جغرافیای کنونی و سرزمین تقریبی تجمع اغوزها در سال 985
اواخر هزاره اول میلادی، یعنی هزار سال پیش…
حکومت سامانیان فروپاشیده، در ماوراءالنهر و آن سوی سیردریا حکومت قراخانیان جایگزین سامانیان شده و در ولایات شرقی ایران از جمله خراسان دولت غزنویان بر سر کار آمده بود. در این سرزمین ها هنوز تجمع قابل ملاحظه ای از قبایل «اغوز» که پس از قبول اسلام نام ترکمان یا ترکمن را گرفتند، به چشم نمی خورد. اما اختلاطی از دیگر قبایل ترک زبان در خراسان و ماوراء النهر حکومت را به دست گرفته بودند.
در طول صد سال پیش از آن، دولت های ترکان غربی متلاشی شده بودند. اغوزها در نتیجه فشار مهاجرت های ایلاتی، از مغولستان و دشت های شرقی و شمالی قزاقستان کنونی به سرزمین های حاشیه شمالی و غربی دولت های قراخانی و غزنوی رانده شده و در مناطق بین دریاچه آرال و خزر اتحادیه ایلاتی سست و ناپایداری را برای خود ایجاد کرده بودند.
در سال 985 م. سلجوق، خان طایفه ای از ایل اغوز موسوم به همین نام، از جمع ایل خود جدا شده، همراه با طایفه خود به «جَند» در سمت راست قسمت سفلای رود «سیردریا» کوچ کرد و در آنجا همراه با طایفه خود به اسلام گروید. فرزندان سلجوق در رقابت و کشاکش بین غزنویان و قراخانیان گاه طرف این و گاه طرف آن حکومت را گرفتند. تا سال های 1030 اغوزها زیر فشار هر دو طرف ناچار به ترک سرزمین های خود گشتند و این بار رو به خراسان گذاشتند، ولایتی حاصلخیز با مردمی یکجا نشین که به دنبال سقوط سامانیان تحت حکومت غزنویان درآمده بودند. آسان ترین کار ممکن برای سلجوقیان دست اندازی به آبادی ها و غارت به نظر می رسید – و طبعا دفع تهاجم سپاهیان ترک زبان غزنوی که خواهان دیدن این مهمانان جدید بر سر سفره خراسان نبودند. ادامه دست اندازی و غارت اغوزها، باعث گردید که سلطان مسعود غزنوی، جانشین پدرش محمود، در جنگ هائی حدودا ده ساله (1031-1040) سعی به سرکوب و عقب راندن اغوزها نماید. اما این جنگ ها در نهایت باعث شکست تاریخی مسعود غزنوی درسال 1040 در دندانقان (ازنواحی مرو در ترکمنستان کنونی) گردید و در نتیجه دولت بزرگ غزنوی به مرزهای افغانستان و هندوستان عقب نشینی نمود و سلطنت سلجوقیان تثبیت گردید. به دنبال پیروزی سلجوقیان که دو نوه سلجوق، طغرل و برادرش چاغری رهبری آنان را بر عهده داشتند، موج بزرگی از مهاجرت قبایل اغوز از آسیای مرکزی به سوی خراسان آغاز شد و همراه با گسترش فتوحات سلجوقی، این مهاجرت ها نیزادامه یافت. در سال 1055 سپاهیان سلجوقی دولت شیعه زیدی آل بویه را درهم کوبیدند و به نفوذ همه جانبه آنان بر دستگاه خلافت عباسی در بغداد پایان دادند. با این ترتیب سلجوقیان به عنوان «ناجیان دنیای تسنن» شهرت یافتند. در سال 1071 فرزند چاغری، سلطان آلپ (یا آلب) ارسلان در شرق آناتولی سپاهیان امپراتور بیزانس (روم شرقی) را شکست داد و با این پیروزی دروازه های آسیای صغیر را بر روی اغوز ها باز کرد.
خاندان سلجوق به راحتی خود را با فرهنگ و سنت اسلامی-ایرانی دولت داری در خاور میانه منطبق نمود. اما آنها در عین حال این سنت ترکی را نیز ادامه دادند که طبق آن هر خاندانی که حکومت را به دست آورد، حاکم تام الاختیار تمامی دولت در سرتاسر مملکت است[1] و نظر به اینکه حال سلجوقیان دولت را به دست خود گرفته بودند، همه شاهزادگان سلجوقی و نزدیکان آنان حق خود می دانستند که حاکمیت ایالات و ولایات تمامی امپراتوری سلجوقی را بین خود تقسیم کنند. حتی شاهزادگانی که به سن بلوغ نرسیده بودند، به همراه فرد معتمدی که «اتابک» نامیده میشد، به حکومت ایالات و ولایات فرستاده می شدند. در نتیجه، ایجاد کشمکش و جنگ بین خود شاهزادگان یا شاهزادگان و اتابکانی که خود را برتر از شاهزادگان می پنداشتند، امری طبیعی شده بود و این وضع ثبات و آرامش در دولت سلجوقی را با شدت و سرعتی روزافزون مختل میکرد. شاید هم یک دلیل سرعت شگفت انگیز فتوحات و افزایش وسعت امپراتوری، همین عامل تقسیم حکومت های ایالات و ولایات بین اعضای خاندان حاکم بوده باشد. احتمالا یک عامل مهم دیگر هم در گسترش سریع دولت سلجوقی، ادامه موج مهاجرت قبایل ترک از آسیای مرکزی به طرف ایران و دیگر سرزمین های خاورمیانه و آناتولی و دست اندازی های مستمر آنان بوده که حتی بعد از سلجوقیان نیز چندین قرن ادامه یافته است.
امپراتوری سلجوقی در اوج قدرت خود یعنی دوره حکومت ملکشاه فرزند و جانشین آلپ ارسلان (1073-1092) در بر گیرنده پهنه ای از آسیای میانه تا ایران، قفقاز، آناتولی ، خاورمیانه و حجاز بود. اما با در نظر گرفتن تقسیم پی در پی حکومت ایالات و ولایات، رقابت و جنگ بین شاهزادگان و امیران، و طبعا اطاعت ناپذیری و نیروی گریز از مرکز قبیله های اغوز که در این دوره وارد سرزمین های دولت سلجوقی شده بودند، دولت سلجوقی در مجموع تضعیف گردید و به تدریج به اجزاء ایالتی و ولایتی خود تقسیم شد.
