پوتین و اردوغان: دو روی یک سکه

PutinErdoganSQ

شما این یادداشت بنده را نه بعنوان یک مقاله و یا بررسی با منابع و ارقام و آمار بلکه یک یادداشت «سرپائی» قبول کنید که فقط منعکس کننده حس بنده در باره این آقایان پوتین و اردوغان  و مشابهات و اختلافات  آنهاست که به سیاست خارجی روسیه و ترکیه هم تاثیر میکند و به همان درجه نمونه ای از مشابهات و اختلافات روسیه و ترکیه هم هست.

بنظر من این دوشخصیت بسیار به همدیگر شبیه هستند. در هردو خود رائی مشاهده میشود. زود و به سرعت تصمیم میگیرند و با قاطعیت و به سرعت تصمیمشان را عملی میکنند. اردوغان «آتشی» هم هست. شاید بیشتر سر و صدا میکند و حتی کار را گاه به رفتار و گفتاری دور از نزاکت سیاسی و حتی عرفی میکشاند. هم در مورد رهبران خارجی (اروپائی، اسرائیلی) و هم مخالفین داخلی ترکیه روش اردوغان بیشتر همین بوده است در حالیکه پوتین ظاهری آرام دارد که ابدا به معنی خصلت و شخصیت متفاوت او از اردوغان نیست.

هيچكدام آنها از كرده خود پشيمان نميشود، برگشته به پشت سرش نگاه نميكند و حتى وقتى تنها هم هست  در دل خود به شك و سوالى  راه نميدهد.

هر دوی آنها خود و امکانات و قدرت، ثروت، توانائی و برتری کشور و ملت خود را به مراتب بیشتر از آنچه در واقع هست تصور میکنند و مردم خود را که به این تصور نیاز دارند، قانع کرده اند که این، تصوری بیجا نیست.

هر دو لیدر خود را ادامه دهنده «سنت امپراتوری» کشور ها و ملل خود یعنی امپراتوری روسیه و امپراتوری عثمانی میشمارند. پوتین هنوز از حسرت وسعت امپراتوری تزار ها خلاصی نیافته و اقلا شوروی سابق را حیطه «خارجه نزدیک» روسیه می پندارد – چیزی که در نمونه حمایت از حرکات جدائی خواهانه در گرجستان و سپس الحاق کریمه و تحریک شورش های شرق اوکرائین هم دیدیم. اردوغان هم به نوبه خود وقتی از «سنت ترکی» حکمرانی صحبت میکند نمونه هائی نظیر شام، عراق، حجاز، بالکان و حبشه میدهد و خود را نوعی مسئول این سرزمین ها هم میشمارد.

این احساس غرور آمیز و تا حد زیادی «خود ویژه بینی ملی» طبیعتا محدود به این رهبران نیست. بنظر بنده بسیاری از روس ها و ترک ها هم همین احساس را دارند. اصولا احساس تعلق به یک ملت، تاریخ و نماد های آن ملت و تاریخ مانند پرچم و فتوحات و در مورد روس ها در ضمن موسیقی و ادبیات چیزی است که هم در روسیه و هم در ترکیه به وضوح و بین افراد عادی دیده میشود. شاید همین هم دلیل موفقیت و محبوبیت نسبتا مستمر و از نظر بعضی ها حیرت انگیز پوتین در روسیه و اردوغان در ترکیه است.آنها از این جهت و همچنین از این نظر شبیه هم هستند که طرز رفتار، واکنش ها، و فکر و حتی حرف زدنشان مانند مردم عادی و متوسط رو به پائین خودشان است.

میگویند کسانی که از نظر اخلاق و رفتار به همدیگر بسیار شبیه هستند نمیتوانند با همدیگر کنار بیایند. در مورد دو دوست هم گویا کسانی که رفتار و گفتار و عاداتشان عین همدیگر نیست و همدیگر را از این جهت «تکمیل» میکنند معمولا دوستی طولانی مدت تری با همدیگر تجربه میکنند در حالیکه مثلا اگر دو نفر به همان درجه «غُد»، خودرای، اهل مناقشه و دعوا و خودستائی باشند دارای احتمال بیشتری از نزاع و اختلاف با همدیگرند. حتی بعضی بررسی ها نشان میدهد که زن و شوهر هائی که یک طرز رفتار و خصلت های نزدیک بهمدیگر دارند دارای درصد بالاتر طلاق هستند تا کسانی که با همدیگر فرق دارند اما مکمل همدیگر هستند و فرهنگ کنار آمدن با همدیگر را دارند.

گفتم. این ها یادداشت های پراکنده، «سرپائی»  و احساسی بنده هستند و لازم هم نیست درست باشند. اما اگر درست باشند میتوان بهتر فهمید که چرا خیلی از غربی ها و یا چینی ها که فرهنگ و «سلیقه ملی» و تاریخی شان از شرقی های مسلمان مانند ترک ها و یا باصطلاح «غربی» های شرق مانند روس ها فرق میکند و چرا آنها رفتار و حرکات، سیاست ها و اقدامات مثلا ترک ها، ایرانیان، اعراب و یا روس ها و اوکرائینی ها را اصلا درک نمیکنند.

در ایران ما این فرهنگ «خود ویژه بینی» بخاطر تاریخ امپراتوری و بخصوص فرهنگ و زبان ایرانی غنی است. اما در زمینه سیاست ما در تاریخ 50-60 سال اخیربجز تا حدی احمدی نژاد چیزی نتوانسته ایم شبیه اردوغان و پوتین تولید کنیم. سبک ایرانی در زمینه دیگری، در زمینه مذاکره و دیپلماسی و انشالله و ماشالله پیشرفت کرده است که خدا را شکر باز به هرحال کم خطر تر از سبک داش مشدی مابانه در سیاست است.

سلسله فکری، استدلال، احساس و نتیجه گیری که در این فرهنگ ها منتج به این یا آن طرز رفتار و سیاست میشود با همدیگر تفاوت بنیادین دارد.

