اقامت در باكو خود را به آمريكا رسانده به من در مورد يك اطلاعات براي تهيه يك مقاله كمك كرد. تشكر كردم و پاراگرافى را كه متكى به اطلاعات او بود قبل از انتشار براى كنترل بخودش فرستادم تا بعدا سوء تفاهم نشود. زياد خوشش نيامد. از طريق پيام فيس بوك نوشت كه “اين موضوع كوچ قبايل ترك زبان به ايران و آناطولى و تغيير زبان مردم آذربايجان با نظر ‘دوستان آذربايجانچى’ زياد همخوان نيست چونكه خيلى از آنها ميگويند آذربايجان اقلا چهار پنج هزار سال است كه ترك زبان است.” گفتم، خوب اين نظر كه ماد ها و اورارتو را ترك ميپندارد از دانسته هاى علمى دانشمندان غربى و روسيه و حتى تركيه بدور است وچيزى بيشتر از شعار نيست. پس نظر شما چيست؟” گفت “حرف شما را ميفهمم ولى آخر دوستان هو ميكنند. پس اقلا اسم مرا ندهيد.”

اين حالات عجيب كه دوستان دانشگاهى من هم به کرّات تجربه كرده اند بنظر بنده اگرچه چيز آنقدر جديدى هم نیست اما تائيد  ديگرى است بر وضع اسفناك روشنفكرى بخشى از تحصيلكرده هاى ما.

از زندگى شخصى و خانوادگى گرفته تا محيط كار، محله، شهر و يا سياست، تاريخ و جامعه، ما دچار يك مرض مزمن و آشنائى شده ايم كه حتى قبل از انقلاب اسلامى شروع شده است. وقتى كسى حرفى ميزند، تشخيصى ميدهد، چيزى ميگويد و يا مينويسد ما زياد گوش نميكنيم و يا نميخوانيم، بلكه قبل از اينكه بدانيم ودقيق شويم كه موضوع بر سر چيست، فورا خود آن شخص را مورد قضاوت قرار ميدهيم: اين آدم كه فلان حرف را ميگويد كيست، چكاره است، در گذشته چكار كرده، طرفدار كى هست، اين حرفش فى القوه ميتواند به چه چيزى و چه كسى خدمت كند و آيا اين گفته و نوشته موافق طبع و نظر ما هست يا نه؟ اگر جواب مثبت باشد كه فبها! چه از خود موضوع خبرى داشته باشيم و چه كاملا بيخبر باشيم، از او پشتيبانى ميكنيم. اگر نه مخالفت ميكنيم حتى اگرباز از خود موضوع اصلا اطلاعى هم نداشته باشيم.

اين بدجورى سياسى شدن و شعارى شدن همه چيز است كه لزوما مربوط به سياست هم نيست. مقايسه توليد و مصرف كاغذ در پنج كشور خاورميانه ازجمله ايران تركيه و عربستان سعودى چه نتيجه اى بدست ميدهد؟ امنيت جانى، حمايت از مادر و نوزاد بعد از زايمان، نسبت كرايه خانه و در آمد و يا آزادى رسانه ها در كدام كشور هاى منطقه بهتر و يا بدتر از ديگران ست؟ مثلا بنده وضع حمايت از مادر و نوزاد در كشور هاى منطقه را واقعا نميدانم ولى وقتى بررسى كسى را ميخوانم وابسته به اينكه آن شخص در مورد كدام كشور تا چه درجه مثبت و يا منفى صحبت كند و بسته به تمايلات شخصى و عقيدتى خودم نظر خواهم داد كه آن آدم چطور آدمى است و آيا من با او موافقم يا نه!

يك ويژگى اين افراد اگر نداشتن معلومات حداقل عمومى و مشخص باشد، ويژگى ديگرشان هم اين است كه عاشق اظهارنظر هستند و فورا و بى مهابا هم اظهار نظر ميكنند. لازم ندارند اول بروند به چند منبع نگاه كنند و با چند نفر مصلحت كنند و بپرسند. احساس كلى شان اينست كه مسابقه اى هست و آنها نميتوانند در بيان نظر نهائى و قطعى خود ترددى بخرج دهند.

ثانيا بهمان درجه كه نميدانند، شك و سوال هم نميكنند در حاليكه همه عقل و علم اين دنيا فقط به كمك اين دو محرك به پيش رفته است: شك و سوال.

علتش هم آنست كه قدرت ايمان و اعتقاد و فشار اظهار نظر در اذهان آنان از علم به ندانستنشان و هوس آموختنشان بمراتب بيشتر است. از همين جهت هم هست كه اين افراد فكر ميكنند همه منتظرند كه آنها از الف تا ياء در مورد هرچيز اين دنيا نظر خود را بدهند و فكر ميكنند براى ديگران بسيار مهم است كه نظر آنها چيست و چگونه است، مثبت يا منفى.

فرهنگ هاى چپى، ناسيوناليستى و اسلامي – سياسى موجود در ايران هم همينطور است چرا كه اين فرهنگ ها غالبا بر ايمان و اعتقاد استوار اند و نه شك و سوال، بر “ايدآل” مبتنى هستند و نه “شدنى و قابل دسترس”، بر “مبارزه” تكيه ميكنند و نه بر “مكالمه و مصالحه”.

نامه مهم نيست. نامه رسان مهم است. نميدانيم در نامه چه نوشته شده. يا نامه رسان و انديشه هايش را ميپسنديم و يا از آن نفرت داريم. اگر به نامه رسان ایمان کامل داريم، نميگذاريم كسى به او كج نگاه كند. اما اگر از او و افکارش نفرت داريم نامه را نخوانده نامه رسان را ميكوبيم تا مضمون نامه هم خلط شود.

درست به سبك فلك بستن و لب دوختن دوران گذشته كه ظاهرا چندان هم “گذشته” نيست. در حاليكه حقيقت در روبروئى دانش ها و ديدگاه ها نهفته است و اگر اين روبروئى آزاد و بدون فشارنباشد شكوفائى، كشف حقيقت وپيشرف ميسر نميشود.

همه مشكل ما در نادانى مان نهفته است و قبل از همه در اين نادانى مان كه نادانيم و درغرضى از روى راحت طلبى: پناه بردن به فلك كردن و به چوب بستن راوى بجاى كار پرزحمت  بررسى روايتى كه از آن بدمان ميايد.… ادامه خواندن

درد دل شخصی

Facebook

عباس جوادی – این «نوشته فیس بوکی» مطلبی است که در مقام جواب به گله دوست فاضل و محترمی از فیس بوک نوشتم که اسمش را نمیدهم چون اجازه اش را ندارم. دوست مزبور از من شکایت فرموده بود که بقدر کافی در غم زبان ترکی ایران که تحت فشار و محدودیت است و صد سال است منع شده نیستم و بجای آن دغدغه اساسی ام زبان فارسی و تمامیت ارضی ایران است. ایشان فرمودند که میخواهند آن بحث را خودشان بصورت مقاله مستقلی در آورند. من در اینجا خواستم فقط مطلب خودم را بعنوان درد دل شخصی خودم مطرح کنم اگر چه تا کنون به ندرت وارد بحث های شخصی شده ام.