از بسیاری جهات دولت سلجوقی همان راهی را در پیش گرفت که پیشینیان سامانی آن و وارث سامانیان یعنی غزنویان رفته بودند. اولا به همان صورت در دولت سلجوقی نیز شاهد یک قشر حاکم ایرانی یا ایرانی شده، لشکر و سپاهیان ترک (هم ایلاتی و هم غلامی) و یک بوروکراسی ایرانی (دبیران) مسلط به هر دو زبان عربی و فارسی هستیم. علاوه بر این در دولت سلجوقی جامعه «مختلطی» را میتوان یافت که پایه اش قبلا در آسیای مرکزی گذاشته شده بود. تشویق و تحکیم نفوذ مدارس دینی برای تقویت موسسه های اسلامی و بخصوص سنّی و رواج همه جانبه قشر «علمای اسلامی» (در درجه اول سنّی حنفی) که به عنوان یک قشر نیرومند شهری در رابطه مستقیم با مدارس دینی بودند، یکی از جنبه های مهم این جامعه «مختلط» بود.
این، روندی بود که در زمان قراخانیان و سامانیان آغاز شد و در همین روند بود که انبوه واژگان و اصطلاحات بسیاری از عربی وارد فارسی نو گردید. این روند درست همزمان با دوره نضج و شکل گیری فارسی معاصر بود.
مجموعه این سبک ترکی-ایرانی دولت داری و سازماندهی اجتماعی-مذهبی برای مدتی طولانی از آناتولی تا ایران و حتی بخش مسلمان هندوستان قابل مشاهده بود و به نظر نگارنده هنوز در دنیای معاصرِ همین سرزمین ها نیز می توان آثار آن را مشاهده نمود.
در آستانه حملات ویرانگر مغول مهم ترین حکومت آسیای مرکزی را خوارزمشاهیان تشکیل می دادند که مرکزشان در خوارزم (حوزه آموی سفلا) بود. این حکومت بر بخشی از ایران مسلط شده و حتی هوای تسلط بغداد را نیز داشت. خوارزمشاهیان این دوره دودمانی ترک تبار با خاستگاه غلامی و دست نشانده سلجوقیان بودند، اما آنها در جریان زوال سلجوقیان مستقل شده، اساسا به سپاهیان ترک قپچاق (یا قبچاق) از دشت های شمال تکیه می کردند. خوارزمیان که تا دو سه قرن پیش از آن از ایرانی زبانان شرقی عبارت بودند، در این دوره آمیزه ای از ترک و ایرانی شده بودند که مردم ایرانی الاصل شهری و کشاورز آن در همین دوره یعنی قرن یازدهم تا دوازدهم حد زیادی ترک زبان شده بود. اما زبان دولت، فارسی بود و نه زبان خوارزمی باستان که ریشه اش از زبان های ایرانی محسوب می شود.[2] خاندان حاکم «انوش تکینیان» اگرچه با قپچاق ها در آمیخته بودند، اما نمی توانستند این مردم اصالتا کوچ نشین را چندان کنترل کنند. دولت خوارزمشاهی پایه های محکمی نداشت و در سال 1220 به راحتی از طرف لشکریان مغول سرنگون گردید.
فتوحات مغول در اوایل تا اواسط قرن سیزدهم دنیای ترک زبانان را لرزاند و ساختارهای پیشین جوامع ترک زبان را از نو تعریف نمود. به دنبال فتوحات مغول امواج جدید مهاجرت اغوز ها و دیگر گروه های ترک زبان شدت بیشتری گرفت و تاثیر مهمی بر ترک زبان شدن تدریجی بخش بزرگی از مردم آناتولی و آذربایجان گذاشت. در آناتولی، جوامع باستانی ایرانی زبان و قفقازی زبان در مقیاس وسیعی استحاله یافتند.[3] در آسیای مرکزی، بعضی از شهر های بزرگ مانند بخارا و سمرقند همچنان ایرانی زبان ماندند، اما بقیه مناطق ماوراءالنهر تا حد زیادی ترک زبان یا دو زبانه شدند. در دولت های چنگیزی و ایلخانی واقع در غرب مغولستان، ترکی و اگر دقیق تر بگوئیم «ترکیک» یعنی مجموعه لهجه های مختلف ترکی تبدیل به زبان عامه مردم و به طور روزافزونی زبان حکومت ها گردید.[4] حکمرانان مغول ایلخانی که در ایران، عراق و آسیای صغیر جایگزین سلجوقیان گشتند، در اواخر قرن سیزدهم به اسلام گرویدند و همان سنت قدیمی دولت داری ترکی-ایرانی را ادامه دادند. علاوه بر این، امپراتوری مغول بعد از تسلط بر اوراسیا، این منطقه وسیع را تبدیل به پهنه تا حد زیاد آزاد تجارت، و همچنین سیر و سیاحت تاجران، معماران، نویسندگان، دانشمندان و متخصصین صنایع مختلف نمود. برای نمونه، یکی از ماموران مغول بنام «بولاد آقا» بعد از ختم ماموریتی اداری در چینِ دوره دودمان مغولی «یوان»[5] به ایران آمد. او منبع اصلی «جامع التواریخ» نوشته خواجه رشید الدین همدانی بود که به نظر گلدن [6] در واقع اثری بی نظیر در شرح «تاریخ جهان» از دیدگاه این مامور ایلخانی است.
امکان دارد تعبیر «اسلام عربی-ایرانی» درست مانند تعبیر «اسلام ایرانی-ترکی» که در صفحات بعدی این نوشته به آن خواهیم پرداخت، با شگفتی یا اعتراض بعضی ها روبرو گردد. این چیزی طبیعی است. میتوان گفت که اصول اعتقادی دین اسلام ثابت هستند و بسته به دوره تاریخی و یا محل جغرافیائی تغییر نمی کنند. این را احتمالا در باره مسیحیت یا بسیاری از ادیان دیگر نیز میتوان مطرح نمود. اما موضوع بحث ما اصول اعتقادی ادیان نیست، بلکه طرز بروز و جلوه افکار و عملکردهائی است که در دوره و سرزمینی معین از طرف انسان ها یا گروه های معینی از انسان ها به نام یا در چهارچوب آن اصول اعتقادی مشاهده می شوند. از این جهت در اینجا موضوع نه بر سر خود ادیان و مذاهب، بلکه چگونگی تبلور این اصول اعتقادی در زندگی انسان های عادی و موسسه هائی است که خود را مومن یا پاسدار آن باورها می شمارند.