در مورد نزاع اخیر روسیه و ترکیه هم شاهد چیز مشابهی هستیم. در ایران به انسان هائی مانند اردوغان و یا پوتین بخاطر رفتار و حرکات و طرز واکنش و طرز گفتارشان «داش مشدی»، در روسیه «کروتوی» و در ترکیه «قابا دائی» (دائی خشن) میگویند.

حتی اینها هم محصول تاریخ، عادات و سنن و فرهنگ ترکی، روسی و یا ایرانی هستند. طبیعتا در سوئد و یا آمریکا و چین قابادائی  و کروتوی یافت نمی شود. غربی ها و یا چینی ها و ژاپنی ها حتی نمی فهمند اردوغان و یا پوتین چرا طوری رفتار میکنند که امروزه شاهدش هستند و همراه با نیشخند های پنهانی خود آن را نکوهش میکنند…

 … ادامه خواندن

بازگشت نام های روسی شده به آسیای میانه

Application

کارمندان اداره گذرنامه قرقیزستان میگویند در 10 ماه اخیر 38000 نفر ازشهروندان این کشور تقاضانامه نوشته خواستار تغییر نام های رسمی شان شده اند تا این نام ها در نوشتن و خواندن به روسی نزدیک تر باشند. ظاهر این تغییرات جزئی است. یک مرد قرقیز آخر نام خانوادگی اش را از «-اوولو» (پسر فلانی) که بعد از انقراض اتحاد شوروی در این جمهوری نو استقلال رایج شده بود، به «اوف و یا «-یف» روسی عوض میکند. یک زن قرقیز هم مثلا از پسوند نام خانوادگی اش را از «-قیزی» قرقیزی به «-اووا»ی روسی تغییر میدهد.

هر سال همین طور است. تعداد کسانی که خواهان تغییر نامشان هستند از 36 هزار در سال گذشاه به 38 هزار در ده ماه سال جاری افزایش یافته است.

در آسیای میانه مردم  به نام های روسی شده با پسوند -اوف و -اووا برمیگردند. ظاهرا دلیل اصلی این روند نه افزایش محبوبیت روسیه بلکه راحتی در زندگی روزمره مانند سهولت در سفر به روسیه، کسب اقامت و کار در آنجا و ادامه روابط اقتصادی دوره شوروی است.

اکثر کسانی که دست به تغییر نام خود زده اند گفته اند که علت اصلی این کار آسان تر کردن رفت و آمد به روسیه  و گرفتن آسان ترمدارک و اجازه اقامت و کار در آنجاست.

تا سقوط اتحاد شوروی اتباع این کشور معمولا یک نام، یک نام پدری و یک نام خانوادگی داشتند مانند بوریس آنتونویچ مدودوف و یا حسن رمضانوویچ احمدوف (یعنی بوریس فرزند آنتون مدودوف، و یا حسن فرزند رمضان احمدوف). حتی برای آسان تر کردن تلفظ نام ها به روسی اصوات و حروف مخصوص مانند «اَ»، «غ» و یا «ح» (مثلا در تلفظ  «احمد» که در روسی نیستند تبدیل به آواهای نزدیک روسی شده همچون «آخمِد» خوانده و حتی نوشته شدند.

این در مورد اکثریت بزرگ اتباع شوروی صدق میکرد.  اما بعد از سقوط شوروی و استقلال پانزده جمهوری شوروی، موج ناسیونالیسم در این جمهوری ها  و حتی در داخل هرکدام از این کشور های نواستقلال یعنی بین گروه های مختلف قومی آنها بالا گرفت. تحت تاثیر این موج سیاسی، بازگشت به نام های باصطلاح «ملی» و باستانی «مُد» شد. خیلی ها پسوند های -اوف و -اووا را رسما و یا اقلا در عمل از نام خانوادگی خود لغو کردند. از قرقیزستان و قزاقستان تا آذربایجان، «عالی آخمدوویچ خوسینوف» و «قالیما سولطانوونا علییوا» تبدیل به «عَلی حسین (و یا علی حسین اوغلی و یا حسین زاده)» و «حلیمه علی قیزی» شد. -ویچ و -اوونا (بمعنی پسر و یا دختر فلان کس) هم کاملا لغو گردید.

بنظر میرسد حالا بخصوص بعد از فروکش کردن انتظارات مردم از دوره استقلال و احتیاج همچنان زیاد این کشور ها به روابط اقتصادی و تجاری با روسیه و همچنین فعالیت های مشترک در حوزه های امنیت و انرژی و یا حتی کار در بازارها و کار های ساختمانی روسیه، اتباع این کشور ها به نام های قبلی با آهنگ و تلفظ روسی و پسوند های -اوف و اووا باز میگردند. بخصوص در شرایط شدت گرفتن افراط گری اسلامی و شهرت منفی که جریانات تروریستی مانند «داعش» و «حزب التحریر اوزبکستان» و گروه های اسلامی چچن چه در داخل شوروی سابق و چه خارج از آن بوجود آورده است، آنها نمیخواهند با نام های اسلامی و سنتی  خود از مرز ها ی روسیه بگذرند و یا تقاضای اقامت و کار بدهند.

حتی انگیزه های عملی و کمتر سیاسی هم با عث این «مُد» جدید شده است. به گفته بعضی ازآنها «وقتی روس ها و دیگر مردم شوروی سابق نام شما را در گذرنامه تان همچون «علی تقی» با حروف و طرز تلفظ های ناآشنا میخوانند، اولا نمیدانند این را چطور تلفظ کند، ثانیا نمیفهمند کدامش نام و کدامش نام خانوادگی است و بالاخره مشکوک میشوند که نکند این هم از آن افراطگرایان اسلامی است…» (توضیحات بیشتر در این لینک به انگلیسی)

یک زمانی در تاجیکستان هم مردم نام های خودشان را که تقریبا همگی با پسوند های -اوف و -ویچ تمام میشدند عوض کردند. «احمدوف» شد «احمدی» و یا «احمد زاده». حتی خود رئیس جمهوری «امامعلی شریفوویچ رحمانوف» (یعنی اگر از روسی ترجمه کنیم: «امامعلی پسر شریف رحمان زاده») نامش را کرد: امامعلی رحمان (بدون -اوف و بدون «شریفوویچ»). وطبیعتا کارمندان دولت و اعضای پارلمان هم به تبعیت از رئیس جمهوری ناچاربه پیروی از او شدند.