آقای (…) عزیز،

آنچه را که در باره تبعیض زبانی در ایران و خندیدن به لهجه ما ترک زبانان و اینها نوشته اید کاملا و 120% میفهمم و به جناب شما و همه دوستان و همزبانان دیگر در این مورد حق میدهم. واقعا خوشم نمیاید در باره خودم و بعنوان خودم صحبت کنم. اما حالا که در صحبت باز شد مشکلی نیست.

فکر کنم این اجازه را میتوانم بخودم بدهم که عرض کنم شاید از 15-16 سالگی اما مطمئنا از دوران دانشجوئی در دانشگاه پیوسته کوشش کرده ام چند کار را بکنم.

اولا زبان ترکی را تا حد امکان خوب یاد بگیرم. و وقتی «زبان ترکی» عرض میکنم منظورم هر سه شاخه آن است یعنی ترکی خودمان یعنی ترکی آذربایجان ایران، ترکی باکو و ترکی ترکیه. تصور میکنم تا حد زیادی به این هدف نائل شده ام. اما هم و غم من در عین حال این بوده که حتی زمانیکه کار و بارم بیشتر با ترکی باکو و نوشتن و خواندن و صحبت کردن به آن لهجه و یا ترکی استانبولی بود آنرا در صحبت با مادر و همسایه و دوست ترک زبان تبریزی و یا اردبیلی ام به خورد آنان ندهم و اصلیت ترک زبانی و ایرانی خودم را از دست ندهم.

ثانیا شما اگر لطف کنید و به آرشیو مطالب قدیمی «چشم انداز» نظری بکنید خواهید دید که حد اقل بطور مستند از سال های 1985-87 در اروپا و ترکیه و سال های 1365-70 در مجله «وارلیق» تهران و با یکی دو کتاب از قبیل «آذربایجان و زبان آن: مسائل و مشکلات ترکی آذری در ایران» (1985) سعی کرده ام بیشتر از نظر زبانشناسی و تاریخی اما در عین حال از جنبه اجتماعی – سیاسی معاصر مقام و مسائل و مشکلات ترکی آذری را در ایران مطرح و تحلیل کنم. کوشش من بیشتر روی خود زبان و چند و چون و پیچیدگی ها و تحول و رنگارنگی فرق ها و لهجه های آن از جهت الفبا و املا، استانداردیزاسیون و مدرنیزاسیون آن بوده و مشکلاتی که در این راه هستند و مناسبت ها با مثلا فارسی و عربی و زبان های اروپائی از سوئی و «ترکی های دیگر» از قبیل جمهوری آذربایجان و ترکیه از سوی دیگرمتمرکز بوده است.

در عین حال کوشش کرده ام از نظر تاریخی و اجتماعی روی این موضوع تاکید نمایم که تا قرن بیستم اجحاف زبانی مطرح نبود زیرا جامعه ای متمرکز و سازمان یافته وجود نداشت. حتی هزارسال تقریبا بدون فاصله ترک زبان ها در ایران حکومت رانده اند و ایران را ساخته از آن حراست نموده اند و چنین موضوعی بنام تبعیض و اجحاف نبوده – نه بخاطر ایکه شاهان ترک زبان خوب و لیبرال بودند بلکه به سیاست «یک ملت – یک زبان» که در ایران رضا شاه و در عین حال ترکیه آتاترک شروع شد اساسا نیازی نبود. اما از قرن بیستم به بعد ما شاهد یک اجحاف و حق کشی جدی نسبت به اکثریت بزرگ زبان های اقلیت هستیم (در ترکیه هم همچنین) و این باید رفع شود چرا که اولا این یک حق طبیعی و مسلم هر فرد و انسان است که از حق تحصیل زبان مادری خود بهره مند شود و هم اگر سیاست محدودیت اگرچه زمانی شاید لازم هم بود ملغی نشود آرامش زندگی اجتماعی ما میتواند تحت خطر باشد چنانچه این وضع را در ترکیه مشاهده میکنیم.

باید اذعان کنم که کار من در گذشته و بخصوص در دوره دانشگاهی بیشتر روی جنبه زبان و تاریخ متمرکز بود و کمتر روی جوانب اجتماعی سیاسی مسئله.

نگرانی از بابت زبان

از نظر زبان آنچه که به عقل من رسیده و با قلم قاصر خود کوشش کرده ام حدالامکان به روشن شدنش کمک کنم این بوده که ما در ایران بخاطر محرومیت 90 و چند ساله از تحصیل زبان مادری سه مشکل اساسی داریم: (1) املای ما استاندارد نیست. هرکس طور دیگری مینویسد و برای خودش قواعدی وضع میکند. حتی بعضی ها با الفبای لاتین باکو و استانبول و یا مخلوطی از آن مینویسند. (2) ما هنوز نتوانسته ایم بر سر یک استاندارد در دستورزبان، واژگان و تلفظ توافق کنیم و (3) ما نیاز به مدرن کردن زبانمان داریم و نمیتوانیم مرتبا فقط بایاتی ها و ابیات «حیدر بابا» را مصرف کنیم بلکه باید بدانیم مثلا یک خبر، یک متن علمی، تاریخی و سیاسی را چطور به یک ترکی روان، رسا و همه فهم خودمان، یعنی ترکی آذربایجان ایران بیان کنیم نه ترکی ترکیه و یا ترکی باکو. بنظر من این مشکل اصلی ما در زمینه زبان است.

گناهکار اصلی این وضع البته تک تک ما نیستیم. نبودن تحصیل زبان مادری است که مربوط به سیاست میشود که سیاست هم ظاهرا هنوز کاملا قانع نشده است و میترسد داستان پیشه وری به نوعی دیگر دوباره تکرار شود. حرف بنده اینست که ما در این بین نمیتوانیم ساکت بنشینیم و منتظر تغییر سیاست شویم و کاری نکنیم.

اما آیا روشنفکران ما در این راه بقدر کافی کوشش میکنند؟ بنظر من نه. بخصوص در 30-40 سال اخیر با روابط تنگاتنگ با ترکیه و رفت و آمد و تحصیل دانشجویان (از جمله خود بنده برای شش سال!) و بعد استقلال جمهوری آذربایجان تمایل بسیاری (اگر چه نه همه) روشنفکران ترک ایرانی ما بجای انتخاب راه مشکل و پر زحمت ایجاد استاندارد خودمان در ایران، متاسفانه راه راحت تر کپیه برداری از زبان و ادبیات ترکیه و آذربایجان قفقاز شده – چه در واژگان و تعابیر، چه در دستور زبان، چه حتی در تلفظ و الفبا و املا. این تنبلی فکری و اجتماعی است. درست هم نیست چون از زبان ما دور است. و بنظر بنده مردم ما این را قبول نمیکنند چون بقول مرحوم بهرنگی برای آنان «خودی» نیست.