در تاریخ ایران بعد از اسلام عموما خراسان و به ویژه شهر های بلخ، بخارا، سمرقند، مرو، نیشابور و توس در نخستین سده های گسترش و تحکیم اسلام نقش بزرگی داشته اند. مدت کوتاهی پس از فتح خراسان و گسترش فتوحات عربی-اسلامی به ماوراءالنهر تراکم اعراب به صورت طایفه ها و حتی قبایل از سرزمین های عراق و در درجه دوم حجاز در خراسان به مراتب بیشتر از دیگر نقاط ایران دوره خلافت اموی و عباسی شد. مورخین نوشته اند که قرارداشتن خراسان در مرزهای شرقی اسلام و جاذبه امکان فتوحات جدید در ماوراءالنهر برای جهاد و همچنین کسب ثروت و قدرت احتمالا از انگیزه های اصلی تجمع اعراب در خراسان و سپس ماوراءالنهر بوده است. به جز هزاران نفر از جنگجویان، فرماندهان و حاکمان عرب که معمولا همراه با خانواده ها و طایفه های خود به این مناطق شرقی ایران مهاجرت کرده و یکی دو نسل بعد با ایرانیان درآمیختند، صدها عرب سرشناس و از جمله خویشاوندان پیامبر اسلام و فرماندهان خلفای راشدین و بالاخره امام هشتم شیعیان دوازده امامی، علی بن موسی الرضا، به خراسان آمدند و در امور دینی و دولتی شروع به کار و زندگی نمودند.
در سه، چهار قرن نخست اسلام، صدها فقیه، مفسر قرآن و جمع آوری کننده احادیث از خراسان و ماوراءالنهر برخاسته بودند. برخی از آنان از اعراب مهاجر بودند، اما صد ها تن از ایرانی تباران بومی نیز در میان این فقیهان و دانشمندان دینی وجود داشت. معروف ترین آنان بی شک فقیه و متکلم بزرگ ابوحنیفه بود که بنیانگذار مذهب حنفی در تسنن به شمار میرود. صد سال بعد از ابوحنیفه، امام محمد بخاری و پس از او ابومنصور ماتریدی سمرقندی، دو تن دیگر از معروف ترین دانشمندان و فقیهان اسلامی ماوراءالنهر به شمار می رفتند که در دنیای اسلام تاثیری عمیق به جا گذاشتند. بخاری و ماتریدی از خانواده های قدیمی و زرتشتی بخارا و سمرقند بودند. بخاری به عنوان «محدث» یعنی «حدیث شناس» در جمع آوری احادیث و ماتریدی به عنوان فقیه در پافشاری بر «سنت نبی» و مخالفت با مکتب های «خِرَد گرا» مانند معتزله و یا دانشمندان دنیوی (سکولار) شهرت و محبوبیت به دست آوردند.
یک محصول مهم این چند قرن، تحول زبان فارسی آن دوره که عموما «فارسی میانه» یا پهلوی می نامیم، و تبدیل آن به فارسی نو یا معاصر بود. این در واقع زنده شدن زبان فارسی به صورت و ترکیبی نو پس از دو سه قرن سکوت به دنبال حملات اعراب بود. دانشمندان، نویسندگان، وزیران، دبیران و شاعران خراسان و ماوراءالنهر در تالیف و نشر این نخستین آثار فرهنگ و ادب فارسی پیشرو بودند. اما خلاقیت آنان در این مرحله جدید تکامل زبان فارسی در شرایط دوره جدید سیاسی یعنی حاکمیت اعراب و اسلام، به قیمت بازگشت آنان به دوره زبان پهلوی یا انصراف و دوری از فرهنگ و زبان عربی و یا اسلام نبود. برعکس، رنسانس یا «نوزایش» فرهنگی و ادبی ایران در ماوراءالنهر و خراسان هویتی اسلامی داشت. انتشار کتاب های متعدد مذهبی از جمله ترجمه های فارسی آثار کلاسیک اسلامی از عربی به فارسی نو، نشانه روشنی در تائید این مدعاست. قبول امتزاج واژگان و حتی در برخی موارد تلفظ و ترکیب های دستوری زبان عربی با فارسی و ساده تر کردن صرف و نحو فارسی و طبعا قبول الفبا و خط عربی برای نگارش فارسی (همراه با چهار حرف مخصوص فارسی یعنی پ، چ، ژ، گ) خطوط اصلی پیدایش و تکوین فارسی معاصر را تشکیل میداد. این کار بی شک با سابقه حضور علمای اسلامی عرب و ایرانی در ماوراءالنهر و خراسان و همچنین قبول اسلام و رواج خط عربی، ساده تر و عملی تر شده بود.
شاهد دیگر چگونگی این روند، شکل گیری و رشد چشمگیر شعر فارسی معاصر و از جمله رباعی و مثنوی بود که تحت تاثیر وزن و قافیه شعر عربی قرار داشت و به صورت ماهرانه و شیوایی تجلی هنر و غنای شعر در هر دو زبان بود. به قول فرای «نمونه های اندکی که از شعر پهلوی باقی مانده، نشان دهنده آن است که شعر پهلوی اصولا مبتنی بر تعداد تکیه (در هر مصراع، -م.) است و به هرحال شبیه شعر کلاسیک فارسی معاصر و یا شعر عربی نیست که مبتنی بر مجموع تعداد و طول هجا ها هستند».[1] به اندیشه فرای، موزون و خوش آهنگ بودن شعر فارسی (مانند شعر عربی) تا حد زیادی بخاطر آن است که می توان برخی مصوت ها مانند آ، او، ای را طولانی وطولانی تر تلفظ کرد و با آهنگ خواند تا هر مصراع برای خود طول زمان معینی داشته باشد و این طول زمان به طور ثابت در هر مصراع تکرار گردد و بدین ترتیب مجموعه شعر موزون و خوشایند صدا دهد، در حالیکه شعر پهلوی (طوری که فرای میگوید) مبتنی بر تعداد تکیه و هجا بود (و نه طول هجاها) که این هم برای موزون صدا دادن شعر کافی نبود.
احتمالا این هم تصادفی نیست که نخستین آثار فارسی معاصر مانند «شاهنامه ابومنصوری» (تالیف 346ق/957م.)، اشعار رودکی و دقیقی و نخستین ترجمه های آثار اسلامی و تاریخی از عربی به فارسی مانند تفسیر فارسی قرآن کریم یا ترجمه فارسی تاریخ طبری، غالبا به ادیبان و اندیشمندان ماوراءالنهر و خراسان تعلق دارند. مدارس خراسان و ماوراءالنهر و شهرهای عراق مانند کوفه و بصره محصلین و طلاب مختلطی اعم از ایرانی و عرب داشتند. در این مدارس دوزبانگی عربی-فارسی حاکم بود و هیچ شگفت انگیز نبود که در یک مدرسه، معلمی ایرانی در یک جلسه به جمع مختلطی از کودکان عرب به عربی و کودکان ایرانی به فارسی درس دهد.[2] همچنین جالب است که بدانیم عموما در میان ایرانیان و به ویژه دانشمندان، ادیبان و حاکمان خراسان و ماوراءالنهر رویارویی و جبهه بندی «ایرانی و زبان فارسی» در مقابل «عرب و زبان عربی» وجود نداشت و یا اگر هم بعضی ها چنین طرز نظری داشتند، ایرانیان و اعراب سرشناسی نیز یافت می شد که در مقابل اینگونه پیشداوری های قومی ایستادگی کنند. حتی در جریان ادبی «شعوبیه» که گروهی از ادیبان ایرانی تبار برخی از اعراب را به خاطر روش های تبعیض آمیزشان بر ضد ایرانیان و «عجم ها» مورد انتقاد قرار میدادند، ایرانیانی مانند ابوریحان بیرونی هم بودند که اعراب و زبان عربی را مورد حمایت خود قرار میدادند و همچنین اعرابی نیز بودند که حاضر نبودند به هویت عربی، اهمیت بیشتری از مسلمان بودن قائل شوند.