اما حالا تمایل کلی در آسیای میانه ظاهرا عوض شده است. مثلا در قرقیزستان و تاجیکستان هر ماه تعداد بیشتری از مردم و بخصوص کارگرانی که در روسیه و یا در ارتباط با این کشور کار میکنند به دفاتر ثبت احوال مراجعه کرده میخواهند نام قبلی خود را باز پس بگیرند.

-اوف ها و -اووا ها در حال بازگشت  هستند. این تمایل ظاهرا در دو و یا سه کشور تاجیکستان، قرقیزستان و اوزبکستان قوی تر از ترکمنستان، قزاقستان و آذربایجان است. احتمالا علت اصلی این فرق آن است که درجه نزدیکی و وابستگی اقتصادی شان به روسیه کمتر از سه کشور نخست است.

——————————–

این دو مقاله انگلیسی هم در این مورد است و نمونه های مشخص میدهد:

قرقیزها علاقه بیشتری به نامهای روسی شده نشان میدهند

نارضایتی حکومت تاجیکستان از بازگشت «اوف» ها در نام های خانوادگی تاجیکانادامه خواندن

پوتین و اردوغان

مصاحبه با «رادیوی آزادی» (برنامه تاجیکی رادیو اروپای آزاد – رادیو آزادی) در باره روابط روسیه و ترکیه در رابطه با سفر رئیس جمهوری روسیه ولادیمیر پوتین به ترکیه و عامل نزدیکی منش و طرز حکومتداری رهبران این دوکشور : ولادیمیر پوتین و رجب طیب اردوغان.

هر دو رهبر در وضع مشابهی قرار دارند و به همدیگر نیازمندند. ترکیه در سیاست خارجی خود در منطقه نسبت به قبل منزوی تر شده و روسیه هم بخاط اشغال کریمه و ادامه بحران اوکرائین از سوی غرب به انزوا افتاده و از سوی دیگر هم بخاطر همین بحران و هم پائین رفتن قیمت نفت در بازارهای جهانی دچار سقوط ارزش روبل و بیکاری روز افزون گشته است. بعلاوه: هم پوتین و هم اردوغان هر چه  با مشکلات بیشتر داخلی و سیاست خارجی روبرو میشوند لفاظی ضد غربی و شکستن همه کاسه – کوزه ها بر سر آمریکا و اروپا را تشدید میدهند. سبک حکومتداری آن ها هم به همدیگر مشابه است. هر دو افرادی هستند که خود را صاحب کشور هایشان حس میکنند و میخواهند در مورد هر موضوع هر گوشه کشورشان تصمیم گیرنده نهائی باشند. این در واقع نزدیکی دو رهبر یکه تاز، قدرتمند اما تنهاست.… ادامه خواندن

گفتید «روز پیروزی» کی؟

امروز نهم ماه  مه روز «غلبه بر فاشیسم» است. به سخنرانی استالین در نهم مه 1945 نگاه کنید (با زیر نویس انگلیسی) که همه اش از «پیروزی متفقین»، «اتحاد شوروی» و «مردم ما» بعنوان فاتحان جنگ صحبت میکند. و این سخنرانی را با نطق امروز اقای پوتین مقایسه کنید که همه پیروزی بر فاشیسم را به حساب روسیه و مردم روسیه مینویسد. او امروز گفت اراده قدرتمند مردم روسیه اروپا را از بردگی نجات داد… امروز بزرگترین جشن روسیه است. در تمام شوروی سابق، اوکرائین، بلاروس، اوزبکستان، آذربایجان و یا گرجستان مردم همه فکر میکنند و تا حال گفته میشد که همه مردم اتحاد شوروی، همه اروپای ضد فاشیستی و قوا و ممالک متفقین در غلبه تاریخی بر فاشیسم هیتلری سهم داشتند و هرکدام نقش مهم خود را بازی کرده اند…

جمهوری شوروی آذربایجان در آن سال ها سه ملیون جمعیت داشت. از این جمعیت 600 هزار نفر (یعنی 20 در صد کل مردم) به جنگ رفتند و 300 هزار نفر یعنی 10 در صد کل جمعیت آذربایجان در جنگ کشته شدند.

اقای پوتین در در مصاحبه آنلاین اش (17 آوریل امسال) گفته بود: «من موافق نیستم که گفته شود اگر ما از اوکرائین جدا میبودیم در جنگ پیروز نمیشدیم. البته ما پیروز میشدیم. به آمار نگاه کنید. بیشترین خسارات و قربانی ها در جنگ بزرگ میهنی یعنی 70 در صد این قربانی ها و خسارات را روسیه داده است…» در سال 2010 هم آقای پوتین گفته بود: میگویند ملل دیگر هم بغیر از ملت روس در جنگ شرکت کردند. البته. اما ببخشيد. اگر ملت روس تنهای تنها هم بود بر فاشیسم غلبه میکرد. ( در این لینک، زمان: یک ساعت و 37 دقیقه).

خوب، حالا مثلا به این «سربازان جنگ بزرگ میهنی» در بیشکک، پایتخت قیرغیزستان و مدال هائی نگاه کنید که آنها بخاطر شرکت و موفقیت در جنگ گرفته و با افتخار بر سینه خود زده اند. امروز آنها از آقای پوتین میشنوند که  نه اروپا، نه متفقین، نه ملل دیگر اتحاد شوروی بلکه روسیه و مردم روسیه غالب و فاتح اصلی جنگ بوده است.