این طرز بیان و نوشتار و استفاده از لغات (که من آن را با گفتار «غزه ته چی رضا»ی تحصیل کرده استانبول در کمدی «مشهدی عباد» مشابه میدانم) گاه واقعا بصورت خنده دار در میاید و تاسف آور است و بهمان درجه که آدمی را نسبت به این نظام محدود کننده خشمگین میکند، بهمان درجه هم حد اقل شخص مرا از دست کسانیکه اتفاقا با نیت خوب میخواهند چیزی بزبان مادری خود بنویسند و بخوانند اما زبان و لهجه دیگران را تقلید میکنند دلخور میکند.

نگرانی از بابت تمامیت ارضی

و اما آنچه که دلشوره بنده در مورد بهم خوردن تمامیت ارضی ایران مینامید تابش سیاسی نگرانیهای نه فقط بنده بلکه بسیاری ها در رابطه با احتمال تکرار حوادث عراق و سوریه و جنگ داخلی سی ساله ترکیه در ایران است. ایران البته نه سوریه است و نه ترکیه اما آتش نزاع های قومی و مذهبی چندین کشور منطقه را به آتش داده و ما با سیاست ادامه محدودیت و فشار های قومی و مذهبی و سیاسی که هنوز شاهدش هستیم در مقابل این خطرات بیمه نیستیم.

این البته طوری که عرض کردم جنبه فوری و سیاسی مسئله قومی و زبانی است که بنظر من از داخل ایران و بخصوص از بابت ما آذربایجانیها ایجاد چنین خطری به نسبت کمتر است تا اینکه خدای نکرده  آتش اختلافات قومی کُرد و عرب عراق، ترک و کُرد ترکیه و یا سنی و شیعه منطقه به ایران هم سرایت کند. آنچنان که بعضی ها تصور میکنند این آن قدر هم دور از احتمال نیست.

زیاده روی بعضی ها در ناسیونالیسم ترکی و احساسات ضد ایرانی از این جهت است که بنظر من نگرانی آور است. برای شخص بنده که در اروپا هستم و نه رفت و آمدی با ایران دارم و نه چنین برنامه ای دارم که فرقی نمیکند. اما موضوع شخصی من و شما نیست.

من نگران همه مردم، همه ملل و اقوام، همه کشور ها و تمام منطقه ام. نه بعنوان سیاستمدار – که نیستم، بلکه بعنوان انسان، بعنوان یک شهروند.

اگر قرار باشد لرستان و کردستان و آذربایجان و هر گوشه و استان و اقلیم هر کشور این منطقه از بدنه کشور خود جدا شده هرکدام تبدیل به یک سوئیس و لوکزامبورک شود که کسی حرفی نمیداشت!! متاسفانه بنظر من آینده این ها در صورت تفرقه و جنگ و جدائی نه مانند سوئیس بلکه شبیه سومالی خواهد بود. مشکل در اینست که آنچه در سرانجام این ناسیونالیسم ها و قومگرائی های منطقه دیده میشود خون و خرابی و دشمنی است و نه رفاه وآزادی و دوستی… بنظر شخص بنده از این نقطه نظر امروزه اکثر واکنش های ملی کشورهای منطقه  برای حفظ خود در مقابل این موج خطر است و بیشتر دفاعی است و نه تهاجمی. از این نظر است که میبینیم مثلا ترکیه میخواهد ولی مطمئن نیست تا چه حد میتواند به کُرد ها امتیاز بدهد طوریکه اوضاع از دستش خارج نشود اما پ ک ک با اعتماد بنفس روزافزونی هرچه بیشتر به طبل طلب ها و ناسیونالیسم خود میکوبد.

من سال ها قبل هم بر آن بودم که موضوع زبان باید از سیاست و سیاست ورزی و ناسیونالیسم و قومگرائی جدا شود. این را در کتاب و مقالاتم هم نوشته بودم و علاوه کرده بودم که «اما متاسفانه سیاست از زبان دست بردار نیست و کار تحصیل در گرو سیاست است.» اما نگرانی شدید من آنست که موضوع زبان دارد بطور فوق العاده خطرناکی بازیچه دست کسانی میشود که میخواهند آب را گل آلود کنند، کسان و گروه هائی که در نهایت نه خدمتی به قوم و ملت خود میکنند بلکه نردبان ترقی کسانی میشوند که فردا میتوانند جزو متهمین ردیف یک نزاع ها و جنگ های داخلی، آشوب و خونریزی در سرتاسر منطقه باشند.

با احترام – عباس جوادی

ادامه خواندن

من آنچه شرط بلاغ است به شما عرض میکنم

این داستان یک «صحبت فیس بوکی» است. من بدون تفسیر (و بدون ذکر نام شرکت کنندگان صحبت، چونکه اجازه آن را ندارم) متن کامنت ها را در اینجا نقل میکنم. ابتدا من لینک این مقاله را که در سایت «رادیو آزادی» منتشر شده (و اصل فارسی اش در سایت «چشم انداز» چاپ شده) در فیس بوک گذاشتم با این یادداشت:

http://www.azadliq.org/content/article/25100195.html
ساختار مقاله فارسی «چشم انداز» مربوط به نظامی گنجوی را برای خوانندگان جمهوری آذربایجان کاملا عوض کرده ام.
Mənim şəxsən çıxardığım ümumi nəticə budur ki, Nizami gəncəli, azərbaycanlı və iranlıdır. Onun əsərləri İran-fars ədəbiyyatına aiddir. O, dünya ədəbiyyatına və bəşəri mədəniyyətə aiddir və hər kəs, iranlı da, azərbaycanlı da, fars da, türk də, kürd də, erməni də. alman da onu oxuyub faydalansa yaxşı olar. Kim istəsə, Nizami ilə fəxr də edə bilər. Ancaq «Nizami kimindir?» sualından çox, onun əsərlərini oxumaq və yaşadığı dövrü kəşf etmək daha maraqlıdır

بعد بحث به این صورت ادامه یافت:

م.: فارسی اش را هم برای ما که از دانستن ترکی محروم ایم همخوان بفرمایید.