از این جهت، برخلاف تصوراتی که بیشتر بر احساسات سیاسی مبتنی هستند، آمیزش زبان پهلوی با عربی نه تنها باعث پسرفت فارسی نشد، بلکه احتمالا بدون این تحول، ادامه بقا و استمرار فارسی و حتی ارتقاء آن که به کمک «کاتالیزاتور» اسلام و زبان عربی ممکن شده بود، میسر نمیگشت. این را به سادگی می توان با تاثیرپذیری زبان های کنونی انگلیسی، فرانسه و آلمانی از دو زبان کلاسیک لاتین و یونانی مقایسه نمود. امروزه بدون این تاثیر پذیری، سخن گفتن از غنا و نفوذ بزرگ زبان های اصلی اروپایی به سختی قابل تصور می بود.
اختلاط دهقان و ترک و تازی
اختلاطی که به این ترتیب از ایرانیان بومی و توده اعراب مهاجر بر بستر فرهنگ و دولت داری ایرانی و اسلامی در خراسان و ماوراءالنهر ایجاد شده بود، نه تنها نقش تعیین کننده ای در انقلاب سال 750 م. و انتقال خلافت از امویان به عباسیان ایفاء نمود، بلکه اسلام را از دینی اساسا عربی درآورده و به آن چهره ای فراقومی و در درجه اول عربی-ایرانی بخشید. تعداد به مراتب بیشتری از «اعاجم» (عجم ها، غیر عرب های مسلمان شده) بخصوص از سرزمین های ایرانی وارد دستگاه حکومت و حتی «دارالخلافه» در بغداد گشتند.[3] از دیدگاه احسان یارشاطر، این، تبدیل نظام خلافت به « یک نوعِ اسلامی» امپراتوری ساسانیان شمرده میشد،[4] آن هم در شرایطی که با پیش رو بودن گسترش بیشتر این امپراتوری جدید به سوی شرق، آسیای مرکزی و دنیای ترک زبان میرفت تا بزودی به این مجموعه ملحق شود.
طاهریان ایرانی (821-873) در به خلافت رسیدن مامون بن هارون الرشید (813-833) نقشی اساسی داشتند و به همین جهت مامون حکومت خراسان و ماوراءالنهر را به آنان سپرده بود. طاهریان برای گسترش نفوذ خود و اشاعه اسلام به هجوم های خود به دشت های شرق و گرفتن اسیر از میان ترکان «بی دین» شروع نمودند. این لشکر کشی ها در پی فروپاشی هر دو خاقانات ایلاتی ترک یعنی تورگش و اویغور انجام میگرفت. قبایل ترک از نظر سیاسی-نظامی و معیشتی در وضع نامساعدی قرار داشتند و چندان مقاومت سختی هم در مقابل ورود به جهان اسلام نشان نمیدادند. حملات فوق موفقیت آمیز بودند، منبع مهمی برای درآمد حکومت های منطقه محسوب می شدند و تقریبا تا صد سال بعد یعنی تا مسلمان شدن اکثریت ترک ها در اواسط قرن دهم م. ادامه یافتند.
خلیفه مامون و برادر و جانشین او معتصم (833-842) لشکر ویژه ای بنام «غِلمان» (جمع غلام) به وجود آوردند که غالبا عبارت از غلامان ترک بود. مشابه این قبیل نیروهای ویژه نظامی و شخصی قبلا در میان سغدیان («چاکران»)، در ایران پیش از اسلام و همچنین در دوره روم شرقی (بیزانس) هم وجود داشت.
در دوره عباسیان از غلامان ترک برای دفع دشمنان داخلی و خارجی استفاده میشد. آنها اغلب جدا از مردم بومی زندگی میکردند و به اختلاط آنان با مردم اجازه داده نمیشد. خلیفه معتصم حتی شهر جداگانه سامره در شمال بغداد را جهت اقامت غلامان ترک بنا کرد، زیرا آنها بخصوص در بغداد بخاطر دست اندازی به جان و مال مردم مایه شکایت و برآشفتگی مردم بومی شده بودند. ازدواج ترکان اغلب با کنیزان ترک بود که به همین جهت خریداری میشدند.[5]
غلامان ترک از طریق هجوم به دشت ها به اسارت در می آمدند یا اینکه از گروه های ترک آسیای مرکزی و خاقانات خزر خریداری میشدند.
سامانیان (819-1005) که گفته میشود اصالتا از منطقه بلخ بودند، ابتدا حاکم شهرهای ماوراءالنهر و زیردست طاهریان بودند که حکومت خراسان و ماوراءالنهر را داشتند. اما به دنبال زوال طاهریان، سامانیان جایگزین آنان شدند. به خاطر موقعیت جغرافیائی ماوراءالنهر و همسایگی آن با دشت های آسیای مرکزی (شمال رود سیحون و خوارزم)، دولت سامانی بزودی به منبع اصلی جذب غلامان ترک تبدیل شد. سامانیان بطور همزمان مشوق اصلی تحول فارسی نو و «نوزایش» ادب فارسی شامل شعر، تاریخ نویسی، فلسفه و علوم بودند. رودکی که پدر شعر فارسی شمرده میشود، از شعرای دربار سامانی در بخارا بود. فردوسی شاعر و خالق «شاهنامه» که یکی از برجسته ترین آثار شعر و زبان فارسی است، در اواخر سامانیان شروع به کار کرد، اما آفرینش «شاهنامه» که عبارت از اساطیر شبه تاریخی پیدایش و شکوه ایران باستان است، در دوره سلطان محمود غزنوی تکمیل شد.
یکی از موضوعات اصلی «شاهنامه» نیز جدال ایران (سرزمین «ایر» ها یا نوادگان ایرج افسانه ای) و توران است که در اصل سرزمین «تور» ها یعنی نوادگان تورج افسانه ای (احتمالا ایرانیان کوچ نشین شرقی شامل سکا ها و خیون ها) است. اما فردوسی در «شاهنامه»، ترکان معاصر دوره خود را که هنوز سرزمین های ایرانی را مورد تاخت و تاز قرار میدادند، به عنوان تورانیان باستانی و نوادگان تورج معرفی نمود که با ایران و ایرانیان در نبرد هستند. سامانیان در عین حال مدارس ویژه ای برای تعلیم و تربیت نظامی غلامان ترک داشتند. آنها پس از پایان تعلیمات خود به خدمت دولت سامانی در می آمدند و یا با همین هدف روانه دستگاه خلافت در بغداد می شدند.