DST_4249

 … ادامه خواندن

با ماسک «فدرالیسم»

عباس جوادی – خیلی ها فکر میکنند موضوع کریمه، اوکرائین و روسیه به ما ایرانی ها، یا ترک ها، عرب ها، افغان ها و یا کُرد ها مربوط نیست. البته که مستقیما مربوط نیست. اما یک کمی دقیقتر نگاه کنید: کریمه با یک باصطلاح «همه پرسی» که در زیر سایه سربازان و تانک های روسی انجام گرفت خودش را اول از اوکرائین جدا کرد و بعد به روسیه الحاق نمود. خوب، این «حق تعیین سرنوشت» است  – طوری که میگویند،  و از زمان شوروی مُد شده است، جناب استالین این را مُد کرد، «هر کس میخواهد باید بتواند جدا شود»، البته این شعار فقط برای دیگران به کار گرفته میشد و نه برای ملت های خودی. ملت های کوچک و بزرگ خودی مانند تاتار ها را از یک نقطه به یک نقطه میفرستادند و فعالین اش را به سیبری تبعید میکردند.

آقای پوتین برنامه های بیشتری برای اوکرائین دارد، شاید هم در ضمن برای قزاقستان، مولدووا و، چه کسی میداند، شاید هم برای دیگر کشور های سابق شوروی و یا منطقه.

سفیران و نمایندگان ایشان همه جا تبلیغ میکنند که در بخش های دیگر اوکرائین هم باید  از آن «همه پرسی» ها انجام گیرند: هنوز میخواهید در اوکرائین بمانید؟ بهتر نیست اوکرائین تبدیل به یک «فدراسیون» شود؟ یعنی هر منطقه، هر قوم و گروه ملی یا زبانی یا مذهبی با زبان و لهجه محلی خودش، با وزارت های خودش، با نیروی پلیس خودش، مالیات را هم خودش جمع کند… یا اینکه اصلا میخواهید به روسیه ملحق شوید؟ به «مام روسیه»؟

دوما ی دولتی روسیه (مجلس نمایندگان این کشور) لایحه قانونی را بحث میکند که قرار است اخذ تابعیت روسیه را تسهیل کند. روسیه به اتباع قزاقستان، قیرغیزستان، تاجیکستان، آذربایجان، مولدووا، اوکرائین، بلاروس و غیره به سادگی شناسنامه و گذرنامه روسیه میدهد. فردا اگر این اتباع جدید روسیه مثلا در قزاقستان خواستار «خود مختاری» و سپس استقلال و بالاخره الحاق به روسیه شدند هیچ تعجب نکنید. سناریوی کریمه هنوز اولین آزمایش است.

در این رهگذر شعار های «خودمختاری» و «فدراسیون» مبلغین کرملین در همه جا طنین افکنده اند. اما در خود روسیه از خودمختاری و حقوق بیشتر برای تاتار ها و چچن ها خبری نیست. جواب آنها سرکوب است. درست مثل زمان لنین و استالین، همان زمانی که این شعار های «حق تعیین سرنوشت» را بخصوص در میان جنبش های چپ و کمونیستی  مُد کردند اما خودشان دست به کشتار جمعی تاتار ها و چچن ها زدند و میلیونها نفر از همه ملل و اقوام خود شوروی از جمله خود روس ها را تبعید کرده به سیبری و یا سرزمین های دیگر فرستادند و در سرما و گرسنگی به مرگ محکوم نمودند: اوزبک ها را به اوکرائین، آذری ها را به سیبری و روس ها را به قزاقستان. ما ها هم در کشور های عقب مانده ای مانند ایران از دهانمان آب حسرت جاری میشد که در سرزمین شورا ها همه ملل در انتخاب سرنوشت خویش آزادند.

حالا آیا همان سناریو تکرار میشود؟ در گذشته و حال ایران و همسایه هایش چند نمونه از این «خودمختاری» ها و «فدراسیون» ها داشتیم و داریم؟ فکر میکنید این به ما ایرانی ها مربوط نیست؟ یک کمی به دور و برتان نگاه کنید…

——————————————

در ضمن بخوانید:

Russia’s Plans to Partition Ukraine

آیا «سناریوی کریمه» میتواند در آسیای مرکزی تکرار شود؟ (ویدئو به زبان روسی)ادامه خواندن

اوکرائین: زبان همچون عامل وصل و فصل

ما برای وصل کردن آمدیم،
نی برای فصل کردن آمدیم.
؟
دنیای دیوانه ای شده است، نه؟ اوكرائينی، روسی (و در كريمه در ضمن تاتارى) – در اوكرائين زبان بجاى آنكه مردم را بهمديگر وصل كند، به عامل جدائى تبديل شده است. اما نقشه واقعى زبان و اختلاط روسى و اوكرائينى خيلى مخلوط تر از آنست كه رسانه ها حدس زده ساده گرايانه ميگويند “غرب اوكرائين اوكرائينى صحبت ميكند و شرقش روسى…”

تازه اصلا فرض کنید که جدائی های زبان و مدهب و قومیت خیلی هم روشن است. خوب، که چی؟

اما اشخاص و گروه ها، کشور های همسایه (روسیه، چه کس دیگری؟!) زبان را معیار انشقاق و جدائی
اوکرائین حساب میکنند.

آقاى پوتين همسايه هم ميگويد “وظيفه ملى” خودش ميداند براى “دفاع” از روسى زبانها ارتش روسيه را وارد اوكرائين كند.

زبان همچون خط كش جدائى… و مذهب. “شرق اوکرائین مثل روسیه ارتدکس است، غربش مثل همسایگان اروپائی اش کاتولیک…» تازه در کریمه هم یک اقلیت نسبتا بزرگ تاتار های مسلمان وجود دارد.

عجب!