عباس جوادی – کم و بیش همانست. کمی 1-2-3-4 کرده ام که آسانتر باشد – .منظور بطور خلاصه اینست که نظامی زاده گنجه بود و همانجا زندگی کرده گنجه در جمهوری آذربایجان کنونی است. اگرچه آنوقت کشوری بنام ایران نبود (و کشورمستقلی بنام آذربایجان هم اصلا نبود و «آذربایجان» نام یک ولایت آن هم در جنوب ارس بود) اما قفقاز و ایران کنونی که زیر فرمان سلجوقیان و بعد اتابکان بود از نظر سنت ادبی و تاریخ و فرهنگ حوزه فرهنگی ایران و زبان فارسی بود . قفقاز و آذربایجان و بلاد روم هنوز کاملا ترک زبان هم نشده بود و تمام آثار نظامی فارسی است (ادعای دیوان ترکی داشتن نظامی بی اساس جلوه میکند و ظاهرا به یک نظامی دیگر، نظامی قونوی از عثمانی 200 سال بعد مربوط است). از سوی دیگر بعد از صفویه قفقاز بطور رسمی به هیئت سیاسی و دولتی ایران برگشته و تا جنگ های ایران و روس در اوایل قرن نوزده م در ترکیب ایران بوده. بعلاوه اکثریت بزرگ شاعران و نویسندگان قفقاز (و ولایات دیگر این حوزه فرهنگی و سیاسی ایران) تا قرن بیستم غالبا به فارسی و کمتر به زبان های دیگر مانند کُردی یا ترکی نوشته اند. بنا بر این بله، نظامی گنجه ای و آذربایجانی هست و ایرانی هم هست و هر کس در دنیا اگر میخواهد میتواند با شخصیت نظامی افتخار کند اما مهمتر از آن اینست که چه ایرانی، چه فارس و ترک و کُرد و ارمنی بهتر است از آثار او فیض ببرند و محیط اجتماعی و سیاسی دوره ای را که او زندگی میکرد کشف کنند و این بهتر از دعوا بر سر «سند مالکیت» نظامی گنجوی است.

و. – آقای جوادی، از نظامی میتوان بعنوان شاعر ادبیات فارسی یاد برد بخاطر شعرهایش که به این زبان سروده است ولی دیگر نمیتوان از او بعنوان یک ایرانی یاد برد. این دیگر میشود پان ایرانیسم ( این تمامیت خواهی و تفکری استعماری هستش که چون هر ناسیونالیسم و تفکر استعماری دیگری یکی از خصوصیاتهای ناسیونالیسم ایرانی و پان ایرانیسم میباشد.) نظامی اهل گنجه هستند و گنجه هم آذربایجان هستش و وی هم آذربایجانی میشود. در دنیا نویسندگان مختلفی به زبان انگلیسی اثر مینویسند. آنها را میتوان نویسندگان زبان و ادبیات انگلیسی خواند ولی دیگر نمیتوان یک نویسنده زبان انگلیسی در هند را آمریکایی، کانادایی و … خواند.

عباس جوادی – این دیگر آلرژی است. یک آلمانی که به انگلیسی مینویسد نویسنده بریتانیا نیست ولی یک اسکاتلندی که انگلیسی مینویسد نویسنده بریتانیائی است. ما مگر از دو کشور مختلف سخن میگوئیم؟ ما کی کشور های مختلف بودیم؟ فقط در دوره خلافت عربی – اسلامی تک تک ولایات وابسته به بغداد بود اما اندیشه تاریخ و فرهنگ هنوز پا بر جا بود چنانکه تا آخر قرن نوزدهم در میان مسلمانان قفقاز هم بود. واقعا این دیگر سوپر آلرژی است بی آنکه متکی به تاریخ و واقعیت باشد.

عباس جوادی – حالا یعنی بهرنگی، ساعدی، شهریار، کسروی، تقی زاده، ویا – دور تر برویم – خاقانی و نظامی و شاه اسماعیل شاعران و نویسندگان ایرانی نیستند؟ پس عثمانی هستند؟ این حرفها کدامست اخر؟ پیشنهاد میکنم بجای فورا نظر دادن اول مقاله را بخوانید.

و. – بله آقای جوادی، ایران و آذربایجان کشورهای مختلفی هستند و نمیدانم چرا بعضیها در قبول این واقعیت سختی میکشند و برای انکار آن و اعمال تفکرات پان ایرانیستی همش میروند به گذشته و از نوستالژی دوران امپراطوریها حرف می زنند.

عباس جوادی – اه… شورش را در نیاورید. حالا ایران و جمهوری آذربایجان دو کشور جدا هستند. تا قرن نوزدهم هم آذربایجان (یعنی جنوب ارس) و هم ولایات قفقاز مانند شیروان و گنجه همیشه بخشی از ایران بود ند و یا جزو مناطق ایرانی خلافت اسلامی مانند دوره سلجوقیان و اتابکان. بعد از صفویه باز همیشه جزو ایران بودند. این ایران که از آن خوشتان نمیاید بیشتر ساخته دست اجداد من و شمای آذربایجانیست و کمتر فارسی زبانها که نقش کمتری در احیا و حراست ایران معاصر بعد از اسلام داشتند. تا اینکه در قرن نوزدهم در جنگ ایران و روس قفقاز را گرفتند. واقعا در عجبم که تاریخ را کجا خوانده اید؟

و. – بله آقای جوادی از بهرنگی، ساعدی، شهریار، کسروی، تقی زاده میتوانید نویسندگان ایرانی یاد ببرید چرا که تابعیت ایران را داشتند. در عین حال آذربایجانی هم هستند بخاطر اینکه از ایالت آذربایجان هستند. ولی اگر فرض کنید آذربایجان جنوبی چند سال دیگر خودش یک کشور مستقل شد و استقلال گرفت دیگر بطور تکنیکی نمیتوان آنها را نویسندگان ایرانی خظاب کرد (با این حال میتوان از آنها بعنوان نویسندگان زبان و ادبیات فارسی یاد برد) از آنها فقط میتوان بعنوان نویسندگان آذربایجانی یاد برد.

عباس جوادی – از نظامی حرف میزنیم… از نظامی… و خاقانی … و دیگران… تا 1920. سلیمان رستم و بختیار وهابزاده و صمد وورغون درست، «مال» جمهوری آذربایجان اند…

و. – بله آقای جوادی از نظامی حرف می زنیم و در آن زمان هم نه ایرانی بود، اگر هم بود امروز نیست و نظامی اهل گنجه و آذربایجانی هستند… و با منطق شما ازبکستانیها هم میتوانند بگویند که ایران مال ازبکستان بود چرا که در زمان امیر تیمور تحت سلطه آنها بود.

عباس جوادی – ثانیا که از «تابعیت» حرف نمیزنیم. از تاریخ و فرهنگ و زبان حرف میزنیم. آنوقت ها پاسپورت و شناسنامه و ویزا که نبود. مگر شکسپیرگذرنامه پادشاهی انگلیس را داشت؟ تیمور؟ چنگیز؟ آخر واقعا به این حرف هائی که میزنید معتقدید؟ واقعا؟

و. – آقای جوادی راستش من از تابعیت حرف می زنم. اینکه ایشان آذربایجانی هستند نه ایرانی. در مورد زبان که بحثی ندارم در کامنت اول هم نوشتم. ایرانی خواندن نظامی تفکری پان ایرانیستی- استعماری می باشد.