در چنین شرایطی بود که ترک ها به خوبی با زبان و فرهنگ فارسی و ایرانی آشنا شدند. به نظر گلدن «به احتمال قوی، فارسی یکی از زبان های اصلی تماس میان غلامان ترک و جامعه مسلمان بوده است.»[6] شاهد گویای این مدعا روایتی است از تاریخ طبری که برادر و جانشین بعدی خلیفه مامون، معتصم، چگونه به یکی از غلامان خود نام «آشیناس» را داده است. طبق این روایت، در یکی از جنگ ها بر ضد شورشیان خوارج، یکی از غلامان ترک برای دفاع از معتصم خود را در بین او و مهاجمین قرار داده و برای دفع خطر بر سر مهاجمین فریاد زده است: «آشیناس ما را!» (یعنی «آشناست ما را!»). با این ترتیب معتصم جان به سلامت برده و به آن غلام ترک نام «آشیناس» را داده است. صرفنظر از صحت و سقم این روایت، همین مثال نشان میدهد ترک هائی که در خدمت دستگاه خلافت بودند، با مردمان دیگر امپراتوری فارسی حرف می زدند.[7]
لشکرکشی های سامانیان به دشت های قبایل ترک باعث افزایش مداوم تعداد اسیران در دولت سامانی و عموما جهان اسلام میشد. میتوان پرسید که روند گرویدن آنان به اسلام چگونه بوده است. برخی مورخین برآنند که ترکان کوچ نشین در درجه اول نه از طریق لشکرکشی مسلمانان، بلکه تحت تاثیر تبلیغات مبلغین اسلامی (مخصوصا داعیان متصوف) و تاجران ایرانی به اسلام گرویده اند. بدون تردید این هم یکی از راه های گسترش اسلام در میان ترک های آسیای میانه بوده است. یک نمونه دیگر این روند، اسلام آوردن داوطلبانه و صلحجویانه ساتوق بوغراخان، خاقان دولت قراخانیان در کاشغر و بالاساغون است. در همین دوره هم هست که به قول مورخ عرب، ابن اثیر، «ترکهای دویست هزار چادر، اسلام آورند».[8] اما وقتی سخن از غلامان ترک می رود که در رویاروئی های نظامی اسیر افتاده و به سرزمین های ایرانی یا دستگاه خلافت در بغداد برده شدند، باید اصولا قبول نمود که آنها ابتدا به اسلام گرویده و سپس به جامعه اسلامی وارد شده اند. مورخ معاصر عرب، اسماعیل عثمان، می نویسد کسانی که اسلام نیاورده بودند، به کارهای رسمی از جمله خدمت در لشکر خلافت پذیرفته نمیشدند.[9] نتیجه اینکه ظاهرا ترک ها از راه های گوناگون به اسلام گرویده اند و به سختی میتوان راه و شکل اصلی این روند را برپایه منابع موجود معین نمود.[10] البته ترک ها اسلام را از ایرانیان شنیده و قبول کرده اند و به همین جهت مورخین به آن نام «اسلام ماوراءالنهری»، «ترکی» یا «اسلام ایرانی-ترکی» داده اند که تحت تاثیر باورها و آداب و رسوم ایرانی بود. برای نمونه، ترکی زبانان بجای کاربرد تعابیر مذهبی عربی (مانند الصلاة، الصوم و الرسول)، معادل های فارسی آن (نماز، روزه، پیغمبر) را به کار گرفتند. [11]
تا اواسط قرن دهم قدرت ترک ها در دربار سامانیان و همچنین در خود دستگاه خلافت آنقدر افزایش یافت که بزودی امیران سامانی و حتی خلفای عباسی بدون رضایت فرماندهان ترک نمی توانستند تصمیم مهمی بگیرند. در سال 961 غلامان ترک از دولت سامانی سرپیچی نموده و دولت مستقل خود را در غزنی افغانستان کنونی تاسیس نمودند. این آغازدولت غزنویان بود که بزودی شمال افغانستان کنونی و اکثر سرزمین های خراسان و حتی بخشی از هند را نیز تصرف نمود. مردمان دولت غزنوی با سلاطین و لشکریان ترک زبان و بوروکرات ها و دانشمندان ایرانی خود، ترکیب جالبی از سنت های اسلامی، ترکی و ایرانی بود.
مُدل های دولت داری سامانی و غزنوی که بر بستر فرهنگ اسلامی و سنی قرار داشتند، در شکل گیری، خط مشی و عملکرد دودمان بعدی مانند سلجوقیان نقش مهمی ایفاء کردند. غزنویان علاقمند بودند که به عنوان حامیان دانش و هنر شناخته شوند. مورخین، دانشمندان و شعرائی مانند بیهقی، بیرونی و فردوسی فقط چند تن از مشاهیری بودند که تحت حمایت سلاطین غزنوی، محمود و جانشین او مسعود، قرار گرفتند.