پس در آن صورت زمینه و «دلیل» جدائی و تکه پارچه شدن یک کشور بزرگ و 45 میلیونی مهیاست. انسان ها و گروه ها هم نسبت به این مرزها و جدائی ها تقسیم میشوند. تبلیغات هم که هیچ وقت در چنین مواقعی سایه اش کم نمیشود. مردم زودباور و ساده لوح هم که یا این طرف ویا آن طرف سینه بزنند مثل همیشه بقدر کافی یافت میشوند – یک طرف اوکرائینی ها و طرف دیگر روس ها… از هرکدام هم یک گروه حمایت میکند. تاتار ها هم آن وسط بین این دو گروه تقسیم شده اند.

دنیای دیوانه ای شده است، نه؟

«دانشمند اوکرائینی آلکساندر موتیل در مصاحبه اش با «رادیو اروپای آزاد رادیو آزادی» میگوید: چه در شرق و چه در غرب اوكرائين تعداد قابل توجهی افراد از نظر قومی اوکرائینی هستند که اوکرائینی صحبت میکنند و در عین حال تعداد قابل توجهی اوکرائینی های معتقد هم هستند، اسمشان را بگذاریم میهن پرست، که روسی صحبت میکنند و فرهنگ روسی را ترجیح میدهند و با وجود این به دولت و ملت اوکرائین وفادارند.»
“There are significant numbers of ethnic Ukrainians who continue to speak Ukrainian in the east and in the south,” says Ukraine scholar Alexander Motyl in a recent interview with RFE/RL. “There are significant numbers of passionate Ukrainians, let’s call them patriots, who speak Russian and who prefer Russian culture, and who nevertheless are committed to Ukrainian statehood and Ukrainian nationhood.”

Ukraine’s East-West Divide: It’s Not That Simple.… ادامه خواندن

خاطرات حمله روس ها و اوایل فرقه دمکرات

این خاطره را پسرعموی فاضل و متواضع بنده، استاد سابق دانشگاه های تهران، برکلی و جرج واشنگتن دکتر حسن جوادی نوشته است. «سرگرد محمد جوادی» که نامش در این نوشته ذکر میشود ابوی مرحوم بنده است. در زمان حمله روس ها به آذربایجان من هنوز متولد نشده بودم.

حسن جوادی – قدیم ترین خاطره ای که از دوران کودکی دارم از شهریور 1320 و بمباران و اشغال تبریز توسط روسها می باشد. کمی بیشتراز سه سال داشتم و بسیاری از جزئیات حوادث را بعد ها از بزرگتر ها یاد گرفتم ولی طرح اصلی وقایع بصورت زنده ای در ذهن من است. بمباران خانه و اطاقی که شب قبل در آن خوابیده بودیم چیزی نیست که فراموش شود. عموی من سرگرد محمد جوادی، رئیس مخابرات ارتش بود، و شب قبل به پدر و مادرم خبر داده بود که ممکن است روسها حمله کنند، و خودش یک دست لباس شخصی برداشته بود که اگر ارتش از هم پاشید آنرا بپوشد. یادم می آید پیرزن مهربانی داشتیم بنام مسمه خاله که برای ما بچه ها از گذشته ها و از انقلاب زمان مشروطه داستانهای جالبی می گفت. عمویم با عجله ایکه در رفتن داشت دم پایی های مسمه خاله را هم محض احتیاط برداشته بود. بعداً در حیص و بیص فرار مسمه خاله دنبال کفش هایش می گشت و کسی را که آنها را برداشته بود نفرین می کرد.

دم دمه های صبح بود با صدای غرش هواپیما ها از خواب پریدیم و به حیاط دویدیم. هواپیما های روسی در آسمان بودند و اعلامیه می ریختند. بمباران هنوز شروع نشده بود که همگی خانه را ترک گفتیم. به گمانم پدرم قبلا فکرش را کرده بود و درشکه ای گرفتیم و به باغ بزرگی که در خارج شهر، نزدیک راه تهران در پیکریه داشتیم رفتیم. “باغ وزیر” پر بود از آدم که از تبریز فرار کرده بودند و می خواستند زیر درختان پنهان شوند. یادم می آید که چند نفر آلمانی هم بودند که می خواستند خودشان را پنهان کنند و از افتادن بدست روسها سخت واهمه داشتند. مردم هم خیلی به آنها محبت می کردند و گویا عده ای را هم فرار داده بودند. من البته در آن وقت از آلمان و آلمانی ها چیزی نمی دانستم. فقط می دانستم رادیو صبایی که داریم ساخت آلمان است، و پدرم مرتب به رادیو آلمان گوش می داد که بفارسی بود و من چیزی نمی فهمیدم. بعدها این جزئیات را از پدرم شنیدم. پدرم که چندی پیش شروع به یاد گرفتن آلمانی کرده بود تمام کتابهای آلمانی اش را پنهان کرده بود. ما فکر نمی کردیم که خانه ما را بمباران بکنند، ولی بعد فهمیدیم که بمباران خانه مت هم بنوعی مربوط به آلمانی ها بود. پشت خانه ما که نزدیک بازار امیر بود اطاق تجارت آلمان  قرار داشت. ظاهرا روسها دقیقاً از نقشه تبریز خبر داشتند، و خانه ما را هم بخاطر مجاورت با همین اطاق بازرگانی آلمان بمباران کردند.