عباس جوادی – طغرل بیگ سلجوقی و جانشینان او از آلپ ارسلان تا ملکشاه بنام ایران حکومت کرده اند و حتی وارثینشان که ترک زبان بودند نامهای ایرانی مانند کیخسرو گرفته اند و شیر و خورشید را آرم خود کرده اند و به تاریخنویسان خود گفته اند اعقاب خود را به ایران باستان وصل کنند. عین این کار را سلجوقیان روم کرده و در ابتدا صلیب بر سکه های خود گذاشته خود را از تبار قیصر های روم خوانده اند. فکر میکنید چرا؟

عباس جوادی – آقا بنده تسلیم وقت شده با اجازه میروم. من آنچه شرط بلاغ است به شما عرض میکنم… بقیه اش کار خودتان است. هر اعتقادی هم داشته باشید برای من فرقی ندارد. دانش را میتوان تغییر داد اعتقاد را نه.

و. – آقای جوادی، من خواستم نظر خودم را بنویسم ولی آنچنان که از جمله های شما ( مثلاً: اه… شورش را در نیاورید) بر می آید شما خودتاً شخصاً خیلی حساس هستیید به این مسئله و سریع عصبانی می شوید.

ط. – کسی را که خواب است می توان بیدار کرد اما بیدار کردن کسی که خودش را به خواب زده آسات نیست

م. – بسیار مقاله ارزنده و پرباری است. دست مریزاد.

عباس جوادی (به: و.) – من حساس هستم ولى باور كنيد نه به اينكه اعتقاد شما اين و يا آنست. اين كار خودتان است. بحث من بر سر اعتقاد نيست، بر سر دانسته هاى تاريخى است واين، موضوعات اوليه و ابتدائى درس تاريخ است كه بعد از اسلام چه شد، طاهريان و صفاريان و سامانيان و غزنويان كى بودند كى از كجا آمدند و چه كردند، سلجوقيان و اتابكان و مغول و آق قويونلو ها بهمين ترتيب. صفويه كى بودند و چطور شد آمدند و چرا آنها ابتداى ايران “معاصر” بعد از اسلام بودند و متعاقبينشان كه بودند و چه كردند. عذر ميخواهم، آخر اينها را كه ندانيد و بحث كنيد نميشود. در مقاله نظامی صحبت بر سر این هاست و نه نظر من و شما. در این باره اگر اشتباهی شده بفرمائید. اينجا صحبت بر سر نظر كه نيست، بر سر اينست كه چه شد و چگونه شد؟ نظر دادن بدون اطلاع كه ماشاالله زير سايه فيس بوك آسان شده آدمى را از مسئوليت دانستن و بعد حرف زدن معاف نميكند. اینجا که میدان تظاهرات و شعار سیاسی نیست. حساسيت من به اين است كه بدون اين دانش اوليه تاريخ كه در هر كورس دانشگاهى، آنهم نه فقط در ايران بلكه اروپا و حتى تركيه به هر جوان دانشجو ميدهند نميتوان چپ و راست نظر داد. اينكه نميشود. حتى استادان يك رشته وقتى بحث ميكنند سوال هم ميكنند كه اين چطور هست و آن بنظر شما چطور است؟ شما محض رضاى خدا يك سوال نميكنيد، شك نميكنيد، معذرت ميخواهم، ظاهرا آن پايه تاريخ را هم كه نداريد، اما بجاى اينكه بخوانيد و تحقيق كنيد و شك كنيد و بيشتر بخوانيد و واقعا بحث (و نه جدل) كنيد ميخواهيد فورا نظر بدهيد. براى بنده كه واقعا فرقى نميكند. اما از اين طريق باور كنيد چيز جديدى عايدتان نميشود. ببخشيد كه هر چه از دلم ميگذشت را گفتم و “آچديم سانديغى، تؤكدوم پامبيغى.”

ز. – تعصب ، چشم های بینا را کور میکند و گوش های شنوا را کر می سازد و شخص را معتقد به اموری میکند که خرد و دانش آن را گواهی ندهد !!
ابوریحان بیرونی
شعرا و نویسندگان و فرهیختگان ا زمیان انسانها برخاسته اند و به تمامی بشریت تعلق دارند از مصادره کردن انها بپرهیزیم !!!… ادامه خواندن

اولين ترجمه هاى تركى صمد بهرنگى

Ulduz
عباس جوادى – تا جائيكه اطلاع دارم ترجمه هاى تركى من از معروفترين قصه هاى صمد بهرنگى در سالهاى ١٩٧٠ م اصولا اولين ترجمه هاى تركى مرحوم بهرنگى بودند. بعد ها ترجمه هاى مختلفى از اين قصه ها در تركيه چاپ شد.

سال هاى ١٩٧٢-٧٣ ميلادى بود يعنى زمانيكه در “دانشكده زبان، تاريخ و جغرافيا”ى دانشگاه آنكارا دوره فوق ليسانس ميخواندم و در عين حال آماده رفتن به آلمان براى دوره دكترى ميشدم. صمد بهرنگى پنج سال قبل از آن فوت كرده بود و من هم جزو جوانانى بودم كه نقش و اهميت اجتماعى صمد و كسانى نظير او از قبيل غلامحسين ساعدى و يا جلال آل احمد را در عالم ايداليستى خود بسيار بزرگ كرده بودم و از جمله فكر ميكردم جامعه عقب مانده ايران با كوشش هاى اين قبيل انسانها حتما بجلو خواهد رفت. بخصوص كار بهرنگى بعنوان معلم براى ما بسيار قابل ستايش بود. جنبه جالب ديگرى كه بهرنگى داشت حمايت او از تحصيل، چاپ و پخش كتابهاى آموزشى تركى آذرى بود.

وقتى بهرنگى در سال ١٣٤٧ در ارس غرق شد ما هنوز از چند و چون داستان خبرى نداشتيم و كسى در محيط چپى و ضد رژيم شاه كه آنوقتها بين روشنفكران حاكم بود نميتوانست چيزى بجز شايعه كشته شدن او را كه زود پخش شد و بدون سوال و ترديد مورد قبول قرار گرفت قبول كند. اينكه ممكن است كسى مثل صمد بهرنگى بخصوص بعلت شنا بلد نبودن واقعا خودش در ارس غرق شده باشد براى كسانيكه در روياروئى با رژيم شاه نيازمند خون و شهادت و حوادث دراماتيك بودند اگر هم واقعيت داشت قابل اعتراف نبود. خاطرات حمزه فراهتى دوست نزديك بهرنگى و از رهبران سابق “فدائيان خلق” كه همه سالها او را متهم به كشتن صمد از طرف حكومت ميكردند قرار بود بعد ها منتشر شود وآب سردى بر سر شهادت پرستان خواب آلود بريزد.