در مقابل، قراخانیان که مراکز اصلی آنها یعنی بخارا و کاشغر در آسیای مرکزی نیز بخش فعالی از فرهنگ ایرانی-اسلامی بودند، به صورت گهواره فرهنگی اسلامی، اما ترکی تحول یافت. این همان محیط و جوّی بود که نصیحت نامه «قوتادقو بیلیگ» (دانش سعادت بخش) از درون آن درآمد. سنت نصیحت نامه نویسی برای شاهزادگان، ریشه در آثار سیاسی ایرانی داشت، اما این بار این مهم را نویسنده ای ترک زبان و قراخانی، یوسف حاجب اوغلی، در کاشغر (ا مروزه در چین) بر عهده گرفته بود. بدون شک اثر دیگر دوره قراخانیان یعنی «دیوان لغات الترک» (دیوان لهجه های ترکی) که از طرف فرهنگ نویس درخشان دنیای ترکی قرون وسطی، محمود کاشغری، در بغداد و به زبان عربی نوشته شد، نسبت به «قوتادقو بیلیگ» اهمیت بیشتری داشت و دقت بیشتری را جلب نمود. بنظر میرسد هدف اصلی کاشغری از تالیف این اثر، آن هم به عربی و با مثال های بیشماربه ترکی وگاه فارسی، آشنا کردن بیشتر اعراب با اقوام، زبان ها و لهجه های جامعه ترکان در شرایطی بود که ترک ها از بغداد تا کاشغر تبدیل به حاکمان جدید سرزمین های اسلامی شده بودند. اما به قول بارتولد، عربی و به صورت فزاینده ای فارسی، همچنان به عنوان زبان های دولتی باقی مانده بودند. او مینویسد: «درهیچ جائی تبعیت مطلق ترکان از فرهنگ عربی-فارسی دیده نشده و هیچ موردی نبوده که ترک ها زبان خود را از دست داده باشند. با اینهمه، نفوذ فرهنگ عربی و فارسی بر ترکان چنان قدرتمند بود که زبان ترکی در هیچ جا نتوانست تبدیل به زبان دولت و فرهنگ شود.»[12]
همزمان با زوال تدریجی سامانیان آمیزه نسبت به قبل رنگارنگ تری از گروه های قومی، زبانی، مذهبی و فرهنگی وارد شهر ها شد. جامعه مختلط و رنگارنگی که بدین ترتیب به وجود آمده بود، تحت حکومت سرآمدان سلطنتی و نظامی ترک (اما ایرانی شده) و یک بوروکراسی برآمده از سنت وزیران و دبیران سابق ساسانی و «علمائی» بود که به هر دو زبان و فرهنگ عربی و فارسی مسلط بودند. همه سنت های ترکی، ایرانی و عربی در چهارچوب یک جهان بینی اسلامی این آمیزه فرهنگی را ایجاد کرده بود. از بسیاری جهات، این، ادامه همزیستی سغدیان و ترکان بود که اکنون به شکلی اسلامی درآمده بود. همین فرهنگ هم بود که به آسیای غربی و جنوبی (شامل ایران ، افغانستان و دیرتر ترکیه کنونی، م.) نیز گسترش یافت.[13]
(فصل بعدی: سلجوقیان، اغوزها و مغول ها: در این لینک)
خاقانات خزرها و اقوام دشت های شمال حدودا دویست سال بعد از اسلام
اویغورها در اوایل اسلام
شکی نیست که تاثیر سُغدیان ایرانی زبان بر ترک های نخستین به مراتب بیشتر از چین در همسایگی آنان بوده است. مثلا نظام های نوشتاری ترکی باستان که نمونه های آن در اقصی نقاط آسیای میانه یافت شده، احتمالا از سغدی یا دیگر الفباهای سامی متاثر بوده که از طریق خط آرامی-پهلوی ایرانیان یا دیگر الفبا های سامی وارد آسیای میانه شده بودند. اما نفوذ عناصر زبانی سغدی (از جمله واژگان) به ترکی در دوره خاقانات اویغورها (742-840) حتی بیشتر از دوره نخستین دولت ترک یعنی گوک تورک ها بود.
به یاد بیاوریم که دولت گوک تورک (تاسیس 552) به دنبال اختلافات قبیله ای در داخل خود به دو قسمت شرقی و غربی تقسیم شد (588). دولت ترکان شرقی (اساسا ولایت سین-کیانگ چین) در سال 630 و دولت ترکان غربی (اساسا مغولستان، قزاقستان و قرقیزستان کنونی) در سال 657 از چین شکست خورد. چند سال بعد (682) اقوام ترک های غربی دولت دوم خود بنام «تورگش» را تاسیس نمودند. این دولت ابتدا از چین و سپس در مقابل حملات اعراب در ماوراءالنهر و آسیای مرکزی (734-744) شکست خورد. در سال 745 اویغور ها که قومی ترک زبان وغالبا یکجا نشین بودند، آخرین خاقان دولت ترک تورگش را به قتل رسانیده و خود جایگزین این دولت گشتند. اما سرزمین های این دولت اصولا در شرق قرار داشت و «ترک های غربی» در ماوراءالنهر را دربر نمی گرفت. از آن به بعد اقوام ترک های غربی پراکنده گشتند. آنها تا سده های نهم تا یازدهم به اسلام گرویده و وارد جهان اسلام شدند.
دولت اویغور جانشین دولت دوم ترک (تورگش) در مغولستان شد. این همزمان با فتوحات اسلام در آسیای میانه بود. اما روابط سغدیان و اویغورها به پیش از اسلام باز می گشت. سغدیان مُبلغ مانویت در گرویدن «بوگو»، خاقان (به اویغوری « قاغان») اویغور به آئین مانوی نقشی مستقیم داشتند (762). در اسناد اویغوری، پیروان آئین مانی «نگاشک-لر» (شنوندگان) نامیده شده اند. در ادبیات مانوی سغدی نگاشک[1] معنی «شنونده» داشت، «شنونده» ای که به پیشرو و استاد دینی خود که سارت نامیده میشد[2]، گوش فرا میداد و از او پیروی مینمود. تعبیر«سارت» از لفظ «سارتا» در زبان سانسکریت می آید و معنی «تاجر» میدهد. سارت ها قشری از سغدیان بودند که در میان اویغور ها بیش از هر گروه دیگر آئین مانوی را تبلیغ می کردند. تعبیر اویغوری «دیندار-لر» (سغدی: دیند‘ر؛ فارسی: دیندار) به آن دسته از مومنان مانوی گفته میشد که در امتداد راه ابریشم ساکن شده و متون دینی خود را به زبان های گوناگون برمیگردانند.[3] تاثیر مستقیم ترسغدی بر اویغوری در آن بود که اویغوری الفبای خود را از انواع گوناگون الفبای سغدی گرفته بود که ریشه آن هم به الفبای آرامی بر میگشت. نکته جالب دیگر اینکه همین الفبای اویغوری از آنها به مغول ها و از مغول ها به منچوها در شمال چین انتقال یافت. یک رشته لغات و اصطلاحات هم مستقیما از سغدی (و برخی از راه ترکی) به اویغوری وارد شده، مانند «اَژون» به معنی زندگی، هستی (سغدی: ‘زون) که بعد ها در محیط اسلامی شکل «دنیا» را به خود گرفته است.[4] بسیاری واژه ها نیز از سانسکریت و به واسطه سغدی وارد ترکی شده است. در حوزه زندگی شهری نیز می توان به نمونه واژه «کند» (سغدی: کنذ) به معنی شهر اشاره کرد [5].
همه دولت های ایلاتی ترکی که بعد ها در این منطقه بر سر کار آمدند، از متخصصین و کارشناسان شهرهای جوامع یکجانشین دور و نزدیک استفاده نمودند. از آن جمله بودند افراد و گروه هائی که در حوزه های فرهنگ و تجارت، اداره دولت و جمع آوری مالیات کار میکردند و همچنین مترجمین و دانشمندان که برای مردمان کوچ نشین اهمیت بسیاری داشتند. هم سغدیان و هم بعد ها دیگر ایرانیان در دولت های ترک تباری که در ماوراءالنهر و خاورمیانه برسر کار آمدند، نقش بسیار مهمی در اداره دولت، تجارت و امور علمی و فرهنگی بر عهده داشتند. در سرزمین های ایرانی قشر بزرگی با تجربه و سنت دبیران و وزیران، دانشمندان و ادیبان دوره ساسانی باقی مانده بود که بخصوص از دوره عباسیان به بعد تا دوره غزنویان و سلجوقیان با موفقیتی چشمگیر به کار خود ادامه می دادند. این سنت به همان ترتیب به دولت های ترکی در شبه قاره هند هم منتقل گردید.