تعداد مردم در باغ وزیر مرتباً زیاد می شد. یادم می آید که میان یکی از کرت های انگور، که به ترکی قانا می گویند، نشسته بودیم و پدرم سفره را که مقداری نان و قابلمه ای پر از گوشت در آن بود بر روی زمین گسترده بود و بما می گفت بخورید ولی بمحض این که سر و صدایی بلند می شد آنها را جمع می کرد و به زیر درختی یا کرتی دیگر می رفتیم. گوشتها اصلا نپخته بودند ولی پدرم اصرار داشت که آنها را بخوریم. بعد از آن یادم نیست چی شد ولی صحنه دیگری که بخاطرم مانده این است که ما باغ وزیر را ترک کرده و از زیر درختان دو دهکده خارج تبریز باریش و باسمنج میرفتیم. گاه گاهی هواپیما های روسی درآسمان دیده می شدند و ما از ترس به زیر درختها پناه می بردیم. در آن حیص و بیص دختر عموی من منیژه که اندکی از من بزرگتر بود روی دوش مصدر عموی من نقدعلی نشسته بود و مرتب کلاه او را برداشته کجکی می گذاشت که مد جدید کلاه خانمها این طور است. حالا که فکر می کنم من هرگز مادر و خاله ام را که زن عمویم می شد با کلاه و مانتو ندیده بودم. هفت سال از کشف حجاب توسط رضا شاه می گذشت و مادر من فقط در مراسمی که بخاطر پدرم دعوت می شد و مجبور بود برود و نمی توانست از آنها اجتناب نماید می رفت و الا در خانه میماند. از یکی از این مراسم رسمی که زنان کارمندان دولتی مجبور بودند بدون حجاب شرکت کنند عکسی داریم که مادرم در صف جلو در حالی که ماتنوئی به تن کرده و کلاهی بسر دارد در صف جلو ایستاده است. برای این که دستهایش هم دیده نشوند دستکش دست کرده است و انگشترالماسش را هم روی دستکش به انگشت دارد.

چند روز ما در دهات اطراف تبریز اطراق کردیم تا به تبریز برگشتیم ولی جرات نمی کردیم به خانه خودمان برگردیم. پدرم به خانه مان رفته بود و دیده بود که یک طرف خانه را بمب انداخته اند. برای مدتی در یکی از محلات دور تبریز خانه ای اجاره کردند و ما مدتی در آنجا ماندیم ولی گاه گاهی به خانه خودمان سری می زدیم. خانه ما در خیابان دارایی امروز و یا حرمخانه آن زمان ونزدیک بازار امیر بود. حیاط وسیعی داشت با حوضی مستطیلی بسیار بزرگ و دو ردیف ساختمان دو طبقه در طرف شمال و غرب خانه قرار داشت، و پشت ساختمان اصلی هم یک حیاط خلوت با اطاق خدمه و غیره بود. پشت خانه ما در طرف غرب بطرف بازار امیر موسسه ای آلمانی بود که بعد ها دانستم که اطاق تجارت آلمانها بوده است. بمبی که انداخته بودند درست اطاق خواب ما را مثل یک قالب پنیر بریده و تا زیر زمین رفته بود. جالب این که رادیو صبای ما روی میز کوچکی کنار یکی یکی از تختخوابها دست نخورده مانده بود در صورتی که بقیه اثاث اطاق در زیر زمین خورد و پخش شده بودند. در رابطه با اطلاع روسها از نقشه شهر تبریز باید بگویم که زنی گدا با بچه کوچکی جلوی در خانه ما می نشست که ما می گفتیم “مهاجر” است یعنی از آذربایجان شوروی آن زمان آمده بود. پدرم که آدم بسیار خیّری بود خیلی باو می رسید و لباسهای مرا به بچه اش می داد. بعد از آمدن روسها این زن لباس افسران روسی را به تن کرده بود. یک مورد دیگر این بود که روزی دو سرباز روس بخانه عموی من آمدند، و البته عموی من در آن وقت به تهران فرار کرده بود، و آنها دنبال عموی من بودند. اهل خانه گفتند که اینجا خانه یک تاجر است و افسری در اینجا نیست. سربازان به دفتری که در دست داشتند نگاه کرده گفتند: «چنین نیست. و اینجا خانه افسری نسبتا کوتاه قد و چاق.» از قرار معلوم تعداد مامورین اطلاعاتی روسیه در ایران در آن زمان خیلی زیاد بود. سالها بعد هنگامی که من در واشنگتون کار می کردم و چند سال بود که فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی در 1990 اتفاق افتاده و آذربایجان شوروی هم جمهوری مستقلی شده بود، حیدر علی یف بعنوان رئیس جمهور آذربایجان در واشنگتون در دیدار رسمی بود. من هم او را می شناختم و چند بار با او مصاحبه کرده بودم. یک شب در یک میهمانی دیدم که حیدر علی یف با یک ایرانی مقیم آمریکا فارسی صحبت می کند، وبا تعجب از حیدر علی یف پرسیدم: «جناب پرزیدنت شما فارسی را کجا یاد گرفته اید؟» او خندیده گفت:«در شهر شما» . من مدتها فکر می کردم این در زمان جنگ بوده است بعداً حساب کردم که حیدر علی یف متولد 1923 بود و در 2003 فوت می کند، و در 1941 هیجده سال داشته است و نمی توانست سمتی در ارتش روس داشته باشد. چهارسال بعد در زمان پیشه وری این احتمال بیشتر است. بعلاوه در زمان پیشه وری پدر زن حیدر علی یف دکتر عزیز علی یف مامور ارشد تبلیغات روسها در تبریز بوده و بیمارستان شوروی را هم در تبریز تاسیس می کند. احتمال دارد که حیدر علی یف همراه او در تبریز بوده است.

ما مدتی هم به تهران رفتیم و خانه ای در خیابان شاهرضای سابق در کوچه فتوحی روبروی کالج اجاره کردیم. آنوقت آن سوی خیابان شاهرضا تا مجسمه فردوسی بندرت ساختمانی دیده می شد یا در خاطر من چنین تصوری مانده است. مادر من برای من لباسهایی به شیوه لباسهای سربازان متفقین دوخته بود. یادم می آید یک روز سوار اتوبوس شدیم که تازه در تهران راه افتاده بود. چند نفر سرباز هندی با عمامه های مخصوصشان، با سبیل های پر پشت با اونیفرم های کرم رنگشان در اتوبوس بودند. لباس من هم خیلی شبیه لباس آنها بود. یکی از آنها مرا از دست مادرم گرفت و بغل خودش نشاند و با من صحبت می کرد. ولی من چنان مرعوب سبیل های او شده بودم که نمی دانستم چکار کنم. خوشبختانه گویا هندی ها نزدیک سفارت انگلیس پیاده شدند و من به دامن مادرم پناه بردم.