اما در سالهاى ١٣٥٠ ش يعنى در اين آخرين دهه حاكميت پهلوى هنوز نام هائى مانند صمد بهرنگى اسطوره هائى نيمه مقدس بودند كه روشنفكران از آنان انتظار داشتند منجى ملت باشند. من يك نسل از صمد جوانتر بودم. در آن سالها براى ما جوانانى كه بتازگى به خارج از كشور آمده بوديم و تحت تاثير تشنج سياسى داخل بوديم ترجمه و پخش آثار كسانى مانند بهرنگى و يا فروغ فرخزاد جزو “وظايف ميهنى” براى تنوير افكار جهانى در مورد اوضاع ايران بشمار ميرفت.

در سالهاى ١٩٧٢ و ١٩٧٣ مدت كوتاهى قبل از اينكه براى ادامه تحصيل به آلمان بروم ابتدا دو قصه “ماهى سياه كوچولو” و “يك هلو، هزار هلو” را به تركى ترجمه كردم و به دوستان ترك همدوره اى ام كه با موسسه انتشاراتى “گؤزلم” آشنا بودند دادم. ابتدا “ماهى سياه كوچولو” و سپس “يك هلو، هزار هلو” در سال 1972 با نام مستعار “ع. دوست”
A. Dost
كه بعنوان مترجم براى خود انتخاب كرده بودم منتشر شد. تا جائيكه بخاطر دارم “يك هلو، هزار هلو” چندان مورد استقبال قرار نگرفت اما “ماهى سياه كوچولو” موفقيت نسبتا بزرگى بود تا جائيكه مرحوم اردال اؤز
Erdal Öz
كه آنوقتها هم در آنكارا يك كتابفروشى داشت و هم جزو صاحبان موسسه معروف «جان»
Can Yayınevi
و مسئول سری كتابهاى كودكان بنام “آركاداش”
Arkadaş Kitaplar
در استانبول بود تماس گرفته پرسيد كه آيا ميتوانم قصه هاى ديگرى از بهرنگى ترجمه كنم يا نه. اؤز بعد ها نويسنده نسبتا معروفى شد.

با اين ترتيب انتشارات “جان” در تركيه دومين موسسه اى شد كه قصه هاى صمد بهرنگى را به تركى منتشر نمود. نام مستعارى كه من اين بار بعنوان مترجم براى خود انتخاب كردم “شعله آك يوز”
Şule Akyüz
بود. راستش هنوز هم دقيقا نميدانم چرا مصرانه از نام مستعار استفاده ميكردم و نميخواستم نام حقيقى ام زير چاپ برود. تا جائيكه بخاطر دارم فكر ميكردم اگر در حكومت ايران اين را بفهمند براى من خوب نيست.

سه قصه ديگر بنام هاى “اولدوز و کلاغها”، «اولدوز و عروسک سخنگو» و «افسانه محبت» با اين ترتيب در موسسه “جان” استانبول بچاپ رسيدند. سال ١٩٧٤ كه من به آلمان رفتم ادامه همكارى با موسسه “جان” و ترجمه بعضى قصه هاى ديگر بهرنگى را به يكى از دوستان خوب شمالى ام سپردم.

فكر كنم بعد ها ترجمه هاى ديگرى بخصوص از “ماهى سياه كوچولو” در تركيه بچاپ رسيد. بنظرم ترجمه هاى دوست عزيزم دكتر هاشم خسروشاهى كه امروزه يكى از نويسندگان بنام تركيه است از بهترين ترجمه هاى بهرنگى بشمار ميروند.

امروز كه برگشته به گذشته نگاه ميكنيم دركش آسانتر است كه نه بهرنگى و نه ديگران آن اسطوره ها و منجيان ملت نبودند كه ديگران از آنها ساخته بودند. آثار بهرنگى هم البته چيزى در سطح كلاسيك هاى دنيا نيستند. اما من هنوز باور دارم كه بهرنگى اولا انسانى پاك و شريف و معلمى با ايمان به كار آموزگارى، نوشتن و تحقيق بود كه هم وغم خود را صرف خدمت به مردم و بخصوص كودكان و جوانان عادى و بيسواد ميكرد و ثانيا آثار او و بخصوص قصه هايش، اگر چه بعضى از آنها نه قصه كودكان بمعناى سنتى كلمه بلكه داستانهائى براى تشويق كوشش، پويش و پيشرفت اجتماعى هستند، اكثرا ارزش خود را حفظ كرده و بخصوص در آن سال ها ترجمه و معرفى آنها بويژه در كشور هاى همسايه ايران كارى خير بوده و هنوز هم هست.… ادامه خواندن

مقالات عباس جوادی تا سال 2000 میلادی

Abbas Djavadiنوشته های عباس جوادی تا سال 2000 میلادی
Abbas Djavadi’s List of Publications – Until 2000

1972

Küçük Kara Balık (Samed Behrengi, Gözlem Yayınevi, Istanbul); translated from Persian into Turkish under the pen name Şule Akyüz
Bir Şeftali, Bin Şeftali (Samed Behrengi, Gözlem Yayınevi, Istanbul); translated from Persian into Turkish under the pen name Şule Akyüz
1973

Sevgi Masalı (Samed Behrengi, Cem Yayınevi, Istanbul); translated from Persian into Turkish under the pen name Şule Akyüz
Kargalar (Samed Behrengi, Cem Yayınevi, Istanbul); translated from Persian into Turkish under the pen name Şule Akyüz
1974

Kargalar ve Konuşan Bebek (Samed Behrengi, Cem Yayınevi, Istanbul); translated from Persian into Turkish under the pen name Şule Akyüz
1978

Sadece Ses (Forugh Farrokhzad), Seçilmiş Şiirler – Unpublished
1984

Phonologie des Persischen, Albany Press, Emeryville, California
1987

Azerbaycan Türkçesinin Adlandırılması Hakkında Bazı Notlar (in Türk Dünyası Tarih Dergisi, No. 6, June 1987, Istanbul). In Turkish
“Acala Elamak, Talasmak” (in Varlıq, No. 63-2, 1366, Tehran). In Azerbaijani
“Gedirsan? Gedirsanmi?” (in Varlıq, No. 65-4, 1366, Tehran). In Azerbaijani
“Dayşdi Min Ilik Alifbamızı” (in Varlıq, No. 71-5, 1367, Tehran). In Azerbaijani
1989