دولت اویغور در اواسط قرن نهم از طرف چین و اقوام رقیب ترک تضعیف و سرانجام سرنگون گردید. در نتیجه انبوهی از اویغورها به مناطقی از ایالت کان-سو و سین کیانگ درشمال غرب چین (ختن، تورفان، ارومچی، کاشغر) که تا ان دوره غالبا موطن سکاها و تخاری زبانان بود، مهاجرت کردند. از همین دوره به بعد بود که زبان نخست اغلب مردم این سرزمین ها ترکی (دقیق ترش: ترکیک) شد [6].
در حالیکه سغدیان در شکل دادن به فرهنگ اویغوری نقش مهمی ایفا میکردند، موطن اصلی سغدیان یعنی سمرقند، بخارا، چاچ (تاشکند کنونی) و استروشَنه (استرَوشن در تاجیکستان کنونی) با حملات و فتوحات نیروی جدیدی از خراسان روبرو شد: اسلام. این دین جدید می رفت تا تمامی چهره و خمیره آسیای مرکزی را متحول کند.
در پی فروپاشی دولت پهناور ساسانی در سال 651 اعراب به آن سوی خراسان رو آوردند. در سال های 670 و 680 حمله های اعراب فزونی یافت. در نتیجه، حاکمان محلی ماوراءالنهر ناچار به عهد قراردادهای تسلیم یا صلح با اعراب همراه با پرداخت خراج شدند. فتح کامل سرزمین های آن سوی جیحون (آمودریا) مدتی بخاطر اختلافات خونین قبیله ای در داخل خلافت امویان به تاخیر افتاد. در سال 705 فشار لشکریان اسلام بر ماوراءالنهر از سر گرفته شد. شاهزادگان و دهقانان بلخی، سغدی و خوارزمی مدت ها کوشش کردند تا با کمک نیروی مسلح ترک های غربی در برابر حملات اعراب ایستادگی نمایند، اما این تلاش ها نتیجه چندانی نداد. در سال 737 اعراب نیروی خاقان ترک های غربی (تورگش) را در هم کوبیدند. خاقان ترک «سولو» به ولایتی شمالی در قزاقستان کنونی گریخت و در آنجا از سوی یکی از فرماندهانش به قتل رسید. با این ترتیب دولت دوم ترک های غربی منقرض شد[7]. پیروزی نهائی لشکریان اسلام در ماوراءالنهر در سال 751 در نبردی میان نیروهای مسلمانان شامل اعراب و ایرانیان نومسلمان در یک سو و لشکریان چینی و بخشی از اقوام ترک در سوی دیگر به وقوع پیوست. صحنه این رویاروئی نهائی در ولایت «ایلی» در قزاقستان کنونی و در سواحل رود «تالاس» («طراز» در منابع اسلامی) بود. در میانه نبرد، ترک هائی که در طرف چینی ها می جنگیدند و غالبا از قبیله قارلوق بودند، یک شبه موضع خود را عوض کرده و به لشکریان مسلمان پیوستند. این حادثه احتمالا سرنوشت آن نبرد را به نفع مسلمانان تغییر داد. در نتیجه پیروزی مسلمانان در جنگ تالاس، ماوراءالنهر و به تدریج سرزمین های کنونی ازبکستان، تاجیکستان، قزاقستان، قرقیزستان و همچنین ولایت سین کیانگ چین به عالم اسلام پیوستند و مردم این سرزمین ها به تدریج مسلمان شدند. مشابه همین تحولات پس از پیروزی اعراب در نبرد با خزرها و برخی از دیگر اقوام شمال قفقاز نیز رخ داد.
خزرها
در پی فروپاشی دولت تورگش، یکی از خاقان نشین های تابع این دولت در غرب ماوراءالنهر (از رود ولگا گرفته تا شمال دریای خزر و استپ های قفقاز و شمال دریای سیاه) به نام خزرها (حدود 650-965) به صورت مستقل درآمد. تماس دولت خزر با جهان اسلام اساسا از طریق خوارزم و ایران بود. این دولت نیز مانند اغلب دولت های ایلاتی و نیمه ایلاتی دارای جمعیتی مختلط با زبان های گوناگون بود. در میان آنها از جمله گروه های ترک زبان (ترک های اوغور در غرب اوراسیا)، ایرانی زبانان (بخصوص از اقوام آلان و آس)، فین-اوقوری زبانان، اسلاویک زبانان، قفقازی های باستان و جمعیت های پراکنده یهودیان و ایرانیان بودند که در رشته های مختلف اقتصادی و تجاری کار میکردند. این خاقانات برای مدتی تبدیل به مهمترین نیروی منطقه مزبور گردید. در اواخر قرن هشتم و اوایل قرن نهم گروه هائی از حاکمان و نخبگان خزر به دین یهودی گرویدند. بعد از مدتی یهودیت در بین دیگر اعضای جامعه خزر گسترش یافت. اسلام و مسیحیت نیز در شهر های خزر رواج داشت. حضور تعداد قابل توجهی از گروه های آلان-آس و همچنین روابط نزدیک تجاری با خوارزم همسایه و جهان اسلام از مسیر ولگا-دریای خزر، زمینه را برای افزایش تاثیر ایرانیان بر دولت خزر فراهم نمود. این را به ویژه میتوان در نام های اشخاص دید. از جمله نام یکی از فرماندهان خزر در سال 737 «هَزار طَرخان» بود. نکته مهم دیگر اینکه حاکمان خزر در دوره اعتلای این دودمان، بر عکس اغلب خان نشین های دیگر، لشکری نسبتا حرفه ای داشتند و به سربازان خود حقوق می پرداختند. نام این لشکر یا ارتش نیز در زبان آنها «اُرس» (عربی: الاُرسه) بود. به احتمال قوی ریشه این نام، طوری که در منابع قدیم آمده، «آئورسی» یا «آئورشا» ست. سربازان این لشکر از میان مهاجران خوارزمی مسلمان تشکیل می شدند که به سرزمین خزر آمده بودند. حتی وزیران خان های خزر نیز غالبا از میان این جماعت انتخاب می شد.