از شهریور 1320 تا پائیز 1324 که ما برای بار دوم به تهران رفتیم و یا فرار کردیم سالهای پر حوادثی بود و من نسبت به سنم آگاهی زیادی پیدا کرده بودم. پس از برگشتن از تهران سال 1322 خیلی خوبی بود. پدر و عمویم که هر دو کار دولتی را ول کرده بودند به کارهای یکی دودهی که به مادر و خاله ام رسیده بودند میرسیدند. سیستم قدیم ارباب رعیتی برقرار بود و با وجود سربازان روسی حرفی ازسیستم اشتراکی و ندادن حق مالک و غیره در میان نبود. دهی داشتیم بنام “چشمه کلان” در طرفهای رضائیه که می گفتند ساکنان آن همه کُرد هستند و نمی خواهند سهم غله ارباب را بدهند ولی در عوض میوه خشک شده، کشمش، دوشاب، بادام و گردو وغیره می دادند که برای ما بچه ها خیلی خوب بود. در ضمن گندم هم از دهات دیگر می آمد و آنرا آرد می کردند و هر از چند وقت زنان نانوا از صبح زود می آمدند و نان می پختند. نان پزی در تنوری که دریک گوشه حیاط و آشپزخانه بزرگ آنجا قرار داشت برای من خیلی جالب بود. دو نوع نان می پختند: لواش را با چسباندن به دیواره تنور می پختند، و یوخا را روی ساج روی تنور می پختند. بیشتر لواش را خشک کرده روی هم می چیدند، و به تدریج می آوردند و رویش مختصری آب می زدند و می خوردیم. قورمه کردن گوشت گوسفند، قوره کشیدن، خشک کردن گل سرخ هر کدام مراسم و زمان مخصوصی داشت. همان سال 1322 که سال پر برکتی برای ما بود، خواهرم زحل متولد شد که پنج سال از من کوچکتر بود.

ما نوکری داشتیم بنام صمد که مرا به خانه فوکس روسها می برد. روسها دو تا جا برای تبلیغات داشتند. یکی در باغ گلستان بود که گاه گاه در آنجا نمایش هم می دادند، و دیگری در خیابان پهلوی نزدیک سینما هما. در اینجا عکس های جنگ، پیشرفت سربازان روس وهمچنین فیلم های جنگ را نشان می دادند. در خیابان تربیت هم مرکزی بود برای تبلیغات انگلیسی ها و آنجا هم مجله شیپور و روزگار نو را می فروختند. عمویم پس از فروختن خانه سابقش ، خانه ای با باغی بزرگ اول خیابان منصور خریده بود که همسایه دیوار به دیوار آن اقامتگاه سربازان روسی بود. در حیاط آنجا نیز گاهی فیلم های روسی نشان می دادند و ما از پنجره طبقه دوم نگاه می کردیم . پدرم گاهی از این مجلات می خرید ولی اکثرا روزنامه های فرانسه می خرید که من در این وقت نه فارسی می توانستم بخوانم و نه فرانسه. وقتی که در 1323 در مدرسه رشدیه به کلاس تهیه رفتم کم کم یاد گرفتم بخوانم و البته زیاد چیزی نمی فهمیدم. سال بعد ، یعنی پائیز 1324 وضع خیلی عوض شده بود. پیشه وری به تبریز آمده بود و فرقه دموکرات تشکیل شده بود. مجله “آذربایجان” چاپ باکو، که هنوز هم بوی مرکب چاپ آن را بیاد می آورم، به ترکی بود جلوی مدرسه می فروختند. قیمتش دو قران بود. جالب این که ما بچه های کلاس اول آنرا می خواندیم. هنوز زبان تدریس ترکی نشد ه بود.

سال 1324 برای ما که نسبتا ثروتی داشتیم سال پر هراسی بود. هر روز می شنیدیم که فلان افسر و یا فلان مامور دولت را ترور کردند . یک بار خبر آمد که حاجی احتشام مالک ده لیقوان، که پنیرش آنقدر معروف است، بدست دهاتی ها کشته شده است. می گفتند حاجی احتشام مالک سخت گیری بود و گویا گوشش هم سنگین بود، و خانه قلعه مانندی هم برای خودش بالای کوه ساخته بود. دهاتی ها بخاطر شکایتی که داشته اند بخانه اش می ریزند و او می گوید حرف شما را خوب نمی شنوم. می گویند:«گوشت را وا می کنیم.» و با فرو کردن میله ای در گوشش مرد بدبخت را می کشند. مادر و پدر من سخت هراسان شده بودند. دو دل بودند که به تهران بروند یا نه؟ یادم می آید جواهرات مادرم و پولهایشان را در کیسه ای گذاشته بودند، و هر روز یک کاشی بخصوص از راهروی خانه را در می آوردند و زیر آن چال می کردند. باز چند روز دیگر آنرا در می آوردند و جای دیگری چال می کردند.