Dilda Takamül Prosesinin Üç Cahati (in Aydınlıq, No. 6-7, London). In Azerbaijani
Azerbaycan Adabiyyatı (Ahmed Caferoglu, in Varlıq, No. 72-1, 1368, Tehran); translated from German into Azerbaijani
Şimallıların Öz Tarixlariyle Çatinliklari (in Aydınlıq, No. 10-11, London). In Azerbaijani
Anar Rzayevle Müsahibe (in Aydınlıq, No. 10-11, London). In Azerbaijani
Der Konflikt um Berg-Karabakh; in Frankfurter Allgemeine Zeitung, 7 October
Azerbaijan va Zaban-e an (Jahan Books, Berkeley, California). In Persian
1988

Glasnost and Soviet Azerbaijani Literature; in Central Asian Survey, vol. 9, No. 1, Pergamon Press, Oxford
Azerbaycancanın Ses Qurulshu ve Fonolojik Yazı (in Savalan, No. 4, Berlin). In Azerbaijani
1991

Situation und Probleme des aserbeidschanischen Türkisch im heutigen Iran; in Türkische Sprachen und Literaturen, Materialien der ersten Deutschen Türkologen-Konferenz, Bamberg, 3.-6. Juli 1987, Otto Harrasowitz Verlag, Wiesbaden
Alifba Meselesi Barede Qeydlar (in three parts in Varlıq, No. 79-4, 81-2, and 82-3, 369-1370, Tehran). In Azerbaijani.
Sakina Berenjian: Azeri and Persian Literary Works in Twentieth Century Iranian Azerbaijan; book review in Die Welt des Islams, 33/1993, Brill, London
1996

Tajikistan: Time for Peace, or Else; in RFE/RL Newswire
1997

Tajikistan Government, Opposition Launch New Experiment in Cooperation; in RFE/RL Newswire
1998

UNESCO Moves to Avert Tajik-Uzbek Tension over Historic Anniversary; in RFE/RL Newswire
1999

Nowrooz: the Celebration of Life; in RFE/RL Newswire
1999

Turkish Media Shows Bias Ahead of Ocalan Trial; in RFE/RL Newswire
2000

Turkey Prepares for Trial of PKK’s Ocalan; in RFE/RL Newswire
1999

Fairness Discussion May Postpone Ocalan Trial; in RFE/RL Newswire
2000

“The Truth Is Not Just White Or Black”; Interview with Tajik Newspaper ‘Javononi Tojikiston’… ادامه خواندن

«ره افسانه»

عباس جوادی – مدتی است این بیت حافظ ورد زبان و ذهنم شده که:

جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه،

چون ندیدند حقیقت، ره افسانه زدند.

در این دو سه هفته اخیر به چند کتاب و منابع اینترنت مراجعه کردم و از دوستان فاضلی که با حافظ، غزلیاتش، دوران و شزایط زندگی اش  آشنا هستند نظر خواهی کردم که منظور از این بیت و عموما غزل معروفی که با مطلع «دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند» شروع میشود چه ممکن است باشد، چونکه بدون داشتن این قبیل اطلاعات فهم و درک درست مطلب ممکن نیست. مثلا در مورد رقم «هفتاد و دو» و یا لغاتی از قبیل «ملت» و «جنگ» اطلاعات و یا شاید بهتر است بگوئیم گمانه زنی های جالبی بدست آمد. برای نمونه چند منبع میگوید این غزل گوشه ای از داستان خلقت انسان را تفسیر میکند و پایه «جنگ هفتاد و دو ملت» اشاره به این حدیث است که طبق آن پیامبر اسلام گفته است «بعد از من پیروانم به هفتاد و دو فرقه تقسیم میشوند.»… ادامه خواندن

جو مسموم قوم گرائی و ناسیونالیسم در قیرغیزستان

عباس جوادی — در شهر اوش، دومین شهر بزرگ قیرغیزستان، خانه های ویران شده و سوخته شهروندان اوزبک تبار فورا بچشم میخورد. طبق آمار رسمی در اوش و دیگر شهر های جنوب قیرغیزستان تقریبا دو هزار خانه ویران شده. اکثریت این خانه ها متعلق به مردم اوزبک تبار است. در بعضی از موارد با کمک سازمانهای خارجی، تلاش برای باز ساخت خانه ها شروع شده. سرنوشت خا نه های دیگر هنوز معلوم نیست. همه چیز دهم و یازدهم ماه زوئن امسال اتفاق افتاد

اکثر اوزبک تبارانی که ما با آنها صحبت کردیم گفتند حمله ها سازمان یافته بودند. دو مسئول سازمان ملل در شهر هم به من گفتند که اکثر حمله ها در سه موج متوالی ودر فاصله بسیار کوتاهی اتفاق افتاد. اول یک گروه با ماشین حمله کرده مردم محله های اوزبک نشین را به گلوله بستند. بعد گروهی دیگر باز با ماشین هجوم آورده خانه ها را غارت کرد و بعضی ها را گروگان گرفت و برد. و بالاخره گروه سوم با مواد منفجری که به شیشه های پلاستیکی پر کرده بودند خانه ها را آتش زدند. هنوز کسی نمیداند و یا نمیتواند دقیقا ثابت کند که این گروه های مهاجم کی بودند و از کجا آمده بودند

تقریبا چهار صد نفر در عرض دو سه روز کشنه شدند و چهار صد هزار نفر بیخانمان. اکثریت بزرگ آنها هم اوزبک تبار بودند. حالا که اوضاع در شهر و مناطق دیگر اوزبک نشین کشور ناآرام شده و هنوز هم نا آرام است هر کسی پولی و یا خویش و تباری در خارج، مثلا در روسیه، داشته باشد از قیرغیزستان میرود. شهر از نخبه ها و نیروی کاری اش تخلیه میشود.

اکثر اوزبک تبارانی که ما با آنها به گفتگو نشستیم میگفتند که افراد مهاجم از محله خود آنها نبودند. از جای دیگری آمده بودند و بعد از شبیخون ها فورا ناپدید شدند. هنوز کمیسیون رسمی حکومت نتوانسته هویت افراد و گروه های مهاجم را معین کند. با وجود این، کینه و سوء ظن اوزبک تباران نسبت به اکثریت قومی قیرغیز ها به اوج خود رسیده. شاید در میان حکومتی های سابق و یا حتی کنونی کشور بعضی ها اختلافات قومی را تحریک کرده و یا با پول و اسلحه تامین نموده اند. شاید، بعضی ها دولتهای خارجی را متهم میکنند که بگفته آنها میخواهند حکومت قیرغیزستان را تضعیف کنند  اما اینجا هم هیچ دلیلی نیست. آنچه که روشن است اینکه حکومت مرکزی از این حوادث بسیار متاثر و نگران است اما قدرتش محدود است و حر فش در میان ناسیونالیست های قیرغیزحکومت محلی تاثیر چندانی ندارد. شاید نود و نه در صد قیرغیز ها نه در این خشونت ها دست داشتند و نه خصومتی با اقلیت اوزبک تبار کشورشان دارند. قیرغیز ها آدمان معتدل و خوش رفتاری هستند. اما محیط طوری شده که چندان کسی از میان آنها به روشنی و با صدای بلند ترور و وحشتی را که نسبت به هموطنان اوزبک تبار خود شده محکوم نمیکند و خواهان بازداشت و محاکمه هر چه زودتر مهاجمان نمیشوند.