تا اواخر قرن هشتم و اوایل قرن نهم میلادی ماوراءالنهر ایرانی زبان (یعنی ترکمنستان، ازبکستان و تاجیکستان کنونی) بخشی از جهان اسلام شده بود. در جریان این روند چند تحول مهم رخ داد. در دوره ساسانیان، پارسی میانه (پهلوی) در بین سغدیان و دیگر ایرانی زبانان منطقه ریشه دوانده بود. در این دو قرن و دو قرن بعدی تحول زبان فارسی به مرحله شکوفائی و باروری یعنی «فارسی نو» یا معاصر رسید و به زبان ادبیاتی غنی و فراگیر در جهان اسلام تبدیل گردید، زبانی که از کاشغر چین و سواحل رود سِند تا قفقاز و عراق و آناتولی زبان مشترک و کتبی انبوه بزرگی از مردم صرفنظر از تعلقات قومی و زبانی آنان شمرده می شد. در این دوره است که شاهد شکوفایی ادبیات فارسی معاصر با چهره هایی نظیر رودکی، دقیقی و البته فردوسی، ناصر خسرو و دانشمندانی چون ابوعلی سینا و ابو ریحان بیرونی می شویم.
چهار تحول جالب و مهم دیگر در رابطه با تحول زبان در سرزمین های ایرانی زبان را نباید ناگفته گذاشت. یکم: توسعه و تحکیم پارسی نو یعنی اساسا فارسی کتبی و ادبی کنونی بجای لهجه های محلی پهلوی در نجد ایران، دوم: پسرفت و بتدریج از کاربرد روزمره ناپدید شدن زبان های ایرانی شرقی (بلخی باستان، خوارزمی و سغدی) و جایگزین شدن فارسی نو بجای این زبان ها، سوم: همزمان با کوچ قبایل ترک زبان و حاکمیت دولت های ترک تبار،تغییر تدریجی زبان نخست اکثر مردم ماوراءالنهر از فارسی (در مرو)، خوارزمی و سغدی (در خوارزم، بخارا، سمرقند و چاچ یعنی تاشکند در ازبکستان و ترکمنستان کنونی) به ترکی، یا اگر دقیق تر بگوئیم «ترکیک» عمومی، زیرا لهجه های مختلف این «ترکی عمومی» هنوز شکل و ساختاری نسبتا روشن و نهائی نگرفته بودند. نکته مهم چهارم نیز اینکه بخشی از مردم سغدی زبان ماوراءالنهر در تاجیکستان و جنوب ازبکستان کنونی (سمرقند و بخارا) در عین همسایگی و همگرائی با ترکی زبانان جدید که چند قرن بعد نام «ازبک» گرفتند، ترکی زبان نشدند، اما به تدریج فارسی زبان شدند، در حالیکه زبان پیشین آنان یعنی سغدی به تدریج از دایره کاربرد روزانه و طبعا کتبی و ادبی خارج میشد.
در رابطه با همین تحولات است که نام قومی «تاجیک» و نام زبان «تاجیکی» یا «فارسی تاجیکی» رایج شده است. در اوایل اسلام، ایرانیان بومی ماوراءالنهر (سغد، خوارزم و تاشکند و همچنین فرغانه که ترکان در آنجا نفوذی داشتند) به دیگر ایرانیانی که مسلمان شده بودند، به جای «مسلمان»، گاه «عرب» هم می گفتند. طبری درباره قطع موقتی «جزیه» (مالیات اضافی که از غیر مسلمانان اخذ می شد) از نو مسلمانان ایرانی می نویسد که «دهقانان (اشراف زمیندار ایرانی، -م.) بخارا پیش اشرس، (حاکم خراسان، -م.) آمدند و گفتند: خراج از که میگیری که همه کسان (بومیان ایرانی، -م) عرب (به معنی مسلمان، -م.) شده اند؟»[8] علت شکایت دهقانان ایرانی آن بود که با متوقف کردن اخذ جزیه، مقدار کل مالیاتی که دهقانان مسئول جمع آوری و تحویل آن به اعراب بودند، کم می شد و دهقانان در نزد اعراب مسئول و پاسخگوی این کمبود بودند.
این در دوره امویان و زمانی اتفاق افتاد که هنوز اکثریت مردم ماوراءالنهر مسلمان نشده بودند. برپایه روایت طبری دهقانان یعنی اشراف زمیندار سغدی که هنوز مسلمان نبودند، ایرانیان نومسلمان سغدی را «عرب» (یعنی مسلمان) خوانده اند و به تدریج اکثر مردم بومی و مسلمان ماوراءالنهر «عرب» و با تعبیر فارسی اش «تازیک» نامیده شده اند.
واژه «تازیک» (دیرتر: تاجیک) به احتمال قوی مانند نام های «پارسیک» (پارس+ی+ک)، «آسوریک» در «درخت آسوریک» به معنی «درخت آسوری/آشوری» (عنوان یک داستان کوتاه منظوم به زبان پارتی، نوشته شده با خط پهلوی کتابی)، و یا رازیک (اهل شهر ری، مربوط به ری) یک ترکیب دستوری فارسی میانه/پهلوی و احتمالا پارتی است. ترکیب «تازی+ک» به معنی مربوط/منتسب به تازی/عرب بوده است. به نظر بارتولد[9]، فرای[10] و گلدن[11] ریشه واژه «تازی» از نامواژه «طَی» و یا «طائی» می آید که نام قبیله ای بزرگ و معروف از اعراب است.
واژه «عرب» در متون کلاسیک یونانی مانند آثار مورخینی نظیراسترابو موجود است. اما ساسانیان با اعراب نخست از طریق قبیله عربی طی و یا طائی آشنا شدند. به این جهت ایرانیان دوره ساسانی تا مدت ها به اعراب «تازیک» می گفتند. منشاء اصلی قبیله معروف و با نفوذ طی/طائی یمن است. بعدها ایرانیان دوره ساسانی تدریجا به همه اعراب «عرب» گفتند، اما لفظ «تازی» نیز به معنی «عرب» در کاربرد فارسی باقی ماند. بدین ترتیب نام «تازیک» و یا «تاژیک» و دیرتر «تاجیک» در ماوراءالنهر به همه فارسی زبانان مسلمان گفته شد که بومی ماوراءالنهر هستند، اما عرب و یا ترک زبان نیستند. ظاهرا ابتدا تعابیر «تازیک» و «تاژیک» رایج بوده، اما از قرن سیزدهم به بعد تعبیر «تاجیک» رواج بیشتری یافته و از قرن هفدهم «تعبیری معمولی» یا رایج[12] شده است.
فصل بعدی: از ایران و ترکان و از تازیان، در این لینک
[1] ngwš’k
[2] Sartlar, Sortlar
[3] Clauson: Etymological Dictionary, p. 846
[4] Ibid., pp. 765-766
[5] Ibid., p. 728
[6] Bregel: Turco-Mongol Influences, p. 56
[7] همزمان، اعراب در همان سال دولت ایلاتی خزرها را در سواحل رود وُلگا مغلوب نموده و خاقان خزر را به اسارت گرفتند.
[8] تاریخ طبری،ترجمه ابوالقاسم پاینده، جلد نهم، چاپ اول، تهران 1353، ص 4093-4094