بالاخره قرار شد که ما به تهران برویم. فکر می کنم آبان 1324 بود هنوز ثلث اول تما م نشده بود که ما از فرودگاه تازه تاسیس تبریز با یک هواپیمای روسی عازم تهران شدیم. فرودگاه تبریز را برای مقاصد نظامی ساخته بودند ولی روسها از آنجا خط هوایی راه انداخته بودند. این اولین باری بود که ما سوار هواپیما می شدیم. هواپیما یک هواپیمای نظامی بود و دو ردیف سکو مانند برای نشستن در دو سو داشت. از توالتش هم بهتر از پنجره ها زمین دیده می شد. من مرتب به توالت می رفتم و زمین را نگاه می کردم. در تهران به هتلی بنام گیلان نو رفتیم که نزدیک میدان توپخانه بود. پس از چندی پدرم خانه ای در طرفهای دروازه دولت اجاره کرد، و پس از این که در اطاقها گوگرد سوزانیدند تا اگر حشراتی بود کشته شوند، خانه را مفروش کردند. یادم می آید پدر و مادرم ده هزار تومان داشتند و این تمام مایملک شان بود. می خواستند با آن کاری را شروع کنند ولی کاری هم بلد نبودند. یکی بار دور کرسی نشسته بودیم و پدر و مادرم سخت مشغول صحبت بودند که چنین و چنان بکنیم. یک باره من در امده پیشنهادی کردم. پدرم بمن نگاهی کرد و گفت: «این بچه اینجا چکار می کند؟». یادشان رفته بود که مرا بمدرسه ای بگذارند.
———————————————–

از فیس بوک:

AM
من از پدرم شنیدم که یک کارگر کارخانه برنج کوبی شهسوار نیز پس از ورود ارتش سرخ لباس افسری پوشیده بود

KH
آقای جوادی این نوشته ادامه دارد یا همین‌جا تمام شد؟ مثل سریالهای جذاب در میانه ماجرا تمام شد و سئوال «بعدش چی شد؟» برای ما ماند!

Abbas Djavadi
🙂 جذابیت این قبیل فیلم ها هم در همین است که نیمه کاره تمام میشود.

Abbas Djavadi
راستش نمیدانم. میدانم که ایشان یادداشت هائی دارند اما نمیدانم کی منتشر میشود و اصولا برای انتشار تهیه خواهند کرد یا نه

KH
امیدوارم خاطراتشان را به شکل کتاب منتشر کنند. یا دستکم هرازگاهی در همین وب سایت شما بنویسند.

Hasan Javadi
آقاى حسينى عزيز، خیلی ممنون از اظهار لطف تان. من اکنون گرفتار تصحیح دو تا از کتابهایم هستم و بمحض فراغت از آنها به نوشتن خاطرات خود ادامه ميدهم. شاید دوره پیشه وری هم جالب باشد.

صفحه ویژه 21 آذر

21 Azar Catادامه خواندن

200 سالگی عهدنامه گلستان را در داغستان جشن میگیرند

dagestan
عباس جوادی – منابع رسمی «جمهوری داغستان» که سرزمینی وابسته به روسیه است خبر میدهند که روز 24 اکتبر در مرکز جمهوری داغستان یعنی شهر «ماخاچکالا» با مراسم مفصلی 200 سالگی امضای عهدنامه «گلستان» که شامل قبول رسمی حاکمیت روسیه بر این سرزمین از طرف ایران است، جشن گرفته خواهد شد. در این باره اکثر خبرگزاری های روسیه و در عین حال «ریا نووستی» و «داغستانسکایا پراودا» گزارش داده اند.
Pravda Daghestan
در روز امضای قرارداد «گلستان» یک «سمینار علمی تاریخی» در «ماخاچکالا» مرکز داغستان معاصربرگزار خواهد شد و مردم با اتوموبیل های خود پرچم های داغستان را به حرکت در آورده در شهر جشن و شادی خواهند کرد. نام این مراسم «تا ابد با روسیه» گذاشته شده است.

200 سال پیش، در 29 شوال 1228 هجری قمری برابر با 24 اکتبر 1813 میلادی نمایندگان ایران و روسیه  در قریه «گلستان» (بین گنجه و قره باغ)  عهدنامه معروف «گلستان» را امضا کردند. 15 سال بعد از آن هم جنگ بین دو کشور، یکی برتر و دیگری فرسوده و درمانده،  ادامه یافت تا اینکه دو طرف در قریه ترکمنچای (آذربایجان شرقی) عهدنامه جدید «ترکمنچای» را امضا کردند. با این دو عهدنامه ایران تمام سرزمین های خود درشمال ارس یعنی جمهوری آذربایجان کنونی، ارمنستان و بخشی از گرجستان را از دست داد.

توضیح اینکه شهر تاریخی دربند که در گذشته مرکر داغستان بود، از زمان ساسانیان شهر مرزی ایران با همسایگان شمالی خود بود و این شهر حتی صحنه جنگ های خونینی بین ایرانیان و «خزری ها» شده بود.

صد ها سال بعد در ادامه افزایش قدرت روسیه تزاری بعد از قرن 16 میلادی، در جنگ های بین قوای نادر شاه افشار و ارتش تزاری در سال های 1730 روس ها که بخاطر زوال صفویه حتی تا باکو پیش روی کرده بودند عقب نشستند اما از آن تاریخ عملا حاکمیت بر داغستان و دربند را در دست خود داشتند. یعنی برخلاف خان نشین های شیروان و گنجه و غیره که اسما و رسما تابع ایران بودند، داغستان حدودا 80 سال قیل از عهد نامه گلستان زیر حاکمیت روس رفته بود.  متن عهدنامه گلستان در این مورد تا حد زیادی غیر دقیق است اما چنین بر میاید که در حالیکه  ایران «ولایات قراباغ و گنجه که الآن موسوم به الیزابت پول است و الکای خوانین نشین شکی، شیروان، قوبٌه، دربند، بادکوبه و هر جا از ولایات طالش را با خاکی که الآن در تحت تصرف دولت روسیه است» را به روسیه وا گذار میکند «تمامی الکا و اراضی که در میانه قفقازیه و سرحدات معینه الحاله بوده و نیز آنچه از اراضی دریای قفقازیه الی کنار دریای خزر متصل است مخصوص و متعلق به ممالک آمپیریه روسیه می داند» که در عمل صحه گذاشتن بر حاکمیت فی الفعل روسیه بر داغستان بود.

———————————————-

در ضمن بخوانید:

200 سال بعد از «گلستان»: گذشته ها گذشته

عهدنامه گلستان (همراه با متن کامل عهدنامه)ادامه خواندن