هر بار سخن از ترور و خشونت های سه ماه پیش بمیان میاید بسیاری از قیرغیز ها اینرا بگردن «نیرو های خارجی» ویا رژیم سابق که در ماه آوریل سرنگون شد و یا اسلامیست ها و باند های قاچاق مواد مخدر میاندازند. آنها، هم مهاجمان و هم قربانیان را از هر دو قوم قیرغیز و اوزبک توصیف میکنند. این، تا حد کمی شاید هم درست است اما هیچ کسی در واقع شکی ندارد که هدف اصلی تهاجم و ترور اوزبکها بودند و با این توطئه شاید هم هدفی داشتند که چندان هم به اوزبک تباران مربوط نمیشود اما کسی نمیخواهد اینرا آشکارا اعتراف کند. غرور ملی آنها ظاهرا اجازه این کار را نمیدهد

کار دیگری که قیرغیز های ناسیونالیست میکنند اینکه هر وقت بحث ترور و خشونت ماه زوئن پیش میاید، بجای آنکه آنرا بدون «ولی و اما» محکوم و طرد کنند میگویند که اوزبک ها هم با خواستهای ملی و قومی «افراطی» از قبیل خود مختاری جنوب قیرغیزستان و رسمیت زبان اوزبکی بعنوان سومین زبان دولتی (بعد از قیرغیزی و روسی) زمینه ساز این خشونت شدند. قیرغیز ها از اینکه مردم و مطبوعات جهان در ماه زوئن گذشته «طرف اوزبکها را گرفتند» ناراحتند. بسختی میتوان به قیرغیز هائی برخورد که آماده عذر خواهی از هموطنان اوزبک خود باشند

در میان اوزبکها هم تحریک انجام گرفته. بیست سال پیش هنگام فروپاشی شوروی بعضی گروه های قوم گرای اوزبک مردم خود را در جنوب قیرغیزستان به رویاروئی با حکومت نوپای بیشکک و اعلام حود مختاری و حتی جدائی از قیرغیرستان تحریک کردند که در نتیجه خشونت و کشتار شدیدی رخ داد. اما این بار بحث جدائی و حتی خود مختاری نبود. یک بیزنس من پولدار اوزبک از شهر جلال آباد ظاهرا برای حفظ قدرت و نفوذ خود در زمان تحولات حکومتی آوریل گذشته خواستار «حقوق ملی» اوزبکها از جمله رسمی شدن زبان اوزبکی شده بود. تا این اواخر در قیرغیزستان دویست مدرسه، چندین دوجین روزنامه و پنج – شش رادیو و تلویزیون اوزبک زبان وجود داشت. ظاهرا آنها هنوز هم هستند اما بسیاری از آنها پس از خشونتهای سه ماه پیش عملا موقوف شده و یا بدست قیرغیز ها افتاده اند.

جالب اینکه حکومت جمهوری همسایه اوزبکستان به رهبری اسلام کریموف به هیچ صورت از اغتشاشات ضد قیرغیزی در جنوب قیرغیزستان حمایت نکرد و حدود پنجاه هزار پناهجوی اوزبک تبار قیرغیزستان را که از ترس کشتار به اوزبکستان همسایه فرار کرده بودند به قیرغیزستان پس فرستاد. حکومت بیشکک از این بابت منت دار آقای کریموف است

مثل اکثریت قیرغیز ها، اکثریت قریب باتفاق اوزبک تباران قیرغیزستان هم نه دستی در این اغتشاشت داشت و نه منفعتی و نه حتی اطلاعی. آنها ظاهرا فقط قربانی توطئه هائی شدند که خارج از دانش و خواست آنها طرح ریزی شده بود.

احساسی که از ماه زوئن باین طرف بین اوزبک تبار ها تقویت یافته اینست که قیرغیزستان و دولت آن مایل به تامین حقوق برابر به آنها، حفظ امنیت و رفاه و فرهنگشان نیست و فقط از منافع قیرغیز تبار های کشور دفاع میکند. بسیاری ازقیرغیز ها هم تصور میکنند که اوزبک تبار ها بالاخره «خودی» نیستند و باید از نظر اقتصادی، سیاسی، اداری و  فرهنگی تابع آنها و حاکمیتشان باشند تا وحدت و تمامیت کشور تامین شود

اما بهر حال نتیجه اینست که بعد از سه ماه که از خشونتها گذشته، خصومت، سوء ظن و سردی بین دو قوم کشور از بین نرفته و بسیاری از ناظران و کارشناسان محلی نگرانند که این خشونتها ممکن است بزودی از سر گرفته شوند. کافی است کسانی که طرح خشونتهای سه ماه پیش را ریخته و آنرا اجرا کرده بودند بخواهند با تهاجم دیگری این کشور و دولت کوچک و ضعیف را بیشتر از این هم به ورطه اختلافات و جنگ داخلی بکشانند.

به روز رسانی در دهم ژوئن 2014: امروز چهارمین سالگرد تنش های خونین در شهر اوش (جنوب قیرغیزستان) بین قیرغیز ها و اوزبک تبار ها ست که منتج به مرگ بیش از چهار صد نفر از هردو طرف شد. وضع کلی حالا آرام است. کسانی که بیخانمان شده اند از طرف دولت مورد حمایت قرار گرفته اند. اما بیکاری و کوچ به روسیه برای کار همچنان ادامه دارد.

ادامه خواندن

یکشنبه ای دلپذیر در پایتخت قیرغیزستان

عباس جوادی — نگوئید به ایران چه ربطی دارد. خیلی ربط دارد و در این باره با اجازه بازهم صحبت خواهم کرد.

ماه سپتامبر هوا در بیشکک، پایتخت قیرغیزستان از تب و تاب تابستان افتاده و معتدل تر شده. یک روز یکشنبه است و هوا آفتابی و دلپذیر. بیشکک شهر سرسبزی است با ده ها پارک. هر جا که ممکن است درخت کاشته اند.

در پارک های شهر و محلات بیرون مردم گروه گروه گردش و تفریح میکنند. پدران و مادران با فرزندان خردسالشان، گروه های دختر و پسرو، اینجا و آنجا، عاشقان جوان دبیرستانی. در گوشه دیگری جوانتر ها در عین صحبت و تفریح با پیاله ای چائی سبز و «سمبوسه» به ریش سفید ها ادای عزت و احترام میکنند.… ادامه خواندن